/

پى‏ آمدهاى رعايت حق و تكليف

##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##

در مقاله پيشين تحت عنوان آثار و اهداف حق و تكليف از هدف خلقت و برخى آثار و اهداف آن همانند: تحصيل معرفت و تعالى به حقايق و آرامش روحى و اطمينان درونى و امنيت فردى و اجتماعى سخن به ميان آمد. در ادامه مباحث در آغاز ويژگى‏هاى اصناف چهارگانه مردم در جامعه اسلامى را، با تكيه بر سخنان حضرت اميرالمؤمنين(ع) بيان مى‏كند و پس از آن در ادامه به پى‏آمدهاى رعايت حق و تكليف از جهت فردى و اجتماعى مى‏پردازد و امورى مانند: تعديل قواى انسانى و اقسام قسط و عدالت اجتماعى و نجات از خواهش‏هاى نفسانى و دورى از رذايل اخلاقى و مفاسد اجتماعى و اصلاح و آبادانى دنيا و آخرت و آزادى انسان‏ها از اسارت‏ها و كمالات معنوى، توضيح مى‏دهد.
اصناف چهارگانه مردم در جامعه اسلامى‏

آنان كه با خدا عهد و پيمان بستند تا تعاليم او را در زندگى فردى و اجتماعى پياده كنند و خود را مكلف به اجراى تكاليف الهى دانسته‏اند، هميشه به دنبال زندگى اجتماعى سالم بوده و طالب سلم و صفا و آرامش‏اند، چنان كه صفاى باطن مؤمنان، صلح ظاهرى با ديگران را به همراه دارد. اما آنان كه در ميان اجتماع به دنبال ايجاد موج و ظلم و فساد و ناامنى اند تا به نفع شخصى و خيالى خود برسند، هرچند به ظاهر ادعاى مسلمانى داشته باشند، ولى طعم اسلام و دين را نچشيده‏اند. امير بيان امام على(ع) در خطبه‏اى بسيار زيبا مردم را در جامعه اسلامى به چهار صنف تقسيم كرده و علل ناامنى را با اين دسته بندى تعيين مى‏كند، هرچند اين بيان، ترسيمى از اجتماع مسلمين بعد از رحلت پيامبر(ص) است، ولى در بسيارى از ملل قابل تعميم است. آن امام بزرگوار كه درود خدا بر او باد، درباره گروههاى چهارگانه مى‏فرمايد:
«أيّها النّاس انّا قد أصبحنا فى دهرٍ عنودٍ و زمنٍ كنودٍ يعدّ فيه المحسن مسيئاً و يزداد الظالم فيه عتوّاً، لاتنتفع بما علمنا و لانسأل عمّا جهلنا و لانتخوّف قارعةً حتّى تحلّ بنا و النّاس على أربعة اصنافٍ؛(1) اى مردم همانا ما صبح كرديم در روزگارى كه كينه توز و ناسپاس است، روزگارى كه نيكوكار، گنهكار به شمار مى‏آيد و ظالم بر تعدّى خود مى‏افزايد، نه از آنچه بدان علم داريم بهره مى‏گيريم و نه از آن‏چه نمى‏دانيم مى‏پرسيم و نه از حادثه مهمى كه تا بر ما فرود نيايد مى‏ترسيم. در اين زمان مردم چهار دسته‏اند.»
1. كسانى كه در زمين دست به فساد نمى‏زنند، زيرا روحشان ناتوان و شمشيرشان كند است و از تمكّن مادى بى‏بهره هستند.
2. آنان كه شمشير كشيده و شرّشان را آشكار نموده‏اند و لشكر سواره و پياده را براى كشتار آماده كرده‏اند. دين را براى تحصيل اموال بى‏ارزش دنيا تباه نموده براى اينكه يا رياست گروهى را به عهده گيرند يا براى كسب شهرت بر منبرى بالا روند و خطبه بخوانند. چه تجارت بدى كه دنيا را بهاى جان خود بدانى و با آنچه نزد خداست معاوضه كنى.
3. گروهى با عمل آخرت دنيا را مى‏طلبند و با اعمال دنيوى مقامات اخروى را طلب نمى‏كنند سعى دارند كه خود را فروتن و متواضع جلوه دهند، گامها را كوتاه برمى‏دارند، دامن خود را جمع مى‏كنند، خود را همانند مؤمنان مى‏آرايند و پوشش الهى را ابزارى براى نفاق و دنياطلبى خود قرار مى‏دهند.
4. گروهى ديگر با پستى و خوارى و نداشتن امكانات از كسب قدرت محروم مانده‏اند و خويشتن را به زيور قناعت آراسته و لباس زاهدان را پوشيده‏اند. ايشان هرگز از زاهدان نبوده‏اند.(2)
اين طوايف چهارگانه‏اى كه بيان شد، مردمى نيستند كه خواهان امنيت اجتماعى در جامعه باشند، چون در نهاد و نهان خود امنيتى احساس نمى‏كنند.
آنان كه درون خود را پر از آشوب و اضطراب مى‏بينند برايشان چندان خوشايند نيست كه ديگران در آرامش باشند، ولى جز آنان گروه اندكى هستند كه ياد قيامت چشمانشان را بر همه چيز فروبسته و ترس قيامت اشكهايشان را جارى ساخته است. اين گروه مردم را به سوى خدا دعوت مى‏كنند،… آن قدر نصيحت كردند كه خسته شدندو…(3) در دين دارى و تكليف مدارى نيرومند، افرادى نرمخو و دورانديش، در عبادت الهى متواضع، در سختيها بردبار، داراى نفسى قانع، شهوتشان در حرام مرده، مردم به خيرشان اميدوار و از اذيت و آزارشان در امان هستند.(4)
اين گروه در همه اعصار و امصار بسيار اندك و نادراند و قلّت ايشان سبب فقدان امنيت اجتماعى و جهانى است و اگر روزى اين قلت تبديل به كثرت گردد و اكثر افراد جامعه دست از خواهشها و تمايلات نفسانى خويش بردارند و خود را با تعاليم و اوامر الهى هماهنگ سازند، به جاى تسليم پذيرى در مقابل هواهاى نفسانى، خود را مكلف به تكاليف الهى بدانند آن گاه جامعه بشرى به حقوق حقّه خود رسيده و صلح و امنيت در ميان آنها نهادينه خواهد شد، وگرنه تا زمانى كه كبر و غرور و خودخواهى حاكمان غير دينى به جاى تعاليم انسان ساز اسلام حاكم باشد، ناامنى همواره در دنيا حاكم است.
استاد بزرگوار علّامه طباطبايى (ره) فرمودند: دين كارى مى‏كند كه فرد در همه اعمال فردى و اجتماعى، خود را در مقابل خالق مسؤول بداند و اين نوع تفكر در انديشه فرد غير دينى وجود ندارد، پس اگر سود قانون يك واحد فرض شود، سود دين بيش از هزارهاست و كسانى كه در نابودى دين مى‏كوشند و چشم به قانون مى‏دوزند به كسى مى‏مانند كه پاى درست خود را با دست خود بريده، پاى چوبين به جاى آن بگذارند. خلاصه دين بهترين و عالى‏ترين روشى است كه مى‏تواند اجتماع بشر را منظم ساخته و بيش از هر روش ديگر مردم را به رعايت قوانين اجتماعى وادار نمايد.(5)
1. تعديل قواى انسانى‏

انسان موجودى مركب از جسم و روح يا نفس و بدن و داراى دو جنبه فطرى و طبيعى است كه هر يك از دو جنبه او قوايى دارد؛ قواى فطرى انسان، او را به گرايشهاى معنوى سوق مى‏دهد و قواى طبيعى، او را به سمت امور مادى متمايل مى‏سازد، همان‏گونه كه براى انسان عقل نظرى است و عقل عملى، كار عقل نظرى ادراك است و كار عقل عملى اعمال معقول.در بعد نظر داراى قواى متعددى، چون حس، خيال، وهم و عقل نظرى و در بعد عمل داراى نيروى متعددى، مانند غضب، شهوت و عقل عملى است. انسان در نشئه طبيعت ملازم با اين قواست و كمال هر قوه در نفس، صورت هم سنخ خود را شكل مى‏دهد و هر كس بر اساس همان هندسه عمل مى‏كند: «قل كلّ يعمل على شاكلته».(6)
كمال قوّه واهمه را شيطنت، قوه غضبيه را سبعيت و كمال قوه شهويه را بهيميّت گويند، اگر همه همّت و تلاش انسان در خوردن و خوابيدن و لذت مادى خلاصه شود، وى جزء بهائم و چهارپايان است و اگر افزون بر اين خصايص سعى در اذيت و آزار ديگران هم داشته باشد، در رديف سباع و درندگان است و اگر با داشتن اين خصلتهاى مذموم حيله و مكر و ساير رذائل اخلاقى را نيز به كار گيرد، جزء شياطين است، اما اگر در پى تلاش، براى تحقق قوه عاقله باشد و آن را در مسير ادراك حقايق عوالم وجود سير دهد، انسان است.
كمال وجودى انسان بر ساير موجودات به جهت برخوردارى از قواى مختلف است كه به مقتضاى آن قابليت پذيرش صورتهاى مختلف را داراست، هر يك از قوا وقتى به حدّ كمال خود رسيد، در عالم آخرت به صورت هم سنخ خويش ظاهر مى‏شود، زيرا صورت اخروى تابع ملكات نفسانى است كه آدمى در همين دنيا براى خود تحصيل كرده است. اگر انسان در صراط زندگى به واسطه قوه عاقله تعادل ساير قوا را حفظ كرده باشد، در طريق انسانيت است و با همين صورت در آخرت ظاهر مى‏گردد و اگر قوه عقل وى تحت رهبرى قواى ديگر قرار گيرد، باطن و صورت حقيقى او تابع همان قوّه قرار مى‏گيرد. اين مطلبى است كه در حكمت متعاليه به اثبات رسيده است.
حكيم متألّه ملاصدرا در همين زمينه چنين آورده است:
هر نفس كه امروز خود را بدين تمتعات حيوانى و مستلذّات جسمانى و طيّبات دنيا كه خبيثات آخرت‏اند عادت داد و متخلق به صفات بهيمى و سبعى شد، در روز قيامت و به روز نشئه آخرت با بهائم و حشرات محشور مى‏گردد، و هر كه عقل را مطيع و فرمان بردار و حكم‏پذير نفس اماره ساخت و در خدمت قواى بدنى كمر بندگى بر ميان جان بست و ملك را خادم شيطان هوا گردانيد و جنود ابليس پرتلبيس را بر سليمان عقل فرشته نهاد سرورى داد، لاجرم مالك دوزخ وى را سرنگون در سجّين جحيم اندازد.(7)
امام خمينى (ره) در آثار فلسفى، عرفانى و اخلاقى خود نظير شرح اسفار ملاصدرا، شرح جنود عقل و جهل، شرح چهل حديث و برخى آثار ديگر در مقام اثبات موضوع برآمده و چنين آورده‏اند:
صورت انسانى در عالم آخرت كه يوم بروز صور غيبيّه و ملكات نفسانيه است، به طور كلى از هشت صورت خارج نيست، پس معلوم مى‏شود كه صورت انسانيه يكى از اين هشت صورت است و بقيّه صورت غير انسان است.(8)
ايشان معتقد است كه مشركان و ملحدان و همه آنان كه در مقابل تعاليم انبياء ايستاده‏اند و با آنان مبارزه كرده‏اند، چون داراى اعمال پليدى هستند، به صورت انسان محشور نخواهند شد، مى‏فرمايد:
مشرك چون قلبش از فطرت الهيه خارج و از نقطه مركزى كمال، متمايل و از بحبوبه نور و جمال منحرف است و به انيّت خود و دنيا و زخارف آن مصروف است، از اين جهت با سيرت و صورت انسانيّه محشور نگردد و به صورت يكى از حيوانات منكوس الرأس محشور شود.(9)
در شرح دعاى سحر مى‏فرمايد:
از اهل نظرى شنيدم كه مى‏گفت مقتضاى تجسم و ظهور ملكات در جهان آخرت، اين است كه برخى با داشتن صورتهاى متعدد محشور شوند و در آن واحد به صورت خوك و موش و سگ و غيره باشند.(10)
امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «انّ المتكبّرين يجعلون فى صور الذّر؛(11) اهل تكبّر در روز قيامت به صورت‏هاى مورچه محشور مى‏شوند.» نيز روايت است كه «يحشر بعض الناس على صورٍ تحسن عندها القردة و الخنازير؛(12) بعضى از مردم در روز قيامت با چهره‏هايى محشور مى‏شوند كه ميمونها و خوكها از آنان زيباترند.»
توضيح مطلب آن كه انسان موجودى تك بعدى همانند فرشته يا حيوان نيست كه عقل يا شهوت محض باشد، بلكه معجونى از عقل و شهوت است كه بايد شهوت و غضب را تحت حاكميت عقل تعديل كرد يكى از مهم‏ترين آثار تعاليم وحيانى و فوايد احكام الهى و نتايج تكليف محورى دينى، تعديل قواى انسانى و تثبيت جايگاه واقعى مقام خليفة اللهى اوست. خداوند انبياء و احكام را فرستاد و انسانها را مكلّف به رعايت احكام كرد تا بوسيله آن تعادل قوا را حفظ كرد تا با حفظ آن از جاده انسانيت خارج نشود، بلكه صورت و سيرتى انسانى به خود بگيرد، ظاهر و باطن او هماهنگ و يكسان باشد. بنابراين، نتيجه شيرين تكليف، تعديل قوا و ثمر تلخ روى گردانى از آن ناهماهنگى و ناموزونى در شاكله وجودى انسان است.
2. اقامه قسط و عدالت اجتماعى‏

يكى ديگر از آثار تكليف اقامه عدل است. اين موضوع هميشه مورد بحث بوده و امروز نيز يكى از مباحث مهم مجامع علمى است. عنوان مزبور كه بعد از تعديل قواى انسانى قرار گرفته، روى عنايت و توجه خاصى بوده است، بدان جهت كه اعتقاد ما بر اين است كه نتيجه تعديل قواى انسانى تنظيم امور در نظام اجتماعى است، يعنى تا انسان قدرت نيابد كه در ميان قواى درونى خود تعادلى ايجاد كند براى وى اقامه عدل و قيام به قسط ممكن نخواهد بود، زيرا تحقق اجتماع به فرد است و تا در فرد اصلاح و تعادل ايجاد نشود جامعه اصلاح نخواهد شد. اگر افراد موجود در اجتماع انسانى در اداى حق نفس و خالق خويش ناتوان باشند، چگونه در احقاق حقوق يكديگر توانمند خواهند بود.
در فلسفه اسلامى قاعده‏اى است كه مى‏گويد: «فاقد شى‏ء نمى‏تواند معطى شى‏ء باشد» به بيان ديگر، معطى شى‏ء فاقد آن نيست.
بهره بردارى از اصل مزبور در موضوع مورد بحث به اين معناست كه جامعه و امور اجتماعى پديد آمده از افراد و از اعمال آنهاست. افرادى كه جامعه‏اى را شكل مى‏دهند اگر از عدالت محروم باشند، آن جامعه نمى‏تواند جامعه‏اى عادل باشد، پس نبايد انكار كرد كه قدرت قيام به قسط و اعمال عدالت و اجتماع عدل پيشه، متفرع بر وجود افراد متعادل در جامعه است، چنان كه در معنا و مفهوم عدل گفته شده كه: «يضع الامور مواضعها؛(13) عدل يعنى قراردادن هر چيزى در موضع و محل خويش». حال اگر كسى قادر نبود، قواى انسانى را در نهاد خويش متعادل سازد و از هر قوه‏اى در محل خود استفاده كند و اگر كسى همه افراط و تفريطها را در امور نفسانى و اعتقادى اعمال مى‏كند آيا مى‏تواند اقامه كننده عدالت و قسط در ميان خانواده و جامعه باشد؟ هرگز! زيرا هر اثرى مناسب مؤثر است و هر كارى مشابه كارگر، اگر مؤثر نامتعادل بود و كارگر ناموزون و مبدأ اثر در هرج و مرج: «فهم فى أمرٍ مريج».(14) چگونه اثر معتدل، كار معتدل و موزون و هماهنگ از او پديد مى‏آيد؟ پس تعادل قوا فقط در پرتو ايمان به خداست، چون آن كس كه تسليم حق نيست، اسير نفس است و آن كس كه در اسارت نفس به سر برد، در قيام به عدل دستى نخواهد داشت.
نفس مسوّله و امّاره همه لذات و منافع را براى خود و آلام و مضار را براى ديگران مى‏خواهد و اين عمل نفس، مجالى براى تحقق عدل باقى نمى‏گذارد، بلكه اساس عدل را ويران مى‏سازد و قلمرو ظلم را گسترش مى‏دهد. سرّ اينكه متديّن راستين عادل است و مؤمن واقعى دادگر، آن است كه عدل جزئى از دين و شعبه‏اى از مكتب اسلام است و مؤمنان مطابق دستور اسلام موظف به اقامه عدل شده‏اند: «انّ اللّه يأمر بالعدل و الاحسان»(15) و رسول خدا(ص) يكى از مسؤليتها و تكاليف اصلى خود را از جانب خداوند قيام به عدل دانسته و فرمود: «و امرت لأعدل بينكم».(16) بسط عدل از مهم‏ترين اهداف رسالت (17) و بهترين دليل لزوم دين دارى و خدامحورى در حيات انسانى(18) به شمار آمده است.
اميرمؤمنان على(ع) برقرارى عدل و برپايى قسط را لازم انجام تكاليف، اداى حقوق متقابل و مسئوليت پذيرى افراد دانسته و فرمود: «فاذا ادّت الرعية الى الوالى حقّه و أدّى الوالى اليها حقّها عزّ الحقّ بينهم و قامت منهاج الدين و اعتدلت معالم العدل»(19) زمانى كه مردم حق رهبرى را ادا كنند و رهبر حق مردم را بپردازد، حق در آن جامعه عزيز مى‏شود و راههاى دين استوار و نشانه‏هاى عدالت برقرار مى‏گردد.
عدالت متاعى نيست كه رايگان يا با بهاى اندك به دست آيد، شعار عدالت سردادن چون هزينه‏اى در بر ندارد بسيار آسان است، چنان كه دشمنان انبياء و ائمّه و مخالفان دين، شعارشان عدالت خواهى، بلكه عدالت گسترى بود. امروزه نيز همه سردمداران ظالم و مستكبران عالم اين شعار را بسيار رساتر از متديّنان سر مى‏دهند، امّا عمل به عدالت و عادل حقيقى بودن نياز به اركانى دارد كه بدون آن پايه‏ها، خيمه عدل برپا نمى‏شود. حضرت على(ع) براى استقرار بناى عدل چهار پايه و اساس را برشمرده است: «العدل على أربع شعبٍ: على غائص الفهم و غور العلم، و زهرة الحكم و رساخة الحلم، فمن فهم علم غور العلم، و من علم غور العلم صدر عن شرائع الحكم، و من حلم لم يفرّط فى أمرة و عاش فى الناس حميداً؛(20) عدل بر چهارپايه استوار است: فكرى عميق، دانشى به حقيقت رسيده، داورى نيكو و بردبارى و حلمى استوار و مقاوم، پس كسى كه درست تأمل كرد به حقيقت علم رسيد و آن كه به حقيقت دانش رسيد، از چشمه زلال شريعت سيراب گرديد و كسى كه حليم و شكيبا شد، در كارش زياده روى نكرد و با مردم حيات و زندگى پسنديده‏اى داشت».
بنابراين، يكى از آثار و فوايد دين دارى و تكليف مدارى، عدالت گسترى و قسط محورى در زندگى فردى و اجتماعى است.
اگر كسى مسؤوليت دينى را پذيرفت در پرتو آن عادل بودن را پذيرفته است و اگر كسى خود را در مقابل تعاليم دين آزاد به حساب آورد و گردن به هيچ تكليفى ننهاد، هر چند شعار عدالت بدهد يا به ظاهر خود را عامل عادل بداند نه عادل واقعى است و نه اعمال و رفتار او عادلانه است.
مى‏توان گفت يكى از اهداف شارع در وضع تكاليف، نجات فرد و جامعه از ظلم و استقرار عدل در شخصيت وجودى فرد و اجتماع است. بسيارى از مسائل حقوقى و تكليفى محدود به عدالت است و حقيقت عدالت را بايد از وحى الهى با كمك عقل برهانى كه آن نيز حجت شرعى است، تلقى كرد و در پرتو تكاليفى دينى آن را در جامعه محقق ساخت.
3. نجات از خواهشهاى نفسانى‏

نفس داراى معانى متعددى است كه يكى از آنها نيروى جامع صفات مذمومه است كه اوصافى چون خشم و غضب، شهوت، بخل و حسد از آن سرچشمه مى‏گيرند. اين همان
معنايى است كه انبيا و اولياى الهى از آن اجتناب مى‏كردند، چنان كه حضرت يوسف(ع) فرمود: «و ما أبرّئ نفسى انّ النفس لأمّارة بالسوء الّا ما رحم ربّى؛(21) و من نفس خودم را تبرئه نمى‏كنم، زيرا نفس قطعاً به بدى امر مى‏كند مگر كسى را كه خدا رحم كند.»
رسول خدا(ص) نيز درباره آن فرمود: «أعدى‏ عدوّك نفسك الّتى بين جنبيك؛(22) پليدترين دشمن تو، نفس تو است كه در دو طرف تو قرار دارد.» و حضرت امير مؤمنان(ع) فرمود: «نفسك أقرب أعدائك اليك؛(23) نزديك‏ترين دشمن به تو هواى نفس تو است.»
دشمن تو نفس كافر كيش تواست‏

و آن هواى طبع بدانديش تواست‏
دشمن تو خود تويى اى تيره رو

ديگران را بى‏سبب دشمن مگو
در جان آدمى نفس و عقل به هم آميخته شده‏اند، آن كس كه عقل را كنار زد و تابع نفس نكوهيده و مذموم شد به چاه گمراهى افتاد: «افرأيت من اتّخذ الهه هواه و أضلّه اللّه على علمٍ و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوةً؛(24) پس آيا ديدى كسى را كه هواى خويش را معبود خود قرار داده و خداوند او را دانسته گمراه گردانيد و بر گوش و دلش مهر زد و بر ديده‏اش پرده نهاد.»
در قرآن كريم مخالفت با هواى نفس موجب سعادت و ورود به نور است: «و أمّا من خاف مقام ربّه و نهى النفس عن الهوى فانّ
الجنة هى المأوى؛(25) و امّا كسى كه از ايستادن در برابر پروردگارش هراسيد و خويشتن را از هوا و هوس بازداشت، پس همانا جايگاه او بهشت است. متابعت از هواى نفس باعث شقاوت و دخول نار است: «و لو شئنا لرفعناه بها و لكنّه أخلد الى الأرض و اتّبع هواه فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث؛(26) اگر مى‏خواستيم منزلت او را به واسطه آياتى كه به او عطا نموديم بالا مى‏برديم، امّا او به زمين گراييد و از هواى نفس خود پيروى كرد، پس مثل او همانند سگى است كه اگر بر آن حمله‏ور شوى زبان از كام برآورد و اگر آن را رها كنى باز زبان از كام برآورد.»
همه رذايل اخلاقى نتيجه پيروى از نفس امّاره است، صفت بخل، چاپلوسى و سالوسى، حسد، شماتت، خبث، اسراف، ريا، شرّ، شرك، حرص، تهتك، فساد و صدها رذيلت ديگر اوصافى هستند كه منشأ و سرچشمه آن هواى نفس و حب دنياست.(27)
در حديث آمده است كه يكى از انبياء ابليس را پرسيد با چه چيزى فرزندان آدم را فريب مى‏دهى؟ گفت: با خشم و هوا، در واقع رذايل اخلاقى زمينه هبوط انسان را از مقام انسانيت فراهم مى‏كند به همين جهت در جوامع روايى بسيار تأكيد شده است كه براى وصول به درجات رفيع، باطن خويش را از پليديهاى نفس پاك سازيد: «طهّروا أنفسكم من دنس الشهوات، تدركوا رفيع الدرجات».(28)
پى‏آمدهاى هواپرستى‏

الف: كسى كه در اسارت شهوت قرار گيرد، عقل و دين خود را از دست مى‏دهد: «طاعة الشهوة تفسد الدين و العقل»(29) و غرض شارع حفظ سلامت عقل و دين است.
ب: شهوت رانى و هواپرستى از دامهاى شيطانى است: «الشهوات مصائد الشيطان»(30) و بندگى شهوت اسارتى ابدى مى‏آورد كه آزادى در آن راه ندارد: «عبد الشهوة أسيرٌ لاينفك اسره».(31) خواسته دين آن است كه انسان آزادگى و حريت خويش را حفظ كند و در دام شيطان يا اسارت سلطان نفس نباشد.
ج: تعاليم الهى به منزله آب گوارا و زلالى است كه از هر تشنه‏اى رفع عطش مى‏كند، امّا دستورهاى هواى نفسانى به ظاهر عطش را كاهش مى‏دهند، اما در واقع سم كشنده‏اى هستند كه شخص هوا مدار را به هلاكت مى‏رسانند: «الشهوات سمومٌ قاتلات»(32).
د: نازل‏ترين مرحله جهالت، جهل در بندگى هواى نفس است. ابتناى شرع بر معرفت بخشى و ارتقاى علمى است، نه استقرار در جهل و نادانى. شالوده تعاليم اسلام در راستاى ارتقاى معرفت و اعتلاى انديشه و انگيزه پايه‏گذارى شده است. آن كه در مرداب جهالت هواى نفس گرفتار است، قدرت و توان تحصيل معرفت و وصول به منزلت را ندارد، پس اساس شريعت بر مبناى معرفت است و جست و جوى در معرفت و عمل به تكليف با خواهشهاى نفسانى سازگار نيست.
ه: شهوت رانى با حكمت اندوزى در انسان قابل جمع نيست، دلى كه با خواسته‏هاى نفسانى رام باشد، نسبت به حكمت ورزى خام است، چنان كه در حديث آمده است: «لاتسكن الحكمة قلباً مع شهوةٍ»(33) نيز در كلام امير بيان حضرت على (ع) وارد شده است كه انتفاع حكمت بر عقلى كه دستانش با زنجير شهوت بسته شده حرام است: «حرام على كلّ عقلٍ مغلولٍ بالشهوة ان ينتفع بالحكمة»(34) يكى از اهداف مهم تكاليف دينى، حكيم‏پرورى است و لازم حكمت، عقل و قلب سليم است، نه شهوت. آن كس كه با شهوت عملى خو كرده از تكاليف دينى روى گردانده است و براى او حظى از حكمت نخواهد بود.
ح: آن كس كه در مقابل حق تسليم است و سر به آستان ربوبى فرود مى‏آورد خواهشهاى نفسانى را در درون خود خوار و ذليل ساخته و مى‏تواند جوانمردى و مروّت خويش را حفظ كند، امّا آن كه حاضر نيست در مقابل حق تسليم باشد و خواهش هواى نفس را بر خواسته حق ترجيح مى‏دهد، خود را از جوانمردى ساقط كرده است: «من زادت شهوته قلّت مروّته»(35).
ناگفته نماند هدف شارع و مقصود شريعت تعديل غرايز و تمايلات نفسانى است، نه تعطيل آنها، يعنى هرچه هواى مسموم نام دارد و هوس منحوس محسوب مى‏شود نكوهيده است و هرچه مقتضاى غريزه و طبيعت است بايد هدايت شده، آنگاه حمايت شود.
5. دورى از رذايل اخلاقى و مفاسد اجتماعى‏

بزهكارى كودكان و نوجوانان، جنايت برخى از جوانان و خيانت خائنان در جامعه، غالباً به جهت عدم آگاهى آنان از تعاليم و تكاليف دينى است. احكام و تكاليف دين تنظيم شده تا انسانها از ابتداى بلوغ عقلى با آشنايى و عمل به آن بتوانند شخصيت اصيل خويش را بشناسند و آن را حفظ كنند.
از اين رو پاى‏بندى به تكاليف دينى موجب اجتناب از رذايل اخلاقى است. تجربه عملى ثابت كرده است كه غالب جانيان از خانواده‏هايى هستند كه پاى‏بندى به مذهب ندارند. براى برخى از غربيها نيز اين مطلب ثابت شده كه مفاسد اخلاقى در ميان خانواده‏هايى كه به كليسا نمى‏روند بيشتر به چشم مى‏خورد، در متون دينى آيات و روايات بسيارى وارد شده كه دين‏داران را مقيّد به اجتناب از رذايل اخلاقى كرده است، غرور، كبر،حسد،كذب،غيبت كه منشأ بسيارى از رذايل اخلاقى و مفاسد اجتماعى است در دين به شدّت از آنها نهى شده و شخص دين‏دار مكلّف به ترك آنهاست.
از توجه به زندگى و حيات انبياء در قرآن كريم به دست مى‏آيد كه مهم‏ترين وظيفه و رسالتى كه از ناحيه خدا بر عهده آنان نهاده شده مبارزه با رذايل اخلاقى و مفاسد اجتماعى است. خداوند وقتى صالح پيامبر را براى قوم ثمود فرستاد توصيه‏هايى درباره تكاليف الهى فرمود. سپس آنان را مخاطب قرار داد كه: «ولاتعثوا فى الأرض مفسدين؛(36) و در زمين به فساد و تبهكارى برنخيزيد». و چون مردم آن منطقه اهل اسراف و تبذير بودند خداوند فرمود: «ولاتطيعوا أمر المسرفين* الّذين يفسدون فى الأرض و لايصلحون؛(37) و از رفتار رؤساى اسراف كار اطاعت نكنيد كه آنان در زمين فساد مى‏كنند و اصلاح نمى‏شوند.»
در زمان لوط پيامبر، چون قومش به عملى شنيع مبتلا بودند خداوند به او دستور داد به مردم بگويد اطاعت خدا را پيش گرفته و تكليف الهى را انجام دهند و از عمل زشت اجتناب كنند: «اذ قال لهم أخوهم لوطٌ الا تتقون* انّى لكم رسولٌ أمين* فاتّقوا اللّه و أطيعون*… أتأتون الذكران من العالمين* و نذرون ما خلق لكم ربّكم من أزواجكم بل أنتم قومٌ عادون»(38) قوم شعيب چون به فساد كم‏فروشى و گران فروشى آلوده بودند خداوند به حضرت شعيب دستور داد قوم خود را به اطاعت خدا و انجام تكاليف الهى دعوت كند تا آن فساد ريشه‏كن گردد: «اذ قال لهم شعيب ألا تتّقون* انّى لكم رسولٌ أمين* فاتّقوا اللّه و أطيعون…* أوفوا الكيل ولاتكونوا من المخسرين* وزنوا بالقسطاس المستقيم * ولاتبخسوا الناس أشياءهم ولاتعثوا فى الأرض مفسدين»(39)
قرآن حكيم درباره داستان همه انبياء همين بيان را دارد كه مخالفانشان چون از اوامر الهى اطاعت نمى‏كردند، اهل فسق و فساد و تباهى بودند. و همه فسق و فجور شخصى و مفاسد اجتماعى، ريشه در تكليف گريزى دارد. اما در مقابل آن بارزترين اثر و روشن‏ترين فايده تكليف محورى براى فرد و جامعه زوال رذايل اخلاقى و مفاسد اجتماعى است.(40)
اما با توجه به اين كه عقل و وحى با هم شالوده دين را شكل مى‏دهند و انسانهاى متعبّد به تكاليف دينى نه تنها خردورزند، بلكه خردمندترين افراد جامعه هستند. پذيرفته نيست گفته شود اصلاح دنيا بر عهده انديشوران است و دين‏داران بايد به فكر آبادانى آخرت خويش باشند و آثار دين دارى خود را آن‏جا دريافت كنند، يا كسى بگويد تكليف براى مكلفان، جمود و ركود و سكون مى‏آورد، در حالى كه اصلاح دنيا نياز به تحرّك و جنبش و انقلاب دارد.
چنين داورى درباره دين داران نتيجه تجاهل عمدى يا غفلت يا نگاه سطحى به دين و مانند آن است ولى با نگاه عميق‏تر به متون دينى مى‏توان به اين نتيجه دست يافت كه غرض از تكليف، اصلاح و آبادانى دنيا و آخرت است. گام نهادن در مسير دين و اجراى احكام آن هم مى‏تواند منافع دنيوى را تأمين و هم منافع اخروى را تضمين كند.
مطلب اساسى در دين‏شناسى آن است كه در متون دينى حقوق و تكاليف به هم آميخته است، يعنى اگر داشتن زمين حاصل خيز، هواى سالم، آب فراوان و بهداشتى و دهها مزاياى طبيعى ديگر حق انسان است همه آنها از منظر دين، گذشته از صبغه حقوقى داراى جنبه تكليفى هستند و بر انسان واجب است كه از اين مواهب برخوردار شود، زيرا خداوند همه اين امكانات را آفريد و آنها را مسخّر بشر كرد و هستى آنها و مسخّر بودنشان را به جامعه بشرى اعلام داشت تا كسى نگويد دريا، صحرا، فضا، منظومه شمسى، و بالاخره مجموعه نظام سپهرى در آثار اخلاقى و عرفانى متفكران دينى تأكيد شده است كه بهترين راه درمان بسيارى از بيماريها و معضلات اخلاقى بندگى و طاعت حق است.(41)
6. اصلاح و آبادانى دنيا و آخرت‏

برخى پنداشته‏اند، فلسفه تكليف الهى براى بندگان فقط فراهم ساختن آخرتى آباد است. كسى كه اهل نماز و روزه و حج و زكات است، بايد به فكر اصلاح آخرت خويش باشد و هيچ گونه اشتغال فكرى نبايد در امور دنيوى داشته باشد، زيرا از كار آخرت باز مى‏ماند، اين تصور و پندار را تقويت و تبليغ كرده‏اند كه متديّنان بايد دنيا را به ديگران واگذار كرده و آخرت را به خوبى حفظ كنند. گويا آسياب تكليف بر محور آخرت مى‏چرخد و دنيا از قلمرو آن خارج است. اين عده گستره توهّم خويش را توسعه داده و گفته‏اند: هدف دين و بعثت انبياء نيز فقط دعوت به آخرت و خداست، نه اصلاح آبادانى دنيا، و فوايد تكاليف در آخرت ظاهر و آشكار مى‏گردد، نه در دنيا. دين داران بايد براى آخرت خويش برنامه‏ريزى كنند و دنيا را به دست خردمندان جامعه بسپارند.
سرانجام بشر را مأمور به بهره‏بردارى و استيفاى منافع كرد و جامعه را واداشت تا منافع عمومى را بر مصالح شخصى مقدّم دارند و از فاسدان و مفسدان به زشتى ياد كرد و آنان را به كيفر تلخ محكوم دانست، اصول محورى مسائل از نظر قرآن عبارتند از:
1. در آيات فراوان از تسخير سپهر و زمين و دريا سخن به ميان آمده و اصل تسخير براى آشنايان به قرآن حكيم مطلبى قطعى و شك‏ناپذير است.
2. آيه «هو أنشأكم من الأرض و استعمركم فيها فاستغفروه ثمّ توبوا اليه انّ ربّى قريبٌ مجيبٌ»(42) از اصل اصيل و پربركت و مظلوم استعمار سخن مى‏گويد، استعمار در فرهنگ قرآن به معناى طلب جدى و درخواست مؤكّد عمران زمين، استخراج معادن، كوهها، درياها، صحراها، جنگلها و ساحلها و…است. خداوند همه اين امور را به طور «بكر» آفريد و فكرآباد كردن و بهره‏بردارى از آنها را به بشر داد و دستور استيفاى عادلانه منافع آن را صادر كرد و چنين اعلام داشت: «للرّجال نصيبٌ ممّا كسبوا و للنساء نصيبٌ ممّا اكتسبن»(43) يعنى هم بر بشر واجب است كه از عمق زمين تا سينه سپهر را آباد كند، و هم دسترنج او متعلّق به خود او است، نه به بيگانه، و هم در اين بهره‏ورى بين زن و مرد تفاوتى نيست.
در اين استعمار ميمون و مبارك، مستعمر خداست و او خواهان آباد كردن زمين است. محصول اين آبادانى نيز عايد خود آبادگران است و در اين عمران ظلم‏پذيرى و ظلم كردن نيز جايز نيست. اين واژه پربركت بيش از واژه‏هاى ديگر مورد ظلم قرار گرفت و هم اكنون جزء منحوس‏ترين كلمات اجتماعى است، زيرا مستعمر محصول كار عامر را به خود اختصاص مى‏دهد. قرآن حكيم بعد از طرح اصل استعمار، يعنى طلب جدى آباد كردن زمين براى خود آباد كننده، نه براى مستكبران ستم پيشه، فرمود: «هو الّذى جعل لكم الأرض ذلولاً فامشوا فى مناكبها».(44)
خداوند زمين را آفريد و آن را نرم و تسخير شونده قرار داد و انسانها را مكلّف به رفتن در فراز و فرود زمين كرد تا آن را تنها براى خود آباد كنند.
از آيه «ولقد مكّنّاكم فى الأرض و جعلنا لكم فيها معايش»(45) استفاده مى‏شود كه عناصر محورى استقلال اقتصادى جامعه بشرى، يعنى بهره‏ورى از منابع و منافع و مصالح اقليم زمين و همه ظرفيتهاى مناسب آن هم حق بشر و هم تكليف الهى است، به طورى كه بر مردم واجب است در اقتصاد مستقل باشند و اگر كوتاهى كنند مسؤول‏اند و در قيامت كيفر مى‏بينند.
يك روى سكّه استقلال اقتصادى، حق بشر است و روى ديگر آن تكليف الهى.
چنين دينى كه آستر و رويه جامعه بشرى را حق و تكليف مى‏داند و دنيا و آخرت را ظاهر و باطن كسوت انسانى مى‏شمارد و حرمت بشر را به اوج عروج خليفة اللهى مى‏رساند تا آنجا كه خداوند او را جانشين خود در عمران و آبادگرى زمين قرار داده است، هرگز حقوق بشر را مهمل نمى‏گذارد و از منافع وى چشم نمى‏پوشد.
7. آزادى انسانها

از جمله اهداف و آثار تكاليف حقوق الهى، آزاد ساختن جامعه بشرى از زنجير اسارت است، دين آمده است تا بشر را از همه قيودات وضع شده از جانب قدرتمندان آزاد سازد.
انسان چون موجودى اجتماعى است روابطى با ديگر افراد جامعه دارد. برخوردها و روابط او در مقابل ديگران تكاليفى را براى او به وجود مى‏آورد كه اين تكاليف، يا بايد منشأ الهى داشته باشد يا منشأ بشرى. براى اينكه ديگران با وضع قوانين با نگاه سودگرايى او را به تكاليف بشرى مكلّف نسازند خداوند با وضع شريعت، تكاليف او را تعيين ساخته است، پس زندگى اجتماعى بدون تكليف مفهوم ندارد. حال آيا تكاليف الهى براى انسان مطلوب‏تر است يا تكاليف وضع شده با عقول ناقص بشرى؟
پاسخ بسيار روشن است، حكمت تكاليف الهى، رهايى از قيد و بندهاى بشرى است، نه محدوديت. تكاليفى كه انبياى الهى در قالب شرايع آسمانى به بشريت ارزانى داشته‏اند دقيقاً در همين راستاست، يعنى آنها آمده‏اند تا بندهايى را كه هواهاى نفسانى از درون و غلهاى حاكمان طاغوتى از بيرون بر دست و پاهاى بشر بسته بودند بگشايند، در قرآن فرمود: «آنان كه پيامبر خويش را اطاعت مى‏كنند پيامبر آنان را به كارهاى نيكو امر و از كارهاى ناپسند نهى مى‏كند و براى آنان امور پاكيزه را حلال و چيزهاى ناپاك را حرام و آنان را از قيد و بندهايى كه داشتند آزاد مى‏سازد، پس ايمان آورندگان و يارى كنندگان او جزء رستگارانند».(46)
در مقابل اين دسته، آنان كه به اصول اعتقادى ايمان نياورده و به تكاليف الهى گردن ننهاده و بر صراط مستقيم حق گام نگذاشته‏اند در بند جهالت و قيد غفلت اسيرند و آن كس كه سر در كوى او نگذاشته آزاده نيست: «لقد حقّ القول على أكثرهم فهم لايؤمنون * انّا جعلنا فى أعناقهم أغلالاً فهى الى الأذقان فهم مقمحون»(47) در فرهنگ آسمانى اسلام، آزادى مرهون تكليف محورى و اسارت اثر تكليف گريزى است و به همين دليل در بسيارى از آيات، فلاح و رستگارى و حريّت و آزادى وصفى براى مؤمنان و اسارت و بردگى خصلتى براى كافران به شمار آمده است.
10. كمالات معنوى‏

در فصول گذشته به اين نكته اشاره شد كه انسان از نگاه قرآن، خليفه خدا در زمين است و براى وصول به چنين مقامى خلق شده است، توضيحى كه هم اكنون به آن اضافه مى‏شود اين است كه در انسان تكوّن يافته دو صفت ذاتى وجود دارد، يكى اينكه از لحاظ درجه هستى موجودى ناقص است و ديگر اينكه داراى استعداد و قابليت خلافت اللهى و جانشينى خدا در زمين است. اگر خلافت متعيّن به انسان است، قوّه و قابليت هم در او قرار داده شده و مى‏تواند به آن مقام راه يابد( نه اينكه در او فعليت داشته باشد، بلكه او بالفعل حيوان است و بالقوه انسان)، پس مقام خلافت از ميان مخلوقات براى انسان آمده است خدا آدمى را براى جانشينى خويش آفريد. او را جامع جميع صفات الهيّه قرار داد تا بتواند آيينه تمام نماى كمالات او باشد.
با جمالش چون كه نتوان عشق باخت‏

از كمال لطف خود آيينه ساخت‏

بنابراين، وصول به اين مقام كه كمال و سعادت انسان به شمار مى‏آيد، براى همه افراد به اندازه استعدادشان فراهم است. غرض از وجود تكاليف الهى براى بندگان، تكميل و رساندن آنان به ذروه سعادت است، چون انسان موجودى ناقص است و قابليت كمال هم در او وجود دارد. بنابراين تكاليف شرعى براى جبران نقص و كامل كردن او به منظور تحصيل كمالات معنوى است كه آثار آن تعديل قواى نفسانى و نجات از هواى نفس و آزادى از قيد و بندهاى دشمن درون و بيرون است.
نتيجه‏گيرى

از مجموعه مباحثى كه در اين مقال تحت عنوان آثار و اهداف حق و تكليف بيان شد استفاده مى‏شود كه مى‏توان براى آثار و اهداف مراتب و اقسامى قائل شد كه برخى ابتدايى و برخى ميانى و برخى نهايى‏اند.
اهداف ابتدايى عبارت است از نظم ظاهر، امنيت عادى و اجتماعى و رعايت حقوق ديگران، گرچه بر اساس ترس از كيفر قضايى باشد.
هدف ميانى و متوسط عبارت است از عدل واقعى، امنيت معقول و رعايت حقوق ديگران به استناد فضيلت عدالت كه در نهاد انسان تعبيه شده است و لذت آن در كام دل جلوه مى‏كند.
هدف پايانى عبارت از نيل روح متكامل به مقام شهود حقيقت و نورانى شدن حقيقت آدمى و وصول به حقيقت است. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: –
1. نهج البلاغه، خطبه 32. 2. و 3. نهج البلاغه، خطبه 32. 4. نهج البلاغه، خطبه 193. 5. خلاصه تعاليم اسلام، ص 17 – 19. 6. سوره اسراء، آيه 84. 7. رساله سه اصل، ص 29 – 30. 8. شرح جنود عقل و جهل، ص 283 – 284. 9. شرح چهل حديث، ص 531 – 532. 10. شرح دعاى سحر، ص 26. 11. الكافى، ج 2، ص 309. 12. علم اليقين، ج 2، ص 901. 13. نهج البلاغه، حكمت 437. 14. سوره ق، آيه 5. 15. سوره نحل، آيه 90. 16. سوره شورى، آيه 15. 17. سوره حديد، آيه 25. 18. سوره مائده، آيه 8. 19. نهج البلاغه، خطبه 216. 20. همان، حكمت 31. 21. سوره يوسف، آيه 53. 22. بحارالانوار، ج 67، ص 36. 23. غررالحكم، ص 234. 24. سوره جاثيه، آيه 23. 25. سوره نازعات، آيات 40 – 41. 26. سوره اعراف، آيه 176. 27. تحف العقول، ص 330. 28. مستدرك الوسائل، ج 11، ص 344، غررالحكم، ص 240. 29. مستدرك الوسائل، ج 11، ص 344، غررالحكم، ص 304. 30. همان، ص 343. 31. همان، ص 346. 32. غررالحكم، ص 304. 33. همان، ص 58. 34. شرح غررالحكم، ج 3، ص 404. 35. غررالحكم، ص 305. 36. سوره اعراف ، آيه 74. 37. سوره شعراء، آيات 151 – 152. 38. همان، آيات 161- 163 و 165 – 166. 39. همان، آيات 177 – 179 و 181 – 183. 40. رجوع شود به سوره‏هاى عنكبوت، آيه 45، سوره نور، آيه 21؛ سوره يوسف، آيه 24؛ سوره اعراف، آيات 28 و 142 ؛ سوره هود، آيه 85 ؛ سوره يونس، 91 ؛ سوره قصص، آيه 77 و…. 41. ر.ك احياء العلوم، معراج السعادة، شرح جنود عقل و جهل. 42. سوره هود، آيه 61. 43. سوره نساء، آيه 32. 44. سوره ملك، آيه 15. 45. سوره اعراف، آيه 10. 46. همان، آيه 157. 47. سوره يس، آيات 7 – 8.

/

قیام 19 دی

قيام 19 دى‏ماه قم هنوز زنده است‏

اينجا قم است شهر جهاد و اجتهاد، شهر خون و قيام آشيانه آل محمد(ص) و مأواى امن شيعيان ائمه اطهار(ع)، اينجا شهرى است كه قبل از هر جا به پا خاست و به رسالت تاريخى‏اش جامعه عمل پوشاند.
مردم قم با مشت‏هاى گره خورده به سمت حرم مطهر حضرت معصومه(ع) سرازير شده‏اند. ديگر هيچ كس جلودار خشم اين ملت نيست؟ طلاب و فضلاى حوزه علميه قم هدايت كننده امواج خروشان مردمى هستند كه خشم و انزجارشان از دشمنان انقلاب، آنان را به خيابان‏ها كشانده است.
پير و جوان، زن و مرد در خيابان‏ها فرياد برمى‏آورند و با شعار -خمينى، خمينى خدانگهدار تو بميرد، بميرد دشمن خونخوار تو – تنفّرشان را نسبت به رژيم پهلوى به نمايش مى‏گذارند. به راستى چه چيزى باعث شده كه شهر قم اينگونه به جوش آيد؟ چه اتفاقى مردم مؤمن قم را به خيابان‏ها كشانده است؟
روزنامه اطلاعات در روز 17 دى 1356 طى مقاله‏اى اهانت‏آميز، امام خمينى رحمة اللّه عليه را نشانه گرفته بود و هنوز چند هفته‏اى از شهادت فرزند امام نگذشته بود كه مردم قم براى بارى ديگر در خيابان‏ها جمع شدند و در آن روز ديگر لازم نبود امام(ره) فرياد برآورد و بگويد واللّه گناهكار است كسى كه داد نزد واللّه مرتكب گناه كبيره است كسى كه فرياد نزد…بلكه اينبار خون پاك مصطفاى مظلومش اين پيام را عهده دار شد و همه‏گان را به مبارزه و ظلم‏ستيزى فراخواند رژيم فاسد پهلوى كه احساس خطر مى‏كرد به فكر چاره‏اى افتاد، به فكر حيله‏اى كه با به كار بستن آن براى هميشه نام امام را در نظر مردم كريه جلوه دهد بنابراين با اين انگيزه طى مقاله‏اى اهانت‏آميز مى‏خواست وجهه ملى و مذهبى امام خمينى(ره) را در ميان ملت خدشه ساز كند.
اين بار مردم قم با شكوه‏تر از گذشته به دفاع از رهبر خود برخاستند و با شعارهاى يا مرگ يا خمينى، خمينى بت شكن ملت ترا مى‏خواهند، بار ديگر با رهبر فرزانه خويش تجديد بيعت كردند. در اين هنگام ايادى رژيم پهلوى نيروهاى مسلّح را آماده كردند و دستور قتل و غارت آنها را دادند. روز 19 دى ماه روز قيام خونين مردم قم بود كه با اهداى خونشان در پاسداشت از ولايت فقيه، نهاد پاك و مقدس انقلاب را بارور ساختند. از آن زمان مردم قم اين افتخار را يافتند كه هر سال در سالروز قيام 19 دى در خدمت مقام شامخ رهبر انقلاب، هم در عهد امام راحل(ره) و هم در زمان زعامت حضرت آيت‏اللّه العظمى خامنه‏اى باشند. و با مراد خويش تجديد بيعت كنند.



پاورقي ها:

/

نگاهى به رويدادها

اخبار جهان اسلام‏

وزير خارجه اتريش: حضور اسلام را در اروپا ديگر نمى‏توان ناديده گرفت. (26/8/84)
بيش از 100 نماز گزار شيعه در دو انفجار تروريستى در عراق به شهادت رسيدند. (28/8/84)
صدها هوادار اخوان المسلمين در مصر بازداشت شدند. (30/8/84)
اسلامگراها در حال پيشروى هستند. (10/9/84)
سركوب هم مانع ورود اخوان المسلمين به مجلس مصر نشد.
رئيس كميسيون رسيدگى به ترور حريرى بر كنار مى‏شود. (12/9/84)
آيت اللّه سيستانى: مردم عراق با شركت گسترده در انتخابات به مذهبى‏ها رأى بدهند. (14/9/84)
عمليات استشهادى در امن‏ترين شهر صهيونيست نشين صورت گرفت. در اين عمليات دست كم 5 اسرائيلى كشته و 50 نفر ديگر زخمى شدند.
شاهد دادگاه صدام: عناصر صدام حتى به زنان حامله هم رحم نمى‏كردند. (15/9/84)
اخبار داخلى

پرداخت وام 18 ميليونى مسكن تمديد شد.
ايران بر استفاده از چرخه سوخت هسته اى و مذاكره بدون پيش شرط با اروپا تأكيد كرد. (16/8/84)
درياچه هامون خشك شد.
وزارت كار مأمور تهيه سندنهايى اشتغال در كشور شد. (17/8/84)
لاريجانى: از سرگيرى مذاكره با اروپا حرف آخر من است.
وزير امور اقتصادى و دارايى از پرداخت سود تضمينى به سهامداران بورس خبر داد. (18/8/84)
مجلس به 3 وزير جديد آموزش و پروش، تعاون و رفاه رأى اعتماد داد.
رئيس جمهور: پاسخ بد خواهان را با حل مشكلات مردم مى‏دهيم. رئيس جمهور در اجتماع پرشور مردم استان خراسان جنوبى در بيرجند كه زير بارش شديد باران به استقبال از وى شتافته بودند، تأكيد كرد برخوردارى عادلانه از امكانات كشور حق طبيعى همه مردم به ويژه در مناطق محروم است. (19/8/84)
لاريجانى: غنى سازى را در خاك خود انجام مى‏دهيم.
وزير اطلاعات: دخالت انگليس در بمب گذاريهاى اهواز به اثبات رسيده است. (21/8/84)
ايران به جمع دارندگان فناورى توليد پارچه نورد آب پيوست.
مشاور امنيتى صدراعظم آلمان: وحدت ملى و اعتماد به نفس نمى‏گذارد ايران تسليم اروپا شود. (22/8/84)
وزير بهداشت: داروهاى كمياب با قيمت مناسب به زودى وارد بازار مى‏شود. (23/8/84)
رهبر انقلاب: همه بايد از دولت حمايت كنند، برخى انتقادها غير منصفانه است.
دولت 20 ميليارد تومان براى ايمنى جاده‏ها اختصاص داد.
رهبر انقلاب: حفظ وحدت و ترويج ارزشهاى انقلاب مهمترين وظيفه امروز است. (24/8/84)
تسلطى براى تصدى وزارت نفت به مجلس معرفى شد.
رئيس قوه قضائيه: تضعيف اقتصاد كشور فساد اكبر است.
دانشجويان ايرانى به نقض حقوق بشر و تبعيض نژادى در غرب تحت نفوذ صهيونيست‏ها اعتراض كردند. (25/8/84)
در هفته بسيج زنجيره انسانى 9 ميليون بسيجى در سراسر مرزها تشكيل مى‏شود.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: تخريب مديران پرورش يافته نظام، جرمى نابخشودنى است.
كتابخانه دانشكده حقوق دانشگاه تهران در آتش سوخت. (26/8/84)
خاتمى ضمن حمايت از اظهارات ضد صهيونيستى رئيس جمهور: موضع احمدى نژاد خواست عمومى ملت است.
رضازاده پس از قهرمانى در مسابقات جهانى قطر: خوشحالم كه رهبر انقلاب و مردم را شاد كردم.
هزاران نفر از دانشجويان و طلاب با تشكيل زنجيره انسانى خواستار آغاز فعاليت‏هاى هسته‏اى در نطنز شدند. (28/8/84)
نامه 152 نماينده مجلس به رئيس قوه قضائيه: فرار سرمايه ربطى به مبارزه با مفاسد اقتصادى ندارد.
سخنگوى وزارت خارجه: ايران به درخواست‏هاى فراتر از «ان.پى.تى» تن نخواهد داد. (30/8/84)
رهبر انقلاب: حضور زن ايرانى بر فراز اورست نمايانگر قابليت‏هاى ملت است.
مذاكرات رؤساى جمهور ايران و عراق در تهران آغاز شد. (1/9/84)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور عراق: آمريكا و انگليس با تجربه‏اى تلخ مجبور به ترك عراق خواهند شد. (2/9/84)
دكتر الهام سخنگوى دولت شد. (3/9/84)
7 ميليارد دلار بدهى خارجى تا پايان امسال پرداخت مى‏شود.
رسانه‏هاى خارجى: ايران غنى سازى را از سر مى‏گيرد. اروپا كم آورد. (5/9/84)
رئيس جمهور با حضور در زنجيره انسانى 9 ميليون بسيجى: در عرصه هسته‏اى از موضع اقتدار مذاكره مى‏كنيم. (6/9/84)
رئيس جديد ستاد مبارزه با قاچاق كالا و ارز: مردم نامحرم نيستند، مفسدان اقتصادى را معرفى مى‏كنيم.
رهبر انقلاب: آينده 100 ساله كشور با عملكرد خوب نسل جوان تضمين مى‏شود. (8/9/84)
آمريكا خواستار مذاكره با ايران شد. (9/9/84)
در جريان دومين سفر استانى هئيت دولت، استقبال به ياد ماندنى مردم ايلام از رئيس جمهور صورت گرفت.
توليد گوشت قرمز با مصرف آن در كشور برابر شد.
ايران ساخت 2 نيروگاه هسته‏اى را به مناقصه مى‏گذارد. (10/9/84)
احمدى نژاد: اميدواريم ايلام در سفر بعدى هئيت دولت، استان محروم نباشد.
پرداخت وام ازدواج شهردارى، امروز از سر گرفته مى‏شود. (12/9/84)
حقوق كاركنان دولت در سال آينده 5/14 درصد افزايش مى‏يابد. (13/9/84)
لاريجانى: صبرمان تمام شده، غنى سازى را آغاز مى‏كنيم.
بيماران صعب العلاج، كارت هوشمند دارو دريافت مى‏كنند. (14/9/84)
دستور انتشار 1500 ميليارد تومان اوراق مشاركت از سوى رئيس جمهور صادر شد. (15/9/84)
اخبار خارجى‏

كارتر سياست‏هاى بوش را مايه شرمسارى خواند.
در اعتراض به كاهش بودجه برنامه‏هاى اجتماعى نخستين تظاهرات عليه صدراعظم تازه كار آلمان صورت گرفت. (16/8/84)
آشوب‏هاى فرانسه، آلمان و بلژيك را هم فرا گرفت.
تجمع 120 هزار نفرى در هند عليه رزمايش مشترك با آمريكا صورت گرفت.
بوش با سرافكندگى از سفر آمريكايى لاتينى به واشنگتن بازگشت.
وضع مقررات منع رفت و آمد و برقرارى حكومت نظامى در فرانسه صورت گرفت. (17/8/84)
182 كشور خواستار لغو تحريم‏هاى آمريكا عليه كوبا شدند. (19/8/84)
شيراك به تبعيض و بى‏عدالتى در فرانسه اعتراف كرد. (21/8/84)
در هفدهمين روز ناآرامى در 160 شهر و تشديد حكومت نظامى در فرانسه، 8000 خودرو به آتش كشيده شد. (22/8/84)
5/1 ميليون اسپانيايى عليه دولت به خيابان‏ها ريختند. (23/8/84)
انگليس براى كنترل اوضاع داخلى 800 جاسوس جديد استخدام مى‏كند.
حالت فوق العاده در فرانسه تا 3 ماه ديگر تمديد شد. (24/8/84)
شيراك: همه آشوبگران دختران و پسران فرانسه هستند.
درپى سرايت ناآرامى‏ها به 7 كشور، شهروندان اروپا با ماهواره كنترل مى‏شوند. (25/8/84)
شورش‏هاى فرانسه آسيب‏پذيرى اروپا را برملا ساخت. (28/8/84)
ونزوئلا به فقيران آمريكا نفت ارزان مى‏فروشد. (29/8/84)
با خروج 8 وزير از كابينه شارون، بحران سياسى رژيم صهيونيستى را فرا گرفت. (1/9/84)
اعتصاب سراسرى در شبكه حمل و نقل فرانسه اتفاق افتاد. (2/9/84)
مردم آلمان راه قطار حامل ضايعات هسته‏اى را بستند. (2/9/84)
دولت كانادا در آستانه استيضاح قرار گرفت. (5/9/84)
سازمان ملل خواستار لغو كلمه اخراج ناراضيان از فرانسه شد. (6/9/84)
پس از 17 سال فاش شد، سقوط هواپيماى حامل ضياءالحق كار «موساد» بود. (14/9/84)
مردم ونزوئلا تمام ياران چاوز را به مجلس فرستادند. (15/9/84)
پاورقي ها:

/

دعاى عرفه منشور جاويدان توحيد

عرفه روز دعا و روز نيايش و مناجات با پروردگار عالميان است، دعائى كه طبق فرموده على(ع) همه هستى انسانهاست. اساساً انسان از خودش چيزى ندارد و در اين عالم او فقط مالك دعاست. على(ع) با اشاره به اين معنى در دعاى كميل مى‏فرمايد: يا سريع الرّضا اغفر لمن لايملك الّا الدّعا؛(1) دعا تنها وسيله و ابزار در دست انسان است و او با همين سلاح مى‏تواند به خواسته‏هايش برسد كه همان سلاح انبياء است. امام رضا(ع) فرمود: «عليكم بسلاح الانبياء؛(2) بر شما باد كه خود را به سلاح انبياء مجهز كنيد» و توضيح مى‏داد كه آن سلاح همان دعاست. امام حسين(ع) ناتوانترين مردم را كسى مى‏داند كه از دعا كردن عاجز باشد و مى‏فرمايد: اعجز النّاس من عجز عن الدّعاء؛(3) به همين جهت در روز عرفه گرچه روزه گرفتن مستحب است امّا به خاطر اهميت آن فرموده‏اند كه اگر روزه موجب ضعف مى‏شود و از دعا كردن باز مى‏دارد دعا خواندن بر روزه تقدم دارد.(4) يكى از زيباترين و شيرينترين دعاها مناجات امام حسين(ع) در روز عرفه مى‏باشد. آن‏حضرت در اين دعاى پرمحتوا و شيوا كه در عصر روز عرفه و مناسبترين وقت دعا عرضه شده است، عاليترين مضامين توحيدى را در قالب كلماتى دلنشين بيان مى‏كند. روح عرفان و معرفت در عرصه توحيد الهى در فرازهاى مختلف اين دعا موج مى‏زند و سالكان راه حقيقت را در طى مراحل سير و سلوك استوارتر، مصمم‏تر و مشتاق‏تر مى‏سازد. امام حسين(ع) اين مناجات عاشقانه را در فضائى معنوى و در كنار كعبه مقدسترين جايگاه مسلمانان و با دلى پرسوز و چشمانى اشكبار قرائت كرده و به عنوان منشور جاويدان توحيد براى اهل ايمان به يادگار گذاشته است.
به حقيقت مى‏توان گفت كه اگر از آن بزرگوار به غير از همين مناجات سخن ديگرى براى رسيدن به حق و معرفت الهى به جاى نمانده بود اهل عرفان و ايمان را همين كلمات عارفانه و حياتبخش بس بود در حالى كه دعاى عرفه بخش اندكى از معارف بلند و انديشه‏هاى عبادى، عرفانى، اجتماعى و سياسى حضرت اباعبداللّه الحسين(ع) را به پيروان حقيقت جوى آن حضرت ارائه مى‏كند.
حضرت آية اللّه جوادى آملى در مورد اين دعاى دلنشين و انسان ساز مى‏نويسد: مهمترين نيايشى كه جنبه سياسى، عبادى حج و زيارت را به خوبى تبيين مى‏كند دعاى عرفه عارف معروف در بين اهل معرفت و سير شاهدان كوى شهود و شهادت، سالار جانبازان ميدان نبرد توحيد عليه طاغوت، و سرور پاكان و آزادگان، در ساحت فضيلت حضرت حسين بن على(ع) است. اين دعا هم دستور كفر ستيزى و راه طاغوت زدايى و رسم سلحشورى و سنت سركوبى جنايتكاران را ارائه مى‏كند و هم ستايش حكومت اسلامى و تقدير دولت مكتبى و ظهور ولايت الهى را نشان مى‏دهد و هم تجلى هستى و ذات اقدس خداوند و ظهور گسترده و همه جانبه آن ذات مقدس و خفاى هرچه غير اوست در پرتو نور او و پى‏بردن به او از خود او به غير او بها ندادن و غير او را به او شناختن و ذاتش را عين شهود و مستغنى از استشهاد دانستن را تفهيم مى‏كند.(5)
با توجه به اهميت اين مناجات توحيدى در اين نوشتار به بررسى فرازهائى از آن مى‏پردازيم.
فرجام ستمگران‏

امام در نخستين فرازهاى دعا بعد از حمد و ثناى الهى و شمارش صفات جميل حضرت حق مى‏فرمايد: هو للدّعوات سامعٌ و للكربات دافعٌ و للدّرجات رافعٌ و للجبابرة قامعٌ فلا اله غيره؛او نيايش دعا كنندگان را مى‏شنود و گرفتارى‏هايشان را رفع مى‏كند و درجات آن را بالا مى‏برد و جبّاران و ستم‏گران را ريشه كن و سركوب مى‏سازد چرا كه هيچ معبود حقى به غير از او نيست.
حضرت ابا عبداللّه ستم گران را به عنوان مهمترين مانع راه سعادت و توحيد بيان مى‏كند و تا فرهنگ ظلم و ستم و قدرت بيداد حاكم باشد مردم نخواهند توانست به سوى كمال قدم بردارند. براى همين يكى از سنت‏هاى الهى در طول تاريخ مجازات ستم پيشه‏گان بوده است. قرآن در اين زمينه مى‏فرمايد: فلمّا نسوا ماذكّروا به فتحنا عليهم ابواب كلّ شى‏ءٍ حتّى اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتةً فاذا هم مبلسون؛(6) هنگامى كه «ستمگران نعمتها و اندرزهاى ما را» فراموش كردند ما نخست درهاى نعمت را به رويشان گشوديم و آنان كاملاً خوشحال شده (و به آن دل بستند) امّا ناگهان (حال) آنها را گرفتيم و همگى مأيوس و نااميد شدند. فقطع دابر القوم الّذين ظلموا؛(7) و به اين ترتيب دنباله زندگى ستم پيشگان بريده شد. به گفته صائب تبريزى:
ظالم به ظلم خويش گرفتار مى‏شود

از پيچ و تاب نيست رهائى كمند را
شوق و افتخار به مقام بندگى‏

سعدى تو كيستى كه دم دوستى زنى‏

دعوى بندگى كن و اقرار چاكرى‏
بى ترديد اگر انسانها مقام و موقعيت خويش را در برابر آفريدگار هستى دريابند و با كمال بندگى به آن اعتراف كنند هرگز از موازين و حدود الهى پافراتر نخواهند گذاشت و به حقوق ديگران نيز بى‏اعتنائى نخواهند كرد شناخت مقام عبوديت در مقابل حضرت رب الارباب و رعايت حدود آن بنده را به مقامات عالى انسانى نائل كرده و او را به اوج افتخار خواهد رسانيد.
گر تو خواهى حرّى و آزادگى‏

بندگى كن بندگى كن بندگى‏
از خودى بگذر كه تا يابى خدا

فانى حق شو كه تا يابى بقا
حضرت امام حسين(ع) در بخش ديگرى مى‏فرمايد: «اللّهم انّى ارغب اليك و اشهد بالرّبوبيّة لك مقرّاً بانّك ربّى و اليك مردى ابتدأتنى بنعمتك قبل ان اكون شيئاً مذكورا؛ خداوندا! من مشتاق تو هستم و به ربوبيت تو گواهى مى‏دهم بارالها! من اقرار مى‏كنم كه تو پروردگار منى و بازگشت من به سوى تو خواهد بود. خداوندا (تو آنقدر مهربان و رئوف هستى كه) قبل از آنكه من چيزى قابل ذكر باشم مرا نعمت وجود و هستى بخشيدى!». حضرت على(ع) نيز در اين زمينه مقام بندگى را تبيين كرده و آنرا بالاترين افتخار انسانى قلمداد مى‏كند و مى‏فرمايد: «الهى! كفى‏ بى عزّاً ان اكون لك عبدا و كفى‏ بى فخراً ان تكون لى ربّا؛(8) خدايا اين عزت و شكوه مرا بس كه عبد تو باشم و اين افتخار و سعادت مرا كافى است كه تو پروردگار من باشى».
سپاس از فضاى توحيدى‏

امام حسين(ع) از والاترين نعمتهاى الهى پرورش در فضاى عطرآگين توحيدى و حكومت الهى مى‏شمارد. چرا كه يكى از مؤثرترين عوامل تربيتى و تأثيرگذار در شخصيت انسانى محيط و جامعه ايست كه در آن گام مى‏نهد. هر فردى كه در خانواده‏اى و محيطى سالم به دنيا آمده و پرورش مى‏يابد شايسته است كه اوّلاً از خداوند متعال و ثانياً از والدين و دست اندركاران و مربيان و عوامل به وجود آورنده چنين جامعه و فضاى سالم سپاسگزار و ممنون باشد. چرا كه اگر اين بستر مناسب براى رشد صحيح شخصيت انسانها فراهم نمى‏شد معلوم نبود كه سرنوشت آنان چگونه بوده و به كجا منتهى مى‏گشت. به همين جهت انسانهاى حق شناس همواره از خداوند متعال و پدر و مادر و مربيان و عواملى كه موجب شده‏اند آنان در فضائى آكنده از كمالات و معنويات رشد يافته و نفس بكشند شكرگزارى مى‏كنند. حضرت با تبيين اين واقعيت مى‏فرمايد: «لم تخرجنى لرأفتك بى ولطفك لى و احسانك الىّ فى دولة ائمة الكفر الّذين نقضوا عهدك و كذّبوا رسلك لكنّك اخرجتنى للّذى سبق لى من الهدى؛ بارالها! از نشانه‏هاى لطف و احسان تو بر من اينكه مرا در فضاى حكومت سردمداران كفر و شرك به دنيا نياوردى آنانكه عهد تو را شكسته و پيامبرانت را تكذيب كردند بلكه مرا در عصر هدايت و روزگار معرفت (توسط پيامبر خاتم(ص)) به وجود آوردى!».
نعمتهاى بى‏شمار

سپاس و شكر به درگاه حضرت حق از جمله خصلت‏هاى اولياء الهى و بندگان شايسته است. پيشواى سوم در مقام سپاس و قدردانى از نعمتهاى فراوان الهى مى‏فرمايد: «فاىّ نعمك يا الهى احصى عدداً و ذكراً ام اىّ عطاياك اقوم بها شكراً و هى يا ربّ اكثر من ان يحصيها العادّون او يبلغ علماً بها الحافظون؛ بارالها! كداميك از
نعمتهاى فراوان ترا مى‏شود ذكر كرده و به شمار آورد. يا كداميك از بخششها و عطاياى بى‏حد ترا مى‏شود سپاس گفت در حالى‏كه حساب آنان از دست حسابگران و آمار نگاران بيرون است.» امام در فراز ديگرى به ناتوانى بندگان در اداى شكر و سپاس الهى پرداخته و عرضه مى‏دارد: «لوحاولت و اجتهدت مدى الاعصار و الاحقاب لو عمّرتها ان اؤدّى شكر واحدةٍ من انعمك ما استطعت ذلك الّا بمنّك الموجب علىّ به شكرك آنفاً جديداً؛ خداوندا! اگر من در طول عصرها و قرنها عمرى داشته باشم و تلاش كنم كه شكر يكى از نعمتهايت را بجاى آورم نخواهم توانست مگر به عنايت و فضل تو كه آن هم نيز شكرى جديد لازم دارد.»
و سعدى اين مضمون را چه زيبا سروده است:
فضل خداى را كه تواند شمار كرد؟

يا كيست؟ آنكه شكر يكى از هزار كرد؟
آن صانع قديم كه بر فرش كاينات‏

چندين هزار صورت الوان نگار كرد
تركيب آسمان و طلوع ستارگان‏

از بهر عبرت نظر هوشيار كرد
بحر آفريد و برّ و درختان و آدمى‏

خورشيد و ماه و انجم و ليل و نهار كرد
الوان نعمتى كه نشايد سپاس گفت‏

اسباب راحتى كه نشايد شمار كرد
آثار رحمتى كه جهان سر بسر گرفت‏

ما را به حسن عاقبت اميدوار كرد
چندين هزار منظر زيبا بيافريد

تا كيست كو نظر ز سر اعتبار كرد

شكر كدام فضل بجاى آورد كسى؟

حيران بماند هركه در اين افتكار كرد.
توحيد گوى او نه بنى آدمند و بس‏

هر بلبلى كه زمزمه برشاخسار كرد(9)
خواسته‏هاى حياتبخش‏

امام بعد از اشاره به نعمتهاى بى‏حد و حصر الهى و ناتوانى بندگان در شكرگزارى از آن به درخواست‏هاى مشروع خويش پرداخته و شيوه دعا كردن و از خدا خواستن را به ما مى‏آموزد. مقام خشوع و خضوع در مقابل حق، سعادت و نيك بختى بر اساس تقوا و طاعت، سرنوشت مبارك و خوشايند، كسب رضايت حق، غناى در نفس، يقين قلبى، اخلاص در عمل، روشنائى و بينائى بصيرت در دين، بهره‏مندى از اعضا و جوارح، يارى در مقابل ستم گران، پيروزى بر دشمنان و اجابت دعاها بعنوان چشم روشنى، رفع غم و غصه، پوشيدن عيبها، بخشش گناهان، خواركردن وسوسه گران و شياطين، آزادى ذمّه از حقوق ديگران، عطاى بهترين و عاليترين درجه اخروى و دنيوى بخشى از خواسته‏هاى حضرت اباعبداللّه (ع) از درگاه حضرت پروردگار در اين دعا مى‏باشد.
حضرت در اين فرازهاى از دعاى عرفه علاوه بر چگونه خواستن و چه چيزهائى را از خدا خواستن، به ما مى‏فهماند كه آنچه را كه نياز داريد از درگاه ربوبى بخواهيد به زبان بياوريد چرا كه اين از شرايط و آداب دعا است و به اجابت نزديكتر مى‏باشد. امام صادق(ع) فرمود: «انّ اللّه تبارك و تعالى يعلم ما يريد العبد اذا دعاه، ولكنّه يحب ان تبث اليه الحوائج فاذا دعوت فسمّ حاجتك؛(10) خداوند تبارك و تعالى آنچه را كه در دل داريد مى‏داند امّا دوست دارد كه آنرا بر زبان بياوريد و نيازهايتان را به درگاهش اطلاع دهيد. پس هرگاه دعا مى‏كنيد نيازها و خواسته‏هاى خود را يك به يك بشماريد».
در اوج عرفان‏

امام در اين مناجات آن چنان عاشقانه و عارفانه سخن مى‏گويد كه دل هر حقيقت جوى عارف را به شوق آورده و به سوى خداوند جلب مى‏كند. آن حضرت با زيباترين واژه‏هاى انسانى راز و نياز مى‏كند و عاليترين ارتباط عرفانى را به نمايش مى‏گذارد: «ايكون لغيرك من الظّهور ما ليس لك حتى يكون هو المظهر لك، متى‏ غبت حتّى تحتاج الى دليلٍ يدلّ عليك و متى‏ بعدت حتّى‏ تكون الآثار هى الّتى توصل اليك؟(11)؛ معبودا! آيا براى غير تو ظهورى هست كه براى تو نيست تا آن تو را آشكار و ظاهر سازد؟ خدايا! تو كى غائب بوده‏اى كه تا نياز به راهنما و دليلى باشد كه به سوى تو رهنمون گردد؟ و كى دور بوده‏اى تا نشانه‏ها و آثار بندگان را به تو رساند؟».
كى رفته‏اى زدل كه تمنّا كنم ترا

كى گشته‏اى نهفته كه پيدا كنم ترا
غايت نگشته‏اى كه شوم طالب حضور

پنهان نبوده‏اى كه هويدا كنم ترا
باصد هزار جلوه برون آمدى كه من‏

با صد هزار ديده تماشا كنم ترا
امام در اين فراز معرفت و رسيدن به خدا را بوسيله ذات مقدّسش بيان مى‏كند و برهان صديقين را به انسانهاى خداجوى و حكماى سعادت طلب آموزش مى‏دهد. و اين همان از خدا به خدا رسيدن است و مقام سلوك و وصول و شهود ورود به وادى ايمن الهى را به سالكان حقيقت نشان مى‏دهد امام سجاد(ع) نيز با اشاره به اين سخن در دعاى ابوحمزه ثمالى مى‏فرمايد: «و انّك لاتحتجب عن خلقك الّا ان تحجبهم الاعمال دونك؛(12) خدايا! تو از مردم پنهان نيستى اعمال و آرزوها آنان را از تو جدا كرده است». پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: –
1. مصباح المتهجد، ص 850. 2. الدعوات راوندى، ص 18. 3. بحارالانوار، 90، ص 294. 4. بحارالانوار، ج 94، ص 123. 5. صهباى حج، ص 428. 6. سوره انعام، آيه 44 و 45. 7. الامام على (ع)، ص 140. 8. كليات سعدى، ص 1058. 9. تفسير نورالثقلين، ج 2، ص 552. 10. اقبال الاعمال، ج 2، ص 74، مستدرك الوسائل، ج 10، ص 23 ؛ مفاتيح الجنان، اعمال روز عرفه. 11. مصباح المتهجد، ص 583.

/

سيد مجتبى نوّاب صفوى روحانى ظلم‏ستيز

روز بيست و هفتم ديماه روحانى مبارز سيّد مجتبى نوّاب صفوى و سه تن از ياران فداكارش به نامهاى سيّد محمّد واحدى، مظفّر ذوالقدر و خليل طهماسبى توسّط رژيم منفور پهلوى به جوخه اعدام سپرده شدند و شربت شهادت نوشيدند.
شهيد نوّاب صفوى در سال 1303 ه.ش در محله خانى آباد تهران ديده به جهان گشود. نسبت او از جانب مادر به صفويه و از طرف پدر به سادات معروف ميرلوحى اصفهان مى‏رسيد. پدرش سيّد محمد ميرلوحى وكيل دادگسترى بود. سيّد مجتبى پس از وفات پدر تحت كفالت دائى خود مرحوم سيّد محمد نوّاب صفوى قرار گرفت.
سيّد مجتبى دوره دبيرستان را رها كرد تا به تحصيل علوم دينى بپردازد، او براى اينكه مخارج اين امر را تأمين كند در شركت نفت آبادان به كار مشغول شد. ايشان از همين زمان هرجا بى‏عدالتى و ظلم مى‏ديد فرياد مى‏كشيد و به خاطر تبعيضى كه در بين كارگران ايرانى و خارجى مشاهده مى‏نمود، آرام و قرار نداشت و با اين امر مبارزه مى‏كرد زيرا از همان ابتدا روحيه ظلم ستيزى داشت و اين روحيه او را غيرت دينى و شور و حال جوانى زينتى ديگر داده بود. ايشان پس از چندى شركت را رها كرد و براى تحصيل راهى نجف اشرف شد.
سيّد مجتبى زمانى كه در نجف به تحصيل مشغول بود. خبر توهين و دشمنى كسروى ملعون را عليه دين اسلام شنيد و رهسپار تهران گرديد.ابتدا به نزد كسروى رفت و از او خواست كه دشمنى با دين را كنار بگذارد ولى كسروى قبول نكرد و بدين ترتيب نوّاب صفوى تصميم گرفت كه اين عنصر ضدّ دين را به هلاكت رساند، بدين منظور حدود چهارصد تومان از مرحوم آقا شيخ محمّد حسن طالقانى گرفت و يك قبضه هفت‏تير خريد و در ارديبهشت 1324 كسروى را مورد هدف قرار داد ولى آن ملعون توانست بگريزد. اما طولى نكشيد كه در اسفند همان سال نوّاب صفوى يكى از يارانش را كه سيّد حسين امامى بود. مأمور اين كار كرد و او كسروى را در ساختمان دادگسترى به هلاكت رساند. در مورد چگونگى شروع اقدامات نوّاب صفوى عليه كسروى مى‏گويند كه روزى در نجف يكى از روحانيون در حضور جمع زيادى از توهين‏هاى صريح كسروى به اسلام سخن مى‏گويد و بيان مى‏دارد كه كسروى اين كارها را مى‏كند و كسى هم نيست كه جواب او را بدهد و نفسش را خفه كند، ناگهان از ميان جمعيّت طلبه جوانى كه در آن زمان ناشناخته بود، با صداى بلند مى‏گويد: «فرزندان على هستند كه جواب او را بدهند.»
نوّاب صفوى پس از هلاك نمودن كسروى به نجف بازگشت و دنبال تحصيل و مبارزه را گرفت. شهيد نوّاب صفوى از دفن جنازه رضاخان در نجف جلوگيرى كرد و رژيم با تمام حيله‏هايى كه در اين زمينه به كار برده بود شكست خورد.
سيّد مجتبى باتّفاق يكى از يارانش سيّد عبدالحسين واحدى كه از طلّاب حوزه نجف بود به ايران آمد و در تهران جمعيّت فدائيان اسلام را بنيان گذارد.
شهيد نوّاب صفوى كه در رأس جمعيت فدائيان اسلام بود يك بار ديگر سيّد حسين امامى را كه زير فشار افكار عمومى از زندان آزاد شده بود، مأمور قتل هژير نخست وزير وابسته رژيم شاه نمود و بدين ترتيب سيّد حسين امامى، هژير را در مسجد سپهسالار(مدرسه عالى شهيد مطهرى) آن زمان به قتل رساند.
تلاشهاى فدائيان اسلام در انتخابات دوره شانزدهم مجلس شورا سبب گرديد كه آيت اللّه كاشانى و مصدّق بتوانند به نمايندگى مجلس برسند. در اين دوره بود كه پيشنهاد ملى شدن صنعت نفت مطرح گرديد و رزم آرا كه در اين زمان نخست وزير بود با آن مخالفت كرد و به ملت توهين‏هايى نمود. رزم آرا در پاسخ كسانى كه مى‏گفتند نفت بايد ملى شود، گفته بود: «ايرانى كه نمى‏تواند لولهنگ بسازد در صورت ملى شدن نفت چطور قادر خواهد بود تأسيسات نفت را اداره كند» و نيز گفته بود مسجد را بر سر كاشانى و مجلس را بر سر مصدق خراب خواهم كرد. بالأخره دشمنى‏ها و توهين‏هاى رزم‏آرا نسبت به ملت سبب شد كه در 16 اسفند 1329 توسط يكى از فدائيان اسلام به نام خليل طهماسبى به قتل برسد.
اين اقدام فدائيان اسلام سبب گرديد نخست وزير بعدى يعنى حسين علاء نتواند با ملى شدن نفت مخالفت نمايد و لايحه ملى شدن صنعت نفت باتفاق آراء از تصويب مجلس بگذرد.
پس از تصويب لايحه ملى شدن صنعت نفت و روى كار آمدن مصدّق، مرحوم نوّاب صفوى به علت عدم اجراى دستورات اسلام توسّط دولت مصدّق و باز شدن پاى آمريكا به ايران، با مصدّق به مخالفت پرداخت و مصدق نيز او را دستگير و زندانى نمود و اين زندانى شدن تا سقوط مصدّق ادامه داشت. شهيد نوّاب صفوى و همفكرانش استدلال مى‏كردند: اكنون كه با مجاهدتهاى زياد زمينه براى اجراى احكام اسلامى آماده است در اجراى اين احكام نورانى نبايد كوتاهى كرد ولى مصدق و همفكرانش گوش به اين سخنان نمى‏دادند لذا فدائيان از مصدق جدا شدند و در جهت اجراى احكام شرع گام برداشتند.
در سال 1334 حسين علاء نخست وزير وقت كه مجرى ايرانى طرح خائنانه آمريكا به نام پيمان بغداد بود، به دستور شهيد نوّاب صفوى و توسّط شهيد مظفّر ذوالقدر اعدام شد، پس از اين واقعه بود كه نوّاب صفوى دستگير و زندانى گشت.
شهيد نوّاب صفوى بنيانگذار اولين سازمان انقلابى مكتبى به نام «فدائيان اسلام» بود. اين سازمان مكتبى راهگشاى مبارزات مسلّحانه اسلامى به شمار مى‏رفت و هدف از تشكيل آن استقرار حكومت اسلامى در ايران بود. سه يار وفادار نوّاب شهيد سيدّ محمّد واحدى، شهيد مظفّر ذوالقدر و شهيد خليل طهماسبى كه همچون رهبر فدائيان اسلام جان خويش را در راه استقرار احكام قرآن بر كف گرفته بودند و خواب خوش را بر شيطان صفتان اجنبى پرست حرام كرده بودند، در ضمن مبارزات خستگى ناپذيرشان با طاغوت زمان دستگير و زندانى شدند، شهيد نوّاب به همراه اين سه فدائى اسلام در دادگاه فرمايشى رژيم پهلوى محاكمه و در دادگاه بدوى تجديد نظر محكوم به اعدام گرديدند. و سرانجام در سپيده دم 27 دى‏ماه سال 1334 در حالى كه هر چهار تن غسل شهادت كرده بودند به جوخه اعدام سپرده شدند و روحشان از قفس در فضاى باز و بى‏كران ملكوت اعلى به پرواز درآمد.

پاورقي ها:

/

طليعه‏اى به سوى نور

پرسش: منظور از «قيام بالسيف» كه در متون روايى در مورد حضرت مهدى(ع) آمده است، چيست؟

پاسخ: در مورد «قيام به سيف» دو ديدگاه وجود دارد:
1. بعضى اين روايات را كه امام زمان (عج) در آنها به عنوان «قائم بالسيف» و يا «صاحب السيف» ذكر نموده است، به معناى كنايى گرفته‏اند و كلمه «سيف» را به عنوان نماد قيام قهرآميز و جهاد مسلحانه حضرت تفسير نموده‏اند.
2. برخى ديگر، ظاهر اين روايات را اخذ نموده و جنگ با شمشير را به معناى ظاهرى آن دانسته، براى «شمشير» موضوعيت قايل شده‏اند و نبرد و پيروزى حضرت را با همين شمشير مى‏داند كه با عنايت‏هاى غيبى بر دشمنان غالب مى‏شود.
ولى امروزه بيش‏تر اهل تحقيق، نظر نخست را نزديك‏تر به حقيقت مى‏دانند و عنوان «سيف» را يك عنوان و تعبير نمادين و امروزى كه اشاره به معناى مطلق اسلحه مى‏باشد، مى‏دانند.
آقاى دكتر حبيب اللّه طاهرى در كتاب سيماى آفتاب ص 370 در اين رابطه آورده است:
«مقصود از خروج با شمشير كه در روايات به آن‏ها اشاره شده است، مأموريت به جهاد و توسل به اسلحه براى اعلاى كلمه حق است، زيرا شمشير، سمبل مبارزه و جنگ است نه اين كه موضوعيت داشته باشد. بنابراين قيام با شمشير كنايه از قيام مسلحانه و پيكار و جهاد و تعيين نوع مأموريت آن حضرت است و اين كه آن حضرت مأمور به مصالحه با كفار نيست. بديهى است، آن حضرت با هر اسلحه‏اى كه لازم باشد، با كفار و ستمگران جهاد مى‏كند و از هر اسلحه‏اى كه در زمان ظهور آن حضرت متداول باشد، استفاده مى‏نمايد».
پرسش: آيا بردن نام مقدس حضرت مهدى (م – ح – م – د) جايز است يا خير و مخفى كردن آن چه ثمرى دارد؟ آيا (اين امر) مختص به زمان خاصى بوده است؟!

پاسخ: در مورد ذكر نام مخصوص حضرت مهدى يعنى (م – ح – م – د) نه ديگر اسامى و القاب حضرت، روايات زيادى نقل شده است كه بعضى به طور مطلق، از ذكر نام حضرت نهى مى‏كنند، بعضى تا وقت ظهور، و بعضى منع نام بردن حضرت را منوط به تقيه و خوف مى‏دانند و دسته چهارم نيز رواياتى است كه هم راوى و هم امام(ع) نام حضرت را تصريح مى‏كنند.
بر همين اساس، با توجه به تعدد و اختلاف روايات مربوط به ذكر نام حضرت، علماى شيعه نيز در اين مسأله دچار اختلاف نظر مى‏باشند كه به طور عمده سه نظر در اين‏باره وجود دارد:
1. ديدگاه حرمت ذكر نام حضرت تا زمان ظهور به طور مطلق، مرحوم مجلسى، محدث نورى، شيخ صدوق، شيخ مفيد از جمله كسانى مى‏باشند كه قائل به اين نظر مى‏باشند.
2. ديدگاه منع و حرمت ذكر نام حضرت در زمان غيبت صغرا براى حفظ جان حضرت.
3. ديدگاه نهى از ذكر نام حضرت و حرمت آن فقط در شرايط خوف و تقيه.
از ميان اين سه قول، بيش‏ترين طرفدار را چه از ميان علماى گذشته و چه از علماى معاصر، نظريه سوم دارد. از قدما، بزرگانى چون، سيد مرتضى، خواجه نصير طوسى، ابن طاووس، فيض كاشانى (صاحب وافيه) شيخ حر عاملى (صاحب وسائل الشيعه) و… و از متأخرين نيز بيشتر علما و محققين معاصر نظير: آية اللّه مكارم شيرازى، آية اللّه امامى كاشانى و ديگران، معتقدند كه روايات دسته نخست، يعنى نهى مطلق از تسميه حضرت را بايد بر رواياتى كه ذكر نام حضرت را در شرايط تقيه و خوف مى‏دانند، حمل نمود. بنابراين، در شرايط زمانى و مكانى غير تقيه مثل شرايط كنونى كه نام حضرت علنى و براى همه دوستان و دشمنان، روشن و شناخته شده است، دليلى وجود ندارد كه ذكر نام حضرت باز هم حرام باشد.
پرسش: آيا ملاقات مهدى (عج) در غيبت كبرى ممكن و نقل آن ديدار براى ديگران صحيح است؟ حكمى كه حضرت مى‏فرمايد براى ملاقات كننده و ديگران واجب العمل است يا خير؟

در پاسخ بايد بگوييم: در عصر غيبت كبرى ملاقات حضرت نه تنها امكان دارد، بلكه به طور متواتر براى بزرگان و پاكانى چون علامه بحرالعلوم، حاج على بغدادى، محمد بن عيسى بحرينى، آيت اللّه مرعشى نجفى و… چنين تشرفى واقع شده، آن هم در بيدارى نه در خواب و اين تشرفات مورد تأييد نوع علماى شيعه مى‏باشد.
درباره نقل ملاقات و تشرفات معمولاً كسانى كه به چنين فيضى مى‏رسند، در زمان حيات خود از ذكر آن خوددارى مى‏كنند و در وصيت نامه‏ها و يا نوشته‏ها و يا به افراد خاصى آن را نقل مى‏كنند، عده كمى به طور صريح در حال حيات خود جريان تشرف خود را به ديگران نقل كرده‏اند.
نكته قابل تذكر اين است كه اولاً در عصر غيبت كبرى، سنت الهى بر اين است كه بنا بر حكمت‏ها و مصالحى، چنين ملاقات و تشرفى بسيار به ندرت اتفاق بيفتد و براى هر كسى چنين امكانى وجود نداشته باشد.
ثانياً در موارد اجازه تشرف نيز، حضرت معمولاً احكام الزامى و تكليف آور صادر نمى‏كند. بنا نيست كه حضرت در عصر غيبت كبرى چنين اقداماتى را از راه تشرف بعضى افراد انجام دهد، چرا كه در دوران غيبت، چنان كه خود حضرت نيز فرموده است، وظيفه، مراجعه به علماء است تا از طريق استناد به آيات و روايات كه در قبل از غيبت بيان شده است، احكام را بيان نمايند. لذا بيشتر مسايل و رهنمودها در تشرفات، شخصى و اخلاقى مى‏باشد. بنابراين، اگر احكامى مطرح شود، بيش‏تر ارشاد و اشاره به آيات و روايات موجود در عصر غيبت است، نه اين كه چيز جديدى مطرح شود.
ثالثاً: نكته ديگرى كه لازم به يادآورى است، اين كه در عصر غيبت كبرى همانند زمان حضور ائمه (عليهم السلام) آن چه براى شيعيان و پيروان حضرت، مهم و تعيين كننده مى‏باشد، معرفت اهل بيت و عمل به وظايف دينى است كه مورد سفارش و توجه حضرات معصومين بوده و هست و ملاك قُرب و بُعد افراد از حضرت نيز، ميزان تدين و معرفت و ايمان آنان مى‏باشد. پس، با اين كه زيارت و ملاقات حضرت فوز عظيمى است، ولى ائمه به هيچ‏وجه ما را براى ملاقات تشويق نكرده‏اند.

پاورقي ها:

/

گناهان بزرگ و كوچك‏

«إن تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفّر عنكم سيّئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما» (سوره نساء – آيه 31)
اگر از گناهان بزرگى كه شما را از آن نهى كرده‏اند دورى كنيد، ما از ديگر گناهانتان مى گذريم و شما را در جايگاهى نيكو و مقامى والا قرار خواهيم داد.

دورى از گناهان بزرگ كفاره گناهان كوچك است. چه لطفى از اين بالا تر و چه نعمتى از اين ارزشمند تر.
كبائر: جمع كبيره است به معناى گناهان بزرگ.
در اين زمينه ميان مفسرين اختلاف است كه مقصود از كبائر چيست؟ برخى گويند: كبيره گناهى است كه شارع مقدس براى ارتكاب آن حدّ قرار داده است. و برخى بر اين عقيده‏اند كه مقصود از كبيره گناهى است كه پى آمدش تهديد شديد قرآن يا سنت است. يعنى در مواردى كه قرآن يا حديث به شدت آن را نهى كرده و صاحبش را تهديد مى‏كند جزء كبائر حساب مى‏شود مانند آن حديث كه مى‏گويد كليد تمام گناهان خمر است يا آن كه مثلا گويد مؤمن ممكن است زنا كند، ممكن است دزدى كند ولى مؤمن هرگز دروغ نمى‏گويد.
و برخى آنها را به هفت گناه بزرگ معنى كرده‏اند كه در اصطلاح حديث به آنها ” موبقات ” گفته مى‏شود. و موبقات عبارتند از: 1- شرك به خدا 2- سحر 3- قتل نفس محترمه 4 – خوردن ربا و مال يتيم 5 – فرار از جنگ در حال جهاد 6 – تهمت زنا به زنهاى پاكدامن.
و در روايتى كه كافى از امام رضا عليه السلام نقل كرده، حضرت بر اين هفت گناه، گناهان ديگرى افزوده است از جمله: نا أميدى از رحمت خدا – عقوق والدين – زنا – منع زكات – شهادت زور – شرب خمر – ترك نماز – شكستن پيمان و قطع رحم. برخى ديگر غيبت و لواط را نيز بر آن افزوده‏اند.
ولى در مقابل مى‏بينيم محقق بزرگ عالم تشيع شيخ مفيد أعلى الله مقامه معتقد است كه همه گناهان جزء كبائرند زيرا همه شركت دارند در يك امر خطرناك و آن مخالفت امر خدا و سرپيچى از فرمان الهى است و اطلاق بزرگ و كوچك بر آنها اضافى است يعنى گاهى يك معصيت، ممكن است بزرگ شمرده شود و همان معصيت نسبت به معصيتى ديگر، كوچك. مثلاً ممكن است يك بوسه نسبت به زنا كوچك شمرده شود ولى همين گناه نسبت به نگاهِ به شهوت، كوچك حساب مى‏شود.
به هر حال بديهى است كه نوع گناه با نيت و قصد انسان فرق مى‏كند مثلا اگر اصرار روى گناه نداشته باشد فرق دارد تا كسى كه گناه مى‏كند و هيچ اهميت نمى‏دهد. وانگهى دنيا با آن همه مغريات ممكن نيست به دون گناه بگذرد جز براى معصومين كه خداوند آنها را پاك قرار داده و از هر نيت گناهى در امان نگه داشته است ولى انسانها قطعا در محيطهاى آلوده به اين ميكربهاى خطرناك گاهى آلوده مى‏شوند، با اين تفاوت كه يك نفر پس از آلوده شدن، در پى پاك شدن است و ديگرى همچنان در اين آلودگيها و منجلاب‏ها فرو مى‏رود تا غرق شود و امكان علاج برايش نماند.
حال نكته‏اى كه در اين آيه وجود دارد اين است كه خداوند كبائر را به طور كلى ذكر كرده و مصاديقش را بيان ننموده است. شايد سرّش اين باشد كه آنها را پنهان كند تا انسان با ايمان به هر گناهى برخورد كرد آن را بزرگ بشمرد و از آن دورى جويد مانند شب قدر را كه خداوند در طول ماه رمضان پنهان كرده تا مؤمنين هر شب ماه مبارك را احيا بدارند شايد به فضيلت شب قدر برسند.
به هر حال ضمن اينكه آيه، بشارتى است بزرگ و لطفى است بى كران براى بندگان، هشدارى است هميشگى براى ما كه پيوسته از نزديك شدن به گناهان بپرهيزيم و چنانچه مفيد مى‏فرمايد هر گناهى كه مخالفت امر مولا است بزرگ است و كيفرى سخت در پى دارد. از طرفى ديگر انسان‏ها را در حال اميد نگه مى‏دارد كه مأيوس از رحمت و آمرزش پروردگار نگردند و در حال خوف و رجاء بمانند كه اين حالت، انسان را به كمال نزديك مى‏سازد و به رحمت خدا نزديكتر.
در روايتى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه فرمود: ” الكبائر سبع: الاشراك بالله و قتل النفس التى حرّم الله، و قذف المحصنة و أكل مال اليتيم، و الربا، و الفرار من الزحف، و عقوق الوالدين ” در اين روايت كه صاحب منهج الصادقين در تفسيرش نقل كرده رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم هفت گناه بزرگ را شرك، قتل نفس محترمه، و تهمت به زن پاكدامن، و خوردن مال يتيم، ربا، فرار از جنگ و عقوق والدين شمرده است.
پس از ذكر اين هفت گناه حضرت ادامه مى‏دهد: ” فمن لقى الله سبحانه و هو بري‏ءٌ منهنّ، كان معى فى بحبوحة جنة مصاريعها من ذهب ” اگر كسى از اين هفت گناه دورى گزيند، در برترين جايگاه‏هاى بهشت همراه من باشد، بهشتى كه درهايش زرين است.
در روايت جامعى كه حضرت عبد العظيم حسنى به سند خود از امام كاظم عليه السلام نقل مى‏كند كه روزى عمرو بن عبيد نزد امام صادق عليه السلام آمد و پس از سلام آيه ” الذين يجتنبون كبائر الاثم ” را تلاوت كرد و خاموش شد. حضرت فرمود: مى‏خواهى كبائر را از زبان خدا ( قرآن ) برايت بيان كنم: عرض كرد: آرى.
حضرت فرمود: اكبر كبائر شرك است كه مى‏فرمايد: ” انّ الله لا يغفر أن يُشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء “و فرمود: ” انّه من يشرك بالله فقد حرم الله عليه الجنة و مأواه النار و ما للظالمين من أنصار ” و پس از آن، يأس و نوميدى از رحمت خدا است كه مى‏فرمايد: ” و لا تيأسوا من روح الله انه لا ييأس من روح الله الا القوم الكافرون ” و ديگر ايمن بودن از مكر و عقوبت خدا است كه مى‏فرمايد: ” و لا يأمن مكر اللّه الّا القوم الخاسرون ” و ديگرى عقوق والدين است كه خداوند به زبان عيسى بن مريم عاقّ را جبار و شقى نام برده است ” و برّاً بوالدتى و لم يحعلنى جبارا شقيا ” و از آن پس قتل انسانى است به ناحق: ” و من يقتل مؤمنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدا فيها ” و قذف محصنات است ” انّ الذين يرمون المحصنات المؤمنات الغافلات لعنوا فى الدنيا و الآخرة و لهم عذاب عظيم ” و خوردن مال يتيم است كه فرمود: ” ان الذين يأكلون أموال اليتامى ظلما انما يأكلون فى بطونهم ناراً و سيصلون سعيرا ” و فرار از نبرد در هنگام جهاد است ” و من يولهم يومئذ دبره الّا متحرفا لقتال أو متحيزا إلى فئة فقد باء بغضب من الله و مأواه جهنم و بئس المصير ” و خوردن ربا است ” الذين يأكلون الربا لا يقومون الّا كما يقوم الذي يتخبطه الشيطان من المس و فرمود: ” فإن لم تفعلوا فأذنوا بحرب من الله و رسوله “… و اين روايت مفصل است و در مجمع البيان نقل شده است كه راوى گويد: پس از تمام شدن سخنان امام، عمرو به شدت و با صداى بلند گريست و با گريه از منزل امام خارج شد.
خداوند ما را موفق گرداند كه از هر نوع نافرمانى دورى جوئيم آمين رب العالمين.
پاورقي ها:

/

«امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان»

سفر حج، سفر الى اللّه‏

اكنون كه مسلمين كشورهاى مختلف جهان به سوى كعبه آمال و حج بيت اللّه روى آورده و اين فريضه عظيم الهى و كنگره بزرگ اسلامى، در ايامى متبركه و در مكانى متبرك برپا گرديده است، مسلمانان مبعوث از قبل خداوند تعالى، بايد علاوه بر محتواى عبادى از محتواى سياسى و اجتماعى آن بهره‏مند شوند و به صرف صورت قناعت نكنند. همه كس مى‏داند كه برپا نمودن چنين كنگره عظيمى، براى هيچ مقامى و هيچ دولتى امكان‏پذير نيست و اين امر خداوند متعال است كه اين گردهمآيى بزرگ را فراهم آورده، مع‏الأسف مسلمين در طول تاريخ نتوانستند از اين نيروى آسمانى و كنگره اسلامى استفاده شايانى به نفع اسلام و مسلمين بنمايند.
جهات سياسى زيادى در اجتماعات، جماعات و جمعات و خصوصاً اجتماع گرانبهاى حج مى‏باشد كه از آنجمله اطلاع بر گرفتارى‏هاى اساسى و سياسى اسلام و مسلمين است كه با گردهمآيى روحانيون و روشنفكران و متعهدان زائر بيت اللّه الحرام ممكن است طرح و با مشورت از راه حل‏ها مطلع و در بازگشت به كشورهاى اسلامى در مجتمع‏هاى عمومى گزارش داده و در رفع آنها كوشا شوند و از جمله وظايف در اين اجتماع عظيم دعوت مردم و جوامع اسلامى به وحدت كلمه و رفع اختلافات بين طبقات مسلمين است كه خطبا و گويندگان و نويسندگان، در اين امر حياتى اقدام نمايند و كوشش كنند در بوجود آوردن جبهه مستضعفين كه با وحدت جبهه و وحدت كلمه و شعار لااله الا اللّه از تحت اسارت قدرت‏هاى شيطانى اجانب و استعمارگران و استثمارگران بيرون آيند و با اخوت اسلامى بر مشكلات غلبه پيدا كنند.
خواهران و برادران عزيز! در هر كشورى كه هستيد از حيثيت اسلامى و ملى خود دفاع كنيد و بى‏پروا در مقابل دشمنان خود يعنى آمريكا و صهيونيزم بين المللى و ابرقدرت‏هاى شرق و غرب، بدون هيچ ملاحظه‏اى از ملت‏ها و كشورهاى اسلامى دفاع كنيد و مظالم دشمنان اسلام را بر ملا كنيد.
برادران و خواهران مسلمان من! آگاهيد كه تمام منافع مادى و معنوى همگى ما را ابرقدرت‏هاى شرق و غرب مى‏برند و ما را در فقر و وابستگى سياسى، اقتصادى، فرهنگى و نظامى قرار داده‏اند. به خود آئيد و شخصيت اسلامى خود را بيابيد. زير بار ظلم نرويد و هشيارانه نقشه‏هاى شوم جهانخواران بين المللى را كه در رأس آن آمريكاست افشا كنيد.
… امروز جهان اسلام به دست آمريكا گرفتار است. شما براى مسلمانان قاره‏هاى مختلف جهان پيامى از خداوند ببريد، پيامى كه به غير از خدا بردگى و بندگى هيچ كس را نداشته باشيد. (7/7/58)
توجه داشته باشيد كه سفر حج سفر كسب نيست، سفر تحصيل دنيا نيست، سفر الى اللّه است. شما داريد به طرف خانه خدا مى‏رويد، تمام امورى كه داريد انجام مى‏دهيد به طور الوهيت بايد انجام بدهيد. سفرتان از اين جا كه شروع مى‏شود «وفد» الى اللّه است، سفر به سوى خداى تبارك و تعالى است. بايد همانطورى كه مسافرين الى اللّه مثل انبياء عليهم السلام و بزرگان از دين ما مسافرتشان الى اللّه در تمام زمان حياتشان بوده است و يك قدم تخلف نمى‏كردند از آن چيزى كه برنامه وصول الى اللّه بوده است، شما هم الآن «وفود» الى اللّه داريد مى‏رويد. شما در آن‏جا كه مى‏رويد، در ميقات كه مى‏رويد لبيك به خدا مى‏گوئيد، يعنى تو دعوت كردى و ما اجابت. مبادا يك عملى انجام بدهيد كه خداى تبارك و تعالى بفرمايد كه خير، شما را من قبول ندارم براى اين كه شما اسلامى نيستيد. مبادا اين سفر را سفر تجارت قرار بدهيد و امور تجارى در اين سفر مطرح باشد پيش‏تان، چه آقايان اهل علم و چه كاروان‏ها و چه رؤساى كاروان‏ها و چه ساير حجاج، سفر، سفر الى اللّه است نه سفر به سوى دنيا، آلوده به دنيا بكنيد.
اين سفر الهى را شما مى‏رويد رجم شيطان مى‏كنيد. اگر چنانچه خداى نخواسته خودتان از جنود شيطان باشيد رجم خودتان را هم مى‏كنيد. شما بايد رحمان رحمان بشويد تا رجمتان رجم رحمان و جنود رحمان به شيطان باشد. شما وقوف مى‏كنيد در اين مواقف كريمه، وقوف در اين مواقف كريمه مبادا آلوده بشود به يك معصيتى، به يك خلافى، به يك چيزى كه علاوه بر اينكه پيش خدا آبرو از دست برود پيش دنيا آبروى اسلام از دست برود. امروز آبروى اسلام بسته به وجود شماست كه مى‏رويد دستجمعى در اين مواقف كريمه و ساير مسلمين شما را مشاهده مى‏كنند شما بايد الگو باشيد براى جمهورى اسلامى، چه روحانيون و چه رؤساى كاروان‏ها و چه سائر حجاج. (8/7/58)
رهنمودهاى مقام معظّم رهبرى

با وجود همه تلاش جبهه استكبار، ملتهاى اسلامى بيدارند و بايد از فرصت بسيار ارزشمند حج براى پيشبرد اهداف اسلامى استفاده شود.
… فرياد توحيد كه محور اصلى مبارزات انبياء، صلحا و صديقين بود و از ميان برداشتن حائل‏هاى ظاهرى ميان ملتهاى اسلامى، پيام اصلى حج ابراهيمى است كه جنبه سياسى حج نيز از اين پيام نشأت مى‏گيرد.
… بر همين اساس از آن زمان تاكنون همواره رفتار، شعارها و عملكرد زائران ايرانى و دعوت آنان به كلمه توحيد و توحيد كلمه بعنوان يك الگو مورد توجه ملتهاى مسلمان از كشورهاى ديگر بوده است.
… يكى از آفت‏هاى (موجب اخلال در بهره‏گيرى از حج) سرگرمى زائران به زرق و برقهاى مادى و منحرف شدن از جاذبه معنوى خانه خدا و اماكن شريف و متبركه مكه و مدينه است كه دست اندركاران حج بايد براى علاج اين آفت و حفظ سادگى سفر حج، برنامه ريزى بلند مدت و تلاش جدى نمايند.
… امروز تمام تلاش آمريكا در عراق بعد از شكست توطئه استعمارى گماردن يك حاكم آمريكايى، بر سركار آوردن يك فرد وابسته و مجرى اوامر خود است لذا ملت عراق بايد با هوشيارى و حفظ اتّحاد و كنارگذاشتن اختلافات مذهبى و قومى در انتخابات آينده بدنبال افراد با ايمان، پاك، صادق و معتقد به منافع ملت عراق و داراى سؤظن به دشمنان مداخله‏گر باشد. (17/9/84)
(رهبر انقلاب در ديدار اعضاى ستاد كنگره بين المللى حمايت از انقلاب اسلامى فلسطين فرمودند:)
مسأله فلسطين در طول دهه‏هاى اخير به نفع مردم فلسطين و جهان اسلام و به ضرر صهيونيزم جهانى، زنده‏تر و برجسته‏تر شده است و اين واقعيت، نشان از اين اميد حقيقى دارد كه امت اسلامى قادر است سرنوشت فلسطين را به نفع مردم آن رقم بزند.
… حساسيت عجيبى كه صهيونيستها و حاميان آمريكايى آنها در قبال ايران و مسائل مطرح شده درباره دولت صهيونيستى نشان مى‏دهند، ضعف شديد و هراس آنها را از توجه امت اسلامى به مسئله فلسطين آشكار مى‏كند.
… با وجود همه توطئه‏هاى صهيونيزم، مبارزه با غاصبان مسجد الاقصى به درخت تناورى در درون سرزمين‏هاى اسلامى تبديل شده است كه استكبار، هرگز قادر نخواهد بود، ريشه‏هاى آن را قطع كند.
… امت اسلامى مسئله بازگشت آوارگان فلسطينى و جلوگيرى از تخريب قدس شريف را با حساسيت پى‏گيرى مى‏كند.
دولت، مجلس و همه دستگاههاى ذيربط در برگزارى اين كنگره، همكارى كامل به عمل خواهند آورد.
(20/9/84)
(رهبر انقلاب در ديدار رئيس دفتر سياسى حماس تأكيد كردند:)
تنها راه تضمين كننده آزادى فلسطين و آينده مردم اين كشور، ادامه مقاومت همراه با قدرت، حفظ وحدت و يكپارچگى، و تمسك به اصول اساسى دين اسلام است.
… تجربه 50 سال گذشته نشان مى‏دهد كه كوتاه آمدن در مقابل اشغالگران صهيونيست و مذاكره با آنها وضع را بهتر نخواهد كرد و نتيجه‏اى جز تشديد فشارها ندارد، بنابراين پيروزى و موفقيت تنها در سايه مقاومت و ايستادگى به دست خواهد آمد.
… دشمنان ملت فلسطين امروز گرفتار مشكلات فراوان سياسى و اقتصادى خود شده‏اند، آنها ديروز از لبنان عقب نشينى كردند، امروز مجبور به خروج از غزه شدند و ان‏شاء اللّه ملت فلسطين و گروه‏هاى مقاومت، اشغالگران را فردا از بيت المقدس نيز بيرون خواهند كرد.
… آمريكا نيز با وجود قدرت نمايى‏هاى ظاهرى و دروغين، در خاورميانه با شكست مواجه شده و در حال عقب‏نشينى است و ملت فلسطين و گروه‏هاى مقاومت بايد با توجه به اين شرايط و حفظ هوشمندى، به مسير جهادى خود ادامه دهند. (23/9/84)
پاورقي ها:

/

خاطراتى سبز از ياد شهيدان‏

نگاهى به جنايات منافقين‏
دو روز تمام بود كه در بيابانى خشك و بى آب و علف به سر مى‏برديم. آب و آذوقه تمام شده بود و ما در محاصره دشمن كه در كوههاى اطراف سنگر گرفته بودند، قرار داشتيم. از گروه 18 نفرى اعزامى ما از تهران، هفت نفر شهيد شده بودند. و من و چهار نفر ديگر نيز زخمهايى بر بدن داشتيم و تنها شش نفر سالم مانده بودند، ظهر كه شد، از شش نفرى كه سالم بودند، سه نفر به نگهبانى پرداختند و سه نفر ديگر آماده نماز شدند، برادران وقتى كه نمازشان را خواندند، كمى با هم صحبت كردند و بعد به من و سه زخمى ديگر گفتند كه تصميم دارند در تاريكى شب به دنبال آب و آذوقه بروند و جان ما و خودشان را نجات دهند. هنگام عصر تصميم گرفتيم كه ابتدا براى نجات جانمان اجساد شهدا را دفن كنيم. هنوز كندن گور تمام نشده بود كه بچه‏ها دست از كار كشيدند و براى نجات دادن جان بقيه، آماده حركت شدند. هوا تاريك شده بود. همديگر را با چشمانى گريان در آغوش كشيديم. و شش نفر به راه افتادند و من نگاهم را بدرقه راهشان كردم. چند ساعتى گذشت و از بچه‏ها خبرى نشد. حال آن دو زخمى ديگر رو به وخامت مى‏رفت و بر اثر تب شديد كه داشتند، مرتب هذيان مى‏گفتند. و من تنهاى تنها بودم. چشمهايم را به زحمت باز نگهداشته بودم. آنقدر از دست و پهلويم خون رفته بود كه ديگر نمى‏توانستم تكانشان بدهم و به هر زحمتى كه بود، خودم را به روى تپه خاكى كه برادران براى كندن گور بيرون ريخته بودند رساندم كه ناگاه با سر به داخل گور كه عمقش به يك متر مى‏رسيد، افتادم. وقتى به هوش آمدم، چيزى به صبح نمانده بود. صداهاى ناآشنا و غريبه‏اى به گوشم خورد. يكى از آنها بالاى گور ايستاد. من از زير چشم او را نگاه مى‏كردم. او هنوز مطمئن نبود كه من مرده‏ام يا نه. خم شد و به صورت من نگاه كرد. صورتم خونين و خاك و آلود بود و او نتوانست تشخيص بدهد كه من زنده هستم. بعد بلند شد و به همراهان خودش گفت: «نه رفقا، اين يكى هم ريش نداره». در همين هنگام همان كه بالاى سر من آمده بود، سر بريده يكى از برادران پاسدار را بلند كرد و مستقيماً بالاى سر من آورد به طورى كه قطره‏هاى خونى كه از گردن بريده او مى‏چكيد، به صورت من مى‏افتاد. و من آن موقع بود كه متوجه يكى ديگر از جنايات هولناك اين مزدوران بيگانه شدم. آنها سرهاى تمامى پاسدارانى را كه ريش داشتند، بريده بودند. يكى‏شان اصرار داشت كه سر تمامى ما را ببرد و ديگرى در
جواب مى‏گفت: مگر نديدى كه اون دفعه، بى‏ريشها را قبول نكردند. بى خودى سه بار اضافى رو گردنمون نينداز.» آن يكى گفت: آخه شيش تا سر چى مى‏شه؟ شيش هزار تومن هم شد پول؟
بعد با عصبانيت سر بريده پاسدارى را كه بالاى سر من گرفته بود، پرت كرد و گفت: اينم بذارش تو گونى.
و بعد به سرعت از سنگر گريختند.
نيم ساعتى بيشتر نگذشته بود كه صداى خودروها و تانكها به گوشم رسيد. صداى فرياد اللّه اكبر و لااله الّا اللّه به گوش مى‏رسيد. بچه‏ها براى غريبى پاسداران سر از تن جدا شده خون گريستند.(1) شهيد نماز
فلاح نژاد فرمانده گروهان ما بود و بچه‏ها از اينكه اين مرد آسمانى فرماندهى گروهانشان را به عهده داشت، برخود مى‏باليدند. نمازش را هميشه اول وقت مى‏خواند. او عاشق امام حسين(ع) بود…نام حسين (ع) را با شعفى آميخته به حسرت، بر زبان جارى مى‏كرد و اشك مى‏ريخت… اگر از كنار او رد مى‏شدى، مى‏شنيدى كه زير لب زمزمه مى‏كند: “السلام عليك يا ابا عبداللّه”.
آن روز صبح به ما صبحانه نرسيده بود و همگى گرسنه بوديم. فلاح نژاد مهمانمان بود و ناهار را ساعت 11 آوردند. فلاح نژاد به رسم ميهمان بودن مجبور شد قبل از نماز، غذا را همراه ما صرف كند. پس از ناهار پرسيد: “وقت نماز شده يا نه” و يكى از بچه‏ها جواب داد. پنج دقيقه از وقت اذان ظهر گذشته است. و او با حيرت گفت: «پنج دقيقه گذشت؟!» و سرش را چند بار به حالت تأسف تكان داد… شتابان به سمت منبع آب رفت تا وضو بگيرد. تا نزديكيهاى منبع رسيده بود كه ناگاه خمپاره‏اى از بالا به زمين سقوط كرد و صداى مهيبى را به اطراف پراكند… پس از اينكه گرد و خاك فروكش كرد، فلاح نژاد را ديدم كه به طرف سنگر مى‏آيد. از اينكه مى‏ديدم او سالم است، خوشحال شدم…به دنبال او به سنگر رفتم و با كمال تعجب ديدم كه او دستش را روى قلبش گذاشته است. كمى بعد دهانش پر از خون شد. و من آن زمان بود كه فهميدم تركشى به قلبش خورده است. فلاح نژاد نتوانست حرفى بزند. متوجه شدم كه خودش را به طرف روزنامه‏اى كه در سنگر افتاده بود، مى‏كشاند. من بيرون رفتم تا آمبولانس خبر كنم. وقتى كه برگشتم، فلاح نژاد را ديدم كه دستش را روى قلبش مى‏گذارد و بر مى‏دارد و روى روزنامه چيزى مى‏نويسد… خواستم تا زير بغلش را بگيرم و به طرف آمبولانس ببرم… خودش بلند شد و همراه با امدادگر به طرف آمبولانس رفت… نگاهى به روزنامه انداختم و نوشته خونينش را خواندم. بى اختيار اشك حسرت در چشمانم حلقه زد. و من بار ديگر آن نوشته را خواندم و سير نشدم و دوباره خواندم… فلاح نژاد با خون قلبش بر روى آن تكه روزنامه چيزى نوشته بود كه هميشه از زبانش مى‏شنيدى: «السلام عليك يا ابا عبداللّه» به طرف آمبولانس دويدم تا بار ديگر چهره نورانى او را ببينم. اما او كه شوق ديدار امام حسين(ع) را در دل داشت، بيشتر از اين نتوانسته بود اين دنياى خاكى را تحمل كند و قبل از حركت آمبولانس در حالى كه هنوز لبخندى بر لبانش بود، به خدا پيوسته بود.(2) شكار نافرجام‏
دو نفرى به طرف واحد تخريب برگشتيم. در نزديكى يك چهار راه، بين جزاير مجنون شمالى و جنوبى، مقر كوچكى متعلق به لشكر 17 على بن ابى‏طالب (ع) قرار داشت.
ما مى‏بايست از روى جاده ساحلى كه از جلوى اين ساختمان مى‏گذشت، عبور مى‏كرديم تا به واحد تخريب برسيم. با اين كه منطقه جنگى بود، مرغابى‏ها بدون ترس از تير و تركش روى آب شنا مى‏كردند. چند مرغابى به فاصله 5 مترى در حال شنا بودند و ما را وسوسه كردند تا براى صبحانه به طرف آنها شليك كنيم. يكى، دو تا تير شليك كرديم ولى به مرغابى‏ها نخورد.
غرق در شكار بوديم كه پشت سر، صداى عصبانى‏اى ما را به خود متوجه كرد: آقا، چرا تيراندازى مى‏كنيد؟
صدا آن قدر قوى و با جذبه بود كه در دل من ترسى افتاد. انتظار نداشتم كسى به ما اعتراض كند. به طرف صدا برگشتم. از سوى جوانى 24 يا 25 ساله كه اندامى ورزيده با محاسنى كم پشت بود. دوباره گفت: براى چى تيراندازى مى‏كنيد؟ مگه اينجا ميدون تيره؟!
دوستم شعبانى بدون توجه گفت: مى‏خواهيم مرغابى بزنيم.
جوان به نزديك ما رسيد. چند نفر ديگر هم به دنبال او از مقر خارج شده، به طرف ما آمدند. جوان گفت: مرغابى براى چى؟! مگه اينجا شكارگاه؟ اينجا جبهه است. اون طرف همه‏اش نيروست. شعبانى با بى‏توجهى گفت: خوب براى صبحانه مى‏زنيم ديگه. مواظب جلوهم هستيم. سپس دوباره شليك كرد.
با تيراندازى مجدد او، جوان به شدت عصبانى شد و با صداى بلند داد زد: مگه به شما صبحانه نمى‏دن؟ چرا فشنگ‏هاى بيت المال را بى‏خودى هدر مى‏دهيد؟ شما از كدام واحديد؟ آنگاه به همراهانش گفت كه اسلحه شعبانى را بگيرند. و خودش هم به طرف شعبانى رفت. درگيرى، جدى شد و شعبانى ضمن بحث با او اسلحه را محكم گرفته بود.
هر كدام اسلحه را به طرف خود مى‏كشيد.
در آن بين مجدداً آن جوان گفت: شما از كدام لشكريد؟ همين الآن بايد تكليف شما معلوم بشه. يعنى چه؟! جايى كه همه جور امكاناتى در اختيار شماست. صبحانه، ناهار، شامتون رو با هزار بدبختى ميارن، درسته كه شما تيرهاى بيت المال را هدر بدين؟ مى‏دونيد چه پولى بابت اين فشنگ‏ها پرداخت شده؟
شعبانى كوتاه نمى‏آمد، و در همان حال درگيرى گفت:
چه اشكالى داره، اين‏قدر از اين تيرها وسط اين جزيره ريخته كه چهار تا تير به جايى برنمى‏خوره.
من پيش خود حق را به جوان مى‏دادم و به حرف‏هاى او فكر مى‏كردم كه صداى يكى از همراهان جوان مرا متوجه خود كرد: به رفيقت يه جورى برسون كه قضيه رو تموم كنه. مى‏دونى با كى داره دعوا مى‏كنه؟
گفتم: نه، مگه كيه؟
گفت: آقا مهدى.
گفتم: آقاى مهدى، خوب!
گفت: فرمانده لشكر 17، آقا مهدى زين الدين!
حسابى شوكه شدم. تو دلم گفتم: ببين ما چقدر نسبت به بيت المال بى خياليم و اين آقا از كوچكترين مسأله بيت المال نمى‏گذرد…(3) شكنجه با نفت و آتش‏
در گزارش آزاده‏اى آمده است: وقتى وارد اتاق شدند، بدن سوخته و پوست تاول زده آنها نشان مى‏داد كه به شكل وحشيانه‏اى شكنجه شده‏اند. به كنار آنها رفتيم تا پيكرهاى رنج كشيده‏شان را در آغوش بگيريم… ماجرا از اين قرار بود كه به دليل ضرب و شتم وحشيانه روزمره عراقيها ما دست به اعتصاب غذا زده بوديم. آنها نيز تنى چند از برادران را جدا كردند و به اتاق شكنجه بردند، روى بدنشان نفت ريختند و آنها را آتش زدند. لحظاتى بعد كه آتش را خاموش مى‏كنند، يكى از شكنجه گران مى‏گويد: شما بايد برويد بگوييد كه سايرين بيايند غذا بگيرند و گرنه دو مرتبه آتشتان مى‏زنيم.
برادران آسايشگاه نيز به دليل جلوگيرى از تكرار شكنجه آن عزيزان تصميم گرفتند اعتصاب را بشكنند.(4) رايحه دل انگيز
سال 65 بود كه به دست نيروهاى عراقى اسير شدم. سه روز بعد از اسارت، ما را از بصره به طرف بغداد حركت دادند…حدود پنج روز در استخبارات عراق بوديم… همانجا بود كه يكى از برادران سپاهى را به جرم پاسدار بودن و روحانى بودنش در پيش چشمان ما به شهادت رساندند. بعد از آن ما را به مدت ده روز در پادگان الرشيد عراق نگه داشتند. در آنجا رزمنده اسيرى بود كه از ناحيه پا بسختى مجروح شده بود اما بر خلاف درد شديدى كه داشت، چهره‏اش آرام مى‏نمود. هميشه در گوشه‏اى مى‏نشست و ذكر مى‏گفت. يك روز صبح زمانى كه از خواب برخاستيم، متوجه شديم كه تمام آسايشگاه را بوى عطرى پر كرده است. همه متعجب به هم نگاه مى‏كرديم و كسى نمى‏دانست كه بوى عطر از چيست. پس از كمى دقت و جستجو موضوع را فهميديم. صداى گريه بچه‏ها فضاى سالن را پر كرد. ساعتى بعد مأمورين عراقى براى شمارش وارد سالن شدند. اما همگى متعجب و حيران بر جاى خود ايستادند. آنها نيز بوى عطر را فهميده بودند و تعجب كرده بودند. فهميده بودند كه اين رايحه خوش از آن برادر مجروحى است كه شب پيش به شهادت رسيده بود. ما به چشم خويش مأمور عراقى را ديديم كه با مشاهده اين صحنه گريه كرد و دو دست خود را زير سر آن برادر شهيد برد و زير لب گفت: به خدا سوگند او شهيد است…(5) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. قزلچه، ص 54 – 49 (با تلخيص).2. راوى: على جگينى (ر.ك: قزلچه، ص 87 – 85.)3. ر.ك: آخرين نگاه، محسن دلاورى، ص 58 – 52.4. مقاومت در اسارت، ج 4، ص 112.5. راوى: محمدرضا مظفرى (ر.ك: قزلچه، ص 119 – 120.)

/

طلوع آفتاب هشتمين فروغ امامت‏

(ولادت، دوران كودكى، نوجوانى و جوانى امام هشتم(ع))
(به مناسبت فرا رسيدن سالروز ميلاد با سعادت حضرت رضا(ع)) بدر منير
حضرت امام رضا(ع) يكى از دوازده فروغ امامت است كه معارف معنوى قرآن و عترت را در مواقع مقتضى به اصحاب و شاگردان خويش تعليم مى‏داد و زمانى در پاسخ به پرسش‏ها پرتو افشانى مى‏فرمود و نيز از طريق مباحث علمى و احتجاجات عقيدتى، كلامى و برهانى افاضه مى‏فرمود، چنين برنامه هايى موجب گرديد تا فرهنگ و انديشه اسلامى، غنى و پربار گردد، باورها و ارزش‏هاى دينى صيانت شود. آن ستاره هشتم هدايت از عمده‏ترين پايه‏هاى ديانت و جوشان‏ترين چشمه‏هاى حكمت و يقين به شمار مى‏رود كه اسرار نبوت، ودايع رسالت و امامت بعد از پدر بزرگوارش حضرت امام كاظم(ع) به ايشان انتقال يافت. حضرت على بن موسى‏الرضا(ع) فرزند پيشواى پاك و پارسايى است كه در فرصت‏هاى مقتضى به رغم اختناق، فشارهاى سياسى و توطئه‏هاى گوناگون خلفاى خلافكار معاصرش، به نشر احكام و معارف الهى پرداخت و ميراث گرانقدرى از فرهنگ سترگ اهل بيت(ع) را در دسترس علاقه‏مندان، در اعصار بعد قرار داد.
صبر، شجاعت، عبادت و تقواى امام هفتم و در يك كلام شخصيت ملكوتى آن حضرت در حدّى بوده است كه در زمان خود كسى در برترى مقام ورع و معنويت آن وجود بابركت هيچ گونه ترديدى نداشت. رنج‏هاى طاقت فرسايى كه امام موسى كاظم(ع) در راه دفاع از اسلام و مبارزه با باطل متحمل گرديد اشتياق و رسالت ايشان را در جهت گسترش حق‏طلبى و حراست از اعتقادات آسمانى نشان مى‏دهد.
مقام علمى و شخصيت معنوى امام رضا(ع) نيز مورد تأييد دوستان و دشمنان بوده و مى‏باشد در زمانى كه برخى علماى دربارى و سياستمداران منحرف در صدد آن بودند تا در فرهنگ اسلامى خدشه وارد نمايند آن بدر منير با تعليمات الهى راه اجداد و نياكان و پدر پرهيزگارخويش را استمرار بخشيد و موازين دينى ناب را از گزند انحراف و زوال رهانيد و گام‏هاى ارزنده و مهمى در جهت تنوير افكار افراد جامعه و آشنايى مردم با چهره واقعى حكّام عباسى و نيز عدم مشروعيت آنان برداشت و لحظه‏اى از پرورش شاگردانى پرمايه، ارشاد مردم، دفاع از حريم حق و مقاومت در برابر باطل، غفلت ننمود و سرانجام در اين مسير به شهادت رسيد. مادرى نيكوسرشت‏
مادر آن امام همام كنيزى از شمال آفريقا يا جنوب اروپا بود كه به مدينةالنبى انتقال يافت و او را تكتم مرسيه مى‏ناميدند. ياقوت حموى مرسى را از شهرهاى جزيره سيسيل مى‏داند(1) ولى برخى گفته‏اند اين ناحيه همان بندر مارسى واقع در جنوب فرانسه است(2) البته در حريم امام موسى بن جعفر(ع) او را تكتم صدا نمى‏كردند و مادر امام هفتم وى را كه عروسش بود، طاهره ناميد و گفته‏اند لقبش نجمه بود، هاشم معروف حسنى مى‏گويد: امام رضا(ع) از مادرى به نام خيزران زاده شد و اضافه مى‏كند اين زن، كنيزى از نوبيه (از نواحى سودان كنونى واقع در شمال آفريقا) به نام اروى ملقّب به شقراء بوده است.(3) و در پاره‏اى منابع اين بانو با كنيه امّ البنين(مادر فرزندان) معروف گرديد و نامش را به استناد سروده‏اى تكتم ذكر كرده‏اند كه ترجمه‏اش چنين است: «برترين مردم از نظر شخصيت، پدر، قبيله، و اجداد همانا على (حضرت امام رضا(ع)) بزرگوار است. او را تكتم به عنوان هشتمين سمبل دانش و بردبارى به عنوان امامى كه حجت حق است برايمان به ارمغان آورد.»(4)
امام كاظم(ع) تكتم را از مردى كه اهل مغرب( مراكش كنونى واقع در شمال آفريقا) بود، براى مادر ارجمند خويش، حميده مصفاة، ابتياع فرمود. در ابتدا آن برده فروش آفريقايى نُه كنيز را به امام هفتم عرضه داشت، امّا، حضرت هيچ كدام را نپذيرفت و فردى جز آنها را خواستار گرديد. برده فروش كنيز ديگرى را نام برد كه در آن زمان دچار بيمارى و كسالت بود، امّا از ارائه‏اش اجتناب نمود، امام كاظم بازگشت و روز دوّم هشام بن حمران را مأمور نمود هشتاد دينارى را كه فروشنده به عنوان بهاى اين كنيز مى‏طلبد، به وى بپردازد او هم چنين كرد و آن فرد بيمار را خواستار گشت، ليكن مرد مزبور خوددارى ورزيد، مگر به شرط معرفى مردى كه روز گذشته همراه با خريدار بوده است، هشام به او گفت: مردى از بنى هاشم است و توضيح بيشترى نداد.
در اين هنگام تاجر مغربى به فرستاده امام گفت: اين كنيز مريض را از اقصى نقاط مغرب براى خويش ابتياع نموده است و به زنى از اهل كتاب برخورده و آن بانو از وى خواسته است تا كنيز را به او بفروشد، امّا در جوابش، خاطرنشان ساخته است: فروشى نيست و به خودم تعلق دارد. آن زن در پاسخش گفته است: اين فرد را شايسته تو نمى‏دانم. بلكه او براى مردى از بهترين انسان‏هاى روى زمين خواهد بود.(5) پسرى به دنيا مى‏آورد كه مردمان جهان تسليم او مى‏گردند و آن كنيز باكره بود.(6)
هنگامى كه امام هفتم آن كنيز را خريدارى نمود، اصحاب خويش را فراخواند و به ايشان فرمود: وى را جز به فرمان خداوند متعال خريدارى ننموده است و چون از حضرت چگونگى ماجرا را جويا شدند، فرمودند: در رؤيايى راستين ناگهان جدّم رسول خدا(ص) و پدرم كه سلام خداوند بر آنان بود، به سويم آمدند در حالى كه قطعه حريرى با آن دو، بود و چون آن را گشودند، پيراهنى بود كه تصوير اين كنيز بر آن نقش گرديده بود. پس گفتند: اى موسى كاظم بهترين مردمان روى زمين پس از تو، از اين كنيز برايت خواهد بود، آنگاه فرمان دادند نامش را على بگذارم و افزودند خداوند توسط او، دادگرى و دل سوزى را آشكار مى‏گرداند، پس خوشا به حال آن كسى كه وى را تصديق نمايد و واى بر حال آن كه با او عداوت ورزد و انكارش نمايد.(7) امّا تكتم برترين زنان در عصر خود، در دانش، ديانت، پرهيزكارى و متانت بود.
آنگاه كه حميده مصفاة وى را مالك گرديد به علامت تكريمش، هرگز در مقابلش بر زمين ننشست. از نمونه‏هاى شگفت انگيزى كه حميده براى فرزندش امام كاظم(ع) بيان داشت، اين بود كه: من شكى در پاكى او و نسل وى ندارم و اين كنيز را به شما بخشيدم. همانا من در عالم رؤيا، رسول اكرم(ص) را مشاهده نمودم كه خطاب به من فرمودند: اى حميده، نجمه را به فرزندش موسى (ع) ببخش كه همانا بزودى برايش بهترين مردمان زمين را بدنيا مى‏آورد.(8) نويد نورانى‏
شيخ صدوق از يزيد بن سليط روايت كرده است كه گفت: همراه جماعتى امام صادق(ع) را در راه مكّه ملاقات كرديم، در آن موقع به امام عرض نموديم: پدر و مادرم فدايت، شما امامان پاكيد و مرگ چيزى است كه كسى را از آن گريزى نمى‏باشد، پس نكته‏اى بفرمائيد تا به واپسين ماندگان خود برسانم، حضرت فرمود: آرى اين‏ها فرزندان من هستند و اين بزرگ ايشان است، و اشاره فرمود به پسرش موسى كاظم(ع)، و در اوست علم، حلم، فهم، جود ومعرفت به آنچه مردم به آنها نياز دارند در امورى از دين كه دچار اختلاف شده‏اند و در اوست حسن خلق و حسن جوار(خوش همسايگى) و او درى است از ابواب خداوند متعال و در او صفتى است بهتر از اين‏ها، عرض كردم: آن خصلت كدام است؟ فرمود خداوند عزّ و جلّ از او بيرون مى‏آورد دادرس و فريادرس اين امّت را و نيز نور و فهم و حكم اين مردم را، بهتر زائيده شده و بهتر نورسيده. پروردگار توسط او خون‏ها را محفوظ مى‏دارد، نزاع بين افراد را اصلاح مى‏كند، پراكنده‏ها را متحد مى‏نمايد، شكسته با او التيام مى‏يابد، برهنه پوشيده مى‏شود و گرسنه سير مى‏گردد. امور خوفناك امنيت پيدا مى‏كنند، مردمان مطيع فرمانش مى‏گردند، بهترين خلايق باشد در هر حال چه در حال كهولت و چه ميان سالى و چه در سنين كودكى و جوانى و قبل از رسيدن به سن بلوغ، عشيره‏اش به سبب او، سيادت مى‏يابند. سخنش حكمت و سكوتش علم است براى مردم در آنچه دچار اختلاف گشته‏اند.(9) اين است پيش بينى حضرت امام صادق(ع) درباره حضرت امام رضا(ع).
زمانى كه نجمه به حضرت على بن موسى الرضا(ع) بارور گشت سنگينى حمل را حس نمى‏كرد و تسبيح، ذكر خداوند و تهليل را از او مى‏شنيد در حالى كه فرزندش در رحم بود. شيخ صدوق كه از طريق اسناد معتبر اين نكات را به نقل از مادر امام، روايت كرده است اضافه مى‏كند: وى گفته است: چون چنين حالاتى را از درون خود گوش مى‏دادم دچار خوف و هراس گشتم و وقتى از خواب بر مى‏خاستم ديگر صدايى به گوشم نمى‏رسيد (زيرا وى اذكار مورد اشاره را هنگامى كه خواب بود از طفل خود مى‏شنيد.)(10) ميلادى مبارك‏
سرانجام روز پنج شنبه يازدهم ربيع الاول سال 153 هجرى و پنج سال بعد از شهادت ششمين فروغ امامت در شهر مدينه حضرت امام رضا(ع) ديده به جهان گشود. البته شيخ كلينى زمان اين ولادت با سعادت را سال 148 هجرى ذكر كرده و اين خبر را صحيح‏تر دانسته است.(11) شيخ مفيد نيز با اين قول موافق است.(12) علامه مجلسى در بحارالانوار و كفعمى در مصباح منير چنين نظرى دارند امّا ابن شهر آشوب سروى مازندرانى نقل نخست را مى‏پذيرد و مى‏افزايد آن را غياث بن اميد از اهل مدينه شنيده است.
در هر حال امام رضا(ع) در ميان سى و چند فرزند حضرت موسى بن جعفر(ع) به عنوان بزرگترين آنها، دانشمندتر، شريف‏تر، مقدس‏تر و زاهدتر، در اين تاريخ مدينه را بوجود مبارك خويش غرق نور و سرور نمود.(13)
با اعتماد به قول كلينى در «كافى» و طبرسى در «اعلام الورى»، ولادت امام رضا(ع) به فاصله كمتر از يك ماه بعد از شهادت امام ششم رخ داده است و مؤيد آن خبرى مى‏باشد كه از امام كاظم(ع) نقل گرديده است كه آن حضرت بارها خطاب به فرزندان خويش مى‏فرمود: اين برادر شما، على بن موسى «عالم آل محمد» است. راجع به امور دينى خود، از او بپرسيدو هرچه مى‏گويد به ذهن خويش بسپاريد چون من از پدرم جعفر بن محمد(ع) مكرر مى‏شنيدم كه مى‏فرمود: عالم آل محمد در صلب توست و او همنام اميرالمؤمنين(ع) است و اى كاش من او را مى‏ديدم.(14)
آن روز كه اين وجود مبارك بدنيا آمد، نسيمى از نور، زمين را از عطر ميلادش روشن ساخت، عرشيان و فرشتگان مقدم مُنورش را گلباران كردند، آسمان شادمان و آيينه بندان و زمين زير چتر خورشيدى در انتظار در آغوش كشيدن مردى از تبار رسول اكرم(ص) پر تپش شده بود و آن روز خجسته نه تنها مدينه، حجاز كه جهان اسلام مواج از شفافى عشق شده و آسمان نورافشان گرديد. لحظه‏ها بر قدوم اين نوزاد كرنش نمودند. از اوج ملكوت تا سطح زمين، از كوه تا دشت، از بالا تا پايين با تابندگى جذّاب مهتاب و درخشش ستارگان، چراغانى شده بود. نور و سرور در حجاز خيره كننده، دل‏انگيز و دل‏پذير بود، روزى كه خورشيد هشتم بامداد سعادت و ابتهاج را اعلام داشت، فراز ملكوت لبخند مى‏زد. مردمان نيز شكر گزار بودند چرا كه مشيّت الهى بر اين تعلق گرفته تا بر جهانيان منّت بگذارد و فروغى درخشان را به گيتى بياورد. شخصيتى مشعشع و مقدس كه نمى‏توان او را در قالب الفاظ و مفاهيم محدود وصف كرد. جوانه‏هاى جاويد
وقتى اين كودك پا به عرصه وجود نهاد حميده مصفاة مادر او را ملقب به طاهره نمود.(15) امام هنگامى كه متولد گرديد، با دو دستش به مادر خويش تكيه نمود و سرخود را به سوى آسمان بالا برد و شهادت به يكتايى خداوند متعال، فرستاده‏اش و اوصيائش را بر زبان جارى نمود، همانگونه كه سنت متداول در فرزندان ائمه است آن حضرت ختنه شده و ناف بريده پاى بر گيتى نهاد. پس از آن پدرش بر نجمه وارد گرديد و فرمود: اى نجمه گوارايت باد اين كرامت و لطفى كه از سوى پروردگارت مى‏باشد. آنگاه حضرت، نوزاد را در آغوش گرفت، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه را زمزمه فرمود و با آب فرات كامش را برداشت و وى را به مادرش برگردانيد و فرمود بگيرش كه همانا او باقى مانده خداوند بر روى زمين است…(16)
ابن بابويه به سند معتبر از محمد بن زياد روايت كرده است كه وى گفت حضرت امام كاظم(ع) در روزى كه حضرت امام رضا(ع) متولد گرديد، فرمودند: اين فرزند من ختنه كرده و پاك و پاكيزه بدنيا آمد و ليكن ما تيغى بر موضع ختنه ايشان مى‏گردانيم از براى متابعت سنت نبوى. نقش خاتم آن حضرت ماشاء اللّه لاقوة الا باللّه و به روايتى حسبى اللّه بوده است. محدث قمى مى‏گويد اين دو نقل با هم منافاتى ندارد زيرا آن حضرت را دو انگشتر بوده است يكى از خودش و ديگرى از پدرش به وى به ارث رسيد بود چنانچه كلينى از موسى بن عبدالرحمن روايت نموده است.(17) در خصوص فضايل و عبادت مادر امام نقل كرده‏اند. در ايام شيرخوارگى حضرت، يادآور شد كس ديگرى را كه شير دارد مشخص كنند تا او را در اين زمينه كمك كند، پرسيدند مگر شير تو كم است؟ جواب داد، نه از اين بابت مشكلى ندارم ولى در اثر اشتغال به شيردادن، از انجام نوافل و ذكرهاى مستحبى باز مى‏مانم بدين جهت نيروى كمكى مى‏خواهم تا از اين امور بازنمانم.(18) نام، لقب و كنيه‏
امام كاظم(ع) فرزندش را على ناميد، ابوعماره مى‏گويد چون به امام هفتم عرض كردم، امام پس از خويش را معرفى كنيد، آن حضرت پس از توضيحى در مورد امامت كه امرى الهى است و امام از سوى خدا و رسولش معرفى مى‏گردد، فرمود: پس از من امر امامت به پسرم على(ع) مى‏رسد كه هم نام امام اول على بن ابى طالب(ع) و امام چهارم على بن الحسين (ع) است.(19) آرى امام هشتم على ناميده شد و به رضا ملقب گرديد كه اين عنوان كه برايش تعيين گشت فرمانى از جانب پروردگار برپيامبرش حضرت محمد(ص) بود كه بر زبان جبرئيل امين جارى گشت و نيز كنيه آن حضرت ابوالحسن گرديد.(20) لقب هايى چون صابر، فاضل، وفى، مرضى نيز براى امام هشتم، در منابع معتبر، ذكر كرده‏اند.(21) رضا در كتب لغت معانى متعددى چون دوست، محب، خشنودى و مانند آن دارد ولى علماى شيعه اين لقب را به معناى راضى به رضاى خداوند يا مرضى خدا و رسول گفته‏اند، عدّه‏اى از مورخان نوشته‏اند وقتى مأمون خليفه عباسى امام رضا(ع) را براى ولايت عهدى خويش برگزيد، حضرت را رضاى آل محمد ناميد.(22)
برخى ديگر ذكر كرده‏اند چون دوستان و دشمنان نسبت به اين مقام سياسى امام رضا(ع) اظهار خشنودى نمودند و چنين وضعى براى پدران ايشان رخ نداد از اين رو تنها آن حضرت به «رضا» معروف گرديد.
شيخ صدوق هم بنا به روايتى در عيون اخبار الرضا گفته است: بايد يادآور شد داعيان و مبلغان بنى عباس در اواخر حكمرانى امويان مردم را دعوت كردند كه به رضا از آل محمد بيعت كنند يعنى اين كه بدون آن كه از كسى نام ببرند، چنين عنوانى را مطرح مى‏كردند زيرا خلافت امويان فاقد مشروعيت است و بايد به كسى از خاندان رسول اكرم(ص) كه مورد رضايت همه باشد بيعت نمود و چون مأمون خود از بنى عباس بود و اين خاندان نيز با حكومت آل على مخالف بودند، وى حضرت على بن موسى الرضا را به ولايت عهدى برگزيد و همه به اين انتخاب رضايت دادند و مصداق «رضا من آل محمد» در حق آن حضرت محقق گرديد، البته شيخ صدوق ضمن مطرح نمودن چنين موضوعى، در ادامه، آن را صحيح نمى‏داند و به روايت ديگرى اشاره دارد كه در آن آمده است: به حضرت امام محمد تقى(امام جواد(ع)) عرض شد: آيا هر يك از پدران شما رضاى خدا و رسولش نمى‏باشند، چرا از ميان همه آنان پدرتان به «رضا» موسوم گرديده است؟ حضرت پاسخ داد: همانا مخالفان اَمرِ امامت به رهبرى حضرتش راضى و خشنود گرديدند همانطور كه موافقان امر امامت نيز از اين امر اعلام رضايت كردند و براى هيچ كدام از ائمه چنين امرى بوجود نيامده است.(23) علامه محقق سيد عبدالرزاق مُقرّم پس از ذكر اين حديث خاطر نشان نموده است: اين استدلال يا صرفاً براى قانع گردانيدن سؤال كننده است و متناسب با درك و فهم او مطرح شده است يا براى بيان سرّ الهى كه در نامگذارى حضرت امام رضا(ع) وجود داشته است و گرنه حديث صحيفه كه از آسمان نازل گرديده گواه اين نكته است كه القاب ائمه نيز همانند اسامى مباركشان از جانب خداوند متعال كه عصمت را در آن وجودهاى مقدس به وديعت نهاده، انتخاب شده است.(24)
ابن بابويه به سند خود از بزنطى روايت كرده است به خدمت امام تقى (ع) عرض كردم گروهى از مخالفانتان گمان مى‏كنند والد شما را مأمون ملقب به رضا گردانيد در هنگامى كه آن حضرت را به عنوان ولايت عهدى خود انتخاب كرد. حضرت فرمود: سوگند به خداوند دورغ مى‏گويند بلكه حق تعالى او را به رضا مسمّى گردانيد براى آن كه پسنديده خداوند در آسمان بود و رسول خدا(ص) و ائمه هدى(ع) در زمين از او خشنود بودند و ايشان را براى امر امامت پسنديدند و نيز به سند معتبر ابن بابويه از سليمان بن حفص روايت كرده است امام كاظم(ع) پيوسته فرزند خود را رضا مى‏ناميد و مى‏فرمود: بخوانيد فرزندم را رضا و گفتم به فرزند خود رضا و وقتى آن حضرت را مورد خطاب قرار مى‏داد ابوالحسن مى‏ناميد و چون امام موسى بن جعفر را ابوالحسن اوّل مى‏نامند براى امتياز لقب امام هشتم، آن حضرت را ابوالحسن ثانى گفته‏اند.(25) علامه مجلسى در كتاب جلاء العيون در احوال حضرت امام رضا(ع) علاوه بر اسامى، القاب و كنيه هايى كه بدانهااشاره كرديم افزوده است به آن حضرت قرة اعين المؤمنين و غيظ الملحدين نيز گفته‏اند.(26) سيماى با صلابت و دوران صباوت‏
امام هشتم از نظر قيافه و سيماى ظاهرى بسيار پرجذبه و زيبا بودند، صورت مباركشان گندم گون، محاسن و قامتى معتدل داشتند. در چشمان درشت و سياهشان كه از زير ابروان پر پشتشان نمايان بود، يك جهان جذبه و نفوذ معنوى موج مى‏زد و همچون جدّ بزرگوارشان، رسول اكرم(ص) دو رشته گيسو، چهره جذابشان را در ميان داشت. نوشته‏اند حضرتشان شبيه‏ترين مردم به خاتم رسولان در عصر خودش بود، وقار، سطوت، متانت و هيبت آن حضرت در اوج بود. در عين حال جامه‏اى ساده و غالباً پيراهنى از پارچه‏هاى خشن برتن مى نمودند و تنها در مجالس عمومى و در ميان مردم جبّه‏اى لطيف بر رويش مى‏پوشيدند، ابن عباد مى‏گويد: امام، تابستان‏ها بر روى حصيرى مى‏نشستند و زمستان‏ها بر گليمى استراحت مى‏نمودند و تنها براى برخى نشست‏هاى جمعى، خويشتن را در مواقعى مى آراستند.(27) آن حضرت همچون ساير ائمه طاهرين، از همان سنين كودكى، رشد و كمال عقلى و اخلاق فوق العاده‏اى داشتند. حضرت امام كاظم(ع) در خصوص ايشان اشتياق فراوانى بروز مى‏دادند و علوم، معارف و رازهاى امامت را به فرزندشان تعليم مى‏دادند و براى آن كه شيعيان پس از شهادت امام هفتم حيران نگردند مقام شامخ امامت وى را به اصحاب نزديك و پيروان خاص و مورد اعتماد خويش گوشزد مى‏فرمودند. مفضّل بن عمرو مى‏گويد: خدمت امام موسى بن جعفر(ع) مشرف شدم در حالى كه فرزندشان على بن موسى الرضا(ع) در دامنشان قرار داشت و او را غرق بوسه مى‏ساختند، و زبانشان را مى‏مكيدند و گاهى بر دوش خويش سوار مى‏كردند و زمانى كودك را در آغوش خويش مى‏فشردند و خطاب به او مى‏فرمودند: پدر و مادرم قربانت! چقدر بويت خوش ، اخلاقت پاك و برترى و فضيلت تو آشكار است، عرض كردم: فدايت گردم براى اين كودك علاقه و ارادتى در قلبم ريشه دوانيد كه نظير آن براى احدى جز شما در دلم قرار نگرفته است، حضرت فرمود: اى مفضّل نسبت او با من همچون نسبت من به پدرم مى‏باشد يعنى همانگونه كه از ميان فرزندان امام صادق(ع) منصب امامت تنها به امام كاظم رسيد از بين فرزندان ايشان، او وارث اين مقام معنوى و ملكوتى است. عرض كردم آيا پس از شما او صاحب امر و حجت خدا بر روى زمين است، فرمود: آرى هر كس از او پيروى كند رستگار گرديده و هر كس از فرمانش سرپيچى نمايد كافر مى‏گردد.(28) آرى حضرت رضا در پرتو تعاليم پدر بزرگوارش نشو و نما نمود و باليد و علوم و فضايلى را كه آن حضرت از پدران خويش به ارث برده بود، دريافت نمود. آن امام همام حدود سى و پنج سال در پرتو درخشندگى پدر پارسايش زيست و از خرمن فيضش خوشه‏ها برچيد و با اين وصف دوران كودكى، نوجوانى و جوانى ايشان در زمان حيات امام كاظم(ع) بوده و با شهادت پدر رهبرى معنوى و سياسى جامعه را عهده‏دار شدند. ابرهاى تيره‏
در ايامى كه امام رضا(ع) همراه پدر بود شاهد محنت‏ها و رنج‏هاى فراوانى گشت كه بر امام كاظم(ع) وارد گرديد. در اين دوران آن حضرت با تألماتى جانكاه مصائب گوناگونى را لمس مى‏نمود و در سنين صباوت و نوجوانى كاملاً احساس مى‏كرد همان جاهليت امويان و حتى تيره‏گى‏هاى قبل از ظهور اسلام توسط عباسيان رشد سرطانى پيدا كرده است و همين ناملايمات، آزارهايى را متوجه خاندان نبى‏اكرم(ص) ساخت. وضع آشفته و نابهنجار حاكمان چنين روزگارى بر تمامى مردم آشكار بود. بلاى خانمان سوز ستم، فساد و تباهى زمامداران خودسر فراگير شده و اهل بيت عصمت و طهارت (ع) در چنين نابسامانى هايى پناهگاه امت مسلمان و شيعيان به شمار مى‏رفتند، فرياد رس دادخواهان بودند و محور تشكل، انسجام و مقاومت جبهه‏هاى حق و حاميان ارزش‏هاى ناب به حساب مى‏آمدند. هنگام ولادت امام رضا(ع) منصور دوانيقى، خليفه عباسى، در اوج سلطه بود و براى تثبيت پايه‏هاى حكومت خويش انسان‏هاى فراوانى را كشت و علما و مشاهير و اصحاب اهل بيت و علويان را مورد آزار، شكنجه و فشار سياسى قرار داد. وقتى كه امام در ايام نوجوانى مشاهده مى‏كرد انسان‏هايى با اخلاص، وارسته و مبارز توسط عباسيان به شهادت مى‏رسند قلبش بر اثر اين ستم‏ها محزون مى‏گرديد. آن حضرت در چنين اوضاع و احوالى حامى پدر بود و دمى نمى‏آسود و مى‏كوشيد حلقه‏هاى متعدد مؤمنان و فرزانگان شيعه را به وجود مبارك امام كاظم(ع) متصل نمايد و آنان را از حقايق مسلّم آگاه نمايد.(29) نيرنگ كم رنگ‏
دوران سياه خلافت غاصبانه منصور عباسى با هلاكت وى به پايان رسيد و پس از وى فرزندش محمد معروف به مهدى عباسى روى كار آمد وى نخست با اعلام عفو عمومى تمام زندانيان سياسى را آزاد كرد و به آزار و كشتار مردم خاتمه داد و مقدارى از موجودى بيت المال را بين مردم تقسيم نمود(30) ولى متأسفانه پس از مدتى چهره اصلى خود را نشان داد و به فساد و عياشى روى آورد و فرياد اعتراض بزرگان و غيور مردان را بلند ساخت.(31) موقعى نگرانى امام هفتم و فرزندش حضرت امام رضا(ع) از اين اوضاع شدت يافت كه مهدى هرگونه حركت حق خواهانه‏اى را براى حفظ حكومت خود، در گلوى مؤمنان و مبارزان خاموش مى‏ساخت. از آن سوى مهدى مى‏ديد كه پيروان ائمه از دور و نزديك به سوى امام كاظم(ع) روى مى‏آورند و وجوه و اموال شرعى خويش را متوجه كانون امامت كرده‏اند. مهدى چنين وضعى را نيز براى حفظ نشر تشكيلات فرمانروايى بسيار خطرناك يافت و از بيم زوال تاج و تخت، تصميم به بازداشت امام گرفت تا به تصوّر باطل خويش، حضرت را از اين راه با تنگناهايى مواجه سازد و از محبوبيت معنوى، علمى و اجتماعى فروغ هفتم بكاهد. از اين روى به فرماندار خود در مدينه نوشت هرچه زودتر امام را به بغداد مركز حكومت، انتقال دهد و او هم ناگزير گرديد چنين كند و حضرت موسى بن جعفر(ع) تحت فشار حكومت وقت، خانواده و آشنايان خويش را كه در شهر پيامبر اقامت داشتند، ترك فرمود و به بغداد عزيمت نمود. چون امام به شهر مذكور رسيد مهدى دستور بازداشت ايشان را داد و حضرت را روانه زندان نمود. حضرت امام رضا(ع) از فراق پدر و نيز شرايط سختى كه براى آن فروغ فروزان فراهم كرده بودند متأثر گشت اماگويا در اعماق قلب آن نوجوان آرامش خاصى ديده مى‏شد، زيرا پدر به ايشان اطمينان داده بود كه در اين سفر هيچ گونه خطرى او را تهديد نمى‏نمايد. به زودى به آغوش خانواده بازخواهد گشت و مدتى طول نكشيد كه مهدى عباسى بر حسب پاره‏اى ملاحظات سياسى، امام را آزاد ساخت و با مراجعت ايشان به مدينه موافقت كرد. در همين زمان مهدى عباسى با كوله بارى از فساد وزر و وبال به هلاكت رسيد.(32) نسيم و طوفان‏
با مرگ وى، از روزنه اميد، نورى تابيدن گرفت و پرندگان بر پنجره خانه آرامش سرود امنيت و آزادى سر مى‏دادند و چنين نغمه سرايى مى‏كردند: باشد كه ديگر شرايط براى پرتو افشانى آفتاب امامت مهيا گردد، بار سنگين ستم از دوش انسان‏هاى مؤمن و شيعيان مخلص فرود آيد، پرچم عدالت برافراشته گردد و زمينه براى رشد و تعالى ارزش‏هاى معنوى فراهم شود، درخت ديانت، دل‏ها را قوت بخشد، امّا مردم در ساحل اميدوارى در حال دريافت چنين پيام‏هاى نويد بخشى بودند كه ناگهان توفانى وحشتناك وزيدن گرفت و امواجى سهمگين بوجود آورد زيرا هادى عباسى كه جوانى 25 ساله بود، نگذاشت مؤمنين و پيروان خاندان عترت از بركات درياى امامت بطور كامل مستفيض گردند و چنان كرد كه اسلافش نمودند.
حضرت امام رضا(ع) در اين دوران نيز با دشوارى‏هاى زيادى مواجه گشت و از اين كه جوانى باده گسار، مخمور، مغرور و دلباخته مقام و مال و منال و تهى از تربيت، معرفت و دانش و مشحون از اميال شهوانى و هوس‏هاى بيهوده، بر جامعه اسلامى حكمرانى مى‏نمايد و خود را خليفه مسلمانان مى‏داند و از سوى ديگر پدرش(امام كاظم (ع)) در خانه به اعتكاف روزگار سپرى مى‏كند، متأسف بود. در همين هنگام انسانى معتقد و اصلاح طلب و برخاسته از خاندان عترت يعنى حسين بن على از نوادگان امام حسن مجتبى(ع) يا صاحب قيام فخ سكوت شب‏پرستان كور دل را درهم شكست‏و در اين زمينه و نيز قيام پربار وى نبايد نقش الهام بخش امام كاظم(ع) را فراموش كرد.(33) پس از اين قيام، هادى عباسى نسبت به اولاد على(ع) سخت‏گيرى را افزايش داد، حق آنان را كه از بيت المال پرداخت مى‏شد قطع نمود و به تعقيب و دستگيرى آنان روى آورد. حضرت امام رضا(ع) در چنين اوضاع مرارت بارى بيست بهار را سپرى مى‏نمود.(34)
با مرگ هادى عباسى برادرش هارون الرشيد مقام خلافت را تصاحب كرد و چون بر اوضاع مسلط گرديد دستور اخراج علويان را از سرزمين حجاز صادر كرد. در دوران جوانى امام رضا كه مقارن با روزگار خلافت هارون بود نيز هيچ وقت سختى‏ها و مرارت‏ها از آن حضرت جدا نگرديد و چون هارون امام كاظم(ع) را بنابر برخى روايات مدت چهارده سال در زندان‏هاى هولناك بغداد محبوس ساخت فشارهاى سياسى بر امام هشتم فزونى گرفت تا آن كه سرانجام در 25 رجب سال 183 هجرى پدرش در سن 55 سالگى به شهادت رسيد. وقتى امام هفتم را از مدينه به عراق انتقال مى‏دادند، آن امام همام خطاب به فرزند بزرگوارش فرمود: تا وقتى من زنده‏ام بايد در دهليزخانه بخوابى، خادم مى‏گويد هر شب رختخواب آن حضرت را در ورودى منزل مى‏گسترانيدم و ايشان بعد از عشاء تشريف مى‏آورد و تا صبح در دهليز بود و چون فجر طلوع مى‏كرد به خانه خويش مى‏رفت و چهار سال بر اين منوال بود. در يكى از شب‏ها ديدم حضرت نيامدند تا آنكه روز بعد فرا رسيد و مشاهده كردم امام رضا(ع) نزد بانوى حرم، امّ احمد، رفته و خطاب به وى فرمود: امانتى را كه پدرم بتو سپرده است بياور و تحويلم بده. ام احمد متوجه شد كه امام هفتم به شهادت رسيده است پس از آن وى آنها را كه ودايع امامت بود و هفتمين امام تحويلش داده بود، به امام على بن موسى الرضا(ع) سپرد و از اين زمان امامت هشتمين فروغ درخشان سپهر ولايت و رهبرى آغاز گرديد.(35) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. معجم البلدان، ياقوت حموى، ذيل مرسى.2. معصوم نهم، جواد فاضل، ص 62.3. الائمة الاثنى عشر، هاشم معروف حسنى، ج 2، ص 359.4. اعلام الورى، طبرسى، ص‏182.5. اثباة الوصية، مسعودى، ص 168.6. عيون اخبار الرضا، شيخ صدوق، ج 1، ص 14 – 13.7. الامام الرضا(ع)، علامه سيد عبدالرزاق مقرّم، ص 24.8. كشف الغمه فى معرفة الائمه، على بن عيسى اربلى، با ترجمه فخرالدين على بن حسن زوارى با عنوان ترجمة المناقب، ج 3، ص 131.9. منتهى الآمال محدث قمى، ج 2، ص 456 – 455.10. عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 14، مأخذ قبل، ص 459.11. اصول كافى، كلينى، كتاب الحجة باب الاشارة و النص على الامام الرضا(ع)، ج 2، ص 489.12. الارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 243.13. همان، ص 244.14. اثباة الهداة، شيخ حر عاملى، ج 6، ص 28؛ اعلام الورى، ص 190.15. بحارالانوار، ج 49، ص 5 ؛ عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 16 ؛ اعلام الورى، ص 313.16. ترجمة المناقب، ج 3، ص 13.17. منتهى‏الآمال، ج 2، ص 460.18. همان و نيز كتاب حضرت رضا، فضل اللّه كمپانى، ص 13.19. كافى ج 1، ص 316 ؛ اعلام الورى، ص 305.20. كفاية الاثر، ابن خراز قمى، ص 306 ؛ الامام الرضا، علامه مقرّم، ص 26.21. مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 366.22. تاريخ طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج 13، ص 5659.23. علل الشرايع، شيخ صدوق، باب 172، ص 90.24. الامام الرضا، ص 26.25. منتهى الآمال، ج 2، ص 456، معصوم نهم و…، ص 120.26. جلاء العيون، مجلسى، ص 542.27. عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 187.28. اثباة الهداة، ج 6، ص 21.29. كشف الغمه فى معرفة الائمه، ج 3،ص 94.30. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 405 – 402.31. تاريخ الخلفاء، سيوطى، ص 276 ؛ حياة امام موسى بن جعفر، ج 1، ص 434.32. بحارالانوار، ج 48، ص 148، وفيات الاعيان، ابن خلكان، ج 4، ص 393 ؛ الكامل فى التاريخ، ابن اثير، ج 5، ص 72 ؛ تاريخ بغداد، ج 1، ص 394 ؛ احقاق الحق، قاضى نور اللّه شوشترى، ج 4، ص 323.33. نك: ماهيّت قيام فخ، سيد ابوفاضل رضوى اردكانى.34. پيشواى آزاده، مهدى پيشوايى، ص 68 – 67 ؛ مروج الذهب، مسعودى، ج 2، ص 314 – 313.35. عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 108 ؛ اثباة الوصية، ص 151 ؛ تتمة المنتهى، محدث قمى، ص 176.

/

آموزه‏هاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 4

نيّت پاك و تصميم خالص و راستين‏ اهميت مسأله نيّت و پاكى آن‏
در چهارمين فراز از دعاى امام عصر(عج) سخن از سرچشمه زلال اعمال يعنى نيّت، پاكى و شفاف بودن آن به ميان آمده و با تعبير: «و صدق النّيّة؛ خدايا توفيق نيت پاك و راستين به من بده» ما را به معدن و مخزن تصميم‏گيرى‏ها معطوف داشته، و بيان مى‏كند كه اگر آب از سرچشمه پاك باشد نقش به سزايى در پاكى افكار، گفتار، كردار و شيوه‏ها دارد، و گرنه موجب انحرافات و كژى‏هاى فكرى و عملى شده و همان مثل معروف را تداعى مى‏كند كه آب از سرچشمه خراب است. و اگر مخزن آلوده نبود، آب‏هاى منشعب شده، از آن، آلوده و بيمارى زا نمى‏شد.
موضوع نيت به قدرى مهم است كه پيامبر(ص) در سخنى فرمود: «انّما الاعمال بالنّيّات؛ قطعاً چگونگى اعمال انسان (از نظر پذيرش و همچنين از نظر كيفيت در درجه عالى و مراحل پايين) بستگى به چگونگى نيّت‏ها دارد.» سپس چنين توضيح فرمود: «به عنوان مثال در مسأله هجرت از شهرى به شهر ديگر(مثلاً از مكه به مدينه) كسى كه با نيت هجرت به سوى خدا و رسول( و انجام فرمان خدا و رسول و تحققّ آرمان‏هاى الهى) هجرت مى‏كند، به همان آرمان مقدّس نايل مى‏گردد، ولى كسى كه هجرتش براى امور مادى دنيا،يا وصلت با زن و ازدواج با او است، هجرت او نيز در راستاى همان خواهد بود.»(1)
از اهميت نيّت، و نقش سرنوشت ساز آن در سعادت و شقاوت انسان اين كه رسول اكرم(ص) فرمود: «نيّة المؤمن خيرٌ من عمله، و نيّة الكافر شرٌ من عمله، و كلّ عاملٍ يعمل على نيّته؛(2) نيت انسان با ايمان(چون از روى صداقت است) بهتر از عمل نيك اوست، و نيت كافر (چون بر اساس كفر و انحراف است) بدتر از عملش مى‏باشد.» يعنى مدار و معيار درجات نيكى اعمال، و يا دركات و بدى كارها تابع حالت نفسانى است كه پديد آورنده نيت انسان است.
بنابراين اگر، انسان داراى نيت ناپاك و انحرافى باشد، موجب كارهاى انحرافى و زشت خواهد شد، و اگر داراى نيت صادقانه و پاك باشد، منشأ بركات و كارهاى مثبت و شايسته خواهد گرديد. توضيح اين كه انسان وقتى كارى را انجام مى‏دهد كه آن را اراده كند، و اراده او وقتى تحقق مى‏يابد كه علاقه و شوقى به آن كار داشته باشد، و اين علاقه و شوق نيز از حالت خاص نفسانى او كه در روح و روانش شكل گرفته نشأت مى‏گيرد، و همين شكل‏گيرى منبع و مخزن تصميم‏گيرى است. همانند سدّ آب كه منبع آب رسانى به همه جا است، حال اگر اين منبع آب، آلوده باشد، آب ناپاك و بيمارى زا در دسترس مردم قرار مى‏گيرد، و اگر زلال و صاف و بهداشتى باشد، آب پاك و حياتبخش نصيب انسان‏ها مى‏گردد. نتيجه اين كه يك انسان سعادتمند كسى است كه منبع و مخزن ساختارى وجودش را خالص و پاك نگهدارد، تا از آن نيت و اراده پاك بجوشد و سرچشمه ارزش‏ها گردد. چنان كه همين مطلب در تفسير يكى از آيات قرآن، از امام صادق(ع) چنين روايت شده است: روزى آن حضرت پس از گفتارى اين آيه را تلاوت فرمود: «قل كلٌ يعمل على شاكلته؛(3) بگو هر كس مطابق روش و خلق و خوى خود عمل مى‏كند.» آنگاه فرمود:يعنى «على نيّته؛ معناى اين آيه اين است كه هر كس بر طبق نيت خود عمل مى‏كند.»(4)
واژه شاكله همان حالت خاص نفسانى است كه نيت و اراده و تصميم‏گيرى، از آن نشأت مى‏گيرد، كه همان ساختار وجودى انسان است، و هر انسانى از نظر خلق و خوى و مسائل تربيتى داراى ساختار خاص است. علّامه طباطبايى(ره) در تفسير خود پس از ذكر اين حديث در معنى آيه، مى‏فرمايد: «اين مطلب اشاره به نفوذ و سرايت ملكات نفسانى است كه در جهت عمل، زمينه سازى مى‏كند، اگر ملكات نيك باشد زمينه سازى نيك براى ساختن نيت صادقانه مى‏نمايد، و گرنه نتيجه معكوس دارد.»(5)
در تفسير على بن ابراهيم در تفسير آيه مذكور، از حضرت رضا(ع) روايت شده فرمود: «در روز قيامت نامه‏هاى اعمالى را نزد بندگانى مى‏آورند، آنها اعمال نيكى را در آن نامه‏ها مى‏بينند كه آنها را انجام نداده‏اند، به خدا عرض مى‏كنند: «خدايا به عزتت سوگند خودت مى‏دانى كه ما اين كارهاى نيك را انجام نداده‏ايم.» خداوند مى‏فرمايد: «صدقتم نويتموها فكتبنا هالكم ثمّ يثابون عليها؛(6) راست مى‏گوييد، شما نيت انجام اين كارها را نموديد، و ما آنها را براى شما در نامه‏هاى اعمالتان نوشتيم، سپس شما مشمول پاداش آنها مى‏شويد.»
آرى نيت راستين و پاك، اين گونه ارزشمند و سرنوشت ساز، و منشأ بركات و نتايج درخشان است، رازش اين است كه انسان بر اثر پاك سازى و مبارزه با نفس امّاره، حالت نفسانى خاصى در خود ايجاد كرده كه سرچشمه چنين نيّتى شده است، نيتى كه خود منبع و منشأ نيكى‏ها مى‏شود. بر همين اساس در حديثى امام صادق(ع) فرمود: «نيّت بهتر از عمل، بلكه خود عمل است.» سپس آيه ياد شده را تلاوت فرمود، آنگاه گفت: منظور از شاكله، نيّت است.(7)
كوتاه سخن آن كه معيار در ارزشيابى كارها، چگونگى نيت است، و با محك نيّت، درجات ارزش اعمال سنجيده و تعيين مى‏شود، و با ترازوى نيت مراحل كيفيّت كارها مشخص مى‏گردد. بر همين اساس پيامبر(ص) فرمود: «يحشر النّاس على نيّاتهم؛(8) مردم در قيامت بر اساس چگونگى نيت‏هاى خود محشور مى‏گردند.» يعنى اگر نيّت‏هايشان خالص و پاك بود، نجات مى‏يابند، و گرنه در معرض هلاكت مى‏باشند. و در تعبير ديگر فرمود: «خداوند در قيامت به پيكرهاى شما و حسب و نسب شما و اموال شما نمى‏نگرد، ولى به دل‏هاى شما (يعنى به نيت و خلق و خوى شما) مى‏نگرد، پس كسى كه قلب پاك داشته باشد خداوند او را مشمول لطف خاص خود قرار مى‏دهد.»
از اينها بالاتر اين كه از پيامبر(ص) نقل شده فرمود: «نيّة المؤمن خيرٌ من عمله، و نيّة الكافر شرمن عمله، و كلّ عاملٍ يعمل على نيّته؛(9) نيت مؤمن بهتر از عمل نيك او است، و نيت كافر بدتر از عمل ناشايسته او است.» مطابق اين سخن نيت در جايگاه بسيار رفيعى قرار دارد، و به طور كلى سعادت و پيروزى، و به عكس بدبختى و تيره روزى انسان به طور مستقيم بستگى به ساختار نيت او دارد، و اعمال معلول و مولود نيت‏ها هستند، بنابراين براى پاك سازى و به سازى و پيمودن مدارج تكامل، بايد به سراغ نيت رفت، و اين منبع را سالم سازى و خالص و پاك نمود، چرا كه اگر سرچشمه خراب باشد، تراويده‏هاى آن نيز خراب خواهد بود. پاسخ به يك سؤال‏
در اينجا اين سؤال مطرح مى‏شود كه راز اين مطلب چيست كه نيت تا آنجا اهميت دارد كه نيت كافر بدتر از عمل او است، و نيت مؤمن برتر از عملش مى‏باشد، و از اين بالاتر امام صادق(ع) فرمود: بنده‏اى در روز نيت مى‏كند كه وقتى شب فرا رسيد، نماز شب بخواند، ولى شب بر اثر چيره شدن خواب، موفق به نماز شب نمى‏شود، خداوند نماز شب را در نامه عمل چنين شخصى قرار مى‏دهد، نفس چنين كسى تسبيح است و خواب او صدقه است.»(10)
پاسخ اين سؤال اين است كه نيت خوب حاكى از آن است كه كانون وجود نيت كننده، سرشار از معنويت است كه از آن به حالت ملكوتى و يا وجدان اخلاقى تعبير مى‏شود، روشن است كه چنين كانونى نورانى منشأ بركات و كارهاى نيك بسيار خواهد شد، و به عكس نيت بد بيانگر حالت بد و كانونى تيره است، و باعث بروز زشتى‏ها خواهد شد، چنان كه گفته‏اند از كوزه برون همان تراود كه در او است. بنابراين كانون خوب، بهتر از چند كار خوبى است كه از كانون خوب نشأت نگرفته است، و كانون بد، بدتر از چند كار بد است. هدف پيامبران و كتاب‏هاى آسمانى سالم سازى قلب است، يعنى ايجاد كانون و حالت خالص و پاك در روح و روان انسان، كه عامل نيكى‏ها و ارزش‏ها است. و نيت نيك نيز حاكى از سلامتى چنين كانون است، چنان كه اميرمؤمنان على(ع) فرمود: «حسن النيّة من سلامة الطّويّة؛ حسن و زيبايى نيت، دليل پاكى روح و روان است.» بر همين اساس اعمال انسان بر پايه چگونگى نيت او سنجيده و ارزيابى مى‏شود وانگهى كار نيكى كه از كانون خالص و پاك برخيزد قطعاً برتر از كار نيكى است كه بطور تصادف و بدون انگيزه رخ دهد، چرا كه انگيزه چون روحى است كه در كالبد بى‏جانى مى‏دمد، و آن را هدفمند نموده و نشاط و شادابى مى‏بخشد. چنان كه دو نوع شكر هر دو شكر نام دارد و شيرين است اما اين كجا و آن كجا. نيت خالص و نيت آلوده‏
آنچه كه در دعاى امام عصر(عج) مطرح است، صداقت در نيت است، يعنى درستى نيت، و صحت آن از هرگونه انحرافات و آلودگى‏ها، يعنى خالص بودن و شفافيت آن. اسلام براى سالم سازى نيت، دستورهاى بسيار دارد، از جمله اين كه مى‏فرمايد: همه عبادات بايد با نيت قربةً الى اللّه باشد، يعنى خالص براى خدا، و گرنه آن عبادت باطل است. همين دستور عمومى در گستره عظيم عبادات بسيار، و هر روزه، نقش بسزايى در پاك سازى نيت دارد، و بيانگر آن است كه مسأله پرورش نيت، و شفاف سازى آن در رأس دستورهاى الهى است، كه اگر آن نباشد، انسان در مرداب‏هاى شرك و ضلالت غوطه‏ور خواهد شد.
به عبارت روشن‏تر – چنان كه اشاره شد – سالم سازى نيت، به معنى پاك سازى قلب و روح، و ايجاد حالت خاص نفسانى پاك و سازنده است كه موجب نورانيت در كارها خواهد شد، و اين كار يك نوع ريشه‏يابى و زمينه سازى عميق براى رفع و دفع موانع است تا صراط مستقيم هدايت، صاف گردد، و دست اندازها از بين برود، تا انسان بتواند با پشتوانه نيت پاك و قوى، با قاطعيت و به راحتى در راه راست گام بردارد. ولى اگر نيت و منبع، آلوده و ناصاف باشد، قطعاً با آثار منفى خود، انسان را از حركت در صراط مستقيم باز مى‏دارد، و به بيراهه‏ها مى‏كشاند، چرا كه چنين انسانى داراى پشتوانه قوى و نيرومند نيست، تا بتواند در پناه آن، صاف و راحت حركت كند.
قرآن مسأله خلوص، و ضد آن ريا را با مثال‏هاى بسيار جالب و گويا مشخص نموده و مى‏فرمايد: «كار كسانى كه امور خود را براى خشنودى خدا و تثبيت ملكات(خالص انسانى) در روح خود، انفاق مى‏كنند همانند باغى است كه در نقطه بلندى باشد، و باران‏هاى درشت به آن برسد، و ميوه خود را دوچندان دهد.»(11) و در مورد ديگر مى‏فرمايد: «آنان كه اموال خود را خالص براى خدا انفاق مى‏كنند همانند بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند، كه در هر خوشه يكصد دانه باشد.»(12) ولى در مورد اثر شوم فكر و عمل ناخالص و ريا آلود مى‏فرمايد: «كار چنين كسى همچون قطعه سنگى است كه بر آن (قشر نازكى از) خاك باشد (و بذرهايى در آن افشانده شود) و رگبار باران به آن برسد و همه خاك‏ها و بذرها را بشويد و آن را صاف كند، و خالى از خاك و بذر رها نمايد.»(13)
اين مثال‏ها نشان دهنده فوايد و آثار درخشان و سازنده و فزاينده اخلاص است و نيز بيانگر نتيجه شوم و ويرانگر ريا و ناخالصى فكر و عمل مى‏باشد، و به روشنى بيان مى‏كند كه سالم سازى نيت تا چه اندازه مفيد و سازنده و درخشنده است، و به عكس نيت ناسالم و آلوده تا چه اندازه ويرانگر و خانمان برانداز و انحراف آفرين است. در قرآن مطالب ديگرى نيز در رابطه با اخلاص و ضد آن آمده از جمله اين كه اخلاص باعث دورى نفوذ شيطان شده، و انسان را از اغوائات او حفظ مى‏كند، و به عكس، ريا كارى و آلودگى فكر و نيت، موجب تسلط شيطان، و افتادن در دام او شده كه سرانجام آن آتش دوزخ و قهر و عذاب الهى است، چنان كه قرآن از زبان شيطان نقل مى‏كند كه به خدا گفت: «فبعزّتك لاغوينّهم اجمعين – الّا عبادك منهم المخلصين؛(14) به عزّتت سوگند همه انسان‏ها را گمراه خواهم كرد – مگر بندگان خالص تو از ميان آنها.»
توضيح بيشتر در تبيين اخلاص و ريا اين كه به عنوان مثال يك اسكناس صحيح هزار تومانى با يك اسكناس قلابى همشكل آن را در نظر بگيريد، اولى هزارتومان ارزش دارد، ولى دومى بى ارزش است، نيت خالص و صادقانه همچون اسكناس اولى است، ولى نيت آلوده و ناسالم همانند اسكناس قلابى، فاقد هرگونه ارزش است، نه تنها هيچ گونه خاصيت مثبت ندارد، بلكه موجب آلودگى محيط و هرج و مرج و بى انضباطى خواهد شد. چند نمونه از نتايج نيت‏هاى گوناگون‏
براى اين كه بيشتر به نقش نيت در چگونكى كارها پى ببريم، و نقش عميق و مستقيم نيت‏ها را در شكل‏گيرى مختلف اعمال بدانيم، و ميزان اثرگذارى نيات را در راه كارها و روى كردها بشناسيم، نظر شما را به نمونه‏هاى زير از پيامبر (ص) و امامان(ع) و پيشوايان جلب مى‏كنيم:
1- در جنگ احد يكى از مسلمانان به نام قزمان، بسيار شجاعانه با دشمن مى‏جنگيد، به طورى كه شش يا هفت نفر از دشمن را به خاك هلاكت افكند، و بدنش پر از زخم شد، اصحاب به طور مكرر به پيامبر(ص) گزارش مى‏دادند كه قزمان دلاورانه مى‏جنگد، چندبار مجروح شده و… ولى پيامبر(ص) به جاى تمجيد از او مى‏فرمود: «انّه من اهل النّار؛ او اهل دوزخ است.» سرانجام شخصى به رسول خدا(ص) عرض كرد: قزمان به شهادت رسيد (او خيال كرد قزمان بر اثر شدت جراحات شهيد شده، از اين رو به پيامبر(ص) چنين خبر داد) پيامبر(ص) فرمود: «خداوند آنچه را بخواهد انجام مى‏دهد.» يعنى همان گونه كه گفتم خداوند او را داخل دورخ مى‏كند. اين موضوع براى آنان كه مى‏شنيدند شگفت آور بود، كه چرا رزمنده قهرمانى اين گونه سرزنش شده و به عنوان اهل جهنم معرفى مى‏شود؟ اما طولى نكشيد كه معمّا حل شد، قزمان بر اثر جراحات جنگى در خانه خود بسترى شد، مسلمانان به عيادت او مى‏آمدند و او را به بهشت مژده مى‏دادند، روزى او به مسلمانان گفت: «براى چه مرا مژده مى‏دهيد، سوگند به خدا من به نيت نگهبانى از خويشانم با دشمن جنگيدم، و اگر اين انگيزه نبود، هرگز نمى‏جنگيدم، اينجا بود كه راز جهنمى بودن او از زبان پيامبر(ص) آشكار شد، چرا كه نيت او براى خدا نبود، بلكه يك نوع ملى گرايى انگيزه او براى جنگ بوده است. عجيب اين كه طولى نكشيد كه او بر اثر بى تابى خودكشى كرد.»(15)
و اين نيز نتيجه ديگرى از نيت ناسالم او بود، كه عاقبت او را تباه‏تر ساخت.
2- در يكى از برخوردهاى نظامى، پيامبر(ص) جمعى را به فرماندهى حضرت على(ع) عازم جبهه كرد، يكى از رزمندگان به برادرش گفت: «با ما بيا و در اين نبرد شركت كنيم، شايد غلامى يا چهارپايى نصيب ما گردد.» اين مطلب به رسول خدا(ص) گزارش شد، پيامبر(ص) فرمود: «چگونگى اعمال انسان بستگى به نيت‏ها دارد، و هر كسى نتيجه نيت خود را مى‏گيرد، كسى كه تنها براى خشنودى خداوند با دشمن جنگ كند، پاداش او در پيشگاه خداوند است ولى اگر براى امور مادى بجنگد، و با نيت تحصيل چهارپا يا قطعه زمينى كند، تنها همين امور نصيب او مى‏شود، و ديگر پاداشى در پيشگاه خداوند نخواهد داشت.»(16)
3- در عصر رسول خدا(ص) در يكى از جنگ‏ها، بين رزمندگان اسلام با سپاه كفر درگيرى شديدى به وجود آمد، در اين ميان، چشم يكى از رزمندگان اسلام به كافرى افتاد كه سوار بر الاغ چابك سفيد رنگ شده بود، چهره زيباى الاغ، چشم آن رزمنده را خيره كرد، او با اين نيت كه صاحب آن الاغ شود به طرف صاحب الاغ رفت و با او درگير شد، ولى ناكام شده و به هلاكت رسيد، مسلمين به نيت آلوده او پى بردند و او را با عنوان شهيد الحمار (شهيد راه الاغ) خوانده، و جنگ ناخالص او را محكوم كردند.(17)
4- عصر رسول خدا(ص) بود، يكى از مسلمانان با كمال شكوه و نشاط از كنار اصحاب عبور كرد، اصحاب به پيامبر(ص) عرض كردند: «اگر اين گونه حركت براى خدا باشد چقدر شايسته است؟» پيامبر(ص) فرمود: اگر او با اين حركت، براى تأمين هزينه زندگى كودكانش مى‏رود، يا براى يارى رسانى به پدر و مادر پيرش تلاش مى‏كند، و يا براى حفظ آبرو و شخصيت خود سعى مى‏نمايد، براى خدا و در راه خدا است و شايسته است، ولى اگر نيت و تلاشش رياكارى و فخر فروشى است، براى شيطان و در راه شيطان است و بيراهه مى‏رود.(18)
5 – انس بن مالك مى‏گويد: در ماجراى جنگ تبوك( كه در سال نهم هجرت براى مقابله با روميان انجام شد) پيامبر(ص) در اين جنگ شركت كرد و همراه سپاه هنگام بازگشت فرمود: «عده‏اى از مسلمين در مدينه ماندند، و همراه ما در اين سفر طولانى، دشت و دره و كوه و فراز و نشيبى را نپيمودند و زحمت مسير راه را طى نكردند در عين حال با ما بودند.» از آن حضرت سؤال شد: آنها با اينكه شركت ننمودند چرا با ما هستند؟ فرمود: «آنها عذر داشتند ولى نيتشان با ما بود.»(19)
6- حبّه عرنى روايت مى‏كند: «حضرت على (ع) در كوفه مجموعه‏اى از بيت المال جنگ بصره را به شكل‏هاى پانصد درهم و پانصد درهم قسمت كرد و بين افراد تقسيم نمود، يكى از حاضران به محضر على(ع) رسيد و عرض كرد: «من گرچه در جنگ نبودم و همراه شما حركت نكردم، ولى قلب و فكرم با شما بود.» (و نيتم اين بود كه همراه شما باشم و شما را يارى كنم) حضرت على(ع) نصيب خودش را به او داد، و براى خود چيزى از بيت المال برنداشت، مجموع بيت المال دوازده هزار درهم بود، و مجموع رزمندگان شش‏هزار نفر بودند، گويى على از نخست مقدار پول و تعداد جمعيت را مى‏دانست.(20)
7- پس از جنگ جمل، يكى از ياران امام على(ع) كه در جنگ شركت داشت به محضر على(ع) رسيد و گفت: «چقدر شايسته بود كه برادرم نيز در اين نبرد شركت مى‏كرد، و پيروزى شما را مى‏ديد، و به پاداش شركت در اين نبرد نايل مى‏شد؟» حضرت على(ع) به او فرمود: آيا نيت و فكر برادرت با ما بود؟ او عرض كرد: آرى. امام (ع) فرمود: «فقد شهدنا؛بنابراين او نيز در اين نبرد با ما بود و شركت داشته است.»
سپس فرمود: «حتى آنان كه در صلب پدران و مادرانشان هستند، و در فكر و نيت با ما در مورد اين جنگ هم عقيده باشند با ما هستند.»(21)
8 – روايت شده جابربن عبداللّه انصارى وقتى كه به عنوان اولين زائر مرقد امام حسين(ع) همراه عطيه عوفى كنار مرقد آمد، و مشغول زيارت شد، در زيارت خود جمله هايى گفت، از جمله عرض كرد: «والّذى بعث محمّداً(ص) بالحقّ نبيّاً لقد شاركنا كم فى ما دخلتم فيه؛سوگند به خداوندى كه محمد(ص) را به حق مبعوث به نبوت كرد ما در امور شما كه در آن وارد شديد شركت داريم.» در اين هنگام عطيه از جابر پرسيد: «ماچگونه در جهاد و پيكار با شهيدان كربلا شركت داريم، با اين كه در فراز و نشيب‏ها همراه آنها نبوديم، و شمشير نكشيديم، ولى اين شهيدان جانبازى كردند، به گونه‏اى كه سرهايشان از بدنشان جدا شد و فرزندانشان يتيم شدند و زنانشان بيوه گشتند.» جابر در پاسخ گفت: من از شخص رسول خدا(ص) شنيدم فرمود: كسى كه قومى را دوست بدارد با آنها محشور مى‏شود، و هر كس عمل قومى را دوست بدارد با آنها شريك مى‏باشد، سوگند به خداوند كه محمد(ص) را به حق به پيامبرى فرستاد: انّ نيّتى و نيّة اصحابى على ما مضى عليه الحسين و اصحابه؛ نيت من و نيّت اصحاب من همان است كه امام حسين(ع) و اصحابش به آن راه رفتند و به شهادت رسيدند.(22)
در اين راستا روايات بسيار است كه حكايت از آن دارد كه نيت پاك و فكر سالم با آرمان مقدس، صاحبش را در آن آرمان شريك مى‏كند. و در پايان اين مقال لازم به ذكر است كه هرگاه مسأله معكوس شد، يعنى نيت انسان اين بود كه در كار حرامى شركت نمايد و آن را انجام دهد، ولى آن را انجام نداد، خداوند از روى تفضّل، نسبت به او اغماض كرده و او را مجازات نخواهد كرد، مگر اين كه به مرحله رضايت و تأييد كار بد برسد كه در اين صورت به عنوان شريك جرم مؤاخذه مى‏شود، چنان كه در زيارتنامه امام حسين(ع) حتى آن كسانى كه راضى به ظلمى كه بر آن حضرت وارد شد بشوند، مشمول لعن خواهند بود، آنجا كه مى‏خوانيم: «و لعن اللّه امّة سمعت بذلك فرضيت به؛ و خدا لعنت كند كسى را كه ماجراى ظلم به امام حسين(ع) و اصحابش در كربلا را شنيد، و به آن راضى شد.»(23) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. كنزالعمال، حديث 8263.2. اصول كافى، ج 2، ص 84.3. سوره اسراء، آيه 84.4. اصول كافى، ج 2، ص 85.5. اقتباس از تفسير الميزان، ج 13، ص 212.6. تفسير على بن ابراهيم، ج 2، ص 26 (به طور اقتباس).7. وسائل الشيعه، ج 1، ص 36.8. كنزالعمال، حديث 7258.9. اصول كافى، ج 2، ص 84.10. بحار، ج 70، ص 206.11. سوره بقره، آيه 265.12. همان، آيه 261.13. همان، آيه 264.14. سوره ص ، آيه 82 و 83.15. اعلام الورى، ص 94، بحارالانوار، ج 20، ص 98 (به طور اقتباس).16. بحارالانوار، ج 76، ص 212.17. استعاذه از: شهيد آيت اللّه دستغيب، ص 45.18. الترغيب، ج 3، ص 63 ؛ ميزان الحكمة، ج 10، ص 278.19. كنزالعمال، حديث 7261 ؛ ميزان الحكمة، ج 10، ص 279.20. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 250.21. نهج البلاغه، خطبه 12.22. بشارة المصطفى، محمد بن ابوالقاسم طبرى، از علماى قرن پنجم، ص 89، مقتل الحسين مقرّم، ص 456.23. مفاتيح الجنان، زيارت وارث.

/

مشورت پشتوانه دولت‏


اين روزها سخن از ضعف ساز و كار مشورت در دولت و برخى بازتابهاى آن است پيش از آنكه به تأييد يا رد اين نگاه نسبت به دولت جديد بپردازيم، مناسب است به جايگاه مشورت از ديدگاه عقل و شرع و تجربه نگاهى بيفكنيم.
از منظر عقل، جاى ترديد نيست كه همه عقلاى عالم مشورت را مى‏ستايند و به آن ارج مى‏نهند و در عمل از آن بهره مى‏گيرند. دليل مطلب اين است كه عقل و خرد آدميان محدود است و عقل محدود نمى‏تواند به همه جوانب يك موضوع احاطه پيدا كرده و صواب‏ترين رأى و نظر را برگزيند. به جز بندگان برگزيده خدا انبياء و ائمه هدى، هيچكس نمى‏تواند ادعا كند تفكر و انديشه‏اش به انتخاب درست و بدون خطا دسترسى دارد. با توجه به اين مقدمه بديهى، نياز انسان به مشورت و استفاده از عقل و تجربه ديگران اصلى است انكارناپذير كه انكار آن جز استبداد به رأى نخواهد بود كه عواقب نامطلوب آن تباهى و گمراهى و هلاكت است.
به اين مطلب سخن ارشادى اميرمؤمنان(ع) هدايتگر است آنجا كه مى‏فرمايد: «من استبد برأيه هلك و من شاور الرجال شاركها فى عقولها؛(1) هر كس مستبد به رأى باشد هلاك شود و آن كس كه با مردان مشورت كند شريك عقل و خرد آنان باشد و از آنان بهره خواهد گرفت.
اين كلام حكمت‏اش به آثار سودمند مشورت در بهره‏مندى از عقل مردان خرد و انديشه و صاحبان فكر صحيح اشاره دارد و به عواقب استبداد به رأى مى‏پردازد كه همانا هلاكت و ناكامى و بدفرجامى است در اين جهت ميان مسائل فردى و اجتماعى فرقى نيست و همه را شامل مى‏گردد با اين تفاوت كه در مورد فرد عواقب نامطلوب به افراد محدود مى‏شود اما در مسائل اجتماعى خرابى و ناكامى ملك و ملت را در بر مى‏گيرد و در عرصه سياسى بدفرجام‏ترين دولتها و ملتها كسانى بوده‏اند كه حاكمان خودكامه بر آنها حكم مى‏رانده كه حاضر نبودند به رأى خردمندان و حكيمان ارج نهند و از رهنمود آنان بهره گيرند.
قابل ذكر در همين فراز سخن اينكه استبداد به رأى نه تنها حاكميت را از اتخاذ يك سياست عاقلانه محروم مى‏كند بلكه عقل و خرد ناصحان را بى‏اثر و ناكام مى‏سازد، در فضاى استبداد نه تنها انديشه‏ها رشد نمى‏كند بلكه بسيارى از خردمندان و مصلحت انديشان نيز به پاى استبداد قربانى مى‏شوند و يا به جاى اينكه چراغ راه ملت‏ها و دولتمردان باشند توجيه‏گر سياستهاى جاهلانه مستبدان شده و به كاسه ليسى و نوكرى تن مى‏دهند اينست كه عقل و خرد مى‏ميرد و مصالح ملتى به پاى اين سوداگرى قربانى مى‏شود. بنابراين استبداد به رأى شخص مستبد را به هلاكت مى‏كشاند و عامل تباهى ملك و ملت نيز مى‏شود. نظام شورائى در اسلام‏
شريعت والاى اسلام به اصل مشورت و شورا بيشترين اهتمام ورزيده و همانگونه كه مى‏دانيم قرآن كريم مشورت در مسائل اجتماعى را در زمره صفات اهل ايمان مى‏شمارد: «والذين استجابوا لربهم واقاموا الصلاة و امرهم شورى بينهم و مما رزقناهم ينفقون؛(2) آنانكه دعوت پروردگارشان را اجابت كنند و نماز را بپادارند و امورشان را با مشورت سامان دهند و از آنچه روزى داده‏ايم انفاق مى‏نمايند.»
جالب است كه آيه كريمه فوق، مشورت در امور جامعه اسلامى را در رديف نماز، زكات و اجابت دعوت الهى قرار داده كه وابستگى سياست و عبادت و اقتصاد را بيانگر است و پاسخى است به آنانكه ميان دين و سياست مرزبندى مى‏كنند كه اين خود موضوع ديگرى است.
جايگاه مشورت به پايه‏اى است كه نه تنها مردم عادى بدان نياز دارند بلكه خداوند حكيم پيامبر بزرگوار خود را كه عقل كل است به مشورت فرا مى‏خوانده و مى‏فرمايد: «فبما رحمة من اللّه لنت لهم ولو كنت فظّاً غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفرلهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على اللّه انّ اللّه يحبّ المتوكلين؛(3) در پرتو رحمت الهى با مؤمنان نرمخو شدى و اگر بد خلق و سنگدل بودى از پيرامونت پراكنده مى‏شدند، پس، از آنان در گذر و براى آنها طلب آمرزش كن و در كارها به مشورت بپرداز و آنگاه كه عزم كارى كردى به خدا توكل كن كه خدا توكل پيشه‏گان را دوست مى‏دارد.»

اين آيه كريمه – همانگونه كه ملاحظه مى‏كنيم – به بيان چند مطلب اخلاقى و اجتماعى مى‏پردازد: در آغاز از نرم خوئى پيامبر (ص) به عنوان يك خلق ستوده ياد مى‏كند و تأكيد مى‏ورزد كه تندخوئى و سخت دلى موجب پراكندگى مردم از پيرامون حضرتش خواهد شد و اين خود يكى از دستورالعمل‏هاى مديريت در جامعه اسلامى است كه رهبران دينى و زمامداران بايد آغوش مهرشان براى مردم گشوده باشد همانگونه كه امروزه شعار مهرورزى در سياست دولت عنوان مى‏شود كه البته اگر از شعار به وادى عمل آيد محور وحدت است و همدلى و صميمت خواهد بود. و در همين حال آيه كريمه تأكيد مى‏ورزد كه پيامبر(ص) براى خطاكاران امت آمرزش طلبد و از خطاها و لغزش‏هاى آنان درگذرد و سخت گير نباشد و بدينوسيله در هدايت آنان بكوشد كه اين خود يك بحث اخلاقى اجتماعى است كه مسؤولان امر نبايد از آن غفلت ورزند كه موضوع لطيف و آموزنده و راهگشا جهت پيوند امت با رهبران و حاكمان و دولتمردان است.
اما آنچه محور بحث ماست توصيه به مشورت به شخص پيامبر است، در حالى كه رسول گرامى اسلام از بالاترين منزلت علم و حكمت و عصمت برخوردار است و به فكر و نظر ديگران نياز ندارد. پس مشورت با كدامين فلسفه به عقل كل توصيه شده است؟ شايد رمز مطلب اين باشد كه در نظام تشريعى و مديريتى اسلام به اصل مشورت و نظام شورائى بها داده شود و به عنوان يكى از مسائل راهبردى مطرح گردد تا بدانجا كه شخص پيامبر(ص) نيز بدان مأمور مى‏شود تا ديگر رهبران و حاكمان نيز بياموزند كه بدون مشورت با اهل حل و عقد تصميم‏گيرى نكنند، مردم را در مسائل سياسى اجتماعى مشاركت دهند. به عبارت ديگر توصيه پيامبر به مشورت دو نكته را در بر دارد يكى اينكه درسى باشد براى ديگران كه مستبد به رأى نباشند و از مشورت و رايزنى در امور غفلت نورزند و اين اصل به فراموشى سپرده نشود ديگر آنكه به عقل مردم بها داده شود و بالندگى خرد و انديشه را موجب گردد و از مشاركت مردم در امور استفاده شود و شخصيت و اعتماد به نفس امت احيا گردد چرا كه مشورت، پيام شايستگى و لياقت براى مستشار است و اين اعتماد و باور مردم نسبت به خود را همراه دارد كه در نظام اسلامى جايگاه شايسته‏اى دارد.
نكته قابل ذكر ديگر در آيه كريمه اينست كه پس از دستور به مشورت از عزم و توكل سخن مى‏گويد، با اين بيان كه عزم و تصميم نهائى پس از مشورت از آن پيامبر است، يعنى مشورت موضوعى را در بستر افكار و انديشه‏ها قرار مى‏دهد تا در مورد آن به بحث و شور بپردازند اما در نهايت عزم و اقدام با رهبرى نظام است بويژه شخصيت والائى چون پيامبر اكرم(ص) و البته مى‏توان اين قاعده را به جانشينان قانونى و شرعى پيامبر تسرى داد كه خود بحث ديگر است.
بنابراين حسن مشورت و رايزنى اصلى است انكارناپذير كه عقل و شرع بدان گواهى مى‏دهد. سخنى با دولت محترم‏
و اما آنچه در صدر مقال بدان اشاره شد، عملكرد دولت است كه نياز به بحث و بيان دارد. بدون شك دولت نيز بر آن نيست كه بدون مشورت و رايزنى به اداره كشور بپردازد و يا نسنجيده به انتخاب مديران اقدام كند اما نكاتى در اينجا وجود دارد كه توجه دولت را بدان جلب مى‏كنيم.
دولت محترم مقدارى بسته عمل مى‏كنند چه در باب مشورت‏ها و چه گزينش‏ها، بسته فكر مى‏كنند چرا كه دائره مشورت‏ها را گسترش نمى‏دهند بلكه آن را به جمعى از همكاران درونى تشكيلات محدود مى‏سازند اينست كه تصميم‏گيرى‏ها بعضاً ناقص و ناكام است. اينجانب در روزهائى كه رئيس جمهور محترم براى معرفى وزيران خود در مرحله نخستين به مجلس آمدند نامه‏اى نوشتم كه موضوع اصلى آن بحث مشورت بود و تأكيد نمودم كه در مشورتها از دائره پيرامون خود فراتر رفته و از ديگر صاحبنظران كه سابقه و تجارب عميق در دوران انقلاب دارند استفاده كنند، جوان گرائى خوب ولى بسيارى نكات را مردان تجربه ديده درك مى‏كنند كه جوانان به ژرفاى آن راه ندارند، به سراغ اينان نيز بايد رفت. امروزه بحمداللّه تعامل خوبى ميان اركان نظام وجود دارد و قطعاً در گذشته فرصتى به اين خوبى فراهم نبوده است چرا از اين فرصت استفاده نمى‏شود، چرا بايد بسته فكر شود و بسته اقدام گردد و سنجيده‏تر عمل نشود؟
با تعامل كم نظيرى كه ميان مجلس و دولت وجود دارد آيا بهتر نبود در مورد معرفى وزيران پيشنهادى قبل از رأى‏گيرى مشورت لازم مى‏شد تا اينهمه وقت براى بحث و نظر و رد و ايراد صرف نشود و تعدادى از وزيران پيشنهادى رد نشوند؟! نبايد در گزينش همكاران و مديران بسته و يكجانبه عمل كرد كه سبب انزواى دولت مى‏باشد. در طول سالها مديريت كشور قطعاً افراد كاردان و مجرب و با ايمان وجود دارند كه اينها سرمايه‏هاى كشورند چرا از اينها استفاده نشود؟ و يا حداقل به عنوان مشاور مورد مشورت قرار نگيرند. جابجائى مديران هر چند در گذشته نيز بوده ولى به نظر مى‏رسد آيه‏اى درباره آن از آسمان نازل نشده است. گذشته‏ها خطى و جناحى عمل مى‏كرده‏اند و اين سيره غلطى بوده، بنابر اصل شايسته سالارى است نه خط و جريان سياسى با توجه به اين اصل قدرى بايد سعه صدر نشان داد از نيروهاى كارآمد و شايسته كه در گذشته هم بوده‏اند بهره گرفت و با آنان مشورت كرد. علاوه بر اينها در جامعه ما و در حوزه و دانشگاه چهره‏هاى قوى وجود دارند، نمايندگان مردم در مجلس هستند و بالاتر از همه مراجع معظم تقليد كه نگرانيهائى دارند و حتماً بر دولتمردان است با آنان بيشتر تماس بگيرند و از رهنمودهاى آنان استفادده كنند از مشورت‏هاى لازم با ديگر صاحبنظران دريغ نورزند كه سر از نوعى استبداد بيرون آورد. به اميد آنكه دولت اصولگرا كه اميد ميليون‏ها انسان مؤمن را همراه دارد عميق‏تر، سنجيده‏تر و اصولى‏تر عمل كند و در راه اهداف عاليه خود موفق باشد… پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. نهج البلاغه، قصار 161.2. سوره شورى، آيه 38.3. سوره آل عمران، آيه 159.

/

راهكارهاى پيش‏گيرى و مبارزه با گناهان‏

گناه و فساد از خطرهاى هميشگى است كه هم افراد و هم جامعه اسلامى را همواره تهديد كرده و در طول زمان اين تهديد وجود دارد، عامل اصلى به انحراف كشيده شدن جوامع مخصوصاً جوامع اسلامى راهيابى گناهان در درون اجتماع است.
اگر جامعه بعد از پيامبر اكرم(ص) به انحراف كشيده شد، و اگر اموى‏ها و عباسى‏ها آنچنان ظلم و ستمگرى كردند، و اگر تمدن و فرهنگ عظيم اسلامى در اندلس (اسپانيا) دچار شكست شد و اگر جوامع اسلامى در قرون اخير مورد تاخت و تاز استعمارگران و قدرت طلبان قرار گرفته است و… همه و همه بر اثر گناهان و نافرمانى از دستورات الهى بوده است.
امروز جامعه ما را نيز اين خطر به شدّت تهديد مى‏كند چرا كه عده‏اى تلاش دارند به هر نحوى ميدان گناهان و فساد را گسترش دهند.
امام صادق(ع) فرمود: «هيچ خونى ريخته نمى‏شود و هيچ رنج و دردسر و بيمارى نيست مگر به دليل گناه» و اين سخن خداوند عزّ و جلّ است كه در كتابش مى‏فرمايد: «هيچ مصيبتى بر شما وارد نمى‏شود مگر به خاطر آنچه خود به دست آورده‏ايد و خدا از بسيارى از آنچه خود فراهم كرده‏ايد درمى‏گذرد.(1)»(2)
تنها مكتبى كه مى‏تواند انسان و بشريت را از منجلاب گناهان و فساد رهايى بخشد مكتب قرآن است.
قرآن طرح و برنامه خود را در اين زمينه در دو بخش ارائه مى‏دهد،(3) بخش پيشگيرى و جلوگيرى از فساد و هجمه‏هاى فرهنگى و گناهان و طرح برداشتن و از بين بردن فساد موجود و هجوم‏هايى كه انجام گرفته است و گناهانى كه وجود دارد. الف: پيشگيرى از فساد و گناه‏
پزشكان براى حفظ جان انسانها و سلامت جامعه، پيشگيرى را مقدم بر درمان و عمل مى‏دانند در دردها و امراض اجتماعى و فساد فرهنگى نيز جلوگيرى و پيشگيرى مهمتر از درمان و رفع فساد است. به همين جهت قرآن نيز برنامه هايى براى پيشگيرى دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود. كنترل فكر و انديشه‏
زير ساز و زيربناى هر عملى فكرو انديشه و خيال‏پردازى آن عمل است، گناه و فساد نيز از اين قانون استثنا نيست به همين جهت قرآن تلاش دارد با تقويت باورهاى دينى از فكر گناه و دوست داشتن اشاعه فساد و بى‏بند و بارى جلوگيرى نمايد، آيات فراوانى در اين زمينه وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:
1- «قل ان تخفوا ما فى صدوركم او تبدوه يعلمه اللّه و يعلم ما فى السّموات و ما فى الارض واللّه على كلّ شى‏ءٍ قدير؛(4) بگو
اگر آنچه را در سينه‏هاى شماست، پنهان داريد يا آشكار كنيد، خداوند آن را مى‏داند، و (نيز) از آنچه در آسمانها و زمين است آگاه مى‏باشد، و خداوند بر هر چيزى تواناست.»
آگاهى از فكر و انديشه بشر در اختيار هيچ مأمور و سازمان اطلاعاتى نيست، ولى خداوند متعال از تمام افكار و انديشه‏هاى انسان آگاهى دارد، اين باور اگر در جامعه تقويت شود در پنهان‏ترين مكانها، و دور دست‏ترين جاهها انسان را حتى از فكر گناه باز مى‏دارد.
2- گاه قرآن به صورت استفهامى و سؤال كه بيشتر در ذهن‏ها جا مى‏گيرد اين حقيقت را بيان مى‏دارد «اوليس اللّه باعلم بما فى صدور العالمين؛(5)آيا خداوند به آنچه در سينه‏هاى جهانيان است آگاه‏تر نيست.»
3- «انّ اللّه عالم غيب السموات و الارض انّه عليمٌ بذات الصدور؛(6) خداوند از غيب (و پنهان) آسمان‏ها و زمين آگاه است و آنچه را در درون دلهاست مى‏داند.»
امامان معصوم به عنوان مفسّران اصلى قرآن براى پيشگيرى از گناه و فساد بر تقويت و تحكيم باورها و انديشه‏ها تأكيد مى‏كردند فردى خدمت حضرت امام حسن(ع) (يا امام حسين(ع)) شرفياب شد و گفت: من مرد گناه كارى هستم و نمى‏توانم گناه را ترك كنم. مرا پند دهيد، حضرت فرمود: «پنج كار را انجام بده، آن گاه هرچه مى‏خواهى گناه كن. از روزى خدا نخور و
هرچه مى‏خواهى گناه كن. از ولايت و حكومت خدا بيرون برو و هرچه مى‏خواهى گناه كن. جايى را پيدا كن كه خداوند تو را نبيند و هرچه مى‏خواهى گناه كن. هنگامى كه ملك الموت نزد تو مى‏آيد تا تو را قبض روح كند او را از خود دور كن، هنگامى كه مالك (دوزخ) تو را به درون آتش مى‏كند، در آتش نرو و هرچه مى‏خواهى گناه كن.»(7) اين روايت كاملاً انديشه سازى مى‏كند كه باور كنيم اين جهان محضر خداوند است و جهان را پايانى به نام قيامت و در آن بهشت و جهنمى است.
4- اشاعه گناه را دوست نداشته باشيد.
ممكن است افرادى باشند كه اهل گناه نباشند ولى به اين مقدار كه گناه و بى‏بندو بارى در بين مردم و جامعه شايع گردد رضايت داشته باشند و شيوع گناه را دوست بدارند، قرآن چنين انديشه را سخت مورد ملامت و سرزنش قرار داده است آنجا كه فرمود: «انّ الّذين يحبّون ان تشيع الفاحشة فى الّذين آمنوا لهم عذابٌ اليمٌ فى الدّنيا و الآخرة و اللّه يعلم و انتم لاتعلمون؛(8) كسانى كه دوست دارند زشتيها در ميان مردم با ايمان شيوع يابد، عذاب دردناكى براى آنان در دنيا و آخرت است، و خداوند مى‏داند و شما نمى‏دانيد.»
در اين آيه تهديد به عذاب آنهم در دنيا و آخرت بخاطر يك انديشه خطا است كه شخصى دوست مى‏دارد زشتى‏ها و فساد در جامعه اسلامى شيوع يابد، از اين آيه كسانى برخود بلرزند كه دوست مى‏دارند براى حفظ آراء و ماندن بر كرسى قدرت از ترويج نمودن زشتى‏ها نيز ابايى ندارند. كنترل چشم و گوش‏
فكر و انديشه انسان از حس او تأثير مى‏پذيرد، براى سلامت فكر و روان بايد مجارى و راههاى تغذيه آن دو را تطهير نمود و چشم و گوش از مهمترين مجارى و راهها است كه بايد تحت كنترل قرار گيرد.
قرآن و اسلام انسان را در برابر تمامى اعضاى خود مسؤول مى‏شمارد و سخت به او هشدار مى‏دهد، كه در برابر كاركرد هر يك از آنها بايد جوابگو باشد، قرآن كريم در اين‏باره مى‏فرمايد: «ولاتقف ما ليس لك به علمٌ انّ السمع و البصر و الفؤاد كلّ اولئك كان عنه مسئولاً؛(9) از آنچه به آن آگاهى ندارى پيروى مكن، چرا كه گوش و چشم و دل همه مسؤولند.»
و بشارت قرآن متوجه كسانى است كه با گوش بهترين‏ها را انتخاب و پيروى مى‏كنند و از سخنان فساد آور گناه آلود پرهيز مى‏نمايند.(10)
قرآن درباره چشم تأكيد جداگانه دارد، چرا كه استفاده نامطلوب از آن در جهت دامن زدن به آتش شهوت و تهييج نابجا و خطرناك غريزه جنسى، سخت خطر ساز و خطر آفرين است لذا قرآن مى‏فرمايد: «قل للمؤمنين يغضّوا من ابصارهم و بحفظوا فروجهم ذلك ازكى‏ لهم انّ اللّه خبيرٌ بما يصنعون و قل للمؤمنات يغضضن من ابصار هنّ و يحفظن فروجهنّ ولايبدين زينتهن الّا ماظهر منها؛(11)اى پيامبر به مردان مؤمن بگو چشمهايشان را (از گناه به نامحرم) بپوشانند و دامان خويش را حفظ نمايند، كه اين موجب پاكى بيشتر آنان است، و خداوند از آنچه انجام مى‏دهند آگاه است و به زنان با ايمان بگو چشمهاى خود را (از نگاه هوس آلود) فرو بندند و دامنهايشان را حفظ كنند و زينتهايشان را ظاهر نكنند مگر آنچه كه ظاهر است.»
نكاتى در آيه قابل دقت است:
1- خطاب مستقيم به زنها و مردان مؤمن نيست بلكه خطاب به شخص پيامبر است تا خوب مسأله را تبيين كند.
2- با اينكه مسأله حرمت نگاه مشترك بين مردان و زنان است براى تأكيد بيشتر دو خطاب جداگانه آمده يك بار خطاب به مردان و بار ديگر روى سخن با زنان است.
3- خطاب اوّل به مردان است شايد رازش اين باشد كه تأثير پذيرى مردان از گناه بيشتر از زنان است.
و پاكى چشم مردان باعث كنترل آرايشها و عشوه‏گرى‏هاى زنان كه براى جلب نگاه مردان است، مى‏شود.
و آخرين نكته اين است كه فلسفه اين دستور پاكيزه شدن روح و روان انسان‏هاست «ازكى لهم» در منابع روائى از نگاه به نامحرم، تعبير به زناى چشم، تير مسموم شيطان، و… شده است.
از امام هفتم درباره اين آيه «يا ابت استأجره…» سخن دختر شعيب كه گفت: اى پدر! موسى را اجير كن كه بهترين اجير، انسان قدرتمند و امينى است» فرمود: «حضرت شعيب به دخترش گفت: دخترم! قدرت موسى را از بلند كردن سنگ بزرگ دريافتى، امّا امانت وى را چگونه شناختى؟ دختر جواب داد: هنگامى كه به طرف خانه مى‏آمديم در آغاز من جلو او راه مى‏رفتم، ولى او از من خواست كه پشت سرش راه بروم و گفت: هرگاه من راه را اشتباه رفتم به من تذكر بده؛ چرا كه ما مردمى هستيم كه به پشت سر زنان نگاه نمى‏كنيم»(12) موارد ريز و جزئيات احكام نگاه در كتب فقهى، به تفصيل آمده لذا از بيان آن پرهيز مى‏كنيم و فقط به ذكر حديثى بسنده مى‏كنيم. على(ع) فرمود: «نِعمَ صارف الشهوات غض الابصار؛(13) چشم پوشى از نگاه(به نامحرم) بهترين عامل بازدارنده از شهوات است.» كنترل ارتباط و سخن‏
قرآن براى پاس دارى از حريم پاكى و جلوگيرى از انحرافات، رعايت ضوابطى را در روابط مرد و زن ضرورى دانسته و آزادى مطلق و بدون قيد و دوستى‏ها و عشق بازى‏هاى مصطلح امروزى را ناپسند و مردود شمرده است(14) و همين طور ارتباط نامه‏اى و تلفنى نامناسب را روا نمى‏دارد. اسلام صحبت كردن زن و مرد را در موارد ضرورى و در جريان رسيدگى به كارهاى روزمره زندگى اجازه داده، امّا براى پيش‏گيرى از پيامدهاى سوء احتمالى سفارش نموده كه با ناز و عشوه‏گرى و طنّازى سخن نگويند، در اين‏باره مى‏خوانيم:
«فلا تخضعن بالقول فيطمع الّذى فى قلبه مرضٌ و قلن قولاً معروفاً؛(15) به گونه‏اى هوس‏انگيز (با مردان نامحرم) سخن نگوييد تا بيمار دلى در شما طمع نكند، و به گونه‏اى شايسته و معمولى سخن بگوييد.»
گاه جنايتهاى بزرگ از يك سخن خوش طبعى و ارتباط نابجا بوجود مى‏آيد، پرونده‏هاى فراوانى در داخل كشور وجود دارد كه يك عشوه گرى و يا طنّازى حرف زدن باعث ارتباط نامشروع و سرانجام قتل شوهر و يا قتل‏هاى ديگر شده است.
در حديثى مى‏خوانيم: «كسى كه به حرام دستش را به دست زنى برساند چون به صحراى محشر در آيد، دستش بسته باشد و كسى كه با زنان نامحرم خوش طبعى، شوخى و مزاح كند خداوند در عوض هر كلمه هزار سال او را در محشر حبس مى‏كند، و اگر زنى راضى شود كه مردى به حرام او را در آغوش بگيرد، ببوسد يا به حرام با او ملاقات نمايد و يا با او خوش طبعى كند، بر آن نيز گناهى همانند آن مرد است.»(16) ازدواج يا بهترين راه پيشگيرى‏
مسيحيت تحريف شده رابطه جنسى و ازدواج را نجس و پليد دانسته و ثمرات تلخ آن را نيز در غرب چشيدند و جهانيان نيز شاهد آن است. ولى قرآن نه تنها ازدواج را پليد نمى‏داند، بلكه آن را عملى عبادى و مطلوب و در برخى موارد واجب شمرده است. بدون ترديد اگر در جامعه‏اى زمينه ازدواج و تشكيل خانواده به صورت آسان به همانگونه كه اسلام خواسته فراهم شود، گناهانى برخاسته از غرائز جنسى ريشه كن خواهد شد و تنها كسانى به سمت و سوى جرائم جنسى و بى‏عفتى خواهند رفت كه از سلامتى روانى برخوردار نباشند.
قرآن كريم اصرار فراوان بر اين مسأله مهم دارد و برخى دغدغه‏هايى را كه ممكن است بر اثر ازدواج پيش آيد مردود شمرده است. به آياتى در اين زمينه اشاره مى‏شود. 1- ازدواج عامل آرامش‏
«و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودّةً و رحمةً انّ فى ذلك لآياتٍ لقومٍ يتفكّرون؛(17) از نشانه‏هاى او اين است كه همسرانى از جنس خودتان به سود شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد، و رد ميانتان مودت و رحمت قرار داد، در اين نشانه هايى است براى گروهى كه تفكّر مى‏كنند.»
در آيه فوق نكاتى قابل دقت است: 1- زنان از جنس مردانند و هر دو انسان 2- همسران باعث آرامش فردى و در نتيجه موجب آرامش روانى جامعه نيز مى‏باشند 3- استحكام اصلى خانواده بر اساس زناشويى صرفاً عشقى جسمانى و شهوانى استوار نيست، بلكه بر پايه محبت و گذشت پى ريزى شده است. 2- همه نياز به ازدواج دارند
ازدواج مخصوص دنيا زدگان نيست، حتى انسانهايى كه در بالاترين رتبه معنوى قرار دارند و بريده از دنيا هستند نيز بى‏نياز از اين نمى‏باشند. لذا قرآن مى‏فرمايد: «ولقد ارسلنا رسلاً من قبلك و جعلنا لهم ازواجاً و ذريةً؛(18) براستى ما فرستادگانى را قبل از تو فرستاديم و براى آنان زنان و فرزندانى قرار داديم.» 3- ازدواج و توسعه اقتصادى‏
برخى افراد فقر و ندارى را بهانه براى عدم ازدواج مى‏دانند، قرآن اين فرهنگ را غلط دانسته و با صراحت اعلام مى‏دارد، هر كس پابه عرصه ازدواج و خانواده گزارد خداوند وضع اقتصادى او را نيز دگرگون مى‏كند: «وانكحوا الايامى منكم و الصّالحين من عبادكم و امائكم ان يكونوا فقراء يغنهم اللّه من فضله و اللّه واسعٌ عليم؛(19) و مردان و زنان بى‏همسر را همسر دهيد، و همچنين غلامان و كنيزانى را كه صلاحيّت ازدواج دارند، و اگر نيازمند و فقير باشند خداوند از فضلش آنان را بى‏نياز خواهد ساخت و خداوند گشايش دهنده و داناست.» 4- تعدد ازدواج‏
در اكثريت بودن بانوان در برخى جوامع، بى سرپرست شدن برخى خانواده‏ها بر اثر جنگ و حوادث ناگوار و… مى‏طلبد كه مرد گاهى تن به تعدد ازدواج دهد، وگرنه باعث به فساد كشيده شدن زنان بى همسر و بى‏سرپرست خواهد شد.
قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد: «فانكحوا ماطاب لكم من النساء مثنى و ثلاث و رباع فان خفتم الّا تعدلوا فواحدةً؛(20) پس ازدواج كنيد با زنان پاك(در صورت نياز) دو يا سه يا چهار همسر و اگر مى‏ترسيد عدالت را رعايت نكنيد به يك همسر اكتفا كنيد.»
استاد مطهرى درباره ازدواج مى‏گويد: «به عقيده ما براى آرامش غريزه دو چيز لازم است: يكى ارضاى غريزه در حدّ حاجت طبيعى و ديگر جلوگيرى از تهييج و تحريك آن.»(21)
اسلام براى ارضاى صحيح مسائل جنسى، ازدواج و در صورت مهيّا نبودن شرايط آن، ازدواج مدّت دار و موقت را توصيه نموده است. اسلام اصرار فراوانى دارد كه محيط خانواده براى كام‏يابى زن و شوهر از يكديگر آمادگى كامل داشته باشد. زن يا مردى كه از اين نظر كوتاهى كند مورد نكوهش صريح اسلام قرار گرفته است. اسلام اصرار فراوانى به خرج داده است كه محيط اجتماع بزرگ، محيط كار و عمل و فعاليت بوده و از هر نوع كام يابى جنسى در آن محيط خوددارى شود. فلسفه تحريم نظربازى و تمتعات جنسى از غير همسر قانونى و هم چنين فلسفه تحريم خودآرايى و تبرّج زن براى بيگانه همين است.(22)
در روايات نيز تعبيرات زيبائى از ازدواج شده است كه به يك نمونه اشاره مى‏شود، تا روشن شود كه ازدواج در پيشگيرى از جرائم نقش مؤثر و كليدى دارد.
حضرت امام صادق(ع) فرمود: «من تزوّج احرز نصف دينه؛(23) آن كس كه ازدواج نمود نصف دين خويش را حفظ كرد پس از خدا بترسد در حفظ نصف ديگر آن.» 5 – ازدواج موقت‏
واقعيت امر اين است كه جوانان ما در زمان كنونى از سه جهت آماج مشكلات و گرفتارى‏ها مى‏باشند. از طرفى ادامه تحصيلات تا سن بيست سالگى بلكه بالاتر امرى است ضرورى، و از سوى ديگر راه يافتن به بازار كار و آماده نمودن زمينه مالى ازدواج فرصت طولانى را مى‏طلبد، مخصوصاً با توجّه به رسم و رسوم‏هاى سنگين كنونى جامعه، و از جانب سوم غريزه جنسى در دنيايى پر از تهييج و تحريم و فيلم و سى دى و اختلاط و… همه را در فشارى طاقت فرسا قرار مى‏دهد، بهترين راه حل كوتاه مدت ازدواج موقت است، قرآن درباره ازدواج موقت مى‏فرمايد: «و احلّ لكم ماوراء ذلكم ان تبتغوا باموالكم محصنين غير مسافحين فما استمتعتم به منهنّ فآتوهنّ اجورهنّ فريضةً؛(24) و براى شما حلال است كه با اموال خود آنان را اختيار كنيد، در حالى كه پاكدامن باشيد و از زنا خوددارى نماييد، و زنانى را كه متعه (ازدواج موقت) مى‏كنيد، واجب است مهر آنها را بپردازيد.»
اگر واقعاً آنچه را اسلام در مورد عقد موقت سفارش نموده بخوبى اجرا شود كسى دچار بى‏عفتى نخواهد شد.
على(ع) فرمود: «لولا ما سبقنى به ابن الخطّاب ؛يعنى عمر مازنى الّا شقى؛(25) اگر عمر سبقت نمى‏گرفت بر من (و ازدواج موقت را تحريم نمى‏كرد) هيچ كس مرتكب زنا نمى‏شد جز انسان شقى».
البته در ازدواج موقت شرائط و نكات فراوانى لازم است مراعات شود يكى از آن نكات اين است كه اين امر بيشتر براى مجردها و مردهاى بى همسر مطرح است نه مردانى كه همسر و يا همسرانى قانونى دارد.
امام كاظم(ع) به برخى از شيعيان خود نوشت: «اصرار بر ازدواج موقت نورزيد، آنچه لازم است بر شما تنها اقامه سنت رسول خدا(ص) است و به واسطه ازدواج موقت از همسران دائمى خويش غافل نشويد، كه آنها را به كفران و بيزارى وادار كنيد و آنان بر عليه كسى كه به شما دستور داده است نفرين كنند و ما را لعنت نمايند.»(26) حجاب حافظ عفّت و پاسدار كرامت‏
بد حجابى و بى‏حجابى از دستآوردهاى شوم استعمار جديد و حربه مهمّ تهاجم فرهنگى است، در مقابل حجاب و پاسدارى از آن يكى از مهمترين عامل صلاح و سداد جامعه شمرده مى‏شود هرجامعه كه حجاب و عفاف خود را حفظ كرده دين و فرهنگ… خود را نيز نگهداشته است. و هر جامعه كه حجاب در آنها كم رنگ و بى‏رنگ شده است به همان نسبت دين و فرهنگ و آداب رنگ باخته است، قرآن درباره حجاب دستورات اكيدى دارد كه به نمونه‏هايى اشاره مى‏شود.
1- «به زنان با ايمان بگو چشمهاى خود را فرو گيرند و دامان خويش را حفظ كنند و زينت خود را جز آن مقدار كه ظاهر است آشكار ننمايند. و روسريهاى خود را بر سينه خود افكنند(تا گردن و سينه پوشيده شود) و زينت خود را آشكار نسازند، مگر براى شوهرانشان، يا پدرانشان يا پدران شوهرانشان يا پسرانشان، يا پسران همسرانشان، يا برادرشان يا پسر برادرشان يا پسر خواهرانشان يا زنان همكيششان يا بردگانشان (كنيزان) يا افراد سفيه كه تمايلى به زن ندارند، يا كودكانى كه از امور جنسى مربوط به زنان آگاه نيستند و بهنگام راه رفتن پاهاى خود را به زمين نكوبند تا زينت پنهانيشان دانسته شود (و صداى خلخالها به گوش رسد) و همگى به سوى خدا باز گرديد تا رستگار شويد».(27)
شأن نزول آيه فوق طبق سخن امام باقر(ع) مربوط به جوانى است كه بر اثر چشم چرانى صورتش به استخوانى بيرون آمده از ديوار اصابت كرد و مجروح شد، و علّت جذب جوان مراعات نكردن حجاب از طرف آن زن بود.(28)
2- «اى پيامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنات بگو، جلبابها(روسرى‏هاى بلند) خود را بر خويش افكنند، كه اين كار براى اين كه (به عفت و حريّت) شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند، بهتر است، و خداوند همواره غفور و رحيم است.»(29)
در شأن نزول آيه فوق آمده كه شب هنگام زنان براى نماز مغرب و عشاء به مسجد مى‏رفتند برخى از جوانان هرزه بر سر راه آنها مى‏نشستند و با مزاح و سخنان ناروا آنها را آزار مى‏دادند و مزاحم آنان مى‏شدند، آيه نازل شد و به آنها دستور داد حجاب خود را بطور كامل رعايت كنند تا بخوبى شناخته نشوند و كسى بهانه مزاحمت نداشته باشد.(30)
دو نكته در آيه با توجّه به شأن نزول قابل دقت است: 1- بجاى جلوگيرى از مزاحمت‏هاى خيابانى دستور حجاب كامل به زنان مى‏دهد، هرچند آيه بعدى مزاحمان را نيز تهديد كرده است، معلوم مى‏شود حجاب در ريشه كنى هرزگى و مزاحمت‏ها نقش دارد.
2- علّت حجاب را اين مى‏داند كه زنهاى با حجاب با شخصيت و متدين شناخته مى‏شوند لذا با عمل خود به هرزگان اجازه نمى‏دهد كه به حريم حرمت آنها اهانت نمايند.
مسائل ريز حجاب و حد و حدود آن در جاى خود مطرح شده است و در حوصله اين مقال نيست، آنچه از آيات حجاب بدست مى‏آيد اين است كه براى پيشگيرى و حتى دفع فساد حجاب نقش مهم و كليدى دارد. ب: عوامل مشترك‏
قرآن برخى عوامل ديگرى را طرح نموده كه به صورت عميق‏تر و با دوام بيشتر هم در پيشگيرى و بازدارندگى نقش دارد و هم در رفع و برداشتن گناهان و آلودگى‏ها، جهت اختصار به صورت فهرست وار به آنها اشاره مى‏شود. عبادت و دعا
اعمال عبادى مانند نماز و روزه و حج و… نقش مهمى در بازدارندگى و رفع گناهان دارند، قرآن درباره نماز مى‏فرمايد: «انّ الصّلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر؛(31) براستى نماز انسان را از زشتى‏ها باز مى‏دارد.»
و درباره روزه فرمود: «كتب عليكم الصيام… لعلّكم تنقون؛(32) روزه بر شما واجب شده… شايد پروا پيشه شويد.»
در يك كلام درباره هر عبادت و پرستش حق مى‏گويد: «يا ايها الناس اعبدوا ربّكم…لعلّكم تتقون؛(33) اى مردم پروردگارتان را عبادت كنيد شايد پروا پيشه شويد.» انتخاب الگوهاى صحيح‏
انسان فطرتاً عاشق كمال و از نقص و عيب گريزان است، همين امر باعث مى‏شود كه به دنبال الگوى مطلوب و كاملى باشد الگوپذيرى چون سازگار با فطرت انسان است، از مؤثرترين روشهاى پيشگيرى و رفع گناهان شمرده مى‏شود در اين روش انسان نمونه‏اى عينى را مطلوب خويش قرار مى‏دهد و به شبيه سازى دست مى‏زند و گام در جاى او مى‏نهد. به همين جهت قرآن الگوهايى را معرّفى مى‏كند در يك آيه مى‏فرمايد: «ولكم فى رسول اللّه اسوةً حسنةً؛(34)و مسلماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى است». و همين طور ابراهيم(ع) و برخى افراد ديگر را به عنوان الگو معرفى مى‏كند.(35) كه در رأس آن افراد ائمه اطهار(ع) قرار دارند. دورى از دوستان ناباب‏
يكى از عوامل توسعه فساد و بى‏بند وبارى مخصوصاً در بين قشر جوان رفقاى ناباب و نامناسب است.قرآن براى جلوگيرى از اين عامل تذكراتى دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود. 1- حسرت دائمى‏
«و (به خاطر آور) روزى را كه ستمكار دست خود را (از شدّت حسرت) به دندان مى‏گزد و مى‏گويد: اى كاش با رسول (خدا) راهى برگزيده بودم اى واى بر من، كاش فلان (شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نكرده بودم.»(36) 2- دوستى با خوبان ژ
«الا خلاء يومئذٍ بعضهم لبعضٍ عدّوٌ الّا المتقين؛(37) دوستان در آن روز دشمن يكديگرند مگر پرهيزكاران».
نار خندان باغ را خندان كند
صحبت مردانت از مردان كند محبّت اهل بيت(ع)
از مهمترين و اساسى‏ترين روشهاى سازندگى و تربيت و مقاوم سازى در مقابل تهاجم فرهنگى روش محبّت به پاكان و فرهيختگان خاصّه اهل بيت(ع) است روش محبّت بجهت سازگارى با فطرت آدمى و سرشت انسانى و به جهت ميل درونى، بالاترين نقش را در تحوّل تربيتى انسان ايفا مى‏كند و همچون اكسير مس وجود انسان را به طلاى ناب تبديل نموده و در كوتاه‏ترين زمان تحوّلات سازنده شگرفى در انسان ايجاد مى‏كند، امثال سلمان و ابوذر و مقداد، تربيت شدگان مكتب عشق و محبت به رسول خدا(ص) هستند چنانكه تحول عميق در حر بن يزيد، و زهير بن قين و وهب و… بر اثر محبّت به امام حسين(ع) بود.
با توجّه به اين تأثير شگرف و وسيع است كه قرآن آن را پاداش رسالت محبت اهلبيت(ع) و دوستى آنان دانسته(38) و آن را به نفع و سود خود انسان مى‏داند. ج: عوامل بردارنده و از بين برنده گناه و فساد
اين عوامل خود به سه دسته تقسيم مى‏شوند: 1- عوامل فردى
عوامل فردى دورى از گناه و فساد و رها شدن از دام تهاجم فرهنگى متعدد است كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود. توبه و بازگشت:
قرآن در بيش از 90 آيه توبه را در قالب‏هاى مختلف مطرح و بيان نموده است و آن را مهمترين عامل رهائى از دام گناهان و فساد، و باعث رستگارى انسان مى‏داند در آيه مى‏خوانيم: «توبوا الى اللّه جميعاً ايّه المؤمنون لعلكم تفلحون؛(39) همگى به سوى خدا بازگرديد اى مؤمنان تا رستگار شويد.» ياد خدا و نعمت‏هاى او
ياد خدا و نعمت‏هاى او، با اين ديد كه نعمت دهنده در همه جا حاضر است و تمام هستى حتّى خطورات قلبى و تخيّلات انسان را زير نظر دارد انسان را از پليدى و زشتى نگه مى‏دارد و بخوبى و نيكى وامى‏دارد.
على(ع) فرمود: «هر كس قلبش را به دوام ياد خدا آباد كند كردارش در نهان و آشكار نيكو گردد.»(40)
در قرآن بيش از دويست بار كلمه «ذكر» و مشتقات آن به كار رفته است، از جمله مى‏فرمايد: «فاذكروا آلاء اللّه و لاتعثوا فى الارض مفسدين؛(41) بنابراين، نعمت‏هاى خدا را متذكر شويد، و در زمين به فاسد نكوشيد» آيه مى‏رساند كه ياد نعمت‏ها جلو فساد را مى‏گيرد و در آيه‏اى ديگر مى‏فرمود: «واذكروا اللّه كثيراً لعلّكم تفلحون؛ خدا را زياد ياد كنيد تا رستگار شويد.» ياد مرگ و قيامت‏
عامل ديگر براى برخورد با گناه و فساد، ياد مرگ و قيامت است. على(ع) مى‏فرمايد: «پس هرگاه شهوتها به شما روى آوردند، مرگ را بسيار ياد كنيد كه ياد مرگ براى پندآموزى كافى است و رسول خدا(ص) اصحاب خود را پيوسته به ياد مرگ سفارش مى‏كرد و مى‏فرمود: مرگ را بسيار ياد كنيد كه همانا مرگ نابود كننده لذّتها و جدا كننده شما از شهوتها است.»(42)
حدود يك سوّم قرآن مربوط به بحث مرگ و قيامت و مسائل مربوط به آن است اين نشان مى‏دهد، كه قيامت باورى در بازدارندگى از گناه و فساد و مقابله با آن نقش تعيين كننده دارد. از جمله فرمود: «فمن كان يرجوا لقاء ربّه فليعمل عملاً صالحاً و لايشرك بعبادة ربّه احداً؛(43) پس كسى كه اميد ملاقات پروردگارش را (در روز قيامت) دارد بايد عمل صالح انجام داده و هرگز شرك به او نياورد.»
حتى قرآن گمان به معاد را داراى آثار مهم باز دارندگى از گناه و فساد مى‏داند.(44) عبرت‏گيرى و پندآموزى‏
انسان با ملاحظه تاريخ و سرگذشت آنهايى كه در فساد و بى‏بندى فرو رفتند و در مقابل تهاجم فرهنگى تسليم شدند، و آبروى دنيا و آخرتشان را از دست دادند مى‏تواند خود را از فرو رفتن در دام‏ها و تكرار خطاها و يا رها نمودن از آن، بيمه كند.
على(ع) فرمود: «و هر كس عبرت گيرد خود را(از فرو رفتن در خطاها و فسادها) دور نگهداشته و هر كس خود را (از بديها) دور نگهداشت سالم مى‏ماند.»(45)
قرآن در هشت آيه با صورتهاى مختلف دستور به عبرت‏گيرى داده است و گاه صريحاً فرمان داده است: «فاعتبروا يا اولى الابصار؛(46) پس عبرت بگيريد اى صاحبان بصيرت.» 2- عوامل خانوادگى‏
سهم بزرگى از مفاسد اجتماعى و پذيرش تهاجمات فرهنگى معلول سوء تربيت خانواده‏ها است، و چنانچه پدر و مادر خودشان وارسته و منزّه باشند، و به فرزندان خويش توجّه نموده و در تربيت آنان كوتاهى ننمايند، بدون ترديد كمك شايانى به اصلاح جامعه بشرى نموده‏اند، زيرا مفسدين و معتادان سارقين و قاتلها، منحرفين و شرابى‏ها…معمولاً ريشه خانوادگى دارند.
پيامبر اكرم(ص): «هر مولودى بر اساس فطرت(پاك و پاكيزه) متولد مى‏شود تا اين كه پدر و مادر او را يهودى يا نصرانى مى‏نمايند.»(47)
قرآن با صراحت تمام به مردان و سرپرستان خانواده‏ها دستور مى‏دهد كه هم خود را و هم فرزندان خود را در مقابل گناهان و فساد و بى‏بند و بارى نگهدارند و حفظ كنند.
«يا ايها الذين آمنوا قوا انفسكم و اهليكم ناراً وقودها النّاس و الحجارة؛(48) اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! خود و خانواده خويش را از آتشى كه هيزم آن انسان‏ها و سنگ هاست نگه داريد.»
آيه خطاب به مؤمنان است از اين مى‏فهميم كه خانواده‏هاى مؤمن و مسلمان هميشه در معرض تهاجمات گناه و فساد قرار دارند، بايد به گونه‏اى برنامه‏ريزى شود كه بتوان جلوى آن تهاجمات را گرفت.
و پيامبر اكرم(ص) فرمود: «خداوند هر مسؤولى را، از مسؤوليتى كه به وى سپرده شده است، سؤال خواهد نمود، كه آيا آن را بدرستى به انجام رسانيد يا ضايع كرد حتى از مرد سؤال خواهد شد نسبت به خانواده‏اش.»(49)
اما راهكارهاى هدايت خانواده و فرزندان و جذب آنها در جاى خود بايد بررسى شود آنچه اينجا مى‏توان گفت اين است كه پدر و مادر در مقابل رفتار فرزندان، رفقايى كه دارند، و همين طور نوار مبتذل و يا سى دى‏هاى انحراف كننده كه استفاده مى‏كنند و يا نماز را كه ترك كنند مسؤوليت دارند.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «همراهى و دقت و مراقبت كنيد در امور فرزندانتان، و نيكو گردانيد تربيت آنها را، چرا كه اولاد شما هديه‏هاى خداوند به شما مى‏باشند.»(50) 3- عوامل اجتماعى و دولتى‏
قرآن افراد جامعه را واحدهاى جدا افتاده بى ارتباط به هم نمى‏داند، بلكه همگى را پيكرى مى‏شمارد كه به همديگر مرتبط و متصل و داراى ولايت بر يكديگرند، لذا وظائفى بر عهده دارند كه برخى از آنها از اين قرار است: 1- امر به معروف و نهى از منكر
«مردان و زنان مؤمن برخى سرپرست برخى ديگرند، امر به معروف مى‏كنند و از زشتيها باز مى‏دارند، نماز را به پاى داشته زكات مى‏پردازند و خداوند و پيامبرش را اطاعت مى‏كنند. ايشان هستند كه خداوند برايشان رحمت مى‏آورد و بدرستى كه خداوند صاحب اقتدار و حكيم است.»(51)
سخن بلندى دارد امام باقر(ع) كه جاى هرگونه توضيح را مى‏گيرد آنجا كه فرمود: «در آخرالزمان عدّه‏اى مورد اطاعت قرار مى‏گيرند، كه ريا كارند و به عبادت تظاهر مى‏كنند ولى كم خردان و كوتاه فكرانند، آنان امر به معروف و نهى از منكر را واجب نمى‏شمارند، مگر آن هنگام كه ايمن از هرگونه ضررى باشند. همواره به دنبال عذرتراشى و بهانه‏گيرى و راه گريز از اين واجب الهى هستند، به دنبال لغزش‏هاى علما و فساد عمل آنان مى‏باشند. آنان به سوى نماز و روزه و هر عملى كه ضررى مالى يا جانى را متوجه آنان سازد، آنها را ترك مى‏گويند، همان گونه كه برترين و شريف‏ترين واجبات، يعنى امر به معروف و نهى از منكر را ترك گفته‏اند. بدرستى كه امر به معروف و نهى از منكر واجبى است كه ديگر فرائض به واسطه آن به پا داشته مى‏شود آنگاه كه جامعه‏اى اين گونه شد خداوند بر آنها غضب كرده و غضب وى عموميّت خواهد يافت پس نيكانى كه در جامعه همراه اشرارند، و نيز كوچكترها با بزرگترها هلاك خواهند شد بدرستى كه امر به معروف راه همه انبياست… پس با قلبهايتان به مخالفت گناه برخيزيد و با زبانهايتان آنها را رد كنيد. و ضربه‏هاى سخت خود را به پيشانى گنهكاران وارد سازيد و در راه خداوند از سرزنش ملامت گران نهراسيد.»(52) 2- دولتمردان و حكومت اسلامى‏
حاكم و دولتمردان اسلامى در گام اول به عنوان الگوهاى جامعه وظيفه دارند، كارها و رفتار خويش را اصلاح نمايند. چرا كه مردم به رفتار و اعمال آنها اقتدا مى‏كنند، در گام بعدى وظيفه دارند حدود تعزيرات اسلامى را براى جلوگيرى از مفاسد اجتماعى قاطعانه و بدون ترس از اعتراض ابرقدرت‏ها و وابستگان آنها اجرا نمايند، قرآن اجراى حدود را باعث حيات جامعه انسانى مى‏داند آنجا كه فرمود: «و لكم فى القصاص حياةٌ يا اولى الالباب لعلّكم تتقون؛(53) و براى شما در قصاص حيات و زندگى است، اى صاحبان خرد! شايد شما تقوا پيشه كنيد.»
امام هفتم(ع) درباره اين آيه «فيحيى به الارض بعد موتها؛ زنده مى‏گرداند زمين را پس از مرگ آن» فرمود: «اين آيه زنده شدن زمين به واسطه باران را نفرموده است، بلكه مقصود آيه اين است كه خداوند مردانى مى‏انگيزد تا عدالت را زنده كنند و به واسطه زنده شدن عدالت و اقامه حدود، زمين، زندگى از سر مى‏گيرد. هر مجازات اسلامى كه در زمين اجرا شود نفع آن بيشتر از چهل روز باران است.»(54)
نه تنها اجراى حدود بركاتى دارد و باعث جلوگيرى و ريشه كنى فساد مى‏شود، كه اجرا نكردن آن از گناهان بس بزرگ است. على(ع) هنگام اجراى يكى از حدود الهى فرمود:
«خدايا! تو به پيامبرت هنگامى كه از دينت خبر مى‏داد فرمودى: اى محمد هر كس يك حدّ از مجازاتهاى مرا تعطيل كرده و اجرا نكند، با من دشمنى كرده و بدين وسيله خواستار مخالفت با من شده است.»(55)
3- دولتمردان، صدا و سيما، روزنامه‏ها و نويسندگان كلاً دستگاه‏هاى تبليغاتى وظيفه دارند
مردم و جوانان را از مفاسد و زيانهاى گناه و فساد و تهاجم فرهنگى آگاه نمايند، چرا كه امروز وسيله اصلى براى تهاجم فرهنگى به جوامع انسانى و اسلامى، همان تبليغات وسيع و گسترده است.
تأسف و درد اينجاست كه گاه برخى از قلم به دستان داخلى به جاى مقابله و مبارزه با تهاجم فرهنگى و گناه، خود از مروجان معاصى و تهاجم فرهنگى‏اند!! پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره شورى، آيه 30.2. كلينى اصول كافى، ج 2، ص 269، روايت 3.3. قابل يادآورى است كه آنچه بيان مى‏شود طبق فهم قاصر ما از قرآن و برخى روايات است. ممكن است قرآن سخنان عميق‏تر و طرح جامع‏ترى داشته باشد كه فهم كم ژرف ما، به آن نرسيده باشد، و بر بزرگان عرصه تفسير است كه در اين زمينه بيشتر كار كنند و طرح جامع قرآن را در اين زمينه ارائه دهند.4. سوره آل عمران، آيه 29.5. سوره عنكبوت، آيه 10.6. سوره فاطر، آيه 38.7. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، ج 78، ص 126 باب 20، حديث 7.8. سوره نور، آيه 19.9. سوره اسراء، آيه 36.10. سوره زمر، آيه 18.11. سوره نور، آيه 30 – 31.12. حر عاملى، وسائل الشيعه، داراحياء التراث، ج 14، ص 145.13. محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، مكتبة الاعلام الاسلامى، ج 1، ص 72.14. در مورد ازدواجهاى عشقى به اين تحقيق توجه كنيد:دكتر «اسنل پنتى» كارشناس بزرگ آمريكايى در امر زناشويى اين عبارت را منتشر كرد: بخاطر عشق ازدواج نكنيد، ازدواج عشقى زهرآگين‏ترين نوع ازدواج است. اين كارشناس كه سى سال است منحصراً به پرونده‏هاى ازدواج و طلاق در شهرهاى بزرگ و پرجمعيت آمريكا و ديگر كشورهاى جهان رسيدگى مى‏كند درباره علّت طلاق مى‏گويد: افسانه عشق يكى از مخرّب‏ترين اختراعات بشر است. در آمريكا از هر صد ازدواج عشقى 93 تاى آن با شكست روبرو شده‏اند، و در فرانسه وضع بدتر است، عمر متوسط ازدواج عشقى 5/3 ماه است در آمريكا از هر پنج فقره جنايت يك فقره‏اش محصول مرافعات كسانى است كه به واسطه عشق ازدواج كرده‏اند.» علوم جنايى، ج 2، ص 1016 و فساد سلاح تهاجم فرهنگى، سيد محمود مدنى، ص 300.15. سوره احزاب، آيه 32.16. علامه مجلسى، عين الحيوة، ص 140.17. سوره روم، آيه 21.18. سوره رعد، آيه 38.19. سوره نور، آيه 32.20. سوره نساء، آيه 3.21. مسئله حجاب، ص 113 – 114. 22. مرتضى مطهرى، اخلاق جنسى در اسلام و جهان غرب، قم انتشارات صدرا، ص 47.23. وسائل الشيعه همان، ج 14، ص 5.24. سوره نساء، آيه 24.25. وسائل الشيعه، همان، ج 14، ص 440.26. همان، ص 450.27. سوره نور، آيه 31.28. علامه طباطبائى، الميزان، ج 15، ص 116.29. سوره احزاب، آيه 59.30. تفسير نمونه، ج 17، ص 426.31. سوره عنكبوت، آيه 45.32. سوره بقره، آيه 183.33. همان، آيه 21.34. سوره احزاب، آيه 21.35. سوره ممتحنه، آيات 6 و 4.36. سوره فرقان، آيه 28.37. سوره زخرف، آيه 67.38. سوره شورى، آيه 23، سوره فرقان، آيه 57 و…39. سوره نور، آيه 31.40. غررالحكم، چاپ دانشگاه تهران، ج 5، ص 387.41. سوره اعراف، آيه 74.42. حسن طوسى،، الامالى، نجف مطبعة الحيدريه، ج 1، ص‏27.43. سوره كهف، آيه 110.44. سوره مطففين، آيه 7 – 5.45. بحارالانوار، داراحياء التراث، ج 78، ص 92.46. سوره حشر، آيه 2.47. شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 2، ص 373.48. سوره تحريم، آيه 6.49. شرح رساله حقوق، ج 1، ص 524.50. همان، ص 582.51. سوره توبه، آيه 71.52. كافى، ج 5، ص 55.53. سوره بقره، آيه 179.54. وسائل الشيعه، ج 18، ص 308.55. همان، ص 309.

/

آثار و اهداف حق و تكليف‏


##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##
اهداف حقوق بر مبناى نوع نگرش نسبت به نظام هستى متفاوت است، آن كه با دليل مادى به جهان و انسان مى‏نگرد هدفى را براى حقوق در نظر مى‏گيرد كه متفاوت با ديد كسى است كه براى جهان، خدايى را اعتقاد دارد.
انسان‏هايى كه داراى بينش الهى هستند از آن جايى كه هستى براى او به نظام مادى محدود نيست، بلكه دنيا و نظام مادى را نازل‏ترين نشئه از مراتب هستى مى‏داند و براى انسان زندگى ابدى را در نظر دارد و مرگ را پايان زندگى نمى‏داند بلكه آن را انتقال از عالم محدود به عالم نامحدود و از نشئه ملك و ظاهر به نشئه ملكوت و باطن مى‏داند، اهدافى را براى حقوق و تكاليف مطرح مى‏كند و انسانى كه هستى را به نظام مادى محدود مى‏كند و مرگ را پايان زندگى مى‏داند و هرچه را كه مى‏نگرد در همين ظاهر خلاصه مى‏كند و مى‏گويد انسان با مردن و دفن در قبرستان مى‏پوسد و نابود مى‏شود اهداف ديگرى براى او قابل طرح است. در آغاز به هدف خلقت از اين دو ديدگاه اشاره مى‏شود. هدف خلقت از دو نگاه‏
مادى مسلكان معتقدند با توجّه به جهان بينى مادى، براى انسان هيچ غايتى جز هدف مادى و غرض دنيايى وجود ندارد و انسان چون ساير حيوانات براى خوردن، خوابيدن، لذت بردن و براى بهره بردارى از آزادى – به معناى رهايى – و از امنيت مادى و استقلال طبيعى و… خلق شده است. پيشينه اين تفكر به گذشته بسيار دور برمى‏گردد و حس گرايان و مادى مسلكان امروز، طفيلى همان كسانى هستند كه در مقابل انبياى الهى با همين تفكر مادى كه داشتند مبارزه مى‏كردند. مخالفان و معاندان انبياء با اين ديدگاه سطحى، تحمّل گفته‏هاى انبياء را نداشته و در مقابل آنان مى‏گفتند: «حسبنا ما وجدنا عليه اباءنا؛(1) يعنى بس است ما را آن چه كه پدرانمان را بر ان يافتيم». وقتى كه پيامبر اسلام براى ارشاد و هدايتشان حريصانه تلاش مى‏كرد خداوند به او خطاب فرمود: «ذرهم يأكلوا و يتمتّعوا و يلههم الأمل فسوف يعلمون؛(2) آنان را به حال خودشان رها كن تا بخورند و به آرزوهاى ماديشان برسند، پس به زودى خواهند دانست» يعنى اين طايفه از ظاهرگرايان به زودى خواهند فهميد كه زندگى به حيات مادى محدود نيست. از نگاه اين گروه، غايت خلقت انسان، وصول به آمال و آرزوهاى مادى دنيوى است و فراتر از آن عالم ديگرى وجود ندارد. منظور ايشان از غايت همان فائده، بهره و گاهى اثرى است كه مترتب بر پديد آمدن جامعه انسانى مى‏شود، و گرنه هدف به معناى غرض آفرينش و انديشه پيشين و نتيجه پسين و مانند آن براى يك متفكّر منكر خدا مبدأ فاعلى توجيه‏پذير نيست.
طايفه ديگرى كه از معرفتى عميق‏تر برخوردارند، هدف را بسيار متعالى دانسته و محدود كردن آن به دنياى مادى را در شأن بشرى نمى‏دانند. قرآن كريم هر دو ديدگاه را بيان مى‏كند، ديدگاه گروه اوّل را با آيه «فمن الناس من يقول ربّنا آتنا فى الدّنيا و و ماله فى الآخرة من خلاق؛(3) پس از ميان مردم كسى است كه مى‏گويد: پروردگارا به ما در همين دنيا عطا كن، و حال آنكه براى او در آخرت نصيبى نيست»، و ديدگاه گروه دوم را با آيه «و منهم من يقول ربّنا آتنا فى الدّنيا حسنة و فى الآخرة حسنة و قنا عذاب النار؛(4) و برخى از آنان مى‏گويند پروردگارا در اين دنيا به ما نيكى و در آخرت نيز نيكى عطا كن و ما را از عذاب آتش نگه دار»، با توجّه به دو نگاه مزبور درباره هدف يا اثر خلقت انسان، اهداف و آثار حق و تكليف نيز گوناگون خواهد بود كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود. 1. تحصيل معرفت متعالى به حقايق‏
انسانها در مقابل حقوق و تكاليف به دو دسته كلى تقسيم مى‏شوند، افرادى كه از پذيرش هرگونه تكليف در مقابل ديگران استنكاف ورزيده و در مقام عمل موضع بلاتكليفى را در زندگى خود پيش مى‏گيرند، و دسته‏اى ديگر خود را موظّف و مكلّف به انجام تعاليم و تكاليف دين خاص مى‏دانند. مسلّماً اين دو دسته از انسانها از حيث معرفتى يكسان نيستند، بلكه مراتب معرفت و شناخت آنان كاملاً از هم متمايز است.
اين نكته بايد معلوم باشد كه بر مبناى غير علمى بودن ايمان و اينكه باور كردن و معتقد شدن به چيزى، از سنخ علم و استدلال نيست، سخن از مسبوق بودن ايمان به علم مطرح نخواهد بود، ليكن بر مبناى صحيح كه ايمان و باور كردن چيزى حتماً مى‏تواند برهانى شود و هرگز از قلمرو علم استدلالى بيرون نيست، علم حصولى و انديشه برهانى زمينه ايمان را فراهم مى‏كند و ايمان به حقيقت و عمل صالح مطابق آن وسيله علم شهودى خواهد بود، چنان كه اصل ايمان و باور نمودن چيزى گاهى به وسيله علم شهودى حاصل مى‏شود، يعنى ممكن است ابتدا بارقه‏اى بهره كسى شود و او واقعيت را در حدّ توان خود مشاهده نمايد، آنگاه به آن معتقد شود و بعد از ايمان و عمل صالح بهره علمى ببرد و آن علم كه نتيجه ايمان است هم مى‏تواند حصولى باشد و هم حضورى، يعنى ايمان و عمل صالح هم براى حكيم و متكلّم سودمند و هم براى عارف، ناجح و مفيد است.
با روشن شدن اين مطلب مى‏توان گفت كه يكى از آثار مهمّ دين‏دارى و تكليف مدارى در ادراك و فهم انسان متجلّى است. نمى‏توان گفت دو شخصى كه يكى براى حقوق و انجام تكاليف خويش تلاش مى‏كند و در اين مسير زحماتى را متحمّل مى‏شود، با كسى كه كمترين زحمت را در اين راه متقبل نمى‏شود در فهم حقايق و درك واقعيات نظام هستى و مبدأ حق يكسان‏اند. وضوح اين مطلب به حدّى است كه برخى از انديشمندان قائل شده‏اند، ايمان به تعاليم الهى و عمل به تكليف دينى بر فهم و معرفت انسان مقدم است. آنسلم، اسقف اعظم كانتربرى (حدود 1033 – 1109) گفته است: «ايمان مى‏آورم تا بفهمم»،(5) يعنى فهم حقايق از آثار و لوازم ايمان است. مشابه همين بيان در كلمات بزرگان و عالمان مسلمان ديده مى‏شود و در آيات و روايات بدان تصريح شده است.
در بيان عرشى صدرالمتألّهين آمده است:
ايمان حقيقى نورى است كه از پروردگار عالم بر دل بنده مى‏تابد، پس هر كه در انكار آن نور مى‏كوشد و در اطفاى آن نور سعى مى‏نمايد يا استهزاء به مؤمنى مى‏كند در حقيقت با خدا و ملائكه و كتابها و پيامبران و امامان معصوم(ع) دشمنى كرده است.(6)
نيز در بيانى ديگر گويد:
اكنون بدان كه پيش از آنكه اين نور بر دل فايض گردد، مى‏بايد كه آن دل همچون آيينه مصفّا و مجلّى گردد از زنگ معاصى و تعلّقات، زيرا كه همه دلها در آيينه بودن به حسب اصل فطرت بالقوّه‏اند و بعضى از قوت به فعل مى‏آيند به وسيله اعمال و افعال صالحه و تكاليف و رياضيات شرعيه و بعضى هنوز از قوّت به فعل نيامده‏اند و در بعضى، آن قوّت به سبب اعمال قبيحه و اعتقادات رديئه فرسوده و دفن شد.(7) و در آثار عارف نامى ملاعبدالصمد همدانى آمده است:
معرفت، علم به خداى بزرگ است و آن نورى از انوار ذى‏الجلال و خصلتى از شريف‏ترين خصلتهاست كه خداوند دلهاى طالبان خود را بدان گرامى داشته، اهل ولايت و دوستان خويش را بدان مخصوص گردانيده و اين علم را بر ساير علوم برترى بخشيده است و بيشتر مردم از شرافت آن غافل، به لطايف آن جاهل، از ارزش بزرگ آن بى‏خبر و از معانى غامض و پيچيده آن بى‏اطلاع‏اند و اين معانى را جز صاحبدلان درنيابند و اين علم اساس ساير علوم است.(8)
مراتب اين علوم بر درجات ايمان فرد مبتنى است، چنان كه پيامبر بزرگوار اسلام(ص) خطاب به اباذر فرموده است: ايمان برخى مانند پياله‏اى است كه گنجايش اندكى از علوم و معارف را دارد، اگر زياده از قدر حوصله‏اش بر آن بريزند، از سر به در رود و بر اثر كثرت عبادات و كمالات وسعت آن زيادتر شده و استعداد قبول معارف بيشتر مى‏گردد، تا آنكه به منزله دريايى مى‏شود كه هرچند نهرهاى حقايق بر آن ريزند مطلقاً او را از جا به در نمى‏آورد. آن انوار معنوى است كه سبب وسعت آن شده تا پذيرش درك آن بيشتر گردد.(9)
امام صادق(ع) در حديث منسوب و معروف به «عنوان بصرى» فرمود: «ليس العلم بالتعلّم انّما هو نورٌ يقع فى قلب من يريد اللّه تبارك و تعالى ان يهديه فان اردت العلم فاطلب أولاً فى نفسك حقيقة العبودية؛(10) علم به آموختن و تعليم ديدن نيست، بلكه نورى است كه در دل كسى كه خداوند تبارك و تعالى اراده هدايت او را كرده است واقع مى‏شود، پس اگر علم مى‏خواهى بايد در اولين مرحله نزد خودت حقيقت عبوديت را طلب كنى و به واسطه عمل كردن به علم، طالب علم باشى» در ادامه
«عنوان بصرى» سؤال مى‏كند كه حقيقت بندگى چيست؟ امام مى‏فرمايد: سه چيز است: 1. بنده براى خودش ملكيتى نبيند در آنچه كه خداوند به وى عطا كرده است. 2. بنده خدا به سود خويش مصلحت انديشى نكند. 3. تمام اهتمامش از لحاظ فعل و ترك در امورى منحصر گردد كه خداوند او را بدان امر نموده يا از آن نهى كرده است.
در آيات الهى همين نكته تأكيد شده كه معرفت ناب مرهون عبوديت محض است: «ان تتّقوا اللّه يجعل لكم فرقاناً؛(11) اگر تقواى الهى پيشه كنيد خداوند به شما فرقان (ابزار تشخيص حق و باطل) مى‏دهد، نيز فرمود: «الّذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا؛(12) آنان كه در راه ما اجتهاد و اهتمام ورزند ما آنان را به راه خود هدايت مى‏كنيم» «و اتّقوا اللّه و يعلّمكم اللّه؛(13) تقواى الهى داشته باشيد و خداوند به شما علم و معرفت عطا مى‏كند.»
از مجموع آنچه گذشت اين نتيجه حاصل مى‏شود كه معلّم حقيقى، ذات ربوبى خداوند و كمال علم، معرفت پروردگار است و اين كمال معرفت حاصل نمى‏شود جز با عبوديت حق، پس اگر كسى گام در وادى سلوك نهاد و تعهد به معبود سپرد و تكليف الهى را در مقابل هر حقى كه قرار داده شد پذيرفت به معرفتى دست مى‏يابد كه برترين معرفت و دانش بشرى است.(14) و اين عالى‏ترين اثر و لازم تكاليف دينى است.
به نظر مى‏رسد مهم‏ترين اثر تعهد سپارى در قبال دستورهاى الهى، ظهور استعداد بالقوه انسانى، رشد و بالندگى امور فطرى در بعد حقيقت جويى، ارتقاى عقول بشرى و ارشاد قلوب انسانى است و در مقابل، تكليف گريزى و عدم تعهد موجب تحيّر و سرگردانى، خموشى تمايلات فطرى، ركود ادراك عقل و تاريكى قلب است. بنابراين، احكام و تعاليم شريعت كه مطابق با مقتضاى فطرت و تكاليف دينى است براى رفع حجابهاى نفس و نورانيت فطرت است كه نتيجه آن حصول غايت معرفت خواهد بود. 2. آرامش روحى و اطمينان درونى‏
اثر ديگرى كه بر حق و تكليف مترتب است و جزء اغراض و اهداف آن به شمار مى‏آيد، آرامش روح، اطمينان باطن و امنيت درونى انسان است، زيرا تنها با ايمان قلبى به خدا بدون التزام عملى به احكام و تكاليف، طمأنينه بخش نيست.
ترديدى وجود ندارد كه زندگى و حيات انسان در دامن طبيعت آميخته با مشكلات است و او غالباً با سختيها در حال مبارزه است، چنان كه دنيا دار ابتلا و آزمايش بوده و آدمى براى سربلندى از آن چاره‏اى جز نبرد با دشمن درون و بيرون ندارد.
در اين تنازع، چه بسا انسان در فراز و نشيبهايى قرار مى‏گيرد كه قدرت تصميم‏گيرى از او سلب مى‏شود، يا با حوادثى مواجه مى‏گردد كه تعادل روحى و روانى او را زايل مى‏كند و او را در امواج متلاطم تشويش‏هاى درونى قرار مى‏دهد.
بسيار روشن است كه در اين مواقع، همه افراد از جهت ايستادگى و مقاومت يكسان نيستند، اينجا است كه اشخاص از يكديگر متمايز شده و آثار و تكاليف نمايان مى‏شود. آنان كه به دين پناه برده و خدا را تكيه گاه خود قرار دادند، در اين گونه امور چون كوه استوارند و هيچ باد تندى آنها را از موضع اصلى تغيير نمى‏دهد: «كالجبل لاتحرّكه القواصف و لاتزيله العواصف.»(15)
امّا آنان كه پاى بند به دين نبوده و در مقابل اوامر الهى و دستورهاى دينى سرپيچى كرده و در معيشت مادى، تبعيت از هواى نفس را بر تكليف به حق مقدّم داشتند، در چنين مواردى متحيّر و مضطرب‏اند، چون تكيه گاهى براى خود نمى‏بيند تا به آن اعتماد و تكيه نمايند، از اين رو اضطراب و آشوب سراسر وجودشان را فرا مى‏گيرد. قرآن كريم به طور دقيق خصوصيات اين دو طايفه را ترسيم كرده است، الف: آنان را كه در قبال تعاليم دين بى‏مبالات بوده و در برابر حقوق اعطا شده از جانب خالق، تعهد و تكليفى را احساس نمى‏كنند، در حكمت نظرى و عملى دچار مشكل مى‏داند، اين گروه دچار زيغ قلب(16)، مرض دل،(17) قساوت و سنگ دلى،(18) كورى دل در مراتب سه گانه ختم و طبع و رين: «ختم اللّه على قلوبهم»(19)، «بل طبع اللّه عليها بكفرهم»(20)، «كلّا بل ران على قلوبهم»(21) شك و ترديد(22) و در نتيجه قلبى پر از هرج و مرج،(23) و ترس و وحشت(24) مى‏شوند.
ب: در وصف گروه دوم كه با معرفت حق در برابر باطل در حكمت نظرى و در مقام رفتار و حكمت عملى پاى‏بندى از خود نشان مى‏دهند و حق در برابر تكليف را پاس مى‏دارند، مى‏فرمايد: آنان داراى قلبى خداترس و با تقوا،(25) باطنى مطمئن،(26) نفسى با ثبات،(27) روحى پاك و با طهارت،(28) ايمانى همراه با يقين،(29) و خلاصه داراى ضميرى آگاه، دلى روشن،(30) روحى آرام و مطمئن،(31) و قلبى خاشع(32) و مهربان و رئوف،(33) هستند و اين همه از آثار و بركات تكليف است و در حيات كسى ظهور پيدا مى‏كند كه به وظايف و تكاليف الهى خويش پاى‏بند باشد.
نماد واقعى اين آيات الهى را امّت مسلمان، بلكه همه ملل در وصيت نامه سياسى الهى امام خمينى (ره) آن پير فرزانه كه مى‏فرمود ما مأمور به وظيفه‏ايم، نه نتيجه، مشاهده كرد كه فرمود: «با دلى آرام و قلبى مطمئن و روحى شاد و ضميرى اميدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص و به سوى جايگاه ابدى سفر مى‏كنم»،(34) پس اين آرامش روحى نتيجه دين‏دارى است كه در حيات انسان مكلف به دين خود را نشان مى‏دهد. سرّ حصول آرامش در پرتو تكليف‏
وجه عقلى مسئله اين است كه انسان هرگاه در حيات مادى خويش تابع هوا و هوس خود باشد، در تمهيد مقدّمات عقلى، دچار خلط و خبط مى‏شود، زيرا ميان سود واقعى و نفع خيالى قرار مى‏گيرد و قدرت ادراك و تشخيص او ضعيف مى‏گردد، چون قوّه مخيّله در عمل قوه عاقله دخالت كرده و در برخى موارد عقل را از مسير صواب و طريق اصلى خود خارج مى‏كند، به نحوى كه قدرت تشخيص صواب را از خطا در بخش نظر از او زايل مى‏كند و در بخش عزم و تصميم او را متزلزل و سست مى‏گرداند.
چنين شخصى كه در حكمت نظرى داراى معضل تشخيصى است، در حكمت عملى دچار تزلزل شده و توان تحمّل مشكل از او گرفته مى‏شود و در نتيجه، آرامش روحى را از كف داده و در رفتار خود نامتعادل مى‏گردد.
امّا كسى كه معتقد است هستى‏اش مرهون ديگرى است و وجودش نه تنها وجود رابطى، بلكه عين ربط به خداست و نه تنها خود را فقير، بلكه عين فقر مى‏داند و مبدأ هستى را نه تنها غنى، بلكه عين غنا مى‏شمرد و در مقابل او احساس وظيفه و تكليف مى‏كند، در حقيقت به حبل متين تمسّك كرده و به تكيه‏گاهى محكم و استوار پناه برده است كه هرگز آن طناب محكم پاره شدنى و آن پناهگاه مرصوص، ويران شدنى نيست. چنين انسانى امور رفتارى و عملى خود را بر مبناى عقيده‏اى بنا نهاده كه تزلزل و اضطراب در آن راه ندارد. وى با اين معرفت و اعتقاد دست به اعمالى نمى‏زند كه از تكليف الهى خارج باشد، لذا از نتيجه خير و شر اعمال انجام شده، هيچ هراسى به دل راه نمى‏دهد، چنان كه در رفتارهاى خود به منشأى حقيقى اعتقاد دارد و او را عهده‏دار نتايج اعمال و رفتار خويش مى‏داند، امّا شخص غيرمعتقد به مبدأ حقيقى، چون از انانيّت خود خارج نشده كسى را به مؤثر بودن نمى‏شناسد و به همين جهت خير و شرّ امور را فقط به دست خود دانسته و با توجّه به توهمات و تخيّلات، هرگز احساس آرامش و امنيت از خود نمى‏كند، پس اضطراب و آشوب غيرمعتقدانه به خدا از ناحيه خودشان بر آنان عارض شده و آرامش و اطمينان و سكينت در دلهاى مؤمنان از جانب خدايى است كه ايشان به عنوان ملجأ و پناهگاه براى خود برگزيده‏اند و اين اثر همان ايمان و تكليف الهى است كه مؤمنان و تقوا پيشگان داشتند و خداوند ايشان را مستحق چنين مقامى دانست و فرمود: «فأنزل اللّه سكينته على رسوله و على المؤمنين و ألزمهم كلمة التقوى و كانوا أحقّ بها و أهلها؛(35) پس خداوند متعالى آرامش و سكينت را بر رسولش و بر مؤمنان نازل كرد و كلمه تقوا را براى آنان لازم قرار داد و به حق شايسته و سزاوار آن بودند. بنابراين از آثار تكليف الهى و دينى و نتيجه ايمان به خدا آرامش قلبى است كه خدا به متعهدان اعطا كرده است. يعنى كسى كه حق خدا، حق جامعه و حق خانواده و… را رعايت كرد از طمأنينه بهره مى‏برد. 3 . امنيت فردى و اجتماعى‏
ترديدى نيست كه آرامش فردى و امنيت اجتماعى از مهم‏ترين و بزرگ‏ترين نعمت‏ها و بركات الهى است. امنيت به معناى عدم خوف و ترس، و در امن و آرامش بودن است، على(ع) فرمود: «شرّ الأوطان مالم يأمن فيه القطّان؛(36) بدترين جاها براى سكونت جايى است كه ساكنان در آن امنيت نداشته باشند» و از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمود: «سه چيز است كه عموم مردم بدان نياز دارند: امنيت، عدالت و فراوانى نعمت.»(37)
امنيت داراى ابعاد گسترده‏اى چون امنيت معنوى،فرهنگى، سياسى، اجتماعى، اقتصادى، نظامى و جهانى است. با توجّه به گستره امنيت، شرط نخستين تحقق آن در جامعه، دين دارى و تكليف محورى افراد آن جامعه است و چنانچه اين شرط زايل شود، هيچ اميدى به تحقق امنيت وجود ندارد، زيرا امنيت زمانى جايگاه واقعى خود را پيدا مى‏كند كه افراد آن اجتماع از خداوند و قوانين او پيروى كرده و خود را در پناه تعاليم او ببينند، تقواى الهى را در دل داشته باشند و خويشتن را مكلّف به تكاليف دين الهى بدانند.
اگر گفته شود ضرورتى به تبعيت از قوانين الهى براى حفظ امنيت اجتماعى نيست، چون مردم هرگاه از قوانين اجتماعى مدوّن از ناحيه حقوق دانان، پيروى كنند امنيت در جامعه استقرار مى‏يابد. پاسخ آن است كه بعيد نيست در چنين جامعه‏اى امنيت نسبى و مقطعى در برخى از اماكن عمومى برقرار شود، امّا قطعاً امنيت، حقيقى و دائمى نخواهد بود، زيرا در قوانين بشرى، مردم هرگاه خود را زير نظر مأموران مجرى قانون ببينند، از تخلف خوددارى مى‏كنند و اگر مراقبان حفظ قانون، حضور نداشته باشند، مردم از عمل به قانون امتناع مى‏ورزند.
اين مهم‏ترين اشكالى است كه در همه قوانين بشرى وجود دارد، ليكن قانون الهى از چنين اشكالى مبرّاست. زيرا اولاً بر اساس ايمان به خدا، وى را ناظر بر اعمال خود مى‏بيند و ثانياً مردم مؤمن با توجه به تكاليف دينى افزون بر مراقب بيرونى، در درون خويش نيز داراى پاسبان و پليس باطنى هستند. از اين رو چنين انسانى در جامعه انسانى، به تمامى حركات و سكنات خود توجّه دارد كه ذرّه‏اى از دستورهاى الهى تخطّى نكند، چون معتقد است: «فمن يعمل مثقال ذرّةٍ خيراً يره* و من يعمل مثقال ذرّةٍ شرّاً يره؛(38) پس هركه باندازه ذره‏اى كار خير انجام دهد او را مى‏بيند و كسى كه باندازه ذره‏اى كار شر انجام دهد آن را مى‏بيند» او نه تنها از اعمال خويش مراقبت مى‏كند، بلكه واژه‏ها و الفاظى را كه بر زبان خود جارى مى‏سازد تحت كنترل دارد، چون بر اين اعتقاد است كه همه چيز تحت مراقبت حافظان الهى است: «و ما يلفظ من قولٍ الّا لديه رقيبٌ عتيدٌ»؛(39) او به اين مقدار هم اكتفا نمى‏كند، بلكه پله‏هاى ديگرى از معرفت را طى كرده و خدا را ناظر و شاهد بر نيّات و نگاههاى خود نيز مى‏داند و اعتقاد دارد: «يعلم خائنةَ الأعين و ما تخفى الصدور؛(40) يعنى خدا به چشم‏هاى خيانت كار و آن چه كه دل‏ها پنهان مى‏كنند آگاه است».
براى چنين افرادى كه خود را هميشه و در همه حال در محضر خدا مى‏بينند خلوت و جلوت يكسان است. او نمى‏گويد كه من در ميان جمع، بر خلاف قانون، عملى را انجام نمى‏دهم، زيرا ديگران مرا مى‏بينند، ولى در خلوت، چون كسى شاهد اعمال من نيست قدرت دارم، پس آن را انجام دهم. در چنين جامعه‏اى كه مردم خود را مكلف به رعايت قوانين الهى بدانند، و خداى سبحان حاكم است، نه قراردادِ جمعى، و در چنين اجتماعى، امنيت مفهوم و جايگاه اصلى خود را پيدا مى‏كند، چنان كه حضرت امام على(ع) مى‏فرمايد: «أيّها النّاس انّه من استنصح اللّه وفّق و من اتّخذ قوله دليلاً هدى للّتى هى أقوم فانّ جار اللّه آمنٌ و عدوّه خائفٌ…؛(41) اى مردم همانا كسى كه طالب خير و نصيحت الهى باشد توفيق يابد، و آن كس كه سخن خدا را دليل و راهنماى خود قرار دهد، به بهترين راه هدايت يابد، پس همانا همسايه خداوند در امان و امنيت به سر مى‏برد و دشمن او ترسان و خائف است.»
بنابراين امنيت همه جانبه براى كسانى است كه پيوند خويش را با خدا محكم ساخته‏اند و ناامنى فردى و اجتماعى براى آن دسته از افرادى است كه اين پيوند را قطع كرده و دشمنى با خدا را پيش گرفته‏اند. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره مائده، آيه 104.2. سوره حجر، آيه 3.3. سوره بقره، آيه 200.4. همان، آيه 201.5. فلسفه و ايمان مسيحى، ص 13 و 14.6. رساله سه اصل، ص 85.7. همان، ص 91.8. بحر المعارف، ج 2، ص 371.9. عين الحياة، ص 367.10. بحارالانوار، ج 1، ص 224.11. سوره انفال، آيه 29.12. سوره عنكبوت، آيه 69.13. سوره بقره، آيه 282.14. ر.ك: تحرير تمهيد القوائد، ص 66 و 140 و 542 و 705.15. نهج البلاغه، خطبه 37.16. سوره توبه، آيه 117.17. سوره مائده، آيه 52.18. سوره بقره، آيه 74.19. همان، آيه 7.20. سوره نساء، آيه 155.21. سوره مطفّفين، آيه 14.22. سوره توبه، آيه 45.23. سوره ق، آيه 5.24. سوره آل عمران، آيه 151، سوره انفال، آيه 12.25. سوره حج، آيه 32.26. سوره رعد، آيه 28 ؛ سوره انفال، آيه 10.27. سوره انفال، آيه 11.28. سوره احزاب، آيه 53.29. سوره مجادله، آيه 22.30. سوره حج، آيه 46.31. سوره فتح، آيه 4.32. سوره حديد، آيه 16.33. همان، آيه 27.34. وصيت نامه سياسى – الهى امام خمينى، فراز آخر.35. سوره فتح، آيه 26.36. غررالحكم، آيه 445.37. بحارالانوار، ج 78، ص 234.38. سوره زلزال، آيات 7 – 8.39. سوره ق، آيه 18.40. سوره غافر، آيه 19.41. نهج البلاغه، خطبه 147.

/

نگاهي به رويدادها

اخبار جهان اسلام‏
احزاب سنى عراق براى شركت در همه پرسى قانون اساسى اعلام آمادگى كردند.(21/7/84)
امير عبداللّه: رانندگى زنان در عربستان هنوز زود است.
مخالفان همه‏پرسى به دفاتر بزرگترين حزب سنى عراق حمله مسلحانه كردند. در آستانه برگزارى همه پرسى قانون اساسى عراق، تدابير امنيتى در شهرهاى اين كشور تشديد شد. عكس سربازان عراقى را نشان مى‏دهد كه خودروهاى مظنون را بازرسى مى‏كنند.(23/7/84)
حضور پرشور در همه پرسى، ملت عراق به استقلال آرى گفت. (24/7/84)
تكرار كابوس ويتنام در عراق، حالا ديگر مردم آمريكا كم كم كابوس يك ويتنام ديگر را در عراق با تمام وجود لمس مى‏كنند. كابوسى كه طمع و توهمات جرج بوش و همدستان نو محافظه كارش برايشان به ارمغان آورده است.
اما آمار رسمى و غير قابل اعتماد تلفات اعلام شده آمريكايى‏ها در باتلاق عراق به حدود 2000 تن رسيده است. شايد در حرف و در مقايسه با عراقى‏هايى كه توسط اشغالگران آمريكايى قتل عام شده‏اند آنقدر به نظر نيايد ولى گروهى از معترضان جنگ در پارك شهر نيويورك با به ستون كردن پوتين‏ها به تعداد سربازان آمريكايى كشته شده در عراق و نصب مشخصات هر يك روى آنها عمق فاجعه را به نمايش گذاشته‏اند. (26/7/84)
بوش در ديدار با محمود عباس در كاخ سفيد، تشكيل كشور مستقل فلسطينى را به آينده‏اى نامعلوم موكول كرد. (30/7/84)
آيت اللّه سيستانى با طرح اتحاديه عرب براى آشتى ملى موافقت كرد. (1/8/84)
قانون اساسى عراق تصويب شد. (4/8/84)
شهادت طلب فلسطينى 20 صهيونيست را به هلاكت رساند. (5/8/84)
آيت اللّه سيستانى: آمريكا براى خروج از عراق جدول زمانى تعيين كند. (8/8/84)
مسلمانان بلژيك: خواهان ارائه تصويرى صحيح از اسلام هستيم. (11/8/84) اخبار داخلى
ديدار صميمى قاريان برتر 45 كشور جهان با رهبر انقلاب انجام شد.
هشدار نمايندگان مجلس به ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادى نبايد تعطيل شود.
مردم خواستار از سرگيرى غنى‏سازى در نطنز شدند. راهپيمايان تهرانى هرگونه نرمش در مقابل قطعنامه اخير شوراى حكام را به مثابه يك خيانت ملى ارزيابى كردند. (16/7/84)
نمايندگان مجلس خواستار معرفى عوامل فساد اقتصادى شدند و گفتند: حيثيت نظام مهمتر از آبروى مفسدان اقتصادى است.(17/7/84)
رهبر انقلاب: ويژه خواران اقتصادى و سياسى مايه رنج مردم و مسؤولان هستند.
رئيس سازمان انرژى اتمى ايران در قبل از انقلاب: ايران هسته‏اى را در خواب هم نمى‏ديديم.
مجلس فعاليت گلدكوئيست و شركتهاى مشابه را ممنوع كرد.
دبير شورايعالى امنيت ملى: «ان.پى. تى» جز مانع تراشى براى ايران خاصيتى نداشته است. (18/7/84)
سيزدهمين نمايشگاه بين المللى قرآن كريم افتتاح شد.
رهبر انقلاب حادثه زلزله پاكستان را به ملت و دولت اين كشور تسليت گفتند. (19/7/84)
منطقى كردن سود تسهيلات بانكى از تصويب مجلس گذشت.
رئيس سازمان بازرسى كل كشور: دستور معرفى مفسدان اقتصادى صادر شد.
كوير مركزى ايران به نفت رسيد. (20/7/84)
سران سه قوه در نخستين جلسه ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادى پس از تشكيل دولت احمدى نژاد، بر ادامه فعاليت منسجم اين ستاد تأكيد كردند.
ايران: با اروپا مذاكره مى‏كنيم اما بدون پيش شرط.
اشتغال هئيت مديره بورس در ساير دستگاه‏ها ممنوع شد. (21/7/84)
رهبر انقلاب در ديدار اساتيد و هئيت‏هاى علمى دانشگاه‏ها: استعداد ايرانى، علم را از انحصار غرب خارج مى‏كند.
300 ميليارد تومان فساد اقتصادى در 11 شركت نفتى كشف شد. (23/7/84)
تروريست‏ها با انفجار 2 بمب در اهواز ده‏ها روزه دار را به خاك و خون كشيدند.
مبتكر ايرانى با ابداع روش جديد در بارورى ابرها، در شمار 4 مخترع برتر جهان قرار گرفت. (24/7/84)
واردات خودرو بدون كارت بازرگانى آزاد شد.
شركت انگليسى شل 120 ميليارد دلار به ايران خسارت زد.
مراسم تحليف هيأت منصفه جديد مطبوعات برگزار شد. (25/7/84)
رهبر انقلاب: ملت‏هاى مسلمان، عمق استراتژيك جمهورى اسلامى ايران هستند.
فرد دستگير شده به دخالت انگليس در انفجارهاى اخير اهواز اعتراف كرد.(26/7/84)
وزارت اطلاعات 20 مظنون انفجارهاى اهواز را دستگير كرد. (27/7/84)
ايران به تلافى رأى سئول در شوراى حكام واردات كالا از كره‏جنوبى را ممنوع كرد.
شهردار تهران: پرداخت وام ازدواج ادامه مى‏يابد.
احمدى نژاد: به كمك نيروهاى جوان مى‏توان كشور را ساخت. (28/7/84)
رهبر انقلاب در خطبه‏هاى نماز جمعه تهران: دولت را با مطالبات زودرس نبايد تحت فشار قرار داد.
ماهواره سينا پنجشنبه به فضا پرتاب مى‏شود.
فرستاده ويژه كره جنوبى براى دلجويى به ايران مى‏آيد. (30/7/84)
هئيت وزيران جلوگيرى از ريخت و پاش در دستگاه‏هاى دولتى را تصويب كرد.
در حمايت از حق فناورى هسته‏اى ايران، حلقه دانشجويى در اطراف نيروگاه اتمى بوشهر تشكيل شد. (1/8/84)
رئيس جمهور: با عزت و اقتدار چرخه سوخت هسته‏اى را راه اندازى خواهيم كرد.(2/8/84)
سرانجام با ماه‏ها تأخير، رسيدگى به پرونده دانشگاه غير قانونى هاوايى آغاز شد.
فعاليت گلدكوئيست در ايران 240 ميليون دلار ارز از كشور خارج كرده است. (4/8/84)
قطار خودكششى با سرعت 160 كيلومتر در ساعت راه اندازى شد. اين قطار 5/7 ساعت تهران را تا مشهد مى‏پيمايد.
رئيس جمهور: هر كس اسرائيل را به رسميت بشناسد به آتش قهر امت اسلام خواهد سوخت.
رهبر انقلاب: تكريم جانبازان بايد همواره يك اصل ثابت در نظام جمهورى اسلامى باشد.
ماهواره مشترك ايران و روسيه امروز به فضا پرتاب مى‏شود. (5/8/84)
فرياد نابودى رژيم صهيونيستى در روز جهانى قدس در جهان طنين انداخت.
نخستين ماهواره ايرانى با موفقيت در مدار قرار گرفت. (7/8/84)
رهبر انقلاب در ديدار مسؤولان و كارگزاران نظام: همه بايد از اختلاف توبه كنيم. (9/8/84)
وزير كشور از افزايش اختيارات استانداران براى تمركز زدايى از دولت خبر داد.
اكونوميست: طرح تثبيت قيمت‏ها تورم را در ايران مهار كرد.
ذخاير نفتى ايران 125 ميليارد و 800 ميليون بشكه اعلام شد. (10/8/84)
ملت ايران از آمريكا در راهپيمايى روز جهانى مبارزه با استكبار جهانى اعلام تنفر كردند.(11/8/84)
رهبر انقلاب در خطبه‏هاى نماز عيد فطر: ملت ايران مظلوم است، امّا در مقابل ظلم مى‏ايستد.
رئيس سازمان مديريت: 10 ميليون تومان سهام براى هر خانواده با اقساط 20 ساله ارائه مى‏شود.
البرادعى: با پيشرفت بازرسى‏ها، نيازى به تصميم تنش زا درباره ايران نيست.(14/8/84)
توليد گاز در جنوب كشور 5/2 برابر شد.
مواضع متفاوت نمايندگان مجلس درباره وزير پيشنهادى اعلام شد.
درآمد نفتى پنج ماهه كشور به 20 ميليارد دلار رسيد. (15/8/84) اخبار خارجى‏
بوش: خدا به من وحى كرد، عراق را تصرف كن! (16/7/84)
زلزله هولناك 8/7 ريشترى در پاكستان، هند و افغانستان به وقوع پيوست. (17/7/84)
تعداد كشته‏ها و مجروحان زلزله پاكستان از 70 هزار نفر گذشت. (18/7/84)
پس از سه هفته بحران سياسى، شرودر سرانجام قدرت را به مركل سپرد.(19/7/84)
سازمان‏هاى حقوق بشر به شكنجه زندانيان در آمريكا اعتراض كردند.
برژينسكى: آمريكا بايد تا دير نشده به اشغال عراق پايان دهد. (20/7/84)
محققان دانشگاه دفاع ملى آمريكا: آمريكا چاره‏اى جز پذيرش ايران هسته‏اى ندارد.(22/7/84)
از سوى خانم مركل معرفى 8 وزير براى تشكيل دولت ائتلافى آلمان صورت گرفت.
چامسكى به عنوان محبوبترين روشنفكر جهان معرفى شد. (27/7/84)
محاكمه صدام و 7 تن از دستيارانش در عراق آغاز شد. (28/7/84)
رئيس سابق ستاد ارتش آمريكا: بوش يك گاوچران است نه رئيس جمهور. (30/7/84)
طوفان «ويلما» شهر تفريحى مكزيك را ويران كرد.
كره شمالى: بايد از موقعيت هسته‏اى مشابه رژيم صهيونيستى برخوردار شويم.(2/8/84)
جراحى زيبايى باعث مرگ همسر رئيس جمهور نيجريه شد. (4/8/84)
كلرشورت سياستمدار انگليس: دليل اصلى ناامنى جهان، حمايت واشنگتن از صهيونيست هاست.
قطار حامل 1100 مسافر در حيدرآباد هند به رودخانه سقوط كرد. (8/8/84)
زلزله، مرزهاى سياسى كشمير را فرو ريخت.(9/8/84)
7 تفنگدار آمريكايى در عراق به هلاكت رسيدند. (10/8/84)
براى جلوگيرى از تخلف، مصرى‏ها آراى خود را به صندوق‏هاى شيشه‏اى مى‏ريزند.(11/8/84)
آرژانتينى‏ها بوش را قاتل و دروغگو خواندند.
500 خودرو در ناآرامى‏هاى پاريس سوخت.(14/8/84)
درگيرى و خشونت شهرهاى بزرگ فرانسه را به آتش كشيد.
اعتراض‏هاى ضد آمريكايى در آرژانتين به اجلاس سران سرايت كرد. (15/8/84)

پاورقي ها:

/

گفته‏ها و نوشته‏ها

چرا دوبار سجده مى‏كنيم؟
شخصى از امير مؤمنان عليه السلام سؤال كرد كه معناى دو سجده پياپى در نماز چيست؟
امام در جواب فرمودند: «وقتى در سجده اول سر به سجده مى‏گذاريم بدان معناست كه ما از همين خاكيم و هنگامى كه سر از سجده دوم بر مى‏داريم بدان معناست كه بار ديگر از همين خاك برانگيخته مى‏شويم.» با اندك تأملى در مى‏يابيم كه سجده، فقط دوبار سر بر مهر نهادن و برداشتن و ذكرى گفتن نيست.
ترسيم و نمايش مراحل مختلفى كه در پيش روى انسان قرار دارد، يكى از رازهاى سجده است. سجده رمزى است عميق و نمادى است عالى كه در مدت بسيار كوتاه و با چند حركت، مراحل زندگى انسان را در دنيا و آخرت ترسيم مى‏كند. سجده بيانگر اين نكات و حقايق است كه ما انسانها از خاكيم و از همين خاك هم آفريده شده‏ايم (منها خلقناكم) و اين اشاره‏اى است بسيار سريع و گذرا بر چگونگى خلقت اوليّه انسان. ما دوباره به اين خاك برمى‏گرديم (و فيها نعيدكم) كه اشاره‏اى است سريع بر مرگ و مسايل گوناگون آن و مجدّداً از اين خاك برانگيخته مى‏شويم(و منها نخرجكم تارةً اخرى) كه اشاره‏اى است به معاد و ترسيمى است از قيامت و صحراى محشر و مسايل مختلف آن. اينها گوشه هايى از رازها و رمزهاى نماز و سجده است.
به راستى كه سجده چه فضاى معنوى زيبايى را ترسيم مى‏كند و چه آثار ارزنده تربيتى را مى‏تواند در پى داشته باشد. اگر رجايى مى‏شنيد كه…
در روزهاى اول نخست وزيرى، آقاى رجايى مرا خواست به من حكمى داد كه طى آن كليه اموال مازاد دولت را شناسايى و از سطح وزارت خانه‏ها، سازمان‏ها و مراكز دولتى جمع آورى كنم. اتفاق جالبى كه در اين ميان افتاد، اين بود كه وقتى آقاى ميرحسين موسوى وزير خارجه بود، به سراغ اتاقش رفتيم كه فرش آن را جمع كنيم و ببريم ولى در اتاق بسته بود. بعد از دو، سه روز مراجعه مسؤول دفتر ايشان گفت: نمى‏شود، شما مى‏خواهيد حتى فرش اتاق آقاى وزير را هم جمع كنيد!
وقتى مطلب را به آقاى رجايى منعكس كردم، شخصاً به آقاى موسوى تلفن زد و گفت: آقاى موسوى، تو تازه آمده‏اى وزير شده اى. حالا به اين زودى به فرش علاقه و تعلق پيدا كرده‏اى!
آقاى موسوى در پاسخ گفت: من در وازرت خانه نبودم. بگوييد بيايند فرش را جمع كنند و ببرند.
ما هم رفتيم و فرش را جمع كرديم و برديم.
حالا وقتى مى‏شنويم كه سطل آشغال فلان مدير عامل يكى از شركت‏هاى دولتى نيم ميليون مى‏ارزد و بريز و بپاش راه انداخته است، دود از كله‏مان بلند مى‏شود. براستى اگر شهيد رجايى كه بر سر يك فرش آن گونه با وزير خود به عتاب سخن گفته بود، اگر مى‏شنيد مديرعاملى يا وزيرى چنين ولخرجى هايى كرده، چه برخوردى با او مى‏كرد.
(راوى: جمالى فرد، ر.ك: سيره شهيد رجايى، نگارش غلام على رجايى به نقل از كيهان، 25 ارديبهشت 84، ص 12.) عزتمدارى سيد رضى‏
سيد رضى – از علماى بزرگ قرن پنجم هجرى – شخصيتى مهذب و خودساخته و با روح قناعت خو گرفته بود. مناعت طبع سيد باعث مى‏شد كه هيچگاه دست نياز به سوى ديگران دراز نكند. ماجراى ذيل نشانگر بلنداى روح سيد است: ابومحمد مهلبى وزير بهاءالدوله گويد: روزى به من خبر رسيد خداوند به سيد رضى پسرى عنايت كرده است. فرصت را مغتنم شمرده، خواستم به اين بهانه به سيد صله‏اى بدهم. دو هزار دينار در طبقى گذاشته آن را توسط غلامان خود نزد ايشان فرستادم. سيد قبول نكرد، فرمود: لابد وزير مى‏دانند و اگر مطلع نيستند بدانند كه من از كسى صله قبول نمى‏كنم.
به اميد آنكه اصرارم مفيد واقع شود، دينارها را فرستاده، گفتم: اين هديه ناچيز را قبول بفرماييد و به قابله‏ها بدهيد.
او مجدداً آنها را پس فرستاد و گفت: قابله‏ها غريبه نيستند. ورسم ما بر آن نيست كه بيگانگان به خانه ما رفت و آمد داشته باشند. آنها از بستگان خود ما هستند چيزى نمى‏پذيرند.
براى بار سوم طبق را فرستاده، گفتم: حال كه خود قبول نمى‏كنيد، بين طلبه‏ها كه پيش شما درس مى‏خوانند، تقسيم كنيد. استاد در حضور طلاب فرمود: طلبه‏ها خودشان حاضرند سپس روكرد به آنان و گفت: هر كس به اين پولها محتاج است، بردارد.
يكى از طلاب برخاست. دينارى برداشته، قسمتى از آن را قيچى كرد و مابقى آن را به جايش گذاشت، اما ديگر طلبه‏ها چيزى برنداشتند.
سيد رضى از او پرسيد: براى چه اين اندازه برداشتى؟
گفت: شب گذشته هنگام مطالعه، روغن چراغ تمام شد. خادم نبود كه از انبار مدرسه روغن بدهد، از فلان بقال مقدارى روغن چراغ نسيه كردم. اين قطعه طلا را بر داشته تا قرض خود را ادا كنم.
سيد تا اين سخن را شنيد دستور داد به تعداد دانشجويان كليد ساختند تا هر كسى چيزى لازم دارد، خود از انبار رفع نياز كند.
(اعيان الشيعه، ج 9، ص 217، به نقل از گلشن ابرار، ج 1، ص 49 و 50.) تبريك يا تسليت؟
مرسوم است كه وقتى كسى به عنوان مدير – مخصوصاً مدير كل – كارخانه يا ارگان و نهادى انتخاب مى‏شود، دوستان و نزديكان به او تبريك و تهنيت مى‏گويند. نمايندگى و كسب مقام رياست جمهورى هم از اين قرار است. بلكه چون مقام و منصب مهمترى به شمار مى‏آيند – بويژه دومى – سيل تبريك‏ها و تهنيت‏ها از دور و نزديك و اطراف و اكناف سرازير مى‏شود، اما آيا واقعاً جاى مژده و شادباش است. اگر مقام‏ها و منصب‏هاى دنيوى را پلى براى رسيدن به درجات آخرت و كسب رضايت حق بدانيم، آيا نبايستى در اين رويكرد – يعنى تبريك و تهنيت به مناسبت احراز مقام – تجديد نظر كنيم و در مقابل تبريك، تسليت بگوييم؟ زيرا اگر نماينده و يا وكيل و وزير خداى ناكرده دچار لغزش – مخصوصاً عمدى – بشود نه تنها دنياى خود و مردم را تباه كرده كه حداقل آخرت خود را هم بر باد داده است. آيا نبايد عوض تبريك به فلان مقام لشكرى يا كشورى او را به انجام دقيق مسؤوليتى كه به او واگذار شده، سفارش و توصيه كنيم؟ آيا نبايد او را از عواقب شوم پايمال كردن حقوق مردم بترسانيم؟! برخى از بزرگان معاصر نه تنها از احراز مقام و منصب شاد نبودند كه شانه آنها احساس سنگينى مى‏كرد. شهيد آيت اللّه دستغيب از جمله آنها بود. ايشان بعد از اينكه به عنوان نماينده مجلس خبرگان برگزيده شدند، گفتند: بعضى افراد، اين چند روز تلفن مى‏كنند كه تبريك مى‏گوييم. اول من توجه نداشتم، تبريك براى چه؟ به خيالم چيز تازه‏اى شده است. پرسيدم: چه شده؟ پاسخ دادند: چون شما براى مجلس خبرگان انتخاب شديد. گفتم: واعجبا! تكليفى روى دوش من بدبخت آمده است. مگر عقب مقامى مى‏گشتيم؟! مگر عقب شهرتى مى‏گشتيم؟! خاك بر سر من اگر طالب مقام باشم. واى بر من اگر بخواهم منصبى را مقامى را، اسم و رسمى را بگيرم. مجلس خبرگان يعنى عده‏اى بيايند براى خدا جان بكنند، زحمت بكشند، قوانين اسلام را پياده كنند. چه قدر زحمت دارد؟
(معارفى از قرآن، شهيد آيت اللّه دستغيب، ص 515). وفاى به عهد
عبداللّه بن مبارك به غزا رفته بود و با كافرى در جنگ بود چون وقت نماز آمد از كافر مهلت خواست و نماز بگذارد و بازآمد. چون وقت عبادت كافر شد از عبداللّه مهلت خواست، مهلت داد كافر سر بر زمين نهاد عبداللّه شمشير كشيد و خواست بر سر او زند، آوازى شنيد:
وفا و عهد نكو باشد ار بياموزى‏
وگرنه هر كه تو بينى ستمگرى داند
چون اين بشنيد بگريست، كافر سر برآورد و گفت اين چه حالست، عبداللّه گفت: از براى تو خداى با من عتاب كرد. كافر نعره‏اى زد و گفت: ناجوانمردى بود در چنين پروردگارى عاصى شدن، كه با دوست از بهر دشمن عتاب كند پس در حال ايمان آورد.
(جواهر الاسرار و زواهر الانوار، ج 1، ص 80) عوض كردن خانه‏
آورده‏اند: پير اصحاب فوت كرد، يكى از مريدانش او را در خواب ديد از حالش جويا شد كه هان چگونه‏اى؟ و در جواب من ربّك چه پاسخ گفتى؟ گفت: وقتى آن دو را ديدم خود را به خدايم سپردم و جواب دادم كه من خانه‏ام را عوض كرده‏ام نه خدايم را.
(مسافر سرگشته، ص 237) ديدار يوسف‏
شيخ احمد غزالى مى‏گفت: وقتى يعقوب براى ديدار يوسف به مصر آمد مشتاقانه او را تنگ در آغوش گرفته بود ولى يعقوب فرياد مى‏كرد: يوسف كجاست؟ آيا هنوز در چاه است؟
گفتندش يوسف در بر تو است! چه مى‏گوئى؟ تو در كنعان بوى پيراهن او را شنيدى اكنون كه در آغوش توست فرياد بر مى‏آورى كه يوسف كجاست؟ يعقوب جواب داد: آن روز يعقوب بودم كه بوى پيراهن يوسف را استشمام كردم و همه «من» بودم اما امروز همه يوسفم و يوسفى ديگر نمى‏بينم.
(الهى نامه، ص 280) توكّل محض‏
شيخ الملك – وكيل مجلس وقت – كه رفاقت فراوانى با طايفه مرحوم آية اللّه شيخ زين العابدين مازندرانى داشت داستانى عجيب از فرزند آيت اللّه شيخ زين العابدين، شيخ محمد نقل مى‏كرد. روزى با شيخ محمد در حالى عازم زيارت مشهد مقدس با كالسكه شديم كه وى براى خرجى راه هيچ پولى در بساط نداشت من سخت از توكّل محض وى به خداوند در حيرت بودم در يكى از منازل بين راه با مردى هندى مواجه شديم كه حكايت از ثروت فراوانى مى‏كرد پس به سوى ما آمده و پرسيد: فرزند شيخ زين العابدين كيست؟ او را به سوى شيخ محمد هدايت كرديم به محض ديدن جعبه‏اى پر از ليره به وى هديه كرد.
پيش ازينت بيش از اين انديشه عشاق بود
مهرورزى تو با ما شهره آفاق بود
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود
بر در شاهم گدايى نكته‏اى دركار كرد
گفت بر هرخوان كه بنشستم خدا رزاق بود
(در محضر بهجت) توكل آية اللّه حجت‏
روزى مرحوم حاج شيخ مرتضى حائرى كه از مشاهده وضع بسيار نامناسب مالى مرحوم آية اللّه حجت رنج مى‏برد به وى پيشنهاد كرد تا اجازه دهد به آقاى والد مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى از وضع مالى‏شان بگويد تا او كمكى كند. مرحوم حجت بلافاصله با ناراحتى مى‏گويد: چرا به عبدالكريم بگويم؟ به خود كريم مى‏گويم!؟
(در محضر بهجت)


پاورقي ها:

/

قدس و فلسطين در تاريخ‏

تحقيق پيرامون قدس و تاريخ فلسطين پاسخ‏هاى درستى به پرسش‏ها درباره اين دو مكان مقدس و ديدگاه صهيونيست‏ها نسبت به آن در اختيارمان مى‏گذارد.
اين پرسش‏ها را مى‏توان اينگونه بيان كرد:
1- اصول اين تاريخ چيست؟ نشانه‏هاى آن چگونه مشخص شده است؟ ميراث يهود در فلسطين چه جايگاهى دارد؟
2- واقعيت‏هاى قدس و تاريخ آن در طول زمان چيست؟
3- ملت فلسطين چگونه در سايه حكومت اسلامى، آزادى عبادت را براى تمام مؤمنان به قدس فراهم كرد و ضمن خدمت به اماكن مقدسه از آن حمايت و حفاظت نمود؟
تاريخ قدس و فلسطين فقط به هزاره سوم پيش از ميلاد محدود نمى‏شود بلكه به دوران‏هاى پيشتر كه در آن انسان داراى فكر و انديشه در فلسطين پديدار شد، باز مى‏گردد.
اين تاريخ ثمره همسويى انسان در فلسطين با زمان و مكان است.
فلسطين در غرب قاره آسيا و جنوب سرزمين شام قرار دارد كه قلب جهان عرب محسوب مى‏شود. مساحت آن 28 هزار و 9 كيلومتر مربع يا 10 هزار و 429 ميل مربع است و مشتمل بر منطقه ساحلى در كنار درياى مديترانه، منطقه كوهستانى و دشت و منطقه صحرايى مى‏باشد.
در اينجا ذكر چند نكته ضرورى به نظر مى‏رسد:
1- فلسطين به سبب قرار گرفتن در مسير سه قاره آسيا، آفريقا و اروپا از موقعيتى راهبردى برخوردار بوده و حلقه اتصال و مركز برخورد فرهنگ‏ها و تمدن‏ها به شمار مى‏آيد.
2- وضعيت جغرافيايى فلسطين و سرزمين شام و نوع پستى و بلندى زمين‏هاى آن بسيار حائز اهميت بوده و علاوه بر آن اين سرزمين به سبب قرار گرفتن در كنار مديترانه و دارا بودن كوه و صحرا تقريباً داراى چهار فصل است.
3- فلسطين داراى دو سيستم بدويت و تمدن است و پيوسته مركز برخورد بدوى‏ها و مسافران بوده است. بدين سبب ساكنان بدوى آن با گذشت زمان در روستاها و شهرها اسكان يافتند.
4- مجاورت فلسطين با قديمى‏ترين تمدن هايى كه بشريت آن را مى‏شناسد يعنى سومرى و بابلى در سرزمين رافدين(عراق) در شرق و تمدن مصر در وادى نيل در جنوب غربى.
اين در حالى است كه اين منطقه از كرت، يونان و ايتاليا از سمت دريا و از سرزمين فارس (امپراطورى ايران) و هند از شرق تأثير پذيرفت و بدين ترتيب بخشى از جاده بين المللى باستانى شد كه از دلتاى نيل آغاز شده و به شط العرب پايان مى‏يابد.
در اين ميان شهر قدس از جايگاه بسيار ويژه‏اى برخوردار بوده و بسيارى از علما و دانشمندان آن را مركز زمين مى‏دانند.
قدس بر روى چهار ارتفاع ساخته شده كه چندين دشت و همچنين شهرها و روستاها در اطراف آن قرار دارد. اين شهر داراى اهميت راهبردى و دينى خاصى مى‏باشد.
تاريخ قدس و فلسطين، تاريخى مشحون از حوادث و رويدادهاى بى‏شمار است كه مى‏توان آن را به دو بخش قبل و بعد از ظهور اسلام تقسيم نمود.

جايگاه قدس نزد مسلمانان‏
قدس با اديان آسمانى مرتبط بوده و در دل تمام مؤمنان و معتقدان به اديان الهى جاى دارد. اما ارتباط آن با اسلام و مسلمانان از عمق بيشترى برخوردار است.
قدس از ديرباز جايگاه ويژه‏اى در انديشه، تاريخ و ميراث اسلامى داشته و مسلمانان آن را مانند فرزند خود مورد سرپرستى و حفاظت قرار داده‏اند.
اين شهر نه فقط در اسلام بلكه در تمام اديان آسمانى مورد تقديس و احترام بوده و مى‏باشد. خلفا، امرا، علما و صالحان در آن به ساخت مسجد، تكيه، راه، مدرسه و ساير اماكن مشابه پرداختند. تمام اديان در آن براى عبادت آزاد بوده و پيوسته امنيت و ثبات داشته است.
قدس به چند سبب از جايگاه ويژه‏اى در بين مسلمانان برخوردار است:
1- اين شهر موطن ابراهيم خليل، محل پيامبران، محل نزول وحى و مبعث عيسى(ع) بوده است.
ابن عباس در اين باره مى‏گويد: پيامبران الهى بيت المقدس را بنا نهاده و در آن سكنى گزيدند. بدين سبب در وجب به وجب آن يك پيامبر نماز خوانده و يا يك ملك اقامت نموده است.
2- قدس اولين قبله مسلمانان و سومين حرم شريف است و پروردگار متعال آن را با ليلة الاسراى رسول و حبيب خود ويژگى خاصى بخشيد.
پروردگار متعال در قرآن كريم مى‏فرمايد: سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله لنريه من آياتنا انّه هو السميع البصير.
پيامبر گرامى اسلام نيز فرمودند: لاتشد الرحال الّا الى ثلاثه مساجد مسجدى هذا و مسجد الحرام و المسجد الاقصى.
3- قدس كليد كعبه و مزار رسول(ص) است.
4- اين شهر پايتخت فلسطين و موزه آثار دينى است كه به مدت 13 قرن جمع آورى شده و نقطه اتصال كشورهاى عربى و مناره‏اى است كه نور هدايت و خير از آن ساطع مى‏شود.
مسلمانان پيوسته قدس را مورد حمايت قرار داده و هرگز تفاوتى ميان اديان آسمانى در آن و همچنين پيامبران قائل نشدند. در اين شهر انواع مساجد، كليساها و معابد مشاهده مى‏شود و نام پروردگار بر زبان مردم جارى است.
يكى از قديمى‏ترين آثار قدس كه براى مسلمانان از اهميت خاصى برخوردار است، مسجد سليمان مى‏باشد. در اين مكان قبة السلسله در كنار قبة الصخره قرار دارد. قبة السلسله منتسب به حضرت سليمان بن داود(ع) است و بر روى محراب آن نوشته شده است: يا داوود انا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق.
مسلمانان مسجدى را در اين مكان برپا كردند كه “مقام نبى داوود” نام دارد و كليددارى آن را يك خانواده مسلمان بر عهده گرفت. برخى مورخان معتقدند كه اين مقام قبر نبى داوود(ع) است.
در داخل حرم دو مسجد عظيم قرار دارد. مسجد ديگر كرسى سليمان نام دارد كه در هر دو نماز اقامه مى‏شود. علاوه بر آن آثارى كه در خارج بيت المقدس قرار دارد و يكى از مشهورترين آن مقام نبى ابراهيم(ع) در شهر الخليل است كه مسجد بزرگى نيز در آن واقع شده است.
مسلمانان هرگز آسيبى به آثار مسيحيان در اين شهر وارد نكرده و هرگز آن را مورد بى‏حرمتى قرار ندادند و اين اماكن در دوران‏هاى مختلف در دست خود مسيحيان بوده است.
در اين ميان مسلمانان در طول تاريخ اسلامى و حاكمان مسلمان فقط در حال ساخت و ساز و يا بازسازى بناهاى قديمى در قدس بوده و اهتمام ويژه‏اى به آن ورزيده‏اند.
در دوران امويان، عبدالملك بن مروان براى ساخت مسجد الصخره خراج 7 سال مصر را اختصاص داد و نام وى بر گنبد مسجد با تاريخ ساخت يعنى سال 72 هجرى حك شد.
پس از آن خلفا و امرا يكى پس از ديگرى به تزيين و نوسازى آن پرداختند تا جايى كه به گفته يكى از مورخان غربى به يكى از زيباترين بناهاى موجود و مساجد تاريخ تبديل شد.
عبدالملك مسجد الاقصى را ساخت و فرزندش وليد آن را تكميل كرد. پس از وى اين مسجد در دوران امرايى كه يكى پس از ديگرى به قدرت رسيدند نوسازى و تزيين و فرش‏هاى گران قيمتى در آن قرار داده شد. از جمله اين افراد مى‏توان به صلاح الدين ايوبى، سيف الدين ابوبكر، تقى الدين عمر بن شاهنشاه، نورالدين على و عزيز عثمان اشاره كرد.
مسلمانان از محوطه حرم قدسى، دو مسجد بزرگ و رواق‏هاى آن به عنوان محل تدريس علوم دينى بهره گرفتند. اكثر حجاج بيت اللّه الحرام نيز هنگام رفتن و برگشتن به زيارت قدس مى‏آمدند.
روزى از رسول خدا(ص) درباره بيت المقدس پرسيده شد. فرمودند: اين سرزمين محشر و منشر است و نماز در آن مانند هزار نماز در نقاط ديگر مى‏باشد.
ايشان در جاى ديگر فرمودند: هر كه در بيت المقدس بميرد مانند كسى است كه در آسمان مرده است.
و يا اينكه، كسى كه مى‏خواهد نقطه‏اى از بهشت را ببيند به بيت المقدس بنگرد.
در شهر بيت المقدس شمار زيادى از صحابه، تابعين و مجاهدين دفن شده‏اند مانند عبادة بن الصامت الانصارى، شداد بن اوس، ام الخير، محمد بن كرام و بكر بن سهيل الدمياطى.
مسلمانان در دوران‏هاى مختلف 34 مسجد در قدس ساختند كه عمدتا در داخل شهر قديمى قرار دارد.
همچنين استراحتگاه حجاج پاكستانى، استراحتگاه حجاج هندى و استراحتگاه القادريه براى حجاج افغانستان، در هر استراحتگاه مسجد و اتاق‏هاى خواب ساخته شده است.
در قدس همچنين گورستان هايى وجود دارد كه برخى صحابه، تابعين، علما، مجاهدان و حكام در آن دفن شده‏اند مانند: فيروز الديلمى، سلامة بن قيصر، ذاالاصبع و ابامحمد البخارى.
مسلمانان در كنار اين اماكن، 56 مدرسه نيز احداث كرده‏اند كه پذيراى علماى شهر و ساير نقاط است و قرآن‏ها و كتب خطى نادر نگهدارى مى‏شود.
مسجد الاقصى همچنين داراى كتابخانه‏اى بزرگ است و علما در گذشته از اندلس، مغرب، مصر، عراق و فارس براى درس و تدريس به آن مى‏آمدند. در موزه اسلامى آن نيز صندوق بزرگى حاوى يك قرآن خطى وجود دارد كه توسط يكى از ملوك مغرب به طور اختصاصى براى مسجد الاقصى نوشته شده است.
اكثر اين اماكن اسلامى به جز گورستان‏ها در شهر قديمى موجود است و با يك ديوار باستانى احاطه شده كه آخرين بار سلطان سليمان القانونى در قرن دهم هجرى آن را نوسازى كرد.
مساجد شهر قديمى 868 دنم معادل 868 هزار متر مربع است كه 26 دنم از آن فقط به حرم قدسى اختصاص دارد. اين شهر در واقع موزه‏اى بزرگ آثار باستانى، ساختمان‏ها، نقوش و از ميناكارى‏هاى نادرى است كه نمى‏توان بر روى آن قيمت گذاشت.
آثار اسلامى باعث شده كه قدس بسيار عظيم‏تر از اورشليم يهوديان باشد و در رديف مكه و مدينه قرار گيرد. پيامبر گرامى اسلام(ص) نيز در يكى از احاديث خود اين شهر را چهارمين شهر بهشت ناميدند.
بنابر گواهى تمام علماى مسلمان و مسيحى، در اين شهر اثرى مادى و تمدنى از يهوديان يافت نمى‏شود. لذا چشم پوشى از از اين شهر مقدس در واقع چشم پوشى از مقدس‏ترين مقدسات اسلامى و محروم ساختن آنها از انجام فرايض و شعائر دينى و همچنين خطرى بزرگ براى ساير مقدسات در مكه و مدينه و اوقاف اسلامى است كه هيچ مسلمانى نمى‏تواند در برابر آن سكوت اختيار كند.
رابطه مسلمانان با قدس در اصل رابطه‏اى مبتنى بر قرآن، انديشه اسلامى و سنت نبوى است. قدس و مسجد الاقصى براى مسلمانان جهان از ابتدا دو نقطه بسيار مهم بود و بخشى از تمدن و ميراث فرهنگى مسلمانان و همچنين نقطه وحدت ميان ملت‏هاى عربى و اسلامى در شرق و غرب جهان محسوب مى‏شود.
در انديشه اسلامى، قدس بخشى از رشد ايمانى و اعتقادى مسلمانان است كه در هيچ شرايطى نمى‏توان از آن عدول كرد. لذا تفريط از اين حق حتى اگر با اجماع باشد از نظر اسلام باطل است زيرا قرآن بالاتر از هر اجماعى است.
لذا بايد توجه داشت كه سيطره بر قدس به عنوان مركز معنوى و توحيدى و موقعيت نظامى و سياسى راهبردى‏اش و گرفتن آن از دست اعراب و مسلمانان به اضمحلال و فروپاشى جهان اسلام مى‏انجامد و مايه وهن امت و مخدوش شدن كرامت آن است. بدين ترتيب مى‏توان به راحتى عمق ارتباط تاريخ اسلام با شهر قدس از نظر معنوى، سياسى و نظامى را دريافت.
در 200 سال گذشته چه بسيار خون مسلمانان كه به خاطر آزاد سازى قدس از دست صليبى‏ها، مغول‏ها و اينك صهيونيست‏ها بر زمين ريخته شد. آن زمان كه امپراطورى عثمانى با بيرون ريختن پرتغالى‏هاى اشغالگر از سواحل اسلامى و دور كردن خطر از بيت المقدس بر درياى مديترانه مستولى شد. پس از مدتى ناپلئون، مصر و سپس فلسطين را مورد تاخت و تاز قرار داد و سالها بعد يعنى در سال 1948 ميلادى تاريخ تكرار شد تا قدس و فلسطين محور جنگ ملت‏هاى عربى و اسلامى با حمله صهيونيست‏ها باشد.
اين درگيرى پس از اشغال كامل فلسطين و همچنين اشغال صحراى سيناى مصر و بلندى‏هاى جولان سوريه در سال 1967 ميلادى به اوج خود رسيد و موضوع قدس به موضوع اول تمام ملت‏هاى عربى و اسلامى تبديل شد.
اما از آن زمان به بعد صهيونيست‏ها براى محو نام قدس از نقشه جهان دست به انهدام تدريجى آثار تاريخى آن و احداث ديوارى بتونى به نام ديوار حائل زدند تا آغازى براى يهودى سازى اين شهر و حذف نقش تاريخى و معنوى آن براى مسلمانان باشد چرا كه رژيم اشغالگر قدس و صهيونيسم بين الملل نمى‏توانند حضور ملتى داراى ريشه‏هاى عميق تاريخى، تمدن كهن و ميراث فرهنگى غنى با آداب و رسوم اسلامى يعنى ملت فلسطين را در اين سرزمين تحمل كنند.
پاورقي ها:

/

استفاده تل آويو از اينترنت براى استخدام جاسوس‏

روزنامه “لوسوار” چاپ بلژيك در روزهاى اخير مطالب عجيب و غريبى درباره استخدام جاسوس توسط سازمان‏هاى اطلاعاتى رژيم صهيونيستى و آمريكا از طريق اينترنت منتشر كرد.
افرادى كه استخدام مى‏شوند نمى‏دانند كه دست به چه كار خطرناكى مى‏زنند. آنها براى گذران وقت و حرف زدن با ديگران اينترنت مى‏گشايند امرى كه در نظر بسيار ساده و پيش پاافتاده است اما نمى‏دانند كه آن يكى از محورهاى اصلى كسب اطلاعات توسط سيا و موساد است زيرا اين سازمان‏ها به راحتى مى‏توانند از طريق رفتارهاى عرب تبارها به ويژه جوانان كه 70% امت عربى را تشكيل مى‏دهند كنترل و آن را زير نظر قرار دهند.
اينترنت با وجود نكات مثبت جنبه‏هاى منفى زيادى نيز دارد و بر خلاف آنچه گفته مى‏شود كه اينترنت عامل تبلور آزادى شخصى و دموكراسى فرد در گروه است، در بسيارى موارد انسان را به دام سازمان‏هاى جاسوسى مى‏اندازد. لذا اصطلاح دهكده جهانى اين بار از طريق اينترنت به منصه ظهور رسيده و باعث شده بسيارى از افراد در ملت‏هاى فقير و دچار چالش‏هاى سياسى ناخواسته، به وطنشان خيانت كنند.
در سال 1998 ميلادى “موشه آهارون” افسر سازمان جاسوسى رژيم صهيونيستى با همتاى آمريكايى خود در مقر سازمان جاسوسى آمريكا (سيا) ديدار كرد. اين ديدار عادى نبود بلكه طرف آمريكايى در آن كوشيد به اطلاعات لجستيكى از كشورهاى محور شرارت و كشورهاى مشابه كه معمولاً موساد آن را به آمريكايى‏ها ارائه مى‏دهد، دست يابد. اما طرف اسرائيلى در جست و جوى حمايت لجستيكى غيراطلاعاتى بود و براى تأسيس يك دفتر در امور امنيتى عربى نياز به حمايت مادى داشت.
لازم به يادآورى است كه آهارون در ترور شخصيت‏هاى فلسطينى در تركيه، نايروبى، ساحل عاج، تونس، يوگسلاوى سابق، اسپانيا و ايتاليا دست داشته است.
هدف او ايجاد يك مركز جاسوسى ثابت و متحرك از طريق اينترنت بود. اين امر براى آمريكايى‏ها عجيب بود چه اينكه اسراييل براى موفقيت اين طرح نيازمند كمك ماهواره‏ها و پست الكترونيكى آمريكا بود كه در تمام زمينه‏ها از چت استفاده مى‏كند يعنى شيوه‏اى كه بسيار مورد توجه كشورهاى جهان سوم قرار دارد.
در اول مه 2002 ميلادى روزنامه “تايمز” براى اولين بار از وجود يك شبكه جاسوسى براى استخدام مزدور كه روانشناسان زبده در آن اطلاعات مختلف را جمع آورى مى‏كنند خبر داد.
اين روند شباهت زيادى به فيلم‏هاى هاليوودى دارد اما اين بار همه چيز واقعى است زيرا اين دفتر به طور عملى در سال 2001 ميلادى زير نظر افسران سازمان جاسوسى رژيم اشغالگر قدس و شخص موشه آهارون تشكيل شد. در اين طرح افسران سيا نيز به يارى اسراييلى‏ها شتافتند و همه چيز در راستاى تحقق يك هدف قرار گرفت: استخدام جاسوسان جوان براى خدمت به اسراييل بزرگ!!!
آنچه در مجله “لومگزين ديسراييل” در فرانسه منتشر شد. براى بسيارى غافلگير كننده بود زيرا جزييات پرونده‏هاى سرى را فاش كرد كه از منابع موثق در اسراييل جمع آورى شده بود. امرى كه خشم سفير رژيم صهيونيستى در فرانسه عليه اين مجله يهودى را برانگيخت.
“جرالد نيرو” جامعه شناس، متخصص در رفتارهاى بشرى در دانشگاه “لوروا”ى بلژيك و استاد روانشناسى دانشگاه “بروونس” فرانسه و مؤلف كتاب “مخاطر اينترنت” در اين‏باره مى‏گويد:
اين شبكه در مه 2002 ميلادى كشف شد و عبارتست از مجموعه شبكه‏هايى كه توسط روانشناسان اسراييلى اداره مى‏شود و مأموريت آنها جذب جوانان كشورهاى جهان سوم به ويژه كشورهاى درگير در جنگ اعراب و اسراييل و كشورهاى آمريكاى جنوبى مانند ونزوئلا و نيكاراگوا مى‏باشد. در اين شيوه سعى بر آن است كه از افراد مخالف با حكومت خود و يا افراد عادى استفاده شود كه گرايش‏هاى سياسى ندارند اما قادرند اطلاعات خوبى درباره اماكن و اوضاع ارائه دهند.
وى افزود: در حقيقت هر فردى كه براى گذراندن اوقات فراغت و رفع نيازهاى روحى خود قدرت استفاده از اينترنت را دارد جاسوسى ممتاز به شمار مى‏آيد. زيرا سايتهايى كه مورد توجه جوانان است گستره زيادى براى گفت و گو در اختيار آنان قرار مى‏دهد.
نكته بسيار مهم ديگر در زمينه استفاده از اينترنت آن است كه متكلم مى‏تواند سخنان خود را در خفاى كامل بگويد و از اسم مستعار يا كد استفاده كند كه اين امر آزادى بيشترى به وى مى‏بخشد.
از سوى ديگر سخن گفتن با جنس مخالف و يافتن آن براى گفت و گو امرى دلپذير براى بسيارى از جوانان است امرى كه جاسوسى را براى افسران اطلاعات به ويژه در مناطق حساس دنيا آسان مى‏سازد. بزرگترين ويژگى كاربران اينترنتى نياز آنها به گفت و گوست. افرادى كه چت مى‏كنند عمدتاً با مشكل بيكارى، مشكلات فكرى و عقده‏هاى روحى و روانى مواجهند و براى گذران وقت در جست و جوى افراد همفكر يا كسانى هستند كه با آنها درد دل كنند.
برخى از اين كاربران بر اين گمانند كه سخن گفتن از مسائل جنسى شبهه سياسى بودن را از آنها مى‏زدايد و به اصطلاح باعث مى‏شود تا كارى به سياست نداشته باشند در حالى كه نمى‏دانند گفت و گوى جنسى يكى از خطرناكترين ابزارهاى كشف درون انسان و نقاط ضعف مى‏باشد كه يافتن آن در گفت و گوهاى عادى دشوار است.
دكتر “مارى سيگال” نيز درباره اصطلاح جاسوسى اينترنتى مى‏گويد: آمريكايى‏ها پيش از حمله به عراق كوشيدند تا از طريق اينترنت به درون شخصيت مردم عراق پى برده و به اصطلاح شمار بيشترى از آنها را جذب كنند. از نظر علمى جمع آورى اطلاعات كار پيچيده‏اى به شمار نمى‏رود و بسيار آسان‏تر از گذشته است.
در 20 سال گذشته جذب مزدور به صورت مستقيم صورت مى‏گرفت اما در حال حاضر چنين اشخاصى آماده‏اند و مى‏توان به طور غير مستقيم با افراد به تبادل نظر پرداخت و اسرار و اطلاعاتش را تخليه كرد.
“ويليام اسميت” از افسران اطلاعاتى آمريكا كه در دوران جنگ سرد جاسوس بود در كتاب خود با عنوان “اسرار غير خصوصى” از استخدام بسيار آسان جوانان بيكار آمريكاى لاتين براى نوشتن گزارش اوضاع جارى كشورشان سخن گفت.
در فصل ششم كتاب آمده است: يكى از جوانان مخالف نظام كشورش در آمريكاى جنوبى در چت با يك افسر زن در سازمان جاسوسى گفت كه در ميان مردم شايع شده است كه قيمت بنزين و برخى مواد غذايى در روزهاى آينده افزايش خواهد يافت.
افسر اطلاعات پرسيد: اما در دنيا هر روز قيمت‏ها افزايش مى‏يابد؟ جوان پاسخ داد: شوخى مى‏كنى، اين بار مردم قيام مى‏كنند و عليه نظام دست به انقلاب مى‏زنند.
اين اطلاعات ساده ولى مهم نشان داد كه قيمت‏ها بالا نخواهد رفت بلكه طرف‏هاى خارجى آن را افزايش خواهند داد تا مردم دست به شورش زده و همه جا را ناامنى و هرج و مرج فرا گيرد.
همين شيوه نيز در گرجستان و ساير جمهورى‏هاى شوروى سابق كه اخيراً دچار انقلاب‏هاى رنگى شدند، پياده شد.
اينترنت فقط پنجره‏اى رو به جهان نيست بلكه ابزارى خطرناك براى ورود به خصوصيات ديگران و استفاده از وى براى اهداف جاسوسى نظامى نيز مى‏باشد. سن افرادى كه از اينترنت استفاده مى‏كنند معمولاً بين 6 تا 30 سال است. لذا بايد به يك نكته بسيار مهم توجه داشت. اينترنت عاملى است كه باعث مى‏شود فرد بدون آنكه صندلى‏اش را ترك كند واشنگتن و دهلى‏نو را باهم ببيند. اين يك دستاورد بسيار بزرگ علمى و تكنولوژيك است اما نتايج منفى نيز دارد زيرا سوء استفاده از اين شبكه عريض و طويل منجر به آن مى‏شود كه اينترنت خود به عاملى براى ايجاد خلأ تبديل شده و فرد پيوسته براى گفت و گو از طريق آن احساس نياز كند. بدون آنكه بداند چرا بايد از طريق اين وسيله سخن بگويد.
در اين ميان دكتر “جرالدنيرو” معتقد است: از ما مى‏خواهند كه درباره اوضاع جارى در كشورهاى مختلف سخن بگوييم امرى كه نمى‏توانيم به هيچ عنوان آن را از وضعيتى شخصى افراد جدا كنيم. افرادى كه احساس يأس و نااميدى كرده و خود را تحت فشار مى‏بينند. لذا بهترين راه را گفت و گوى پنهانى مى‏داند تا اندكى از فشارهاى خود را تخليه سازد.
چت و آشنايى از طريق آن عبارتست از زمينه‏اى كه براى فرد هموار مى‏شود تا براى اولين بار بتواند حرف بزند و گوش كند. لذا جزئى‏ترين اطلاعات نيز مهم است و بايد تمام اطلاعات از طريق بازى با روحيه فرد جمع آورى شود. بدين سبب “دان شاتسكى” روزنامه نگار و افسر سازمان جاسوسى رژيم صهيونيستى بر استفاده از جوانان تأكيد كرد زيرا جوان پيوسته مى‏خواهد حرف بزند و جنس مخالف به ويژه جنس لطيف را بشناسد لذا در جاسوسى اينترنتى از افسران زن استفاده مى‏شود روزنامه “لوموند” چاپ فرانسه در 27 مه 2002 ميلادى مقاله‏اى درباره جنگ اينترنتى منتشر كرد كه از 20 سال قبل آغاز شد و از زمان حوادث 11 سپتامبر 2001 گسترش يافت به گونه‏اى كه جنگ اطلاعاتى به جنگ ويرانگرى تبديل شد كه هدف اصلى آن قبضه كردن بازار اينترنت است بدين سبب 58 درصد از سايت‏هاى اينترنتى از سوى سازمان‏هاى جاسوسى كشورهاى دنيا به ويژه ايالات متحده آمريكا، رژيم صهيونيستى، انگليس، آلمان، فرانسه و ايتاليا مورد استفاده قرار مى‏گيرد.
هدف اين سايت‏ها آن نيست كه جوانان دنيا را كشف كرده و يا فاصله ميان كشورهاى جهان كوتاه شود، بلكه هدف، جنگى تازه عليه كشورهاى جهان سوم، به ويژه كشورهاى عربى و اسلامى است كه جنگ عليه تروريسم ناميده مى‏شود.
با كمال تأسف در حال حاضر در رسانه‏هاى گروهى غرب اينگونه تبليغ مى‏شود كه تروريسم ناشى از آن است كه فقرا چشم ديدن پيشرفت و توسعه غرب و نظام سرمايه دارى آن را ندارند بدين سبب ديدگاه اين رسانه‏ها به كشورهاى جنوب به ويژه از دهه 70 قرن بيستم پيوسته ديدگاهى تهاجمى بوده است.
مجله “لاتريبون” چاپ فرانسه در اين باره نوشت: “آدون وردان” كه پايگاه اينترنتى خود را “جوانان آزاد” نامگذارى كرده است در سال 2003 ميلادى موفق به جذب بيش از 10 ميليون نفر شد. در اين سايت ميليون‏ها جوان خشم و نارضايتى خود را از دولت‏هاى خود ابراز كردند. همچنين برخى افسران نيز كه گمان مى‏كرد با بر ملا كردن اسرار نظامى بى‏نهايت مهم و خطرناك كارى انسانى براى رهايى ملت خود از به اصطلاح چنگال رژيمشان انجام مى‏دهند نيز در همين دام افتادند.
لازم به يادآورى است كه رژيم صهيونيستى در دهه‏هاى 60 و 70 قرن گذشته ميليون‏ها دلار براى آموزش مزدور هزينه كرد امرى كه اينك به شكل جاسوسى اينترنتى درآمده است. افرادى كه وارد چنين شبكه هايى مى‏شوند، نمى‏دانند كه اسرار كشورشان را فروخته و خيانت مى‏كنند و قربانى گفت و گويى ناپاك شده و مى‏شوند.
متأسفانه در حال حاضر جلوگيرى از بلاى چت بسيار دشوار و غيرممكن است آنهم در جهانى كه ميليون‏ها جوان در جست و جوى جنس مخالف و گفت و گوى عاشقانه با آن هستند و مى‏خواهند عقده‏هاى روحى و روانى خود را تخليه كنند. اما بايد توجه داشت كه فقط جوانان در معرض خطر قرار ندارند بلكه تمام اقشار ديگر مانند پزشك، مهندس و كارمندان و نظاميان نيز هر لحظه ممكن است در چنين دامى افتند.
( به نقل از نداء القدس شماره 88، ص 40)


پاورقي ها:

/

امام صادق (ع) بنيانگذار حركتهاى علمى و فرهنگى در جهان اسلام‏

بيست و پنجم شوال سالگرد شهادت ششمين پيشواى معصوم، حضرت امام جعفر صادق عليه السلام مى‏باشد. امام صادق عليه السلام كه كنيه‏اش “ابوعبداللّه” مى‏باشد در هفدهم ربيع الاول سال 83 هجرى قمرى در مدينه از بانويى پرهيزكار و با ايمان به نام “فاطمه” متولد شدند و پس از 65سال زندگى در 25 شوال 148 هجرى قمرى رحلت فرمودند، مدت امامت آن بزرگوار 34 سال بود و دوران حياتش همزمان بود با حكمرانى هشام بن عبدالملك، وليد بن يزيد بن عبدالملك، يزيد بن وليد، ابراهيم بن وليد و مروان حمار از سلسله بنى اميه و سفاح و منصور دوانيقى از سلسله بنى عباس. امام صادق عليه السلام همچون ساير ائمه بزرگوار در تمام مدت زندگى و از جمله سالهايى كه امويان حكومت مى‏كردند به شكل پنهان و آشكار به مبارزه با ستمگران مشغول بود و تا جائى كه محدوديتها و سخت‏گيرى‏هاى بنى اميه فرصت مى‏داد به روشنگرى مى‏پرداخت و حق جويان را هدايت مى‏فرمود و اسلام راستين را به آنان عرضه مى‏داشت.
مبارزه امام صادق عليه السلام به حدى بود كه موجب برخوردهايى نيز گرديد. از جمله آن كه سالى در مراسم حج امام با ايراد خطابه‏اى به عوامل رستگارى و ضلالت اشاره فرمود و رستگارى را در پيروى از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و ائمه بزرگوار عليهم السلام و ضلالت و شوربختى را در پيروى و اطاعت از دشمنان ائمه عليهم السلام ذكر نمود اين خطابه مورد خشم خليفه اموى واقع شدو موجب برخوردهايى گرديد.
يكى از ويژگى‏هاى عمده دوره امام صادق عليه السلام، اين بود كه شور و نشاط علمى و فرهنگى در جامعه اسلامى گسترش چشمگير و كم‏نظيرى پيدا كرد. شور و نشاط علمى اى كه در تاريخ بشر كم سابقه است كه ملتى با اين شور و نشاط به سوى علوم روى آورد اعم از علوم اسلامى يعنى علمى كه مستقيماً مربوط به اسلام است، مثل علم قراءت، علم تفسير، علم حديث، علم فقه، مسائل مربوط به كلام و قسمت‏هاى مختلف ادبيات، و يا علومى كه مربوط به اسلام نيست، به اصطلاح علوم بشرى است يعنى علوم كلى انسانى است.
مثل طب، فلسفه، نجوم و رياضيات، اين را در كتب تاريخ نوشته‏اند كه ناگهان (در آن عصر) يك حركت و يك جنبش علمى فوق العاده‏اى پيدا مى‏شود و زمينه براى اين كه اگر كسى متاع فكرى دارد عرضه بدارد فوق العاده آماده مى‏گردد… در اين زمان ما مى‏بينيم كه يك مرتبه بازار جنگ عقايد داغ مى‏شود… و افكار و جريان‏هاى مختلف فكرى ميدانى براى عرضه پيدا مى‏كنند، دانشمندان در موضوعات به بحث و بررسى مشغول مى‏شوند و در اين ميدانى كه جنگ انديشه به وقوع پيوسته است حتى افكار الحادى و جريانات فكرى منحرف نيز مجال بروز پيدا مى‏كنند.
امام صادق عليه السلام در اين ميدان مبارزه با همه جريانات فكرى به آنهايى كه در چهارچوب اسلام به عرضه افكار گوناگون مى‏پردازند و چه آنهايى كه با اساس عقايد اسلامى مخالفند، به مواجهه بر مى‏خيزد تا عقايد باطل را بكوبد و انديشه‏هاى منحرف را اصلاح كند و در اين ميان عقايد ناب اسلامى را به تشنگان حقيقت هديه نمايد. بدين ترتيب قيام امام صادق عليه السلام براى عرضه افكار خالص اسلام و طرد انديشه‏هاى باطل و منحرف سبب مى‏شود كه شيفتگان حقيقت پيرامون شمع وجود آن بزرگوار گرد آيند و بزرگ‏ترين حوزه درسى را تشكيل دهند، حوزه‏اى كه سرچشمه تمام حركت‏هاى علمى و فرهنگى در دنياى اسلام گرديد.
حركت علمى و فرهنگى امام صادق عليه السلام در آن حد از اهميت است كه مى‏توان گفت سرسلسله همه جريان‏ها و حركت‏هاى علمى مسلمانان به نوعى از اين امام بزرگوار بهره جسته‏اند. به عنوان مثال تمام امام‏هاى اهل تسنن يا بلا واسطه و يا مع‏الواسطه شاگرد امام بوده و نزد امام شاگردى كرده‏اند. در رأس ائمه اهل تسنن ابوحنيفه است. نوشته‏اند ابوحنيفه دو سال شاگرد امام بوده و اين جمله را ما در كتاب‏هاى خود مى‏خوانيم كه گفته‏اند او (منظور ابوحنيفه) گفت: «لولا السنتان لهلك نعمان» اگر آن دو سال نبود نعمان از بين رفته بود.(نعمان اسم ابوحنيفه است. اسمش نعمان بن ثابت بن مرزبان است، اجدادش ايرانى هستند) مالك بن انس كه امام ديگر اهل تسنن است نيز معاصر امام صادق است. او هم نزد امام مى‏آمد و به شاگردى امام افتخار مى‏كرد. شافعى در دوره بعد بود ولى او شاگردى كرده، شاگردان ابوحنيفه را و خود مالك بن انس را. احمد بن حنبل نيز سلسله نسبش در شاگردى در يك جهت به امام مى‏رسد و همين طور ديگران.
تأثير تعليمات امام صادق عليه السلام تنها محدود به حركت‏هاى علمى و فرهنگى در قرون گذشته نمى‏باشد. بلكه اگر دقت كنيم مى‏بينيم چه در ميان شيعيان و چه در ميان اهل سنت قيام علمى و فرهنگى امام صادق عليه السلام هم اكنون نيز داراى اثر قاطع است و مسلم در آينده نيز چنين خواهد بود.
تأثير حركت امام صادق بر حوزه‏هاى شيعه كه خيلى واضح است، حوزه‏هاى (كنونى) سنى هم مولود امام صادق(ع) است.
به جهت اين كه رأس و رئيس حوزه‏هاى سنى “جامع ازهر” است (منظور دانشگاه الازهر مصر مى‏باشد) كه از هزار سال پيش تشكيل شده و جامع ازهر را هم شيعيان فاطمى تشكيل دادند و تمام حوزه‏هاى ديگر اهل تسنن منشعب از جامع‏الازهر است، و همه اين‏ها مولود همين استفاده‏اى است كه امام صادق(ع) از وضع زمان خويش كرده و سنگ بناى فرهنگ و دانش عظيم اسلامى را نهاده است.
ضمن عرض تسليت سالگرد شهادت اين امام بزرگوار به عموم مسلمانان، از خداوند طلب توفيق مى‏كنيم تا بتوانيم هم در زمينه علمى و هم عملى، راه پر شكوه و الهى آن حضرت را دنبال نمائيم.

پاورقي ها:

/

گزارشى از خدمات آستان قدس رضوى‏

فعاليت‏هاى آستان قدس رضوى در راستاى حفظ احياى موقوفات و ايفاى تعهدات بر اساس نيات واقفان و نيازهاى جامعه به ويژه زائران گرامى بارگاه ملكوتى حضرت امام رضا عليه السلام و با تأكيد بر امور فرهنگى به عنوان اصلى‏ترين وظيفه انجام مى‏گيرد كه گوشه هايى از آن به طور خلاصه ارائه مى‏گردد: بازسازى و توسعه اماكن متبركه‏
با عنايت به ضرورت گسترش فضاهاى عبادى و زيارتى اقدامات مهمى توسط سازمان عمران و توسعه حريم حرم حضرت رضا (عليه السلام) انجام گرفته است كه چندين برابر تمامى فعاليت هايى است كه در طول 1200 سال در اين آستان مقدس انجام شده است.
مجموعه اماكن موجود حرم مطهر امام هشتم عليه السلام كه در زمان پيروزى انقلاب اسلامى شامل سه صحن، چند رواق، دو بست و به ميزان 120000 متر مربع بوده است. هم اكنون به 600000 متر مربع افزايش يافته و با تكميل برخى اماكن در حال ساخت به 900000 متر مربع خواهد رسيد.
فهرست اهم اين اقدامات عبارتند از تعويض ضريح قديمى و نصب ضريح جديد با بهره‏گيرى از ارزشمندترين و زيباترين اصول هنرى و معمارى اسلامى. توسعه روضه منوره از سه طرف‏
احداث رواق‏هاى: دارالولايه، دارالهدايه، دارالرحمه، دارالحكمه،دارالاجابه،دارالحجه، دارالكرامه و رواق جديد بالا سر مبارك بيش از 20000 متر مربع رواق بزرگ امام خمينى با 21000 متر مربع هم اكنون در دست احداث است.
احداث صحن‏هاى جديد: جمهورى اسلامى، جامع رضوى با 81000 متر مربع.
صحن‏هاى در حال تكميل يا آماده بهره‏بردارى شامل:
صحن هدايت، صحن غدير، صحن كوثر مجموعاً 69500 متر مربع. احداث فضاهاى فرهنگى و علمى:
دانشگاه علوم اسلامى رضوى ساختمان شماره 1 و 2 (32800 متر مربع) – مدرسه نواب (1800 متر مربع)، ساختمان ادارى حوزه علميه خراسان (7000متر مربع) – كتابخانه مسجد گوهرشاد(1200 متر مربع) – بنياد پژوهشهاى اسلامى (24000 متر مربع)- زائرسرا (11000 متر مربع). احداث فضاهاى خدماتى و رفاهى شامل:
مجموعه پاركينگ‏هاى حرم مطهر (113000 متر مربع) – زير گذر وسايل نقليه (45000 متر مربع) – دارالشفاء (18000 متر مربع) – موتورخانه و تأسيسات (7680 متر مربع) دوربرگردان (28000 متر مربع) سرويس‏هاى بهداشتى شرقى و غربى (43000 متر مربع). حفظ و احياى موقوفات و نذورات
آستان قدس رضوى در تمامى طول تاريخ 1200 ساله خود همواره بر موقوفات و نذورات استوار و متكى بوده و اين سنت‏هاى حسنه همچون دوبال پر قدرت. اين دستگاه ملكوتى را در اوج آسمان معنويت حفظ كرده است. تلاش آستان قدس رضوى و مديريت آن پس از پيروزى انقلاب اسلامى در جهت حفظ، احياى موقوفات و صرف درآمد آنها بر اساس نيات واقفان با دقت نظر خاص، رعايت حقوق شرعى و پرهيز از اسراف در اين مختصر قابل بيان نيست. همچنين بيشترين موقوفات آستان قدس رضوى از لحاظ تعداد رقبات مربوط به سوخت و روشنايى حرم مطهر و از نظر درآمد به ترتيب امور دارالشفاء، و بيمارستانها، روشنايى، روضه خوانى، زوار، كمك به ايتام، كتابخانه، مهمانسرا، امور فرهنگى و تعميرات حرم مطهر را شامل مى‏شود كه با عنايت حضرت رضا عليه السلام و دستورات مؤكد توليت عظماى آستان قدس رضوى صددرصد به نيات واقفان عمل مى‏شود.
رقبات وقفى از زمان شهادت حضرتش تا كنون حدود 1800 مورد بوده است كه 114 رقبه متعلق به سالهاى بعد از انقلاب اسلامى است. نذورات‏
سالانه حدود 000/000/5 نفر از اقشار مختلف ملت مسلمان ايران و جهان نذورات نقدى و جنسى خود را به دفاتر 16 گانه نذورات مبادى ورودى و داخل حرم مطهر حضرت رضا عليه السلام تحويل مى‏دهند و رسيد دريافت مى‏كنند. شيفتگان و دلباختگان حرم رضوى نذر خويش را از طريق واريز به داخل ضريح مطهر پشت پنجره‏ها، صندوق‏هاى مستقر در حوزه اماكن متبركه، تحويل به دفاتر نذورات، واريز به حساب‏هاى نذورات نزد بانك‏ها و نيز ارسال از طريق پست در سراسر كشور و خارج از كشور ادا مى‏كنند. آستان قدس رضوى نيز با اهتمام ويژه نسبت به نيت نذر كنندگان در همان زمينه به مصرف مى‏رساند. بهره‏مندى زائران از برنامه‏هاى فرهنگى،اجتماعى، تبليغى
برنامه‏هاى فرهنگى و مذهبى حرم مطهر در حوزه معاونت تبليغات و ارتباطات اسلامى در چند بخش كلى ارائه مى‏شود.
الف – نيايش: شامل برگزارى شكوهمند نمازهاى جماعت، مراسم دعا و برنامه زيارت مخصوص امام رضا عليه السلام، زيارت جامعه كبيره و زيارت آل ياسين.
ب – محافل قرآنى: جلسات ترتيل، محافل انس با قرآن در جوار عترت، گلواژه‏هاى نور، جلسات تفسير روزانه.
ج – مراسم سخنرانى و جلسات پرسش و پاسخ: شامل سخنرانى‏هاى روزانه، بيان احكام، ويژه برنامه بر كرانه نور، سلسله برنامه‏هاى دين، نشاط، زندگى و نسيم معرفت.
د – كارگاه‏هاى آموزشى: ترجمه مفاهيم و تفسير قرآن كريم، آموزش صحيح قرائت و اذكار نماز، روخوانى و روان خوانى قرآن، كارگاه آموزشى شبى با قرآن و انس با نهج‏البلاغه.
ه. برنامه‏هاى فرهنگى: رايانه سراى قرآن و عترت، ارايه خدمات سمعى و بصرى قرآن و عترت، نمايشگاه منشورات قرآنى، معرق كارى قرآنى، كارگاه قصه گويى، داستان نويسى قرآنى و خوشنويسى قرآنى، برگزارى سلسله نشست‏هاى فرهنگى با عنوان (تا چشمه رضوان) ويژه جوانان با حضور اساتيد حوزه و دانشگاه، سرويس دهى به اردوهاى فرهنگى دانشجويى و دانش‏آموزان كه در سال 1382 به حدود 212/278 نفر از افراد شركت كننده در اين اردوها سرويس داده شد و مجموعاً 574639 (در قالب ويژه برنامه فيض حضور) بسته متبرك و محصولات فرهنگى اهداء شده است.
و – مشاوره و پاسخگويى: در سال 82 علاوه بر مشاوره دينى و اخلاقى به بيش از 307000 نفر مراجعه كننده به دفاتر پاسخگويى شده است.
ز – مسابقات: مسابقات قرآنى با بيش از 211049 نفر شركت كننده در سال 82، مسابقه كتابخوانى با 7000 نفر عضو ثابت و تعداد زيادى مسابقه متنوع در طول سال.
ح – اطلاع رسانى و راهنمايى زائرين: راهنمايى زائرين در مبادى ورودى (در سال 82 به بيش از 300000 نفر خدمات ارائه شد).
ط – برنامه‏هاى ويژه زائرين غير ايرانى: آموزش تلاوت قرآنى، نمايش فيلم، سخنرانى و بيان احكام به زبانهاى عربى، انگليسى و اردو، اهداى قرآن، مفاتيح و كتابهاى مفيد بيش از 421000 جلد در سال 82 و برگزارى 490 جلسه گفتگوى اينترنتى با زائرين خارج از كشور. مؤسسات فرهنگى و اجتماعى‏
در حوزه فعاليت‏هاى فرهنگى در زمان پيروزى انقلاب اسلامى تنها كتابخانه مركزى با كمتر از 50000 جلد كتاب يك موزه و اداره امور فرهنگى وجود داشته است. در حال حاضر بر اساس اولويت و اهميت برنامه‏هاى فرهنگى و تبليغى با اهتمام توليت عظماى آستان قدس رضوى چندين مؤسسه فرهنگى – اجتماعى تأسيس شده و در هر كدام مجموعه‏اى از فعاليتهاى گسترده فرهنگى و تخصصى در جريان است. فهرست اهم اين مؤسسات و مراكز عبارتند از:
1- ايجاد شوراى عالى فرهنگى بمنظور سياستگذارى، هماهنگ سازى و تقويت پشتوانه فكرى و نرم‏افزارى برنامه‏ها و فعاليت‏هاى فرهنگى آستان قدس رضوى.
2- ايجاد معاونت تبليغات و ارتباطات اسلامى آستان قدس رضوى در راستاى تقويت كيفى و گسترش كمى خدمات فرهنگى و معنوى به زائرين محترم امام هشتم عليه السلام.
3- احداث كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى با 28000 متر مربع زيربنا و ايجاد بيش از 40 كتابخانه وابسته با بيش از 2 ميليون جلد كتاب. نزديك به 5 هزار جلد كتاب خطى و قرآن‏هاى نفيس و بيش از 1000200 جلد كتاب چاپى به 42 زبان زنده دنيا بيانگر غناى اين كتابخانه است.
4- موزه مركزى و 10 موزه وابسته شامل موزه قرآن و نفايس، هداياى مقام معظم رهبرى، گنجينه فرش، موزه تاريخ مشهد، موزه سكه و طلا، تمبر و اسكناس، ظروف چينى، سلاح، ساعت و ابزار آلات نجومى، صدف و هنر و نقاشى.
5 – كتابخانه و موزه ملى ملك تهران با 10 هزار متر مربع زيربنا و بيش از 19000 عنوان كتاب و رساله نفيس و بيش از 42000 جلد كتاب چاپى سنگى و سربى در علوم مختلف.
6- بنياد پژوهشهاى اسلامى در ساختمانى به وسعت 24000 متر مربع با بيش از يكصد و پنجاه محقق و پژوهشگر در قالب 14 گروه فعاليت مى‏كنند. از جمله افتخارات آن انتشار بيش از پنج ميليون نسخه كتاب با 944 عنوان كه 33 اثر از انتشارات بنياد بعنوان كتاب سال و كتاب برگزيده در جشنواره‏هاى مختلف معرفى شده است.
7 – شركت به نشر: اين شركت تاكنون با انتشار بيش از 1200 عنوان كتاب و معرفى بعنوان ناشر برتر آثار كودك و نوجوان، در سال 82 كارنامه موفقى از خود ارائه داده است.
8 – مؤسسه چاپ و انتشارات: اين مؤسسه تاكنون موفق به چاپ بيش از 5000 عنوان كتاب در تيراژ بيش از 23 ميليون نسخه نموده است. اين مؤسسه در سال 1380 موفق به دريافت گواهينامه ستاره طلايى كيفيت چاپ شده است.
9- دانشگاه علوم اسلامى رضوى: اين دانشگاه با 450 نفر دانشجو در سه مقطع كارشناسى، كارشناسى ارشد، و دكترا در قالب 12 رشته تحصيلى و گروههاى مختلف پژوهشى فعاليت مى‏كند.واحد شماره 2 دانشگاه علوم اسلامى رضوى در سال 83 با 10800 متر مربع بنا احداث شده است.
10 – بنياد فرهنگى رضوى: حدود 5400 دانش‏آموز در 12 واحد آموزشى مدارس امام رضا(ع) مشغول به تحصيل هستند كه از اين تعداد 5 واحد در نقاط محروم شهر مشهد صددرصد رايگان مى‏باشد. از جمله افتخارات اين مؤسسه كسب رتبه‏هاى ممتاز توسط دانش آموختگان آن در آزمون‏هاى سراسرى و مسابقات علمى است.
11- مؤسسه آفرينش‏هاى هنرى و رسانه‏هاى صوتى و تصويرى: اين مؤسسه با تشكيل محافل و جلسات پرسش و پاسخ پيرامون جوانان و خدمات مشاوره‏اى به اين قشر فعاليت مى‏كند.
از جمله اقدامات مهم اين مؤسسه تشكيل انجمن‏هاى ادبى رضوى و برگزارى نمايشگاه‏هاى مختلف آثار هنرى است.
12- مؤسسه خدمات مشاوره‏اى جوانان و پژوهشهاى اجتماعى: اين مؤسسه با تشكيل محافل و جلسات پرسش و پاسخ پيرامون جوانان و خدمات مشاوره‏اى به اين قشر فعاليت مى‏كند. از مهمترين اقدامات آن اجراى طرح‏هاى آموزشى مردان علوى و زنان فاطمى، دختران آفتاب و…مى‏باشد.
13- تربيت بدنى: اين مجتمع با وسعت حدود 16 هكتار و دارا بودن مجهزترين و زيباترين اماكن ورزشى در سطح كشور توانسته است با ايجاد امنيت مطلوب جهت خانواده‏ها نسبت به جذب آحاد مردم به ورزش موفقيت‏هاى ارزشمندى كسب نمايد. اماكن ورزشى اين مجتمع عظيم شامل: مجموعه‏هاى آبى آقايان و بانوان، باستانى، زمين چمن فوتبال، سالن‏هاى چند منظوره فوتسال، رزمى، پيست‏هاى دوچرخه سوارى و دو ميدانى، استاديوم 30000نفرى و…مى‏باشد.
14- مؤسسه فرهنگى قدس: اين مؤسسه با انتشار روزنامه قدس بصورت سراسرى و چاپ همزمان در تهران و دارا بودن 150 نمايندگى در سطح كشور اقدام به اطلاع رسانى صادقانه و سريع به اقشار مختلف جامعه مى‏نمايد. دومين نشريه اين مؤسسه ماهنامه بين المللى زائر است.
15 – مركز آموزش ضمن خدمت اين مركز تاكنون توانسته است با آموزش ضمن خدمت كاركنان آستان قدس رضوى طى دوره‏هاى توجيهى – كوتاه مدت و بلند مدت، در جهت تربيت نيروى انسانى، افزايش توان علمى و تأمين كادر تخصصى، نيازهاى سازمان را برآورده سازد.
16- مؤسسه آستانه حضرت حسين بن موسى كاظم(ع) و آرامگاه شهيد مدرس: احداث سالنهاى چند منظوره، موزه، غرفات خانوادگى، كتابخانه و… در قالب دهها هزار متر مربع فضاى عبادتى و زيارتى در شهرستانهاى طبس و كاشمر از جمله اقدامات مهم آستان قدس رضوى در جنوب خراسان است.
17- دانشگاه امام رضا(ع): اين دانشگاه هم اكنون با 607 دانشجو در پنج رشته كارشناسى مشغول به فعاليت مى‏باشد. با انتشار بيش از 100 عنوان كتاب در تيراژ 600 هزار جلد از ديگر اقدامات اين دانشگاه است. همچنين اين دانشگاه با دستور كار قرار دادن رشته‏هاى پزشكى، در آينده اقدام به تأسيس بيمارستان رضوى نموده است.
18 – بيمارستان رضوى: بيمارستان 320 تختخوابى رضوى با 44750 متر مربع زيربنا در پنج طبقه شامل بخش‏هاى جراحى، كلينيك‏هاى تخصصى، آزمايشگاه، اتاق عمل، كتابخانه و… احداث شده و در حال تجهيز مى‏باشد. ارائه خدمات برتر به زائرين‏
بيش از 10000 هزار نيروى مخلص بصورت شبانه روزى و در تمامى ايام سال در خدمت به زائرين گرامى حضرت رضا عليه السلام در رابطه با اداره حرم مطهر و ارائه انواع خدمات گسترده به زائرين عزيز تلاش مى‏كند بخشى از آنها نيروهاى افتخارى حرم مطهر در قالب خدمه، گروه ارشاد و بسيج خواهران و برادران و… هستند.
اماكن متبركه رضوى: شامل 3 مديريت، 12 اداره، بخشها و دفاتر متعدد فعاليت مى‏كند. 1- مديريت امور رفاه زائرين و خدمات‏
عناوين برخى از خدمات گسترده اين مديريت كه با بيش از 300 نفر پرسنل به زائرين گرامى حضرت رضا(ع) ارائه مى‏شود، عبارتست از:
الف: اداره امور تسهيلات زائرين:
امداد به زائرين كه بعنوان نمونه در ششماهه اول سال جارى به تعداد 718/16 نفر از زائران نيازمند و در راه مانده كمك نموده است.
– رسيدگى به امور گمشدگان در سطح حرم مطهر.
– آفت زدايى، سمپاشى، ضد عفونى و بررسى مسائل بهداشتى حرم مطهر.
– تحويل صندلى چرخ‏دار به زائرين سالمند و معلول.
– ثبت و نظارت و رسيدگى به امور شفايافتگان.
ب: اداره امور خدمات زائرين:
– توزيع دعوت نامه‏هاى مهمانسرا.
خدمات دفن در حرم مطهر و خواجه ربيع.
ج: اداره امور امانات و نگهدارى اشياى گمشده:
– دريافت، تحويل و نگهدارى امانات و رسيدگى به اشياى گمشده.
د: اداره امور روشنايى:
تأمين روشنايى روضه منوره و رواق‏ها و اماكن متبركه حرم رضوى.
ه. بخش سرايدارى:
– نظافت عمومى اماكن متبركه. 2- مديريت امور انتظامات و تشريفات‏
– حفظ نظم و امنيت در اماكن متبركه. 3- اداره مهمانسرا
اين اداره در ششماه اول سال جارى بيش از يك ميليون و 37 هزار نفر زائر و خادم پذيرا شده است. 4- مديريت امور خدمه:
كه در چهار اداره امور خدام فراشان و حفاظ، دربانان و اموركفشدارى در قالب زير ارائه خدمت مى‏كند.
– شستشوى روضه منوره، راهنمايى و ارشاد و ايجاد فضايى آرام جهت زائرين در رواق‏ها و…
– آماده سازى مراسم خطبه و صفه، تعويض گلهاى ضريح مطهر و…
– غبارروبى و تطهير صحن‏ها، نظارت بر تردد زائرين در…صحن‏ها، انتقال افراد شفايافته به دفاتر ذيربط و…
– دريافت و تحويل كفش‏هاى زائرين در مبادى ورودى رواق‏ها. برخى فعاليت‏هاى خدماتى و عام المنفعه:
آستان قدس رضوى در كنار خدمات فرهنگى به زائرين، اقدام به انجام برخى خدمات عام المنفعه در ساير نقاط كشور نموده كه از آن جمله است:
از آن جمله است تأسيس مؤسسه امداد به منظور كمك به اقشار محروم و نيازمند.
– احداث 253 واحد مسكونى در جنوب خراسان.
– احداث 14 واحد آموزشى و خوابگاه در جنوب خراسان.
– احداث حسينيه و مجتمع‏هاى رفاهى بين راهى در جنوب خراسان.
– احداث 55 واحد مدرسه در مناطق زلزله زده جنوب خراسان.
– احداث شهر هويزه با 2000 واحد مسكونى.
– كمك‏هاى نقدى و غير نقدى به جبهه‏هاى جنگ تحميلى.
– كمك به سازمان‏هاى خيريه و توانبخشى.
– كمك به مراكز آموزشى و اهداى زمين در متراژ 3 ميليون متر مربع.
– احداث شهركهاى مسكونى (رضوى، معلولين، كنه بيست، بيلدر، ثامن و…).
– توسعه بخش مراقبت‏هاى ويژه نوزادان بيمارستان امام رضا عليه السلام .
– تجهيز بخش زنان بيمارستان امام رضا عليه السلام.
– احداث ساختمان بخش قلب بيمارستان امام رضا عليه السلام.
– توسعه واحدهاى درمانى يزد و كرمان.
– احداث بيمارستان امام رضا عليه السلام در سيرجان.
– بيمارستان چناران.
– احداث و يا كمك به 110 باب مسجد در خراسان و ديگر استان‏هاى كشور.
– بازسازى و توسعه مرقد شهيد مدرس در كاشمر.
– بازسازى و توسعه مرقد امام زاده حسين بن موسى كاظم(ع) در طبس.


پاورقي ها:

/

گفتگو با دكتر محمد حسين طباطبايي حافظ كل قرآن كريم

اشاره:
سيد محمد حسين طباطبائى (علم الهدى)، همان كودك نابغه‏اى كه به روشى كاملاً متفاوت و بديع حافظ كل قرآن كريم شد و در اندك زمان نام او جهان اسلام را كه نه بلكه تمام جهان را پر كرد و در همان خردسالى به درجه دكترا رسيد كه اين ذرّه‏اى بود از شايستگى‏ها و قابليت‏هاى او. او حالا در حوزه علميه قم مشغول تحصيل سطوح عالى علوم دينى است و در مسير تعالى افزونتر.
پس از سالها هياهو و آوازه و شهرت حرفهاى او شنيدنى است. (واحد فرهنگى پاسدار اسلام) * : ضمن تشكر از فرصتى كه در اختيار پاسدار اسلام قرار داديد در ابتدا مقدارى از زندگى شخصى و برنامه روزانه‏تان بيان فرماييد؟
– : بسم اللّه الرحمن الرحيم. بنده به عنوان يكى از طلاب حوزه علميه قم روزانه در چند درس فقه و اصول و مباحثه آنها شركت مى‏كنم و در كنار اين درسها به مطالعه تفسير و روايات نيز مى‏پردازم و همچنين هر روز يك جزء از قرآن كريم را قرائت و مرور كرده و مقدارى هم ورزش مى‏كنم. * : افراد زيادى از جامعه اسلامى‏مان به خصوص جوانان و نوجوانان علاقمند زيارت شما هستند آيا با توجه به اشتغالاتتان فرصت و زمان خاصى را به اين منظور در نظر گرفته‏ايد؟
– : عزيزان همه لطف دارند در حقيقت اين همه محبّت نشانه ايمان و ارادت به قرآن مجيد است. بنده از اينكه كمتر فرصت مى‏شود تا خدمت عزيزان برسم جداً عذرخواهى مى‏كنم و اين به علّت فشردگى درسها و بحثها است گرچه بعضى اوقات دوستان به مدرسه علميه ما مى‏آيند و ما را شرمنده مى‏كنند. * : در سالهاى گذشته برنامه‏هاى تلويزيونى بسيار خوبى را داشتيد كه براى خانواده‏ها و نسل جديد بسيار جذاب بود آيا خبر خوبى را در اين زمينه براى آينده داريد؟
– : اخيراً با تحولاتى كه در صدا و سيما پيش آمده و شبكه مستقل قرآنى راه اندازى شده، حافظان، و اساتيد مؤسسه جامعة القرآن كريم آمادگى خود را جهت هرگونه همكارى اعلام نموده‏اند كه ان شاء اللّه بنده هم درحد امكان در خدمت مردم قرآن دوست خواهم بود. * : با توجه به اين كه خود شما از مؤسسين جامعة القرآن هستيد فعاليتهاى اين مؤسسه را چگونه ارزيابى مى‏فرماييد.
– : من و پدر كار مؤسسه را در حالى شروع كرديم كه هيچ امكاناتى در دست نداشتيم امّا بحمداللّه با گذشت هفت سال از تأسيس مؤسسه هم اكنون قريب به سيصد مركز قرآنى را در سراسر كشور راه اندازى كرده‏ايم كه حدوداً دهها هزار نفر در آن مراكز مشغول به فراگيرى علوم قرآنى هستند و اين نيست جز عنايت خاص خداوند متعال و توجهات ائمه معصومين سلام اللّه عليهم اجمعين. * : امروز مؤسسات قرآنى فراوانى در كشور مشغول فعاليت هستند نظرتان در رابطه با اين فعاليت‏ها چيست؟
– : مؤسسات قرآنى به دو دسته تقسيم مى‏شوند، دولتى و مردمى. اما در رابطه با مؤسسات دولتى بايد بگويم آنها با داشتن آن همه بودجه تاكنون نتوانسته‏اند انتظارات مردم قرآن دوست را برآورده كنند، حتى أخيراً برخى از آنها به كارهاى نمايشى روى آورده‏اند كه به نظر من اين در شأن آنها نيست اما اگر مرادتان مؤسسات مردمى باشد بايد بگويم انصافاً با نبود بودجه و امكانات خوب فعاليت كرده‏اند و اگر خوب دقت كنيد مى‏بينيد كه تمامى چهره‏هاى قرآنى كشور در همين مؤسسات و مراكز تربيت شده‏اند. * : از نظر جنابعالى نياز واقعى نسل جوان در شرايط حاضر چيست؟
-: بنده معتقدم نياز واقعى جوانان ما معنويت و داشتن الگوى مناسب در زندگى است. * : چه انتظارى را از مسؤولان نظام داريد؟
– : در آموزه‏هاى دينى داريم، اوّلين كارى را كه انسانهاى برگزيده پس از دست‏يابى به قدرت انجام مى‏دهند اين است كه معنويات را در جامعه رواج داده و عدالت را نيز در همه زمينه‏ها حاكم مى‏كنند، از آنجا كه قرآن در رأس تمام معنويات قرار دارد اميدوارم توسعه و ترويج فرهنگ و معارف قرآن كريم در جامعه سر لوحه برنامه‏هاى مسؤولان نظام باشد. * : توصيه‏هاى جنابعالى به جوانان و نوجوانان چيست؟
– : به همه آنها عرض مى‏كنم تا پيامبر اكرم(ص) و ائمه معصومين عليهم السلام را الگوى رفتارى خود قرار دهند و تقواى الهى را رعايت كنند و در تمام كارهايشان نظم داشته باشند و همچنين داراى غيرت دينى باشند و هيچ وقت هويت مسلمان بودن و ايرانى بودن خودشان را فراموش نكنند. * : چه توصيه هايى به پدر و مادرها در مورد فرزندانشان داريد؟
– : همانطور كه مى‏دانيد ما در زمانى زندگى مى‏كنيم كه بنابه فرمايش مقام معظم رهبرى (مدظله) مورد شبيخون فرهنگى واقع شده‏ايم و همه پدر و مادرها براى آينده فرزندانشان نگرانند. بعضى وقتها به من مراجعه مى‏كنند و مى‏گويند آقا محمد حسين براى نوجوان و جوانان ما دعا كن. من به آنها مى‏گويم تنها با دعا كار درست نمى‏شود بلكه در كنار دعا بايد سعى و تلاش نمود، شما همانطور كه براى خوراك و پوشاك فرزندانتان خرج مى‏كنيد براى معنويات آنها نيز خرج كنيد، همانطور كه براى دروس مدرسه آنها وقت مى‏گذاريد براى قرآن و آموزشهاى دينى آنها هم وقت بگذاريد، آيا تا به حال حتى يكبار براى دين فرزندانتان استاد خصوصى گرفته‏ايد؟! * : از نقشى كه جناب والد محترمتان در شكوفايى استعدادها و موفقيتهاى شما داشتند برايمان تعريف كنيد.
– : ابتدا از خداوند تشكر مى‏كنم كه چنين پدرى را به من عطا كرده، حاج آقا انصافاً براى من وقت گذاشتند و با حوصله زياد همه قرآن كريم و معانى قرآن را كلمه كلمه به من درس دادند و پس از حفظ قرآن در اكثر درسها همراه من بودند الآن هم بعضى مباحثه‏ها را در خدمت ايشان هستيم و بنده موفقيت هايم را مرهون دعاها و زحمات بى‏دريغ ايشان مى‏دانم. * : از نقش و تأثيرات والده مكرّمه‏تان هم در اين زمينه برايمان بگوييد.
– : ايشان نيز به نوبه خود نقش بسزائى در تربيت اينجانب داشته‏اند، و بقول شاعر ايشان حبّ قرآن و اهل بيت عليهم السلام را با شير خود آميخت و با آن مرا تغذيه كرد، كه در اينجا از ايشان نيز تشكر مى‏كنم. * : آينده‏اى كه براى خودتان ترسيم كرده‏ايد و آرزوى رسيدن به آن را داريد چيست؟
– : اميدوارم با درس خواندن و عمل كردن به آن يكى از سربازان واقعى امام زمان عجل اللّه تعالى فرجه الشريف شوم و ان شاء اللّه در پى تحقق اهداف عاليه آن حضرت باشم. * : چه احساسى نسبت به امام راحل و شهدا داريد؟
– : وقتى مردم بنده و امثال بنده را مى‏بينند مى‏گويند شما ثمره قيام و نهضت امام رحمة اللّه عليه و خون شهداء هستيد و من هم چنين احساسى را نسبت به ايشان و شهداء دارم. * : اگر خاطره دلپذيرى را از مقام معظم رهبرى(مدظله) داريد – با توجه به علاقه فراوان ايشان به توسعه فرهنگ قرآن – براى ما بيان فرماييد.
– : در يكى از ديدارهاى خصوصى ايشان يك بيت از اشعار الفيّه ابن مالك را خواندند و از من خواستند تا آن را ادامه دهم بنده نيز فوراً از حفظ آنرا ادامه دادم تا جائى كه ايشان فرمودند كافيست پس ايشان توصيه هايى را درباره شيوه‏هاى درس خواندن به من فرمودند. * :شيرين‏ترين خاطره زندگى خودتان را به خصوص در ارتباط با قرآن براى ما تعريف كنيد.
– : يكى از شيرين‏ترين خاطرات من، خاطره سفر به كشور بوسنى و هرزگوئين است. در آن سفر بنده و حاج آقا به همراه يك هئيت بلندپايه كه متشكل از آية اللّه جنتى و آية اللّه غيورى و آية اللّه تسخيرى بود پس از آتش بس و صلح در بوسنى به آن كشور عزيمت كرديم و بنده در آن سفر ضمن ديدار با رئيس جمهور وقت كشور بوسنى و اخذ ديپلم افتخارى از دانشگاه ساريوو توانستم با اجراء برنامه در كنگره بزرگداشت امام خمينى(ره) و بسيارى از شهرهاى مختلف كشور بوسنى مسلمانان آنجا را با ايران و انقلاب اسلامى آشنا كنم. * : بيشترين تأثيرپذيرى و لذت شما از كداميك از آيات يا سوره قرآن است.
– : بيشترين تأثير پذيرى بنده از آية الكرسى بوده است. * : همانگونه كه اطلاع داريد اخيراً يك شبكه مستقل قرآنى در سيماى جمهورى اسلامى شكل گرفته است چه توصيه‏هايى براى جذابيت و مفيد بودن اين شبكه داريد.
– : از آنجا كه بيشتر جمعيت كشور ما را خردسالان و نوجوانان و جوانان تشكيل مى‏دهند، دست اندركاران اين شبكه سعى كنند از اين عزيزان در برنامه‏ها و اجراء آن استفاده نمايند و از تهيه برنامه‏هاى بى‏روح و كليشه‏اى بپرهيزند و همچنين افرادى را به عنوان الگو به جامعه عرضه كنند تا نوجوانان به آنان اقتدا كنند و من اين انتقاد را به صدا و سيما دارم كه در اين چند سال اخير در بحث الگوسازى قرآنى بسيار ضعيف عمل كرده تاحدى كه هم‏اكنون الگوى رفتارى بسيارى از نوجوانان و جوانان ما هنرپيشگان سينما و تلويزيون شده‏اند و اين عملكرد از رسانه‏اى كه به فرموده امام راحل دانشگاه است پذيرفته نيست. * : به موازات انسى كه با قرآن داريد از انس و تعلق خاطرتان به اهل بيت عليهم السلام برايمان بگوييد.
– : در خاطرم هست پدرم در كنار تدريس قرآن هر روز يك يا چند روايت را از اصول كافى و كتب ديگر به من ياد مى‏داد و به من گفته بود هنگام مرور هر سوره ثواب آن را به يكى از معصومين عليهم السلام هديه نمايم و گاهى اوقات كه به زيارت حضرت معصومه عليهاالسلام مى‏رفتيم ايشان به من مى‏گفتند آيات درس امروز را براى حضرت بخوان و به همين ترتيب من آموختم كه به موازات انس با كلام وحى بايد با كلام ائمه معصومين عليهم السلام كه مفسران واقعى قرآنند نيز مأنوس باشم. * : در پايان مايليم سخنانتان را درباره حضرت خاتم الاوصياء، صاحب العصر امام زمان (عج) شنوا باشيم.
– : در پايان اين جمله را مى‏گويم كه :
يا أيها العريز مسّنا و أهلنا الضّر و جئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الكيل و تصدّق علينا انّ اللّه يجزى المتصدّقين.
(سوره يوسف، آيه‏88).


پاورقي ها:

/

طليعه‏اى به سوى نور

پرسش: نشانه هاى حكومت جهانى حضرت را بيان نموده و تحليلى از آن ارائه فرماييد:
پاسخ: در منابع روايى انبوهى از رخدادهاى طبيعى و غير طبيعى و دگرگونى ها و تحولات سياسى و اجتماعى به عنوان علايم و نشانه هاى ظهور ياد شده است.
مرحوم شيخ مفيد در كتاب «ارشاد»(1) بيش از پنجاه نشانه را آورده ، علامه مجلسى نيز تعداد بيشترى از نشانه ها و علايم را كه در روايات نقل شده، برشمرده است.(2)
اين نشانه ها گوناگونند؛ بعضى به طور مطلق بيان شده بعضى به تحقق شرايطى مشروط گرديده است. بعضى شرايط متصل به ظهور را بيان كرده و بعضى ديگر به عنوان شرايط منفصل، بعضى شرايط ذكر شده عادي و طبيعى است، بعضى ديگر شرايط غير عادى و معجزه آميز و…
از ميان علايم نقل شده در روايات، آن چه تحقق آن قبل از ظهور قطعى است، علايمى است كه به عنوان «علائم حتمى» در روايات به آن تصريح شده است و به عنوان مقدمات ضرورى ظهور قلمداد شده است؛ مانند: خروج سفيانى، صيحة آسمانى، قتل نفس زكيه و …
اما علايم و نشانه‏هاى عادى ديگر، تابع شرايط و اقتضائات زمان است كه اگر موقعيت اقتضا كند و موانعى فراروي آن پديده پيش نيايد، تحقق مى يابد، وگرنه تحقق آنها حتمى نخواهد بود؛ چون بسيارى از اين نشانه ها مشروط به شرايط خاصى است. پس، نبايد انتظار داشت كه همه آن چه به عنوان علايم و زمينه‏هاى ظهور، ياد شده حتما تحقق يابد، بلكه اين امر فقط در مورد نشانه هاى حتمى، جارى است.
به نظر مى رسد، بسيارى از حوادث و تحولاتى را كه ائمه(ع) وقوع آن را در دوران غيبت كبرى و پيش از ظهور، پيش بينى كرده‏اند و از آنها به عنوان نشانه‏هاى ظهور و نزديك شدن قيام مهدى(عج) ياد شده است، تحقق يافته است.
مانند: اختلاف شديد ميان امت اسلام، انحراف بنى عباس، جنگهاى صليبى، فتح قسطنطنيه به دست مسلمانان، رها شدن اعراب از قيد استعمار، جنگ و خونريزى فراوان، اختلاف و جنگ ميان شرق و غرب و… اشاره شده است، ولى هيچ كدام از اينها بعنوان علايم حتمى ظهور نميباشد.
نكته آخر در اين‏باره، توجه به اين مطلب است كه تحقق هر يك از اين نشانه ها نويدى است از نزديك شدن ظهور حضرت مهدى(عج). به گونه‏اى با تحقق اين پيشگوييها، اميد نزديك شدن ظهور حضرت افزايش مييابد و اين رخدادها چيزى جز نزديك شدن زمان ظهور را نشان نميدهد.
اما زمان دقيق و سال و ماه براى ظهور حضرت را هرگز نميتوان مشخص كرد؛ زيرا زمان دقيق ظهور حضرت را فقط خداوند ميداند و اگر ائمه معصومين(عليه السلام) هم از آن با خبر باشند از زمان ظهور اطلاعى به ما ندادهاند، بلكه تعيين كنندگان وقت ظهور را نيز تكذيب كرده‏اند.(3) به خاطر مصالحى كه وجود دارد؛ اين مسأله براى هيچ كس بازگو نشده است و برخى روايات، قيام حضرت را ناگهانى و «بغتة» دانستهاند.
بنابراين، اولاً: ممكن است بسيارى از نشانه‏هاى نزديك ظهور حضرت، به وقوع پيوسته باشد
ثانياً: اين علايم، صرفا بر نزديكى عصر ظهور دلالت دارد نه بيش تر
ثالثاً: كسى حق تعيين وقت ظهور را ندارد و اين امر از اسرار الهى است كه ما به طوركلى با شناخت علايم حتمى و غير حتمى ظهور از آن باخبريم، اما شناخت تفصيلى ودقيق نداريم. چون امر ظهورحضرت و فرمان قيام از ناحيه خداوند ناگهانى مى باشد، پس لازم است كه همواره اين آمادگى را در خود پديد آوريم و حالت انتظار داشته باشيم تا جزو منتظران ظهور به شمار آييم. پرسش: پيشينه تاريخى جمكران را بيان فرمائيد؟
پاسخ: مسجد مقدس جمكران كه از جمله پايگاه‏هاى مهدويت است، در چند كيلومترى شهر مقدس قم قرار دارد. آنچه مسلم است، اين است كه اين مسجد، بيش از يك هزار سال قدمت داشته و بر حسب نقل به فرمان حضرت بقية الله(عج) تأسيس گرديده و در طول قرون و اعصار، پناهگاه شيعيان و پايگاه منتظران بوده است.
مرحوم ميرزا حسين نورى(ره) در كتاب نجم الثاقب تاريخچة تأسيس مسجد مقدس جمكران را به شرح زير آورده است:
شيخ فاضل، حسن بن محمدبن حسن قمى در كتاب تاريخ قم از كتاب مونس الحزين بناي مسجد را به اين عبارت نقل كرده است: «شيخ عفيف صالح، حسن بن مثله جمكرانى ميگويد : شب سه شنبه هفدهم ماه مبارك رمضان 393 هجرى در سراى خود خوابيده بودم كه جماعتى به درب خانه آمدند و مرا بيدار كردند و گفتند: برخيز و امر امام مهدى صاحب الزمان(عج) را اجابت كن كه ترا ميخواند…»(4)
حسن بن مثله جمكرانى اين بناى مقدس را به فرمايش امام زمان(ع) بنا كرد. لازم به ذكر است كه اين قضيه در كتابهاي زيادي بيان شده است.(5) پرسش: نحوه پيروزى و تحقق حكومت حضرت مهدى(ع) را بيان فرماييد؟
پاسخ: حضرت در آغاز مانند اجداد گرامى خود، افراد را راهنمايى ميكند و پس از اتمام حجت فقط با كسانى كه اهل توطئهاند و جز زبان زور نمى‏فهمند، مبارزه ميكند.
تعداد سيصد و سيزده نفر، كادر اصلى ياران حضرت را تشكيل ميدهند و پس از آنها افراد ديگر به حضرت پيوسته و صفوف ياري او را تشكيل ميدهند.
تعداد سيصد و سيزده نفر، در مورد اصحاب حضرت(ع) در بسيارى از روايات ذكر شده است كه شرط تحقق ظهور شمرده شده است.
در بعضى روايات نيز عدد بيشترى نقل شده است؛ مثل عدد ده هزار نفر. ابوبصير از امام صادق(ع) روايت ميكند.كه فرمود:
تعداد ياران امام زمان(ع) هنگام خروج از مكه ده هزار ميباشد، آن گاه جبرئيل در طرف راست و ميكائيل در طرف چپ آن حضرت حركت ميكند و پرچم هميشه پيروز را به اهتراز در مى آورند . آن گاه مومنان چون قطعات ابر پاييزى از هر قبيلهاى به سوى او گرد مى‏آيند.(6)
تنوع روايات بيانگر مراحل مختلف قيام حضرت ميباشد. تعداد سيصد و سيزده نفر مربوط به آغاز قيام است كه تا اين تعداد افراد جمع نشوند حضرت قيام نمى كند. اين افرادج كه در روايات از آنان بعنوان پارههاي آهن ياد شده كه هرگز ترس و ترديد در آنها راه ندارد و به هرجا مأموريت مى يابند آن جا را فتح مى كنندج به عنوان فرماندهان و وزيران حضرت نقش ايفا مى كنند و در حكومت جهانى حضرت بعنوان «حكام الارض» مطرح مى باشند. اما تعدد ده هزار نفر ديگر در مرحله بعد از شروع قيام و حركت به سوى برپايى حكومت جهانى، مطرح مى باشند.
هم چنين در مراحل بعدى نيز تعداد ياران حضرت با ارقام، 12000، 5000، 10000 و 15000 نفر نيز نقل شده است.(7) پرسش: محل سكونت و اقامتگاه حضرت مهدى(ع) كجاست؟
پاسخ: بنا به اقتضاى غيبت، محل سكونت و اقامتگاه حضرت مشخص نيست، اما در رواياتى آمده است كه حضرت در موسم حج حاضر مى شوند و در شهرها و مناطق وارد مى شوند.(8)
درباره همسر و فرزندان او نيز، دلايل روشنى وجود ندارد. بنابراين، آن چه عده‏اى به نام جزيره خضراء يا تعداد فرزندان آن حضرت مى گويند، افسانه‏اى بيش نيست.(9) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. ارشاد مفيد، ج 2، ص‏368.2. بحارالانوار، ج 52، ص 180.3. امام باقر(ع) فرمود: «كذب الوقاتون؛ يعنى دروغ گفته‏اند كسانى كه وقت ظهور را معين مى كنند»؛ بحار الانوار ج 52، ص، 103.4. نجم الثاقب، ص 251.5. رجوع نمائيد به مجله انتظار، ش 5،ص 333 مقاله « مسجد مقدس جمكران» هم چنين ر.ك: تاريخ بناى مسجد جمكران ، تاريخ مسجد مقدس جمكران، تاريخچه بناى مسجد جمكران، در حريم جمكران، معجزه مسجد جمكران.6. بحار الانوار ج 52، ص 308.7. همان، ص 323، و الغيبة نعمانى، ص 307.8. تاريخ عصر غيبت، پورسيد آقايى، ص 253 كمال الدين، ج 2، ص‏440.9. ر. ك: جعفر مرتضى عاملى، كتاب جزيره خصراء افسانه يا واقعيت.

/

سخنان معصومين ع

خودسازى‏
پيامبر اسلام صلى‏اللّه عليه وآله و سلّم:
«مَن لَم يُحاسِب نَفسَهُ دامَت حَسَراتُهُ وَ طالَت فى عَرَصاتِ القِيامَةِ وَ قَفاتُهُ وَ قادَتهُ اِلى‏ الخِزىِ سَيِّئاتُه» (جامع السعادات، ج 3، ص 91)
كسى كه حساب اعمال خود را نرسد، حسرتش بى‏پايان است و در صحراى محشر بايد زياد بايستد( تا به اعمالش رسيدگى ابتدائى شود) و گناهانش او را (در دنيا) به انحراف افكند.

رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«… فَاِنّى اَوصَيتُكَ اِذا اَنتَ هَمَمتَ بِاَمرٍ فَتَدَبَّر عاقِبَتَه فَأِن يكُ رَشداً فَأمضِهِ وَ اِن يَكُ غَيّاً فَأنتَهِ عَنه فَهذِه الوَصِيَّةُ مِن مُحاسَبَةِ النَّفسِ بَل هِىَ رَأسُها.»
(الحقائق، ص 303)
به تو سفارش مى‏كنم وقتى تصميم به كارى گرفتى، عاقبت آن‏را در نظر بگير، اگر عاقلانه است آن را تعقيب كن و اگر عاقلانه نيست از آن پرهيز كن، اين سفارش درباره «محاسبه نفس» بلكه ريشه آن است.

رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«… فَمَن حاسَبَ نَفسَهُ قَبلَ اَن تُحاسِبَ وَ طالَبَها فى الأَنفاسِ وَ الحَرَكاتِ وَ حاسَبَها فِى الخَطَراتِ وَ الّلَحَظاتِ و وَزِنَ بِميزانِ الشَّرعِ اَعمالَهُ وَ اَقوالَهُ خَفّ فِى القيامَة حَسابَهُ وَ حَضَرَ عِندَ السُؤالِ جَوابَه وَ حَسُنَ مُنقَلَبُهُ و مَآبُه.» (جامع السعادات، ج 3، ص 91)
… كسى كه خود را قبل از حساب خداوند بررسى كند، نفس هائى كه كشيده، كارهائى كه انجام داده و در كارهاى ممنوع و نگاه كردن‏ها دقت كند و با ميزان شرع كارها و گفتار خود را منطبق كند، در قيامت حسابش آسان و پاسخ وى در موقع سؤال آماده و جايگاه جديد و محل سكونتش هم زيبا خواهد بود.

امام على عليه السلام :
«… اِنَّ اليَومَ عَمَلٌ وَ لاحِسابٌ وَغَداً حِسابٌ ولاعَمَل.» (نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 42)
… امروز موقع عمل است و حساب نيست و فردا حساب است و عمل نخواهد بود.

امام على عليه السلام:
«فَحاسِب نَفسَكَ لِنَفسِكَ فَاِنَّ غَيرَها مِن الانفُسَ لَها حَسيبٌ غَيرَك.»
(نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 222)
خودت حسب اعمال خويش را داشته باش، زيرا حساب ديگران با ديگرى است.

امام على عليه السلام :
«الدُّنيا حَلالُها حِسابٌ وَ حَرامُها عِقابٌ وَ اَنّى لَكُم بِالرَّوح وَ لَمّا تأسَوا بِسُنَةِ نَبِيِّكُم.»
(اصول كافى، ج 2، ص 459)
حلال (مال و مقام و شهوت و…) دنيا حساب دارد و حرام از آنها نيز كيفر، چرا به آسايش معنوى پناه نمى‏بريد و چرا راه پيامبرتان را ادامه نمى‏دهيد؟

امام صادق عليه السلام :
«مَن رَعى قَلبَهُ عَنِ الغَفلَةِ وَ نَفسَهُ عَنِ الشَّهوَةِ وَ عَقلَه عَنِ الجَهلِ فَقَد دَخَلَ فى ديوانِ المُتَّنَبِهينَ ثُمَّ مَن رَعى عِلمَه عَن الهَوى وَ دينَهُ عَنِ البِدعَةِ وَ مالَهُ عَنِ الحَرامِ فَهُوَ مِن جُملَةِ الصّالِحين.»
(مصباح الشريعه، ص 23)
كسى كه از غفلت قلب و شهوت نفس و ركود فكر پرهيز كند نامش در ليست بيداران ثبت مى‏گردد، پس كسى كه از رخنه هواى نفس در علم، بدعت در دين و نفوذ حرام در مال خويش مراقبت كند در رديف نيكوكاران محسوب مى‏گردد.

امام صادق عليه السلام :
«طُوبى لِعَبدٍ جاهَدَ فى اللّهِ نَفسَهُ وَ هَواهُ وَ مَن هَزَم جُندَ هَواهُ ظَفَرَ بِرضا اللّه وَ مَن جاوَزَ عَقلَهُ نَفسُهُ الاَمّارَة بِالسُّوء بِالجَهد وَ الاِستِكانَةِ وَ الخُضُوعِ عَلى سِباطِ خِدمَة اللّهِ تَعالى فَقَد فازَ فَوزاً عَظيماً.»
(جامع السعادات، ج 3، ص 102)
خوشا بحال بنده‏اى كه در راه خدا با نفس و هواى آن مبارزه كند، كسى كه لشكر هواى نفس خود را شكست دهد رضايت خدا را كسب كرده و كسى كه عقلش بر نفس اماره از طريق كوشش، تسليم خدا بودن و تواضع نمودن در مسير خدمات الهى قرار گرفت به امتياز بزرگى دست يافته است.

امام صادق عليه السلام:
«يَنبَغى اَن يَكُون لِلعاقِلِ اَربَعَ ساعاتٍ: ساعَة يُناجى فيها رَبَّهُ وَ ساعَةٌ يُحاسِبُ فيها نَفسَهُ وَ ساعَةٌ يَتَفَكَّرُ فى صُنع اللّهِ وَ ساعَةٌ لِلمَطعَمِ و المَشرَب.» (اخلاق شبّر، ص 284)
سزاوار است كه عاقل شبانه روز خود را به چهار ساعت تقسيم كند: در يك بخش آن با خدا مناجات كند، يك بخش حساب اعمال خويش را برسد، يك بخش در قدرت خدا فكر كند و يك بخش را هم براى (تهيه و مصرف و جوانب جسمى) خوراك و نوشيدنى بگذارد.

امام كاظم عليه السلام:
«حاسِبُوا اَنفُسَكُم قَبلَ اَن تُحاسِبُوا وَ زِنوا اَعمالَكُم بِميزانِ الحَياء قَبلَ اَن تُوزَنوا.» (مصباح الشريعه، ص 86)
امام كاظم (ع) فرمود: قبل از اينكه بازخواست شويد (در قيامت و گاهى نيز در دنيا) خودتان (اعمالتان) را بازرسى كنيد و اعمال خود را قبل از اينكه بسنجيد با ميزان حياء (در برابر عظمت خدا و نياز خود) بسنجيد.

امام كاظم عليه السلام:
«لَيسَ مِنّا مَن لَم يُحاسِب نَفسَهُ فى كُلِ يَومٍ فَاِن عَمِل حَسَنَةً اِستَزادَ اللّهَ وَ اِنّ عَمِلَ سَيِّئَةً استَغَفَر اللّهَ مِنها و تابَ اِلَيه.»
(الحقايق، ص 303)
كسى كه حساب اعمال خود را نرسد از ما شيعيان نيست، اگر كار خوب كرده توفيق انجام بيشتر از خداوند بخواهد و اگر كار بد و زشتى انجام داده از خداوند درخواست آمرزش كند و توبه نمايد.

پاورقي ها:

/

دانستنيهايى از قرآن‏

همه انسانها زيانكارند
بسم الله الرحمن الرحيم * و العصر * إن الانسان لفى خسر * إلا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.
در اين سوره كوتاه مطالب بسيار ارزشمندى گنجانده شده كه به برخى از آنها فهرستوار إشاره مى‏شود.
خداوند در قرآن كريم به بعضى از مخلوقات و آفريده‏هايش بنا به اهميتى كه دارند و يا به خاطر اقتضاى مقام، سوگندخورد. در اين سوره مباركه به “عصر” سوگند خورده است. عصر چيست؟
مفسرين در اين كلمه توجيهات و تأويلات بسيار دارند كه مهمتر از آنها چند چيز است:
1- عصر به معناى دهر و زمان است.و اين قول ابن عباس مى‏باشد كه خداوند به زمان و دوران قسم مى‏خورد زيرا دهر و زمان براى خردمندان بسيار ارزشمند است كه از آن عبرت مى‏گيرند. و چه بسا با ساير آيات سوره نوعى سازگارى و تناسب داشته باشد چه بحث از زيان و ضرر انسان است كه پيوسته عمرش مى‏گذرد و كمتر عبرت مى‏گيرد.
2- برخى ديگر از مفسران گفته‏اند كه مقصود وقت عصر و چاشت مى‏باشد كه آخرين ساعات روز در اين زمان سپرى‏شود و به هر حال به قدرت و سلطنت خداوند باز مى گردد كه زمان را با اختلاف شب و روز آفريد تا عظمت خود را در اين اختيار مناسب و ظريف نشان دهد. و هنگام عصر هنگامى است كه آفتاب با آن همه نور و فروغ به پشت پرده تاريكى فرو مى‏رود تا جا را براى سلطان شب بگشايد.. و چنانكه خداوند به ضحى كه اول روز است – قسم ياد كرده به عصر نيز، كه آخر روز است – قسم ياد مى‏كند كه اين دو هنگام مهم را در حركت شبانه روز گوشزد كند. و اهميت اين دو زمان بيشتر مى‏شود وقتى بنگريم روايات در فضيلتشان زياد آمده و دعا در اين دو وقت مستجاب است.
3- بيشتر مفسران آن را به نماز عصر تفسير كرده‏اند. و نماز عصر كه “الصلاة الوسطى” نام دارد بسيار با اهميت است و در قرآن و حديث از آن به بزرگى ياد شده است و داراى فضيلت بى شمار است. در روايتى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: “من فاتته صلاة العصر فكأنما وتر أهله و ماله” كسى كه نماز عصر از او فوت شود مانند كسى است كه از اهل و مال خود جدا شده و بى كس و بى مال شده است.
ان الانسان لفى خسر: اين جواب قسم است كه يك سنت الهى است. همانا انسان به تحقيق در حال خسران و زيان است. دو تأكيد در اين جمله وجود دارد يكى “إن” و ديگرى “لام تأكيد” كه هر دو مطلب را تأكيد مى‏كند.و الف و لام انسان براى جنس است يعنى جنس انسان در حال زيان است. پس شامل حال همه مى‏شود.
زيرا عمر همچنان مى‏گذرد و انسان كمتر از أوقاتش به عبادت خدا مى‏گذراند، پس انسان در هر حال در حال گذراندن عمر ، زيانكار است. در روايتى آمده است كه روز قيامت همه مردم حتى اولياى خدا در حال حسرت و ندامت‏اند و لذا قيامت را يوم الحسره مى‏خوانند كه همه بدون استثنا در آن روز پشيمانند كه اى كاش بهتر و بيشتر عبادت مى‏كرديم و اوقاتمان را به بطالت و كسالت نمى گذرانديم. و اين سان انسانها در همه ادوار با ضرر و زيان دست به گريبانند كه هر چه از سرمايه عمر كاسته مى‏شود ذخيره و توشه آخرت كمتر مى‏گردد. فخر رازى در تفسير خود از يكى از بزرگان گذشته نقل مى‏كند كه مى‏گفت: معناى آيه را از يك مرد يخ فروش فهميدم. او فرياد مى‏زد: “ارحموا من يذوب رأس ماله” به كسى كه سرمايه اش دارد آب مى‏شود رحم كنيد. او گويد: پيش خود گفتم اين است معناى “انّ الانسان لفى خسر” زيرا عمر انسان مانند آن يخها آب مى‏شود و از بين مى‏رود و سرمايه اى براى خويشتن نمى‏اندوزد.
در روايتى از امام هادى عليه السلام نقل شده كه فرمود: “الدنيا سوقٌ ربح فيها قوم و خسر آخرون” دنيا مانند بازارى است كه برخى در آن سود مى‏كنند و برخى ضرر.
إلا الذين آمنوا: سرانجام زيانكاران را استثنائى هست. نخبگانى هستند كه از اين قاعده كلى مستثنايند. امام صادق عليه السلام طى روايتى مى‏فرمايد: “استثنى أهل صفوته من خلقه” در ميان آفريدگانش، نخبگان را استثنا كرده است.
آنها چه كسانى‏اند؟ حضرت ادامه‏دهد: “آمنوا بولاية أمير المؤمنين و تواصوا بالحق من بعدهم ذراريهم و من خلقوا بالولاية و تواصوا بالصبر أى وصوا أهلهم بالولاية و تواصوا بها و صبروا عليها” آنان كه به امير المؤمنين عليه السلام ايمان آوردند و به حق كه ولايت او و فرزندانش است پس از خودش سفارش كردند و فرزندان خود را به اين ولايت و به صبر و تحمل سختى‏ها در اين راه توصيه كردند ؛ اينان نخبگانى هستند كه روز رستاخيز زيانكار نخواهند بود.
به هر حال استثنا شامل حال مؤمنانى مى شود كه نه تنها در زبان و قلب ايمان دارند بلكه با عمل نيز ايمانشان محرز و ثابت است، و اينان با دو خاصيت مهم از ديگران جدايند و آن سفارش كردن خود و ديگران به حق و پذيرش آن در هر زمان و مكان، در خوشى و سختى و در سرّاء و ضرّاء و سفارش دوم سفارش به صبر است كه صبر از عزائم امور مى‏باشد و بسيار اهميت دارد بلكه بالاتر از آن چيزى نيست.
انسان مؤمن بايد در هر حال براى خدا صبر كند و تمام زورگوئيها و شكنجه‏ها و سختى‏ها و شدت‏ها و گرسنگى‏ها و ناأمنى‏ها را در راه حق و در راه تحقق آن تحمل كند. چنين‏اند نخبگان و اولياى خدا كه اميد است با طلب توفيق از او ما را به راه آنان هدايت كند و با آنان محشور فرمايد. آمين رب العالمين.
پاورقي ها:

/

«امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان»

شهيد مدرس‏
آنها از مدرس مى‏ترسيدند. مدرس يك انسان بود، يكنفرى نگذاشت پيش برود كارهاى او را تا وقتى كشندش.يكنفرى غلبه مى‏كرد بر همه مجلس، بر اهالى كه در مجلس بودند غلبه مى‏كرد… مجلس آنوقت تا مدرس نبود مثل اينكه چيزى در آن نيست. مثل اينكه محتوا ندارد. مدرس با آن عباى نازك و با آن – عرض بكنم – قباى كرباسى وقتى وارد مى‏شد، مجلس مى‏شد – يك مجلس – طرح هايى كه در مجلس داده مى‏شد، آن كه مخالف بود مدرس مخالفت مى‏كرد و مى‏ماساند مطلب را. وقتى كه روسيه در يك قضيه‏اى (كه الآن يادم نيست) اولتيماتوم داد به ايران و آوردند به مجلس و قواى نظامى‏اش هم حركت كرده بودند به طرف تهران يا قزوين كه اين را قبول كنند. مجلس(آنطور كه حالا نقل مى‏كنند) مجلس بهت شان زده بود كه بايد چه بكنند. قوا، قواى شوروى است، مقاومت نمى‏توانيم بكنيم، قبول اين هم كه خيانت است. آنجا نوشته است كه يك روحانى با دست لرزان آمد و گفت حالا كه ما بايد از بين برويم چرا خودمان از بين برويم؟ ما اين را ردش مى‏كنيم. رد كرد، همه هم قبول كردند. آنها هم هيچ كارى نكردند. اينها مى‏بينند يك انسان وقتى در يك ملت پيدا بشود مى‏تواند كه مجراى امور را از آن طريقى كه آنها مى‏خواهند برگرداند، آن چيزى كه آنها مى‏خواهند نگذارند بشود، كوشش كردند نگذارند انسان پيدا بشود. (16/3/58)
… شما ملاحظه كرده‏ايد، تاريخ مرحوم مدرس را ديده‏ايد كه يك سيد خشكيده لاغر – عرض مى‏كنم – لباس كرباسى… يك همچو آدمى در مقابل آن قلدرى كه هركس آنوقت را ادراك كرده مى‏داند كه زمان رضاشاه غير زمان محمدرضا شاه بود، آنوقت يك قلدريى بود كه شايد تاريخ ما كم مطلع بود، در مقابل او همچو ايستاد، در مجلس، در خارج – فلان – كه يك وقت گفته بود سيد چه از جان من مى‏خواهى؟ گفته بود كه مى‏خواهم تا تو نباشى، مى‏خواهم تو نباشى. اين آدم… مى‏آمد در مدرسه سپهسالار كه مدرسه شهيد مطهرى است حالا، درس مى‏گفت: من يك روز رفتم درس ايشان، مثل اينكه هيچ كارى ندارد، فقط طلبه‏اى است دارد درس مى‏گويد. اينطور قدرت روحى داشت، در صورتى كه آنوقت در كوران آن مسائل سياسى … بود كه بايد حالا بروند مجلس و آن بساط را درست كند. از آنجا، پيش ما، رفت مجلس. آنوقت هم كه مى‏رفت مجلس، يك نفرى بود كه همه از او حساب مى‏بردند. من مجلس آنوقت را هم ديده‏ام، كانّه مجلس منتظر بود كه مدرس بيايد. با اين‏كه با او بد بودند ولى مجلس كانّه احساس نقص مى‏كرد وقتى مدرس نبود. وقتى مدرس مى‏آمد مثل اينكه يك چيز تازه‏اى واقع شده، اين براى چه بود؟ براى اينكه يك آدمى بود كه نه به مقام اعتنا مى‏كرد و نه به دارائى و امثال ذلك، هيچ اعتنا نمى‏كرد.
… از هيچ كس نمى‏ترسيد. وقتى كه رضا شاه ريخت به مجلس… فرياد مى‏زدند آن قلدرهاى اطرافش كه زنده باد كذا و زنده باد كذا، مدرس رفت و ايستاد و گفت كه مرده باد كذا، زنده باد خودم، خوب، در مقابل او شما نمى‏دانيد حالا، در مقابل او ايستادن يعنى چه و او ايستاد. اين براى اين بود كه از هواهاى نفسانى آزاد بود، وارسته بود، وابسته نبود. (7/6/61)
در عصر شكوفايى انقلاب اسلامى ، بزرگداشت مجاهدى عظيم الشأن و متعهدى برومند و عالم بزرگوارى كه در دوران سياه اختناق رضاخانى مى‏زيست، لازم مى‏باشد. زيرا در زمانى كه قلم‏ها شكسته و زبان‏ها بسته و گلوها فشرده بود، او از اظهار حق و ابطال باطل دريغ نمى‏كرد.
در آن روزگار در حقيقت حق حيات از ملت مظلوم ايران سلب شده بود و ميدان تاخت و تاز قلدرى هتاك در سطح كشور باز و دست مزدوران پليدش در سراسر ايران تا مرفق به خون عزيزان آزاده وطن و علماى اعلام و طبقات مختلف آغشته بود. اين عالم ضعيف الجثه با جسمى نحيف و روحى بزرگ و شاداب از ايمان و صفا و حقيقت و زبانى چون شمشير حيدر كرار، رويارويشان ايستاد و فرياد كشيد و حق را گفت و جنايات را آشكار كرد و مجال را بر رضاخان كذايى تنگ و روزگارشان را سياه كرد و عاقبت جان طاهر خود را در راه اسلام عزيز و ملت شريف نثار كرد و به دست دژخيمان ستمشاهى در غربت به شهادت رسيد و به اجداد طاهرينش پيوست.
در واقع شهيد بزرگ ما مرحوم مدرس كه القاب براى او كوتاه و كوچك است، ستاره درخشانى بود بر تارك كشورى كه از ظلم و جور رضاشاهى تاريك مى‏نمود. و تا كسى آن زمان را درك نكرده باشد، ارزش اين شخصيت عالى مقام را نمى‏تواند درك كند. ملت ما مرهون خدمات و فداكارى‏هاى اوست. و اينك كه با سربلندى از بين ما رفته، برماست كه ابعاد روحى و بينش سياسى و اعتقادى او را هرچه بهتر بشناسيم و بشناسانيم. (28/6/63) رهنمودهاى مقام معظّم رهبرى
پرچم اسلام امروز شجاعانه در ايران برافراشته شده و ايران اسلامى به خود مى‏بالد كه راه رشد علمى و پيشرفت كشور و حل مشكلات را از راهها و آموزشهاى اسلامى پيگيرى مى‏كند و چنين واقعيتى‏موجب تشويق و الگوپذيرى مسلمانان و احساس خطر جدى نظام سلطه جهانى شده است.
… بايد ضمن تأكيد بر مشتركات و محكمات نظام اسلامى، از هرگونه اقدام و سخنى كه باعث عميقتر شدن كدورتهاى دوران انتخابات مى‏شود، جداً پرهيز كرد.
… حفظ ارزشهاى انقلاب به معناى اهتمام براى ايجاد اميد و روحيه عزم و كار در ميان مردم بويژه جوانان است و حفظ روحيه انقلابى هيچگاه به معناى بازگشت به برخى بى‏انضباطى‏هاى طبيعى اول انقلاب نمى‏باشد.
…ائمه جمعه بايد با تبيين مكرر ارزشهاى واقعى انقلاب اسلامى، موجب تبديل شدن اين ارزشها به يك طبيعت رايج در فضاى زندگى مردم شوند.
…موج اقبال جوانان بسوى دين و معنويت يك واقعيت است كه دليل آن نيز انتخابات اخير رياست جمهورى مى‏باشد زيرا در اين انتخابات، اكثر رأى دهندگان كه جوانان بودند، برغم وجود برخى شعارهاى جذاب مادى و شعارهاى آميخته با مفاهيم سياسى رايج غربيها، به شعارهاى عدالت خواهانه، اصول گرايانه و ارزشهاى انقلاب گرايش پيدا كردند كه بايد قدر اين واقعيت دانسته شود.
… بايد براى هرگونه ارزيابى، به رئيس جمهورى و اعضاى دولت امكان و فرصت كار داده شود اما متأسفانه برغم گذشت دو ماه و نيم از آغاز به كار دولت جديد برخى توقعات و انتظاراتى مطرح مى‏شود كه شش ماه و يا يك سال بعد از آغاز به كار دولتهاى قبلى، آنها مطرح نمى شد.
… امام جمعه بايد از موضع يك پدر، رفيق و مشاور امين با مردم ارتباط برقرار كند.(24/8/84)
(رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار آقاى جلال طالبانى، رئيس جمهور عراق و هيئت همراه، با اشاره پيوندهاى دينى فرهنگى و تاريخى دو ملت ايران و عراق) فرمودند: پيشرفت، امنيت، استقلال و قدرت عراق مايه اقتدار و اعتزاز جمهورى اسلامى ايران است و ايران هيچ حدى براى همكاريهاى دوجانبه و گسترش روابط قائل نيست.
… ملت عراق، ملتى بزرگ و داراى قابليتهاى فراوان است و اين ملت در آينده نه چندان دور، با فايق آمدن بر سختيها، ناامنيها و ويرانيهاى كنونى، در جهان اسلام خواهد درخشيد.
… امنيت شما، امنيت ماست و استقلال و قدرت شما مايه افتخار ماست و در اين زمينه‏ها به شما كمك مى‏كنيم.
… جمهورى اسلامى ايران، دولت آمريكا را مسؤول همه جنايتها و ترورهاى كنونى در عراق و مصائب و رنجهاى مردم اين كشور مى‏داند.
… حضور بيگانگان در عراق، حضورى خسارت بار براى مردم اين كشور است و دولت و ملت عراق مى‏تواند با ارائه جدول زمانبندى، خواستار خروج اشغالگران شوند، كه البته آمريكا و انگليس در نهايت، با تجربه‏اى تلخ، مجبور به ترك عراق خواهند شد.
… موضع رئيس جمهور و دولت عراق در اين خصوص موضع بسيار خوبى بوده است.
… چنانچه موضع دولت و ملت عراق مستحكم نباشد، درخواستها و فشارهاى آمريكا پايان‏پذير نخواهد بود، ضمن آنكه تلاش برخى عناصر در عراق براى جلب رضايت آمريكا سودى نخواهد داشت. زيرا عراق و همسايگانش در منطقه‏اى باقى خواهند ماند و حضور آمريكا موقت است.(1/9/84)
پاورقي ها:

/

آيت اللّه علامه شيخ ابوالحسن شعرانى‏

پى‏نوشت‏ها: –

1. شعرانى، نفس المهموم، مقدمه.
2. شعرانى، نفس المهموم، 2.
3. حسن زاده آملى، چهره‏هاى درخشان، ص 9 – 10.
4. مجله نور علم، شماره 50 و 51،ص 78.
5. مجله نور علم، شماره 50 و 51،ص 29.
6. همان،شماره 50 و 51،ص 31.
7. كيهان فرهنگى، شماره 5 ،6.
8. مجله نور علم، شماره 50 و 51،ص 31.
9. حسن زاده آملى، هزارو يك نكته، ج 1، ص 266.
10. مجله نور علم، شماره 50 و 51،ص 28.
11. همان، ص 80.
12. همان.



$$ پاورقي ها:حجةالاسلام محمد ابراهيم حسنى‏## مقدمه‏ از صدر اسلام تاكنون و در ورطه علم، دانشمندان بسيارى پا به عرصه هستى گشودند و هر كدام به نوبه خويش به تحليل گوشه‏اى از مبانى دين پرداختند. در اين ميان، برخى از علما با تلألؤ خاصى در دامان تاريخ درخشيدند و با كمالات علمى خويش، در عرصه دين خدمات بى‏شائبه‏اى نمودند. از جمله اين دانشمندان، علامه ذوالفنون شيخ ابوالحسن شعرانى است كه قدر و حق او بدرستى ناشناخته ماند، همو كه با ابعاد گسترده علمى خود به ارائه خدمات علمى و تبليغى پنجاه ساله پرداخت، و در حدود 30 اثر گرانسنگ در رشته‏هاى مختلف و نوين علمى از خود برجاى گذاشت.كمالات علمى و روحى، و گستردگى معلومات استاد، زبانزد اهل معناست. و بحق، سخن از قدر كمال او ناتمام مانده است.مرحوم شعرانى در خانواده‏اى با كمال به دنيا آمد و پرورش يافت. او در اين خاندان سرشار از استعداد، رشد و نموّ نمود. و سرانجام، با گسترش معلومات علمى خويش در رشته‏هاى مختلف، صاحب كمالات شد و راه و روش پدران خويش را به نيكى طى كرد. ولادت‏ ميرزا ابوالحسن، فرزند شيخ محمد، فرزند آخوند ملاغلامحسين، فرزند مولى ابوالحسن مجتهد فرزند ملا ابوالقاسم، فرزند عبدالعزيز، فرزند محمد باقر، فرزند نعمت اللّه تهرانى و از نوادگان آخوند ملافتح اللّه كاشانى، صاحب تفسير منهج الصادقين، در سال 1320 ه.ق در تهران چشم به جهان گشود. اجداد ملافتح اللّه كاشانى سلسله انساب ميرزا ابوالحسن شعرانى، دانشمند و مفسر معروف عصر صفويه بود، كه تفسير مشهور منهج الصادقين از او است.همچنين، استاد از نوادگان ملاشكر اللّه، صاحب روضات الجنات است، كه سيد على طباطبائى در كتاب رياض العلماء درباره‏اش چنين گفته است: «او از افاضل و علماى زمان صفوى، و از شاگردان على بن حسن زوارى مفسر خلاصةالمنهج فى شرح نهج البلاغة و مترجم كتاب احتجاج طبرسى و زبدة التفاسير بصيرى است، كه در سال 988 ه.ق رحلت يافت». ابوالحسن مجتهد تهرانى، جد اعلاى پدرى ميرزاى شعرانى (1200 – 1272 ه.ق) در تهران، اصفهان و نجف به تحصيل پرداخت. وى در نزد بزرگانى همچون سيد على طباطبائى، صاحب رياض العلماء كسب اجتهاد كرد.جد مادرى استاد، آقا ميرزا ابراهيم نواب بود، كه صاحب كتاب معروف و پربار فيض الدموع است. آخوند ملاغلامحسين، پدر بزرگ مرحوم شعرانى، از علماى متقى و فاضل تهران بود كه در سال 1313 ه.ق در نجف اشرف به خاك سپرده شد. پدر حاج شيح محمد تهرانى، پدر ميرزا ابوالحسن شعرانى، عالمى معروف و متقى بود، كه در سال 1346 ه.ق از دنيا رفت(1). تحصيلات‏ استاد در ابتداى سنين نوجوانى، نزد پدر بزرگوارش به فراگيرى قرآن، الفيه ابن مالك و شاطبيه پرداخت. سپس، ادامه دروس حوزوى را در رشته‏هاى مختلف، نزد افاضل قم و نيز در مدرسه خان مروى تهران پى‏گرفت.استاد در قم نزد حكيم ميرزا محمود قمى، متخلص به «رضوان» و نيز شيخ آقا بزرگ ساوجى، علم فقه را فرا گرفت. و در محضر آيات عالى مقام، حاج شيخ عبدالكريم حائرى و حاج شيخ عبدالنبى نورى در قم، سالها شاگردى مى‏كرد.استاد در كنار تحصيل علوم حوزوى، به فراگيرى علوم روز از جمله رياضى، نجوم و اسطرلاب نزد مرحوم ميرزا حبيب اللّه ذوالفنون پرداخت.علامه شعرانى در مقدمه ترجمه نفس المهموم، به بيان چگونگى آغاز تحصيلات و تداوم آن مى‏پردازد. و مى‏گويد: «اما چنين گويد اين بنده فانى، ابوالحسن بن محمود بن غلامحسين بن ابى الحسن(المدعو بالشباب)، كه چون عهد شباب من به تحصيل علوم و حفظ اصطلاحات و رسوم بگذشت، و اقتداء به اسلافى الصالحين، از هر علمى بهره گرفتم و از هر خرمنى خوشه برداشتم. گاهى به مطالعه كتب ادب از عجم و عرب، و زمانى به درايت اسفار، و زمانى به تتبع تفاسير و اخبار، و وقتى به تفسير و تحشيه كتب فقه و اصول و گاهى به تعمق در مسائل رياضى و معقول؛ تا آن عهد به سر آمد.لقد طفت فى تلك المعاهد كلهاو سرحت طرفى بين تلك المعالم‏ ساليان دراز، شب بيدار و روز تكرار، و هميشه و مدام دفاتر و كراريس و پيوسته مرفق اقلام و قراطيس. ناگهان، سروش غيب در گوش اين ندا داد كه علم براى معرفت است، و معرفت بذر عمل و طاعت، و طاعت بى اخلاص نشود. و اينهمه ميسر نگردد، مگر به توفيق خدا و توسل به اولياء، مشغوليها تا چند.علم چندان كه بيشتر خوانى‏چون عمل در تو نيست نادانى‏ شتاب بايد كرد و معاد را زادى فراهم ساخت. زود برخيز، كه آفتاب برآمد و كاروان رفت.(2) استادان‏ استادان ايشان در تهران و قم عبارتند از آيات عظام:1. شيخ محمد تهرانى: پدر علامه شعرانى، وى اولين استاد ايشان بود كه از همان دوران نوجوانى، دروس ابتدايى حوزه، قرآن و ادبيات عرب را به او آموخت و او را براى كسب ديگر علوم حوزوى و استفاده از محضر بزرگان آن دوران آماده كرد.2. ميرزا محمود قمى مشهور به رضوان: وى از استادان بزرگوار علامه، در علوم نقلى بود.3. شيخ آقا بزرگ ساوجى: وى فاضل متبحر و عالى مقامى بود كه در علوم فقه و ديگر علوم حوزوى ايشان را تعليم داد.4. محدث فاضل سيد ابوتراب خوانسارى: وى سهم بسزايى در راه تعليم او داشت، به طورى كه حدود 30 سال علامه براى كسب علوم عاليه حوزوى در مدرسه مروى و حوزه‏هاى علميه قم و نجف در نزد او تلمذ كرد و علاوه برفقه، معارف شيعى و فقه اهل سنت را نزد او فراگرفت.5. ميرزا حبيب اللّه ذوالفنون: وى علم هيأت، نجوم، اسطرلاب، زيج و رياضيات كاربردى را به علامه ياد داد.6. حاج ميرزا مهدى آشتيانى: ايشان از استادان معروف و به نام حوزه بودند كه دروس اصلى و عاليه حوزه را به مرحوم علامه آموخت.ديگر استادان مرحوم شعرانى در علوم عقلى و نقلى، عبارتند از: ميرزا طاهر تنكابنى، حاج شيخ عبدالنبى نورى، حكيم هيدجى، مسيح طالقانى، اديب لواسانى، شيخ محمد رضا قمشه‏اى و ميرزا على اكبر يزدى. ابعاد علمى آيت اللّه شعرانى، دانشمندى كم نظير، عميق و به حق جامع علوم عاليه بود. وى در فقه، اصول، تاريخ، نجوم، ادبيات، حكمت، رياضيات و محاسبات يد طولايى داشت. البته، او پرورده خاندانى به شمار مى‏رفت كه اشراف و ابعاد علمى خويش را تا حد زيادى از آنان به ارث برده بود. وى در جامعيت علمى، زبانزد عام و خاص بود. استاد جلال الدين همايى، از شاگردان ايشان، و نيز فاضل تونى در شعرى معروف جداگانه به معرفى ابعاد علمى و شخصيتى او پرداختند و او را به شيخ بهائى عصر معرفى كردند. بخشى از آن شعر، چنين است:به گيتى بهتر از دانشورى نيست‏بجز دانش به گيتى مهترى نيست‏سرى سخت و دلى ستوار بايدكه كار دين و دانش سرسرى نيست‏بجز يك پرتو از انوار رويش‏فروغ آفتاب خاورى نيست‏ جامعيت علمى‏ علامه شعرانى از جمله علماى نادرى بود، كه جامع علوم معقول و منقول شناخته شد.اين وسعت و گستردگى علمى، براى او امتياز مهمى محسوب مى‏شود، به طورى كه در علوم: نجوم، رياضى و طب صاحب نظر بود، و به زبانهاى زنده دنيا از جمله: عربى، عبرى و انگليسى تسلط و آشنايى كامل داشت. همچنين، زبان فرانسه را نزد يك عالم يهودى فرا گرفت.آيت اللّه حسن زاده آملى، از شاگردان برجسته ايشان، چنين مى‏گويد: «اين قهرمان علمى، در جميع علوم مختلف منحصر به فرد بود. هيچ كدام از علماى معاصر را مانند ايشان در ماهيت علوم و احاطه به آنها نديدم.(3)وى به همه علوم روز اشراف داشت، چنانچه يكى از علماى شيعى معاصرش كه خود در رشته‏هاى مختلف علمى يد طولانى داشت، علامه شعرانى را خواجه نصير عصر معرفى كرد و گفت كه او هئيت ملاريون را از فرانسه به فارسى ترجمه كرد.(4)2. قرآن و حديث‏از ديگر اركان و ابعاد علمى ايشان بهره‏گيرى عميق او از دو منبع: قرآن و حديث بود، كه با براهين فلسفى، اعتقادى و تاريخى‏اش آميخته شده بود. مرحوم شعرانى به شهادت آثارش، تعمق خاصى در مسائل علمى، قرآنى و حديث داشت، چنانچه اغلب مطالب و گفته‏هايش با براهين محكم عقلى و نقلى همراه بود، و حظّ بسيار از قرآن و حديث داشت.3. شعر و ادبيات‏علاوه بر تسلط و جامعيت علمى، ايشان در وادى ادبيات و شعر نيز يد طولايى داشت. استاد حسن زاده آملى مى‏گويد: «ديوان شعرشان به چاپ رسيد. شعرشان مانند اشعار شيخ الرئيس و ميرداماد و مرحوم جلوه سنگين و با هيبت و ثقيل بود؛ مثل شعرهاى شيخ الرئيس، فارسى‏اش و عربيش، مثل آن قصيده خيلى غراء نونيه فخر رازى در مدح امام هشتم(ع). وقتى آن قصيده را ديدم، عقيده‏ام نسبت به فرموده شيخ بهائى درباره فخر رازى بيشتر شد.»(5)ويژگيهاى علمى‏1.مطالعات فراگير علمى‏علامه شعرانى از حدود كتابهاى پيش پاافتاده پا فراتر نهاده، و به مطالعات فراگير و گسترده علمى روى آورده بود. و لذا، ايشان هم بر علوم مختلف تسلط كافى يافت، و هم قدرت تجزيه و تحليل علوم و كتابها را به دست آورد. استاد حسن زاده آملى در اين‏باره مى‏گويد: «از خصايص ديگر ايشان، اين بود كه دست به هر كتابى دراز نمى‏كرد. حتى المنجد در ميان كتابهايش نبود. و خودش صريحاً فرمود اين كتاب منجد را براى دانشجوهاى مدارس نوشته‏اند، نه براى عالم روحانى، ملا دست مى‏برد به كتابهاى علمى اساسى لغت، به جمهره ابن دريد، تاج العروس و صحاح به اين جور كتابها.»(6)2. دانشمندى ذوالفنون‏آيت اللّه حسن زاده آملى درباره تبحر و گستردگى معلومات استادش، علامه شعرانى مى‏گويد: «آقاى شعرانى ذوالفنون بودند. بنده هيچ يك از اساتيدم را به تبحر در منقول مثل ايشان نديدم. يكى از كتابهاى دوره شفا، علم موسيقى است. دانستن موسيقى كه گناه نيست. مرحوم آقاى شعرانى، موسيقى هم مى‏دانست. فرانسه را به اندازه عربى مى‏دانست و مسلط بود. آن لحن شيرينش هيچگاه از خاطرم نمى‏رود.جناب علامه شعرانى در ادبيات، قلم توانايى داشت. فارسى را خيلى سنگين و قوى و فصيح مى‏نوشت. در رياضيات عاليه. در نجوم من بارها اين مطلب را به عرض رسانده‏ام در ميان علماى روحانى ما، در عصر خودم بنده كسى را به تبحر در رياضيات از ايشان بهتر و برتر نديدم.»(7)3. روشن بينى و بصيرت‏استاد به شهادت شاگردان و استادان، همواره به تجزيه و تحليل نظريات مى‏پرداخت، پذيرفتنى را مى‏پذيرفت و ناقص و غير معقول را – از ناحيه هر كسى بود – رد مى‏كرد. وى به منقولات تكيه نمى‏كرد، و از جمود فكرى پرهيز مى‏كرد. كنجكاوى استاد در علوم و روشن‏بينى در درك معانى و كشف اسرار و علوم، زبانزد عام و خاص بود. علامه حسن زاده آملى در اين‏باره مى‏گويد: «يكى از محسنات ايشان، اين است كه به افكار و آراء قدما در مسائل فقهى خيلى عنايت داشت. بسيار اعتنا داشت به افكار قدما.»4. شرح صدر علمى‏شرح صدر استاد در راه فراگيرى و تعليم علوم، از اصول موفقيت‏آميز او به شمار مى‏رفت. همچنين، روحيه نقدپذيرى و دورى از تعصب او، در پرورش فكرى و گستردگى دامنه علمى‏اش بسيار مؤثر بود. استاد هم خود نقاد بود و هيچ نظريه و استدلالى را كوركورانه نمى‏پذيرفت، و هم در برابر ايرادها و نقدهاى ديگران در همه زمينه‏ها اهل پذيرش و انقياد بود. حتى، ايشان در برابر علما و اهل نظر زانو مى‏زد و از نظرياتشان بهره مى‏برد. وى معتقد بود كه تعصب در باوراندن نظريات، در راه رشد علمى مانع بزرگى محسوب مى‏شود. لذا ديدگاههايش را به اهل نظر ارائه مى‏داد، و از آنان نظر مى‏طلبيد.5. تعميق و ژرفنگرى‏بخشى از توفيقات علامه شعرانى، رهين ژرفنگرى او است. وى از كنار مطالب، به سادگى عبور نمى‏كرد. هر كتابى را كه به دست مى‏آورد و احساس مى‏كرد كه مايه علمى دارد، مطالعه مى‏نمود و به نويسنده و مذهبش كارى نداشت. او حتى زبانهاى عربى و فرانسه را براى فراگيرى علوم و مطالعات كتب علماى ديگر اديان آموخت. اين شيوه پسنديده و سماجت علمى، باعث شد تا علامه از لابلاى كتابهاى علمى و تاريخى، مطالب ارزنده و نويى را استخراج كند. اين دقت و ژرفنگرى، در تأليفات استاد بخوبى مشاهده مى‏شود. به عنوان مثال، وقتى در ترجمه كتاب نفس المهموم محدث قمى به اختلاف روايات درباره روز واقعه عاشورا برخورد، با كمك حساب زيج روز دوشنبه را برگزيد.6. نبوغ فكرى و اختراع علمى‏نبوغ و قدرت فكرى علامه، در ميان علما مشهور بود. از آثار به جاى مانده علامه بر مى‏آيد كه وى اهل فكر، تعمق، تدبر و حتى اختراع علمى بود. آيت اللّه حسن زاده آملى مى‏نويسد: يكى از آلات رياضى براى تعيين سمت قبله به طرزى بديع و مبتنى بر قواعد رياضى نجومى، صنعتى است كه مرحوم استادم، آيت اللّه علامه ذوالفنون حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى،- رفع اللّه تعالى درجاته – اختراع نموده است. از اين صحيفه قبله‏يابى فقط خواص كه آشناى فن هستند، مى‏توانند استفاده كنند. در اختراع آن، حدّت نظر و قوت فكر به كار برده است. آنچنانكه موجب شگفتى ارباب فن است. خود آن صحيفه منحصر به فرد و معمول و مصنوع دست مبارك آن جناب، در نزد راقم محفوظ است. و چنين در نظر دارم كه در شرح آلات مذكور، تصنيفى تدوين كنم. اگر توفيق اين امر خطير را يافتم،شرح اين صحيفه و بيان ترسيم و نحوه اختراع و دستور اعمال آن نيز به تفصيل بيان خواهد شد؛ هوالموفق المؤيد.»(8) تدريس‏ وسعت علمى استاد اقتضا مى‏كرد كه با توجه به تسلط بر همه علوم و فنون، در كنار تحصيل، تأليف و تحقيق به تدريس نيز بپردازد. استاد هم در علوم نقلى و هم در علوم عقلى، به تربيت شاگردان برجسته‏اى پرداخت؛ به طورى كه در طول عمرش، به تدريس علوم حوزوى و دانشگاهى مشغول بود.با توجه به تسلط استاد برفقه و اصول، او رسائل و مكاسب شيخ انصارى، كفايه مرحوم آخوند و برخى ابواب جواهر الكلام را در كنار هم تدريس مى‏كرد.همچنين استاد در علوم نقلى كتابهاى: شرح اشارات خواجه نصير، اسفار ملاصدرا و كتابهاى: شفاء و نفس، نبات و حيوان ابن سينا را تدريس مى‏كرد.در علم تفسير نيز علامه به تدريس مجمع البيان مرحوم طبرسى، و در تجويد و علم قرائت به آموزش شرح شاطبيه و تذكار معزّى مى‏پرداخت.همچنين، علامه به تدريس كتب حديث، درايه و رجال، در طب به تدريس شرح الباب، و در رياضى به تدريس هيأت و زيج همت گماشت.استاد بعد از بازگشت از نجف اشرف به تهران، به درخواست شهيد مدرس، در مدرسه سپه‏سالار به تدريس رياضيات مشغول شد و نيز در مدرسه خان مروى به تدريس فلسفه پرداخت.شيوه تدريس علامه باعث شد كه اغلب شاگردان استاد ذوفنون يا مجتهد شوند. آيت اللّه حسن زاده آملى از چهره‏هاى شاخص علمى و از شاگردان علامه كه حدود 13 سال در محضر ايشان به فراگيرى علوم پرداخت، چنين مى‏نويسد:(9) «اما اينكه من چگونه به خدمت ايشان رسيدم، از طريق آقا شيخ محمد تقى آملى بود كه خيلى از ايشان تمجيد مى‏كرد. و تازه از آمل به تهران آمدم و رفتم به مسجد حوض. خيلى آدم زاهد و وارسته‏اى بود. با او گفتگو كردم. بالاخره، در جلسات رسائل و مكاسبش شركت جستم. مرحوم شعرانى از طرفى مجسطى مى‏گفت و طب و قانون و فقه و اصول و جواهر و قواعد را تحشيه مى‏كرد و رياضيات نيز مى‏گفت.گر بر تو نامش قدر معلم نيست‏پوشيده بر من متعلم نيست‏بشنو از من كه قائمه علم‏بى علم و بى‏معلم قائم نيست؟استاد تا آخر عمر شريفش، به تدريس و ارائه خدمات علمى و تبليغى مشغول بود. حتى در اواخر عمرش به علت بيمارى، در منزل خود شبها اسفار ملاصدرارا تدريس مى‏كرد.دكتر قوامى واعظ، از شاگردان استاد، در بيان شيوه تدريسش در مقدمه كتاب كشف المراد فى شرح تجريد علامه شعرانى مى‏نويسد: «آيت اللّه شعرانى بقدرى مطالب عاليه علمى را تنزل مى‏دادند تا همگان بتوانند از مواهب دانش كه خدا نصيب ايشان كرده بهره‏مند گردند. شاگردان آن عالم عالى قدر با مثالهايى كه به خود استاد اختصاص داشت، مطالب علمى را به خوبى درك مى‏كردند.»(10)همچنين، استاد در كنار تدريس، به پرورش روحى و فكرى شاگردان پرداخت، و با صفاى روحى، سادگى، خوش خلقى و بى‏پيرايگى خود، شاگردان زيادى را گرد خود جمع كرد. شاگردان‏ برخى از شاگردان آن عالم بزرگ عبارتند از حضرات آيات عظام:1. آيت اللّه ميرزا هاشم آملى (1322 – 1413 ه.ق): او در شهر آمل به دنيا آمد و پس از طى دوران مقدماتى، عازم تهران شد.در تهران، وى تحصيلاتش را نزد شهيد مدرس، سيد محمد تنكابنى و علامه شعرانى ادامه داد. سپس، وى در سال 1345 ه.ق به قم رفت، دوره عالى حوزه را در محضرت آيت اللّه حائرى و آيت اللّه سيد محمد حجت كوه كمره‏اى فرا گرفت و به درجه اجتهاد نائل شد. وى مدتى نيز، در نجف اشرف در محضر آيات: ميرزاى نائينى، آقا ضياء عراقى و سيد ابوالحسن اصفهانى به ادامه تحصيل پرداخت و سالها در حوزه علميه قم فقه و اصول را تدريس كرد.2. آيت اللّه جوادى آملى: ايشان از فقها و فلاسفه بزرگ معاصر، و از استادان حوزه علميه قم است، كه دهها اثر علمى و فقهى دارد.3. آيت اللّه حسن زاده آملى: از شاگردان مبرّز علامه به شمار مى‏روند، در اين مقاله مفصل از ايشان سخن به ميان آمد.4. استاد شيخ محمد حسن احمدى فقيه يزدى.5. استاد على اكبر غفارى: او از شاگردان فرزانه استاد است، كه در زمينه تصحيح و طبع آثار حديثى شيعه، خدمات بى‏شائبه‏اى را ارائه كرده است.6. استاد مير جلال محدث ارموى(1323 ه.ق – 1358 ه.ش): استاد در شهر اروميه به دنيا آمد. وى پس از عمرى تحصيل و تحقيق و تأليف، در تهران درگذشت و بيش از 70 اثر علمى از خود برجاى گذاشت.برخى ديگر از شاگردان علامه، عبارتند از سيد محمد باقر حجتى، محمد خوانسارى، احمد سياح، سيد حسن سادات ناصرى، سيد عباس شجاعى، سيد رضى شيرازى، قوامى واعظ، مهدى محقق و كمال مرتضوى. تبليغ دين‏ علامه شعرانى در كنار تدريس، تأليف و ديگر خدمات علمى، به تبليغ سنتى دين نيز پرداخت. ايشان در سنگر مسجد، هيئت و…، به اقامه نماز جماعت، برپايى سخنرانى و احكام و… همت داشت. علامه مسجد حوض را در ملك شخصى خود برپا ساخت، اقامه جماعت را در آنجا بر عهده گرفت و به بيان اعتقادات، احكام و اخلاقيات پرداخت. وى با شيوه‏هاى نوين و عالمانه تبليغى و اخلاق كريمه خويش، مردم زيادى را به دور خود جمع كرد و به خدمات بى‏شائبه تبليغى مناسب با زمان پرداخت.دكتر قوامى واعظ،از شاگردان برجسته استاد، در مقدمه نفس المهموم چنين مى‏نويسد:(11) «به ياد دارم كه او درس تفسير سيار خوبى را شروع كرده بودند، كه جنبه تبليغى نيز داشت. و پس از نماز جماعت، مى‏آمدند و ايشان را از مسجد مى‏بردند و در آن جلسه سيار كه اهل فضل نيز شركت داشتند، شبهات افراد را پاسخ قاطع داده، با مثالهاى متناسب بيان مى‏كردند. و راستى كه استاد گرانقدر از نظر شخصى يك نفر ولى از حيث شخصيت و ديدگاه خود هزاران بيش بود.از شمار دو چشم يك تن كم‏و زشمار خرد هزاران بيش‏ تأليفات از استاد علامه 40 اثر ارزشمند علمى برجاى ماند، كه به فرموده آيت اللّه حسن‏زاده اگر همه اين آثار گردآورى شوند، يك دائرة المعارف جامع اسلامى فراهم خواهد شد. اين آثار در هفت رشته تدوين شده است. تفسير و علوم قرآنى‏ 1. حاشيه بر تفسير مجمع البيان در 10 جلد، با تصحيح كامل، اعراب گذارى و توضيحات.2. تصحيح كامل تفسير صافى در دو جلد.3. تعليقات بر تفسير كبير جدش، تفسير منهج الصادقين، در يك جلد.4. مقدمه بر حواشى كامل تفسير ابوالفتوح رازى با توضيح اشعار و شواهد عربى و فارسى در 12 جلد.5. نثر طوبى و دائرة المعارف اصطلاحات قرآنى تا حرف صاد.6. طبع متجاوز از 60 سخن قرآنى كه با نظر ايشان تصحيح و اعرابگذارى شد. حديث و درايه‏ 1. حواشى و تحقيق كتاب وافى مرحوم فيض كاشانى در سه جلد.2. تعليقات بر شرح اصول كافى ملاصالح، در 12 جلد.3. تعليقات بر وسائل الشيعه از جلد 16 تا جلد 20.4. تحقيق و تصحيح جامعة الرواة به دستور آيت اللّه بروجردى.5. رساله‏اى در باب علم درايه. عرفانى‏ 1. حاشيه بر ارشاد القلوب ديلمى.2. ترجمه و شرح دعاى «عرفه» ضميمه كتاب فيض الدموع.3. شرح و ترجمه مفصل صحيفه سجاديه. فقه و اصول‏ 1. المدخل اولى عذب المنهل در اصول.2. شرح كفايه مرحوم آخوند به طريقه «قال و اقول» در اصول.3. حاشيه كبيره بر قواعد الاصول. احكام‏ 1. رساله‏اى در شرح شكوك الصلاة فى العروة الوثقى.2. رساله مختصر فقهى براى تدريس.3. مناسك حج با حواشى نه نفر از مراجع تقليد.4. شرح تبصره علامه حلى. فلسفه و كلام‏ 1. شرح تجريد الكلام.2. مجموعه اصطلاحات فلسفى.3. حاشيه بر فصل الخطاب محدث نورى.4. كتاب راه سعادت در اثبات نبوت و رد شبهات يهودى و نصارى.5. مقدمه و حواشى محققانه بر اسرار الحكم سبزوارى. تاريخ اسلام‏ 1. ترجمه كتاب الامام على(ع) صوت العدالة الانسانيه، با نقد لغزشهاى (جرج جرداق)، نويسنده آن.2. ترجمه كتاب نفس المهموم مرحوم شيخ عباس قمى.3. تعليقات بر كتاب محمد(ص) پيامبر و سياستمدار، نوشته مونتگمرى وات. وفات‏ سرانجام، علامه شعرانى پس از سالها خدمات علمى و تبليغى در سن 73 سالگى بر اثر شدت ضعف دچار بيمارى قلبى و ريه گرديد و پس از چندى، براى درمان به آلمان عازم شد. و سرانجام علامه در نيمه شب يكشنبه 12 آبان 1352 / 7 شوال 1393 ه.ق، در يكى از بيمارستان‏هاى شهر هامبورگ آلمان چشم از جهان فرو بست. بدن مبارك ايشان پس از انتقال به ايران، در مقبره خانوادگى در جوار حضرت عبدالعظيم الحسنى، در شهر رى قرار گرفت. وصيتنامه وزين آن مرحوم، در پايان جلد سوم حاشيه وافى درج شده است.گر نگاهى هست مرگ عالم و عامى يكى چون به معنى بنگرى آن ديگر و اين ديگر است‏مرگ نادان چيست او مرده بود در زندگى‏وآن سزاى سوختن چون چوب بى برگ و بر است‏نيست كشور زنده جز با نام دانش زين سبب‏مرگ دانا از شمار عقل مرگ كشور است‏ منابع : – 1. حسن زاده آملى، حسن، چهره‏هاى درخشان.2. همو، هزار و يك نكته.3. كيهان فرهنگى شماره 5 مرداد 1363.4. مجله نور علم، شماره 50 و 51.5. محدث قمى، عباس، نفس المهموم، ترجمه ابوالحسن شعرانى.

/

خاطراتى سبز از ياد شهيدان‏

شمعم، مى‏سوزم‏
برادر محمد حسين دهقانى تفتى در تاريخ 10/3/49 در قم متولد شد و در تاريخ 24/1/66 در شلمچه به سوى حق پرگشود. اين شهيد بزرگوار وصيتنامه عارفانه‏اى از خود به جاى گذاشته است. به فرازهايى از آن اشاره مى‏كنيم:
خدايا، شمعم، مى‏سوزم تا راه را روشن كنم. از تو مى‏خواهم… اجازه دهى تا آخر بسوزم و خاكسترى از وجودم باقى بماند… با سوزندگى عشق روشنى بخشم… خدايا، من دلسوخته‏ام، از همه چيز خود دست شسته و ديگر از كسى و چيزى بيمى ندارم… من مى‏سوزم تا راه حق را روشن كنم… خدايا، خسته ودل شكسته‏ام… روح پژمرده خواهش پرواز دارد. مى‏خواهد از اين غربت كده سياه رداى خود را به وادى فنا بكشاند و از بار دنيا برمد و در ديار فنا با خداى خود به وحدت برسد. اى خداى بزرگ، تو را شكر مى‏كنم كه راه شهادت را بر من گشودى…و لذت بخش‏ترين اميد حيات را در اختيارم گذاشتى… قبول شهادت، مرا آزاد كرده است. من آزادى خود را به هيچ چيز… نمى‏فروشم. خدايا، تو را شكر مى‏كنم كه مرا در كوره غم گداختى و در درياى درد آبديده كردى… خدايا، مرا به سوى خود خواندى، من هم با همه وجودم به سوى تو آمدم. از هرچه داشتم، گذشتم… وجود خود را خالصانه در قربانگاه عشق، تسليم خدا كردم. اما خدا نمى‏خواست مرا به شرف شهادت مفتخر كند، بلكه مرا مورد امتحانى سخت و دردناك قرار داد و بهترين برادران و جگرگوشه‏هايم را در برابر ديدگانم، به رسم قربانى پذيرفت و مرا در حسرت شهادت، داغدار نگاه داشت تا شايد تار و پود وجود مرا با حزن و درد بگدازد. همه خواسته‏ها و دوست داشتن‏ها و آرزوهايم را بسوزاند و در من، معجونى از عشق و فقر و غم بسازد كه دنيا را سه طلاقه، و آرزو كنم كه آرزويى نكنم… اى حسين، در كربلا تو يكايك شهدا را در آغوش مى‏كشيدى، مى‏بوسيدى، وداع مى‏كردى، آيا ممكن است هنگامى كه من نيز به خاك و خون خود مى‏غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذارى و عطش عشق مرا به خودت و خدايت دوچندان كنى؟… اين جهان جاى من نيست. آنچه ديگران را خوشحال مى‏كند، مرا سود نمى‏رساند… با قلب سوزان و غمگين به سوى خداى خود مى‏روم و از همه چيز چشم مى‏پوشم… اى نفس، مرا ضعيف و ذليل مگذار، تا چند لحظه ديگر با قدرت و اراده، صبور و توانا باش، قول مى‏دهم پس از دقايقى همه شما(1) در استراحت ابدى و آرامش خود را براى هميشه بيابيد. ديگر شما را زحمت نخواهم داد… لحظه‏هاى حساس وداع من با زندگى دنيا، لحظه‏هاى لقاء پروردگار و رقص من در برابر مرگ… بايد زيبا باشد. خدايا، وجودم اشك شده است. همه وجودم از اشك مى‏جوشد و مى‏سوزد و خاكستر مى‏شود. به من اجازه بده تا
قربانى شوم و بر خاك ريخته شوم و از وجودم غنچه‏اى بشكفد كه نسيم بوى عرفان و فداكارى را از آن به ارمغان بگيرد.(2) نماز شب شهيد فتاحى‏
در خاطره‏اى درباره شهيد عليرضا فتاحى آمده است: دى ماه سال 62 بود. ما در اطلاعات و عمليات تيپ نبى‏اكرم(ص) بوديم. در يكى از آن ايام عزيزى از بسيج به نام عليرضا فتاحى به جمع ما پيوست. از همان روز اول نور بالا مى‏زد. بسيار عزيز و دوست داشتنى بود. تمام اوقات خود را با نوار مصيبت مى‏گذراند. شبها هم كم مى‏خوابيد و در نماز شب گريه مى‏كرد. يكروز به شوخى به او گفتم: آنقدر با صداى بلند گريه مى‏كنى كه شبها خواب نداريم. شب بعد ديگر صداى گريه او را نشنيدم. بعداً متوجه شديم به ميدان صبحگاه رفته و آنجا نماز شب خوانده است. آن شب هوا بسيار سرد و اندكى بارانى بود. و سرانجام در عمليات ميمك به شهادت رسيد.(3)
در خاطره ديگرى برادر عباسى گويد:پادگان ابوذر بوديم. نيمه‏هاى شب بود. به علت كسالت جسمى، از خواب بيدار شدم. صداى آهسته گريه كسى مرا به خود جلب كرد. دردم را فراموش كردم. در تاريكى دل شب متوجه شدم شهيد عليرضا فتاحى در حال اقامه نماز شب است و در قنوت نماز به درگاه خداوند سبحان قطرات اشكش با ناله‏اى جانسوز و عاشقانه كه حاكى از درد هجران و دورى و درخواست وصال دارد، جارى بود. آن نماز شب مرا منقلب كرد و روز بعد خود را بسيار ملامت مى‏كردم و غبطه مى‏خوردم.(4) آرزوهاى شهيد پاينده‏
برادر عباس پاينده در تاريخ 3/6/45 در قم به دنيا آمد و در تاريخ 4/10/65 در منطقه پاسگاه زيد به شهادت رسيد. بازگويى فرازهايى از وصيتنامه وى روح تازه‏اى به كالبد آدمى مى‏دمد. او مى‏گويد: «خدايا، احساس مى‏كنم كه روحم عوض شده. مرا حالى ديگر داده‏اى. نمى‏دانم چرا وقتى سر به سجده مى‏گذارم، بى‏اختيار گناهانم در خاطرم زنده مى‏شود و اشك، مهر نمازم را سيراب مى‏كند و در آن حال نمى‏دانم كه چه هستم، كجا هستم .
و وقتى به خود مى‏آيم و سر از سجده بر مى‏دارم، همرزمانم را مى‏بينم كه با اين كلام كه «عباس نكند مى‏خواهى نزد عباس(ع) بروى» اندكى دلم را تصلى مى‏بخشند. خدايا، انگار مى‏خواهى مرا به ميهمانى حضرت ابوالفضل(ع) دعوت نمايى، خدايا، من حقير كه هستم كه براى رضاى تو فدا شوم؟ خدايا، من ذليل كى مى‏توانم با ياران تو در زمره شهيدان در راه تو باشم؟ اى كاش هزاران جان مى‏داشتم و در راه تو مى‏دادم… خدايا، دوست دارم كه شهيدى گمنام باشم…، خدايا، هرگاه نامى از امام حسين(ع) مى‏آيد، بى اختيار اشك در چشمانم جارى مى‏شود. خدايا دوست دارم به احترام امام حسين(ع) بدنم سه روز در دشتهاى جنوب كربلاى ايران بماند. خدايا، دوست دارم كه همانند الگويم حسين(ع) سر در بدنم نباشد. خدايا، دوست دارم دستانم همانند دستان آقا ابوالفضل(ع) قطع گردد…پروردگارا، دوست دارم تا جگرم همانند جگر امام حسين(ع) با تركش پاره پاره گردد و بالاخره دلم مى‏خواهد تا جسدم زير چرخهاى تانك دشمن همانند اجساد مطهر شهيدان كربلا لگدكوب گردد.»(5) در آرزوى ديدار حق‏
او هم مانند شيخ رجبعلى خياط بود. حبيب اللّه زمانى در تاريخ 1/1/48 به دنيا آمد و در تاريخ 6/1/67 به شهادت رسيد. وصيتنامه‏اى خواندنى و جالب دارد كه به فرازهايى از آن مى‏پردازيم: «بارپروردگارا، از دورى تو سخت دلم گرفته و كسل هستم و آرزوى ديدار تو دنيا را سخت و تنگ و تار نموده و قدرت فكر كردن را از من گرفته است… بار الها، با هر كه درد دل گفتم، نشنيد. با هر كسى راز گفتم، نهان نداشت. به هر كس نگريستم، روى گردانيد و به هر درى زدم، گشوده نشد.
خدايا، تنها تو درد دلم را شنيدى و رازم را بر هيچكس آشكار نساختى. خدايا، تنها تو از من روى نگردانيدى و اين تو بودى كه وقتى در خانه‏ات را زدم، با كمال خوشرويى و مهربانى به رويم در گشودى و از اين بنده حقير خود، استقبال كردى… خدايا، اگر مستم و اگر ديوانه‏ام، از مقيمان اين آستانم. با خود آشناييم ده كه با كائنات بيگانه‏ام… بار پروردگارا، محبت تو گلى است و بلا، خار آن، و آن كدام دل است كه نيست گرفتار آن؟ خدايا، از هر دو جهان، محبت تو خريدم و جامه بلا بريدم و پرده عافيت دريدم. خدايا، چون در تو بنگرم، از جمله تاجدارانم و چون در خود بنگرم، از جمله خاكساران و تهى دستانم.»(6) به خاطر ديدن روى محبوب‏
محمد رضا شريفى پور در شهر مقدس نجف به دنيا آمد و بعد از بيست سال و سه ماه در جزيره مجنون، مجنون حق شد. او در وصيت نامه عارفانه‏اش گويد: «اى خدا، حرف آخر را مى‏زنم، خداوند من، اى عشق من، اى دوست من، اى ياور من، در همه حال، اى معبود من، دلم از عشق به تو پر مى‏زند و هر لحظه اميد و آرزوى رسيدن به تو در وجودم زبانه مى‏كشد. اى خالق من، ديدن تو را چگونه تحمل كنم و نديدن تو را چگونه؟ اى خدا، اگر مردم مى‏دانستند كه با تو بودن چه لذتى دارد، همه هستى خود را رها مى‏كردند و به سوى تو مى‏آمدند…اى خداى من، براى معامله نمى‏جنگم و براى بهشت كشته نمى‏شوم فقط ديدن روى محبوب است كه مرا در جبهه‏هاى نور كشانده است.(7) توفيق ده عبداللّه باشم‏
برادر عليرضا صادق نيا كوچكده در تاريخ 1/1/46 در قم متولد شد و در تاريخ 1/11/65 در منطقه پاسگاه زيديه به معبودش پيوست. او در وصيتنامه خويش گويد: «بارالها، چقدر دوست دارم آن سعادت و مرحمتى كه در خواب ديده‏ام، در عالم حس نيز ببينم… اى كاش جاى خلوتى بود و تمام درد دلم را در آن خلوتگاه با تو مى‏گفتم و با سرازير كردن قطرات اشك از اين چشمان گنهكار و سرساييدن به آستان ربوبيت، با تو به نجوا و راز و نياز مى‏نشستم…خدايا توفيق ده عبداللّه باشم عبداللّه!(8) تصويرى از لحظه‏هاى پرشكوه شهادت‏
برادر مهدى مقدس در نجف اشرف به دنيا آمد و در تاريخ 22/2/61 در بيمارستان ساسان تهران عروس شهادت را در آغوش مى‏كشيد. وصيتنامه اين عزيز حاوى بسيارى از نكات عارفانه و دلپذير است كه به جاست به فرازهايى از آن اشاره شود: « خدايا، با ياد تو شهادتنامه‏ام را مى‏نويسم… خدايا، معشوق نازنينم مى‏پرستم… اين عطشى است كه خود در روح و جان من دوانده‏اى… آرى خداى من، محبوب من، من به تو هميشه نياز داشته و دارم… خدايا، من عمرى اين ذكر را تكرار مى‏كردم: يا ليتنى (كنت) معكم فافوز فوزاً عظيما و براى حسين مى‏گريستم. ولى امروز، تازه مى‏فهمم كه حسين(ع) چه كسى بود و چه مى‏گفت… كم كم مى‏فهمم كه امام چهارم (ع) در آن شبهاى تاريك با تو چه مى‏گفت… اكنون مى‏فهمم كه على(ع)…در آن سياهى شب… با بن چاه مرموز چه مى‏گفت و نيز مى‏فهمم كه چرا امام هفتم(ع) زندان مخوف و هولناك هارون را در اعماق زمين بر آزاد شدن ترجيح مى‏داد… خدايا، امشب چه شب پرشكوهى است. انگار همه زندگى بيست و چند ساله‏ام در همين چند لحظه‏اى خلاصه مى‏شود كه تا صبح باقى مانده است. چه لحظه پرشكوه و زيبايى است… خدايا مى‏خواهم لحظات پرشكوه و زيباى يك شهيد در آستانه شهادت را بازگو كنم. مى‏خواهم انديشه‏هاى ملكوتى يك شهيد را كه هنوز نمرده است، بيان كنم. هرگز نمى‏توان چنين لحظه‏هايى را براى كسى مجسم كرد، چون شهادت يك عشق ابدى و جاودانه است و يك شهيد مى‏رود (تا) نسل تبهكار قابيل را رسوا كند.(9) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. منظور نفس و ديگر اعضا و جوارح اوست كه به آن اشاره كرده است.2. معماى حضور، به كوشش طيبه فرد، ص 60 – 52.3. لاله‏هاى زاگرسى، ص 65 و 66.4. ر.ك: همان مأخذ، ص 69.5. معماى حضور، ص 29 – 27.6. معماى حضور، ص 75 و 76.7. همان، ص 86.8. همان، ص 98 و 99.9. همان، ص 135 – 130. 

/

همبستگى نياز هميشگى

اشاره‏
در آغاز سال جارى مقام معظم رهبرى حضرت آية اللّه العظمى خامنه‏اى طى بياناتى فرمودند:
«همبستگى و اتحاد ملت، مشاركت عمومى و اعتصام به ايمان الهى مهم‏ترين سلاح‏هاى ملت ايران براى خنثى سازى توطئه‏ها و تمهيدات دشمن هستند.»(1)آن رهبر فرزانه سال 1384 را در پيام نوروزى خويش به نام «سال همبستگى ملى و مشاركت عمومى» ناميدند. در واقع اين ويژگى از ضرورت‏هاى اساسى مى‏باشد و بدون شك حضور معنادار و توأم با بصيرت و معرفت مردم در صحنه‏هاى تأثيرگذار سياسى، فرهنگى و اجتماعى مى‏تواند تحولاتى اميد بخش، نويد دهنده و پربار براى سرزمين ايران رقم بزند. برخى تهديدهاى خارجى، فشارهاى استكبارى، تحريكات دشمنان اسلام و قرآن چالش‏هاى حساسى هستند كه همبستگى ملى را به منزله ضرورتى اجتناب‏ناپذير و غير قابل اغماض در سطح كشور مطرح مى‏نمايد و اين همان نكته ارزشمندى است كه رهبرى انقلاب در آغازين روزهاى سال جارى بدان اشاره نمودند. واقعيت اين است
كه مجموعه‏هاى فشارهاى متزايد خارجى و برخى نگرانى‏هاى داخلى تنها در برابر دژ استوار و سدّ آهنين همبستگى ملى برطرف مى‏گردند و زايل مى‏شوند. در صورت تحقق اين رويداد سياسى – اجتماعى بسيارى از مشكلات و موانع رفع گشته و از عقبه‏هاى متعددى كه پيش روى امت مسلمان است، بدون هيچ گونه عارضه‏اى عبور خواهيم كرد واينجاست كه نگرش حكيمانه و دقت نظر و همه جانبه نگرى مقام معظم رهبرى نقش پويا و روشنگرانه خود را مشخص مى‏سازد. همبستگى ترجمان ديگرى از همدلى، همراهى و وفاق ملى است و البته اتحاد ميان مردم و مسؤولان در ميان خود و با يكديگر هنگامى بدست مى‏آيد كه اهداف مشتركى در ميان باشد ميزان اهميت و نقش تعيين كننده اين اهداف واحد بايد در درجه‏اى باشد كه همگان براى عملى ساختن آن با رغبت درونى و انگيزه‏هاى عالى و با فداكارى و عبور كردن از منافع فردى، انحصارى و شخصى بكوشند. گستره اين هدف والا در نخستين گام براى مردم ايران امنيت، سلامتى مادى و معنوى و اميدوارى و چشم اندازى آرام بخش به
ارمغان مى‏آورد و در مراحل بعدى مى‏تواند به جهان اسلام و مظلومان عالم سرايت كند و از اين جهت همگان اعم از مردم، مسؤولان نهادهاى عمومى و خودجوش، مراكز علمى و فرهنگى، نشريات و جرايد وظيفه دارند براى تحقق اين هماهنگى ملى شرايط لازم و مقدمات مورد نياز را فراهم آورند و در جهت رفع دشوارى‏ها و موانع آن ساعى باشند و حركت به اين سمت و كاربردى نمودن پيام حكيمانه رهبر معظم انقلاب مى‏تواند خود حماسه‏اى عالى،درخشان و مترقى را بيافريند كه دشمنان را در هاله‏اى از يأس فرو ببرد و توطئه‏هاى استكبارى و نقشه‏هاى بيگانگان را خنثى سازد. بديهى است همستگى ملى نياز مستمر جامعه ماست و به مقطع خاصى اختصاص ندارد. وفاق ملى از واقعيت تا حقيقت‏
همبستگى يا وفاق ملّى نوعى انسجام هدف‏دار اجتماعى است كه تمايلات درونى افراد و گرايش‏هاى ذهنى جهتدار مى‏تواند در بوجود آوردن آن مؤثر باشد.(2)
برخى منابع پژوهشى در فلسفه
اجتماعى، همگونى را استقرار همبستگى نزديك‏تر ميان اعضاى جامعه مى‏دانند. در واقع اين فرايند به سوى متحد نمودن اقشار مردم گام برمى‏دارد و مى‏كوشد بر اساس نظمى كه اكثريت مى‏پذيرند آن را استوار سازد.(3) متحد نمودن جامعه بيش از هر چيز بايد به تضادهايى كه در آن تجزيه و تفرقه ايجاد مى‏كنند، پايان دهد و تحرّكات نفاق برانگيز را خنثى نمايد. البته افراد سازنده همبستگى كه در كنار يكديگر قرار گرفته‏اند نبايد از همسايگان و هم‏نوعان خويش جدا بمانند و از رابطه با آنان محروم باشند بلكه بايد مناسبات خويش را با هم گسترش دهند و اين همدردى و هم زيستى متقابل خود قادر است به تضادهاى اجتماعى كه فرساينده است و خشونت، توحّش و خونبارى ببار مى‏آورد پايان دهد. ناگفته نماند كه جامعه بدون تلاش، مبارزه، مقاومت و پايدارى نمى‏تواند آفات و علف هرزها را محو كند، هر يك از آحاد اجتماعى بايد بطور جدّى ارزش‏هاى مقدس، فضيلت‏هاى اخلاقى، انسانيّت و وجدان را جاى انگيزه‏هاى فردى بنشانند و در اين جهت استقامت و بردبارى از خود نشان دهند.
اميدوارى به هماهنگى و شكوفا شدن در يك جمعى كه مبانى اعتقادى اصالت دارند به اقتدار جامعه و استقلال واقعى آن كمك مى‏كند، بديهى است در اين راستا بايد واقعيت‏ها را در نظر گرفت، برخى تصور مى‏كنند رفاه، وفور ثروت و در دسترس بودن امكانات عمومى، آسايش و فراغت، در ايجاد همبستگى مؤثرند و اين امور، ناملايمات جامعه را مى‏زدايند و زندگى آرام و هموارى پديد مى‏آورند امّا واقعيت‏ها اين نظر را تكذيب مى‏كنند چه بسا كه توسعه و ترقّى مادى و وفور نعمت‏ها سطح توقعات را بالا ببرند و همين وضع در اتحاد جامعه انشقاق ايجاد كند، از ديدگاه اسلام چه بسا كه لطف الهى در لباس سختى‏ها آشكار گردد ولى امكان دارد چنين عطوفت آسمانى اثر بخش نباشد و دل‏ها را براى تسليم به حق نرم ننمايد و در اين حال دشوارى‏ها جاى خود را به آسايش دهند و محروميت‏ها به نعمت‏ها مبدّل شوند امّا در اين شرايط فراوانى نعمت نه از باب رحمت الهى بلكه از باب قهر و خشم خداوندى است. غوطه ورشدن در رفاه و لذات دنيوى، دل‏ها را به خواب غفلت مى‏كشاند و مقدّمات عصيان و گناه را فراهم مى‏سازد و بدين ترتيب جامعه گام به گام به سوى سرنوشت زيان بار و تيره خويش نزديك مى‏شود و هنگامى كه ظلمت، فساد و خلاف بر جامعه استيلا يافت عذاب الهى نازل مى‏گردد و مردم به مكافات سرپيچى و ناسپاسى خود دچار مى‏شوند قرآن مى‏فرمايد:
«ثمّ بدّلنا مكان السيئة الحسنة حتى عفوا وقالوا قد مسّ آباءنا الضّراء و السّراء فاخذناهم بغتة و هم لايشعرون؛(4) سپس آن سختى‏ها را به آسايش و خوشى مبدّل نموديم تا به كلّى حال خويش را فراموش كرده و گفتند آن رنج و سختى و هم خوشى بعد از آن به پدران ماهم رسيد، ماهم بناگاه آنان را به كيفر اعمالشان عقاب كرديم در حالى كه غافل بودند.»
پس اين كه عده‏اى عقيده دارند فراوانى به خودى خود همگونى اجتماعى كاملى ايجاد مى‏كند و برخى مكاتب مادى آن را شرط هم بستگى مى‏دانند، درست نمى‏باشد به علاوه اگر اين وفور امكانات طبق قاعده عدالت اجتماعى كه قرآن بر آن تأكيد دارد توزيع نشده باشد بر شكاف‏هاى اجتماعى مى‏افزايد و زمينه‏هاى نفاق، خلاف و زندگى طبقاتى را كه ضد همبستگى است فراهم مى‏سازد.
همچنين در جوامع اروپايى ما شاهد توسعه، ترقى مادى و گسترش امكانات و فراوانى ابزارهاى رفاه طلبانه هستيم ولى واقعيت اين است كه در اين كشورها وفاق اجتماعى فوق العاده ضعيف است و امنيت واقعى و آرامش راستين براى مردم فراهم نشده و آنان در موجى از نگرانى و ناراحتى بسر مى‏برند و اين عوارض آنان را از همگونى و اتّحاد واقعى دور مى‏كند. اختلاف اساسى ميان ثروتمندان و طبقات متوسط فقير بيش از پيش در اروپا هويدا شده و تضادها را تشديد كرده است، همچنين وقتى احتياجاتى را ارضاء كرده‏اند بدليل غوطه‏ور گرديدن در فراوانى‏هاى مادى و رفاهى مردم طالب امورى هستند كه نه تنها واقعيت ندارند بلكه تضادهاى اجتماعى را گسترش مى‏دهند، در واقع با اين وضع به جاى زنده نمودن انگيزه‏هاى مثبت و حس نوع دوستى در ميان مردم، اميال شخصى آنها را كه با الزام‏هاى اجتماعى در تعارض است احياء نموده‏اند(5) و چون قادر نمى‏باشند اين وضع را فروبنشانند محروميت‏ها را توسعه مى‏دهند و امتيازاتى را بوجود مى‏آورند كه با نظام ارزشى، اخلاقى و حقوقى مغايرت دارد.
روان شناسان عقيده دارند پيشرفت‏هاى مادى بدون در نظر گرفتن توانايى‏هاى روحى و رفتارى كاملاً مخالف عميق‏ترين نيازهاى انسان است، از اين رو فراوانى امكانات كه افراد را از كاركردن و كوشش فكرى و علمى آزاد مى‏نمايد به ايشان اجازه مى‏دهد از اين تناقض بهتر آگاه شوند و به طرز ژرف‏ترى رنج ببرند بنابراين رشد ناخوشى‏هاى رفتارى، پيدايش برخى كج روى‏هاى اجتماعى، توسعه بيمارى‏هاى عصبى، لذّت نبردن واقعى از زندگى، كاستى‏هاى غير قابل اغماض جوامع پيشرفته‏اند كه در مسير ترقّى، عدالت ، فضيلت و عطوفت را فراموش كرده‏اند.(6) اهتمامى آسمانى‏
يكى از حقايق مسلّم كه نه تنها مسلمانان بلكه ديگران در موردش اتفاق نظر دارند اين است كه اسلام دين همبستگى، فراگيرى و هم‏گونى همه جانبه است، متون دينى يعنى قرآن و حديث و نيز سيره رسول اكرم(ص) و ائمه هدى(ع) گوياى اين حقيقت‏اند. زمانى كه در شبه جزيره عربستان نور الهى در دل‏ها و جان‏ها پرتو افكند و رسول خدا(ص) همچون آذرخشى با بعثت خويش كوير منحط و خفقان گرفته انسانيت را پرتو افشانى نمود، آن حضرت از افرادى با دل‏هاى پراكنده چنان امّتى بنانهاد كه هيچ قدرتى توان ضربه زدن به آن را نداشت، روح عدالت، مساوات و مؤاسات در آنان زنده شد. فداكارى و جانبازى مشى اين جامعه گرديد. عوامل خودبينى، خودمحورى و علائق شخصى از ميانشان رخت بربست و همه به رشته استوار الهى آويخته شدند.روى آوردن به يكتاپرستى و پيروى از رهبرى پيامبر و روى‏كرد نشان دادن به آيينى كه بين فطرت انسانى و خداى جهانيان پيوند برقرار مى‏كند و پياده نمودن تعاليم آسمانى اسلام در زندگى فردى و اجتماعى، تمامى آدميان را كه داراى نژادها، قيافه‏ها و گرايش‏هاى ملى و قبيله‏اى بودند و در آتش جهل و خرافات و ستم و گژانديشى مى‏سوختند، گردهم آورد و از آنان امّتى واحد بوجود آورده البته رسول خدا(ص) براى رسيدن به چنين هدف والايى تمامى توان خويش را بكار گرفت و ناگوارى‏ها و رنج‏هاى فراوانى را تحمل كرد تا از اين همه گوناگونى و تفرّق، جامعه‏اى واحد ساخت و انسان هايى با خاستگاههاى متنوع را با يكديگر همبسته نمود، زيرا باورآن حضرت بر اين اصل استوار بود كه اين پيوستگى اجتماعى، مسلمين را براى رسيدن به راه سعادت و خنثى كردن نقشه‏هاى دشمنان و حيله‏هاى ابرقدرت‏هاى آن زمان بيمه مى‏نمايد. در واقع بزرگترين نعمتى كه به مسلمانان ارزانى داشته شد همين الفت قلب‏ها و نزديك شدن دل‏هاى آنان به يكديگر بود، قرآن در اين‏باره مى‏فرمايد: «واذكروا نعمت اللّه عليكم اذ كنتم اعداء فالّف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخواناً؛(7) نعمتى را به ياد آوريد كه خدا به شما عطا كرد. آن هنگام كه با يكديگر در عناد بوديد و خدا ميان شما پيوند برقرار كرد و با موهبت او با هم برادر شديد. كلام وحى در جاى ديگر يادآور مى‏شود: و الّف بين قلوبهم لو انفقت ما فى الارض جميعاً مّا الّفت بين قلوبهم ولكن اللّه الّف بينهم انّه عزيز حكيم؛(8) اوست كه بين دلهاى آنان تأليف برقرار كرد، اگر هر آنچه را كه در زمين است خرج مى‏كردى، قادر نبودى دل‏هاى آنها را با هم پيوند دهى ولى خداوند ميان ايشان الفت ايجاد نمود كه عزيز حكيم است.
آنان كه به اوضاع اجتماعى و روحيه افراد لجوج و كينه توز عصر جاهليت آشنايند به خوبى آگاهى دارند كه چنين عداوت هايى به وسيله مال و ثروت و جاه و مقام از بين نمى‏رفت و تنها عاملى كه مى‏تواند آن آداب زشت و كينه‏هاى كهنه و ريشه دار را محو كند ايجاد يك دگرگونى در انديشه‏ها و جان هاست، آن چنان تحولى كه نگرش اشخاص را عوض نمايد و در سطحى بسيار بالاتر از آنچه بودند قرار گيرند به گونه‏اى كه اعمال گذشته در نظرشان پست و ابلهانه جلوه كند و به دنبال اين معرفت دست به يك خانه تكانى در اعماق وجود خود زده و زباله‏هاى قساوت و انتقام جويى‏هاى خونين و تعصب‏هاى قبيله‏اى را بيرون بريزند و اين كارى است كه از ايمان و خداپرستى واقعى برمى‏آيد. اين قانون، اختصاص به مسلمانان صدراسلام ندارد و روى آوردن به رفاه مادى، تشويش‏هاى دنيايى، كنگره‏ها و كنفرانس‏ها قادر نخواهند بود قلوب مسلمين را به هم نزديك كنند بلكه بايد شعله‏اى در دل‏ها افروخته شود تا همبستگى ملى بدست آيد. تربيت دينى و پرورش‏هاى پرمايه اخلاقى كه با تزكيه درونى و رها ساختن انسان از چنگ نفس پرستى توأم است و نيز اعراض از رذايل و رويكرد نشان دادن به فضيلت‏هاى معنوى چنان روحيه‏اى ايجاد مى‏كند كه آدمى را از حصار خوديت بيرون مى‏آورد و زمينه را براى پيوستن او به اقيانوس خروشان جامعه ارزشى مهيّا مى‏كند به نحوى كه او تمامى تلاش‏هاى خويش را در اين جهت بكار مى‏گيرد كه اولاً چنين همبستگى مخدوش نگردد ثانياً دلش براى كوچك‏ترين ناگوارى كه براى برادر مسلمانش اتفاق مى‏افتد، به درد مى‏آيد و براى رفع اين نگرانى لحظه‏اى آرام نمى‏گيرد.
انقلاب اسلامى ايران كه در امتداد خيزش‏هاى مذهبى، از صدر اسلام تاكنون، مى‏باشد به بركت همين همبستگى و الفت دينى به پيروزى رسيد، اتكا به ايمان و توجه به تعاليم عالى اسلام مردم را با دست خالى بر قواى شيطانى، غلبه داد. امام خمينى(ره) در اين باره فرموده‏اند: «براى اين كه ملّت، اسلام را مى‏خواست و مردم يك صدا مى‏گفتند…ما سلسله پهلوى نمى‏خواهيم، از اين جهت نهضت پيش برد و مطلبى را كه تمام متفكرين و سياسيون محال مى‏دانستند با اراده الهى تحقق پيدا كرد.»(9) امام در پيامى از مردم مى‏خواهند: «همين طور كه حس انسانيت و اسلاميت آنها بيدار شد، آن را بيدارتر نگه دارند و نگذارند اين شعله الهى خاموش شود، تمسّك به اسلام، حبل المتين اسلام در قرآن كريم و امام عصر بكنند و با هم و با همّت والاى خود تمام مشكلات را حل كنند.» و در جمع علماء و روحانيان مشهد تأكيد كرده‏اند: «همانطورى كه با هم بوديد دل‏ها با هم يكصدا بودند، از حالا به بعد هم اين معنا را حفظ كنيد وقتى كه شما دل‏هايتان با هم صاف باشد دست‏ها، دست واحد باشد، دست خدا هم با شماست.»(10) و در جمع كاركنان بهدارى و بهزيستى آذربايجان شرقى امام رمز پيروزى را اين همبستگى مى‏دانند: «اگر اين انسجامى كه ملت پيدا كرد و گروهها باهم جمع شدند همه با هم شدند، آنهايى كه دور از هم بودند بهم نزديك شدند… اگر اين را نگه‏اش داريم يك ملت پيروزى هستيم كه ديگر نمى‏توانند اين ريشه‏هاى فاسد كارى انجام دهند.»(11) اهل بيت و همبستگى عمومى‏
حضرت على(ع) به پيروى از روش رسول اكرم(ص) براى دست‏يابى به يكپارچگى جامعه به مدت 25 سال آن چنان صبر و پايدارى را پيشه خود نمود كه گويى خار در چشم و استخوان در گلو داشت. آن حضرت حاضر گرديد رنج‏ها و تألمات فراوانى را پذيرا گردد كه مبادا زخمى بر پيكر واحد مسلمين وارد گردد و الفت مؤمنين مخدوش شود. ايشان تأكيد مى‏فرمايند كه همواره همراه جمعيت اسلام باشيد كه دست خدا با آنان است و از پراكندگى اجتناب كنيد كه انسان تكرو خوراك شيطان است همچون گوسفندى تنها كه طعمه گرگ مى‏شود.(12)
و در نامه‏اى خطاب به مالك اشتر مى‏فرمايند: من اول دست خود را پس كشيدم تا ديدم گروهى از اسلام بازگشتند و مردم را به نابودى آيين محمّدى فرا مى‏خوانند پس نگران آن شدم كه اگر به يارى اسلام و مسلمين برنخيزم شكاف يا انهدام در اسلام خواهم ديد كه مصيبت آن از فوت خلافت چند روزه افزون‏تر است.(13)
امام مظلومان در جايى مى‏فرمايند: شما نيك مى‏دانيد كه براى امر خلافت من از همه شايسته‏ترم و حال سوگند به خداوند تا زمانى كه كار مسلمين در سلامت باشد و رقيبان تنها به كنار زدن من قانع باشند و تنها شخص من مورد ستم قرار گيرم مخالفت ننموده و تسليم هستم.(14)
آن حضرت بزرگترين عامل عزت و سرافرازى امّت‏هاى گذشته را اتحاد و اتفاق آنان مى‏داند و اضافه مى‏نمايند: چه حالى داشتند آنان هنگامى كه با هم مجتمع بودند، هدف و آرمانشان يك چيز بود، دلهايشان همآهنگ و موافق، بصيرت كافى داشتند و تصميم‏ها در يك جهت بود.(15)
حضرت فاطمه زهرا(س) دخت گرانقدر نبىّ اكرم(ص) نيز در بخشى از خطبه مشهور خود اعلام مى‏نمايد: امامت براى حفظ نظام و تبديل افتراق مسلمين به همبستگى است، حضرت امام حسن(ع) و حضرت امام حسين(ع) نيز براى حفظ انسجام جامعه در مسير تعالى معنوى و گام برداشتن به سوى يكپارچگى توحيدى به شهادت رسيدند ولى بنى اميّه با تبليغات زهرآگين و نشر اكاذيب آن چنان انشقاقى در بين مسلمين پديد آوردند كه پيروان راستين اهل بيت تحت شديدترين شكنجه‏ها، به شهادت رسيدند. امام باقر(ع) و امام صادق(ع) ضمن تلاش‏هاى فرهنگى براى حفظ امنيت و همگونى جامعه اسلامى از هيچ‏گونه كوششى فروگذار نكردند و همواره به سوى اهدافى گام برمى‏داشتند كه انسجام جامعه حفظ گردد و موقعى كه انحرافات سياسى در قالب مقاصد فكرى و فرقه‏اى خودنمايى كرد آن ستارگان فروزان آسمان امامت ادعاهاى مغاير با ارزش‏هاى الهى را كه مرداب‏هايى در جامعه پديد مى‏آوردند افشا كردند و با جبهه‏گيرى در برابر گروههاى منحرف ضمن تبيين معارف خاندان عترت، جامعه را از هرج و مرج و تشتت فكرى كه اين گمراهان به آن دامن مى‏زدند، رهانيدند. عناصر همگونى جامعه‏
جامعه مجموعه‏اى سازمان يافته از بخش‏هاى متقابلاً وابسته است كه به وسيله ارزش‏ها و فرايندهايى كه موجب خلق وفاق در جامعه مى‏شوند انسجام مى‏يابند. در مكتب اسلام اجتماع به مثابه يك نظام سامان يافته، با ثبات و مستحكم در نظر گرفته مى‏شود كه قاطبه مردمانش درباره باورها، خوبى‏ها و خصال و افعال پسنديده با يكديگر نه تنها توافق دارند بلكه همكارى مى‏نمايند همه عناصر، واحدها، سازمان‏ها و مراكز تعليم و تربيت در اين مجموعه نقشى در جهت ثبات كل و همبستگى عمومى ايفا مى‏كنند و هرگونه حركتى بر خلاف اين رود خروشان، حالتى ويرانگر در نظر گرفته مى‏شود، تغييراتى كه صورت مى‏پذيرد بايد در جهت تقويت، ترقى و رشد مجموعه نظام اجتماعى بكار رود. عوامل و كاركردهايى كه مى‏توانند همگونى و وفاق عمومى را استوار نگاهدارند و در تداوم همبستگى بكوشند عبارتند از: 1- عدالت‏
عدل در واقع به معناى توازن و ميزان جامعه به حساب مى‏آيد. در كالبد و روح آدمى اين اعتدال مشاهده مى‏گردد و اگر هرگونه نقصان و اختلالى در آن پديد آيد ناراحتى‏هاى روانى و كسالت‏هاى گوناگون، حيات آدمى را تهديد مى‏نمايد. در اجتماع هم بايد چنين تعادلى برقرار گردد و همه از لحاظ تمامى حقوق مادى و معنوى، وظايف، استعدادها، توانايى‏ها و مانند آن در حالتى از توازن بسر برند، در اين جامعه حق ثابت است و تغيير نمى‏كند امّا عدل در واقع رسانيدن اين حق به صاحبش مى‏باشد نظير كارى كه دستگاه گردش خون در بدن انسان مى‏نمايد و غذا و اكسيژن به تمامى اعضاء و جوارح بدن مى‏رساند و به هر عضوى مطابق شايستگى، لياقت و نوع فعاليت رسيدگى مى‏شود. اگر قائل به اين واقعيت هستيم كه عدل موازنه برقرار مى‏كند پس بايد تفاوت و اختلاف‏هاى متداول را بپذيريم تا ميان آنها تعادلى برپا شود. عدالت اقتضا مى‏كند كه اختلاف‏هاى طبيعى، جغرافيايى و… را به رسميت بشناسد، امتياز راستين در چنين جامعه‏اى تقوا، فضيلت‏هاى معنوى و مكارم اخلاقى است و نه چيز ديگر، مرحوم مولامهدى نراقى عقيده دارد عدالت عبارت است از ائتلاف همه قوا و اتفاق آنها بر فرمانبرى از عقل بطورى كه كشمكش‏ها از ميان برود و فضيلت مخصوص هر يك حاصل شود.(16)
از قرآن برمى‏آيد كه فرستادگان الهى براى اين كه مردم خود از درون بجوشند و بر عليه باطل قيام كنند و در اين راه با هم متحد گردند و اقدام به قسط نمايند، مبعوث شده‏اند: «لقد ارسلنا رسلنا بالبيّنات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للناس.(17)
بيّنه در اين آيه برهانى است كه مردم را روشن مى‏كند و از آن پس وقتى افراد از قيود و حدود نفسانى و مواريث حيوانى و تحميل‏هاى محيطى رها شدند و همه چيز برايشان تبيين گرديد اصول عملى، ثابت و مدوّنى را بدست مى‏آورند. آن وقت سهم هر كس را بر حسب لياقتش مى‏دهند، استعداد هر كس را شكوفا مى‏سازند، موقعيت اجتماعى افراد را مشخص مى‏كنند و تثبيت مى‏نمايند. حضرت على(ع) مى‏فرمايند: العدل حياة الاحكام؛(18) اجراى عدالت موجب زنده شدن احكام و عمل نمودن به آنها مى‏شود و رسول اكرم(ص) ساعتى عدالت را بهتر از هفتاد سال عبادت مى‏داند.(19) آرى ستون خيمه جامعه عدالت است و روح و جان و پيكر اجتماع را عدل تشكيل مى‏دهد و به فرمايش امام صادق(ع) در صورت اجراى عدالت مردم بى‏نياز خواهند گشت.(20) و فقر و پريشانى، تجمع ثروت و اختلاف طبقاتى از جامعه رخت برمى‏بندد.
حضرت امام حسن عسگرى(ع) تأكيد مى‏نمايند: اين توانگران هستند كه توشه تهيدستان را به سرقت مى‏برند و از دسترس بينوايان خارج مى‏كنند: «اغنياؤهم يسرقون زاد الفقرا»(21).
در جامعه‏اى كه عدالت پياده شده است انسان درست تربيت مى‏شود، با فراغت و آرامش به تكاليف تن مى‏دهد و به مقررات، اصول اجتماعى و حقوق همگان احترام مى‏گذارد و در پرتو اين تعهدشناسى و مسؤوليت پذيرى است كه جامعه به همبستگى واقعى دست مى‏يابد و راه عروج آحاد آن به معنويت و سعادت راستين هموار مى‏گردد. سازندگى منهاى اجراى عدالت صرفاً در جهت زندگى سرمايه‏داران مدرن و مرفهان بى‏درد تأثير مثبت دارد و اغنيا را به اميال و آمال خود مى‏رساند و تنها سازندگى عادلانه است كه همگان را از بركات خويش برخوردار مى‏نمايد. عدالت موجب پيوند ناگسستنى بين توده‏هاى انسانى با يكديگر و از سوى ديگر با نظام حكومتى مى‏شود و اين ارتباط مقدس فضايل را ترويج و شكوفا مى‏سازد و بدين‏گونه شهرها آباد شده، روستاها رونق مى‏يابند و ديوارهاى بيداد و تبعيض و حق كشى فرو مى‏ريزد.(22) از اين روى مفهوم عدالت در فرآيند همگونى اجتماع نقش عمده‏اى بازى مى‏كند. 2- عزمى راسخ‏
انسان به دليل طبيعت اختيار بر سر دوراهى حق و باطل ايستاده است و حصول مراتب قرب الهى منوط به آن است كه انسان در سايه مجاهدت‏هاى فراوان در مسير حق، ظرفيت لازم را در خود پديد آورد و اين همه محتاج همتى والا و عزمى راسخ است. ملتى كه با اراده‏اى خلل‏ناپذير و استقامت و ثبات قدم به تكاپو و تلاش مى‏پردازد، شاهد پيروزى و هماى سعادت را در آغوش مى‏كشد و ميزان موفقيت افراد يك جامعه براى رسيدن به كمال نهايى متناسب با اراده و ميزان سعى و تلاش آنهاست كه قرآن مى‏فرمايد: و ان ليس للانسان الّا ما سعى؛(23) و طبيعى است كه خداوند اجر نيكوكاران را ضايع نمى‏كند: انّ اللّه لايضيع اجر المحسنين؛(24) جامعه‏اى كه در كسالت، سستى و جمود بسر مى‏برد نمى‏تواند به همبستگى پايدار دست يابد و رسول اكرم(ص) فرموده‏اند: من اصبح لايهتم بامور المسلمين فليس بمسلم؛(25) كسى كه صبح كند و اهتمام به امور مسلمانان نداشته باشد، مسلمان نمى‏باشد. قرآن تأكيد مى‏نمايد:انّ اللّه لايغيّر ما بقوم حتّى يغيّروا ما بانفسهم؛(26) خداوند(هيچ نعمت يا نقمت، هيچ عزت يا ذلت را) در قومى دگرگون نمى‏كند مگر آن كه آنان در خويشتن تغييرى پديد آورند. اقبال لاهورى چنين سروده است:
خداى آن ملت را سرورى داد
كه تقديرش بدست خويش بنوشت‏
به آن ملت سروكارى ندارد
كه دهقانش براى ديگرى كشت‏ 3- امر به معروف و نهى از منكر
عنصر سازنده و با بركتى كه وفاق جمعى را تقويت مى‏نمايد امر به معروف و نهى از منكر است. اين مفهوم بدان معناست كه هر عمل و برنامه‏اى كه براى سعادت دنيا و آخرت و ابعاد مادى و معنوى زندگى انسان‏ها سودمند و پسنديده باشد بايد به انجام آن امر گردد و هر كارى و رفتارى كه به نحوى براى زندگى فردى و جمعى و حيات دنيوى و اُخروى مفسده‏انگيز باشد بايد نهى و ريشه كن گردد، اين اصل هم رشد دهنده است و هم نقش ترمز را عهده‏دار مى‏باشد.مردم با مشاركت خود جامعه‏اى را مى‏سازند كه دائماً در حال حركت به سوى معارف معروف است، هرچه خوب مى‏باشد از قوه به فعل مى‏آورد و با يك وضع نقّادانه و ناصحانه جلو منكرات و موانع تكامل را مى‏گيرد. اين كار در سطح كلان جامعه انجام مى‏پذيرد ولى حوزه‏هاى امر به معروف و نهى از منكر بر اساس موازين اعتقادى و شرعى تعيين مى‏شود تا روشن گردد مردم نسبت به هم در چه مواردى حق دخالت و بازدارندگى دارند. قرآن جامعه‏اى را رستگار مى‏داند كه گروه ويژه‏اى براى امر به معروف و نهى از منكر داشته باشد.(27) به فرمايش امام باقر(ع) اين اصل اگر در جامعه اجرا شود كسب‏ها حلال و زمين‏ها آباد مى‏گردد و در صورت ترك آن بركات زمين كاهش يافته، قحطى رواج مى‏يابد، دشمن‏ها غالب مى‏گردند، اشرار بر مردم تسلط مى‏يابند(28)و بديهى است كه جوامعى كه گرفتار اين بلايا هستند به هيچ عنوان به وفاق ملى و اتحاد و يكپارچگى دست نمى‏يابند. 4- وضع قوانين و اجراى مقررات‏
دولت براى متشكل نمودن افراد جامعه و همگونه سازى اجتماع بيش از هر چيز به وضع قوانين و اجراى قواعد اقدام مى‏كند. هدف اين قواعد و مقررات رسيدن افراد به حق راستين خود، كاهش يافتن تضادها، به تحليل رفتن كشمكش‏ها و خشونت‏هاست، تعارض‏هاى طبقاتى، تجاوز به اموال و عرض و ناموس مردم نيز با اجراى قوانين كه دولت وضع كرده كاسته شده و يا كنترل مى‏گردد. حمايت از افراد ضعيف، جلوگيرى از قدرت‏طلبى‏ها، محروميت زدايى و رونق بخشيدن به زندگى فقيران و بينوايان نيز با برنامه‏ريزى‏هاى دولت عملى مى‏شود، بعلاوه نهادهايى كه از ميان مردم برخاسته‏اند اگر ارزش رسمى بيابند و قوت اجرايى پيدا كنند به مدد نفوذ و اعتبارى كه دارند مى‏توانند دولت را در وفاق جمعى يارى دهند، همگونگى اجتماع به آگاهى و بصيرت اعضاى جامعه هم بستگى دارد و با ارتقاى سطح اطلاعات مردم مى‏توان تضادهايى را كه افراد را در برابر هم قرار مى‏دهند كم كرد و احساسات جمعى و همبستگى‏هاى عمومى را در جامعه تقويت كرد. سازمان‏هاى تبليغى نهادهاى فرهنگى و رسانه‏ها نيز مى‏توانند با توليد آثار آموزنده علمى، فرهنگى و هنرى براى رسيدن جامعه به همگونى گام بردارند. آخرين وسيله دولت براى هماهنگى جامعه توسل به نيروى انتظامى، زندان و مجازات مجرمان است، اين راه شهروندان و گروهها را مانع از آن مى‏نمايد كه بتوانند خشونت‏هاى خونين خود را به جامعه سرايت دهند و امنيت جمعى را مختل كنند و تعارض‏هاى سياسى را تشديد نمايند. سرتعظيم فرو آوردن در برابر اقتدار دولت توطئه‏هايى را كه عده‏اى موريانه وار در زيرزمين‏ها و مخفى گاه‏ها سامان مى‏دهند، تا حدودى خنثى مى‏كند. بديهى است اگر براى جانيان، مجرمان و خلافكاران شرايط مناسبى فراهم باشد و آن‏ها احساس نمايند حكومت مركزى در حل تعارض‏ها و آشفتگى‏ها توانايى لازم را ندارد گرفتارى‏هاى اجتماعى عميق‏تر و شديدتر و خطرناك‏تر مى‏شود و همبستگى در معرض تهديد جدّى قرار مى‏گيرد، آرى وفاق اجتماعى موقعى به طور كامل بدست مى‏آيد كه علاوه بر اجراى عدالت و عملى شدن امر به معروف و نهى از منكر و عزم عمومى براى ترقى مادى و معنوى، دشمنان داخلى و خارجى در هراس بسر برند و رعب و وحشت آن چنان بر قلوبشان سايه افكند. كه قادر به اجراى نقشه‏هاى شوم خود نباشند البته اين اصل دوطرفه است زيرا هم با عملى شدن آن همبستگى تأمين مى‏شود و هم با يكپارچگى مردم راه براى
تحركات آنان مسدود مى‏گردد.
امام خمينى (ره) مى‏فرمايد: «تشكيل حكومت براى حفظ نظام و وحدت مسلمين است.»(29) مشاركت‏هاى مردمى‏
اراده جمعى انسان‏ها همان مشاركت جمعى است. هنگامى كه عزم‏هاى همسو و همگون در يك مسير قرار گيرند يك اراده قدرتمند عمومى شكل مى‏گيرد. يكى از مصاديق مشاركت جمعى در اسلام مسأله اطاعت از خداوند، رسول اكرم(ص)، اهل‏بيت(ع) و ولى فقيه است. چون نفس اين طاعت مشاركت جمعى را مى‏طلبد در حالى كه منبعث از اراده آزاد انسانهاست بنابراين هر كدام وقتى دستورى دهند بايد به صورت جمعى از آن پيروى نمائيم، چنين ويژگى از آيه: اطيعوا اللّه و اطيعوا الرّسول و اولى الامر منكم؛(30) بر مى‏آيد و با گستره‏اى كه دارد تمام عصرهاى زندگى را در بر مى‏گيرد، البته اين اطاعت نافى اختيار نمى‏باشد و بر مبناى معرفت و شناخت است، زيرا انسان‏ها در حوزه مسايل فلسفى و اعتقادى خود آن را برگزيده‏اند. مفهوم ديگر مشاركت جمعى واجب كفايى است و مردم براى انجام اين گونه واجبات چاره‏اى جز مشاركت جمعى براى تعيين سرنوشت عمومى و اجتماعى خود ندارند.
شركت در عبادات دسته جمعى از جمله نماز جمعه و نماز جماعت نمونه‏اى از مشاركت مردم است كه در حفظ اقتدار اجتماعى و جلوگيرى از تفرقه و بسيج گرديدن براى امور عمومى بسيار مؤثر است، مجالسى كه با اسم سوگوارى براى خاندان عصمت و طهارت و بخصوص خامس آل عبا برگزار مى‏شود به روشنى مى‏تواند در ايجاد اتحاد و يكپارچگى مردم مؤثر باشد، شعائر اسلامى كه در اين محافل اقامه مى‏گردد رمز حفظ وحدت ملى است و مى‏توان بزرگترين رمز حيات شيعيان را در جهان اسلام ماجراى عاشورا و فداكارى حضرت سيدالشهدا(ع) و يارانش دانست، امام خمينى (ره) مى‏فرمايد: «شما در كجا سراغ داريد كه يك ملتى اين طور همآهنگ بشود، اين دستجات(عزادارى) با آن محتوا را در كجا سراغ داريد. اين هماهنگى را از دست ندهيد.»(31) نصيحت به كارگزاران نظام و تذكر دادن به آنان در امور اجرايى و ادارى و چگونگى مصرف بودجه و بيت المال خود مى‏تواند نمودى از مشاركت مردم محسوب گردد و مصداق النصيحة لائمة المسلمين است. ملت بايد به جلوه‏هايى كه همبستگى ملى را در ميان آنها مستحكم نموده توجّه‏اى ويژه داشته باشند. سال‏هاى دفاع مقدس و مبارزه با دشمن متجاوز بعثى بى‏ترديد بزرگترين نماد همبستگى ملى در ايران بود. براى آن كه همگونى جامعه تقويت شود بايد خاطرات آن سال‏ها را جان بخشيد و استقامت و پايدارى در 8 سال جنگ تحميلى و شهادت جوانان برومند و ارزشمند اين آب و خاك جزو هويت اصيل و افتخارات ملى ماست و بايد از روش منش، رشادت‏ها و فداكارى‏هاى رزمندگان اسلام در اين دفاع بزرگ درس بگيريم. امام خمينى خاطرنشان نموده‏اند: «شما ببينيد در اين جنگى كه به ايران تحميل كردند، ايران چه جور باز زنده شد، يك پارچه ايران دوباره انقلاب كرد و توجه كرد به يك مقصد، كدام كار ممكن بود كه اين طور مردم را بسيج كند.»(32)
مشاركت مردم ايران در چندين انتخابات خود جلوه‏اى مهم از همبستگى ملى مى‏باشد، رخداد انتخابات رياست جمهورى كه در دو مرحله روى داد و در مجموع حدود 60 ميليون نفر را به پاى صندوق‏هاى رأى كشانيد حركت برجسته و سرنوشت سازى بود كه ميزان همآهنگى و هم سويى جامعه را براى دست يافتن به اقتدار سياسى و عبور از دشوارى‏هايى كه دشمنان داخلى و خارجى بر سر راه ملت ايجاد كرده‏اند، به نمايش گذاشت كه از افقى روشن و آينده‏اى اميدوار كننده خبر مى‏دهد. البته اين واقعيت‏ها بايد تا رسيدن به مقصود اصلى پيگيرى شود و محتاج همت در عمل است و اگر شعارهايى كه در برنامه‏هاى تبليغاتى انتخابات داده شده كاربردى شوند، مردم گمشده چند سال گذشته خويش را يافته‏اند و با چشيدن طعم شيرين حضور افراد ارزشى در رأس امور حكومتى ادارى و اجرايى با نشاط ويژه‏اى در صحنه‏هاى گوناگون اجتماعى و سياسى حضور خواهند يافت و دولت را براى رفع ناهنجارى هايى چون فساد، فقر و بى‏عدالتى يارى خواهند داد.
نيكوكارى مردم جلوه‏اى جالب از همبستگى است. بديهى است جامعه‏اى كه مردمش به فكر هم باشند و تنها به منافع شخص خود فكر نكنند همبستگى ملى و احساس سرنوشت مشترك را از خود بروز مى‏دهند. اين خصلت را سعدى شاعر ايرانى اين گونه وصف مى‏كند:
بنى آدم اعضاى يكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

جشن‏هايى چون جشن نيكوكارى و جشن عاطفه‏ها كه در سال‏هاى اخير در كشور ما برگزار مى‏شود فرصتى مناسب براى تجلّى اين مفهوم عالى در جامعه ايرانى است. مردم ايثارگر و فداكار ما در عرصه‏هاى مختلف اجتماعى، تعالى روح و بزرگوارى خود را اثبات كرده‏اند. دست يكديگر را مى‏گيرند، بخشى از نياز فقرا را تأمين مى‏كنند و سعى مى‏نمايند قسمتى از رفاه و خوشبختى خود را با مستمندان تقسيم كنند به همين ترتيب، رضايت مندى عمومى بهترى حاصل مى‏شود. ميوه‏هاى همبستگى ملى‏
اگر همبستگى در جامعه عملى شود آثار ذيل را به همراه مى‏آورد:
1- تقويت و تثبيت نظام سياسى و افزايش اعتماد مردم به دولت و تصميم‏گيرى‏هاى داخلى و بين‏المللى.
2- افزايش روحيه همكارى جمعى و آمادگى براى مشاركت براى امور اجتماعى و رفع نابسامانى و گرفتارى‏ها.
3- رسيدن به عزت و عظمت اسلامى و نايل شدن به استقلال واقعى و قطع نمودن دست بيگانگان و سلطه گران.
4- عمران و آبادانى و امنيت سياسى و اجتماعى و افزايش اطمينان متقابل بين آحاد جامعه.
5 – استقامت در برابر دشمنان و خنثى كردن نقشه‏هاى مخالفان و كاهش خشونت‏ها و تعارض‏ها.
6- توجه به معنويت و فضايل و احساس مسؤوليت در برابر تكاليف الهى و در نتيجه جذب لطف و تأييد خداوند.
7- احياء و اعتلاى انقلابى در جهان و صدور انقلاب اسلامى.
8 – برنامه ريزى در برخورد با حوادثى كه جامعه را تهديد مى‏نمايد.
9- گام برداشتن به سوى توسعه، فنآورى و خودكفايى و شكوفايى استعدادها و افزايش خلاقيت‏هاى علمى و فكرى و اختراعات و اكتشافات. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. فرازى از پيام نوروزى مقام معظم رهبرى.2. مجموعه مقالات وفاق اجتماعى و فرهنگ عمومى، ص 22- 21.3. اصول علم سياست، موريس دوورژه، ترجمه ابوالفضل قاضى، ص 265.4. سوره اعراف، آيه 95.5. اصول علم سياست، ص 313.6. همان، ص 316.7. سوره آل عمران، آيه 103.8. سوره انفال، آيه 63.9. در جستجوى راه از كلام امام (دفتر دهم: انقلاب اسلامى)، ص 204.10. همان (دفتر نهم، ملّت امّت، ص 498 – 497.11. كتاب روح هدا (بيانات و پيام‏هاى امام خمينى)، سخنرانى امام در تاريخ 31 خرداد 1358.12. همان، سخنرانى در تاريخ 13 تير 1358.13. نهج البلاغه، فرازى از خطبه 127.14. همان، نامه 62.15. همان، خطبه 72.16. نك: خطبه 192.17. جامع السعادات، مرحوم نراقى، ج اول، ص 89 – 88.18. سوره حديد، آيه 26.19. الحياة، ج 6، ص 404 ؛ غررالحكم، ص 30.20. بحارالانوار، ج 75، ص 352.21. كافى، ج سوم، ص 561.22. مستدرك الوسايل، ج 2، ص 322.23. جامعه سازى قرآنى، محمد رضا حكيمى، ص 118.24. سوره نجم، آيه 29.25. سوره توبه، آيه 120.26. اصول كافى، ج 3، ص 238.27. سوره رعد، آيه 11.28. نك: سوره آل عمران، آيه 104.29. نك: بحارالانوار، ج 97، ص 72.30. ولايت فقيه، امام خمينى، ص 26.31. سوره نساء، آيه 59.32. گزيده مقالات دوازدهمين كنفرانس بين المللى وحدت اسلامى، ص 83 – 82.33. در جستجوى راه از كلام امام، دفتر دهم، ص 213.

/

محورهاى همبستگى ملى از نگاه قرآن‏

سرآغاز سخن‏
آن هنگام كه بعثت رسول اكرم(ص) همچون آذرخشى كوير ظلمانى جامعه بشرى را پرتوافشانى نمود و سرزمين حجاز را مركز تابش انوار تابناك وحى قرار داد، زنجيرهاى اسارت كه افكار مردم را در انجماد و تحجّر قرار داده بود يكى پس از ديگرى از هم گسست و به بركت نور حق و چشمه هميشه‏جوشان توحيد، عداوت و دشمنى رنگ باخت، دلها به هم نزديك شد، رحمت و بركت بر انسان‏ها باريد و بالأخره اين انقلاب معنوى و تحول ملكوتى با خود، آرامش، امنيّت، الفت و حسن تفاهم را به ارمغان آورد. اساساً تعاليم اسلام به گونه‏اى است كه اتحاد و همبستگى مسلمانان را صرف‏نظر از تنوع قومى، نژادى، زبانى و فرقه‏اى ترويج مى‏كند. خدايى كه مؤمنان مى‏پرستند يكى است، شعارشان لا اله الاّ اللّه است و همه به رسالت محمدى ايمان دارند، تمامى مسلمانان قرآن را كتاب مقدس آسمانى خويش مى‏دانند و آن را براى تقرب به حق و بهره‏مند شدن از معنويت آياتش تلاوت مى‏كنند، قانون اساسى همه مسلمين در اين كتاب مندرج است، همه به سوى قبله‏اى واحد نماز مى‏خوانند، بانگ اذان همه يكى است زمان معين آنان براى روزه‏دارى و عبادت، ماه رمضان است، آنان روز اول شوال و نيز روز اضحى را عيد خويش مى‏شمارند و در ماه ذيحجّه با هم در حرم امن الهى اجتماع مى‏كنند تا مراسم حج ابراهيمى را انجام دهند، به ساحت مقدس خاندان نبوى ابراز ارادت، مى‏نمايند و احترام ويژه‏اى براى اهل‏بيت پيامبر قائل‏اند. اين موارد به خوبى مى‏تواند دلها را به يكديگر پيوند دهد و روح همبستگى برادرى اسلامى را كه عظمت مسلمانان را به نمايش مى‏گذارد، احيا نمايد.(1)
وحدت و همبستگى يكى از مواردى است كه تداوم و پايدارى نظام‏ها و ملت‏ها به آن بستگى دارد، و به همين دليل، تمامى ملل براى وحدت و همبستگى اهميت خاصى قائل شده‏اند و براى حفظ اين امر خطير برخى امور را، در فرهنگ خود مقدس و مهم شمرده و آنها را محور همبستگى خود قرار داده‏اند به عنوان نمونه وقتى در تاريخ جنگ‏هاى صليبى كه عليه مسلمانان بر پا شد دقت كنيم مى‏بينيم مسيحى‏ها بهترين حربه‏اى كه براى اتحاد خود بكار بستند دين بوده است، يا در جنگ جهانى دوم آلمان‏ها براى همبستگى خود از عنوان نژاد برتر استفاده كردند. در اين خصوص دين مبين اسلام نيز از ساير اديان مستثنى نبوده و اهميت خاصى براى اين موضوع قائل شده است و قرآن كريم بر اين نكته، نهاده است كه وحدت مايه استوارى و نيرومندى و اختلاف، موجب شكست و سستى و از كف دادن قوت و قدرت است.
در سوره مبارك انفال، در مقام بحث از جنگ بدر كه در جريان آن شماره مسلمانان كمتر از يك سوم مشركان بود و توشه و سلاح و آمادگى كمترى داشتند، اما سرانجام پيروزى از آن مسلمانان گشت، مى‏خوانيم: «و (فرمان) خدا و پيامبرش را اطاعت نمائيد، و نزاع (و كشمكش) نكنيد، كه سست شويد و قدرت (و شوكت) شما از بين برود و صبر و استقامت كنيد كه خداوند با استقامت كنندگان است.»(2) در اين نوشتار بر آنيم مواردى را كه از نظر قرآن كريم محور همبستگى ملى به حساب مى‏آيد بيان نمائيم. البته قبل از ذكر اين موارد براى روشن ساختن تمام جوانب موضوع از آغاز بايد بدانيم كه منظور از وحدت و همبستگى هرگز آن نيست كه همه ديدگاههاى اعتقادى، اجتهادهاى فقهى و نظريات سياسى مسلمانان را در قالب اجتهاد و رأيى واحد ارائه كنيم و [از بقيه دست برداريم ]بلكه مقصود اتخاذ موضعى هماهنگ در ميان مسلمانان [و ملت ]است كه بر بستر انگيزه‏ها و ضرورت‏هاى پيشين، وحدت و همبستگى را در ميان آنان تجلى بخشد.
مهم‏ترين محورهاى همبستگى از نظر قرآن از قرار زير است: 1- توحيد و يكتاپرستى‏
ايمان به خداى يگانه و غيب و فرشتگان و كتابهاى آسمانى و پيامبران و روز واپسين، مهم‏ترين پايگاهى است كه وحدت و همبستگى جوامع مسلمان بايد بر آن استوار گردد اصولاً نظريه «توحيد» ديدگاهى وحدت‏گراست و به مثابه مركزيت نظام تكوين و تشريع امت واحده اسلامى به شمار مى‏رود. يكايك آدميان و آفريدگان تسبيح‏گوى خداى يكتايند و در برابر عظمت او خاضع و خاشعند.
خدايى كه صاحب و مالك روز جزاست و داد مظلوم از ظالم مى‏ستاند و از ستمگران انتقام مى‏گيرد و در روز رستاخيز در ميان مردم به عدالت رفتار خواهد كرد و در ميانشان قسط به پا خواهد داشت. قرآن كريم يكى از راه‏هاى همبستگى را پيروى از راه توحيد دانسته و به آن سفارش فرموده است: «أَنَّ هَذَا صِرَ طِى مُسْتَقِيمًا فَاتَّبِعُوهُ وَلَا تَتَّبِعُواْ السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَن سَبِيلِهِ؛(3) اين راه مستقيم من است، از آن پيروى كنيد، و از راه‏هاى پراكنده (انحرافى) پيروى نكنيد، كه شما را از طريق حق، دور مى‏سازد.»
در اين آيه خداوند دستور به پيروى از صراط مستقيم را داده كه همان راه توحيد، راه حق، عدالت، پاكى و تقواست و پيروى از غير آن راه را باعث پراكندگى و اختلاف و نفاق مى‏داند. و بر همين اساس، قرآن از اهل كتاب مى‏طلبد كه به كلمه توحيد كه وجه جامع و مشترك ميان آنان و مسلمانان مى‏تواند باشد باز گردند و مى‏فرمايد: «قُلْ يَآأَهْلَ الْكِتَبِ تَعَالَوْاْ إِلَى‏ كَلِمَةٍ سَوَآءِ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيًْا؛(4) بگو: اى اهل كتاب بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است، كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم.»
در اين دو آيه، قرآن كريم مفهوم وحدت و همبستگى مسلمانان و حتى مسلمانان با ساير اديان الهى را تنها در اين چارچوب و با اين تفسير و تبيين پذيرفته است، چرا كه از نظر اسلام صرفاً به اجتماع مسلمانان و اتفاق آنان بر هر مسأله‏اى نبايد دل خوش بود بلكه آنچه در اين عرصه اهميت فراوان دارد اتحاد و اتفاق آنان، «در خدا» و «براى خدا» و «در راه خدا» است.
رسول اكرم(ص) پس از مهاجرت به مدينه و پذيرش رهبرى مردم، منشور اساسى – كه به صحيفه يا قانون اساسى مدينه موسوم است – براساس تعاليم قرآن كريم تدوين فرمود و با پيمان و ميثاقى قبائل مختلف آن نواحى را به هم پيوند داد و امت واحدى تشكيل شد كه محور آن به جاى مليّت و نژاد، ايمان به خدا و آخرت و عمل صالح بود.(5)
مقام معظم رهبرى نيز علاج دردهاى كهنه دنيا و زخم‏هاى بشريت را بازگشت به خدا مى‏داند و مى‏فرمايد: «امروز علاج دردهاى كهنه دنيا و زخم‏هاى بشريت، بازگشت به خداست (فِرُّوا اِلىَ اللّهَ) بايد به خدا برگردند، بشريت بايد با خدا و ايمان و معنويت آشتى كند كسانى كه انسان‏ها را عمداً از معنويت و ايمان و توجه به خدا دور كردند، اين نتيجه كار آنهاست. چيزهايى است كه براى بشريت پيش مى‏آيد، يك روز در اين گوشه دنيا، يك روز در آن گوشه دنيا، بايد به خدا و معنويت برگردند. علاج دردهاى بشريت، توجه به خدا و بازگشت به ايمان است. امروز اين خلأ را وجدان‏هاى پاك در همه جاى دنيا احساس مى‏كنند.»(6) مطلب ديگر در اهميت و محوريت توحيد اينكه خداوند خطاب به پيامبر خود چنين مى‏فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُواْ دِينَهُمْ وَكَانُواْ شِيَعًا لَّسْتَ مِنْهُمْ فِى شَىْ‏ءٍ؛(7) آنها كه آئين و مذهب خود را پراكنده كردند و به دسته‏هاى مختلف تقسيم شدند در هيچ چيز با آنها ارتباطى ندارى و آنها نيز هيچ گونه ارتباط با مكتب تو ندارند.» زيرا مكتب تو، مكتب توحيد و صراط مستقيم است و صراط مستقيم و راه راست همواره بيش نمى‏باشد. در اين آيه خداوند متعال، اين حقيقت را كه توحيد محور و اساس اسلام و اسلام، آئين وحدت و يگانگى است و از هر گونه نفاق و تفرقه و پراكندگى بيزار است با تأكيد تمام بازگو مى‏كند و به پيامبر مى‏فرمايد برنامه و كار تو هيچ گونه شباهتى با افراد تفرقه‏انداز ندارد چون توحيد نه تنها يكى از اصول اسلام است بلكه تمام اصول و فروع اسلام و همه برنامه‏هاى آن بر محور توحيد دور مى‏زند، توحيد روحى است در كالبد همه تعليمات اسلام، توحيد جانى است كه در پيكر اسلام دميده شده است. و امام امت(رضوان‏اللّه تعالى‏عليه) در اين‏باره مى‏فرمايد: «اين اسلام بود كه همه را با هم مجتمع كرد و اين اسلام بود كه شما را پيروز كرد و اين اسلام است كه سعادت همه انسان‏ها را تأمين مى‏كند.»(8) 2- قرآن‏
«وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُواْ؛(9) و به ريسمان الهى چنگ زنيد و پراكنده و متفرق نشويد.» در اين آيه «حبل‏اللّه» به قرآن و اهل‏بيت تفسير شده و محور همبستگى قرار داده شده است و به مسلمانان دستور مى‏دهد كه با تمسك به اين دو به وحدت امت اسلامى تحقق بخشند.
امام خمينى پيام‏آور راستين مكتب قرآن در عصر كنونى نيز در اين باره فرموده‏اند: «ملت‏ها و دولت‏ها اگر بخواهند به پيروزى و هدف‏هاى اسلامى به تمام ابعادش كه سعادت بشر است برسند، بايد اعتصام به حبل اللّه كنند، از اختلافات و تفرقه بپرهيزند و فرمان حق‏تعالى را اطاعت نمايند»(10) قرآن كريم قانونى است كه در آن اختلافى نمى‏باشد و خود بيان كننده و روشن كننده اختلاف‏ها مى‏باشد «وَ مَآ أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِى اخْتَلَفُواْ فِيهِ؛(11) ما قرآن را بر تو نازل نكرديم مگر براى اينكه آنچه را در آن اختلاف دارند براى آنها روشن كنى.»
در اين آيه يكى ديگر از فلسفه‏هاى بعثت پيامبر(ص) بيان شده است تا روشن شود كه اگر اقوام و ملت‏ها، هوى و هوس‏ها، سليقه‏هاى شخصى خود را كنار بگذارند و دست به دامن راهنمائى پيامبران بزنند، اثرى از اين گونه اختلافات، خرافه‏ها چيزى باقى نخواهد ماند. و پيامبر نيز براى بيان و روشن ساختن اين اختلافات و راهنمائى مردم از كتاب خدا، قرآن كريم بهره مى‏جسته است. زيرا اين كتاب خداست كه وسوسه‏هاى شيطان را از دل انسان مى‏زدايد، پرده‏هاى فريبنده نفس اماره و شيطان‏صفتان را از چهره حقايق كنار مى‏زند، خرافات و جناياتى كه در زير ماسك‏هاى فريبنده پنهان شده آشكار مى‏سازد و اختلافاتى را كه در سايه هوى و هوس پديد آمده بر مى‏چيند و به قساوت‏ها پايان مى‏دهد و نور هدايت و رحمت را در همه جا مى‏پاشد و وقتى كه چنين شد وحدت و همبستگى در جاى، جاى جامعه اسلامى ايجاد مى‏شود.
رهبر معظم انقلاب فاصله گرفتن از قرآن را باعث مواجه شدن با مشكلات متعددى دانسته و مى‏فرمايد: «امت اسلامى زمانى به بركت عمل به قرآن، سرآمد علم، عزت، اخلاق، معنويت بود، اما امروز به دليل فاصله گرفتن از قرآن با مشكلات متعددى از جمله نداشتن وحدت كلمه و استقلال، پيشرو نبودن در عرصه‏هاى علمى و مدنى و اعمال سلطه از جانب قدرت‏هاى زورگو مواجه است.»(12) و در جاى ديگر پيروزى مردم ايران را از بركات قرآن دانسته و مى‏فرمايد: «ملت ايران به بركت قرآن توانست از سلطه قدرت‏هاى شيطانى رهايى يابد و جوان‏هاى خود را در مسير پيشرفت و ترقى قرار دهد.»(13)
از جمله شيوه‏هايى كه قرآن كريم براى ايجاد وحدت و همبستگى بكار برده تأكيد آن بر اهميت حياتى وحدت و بر ثمرات و تأثير مثبت آن بر جامعه اسلامى است و اين بحدّى است كه همبستگى جامعه را براى مردم به صورت يك هدف در مى‏آورد. قرآن به برادرى، صميميّت و پرهيز از اختلافات تفرقه و عوامل ديگر همبستگى تأكيد فراوان كرده است و با پيروى از نظام قرآنى مى‏توان به آسانى به هدف وحدت و همبستگى ملى، جامه عمل پوشاند و بنيانگذار نظام مقدس جمهورى اسلامى حضرت امام خمينى (ره) يز با تأسى از قرآن بر ايجاد وحدت در جامعه تأكيد فراوان داشته و مى‏فرمايد: «لازم است برادران ايرانى و شيعيان ساير كشورها از اعمال جاهلانه كه موجب تفرق صفوف مسلمين است احتراز كنند و لازم است در اجتماعات اهل سنّت حاضر شوند.»(14) 3- اطاعت از پيامبر و اهل‏بيت(ع)
مسأله اطاعت از پيامبر و پايبندى به اوامر و تعاليم و احكام آن حضرت و پيروى از تصميمات و دستورهاى سياسى، اجتماعى و اقتصادى، ادارى و قضايى حضرت، موضوعى است كه در تحقق بخشيدن به وحدت جامعه و همبستگى مسلمانان نقش بسزائى دارد و آثار روحى و معنوى بسيارى بر آن مترتب است چرا كه خداوند متعال در مورد پيامبر فرموده است: «وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى‏ * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ يُوحَى‏؛(15) و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد آنچه مى‏گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست.» از اين‏رو، اطاعت از او در حكم پيروى از خداوند و ايمان به او ايمان به رسالت الهى است، چون جانشينى خداوند در زندگى مادى، در واقع از آن اوست «مَّن يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ وَمَن تَوَلَّى‏ فَمَآ أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظًا؛(16) كسى كه از پيامبر اطاعت كند خدا را اطاعت كرده، و كسى كه سرباز زند، تو را نگهبان او نفرستاديم.»
و در جاى ديگر اطاعت از فرمان خداوند و اطاعت از پيامبر را مايه پيروزى و همبستگى دانسته است و مى‏فرمايد: «وَأَطِيعُواْ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَا تَنَزَعُواْ فَتَفْشَلُواْ وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ؛(17) و (فرمان) خدا و پيامبرش را اطاعت نمائيد، و نزاع (و كشمكش) نكنيد، كه سست شويد و قدرت و (شوكت) شما از ميان برود.»
رهبر معظم انقلاب حضرت آيت‏الله العظمى خامنه‏اى نيز معيار و محور وحدت را وجود مقدس پيامبر(ص) دانسته و مى‏فرمايد: «معيار و محور وحدت كه جمهورى اسلامى ايران، دنياى اسلام را به آن فرا مى‏خواند، وجود مقدس نبى‏اكرم(ص) و ياد و نام آن بزرگوار است.»(18)
و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «برخى اختلافات قومى، مذهبى و سياسى به طور طبيعى در جهان اسلام وجود دارد كه مى‏توان با تكيه بر تعاليم پيامبر خاتم بر آنها غلبه كرد.»(19) 4- حفظ روابط عاطفى ميان رهبرى و مردم‏
از مزاياى فوق‏العاده اخلاقى پيامبر(ص) كه از صفات مهم در رهبرى و باعث همبستگى ملى است، مسأله گذشت و نرمش و انعطاف در برابر مردم است. خداوند متعال مى‏فرمايد: «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ؛(20) و به (بركت) رحمت الهى، در برابر آنان (مردم) نرم (و مهربان) شدى و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو، پراكنده مى‏شدند» شخصى هم كه در مقام رهبرى يا مسئوليتى قرار گرفته اگر بخواهد در مسئوليتى كه به او سپرده‏اند، موفق شود بايد به پيامبر اكرم(ص) اقتدا كند و با مردم با محبت و مهربانى رفتار نمايد كه در غير اين صورت اگر خشن و تندخو و غيرقابل انعطاف و فاقد روح گذشت باشد در برنامه‏هاى خود با شكست مواجه خواهد شد و مردم از دور او پراكنده مى‏شوند. و در جاى ديگر درباره مهربانى پيامبر با مردم چنين مى‏فرمايد: «لَقَدْ جَآءَكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ؛(21) به يقين رسولى از خود شما به سويتان آمد كه رنج‏هاى شما بر او سخت است و اصرار بر هدايت شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است.» و مقام معظم رهبرى نيز همه مسئولان را به داشتن چنين صفتى سفارش مى‏كند و مى‏فرمايد: «فلسفه وجودى مسئولان نظام، خدمت به مردم است و همه مسئولان و مديران كشور در هر رده و مقامى بايد با مردم همچون پدرى مهربان برخورد كنند و در راه خدمت به آنان، آرام و قرار نداشته باشند تا ملت، لذت كارهاى بزرگ انجام شده در دوران انقلاب را احساس كند.»(22) اخلاق پسنديده، رفتار نيك، مهربانى، صبر و استقامت، تحمل و بخشش، همه جزء راههايى است كه مى‏شود با آنها وحدت و همبستگى ايجاد كرد كه خداوند متعال پيامبر اكرم(ص) را كه اسوه تمام رهبران و ملتهاست به انجام آنها دستور داده است.
ائمه معصومين(ع) به روشنى بر ضرورت انجام وظيفه احترام و اهتمام حاكم و امير نسبت به مردم و زيردستان تأكيد كرده‏اند و اين تأكيد را در درجه عالى مى‏توان در سيره خلافت امام على(ع) ملاحظه نمود. همچنين اين تأكيد در قالب نصيحت و پند امامان به واليان و كارگزاران آنان ديدنى است. شايد يكى از جالب‏ترين اين نمونه‏ها، نامه‏هاى امام على(ع) به مالك اشتر نخعى و ديگر نامه‏هايى باشد كه به سوى واليان خويش فرستاده و بخشى از آنها در كتاب گرانقدر نهج‏البلاغه گرد آمده است. در وصيّت امام على(ع) به فرزندش محمد بن حنفيه مى‏خوانيم: «به تمامى مردم نيكى كن همانطور كه دوست دارى به تو نيكى كنند، براى آنان آنچه را بپسند كه براى خود مى‏پسندى، نيز آنچه را براى خود زشت مى‏شمارى براى آنان زشت بدار، خوى خويش با مردم نيكو كن چندان كه هر گاه از نظر آنان غائب شوى دلشان برايت تنگ گردد و چون بميرى بر تو بگريند و بگويند «انّا للّه و انّا اليه راجعون» و از آنان مباش كه مردم هنگام مرگشان بگويند: «الحمدللّه ربّ العالمين» بدان كه پس از ايمان به خداوند اساس و رأس عقل مدارا با مردم است.»(23) 5- موازين اخلاقى‏
از ديدگاه اسلام، رعايت موازين اخلاقى، بطور كلى اصل اساسى و مهمى است كه در كنار مسائل گوناگون عقيدتى و روابط اجتماعى و سياسى و براى دستيابى انسان به تكامل جمعى و فردى در دنيا و آخرت بايد مدّنظر قرار گيرد. فراتر از اين مى‏گوئيم اصولاً محتواى كلى تعاليم اسلامى، محتوايى اخلاقى است. حضرت رسول اكرم(ص) در اين زمينه مى‏فرمايد: «انّما بعثت لأتمّم مكارم الاخلاق؛ من برانگيخته شده‏ام كه فضيلت‏هاى اخلاقى را به اوج برسانم» روى اين اصل، قرآن كريم هنگام بحث از مسائل اخلاقى نه تنها از روابط آدمى با همنوعان خود سخن گفته بلكه روابط او را در همه زمينه‏ها، مورد توجه قرار داده است. از اين‏رو، دريافتنى است كه موازين اخلاقى، بسترى مهم جهت برپائى وحدت اسلامى است. علاوه بر اين، قرآن كريم بطور كلّى از نقش اخلاق در پديدار شدن وحدت و بطور خاص از شاخصه‏هاى روابط حاكم بر جامعه سخن گفته است.
اينك آنچه مدنظر است شاخصه‏هايى كلى از موازين اخلاقى است كه در ارتباط با موضوع وحدت و همبستگى ملى و اسلامى نقش‏آفرين است در زير از اين شاخصه‏ها گفتگو مى‏كنيم. الف: پايبندى به عهد و پيمان‏
قرآن كريم به طور كلى بر ضرورت وفاى به عهد و پايبندى به ميثاق، در همه زمينه‏ها تأكيد كرده است با اين همه پافشارى قرآن بر اين اصل، در روابط اجتماعى و سياسى حتى در مقابل دشمنان – مسلمانان و مؤمنان جاى خود دارد – به عنوان مسأله‏اى بنيادين، بيشتر است اين بدان معناست كه رعايت جنبه‏هاى اخلاقى در حفظ و بقاى وحدت جامعه نقشى اساسى بازى مى‏كند. خداوند متعال در سوره توبه بعد از تعيين مدّت براى مشركان مى‏فرمايد: «إِلَّا الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيًْا وَلَمْ يُظَاهِرُواْ عَلَيْكُمْ أَحَدًا فَأَتِمُّواْ إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلَى‏ مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ؛(24) مگر كسانى از مشركان كه با آنها عهد بستيد، و چيزى از آن را در حق شما فروگذار نكردند و احدى را بر ضدّ شما تقويت ننمودند پيمان آنها را تا پايان مدتشان محترم بشمريد زيرا خداوند پرهيزكاران را دوست دارد.»
در اين آيه خداوند پيمان مشركانى كه بر خلاف پيمان خود كارى انجام نداده‏اند محترم شمرده است. و در جاى ديگر بعد از سفارش به وفا به عهد خدا، نقض عهد را به زن سبك‏مغز تشبيه كرده كه پشم‏هاى تابيده خود را وامى‏تابد آنجا كه مى‏فرمايد: «همانند آن زن (سبك مغز) نباشيد كه پشم‏هاى تابيده خود را، پس از استحكام، وامى‏تابد در حالى كه سوگند (و پيمان) خود را وسيله خيانت و فساد قرار مى‏دهيد، به خاطر اينكه گروهى، جمعيتشان از گروه ديگر بيشتر است (و كثرت دشمن را بهانه‏اى براى شكستن بيعت با پيامبر مى‏شمريد). خدا فقط شما را با اين وسيله آزمايش مى‏كند و به يقين روز قيامت، آنچه در آن اختلاف داشتيد براى شما روشن مى‏سازد.»(25) ب – امر به معروف و نهى از منكر
پروردگار متعال در بسيارى از آيات به امر به معروف و نهى از منكر سفارش كرده است و امر به معروف و نهى از منكر در حقيقت به منزله يك پوشش اخلاقى – اجتماعى براى محافظت جمعيت است. زيرا اگر مسأله امر به معروف و نهى از منكر در ميان نباشد عوامل مختلفى كه دشمن بقاى «وحدت و همبستگى اجتماعى» هستند همچون موريانه از درون، ريشه‏هاى اجتماع را مى‏خورند و آنرا از هم متلاشى مى‏سازند، بنابراين حفظ همبستگى ملى بدون نظارت عمومى صالحان ممكن نخواهد بود. و خداوند متعال عمل به آن دو را يكى از صفات مؤمنان دانسته و مى‏فرمايد: «وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَآءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ؛(26) مردان و زنان با ايمان، ولىّ (يار و ياور) يكديگرند امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنند.»
و در آيه 108 سوره توبه خداوند يكى از صفات منافقان را تفرقه‏افكنى دانسته كه براى عملى ساختن اين عمل زشت خود (تفرقه افكنى) از عكس امر به معروف و نهى از منكر استفاده مى‏كنند و مى‏فرمايد: «الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُم مِّن بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ؛(27) مردان و زنان منافق، همه از يك گروهند، آنها امر به منكر و نهى از معروف مى‏كنند.»
همچنانكه در آيات به اين دو فريضه اهميت داده شده است در روايات زيادى هم اهميت اين دو بيان شده و در روايتى از امام باقر(ع) از آن به عنوان فريضه بزرگ ياد شده كه ديگر واجبات در سايه آن اقامه مى‏شود.
امام باقر(ع) چنين مى‏فرمايد: «امر به معروف و نهى از منكر دو فريضه بزرگ الهى است كه بقيه فرائض با آن دو بر پا مى‏شود و بوسيله اين دو، راهها امن مى‏گردد، و كسب و كار مردم حلال مى‏شود، حقوق افراد تأمين مى‏گردد، و در سايه آن زمين‏ها آباد، و از دشمنان انتقام گرفته مى‏شود، و در پرتو آن همه كارها رو به راه مى‏گردد.»(28)
آنچه از آيات و روايات بدست مى‏آيد اين است كه امر به معروف و نهى از منكر يكى از محورهاى همبستگى است زيرا از دشمنان نمى‏شود انتقام گرفت مگر با اتحاد و همبستگى و دين سالم نمى‏ماند مگر با اقامه فرائض و غير اين موارد كه جامه عمل پوشيدن همه آنها را امام(ع) فقط در سايه امر به معروف و نهى از منكر مى‏داند.
و خداوند متعال مى‏فرمايد: «كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ؛(29) شما بهترين امتى بوديد كه به سود انسان‏ها آفريده شده‏ايد (چه اينكه) امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنيد و به خدا ايمان داريد.»
در اين آيه خداوند متعال بهترين امت بودن را امر به معروف و نهى از منكر دانسته و جماعتى را امت گويند كه ما بين اعضا و افراد آن يك همبستگى و وحدتى داشته باشد كه در آيه مذكور سبب اين اتحاد را امر به معروف و نهى از منكر و ايمان به خدا دانسته كه اگر اين سبب‏ها از بين برود اولاً اين امت اتحاد خود را از دست داده و همبستگى آنها از بين مى‏رود. ثانياً فضيلت اين امت از بين خواهد رفت. همه اينها نشانگر اهميت و محوريت امر به معروف و نهى از منكر در همبستگى مى‏باشد. مركز فرهنگ و معارف قرآن‏ پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1) يادداشت‏هاى شهيد مطهرى، ج 1، ص 202 – 217.2) انفال/ 46.3) انعام/ 153.4) آل عمران/ 64.5) سيره ابن هشام، ج اول، ص 501.6) جمهورى اسلامى، 28 / 6 / 1380.7) انعام/ 159.8) در جستجوى راه امام از كلام امام،دفتر 15، ص 129.9) آل عمران/ 103.10) در جستجوى راه امام از كلام امام، دفتر 15، ص 152.11) نحل/ 64.12) جمهورى اسلامى، 7 / 7 / 1382.13) همان.14) پيام امام خمينى، 29 / 5 / 58.15) نجم/ 3 و 4.16) نساء/ 80.17) انفال/ 46.18) جمهورى اسلامى، 7/2/1384.19) همان.20) آل عمران/ 159.21) توبه/ 128.22) انتخاب، 16 / 5 / 1382.23) وسايل الشيعه، ج 8، ص 541.24) توبه/ 4.25) نحل/ 92.26) توبه/ 71.27) توبه/ 67.28) وسائل الشيعه، ج 11، كتاب امر به معروف، باب 1، حديث 6، ص 395.29) آل عمران/ 110.

/

آموزه‏هاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 3

دورى و پرهيز از گناه‏ مسأله دورى از گناه‏
در سومين فراز از دعاى امام عصر(عج) سخن از دورى از گناه و ترك آن آمده آنجا كه مى‏خوانيم: «توفيق الطّاعة و بعد المعصية؛ خدايا توفيق اطاعت و دورى از گناه را به من عنايت فرما.»
واژه دورى از گناه همان تقوا و پرهيزكارى و مراقبت در ترك هرگونه گناه و نافرمانى خدا است. مسأله دورى از گناه از عوامل مهم ريشه‏اى و كليدى براى هدايت و ره‏روى در راه كمالات است، چرا كه گناه يك آسيب و آفت خطرناك و سرنوشت برانداز براى هلاكت و گمراهى و سقوط در درّه هولناك عذاب الهى است. براى روشن شدن اين مطلب، نظر شما را به چند مثال جلب مى‏كنم:
1- انسانى كه از نظر جسمى بيمار مى‏شود، نزد طبيب براى معالجه مى‏رود، طبيب به طور كلى در بازگرداندن سلامتى به بيمار، دو برنامه دارد: 1- برنامه بهداشت و پيش‏گيرى 2- برنامه درمان و به عبارت ديگر پزشك در علاج خود داراى دو دستور منفى و مثبت است، در مورد برنامه منفى مى‏گويد: بايد از اين چند موضوع پرهيز كنى، و اگر قبلاً نيز پرهيز مى‏كردى گرفتار بيمارى نمى‏شدى، و در برنامه مثبت مى‏گويد: از اين چند مورد دارو (از قرص، و شربت و آمپول و…) بايد استفاده كنى، و طبق دستور تنظيم شده رفتار نمايى، تا درمان‏يابى. در اين برنامه، قطعاً مسأله پيش‏گيرى و پرهيز مهم‏تر و آسان‏تر و كم هزينه‏تر از برنامه مثبت و درمان (داروها) است، حتى ممكن است بيمار بر اثر ادامه پرهيز بى آنكه دارو مصرف كند، سلامتى خود را بازيابد.
2- درختى را در نظر بگيريد،براى رشد و به ثمر رسيدن آن نياز به فراهم شدن عوامل كمال مانند: نور، حرارت، غذا(كود)، آب و هواى آزاد است، با ايجاد اين عوامل به طور طبيعى و سريع رشد نموده و به رشد و كمال خود ادامه مى‏دهد. ولى آيا همين آمادگى كافى است، قطعاً نه، بلكه بايد از عوامل ضد تكامل مانند آفت‏هاى مختلف گياهى نيز جلوگيرى و پيش‏گيرى شود، و گرنه آن آفت‏ها تار و پود گياه را مى‏خورند، و آن را درهم مى‏شكنند و از درون متلاشى مى‏سازند. در انسان نيز در رابطه با كمالات و رشد معنوى نياز به فراهم شدن عوامل تكامل مانند: علم،ايمان،عمل صالح و رابطه عرفانى و تنگاتنگ با خدا است. ولى همين آمادگى كافى نيست، بلكه بايد از هرگونه عوامل ضد تكامل، يعنى آفت‏هاى گناه دورى كرد، و با سپر تقوا و دژ نيروى ملكوتى ضدگناه، از نفوذ هرگونه گناه به طور قاطع جلوگيرى نمود. وگرنه همان گناه همانند آفت‏هاى گياه در اين مثال، تار و پود معنويت انسان را مى‏خورد، و انسان را بى‏محتوا و بى هويت نموده و در پرتگاه هلاكت و سقوط قرار مى‏دهد.
بر همين اساس مى‏بينيم در دعاى فوق، امام عصر(عج) به ما آموخته كه از گناه فاصله بگيريم و دورى كنيم، و اين تعبير از تعبير ترك گناه، رساتر و پرمعنى‏تر است، چرا كه مسأله دورى از گناه دامنه وسيع‏تر و عميق‏تر دارد، و پيام آور آن است كه گناهان، و اقسام آنها و زمينه‏ها و عوامل و آثار شوم آنها را بشناسيم، خود را در مبارزه و ستيز با گناه به گونه‏اى بسازيم كه از آن متنفّر شده و فرار كنيم و فاصله قاطع بگيريم، چنان كه خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «ففرّوا الى اللّه انّى لكم منه نذيرٌ مبينٌ؛(1) پس (از هرگونه گناه و انحراف) به سوى خدا فرار كنيد، كه من از سوى او براى شما هشدار دهنده هستم.» در قرآن در مورد بعضى از گناهان تعبيراتى مانند: اجتناب از گناه، نزديك نشدن به گناه شده كه بيانگر شدت مراقبت براى حفظ خود از گناه است، مثلاً مى‏فرمايد: «واجتنبوا الطّاغوت؛(2) از طاغوت دورى كنيد.» و يا مى‏فرمايد: «ولاتقربوا الفواحش ماظهر منها و ما بطن؛(3) به كارهاى زشت خواه آشكار و خواه پنهان نزديك نشويد.» و يا مى‏فرمايد: «ولاتقربوا مال اليتيم؛به مال يتيم (براى حيف و ميل آن) نزديك نشويد.» و يا مى‏فرمايد: «ففروا الى اللّه؛(4) از گناهان به سوى خدا فرار كنيد.» تعبير به فرار بيانگر آن است كه لحظه‏اى غفلت نكنيد، بلكه بى درنگ و سريع از گناه فاصله بگيريد.
اين تعبيرات يك نوع آژير خطر است، چرا كه انجام ندادن و نزديك نشدن، نشانگر دو نوع خطر است، مثلاً در مورد نفت مى‏گوييم كبريت به آن نزنيد، ولى در مورد بنزين مى‏گوييم كبريت را نزديك آن نبريد كه فاجعه مى‏آفريند. موضوع دورى از گناه (بعد المعصيه) بيانگر آن است كه عصيان و نافرمانى خدا چنان وسوسه انگيز است كه نزديك شدن به پرتگاه آن ممكن است انسان را در پرتگاه خطرناك قرار دهد، بنابراين بايد به عوامل زمينه ساز و سوق دهنده به سوى گناه مانند محيط فاسد و آلوده، و غذاى حرام و دوست نامناسب و…كه لغزندگى شديدى براى سقوط در درّه گناه دارند دورى نمود. تا آنجا كه اميرمؤمنان على(ع) فرمود: «من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فلايقوم مكان ريبةٍ؛(5) كسى كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد، در مكانى كه موجب تهمت و شك او مى‏شود نمى‏ايستد.» و امام صادق(ع) فرمود: «انسانى كه به خدا و قيامت ايمان دارد در مجلسى كه امامى را سرزنش كنند، يا مؤمنى را عيب‏جويى نمايند نمى‏نشيند.»(6)
و نيز در رابطه با دورى از گناه، در گفتار بسيارى از پيامبر(ص) و امامان(ع) تعبير به هجرت و «ايّاك و ايّاكم» كه بيانگر شدت پرهيز و دورى از گناه است. و نيز تعبير به «احذر و احذروا» شده كه به معنى هشدار و هراس شديد از گناه است، تا مبادا انسان با نزديك شدن به آن مبتلا گردد.
چنان كه با نگاه به گفتار امام على(ع) (كه در غررالحكم، جلد اول) آمده اين تعبيرات را به طور مكرر مى‏بينيم مثلاً مى‏فرمايد: «ايّاك و النّميمة فانّها تزرع الضّغينة و تبعّد عن اللّه و النّاس؛(7) از سخن چينى، به شدت دورى كن، چرا كه باعث كينه توزى و دورى از خدا و خلق مى‏شود.» يا مى‏فرمايد: «احذر فحش القول و الكذب، فانّهما يزريان بالقائل؛ از زشت گويى و دروغ بترس و برحذر باش، چرا كه اين دو، گوينده‏اش را معيوب مى‏سازد.»
و امام باقر(ع) در ضمن گفتارى فرمود: «والمهاجر من هجر السّيئات؛(8) مهاجر و فاصله گيرنده كسى است كه از گناهان فاصله بگيرد.»
اين تعبيرات و شبيه آنها حاكى از آن است كه خطر گناه، خطر بسيار شديد و ويران گر است، و انسان بايد با قاطعيت از آن فاصله بگيرد، وگرنه سيه بخت دو سرا خواهد شد.
جالب اين كه در سخنى از رسول خدا(ص) مسأله دورى و تنفّر و ترس از گناه چنين آمده كه آن حضرت در ميان پندهاى خود به ابوذر فرمود: «انّ المؤمن ليرى ذنبه كانّه تحت صخرةٍ يخاف ان تقع عليه، و انّ الكافر ليرى ذنبه كانّه ذبابٌ مرّ على انفه؛(9) انسان با ايمان نسبت به گناه خود، به گونه‏اى برخورد مى‏كند و مى‏ترسد كه گويى در زير سنگ بسيار سنگينى در سختى قرار گرفته و هرلحظه ترس آن را دارد كه آن سنگ بر روى او بيفتد و او را به هلاكت برساند، ولى كافر گناه را همچون مگسى مى‏پندارد كه از كنار بينيش عبور مى‏نمايد.» نكته قابل توجه اين كه يكى از عوامل زمينه ساز براى انجام گناه، رضايت به آن است كه موجب سوق دادن نيت و عمل به سوى گناه مى‏شود، اسلام براى دورى از گناه، رضايت به آن را نيز گناه شمرده، گرچه سال‏ها از انجام گناهى گذشته باشد، در اين راستا رسول خدا(ص) فرمود: «هرگاه گناهى پديد آيد، كسى كه در كنار گناه ناظر و حاضر است ولى از آن متنفّر مى‏باشد، مانند كسى است كه از آن غايب است، ولى كسى كه از گناه غايب است اما به انجام آن خشنود است، مانند كسى است كه در انجام آن حاضر و شريك مى‏باشد.»(10) و در زيارتنامه امام حسين(ع) آمده: «لعن اللّه امّة سمعت بذلك فرضيت به؛ خدا لعنت كند امّتى را كه ماجراى كربلا را شنيد و به ظلم‏هاى آن نسبت به امام حسين(ع) و يارانش راضى شد.»
آخرين سخن در اين راستا اين كه در تحقيق و ريشه‏يابى چنين به دست مى‏آيد كه عامل اصلى براى سوق دادن انسان‏ها به سوى گناه، شيطان است، او است كه با القائات خود، روح انسان را به نفس امّاره تبديل مى‏كند، و نفس امّاره نيز انسان را به سوى گناهان مى‏كشاند، پس بايد با جهاد اكبر به جنگ شيطان رفت، بهترين راه براى نبرد با شيطان، تحصيل فضايل است كه مى‏توان به يارى فضايل كه لشگر نيرومند عقل هستند، لشگر شيطان را مغلوب كرد، در اين راستا نظر شما را به اين سخن جالب پيامبر(ص) جلب مى‏كنيم، آن حضرت به ياران فرمود: «آيا مى‏خواهيد شما را به چيزى خبر دهم كه اگر به آن عمل كنيد، شيطان از شما مانند دورى مغرب از مشرق دور مى‏گردد؟» پاسخ دادند. آرى، فرمود: «روزه روى شيطان را سياه مى‏كند، صدقه كمرش را مى‏شكند، دوستى براى خدا و تقويت با عمل صالح، پشتيبانش را متلاشى مى‏نمايد، استغفار، شاه‏رگش را قطع مى‏كند.»(11)
نتيجه اين كه شيطان شكنى باعث دورى بسيار از گناه، و تنفّر شديد از معصيت خواهد شد.
اين مطالب بيانگر آن است كه بايد از ابعاد مختلف با گناه فاصله گرفت و از آن به شدت دورى نمود. و حتى فضاى ذهن را از هرگونه تمايل به آن پاك سازى كرد. مسأله تخليه و تحليه و تجليه
نكته جالب ديگر در رابطه با ترك گناه، مسأله‏اى است كه علماى اخلاق براى پيمودن راه سير و سلوك عرفانى و اخلاقى بيان كرده‏اند كه خلاصه‏اش چنين است: هرگاه مؤمن تصميم بر ترك گناه گرفت، روح و روانش را از آلودگى گناه خالى نموده و به مقام تخليه رسيده است. سپس اگر روح و روان پاكش را با زيورهاى فضايل اخلاقى بيارايد به مقام تحليه و آراستگى رسيده، و اگر از اين مرحله نيز بالا رفت و دل و روح خود را آينه جمال الهى نمود، عظمت خدا در او تجلّى مى‏كند، و او به مقام مظهريت مى‏رسد كه عالى‏ترين درجه عرفان و اخلاق است. به اين ترتيب پايه نخست اين مقام عالى و ملكوتى، دورى از گناه است.
بر همين اساس وقتى كه پيامبر(ص) در آخرين جمعه ماه شعبان، در مسجد النّبى در مدينه خطبه‏اى در شأن ماه رمضان القاء فرمود، و پاداش چند برابر اعمال نيك در اين ماه را گوشزد كرد، و حتى فرمود: «تلاوت يك آيه در اين ماه معادل تلاوت همه آيات قرآن پاداش دارد» در قسمت پايانى خطبه، حضرت على(ع) پرسيد: «برترين عمل در اين ماه چيست؟» پيامبر(ص) در پاسخ فرمود: «افضل الاعمال فى هذا الشّهر الورع عن محارم اللّه؛ برترين كارها در اين ماه، پرهيز و دورى از حرام و معصيت خدا است.»(12)
مقام تقوا و دورى از گناه در درجه‏اى است كه از نظر قرآن قبولى و كمال هرگونه عمل نيك بستگى به دورى از گناه دارد، وگرنه كارهاى نيك در كنار گناه، بى خاصيت خواهد شد، و مانند علف هرزه‏هايى است كه مانع رشد و به ثمر رسيدن گياهان مفيد و پرثمر مى‏شود، بايد آن علف‏ها را وجين كرد تا آن گياهان مفيد به رشد و نمو كافى برسند. آرى در آيه نهم مائده قرآن مى‏خوانيم: «انّما يتقبّل اللّه من المتّقين؛قطعاً خداوند كارهاى نيك را از افراد پاك و پرهيزكار از گناه مى‏پذيرد.»
و حتى قرآن براى كسى مفيد و راهنماى كامل است كه او تصميم بر تقوا و دورى از گناه گرفته باشد، چنان كه اين مطلب در آيه 2 سوره بقره تصريح شده است. چرا كه دورى از گناه، بر كيفيّت كارهاى نيك مى‏افزايد، و آنچه كه موجب پاداش‏هاى عظيم است كيفيّت است نه كميت تنها.
نكته قابل توجه در مورد دورى از گناه اين كه بايد عوامل و ريشه‏هاى گناه را شناخت و آنها را از محيط زندگى خود ريشه كن نمود، و مى‏دانيم كه طغيان نفس موجب گناهان است، و اين طغيان بر اثر القائات شيطان ايجاد مى‏شود، پس بايد شيطان‏شناسى، و عوامل و وسائل غلبه بر شيطان را مورد توجه جدى خود قرار دهيم، تا بتوانيم از گناه فاصله بگيريم، بر همين اساس از امام صادق(ع) و او از پدرانش از رسول خدا(ص) روايت مى‏كند كه آن حضرت روزى به اصحاب خود فرمود: «آيا مى‏خواهيد شما را به چيزى خبر دهم كه شما را همانند دورى مغرب از مشرق، از شيطان دور سازد؟» ياران گفتند: آرى. فرمود: «روزه گرفتن روى شيطان را سياه مى‏كند، و صدقه كمر شيطان را مى‏شكند، و دوستى براى خدا، و استمداد از عمل صالح، پشت و پشتوانه شيطان را قطع مى‏كند، و استغفار شاهرگ شيطان را مى‏برد، و براى هر چيزى زكاة و عامل پاك سازى است، پاك سازى بدن، روزه است.»(13) قرآن و مسأله دورى از گناه‏
در قرآن بسيار از تقوا و دورى از گناه، سخن به ميان آمده، و گاهى با بيان مجازات سخت مجرمان و اهل گناه، و زمانى با بيان آثار درخشان دورى از گناه، با تعبيرهاى گوناگون كه به بعضى از آن‏ها قبلاً اشاره شد انسان‏ها را به سوى تنفّر از گناه فراخوانده است، از جمله در سوره شمس نود و يكمين سوره قرآن، يازده سوگند ياد نموده براى اين مطلب كه: «قد افلح من زكّاها – و قد خاب من دسّاها؛(14)كه قطعاً هر كس روح و روانش را با دورى از گناه، پاك نموده رستگار شده است، و آن كس كه روح و روانش را با گناه آلوده نموده، نوميد و محروم و تيره بخت گشته است.»
قابل توجه اين كه واژه معصيت كه در دعاى مورد بحث آمده(و بعد المعصية) در اصل به معنى عصيان و سرپيچى و خروج از فرمان خدا است كه انسان را از مرز بندگى خدا خارج مى‏سازد، و تحت سيطره شيطان قرار داده و عامل گناهان مى‏شود، اين واژه با تعبيرات گوناگون 33 بار در قرآن آمده است. از جمله مى‏فرمايد: «و من يعص اللّه و رسوله فقد ضلّ ضلالاً مبيناً؛(15) و هر كس نافرمانى خدا و رسولش كند، دچار گمراهى آشكارى شده است.» و در مورد ديگر مى‏فرمايد: «و من يعض اللّه و رسوله فانّ له نار جهنّم خالدين فيها؛(16) و هر كس نافرمانى خدا و رسولش كند، آتش دوزخ از آن او است و جاودانه در آن مى‏ماند.» و در مورد كيفر در بدرى و ذلّت و خوارى يهوديان مى‏فرمايد: «ذلك بما عصوا و كانو يعتدون؛(17) اين كيفرهاى شديد براى يهوديان از آن جهت است كه معصيت خدا نموده و به حدود قوانين الهى تجاوز نمودند.»
اين تعبيرات بيانگر آن است كه قرآن با هشدارهاى مكرر، پيروان خود را به دورى از گناه و پرهيز از سرپيچى از فرمان خدا، و نجات از بازتاب شوم و سخت گناه فرا مى‏خواند، و گناه را آفت ويرانگر و عامل بلاها و عذاب‏هاى دنيا و آخرت مى‏داند. پرهيز از كوچك شمردن گناه‏
يكى از عواملى كه انسان را به سوى گناه سوق مى‏دهد، كوچك شمردن گناه است، و گاهى با تقسيم گناه به صغيره و كبيره، بعضى را فريب مى‏دهد كه پس ارتكاب گناهان صغيره چندان مهم نيست، غافل از آن كه گناه به معنى فرمان خدا را زير پا گذاشتن و فرمان شيطان را روى چشم نهادن است، و چنين كارى بسيار بزرگ و خطرناك است، و مسأله صغيره و كبيره امرى نسبى است،
يعنى بعضى از گناهان نسبت به بعضى ديگر كوچك‏ترند، و گرنه هر گناهى ذاتاً بزرگ و خطير است و حتماً بايد از آن دورى جست. وانگهى كوچك شمردن گناه موجب تبديل آن به گناه بزرگ مى‏شود. چرا كه به عنوان مثال اگر كسى سنگى به سوى ما پرتاب كرد، ولى بعداً پشيمان شد و عذرخواهى كرد، شايسته است كه او را ببخشيم، ولى اگر سنگ ريزه‏اى به ما بزند، و در مقابل اعتراض بگويد اين كه چيزى نيست، بى خيالش. او را نمى‏بخشيم، زيرا اين كار از روح استكبارى او پرده بر مى‏دارد، و بيانگر آن است كه او گناهش را كوچك مى‏شمرد، از اين رو اميرمؤمنان على(ع) فرمود: «اشدّ الذّنوب ما استهان به صاحبه؛(18) بدترين گناهان آن است كه صاحبش آن را كوچك و سبك بشمرد.» و امام سجاد(ع) از خطرناك بودن كوچك شمردن گناه به خدا پناه مى‏برد، و در ضمن دعا عرض مى‏كند: «اللّهم اعوذ بك…من الاصرار على المأثم و استصغار المعصية؛(19)پروردگارا! به تو پناه مى‏برم از اصرار بر گناهان، و كوچك شمردن گناه.»
و به طور كلى از گفتار پيامبر(ص) و امامان(ع) فهميده مى‏شود كه گناهان صغيره در چندين مورد به گناه بزرگ تبديل مى‏گردد، مانند: 1- اصرار بر صغيره 2- كوچك شمردن گناه. 3- اظهار خوشحالى هنگام گناه 4- گناه از روى طغيان 5 – مغرور شدن به مهلت الهى هنگام گناه 6- تظاهر به گناه 7 – گناه افراد با شخصيّت 8 – عزم بر تكرار گناه صغيره 9- رضايت به گناه ديگران. و بايد توجه داشت كه همين گناهانى كه ما آنها را كوچك مى‏پنداريم، انباشته شدن آنها مى‏تواند بزرگترين خطرها را بيافريند، مانند آن كه قطره‏هايى از بنزين را در ظرفى جمع كنيم و آن را با خود حمل نماييم، كه جرقّه‏اى كافى است تا فاجعه‏اى ايجاد كند، براى تجسّم اين مطلب، امام صادق(ع) از مثال عملى پيامبر(ص) بهره گرفت، فرمود: روزى پيامبر(ص) با همراهان خود در سرزمين بى‏آب و علفى فرود آمد، در آنجا به آنها فرمود: «برويد هيزم جمع آورى كنيد، تا با آن آتش روشن كنيم و غذا بپزيم.» ياران عرض كردند: اينجا سرزمين خشكى است و هيچ‏گونه هيزم در آن نيست، پيامبر(ص) فرمود: برويد هر مقدار كه مى‏توانيد جمع كنيد. آنها رفتند و هر كدام مختصرى هيزم يافته و آوردند و روى هم ريختند، و هيزم زيادى انباشته شد، پيامبر(ص) با نگاه به آن هيزم به همراهان فرمود: «هكذا تجتمع الذّنوب؛ گناهان اين گونه روى هم انباشته مى‏گردند.» آنگاه فرمود: «ايّاكم و المحقّرات من الذّنوب…؛(20) از گناهان حقير و ريز بپرهيزيد كه همه آنها ثبت و جمع مى‏گردد…»
امام كاظم(ع) در ضمن گفتارى فرمود: «لاتستقلوا قليل الذّنوب، فانّ قليل الذّنوب تجتمع حتّى يكون كثيراً؛(21) گناهان كوچك و اندك را كم نشمريد، زيرا همان‏ها انباشته شده و بسيار مى‏شوند.» و امام حسن عسكرى (ع) فرمود: «از گناهان نابخشودنى اين است كه انسان بگويد: كاش مرا به غير از اين گناه مجازات نكند.»(22) چرا كه اين تعبير بيانگر كوچك شمردن گناه است. مسأله حساب‏گرى و مراقبت‏
در اينجا توجه به دو نكته بسيار كارساز و روشنگر است، اول حسابگرى، دوم مراقبت، در مورد حسابگرى بايد توجه داشت كه همه ما از طرف خداوند مأمور و مسؤول حساب‏رسى همه اعمال خود هستيم، گرچه بعضى از اعمال ما به اندازه خردل (ذرّه‏اى همانند دانه ريز خشخاش) باشد، بر همين اساس قرآن از قول لقمان مى‏فرمايد: «يا بنىّ انّها ان تك مثقال حبّةٍ من خردلٍ فتكون فى صخرةٍ او فى السّماوات او فى الارض يأت بها اللّه؛(23) اى پسرم! اگر به اندازه سنگينى دانه خردلى(كار نيك يابد) باشد، و آن در دل سنگى يا در (گوشه‏اى از) آسمان‏ها و زمين قرار گيرد، خداوند آن را در قيامت (براى حساب) مى‏آورد.» و به نقل شيخ بهائى (ره) يكى از علماى برجسته به نام ثوبة بن الصمّه در بسيارى از اوقات شبانه روز، خود را حساب‏رسى مى‏كرد، روزى حساب كرد كه از عمرش شصت سال گذشته، و دريافت كه 60 سال معادل 21500 روز است، گفت واى بر من كه اگر روزى يك گناه كرده باشم، با خدا با 21500 گناه ملاقات مى‏كنم، چه جواب بدهم، اين را گفت و ناله سوزان كشيد و جان باخت.(24)
همه اين دستورات بيانگر دورى از گناه، و دورى از عوامل سوق دهنده به سوى گناه، و احساس خطر نسبت به گناه است كه به راستى اگر انسان‏ها نسبت به هرگونه گناه چنين احساسى داشته باشند، و با حساسيّت و احتياط و در عين حال با قاطعيت از كنار آن دور شوند، مى‏توانند خود را از آثار شوم گناه بيمه كنند، و با پاك زيستى، زمينه‏هاى پيمودن مدارج كمالات را در پيش روى خود هموار سازند، و در پرتو اين فرهنگ سازى و ايجاد زمينه، به سوى قلّه كمال، گام‏هاى راسخ بردارند. و با توجه به حساب رسى دقيق الهى در قيامت خود را كنترل كنند، تا بتوانند در قيامت با سرافرازى بگويند: «آن را كه حساب پاك است از محاسبه چه باك است.»
و در مورد مراقبت، بايد گفت از عوامل كليدى و بسيار مهم دورى از گناه است، مراقبت همان پاييدن و توجه كامل و هوشيارى براى گرفتار نشدن در دام گناه است كه اثر به سزايى در دستيابى به توفيق الهى براى دورى از گناه دارد، كه اميرمؤمنان على(ع) فرمود: «رحم اللّه عبداً راقب ذنبه و خاف ربّه؛(25) خداوند رحمت كند بنده‏اى را كه مراقب گناه خود باشد و از خدا بترسد.» جالب توجه اين كه: علّامه طباطبايى(ره) صاحب تفسير الميزان هنگامى كه در لحظات آخر عمر قرار گرفت، يكى از شاگردانش آيت اللّه امينى در بالينش به سر مى‏برد، حال علّامه منقلب بود، شاگرد مى‏گويد مترصّد بودم كه يك فرصتى به دست آيد تا از علّامه درخواست موعظه كنم، آن فرصت به دست آمد، دهانم را نزديك گوشش بردم و گفتم: «استاد! مرا موعظه كن.» علّامه با حالى ملكوتى كه آخرين سخن خود را بيان مى‏كرد، سه بار فرمود: «مراقبت، مراقبت، مراقبت.» آرى مراقبت عامل مهم تصميم‏گيرى براى دورى از گناه است.
براى تكميل اين بحث نظر شما را به يك حديث جالب كه نشان دهنده مراقبت و زمينه سازى براى دورى از گناه است جلب مى‏كنيم، كه چنين زمينه سازى در پرتو صفاى باطن و ايجاد حالت نورانى روحى و تصفيه روح و روان از رذايل و صفات زشت اخلاقى به دست مى‏آيد. روايت شده اباصلت هروى از امام رضا(ع) پرسيد: «درختى كه در بهشت، آدم و حوّا از آن خوردند و به همين دليل از آن اخراج شدند، چه درختى بود؟ بعضى گويند درخت گندم، و بعضى گويند درخت انگور، بعضى گويند درخت حسد بود.» امام رضا(ع) در پاسخ فرمود: اى اباصلت! درخت بهشت مانند درخت‏هاى دنيا نيست، بلكه در بهشت از يك نوع درخت چندين نوع ميوه به دست آيد. وقتى كه آدم و حوا وارد بهشت شدند و فرمان خدا به ساق عرش نگاه كردند، آدم ديد در ساق عرش نام خدا و محمّد(ص) و على(ع) و فاطمه(س) و حسن و حسين عليهم السلام به عنوان افراد برجسته نوشته شده، خداوند آنها را معرفى كرد، و به آدم فرمود با چشم حسد به آنها منگر، ولى آدم(ع) (بر اثر ترك اولى) به مقام آنها رشك برد، و تمناى آن مقامات را كرد، وقتى كه اين حالت رذيله در او پديدار شد، شيطان بر او مسلط شده، و او را به خوردن آن درخت نهى شده واداشت، و در نتيجه موجب اخراج آنها از بهشت گرديد.(26) آرى بايد حالات نورانى در خود ايجاد كرد تا بتوان از گناه دورى نمود، و گرنه حالات تيره انسان را به سوى گناه مى‏كشاند. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره ذاريات، آيه 50.2. سوره نحل، آيه 36.3. سوره انعام، آيه 151.4. سوره اسراء، آيه 36، سوره ذاريات، آيه 50.5. اصول كافى، ج 2، ص 378.6. همان، ص 377.7. غررالحكم، ج 1، ص 149.8. همان، ص 143، اصول كافى، ج 2، ص 235.9. بحارالانوار، ج 77، ص 79.10. وسائل الشيعه، ج 11، ص 410.11. فروع كافى، ج 4، ص 62.12. عيون اخبار الرّضا، ج 1، ص 295.13. فروع كافى، ج 4، ص 62.14. سوره شمس، آيه 9 – 10.15. سوره احزاب، آيه 36.16. سوره جن، آيه 23.17. سوره بقره، آيه 61.18. نهج البلاغه، حكمت 348.19. صحيفه سجاديه، دعاى هشتم.20. اصول كافى، ج 2، ص 288.21. همان، ص 287.22. تحف العقول، ص 478.23. سوره لقمان، آيه 16.24. سفينة البحار، ج 1، ص 488 (واژه ذنب).25. غررالحكم؛ ميزان الحكمه، ج 4، ص 166.26. اقتباس از بحارالانوار، ج 11، ص 164.

/

در انتظار عدالت‏

شعار محورى رئيس جمهور محترم دكتر احمدى نژاد «عدالت محورى» است و نيز «مهر ورزى، خدمتگذارى، تعالى مادى و معنوى» به راستى اگر اينها جامه عمل بپوشد و در مرحله شعار نماند همه دردهاى بى‏درمانى كه جامعه را رنج مى‏دهد به درمان خواهد رسيد. و كم كارى و بى عملى از دستگاه‏هاى مديريتى ريشه كن خواهد شد. مصيبتى كه دامنگير بسيارى از دستگاه‏ها است.
شعار عدالت براى همه انسان‏ها جذاب است، حتى آنان كه به دين و معنويت اعتقاد ندارند، عدالت را مى‏ستايند و دم از عدل و عدالت خواهى مى‏زنند عدالت از منظر آموزه‏هاى دينى نيز جايگاه ويژه‏اى دارد تا بدانجا كه به نقش عدل در جامعه بى اعتقاد، توجه شده است. از سخن رسول گرامى اسلام (ص) مى‏آورند كه فرمود: «الملك يبقى مع الكفر ولا يبقى مع الظلم» يك حكومت با كفر دوام مى‏آورد اما با ستم و بيداد دوام نخواهد آورد. شايد راز مطلب اين باشد كه كفر يك امر باطنى است و به درون و عمل شخصى افراد در مرحله نخست باز مى‏گردد و آثار آن در جامعه ديرتر ظاهر مى‏شود اما ظلم به سرعت نظام جامعه را درهم مى‏ريزد، تعادل را برهم مى‏زند و وقتى نظام و تعادل مختل شد، كارگاه خلقت و عالم و آدم دستخوش اختلال شده و فروپاشى و ويرانى را بدنبال مى‏آورد.
فطرت عموم انسان‏ها از ظلم متنفر است و همه خواهان عدل‏اند از اينرو هرگاه روند امور بر خلاف عدل، اين خواسته فطرى شد جامعه سر به شورش برمى‏دارد و در جامعه آشوب زده ملك و دولتى باقى نمى‏ماند!
پس «ملك با كفر مى‏ماند اما با ظلم نمى‏ماند».
به وادى شريعت و آموزه‏هاى قرآن مى‏نگريم، مى‏بينيم قرآن به صراحت مى‏گويد: فلسفه بعثت پيامبران اين بوده كه مردم در شاهراه عدل قرار گرفته و آن را مايه قوام زندگى خود قرار دهند:
«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للناس…»(1).
ما پيامبرانمان فرستاديم و كتاب و ميزان با آن نازل كرديم تا مردم با قسط و عدل پابرجا بمانند و آهن را پديد آورديم كه (براى تجاوز پيشه‏گان) عامل بيم دهنده است و منافعى براى مردم در بردارد. ويژگى عدالت اسلامى‏
عدالت دينى با پشتوانه الهى از ويژگى خاص برخوردار است. مبدأ اين عدالت عدل الهى است (بر اساس اين اصل فلسفى كه همه كمالات ممكنات جلوه كمال واجب الوجود است).
به اين معنى كه خداوند عادل و مبرّاى از ظلم است و هم او خواسته كه بندگانش به صفت او متصف شوند تا شايستگى خلافت الهيه را پيدا كنند. همانگونه كه خداوند به حضرت داود(ع) فرمود: «يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق و لاتتبع الهوى فيضلك عن سبيل اللّه ان الذين يضلون عن سبيل اللّه لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب».(2)
اى داود! ما تو را در زمين خليفه قرار داديم، پس ميان مردم به حق حكم كن و از پيروى هواى نفس بپرهيز كه هواى نفس تو را از راه خدا گمراه مى‏سازد، آرى آنانكه از راه خدا گمراه شوند عذاب سختى دارند چرا كه روز حساب را از ياد بردند.

در اين آيه نكته‏هاى شايان توجهى است:
يكى اينكه: حكم كردن به حق و عدل مقام حاكميت الهى است كه بندگان شايسته خدا يعنى پيامبران و رهروان راهشان شايستگى آن را دارند، نه هر حاكمى كه بر مردم حكم مى‏راند حتى اگر از عدل و حق بهره ندارد.
دوم اينكه: بى عدالتى ريشه در هواى نفس دارد و كسى مى‏تواند عدل گستر باشد كه از بند هوا رهيده باشد. بنابراين مشكل بتوان گفت درخت عدالت در سرزمين كفر و فسق و هواپرستى برويد و به ثمر نشيند. هرچند در صورت ظاهر ژست عدالت خواهى بگيرد اما بالأخره هواى نفس سر به طغيان برمى‏دارد و از مسير عدل و حق آدميان را منحرف مى‏سازد. از اينجا نكته ديگرى را مى‏توان استخراج كرد كه زير بناى عدالت اجتماعى، عدل فردى و اخلاقى است. مى‏دانيم كه عدل يكبار در باب اخلاق مطرح مى‏گردد كه همان صفت نفسانى عدالت است كه محور فضائل اخلاقى است و بار ديگر در روابط اجتماعى كه همان عدالت اجتماعى است و بى‏ترديد تا عدالت فردى ميسر نگردد عدالت اجتماعى تحقق نخواهد يافت. كسى كه از عدالت اخلاق بى‏بهره است چگونه مى‏تواند در جامعه عدل را گسترش دهد؟!
ذات نايافته از هستى بخش‏
كى تواند كه شود هستى بخش‏
خشگ ابرى كه بود زاب تهى‏
نايد از وى صفت آب دهى‏

حاصل آنكه: تعليم و تربيت دينى نخست به تربيت و اصلاح افراد مى‏پردازد كه ثمره آن فضيلت‏هاى اخلاقى است كه اگر ميسر شد جامعه بشرى را به حق و عدل و صلاح خواهد برد. بنابراين ما هم اگر بخواهيم عدالت را مستقر سازيم ناگزير بايد انسان بسازيم و آدم تربيت كنيم و پيراستگى و وارستگى را در افراد پرورش دهيم تا جامعه برين و عدالت محور داشته باشيم. با عناصر ناصالح و اسير هواى نفس نمى‏توان به گسترش عدالت پرداخت، اصلاح فرهنگ و تعليم و تربيت و آدم سازى، سنگ زيرين جامعه عدالت خواه و حكومت عدالت محور است و از همين جاست كه پاكسازى دستگاه‏ها از افراد ناصالح به عنوان يك ضرورت در محور ساختن عدالت اجتماعى ضرورت جدى دارد كه دولت امروز نيز بايد آن را اساس عدالت محورى قرار دهد زيرا آنانكه در چنبره نفس گرفتارند و اسير هواى نفس و پول و مقام و ثروت و شهرت‏اند نمى‏توانند عناصر يك دولت عدالت خواه باشند.
نكته سوم: كه از آيه كريمه فوق استفاده مى‏شود اينست كه حاكم به حق و عدل مى‏بايست روز قيامت يعنى روز داورى خدا را باور كرده و پيش روى داشته باشد چرا كه ياد قيامت و كيفر و پاداش مى‏تواند بازدارنده انسان از تخلفات و ستم باره‏گى باشد. هرگاه انسان بداند اعمالش حساب و كتاب دارد و خداوند دادگر داد مظلوم را از ظالم خواهد ستانيد از خدا پروا خواهد گرفت و گرد هوا نگشته زنجير قانون را پاره نمى‏كند و اسير نفس نمى‏گردد چرا كه مى‏داند عذاب سخت قيامت را پيش رو خواهد داشت و با اين پشتوانه نيرومند جهت استقرار يك نظام عدل محور خواهد كوشيد.
بطور خلاصه ويژگى عدالت دينى تكيه بر مبدأ و معاد و تربيت اخلاقى است كه در اين شرائط انسان ساخته مى‏شود و جامعه صالح پا مى‏گيرد و حكومت عدالت محور پديد مى‏آيد.
نكته ديگر آنكه مبناى عدالت قوانين الهى و كتاب آسمانى است كه از مصدر غيب و علم ربوبى سرچشمه گرفته و از خطا و اشتباه مصون است. از اين نكته نيز غفلت نشود كه در آيه از آهن و سلاح سخن به ميان آمده كه رابطه آن با عدالت اينست كه براى اجراى عدالت و ريشه كن ساختن ظلم گاه به سلاح نياز است و پشتوانه عدالت در اجرا قدرت است كه حكومت اسلامى بايد از آن كمك بگيرد. رويكرد مردم به دولت جديد
رويكرد مردم به دولت دكتر احمدى نژاد اعتراضى بود به عملكرد برخى دستگاه‏هاى پيشين كه عرصه براى رانت خواران گشوده بود و مفاسد مالى و اخلاقى رشد سرطانى داشت، از بيم استمرار آن وضع، مردم دولت جديد را برگزيدند. پيام انتخابات رياست جمهورى نهم تحول خواهى و دگرگونى و بازگشت به ارزشهاى اسلامى بود. اين رويكرد و اعتراض و تحول خواهى پيام روشنى براى همه نهادها دارد كه بدانند مردم با كسى خويشاوندى ندارند و هركه را خواستند بالا مى‏برند و هر كس را خواستند پائين مى‏كشند. مردم خواسته‏هائى دارند، هر كس در عمل به خواسته‏هاى آنان جامه عمل پوشيد و چشم انداز روشنى از خود نشان داد به سوى او شتاب مى‏گيرند و آسيمه سر رأى مى‏دهند. مردم خواسته‏هاى خود را در شعارهاى آقاى احمدى نژاد يافتند كه سرلوحه آن عدالت محورى و مبارزه با فقر و فساد و تبعيض بود. مردم تشنه عدالت‏اند و اين تشنگى را بايد رفع كرد.
اما عدالت همان اندازه كه بر زبان آسان و شيرين است در عمل تلخ و دشوار است شبكه‏هاى فساد و رانت خواران و مافياى ثروت و سود و سرمايه به راحتى حق و عدل را برنمى‏تابد و تحمّل نمى‏كند، عكس العمل نشان مى‏دهد، تهمت مى‏زند، تخريب مى‏كند، برچسب مى‏زند تا مانع را هركه و هرچه باشد از پيش پا بردارد. به فرموده اميرالمؤمنين(ع): «الحق اوسع الاشياء فى التواصف و اضيقها فى التناصف؛ حق گسترده‏ترين مفهوم است در توصيف و تعريف و تنگ‏ترين عرصه در ميدان عمل و انصاف.»
اعتماد ملت به دولت مسئوليت بسيار سنگينى به دوش دولت مى‏گذارد كه به كليات آن بسنده مى‏شود.
توزيع عادلانه سرمايه‏هاى ملى و امكانات و فرصت‏ها در ارتقاى ميهن اسلامى و خدمت رسانى به آحاد مردم و مداقه در درآمدهاى ملى چون نفت و گاز، با ارقام نجومى و سرنوشت نامعلوم آن، مبارزه با مفاسد و فقر و تبعيض و زمين خوارى، و ربا و استثمار يعنى اصلاحات واقعى نه كليشه‏اى، چيزى است كه به آسانى براى همه قابل تحمّل نيست و عزم جدى مى‏طلبد كه مجلس و دولت و قوه قضائيه و نهادهاى نظارتى و بازرسى بايد به دور از گرايش‏هاى خاص در اين پيكار جبهه واحدى را تشكيل دهند تا بى‏عدالتى ريشه كن شود و تورم و گرانى مهار گردد و مردم طعم عدالت را بچشند. و از غوغا سالارى نهراسند و به حمايت ملت مطمئن باشند.
بخش ديگر، مسائل معنوى و فرهنگى است كه روح انقلاب است و تحت الشعاع سياست و اقتصاد قرار گرفته و گسترش ابتذال و مواد و اعتياد و فساد و كشف حجاب نوين را بستر سازى كرده است. متأسفانه برخى فضاى آموزشى و دانشگاهى چه آزاد چه دولتى نيز با چالش‏هاى اخلاقى و فرهنگى روبرو هستند و اين ثمره كم توجهى به علوم انسانى و معارف دينى و تربيت اخلاقى است كه آثار آن را ديديم.
مسئله فيلم و هنر و سينما و كتاب و نشريات نيز از اين آسيب مصون نمانده و بد آموزى و پوچ گرائى و بى‏اعتقادى و اباحيگرى را در سطح جامعه دامن زده است. شوراى عالى انقلاب فرهنگى نيز كار چشم‏گيرى نداشته است. در چنين شرايطى مسئوليت دولت بويژه آموزش و پرورش، آموزش عالى، ارشاد اسلامى، شوراى عالى انقلاب فرهنگى و سازمانهاى تبليغى و هنرى و رسانه‏اى و مطبوعاتى بسيار سنگين است و كمترين قصور و عذر تقصير را نمى‏پذيرد. كاهش هزينه تحصيلات عالى و اشتغال و مسكن و ازدواج جوانان از وظائف ديگر است كه مجلس و دولت جهت حل آن بايد دست بدست يكديگر بدهند. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره ص، آيه 26.2. سوره حديد، آيه 25.

/

روش تربيت در نهج البلاغه

آخرين قسمت‏ پرهيز از طمع‏
خلق ديگرى را كه بايد پدر و فرزند پايه ريزى نموده پرورش دهد، اجتناب و پرهيز از طمع است. طمع باعث ذلّت و خوارى انسان مى‏شود، طمع گريزى بخواهد در انسانى ايجاد شود، بايد روحيه توكّل بر خداوند و يأس و نااميدى از مردم در انسان تقويت شود، به اين جهت على(ع) براى ايجاد و تقويت اين روحيه در فرزندش مى‏فرمايد: «قديكون اليأس ادراكاً اذا كان الطّمع هلاكاً؛(1) گاهى نااميدى(از آنچه در دست مردم است) خود رسيدن به هدف است، آنجا كه طمع ورزى هلاكت باشد» البته اين نكته از ديد كسى پنهان نيست كه پدر فقط با توصيه به پرهيز از طمع و يأس از مردم نمى‏تواند فرزند را درست تربيت كند بلكه آن گاه توصيه‏هاى او كار ساز است كه خود نيز عملاً اهل طمع ورزى نباشد، و على(ع) از اين پدران است كه هرگز طمع در زندگى او راه نيافت، به اين جهت با تمام وجودش مى‏گويد: «و ايّاك ان توجف بك مطاياء الطمع فتوردك مناهل الهلكة، و ان استطعت الّا يكون بينك و بين اللّه ذونعمةٍ فافعل…؛(2) دورى كن از اين كه مركب طمع ورزى تو را به سوى هلاكت به پيش راند، و اگر توانستى كه بين تو و خدا صاحب نعمتى قرار نگيرد، اين كار را انجام بده، زيرا تو، روزى خود را دريافت مى‏كنى و سهم خود برمى‏دارى و مقدار اندكى كه از طرف خداى سبحان به دست مى‏آورى، بزرگ و گرامى‏تر از (مال) فراوانى است كه از دست بندگان دريافت مى‏دارى، گرچه همه از طرف خداست هرگاه نياز است براى ميراندن طمع آنچه خود دارد در مصرفش زياده روى نكند، و با برنامه ريزى و ميانه روى حركت كند تا اسير ذلّت درخواست از ديگران نشود. اميرمؤمنان(ع) در ادامه مى‏فرمايد: «و حفظ ما فى يديك احبّ الىّ من طلب ما فى يدى غيرك و مرارة اليأس خيرٌ من الطّلب الى النّاس؛(3) و نگهدارى آنچه كه در دست دارى، پيش من بهتر است از آن كه چيزى از ديگران بخواهى و تلخى نااميدى بهتر از درخواست كردن از مردم است.» سكوت و حفظ اسرار
خصلت ديگرى را كه امير بيان به فرزندش توصيه مى‏كند و او را بر آن صفت تربيت مى‏كند سكوت و كم حرف زدن و حفظ اسرار است كه اين هر دو ملازم يكديگرند، حضرت مى‏فرمايد: «و تلافيك ما فرط من صمتك ايسر من ادراك مافات من منطقك و حفظ ما فى الوعاء بشدّ الوكاء؛(4) آنچه با سكوت از دست مى‏دهى آسان‏تر از آن است كه با سخن از دست برود، چرا كه نگهدارى آنچه در مشك است با محكم بستن دهانه آن امكان‏پذير است.» انسان تا سخن نگفته سخن درگرو اوست وقتى كه سخن گفت انسان در گرو حرف است. و درباره حفظ اسرار فرمود: «والمرء احفظ لسرّه وربّ ساعٍ فيما يضرّه من اكثر اهجر و من تفكّر ابصر؛(5) مرد براى پنهان نگاه داشتن اسرار خويش سزاوار است، چه بسا تلاش كننده‏اى (در حرف گفتن و آشكار نمودن اسرار) به زيان خود مى‏كوشد، هركس پرحرفى كند ياوه مى‏گويد، و آن كس كه بينديشد بينا شود.» از نوجوانى و جوانى بايد روش حرف زدن و تفكّر و انديشه را به فرزندان آموخت و آنها را اين گونه بارآورد.
رفاقت با خوبان و اجتناب از بدان‏
تنها تربيت والدين ضامن بقاى سلامت روحى و روانى فكرى فرزند نيست، بلكه در درون تربيت اين نكته نيز گنجانده شود و به فرزند آموخته شود كه براى حفظ دين و سلامت انديشه خود از دوستان ناباب و رفقاى آلوده پرهيز كند و تا مى‏تواند به دنبال انسانهاى پاك و دوستان صالح باشد چرا كه:
مى‏رود از سينه‏ها در سينه‏ها
از ره پنهان صلاح و كينه‏ها
صحبت صالح تو را صالح كند
صحبت طالح تو را طالح كند
با توجّه به اين نكته تربيتى است كه مولاى متقيان على(ع) به فرزندش مى‏فرمايد: «قارن اهل الخير تكن منهم و باين اهل الشّرّ تبن عنهم؛(6) به نيكان نزديك شو و از آنان باش و از بدان دور شو تا از آنها جداگردى (و جزء بدان نباشى) و گاه تذكر مى‏دهد كه رفاقت با برخى افراد هيچ سودى ندارد: «لاخير فى معين مهينٍ ولافى صديقٍ ظنينٍ؛(7) خيرى در يارى دادن انسان پست وجود ندارد، و نه در دوستى با دوست متّهم.» دورى از لقمه حرام‏
پدر براى تربيت صحيح فرزند هم بايد خود غذاى حلال بخورد و از خوردن حرام پرهيز نمايد، و هم براى عيال و فرزندان خويش لقمه حلال تهيه نمايد و هم به نوجوان و جوانش تعليم و تلقين كند از خوردن لقمه حرام به شدّت پرهيز نمايد در همين راستا است كه على (ع) به فرزند دلبندش فرمود: «بئس الطّعام الحرام و ظلم الضّعيف افحش الظّلم؛(8) بدترين غذاها، لقمه حرام، و بدترين ستم‏ها، ستمكارى به ناتوان است» و اين نكته را هم گوشزد مى‏كند كه روزيهاى حرام، انسان خود به دنبالش مى‏رود، خداوند در ابتدا براى كسى روزى حرام قرار نمى‏دهد اين خود انسان است كه با اختيار خويش به دنبال آن مى‏رود امّا روزى حلال به دنبال انسان مى‏آيد، چنان كه على(ع) فرمود: «يا بنىّ انّ الرزق رزقان: رزقٌ تطلبه، و رزقٌ يطلبك، فان انت لم تأته اتاك؛(9) پسرم! بدان كه روزى دوقسم است، يكى آن كه تو آن را مى‏جويى، و ديگر آن كه او تو را مى‏جويد، و اگر تو به سوى آن نروى، خود به سوى تو خواهد آمد،…همانا سهم تو از دنيا آن اندازه خواهد بود كه با آن سراى آخرت را اصلاح كنى.» فرصت را غنيمت شمردن‏
«بادر الفرصة قبل ان تكون غصّةً؛(10) پيش از آن كه فرصت از دست برود، و انده ببار آورد، از فرصت‏ها استفاده كن.» به نوجوان و جوان بايد تفهيم شود كه عمر همچون ابرى بهارى و آبى در جوى مى‏گذرد، و اگر لحظه‏اى از آن غافل گردى خسارت جبران ناپذيرى در پى خواهد داشت. مراعات حقوق دوستان‏
زندگى اجتماعى انسان جداى از ديگران نيست يقيناً هر انسانى از جمله نوجوانان و جوانان با عده‏اى بعنوان رفيق و دوست و يا آشنا و فاميل ارتباط دارند، بلكه ارتباط جوانان با همنوعان خويش بيش از ديگران است، بر پدر و مربيان جامعه است كه به آنها بياموزند كه حقوق دوستان و آشنايان را مراعات نمايند.
على(ع) در همين راستا به فرزندش مى‏فرمايد: «چون برادر(دينى ا)ت از تو جدا گردد، تو پيوند دوستى را برقرار كن. و اگر روى برگرداند تو مهربانى كن، و چون بخل ورزد تو بخشنده باش، هنگامى كه دورى مى‏گزيند تو نزديك شو و چون سخت مى‏گيرد، تو آسان گير و به هنگام گناهش عذر او را بپذير، چنان كه گويا بنده او مى‏باشى و او صاحب نعمت تو مى‏باشد، مبادا دستورات ياد شده را با غيردوستانت انجام دهى، يا با انسان‏هايى كه سزاوار آن نيستند بجا آورى، دشمن دوست خود را دوست مگير تا با دوستت دشمنى نكرده باشى، در پند دادن دوست بكوش، خوب باشد يا بد، و خشم را فرو خور كه من جرعه‏اى شيرين‏تر از آن ننوشيدم و پايانى گواراتر از آن نديدم. با آن كس كه با تو درشتى كرده نرم باش كه اميد است به زودى در برابر تو نرم شود… اگر خواستى از برادرت جدا شوى، جايى براى دوستى باقى گذار، تا اگر روزى خواست به سوى تو بازگردد بتواند، كسى كه به تو گمان نيك برده او را تصديق كن، و هرگز حق برادرت را به اعتماد دوستى كه با او دارى ضايع نكن، زيرا آن كس كه حقّش را ضايع مى‏كنى با تو برادر نخواهد بود؛… و به كسى كه به تو علاقه‏اى ندارد دل مبند، مبادا برادرت براى قطع پيوند دوستى، دليلى محكم‏تر از برقرارى پيوند با تو داشته باشد، و يا در بدى كردن، بهانه‏اى قوى‏تر از نيكى كردن تو بياورد، ستمكارى كسى كه به تو ستم مى‏كند در ديده‏ات بزرگ جلوه نكند، چه او به زبان خود و سود تو كوشش دارد و سزاى آن كس كه تو را شاد مى‏كند بدى كردن نيست.»(11) اگر اوصاف ياد شده در جوانى و يا نوجوانى با تلاش پدر بعنوان يك تربيت اخلاقى ريشه‏دار بوجود آيد، آينده خوب و روشنى را براى زندگى اجتماعى او رقم مى‏زند، براى اهميت اين مسأله حضرت در ادامه با تذكر برخى نشانه‏هاى دوستان خوب به اين نكته توجه مى‏كند كه نداشتن دوستان خوب نشانه ضعف انسان است، «يار و همنشين چونان خويشاوندان است، دوست (خوب) آن است كه در نهان آيين دوستى را مراعات كند، هواپرستى همانند كورى است، چه بسا دور كه از بستگان نزديك‏تر است. و چه بسا نزديك كه از دور دورتر است، «و الغريب من لم يكن له حبيب؛(12)(غريب آن نيست كه از وطن خويش دورباشد) غريب كسى است كه دوستى نداشته باشد.» پند پذيرى‏
يك پدر خوب آنگاه مربّى خوب براى فرزندان و جوانانش بحساب مى‏آيد، كه او را فقط اسير پندهاى خويش نكند كه با نبود او فرزند لنگ بماند. بلكه او را به گونه‏اى بارآورد، كه از هر پند و موعظه خيرخواه پند آموزد و از هر كسى براى هدايت خويش، ره توشه برگيرد. لذا على(ع) به فرزندش فرمود: «ولاتكوننّ ممن لاتنفعه العظة الّا اذا بالغت فى ايلامه فانّ العاقل يتعظ بالآداب و البهائم (والجاهل) لاتتعظ الّا بالضّرب؛(13) از كسانى مباش كه اندرز سودشان ندهد، مگر با آزردن فراوان، زيرا عاقل با اندرز و آداب پند گيرد و حيوانات (نسخه بدل جاهل) با زدن.» توجّه به ياد مرگ و فلسفه آن‏
برخى بر اين باورند كه براى شادابى فرزند مخصوصاً جوان و نوجوان از مرگ و آخرت و فلسفه آن در تربيت آنها سخن به ميان نيايد، ولى اميرمؤمنان(ع) بر عكس مى‏انديشند از امورى كه در ضمن روش تربيتى خويش قرار داده است و فرزندان را بر آن تربيت و نمو و رشد داده است تذكر ياد آخرت و مرگ و بيان فلسفه معاد است، لذا فرمود: «بدان راهى پرمشقت و بس طولانى در پيش روى دارى، و در اين راه بدون كوشش بايسته، و تلاش فراوان، و اندازه‏گيرى زاد و توشه و سبك كردن بار گناه، موفق نخواهى شد. بيش از تحمّل خود بار مسؤوليت‏ها بر دوش منه، كه سنگينى آن براى تو عذاب آور است اگر مستمندى را ديدى كه كه توشه ات را تا قيامت مى‏برد، و فردا كه نياز دارى به تو باز مى‏گرداند، كمك او را غنيمت بشمار، و زاد و توشه را بر دوش او بگذار، و اگر قدرت مالى دارى بيشتر انفاق كن، و همراه او بفرست، زيرا ممكن است روزى در رستاخيز در جستجوى چنين فردى باشى و او را نيابى، به هنگام بى‏نيازى اگر كسى از تو وام و قرض بخواهد(به او بده و) غنيمت بشمار، تا در روز سختى و تنگدستى به تو بازگرداند، بدان كه در پيش روى تو، گردنه‏هاى صعب العبورى وجود دارد، كه حال سبكباران به مراتب بهتر از سنگين باران است و آن كه كند رود حالش بدتر از شتاب گيرنده مى‏باشد. و سرانجام حركت، بهشت و يا دوزخ است. پس براى خويش قبل از رسيدن به آخرت وسائلى مهيّا ساز، و جايگاه خود را پيش از آمدنت آماده كن، زيرا پس از مرگ عذرى پذيرفته نمى‏شود، و راه بازگشتى وجود ندارد.(14)
و از آن جا كه جوان منطق‏پذير است حضرت فلسفه توجّه به قيامت را بيان مى‏كند، و به او تفهيم مى‏كند كه هدف از آفرينش انسان در واقع اين است كه انسان براى آخرت و دار ابدى كار كند لذا فرمود: «واعلم يا بنىّ انّك انّما خلقت للآخرة لاللّدنيا و للفناء لاللبقاء و للموت لاللحياة…؛(15) پسرم بدان تو براى آخرت آفريده شدى نه دنيا،براى رفتن از دنيا، نه پايدار ماندن در آن، براى مرگ، نه زندگى جاودانه در دنيا، كه هر لحظه ممكن است از دنيا كوچ كنى و به آخرت(و عالم برزخ) درآيى، و تو شكار مرگى هستى كه فرار كننده آن نجاتى ندارد، و هر كه او را بجويد به آن مى‏رسد، و سرانجام او را مرگ مى‏گيرد. پس از مرگ بترس! نكند زمانى سراغ تو را گيرد كه در حال گناه يا در انتظار توبه كردن باشى و مرگ مهلت ندهد و بين تو و توبه فاصله اندازد كه در اين حال خود را تباه كرده‏اى.»
از آنجا كه ياد مرگ آثار تربيتى فراوانى دارد دوباره تأكيد مى‏كنم كه پسرم: «اكثر من ذكر الموت و ذكرماتهجم عليه و تفضى بعد الموت اليه، حتّى يأتيك و قد اخذت منه حذرك و شددت له ازرك و لايأتيك بغتةً فيبهرك؛(16) فراوان بياد مرگ باش و به ياد آنچه كه به سوى آن مى‏روى، و پس از مرگ در آن قرار مى‏گيرى، تا هنگام ملاقات با مرگ از هر نظر آماده باشى.» 8 – اميد دهى به جوان‏
يك مربى خوب همچون طبيب عمل مى‏كند كه در مجموع داروهايى را تجويز مى‏كند كه مفيد باشد و زيان آور نباشد، در تربيت هم چنين است وقتى از مرگ و ياد مرگ سخن به ميان مى‏آيد ممكن است انسان از زندگى دنيا و تلاش براى آن نااميد شود، يك مربى همه سونگر در كنار ياد مرگ و فلسفه خلقت به فرزند اميد مى‏دهد كه در دنيا تلاش كند و از سعى باز نايستد لذا فرمود: «و اعلم انّ الّذى بيده خزائن السّماوات و الارض قد اذن لك فى الدعاء…و امرك ان…تسترحمه ليرحمك…؛(17) بدان خدايى كه گنج‏هاى آسمان و زمين در دست اوست، به تو اجازه داده… و فرمان داده كه درخواست رحمت كنى تا ببخشايد و خداوند بين تو و خودش كسى را قرار نداده تا حجاب و فاصله ايجاد كند، و تو را مجبور نساخته كه به شفيع و واسطه‏اى پناه ببرى، و در صورت ارتكاب گناه در توبه را مسدود نكرده است، در كيفر تو شتاب نداشته و در توبه و بازگشت بر تو عيب نگرفته است، در آنجا كه رسوايى سزاوار توست، رسوا نساخته، و براى بازگشت بخويش شرايط سنگينى مطرح نكرده است، در گناهان تو را به محاكمه نكشيد: «و لم يؤيسك من الرّحمة…؛(18)و از رحمت خويش نااميدت نكرده، بلكه بازگشت تو را از گناهان نيكى شمرده است، هرگناه تو را يكى ، و هر نيكى تو را ده به حساب آورده و راه بازگشت و توبه را به روى تو گشوده است.» قبلاً در بخش آثار توبه توضيح داده شد كه جملات فوق سراسر اميد و خوشبينى به خدا و نظام هستى و آينده است. و جوانى كه به هستى و خالق آن و آينده اميد داشته باشد و خوشبين باشد بيشترين تلاش را براى اصلاح خود و جامعه و رسيدن به اهداف عالى انجام خواهد داد.
امّا اين نكته را هم تذكر مى‏دهد كه اگر به برخى از اميدها و آرزوهايى كه داشتى نرسيدى نااميد نشو، چرا كه اينگونه نيست كه انسان در اين دنيا به تمام آرزوى خويش برسد، چنان كه فرمود: «واعلم انّك لن تبلغ املك ولن تعدو اجلك، و انّك فى سبيل من كان قبلك، فخفّض فى الطّلب قد جرّ الى حربٍ فليس كلّ طالبٍ بمرزوق، و لاكلّ مجملٍ بمحرومٍ؛(19) به يقين بدان كه تو به همه آرزوهاى خود نخواهى رسيد و تا زمان مرگ بيشتر زندگى نخواهى كرد، و بر راه كسى مى‏روى كه پيش از تو مى‏رفت، پس در به دست آوردن دنيا آرام باش، و در مصرف آنچه به دست آوردى نيكو عمل كن زيرا چه بسا تلاش بى‏اندازه براى دنيا كه به تاراج رفتن اموال كشانده شد. پس هر تلاشگرى به روزى دلخواه نخواهد رسيد، و هر مدارا كننده‏اى محروم نخواهد شد.» 9- تشويق به دعا
دعا مكتب بزرگ و وسيع تربيتى است كه مردان بزرگ را در دامن خويش تربيت و پرورش داده است، انبياء، اولياء، عرفا صالحان و پاكان همه از مكتب دعا به كوى دوست راهيافته‏اند، قرآن دعا را به عنوان مهمترين و محكمترين ارتباط انسان با خدا دانسته(20) و ارزش انسان را در دعاى او مى‏داند.(21)
و در روايت مى‏خوانيم كه: «الدّعا مفاتيح النجاح و مقاليد الفلاح؛(22) دعا كليدهاى پيروزى و گنجينه‏هاى رستگارى است.» و دانشمندان درباره آثار تربيتى دعا سخنان نغزى گفته‏اند از جمله ديل كارنگى مى‏گويد: «دعا و نيايش انسان را به كار و كوشش وا مى‏دارد و نخستين گام به سوى عمل است.»(23)
و الكسيس كارل مى‏گويد: «فقدان نيايش در ميان ملّتى برابر با سقوط آن ملت است! اجتماعى كه احتياج به نيايش را در خود كشته است معمولاً از فساد و زوال مصون نخواهد بود…»(24)
در ادامه مى‏گويد: «نيايش در همين حال كه آرامش را پديدآورده است در فعاليتهاى مغزى انسان يك نوع شكفتگى و انبساط باطنى و گاهى روح قهرمانى و دلاورى را تحريك مى‏كند.
نيايش خصائل خويش را با علامات بسيار مشخص و منحصربه فرد نشان مى‏دهد، صفاى نگاه، متانت رفتار، انبساط و شادى درونى، چهره پر از يقين، استعداد هدايت، و نيز استقبال از حوادث، اينها است كه از وجود يك گنجينه‏اى پنهان در عمق روح ما حكايت مى‏كند، و تحت اين قدرت حتى مردم عقب مانده و كم استعداد نيز مى‏توانند نيروى عقلى و اخلاقى خويش را بهتر به كار بندند و از آن بيشتر بهره گيرند، امّا متأسفانه در دنياى ما كسانى كه نيايش را در چهره حقيقيش بشناسند بسيار كمند.»(25) به جهت اين آثار شگرف تربيتى است كه اميرمؤمنان مربى انسان، در تربيت فرزند دلبندش او را سخت به دعا و نيايش سفارش و آثار و فوائد گرانسنگ آن را بيان مى‏دارد و مى‏فرمايد: «قد اذن لك فى الدّعاء و تكفّل لك بالاجابة و امرك ان تسأله ليعطيك… فاذا ناديته سمع نداك و اذا ناجيته علم نجواك فافضيت اليه بحاجتك…؛(26) بدان خدا… به تو اجازه درخواست و دعا داده، و اجابت آن را به عهده گرفته است، تو را فرمان داده كه از او بخواهى تا عطا كند… هرگاه او را بخوانى، ندايت را مى‏شنود، و چون با او راز دل گويى راز تو را مى‏داند، پس حاجت خود را با او بگوى، و آنچه در دل دارى نزد او بازگوى، غم و اندوه خود را در پيشگاه او مطرح كن، تا غم‏هاى تو را برطرف كند و در مشكلات تو را يارى رساند.»
آنگاه به آثار اجابت دعا و راز عدم اجابت برخى دعاها پرداخته سفارش مى‏كند كه مبادا تأخير در اجابت دعا نااميدت كند، لذا فرمود: «و سألته من خزائن رحمته مالايقدر على اعطائه غيره، من زيادة الاعمار و صحّة الابدان وسعة الارزاق ثمّ جعل فى يديك مفاتيح خزائنه بما اذن لك فيه من مسألته…؛(27) و از گنجينه‏هاى رحمت او چيزهايى را درخواست كردى كه جز او كسى نمى‏تواند عطا كند، مانند عمر بيشتر، تندرستى بدن، و گشايش در روزى، سپس خداوند كليدهاى گنجينه‏هاى خود را در دست تو قرار داده كه به تو اجازه دعا كردن داد، پس هرگاه اراده كردى مى‏توانى با دعا درهاى نعمت خدا را بگشايى تا باران رحمت الهى بر تو ببارد. هرگز از تأخير اجابت دعا نااميد مباش زيرا بخشش الهى به اندازه نيّت است گاه در اجابت دعا تأخير مى‏شود تا پاداش درخواست كننده بيشتر و جزاى آرزومند كامل‏تر شود، گاهى درخواست مى‏كنى امّا پاسخ داده نمى‏شود، زيرا بهتر از آنچه خواستى به زودى يا در وقت مشخص، به تو خواهد بخشيد، يا به جهت اعطاء بهتر از آنچه خواستى، دعا به اجابت نمى‏رسد، زيرا چه بسا خواسته هايى دارى كه اگر داده شود مايه هلاكت دين تو خواهد بود. پس خواسته‏هاى تو به گونه‏اى باشد كه جمال و زيبايى تو را تأمين، و رنج و سختى را از تو دور كند. پس نه مال دنيا براى تو پايدار، و نه تو براى مال دنيا باقى خواهى ماند.» 10- معرّفى اهل دنيا
يك راهنماى خوب آن است كه هم راه نشان دهد و هم چاه را، يك طبيب حاذق آن است كه هم دارو نشان دهد و هم خطر سم را گوشزد نمايد، و يك مربى خوب آن است كه هم الگوهاى سالم و مطلوب را معرفى نمايد و هم الگوهاى ناسالم را با نشانه‏هاى آن بشناساند، در همين راستا على(ع) در بخش‏هاى قبلى به معرفى صالحان و پاكان به عنوان الگوهاى صحيح پرداخت و در اين بخش به معرفى اهل دنيا كه سخت بايد نوجونان و جوانان از نزديك شدن و همسانى با آنها پرهيز نمايند مى‏پردازد:
«ايّاك ان تغتر بماترى من اخلاد اهل الدّنيا اليها، و تكالبهم عليها، فقد نبّأك اللّه عنها و نعت هى لك عن نفسها، و تكشّفت لك عن مساويها؛(28) مبادا دلبستگى فراوان دنياپرستان، و تهاجم حريصانه آنان به دنيا، تو را مغرور ساخته و فريب دهد، چرا كه خداوند تو را از حالات دنيا آگاه كرده، و دنيا نيز از وضع خود تو را خبر داده و از زشتى‏هاى روزگار پرده برداشته است.» مهم شناخت نشانه‏هاى اهل دنيا است، چرا كه خيلى‏ها ادّعاى زهد دارند ولى در واقع اهل دنيا هستند، براى اين كه جوان به دام چنان افرادى نيفتد، حضرت امير(ع) نشانه‏ها را اين چنين معرفى مى‏كند: «فانّما اهلها كلاب عارية و سباع ضاريةٌ يهرّ بعضها على بعضٍ و يأكل عزيزها ذليلها و يقهر كبيرها صغيرها نعمٌ معقّلةٌ…؛(29) همانا دنيا پرستان چونان سگ‏هاى درنده، عوعوكنان براى دريدن صيد در شتابند، برخى به برخى ديگر هجوم آورند، و نيرومندشان، ناتوان را مى‏خورد، و بزرگ‏ترها كوچك‏ترها را، و يا چونان شترانى هستند كه برخى از آنها پاى بسته، و برخى ديگر در بيابان رها شده، كه راه گم كرده و در جادّه‏هاى نامعلومى در حركتند، و در وادى پر از آفت‏ها، و در شنزارى كه حركت با كندى صورت مى‏گيرد گرفتارند، نه چوپانى دارند كه به كارشان برسد، و نه چراننده‏اى كه به چراگاهشان ببرد، دنيا آنها را به راه كورى كشاند. و ديدگانشان را از چراغ هدايت بپوشاند، در بيراهه سرگردان، و در نعمت‏ها غرق شده‏اند كه نعمت‏ها را پروردگار خود قرار دادند(به جاى خدا) هم دنيا آنها را به بازى گرفته، و هم آنها با دنيا به بازى پرداخته، و آخرت را فراموش كرده‏اند.» 11- پرهيز از غيرت بى‏جا
تربيت يك پدر دلسوز فقط منحصر به دوران كودكى و يا نوجوانى و آغاز جوانى نمى‏شود بلكه با تربيت صحيح آينده او را نيز تضمين مى‏كند و روش صحيح زندگى مشترك را نيز به او تعليم مى‏دهد، در اين‏باره حضرت امير(ع) نكاتى را يادآور مى‏شود، از جمله دورى از غيرت بى‏جا، اجتناب از تحميل بيش از قدرت نسبت به زنان، ودر گرامى داشتن زياده روى نكردن… چنان كه فرمود: «و لا تملك المرأة من امرها ماجاوز نفسها، فانّ المرأة ريحانةٌ و ليست بقهرمانة و لاتعد بكرامتها نفسها، و لاتطمعها فى ان تشفع لغيرها، و ايّاك و التّغاير فى غير موضع غيرةٍ فانّ ذلك يدعوا الصحيحة الى السّقم و البريئة الى الرّيب؛(30) كارى كه برتر از توانايى زن است به او وامگذار، كه زن گل بهارى است، نه پهلوانى سخت كوش، مبادا در گرامى داشتن زن زياده روى كنى كه او را به طمع ورزى كشاند براى ديگران به ناروا شفاعت كند( نقد تفكر فمينيسم و اصالت دادن به زن و زن سالارى) بپرهيز از غيرت نشان دادن بى جا كه درستكار را به بيمار دلى، و پاكدامن را به بدگمانى رساند.» نكته ديگرى را كه در مسائل خانوادگى به عنوان تربيت به فرزندش يادآور مى‏شود احترام به خويشاوندان است. لذا فرمود: «واكرم عشيرتك فانّهم جناحك الّذى به تطير، و اصلك الّذى اليه تصير و يدك الّتى بها تصول ؛(31) خويشاوندانت را گرامى دار، زيرا آنها پروبال تو مى‏باشند، كه با آن پرواز مى‏كنى و ريشه تو هستند كه به آنها باز مى‏گردى، و دست نيرومند تو مى‏باشند كه با آن حمله مى‏كنى.» 12- نظم در كارها
از جمله امورى كه بايد فرزندان بر آن تربيت يابند و پدر و مادر نسبت به فراگيرى و مراعات آن حساس باشند مراعات نظم در كار و زندگى است. يك مربى دلسوز با گفتار و رفتار خويش افراد تحت تربيت خويش را با نظم بار مى‏آورد، چرا كه اساس هستى، موفقيت و پيشرفت‏ها استفاده از فرصت‏ها… بستگى به نظم دارد،لذا على(ع) بر اين امر تأكيد، در يك جا فرمود: «اوصيكما و جميع ولدى و اهلى و من بلغه كتابى، بتقوى اللّه و نظم امركم؛(32) شما (حسن(ع) و حسين(ع)) و تمام فرزندان و خاندانم را، و هر كسى كه اين نامه من به او مى‏رسد به تقوى و ترس از خدا، و نظم در امور زندگى… سفارش مى‏كنم» و در بخش پايانى نامه 31 به حسنش(ع) فرمود: «واجعل لكلّ انسان من خدمك عملاً تأخذ به فانّه احرى الّا يتواكلوا فى خدمتك؛ كار هر كدام از خدمتكارانت را (با نظم دقيق) معيّن كن كه او را در برابر آن كار مسئول بدانى، كه تقسيم(و تنظيم) درست كار سبب مى‏شود كارها را به يكديگر وانگذاريد، و در خدمت سستى نكنند.» 13- تربيت تمام شدنى نيست‏
خيلى از پدر و مادرها بر اين باورند، كه تلاش بر تربيت فرزندان و نظارت تربيتى بر رفتار آنها و پند و اندرز تربيتى نسبت به آنها مخصوص دوران كودكى و حداكثر تا دوران بلوغ است و بعد از بلوغ و مخصوصاً بعد از ازدواج كار تربيتى را تمام شده مى‏دانند و اين زبانحال و قال همه است كه «ماشاء اللّه مردى» شده و يا به دخترش مى‏گويد: «ماشاء اللّه زن و خانمى شده» و فرزندان نيز بر اين باورند كه با بزرگ شدن و يا ازدواج كردن والدين حق تذكرات تربيتى، و نظارت تربيتى را ندارند، لذا گاه در جواب برخى تذكرات مى‏گويند: «آغا جون! پدر جون من ديگه مردى شده‏ام و…» اين انديشه در دو سو، سخت بر اشتباهند، چرا كه تعليم و تربيت باهمند و رفيق جدا نشدنى از هم، اگر گفته شد كه: «زگهواره تا گور دانش بجوى» بايد گفت: «كه زگهواره بلكه پيش از گهواره تا گور تربيت طلب» به همين جهت است كه امير موحّدان و مؤمنان و مربيان على(ع) آن روز كه فرزندانش خوردسالند نصيحت و موعظه و پند مى‏دهد، و آن روز كه حسنش(ع) جوانى «حدث» است با نامه‏سراسر تربيتى او را هدايت مى‏كند و آن روز هم كه در شرف شهادت قرار مى‏گيرد در سال چهل هجرى در حالى كه حسنش(ع) حدود 37 سال و حسينش 36 سال دارد، و مردانى كامل شده‏اند، آنهم حسنينى كه معصومند و پاك، بازهم وصيّت نامه تربيتى مى‏نويسد و آنان را با تأكيدات زياد و تكرار دوبار اسم «اللّه» در هر فقره و هر مطلب به اصلاح گرى بين مردم، كمك به يتيمان، رسيدگى به همسايگان، عمل به قرآن، اقامه نماز، شركت در جهاد با مال و جان و عدم ترك امر به معروف و نهى از منكر، سفارش مى‏نمايد.(33)
با تأسى به امير مؤمنان است كه هميشه علماء، بزرگان، عرفا و سالكان راه حق، در طول زندگى نامه‏هاى فراوان تربيتى براى فرزندان خويش، حتى در سنّ بالا داشته‏اند (كه جمع آورى اين نامه‏ها، كتابى حجيم، بلكه كتابهايى خواهد شد مفيد) تا بگويند كه تربيت تمام شدنى نيست. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. نهج البلاغه،دشتى، ص 536.2. همان، ص 532.3. همان.4. همان.5. همان.6. همان.7. همان، ص 534.8. همان، ص 532.9. همان، 534.10. همان، 532.11. همان، ص 534.12. همان، ص 536.13. همان.14. همان، ص 528.15. همان، ص 530.16. همان.17. همان، ص 528.18. همان.19. همان، ص 532.20. سوره بقره، آيه 186.21. سوره فرقان، آيه آخر.22. اصول كافى، ص 213.23. آيين زندگى، ص 199.24. الكسيس كارل، نيايش به نقل از ناصر مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج 1، ص 640.25. همان، ص 640 و 641.26. نهج البلاغه، همان، ص 528.27. همان، ص 528 – 530.28. همان، ص 530.29. همان، ص 530 – 532.30. همان، ص 536.31. همان، ص 538.32. همان، ص 558، نامه 47.33. ر ك نامه 47، ص 558 – 559، اين نامه در مقاله «واپسين لحظه‏هاى اميرمؤمنان(ع)» در همين مجله و از همين نگارنده مورد اشاره قرار گرفت.

/

مبانى حق و تكليف‏


##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##
موضوع حق و تكليف از موضوعاتى است كه مبانى خاص خود را خواهد داشت كه با بيان آن مبانى و رابطه آن‏ها با حق و تكليف مى‏توان تبيين كرد حقوق واقعى انسان و تكليف حقيقى او چه مى‏باشد و آدمى در حيات اجتماعى و فردى خود از چه حقوق و تكاليفى برخوردار است، اساسى‏ترين مبانى حق و تكليف. معرفت‏شناسى و هستى‏شناسى و انسان‏شناسى و دين‏شناسى است از اين رو در اين مقاله به اين امور چهارگانه و رابطه آن‏ها با حقوق و تكاليف انسان مى‏پردازيم. 1- معرفت‏شناسى و رابطه آن با حقوق‏
در معرفت‏شناسى دو ديدگاه كلى وجود دارد.
الف: ديدگاهى كه معيار معرفت و فهم بشرى را در حسّ و تجربه منحصر و محدود مى‏داند و ابزار ديگرى را براى شناخت و معرفت نمى‏پذيرد. بر مبناى اين ديدگاه، هستى به وجود مادى خلاصه مى‏شود و وجود ماوراء ماده انكار مى‏گردد.
ب: ديدگاهى كه معتقد است معارف نازله و ابتدايى به واسطه حس و تجربه حاصل مى‏شود اما فراتر از حس و تجربه معارفى هستند كه شالوده و اساس علم رياضيات را تشكيل مى‏دهند، مفاهيم رياضى، هرچند متعلق به ماده نيستند ليكن خود آن‏ها صورت مادى و خارجى ندارند.
بالاتر از معرفت رياضى، معرفتى است كه علم كلام و حكمت عهده خلافت، امامت و اسماى الهى كه از مفاهيم تحريرى محض هستند، به وسيله عقل آدميان ادراك مى‏شوند.
برتر از معرفت‏هاى كلامى و فلسفى، كه به وسيله عقل ادراك مى‏شوند، معارفى است كه عرفان نظرى آن را تبيين مى‏كند معارفى چون هويت مطلقه و توحيد واقعى و موحد حقيقى كه از مباحث شهودى است در اين معرفت مورد بررسى قرار مى‏گيرد.
سلطان همه معارف و علوم، معارف و علوم انبياء و اولياء است كه آن را كشف و شهود و وحى معصومانه خليفة اللهى گويند.
اگر انسانى با حس و تجربه به كسب معرفت نايل آيد به طور طبيعى حق و تكليف را در آن محدوده مى‏بيند. از اين رو حقوق معنوى براى او مصداقى نخواهد داشت و تكاليف امورى هستند كه براى تنظيم رفتارهاى اجتماعى آن‏ها ضرورت پيدا مى‏كند اما اگر ابزار معرفت شهود و وحى و همچنين عقل باشد حقوق و تكاليف محدود به حقوق مادى و اجتماعى بوده بلكه علاوه بر آن‏ها حقوق معنوى مربوط به رابطه انسان با ماوراء ماده است مصداق پيدا مى‏كند و آن حقوق معنوى حقوق مادى و اجتماعى او را نيز تحت تأثير قرار مى‏دهد. 2- هستى‏شناسى و رابطه آن با حق و تكليف‏
در هستى‏شناسى نيز دو ديدگاه كلى وجود دارد. ديدگاهى كه هستى را محدود به ماده مى‏داند و منكر وجود، موجودات غير مادى است. اين ديدگاه، ديدگاهى الحادى است كه اصالت را به ماده مى‏دهد.
در برابر اين ديدگاه، نظريه الهى است كه علاوه بر ماده به موجودات ماوراء ماده نيز باور دارد و به عبارت ديگر: آن‏ها هستى را به دو قسم مجرد و مادى تقسيم مى‏كنند.
اساس انديشه الهى بر اين است كه موجودات جهان هستى از يك جهت به چهار قسم، تقسيم مى‏شوند.
1- موجود مادى: موجوداتى كه داراى حجم و وزن هستند و قابل تقسيم مانند همه موجودات مادى.
2- موجود مستكفى: موجوداتى كه هرچند ماده ندارند ولى از لوازم مادى مانند شكل برخور دارند. نظير آن چه كه انسان در عالم رؤيا مى‏بيند از نگاهى ديگر به آن‏ها موجود مثالى يا برزخى مى‏گويند.
3- موجود تام: موجوداتى كه مانند فرشتگان و حاملان عرش، لوح و قلم و كرسى داراى تجرّد عقلى هستند.
4- موجود فوق تمام: وجود و هستى كه فوق همه اين هاست، موجودى كه خالق تمام موجودات و برخوردار از همه كمال‏ها و تأمين كننده نياز و كمال ديگر پديده‏هاست.
باتوجه به اين دو ديدگاه، اگر وجودى واجد همه كمال‏ها متعلق باور انسان باشد مى‏دانند كه او با توجه به علم نامتناهى، تعيين كننده حقوق و تكاليف آدميان است، زيرا او منشأ هستى و مدبّر و ربّ كل نظام تكوين و از جمله انسان است و به عبارت ديگر: او با ربوبيت بر نظام تكوين، هدايت نظام هستى از جمله انسان را به عهده گرفته است. از اين رو انسان هم در برابر خدا و هم در برابر موجودات ديگر حقوقى دارد كه بايد آن‏ها را ايفا نمايد.
اما اگر هستى منحصر در ماده و امور مادى باشد، آدميان همه حركات و رفتارها و اعمال خويش را با امور طبيعى و مادى مرتبط مى‏كند و حقوق او هم در همان محدوده جلوه مى‏نمايد. 3- انسان‏شناسى و رابطه آن با حق و تكليف‏
از جمله مبادى و مبانى حق و تكليف، انسان‏شناسى است. در رابطه با انسان‏شناسى سه عنصر محورى بايد مورد توجه قرار گيرد. الف: هويت شناسى‏
يعنى حقيقت و هويت انسان چيست؟ آدميان به لحاظ هويت مركب از روح و جسم است كه اصالت وجود او را روح او تشكيل مى‏دهد گرچه ابعاد ديگرى دارد كه به جسم او ارتباط پيدا مى‏كند. از اين رو گفته‏اند: هويت حقيقى انسان داراى ابعاد و لايه‏هاى سه گانه است و توجه به او بدون لحاظ همه اين ابعاد، نقص در شخصيّت او به شمار مى‏آيد و اين ابعاد سه گانه عبارتند از: اول: بعد حيوانى‏
انسان در بعد حيوانى در شهوت و غضب و برخى آرزوها و اميال نفسانى خلاصه مى‏شود. دوم: بعد انسانى‏
انسان در اين بعد صاحب مقام تفكر و تعقّل و عزم و اراده است كه با تفكر و تعقل مى‏شناسد و با عزم و اراده و تصميم، كارى كه مى‏خواهد انجام مى‏دهد. سوم: بعد الهى‏
اين بعد بعدى است كه به صاحب اصلى خالق او مربوط است و انسان متعارف نسبت به آن امانت دار الهى است. ب: جايگاه انسان در نظام هستى‏
انسان در نظام هستى از چه جايگاهى برخوردار است. آيا موجودى است مثل ديگر موجودات و در عرض آن‏ها و تنها تفاوتش در داشتن عقل و اراده است يا موجودى برتر است كه او خليفة اللّه و امانت دار الهى و داراى كرامت ذاتى و… است كه از نظر دينى اين انسان خليفه خدا، برخوردار از روح الهى، امانت دار خدا و داراى كرامت ذاتى و…است. ج: شناخت تعامل انسان با هستى‏
يكى از مباحث محورى در شناخت انسان، شناخت چگونگى تعامل او با جهان هستى است.
انسان در خلأ زندگى نمى‏كند. بلكه در نظامى ادامه حيات مى‏دهد كه اجزايى محيط اطراف او را فرا گرفته و او هميشه با آن در ارتباط است. از اين رو يكى از شئون بشر تعامل و برخورد او با نظام طبيعت است، اين تعامل مى‏تواند سازنده و منطقى باشد يا سودجويانه و مخرّب، چگونگى برخورد انسان با طبيعت متوقف بر شناخت چگونگى رابطه او با طبيعت و تعامل او با طبيعت است. اگر او جهان را مخلوق خداى جهان آفرين بداند و همه انسان‏ها را صاحب حق در قبال طبيعت به گونه‏اى با آن تعامل پيدا مى‏كند و اگر او خود را مستقل از هر چيزى و همه چيز را در رابطه با خود ببيند، نتيجه او با طبيعت سودجويانه و محروم كردن ديگرى در استفاده از طبيعت است و اگر خود را مخلوق خدا و انسان‏هاى ديگر را صاحب حق از طبيعت، رابطه سازنده و منطقى با طبيعت برقرار مى‏كند. 4- دين‏شناسى و حقوق انسان‏
از جمله مباحثى كه در رابطه با تبيين حقوق انسانى بايد مورد توجه قرار گيرد شناخت دين است.
دين مجموعه مقررات و قوانين و برنامه‏ها است كه جهان آفرين و انسان آفرين با توجه به آگاهى از حقيقت و هويت انسان و جايگاه او در نظام هستى و چگونگى رابطه با جهان هستى و آگاهى از مصالح و منافع او براى او تنظيم كرده است كه آدميان در پرتو آن مى‏توانند حقوق و منافع و مصالح خود را تأمين كنند.
بخش عمده‏اى كه مجموعه‏اى از بايد و نبايد هاست. براى تأمين و حفظ حقوق انسانى است. بايدها طريق تأمين حقوق فردى و اجتماعى است و نبايدها نشان دهنده موانع و آفات تأمين حقوق هستند. به گفته مرحوم علامه طباطبائى (ره) انبياء آمده‏اند تا به مردم عقايد و اعمالى را بياموزند كه در پرتو آن سعادت واقعى خويش را تأمين كنند، انسان بايد پايه زندگى خويش را بر روى اعتقادات دينى بنا كند و به وظايفى كه در پيشگاه الهى و جامعه بشرى دارد، عمل نمايد تا به كمال خويش دست يابد.(1)
با توجه به مبانى چهارگانه در معرفت‏شناسى و هستى‏شناسى و انسان‏شناسى و دين‏شناسى. آدميان بايد حقوق خود را به گونه‏اى تنظيم كنند كه با شناخت واقعى از انسان و هويت او و چگونگى تعامل او با هستى و جايگاه او در نظام تكوينى و هستى، هماهنگ بوده و همه مصالح و منافع واقعى و نيازهاى حقيقى او را تأمين نمايد اين حقوق با اين ويژگى‏ها فقط بوسيله اديان الهى و توحيدى تنظيم مى‏شود. ادله تكليف مدارى دين
اما در برابر اين ديدگاه گفته مى‏شود كه دين فقط تكليف محور است و هيچ توجهى به حقوق انسان ندارد و براى آن ادله‏اى نيز اقامه كرده‏اند كه به آن ادله و پاسخ آن‏ها پرداخته مى‏شود. 1- نسبت بايد و نبايدهاى دينى و حق‏مدارى‏
واژه به كار گرفته در ادبيات دينى به نظام‏هاى تكليف محور اختصاص دارد نه حق محور، زيرا بايد و نبايد با الزام و اكراه و اجبار و امر و نهى بيشتر سنخيت دارد. در حالى كه شاخصه حق، اختيار و آزادى است. از اين رو مكتبى كه شالوده آن بايد و نبايد است نمى‏تواند حق مدار باشد بلكه تكليف مدار است. پاسخ تنافى تكليف با حق‏
در پاسخ سخن فوق گفته مى‏شود: گرچه در تعاليم دينى بايد و نبايد هايى وجود دارد كه بار تكليفى دارند. اما بايد توجه داشت كه اين تكليف «براى انسان» است نه «بر انسان» و آن تكليفى با حق انسان منافات دارد كه «بر انسان» باشد نه براى انسان. و تكاليف دينى از نوع تكليف براى انسان است توضيح آن كه: اگر به مفهوم حق و تكليف دقت شود و مناسبات ميان آن دو مورد باز كاوى قرار گيرد. روشن خواهد شد كه رابطه ميان آن دو به دو شكل قابل تصور است.
1- گاهى حق براى شخص معينى است و تكليفى بر ديگران و گاهى حقى براى ديگران و تكليفى بر فرد، در اين قسم حق براى يك طرف مطرح است و تكليف براى طرف مقابل، حق اين فرد تكليف مقابل است كه حاصل آن نفع اين فرد و بار ديگرى است و حق طرف مقابل، تكليف اين فرد كه در نتيجه نفع آن براى ديگرى است و بار آن براى اين فرد. از باب مثال: تكليف پدر تربيت صحيح فرزند است، در اين صورت حق فرزند بر پدر تربيت صحيح اوست كه به ظاهر اين وظيفه بار پدر و به نفع فرزند و در نتيجه حق اوست و يا حق نفقه براى خانواده تكليفى بر عهده شوهر است كه در اين صورت نفع آن مال خانواده است و تكليف آن بر شوهر.
2- قسم ديگرى از مناسبات ميان حق و تكليف وجود دارد كه حق و تكليف هر دو در يك طرف قرار دارند. هم حق براى آن فرد است و هم تكليف بر او، در اين قسم ترديدى وجود ندارد كه تكاليف به حقوق بازگشت مى‏كنند و در حقيقت راه تحقق و احياى حق‏اند. و الزام در برخى امور از آن روست كه تنها راه تحقق يافتن حق است و بدون استيفاى آن‏ها، استيفاى حقوق ممكن نيست. از باب مثال: در نظام آموزش و پرورش، تكاليفى را براى دانش‏آموزان در نظر مى‏گيرند. اما وقتى اين تكاليف تحليل شود، همه آن‏ها به حقوق دانش‏آموز برمى‏گردد و او بار خود را حمل مى‏كند نه اين كه بار مدرسه و محيط آموزشى را تحمل كند. زيرا حق مسلم اين دانش‏آموز فراگيرى علم و يادگيرى دانش است. اما چون از اين حق غافل است و به ظاهر آن را حق خود نمى‏داند و مى‏خواهد به بازى و سرگرمى وقت بگذراند، آن را بر خود تكليف مى‏پندارد و حال آن كه در واقع حق است و به طور خلاصه، همه برنامه‏هاى محيط علمى از منظر آموزش تكليف محسوب مى‏شود اما از منظر پرورش حق است.
در حقوق و تكليف‏هاى دينى نيز از همين قبيل است. يعنى اگر خداوند در آموزه‏هاى دينى آدميان را به نماز، روزه، حج و زكات و ساير وظائف تكليف كرده به حقوق انسان برمى‏گردد زيرا حق تكامل، فهميدن، رشد كردن، هم جوارى با ملائكه، دورى از خوى حيوانى و حق برترى از جماد و نبات، حق مسلم اوست و تنها راه تحصيل اين امور، اجراى تكاليف و احكام دينى است. و به عبارت ديگر: به لحاظ اين كه «قرب الهى» وصول به سعادت و جانشينى خدا در زمين حق انسان است كه از راه اقامه نماز، واداى روزه و پرداخت زكات، و تحقق عدالت امكان‏پذير نيست پس بايد براى رسيدن به آن حقوق اين تكاليف را انجام داد. 2- رابطه عبوديت و بندگى خدا در تضاد با حقوق انسان‏
آموزه‏هاى دينى به گونه‏اى تنظيم شده است كه عبد محور و تكليف مدار است. مردم در چنين نظامى همگان بنده و عبد اند كه فقط بايد مطيع اوامر مولا بوده و خواسته‏ها و انتظارات او را برآورده سازند در حالى كه اگر دين بر مبناى حق تنظيم مى‏شد. انسان مى‏بايست مخدوم باشد نه خادم. و به عبارت خلاصه‏تر: نظام بندگى و عبوديت براى خداوند با حقوق انسان در تضاد است. زيرا انسان‏ها پيوسته بايد در برابر خدا تسليم باشند. پاسخ تضاد عبوديت با حق انسان‏
اشكال تضاد بين عبوديت خدا و حق انسان از اين جا نشئت گرفته است كه تصور مى‏شد رابطه عبد و مولا در دين مشابه عبد و مولا در نظام برده دارى است و اين اشكال از ادبيات و تعابيرى است كه به كار رفته است.
در حالى كه اگر تأمّل شود بين آن‏ها تفاوت‏هاى فراوانى است و آن‏ها عبارتند از:
1- مراد بردگى در نظام انسانى، بردگى مادى است در حالى كه مراد از بندگى الهى، بندگى ملكوتى و عبوديت معنوى است و اصلاً نمى‏توان بين نظام تشريعى الهى و نظام مادى برده‏دارى قياس كرد.
2- در نظام برده دارى فردى تحت سيطره فردى همانند خود قرار مى‏گيرد و در نتيجه در همه امور خدمت گزار مولاى خود قرار مى‏گيرد و انتظارات او را برآورده مى‏سازد. اما در نظام عبوديت و بندگى الهى نه انسان تحت سلطه فردى كه هم سطح و هم نوع اوست قرار مى‏گيرد و نه انسان خدمتگزار خداوند است بلكه اولاً مولاى او كسى است كه به وى وجود و هستى عطا كرده و او را از كتم عدم به حيطه وجود آورده و همه حاجات و شئون او را برآورده ساخته است و ثانياً در نظام الهى و دينى، انسان خادم خداى سبحان نيست كه به سود او كار كند بلكه خادم خويش است كه نتيجه تلاش‏هاى او به خود او برمى‏گردد.
انتظار خدا از بشر آن نيست كه به او و آن چه متعلق به اوست سود رسانى و خدمت شود بلكه براى اين است كه بشر به خود خدمت كند. در واقع خداى متعال خود منشأ نفع و منبع سود و سرچشمه بخشش وجود است «اللّه يبسط الرزق لمن يشاء»(2) خدا روزى را به هر كه بخواهد توسعه مى‏دهد براى همين است كه انبياء و اولياء الهى براى او از هيچ ايثار و نثارى دريغ نمى‏كنند و فردى چون على(ع) مى‏فرمايد: «در عزت من همين بس كه بنده تو هستم: «كفى بى عزاً ان اكون لك عبداً و كفى بى فخراً ان تكون لى ربّاً، انت كما احبّ فاجعلنى كما تحبّ»(3) اين عزت براى من بس است كه عبد تو باشم و افتخارم همين بس كه تو پروردگار منى، تو آن چنانى كه من دوست دارم مرا آن چنان نما كه خود مى‏پسندى و دوست دارى.
بنابراين در نظام بندگى ملكوتى و عبوديت دينى نه تنها با حقوق بشر منافات نداشته و با آن در تضاد نيست بلكه با آن موافق مى‏باشد. بلكه تنها طريق تحقق حقوق انسانى بندگى براى اوست كه از مسير نظام دينى آن را تشريع كرده است و بلكه بالاتر در پرتو عبوديت الهى و ملكوتى، آدميان هويت واقعى خود را مى‏يابند و از عنوان «ان هم الا كالانعام بل هم اضلّ»(4) آن‏ها در حقيقت مانند چارپا يانند بلكه گمراه‏تر، خارج مى‏شوند و در ابعاد گوناگون علمى و عملى از طرف خدا به آباد كردن زمين مى‏پردازند: «هو انشأكم من الارض و استعمركم فيها»(5) خداى سبحان شما را از زمين پديد آورد و براى معمور ساختن زمين مأمور ساخت. 3- نسبت مجازات‏هاى دينى با تكليف‏محورى‏
از جمله مطالبى كه در تكليف دين مطرح مى‏شود، طرح مجازات و كيفر در دين است، كيفر داشتن از آثار تكليف است نه از لوازم حق، و اختيار فعل و ترك از آثار حق است. از اين رو به لحاظ اشتمال دين بر مجازات‏هاى دنيوى و اخروى فقط تكليف مدار است و تكليف هم با اكراه و اجبار همراه است اما حق با اختيار و آزادى قرين است.
كسى كه صاحب حق است و خود را محق مى‏داند و نه مكلف، ثبوت و سقوط حق در اختيار اوست و مختار است كه آن را استيفا يا از آن صرفنظر نمايد در صورت عدم استيفاى حق خود، كسى براى او كيفر در نظر نمى‏گيرد و مجازاتى را بر او تحميل نمى‏كند يعنى عدم طلب حق، مانند ترك تكليف نيست كه عقاب و عذابى در بر داشته باشد. از باب مثال، هر انسانى حق بهره از محيط سالم و غذاى سالم را دارد. حال اگر كسى نخواست اين حقوق را استفاده كند، احدى نمى‏تواند او را به سبب ترك حقوقش تنبيه و عقاب نمايد در حالى كه دين تكاليفى بر عهده انسان مى‏گذارد و اگر فرد آن تكاليف را انجام ندهد، تحت تعقيب قرار مى‏گيرد و سپس مجازاتى را نسبت به او اعمال مى‏كنند. پاسخ نسبت مجازات‏ها با تكليف محورى دين‏
براى پاسخ به اين اشكال لازم است معناى عذاب و اقسام آن مورد تحليل قرار گيرد. از نظر تعاليم دينى مجازات‏هاى الهى نتيجه طبيعى عمل است نه اين كه امرى اعتبارى باشد. توضيح مسئله آن كه: حقوق انسان بر دو قسم است:
1- حقوق اولى و اساسى كه به حيات و موجوديت انسان برمى‏گردد مانند حق سلامتى، حق غذا و هواى سالم و مانند آن.
2- حقوق ثانوى كه حيات انسان به آن بستگى ندارد، هرچند وجود آن در تكامل زندگى انسان مؤثر است، مانند: حق تفريح، مسافرت و ورزش و مانند آن، گرچه بسيارى حقوق وجود دارد كه اگر انسانى آن را ترك كند مجازاتى براى او در نظر گرفته نشده است. اما اين طور نيست كه استيفا نكردن آن حقوق پى آمدهاى منفى در تكوين نداشته باشد. زيرا ماهيت حقوق آن است كه براى مستحق فايده‏اى داشته باشد و در تكامل او تأثير كند و اگر نباشد در تعالى و رشد صاحب حق اختلالى به وجود بيايد. سلامتى يك نوع حق است ولى عدم استيفاى آن، تدريجاً حيات شخص را به خطر مى‏اندازد، تعليم كتاب و حكمت و تزكيه نفوس، حق مسلم روح ملكوتى انسان است و سهل انگارى در آن بيمارى دل را بهمراه دارد و درمان بيمارى قلب حق مسلم جان الهى بشر است و غفلت از آن افزايش مرض را به دنبال دارد و به عبارت ديگر: براى تأمين سلامتى جسم و جان بايد تلاش كرد و از هواى سالم، تفريح سالم، غذاى سالم و از تعليم و تربيت و ديگر عوامل بهره گرفت، اين امور حق محسوب مى‏شوند و ترك استيفاى اين حقوق، سلامت، نشاط و شادابى روانى و جسمانى و بالأخره تمدن فرد و جامعه را كه در تديّن او نهادينه شده، تهديد مى‏كند و بايد براى حفظ سلامت روانى همانند سلامت جسمانى اهتمام ورزيد زيرا ترك آن حقوق پى آمدهاى سوئى براى انسان خواهد داشت.
حقوق و تكليف‏هاى دينى هم از اين قبيل‏اند و مجازات‏هاى ترك تكاليف و اعمال دينى مجازات‏هاى اعتبارى نيستند بلكه ره طبيعى عمل فرد هستند.
براى توضيح بايد بدانيم مجازات‏ها اقسامى دارد كه برخى از آن براى خدا روا نيست:
اول: مجازات براى تشفى: اگر مظلوم از ظالمى انتقام مى‏گيرد براى تشفى خاطر خود و براى آرام شدن دلش آن مجازات را اعمال مى‏كند يا درخواست مجازات مى‏كند. مجازات الهى از اين قبيل نيست.
دوم: مجازات براى برقرارى نظم و امنيت و عبرت ديگران: گاهى نيروى انتظامى و قوه قضائيه مجرمان را تحت تعقيب قرار مى‏دهد تا نظم و امنيت در جامعه برقرار شود و ديگران عبرت بگيرند كه اين كارها را انجام ندهند. اما بايد توجه داشت كه مجازات الهى از اين نوع نيز نيست، زيرا قيامت، سراى امن است از اين رو مجازات براى امنيت معنا ندارد. علاوه چون قيامت دار عمل نيست عبرت گرفتن ديگران از آن جايگاهى ندارد.
سوم: عذاب و مجازات و انتقام طبيبانه: اگر بيمارى به طبيب مراجعه كرد و طبيب براى درمان بيمار نسخه‏اى براى او نوشته باشد و فرد بيمار به نسخه طبيب حاذق بى‏اعتنايى كند، بيمارى او تشديد مى‏شود، افزايش مرض و تهديد به زوال سلامت، انتقام طبيبانه است. پزشك، بيمار را مجازات نمى‏كند بلكه به او مى‏آموزد كه چون به دستور پزشكى عمل نكردى به فلان درد مبتلا شدى، انتقام پزشك تشديد بيمارى و تهديد سلامتى بيمار است. انتقام خداوند براى اوساط مردم در همين قابل توجيه است.
چهارم: انتقام و مجازات پدر از فرزند بازيگوش: سرپرست كودك از او مى‏خواهد به آتش و شعله‏هاى آن نزديك نشود، اما كودك بى اعتنا به تذكر سرپرست به شعله آتش دست مى‏زند و مى‏سوزد. مجازات الهى مى‏تواند از اين قسم باشد. درست كه تكاليف به حقوق برمى‏گردند اما ترك تكاليفى كه راه رسيدن به حقوق هستند، نتيجه و اثرى جز عذاب و كيفر ندارد.
عذاب‏ها هر چند در آخرت ادراك مى‏شوند، اما همان لحظه كه گناه صورت مى‏گيرد فرد تبهكار عذاب مى‏شود: «ان الذين يأكلون اموال اليتامى ظلماً انما يأكلون فى بطونهم ناراً و سيصلون سعيراً»(6)همانا كسانى كه اموال يتيمان را مى‏خورند جز اين نيست كه در شكم‏هايشان آتش فرو مى‏خورند و در آينده به آتش افروخته دوزخ درآيند. اصل آتش نقد كوتاه مدت، هم اكنون نيز موجود است. ليكن چون تبهكار، مست دنياست سوختن را احساس نمى‏كند باطن گناه در همين دنيا عذاب دوزخ است و آن چه در آخرت مطرح مى‏شود تجسم آن است.
معناى مجازات الهى آن نيست كه خداى سبحان بگويد: چون شما حقوقتان را كه به صورت تكاليف بيان شده است استيفا نكرديد، من مجازات اضافه‏اى براى شما قرار مى‏دهم، بلكه عذابى كه از ناحيه ترك تكليف به انسانى مى‏رسد، اثر طبيعى استيفا نكردن حقوق است.
مجازات دنيوى گناه نيز از همين قبيل است، حدود و آيات براى حفظ امنيت جامعه و تنبيه و بيدار كردن جانى و ديگران است. خداوند درباره حكمت ارسال رسولان مى‏فرمايد: آنان را فرستاديم تا در قيامت كسى نگويد: خدايا چرا كسى را نفرستادى تا ما را از گمراهى باز دارد، پيش از آن كه به خوارى و رسوايى مبتلا شويم: «ربّنا لو لا ارسلت الينا رسولاً فنتبع آياتك من قبل ان نذل و نخزى»(7) فرستادن رسولان و نازل كردن كتاب‏هاى آسمانى حق مسلّم جامعه بشرى است كه خداى متعال به وسيله پيك‏هاى خاص مردم را آگاه و آنان را به عواقب گناه و گمراهى بيم داده و باز مى‏دارد. به گونه‏اى كه مى‏توان گفت: ارسال منذران آسمانى جزو مطالبات بشر است و بشر حق دارد از راهنمايان دلسوز برخوردار باشد تا دفينه‏ها و گنجينه‏هاى عقلى آنان را شكوفا كرده و حجت را بر آنان تمام نمايد.
بنابراين اولاً مجازات تضييع حق بشر نيست بلكه اثر تكوينى رفتار و عمل كرد
خود انسان است. ثانياً دريافت پيام خداوند به وسيله سفيران الهى حق مسلم جامعه انسانى و از مطالبات حتمى وى محسوب مى‏شود. و در واقع در نظر گرفتن مجازات براى جرم نجات مجرم است و نجات يافتن حق هر انسانى است چنان كه وقتى على(ع) درباره سارقى، حد سرقت را جارى كرد و دستش را قطع كرد، جوان فرياد كشيد و از حضرت به عظمت ياد كرد و گفت: على(ع) مرا نجات داد.(8) 4- ناكافى بودن دين براى تبيين همه حقوق بشر
توقعات انسان از دين براى برآورده ساختن همه حقوق و نيازهايش انتظار ناصوابى است، زيرا دين همانند دارويى براى درمان بيمارى خاص است نه درمان همه بيمارى‏ها.
در پاسخ مى‏گوييم: با توجه به اين كه اصل دين مجموعه منظمى است كه همه معارف آن وحيانى است و چون علم الهى به همه اشياء احاطه دارد، قوانينى را تنظيم كرده است كه اصول و كليات آن ثابت و جزئيات و فروع آن متغيير است و آن اصول و فروع بيان كننده و برآورنده همه نيازها و حقوق انسان‏هاست. دين در واقع اصل دارو است و احكام معين آن به مثابه داروهاى معين مى‏باشد. يعنى همان طور كه اصل كلى و جامع عنوان دارو براى درمان همه بيمارى‏هاست و داروى خاص براى علاج بيمارى معين است، اصل كلى و جامع دين براى برآوردن همه نيازهاى فردى و جمعى است و هر حكمى از احكام دين براى رفع نياز مخصوص است: «و ننزّل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين»(9) قرآن را نازل كرديم كه شفا و رحمت براى مؤمنان است علاوه چون دين محدودبه نقل و كتاب و سنت نيست بلكه عقل در كنار نقل دو شاخص اصلى شريعت الهى‏اند، پس مى‏تواند درمان همه دردها بوده و براى همه عصرها و مصرها و نسل‏ها سودمند باشد. نتيجه گيرى‏
از مجموعه مباحث اين مقال به دست مى‏آيد كه:
اولاً: بحث حق و تكليف ارتباط ناگسستنى با مبانى معرفت شناختى و هستى شناختى و انسان شناختى دارد به گونه‏اى كه تا مبناى فكرى و عقيدتى درباره آن تبيين نگردد نتايج مطلوبى بر اين بحث مترتب نمى‏گردد.
ثانياً: مبانى فكرى بايد به منبعى مرتبط باشد كه مطمئن و مصون از خطا و اشتباه باشد و آن اين كه بايد براى معرفت مطمئن حقايق به عقل برهانى اعتنا و منبع وحيانى اهتمام ورزيد.
ثالثاً: حق و تكليف در اسلام بر مبنا و عقيده‏اى بنا شده كه هيچ‏گونه ناهماهنگى بين آن‏ها وجود ندارد بلكه همه تكاليف به حقوق بر مى‏گردند تكليف محورى در فرهنگ آسمانى اسلام به معناى بندگى خدا و رهايى از وساوس و دسايس شيطانى است كه اين خود بزرگترين مقام براى انسان است و بندگى و سرسپردگى انسان در مقابل خداى متعالى، تنها طريق وصول به جايگاه رفيع و مقام منيع انسان است.
در قاموس دين مفهوم عبوديت و بندگى، حريت و آزادگى در سايه حق محورى دينى است.
كيست مولا آن كه آزادت كند
بند رقّيّت زپايت واكند
چون به آزادى نبوت هادى است‏
مؤمنان را از انبيا آزادى است‏ پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. الميزان، ج 2، ص 149.2. سوره رعد، آيه 26.3. بحارالانوار، ج 4، ص 402.4. سوره فرقان، آيه 44.5. سوره هود، آيه 60.6. سوره نساء، آيه 10.7. سوره طه، آيه 134.8. بحارالانوار، ج 41، ص 210.9. سوره اسراء، آيه 82.

/

رويكرد قرآن به مسأله آرامش در مقايسه با ساير اديان‏

بشر، به طور طبيعى در طول زندگى در اين جهان با نگرانى‏ها و اضطراب‏هاى بسيارى رو در رو بوده و همواره براى فايق آمدن بر آن‏ها و از ميان بردن عوامل پيدايش آن‏ها كوشيده است. يكى از اهداف پيداش مجموعه بزرگ اختراعات و اكتشافات بشر، خانواده، قبيله، دولت و ديگر سازمان‏هاى اجتماعى، دين، مذهب، هنر، آداب و رسوم و حتى گاه جنگ‏ها، دست‏يابى بشر به آرامش و آسايش در زندگى بوده است. انديشه‏هاى بشرى و مكاتب و آيين‏هاى گوناگونى نيز در اين جهت به ظهور رسيده‏اند. در اين ميان، اديان جهانى و آيين‏هاى بومى نيز وصول به آرامش روح و روان را يكى از مهم‏ترين اهداف خويش قرار داده‏اند.
سفارش‏هاى اخلاقى زرتشت در قالب تصوير نزاع مستمر خير و شر در جهت وصول به آسايش و آرامش و بهروزى انسان و رهايى از رنج و زيان و ناخوشى قابل تفسير است.(1) كوشش نور براى رهايى از سرزمين تارى در انديشه مانى نيز در همين جهت قابل فهم است.(2) تلاش براى رسيدن به آرامش و آسايش از دردهاى جسمى و روانى بشر، مورد توجه بسيارى از آيين‏هاى بومى هند بوده است.(3) آرامش در فلسفه بودا به حالت متمركز و يك دل و آرام و نيالوده جان تفسير شده و «نيروانا» برترين و واپسين راه رهايى از چرخه تسلسل‏وار تولد دوباره و بيمارى و مرگ بوده و رهايى وارستگى هر رنج و عذاب است.(4)
عهد عتيق و جديد، سراسر آكنده از كوشش‏هاى فرستادگان خداوند براى رهايى بشر از درد و اندوه و نيل به آرامش و سعادت ابدى در هر دو جهان است. آموزه بشارت و نجات، همواره يكى از بخش‏هاى مهم آموزه‏هاى انبياى بنى اسرائيل بوده كه رهايى از رنج و نگرانى فردى و اجتماعى را در خود داشته است.(5) انسان امروز در اثر نگرانى‏ها و ناآرامى‏هاى دنياى جديد، بيش از پيش به احساس امنيت و آرامش نيازمند بوده، هم‏چنان در پى يافتن راه‏هاى جديد براى رسيدن به آرامش معنوى است.(6) مكاتب روان درمانى، همگى هدف اصلى خود را رهايى از اضطراب و پديد آوردن احساس امنيت در انسان مى‏دانند. از ميان كوشش‏هاى فراوانى كه براى پيش‏گيرى از ابتلا به نگرانى و در نتيجه آن، افسردگى و براى روان درمانى افراد مضطرب به عمل آمده، برخى روى‏كردهاى جديد در ميان روان‏شناسان به تأثير دين و ايمان در سلامت روان اشاره دارند.(7) ايمان به خدا از نگاه اين گروه از روان شناسان در خود سرچشمه‏اى بى‏كران از آرامش و قدرت معنوى را داراست كه هر گونه اضطراب و نگرانى را از انسان زدوده، در برابر هر گونه فشار درونى و بيرونى به انسان مصونيت مى‏بخشد. روان‏شناسان بزرگى از قبيل ويليام جيمز، كارل يونگ و هنرى لينك تأثير شگرف ايمان در دين اسلام را در سطحى گسترده‏تر مورد توجه قرار داده‏اند. بخش وسيعى از آموزه‏هاى اين دين به ايمان اختصاص يافته و افزون بر ارائه تعريفى جامع از آن به راه‏كارهاى روانى و رفتارى فراوانى براى دست‏يابى به اين نياز اصيل بشرى پرداخته شده است. بر اين اساس، دانشمندان اسلامى به آرامش، نگاهى مقدس افكنده و آن را پديده‏اى الهى شمرده‏اند كه از سوى فرشتگان بر دل‏هاى مؤمنان فرود مى‏آيد و زمينه‏ساز تقويت ايمانشان است؛ همان گونه كه اضطراب و نگرانى از جانب شيطان بر دل‏هاى آلوده به گناه چنگ انداخته و زمينه‏ساز فسق و كفر است.(8)
ايمان در جايگاه جامع‏ترين مفهوم دينى در اسلام، از ريشه «أمن» به معناى آرامش جان و رهايى از هرگونه هراس و اندوه است(9) كه ارتباط ميان پذيرش گفتار خداوند و دست‏يابى به آرامش روح و روان را نشان مى‏دهد.(10) آنان كه ايمان آورده، آفت ناپاكى را به حريم آن راه ندهند، آرامش از آنِ ايشان است و آن‏ها همان هدايت يافتگانند: «كسانى كه ايمان آورده و ايمان خود را با هيچ ستمى نياميخته‏اند، اينانند كه [از خشم خدا ]در امانند و اينان هدايت يافتگان‏اند»(11) واژه اسلام نيز بيان‏نگر تسليم محض انسان در برابر خداوند همه جهانيان است كه احساس امنيت و آرامش از پيامدهاى آن به شمار مى‏رود: «چنين نيست، بلكه هر كس خود را تسليم خدا كند و نيكوكار باشد، اجرش را نزد پروردگارش خواهد داشت، و هيچ ترسى بر آنان نيست و غمگين نخواهند شد »(12)
قرآن رويكرد توحيدى را در زندگى، يگانه راه دست‏يابى به امنيت روح و روان مى‏شمرد: «و چگونه من از آنچه به وسيله آن شرك مى‏ورزيد بترسم، در حالى‏كه شما از اين نمى‏ترسيد كه چيزى را شريك خدا ساخته‏ايد كه درباره آن دليلى بر شما نازل نكرده است؟ پس اگر تشخيص مى‏دهيد، كدام يك از اين دو گروه (موحّدان و مشركان) به ايمنى [از خشم خدا ]سزاوارترند؟ »(13) انسان يكتاپرستى كه در زندگى فقط يك هدف و يك مقصد را دنبال مى‏كند، هرگز از اين جهت با انسان چندگانه‏گرايى كه روح و روانش را در ميان اهداف و مقاصد گوناگون تقسيم كرده، يكسان نيست: «خدا مَثَلى زده است: مردى كه چند مالك ناسازگار در مالكيّت او شريك باشند [و دستورات متضاد به او بدهند] و مردى كه اختصاص به يك نفر داشته باشد [و فقط از او دستور بگيرد]، آيا اين دو در مثل يكسانند؟ ستايش از آنِ خداست، ولى بيشترشان نمى‏دانند»(14) ارضاى نياز فطرى آرامش‏خواهى و امنيت‏گرايى انسان در سطوح ديگر از مفاهيم دينى قرآن نيز مورد توجه قرار گرفته است. مفاهيم توكل، فلاح، تقوا، نجات، صبر، توبه، ولايت، رضا و…همگى به گونه‏اى با موضوع آرامش ارتباط دارند. افزون بر اين، واژگان «سكينه» و «اطمينان» به طور ويژه درباره آرامش بحث مى‏كنند. انواع آرامش‏
آرامش از نگاه قرآن در يك طبقه‏بندى كلى به دو بخش دنيايى و آخرتى تقسيم مى‏شود كه دو روى يك حقيقت هستند: «آگاه باشيد كه دوستان خدا نه ترسى بر آنان است و نه غمگين مى‏شوند. همانان كه ايمان آورده و تقوا پيشه كرده‏اند. در زندگى دنيا و در آخرت مژده براى آنان است. سخنان خدا تغييرپذير نيست. اين است آن كاميابى بزرگ» آرامش، خود ماهيتى روحى و روانى دارد؛ اما از آن‏جا كه عوامل پديدآورنده آن و موانع به هم زننده آن ممكن است ماهيتى اعتقادى، روانى يا طبيعى داشته باشند مى‏توان به تقسيم آن پرداخت. 1- آرامش اعتقادى‏
تقاضاى حضرت ابراهيم(ع) از خداوند براى مشاهده نمونه‏اى كوچك از رستاخيز، براى دست‏يابى به نوعى آرامش اعتقادى بوده است. او به اين وعده الهى، ايمانى كامل و محكم داشت؛ اما ذهن انسان به طور طبيعى باورهاى غير محسوس را به سان باورهاى محسوس، پذيرا نگشته، همواره پرسش‏هايى درباره ماهيت و كيفيت آن‏ها در پندار مى‏آفريند. اين پرسش‏ها آرامش و ثبات اعتقادى انسان مؤمن را از او مى‏گيرد؛ از اين‏روى ابراهيم براى رهايى از اين حالت، خواهان مشاهده چگونگى تحقق آن فعل الهى مى‏شود.(15) حواريون عيسى نيز بنا به ديدگاه برخى تفاسير از عيسى مائده‏اى آسمانى طلبيدند تا به وسيله آن، پيامبرى او و راستى ادعاهايش برايشان آشكار شود و يا با خوردن آن به آرامش اعتقادى دست يابند.(16) 2- آرامش روانى‏
جان انسان همواره طلب رسيدن به مراحل كمال وجودى خويش است؛ بدين سبب همواره از حالى به حالى ديگر در مى‏آيد؛ اما در هيچ مرحله‏اى به نهايت مطلوب خويش دست نيافته، باز خواهان دست‏يابى به مرحله‏اى ديگر است. قلب انسان در اثر اين حالت، همواره از نگرانى و اضطراب آكنده است تا آن كه در سير حركت خويش به خداوند در نقش مبدأ و مقصد همه جهان هستى و جامعه همه كمالات وجودى توجه كند؛ آن گاه خود را در آرامشى بى‏كران مى‏يابد: «همانان كه ايمان آورده‏اند و دل‏هايشان با ياد خدا آرام مى‏گيرد»(17) اين احساس آرامش مطلق فقط در اين حالت پديد مى‏آيد: «آگاه باشيد كه دل‏ها فقط با ياد خدا آرامش مى‏يابد»(18)
انسان‏هاى برخوردار از آرامش الهى، خود آرامش‏بخش ديگران نيز هستند؛ از اين‏رو خداوند به پيامبر خويش فرمان مى‏دهد كه بر مؤمنان درود فرستد تا بدين وسيله، آنان را در راه ايمان، آرامش بخشد: «و براى آنان دعا كن، زيرا دعاى تو برايشان موجب آرامش است»(19)
آرامش روانى در نگاه برخى مفسران معاصر، در آرامش اعتقادى نيز تأثيرگذار است. آن كه نور ايمان به اعماق وجودش راه يافته باشد، ديگر نه معجزه مى‏طلبد و نه در پى برهان و استدلال بر مى‏خيزد؛ بلكه همه هستى خويش را در برابر حقيقتى كه با تمام وجود تجربه كرده است، تسليم مى‏كند. «و كسانى كه كفر ورزيده‏اند مى‏گويند: چرا از جانب پروردگارش معجزه‏اى بر او نازل نشده است؟ بگو: بى‏ترديد، خدا هر كس را بخواهد گمراه مى‏سازد و هر كس را كه [به او] باز گردد، به سوى خود هدايت مى‏كند. همانان كه ايمان آورده‏اند و دل‏هايشان با ياد خدا آرام مى‏گيرد. آگاه باشيد كه دل‏ها فقط با ياد خدا آرامش مى‏يابد. كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند، [در دنيا ]زندگى خوش و [در آخرت ]بازگشتگاه نيكو براى آنان خواهد بود»(20)
اهميت آرامش روانى در بحران‏هاى روحى و اجتماعى دو چندان نمايان مى‏شود. به نمونه‏هاى بارزى از اين موارد در قرآن اشاره شده است. مادر حضرت موسى(ع) در سخت‏ترين حالات روانى كه فرزند خود را از ترس كشته شدن در گهواره‏اى چوبى نهاده، به رود نيل سپرد، فقط ياد خدا آرام‏بخش او بود كه به يارى آن توانست اين آزمايش را تا سرانجام با كام‏يابى به پايان رساند: «و دل مادر موسى واله و نگران شد، به طورى كه اگر قلبش را استوار نساخته بوديم كه از باوردارندگانِ [وعده ما ]باشد، نزديك بود آن [ماجرا] را فاش سازد»(21) بنى‏اسرائيل هنگام فراز از مصر در حالى كه لشكريان فرعون را در پى خويش مى‏ديدند، فقط با سخنان موسى كه با اطمينان از يارى خدا سخن مى‏گفت، آرامش يافتند: «و چون آن دو گروه يكديگر را ديدند، اصحاب موسى گفتند: ما قطعاً به چنگ آنان خواهيم افتاد. [موسى‏] گفت: چنين نيست. بى‏ترديد پروردگارم با من است و به زودى مرا راهنمايى خواهد كرد.»(22) اصحاب كهف در ميان مردم مشرك و توحيدستيز شهرشان، در اثر برخوردارى از آرامش الهى با شهامت تمام در برابر همه قدرت‏ها و جاذبه‏هاى زندگى مادى ايستاده، شعار توحيد سر دادند: «و دل‏هايشان را استوار ساختيم، آن‏گاه كه قيام كردند و گفتند: پروردگار ما خداوندگار آسمان‏ها و زمين است، و هرگز جز او معبودى را نمى‏خوانيم …»(23) در تاريخ صدر اسلام نيز يارى خداوند به مسلمانان در جريان هجرت پيامبر، جنگ بدر و حنين و صلح حديبيه ديگر موقعيت‏هاى سخت در قالب نزول آرامش خداوندى بر دل‏هاى مسلمانان تجلى كرد. 3- آرامش طبيعى‏
برخى پديده‏ها در اين جهان از طبيعتى آرام‏بخش برخوردارند. شب را سكونت‏بخش: «اوست آن كه شب را براى شما قرار داد تا در آن بياراميد …»(24) و خواب را مايه آسودگى و استراحت: «و اوست آن كه شب را براى شما وسيله پوشش و خواب را مايه آرامش قرار داد»(25) قرار داده است.(26) آرامش حاصل از تاريكى شب به حالت ويژه نظام عصبى انسان نيز ارتباط داشته، واقعيتى علمى به شمار مى‏رود:(27) از ديگر مصاديق آرامش طبيعى آن است كه خداوند براى انسان از نوع خويش همسرانى آفريده: «اوست آن كه شما را از يك تن آفريد، و جفتش را از جنس او قرار داد تا در كنارش آرامش بيايد»(28) و ميان آن‏ها محبت و مودت پديد آورد و بدين وسيله هر يك را آرامش‏بخش ديگرى قرار داد: «و از نشانه‏هاى [قدرت‏] او اين است كه براى شما از جنس خودتان همسرانى آفريد تا در كنارشان آرام گيريد، و ميان شما محبت و شفقتى قرار داد»(29) خانه نيز محلى براى آسايش و آرامش جسم و روح آدمى است: «و خدا براى شما خانه‏هايتان را مايه آرامش قرار داد»(30) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1) اوستا، دفتر يكم، يسنه هات 30، بند 11 ؛ يسنه هات 46، بنده 2 – 8.2) زبور، مانى، فرگرد نخست، مزبور 223.3) تاريخ تمدن، 1 / 479 – 485 و 490.4) بودا، ص 555 و 556 و 571.5) معجم اللاهوت الكتابى، 321 – 325.6) آرامش بيكران، ص 87 – 155.7) دين و روان، ص 178.8) الروح، ابن قيم، ج 1، ص 256 و 257.9) العين، ص 55 ؛ مفردات، ص 90؛ لسان العرب، ج 1، ص 223، «لمن».10) بيضاوى، ج 1، ص 211.11) انعام/ 82.12) بقره/ 112.13) انعام/ 81.14) زمر/ 29.15) بقره/ 260 ؛ قرطبى، ج 3، ص 195 ؛ الميزان، ج 2، ص 373 ؛ نمونه، ج 2، ص 304 و 305.16) مائده/ 112 – 114 ؛ قرطبى، ج 6، ص 236 ؛ الميزان، ج 6، ص 233 و 234.17) رعد/ 28؛ التفسير الكبير، ج 19، ص 50.18) رعد/ 28؛ روح المعانى، مج 8، ج 13، ص 214.19) توبه/ 103 ؛ التحرير و التنوير، ج 11، ص 33؛ الدر المنثور، ج 4، ص 281.20) رعد/ 27 – 29 ؛ فى ظلال، ج 4، ص 2061.21) قصص/ 10 ؛ قرطبى، ج 13، ص 169 و 170 ؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 229 ؛ فى‏ظلال، ج 5، ص 2678 – 2680.22) شعراء/ 61 – 62؛ مراغى، مج 17، ج 19، ص 67 – 68.23) كهف/ 14؛ فى ظلال، ج 4، ص 2336 ؛ قرطبى، ج 10، ص 238.24) يونس/ 67.25) فرقان/ 47 ؛ نبأ/ 9.26) جامع البيان، مج 11، ج 19، ص 27.27) نمونه، ج 8، ص 343 و 344 ج 15، ص 564.28) اعراف/ 189.29) روم/ 21؛ مجمع البيان، ج 8، ص 470 ؛ الكشاف، ج 3، ص 473 ؛ فى ظلال، ج 5، ص 2763.30) نحل/ 80.

/

گفته‏ها و نوشته‏ها

قرآن حق و باطل را جدا مى‏كند
حارث اعور مى‏گويد: خدمت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام رسيدم گفتم: هنگامى كه در محضر شما هستيم مطالبى را از شما مى‏شنويم كه دينمان محكم مى‏شود و اما هنگامى كه از شما دور مى‏شويم سخنان گوناگون و مشتبه به گوشمان مى‏رسد و نمى‏دانيم واقعيت چيست؟ حضرت فرمود: آيا آنان شما را به اشتباه مى‏اندازند. حارث مى‏گويد: بلى، سپس حضرت فرمود: از رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمودند:
جبرئيل بر من فرود آمد و گفت: اى محمّد، به زودى فتنه‏اى در امّت تو پديد خواهد آمد. گفتم راه رهايى از آن چيست؟ جبرئيل گفت: كتاب خدا كه در آن بيان اخبار پيش از شما و حوادث پس از شما و حكم آنچه در ميان شماست وجود دارد. قرآن حق و باطل را از هم ممتاز مى‏كند و شوخى و بيهوده‏گويى نيست. كسى كه از سركشى و خودخواهى به آن پشت نمايد و به غير آن عمل كند خداوند عذابش مى‏نمايد و هر آنكس كه هدايت را از غير آن درخواست نمايد گمراهش مى‏كند و قرآن، ريسمان محكم خدا و گفتار حكمت‏آميز و راه راست است به گونه‏اى كه اميال مردم آن را به كژى نمى‏كشاند و واژه‏ها آن را به اشتباه نمى‏اندازد و از رد ابطال دروغگويان كهنه نمى‏گردد و شگفتيهاى آن پايان نمى‏پذيرد و دانشوران از آن سير نمى‏شوند. اين كتاب همان است كه جنّيان با شنيدن آيات آن بدون مكث گفتند: ما قرآن شگفت آور شنيديم كه به سوى رشد راهنمايى مى‏كند معتقد به آن مصدّق و عامل به آن مأجور و متمسك به آن در راه راست مى‏باشد، نوشته غيرقابل نفوذى است كه باطل را در آن و از پس و پيش راهى نيست و از جانب حكيم ستوده نازل شده است.
از امام صادق عليه السلام نقل شده كه پيامبر(ص) فرمود: قرآن از گمراهى به هدايت و از كوردلى به روشن بينى و از لغزش به جبران و از تاريكى به روشنايى و از گورستان به نور رخشان و از سقوط به خود نگهدارى و از انحراف به رشد و از پيچيدگى به آشكارى مى‏رساند و جامع نيازهاى اين جهان ديگر مى‏باشد كمال ديندارى شما در اوست و هيچ كس از قرآن دور نگشت مگر اينكه در آتش دوزخ افتاد.
همچنين فرمود: بر شماست كه به قرآن چنگ زنيد پس هر آيه‏اى را كه مى‏بينيد كه پيشينيان شما بدان عمل كرده و نجات يافته‏اند، به آن عمل كنيد و هر آن‏چه را كه با آن هلاك شده‏اند از آن خوددارى كنيد. در اغتنام فرصت‏هاى ملكوتى ماه مبارك رمضان‏
گاهى كه تنهايى، آينه بر مى‏دارى و به چهره خويش مى‏نگرى تا نيك و بد و زشت و زيباى آن را ببينى، خلوت با خويش، براى شناخت خود! شايد در حضور جمع شرم كنى، ولى در تنهايى، خجالت و شرمى نيست، چون نگاه و مراقبتى نيست، جز همان كه نگاهش همه جا هست و مراقبتش دائمى است.
ماه رمضان، به نوعى فصل محاسبه است.
محاسبه و مراقبه هم يك آينه است اما – پيش چهره جانت و در برابر روحت! و… شايد در حضور جمع و در ازدحام روزمره‏گى نتوانى و مجالى نيابى تا از خودت حساب بكشى اينجا هم خلوت و تنهايى و فراغت، چاره ساز است. لحظات سرشار از بركات و معنويات رمضان از همين فراغت‏هاى مطلوب و دوست داشتنى است. فرصت خلوت با خويش و خداست، ساعات حضور و در مجلس مراقبه و محاسبه است. موعد امتحان اخلاص است، فرصتى است تا دفتر دل را بگشايى و كتاب عمل را بازخوانى كنى كه مى‏گفتى: مجال و حالى نيست، گرفتارى‏ها و مشكلات و… فرصتى براى رسيدن به خود نمى‏گذارد. اينك، اين همان مجال و فرصت ناب! تو بايد آموخته و تمرين كرده باشى تنهايى در جمع را، خلوت در ازدحام را و سكوت در هياهو را. رمضان چيست و تو در كجاى اين قطعه‏اى از بهشت قرار دارى كه موهبت خدابراى زمينيان است با كدام دعوت به اين ضيافت آمده‏اى؟ سر كدام سفره و مائده معنوى نشسته‏اى و فيض حضورت و بهره آمدنت چيست؟ اين نيز نوعى محاسبه و حساب كشيدن از خويش را مى‏طلبد. سر سفره ضيافت الهى نشسته‏اى. سحرهاى پربركت، افطارهاى پر معنويت، شب‏هاى دعاى افتتاح و كميل، جلسات دعا و ترتيل و تلاوت و تواشيح، حالات پرجذبه انس با قرآن و مفاتيح، تهجّد و سحرخيزى و چشمان بيدار قبل از فجر، دعاهاى روزانه، همه و همه مائده‏هاى آسمانى اين شهر اللّه است و تو را فرا خوانده‏اند تا به قدر تشنگى و توان و در حد ظرفيت وجودى از اين چشمه رحمت بنوشى و از جان جامه تقوا بپوشى و در راه عبوديت خدا بكوشى. اينك كه آمده‏اى و مهمان اين بزم حضورى، وقت تنگ و مجال گذرا را بايد مغتنم شمرد. با چه آمده‏اى و با چه باز مى‏گردى؟ و كدام تغيير حالت و خصلت و عادت را از اين ماده خودسازى به ارمغان خواهى برد؟ خودمانى بودن با خدا هم موهبتى است! كسى نيست كه بشنود، خودت هستى و خدايت.
با خودت صميمى باش، يك رو و خودمانى و بى‏پرده. كمى در كوچه پس كوچه‏هاى روح خويش بگرد. لحظاتى كارنامه خود را مرور كن! چه مى‏بينى؟… نقاط روشن آن بيشتر است، يا نقاط تيره‏اش؟ حسنات و سيئات، چه نسبتى با هم دارند؟ ماه‏ها انتظار مى‏كشيدى كه باز هم ماه خدا فرا رسيد و دست نياز و پاى طلب به اين آستان و اين سوى برآورى و بكشى. براى فرا رسيدن دوباره شب‏هاى قدر لحظه شمارى مى‏كردى. هنوز لذت اشك ريختن‏ها و ناليدن‏ها و تضرّع‏هاى شب‏هاى احياء در كام جانت باقى است و طراوت معنويت بار آن همخوانى و همنالى با انبوه خداجويان عاشق و صادق، هنوز هم چون نسيمى خوشبو فضاى جانت را معطر ساخته است بنا بود در رمضان گذشته، آمرزيده شوى و غفران الهى را چون مدالى بر گردن بياويزى، اما چه شد؟ امسال، رمضان همان حال و هواى معنوى را دارد.
رحمت الهى هميشه جارى و سارى است. اگر كوتاهى است، از ماست:
گر گدا كاهل بود
تقصير صاحبخانه چيست؟
آن اشك‏ها و ناله‏ها چه شد و كجا رفت؟ تنها براى آن چند شب قدر نبود. قرار نبود كه آن گريه‏ها و تضرع‏ها و از عمق جان به درگاه خدا ناليدن‏ها و خود را حقير و فقير و مسكين و نيازمند ديدن و دانستن‏ها مخصوص شب‏هاى احياء باشد و در فضاى مسجد و مصلّا جا بماند. امسال هم قرار نيست كه تأمّلات رمضان را، شب‏هاى سرنوشت ساز قدر را، لحظات نورانى و عرفانى سحر را، حالات خوش جلسات دعا و قرآن را، حضور قلب نماز شب و نوافل را در ماه رمضان جا بگذارى و بازهم عريان از اين همه جامه‏هاى بهشتى، وارد شوال شوى. پس عيد فطر براى چيست؟
آن‏چه عيدى خواهى گرفت. بايد در طول سال و همه عمر، همراه داشته باشى، خرجش نكنى، جايى جانگذارى، گم نكنى، از دستت نگيرند… راستى… سوغاتت در اين سفر معنوى به شهر اللّه چيست؟ بارى… آينه بردار، كمى در خويش بنگر، در خلوت خويش، با خودت صميمى باش!
كيستى؟ كجايى؟ چه مى‏كنى؟ چه دارى؟ رمضان را مفت از كف مده! فرشته مرگ‏
فرشته مرگ به رابعه عدوى رسيد.
رابعه پرسيد تو كيستى؟
گفت: من برهم زن همه لذتها، يتيم كننده بچه‏ها، بيوه كننده زنها هستم!
رابعه گفت: چرا همه‏اش از بدى خودت گفتى؟ چرا نمى‏گوئى: من رساننده دوست بدوست هستم.
(تفسير ادبى عرفانى قرآن از خواجه عبداللّه انصارى، ص 43) دزد و رابعه‏
دزدى وارد خانه رابعه شد چيزى نيافت مگر آفتابه‏اى تا خواست بيرون رود رابعه او را صدا زد چرا دست خالى بيرون مى‏روى؟ گفت چيزى پيدا نمى‏كنم. رابعه گفت: اى بيچاره با همان آفتابه وضو بگير و دو ركعت نماز بخوان دست خالى بيرون نمى‏روى دزد همان كار را كرد رابعه رو به آسمان كرد و گفت: سرور من اين شخص به در خانه من آمده ولى چيزى پيدا نكرده من او را به در خانه تو فرستادم بى نصيبش مگذار! وقتى از نماز فارغ شد چنان مجذوب گشته بود كه تا آخر شب از آن دست نكشيد، رابعه از او پرسيد شب را چگونه گذراندى؟ دزد گفت: با ذلت و اظهار فقر خودم را در برابر مولايم ايستادم، او عذر مرا پذيرفت و نقصانم را مرتفع كرد و گناهانم را آمرزيده و مرا به خواسته‏ام رسانيد.
(شهيد عشق الهى رابعه، ص 119) خدمت به مادر
شيخ ابوالحسن فرقانى گفت: دو برادر بودند و مادرى، هر شب يك برادر به خدمت مادر مشغول شدى و يك برادر به خدمت خداوند مشغول بود آن شخص كه به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خويش خوش بود، برادر گفت: امشت تو نيز خدمت خداوند به من ايثار كن، چنان كرد. آن شب به خدمت خداوند سر به سجده نهاد در خواب ديد آوازى آمد: كه برادر تو را بيامرزيدم و تو را به او بخشيدم او گفت: آخر من به خدمت خداى مشغول بودم و او به خدمت مادر، مرا در كار او كنيد؟
گفتند: زيرا آنچه كه تو مى‏كنى ما از آن بى‏نيازيم وليكن مادرت از آن بى نياز نيست كه برادرت خدمت كند.
(تذكره الاولياء، ص 379) پذيرايى با نان خشك‏
از مرحوم حجة الاسلام ستارى فرد كه مردى گوشه گير و پر راز و رمز بود پرسيدند چرا در نجف مانديد؟ او به سادگى گفت: اميرالمؤمنين نگذاشت از اين شهر بروم و من به احترامش ماندم. او گفت: روزگارى به خاطر فقر مالى تصميم گرفتم از نجف به شهر و ديار خويش بازگردم، شب تمام اثاثيه را جمع كردم تا فردا صبح حركت كنم، شب در عالم رؤيا خود را در كنار ضريح يافتم ناگاه دستى از داخل آن بيرون آمد و نان خشكى در ميان انگشتانش بود و صدايى شنيدم كه فرمود: اگر اينجا بمانى نان خشكى هست تا از تو پذيرايى كنيم! فهميدم بايد در نجف بمانم. پس تحمّل سختى‏هاى فراوان را بر خود فرض دانسته و از آن زمان تاكنون در غربت و تنهايى كنار حضرت مانده‏ام. دستور امام عصر(عج)
رضاخان زمانى حكم كرد كه همه لباسها متحدالشكل شود و كت و شلوار پوشيده و كلاه بر سر بگذارند ولى روحانيونى كه از مرجع اعلم اجازه اجتهاد داشتند از اين قانون مستثنى بودند. مرحوم آيت اللّه اصفهانى نيز براى حفظ حريم واصل روحانيت به هر فردى حكم اجتهادى داد تا بتواند عمامه به سر را در ايران حفظ كند.
يكى از فضلاء نادان آن دوران به مرحوم سيد اشكال كرد كه اين گونه اجازه دادن‏ها جز سست شدن فقاهت و اجتهاد از سوى مرجعيّت شيعه ندارد، سيد در پاسخ مى‏گويد: اين كار من به دستور كتبى شخص امام عصر (عج) است آنگاه براى اثبات سخن خويش به دنبال نامه حضرت كه توسط مرحوم عارف وارسته حضرت شيخ محمد كوفى فرستاده شده بود برآمد تا متن نامه حضرت را به او نشان دهد ولى هرچه گشت آن را نيافت، اين ادعاى درست و صادقانهئ مرحوم سيّد، حجت را بر همگان تمام كرد. سفارشى از امام على عليه السلام‏
امام حسن(ع) مى‏گويد: هنگامى كه ابن ملجم به اميرالمؤمنين ضربت زده بود نزد وى رفتم ناراحت شده و بى‏تابى مى‏كردم در آن حال آن حضرت فرمود: فرزندم هيچ بى‏نيازى بزرگتر از عقل و هيچ فقرى همانند جهل و هيچ وحشتى شديدتر از خودپسندى و هيچ زندگى اى گواراتر از حسن خلق نيست.
(نهج السعاده، ج 7، ص 127) غذاى اميرالمؤمنين عليه السلام‏
على(ع) مردم را در رحبه كوفه اطعام مى‏كرد پس از آن خود به منزل مى‏رفت و غذا مى‏خورد. يكى از ياران مى‏گويد: گمان كردم حضرت در خانه غذاى بهترى ميل مى‏نمايد از اين رو با مردم غذا نخوردم و با اميرالمؤمنين(ع) همراه شدم، حضرت پرسيد غذا نخوردى؟ گفتم: نه فرمود با من بيا. به منزل رسيديم و فرمود غذاى ما را بياوريد فضّه چند گرده نان و كوزه شير آورد و كوزه را در بشقابى ريخت و نان‏ها را تريد كرد در حالى كه سبوس آن آشكار بود، گفتم: اگر دستور مى‏داديد آرد را الك كنند بهتر بود. حضرت گريست و فرمود در خانه رسول خدا هرگز الك نديدم.
(انساب الاشراف، حديث 232) ما اثاث خانه را به منزل جاودان فرستاديم‏
سويد بن غفله مى‏گويد: روزى در خانه اميرالمؤمنين(ع) وارد شدم در خانه‏اش جز حصير كهنه كه حضرت روى آن نشسته بود چيزى نديدم. گفتم: يا على! تو حاكم و اختيار دار مسلمانان هستى و بيت المال به دست توست. در حالى كه در خانه تو جز حصير نيست. حضرت گريست و فرمود: اى سويد عاقل در منزل موقتى سامان نمى‏گيرد ما اثاث منزل را به خانه جاودانى فرستاده‏ايم.
(نهج السعاده، ج 2، ص 53)

پاورقي ها:

/

عوامل بلاها و حوادث ناگوار

كوتاه ديدگان همه راحت طلب كنند
عارف بلا كه راحت او در بلاى اوست‏
بگذار هرچه دارى و بگذر كه هيچ نيست‏
اين پنج روز عمر كه مرگ از قفاى اوست‏
هر آدمى كه كشته شمشير عشق شد
گو غم مخور كه ملك ابد خونبهاى اوست‏
از دست دوست هرچه ستانى شكر بود
سعدى رضاى خود مطلب چون رضاى اوست‏

دنيا محلّى است براى گرفتاريها و بلاها، هرلاى از دنيا اگر برخوردار از نشاط و شادى باشد همراه با گرفتارى‏ها و حوادث ناگوار نيز هست، گل دنيا همراه با خار است.
على(ع) فرمود: «دنيا خانه‏اى است پوشيده از بلاها، به حيله و نيرنگ شناخته شده، نه حالات آن پايدار است و نه مردم آن از سلامت برخور دارند، داراى تحوّلات گوناگون، و دوران‏هاى رنگارنگ، زندگى در آن نكوهيده و امنيّت در آن نابود است. «و انّما اهلها فيها اغراضٌ مستهدفةٌ، ترميهم بسهامها و تغنيهم بحمامها؛(1) اهل دنيا همواره هدف تيرهاى بلاهستند كه با تيرهايش آنها را مى‏كوبد، و با مرگ آنها را نابود مى‏كند.»
در حديث آمده كه خدا به حضرت موسى(ع) فرمود: «انّى وضعت الرّاحة فى الجنّة و النّاس يطلبونها فى الدّنيا فلم يجده ابداً؛(2) بحقيقت راحتى را در بهشت قرار دادم ولى مردم در دنيا به جستجوى آن هستند ولى هرگز نخواهند يافت.»
آنچه پيش رو داريد نگاهى است به بيان ريشه بلاها و حوادث ناگوار و حكمت‏هاى آن اميد كه راهگشائى باشد براى برخورد صحيح با حوادث و بلاها، و به اين نكته نيز توجّه داشته باشيم كه على(ع) مى‏فرمايد: «انّ اللّه سبحانه يجرى الامور على مايقضيه لاعلى ماترضيه؛(3) خداوند سبحان كارها را مطابق مصالح، جارى مى‏كند، نه بر طبق (ميل و) رضايت تو».
الف: امتحان و آزمايش الهى‏
دنيا آموزشگاهى است كه انبياء و ائمه(ع) و اولياء، معلمان آن، و مردم شاگردان اين مدرسه، و حوادث و ابتلائات تلخ و شيرين مواد امتحانى آن مى‏باشند.
خداوند انسانها را با بلايا و مصيبتها و نيز با خوشيها و نعمتها در اين دنيا مورد امتحان و آزمايش قرار مى‏دهد، آيات زيادى از قرآن گواه اين مطلب است از جمله:
1. «انّا جعلنا على الارض زينة لها لنبلوهم ايّهم احسن عملاً؛(4) «ما آنچه را روى زمين است زينت آن قرار داديم، تا آن‏ها را بيازماييم كدامينشان بهتر عمل مى‏كنند.»
2. «الّذى خلق الموت و الحيوة ليبلوكم ايّكم احسن عملاً و هوالعزيز الغفور؛(5) آن خدايى كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را بيازمايد كه كدام يك از شما بهتر عمل مى‏كند، و او شكست‏ناپذير بخشنده است.»
3. «و بلوناهم بالحسنات و السّيّئات لعلّهم يرجعون؛(6) و آنها را با نيكى‏ها و بديها آزموديم، شايد بازگردند.»
4. «ولنبلونّكم بشى‏ءٍ من الخوف و الجوع و نقصٍ من الاموال والانفس و الثّمرات و بشّر الصّابرين الّذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انّا للّه و انّا اليه راجعون؛(7) قطعاً همه شما را با چيزى از ترس، گرسنگى و كاهش در مالها و جانها و ميوه‏ها آزمايش مى‏كنيم. به استقامت كنندگان بشارت ده، آن‏ها كه هر گاه مصيبتى به ايشان مى‏رسد، مى‏گويند: «ما از آن خداييم، و به سوى او باز مى‏گرديم.»
آرى امتحان الهى همان رويدادهاى پيش بينى شده و يا پيش بينى نشده‏اى است كه گاهى دامنگير انسان‏ها مى‏شود و انسان را تحت فشار مى‏گذارد كه براى رهايى خود تصميم بگيرد و نيروهاى خود را بسيج كند. فوايد و آثار امتحانات الهى‏
آزمايشهاى الهى و امتحانات او آثار گرانسنگى درپى دارد كه به چند مورد مهم آن‏ها اشاره مى‏شود: 1- شكوفايى استعدادها
سختى و گرفتارى هم تربيت كننده فرد و هم بيدار كننده ملت‏ها است، هوشيار كننده انسانهاى خفته و تحريك كننده عزم‏ها و اراده‏ها است. شدائد و حوادث همچون صيقلى كه به آهن فولاد مى‏دهند، هرچه بيشتر با روان آدمى تماس گيرد او را مصمم‏تر و فعّال‏تر و برّنده مى‏كند، زيرا خاصيت حيات اين است كه در برابر سختى مقاومت مى‏كند و بطور خودآگاه و يا ناخودآگاه آماده مقابله با آن مى‏گردد.
بلاها و شدائد همچون كيميا خاصيّت قلب ماهيت كردن دارد، جان و روان آدمى را عوض مى‏كند. اكسير حيات دو چيز است عشق و آن ديگر بلا اين دو نبوغ مى‏آفرينند و از مواد افسرده و بى فروغ گوهرهاى تابناك و درخشان به وجود مى‏آورند.(8)
همه عمر تلخى كشيده است سعدى‏
كه نامش برآمد بشيرين زبانى‏ 2- پرورش روح استقامت و پايدارى‏
بلاها و حوادث ناگوار روح مقاومت و پايدارى را در انسان زنده مى‏كنند، اميرمؤمنان على(ع) مى‏فرمايد: «انّ الشّجرة البرّيّة اصلب عوداً و الرّواقع الخضرة ارق جلوداً و النّابتات العذيّه اقوى وقوداً و ابطأ خموداً؛(9) درخت بيابانى (كه باسختى و بى آبى خو گرفته است) سخت‏تر و شعله آتش آن‏ها شديدتر و سوزنده‏تر است(و دير خاموش مى‏شود) ولى درختان باغستانها(كه پيوسته از نوازش باغبان و آب روان برخوردارند) نازك پوست و كم دوام ترند.»

ناصر خسرو مى‏گويد:
تا نبيند رنج و سختى مرد، كى گردد تمام؟
تا نيايد باد و باران گل كجا بويا شود؟
صائب تبريزى مى‏گويد:
مالش صيقل نشد، آيينه را نقص جمال‏
پشت پا هر كس خورد، دركار خود بينا شود
سعدى گويد:
پادشاهى با غلامى در كشتى نشست، و غلام دريا نديده بود و محنت نياز موده، گريه و زارى در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد، چنانكه ملاطفت كردند آرام نمى‏گرفت، و عيش ملك را از او منغّض(تيره و شكسته) بود. چاره ندانستند. حكيمى در آن كشتى بود، ملك را گفت: اگر فرمان دهى من او را به طريقى خاموش گردانم. گفت: اگر بكنى غايت لطف و كرم باشد، بفرمود: تا غلام را به دريا انداختند، بارى چند غوطه خورد (در آب فرو رفتن) و مويش گرفتند و به پيش كشتى آوردند. به دو دست به سكّان كشتى آويخت، چون برآمد به گوشه‏اى بنشست و قرار يافت. ملك را عجب آمد، پرسيد؛ در اين چه حكمت بود؟ گفت: از اول محنت غرق شدن نچشيده بود. قدر سلامت كشتى نمى‏دانست. همچون قدر عافيت كسى داند كه به مصيبتى گرفتار آيد.
اى سرترا نان جوين خوش ننمايد
معشوق من است آنكه به نزديك تو زشت است‏
حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف‏
از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است.(10)
قرآن كريم مى‏فرمايد: ابراهيم بعد از گرفتارى و امتحان‏ها به مقام امامت ترفيع درجه دريافت.(11) على(ع) مى‏فرمايد: «فى تقلّب الاحوال علم جواهر الرّجال؛ در دگرگونى روزگار و حوادث، گوهر شخصيت مردان شناخته مى‏شود».(12)

قرآن كريم در آيات عديده‏اى بر اين آثار تأكيد نموده است از جمله مى‏فرمايد: «وليبتلى اللّه ما فى صدوركم و ليمحص ما فى قلوبكم و اللّه عليمٌ بذات الصّدور؛(13) و اين‏ها (ابتلاها) براى اين است كه خداوند، آنچه در سينه‏هايتان پنهان داريد، بيازمايد، و آن چه را در دلهاى شما (از ايمان) است، خالص گرداند، و خداوند از آن چه در درون سينه‏هاست، باخبر است.»
و در آيه ديگر فرمود: «ولنبلونّكم حتّى نعلم المجاهدين منكم و الصّابرين و نبلو اخباركم؛(14) ما همه شما را قطعاً مى‏آزماييم تا معلوم شود مجاهدان واقعى و صابران از ايمان شما كيانند، و اخبار شما را بيازماييم».
على (ع) مى‏فرمايد: «و يبتليهم بضروب المكاره اخراجاً للتكبّر من قلوبهم و اسكاناً للتذلل فى نفوسهم و ليجعل ذلك ابواباً فتحاً الى فضله و اسباباً ذللاً لعفوه؛(15) در صورتى كه خداوند بندگان خود را با انواع سختى مى‏آزمايد، و با مشكلات زياد به عبادت مى‏خواند، و به اقسام گرفتارى‏ها مبتلا مى‏سازد. تا كبر و خودپسندى را از دل هايشان خارج كند و به جاى آن فروتنى آورد، و درهاى فضل و رحمتش را بروى‏شان بگشايد و وسائل عفو و بخشش را به آسانى در اختيارشان گذارد.» 3- تنبّه و آگاهى‏
يكى از آثار آزمايشات الهى، تنبّه و آگاهى است. رفاه دايمى و غرق شدن در مواهب زندگى، مايه غرور و سبب غفلت از ارزشهاى اخلاقى است. زندگى آرام و فارغ از هر نوع فراز و نشيب و خالى از هر نوع طوفان و حوادث تكان دهنده، كاملاً خواب آور است؛ در حالى كه حوادث ناخوشايند و ناگوار، موجب كاهش غرور و بيدارى از غفلت و پيدايش نقطه عطفى در زندگى افراد مى‏گردد. قرآن از يك سو مى‏فرمايد:
«انّ الانسان ليطغى ان رآه استغنى؛(16) انسان آن‏گاه كه احساس بى نيازى كند، طغيان مى‏ورزد». و از سوى ديگر گرفتاريها و بلاها را مايه بيدارى او معرّفى مى‏كند و مى‏فرمايد: «و ما ارسلنا فى قريةٍ من نبىٍ الّا اخذنا اهلها بالبأساء و الضّرّاء لعلّهم يتضرّعون؛(17) هيچ پيامبرى را به نقطه‏اى نفرستاديم، مگر اين كه مردم آن جا را با فقر و سختى مواجه ساختيم، تا تضرع كنند.»
و در آيه‏اى ديگر فرمود: «و لقد اخذنا آل فرعون بالسّنين و نقصٍ من الثّمرات لعلّهم يذكّرون؛(18)و براستى قوم فرعون را به خشكسالى و كمى ميوه دچار نموديم تا متذكّر شوند. و همچنين فرمود: «ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلّهم يرجعون؛(19) خدا مى‏خواهد نتيجه بعضى از اعمالشان را به آنان بچشاند شايد به سوى حق بازگردند.»
على(ع) مى‏فرمايد: «ان اللّه يبتلى عباده عند الاعمال السّيئة بنقص الثّمرات و حبس البركات و اغلاق خزائن الخيرات ليتوب تائبٌ… و يتذكّر متذكّرٌ و يزدجر مزدجر؛(20) براستى خداوند بندگانش را هنگام اعمال بد، گرفتار مى‏كند به كمى ميوه (و محصولات) حبس شدن بركات (آسمانى) و بستن خزينه‏هاى خيرات، تا برگردد، توبه كننده و متذكر شود تذكر يابنده و باز داشته شود (آن كسى كه بنا دارد خود را از گناه باز دارد يعنى) بازدارند.
امام على (ع) فرمودند: «اذا اراد اللّه بعبدٍ خيراً فاذنب ذنباً تبعه بنقمةٍ و يذكّره الاستغفار؛(21) هرگاه خداوند نسبت به بنده‏اى اراده خيرى داشته باشد، پس آن بنده گناهى كند، آن گرفتارى پيش مى‏آيد و استغفار را بيادش مى‏آورد.»
آرى حوادث مرگبار و ناخوشايند، اخطارهاى الهى است و سبب مى‏شود كه انسان در زندگى خود و رفتارهاى خويش تجديد نظر كرده راه درست و صحيح را پيشه خود سازد. 4- پاكسازى گناهان‏
از ديگر آثار بلاها و سختى‏ها پاكسازى گناهان انسان است. على (ع) مى‏فرمايد: «الحمد للّه الّذى جعل محيص ذنوب شيعتنا فى الدّنيا، جنتهم لتسلم بها طاعاتهم و يستحقوا عليها ثوابها؛(22) سپاس خداى را كه پاك كردن گناه شيعيان ما را در دنيا به وسيله رنج و محنت آنها قرار داد تا بدينوسيله طاعاتشان سالم بماند و بر طاعات استحقاق ثواب يابند.»
ب – ترفيع درجه و رسيدن به مقامات بالاتر
گاهى بلاها و حوادث تلخ زندگى، براى دستيافتن و درجات برتر است، گرفتاريها و رنج و بلاى انبياء، ائمه، اولياء و پاكان از اين طريق قابل توجيه است، جمله معروف: «البلاء للولاء؛ بلا براى دوستى است» در اين وادى قابل فهم و درك است.
رنجهاى بى‏شمار و گرفتاريهاى فراوان حضرت ابراهيم(23)، حضرت موسى(24)، يوسف صديق(25)، و حضرت خاتم كه فرمود: «ما اوذى نبىّ مثل ما اوذيت؛ هيچ پيامبرى همچون من آزار نديد» با يان ديد قابل تفسير و تبيين است.
اينك به نمونه‏اى از آيات و روايات درباره عامل فوق اشاره مى‏شود:
1- ابراهيم(ع) بعد از گرفتاريهاى سخت و طاقت فرسا (از درون آتش رفتن تا هجرت…) به مقام امامت ترفيع درجه مى‏يابد. قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد: «و اذ ابتلى ابراهيم ربّه بكلماتٍ فاتمهنّ قال انّى جاعلك للنّاس اماماً؛(26) (به خاطر آوريد) هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود، و او به خوبى از عهده اين آزمايشها برآمد (خداوند به او) فرمود: «من تو را امام (و پيشواى) مردم قرار دادم.»
2- بهشت رفتن منوط به تحمل بلاها و سختى‏هاست. «ام حسبتم ان تدخلوا الجنّة و لمّا يأتكم مثل الّذين خلوا من قبلكم، مسّتهم البأساء و الضّراء و زلزلوا حتّى يقول الرّسول و الّذين آمنوا معه، متى نصر اللّه الا انّ نصر اللّه قريبٌ؛(27) آيا گمان كرديد كه داخل بهشت مى‏شويد، بى آنكه حوادثى همچون حوادث گذشتگان به شما برسد؟! همانان كه گرفتاريها و ناراحتيها به آن‏ها رسيد، و آن چنان ناراحت شدند كه پيامبر و افرادى كه با او ايمان آورده بودند گفتند: «پس يارى خدا كى خواهد آمد؟ در اين هنگام، تقاضاى يارى از او كردند و به آن‏ها گفته شد، آگاه باشيد، يارى خدا نزديك است.»
3- امام صادق (ع) فرمودند: «انّه ليكون للعبد منزلةٌ عند اللّه فما ينالها الّا بأحدى خصلتين؛ امّا بذهاب ماله او ببليّة فى جسده؛(28) براستى براى بنده (مؤمن) در پيشگاه الهى‏مقام و منزلتى است كه بدان دست نمى‏يابد مگر با يكى از دو خصلت، يا از بين رفتن مال او و يا گرفتارى در جسم او بر اثر سيل و زلزله و…» به همين جهت مؤمنان بيشتر گرفتارند.
4- امام صادق (ع) فرمود: «اوحى اللّه تعالى الى موسى: ماخلقت خلقاً احبّ الىّ من عبدى المؤمن فانّى انّما ابتليه لما هو خيرٌ له و اعافيه لما هو خيرٌ له… و انا اعلم بما يصلح عليه عبدى؛(29) خداوند بلندمرتبه به موسى وحى نمود كه: موجودى نيافريدم كه نزد من از بنده مؤمنم محبوب‏تر باشد. پس براستى او را گرفتار مى‏كنم به آنچه براى او خوب است، او را عافيت مى‏دهم به آنچه براى او خوب است… و من به آن چه باعث اصلاح امر بنده‏ام مى‏شود آگاهترم.»
5 – امام صادق (ع)فرمود: در كتاب على(ع) چنين آمده است: «انّما يبتلى المؤمن على قدر اعماله الحسنة، فمن صحّ دينه و حسن عمله اشتدّ بلاؤه و ذلك انّ اللّه لم يجعل الدّنيا ثواباً لمؤمنٍ ولا عقوبةً لكافرٍ، و من سخف دينه و ضعف عمله قلّ بلاؤه؛(30) كه همانا خداوند مؤمن را به اندازه اعمال نيكش گرفتار بلا مى‏كند پس هر كسى دينش درست و عملش نيكو باشد بلا و گرفتارى‏اش بيشتر خواهد بود، و اين براى آن است كه خداوند دنيا را پاداش مؤمن و عقوبت كافر قرار نداده است. و هر كس دينش نحيف و عمل (خيرش) ضعيف باشد بلائش كمتر است.»
لذا هر كس را خدا دوست بدارد، بلا براى او مى‏فرستد: «اذا اراد اللّه بقومٍ خيراً ابتلا هم؛(31) هرگاه خداوند بخواهد به قومى نيكى رساند آن‏ها را گرفتار مى‏كند.» و پيامبر اكرم(ص) فرمود: «خداوند مؤمن را با بلا تغذيه مى‏كند چنان كه مادر فرزندش را با شير»(32) و امام باقر(ع) فرمود: «خداوند بلا را هديه مى‏فرستد براى مؤمن چنان كه مرد براى خانواده‏اش از مسافرت هديه و سوغات مى‏آورد.»(33) و از كسانى كه خداوند نفرت دارد آن‏ها را گرفتار بلا نمى‏كند.»(34) و بر همين اساس و منطق است كه انسان هرچه در پيشگاه الهى نزديكتر باشد گرفتاريها و بلاهاى او نيز بيشتر خواهد بود.
6. امام بحق ناطق، حضرت صادق(ع) فرمودند: «ان اشدّ النّاس بلاءً الانبياء ثمّ الّذين يلونهم ثمّ الامثل فالا مثل؛(35) براستى شديدترين مردم از جهت بلا و گرفتارى پيامبران بوده‏اند، سپس كسانى كه (از نظر رتبه) بعد از آنها قرار دارند، سپس كسانى كه شبيه ترند پس كسانى كه شبيه ترند.»
در روايت ديگرى مى‏خوانيم: «البلاء للظّالم ادب و للمؤمنين امتحان و للانبياء درجةٌ و للاولياء كرامةً؛(36) بلا براى ستمگران ادب (و مجازات) است و براى مؤمنان آزمايش و امتحان و براى انبياء(ترفيع) درجه و براى اولياء كرامت.
روايت فوق به نوعى بر تمام عوامل بلاها كه در بحث مطرح شده است اشاره دارد. ج. رسيدن به نعمت‏
گاهى بلاها وسيله‏اى براى رسيدن به نعمت‏ها هستند و خداوند مى‏خواهد با آنها به انسان نعمت دهد. امام حسن عسكرى(ع) فرمود: «ما من بلّيةٍالا وللّه فيها نعمةً تحيط بها؛(37) هيچ بلا و گرفتارى نيست مگر آن كه براى خداوند در آن نعمتى است كه آن بلا را احاطه نموده است.» د. برخى گناهان‏
گاهى عامل بلاها و گرفتاريها، برخى از گناهان و شكستن سدها و حريم‏هاى الهى است. هلاك شدن برخى اقوام گذشته در تاريخ، مانند: قوم نوح، عاد، ثمود، و… از اين قبيل است، قرآن كريم در اين رابطه نيز آياتى دارد. از جمله مى‏فرمايد: «و لو انّ اهل القرى آمنوا و اتّقوا لفتحنا عليهم بركاتٍ من السّماء و الارض ولكن كذّبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون؛(38) اگر اهل آباديها ايمان بياورند و تقوا پيشه كنند، درهاى رحمت را از آسمان و زمين به روى آن‏ها مى‏گشاييم، ولى آن‏ها (آيات ما را) تكذيب كردند و ما هم آن‏ها را به مجازات اعمال خودشان گرفتار ساختيم.»
در آيه ديگر مى‏فرمايد: «و ظهر الفساد فى البرّ و البحر بما كسبت ايدى النّاس ليذيقهم بعض الّذى عملوا لعلّهم يرجعون؛(39) فساد در خشكى و دريا به خاطر اعمال مردم آشكار شد تا خداوند نتيجه برخى از اعمال آن‏ها را به خود آنها بچشاند، شايد برگردند.»
و فرمود: «و ما اصابكم من مصيبةٍ فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثيرٍ؛(40) هر مصيبتى به شما رسد بخاطر اعمالى است كه انجام داده‏ايد، و بسيارى (از گناهان) را نيز عفو مى‏كند.»
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اوحى اللّه تعالى الى ايّوب: هل تدرى ما ذنبك الىّ حين اصابك البلاء؟ قال: لا.قال: انك دخلت على فرعون فداهنت فى كلمتين؛(41) خداوند به ايوب (ع) وحى كرد، مى‏دانى گناهت(و ترك اولايت) نزد من وقتى به بلايت مبتلا كردم چه بود؟ عرض كرد: نه، فرمود: وقتى كه بر فرعون (شاه ستمگران) وارد شدى با او در گفتن دو كلمه مداهنه(و به اصطلاح ماستمالى كردى) و نرمش نشان دادى».
و امام صادق(ع) فرمود: «اذا فشا الزنا ظهرت الزّلازل؛(42) وقتى زنا زياد شد زلزله‏ها ظاهر مى‏شود.» ه. صبر و استقامت در مقابل بلاها
در پايان به مهمترين وظائفى كه در مقابل بلاها و حوادث داريم اشاره مى‏شود.

1- صبر و بردبارى‏
اوّلين وظيفه در مقابل بلاها، صبر و بردبارى است. قرآن كريم مى‏فرمايد: «و بشّر الصّابرين الّذين اذا اصابتهم مصيبةٌ قالوا انّا للّه و انّا اليه راجعون؛(43) صبر كنندگان را بشارت ده همانا كه وقتى مصيبتى به آنها رسد، گويد: ما براى خداييم و به سوى او باز مى‏گرديم.»
خداوند با صابران است «انّ اللّه مع الصّابرين» و براى صابران اجر و پاداش بى حسابى در نظر گرفته شده است: «انّما يوفى الصّابرون اجرهم بغير حسابٍ؛(44) همانا صابران اجر و پاداش خود را بى حساب دريافت مى‏دارند.»
در روايات تاريخى مى‏خوانيم: گروهى به قصد حج خانه خدا به سوى مكّه حركت كردند. در بيابان حجاز راه گم كردند تا به خيمه‏اى رسيدند، صاحب خيمه كه زنى بود به زائران خانه خدا تعارف كرد و گفت: بمانيد تا فرزندم بيايد. چيزى نگذشت كه سوارى از دور نمايان شده و به نزديك رسيد. به آن زن رو كرد و گفت: اى ام عقيل! خدا به تو در مرگ پسرت عقيل اجر دهد.
زن گفت: چگونه پسرم از دنيا رفت؟ گفت بر اثر فشار اشتران در كنار چاه آب، زن گفت: پائين بيا و از ميهمان‏ها پذيرائى كن.
گوسفندى براى ميهمان‏ها ذبح كرد و بعد از صرف غذا به جمعيت رو كرد و گفت: آيا با قرآن آشنايى داريد؟ يكى از آن‏ها گفت: بله و آيه «و بشّر الصّابرين الّذين…؛ را خواند. زن گفت: تو را به خدا قسم، اين آياتى كه خواندى از قرآن است؟ گفت: بله.

بعد از تشكر چند ركعت نماز خواند و دست بدرگاه خداوند برداشته، عرض كرد: «اللّهمّ انّى فعلت ما امر تنى فانجزلى ما وعدتنى به؛(45) بار خدايا من آنچه دستور دادى انجام دادم(و در مرگ پسرم صبر مى‏كنم) پس تو نيز وعده خود را قطعى ساز.»
پيامبر اكرم(ص) به معاذ براى تسليت مرگ پسرش چنين نوشت: «و قد كان ابنك من مواهب اللّه الهنيئة و عواريه المستوعة متعك اللّه به فى غبطةٍ و سرور و قبضه منك باجرٍ كثير الصّلوة و الرّحمة و الهدى ان صبرت و احتسبت، فلا تجمعن عليك مصيبتين فيحبط لك اجرك و تندم مافاتك؛(46) و براستى پسرت از نعمت‏هاى مطلوب خدا بود، و عاريه‏اى بود كه خداوند او را به تو در حال خوشحالى عنايت نمود، و او را گرفت در حالى كه اجر زيادى به تو رسيده است، اجر درود و رحمت و هدايت. اگر صبر پيشه سازى و حسابگر باشى. پس (مواظب باش كه) بين دو مصيبت (از دست دادن پسر و ناصبرى) جمع نكنى پس اجرت از بين خواهد رفت (آنگاه) پشيمان مى‏شوى بر آن چه از دست داده‏اى.»
امام صادق(ع) فرمود: «و من استقبل البلايا بالرّحب و صبرٍ على سكينةٍ و وقارٍ فهو من الخاصّ و نصيبه ماقال انّ اللّه مع الصّابرين؛(47) كسى كه از بلاها به راحتى و بردبارى همراه با آرامش و وقار استقبال كند از خاصان (درگاه الهى) خواهد بود و بهره‏اش همان است كه خداوند فرمود: «براستى خدا با صابران است.»

امام هفتم (ع) فرمودند: «لن تكونوا مؤمنين حتّى تعدّو البلاء نعمةً و الرّخاء مصيبةً و ذلك انّ الصّبر عند البلاء اعظم من الغفلة عند الرّخاء؛(48) مؤمن نخواهيد بود مگر آن كه بلا را نعمت بدانيد و راحتى را مصيبت، و راز آن اين است كه صبر و بردبارى در هنگام بلا برتر از غفلت در وقت راحتى است.»
در ذيل روايتى مى‏خوانيم: «فليصبر على بلايى و يشكر نعمائى، و ليرض بقضائى، اكتبه فى الصدّيقين عندى؛(49) كه خداوند مى‏فرمايد بايد (مؤمن) بر بلاى من صبر كند، و نعمت‏هاى من را سپاس گذارى نمايد، و بايد به قضا و قدر من راضى باشد (آن گاه) او را جزء صديقين در نزد خود مى‏نويسم.
2- ياد خدا و استمداد از او
على (ع) فرمود: «قل عند كلّ شدّةٍ: لاحول ولا قوّة الّا باللّه العلّى العظيم؛(50) در نزد هر سختى بگو: يارى و قدرتى جز از خداى بلند مرتبه بزرگ نيست.»
3- استمداد از عبادات‏
قرآن كريم مى‏فرمايد: «استعينوا بالصّبر و الصّلوة؛(51) طلب يارى كنيد از صبر (و استقامت و نماز.»
4- يادآورى نعمت‏هاى الهى‏
در قرآن مى‏خوانيم: «فاذكروا آلاء اللّه لعلّكم تفلحون؛(52) پس نعمت‏هاى خداوندى را ياد كنيد شايد رستگار شويد.»
5 – توجه به اجر و پاداش اخروى بلاها و مصائب‏
على(ع) فرمود: «كلّما كانت البلوى و الاختيار اعظم كانت المثوبة و الجزاء اجزل؛(53) به هر مقدار گرفتارى و آزمايش بزرگتر باشد ثواب و پاداش نيز بزرگتر خواهد بود.»
6- توجه به اين كه خداوند از همه چيز آگاه است‏
حضرت نوح وقتى تحت شديدترين فشار و سختى‏ها از ناحيه قومش قرار مى‏گيرد خداوند به او دستور مى‏دهد: «فاصنع الفلك باعيننا انّى معكما اسمع و ارى؛(54) كشتى را در برابر ديدگان ما بساز(اگر مردم بانيش و متلك آزار دادند بدان) براستى من با شما هستم و مى‏شنوم و مى‏بينم.» پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. نهج البلاغه، محمد دشتى، ص 462 خطبه 226.2. سيد محمد حسينى عاملى، اثنا عشريّه (چاپ قديم) ص 155.3. عبدالواحد آمدى، غررالحكم (مؤسسة الاعلمى للمطبوعات) ج 1، ص 216، فصل 9، حديث 56.4. سوره كهف، آيه 7.5. سوره ملك، آيه 2.6. سوره اعراف، آيه 168.7. سوره بقره، آيه 155 – 156.8. عدل الهى،مرتضى مطهرى، ص 181.9. نهج البلاغه، محمد دشتى، نامه 45، ص 544.10. سعدى كتاب گلستان، تصحيح از ميرزا: عبدالعظيم خان گرگانى (تهران، مطبعة علمى، چاپ دوم، 1310 ه.ش) ص 27.11. سوره بقره، آيه 124.12. نهج البلاغه، محمد دشتى، ص 674، حكمت 217.13. سوره آل عمران، آيه 154.14. سوره محمد، آيه 31.15. نهج البلاغه، محمد دشتى، ص 390، خطبه 192.16. سوره علق، آيه 6 – 7.17. سوره اعراف، آيه 94.18. همان، ص 130.19. سوره روم، آيه 41.20. محمدى رى شهرى منتخب ميزان الحكمه، سيد حميد حسينى (دارالحديث) ص 81، روايت 896.21. محمدى رى شهرى، منتخب ميزان الحكمة، سيد حميد حسينى (قم) دارالحديث، 1380) ص 81، روايت 898.22. همان، ص 82، بحارالانوار، ج 67، ص 229، ج 81، ص 179.23. سوره انبياء آيه 69؛ سوره صافات، آيه 102 – 107 و ر ك تفسير نمونه، ج 22، ص 549.24. سوره طه، آيه 40 – 41 و تفسير نمونه، ج 16، 15.25. اوايل سوره يوسف.26. سوره بقره، آيه 124.27. همان، ص 214.28. منتخب ميزان الحكمه (همان) ص 82 و اصول كافى، ج 2، ص‏257.29. همان، ص 83 روايت 910؛ بحارالانوار، ج 72، ص 331 حديث 14، ج 73، ص 383، حديث 8.30. همان، ج 67، ص 236 و منتخب ميزان الحكمه، ص 82، روايت 906.31. منتخب (همان)، ص 81.32 و 33 و 34. همان. 35. منتخب ميزان الحكمه، ص 80، روايت 886.36. بحار، ج 81، و ج 67، ص 235. 37. همان، روايت 895.38. سوره اعراف، آيه 96.39. سوره روم، آيه 41.40. سوره شورا، آيه 30.41. منتخب ميزان الحكمه (همان) ص 81 روايت 888.42. همان.43. سوره بقره، آيه 156.44. سوره زمر، آيه 10.45. لئالى الاخبار، ج 1، ص 305.46. شيخ عباس قمى، منتهى الآمال(تهران كتابفروشى علميّه)، ج 2، ص 251.47. فيض كاشانى، تفسير الصافى، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، ج‏1، ص 203.48. منتخب ميزان الحكمه، (همان) ص 81، روايت 894.49. همان، ص 83، ذيل روايت 910.50. همان، ص 83.51. سوره بقره، آيه 153.52. سوره اعراف، آيه 69.53. نهج البلاغه، خطبه 192، ص 388.54. سوره طه، آيه 46.

/

نگاهي به رويدادها

اخبار جهان اسلام‏
صهيونيست‏ها غزه را به سرزمينى سوخته تبديل مى‏كنند. هرچند براى رژيم صهيونيستى خفت آور است كه تمامى تأسيسات نظامى و غير نظامى در نوار غزه را با دستان خود نابود سازد، ولى به قول شخص “شارون” براى اسرائيل چاره‏اى جز تسليم در برابر انتفاضه فلسطينيان نمانده است. آنها قصد دارند غزه را به سرزمينى سوخته تبديل كنند. تصوير فوق انفجار تأسيسات نظامى ارتش اشغالگر قدس توسط خود آنها در گذرگاه “عرز” واقع در شمال نوار غزه را نشان مى‏دهد. قرار است دوشنبه آينده نيروهاى اين رژيم از نوار غزه عقب‏نشينى كنند.
140 عراقى در حمله سنگين آمريكا به تل‏عفر كشته شدند. (20/6/84)
مصرى‏ها عليه انتخاب مجدد حسنى مبارك تظاهرات كردند.
يك تن مواد منفجره در كربلا قبل از انفجار كشف شد. (21/6/84)
جشن پيروزى انتفاضه فلسطين در بخش آزاد شده غزه برپا شد. (22/6/84)
همزمان با پيشنهاد 40 صفحه‏اى حقوق بشر آمريكا به سازمان ملل، صدها شهروند مظلوم عراقى به خاك و خون كشيده شدند. افراد ناشناس، زير نظر اشغالگران، صدها نفر از عراقى‏هاى مظلوم را به خاك و خون كشيدند. اين حادثه زمانى اتفاق افتاد كه آمريكا همزمان با آغاز به كار شصتمين مجمع عمومى سازمان ملل پيشنهاد 40 صفحه‏اى ارائه داد كه هفت اولويت را در آن مشخص كرده و در رأس آن حقوق بشر قرار دارد.
دفاع آيت اللّه سيستانى از ولايت فقيه، آمريكا را به هراس انداخت. منابع عراقى از نگرانى شديد سفير آمريكا در عراق در مورد تفكرات و فتاواى آيت اللّه سيستانى به دليل هماهنگى آن با تفكرات حضرت امام خمينى(ره) و رهبر معظم انقلاب اسلامى ايران خبر مى‏دهند.
روزنامه اماراتى الخليج: سفارت تركيه در كشورهاى اسلامى پايگاه ديپلمات‏هاى اسرائيل شده است. (24/6/84)
آيت اللّه سيستانى شيعيان عراق را به خويشتندارى توصيه كرد. (26/6/84)
انفجار بمب قوى در بيروت خسارات سنگين به جا گذاشت. (27/6/84)
2 هفته پس از تخليه بخشى از مناطق اشغالى، يورش وحشيانه صهيونيست‏ها به غزه 112 كشته و زخمى بر جاى گذاشت.
مردم بغداد در همبستگى با قيام مردم بصره به خيابانها ريختند و ضمن محكوم كردن رفتار اشغالگران خواستار عراقى اسلامى، آزاد و امن شدند. (3/7/84)
منزل شارون در تيررس موشك‏هاى جديد حماس قرار گرفت. (6/7/84)
عربستان، امارات و قطر از تروريست‏هاى عراق حمايت مالى مى‏كنند.(7/7/84)
4 خودرو بمب گذارى شده در شهرهاى شيعه نشين عراق منفجر شد. (9/7/84)
10 پليس در جريان درگيرى با تظاهر كنندگانى كه سعى داشتند با عبور از دروازه كاخ رياست جمهورى فيليپين وارد آن شوند زخمى شدند. (14/7/84) اخبار داخلى
35 ميليارد تومان اعتبار براى جبران خسارت سبزيكاران اختصاص يافت.
رئيس مجلس در اعتراض به اقدام بوش در تأخير براى صدور ويزا، سفر به نيويورك را لغو كرد.
قاليباف برنامه‏هاى خود را براى اداره شهر تهران تشريح كرد. (16/6/84)
دولت امسال با ده هزار ميليارد تومان كسرى بودجه مواجه است. (17/6/84)
رهبر انقلاب: دولت به خاطر برخى توقعات يا كدورت‏ها نبايد تضعيف شود.
در صورت ارجاع پرونده ايران به شوراى امنيت، طرح 3 فوريتى مجلس براى تعليق كامل پروتكل الحاقى ارائه مى‏شود.
7 تن از مراجع عظام تقليد اعلام كردند: فعاليت شركت‏هاى هرمى اينترنتى حرام است. (19/6/84)
مجمع جهانى هسته‏اى از عملكرد شفاف ايران تقدير كرد.
آيت اللّه سيستانى: حكم ولى فقيه براى همه نافذ است حتى مجتهدين ديگر.
دكتر پرويز داوودى معاون اول رئيس جمهور شد.
نيروهاى يگان ويژه براى برخورد با اراذل و اوباش در 200 نقطه تهران مستقر شدند.
سه كشور اروپايى با آمريكا براى ارجاع پرونده ايران به شوراى امنيت تبانى كردند.(20/6/84)
رئيس سازمان مديريت و برنامه ريزى: مصوبه پرداخت 2 ماه پاداش به كاركنان ستادى دولت قابل اجرا نيست.
با رد لايحه دولت سابق در كمسيون انرژى، بنزين دو نرخى نمى‏شود.
سر لشكر صالحى فرمانده كل ارتش شد.(21/6/84)
هيئت وزيران آيين نامه استفاده از سربازان وظيفه در دستگاههاى دولتى را تصويب و ابلاغ كرد.
هيئت دولت مديران را موظف به اقامت در محل مأموريت خود كرد.
نمايشگاه صادرات غير نفتى ايران و عراق گشايش يافت.
دكتر احمدى نژاد امروز به سازمان ملل مى‏رود. (22/6/84)
رئيس جمهور، امروز در جمع سران و نمايندگان 191 كشور سخن مى‏گويد.
172 تن از اراذل و اوباش در تهران محاكمه شدند. (23/6/84)
رهبر انقلاب: امتحان دوران صلح و عافيت سخت‏تر است.
بوش در جلب حمايت چچن عليه ايران ناكام ماند. (24/6/84)
رئيس جمهور، علاوه بر ديدار و گفت و گو با سران 17 كشور جهان با دبير كل سازمان ملل نيز ديدار و بر ضرورت اصلاح ساختار سازمان ملل تأكيد كرد.
رئيس جمهور اسلامى ايران در اولين نطق خود در سازمان ملل: تركيب شوراى امنيت بايد داراى توازن منطقى باشد.
احمدى نژاد: كشورى كه خود سلاح هسته‏اى دارد، صلاحيت اظهار نظر درباره ديگران را ندارد. (26/6/84)
راديو آمريكا: در برابر ايران كاملاً شكست خورديم.
سفر آيت اللّه هاشمى رفسنجانى به عربستان آغاز شد. (27/6/84)
احمدى نژاد ملت‏ها را به زمينه سازى براى ظهور منجى موعود فرا خواند.
احمدى نژاد در سازمان ملل: اجازه ندهيم غرب، دنيا را به قرون وسطى باز گرداند.
رئيس جمهور در نطق سازمان ملل آمادگى ايران را براى مشاركت با ساير كشورها در زمينه فعاليت‏هاى هسته‏اى اعلام كرد. (28/6/84)
رهبر انقلاب: ملت معتقد به مهدويت هرگز تسليم زورگويان نمى‏شود.
قاليباف: دولت احمدى نژاد فرصتى كم نظير براى مديريت شهرى است.
با بروز اختلاف نظر در ميان كشورهاى اروپايى، موضع ايران در شوراى حكام قوى‏تر شد. (30/6/84)
روسيه، چين و هند با طرح غرب عليه ايران مخالفت كردند. (31/6/84)
رهبر انقلاب: پيشرفت‏هاى علمى كشور محصول تحريم‏ها و فشارهاى سياسى است.
اقتدار نيروهاى مسلح در سالگرد دفاع مقدس به نمايش گذاشته شد.
رهبر انقلاب: دفاع مقدس آئينه تمام نماى ظرفيّت‏هاى ملت ايران است.
رئيس جمهور در مراسم رژه نيروهاى مسلح: ملت ايران در دفاع از تماميت ارضى و استقلال، بسيار مقتدر است. (2/7/84)
پيش نويس غير قانونى اروپا بدون اجماع تصويب شد. در مقابل 22 كشورى كه شب گذشته به قطعنامه عليه ايران رأى مثبت دادند، 12 كشور رأى ممتنع داشتند و يك رأى نيز در مخالفت، با قطعنامه پيشنهادى ارائه شد. (3/7/84)
رهبر انقلاب: شعار ” ما مى‏توانيم” در ملت ايران نهادينه شده است.
بيانيه هيئت ايرانى: ديگر هيچ تعهدى به اجراى اقدامات داوطلبانه نداريم. (4/7/84)
رئيس جمهور در واكنش به قطعنامه خصمانه شوراى حكام: موضع ايران محكم و دست بدخواهان خالى است، رئيس جمهور ديروز در مراسم آغاز سال تحصيلى دانشگاه امام حسين(ع) تأييد كرد: رمز بقاى ما خودباورى و بهره‏مندى از دانش روز است.
آيت اللّه هاشمى شاهرودى: بايد در معاملات 25 ميليارد دلارى خود با كشورهاى اروپايى تجديد نظر كنيم. (5/7/84)
دبير شوراى امنيت ملى: مذاكره در شرايط زور را نمى‏پذيريم.
دبير كل بانك مركزى: اسكناس‏هاى 5 و 10 هزار تومانى آماده چاپ شد. (6/7/84)
فرمانده كل قوا: نيروهاى مسلح مظهر قدرت و عزت ملى هستند.
براى دفاع از حق ملت ايران در استفاده از فناورى هسته‏اى، دانشجويان خشمگين به سفارت انگليس يورش بردند.
رئيس جمهور در جلسه ديروز هيأت دولت، خواستار سالم سازى ادارات و جلوگيرى از رانت خوارى و حذف تشريفات شد.(7/7/84)
هشدار هاشمى رفسنجانى به غرب: ميدان پرونده هسته‏اى ايران مين گذارى شده است.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: اگر تسليم شويم نسل‏هاى آينده ما را نخواهند بخشيد.(9/7/84)
نخستين حضور احمدى نژاد در جلسه مجمع تشخيص مصلحت نظام صورت گرفت.
در يكى از شهرهاى اطراف تهران، رانت خواران 105 هكتار زمين كشاورزى را به مسكونى تبديل كردند. (10/7/84)
اسكات ريتر بازرس سابق سازمان ملل: هيچ راه قانونى براى مخالفت با برنامه اتمى ايران وجود ندارد. (11/7/84)
دكتر باقرى لنكرانى وزير بهداشت: دست سودجويان را از درمان و بهداشت مردم كوتاه مى‏كنيم. (12/7/84)
وزير راه و ترابرى: راه آهن ايران به چهار كشور همسايه متصل مى‏شود.
سخنگوى وزارت خارجه: ايران مذاكره با با پيش شرط و تحت فشار را نمى‏پذيرد.(13/7/84)
با تصويب مجلس، شرط قبولى در آزمون ادوارى براى استخدام نيروهاى بومى لغو شد. (14/7/84) اخبار خارجى‏
كوفى عنان: تهاجم آمريكا به عراق به اوج‏گيرى تروريسم دامن زد. (16/6/84)
اولين كابينه طرفدار غرب در اوكراين سقوط كرد.
پاول: دخالت در اشغال عراق را لكه ننگى براى خود مى‏دانيم. (19/6/84)
200 هزار ايتاليايى خواستار خروج اشغالگران از عراق شدند.
رئيس جمهور فيليپين قبل از ترك مانيل به ارتش دستور آماده باش داد. (22/6/84)
كرزاى خواستار توقف عمليات نظامى آمريكا در افغانستان شد. (31/6/84)
100 هزار آمريكايى براى برپايى تظاهرات ضد جنگ در واشنگتن بسيج مى‏شوند.(2/7/84)
طرفداران نخ والسا در انتخابات پارلمانى لهستان پيروز شدند. (5/7/84)
پليس آمريكا تظاهرات ضد جنگ را سركوب كرد و 370 تن از مخالفان سياست‏هاى بوش را دستگير كرد. (6/7/84)
ديپلمات آمريكايى به اتهام آدم ربايى در ايتاليا تحت پيگرد قرار گرفت.
چينى‏ها پنجاه و ششمين سالگرد تأسيس حكومت كمونيستى را جشن گرفتند.(10/7/84)
چاوز: از حربه نفت براى مهار آمريكا استفاده خواهيم كرد.
پاپ: اروپا و غرب در معرض عذاب الهى قرار گرفته‏اند. (12/7/84)
عراقى‏ها تأمين امنيت غرب و شرق بغداد را به عهده گرفتند. (13/7/84)
نخست وزير سابق فرانسه: تظاهرات ميليونى فرانسوى‏ها استيضاح دولت بود.(14/7/84)



پاورقي ها:

/

آيت اللّه قاضى‏ قهرمان عرصه جهاد، علم و اخلاق‏

دهم آبان سالروز شهادت قهرمان عرصه جهاد و علم و اخلاق، آيت اللّه قاضى است.
آيت اللّه قاضى كه در سال 1358 در سنگر نماز و محراب به شهادت رسيد، در سال 1333 قمرى در تبريز ديده به جهان گشود.
تحصيلات مقدماتى علوم دينى را از پدر بزرگوار و عم گرامى خود ميرزا اسداللّه در مدرسه طالبيه تبريز آموخت و در هنگام قيام مردم تبريز به اتفاق پدرش توسط رضاخان به تهران تبعيد شد و پس از چند ماه توقف در تهران و رى به تبريز مراجعت نمود. سپس به حوزه علميه قم مشرف و مشغول تحصيل علوم مذهبى گرديد. در دوران تحصيل از محضر مراجع عظام آيت اللّه حجت، آيت اللّه صدر، آيت اللّه بروجردى و امام خمينى كسب علم نمود. بعد از آنكه در قم از محضر علماء بهره برد. راهى حوزه علميه نجف شد و در آنجا نيز از محضر علماء بزرگى چون آيت اللّه حكيم، عبدالحسين رشتى، ميرزا باقر زنجانى، و علامّه محمد حسين كاشف الغطاء كسب فيض كرد. سرانجام بعد از چند سال به ايران بازگشت و در تبريز اقامت گزيد.
در تبريز آيت اللّه قاضى نماينده تام الاختيار امام بودند و از اين جهت مسئوليتى سنگين برعهده داشتند، آيت اللّه قاضى از هنگامى كه مبارزه با طاغوت را بر خود فرض نمود. هيچگاه در اين مورد كوتاهى و قصور نورزيده و همواره به مبارزه و حركت در مسير حق مى‏انديشيدند و مردم را نسبت به مسائل و مشكلات روشن مى‏نمودند.
مبارزات مردم مسلمان كه به رهبرى امام خمينى صورت گرفت، ايشان نيز فعالتر از گذشته به مبارزه عليه رژيم پرداختند، به همين جهت رژيم شاه اين عالم مبارز را در زندان قزل قلعه محبوس و سپس به شهرهاى بافت كرمان و زنجان تبعيد نمود. شهيد قاضى تحت فشارهاى روحى و جسمى كه از جانب رژيم به ايشان وارد شده بود بيمار شدند و مدت سه ماه در بيمارستان بسترى گرديدند. پس از آنكه شهيد قاضى سلامتى نسبى خود را بدست آورد و از بيمارستان خارج شد رژيم وى را به عراق تبعيد كرد. پس از اتمام دوره تبعيد، ايشان به ايران بازگشت و در تبريز اقامت گزيد.
آيت اللّه قاضى پس از استقرار در تبريز مبارزات خويش را همچون گذشته براى سرنگونى رژيم طاغوت و به ثمر رساندن انقلاب اسلامى ادامه داد. پس از پيروزى انقلاب اسلامى نيز در راه خدمت به اسلام و انقلاب همت گماشت و توطئه‏هاى فراوانى را كه در خطه آذربايجان از جانب استكبار جهانى عليه انقلاب اسلامى طرح ريزى مى‏شد وى با تدبير و كاردانى نقش بر آب مى‏كرد و بويژه در زمينه آگاه‏سازى مردم نسبت به حزب آمريكائى خلق مسلمان و توطئه‏هاى آن تلاش فراوان مى‏نمود.
آيت اللّه قاضى از آنجا كه از كوشش در راه اهداف اسلام و پيشبرد انقلاب اسلامى لحظه‏اى كوتاهى نمى‏كرد و پيوسته با عوامل فتنه جو و توطئه گر مبارزه مى‏نمود. هميشه مورد بغض شديد دشمن قرار داشت تا جائيكه به آن شهيد بزرگوار دروغهاى زيادى مى‏بستند و تهمتهاى فراوانى مى‏زدند و ايشان را تهديد به قتل مى‏نمودند. وى نيز مردانه در برابر اينگونه تهديدها مى‏گفت: مرا تهديد به قتل مى‏كنند، من از شهادت نمى‏ترسم آماده‏ام و از خدا مى‏خواهم.
يكى از نمودهاى روشن شخصيت آيت اللّه قاضى وجود علم وافر در ايشان بود. وى گذشته از آنكه مقالات مفيد و محققانه‏اى در پاره‏اى مجلات دينى عرب زبان از خود به يادگار گذاشته‏اند. صاحب تأليفات فراوانى نيز مى‏باشند كه تعدادى از آنها هنوز به صورت خطى مى‏باشد و در مجموع حدود 30 اثر مكتوب از آن بزرگوار به صورتهاى مختلف به يادگار مانده است.
شهيد آيت اللّه قاضى، گذشته از آنكه در علم و دانش صاحب نام و مشهور بود از نظر اخلاقى نيز از چهره‏هاى ممتاز بشمار مى‏رفت و بسيارى از صفات نيك را در وجود خودش جمع ساخته بود.روحيه ظلم ستيزى و قاطعيت از صفات بارز ايشان بود. يكى از ياران نزديك آن شهيد درباره خصوصيات ايشان چنين مى‏گويند:
روحيه ايشان بسيار انقلابى و اراده ايشان از هر جهت قاطع بود. وقتى تصميم مى‏گرفت از هيچ چيز نمى‏ترسيد. در برابر دشمنان شديداً متهوّر و سازش‏ناپذير و در برابر دوستان هميشه مؤدّب، خاضع و متواضع بود. از نظر قلم، فوق العاده بود، كه كتابها و حتى مقالات زيادى در مجلات مصر از ايشان چاپ شده كه بسيار مفيد بوده است.
اطلاعات ادبى‏شان بسيار وسيع بود، آگاهيشان در رابطه با تفيسر و نهج البلاغه و تاريخ ائمه اطهار بسيار وسيع بود. در اين جهت كتابهاى زيادى نوشته است.
مطالعات و تتّبع او كم نظير بود و در مطالعه حوصله زياد داشت. هر كتابى كه مى‏گرفت قبل از اين كه مطالعه كند درجايش نمى‏گذاشت و در قفسه قرار نمى‏داد، كتابخانه بسيار معظمى داشت كه كتابهاى خطّى بسيار ارزنده‏اى از اجدادشان به ارث رسيده بود و خودشان هم مقدارى خريده بودند كتابخانه او شايد بتوان گفت در ايران از كتابخانه‏هاى شخصى بسيار كم نظير است و خيلى كتابهاى مفيد داشت.
از نظر اعتقاد به مسئله ولايت فقيه ايشان از سال 42 وقتى صحبت مى‏شد، روى مسأله ولايت فقيه تكيه مى‏كرد و لذا به امام امت شديداً معتقد بود و علاقه داشت. از اولين كسانى بود كه در آذربايجان شرقى تقليد امام را به مردم توصيه مى‏كرد و بخصوص بعد از آيت اللّه حكيم ايشان مردم را به امام خمينى قدس سره الشريف ارجاع مى‏دادند.
آيت اللّه قاضى از شهادت بعنوان يك آرزوى بزرگ ياد مى‏كرد و گاهى رسيدن به اين آرزوى بزرگ را خاضعانه از خداوند طلب كرده و مى‏گفت:
«كاش من هم مثل آقاى مطهرى روزى شربت شهادت بنوشم.»
سرانجام شش ماه پس از شهادت استاد مطهرى ايشان نيز به آرزوى خود رسيدند، وى در تاريخ دهم آبان ماه سال 1358 هنگامى كه نماز مغرب و عشاء را در مسجد شعبان بجا آورده و عازم منزل بودند پس از عمرى تلاش در راه احياى ارزشهاى دينى و كوشش در جهت خودسازى و مبارزه بى امان فرهنگى – سياسى عليه مظاهر الحادى در سنگر دين بدست گروهك منحرف و مزدور فرقان به شهادت رسيدند و با شهادت خود دنيايى افتخار نصيب خويش كرده و يك جهان رسوايى براى دشمان خويش باقى گذاشتند.


پاورقي ها:

/

سخنان معصومين ع

امر به معروف و نهى از منكر پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَيُبغِضَ المُؤمِنَ الضَّعيفَ الّذَى لا دينَ لَهُ، فَقيلَ لَهُ: وَ ما المُؤمِنُ الّذى‏ لادينَ لَهُ؟ قالَ الّذى لايَنهى‏ عَنْ المُنكَرِ.»
(فروع كافى، ج 5، ص 59)
خداى عزيز از مؤمن ضعيفى كه دين ندارد عصبانى است و از او نفرت دارد.
عرض كردند چه مؤمنى است كه دين ندارد؟
حضرت فرمود: نهى از منكر نمى‏كند. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«مَنْ اَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ اَو نَهى عَنْ الْمُنْكَرِ اَوْ دَلّ عَلى‏ خَير اَوْ اَشارَ بِهِ فَهُوَ شَريك وَ مَنْ اَمَرَ بِسُوءٍ اَوْ دَلَّ عَلَيهِ اَوْاَشارَ بِهِ فَهُوَ شَريك.»
(خصال صدوق، ج 1، ص 138)
كسى كه امر به معروف و نهى از منكر كند و بسوى خير راهنمائى كند و يا به آن اشاره نمايد در عمل شريك ثواب است و كسى كه با كار ناشايسته سفارش كند و يا به آن راهنمائى نمايد، شريك گناه است. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«اِذا اُمَتّى تَواكَلَتْ الاَمْرَ بِالمَعْرُوفِ وَ النَّهىَ عَنْ الْمُنْكَرِ فَلْيَأذَنُوا بِوِقاعِ مِنْ اللّهِ تَعالى‏.» (فروع كافى، ج 5، ص 59)
امام رضا(ع) از رسول گرامى (ص) نقل كرده است كه فرمود: وقتى ملت من امر به معروف و نهى از منكر را بيكديگر حواله دادند بايد در انتظار حوادثى از طرف خدا باشند. امام على عليه السلام :
«اَلْمُؤْمِنُ يَكُونُ آمِرٌ بِالْمَعْرُوفِ ناهى عَنْ الْمُنْكَرِ.»
(اثنى عشريه، ص 25)
مؤمن امر كننده به معروف و نهى كننده از منكر است. امام على عليه السلام:
«لَعَنَ اللّهُ الآمِرينَ بِالمُعْرُوفِ التَّارِكينَ لَهُ وَ النّاهينَ عَن المُنْكَرِ العامِلينَ بِه.» (وسائل الشيعه، ج 11، ص 420)
آنان كه خود ارزشهاى الهى، انسانى را رها مى‏كنند و به ديگران دستور مى‏دهند و نيز خود ناارزشيها را عمل مى‏كنند و بديگران توصيه ترك آنها را مى‏دهند خداى متعال بر آنان لعنت كرده است. امام على عليه السلام :
«مَا أعَمالُ البرِّ كُلُّها، وَالجِهادُ فى سَبيلِ اللّهِ عِندَ الأَمِر بِالمَعرُوفِ وَ النَّهىَ عَن المُنكَرِ الّا كَنَفثَةٍ فى بَحرٍ لُجِّىٍّ.»
(نهج البلاغه، حمكت 374)
تمامى اعمال و كارها حتى جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهى از منكر مانند قطره‏اى در مقابل يك درياى بزرگ و پهناور است. امام على عليه السلام :
«فَرَضَ اللّه الأَمرَ بِالمَعروفِ مَصلَحَةً لِلعَوامِ، وَ النَّهى عَنِ المُنكَرِ رَدْعَاً لِلسُّفَهاء.»
(همان، ص 252)
خداوند متعال امر به معروف را براى صلاح و مصلحتهاى جامعه و نهى از منكر را براى راندن بى خردان (نادانان) از گناه، واجب كرد. امام على عليه السلام :
«مَن أَمَرَ بِالمَعرُوفِ شَدَّ ظُهُورَ المؤمِنينَ، وَ مَن نَهَى عَنِ المُنكَرِ أَرغَمَ اُنُوفَ الكافِرِينَ (المنافقِين).»
(همان، ص 30)
آن كس كه به نيكيها فرمان دهد، پشت مؤمنان را محكم كرده است و كسى كه از زشتيها نهى كند بينى كافران(منافقان) را به خاك ماليده است. امام باقر عليه السلام:
«اِنَّ الاَمْرَ بِالْمَعرُوفِ وَ النَّهى عَنْ الْمُنكَرِ سَبيلُ الاَنْبِياءِ وَ مِنهاجُ الصُّلَحاءِ، فَريضَةٌ عَظيمَة»
(جامع السعادات، ج 2، ص 84)
امر به معروف و نهى از منكر راه انبياء، روش شايستگان و واجبى بزرگ است. امام باقر عليه السلام:
«الاَمرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهىُ عَنْ الْمُنْكَرِ خَلقانِ مِنْ خَلْقِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، فَمَنْ نَصَرَ هُما اَعَزَّهُ اللّهُ وَ مَنْ خَذَلَهُما خَذَلَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.»
(خصال صدوق، ج 1، ص 115)
امر به معروف و نهى از منكر دو فرد از مخلوق خداى عزيزاند. كسى كه امر به معروف و نهى از منكر را يارى كرد خدا او را عزيز گرداند و كسى كه آنها را ناديده گرفت خدا هم او را ناديده مى‏گيرد. امام صادق عليه السلام:
«وَيلٌ لِقَومٍ لا يَدينُونَ اللّهَ بِالاَمْرِ بِالْمَعرُوفِ وَ النَّهىَ عَنْ الْمُنكَرِ.»
(فروع كافى، ج 5، ص 57)
واى به حال ملتى كه با امر به معروف و نهى از منكر تسليم خدا نمى‏گردند.

پاورقي ها:

/

عبادت مصلحتى‏

« و من الناس من يعبد الله على حرف فإن أصابه خيرٌ اطمأنّ به و إن أصابته فتنةٌ انقلب على وجهه خسر الدنيا و آلاخرة ذلك هو الخسران المبين» (سوره حج – آيه 11)

برخى از مردم كسى است كه خدا را به ظاهر و از روى مصلحت عبادت مى‏كند پس اگر خيرى به او رسيد مطمئن مى‏شود و ثابت‏ماند ولى اگر به او بلائى وضررى رسيد از خدا روى بر مى‏گرداند ، همانا چنين كسى دنيا و آخرتش را از دست داده و اين زيانى است واضح و آشكار.
در شأن نزول آيه روايت شده است كه فردى از يهوديان ايمان آورد. اتفاقاً چشم دردى بر او عارض شد و او را بكلى نابينا كرد. پس از آن أموالش را نيز از دست داد و بلاهاى ديگرى پى در پى براو نازل شد. نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: من از اسلام شومى گرفتم، پس از مسلمانى هرچه داشتم از بين رفت.
پيامبر به او فرمود: اسلام، انسان را آزمايش مى‏كند چنانكه آتش زر و سيم را. ولى او قانع نشد و از اسلام دست كشيد و مرتد شد.
على حرف: يعنى بر يك طرف و يك جهت . و معنايش اين است كه در خوشيها و شاديها اسلام را مى‏پذيرد ولى در سختيها و مشقت‏ها و حوادث ناگوار از اسلام كناره گيرى مى‏كند و برخى گفته اند يعنى به شرط. پس اين همان اسلام مصلحتى است.
خير: خير يعنى آنچه انسان را خوش آيد و او را خوشبخت كند.
اطمأن به: يعنى آرامش داشت و ثابت ماند.
فتنة: فتنه در اصل فتن است بمعنى گداختن بوسيله آتش يعنى طلا يا نقره را در محك آزمايش قرار دادن. در اين حالت بوسيله سوزاندن معلوم مى‏شود كه طلا خالص است و غش ندارد. از اين روى آزمايش انسانها را نيز فتنه مى‏گويند زيرا در فتنه – كه عبارت است از بلاهاى گوناگون – خوب و بد انسانها مشخص مى‏گردد.
انقلب على وجهه: يعنى به رو برگشت. كنايه است از بازگشت به حالت قبل يعنى مرتد شدن.
الخسران المبين: زيان بيّن و آشكار و راستى چه زيانى بالاتر از اينكه انسان نه دنيا داشته باشد و نه آخرت.
و چه زيبا گفته است شاعر:
نه مال و نه اعمال و نه دنيا و نه دين‏
نه لامعه صدق و نه انواع يقين‏
در هر دو جهان منفعل و خوار و حزين‏
البته زيانى نبود بدتر از اين‏
به هر حال اين آيه مى‏رساند كه برخى از مردم از روى حقيقت ايمان نياورده‏اند و عبادتشان مجازى است نه حقيقى. نشانه چنين اشخاصى اين است كه اگر فيضى و سودى طبق دلخواهشان رسيد مطمئن به ايمانشان مى‏شوند و استقرار پيدا مى‏كنند ولى اگر حادثه اى تلخ مانند فقر و پريشانى به آنها برسد آن را به فال بد مى‏گيرند و از اسلام روى بر مى‏گردانند و چنين مى‏پندارند كه در اثر شومى اسلام – و العياذ بالله – به آنان محنت و سختى رسيده و آنها را مبتلا ساخته است در صورتى كه خداوند مؤمنين را بيش از ديگران مى‏آزمايد و به بلا يا حتى به نعمت فراوان امتحان مى‏كند تا خوب و بد از هم جدا شود.
خوش بود گر محك تجربه آبد به ميان‏
تا سيه روى شود آنكه در او غش باشد
اينچنين افرادى مصداق تقسيم سوم حضرت امير المؤمنين سلام الله عليه هستند كه فرمود: « و همج رعاع اتباع كل ناعق يميلون مع كل ريح اتباع كل ناعق » و چقدر دردناك است كه مانند چنين خاشاكهائى زيادند كه با هر بادى بوزد با آن حركت مى‏كنند و هر پرچمى برافراشته شود نسنجيده زير آن قرار مى‏گيرند و هر صدائى از گوشه اى بلند شود هورا مى‏كشند و صحيح است مى‏گويند. چنين كسانى بر هيچ امرى ثابت قدم نيستند و ايمانشان بسيار متزلزل و پا در هواست كه با هزار تأسف در تمام جوامع بشرى ديده مى‏شوند و جامعه اسلامى ما نيز گرفتار چنين افرادى است.
زياد ديده شده است كه به محض فرو آمدن بلائى بر بعضى از مردم، از دين خدا حتى به صورت ظاهر هم خارج مى‏شوند. من خودم يكى ازافراد را ديدم كه گرفتارى داشت و بسيار تلاش كرد كه رفع شود ولى همچنان گرفتار بود. روزى با عصبانيت گفت: چرا خدا مرا اذيت!! مى‏كند مگر من چه كرده‏ام ؟ به او گفتم: زود توبه كن و از اين بى ادبى كه به ساحت معبود روا داشتى پوزش تقصير بخواه و گرنه اگر الآن از دنيا بروى به جهنم خواهى رفت. البته مقدارى متأثر شد ولى آنچنان كه يك انسان مؤمن با بلاها و حوادث شكرگزار است هرگز نبود.
سالهائى پيش دوستى داشتم كه پس از مدتى فهميدم نماز نمى خواند، به او گفتم حداقل بايد انسان در مقابل آن همه نعمت كه خدا به او داد و خود فرموده كه از شمارشش ناتوانيد، و به عنوان شكر منعم نمازهاى واجب پنجگانه اش را بخواند و اگر دقت كنى در طول بيست و چهار ساعت بيش از سه دقيقه براى هر نمازى وقت گرفته نمى شود كه تمام فرائض پنجگانه ربع ساعت وقت مى‏خواهد. آيا احتمال نمى‏دهى كه اين همه سخنان هشدار دهنده قرآن و پيامبر راست باشد و به خاطر ربع ساعت در طول شبانه روز وقت خود را صرف نمى كنى كه از يك خطر جدى رهائى يابى؟
به من جواب داد: راستى اولين روزى كه بنا شد نماز بخوانم، در وسط نماز افتادم و پايم شكست!! آن را به فال بد گرفتم و نماز را ترك كردم تا اينكه ماه رمضان فرا رسيد گفتم خوب است توبه كنم و به خدا بازگردم و روزه بگيرم، روز اول ماه، پيش از مغرب دل درد شديدى گرفتم كه ناچارروزه ام را خوردم و به بيمارستان رفتم يك هفته مرا بسترى كردند!! از روزه هم دست شستم. الآن چندين سال مى گذرد و چون نه نماز مى‏خوانم و نه روزه مى‏گيرم وضع زندگيم هر روز بهتر مى‏شود!!
گفتم: آرى ممكن است وضعت از اين هم بهتر شود چون تو آخرتت را به همين ماديات فروختى و الآن خداوند تورا استدراج كرده است و روزى خواهى فهميد كه چه خاكى به سرت ريخته اى و ديگر پشيمانى سودى نخواهد داشت.
عزيزانم! اكنون دنيا به طور دلخواه ما حركت نمى كند و هر روز استكبار جهانى در گوشه اى از جهان مشكلى مى‏آفريند و بايد بگويم كه از هر سوى در محاصره دشمن غدّار قرار داريم، البته اگر صبر و تحمل داشته باشيم ان‏شاء الله مشكل چندان سختى نخواهيم داشت واگر به فرض هم مشكلى پيش آمد ملت ما كه در جنگ هشت ساله با تمام دنيا ثابت قدم و پابرجا ماند اميد است كه همچنان استوار و محكم بر ايمان خود ثابت بماند و خم به ابرو نياورد و مطمئن باشيد كه با صبر، پيروزى آميخته است.
خدايا ما را در آزمايشها سربلند قرار ده آمين رب العالمين.

پاورقي ها:

/

«امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان»

اسرائيل بايد از صفحه روزگار محو شود
بيت المقدس مال مسلمين و قبله اول مسلمين است.
همه بايد بدانند كه هدف دولتهاى بزرگ از ايجاد اسرائيل، تنها با اشغال فلسطين پايان نمى‏پذيرد، آنها در اين نقشه‏اند كه – پناه بر خدا – تمامى كشورهاى عربى را به همان سرنوشت اسرائيل دچار كنند.
ما طرفدار مظلوم هستيم، هر كسى در هر قطبى مظلوم باشد ما طرفدار آنها هستيم، و فلسطينيها مظلوم هستند و اسرائيليها به آنها ظلم كرده‏اند، از اين جهت ما طرفدار آنها هستيم.
ملت مسلمان ايران و هيچ مسلمانى و اصولاً هيچ آزاده‏اى اسرائيل را به رسميت نمى‏شناسد، و ما همواره حامى برادران فلسطينى و عرب خود خواهيم بود.
دولت غاصب اسرائيل با هدفهايى كه دارد، براى اسلام و ممالك مسلمين خطر عظيم دارد.
برادران و خواهران بايد بدانند كه آمريكا و اسرائيل با اساس اسلام دشمنند.
اسرائيل از نظر اسلام و مسلمين و تمامى موازين بين المللى غاصب و متجاوز است، و ما كمترين اهمال و سستى را در پايان دادن به تجاوزات او جايز نمى‏دانيم.
اسرائيل بايد از صفحه روزگار محو شود.
كسانى كه از اسرائيل حمايت مى‏كنند بايد بدانند كه افعى گزنده را در حمايت خود قوى مى‏كنند.
از اسرائيل، اين دشمن اسلام و عرب جانبدارى نكنيد، كه اين افعى افسرده اگر دستش برسد بر صغير و كبير شما رحم نمى‏كند.
بر همه آزاديخواهان جهان است كه با ملت اسلام همصدا شده، تجاوزات غير انسانى اسرائيل را محكوم نمايند.
من به جميع دول اسلام، و مسلمين جهان در هرجا هستند اعلام مى‏كنم كه ملت عزيز شيعه از اسرائيل و عمال اسرائيل متنفرند، و از دولتهايى كه با اسرائيل سازش مى‏كنند متنفر و منزجرند.
تا ملتهاى اسلامى و مستضعفان جهان بر ضد مستكبران جهانى و بچه‏هاى آنان، خصوصاً اسرائيل غاصب قيام نكنند، دست جنايتكار آنان از كشورهاى اسلامى كوتاه نخواهد شد.
اسرائيل غاصب است و هرچه زودتر بايد فلسطين را ترك كند. و تنها راه حل اين است كه برادران فلسطينى هرچه زودتر اين ماده فساد را نابود گردانند و ريشه استعمار را در منطقه قطع كنند، تا آرامش به منطقه بازگردد.
اين ماده فساد كه در قلب ممالك اسلامى، با پشتيبانى دول بزرگ جايگزين شده است و ريشه‏هاى فسادش هر روز ممالك اسلامى را تهديد مى‏كند، بايد با همت ممالك اسلامى و ملل بزرگ اسلام ريشه كن شود.
آيا سران قوم نمى‏دانند و نديده‏اند كه مذاكرات سياسى با سياستمداران قدرتمند و جنايتكاران تاريخ، قدس و فلسطين و لبنان را نجات نخواهد داد، و هر روز بر جنايات و ستمگريها افزوده خواهد شد.
مسأله قدس يك مسأله شخصى نيست، و يك مسأله مخصوص به يك كشور و يا يك مسأله مخصوص به مسلمين جهان در عصر حاضر نيست، بلكه حادثه‏اى است براى موحدين جهان و مؤمنان اعصار گذشته و حال و آينده.
روز قدس يك روز جهانى است، روزى نيست كه فقط اختصاص به “قدس ” داشته باشد، روز مقابله مستضعفين با مستكبرين است.
من طرفدارى از طرح استقلال اسرائيل و شناسايى او را، براى مسلمانان يك فاجعه و براى دولتهاى اسلامى يك انفجار مى‏دانم.
(كلمات قصار) رهنمودهاى مقام معظّم رهبرى
سلطه‏گران جهانى در راه استفاده عملى ملت ايران از اين دستاورد بزرگ علمى، مانع تراشى مى‏كنند اما حرف ملت ايران اين است كه هيچ كس حق ندارد در مناسبات بين المللى گزينشى عمل كند و برخى ملت‏ها را از حق دستيابى به دانش هسته‏اى محروم نمايد.
… حق ملت ايران در استفاده صلح‏آميز از فناورى هسته‏اى براى ملت‏ها و دولت‏هاى جهان قابل درك است. اما دولت آمريكا و برخى دولت‏هاى اروپايى مثل انگليس كه مناسبات نزديكى با واشنگتن دارند، با اين حق مسلم مردم ايران مخالفت مى‏كنند.
… مسأله ملت ايران با دولت انگليس، مسأله‏اى قديمى است و به سوابق عملكرد دولت لندن در ايران باز مى‏گردد، ضمن اينكه امروز هم مقامات انگليسى بدترين مواضع را در قبال ملت ايران دارند.
… اين حرف‏ها مانند حرف‏هاى آمريكايى‏ها درباره حمايت از حقوق بشر، از اساس دروغ است، و همانطور كه ادعاهاى آنان درباره دفاع از حقوق بشر در زندانهاى گوانتانامو و ابوغريب و تبعيض قائل شدن در كمك‏رسانى به آسيب ديدگان سياهپوست طوفان كاترينا و مسائل ديگر در افكار عمومى جهانيان به خوبى روشن شده است.
… همانطور كه مسئولان نظام بارها گفته‏اند فعاليت‏هاى ايران براى استفاده از انرژى هسته‏اى، مطلقاً ربطى به سلاح هسته‏اى ندارد و انحرافى از اين حركت علمى صورت نگرفته است. ضمن اينكه ملت پراميد، جوان، انقلابى و پايدار ايران، با اين فشارها از حقوق خود در استفاده از فناورى هسته‏اى، صرف نظر نخواهد كرد و زير بار حرف زور آمريكا و غير آمريكا نخواهد رفت.
… مخالفت صريح جمهورى اسلامى با سلطه آمريكا آنهم در منطقه بسيار حساس و غنى خاورميانه، علت اصلى خصومت دولت آمريكا با ايران است.
… آمريكا و صهيونيست‏ها براى جبران اين شكست بزرگ (عقب نشينى از غزه)، توطئه‏اى زشت را در جهت عادى سازى روابط كشورهاى اسلامى با رژيم صهيونيستى شروع كردند و به همين علت حضور مردم در روز قدس، امسال اهميت بيشترى يافته است.
… همه پرسى قانون اساسى(در عراق)، كارى بزرگ و مبارك و كاملاً بر خلاف خواسته‏هاى اشغالگران بود.
… آنچه امروز در عراق از اهميت فراوانى برخوردار است انتخابات آينده مجلس عراق است كه اشغالگران از هم اكنون براى تأثير گذارى بر آن تلاش مى‏كنند كه مردم و گروه‏هاى عراقى بايد در اين زمينه كاملاً هوشيار باشند.
… دولت (جديد) در خدمت به مردم مصمم است و نبايد با طرح مطالبات زودرس، آن راتحت فشار قرار داد بلكه بايد ضمن كمك به دولت، فرصت لازم را براى تحقق شعارهاى مطرح شده، ايجاد كرد.
… دولت ما به حمد اللّه تازه نفس و آماده به كار است و آنچه از نزديك احساس مى‏كنيم مى‏بينيم بطور جدى اين برادران آماده هستند وظايفى را كه قانون به عهده آنان گذاشته، انجام دهند و شعارهاى مطرح شده را تحقق بخشند. اين را احساس مى‏كنم كه عازم بر كار و عمل كردن هستند.
… زمان كوتاهى از تشكيل اين دولت گذشته ولى انسان مى‏بيند كه بعضى در قبال بعضى مسايل پنج سال گذشته، صبر كرده‏اند، در اين دوماه بى‏صبرى مى‏كنند و پا بر زمين مى‏كوبند كه چرا فلان كار انجام نشد.
… بايد دولت را كمك كرد و به كسانى كه وسط اين گود مشغول چالشها هستند بايد مدد داد كه كارها را انجام دهند. اگر كوتاهى صورت گيرد، بنده خودم اولين مدعى خواهم بود. اما حالا كه اول كار دولت است بخواهيم آنها را پاى ميز مطالبه بكشيم، بى انصافى است.
… دشمنان نظام اسلامى هميشه با دولت‏هاى ما مخالف بودند ولو اينكه زبانى اظهار موافقت مى‏كردند ولى امروز زبانى نيز اظهار مخالفت مى‏كنند. آنها ناراحت از اين هستند كه مردم ما رئيس جمهور خود را انتخاب كرده‏اند. آنها شايعه‏سازى مى‏كنند و متأسفانه در داخل نيز به اين شايعات دامن زده مى‏شود، اين شايعه پراكنى‏ها مضر است. اين شايعات در زمان انتخابات هم داشتند. مثلاً تبليغ مى‏كردند كه مى‏خواهند در پياده روها ديوار بكشند.
… مردم و مجلس شوراى اسلامى بايد به دولت اعتماد كنند تا مسئولان كارها را با دقت، تدبير و جديت دنبال كنند و انجام دهند، دولت بايد به طور جدى به دنبال انجام كارها باشد، البته جدى بودن، به معناى شتابزدگى نيست.(30/7/1384)
پاورقي ها:

/

خاطراتى سبز از ياد شهيدان‏

در ايران خروس و مرغ نعل مى‏كنم‏
در خاطره آزاده‏اى آمده است: يك روز افسرى به نام يوسف به اردوگاه آمد كه از نظر جسمانى هيكلى درشت و شكمى بزرگ داشت… و سعى مى‏كرد يك نفر را به عنوان جاسوس از بين برادران انتخاب و مشخص كند. و به همين دليل يك ماه تمام بود روى يكى از برادران اصفهانى به نام على كار مى‏كرد. و به دليل حساسيتى كه برادران آزاده در برخورد عالى ايرانيان با عراقيها داشتند، به من مى‏گفتند: عظيمى به على بگو با اين افسر عراقى صحبت نكند. من گفتم: على يك برادر بسيجى و مطمئن است كه چيز خاصى دست عراقيها نمى‏دهد. يك روز از على پرسيدم: آن عراقى چه مى‏گويد؟ گفت: هيچى، با من صحبت مى‏كند و چيزهايى مى‏پرسد؟ از جمله شغلم را، و من در جوابش گفتم، نعلبند هستم. پس از يك ماه كه روى اين برادر عزيز كار كرده وعده و وعيد به او داده بود، از او پرسيده بود كه خوب در آسايشگاه چه خبر؟ گفته بود خبرى نيست. افسر عراقى گفته بود چرا، در آسايشگاه يك خبرهايى هست و بچه‏ها كارهاى تبليغى و سياسى انجام مى‏دهند. على گفته بود: نه، خبرى نيست. من كه از همان اول گفتم نعلبندم و در ايران خروس و مرغ نعل مى‏كنم. حالا اگر خروس و مرغ دارى، بيار تا برايت نعل كنم. و افسر عراقى آنقدر نادان و نفهم بود كه حرفهاى على را باور كرده بود و پس از مدتى كه نتوانسته بود اطلاعاتى از على كسب كند، او را كتك زده بود و گفته بود: برو كه تو به درد ما نمى‏خورى.(1) من عرب هستم، همان عرب خودتان‏
در عمليات محرم در تپه‏هاى 175 بودم. سردار شهيد قربانعلى عرب مسؤوليت آنجا را به عهده داشت. به نگهبانها گفته بود هر كس را در شب ديديد و ايست داديد و اسم شب را نگفت، بدانيد كه از اين عربها و عراقيها هستند و بايد تيراندازى كنيد.
يك شب براى سركشى از خط حركت مى‏كند. در يكى از تپه‏ها يكى از نگهبانها به او ايست مى‏دهد و مى‏پرسد كيستى؟ در جواب مى‏گويد: عرب. نگهبان با شنيدن كلمه عرب شروع به تيراندازى مى‏كند. خوشبختانه كنار او يك تخته سنگ وجود داشت و بلافاصله پناه مى‏گيرد و فرياد مى‏كشد تا پاس بخش مى‏آيد. آهسته به طرفش مى‏آيند و او فرياد مى‏زند: من عرب هستم، همان عرب خودتان، قربانعلى.
آن شب به خير گذشت. روز بعد مى‏گفت: ديگر توبه كار شدم كه در شب به نگهبان اسمم را بگويم.(2) آنقدر بر سر بيچاره كوبيد تا مرد
در گزارش يك بسيجى آمده است: براى اولين بار بود كه به جبهه مى‏رفتم. با شانزده سال سن، در عمليات كربلاى چهار شركت كردم. در جايى كه درگير بوديم يك دوشكاى عراقى همه را كلافه كرده بود. مهماتمان تمام شده بود و مضطرب بوديم. هر لحظه احتمال داشت محاصره بشويم. يكى از بچه‏ها كه ديگر نمى‏توانست اين وضع را تحمل كند، اسلحه خاليش را مثل چوب دستى برداشت و رفت آن دوشكاى مسلط بر سنگرها را دور زد و با آن تفنگ بدون خشاب آنقدر بر سر آن بيچاره كوبيد تا او را از پا درآورد.(3) بلا براى ديگران خوب است‏
در خاطره برادر باقرى آمده است: مدتها بود كه مى‏خواستم بروم جبهه و بابايم نمى‏گذاشت، با اين كه خودش آدم مذهبى و متدينى بود. تا اينكه به آرزويم رسيدم، اما همان ماه اول مجروح شدم. پسرعمويم موضوع را به پدرم مى‏گويد: اول كه باور نمى‏كرده و مى‏گفته شهيد شده تو دروغ مى‏گويى تا بالاخره قبول مى‏كند و ناراحت مى‏شود. پسرعمويم مى‏گويد: از او (پدرم) پرسيدم: شما كه هميشه ورد زبانت جبهه است. دائم از شهادت مى‏گويى و اهل محل را به جبهه مى‏فرستى. چطور حالا اين قدر ناراحت شدى و خودت را باختى؟! او روى سادگى خودش گريه مى‏كند و جواب مى‏دهد: من براى بچه‏هاى مردم مى‏گفتم نه براى هاشم.(4) خيلى عالى بود
در روايت برادر جليليان آمده است: آتشبار ما منطقه عمومى مندلى را زير پوشش داشت و ما از آن منطقه، ثبتى‏هاى زيادى داشتيم و گهگاه با درخواست ديده‏بان آتش مى‏كرديم. آن روز ميرزا جواد آقا تهرانى به همراه آقا ولى (اللّه چراغچى قائم مقام لشكر پنج نصر خراسان) براى سركشى از خطوط دفاعى آمده بودند. آقا ولى به من گفت: فلانى برو قبضه خمپاره را آماده كن. بعد هم از جناب ميرزا درخواست كردند تا گلوله‏اى را به سمت دشمن شليك كند. ايشان هم پذيرفتند اما ارتفاع قبضه بلند بود و قد خميده ميرزا جواد آقا، كوتاه. ناچار شديم زير پايشان جعبه مهمات بگذاريم. ميرزا جواد آقا روى جعبه رفتند و با حال خوشى اين آيه را خواندند، «و ما رميت اذ رميت ولكن اللّه رمى».
گلوله‏اى را داخل قبضه انداختند و همزمان بر اثر شدت انفجار و مناسب نبودن جاى جعبه، به زمين خوردند و عمامه‏شان افتاد. همه ما ناراحت شديم. آقا ولى سرخ شد و گفت: چرا جاى جعبه را محكم نكرديد، كمك كرديم تا حاج آقا از زمين بلند شدند. در همين حين صداى ديده‏بان آمد: خيلى عالى بود. اين گوله را ثبت كن. خورد روى تانك دشمن.
دست مبارك ميرزا جواد آقا گلوله را به هدف زده بود و ما با آن گراى ثبتى آرامش دشمن را بر هم زديم.(5) تعبير درست خواب‏
در روايت برادر حسينى مى‏خوانيم. مدتى قبل از عمليات والفجر مقدماتى عارف بزرگوار، ميرزا جواد آقا تهرانى به جبهه آمده بودند و در سنگر آقا ولى اقامت داشتند، آقا ولى از ميرزا بسيار تكريم مى‏كرد و رازهاى ناگفته‏اش را با ادب و احترام با ايشان بازگو مى‏كرد. يك روز صبح آقا ولى خطاب به ميرزا گفت: ديشب خواب ديدم كه با برادران مسلمان خودمان مى‏جنگيم. از ديشب ناراحتم. با همه اعتقادى كه دارم، مى‏گويم نكند فرداى قيامت مورد مؤاخذه قرار بگيريم. ميرزا لبخندى زدند و گفتند: اين جور نيست. در اين عمليات، شما با نيروهايى از دشمن مواجه خواهيد شد كه به شكل شما در آمده‏اند. لباس شما را پوشيده‏اند تا شما را فريب دهند.
در هنگام عمليات، نيروهاى ما مواجه با گروه بسيارى از سربازان دشمن شدند كه لباس خودى پوشيده بودند و پيشانى بندهايى كه روى آنها يا حسين، يا زهرا، و يا على نوشته بود، بر پيشانى بسته بودند و بدينسان خواب شهيد، تعبير واقعى پيدا كرد…(6) اصرار ميرزا جواد آقا به شركت در عمليات
در خاطره برادر حسينى آمده است: آقا ولى (اللّه چراغچى قائم مقام لشكر 5 نصر خراسان) به علماى اعلام علاقه زيادى داشت. يكى از آنها ميرزا جواد آقا تهرانى بود، كه آقا ولى از دوران دبيرستان و قبل از انقلاب با ايشان در رابطه و در رفت و آمد بود. هر دو به يكديگر علاقه داشتند. يادم هست در زمان جنگ هر وقت ميرزا به جبهه مى‏آمد، به سنگر آقا ولى مى‏رفتند و آقا ولى با احترامات خاصه از ايشان تجليل مى‏كرد. ميرزا اصرار مى‏كرد همراه ديگر نيروها در عملياتى كه در پيش است شركت كند اما آقا ولى با لبخند مليحى مى‏گفت: حاج آقا، شما نمى‏توانيد همپاى نيروهاى ما بدويد و راه برويد.
ميرزا در جواب گفتند: آنقدر توان دارم كه يك ليوان آب دست رزمندگان اسلام بدهم، به علاوه قول مى‏دهم مزاحم شما نباشم. هركجا شهيد شدم، زحمت تشييع به خودتان ندهيد و همانجا مرا دفن كنيد. آقا ولى با احترام مى‏گفت: حاج آقا ما دعا مى‏كنيم خداوند وجود شما را براى اسلام حفظ كند.(7) هدايت به بيرون از سنگر
در جبهه مهران در واحد تداركات مشغول خدمت بودم و بردن مواد مورد نياز و وسايل خط مقدم به عهده ما بود. يك روز تلفن زنگ زد. گوشى را برداشتم. از ما درخواست آب كردند. كمى پائينتر از سنگر خودمان مقر كسانى كه مسؤول آبرسانى بودند، قرار داشت. خود را به آنجا رسانده، بعد از عرض سلام گفتم آب براى خط ببريد. مشاهده كردم آنان بر خلاف روزهاى ديگر بيرون از سنگر نشسته، مشغول خوردن صبحانه هستند. پرسيدم: چرا اينجا نشسته‏ايد؟ گفتند: دلمان گرفته بود، زديم بيرون. من با گفتن: خوش باشيد به طرف سنگر خودمان برگشتم. هنوز يك ربع ساعت از آن جريان نگذشته بود كه يكدفعه – در حالى كه مشغول نوشيدن چاى بودم – صداى انفجار شنيدم. كمى بعد بيرون از سنگر آمده، به اطراف نگاه كردم. ديدم از آبرسانى غبار عجيبى بلند شده است. فورى دوان دوان به طرف آنها رفتم. ديدم تمامى آنها دارند خدا را شكر مى‏كنند. تا مرا ديدند، خنديدند. گفتم چه شده است؟ گفتند: توپ فرانسوى سنگر را زيرو رو كرده است.
راستى چه كسى به آنها گفته بود امروز بيرون از سنگر غذا بخورند؟! حتماً كار خدا بوده است.(8) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. مقاومت در اسارت، ج 1، ص 213 و 214. 2. خاطره برادر سيد على بحر، ر.ك : گلشن ياران، ص 64. 3. فرهنگ جبهه (مشاهدات، ج 10) سيد مهدى فهيمى، ص 90 (دفتر پژوهش و گسترش فرهنگ جبهه، تهران، چاپ اول، 1373). 4. فرهنگ جبهه، (مشاهدات، ج 10) ص 98. 5. قهر چزابه خاطرات شهيد اسلام ولى اللّه چراغچى، سيد هادى هاشمى، ص 72 (انتشارات شادرنگ، مشهد، چاپ اول). 6. قهر چزابه، ص 94. 7. قهر چزابه، ص 93. 8. خاطره‏اى از شهيد سيد حسن فرحناك. اين عزيز در منطقه مريوان در تاريخ 28/12/66 به شهادت رسيد. (اقتباس از پرونده آن شهيد).

/

بررسى هايى در كتاب‏هاى آموزشى و علمى‏

رويكرد به محفوظات يا شكوفايى انديشه؟!
كتاب از عوامل و عناصر بسيار مهمى است كه در ماندگارى و توسعه تمدن، نقش بسزايى دارد. در انتقال معارف، باورها، فرهنگ، انديشه و اندوخته‏هاى علمى بشر از نسلى به نسل ديگر نقش كتاب حائز اهميت است.
وقوع پديده انقلاب در ارتباطات و فناورى رايانه‏اى در جهان هرچند سبب رشد و توسعه دانش گرديده است، اما نمى‏توان نقش و جايگاه كتاب را كه يكى از اركان اصلى تعامل فرهنگ و انديشه‏هاى انسانى و علل تعيين كننده انتقال عرضى و طولى معرفت در جامعه انسانى است، فراموش كرد.
در ايران، كتاب از شاخص‏هاى مهم توسعه فرهنگى به شمار مى‏رود؛ اما براى رسيدن به وضع مطلوب و تحقق دغدغه‏هاى مقام معظم رهبرى، حضرت آيت الله العظمى خامنه‏اى، براى رشد و شكوفايى علمى، فكرى، توليد دانش و
استقلال در علوم و معارف، تلاش بيش‏ترى لازم است. به نظر مى‏رسد در سال‏هاى اخير، حركت‏ها و جهت‏گيرى‏هاى اميدبخشى در برنامه‏ريزى كشورى و ناحيه‏اى در سطح كلان صورت گرفته است؛ اما هنوز موانع و مشكلاتى بر سر راه اين توسعه و رونق علمى و آموزشى وجود دارد.
در آموزش‏عالى و آموزش و پرورش به علت كم توجهى به نهادينه شدن پژوهش و حاشيه‏اى بودن تحقيقات، تدوين برنامه‏هاى آموزشى و درسى با روش‏هاى قديمى تهيه و ارائه مى‏شود. از سوى ديگر، تأثير كنكور بر فعاليت‏هاى فرهنگى و تعليمى كشور موجب گرديده است كه برنامه‏هاى درسى در مقطع متوسطه اعم از نظرى، فنى و حرفه‏اى، كارآمدى خود را از دست بدهد و شيوه‏هاى ياددهى، يادگيرى و ارزش‏يابى مدارس، متأثر از شرايط روانى و اجتماعى كنكور باشد. اين روند باعث شده تا زمينه‏هاى پرورشى و نگرشى دانش‏آموزان و ترويج مكارم و فضايل در بين آنان، ناقص بماند.
وجود سياست تمركز در تأليف كتاب‏هاى درسى باعث شده است كه اين نهاد، از حضور متخصصان زبده، خبره و دلسوز كمترى، براى تأليف كتاب‏هاى آموزشى و پرورشى مفيد، آموزنده و ارزش‏مند بى‏نصيب باشد. بوروكراسى ادارى و نبود استانداردها و ضوابط مشخص نيز، اين روند را دچار كاستى و نقصان ساخته است.
درباره كتاب‏هاى كمك آموزشى اين وضع بسيار نگران‏كننده‏تر است، زيرا زبان، موقعيت سنى، ميزان درك و فهم دانش آموزان و دانشجويان، معيارها و ارزش‏هاى متعالى در آن‏ها كمتر مورد توجه قرار مى‏گيرد و غالباً اهداف تجارى، فصلى و مصرفى در تدوين آنها لحاظ مى‏گردد.
كتاب آموزشى مطلوب بايد حقايقى را مطرح كند و از دانش‏آموز بخواهد درباره محتويات آن فكر كند، پژوهش نمايد و مبانى آن را در زندگى فردى و اجتماعى خود به كار بندد؛ در حالى‏كه در وضع كنونى، تمام تلاش‏ها بر اين تعلق گرفته است كه از كتاب‏ها، تست استخراج گردد و جواب‏هايى حاضر و آماده براى آن‏ها تهيه شود، چنين فردى كه اين كتاب‏ها را مى‏خواند وقتى فارغ التحصيل مى‏گردد متوجه مى‏شود كه فقط مقدارى محفوظات را بر ذهن و فكرخود تحميل كرده است در حالى كه نمى‏تواند در مسائل اجتماعى، فرهنگى، فنى و كاربردى از ذهن خود كمك بگيرد؛ چون انديشه‏اش به شكوفايى لازم نرسيده و صرفاً تعدادى فرمول و واژه و چندتعريف و توصيف خشك و بى‏روح را به صورت بسته‏بندى شده در مغز خود جايگزين ساخته است؛ همين وضع آشفته موجب مى‏گردد كه معايب زيادى دامن فرد و جامعه را بگيرد و مردم هزينه‏ها و خسارات سنگينى را براى ياد نگرفتن اصول بديهى و مبانى كاربردى و مفاهيم ارزشى بپردازند.
علم، اين نيست كه دانش آموز همه‏چيز را حفظ كند، بلكه او بايد فراگيرد كه چگونه اطلاعات را به دست آورد، و بداند آموزش‏هاى بنيادى چه كاربردى دارد و چه گرهى از مشكلات جامعه و زندگى مردم باز مى‏كند. براى گسترش و شكوفايى معارف بايد همراه با حركت علمى، از رشد ارزش‏ها و متبلور نمودن آن‏ها در اخلاق و رفتار غافل نشد؛ چون اگر علم و ايمان باهم توأم نگردد فاجعه‏اى خطرناك به بار مى‏آورد.
مشكل عمده دانش و تكنولوژى غربى اين است كه از اخلاق و باورها فاصله گرفته است به همين علت، عوارض و نابسامانى‏هاى بى‏شمارى را براى خانواده‏ها به ارمغان آورده و درواقع، چون رودخانه‏اى طغيان‏گر و سيلى بنيان‏كن، ارزش‏ها و سنت‏هاى اصيل را به كام خود فرو كشيده است. اين وضعيت حتى اعتراض دانشمندان غربى، چون نيل‏پستمن، نوام چامسكى، الوين‏تافلر، والترترنس استيس، ايوا اتزيونى‏هالوى و … را برانگيخته است و آنان در آثار خويش عواقب ادامه چنين روند مهلكى را خاطرنشان كرده‏اند، از اين جهت مقام معظم رهبرى مى‏فرمايند:
«اگر ما آموزش و پرورش فعالى داشته باشيم؛ اما در كار تربيت با معناى اسلامى آن‏كه براى ما مهم است، توفيقى به‏دست نياوريم، ناكام و ناموفق مانده‏ايم.» ايشان هم‏چنين در ديدار با اعضاى معاونت آموزش وزارت آموزش و پرورش در سوم شهريور 1382 فرموده‏اند:
«يك وقت است كه مى‏خواهيم مجموعه‏اى از اطلاعات و معلومات و معارف را به‏تدريج در ذهن كودكان و نوجوانان و جوانان وارد كنيم، اين خوب است؛ ليكن كافى نيست. ما بايد اهدافى را كه در مورد يك شخصيت ايرانى مطلوب به ذهنمان مى‏رسد، در نظر بگيريم و كارى كنيم كه در تعليم، اين اهداف تحقق پيدا بكند. فرض كنيد ما مى‏خواهيم ايرانى نسل بعد، يك انسان دين‏باور و متدين و متشّرع باشد، اين بايد در كتاب‏هاى درسى رعايت شود. اگر مى‏خواهيم اهل علم و توليد فكر باشد اين بايد در كتاب‏هاى درسى ديده شود. اين‏ها بايد در عمل مشاهده شود. هيجان‏ها و جريان‏هاى جارى را كه غالباً انگيزه سياسى دارند، نديده بگيريد و سعى كنيد اين‏ها را، در تأليف كتب درسى، دخالت ندهيد. ملال‏آور بودن كتب درسى موجب شده است كه علاقه‏مندان، به كتاب‏هاى غيردرسى روى آورند؛ اما اين كتاب‏ها دچار مشكلات اساسى و غيرقابل اغماض هستند». نكاتى مورد تأمل‏
در خصوص كتاب‏هاى درسى اين سؤال مطرح است كه فرزندان اين مرز و بوم با دريافت حجم اطلاعات ارائه شده در كتاب‏هاى درسى و با تحمل زحمات، هزينه و زمان صرف شده، استرس‏هاى روانى و … به چه مهارت‏هايى دست مى‏يابند، فرآيند آموزش فعلى صرفاً به انباشته شدن اطلاعات در حافظه دانش‏آموز منجر مى‏گردد و فراگيران مهارت‏هاى عملى كسب نمى‏كنند و اين‏همه زحمات طاقت‏فرسا نتايجى كم‏ارزش به دنبال دارد، مهم‏تر از اين‏ها فضاى كتاب‏ها كم‏تر ارزشى و دينى است. متأسفانه عده‏اى از برنامه‏ريزان درسى چون حوزه اجرايى و كاربردى را به خوبى مورد بررسى قرار نداده‏اند، حجم كتاب را متناسب با نيازها، امكانات و شرايط تدوين نمى‏كنند. توجه به رويكردهاى جديد در طراحى و سامان‏دهى برنامه‏هاى درسى، تجديدنظر و اصلاح در شيوه‏هاى نظام آموزشى، توليد مواد آموزشى متنوع و هماهنگى متون درسى با آن‏ها، شناسايى فضا و امكانات مورد نياز برنامه‏هاى درسى جهت پيش‏گيرى از تورم غيراصولى و محفوظاتى كتاب‏هاى درسى و نيز برخى مطالعات تطبيقى به منظور روشن شدن مفاهيم، از عواملى است كه اگر رعايت شوند، كتاب‏هاى درسى وضع بهترى پيدا مى‏كنند.
در بررسى‏هاى آمارى مشخص گرديده است حدود 25 درصد دانش‏آموزان به درس و مدرسه علاقه‏اى ندارند و سبب اين انزجار غالباً خشكى كلاس‏ها، جذاب نبودن دروس و شيوه‏هاى آموزشى نامطلوب بوده است. اين واقعيت مؤيد آن است كه نظام تدوين كتاب‏هاى درسى برخلاف ديگر كشورها هنوز هماهنگ با ذائقه، توانايى‏ها و تفاوت‏هاى فردى دانش‏آموزان نمى‏باشد و اين معضل، موجب گريزان شدن دانش‏آموزان از مطالب درسى و در نهايت شكست تحصيلى و ترك تحصيلى آنان گرديده است. در نگارش و ويرايش كتاب‏هاى درسى نيز كم‏تر «درست نوشتن» مورد توجه قرار گرفته است.
كتاب بينش‏اسلامى اخيراً با عنوان «دين و زندگى» در اختيار دانش‏آموزان قرار گرفته است. نظام آموزش دينى بايد به گونه‏اى باشد كه مخاطبان خود را متوجه گوهر و باطن دين كند به علاوه اين آموزش‏ها بر اساس مباحث روان‏شناسى بايد متناسب با رشد ذهنى كودكان، نوجوانان و جوانان باشد و هرچه آموزش عينى‏تر باشد، سطح يادگيرى و كارآيى آن بالاتر مى‏رود. در بين مطالب دينى، امور نظرى و اعتقادى كه احياناً به دفاع فلسفى و برهانى نياز دارد، ديرتر از موضوعات ديگر فهميده مى‏شود، اما آنچه ملموس، فهميدنى و عمل كردنى است اخلاق است كه مى‏تواند تنش‏هاى روحى نسل جوان را تسكين دهد و آن‏ها را در تصميم‏گيرى‏هاى افرطى و تفريطى معتدل نمايد بنابراين بايد در مجموعه آموزش‏هاى دينى اخلاق و فضايل و مكارم مورد تأكيد قرار بگيرد؛ اما در كتاب‏هاى درسى عكس اين نكته را مشاهده مى‏كنيم؛ زيرا اكثر مطالب آن‏ها به بحث‏هاى نظرى و برهانى اختصاص دارد كه دير يا زود به بوته فراموشى و حتى ناباورى سپرده خواهد شد واگر دانش‏آموز از آموزش‏هاى قابل توجه اخلاقى برخوردار باشد وقتى در بررسى‏هاى اعتقادى مشكلى پيدا كند، در هرحال مى‏تواند خود را از ورطه انحراف و سستى در عقيده برهاند، اما بحث اندك اخلاقى كتاب‏هاى دينى مدارس نمى‏تواند چنين موضوعى را جامه عمل بپوشاند.
در كتاب‏هاى ادبيات و علوم انسانى نيز مفاهيم ارزشى كم‏رنگ و احياناً نارسا و ناقص معرفى شده‏اند. نتايج يك بررسى نشان داده است كه مفهوم «اعتماد» به عنوان يكى از ابعاد سرمايه‏هاى معنوى جامعه در كتاب‏هاى فارسى دوره دبستان مورد بى‏توجهى و غفلت قرار گرفته است؛ اگر هم در جايى به جنبه‏هاى مثبت اعتماد پرداخته شده، در مواردى جنبه‏هاى منفى آن يعنى بى‏اعتمادى مطرح شده‏اند، به علاوه به اعتماد شخصى تأكيد شده و از اعتماد تعميم يافته اثرى مشاهده نمى‏شود؛ جاى اعتماد به نظام نيز كاملاً خالى است.
در سال 1377 كتابى با عنوان تاريخ ايران(ج‏2) در دوره معاصر، براى سال دوم نظام جديد آموزش متوسطه تأليف گرديد كه در سال تحصيلى 1379 – 1378 در همين مقطع تدريس گشت كه مضامين آن خشم بسيارى از افراد دلسوز و مدافع حقيقت را برانگيخت، زيرا در اين كتاب، تاريخ معاصر در مواردى دچار اشكال شد و افراد و رجال تاريخى مسئله دار، موجه شناخته شدند و نقش عالمان دينى در نهضت‏هاى صدساله اخير كم‏رنگ تلقى گرديد. كه خوشبختانه در چاپ جديد، موارد مورد تأمل اصلاح گرديده است و نگرانى هاى حاميان ارزشهاى دينى را تا حدودى كاهش داده است. آفت‏هاى نگارش تاريخ معاصر
در خصوص مسايل تاريخى و نگارش حوادث تاريخى و تجزيه و تحليل آن‏ها از گذشته‏هاى دور، آثارى به رشته تأليف در آمده است كه هركدام به سهم خود مزايا و نيز كاستى‏هايى داشته‏اند و در اين‏جا مجال پرداختن به آن‏ها نمى‏باشد، در چند دهه اخير، نويسندگانى خوش‏فكر و واقع‏نگر و با انصاف دست به قلم بردند و نگاشته‏هاى جالبى با موضوع تاريخ و به ويژه تاريخ معاصر به جامعه عرضه نمودند، دكتر عباس زرياب‏خويى، دكتر سيدجعفر شهيدى، دكتر عبدالحسين نوايى، دكتر عبدالله شهبازى، استاد محيط طباطبايى، دكتر موسى‏نجفى، رسول جعفريان و … از آن جمله‏اند. اما به رغم اين روزنه‏هاى اميدوار كننده، نگارش تاريخ در ايران دچار دگرگونى حقايق و تحريف وقايع گرديده و اين آفت به خصوص در تاريخ معاصر از مشروطه به بعد، به شكل بارزى به چشم مى‏خورد. متأسفانه عده‏اى حتى با جعل اسناد و مخدوش نمودن مدارك معتبر، نكات مسلّم تاريخى را با توفان تحريف، غبارآلود و وارونه جلوه مى‏دهند. آنان در آثار خود مى‏كوشند كه استقلال فرهنگى و سياسى و نيز هويت ارزشى و فرهنگى ايران را مخدوش نشان دهند و رجال خائن، مشكوك، وابسته به قدرت‏هاى استعمار، فراماسون و سرسپرده به رژيم هاى استبدادى و حتى كارگزار ستم را شخصيت‏هايى موجه معرفى كنند و جنايات‏ها و خيانت‏هاى فاحش آن‏ها را يك اشتباه عادى و طبيعى قلمداد نمايند و نقش عالمان شيعه را در حركت‏هاى ضد استبدادى و ضد استكبارى خيلى ناچيز و حاشيه‏اى ترسيم مى‏كنند.
آن‏ها مى‏كوشند به قيام‏ها و نهضت‏هاى يك قرن اخير، چهره‏اى ملّى آن‏هم با تصور خودشان بدهند و نه سيمايى ارزشى و مقدس و مذهبى. در آثار آنان به بهانه بيان وقايع، نوعى ابتذال و مطالب منافى عفّت ديده مى‏شود. آن‏ها معمولاً حركت‏هاى مستبدانى چون رضاخان و فرزندش را كه در جهت استحاله فرهنگ ايران صورت گرفته، يك نوع اصلاح طلبى، نوگرايى و تحول جلوه‏داده‏اند تا يك حركت وقيحانه، ضمناً با حمايت عوامل استعمارى، سيماى رهبران قيام‏ها و نخبه‏هاى راستين مذهبى و مردمى را مشوش، مردّد و غبارآلود و كدر معرفى مى‏كنند. به باستان گرايى تأكيد دارند و مى‏كوشند دوران قبل از اسلام را درخشان، غنى و مفيد جلوه دهند و به خواننده القاء كنند با آمدن عرب‏ها (نه اسلام) اين وضع به هم خورد؛ كارى كه سياستمداران زمان رضاخان هم‏چون «پيرنيا» در نگارش كتاب‏هاى تاريخ ايران باستان پى‏گيرى مى‏كردند و ذكاء الملك فروغى پى‏گير آن بود.
يكى از اين افراد «فريدون آدميت» است كه همواره مورد حمايت رژيم پهلوى بود. وى از تمام رويدادها و انديشه‏هاى معاصر تاريخ ايران، افكار افراد سكولار را برگزيده است نوعى توهّم‏گرايى با بينش غير دينى در آثار او ديده مى‏شود. او مى‏كوشد به مردمان ايران و خوانندگان بقبولاند كه بايد براى توسعه و ترقى، دنباله‏رو تمدن غرب گردند. او حركت‏هاى مذهبى به رهبرى عالمان شيعه را نوعى ارتجاع مى‏داند، و در فضايى بيگانه با تحولات اجتماعى سياسى كه با تكيه بر ارزش‏هاى شيعه صورت گرفته‏اند، به تحليل وقايع مى‏پردازد، آدميت با چنين نگرشى، روشنفكرى و تجدد را مؤسس و عامل انقلاب مشروطه مى‏داند و مى‏كوشد تا روشنفكرانى چون ميرزا فتحعلى آخوندزاده، ميرزا آقاخان كرمانى، ميرزا ملكم خان و طالبوف را تنها آشنايان به دموكراسى معرفى كند و آنان را در جايگاه رهبرى قيام مشروطه تثبيت نمايد. دكتر شمس‏الدين مير علايى از وزيران دوران پهلوى در ترجمه بخشى از كتاب «ورنون والتراز» امانت را مراعات نكرده و به اهانت و نشر دروغ روى مى‏آورد. سرهنگ نجاتى نيز ملى‏گراى ديگرى است كه در ترجمه همين كتاب يعنى مذاكرات دكتر مصدق و هريمن(نوشته والترز) چهره آيت‏الله كاشانى را مشوّش نشان مى‏دهد و ترجمه گزارشى از يك روزنامه‏نگار آمريكايى را نقل مى‏كند كه آيت‏الله كاشانى مبلغى قابل توجه دريافت كرد، تا در كودتاى 28 مرداد 1332 ه.ش. شركت كند در حالى‏كه خود آن آمريكايى مطمئن نيست كه چنين‏كارى صورت گرفته باشد، متأسفانه شركت انتشار هم اين تحريف را در كتابى منتشر مى‏نمايد. (كودتاى 28 مرداد، گازيوژوسكى، ترجمه غلامرضا نجاتى، تهران،1367 ص 36) بيژن جزنى، ماركسيست هم براى ما تاريخ معاصر مى‏نويسد و در آن تحريفات مورد نظرش را انجام مى‏دهد. يك ملى‏گراى وطنى به نام همايون كاتوزيان در كتابى تحت عنوان «مصدق و نبرد قدرت» با يك حكم كلّى مى‏نويسد: روحانيت دربست هوادار كودتا بود!! و به برخى از مراجع از جمله آيت‏الله بروجردى تهمت زده است، بدتر از اين‏ها آن است كه فدائيان اسلام را به عنوان افراد مؤثر در كودتاى 28 مرداد 1332 معرفى مى‏كند! در حالى‏كه رهبر اين تشكيلات شهيد سيد مجتبى نواب صفوى موضع خود را در برابر شاه و دولت زاهدى اعلام نمود و تاوان اين مخالفت را داد. ترويج عرفان بازارى و روان‏شناسى خرافى‏
كتاب‏هاى روان شناسى گستره‏اى از موضوعات گوناگون اين رشته از دانش بشرى را در بر مى‏گيرند. صرف‏نظر از كتاب‏هايى كه جنبه علمى و پژوهشى دارند، تعدادى از كتاب‏هايى كه در حيطه روان‏شناسى روانه بازار نشر مى‏گردند غير علمى و بازارى بوده و از نظر قوت و استحكام مطالب و علمى بودن بحث‏ها و كاربردى بودن آن‏ها ضعيفند، گروهى از اين كتاب‏ها به خواب و رؤيا و تعبير آن‏ها و نيز طالع‏بينى هندى و ژاپنى اختصاص دارند كه دانشمندان روان‏شناسى براى آن‏ها اعتبارى قائل نيستند. در حوزه ترجمه اين آثار با مترجمانى مواجه هستيم كه به دليل عدم آشنايى با روان‏شناسى، دقت لازم را در انتقال مفاهيم نمى‏كنند، گروهى نيز تركيبى از روان‏شناسى غربى و روان شناسى اسلامى را در قالب كتاب تدوين و منتشر مى‏نمايند كه اين حركت التقاطى كار شايسته و مفيدى نخواهد بود و خوشبختانه روان‏شناسى اسلامى آن‏قدر غنى هست كه احتياجى به كمك گرفتن از منابع اروپايى نداشته باشد؛ البته استفاده از نظرات دانشمندان غربى در تحليل مباحث و ذيل موضوعات، اشكالى نخواهد داشت، ولى بايد تفكيك بين آن‏ها كاملاً مشخص باشد.
نكته ديگر، اين‏كه ترجمه آثار روان‏شناسى از نويسندگان هندى چون اُشو و كريشنامورتى اين عارضه را دارد كه افكار مذاهب هندو را به خواننده منتقل مى‏كند و ناخودآگاه در باورهاى ارزشى و دينى او ترديد وارد مى‏كند. آثار اريك فروم و برتراندراسل نيز نوعى نگرش مادّى و دنيازدگى منهاى مذهب و معاد را به خواننده تزريق مى‏كنند. در پاره‏اى از منابع روان‏شناسى كه ترجمه شده‏اند مطالبى شرك‏آميز و كفرآلود نيز قابل مشاهده‏اند، فلورانس اسكاول شين در كتاب «در مخفى توفيق» با ترجمه گيتى خوشدل مى‏نويسد: عيسى گفت: من و پدر (خدا) يكى هستيم، من و اصل كائنات يگانه‏ايم. در تعدادى از اين كتاب‏ها مسايل مبتذل و شهوت‏انگيز به گونه‏اى صريح بيان شده‏اند كه مفسده دارند. در خصوص عرفان نيز وضع پريشان‏ترى داريم، زيرا در داخل كشور عده‏اي، صوفى‏گرى و عرفان مسئوليت سوز و عزلت‏نشين و اهل انزوا و ملامت را مطرح مى‏كنند و متأسفانه اين آثار به وفور در اختيار مردم قرار مى‏گيرد، نوشته‏هايى كه در آن‏ها اغراق، غلوّ، تحريف، بدعت و توهم‏ها و تخيّل‏هاى صوفيانه به نام كرامت ديده مى‏شود. از سوى ديگر عرفان هندى، سرخپوستى و آثار صوفيان آمريكايى لاتين ترجمه و منتشر مى‏گردد كه با خود، بار فرهنگى اين مناطق و گرايش‏هاى دينى مؤلفان را به همراه مى‏آورد و خواننده را تحت تأثير قرار مى‏دهد، در حالى كه عرفان اصيل اسلامى كه منبعث از قرآن و عترت است، هم‏چون زرناب و گوهرى گران‏بها كم‏تر عرضه مى‏گردد و برخى از اين متون، آن‏قدر ثقيل هستند كه خوانندگان عادى از فهم آن‏ها عاجزند. عده‏اى خواسته‏اند بگويند البته ترجمه ذن، بوديسم، هندوئيسم و تائوتيسم اشكالى ندارد و در اين عصر نگرانى‏ها و دلزدگى از تكنولوژى لازم است اين آثار در اختيار علاقه‏مندان قرار بگيرد؛ در حالى كه اين خزِف‏ها بازار پر رونق لعل كه عرفان ناب اسلامى است را از رونق مى‏اندازد؛ به علاوه آن‏قدر آميخته به خرافات و موهومات است كه خواننده را از انديشه و تفكر و بصيرت باز مى‏دارد و او را در دنياى خيال و اوهام نگه مى‏دارد. از سوى ديگر، دست‏اندركاران حوزه و كارشناسان معارف اسلامى بايد برنامه‏ريزى كنند تا عرفان اسلامى با سبكى نو و نثرى روان و محتوايى قابل فهم براى تمام گروه‏هاى سنى به نگارش درآيد و در اختيار عموم مردم قرار بگيرد. ما در زمينه عرفان، ذخاير فراوان داريم ولى كم‏تر استخراج و عرضه

گرديده‏اند.
بسيارى از كتاب‏هاى عرفانى و روان‏شناسى عاميانه و بازارى كه در ايران تأليف و يا ترجمه مى‏گردد عارى از تحقيق هستند و اگر تورّقى گردند، مشاهده مى‏شود به تقليد از كتاب‏هاى ديگر به وجود آمده‏اند و از ديگران كلاهى براى خود بافته‏اند به علاوه اين آثار گره‏گشا هم نبوده‏اند و صرفاً نامى فريبنده و كاذب دارند. مثل: صد كليد موفقيت، پيروزى آسان است، غلبه بر نگرانى، به سوى كاميابى، جوان شويد، شاداب گرديد و … آرى:
از محقق تا مقلد فرق‏هاست‏

كاين چون داود است و آن ديگر صداست‏
منبع گفتار اين سوزى بود

و آن مقلد كهنه آموزى بود
(مولوى) ادبيات پريشان و آشفته‏
سوگمندانه بايد گفت كه حجم قابل توجهى از رمان‏ها و داستان‏هايى كه مخصوصاً در يك دهه اخير نشر يافته است، هم از هويت اصيل ايرانى و هم از مسايل ارزشى فاصله دارد. به علاوه، در عرصه ادبيات افرادى را مطرح مى‏كنند كه حتى در زندگى خويش براى حل مسايل فكري، فلسفى و نگرشى خويش مشكل داشته‏اند و نمى‏توانسته‏اند درك صحيحى از حيات انسانى داشته باشند، يكى از اين‏ها صادق هدايت است كه در سال 1381 به بهانه يك‏صدمين سال تولد او ويژه‏نامه‏هاى زياد، مقاله‏هاى متعدد و كتاب‏هاى قابل توجهى در معرفى او و آثارش انتشار يافت. موجب تأسف است كه در كشورى شيعى كه نظام آن متكى بر ارزش‏هاى مذهبى است، پوچ‏گرايى و نيهيليسم تبليغ مى‏گردد وآثارى كه يأس و حرمان و بيهودگى و فساد و ابتذال را ترويج مى‏كنند، طبع و نشر مى‏گردد.
نكته ديگر، اين‏كه به بهانه نشر فرهنگ مردم عده‏اى مشغول جمع‏آورى و تدوين افسانه‏هاى موهوم، آداب معارض با فرهنگ دينى و خرافات و امور اسطوره‏اى هستند، احمد شاملو با نوشتن كتاب «كوچه» در اين راه گام بر داشت، على اشرف درويشيان نيز پانزده جلد فرهنگ عاميانه را فراهم آورده است كه در برخى جلدهاى آن آن‏قدر مطالب مبتذل و فحش‏هاى عاميانه بودكه مدت‏ها براى كسب مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى مشكل داشت، حميدرضا شعربافيان، نيز «باورهاى عاميانه» را نوشته و به چاپ رسانيده است.
ادبيات عامه‏پسند يا نوشته‏هاى مخدر ذهن‏ها كه شكلى بازارى هم دارد، از ديگر آفت‏هاى زبان و ادبيات فارسى است، در اين شيوه از نگارش، نقش شانس، تصادف و اقبال بسيار پر رنگ است حادثه‏هاى غيرمنطقى يك مرتبه مسير داستان را به سوى ماجرايى جديد سوق مى‏دهند، در اين نوع ادبيات مسايل جنسى و امور ضد اخلاقى مشاهده مى‏گردد كه خاصيتى جز ترويج فساد و فحشا ندارد. آثار ذبيح‏الله منصورى نمونه‏اى از ادبيات عامه‏پسند است. داستان‏هاى پليسى و جنايى و رمان‏هاى عشقى چنين وضعى دارند. در رمان‏هاى خانم فهيمه رحيمى زندگى نااميد كننده است، مسايل معنوى حضور ندارند. مراسم خرافى زنده است. در روابط افراد ضوابط شرعى و عرفى مراعات نمى‏گردد، دختر و پسر به رقص و پايكوبى مى‏پردازند، رفتارهاى شهوت‏انگيز و نگاه‏هاى آميخته به گناه ديده مى‏شود.
شايسته است براى تهذيب و پالايش ادبيات از اين هرزه‏گرى‏ها و رمان‏هايى كه اخلاق و فضيلت را تهديد مى‏كنند؛ فكرى بشود. البته بايد گفت كه در زمينه ادبيات پايدارى و انقلاب اسلامى آثار آموزنده‏اى به طبع رسيده اگرچه اندك است. چرا غافل شده‏ايم‏
با وجود كارهاى خوبى كه در زمينه تأليف و تحقيق انجام مى‏گيرد، اما در مقابل، از موريانه‏هاى فرهنگى كه به جان فضايل و مكارم افتاده‏اند مقدارى غفلت كرده‏ايم. نبايد اجازه دهيم نسل جوان از گذشته ارزشمند خود گسسته گردد؛ سكوت و خاموشى در برابر اين حركت، خيانت به معنويت و معرفت دينى است.
در برابر كتاب‏هايى كه غربى‏ها مى‏نويسند و در ايران ترجمه مى‏شوند، نيز، غالباً خاموش نشسته‏ايم. اصولاً پيش‏گامان شرق‏شناسى و ايران‏شناسى كشيشان بوده‏اند؛ سپس عوامل سياسى به اين ميدان وارد شده‏اند و آن‏همه مطالب تحريف شده و مجعول در نوشته‏هاى خود آورده‏اند، اكثر آثار دانشمندان اروپايى دربارة اسلام و به‏خصوص تشيع و گرايش‏هاى مذهبى ايرانيان، با تعصب و غرض تأليف شده است و كوشش در تحريف حقايق در آن‏ها ديده مى‏شود. دقت كنيد فردى مثل منتسكيو با آن اعتبار علمى و فلسفى در فصل دوم از بخش شانزدهم كتاب روح القوانين چه اشتباهاتى را در خصوص زندگى رسول اكرم(ص) مرتكب مى‏شود. بايد در برابر اين توطئه‏هاى فرهنگى و يورش‏هاى فكرى به معرفت و ادبيات و توانايى‏هاى علمى مسلح گرديد و با سبكى بديع و قالبى زيبا آثارى ارزشمند به جامعه عرضه نمود. نگارش كتاب براى خنثى نمودن انديشه‏هاى وارداتى مسئله‏دار از زمان امام صادق(ع) متداول بوده است. هشام بن حكم در رد اقوال فيلسوفان يونان كتابى نوشت كه خشم يحيى بن خالد برمكى را كه در دستگاه هارون منزلتى داشت و متهم به زندقه بود، برانگيخت و سرانجام با سياست وى، هشام كشته شد. سيداحمد صفايى وقتى مشاهده كرد از ذكر فضايل متكلمى چون هشام بن حكم، در كتاب تاريخ علم كلام به قلم شبلى نعمانى خوددارى شده است، در مدت سه سال موفق گرديد كتابى تحت عنوان «هشام بن حكم متكلم معروف قرن دوم هجرى» بنويسد كه دانشگاه تهران آن را چاپ كرده است. شيخ مفيد، آراى گروهى از روشنفكران منحرف را به محاكمه كشيد و بطلان آن‏ها را پديدار ساخت. قاضى نورالله شوشترى «مجالس المؤمنين» و «احقاق الحق» را نگاشت. وقتى مولوى عبدالعزيز دهلوى عالم برجسته هندى كتاب «تحفه اثناعشريه» را بدون رعايت جانب حق نوشت و در آن عقايد شيعه را مورد اعتراض قرار داد، ميرحامد حسين در برابرش ايستاد و كتاب گران‏سنگ «عبقات الانوار» را تدوين نمود. وقتى جرجى زيدان در كتاب مشهور خود: «تاريخ آداب اللغه العربيه» شيعه را طايفه‏اى كوچك معرفى كرد كه آثار قابل اعتنايى ندارد، سيدحسين صدر با نوشتن كتاب «تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام» پاسخ جهالت‏ها و غرض ورزى‏هاى او را داد. علامه كاشف الغطا نيز كتاب مزبور را نقد كرد و اشتباهات جرجى زيدان را باز گفت، شيخ آقا بزرگ تهرانى نيز طبقات اعلام‏الشيعه و كتاب الذريعه را نوشت. امام خمينى در برابر ياوه ‏سرايى‏هاى كتاب «اسرار هزارساله» كتاب مهم و نفيس «كشف اسرار» را نگاشت. البته كسانى كه مى‏خواهند از طريق نگارش به دفاع از اسلام بپردازند، بايد صلاحيت لازم را داشته باشند، اگر مى‏خواهند مطلبى را ساده بنويسند تا مردم و خصوصاً نوجوانان و جوانان آن‏ها را درك كنند، نبايد به اين بهانه سطحى و عاميانه بنويسند، بلكه بايد دقت و عمق و برهان در آن موج بزند. نقش مهم نويسنده اين است كه محصول چندين سال تحقيق و تتبع خود را به صورتى روشن و شيوا عرضه كند. جامعه به بصيرت، معنويت و فضايل نياز دارد و يكى از طرق رسيدن به اين منظور مطالعه آثار خوب، مفيد و آموزنده است، حال كه اين همه آثار گمراه كننده و حاوى تحريفات و ابتذال و اعوجاج در معرض ديد جوانان قرار مى‏گيرد، چرا بايد كوتاهى كنيم؟ كتاب‏هاى پژوهشى و تحقيقى و نسخه‏شناسى و مانند آن لازم هستند، اما براى عموم مردم قابل استفاده نمى‏باشند و بايد در اين زمينه همه نويسندگان متدين بسيج گردند و چه خوب است بسيج، يك شاخه‏اى از نويسندگان خودى را سامان‏دهى كند. بديهى است براى نويسندگان، آگاهى و فضل كفايت نمى‏كند، بلكه ذوق ادبى، توانايى در خلق اثرى با رعايت جوانب گوناگون براى اين‏كار، لازم است، شناخت موقعيت‏ها، مقتضيات زمان، روحيات جامعه و حالات رفتارى مقاطع گوناگون سنى نيز ضرورت دارد.

پاورقي ها:

/

آموزه‏هاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى

اطاعت و پيروى‏ معنى اطاعت‏
در دومين فراز از دعاى امام عصر(عج) سخن از اطاعت به ميان آمده (اللّهم ارزقنا توفيق الطّاعة) واژه اطاعت در اصل از «طَوع» به معنى فرمانبرى از روى اختيار است، در مقابل آن، واژه «كُره» به معنى اطاعت اجبارى است. در قرآن در چهار مورد اين دو واژه در كنار هم قرار گرفته‏اند.(1)
از جمله مى‏خوانيم: «وَ لَهُ اَسلَمَ مَن فِى السَّماواتِ و الاَرضِ طَوعاً وَ كَرهاً؛(2)و تمام كسانى كه در آسمان‏ها و زمين هستند از روى اختيار يا از روى اجبار در برابر فرمان خدا تسليم هستند.»
به عبارت روشن‏تر خداوند در جهان هستى داراى دوگونه فرمان است: 1- فرمان‏هاى تكوينى كه همان فرمان‏هاى مختلف خداوند در طبيعت است مانند گردش سيارات و خورشيد و ماه و آمدن باران و روييدن گياه، و…
2- فرمان‏هاى تشريعى، مانند نماز، روزه، حج، احسان، عدالت و…كه توسط پيامبران و امامان (ع) و وجدان و عقل به انسان‏ها ابلاغ مى‏شود، و آنها در انجام اين امور داراى اختيار هستند، مؤمنان اطاعت مى‏كنند و كافران سرپيچى مى‏نمايند.
اين كه در دعاى مذكور به خدا عرض مى‏كنيم: «خدايا توفيق اطاعت به ما بده» يعنى به ما ظرفيت و لياقت و آمادگى بده تا از روى اختيار، فرمان‏هاى الهى را موبه مو اجرا كنيم، و در پرتو اجراى آنها بهره‏مند شويم.
در حقيقت اطاعت از دو عنصر تصميم راسخ براى انجام دستورهاى الهى، و عمل است به گونه‏اى كه آن دستورها در زندگى انسان عينيّت بيابد و آشكار شود. با توجه به اين كه اطاعت الهى از نظر كمّى و كيفى، گوناگون است، اطاعت كامل اطاعتى است كه از روى معرفت و خلوص و ساير شرايط انجام شده، به گونه‏اى كه مورد قبول درگاه الهى شود. بنابراين اطاعت داراى درجات مختلف است و به طور خلاصه به دو قسم ناقص و كامل تقسيم مى‏گردد. آنچه كه انسان را به تكامل حقيقى مى‏رساند، اطاعت كامل است، مثلاً بعضى دوركعت نماز مى‏خوانند و آن نماز از نظر كيفيت به گونه‏اى است كه اصلاً قبول نمى‏شود، و بعضى به گونه‏اى مى‏خوانند كه قبول مى‏شود ولى آن چنان قبولى آن را به صد درجه مى‏رساند، و بعضى نمازى (مثلاً مانند نماز امام على(ع)) مى‏خوانند كه از نظر كيفى، به ميليون درجه از كمال مى‏رسد. توفيق كامل براى اطاعت آن است كه سعى كنيم آن را به طور شايسته با همه شرايط انجام دهيم.
با كمال تأسف بعضى از بزرگان ما بر اثر غفلت، و عدم توجه به كيفيّت، در اين راستا آن چنان سقوط كرده‏اند كه فرمان خدا را در كنار فرمان شاه، همسان معرفى نموده و گفته‏اند:
چو فرمان يزدان چو فرمان شاه‏

كه يزدان خداى است و شه پادشاه‏

اگر منظور از اين شاه، طاغوت‏هاى تاريخ باشند كه غالباً شاهان چنين بودند، بايد چنين شعرى را شرك آلود دانست، چرا كه:
ميان ماه من تا ماه گردون‏

تفاوت از زمين تا آسمان است‏

اطاعت صحيح و كامل اطاعتى است كه بعد از معرفت و عبوديّت و بندگى خدا، و رعايت تقواى الهى انجام پذيرد چنان كه در قرآن از زبان حضرت نوح(ع) آمده، او به قوم خود فرمود: «ان اعبدوا اللّه و اتّقوه و اطيعون؛(3) خدا را بندگى كنيد، و با رعايت تقوا، از مخالفت با او بپرهيزيد و مرا اطاعت نماييد.» اطاعت از ديدگاه قرآن‏
مسأله اطاعت از نظر قرآن از اصول محورى و كليدى بوده و پايه و مايه ارزش‏ها و عوامل سعادت و تكامل است، تا آنجا كه در قرآن نزديك به صد مورد، با تعبيرات مختلف و واژه‏هاى گوناگون از آن سخن به ميان آمده است.(4) مانند اين كه مى‏فرمايد: «اطيعوا اللّه و اطيعوا الرّسول و اولى الامر منكم؛(5) اطاعت كنيد خدا را، و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولوالامر (اوصياى پيامبر) از خودتان را.»
و در مورد ديگر مى‏فرمايد: «و من يطع اللّه و رسوله فقد فاز فوزاً عظيماً؛(6) و هر كس اطاعت خدا و رسولش كند، به رستگارى (و پيروزى) عظيمى دست يافته است.»
و در مورد ديگر به طور كلى و وسيع مى‏فرمايد: «و ما ارسلنا من رسولٍ الّا ليطاع باذن اللّه؛(7) ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اين كه به فرمان خدا از وى اطاعت شود.» و در آيه هشدار دهنده ديگر مى‏فرمايد: «اى پيامبر! بگو خدا را اطاعت كنيد و از پيامبرش فرمان بريد، و اگر سرپيچى نماييد، پيامبر(ص) مسؤول اعمال خويش است و شما مسؤول اعمال خود. اما اگر از او اطاعت كنيد هدايت خواهيد شد، و بر پيامبر چيزى جز ابلاغ آشكار (فرمان‏هاى الهى) نيست.»(8)
كوتاه سخن آن كه قرآن با صراحت يهود و نصارى را كه هر كدام مدعى بودند ابراهيم خليل (ع) از آن‏ها است، مورد خطاب قرار داده و مى‏فرمايد: «انّ اولى النّاس بابراهيم للّذين اتّبعوه…؛(9) سزاوارترين مردم به ابراهيم، آنها هستند كه از او پيروى كردند، و همچنين اين پيامبر (اسلام) و كسانى كه به او ايمان آورده‏اند از همه به ابراهيم(ع) سزاوارترند.»
از مجموع اين آيات و تعبيرات به دست مى‏آيد كه مسأله اطاعت و پيروى از خدا و رسول و جانشينان بر حق رسول خدا(ص) از اركان نخستين زندگى هر فرد با ايمان است، كه بايد در سرلوحه زندگى او قرار گيرد، با توجه به اين كه اين پيروى سودى به خدا نمى‏رساند، چرا كه خداوند بى نياز مطلق است، بلكه سود آن كه تكامل و سعادت و رستگارى دو جهان است، به خود اطاعت كننده مى‏رسد، كه ضد آن، سرپيچى و نافرمانى باعث بدبختى و تيرگى دو جهان، و نكبت و عذاب سخت آخرت خواهد شد. اطاعت از ديدگاه پيامبر(ص) و امامان(ع)
بايد توجه داشت كه اطاعت خداوند يعنى فرمان خدا را روى چشم نهادن، و فرمان شيطان را زير پا نهادن، ولى سرپيچى از خداوند، يعنى فرمان خدا را زير پا نهادن، و فرمان شيطان را روى چشم نهادن، بنابراين با تدبر در اين موضوع، به زشتى سرپيچى از فرمان الهى پى مى‏بريم و نتيجه مى‏گيريم كه اطاعت از خدا موجب خشم شيطان است، ولى اطاعت شيطان موجب خشم الهى است، پس انسان عاقل و با ايمان هرگز نبايد با خشنود كردن شيطان يا انسان‏هاى ضد خدا، خداوند را خشمگين كند. اميرمؤمنان على (ع) فرمود: «لا دين لمن دان بطاعة المخلوق فى معصية الخالق؛ كسى كه روش خود را پيروى از مخلوق در برابر نافرمانى خدا قرار دهد، بى دين است.» رسول خدا (ص) نيز فرمود: «كسى كه سلطانى را به چيزى كه موجب خشم خداوند مى‏شود خشنود كند، از مرز دين خدا خارج شده است.»(10) و امام حسين(ع) فرمود: «من طلب رضا النّاس بسخط اللّه وكله اللّه الى النّاس؛(11) كسى كه خشنودى مردم را با اين كه خشم خدا در آن است بطلبد خداوند او را به مردم واگذار كند.»
و امام سجاد(ع) در ضمن خطبه معروف شام، خطاب به خطيب مزدور يزيد كه اطاعت از يزيد را بر اطاعت از خداوند مقدم داشته بود، فرمود: «و يلك ايّها الخاطب اشتريت مرضاة المخلوق بسخط الخالق فتبوّء مقعدك من النّار؛(12) واى بر تو اى سخنران! كه خشنودى مخلوق را به خشم خالق خريدى، پس نشيمنگاه خود را در آتش دوزخ ببين.» يعنى آن كس كه اطاعت خلق را از اطاعت خدا مقدم مى‏دارد در حقيت روى آتش نشسته است. و قرآن مجيد چنين افراد را كه اطاعت طاغوت‏ها و نيكان و سردمداران ضد خدا را بر اطاعت خداوند مقدم مى‏دارند، با سخت‏ترين عذاب بر حذر داشته و با تعبيرى هشدار دهنده مى‏فرمايد: «…يوم تقلب وجوههم فى النّار يقولون يا ليتنا اطعنا اللّه و اطعنا الرّسولا…؛(13) در دوزخ صورت‏هاى نافرمانان دگرگون خواهد شد، و مى‏گويند: اى كاش خدا و پيامبر(ص) را اطاعت كرده بوديم و (نيز) مى‏گويند: پروردگارا! ما از سران و بزرگان خود اطاعت كرديم، و آنها ما را گمراه ساختند – پروردگارا! آنان را عذاب دو چندان ده، و آنها را لعن بزرگى فرما.» و از گفتار امام على (ع) است: «خوشا به حال آن كسى كه بر اثر داشتن قلب سليم، از كسى كه موجب هدايت او است پيروى نموده، و از كسى كه باعث سقوط و هلاكت او است دورى نمايد.»(14)
«از خردمند پيروى كن تا بهره‏مند گردى، و از جاهل پرهيز كن تا از لغزش‏ها و خطرها سالم بمانى.»(15) امام سجّاد(ع) در يكى از دعاهاى خود به درگاه الهى عرض مى‏كند: «خدايا! بر محمد(ص) و آل او رحمت و درود بفرست، و ما را از كسانى قرار ده كه اطاعت و گام نهادن در راستاى مقام‏هاى پاكان درگاهت را براى آن‏ها آسان نموده‏اى، آنان كه به حيات جاودان دست يافتند و به درگاهت بر اثر پيروى، نزديك شدند، و بر اثر خدمت، بر مقام عالى كرامت و آراستگى رسيدند.»(16)
و از سخنان گهربار اميرمؤمنان على(ع) است: «نيكوترين و شايسته‏ترين انسان‏ها به رحمت الهى، آن كسى است كه در راه اطاعت خدا قوى و نيرومند باشد.» «اطاعت خدا مايه سود آورى هوشمندان و زبردستان است، و موجب خاموشى آتش خشم خدا مى‏گردد.» «اطاعت الهى دژى محكم براى حفظ و نگهدارى انسان از خطرها است. و موجب افزايش نور چشم، و كرامت ملكوتى است.»
نيز فرمود: «طاعة اللّه مفتاح كلّ سداد، و صلاح كلّ فسادٍ؛(17) اطاعت و پيروى از خداوند كليد هر راه درست و مطمئن است، و مايه سامان يافتن هرگونه تباهى است.»
نتايج درخشان اطاعت خدا

نتايج درخشان اطاعت و پيروى از دستورهاى الهى، در دنيا و آخرت، بسيار چشمگير و گسترده است. و در يك جمله موجب سعادت كامل دنيا و آخرت در همه ابعاد انسانى خواهد شد، بر همين اساس در قرآن در روايات، در اين راستا به طور مبسوط سخن به ميان آمده است، به عنوان نمونه:
1- رسول اكرم(ص) فرمود: «انّه لايدرك ما عند اللّه الّا بطاعته؛(18) انسان به مقامات عالى پيشگاه الهى دست نمى‏يابد مگر در پرتو اطاعت و پيروى از خدا.»
2- امير مؤمنان على(ع) فرمود: «اذا اخذت نفسك بطاعة اللّه اكرمتها؛(19) هرگاه اطاعت خدا را در روح و روانت جاى دادى، به خودت شخصيت داده و آن را داراى مقام كرامت انسانى نموده‏اى.»
3- روزى حضرت على (ع) اين آيه را خواند: «انّ اولى النّاس بابراهيم للّذين اتّبعوه و هذا النّبى و الّذين آمنوا؛(20) نزديك‏ترين مردم به ابراهيم(ع) آنانند كه از او اطاعت كردند، و (نيز) مؤمنانى كه به اين پيامبر(اسلام) پيوستند و از او پيروى نمودند.» آنگاه فرمود: «اِنَّ وَلِىّ مُحَمَّدٍ (ص) مَن اَطاعَ اللّهَ وَ اِن بَعُدَت لُحمَتهُ، وَ اِنَّ عَدُوّ مُحَمَدٍ مَن عَصى اللّهَ وَ اِن قَرُبَت قَرابَتُهُ؛(21) دوست محمد(ص) كسى است كه خدا را اطاعت كند هرچند پيوند خويشاوندى او با آن حضرت دور باشد. و دشمن محمّد (ص) كسى است كه خدا را نافرمانى كند هرچند خويشاوند نزديك او باشد.»
4- امير مؤمنان(ع) در ضمن نامه‏اى به يكى از دوستانش به نام حارث همدانى چنين نوشت: «در همه امور از خداوند اطاعت كن، چه آنكه اطاعت خدا از همه چيز برتر است.»(22)
5 – امام صادق(ع) فرمود: خداوند متعال پيامبرش را تربيت و پرورش نمود، تا وقتى كه پيامبر(ص) به درجه عالى اطاعت رسيد و آنچه را خدا خواست انجام داد، آن‏گاه خداوند خطاب به او فرمود: «و امر بالعرف و اعرض عن الجاهلين؛(23) و به نيكى‏ها دعوت نما، و از جاهلان روى بگردان (و با آنها ستيزه مكن)».
وقتى كه پيامبر (ص) از اين دستور نيز پيروى كرد و آن را اجرا نمود، خداوند او را داراى مرتبه عالى پاكى و طهارت نفس گردانيد و به او فرمود: «و انّك لعلى خلقٍ عظيمٍ؛(24) و تو اخلاق بزرگ و برجسته‏اى دارى.» وقتى كه پيامبر درجات اين مقام را نيز پيمود، خداوند دين خودش را به پيامبر(ص) تفويض نمود، و خطاب به مردم فرمود: «و ما آتاكم الرّسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا؛(25) آنچه را كه پيامبر(ص) براى شما آورده بگيريد(و اجرا كنيد) و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد.»(26)
6 – امير مؤمنان على(ع) در ضمن خطبه‏اى خطاب به مردم فرمود: «فان اطعتمونى فانّى حاملكم ان شاء اللّه على سبيل الجنّة و ان كان ذا مشقّةٍ شديدةٍ و مذاقةٍ مريرةٍ؛(27) هرگاه از من پيروى كنيد، من به خواست خدا شما را به راه بهشت خواهم برد، هرچند سخت و دشوار و پر از تلخى‏ها باشد.»
در مورد اطاعت قرآن، كه از دستورهاى الهى است، آن حضرت فرمود: «قرآن را فرا بگيريد كه برترين گفتار است و در آن بينديشيد كه بهار قلب‏ها است، و از نور آن شفا بجوييد كه شفاى دل‏هاى بيمار است، و آن را به نيكوترين وجه تلاوت كنيد كه سودبخش‏ترين سرگذشت‏ها است، دانشمندى كه به غير دستورهاى قرآن پيروى و عمل كند همانند جاهل سرگردانى است كه هرگز به هوش نيايد، بلكه مغلوب حجّت الهى، و دچار حسرت و مشمول سرزنش خدا است.»(28) چهار نمونه از نتايج ملكوتى اطاعت و كيفر معصيت‏
1- روايت شده: روزى كه امام صادق(ع) پس از پايان مدت تبعيد به كوفه، از كوفه به سوى مدينه رهسپار بود، گروهى از بزرگان و پارسايان معروف، از جمله ابن ثورى و ابراهيم ادهم آن حضرت را بدرقه مى‏كردند، اين دو نفر كه جلوتر رفته بودند در مسير راه شيرى را ديدند، جرئت نكردند به پيش روند، ابراهيم ادهم گفت: صبر كنيد تا جعفر بن محمد(امام صادق(ع)) بيايد و نظر دهد. صبر كردند، امام صادق(ع) آمد و سپس به شير نزديك شد، و دو گوش شير را گرفت، و او را از سر راه دور نمود، در اين هنگام امام صادق(ع) به حاضران فرمود: «اما انّ النّاس لو اطاعوا اللّه حقّ طاعته لحملوا عليه اثقالهم؛(29) آگاه باشيد اگر مردم آن گونه كه شايسته اطاعت است، از خداوند اطاعت كنند، به مقامى مى‏رسند كه بارهاى خود را بر پشت شير مى‏نهند و از آن (حيوان درّنده) به عنوان مركب استفاده خواهند كرد.»
2- در عصر خلافت مأمون عباسى، زيد بن امام موسى بن جعفر(ع) پيش خود بى آنكه امام برحق عصر اجازه دهد در مدينه شورش و قيام كرد، و كوچه‏ها و خانه‏ها را به آتش كشيد، و جمعى را كشت، از اين رو به او زيد النّار گفتند. ماجرا را به مأمون عباسى كه در خراسان بود گزارش دادند، مأمون فرمان داد او را دستگير نموده و به خراسان نزدش آوردند، مأمون دستور داد او را نزد امام رضا(ع) بردند تا آن حضرت درباره‏اش تصميم بگيرد. او را نزد امام(ع) آوردند، امام (ع) وقتى كه زيد را ديد، با تندى به او فرمود: «سخن افراد ابله كوفه تو را مغرور ساخته كه گفتند: «خداوند ذريّه زهرا(س) را از آتش دوزخ مصون داشته است» اين حديث مربوط به حسن و حسين(ع) (نسل بلافصل حضرت زهرا(س)) است، اگر تو مى‏پندارى كه تو در عين نافرمانى خدا به بهشت مى‏روى، ولى موسى بن جعفر(ع) در كمال اطاعت خدا نيز به بهشت مى‏رود، بنابراين فرق تو با آن حضرت چيست؟ اگر چنين باشد مقام تو در پيشگاه خداوند گرامى‏تر از مقام موسى بن جعفر(ع) خواهد شد (كه تو با گناه به بهشت مى‏روى، و او با آن همه عبادت و اطاعت) «و اللّه ما ينال احدٌ ما عند اللّه عزّو جلّ الّا بطاعته، و زعمت انّك تناله بمعصيته فبئس ما زعمت؛ سوگند به خدا هيچ كس به مقامات عالى در پيشگاه خدا نمى‏رسد مگر در پرتو اطاعت و پيروى خدا، ولى تو مى‏پندارى كه با گناه و سرپيچى از خدا به آن مقامات مى‏رسى، و به راستى كه آنچه مى‏پندارى بسيار زشت است.»
زيد عرض كرد: «من برادر تو و فرزند پدر تو هستم. امام رضا(ع) پاسخ داد: «تو مادام كه از فرمان خداوند اطاعت نمودى برادر من مى‏باشى (مگر نمى‏دانى كه) حضرت نوح(ع) به خدا عرض كرد: «پروردگارا! اين پسرم از خاندان من است، و وعده تو (در مورد نجات خاندانم) حق است و تو از همه حكم كنندگان برترى، خداوند به او پاسخ داد: اى نوح! او از خاندان تو نيست، او عمل غير صالح مى‏باشد.(30)
بنابراين خداوند پسر نوح (ع) را به علت گناه و نافرمانى او، از خاندان نوح (ع) اخراج نمود.»(31)
اين معيار و سنجش مبنى بر اين كه پيوند مكتبى موجب سعادت است نه پيوند نسبى، در ميان همه پيامبران و امامان و اولياى خدا بوده، تا آنجا كه به صورت مثال شده كه در كوچه و بازار به همديگر مى‏گويند:
گيرم پدر تو بود فاضل‏

از فضل پدر تو را چه حاصل؟
يا گويند:
فرزند هنر باش نه فرزند پدر

فرزند هنر زنده كند نام پدر
يا:
چون شير ژيان سپه شكن باش‏

فرزند خصال خويشتن باش‏
3- يكى از احاديث قدسى كه در شب معراج، از سوى ذات پاك خداوند به پيامبر اسلام (ص) خطاب شده اين سخن است: «عبدى اطعنى حتّى اجعلك مَثلى(او: مِثلى) اذا قلت لشى‏ءٍ كن فيكون؛(32) اى بنده من! مرا اطاعت كن تا تو را مظهرى از خودم (يا همانند خودم) قرار دهم، در اين جهت كه وقتى به چيزى بگويى بوده باش، آن چيز بى درنگ تحقق يابد.»
اين سخن بلند پايه نشان دهنده نتيجه عظيم ملكوتى اطاعت و بندگى خالص خدا است، كه مقام مطيع را به حد خدا گونگى مى‏رساند، و او را اهل كرامت مى‏نمايد.
4- در مورد مقام ملكوتى امام على(ع) بر اثر عبوديت و اطاعت الهى، يكى از مطالب آن كه آن حضرت در ضمن خطبه قاصعه مى‏فرمايد: «من بر اثر اطاعت از پيامبر(ص) كه سايه به سايه به دنبالش حركت مى‏كردم، به مقامى رسيدم كه به هنگام نزوح وحى بر پيامبر(ص) صداى ناله شيطان را شنيدم، از رسول خدا(ص) پرسيدم اين ناله چيست؟ فرمود: «اين شيطان است كه از پرستش خويش مأيوس شده، تو آنچه را كه من مى‏شنوم مى‏شنوى، و آنچه را كه من مى‏بينم مى‏بينى، تنها فرق ميان من و تو اين است كه تو پيامبر نيستى، بلكه وزير من هستى و بر طريق و جاده خير گام برمى‏دارى.»(33)
نتيجه اين كه اطاعت موجب تحصيل مقامات بسيار ارجمند شده و آنچه كه موجب رشد و تعالى و پيروزى مى‏شود، و ملاك برترى است، اطاعت است نه حسب و نسب.
بر همين اساس در سيره پيامبر(ص) و امامان(ع) مى‏بينيم كه آنها بر اساس همين ميزان و معيار، افرادى مانند بلال حبشى و ميثم تمّار، و اويس قرنى را كه از هرگونه امتيازات ظاهرى و نژادى محروم بودند، بر اثر اطاعت از خدا، دوست مى‏داشتند، و از افراد به ظاهر ممتازى كه داراى حسب و نسب و موقعيت اجتماعى در سطح بالا بودند، بر اثر نافرمانى، طرد مى‏كردند، مانند دورى پيامبر(ص) از ابولهب كه عمويش بود، و نيز طرد جعفر كذّاب (فرزند امام هادى(ع)) توسط امام هادى(ع) و امام حسن عسكرى(ع) و امام عصر(عج) چرا كه سيرت پاك، مالك آقايى است، نه صورت زيباى ظاهر منهاى باطن پاك و عمل شايسته. تأكيد نظرى و عملى امامان(ع) به اطاعت‏
در سيره پيشوايان، در گفتار و عمل، بر مسأله اطاعت، بسيار تأكيد شده، آنها در موارد گوناگون در همه جا با تعبيرات و شيوه‏هاى مختلف، موضوع اطاعت را مطرح كرده و به شاگردان خود مى‏آموختند، و خود در پيشاپيش آنها در پيشانى اطاعت الهى مى‏درخشيدند.
امامان (ع) تنها دوستى مردم با خاندان پيامبر(ص) را براى نجات كافى نمى‏دانستند، و همواره به اطاعت و عمل تكيه مى‏كردند، خيثمه يكى از شاگردان امام باقر(ع) مى‏گويد: در محضر امام باقر(ع) بودم هنگام وداع به من فرمود: «اى خيثمه! اين پيام ما را به دوستان ما ابلاغ كن كه ما هيچ كارى را براى نجات آنها از ناحيه خدا نمى‏توانيم تضمين كنيم، مگر به اطاعت و عمل صالح خودشان، آنها قطعاً به ولايت و دوستى ما نمى‏رسند مگر به پرهيز از گناه، و آنها بدانند آن كس در قيامت بيشتر از همه كس حسرت مى‏برد كه عدالت را براى ديگران توصيف كند، ولى خودش در عمل با آن مخالفت نمايد.»(34)
امام صادق(ع) در سخنى فرمود: «كونوا دعاةً للنّاس بغير السنتكم ليروا منكم الورع والاجتهاد و الصّلاة؛(35) مردم را با غير زبان‏هايتان دعوت و راهنمايى كنيد، آنان بايد از شما(امورى از اطاعات مانند) پرهيزكارى، كوشش در راه خدا و نماز و كارهاى شايسته را مشاهده كنند.»
امام باقر(ع) به يكى از شاگردانش به نام جابر چنين توصيه كرد: «اى جابر! آيا كسى كه ادعاى تشيّع مى‏كند، براى او اين سخن كه دوستدار اهل بيت(ع) هستم كافى است؟ سوگند به خدا شيعه ما نيست مگر كسى كه پرهيزكار بوده و از خدا اطاعت كند. شيعيان ما را به اين صفات بشناسيد: آنها موصوف به تواضع و خشوع و امانت دارى هستند و بسيار در ياد خدا مى‏باشند، اهل نماز و روزه هستند. به پدر و مادر احترام مى‏كنند، نسبت به همسايگان فقير و بدهكار، و يتيمان، مهربانى دارند، راستگو هستند، با قرآن انس دارند، و زبانشان را نسبت به مردم جز به نيكى نمى‏گشايند، و در همه چيز در مورد خويشانشان امين هستند…اى جابر! سوگند به خدا كسى نمى‏تواند به خداوند تقرّب جويد مگر به اطاعت، بدان كه برات آزادى از آتش دوزخ براى كسى است كه در روش همراه و همگون ما باشد، و هيچ كس در برابر خدا، عذر و دليلى جز به عمل ندارد، آرى تنها كسى كه مطيع و فرمانبر خدا است، با ما دوست و همراه است، و كسى كه از اوامر الهى سرپيچى نمايد، دشمن ما است.
«و ما تنال ولايتنا الّا بالعمل والورع؛ و به ولايت و دوستى حقيقى ما جز از راه عمل و پرهيزكارى نمى‏توان رسيد.»(36)
و از سخنان امام صادق(ع) است: «انّما شيعة جعفرٍ من عفّ بطنه و فرجه و اشتدّ جهاده، و عمل لخالقه، و رجا ثوابه و خاف عقابه؛(37) در حقيقت شيعه جعفر صادق(ع) كسى است كه شكم و غريزه جنسى خود را از حرام نگهدارد، جهاد و فداكاريش را در راه خدا محكم سازد، و به فرمان پروردگارش عمل نمايد، و اميد به پاداش الهى، و هراسان از كيفر او باشد.»
آخرين سخن آن كه مسأله اطاعت به قدرى مهم است، كه امام صادق(ع) در زيارتى كه در مورد حضرت عباس (ع) مطرح مى‏كند، نخستين سخنش خطاب به او اين است: «السّلام عليك ايّها العبد الصّالح المطيع للّه و لرسوله و لاميرالمؤمنين و الحسن و الحسين؛(38) سلام بر تو اى بنده خدا و پيرو فرمان خدا و رسول خدا(ص) و مطيع على(ع) و حسن(ع) و حسين(ع).»
و امام سجّاد خطاب به ماه درخشنده، نخستين گفته‏اش اين است: «ايّها الخلق المطيع…؛(39)اى ماه! آفريده مطيع، پويا و شتابان در راه اطاعت خدا.» پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره آل عمران، آيه 83 ؛ سوره توبه، آيه 53؛ سوره رعد، آيه 15 و سوره فصلت، آيه 11. 2. سوره آل عمران، آيه 83. 3. سوره نوح، آيه 3. 4. المعجم المفهرس لالفاظ القرآن، ص 429 تا 431 (واژه طوع). 5. سوره نساء، آيه 59. 6. سوره احزاب، آيه 71، و نظير اين مطلب در آيات 13 و 69 سوره نساء، آيه 52 سوره نور، 17، سوره فتح؛ و 71 سوره توبه آمده است. 7. سوره نساء، آيه 64. 8. سوره مائده، آيه 92. 9. سوره آل عمران، آيه 68. 10. بحارالانوار، ج 73، ص 393. 11. بحارالانوار، ج 78، ص 126. 12. محدّث قمى، نفس المهموم، ص 261 و 262. 13. سوره احزاب، آيه 66 و 68. 14. نهج البلاغه، خطبه 214. 15. غررالحكم . 16. بحارالانوار، ج 78، ص 126. 17. غررالحكم ؛ ميزان الحكمة، ج 5، ص 565. 18. وسائل الشيعه، ج 11، ص 184. 19. غررالحكم. 20. سوره آل عمران، آيه 68. 21. نهج البلاغه، حكمت 96. 22. همان، نامه 69. 23. سوره اعراف، آيه 199. 24. سوره قلم، آيه 4. 25. سوره حشر، آيه 7. 26. بحارالانوار، ج 17، ص 8. 27. نهج البلاغه، خطبه 156. 28. همان، خطبه 110. 29. بحارالانوار، ج 47، ص 139. 30. سوره هود، آيه 45 و 46. 31. عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 234. 32. تفسير ام الكتاب ميرجهانى، ص 258. 33. نهج البلاغه، خطبه 192. 34. اصول كافى، ج 2، ص 176. 35. همان، ص 78 و 258. 36. اصول كافى، ج 2، ص 74. 37. همان، ص 77. 38. كامل الزّيارات، ص 258. 39. صحيفه سجّاديه، آغاز دعاى 43.

/

فرهنگ نماز در سيره امام رضاع

نماز زيباترين حالتى است كه يك انسان مسلمان در مقابل پروردگار خود دارد. او در آن لحظه ارتباط عارفانه و صميمانه‏اى را با آفريدگار خويش برقرار ساخته و وجود خسته از مشكلات دنيوى و روان مضطرب خود را با راز و نيازهاى عاشقانه‏اش به آرامش و اطمينان تبديل مى‏سازد. اگر اين عبادت انسان ساز و آرام بخش مخلصانه و به دور از ريا انجام پذيرد، هرگونه زشتى و پليدى را از فرد دور كرده و خصلت‏هاى پسنديده و نيكوئى را در وجود او ايجاد خواهد نمود نماز اگر با شرايطش اقامه شود فرد نمازگزار بعد از انجام نماز به سوى كمالات قدم برداشته و از اعمال زشت و ننگين متنفر خواهد بود. يك شخص مسلمان با اقامه نماز، فطرت پاك خود را بازيافته و به صفاى باطن خواهد رسيد و در اين حالت باورهاى راستين او تقويت شده و روحيه نظم و انضباط در زندگى‏اش را مستحكم‏تر خواهد ساخت. نماز پيمودن راه عشق، شكوفائى انديشه‏هاى ناب و حديث پاكان و آهنگ رستگارى در زندگى است. شخص مسلمان در اوقات نماز از تمام تعلقات و وابستگى‏هاى غير الهى دست شسته و به سوى قبله عشق و كعبه آمال رو كرده و با آفريدگار هستى هم سخن مى‏شود. و اگر چنين نباشد پس اين نماز با شرائطش انجام نشده است.
آرى:
مرا غرض ز نماز آن بود كه يك ساعت‏

حديث درد فراق تو با تو بگزارم‏
وگرنه اين چه نمازى بود كه من بى تو

نشسته روى به محراب و دل به بازارم‏

بنابراين نماز حقيقى دست آوردهاى ارزشمندى براى نمازگزار راستين به همراه دارد. نوشته‏اى را كه در پيش رو داريد، مى‏كوشد بازتاب زيباى اين ارمغان ملكوتى را در سيره و سخن امام رضا(ع) به نظاره بنشيند و با كلمات و رهنمودهاى آن رهبر الهى جلوه‏هاى زيباى نماز را درهم آميزد.
اين سخن را نيز ناگفته نگذاريم كه بر هر مسلمان وظيفه‏شناس و عاشق الهى شايسته است كه اين گفتار نبوى(ص) را نصب العين خود قرار دهد كه: آن حضرت حضور قلب در نماز و احساس لذت از آنرا اينگونه توصيف كرده است: «يا اباذر! جعل اللّه جلّ ثناؤه قرّة عينى فى الصّلاة و حبّب الىّ الصلاة كما حبّب الى الجائع الطّعام و الى الظمآن الماء و انّ الجائع اذا اكل شبع و انّ الظمآن اذا شرب روى و انا لااشبع من الصّلاة؛(1) اى اباذر! خداوند – جل ثناؤه – نور ديده مرا در نماز قرار داد و نماز را محبوب من گردانيد، همچنان كه غذا را محبوب گرسنه و آب را محبوب انسان تشنه قرار داده است (امّا با اين تفاوت) كه گرسنه هرگاه غذا بخورد سير مى‏شود و تشنه هرگاه آب بنوشد سيراب مى‏شود امّا من از نماز سير نمى‏شوم.» برترين عمل‏
از منظر امام رضا(ع) هيچ عملى برتر و ارزشمندتر از نماز نيست، چرا كه بهترين و ميانبرترين راه براى رسيدن به قرب الهى است. امام رضا(ع) همواره مى‏فرمود: «الصّلاة قربان كل تقىٍّ؛(2) نماز هر انسان پارسائى را به خداوند نزديك مى‏كند.» به همين جهت آن حضرت به ابراهيم بن موسى فرمود: «لاتؤخرنّ الصّلوة عن اوّل وقتها الى آخر وقتها من غير علّةٍ عليك، ابدأ باوّل الوقت؛(3) انجام نماز را بدون علت از اول وقت آن تأخير نينداز، هميشه در اول وقت آن شروع كن!»
امام هشتم(ع) خود نيز چنين بود و به هيچ قيمتى فضيلت نماز اول وقت را از دست نمى‏داد حتى در مهمترين جلسات سياسى و علمى امام به نماز اول وقت اهميت مى‏داد. روايت زير نشانگر اين واقعيت است:
به دستور مأمون، علماى برجسته از فرقه‏هاى گوناگون در مجالس مناظره حاضر مى‏شدند و امام رضا(ع) با آن‏ها مناظره و بحث مى‏كرد. در يكى از مجالس «عمران صابى» كه از دانشمندان بزرگ بود، در مجلس حاضر شد و درباره توحيد با امام رضا(ع) وارد گفتگو گرديد در آن جلسه امام سؤالهاى او را با حوصله، متانت، استدلالهاى قطعى و روشن پاسخ داده و او را به سوى توحيد متمايل كرده بود هنگامى كه بحث و مناظره به اوج خود رسيد و چيزى به تحول درونى آن دانشمند زبردست صابئين(4) نمانده بود حضرت رضا(ع) احساس كرد وقت اذان ظهر و هنگام نماز است. امام(ع) به مأمون فرمود: «الصّلاة قد حضرت؛ وقت نماز فرا رسيد.»
عمران صابى كه به حقايقى دست يافته و از درياى دانش سرشار امام هشتم(ع) بهره‏هائى برده بود با التماس گفت: «يا سيّدى! لاتقطع علىّ مسألتى فقد رقّ قلبى؛ آقاى من! گفتگو و پاسخهاى خويش را قطع نكن دل من آماده پذيرش سخنان شما است. امّا حضرت رضا(ع) تحت تأثير سخنان عاطفى و احساس برانگيز او قرار نگرفت و فرمود: عيبى ندارد نماز را مى‏خوانيم و دوباره به گفتگو ادامه خواهيم داد.
در اين حال امام و همراهان به اقامه نماز مشغول شدند حضرت بعد از اقامه نماز دوباره به گفتگو ادامه داده و پاسخ‏هاى روشنگرانه خويش را ارائه نمود.(5)
با توجه به اين روايت كه در كتابهاى معتبر روائى و تاريخى آمده است براى اقامه نماز در اول وقت هيچگونه عذرى را براى افراد عادى و مسئولين حكومت اسلامى باقى نمى‏گذارد و پيروان آن حضرت نبايد از اين حقيقت چشم پوشى كرده و به بهانه‏هاى مختلف آنرا سهل بشمارند. رهرو راستين امام هشتم(ع)
حضرت امام خمينى(ره) در اين زمينه گوى سبقت را از تمام پيروان و شيعيان حضرت رضا(ع) ربوده بود. داستان زير شاهد خمينى مى‏گويد: روزى كه شاه فرار كرد ما در پاريس در نوفل لوشاتو بوديم، پليس فرانسه خيابان اصلى نوفل لوشاتو را بست، تمام خبرنگاران كشورهاى مختلف آنجا بودند.اين حقيقت راستين است. آقا سيد احمد خبرنگاران خارجى از آفريقا، آسيا، اروپا و آمريكا و شايد 150 دوربين فقط صحبت امام را مستقيم پخش مى‏كردند.
براى اينكه خبر بزرگترين حادثه سال را مخابره مى‏كنند، شاه رفته بود و مى‏خواستند ببينند كه امام چه تصميمى دارد، امام بر روى صندلى ايستاده و در كنار خيابان، تمام دوربين‏ها بر روى امام متمركز شده بود. امام چند دقيقه صحبت كردند و سخنان خودشان را گفتند. من در كنار امام ايستاده بودم. يك مرتبه برگشتند و گفتند: احمد! ظهر شده؟ گفتم بله، الآن ظهر است. بى‏درنگ امام گفتند: و السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته. شما ببينيد در چه لحظه‏اى امام صحبتهايشان را رها كردند. براى اينكه نمازشان را اول وقت بخوانند، يعنى جائى‏كه تلويزيونهاى سراسرى كه هر كدام ميلونها بيننده داردC.N.N بود، B.B.C بود، تمام تلويزيونها چه در آمريكا و چه در اروپا بودند. خبرگزاريها همه بودند.اسوشيتيدپرس، يونايتد پرس، رويتر و تمام خبرنگاران روزنامه‏ها، مجلات، راديو، تلويزيون، در چنين موقعيت حساسى، امام حرفشان را قطع كردند و رفتند سراغ نماز.(6) ماجراى نماز عيد
از مهمترين حوادث سيره امام رضا(ع) حركت آن حضرت به مصلاى نماز عيد مى‏باشد كه آن بزرگوار اهميت نماز و تأثير آن در جامعه و آثار پربار نمازهاى دسته جمعى و قدرت تحول آفرينى آنرا به مسلمانان و زمامداران ثابت نمود. ماجرا از اين قرار بود كه روز عيدى مأمون از امام (ع) تقاضا كرد كه نماز عيد را با مردم بخواند، تا براى مردم اطمينان بيشترى در امر ولايتعهدى پيدا شود. امام پيغام داد كه: «قرار ما بر اين بوده كه در هيچ كار رسمى دخالت نكنم. بنابراين مرا از اقامه نماز عيد معذوربدار! مأمون اصرار كرد كه: مصلحت در اين است كه شما اين نماز با اهميت را اقامه كنيد تا هم موضع ولايتعهدى تثبيت شود و هم فضل و عظمت شما آشكارتر گردد، امّا امام نپذيرفت. مأمون كه دست بردار نبود پيك‏ها و پيغام‏هاى متعددى براى متقاعد كردن امام براى حضرتش فرستاد، هنگامى كه امام رضا(ع) پافشارى خليفه را احساس كرد به او فرمود: اگر قرار است كه من حتماً به نماز بروم من اين فريضه الهى را طبق سيره پيامبر و روش اميرمؤمنان على(ع) اقامه خواهم كرد!
مأمون گفت: هر طور كه دوست دارى آن طور عمل كن اختيار با شماست!
آنگاه دستور داد: سرداران و تمام مردم صبح روز عيد در مقابل منزل مسكونى حضرت رضا(ع) اجتماع نمايند. با انتشار اين خبر مردم مرو مشتاقانه براى شركت در مراسم و بهره‏گيرى از وجود حضرت رضا(ع) خود را آماده كردند. هنگامى كه خورشيد طلوع نمود حضرت غسل كرد و عمامه سفيدى را كه از پنبه تهيه شده بود بر سر مبارك گذاشت و يك سر آن را روى سينه و سر ديگر را ميان دو شانه انداخت. و مقدارى هم بوى خوش بكار برد. دامن را به كمر زد و به همه پيروان و دوستدارانش دستور داد چنان كنند. آن گاه عصاى پيكان دارى به دست گرفت و از منزل بيرون آمد. آن حضرت در حالى كه پابرهنه بود و پيراهن و ساير لباسهايش را به كمر زده بود، به همراه غلامان و ياران نزديكش – كه آنان نيز چنين كرده بودند – به همين شكل از منزل به سوى مصلا حركت كردند. موقع خروج از منزل، امام رضا(ع) سربه سوى آسمان بلند كرد و چهار تكبير گرفت، اين تكبيرها آن چنان با صلابت و روحانيت خاصى ادا مى‏شد كه گويى آسمان و در و ديوار با نواى امام(ع) هم نواهستند. سرداران، نظاميان و ساير مردم كه با آمادگى و آراستگى تمام در بيرون منزل صف كشيده بودند، هنگامى كه امام رضا(ع) و يارانش را به آن صورت مشاهده كردند به پيروى از امام رضا(ع) و هماهنگ با او فرياد تكبير سردادند.
شهر مرو يكپارچه فرياد تكبير سرداد و به دنبال آن از گريه و ناله هزاران زن و مرد مشتاق اهل بيت(ع) به لرزه درآمد. سرداران نظامى هنگامى كه حضرت را با آن حال ديدند از مركب‏هاى خود پياده شدند و كفش‏هايشان را درآورده و كنار گذاشتند و به دنبال امام ناله زنان و تكبير گويان به راه افتادند. حضرت رضا(ع) پياده راه مى‏پيمود و هر ده قدم يك بار ايستاده و با نواى ملكوتى‏اش تكبير مى‏گفت.
ياسر خادم مى‏گويد: در اين حال ما خيال مى‏كرديم كه آسمان و زمين و كوه با او هم‏آوا گشته است، شهر مرو يكصدا گريه و شيون بود، هيجان احساسات و شور و نوا همه جا را فرا گرفته و شكوه ايمان و تكبير و نماز در پايتخت كشور اسلامى طنين انداز شده بود جلوه‏هاى مادّى و ظاهرى از ذهن‏ها و خاطره‏ها فراموش شده و آحاد جمعيت به آفريدگار هستى و پيروى از حجت الهى مى‏انديشيدند و در صفهاى به هم پيوسته به دنبال امام رضا(ع) به سوى مصلا مى‏شتافتند.
هنگامى كه اين خبر به مأمون رسيد، فضل بن سهل به مأمون گفت: اگر لحظاتى ديگر وضع همين طور ادامه يابد همه مردم مفتون و شيفته او خواهند شد و ممكن است با يك اشاره طومار حكومت را در هم بپيچند، مأمون احساس خطر كرده و از امام رضا(ع) عاجزانه درخواست نمود كه از ميانه راه به منزل برگردد و امام نيز كفشهاى خود را طلبيده و به منزل برگشت و فرمود: من كه گفتم مرا از اين كار معذور بداريد.(7) بلى نماز شكوهمند اولياء الهى آن چنان قدرتى دارد كه مى‏تواند كاخهاى ستم را به لرزه در آورده و بنيان طاغوتيان را از ريشه قطع كند و نماز عيد حضرت(ع) اينگونه بود. اقامه نماز باران‏
در ايامى كه امام رضا(ع) در خراسان به سر مى‏برد مدتى قحط سالى شده و باران نيامد و خشك سالى پديدار گشت. عده‏اى از منافقان و حاشيه‏نشينان مجلس مأمون از اين حادثه سوء استفاده كرده و شايع نمودند كه چونكه مأمون على بن موسى(ع) را وليعهد خود گردانيده است و اين امر را خداوند دوست ندارد به همين جهت باران قطع شده و بركات الهى نازل نمى‏شود.
مأمون در روز جمعه‏اى از امام تقاضا كرد كه براى نزول باران و رحمت الهى دعا كند امّا امام رضا(ع) فرمود: روز دوشنبه براى اقامه نماز استسقاء بيرون خواهم آمد زيرا جدم رسول اللّه(ص) را به همراه اميرمؤمنان على(ع) در عالم رؤيا زيارت كردم و پيامبر به من فرمود: پسرم! تا روز دوشنبه صبركن و سپس در آن روز به صحرا برو و از درگاه خداوند متعال طلب باران نما! خداوند باران رحمت خود را مى‏فرستد و مردم به عظمت و عزت تو در پيشگاه خداوند پى مى‏برند و به بزرگى مقامت واقف مى‏گردند.
روز دوشنبه فرا رسيد مردم از خانه‏ها بيرون آمدند، امام رضا(ع) به صحرا رفت و مردم نيز گرد آمدند و چشم به حركات و سكنات آن حضرت دوختند امام دو ركعت نماز استسقاء را اقامه كرده و آنگاه بالاى منبر رفت و در خطبه بعد از حمد و ثناى الهى فرمود: الهم يا رب انت عظّمت حقّنا اهل البيت فتوسلوا بنا كما امرت و اهلوا فضلك و رحمتك و توقعوا احسانك و نعمتك فاسقهم سقياً نافعاً عاما غير رايث و لاضائر وليكن ابتداء مطرهم بعد انصرافهم من مشهد هم هذا الى منازلهم و مقارهم؛ خدايا! اى پروردگار من! تو حق ما اهل بيت را بزرگ شمرده‏اى اين مردم به ما متوسل شده‏اند همچنان كه خودت فرموده‏اى و به فضل و رحمت تو اميدوارند و چشم انتظار احسان و لطف تواند اينها را از باران سودمند و فراوان و بى‏ضرر و زيان خود سيراب گردان و اين باران را پس از بازگشت آنان به خانه‏هايشان نازل فرما!
يكى از حاضرين در آن اجتماع مى‏گويد: به خدا سوگند همان لحظه حركت ابرها در هوا شروع شد و رعد و برق پديد آمد، مردم به جنب و جوش افتادند كه تا باران نيامده به خانه‏هاى خود برگردند.
حضرت على بن موسى الرضا(ع) به آنان فرمود: آرام باشيد! اين ابر براى اين منطقه نخواهد باريد براى فلان ناحيه مى‏رود، آن ابر رفت و ابر ديگرى به همراه رعد و برق آمد، مردم دوباره خواستند حركت كنند، امام فرمود: اين ابر نيز به فلان قسمت خواهد رفت، در حدود ده ابر به همين ترتيب آمد و از فضاى منطقه عبور كرد و هر بار امام (ع) فرمود: اين ابر براى شما نيست. يازدهمين ابر از راه رسيد. امام رضا(ع) فرمود: اين ابر را خداوند متعال براى شما فرستاده است، در برابر فضل و كرم خداوند، شكر كرده و به سوى منازل خويش بازگرديد تا شما به خانه نرسيده‏ايد باران نخواهد باريد. آنگاه امام رضا(ع) از فراز منبر پائين آمده و مردم نيز به خانه هايشان رفتند، در همين هنگام بود كه باران شديدى نازل شده و تمام حوض‏ها، گودالها و نهرها را پر كرد و مردم با خوشحالى تمام مى‏گفتند: كرامتها و الطاف الهى بر فرزند رسول گرامى اسلام(ص) مبارك باد.
بعد از نزول باران و سيراب شدن زمين از بركات الهى و خوشحالى مردم، حضرت رضا(ع) به ميان جمعيت آمده و آنان را موعظه كرده و به شكرگزارى از نعمتهاى الهى به درگاه پروردگار منان دعوت نمود.(8)
اينجاست كه از ته دل و عمق جان خطاب به اهل بيت (ع) عرضه مى‏داريم: ارادة الرّب فى مقادير اموره تهبط اليكم و تصدر من بيوتكم؛(9) اراده و مشيت پروردگار عالم در تدبير امور جهان به سوى شما مى‏آيد و از خانه‏هاى شما به ديگر جاها مى‏رسد. فوائد و بركات نماز
نماز فوائد بسيارى به همراه دارد از جمله: روح انضباط را در انسان تقويت مى‏كند زيرا بايد در اوقات معينى انجام پذيرد و تأخير و تقديم آن موجب بطلان نماز مى‏گردد. همچنين آداب و احكام ديگر بايد با نظم و ترتيب رعايت شود و اگر با بى‏نظمى و ناهماهنگى صورت گيرد در حقيقت نماز خلل و اشكال به وجود مى‏آيد؟ اين چنين است كه انسان نمازگزار بايد با عادت به نظم و انضباط در نماز آنرا در ساير مراحل زندگى نيز به مرحله عمل درآورد. در زمينه اسرار و ره‏آوردهاى بى‏شمار نماز حضرت على بن موسى الرضا(ع) سخن جامعى فرموده است كه به بخشهائى از آن اشاره مى‏كنيم: آن حضرت در پاسخ نامه‏اى كه از فلسفه و علل تشريع نماز پرسيده بود چنين فرمود: علت تشريع نماز اين است كه بنده به ربوبيت پروردگار توجه و اقرار داشته باشد و مبارزه با شرك و بت پرستى و قيام در پيشگاه پروردگار، در نهايت خضوع و تواضع و اعتراف به گناهان و تقاضاى بخشش از معاصى گذشته و نهادن پيشانى بر زمين همه روزه انجام پذيرد. و نيز هدف اين است كه انسان همواره هشيار و متذكر گردد، گرد غبار فراموشكارى بر دل او ننشيند، مست و مغرور نشود، خاشع و خاضع باشد طالب و علاقه‏مند افزونى در مواهب دين و دنيا گردد. همين توجه او به خداوند متعال و قيام در برابر او، انسان را از معاصى باز مى‏دارد و از انواع فساد جلوگيرى مى‏كند.
امام رضا(ع) در مورد ساير دست آوردهاى نماز فرمود: نماز و مداومت ياد خدا در شب و روز سبب مى‏شود كه انسان مولا، و مدبّر و خالق خود را فراموش نكند و روح سركش و طغيانگرى در برابر خدا بر او غالب نيايد.(10) نماز نوجوانان‏
حسن بن قارن مى‏گويد: از امام رضا(ع) در مورد شخصى پرسيدند كه پسر نوجوانش را به انجام نماز وادار مى‏كند و اين فرزند گاهى نماز را ترك مى‏كند. امام فرمود: اين پسر چند سال دارد؟ گفتند: آقا، 8 ساله است. حضرت رضا(ع) با تعجب فرمود: سبحان اللّه! 8 ساله است و نمازش را ترك مى‏كند؟! گفته شد! بچه است گاهى خسته و ناراحت مى‏شود. امام فرمود: هر طورى كه راحت است نمازش را بخواند.(11) پيراهن متبرك‏
از منظر حضرت رضا(ع) نه تنها نماز و نمازگزاران ارزشمند هستند بلكه لباسهائى هم كه با آن نماز خوانده مى‏شود امتياز ويژه‏اى دارد. اسماعيل بن على برادر دعبل خزاعى مى‏گويد: آن حضرت به برادر دعبل پيراهنى را هديه داده و فرمود: دعبل! اين پيراهن را قدر بدان و خوب محافظت كن! كه من در آن هزار شب و هر شبى هزار ركعت نماز خوانده‏ام و در آن هزار ختم قرآن به جاى آورده‏ام. احتفظ بهذا القميص فقد صليت فيه الف ليلة كل ليلة الف ركعة و ختمت فيه القرآن الف ختمة.(12) فلسفه نماز جماعت‏
امام رضا(ع) در مورد علل نماز جماعت فرمود: خداوند متعال نماز جماعت را قرار داده است كه شعائر اسلامى و معارف الهى همانند اخلاص، توحيد، ارزشهاى اسلامى، عبادت و نيايش براى خدا آشكار و ظاهر و مشهور شود زيرا در اظهار اين اعمال و علنى بودن آن حجت خداوند بر مردم شرق و غرب عالم تمام مى‏شود.
همچنين مسلمانان دوچهره و منافق و كسانى كه نماز را سبك مى‏شمارند مشخص شوند و وادار به انجام دستورات الهى باشند. همچنين گواهى افراد نسبت به عدالت و صلاح همديگر جائز باشد. افزون بر اين نماز جماعت نيكوكارى و ترويج فضيلت‏ها را به همراه دارد و خيلى‏ها را از گناه و فساد باز مى‏دارد.(13) آداب نماز
امام رضا(ع) در مورد آداب نماز فرمود: اگر براى نماز ايستادى تلاش كن با حالت كسالت و خواب آلودگى و سستى و تنبلى نباشد. بلكه با آرامش و وقار نماز را بجاى آور و بر تو باد كه در نماز خاشع و خاضع باشى و براى خدا تواضع كنى و خشوع و خوف را برخود هموار سازى در آن حال كه بين بيم و اميد ايستاده‏اى و پيوسته با طمأنينه و نگران باشى. همانند بنده گريخته و گنهكار كه در محضر مولايش ايستاده و در پيشگاه خداى عالميان بايست. پاهاى خود را كنار هم بگذار و قامتت را راست نگهدار و به راست و چپ توجه نكن! و چنان باش كه گوئى خدا را مى‏بينى، كه اگر تو او را نمى‏بينى او تو را مى‏بيند.(14) خاطره‏اى از شيخ رجبعلى خياط
اين مقال را با نقل خاطره‏اى پندآموز از مرحوم شيخ رجبعلى خياط در مورد اهميت نماز به پايان مى‏بريم: آقاى سيد قاسم شجاعى از مبلغين توانا و موفق مجالس مذهبى در خاطرات خود آوده است:
من از نوجوانى به سخنرانى و روضه خوانى در محافل دينى و مذهبى اشتغال داشتم و لحن و سخن گرم من موجب شده بود كه به مجالس زيادى دعوت شوم. از جمله روزهاى هفتم ماه به منزل جناب مرحوم آقاشيخ رجبعلى خياط نرسيده به بازارچه، بعد از كوچه سياهها مى‏رفتم. از پله‏ها بالا مى‏رفتيم و در منزل ايشان براى خانم‏ها روضه مى‏خوانديم. اتاق جناب شيخ هم طبقه پائين آن قرار داشت. روزى بعد از اتمام منبر به طبقه پائين آمدم و براى اولين بار با جناب شيخ برخورد كردم، كلاههائى دستش بود و گويا عازم بازار بود، سلام كردم، يك نگاه به صورت من كرد و فرمود: پسر پيغمبر و نوكر امام حسين(ع) نمازش تا الآن نمى‏ماند!!
(در آن هنگام من سيزده ساله بودم) گفتم: چشم، در حالتى كه دوساعت به غروب مانده بود و آن روز مهمان بودم و تا آن ساعت نمازم را نخوانده بودم. امّا آن مرد الهى به محض اينكه به صورتم نگاه كرد اين حالت را در من ديده و گوشزد فرمود.(15) و اين يادآور سخن امام صادق(ع) است كه فرمود: فضل الوقت الاوّل على الآخر كفضل الآخرة على الدّنيا؛(16) برترى نماز اول وقت بر آخر وقت، همانند برترى آخرت بر دنياست. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. مكارم الاخلاق، ص 461. 2. من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 210. 3. بحارالانوار، ج 49، ص 49. 4. صابئين گروهى هستند كه خود را پيرو حضرت يحيى مى‏دانند و به دو دسته موحد و مشرك تقسيم شده‏اند گروهى از آنان ستاره پرست هستند. مركز آنان قبلا شهر حرّان عراق بود ولى امروزه در اهواز و بعضى مناطق ديگر به سر مى‏برند. آنها طبق باورهاى خود در كنار نهرهاى بزرگ زندگى مى‏كنند. 5. توحيد صدوق، ص 434؛ حياة الامام رضا(ع)، ج 1، ص‏110. 6. نماز خوبان، ص 56، روزنامه كيهان، شماره 3659. 7. ارشاد مفيد، ج 2، ص 264 و اصول كافى، مولد ابى الحسن الرضا(ع)، حديث 7. 8. عيون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 165. 9. الكافى، ج 4، ص 577. 10. تفسير نمونه، ج 16، ص 294. 11. وسائل الشيعه، ج 4، ص 20. 12. بحارالانوار، ج 79، ص 309. 13. وسائل الشيعه (20 جلدى)، ج 5، ص 372. 14. فقه الرضا(ع)، ص 101. 15. كيمياى محبت، ص 225. 16. ثواب الاعمال، ص 36.

/

روش تربيت در نهج البلاغه

قسمت پنجم‏ روش تربيت فرزند
تربيت فرزند از بنيادى‏ترين مسائل تربيتى شمرده مى‏شود، و سنگ زيرين تربيت‏هاى بعدى است، به همين جهت در دين مقدّس اسلام، سخنان معصومين، مخصوصاً اميرمؤمنان سخت بر اين امر تكيه و تأكيد شده است.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اكرموا اولادكم و احسنوا آدابهم؛(1) فرزندان خود را گرامى داريد، و آنها را نيكو تربيت كنيد.»
و على(ع) فرمود: «حقّ الولد على الوالدان يحسّن اسمه و يحسّن ادبه و يعلّمه القرآن؛(2) حق فرزند بر پدر اين است كه اسم نيكو براى او انتخاب كند، و نيكو تربيتيش نمايد، و قرآن را به او بياموزد.» و حضرت امام سجّاد (ع) نيز در مقام تربيت فرزند و مسئوليّت سنگين الهى آن از پيشگاه خدا استعانت مى‏جويد و عرضه مى‏دارد: «و اعنى على تربيتهم و تأديبهم و برّهم؛(3)(بارالها!) مرا در تربيت و تأديب و نيكى فرزندانم يارى نما.» معلوم مى‏شود مسئله به حدّى سنگين است كه حضرت سجاد(ع) كه امام معصوم است با آن عظمتش طلب استمداد از خداوند مى‏نمايد. منتهى نكته در خور دقت اين است كه در اسلام برنامه تربيت فرزند از دوران قبل از ازدواج شروع مى‏شود، يعنى از زمان انتخاب همسر هم مرد و هم زن بايد برنامه ريزى داشته باشند كه پدر و مادر خوب و تربيت صحيح يافته انتخاب نمايند. انتخاب همسر
صلاحيّت متقابل مرد و زن و يا همان پدر و مادر آينده سخت بر فرزند اثر دارد، زيرا اخلاق و اوصاف والدين طبق قانون «وراثت» به فرزندان منتقل مى‏گردد. گرچه علم ژنتيك در غرب علم نو ظهورى است امّا قانون وراثت به صورت كلّى چهارده قرن است كه در اسلام مطرح شده است.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «در خانواده صالح ازدواج كنيد زيرا اخلاق (و خصوصيات) روحى به ارث مى‏رسد.)(4) در جاى ديگر فرمود: «تخيّروا لنطفكم، فانّ النّساء يلدن اشباه اخوانهن و اخواتهنّ؛(5) (همسر مناسبى) براى نطفه هايتان انتخاب كنيد، زيرا زنان همانند برادران و خواهران خود فرزند به دنيا مى‏آورند.» و در روايت ديگرى مى‏خوانيم: «انظر فى اىّ شى‏ءٍ تضع ولدك فان الزق اساسٌ؛(6) ببين نطفه خود را در چه محلى مستقر مى‏كنى، زيرا اخلاق اجداد و پدران، به فرزندان به ارث مى‏رسد.»
به همين جهت است كه على(ع) بعد از وفات فاطمه(س) مى‏خواست همسر اختيار كند به عقيل برادرش – كه اطلاعات وسيعى از نسب قبائل عرب و تاريخ گذشته آن روز داشت – سفارش فرمود كه از اقوام اصيل و شجاع عرب همسرى براى من انتخاب كن كه زاده شجاعان و وارث دلاورى و شهامت باشد؛ زيرا مى‏خواهم از اين ازدواج فرزند شجاع و دليرى به دنيا بيايد، عقيل پس از بررسى و جستجو «ام البنين كلابيّه» را پيشنهاد كرد، چرا كه كه در جامعه (آن روز) شجاع و دليرتر از اجداد و پدران او نبود(7) اين نشان مى‏دهد كه پدرى چون اميرمؤمنان كه معصوم است و شخصيت دوم عالم هستى است، براى تربيت فرزندان سالم نياز به همسرى دارد كه از خانواده پاك و عفيف و اصيل و شجاع باشد.
و در طرف مردان هم سفارش شده است، كه به غير متدين، شرابخوار، بى‏نماز دختر ندهيد، چرا كه بر نسل و فرزندان خويش اثر مى‏گذارد. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «هرگاه كسى نزد شما به خواستگارى آمد كه دين و امانت دارى او را مى‏پسنديد، پس (دخترتان را به او) تزويج دهيد، وگرنه فتنه و فساد بزرگى ايجاد مى‏شود.»(8)
و امام حسن مجتبى(ع) به مردى كه درباره ازدواج دخترش با او مشورت نمود، فرمود: «زوّجها من رجلٍ تقىٍّ، فانه ان احبّها اكرمها و ان ابغضها لم يظلمها؛(9) به مرد باتقواى او را تزويج كن پس اگر او را دوست بدارد گرامى مى‏دارد و اگر از او نفرت پيدا كرد در حق او ستم روا نمى‏دارد( زيرا تقواى او چنين اجازه نمى‏دهد) لذا هم مرد بايد داراى تقوا و دامن پاك باشد و هم زن عفيفه و پاكدامن. به اين جهت اسلام از كار خلاف عفّت سخت نهى نموده، چرا كه آينده نسل‏ها را فاسد و جامعه را به فساد مى‏كشاند. به اين تحقيق توجّه كنيد:

«در سال 1720 م در سواحل آمريكا مردى در خانواده فاسد و بى‏بندو بار (و از پدر و مادر بى عفّت و فاسد) متولد (شد) و تمام عمر خود را به رذالت و مى‏خوارگى سپرى كرد و از راه دزدى زندگى خود را تأمين مى‏نمود، از اين مرد پنج دختر باقى ماندند كه همه همانند پدر به دور از تربيتى سالم (و بى عفت) و خانواده‏اى عارى از محبّت بودند، در نسل پنجم افراد اين خانواده به 1200 نفر رسيدند كه طبق آمار گرفته شده، افراد أناث( و زن) اين خاندان همگى اهل فحشاء بوده 240 تن از آنان به سفليس مبتلا شدند، و 130 نفر از مردها دزدهايى جنايت پيشه و ماهر گرديدند، از اين خانواده هفت نفر آدمكش حرفه‏اى و سيصد نفر ديگر همگى داراى مشاغل ممنوعه بودند، به جامعه تحويل داده شد و در طى مدّت هفتاد سال 000/700/1 دلار زيان مالى توسط اين خانواده به دولت آمريكا وارد شده بود.»(10) اينجاست كه عمق دستورات اسلام درك مى‏شود كه اين همه درباره پاكى و تديّن و حفظ نسل سفارش نموده است. و در قرآن كريم از زبان نوح مى‏خوانيم: «اى خدا! كافران را از بين ببر و اگر آن‏ها بمانند، همانند خود را به دنيا مى‏آورند و بندگانت را گمراه مى‏كنند زيرا آنان جز فرزند فاجر و كافر به دنيا نمى‏آورند.»(11)
عاقبت گرگ زاده گرگ شود

گرچه با آدمى بزرگ شود

و پزشكان امراض روحى و روانى نيز ثابت كرده‏اند كه 66% كودكان مبتلا به امراض روحى، بيمارى را از مادران خود به ارث برده‏اند.(12) ايّام باردارى‏
گام دوم تربيت فرزند مربوط به ايام عمل زناشويى و ايام باردارى مى‏شود، در آغاز ازدواج، اسلام دستوراتى از دعا و ذكر و نماز و طهارت و امثال آن دارد كه سخت برآينده فرزند اثر مى‏گذارد.
پزشكان مى‏گويند: اگر هنگام توليد نطفه پدر مسموم باشد، تمام سلول‏هاى بدن او مسموم بوده و در نتيجه عليل خواهد بود، و از اين نطفه مسموم و عليل، جنين ناقص و عليل به وجود مى‏آيد، اين مسموميت ممكن است در اثر غذاى فاسدى، چون خوردن مشروب، كشيدن ترياك، كشيدن چرس و بنگ و غيره باشد، پس در هنگام مسموميت، مخصوصاً مستى، بايستى از توليد مثل خوددارى كرد.(13) در اسلام هم سفارش شده كه از لقمه حرام پرهيز شود، و همين طور از مجامعت بعد از احتلام بدون غسل، مجامعت در ايام حيض و عادت ماهانه، حرف زدن در حال مجامعت، تصور و فكر شيطانى داشتن و…نهى شده است.(14)

و همين طور بر كنترل اوصاف و اخلاق و رفتار مادر در ايام باردارى سخت سفارش و توصيه شده است، چرا كه آينده تربيت صحيح يا ناصحيح فزرند از همين دوران ورق مى‏خورد. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «الشقى شقىٌ فى بطن امّه و السعيد من سعد فى بطن امّه؛(15) انسان بد و شقى در شكم مادر، بد و شقى مى‏گردد و انسان صالح و سعيد در شكم مادر رستگار و صالح مى‏گردند.» يعنى با توجه به رفتار آينده جنين و با توجه به اخلاق و رفتار پدر و مادر كه به او منتقل مى‏شود از همان دوران جنين بودن و قرار داشتن در «رحم مادر» آينده او مشخص مى‏گردد. و حتى تغذيه مادر بر تربيت روحى و اخلاقى او مؤثر است. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «به زنان باردار، بِه بخورانيد زيرا اين ميوه مايه زيبايى كودك و حسن خوى او خواهد بود.»(16) و در روايت ديگر مى‏خوانيم: «اطعموا نساءكم الحوايل اللبان فانّه يزيد فى عقل الصّبى؛(17) به همسران باردار خود كندر بدهيد، زيرا كندر در افزايش خرد بچّه مؤثر است» از زبان مادر سيد محمد حسين طباطبائى حافظ كلّ قرآن، دكتر هفت ساله (كه اكنون بيش از سيزده سال دارد) نقل شده است كه راز آن همه استعداد و نورانيّت او اين بوده كه من در دورانى كه به او باردار بودم از گفتن و شنيدن غيبت پرهيز مى‏كردم و مرتب قرآن مى‏خواندم.
اين كه در حديث آمده: «الجنّة تحت اقدام الامّهات؛(18)بهشت زير پاى مادران است.» معانى براى اين حديث بيان شده از جمله مى‏توان گفت: شايد مراد اين باشد كه بهشت رفتن فرزند بستگى به اوصاف و خصوصيات و پاكى و تربيت مادر دارد، يعنى اين مادر است كه فرزند را بهشتى مى‏كند، همان تعبيرى كه در عرف مى‏گويند اين عمل زير سر فلانى است، يعنى بهشت رفتن هم زير سر تربيت مادر است. دوران كودكى
دوران كودكى آغاز دوران تربيت مستقيم والدين است نسبت به فرزند، چرا كه در دوره‏هاى قبلى اوصاف و اخلاق اصالت و پاكى و يا اوصاف مقابل آنها عهده دار تربيت بودند، و مستقيماً والدين دخالت نداشتند امّا در دوران كودكى تربيت مستقيم و مسئوليت اصلى و جديد آن‏ها شروع مى‏شود، در اين دوره، مخصوصاً تا دوران سه سالگى مربّى اصلى مادر است، هر چند برخى دستورات مستحبى مثل نام گذارى نيكو، عقيقه، خواندن اذان و اقامه در گوش راست و چپ متوجه پدر است،(19) اما سرسلسله جنبان تربيت فزرند مادر است چرا كه او با شير دادن مخصوصاً اگر با طهارت باشد، و عطوفت و مهربانى، و تلقين برخى كلمات، از همه مهمتر با رفتارهاى عبادى و اخلاقى خويش شاكله درونى و اخلاقى او را مهندسى مى‏كند، به اين جهت مادر توجّه كند كه خيلى از مطالب را مى‏تواند به فرزندش در اين دوران تلقين نمايد، شاهد اين ادّعا اشعارى است كه فاطمه زهرا(س) به هنگام بازى دادن حسنش مى‏خواند، و به اين طريق به تربيت روحى و پرورش جسمى او مى‏پرداخت.
«اشبه اباك يا حسن‏

و اخلع عن الحقّ الرّسن»
«حسن جان! مانند پدرت على(ع) باش و ريسمان را از گردن حق بردار»
«واعبد الهاً ذا المنن‏

ولاتوال ذاالاحن»

«خداى احسان كننده را پرستش كن و با افراد دشمن و كينه توز دوستى مكن.»
و آن گاه كه حسين(ع) را بر روى دست نوازش مى‏كرد مى‏فرمود:
«انت شبيهٌ بابى

لست شبيهاً بعلىٍ»

«تو (حسين جان) به پدرم رسول خدا(ص) شباهت دارى و به پدرت على(ع) شبيه نيستى»(20) و همين طور در روايات سخت سفارش شده كه عمل زناشوئى در اطاقى كه حتى بچه شيرخوار بيدار است انجام نگيرد، و اگرنه اثرات زيانبارى بر روحيه او خواهد گذاشت اين نشان مى‏دهد كه كودكان شيرخوار از حسّ و دركهايى برخوردارند و گفتار و رفتار اطرافيان كاملاً بر آن‏ها تأثير مى‏گذارد.
نكته ديگر اين است كه اگر مادر به هر علّتى نمى‏تواند بچه را شير دهد، و يا نيست، بايد در انتخاب دايه و كسى كه به او شير مى‏دهد سخت دقت شود، اميرمؤمنان در اين زمينه چنين سفارش مى‏كند: «انظروا من ترضع اولادكم فانّ الولد يشبّ عليه؛(21) دقت كنيد چه كسى فرزندان شما را شير مى‏دهد، چرا كه فرزند بر اساس همان شير و اوصاف صاحب او رشد مى‏كند.» و در حديث ديگر فرمود: «ما من لبنٍ يرضع به الصبّى اعظم بركة عليه من لبن امّه؛(22) هيچ شيرى با بركتر از شير مادر براى كودك وجود ندارد.» و در اين دوران پدر و مادر به شدّت از تنبيه بدنى طفل پرهيز نمايند، چنان كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اطفال را بخاطر گريه نمودن نزنيد، زيرا گريه آنها تا چهارماه شهادت بر يگانگى خداوند است، و در چهار ماه دوّم صلوات بر نبى و آل نبى است، و در چهار ماه سوم دعا براى والدين است.»
مسئوليت مشتركى كه در اين دوره متوجه والدين است جهت سلامت روحى و روانى فرزند اوّلاً، اظهار محبت به فرزندان و بوسيدن آنان است پيامبر اكرم(ص) فرمود: «احبّوا الصبيان و ارحموهم؛(23) كودكان را دوست بداريد و نسبت به آنها مهربان باشيد.» و امام صادق(ع) فرمود: «خداوند بنده را مورد لطف قرار مى‏دهد، بخاطر شدّت محبتى كه به فرزندش دارد.»(24) و درباره بوسيدن و خوشحال نمودن فرزند فرمود: «كسى كه فرزندش را به بوسد خداوند به او حسنه مى‏دهد، و كسى كه او را خوشحال كند، خداوند در روز قيامت خوشحالش مى‏كند.»(25)
و ثانياً تبعيض قائل نشدن بين آنان است، مثلاً پسران را بهتر از دختران ندانند، امام صادق(ع) فرمود: «پسرها نعمتند و دختران حسنه، خداوند از نعمت مى‏پرسد، ولى در مقابل حسنات پاداش مى‏دهد.»(26) و همين طور بين پسران و يا خود دختران تبعيض قائل نشوند، و اگر هم برخى داراى لياقت‏هايى است كه نياز به تشويق و احترام بيشترى دارد، به گونه‏اى باشد كه ايجاد حساسيت و حسادت نكند.
رسول اكرم(ص) درباره مسابقه خطّاطى به حسن و حسين(ع) سفارش فرمود: هر كس خط او زيباتر است قدرت او نيز بيشتر است، حسنين(ع) هر كدام خط زيبايى نوشتند، ولى رسول خدا بين آن دو بزرگوار قضاوت نكرد، و آن دو را به مادرشان راهنمائى فرمود، تا نگرانى قضاوت با عاطفه مادرى جبران شود.
حضرت زهرا(س) ديد كه هر دو خط زيباست و هر دو در اين مسابقه هنرى شركت نموده‏اند، چه بايد كرد؟ و من چگونه ميان دو كودكم داورى كنم؟ با ژرف نگرى و رعايت مسائل دقيق تربيتى، قضاوت نهايى را به تلاش خودشان ارتباط داد و فرمود: «اى نور ديدگانم! من دانه‏هاى اين گردنبند را با پاره كردن رشته آن بر سر شما مى‏ريزم و ميان شما دانه‏هاى گردنبند را پخش مى‏نمايم هر كدام از شما دانه‏هاى بيشترى بگيرد خط او بهتر و قدرت او بيشتر است.»(27) دوران هفت سالگى يا آغاز تعليم همراه تربيت:
تا دوران هفت سالگى نقش اصلى را مادر ايفا مى‏كند هر چند برخى مسئوليت‏ها در تربيت‏ها متوجّه پدر است، ولى از هفت سالگى به بعد مسئوليت اصلى تربيتى پدر شروع مى‏شود، در اين‏باره تعبيرات مختلفى درباره آغاز مسئوليت پدر آمده است:
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «فرزند هفت سال آقا و سلطان است (هر چه مى‏گويد بايد انجام دهيد) هفت سال خادم است(هرچه پدر بگويد بپذيرد) و هفت سال وزير و مشاور»(28) و امام صادق(ع) فرمود: «فرزندت را رها كن هفت سال بازى كند، و هفت سال ادبش كن، و هفت سال هم همراه و ملازمت باشد، اگر رستگار شد (كه خوب) و اگرنه خيرى در او نيست»(29) و در روايت ديگرى آن حضرت فرمود: «الغلام يلعب سبع سنين و يتعلّم الكتاب سبع سنين و يتعلّم الحلال و الحرام سبع سنين؛(30) فرزند هفت سال بازى مى‏كند(و دوران بازى اوست) و هفت سال قرآن (و امثال آن را)فرا مى‏گيرد، و هفت سال (سوم) بايد حلال و حرام را فرا گيرد.» سه روايت بر اين نكته اتفاق نظر دارد كه هفت سال دوم آغاز دوران مسئوليت اصلى پدر نسبت به تربيت فرزند است كه بايد چند مسئله را جهت تربيت فرزند سرلوحه خود قرار دهد. 1- تعليم قرآن و دانش‏
امام على(ع) مى‏فرمايد: «مرّوا اولادكم بطلب العلم؛(31) فرزندان را به فراگيرى دانش (و قرآن) فرمان دهيد.» و در حديث پيش گفته خوانديم كه «و يتعلّم الكتاب سبع سنين؛ در هفت سال دوم، به فرزند خود قرآن تعليم دهيد.» 2- تقويت عاطفى، با تلقين محبت محمد(ص) و آل او
در كنار فراگيرى دانش و تعليم قرآن، براى تقويت عاطفه انسانى و هدايتى محبت پيامبراكرم(ص) و آل او، به كودكان تلقين و تعليم شود، اين نكته بسيار اهميت دارد كه متأسفانه در كتابهاى ابتدائى سالهاى اخير مقدارى كم رنگ شده است. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «ادّبوا اولادكم على ثلاث خصالٍ: حبّ نبيّكم و حبّ اهل بيته و قراءة القرآن؛(32) فرزندان خودتان را بر سه خصلت تربيت كنيد، دوست داشتن پيغمبرتان، و دوست داشتن اهل بيت او(ع) و خواندن قرآن». 3- تعليم امور فنى نظامى و دانش روز
علاوه بر تعليم قرآن و دانش‏هاى مرسوم، پدر مسئوليت دارد فرزند را با دانش‏هاى روز، مثلاً امروزه تعليم رايانه، رانندگى، و…، امور فنى و همين طور تعليمات نظامى آشنا نمايد، پيامبر اكرم(ص) فرمود: «علّموا اولادكم السّباحة و الرّمايه؛(33) به فرزندانتان شنا و تيراندازى ياد دهيد.» 4- جدا سازى‏
در دوران هفت سال دوم به فرزندان تعليم داده شود كه بدون اجازه وارد اتاق والدين نشوند، لذا قرآن كريم مى‏فرمايد: فرزندان خانواده‏ها در اوقات استراحت و خواب و خلوت والدين، بدون اجازه، وارد اتاق آنان نشوند، و بدون لباس مناسب آنان را نبينند.»(34) و محل استراحت و رختخواب فرزندان تفكيك شود، رسول اكرم(ص) فرمود: «رختخواب فرزندان خويش را پس از هفت سالگى آنان، از همديگر جدا كنيد!! و آنان را در يك بستر نخوابانيد.»(35) 5 – وفا به وعده‏ها
نكته ديگرى كه والدين مخصوصاً پدر در تربيت فرزندان توجه داشته باشند اين است كه از دروغ گفتن، تخلف وعده و هرآن‏چه گناه شمرده مى‏شود و بدآموزى دارد بايد پرهيز شود، پيامبر اكرم(ص) فرمود: «فرزندان خود را دوست بداريد و هرگاه به آنان وعده داديد، به قول خود عمل كنيد (تا دروغ و تخلف را از شما فرا نگيرند.»(36) 6- تعليم عبادات‏
در دوران هفت سالگى دوم، مسائل عبادى از جمله نماز و مسائل وضو و طهارت و نجاست را به آنها ياد دهد، على(ع) در اين زمينه مى‏فرمايد: «علّموا صبيانكم الصّلاة؛(37) به كودكان خود نماز را تعليم دهيد.» نوجوانى يا حساسترين دوران تربيت‏
آغاز هفت سال سوم و يا شروع نوجوانى از حساسترين و مهمترين و پيچده‏ترين دوران تربيت فرزند شمرده مى‏شود، چرا كه از طرفى آغاز رشد عقلانى انسان است، در كنار شروع بلوغ جسمانى كه تحوّلات زيادى را در اندام و همين طور اخلاق و رفتار نوجوان در پى دارد، از طرف دوم با فراگيرى علوم ابتدائى و مقدارى از راهنمائى وارد فضاى جديدى از دانش و علم شده است و در مدرسه و جامعه بيشتر مطرح شده است و دوستان مناسب و يا ناياب بيشترى را به خود جذب نموده و ديگر از حالت خادم بودن و تابع محض بودن پدر خارج شده است، همه اين‏ها اگر در كنار آغاز غرور نوجوانى و جوانى قرار داده شود ظرافت و حساسيت مسئله چند برابر مى‏شود. اينجاست كه بايد گفت علاوه بر استفاده از تجربه‏هاى تربيتى، بشر سخت نيازمند است كه از رهنمودهاى معصومى چون اميرمؤمنان على(ع) بايد بهره گيرد چرا كه او علاوه بر دانش الهى و مدنى و شناخت دقيق انسان، از مهربانى و دلسوزى خاصى نسبت به آينده امّت اسلامى و فرزندان آنها برخوردار است، بهمين دليل على(ع) تنها پدر حسنين (ع) و زينبين(س) و…نيست بلكه پدر امّت اسلامى بحساب مى‏آيد، چنان كه فاطمه زهرا(س) فرمود: «ابوا هذه الامّة محمدٌ و علىٌ يقيمان اددهم و ينقذانهم من العذاب الدّائم ان اطاعوهما و يبيحانهم النّعيم الدّائم ان وافقو هما؛(38) محمد(ص) و على(ع) دو پدر امّت اسلام مى‏باشند. كجى‏ها را راست و انحرافات را اصلاح مى‏نمايند، اگر مردم ايشان را اطاعت كنند آنها را از عذاب جاويدان نجات مى‏دهند و اگر مردم با ايشان موافق و همراه باشند اين دو، نعمتهاى پايدار خداوند را ارزانيشان دارند.» لذا در تربيت فرزندان نيز از او بايد اطاعت كرد و ره توشه‏هايى گرفت (هرچند هرگز به او در تربيت فرزندان نخواهيم رسيد.) نامه به امام حسن‏
على(ع) نامه‏اى دارد به فرزندش امام حسن مجتبى(ع) كه در واقع بايد گفت تعليمى است براى جامعه اسلامى كه چگونه با جوانان خويش رفتار نمايند و در تربيت آن‏ها از چه اهرمهايى استفاده نكنند. نامه حضرت چنين آغاز مى‏شود:
«از پدر فانى، اعتراف دارنده به گذشت زمان، مسكن گزيده در جايگاه گذشتگان، و كوچ كننده فردا به فرزندى آرزومند چيزى كه بدست نمى‏آيد… و تو را ديدم كه پاره تن من، بلكه همه جان منى، آن گونه كه اگر آسيبى به تو رسيد به من رسيده است، و اگر مرگ به سراغ تو آيد زندگى مرا گرفته است، پس كار تو را كار خود شمردم، و نامه‏اى بر تو نوشتم، تا تو را در سختى‏هاى زندگى رهنمون باشد، حال من زنده باشم يا نباشم…(39)» آن گاه نكاتى را تذكر مى‏دهد به اين شرح: 1- پدر قبل از ديگران دل جوانش را فتح كند
در اين دوران جوان سخت حساس است ممكن است هواهاى نفسانى و دزدان دل و عاطفه زودتر از پدر دل او را به دست آورد و او را براى خويش تربيت كند، لذا پدر و يا معلمان و هاديان قبل از همه بايد اين سنگر مهم را فتح نمايد، على(ع) به همين مطلب بعد از مقدمه و نكاتى اشاره دارد مى‏فرمايد: «اى بنى انّى لمّا رايتنى قد بلغت سنّاً و رأيتنى ازداد وهناً، بادرت بوصيتى اليك و اوردت خصالاً منها قبل ان يعجل بى اجلى…؛ پسرم! هنگامى كه ديدم ساليانى از من گذشت، و توانايى رو به كاهش رفت به نوشتن سفارشم براى تو شتاب كردم، و ارزش‏هاى اخلاقى را براى تو برشمردم پيش از آن كه اجل فرا رسد… و پيش از آن كه خواهشها و دگرگونى‏هاى دنيا به تو هجوم آورند و پذيرش و اطاعت مشكل گردد: «و انّما قلب الحدث كالارض الخالية ما القى فيها من شى‏ءٍ قبلته فبادرتك قبل ان يقسو قلبك و يشتغل لبّك…؛ زيرا قلب (نوجوان) و جوان چونان زمين نكاشته است هرچه در آن پاشيده شود مى‏پذيرد، پس در تربيت تو شتاب كردم، پيش از آن كه دل تو سخت شود، و عقل تو به چيز ديگرى مشغول گردد…؛
و رأيت حيث عنانى من امرك ما يعنى الوالد الشّفيق، و اجمعت عليه من ادبك ان يكون ذلك و انت مقبل العمر و مفتبل الدّهر ذونيةٍ سليمةٍ، و نفسٍ صافيةٍ؛(40) و آن گونه كه پدرى مهربان نيكى‏ها را براى فرزندش مى‏پسندد، من نيز بر آن شدم تو را با خوبى‏ها تربيت كنم، زيرا در آغاز زندگى قرار دارى، تازه به روزگار روى آورده‏اى، نيّتى سالم و روحى با صفا دارى. 2- بيان احكام حلال و حرام‏
قبلاً اشاره شد از مهمترين وظائف پدر در دوران هفت سالگى دوم تعليم قرآن بود، و امّا در دوره هفت سال سوم و دوران نوجوان و جوانى فراگيرى قرآن با تفسير آن و احكام حلال و حرام آن است. امام صادق(ع) فرمود: «به فرزندان خود آموزش مذهبى بدهيد، و پيش از آن كه منحرفين آنان را به انحراف عقيدتى بكشانند، به داد آن‏ها برسيد.»(41)
و على(ع) خطاب به حسنش (ع) فرمود: «و ان ابتدئك بتعليم كتاب اللّه عزّو جلّ و تأويله، و شرائع الاسلام و احكامه وحلاله و حرامه…؛پس در آغاز تربيت تصميم گرفتم تا كتاب خداى توانا و بزرگ را همراه با تفسير آيات، به تو بياموزم، و شريعت اسلام و احكام آن از حلال و حرام، به تو تعليم دهم به چيز ديگر نپردازم» در بخش ديگر فرمود: پسرم! بدان آنچه بيشتر از به كارگيرى وصيتم دوست دارم «تقوى اللّه، و الاقتصار على ما فرضه اللّه ؛ ترس از خدا، و انجام واجبات…است.(42)» 3- الگو دهى
از امور مهم در تربيت جوانان الگودهى سالم است، در تربيت حرف نفى الگوى ناسالم كافى نيست بلكه الگوهاى سالم نيز بايد معرفى شوند، على(ع) در اين باره مى‏فرمايد: «والاخذبما مضى عليه الاوّلون من آبائك، و الصّالحون من اهل بيتك، فانّهم لم يدعوا ان نظروا…؛ و پيمودن راهى است كه پدرانت و صالحان خاندانت پيموده‏اند، زيرا آنان آنگونه كه تو در امور خويشتن نظر مى‏كنى در امور خويشتن نظر داشتند و همانگونه كه تو درباره خويشتن مى‏انديشى، نسبت به خودشان مى‏انديشند و تلاش آنان در اين بود كه آن‏چه را شناختند انتخاب كنند، و بر آنچه تكليف ندارند روى گردانند، و اگر نفس تو از پذيرفتن سرباز زند و خواهد چنانكه آنان دانستند بداند، پس تلاش كن تا در خواستهايت از روى درك و آگاهى باشد… و قبل از پيمودن راه پاكان از خداوند استعانت بجوى…»(43) 4 – تحكيم اعتقادات‏
از مسائل مهم ديگرى كه بايد پدر و مربيان در تربيت فرزند به آن توجّه كنند تعليم و تحكيم اعتقادات است، تقويت اعتقادات هم انسان را رشد و نمو مى‏دهد، و هم سدّى است محكم در مقابل شبهات بيگانگان و نگهدارنده انحرافات و انجام گناه، در اين بين اعتقاد به توحيد و معاد نقش مهم و تعيين كننده دارد، لذا على(ع) مى‏فرمايد: «فتفهّم يا بنىّ وصيتى، و اعلم انّ مالك الموت هو مالك الحياة و انّ الخالق هو المميت و ان المفنى هوالمعيد…فاعتصم بالّذى خلقك و رزقك و سوّاك وليكن له تعبّدك و اليه رغبتك و منه شفقتك؛ پسرم! در وصيت من درست بينديش، بدان كه در اختيار دارنده مرگ همان است كه زندگى در دست او، و پديد آورنده موجودات است، همو مى‏ميراند و نابود كننده همان است كه دوباره زنده مى‏كند، سپس به قدرتى پناه بر كه تو را آفريده، روزى داده، و اعتدال در اندام تو آورده است، بندگى تو براى او باشد، و تنها اشتياق او را داشته باش و تنها از او بترس.»
و درباره توحيد و يگانگى خداوند فرمود: «يا بنىّ انّه لوكان لربّك شريكٌ لاتتك رسله ولرأيت آثار ملكه و سلطانه و معرفت افعاله وصافته، ولكنّه الهٌ واحدٌ كما وصف نفسه، لايضادّه فى ملكه احدٌ ولايزول ابداً و لم يزل؛(44) پسرم! اگر خدا شريكى داشت، پيامبران او نيز به سوى تو مى‏آمدند، و آثار قدرتش را مى‏ديدى و كردار و صفاتش را مى‏شناختى، امّا خدا، خدايى است يگانه، همانگونه كه خود توصيف كرد، هيچ كس در مملكت دارى او نزاعى ندارد، نابود شدنى نيست و همواره بوده است.»
دليل فوق ساده‏ترين و روشن‏ترين دليل براى اثبات وحدانيّت خداوند است كه نوجوان و جوان به سادگى آن را مى‏فهمد. 5 – تشويق به عمل و بندگى‏
لازمه خداشناسى و قيامت باورى اين است كه انسان مطيع خدا و مشتاق بندگى او باشد و اين امر بايد از نوجوانى و جوانى آغاز شود و انسان بر آن تربيت يابد. على(ع) در اين باره مى‏فرمايد: «فاذا عرفت ذلك فافعل كما ينبغى لمثلك ان يفعله فى صغر خطره و قلّة مقدرته…؛حال كه اين حقيقت را دريافتى (و خدا و قيامت را شناختى) در عمل بكوش، آن چنان كه همانند تو سزاوار است بكوشد كه منزلت آن اندك و توانايى‏اش ضعيف، و ناتوانى‏اش بسيار، و اطاعت خدا را مشتاق، و از عذابش ترسان، و از خشم او گريزان است زيرا خدا را جز به نيكوكارى فرمان نداده و جز از زشتى‏ها نهى نفرموده است». 6- ساده بيان كردن مسائل‏
در تربيت جوان تلاش شود مسائل پيچيده و دور از حس با بيان مثالهاى ساده و روشن به آنها منتقل شود و كاملاً به آنها تفهيم شود، على(ع) به همين مسأله اشاره دارد در ادامه نامه، كه مى‏فرمايد: «يا بنىّ انّى قد أنبأتك عن الدّنيا و حالها، و زوالها و انتقالها، و أنبأتك عن الآخرة و ما اعدّ لاهلها فيها و ضربت لك فيهما الامثال…؛ اى پسرم! من تو را از دنيا و تحوّلات گوناگونش و نابودى و دست به دست گرديدنش آگاه كردم، و از آخرت و آنچه براى انسانها در آنجا فراهم است اطلاع دادم، و براى هر دو مثال‏ها زدم، تا پند پذيرى، و راه و رسم زندگى بياموزى، همانا داستان آن كس كه دنيا را آموزد، چونان مسافرانى است كه در سرمنزلى بى آب و علف و دشوار اقامت دارند و قصد كوچ كردن به سرزمينى را دارند كه در آنجا آسايش و رفاه فراهم است پس مشكلات راه را تحمّل مى‏كنند، و جدايى دوستان را مى‏پذيرند، و سختى سفر، و ناگوارى غذا رابا جان و دل قبول مى‏كنند، تا به جايگاه وسيع، و منزلگاه آمن و با آرامش قدم بگذارند، و از تمام سختى‏هاى طول سفر احساس ناراحتى ندارند و هزينه‏هاى مصرف شده را غرامت نمى‏شمارند، و هيچ چيز براى آنان دوست داشتنى نيست جز آن كه به منزل امن، و محل آرامش برسند. و امّا داستان دنيا پرستان همانند گروهى است كه از جايگاهى پر از نعمت مى‏خواهند به سرزمين خشك و بى آب و علف كوچ كنند، پس در نظر آنان چيزى ناراحت كننده‏تر از اين نيست كه از جايگاه خود جدا مى‏شوند، و ناراحتى را بايد تحمل كنند.»(45) 7 – تعليم مكارم اخلاق‏
پدر فقط مسئول تأمين نفقه فرزند كه مربوط به خلق و جسم او مى‏شود نيست بلكه در قبال خلق و اخلاق و تربيت صحيح باطن نيز مسئوليت دارد.
از ديدگاه اميرمؤمنان اين مسئوليت در قبال كل خانواده مطرح است نه فقط فرزندان لذا به كميل بن زياد نخعى چنين توصيه فرمود: «يا كميل مر اهلك ان يروحوا فى كسب المكارم و يدلجوا فى حاجة من هو نائمٌ فوالذى وسع سمعه الاصوات، ما من احدٍ اودع قلباً سروراً الّا و خلق اللّه له من ذلك السرور لطفاً…؛(46)اى كميل! خانواده‏ات را فرمان ده كه روزها در به دست آوردن بزرگوارى و مكارم اخلاق، و شب‏ها در رفع نياز خفتگان بكوشند، سوگند به خدايى كه تمام صداها را مى‏شنود، هر كس دلى را شاد كند، خداوند از آن شادى لطفى براى او قرار دهد كه به هنگام مصيبت چون آب زلالى بر او باريدن گرفته و تلخى مصيبت را بزدايد چنان كه شتر غريبه را از چراگه دور سازند،(47) اما فرزند خويش را به اين اوصاف كريمه دعوت و سفارش نموده تا بخوبى آن اوصاف را دارا شده و بر آن تربيت يابد: الف: انصاف و ديگران را چون خود پنداشتن‏
«يا بنىّ اجعل نفسك ميزاناً فيما بينك و بين غيرك فاحبب لغيرك ما تحبّ لنفسك، و اكره له ماتكره لها، و لا تظلم كما لا تحبّ ان تظلم و احسن كما تحبّ ان يحسن اليك…؛اى پسرم! نفس خود را ميزان خود و ديگران قرار ده، پس آنچه را كه براى خود دوست مى‏دارى براى ديگران نيز دوست بدار و آنچه را كه براى خود نمى‏پسندى، براى ديگران مپسند. ستم روا مدار آنگونه كه دوست ندارى به تو ستم شود، نيكو كار باش آنگونه كه دوست دارى به تو نيكى كنند و آنچه را براى ديگران زشت مى‏دارى براى خود نيز زشت بشمار، و چيزى را براى مردم رضايت بده كه براى خود مى‏پسندى.»
ميزان قرار دادن خود و اين كه انسان آنچه براى خود ناروا مى‏داند براى ديگران نيز ناروا بداند، و آنچه براى خويش مى‏پسندد براى ديگران بپسندد، از صفات مهم اخلاقى است كه جلو خيلى از گناهان را گرفته و عامل زنده شدن برخى اوصاف ديگر نيز مى‏شود، اگر اين صفت در فردى باشد از ديگران غيبت نمى‏كند، به ديگران تهمت نمى‏زند، آبروى ديگران را نمى‏برد، ديگران را تحقير نمى‏كند، مردم آزارى نمى‏كند و… چرا كه هيچ يك از آن‏ها را براى خود دوست نمى‏دارد، و اوصافى چون عدالت ورزى، احسان، خدمتگذارى، انفاق، و…نسبت به ديگران در او زنده مى‏شود چون دوست مى‏دارد اين اوصاف در رابطه با او اعمال شود. ب: هر حرفى نگفتن:
اين پدر است كه به فرزندان چگونه حرف زدن و درست حرف زدن و با انديشه سخن گفتن را بايد بياموزد به همين جهت امير بيان فرمود: «و لا تقل مالاتعلم و ان قل ما تعلم و لاتقل مالاتحبّ ان يقال لك؛ (پسرم) آنچه را نمى‏دانى نگو(و در امرى كه تخصص ندارى اظهار نظر نكن) گرچه آنچه را مى‏دانى اندك است، آنچه را دوست ندارى به تو نسبت دهند، درباره ديگران مگو.» ج: دورى از خود بزرگ بينى و حرص‏
از آفت بزرگى كه دامن انسان را مى‏گيرد، عجب و غرور و تكبّر و خود بزرگ بينى است، كه اين‏ها از نوجوانى و جوانى بايد جلوگيرى شده و آنچه به وجود آمده از بين برود بهمين جهت على(ع) فرمود: «و اعلم انّ الاعجاب ضدّ الصّواب و آفة الالباب فاسع فى كدحك ولاتكن خازناً لغيرك، و اذا انت هديت لقصدك فكن اخشع ماتكون لربّك؛(48) (پسرم) بدان كه خود بزرگ بينى و غرور، مخالف راستى، و آفت عقل است، نهايت كوشش را در زندگى داشته باش، و در فكر ذخيره سازى براى ديگران مباش، آنگاه كه به راه راست هدايت شدى، در برابر پروردگارت از هر فروتنى خاضع‏تر باش.» د: حفظ كرامت انسانى‏
از مسائلى كه سخت تربيت‏ها را تخريب مى‏كند و خطر ساز است براى جوان از دست دادن شخصيت و كرامت انسانى است، اگر در انسانى اين حالت پيدا شود كه احساس شخصيت نكند و كرامت خود را از دست رفته بداند به هر كار خطرناكى دست خواهد زد، على(ع) به خوبى به اين مسئله توجّه دارد لذا در تربيت فرزندش سخت به آن سفارش نموده است و فرموده است: «و اكرم نفسك عن كلّ دنيّةٍ و ان ساقتك الى الرّغائب، فانّك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضاً؛(49) نفس خود را از هرگونه پستى بازدار، هرچند تو را به اهدافت رساند، زيرا نمى‏توانى به اندازه آبرويى كه از دست (و سرمايه عمرى كه مصرف نموده‏اى) مى‏دهى بهايى به دست آورى.» 5 – حفظ حرّيت انسانى‏
حفظ كرامت انسانى بدون حرّيت و آزاد بودن از بندگى غير خدا ميسر نيست يك پدر دلسوز، و يك مربى همه جانبه نگر در جهت حفظ كرامت انسانى حرّيت و آزاد منشى و آزادگى را در روحيه تربيت شده خويش تقويت مى‏كند، به اين جهت على(ع) مى‏فرمايد: «و لاتكن عبد غيرك و قد جعلك اللّه حرّاً؛برده ديگرى مباش كه خدا تو را آزاد آفريد.» پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. محمدى رى شهرى، منتخب ميزان الحكمه، سيد حميد حسينى، قم، دارالحديث، دوم، 1382 ص 553 ح 6772و درك متقدى هندى، كنزالعمّال، حديث 45409. 2. منتخب ميزان الحكمه، همان ص 553 و نهج البلاغه، ترجمه دشتى ص 724 حكمت 399. 3. صحيفه سجّاديه، فيض الاسلام، ص 170. 4. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، دارالكتب الاسلاميه، ج‏16، ص 223 روايت 103 . 5. همان، 22 و منتخب ميزان الحكمه، همان ص 234 روايت 2793 و 2794. 6. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، قم، كتابخانه آيت اللّه مرعشى، 1404 ق، ج 12، ص 116. 7. شيخ عباس قمى منتهى الآمال، كتابفروشى اسلاميّه، ص‏136، و تنقيح المقال، ج 2، ص 128. 8. فساد سلاح تهاجم فرهنگى،سيد محمود مدنى بجستانى،قم، جامعه مدرسين، ص 126. 9. سوره نوح، آيه 26 – 27. 10. بحارالانوار، همان، ج 103، ص 372 و منتخب ميزان الحكمه، ص 234 روايت 2788. 11. همان، ص 234 روايت 2789 و مكارم الاخلاق، ج 1، ص 446، روايت 1534. 12. روزنامه اطلاعات، شماره 10355 و محمد دشتى، مسئوليت تربيت، قم نشر امام على(ع)، 1368 ه.ش، ص‏89. 13. دكتر غياث الدين جزايرى، اعجاز خوراكى‏ها، تهران، انتشارات كتابهاى پرستو، 1345 ش، ص 214. 14. د – ك محمد باقر مجلسى، حلية المتقين، تهران، كتابفروشى، چاپ افست، ص 69 فصل 3- 5. 15. صدوق، التوحيد، قم مؤسسة النشر الاسلامى، باب 58، ص 356. 16. بحارالانوار، مؤسسه الوفاء، ح 63، ص 176. 17. شيخ عباس قمى، سفينة البحار، دارالاسوة، دوم، 1416 ق، ج 7، ص 570. 18. منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 552، و كنزالعمال، حديث 45439. 19. ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسائل، تهران مكتبه اسلاميه، ج 2، ص 620. 20. فرهنگ سخنان فاطمه زهرا(س)، محمد دشتى، قم، انتشارات مشهور، اوّل 1380، ص 135 – 136. 21. محمد بن يعقوب كلينى، كافى، تهران دارالكتب الاسلاميه، ج 6، ص 44. 22. همان. 23. صدوق، علل الشرايع، قم، دارالعلم، ج 1، ص 76، التوحيد، ص 331 و حر عاملى، اثبات الوصيّه، ج 1، ص 49. 24. كافى، همان، ج 6، ص 49. 25. همان، ص 50. 26. همان، ص 49 و وسائل الشيعه، همان، ج 15، ص 194. 27. كافى، همان، ص 70. 28. بحارالانوار، ج 45، ص 190 حديث 36 و ج 43، ص 309، و احقاق الحق، ج 1، ص 654، فرهنگ سخنان فاطمه، ص 53. 29. منتخب ميزان الحكمه، ص 553 و كنزالعمال، روايت 45338. 30. وسائل الشيعه، همان، ج‏15، ص 194. 31. همان، ج 15، ص 194، و كافى، ج 6، ص 46. 32. منتخب ميزان الحكمه، ص 553 و كنزالعمال، 45953. 33. همان، حديث 45410 و منتخب ميزان الحكمه، ص 553 روايت 6773. 34. همان، ص 553 و وسائل الشيعه، ج 12، ص 247 روايت 13. 35. سوره نور، آيه 58. 36. سفينة البحار، ج 2، ص 686. 37. فروع كافى، همان، ج 6، ص 49، حديث 3. 38. منتخب ميزان الحكمه، ص 553، و غررالحكم، ح 6305. 39. بحار، ج 23، ص 259، تفسير امام حسن عسكرى، ص‏330، و فرهنگ سخنان فاطمه، همان، ص 22. 40. نهج البلاغه، محمد دشتى، نامه 31، ص 518. 41. همان، ص 522. 42. روضة المتقين، ج 6، 651. 43. نهج البلاغه، ص 522. 44. همان، ص 523 – 524. 45. همان، ص 521. 46. همان، ص 526. 47. همان، ص 682، حكمت 257. 48. همان، ص 526. 49. همان، ص 532.

/

بهار قرآن و عرفان

نگاهى به اعمال عبادى وعرفانى ماه مبارك رمضان
ماه مبارك رمضان، نهمين ماه هجرى قمرى و مهمترين و شريفترين ماه‏هاى سال است ودر نزد پيروان اديان الهى و توحيدى، به ويژه دين حنيف ابراهيمى در جزيرة العرب، از اعتبار و موقعيت ممتازى برخوردار بود و در دين اسلام نيز ارزش و بهاى مضاعفى پيدا كرد و علاوه بر وجوب روزه در اين ماه شريف، بنا برتصريح قرآن مجيد، شب قدر در آن واقع شد و خود قرآن نيز در اين شب يك جا بر رسول خدا(ص) نازل گرديد و اصولاً ماه رمضان از ديدگاه اسلام، ماهى است كه منتسب به پروردگار منان مى‏باشد و هر كسى حرمت اين ماه را نگه دارد، طبعاً مهمان خداوند متعال خواهد بود. اما در نزد سالكان و طى كنندگان راه عرفان، اولين ماه سال خود سازى و آغازين ايام طريق وصل به مقام عبوديت و معرفت مى‏باشد. در اين باب روايات فراوانى وارد گرديده است.
پيامبراكرم(ص) در عظمت و شرافت اين ماه عزيز، در خطبه معروف خويش فرمود: «ايها الناس! انه قد أقبل اليكم شهر الله بالبركة و الرّحمة و المغفرة، شهر هو عند الله افضل الشهور، و ايامه افضل الأيام، و لياليه أفضل الليالى، و ساعاته افضل الساعات، و هو شهر دعيتم فيه الى ضيافة اللّه، و جعلتم فيه من اهل كرامة الله…؛ (1) يعنى: مردم! ماه خدا با بركت و رحمت و بخشش گناهان نزديك است؛ ماهى كه نزد خدا برترين ماه‏ها، روزهايش برترين روزها، شب‏هايش بهترين شب‏ها و ساعت‏هاى آن بهترين ساعت‏ها است؛ ماهى كه در آن به ميهمانى خدا دعوت شديد و شما را در اين ماه از كسانى قرار داده‏اند كه شايسته كرامت خدا هستند…»(2)
عبدالله بن عباس از پيامبراكرم(ص) درباره فضيلت ماه رمضان و فوايد بى شمار آن براى امت اسلام، روايتى نقل كرده است، كه انسان را به شگفتى وامى‏دارد. آن حضرت در فرازى از اين حديث شريف فرمود: «و ان لله تعالى فى آخر كلّ يوم من شهر رمضان عند الافطار ألف ألف عتيق من النّار، فاذا كانت ليلة الجمعة و يوم الجمعة، أعتق فى كلّ ساعة منهما ألف ألف عتيق من النّار، و كلّهم قد استوجبوا العذاب، فاذا كان فى آخر يوم من شهر رمضان أعتق الله فى ذلك اليوم بعدد ما أعتق من اوّل الشّهر الى آخره؛(3) خداوند متعال در آخر هر روز از ماه رمضان، به هنگام افطار يك ميليون نفر را و در شب جمعه و روز جمعه (در اين ماه شريف) در هر ساعت، يك ميليون نفر را كه همگى سزاوار آتش جهنم‏اند، از آتش آزاد مى‏كند و هنگامى كه آخرين روز ماه رمضان فرا رسد، در أن روز به تعداد كسانى كه از اول تا أخر ماه رمضان آزاد كرده است، بندگان گناهكار خويش را از آتش جهنم آزاد مى‏كند.»
اميرمؤمنان على بن ابى طالب(ع) در حديثى فرمود: نگوييد رمضان؛ زيرا نمى دانيد رمضان چيست؛ و اگر كسى گفت، بايد براى كفاره آن، صدقه دهد و روزه بگيرد. بلكه همانطورى كه خداوند متعال فرموده است بگوييد: ماه رمضان.(4)
فضيلت و موقعيت ماه مبارك رمضان، بيش از آن مقدارى است كه ما بتوانيم در اين مقال بيان كنيم و بدين جهت به همين مقدار بسنده كرده و در اين جا تنها به برخى از اعمال عبادى و عرفانى آن اشاره مى‏كنيم: الف – پيش از ورود به ماه مبارك رمضان:
آمادگى ورود به ماه خدا و پيدا كردن لياقت و صلاحيت روحى و روانى جهت حضور در ضيافت الهى در اين ماه عزيز، بسيار مهم وقابل توجه است و مؤمنان و عارفان نبايد ازآن غافل بمانند. در اين باب توصيه و تذكرهايى از سوى معصومين و اولياى ما وارد شده است كه به برخى از آن‏ها اشاره مى‏كنيم:
1- بايد روح وروان خود را با دعا، استغفار، تلاوت قرآن كريم، توبه و انابه پذيراى اين مهمانى بزرگ بنماييم. عبدالسلام بن صالح هروى، معروف به ابا صلت گفت: در آخرين جمعه ماه شعبان برمولايم امام رضا(ع) وارد شدم و آن حضرت درباره ورود به اين ماه و آمادگى درك آن، به من چنين فرمود: يا اباالصلت انّ شعبان قد مضى اكثره و هذا آخر جمعة فيه، فتدارك فيما بقى تقصيرك فيما مضى منه، و عليك بالاقبال على مايعنيك، و اكثر من الدعاء والاستغفار و تلاوة القرآن، و تب الى اللّه من ذنوبك، ليقبل شهر رمضان اليك و انت مخلص للّه عزّوجلّ، ولا تدعن امانة فى عنقك الا اديتها، وفى قلبك حقدا على مؤمن الا نزعته، ولا ذنباً انت مرتكبته الا اقلعت عنه، واتق الله و توكل عليه فى سرك امرك و علانيتك ” ومن يتوكل على اللّه فهو حسبه ان اللّه بالغ امره قد جعل لكل شى‏ء قدرا “(5) و اكثر من ان تقول فيما بقى من هذا الشهر:”اللهم ان تكن غفرت لنا فيما مضى من شعبان فاغفر لنا فيما بقى منه ” فان اللّه تبارك و تعالى يعتق فى هذا الشهر رقابا من النار لحرمة شهر رمضان(6)
اى ابا صلت! بيشتر شعبان گذشت و اين آخرين جمعه آن است؛ كوتاهى گذشته خود را در اين ماه جبران كن، بسيار دعا و استغفار كن و خيلى قرآن بخوان؛ و از گناهانت توبه كن، تا وقتى ماه رمضان مى‏آيد مخلص براى خدا باشى و هيچ امانتى بگردنت نباشد مگر اين كه آن را رد كنى و هيچ كينه‏اى از مؤمنى در دلت نباشد مگر اين كه آن را از بين ببرى و از هر گناهى كه انجام مى‏دهى، دست بردارى، تقواى خدارا پيشه كن و در نهان و آشكارت به او توكل كن ” و كسى كه به خدا توكل كند براى او كافى خواهد بود ” و در باقى مانده اين ماه، اين دعا را زياد تكرار كن: ” خدايا ! اگر در اين مدت كه از شعبان گذشته، مارا نبخشيده‏اى، در مدتى كه از آن مانده است مارا بيامرز” زيرا خداوند متعال به احترام ماه رمضان، در اين ماه افراد زيادى را از آتش رها مى‏كند.(7)
از امام على بن ابى طالب(ع) نيز روايت شده است: عليكم فى شهر رمضان بالاستغفار والدعاء، اما الدعاء فيدفع عنكم البلاء، واما الاستغفار فيمحو ذنوبكم.(8) 2- وصل شعبان به رمضان‏
مى‏توان با روزه گرفتن آخرين روزهاى ماه شعبان، اين ماه را به ماه رمضان وصل و ثواب روزه هردو ماه را دريافت كرد. از امام جعفر صادق (ع) روايت شد: من صام ثلاثه ايام من آخر شعبان و وصلها بشهر رمضان، كتب اللّه له شهرين متتابعين؛(9)هركه سه روز آخر ماه شعبان را روزه بگيرد و آن را به روزه ماه رمضان وصل نمايد، خداوند متعال ثواب دوماه روزه پشت سرهم (هردو ماه شعبان و رمضان) را براى وى منظور مى‏نمايد. 3- خواندن دعاهاى وارده‏
سيد بن طاووس (ره) در اقبال الاعمال گفت: ما از طرق متعدد به اين روايت دسترسى پيدا كرديم كه امام صادق(ع) در آخرين شب ماه شعبان و در شب اول ماه رمضان، اين دعا را مى‏خواند: اللهم انّ هذا الشهر المبارك، الذى انزلت فيه القرآن، وجعلته هدى للناس و بيّنات من الهدى والفرقان قد حضر، فسلمنا فيه و سلمنا منه، و سلمه لنا و تسلمه منا، فى يسر منك و عافيه…(10) 4- زيارت امام حسين(ع)
براساس روايات متعدد، زيارت حضرت اباعبد الله الحسين(ع) در اين ماه عظيم ثواب فراوانى دارد. از جمله در روايتى از امام جعفر صادق(ع) آمده است: زيارت امام حسين(ع) در يكى از شب‏هاى اول، پانزده و آخر ماه رمضان، موجب عفو و ريزش گناهان انسان مى‏گردد و ثواب حج و عمره را براى وى در پى خواهد داشت.(11) و در حديثى ديگر فرمود: من زار قبر الحسين(ع) فى شهر رمضان و مات فى الطريق، لم يعرض و لم يحاسب و يقال له: ادخل الجنه آمنا؛(12) هركه قبر اباعبدالله الحسين(ع) را در ماه رمضان زيارت كند و در اين راه بميرد (در روز قيامت) جلويش گرفته نمى‏شود و از او بازخواست نمى‏گردد و به وى گفته مى‏شود: با كمال امنيت و آرامش وارد بهشت شويد. 5 – شناخت هلال رمضان‏
يكى از وظايف مؤمنان و روزه گيران شناخت هلال رمضان است، تا روز بعد را به عنوان اولين روز ماه مبارك رمضان روزه بگيرند. براى شناخت هلال رمضان، راه‏هاى فنى و روايى مختلفى وجود دارد كه در اين بحث، جاى پرداختن به آن‏ها نيست. برخى از علما و دانشمندان شيعه، از جمله سيد بن طاووس(ره) در الاقبال و شيخ كلينى(ره) در الكافى به بعضى از آن‏ها اشاره كرده‏اند.(13) 6- دعاى رؤيت هلال‏
از سنت‏هاى رايج مؤمنان در آخرين دقايق آخرين روز ماه شعبان، رؤيت هلال رمضان و خواندن دعاى مأثوره است. در اين باره دعاهاى زيادى وارد شده است. از جمله اين دعاء كه از رسول خدا(ص) روايت شده است: اللهم اهله علينا بالامن والايمان، والسلامة والاسلام، والعافية المجلله ودفع الاسقام، والرزق الواسع، والعون على الصلاة والصيام والقيام و تلاوة القرآن . اللهم سلمنا لشهر رمضان، و تسلمه منا و سلمنا فيه، حتى ينقضى عنا شهر رمضان، و قد عفوت عنا و غفرت لنا و رحمتنا.(14)

ب – اعمال مشترك ماه مبارك رمضان

1- خواندن دعا و مناجات‏
دعاها و مناجات فراوانى ازامامان معصوم(ع) در اين ماه وارد شده است كه به طور مشترك در تمامى اين ماه مى‏توان خواند. مانند دعاى: اللهم ارزقنى حج بيتك الحرام…، پس از هر نماز واجب؛ دعاى: يا على يا عظيم، يا غفور يا رحيم…؛ پس از هر نماز واجب؛ دعاى: اللهم ادخل على اهل القبور السّرور…، پس از هر نماز واجب و دعاى: اللهم لك صمت و على رزقك افطرت و عليك توكلت فتقبل منى، به هنگام افطار.(15) 2- خواندن قرآن‏
ماه رمضان، ماه نزول قرآن است. بدين لحاظ سفارش فراوان در خواندن قرآن و تدبر وتفكر در آن شده است و چه خوب است كه مؤمنان در هرچند روز، و حتى در هرروز يك ختم قرآن نمايند. امام محمد باقر(ع) در روايتى فرمود:لكل شى‏ء ربيع، و ربيع القرآن شهر رمضان؛(16) براى هرچيزى بهار است، و بهار قرآن ماه رمضان مى‏باشد.
برخى از ائمه اطهار(ع) در اين ماه، چهل ختم قرآن و حتى گاهى زيادتر از آن انجام مى دادند.(17)
3- ذكر استغفار و گفتن “لا اله الا الله” و صلوات فرستادن بر محمد و آل محمد(ص).(18)
4- صدقه دادن و افطار دهى به روزه داران، اگر چه به چند دانه خرما و يا شربتى از آب باشد. پيامبر اكرم(ص) در روايتى فرمود: من فطر فى هذا الشهر مؤمنا صائماً، كان له بذلك عند اللّه عزّو جلّ عتق رقبة مؤمنة، و مغفرة لما مضى من ذنوبه. فقيل: يا رسول اللّه ليس كلنا نقدر ان نفطر صائما؟ فقال: انّ اللّه تبارك و تعالى كريم يعطى هذا الثواب منكم من لم يقدر الاّ على مذقة من لبن يفطر بها صائماً، او شربة من ماء عذب، او تميرات لايقدر على اكثر من ذلك.(19) 5 – خواندن نمازهاى مستحبى‏
ماه رمضان، فرصت مناسبى براى نماز و راز و نياز بامعبود محبوب است، به ويژه قضاى نمازهاى واجب فراموش شده و يا ترك شده. هم چنين بجا آوردن نمازهاى مستحبى فراوانى كه براى اين ماه تعيين شده است. مانند خواندن هزار ركعت نماز در مجموع اين ماه شريف. بدين گونه كه در دهه اول و دهه دوم در هر شبى بيست ركعت خوانده شود، كه هر دو ركعت به يك سلام باشد؛ كه هشت ركعت آن را پس از نماز مغرب و دوازده ركعت آن را پس از نماز عشاء به جا آورد.
در دهه سوم، در هر شبى سى ركعت، به مانند شب هاى دهه اول و دهه دوم، كه مجموع آن‏ها، هفتصد ركعت مى‏گردد و باقى مانده را كه سيصد ركعت مى‏باشد در سه شب قدر، و هر شبى يكصد ركعت به جا آورد.(20)
گفتنى است، كه اين نماز، غير از نمازهاى مستحبى معمولى، مانند غفيله و نافله است، كه آن‏ها نيز به جاى خويش اقامه گردند. 6- صله رحم و ديدار از والدين و فاميلان نزديك و زيارت برادران مؤمن.
7- زيارت معصومين(ع)، به ويژه اميرمؤمنان(ع) و امام حسين(ع).(21)
8 – اعتكاف‏
در تمام ايام ماه مبارك رمضان، به خصوص در دهه سوم اين ماه شريف، اعتكاف در مساجد از سنت مى‏باشد.(22)
به هر روى، اين ماه، ماه عبادت و بندگى در درگاه خداى سبحان است وبزرگان و پيشوايان معصوم ما براى آن اهميت ويژه‏اى قايل بوده و حساب خاصى براى آن باز مى‏نمودند. در روايتى ازامام صادق (ع) آمده است: كان على بن الحسين(ع) اذا كان شهر رمضان لم يتكلم الّا بالدعاء، والتسبيح، والاستغفار، والتكبير فاذا افطر قال: اللهم ان شئت ان تفعل فعلت؛(23) امام زين العابدين(ع) سيره‏اش به اين بود هرگاه ماه رمضان مى‏رسيد، سخنى نمى‏گفت مگر به دعاء، تسبيح، استغفار و تكبير. همين كه وقت افطار مى‏رسيد مى‏گفت: خدايا اگر بخواهى (چيزى را) انجام دهى مى‏دهى.
آنان كه معصوم و پاك و پاكيزه سرشت بودند چنين رفتار و كردارى داشتند، ماها كه جايزالخطا و پرونده اعمالمان سنگين و تيره است، بايد بيشتر به فكر خود بوده و از فيوضات ارزشمند اين ماه شريف بهره فراوان ترى ببريم ولذا هرچه مى‏توانيم بايد تلاش و كوشش كنيم و ذخيره‏اى از اين ماه براى آخرت خويش تهيه كرده و خود را از گمراهى و ارتكاب به معصيت دور نگه داريم. ج – اعمال ليالى قدر
شب هاى قدر (نوزدهم، بيست و يكم و بيست و سوم ماه رمضان) شب‏هاى بزرگ و شريف سال است و در تمامى سال، شبى به عظمت و فضيلت آن‏ها نمى‏رسد و عمل عبادى در اين شب، بهتر از عمل در هزار ماه است و در چنين شبى قرآن كريم بر پيامبراكرم(ص) نازل گرديد و قلب شريف آن حضرت با انوار آيات الهى منور گرديد. هم چنين در شب قدر، تقدير امور سال از سوى پروردگار متعال انجام مى‏گيرد و فرشتگان و روح (كه اعظم فرشتگان است) در اين شب به اذن پروردگار متعال بر زمين نازل‏شوند و به محضر امام زمان(ع) مشرف شده و آن چه براى هر كسى مقدر شده است، بر امام زمان(ع) عرضه مى‏كنند. سوره قدر (نود و هفتمين سوره قرآن مجيد) در خصوص همين شب نازل گرديد.
به هر روى، أعمال و عبادات شب‏هاى قدر بر دو دسته‏اند:
دسته اول: اعمالى كه به طور مشترك، در هر سه شب انجام مى‏گيرند.
دسته دوم: اعمال مخصوص هر يك از سه شب قدر.
اما اعمال مشترك ليالى قدر عبارتند از:

1- غسل‏
بهتر است مقارن غروب آفتاب روز قبل، اين غسل را انجام دهد و با همان، نماز مغرب شب نوزدهم را به جاى آورد.
2- نماز شب قدر
اين نماز دو ركعت است، كه در هر ركعت پس از حمد، هفت بار سوره توحيد را قرائت كند و پس از سلام، هفتاد بار بگويد: استغفراللّه و اتوب اليه‏
3- قرآن به سر نمودن و خدا را به معصومين(ع) سوگند دادن‏
4- زيارت مخصوص امام حسين(ع)
5 – شب زنده دارى(احياء)
6- صد ركعت نماز، به پنجاه سلام، كه در هر ركعت پس از حمد، ده بار سوره توحيد را قرائت كند
7- خواندن دعاى جوشن كبير
8- خواندن دعاهاى وارده ديگر
اما اعمال مخصوص هريك از سه شب قدر:
الف – شب نوزدهم ماه رمضان
اعمال عبادى اين شب بزرگ، عبارتند از:
1- صد بار استغفار
2- صد بار لعن بر قاتلان اميرمؤمنان(ع) (اللهم العن قتلة اميرالمؤمنين)
3- خواندن دعاى: اَللهم اجعل فيما تقضى و تقدّر…
4- خواندن دعاهاى مأثوره ديگر. ب – شب بيست و يكم ماه رمضان، دومين شب قدر
فضيلت شب بيست و يكم ماه رمضان از فضيلت شب نوزدهم ماه رمضان زيادتر است.اعمال مشتركه‏اى كه در آن جا ذكر كرده‏ايم، براى شب بيست و يكم نيز جارى است.
از روايات متعدد به دست مى‏آيد، كه شب قدر، يكى از دو شب بيست و يكم و بيست و سوم ماه رمضان است. از باب نمونه، به اين دو روايت توجه فرماييد:
1- عن حمران قال: سئلت أبا عبدالله(ع) عن ليلة القدر، قال: هى فى اِحدى و عشرين و ثلاث و عشرين.
2- عن عبدالواحد بن المختار الانصارى قال: قلت لابى جعفر(ع): أخبرنى عن ليلة القدر، قال: التمسها فى ليلة اِحدى و عشرين و ثلاث و عشرين، فقلت: أفردهالى، فقال: و ما عليك أن تجتهد فى ليلتين.
به هر روى، اعمال اين شب عظيم عبارتند از:
1- آغاز اعتكاف در مسجد.
2- رفتن به سوى مرقد مطهر اباعبدالله الحسين(ع) و شب زنده دارى در آن مكان شريف.
3- خواندن اين دعا در هر شب از دهه آخر ماه رمضان: اعوذ بجلال وجهك الكريم ان ينقضى عنى…
4- خواندن اين دعا: اشهد ان لا اله الّا اللّه وحده لا شريك له، و اشهد انّ محمّداً عبده و رسوله و اشهد انّ الجنة حق و…
5 – خواندن اين دعا، پس از هر فرائض و نوافل: اللهم أدّعنا حقّ ما مضى…
6- خواندن اين دعا در هر شب از دهه آخر ماه رمضان: اللهم انّك قلت فى كتابك المنزل شهر رمضان…
7- خواندن دعاى: يا مولج الليل فى النهار و مولج النهار فى الليل…
8 – خواندن دعاى: لا اله الا الله مدبر الامور،و مصرف الدهور و…
ج – شب بيست و سوم ماه مبارك رمضان: سومين شب قدر.
گرچه وجود شب قدر در ميان سه شب از ماه مبارك رمضان، يعنى شب‏هاى نوزدهم، بيست و يكم و بيست و سوم محتمل است، وليكن احتمال دو شب آخرى بيشتر است.
هم چنين در بين دو شب آخر، شب بيست و سوم احتمالش بيشتر است. بلكه از برخى روايات و توصيه هاى پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) به اصحاب و خانواده خويش، به دست مى‏آيد كه شب قدر، متعيناً شب بيست و سوم ماه رمضان است.
ضمره انصارى از پدرش روايت كرد، كه وى از پيامبراكرم(ص) شنيده است كه شب قدر، شب بيست و سوم است.
هم چنين ” زراره ” از عبدالواحد بن مختار انصارى روايت كرد: سألت اباجعفر(ع) عن ليلة القدر، فقال: أخبرك و اللّه ثم لا أعمى عليك، هى اول ليلة من السّبع الآخر؛ از امام محمد باقر(ع) پرسيدم: شب قدر چه شبى است؟ آن حضرت فرمود: به خدا سوگند، تو را به آن خبر مى‏دهم. پس فراموشت نشود و آن نخستين شب هفته آخر (ماه رمضان) است.
زراره پس از نقل حديث گفت: آن ماه رمضان، بيست و نه روز بود. بنابراين نخستين شب هفته آخر، همان شب بيست و سوم خواهد بود. اما از اين كه معصومين(ع) آن را بالخصوص تعيين نمى كردند، بدين جهت بود كه مسلمانان از اين ماه شريف، مخصوصاً در اين سه شب بزرگ رمضان، با شب زنده دارى و عبادت زياد، ثواب بيشترى نصيب خود نمايند.
به هر روى اين شب به مانند شب هاى قدر ديگر، أعمال مشترك و أعمال ويژه‏اى دارد، كه اعمال مشترك آن‏ها را در شب نوزدهم بيان كرديم.
اما اعمال ويژه اين شب عبارتند از:
1- غسل.
بريد بن معاويه نقل كرد كه امام صادق(ع) را ديدم كه يك بار در سر شب و يك بار در آخر شب بيست و سوم ماه رمضان غسل نمود.
2- خواندن دعايى كه در آثار علما و محدثين قديم شيعه يافت شده است: اللهم اِن كانَ الشّك فى أنّ ليلة القدر فيها أو فيما تقدّمها واقع، فانه فيك وفى وحدانيك…
3- خواندن دعاى روايت شده از رسول خدا(ص): َسبوح قدّوس رِبُّ الملائكة و الرّوح…
4- خواندن دعاى دهه آخر ماه رمضان: َيا ربّ ليلة القدر و جاعلها خيراً من الف شهر…
5 – خواندن دعاى: اللهم اِياكَ تعمدت الليلة بحاجتى و بك انزلت فقرى…
6- خواندن دعاى: اللهم اجعلنى من أوفر عبادك نصيباً من كل خير…
7- خواندن دعاى: اسألك مسألة المسكين المستكين، و ابتهل اليك…
8 – خواندن دعاى: اللهم ِاِنى اسئلك سئوال المسكين المستكين، و ابتغى اليك…
9- خواندن دعاى: اللهمِ اجعل فيما تقضى و فيما تقدّر من الامر المحتوم…
10 – قرائت سوره هاى عنكبوت، روم و دخان و هزار بار سوره قدر.
11- دعاى امام حسن(ع) در شب قدر: يا باطناً فى ظهوره و يا ظاهراً فى بطونه…
12- زيارت امام حسين(ع).
13- دعا براى هدايت گمراهان و دعا براى استمرار و استحكام توفيق اهل توفيق و ايمان.
14- شب زنده دارى و عبادت در مسجد.
15- خواندن و تكرار كردن دعاى فرج آقا امام زمان(عج): اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن(ع)…
16- خواندن دعاى: اللهم امدد فى عمرى و اوسع فى رزقى…(24)
از خداوند منان مسئلت مى‏نماييم كه ما و همه مومنان و پيروان مكتب اهل بيت(ع) را در اين ماه عزيز و شريف، مهمان ضيافت و خوان گسترده خويش قرارداده و با بخشايش گناهان و خطاياى ما، سعادت دنيا و آخرت را نصيبمان بفرمايد و قلب نازنين مولا و سرورمان حضرت حجة بن الحسن(ارواحنا لمقدمه الفداه) را از ما خشنود و راضى بگرداند. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. الاقبال بالاعمال الحسنه (سيد بن طاووس)، ج‏1، ص 26. 2. ترجمه المراقبات (ميرزا جواد ملكى تبريزى)، ص 211؛ مفاتيح الجنان (شيخ عباس قمى)، فضيلت ماه رمضان. 3. الاقبال بالاعمال الحسنه، ج 1، ص 24. 4. همان، ص 28. 5. سوره طلاق، آيه 36. 6. الاقبال بالاعمال الحسنه، ج 1، ص 42. 7. ترجمه المراقبات، ص 190. 8. الكافى (شيخ كلينى)، ج 4، ص 88 ؛ الاقبال بالاعمال الحسنه، ج 1، ص 69. 9. الاقبال بالاعمال الحسنه، ج 1، ص 43. 10. همان، ص 43. 11. همان، ص 46. 12. كامل الزيارات – ابن قولويه – ص 546. 13. الكافى، ج 4 ص 78 ؛الاقبال بالاعمال الحسنه، ج 1، ص 56. 14. الاقبال بالاعمال الحسنه، ج 1، ص 62 ؛ الكافى، ج 4، ص 70؛ من لايحضره الفقيه – شيخ صدوق – ج 2،ص 96. 15. مفاتيح الجنان، اعمال مشترك ماه رمضان ؛ الاقبال بالاعمال الحسنه،ج 1، ص 246. 16. الكافى، ج 2، ص 630. 17. الاقبال بالاعمال الحسنه، ج 1، ص 231. 18. مفاتيح الجنان، اعمال مشترك ماه رمضان ؛ترجمه المراقبات، ص 243. 19. الاقبال بالاعمال الحسنه، ج 1، ص 38 ؛ترجمه المراقبات؛ ص 280؛ المحاسن – البرقى – ج 2،ص 396. 20. وقايع الايام ( شيخ عباس قمى)، ص 15؛ الاقبال بالاعمال الحسنه،ج 1،ص 46؛ ترجمه المراقبات، ص 267. 21. الاقبال بالاعمال الحسنه، ج 1، ص 45. 22. همان، ص 230. 23. الصحيفه السجاديه (ابطحى)، ص 313. 24. نك: الكافى ( شيخ كلينى)، ج 2 ؛ الاقبال بالاعمال الحسنه (سيد بن طاووس)، ج‏1، از ص 313 الى 387 ؛ مفاتيح الجنان (شيخ عباس قمى)، اعمال شب بيست و يكم ماه رمضان ؛ وقايع الايام (شيخ عباس قمى)، از ص 38 الى 45.

/

در سايه سار عترت‏

(دعا و نيايش در سيره عملى اهل بيت(ع)) حقيقت و تعريف نيايش‏
دعا، به معناى خواندن و صدا زدن ديگرى، و از برنامه‏هاى عبادى مهمى است كه در تمامى اديان، به ويژه اديان آسمانى مورد توجه خاص قرار گرفته است؛ چرا كه جوهر هر دين، پرستش است و دعا، اظهار نياز و ناتوانى در برابر نيروى برتر و بدون رقيب آن دين مى‏باشد، آن سان كه رسول گرامى اسلام فرمودند: «الدُّعا مُخُّ العِبَادَةَ؛ درون مايه اصلى عبادت، دعاست».(1) تعابير روايى نيايش‏
در زبان روايات و كلام معصومان(ع)، از دعا، با تعبيرهاى مختلفى چون برترين عبادت(2)، كليد رستگارى(3)، سلاح مؤمن(4)، سلاح انبياء(5)، برنده‏ترين سلاح(6) و… ياد شده است. مى‏گويند روزى در مسجد، اصحاب گرم گفت‏وگو بودند كه آواى دل‏نشين پيامبر اكرم(ص) همگان را به سكوت واداشت. آن حضرت پرسيد: آيا مى‏خواهيد شما را به اسلحه‏اى كه موجب نجات شما از دشمن و سبب افزايش روزى مى‏شود رهنمون شوم؟ حاضران پاسخ گفتند: آرى اى فرستاده خدا. پيامبر(ص) فرمود: «شب و روز در حال دعا و نيايش با پروردگارتان باشيد؛ چرا كه دعا، سلاح مؤمن است».(7)

شرايط پذيرش دعا

1. حمد و صلوات‏
نيايش، بيان خواسته‏هاى موجودى ناتوان است؛ آن‏گاه كه در برابر قدرتى بيكران قرار مى‏گيرد و با كوله‏بارى از نياز، لب به خواهش مى‏گشايد. بايد پيش از آن كه خواسته‏اى بخواهد، ابتدا شكر آن چه را دارد به جاى آرد و بر آن كسانى كه نزد معبود والاترين جايگاه را دارند، درود فرستد، تا خواسته‏اش پذيرفته شود. روزى مردى عرب وارد مسجد پيامبر(ص) شد و به نماز ايستاد و دستانش را به درگاه الاهى بلند كرد و مشغول نيايش شد. پيامبر(ص) به راز و نياز او نگريست و به ياران خود رو كرد و فرمود: اين بنده خدا در نيايش خود با پروردگارش شتاب كرد. آن گاه نگاه پيامبر(ص) به گوشه ديگرى از مسجد گره خورد. عرب ديگرى مشغول نماز و نياز بود. او پس از نمازش دست به دعا برداشت و پس از سپاس‏گذارى نعمت‏هاى پروردگار و صلوات بر پيامبر اكرم(ص) و خاندان او، خواسته‏هايش را بر زبان جارى ساخت. پيامبر(ص) از جاى خود برخاست و نزد او رفت و به او فرمود: «هر چه از خداى خود مى‏خواهى بخواه؛ زيرا شيوه‏اى برگزيده‏اى كه به استجابت مى‏انجامد و با اين‏گونه نيايش، هر خواسته‏اى كه دارى، برآورده خواهد شد».(8) 2. ولايت‏پذيرى‏
محمد بن مسلم، از دوستان امام صادق(ع) از آن حضرت پرسيد: آيا دعاى كسى كه بسيار عبادت مى‏كند و در عبادت خود نيز فروتن است، ولى ولايت شما را نمى‏پذيرد، پذيرفته مى‏شود و به حال وى سودى دارد؟ امام با چهره‏اى گشاده به او فرمود: اى محمد، مَثَل ما خاندان پيامبر(ص) ، مَثَل آن خانواده‏اى است كه در قوم بنى‏اسراييل به سر مى‏بردند و هر گاه چهل شبانه روز به راز و نياز مى‏پرداختند، دعايشان مستجاب مى‏شد. اما روزى يكى از آنان پس از آن چهل روز، دعايش مستجاب نشد. نزد حضرت عيسى(ع) رفت و گله نمود و از او خواست تا برايش دعا كند. عيسى(ع) نمازى به جاى آورد و سپس براى فرد دعا كرد. خدا به عيسى(ع) وحى نمود: «اين بنده من، از درى كه بايد از آن به سوى من بيايد، نيامده؛ مرا خوانده، ولى در دلش به پيامبرى تو شك دارد. به همين دليل، دعايش را هرگز مستجاب نخواهم كرد». عيسى(ع) جريان را با آن مرد در ميان گذاشت. او اعتراف كرد و از او خواست تا براى رفع مشكلش دعا كند. حضرت عيسى(ع) دعا كرد و مرد نيز توبه نمود. پروردگار نيز توبه او را پذيرفت و او نيز مانند ديگر افراد خانواده‏اش مستجاب الدعوة گرديد».
محمد بن مسلم نيز با اين سخن امام صادق(ع) دريافت كه پذيرش ولايت اهل‏بيت عليهم السلام ، شرط پذيرش و استجابت دعا مى‏باشد.(9) 3. آه مظلوم: دعايى مستجاب‏
يونس بن عمار، شيعه‏اى از دوستداران امام صادق(ع) بود كه مظلوم واقع شده بود. او براى گله‏مندى نزد امام رفت و گفت: اى پسر رسول خدا، همسايه‏اى از قبيله قريش دارم كه با من دشمنى مى‏كند و براى اين كه مرا در معرض خطر طاغوتيان قرار بدهد، نام مرا به عنوان يكى از شيعيان فاش نموده، تا مرا از ميان بردارد. من هر گاه كه از كنارش مى‏گذرم يا هر گاه مرا در جايى مى‏بيند، فرياد مى‏زند: اين رافضى (شيعه)، دارايى‏هاى مردم را جمع مى‏كند و نزد مولايش جعفر بن محمد(ع) مى‏برد. اين مسأله در حالى بود كه خفقان و ترس از رژيم حاكم، همه جا را فرا گرفته بود. امام به او فرمود: «اى يونس بن عمار، نگران نباش. از او آسيبى به تو نخواهد رسيد. آن گاه كه شب پرده بر رخ شهر مى‏كشد و چشم‏ها در خواب فرو مى‏روند و تو براى برپا داشتن نماز شبت برمى‏خيزى، دست به دعا بردار و او را نفرين كن كه دعاى كسى كه حق به جانب اوست مستجاب مى‏شود».
يونس همان‏گونه كه از امام آموخته بود، دست به دعا برداشت و آن چه را امام فرموده بود، از خدا خواست. فرداى آن روز خبر رسيد كه آن دشمن خدا به سختى بيمار است و چندى نگذشت كه صداى شيون و زارى از خانه‏اش بلند شد.(10) 4. دعا براى دوستان‏
حسن بن جهم نزد امام صادق(ع) رفت و گفت: اى فرزند رسول خدا، مرا در دعاهايتان فراموش نكنيد و براى برطرف شدن مشكلاتم دعا بفرماييد. امام فرمود: از كجا مى‏دانى كه تو را در دعاهاى خود فراموش مى‏كنم؟ حسن پيش خود انديشيد: آن بزرگوار امام شيعيان است و دوستان و شيعيان خود را فراموش نمى‏كند. من هم كه از شيعيان او هستم، پس دليلى ندارد كه او مرا فراموش نمايد. عرض كرد: نه، شما مرا فراموش نمى‏كنيد. امام فرمود: چگونه فهميدى كه فراموشت نمى‏كنم؟ گفت: چون من از شيعيان و دوستداران شما هستم و مى‏دانم كه شما براى دوستان خود دعا مى‏كنيد. امام پرسيد: آيا غير از اين مطلب چيز ديگرى را هم مى‏دانى كه به خاطر آن فراموشت نسازم؟ حسن گفت: خير، چيز ديگرى نمى‏دانم. امام فرمود: «هرگاه خواستى بدانى كه در نزد من چگونه‏اى، نگاه كن ببين من در نظر تو چگونه هستم و چقدر با هم دوستى داريم؛ تا به وسيله آن، بيشتر به ياد هم باشيم».(11) 5. اميدوارى در دعا
احمد بن محمد، نزد امام صادق(ع) رفت و گفت: چند سال است كه حاجتى دارم و بسيار هم دعا كرده‏ام، ولى دعايم مستجاب نمى‏شود. كم كم در دلم شك راه يافته است، چه كنم؟ امام نگاه تندى به او كرد، بعد برآشفت و فرمود: «اى احمد، مراقب باش كه شيطان بر تو پيروز نشود و تو را از رحمت پروردگارت نااميد نسازد. مگر نمى‏دانى كه پروردگار، گاه برآوردن نياز مؤمن را به تأخير مى‏اندازد، تا او بيشتر به راز و نياز بپردازد؛ چرا كه خداوند بزرگ، گفتگوى بندگان را با خود دوست مى‏دارد. به خدا سوگند، دير برآورده شدن نيازهاى بندگان، براى آنان بهتر از زود برآورده شدن آن‏هاست». سپس امام، احمد بن محمد را به بردبارى، تلاش براى كسب حلال و پيوند با خويشاوندان سفارش فرمود و گفت: «خدا به وعده خود پاى‏بند است و وفا مى‏كند. مگر خود او نفرموده است: هنگامى كه بندگان من از تو در مورد من بپرسند، به آنان بگو من نزديكم و نيايش نيايش كننده را آن‏گاه كه مرا مى‏خواند، پاسخ مى‏گويم.(12) مگر خود او نفرموده: از رحمت پروردگار نااميد نشويد(13) و نيز اين كه: خداوند به شما وعده آمرزش و فزونى مى‏دهد.(14) بنابراين، دلبندى‏ات را به پروردگار استوارساز و شك و ترديد در دل خود راه مده و دروازه دلت را براى وارد شدن چيزى به جز خير و نيكى مگشا، كه اين تنها راه آمرزيده شدن و برآورده شدن دعاهاست.»(15)

آداب نيايش‏

1. تضرع و زارى‏
طاووس يمانى مى‏گويد: امام سجاد(ع) را ديدم كه با چشمانى اشكبار، به آسمان نگاه مى‏كرد و با خداى خويش گرم گفتگو بود.
زلال اشك از چشمانش به دامان جارى بود و اين چنين دعا مى‏كرد: «اى سرآمد آرزوهاى ديرينه‏ام، اى خدا، آيا با همه اميدى كه به مهربانى تو دارم، باز مرا در آتش عذاب خود خواهى سوزاند؟ اى خدا، تو از هرگونه عيب و كاستى به دورى، مردم چنان تو را معصيت مى‏كنند كه گويا مى‏پندارند تو آنان را نمى‏بينى و تو آن‏چنان بردبارى كه گويا آنان نافرمانى تو را نكرده‏اند. به قدرى به آنان مهربانى نشان مى‏دهى، گويا تو به آنان نيازمندى، با اين كه تو آفريننده‏اى و از هر آفريده بى‏نياز. اكنون چه كسى غير از تو از گناهان من مى‏گذرد؟ به غير از تو به كه پناه آورم؟ واى بر من! آيا هنگام آن نرسيده كه شرم كنم و به سوى تو روى آرم؟» و آن قدر گريست كه از هوش رفت و بر زمين افتاد. دويدم و كنارش نشستم و سرش را بر روى زانويم گذاشتم. چشمانش را گشود و برخاست و نشست و پرسيد: كيست كه به خلوت من و پروردگارم آمده است؟ گفتم: اى فرزند رسول خدا، طاووس يمانى هستم. اگر شما اين چنين با خداى خود نيايش مى‏كنيد، ما روسياهان چه كنيم. شما كه پدرت حضرت حسين(ع) و مادرت فاطمه(س) و جدت رسول خداست.
امام سجاد(ع) با بغضى سنگين در گلو فرمود: «چه دور رفتى اى طاووس! از پدر و مادر و جدم رسول خدا(ص) سخن مگو، كه پروردگار، بهشت را براى بندگان نيكوكار و فرمانبردارش آفريده است؛ چه برده‏اى سياه باشد و چه بزرگى از خاندان قريش. مگر نشنيده‏اى كه خداوند مى‏فرمايد: پس آن گاه كه در صور دميده شود، خويشاوندى‏اى بر جاى نمى‏ماند و از پدران و حسب و نسب پرسش نمى‏شود(16)».(17) 2. پافشارى بر خواسته‏ها در نيايش‏
در مدينه خشكسالى آمد و مردم در سختى و دشوارى بسيار قرار گرفتند.عده‏اى نزد پيامبر رحمت(ص) رفتند و از ايشان درخواست نمودند تا پروردگار، باران مهربانى‏اش را بر آنان فرو فرستد. دستان مهربان پيامبر(ص) به سوى آسمان بلند شد و لب‏هاى خشكيده‏اش به حركت درآمد: «بار خدايا، باران رحمتت را بر ما فرو فرست». نگاه‏هاى مردم تشنه به آسمان دوخته شد و عده‏اى نيز آسوده خاطر از اين كه باران خواهد آمد، راه منزل خويش را در پيش گرفتند. مدتى گذشت، ولى قطره آبى هم از آسمان نچكيد. دوباره مردم نزد رسول خدا رفتند و درخواست كردند بار ديگر دعا بفرمايند. اين بار پيامبر اكرم(ص) دست به دعا برداشت و با لحنى دگرگونه، با خدا خود راز و نياز كرد و از او درخواست فرو فرستادن باران نمود. ابرهاى رحمت در حيرتِ نگاه‏هاى منتظر، به هم پيوست و باران تندى باريدن گرفت، به گونه‏اى كه آب در كوچه‏ها به راه افتاد.
جمعى از اصحاب خدمت پيامبر اكرم(ص) بودند و از اين موضوع شگفت‏زده شدند. پرسيدند: چرا بار اول كه دعا فرموديد، باران نيامد، ولى بار دوم باريد؟ پيامبر(ص) فرمود: «من بار اول دعا كردم، ولى در نيايش خود اصرار نورزيدم و پافشارى ننمودم؛ ولى بار دوم، برخواسته خود پا فشردم و آن‏گونه شد كه ديديد».(18) 3. صلوات؛ برترين نيايش‏
هرگاه كسى به خاندان وحى دعا كند، حقى مسلم بر گردن آنان مى‏يابد و آنان كه دلسوزترين افراد به امت خود هستند، در حق او دعا خواهند كرد. روزى پيامبر اكرم(ص)به امام على(ع)فرمود: على جان، دوست دارى به تو مژده‏اى بدهم؟ على(ع) با اشتياق پاسخ داد: بله، پدر و مادرم فدايت شوند! شما همواره خوش خبر هستيد و مژده بخش. پيامبر(ص) فرمود: جبرئيل امين بر من نازل شد و خبر شگفت‏انگيزى برايم آورد. على(ع) شگفت‏زده پرسيد: آن خبر عجيب چه بود؟ فرمود: برايم خبر آورد كه هر كس از دوستان و دوستداران من، بر من و تو و خاندانم صلوات و درود فرستد، دروازه‏هاى آسمان به رويش گشوده مى‏شود و فرشتگان الاهى در عوض هر صلوات او بر من و خاندانم، هفتاد صلوات بر او مى‏فرستند و اگر گنهكار باشد، گناهانش مانند برگ درختان پاييزى مى‏ريزد و خداوند نيز در پاسخ اين دعايش لبيك مى‏گويد و به فرشتگان درگاه خود مى‏فرمايد: «اى ملائكه من، شما بر او هفتاد صلوات فرستاديد، ولى من هفتصد صلوات بر او مى‏فرستم».(19) زيباترين نام‏ها
درود فرستادن بر پيامبر(ص) و خاندان او، شيوه خدا و فرشتگان اوست؛ آن‏چنان كه در قرآن نيز بدان اشاره شده است. جابر بن عبدالله انصارى از پيامبر خدا(ص) پرسيد: اى رسول خدا، در شأن على بن ابى‏طالب(ع) چه مى‏فرماييد؟ فرمود: او جان من است. عرض كرد: اى رسول خدا، در مورد حسن و حسين چه؟ پاسخ فرمود: آن دو، دو روح و ريحان من هستند كه مادرشان فاطمه(س) است، دختر من كه هر كه او را غمگين سازد، مرا غمگين نموده و هر كه او را خرسند سازد، مرا خرسند ساخته است. اى جابر، خدا را گواه مى‏گيرم كه من با هر كه دشمنى آنان كند، دشمنم و با هر كه دوستى با آنان نمايد، دوست هستم. اى جابر، هر گاه خواستى دعا كنى و دعايت مستجاب گردد، اسم‏هاى آنان را بخوان و بر آنان درود فرست كه نام آن‏ها نزد پروردگار زيباترين و محبوب‏ترين نام‏هاست.(20) آتش اشتياق‏
درود فرستادن بر پيامبر(ص) و خاندان او، دل را صفا مى‏بخشد و نمادى از اظهار دوستى با آنان است كه ثمره اين دوستى، هم در دنيا و هم در آخرت ظاهر مى‏شود. روزى يكى از اصحاب پيامبر اكرم(ص) براى عرض ارادت و دوستى، سراسيمه نزد پيامبر اكرم(ص) رسيد و پس از عرض سلام گفت: من آمده‏ام تا يك سوم درودهايم را نثار شما كنم؛ نه، بلكه مى‏خواهم نصف آن، يا اصلاً همه آن را ارزانى شما نمايم. پيامبر اكرم(ص) با چهره‏اى گشاده، دست بر شانه‏اش زد و فرمود: اگر اين‏گونه كنى كه مى‏گويى، مشكل دنيا و آخرتت برطرف خواهد شد. اين داستان براى ابوبصير پرسش برانگيز جلوه كرد. خدمت امام صادق(ع) رفت و پرسيد: اين جمله آن مرد كه به پيامبر اكرم(ص) عرض كرد من همه صلواتم را براى شما قرار دادم، يعنى چه؟ امام فرمود: «يعنى هر گاه كه خواستم دعايى كنم، صلوات بر پيامبر اكرم(ص) و خاندان گرامى‏اش را مقدم دارم و پيش از اين كه بر آنان درود و تحيت فرستم، از پروردگار خويش چيزى نخواهم و آن گاه كه صلوات فرستادم، خواسته‏هاى ديگرم را به درگاه پروردگارم، برشمارم»(21). پسنديدگى صلوات در هر حال‏
صلوات، برترين دعاست و دعا، ذكر است و ذكر در همه حال نيكو و «نشانه ارباب معرفت است»(22). امام باقر(ع) در جمعى بود و همگان منتظر بودند تا از درياى بيكران علم و معرفتش، تشنگان را زلالى برسد. مردى در ميان جمع عطسه‏اى زد و سپس گفت: «اَلحمدُللَّه». با اين كه به طور معمول در پاسخ عطسه، مى‏گويند: «يَرْحَمُكَ اللَّه؛ خداى تو را رحمت كند»، ولى امام باقر(ع) پاسخى اين چنين نداد و سكوت فرمود. نكته‏سنجى پرسيد: چرا پاسخش را نفرموديد؟ امام فرمودند: از حق ما كاست؛ زيرا پس از عطسه بايد بگوييد: «الحَمدُللَّه رَبِّ الْعالَميِنَ و صَلِّى اللَّهُ عَلىَ مُحَمَّدٍ و اَهْلِ بَيْتِهِ؛ ستايش مخصوص پروردگار جهانيان است و خدا بر محمد و خاندانش درود فرستد». مردى كه عطسه كرده بود، حمد خدا گفت و بر پيامبر اكرم(ص) و خاندانش درود فرستاد و امام باقر(ع) نيز در پاسخش فرمود: «خداى تو را رحمت كناد».(23) پرهيز از فرستادن صلوات ناقص‏
در سخنان معصومان(ع) فرستادن صلوات ناقص نهى شده است؛ يعنى كسى بر پيامبر خدا(ص) درود فرستد، ولى خاندان او را شامل آن نسازد. نوشته‏اند امام باقر(ع) در حجر اسماعيل نشسته و مشغول مناجات با خداى خويش بود. صداى مردى كه به پرده خانه خدا چنگ زده بود و زارى مى‏كرد، توجه امام را به خود جلب نمود. او به پرده كعبه آويخته بودو براى برآورده شدن دعايش مدام صلوات مى‏فرستاد، ولى مى‏گفت: اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ و دنباله آن را نمى‏گفت. امام باقر(ع) به او فرمود: «بنده خدا، تو با اين صلواتت به ما ظلم مى‏كنى. چرا دنباله دعاى صلوات را نمى‏گويى و آن را كامل نمى‏كنى». «بگو اللهم صل على محمد و آل محمد».(24) نيايش‏هاى ناكارآمد
گاهى دعا، نياز به مقدمات و زمينه‏هايى دارد تا در پرتو آن كارآيى داشته باشد. آورده‏اند در سفرى، كاروان امام صادق(ع) به سوى مدينه در حركت بود كه سه نفر با فاصله زمانى نزد امام آمدند و از او كمك خواستند. امام به دو نفر اول كمك مالى كرد و براى سومى فقط دعا كردند و آن گاه رو به كاروانيان فرمودند: دوستان، بدانيد كه اگر مى‏خواستم به اين نفر آخر هم كمكى بكنم، توانايى آن را داشتم، ولى بيم آن را دارم تا جزو سه گروهى شوم كه دعايشان مستجاب نمى‏شود. اول كسى كه خدا به او مال و دارايى مى‏دهد، ولى وى آن را درست خرج نمى‏كند و در نتيجه، نيازمند مى‏شود و آن گاه كه نيازمند شد، دست به دعا برمى‏دارد و از خدا درخواست مال و دارايى مى‏كند. دوم كسى كه با زنى ناشايسته و بى‏ايمان ازدواج مى‏كند و بدون اين كه از او جدا شود، دعا مى‏كند كه پروردگار راهى براى رهايى از مشكلش براى او قرار دهد. سوم كسى است كه پيوسته همسايه خود را به جهت آزار و اذيت‏هايش نفرين مى‏كند كه خدايا همسايه‏ام را نابود كن، ولى با اين كه مى‏تواند خانه خود را تغيير دهد، اين كار را نمى‏كند و فقط مى‏خواهد با دعا مشكل خود را حل نمايد».(25) گلبركى از آفتاب‏
1. برترين عبادت: پيامبر(ص) فرمود: «برترين پرستش، دعاست».(26)
2. خشنودى پروردگار: امام على(ع) مى‏فرمايد: «بهترين عمل نزد خدا در روى زمين نيايش است».(27)
3. ناتوان‏ترين مردم: رسول خدا(ص) فرمود: «ناتوان‏ترين مردم كسى است كه درمورد دعا ناتوان باشد».(28)
4. نشانه دانايان: حضرت على(ع) مى‏فرمايد: «داناترين مردم به خدا، نيايشگرترين آن‏هاست».(29)
5. دور كننده بلا: على بن الحسين(ع) فرمود: «دعا، دور كننده بلاهايى است كه در حال آمدن بوده يا هنوز نازل نشده است».(30)
6. درمان هر درد: امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «بر تو باد به نيايش، كه درمان هر دردى در آن است».(31)
7. دعا در سلامت: پيامبر(ص) فرمود: «هر گاه بنده پروردگارش را در عافيت بخواند، خداوند او را از بلا و سختى نجات مى‏دهد».(32)
8. اميد به استجابت: امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «هيچ درى كوبيده نمى‏شود، مگر آن‏كه اميد به گشايشش براى كوبنده در باشد».(33)
9. اجازه نيايش: رسول خدا(ص) فرمود: «هر گاه خدا بخواهد بنده‏اش را اجابت كند، به او اجازه نيايش مى‏دهد».(34) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1) محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، موسسه الوفاء، بيروت، 1403ق، چ 2، ج 93، ص 300.
2) همان، ص 393.
3) همان، ص 300.
4) محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، دارالكتب الاسلامية، تهران، ج 2، ص 468.
5) همان.
6) همان.
7) اصول كافى، ج 2، ص 468.
8) همان، ص 485.
9) همان، ص 400.
10) همان، ج 2، ص 512، ح 3.
11) همان، ص 652، ح 4.
12) بقره: 186.
13) زمر: 53.
14) بقره: 268.
15) اصول كافى، ج 2، ص 243، ح 1.
16) مؤمنون: 101.
17) بحارالانوار، ج 46، ص 81 .
18) اصول كافى، ج 2، ص 474.
19) بحارالانوار، ج 94، ص 56.
20) همان، ص 21.
21) اصول كافى، ج 2، ص 491، ح 3 و 4.
22) برگرفته از مضمون آل عمران: 191.
23) اصول كافى، ج 2، ص 654، ح 9.
24) همان، ص 495، ح 21.
25) اصول كافى، ج 2، ص 510.
26) بحارالانوار، ج 69، ص 393.
27) اصول كافى، ج 2، ص 467.
28) علاءالدين المتقى بن حسام الدين الهندى، كنز العمّال، مؤسسة الرسالة، بيروت، 1409ق، ج 2، ص 64، ح 3133.
29) آمدى، غررالحكم، دانشگاه تهران، تهران، 1373، ج 2، ص 850 .
30) اصول كافى، ج 2، ص 469.
31) رضى الدين الطبرسى، مكارم الاخلاق، انتشارات الشريف الرضى، قم، 1412ق، ص 271.
32) كنز العمال، ج 3، ص 145، ح 5899.
33) اصول كافى، ج 2، ص 467.
34) كنز العمال، ج 2، ص 68، ح 3156.

/

روزه فتح قله تقوا

بار ديگر ماه مبارك رمضان فرا رسيد ماهى كه سراسر مهر و رحمت و اميد و نعمت است. عيد اولياى الهى و بهار قرآن، گلستان دعا و بوستان مناجات با معبود. ماهى كه شب قدرش ظرف نزول قرآن است. شب نور و بركت، شب عفو و رحمت، شب آزادى و حريت و شب بيدارى و سعادت و اگر چنين ماه و چنين شبى نبود چگونه انسان غفلت زده و آلوده و در بند هواها و هوس‏هاى نفسانى را اميد به بيدارى و بازگشت به خويش بود.
عاشقان كوى دوست ماه‏هاست كه در انتظار فرارسيدن اين ماه‏اند و از رجب به استقبالش شتافتند تا با زلال عطوفت الهى غبار از جان و زنگار از قلب خويش بزدايند.
و ما نيز قلم به كف گرفتيم تا با نگارش ذره‏اى از بى‏كران فضيلت و آثار و ثمرات روزه، پندى به خويش و تذكرى به دوستان اهل معرفت دهيم. فضيلت ماه مبارك رمضان‏
براساس آيات و روايات، ماه مبارك رمضان ماهى است ممتاز از ديگر ماهها و از حيث فضيلت بسيار برتر از آنها كه نه فقط در امت پيامبر بلكه در امم سابق نيز چنين بوده است. قران نزول خود را در اين ماه عظيم مى‏داند: «شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِى أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْءَانُ» براساس روايات، ديگر كتب آسمانى نيز در اين ماه نازل شده از جمله طبق روايتى از امام صادق(ع) «تورات» در ششم ماه مبارك رمضان، «انجيل» در دوازدهم، «زبور» در هجدهم و قرآن در شب قدر نازل گرديده است.(1)
ماه رمضان «شهر اللّه»(2) لقب گرفته است. براساس اين قول رمضان اسمى از اسماء الهى است(3) و از اين‏رو در حديثى از امام على(ع) آمده است كه فرمودند: «لاتقولوا رمضان و لكن قولوا شهر رمضان فانكم لاتدرون ما رمضان؛ نگوييد رمضان، بلكه بگوييد ماه رمضان. همانا شما نمى‏دانيد رمضان چيست؟»(4)
درباره معناى «رمضان» علاوه بر قول نقل شده در بالا دو معناى ديگر نيز بيان شده است كه نظر به ارتباط معناى لغوى با فضيلت اين ماه ذكر آن خالى از فايده نيست. و ما اين دو معنى را از تفسير لطيف كشف الاسرار نقل مى‏كنيم: «اينك ماه رمضان اقبال كرد بر دوستان، ماهى كه هم بشويد و هم بسوزد. بشويد به آب توبه دلهاى مجرمان، بسوزد به آتش گرسنگى تنهاى بندگان، اشتقاق رمضان از «رَمْضا» است يا از «رَمَضَ» اگر از «رمضا» است آن سنگ گرم باشد كه هر چه بر آن نهند بسوزد و اگر از «رمض» است باران باشد كه به هر چه رسد آن را بشويد.»(5)
در ابتداى خطبه طولانى پيامبر اكرم(ص)نيز كه در آخرين جمعه ماه شعبان ايراد شده است گوشه‏اى از فضيلت اين ماه بيان شده و آمده است: «اى مردم بدرستى كه رو كرده به سوى شما ماه خدا و رحمت و آمرزش الهى، ماهى كه نزد خدا بهترين ماهها و روزهايش بهترين روزها و شبهايش بهترين شب‏ها…. اى مردم! درهاى بهشت در اين ماه گشوده است…. و درهاى آتش بسته… و شياطين در بندند…»(6)
سخن در باب فضيلت اين ماه بسيار است و مجال اندك. اما براى ورود به بحث حقيقت روزه و آثار و ثمرات آن لازم بود شناختى هر چند اندك از فضيلت اين ماه داشته باشيم چرا كه درخت عمل در سرزمين معرفت مى‏رويد اگر اين معرفت درست باشد عمل صالح نيز درست و در غير اين صورت عمل ما آفت‏پذير خواهد بود. حقيقت روزه
قرآن كريم در اشاره‏اى بسيار كوتاه اما پر مغز و پر معنى حقيقت روزه و هدف از آن را بيان فرموده است در آيه 183 سوره بقره مى‏خوانيم: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ؛ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! روزه بر شما واجب شد همانگونه كه بر پيشينيان شما واجب گرديد باشد كه پرهيزكار شويد.»
خداوند اين آيه را با خطاب خاص خود به دوستانش آغاز مى‏كند و چه خطابى برتر از خطاب معبود با انسان، كه چنين نواى گوش‏نوازى قبل از هر چيز تمامى سختى‏هاى روزه را از ياد انسان مى‏برد. امام صادق(ع) درباره اين خطاب الهى مى‏فرمايند: «لذّة ما فى النداء اَزال تَعَبَ العبادة و العناء؛(7) لذت آنچه در اين خطاب است رنج و سختى عبادت را از بين مى‏برد».
در ادامه آيه خداوند فلسفه تشريع روزه را كه در اُمم گذشته نيز جريان داشته بيان مى‏كند و مى‏فرمايد: «لعلّكم تتقون» رسيدن به مرحله تقوا هدف روزه و حقيقت آن است. از اين عبارت كوتاه مى‏توان دنيايى از معنا را فهميد چرا كه تقوا «خير دنيا و آخرت»(8) و «سرآمد همه كارهاست»(9) و رسيدن به اين مهم يعنى نهايت كمال آدمى و سعادت دنيا و آخرت.
چنانكه تقوا همه جانبه است و فقط به تقواى قلب يا عضو خاص يا حوزه معين اعم از فرهنگى، اخلاقى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى، محدود نمى‏شود و شامل همه اين ابعاد مى‏گردد. روزه نيز فقط امساك از خوردن و آشاميدن نيست بلكه روزه دل، روزه چشم، روزه زبان، روزه قلب را شامل مى‏شود و در يك كلام آنكه تمامى وجود آدمى در اختيار احكام و فرائض الهى باشد.
چنين روزه‏اى سپر آدمى است(10) در برابر آتش، بهشت را واجب مى‏كند(11) و خالص شدن آدمى را به همراه مى‏آورد(12) و به ميراث روزه كه همان يقين به ذات اقدس الهى است نايل مى‏كند. در حديث معراج آمده است كه پيامبر(ص) فرمود: «پروردگارا! ميراث روزه چيست؟ خداوند فرمود: روزه حكمت به ارث مى‏نهد و حكمت معرفت و معرفت يقين مى‏آورد و چون بنده به يقين رسيد ديگر براى او اهميتى ندارد كه چگونه شب و روز خود را بگذراند. به سختى يا به آسانى».(13)
اما روزه‏اى كه فقط امساك از خوردن و آشاميدن بدون توجه به محرمات الهى و واجبات خداوندى باشد بهره آن همان گرسنگى و تشنگى و رفع تكليفى بيش نخواهد بود. چنانكه پيامبر خدا(ص) مى‏فرمايند: «بسا روزه‏دارى كه بهره او از روزه‏اش گرسنگى و تشنگى است و بسا شب زنده‏دارى كه بهره او از عبادت شبانه‏اش فقط بى‏خوابى است.»(14) چه خسران زده‏ايم اگر تشنگى و گرسنگى را تحمل كنيم و دست خالى اين ماه را پشت سر بگذاريم در اين صورت سپر آتش را كه همان اصل روزه است به همراه داريم اما با اعمال ناشايستمان آن سپر را پاره كرده‏ايم سپرى كه از ما در برابر آتش محافظت نمى‏كند. اين سپر را چه فايده و اين روزه را چه سود كه پيامبر عظيم مى‏فرمايد: «الصُّوُم جُنَّةٌ مالَمْ يَخْرقْها»(15) روزه سپر است تا زمانى كه (آدمى با اعمال ناشايست) آن را ندرد» مراتب روزه‏
چنانكه تقوا را مراتبى است و انسانها در بهره‏مندى از آن يكسان نيستند روزه هم كه ابزارى براى رسيدن به تقوا است درجات و مراتبى دارد. اهل معرفت در بيان درجات روزه همانند تقوا سه مرتبه و درجه براى آن قايل شده‏اند.
1) روزه عوام كه همان پرهيز از خوردن و آشاميدن و ساير مبطلات روزه است و از آدمى دفع تكليف مى‏كند.
2) روزه خواص: كه علاوه بر آنچه عوام از آن پرهيز مى‏كنند ساير اعضاى بدن نظير چشم و گوش و دهان و… از گناهان دورى مى‏كنند كه افطار چنين روزه‏اى، ارتكاب گناه و انجام معصيت است.
امام على(ع) چنين مرتبه‏اى را اين‏گونه معرفى مى‏فرمايند: «روزه‏دارى، پرهيز از حرام‏هاست، چنانكه انسان از خوردن و آشاميدن خوددارى مى‏كند».(16)
3) روزه خواص خواص: كه علاوه بر آنچه در دو مرحله پيش گذشت روزه‏دار، دل را از مشغول شدن به افكار دنيوى و اخلاق رذيله و هر آنچه غير خداست محافظت كند و افطار اين نوع از روزه به ياد غير خدا و روز قيامت بودن است و حاصل اين روزه روگردانيدن از غير خداست چنانكه خداوند فرمود: «قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ؛(17) بگو خدا و هر چه غير اوست واگذار».
اين مرتبه از روزه اختصاص به انبياء و صديقين و مقرّبين دارد و ثمره اين روزه نايل شدن به مشاهده جمال لقاى الهى است و رسيدن به چيزى كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده، و به خاطر احدى خطور نكرده است.(18)
رشيدالدين ميبدى در تفسير گرانسنگ كشف الاسرار با بيانى لطيف اين مرتبه از روزه را چنين بيان مى‏دارد: «روزه جوانمردان به زبان اهل حقيقت بشو و ثمره و سرانجام آن بدان، چنانكه تو تن را به روزه‏دارى و از طعام و شراب بازدارى ايشان دل را به روزه در آرند و از جمله مخلوقات باز دارند. تو از بامداد تا شبانگاه روزه‏دارى. ايشان از اول عمر تا آخر عمر روزه دارند. ميدان روزه تو يك روز است، ميدان روزه ايشان يك عمر»(19) آثار و بركات روزه‏
چنانكه گفتيم حقيقت روزه تقواى همه جانبه است و هر كه به تقوا دست پيدا كند به ثمرات دنيوى و اخروى فراوانى كه قرآن و روايات به طور گسترده بدان اشاره كردند دست مى‏يابد. اما براى آنكه از كلى گويى خارج شده و به طور خاص به ثمرات تقواى ناشى از روزه نايل شويم به بخشى از آن اشاره مى‏كنيم.
در يك تقسيم بندى كلى – هر چند بعضى عناوين قابل تداخل در يكديگرند – بخشى از آثار روزه را مى‏توان به آثار فردى و آثار اجتماعى تقسيم كرد. آثار فردى‏
1) تقويت مكارم اخلاقى: ماه مبارك رمضان ماه ايجاد و تقويت بسيارى از ملكات اخلاقى است كه آدمى مى‏تواند با نهادينه كردن و درونى كردن اين ملكات، راه خود را براى حركت در اين مسير در ماههاى بعد فراهم سازد. تقويت اراده و رسيدن به حريت و آزادگى اولين ثمره روزه است. انسانى كه در ماههاى ديگر به محض اراده خوردن و آشاميدن و ديدن شنيدن و گفتن هر چيز به انجام آن قادر بود. در اين ماه با سختى فراوان بايد مانع اين همه شود. چنين كنترلى روح را از بند شهوات آزاد مى‏كند و اراده آدمى را تقويت مى‏نمايد. تقويت اراده‏اى كه مى‏تواند سرآغاز اراده‏هاى بزرگتر و پولادين‏تر گردد.
مبناى انسانيت بر تزكيه نفس و مبناى تزكيه نفس بر تقويت اراده است، روزه‏دار در اين ماه با تقويت اراده، قواى جسمى حيوانى را كه در ديگر ماهها قدرتمند شده بودند ضعيف مى‏كند و قواى ضعيف شده روحانى را تقويت مى‏كند بگونه‏اى كه برخواسته‏هاى شهوانى غلبه كند(20) و اين مبدأ و مقصد خودسازى است.
تقويت اراده امكان صبر بر نعمت و معصيت و مصيبت را به آدمى عطا مى‏كند به گونه‏اى كه تمامى حالات، روحيات، گفتارها و كردارهاى او در راستاى رضاى الهى قرار مى‏گيرد و به مقام صابران كه در قرآن بشارت الهى را به همراه دارد نايل مى‏شود. در روايات رسيدن به مقام صبر از جمله حكمتهاى روزه معرفى شده است(21).
در حديثى از پيامبر(ص) نصف روزه «صبر» شمرده شده: «الصّيام نصفه الصبر»(22)
حاصل اين ملكات اخلاقى رسيدن به اخلاص است و اخلاص آدمى را همرنگ خداوند مى‏سازد و او را آينه صفات و اسماء الهى مى‏نمايد: «صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً»(23).
از حضرت فاطمه(س) در زمينه نقش روزه در اخلاص نقل شده كه: «خداوند روزه را به خاطر تثبيت اخلاص واجب فرموده است».(24)
2) آسايش دنيوى و اخروى: روزه علاوه بر رشد فضايل اخلاقى نقش بسزايى در آسايش دنيوى انسان چه در امور مادى و چه در امور معنوى دارد كه در زير به آن مى‏پردازيم.
الف) آثار مادى روزه: يكى از فوايد بسيار مهم روزه مسأله بهداشت جسمى روزه‏دار است. بدن پس از يك سال سوخت و ساز و فعاليت مداوم فرصت استراحتى پيدا مى‏كند تا نيروى تازه‏اى بگيرد و از سوى ديگر ذخاير چربى كه زيان‏هاى فراوانى بر بدن دارد تحليل رفته و كاسته مى‏شود. پيامبر اكرم(ص) با جمله‏اى ساده و كوتاه كه در بر دارنده تمامى منافع طبّى روزه است بر اين مهم تأكيد كرده مى‏فرمايد: «صوموا تصحّوا؛ روزه بگيريد تا سالم بمانيد.»(25) نظر به آنكه اين بُعد از روزه در ميان دانشمندان، زياد مورد توجه بوده و درباره آن بحث شده به همين مقدار كفايت مى‏كنيم.(26)
اثر دوم اينكه روزه، شدّت شهوت را فرو مى‏نشاند. بسيارى از لغزشهاى آدمى در زندگى ناشى از شهوات جنسى است بويژه اينكه جوانان در دوران تجرد با اين معضل روبرويند از اين رو در روايات به نقش روزه در مهار اين قوه حساس اشاره شده است:
در روايتى از پيامبر اكرم آمده است كه: «بر شما باد به روزه گرفتن كه آن رگها را مى‏بُرد (شهوت را كم مى‏كند) و سرمستى را مى‏بَرد.»(27)
اثر سوم از آثار مادى روزه، نظم اقتصادى و معيشتى روزه‏دار است. رعايت حد اعتدال در خوردن و آشاميدن به كم شدن بخشى از خواسته‏هاى جسمى و در نهايت به بهبود وضع مادى روزه‏دار و ميانه‏روى او در زندگى كمك مى‏كند.(28) علاوه بر آن چون اعضاى خانواده به مدت يك‏ماه در وقت افطار و سحر به طور منظم بر سر سفره حاضر مى‏شوند تداوم اين عمل سبب تقويت نظم در خانواده مى‏گردد.
ب) آثار معنوى: بالاتر از آثار مادى روزه، آثار گسترده معنوى آن است،گذشته از آنچه در بحث از تقويت ملكات اخلاقى گفته شد روزه باعث دور شدن شيطان(29)، رهايى از آتش جهنم،(30) بخشش گناهان،(31) آرامش روحى،(32) استجابت دعا(33)، رسيدن به يقين و معرفت(34) و پاداش فراوان اخروى(35) براى روزه‏دار مى‏گردد كه هر يك از اين فوايد بطور گسترده، در روايات مورد توجه قرار گرفته است. آثار اجتماعى روزه‏
روزه اگر با رعايت آداب لازم و توجه به توصيه‏هاى ارايه شده توسط معصومين صورت بگيرد فوايد جمعى فراوانى به همراه دارد كه به طور خلاصه به بخشى از آنها اشاره مى‏كنيم.
1) مواسات و همدردى با بينوايان: تحمل تشنگى و گرسنگى هر چند مدت اندكى باشد آدمى را به ياد بينوايان مى‏اندازد و روحيه شفقت و مهربانى و كمك به همنوع و بذل و بخشش و سخاوت و در نهايت تواضع و فروتنى نسبت به ديگران بويژه كسانى كه از حيث معيشتى در سطح پايين‏ترى قرار دارند را در وجود انسان زنده مى‏كند. امام حسن عسگرى(ع) در پاسخ به پرسش از علت واجب شدن روزه فرمودند: «تا توانگر درد گرسنگى را بچشد و در نتيجه به مستمندان كمك كند».(36)
2) ايجاد امنيت اجتماعى: روزه‏دار براى هدر نرفتن نتيجه گرسنگى و تشنگى كوشش مى‏كند حداقل در ماه رمضان بخشى از گناهان خود را ترك كند بويژه كه اين گناهان مى‏تواند مربوط به حوزه زندگى اجتماعى باشد. آمارهايى كه همواره توسط مقامات انتظامى درباره كاهش روند جرم و جنايت در ماه رمضان منتشر مى‏شود بهترين دليل بر اين مسأله است.
3) استحكام پيوندهاى خانوادگى: از جمله وظايف مؤمن روزه‏دار آن‏
است كه در اين ماه در اخلاق فردى و اجتماعى خود تجديد نظر كند «احترام به سالمندان، ترحم بر كوچك و بزرگ، صله ارحام و افطار دادن» تنها بخشى از توصيه‏هاى پيامبر در خطبه‏اى است كه در آخرين جمعه ماه شعبان ايراد كردند و در آن وظايف روزه‏دار و فضايل روزه را بر شمردند. با دقت در اين توصيه‏ها اصلاح روح حاكم بر پيوندهاى اجتماعى روزه‏دار به وضوح مشاهده مى‏گردد.(37)
با اميد به آنكه بتوانيم از اين ماه پر بركت كمال استفاده را نماييم. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1) وسايل الشيعه، ج 7، باب 18، حديث 16 ؛ تفسير نمونه، ج 1، ص 635.
2) تفسير كبير، فخر رارزى، ج 5، ص 91 ؛ تفسير تبيان شيخ طوسى، ج 2، ص 121.
3) منبع پيشين.
4) بحارالانوار، ج 96، ص 377.
5) تفسير كشف الاسرار، ج 1، ص 495.
6) عيون الاخبار، ج 1، ص 295 – 296 ؛ امالى صدوق، ص 57 – 58.
7) تفسير مجمع البيان، ج 2، ذيل آيه.
8) كنز العمال، حديث 564.
9) بحارالانوار، ج 70، ص 289، ح 21.
10) الكافى، ج 4، ص 62، ح 1.
11) بحارالانوار، ج 96، ص 356.
12) بحارالانوار، ج 96، ص 368، ح 47.
13) بحارالانوار، ج 77، ص 27، ح 6.
14) ترجمه ميزان الحكمه، ج 7، ص 3210، به نقل از امالى طوسى، ص 166 و 277.
15) بحارالانوار، ج 96، ص 296، ح 28.
16) بحارالانوار، ج 96، ص 294، ح 21.
17) سوره انعام، آيه 91.
18) معراج السعادة، ملا احمد نراقى، ص 784 – 785، با دخل و تصرف.
19) كشف الاسرار، ج 1، ص 495.
20) تفسير التحرير و التنوير، محمد الطاهر ابن عاشور، ج 1، ص 159.
21) بحارالانوار، ج 96، ص 369، ح 51، حديث امام رضا7.
22) تفسير المنار، ج 2، ص 154.
23) سوره بقره، آيه 138.
24) بحارالانوار، ج 96، 368.
25) تفسير المنير، الدكتور وهبه الزحيلى؛ جامع الاحاديث، ج 9، ص 100.
26) ميزان الحكمه، ج 7، ص 3209 ؛ به نقل از كنز العمال، حديث 23610.
27) ميزان الحكمه، ج 7، ص 3209 ؛ به نقل از كنز العمال، حديث 23610.
28) تفسير المنير، ج 2، ص 131 با تصرف.
29) بحارالانوار، ج 96، ص 255.
30) ميزان الحكمه، ج 7، ح 10922.
31) بحار، ج 96، ص 355.
32) امالى الطوسى، ص 296، ح 586.
33) عيون الاخبار، ج 1، ص 297 – 298.
34) بحارالانوار، ج 77، ص 27.
35) همان منبع، ج 96، ص 355.
36) همان منبع، ص 369.
37) بحارالانوار، ج 96، ص 358.

/

نگاهى به رويدادها

اخبار جهان اسلام‏
شوراى مسلمانان انگليس به طرح جديد تونى‏بلر اعتراض كردند.
آيت اللّه سيستانى: اسلام بايد منبع اصلى قانون اساسى عراق باشد. (16/5/84)
صهيونيست‏ها مناطقى از نوار غزه را مين گذارى كردند.
مقتدا صدر با آيت اللّه سيستانى ديدار كرد. (20/5/84)
حماس، صهيونيست‏ها را به اخراج از سرزمين فلسطين تهديد كرد. (22/5/84)
شارون: مقاومت فلسطينى‏ها رؤياى اسرائيل را بر باد داد. (23/5/84)
مقتدا صدر رفراندوم قانون اساسى عراق را تحريم كرد.
عقب نشينى صهيونيست‏ها در غزه آغاز تحوّل بزرگ در مبارزات فلسطينى‏ها خواهد بود.
حماس: آزادى غزه مقدمه‏اى براى آزادى قدس است. (25/5/84)
تروريست‏ها در بغداد 260 مسافر را به خاك و خون كشيدند.
انفجارهاى هولناك در بغداد 43 كشته برجاى گذاشت. (27/5/84)
نمايندگان مجلس كويت به ديدار سرمايه‏داران اين كشور از اسرائيل اعتراض كردند. (31/5/84)
مردم عراق در پى ارائه قانون اساسى به مجلس به شادمانى پرداختند.
بر اساس قانون اساسى عراق، اسلام مرجع اصلى تدوين قوانين عراق شد. (2/6/84)
توطئه صهيونيست‏ها براى محدود كردن كشور فلسطين به غزه افشاء شد. (3/6/84)
عمليات شهادت طلبانه مبارز فلسطينى 48 صهيونيست را مجروح كرد. (7/6/84)
بيش از 1000 زائر در روز شهادت امام موسى كاظم عليه السلام به خاك و خون كشيده شدند. (10/6/84)
پرويز مشرف، مذاكره با اسرائيل را مطابق اصول اسلام دانست! (14/6/84)
درگيرى‏هاى مسلحانه در شرق عربستان شدت گرفت. (15/6/84) اخبار داخلى
رئيس جمهور در مراسم تحليف: هيچ كس نمى‏تواند اراده ملت را بشكند. مراسم تحليف دكتر احمدى نژاد، رئيس جمهور كشورمان، صبح ديروز با حضور رئيس دفتر رهبر معظم انقلاب، رئيس مجلس خبرگان، سيد محمد خاتمى، رئيس قوه قضائيه، رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام، دبير شوراى نگهبان، سفراى كشورهاى خارجى و صدها تن از شخصيت‏هاى كشورى و لشكرى در مجلس شوراى اسلامى برگزار شد.
ايران عضو NPT نيست.
بهره وام مسكن و خودرو 8 درصد كاهش يافت. (16/5/84)
رئيس جمهور سوريه با رهبر معظم انقلاب ديدار كرد.
خاتمى دبير مجمع روحانيون مبارز شد. (18/5/84)
احمدى نژاد: طرح پيشنهادى اروپا توهين به ملت ايران است. (19/5/84)
پاسخ قاطع ايران به قطعنامه شوراى حكام: تا چند سال ديگر سوخت اتمى صادر مى‏كنيم.
جارى شدن بنزين 100 خودرو را به آتش كشيد.
ايران قطعنامه شوراى حكام را قاطعانه رد كرد. (22/5/84)
درآمد نفتى ايران امسال به 43 ميليارد دلار مى‏رسد. (23/5/84)
مجلس از يكشنبه آينده بحث رأى اعتماد به كابينه پيشنهادى را آغاز مى‏كند.
شفاف بودن فعاليت هسته‏اى ايران براى آژانس به اثبات رسيد.
دخالت آمريكا و انگليس در آشوبهاى خوزستان و غرب كشور افشا شد. (24/5/84)
رئيس جمهور جلو اقدام غيرقانونى سازمان ميراث فرهنگى را گرفت و قرارداد 50 ميليارد تومانى را باطل كرد.
بيش از 500تن دانشجويان دانشگاههاى سراسر كشور صبح ديروز در مقابل مركز تحقيقات و توليد سوخت هسته‏اى اصفهان حلقه انسانى تشكيل دادند. (26/5/84)
رهبر انقلاب در نماز جمعه پرشكوه تهران: باج نمى‏دهيم، نيروگاه اتمى هم مى‏سازيم. (29/5/84)
مراسم معنوى اعتكاف در سراسر كشور آغاز شد. دل از تعلقات دنيايى كنده‏اند و خود را به دامان خدا انداخته، محدوديت دنيوى را براى خود به وجود آورده‏اند تا عالم بى منتهاى ربوبى را با بند بند وجود خود به شهود بنشينند. جوان‏ها با جان‏هاى زلال و خالى از زنگارهاى زمانه و بزرگترها هم آمده بودند، همه از من و ما گذشته و او را مى‏جويند، در ايامى كه آغازش ميلاد باب العلم است و پايانش پايان حيات دنيايى پيام آور عاشورا حضرت زينب كبرى سلام اللّه عليها. (30/5/84)
رهبر انقلاب: جاذبه مساجد با ابزارهاى فرهنگى و هنرى تقويت شود.
احمدى نژاد: همگرايى مشخصه اصلى كابينه است. (31/5/84)
دستور رئيس جمهور براى جبران خسارت سبزيكاران به وزير جهاد كشاورزى ابلاغ شد.
روحانى: براى از سرگيرى تأسيسات هسته‏اى نطنز به اروپا فرصت مى‏دهيم. ما با ايستادگى مردم به موفقيت خواهيم رسيد.
روحانى دبير سابق شوراى عالى امنيت ملى: صلح‏آميز بودن فعاليت ايران در مذاكرات به اثبات رسيد و فرصت لازم فراهم شد كه فناورى ما كامل شود. (1/6/84)
روزنامه فرانسوى لوموند: جلوگيرى از ورود ايران به باشگاه اتمى غيرممكن است.
هزاران‏تر از دانشجويان سراسر كشور ديروز با تجمع در مقابل سفارتخانه‏هاى سه كشور اروپايى فرانسه، آلمان و انگليس به مواضع منافقانه اين كشورها در قبال برنامه صلح‏آميز هسته‏اى كشورمان اعتراض كردند.
دانشمندان اتمى كشور براى مشاركت در طرح جوش هسته‏اى اعلام آمادگى كردند. (2/6/84)
17 نفر از وزارى پيشنهادى دكتر احمدى‏نژاد موفق به كسب رأى اعتماد از مجلس شدند. (3/6/84)
در نخستين جلسه هيأت دولت كه در جوار بارگاه مطهر امام رضا عليه السلام تشكيل شد، لايحه تأسيس صندوق مهر رضا(ع) براى تأمين هزينه‏هاى مسكن، ازدواج و اشتغال جوانان در كليه استان‏هاى كشور به تصويب رسيد. (5/6/84)
رئيس جمهور در مراسم معارفه رئيس سازمان مديريت و برنامه ريزى: مردم نبايد زير چرخ توسعه له شوند.
لاريجانى: ايران به دنبال طرف مطمئن‏ترى براى ادامه مذاكرات هسته‏اى است. (6/6/84)
مستمرى خانواده‏هاى تحت پوشش كميته امداد 2برابر شد. (7/6/84)
سرپرست وزارت نفت منصوب شد.
«آقازاده» ابقاء شد. (8/6/84)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور و اعضاى دولت: هيچ شعارى نبايد عدالت و رسيدگى به محرومان را كمرنگ كند. (9/6/84)
شركت‏هاى جذب سرمايه به خارج كشور غيرقانونى اعلام شد. (10/6/84)
رهبر انقلاب: كسانى كه با ارائه اسلامى متحجر با دنيا مواجه مى‏شوند به شدت مشكوك هستند. (12/6/84)
رهبر انقلاب در ديدار دبير كل جهاد اسلامى فلسطين: جهاد و مقاومت عليه اشغالگران فلسطين بايد ادامه يابد. (13/6/84)
قاليباف شهردار تهران شد. (14/6/84)
يك مقام ارشد حزب اللّه لبنان: 3 نفر از چهار ديپلمات ربوده شده ايرانى زنده‏اند. (15/6/84) اخبار خارجى‏

مذاكرات اتمى كره شمالى با كارشكنى آمريكا بى نتيجه ماند.
تجمع مخالفان “ضد جنگ” در استراحتگاه رئيس جمهور آمريكا: آقاى بوش! سربازان ما به خاطر دروغ تو از پاى درمى‏آيند. ده‏ها آمريكايى با تجمع مقابل مزرعه شخصى جرج بوش در تگزاس خواستار خروج سربازان اين كشور از عراق شدند. تظاهر كنندگان خطاب به بوش فرياد مى‏زدند، چطور از سربازان مى‏خواهيد به خاطر دروغتان بميرند! (17/5/84)
چاوز: ايالات متحده در ونزوئلا مواد مخدر توزيع مى‏كند. (18/5/84)
وزير خارجه بلغارستان جاسوس اسرائيل از آب درآمد.
مشاور شهردار لندن حجاب را از حقوق اوليه بشر دانست. (20/5/84)
اشك و اندوه، ارمغان لشكركشى‏هاى بوش براى خانواده‏هاى آمريكايى است. خانواده‏هاى آمريكايى در شهرهاى مختلف اين كشور، همچنان اجساد فرزندان خود را كه قربانى بلند پروازى‏هاى سران كاخ سفيد در عراق شده‏اند تحويل مى‏گيرند. پدر و مادر و خواهر يك سرباز آمريكايى كه در كمين افراد مسلح عراقى كشته شد در شهر “تالماج” اوهايو بر سر تابوت وى، اشك مى‏ريزند. (22/5/84)
5 ميليون آمريكايى با ساخت ديوار نژادپرستى در فلسطين مخالفت كردند. (24/5/84)
ونزوئلا، آمريكا را به قطع نفت تهديد كرد. (25/5/84)
17 سرباز اسپانيائى در افغانستان به هلاكت رسيدند. (26/5/84)
كشتى‏هاى جنگى آمريكا در سواحل اردن مورد حمله موشكى قرار گرفتند. (29/5/84)
بر اساس تازه‏ترين نظر سنجى از مديران 1000 شركت برتر، هيلتر در انگليس از بلر محبوب‏تر است. (31/5/84)
يك گدا در انتخابات هند به پيروزى رسيد. (10/6/84)
بوش: فاجعه “كاترينا” جنگ بعدى آمريكا عليه تروريسم را منتفى كرد.
قربانيان توفان “كاترينا” به بيش از 10 هزار نفر رسيد. (13/6/84)
هواپيماى مسافربرى اندونزى در يك منطقه مسكونى سقوط كرد. هواپيما لحظاتى پس از بلند شدن از فرودگاه شهر “مدان” در يك منطقه مسكونى پرجمعيت جزيره سوماترا سقوط كرد و 130 سرنشين آن كشته شدند. در اين سانحه 30 تن از عابران پياده نيز جان باختند. (15/6/84)
پاورقي ها:

/

گفته‏ها و نوشته‏ها

چشم بصيرت‏
چشم، دريچه‏اى به دنياى قلب است.
«ديدن» و «نظر» خواستن دل را در پى دارد.
با اين حساب، بايد به آنچه در «چشم انداز» ما قرار مى‏گيرد، حساس باشيم ديدنيها، چه خوب و چه بد، گرايش ما را به سوى خود «جذب» مى‏كند و ما اغلب، مجذوب چيزى مى‏شويم كه مى‏بينيم.
اگر به افق دور دست بنگريم، «وسعت ديد» پيدا مى‏كنيم و اگر فقط به جلوى پاى خود نگاه كنيم، «نقد انديش» و «حاضر گرا» و «تنگ نظر» مى‏شويم.
آنچه به صورت تصوير، فيلم، منظره، خط، تابلو، چهره و… در برابر ديد ما قرار مى‏گيرد، به درون روح و فكر ما نفوذ مى‏كند.
درست است كه مى‏توان از كتاب تاريخ، با زندگى گذشتگان آشنا شد و از سرانجام آنان «عبرت» گرفت، ولى چرا در قرآن كريم، آن همه تأكيد است كه برويد، بگرديد، ببينيد و عبرت بگيريد؟! چون در «ديدن» اثرى است كه در خواندن و شنيدن نيست.
«نگاه حرام» چرا آن همه نكوهيده است، چون دل را هم به دنبال حرام مى‏كشد نگاه به چهره عالم، نگاه به در خانه عالم، نگاه به كعبه، نگاه به صفحه قرآن جزو عبادت است و ثواب دارد؟! چون اين نگاه، جلوه‏هايى از معنويت و پاكى و حق را به درون انسان منتقل مى‏كند.
عارفان، مراقب چشم و نگاه خويشند.
به حرام نمى‏نگرند، تا تيرگى و سياهى از روزنه «نگاه ناپاك» به «خانه دل» نفوذ نكند.
وقتى دل، از راه چشم تغذيه مى‏شود، چرا «غذاى حرام» به آن بدهيم؟
(زنى زيبا از گذرگاهى عبور كرد، حضرت على عليه السلام و جمعى هم نشسته بودند يكى از حاضران، با چشم و نگاه آن زن را تعقيب كرد حضرت او را نكوهش كرد و فرمود: همين گونه نگاههاست كه شهوت جنسى را برمى‏انگيزد.)
براى طهارت درون ديده را پاك نگاه داريم.
(نهج البلاغه، فيض الاسلام، حكمت 412.) ان شاء اللّه مشكلش حل خواهد شد
در ديدارى كه مقام معظم رهبرى در مشهد با خانواده‏هاى شهدا داشتند، يك روز از خانواده‏اى دلجويى كردند كه چهار فرزندشان شهيد شده بودند. بعد از آنكه عكس شهيدان را براى آقا آوردند، اسامى همه اعضاى خانواده را سؤال فرمودند، ايشان بعد از معارفه، افراد را با اسامى كوچكشان صدا مى‏زدند و هدايايى به آنها مى‏دادند. در پايان، هديه‏اى نيز به پدر و مادر شهيد تقديم نمودند. در اين بين يكى از برادران اين شهداى بزرگوار كه جانباز بود، بعد از دست بوسى شروع به گريه كرد. آقا از او دلجويى كردند. پدر شهيد گفت: آقا، براى همسر ايشان دعا كنيد، چون بيمار است و دكترها پول كلانى براى مداوايش خواسته‏اند مقام معظم رهبرى فرمودند: هيچ ناراحتى ندارد. ان شاء اللّه مشكلش حل خواهد شد. (فرداى آن روز همسر اين برادر به دستور ولىّ امر مسلمين در بيمارستان بسترى و تحت معالجه قرار گرفت) در پايان ديدار، آقا مجدداً افراد خانواده را به اسم صدا مى‏زدند و به آنها شيرينى مى‏دادند و به دست مباركشان شيرينى در دهان بچه‏ها مى‏گذاشتند.
(ر.ك: قافله نور، ش 39، ص 8). پرهيز از غيبت تا اين حد
آيت اللّه العظمى فاضل در جايى درباره سيره اخلاقى امام خمينى (ره) در موضوع غيبت گفته است: «در همان اوائل فوت امام بود كه خانم ايشان تصريح كرده بود كه “در طول زندگى 62 ساله با امام، يك غيبت من از او نشنيدم”… من از دوستان نزديك ايشان در رابطه با جلسات جوانى امام… پرسيدم، آنها گفتند: «امكان نداشت با حضور ايشان ما بتوانيم غيبت كنيم، نه تنها خودش غيبت نمى‏كرد، تا ما مى‏آمديم غيبت كنيم، مى‏گفت: آقا حرف خودمان را بزنيم. مزاح كنيد، بخنديد، چرا غيبت كنيم؟! به جاى غيبت يك حرفى مى‏زنيم و همه خوشحال مى‏شويم.» بالاترين آرزوها
پيش از آن كه سقراط را محاكمه كنند از وى پرسيدند بزرگترين آرزويى كه در دل دارى چيست؟
گفت: بزرگترين آرزوى من اين است كه به بالاترين مكان «آتن» صعود كنم و با صداى بلند به مردم بگويم: اى دوستان! چرا با اين حرص و ولع بهترين سالهاى زندگى خود را به جمع آورى ثروت و طلا مى‏گذرانيد در حالى كه آنگونه كه بايد و شايد در تعليم و تربيت اطفالتان كه مجبور خواهيد شد ثروت خود را براى آنها بگذاريد، نمى‏كوشيد. پاسداران‏
«پاسداران» فرزندان راستين اين امت و جوشيده از متن انقلابند.
صادق‏ترين چهره‏هاى «حزب اللّه»اند.
پاسدار، اهل نماز و راز و نياز است.
زندگى‏اش، ساده، بر خوردش متواضعانه و اخلاقش اسلامى است.
پاسدار، ايثارگرى است بى توقع، و رزمنده‏اى است بى‏چشمداشت.
پاسدارى يك شغل نيست، يك تعهد است، و پاسدار، يك شاغل نيست، يك عاشق است، يك «حقوق» بگير نيست، يك «حق» بگير است. پاسدار، در غم و شادى شريك مردم است. در بيرون از خانه، پناه و يار مردم است، و در خانه، معلم زن و فرزند.
پاسداران، قصه گوى سال‏هاى حماسه و ايثارند.
شاهدان صحنه‏هاى زيباى خداباورى و عشق، كه با جوهرى از خون، با قلمى از گلوله و بر صفحه‏اى از دشت و بيابان جبه‏هاى نبرد، سروده و نگاشته شده است.
پاسداران، حنظله‏هاى عصر امام خمينى(ره) بودند، كه «از حجله عروسى تا بستر شهادت» را، با بال شهادت‏طلبى طى مى‏كردند و در سالهاى جنگ «بقاء» را به فنا جست و جو مى‏كردند. «ماندن» را در «رفتن»، «بودن» را در «نبودن» و جاودانگى را در «شهادت». محراب‏
از آداب قلبيه نماز (و ساير عبادات) كه موجب نتايج نيكويى است، بلكه باعث فتح بعضى از ابواب و كشف بعضى از اسرار عبادات است، آن است كه سالك(نمازگزار) جديّت كند كه عبادت را از روى نشاط و به جهت قلب و فرح و انبساط خاطر به جا آورد و از كسالت و ادبار نفس در وقت عبادت احتراز شديد كند.
پس، وقتى را كه براى عبادت انتخاب مى‏كند، وقتى باشد كه نفس را به عبادت اقبال(ميل) است و داراى نشاط و تازگى است و خستگى و فتور ندارد، زيرا اگر نفس را در اوقات كسالت و خستگى وادار به عبادت كند، ممكن است آثار بدى به آن مترتّب شود كه از جمله آنها، آن است كه انسان از عبادت منزجر شود و تكلّف (اجبار) و تعسف(انحراف) آن زياد گردد و كم كم باعث تنفّر طباع نفوس (سرشتهاى روحى) شود و اين علاوه بر آن كه ممكن است انسان را به كلى از ذكر حق منصرف كند و روح را از مقام عبوديّت كه منشأ همه سعادات است برنجاند، از چنين عبادتى، نورانيّت قلبيه حاصل نگردد… (امام خمينى(ره)، آداب نماز، ص 23) درمان يا پيشگيرى‏
آنكه «خلاف» مى‏كند، حتى اگر «جريمه» آن را هم بپردازد. شكستن حرمت «قانون» با پرداخت جريمه جبران نمى‏شود.
«گناه» يك تخلف از قانون خدا به شمار مى‏آيد.
«توبه» هم به عنوان راهى براى محو «عواقب كيفرى» آن قرار داده شده است، ولى آثار روحى گناه بر فرد و پيامدهاى منفى آن بر جامعه، با توبه جبران نمى‏شود.
ممكن است كسى كه دچار يك سانحه تصادف يا سوختگى شده، با مراجعه فورى به پزشك، سلامت خود را بازيابد و از مرگ نجات يابد، ولى آثار آن بر چهره و اعضاى او، گاهى تا آخر عمر هم باقى است.
آيا رعايت احتياط و پيشگيرى از بروز آتش سوزى يا حادثه، بهتر نيست؟!
همچنان كه در امور درمانى، رعايت بهداشت و پيشگيرى از ابتلاء هم بهتر از معالجه است و هم آسانتر و كم خرج‏تر، در امور معنوى و روحى هم، پرهيز از گناه، هم آسان‏تر و هم مقرون به صرفه‏تر از «توبه» است.
آثار گناه، بر چهره روح و جان باقى مى‏ماند.
چه بسا گاهى هم فرصت يا توفيق «توبه» به دست نمى‏آيد و آنكه توبه از گناه را به «آينده» موكول مى‏كند، حادثه‏اى، اجلى، غفلتى، آن آينده را از دست او مى‏گيرد.
اگر خيلى هم اهل جمع آورى «ثواب» و انجام «مستحبات» نيستيم، دست كم اين هنر را از خود نشان دهيم كه خلاف و گناه نكنيم.
كدام يك در سرانجام و سرنوشت ما مؤثرتر است؟
ترك گناه، يا كسب ثواب؟
پيامبر خدا(ص) به امام على(ع) فرموده است: «هر كه از حرامهاى خدا پرهيز كند، از پرهيزكارترين مردم است.»
(جواد محدثى) پاسداران‏
«پاسداران» فرزندان راستين اين امت و جوشيده از متن انقلابند.
صادق‏ترين چهره‏هاى «حزب اللّه»اند.
پاسدار، اهل نماز و راز و نياز است.
زندگى‏اش، ساده، بر خوردش متواضعانه و اخلاقش اسلامى است.
پاسدار، ايثارگرى است بى توقع، و رزمنده‏اى است بى‏چشمداشت.
پاسدارى يك شغل نيست، يك تعهد است، و پاسدار، يك شاغل نيست، يك عاشق است، يك «حقوق» بگير نيست، يك «حق» بگير است. پاسدار، در غم و شادى شريك مردم است. در بيرون از خانه، پناه و يار مردم است، و در خانه، معلم زن و فرزند.
پاسداران، قصه گوى سال‏هاى حماسه و ايثارند.
شاهدان صحنه‏هاى زيباى خداباورى و عشق، كه با جوهرى از خون، با قلمى از گلوله و بر صفحه‏اى از دشت و بيابان جبه‏هاى نبرد، سروده و نگاشته شده است.
پاسداران، حنظله‏هاى عصر امام خمينى(ره) بودند، كه «از حجله عروسى تا بستر شهادت» را، با بال شهادت‏طلبى طى مى‏كردند و در سالهاى جنگ «بقاء» را به فنا جست و جو مى‏كردند. «ماندن» را در «رفتن»، «بودن» را در «نبودن» و جاودانگى را در «شهادت».


پاورقي ها:

/

ميلاد سبط اكبر

ماه رمضان سال سوم هجرت شرافت بيشتر و عظمت فزونتر و بركت زيادترى پيدا كرد، چرا كه در نيمه آن، سبط اكبر رسول اللّه و گل خشبويش، امام حسن مجتبى عليه السلام به دنيا آمد و با ولادتش مدينه رسول اللّه پر از شادى و سرور شد و نور پرفروغ سيمايش دو جهان را روشن و منور ساخت.
پيامبر اكرم (ص)، همين كه خبر زاده شدن اين فرزند دلبندش را شنيد، فرح و سرور سراسر وجود مباركش را فرا گرفت، فوراً برخاست و به منزل دخترش، حضرت صديقه كبرى، فاطمه زهرا (س) رفت و فرمود: فرزندم را بياوريد! اسماء نوزاد را قنداق زردى پوشانده به خدمت حضرت برد. حضرت فرمود: به شما نگفته بودم كه نوزاد را در قنداق زرد نپيچيد. قنداق نوزاد را عوض كردند، حضرت در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. سپس رو به حضرت امير (ع) كرده فرمود: يا على! فرزندم را چه ناميدى؟
على (ع) عرض كرد: يا رسول اللّه! بر شما سبقت نمى‏گيرم.
پيامبر اكرم (ص) لحظاتى از سخن گفتن بازماند، گويا منتظر وحى الهى شد. و در روايتى حضرت فرمود: من هم بر پروردگارم سبقت نمى‏گيرم، ناگهان جبرئيل امين نازل شد و گفت: خدايت سلامت مى‏رساند و مى‏فرمايد: نامش را حسن بگذار يا رسول‏اللّه.
حضرت رسول گوسفندى را عقيقه‏اش كرد و به فاطمه (س) دستور داد سر مباركش را بتراشد و هموزن مويش را نقره به فقرا بدهند.
كنيه مباركش: ابومحمد
القابش: تقى، طيب، قائم، زكى، حجه، سيّد، سبط، ولى و معروفترين آنها مجتبى است.
نقش انگشترش: العزة لله.
مفضل بن عمر از امام صادق (ع) نقل كرده كه امام باقر(ع) فرمود: امام حسن بن على عليهما السلام، پارساترين، عابدترين و با فضيلت‏ترين مردم زمانش بود. هر وقت به خانه خدا مشرف مى‏شد، با پاى پياده مى‏رفت و گاهى پا برهنه مى‏رفت كه تواضع و ادب بيشترى در پيشگاه حضرت ربوبى، نشان دهد.
وقتى سخن از مرگ به ميان مى‏آمد، گريه مى‏كرد و وقتى از قبر و حشر و نشر مردم در روز رستاخيز سخن به ميان مى‏آمد، نيز مى‏گريست و همچنين هنگامى كه بحث از صراط و عبور بر آن مى‏شد، اشكهاى حضرتش سرازير مى‏گشت. و اگر سخن از ديدار با پروردگار بود، بى‏اختيار آه بلندى مى‏كشيد و بى‏هوش مى‏شد.
هرگاه حضرت مجتبى براى نماز خواندن، در برابر پروردگارش مى‏ايستاد بدنش مى‏لرزيد و آنجا كه سخن از بهشت و جهنم به ميان مى‏آمد، مانند مارگزيده برخود مى‏پيچيد و از خداوند بهشت درخواست كرده و از دوزخ به خدايش پناه مى‏برد.
وقتى قرن مى‏خواند، اگر به آيه‏اى مى‏رسيد كه با «يا ايها الذين آمنوا» شروع شده بود، مى‏گفت: «لبيك اللّهم لبيك» و هرگز او را نيافتند جز اينكه ذكر الهى بر لب داشت.
امام حسن مجتبى عليه السلام، راستگوترين، فصيح‏ترين و بليغ‏ترين انسان بود.
روزى به معاويه گفته شد: اى كاش دستور مى‏دادى حسن بن على به منبر رود و خطبه بخواند تا نقص و عيبش برملا گردد.
معاويه حضرت را طلبيد و از او خواست به منبر رود و مردم را پند و موعظه گويد. حضرت بر فراز منبر، بالا رفت و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
«ايها الناس، من عرفنى فقد عرفنى و من لم يعرفنى فأنا الحسن بن على بن ابى‏طالب، و ابن سيدة النساء، فاطمة بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم.
انا ابن خير خلق اللّه، انا ابن رسول اللّه، انا ابن صاحب الفضائل، انا ابن صاحب المعجزات و الدلائل، انا ابن اميرالمؤمنين، انا المرفوع عن حقّى، انا واخى الحسين سيدا شباب اهل الجنة، انا ابن الركن و المقام، انا ابن مكة و منى، انا ابن المشعر و عرفات…»
اى مردم! هر كه مرا مى‏شناسد كه مى‏شناسد و هر كه نمى‏شناسد من حسن بن على بن ابى طالبم. من فرزند سرور زنان جهان، فاطمه زهرا دختر رسول خدايم، من فرزند برترين آفريدگان خدايم. من فرزند صاحب فضائل و ادلّه و معجزاتم. من فرزند امير مؤمنانم. من كسى هستم كه حقّم غصب شده است. من و برادرم حسين دو سرور جوانان اهل بهشتيم. من فرزند ركن و مقامم، من فرزند مكّه و منايم، من فرزند مشعر و عرفاتم و…»
معاويه كه ديد آبرويش دارد مى‏رود، براى اينكه به خيال خام خودش امام را خجالت زده كند، گفت: از اين حرفها دست بردار و از خرما تعريف كن!
حضرت فرمود:
«الريح تنفخه، و الحر ينضجه و الليل يبرده و يطيّبه» باد آن را بالا مى‏آورد و گرما آن را مى‏رساند و هواى شب آن را سرد كرده و خوشمزه مى‏نمايد.
سپس حضرت به سخنان خويش ادامه داده و فرمود:
«أنا ابن مستجاب الدعوة، أنا ابن الشفيع المطاع، انا ابن اوّل من ينفض عن الرأس التراب، أنا ابن من يقرع باب الجنّة فيفتح له، انا ابن من قاتل معه الملائكة….»
من فرزند كسى هستم كه دعايش مستجاب است. من فرزند شفاعت كننده‏اى هستم كه مطاع است. من فزرند نخستين كسى هستم كه سر از خاك برمى دارد، من فرزند كسى هستم كه در بهشت را مى‏كوبد پس براى او گشوده مى‏شود، من فرزند كسى هستم كه فرشتگان در جوارش با دشمنان جنگيدند… و همچنين شروع كرد به فضايل خود و خاندان خود را شمردن كه دنيا در ديدگان معاويه عليه اللعنه تيره و تار شد و ديگر نتوانست سخن بگويد تا حضرت خوب خودش را معرّفى كرد، و از منبر پائين آمد. معاويه گفت: يا حسن! خيلى مايل هستى كه خليفه شوى ولى به آن نخواهى رسيد!
حضرت فرمود: خليفه كسى است كه به سيره رسول اللّه (ص) عمل كند و خداى عزّو جلّ را اطاعت نمايد. خليفه آن نيست كه با ظلم و ستم در ميان مردم عمل كند و سنتهاى الهى را معطّل بگذارد و دنيا را پدر و مادر خويش قرار دهد ولى تو اكنون به يك حكومت رسيده‏اى، پس به اندازه عمر كمى از آن لذت ببر كه تبعات سختى براى تو خواهد بود، و عاقبتى دشوار خواهى داشت.(1)

نگاهى به كرامات امام مجتبى(ع)

ميانجى‏
ابوسفيان براى بستن پيمان با پيامبر(ص) به مدينه آمد، ولى پيامبر او را به حضور نپذيرفت. آن گاه او پيش على(ع) رفت و از ايشان خواست تا او را نزد پيامبر شفاعت كند.على(ع) نزد پيامبر رفت و موضوع را در ميان گذاشت، ولى حضرت نپذيرفت. امام مجتبى(ع) كه در آن هنگام نوزادى چهارده ماهه بود، با زبانى شيوا فرمود: «اى پسر صخر! شهادتين را بر زبانت جارى ساز تا من تو را نزد جدم رسول خدا شفاعت كنم.»
ابوسفيان شگفت زده شده بود و با تعجب به امام مجتبى و اميرالمؤمنين(ع) نگاه مى‏كرد. آن گاه على(ع) فرمود: «سپاس خدايى را كه خاندان محمد(ص) را هم سان يحيى بن زكريا قرار داده است.»(2) دعا براى پسردار شدن‏
امام مجتبى(ع) به قصد حج، با پاى پياده از مدينه به مكه مى‏رفت. در راه پاهاى حضرت ورم كرد. به امام گفتند: اگر سواره برويم زخم پاهايتان خوب خواهد شد، ولى امام فرمود: هرگز! به منزلگاه كه رسيديم، مرد سياه چرده‏اى نزد ما خواهد آمد كه روغنى به همراه دارد. آن روغن دواى آن است. آن را به هر قيمتى از او بخريد. پس از مدتى، آن مرد سياه چهره از دور نمايان شد. امام به غلام خود فرمود: نزد او برو و آن روغن را از او خريدارى كن. مرد سياه به غلام گفت: روغن را براى چه مى‏خواهى؟ غلام گفت: براى امام مى‏خواهم. مرد گفت: مرا نزد او ببر. وقتى خدمت امام رسيد، گفت: اى فرزند رسول خدا، من از دوست داران شما و خاندان پاكتان هستم و در عوض اين دارو، هرگز از شما پولى نمى‏گيرم، ولى از شما مى‏خواهم دعا كنيد تا خدا به من پسرى سالم هديه فرمايد كه دوست دار شما خاندان پيامبر(ص) باشد؛ زيرا زايمان همسرم نزديك است. امام فرمود: وقتى به خانه برگردى، خدا به تو پسرى سالم و بى‏عيب هديه داده است. وقتى مرد سياه چرده به خانه‏اش بازگشت، ديد پسرى زيبا در آغوش همسرش است.(3) رطب تازه‏
امام مجتبى(ع) در يكى از سفرها، با مردى از خاندان زبير كه به امامت زبير معتقد بود، همسفر شد. آنان شترى را نيز از آن مرد كرايه كرده بودند. در ميان راه به منزلگاهى رسيدند و براى برداشتن آب و استراحت توقف كردند. آنان در زير نخل خشكيده‏اى فرشى براى امام پهن كردند و امام بر آن نشست. آن مرد نيز پارچه‏اى كنار امام پهن كرد و بر آن نشست. وقتى چشم مرد به آن نخل خشكيده افتاد، گفت: كاش اين نخل خرما مى‏داد و كمى خرما مى‏خورديم. امام مجتبى(ع) خطاب به او فرمود: خرما مى‏خواهى؟ پاسخ گفت: آرى. امام دست به سوى آسمان دراز كرد و دعا فرمود: در اين هنگام درخت خرما در عين ناباورى حاضران سبز شد، برگ درآورد و خرماى اعلايى داد. كسى در ميان كاروانيان با ديدن اين صحنه شگفت زده گفت: اين چيزى جز جادو نيست. امام مجتبى(ع) فرمود: نه اين جادو نيست، بلكه حاصل دعاى مستجاب فرزندان پيامبر است.
سپس فردى از نخل بالا رفت و براى همگان از خرماى آن فرو ريخت.(4) نيايشى پذيرفته‏
مردم كه از ستم زياد بن ابيه به تنگ آمده بودند، پيش امام مجتبى(ع) از او شكايت كردند. امام نيز دست به دعا برداشت و او را نفرين كرد و فرمود:
«خدايا! انتقام ما و شيعيان ما را از دست زياد بن ابيه بستان و عذاب خود را به او بنما؛ به راستى كه تو بر هر چيزى توانا هستى»، در آن هنگام، خراشى در انگشت شست دست او پديدار شد و زخم تمام دستش را تا گردن فرا گرفت. سپس ورم كرد و سبب مرگ زياد گرديد.(5)
در خاتمه فرا رسيدن اين روز خجسته و اين عيد مبارك را در ماه مبارك به حضور ولى اللّه الاعظم، امام عصر عجل اللّه فرجه الشريف، مقام معظم رهبرى و به عموم شيعيان و علاقمندان و پيروان حضرتش تبريك و تهنيت عرض مى‏كنيم و اميدواريم، خداوند توفيق پيروى از او و ساير ائمه معصومين عليهم السلام را به ما بدهد.
در اينجا خوب است براى تبرك روايتى جالب از آن حضرت نقل كنيم تا معلوم شود شيعه واقعى او كيست و آيا مى‏تواند هر كس ادعاى شيعه گرى كند يا نه؟
در روايت است كه مردى به حضرت عرض كرد: يا ابن رسول اللّه! من از شيعيان شما هستم.
حضرت پاسخ فرمود: «يا عبداللّه ان كنت لنا فى اوامرنا و زواجزنا مطيعاً فقد صدقت، و ان كنت بخلاف ذلك، فلاتزد فى ذنوبك بدعواك مرتبة شريفة لست من أهلها، لاتقل انا من شيعتكم و لكن قل أنا من مواليكم و محبّيكم و معادى أعدائكم و انت فى خير والى خير»
اى بنده خدا! اگر تو واقعاً اوامر ما را اطاعت كنى و از آن‏چه نهى كرده‏ايم، امتناع نمايى پس سخن راست گفته‏اى و اگر چنين نباشى، پس بر گناهانت، در اين ادعايت، گناهى ديگر ميافزاى و ادعاى اين مقام والائى كه اهلش نيستى مكن. نگو من شيعه شمايم، بلكه بگو من از موالى و محبين شما و دشمن دشمنان شمايم كه در اين صورت عاقبت به خير خواهى شد.
خداوندا! ما را توفيق ده تا شيعيانى راستين براى حضرتش باشيم. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. بحارالانوار، ج 44، ص 88، ح‏2. 2. بحارالانوار، ج 43، ص 326، ح 3؛ مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 173. 3. همان، ص 324. 4. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 90. 5. همان، ص 10.

/

نوار غزه و حكايت خروج‏

باريكه غزه با جمعيتى بالغ بر يك ميليون و 367هزار و 289 نفر جمعيت (با نرخ رشد 77/3 درصدى) كه اكثر آنها را فلسطينيان و اعراب تشكيل مى‏دهند در جنوب ساحل فلسطين كنار درياى مديترانه و شمال شرق شبه جزيره سيناى مصر واقع است و اين منطقه را بايد رخساره‏اى از تاريخ غم‏انگيز سرزمين فلسطين ناميد.
مساحت نوار غزه 360 كيلومتر مربع (40 كيلومتر طول، 9 كيلومتر عرض) است اين منطقه داراى 62 كيلومتر مرز مى‏باشد كه 51 كيلومتر آن با رژيم صهيونيستى و 11 كيلومتر آن با مصر است و از صدها سال پيش تاكنون در سيطره بيگانگان بويژه صهيونيست‏ها بوده است.
باريكه غزه از قديمى‏ترين مناطق خاورميانه محسوب مى‏شود و به نوشته مورخان و پژوهشگران، سه هزار سال پيش از ميلاد مسيح(ع)، كنعانيان در اين منطقه زندگى مى‏كردند.
اين باريكه بين مصر و سرزمين شام(كه روزگارى شامل فلسطين، سوريه، لبنان، و اردن كنونى بود) واقع شده است و زمانى دروازه آسيا و آفريقا محسوب مى‏شد و محل عبور كاروان‏هاى تجارتى بود.
به باور مورخان، در قرن پانزدهم قبل از ميلاد يكى از شاهان مصر به نام «ثيتموزى» بر باريكه غزه حكم مى‏راند و سپس حاكميت اين منطقه به دست امپراتورى روم شرقى(بيزانس) رسيد.
در قرن هشتم پيش از ميلاد، آشوريان باريكه غزه را تصاحب كردند و از قرن سوم تا اول قبل از ميلاد نزاع ميان مصرى‏ها و برخى شامى‏ها(ساكنان سوريه كنونى) بر سر اين منطقه مهم فلسطين در جريان بود.
با ظهور دين اسلام در قرن هفتم ميلادى، ساكنان باريكه غزه به اين دين روى آوردند و «عمروعاص» در همين قرن و پس از آن كه به مصر لشكر كشى كرد توانست وارد اين منطقه شود.
در قرن دوازدهم ميلادى، صليبيون باريكه غزه را اشغال كردند و در قرن شانزدهم ميلادى امپراتورى عثمانى بر آن حاكميت يافت و سپس فرانسوى‏ها در جريان جنگ عليه مصر، اين منطقه را به اشغال خود در آوردند.
در ابتداى قرن بيستم ميلادى و پس از سقوط امپراتورى عثمانى، نيروهاى انگليسى وارد باريكه غزه شدند و تا پس از جنگ جهانى دوم و تأسيس رژيم صهيونيستى در سرزمين فلسطين، در اين منطقه باقى ماندند.
باريكه غزه از سال 1948 تا 1967 تحت سرپرستى مصر بود و در همين سال يعنى در جريان جنگ دوم رژيم صهيونيستى با اعراب و فلسطينيان، به اشغال نيروهاى ارتش اين رژيم درآمد.
اسراييل در مدت اشغال 38 ساله باريكه غزه در اين منطقه اقدام به ساخت پايگاه‏ها و تأسيسات نظامى و امنيتى و شهرك‏هاى صهيونيست نشين كرد و سلطه نامشروع خود را بر اين منطقه توسعه و تحكيم بخشيد.
رژيم اشغالگر قدس پس از امضاى «قرارداد اسلو» در سال 1993 يك بار در سال 1994 آن هم به شكل جزئى از باريكه غزه خارج شد اما شهرك‏هاى صهيونيست نشين را جمع آورى نكرد و از محور مهم فيلادلفيا يا همان محور صلاح الدين ايوبى – اين محور كه باريكه غزه و مصر است روزگارى ارتش صلاح‏الدين ايوبى سردار معروف مسلمان از آن براى تسلط بر مصر استفاده كرد – خارج نشد.
«ياسر عرفات» رهبر فقيد حكومت خودگردان هنگامى كه در سال 1995 پس از سال‏ها دورى از وطن قدم به خاك فلسطين گذاشت، ابتدا وارد باريكه غزه شد و اين منطقه را مقر موقت فعاليت‏هاى سياسى و ديپلماتيك خود قرار داد.
وى در شهر غزه اقدام به ايجاد نهادهاى مختلف اجتماعى، آموزشى، سياسى، قضايى، تقنينى و انتظامى وابسته به حكومت خودگردان از جمله شعبه مجلس قانونگذارى فلسطين كرد و سپس به كرانه باخترى رود اردن رفت.
در حال حاضر در باريكه غزه دو دانشگاه كوچك به نام‏هاى دانشگاه اسلامى و دانشگاه الازهر و نيز دو دانشكده به نام‏هاى دانشكده تعليم و تربيت و دانشكده القدس وجود دارد.
جمعيت كنونى غزه در 44 اردوگاه و محله مسكونى از جمله پنج شهر شامل غزه، رفح، خان يونس، جباليا و ديرالبلح زندگى مى‏كنند.
بنا به آمار كميسارياى عالى پناهندگان فلسطين وابسته به سازمان ملل «آنروا» بيشتر ساكنان باريكه غزه از نسل آوارگان ناشى از جنگ سال 1948 اسراييل با اعراب و فلسطينيان هستند. بر اساس برآورد آنروا در 31 مارس 2005 تعداد اين آواره‏ها بالغ بر 961645 نفر در اردوگاه‏هاى اين باريكه در شرايط نامساعد اجتماعى بسر مى‏برند.
مطابق آمار آنروا، باريكه غزه بالاترين تراكم جمعيت در ميان مناطق مسكونى جهان را دارد به گونه‏اى كه 26 هزار و 400 نفر در هر كيلومتر مربع زندگى مى‏كنند و امروزه از اين منطقه به عنوان بزرگترين زندان روباز جهان ياد مى‏شود.
رژيم اشغالگر قدس با ساخت 21 شهرك در باريكه غزه بيش از هشت هزار صهيونيست و نظامى خود را در اين منطقه اسكان داده بود و با اين اقدام تراكم جمعيت اين منطقه را از رقم فوق به 665 نفر در هر كيلومتر مربع رسانده بود.
اين شهرك‏ها در دو مجموعه جداگانه شمال و جنوب باريكه غزه احداث شده بودند.
ارز،نيسانيت،دوگيت و ايلى سيناى مهم‏ترين شهرك‏هاى ساخته شده در شمال و گوش قطيف. بارايلان موراگ(موراج)، كفرداروم و نتساريم مهم‏ترين شهرك‏هاى صهيونيست نشين در جنوب باريكه غزه بودند.
اين رژيم ظرف 38 سال گذشته بارها با حمله مسلحانه و عمليات تروريستى به باريكه غزه كه به بهانه حمايت از شهرك نشينان صورت گرفت هزاران فلسطينى بويژه كودكان و كهنسالان را به شهادت رساند يا مجروح كرد.
اين حمله‏ها نتوانست اراده مردم فلسطين بخصوص گروه‏هاى مبارز مانند جنبش مقاومت اسلامى «حماس» و جنبش جهاد اسلامى كه بالاترين جايگاه اجتماعى را در ميان ساكنان مسلمان باريكه غزه دارند، بشكند و آنان را تسليم شرايط تحميلى اسراييل كند.
در اثر اين مقاومت، رژيم صهيونيستى تصميم گرفت در چارچوب طرح خروج از باريكه غزه بيش از هشت هزار شهرك نشين خود را از اين منطقه خارج كند.
با خروج اسراييل و پايان اشغال باريكه غزه – كه ساكنان منطقه پيشاپيش آيين جشن آن را برگزار كردند – اين اميدوارى وجود دارد كه اندكى از ميزان رنج و درد تاريخى مردم فلسطين كاسته شود.

پاورقي ها:

/

مؤلفه‏هاى استمرار مقاومت‏

مقاومت اسلامى لبنان از جمله جريان‏هاى مبارزاتى جوان‏گراست زيرا عمر شهداى آن در سال 1993 عمدتاً بين 19 تا 33 سال و در سال 1994، بين 17 تا 28(1/22 سال بطور ميانگين) در سال 1995 و 1996 بين 18 تا 35سال (4/23 سال بطور ميانگين) و در سال 1997 بين 18 تا 38 سال (25 سال بطور ميانگين) بود.
نكته ديگر آنكه در سالهاى 1989 تا 1991، 292 عمليات توسط جوانان اين جنبش صورت گرفت.
همچنين در سال‏هاى 1992 تا 1994 ميلادى، 465 عمليات و در سالهاى 1995 تا 1997 ميلادى 936 عمليات توسط مقاومت به مرحله اجرا درآمد. اين در حالى است كه در دوره اول 154 نظامى دشمن و در دوره دوم 256 نظامى دشمن كشته شدند. امّا آمار شهداى مقاومت بدين ترتيب مى‏باشد:
سالهاى 1995 تا 1997 ميلادى 71 شهيد، در سالهاى 1989 تا 1991 ميلادى 26 شهيد، در سالهاى 1992 تا 1994 ميلادى 35 شهيد و در سالهاى 1995 تا 1997ميلادى حدود 50 شهيد.
در سالهاى مقاومت، اين جريان از انواع ابزارها، سلاح‏ها و شيوه‏هاى رزمى مانند كمين، بمب، حمله، گلوله باران، عمليات شهادت طلبانه، موشك باران كاتيوشايى، درگيرى و تك تيرانداز عليه دشمن استفاده كرد و بويژه كاتيوشا را به سلاحى راهبردى، در جنگ با صهيونيست‏هاى اشغالگر بدل ساخت و همزمان، بمب‏هاى هوشمند را وارد صحنه نمود كه دشمن آن را جنگ روانى ناميد.
مقاومت توانست با برترى اطلاعاتى خود عمليات‏هاى امنيتى را در عمق نوار اشغالى به مرحله اجرا درآورده و ضمن هدف قرار دادن اسكورت افسران بلندپايه دشمن، عمليات‏هاى آنها را نيز ناكام گذارد كه به هلاكت رسيدن كماندوهاى صهيونيست در انصاريه بهترين گواه بر اين مدعاست.
اين جنبش سپس گلوله باران پايگاههاى دشمن را به شكل امرى روزمره درآورد و ضمن وارد آوردن خسارات و تلفات سنگين به دشمن، كارايى اين پايگاهها را به صفر رساند. اما مهمترين اقدام مقاومت فيلمبردارى از عمليات‏ها بود كه آن را به سلاحى جديد در جنگ تبديل نمود و معادله را به نفع مقاومت اسلامى تغييرداد. كه اين امر در تفاهم نامه‏هاى ژوئيه و آوريل، عمليات‏هاى الدبشه و انصاريه و اعتراف اسراييل به قطعنامه 425 به منصه ظهور رسيد، افسانه ارتش شكست‏ناپذير اسراييل را درهم شكست و مقاومت به الگوى جوانان جهان عرب و ركن اصلى موازنه منطقه‏اى و جنگ اعراب و اسراييل تبديل شد.
قدرت مقاومت با گذشت زمان تحليل نرفت، گويى تازه متولد شده است امّا بر خلاف آن دشمن هدف و انگيزه خود را از دست داد و به نوعى يأس و نااميدى دچار شد كه در نهايت به عقب نشينى اين ارتش از جنوب لبنان انجاميد و اصطلاحاتى مانند شهادت‏طلبى در مقابل مرگ مجانى، آزادى در برابر اشغال، جهاد در برابر جنگ بيهوده، سرزمين پايدارى و قهرمانى در برابر باتلاق و نفرين لبنان و قهرمانان مقاومت در برابر ارتش مأيوس قرار گرفت و قاموس شكست و چالش وارد تفسيرها و تحليل‏هاى مقامات، ناظران و تحليلگران صهيونيست شد.
مانند روزنامه معاريو كه در روز 7/1/1996 نوشت: كمربند امنيتى مدتهاست كه به كمربند ناامنى تبديل شده است.
و يا اويگدور كهلانى در روزنامه هاآرتص مورخ 7/1/1997 نوشت: ما دممان را روى كولمان انداخته‏ايم، ما قربانيان شكست خورده‏ايم. سربازان ما مانند سيبل در ميدان تير هستند.
از ديگر نقاط قوت مقاومت علاوه بر جوانگرايى، جمع شدن دولت و ملّت حول مقاومت به عنوان تنها راهكار ملّى و پايدارى مردمى بود. با اين حال اينكه مقاومت را فقط از جنبه نظامى معنا كرد اشتباهى بزرگ است. زيرا آن، معنايى كاملاً گسترده و در تمام سطوح سياسى، اقتصادى، اجتماعى، مذهبى و آموزشى دارا مى‏باشد و مبتنى بر پايه‏ها و قواعد مادى، ملى و دينى است. لذا شاهديم كه نهادهاى غيرنظامى مقاومت دست به اقداماتى مانند تعمير و بازسازى منازل مسكونى، معالجه مجروحان و حمايت از خانواده‏هاى اسرا و شهدا زدند. چه اينكه پايه اصلى مقاومت ايمان ملّت به آرمان مقاومت در برابر اشغالگر، آزادى وطن و آمادگى براى فداكارى در راه آن است.
ادبيات مقاومت و شعارها و اصطلاحات آن آميزه‏اى از جنبه‏هاى دينى و ملّى است كه در بالاترين سطوح ايثار و فداكارى مردم جنوب و سرانجام آزادى اين منطقه با شعار پيروزى يا شهادت تجلى يافت.
مقاومت از آن دسته جريان‏ها نيست كه تسليم چالش‏ها شده و دچار اختلاف و چند دستگى شود بلكه برعكس، خود عامل وحدت در جامعه است و هرگز به منافع مادى نمى‏انديشد. لذا پيوسته از موقعيتى مثبت در جامعه و صحنه سياسى لبنان برخوردار است.
مقاومت به دنيا اين شعار را فهماند كه من مقاومت مى‏كنم پس هستم و جهانيان نيز اينك در برابر اين شعائر تسليم شده‏اند.

پاورقي ها:

/

سخنان معصومين ع

امام و رهبر ، نياز جامعه‏
پيامبر اسلام صلى‏اللّه عليه وآله وسلّم:
«اَسمِعُوا وَ اَطيعُوا لِمَن وَلّاهُ الاَمر فَاِنَّهُ نِظامُ الاِسلامِ.»
(امالى مفيد، ص‏7)
بشنويد و اطاعت كنيد از كسى كه خداوند او را ولىّ امر شما قرار داده كه اطاعت از رهبر، نظام اسلام است.

امام على عليه السلام:
«فَرَضَ اللّهُ الاِيمانَ تَطهيراً مِنَ الشِّركِ…وَالاِمامَةَ نِظاماً لِلاُمَّة»
(نهج البلاغه، حكمت 244)
خداوند ايمان را به دليل پاكسازى انسان از شرك… و امامت را به دليل نظام دادن به امّت اسلامى واجب نموده است.

امام اميرالمؤمنين عليه‏السلام:
«مَكانُ القيّمِ مِنَ الاَمرِ، مَكانُ النِّظامِ مِنَ الخَرزِ يَجمَعُهُ و يَضُمُّهُ فَاِذا اِنقَطَعَ النِّظامُ تَفَرَّقُ الخَرزُ وَ ذَهَبَ ثُمَّ لَم يَجتَمِع بِحذا فيره اَبَداً»
(نهج‏البلاغه، خطبه 146)
رهبر و سرپرست امور جامعه مانند رشته مهره است كه آن را گرد آورده و به هم پيوند مى‏دهد، پس اگر رشته بگسلد مهره‏ها از هم جدا شده و پراكنده گردد و هرگز همه آنها گرد نيايد.

امام صادق عليه السلام :
«اِنَّ الاَرضَ لاتَخلُوا وَ فيها اِمامٌ، كَيما اِن زادَ المُؤمِنُون شَيئاً رَدَّهُم وَ اِن نَقَصُوا شَيئاً اَتَمَّهُ»
(اصول كافى، ج 1، ص 178)
زمين هيچ‏گاه از امام خالى نمى‏شود، تا اگر اهل ايمان چيزى بر دين افزودند آنها را به واقع برگرداند و اگر چيزى كاستند آن را كامل نمايد.

امام رضا عليه السلام:
«فإن قال: فلم جعل اولى الأمر و امر بطاعتهم؟ قيل لعلل كثيرة: منها: أن الخلق لما وقفوا على حدّ محدود و أمروا أن لايتعدوا ذلك الحد لما فيه من فسادهم لم يكن يثبت ذلك ولايقوم الّا بأن يجعل عليهم فيه اميناً يمنعهم من التعدّى و الدخول فيما خطر عليهم، لانّه لو لم يكن ذلك كذلك لكان احد لايترك لذته و منفعته لفساد غيره. فجعل عليهم قيّماً يمنعهم من الفساد و يقيم فيهم الحدود و الاحكام. و منها: أنا لانجد فرقة من الفرق و لاملّة من الملل بقوا و عاشوا الّا بقيّم و رئيس لما لابدّ لهم منه فى امرالدّين و الدّنيا فلم يجزفى حكمة الحكيم ان يترك الخلق مما يعلم انّه لابدّ لهم منه ولاقوام لهم الّا به فيقاتلون به عدوّهم و يقسمون به فيئهم و يقيم لهم جمعتهم و جماعتهم و يمنع ظالمهم من مظلومهم».
(عيون اخبار الرضا، باب 34، حديث 1)
اگر كسى از فلسفه رهبرى و لزوم اطاعت از رهبر در اديان الهى سؤال كند؟ در پاسخ گفته مى‏شود كه اين امر دلائل و علل بسيارى دارد: يكى از دلائل ضرورت امامت و رهبرى اين است كه جامعه نياز به قانون دارد و مردم مكلفند كه از مرز قانون تجاوز نكنند، چون شكستن اين مرز موجب فساد جامعه است، و براى محافظت از مرز قانون، مرزبانى امين لازم است، در غير اين صورت كسى حاضر نيست لذت و منفعت شخصى خود را هرچند موجب فساد جامعه شود ترك كند. بر اين مبنا خداوند زمام امور مردم را به فردى مى‏سپارد تا از فساد مفسدين جلوگيرى نمايد و مقررات و قوانين را در جامعه پياده كند، و دليل ديگر اينكه هيچ فرقه و ملّتى نمى‏توانند بدون سرپرست و رئيس ادامه حيات دهند و امور دينى و دنيوى خود را كه چاره‏اى جز انجام آن ندارند، اداره كنند، بنابراين حكمت حكيم تجويز نمى‏كند كه خلق را در مورد آنچه براى آنها ضرورى است و قوام زندگى آنها است، رها كنند: مانند جنگ با دشمن، تقسيم ماليات، اقامه جمعه و جماعت و جلوگيرى ظالم از ستم بر مظلوم.

امام رضا عليه السلام:
«انّ الامامة زمام الدين و نظام المسلمين»
(اصول كافى، ج‏1، ص 200)
امامت مهار دين و نظام جامعه اسلامى است.

امام رضا عليه السلام:
«و منها: انّه لو لم يجعل لهم اماماً قيّماً اميناً حافظاً مستودعاً لدرست الملّة و ذهب الدّين و غيرت السّنّة و الاحكام و لزاد المبتدعون و نقص منه الملحدون و شبّهوا ذلك على المسلمين»
(عيون اخبار الرضا، باب 34، حديث 1)
يكى ديگر از دلايل ضرورت رهبرى اين است كه اگر خداوند رهبرى امين را براى سرپرستى و حفظ امانت امامت امّت قرار ندهد مذهب و دين به تدريج از بين مى‏رود و سنّت پيامبر(ص) و احكام الهى دستخوش تغيير و تبديل مى‏گردد، بدين ترتيب كه بدعت گذاران امورى را بر دين مى‏افزايند و ملحدين مسايلى را از دين مى‏كاهند و در نتيجه حقيقت را بر مسلمين مشتبه مى‏سازند.
پاورقي ها:

/

دانستنى‏هايى از قرآن‏

اخلاص در عبادت‏
«انّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدْ اللّهَ مُخْلِصًا لَهُ الدِّين» (سوره زمر – آيه 2).
ما اين كتاب را بر تو به حق فرستاديم، پس حداى را پرستش كن و دين خود را براى او خالص و بى شائبه قرار ده.
بالحق: يعنى كتاب را كه همان قرآن كريم است در حالى بر تو -اى پيامبر – نازل كرديم كه جز حق در آن نيست، پس بالحق يعنى پوشش كامل قرآن حق است. بنابر اين هر چه قرآن امر كند حق است.
الدين: دين در اينجا چنانچه بيشتر مفسرين ذكر كرده‏اند معنايش عبادت است. و در حقيقت دين چيزى جز پرستش و عبادت خدا نيست. مرحوم علامه طباطبائى مى‏فرمايد: ممكن است سنت حيات از آن (دين) اراده شود يعنى طريقه‏اى كه در زندگى اجتماعى انسانى پيموده مى‏شود.
و مقصود از عبادت اعمالى است كه خضوع قلبى و پرستش درونى را مجسم مى‏كند. و به عبارت ديگر كليه احكامى است كه خداوند در قرآن نازل كرده و ما را امر به آن نموده است.
آنچه مهم است در اين آيه مطلبى است كه متأسفانه كمتر مفسران به آن اهميت داده‏اند و آن كلمه ” اخلاص ” است.
خداوند ما را دعوت مى‏كند به اينكه در دين خود و در اعمال خود اخلاص داشته باشيم. در اين آيه خطاب به شخص رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏كند و به او امر مى‏كند كه خداى را با اخلاص عبادت كند. و سپس به طور عموم از همه مردم مى‏خواهد كه اخلاص در عبادت داشته باشند و يك حكم كلى و سنت ابدى را جارى مى‏كند كه: ” ألا لله الدين الخالص ” هان اى بندگان خدا متوجه باشيد كه دين خالص بدون هيچ شرك و ريائى براى خدا است. يعنى همه بايد دين خود را خالص كنند و از هر نوع شرك و شائبه‏اى بيالايند. اخلاص چيست؟
خداوند در قرآن مى‏فرمايد: ” كل يعمل على شاكلته ” هر كس طبق منش خويش عمل مى‏كند. شكل گيرى عمل منطبق است با منش و شخصيت انسان زيرا عمل چيزى نيست جز صورتى كه در عالم خارج از ذهن طبق نيت عامل بسته مى‏شود. از اين روى امتزاج عمل و انگيزه واقعى انسان ناگسستنى است.
از اينجا است كه گفته شده است: ” الاعمال بالنيات ” بلكه در جائى مى‏فرمايند كه نيت بالاتر از عمل است. حال اخلاص همان انگيزه و نيتى است كه حقيقت و ماهيتش تنها و تنها رضايت پروردگار مى‏باشد و لا غير.آن هنگام كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام خلوص را معنى مى‏كند مى‏فرمايد: كسى كه نهان و آشكارش، كردار و گفتارش يكى باشد اگر كسى چنين بود امانتش را ادا كرده و عبادتش را خالص گردانيده است.
و در جاى ديگر مى‏فرمايد: ” اخلاص در عمل از يقين استوار و نيت شايسته سرچشمه مى‏گيرد”.
بنابر اين تمام اعمال بايد فقط براى خدا باشد و هيچ نوع شركى در آن پذيرفته نيست. اينكه مى‏گويند بايد در نماز يا در ساير واجبات قصد قربت نمود و گرنه نماز يا ديگر عبادات باطل است معنايش اين است كه فقط براى خدا باشد.
خداوند مى‏فرمايد: ” و لا يشرك بعبادة ربه أحدا ” به هر حال اينقدر دورى از ريا و اخلاص در عمل حساس و مهم است كه امام عسكرى عليه السلام مى‏فرمايد:” ورود شرك در كارهاى انسان از حركت مورچه در شب تاريك، روى سنگ سياه خارا و سخت، بى‏نمودتر است”. و در كوتاه سخن عمل خالص تا آن حد در اسلام مورد اهميت است كه در حديثى از پيامبراكرم(ص) مى‏خوانيم: «كسى كه چهل روز اعمال خود را خالصانه انجام دهد،خداوند چشمه هاى حكمت و دانش را از قلبش بر زبانش مى‏گشايد».
حال بايد ديد آيا ما واقعا درعمل خلوص داريم يا خير؟ اكنون كه در آستانه ماه مبارك رمضان قرار گرفته‏ايم بايد به اين معنى دقت كنيم و واقعا اخلاص در عمل داشته باشيم و گرنه عملى طاقت فرسا انجام داده‏ايم بى آنكه ارزشى داشته باشد بلكه اگر خلوص و قصد قربت نباشد عمل، هم باطل است و هم پذيرفته نيست و قبول نمى‏شود.
نكته ديگرى كه لازم است به آن اشاره شود و بسيارى از عزيزان شايد بدان توجه نداشته باشند اين است كه جز خدا كسى در عالم وجود نمى‏تواند تأثير بگذارد و اگر پيامبر يا وليى از اولياى خدا معجزه‏اى مى‏كند قطعا به اذن و اراده خدا است زيرا هيچ كس به طور مستقل نمى‏تواند در عالم وجود كارى انجام دهد. بنا بر اين دوستان توجه داشته باشند كه هر عملى فقط براى خدا بايد انجام دهند نه اينكه مانند عوام هم خدا و هم اولياى خدا را در نظر مى‏گيرند كه اين در حقيقت شرك است.
بيائيد در اين ماه عبادت و پارسائى فقط خدا را عبادت كنيم و با معرفت و خلوص عبادت كنيم و همه باهم از او بخواهيم كه ما را و كشور ما را از شرّ دشمنان حفظ كند و مكرشان را به خودشان بازگرداند و ايران اسلامى را پاينده و سرفراز بدارد. آمين رب العالمين.

پاورقي ها:

/

«امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان»

نزول قرآن‏
در ماه مبارك رمضان قضيه‏اى اتفاق افتاد كه ابعاد آن قضيه و ماهيت آن قضيه در ابهام الى الابد باقى مانده است براى امثال ماها و آن نزول قرآن است. نزول قرآن بر قلب رسول اللّه در ليلة القدر، كيفيت نزول قرآن و قضيه چه بوده است و روح الامين در قلب آن حضرت قرآن را نازل كرده است و از طرفى خدا «انّا انزلناه فى ليلة القدر» اين نزول قرآن در قلب پيغمبر در ليلة القدر كيفيتش چيست؟بايد بگويم غير از خود رسول اكرم و آنهائى كه در دامن رسول اكرم بزرگ شدند و مورد عنايت خداى تبارك و تعالى، عنايات خاص او بودند، براى ديگران مطلقاً در حجاب ابهام است كه مسأله تنزل چى است، نزول در قلب چى است، روح الامين چى است، كيفيت وارد شدن روح الامين با قرآن در قلب رسول اللّه چى است، «ليلة القدر» چى است؟ اينها مسائلى است كه به نظر سطحى يك مطالب آسانى است و گاهى هم يك حرف هايى گفته شده است لكن به شما عرض كنم كيفيت نزول قرآن در ابهام باقى مانده است براى امثال ما و كيفيت نزول ملائكة اللّه در ليلة القدر و ماهيت ليلة القدر و اين دعوتى كه خداى تبارك و تعالى به حسب آن چيزى كه از رسول اكرم منقول است كه «دعيتم الى ضيافة اللّه» ضيافت چى هست و كى پذيرفته است اين ضيافت را و براى مقدمات پذيرش اين ضيافت چى هست و خود ضيافت چى هست. بايد عرض كنم كه غير از خود رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم كسى به اين ضيافتى كه خداى تبارك و تعالى دعوت كرده است، آنطور كه او اجابت كرده است كسى اجابت نكرده است. دعوت مراتب دارد، اجابت هم مراتب دارد. آن مرتبه اعلاء اجابت آنى است كه پس از حصول مقدمات و رياضاتى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كشيده‏اند منتهى شد به اينكه خداى تبارك و تعالى از او ضيافت كرد به نزول قرآن. قرآن آن نعمتى است كه در ضيافتى كه از رسول خدا شده است، آن نعمتى است كه در آن سفره‏اى كه از ازل تا ابد پهن است پيغمبر اكرم برخوردار از آن بوده…
… آن چيزى كه انسان را به ضيافتگاه خدا راه مى‏دهد اين است كه غير خدا را كنار بگذارد و اين براى هر كس ميسور نيست، براى افراد انگشت شمارى كه در رأس آنها رسول اللّه است ميسور بوده. آن توجه قلبى به مبدأ نور و اعراض از ماوراى او، او را لايق كرد به ضيافة اللّه و لايق كرد براى اين كه قرآن يكمرتبه به طور بسيط در قلب او وارد بشود. ليله مباركه يكى از احتمالاتش بنيه خود رسول اكرم است كه مشكات نور اللّه است و احتمالات ديگر هم هست. مهم ادراك اين معناست كه مراتب كمالات انسان براى ورود در ضيافت خدا زياد است و بايد از مقدمات شروع بشود. مقدمات هم همانى است كه توجه به غير نداشتن و غيرى را نديدن و جز خدا نديدن و توجه به هيچ چيز غير از او نداشتن. در اينجا بايد عرض كنم كه از همه مردم اين معنا مطلوب است و اگر بخواهند در ضيافت خدا وارد بشوند به اندازه وسع خودشان بايد از دنيا اعراض كنند و قلب شان را از دنيا برگردانند… (21/3/62)
ماه مبارك رمضان كه ماه، مبارك است ممكن است براى اين باشد كه ماهى است كه ولى اعظم، يعنى رسول خدا واصل شده و بعد از وصول، ملايكه را و قرآن را نازل كرده است. به قدرت او ملايكه نازل مى‏شوند، به قدرت ولى اعظم است كه قرآن نازل مى‏شود و ملايك نازل مى‏شوند. ولى اعظم، به حقيقت قرآن مى‏رسد در ماه مبارك و شب قدر و پس از رسيدن، متنزل مى‏كند به وسيله ملايكه – كه همه تابع او هستند – قرآن شريف را، تا به حدى كه براى مردم بگويد. قرآن در حد ما نيست، در حد بشر نيست. قرآن سرّى است بين حق و ولى اللّه اعظم كه رسول خداست، به تبع او نازل مى‏شود تا مى‏رسد به اين جايى كه به صورت حروف و كتاب در مى‏آيد كه ما هم از آن استفاده ناقص مى‏كنيم. و اگر سرّ «ليلة القدر» و سرّ «نزول ملايكه» در شب‏هاى قدر – كه الآن هم براى ولى اللّه اعظم حضرت صاحب سلام اللّه عليه اين معنا امتداد دارد – سرّ اينها را ما بدانيم، همه مشكلات ما آسان مى‏شود. تمام مشكلاتى كه ما داريم براى اين است كه ما محجوبيم از اين كه واقعيت را آن طور كه هست و نظام هستى را به آن طورى كه تنظيم شده است، مشاهده كنيم… (22/3/64) رهنمودهاى مقام معظّم رهبرى
دنياى اسلام در پرتو بيدراى رو به گسترش اسلامى، مى‏تواند با اتحاد كلمه “همدلى و مهربانى ” و پايدارى در برابر دشمنان مشترك، راه روشن اما دشوار خود را با سربلندى طى كند.
… بيدارى اسلامى، به واقع=يتى انكارناپذير تبديل شده است به گونه‏اى كه غربى‏ها نيز اعتراف مى‏كنند كه امروز در هر كشور اسلامى انتخابات حقيقى برگزار مى‏شود، عناصر معتقد و پايبند اسلام به عنوان منتخبان ملت‏ها، زمام امور را در دست مى‏گيرند و همين امر باعث شده است غربى‏ها با وجود ادعاى طرفدارى از دمكراسى، از برگزارى انتخابات حقيقى در كشورهاى اسلامى هراسان باشند.
… اسلام مخالف وابستگى، عقب ماندگى و سلطه پذيرى است و به همين علت دولت‏هاى غربى با همه امكانات و ابزارهاى سياسى – نظامى – اقتصادى و تبليغاتى به مخالفت با بيدارى اسلامى برخاسته‏اند.
… بر خلاف تبليغات غربى‏ها، كسانى كه چهره تروريسم را در جهان اسلام به نمايش گذارند،در عراق جنايت مى‏كنند، با چهره عبوس و گرفته خود بخشى از مسلمانان را تكفير مى‏كنند، به نام اسلام اما به ضد اسلام و مسلمانان فعاليت مى‏كنند و ضمن ترويج قوم گرايى ميان شيعه و سنى نيز اختلاف مى‏اندازند، نماد و نمايشگر بيدارى اسلامى نيستند اما مستكبرانى كه مى‏خواهند اسلام را در چهره اين گروه‏هاى دهشت افكن به مردم غرب معرفى كنند، اين واقعيت را انكار مى‏كنند.
… ما به وجود كسانى كه با ارايه اسلامى متحجر، چشم بسته و به دور از هر گونه آزاد فكرى، با همه دنيا و حتى مؤمنين و مسلمين مواجه مى‏شوند، به شدت مشكوك هستيم كه آيا اين گروه‏ها و عناصر اصلاً وجود دارند و يا در واقع همان عوامل سرويس‏هاى جاسوسى اسراييل و آمريكا و انگليس هستند كه اين كارها را مى‏كنند و از برخى آدم‏هاى غافل نيز استفاده مى‏كنند.
… جهان اسلام با توجه به اين واقعيات بايد با “اتحاد كلمه بر محور اسلام” و پايدارى در مقابل مطامع و زياده خواهى مستكبران، منافع ملت‏هاى مسلمان را تأمين و حفظ كند.
… آمريكا با حمايت از صهيونيست‏هاى خونريز، اقدامات جنايت بار در عراق و افغانستان و فشار به ملت‏هاى اسلامى، در افكار عمومى مسلمانان چهره‏اى كريه يافته است و دنياى اسلام مى‏تواند و بايد در مقابل اين قدرت زياده طلب بايستد.
(12/6/1384)

پاورقي ها:

/

رويكرد قرآن به مسأله آرامش در مقايسه با ساير اديان‏

بشر، به طور طبيعى در طول زندگى در اين جهان با نگرانى‏ها و اضطراب‏هاى بسيارى رو در رو بوده و همواره براى فايق آمدن بر آن‏ها و از ميان بردن عوامل پيدايش آن‏ها كوشيده است. يكى از اهداف پيداش مجموعه بزرگ اختراعات و اكتشافات بشر، خانواده، قبيله، دولت و ديگر سازمان‏هاى اجتماعى، دين، مذهب، هنر، آداب و رسوم و حتى گاه جنگ‏ها، دست‏يابى بشر به آرامش و آسايش در زندگى بوده است. انديشه‏هاى بشرى و مكاتب و آيين‏هاى گوناگونى نيز در اين جهت به ظهور رسيده‏اند. در اين ميان، اديان جهانى و آيين‏هاى بومى نيز وصول به آرامش روح و روان را يكى از مهم‏ترين اهداف خويش قرار داده‏اند.
سفارش‏هاى اخلاقى زرتشت در قالب تصوير نزاع مستمر خير و شر در جهت وصول به آسايش و آرامش و بهروزى انسان و رهايى از رنج و زيان و ناخوشى قابل تفسير است.(1) كوشش نور براى رهايى از سرزمين تارى در انديشه مانى نيز در همين جهت قابل فهم است.(2) تلاش براى رسيدن به آرامش و آسايش از دردهاى جسمى و روانى بشر، مورد توجه بسيارى از آيين‏هاى بومى هند بوده است.(3) آرامش در فلسفه بودا به حالت متمركز و يك دل و آرام و نيالوده جان تفسير شده و «نيروانا» برترين و واپسين راه رهايى از چرخه تسلسل‏وار تولد دوباره و بيمارى و مرگ بوده و رهايى وارستگى هر رنج و عذاب است.(4)
عهد عتيق و جديد، سراسر آكنده از كوشش‏هاى فرستادگان خداوند براى رهايى بشر از درد و اندوه و نيل به آرامش و سعادت ابدى در هر دو جهان است. آموزه بشارت و نجات، همواره يكى از بخش‏هاى مهم آموزه‏هاى انبياى بنى اسرائيل بوده كه رهايى از رنج و نگرانى فردى و اجتماعى را در خود داشته است.(5) انسان امروز در اثر نگرانى‏ها و ناآرامى‏هاى دنياى جديد، بيش از پيش به احساس امنيت و آرامش نيازمند بوده، هم‏چنان در پى يافتن راه‏هاى جديد براى رسيدن به آرامش معنوى است.(6) مكاتب روان درمانى، همگى هدف اصلى خود را رهايى از اضطراب و پديد آوردن احساس امنيت در انسان مى‏دانند. از ميان كوشش‏هاى فراوانى كه براى پيش‏گيرى از ابتلا به نگرانى و در نتيجه آن، افسردگى و براى روان درمانى افراد مضطرب به عمل آمده، برخى روى‏كردهاى جديد در ميان روان‏شناسان به تأثير دين و ايمان در سلامت روان اشاره دارند.(7) ايمان به خدا از نگاه اين گروه از روان شناسان در خود سرچشمه‏اى بى‏كران از آرامش و قدرت معنوى را داراست كه هر گونه اضطراب و نگرانى را از انسان زدوده، در برابر هر گونه فشار درونى و بيرونى به انسان مصونيت مى‏بخشد. روان‏شناسان بزرگى از قبيل ويليام جيمز، كارل يونگ و هنرى لينك تأثير شگرف ايمان در دين اسلام را در سطحى گسترده‏تر مورد توجه قرار داده‏اند. بخش وسيعى از آموزه‏هاى اين دين به ايمان اختصاص يافته و افزون بر ارائه تعريفى جامع از آن به راه‏كارهاى روانى و رفتارى فراوانى براى دست‏يابى به اين نياز اصيل بشرى پرداخته شده است. بر اين اساس، دانشمندان اسلامى به آرامش، نگاهى مقدس افكنده و آن را پديده‏اى الهى شمرده‏اند كه از سوى فرشتگان بر دل‏هاى مؤمنان فرود مى‏آيد و زمينه‏ساز تقويت ايمانشان است؛ همان گونه كه اضطراب و نگرانى از جانب شيطان بر دل‏هاى آلوده به گناه چنگ انداخته و زمينه‏ساز فسق و كفر است.(8)
ايمان در جايگاه جامع‏ترين مفهوم دينى در اسلام، از ريشه «أمن» به معناى آرامش جان و رهايى از هرگونه هراس و اندوه است(9) كه ارتباط ميان پذيرش گفتار خداوند و دست‏يابى به آرامش روح و روان را نشان مى‏دهد.(10) آنان كه ايمان آورده، آفت ناپاكى را به حريم آن راه ندهند، آرامش از آنِ ايشان است و آن‏ها همان هدايت يافتگانند: «كسانى كه ايمان آورده و ايمان خود را با هيچ ستمى نياميخته‏اند، اينانند كه [از خشم خدا] در امانند و اينان هدايت يافتگان‏اند»(11) واژه اسلام نيز بيان‏نگر تسليم محض انسان در برابر خداوند همه جهانيان است كه احساس امنيت و آرامش از پيامدهاى آن به شمار مى‏رود: «چنين نيست، بلكه هر كس خود را تسليم خدا كند و نيكوكار باشد، اجرش را نزد پروردگارش خواهد داشت، و هيچ ترسى بر آنان نيست و غمگين نخواهند شد »(12)
قرآن رويكرد توحيدى را در زندگى، يگانه راه دست‏يابى به امنيت روح و روان مى‏شمرد: «و چگونه من از آنچه به وسيله آن شرك مى‏ورزيد بترسم، در حالى‏كه شما از اين نمى‏ترسيد كه چيزى را شريك خدا ساخته‏ايد كه درباره آن دليلى بر شما نازل نكرده است؟ پس اگر تشخيص مى‏دهيد، كدام يك از اين دو گروه (موحّدان و مشركان) به ايمنى [از خشم خدا ]سزاوارترند؟»(13) انسان يكتاپرستى كه در زندگى فقط يك هدف و يك مقصد را دنبال مى‏كند، هرگز از اين جهت با انسان چندگانه‏گرايى كه روح و روانش را در ميان اهداف و مقاصد گوناگون تقسيم كرده، يكسان نيست:«خدا مَثَلى زده است: مردى كه چند مالك ناسازگار در مالكيّت او شريك باشند [و دستورات متضاد به او بدهند] و مردى كه اختصاص به يك نفر داشته باشد [و فقط از او دستور بگيرد]، آيا اين دو در مثل يكسانند؟ ستايش از آنِ خداست، ولى بيشترشان نمى‏دانند»(14) ارضاى نياز فطرى آرامش‏خواهى و امنيت‏گرايى انسان در سطوح ديگر از مفاهيم دينى قرآن نيز مورد توجه قرار گرفته است. مفاهيم توكل، فلاح، تقوا، نجات، صبر، توبه، ولايت، رضا و… همگى به گونه‏اى با موضوع آرامش ارتباط دارند. افزون بر اين، واژگان «سكينه» و «اطمينان» به طور ويژه درباره آرامش بحث مى‏كنند. انواع آرامش‏
آرامش از نگاه قرآن در يك طبقه‏بندى كلى به دو بخش دنيايى و آخرتى تقسيم مى‏شود كه دو روى يك حقيقت هستند: «آگاه باشيد كه دوستان خدا نه ترسى بر آنان است و نه غمگين مى‏شوند. همانان كه ايمان آورده و تقوا پيشه كرده‏اند. در زندگى دنيا و در آخرت مژده براى آنان است. سخنان خدا تغييرپذير نيست. اين است آن كاميابى بزرگ» آرامش، خود ماهيتى روحى و روانى دارد؛ اما از آن‏جا كه عوامل پديدآورنده آن و موانع به هم زننده آن ممكن است ماهيتى اعتقادى، روانى يا طبيعى داشته باشند مى‏توان به تقسيم آن پرداخت. 1- آرامش اعتقادى‏
تقاضاى حضرت ابراهيم(ع) از خداوند براى مشاهده نمونه‏اى كوچك از رستاخيز، براى دست‏يابى به نوعى آرامش اعتقادى بوده است. او به اين وعده الهى، ايمانى كامل و محكم داشت؛ اما ذهن انسان به طور طبيعى باورهاى غير محسوس را به سان باورهاى محسوس، پذيرا نگشته، همواره پرسش‏هايى درباره ماهيت و كيفيت آن‏ها در پندار مى‏آفريند. اين پرسش‏ها آرامش و ثبات اعتقادى انسان مؤمن را از او مى‏گيرد؛ از اين‏روى ابراهيم براى رهايى از اين حالت، خواهان مشاهده چگونگى تحقق آن فعل الهى مى‏شود.(15) حواريون عيسى نيز بنا به ديدگاه برخى تفاسير از عيسى مائده‏اى آسمانى طلبيدند تا به وسيله آن، پيامبرى او و راستى ادعاهايش برايشان آشكار شود و يا با خوردن آن به آرامش اعتقادى دست يابند.(16) 2- آرامش روانى‏
جان انسان همواره طلب رسيدن به مراحل كمال وجودى خويش است؛ بدين سبب همواره از حالى به حالى ديگر در مى‏آيد؛ اما در هيچ مرحله‏اى به نهايت مطلوب خويش دست نيافته، باز خواهان دست‏يابى به مرحله‏اى ديگر است. قلب انسان در اثر اين حالت، همواره از نگرانى و اضطراب آكنده است تا آن كه در سير حركت خويش به خداوند در نقش مبدأ و مقصد همه جهان هستى و جامعه همه كمالات وجودى توجه كند؛ آن گاه خود را در آرامشى بى‏كران مى‏يابد: «همانان كه ايمان آورده‏اند و دل‏هايشان با ياد خدا آرام مى‏گيرد»(17) اين احساس آرامش مطلق فقط در اين حالت پديد مى‏آيد: «آگاه باشيد كه دل‏ها فقط با ياد خدا آرامش مى‏يابد»(18)
انسان‏هاى برخوردار از آرامش الهى، خود آرامش‏بخش ديگران نيز هستند؛ از اين‏رو خداوند به پيامبر خويش فرمان مى‏دهد كه بر مؤمنان درود فرستد تا بدين وسيله، آنان را در راه ايمان، آرامش بخشد: «و براى آنان دعا كن، زيرا دعاى تو برايشان موجب آرامش است»(19)
آرامش روانى در نگاه برخى مفسران معاصر، در آرامش اعتقادى نيز تأثيرگذار است. آن كه نور ايمان به اعماق وجودش راه يافته باشد، ديگر نه معجزه مى‏طلبد و نه در پى برهان و استدلال بر مى‏خيزد؛ بلكه همه هستى خويش را در برابر حقيقتى كه با تمام وجود تجربه كرده است، تسليم مى‏كند. «و كسانى كه كفر ورزيده‏اند مى‏گويند: چرا از جانب پروردگارش معجزه‏اى بر او نازل نشده است؟ بگو: بى‏ترديد، خدا هر كس را بخواهد گمراه مى‏سازد و هر كس را كه [به او] باز گردد، به سوى خود هدايت مى‏كند. همانان كه ايمان آورده‏اند و دل‏هايشان با ياد خدا آرام مى‏گيرد. آگاه باشيد كه دل‏ها فقط با ياد خدا آرامش مى‏يابد. كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند، [در دنيا ]زندگى خوش و [در آخرت‏] بازگشتگاه نيكو براى آنان خواهد بود»(20)
اهميت آرامش روانى در بحران‏هاى روحى و اجتماعى دو چندان نمايان مى‏شود. به نمونه‏هاى بارزى از اين موارد در قرآن اشاره شده است. مادر حضرت موسى(ع) در سخت‏ترين حالات روانى كه فرزند خود را از ترس كشته شدن در گهواره‏اى چوبى نهاده، به رود نيل سپرد، فقط ياد خدا آرام‏بخش او بود كه به يارى آن توانست اين آزمايش را تا سرانجام با كام‏يابى به پايان رساند: «و دل مادر موسى واله و نگران شد، به طورى كه اگر قلبش را استوار نساخته بوديم كه از باوردارندگانِ [وعده ما ]باشد، نزديك بود آن [ماجرا] را فاش سازد»(21) بنى‏اسرائيل هنگام فراز از مصر در حالى كه لشكريان فرعون را در پى خويش مى‏ديدند، فقط با سخنان موسى كه با اطمينان از يارى خدا سخن مى‏گفت، آرامش يافتند: «و چون آن دو گروه يكديگر را ديدند، اصحاب موسى گفتند: ما قطعاً به چنگ آنان خواهيم افتاد. [موسى‏] گفت: چنين نيست. بى‏ترديد پروردگارم با من است و به زودى مرا راهنمايى خواهد كرد.»(22) اصحاب كهف در ميان مردم مشرك و توحيدستيز شهرشان، در اثر برخوردارى از آرامش الهى با شهامت تمام در برابر همه قدرت‏ها و جاذبه‏هاى زندگى مادى ايستاده، شعار توحيد سر دادند: «و دل‏هايشان را استوار ساختيم، آن‏گاه كه قيام كردند و گفتند: پروردگار ما خداوندگار آسمان‏ها و زمين است، و هرگز جز او معبودى را نمى‏خوانيم …»(23) در تاريخ صدر اسلام نيز يارى خداوند به مسلمانان در جريان هجرت پيامبر، جنگ بدر و حنين و صلح حديبيه ديگر موقعيت‏هاى سخت در قالب نزول آرامش خداوندى بر دل‏هاى مسلمانان تجلى كرد. 3- آرامش طبيعى‏
برخى پديده‏ها در اين جهان از طبيعتى آرام‏بخش برخوردارند. شب را سكونت‏بخش: «اوست آن كه شب را براى شما قرار داد تا در آن بياراميد …»(24) و خواب را مايه آسودگى و استراحت: «و اوست آن كه شب را براى شما وسيله پوشش و خواب را مايه آرامش قرار داد»(25) قرار داده است.(26) آرامش حاصل از تاريكى شب به حالت ويژه نظام عصبى انسان نيز ارتباط داشته، واقعيتى علمى به شمار مى‏رود:(27) از ديگر مصاديق آرامش طبيعى آن است كه خداوند براى انسان از نوع خويش همسرانى آفريده: «اوست آن كه شما را از يك تن آفريد، و جفتش را از جنس او قرار داد تا در كنارش آرامش بيايد»(28) و ميان آن‏ها محبت و مودت پديد آورد و بدين وسيله هر يك را آرامش‏بخش ديگرى قرار داد: «و از نشانه‏هاى [قدرت او اين است كه براى شما از جنس خودتان همسرانى آفريد تا در كنارشان آرام گيريد، و ميان شما محبت و شفقتى قرار داد»(29) خانه نيز محلى براى آسايش و آرامش جسم و روح آدمى است: «و خدا براى شما خانه‏هايتان را مايه آرامش قرار داد»(30) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: 1) اوستا، دفتر يكم، يسنه هات 30، بند 11 ؛ يسنه هات 46، بنده 2 – 8.
2) زبور، مانى، فرگرد نخست، مزبور 223.
3) تاريخ تمدن، 1 / 479 – 485 و 490.
4) بودا، ص 555 و 556 و 571.
5) معجم اللاهوت الكتابى، 321 – 325.
6) آرامش بيكران، ص 87 – 155.
7) دين و روان، ص 178.
8) الروح، ابن قيم، ج 1، ص 256 و 257.
9) العين، ص 55 ؛ مفردات، ص 90؛ لسان العرب، ج 1، ص 223، «لمن».
10) بيضاوى، ج 1، ص 211.
11) انعام/ 82.
12) بقره/ 112.
13) انعام/ 81.
14) زمر/ 29.
15) بقره/ 260 ؛ قرطبى، ج 3، ص 195 ؛ الميزان، ج 2، ص 373 ؛ نمونه، ج 2، ص 304 و 305.
16) مائده/ 112 – 114 ؛ قرطبى، ج 6، ص 236 ؛ الميزان، ج 6، ص 233 و 234.
17) رعد/ 28؛ التفسير الكبير، ج 19، ص 50.
18) رعد/ 28؛ روح المعانى، مج 8، ج 13، ص 214.
19) توبه/ 103 ؛ التحرير و التنوير، ج 11، ص 33؛ الدر المنثور، ج 4، ص 281.
20) رعد/ 27 – 29 ؛ فى ظلال، ج 4، ص 2061.
21) قصص/ 10 ؛ قرطبى، ج 13، ص 169 و 170 ؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 229 ؛ فى‏ظلال، ج 5، ص 2678 – 2680.
22) شعراء/ 61 – 62؛ مراغى، مج 17، ج 19، ص 67 – 68.
23) كهف/ 14؛ فى ظلال، ج 4، ص 2336 ؛ قرطبى، ج 10، ص 238.
24) يونس/ 67.
25) فرقان/ 47 ؛ نبأ/ 9.
26) جامع البيان، مج 11، ج 19، ص 27.
27) نمونه، ج 8، ص 343 و 344 ج 15، ص 564.
28) ]. اعراف/ 189.
29) روم/ 21؛ مجمع البيان، ج 8، ص 470 ؛ الكشاف، ج 3، ص 473 ؛ فى ظلال، ج 5، ص 2763.
30) نحل/ 80.

/

بانوان از حقوق طبيعى اسلامى تا واقعيت‏هاى تلخ جوامع غربى‏

آخرين قسمت‏
تا اوايل قرن بيستم هرچه در مجامع غربى و محافل اروپايى بحث گرديده، مربوط به حقوق ملت‏ها و اقشار گوناگون در برابر دولت‏ها و يا حقوق طبقات رنجبر در برابر كارفرمايان و اربابان مى‏باشد در قرن بيستم براى اولين بار مسئله حقوق زن در برابر حقوق مرد عنوان گرديد، انگلستان كه قديمى‏ترين كشور دموكراسى به شمار مى‏رود تنها در اوايل اين قرن براى زن و مرد حقوق مساوى قائل گرديد، آمريكا با آن كه در قرن هيجدهم ميلادى ضمن اعلان استقلال به حقوق عمومى بشر اعتراف كرده بود همراه با متحدين در سال 1920 ميلادى قانون تساوى زن و مرد را در حقوق سياسى تصويب كردند و تفاوتهايى را كه قانون خلقت در اين دو جنس پديد آورده در نظر نگرفتند، اين تفاوت‏ها طرح اتحاد زن و مرد را پايه‏ريزى كرده و خودخواهى و منفعت‏طلبى هر كدام را تبديل به خدمت و تعاون مى‏نمايد و آنها را طالب همزيستى با يكديگر قرار مى‏دهد و اگر اين طرح عملى شود جسم و جان آنها را بهتر بهم پيوند مى‏دهد و زن و مرد بيشتر خواهان هم هستند. حركتى كه در اروپا براى احقاق حقوق پايمال شده زن صورت گرفت به دليل اين كه دير به اين فكر افتاده بودند با عجله صورت گرفت، احساسات مهلت نداد كه علم نظر خود را بيان كند و دانش مبناى اين حركت قرار گيرد از اين رو حركت ياد شده گرچه يك سلسله درها را به روى زنان باز كرد اما بيچارگى‏هايى را هم براى زن و جامعه بشريت پديد آورد. بطور مسلم اگر آن شتابزدگى به خرج داده نمى‏شد احقاق حقوق زن به شكل بسيار بهترى صورت مى‏گرفت و فرياد فرزانگان از وضع ناهنجار حاضر و از آينده بسيار وحشتناكتر به آسمان نمى‏رسيد.
واقع امر اين است كه چنين بى‏توجهى را نمى‏توان صرفاً به حساب يك غفلت فلسفى ناشى از شتابزدگى گذاشت عوامل ديگرى نيز در كار بود كه مى‏خواست از عنوان آزادى و تساوى زن سوء استفاده كند، مطامع سرمايه‏داران و صاحبان كارخانه‏ها در اين ماجرا بى دخالت نمى‏بود زيرا اين گونه افراد براى آن كه زنان را به سوى مراكز صنعتى بكشانند و از توان اين قشر از جامعه
بهره‏كشى كنند حقوق زن، استقلال اقتصادى، آزادى و تساوى حقوقش را با مرد عنوان كردند و به اين خواست‏هاى خود جنبه قانونى و ملى دادند، ويل دورانت چنين حقايق مزبور را ترسيم مى‏كند:
«آزادى زن از عوارض انقلاب صنعتى است زيرا…زنان كارگران ارزان‏ترى بودند و كار فرمايان آنان را بر مردان سركش سنگين قيمت ترجيح مى‏دادند…»(1) البته همين مورخ اروپايى به درج نظرات متفكرينى مى‏پردازد كه در صدد تحقير زنان بوده‏اند، وى مى‏افزايد:
كيست كه سالش از چهل بگذرد و از كتاب اوتوواينينگر كه در آن كوشيده است بى روح بودن زنان را ثابت كند نامى نبرد؟ كدام مرد است كه از خواندن اين جمله شوپنهاور درباره زنان لذت نبرد: «اين زن ناقص الخلقه تنگ شانه پهن كفل پاكوتاه» آيا هنگامى كه نيچه اندرز مى‏دهد: «پيش زنان مى‏روى تازيانه را به ياد داشته باش» از برترى خود نمى‏باليم… اين كتاب‏ها كينه درونى ما را به جنسى كه هميشه دوست خواهيم داشت بيان مى‏كنند تا حدود سال 1900 ميلادى زن كمتر داراى حقى بود كه مرد ناگزير باشد از روى قانون آن را محترم بدارد. در قرن نوزدهم ميلادى زنان آفريقا هنوز مانند بردگان و آلات كشاورزى خريد و
فروش مى‏شدند. تا هيتى و نيوبريتين زنان مجبور بودند كه خوكان را از سينه خود شير دهند! در مرى انگلد شوهر حق داشت زنش را بزند و مادام كه زن از زير كتكش نيمه جان بيرون مى‏آمد، مرد از تعقيب قانون در امان بود. مرد مى‏توانست هر شب دنبال فحشا برود اما زن هنگامى كه مردش او را رها نكرده بود حق چنين كارى را نداشت. «اگر زن پولى جمع مى‏كرد متعلق به شوهرش بود اما اين كه زن بتواند در كارخانه كار بكند و حق رأى در انتخابات داشته باشد هرگز به خاطر هيچ مردى خطور نمى‏كرد…»(2)
در مقاله‏اى آمده بود خانمى با اظهار تأسف گفته بود به عنوان تساوى زن و مرد در كارخانه‏ها زنان بسيارى به دليل فرساينده بودن كارها سلامتى خود را از دست دادند و يا به دليل فشارهاى روحى زياد دچار نگرانى و اضطراب شدند و گويا بانوان در مقابل اين چيزى كه كسب كرده‏اند بيشتر از آن دچار خسران شده‏اند. خانم مك دانيل مى‏گويد: ما مى‏خواهيم به وضع سابق برگرديم دلمان مى‏خواهد مردان با ما مثل زنان رفتار كنند نه مثل يك كارگر براى طرفداران آزادى زنان اين موضوع خيلى ساده است كه در اتاق‏هاى مجلل خود بنشينند و بگويند زنان و مردان با هم برابرند زيرا تاكنون گذارشان به كارخانه‏ها نيافتاده است آنها خبر ندارند كه بيشتر زنان مزد بگير اين كشور(آمريكا) بايد مثل من در كارخانه‏ها كار كنند و جان بكنند من اين برابرى را نمى‏خواهم…ما شخصيت زن بودن را از دست داده‏ايم.(3)
خانم هلن لرنررابينز خاطرنشان مى‏نمايد در حال حاضر(1995 ميلادى) زنان 46 % نيروى كا را در آمريكا تشكيل مى‏دهند و اين آمار تا سال 2010 ميلادى به 50 % خواهد رسيد(4) متوسط درآمد هفتگى زنان تا سال 1994 ميلادى به 4/76 % درآمد هفتگى مردان مى‏رسيد حتى در مشاغلى كه از بدو شكل‏گيرى زنان محور اصلى توليد بوده‏اند بازهم درآمد مردان بيش از زنان است اين امر نشان دهنده وجود جامعه‏اى مردسالار حتى در كشورهايى مثل آمريكاست كه شعارش آزادى و برابرى است و به اصطلاح از حقوق زن دفاع مى‏كند.
خانم نيتام لويى عضو كنگره آمريكا مى‏گويد: هنگامى كه در سال 1989 م به كنگره راه يافتم تنها 13 % از بودجه مؤسسه ملى تندرستى به نيازهاى مرتبط با تندرستى زنان اختصاص يافته بود و تنها سه متخصص در اين زمينه فعاليت داشتند باور كنيد يا نكنيد موشهاى آزمايشگاه هم همگى مذكر بودند به اين ترتيب بود كه اعضاى زن كنگره خواستار بودجه بيشتر براى اين سازمان شدند امروزه اين سازمان به شكل گسترده‏اى فعال است و بودجه آن 40% افزايش يافته است.(5)
در كشور اسپانيا با وجود برجسته بودن شعار برابرى حقوق زن و مرد در زندگى مشترك در غالب خانواده‏ها مردسالارى حاكم است و بدرفتارى مردان نسبت به زنان امرى عادى و رايج است و از آغاز سال 2000 ميلادى حدود ششصد هزار زن به دليل خشونت شوهرانشان به دادگاه شكايت كرده‏اند. بيكارى، اعتياد به مواد مخدر، الكل و اختلافات خانوادگى عامل اصلى بروز خشونت و بدرفتارى مردان اسپانيايى نسبت به همسرانشان است، همچنين از هر سه زن ايتاليايى يك نفر مخالف بچه دار شدن است و اين افراد نداشتن خانه، شغل نامناسب و افزايش اعمال غيرقانونى در جامعه را دليل اين پديده مى‏دانند.(6) در كشور آلمان 10 درصد استادان دانشگاه زنان هستند اما 4/50 % كاركنان دانشگاه بانوان مى‏باشند كه از اين ميزان 3/70 % در امور ادارى و غير علمى و تنها 4/24 % در بخش هنرى و علمى مشغول فعاليت بوده‏اند.(7) فنلاند از اولين كشورهايى است كه حق رأى زنان در آن به رسميت شناخته شده است اما تازه در آستانه سال 2000 ميلادى براى نخستين بار رياست جمهورى بانوان را تجربه مى‏كند.(8) در كتابى كه به تازگى در فرانسه به چاپ رسيده نقش زنان در رسانه‏هاى اين كشور اروپايى مورد بررسى قرار گرفته است، نويسنده اين اثر خاطرنشان مى‏نمايد در رسانه‏ها از زنان اين كشور به عنوان عناصرى پيش پاافتاده كليشه‏اى، داوطلبان بى‏ارزشى و هرزگى استفاده و بويژه بر ظواهر فيزيكى آنان تأكيد مى‏شود و سهم زنان در رسانه‏هاى جمعى در مجموع يك به پنج است پديد آورنده اين اثر عوامل فوق را به دليل نابرابرى‏هاى موجود در اجتماع و رجحان اخبار مربوط به قدرت حاكميت در مطبوعات بديهى مى‏داند وى مى‏افزايد با وجود آن كه 40 % كل روزنامه نگاران زن هستند 10% مشاغل مديريتى را در اختيار دارند، نتيجه اين امر آن است كه زنان روزنامه خوان تمايل كمترى به رسانه‏ها دارند چرا كه خود را در آنجا نمى‏يابند.
در سال 1911 ميلادى آكادمى علوم فرانسه بر مبناى پيش قضاوت‏هاى مبتنى بر برترى جنس مذكر اعطاى جايزه نوبل فيزيك را به بانوى دانشمند مخترع بزرگ اروپا – مارى كورى – كه جان خويش را در مسير تحقيق از دست داد، رد كرد اكنون هم با گذشت چندين دهه و تحولات گسترده و اين كه 56 % كل دانشجويان آن در مقطع تحصيلات عالى دخترند تنها 7/27 % كادرهاى علمى و تحقيقاتى در دانشگاه به زنان اختصاص يافته است، اين محروميت زنان در بخش علمى يك مسئله واقعى اجتماعى را مطرح مى‏كند و بى‏ثباتى و عدم اعتدال در اجراى حقوق شهروندى را در پى‏دارد. در مدارس مختلط هم فرهنگ برترى مردان حاكم است و تحرك و پويايى كلاس غالباً تحت تأثير حضور گروه پسران است و در شرايطى كه زنان 77 % كادر آموزشى مدارس را به خويش اختصاص داده‏اند ترجيح مى‏دهند بيشتر از پسرها سؤال كنند تا دختران و نيز غالباً با ميل آنان پيش مى‏روند و در تشويق و راهنمايى جنس مذكر جدى‏ترند اين رفتارها موجب مى‏شود كه دختران در حاشيه قرار بگيرند و به لحاظ فيزيكى و فكرى كمتر مورد ارزيابى و ارزش دهى قرار گيرند. و با ادامه اين روش توأم با تبعيض اطمينان خويش را از دست مى‏دهند و به خود القاء مى‏كنند كه نسبت به جنس مخالف از درجه كمتر اهميت برخوردارند و گويا از همان ابتدا فرهنگ زير دست بودن و تبعيت زنان را از همان مقطعى كه بايد براى موفقيت در مرحله كوشش و تحرك وارد شوند (يعنى مدرسه) باز مى‏دارد و اين حقايق در كشورى روى مى‏دهد كه مدعى تساوى حقوق زنان و مردان است و جارو جنجال تبليغى شديدى در اين خصوص به راه انداخته است.(9)
مقامات و فعالان حقوق بشر در كشورهاى بلغارستان و لهستان اظهار داشته‏اند: زنان بلغارى بيشترين شمار برده‏هاى جنسى در لهستان را تشكيل مى‏دهند. استانا بوشكا رئيس دفتر پروژه موسوم به لااسترادا كه هزينه آن را اتحاديه اروپا تأمين مى‏نمايد و عليه قاچاق زنان فعاليت مى‏كند مى‏گويد برده‏هاى جنسى خارجى ساكن لهستان غالباً زنان بلغارى هستند كه در شرايط آشفته، ناگوار و اسف انگيزى زندگى مى‏كنند.(10)
دفتر سازمان جهانى مهاجرت در بيشكك(مركز قرقيزستان) خاطرنشان ساخت در سال 1999 ميلادى حدود 4000 نفر از زنان و كودكان قرقيزى به سرزمين‏هاى ديگر عازم و ناگزير به خود فروشى شده‏اند كه 72 % آنان را دختران 25 ساله و كمتر از آن تشكيل داده‏اند.(11) ناگوارى‏هاى نگران كننده‏
در جنوب آسيا 37 % از زنان و دختران به مدرسه رفته‏اند كه كمترين ميزان در جهان مى‏باشد البته در مالديو و سرى‏لانكا پسران و دختران مساويند. در اين ناحيه در مقابل 94 زن يكصد مرد مى‏باشد در حالى كه در جهان به ازاى 106 زن 100 مرد وجود دارد. گزارش توسعه انسانى حاكى است استفاده از سونوگرافى و آزمايش مايع اطراف جنين موجب شناسايى جنسيت در مرحله اول حاملگى و سربه نيست كردن دختران و برترى دادن جنس مذكر مى‏شود و اين پديده موجب مرگ 79 ميليون زن در اين ناحيه شده است. با آن كه ساعات كار زنان بيش از مردان است ولى آنها در برابر انجام همان كارى كه مردان انجام مى‏دهند تنها 30 % دستمزد مى‏گيرند.
حدود 90 % زنان هندى در ايالت اوتار پرادش(پرجمعيت‏ترين ايالت هند) براى ترك منزل و ديدار با خويشاوندان بايد از شوهران خود اجازه بگيرند و حتى در ايالت كرلا كه زنان آن از آزادى افزونترى برخوردارند اين وضع به 50 % مى‏رسد. به رغم تأكيد بر تساوى حقوق زن و مرد در قانون اساسى هند خشونت عليه زنان دراين جامعه در حد گسترده‏اى رو به افزايش است، گويى هندوستان سرزمين تناقض‏ها مى‏باشد زيرا از يك سو مقام زن را در اعتقادات، قوانين و تبليغات بسيار بالا مى‏برند و از سويى ديگر با آنان همچون برده و موجودى كاملاً مطيع رفتار مى‏شود، تجاوز به دختران خردسال، فروش اذيت و آزار و حتى قتل به خاطر جهيزيه از مظاهر بارز خشونت عليه زن هندى است. شمار جرايم عليه زنان در هند در سال 1990 م به 618317 مورد رسيد كه اين آمار در سال 1994 م به 989480 مورد افزايش يافت كه رشدى معادل 45% را نشان مى‏دهد، شكنجه بدنى و روانى معمولى‏ترين جرايم عليه بانوان هندى است. مرد سالار بودن جامعه هند و تعارض سنت‏هاى كهن با سيستم‏هاى جديد از عواملى است كه ضايعات مورد اشاره را پديد آورده است.(12)
در گزارش يونيسف ضمن اشاره به وجود بيش از نيم ميليون دختربچه روسپى كم سن و سال در كشور هند آورده است در بسيارى از كشورها دختربچه‏ها به اعمال خلاف اخلاق مجبور مى‏شوند و حتى در خانه‏هاى خود مجبور به تحمل تجاوزات جنسى هستند به همين دليل از كشورهاى جهان خواسته شده تا بيش از گذشته و جدى‏تر براى امنيت زنان تلاش كنند. آيدا هيلر نماينده امور زنان شهر نورنبرگ آلمان خاطر نشان ساخت: زنان آلمانى بيش از گذشته هدف تهاجم و خشونت دوستان و خويشاوندان خود هستند وى افزوده است آزار و اذيت زنان در ملأ عام امروزه به صورت امرى عادى درآمده است. يك اتحاديه رفاهى در برلين اعلام كرد كه سالانه 40000 زن آلمانى به دليل رفتار غير انسانى شوهرانشان از خانه فرار مى‏كنند و به پناهگاههاى مخصوص زنان پناه مى‏آورند.(13)
كشور ويتنام با وجود آن كه قانون اساسى آن برابرى جنسيت را تضمين مى‏كند اما زنان همچنان در ساختار قدرت نقش بسيار ناچيزى دارند و اكثريت بانوان متأهل در جنوب اين سرزمين هدف ضرب و جرح همسرانشان قرار گرفته‏اند.(14) خانم ماكى پاماتو رئيس شعبه زنان در اتحاديه‏هاى كارگرى ژاپن حدود چهار دهه قبل اعلام كرد در تقسيم مشاغل اين كشور تبعيض وجود دارد و شغل‏هاى خوب نصيب مردان مى‏شود كه البته چنين وضعى هم اكنون هم در جامعه ژاپن محسوس مى‏باشد گرچه برخى مشكلات قبلى برطرف شده است.(15)
خانم دكتر شكوه نوابى نژاد كه عضو كميته امحاى خشونت عليه زنان مى‏باشد مى‏گويد غالب زنان از خشونت روانى رنج مى‏برند و آنان توسط شريك زندگى يا افراد بسيار نزديك مورد توهين و تحقير قرار مى‏گيرند و اين وضع عزت نفس و اعتماد به نفس آنان را از بين مى‏برد و 85 % بانوان از اين وضع نگران كننده در مشقت شديد قرار گرفته‏اند.(16)
اين بود نمونه‏هايى مستند و هشدار دهنده از وضع اسف بار جامعه بانوان در جهان و در نقاطى كه دولت‏هاى آنان دم از تساوى حقوق مرد و زن مى‏زنند و خواهان حضور جدى زنان در عرصه‏هاى سياسى اجتماعى هستند و ادعا دارند در كشورهاى آنان زنان به درجات بالاى سياسى اجتماعى و علمى ارتقاء يافته و در تصميم‏گيرى‏هاى مهم دخالت داشته و صاحب نظر هستند. مضاف بر اين‏ها يك واقعيت ديگر براه انداختن جنگ‏هاى خونين توسط عوامل استكبار است كه 90 % قربانيان آنان غيرنظاميان هستند كه عمده آنان زنان و كودكان مى‏باشند در حالى كه يك قرن قبل 90 % قواى نظامى در جنگ‏ها تلف مى‏شدند.(17) ادبيات اروپايى‏
در ادبيات غرب اعم از شعر و نثر زن هرگز نقش ديگرى به جز معشوقه مورد نظر مرد نداشته است و ندارد و اگر هم شخصيت‏هاى نادرى همچون مادام كورى يا ژاندارك در تاريخ و فرهنگ مغرب زمين مطرح هستند آنقدر محو و گنگ و تبليغاتى است كه به راستى امكان ويژه‏اى بارى الگوسازى و نمونه‏پردازى ايجاد نمى‏كند زنان در غرب هرگز نشانه علم، دانش، هنر، اخلاق، عفت و متانت نمى‏باشند و در وسايل ارتباطى جديد اين قشر ابزارهايى براى تبليغات تجارتى هستند و هيچ رسالت و ارزش ديگرى ندارند، شگفت آن كه غرب در نهايت وقاحت و بى‏شرمى اين سير نزولى و فاجعه‏آميز را آزادى و رشد شخصيت زن جلوه مى‏دهد يك پرده از اين نمايش غم‏انگيز و نفرت زا نقشى است كه براى زنان در جامعه آينده در نظر گرفته‏اند، برنامه ريزان و تئورى پردازان نظم نوين جهانى و موج سوم فرا صنعتى و سپهر الكترونيك زنان را كارگردانان كامپيوترى خدمات در زندگى آينده بشر مى‏دانند زيرا در نظر آنان زنان آرام‏تر، مطيع‏تر و پرتحمل ترند چون و چرا نمى‏كنند و كار يكنواخت با رايانه را كه بايد تحت شرايط خاص و تحت مديريت مردان انجام شود بهتر و به دوراز عوارض انجام مى‏دهند.(18) متأسفانه نويسندگان غربى در آثارى كه پيرامون زنان به رشته تحرير در مى‏آورند مى‏كوشند زنان را براى نفرت از مردان تحريك كنند. اخيراً كتابى به زبان فارسى برگردانيده شده به نام «زنان از ديدگاه مردان» به قلم خانم بنوات گرى، هر فرد منصفى وقتى اين اثر را مطالعه مى‏كند مى‏بيند انگيزه مؤلف در تدوين آن چندان واقعى و منطقى به نظر نمى‏رسد و بوى تنفر و انزجار از مردان در آن استشمام مى‏شود. در حقيقت آن را به منزله تحريك زنان براى يك جنگ تمام عيار مى‏توان تلقى نمود، چنين حركتى توهينى آشكار به تمامى بانوان جهان است و نه تنها زنان را نسبت به مردان بى اعتماد مى‏سازد بلكه مى‏تواند با ايجاد و تحريك حس تنفر از مردان بنيان روابط خانوادگى و حتى اجتماعى موجود ميان اين دو را به كلّى فرو ريزد. اهل منطق و طرفداران حقيقت بر اين عقيده‏اند كه نبايد نظرات شخصى، حركت‏هاى اجتماعى را مخدوش سازد و تلاش متفكران و خواص بايد در مسير ساختن جامعه‏اى به دور از تعصب، سلطه گرى و افراط و تفريط باشد. ارزش هر فردى نهفته در عملى است كه در اجتماع خويش انجام مى‏دهد و البته جنسيت هم مى‏تواند تا حدودى حائز اهميت باشد اما هرگز نمى‏تواند از انسانيت
مهمتر باشد. بايد در دفاع از زنان اين را در نظر داشت كه آنان در جامعه‏اى زندگى مى‏كنند كه شديداً به محبت، اعتماد و اتحاد نياز دارد و هرگونه تلاشى كه اين موارد را به تحليل ببرد آرامش و آسايش راستين جوامع بشرى را مضمحل كرده و آتشى را بر مى‏افروزد كه البته زنان هم از عوارض سوء آن مصون نخواهند بود. شعارهاى فريبنده و كاذب‏
از شعارهاى فريبنده كه در مجامع غربى خودنمايى كرد حمايت افراطى از زنان مى‏باشد كه تحت عنوان جنبش فمينيسم(Feminism) گسترش يافت كه در واقع نوعى اعتراض به مرد سالارى آشكار حاكم بر اعلاميه حقوق بشر فرانسه بود چنانچه جان استوارت ميل در كتاب انقياد زنان به اين واقعيت اشاره كرده است. آرى در غرب حتى بنيان گذاران حقوق بشر زنان را به ديده تحقير مى‏نگريستند و منتسكيو متفكر مشهور اروپايى و از بنيان گذاران انقلاب كبير فرانسه در اثر معروف خود يعنى روح القوانين زنان را موجوداتى با روان‏هاى كوچك و داراى ضعف‏هاى عقلى، متكبّر و خودخواه معرفى مى‏كند. در اعلاميه حقوق بشر هم كه در سال 1789 ميلادى در فرانسه تصويب شد از برابرى حقوق زن و مرد سخنى به ميان نيامد.
در دهه هفتاد ميلادى فمنيست‏ها با ردّ ازدواج و تأكيد بر تجرد و حرفه اقتصادى افكار خود را مطرح مى‏كردند و شعارشان زنان بدون مردان و يا رفتارهاى مردانه بود پس از آن اين حركت‏ها تا حدودى رو به كاهش نهاد، زيرا خودشان مشاهده كردند كه خشونت روزافزون در محيط خانواده، در محيط كار و عدم امنيت جنسى از نتايج چنين حمايت دور از منطق و واقعيت بود پس از آن غربى‏ها به نقش‏هاى سنتى و نهاد خانواده توجه نمودند و گويا تقسيم سنتى نقش ها به سرعت بازگشت و اقتدار پدر سالارانه قوت يافت.(19) سازمان ملل متحد هم سال 1994 ميلادى را به عنوان سال خانواده اعلام كرد. فمينيست‏هاى جديد با تأثيرپذيرى از پست مدرنيسم تكيه بر روان‏شناسى رفتار گرايانه بر حفظ خصوصيات جنس مؤنث اصرار ورزيدند آنان معتقد شدند كه باورهاى فمينيست‏هاى راديكال نه تنها غير قابل دسترس است بلكه مى‏تواند اشكال جديدى از ستم را بوجود آورد زيرا در اين ديدگاه‏ها از تفاوت شرايط جوامع مختلف و اختلاف فرهنگ‏ها غفلت شده است، اما با بررسى سير تاريخى تفكر فمنيستى و ديدگاههاى گوناگونى كه در اين زمينه ابراز شده مى‏توان به وجه مشترك تمامى آنها اشاره كرد. آنان يافته‏هاى بشرى را سرچشمه و اساس قانونگذارى مى‏دانند و تمامى آنان ميوه نهضت رنسانس و انديشه‏هاى اومانيستى هستند و خانواده را آماج حملات خويش قرار مى‏دهند، باورهاى دينى و ارزشهاى اعتقادى را نفى مى‏كنند و اصالت‏هاى اخلاقى در باب زنان چون حجاب، حياء و عفاف را كه آيين مقدس اسلام به شكل شايسته‏اى مطرح كرده رد مى‏كنند و در صدد آن نمى‏باشند كه جايگاه و منزلت حقيقى زن را در جامعه روشن كنند.
پس مهمترين شاخصه فمنيسم مخالفت با ديندارى زنان مى‏باشد. برخى روشنفكران بيمار ايران با گام برداشتن در خلاف ارزشهاى والا از اين جنبش حمايت كردند و خواستند در اين زمينه هم از غرب پيروى كنند كه استاد شهيد مرتضى مطهرى در اعتراض به روش متداول روشنفكران ايرانى كه با نام فمنيسم از زنان دفاع كردند اظهار مى‏دارد اسلام حقوق زنان را احياء كرد و اين برنامه در واقع نهضت حقيقى زنان مسلمان است نه اين كه با تقليد و تبعيت كوركورانه از روش مردم غرب كه هزاران بدبختى براى خود آنان بوجود آورد نام قشنگى روى يك فرضيه غلط بگذاريم و با تبعيت از حركت‏هاى فمنيستى بدبختى‏هاى نوع غربى زن را بر فلاكت‏هاى نوع شرقى آن اضافه كنيم.(20) كوشش‏هاى ابتر و نافرجام‏
ايده تشابه حقوق كه با مارك كاذب تساوى حقوق زن و مرد در اواسط دهه پنجاه شمسى در كشور ايران رايج گرديد بار ديگر در حركتى ارتجاعى مطرح شد و اين بار كه به بركت انقلاب بزرگ اسلامى زنان از قشرهاى گوناگون جامعه در سطح وسيعى در صحنه‏هاى علمى، فرهنگى، سياسى و اجتماعى حضور و مشاركت يافته‏اند اين ديدگاه وارداتى مى‏كوشد تا با گسترش مصاديق تشابه حقوق خود را مجدداً مطرح كند و مطالباتش را از جامعه، انقلاب و اسلام افزايش دهد اما همچنان با دو اشتباه بزرگ دست به گريبان است يكى تئورى و ديگر مطالبات، مدعاى آنان را متفكر شهيد استاد مرتضى مطهرى در سال 1345 – 1346 هجرى در مقام پاسخگويى به شبهات چهل‏گانه روشنفكرمآبان در باب حقوق خانوادگى زن با تدوين مقالاتى كه در مجله زن روز آن زمان به چاپ رسيده و قبل از پيروزى انقلاب اسلامى به صورت كتابى تحت عنوان «نظام حقوق زن در اسلام» انتشار يافت خنثى ساخت و بطلانش را ثابت كرد. بايد توجه داشت كه اگرچه مكتب اسلام مجموعه حقوقى دقيقى دارد ولى راه سعادت دنيوى و اخروى بشر را در رعايت قانون و موازين اجتماعى خلاصه نمى‏كند و امور اخلاقى را هم در نظر دارد، چرا كه «ان اللّه يامر بالعدل و الاحسان»(21) در آيين مذكور خاتم پيامبران براى تكميل مكارم اخلاقى مبعوث شده(22) و هديه‏اى برتر از حقوق به زنان اعطا مى‏كند تا آنجا كه دوست داشتن و حب به زن را از اخلاق انبياء مى‏داند(23) و بزرگوارى مردان در گرو تكريم زنان مى‏باشد(24) و اين در حالى است كه حتى در كشورهاى پيشرفته غربى هتك حرمت، كتك خورى و سؤاستفاده جنسى از زنان دل هر انسانى را به درد مى‏آورد.(25) امام خمينى ماهيت اين حاميان دروغين زنان را براى مردم آشكار كردند و فرمودند:
«…اينهايى كه اين دروغ‏ها را پخش مى‏كنند اينها براى شما نمى‏خواهند يك سعادتى ايجاد كنند اين‏ها همان‏ها هستند كه با اسم آزاد مردان و آزاد زنان شمارا و همه جوانان ما را به تباهى كشيدند اينها اشخاصى هستند كه آزادى را در آن چيزهايى كه تباهى مى‏آورد مى‏دانند.»(26)
متأسفانه اين جريان سكولار براى اين كه بتوانند در فضاى جامعه اسلامى به فعاليت بپردازند در نوشته‏ها و اظهارات خويش از اسلام دم مى‏زنند و چنين وانمود مى‏كنند كه مى‏خواهد از موضع دفاع از اسلام به نقد و بررسى قوانين جارى ايران بپردازد، اين افراد كه در يك سردرگمى شگفتى فرو رفته‏اند از ارائه طرح و الگويى مشخص و عملى براى زنان اجتناب مى‏نمايند و به دليل برخوردار نبودن از مبانى مستحكم برخاسته از فرهنگ مذهبى و حتى هويت ملى كه ريشه در ارزشهاى دينى دارد و نيز به دليل عدم درك صحيح از آنچه كه در تعاليم اسلامى در مورد زنان مطرح شده تنها از دريچه آموزه‏هاى غربى به حقوق زنان مى‏نگرند و راه احقاق حقوق آنان را تنها در تن دادن بدون قيد و شرط به الگوها و هنجارهاى متناسب با فمنيسم غربى جستجو مى‏كنند و همچنين كوشش چنين افرادى در اين است كه از حركت اصلاحى زنان تدين زدايى كنند و تلاش وسيعى را براى مطرح ساختن زنانى كه در دوران طاغوت در صحنه‏هاى گوناگون حضورى فعال داشته‏اند و در جهت ترويج فرهنگ ضد ارزشى رژيم پهلوى قدم‏هاى مؤثرى برداشته‏اند، آغاز كرده‏اند و با تطهير چهره آنان، اين گونه زنان را به عنوان الگويى براى بانوان معرفى مى‏كنند.(27)
طرح تقابل بين زن و مرد در فعاليت‏هاى اجتماعى و مرزبندى بين منافع آنان در انديشه‏هاى غير دينى ديده مى‏شود. تفكر مادى همواره در پى ايجاد عناد در ميان بانوان و مردان است در حالى كه تفاوت‏ها و تمايزهاى بين جنس مذكر و مؤنث به عالم مادى و مسايل فيزيكى و زيستى منحصر مى‏گردد و در خصوصيت انسانى و گرايش‏هاى روحى آنها كه به عالم ملكوت مربوط مى‏شود نمى‏توان اين وجه تمايز فيزيولوژيكى را مشاهده كرد ما حتى در بين گروههاى سنى يك جنس در اين گونه مسايل بيولوژيكى قائل به تفاوتيم آن‏ها كه در جهت تشديد تضاد و تقابل بين زن و مرد تمامى تلاش خويش را بكار بسته‏اند حقايق مربوط به فطرت الهى را كه اين دو را مكمل يكديگر مى‏داند و رأفت و رحمت را ارمغان زندگى مشترك و آميخته با تفاهم آنان دانسته است، منكر شده‏اند. اين اهانت بزرگى است كه طرفداران حقوق زن ارزش بانوان را در مشابهت با مردان ترسيم مى‏كنند و ناخواسته برترى جنس مذكر را پذيرفته و در تلاشند تا براى زن آن برترى‏هاى موهوم را ثابت نمايند. گويا تمامى فضايل در مرد بودن نهفته است و جز همسانى و تساوى و همشكلى با آنان راهى براى دستيابى به كمال وجود ندارد. تنزّل منزلت زنان در غرب‏
با پيدايش صنايع ماشينى و نياز جامعه صنعتى به كار زن، شرايط به گونه‏اى ترتيب داده شد تا زنان بسيارى وارد بازار كار نيروى انسانى شده و از اين طريق معنى و چهره جديدى به دست آورند، در مراحل نخست توسعه سرزمين‏هاى پيشرفته اروپايى و آمريكايى زنان به خاطر تأمين معاش و رفع كمبودهاى مادى زندگى به اشتغال در خارج از خانه روى آوردند اما با افزايش عمر تحولات صنعتى نياز به كار زن رشد فزاينده‏اى به خود گرفت و تثبيت يافت و اين بار بانوان علاوه بر فعاليت براى كسب درآمد جهت احراز مقام اجتماعى ارزنده‏ترى روى به كار خارج از منزل آوردند همگام با اين دگرگونى، مهارت و تخصص مطرح گرديد و زنان با فراگيرى فنون و تخصص‏هاى مورد نياز ارتقاء شغل يافتند همراه نيل به ترقى شغلى، زن جوامع اروپايى تدريجاً واهمه طرد شدن توسط شوهر خويش را از بين برد و استقلال مادى آزادى‏هاى فردى و اجتماعى خود را گسترش داد اما نبايد از واقعيت‏هاى مسلم هم دور بود و آن اين كه زنان بسيارى در توليد درآمد همسر و خانواده خويش نقش فوق العاده مؤثرى دارند ولى چون خانه دارى و مادرى با آن اهميت خاص كه در تجديد قواى مرد براى عرضه نيروى انسانى و تجديد نسل و تأمين جمعيت فعال دارد به عنوان شغل رسمى با مزد مشخص در بازار نيروى انسانى به رسميت شناخته نشده و حقوقشان از درآمد ساليانه خانواده مشخص نشده به هنگام جدايى و طلاق از همسر و اعضاى خانواده تهى دست و بى‏پناه مى‏شوند.
همچنين زنان به دليل وضع جسمى و بدنى نمى‏توانند برخى كارها را انجام دهند و منحصر شدن مشاغلى پرمخاطره چون كار در معادن و طرحهاى صنعتى گسترده و سنگين براى مردان، زنان را از دايره رقابت با آنان خارج مى‏كند. زنان ضمن تلاش تمام وجود خويش را بر سر كار خود ننهاده و صددرصد جذب شغل نمى‏شوند زيرا علائق مربوط به رابطه مادر فرزندى، خانه دارى و ساير عواطف مانعى بر سر اين رفتار مى‏باشد حال آن كه مردان فارغ‏تر از اين علائق جذب كار خويش شده و حتى خشونت‏هاى ناشى از برخى كارها را بهتر تحمل مى‏كنند، زنان نوسانات عاطفى دارند و غالباً مى‏كوشند مشاغلى را برگزينند كه در صورت عدم توفيق در آنها قادر به تركشان باشند. بى‏توجهى و يا كم توجهى نسبت به فرزندان علاوه بر اين كه در زن شاغل عذاب وجدان و تنش‏هاى شديد عاطفى پديد مى‏آورد، بازدهى كارش را نيز كاهش مى‏دهد بنگاههاى كارفرمايان با تكيه بر اين تنزل بازدهى كار زنان شاغل، مزد آنان را نسبت به مردان كاهش مى‏دهند و ضمناً امكانات ارتقاء زنان نيز دشوارتر مى‏گردد به همين دليل در كشورهاى صنعتى بر نقش مرد به عنوان نان آور دائمى خانواده تكيه فراوان مى‏شود و در كشور آلمان هنوز كار مرد مورد احترام و پاداش بيشتر است و قدرت مرد در تصميم‏گيرى‏هاى خانواده عموماً بر زن فزونى دارد در نتيجه با وجود همه تسهيلاتى كه براى زنان فراهم كرده‏اند به سبب وجود تبعيض‏هاى اساسى كه در ارزيابى نيروى انسانى زنان وجود دارد اين صنف قادر به اهراز مقامات و طى مراتب شغلى در خور لياقت خويش نيستند، از سوى ديگر به دليل عدم حضورشان به عنوان مادر در خانواده مسايل و مشكلات عديده تربيتى و پرورشى را بوجود آورده است به نحوى كه امروزه در غرب خانواده دوباره به عنوان ارگان مهم اجتماعى كه عملكردش برقرار سازى تعادل رفتار در روابط اعضاى خانواده با جامعه، تجديد قواى توليدى اعضاى خانواده و تجديد نسل است، مطرح گرديده است. اروپائيان تازه متوجه شده‏اند كه مادر در خانه تنها كار فيزيكى انجام نمى‏دهد و جنبه‏هاى عاطفى پيچيده اما ارزشمندى در رفتارش قابل مشاهده است كه هيچ ارگان يا تشكيلاتى نمى‏تواند جايگزين آن شود.(28)
در پژوهشى كه اخيراً به صورت كتابى در فرانسه انتشار يافته خاطرنشان گرديده است در وضعيت جديد و تحولاتى كه فمنيست‏ها از آنها حمايت كردند و به قول خودشان زمينه مساعدترى براى شكوفايى زنان فراهم آوردند شرايط به گونه‏اى شد كه زنان استقلالى بدست آورند، خود تصميم گيرند و شخصاً به انتخاب بپردازند. همچنين ارتباط متقابل زن و كار عوض شد و بانوان، به عنوان عناصرى فعال تبديل شدند، منزل صرفاً به محل استراحت مبدل گرديد اما در چنين شرايطى سؤال جديدى در اذهان مطرح گشت و آن اين كه چه كسى بايد به تربيت فرزندان مبادرت ورزد. ادامه اين حركت بحران‏هاى اجتماعى وسيعى را در غرب به وجود آورد و بنيادهاى خانوادگى آسيب‏هاى قابل توجهى ديد و بدين ترتيب قدرت‏هاى اجتماعى براى بازگردانيدن زنان به كانونهاى خانواده پرداختند و كوشيدند تا زوج‏ها را به نوعى آشتى در حيطه زندگى خصوصى و شغلى شان برسانند.(29)
بانويى كه مدافع حقوق زن و اشتغال وى در ادارات و امورى چون وكالت و قضاوت مى‏باشد در كتاب «ارزش زن» مى‏نويسد: مهمترين و مقدس‏ترين وظيفه زن عبارت است از اداره كردن همسر و فرزندان و امور خانه كه موجب ايجاد صفات مخصوص زن بودن از حيث تشريح جسمانى و مظاهر نفسانى در او شده است در حقيقت اين تنها فرق اساسى بين زن و مرد به شمار مى‏رود.(30)
برخى پژوهش‏ها حاكى است كه نوع شغل، رتبه شغلى و ميزان علاقه مادران به كار در كيفيت و ميزان مراقبت از كودكان و نوجوانان نقش مهمى دارد و كارى كه روحيه و اساس خود ارزشمندى يك مادر را افزايش مى‏دهد ارتباط صميمى و عميق مادر با كودك و نوجوان را در پى‏دارد بر عكس شغلى، كه سبب خستگى بيش از حد،تضعيف روحيه و پرورش احساس خود كم‏بينى در مادر شود طبعاً بر چگونگى ارتباط مادر با فرزندش تأثير منفى مى‏گذارد.(31)
همچنين كودكانى كه در سنين پيش دبستانى مادران غير شاغل دارند امكان دارد در نوجوانى از توانايى فكرى بيشترى برخوردار باشند و ممكن است يك مادر شاغل آن چنان در نقش شغلى خود غرق شود كه پسرش را به وابستگى بيشتر تشويق كند و نتواند او را آزاد گذارد تا رفتارهاى رشد يافته‏تر كسب كند. بر اساس تحقيقات باندچى پيشرفت تحصيلى پسران مادران شاغل يا نمره‏هاى آنان در آزمون‏هاى شناختى پايين‏تر است و نيز در خانواده‏هاى شاغل، ممكن است شغل مادر بدان معنا تلقى شود كه پدر در تأمين هزينه خانواده ناتوان است و از سوى ديگر امكان دارد به صورت خدشه دار شدن نقش جنسيتى مادر تفسير گردد در مورد دختران نيز كمبودهايى بروز مى‏دهد اما آنان مى‏توانند با برخوردارى از اتكا نفس بيشتر به خاطر داشتن مادرى لايق، موفق و الگوپذيرى از او اين كاستى‏ها را ترميم سازند.(32)
به هر نسبتى كه شغل زن موافق روحيه و ساختمان وجوديش باشد تضادهاى محيط كار كاهش يافته و امكان بروز ضعف به هنگام اجراى وظيفه تقليل مى‏يابد و بكار گرفتن بانوان براى مشاغلى كه رابطه مستقيم با خدمات اجتماعى، فرهنگى و آموزشى دارد نتيجه مثبت در خور ملاحظه‏اى براى جامعه خواهد داشت زيرا زن به دليل حالات عاطفى در اين گونه امور او ظرافت عمل افزون‏ترى برخوردار است اما متأسفانه نيازهاى مادى و تبليغات كاذب موجب گشته كه زنان به مشاغلى روى آورند كه هم دستمزد و اندكى دارد و نيز با روحيه آنان موافق نباشد و چنين وضعى در اكثر موارد اسباب تحقير و دشوارى‏هاى روانى را براى آنان فراهم نموده است و غالباً بانوان اين احساس خود كم بينى و حقارت را به محيط خانواده انتقال داده و ديرى نگذشته كه براى همسر و فرزندان مسائل بغرنجى را پديد آورده‏اند، دو دانشمند به نام‏هاى «بويل‏باى» و «هى‏ير» با تحقيقات مفصل خود به اين حقيقت رسيده‏اند. «كرناز» جامعه شناس فرانسوى اشاره مى‏كند كه بسيارى از زنان به دلايل اقتصادى محض مجبور به پذيرش كارهايى هستند كه منجر به برهم زدن آرامش و نظام جارى خانواده مى‏گردد، محقق ديگرى خاطرنشان مى‏نمايد: اكثر فرزندان زنان شاغل اروپايى از غيبت مادر در خانه رنج مى‏برند و در پايان اين نتيجه منطقى را مى‏گيرد كه زن اروپايى بين پرورش اولاد و افزايش درآمد از راه شغل يكى را بايد برگزيند.(33)
البته بايد متوجه اين حقيقت بود كه زنان از نظر توان فردى در حل مسأله يا مشكلات، مهارت در تجزيه و تحليل مسائل، رقابت، پويايى و انگيزش و يادگيرى با مردان تفاوت آشكارى ندارند اما برخى پژوهش‏ها از جمله تحقيقات دانشمندى به نام پاپولا كه در منطقه لاك نو هند انجام داده مبين آن است كه كار فرمايان براى استخدام زنان در امور بازرگانى و توليدات صنعتى تمايل آن چنانى ندارند زيرا از نظر قدرت بدنى در مرحله نازل‏ترى از مردان هستند، همچنين در كشورهاى توسعه يافته و نيز مناطق در حال توسعه زنان در مراتب مديريت و سرپرستى دخالت اندكى دارند به طورى كه در اكراتماى هند 59 % شاغلان مرد مصاحبه شده ترفيع داشتند به همين نحو در شهر ديگر هند – لاك نو – سهم نسبى زنان در ترفيع كمتر بود و تقريباً هيچ يك در مشاغل نظارت و سرپرستى يا مديريت نبودند. كارفرمايان براى اين وضع دليل مى‏آورند از جمله آنكه زنان زمانى مى‏توانند به عنوان سرپرست به انجام وظيفه بپردازند كه كاركنان تابع آنها مؤنث باشند، به علاوه زنان دانش فنى پايينى دارند و از مرخصى‏هاى طولانى بهره گرفته و اين غيبت موجه اما طولانى نظم كار را بهم مى‏زند و نيز به دليل رعايت نكردن ملاحظات اخلاقى از سوى مردان در محيط كار، آشفتگى‏هايى در روابط زن و مرد بوجود مى‏آيد كه اختلال آن در هنگام فعاليت آنان نيز قابل انكار است. امكان استفاده از زنان در نوبت كار شب بنابر ملاحظات قانونى وجود ندارد.(34)
تحقيقات دكتر نماكى، خانم اريتس و خانم بيير در خصوص كارآفرينى زنان مؤيد آن است كه بانوان بر عكس آقايان به مردم به چشم وسيله‏اى براى رسيدن به هدف نگاه نمى‏كنند و نيز بر خلاف مردان نمى‏توانند نقش خود را به عنوان يك شخصيت و يك كارمند به روشنى ترسيم و مجزا كنند بنابراين نسبت به بازخوردهاى منفى آن طور كه مردان به راحتى واكنش نشان مى‏دهند زنان از خود عكس العملى بروز نمى‏دهند اما ميزان آينده نگرى مردان از زنان افزون‏تر است و بانوان كار آفرين نسبت به مردان اعتماد به نفس كمترى دارند موضوع ديگر ريسك پذيرى است كه خانم‏ها نسبت به اين حالت نقش انفعالى دارند.(35) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. لذات فلسفه، ويل دورانت، ترجمه عباس زرياب خويى، ص 151. 2. همان، ص 150. 3. مجله خواندنى‏ها، سال 34، شماره 79، تير 1353، مقاله سرگذشت هايى از زنان كارگر در جامعه آمريكا. 4. قدرت ما زنان، هلن لرنر رابينز، ترجمه بيژن محمد(ايليايى)، ص 37. 5. مأخذ قبل، ص 39. 6. مجله پيام زن، شماره 105. 7. خبرنامه آموزش عالى، سال اول، شماره 10. 8. روزنامه عصر آزادگان، سال اول، شماره 32. 9. روزنامه اطلاعات، شماره 21877. 10. همان، شماره 22069. 11. روزنامه همشهرى، شماره 2329. 12. همان، شماره 2099، ص 12؛ روزنامه اطلاعات، شماره 22090. 13. گزارش يونيسف به نقل از روزنامه اطلاعات، شماره 21930. 14. بررسى دوساله «مؤسسه بين المللى مراقبت» به نقل از روزنامه اطلاعات، 22099. 15. روزنامه اطلاعات، 24 دى ماه 1339 ه.ش. 16. روزنامه همشهرى، شماره 2332. 17. روزنامه اطلاعات، شماره 22002. 18. زن در غرب، شمس الدين رحمانى، مجله رشد جوان، سال نهم، ارديبهشت 1371. 19. جامعه‏شناسى تاريخى خانواده، مارتين سگالن، ترجمه حميد الياسى، ص 335. 20. نك: حقوق زن در اسلام، مرتضى مطهرى، ص 122. 21. سوره نحل، آيه 90. 22. انى بعثت لاتمم مكارم الاخلاق( رسول اكرم(ص)). 23. من اخلاق انبياء حب النساء. 24. خياركم الينكم مناكبه و اكرمكم لنسائهم. 25. مقاله خشونت عليه زنان نقض حقوق بشر، ترجمه ليلا عنصرى، مجله حقوق زنان، شماره 11، ص 52. 26. فصلنامه شوراى فرهنگى و اجتماعى زنان، شماره 5، پاييز 1378، ص 71 به نقل از صحيفه نور، ج 11، ص 255. 27. در اين خصوص بنگريد به كتاب «جريان‏شناسى دفاع از حقوق زن» اسماعيل شفيعى سروستانى. 28. مسائل ارتقاء شغلى زنان شاغل، دكتر رامپور صدر نبوى، مجله دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه فردوسى مشهد، سال 21، شماره سوم، پائيز 1367. 29. روزنامه اطلاعات، شماره 21877. 30. مجله مكتب اسلام، سال 13، شماره 12، ص 19. 31. روان‏شناسى نوجوانان، دكتر اسماعيل بيابانگرد، ص 160. 32. مأخذ پيشين، ص 161. 33. جامعه و فرد، دكتر رامپور صدر نبوى، (چاپ مشهد)، ص 90 و91. 34. واقع گرايى در ارتقاى شغلى زنان، مير جواد سيد حسينى، روزنامه همشهرى، شماره 2254. 35. سازمان‏هاى كارآفرين، تأليف و ترجمه جليل صمد آقايى، تهران مركز آموزش مديريت دولتى، ص 44 و 45.

/

ويژگى‏هاى تبليغى پيامبر اسلام (ص) در قرآن

قرآن ماندگارترين اثر آسمانى و جاودانه‏ترين كتابى است كه خداوند به منظور هدايت بشر بر قلب شريفترين بنده‏اش محمد بن عبداللّه (ص) نازل فرمود.
جاودانگى اين كتاب بزرگ آسمانى، اقتضاى اين را دارد كه دربردارنده عميق‏ترين و سودمندترين و جذاب‏ترين نسخه‏هاى هدايت باشد.
قرآن ناطق امام على بن ابى طالب (ع) در وصف قرآن چنين مى‏فرمايد:
«ثم أنزل عليه الكتاب نوراً لاتطفأ مصابيحه و سراجاً لايخبوتوقده و بحراً لايدرك قعره و منهاجاً لايضلّ نهجه و شعاعاً لايظلم ضوؤه و فرقاناً لايخمد برهانه و تبياناً لاتهدم أركانه و شفاءً لاتخشى اسقامه…»(1)
سپس قرآن را بر او نازل فرمود. قرآن نورى است كه خاموشى ندارد، چراغى است كه درخشندگى آن زوال نپذيرد، دريايى است كه ژرفاى آن درك نشود، راهى است كه رونده آن گمراه نگردد، شعله‏اى است كه نور آن تاريك نشود، جدا كننده حق و باطلى است كه درخشش برهانش خاموش نگردد، بنايى است كه ستون‏هاى آن خراب نشود، شفا دهنده‏اى است كه بيمارى‏هاى وحشت‏انگيز را بزدايد.
بى شك هدايتگرى اين چنين، شايستگى اطاعت و پيروى را دارد و بر هر انسان هوشمند و صاحب نظرى فرض است كه پيروى از برترين راهنما نموده و حياتبخش‏ترين پيام‏ها را دريافت كرده و در قلم و علم و عمل بالاترين بهره‏ها را كسب نمايد.
در اين نوشتار كوشيده‏ايم تا با استمداد از اين اثر جاودانه آسمانى و آخرين سروش هدايت و رحمت الهى، مقوله تبليغ دين را با محوريت ويژگى‏هاى تبليغى رسول مكرم اسلام(ص) و از رهنمودهاى قرآن در اين زمينه بهره‏مند گرديم.
تبليغ، يكى از موضوعاتى است كه در جاى جاى قرآن به آن اشاره شده است. موضوعاتى نظير جايگاه و اهميت تبليغ دين، ويژگيهاى تبليغ دينى، شيوه‏هاى تبليغ دينى، سوژه‏هاى تبليغ دينى، صفات مبلّغ و دهها موضوع ديگر از عناوينى است كه قرآن به آنها پرداخته است و هر كدام از آنها شايسته تأمل و دقت است وبر هر مبلغى لازم و ضرورى است پيش از اقدام به تبليغ از سخن و رأى قرآن دراين باره آگاهى يافته تا تبليغ او به نيكوترين وجهى انجام گرفته و به نتايج سودمندى دست يابد.
از آنجا كه آخرين سفير الهى خود، نخستين مبلغ فرامين انسان ساز و حيات آفرين قرآن است و آن يگانه همه دوران‏ها در اين راه با همه سرمايه بذل جهد فرمود، بى شك آن حبيب اللّه تمام عيار مبلّغ بود و آنچه كه انجام داد، اجراى دقيق فرمان الهى بود و سزاوار است كه به او كه امام مبلغان و مقتداى رسولان است اقتداء كرده و آنچه را كه او در صحنه عمل به انجام آن اهتمام ورزيده، نصب العين خويش قرار داده و در مكتب او به تعليم آداب تبليغ بپردازيم.
در سراسر قرآن، آيات بسيارى به چشم مى‏خورد كه چگونگى تبليغ پيامبر عظيم الشأن اسلام حضرت ختمى مرتبت را باز فرموده و فراز و نشيب‏هاى اين امر خطير را به آنحضرت ارائه فرموده است.
و از آنجا كه در قرآن وظيفه دعوت به خداوند، به رسول مكرمش و هركه به تبعيّت از او اين وظيفه را برعهده مى‏گيرد، نسبت داده است، بر آن شديم تا اشاره‏اى به فضايل و سجايا و مكارم اخلاقى آن بزرگوار در راستاى امر تبليغ با محوريت قرآن داشته باشيم.
در قرآن خطاب به رسول خدا(ص) مى‏فرمايد:
«قل هذه سبيلى ادعوا الى اللّه على بصيرةٍ انا و من اتبعنى».(2)
بگو (اى رسول ما) اين راه من است و من بر اساس بصيرت و هر كسى كه از من تبعيت مى‏كند بسوى خداوند دعوت مى‏كنيم.
علامه طباطبايى در ذيل اين آيه شريفه مى‏فرمايند: مراد از «أنا و من اتبعنى» اين است كه بار اين دعوت تنها به دوش من نيست بلكه بدوش كسانى هم كه مرا پيروى كرده‏اند هست. پس با اين جمله دعوت را توسعه و تعميم داده و مى‏فهماند با اينكه راه راه رسول خدا(ص) است ليكن بار دعوت به آن تنها بدوش آن جناب نيست.(3)
و نيز در ذيل آيه شريفه «واشركه فى امرى»(4) به اين نكته اشاره فرموده‏اند كه منظور از شريك در اينجا شريك در امر تبليغ دين است كه اين امر وظيفه تمام كسانى است كه به نبى ايمان آورده و چيزى از دين ياد گرفته و بر هر عالمى تبليغ جاهل واجب است.(5)
با توجه به اين تفسير و برداشت، هم مى‏توان خطير بودن و اهميت فوق العاده امر تبليغ و دعوت به سوى خداوند را فهميد چرا كه آنان كه اين وظيفه را به عهده گرفته‏اند بى شك وظيفه رسول خدا(ص) را بعهده گرفته‏اند و بر آنان است كه خود را از هر جهت به آن بزرگوار شبيه ساخته و در اين راستا از شيوه و سيره آن حضرت پيروى نمايند و هم اينكه مهمترين ويژگى يك مبلغ را بصيرت و آگاهى در دين و دعوت و تبليغ بر مبناى بصيرت قرار داده است. 1- بصيرت‏
خداوند دعوت رسولش را به سوى خود يك دعوت مبتنى بر آگاهى و بصيرت معرفى فرموده است به اين معنا كه يك دعوت كننده خود بايد به راه و هدفى كه ديگران را به سوى آن فرا مى‏خواند، آگاهى و اطلاع كامل داشته باشد.
اگر يك مبلغ خود را به زينت دانش با پشتوانه قوى عمل بيارايد، بى شك در انجام اين رسالت موفق گرديده و الّا تبليغ از سر بى‏اطلاعى و يا كم اطلاعى چه بسا مضرّات و آسيب‏هاى غير قابل جبرانى داشته باشد، اما آن‏چه كه از واژه «بصيرت» مراد است، چيزى است فراتر از آگاهى و علم بطوريكه در معناى واژه «بصيرة» گفته‏اند: بصيرت معرفتى است كه بوسيله آن بين حق و باطل در دين و دنيا تميز داده شود.(6) و از آنجا كه اين معنا يعنى تميز بين حق و باطل در قرآن از آثار تقوى به شمار آمده: ان تتقوا اللّه يجعل لكم فرقاناً(7) ضرورى بنظر مى‏رسد براى دست يابى به اين ويژگى يك مبلغ بايد از تقواى لازم در اين زمينه برخوردار باشد.
پس آنچه براى يك مبلغ لازم و ضرورى است علاوه بر علم و آگاهى، بصيرت داشتن است يعنى داراى يك ويژگى باشد كه به آن حق را از باطل تشخيص داده و در دعوتش راه بيراهه طى ننمايد و باطل را بجاى حق نگرفته باشد.
اگرچه بصيرت به معناى ديدن با چشم سر هم آمده ولى بين نگاه كردن با چشم سر و نگاه عميق با چشم دل تفاوتى است كه رسول خدا به آن اشاره فرموده است:
«ليس الاعمى من يعمى بصره، انما الأعمى من تعمى بصيرته.»(8) نابيناى واقعى كسى است كه چشم دل او نابينا باشد.
امام على(ع) نيز دراين باره فرموده‏اند: «نظر البصر لايجدى اذا عمى البصيرة.»(9) اگر چشم دل كور شد، بينايى چشم سرفايده‏اى ندارد.
پس مهم اين است كه چشم دل باز باشد و انسان با چراغ معرفت راه را از بيراهه تشخيص دهد چرا كه: فاقد البصيرة سى‏ء النظر.(10) انسان بى‏بهره از بصيرت نظرات و گرايشات نيكويى ندارد.
از امام صادق(ع) روايت شده است كه فرمود: عمويم عباس داراى بصيرتى نافذ و ايمانى محكم و پايدار بود. با توجه به معناى بصيرت و احاديث ذكر شده مى‏توان سرّ توصيف امام صادق(ع) حضرت عباس را به داشتن بصيرت نافذ فهميد چرا كه تمام حركات و سكنات حضرت ابوالفضل حاكى از وجود اين وصف در حد اعلى در آن بزرگوار است و اوج اين بصيرت را در ردّ امان نامه شاهديم.
رسول مكرم اسلام نه تنها در دوران بيست و سه سال رسالتش همواره برخوردار از اين فضيلت بودند بطوريكه در تمامى فراز و نشيب‏هاى اين دوران پرماجرا و پرتلاطم نمادهاى آشكارى از بصيرت آن بزرگوار را مى‏بينيم، در جنگ و صلح، در امور داخلى و بين المللى، در برخوردهاى فردى و اجتماعى، در ارتباط با گروههاى مختلف دشمنان چه مشركين و چه كفار و چه منافقين رفتار آن بزرگوار توأم با بصيرت و از سر بصيرت است، آن بزرگوار در دوران قبل از رسالتش نيز از اين ويژگى بهره‏مند هستند، در وقايع و حوادث مختلف چون قرار دادن حجر الأسود بر جاى آن، كه با بصيرت و نيك انديشى از يك جنگ بزرگ و خونريزى جلوگيرى فرمود. 2- شرح صدر
شرح صدر در ميان صفات رسول خدا از برجستگى خاصى برخوردار است بگونه‏اى كه مى‏توان اين صفت را منشأ بسيارى از صفات ديگر دانست و مى‏توان ريشه استقامت و پايدارى در هدف اخلاق نيكو و مهربانى و عطوفت، تواضع و فروتنى، مردمدارى و…هم را در اين ويژگى مهم دانست.
شرح صدر به معناى گشادگى سينه و داشتن ظرفيت وسيع و تحمل و حوصله فراوان داشتن است و كسى كه برخوردار از اين صفت است دلتنگى و دلگيرى از او بر طرف شده داراى تحمل و با حوصله مى‏شود، ضيق صدر موجب كم ظرفيتى و تحيّر در تصميم و درماندگى در كار مى‏شود. آن كه سينه‏اش تنگ است توان اداى حق را ندارد چه از اميرمؤمنان نقل شده است كه آن حضرت فرمود: من ضاق صدره لم يصبر على اداء الحق(11) كسى كه سينه‏اش تنگ شد بر اداى حق تاب نياورد.(12)
آنگونه كه از بررسى آيات بدست مى‏آيد اين است كه شرح صدر از اصلى‏ترين اركان انجام رسالت است. در جريان حضرت موسى هنگامى كه خداوند به او مى‏فرمايد تا به نزد فرعون رفته و او را از ظلمت خارج كرده و به راه رستگارى و فلاح دعوت نمايد در مقابل، حضرت موسى از خداوند درخواست شرح صدر مى‏كند «قال رب اشرح لى صدرى،(13) خدايا به من گشادگى سينه عطاكن» كه گويى اعطاى شرح صدر همان و توفيق در كار همان است پس از آيه فوق اينگونه از زبان حضرت موسى نقل شده است و «يسّر لى امرى.»(14)
و شايد به همين دليل باشد كه رسول مكرم اسلام بخاطر اهمّيت فوق العاده وظيفه رسالتش پيشتر از اينكه اين موضوع را از خداوند تقاضا نمايد خداوند آن را به او ارزانى داشته و او را به اين نعمت متنعم فرموده بود: «الم نشرح لك صدرك، آيا ما سينه تو را گشاده قرار نداديم.»
و در اين باره حديثى رسيده است كه ابن عباس از پيامبر نقل مى‏كند كه پيامبر(ص) فرمود: من تقاضايى از پروردگارم كردم و دوست مى‏داشتم اين تقاضا را نمى‏كردم عرض كردم خداوندا پيامبران قبل از من بعضى جريان باد در اختيارشان قرار دادى، و بعضى مردگان را زنده مى‏كردند، خداوند به من فرمود: آيا تو يتيم نبودى پناهت دادم؟ گفتم آرى، فرمود: آيا گمشده نبودى هدايتت كردم؟ عرض كردم: آرى، اى پروردگار! فرمود: آيا سينه تو را گشاده و پشتت سبكبار نكردم؟ عرض كردم: آرى اى پروردگار!(15)
اين نشان مى‏دهد كه نعمت «شرح صدر» ما فوق معجزات انبياء است و بى شك اعجاز اين امر در مطالعه زندگى پيامبر اكرم(ص) از هنگام بعثت تا پايان زندگى پرافتخار و مباركش آشكار مى‏گردد و اين ميزان شرح صدر در برابر آن مشكلات و فراز و نشيب‏ها جز به تأييد الهى امكان‏پذير نيست.
از نقطه‏هاى بسيار درخشان زندگى پيامبر اسلام اين است كه بر خلاف برخى از انبياء كه در موقعيت‏هايى چند كه سختيهاى بار رسالت بر دوش آنان سنگينى مى‏نمود و توان مقاومت بيش از آن نداشتند بر امت خويش خشم گرفته از خداوند طلب نزول عذاب بر آنان را مى‏كردند، او، آن سايه رحمت و…الهى هيچگاه اين تقاضا را نكرد و هيچ در عذاب خواهى كوشش نكرد و اين نبود مگر به خاطر داشتن شرح صدر كه خداوند از سر امتنان به او ارزانى داشته بود. و با شرح صدر، امر خطير رسالت الهى بر او آسان گشت و به فرموده خودش با شرح صدر نورى در وجود او قرار داده شد.(16) كه تا افق‏هاى دور دست را هموار و آشكار مى‏ديد.
از «الم نشرح» و چشمش سرمه يافت‏

ديد آنچه جبرئيل آن بر نتافت(17) 3- اخلاق پسنديده‏
پيامبر اسلام در قرآن كريم به عنوان انسانى كه داراى اخلاقى عظيم است ستوده شده: «انك لعلى خلق عظيم،(18) تو اى پيامبر، سجاياى اخلاقى عظيمى دارى.»
راغب مى‏گويد: خلق چه با فتحه و چه با ضمه خاء به يك معناست. ولى استعمال بيشتر به اين صورت است كه با فتحه به معناى صورت ظاهر و قيافه و هيئت است كه با چشم (و بصر) ديده مى‏شود. و با ضمه به معناى قوا و سجاياى اخلاقى است كه با بصيرت احساس مى‏شود و مراد از «خلق» در آيه شريفه، اخلاق و سجاياى اخلاقى پيامبر عظيم الشأن اسلام است.
اين آيه هرچند به خودى خود حسن خلق رسول خدا(ص) را مى‏ستايد و آن را بزرگ مى‏شمارد ليكن با در نظر گرفتن سياق آيه، اخلاق پسنديده اجتماعيش را بخصوص مورد نظر دارد. اخلاقى كه مربوط به معاشرت است از قبيل استوارى بر حق، صبر در مقابل آزار مردم و خطاكاريهاى اراذل و عفو و اغماض از آنان، سخاوت، مدارا، تواضع و امثال اينها.
خداوند پيامبر را به چنين صفاتى ستوده است و اين صفات را پيامبر در ارتباط با مردم برخوردار است يعنى از جايگاه شخصى كه رساننده پيام الهى و دعوت كننده به سوى خداوند است بايد داراى اين صفات باشد پس هر كس اين وظيفه را به عهده مى‏گيرد نيز بايد داراى اين صفات باشد يعنى در معاشرت با مردم داراى اخلاقى نيكو و در مقابل كجرويها، بر حق پافشارى نمودن و در مقابل آزار مردم صبر كردن و از خطاها چشم پوشى نمودن و سخاوتمند بودن و مدارا كردن و متواضع بودن و…
اين‏ها بخشى از مجموعه فضائل و محاسن اخلاقى رسول بزرگوار اسلام (ص) است كه از او شخصيتى اين چنين برجسته ساخته كه عنصر اخلاق نيكوى او از اركان موفقيت او در اين راه سخت و دشوار است. پس اگر جامعه‏اى چون جامعه پيامبر در بدو دعوت وجود داشته باشد كه بخشى از رذائل چنان رسوخ و نفوذى در شخصيت انسانها پيدا كرده بود كه تصور زائل شدن آن‏ها امرى بعيد و بلكه محال مى‏نمود(19) ولى هنگامى كه انسانى بزرگ چون محمد بن عبداللّه (ص) در برخورد با آن جامعه داراى آن صفات پسنديده است مى‏تواند در زمانى نه چندان طولانى صفات برجسته انسانى را جايگزين رذائل اخلاقى نمايد و جامعه نمونه و قابل عرضه به جهان بسازد پس بايد از او آموخت كه چگونه با برخوردارى از اخلاقى عظيم در اين راه ثابت قدم و استوار بسوى هدف متعالى حركت كرد و هيچ مانعى از صدها مانع كه دشمنان بر سر راه دعوت و تبليغ او قرار داده بودند، او را از هدف باز نداشت. 4- نرم خوئى و ملاطفت‏
از ديگر صفات كه پيامبر در قرآن به آن هم وصف و هم توصيه شده است، نرم خوئى و مهربانى و دورى از تندخويى است.
«فبما رحمة من اللّه لنت لهم و لو كنت فظاً غليظ القلب لانفضّوا من حولك فاعف عنهم و استغفرلهم.»(20) (اى رسول) رحمت خدا تو را با خلق مهربان و خوشخوى گردانيد و اگر تندخو و سخت دل بودى مردم از گرد تو متفرق مى‏شدند. پس از آنان درگذر و از خدا بر آنها طلب آمرزش كن، در جامعه‏اى با انسانهائى تندخو و داراى اخلاقى درشت كه هيچ نشانى از رحمت و ملاطفت و گذشت ديده نمى‏شود پيامبر اسلام مأمور به داشتن اخلاقى نرم و صبر بر بدخوئى و گذشت از ناسپاسى‏ها مى‏شود. چرا كه اگر پيامبر و هر شخصى كه وظيفه هدايت و جذب انسانها به سوى طريق الى اللّه را به عهده دارد، درشت گو و سخت دل باشد زمينه هدايت كه حلقه زدن به گرد شمع وجود او و بهره‏مندى از راهنمائيها و نصايح اوست مهيا نشده و آنانى كه در اطراف او هستند با مشاهده چنين صفاتى از اطراف او دور مى‏شوند.
به نقل مفسرين اين آيات پس از حادثه «احد» نازل شد كه حوادث تلخى چون فرار مسلمانان و تنها گذاشتن پيامبر در ميدان جنگ و مقاومت شخص پيامبر به همراه عده معدودى و مجروح شدن وجود مقدس رسول خدا(ص) روى داد و برسختى‏هايى كه در اين حادثه بر پيامبر و ياران نزديكش رسيد، اشاره شده است. در چنين موقعيتى،هنگامى كه خطاكاران خدمت پيامبر رسيدند و از آن پيامبر رحمت و مغفرت عذرخواهى نمودند، پيامبر امر شدند به اينكه از آنها درگذرد و براى آنان طلب مغفرت نمايد. چرا كه اگر تو با آنان به نرمى رفتار نكنى و در سخنانت به آنان تند و خشن باشى و يا اينكه نسبت به آنان سخت دل و بيرحم باشى، آنان از اطراف تو پراكنده شده و زمينه براى هدايت آنان فراهم نمى‏شود و غرض و هدف بعثت هر آينه نقض گرديده و انسانهايى كه بايد به سوى تو آمده و گوش جان به سخنان حيات بخش تو دهند از اطراف تو پراكنده گرديده و تو از هدف باز مى‏مانى.
هنگامى كه در حادثه‏اى سخت چون «احد» كه خسارات فراوانى به لشكر اسلام و شخص پيامبر از ناحيه دشمنانش و بخاطر كوتاهى دوستانش وارد شد و در عين حال پيامبر مأمور به داشتن اخلاقى اينگونه است بى شك تحمل سختى‏ها و مدارا و ملاطفت با مردم در حوادث ديگر، از مهمترين و ضرورى‏ترين وظايف يك مبلّغ است.
آيات ديگر نيز در قرآن هست كه به اين ويژگى پيامبر اشاره دارد كه ذكر برخى از آن‏ها خالى از بهره و لطف نيست.
در آخرين آيات سوره توبه مى‏فرمايد:
«لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتّم حريص عليكم بالمؤمنين رئوف رحيم.»(21)
در اين آيه كلمات و عباراتى بكار رفته است كه شدت علاقه پيامبر به مردم و نهايت دلسوزى او را نسبت به تمام انسانها اعم از كافر و مؤمن بيان مى‏كند.
اگر از عبارت «من انفسكم» كه در بردارنده معانى لطيفى در اين باره است، بگذريم و توضيح آنرا به بخش «مردمى بودن» رسول خدا(ص) موكول كنيم، اما عبارات ديگر حاوى معانى عاطفى و اخلاقى بلندى است، عزيز عليه… هرگونه ناراحتى و زيان و ضررى به شما برسد براى او سخت ناراحت كننده است يعنى او نه تنها از ناراحتى شما خشنود نمى‏شود بلكه بى‏تفاوت هم نخواهد بود. او به شدت از رنجهاى شما رنج مى‏برد و حريص عليكم(حرص) در لغت به معنى شدت علاقه به چيزى است، و جالب اينكه در آيه مورد بحث به طور مطلق مى‏فرمايد:
بر شما حريص است نه سخنى از هدايت به ميان مى‏آورد و نه از چيز ديگر، اشاره به اينكه به هرگونه خير و سعادت شما و به هرگونه پيشرفت و ترقى و خوشبختيتان عشق مى‏ورزد.(22)
در دو عبارت «عزيز عليه ما عنتّم» و «حريص عليكم» از آنجا كه هيچگونه قيدى در كار نيست اين معنا فهميده مى‏شود كه سخت بودن مشكلات افراد بر شخص رسول اللّه و اينكه نسبت به آنان حريص است و بدنبال سعادت آنهاست، اختصاصى به افراد مؤمن ندارد و دليل ديگر اين است كه پس از اين جملات مى‏فرمايد بالمؤمنين رئوف رحيم، يعنى آن عبارات سابق درباره تمام افراد بود و اين عبارت در خصوص مؤمنين است.
پس مستفاد از اين آيه اين است كه پيامبر اسلام در مقام دلسوزى و مهربانى نسبت به تمام انسانها اينگونه‏اند همانگونه كه آيه «و ما ارسلناك الاّ رحمة للعالمين»(23) اشاره به اين معنا دارد. گرچه نسبت به مؤمنين و افرادى كه به حق ايمان آورده و تسليم اوامر الهى شده‏اند رأفت خاصى دارند.
از آيات ديگر كه بر اين معنا دلالت دارد آيه سوم سوره شعراء است: رسول خدا آنقدر به حال انسانها دلسوزى مى‏فرمودند و براى سعادت و هدايت آنان تلاش مى‏فرمودند كه در اين آيه اينگونه خطاب شدند: شايد تو از اينكه (مشركان) ايمان نمى‏آورند، جان خود را تباه سازى: «لعلّك باخع نفسك الّا يكونوا مؤمنين»(24)
بى شك دلسوزى و به رنج آمدن از سختى و رنج ديگران در رسول خدا(ص) در حدّ و اندازه‏اى معمولى نبوده كه خداوند اينگونه خطاب به او مى‏فرمايد. پس مى‏توان نتيجه گرفت كه هدايت و دعوت انسانها به راه حق و سعادت يك وظيفه صرف نيست بلكه عاشقانه‏ترين كار براى كسى است كه در اين وادى گام مى‏نهد و حقيقتاً بايد به اين معنا اينگونه نگريست كه هدايت و به راه كشاندن يك فرد، مساوى با زنده نمودن اوست سخن از حيات يك شخص و يك جمع است، انسان به آن ميزان كه نسبت به نجات يك غريق و گرفتارى كه جسم او در معرض خطر و هلاكت است مكث و درنگ را روا نمى‏داند بايد نسبت به دعوت او به راه حق سر از پاى نشناخته و در اين راه تمام توان و تلاش خود را صرف نمايد. چرا كه حيات واقعى در هدايت به راه سعادت و موفقيت در اين راه است: «يا ايها الذين آمنوا استجيبوا للّه وللرسول اذا دعاكم لما يحييكم.»(25)
دعوت رسول خدا و هر دعوت كننده‏اى به سوى خداوند، دعوت به حيات و زندگى و دورى از مهالك است. و البته شايسته خواهد بود در اين راه هيچ مانعى شخص دعوت كننده را از هدفش باز ندارد.
روايات بسيارى در وصف نرم خوئى رسول مكرم اسلام(ص) رسيده است. در اينجا به ذكر روايتى در اين‏باره مى‏پردازيم: از اميرالمؤمنين نقل شده است كه فرد يهوديى چندين دينار از رسول خدا مطالبه كرده بود و پيامبر در جواب او فرمودند: اكنون چيزى ندارم تا به تو بدهم. يهودى در جواب گفت: من تو را رها نمى‏كنم تا طلب مرا به من بازپس گردانى. اين شخص پيامبر را در مكانى محبوس كرده و مجبور نموده تا در همانجا بماند. پيامبر نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء و صبح را در همان جا بجاى آورد ولى آن شخص او را رها نكرد. اصحاب رسول خدا(ص) مرد يهودى را تهديد كرده و وعده مجازات دادند. ولى رسول خدا(ص) آنان را از اين كار منع فرمود و آنان در جواب گفتند: اين مرد اينگونه شما را حبس كرده است. پيامبر(ص) در جواب فرمود: خداوند مرا مبعوث نكرده است تا اينكه كسى را كه در ذمّه اسلام است و غير او را ظلمى كنم. اين يهودى در لحظات اوليه روز مسلمان شد و شهادتين بر زبان جارى كرد.(26)
انس مى‏گويد: من مدت ده سال در خدمت رسول خدا(ص) بودم. در طول اين مدت هيچگاه پيامبر به من كوچكترين توهينى نكرد و هيچگاه به من درباره كارى كه انجام داده بودم نفرمود چرا انجام دادى و درباره امرى كه آن را ترك كرده بودم نفرمود: چرا ترك نمودى.(27) 5 – فروتنى و تواضع‏
در قرآن خطاب به پيامبر مى‏فرمايد: اى پيامبر براى پيروان مؤمن خود، بال مهربانى و فروتنى را بگستران. «واخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين»(28) و يا مى‏فرمايد:«ولا تحزن عليهم واخفض جناحك للمؤمنين.»(29)
پيامبر عزيز ما در زمانى مخاطب اين امر است كه مى‏توان گفت هيچ انسانى به ميزان او شرافت و عظمت و شأن نزد خداوند ندارد و در عين حال مأمور به تواضع نسبت به ديگران است. چرا كه اين امر باعث خواهد شد تا مخاطبين از صميم قلب به پيامبر(ص) عشق ورزيده و اوامر و نواهى او را با جان و دل پذيرا گردند.
نمونه‏هاى بسيارى از تواضع آن بزرگوار نقل شده است كه ذكر برخى از آنها ما را با ابعاد اين ويژگى در وجود آن حضرت آشنا مى‏كند:
درباره آن حضرت نقل شده است كه؛ كفش خود را پينه مى‏زد و لباس خودرا وصله مى‏زد، شير مى‏دوشيد و در خدمت كردن به اهل منزل كوتاهى نمى‏فرمود. فقرا و مساكين را دوست مى‏داشت و با آنان همنشينى مى‏كرد و مريضان آنان را عيادت مى‏كرد و به تشييع جنازه آنان مى‏رفت و هيچ فقيرى را كوچك نمى‏شمرد و تحقير نمى‏كرد. معذرت خواهى را مى‏پذيرفت. كسى كه به او بدى كرده بود مقابله به مثل نمى‏كرد. مركب او مركب خاصى نبود؛ گاه بر شتر و گاه بر اسب و گاهى بر قاطر يا الاغ سوار مى‏شد.
ابتداء به سلام مى‏فرمود… با اصحاب شوخى مى‏كردند و با بچه‏ها به بازى مى‏پرداختند. دعوت اشخاص را صرف نظر از اينكه عبد بودند يا نبودند مى‏پذيرفتند.(30)
ابن امامه مى‏گويد: پيامبر در حالى كه بر عصا تكيه داده بودند تشريف آوردند و ما به احترام او از جاى برخاستيم. او فرمود اين كار را نكنيد. انس مى‏گويد بعد از آن ما بخاطر اينكه پيامبر اين كار را نمى‏پسنديدند در جلو او از جاى بلند نمى‏شديم.
پيامبر هرگاه وارد مجلسى مى‏شدند در قسمت پايين آن مى‏نشستند. بر زمين مى‏نشست و بر روى زمين غذا مى‏خوردند و مى‏فرمودند: من بنده‏اى هستم كه همانند بندگان غذا خورده و مانند آنان مى‏نشينم.(31)
امام صادق(ع) مى‏فرمايد: ما اكل رسول اللّه متكأً منذ بعثه اللّه عزوجل نبياً حتى قبضه اللّه متواضعاً للّه عزوجل.(32) رسول خدا(ص) به جهت تواضع در برابر خداوند از زمان بعثت هيچگاه تكيه داده غذا ميل نفرمودند.
پيامبر فرموده‏اند: پنج چيز را تا هنگام مردن ترك نمى‏كنم: غذا خوردن با بردگان، بر روى زمين، سوار شدن بر الاغ بى پالان، دوشيدن بز با دست خود، پوشيدن پشم زبر، سلام گفتن به كودكان، تا اينها بعد از من سنت باشند.(33) 6- استقامت
از بارزترين خصوصياتى كه پيامبر اسلام(ص) در دوران رسالتش پيوسته از آن برخوردار بود. استقامت بود. دراين باره قرآن خطاب به پيامبر اكرم(ص) مى‏فرمايد:
«فاستقم كما امرت و من تاب معك؛(34) پس همانگونه كه فرمان يافته‏اى، استقامت كن و همچنين كسانى كه با تو به استقامت در مقابل انسانهاى عنود و لجباز كه حاضر به تسليم شدن در مقابل دين خدا نبودند.» استقامت در مقابل انواع دشمنان، از كفار و مشركين تا منافقين، استقامت در مقابل انسانهاى جاهل و اذيت و آزار آنان، استقامت و پايدارى در مقابل انواع تهمتها و استهزاءها و استقامت در مقابل تمامى ناملايمات و رنجهاى طاقت فرسايى كه پيامبر اسلام در راه ابلاغ پيام الهى همه را به جان خريد و با استقامت و پايمردى در مقابل آنها، وظيفه هدايت را به نحو احسن به انجام رسانيد. نخستين روزى كه رسول خدا(ص) براى دعوت به اسلام و نجات جهان از گمراهى مأمور گشت يكه و تنها بود، حتى يك نفر از خويشان و دوستانش با وى هم صدا نبودند ولى بواسطه استقامت آهنين خود كه با عاقلانه‏ترين روش توأم بود، روز بروز بر مسلمانان و ياران آن حضرت افزوده مى‏شد، دعوت خود را با برنامه منظم آغاز كرد، قدم بقدم جلو رفت آن نقشه منظم و دقيق را بقدرى خوب اجرا نمود كه در هيچ موقعى عقب نشينى نفرمود، عجله و شتاب زدگى بخرج نمى‏داد به اين صورت كه ابتدا نزديكترين كسان و خويشان خود را دعوت فرمود: «و انذر عشيرتك الاقربين»(35) در اين قدم كه موفقيت پيدا كرد، عموم خويشان خود را به اسلام دعوت فرمود و سپس پارا فراتر نهاد، اهل مكه را بطور مخفى دعوت كرد، پس از اندى دعوتش را در مكه آشكار و در مجالس قريش آنان را به راه خدا مى‏خواند، آنگاه پا را بالاتر گذارد تمام عرب را به راه راست دعوت فرمود، در اين مراحل كه موفقيت يافت همه جهانيان را براه حق و حقيقت دعوت نمود و آنقدر كوشيد تا توانست عالى‏ترين قوانين اصلاحى و اجتماعى كه آسايش بشر را در دنيا و آخرت تأمين مى‏نمود و از طرف خداى تعالى اسلام ناميده شده بود به جهان بشناساند.
موارد بى شمارى از پايمردى و اصرار ورزى آن حضرت به انجام رسالتش در منابع معتبر تاريخ و سيره آمده است كه ميزان استقامت آن حضرت در اين راه را بيان مى‏كند، به گوشه‏اى از اين موارد اشاره مى‏شود:
وقتى در مكه در ميان اجتماعات و بازارها مى‏گفت: اى مردم بگوئيد، لا اله الّا اللّه تا رستگار شويد دو نفر او را دنبال مى‏كردند و بر او خاك مى‏پاشيدندو مى‏گفتند: اى مردم! باور نكنيد، دروغ مى‏گويد. اين دو تن يكى عمويش ابولهب بود و ديگرى ابوجهل.(36)
طارق محاربى گفت در بازار ذى‏المجاز پيغمبر را ديدم مردم را دعوت مى‏كرد و مى‏گفت: بگوئيد لااله الّا اللّه تا رستگار شويد و ابولهب به دنبال او بود و به او سنگ مى‏زد تا ساقهاى پيغمبر خونين شد و مى‏گفت: اى مردم دروغگوست اطاعتش نكنيد.(37)
عربى از پشت سرچنان عباى پيغمبر را كشيد كه برگردنش اثر گذارد و گفت: اى محمد! بگو از مال خدا كه نزد تو است به من بدهند، پيغبر(ص) رو به او كرد و تبسم نمود و فرمود تا به او عطا كنند.(38) 7- حكمت و موعظه و جدال احسن‏
قرآن دعوت را به سه گونه مطرح كرده: يكى حكمت و ديگر موعظه حسن و سوم مجادله بطرز احسن «ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن»(39) (اى رسول ما) خلق را به حكمت و برهان و موعظه نيكو به راه خدا دعوت كن و با بهترين طريق (با اهل جدل) مناظره كن.
مراد از حكمت، برهان است كه هم اقناعى است و هم الزامى. برهان به كسانى كه داراى مرتبه عالى از تحصيل و فهم و ادراك هستند، اختصاص دارد. هر كسى شايستگى ندارد كه با او به برهان سخن گفته شود.
مراد از موعظه حسن، خطابه است كه براى دعوت طبقات ديگر مردم بكار برده مى‏شود و گاهى مطالب برهانى به صورت خطابه بيان مى‏شوند. اين قسم عالى‏ترين اقسام دعوت است قرآن خود داراى اينگونه دعوت بسيار است. داستان ابراهيم كه ستارگان را ديد، فرض گرفت خداست و آنگاه كه افول كردند گفت اينها خدا نيستند و آيه شريفه لوكان فيهما الهةٌ الا اللّه لفسدتا(40) از اين قبيل است.
مراد از مجادله احسن، جدل است كه فقط الزامى است، جدل براى رفع شبهات معاندين و كسانى كه مى‏خواهند ايجاد شك و ترديد در انديشه مسلمانان نمايند. بكار برده مى‏شود.
نكته شايان ذكر اين است كه در محيط و جامعه‏اى آنچنان كه شناخته و در تاريخ خوانده‏ايم كه جز با خشونت و جهالت و خوى وحشى‏گرى، تبعيض و بردگى و امتيازات كثيف طبقاتى و… با چيزى مسامحت و مؤانست نداشت رسول خدا(ص) مأمور گشت دعوتش را بر اساس حكمت و موعظه حسن و جدال احسن پيريزى نمايد و شعار و طرحى نوين ارائه فرمود كه در آن هم انسان‏ها و هم نژادها و هم طبقات يكسان و برابر و برادر بودند و شعار انما المؤمنون اخوة(41) و «لافخر لعربى على عجمى» او را هم شنيدند. 8 – اخلاص‏
اخلاص داشتن در دعوت به سوى خداوند از امورى است كه در موارد متعددى در قرآن به آن دستور داده شده است.
اخلاص در عمل رمز موفقيت است چرا كه مؤثر واقعى خداوند متعال است و اگر تبليغ به خاطر خدا انجام گيرد بر دلها اثر خواهد گذاشت.
قيام براى خدا، شيوه تمامى رسولان الهى همچون حضرت نوح، هود، صالح، لوط، شعيب(ع) و… و خاتم رسولان حضرت محمد(ص) بوده است كه همه مى‏گفته‏اند: «و ما اسئلكم عليه من اجران اجرى الّا على رب العالمين.(42)
اگر شعار يك مبلغ «و ما اسئلكم عليه من اجر» و يا «لانريد منكم جزاءً و لاشكورا»(43) باشد. بى توجهى مردم براى او بسيار سخت و جانكاه نخواهد بود و ناسپاسى مردم به هيچ وجه بر وى اثر نخواهد گذاشت و چون به خاطر خدا تبليغ مى‏كند نبايد در مقابل زحماتش بر مردم و بلكه بر خدا منت گذارد. 9- مردمى بودن‏
در قرآن تعابير متعددى به چشم مى‏خورد كه گوياى اين هستند كه رسولان الهى از ميان قوم خود برگزيده مى‏شدند تعابيرى چون «رسول من انفسكم»(44)، «ارسلنا فيهم رسولاً منهم»(45)، «ارسلنا فيكم رسولاً منكم»(46) «قل انما انا بشرٌ مثلكم»(47) و «ما ارسلنا من رسولٍ الّا بلسان قومه»(48) و «ارسلنا نوحاً الى قومه»(49) و نظاير اينها همه دلالت بر اين معنا دارند كه يك مبلغ بايد از اين ويژگى برخوردار باشد كه از مردم و در مردم و مثل مردم باشد تا سخن و عمل او، سخن و عملى باشد در خور و در حدّ فهم و درك مردم.
رسول مكرم اسلام(ص) در چندين مورد بعنوان رسولى كه از خود مردم است و مانند مردم است معرفى شده‏اند.
مردمى بودن مبلغ لازمه توفيق اوست بطوريكه خداوند مى‏فرمايد اگر فرشته‏اى نيز به رسالت بفرستيم او را بصورت بشرى در مى‏آوريم و همان لباسى را بر او مى‏پوشانيم كه مردم مى‏پوشند:
ولو جعلناه ملكاً لجعلناه رجلاً و للبنسا عليهم مايلبسون.(50) 10- خدا ترسى و نهراسيدن از غير خدا
در قرآن در وصف مبلغان دين خدا مى‏فرمايد:
الذين يبلغون رسالات اللّه و يخشونه و لايخشون احداً الا اللّه و كفى باللّه حسيباً(51).
شرط اساسى براى پيروزى در تبليغ عدم وحشت از هيچكس جز خداست. اگر خشيت از خدا در جان كسى جاى گرفت جايى براى ترس از ديگران و مكر و حيله و تلاش آنان وجود ندارد. كارهاى بزرگى كه رسولخدا در طول دوران رسالتش به آن‏ها اقدام كرده كارهايى بود كه هيچكس قبل از او به آن اقدام نكرده بود و اين نبود جز اينكه خشيت الهى در قلب پيامبر عظيم الشأن اسلام جاى هر ترس و واهمه از غير خدا را گرفته بود و اين قلب پر از خشيت الهى از يك سو و از سوى ديگر پر از اميد به لطف و كمك خداوندى موجبات موفقيت او را در انجام وظيفه الهى فراهم كرده بود.
يك مبلغ تا برخوردار از اين ويژگى نباشد و تا خشيت الهى ملكه نفسانى او نگرديده باشد به دواعى مختلف و در موقعيتهاى گوناگون كه قدرتى سلطه جو و يا سنتى غلط او را از انجام وظيفه‏اش باز مى‏دارد، در رسيدن به هدفش ناكام خواهد ماند و آنها كه در برابر فرمانهاى الهى خواسته‏هاى اين و آن و تمايلات بى رويه گروهها و جمعيتها را در نظر مى‏گيرند و با توجيهاتى، حق و عدالت را تحت الشعاع آن قرار مى‏دهند هرگز نتيجه اساسى نخواهند گرفت.
در تبليغ و دعوت به سوى خداوند موقعيتهايى خطرناك پيش مى‏آيد كه يك مبلغ با اتكا به قدرت الهى و با اميد به لطف و عنايت او بايد تصميم‏هاى قاطعى بگيرد و چنانچه ترس و واهمه او را از امر تصميم‏گيرى بازدارد قطعاً در انجام وظيفه كوتاهى كرده و به اهداف خود دست نخواهد يافت. از نمونه‏هاى بارز و ملموس در عصر حاضر، حركت اعجاب برانگيز امام خمينى(ره) بر عليه تمامى قدرتهايى است كه از برقرارى حكومت اسلامى جلوگيرى نمودند ولى امام با شجاعت كامل و با اتكا به قدرت لايزال الهى و ايمان راسخ به هدفش در مقابل تمامى آنان ايستادگى و بسيارى از امورى كه در ظاهر ناممكن مى‏نمود در مقابل چشمان ناباوران عملى ساخت و تصميمات بزرگ را هميشه پس از خلوت با خداوند و اظهار خشيت به درگاه الهى و اعتماد به استمداد الهى مى‏گرفت و عمل مى‏نمود. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 198. 2. سوره يوسف، آيه 108. 3. الميزان، ج 11، ص 277. 4. سوره طه، آيه 32. 5. الميزان، ج 14، ص 147. 6. التبيان، ج 6، ص 205. 7. سوره انفال، آيه 29. 8. كنزالعمال، ح 1220 به نقل از ميزان الحكمة. 9. غررالحكم. 10. غررالحكم. 11. كنزالفوائد، ج 1، ص 278. 12. سيره نبوى، مصطفى دلشاد تهرانى، دفتر سوم، ص 149. 13. سوره طه، آيه 25. 14. همان، آيه 26. 15. الميزان، ج 20، ص 314. 16. هنگامى كه آيه الم نشرح نازل شد از پيامبر پرسيدند شرح صدر چيست پيامبر فرمود: نورٌ يقذفه اللّه فى قلب من يشاء فينشرح له صدره و ينفسح، نورى است كه خدا در قلب هر كس بخواهد مى‏افكند و در پرتو آن…قلب او وسيع و گشاده مى‏شود. 17. مثنوى معنوى، دفتر ششم، بيت 2863. 18. سوره قلم، آيه 4. 19. وصف جامعه قبل از بعثت در كلمات اميرالمؤمنين به وضوح آمده، دراين باره رجوع كنيد به: نهج البلاغه، خطبه اول و دوم. 20. سوره آل عمران، آيه 159. 21. سوره توبه، آيه 128. 22. نمونه، ج 8، ص 207 و 206. 23. سوره انبياء، آيه 107. 24. سوره شعراء، آيه 3. 25. سوره انفال، آيه 24. 26. كحل البصر فى سيرة سيد البشر، ص 67. 27. همان. 28. سوره شعراء، آيه 215. 29. كحل البصر فى سيرة سيد البشر، ص 58. 30. سوره حجر، آيه 88. 31. بحارالانوار، ج 16، ص 229. 32. كحل البصر فى سيرة سيدالبشر، ص 73. 33. بحارالانوار، ج 16، ص 215. 34. سوره هود، آيه 112. 35. سوره شعراء، آيه 214. 36. سيره شامى، ج 1، ص 461 به نقل از خاتم النبيين، كمالى دزفولى. 37. همان، ص 60. 38. همان، ج 3، ص 83. 39. سوره نحل، آيه 125. 40. سوره انبياء، آيه 22. 41. سوره حجرات، آيه 10. 42. سوره شعراء، آيه 214. 43. سوره شعراء، 109 و 127 و 164 و 180 و هود، 51 و فرقان، 57 و ص 86 با اندكى تفاوت. 44. سوره دهر، آيه 9. 45. سوره توبه، آيه 128. 46. سوره مؤمنون، آيه 32. 47. سوره بقره، آيه 151. 48. سوره فصلت، آيه 6. 49. سوره ابراهيم، آيه 4. 50. سوره هود، آيه 25. 51. سوره انعام، آيه 9. 52. سوره احزاب، آيه 39.

/

آموزه‏هاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى

رزق توفيق‏ پيش درآمد
در سيره درخشان پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع)، گفتار و سخنان حكيمانه و دلنشين آنها، بخش مهمى از فرهنگ زندگى آنها است، و در اين بخش، فصل برجسته و بالنده‏اى از دعاها و مناجات‏هاى آنان را تشكيل مى‏دهد، كه به راستى مى‏توان آن‏ها را كلاس بزرگى براى آموزش عرفان، اخلاق، شيوه‏هاى عالى زندگى، و فرهنگ ناب پاك سازى و بهسازى نام برد. بنابراين لازم است اين فصل بالنده را در متن زندگى قرار داد، و از آن اكثر بهره بردارى صحيح را در راستاى تعالى و تكامل و پيروزى همه جانبه در همه عرصه‏ها نمود.
مناجات‏ها و دعاهايى همچون مناجات‏هاى اميرمؤمنان على (ع) و دعاى كميل و مناجات شعبانيّه او، و مناجات‏ها و دعاهاى امام حسن(ع) و امام حسين(ع) به ويژه دعاى عرفه امام حسين(ع) و دعاهاى صحيفه سجاديه و…كه حضرت امام قدّس سرّه در مورد بهره بردارى از اين دعاها بسيار سفارش مى‏كرد، و آنها را قرآن صاعد مى‏خواند، يعنى آنها را برگرفته از قرآن و وحى الهى مى‏دانست، كه از زبان معصومان(ع) و اولياى ممتاز خدا، به سوى ملكوت صعود مى‏كند، و انسان را همراه اين براق صعود، به سوى سرچشمه زلال ملكوت و كمالات اعلى به بالا و بالاها مى‏برد. براى روشن شدن مطلب كافى است كه به فرازى از نوشتار امام خمينى قدّس سرّه پيرامون صحيفه سجاديه توجه كنيم: «صحيفه كامله سجاديه، نمونه كامل قرآن صاعد است، و از بزرگترين مناجات عرفانى در خلوت گاه انس است… آن كتابى است الهى كه از سرچشمه نور اللّه نشأت گرفته، و طريقه سلوك اولياء بزرگ و اوصياء عظيم الشأن الهى است كه در آن همه گونه نعمت موجود است، و هر كس به مقدار اشتهاى معنوى خود از آن استفاده مى‏كند.»(1)
نتيجه اين كه: از دعاهاى معصومان(ع) و دعاى امام عصر(عج) كه در حقيقت در سلك صحيفه سجاديه است، نبايد غافل ماند، و خود را از اين قرآن صاعد محروم ساخت. بلكه لازم است براى رشد و تعالى با فراهم نمودن شرايط و حالات، اكثر بهره بردارى را از آنها نموده، و از اين فرهنگ نورانى، كسب نور نموده و بر صفاى باطن، و پاك زيستى و صعود به سوى قلّه عرفان و كمالات استفاده بهينه كرد.
با توجه به اين كه رسول خدا(ص) فرمود: «الدّعاء مخّ العبادة؛(2) دعا جان عبادت است.» و از آيات و روايات استفاده مى‏شود كه بايد هنگام دعا به اين امور توجه داشت تا بيشتر بهره‏مند شد: 1- توجه به محتواى دعا 2- پاك سازى در پرتو دعا 3- وصول به جان عبادت در پرتو دعا 4- رهايى از اندوه و حزن و نگرانى‏ها در پرتو دعا 5 – ذكر نام‏هاى آرام بخش خدا هنگام دعا، و دريافت توحيد كامل، و اين كه همه چيز از آن خدا و در دست خداست. 6- بهره مندى از آموزه‏هاى عرفانى و اخلاقى از فضاى روحانى دعا. اخلاق از زبان امام عصر(عج)
ترديدى نيست كه بزرگ‏ترين وظايف ما در عصر غيبت كه جامع و شامل ساير وظايف است خودسازى با ترك هرگونه رذايل و ضد ارزش‏ها، و جذب فضايل و ارزش‏ها است، و اين موضوع به طور شايان و عميق و وسيع و شايسته در پرتو انوار نيايش‏هاى پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) به دست مى‏آيد، و چه بهتر كه به سراغ يكى از دعاهاى معروف ولى اللّه اعظم امام عصر(عج) كه با جمله: «اللّهمّ ارزقنا توفيق الطّاعة» شروع مى‏شود برويم، تا هم از روحانيت اين دعا بهره ببريم، و از تلقين ملكوتى آن از زبان آن ولى اللّه اعظم(عج) مستفيض گرديم، و هم از آبشخور درس‏هاى اخلاقى و منش‏هاى متعالى آن كه شامل بيست و شش آموزه عميق و ارجمند است سيراب شويم.
با توجه به اين كه نيايشگران و اهل مناجات در پيشگاه امام عصر(عج) به قدرى ارزشمندند كه آن حضرت در آغاز يكى از دعاهاى خود به خداوند عرض مى‏كند: «الهى بحقّ من ناجاك و بحقّ من دعاك فى‏البرّ و البحر؛(3) خدايا! به حق هر كس كه با تو مناجات كند، و به حق هر كه در صحرا و دريا تو را بخواند و دعا كند.» شرحى پيرامون دعاى امام عصر (عج)
از ناحيه مقدّسه امام عصر، حضرت مهدى(عج) دعاهاى مختلفى نقل شده كه يكى از دعاهاى معروف آن، دعايى است كه با فراز: «اللّهم ارزقنا توفيق الطّاعة» آغاز مى‏گردد، اين دعا از محتوايى بسيار عميق و عالى برخوردار است كه گويى درس‏هاى فرهنگى و اخلاقى بسيار مفيدى است كه آن بزرگوار در لباس دعا، به پيروانش و به همه حق پرستان آموخته است، درس‏هاى سازنده و آموزنده در بيست و شش فراز، كه در حقيقت 26 درس مهم براى انسان‏هايى است كه در ميان خصال اخلاقى، هر فرازى از آنها مناسب حال آنها با صفات مخصوص به خود است.
اين دعا را كه در مفاتيح الجنان محدّث قمى(ره) ذكر شده، علما و محدثين بزرگ و مورد اعتمادى از پيشينيان نقل نموده‏اند از جمله آنها: 1- محدّث و عالم برجسته قرن نهم هجرى قمرى شيخ تقى الدين كفعمى صاحب كتاب المصباح، و كتاب بلدالامين است اين دانشمند محقق در قرن نهم در روستاى كفعم از روستاهاى جبل عامل لبنان چشم به جهان گشود، و كتاب مصباح را در سال 895 ه.ق تأليف نمود.(4) 2- و نيز عالم و محدث بزرگ سيد بن طاووس (م‏664 ه.ق) اين دعا را در كتاب مهج الدعوات نقل نموده است، و هر دو نفر از اين دو محقق بزرگ، اين دعا را نسبت به امام عصر حضرت مهدى (عج) داده، و از ناحيه مقدسه آن بزرگوار نقل نموده‏اند، و سپس علماى متأخّر مانند علّامه مجلسى در زادالمعاد، و محدّث قمى در مفاتيح، و محقق كاشانى در مصابيح الجنان، اين دعا را از دو عالم نامبرده نقل نموده‏اند.
ما در اين راستا بر آن شديم كه به يارى خداوند، به شرح هر يك از بيست و شش فراز اين دعا به صورت بيست و شش درس بزرگ اخلاقى (هر كدام در يك مقاله) بپردازيم، به اميد آن كه در پرتو عنايات خاص امام عصر(عج) بتوانيم از اين درس‏ها و آموزه‏ها، آن هم از محضر انور آن بزرگوار استفاده شايان كرده، و آثار و بركات آن را در همه زواياى زندگى خود به طور سرشار و آشكار بنگريم، و در نتيجه به سعادت دنيا و آخرت نايل شويم. دو نكته پيرامون رزق و توفيق‏
جالب اين كه در آغاز اين دعا، سخن از «رزق و روزى و توفيق» به ميان آمده اين گونه كه مى‏گوييم: «اللّهم ارزقنا توفيق الطّاعة»؛ خدايا! توفيق اطاعت را رزق و روزى ما گردان.» كه بيان گر آن است كه خصال نيك، و ارزش‏ها از روزى‏هاى معنوى است كه همچون رزق و روزى مادى، همواره مورد نياز است، همان گونه كه اگر رزق مادى به انسان نرسد، او قحطى زده شده و در پرتگاه نابودى قرار مى‏گيرد، نرسيدن به رزق معنوى نيز باعث سقوط و هلاكت است، و همان گونه كه رزق و روزى مادى، هر روزه و در همه اوقات بايد به انسان برسد تا او ادامه حيات بدهد، رزق و روزى معنوى نيز بايد هميشگى باشد تا موجب ادامه حيات معنوى گردد.
به عبارت روشن‏تر، رزق و روزى به معنى عطا و بخشش مستمر و بهره‏اى از خير و بركت الهى به طور مداوم است كه هم شامل غذاى جسم و خوراك روزانه و هرگونه روزى مادى مانند لباس و خانه و مركب و باغ و…مى‏شود، شامل روزى‏هاى معنوى مانند ارزش‏ها و صفات نيك نيز مى‏شود.
و معنى وسيعى دارد، بلكه رزق و روزى اصلى همين روزى معنوى است، و در دعاها تعبير به رزق در مورد روزى‏هاى معنوى بسيار به كار رفته است، و در قرآن نيز، رزق به معنى عام و جامع است، و شامل امور مادى و معنوى خواهدشد، مثلاً در قرآن مى‏خوانيم: «فالّذين آمنوا و عملوا الصّالحات لهم مغفرةٌ و رزقٌ كريمٌ؛(5) آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، آمرزش و روزى ارزشمندى براى آنها است.» با توجه به اين كه واژه كريم به معنى هر موجود شريف و پر ارزش است، بنابراين رزق كريم، شامل هر روزى ارزشمند از مادى و معنوى مى‏شود، و داراى مفهوم و معنى گسترده‏اى است كه فراگيرنده هرگونه نعمت‏هاى عالى از مادى و معنوى است، چنان كه راغب لغت شناس معروف قرآن، رزق كريم را، شامل عموم روزى‏هاى شايسته از مادى و معنوى گرفته است.(6)
و در ميان ده‏ها بلكه صدها دعا كه از پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) نقل شده، واژه رزق در مورد امور معنوى به كار رفته است، به عنوان نمونه نظر شما را به چند مورد جلب مى‏كنيم:
در فرازى از يكى از دعاهاى امام سجاد(ع) آمده: «اللّهمّ ارزقنى صلة قرابتى…؛(7) خدايا رابطه نيك با خويشاوندانم، و حج قبول شده، و عمل نيك مورد پسندت را به من روزى گردان.» و در دعاى ديگر آن حضرت آمده: «خدايا! قلب خاشع و خاضع و هراسانى از خوف خدا، و بدن صابر، و زبان ذاكر و حمد كننده، و يقين راستين، و روزى گسترده و علم مفيد به من روزى گردان.»(8)
و در فراز ديگر آمده: «اللّهم ارزقنى قلباً تقيّاً نقيّاً؛(9) خدايا! دل پاك و پاكيزه به من روزى كن.»
روايت شده روزى يكى از اصحاب بسيار نيك پيامبر(ص) به نام حارثة بن سراقه به پيامبر(ص) عرض كرد: از خدا بخواه مقام شهادت را نصيبم گرداند، پيامبر(ص) چنين دعا كرد: «اللّهم ارزق حارثة الشّهادة؛خداوندا!مقام شهادت را به حارثه روزى گردان.» طولى نكشيد كه جنگ احد رخ داد، او در اين نبرد به شهادت رسيد.(10)
نتيجه اين كه رزق و روزى معنى گسترده‏اى دارد و شامل مواهب معنوى نيز مى‏شود، بنابراين اگر ما خدا را با عنوان يا رزّاق، و يا رازق خوانديم، روزى‏هاى معنوى را نيز در نظر بگيريم، بلكه بيشتر به اين نوع روزى‏ها توجه كنيم. چرا كه غذاى روح، بسيار مهم‏تر از غذاى جسم است. و از اميرمؤمنان على (ع) روايت شده فرمود: «در شگفتم از كسانى كه در مورد غذاى جسم اهتمام مى‏ورزند و از آن پرهيز مى‏كنند كه زيانبخش نباشد ولى در مورد كيفر غذاى زيانبخش روح يعنى گناهان، كه آتش دورخ است، بى توجه و غافل هستند.»(11) اين تعبيرات بيانگر روزى‏هاى معنوى است كه ما بايد به آن توجه عميق داشته باشيم.
و در مورد توفيق – كه در آغاز دعاى مذكور آمده – نيز بايد توجه داشت كه عامل اصلى، و كليد گشاينده همه ارزش‏ها و ترك گناهان است، توضيح اين كه واژه توفيق از ماده وفاق و توافق است و منظور از آن اين است كه كارهاى انسان، موافق فرمان خدا و بر وفق مراد، و هماهنگ با اهداف و مقصود، سهل و آسان گردد، و اسباب كار، فراهم شود و به اصطلاح مقتضى موجود، و هرگونه مانع، مفقود باشد تا انسان با اشتياق و با كمال راحتى و روانى، به انجام كار همّت نمايد.
به عبارت روشن‏تر توفيق، يارى و عنايت خاص الهى است كه به بندگان شايسته‏اش مى‏دهد، در مقابل خذلان، كه به معنى آن است كه خدا او را به خودش واگذارد. خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «ان ينصركم اللّه فلا غالب لكم و ان يخذلكم فمن ذاالّذى ينصركم من بعده…؛(12) اگر خداوند شما را يارى كند، هيچ كس بر شما پيروز نخواهد شد، و اگر دست از يارى شما بردارد، كيست كه بعد از او شما را يارى كند؟ و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكّل كنند.»
البته بايد توجه داشت كه يارى و عنايت الهى به بنده‏اش، بستگى به آمادگى و لياقت بنده دارد، او بايد با شناسايى عوامل و زمينه سازى در اين راستا به استقبال توفيق الهى برود، و گرنه در وادى خذلان الهى سقوط مى‏كند، چنان كه گفته‏اند:
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست‏

در باغ لاله رويد و در شور زار خس‏

با توجه به اين كه اميرمؤمنان على(ع) در گفتار گوناگونى فرمود: «توفيق عنايت الهى است، توفيق نخستين نعمت است، توفيق سرلوحه سعادت و رستگارى، و سر سلسله اصلاح و برترين عمل است، و هيچ رهبر و راهنمايى برتر از توفيق نيست و هيچ نعمتى ارجمندتر از نعمت توفيق نيست.»(13)
امام صادق(ع) در معنى توفيق فرمود: «هرگاه بنده‏اى فرمان خداوند را بجا آورد، كار او موافق و هماهنگ با فرمان خدا است، و چنين بنده‏اى به عنوان بنده موفّق ناميده مى‏شود، و هرگاه بنده‏اى اراده گناه كند، ولى يارى خداوند بين او و گناه جدايى بيندازد، و در نتيجه او از گناه پرهيز كند، چنين بنده‏اى به توفيق الهى نايل شده است و اگر خداوند بين او و گناه مانع نشود، نشانه آن است كه او را به خودش واگذارده و در نتيجه او را از توفيق محروم ساخته است.»(14)
بنابراين توفيق، با ارزشت‏ترين موهبت الهى است، و به اصطلاح رفيقى است كه به هر كس ندهندش، چنان كه پر زيباى طاووس را به كركس نخواهند داد، نتيجه اين كه اگر بخواهيم به سعادت همه جانبه برسيم و براى انجام وظيفه آماده شويم، و خشنودى و يارى الهى را كسب كنيم بايد به ايجاد عوامل توفيق همّت كنيم، عواملى مانند: سلامتى روح و جسم، وراثت نيك، محيط سالم، غذاى پاك، همنشين شايسته، اعتماد به نفس، توكل به خدا، اراده نيرومند، رياضت و زحمت، صبر و حوصله، برقرار نمودن رابطه تنگاتنگ با خدا و به طور كلى دين مدارى، و نيز بايد از عوامل ضد توفيق پرهيز كنيم. كه همان عوامل ضد عوامل مثبت است، كه همچون آفتى ويران‏گر موجب نابودى توفيقات خواهد شد.
مسأله توفيق به قدرى مهم است كه در بسيارى از گفتار و دعاهاى پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) آمده، بلكه در بسيارى از آنها در سرلوحه نيايش آنها قرار گرفته است. به عنوان نمونه نظر شما را به چند فراز جلب مى‏كنيم:
1- امير مؤمنان على(ع) در سرآغاز فرازى از خطبه‏اش مى‏فرمايد: «نحمده على ما وفّق له من الطّاعة، وزاد عنه عن المعصية؛(15) خداى را سپاس گوييم كه ما را توفيق اطاعتش و ترك گناهانش بخشيده است.»
2- امام سجاد(ع) در فرازى از دعايش به خدا عرض مى‏كند: «و وفّقنى للّتى هى ازكى؛(16) خدايا مرا به آنچه كه پاك‏ترين است موفق كن.» و در فراز ديگر عرض مى‏كند: «خدايا! در ماه رمضان مرا براى درك شب قدر توفيق بده، به گونه‏اى كه در صف محبوب‏ترين و پسنديده‏ترين بندگان درگاهت قرار گيرم.»(17)
3- و در قسمت آخر عهدنامه مالك اشتر، حضرت على(ع) آن را با اين فراز به پايان مى‏رساند: «و از خدا مى‏خواهم كه با رحمت گسترده و نيروى بى كران كه در برآوردن هر حاجتى دارد، مرا و تو را در هرچه رضاى او است توفيق دهد.»(18)
و در نامه به قثم بن عباس مى‏نويسد: «وفّقنا اللّه و ايّاكم لمحابّة؛(19) خداوند ما و شما را بر آنچه دوست دارد موفّق كند.»
نتيجه اين كه توفيق از امور بسيار پراهميتى است كه همواره مورد نظر پيامبران و امامان و اولياء خدا بوده، و مانيز براى تحصيل امتيازات عالى انسانى، بايد با مركب توفيق به پيش رويم، و از به دست آوردن آن در همه ابعاد، با ايجاد زمينه هايش غافل نمانيم، كه سنگ زيرين كاخ ترقى و تعالى است، چنان كه امام على(ع) فرمود: «لاينفع اجتهادٌ بغير توفيقٍ؛ هيچ كوششى بدون توفيق به ثمر نمى‏رسد.»(20) و نيز فرمود: «مشتاقانه به استقبال توفيق روانه شويد كه توفيق اُسّ وثيق (اساس مطمئن) است.»(21) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. نامه اخلاقى عرفانى امام خمينى (كه به نوه‏اش آقاى سيد على خمينى اهدا شده) مجموعه آثار، شماره يك، نشر كنگره انديشه‏هاى اخلاقى – عرفانى امام خمينى، ص 168. 2. محدث نورى، مستدرك الوسائل، ج 5، ص 167؛ بحار، ج 93، ص 300. 3. شيخ تقى الدين كفعمى، مصباح كفعمى، ص 305 ؛ سيد بن طاووس مهج الدّعوات، ص 294. 4. محدث قمى، الكنى و الالقاب، ج 3، ص 116؛ فوائد الرضويه، ص 7 و 8. 5. سوره حج، آيه 50. 6. مفردات راغب، ج 14، ص 135، و ج 18، ص 16. 7. بحارالانوار، ج 98، ص 247. 8. همان، ج 95، ص 258. 9. همان، ج 97، ص 89، براى اطلاع بيشتر به اين موارد به المعجم المفهرس بحار الانوار، ج 12، ص 8436 تا 8438 مراجعه گردد. 10. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3، ص 507. 11. بحارالانوار، ج 78، ص 41. 12. سوره آل عمران، ص 160. 13. غررالحكم، ميزان الحكمة، ج 10، ص 590 و 591. 14. توحيد صدوق، ص 242. 15. نهج البلاغه بنياد، خطبه 185، صبحى صالح، خطبه 194. 16. صحيفه سجاديه، دعاى 20. 17. بحارالانوار، ج 98، ص 102. 18. نهج البلاغه، نامه 53. 19. همان، نامه 67. 20. غررالحكم. 21. همان.

/

دولت جديد و رويكرد عدالت محورى‏

دولت آقاى دكتر احمدى‏نژاد با رأى اعتماد مجلس شوراى اسلامى به برنامه‏هاى وزيران پيشنهادى استقرار و رسميت مى‏يابد و اينك دولت جديد است و مسئوليتهاى سنگين و انبوهى از مشكلات، از سوى ديگر اميدها و انتظارهاى بسيارى كه از دل مردم جوشيده و در شعارهاى انتخاباتى مطرح گرديده است.
شعار نخستين دولت، عدالت محورى است. عدالت همان اندازه كه مطلوب و جذاب است و آحاد انسان‏ها به حكم فطرت خواهان آنند، به همان مقدار اجراى عدالت دشوار و مشكل است از آن جهت كه بسيارى از انسان‏ها كه منافعشان در بى‏عدالتى است سر به طغيان برمى‏دارند، مشكل ايجاد مى‏كنند و عدالتخواهى با كارشكنى افراد ذى‏نفع روبرو خواهد شد.
براى يك نظام حاكم، شعارى بالاتر از عدل نيست و افتخارى همانند اجراى عدالت براى زمامداران وجود ندارد. اميرمؤمنان (ع) در منشور سياسى خود به مالك اشتر مى‏نويسد:
«و ان افضل قرة عين الولاة استقامة العدل فى البلاد و ظهور مودّة الرعية و انه لاتظهر مودّتهم الاّبسلامة صدورهم…»
(نهج البلاغه، نامه 53)
برترين عامل چشم روشنى زمامداران بپاداشتن عدل در شهرها و تجلى محبت و مودت رعيت است و اين آشكار نمى‏شود جز با سلامت و آرامش دلهايشان…»
امام در اين سخن گرانسنگ بر چند نكته تأكيد مى‏ورزد. اول اينكه عدل و داد موجب سربلندى و افتخار دولت است. اگر دولت بتواند عدالت را در سراسر كشور بگستراند و شعاع عدالت را به دورترين نقطه كه محرومان زندگى مى‏كنند و به خانه‏هاى محقر و كوخ‏هاى غبار گرفته بتاباند و دلهاى ستم كشيدگان را با نور اميد نشاط بخشد، در اين صورت است كه روشنائى چشم، آرامش روح و عزت و حرمت براى دولت فراهم مى‏گردد. بنابراين دولت و كليه عوامل آن در سراسر كشور بايد هوادار و مجرى عدل باشند، و امكانات كشور را به صاحبان حق برسانند تا آنجا كه آحاد مردم از امكانات اوليه و خدمات عمومى چون آب و نان، برق و گاز و مسكن و بهداشت و فرهنگ و كار و اشتغال و امنيت و رفاه برخوردار گردند و اين در صورتى ميسر است كه بودجه‏ها و اعتبارات به اقصى نقاط كشور هدايت شود و جامعه از رانت و امتياز خواهى و اسراف و تبذير و شكاف طبقاتى رهائى يافته و ديوارهاى تبعيض فرو ريزد. هر چند در طول سالهاى انقلاب اسلامى در جهت عدالت اجتماعى و خدمت رسانى به طبقات محروم كشور كارهاى ارزشمندى صورت گرفته و امروزه شاهديم كه خدمات عمومى به دورترين روستاهاى كشور رسيده است و مناطق محروم از حجاب نسيان به درآمده و توجه مسئولان و برنامه‏ها و مصوبه به سوى كشاورزان، عشاير، كارگران و روستانشينان معطوف گرديده و از اين بابت از خدمات دولتهاى پيشين بايد قدردانى كرد.
اما هنوز تا كعبه مقصود راه طولانى در پيش است. هنوز هم ميليون‏ها انسان رنج ديده و زحمت كش وجود دارند كه با قوت لايموت مى‏سازند و ماه‏ها مى‏گذرد كه در سفره‏هايشان اثرى از گوشت ديده نمى‏شود، هنوز هزاران زن و دختر روستائى هستند كه با دستهاى پينه زده و روى داربست قالى در سرما و گرما با رنج و درد و محروميت دست و پنجه نرم مى‏كنند تا فرشهاى گرانبهاى كرك و ابريشم را با نقش‏هاى نگارين و خيره كننده مى‏بافند و براى صنعت كشور افتخار مى‏آفرينند و در نمايشگاه‏هاى جهانى دولتها به آن مباهات مى‏كنند و با عنوان هنر و صنعت ملى مطرح مى‏سازند كه به حق چنين است، اما در همين حال همين زنان و دختران و خانواده هايشان روى موكت و گليم‏هاى فرسوده زندگى مى‏كنند و از رفاه و بهداشت محرومند و بسيارى، از بيمارى‏هاى ناشى از كار و ضعف بينائى چشم رنج مى‏برند و هيچ كجا مطرح نيستند. مى‏گويند قالى كرمان و اصفهان و تبريز و خراسان سرمايه و افتخار ايرانى است اما هيچگاه از قالى باف آن‏ها سخن به ميان نمى‏آيد، مانند برگهاى سبز و خرم درختان كه ناظران را جلب نظر مى‏كند اما كمتر كسى به ريشه‏هائى كه در دل خاك فعاليت دارد نمى‏انديشد، ناز و كرشمه‏ها براى مصرف كنندگان است و خون دل براى توليد كنندگان! اين يكى از مظاهر بى عدالتى است و اين مثال را در موارد بسيار ديگرى مى‏توان آورد، آن كارگر و كشاورز و انديشمند و محقق كه هر يك در جاى خود و در كار خود قابل تقديس و تجليل‏اند اما كمتر به حساب مى‏آيند… هنوز روستاهائى هست كه كودكان آنها از يك ورزشگاه معمولى بى‏بهره‏اند در حالى كه ميلياردها بودجه‏هاى ورزشى و تفريحى در انحصار شهرنشيان و مرفهان قرار دارد! هزاران اثر تاريخى از مساجد قديمى گرفته تا آثار ملى باستانى در كوشه و كنار كشور پهناورمان وجود دارد كه در حال تخريب و فرسودگى و انهدامند اما ميراث فرهنگى پنجاه ميليارد تومان در تهران براى يك ساختمان كه آن هم دستاورد سودهاى بانك ملى است مى‏پردازد كه رئيس جمهور محترم دستور ابطال اين معامله را دادند كه به حق كارى در خور ستايش است.
برخى وزارتخانه‏ها در ساختمان سازى و دكورپردازى با يكديگر مسابقه مى‏دهند و طبق اخبار موثق يكى از اينها حدود هشتاد ميليارد تومان براى يك ساختمان باشكوه مى‏پردازد و كسى نيست بپرسد با چه حقى از نان و آب اين ملت مى‏زنيد و اين ساختمان‏ها را مى‏سازيد يا خريدارى مى‏كنيد؟!
اگر بخواهيم از بانكها بگوئيم رشته بى پايان دارد و مجال ديگرى مى‏طلبد كه با عنوان بانكدارى اسلامى! به عرصه تجارت و ثروت اندوزى پرداخته و با سودها و بهره‏هاى كلان و جريمه‏هاى سنگين، خون افراد را مى‏مكند و بر حجم اندوخته‏هاى خود مى‏افزايند و ساختمان‏هاى سى طبقه مرمر و گرانيت مى‏سازند كه تنها در تهران ده‏ها از اين ساختمان‏ها به چشم مى‏خورد و همين بانك‏ها وام‏هاى ميلياردى به سوداگران پول و سود و سرمايه مى‏دهند در حالى كه صدها هزار دختر و پسر جوان براى يك وام ناقابل ماه‏ها معطل و سرگردانند اينها و نظائر اينها از مصاديق بى‏عدالتى و تبعيض است كه هرگاه با آن مقابله شود و جلو سوء استفاده‏ها و رانت خواريها و مفاسد اقتصادى گرفته شود مى‏توان به چشم انداز عدالت اجتماعى اميدوار بود و گرنه نظريه‏پردازى و بحثهاى تكرارى نمى‏تواند تضمينى براى عدالت باشد. هرگاه از ولخرجى‏ها، مهمانى‏هاى تشريفاتى سنگين، سفرهاى پرخرج خارجى فاميلى و خانوادگى و حزبى جلوگيرى شد و با اين سرمايه‏هاى در حال تاراج به حل مشكل فقر و بيمارى و بيكارى پرداخت و حق مردم را به مردم داد در آن صورت دولتها مى‏توانند جلو ملت سرشان را بالا بگيرند و اين در حالى ميسر است كه راه و روش اسوه عدالت خواهى اميرمؤمنان را سرمشق سازند كه فرمود: به خدا اگر بيت المال در كابين زنان يعنى قباله ازدواج آنها رفته باشد به بيت المال برمى‏گردانم. البته مى‏دانيم كه پيمودن اين راه مشكلاتى هم دارد و غرامت آن را بايد پرداخت. همه انسان‏ها بويژه آنانكه سالها چاپيده و خورده و برده‏اند و به انباشتن ثروت ملك و زمين و سپرده‏هاى دلارى خوگرفته‏اند سرو صدا خواهند كرد، تهمت خواهند زد و جوسازى خواهند نمود كه دولت نبايد از آن بيمناك باشد و قطعاً در چنين راهى تنها نخواهد ماند و ميليون‏ها انسان در حمايتش خواهند كوشيد. اصولاً رمز اينكه مردم به آقاى احمدى نژاد رأى دادند با همين فلسفه بود كه صداى آشناى عدالت خواهى را از او شنيدند، صدائى كه از اعماق جان مردم نيز به گوش مى‏رسد و هرگاه اين سياست پايه و دستمايه كار دولت باشد و نهادهاى قضائيه و مقننه از آن حمايت كنند بى‏ترديد تحولى در كشور پديد خواهد آمد، انقلاب جان تازه‏اى خواهد گرفت و افراد رميده و دلسرد شده دلگرم و اميدوار خواهند شد و اگر تعريفى براى اصلاحات باشد يكى از شاخه‏هايش همين است. آنچه هشت سال از اصلاحات بگوش ملت خورد از اين دستمايه تهى بود و بالاخره معلوم نشد اصلاحات چه بود و چه كرد؟! به هر حال نخستين نكته در نامه اميرالمومنين به مالك اشتر محوريّت عدالت بود كه آن را مايه روشنى چشم حاكمان خواند و اين براى هميشه و همه عصرها و نسلهاست و زمان و مكان نمى‏شناسد.
نكته دوم: مودت و محبت رعيت است كه اين فرايند هرگز بدون علت نخواهد بود. دلهاى انسان‏ها در دست خدا است و مقلب القلوب به هر سوى بخواهد و شايسته بداند سوق مى‏دهد. براى يك دولت ارزشى بالاتر از محبوبيت نيست. محبت انسان‏ها را نمى‏توان خريد جز با ايمان و عمل صالح و خدمتگزارى خالصانه بناى محبت و مودت تنها بنائى است كه خلل نمى‏پذيرد و هرگاه ميان دولت و ملت رابطه محبت حاكم باشد هيچگاه دولت احساس بى‏پناهى نمى‏كند. نظام انقلابى ما از آغاز بر اين اصل استوار بوده است و هر اندازه روح خدمتگزارى بيشتر حاكم باشد دولت از پشتوانه و حمايت مردمى بيشتر برخوردار خواهد بود. اميرمؤمنان در سخنى كه در صدر مقال از نظر گذشت به نكته زيبائى اشاره فرموده كه اين مودت و محبت نيز از دلهاى سالم تراوش مى‏كند.
يك فرايند روانى است و قانون خاص به خود را دارد. آرامش و سلامت دلها نيز بدون عامل نيست. آنچه سامانه و آرامش دلها را فراهم مى‏سازد باز هم همان عدالت محورى حكومت است. هرگاه عدل و داد حاكم باشد و مردم بدانند دولت از كوچكترين حق آنان غفلت ندارد بى‏اختيار و بصورت طبيعى دوستدار او خواهند بود چرا كه مى‏دانند حاكميت از آنان غافل نيست و مى‏دانيم كه محبت دوسويه است، به طور خلاصه:
محوريت عدالت كه شعار نخستين دولت است در آغاز جاذبه دلهاى مردم شد كه به پاى صندوق‏هاى رأى رفتند و امروز چشم انتظارند آثار آن را ببينند همانگونه كه ديگر شعارهاى دولت، همچون مهرورزى و خدمتگزارى عواملى هستند كه يكديگر را تكميل مى‏كنند و انشاء اللّه كه اين انتظار و اميد با شكوفائى هرچه بيشتر در عمل متجلى باشد و تجربه‏اى ديگر از انقلاب و ارزشهاى آن بصورت اصيل و ريشه دارتر به نمايش درآيد تا ملت شيرينى عدالت و خدمت و محبت و مودت را ببيند و ارزشهاى اسلامى با عملكرد دولت جديد بيشتر در دلها تعميق داده شود و البته اين تمام مطلب نيست كه مسئوليت دولت از اين فراتر مى‏رود كه عرصه فرهنگ و ارزشهاى اسلامى و احياى آن از آنچه گفتيم با اهميت‏تر است كه انشاءاللّه در آينده بدان خواهيم پرداخت.

پاورقي ها:

/

روش تربيت مجرمان و گناه كاران‏

قسمت چهارم‏
آنچه در گفته‏هاى پيشين آمد، روش تربيت به صورت كلّى بود، در اين بخش برآنيم كه مسائل را جزئى‏تر بيان نموده، به برخى روش‏هاى خاص يك موضوع، بپردازيم تا مسأله جنبه عملى‏تر و كاربردى‏تر پيدا كند، در اين بخش اوّلين بحثى كه مطرح مى‏شود روش تربيت خلافكاران، مجرمان و گناه‏كاران است، همان چيزى كه امروز سخت جامعه ما به آن نيازمند است. 1- گفتگوى دوجانبه‏
يكى از شيوه‏هاى برخورد با خلافكاران گفتگوى طرفين و استدلال منطقى است از اين شيوه شخص پيامبر(ص) و امامان معصوم از جمله اميرمؤمنان(ع) استفاده برده است.
از جمله وقتى پيامبر اكرم(ص) از دنيا رفت و اميرمؤمنان به كار تجهيز او مشغول شد، اندكى از مردم در سقيفه گرد آمدند و با زير پا گذاشتن بيعت‏هاى مكرّر با على(ع) به فكر تعيين خليفه رسول خدا افتادند، پس از جريانات مفصّلى با ابوبكر بيعت كردند و به مسجد آمده مردم را اجبار به بيعت با وى نمودند از على(ع) نيز خواستند كه با او بيعت كند. حضرت براى بازداشتن آنان از منكر بزرگ تغيير رهبرى الهى امت و دعوت آنان به راه صحيح يعنى امامت و ولايت شروع به استدلال كرد و حقّانيت خويش، و ويژگى‏هاى خو و بيعت غدير را به يادشان آورد. با اين بيان اميرمؤمنان(ع) فريادها بالا گرفت و عمر كه احساس مى‏كرد ممكن است مردم گرد على(ع) جمع شده سخنانش را بپذيرند، مجلس را برهم زد و مردم را متفرق كرد.(1) همچنين در شوراى تعيين خليفه، پس از درگذشت عمر بن خطاب، حضرت رو به اعضاى شورا نموده فرمود: سخنم را بشنويد، اگر حق بود بپذيريد و اگر باطل بود انكار كنيد، سپس فضائل و ويژگيهاى خود را بيان كرد در هر مورد مخاطبان را سوگند مى‏داد و از آنان پاسخ مى‏طلبيد. آنان نيز سخن حضرت را تأييد كردند، طبرسى در احتجاج صد مورد از اين سوگندها را نقل نموده از آن جمله حضرت فرمود: شما را به خدا سوگند مى‏دهم آيا غير از من كسى از شما هست كه به دو قبله نماز گذارده باشد و در دو بيعت فتح و رضوان شركت جسته باشد و همسرش سرور زنان جهانيان و دو فرزندش سرور جوانان اهل بهشت باشند؟ همگى پاسخ دادند: نه كسى غير از تو نيست، سپس آن حضرت اعلميّت خود، عصمت و پاكى خود، حوادث جنگ بدر و احد و… را بيان كرد و همگان را سوگند داد آنان نيز سخن آن حضرت را تصديق كردند، آنگاه حضرت فرمود: «شما عليه خودتان اعتراف كرديد و سخن پيامبرتان براى شما روشن شد. شما را به پرواى از خداوندى كه شريكى ندارد توصيه مى‏كنم و از خشم او باز مى‏دارم، فرمان خداى را مخالفت نكنيد و حق را به اهلش برگردانيد، سنّت رسول اللّه (ص) را پيروى كنيد زيرا مخالفت با سنّت او مخالفت با خداوند است، خلافت را به اهل آن برگردانيد و به آنانكه خلافت حق ايشان است تحويل دهيد…» آنها در جواب گفتند: اگر على به خلافت رسد ميان اهل شورا و ديگران به تساوى خواهد نگريست، بنابراين عثمان انتخاب مى‏شود…(2)
امير مؤمنان حتى در ميدان جنگ نيز براى هدايت متخلّفان و مخالفان از استدلال منطقى چشم پوشى نكرد و در جنگ جمل به فردى كه نسبت به حقانيّت حضرت در مقابل طلحه و زبير و عائشه ترديد داشت فرمود: حق را با افراد نمى‏توان شناخت، تو اوّل حق را بشناس آنگاه افراد را با آن مقايسه كن… 2- پند و اندرز
گاه اميرالمؤمنين با مجرمان و متخلّفان از در موعظه و پند وارد مى‏شود اين بخش را چون در ضمن روش موعظه توضيح داده‏ايم، از آن گذر نموده فقط به ذكر گوشه‏هايى از پند آن حضرت به كسانى كه او را تنها گذارده و اين جرم بزرگ را مرتكب شدند بسنده مى‏كنيم: اى مردم! مهار بار سنگين گناهان را رها كنيد، امام خود را تنها مگذاريد، كه در آينده خود را سرزنش مى‏كنيد. خود را در آتش فتنه‏هايى كه پيشاپيش افروخته‏ايد نيفكنيد راه خود گيريد، و از راهى كه به سوى فتنه‏ها كشانده مى‏شود دورى كنيد. به جانم سوگند كه مؤمن در شعله آن فتنه‏ها نابود نشود… همانا من در ميان شما چونان چراغ درخشنده در تاريكى هستم، كه هر كس به آن روى مى‏آورد از نورش بهره‏مند مى‏گردد. اى مردم سخنان مرا بشنويد، و بخوبى حفظ كنيد، گوش دل خود را باز كنيد تا گفته‏هاى مرا بفهميد.(3)
و همچنين على(ع) هنگام عبور از بازار با خواندن آيات الهى سعى داشت مردم را پند و اندرز دهد، مردى به نام ذاذان نقل مى‏كند كه «اميرمؤمنان در بازارها بدون همراه مى‏گذشت، گمشدگان را راهنمايى مى‏كرد، ناتوان را كمك مى‏كرد و چون به فروشندگان و بقّالها مى‏رسيد، قرآن را در برابرشان مى‏گشود و اين آيه را تلاوت مى‏كرد: آن سراى آخرت است كه آن را براى كسانى كه قصد برترى جويى و فساد انگيزى در زمين ندارند، قرار داديم و عاقبت از آن پرهيز كاران است(4)»(5). 3- تأليف قلوب با كمكهاى اقتصادى‏
برخى منحرفان و خلافكاران هستند كه تربيت آن‏ها نياز به كمك‏هاى مادى دارد تا قلب آنها جلب شده، هدايت يابند. پيامبر اكرم يك بخش از بيت المال را به اين امر اختصاص داده بود، چنان كه امام هفتم (ع) مى‏فرمايد: «آنان گروهى بودند كه خدا را به يگانگى پذيرفته بودند و عبادت غير خدا را رها كرده بودند ولى اين شناخت كه محمد(ص) رسول خداست در قلوبشان وارد نشده بود. رسول خدا(ص) با آنان الفت مى‏گرفت، تعليمشان مى‏داد و براى اين كه شناخت پيدا كنند با آنها سخن مى‏گفت و قسمتى از صدقات را به ايشان اختصاص داد تا شناخت و تمايل (به دين خداوند) پيدا كنند.»(6)
انسان بنده احسان است ممكن است انسان با احسانى مجرمى را براى هميشه هدايت كند، اميرمؤمنان از كسانى است كه از اين طريق بهره برد و انسانهاى زيادى را هدايت و تربيت نمود، ابن عباس در تفسير آيه شريفه «رجالٌ لاتلهيهم تجارةٌ ولابيعٌ عن ذكر اللّه»(7) مى‏گويد به خدا سوگند منظور از اين آيه شريفه، اميرمؤمنان(ع) است. روزى رسول خدا(ص) سيصد دينار به على هديه كرد. على(ع) گفت: من دينارها را گرفتم و با خود گفتم: به خدا سوگند، امشب با اين دينارها صدقه‏اى خواهم داد كه خداوند از من بپذيرد. چون نماز عشاء را با رسول خدا(ص) گزاردم. از مسجد بيرون رفتم زنى از من درخواست كمك كرد و من صد دينار به او دادم. فردا صبح چون به ميان مردم آمدم، ديدم آنان به همديگر مى‏گويند، على ديشب صد دينار به زنى بدكاره كمك كرده است. بشدّت ناراحت شدم و فردا شب چون نماز را خواندم صد دينار را برداشته از مسجد خارج شدم و با خود گفتم به خدا سوگند، صدقه‏اى خواهم داد كه خداوند از من بپذيرد. مردى را ديدم و دينارها را به وى دادم، فردا صبح اهل مدينه مى‏گفتند على ديشب به مرد دزد صدقه داده است. من باز در اندوهى شديد فرو رفتم و به خود گفتم امشب صدقه‏اى خواهم داد كه خدا از من بپذيرد. بعد از نماز صد دينار به مردى دادم كه فرداى آن روز مردم گفتند: على ديشب به مرد ثروتمند صدقه داده… نزد پيامبر اكرم(ص) رفتم، فرمود: اين جبرئيل است كه به تو مى‏گويد: همانا خداوند عزّ و جلّ صدقات تو را پذيرفته است و عملت را پاك و پاكيزه ساخت آن صد دينار شب اوّل به دست زنى فاسد رسيد، به خانه‏اش برگشت، از فساد توبه كرد، همان صد دينار را سرمايه خود قرار داد و الآن در جستجوى شوهرى است كه با وى ازدواج كند. صد دينار شب دوم به دست دزدى رسيد، دزد با گرفتن صد دينار به خانه برگشت. از دزدى توبه كرد و با همان صد دينار به تجارت مشغول است صد دينار سوم به دست مرد ثروتمندى رسيد كه چندين سال زكات مالش را نپرداخته بود او نيز با گرفتن صد دينار از تو، به خانه‏اش برگشت و خويش را سرزنش كرد و گفت: من چقدر بخيل و خسيسم. على(ع) كه ثروتى ندارد صد دينار صدقه مى‏دهد ولى سالها است كه خداى زكات را بر من واجب كرده است و من آن را نپرداختم. سپس مرد ثروتمند حساب مال خويش را رسيدگى كرد و زكات مالش را پرداخت…(8)
اميرمؤمنان علاوه بر رفتار، در سخنانش نيز روى اين روش تأكيد نموده است از جمله فرمود:
«اصلح المسى‏ء بحسن فعالك و دلّ على الخير بجميل مقالك؛ بد كار را با رفتار نيك اصلاح نما و با زيبا و خوب سخن گفتن او را به كار خير راهنمائى كن.»(9)
و همچنين فرمود: «عاتب اخاك بالاحسان اليه، و اردد شرّه بالانعام عليه؛ سرزنش و ملامت كن برادر خود را (كه به تو اهانت كرده) با احسان نمودن به او، و شرّ او را با هديه دادن بر طرف(10) كن.»
البته اين شيوه اختصاص به اميرالمؤمنين نداشت تمام امامان معصوم ما يكى از روشهاى هدايت گناهكاران و مجرمان را تأليف قلوب و كمك‏هاى اقتصادى مى‏دانستند، ولى على(ع) بر اين روش بيشتر تكيه داشت. از امام صادق(ع) نقل شده است كه مردى را نزد اميرمؤمنان آوردند كه استمنا كرده بود. اميرمؤمنان(ع) اوّل او را تأديب نمود، سپس از بيت المال هزينه ازدواج وى را فراهم كرد و او را همسر داد(11) و بدينوسيله هميشه او را از جرم و ارتكاب آن نجات بخشيد. 4- تشويق هدايت شدگان‏
مواردى لازم است براى برخورد با مجرم، طرف مقابل او را تشويق نمود، شاگردى كه خوب درس نمى‏خواند با تشويق كسى كه نمره عالى آورده مى‏شود زمينه درس خواندن او را فراهم، نموده، با تشويق كسى كه اعتياد را ترك كرده مى‏توان معتادان ديگر را وادار به ترك اعتياد نمود، و همين طور در گناهان ديگر، على(ع) در اين زمينه دستور كلّى مى‏دهد و مى‏فرمايد: «ازجر المسى‏ء بثواب المحسن؛ بدكار را با پاداش دادن به نيكوكار از كار بد باز دار (و زجر بده).»(12)
ابن اشهب نخعى از اميرمؤمنان(ع) نقل مى‏كند كه فرمود: «من دخل فى الاسلام طائعاً و قرء القرآن ظاهراً فله فى كلّ سنةٍ مأتا دينارٍ فى بيت مال المسلمين؛ سالانه دويست دينار از بيت المال مسلمين، از آن كسى است كه به اختيار خويش اسلام آورد و قرآن را آشكارا بخواند.»(13)
اگر چنين تشويق‏هايى در سطح جامعه گسترش يابد جلوى خيلى از جرم‏ها گرفته مى‏شود. 5 – مهربانى و ملامت نكردن مجرمان‏
روش ديگرى كه اميرمؤمنان در نهج البلاغه بدان پرداخته عدم ملامت و اين كه گناه او را به رخ او نكشند، چون ملامت باعث لجاجت در نتيجه باعث افزايش جرم مى‏شود بلكه با گناهكار مهربانى و ترحم كند على(ع) در اين زمينه مى‏فرمايد:«به كسانى كه گناه ندارند و از سلامت دين برخوردارند سزاوار است كه:« ان يرحموا اهل الذّنوب و المعصية؛ به گناهكاران ترحم كنند، و شكر اين نعمت گذارند، كه شكر گزارى آنان را از عيب جويى ديگران بازدارند، چرا و چگونه آن عيب جو، عيب برادر خويش گويد؟ و او را به بلايى كه گرفتار است سرزنش مى‏كند؟ آيا به خاطر ندارد كه خدا چگونه او را بخشيد و گناهان او را پرده پوشى فرمود؟ چگونه ديگرى را بر گناهى سرزنش مى‏كند كه همانند آن را مرتكب شده! يا گناه ديگرى انجام داده كه از آن بزرگ‏تر است؟ به خدا سوگند! گرچه خدا را در گناهان بزرگ عصيان نكرده و تنها گناه كوچكى مرتكب شده باشد، امّا جرأت او بر عيبجويى از مردم، خود گناه بزرگترى است.
اى بنده خدا، در گفتن عيب كسى شتاب مكن، شايد خدايش بخشيده باشد، و برگناهان كوچك خود ايمن مباش، شايد بر آنها كيفر شوى! پس هر كدام از شما كه به عيب كسى آگاه است به خاطر آنچه كه از عيب خود مى‏داند بايد از عيبجوئى ديگران خوددارى كند.»(14) 6- برخورد آرام‏
گاه ممكن است مهربانى، و يا عدم ملامت كار ساز نباشد براى تربيت گناهكار نياز است كه برخورد مستقيم شود، منتهى در گام اول بايد برخورد با آرامى همراه باشد.
رسول اكرم(ص) در سفر حج، هنگام رفتن به عرفات، اسامة بن زيد را پشت سر خود بر مركب سوار كرد و چون وقوف در صحراى عرفات به پايان رسيد و خواستند به طرف مشعر الحرام كوچ كنند فضل بن عباس را كه جوان بسيار خوش سيما و زيبايى بود پشت خود بر مركب جاى داد. در همين هنگام عربى همراه با خواهرش، كه او نيز از زيباترين زنان عرب بود، جلو رسول اكرم(ص) را گرفت و سؤالاتى از آن حضرت كرد. حضرت به پاسخ گفتن مشغول شد ناگهان متوجه شد كه فضل به آن زن عرب چشم دوخته است. پس با آرامى دستش را به صورت او گذاشته صورتش را برگرداند و مانع نگاه كردن او شد و به سخن خويش ادامه داد. فضل از زاويه ديگر، باز به نگاه كردن خويش به آن زن ادامه داد. وقتى رسول خدا(ص) از پاسخ دادن فراغت يافت، به فضل فرمود: «آيا نمى‏دانى اين روزها ايّام شمرده شده و مشخص شده‏اى هستند كه هيچ مردى در اين ايّام چشم خويش و زبان و دست خود را (از حرام) باز نمى‏دارد مگر آن كه خداوند همانند ثواب حج سال آينده را برايش مى‏نويسد.»(15)
على (ع) نيز با اين شيوه برخورد مى‏كرد، روزى حضرت در رحبه كوفه نشسته بود يكى از فرزندانش را ديد كه با لباسى از خز و گردنبندى از طلا خارج شد (و مى دانيم كه اسلام استفاده از زيور طلا براى مردان را حرام شمرده است) حضرت سؤال كرد: آيا اين شخص فرزند من است گفتند: آرى، حضرت او را صدا زد و لباس او را پاره كرد و گردنبندش را قطعه قطعه ساخت.(16) گرفتن لباسها
اميرمؤمنان از مأموريت يمن با گروهى از مردم و با مقدارى از اموال، كه بايد خدمت رسول اكرم(ص) برده مى‏شد، به طرف مدينه حركت كرد. چون آن روزها با ايّام حج مصادف بود رسول خدا(ص) براى حج به مكه رفته بود، على(ع) نيز آهنگ مكّه كرد. نزديكى مكّه شور اشتياق زيارت رسول خدا(ص) اميرمؤمنان را بى‏تاب ساخت، مردى را به سرپرستى قافله، گماشت و خود به سرعت به طرف مكّه حركت كرد، چون به مكّه رسيد و رسول اكرم(ص) را ديدار كرد، دوباره سراغ قافله آمد ولى با كمال شگفتى مشاهده كرد كه همه افراد قافله لباسهاى بيت المال را پوشيده‏اند، حضرت به نماينده خود فرمود: واى برتو اين چه وضعيتى است؟ آن مرد جواب داد لباس نو و زيبا بر تن اينان كردم تا هنگام ورود خوش قيافه باشند. حضرت فرمود: واى بر تو قبل از آن كه اموال به دست رسول خدا(ص) برسد (و او اجازه مصرف بدهد)؟ سپس خود لباسها را از تن افراد بيرون و در كيسه‏اى پنبه‏اى ريخت و خدمت رسول خدا(ص) آورد.
همراهانش شكايت على(ع) را به پيامبر بردند، حضرت پيامبر فرمود: از على شكايت نكنيد زيرا او در امور الهى خشن و سخت گير است.(17) 7- برخورد شديدتر
ممكن است جرم در حدّى باشد كه يك برخورد نرم و ملايم كارساز نباشد بلكه براى اصلاح و تربيت خلافكار و مجرم برخورد شديدى لازم است كه اين مسأله نيز در نهج البلاغه و رفتار على(ع) مورد سفارش و استفاده قرار گرفته است از جمله: نامه حضرت است به مصقلة بن هيبرة الشيبانى، فرماندار اردشير خرّه (فيروز آباد) از شهرهاى فارس ايران كه در سال 38 هجرى نوشته شد، در آن نامه مى‏فرمايد: «گزارشى از تو به من دادند اگر چنان كرده باشى، خداى خود را به خشم آورده‏اى و امام خويش را نافرمانى كرده‏اى، خبر رسيد كه تو غنيمت مسلمانان را كه نيزه و اسب هاشان گرد آورده، و با ريخته شدن خون هايشان به دست آمده، به اعرابى كه خويشاوندان تواند و تو را برگزيدند، مى‏بخشى! به خدايى كه دانه را شكافت، و پديده‏ها را آفريد، اگر اين گزارش درست باشد، در نزد من خوار شده، و منزلت تو سبك گرديده است! پس حق پروردگارت را سبك مشمار، و دنياى خود را با نابودى دين آباد نكن، كه زيانكارترين انسانى. آگاه باش، حق مسلمانانى كه نزد من يا پيش تو هستند در تقسيم بيت المال مساوى است، همه بايد نزد من آيند و سهم خود را بگيرند.»(18)
و همچنين به منذر بن جارود عبدى، كه در فرماندارى خود خيانتى مرتكب شد، نوشت: «…همانا شايستگى پدرت مرا نسبت به تو خوشبين، و گمان كردم همانند پدرت مى‏باشى(19) و راه او را مى‏روى ناگهان به من خبر دادند، كه در هواپرستى چيزى فروگذار نكرده، و توشه‏اى براى آخرت خود باقى نگذاشته‏اى، دنياى خود را با تباه كردن آخرت آباد مى‏كنى، و براى پيوستن با خويشاوندانت از دين خدا بريده‏اى، اگر آن‏چه به من گزارش رسيده درست باشد، شتر خانه‏ات، و بند كفش تو، از تو با ارزش‏تر است، وكسى كه همانند تو باشد، نه لياقت پاسدارى از مرزهاى كشور را دارد، و نه مى‏تواند كارى را به انجام رساند، يا ارزش او بالا رود، يا شريك در امانت باشد يا از خيانتى دور ماند پس چون اين نامه به دست تو رسد، نزد من بيا…»(20) در اين موارد چون پاى بيت المال مسلمين در بين بوده حضرت اين گونه شديد برخورد مى‏كرد كه هم طرف را عزل مى‏كرد و هم ملامت و سرزنش. 8 – تنبيه بدنى‏
بحثى امروز مطرح است كه آيا در تربيت كودك، مجرمان، خلافكاران، تنبيه بدنى و مجازات سنگين روا است يا نه؟ برخى از روشنفكران با تأثّر از فرهنگ تبليغاتى غرب برخى برنامه‏هاى تأديبى و مجازات‏هاى بدنى در اسلام را زير سؤال برده و آن را نوعى خشونت تلقى نموده‏اند، مخصوصاً مسأله قصاص و اعدام را و حال آن كه همين غرب مخصوصاً خود آمريكا در برنامه اعدام از تمامى كشورها جلوتر است با اين حال برنامه‏هاى قصاص اسلام را كه قرآن باعث حيات و حفظ جامعه مى‏داند زير سؤال مى‏برند، به اين آمار توجّه كنيد. بر اساس آمار به دست آمده از 70 كشور جهان، دو سوّم موارد اعدام شده افراد زير 18 سال طى سال گذشته در آمريكا صورت گرفته است(21) اين آمار نشان مى‏دهد كه تبليغات آن‏ها عليه اسلام از باب تخريب است نه از نوعى بشر دوستى.
بهرحال در اين شكّى نيست كه در اسلام بر حفظ امنيت و حيات معنوى جامعه هم مجازات اعدام و قصاص را در مواردى روا دانسته (هرچند عفو از صاحبان دم و اولياء مقتول را بهتر دانسته) و هم مجازات بدنى را تحت عنوان حدود در مورد قذف و شرب خمر و…تجويز نموده و هم تنبيه بدنى را به عنوان تعزير و يا تأديب در مواردى بيان نموده است، از جمله در مورد تأديب همسر در مسأله خاص رابطه زن و شوهرى روا دانسته، در سيره اميرمؤمنان و نهج البلاغه نيز مواردى ديده مى‏شود كه براى تربيت خلافكار مجرم و يا حتى كودك از تنبيه بدنى استفاده شده و يا روا شمرده شده است، اين نشان مى‏دهد كه در برخى موارد براى تكميل تربيت، و يا جلوگيرى از تكرار جرم تنبيه بدنى نيز لازم است به نمونه هايى در اين زمينه توجّه نمائيد.

1- پيامبر اسلام فرمود: فرزندان را از هفت سالگى به نماز عادت دهيد، و از ده سالگى مى‏توانيد تأديب كنيد (اگر نماز را ترك گفتند).(22)
2- على (ع) فرمود:« استصلاح الاخيار باكرامهم و الاشرار بتأديبهم؛ نيكان را باگرامى داشتن اصلاح (و تربيت) كنيد و بدان را با تأديب( و تنبيه).»(23)
3- تنبيه خرما فروش: اميرمؤمنان وارد بازار خرما فروشان شد،
زنى را مشاهده كرد كه مى‏گريست و با مردى خرما فروش بحث مى‏كرد، حضرت به زن فرمود: چه شده است؟
زن عرض كرد: اى اميرمؤمنان، من از اين مرد خرما خريده‏ام ولى خرماى زيرين، خرماى پست و بى‏ارزش است و همانند خرماى رويين كه من ديده بودم نيست. حضرت به مرد خرما فروش فرمود: پول اين زن را پس بده. ولى مرد خرما فروش قبول نكرد، حضرت سه بار تكرار كرد ولى باز هم فروشنده نپذيرفت، پس حضرت با شلاق خويش او را كتك زد تا پول زن را پس داد.»(24)
4- تنبيه مرد قصه گو: امير مؤمنان مرد قصّه گو را در مسجد ديد كه با گفتن قصه مانع و مزاحم نماز مردم بود و با داستانهاى بى‏ارزش باعث اتلاف وقت آنها مى‏شد. پس حضرت با شلاقى كه در دست داشت، او را تنبيه كرد و از مسجد بيرون راند.(25)
5 – نهى از بدعت: روزى اميرمؤمنان (ع) مردى را در مسجد مشاهده كرد كه قبل از رسيدن وقت، مشغول خواندن نماز نافله ظهر بود. اين نمازى بود كه برخى بدعت گزارى كرده و آن را «صلاة الضحى» مى‏ناميدند. حضرت با شلاق به پهلوى او اشاره كرد. آرام به پهلوى او نواخت و فرمود: «نماز توبه كنندگان (و نافله ظهر) را تباه كردى (قبل از وقت خواندى) خداى تو را تباه كند.»(26)
6- تنبيه مردم آزار: مردى به نام زرين مى‏گويد: در شهر كوفه در محل وضو گرفتن، مشغول وضو بودم، مردى را مشاهده كردم كه كفشهاى خود را در آورد، شلاق خويش را بالاى كفشهايش گذاشت، سپس نزديكتر آمد و شروع به وضو گرفتن كرد. من به او فشار آوردم تا اين كه بر اثر فشار من روى دستهايش افتاد، سپس برخاست و وضويش را كامل كرد، آن‏گاه سه‏بار با شلاق بر سر من كوبيد و فرمود: بپرهيز از اين كه ديگران را با فشار دادن كنار بزنى، عضوى از آنان را بشكنى و مجبور شوى غرامت آن را بپردازى. از مردم سؤال كردم: اين مرد كيست؟ گفتند او اميرمؤمنان(ع) بود. من به سوى حضرت رفتم تا عذرخواهى كنم ولى آن حضرت توجهى نكرد.(27)
7 – برخورد بسيار شديد: گاه براى دفع منكر و از بين بردن ان و تربيت مجرم نياز به برخورد شديد است. در اينجا است كه رحم دلى و اظهار عواطف و احساسات بى‏جا بى‏اعتنايى به دستورات الهى است و نشان دهنده برگزيدن هواى نفس بر حكم خداست. از اين رو معصومين(ع) كه مظهر رحمت الهى هستند و در بعد احساس و عاطفه انسانى، همچون ساير ابعاد كامل‏ترين افرادند، در اين گونه موارد از هرگونه اظهار ترحم و احساسات عاطفى خوددارى كرده، شديدترين برخوردها را با گناهكاران داشته‏اند. اگرچه گناه اين گناهكاران احترام و اظهار محبت بيش از اندازه و نسبت خدا بودن به امير مؤمنان (ع) باشد. امام صادق(ع) مى‏فرمايد: گروهى نزد اميرمؤمنان رسيدند و گفتند: السلام عليك يا ربّنا، سلام بر تو اى پروردگار ما. اميرمؤمنان(ع) از آنان خواست از اين عقيده و گفتار خود توبه كنند. ولى نصيحت اميرمؤمنان(ع) كارگر نيفتاد و آنان حاضر به توبه نشدند. پس اميرمؤمنان(ع) فرمان داد دو گودال در كنار هم حفر كردند و آنها را به وسيله كانالى به هم وصل كردند آنگاه اين گروه را در يكى از آنها قرار داد و در يك گودال آتش برافروخت تا بر اثر دود ناشى از آتش مردند.(28)
در واقعه‏اى نظير آنچه گذشت نيز حضرت امير(ع) اين مجازات را اجرا كرد. امام باقر(ع) فرمودند: عده‏اى را خدمت اميرالمؤمنين(ع) آوردند كه ادّعا مى‏كردند و مى‏گفتند: اى على تو خداى ما هستى؟ حضرت على(ع) آنان را وادار به توبه كردند و چون نپذيرفتند آنها را به همان كيفيت كه در بالا گذشت به هلاكت رساند.(29)
و همين طور درباره خوارج كه حضرت آن‏ها را بارها نصيحت و پند داد در آن‏ها اثر نكرد در خطبه هشدار شديدى داد به آن‏ها آنجا كه فرمود: شما را از آن مى‏ترسانم! مبادا صبح كنيد در حالى كه جنازه‏هاى شما در اطراف رود نهروان(30) و زمين پست و بلند آن افتاده باشد، بدون آن كه برهان روشنى از پروردگار، و حجّت و دليل قاطعى داشته باشيد، از خانه‏ها آواره گشته و بدام قضا گرفتار شده باشيد، من شما را از اين حكميّت نهى كردم، ولى با سرسختى مخالفت كرديد، تا به دلخواه شما كشانده شوم شما اى بى خردان اى ناكسان… من كه اين فاجعه را به بار نياوردم و هرگز زيان شما را نخواستم».(31) ولى سخنان حضرت در آن‏ها اثر نگذاشت بلكه آنها دست به طغيان زدند، امنيّت راهها را سلب كردند، غارتگرى و آشوب را پيشه كردند مى‏خواستند حكومت وقت را از پاى درآورند. اينجا ديگر جاى گذشت و آزاد گذاشتن نبود زيرا مسأله اظهار عقيده نيست اخلال به اجتماع است… لذا على(ع) آنان را تعقيب كرد و در كنار نهروان با آنان رو در رو قرار گرفت. باز هم خطابه خواند و نصيحت كرد و اتمام حجّت نمود. آن‏گاه پرچم امان را به دست ابو ايّوب انصارى داد و فرمود هر كس در سايه آن قرار گرفت در امان است ازدوازده هزار نفر هشت هزارشان برگشتند و بقيه سرسختى نشان دادند حضرت همه را جز ده نفر از دم شمشير گذراند.(32) و فرمود: «فانّى فقأت عين الفتنة و لم يكن ليجترى عليها احدٌ غيرى بعد ان ماج غيهبها و اشتدّ طلبها؛ من بودم كه چشم اين فتنه را كندم غير از من احدى جرأت چنين كارى را نداشت پس از آنكه موج درياى تاريكى و شبهه ناكى آن بالا گرفته بود و «هارى» آن فزونى يافته بود.»(33) گاهى حفظ جامعه و نسل اسلامى نياز به چنين جراحيهاى سنگينى دارد كه جز متخصص ماهر و با ايمانى جز على جرأت چنين جرّاحى را ندارد، على با اين عملش حيات هشت هزار نفر را و جامعه آن روزى را بلكه حيات جامعه اسلامى آن روز و بشريت را خريد، لذا دستور داد بعد از من كسى حق ندارد خوارج را بكشد، چنان كه فرمود: «لاتقاتلوا الخوارج بعدى فليس من طلب الحق فاخطاه كمن طلب الباطل فادركه؛ خوارج را پس از من ديگر نكشيد، زيرا آن كس كه حق را مى‏جويد و خطا مى‏رود همانند آن كس نيست كه باطل را مى‏جويد و آن را مى‏يابد.»(34)
آن‏چه بيان شد مراحل و مراتب تربيت و برخورد با مجرمان و خلافكاران و…بود، نكته در خور دقّت اين است كه در كجا از كداميك از اين روش‏ها استفاده شود نياز به شناخت مسائل اسلامى، و شناخت شيوه‏هاى تربيتى دارد. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. ابو على طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص 182. 2. احتجاج، ج 1، ص 230. 3. سوره قصص، آيه 83. 4. امر به معروف نهى از منكر، سيد محمود مدنى بجستانى، قم، نشر معروف، 1376، ص 108 و 109. 5. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه 187، ص 368. 6. وسائل الشيعه، ج 6، ص 145. 7. سوره نور، آيه 37. 8. بحارالانوار، ج 41، ص 28. 9. محمدى رى شهرى، منتخب ميزان الحكمه، دارالحديث قم، 1382، ص 19 حديث 158 و غررالحكم شماره 2304. 10. بحارالانوار، ج 78، ص 82 و منتخب ميزان الحكمه، ص 19 روايت 157. 11. وسائل الشيعه، ج 18، ص 574. 12. نهج البلاغه، همان، حكمت 177، ص 666. 13. وسائل الشيعه، همان، ج 4، ص 838. 14. نهج البلاغه، همان، خطبه 140، ص 258. 15. مستدرك الوسائل، ميرزا حسين نورى، ج 2، ص 8 و كتاب امر به معروف و نهى از منكر، همان، ص 134. 16. موسوعة كلمات الامام الحسين، سازمان تبليغات اسلامى، ص 730. 17. بحارالانوار، ج 41، ص 116. 18. نهج البلاغه، همان، ص 550، نامه 43. 19. جارود پدر منذر در سال نهم هجرت خدمت پيامبر آمد و مسلمان شد، و فردى صالح و شايسته بود امام(ع) او را والى استخر فارس كرد كه در سال 21 در جنگ فارس شهيد شد. 20. همان، نامه 71، ص 614. 21. افق حوزه، شماره 29، 6/5/1382 ص 4 و اصغر جدائى، آمارها پرده بر مى‏دارند، ص 193. 22. منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 18 روايت 151 و كنزالعمال، حديث 4533. 23. همان، ص 19، روايت 156. 24. وسائل الشيعه، ج 12، ص 419. 25. همان، ج 3، ص 515. 26. همان، ص 75 و بحارالانوار، ج 85، ص 156. 27. وسائل الشيعه، ج 18، ص 583. 28. بحار الانوار، ج 40، ص 300 و 301. 29. همان. 30. نهروان دامنه رودخانه‏اى در نزديكى كوفه، در كنار صحرارى «حروراء» ميان كوفه و بغداد است لذا به خوارج «حروريّه» گفته مى‏شود، و رئيس آن‏ها حرقوص بن زهير بود كه به «ذوالثديه» معروف شد. 31. نهج البلاغه، همان، ص 88، خطبه 36. 32. ر – ك الامامة و السياسة، ص 141 – 143 و كامل مبرد ج‏2، و جاذبه و دافعه على، مرتضى مطهرى، ص 133 و نهج‏البلاغه، همان خطبه 59، ص 108. 33. همان، خطبه 93، ص 172. 34. نهج البلاغه، خطبه 61، ص 110.

/

جستارى درباره كنيه‏ها و لقب‏هاى حضرت عباس

كنيه‏هاى حضرت عباس (ع)
در فرهنگ عربى به آن دسته از نام‏هايى كه با پيشوند اَبْ (در مردان) و اُمّ (در زنان) همراه باشد، كنيه مى‏گويند. سنت گذاشتن نامى در قالب كنيه براى افراد در ميان قبايل عرب، گونه‏اى بزرگداشت و تجليل نسبت به فرد به شمار مى‏آيد.(1)
در اسلام نيز توجه زيادى به آن شده است غزالى مى‏نويسد: «رسول خدا(ص) اصحاب خود را از روى احترام براى به دست آوردن دل‏هايشان به كنيه صدا مى‏زند و آنهايى كه كنيه نداشتند، كنيه‏اى برايشان انتخاب مى‏فرمود و سپس آنها را بدان مى‏خواند. مردم نيز از آن پس، فرد مذكور را به همان كنيه مى‏خواندند. حتى آنان كه فرزندى نداشتند تا كنيه‏اى داشته باشند كنيه‏اى مى‏نهاد. پيامبر اكرم(ص) رسم داشت حتى براى كودكان نيز كنيه انتخاب مى‏نمود و آنان را مثلاً ابا فلان صدا مى‏زد تا دل كودكان را نيز به دست آورد».(2) در اينجا كنيه‏هاى حضرت عباس(ع) بر شمرده مى‏شود: 1. ابوالفضل‏
در منابع بسيارى، كنيه حضرت عباس(ع) را ابوالفضل بر شمرده‏اند (3) كه در بين كنيه‏هاى ايشان، ابوالفضل (= ابوفاضل، ابوالفضائل) مشهورترين است اما ديگر كنيه‏هاى او يا غير مشهور هستند و يا اين كه پس از واقعه كربلا حضرت را بدان خوانده‏اند. در مورد اين كينه بحث وجود دارد كه آيا اين كنيه واقعى بوده و ايشان پدر فرزندى به نام فضل بوده‏اند يا اينكه اين كنيه اعتبارى و در واقع لقبى بوده است كه به شكل كنيه به او نسبت داده‏اند. گفته‏ها و احتمالاتى در اين زمينه وجود دارد كه بدان پرداخته مى‏شود:
آن چه از بررسى اسامى افراد در تاريخ به دست مى‏آيد اين است كه انتخاب كنيه همواره بر اساس نام فرزند بزرگ‏تر فرد نبوده و در موارد بسيارى اين قاعده وجود ندارد.
نوشته‏اند در خاندان بنى‏هاشم هر كه عباس نام داشته او را ابوالفضل كنيه مى‏نهادند؛ همان گونه كه عباس بن عبدالمطّلب و عباس بن ربيعة بن الحارث بن عبدالمطّلب و … نيز مكنّى به همين كنيه بوده‏اند(4) كه گفته‏اى مقبول و موجّه به نظر مى‏رسد.
برخى ديگر گفته‏اند اين كنيه برگرفته از برترى و فضلى بوده كه از كودكى در حضرت نمود فراوان داشته و او را بدان صفت مى‏شناخته‏اند آن گونه كه در سوگ او نيز سروده‏اند:
اَبَاالفَضْلِ يَا مَنْ أَسَّسَ الفَضْلَ وَ الإبا

أَبِى الفَضْلُ اِلاّ اَنْ تَكُونَ لَهُ أَبا

«اى ابوالفضل! اى كسى كه هر برترى و پاكدامنى را بنا نهادى! آيا براى من برترى و فضلى وجود دارد كه تو پدر آن نباشى؟ (آيا كسى مى‏تواند فضلى داشته باشد كه در تو نباشد)».(5) هم‏چنين در بين اعراب و مسلمانان نيز چنين سنتى بسيار ديده مى‏شده كه كنيه افراد را بر اساس ويژگى‏هاى آنان مى‏گذاشته‏اند. آورده‏اند روزى رسول خدا(ص) شنيد كه فردى را ابوالحَكَم مى‏خوانند. پيامبر اكرم(ص) او را نزد خود خواند و فرمود: «همانا حَكم [داور ]خداست و حُكم از آن اوست تو چرا ابوالحكم خوانده مى‏شوى؟» او پاسخ داد:
«قبيله‏ام هر گاه بر سر مسأله‏اى اختلاف پيدا مى‏كنند نزد من مى‏آيند و من بين آنان داورى مى‏كنم و با صادر كردن حكم خويش اختلاف را برطرف مى‏نمايم» پيامبر اكرم(ص) به او فرمود: «چه كار خوبى مى‏كنى»(6) و اين گونه گذاشتن چنين كنيه‏هايى را بر افراد بدون اشكال دانست.
گذشته از اين همه اين مطالب، در رديف فرزندان عباس(ع) نام پسرى را به اسم فضل آورده‏اند(7) اما چون كه فضل فرزندى نداشته، احتمال اين كه نام او از حافظه تاريخ ستُرده شده باشد، وجود دارد. اين مسأله سبب شده كه برخى براى توجيه كنيه حضرت عباس(ع) بر مطالبى مانند آنچه گذشت تمسك جويند گر چه هيچ يك از آنها با هم منافاتى ندارد و قابل جمع مى‏باشد. يعنى وقتى در كودكى كسى را ابوالفضل بخوانند در او زمينه‏هايى هم ايجاد مى‏شود كه نام يكى از فرزندان خويش را فضل بگذارد. 2. ابو القِربَة
در لغت عرب قِربة به معناى «مشك آب» است. حضرت عباس(ع) را به جهت آب رسانى‏اش در كربلا به اين كنيه ناميده‏اند. در بسيارى از منابع تاريخى و رجالى چنين كنيه‏اى را براى حضرت برشمرده‏اند.(8) 3. ابو القاسم‏
كنيه‏اى غير مشهور براى حضرت مى‏باشد(9) اگر چه برخى نوشته‏اند حضرت عباس(ع) فرزندى به نام قاسم داشته كه در كربلا به شهادت رسيده است.(10) 4. ابن البَدَويّة
اين كنيه نيز از جمله كنيه‏هاى غير مشهور حضرت است و به معناى «فرزند زن باديه‏نشين» مى‏باشد. دليل آن نيز اين بوده كه قبيله مادرى حضرت، از جمله قبايل بيابان نشين عرب بوده‏اند.(11) 5 . ابو الفَرجَة
در لغت عرب فرجه، «گشايش در سختى و بر طرف شدن اندوه» معنا شده است. برخى چنين كنيه‏اى نيز براى حضرت برشمرده‏اند كه بيشتر به لقبى در قالب كنيه مى‏ماند. دليل آن هم بر طرف كردن اندوه و گشايش در سختى‏ها در نتيجه توسل به او مى‏باشد.(12) لقب‏هاى حضرت عباس(ع)
به عناوينى كه بر اثر بروز و ظهور ويژگى‏هايى در انسان‏ها، به آنان نسبت داده شود و بيانگر ويژگى‏شان باشد، لقب مى‏گويند. حضرت عباس(ع) القاب بسيارى دارد. براى ايشان بيش از بيست لقب مشهور برشمرده‏اند كه معروف‏ترين آنها عبارت‏اند از: 1. قمر بنى‏هاشم‏
حضرت عباس(ع) از جمال و زيبايى ويژه‏اى برخوردار بوده؛ به گونه‏اى كه سيماى دل‏رباى او جلب توجه مى‏كرد و چهره‏اش مانند ماه تمام، تابناك مى‏نمود. چون از دودمان هاشم، جد پيامبر(ص) بوده، او را «ماه فرزندان هاشم» مى‏خواندند. اين لقب، لقبى مشهور براى حضرت به شمار مى‏رود و بسيارى از منابع آن را برشمرده‏اند.(13) 2. باب الحوائج‏
حضرت عباس(ع) در دوران زندگانى امام مجتبى(ع) پيوسته در كنار آن حضرت به مددكارى مردم و برآوردن نيازهايشان مى‏پرداخت. اين رويه در زمان امامت امام حسين(ع) و پيش از جريان عاشورا نيز ادامه داشت تا آن جا كه هر گاه نيازمندى براى كمك خواستن نزد اين دو امام همام مى‏آمد، حضرت عباس(ع) مأمور اجراى دستور امام خويش مى‏شد. حضرت عباس(ع) جايگاه بلندى نزد برادرش امام حسين(ع) داشت. نوشته‏اند:
«همان گونه كه پدرش امير المؤمنين(ع) جايگاه بلندى نزد پيامبر اكرم(ص) داشت و باب او بود و هر گاه مشكلى روى مى‏داد پيامبر اكرم(ص) ابتدا آن را با على(ع) در ميان مى‏گذاشت، عباس(ع) نيز چنين حالتى نسبت به امام حسين(ع) داشت. امام با پيشامد هر مشكلى آن را با برادرش در ميان گذاشته و از او مى‏خواست كه آن مشكل را برطرف نمايد».(14) اين مسأله سبب شد تا ايشان را باب الحوائج؛ «برآورنده نيازها» بخوانند.(15) البته به نظر مى‏رسد اين لقب بعدها در نتيجه توسل‏ها و كرامت‏هاى آن حضرت به ايشان داده شده است. 3. باب الحسين(ع)
شدت دلبستگى حضرت عباس(ع) به برادر بزرگ‏تر خود، امام حسين(ع) تا آن جا بود كه همواره خود را خدمتگزار وى مى‏دانست و براى اجراى فرمان‏هاى ايشان هميشه پيش‏قدم بود. اين بدان دليل بود كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اَنَا مَدِينَةُ العِلمِ وَ عَلِىٌّ(ع) بَابُهَا فَمَن اَرَادَ مَدِينَةَ فَلْيَأْتِ البَابَ؛ من شهر دانش هستم و على(ع) دروازه ورود به آن است. پس هر كس خواهان ورود به شهر دانش است، بايد نخست سراغ درِ آن را بگيرد».(16) حضرت عباس(ع) نيز درب ورود به شهر حسينى(ع) بود.
از علامه فقيد طباطبايى؛، نويسنده تفسير بزرگ الميزان در اين باره نقل شده است كه فرمود: «مرحوم سيد السّالكين و برهان العارفين، آقا سيد على قاضى فرمود در هنگام كشف بر من روشن و آشكار شد كه وجود مقدس ابا عبداللّه الحسين(ع) مظهر رحمت كليّه الهيه است و باب و پيش‏كار آن حضرت، سقاى كربلا، سرحلقه ارباب وفا، آقا باب الحوائج الى اللّه، ابوالفضل العباس صلوات اللّه و سلامه عليه است».(17) 4. سقّا
سقّا از مشهورترين لقب‏هاى حضرت عباس(ع) است و پس از واقعه كربلا به اين لقب متصف گرديد.(18) يكى از بى‏رحمانه‏ترين حربه‏هاى جنگى دشمن در واقعه كربلا، بستن آب به روى لشگر امام حسين(ع) بود كه از روز هفتم ماه محرّم آغاز شد اما حضرت عباس(ع) به همراه برخى ديگر از بنى‏هاشم، به فرات حمله مى‏برد و آب مى‏آورد.(19) او اين لقب را از پدران خويش به ارث برده بود؛ زيرا حضرت عبدالمطّلب، هاشم، عبد مناف و قُصَىّ نيز چنين لقبى داشتند. حضرت ابوطالب(ع) و عباس عموى پيامبر نيز به چنين ويژگى پسنديده‏اى مشهور بودند.(20) 5 . كَبْش الكتيبة
اصطلاحى نظامى است كه در جنگ‏ها به كار مى‏رفته و به فردى شجاع اطلاق مى‏شده كه فردى كه تمام صفات شجاعت و نام‏آورى در او جمع بوده و در پيشانى لشگر به جنگ با دشمن مى‏پرداخته است. اين لقب پيش از حضرت عباس(ع) تنها به دو نفر داده شده؛ ابتدا به فردى قريشى از قبيله بنى عبدالدار كه از دشمنان سرسخت مسلمانان بود و طلحة بن ابى طلحة نام داشت. او در جنگ احد توسط امير المؤمنين(ع) كشته شد زيرا شخص ديگرى را جرأت رويارويى با او نبود و شجاعت و جنگاورى او باعث تضعيف روحيه مسلمانان شده بود.
با كشته شدن او توسط امير المؤمنين(ع) روحيه به مسلمانان بازگشت و سبب خوشحالى پيامبر اكرم(ص) شد زيرا كشته شدن او باعث شد اتحاد مشركين به شدت از هم گسيخته شود و بسيارى از آنان پا به فرار گذارند.(21)
دومين فردى كه پيش از حضرت عباس(ع) به اين لقب خوانده شد مالك اشتر نخعى بود. او را در دوران خلافت امير المؤمنين(ع) كبش العراق مى‏خواندند.(22) پس از وى اين لقب به حضرت عباس(ع) رسيد آن گونه كه از زبان امام حسين(ع) سروده‏اند:
عَبَّاسُ(ع) كَبْشُ كَتِيبَتى‏ وَ كَنَانَتى‏
وَ سرُّ قَوْمي بَلْ اَعَزُّ حُصُونى‏
«عباس(ع) پهلوان لشگر و اهل بيت من بلكه شكست ناپذيرترين دژ من است».(23) 6. حامى الظُعَينة
در لغت عرب ظعينة از ريشه ظَعَنَ (= كوچ كرد) گرفته شده و به معناى زن هودج‏نشين(24) مى‏باشد. اين لقب نيز از جمله القابى است كه پس از واقعه عاشورا به حضرت داده شده و به معناى پشتيبان زنان هودج‏نشين است. چرا كه دلگرمى زنان اهل حرم به بازوى تواناى عباس(ع) بود. چه بسا پشتيبانى و حمايت از زنان بى‏دفاع، خود بخش بزرگى از دفاع است و وجود او در بين لشگر قوت قلبى براى همه به شمار مى‏آمد. اين لقب در عرب پيش از حضرت عباس(ع) تنها به يك نفر داده شده و او ربيعة بن مكدم كنانى از قبيله بنى فراس مى‏باشد و چه در زمان زندگى و چه پس از مرگش او را اين گونه مى‏خوانده‏اند. آن سان كه درباره‏اش سروده‏اند:
حامى الظعينة اين منه ربيعة

أم أين من عليا ابيه كلام(25)
القاب ياد شده از مشهورترين لقب‏هاى حضرت عباس(ع) است. البته ايشان لقب‏هاى ديگرى نيز دارند كه بدين شرح است: 7. شهيد؛(26)
8 . عبد صالح؛
9. مستجار (پشت و پناه)؛
10. فادى (فداكار)؛
11. ضَيغَم (شير)؛
12. مُؤثر (ايثارگر)؛
13. ظَهر الولاية (پشتيبان ولايت)؛
14. طيار؛(27)
15. اكبر؛(28)
16. مواسى (ايثار كننده)؛
17. واقى (پاسدار)؛
18. ساعى(29) (تلاشگر)؛
19. صدّيق (راست‏گفتار و درست‏كردار)؛
20. بَطَل (گُرد)؛
21. اطلس (چابك و شجاع، در لغت به معناى رنگارنگ يا دو رنگ بوده(30) و كنايه از فرد زيرك و چابك است)؛
22. حامل اللّواء (پرچمدار).(31)
23. صابر؛
24. مجاهد؛
25. حامى؛
26. ناصر؛(32)
در كلام معصومين‏عليهم السلام لقب‏هاى ديگرى نيز براى حضرت عباس آمده است كه از جايگاه والا و مقام ارجمند حضرت عباس(ع) حكايت مى‏كند. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1) نك، لغت نامه دهخدا، على اكبر دهخدا، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول، 1373 ه . ش ، ج 11، ص 16452.
2) معارف و معاريف، السيد مصطفى الحسينى الدشتى، تهران، انتشارات مفيد، چاپ دوم، 1376 ه . ش، ج 8، ص 595 .
3) نفس المهموم، شيخ عباس قمى، قم، منشورات مكتبه بصيرتى، بى تا، ص 332؛ تنقيح المقال فى احوال الرجال، عبد اللّه المامقانى، نجف، مطبعة الحيدرية، 1352 ه . ق، ج 1، ص 128.
4) بطل العلقمى، عبد الواحد بن احمد المظفر، نجف، مطبعة الحيدرية، بى‏تا، ج 2، ص 9.
5) همان.
6) همان، ص 10.
7) العباس(ع)، عبدالرزاق المقرم، نجف، مطبعة الحيدرية، بى تاص 195 ؛ المجدى فى أنساب الطالبيين، نجم الدين ابوالحسن على بن محمد بن العلوى العمرى، قم، مطبعة سيد الشهداء، مكتبة آية اللّه العظمى النجفى، چاپ اول، 1409 ه . ق ، ص 231.
8) أنساب الأشراف، احمد بن يحيى بن جابر البلاذرى، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، چاپ اول، 1394 ه . ق، ج 2، ص 192 ؛ إعلام الورى بأعلام الهدى، فضل بن الحسن الطبرسى، نجف، مكتبة الحيدرية، چاپ دوم، 1390 ه . ق، ص 203 .
9) بطل العلقمى، ج 2، ص 8.
10) مقتل الحسين(ع)، محمد تقى بحر العلوم، بيروت، دار الزهراء، چاپ دوم، 1405 ه . ق‏بحار الأنوار، محمد باقر مجلسى، بيروت، مؤسسة الرسالة، 1403 ه . ق، ص 315 ؛ العباس(ع)، ص 195.
11) بطل العلقمى، ج 2، ص 91.
12) همان، ص 10.
13) مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب السروى المازندرانى، ابو جعفر محمد بن على، قم، مطبعة العلمية، بى‏تا، ج 4، ص 108 ؛ بحار الأنوار، محمد باقر مجلسى، بيروت، مؤسسة الرسالة، 1403 ه . ق، ج 45، ص 40 .
14) بطل العلقمى، ج 3، ص 35.
15) مقاتل الطالبيين، ص 55 ؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 40 ؛ مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 108 ؛ بطل العلقمى، ج 3، ص 208 ؛ كبريت الأحمر، ص 384.
16) مستدرك الحاكم النيسابورى، حافظ ابو عبد الله محمد بن عبد الله الحاكم النيسابورى، بيروت، دار الكتب العلمية، چاپ اول 1411 ه . ق ، ج 3، ص 126.
17) چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس(ع)، على ربانى خلخالى، قم، مكتب الحسين، چاپ پنجم‏1378 ه . ش، ج 1، صص 147 و 148.
18) الثقات، محمد بن حبّان، دائرة المعارف العثمانية، چاپ اول، بى جا، 1395 ه . ق، ج 2، ص 310 ؛ السيرة النبوية، محمد بن حبّان، بيروت، مؤسسة الثقافية، چاپ اول، 1407 ه . ق، ج 1، ص 559 .
19) الإختصاص، محمد بن محمد بن نعمان الشيخ المفيد، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1402 ه . ق، ص 78 ؛ رجال الطوسى، ابو جعفر محمد بن الحسن، نجف، مطبعة الحيدرية، چاپ اول، 1381 ه . ق ، ص 72 .
20) تاريخ اليعقوبى، احمد بن ابى‏يعقوب، بيروت، دار صادر، بى‏تا، ج 2، ص 76 ؛ سيرة النبوية، ابن هشام، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1355 ه . ق، ج 1، ص 96.
21) بطل العلقمى، ج 2، صص 53 – 54 .
22) بطل العلقمى، ج 2، صص 53 – 54 .
23) همان، ص 60.
24) فرهنگ معاصر، آذرتاش آذرنوش، تهران، نشر نى، چاپ اول، 1379 ه . ش، ص 213.
25) بطل العلقمى، ج 2، صص 63 و 64.
26) مصباح الزائر، سيد بن طاووس، قم، مؤسسة آل البيت، چاپ اول، 1417 ه . ق، صص 245 – 249 ؛ بحار الأنوار، ج 98، صص 222 – 227.
27) بطل العلقمى، ج 2، ص 108.
28) الطبقات، محمد ابن سعد، ليدن، مطبعة بريل، 1321 ه . ق، ج 3، ص 1 ؛ سير إعلام النبلاء، شمس الدين محمد بن احمد الذهبى، مصر، دار المعارف، بى‏تا، ج 3، ص 216 .
29) سه لقب اخير در زيارت ناحيه مقدسه آمده است.
30) لسان العرب، ج 6، ص 135.
31) مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 108 ؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 40 ؛ بطل العلقمى، ج 2، ص 12.
32) چهار لقب اخير در: الإقبال، على بن موسى بن جعفر السيد بن طاووس، تهران، دار الكتب الاسلامية، چاپ دوم، 1390 ه . ق، ص 334 ؛ بحار الأنوار، ج 98، ص 364 ؛ مصباح الزائر، ص 351.

/

نسبت حق و تكليف در آموزه‏هاى اسلامى‏

##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##
از جمله مباحثى كه در جهان كنون آن را مطرح مى‏كنند. مسئله حق و تكليف و نسبت بين آن دو است، بدين معنا كه آيا انسان حق دارد و محق است يا مكلّف است و داراى تكليف؟ و يا اين كه آدمى هم حق دارد و هم مكلّف است؟ براى بيان مسئله لازم است ابتداء حق و كاربردهاى گوناگون آن را بيان كنيم و سپس مفهوم حق و تكليف را روشن سازيم و آن گاه به بيان رابطه آن دو در پيوند با انسان بپردازيم. حق چيست؟
حق كاربردهاى مختلفى دارد و آن‏ها عبارتند از: 1- حق گاه در برابر باطل قرار مى‏گيرد
در اين صورت حق به معناى واقعيت يا مطابقت با واقع است و باطل به معناى غير واقعى، پندارى يا عدم مطابقت با واقع است. در قرآن كريم اغلب، حق در برابر باطل استعمال مى‏شود و مصاديقى چون خدا، توحيد، قرآن، اسلام، عدل، صدق و امثال آن را براى آن ذكر مى‏كند، در سوره مباركه رعد با مثال زيبايى چهره حق و باطل را براى آدميان ترسيم كرده است: «انزل من السماء ماء فسالت اودية بقدرها فاحتمل السيل زبداً رابياً و ممّايوقدون عليه فى النار ابتغاء حلية اومتاعٍ زبدٌ مثله كذلك يضرب اللّه الحق و الباطل، فاما الزبد فيذهب جفاءً و اماما ينفع الناس فيمكث فى‏الارض كذلك يضرب اللّه الامثال.»(1)
خداى سبحان از آسمان آبى فرستاد و از هر دره و رودخانه‏اى به اندازه آن‏ها سيلابى جارى گرديد، سپس سيل بر روى خود كفى حمل كرد – و آن چه كه براى بدست آوردن زينت آلات يا وسائل زندگى، آتش روى آن روشن مى‏كنند نيز كف هايى مانند آن به وجود مى‏آيد – اما كف‏ها به بيرون پرتاب مى‏شوند ولى آن چه به مردم سود مى‏رساند (آباب يا فلز خالص) در زمين مى‏ماند، خداى متعال اين چنين مثال مى‏زند.
در اين آيه، حق را به آب و باطل را به كف روى آب تشبيه و براى هر يك نشانه‏هايى ذكر مى‏كند و مى‏گويد:
الف: حق هميشه مفيد و سودمند است، هم چون آب زلال كه مايه حيات و زندگى است. اما باطل بى‏فايده و بيهوده است. همانند كف‏هاى روى آب كه نه تشنه‏اى را سيراب مى‏كند و نه باعث رويش گياهان مى‏گردد.
ب: حق، پيوسته كم سرو صدا، متواضع، اهل عمل، پرمحتوا و سنگين وزن است. اما باطل همواره مستكبر، بالانشين و پر سر و صدا و توخالى و بى‏محتواست.
ج: حق مدام متكى به نفس است، اما باطل از آبروى حق مدد مى‏گيرد و سعى مى‏كند خود را به لباس او درآورده و از اعتبار وى استفاده كند.
بر اين اساس است كه پيروان باطل براى اين كه ديگران را اغوا كنند از پوشش و لباس حق استفاده مى‏كنند و چهره باطل را در زير پوشش حق كتمان مى‏نمايند.
حضرت امير(ع) فرمود:«فلو انّ الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف على المرتادين و لو ان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندين.»(2) اگر باطل از آميزش با حق خالص شود بر حق جويان مخفى نخواهد ماند و اگر حق، از آميزش باطل رهايى يابد، زبان بدگويان از آن قطع خواهد شد. 2- حق در برابر ضلالت‏
گاهى حق در برابر ضلالت به كار مى‏رود. چنان چه فرمود: «فذلكم اللّه ربكم الحق فماذا بعد الحق الا الضلال»(3) اين است پروردگار بر حق شما پس بعد از حقيقت، گمراهى نيست، اين آيه در حقيقت يك راه منطقى روشن را براى شناخت باطل و ترك آن پيشنهاد مى‏كند و آن اين كه، آدمى نخست بايد از طريق وجدان و عقل براى شناخت حق گام بردارد و هنگامى كه حق شناخته شد هرچه غير آن و مخالف آن است گمراهى و باطل است كه آدمى از طريق پيمودن آن به مقصد نمى‏رسد بلكه زمينه هلاكت و نابودى خود را فراهم مى‏سازد. 3- حق در برابر هوا و هوس‏
قرآن گاهى حق را در برابر هوا به كار برده است و فرمود:«ولو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السموات و الارض و من فيهن»(4) و اگر حق از هوس‏هاى آنها پيروى كند آسمان و زمين و تمام كسانى كه در آن‏ها هستند تباه مى‏شوند.
از اين آيه استفاده مى‏شود كه نبايد حق تابع تمايلات مردم باشد. زيرا هوا و هوس‏هاى مردم معيار و ضابطه‏اى ندارد بلكه علاوه بر اين در بسيارى از موارد به سوى زشتى‏ها مى‏گرايد. اگر قوانين هستى تابع اين تمايلات انحرافى باشد، هرج و مرج و فساد سراسر جهان را فرا مى‏گيرد. 4- حق در برابر تخلف‏
گاهى حق در برابر تخلف از مقررات حقوقى و اخلاقى به كار مى‏رود. به اين معنا اگر آدمى كارى را مطابق با مقررات حقوقى و قانونى و اخلاقى انجام داد حق است و اگر كارى را برخلاف قانون اجتماعى يا اخلاقى انجام داد خلاف است، البته اين معنا و كاربرد به حق به معناى اول بازگشت مى‏كند. زيرا قوانين و مقررات جامعه و حقايق اخلاقى به ويژه اگر برخاسته از وحى الهى باشد حق است و اگر مطابق با آن نباشد باطل است.
قرآن مى‏فرمايد: «و اشرقت الارض بنور ربّها و وضع الكتاب وجى‏ء بالنبيين و الشهداء و قضى بينهم بالحق و هم لايظلمون»(5) و زمين به نور پروردگار روشن مى‏شود و نامه‏هاى اعمال را پيش مى‏نهند و پيامبران و گواهان را حاضر مى‏سازند و در ميان آنها به حق داورى مى‏شود و به كسى ستم نخواهد شد.
از اين آيه استفاده مى‏شود كه چون خداى سبحان حاكم است و زمين به نور عدالتش روشن مى‏باشد و نامه اعمال كه بيان‏گر اعمال انسان است مطرح مى‏شود و گواهان عدل و پيامبران حضور دارند، فقط به حق و در چارچوب قوانين و مقررات قضاوت مى‏شود، از اين رو در چنين دادگاهى ظلم و بيدادگرى و خروج از حدود قانون معنا و مفهومى ندارد. و در جاى ديگر فرمود: «و اللّه يقضى بالحق و الذين لايدعون من دونه لايقضون لشى‏ء»(6) و خدا به حق داورى مى‏كند و خدايانى كه بجاى خدا مى‏خوانند به چيزى داورى نمى‏كنند…
از اين آيه نيز استفاده مى‏شود كه فقط خداست كه در چارچوب حدود تعيين شده داورى مى‏كند. اما كسانى كه با خداى حقيقى كارى ندارند يا غير خدا را محور قرار مى‏دهند به طور طبيعى در چارچوب عدالت نبوده و لذا به حق داورى نخواهند كرد. در اين موارد چهارگانه كه حق در برابر باطل يا ظلالت و گمراهى و يا هواى نفس و يا تخلف از قوانين و مقررات قرار مى‏گيرد (حق بودن) را تبيين مى‏كند. 5 – حق در برابر تكليف‏
گاهى حق در برابر تكليف قرار مى‏گيرد، در اين صورت بحث مى‏شود كه آيا انسان محق است يعنى حق دارد يا مكلّف است و بايد اوامر و نواهى و دستورها را به عنوان تكليف اجرا كند.(7)
برخى حق را به چهار قسم تقسيم كرده‏اند: الف: حق به عنوان امتياز
مقررات حقوقى گاهى به افراد امتياز مى‏دهد و با وضع نكردن تكليفى به فرد امتياز مى‏دهد شبيه امور مباح در دايره شريعت، كه در اين موارد انسان آزاد است كه كار مباحى را انجام دهد يا انجام ندهد يا حق آزادى بيان به معناى مكلف نبودن به عدم اظهار عقيده و امتياز جلوگيرى از وارد كردن اتهام برخود با مكلف نبودن به پاسخ دادن به سؤالات دادستان. ب: حق به عنوان مطالبه‏
از باب مثال طلبكار حق دارد از بدهكار حق خود را مطالبه كند و طبق مقررات حق خود را دريافت نمايد. ج: حق به عنوان اختيار
مثل اين كه مالكى حق دارد مال خود را ببخشد و با اين تمام اختيارات و امتيازات را تغيير دهد يعنى اين مالك اين اختيار را دارد. د: حق به عنوان مصونيت‏
از باب مثال قانون به نمايندگان مجلس اين حق را داده است در اعطاى وظائف نمايندگى دولت يا وزيرى را مورد سؤال قرار دهد و مسائلى را بيان نمايد و از او انتفاد كند. اين نماينده از مصونيت برخوردار است و كسى نمى‏تواند او را مورد بازخواست قرار دهد.
در برابر اين حق تكليف است كه فردى ملزم مى‏شود عمل خاصى را انجام دهد و اگر آن كار را انجام ندهد مأمورى مى‏تواند به نحوى او را مجازات كند.
و به عبارت خلاصه‏تر مى‏توان گفت: حق قدرتى است متكى به قانون كه صاحب آن مى‏تواند با كمك گرفتن از قانون، آن را بستاند و يا از گرفتن ديگران مانع گردد و يا حق قدرتى است كه قانون به شخص عطا كرده يا نفعى است كه مورد حمايت قانونى است.(8)
در اين معناى پنجم حق در مفهوم (حق داشتن) است يعنى انسان‏ها به دليل انسان بودن حق دارند كارى را انجام دهند يا انجام ندهند يا حقى را مطالبه كنند يا از مطالبه آن صرفنظر نمايند.
با توجه به موارد رابطه حق، اكنون به بيان حق و تكليف و رابطه آن دو مى‏پردازيم.
در آموزه‏هاى اسلامى حق و تكليف دو مفهومى هستند كه در برابر هم قرار مى‏گيرند و رابطه آن دو رابطه تلازم است يعنى هرجا براى كسى بر عهده ديگرى حقى ثابت شود، آن ديگرى در قبال آن حق، تكليف دارد كه وظيفه‏اى را نسبت به صاحب حق انجام دهد. از باب مثال اگر زن و فرزند از همسر و پدر حق مطالبه نفقه دارد همسر و پدر نيز موظف است آن نفقه را ادا كند و يا اگر كسى از شخصى به عنوان طلبكار، حقى دارد بدهكار در برابر او تكليف و وظيفه‏اى دارد كه بايد آن طلب را پرداخت كند و طلبكار نيز مى‏تواند آن حق را از بدهكار مطالبه نمايد.
و يا اگر گفته مى‏شود «مردم بر حكومت حق دارند» يعنى حكومت موظف است آن حق را ادا كند و اگر گفته مى‏شود «حكومت بر مردم حق يا حقوقى دارد» تعبير ديگرش آن است كه مردم نسبت به حكومت وظيفه‏اى دارند كه بايد آن را رعايت كنند.
على ابن ابيطالب (ع) در نهج البلاغه فرمودند: «فالحق اوسع الاشياء قى التواصف و اضيقها فى التناصف، لايجرى لاحد الاجرى عليه و لايجرى عليه الاجرى له»(9) حق فراختر چيزهاست كه وصف آن را گويند و مجال آن تنگ، اگر خواهند از يكديگر انصاف جويند، كسى را حقى نيست جز كه بر او نيز حقى است و بر او حقى نيست جز آن كه او را حقى بر ديگرى است. از باب مثال اگر حق مردم بر حكومت آن است كه حكومت امنيت جامعه را برقرار سازد مردم نيز وظيفه دارند كه حقوق دولت را براى برقرارى امنيت اداء كنند، ماليات‏ها را پرداخت كنند. بدنبال اين سخن حضرت فرمود: «ثم جعل سبحانه من حقوقه حقوقاً افترضها لبعض الناس على بعض، فجعلها تتكافاً فى وجوهها و يوجب بعضها بعضاً، ولايستوجب بعضها الّاببعض و اعظم ما افترض سبحانه من تلك الحقوق، حق الوالى على الرعية و حق الرعية على الوالى، فريضة، فرضها اللّه سبحانه لكلٍ على كلٍّ فجعلها نظاماً لألفتهم و عزّاً لدينهم فليست تصلح الرعية الابصلاح الولاة و لاتصلح الولاة الّا باستقامة الرعية فاذا ادّت الرعية الى الوالى حقه وادى الوالى اليها حقّها عزّ الحق بينهم وقامت مناهج الدّين، و اعتدلت معالم العدل، و جرت على اذلالها السنن فصلح بذلك الزمان، و طمع فى بقاء الدولة و يئست مطامع الاعداء»(10)
پس خداى سبحان برخى از حق‏هاى خود را براى بعضى مردمان واجب داشت و آن حق‏ها را برابر هم نهاد و واجب شدن حقى را مقابل گزاردن حقى گذاشت و حقى بر كسى واجب نبود مگر حقى كه برابر آن است گزارده شود و بزرگترين حقهايى كه خدا واجب كرده است حق والى بر رعيت است و حق رعيت بر والى، كه خداى سبحان آن را واجب نموده و حق هر يك را به عهده ديگرى واگذار نمود و آن را موجب برقرارى پيوند آنان كرد، و ارجمندى دين ايشان، پس حال رعيت نيكو نگردد جز آنگاه كه واليان نيكو رفتار باشند و واليان نيكو رفتار نگردند جز آن كه رعيت درستكار باشند. پس چون رعيت حق والى را بگزارد و والى حق رعيت را به جاى آرد، حق ميان آنان بزرگ مقدار شود و راه‏هاى دين پديدار و نشانه‏هاى عدالت برجا و سنت چنان كه بايد اجرا گردد. پس كار زمانه آراسته گردد و طمع در پايدارى دولت پيوسته و چشم آز دشمنان نيز بسته گردد.
از اين فراز از سخنان حضرت مطالبى استفاده مى‏شود:
1- حق ذاتى از آن خداست كه بر بندگان خود دارد يعنى چون او خدا و مالك و خالق همه چيز و همه كس است و هستى همه عالم از اوست حقوقى را ذاتاً بر بندگان خود دارد.
2- حقوقى ذاتى كه خدا بر بندگان دارد به مقتضاى الوهيت و ربوبيتش آن را براى بعضى از مردمان عليه بعضى ديگر قرار داده است.
3- حقوقى كه خدا براى بعضى مردمان بر بعضى ديگر قرار داده است، اين حقوق متوازن و هم وزن و همسان است يعنى اگر حقى را براى يك طرف قرار داده است در مقابلش حقى هم براى طرف ديگر قرار مى‏دهند تا با هم همسنگ شوند، وجود بعضى از اين حقوق است كه حقى را بر ديگرى ايجاب مى‏كند.
4- بزرگترين حق، حق حكومت بر مردم و مردم بر حكومت است زيرا اين حقوق براى تنظيم روابط بين مردم قرار داده شده است گرچه حقوق ديگرى نظير حق پدر و مادر بر فرزندان و فرزند بر پدر و مادر و همسر بر همسر نيز وجود دارد، امام مهمترين حقوق آن هاست.
5 – حكمت و سرّ قرار دادن اين حقوق براى حكومت در برابر مردم و مردم در برابر حكومت امورى است.
الف: همبستگى و هم دلى بين مردم و حكومت و در نتيجه استوارى و استقامت حكومت برقرار مى‏شود و امنيت در جامعه برقرار و از هرج و مرج جلوگيرى مى‏شود.
ب: اين حقوق به گونه‏اى وضع شده است كه دينشان عزّت پيدا مى‏كند و در سايه دين عزت يافته به سعادت ابدى نائل مى‏شوند يعنى علاوه بر آسايش زندگى و برقرارى امنيت و جلوگيرى از هرج و مرج، مصلحت‏هاى معنوى و اخروى نيز تأمين مى‏شود.
6- از آن جايى كه حاكم مسئول صلاح جامعه است باصلاح آنان مردمان نيز صلاح مى‏يابند يعنى هرجا صلاحى است از حاكمان است و اگر فسادى هست نيز از آنان سرچشمه مى‏گيرد.
7- دستگاه حكومت وقتى صالح و سامان يافته مى‏ماند كه مردم صالح بمانند و در مسئوليت‏ها و وظائف خودشان استقامت داشته باشند و به ديگر سخن: جامعه اصلاح نمى‏شود مگر اين كه واليان و دستگاه حكومتى صالح باشند و استقامت حاكمان به استقامت مردم بستگى دارد يعنى بايد اصلاح از طريق حكومت تداوم و استمرار داشته باشد، مردم نيز سامان يافته و در راه راست استوار مى‏مانند.
8 – اگر مردم و حكومت حقوق يكديگر را رعايت كنند چند فايده دارد:
الف: حق در جامعه عزيز مى‏شود و متقابلاً باطل ضعيف مى‏گردد. اداى حقوق و تكاليف از سوى مردم و حكومت باعث تقويت اين روحيه در بين افراد مى‏شود و به فرهنگ عمومى جامعه تبديل مى‏گردد.
ب: در چنين جامعه اگر كسى بخواهد در مسير باطل حركت كند، جامعه به او اجازه چنين حركتى را نمى‏دهد، چون بر خلاف فرهنگ پذيرفته شده جامعه است و لذا نشانه‏هاى دين پديدار مى‏گردد.
ج: عدالت گسترى: از آن جايى كه عدل و حق توأم هستند و عدالت در واقع رساندن حق به صاحب حق است، در چنين جامعه كه حقوق مردم و حكومت رعايت مى‏شود. نشانه‏هاى عدالت در سراسر جامعه ظهور پيدا مى‏كند.
و: در پرتو عمل به وظائف، سنت‏هاى الهى در مجارى مختلف جامعه جريان خواهد يافت.
9- با اجراى حقوق متقابل توسط مردم و حكومت، زمانه شايسته خواهد شد و روزگار به نيكى خواهد گراييد و چنين نظامى مى‏تواند پايدار باشد و طمع دشمنان از آن قطع گردد. زيرا مردم همگى متحد و يگانه و به سرنوشت خودشان در پرتو عزت دين علاقمند خواهند بود.
حضرت امير در خطبه ديگرى از حق خود بر مردم و مردم بر حكومت سخن مى‏گويد و مى‏فرمايد: «ايّها الناس انّ لى عليكم حقاً و لكم علىّ حق، فاما حقكم علىّ فالنصيحة لكم و توفير فيئكم عليكم و تعليمكم كيلا تجهلوا و تأديبكم كيما تعلموا. و امّا حقّى عليكم فالوفاء بالبيعة و النصيحة فى المشهد و المغيب والاجابة حين ادعوكم و الطاعة حين امركم»(11)
مردم مرا بر شما حقى است و شما را بر من حقّى، بر من است كه خيرخواهى از شما دريغ ندارم و حقى را كه از بيت المال داريد، بگزارم، شما را تعليم دهم تا نادان نمانيد و آداب آموزم تا بدانيد.
اما حق من بر شما اين است كه به بيعت وفا كنيد و در نهان و آشكار حق خيرخواهى ادا نماييد، چون شما را بخوانم بياييد و چون فرمان دهم بپذيريد و از عهده برآييد.
در اين خطبه حضرت به حقوق متقابل حاكم و مردم مى‏پردازد و به نكاتى اشاره مى‏فرمايد: 1- دريغ نورزيدن از خيرخواهى:
منظور از نصيحت و خيرخواهى در اينجا به نظر مى‏رسد نصيحت و خيرخواهى خالصانه، همان برنامه ريزى كامل و همه جانبه براى پيشرفت و تعالى مردم در تمام جنبه‏هاى معنوى و مادى است. زيرا بهترين خيرخواهى برنامه‏ريزى صحيح در جهت تضمين و تأمين منافع مادى و معنوى توده مردم و با كمترين ضايعات، سبب رسيدن به كمال مطلوب باشد. 2- احياى عدالت اجتماعى و به كارگيرى كامل بيت‏المال در جهت حاكم شدن عدالت اجتماعى:
وظيفه حاكم در نظام الهى آن است كه اموال عمومى را به طور كامل در اختيار نيازمندان و تمام صاحبان حق قرار دهد و به امور اقتصادى و معيشت مردم سامان بخشد. 3- آموزش صحيح و سالم در جهت مبارزه با جهل:
يكى از حقوق مردم بر عهده حاكمان آن است كه با آموزش‏هاى سالم و صحيح به مبارزه با جهل برخاسته و سطح افكار مردم را بالا ببرد و فرهنگ جامعه را تقويت كند و عامل بدبختى‏ها را كه جهل و نادانى است ريشه كن سازد. 4- توجه به امر پرورش و تهذيب اخلاق و مبارزه با مفاسد اخلاقى:
تربيت و تأديب از طريق پرورش صفات اخلاقى و مبارزه با رذايل اخلاقى تحقق پيدا مى‏كند كه در نظام اسلامى بايد زمينه‏هاى تحقق آن فراهم آيد. 5 – در بخش ديگر به وظائف مردم در برابر حاكم اشاره مى‏كند و مى‏فرمايد:
الف: وفادارى به بيعت: وقتى امت با امام و حاكم بيعت و عهد برقرار مى‏كند كه حقوق چهارگانه پيشين را تحقق ببخشد پس بر مردم لازم است از او حمايت كنند و مانند بازويى نيرومند براى او عمل كنند و كارى برخلاف عهد و پيمان عمل نكنند.
ب: خيرخواهى در نهان و آشكار: با توجه به اين كه جهان محضر خداست و خداى سبحان همه جا حاضر و ناظر است در حضور و غياب حاكم، خيرخواه او باشند نه اين كه مانند منافقان چند چهره در حضور با تملق و چاپلوسى، از دوستى و محبت و اخلاص سخن به ميان آورند و اعلام خيرخواهى كنند، اما در پشت سر بى‏تفاوت باشند و يا راه خيانت و فساد را در پيش گيرند.
زيرا اگر من در همه جا حاضر نيستم اما خداى سبحان در همه جا حاضر و ناظر است و براى انسان‏هاى با ايمان حضور و غياب حاكم تفاوتى نمى‏كند.
ج: گوش به فرمان بودن: در نظام اسلامى امت همگى بايد، گوش به فرمان امامان خود باشند نه در برابر دعوت‏ها تعلل و سستى بورزند. چرا كه ممكن است در اثر سستى زيان‏هاى غيرقابل جبرانى به بار آيد.
د: اطاعت و پيروى عملى: ممكن است گروهى فراخوانى و دعوت امام را پذيرا باشند اما در مقابل عمل با مشاهده كارهاى سخت و سنگين كه حافظ منافع امت باشد. از آن فرمان اطاعت نكنند، در حالى آثار واقعى ظاهر و آشكار مى‏شود كه امت علاوه بر گوش به فرمان بودن در مقام عمل نيز اطاعت كنند. بازگشت تكليف به حق‏
با روشن شدن وجود تلازم ميان حق و تكليف و قابل تفكيك نبودن اين دو معلوم مى‏شود هرجا سخن از تكليف به ميان مى‏آيد، بدان معنا نيست كه حقى در آن جا مطرح نباشد يا در جايى كه از حق سخن گفته مى‏شود، تكليفى وجود نداشته باشد.
بنابراين گفتن اين كه زبان دين ، زبان تكليف است نه زبان حق، سخنى منطقى نيست. علاوه اگر از تكاليف سخن به ميان مى‏آيد و گفته مى‏شود در نظام اسلامى، محور تكليف است هر انسانى وظيفه دارد به تكاليف الهى در بعد فردى و اجتماعى عمل كند، بايد توجه داشت كه بازگشت اين تكاليف به حق است. زيرا انسان از آن جهت كه انسان است و داراى هويت انسانى است براى هدفى خلق شده است كه همانا آن هدف نيل به كمال و قرب به خدا و تأمين سعادت ابدى اوست و حفظ هويت انسانى و نيل به هدف خلقت حق انسان است و انسان بايد در پرتو تكاليف الهى و اجراى آن‏ها هويت واقعى و انسانى خود را حفظ و به هدف خلقت نائل گردد در غير اين صورت، آدمى زندگى را به گونه‏اى به پايان مى‏برد كه «اولئك كالانعام بل هم اضلّ»(12) آنان همانند چارپايان بلكه گمراهترند. از اين رو خداى سبحان او را به هدايت تشريعى هدايت كرده تا اين حق انسانى را اداء كند.
به ديگر سخن خداى سبحان از طريق هدايت تشريعى آدميان را به حقوقشان آشنا كرده تا با پذيرش آن‏ها از فروافتادن در گرداب تباهى حفظ شود و با به كارگيرى و رعايت آن حقوق به هدف خود برسد.
از اين رو اگر خدا انسان را به عبادت فرا خوانده و مودّت اهل بيت را مزد رسالت پيامبر قرار داده و به انجام عمل صالح دستور داده است براى آن است كه وى در پرتو آن‏ها حق انسانى خود را به خود ادا كند و لذا فرمود: «ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اسأتم فلها»(13) يعنى نه سود اطاعت به خداوند مى‏رسد و نه زيان معصيت دامن گير او مى‏شود زيرا بشر آن چه انجام مى‏دهد مال خود اوست و به خود او برمى‏گردد. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره رعد، آيه 17. 2. نهج البلاغه، خطبه 50. 3. سوره يونس، آيه 32. 4. سوره مؤمنون، آيه 71. 5. سوره زمر، آيه 69. 6. سوره مؤمن(غافر)، آيه 20. 7. مجله فقه و حقوق، شماره 3، مقاله فلسفه حق، ص‏150 -151. 8. در هواى حق و عدالت، ص 44. 9. نهج البلاغه، خطبه 216. 10. همان، 216. 11. همان، خطبه 34. 12. سوره اعراف، آيه 179. 13. سوره اسراء، آيه 7.

/

نگاهى به رويدادها

اخبار جهان اسلام‏
چهل كيلو تى ان تى براى ترور وزير دفاع لبنان منفجر شد. در اين حادثه وزير دفاع لبنان و چند تن از همراهان وى مجروح شدند. (22/4/84)
با كشتار فلسطينى‏ها در غزه و كرانه باخترى، حماس گفت: اسرائيل درهاى جهنم را به روى خود باز كرد. (26/4/84)
انفجار مهيب در جنوب بغداد 98 نفر را كشت. عراق ديروز روز خونينى را پشت سر گذاشت. در جريان انفجار مهيب در جنوب بغداد كه به آتش گرفتن تانكر سوخت منجر شد، 98 نفر كشته و 95 نفر ديگر زخمى شدند.
شارون به ارتش رژيم صهيونيستى براى كشتار فلسطينى‏ها اختيار تام داد.
مبارزان فلسطينى شهرك‏هاى صهيونيست نشين را به موشك بستند. (28/4/84)
با انتخاب محمد فنيش به سمت وزير انرژى و آب، حزب اللّه براى نخستين بار به كابينه لبنان راه يافت. (30/4/84)
7 انفجار مهيب، شرم الشيخ را لرزاند. شرم‏الشيخ منطقه‏اى سياسى – توريستى، حساس و مهم در مصر است كه ميهمانان بلندپايه در اين منطقه پذيرايى مى‏شدند. در نتيجه اين انفجارها 88 نفر كشته و 200 نفر مجروح شدند. حال 120 تن از مجروحان وخيم گزارش شده است.
ساكنان يك شهر عراق در پى بمباران سنگين اشغالگران فرار كردند. (2/5/84)
شيمون پرز با اعتراف به شكست رؤياى اسرائيل بزرگ: ديگر نمى‏توانيم در فلسطين بمانيم. (5/5/84)
فرانسه 11 دانش‏آموز محجبه را اخراج كرد. (9/5/84)
4 تفنگدار آمريكايى در انفجارهاى عراق به هلاكت رسيدند.
كارتر زندان گوانتانامو را مايه شرمسارى دولت بوش دانست. (10/5/84)
24 تفنگدار آمريكايى در عراق به هلاكت رسيدند. ديروز براى آمريكايى‏ها خونين‏ترين روز از زمان اشغال عراق بود. نظاميان آمريكايى پس از اين حوادث به خانه‏هاى مردم يورش بردند و تعدادى زن و مرد و كودك را بازداشت كردند. مطمئناً جنايات آمريكادر عراق بى‏پاسخ نخواهد ماند و در حقيقت حوادث روزهاى گذشته محصول اقداماتى است كه نظاميان آمريكايى در مناطق مسكونى عراق انجام داده و افراد بى‏گناه را قربانى منافع دراز مدت خود كرده‏اند. عكس كودكى را در كنار سرباز آمريكايى نشان مى‏دهد كه پدرش توسط تفنگداران بازداشت شده است. (13/5/84)
در نجف اشرف بررسى اوضاع امنيتى عراق در ديدار جعفرى با آيت اللّه سيستانى صورت گرفت. اخبار داخلى‏
با تشكيل كميسيون عالى، گام بلند ايران و عراق براى گسترش همكارى‏ها برداشته شد. (16/4/84)
دستورالعمل بانك مركزى درباره پرداخت وام 16 % صادر شد.
امام جمعه موقت تهران: القاعده فرزند نامشروع آمريكا و اسرائيل است.
وزير دفاع عراق از مردم ايران به خاطر جنايات صدام عذرخواهى كرد. (18/4/84)
شبكه ملى فيبرنورى امروز با حضور رئيس جمهور به بهره بردارى مى‏رسد.
فرمانده معظم كل قوا، طى حكمى سرتيب احمد مقدم را به فرماندهى نيروى انتظامى منصوب كردند. (20/4/84)
رئيس جمهور منتخب ويژگى‏هاى كابينه را در جلسه ديروز مجلس اعلام كرد.
غربال انتخاب براى 21 وزارتخانه از بين 900 نامزد به كار افتاد. (23/4/84)
خاتمى ددر پاسخ به اظهارات مداخله جويانه رئيس جمهور آمريكا: بوش غلط كرده است. (25/4/84)
حرف آخر ايران به اروپا، توليد سوخت هسته‏اى متوقف نخواهد شد.
سفر سه روزه نخست وزير و 12 تن از وزراى عراقى به ايران آغاز شد.
وزير اطلاعات: تغيير دولت تأثيرى بر مواضع هسته‏اى ايران ندارد. (26/4/84)
هشدار ايران به اروپا: ايران هيچ طرح بدون غنى سازى را نمى‏پذيرد. (27/4/84)
رهبر انقلاب در ديدار ابراهيم جعفرى: عراق جديد در دنياى اسلام طرفداران زيادى دارد. (28/4/84)
رئيس جمهور: در زمينه چرخه سوخت. حتى يك قدم عقب نمى‏نشينيم.
رئيس جمهور: صداى برخاسته از دانشگاه‏ها بايد علمى، هوشمندانه و منطقى باشد. (29/4/84)
استاد دانشگاه تربيت مدرس: حساب ذخيره ارزى تقريباً خالى به دولت آينده تحويل مى‏شود.
البرادعى: غنى سازى حق قانونى ايران است.
مدير مسئول كيهان براى پاسخگويى درباره 20 شكايت جديد به دادسرا مى‏رود. (30/4/84)
رئيس جمهور منتخب در اجتماع پر شور مردم مشهد: هرگز در مقابل زورگويى و تضييع حقوق ملت كوتاه نمى‏آييم.
دكتر احمدى نژاد رئيس جمهور منتخب پس از سفر به مشهد مقدس، ديروز به طور غير منتظره وارد استان اصفهان شد و از تأسيسات هسته‏اى اصفهان و نطنز بازديد كرد و از نزديك با فعاليت‏هاى صلح‏آميز هسته‏اى آشنا شد. (1/5/84)
كارشناسان از 11 هزار طرح نيمه تمام به جا مانده از دولت‏هاى قبلى خبر دادند.
وام مسكن به 18 ميليون تومان افزايش يافت.
شيرين عبادى با شاه كليد روى پشت بام بيمارستان ميلاد مشاهده شد. بيمارستان ميلاد محل بسترى اكبر گنجى است. (2/5/84)
خاتمى در ديدار سفير فنلاند: مهلت ايران به اروپا قابل تمديد نيست. اكنون نوبت اروپائى هاست كه حسن نيت خود را نشان دهند.
غبار روبى ضريح مطهر امام رضا عليه‏السلام با حضور رهبر معظم انقلاب انجام شد.
خانم‏هاى تاكسيران با خودروهاى مجهز به ردياب از اول آبان فعاليت خود را آغاز مى‏كنند. (4/5/84)
احمدى نژاد: برنامه دولت جديد سپردن امور اقتصادى به مردم است.
خاتمى: چند روز ديگر فعاليت اتمى را از سر مى‏گيريم.
رهبر انقلاب در ديدار جمعى از مداحان از بكارگيرى تعابير نادرست و آهنگ‏هاى نامناسب در مداحى‏ها انتقاد كردند. (6/5/84)
28 مدير دولتى از خاتمى مدال گرفتند.
تحليل‏گر آمريكايى: در مقابل ايران چه مى‏توانيم بكنيم؟ هيچ! (8/5/84)
اروپا 7 روز مهلت خواست، ايران نپذيرفت.
مجاهد نستوه آيت اللّه بهلول درگذشت.
رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام از عملكرد دولت خاتمى تقدير كرد. (9/5/84)
همدست شيرين عبادى جاسوس از آب درآمد.
كارشناس آلمانى: ايرانى‏ها فهميده‏اند نبايد در برابر غرب كوتاه بيايند.
آخرين روز از دومين دوره چهار ساله فعاليت دولت آقاى خاتمى به سرآمد. ديروز همه اعضاى كابينه در جلسه دولت حضور داشتند و پس از آن عكس‏هاى يادگارى گرفتند تا دولتى ديگر و منتخبى جديد از ميان آراى ملت آغاز به كار كند. (10/5/84)
با از سرگيرى فعاليت هسته‏اى در اصفهان، ايران خروج از تعليق را به آژانس بين المللى انرژى اتمى اعلام كرد.
خاتمى در جلسه جمعى از نمايندگان نهادهاى مدنى: روشنفكران مرا مرتد اعلام كردند.
رئيس جمهور در ديدار سيد حسن نصراللّه: حزب اللّه لبنان افتخار اسلام و پشتوانه موجوديت لبنان است. (11/5/84)
در فضايى صميمى، رهبر انقلاب و نمايندگان ملت از خاتمى تجليل كردند.
حسن مقدس قاضى پرونده اكبر گنجى ترور شد و به شهادت رسيد.
رهبر انقلاب: توفيقات دولت آقاى خاتمى از حافظه ملت پاك نخواهد شد. (12/5/84)
رهبر انقلاب در مراسم تنفيذ حكم رئيس جمهور: منتخب ملت، شخصيتى دانشمند و مديرى كارآزموده است.
آقاى خاتمى در پاسخ به نامه رئيس جمهور آفريقاى جنوبى: حق ايران در فناورى هسته‏اى نيازى به مذاكره و كسب توافق ديگران ندارد. (13/5/84)
بيمارى وبا در قم 3 قربانى گرفت.
ايران به جمع كشورهاى دارنده فناورى ساخت ماهواره پيوست.
مراسم تحليف رئيس جمهور امروز در مجلس شوراى اسلامى برگزار مى‏شود. (15/5/84) اخبار خارجى‏
شمار كشته شدگان انفجارهاى لندن به 52 نفر رسيد.
افراد مسلح در بغداد سفير ربوده شده مصر را كشتند.
اوضاع فيليپين با كشف طرح ترور رئيس جمهور بحرانى شد. (18/4/84)
با امضاى قانون اساسى جديد از سوى عمرالبشير، 20 سال جنگ داخلى سودان رسماً پايان يافت. (20/4/84)
انگليس از بيم انفجارهاى جديد به حال آماده باش كامل امنيتى درآمد.
خبرگزاريها، كاهش شديد قيمت سهام در بورس امارات، عربستان و كويت را اعلام كردند. (21/4/84)
افزايش اعضاى شوراى امنيت در دستور كار سازمان ملل قرار گرفت. (22/4/84)
بى‏بى‏سى: بدترين كابوس براى بلر، بمب گذاريهاى لندن بودند.
300 پاكستانى در برخورد سه قطار كشته شدند. (23/4/84)
در روز جشن‏هاى فرانسه، جوانان ناراضى فرانسوى 200 خودرو را آتش زدند. عكس صحنه‏اى از مراسم جشن ملى فرانسه در پاريس با حضور ژاك شيراك را نشان مى‏دهد. نماينده ايتاليا: بمب‏هاى اتمى آمريكا مردم ما را تهديد مى‏كند. (25/4/84)
مجلس بلژيك: آمريكا سلاح‏هاى اتمى خود را از اروپا جمع كند. (27/4/84)
طراح انفجارهاى لندن 24 ساعت در اسرائيل بود. (29/4/84)
خلبان كهنه كار آمريكايى: حملات 11 سپتامبر قطعاً كار دولت آمريكا بود. (30/4/84)
پليس انگليس براى شليك به افراد مظنون اختيار تام گرفت.
انفجارهاى پى در پى در چهار گوشه لندن موجب وحشت در سراسر انگليس شد و پليس يك فرد مظنون را كشت. (1/5/84)
“موساد” متهم اصلى انفجارهاى شرم الشيخ است. (2/5/84)
آمريكا سرانجام حاكميت كره شمالى را به رسميت شناخت.
400 زخمى در تظاهرات كارگران هندى عليه هوندا موتور. تظاهرات كارگران هندى عليه شركت ژاپنى “هوندا موتور” براى افزايش دستمزد و بازگرداندن كارگران اخراجى به دليل دخالت پليس به خشونت گراييد. معترضان چند دستگاه خودرو را به آتش كشيدند. (5/5/84)
سيل و رانش زمين در هند 900 نفر را كشت. شدت باران‏هاى موسمى چند روز اخير در بمبئى طى 100 سال گذشته بى‏سابقه بوده است.
يك مأمور “سيا” فاش كرد، واشنگتن هنگام تهاجم به افغانستان بن لادن را عمداً فرارى داد. (8/5/84)
در پى درگذشت فهد، امير عبداللّه پادشاه عربستان شد. (11/5/84)
كودتا در موريتانى، معاويه از رياض باز نگشت.
رهبر سرخپوستان بوليوى نامزد رياست جمهورى شد. (13/5/84)



پاورقي ها:

/

بيانيه حماس در خصوص عقب نشينى نظاميان صهيونيست از نوار غزه‏

در آستانه فرار رژيم اشغالگر قدس از نوار غزه و شمال كرانه باخترى، ما اين پيروزى غرور آفرين را به ملت مجاهد و شهيدپرور فلسطين چه در داخل و چه در خارج، به امت‏هاى عربى و اسلامى و كليه آزادگان جهان كه در برابر ظلم و ستم و اشغالگرى ايستادگى و از حقوق مشروع فلسطينيان حمايت مى‏كنند، تبريك و تهنيت مى‏گوييم.
جنبش مقاومت اسلامى حماس اين پيروزى را به ارواح طيبه شهداى ابرار به ويژه شهيد امام احمد ياسين، اسراى در بند زندان‏هاى رژيم صهيونيستى، جانبازان عزيز و همه گروه‏هاى جهادى و مقاومت هديه مى‏كند. حماس در اين مناسبت بزرگ بر نكات ذيل تأكيد مى‏ورزد:
1- فرار اشغالگران صهيونيست از نوار غزه و شمال كرانه باخترى ثمره جانفشانى‏ها، مقاومت ملت صبور و جان بر كف فلسطين و نشان دهنده توانايى مقاومت در پيروزى و تحقق آرمان‏هاى ملى است.
2- اين دستاورد ملى به مثابه گامى نخست در راه آزاد سازى همه اراضى فلسطين و بازپس گرفتن قدس شريف و حقوق فلسطينيان است. نوار غزه آن طورى كه شارون مى‏خواهد اولين و آخرين منطقه آزاد شده فلسطين نخواهد بود و ما هرگز اجازه نخواهيم داد كه اين منطقه به زندانى براى شهروندان فلسطينى تبديل شود. همچنين عقب نشينى از نوار غزه و شمال كرانه باخترى بايد همه جانبه باشد و گذرگاه‏ها، درياها و تمامى محيط و اطراف آن را در بر مى‏گيرد.
3- اين پيروزى ميمون و مبارك از آن تمامى فلسطينيان مقيم داخل و خارج و نسل‏هايى است كه دهه‏هاى گذشته براى آزادى سرزمين خود ايثار و فداكارى كردند و جان و مال خود را در طبق اخلاص گذاشتند.
اين پيروزى در واقع ثمره جانفشانى‏ها و مبارزات نستوه اين عزيزان است. همچنين آن دسته از ملت هاى‏عربى و اسلامى كه از ما حمايت كردند و به ما يارى رساندند، در اين مناسبت فرخنده با ما سهيم هستند.
4- اينك به منظور حفظ اين دستاورد ملى و با هدف جلوگيرى از تحقق دسيسه‏هاى شارون، جنبش حماس با توجه به احساس مسؤوليت در قبال ملت و ميهن و بر اساس اصل «مشاركت در جهاد، مشاركت در تصميم‏گيرى» تلاش مى‏كند در كنار گروه‏هاى فلسطينى در امر تصميم‏گيرى مشاركت نمايد. از آن جا كه حماس بر عدم يكه تازى و خودسرى در تصميم‏گيرى‏ها تأكيد مى‏كند. براى تحقق اين مهم جنبش حماس با ابومازن رئيس تشكيلات خودگردان و ساير گروه‏هاى فلسطينى بر سر تشكيل يك كميته ملى براى نظارت بر اجراى عقب نشينى و ايجاد تضمين‏هاى لازم براى مشاركتى سالم و شفاف به توافق رسيده است.
5 – حماس دولتى موازى با تشكيلات خودگردان و مافوق قانون نيست و قصد رويارويى با اين تشكيلات را ندارد و اين جنبش براى به دست گرفتن قدرت با كسى مقابله و نزاع نمى‏كند، لذا تشكيل مرجعيت ملى براى تصميم‏گيرى‏ها با مشاركت همه گروه‏ها امرى اجتناب‏ناپذير است. ما بر اساس همين اصل مدام بر ضرورت ساختارهاى سياسى و تشكيلاتى جديد تأكيد كرده‏ايم.
6- حماس بر پايبندى خود به مقاومت به عنوان گزينه‏اى راهبردى و بدون جايگزين تا زمان رانده شدن اشغالگران از سرزمين مقدس فلسطين و تحقق آرمان‏هاى ملى تأكيد مى‏كند. اين جنبش همچنان حامى سلاح مقاومت و شاخه نظامى خود «گردان‏هاى شهيد عزالدين قسام» كه در حمايت و دفاع از ملت و ميهن و تحقق آزادى همواره در ميادين نبرد پيروز بوده‏اند، خواهد بود.
7- حماس بر اصول مشخص خود درباره وحدت ملى و حفظ آن و جلوگيرى از خونريزى و جنگ داخلى تأكيد مى‏ورزد و جا دارد كه به همگان اطمينان خاطر دهيم كه ما هرگز وارد درگيرى‏هاى داخلى نخواهيم شد و اعلام مى‏كنيم كه نبرد اصلى ما تنها با اشغالگران صهيونيست خواهد بود.
8 – حماس به قضيه فلسطين و آرمان‏هاى ملى فلسطينيان و در رأس همه آن‏ها آزادى قدس، بازگشت آوارگان و مخالفت با اشغالگرى و شهرك سازى پايبند و معتقد است كه اين حقوق ثابت و مشروع هستند و كسى نمى‏تواند درباره اين حقوق و باز پس‏گيرى آن‏ها بر ما منتى بگذارد.
9- به منظور آزادى ساير اسراى قهرمان فلسطين، خواستار آزادى فورى اسراى ساكن اراضى آزاد شده هستيم.
10 – در پايان چند پيام را خاطرنشان مى‏سازيم:
پيام نخست به ملت غيور فلسطين:
اى ملت قهرمان! اين پيروزى ثمره پايدارى، ايثار، تحمل رنج و محنت‏هاى شماست. ما امروز خانه‏هاى ويران شده، زمين‏هاى غصب شده، درختان قطع شده، كارخانه‏هاى تخريب شده، مزارع ويران شده، خانواده‏هاى آوار و جنايت‏هاى ددمنشانه را به ياد مى‏آوريم. اين جانفشانى‏ها و محنت‏ها كارى بيهوده نبوده است، سلام و درود بر تو اى فلسطينى قهرمان!
پيام دوم به كشورهاى عربى و اسلامى:
از حمايت و كمك شما صميمانه سپاس گذاريم. از شما مى‏خواهيم كه براى رانده شدن كامل دشمن صهيونيستى از سرزمين مقدس فلسطينيان بار ديگر ما را يارى رسانيد.
همچنين از شما مى‏خواهيم كه به گزينه مقاومت اعتماد و ايمان داشته باشيد و يادآورى مى‏كنيم كه شما امت اسلام نيز در قبال فلسطين و رويارويى با غده سرطانى صهيونيسم كه همه ما را تهديد مى‏كند، مسؤوليت خطيرى داريد.
پيام سوم به جامعه بين الملل:
ثبات و امنيت در منطقه خاورميانه به رانده شدن اشغالگران از فلسطين و توجه به حقوق حقه فلسطينيان بستگى دارد. لذا كوتاه‏ترين راه براى آزادى اين ملت اين است كه رژيم صهيونيستى را به توقف جنايت‏هايش و پايان اشغالگرى مجبور كنيد و ملت ما را در بازپس گرفتن سرزمين و مقدسات و تحقق آرمان‏هايش از جمله حق بازگشت آوارگان كمك كنيد. همچنين از شما مى‏خواهيم كه نام مقاومت فلسطينيان را از ليست سپاه تروريسم پاك كنيد.
پيام چهارم به رژيم صهيونيستى:
صهيونيست‏هاى غاصب با توجه به ادامه اشغال بقيه مناطق فلسطين هرگز روى آسايش و امنيت را نخواهند ديد و تنها راه فراروى آن‏ها خروج از سرزمين فلسطين است.
ملت فلسطين توانايى نبرد و مقاومت طولانى مدت را دارد و هرگز در برابر محنت‏ها و مشكلات برخاسته از اشغال فلسطين سرتسليم فرود نمى‏آورد. ما با صهيونيست‏ها به اين دليل كه يهودى هستند نمى‏جنگيم، بلكه به اين علت مى‏جنگيم كه سرزمين ما را اشغال و ملت ما را آواره كرده‏اند. ثبات و امنيت در خاورميانه زمانى برقرار مى‏شود كه رژيم صهيونيستى از سرزمين فلسطين عقب نشينى كند و ملت ما از حقوق حقه خود كاملاً برخوردار شود.
سرانجام اين جهاد يا پيروزى است يا شهادت‏ حماس – فلسطين
شنبه 8 رجب 1426 ه.ق برابر با 13/8/2005 م.







پاورقي ها:

/

حسين ع؛ الگويى در همه حال‏

سوم شعبان ميلاد حضرت امام حسين عليه السلام و روز پاسدار گرامى باد
با سلامى به خجستگى و روشنى ميلاد سرور و سالارمان حسين بن على عليه السلام و درودى پاك و خالصانه و تبريكى از صميم قلب و عمق جان!…
باز هم زادروز امام پاسداران حق است، و فرصتى براى نگاهى مجدد به الگوها و معيارها.
روزى كه در «روز پاسدار» از حماسه حسين عليه السلام مى‏گفتيم و از خط كربلايى و عاشورايى جهاد و شهادت مى‏سروديم، درگير نبردى عظيم و پرحماسه، با دشمنى بى‏رحم و لجوج و ابله بوديم. از اين رو از بعد شورآفرين و حركت زاى سيد الشهداء بهره و الهام مى‏گرفتيم.
ولى، امروز كه آن باده جانبخش در ساغر دلمان نيست. مى‏توان و بايد از چشمه فيض ديگرى شور و حال گرفت.
امروز، در عصر بازسازى ايمانى و فرهنگى، توجه به ابعاد ديگر اين پيشوا و الگو ضرورى است.
امام حسين عليه السلام، تنها در كربلا، اسوه ما نيست.
الگو بودنش، تنها در زمينه حماسه و خون نيست.
حتى كربلا، فقط كربلاى حماسه و جهاد نبود و اوج صحنه آن روز خونين هم، تنها شهادت امام و يارانش نبود.
سالارمان حسين عليه السلام ،در گرما گرم نبرد عاشورا، هنگام ظهر به «نماز»مى‏ايستد، تا به من و تو بياموزد كه «جان» را بر سر دين و خداجويى مى‏دهد.در قتلگاه جملات زيباى «الهى رضى برضائك و تسليماً لامرك» بر زبان جارى مى‏كند، تا ماهيت خلوص و تعبد و رنگ خدايى جهاد و شهادتش را بنگارد.
خواهر خويش را در آن روز سرخ، به «صبر» توصيه مى‏كند، تا درس مقاومت و شكيبايى را به خانواده‏هاى شهيدان بياموزد.
اين‏ها در كربلاست.
در مدينه و كوفه نيز، كرامت‏ها و بزرگوارى هايش نمونه است.
به روايت فرزندش امام سجاد عليه السلام، امام حسين بار غذا و آذوقه به دوش مى‏كشيد و به خانه يتيمان و فقيران و بيوه‏زنان نيازمند مى‏برد و از اين رو، بر پشت آن حضرت جاى آن مانده بود.
پس رسيدگى و سركشى به محرومان و مستضعفان را هم از حسين عليه السلام بايد آموخت!…
حسين عليه السلام روزى بر عده‏اى بينوا گذشت كه سفره‏اى گسترده و روى زمين نشسته، نان خشك مى‏خوردند. پسر پيامبر را به آن طعام دعوت كردند. حضرت از اسب فرود آمد و نزد آنان نشست و از غذايشان خورد، سپس آنان را به خانه خود دعوت كرد و از آنان پذيرايى نمود.
پس تواضع و مردمى بودن و گرايش به مسكينان فقير را نيز از او بايد الهام گرفت.
سيدالشهداء به عيادت «اسامة بن زيد» مى‏رود او از قرضى كه دارد مى‏نالد. امام، قرض شصت هزار درهمى او را به عهده مى‏گيرد و مى‏پردازد. تا اسامه، مديون ديگران از دنيا نرود.
رفع نياز دوستان و همفكران و همسنگران نيز، در رفتار حسين بن على عليه السلام جلوه گر است. چرا پاسدار، در اين جهت از امام خويش الگو نگيرد و به وضع مالى و مشكلات اقتصادى هم رزمان و همكاران خود بى‏اعتنا باشد؟
امام حسين، به آموزگار فرزندانش، كه «سوره حمد» را ياد داده بود، هزار دينار جايزه و لباس داد و دهانش را از گوهر پركرد. وقتى سبب اين همه بخشش را پرسيدند. فرمود: اين‏ها كجا برابر چيزى است كه او به فرزندم داده است؟ (يعنى آموزش سوره حمد).
پس آن حضرت، در ارزشگزارى به تعليم و تربيت و تشويق معلم و مربى كودكانمان هم اسوه ماست.
تا چه حد از معلم بچه هايمان تقدير مى‏كنيم؟…
مگر الگوى ما حسين عليه‏السلام نيست؟
ما تا چه حد به مسأله تربيت و تعليم و رشد فرهنگى و اخلاقى كودكانمان بها مى‏دهيم و وقت صرف مى‏كنيم؟
ابا عبداللّه الحسين(ع) از خداى خويش بسيار خائف بود.
چشم‏هاى اشكبار و شب‏هاى بيدار داشت.
مناجات عارفانه و عاشقانه‏اش در عرفات و در پاى كوه «جبل الرحمه» معروف است.
بارها و بارها پياده به زيارت حج رفتن او را، راويان نقل كرده‏اند. بر سر مزار مادر بزرگش حضرت خديجه آمدن و گريستن و دعا كردن را خوانده‏ايم.
آزاد كردن يكى از كنيزانش را به خاطر آن كه يك دسته ريحان به آن حضرت «هديه» داد، شنيده‏ايم.
نمازهاى با حال و ركعات بسيار نمازش را در شبانه روز روايت كرده‏اند.
هر يك از اين‏ها درسى براى «چگونه زيستن» است.
هم از معنويت و توجه به خدا و نيايش‏هاى شبانه‏اش بايد درس گرفت، هم از توجه به علم و دانش و بصيرت او.
هم ادب و حسن خلق و رفتار شايسته با فرزندان و اهل خانه را، هم ايثار و سخاوت و بذل و بخشش را از وى بايد الهام گرفت، هم درس رأفت و مهربانى را در مكتب وفا و مهر و عاطفه دينى وى بايد آموخت.
«روز پاسدار» روز شماست.
«حسين»(ع) امام و الگوى شماست، در همه حال، در همه جا، براى تمامى شما.
چه در جنگ و چه در صلح.
چه در ميدان جهاد و چه در شجاعت و بى‏باكى.
چه در روحيه شهادت‏طلبى، چه در عبادت‏هاى نيمه شبى.
گرامى باد ميلاد اين رهبر و پيشوا، كه هم ولادتش، بركت آفرين است، و هم زندگانى‏اش حيات بخش است، هم شهادتش، حماسه آفرين و شورگستر…
اگر راه معنى مى‏جوييد، در او بجوييد.
اگر عزت و آزادگى مى‏طلبيد، رهپوى عاشورايش باشيد.
اگر اهل سير و سلوكيد، اگر جوياى عرفان نابيد. اگر به افقى دوردست‏تر از ماديات و بلندتر از روزمرگى‏ها مى‏نگريد، باز هم در «آينه حسين» بنگريد.
الگويتان در همه حال و در همه كار، «حسين» باد… و دل و جانتان «حسين آباد»!
(استاد جواد محدثى) ميلاد علمدار عشق و روز جانباز گرامى باد
اى عباس! پاك بازى و ايثار همزادى براى تو نيافت و مردانگى و فتوت نامى آشناتر از تو نشناخت.
اى عباس؛
شرمسار باد كف آبى كه به ياد عطش كودكان، به روى آب ريختى، كه از آن پس همه آبها بسان عرق شرمى بر پيشانى زمين نشستند و هيچ آبى آبرومندتر از تو نديد.
آرى عباس الگوى راستين جوانمردى و مظهر ايثار، پدر فضيلتها و تجسم عينى ارزشهاى والاى مكتب حسينى است. عباس چونان اقيانوس بى‏كرانى است كه همه چشمه‏هاى زلال فضيلت و فتوّت و غيرت را در ژرفاى قلب خود نگاه داشته است.
عباس مشعلدار هدايت نسلهاى تشنه در تاريخ بشر است، زيرا سيمرغ دل هيچ عاشقى آشيانى فراتر از او نيافته است. هر آن كس كه با نام عباس آشناست. در تيرباران حوادث برادر را رها نمى‏كند.
امروز جانبازان آيينه‏هاى روشن سخاوت و حميّت و وارثان پاكبازى مكتب ابوالفضل هستند. عباس شمع فروزانى است كه تا نهايت تاريخ به همراه آن شعله مقدس، دامن گسترده است و همه قلبها و قطبهاى منجمد را به گرمى و تپش و حيات مى‏خواند.
كاروانى كه پس از او با 72 پرچم، كوچه‏هاى غفلت را پيمود، هنوز هم بر ما مى‏گذرد.
اى سپر بلاى حسين عليه السلام شرم باد «فرات» را كه با عطش تو پاى رفتن داشت، چگونه در دامنت نياويخت و با تو تا كنار خيمه‏ها همسفر نشد.
ميلاد علمدار نينوا، ابوالفضل العباس عليه السلام و روز جانباز بر همه ره‏پويان، به ويژه جانبازان و حماسه سازان تهنيت باد. فرزند مكّه‏
روز پنجشنبه پنجم شعبان سال 38 هجرى قمرى فرزند مكه و منى، فرزند زمزمه‏هاى زمزم و صفا، فرزند عاشوراى آتش و عطش، فرزند شور و شهادت و اشك، سيد ساجدان و امام زاهدان على بن الحسين عليهما السلام چشم به دنيا گشود.
اين بقيه كربلا پس از پديده عاشورا كه در برابر چشمانش اتفاق افتاد و «ذبح عظيم» از همان نقطه‏اى كه او هم ايستاده بود، جريان يافت. هر جا كه آبى مى‏بيند، كربلاى بى آبى را براى همه مردم به شرح مى‏نشيند! و هرگاه گوسفندى سربريده را مى‏نگرد، حكايت «ذبح عظيم» را سر مى‏دهد و روايت سرهاى بريده را در كوچه‏ها و محلّه‏هاى سكوت به فرياد مى‏رساند و اشك‏هاى شور و شوق و تپش را تا هر كجا كه مى‏شود به طوفان تبديل مى‏كند.
فرا رسيدن عيد الگوى عبادت و نماز و زهد و ورع، امام زين‏العابدين عليه السلام را به محضر مقدس ولى عصر ارواحنافداه، مقام معظم رهبرى مدظله العالى و شيعيان و مواليان حضرتش، تبريك و تهنيت عرض مى‏كنيم. باشد كه از زندگى پيشوايان عزيزمان، درس دنيا و آخرت را فرا بگريم.

پاورقي ها:

/

درسى از شهيد رجايى

مگرمال پدر اوست ؟
حدود ساعت‏30:14 دقيقه بعد از ظهر روز هشتم شهريور 1360 است. آقاى رئيس جمهور، با گام‏هاى استوار و محكم از اطاق كار خود درساختمان رياست جمهورى، خارج و وارد هال مى‏شود. به ايوان مشرف به پله‏هاى پايين ساختمان كه مى‏رسد، راننده رئيس جمهور كه فكر مى‏كند ايشان قصد خروج دارد، به سرعت خود را به او مى‏رساند، ولى وقتى مى‏بيند چنين قصدى ندارد، از موقعيت پيش آمده استفاده مى‏كند وباب صحبت را در باره تنها پسر نوجوان رئيس جمهور باز كرده، مى‏گويد: آقاى رجايى، فرزندتان در سن نوجوانى است و به اقتضاى سن تمايل دارد گاهى سوار يكى از موتورهاى موجود در دفتر شود. از آن جا كه ما از شما اجازه چنين كارى را نداشتيم، چند بار مانع شديم. اما حالا استدعا مى‏كنم اگر موافق باشيد، اجازه دهيد يكى از آن‏ها را گاهى در اختيار ايشان بگذاريم تا خواسته نوجوانى او ارضا شود.
رئيس جمهور همين‏طور كه از پله‏ها پايين مى‏آيد، مى‏گويد:كدام موتورها؟
– همين كه در جنب اين پله‏هاست .
صورت آقاى رجايى سرخ مى‏شود و با لحنى در نهايت قاطعيت و صراحت مى‏گويد: فلانى مگر اين موتورها مال پدر اوست كه به او اجازه سوارشدن يكى از آنها را بدهم؟! اينها متعلق به سى وشش ميليون نفر (جمعيت آن روز ايران) است. چگونه و با چه مجوزى موافقت كنم كه حق آنهارا به پسرخودم بدهم تا از آن براى خواسته شخصى خود استفاده كند؟! حاشا وكلا.
بعد با لحن ملايمى كه پس از هر سخن با صلابتى به كار مى‏گرفت، پدرانه و معلمانه گفت: بله، البته پسرم خواسته‏اى دارد و حق هم دارد كه آرزوى چنين چيزى داشته باشد. وقتى از جلسه امروز برگشتم، در اين باره فكرى خواهم كرد و براى اينكه او بدون استفاده از اموال بيت المال به خواسته‏اش برسد، چاره‏اى خواهم انديشيد .
حدود دو ساعت و بيست دقيقه بعد يعنى در ساعت 50:16 دقيقه هشتم شهريور 60 صداى انفجارى از اطاقى كه رئيس جمهور بيست دقيقه پيش از آن خارج شده و به آن برگشته بود، بلند مى‏شود ودر نتيجه او هرگز فرصت نيافت كه در باره خواسته فرزندش فكر كند. اگر نيمرو درست مى‏كرديد
تقريبا اواسط بهمن ماه 59 بود كه براى چند روزى (از جبهه) به همدان برگشتم تا يك سرى ملزومات مورد نياز جبهه سر پل را تامين كنم. خبردار شديم آقاى محمد على رجايى كه آن روزها نخست وزير كشور بود به دعوت استاندار همدان، آقاى دكتر كى نژاد براى بازديد از ادارات و نهادهاى استان، به همدان آمده است.
آقاى رجايى، ابتدا به استاندارى رفت. آنجا با مسئولين سياسى – ادارى استان جلسه‏اى داشت. حوالى ظهر با وجود آن‏كه سه نوع امكان پذيرايى از نخست وزير در ميهمان سراى لوكس و مجهز استاندارى فراهم بود، آقاى رجايى مصرانه گفت: بنده مى‏خواهم ديدارى با برادرهايم در سپاه استان داشته باشم. ناهار را هم با همان بچه‏ها مى‏خورم .
در نتيجه استاندار و ساير مسئولين ادارى استان هم به ايشان تأسى كردند و همگى به سپاه آمدند.
در سپاه غلغله‏اى به پا شد آن سرش ناپيدا. بچه‏ها از خوشحالى بال در آورده بودند. رجايى انسانى بود كه هر انسان صاحب فطرت وشريفى او را دوست داشت. هم به جهت سابقه مبازات سياسى – فرهنگى درخشانش در رژيم گذشته و هم به لحاظ اين كه از بين محرومين اقشار زحمتكش جامعه برخاسته بود. و بعداز قبول مسئوليت نخست وزيرى، همچنان با محرومان شهرى و روستايى مملكت حشر و نشر داشت. در زندگى شخصى‏اش هم اسير زرق و برق‏هاى دنيوى نشد و مثل دوره معلمى‏اش ساده زيست.
بعد از نماز، براى ديدار با بچه‏هاى سپاه وصرف ناهار ،عازم سپاه همدان شد. بعد از يك معارفه مختصر ،گفتندنخست وزير آمده ناهار را ميهمان پاسداران همدان باشد.
به برادرمان آقاى حجت تركمان، مسئول آشپزخانه سپاه پيغام فرستاديم لااقل نيم روى خوبى براى آقاى رجايى درست كند.
آقا چشم شماروز بد نبيند آقاى رجايى به محض اين كه شنيد براى ايشان سفارش غذاى جداگانه داده‏ايم خيلى جدى پرسيد: غذاى امروز شما چيست ؟يكى از بچه‏ها نتوانست جلوى دهانش را بگيرد و گفت: سيب زمينى و تخم مرغ آب پز، خيلى ناراحت شد و گفت: پس چرا مى‏خواهيد براى من تخم مرغ سرخ كنيد؟اين كارها از شمابرادرهاى من بعيد است .
خواستيم خيال ايشان راحت بشود، گفتيم: بسيارخوب همان ناهار جيره بچه‏ها را براى شما هم بياورند و نيم رو درست نكنند.
آقاى رجايى گفت: به خدا قسم اگر نيم رو درست مى‏كرديد، من اينجا هم غذا نمى‏خوردم .
خلاصه، سريع از آشپزخانه مقدارى سيب زمينى و تخم مرغ آب پز بانان لواش به سالن غذاخورى سپاه آوردند و نخست وزير جمهورى اسلامى و همراهانش خيلى خاكى و متواضع پشت ميزها نشستند و غذاى فقيرانه خوردند.
خاطره‏اى از سردار سرتيپ پاسدار حسين همدانى، يكى از فرماندهان دوران دفاع مقدس، به نقل از كتاب «تكليف است برادر» (ر.ك: كيهان، 11بهمن 83، ص 9 ) هوالشهيد
سلام بر بدن‏هاى بى سر و سرهاى بى بدن
سلام برپاهايى كه با مين هم آغوش شدند
سلام بر شهداى مظلوم تفحص فكه، شلمچه، طلائيه، سه راهى شهادت، تپه‏هاى الله اكبر، قلاويزان، شيخ محمد، دره شيلر، پادگان حميد، دزفول، چزابه، ماووت كه به ديده‏بانى اعمال ما مشغولند.
سلام بر دلهايى كه تنها در عطش عشق خدا مى‏سوختند .
سلام بر تركشهايى كه بر عطش عاشقانه شهيدان افزودند.
سلام بر سينه هايى كه پر درد بودند و با درد جنگيدند و با درد به شهادت رسيدند و با درد به زيارت آقا و مولايشان حسين ابن على (عليهماالسلام) رفتند.
سلام بر مشاهد جنوب و غرب و شرق .
سلام بر فكه (سكوى پرواز)
سلام برشلمچه (شميم عشق)
سلام بر طلائيه (معدن طلاى ناب جايگاه كشف قمقمه‏هاى پر از آب)
سلام بر اروند (درياى نجات)
سلام بر حاج عمران (كعبه عشق)
سلام بر دهلاويه وحماسه‏هاى شهيد دكتر مصطفى چمران
سلام بر هلالى‏هاى كربلاى 5 كه خيلى‏ها را با لقب پنج تن آل وفا به پنج تن آل عبا رساندند.
سلام بر سيمهاى خاردارى كه از خون بسيجيها سيراب شدند.
سلام بر خاكريزهايى كه هنوز خاكشان بوى بهشت مى‏دهد.
سلام بر سنگرهايى كه بوى مناجات بسيجيان مى‏دهد.
سلام بر رشيد مردان و غيور زنانى كه هشت سال تاريخ دفاع مقدس اين سرزمين را رقم زدند.
سلام بر سردارانى كه خود به تنهايى يك لشكر بودند.
سلام بر خرازى ابوالفضل لشكر امام حسين (عليه السلام )
سلام بر حاج همت ابراهيم لشكر حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم
سلام بر باكريهاكربلائيان لشكر عاشورا.
سلام بر زين الدين زينت لشكر على ابن ابيطالب عليه السلام
سلام بر زينعلى و صنعتكار و اربابى بر كربلا رفتگان لشكر نجف اشرف .
سلام براملاكى ايثارگرلشكر قدس .
سلام بر حاج بصير بصيرت لشكر كربلا.
سلام بر گردانهايى كه نگين لشكرها بودند.
سلام بر همه آنانى كه لحظاتى از عمرشان را در مسلخ نبرد با دشمنان اسلام گذراندند .
و سلام بر همه آنانى كه اكنون ميهمان ملائك هستند.
و سلام بر همه شهداى مظلوم و گمنام كه نشان از مظلوميت حضرت زهراعليهاالسلام گرفتند.
و سلام بر شهداى مظلوم‏جمعه خونين 17شهريور كه در راه آرمانهاى انقلاب اسلامى به خون نشستند.
وسلام بر شهيدان رجايى و باهنر كه درراه پاسدارى از ولايت با ديگرشهدا پيمان خون بستند.

پاورقي ها:

/

دانستنيهايى از قرآن

خدا يا هوا
«أفرأيت من اتخذ الهه هواه و اضله اللّه على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة، فمن يهديه من بعد اللّه، أفلا تذكرون.» (سوره جاثيه، آيه 23)
اى رسول خدا آيا نمى‏بينى آن را كه هواى نفس خويش را خداى خود قرار داده و خدا او را با علم (پس از اتمام حجت) گمراه مى‏سازد و برگوش و دلش مهر مى‏زند و بر ديده‏اش پرده‏اى مى‏افكند، پس چه كسى بعد از خدا او را هدايت خواهد كرد آيا پند نمى‏گيريد؟

از اينكه در اين آيه كريمه واژه «الهه» را مقدّم بر «هواه» ذكر كرده است معلوم مى‏شود كه چنين كسى كاملاً مى‏داند كه خدا و پروردگارى دارد و بايد او را بپرستد و از او اطاعت نمايد ولى از آنكه گرفتار هواى نفس است بجاى خدا، هوا را مى‏پرستد و به جاى “اللّه” از نفس خود كه مالامال از فساد و شهوات است اطاعت مى‏كند، بلكه هواى نفس را به جاى خدا قرار مى‏دهد و اين عبارت بسيار زيبا و رسا است كه خداوند مى‏فرمايد: «اتخذ الهه هواه» خداى خود را هواى خود قرار داده است پس چنين انسان گمراهى كه عارفانه و عالمانه اطاعت هواى نفس مى‏كند و از خدا دورى مى‏جويد سزاوار است كه مورد خشم و نفرين پروردگار قرار گيرد و خداوند او را در حالت گمراهى رها سازد.
حال بايد ديد چگونه ممكن است كسى هواى خود را عبادت كند، با آنكه عبادت تنها و تنها شايسته مقام ربوبى است؟
آرى! همين طور است عبادت فقط از آن خدا است ولى عبادت مگر چه مى‏باشد؟ عبادت چيزى جز اطاعت نيست، پس هر كس ديگرى را – چه از جنس انسان باشد و چه از جنس جماد باشد و يا حتى ملائكه باشد – اطاعت كند، او را در حقيقت عبادت كرده است و آن شى‏ء را معبود خويش قرار داده است.
خداوند مى‏فرمايد:
«الم اعهد اليكم يا بنى آدم ألاّ تعبدوا الشيطان انه لكم عدوٌ مبين و أن اعبدونى هذا صراط مستقيم» آيا با شما فرزندان آدم پيمان نبستم كه عبادت شيطان نكنيد چرا كه او براى شما دشمنى است آشكار، بلكه مرا عبادت كنيد كه عبادت من، صراط مستقيم و راه درست و صحيح است.
دقت فرمائيد خداوند هشدار مى‏دهد كه من با شما آدميان از «روز الست» پيمان بستم كه از شيطان دورى كنيد و او را نپرستيد و از او اطاعت نكنيد. عبادت به معناى اطاعت است، پس اگر كسى شيطان را يا هواى نفس را اطاعت كند آن را «اله» خود قرار داده، و او را مى‏پرستد. و اين در حالى است كه مى‏داند بايد خدا را عبادت كند. يعنى در فطرت هر كسى نهفته است كه بايد تنها خدا را بپرستد و او را عبادت كند و براى خدا شريكى قرار ندهد.
در روايت مشهور از رسول خدا(ص) آمده است: «كل مولود يولد على الفطرة فأبواه يهودانه أو ينصرانه أو يمجسانه» هر نوزادى بر فطرت به دنيا مى‏آيد و اين پدر و مادرش هستند كه او را يهودى يا نصرانى و يا مجوسى مى‏كنند. در اين روايت مقصود از فطرت همان وحدانيت الهى و اعتراف به خدا و اقرار به عبوديت و پرستش مطلق از حق است. و اين همان هدايت تكوينى است كه انسان را به سوى خدا سوق مى‏دهد و خداوند اين فطرت را بدون كم و زياد به هر انسانى عطا كرده است. ضمناً از اين روايت معلوم مى‏شود فطرت انسانى همان اسلام است و بس. در جاى ديگرى از قرآن مجيد آمده است: «فأقم وجهك للدين حنيفاً فطرة اللّه التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق اللّه ذلك الدين القيّم» اين دين قيّم و استوار همان فطرت الهى است كه خداوند مردم را بر آن دين آفريده است پس تو اى رسول خدا به سوى همين دين حنيف روى آور. هرگز در خلق خدا تبديل و تغييرى روا نيست.
بازگرديم به آيه مورد نظر:
خداوند هشدار مى‏دهد كه هوا را خداى خود قرار ندهيد، و هوا امرى كلى و جامع است كه شامل هر چيزى مى‏شود كه “صبغة اللّه” نداشته باشد و از روى انديشه و هواى انسانى تراوش كرده باشد. چه بسا انسانهايى فكر مى‏كنند كه فلان امر شايد موجب وحدت و يگانگى مردم شود و احتمالاً مردم را به انسجام و توافق برساند ولى نمى‏توان به صرف انديشه، آن را مطرح كرد، بايد هر انديشه و فكرى را منطبق با قرآن و سنت دانست و با استفاده از متخصصين كه فقهاى عالى مقام و مخالف هواى نفس هستند آن انديشه و فكر را مورد نقد و بررسى قرار داد و سرانجام اگر مطابق با حكم خدا بود، به مرحله اجرا رساند نه آنكه اگر خود پسنديد به آن بسنده كند و شامل همان كسانى شود كه درباره‏شان فرمود:«و هم يحسبون انّهم يحسنون صنعاً» گمان مى‏كنند كه كار درستى انجام مى‏دهند!
اين مطلب بسيار مهم است و بايد دست اندركاران و مسئولان امور بدان توجه بيشتر كنند كه ما تابع حق بايد باشيم نه آنكه هرچه ما انديشيديم حق است؟! در آيه قرآن آمده است:
«ولو اتبع الحق أهواءهم لفسدت السموات و الارض» و اگر حق از هواى نفس آنان پيروى كند تمام آسمان‏ها و زمين نابود شده و به فساد كشيده مى‏شوند.
«أضلّه اللّه على علم» پس از گمراه شدن آن انسان كه هواى خود را خداى خويش قرار داده خداوند مى‏فرمايد كه او را گمراه مى‏كند زيرا او عالم به وضعيت خود بوده و مى‏دانست كه به بى‏راهه مى‏رود.
در جائى ديگر از قرآن مى‏فرمايد: «و جحدوا بها واستيقنتها انفسهم» به آن كافر شدند در حالى كه يقين به آن داشتند.
پس قطعاً مقصود از (على علم) اين است كه اينچنين كسانى كه هواپرست‏اند عالمانه و با شعور از آن اطاعت مى‏كنند و هواى خود را مقدّم بر خدا مى‏دانند و اين گمراهى بزرگى است كه انسان بداند و خلاف كند. البته شايد براى برخى از مردم شگفت‏انگيز و باور كردنى نباشد كه انسانى با علم به وجود خدا و ضرورت تبعيت و پيروى و اطاعت از او، هواى نفس خود را مورد اطاعت و پرستش قرار دهد ولى هرگز عجيب نيست. انسان‏هاى زيادى – چه بسا در لباس دين هم باشند – در همين دنياى معاصر ديده مى‏شوند كه با علم و درايت و شعور و ايمان و عواقب امور و باوركردن مبدأ و معاد، تمام ارزشهاى الهى را زير پا مى‏گذارند و با كمال جرأت در برابر آن ارزشها مقاومت مى‏كنند و نه تنها خود را گرفتار غضب و خشم خدا نموده بلكه مردم را به فساد و انحراف مى‏كشانند. مگر ابوجهل نبود كه مى‏گفت: «و اللّه انى لأعلم انه صادق» به خدا قسم مى‏دانم كه محمد(ص) راست مى‏گويد ولى به خاطر هواى نفس با وى مخالفت مى‏كرد و چه بسيارند ابوجهلان دانشمند كه همه چيز را به خاطر هوا زير پا مى‏گذارند!
چنين فاسدان هواپرستى كه شايد به خاطر مقام يا جاه و يا مال و يا رسيدن به بعضى از لذائذ دنيوى، عالمانه هواى نفس و شهوات خود را خداى خويش قرار مى‏دهند و ازهواى نفس بجاى پروردگارشان اطاعت و عبادت مى‏كنند، قطعاً مورد خشم و نفرت ذات مقدس حق قرار مى‏گيرند و خداوند مهر قهر خود را بر زبان و ديدگانشان مى‏زند و پرده‏اى از ظلمت بر قلوبشان مى‏افكند كه در اين راه پليد انحرافى غوطه ورشوند و در منجلاب فساد و تباهى غرق گردند و هرگز به سوى دين قيّم فطرت باز نگردند چه اينكه ديگر قابليت بازگشت ندارند.
«فمن يهديه من بعد اللّه» واى به حالشان و چه بد عاقبتى به انتظار آنان است. اينها كه از خدا روى برگرداندند و به خاطر هر چيز غير اخلاقى پيروى از هواى نفس كردند، پس از خدا چه كسى آنها را هدايت خواهد كرد؟!
«و من يضلل اللّه فماله من هاد» و هر كه خدا او را گمراه كند، پس ديگر هرگز هدايت كننده‏اى نخواهد داشت. البته باز هم تكرار مى‏كنيم كه خداوند كسى را گمراه نمى‏كند، بلكه همه را با فطرت به دنيا مى‏آورد و اين انسان‏ها هستند كه با ديدن راه راست و كژ، يابه سوى صراط مستقيم روى مى‏كنند و يا به بى راهه مى‏روند كه در آن حال، ديگر جاى بازگشت براى كژان و منحرفان نخواهد بود.
«افلا تذكرون» آيا نمى‏خواهيد عبرت بگيريد و از حال اين مردم متذكر شويد و به سوى خدا روى آوريد و هواى نفس را زير پاى خود پايمال كنيد؟
در روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود:
«احذروا أهواءكم كما تحذرون أعداءكم» اى مردم از هواى نفس خود آنچنان بترسيد كه از دشمنانتان مى‏ترسيد.
«فليس شى‏ء أعدى للرجال من اتباع اهوائهم و حصائد ألسنتهم» هيچ چيزى براى انسان دشمن‏تر از پيروى كردن از هواى نفس و آنچه بر زبان جارى مى‏شود نيست.
خداوندا به تو پناه مى‏بريم از تبعيت و پيروى كردن و اطاعت نمودن از هواها و شهوت‏ها و خواسته‏هاى نابجاى نفس امّاره.

پاورقي ها:

/

«امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان»

حضرت مهدى (عج) ذخيره خداوند براى هدايت بشريت‏
اين عيد سعيد پانزده شعبان را به همه مسلمين و به همه ملت ايران تبريك عرض مى‏كنم. ماه شعبان ماه بزرگى است كه در آن، در سوم آن، بزرگ مجاهد عالم بشريت متولد شد و در پانزده آن، حضرت مهدى موعود ارواحنا له الفدا پا به عرصه وجود گذاشت. و قضيه غيبت حضرت صاحب، قضيه مهمى است كه به ما مسائلى مى‏فهماند منجمله اينكه براى يك همچو كار بزرگى كه در تمام دنيا عدالت به معناى واقعى اجرا بشود در تمام بشر نبوده كسى الّا مهدى موعود سلام اللّه عليه كه خداى تبارك و تعالى او را ذخيره كرده است براى بشر، هر يك از انبياء كه آمدند، براى اجراى عدالت آمدند و مقصدشان هم اين بود كه اجراى عدالت را در همه عالم بكنند لكن موفق نشدند حتى رسول ختمى صلى اللّه عليه و آله و سلم كه براى اصلاح بشر آمده بود و براى اجراى عدالت آمده بود و براى تربيت بشر آمده بود، باز در زمان خودشان موفق نشدند به اين معنا و آن كسى كه به اين معنا موفق خواهد شد و عدالت را در تمام دنيا اجرا خواهد كرد، نه آن هم اين عدالتى كه مردم عادى مى‏فهمند كه فقط قضيه عدالت در زمين براى رفاه، مردم باشد بلكه عدالت در تمام مراتب انسانيت.
عيد مولود حضرت صاحب ارواحناله الفدا بزرگترين عيد براى مسلمين است و بزرگترين عيد براى بشر است نه براى مسلمين…
اگر عيد ولادت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم بزرگترين عيد است براى مسلمين، از باب اينكه موفق به توسعه آن چيزهايى كه مى‏خواست توسعه بدهد نشد، چون حضرت صاحب سلام اللّه عليه اين معنا را اجرا خواهد كرد و در تمام عالم زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد به همه مراتب عدالت، به همه مراتب دادخواهى، بايد ما بگوئيم كه عيد شعبان، عيد تولد حضرت مهدى سلام اللّه عليه بزرگترين عيد است براى تمام بشر – تمام بشر را – وقتى كه ايشان ظهور كنند انشاء اللّه (خداوند تعجيل كند در ظهور او) تمام بشر را از انحطاط بيرون مى‏آورد، تمام كجى‏ها را راست مى‏كند: «يملأ الارض عدلاً بعد ما ملئت جوراً» همچو نيست كه اين عدالت همان كه ماها از آن مى‏فهميم كه نه يك حكومت عادلى باشد كه ديگر جور نكند آن، اين هست اما خير، بالاتر از اين معناست. معنى «يملأ الارض عدلاً بعد ما ملئت جوراً» الآن زمين و بعد از اين، از اين هم بدتر شايد بشود، پر از جور است، تمام نفوسى كه هستند انحرافات در آنها هست حتى نفوس اشخاص كامل هم در آن انحرافاتى هست ولو خودش نداند در اخلاق‏ها انحراف هست، در عقائد انحراف هست، در اعمال انحراف هست و در كارهايى هم كه بشر مى‏كند انحرافش معلوم است و ايشان مأمورند براى اينكه تمام اين كجى‏ها را مستقيم كنند و تمام اين انحرافات را برگردانند به اعتدال كه واقعاً صدق بكند «يملأ الارض عدلاً بعد ما ملئت جوراً» از اين جهت اين عيد، عيد تمام بشر است بعد از اينكه آن اعياد، اعياد مسلمين است اين عيد، عيد تمام بشر است، تمام بشر را ايشان هدايت خواهند كرد انشاء اللّه و ظلم و جور را از تمام روى زمين برمى‏دارند به همان معناى مطلقش، از اين جهت اين عيد، عيد بسيار بزرگى است كه به يك معنا از عيد ولادت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله كه بزرگترين اعياد است، اين عيد به يك معنا بزرگتر است.
و ما بايد در اينطور روزها و در اينطور ايام اللّه توجه كنيم كه خودمان را مهيا كنيم از براى آمدن آن حضرت. من نمى‏توانم اسم رهبر روى ايشان بگذارم، بزرگتر از اين است، نمى‏توانم بگويم كه شخص اول است براى اينكه دومى در كار نيست، ايشان را نمى‏توانيم ما با هيچ تعبيرى تعبير كنيم الّا همين كه مهدى موعود است، آنى است كه خدا ذخيره كرده است براى بشر و ما بايد خودمان را مهيا كنيم از براى اينكه اگر چنانچه موفق شديم انشاء اللّه به زيارت ايشان، طورى باشد كه روسفيد باشيم پيش ايشان، تمام دستگاه‏هايى كه الآن به كار گرفته شده‏اند در كشور ما و اميدوارم كه در ساير كشورها هم توسعه پيدا بكند، بايد توجه به اين معنا داشته باشند كه خودشان را مهيا كنند براى ملاقات حضرت مهدى سلام اللّه عليه. رهنمودهاى مقام معظّم رهبرى
تقوا، درس جاودانه امير مؤمنان است. اگر شما به نهج البلاغه مراجعه بفرماييد، ملاحظه خواهيد كرد كه هيچ دستور العمل و توصيه‏يى در اين كتاب عظيم به قدر تقوا تكرار نشده است. تقوا در واقع يكى از بلندترين فصول زندگى عملى اميرالمؤمنين و تعاليم زبانى آن بزرگوار است. تقوا يعنى مراقبت از خود. انسان دائم بايد مراقب خود باشد.
… خيلى از كارهايى كه ما مى‏كنيم و لغزشهايى كه از ما سر مى‏زند، بر اثر عدم مراقبت است.
… حقايق بشرى و اصالتهاى بشرى با گذشت زمان تغيير پيدا نمى‏كنند. انسانها از اول تاريخ تا امروز و از امروز تا پايان دنيا، هميشه عدالت را دوست داشته‏اند و به عدالت نيازمند بوده‏اند، اين تغيير پيدا نمى‏كند. انسانها از اول تاريخ تا امروز و امروز تا آخر دنيا به مسؤولانى كه نسبت به آنها وفادار باشند، در خدمت آنها باشند و براى آن‏ها صادقانه عمل كنند، احتياج دارند، اينها كه تغييرپذير نيست. درس اميرالمؤمنين در نهج البلاغه ناظر به اين چيزهاست.
… الآن جوان‏ها روى كار آمده‏اند. جوانهاى عزيز من! نوبت شماست. جوانهاى قبل از شما هر چه نفس داشتند، در اين راه زدند و ما را به اين جا رساندند، امروز نوبت جوانهاى ماست. در ميدان علم، در ميدان عمل، در ميدان تقوا، در ميدان سياست، در ميدان كار براى مردم و خدمت، و در ميدان شايستگى‏هاى گوناگون وارد شويد، خودتان را به صلاح و تقوا بياراييد و پيش برويد.
… برادران عزيز ما در دولت و رييس جمهور محترممان – كه بحمداللّه متكى به محبت و رأى مردم است – بعد از اين كه دولت تشكيل شد، وعده‏هايى را كه به مردم داده‏اند، مرور كنند و بجد براى تحقق اين وعده‏ها تلاش نمايند. مردم كسانى را كه صادقانه عمل مى‏كنند، مى‏شناسند. سرعت عمل، خوب است، عجله و انفعال و شتابزدگى بد است. مبادا در مقابل برخى از كسانى كه حرفها و مطالبات خودشان را به عنوان مطالبات مردم جا مى‏زنند، دولت دچار انفعال شود، نه كار خودشان را بكنند. مطالبات حقيقى مردم، همان چيزهايى كه بحمداللّه در شعارها و اظهارات رييس جمهور محترممان هم به صورت برجسته‏اى گفته و تكرار شده است، چيزهاى خوبى است، مردم همين‏ها را مى‏خواهند. دولت بايد اينها را بجد، بدون دستپاچگى، با تدبير درست، و در طول مدت مقرر و معقول دنبال كند.
ما مى‏خواهيم سوخت نيروگاه هسته‏اى مان را خودمان توليد كنيم. آنها مى‏گويند خودتان توليد نكنيد برايتان نيروگاه بسازند، اما بياييد سوختش را از ما بخريد! يعنى چه؟ يعنى وابسته بمانيد. ملت ايران بايد به قدرتهاى توليد كننده سوخت هسته‏اى وابسته بماند تا اگر آنها يك وقت خواستند سوخت ندهند، شرطى بگذارند و دولت و ملت ايران ناچار باشند دستشان را بالا ببرند و بگويند چاره‏اى نداريم، سوخت ما – كه برق و امكانات ما وابسته به آن است – بايد از آن طرف بيايد، والا نيروگاه ما خواهد خوابيد. ملت ايران بايد وابسته بماند، آنها اين را مى‏خواهند.
براى ما مسأله هسته‏اى، مسأله علمى و اقتصادى است. در مسأله هسته‏اى، راهى را كه تا الآن آمده‏ايم و بحمد اللّه به طور كامل هم موفق بوده‏ايم، اگر بتوانيم در آن پيش برويم و به آخر برسانيم، اين يك پيشرفت علمى براى كشور است. جوانان ايرانى در اين ميدان، مهارت و استعداد و توانايى علمى خودشان را ثابت كرده‏اند، اين از لحاظ علمى خيلى براى ما با ارزش است.
… ما مى‏خواهيم منابع تجديد ناپذيرمان براى نسلهاى ديگر بماند. اين طور نباشد كه بيست سال ديگر، بيست و پنج سال ديگر، اين كشور نفت نداشته باشد، مجبور باشيم نفت خود را از آمريكا يا از عوامل آمريكا بخريم ما مى‏خواهيم جايگزين نفت داشته باشيم و آن، انرژى هسته‏اى است. آنها مى‏گويند نه، نداشته باشيد، همان نفتتان را مصرف كنيد تا تمام شود. اگر مى‏خواهيد نيروگاه هسته‏اى هم داشته باشيد، سوختش را بايد از ما بخريد.
اين حرف زورى است كه امروز بخشى از دنياى غرب دارد با ما در ميان مى‏گذارد. مجرم اين قضيه هم باز در درجه اول آمريكاست.
… اروپايى‏ها نبايد با لحن طلبكار حرف بزنند. امروز قرن نوزدهم نيست. ملت ايران ملتى نيست كه يك روز اگر رژيم دست نشانده انگليس و آمريكا در اين جا سر كار بود. هرچه مى‏گفتند، ناچار بود بپذيرد، نه،
امروز نظام جمهورى اسلامى متكى به هفتاد ميليون جمعيت است. امروز ملت ايران و دولت ايران و مسؤولان ايرانى در خودشان مثل كوه احساس استوارى و قدرت مى‏كنند. (29/5/1384)
پاورقي ها:

/

امام خمينى و انقلاب مشروطه‏

عقاب جور گشاده‏ست بال بر همه شهر

كمال گوشه نشينى و تير آهى نيست‏
صحبت حكّام ظلمت شب يلداست‏

نور ز خورشيد جو، بوكه برآيد

يكى از مهمترين حركت‏هاى مردمى عليه استبداد و بى عدالتى در تاريخ معاصر ايران، انقلاب مشروطيت است. زمينه‏هاى بسيارى در اين حادثه، دخالت عمده‏اى داشت، قتل ناصرالدين شاه به دست ميرزا رضاى كرمانى، كه با سيد جمال الدين اسدآبادى ارتباط ويژه‏اى برقرار كرده بود، در واقع نشانه‏اى از آتشفشان خشم مردم مسلمان نسبت به دستگاه جور و جفا بود.
مظفرالدين شاه، فرزند ناصرالدين شاه، كه در 45 سالگى به سلطنت رسيد، امين السلطان را از صدارت عزل كرد و چون از هرگونه لياقت، كاردانى، توانايى فكرى و ذهنى محروم بود، عملاً اداره كشور را به دست فرد جنايتكارى به نام عين الدوله سپرد. فشارهاى سياسى و اجتماعى وى، خشونت‏هاى درباريان، خيانت و فساد وابستگان به دستگاه سلطنت، فقر عمومى، ركود اقتصادى، مردم را بيش از گذشته به ستوه آورد و آنان را مهياى شورشى گسترده ساخت و اقشار گوناگون را به سوى يك اعتراض و نفرت فراگير سوق داد.
اگرچه در بدو امر، حركت هاى مردمى و خيزش‏هاى عمومى در جهت كاستن قدرت مستبدين، ايجاد عدالت، رعايت مساوات و بهبود اوضاع معيشتى بود ولى چون اين برنامه طرح و تشكيلات مشخص، منسجم و هدايت شده‏اى نداشت و از رهبرى پر نفوذ و تأثير گذار محروم بود، عده‏اى از افراد غرب زده و خود باخته كه با فرهنگ ارزشى و بومى بيگانه بودند و با معيارهاى وارداتى، انس بيشترى داشتند، موفق گرديدند تجربه‏اى را كه در برخى كشورهاى اروپايى به اجرا گذاشته شده بود و بر حسب ظاهر با موازين اسلامى در تعارض نبود به علماء معرفى كنند و آن را «مشروطه» بنامند و در اين بين برخى القاءات روشنفكران مشروطه خواه و عوامل ديگر موجب گرديد كه مردم قيام خود را تحت برنامه‏اى با عنوان «انقلاب مشروطه» سامان دهند.(1)
با گسترش فريادهاى اعتراض‏آميز ساكنين تهران و وقوع حوادثى چون ماجراى مسيونوز بلژيكى و حادثه بانك استقراض روس، به چوب بستن بازرگانان و تعطيل نمودن بازار، عين الدوله صدر اعظم شاه، به تصور باطل خود براى سركوب نمودن فريادها و شورش‏هاى مردمى به خشونت دست زد، علمايى چون آية اللّه طباطبايى و آية اللّه بهبهانى و ديگر همراهان با مشاهده اين جوّ رعب و وحشت با بررسى جوانب امر تصميم گرفتند از شهر خارج شوند و به نشانه نفرت و انزجار از اعمال ننگين عين الدوله به سوى شهررى بروند و در جوار حرم حضرت عبدالعظيم حسنى متحصّن گردند. صدر اعظم ستمگر و مغرور كوشيد با تهديد و فشار جلو حركت مهاجرين را بگيرد اما وقتى مشاهده كرد علما و برخى از اهالى در عزم خويش مصمم هستند، از قصد خود منصرف شد. معترضين مدّتى در حرم مذكور ماندند و سرانجام خواست‏هاى برحق و اصولى خود را به آگاهى شاه رسانيدند. اگرچه مظفرالدين شاه با تقاضاى علما موافقت كرد، ولى رفتارهاى ظالمانه عين الدوله همچنان ادامه يافت، بدين جهت مردم همراه با روحانيون مهاجرت بزرگترى را كه انعكاس وسيع‏ترى داشت آغاز كردند و به سوى شهر مقدس قم روانه شدند. با اوج‏گيرى مبارزات به رهبرى علما و درخواست‏هاى جديد مهاجران و گسترش نفرت مردمى، سرانجام شاه تسليم تقاضاهاى علما و اقشار مردم گشت و در آغاز، عين الدوله را از صدارت بركنار نموده سپس فرمان «دارالشورا» را صادر كرد و چون مخالفان قانع نشدند، در روز يكشنبه 14 جمادى الثانى، 1324 ه.ق (13 مرداد 1285 ه.ش) فرمانى ديگر صادر نمود.(2) كه به فرمان مشروطيت موسوم گرديد.
پس از صدور اين فرمان، عضدالملك(از رجال با نفوذ قاجاريه) براى بازگردانيدن علما، عازم قم گشت و آنان را با تكريم و احترام به تهران آورد و چندى بعد، مجلس شوراى ملى افتتاح گرديد و به تدوين نظامنامه‏اى مبادرت نمود. با مرگ مظفرالدين شاه، فرزندش، محمد على ميرزا به فرمانروايى رسيد. اگرچه وى موافقت خود را با مشروطيت اعلام كرده بود، اما با طبع استبدادى و خوى ستمگرانه‏اى كه داشت، تلاش هايى را براى درهم كوبيدن قيام مشروطه آغاز كرد و به بهانه‏اى واهى مجلس شورا را به توپ بست و بار ديگر خفقان و استبداد را بر ايران حاكم نمود. چون اين خبر اسف‏انگيز به شهرهاى ايران رسيد در نقاطى چون تبريز، گيلان، اصفهان، چهارمحال بختيارى قيام هايى به وقوع پيوست و با وجود تلاش‏هاى روس و انگليس براى منصرف نمودن نيروهايى كه از اين نقاط عازم تهران بودند، نيروهاى جديد و تازه نفس تهران را فتح كردند اما با زمينه هايى نفوذى كه از قبل فراهم شده بود، حركت‏هاى مردمى مهار و انقلاب از درون كنترل، مسخ و منحرف گرديد، گروه‏هايى كه عازم تهران شده بودند در 25 جمادى الثانى، 1327 ه.ق وارد اين شهر شدند و در بهارستان به تشكيل شورايى روى آوردند كه محمد على شاه را از سلطنت خلع و فرزندش احمد ميرزا را به حكومت برگزيد.(3) تأمّلى در قيام‏
چنانچه در اين بررسى اجمالى اشاره گرديد. مشروطه قيامى است كه ماهيتى ضد استبدادى دارد و خصلت ضد استعمارى در آن مشاهده نمى‏گردد و اساس كار تثبيت قانونى بود كه مفهومى جز نظام سياسى اجتماعى به سبك غربى نداشت. حتى برخى روشنفكران عوامل استكبارى را ابزارى براى رسيدن به اين مقصد معرفى كرده‏اند زيرا افراد معترض به راحتى براى مقابله با ستم به سفارت و ادارات وابسته به انگلستان پناهنده مى‏شدند و گويا از بابت نقشه‏هاى استعمارى اين دولت با آن سوابق زورگويى، چپاول و تحميل امتيازاتى به ايران از جمله تنباكو، رويتر، لاتارى و غير آن، هيچ گونه نگرانى نداشتند.(4) البته چون حركت مزبور صبغه‏اى مبارزاتى بر عليه ستم داشت و شركت كنندگان در قيام خواستار اجراى عدالت بودند، علما و روحانيون با آن همراهى نمودند. امام خمينى در بررسى‏هاى دقيق و هوشمندانه خود اين واقعيت را از نظر دور نداشته و فرموده‏اند: «جنبش مشروطه بر ضد رژيم بود، البته با قبول داشتن رژيم، عدالت مى‏خواسته‏اند ايجاد كنند.»(5) امام در جاى ديگر يادآور مى‏شوند:
«… شما تاريخ انقلاب مشروطه را بخوانيد، و ببينيد در انقلاب مشروطه چه بساطى بوده است چه آن وقتى كه انقلاب شد و مشروطه به پا كرد با اين كه انقلاب تغيير رژيم سلطنتى (هم) نبود، فقط اين بود كه سلطنت استبدادى يك قشرى (قدرى) محدود بشود و روى قوانين مشروطه باشد.»(6)
امام خمينى دخالت دولت انگلستان را در مسايل مشروطه مورد توجه جدّى قرار مى‏دهد:
«…عمّال انگليس به دستور ارباب خود اساس مشروطه را به بازى مى‏گيرند و مردم را نيز فريب مى‏دهند و از ماهيت جنايت سياسى خويش غافل مى‏سازند.»(7) به باور امام، قيام مشروطه نه تنها ضد استعمارى نمى‏باشد بلكه توطئه انگلستان براى منحرف نمودن آن، كاملاً آشكار است:
«…توطئه‏اى كه دولت استعمار انگليس در آغاز مشروطه كرد، به دو منظور بود، يكى كه در همان موقع فاش شد اين بود كه نفوذ روسيه تزارى را در ايران از بين ببرد و ديگرى همين كه با آوردن قوانين غربى، احكام اسلام را از ميدان عمل و اجرا خارج كند…»(8) نقش مؤثر علماى شيعه‏
اگرچه روشنفكران غرب زده دربارورى فكرى مشروطه با تكيه بر انديشه‏هاى بيگانگان تلاش مى‏كردند، امّا نقش علماى شيعه و روحانيت در پيدايش اين جنبش، بر دفاع از اسلام، ستيز با استبداد، عدالت خواهى و حمايت از محرومين استوار بود. بطور طبيعى اين دو طيف يعنى علماى متعهد دينى و روشنفكران به لحاظ انگيزه‏ها و اهداف نمى‏توانستند با هم در تفاهم باشند. امام خمينى در اين باره چنين گوهر افشانى كرده‏اند: «..علماى اسلام در صدر مشروطيت، در مقابل استبداد سياه ايستادند و براى ملت(مسلمان) آزادى گرفتند، قوانينى جعل كردند…كه به نفع ملت…استقلال كشور(و) به نفع اسلام است اين را با خون‏هاى خودشان، با زجرهايى كه ديدند و كشيدند گرفتند…»(9)
آرى علماى راستين با نفوذ معنوى خود در اعماق جامعه و سابقه‏اى كه به دليل همين ويژگى از آن برخوردار بودند توانستند جنبشى را عليه حكومت ظالمانه قاجارها پديد آورند.
آزادى خواهان كه ابتدا از طبقه غير روحانى بودند احساس نمودند براى رسيدن به مقصد خود لازم است با روحانيان همدلى افزون‏ترى داشته باشند و از اقتدار آنان به نحو احسن استفاده كنند از آن سوى علما به منظور دفاع از استقلال كشور و پشتيبانى از محرومان و رفع تبعيض از مردم به اين نظر رسيدند كه نيروى جديدى در كنارشان با حكومت جور درگير است. اگرچه برخى علما نسبت به روشنفكران تند رو و خود باخته، نوعى بدبينى و انزجار از خويش بروز مى‏دادند اما با شدت يافتن قيام عليه حكومت قاجاريه اين اختلاف فراموش گرديد و به تدريج به دليل موقعيت خاصى كه منورالفكرها در برنامه ريزى و نگارش قانون اساسى پيدا كردند، عملاً كار فكرى مشروطه به را بدست گرفتند. زمانى كه قيام به وضع حساس و سرنوشت سازى رسيد علما بر سر توافق با افكار وارداتى كه توسط اين طيف ترويج و تبليغ مى‏گرديد و پى‏گيرى مى‏شد با روشنفكران درگير شدند. شيخ فضل اللّه نورى رهبرى ضديت با اين انديشه مسموم را عهده دار شد. تمامى نگرانى اين دسته از مجتهدان و بزرگان شيعه به دليل رسوخ افكار جديد و فاصله گرفتن از سنت اسلامى و موازين شرعى بود. سرانجام مشروطه به سامان رسيده، كنار زدن روحانيت و حتى اخذ نقش مهم او در اعمال ولايت شرعى حتى در همان محدوده خاص كه داشت، بود.(10) امام خمينى متذكر مى‏گردند:
«…ببينيد چه جميعت هايى هستند كه روحانيون را مى‏خواهند كنار بگذارند، همان طورى كه در صدر مشروطه، با روحانى اين كار را كردند و اينها را زدند و كشتند و ترور كردند، همان نقشه است آن وقت ترور كردند، كشتند سيد عبداللّه بهبهانى را، كشتند مرحوم نورى را و مسير ملّت را از آن راهى كه بود برگرداندند به يك مسير ديگر…»(11)
عمده‏ترين سياست و استراتژى روسيه و انگلستان در مقابله با نهضت مردم ايران، اين بود كه مانع از عمق يافتن اين حركت مردمى و اسلامى شوند و از تكوين برنامه‏اى كه نقش اصلى را در آن، مردم و رهبران صادق و راستين مذهبى به عهده داشتند، جلوگيرى كنند. البته هر يك از اين دو كشور در برخورد با قيام مزبور خط مشى ويژه‏اى را دنبال مى‏كردند، يكى حصول نتيجه مورد نظر را در حمايت قاطع از دستگاه ستم مى‏دانست و آن ديگرى خواستار استقرار نوعى نظام محافظه كارانه در چهارچوب مشروطيت بود. امّا در مجموع، محور اصلى اين سياست‏ها همچون دو لبه قيچى يك هدف را تعقيب مى‏كرد. جلوگيرى از رهبرى علماى شيعه و اقتدار روحانيت و برنامه ريزى نظام حكومتى بر اساس مصالح دينى، استقلال و هويت ارزشى و هموار نمودن راه استيلاى ابر قدرت‏ها بر ايران و در نتيجه تضعيف عزت و كرامت مردم اين سامان، از نيّات و اهداف شوم آنان بود.
امام خمينى درباره شگردى كه عمّال سياست خارجى در مشروطه، براى جايگزين نمودن غرب زده‏ها به جاى روحانيت به كار بستند، فرموده‏اند:
«… از آن طرف عمّال قدرت‏هاى خارجى و مخصوصاً در آن وقت انگليسيان در كار بودند( و مى‏خواستند) كه اينها را از صحنه خارج كنند يا به ترور يا به تبليغات، گويندگان آنان كوشش كردند به اين كه روحانيون را از دخالت در سياست خارج كنند و سياست را بدهند به دست آنهايى كه مى‏توانند به قول آنها، يعنى فرنگ رفته‏ها و غرب زده‏ها و شرق زده‏ها. كردند آنچه را كه كردند، يعنى اسم مشروطه بود ولى واقعيت استبداد. آن استبداد تاريك ظلمانى، شايد بدتر و حتماً بدتر از زمان سابق…»(12) انحراف آشكار و مردم فريبى‏
استعمار از دو جانب در مشروطه نفوذ كرد يكى سياسى و جلب منافع خويش و ديگرى نفوذ دادن افكار منحط غربى براى از بين بردن ديانت و كم رنگ نمودن ارزش‏هاى اصيل اسلامى. در واقع محتواى فكرى مشروطه چيزى جز انديشه‏هاى سياسى غرب نبود. زمانى كه منورالفكران با تبليغات و نقشه‏هاى انگلستان مى‏خواستند دين را به حاشيه برانند و از آن پس قوانين تصويب كنند راضى نمى‏شدند كه مشروطه مطابق با شرع مقدس اسلام تنظيم گردد و اين واقعيت بر بسيارى از علماى شيعه مكشوف گرديد كه مسئله مشروطه صرفاً مبارزه با سلطنت نبوده است و اين خود باختگان، مذهب و باورهاى مردم را نشانه گرفته‏اند. امام خمينى اين موضوع را با ظرافت خاص مدّ نظر قرار داده‏اند:
«…گاهى وسوسه مى‏كنند كه احكام اسلامى ناقص است… به دنبال اين وسوسه و تبليغ (منفى) عمّال انگليس به دستور ارباب خود، اساس مشروطه را به بازى مى‏گيرند و مردم را فريب مى‏دهند و از ماهيت جنايات سياسى خود غافل مى‏سازند وقتى كه مى‏خواستند در اوايل مشروطه قانون بنويسند و قانوس اساسى را از روى آن تدوين كنند، مجموعه حقوق بلژيكى‏ها را از سفارت بلژيك قرض كردند و چند نفرى كه من نمى‏خواهم اسم ببرم قانون اساسى را از روى آن نوشتند و نقايص آن را (با) مجموعه‏هاى حقوقى فرانسه و انگليس به اصطلاح ترميم كردند و براى گول زدن ملّت، بعضى از احكام اسلام را ضميمه كردند. اساس قوانين را از آنها اقتباس كردند و به خورد ملت ما دادند.»(13)
در مجالس شوراى دوران پس از مشروطه هم مردم نقش تعيين كننده‏اى نداشتند و مخالفان جدّى و سابقه دار اين نهضت يعنى قئودال‏ها، خوانين و حكام مستبد و وابستگان دربارى براى تأمين منافع خود تلاش‏هاى گسترده‏اى را آغاز كردند و كوشيدند تا با راه يافتن به مجلس به مقاصد پليد و پست خود دست يابند. البته زمينه اين كار هم تا حدودى فراهم شده بود زيرا از سويى برخى از فاتحان تهران كسانى بودند كه به دليل موقعيت اجتماعى و اقتصادى با هيأت حاكمه قاجاريه تفاوت بنيادى نداشتند و نيز دست‏هاى پنهان استعمارگران براى تحقق اين نفوذ، نقشه‏هاى متعددى را به اجرا گذاشت. امام خمينى تأكيد نموده‏اند:
«…در تمام طول مشروطيت الّا بعضى از زمان‏ها، آن هم به بعض از وكلا، مردم دخالت نداشتند در تعيين وكلا…» امام طى بياناتى اين حقيقت تلخ و اسف‏بار را گوشزد نموده‏اند كه: «قبل از آمدن رضاخان، زمان احمد شاه، امر انتخابات با خان‏ها و مالكين بود و گردن كلفت‏هاى هر منطقه، در آن دولت نفوذ نداشت، لكن شاهزاده‏هايى كه داراى ملك (زمين و زراعت) بودند و خان هايى كه داراى قدرت بودند و قلدرهايى كه در اطراف كشور بودند، آنها رعيت‏هاى خودشان را، مردم(منطقه) خودشان را با زور مى‏آوردند پاى صندوق‏ها هرچه آنها مى‏گفتند اين‏ها هم عمل مى‏كردند…»(14) بنابراين به دليل دخالت‏هاى موذيانه انگلستان، بازگشت مستبدين به قدرت، اختلاف و فاصله گرفتن با شرع مقدس، كنار نهادن نيروهاى صديق و با اخلاص بخصوص علماى متعهد به اسلام و قرآن و روى كار آمدن افراد خود باخته، غرب زده و عدم اجراى قانون اساسى، مشروطه از مسير اصلى خود منحرف گرديد و از هدف اصلى خود بازماند. شيخ مشروطه‏
شيخ فضل اللّه نورى متولد سال 1259 هجرى در روستاى لاشك كجور مازندران، پس از پشت سر نهادن دوران صباوت، به تحصيل علوم اسلامى روى آورد. مقدمات را در شهر بَلَده (مركز شهرستان نور) آغاز نمود. پس از آن به تهران آمد و فراگيرى دانش حوزوى را در اين شهر تا پايان دوره سطح به پايان رسانيد. بعد براى تكميل تحصيلات به نجف اشرف و نزد مشاهيرى چون شيخ راضى و ميرزا حبيب اللّه رشتى دوران عالى اين علوم را پى گرفت و بعد از مدتى در درس ميرزاى شيرازى حضور يافت و همراه با استادش از نجف به سامرا مهاجرت كرد. حضور مداوم وى در حوزه درسى اين دانشوران و مدت هشت سال بهره مندى از پرتو انديشه‏هاى ميرزاى مجدد و رهبر نهضت تنباكو، همراه پشتكار و اهتمام وافر به درس و كسب دانش شيخ فضل اللّه نورى را به مقام اجتهاد و فقاهت رسانيد.
وى به دليل موقع خاص سياسى، اجتماعى با اشاره ميرزاى شيرازى به ايران آمد و در سال 1303 هجرى روانه تهران گرديد و در اين شهر به اقامه جماعت، تأليف و تدريس علوم اسلامى روى آورد. تسلّط بر مباحث فقه و اصول در عالى‏ترين سطح، مهارت در ساير معارف دينى، شناخت مقتضيات زمانها و درك شرايط حساس جامعه موجب گرديد تا به سرعت حوزه علمى اين دانشور شهيد مورد استقبال و توجّه طلاب و روحانيان قرار گيرد شخصيت هايى چون حاج شيخ عبدالكريم حائرى مؤسس حوزه علميه قم، حاج آقا حسين قمى، آقا سيد محمود مرعشى، پدر آية اللّه مرعشى، ملاعلى مدرس، علامه محمد قزوينى، ميرزا ابوالقاسم قمى و سيد ابراهيم فناء توحيدى (پدر محيط طباطبايى) در مكتب او، تربيت شده‏اند.(15) مراتب علمى شيخ مشروعه خواه را هيچ كس از دوست و دشمن انكار نمى‏كرد. يكى از كسانى كه توفيق ديدار با آن مجتهد به خون خفته را داشته است، مى‏گويد: برخى تصور مى‏نمودند معلومات وى منحصر به همان فقه و اصول است امّا نگارنده در چندين جلسه فهميدم قطع نظر از جنبه فقاهت، از ديگر علوم اسلامى هم اطلاعات كافى دارد.(16) ناظم الاسلام كرمانى كه با اين شيخ مبارز مخالف بود، مى‏نويسد: روزى شيخ در منزل سيد محمد طباطبايى بود كه وى در ضمن مذاكره گفت: ملّاى سيصد سال قبل به كار امروز نمى‏خورد، شيخ فضل اللّه در جوابش گفت: خيلى دور رفتى، ملاى سى سال قبل به درد امروز نخواهد خورد. ملاى امروز بايد عالم به مقتضيات وقت باشد و مناسبات دولت‏ها را بداند.(17) ادوارد براون انگليسى نيز ناگزير به اعتراف حقيقتى گرديده است: شيخ فضل اللّه از لحاظ علم و آراستگى به كمال معروف و فقيه جامع و كامل، مجتهد سرشناس و عالمى متبحّر و از لحاظ اجتهاد برتر از ديگران بود.(18) حتى احمد كسروى مى‏نويسد: حاج شيخ فضل اللّه نورى از مجتهدان بنام و باشكوه تهران به حساب مى‏آمد.(19)
امام خمينى كه به مناسبت‏هاى مقتضى از اين مجتهد مقاوم دفاع كرده است، از وى به عنوان عالم مجاهد و مجتهد داراى مقامات عالى سخن گفته و او را به عنوان يك روحانى شاخص و برجسته معرفى كرده است.(20) مجتهد مبارز و مقاوم‏
ناظم الاسلام كرمانى يادآور شده است: حاج شيخ فضل اللّه اگر چند ماهى در عتبات توقف كند شخص اوّل علما خواهد گرديد، چه هم حسن سلوك دارد و هم مراتب علميه و هم نكات رياست را بهتر از ديگران داراست.(21)
چنين شخصيتى با اين اشتهار علمى و اجتماعى به عرصه سياست گام نهاد و در حادثه قيام تنباكو به دفاع از فتواى ميرزاى شيرازى مبنى بر تحريم تنباكو پرداخت و حكم به حرمت استعمال اين ماده دخانى داد. در ماجراى قيام مردم ايران عليه استبداد قاجاريه، از روحانيان برجسته‏اى بود كه با ابراز تنفر از ستم و اختناق شاه قاجار و همگامى با علماى تهران ضربه سختى بر پيكر دستگاه ستم وارد نمود، در واقعه مهاجرت علما به قم، به صف مهاجرين پيوست و به قم آمد و تا زمان پيروزى انقلاب مشروطه همچنان به دفاع از آن پرداخت، براى تدوين قانون اساسى و متمم آن در مجلس شوراى ملى نقش فعالى را عهده‏دار گرديد تا جايى كه توانست با پيشنهاد يك ماده مبنى بر نظارت پنج تن از علماى زمان بر مصوّبات مجلس، قدمى در جهت اسلامى كردن قوانين مجلس بردارد. علماى نجف از جمله دو تن از مراجع وقت: آخوند خراسانى و حاج شيخ عبداللّه مازندرانى طى تلگرامى از پيشنهاد شيخ فضل اللّه نورى حمايت كردند.(22) نگرش بنيادى بر مجلس و قوّه مقننه‏
نگاه شيخ مزبور از جامعيت ويژه‏اى برخوردار است و تمامى امور زندگى فردى و اجتماعى بشر را در برمى‏گيرد اصولاً قانون و قانون گذار در انديشه‏اش جايگاه خاصى دارد و در اين فرايند نقش مجتهدان را چنين بازگو مى‏كند. «وظيفه علماى اسلام به آن است كه احكام كلّيه را كه مواد قانون الهى است از چهار دليل شرعى استنباط فرمايند و به عوام برسانند»(23) وى براى بيان منزلت قوه مقننه و اعتبار اكثريت آراء در انديشه سياسى خود دو تصوير اساسى از آن ارائه مى‏دهد. نخست زمانى است كه هيچ قانونى و قاعده مدوّنى وجود ندارد و قدرت سياسى به دليل تحولاتى، از دست يك نفر خارج مى‏شود و تحت ضابطه‏اى قرار مى‏گيرد، دوم حالتى است كه در آن قانون وجود دارد و مردم نمايندگانى را تعيين مى‏كنند تا در مجلس گردآيند تا بر اساس قانون اساسى آيين نامه‏هاى اجرايى يا قوانين را وضع كنند كه تحت تأثير قوانين اول هستند.(24) بر اساس‏اين تفكيك، مجلس مقننه نهادى است كه در آن قوانين عمومى و كلى براى اداره عمومى جامعه وضع مى‏گردد كه به آن قانون اساسى گويند به مجلس دوم كه بر اساس اين قانون برنامه دوره‏اى نظام را تدوين مى‏كند، «مجلس برنامه ريزى» مى‏گويند.
در جامعه‏اى كه اسلامى است و بر اساس شريعت بايد اداره شود ديگر نمى‏توان افرادى را كه تخصصى در دين و مذهب ندارند با رأى مردم بر سر كار آورد تا قانون اساسى بنويسند. اين امور در زمان غيبت امام زمان(عج) از شئون ولايت فقيه بوده و از دايره وكالت خارج است و اين نكته‏اى است كه امام خمينى پس از پيروزى انقلاب اسلامى مورد توجه قرار داد و آن زمانى كه بسيارى از گروههاى معارض و مخالف حكومت دينى به پيروى از انديشه سياسى غرب، بحث تأسيس مجلس خبرگان را عنوان نمودند كه دو جهت كارشناسى در آن لحاظ گرديده بود: حضور فقها و مجتهدان براى آن كه دينى بودن قوانين تضمين گردد و متخصصان حقوقى كه با حضورشان مصالح و حقوق عمومى مراعات شده باشد. امام دقيقاً دو حوزه قانون نويسى و برنامه ريزى را كه شيخ شهيد به آن تأكيد داشت، مورد توجه جدّى و اساسى قرار داده و فرمودند:
«قدرت مقننه و اختيار تشريع در اسلام، به خداوند متعال اختصاص داشته است. شارع مقدس اسلام يگانه قدرت مقننه است. هيچ كس حق قانون گذارى ندارد و هيچ قانونى جز قانون شرع را نمى‏توان به مورد اجرا گذاشت. به همين سبب در حكومت اسلامى به جاى قانون گذار كه يكى از سه دسته حكومت كنندگان را تشكيل مى‏دهد مجلس برنامه ريزى وجود دارد كه براى وزارت خانه‏هاى مختلف در پرتو احكام اسلام برنامه ترتيب مى‏دهد و اين برنامه‏ها انجام خدمات عمومى را در سراسر كشور تعيين مى‏كند.»(25) امام در پيامى كه براى اختتاميه مجلس بررسى نهايى قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران ارسال كردند، فرمودند: «…تشخيص مخالفت و موافقت با احكام اسلام منحصراً در صلاحيت فقهاى عظام است و چون اين يك امر تخصصى است احكام شرعى از كتاب است دخالت وكلاى…ديگر در اين اجتهاد و تشخيص احكام شرعى از كتاب و سنت دخالت در تخصص ديگران بدون داشتن صلاحيت و تخصّص لازم است…»(26)
اين همان استدلالى است كه شيخ فضل اللّه نورى در نوشتن قانون اساسى مطرح كرد و گفت: «اين امر راجع به ولايت است نه وكالت و ولايت در زمان غيبت امام زمان(عج) با فقها و مجتهدين است.»(27) تشخيص توطئه‏
بدون شك آنچه در قيام مشروطه پيش آمد، اگرچه در ظاهر، اسلامى بود ولى در محتوا مأخوذ از افكار غربى و انديشه‏هاى ليبرال‏ها و لائيك‏ها بود و كسى كه اين نيرنگ را زودتر از همه تشخيص داد. شيخ فضل اللّه نورى بود. فهم زود هنگامش براى او، تاوان بزرگى داشت و آن بردار نمودنش مى‏باشد اگر آن فقيه والامقام هم رنگ جماعت مى‏گرديد و دنبال مشروطه مشروعه نبود، چنين اتفاقى برايش رخ نمى‏داد. امام خمينى اين نكته را گوشزد نموده‏اند: «…مرحوم شيخ مى‏گفت مشروطه بايد مشروعه باشد، بايد قوانين موافق اسلام باشد امّا در آخر مخالفين او را در ميدان توپخانه در حضور جمعيت به دار كشيدند.»(28) و در جاى ديگر خاطر نشان ساخته‏اند: «…تا آن جا كه مثل مرحوم حاج شيخ فضل اللّه نورى در ايران به خاطر اين كه مى‏گفت مشروطه بايد مشروعه باشد و آن مشروطه‏اى كه از غرب و شرق به ما رسيده (است) قبول نداريم، در همين تهران(او را) دار زدند و مردم هم پاى (دار) او رقصيدند يا كف زدند.»(29) آنچه كه موجب گرديد شيخ شهيد در مواضع خود موفق گردد، اگرچه در اين راه جان خود را از دست داد، همين مقاومتش در برابر نوع استبداد بود يكى كه قاجارها مروّجش بودند و ديگرى آن فشار فكرى و اختناق فرهنگى سياسى بود كه روشنفكران غرب زده براى اهل ديانت و جامعه اسلامى پديد آورده بودند و در صدد آن گرديدند تا محصولات افكار مسموم خود را به مجلس و مردم تحميل كنند. او در برابر افرادى ايستاد كه مى‏گفتند ايرانى‏ها هيچ ندارند و براى ترقى و توسعه بايد از سنت و ارزشهاى خود دست بردارند و سراپا غربى شوند! از اين روى امام به دفاع از شيخ فضل اللّه نورى برمى‏خيزد تا هم از موازين شرعى كه وى پاسبان آن بود حمايت نمايد و نيز بر دو جريان فوق خط بطلان بكشد. امام مشروطه‏اى را مى‏پذيرد كه در آن قوانين اسلام ضمانت اجرايى همچون فقها داشته باشد.(30) تبليغات مسموم‏
از مواردى كه موجب گرديد دشمنان در نقشه خود موفق شوند و جامعه را بر عليه شيخ شهيد تحريك كنند انعكاس غلط و غير واقعى افكار وى و نيز جوّ سازى بر ضد اوست. بر اثر اين ترفند تبليغى، هاله‏اى از اخبار جعلى بر گرد انديشه‏هاى راستين شيخ نشست و موجب گرديد مردم نتوانند واقعيت امر را درك كنند البته هدف اصلى دشمنان صرفاً دور نبودن شيخ از صحنه سياسى اجتماعى نبود بلكه با ديانت به مبارزه برخاستند و بين علما و جوامع مذهبى بذر تفرقه پاشيدند تا خود آسان‏تر به مقاصدى كه پيگيرش بودند، برسند. امام خمينى فرموده‏اند: «…دوران مشروطه را كه همه آقايان شنيده‏اند. يك عده‏اى كه نمى‏خواستند در اين كشور اسلام قوه (و قدرت) داشته باشد و… دنبال اين بودند كه اينجا را به نحوى به طرف خودشان بكشانند، جوّ سازى كردند به طورى كه مرحوم آقا شيخ فضل اللّه كه آن وقت يك آدم شاخصى در ايران بود و مورد قبول بود، همچون جوّ سازى كردند كه در ميدان، علنى ايشان را به دار زدند و پاى آن هم كف زدند و اين نقشه‏اى بود براى اين كه اسلام را منعزل كنند و كردند و از آن به بعد ديگر نتوانست مشروطه يك مشروطه‏اى باشد كه علماى نجف مى‏خواستند. حتى قضيه مرحوم آقا شيخ فضل اللّه را در نجف هم بدجورى منعكس كردند كه آنجا هم صدايى از آن درنيامد. اين جوّى كه ساختند در ايران و در ساير جاها، اين جو از باب اين شد كه آقا شيخ فضل اللّه را با دست بعضى از روحانيون خود ايران، محكوم كردند و بعد او را آوردند در وسط ميدان به دار كشيدند…و شكست دادند اسلام را، در آن وقت مردم غفلت داشتند از اين عمل حتّى علما هم غفلت داشتند.»(31) در واقع همه مغرضان داخلى و خارجى براى محو اسلام تلاش مى‏كردند جلال آل احمد در اين باره نوشته است: «…آن روز بود كه نقش غرب‏زدگى را همچون داغى بر پيشانى ما زدند و من نعش آن بزرگوار را به سردار همچون پرچمى مى‏دانم كه به علامت استيلاى غرب زدگى، پس از دويست سال كشمكش بر بام سراى اين مملكت افراشته شد و اكنون در لواى اين پرچم ما شبيه به قومى از خود بيگانه‏ايم.»(32) تنها در تنگنا
شيخ فرياد زد انقلاب مشروطه از مسير و مواضع خود انحراف پيدا كرده و عناصر مخالف اسلام و قرآن در كسوت مشروطه خواهى قصد دارند انديشه‏هاى وارداتى را جايگزين ارزشهاى الهى و معنوى كنند. هنگامى كه در حرم حضرت عبدالعظيم تحصّن كرده بود تا فرياد حق‏طلبى و اسلام خواهى خود را به گوش عوام و خواص برساند، نوشت: «(آن جشن مشروطيت) آن بازار شام… آن آتش بازى‏ها، آن ورود سفرا، آن هورا كشيدن‏ها و آن همه كتيبه‏هاى زنده باد…(خوب) مى‏خواستيد، يكى را هم بنويسيد: زنده باد شريعت، زنده باد قرآن، زنده باد اسلام.»(33) بعدها كه با نفوذ شديد روشنفكران بيمار، در مجلس، توطئه را جدّى احساس كرد، بر دامنه مخالفت‏هاى خود افزود و اصولاً تصويب قانون را در چنان مجلس و نظامى، رسماً خلاف موازين شرع قلمداد كرد.
فاتحان تهران پس از آن كه به قدرت رسيدند، شاه را بدون محاكمه آزاد گذاشتند تا به روسيه برود و براى او مستمرى هم تعيين كردند! اما نتوانستند شيخ مشروعه و مجتهدى آگاه و بيدار را تحمّل كنند و به سراغش رفته وى را دستگير كردند و در جلسه كوتاه دادگاه شيخ را محكوم به اعدام كردند كه البته دست خارجى‏ها در اين جنايت هويدا بود. امام خمينى مى‏فرمايند: «…مرحوم شيخ فضل اللّه نورى ايستاد كه مشروطه بايد مشروعه باشد، بايد قوانين موافق اسلام باشد، در همان وقت كه ايشان اين امر را فرمود و متمّم قانون اساسى هم از كوشش ايشان بود، مخالفين و خارجى‏ها كه يك همچو قدرتى را در روحانيت مى‏ديدند كارى كردند كه در ايران، كه شيخ فضل اللّه مجاهد مجتهد داراى مقامات عاليه را، يك دادگاه درست كردند و يك نفر منحرف روحانى نما او را محاكمه كرد و در ميدان توپخانه شيخ فضل اللّه را به دار كشيدند.»(34) امام ضمن تشويق روحانيان به حضور در مجلس شوراى اسلامى فرمودند: «..در جايى كه اگر در هر شهرى و استانى چند نفر مؤثر افكار، مثل مرحوم مدرّس شهيد را داشتند، مشروطه بطور مشروع و صحيح پيش مى‏رفت و قانون اساسى با متمم آن كه مرحوم حاج شيخ فضل اللّه در راه آن شهيد شد، دستخوش افكار غربى و دستخوش تصرّفاتى كه در آن شد نمى‏گرديد.»(35) آرى آن فقيه والامقام تنها در تنگناهاى شديدى بسر برد اما همچنان در راه احياى ارزش‏هاى دينى مقاومت كرد تا آن كه شهيد شد و به همين دليل امام دفاع از او را به عنوان سمبل دفاع از حكومت مشروعه ياد مى‏كند، اگر چه شيخ مظلومانه در ميان دشمنان و حتى دوستان چهره قابل قبولى نداشت. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. نك: تاريخ سياسى معاصر ايران، دكتر سيد جلال الدين مدنى، ج 1، ص 59. 2. نقش علما در سياست، محسن بهشتى سرشت، ص 143. 3. تاريخ ايران زمين، دكتر محمد جواد مشكور، ص 372 – 371. 4. بررسى و تحقيق در جنبش مشروطيت ايران، رسول جعفريان، ص 49 – 48. 5. صحيفه نور، ج 7، ص 206. 6. همان، ج 15، ص 85. 7. ولايت فقيه، امام خمينى، ص 7. 8. همان، ص 9. 9. تبيان، دفتر بيستم، ص 52 – 51. 10. بررسى و تحقيق در نهضت مشروطه، ص 30 – 27. 11. صحيفه نور، ج 6، ص 285. 12. همان، ج 15، ص 202. 13. ولايت فقيه، ص 11 و 13. 14. تبيان، همان دفتر، ص 57 ؛ صحيفه نور، ج 12، ص 5. 15. پاى دارى تا پاى دار، 4، منذر، ص 139 و 305 ؛ شيخ فضل اللّه نورى و مشروطيت، مهدى انصارى، ص 26 ؛ گلشن ابرار، جمعى از نويسندگان پژوهشكده باقرالعلوم، ج 1، ص 419. 16. مجموعه‏اى از رسايل…شيخ فضل اللّه نورى، محمد تركان، ج 2، ص 326. 17. تاريخ بيدارى ايرانيان، ناظم الاسلام كرمانى، ص 256. 18. انقلاب ايران، ادوارد براون، ترجمه احمد به پژوه، ص 355. 19. تاريخ مشروطه، كسروى، ص 31. 20. تبيان، همان، ص 71. 21. تاريخ بيدارى ايرانيان، همان. 22. نقش علما در سياست، ص 175. 23. آموزه، كتاب اول، ص 55. 24. مجله فرهنگ، ش 28 – 27، صحيفه نور، ج 13، ص 24. 25. همان، ص 26 – 25. 26. همان، ص 26. 27. مجموعه‏اى از رسايل…، ج 1،ص 104. 28. صحيفه نور، ج 13، ص 175. 29. همان، ج 18، ص 135. 30. آموزه، ص 54. 31. تبيان، ج 20، ص 71. 32. غرب زدگى جلال آل احمد، ص 78. 33. لوايح شيخ فضل اللّه، ص 31. 34. صحيفه نور، ج 13، ص 175. 35. همان، ج 20، ص 231.

/

عفو و بزرگوارى در سيره پيشوايان‏

اشاره:
يكى از صفات ارزشى بسيار مهم كه در رأس ارزش‏ها قرار دارد صفت عفو و گذشت و بزرگوارى در برخوردها است تا آنجا كه اميرمؤمنان على(ع) آن را تاج ارزش‏ها خواند و فرمود: «العفو تاج المكارم؛(1) عفو و گذشت تاج و زينت فضايل اخلاقى است.» اين تعبير نشانگر آن است كه همان گونه كه تاج علامت قدرت و عظمت و زينت است و جايگاه آن بر بالاترين عضو بدن مى‏باشد، عفو و گذشت نيز در ميان مردم از جايگاه بالنده و فرازمندى قرار دارد، و مايه زينت و زيبايى انسان مى‏باشد. بر همين اساس شايسته است در اين راستا بيشتر بينديشيم، و با توضيح و كالبد شكافى و آسيب‏شناسى اين خصلت زيبا و سازنده، روح و روان خود را با آن بياراييم. معنى عفو
عفو يعنى اغماض و گذشت از آسيب رسانى طرف مقابل، و برخورد بزرگوارانه با او، و ناديده گرفتن خطاى او، كه ضد آن كينه توزى و به دنبال آن انتقام جويى است كه موجب قتل‏ها، غارت‏ها، فتنه‏ها و فسادهاى بسيار، و گاهى جهان گير مى‏گردد.
عفو يك نوع نرمش قهرمانانه، و منش بزرگوارانه، و برخورد مهرانگيز است كه از سعه صدر و حلم و متانت اخلاقى سرچشمه گرفته و موجب از بين رفتن روح انتقام جويى و كينه ورزى، و به دنبال آن يك جهان صفا و صميميّت خواهد شد، و از اين جهت مى‏توان آن را از صفات كليدى براى خلق صفات برجسته ديگر دانست، و گنجينه كاربردى و سازنده براى تثبيت ارزش‏هاى ديگر خواند.
البته بايد توجه داشت هر چيزى داراى استثناء و تبصره است، و اين صفت نيز در بعضى از موارد ناپسند است، چرا كه موجب غرور عفو شونده، و تجاوز بيشتر او خواهد شد، و تداعى كننده آن شعر معروف است كه:
ترحّم بر پلنگ تيز دندان‏

ستم كارى بود بر گوسفندان‏

بنابراين در آنجا كه عفو و گذشت موجب جرأت جانيان و جسارت منحرفان شود، در آن‏جا بايد از عفو صرف نظر كرد، و مجازات عادلانه را جايگزين آن نمود، كه از آن در قرآن با عنوان مقابله به مثل ياد مى‏شود.(2)
بر همين اساس اميرمؤمنان على(ع) فرمود: «جاز بالحسنة و تجاوز عن السيّئة مالم يكن ثلماً فى الدّين او وهناً فى سلطان الاسلام؛(3) نيكى‏ها را به نيكى پاداش بده، و از بدى‏ها صرف نظر كن تا آن هنگام كه آسيبى بر دين يا سستى بر حكومت اسلامى وارد نمى‏كند.»
و امام سجاد (ع) فرمود: «حق كسى كه به تو بدى كرده اين است كه او را عفو كنى، ولى اگر مى‏دانى كه عفو سبب زيان مى‏شود، مى‏توانى عفو نكنى بلكه از او انتقام بگيرى.»(4) بنابراين عفو داراى اقسامى خواهد بود. عفو از نظر قرآن و احاديث‏
در قرآن در آيات متعددى سخن از عفو و گذشت به ميان آمده، و اين آيات نشان دهنده آن است كه اين خصلت از خصال بسيار مهم و بالنده و درخشان در زندگى انسان‏ها است، و داراى انگيزه‏ها و آثار جالب و شگفت انگيزى است، و يك نوع خوبى ويژه در مقابل بدى است و گاه دشمنان سرسخت را به دوستان صميمى تبديل مى‏سازد، به عنوان نمونه مى‏فرمايد:
«و لا تستوى الحسنة و لاالسّيّئة ادفع بالّتى هى احسن فاذاً الّذى بينك و بينه عداوةٌ كانّه ولىٌّ حميم؛(5) هرگز نيكى و بدى يكسان نيست، بدى را با نيكى دفع كن ناگاه (خواهى ديد) همانكسى كه ميان تو و او دشمنى است گويى دوستى گرم و صميمى است.»
نيز مى‏فرمايد: «ان تبدوا خيراً او تخفوهُ او تعفوا عن سوءٍ فانّ اللّه كان عفواً قديراً؛(6) اگر نيكى‏ها را آشكار يا مخفى كنيد، و از بدى عفو و گذشت نماييد، خداوند بخشنده و توانا است. (و با اين كه بر انتقام قادر است، عفو و گذشت مى‏كند، شما نيز اين صفت را از خدا كسب كنيد) و آيات ديگر.(7)
قرآن با اين تعبيرات به روشنى ما را به عفو و گذشت دعوت مى‏كند، و با بيان آثار درخشان دنيوى و پاداش عظيم اخروى (فمن عفى و اصلح فاجره على اللّه)(8) ما را تشويق مى‏نمايد، تا با عفو و گذشت، خود را به عالى‏ترين صفات اخلاقى بياراييم، و به نتايج سودمند و ارزشمند آن نايل گرديم.
و در بعضى از تعبيرات قرآنى آمده است: «و ان تعفوا و تصفحوا و تغفروا فانّ اللّه غفورٌ رحيمٌ؛(9) و اگر عفو كنيد و چشم بپوشيد و ببخشيد (خدا شما را مى‏بخشد) چرا كه خداوند بخشنده و مهربان است.» اين سه تعبير عفو و صفح و غفران، حاكى است كه علاوه بر عفو و گذشت، طرف مقابل را ملامت نكنيد و از او روى برمگردانيد كه معنى صفح است، و نيز آثار خطاى او را بپوشانيد كه معنى غفران است، بنابراين در مرحله نخست او را عفو كنيد و از او بگذريد و هرگز قصد انتقام جويى نداشته باشيد، و در مرحله دوم، از سرزنش او پرهيز نموده و با روى ناخوش از او فاصله نگيريد و در مرحله سوم آن چنان خطاهاى او را ناديده بگيريد به گونه‏اى كه آنها را زير پوشش مهرانگيز خود، محو و نابود سازيد، آرى اينك كه عفو مى‏كنيد، عالى‏ترين درجه عفو را با توجه به جوانب آن رعايت كنيد، كه اين است برترين مقامات انسان‏هاى با ايمان و سرافراز در برابر خطاهاى ديگران كه موجب پيدايش مدينه فاضله اخلاق شده و باعث صفا و نورانيت و برادرى عميق و گسترده خواهد شد.
در احاديث اسلامى نيز همين معنى با تعبيرات مختلف آمده: از جمله پيامبر(ص) فرمود: «عفو و گذشت از كسى كه به شما آسيب رسانده، بهترين اخلاق دنيا و آخرت است.»(10) نيز فرمود: «هنگام بر پا شدن قيامت، ندا دهنده‏اى فرياد مى‏زند: «هر كس اجر او بر خدا است وارد بهشت شود.» سؤال مى‏شود اجر چه كسى بر خدا است؟ پاسخ داده مى‏شود: «العافون عن النّاس فيدخلون الجنّة بغير حسابٍ؛ كسانى كه مردم را عفو كردند، آنان بدون حساب وارد بهشت مى‏شوند.»(11)
امير مؤمنان على(ع) فرمود: «شيئان لايوزن ثوابهما، العفو و العدل؛پاداش دو چيز به قدرى افزون است كه قابل وزن و سنجش نيست، و آن دو عبارتند از عفو و عدالت.»(12)
عفو و بخشش در گفتار پيشوايان به قدرى تأكيد شده كه امام على(ع) فرمود: «شرّ النّاس من لايعف؛ بدترين انسان‏ها كسى است كه از لغزش‏ها نمى‏گذرد.»(13)
نيز فرمود: «قلّة العفو اقبح العيوب، و التّسرع الى الانتقام اعظم الذّنوب؛ كمى عفو و گذشت، زشت‏ترين عيب‏ها است و شتاب نمودن براى انتقام بزرگ‏ترين گناه است.»(14) چند نمونه از عفو پيشوايان‏
براى اطلاع از عفو و بخشش وسيع پيامبران و امامان (ع) كافى است كه نظر شما را به ذكر چند نمونه از سيره درخشان آن‏ها در اين راستا جلب كنيم:
1- در ماجراى حضرت يعقوب(ع) و فرزندش حضرت يوسف(ع) كه در قرآن آمده، فرزندان يعقوب، برادران يوسف(ع)، بى رحمانه‏ترين جفاها را نسبت به يعقوب و يوسف(ع) نمودند، تا آن‏جا كه يوسف نوجوان را با ترفند و حيله از پدر جدا نموده و با بدترين شكنجه‏هاى جسمى و روحى او را در چاه انداختند، و چهل سال او را از پدرش يعقوب(ع) جدا نمودند، و چشم‏هاى يعقوب بر اثر حزن و اندوه و گريه از فراق يوسف(ع) سفيد شد(15) ولى همين برادران مجرم و گنهكار، سرانجام وقتى كه يوسف(ع) را بر مسند رهبرى مصر ديدند و عذرخواهى كردند، يوسف(ع) بى درنگ آنها را بخشيد و به آنها فرمود: «لا تثريب عليكم اليوم يغفر اللّه لكم و هو ارحم الرّاحمين؛ امروز ملامت و توبيخى بر شما نيست، خداوند شما را مى‏بخشد و مهربان‏ترين مهربانان است.»(16)
اين برخورد بزرگوارانه يوسف(ع) دليل نهايت بزرگوارى و عظمت روح او است، كه نه تنها از حق خود گذشت بلكه حاضر نشد با كمترين توبيخى با آنها برخورد نمايد، و اين همان صفح و مرحله عالى عفو است كه يوسف انجام داد، آنگاه طبق فرموده قرآن پيراهن خود را به آن‏ها داد و فرمود: اين پيراهن را نزد پدرم يعقوب ببريد، و آن را بر صورت او بيفكنيد، او بينا مى‏شود و سپس همه نزديكان خود را نزد من بياوريد.(17) آنها به دستور يوسف(ع) عمل كردند، يعقوب(ع) بينا شد و همراه فرزندان و بستگان، از فلسطين به مصر به نزد يوسف (ع) آمد، يوسف(ع) به همه احترام شايان كرد و علاوه بر عفو برادران، انعام فراوانى به آن‏ها بخشيد.
جالب توجه اين كه: طبق بعضى از روايات يوسف از برادران پرسيد: آن كسى كه در آغاز پيراهن مرا (خون آلوده كرده و) نزد پدر برد و به دروغ گفت يوسف را گرگ خورد، در ميان شما چه كسى بود؟ يهودا گفت؟: من بودم، يوسف(ع) گفت: اينك تو اين پيراهنم را ببر و بر صورت يعقوب بيفكن تا بينا و خشنود شود، تا همان گونه كه قبلاً تو با نشان دادن پيراهن خون آلود، پدر را ناراحت كردى، اينك تو او را خوشحال كرده، و جبران كنى.(18) اين حديث نشان مى‏دهد كه يوسف در مسأله وسعت عفو، با آن همه گرفتارى‏ها، به ريزه كارى و امور جزيى توجه داشت تا به اين طريق هرگونه شائبه‏ها را به صفا و صميميّت تبديل سازد.
2- از عفو و گذشت يعقوب(ع) اين كه: فرزندانش با كمال عذرخواهى نزدش آمدند و گفتند: «اى پدر آمرزش گناهانمان را از درگاه خداوند بخواه.» يعقوب(ع) با آغوشى باز، با كمال عفو و بزرگوارى به آنها پاسخ مثبت داد و فرمود: «سوف استغفر لكم ربّى انّه هو الغفور الرّحيم؛ به زودى از پروردگارم براى شما طلب آمرزش مى‏كنم كه او آمرزنده و مهربان است.»(19) از امام صادق (ع) نقل شده كه فرمود: «يعقوب (ع) دعا كردن براى آنها را تا سحرگاه شب جمعه تأخير انداخت، و در آن هنگام براى آن‏ها دعا كرد.»(20) بنابراين يعقوب در همان آغاز آنها را بخشيده، ولى نظر به اين كه دعا در سحرگاه شب جمعه به استجابت نزديك‏تر است، و مى‏خواست دعايش در حق آنها به استجابت برسد، به آنها وعده تأخير دعا را داد.
3- در سال هشتم هجرت، هنگامى كه سپاه اسلام به فرماندهى پيامبر اسلام(ص) مكّه را فتح نمودند، و مسلمين بر همه اوضاع آن سامان مسلّط شدند، پيامبر(ص) خطاب به مردم مكّه كه مشرك بودند فرمود: «اى قريشيان به گمان شما من درباره شما چه فرمانى مى‏دهم؟» آنها در پاسخ گفتند: «خيراً، اخٌ كريمٌ و ابن اخٍ كريمٍ، و قد قدرت؛ ما جز خير و نيكى از تو انتظار نداريم، تو برادر بزرگوار و بخشنده، و فرزند برادر بزرگوار ما هستى، و اكنون قدرت در دست تو است.»
پيامبر (ص) با كمال بزرگوارى به آن‏ها رو كرده و فرمود: «من در مورد شما همان را گويم كه برادرم يوسف به هنگام پيروزى بر برادرانش گفت: لا تثريب عليكم اليوم؛ امروز سرزنشى بر شما نيست.»
آنگاه پيامبر(ص) چنين اعلام كرد: «اليوم يوم المرحمة لا الملحمة؛ امروز روز مهربانى است نه روز انتقام و خون ريزى.»
سعد بن عباده كه از مسلمانان شجاع انصار بود، هنگام ورود به مكه در حالى كه پرچم سپاه در دستش بود صدا زد: «امروز روز انتقام و روز خون ريزى است» يكى از مهاجران سخن او را شنيد و به پيامبر(ص) خبر داد، رسول خدا (ص) بى درنگ على(ع) را به سوى او فرستاد تا پرچم را از او بگيرد و خودش پرچمدار شود، على (ع) اين دستور را اجرا نمود(21) به اين ترتيب پيامبر(ص) اعلام عفو عمومى كرد، و از تندروى‏ها جلوگيرى نمود. نيز در روايت آمده عمر بن خطاب هنگام ورود به مكه اعلام كرد كه امروز روز انتقام است، ولى پيامبر(ص) وقتى با بخشندگى بزرگوارانه خود، اعلام عفو عمومى كرد، عمر از گفتار خود شرمنده شد.(22)
4- مسافر پيرمردى از شام به مدينه آمده بود، روزى امام حسن(ع) را سوار بر مركب ديد، بر اثر كينه‏اى كه او از امام در دل داشت، آنچه توانست با كمال گستاخى از آن حضرت بدگويى كرد. پس از فراغ، امام حسن(ع) نزد او آمد، و به او سلام كرد، و در حالى كه لبخند بر چهره داشت به او فرمود: «اى پيرمرد! بگمانم غريب هستى، و گويا امرى بر تو اشتباه شده، اگر از ما درخواست رضايت كنى از تو خشنود شويم، و اگر چيزى از ما بخواهى به تو عطا مى‏كنيم، اگر راهنمايى بخواهى تو را راهنمايى مى‏كنيم، و اگر براى باربرى از ما كمك بخواهى تو را كمك مى‏كنيم، اگر گرسنه‏اى تو را سير مى‏كنيم، و اگر برهنه باشى، تورا مى‏پوشانيم، اگر حاجت دارى آن را ادا مى‏نماييم، و اگر مركب خود را به سوى خانه ما روانه سازى، و تا هر وقت بخواهى مهمان ما باشى، براى تو بهتر خواهد بود، زيرا ما خانه آماده و وسيع و ثروت بسيار در اختيار داريم.»
هنگامى كه آن پيرمرد، در برابر گستاخى‏اش آن همه گذشت و بزرگوارى را از امام (ع) ديد شرمنده شد و تحت تأثير شديد قرار گرفت، به طورى كه گريه كرد و گفت: «گواهى مى‏دهم كه تو خليفه خدا در زمينش هستى، و خداوند آگاه‏تر است كه مقام رسالت خود را در وجود چه كسى قرار دهد. تو و پدرت نزد من مبغوض‏ترين افراد بوديد، ولى اينك تو محبوب‏ترين انسان نزد من مى‏باشى.» سپس او به خانه امام حسن(ع) وارد شده و مهمان آن بزرگوار گرديد، و پس از مدتى در حالى كه قلبش آكنده از محبت خاندان رسالت شده بود، با كمال عذرخواهى و تشكر از محضر امام حسن(ع) مرخص شد.(23)
5 – در جنگ صفّين يكى از سرداران لشگر معاويه به نام اصبغ بن ضرار به دست مالك اشتر اسير شد، او مستحق مجازات شديدى بود و مالك اشتر مى‏توانست او را مجازات سختى كند، مالك او را در اردوگاه آورد، آن روز شب شد، آن اسير در آن شب اشعارى مى‏خواند كه مالك شنيد، او در آن اشعار گفت: «اى شب تا ابد و تا قيامت شب باش، اى كاش اين شب روز نمى‏شد، زيرا فردا براى من روز سختى خواهد بود…» مالك اشتر در عين صلابت و سخت‏گيرى بر دشمن، در فكر عفو و گذشت نسبت به او شد، آن شب پايان يافت، مالك آن اسير را نزد اميرمؤمنان على(ع) آورد، و وساطت نمود كه در مورد اين اسير لطف كند، حضرت على(ع) پس از بيان مطالبى، اختيار اصبغ را به مالك اشتر واگذار نمود، مالك او را به خانه‏اش آورد و با كمال بزرگوارى او را آزاد كرد.(24)
6- مالك اشتر سردار شجاع و بى‏بديل لشگر على(ع) كه در همه چيز از على(ع) پيروى مى‏كرد، روزى در كوفه در بازار عبور مى‏كرد، يكى از بازاريان او را نشناخت، به خيال اين كه يك دهاتى فقيرى عبور مى‏كند، مقدارى ته مانده سبزى را به سوى او پرتاب كرد، و از تلخ كارى خود خنديد، مالك بى آن كه سخنى بگويد از آنجا عبور كرد، مردى به آن بازارى گفت: آيا اين شخص را نشناختى؟ او گفت: نه. آن مرد گفت: «او مالك اشتر سردار بزرگ سپاه على(ع) بود.» بازارى با شنيدن اين سخن ترسان و لرزان به دنبال مالك شتافت، تا به محضرش رسيده عذرخواهى كند، ديد مالك وارد مسجد شد و به نماز ايستاد، بازارى پس از نماز نزد مالك آمد و با كمال فروتنى به عذرخواهى پرداخت. مالك گفت: «سوگند به خدا به مسجد نيامدم مگر براى اين كه دعا كنم تا خدا تو را بيامرزد و اصلاح كند.»(25)
اين رأفت اسلامى، و برخورد بزرگوارانه و عفو و گذشت شاگرد برجسته و دست پرورده اميرمؤمنان، نشان مى‏دهد كه شاگردان و شيعيان على(ع) بايد در هر حال و مقام خصلت عفو و بخشش را از ياد نبرند.
7- مردى از نواده‏هاى عمربن خطّاب در مدينه با امام كاظم (ع) دشمنى مى‏كرد، و گاهى با كمال جسارت نسبت به آن حضرت اسائه ادب نموده و به آل على(ع) ناسزا مى‏گفت. روزى بعضى از ياران به امام (ع) عرض كردند: «اجازه بده تا اين مرد تبهكار را تنبيه كنيم.» امام اجازه نداد، تا اين كه روزى امام كاظم(ع) پرسيد: آن مرد كجاست؟ گفتند در فلان مزرعه خود مشغول كار است. امام كاظم(ع) سوار بر مركب شد و نزد او رفت، وقتى به او رسيد، با كمال مهربانى و شادمانى به او خسته نباشيد گفت، و احوال او را پرسيد، آنگاه سؤال كرد: چقدر اميد دارى كه از اين مزرعه به دست آورى؟ او جواب داد علم غيب ندارم. امام فرمود: من مى‏گويم چقدر اميد دارى؟ او گفت: اميدوارم كه 200 دينار به من برسد. امام كاظم(ع) كيسه‏اى محتوى 300 دينار به او داد و فرمود: «اين را بگير، به اميد آن كه خداوند آن‏چه را آرزو دارى از اين مزرعه به تو برساند.» آن مرد آن چنان تحت تأثير عفو و محبّت امام(ع) قرار گرفت كه همانجا به عذرخواهى پرداخت، و عاجزانه تقاضا كرد كه امام او را ببخشد، امام در حالى كه لبخند بر لبان داشت او را بخشيد، از آن پس دوستان امام مى‏ديدند آن مرد تغيير جهت داده و از دوستان صميمى امام(ع) شده است. امام(ع) به دوستانش فرمود: «آيا اين برخورد بهتر بود، يا آنچه را كه شما پيشنهاد مى‏كرديد؟» آرى من با روى خوش و برخورد بزرگوارانه او را عوض كردم.(26) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. شرح غررالحكم، ج 1، ص 140، حديث 520. 2. فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم (سوره بقره، 194). 3. غررالحكم، حديث 4788. 4. تحف العقول، ترجمه احمد جنتى، ص 307. 5. سوره فصلت، آيه 34. 6. سوره نساء، آيه 149. 7. و آيات ديگرى مانند: شورى – 40 ؛ نور – 22 ؛ اعراف – 199 ؛ نحل 126 ؛ مؤمنون – 96 ؛ بقره – 178 ؛ تغابن – 14 ؛ مزمّل – 10. 8. سوره شورى، آيه 40. 9. سوره تغابن، آيه 14. 10. شرح غررالحكم، ج 1، ص 140. 11. تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 34. 12. شرح غررالحكم، ج 4، ص 184. 13. همان، ص 175. 14. همان، ص 505 ؛ پيام قرآن، اخلاق در قرآن، ج 3، ص 423 و424. 15. سوره يوسف، آيه 84. 16. همان، 93. 17. همان، 92. 18. تفسير مجمع البيان، ج 5، ص 262. 19. سوره يوسف، آيه 98. 20. تفسير نورالثقلين، ج 2، ص 466، ح 198. 21. سيره ابن هشام، ج 4، ص 49. 22. تفسير قرطبى، ج 5، ص 3487. 23. بحارالانوار، ج 43، ص 344 ؛ كشف الغمة، ج 3، ص 135. 24. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8 ، ص 101 و 102. 25. بحارالانوار، ج 42، ص 157. 26. اعلام الورى، ص 296.

/

درسها و عبرت‏هاى انتخابات

انتخابات دوره نهم رياست جمهورى از ويژگى و شگفتى خاصى برخوردار بود و درسها و عبرت‏هائى را همراه داشت.
1- تعدّد غير معمول نامزدها و رقابت بسيار شديد و فعاليتهاى تبليغاتى بسيار سنگين و تنش‏هاى غير منتظره ميان برخى هواداران آنها كه به شكسته شدن مرز اخلاق در پاره‏اى موارد انجاميد كه اين در گذشته سابقه نداشته است. از اين تجربه تلخ بايد بهره گرفت و براى دوره‏هاى بعدى فكرى كرد كه اولاً هزينه‏هاى تبليغاتى تحت كنترل درآيد و از ولخرجى و ريخت و پاش‏ها و اسراف و تبذيرها كه منابع آن هم معلوم نيست! جلوگيرى شود، تبليغات ضابطه‏مند گردد و منابع آن مشخص شود. ثانياً براى تخلفات و تخريب‏ها در قانون جريمه پيش بينى شود و متخلفان تحت پيگرد قانونى قرار گيرند. چرا كه اگر اين روند ادامه يابد، آن هم از سوى كسانى كه در درون نظام‏اند، بازتاب آن بدبينى و سلب اعتماد از سوى مردم خواهد شد و اين خسارت بزرگى است براى نظام و كشور و انقلاب كه پايمال شدن ارزشها را بدست خودى‏ها شاهد باشند و رقابت بر سر تصاحب قدرت همه چيز را تحت الشعاع قرار دهد آنگونه كه در كشورهاى غربى و لائيك و… و همين جا بايد به بى‏توجهى به ارزشهاى اسلامى در برخى تبليغات و مصاحبه‏ها استناد كرد كه قابل چشم پوشى نيست. كسانى بودند كه براى جلب آراء در جلساتى نشستند و حرفهائى زدند كه در شأن آنها و نظام نبود و برخى هواداران آنها به ابتذال و اباحيگرى دست زدند كه عامل تنفر جامعه و مردم ديندار گرديد و در سرنوشت انتخابات تأثير گذاشت.
2- مطلب بعدى، حضور مردم در پاى صندوقهاى رأى كه در شرائط كنونى حقاً چشم‏گير و ستودنى بود. حضور گسترده سى ميليونى مردم در دو نوبت و فاصله يك هفته چيزى شبيه معجزه بود كه از آگاهى و نشاط و تعهد ملت در قبال سرنوشت كشور و حاكميت آن حكايت دارد. اين حضور باشكوه در هيچ يك از كشورهاى جهان ديده و شنيده نشده و از دست آوردهاى منحصر به فرد انقلاب اسلامى است كه بايد آن را پاس داشت و بالاترين تقدير و بيشترين تشكر را از ملت نمود كه در همه صحنه‏هاى حساس و سرنوشت ساز حاضرند و هر چند نارضايتى‏هائى دارند ولى آنجا كه پاى ارزشها و كليّت نظام و سرنوشت كشور به ميان مى‏آيد درنگ نمى‏كنند و با حضور خويش پايدارى و وفادارى خود را به نمايش مى‏گذارند و ثابت مى‏كنند مردمى هستند زنده، پويا، متعهد و حساس و مقاوم و بر مسئولان امور است كه به دنبال مردم حركت كنند و از كاروان ملت جا نمانند و گزاف نيست اگر بگوئيم اين مردم‏اند كه مسئولان را رهبرى مى‏كنند و به دنبال خود مى‏كشانند و به نظام و ميهن اسلامى عزت مى‏بخشند و هميشه چنين بوده، از آغاز انقلاب تا به امروز و لذا مى‏بينيم كه امام راحل – قدس اللّه روحه – اين ملت را مى‏ستود و جايگاه آنان را بزرگ مى‏داشت و مى‏فرمود: اگر اين مردم نبودند ما در زندان‏ها و تبعيدگاه‏ها بوديم و حال كه چنين است بر دولتمردان است تمام همّ خود را مصروف دارند، به اين ملت خدمت كنند و ناخدمتى‏ها را جبران نمايند، به خواسته‏هاى بحق اين مردم بى‏توجّه نباشند، خود را براى ملت بخواهند نه ملت را براى خود. حضور پرشور نسل سوم‏
آنچه بيش از هر چيز چشم گير بود و نبايد در تحليل‏ها كم رنگ جلوه داده شود حضور فعال و پرشور نسل جوان و نوع گزينه آنان بود. دشمنان ما در سير تحولات تاريخى و اجتماعى مترصّد فرصتى هستند كه پشت كردن مردم را به دست آوردهاى انقلاب اسلامى شاهد باشند و توطئه‏هاى خود را با كودتاى آرام عملى سازند!
بودجه‏هاى سنگينى كه براى استحاله فرهنگى و اجتماعى در كشور ما از سوى بيگانه بويژه شيطان بزرگ تدارك شده امروزه علنى گرديده و رسماً اعلام كرده‏اند كه مخالفان رژيم حاكم اسلامى را حمايت خواهند كرد. پاره‏اى افراد نيز در اين دام افتاده و مجرى طرحهاى آنان شده‏اند.در سالهاى اخير علاوه بر بودجه‏هاى ميلياردى كه بوسيله دشمنان خارجى در اين مسير هزينه مى‏شود و صدها رسانه اعم از ماهواره، راديو، تلويزيون و نشريه و اينترنت و سيدى و نوار و مزدور و جاسوس پرورى را به خدمت گرفته‏اند شبكه‏هاى مخفى و آشكار در گوشه و كنار كشور نيز دست‏اندر كار اين توطئه‏اند از جمله روزنامه‏هاى زنجيره‏اى كه هنوز هم برخى دولتمردان براى تعطيل آنها اشك تمساح مى‏ريزند! كارگزار اين توطئه‏اند، اينها در انتخابات مجلس هفتم صداى خرد شدن استخوان طرح‏هاى شيطانى خود را شنيدند و هياهوها و جوسازى‏ها و اعتصاب‏ها نتوانست ملت را از راه خود منحرف كند.
طى يكسال كار مجلس شوراى اسلامى اميدهائى را در دل مردم ايجاد كرد هر چند هماهنگى لازم ميان قوه مجريه و قوه مقننه نبود ولى بارقه اميدى كه مجلس هفتم در دلها برافروخت حضور مردم را در انتخابات رياست جمهورى پرشورتر كرد و به اميد آنكه دولتى روى كار آيد كه با همسوئى مجلس بتواند جامه عمل به ايده‏ها و آرمانهاى ملت بپوشد و در جهت حل مشكلات مردم موفق‏تر باشد اما دشمنان چيز ديگرى مى‏خواستند. آنها اميد به انتخابات رياست جمهورى بستند كه اولاً مردم را از حضور در عرصه سياسى كشور دلسرد و نااميد كنند و ديديم كه رئيس جمهور مفلوك آمريكا با اعلام حمايت از عناصر ضد انقلاب و نفوذى‏ها و به اصطلاح اپزيسيون شخصاً وارد ماجرا شد و آن بيانيّه را داد و پياده نظام بيگانه نيز در اين شيپور دميدند اما تو دهنى خوردند و مردم پاسخ جانانه‏اى به آنان دادند بويژه نسل جوان و همان‏ها كه دشمن براى آينده به آنها چشم دوخته بود. حضور جوانان عزيز ما در عرصه انتخابات و گزينه آنها آب پاكى روى دست دشمن ريخت، دوستان را اميدوار و دشمنان را مأيوس كرد. پيام اين حضور اين بود كه نسل سوم پس از 27 سال از انقلاب مى‏گذرد آنچنان در صحنه حاضرند كه جوانان سال 57 و سرآغاز انقلاب و اين بار حساب شده‏تر و با بار فرهنگى بيشتر و ياران خمينى كبير پس از رحلت او با او و با رهبر فرزانه كنونى ميثاق وفادارى مى‏بندند و از انقلاب چون جان گرامى حمايت مى‏كنند و اين پديده مباركى است و سند افتخارى براى نسل حاضر و پاسخى است دندان شكن كه از اين ملت بزرگ قطع اميد كند و به پاره‏اى احزاب ورشكسته و جمعيت‏هاى محفل نشين كه صداى اين ملت و نسل فرهيخته ما را نشنيدند مفهوم اين آيه كريمه را بگويد كه خداوند درباره اسلام فرمود: «فان يكفر بها هؤلاء فقد وكّلنا بها قوما ليسوا بها بكافرين» اگر اينان (مشركان و منافقان) به پيام آسمانى اسلام كافر شدند ما كسانى را مى‏آوريم كه آنان ايمان دارند و آن را انكار نمى‏كنند.
جريان‏هاى محفل نشين كه دور منقل‏ها مى‏نشينند و سياست بافى مى‏كنند و از درك اين ملت عاجزند در حال و هوائى كه ساخته اوهام و خيالات آنهاست سرگردانند بدانند كه ملت راه خود را يافته و مى‏پيمايد و كاروان طى مسير مى‏كند هرچند بد دلان و كج انديشان نخواهند. در هر حال حضور نسل سوم پديده‏اى بود مبارك و نويدبخش كه انقلاب اسلامى ياران بى‏شمارى دارد و ميراث نسل اول و دوم را نسل‏هاى بعدى پاس مى‏دارند و دشمن چشم به راه عقب گرد ملت نباشد كه درياى خروشان مردمى خس و خاشاك‏ها را به ذباله‏دان تاريخ مى‏فرستد چنانكه اسلافشان را فرستاد. گزينه نسل سوم‏
گزينه اين نسل در انتخابات قابل توجه و تحليل است. در دور دوم انتخابات اكثريت مردم رئيس جمهورى را برگزيدند كه از همه نامزدها ساده‏تر، كم سر و صداتر و بى‏آلايش‏تر بود. اين انتخاب اتفاقى يا مصنوعى نبود بلكه نوعى همزبانى بود ميان انتخابگران با انتخاب شونده.
مردم شعارها و سخنانى را شنيدند كه بيشتر به دل آنها مى‏چسبيد، تبليغاتى را مى‏ديدند كه كم‏خرج‏تر، ساده‏تر و كم رنگ‏تر. مردم به بى‏آلايشى، سادگى و همزبانى رأى دادند. اگر جز اين بود فعاليتهاى تشكيلاتى چندان كارساز نبود. رئيس جمهور منتخب را از جنس خودشان يافتند، شعارهايش را بيشتر پسنديدند از عملكرد او در شهردارى تهران راضى بودند، تشكيلات تبليغاتى و سمپات‏هاى او حزب اللّه بودند همان‏ها كه هميشه در صحنه حاضرند، از عناصر ورشكسته منافق و ابتذال گرا در اين تشكيلات خبرى نبود، اين عوامل و نظائر آن زمينه حضور مردم بويژه توده‏هاى بى نام و نشان را فراهم ساخت. اين به معناى نقد و نقص رقباى انتخاباتى و شخص نامزدها نيست كه بى‏ترديد در اين ميان چهره‏هائى بودند كه سرفصل‏هاى مبارزات و مجاهداتشان در تاريخ مى‏درخشد، عالم، مجاهد، مجرب، جهان ديده و صددرصد مورد اعتماد.
پس اشكال كجاى كار بود؟ برخى سعى دارند اشكال را متوجه تخريب‏ها كنند. كه فضاى ذهنى جامعه و ديد جوانان را منفى كرد اما نگارنده ضمن محكوم كردن تخريب‏ها از هركجا و هر جناح و هر تشكيلاتى كه بوده است، به چيز ديگرى باور دارد كه آن را در عملكرد اطرافيان و هواداران و مدعيان همراهى با آن شخصيت محترم مى‏دانم. اگر تشكيلات تبليغاتى درستى بود و مصاحبه‏ها و گفته‏ها آثار منفى نداشت، آن تخريب‏ها و شب نامه‏ها تأثير چندانى نداشت.
موضوع تخريب و دشنام نسبت به بزرگان مسئله رائجى بوده كه از اول انقلاب بلكه اول تاريخ شنيده و شاهد آن بوده‏ايم و نشانگر مظلوميت شخصيت مورد هجوم است و نمى‏تواند افكار عمومى را آنقدر تحت تأثير قرار دهد. هرگاه مردم رشد يافته و آگاه و جريان شناس باشند. نگارنده معتقد است بيشترين تخريب از سوى گروه هائى بود كه مى‏خواستند در پرتو شخصيت مورد نظر بهره‏گيرى كنند و يا كارنوال به راه انداختند و گروهى بدحجاب و ابتذال گر را به بعضى ستادها كشاندند هرچند شخصيت محترم مورد نظر نسبت به آن ناآگاه بود. در هر حال هرچه بوده گذشت اما عبرت‏ها و آموزه‏ها مى‏تواند براى بعدى‏ها درس‏آموز باشد. انتظارات از دولت آينده‏
با توجه به آنچه در انتخابات ديديم و در شعارها شنيديم. مردم نشان دادند كه با كسى عقد اخوت نبسته‏اند يك روز بالا مى‏برند، روز ديگر پائين مى‏آورند تا عملكرد دست اندركاران چه باشد. مردم به اسلام و انقلاب رأى مى‏دهند. به كسى كه انتظار دارند به خواسته‏هاى آنان جامه عمل بپوشد. ناهنجاريهاى فرهنگى، اقتصادى و اجتماعى مردم را خسته كرده است، ديگر شعار و حرف براى مردم قانع كننده نيست. مردم از مسئولين عمل مى‏خواهند نه حرف، مردم خواهان يك تحول‏اند، يك انقلاب فرهنگى بدانگونه كه امام پى افكند، يك انقلاب اقتصادى كه حلقوم زراندوزان پر توقع و رانت خواران بى كفايت و فرصت طلب را بفشارد. جلو دزدى‏ها و اختلاس‏ها را بگيرد، حقوق پايمال شده محرومان و معلمان و پرستاران و كارمندان و يتيمان و بيوه زنان را احياء كند. مردم تشنه عدالت اند، نمى‏توانند حاكميت پول و سرمايه‏ها را در يكسو و درد و رنج را در سوئى ديگر نظاره‏گر باشند. مردم مى‏خواهند بدانند پول نفت و گاز و منابع ارزشمندشان كجا خرج مى‏شود؟ چرا با افزايش درآمدها گرانى و تورم همچنان بر مردم فشار مى‏آورد؟ مردم مى‏پرسند چرا در يك وزارتخانه حقوق ميليونى داده مى‏شود و در همين وزارتخانه حقوق كارمند زير خط فقر است. مردم نمى‏توانند بيش از اين شاهد فقر و تبعيض از يكسو و مفاسد فرهنگى و اخلاقى و كشف حجاب و فحشاء و فساد از سوى ديگر باشند همان چيزى كه آبروى ما را در ديد جهانيان لكه‏دار كرده و هنوز هم پاره‏اى از مسئولان از آزادى بيشتر دم مى‏زنند و نمى‏خواهند كمترين محدوديت را بپذيرند اينها و صدها مسئله ديگر مسائل مردم و جوانان و مردان و زنان دردمند است. حاكميت بايد به اين مسائل توجه داشته باشد. هر دولتى و نظامى توانست به اين مسائل رسيدگى كند محبوب و مورد حمايت مردم است و هيچگونه توطئه‏اى از داخل يا خارج نمى‏تواند اركان آن نظام را متزلزل كند…
از اين نكته نيز نبايد غافل بود كه ورود در عرصه مبارزه با فقر و تبعيض و فساد و رانت و رشوه تبعات خاص خود را دارد، فرياد بسيارى را به نشانه اعتراض و كارشكنى و جوّ سازى بلند مى‏كند. اين مبارزه يك جهاد است و صبر و پايدارى خاص خود را مى‏طلبد و بدون ترديد حمايت الهى و پشتيبانى مردمى و توكل و شهامت ره‏توشه اين جهاد است و خداوند وعده داده: «ان تنصروا اللّه ينصركم و يثبت اقدامكم» دولت آينده بايد بداند مردمى كه به شخص يا جريان و حزب خاصى رأى ندادند بلكه به يك انديشه و تفكر و آرمان و عمل رأى دادند.
و اكنون هنگام يارى است كه همه دست به دست بدهند و تجارب و توان و تخصص و انديشه خود را بكار گيرند كه دولت بتواند سربلند و موفق به ملت خدمت كند و ارزشهاى اسلام را پاسدارى نمايد و ايرانى سربلند و ملت سرافراز و كشور در عزت و عظمت پايدار بماند (انشاء اللّه).


پاورقي ها:

/

روش‏هاى تربيت در نهج‏البلاغه

قسمت سوم‏ اركان و شرائط توبه‏
از مشكلاتى كه همواره دامن گير بشرى مخصوصاً جوامع اسلامى بوده است منحرف شدن برخى واژه‏هاى مقدس از معنى و مفهوم حقيقى خود بوده است. در موارد بسيارى با وارونه شدن واژه‏ها و ارائه معنى و تفسير نادرست از آن، انسان‏ها و جوامع نيز به انحراف كشيده شده‏اند، به عنوان نمونه «آزادى» از آن الفاظى است كه با فطرت بشر عجين شده است ولى اين واژه در دست هر كسى به گونه‏اى تفسير مى‏شود قدرت طلبان آن را به گونه‏اى، روشنفكران غرب زده آزادى را مساوى با بى‏بند و بارى و آزادى مطلق و حيوانى مى‏گيرند، و اصلاح طلبان به گونه‏اى ديگر، همين طور واژه «سهل بودن دين» به معناى يله ورها انگارى تفسير شده و به نام «تسامح و تساهل» در دين هر كارى كه مى‏خواهند انجام مى‏دهند، و همين طور كلمه «فرهنگ»، «عرفان» و… «توبه» نيز از الفاظى است كه در اذهان مسلمانان بر آن ستم شده است، عدّه‏اى مى‏پندارند توبه يك لفظى بيش نيست كه با گفتن آن انسان از هر گناهى پاك و منزه مى‏شود، گويا اين انحراف در زمان حضرت امير مؤمنان نيز وجود داشته، كه حضرت مجبور شده معناى درست توبه، اركان و شرائط آن را بيان دارد.
مردى كه گويا از او گناهى سرزده بود، و مى‏پنداشت كه با گفتن لفظى پاك مى‏شود، خدمت آن حضرت رسيد، و خواست از گناه خود توبه كند، گفت: «استغفر اللّه» و حتّى لفظ «ربّى و اتوب اليه» را هم نگفت، قاعدتاً حضرت به او نگاهى انداخته و از چهره او متوجّه شد كه نسبت به معناى «توبه» و «استغفار» جاهل است، با اين كه على(ع) جز در ميدان جنگ كمتر عصبانى مى‏شد و حتّى معروف بود كه انسان خنده رو هست و به همين بهانه او را از خلافتش محروم كردند، اين جا سخت بر آشفت درست به آن اندازه كه بر عقيل برادرش كه درخواست سهم بيشترى از بيت المال نموده بود. پرخاش كرد و همان جمله را كه به او گفته بود به اين مرد فرمود، گويا به نظر على(ع) تاراج بيت المال، و تحريف الفاظ مقدّس از معناى خود در يك سطح قرار دارند، فرياد برآورد: «ثكلتك امّك اتدرى، ما الاستغفار؟» مادرت به عزايت گريه كند، آيا (تو اصلاً) مى‏دانى (معناى) استغفار چيست؟ تو فكر كرده‏اى توبه «استغفراللّه» گفتن است و بس، با گناه سر خود كلاه گذاشتى، نه نه، توبه يك لفظ نيست، توبه يك حركت است، يك انقلاب است بلكه برترين مقامى است كه در گام اوّل انسان به آن راه مى‏يابد. لذا حضرت فرمود: «الاستغفار درجة العلّيين ؛ همانا استغفار (و توبه) درجه والا مقامان است.»
فكر كردى به همين سادگى مى‏توانى به مقام توبه راهيابى، توبه يك مكتب تربيت است نياز به برنامه و شرائط دارد، محتاج تلاش و رنج و زحمت است، چرا كه تربيت بدون برنامه و تلاش بدست نمى‏آيد، آنگاه شروع فرمود به بيان اركان، شرائط قبولى، و شرائط تكميلى توبه و فرمود: «و هو اسمٌ واقعٌ على ستّة معانٍ اوّلها النّدم على ما مضى، و الثّانى العزم على ترك العود اليه ابداً؛ و آن استغفار (و توبه) اسمى (و لفظى) است كه به شش معنى (و ركن و شرائط بستگى دارد كه با بودن آنها) واقع مى‏شود: اوّل آنها پشيمانى برگذشته (و آنچه كه از گناه‏ها از انسان سرزده) است، دوّم، عزم (و تصميم جدّى) بر برگشت ننمودن به آن گناه تا ابد است» آن گاه حضرت ادامه داد: «و الثّالثٌ ان تؤدّى الى المخلوقين حقوقهم حتى تلقى اللّه سبحانه املس ليس عليك تبعةٌ، الرّابع ان تعمد الى كلّ فريضةٍ عليك ضيّعتها فتؤدّى حقّها؛ سوّم اين كه حق مردم را اداء كنى تا خدا را پاكيزه ملاقات و (در حالى كه هيچ گونه) حقى از مخلوقات بر عهده تو نباشد. چهارم اينكه به سوى هر فريضه و واجبى كه ضايع كرده‏اى روى آورى و حق آن را ادا كنى» سپس ادامه داد: «و الخامس ان تعمد الى اللّحم الّذى نبت على السّحت فتذيبه بالاحزان حتّى تلصق الجلد بالعظم، و ينشأ بينهما لحمٌ جديدٌ، و السّادس ان تذيق الجسم الم الطّاعة كما اذقته حلاوة المعصية فعند ذلك تقول استغفر اللّه؛ پنجم اين كه به سوى گوشتى كه به واسطه حرام روييده روى آورى و آن را به واسطه اندوه‏ها آب كنى تا پوست به استخوان بچسبد و گوشت تازه بين آنها برويد (كنايه از اين كه گوشتهاى دوران گناه و يا لقمه‏هاى حرام بايد ذوب شود و از بين برود، ششم آنكه درد و رنج فرمان بردارى را به جسم بچشانى، چنان كه شيرينى معصيت را به آن چشانده بودى، پس آنگاه (كه اين اركان و شرائط تحقق يافتند) مى‏گويى: استغفر اللّه».(1)
در حديث فوق حضرت امير(ع) به شش امر اشاره فرموده است كه با توجّه به روايات ديگر باب توبه مى‏توان گفت دو امر اوّل يعنى پشيمانى از گذشته، و تصميم بر عدم برگشت تا ابد، دو ركن اساسى توبه است كه بدون آن دو، توبه تحقق نمى‏يابد، اين امر را خود امير مؤمنان در موارد ديگر تذكّر داده است، از جمله فرمود: «التّوبة ندمٌ بالقلب و استغفارٌ باللسان و ترك بالجوارح و اضمار ان لاتعود؛ توبه پشيمانى قلبى، و استغفار (و طلب غفران) زبانى، و ترك با (اعضاء) و جوارح و عزم بر بازگشت نكردن (برگناه) است.»(2)
دو امر سوّم و چهارم بيان‏گر شرط قبولى توبه است، يعنى بخواهد توبه او پذيرفته شود، اولاً حقوق مالى، عرضى، بدنى مردم را بايد ادا كند يا رضايت آنها را به دست آورد و گرنه توبه او پذيرفته نمى‏شود، پيرمردى از قبيله نخع مى‏گويد: به امام باقر(ع) عرض كردم: من از زمان حجّاج بن يوسف تا امروز هميشه حاكم (بر مردم) بوده‏ام آيا براى من توبه‏اى هست؟ امام (ع) ساكت شدند و جوابى نفرمودند، من دوباره از ايشان سؤال كردم، در جواب فرمودند: «لا، حتّى تؤدّى الى كلّ ذى حقّ حقّه ؛ خير، مگر اين كه حق هر صاحب حقى را به او برگردانى.»(3)
و ثانياً حقوق الهى كه نياز به قضا دارد، ترك شده بايد قضاى آن را انجام دهد، مانند ترك نماز، روزه، حج و… اين امور بايد قضا شوند، امّا در مسائلى كه ارتكاب گناه در آنها نياز به قضا ندارد مثل اين كه شخصى خداى نكرده مرتكب شرب خمر شده است و يا نگاهى به نامحرم كرده و…. توبه اين امور آن است كه از گذشته پشيمان باشد و تصميم بگيرد كه دوباره برنگردد.
امّا امر پنجم و ششم جزء شرائط كامل توبه به حساب مى‏آيند، يعنى اگر انسان بخواهد، توبه جامع الشرائطى داشته باشد كه علاوه بر اصل اسكلت و اركان توبه و شرائط قبولى آن، داراى تزيين هم باشد كه زيبا جلوه كند بايد امر پنجم و ششم و امثال آن را نيز انجام دهد.
از اين گذشته در ذائقه روح صورت لذات طبيعه و مادى موجود است و تا آن صورت‏ها وجود دارد و از بين نرفته است با رياضت و طاعت، نفس امّاره متمايل به آن‏ها و قلب عاشق آن هاست، و اگر از بين نرود ترس آن مى‏رود كه خداى نخواسته باز نفس امّاره سركشى كند و عنان از دست تائب بگيرد و به حال اوّل برگردد. گستره توبه‏
در بين امورى كه تاكنون به عنوان روش تربيت مطرح شده، بعد از روش محبّت كه فراگير و عمومى است، هيچ يك از روش‏هاى ديگر به عموميّت و فراگيرى توبه نمى‏رسد، توبه تمام عرصه‏هاى زندگى، و اعمال و كردار انسان را زير پوشش مى‏گيرد، بخاطر همين فراگيرى و گستردگى است كه گفتيم توبه تنها يك روش تربيت نيست بلكه مكتب تربيت، چون هم همه اقشار را زير بال دارد حتى انبياء و اولياء را، چنان كه در شماره پيشين اشاره شد، و امام صادق(ع) نيز فرمود: و كلّ فرقةٍ من العباد لهم توبةٌ…و توبة الخاص من الاشتغال بغير اللّه و توبة العام من الذّنوب؛ تمامى گروههاى (مردم و) بندگان (از اقشار مختلف) برايشان توبه وجود دارد توبه خواص (همچون انبياء و اولياءو..) از توجّه و سرگرمى (با مردم و) غير خداست و توبه عوام (مردم) از گناهان به همين جهت پيامبر اكرم(ص) روزى هفتاد، و در برخى نقلها دارد، صدبار استغفار مى‏كرد، و مى‏فرمود: احساس مى‏كنم بر قلبم غبارى نشسته و هم نسبت به هر فردى توبه كار، تمامى عرصه‏هاى فردى، اجتماعى، اخلاقى، اقتصادى و…او را در بر مى‏گيرد، و از توبه كار مى‏خواهد كه در تمامى آن عرصه بايد اصلاح شود، و در مسير صحيح تربيت قرار گيرد، به همين گستره اشاره دارد رسول خدا(ص) كه فرمود: «اتدرون من التّائب قالوا اللّهمّ لا، قال: اذا تاب العبد و لم يرض الخصماء فليس بتائب، من تاب و لم يزد فى العبادة فليس بتائب، من تاب و لم يغيّر لباسه فليس بتائبٍ، من تاب و لم يغيّر رفقائه فليس بتائب، من تاب و لم يغيّر مجلسه فليس بتائب، من تاب ولم يغيّر فراشه و وسادته فليس بتائب،من تاب و لم يغيّر خلقه و نيّته فليس بتائبٍ، من تاب و لم يفتح قلبه و لم يوسع كفّه فليس بتائبٍ، من تاب و لم يقصّر امله و لم يحفظ لسانه فليس بتائب، من تاب و لم يقدّم فضل قوته من بدنه فليس بتائبٍ اذ استقام على هذه الخصال فذلك التائب؛ آيا مى‏دانيد چه كسى تائب و توبه كار (واقعى) است؟ عرض كردند، بار خدايا نه (نمى‏دانيم) فرمود: هرگاه بنده توبه كند و دشمنان (و طلب كاران) خويش را راضى نسازد (با پرداختن حق آنها) پس توبه كار نخواهد بود. كسى كه توبه كند و در عبادت خود افزايش ندهد تائب نيست.
كسى كه توبه كند ولى لباس(ظاهرى دوران گناه و يا لباسهايى كه از راه حرام بدست آورده) خود را تغيير ندهد، پس توبه كار نيست. كسى كه توبه كند و رفقاى (دوران گناه) خود را تغيير ندهد (و با آن‏ها قطع رابطه نكند) تائب نيست. كسى كه توبه كند و مجلس (و محل رفت و آمد) خويش را تغيير ندهد تائب نيست. كسى كه توبه كند و بستر خواب و بالش خود را تغيير ندهد پس تائب نيست. كسى كه توبه كند ولى اخلاقش را (از بدى به خوبى) و نيّتش را تغيير ندهد تائب نيست. كسى كه توبه كند و قلبش باز نشود(سعه صدر پيدا نكند) و دستش گشاده (و انفاقش بيشتر) نشود تائب نيست. كسى كه توبه كند و آرزوهاى (نابجاى) او كم نشود، و زبانش را (از غيبت و تهمت و..) حفظ نكند تائب نيست. كسى كه توبه كند و اضافه غذاى بدنش را (در راه خدا به فقرا) تقديم نكند، تائب نيست، هرگاه اين خصال پا گرفت در فردى پس آن تائب (واقعى) است.»
اللّه اكبر از اين گستردگى و وسعت تربيتى، راستى اين توبه چه چيزى است كه تمام زوايا و گوشه‏هاى زندگى انسان را كه قابل تغيير است در بر مى‏گيرد، و توبه آن‏گاه كامل كامل مى‏شود، كه تمام زوايا درست تربيت شده باشند، كه اگر بخواهيم به صورت خلاصه و فشرده دسته بندى كنيم بايد گفت برنامه‏هاى زير بايد تحول و تغيير يابندو در مسير آموزشى درست قرار گيرند تا انسان تائب واقعى گردد.
1- برنامه عبادى انسان كه سخت در روح و روان انسان نقش تربيتى و ضامن مستمر تربيت صحيح انسان است «انّ الصّلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر» كمّاً و كيفاً تغيير يابد، هم بر حالش افزوده شود و هم بر مقدار و حجمش كه على(ع) سفارش كرد لااقل يك سوّم شبانه روز را به عبادت اختصاص دهيد.
2- لباس ظاهر و باطن اصلاح شده، لباس اهل گناه، لباس شهرت و كفّار، لباس تزوير و ريا هم بايد از بدن كنار روند.
3- دوستان دوران گناه آن‏هايى كه زمينه گناه را براى انسان فراهم مى‏كنند و انسان را بر دين خويش دعوت مى‏كنند «المرء على‏دين خليله» كنار گذاشته شوند، و جاى آن‏ها را دوستان مناسب، اهل پاكى و تقوا بايد بگيرند.
4- محل رفت و آمد انسان، آن‏جاهايى كه پاتوق قرار مى‏گيرد بايد از چهار راه كنار كوچه و پاركهاو… به سوى مسجد و كتابخانه و حرم و جاهاى مناسب تغيير مسير دهد، و به منزل كسانى كه اهل گناه و معصيت هستند رفت و آمد نشود.
5 – خوابگاه انسان نيز تغيير كند، راحت خواب گرم و نرمى كه انسان را به خواب سنگين فرو مى‏برد و توفيق سحر خيزى و تهجّد را از انسان مى‏گيرد، بايد تغيير يابد، عالمى مى‏گفت خانم دكترى به من زنگ زد وگفت؟: آقا هر كارى مى‏كنم براى نماز شب بيدار شوم، توفيق پيدا نمى‏كنم، متوجّه شدم كه محل خواب او بيش از حد باز دارنده تهجّد است، گفتم شب آينده به جاى دشك گرم و نرم روى يك لايه پتو بخوابيد، و شب هم از غذاى سبك چون شيرو…استفاده كنيد و به جاى كولر گازى پنكه روشن كنيد، آنگاه امتحان كنيد بيدار مى‏شويد يا نه؟ فردا شب قبل از سحر زنگ زد و از من تشكر كرد كه با عمل به دستورات شما موفّق شدم براى نماز شب بيدار شوم.
6- اخلاق انسان نيز بايد تغيير يابد، و الّا توبه كامل نيست، پيامبر اكرم(ص) فرمود: ابى اللّه عزّ و جلّ لصاحب الخلق السّى‏ء بالتّوبة؛ خدا ابا دارد كه توبه صاحب خلق بد را بپذيرد»(4) و همين طور نيّت كه اساس رفتار و اعمال انسان را تشكيل مى‏دهد چرا كه «انما الاعمال بالنّيات» اعمال انسان در گرو نيّت‏هاى خالصانه اوست، انسان تائب بايد نيّتش نيز الهى تربيت شود، و بعد از زمان توبه هر كارى كه انجام مى‏دهد در مسير رضايت حق باشد و بايد زمزمه تائب اين باشد كه:
يكى درد و يكى درمان پسندد

يكى وصل و يكى هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران‏

پسندم آنچه را جانان پسندد 7 – اصلاح دل و دست‏
انسان تائب بايد از حالت بى‏ظرفيتى و نديدن ديگران و دل كوچكى خارج شده دريا دل شود، سعه صدر پيدا كند تا بتواند هم سخنان حق را و هم ديگران را ببيند و بپذيرد، سعه صدر است كه نور ايمان را در دل انسان جاى مى‏دهد «الم نشرح لك صدرك» و همين طور حالت بخل و حرص را از خود دور سازد و دست انفاق و سخاوت خويش را باز نمايد. 8 – اصلاح زبان و آرزوها
بيش از سى و پنج گناه داريم كه از طريق زبان صادر مى‏شود، انسان اگر بخواهد توبه كند و زبان خويش را درست اصلاح و تربيت نمايد، توبه او دوامى نخواهد يافت، و همين طور بايد آرزوهاى طولانى نامطلوب كه باعث فراموشى آخرت مى‏شود، كمتر شود.
9 – انفاق غذايى، هميشه در بين همسايه و دوستان و آشناها كسانى وجود دارند كه محتاج نان شب خويش هستند، يك انسان تربيت شده هرگز نمى‏تواند تحمّل كند كه او سير بخوابد، و عده‏اى گرسنه باشند، به اين جهت انسانى كه در دامن مكتب توبه تربيت يافته بايد به ياد ديگران باشد لااقل از اضافه قوت و غذاى خويش به آنها انفاق نمايد، تا دچار آن رنجى كه حضرت يعقوب شد، نشود، كه بر اثر يك شب كوتاهى در حق همسايه و يا فقيرى دچار آن همه غم و اندوه گشت، راستى اين همه برنامه تربيتى را كجا مى‏توان پيدا كرد جز در دامن مكتب توبه؟

نمونه‏هايى از تربيت شدگان مكتب توبه‏

1- ابولبابه انصارى:
طبق روايتى، انصارى با دو يا چند نفر ديگر از ياران پيامبر(ص) از شركت در جنگ «تبوك» خوددارى كردند، امّا هنگامى كه آياتى را در مذمّت متخلّفين وارد شده بود شنيدند بسيار ناراحت و پشيمان گشتند و سخت حالت توبه در درون آن‏ها ايجاد شد، براى جبران گناه علاوه بر پشيمانى، تصميم گرفتند مقدارى رنج نيز بچشند، لذا خود را به ستونهاى مسجد پيغمبر (ص) بستند وهنگامى كه پيامبر(ص) باز گشت و از حال آنها جويا شد عرض كردند: آن‏ها سوگند ياد كرده‏اند كه خود را از ستون باز نكنند تا اين كه پيامبر(ص) آن‏ها را باز كند. رسول خدا فرمود: من نيز سوگند ياد مى‏كنم كه چنين كارى را نخواهم كرد مگر اين كه خداوند به من اجازه دهد، آن گاه اين آيه نازل شد: «و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملاً صالحاً و آخر سيّئاً عسى اللّه ان يتوب عليهم انّ اللّه غفورٌ رحيم؛(5) و گروهى ديگر به گناهان خود اعتراف كردند و اعمال صالح و ناصالحى را به هم آميختند، اميد مى‏رود كه خداوند توبه آنها را بپذيرد و خداوند غفور و رحيم است». و خداوند توبه آن‏ها را پذيرفت و پيامبر(ص) آن‏ها را از ستون مسجد باز كرد. آن‏ها به شكرانه اين موضوع همه اموال خود را به پيامبر(ص) تقديم داشتند و عرض كردند: اين همان اموالى است كه بخاطر دلبستگى به آن ما از شركت در جهاد خوددارى كرده‏ايم، همه اين‏ها را از ما بپذير و در راه خدا انفاق كن،
حضرت قسمتى از آن اموال را قبول و ما بقى را برگرداند.(6)
در پاره‏اى از روايات مى‏خوانيم كه آيه فوق در باره «ابولبابه» و راجع به داستان يهوديان «بنى قريظه» است كه با او مشورت كردند آيا تسليم حكم پيامبر(ص) شوند يا نه او گفت اگر تسليم شويد همه شما را سر مى‏برد، ابولبابه هنوز گامى برنداشته بود كه از اين جمله خيانت‏آميز پشيمان گشت، و براى مجازات خويش خود را با طنابى به يكى از ستونهاى مسجد پيامبر(كه هنوز اثرش باقى است) بست و گفت به خداوند سوگند نه غذا مى‏خورم و نه آب مى‏نوشم تا مرگ من فرا رسد، مگر اين كه خداوند توبه مرا بپذيرد.
هفت شبانه روز گذشت نه غذا خورد و نه آب نوشيد آن چنان كه بى‏هوش به روى زمين افتاد خداوند توبه او را پذيرفت، اين خبر به وسيله مؤمنان به اطلاع او رسيد ولى او سوگند ياد كرد كه من خود را باز نمى‏كنم تا پيامبر بيايد و مرا بگشايد. پيامبر آمد و او را باز كرد. ابولبابه گفت براى تكميل توبه خود خانه‏ام را كه در آن مرتكب گناه شده‏ام رها خواهم ساخت و از تمام اموالم صرف نظر مى‏كنم، پيامبر فرمود: يك سوّم آن را در راه خدا صدقه بدهى كافى است.(7)
راستى كدام زندان و شلّاق مى‏تواند بسان توبه انسان را بسازد و تربيت كند كه حاضر شود با دست خويش، خود را مجازات كند، و بعد از قبولى توبه آنچنان دستش باز شود كه از همه هستى خويش بگذرد. 2- متخلفان تائب‏
سه نفر از مسلمانان به نام «كعب بن مالك» و «صرارة بن ربيع» و «هلال بن اميّه» از شركت در جنگ تبوك و حركت همراه پيامبر(ص) سرباز زدند، ولى اين به خاطر آن نبود كه جزء دار ودسته منافقان باشند بلكه به خاطر سستى و تنبلى بود، چيزى نگذشت كه نادم و پشيمان شدند هنگامى كه پيامبر(ص) از صحنه تبوك به مدينه بازگشت، آنها خدمت حضرت رسيدند و عذرخواهى كردند، امّا پيامبر(ص) حتى يك جمله با آن‏ها سخن نگفت و به مسلمانان نيز دستور داد كه احدى با آن‏ها سخن نگويند، آن‏ها در يك محاصره عجيب اجتماعى قرار گرفتند، تا آنجا كه حتى كودكان و زنان آنان نزد پيامبر(ص) آمدند و اجازه خواستند كه از آن‏ها جدا شوند، پيامبر(ص) اجازه جدايى نداد، ولى دستور داد كه به آن‏ها نزديك نشوند. فضاى مدينه با تمام وسعتش چنان بر آن‏ها تنگ شد كه مجبور شدند براى نجات از اين خوارى و رسوائى بزرگ شهر را ترك گويند و به قلّه كوههاى اطراف مدينه پناه ببرند. اين‏ها همه زمينه توبه را در آنها فراهم مى‏كرد. از جمله مسائلى كه حالت توبه را در آن‏ها ايجاد كرد و تنور آن را داغ نمود اين بود كه كعب بن مالك مى‏گويد: روزى در بازار مدينه با ناراحتى نشسته بودم ديدم يك نفر مسيحى شامى سراغ مرا مى‏گيرد هنگامى كه مرا شناخت نامه‏اى از پادشاه غسّان به دست من داد كه در آن نوشته بود اگر صاحبت ترا از خود رانده به سوى ما بيا، حال من منقلب شد( و اشك در چشمانم حلقه زد و) گفتم اى واى بر من كارم به جائى رسيده كه دشمنان در من طمع كرده‏اند!!
بستگان آن‏ها نيز غذا براى آن‏ها مى‏آوردند، امّا حتى يك كلمه با آن‏ها سخن نمى‏گفتند. مدّتى به اين منوال گذشت و پيوسته شب و روز (گريه و زارى داشتند و) انتظار مى‏كشيدند كه توبه آن‏ها قبول شود و آيه‏اى كه دليل بر قبولى توبه آن‏ها باشد نازل گردد امّا خبرى نمى‏شد.
در اين هنگام فكرى به نظر يكى از آنان رسيد و به ديگران گفت: اكنون كه مردم با ما قطع رابطه كرده‏اند، چه بهتر كه ما هم از يكديگر قطع رابطه كنيم، و اين كار بر حال توبه آن‏ها مى‏افزود، آن‏ها چنين كردند به طورى كه حتى يك كلمه با يكديگر سخن نمى‏گفتند، و تضرع و زارى آنها بيشتر شده بود، اين وضعيّت پنجاه روز طول كشيد و در طول اين مدّت اظهار ندامت و پشيمانى و تضرّع و گريه و زارى در پيشگاه الهى داشتند، سرانجام توبه آنان پذيرفته شد و اين آيه به عنوان پذيرفته شدن توبه آنان نازل گشت(8) كه: «و على الثّلاثة الّذين خلّفوا حتّى اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت وضاقت عليهم انفسهم وظنّوا ان لا ملجأ من اللّه الّا اليه ثم تاب عليهم ليتوبوا انّ اللّه هو التّواب الرّحيم؛ (همچنين) آن سه نفر را كه (در مدينه) باز ماندند(و از شركت در تبوك خوددارى كردند و مسلمانان با آنان قطع رابطه نمودند) تا آن حد كه زمين با همه وسعتش بر آن‏ها تنگ آمد و (حتّى) جائى در وجود خويش براى خود نمى‏يافتند و دانستند كه پناهگاهى از خدا جز به سوى او نيست در آن هنگام خدا آنانرا مشمول رحمت خود ساخت و خداوند توبه آن‏ها را پذيرفت كه خداوند توبه‏پذير و مهربان است.»(9)
از آيه فوق و توضيح پيرامون بدست آمد كه مردم و جامعه و رهبران جامعه تلاش كنند هم راه توبه را براى مجرمان بازگذارند و هم زمينه آن را فراهم نمايند، چرا كه توبه بهترين روش براى تربيت مجرمان و متخلفان است چرا كه كسانى كه در اين مكتب تربيت شوند آنچنان ساخته مى‏شوند، كه به اين سادگى‏ها دوباره برنخواهند گشت. 3- توبه غلام وحشى قاتل حمزه:
يكى از مشكل‏ترين و تلخ‏ترين حوادث براى رسول خدا(ص) شهادت فجيع عموى بزرگوارش حضرت حمزه سيد الشهدا بود .قاتل او (وحشى) پس از كشتن، پهلوى حمزه را دريد و جگرش را به عنوان هديه براى هند، همسر ابوسفيان برد. پيامبر با ديدن منظره فجيع شهادت حمزه، سوگند ياد كرد كه به تلافى اين جنايت هفتاد نفر از مشركان را بكشد. ولى بعداً نه تنها هفتاد نفر را به تلافى اين عمل نكشت بلكه همان قاتل را نيز به طرف اسلام دعوت كرد و او را وادار به توبه نمود.
ابن عبّاس نقل مى‏كند كه: پيامبر شخصى را نزد غلام وحشى قاتل عمويش فرستاد تا او را به اسلام دعوت كند. وحشى به فرستاده پيامبر گفت: به او بگو تو مى‏گويى آن كه مرتكب قتل يا شرك يا زنا شود در روز قيامت با ذلّت گرفتار عذابى مضاعف خواهد شد و من تمام اين كارها را مرتكب شده‏ام آيا باز هم برايم راه توبه و بازگشتى هست؟ خداوند اين آيه را فرستاد: «الّا من تاب و آمن و عمل صالحاً فاولئك يبدّل اللّه سيّاتهم حسنات؛(10) مگر آن كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد پس خدا اعمال (زشت ايشان را به اعمال نيك تبديل مى‏كند) وحشى با شنيدن اين آيه دوباره به پيامبر(ص) پيغام داد، توبه و ايمان و عمل صالح شرطهاى بسيار مشكلى است و من توان آن را ندارم. پس از مدّتى اين آيه نازل شد.
«انّ اللّه لايغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك لمن يشاء؛(11) براستى كه خداوند شرك ورزيدن را نخواهد بخشيد ولى آن چه را كمتر از آن است براى كسى كه خود بخواهد، خواهد بخشيد.» غلام وحشى در پيام مجدد خويش گفت: خداوند در اين آيه وعده مغفرت را به كسانى داده است كه خود بخواهد و من نمى‏دانم خدا دلش مى‏خواهد مرا ببخشد يا نه؟ پس از گذشت زمانى اين آيه نازل شد: «قل يا عبادى الّذين اسرفوا على انفسهم لاتقنطوا من رحمة اللّه انّ اللّه يغفر الذّنوب جميعاً انّه هوالغفور الرّحيم؛(12) بگو اى بندگان من، اى كسانى كه بر خويش اسراف روا داشته‏ايد از رحمت خداوند نوميد نشويد براستى كه خداوند همه گناهان را مى‏بخشد همانا او آمرزنده و مهربان است. وحشى با شنيدن اين آيه گفت: اكنون آرى، آنگاه به محضر رسول خدا(ص) مشرف شد اسلام آورد، و از گذشته خود توبه كرد، و در ادامه زندگى اش فداكارى‏هايى در راه مبارزه با دشمنان اسلام آفريد»(13) 4- توبه حر:
حر از روز دوّم محرّم سال 60 هجرى وقتى وارد كربلا شد زمينه انقلاب درونى و توبه در او فراهم شده بود منتهى گاه عقل و فطرت و وجدان اخلاقى او غلبه مى‏كرد و گاه هوسهاو… سرانجام در روز دهم، تصميم گرفت توبه كند و راه خويش را عوض نمايد، براى اطمينان از عمر سعد پرسيد چه تصميمى دارى؟ گفت: خونى در كربلا جارى سازم كه در تاريخ بى سابقه باشد سخنان عمر سعد آتش درون حر را شعله‏ورتر نمود. به قرّة بن قيس غلام خويش دستور داد اسب او را آماده كند، اسب خويش را سوار شد و پرچم سفيدى دست گرفته با بدن لرزان از كنار ميدان آرام آرام به سمت خيمه حسين(ع) حركت كرد. مهاجر بن اوس ديد حر مى‏لرزد، به او گفت اگر از من شجاع‏ترين فرد سؤال شود من تو را معرّفى مى‏كنم چه شده كه لرزه بر اندامت افتاده؟ گفت: خود را بين بهشت و جهنم مى‏بينم، امّا هرگز جهنم را نمى‏خواهم، اين بگفت با اين جملات به سوى خيمه‏گاه امام حسين حركت كرد: «اللّهم انّى تبت فتب علىّ فقد ارعبت قلوب اوليائك و اولاد بنت نبيّك؛ خدايا من برگشتم و توبه نمودم، و تو هم توبه مرا بپذير پس براستى من در دلهاى اولياى تو و فرزندان دختر پيغمبرت رعب ايجاد كردم» اين همان حالت توبه است اگر در كسى ايجاد شود، تمام زندگى او را دگرگون مى‏كند و نقش تربيتى همه جانبه ايفا مى‏كند.
الهى من پشيمانم پشيمان‏

پشيمانى زرويم شد نمايان‏
گنه كارم اسيرم دل غمينم‏

من اكنون در صف مستغفرينم‏
قبول توبه كن از من تو اى دوست‏

ترحم كن ترحم بر من اى دوست‏

خود را به امام حسين(ع) رساند، نزد امام به خاك افتاد و خود را معرّفى نمود، و عرض كرد: «فانّى تائبٌ الى اللّه هى صنعت؛ من از آنچه انجام دادم پشيمانم، آيا توبه من پذيرفته مى‏شود؟ فرمود: «نعم يتوب اللّه عليك؛ خدا توبه تو را مى‏پذيرد.»(14)
گفت بازآ كه در توبه است باز

هين بگير از عفو ما خط جواز
اندر آ كه كس ز احرار و عبيد

روى نوميدى در اين درگه نديد
گر دو صد جرم عظيم آورده‏اى‏

غم مخور رو بر كريم آورده‏اى‏
اندر آ گر دير و گر زود آمدى‏

خوش به منزلگاه مقصود آمدى‏

توبه حر آنچنان تحوّل عظيمى در او ايجاد كرد كه دنيا و آخرت او را آباد نمود، چنان كه امام حسين(ع) وقتى سر او را از زمين برداشت و خاك‏ها را از صورت او پاك كرد فرمود: «انت الحرّ كما سمتك امّك حرا فى الدّنيا و الآخرة؛(15) تو در دنيا و آخرت حر و آزاد مردى آنچنان كه مادرت حر ناميد، توبه حر نه تنها روح او را متحول كرد و جاودانه بلكه به جسم و جسد او نيز اثر گذاشت و او را براى ابد تازه نگهداشت. شاه اسماعيل صفوى بعد از سالها قبر حر را نبش كرد و دستمالى كه امام حسين(ع) بر پيشانى او بسته بود، باز كرد، خون تازه از پيشانى جارى شد و با هيچ پارچه و باندى بند نيامد جز با همان دستمال.»(16) در واقع با زبان بى‏زبانى به شاه اسماعيل گفت اين دستمال مدال افتخار من و امضاى قبولى توبه من است، نبايد آن را بردارى، و او مجبور شد دستمال را دوباره بر پيشانى حر ببندد، آرى توبه تمام عيار، مس وجود انسان را نيز طلاى ناب تمام عيار مى‏كند.
داستانهاى توبه و اثرات تربيتى آن بيش از آن است كه بتوان در بخشى از مقاله بيان نمود. به عنوان حسن ختام داستانى را نقل مى‏كنيم كه نشان مى‏دهد در زمانى كه تهاجم فرهنگى دامن برخى جوانان را گرفته و يا به برخى گناهان آسوده نموده، تربيت والدين و مدرسه و جامعه او را از گناه باز نداشته، توبه مى‏تواند او را بخوبى تربيت كند و دوباره به مسير اصلى و فطرت خويش برگرداند. 5 – اثر يك آيه يا توبه شعوانه:
در بصره زنى به نام «شعوانه» زندگى مى‏كرد كه مجلسى از فسق و فجور منعقد نمى‏شد مگر اين كه او در آنجا حضور داشت. روزى با جمعى از كنيزان خود از كوچه‏هاى بصره مى‏گذشت كه صداى فغان و فرياد از درون خانه‏اى به گوش رسيد، گفت: سبحان‏اللّه! چو غوغاى عجيبى در اينجاست. پس كنيزى را به درون خانه فرستاد تا از ماجرا مطلع شود. كنيز رفت و مدّتى گذشت و برنگشت. كنيز ديگرى را فرستاد، او نيز بر نگشت كنيز سوّمى را فرستاد و به او سفارش اكيد كرد كه برگردد، كنيز به درون خانه رفت و پس از برگشتن، گفت: اى خاتون! اين غوغايى كه مى‏شنوى، غوغا براى مردگان نيست، بلكه غوغاى زندگان ماتم زده است. وقتى اين سخن را شنيد، همگى به درون خانه رفتند. واعظى را ديدند كه در جايى نشسته و جمعى گرد او نشسته‏اند و واعظ آن‏ها را موعظه و از عذاب خدا مى‏ترساند و مستمعين همگى به گريه و زارى مشغولند. در اين هنگام بود كه واعظ اين آيه را تفسير كرد: «چون (آتش دوزخ) آنان را از مكانى دور ببيند خروش و فرياد وحشتناك و خشم آلود او را كه با نفس زدن شديد همراه است مى‏شنوند و هنگامى كه در مكان تنگ و محدودى از آن افكنده مى‏شوند در حالى كه غل و زنجيرند، فرياد واويلاى آن‏ها بلند مى‏شود.»(17)
شعوانه چون اين سخنان را شنيد، بسيار متأثر شد و گفت: «اى شيخ! من يكى از رو سياهان درگاه خداوندم، اگر توبه كنم آيا خداوند مرا مى‏آمرزد؟ جواب داد: اگر توبه كنى خداى متعال تو را مى‏آمرزد، اگر چه گناه تو مثل گناه شعوانه باشد. شعوانه گفت: شعوانه منم: آيا آمرزيده مى‏شوم؟ واعظ گفت: خداى متعال ارحم الراحمين است و اگر توبه كنى، توبه ات را مى‏پذيرد.
پس از آن شعوانه توبه كرد و كنيزان خود را فروخت و به عبادت پروردگار مشغول شد و دائم به رياضت مشغول بود، به طورى كه بدنش به نهايت ضعف رسيد روزى به بدن خود نگريست و گفت: آه آه، در دنيا به اين گونه گداخته و رنجور شدم، نمى‏دانم در آخرت حالم چگونه خواهد بود؟ ندايى به گوش او رسيد (و مژده قبولى توبه او را داد) كه ملازم درگاه ما باش تا روز قيامت (خوب و خوش) خود را ببينى.
نيامد بدين در كسى عذر خواه‏

كه سيل ندامت نشستش گناه(18) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، قم، انتشارات پارسايان، 1379، ص 728 – 730. حكمت 417، و در نهج البلاغه مى‏شود حكمت 409. 2. عبدالواحد آثرى، غررالحكم مكتب اعلام اسلامى، ص 194. 3. محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، دارالاضواء، ج 2، ص 231 و محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 72، ص 329. 4. مصباح الشريعه، ص 97. 5. اخلاق بشر، ص 6. 6. سوره توبه، آيه 102. 7. ناصر مكارم شيرازى، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، هفتم، 1370، ج 8، ص 114 و ر – ك مجمع البيان، ذيل آيه 102 توبه. 8. همان، ج 8، ص 115 و ج 7، ص 134 و 135 و ر ك نورالثقلين، ج 2، ص 143. 9. تفسير نمونه، همان، ج 8، ص 169 – 170 و ر ك مجمع البيان ذيل آيه 118 سوره توبه. 10. سوره توبه، آيه 118. 11. سوره الفرقان، آيه 70. 12. سوره زمر، آيه 53. 13. كاهلوندى، حياة الصحابة، بيروت، دارالفكر، 1410 ه.ق، ج‏1، ص 41. 14. سيد بن طاووس، شرح لهوف، يا زندگانى اباعبداللّه الحسين – ترجمه سيد محمد صحفى، ص 68. 15. همان. 16. دست غيب شيرازى، داستانهاى شگفت. 17. سوره فرقان، آيه 12 و 13. 18. ملااحمد نراقى، معراج السعاده، انتشارات هجرت چاپ سوّم، 1375 ص 685 و 686 و رياحين الشريعه، ج 4، ص 364.

/

مصحف فاطمه س

پيش گفتار
دانش و آگاهى اهل بيت عصمت و طهارت (سلام الله عليهم اجمعين) بر گرفته از علم الهى و فراتر و گسترده تر از معارف بشرى است و بدين جهت سرشار از حكمت و معرفت است و درك و تحليل آن براى ساير انسان ها، مشكل و يا غير ممكن است.
بدين لحاظ در روايت نورانى آنان آمده است: ان خبرنا صعب مستصعب، لا يحتمله الا ملك مقرب، أو نبى مرسل، أو مؤمن امتحن الله قلبه للايمان، أو مدينة حصينة. قيل: و اى شى‏ء المدينة الحصينة؟ قال: القلب المجتمع. (1)
يعنى: (درك و آگاهى از وضع و ) خبر ما دشوار و مشكل است و كسى نمى تواند آن را تحمل نمايد، مگر فرشته مقرب پروردگار، يا پيامبر مرسل، يا مؤمنى كه خداوند متعال قلبش را براى ايمان امتحان و آزمايش كرده باشد، و يا شهرى كه استوار و محكم باشد.
پرسيده شد: شهر استوار و حصين چيست؟ امام(ع) فرمود: قلب كسى كه به كمال رسيده باشد.
بنابراين، در حيات طيبه اهل بيت(ع) أسرار و رازهايى است كه جز خودشان، كسى از آن ها با خبر و مطلع نيست و جز اندكى از انسان هاى به كمال رسيده، كسى توان تحمل و تحليل آن ها را ندارد.
يكى از أسرار و رازهاى اهل بيت(ع)، كتاب هايى است كه در ميان آنان بوده و خود را موظف به نگه دارى آنان مى دانستند.
از مهمترين و عظيم ترين كتاب هاى اهل بيت(ع)، مصحف حضرت فاطمه زهرا(س) است.
در اين نوشتار تلاش خواهيم كرد با استفاده از احاديث و روايات معصومين(ع)، به بررسى اين كتاب مهم پرداخته و درباره آن، به اين پرسش ها پاسخ دهيم: مصحف فاطمه(س) چيست، در چه تاريخى تدوين شد، در چه چيزى نوشته شده، چه استفاده هايى از آن به عمل مى آيد، چه مقدار حجم دارد و در كجا و در اختيار چه كسى قرار دارد؟
پيش از پرداختن به پاسخ هاى فوق، مقدمتاً دو مورد را به استحضار مى رسانم: 1) كتاب هاى اهل بيت(ع)
اصولاً كتاب ها و رساله هايى كه از سوى اهل بيت(ع) تدوين يافته و يا به آنان نسبت داده شده است بر چهار دسته مى توان تقسيم كرد:
1-1 – كتاب هايى كه از سخنان و وصاياى آنان گردآورى شده و بعدها به صورت كتاب مدون درآمدند.
برجسته ترين و متقن‏ترين اين نوع كتاب‏ها، كتاب گرانسنگ ” نهج البلاغه ” است، كه از خطبه‏ها، نامه‏ها و كلمات قصار امير مؤمنان(ع)، توسط سيد رضى گردآورى و تأليف گرديد. هم چنين مى‏توان كتاب ” الجعفريات ” و كتاب ” تفسير منسوب به امام حسن عسكرى(ع) ” را در اين دسته برشمرد.
2-1 – كتاب هايى كه از سوى آنان نوشته شده و در اختيار عموم مردم قرار گرفت، تا همگان از آن ها بهره‏مند گردند. مانند ” صحيفه سجاديه ” و ” رساله حقوق ” كه توسط امام زين العابدين(ع) به رشته تحرير درآمدند.
3-1 – كتاب ها و يا به عبارت صحيح‏تر، علومى كه اهل بيت(ع) حاملان و راز داران آن‏ها بوده و از معصوم پيشين آن‏ها را تحويل گرفته و به هنگام شهادت، به معصوم بعدى مى سپردند و اين‏ها از جمله ودايع امامت بود، كه هم اينك در اختيار امام زمان (ارواحنا لمقدمه الفداه) قرار دارد.
مانند جفر أحمر، جفر أبيض، جفر اكبر و جفر اصغر.
امام جعفر صادق(ع) در روايتى فرمود: و عند نا الجفر الابيض، والجفر الاحمر، والجفر الاكبر، و الجفر الاصغر، و الجامعه، و الصحيفة و كتاب على(ع).(2)
4-1 – كتاب‏هايى كه از سوى اهل بيت(ع) تدوين شده‏اند، اما نه براى عموم مردم، بلكه براى خود پيشوايان معصوم(ع) كه از پيشواى قبلى به پيشواى بعدى منتقل مى‏شد و در آخر در اختيار خاتم الاوصياء، حضرت حجت بن الحسن(ع) قرار گرفتند و اين‏ها نيز از اسرار و ودايع امامت مى‏باشند.
معروف‏ترين و مشهورترين آن‏ها عبارتند از: كتاب ” الجامعه ” و كتاب ” مصحف فاطمه”.
البته مصحف هاى ديگرى نيز براى اهل بيت(ع) بيان شده است و طبق روايتى براى هريك از امامان معصوم(ع) مصحفى وجود دارد. (3) 2) تفاوت مصحف با صحيفه
به مصحف فاطمه(س)،” صحيفه فاطمه(س) ” نيز گفته مى شود. وليكن اين قول، نادر است و قول معروف و مشهور درباره كتاب حضرت زهرا(س) همان ” مصحف فاطمه(س) ” مى‏باشد.
گرچه نمى‏توان به طور قطع و يقين بين اين دو، تفاوتى قايل شد ولى آنچه به ذهن انسان تبادر مى نمايد و اطلاق آيات و روايات، آن را تأييد مى كند، اين است كه صحيفه، به نامه يا نوشته‏اى گفته مى شود كه از شخصيتى به شخصيت ديگر و يا به جمعى از مردم ارسال و يا براى استفاده آنان تحرير و تدوين گرديد. مانند كتاب شريف ” صحيفه سجاديه ” كه از سوى امام زين العابدين(ع) براى استفاده همه مؤمنان تدوين شد. اما مصحف، در صدر اسلام به كتاب خدا (قرآن مجيد) گفته مى‏شد و از اين قبيل است مصحف امام على(ع)، مصحف عثمان، مصحف عبدالله بن مسعود و غير ذلك.
بايد توجه داشت كه مصحف فاطمه(س)، از اين دست نيست و مراد از آن، قرآن فاطمه زهرا(س) نمى‏باشد و حتى در برخى از روايت‏ها تأكيد شده است كه در مصحف فاطمه(س) چيزى از قرآن مجيد وجود ندارد، تا اين گمان كه مصحف فاطمه(س)، چيز خاصى نيست جز قرآن آن حضرت، از ذهن ها زدوده شود و دانسته شود كه اين كتاب شريف، غير قرآن و چيز ديگرى است.
در احاديث متعددى از معصومين(ع) به اين موضوع تأكيد شد. به فرازهايى از آن ها توجه فرماييد:
امام جعفر صادق(ع): و مصحف الفاطمة، ما أز عم ان فيه قرآناً. (4)
امام صادق(ع): و الله ما فيه من قرآنكم حرف واحد. (5)
امام محمد باقر(ع): ما فيه شى‏ء من القرآن.(6)
امام موسى كاظم(ع): عندى مصحف فاطمه(س)، ليس فيه شى‏ء من القرآن.(7)
به هر روى، گرچه كتاب فاطمه زهرا(س)، مصحف خوانده مى شود وليكن مصحف به معناى قرآن نيست. بلكه كتابى است كه با انشاى آن حضرت نگاشته شده است.
اما از اين كه چرا آن را مصحف ناميدند، چند علت ذكر شده است:
1- برخى از علما معتقدند كه از حضرت فاطمه زهرا(س) دو كتاب بر جاى مانده است كه يكى از آن ها ” صحيفه حضرت فاطمه زهرا(س) ” است كه حاوى احاديث و سخنان پدر ارجمندش حضرت محمد(ص) است و ديگرى ” مصحف فاطمه(س) ” است كه پس از رحلت پيامبر خدا(ص)، آن را املاء و تدوين نمود (8) و چون خواستند بين آن دو كتاب تمايزى باشد، آن ها را به دو نام، يكى را صحيفه و ديگرى را مصحف خواندند.
2- برخى ديگر معتقدند كه مصحف فاطمه(س) در آغاز، در صفحات پراكنده تحرير يافته بود كه بعدها آن را امير مؤمنان(ع) و يا امامان بعدى در يك نسخه‏اى گردآورى كرده و نام مصحف را برآن گذاشتند.(9) مصحف فاطمه(س) و تاريخ تدوين آن‏
بى ترديد تدوين اين كتاب گرانبها، در اواخر عمر شريف حضرت فاطمه زهرا(س) و در مدتى كوتاه به وقوع پيوست و اگر بخواهيم تاريخ تدوين آن را بيان كنيم، با برداشت از احاديث و روايات متعدد، فاصله رحلت پيامبر خدا(ص) تا شهادت حضرت فاطمه زهرا(س)، يعنى از 28 صفر تا سوم جمادى الثانية سال يازده هجرى قمرى را بايد بيان كرد.
ابوعبيده، كه از راويان حديث امام جعفر صادق(ع) است، در روايتى گفت: برخى از اصحاب و ياران (امام “ع”) پرسش هايى از امام جعفر صادق(ع) نموده و پاسخ هاى خويش را يافتند و پس از آن درباره مصحف فاطمه(س) پرسيدند. آن حضرت، مدتى سكوت نمود و سپس فرمود: انكم لتبحثون عما تريدون و عما لا تريدون. ان فاطمة(س) مكثت بعد رسول الله(ص) خمسة و سبعين يوماً و كان دخلها حزن شديد على ابيها و كان جبرئيل(ع) يأتيها فيحسن عزائها على ابيها و يطيب نفسها، و يخبرها عن ابيها و مكانه، و يخبرها بما يكون بعدها فى ذريتها، و كان على(ع) يكتب ذلك. فهذا مصحف فاطمة(س).(10)
يعنى: شما (گاهى) از چيزى كه مى خواهيد و از چيزى كه نمى‏خواهيد بحث مى كنيد. به درستى كه حضرت فاطمه(س) پس از رحلت رسول خدا(ص) به مدت هفتاد و پنج (يا نود و پنج) روز بيشتر باقى نماند و در اين مدت بخاطر رحلت پدرش بسيار محزون و اندوهگين بود و جبرئيل امين بر او نازل مى شد و مصيبت پدرش را بر او تسليت گفته و وى را آرامش خاطر مى‏داد و او را از مقام پدرش و مكان او ( در بهشت) با خبر مى‏ساخت. هم چنين آنچه كه بر فرزندان، نوادگان و ذرارى او پس از وفات وى مى‏گذرد، او را خبر مى داد و امام على(ع) همه اين‏ها را براى فاطمه(س) مى‏نوشت. اين، همان مصحف فاطمه(س) است.
مشابه اين روايت را حماد بن عثمان از امام جعفر صادق(ع) نقل نمود. وى گفت:
از امام صادق(ع) پرسيدم: مصحف فاطمه(س) چيست؟
امام(ع) در پاسخم فرمود: ان الله تعالى لما قبض نبيه(ص) دخل على فاطمة(س) من وفاته من الحزن مالا يعلمه الا اللّه – عز و جل – فارسل اليها ملكاً يسلى غمها و يحدثها، فشكت ذلك الى امير المؤمنين(ع). فقال(ع): إذا احسست بذلك و سمعت الصوت قولى لى. فاعلمته بذلك، فجعل اميرالمؤمنين(ع) يكتب كل ما سمع حتى اثبت من ذلك مصحفاً.(11)
يعنى: همين كه خداوند متعال، روح پيامبرش ( حضرت محمد ” ص” ) را به ملكوت اعلى منتقل نمود، بر حضرت فاطمه(س) از بابت رحلت پدرش، حزن شديدى عارض گرديد كه غير از خدا كسى مقدار آن را نمى داند. پس خداوند متعال فرشته اى را به سوى وى نازل كرد، كه هم غم و اندوهش را تسليت داده و هم او را از چيزهاى تازه‏اى با خبر گرداند. حضرت فاطمه(س) اين ماجرا را براى همسرش اميرمؤمنان(ع) تعريف كرد و حضرت على(ع) به وى فرمود: هرگاه نزول فرشته‏اى را احساس كردى و صدايش را شنيدى (گفته‏هايش را) به من بگو. پس هرگاه فرشته‏اى مى آمد، حضرت فاطمه(س) همسرش على(ع) را باخبر مى‏كرد و هر چه مى شنيد براى او مى‏گفت و حضرت على(ع) نيز هرچه را از فاطمه(س) مى‏شنيد مى‏نوشت، تا اين كه از آن نوشته‏ها، مصحف به وجود آمد.
اين دو حديث پرسش‏هايى چند از مصحف فاطمه(س)، از جمله زمان و كيفيت تأليف و كاتب آن را پاسخ داد ولى با اين تفاوت كه در حديث اول، زمان و تاريخ آن را روشن‏تر بيان نمود و در حديث دوم، نقش اميرمؤمنان(ع) در كتابت و تدوين آن را.
البته در اين موارد، احاديث ديگرى وجود دارد كه به خاطر پرهيز از اطاله كلام، از بيان آن‏ها صرف‏نظر مى‏كنيم. محتواى مصحف فاطمه(س)
بى‏ترديد مهمترين و اصلى‏ترين سخن درباره مصحف فاطمه(س) در اين مسئله است كه اين مصحف، حاوى چه نوع اطلاعات و آگاهى‏هاست و محتواى آن چه دانشى را در برگرفته است؟
براى پى‏بردن به اين قضايا، بايد توجه داشت كه مصحف فاطمه(س) چون در دسترس عموم نيست و جز اهل بيت(ع) كسى از آن اطلاعى ندارد، براى پاسخ يافتن درباره زواياى گوناگون آن، هيچ راهى نيست، جز اين كه به اهل بيت(ع) متوسل شويم و از احاديث و روايات نورانى آنان بهره گيريم.
پيش از اين گفتيم كه در بسيارى از روايات تأكيد شده است كه مراد از مصحف فاطمه(س)، قرآن مجيد نيست و حتى يك حرف از قرآن در آن وجود ندارد.
در برخى از روايات ديگر آمده است كه احكام حلال و حرام در آن وجود ندارد.
امام صادق(ع) در روايتى فرمود: اما انه ليس فيه شى‏ء من الحلال و الحرام و ليكن فيه علم مايكون.(12)
به عبارت ديگر، مصحف فاطمه(س) يك كتاب فقهى و يا رساله عمليه نيست. بلكه مهمتر و بالاتر از اين گونه اطلاعات است، و آن عبارت است از چيزى كه كسى آن را نخوانده، نشنيده و ندانسته است و نخواهد دانست و جز خداوند متعال از اسرار و رازهاى آن، اطلاعى ندارد. و آن، علم و دانش آينده است.
ابوبصير، روزى به محضر امام صادق(ع) شرفياب شد و چون با امام(ع) خلوت كرد، فرصتى يافت تا از اسرار و رازهاى آنان باخبر گردد و لذا ازامام(ع) درباره علوم اهل بيت(ع) و ودايع آن‏ها از جمله جفر، جامعه و غير ذلك سؤال نمود و امام(ع) پاسخ وى را داد. تا اين كه نوبت به مصحف فاطمه(س) رسيد و امام(ع) در پاسخ وى فرمود: و ان عندنا لمصحف فاطمه عليهاالسلام و ما يدريهم ما مصحف فاطمه(س)؟
قال(ع): مصحف فيه مثل قرآنكم هذا ثلاث مرات. والله ما فيه من قرآنكم حرف واحد. قال: قلت: هذا والله العلم. قال(ع): انه لعلم و ما هو بذاك.(13)
يعنى: در نزد ما (امامان ) است مصحف فاطمه(س) و ( مردم ) چه مى‏دانند مصحف فاطمه(س) چيست؟
آن گاه فرمود: مصحفى است كه محتواى آن، سه برابر قرآنى است كه در نزد شما است. سوگند به خداى سبحان، هيچ چيزى از قرآن، حتى يك حرف، در آن وجود ندارد.
ابوبصير گفت: عرض كردم: سوگند به خدا، اين علم (بزرگى) است.
فرمود: (آرى) اين مصحف، علم و دانش (بزرگى) است ولى اين مصحف، قرآن نيست.
در حديثى ديگر، امام جعفر صادق(ع) در پاسخ برخى از اصحاب خود درباره مصحف فاطمه(س) فرمود:… و كان جبرئيل عليه السلام يأتيها، فيحسن عزائها على أبيها، و يطيب نفسها، و يخبرها عن أبيها و مكانه، و يخبرها بما يكون بعدها فى ذريتها و كان على(ع) يكتب ذلك.(14)
يعنى: جبرئيل(ع) بر فاطمه زهرا(س) نازل مى‏شد و مصيبت رحلت پدر بزرگوارش را بر وى تسليت مى‏گفت و آرامش خاطرى براى وى فراهم مى‏كرد و او را از مقام پدرش و مكان و منزلتش (در بهشت) خبر مى‏داد و هم چنين او را از آينده فرزندان، نوادگان و ذرارى‏اش مطلع مى‏كرد و امام على(ع) اين‏ها را( براى فاطمه(س)) مى‏نوشت.
هم چنين در روايتى از امام صادق(ع) آمده است: و اما مصحف فاطمه(س)، ففيه ما يكون من حادث، و أسماء كل من يملك الى ان تقوم الساعة.(15)
يعنى: اما مصحف فاطمه(س)، پس در آن است هرچيزى كه در آينده واقع گردد. هم چنين در آن است، اسامى تمام كسانى كه تا پايان دنيا، حكومت مى‏يابند و به زمامدارى مى‏رسند.
با توجه به روايت‏هاى فوق و ديگر روايت‏هايى كه بخاطر پرهيز از اطاله كلام، از نقل آن ها خوددارى كرديم، به دست مى آيد كه مصحف فاطمه(س) درباره رويدادها، حوادث و تغيير و تحولات سياسى و اجتماعى است كه از آن تاريخ (اواخر عمر شريف حضرت زهرا(س)) تا آخر الزمان به وقوع خواهند پيوست و در حقيقت پيش گويى‏هاى صادق و راستين آن حضرت از آينده و آيندگان است و مى‏توان گفت كه اين كتاب گرانسنگ، تقويم اهل بيت عصمت و طهارت(ع) است. بدين جهت امامان معصوم(ع) با نگاه به آن، واقعه‏اى را پيش‏گويى كرده و يا ماجرايى را نفى و اثبات مى نمودند به شواهدى از اين دست توجّه فرماييد كه تحت عنوان ” استناد امامان معصوم(ع) به مصحف فاطمه(س) ” مى‏آوريم. استناد امامان معصوم(ع) به مصحف فاطمه(س)
1) در روزگار امام صادق(ع)، نوادگان امام حسن مجتبى(ع) جنبشى را بر ضد بنى اميّه آغاز كرده و با كمك و همراهى ساير هاشميان (اعم از بنى عباس و بنى الحسن و ساير تيره‏هاى بنى هاشم) مردم را بر عليه امويان به شورش و قيام وادار كردند و محور و كانون اصلى اين قيام، فرزندان عبدالله بن‏الحسن بودند.
خيلى ها باور داشتند كه محمد، پسر عبدالله بن الحسن، در اين جنبش به پيروزى و رهبرى خواهد رسيد. امّا امام صادق(ع) چنين اعتقادى نداشت.
فضيل بن سكره، كه يكى از ياران آن حضرت بود، گفت: روزى به محضر امام صادق(ع) شرفياب شدم، امام(ع) به من فرمود: يا فضيل، اتدرى فى اى شى‏ء كنت أنظر قبيل؟ قال: قلت: لا.
قال(ع): كنت انظر فى كتاب فاطمة(س) ليس من ملك يملك الارض الا و هو مكتوب فيه باسمه و اسم أبيه، و ما وجدت لولدالحسن فيه شيئأً.(16)
يعنى: اى فضيل، آيا مى‏دانى پيش از آمدنت به چه چيزى نگاه مى‏كردم؟
فضيل گفت: نه، نمى‏دانم.
امام(ع) فرمود: داشتم به كتاب فاطمه(س) نگاه مى‏كردم. هيچ حاكمى در روى زمين به حكومت و رياست نمى‏رسد، مگر اين كه با نامش و نام پدرش در كتاب فاطمه(س) نوشته شده باشد. و من در اين كتاب براى فرزندان حسن چيزى نيافتم.
2) از امام صادق(ع) درباره محمد بن عبدالله بن الحسن پرسيده شد. امام(ع) در پاسخ فرمود: ما من نبى، ولا وصى، ولا ملك الا و هو فى كتاب عندى ( يعنى مصحف فاطمه(س) ) و الله ما لمحمد بن عبدالله فيه اسم.(17)
يعنى: هيچ پيامبرى، هيچ وصى و جانشين پيامبرى و هيچ پادشاه و حاكمى نيست مگر اين كه نامش در اين كتابى كه در نزد من است (يعنى مصحف فاطمه(س) ) وجود داشته باشد. سوگند به خداى سبحان، نامى از محمد بن عبدالله در آن نيست.
3) امام صادق(ع) در روايتى فرمود: تظهر الزنادقة فى سنة ثمان و عشرين و مأة، و ذلك انى نظرت فى مصحف فاطمة(س).(18)
يعنى: در سال (128 هجرى)، زنديق‏ها آشكار خواهند شد و اين را با نگاه كردن به مصحف فاطمه(س) به دست آوردم.
پيش گويى امام صادق(ع)، راست و درست بود. زيرا در آن هنگام كه حكومت بنى اميّه به سوى اضمحلال و نابودى پيش مى‏رفت و حكومت بنى‏عباس در حال انعقاد بود، بسيارى از عقايد انحرافى و باطل، به ويژه ماديگرايى، بى دينى و لاابالى گرى در جامعه مسلمانان بروز و ظهور كرد.
4) وليد بن صبيح گفت: روزى امام صادق(ع) به من فرمود: يا وليد، انى نظرت فى مصحف فاطمة(س) فاسئل، فلم اجد لبنى فلان فيها الا كغبار النعل.(19)
يعنى: اى وليد، همانا در مصحف فاطمه(س) نگاه و پرسش (يعنى مطالعه) نمودم، پس درباره ( حكومت و رياست) بنى فلان چيزى نيافتم مگر غبار نعل (اسب).
به هر روى، امامان معصوم(ع) به عنوان مرجع علمى، سياسى و اجتماعى مردم و تنها پناهگاه حقيقى و دلسوز آن‏ها، هميشه تلاش مى‏كردند آن‏ها را از كجروى و انحراف بازداشته و به سوى حق و حقيقت و راه درست و خداپسند هدايت نمايند. بدين جهت آن بزرگواران در كتاب مادرشان حضرت فاطمه(س) بسيار مطالعه و تدبّر نموده و پيش گويى‏هاى درستى از روزگارشان به عمل مى‏آوردند و به عبارتى، بهترين فوايد را از اين كتاب شريف، نصيب اسلام و مسلمانان مى نمودند. محل نگه‏دارى مصحف
اما اين كه مصحف فاطمه در كجا است و در دست چه كسى نگه دارى و محافظت مى شود، بايد گفت: مصحف فاطمه(س) در آغاز تدوين و تأليف، در خانه امير المؤمنين على بن ابى طالب(ع) نگه دارى مى شد و در اختيار آن حضرت بود و پس از شهادت آن حضرت، در اختيار امام حسن مجتبى(ع) و پس از شهادت وى، در اختيار امام حسين(ع) قرار گرفت. به همين ترتيب، رسيد به حضرت حجت بن الحسن(عجل الله تعالى فرجه الشريف) و هم اكنون توسط وى نگه دارى شده و توسط آن حضرت، از آن استفاده مى‏گردد وهيچ‏گاه در اختيار نااهلان و نامحرمان قرار نگرفته است. در اين رابطه به چند حديث توجه فرماييد:
1) امام رضا(ع) در حديثى، علايم و نشانه هاى امام معصوم(ع) را بيان كرد و فرمود: للامام علامات يكون أعلم الناس، و احكم الناس، واتقى الناس، واحلم الناس، واشجع الناس، واسخى الناس، واعبد الناس و…
اين حديث طولانى است و در آخر آن، فرمود: و يكون عنده مصحف فاطمة(س).(20)
يعنى يكى از نشانه هاى امام معصوم(ع)، آن است كه مصحف حضرت فاطمه (س) در نزد وى باشد.
2) امام جعفر صادق(ع) در فراز حديثى فرمود: وان عندنا لمصحف فاطمة(س).(21)
يعنى: همانا مصحف فاطمه(س) در نزد ما است.
3) امام موسى كاظم(ع) فرمود: عندى مصحف فاطمه(س)، ليس فيه شى‏ء من القرآن.(22)
4) ابوبصير گفت: از امام صادق(ع) شنيدم كه مى‏فرمود: ما مات ابو جعفر عليه‏السلام حتى قبض-اى ابو عبدالله – مصحف فاطمة(س).(23)
يعنى: پدرم امام محمد باقر(ع) وفات نيافت، تا اين كه مصحف فاطمه(س) را از او دريافت كردم.
5) امام صادق(ع) در حديثى فرمود: علمنا غابر و مزبور، و نكت فى القلوب و نقر فى السماع، و ان عندنا الجفر الاحمر، و الجفر الابيض. و مصحف فاطمة عندنا و ان عندنا الجامعة، فيها جميع ما يحتاج الناس اليه.(24)
در اين حديث، علاوه بر اين كه امام صادق(ع) انواع علوم و دانش هاى اهل‏بيت(ع) را توصيف مى‏كند، تصريح مى‏نمايد كه جفر احمر، جفر ابيض، مصحف فاطمه(س) و جامعه در نزد آنان (يعنى امامان معصوم عليهم السلام) است.
6) على بن حمزه گفت: به امام صادق(ع) گفته شد كه عبدالله بن الحسن (كه از نوادگان امام حسن مجتبى(ع) بود) معتقد است كه در نزد او دانش خاصى نيست مگر همان علم و دانشى كه در نزد ساير مردم است.
فقال(ع): صدق و الله، ما عنده من العلم الا ما عند الناس، ولكن عندنا و الله الجامعة فيها الحلال و الحرام، و عندنا الجفر أفيدرى عبدالله أمسك بعير اومسك شاة، و عندنا مصحف فاطمة(س)….(25)
يعنى: سوگند به خداى سبحان، عبدالله بن الحسن راست گفته است. در نزد او دانش خاصى نيست مگر همان علم و دانشى كه در نزد ساير مردم است. وليكن به خدا سوگند در نزد ما، جامعه است كه در او حلال و حرام بيان شده است و در نزد ما، جفر است. آيا عبدالله مى‏داند كه جفر در پوست شتر است يا در پوست گوسفند؟ و در نزد ما مصحف فاطمه(س) است…
در اين حديث شريف، امام صادق(ع) بلند پروازى‏ها و ادعاهاى واهى عبدالله بن الحسن و فرزندانش را به باد انتقاد گرفته و گوش زد نموده است كه اگر هم مى خواهند رهبرى مردم و زعامت قيام را بر عهده بگيرند، از اهل بيت(ع) و خاندان عصمت هزينه نكنند. چون آنان، اهليت چنين مقامى را ندارند. زيرا رهبريت و پيشوايى واقعى مردم بر عهده امام معصومى است كه حامل ودايع و اسراراهل بيت(ع)، از جمله مصحف فاطمه(س) باشد. روايتى جامع درباره مصحف فاطمه(س)
در پايان اين مقال، شايسته است، روايتى جامع و كامل درباره مصحف فاطمه(س) نقل كنيم تا پاسخى به پرسش‏هاى احتمالى درباره اين كتاب شريف و زواياى گوناگون آن باشد.
ابو بصير گفت: از امام محمد باقر(ع) درباره مصحف فاطمه(س) پرسش نمودم. حضرت فرمود: ( اين كتاب) پس از رحلت پدرش حضرت محمد(ص) بر او نازل شد.
ابو بصير: آيا در اين كتاب، چيزى از قرآن كريم نيز هست؟
امام محمد باقر(ع): نه، چيزى از قرآن، در اين كتاب نيست.
ابوبصير: پس، آن را برايم توصيف كن.
امام باقر(ع): ( اين كتاب ) داراى دو صفحه جلد سرخ رنگ است و طول و عرض آن از زبرجد مى‏باشد.
ابوبصير: فدايت گردم، ورق آن را برايم شرح بده.
امام باقر(ع): ورق آن از در سفيد است كه به آن گفته شد باش، پس گرديد.
ابوبصير: فدايت گردم، در اين كتاب، چيست؟
امام باقر(ع): در اين كتاب خبرهاى گذشته و خبرهاى آينده تا روز قيامت، وجود دارد. هم چنين خبرهاى آسمان و آسمان‏ها و تعداد فرشتگان و غير فرشتگان كه در آسمان‏ها هستند، و تعداد تمامى پيامبرانى كه به عنوان مرسل و يا غير مرسل آفريده شده‏اند، و نام‏هايشان و نام‏هاى كسانى كه پيامبران به سوى آنان فرستاده شده‏اند، و نام‏هاى كسانى كه پيامبران را تكذيب كرده و كسانى كه از آغاز تا آخر دنيا آفريده شده باشند، و نام هاى شهرها، و تعريف و توصيف تمامى شهرها كه در شرق و غرب زمين قرار گرفته باشند و تعداد مومنين در آن‏ها، و تعداد كافران در آن‏ها، و شرح حال تمام كسانى كه تكذيب كردند، و توصيف قرون گذشته و داستان‏ها و ماجراهايشان، و كسانى كه از طاغوتيان به حكومت رسيده و مقدار حكومتشان و تعدادشان، و اسامى پيشوايان (معصوم) و شرح حال و توصيفشان و تك تك آن چه كه به دست آورده و مالك شدند، و توصيف بزرگان و افراد صاحب نامشان، و تمامى كسانى كه در ادوار تاريخى تردد نمودند.
ابوبصير: فدايت گردم، دوره‏ها چه مقدارند؟
امام باقر(ع): پنجاه هزار سال، و آن در هفت دوره است.
هم چنين، اسامى تمامى كسانى كه خداوند سبحان، آن‏ها را آفريده و اجل‏هايشان، و توصيف بهشتيان و تعداد آن‏هايى كه داخل در بهشت مى‏شوند و تعداد آن‏هايى كه داخل در آتش (جهنم) مى‏گردند و اسامى جهنميان، همه در آن كتاب موجود است. هم چنين علم قرآن همان طورى كه نازل شد، و علم تورات همان طورى كه نازل شد، و علم انجيل همان طورى كه نازل شد، و علم زبور همان طورى كه نازل شد، و تعداد تمامى درختان، كلوخ‏ها وخاك‏ها در تمامى بلاد، در آن وجود دارد.
سپس امام باقر(ع) فرمود: هنگامى كه خداوند سبحان اراده كرد كه مصحف را به وسيله جبرئيل، ميكائيل و اسرافيل بر فاطمه(س) نازل كند، در شب جمعه، ثلث دوم از شب بود كه آنان، مصحف را گرفته و به سوى فاطمه(س) هبوط كردند و وى در آن حال، ايستاده بود و داشت نماز مى خواند و فرشتگان الهى، آن قدر سر پا ايستادند تا فاطمه(س) نشست و چون نماز را به پايان رسانيد و سلام آن را داد، فرشتگان به او گفتند: سلام، بر تو سلام مى‏رساند. در اين هنگام، مصحف را در آغوش اونهادند. پس فاطمه(س) در پاسخشان فرمود:
براى خدا سلام است و از جانب او سلام است و به سوى او باد اسلام. وسلام بر شما اى فرستادگان خدا.
پس از آن، فرشتگان به سوى آسمان عروج كردند و فاطمه(س) پس از نماز صبح تا ظهر هم چنان نشست و مصحف را قرائت كرد و آن را از اول تا به آخر مطالعه نمود و آن حضرت كه سلام و درود خدا بر او باد، بر جميع مخلوقات خدا، از جن و انس گرفته تا پرندگان و وحوش، ( حتى بر ) پيامبران و فرشتگان الهى، مفروض الطاعة است. ابوبصير گفت: فدايت گردم. پس از رحلت آن بانوى بزرگ، مصحف او به چه كسى رسيد؟
امام باقر(ع) فرمود: وى، مصحف را به اميرمؤمنان، امام على بن ابى طالب(ع) سپرد و حضرت على(ع) در هنگام شهادت به امام حسن مجتبى(ع) واگذار نمود و امام حسن مجتبى(ع) در هنگام شهادت به امام حسين(ع) سپرد، سپس در دست اهلش باقى مى‏ماند تا اين كه به صاحب امر سپرده شود.
ابوبصير گفت: به راستى اين ( كتاب شريف ) دانش فراوانى است.
امام باقر(ع) فرمود: اى ابا محمد، اين مقدارى كه از مصحف برايت توصيف نمودم، تنها از ورق اول از دو ورق آن بود و هنوز چيزى از ورق دوم آن را برايت بيان نكردم و حتى حرفى از آن را نگفتم.(26)
آرى، مصحف فاطمه(س) آن چنان عظيم و كبير است كه شكافنده علم اول و آخر، يعنى حضرت باقرالعلوم(ع)، پس از آن همه توصيف و تعريفى كه از آن به عمل آورده است، مى فرمايد، تنها يك صفحه از اين كتاب را برايت بيان كردم و هنوز چيزى از صفحه بعدى را آغاز نكردم!
با اين بيان، تكليف ما نيز روشن است، كه هرچه درباره اين كتاب بى‏همتا بگوييم و يا بنويسيم نمى توانيم حق آن را ادا نماييم، پس بهتر است لب فروبسته و به همين مقدار كفايت كنيم.
اميد است خداوند متعال ما را در فهم و درك علوم و معارف بلند محمد وآل محمد(ص) و شناخت حقانيت آنان توفيق عنايت كند وصاحب امر اول و آخر، يعنى حضرت حجت بن الحسن(ع) را از ما خشنود و خرسند گرداند. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. روضة الواعظين، فتال نيشابورى، ص 211. 2. مكاتيب الرسول، احمدى ميانجى، ج 2، ص 51. 3. 4. بصائر الدرجات، ابوجعفرصفار قمى، ص 15؛ الكافى، ج 1، ص 24. 5. همان، ص 151. 6. دلائل الامامة، محمد بن جرير طبرى، ص 27. 7. بصائر الدرجات، ابوجعفر صفار قمى، ص 174. 8. مكاتيب الرسول، احمدى ميانجى، ج 11، ص 426. 9. اللمعة البيضاء، تبريزى انصارى، ص 200. 10. الكافى، شيخ كلينى،ج 11، ص 241. 11. همان، ص 240. 12. همان. 13. همان، ص 238. 14. همان، ص 241. 15. روضة الواعظين، فتال نيشابورى، ص 211؛ الخرائج و الجرائج، قطب الدين راوندى، ج 2، ص 894. 16. الكافى، شيخ كلينى، ج 1، ص 242. 17. مكاتيب الرسول، احمدى ميانجى، ج 2، ص 87. 18. الكافى، شيخ كلينى، ج 1، ص 240. 19. بصائر الدرجات، ابوجعفر صفار قمى، ص 181 و 189. 20. من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج‏4، ص 419 ؛ عيون اخبار الرضا، شيخ صدوق، ج 1، ص 212. 21. الكافى، شيخ كلينى، ج 1، ص 239، بصائر الدرجات، ابوجعفر صفار قمى، ص 152. 22. بصائر الدرجات، ابوجعفر صفار قمى، ص 154. 23. همان، ص 17. 24. روضة الواعظين، فتال نيشابورى، ص 210. 25. بصائر الدرجات، ابوجعفر صفار قمى، ص 161. 26. دلائل الامامة، محمد بن جرير طبرى آملى، ص 27.

/

فاطمه س به روايت معصوم ع

مقدمه‏
حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها دخت پاك و مطهر عالى‏ترين عنصر خلقت، محمد مصطفى(ص) و يگانه كفو و همتاى اميرالمؤمنين(ع) مورد احترام خاك تا افلاك و ملك تا ملكوت اعلى است.
گاهى شكوه بانوى بزرگ جهان كه خلقت جهان، در گرو آن حوريه منزه است، چنان دل و جان بشر خاكى را لبريز مى‏سازد كه توان سخن گفتن را از آدمى مى‏گيرد. جايگاه رفيع فاطمه اطهر خيره كننده ديدگان هربيناست. شخصيتى كه تنها پيشوايان معصوم(ع) او را شناختند و ديگران تنها زوايايى از شخصيت آن بانوى بزرگ اسلام را خواهند شناخت. از اين‏رو، در اين نوشتار مختصر، برآنيم ابعاد شخصيتى آن حضرت را در كلمات گوهربار پيشوايان معصوم(ع) كه همتاى آن حضرتند، مورد بررسى قرار دهيم. فاطمه(س) از نگاه پيامبر(ص)
پيامبر اكرم(ص) در موارد گوناگون و به مناسبتهاى مختلف و با تعابير متفاوت مقام و عظمت فاطمه(س) را ستوده است. آن حضرت كه خود مربى فاطمه(س) بوده و در پرورش جنبه‏هاى وجودى او بزرگترين نقش را داشته است، بهتر از هر كس مى‏تواند درباره وى و ويژگى‏هاى والايش سخن بگويد. بنابراين، شايسته است برخى سخنان گوهربار پيامبر(ص) را كه در شأن و عظمت آن بانوى بزرگ بيان شده، مرور نماييم.
فاطمه، برترين زنان عالم است؛ پيامبر اكرم(ص) در مناسبتهاى بسيار فرمود: فاطمه(س) بهترينِ زنان جهان است. روزى على و فاطمه و حسن و حسين(ع) در محضر پيامبر(ص) بودند، كه آن حضرت فرمود: پروردگارا! تو خود مى‏دانى اينان اهل‏بيت و گرامى‏ترين انسانها نزد من هستند؛ پس دوست بدار كسانى كه اينها را دوست مى‏دارند و دشمن بدار كسانى كه اينان را دشمن مى‏دارند .. . و كمك كن كسانى را كه به اينها كمك مى‏كنند و آنان را از هر ناپاكى، پاك گردان و آنان را از هر گناهى در امان بدار؛ آن‏گاه، فرمود: يا على! تو امام امت و جانشين من هستى، كه مومنان را به سوى بهشت هدايت مى‏كنى و گويا مى‏بينم دخترم «فاطمه» در حالى كه بر اسبى از نور سوار است و فرشتگان زيادى اطراف اويند، وارد صحنه قيامت مى‏شود، و زنان مؤمن امتم را به بهشت سوق مى‏دهد. پس هر زنى كه در شبانه‏روز نماز بخواند و روزه به جا آورد و حج كند و زكات مالش را بپردازد و از شوهرش اطاعت كند و بعد از من، ولايت «على» را بپذيرد، با شفاعت دخترم فاطمه وارد بهشت مى‏شود؛ او سرور زنان جهان است. سؤال شد، آيا فاطمه(س) سرور زنان اين جهان است؟ فرمود: مريم دختر عمران، بانوى زنان زمان خود بود؛ ولى، فاطمه(س) سرور همه زنان جهان از اولين و آخرين است. او هنگامى كه در محراب عبادت مى‏ايستد، هفتادهزار فرشته از فرشتگان مقرّب الهى بر او سلام گفته و همان ندايى را كه به مريم مى‏گفتند، او را نيز مورد خطاب قرار داده و مى‏گويند: «ان الله اصطفاكِ و طهرّكِ و اصطفاكِ على نساء العالمين؛ همانا خداوند تو را برگزيد و پاكيزه گردانيد و در ميان زنان جهان تو را برترى داد.»
عايشه مى‏گويد: روزى صديقه طاهره نزد پيامبر(ص) آمد در حالى كه حركت او شباهت زيادى به راه رفتن پيامبر(ص) داشت. رسول خدا تا چشمش به جمال فاطمه افتاد، فرمود: آفرين بر تو دخترم. آن‏گاه او را كنارش، نشاند. بعد از مدتى، سخنى آرام در گوش او گفت: زهرا(س) از شنيدن اين سخن گريان شد.
از فاطمه سؤال كردم: چرا گريه مى‏كنى؟ قبل از جواب فاطمه(س)، بار ديگر پيامبر سخنى آهسته با دختر خود گفت و زهرا(س) از اين خبر خوشحال شد و خنديد.
من گفتم: تا امروز چنين خوشحالى همراه با غم نديدم. سبب اين دو را از ايشان جويا شدم. فاطمه(س) در جواب فرمود: من راز پدر را افشاء نمى‏كنم.
اين راز همچنان پوشيده ماند تا زمانى كه پيامبر خدا(ص) رحلت فرمود؛ آن‏گاه بار ديگر سؤال را با ايشان مطرح كردم، فاطمه(س) در پاسخ فرمود: در آن روز پيامبر به من فرمود: جبرئيل در هر سال يك بار قرآن را بر من عرضه مى‏كرد، ولى امسال دو بار. من از اين امر متوجه شدم كه زمان رحلتم فرا رسيده است و تو از خاندان من، نخستين كسى هستى كه به من ملحق مى‏شوى. از اين سخن پيامبر(ص) ناراحت شدم. سپس فرمود: آيا خوشحال نمى‏شوى كه به تو خبر دهم: «برترين زنان بهشت يا زنان با ايمان هستى؟! از شنيدن اين خبر خوشحال شدم و خنديدم.»
«سيده» زنى است كه برتر از ديگران باشد. ملاكهاى فضيلت معيارهاى مادى و زودگذر نيست كه اين مرام كم‏خردان است، بلكه معيار برترى در نظام ارزشى اسلام فضايل خاص معنوى است، از اين رو فاطمه(س) سيدة نساء معرفى شده است.
فاطمه(س) برترين زنهاى جهان است و مطرح شدن او به عنوان يكى از بهترين چهار زن جهان (خديجه همسر پيامبر(ص)، مريم دختر عمران، آسيه دختر مزاحم) منافاتى با اين احاديث كه فاطمه(س) را بهترين زنان مى‏داند، ندارد؛ زيرا جمع اين احاديث به اين است كه، زهرا(س) برترين آن چهار زن است. چنان كه رسول خدا(ص) خطاب به حذيفه فرمود:
فرشته‏اى كه تاكنون به زمين نيامده بود، از خداوند اجازه گرفت و به زمين آمد تا به من سلام كند و مژده دهد: كه فاطمه سرور زنان بهشت است و حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشت هستند.
آيه تطهير درباره فاطمه است؛ «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً؛ خداوند اراده كرد كه هرگونه رجس و پليدى را از شما اهل‏بيت پيامبر بزدايد و شما را از هر عيبى پاك و منزه نمايد.»
ابن عربى در شرح اين آيه شريفه مى‏گويد: «رجس، عبارت است از هرچيزى كه موجب پستى انسان بوده و بر اهل‏بيت(ع) ناروا باشد؛ زيرا در زبان عرب به هر آلودگى «رجس» اطلاق مى‏گردد…».
نكته بسيار حائز اهميت در خصوص اين آيه شريفه اين است كه پيامبر اكرم(ص) پس از نزول آن در طى شش ماه، همه‏روزه كه از مقابل خانه فاطمه(س) عبور مى‏كرد و راهى مسجد مى‏شد، در مقابل خانه دخترش مى‏ايستاد و مى‏فرمود: «الصلوة اهل‏البيت؛ اى اهل‏بيت پيامبر! نماز» و آن‏گاه، اين آيه (تطهير) را قرائت مى‏كرد.
شأن نزول اين آيه شريفه از زبان «ام‏سلمه» كه در منابع اهل‏سنت و شيعه نقل شده، چنين است، او مى‏گويد: اين آيه در خانه من نازل شد، در حالى كه على و فاطمه و حسن و حسين حاضر بودند؛ سپس پيامبر آنان را جمع كرد و عبايى بر سر آنان كشيد و عرضه داشت: «اللهم ان لكل نبى اهلاً و ثقلاً و هؤلاء اهل‏بيتى و ثقلى؛ خدايا! هر پيامبرى را اهلى و ثقلى است؛ اينها اهل‏بيت و سرمايه و ثقل من هستند.»
عرض كردم: اى رسول خدا! آيا من از اهل تو نيستم؟ فرمود: تو خوبى؛ ولى، اينان خاندان (و ثقل) منند.
اختصاص «اهل‏بيت» به اين پنج تن بزرگوار در اين آيه شريفه، به قدرى واضح است كه امام على(ع) در احتجاج با خلفا، به آن استناد مى‏جويد و آنان نيز بدون درنگ استشهاد حضرت را تصديق مى‏كنند.
فاطمه محور حق و باطل است؛ در روايات مختلف و به مناسبتهاى گوناگون از پيامبر(ص) نقل شده است كه فرمود: «انّ الله ليغضب لغضب فاطمه و يرضى لرضاها؛ خداوند به هنگام خشمگين شدن فاطمه خشمگين مى‏شود؛ و هنگام خشنودى او خشنود مى‏گردد.» و در برخى روايات چنين نقل شده است: «انها بضعة منى يؤذينى ما آذاها؛ او پاره تن من است، هر كه او را آزرده نمايد، مرا آزرده كرده است.» و در بعضى نقلها اضافه شده است: «… و يسرّنى ما سرّها؛ آنچه او را شاد نمايد، مرا شاد مى‏گرداند.»
ابن قتيبه دينورى مى‏نويسد: «… فاطمه(س) به «ابوبكر و عمر» فرمود: شما را به خدا آيا نشنيديد كه پيامبر(ص) فرمود: خشنودى فاطمه، خشنودى من و خشم او خشم من است. پس هر كس دخترم «فاطمه» را دوست بدارد، مرا دوست داشته و كسى كه او را خشنود كند، مرا خشنود كرده است و هر آن شخص كه او را به غضب آورد مرا به غضب آورده است؟ آنان گفتند: بلى؛ ما اين سخن را از آن حضرت شنيديم؛ آن‏گاه، به آنان فرمود: من شهادت مى‏دهم كه شما مرا به خشم آورديد…».
از روايات درمى‏يابيم كه اگر كسى فاطمه(س) را خشمگين كند، رسول خدا(ص) را به خشم آورده است و از آنجا كه رسول خدا(ص) جز براى خدا و مطابق رضاى او خشمگين نمى‏شود، پس خشم فاطمه(س) نيز فقط براى خداست. بنابراين روشن مى‏شود كه در فاطمه(س) چيزى جز خدا، سهم و شريك نيست و اين همان تطهير و توحيد خالص و عصمت است. براين اساس، غضب و رضاى آن بانوى بزرگ اسلام، مساوى غضب و رضاى حق‏تعالى است. يعنى، او محور حق و باطل است.

فاطمه(س) در نگاه على(ع)

فاطمه مددكار على(ع)
در اطاعت خداوند، مددكار نيكويى بود؛ امام على(ع) در پاسخ پيامبر(ص) كه پرسيد: همسرت را چگونه يافتى؟ عرضه داشت: بهترين ياور در اطاعت از خداوند. آن‏گاه، پيامبر(ص) از فاطمه(س) درباره على(ع) پرسيد: آن حضرت در پاسخ عرضه داشت: او را بهترين شوهر يافتم؛ سپس پيامبر(ص) در حق آن دو گوهر پاك، دعا كرد و در ضمن دعا عرض كرد: پروردگارا! به فرزندان اين دو بركت ده و آنان را از پيشوايان جامعه قرار ده، تا به فرمان تو، امت را به اطاعت از تو رهنمون شوند. فاطمه(س) اولين مدافع ولايت على(ع)
حضرت فاطمه(س) با تمام توان در مقابل دسيسه‏هاى منافقان ايستادگى نمود و با شيوه‏هاى مختلف از حريم دين و ولايت على(ع) دفاع كرد؛ تا جايى كه با بذل جان و پيگيرى سياست بى‏نظير، دلهاى مستعد را متوجه حقانيت مولى على(ع) ساخت. پس از رحلت رسول اكرم(ص) كه خلافت غصب شد و «فدك» را از او گرفتند، همراه زنان بنى‏هاشم به مسجد آمد و در جمع مسلمانان حاضر، در خطبه‏اى غرّا كه پشت پرده خواند، از بدعتها، ستمها، حق‏كشى‏ها، فراموش كردن وصيّت پيامبر و احياى سنتهاى جاهلى انتقاد كرد. او در اثبات حق و مقابله با انحراف در رهبرى امت اسلامى، از هيچ كوششى فروگذار نكرد و اين امر را تكليف خود مى‏دانست. گاهى شبها همراه على(ع) به در خانه مهاجرين و انصار مى‏رفت و حمايت از ولايت و وصيّت رسول خدا را در يادها زنده مى‏كرد و آنان را به دفاع از حقّ شوهرش در مسئله خلافت و حقّ خودش فرامى‏خواند، اگرچه جز كلامى سرد و بى‏مهر نمى‏شنيد! آن بانوى بزرگوار، عنايت ويژه‏اى به مسئله دفاع از امامت و ولايت امام على (ع) داشت و به عنوان يك وظيفه اجتماعى در قالبهاى مختلف، بدان اهتمام و جدّيت مى‏ورزيد. در مسئله «فدك» آن چيزى كه جوهر اصلى كارها و پيگيرى‏هاى حضرت فاطمه(س) بود، همان دفاع از «حقّ ولايت حضرت اميرمؤمنان(ع)» بود. در آن هنگامه غم‏آلود مدينه كه على(ع) را به زور براى بيعت با ستمگران به مسجد مى‏بردند، فاطمه(س) به ميان جمعيت آمد و بين امام و آنان قرار گرفت و فرمود: سوگند به خدا، نمى‏گذارم پسر عموى مرا ظالمانه به سوى مسجد ببريد. واى بر شما چه زود به خدا و رسولش خيانت كرديد، با اين‏كه رسول خدا(ص) پيروى از ما و دوستى با ما را به شما سفارش كرده است…؛ آن‏گاه كه امام را مظلومانه و با ستم به مسجد بردند، حضرت زهرا(س) وارد مسجد شد و فرمود: رها كنيد پسر عموى مرا. قسم به آن خدايى كه محمد را به حق برانگيخت، اگر از على دست برنداريد، گيسوان خويش را پريشان كرده و پيراهن رسول خدا را بر سر افكنده در برابر خدا فرياد خواهم زد.
در مسجد وقتى كه «عمر» با شمشير برهنه، على(ع) را تهديد كرد كه اگر بيعت نكنى، گردنت را مى‏زنم، در اين هنگام حضرت زهرا(س) خطاب به ابوبكر فرمود: اى ابوبكر! آيا مى‏خواهى شوهرم را از دستم بگيرى؟ سوگند به خدا اگر دست از او برندارى، موى سرم را پريشان مى‏كنم و گريبان چاك زده كنار قبر پدرم، رسول خدا(ص)، مى‏روم. سپس دست امام حسن و حسين(ع) را گرفت و به سوى قبر پيامبر به راه افتاد. حضرت على(ع) به سلمان فرمود: سلمان! فاطمه(س) را درياب، گويى دو طرف مدينه را مى‏نگرم كه به لرزه درآمده، سوگند به خدا، اگر او گريبان چاك نمايد و كنار قبر پيامبر نفرين و ناله سر دهد، ديگر مهلتى براى مردم مدينه باقى نمى‏ماند و زمين همه آنها را در كام مرگبار خود فرو مى‏برد. سلمان شتابان خدمت حضرت زهرا(س) رسيد و گفت: اى دختر محمّد(ص)! خداوند پدرت را مايه رحمت جهانيان قرار داده است، خواهش مى‏كنم به خانه برگرد و نفرين در حق مردم نادان مكن. حضرت پاسخ داد: اى سلمان! آنها قصد جان على (ع) را دارند، من در شهادت على(ع) نمى‏توانم صبر كنم، صبرم تمام شده. .. سلمان گفت: امام على(ع) مرا فرستاد و فرمود كه به شما بگويم: به خانه بازگرديد و نفرين نكنيد. وقتى كه حضرت زهرا(س) پيام امام را شنيد، فرمود: حال كه شوهر و امام من فرمان داده كه به خانه بازگردم، مى‏روم و صبر مى‏كنم و از او اطاعت مى‏كنم. بعد از اين كه دست از امام برداشتند، امام على(ع) تنها و مظلوم از مسجد مدينه بيرون آمده و راه خانه را در پيش گرفت. حضرت زهرا(س) به شوهر معصوم خود نگريسته و فرمود: على جان! جانم فداى جان تو، جان و روح من سپر بلاهاى جان تو. يا ابالحسن (ع)! همواره با تو خواهم بود. اگر تو در خير و نيكى به سر برى، با تو خواهم زيست و با تو خواهم بود.
آرى، تا زهرا(س) زنده بود، على(ع) حامى نيرومندى داشت. به تعبير بعضى از بزرگان: «به خاطر فاطمه(س)، حُرمت حضرت اميرمؤمنان(ع) را تا حدّى پاس مى‏داشتند؛ اما پس از شهادت آن مظلومه، على(ع) تنها و بى‏پناه و مظلومتر شد.» در يك جمله، فاطمه، فدايى امامت و رهبريت شد. مباهات على(ع) به همسرى فاطمه(س)
على(ع) پيوسته به همسرى با حضرت فاطمه(س) افتخار مى‏نمود؛ چنان كه در ديوان منسوب به آن حضرت، در ضمن اشعارى به وجود همسرى با فاطمه(س) و قرابت با رسول خدا(ص) مباهات نموده است كه ترجمه چند بيت از آن اشعار چنين است: «من به نعمتى كه فرازنده هفت‏آسمان براى من فرستاد و مرا به آن اختصاص داد، افتخار مى‏كنم.
در اطراف ميدان جنگ كسى را همانند من نمى‏يابى. من در اسلام آوردن از ديگران سبقت گرفتم؛ آن‏گاه كه طفلى زيبا بودم، به اسلام گرويدم. من به محمد(ص) نزديكتر از ديگران هستم. اگر كسى هست بيايد و بررسى كند. مرا از علم آن قدر سرشار ساخت تا فقيه گرديدم.
افتخار من نسبت به تمام مردم به واسطه خويشاوندى با رسول خدا(ص) بيشتر است؛ زيرا آن حضرت پدر زن من و پدر فرزندانش مى‏باشد. پس افتخار مى‏كنم كه رسول خدا(ص) مرا داماد كرد و فاطمه(س) را به ازدواج من درآورد.»
و نيز فرمود: «زهرا(س) محبوبى است كه حبيب ديگرى نمى‏تواند جاى او را بگيرد و براى غير او در قلب من جايى نيست.»
حضرت على(ع) در موارد گوناگونى براى اثبات حقانيت خود به داشتن همسرى چون فاطمه(س) استناد مى‏كرد؛ از جمله:
1. در جريان سقيفه على(ع) ضمن برشمردن فضايل و كمالات خويش و اين كه او بايد بعد از پيامبر(ص) رهبرى و هدايت جامعه اسلامى را عهده‏دار شود، به ابوبكر فرمود: تو را به خدا سوگند مى‏دهم! آيا آن كسى كه رسول خدا او را براى همسرى دخترش «فاطمه» برگزيد و فرمود: «خداوند او را به همسرى تو (على) درآورد، من هستم يا تو؟! ابوبكر پاسخ داد: تو هستى.»
2. در جريان شوراى شش‏نفره كه به توصيه خليفه دوم براى انتخاب جانشين وى تشكيل شده بود و حضرت على(ع) يكى از آنان محسوب مى‏شد، حضرت خطاب به ساير اعضا فرمود: شما را به خدا سوگند مى‏دهم! آيا در بين شما به جز من كسى هست كه همسرش بانوى زنان جهان باشد؟ همگى پاسخ دادند: نه.
3. معاويه در دوران حكومت غاصبانه‏اش به على(ع) نامه‏اى مى‏نويسد و براى خود افتخارها و امتيازهاى على(ع) را مدعى مى‏شود. على(ع) در پاسخ، ضمن رد امتيازهاى بى اساس معاويه، به فضيلتها و امتيازهاى خود اشاره كرده، مى‏فرمايد: نمى‏بينى مردمى از مهاجران را در راه خدا شهيد نمودند كه همگان از فضيلتى برخوردار بودند، تا آن كه شهيد ما حمزه شربت شهادت نوشيد و به «سيدالشهداء» ملقب گرديد، و چون رسول خدا(ص) بر او نماز خواند، به گفتن هفتاد تكبير او را مخصوص گرداند؟! نمى‏بينى مردمانى در راه خدا دست خود را دادند و ذخيره‏اى از فضيلت براى خود نهادند، و چون يكى از ما را ضربتى رسيد و دست وى جدا گرديد (جعفر بن ابى طالب)، «طيارش» خواندند كه در بهشت به سر برد و «ذوالجناحين» كه با دو بال پرد؟! و اگر نبود كه خدا خود ستودن را نهى كرد، گوينده (على) فضيلتهاى فراوانى برمى‏شمرد كه دلهاى مؤمنان با آن آشناست و در گوش شنوندگان خوش آواست…آن‏گاه فرمود: پيامبر(ص) از ميان برخاست و دروغگو ابوجهل از شماست. اسدالله از ماست و «اسدالاحلاف» از شماست. دو سيد جوانان اهل بهشت از ماست و «صبية النار» از شماست، كودكانى كه نصيب آنان آتش گرديد.
«…منا خير نساء العالمين، و منكم حمالة الحطب، و فى كثير مما لنا و عليكم؛ بهترين زنان جهان افتخار ما و آن هيزم‏كش ننگ شماست. و بسيارى از اين قبيل افتخارها و ننگها كه مرز ميان هاشميان و امويان است. اين فضيلتها از ماست و آن فضيلتها از شماست…».
در اين فراز از سخنان علوى دو شخص از دو حزب رودر روى هم معرفى شده است، كه هردو از نظر جنسيت در شمار بانوان هستند. از حزب‏الله، حضرت «فاطمه(س)» و از حزب شيطان، «ام جميل» عمه معاويه و همسر ابولهب.
اگر از نظر خصوصيت‏هاى فردى به موضوع بنگريم، كفر ام جميل و ايمان حضرت فاطمه(س) بر ما بسى روشن مى‏شود. اگر در جنبه‏هاى اجتماعى آن تعمق كنيم، آنها در در دو جبهه مخالف، يكى براى نابودى اسلام و رسول اكرم(ص) مى‏كوشد و ديگرى براى سرافرازى اسلام آيين احمدى تلاش مى‏كند. از اين‏رو، درباره يكى سوره «تبت» فرود مى‏آيد و در شأن و عظمت ديگرى سوره «كوثر» نازل مى‏شود. فاطمه(س) در نگاه امام حسن(ع)
امام حسن(ع) در موارد متعددى درباره مادر گراميش، سخن گفته است، از جمله نقل شده است: مادرم را در شب جمعه‏اى ديدم كه پيوسته در حال ركوع و سجود بود تا اين كه صبح دميد و شنيدم كه مردان و زنان با ايمان را نام مى‏برد و بسيار براى آنان دعا مى‏كرد؛ اما نديدم حتّى يك بار براى خود دعا كند. از روى تعجّب گفتم: مادر! چرا براى خودت دعا نمى‏كنى و از خدا چيزى نمى‏خواهى؛ همان‏گونه كه براى ديگران دعا مى‏كنى؟ مادرم در پاسخ فرمود: «يا بُنىَّ! اَلْجار ثُمّ الدّار؛ فرزندم! اوّل همسايه، سپس اهل خانه.» فاطمه(س) از نگاه امام حسين(ع)
امام حسين(ع) در موارد متعددى از مادرش فاطمه(س) به عظمت ياد كرده و از اين كه مادرى، چون فاطمه دارد، مباهات مى‏كند و آن را از امتيازات و برترى خود بر ديگران مى‏شمارد. چنان كه در جريان عاشورا اين موضوع به روشنى مشاهده مى‏شود. فاطمه(س) از نگاه امام سجاد(ع)
چهارمين پيشواى شيعيان، امام سجاد (ع)، نيز در مواردى در شأن و عظمت و مرتبت فاطمه(س) سخن گفته است؛ از جمله: فراگيرى دعاى فاطمه(س)
امام سجاد(ع) مى‏فرمايد: در روز عاشورا، پدرم مرا در حالى كه خون از بدنش مى‏جوشيد، به سينه چسبانيد و فرمود: پسرم! دعايى را كه مادرم فاطمه زهرا(س) به من آموخته است و او خود از رسول خدا فرا گرفته و پيامبر آن را از جبرييل فرا گرفته كه به هنگام گرفتارى و نياز شديد و مشكلى كه براى وى پيش مى‏آمد بخواند، از من فرا گير و بخوان:
«بحق يس و القرآن الحكيم و بحق طه و القرآن العظيم يا من يقدر على حوائج السائلين، يا من يعلم ما فى الضمير، يا منفس عن المكروبين يا مفرج عن المغمومين، يا راحم الشيخ الكبير، يا رازق الطفل الصغير، يا من لا يحتاج الى التفسير صلى على محمد و آل محمد.» فاطمه(س) از نگاه امام باقر(ع)
از امام باقر(ع) درباره مقام و عظمت حضرت فاطمه(س) روايات بسيارى نقل شده است. چنان كه نقل شده «جابر» به امام باقر(ع) عرض كرد: اى فرزند رسول خدا! من به فدايت گردم! درباره فضيلت جده‏ات، «فاطمه(س)» حديثى برايم نقل كن كه هر گاه آن را براى شيعيان نقل كنم، خوشحال شوند. حضرت فرمود: پدرم از جدم و او از رسول خدا نقل مى‏كند: چون روز قيامت فرا مى‏رسد… ، براى پيامبران و انبياى الهى، منبرهايى از نور نصب مى‏كنند كه منبر من از همه بالاتر است. آن‏گاه، خداوند فرمان مى‏دهد: اى محمد! سخنرانى كن. من هم چنان سخنانى مى‏گويم كه هيچ كدام از پيامبران همانند آن را نشنيده باشند.
آن‏گاه براى اوصياء منبرهايى از نور نصب مى‏كنند و براى وصى من على در وسط آن منبرها، منبرى نصب مى‏شود كه از همه آنها بالاتر است. سپس خداوند فرمان مى‏دهد: اى على! خطبه بخوان و على سخنانى بيان مى‏كند كه هيچ كس از اوصياء، همانند آن را نشنيده باشند. آن‏گاه، براى فرزندان پيامبران منبرهايى نصب مى‏شود و براى دو فرزندم، (حسن و حسين) منبرى از نور نصب مى‏شود و به آنها گفته مى‏شود: سخن بگوييد. آنان چنان سخنانى بر زبان جارى كنند كه هيچ كدام از فرزندان پيامبران، همانند آن را نشنيده باشند. آن‏گاه جبرئيل ندا مى‏دهد: فاطمه دختر محمد كجاست؟ خديجه دختر خويلد كجاست؟ مريم دختر عمران، آسيه دختر مزاحم، ام‏كلثوم مادر يحيى كجايند؟ آنان از جاى برمى‏خيزند…
سپس خداوند از اهل محشر مى‏پرسد: امروز عظمت از آن كيست؟
محمد و على و حسن و حسين مى‏گويند: از خداى يكتاى قهار. آن گاه خداوند مى‏فرمايد: اى اهل محشر! امروز من كرامت را براى محمد و على و حسن و حسين و فاطمه قرار دادم. سرها را پايين بيندازيد و چشمها را فرو بنديد، چون فاطمه مى‏خواهد به بهشت برود. سپس جبرئيل ناقه‏اى از ناقه‏هاى بهشتى مى‏آورد و حضرت فاطمه بر آن سوار مى‏شود و در حالى كه فرشتگان زيادى او را احاطه كرده‏اند، وى را به بهشت مى‏آورند. فاطمه هنگامى كه به نزديك بهشت مى‏رسد، درنگ مى‏نمايد. خداوند مى‏فرمايد: درنگ شما براى چيست؟ فاطمه عرضه مى‏دارد: پروردگارا! دوست دارم در چنين روزى مقامم شناخته شود. خداوند مى‏فرمايد: اى دختر حبيبم! برگرد و نظر افكن و هر كس را كه دوستى تو يا دوستى يكى از فرزندان تو در دلش باشد، او را گرفته و وارد بهشت كن.
سپس امام باقر(ع) فرمود: به خدا سوگند! اى جابر! در آن روز فاطمه شيعيان و دوستانش را همانند پرنده‏اى كه دانه خوب را از دانه بد جدا مى‏كند، از بين جمعيت جدا مى‏كند، هنگامى كه شيعيان آن حضرت همراهش به نزديك بهشت رسيدند، آنان نيز درنگ مى‏كنند. خداوند مى‏فرمايد: اى دوستان من! درنگ شما براى چيست، در حالى كه فاطمه درباره شما شفاعت كرده است؟
آنان پاسخ مى‏دهند: دوست داريم در چنين روزى منزلت ما روشن شود. خداوند مى‏فرمايد: دوستان من! نظر افكنيد و هر كس كه به جهت محبت فاطمه، شما را دوست مى‏دارد يا شما را مهمانى كرده يا به شما لباس داده يا شربت آبى به شما داده يا در غياب شما از شما دفاع كرده، برگيريد و همراه خود به بهشت ببريد.
سپس امام باقر(ع) فرمود: اى جابر! در آن روز باقى نمى‏مانند، مگر افراد شك كننده يا كافر يا منافق (و بقيه از بركت وجود فاطمه به بهشت مى روند!)
همچنين آن حضرت در روايتى ديگر مى‏فرمايد: در روز قيامت بر پيشانى هر فردى، مؤمن يا كافر نوشته شده است. پس به يكى از محبان اهل‏بيت(ع) كه گناهانش زياد است، دستور داده مى‏شود به جهنم برده شود. در آن هنگام، فاطمه(س) ميان دو چشمش را مى‏خواند كه نوشته شده است: دوستدار اهل‏بيت. پس به خدا عرضه مى‏دارد:
الهى و سيدى! تو مرا فاطمه ناميدى و دوستان و فرزندانم را به وسيله من از آتش دور ساختى و وعده تو حق است و هرگز خلف وعده نمى‏كنى. ندا مى‏رسد: فاطمه! راست گفتى؛ من تو را فاطمه ناميدم و به وسيله تو، دوستان و پيروانت و دوستان فرزندانت و پيروانشان را از آتش دور گردانيدم. وعده من حق است و هرگز تخلف نمى‏كنم.
اين‏كه مى‏بينى دستور دادم بنده‏ام را به دوزخ برند، بدين جهت بود كه درباره‏اش شفاعت كنى و شفاعتت را بپذيرم تا فرشتگان، پيامبران، رسولان و همه مردم از منزلت و مقامت آگاهى يابند. حال بنگر، دست هركه بر پيشانى‏اش «مؤمن» نوشته شده، بگير و به بهشت ببر. فاطمه(س) از نگاه امام صادق(ع)
علامه مجلسى (ره) در ضمن روايتى از امام صادق(ع) نقل مى‏كند: «فاطمه، صديقه كبرا است. محور حركت انسانهاى گذشته، معرفت و شناخت حضرت فاطمه(س) بوده است.»
امام صادق(ع) در ذيل آيه شريفه «انا انزلناه فى ليلة القدر» مى‏فرمايد: منظور از «ليله» فاطمه و منظور از «قدر»؟ خداوند است. هر كس فاطمه را آن‏گونه كه سزاوار است بشناسد، «ليلة القدر» را درك كرده است. فاطمه(س) از نگاه امام كاظم(ع)
از امام(ع) نقل شده است: همانا فاطمه، صديقه و شهيده است.
سليمان بن جعفر مى‏گويد: از حضرت موسى بن جعفر(ع) شنيدم: در خانه‏اى كه اسم محمد، على، حسن، حسين، جعفر، عبدالله و از زنان، اسم «فاطمه» باشد، فقر و تنگدستى وارد نخواهد شد. فاطمه(س) از نگاه امام رضا(ع)
از امام رضا(ع) روايات متعددى درباره مقام و جايگاه رفيع حضرت فاطمه(س) نقل شده است.
آن حضرت از پدران بزرگوار خود از على(ع) نقل مى‏كند كه پيامبر خدا به من فرمود: اى على! عده‏اى از بزرگان قريش، مرا درباره ازدواج فاطمه، سرزنش كرده و گفتند: فاطمه را از تو خواستگارى كرديم، او را از ما دريغ داشتى به همسرى على درآوردى. به آنها گفتم: به خدا سوگند! من از پيش خود در اين‏باره مخالفت نكردم و به نظر شخصى او را به ازدواج على در نياوردم، بلكه خداوند با ازدواج شما مخالفت و با ازدواج على موافقت فرمود. جبرئيل بر من نازل شده و گفت: اى محمد! خداوند عزوجل مى‏فرمايد: اگر على(ع) را نمى‏آفريدم، روى زمين كفو و هم‏شأنى براى دخترت فاطمه يافت نمى‏شد. نه فقط امروز، كه از زمان آدم تا انقراض عالم، فاطمه كفوى نداشته است و نخواهد داشت.
برترى فاطمه(س) بر همگان؛ همسرى با فاطمه زهرا(س) آن‏چنان سبب كمال و برترى و مباهات است، كه امام رضا(ع) از پدر و اجداد گراميش نقل مى‏كند كه پيامبر به على(ع) فرمود: سه فضيلت به تو داده شد كه به من داده نشده است. على(ع) عرض كرد: چه چيزهايى به من داده شده است؟
فرمود: تو پدرزنى همچون من دارى، كه من چنين پدرزنى ندارم، همسرى چون فاطمه به تو داده شده، كه به من داده نشده است، حسن و حسين به تو داده شده، كه به من داده نشده است. فاطمه(س) از منظر امام جواد(ع)
از آن حضرت درباره حضرت زهرا(س) رواياتى نقل شده كه به دو مورد بسنده مى‏كنيم.
موسى بن قاسم گويد به حضرت جواد عرض كردم: «در ايام حج از طرف مادرت نيز زيارت كردم و گاهى هم نكردم؛ فرمود: آن را زياد كن؛ زيرا اين برترين چيزى است كه بدان عمل مى‏كنى.»
زكريا بن آدم نقل مى‏كند: «در محضر امام رضا(ع) بودم كه امام جواد(ع) در حالى كه چهار سال از عمر مباركش نگذشته بود، وارد شد. وقتى نشست، دستش را روى زمين قرار داد و سر به آسمان بلند نمود و مدتى طولانى به فكر فرو رفت. امام رضا(ع) فرمود: جانم فدايت! چرا اين‏چنين در فكر و انديشه‏اى؟ پاسخ داد: به جهت ستم‏هايى كه نسبت به مادرم «فاطمه» انجام دادند.» فاطمه(س) به روايت امام هادى(ع)
آن حضرت درباره علت نامگذارى حضرت صديقه طاهره به «فاطمه» از رسول خدا نقل مى‏كند: دخترم فاطمه را بدان جهت «فاطمه» ناميدند كه خداوند عزوجل او و دوستانش را از آتش جهنم دور نگه مى‏دارد. فاطمه(س) در نگاه امام عسكرى(ع)
از امام حسن عسكرى(ع) نيز رواياتى درباره حضرت فاطمه(س) رسيده است.
بهشت درخشان از نور زهرا است؛ امام حسن عسكرى(ع) از پدران بزرگوارش از على(ع) نقل مى‏كند كه پيامبر(ص) فرمود: آن هنگام كه خداوند آدم و حوا را آفريد، آنان در بهشت به خود مباهات مى‏كردند. آدم به حوا گفت: خداوند هيچ مخلوقى بهتر از ما نيافريده است. خداوند به جبرئيل فرمود: اين دو بنده‏ام را به فردوس برين ببر! زمانى كه وارد فردوس شدند، چشمانشان به بانويى افتاد كه جامه‏اى زيبا از جامه‏هاى بهشتى در برداشت و تاجى نورانى بر سر گذاشته و دو گوشواره درخشان به گوشش آويخته بود و بهشت از پرتو نور چهره‏اش درخشان بود. حضرت آدم به جبرئيل گفت: حبيبم جبرئيل! اين بانو كه از زيبايى چهره‏اش بهشت نورانى گشته، كيست؟ گفت: او فاطمه دختر محمد، پيامبرى است كه از نسل تو مى‏باشد كه در آخر الزمان خواهد آمد. گفت: اين تاجى كه بر سر دارد، چيست؟ پاسخ داد: شوهرش على بن ابى‏طالب است. گفت: اين دو گوشواره كه بر دو گوش او است، چيست؟ پاسخ داد: دو فرزندش حسن و حسين مى‏باشند. آدم گفت: حبيبم! آيا اينان پيش از من آفريده شده‏اند؟
گفت: بلى؛ اينان در علم مكنون خداوند چهار هزار سال پيش از آن‏كه تو آفريده شوى، وجود داشتند.
پاداش عالمان:
از آن حضرت نقل شده است: زنى خدمت حضرت زهرا(س) شرفياب شده، عرض مى‏كند: مادر ناتوانى دارم كه نسبت به مسائل نماز شبهاتى دارد. مرا فرستاده است كه از شما بپرسم.
حضرت پاسخ او را داد: مجدداً سوال ديگرى مطرح كرد كه پاسخ شنيد. باز هم سؤالى ديگر تا به ده سؤال رسيد و پاسخ گرفت. زن از سؤال‏هاى بسيار، شرمنده شده، گفت: بيش از اين شما را به زحمت نمى‏اندازم! حضرت فرمود: هرچه مى‏خواهى، سؤال كن.
سپس براى تقويت روحيه وى فرمود: اگر به كسى كارى واگذار كنند، مثلاً بار سنگينى را به او بدهند كه به ارتفاع بلندى حمل كند و در برابر، صد هزار دينار مزد بدهند، آيا احساس خستگى مى‏كند؟
زن پاسخ داد: خير؛ حضرت فرمود: من در مقابل هر پرسشى كه جواب مى‏گويم، پاداشى به مراتب بيشتر از اين از خداوند دريافت مى‏كنم. پس سزاوارتر است از جواب پرسش‏ها خسته نشوم. آن‏گاه فرمود: از پدرم (ص) شنيدم كه فرمود: در روز قيامت عالمان شيعه، در پيشگاه خداوند حاضر مى‏شوند و به اندازه دانششان و كوششى كه در راه ارشاد بندگان خدا نموده‏اند، به آنان مقام و مرتبه داده مى‏شود؛ به‏طورى كه به برخى از آنان «يك ميليون نور» مى‏دهند. فاطمه(س) در نگاه حضرت مهدى(عج)
عده‏اي از شيعيان درباره جانشينى حضرت امام حسن عسكرى(ع) با يكديگر اختلاف داشتند. در اين‏باره خدمت حضرت مهدى(عج) نامه‏اى نوشتند و جريان اختلاف را ذكر كردند.
حضرت ضمن پاسخ به نامه آنها فرمود: «و فى ابنة رسول الله(ص) لى اسوة حسنه؛ دختر رسول خدا (فاطمه) براى من سرمشق و الگوى نيكويى است.»
حضرت مهدى (عج) كه جهان را با ظهور و احكام نورانى خود متحول مى‏كند و آن‏چنان حكومتى در روى زمين تشكيل مى‏دهد كه تا به حال ايجاد نشده است و عدالت را در تمام كره زمين حاكم مى‏گرداند، فاطمه(س) را الگو و اسوه خود در رفتار و برنامه حكومتى خود مى‏داند.
آنچه گذشت، قطره و جلوه‏اى از سخنان گوهربار حضرات معصومان(ع) درباره شأن و جلالت و جايگاه رفيع فاطمه زهرا(س) سرور زنان اولين و آخرين بود. به اميد آن‏كه مورد عنايت آن بانوى با عظمت واقع شود و در جهان واپسين، ما را مشمول شفاعت خويش قرار دهد.



پاورقي ها:

/

ويژگى‏هاى اخلاقى امام هادى ع

امام هادى(ع) نمونه‏اى از انسان كامل و مجموعه سترگى از اخلاق اسلامى بود. «ابن شهر آشوب» در اين باره مى‏نويسد:
«امام هادى(ع) خوش‏خوترين و راست‏گوترين مردم بود. كسى كه او را از نزديك مى‏ديد، خوش برخوردترين انسان‏ها را ديده بود و اگر آوازه‏اش را از دور مى‏شنيد، وصف كامل‏ترين فرد را شنيده بود. هرگاه در حضور او خاموش بودى، هيبت و شكوه وى تو را فرا مى‏گرفت و هرگاه اراده گفتار مى‏كردى، بزرگى و بزرگوارى‏اش بر تو پرده در مى‏انداخت. او از دودمان رسالت و امامت و ميراث‏دار جانشينى و خلافت بود و شاخسارى دل نواز از درخت پربرگ و بار نبوت و ميوه سرسبد درخت رسالت …».(1)
امام در تمام زمينه‏هاى فردى، اعم از ظاهرى و اخلاقى، زبانزد همگان بود. «ابن صباغ مالكى» در اين راستا مى‏نگارد:
«فضيلت ابوالحسن، على بن محمد الهادى(ع) بر زمين پرده گسترده و رشته‏هايش را به ستاره‏هاى آسمان پيوسته است. هيچ فضيلتى نيست كه به او پايان نيابد و هيچ عظمتى نيست كه تمام و كمال به او تعلق نگيرد. هيچ خصلت والايى بزرگ نمى‏نمايد مگر آنكه گواه ارزش آن در وى آشكار است. او شايسته، برگزيده و بزرگوار است كه در سرشت والا پسنديده شده است … هر كار نيكى با وجود او رونق يافته. او از نظر شكوه، آرامش، پاكى و پاكيزگى بر اساس روش نبوى و خلق نيكوى علوى آراسته شده كه هيچ فردى از آفريدگان خدا به سان او نيست و به او نمى‏رسد و اميد رسيدن به او را هم ندارد».(2)
نيكو و به جاست اين قسمت از نوشتار، به زيبايى‏هاى طبع او آراسته گردد: 1. عبادت‏
ايجاد ارتباط عاشقانه با معبود و معشوق ازلى و عبادت فراوان، از ويژگى‏هاى برجسته امام هادى(ع) است. در اين باره نوشته‏اند: «همواره ملازم مسجد بود و ميلى نيز به دنيا نداشت. عبادتگرى فقيه بود. شب‏ها را در عبادت به صبح مى‏رساند بى آنكه لحظه‏اى روى از قبله برگرداند. با پشمينه‏اى بر تن و سجاده‏اى از حصير زير پا به نماز مى‏ايستاد. شوق به عبادتش به شب تمام نمى‏شد. كمى مى‏خوابيد ودوباره برمى‏خاست و مشغول عبادت مى‏شد. آرام زير لب قرآن را زمزمه مى‏كرد و با صوتى محزون آياتش را مى‏خواند و اشك مى‏ريخت كه هركس صداى مناجات او را مى‏شنيد، مى‏گريست. گاه بر روى ريگ‏ها و خاك‏ها مى‏نشست. نيمه شب‏ها را مشغول استغفار مى‏شد و شب‏ها را به شب زنده‏دارى مى‏گذراند.(3) شبانگاه به سجده و ركوع مى‏افتاد و با صدايى محزون و غمگين مى‏گفت: خداوندا، اين گناهكار پيش تو آمده و اين نيازمند به تو روى آورده، خدايا، رنج او را در اين راه بى‏پاداش مگذار! بر او رحمت آور و او را ببخش و از لغزش‏هايش درگذر».(4) 2. ساده‏زيستى‏
از ديگر ويژگى‏هاى برجسته اخلاقى امام هادى(ع)، ساده‏زيستى و دورى از دنيا بود. در اين زمينه نيز آمده است: «از دنيا چيزى در بساط زندگى نداشت. بنده‏اى وارسته از دنيا بود. در آن شبى كه به خانه‏اش هجوم آوردند، او را تنها يافتند با پشمينه‏اى كه هميشه بر تن داشت و خانه‏اى كه در آن هيچ اسباب و اثاثيه چشم‏گيرى ديده نمى‏شد. كف خانه‏اش خاك‏پوش بود و بر سجاده حصيرى خود نشسته، كلاهى پشمين بر سر گذاشته و با پروردگارش مشغول نيايش بود».(5) 3. دانش‏
يكى از محورهاى اساسى و از سترگ‏ترين پشتوانه‏هاى امامت، دانش امام است كه بر اساس آن بشريت از كوره راه‏هاى نابودى رهايى مى‏يابد. شخصيت علمى امام هادى(ع) از همان دوران كودكى و پيش از امامت ايشان شكل گرفته بود. مناظره‏هاى علمى، پاسخ‏گويى به شبهه‏هاى اعتقادى و تربيت شاگردان برجسته نمونه‏هاى برجسته‏اى از جايگاه والاى علمى امام هادى(ع) است. او در همان كودكى مسائل پيچيده فقهى را كه بسيارى از بزرگان و دانشمندان در حلّ آن فرو مى‏ماندند، حل مى‏كرد. گنجينه‏اى پايان‏ناپذير از دانش و چكاد نشينى در بلنداى بينش بود. دشمن ساده‏انديش به خيال در هم شكستن وجهه علمى ايشان، مناظره‏هاى علمى تشكيل مى‏دهد، ولى جز رسوايى و فضاحت ثمره‏اى نمى‏بيند. از اين رو، به بلندى مقام امام اعتراف مى‏كند و سر تسليم فرود مى‏آورد.(6)
با اين همه، متوكل، مانع نشر و گسترش علوم از سوى ايشان مى‏شده همواره در تلاش بود تا شخصيت علمى امام بر مردم آشكار نشود. از اين رو، امام را تحت مراقبت شديد نظامى گرفته بود و از ارتباط دانشمندان علوم و حتى مردم عامى با ايشان جلوگيرى مى‏كرد. دشمنان، پرتو گيتى فروز آن آفتاب علم و معرفت را مى‏ديدند و خفاش صفت با چشمانى شب‏زده به خيال شب پرستى، از فروزندگى‏اش چشم فرو مى‏بستند و با شمعى به جنگ آفتاب مى‏رفتند و مناظره به راه مى‏انداختند. با اين حال، امام با صبرى بى‏پايان، لحظه‏ها را به كار مى‏گرفت و تيرگى جهل را با نور دانش خود مى‏زدود. او در بيان پرتوافشانى چهارده خورشيد تابنده علم مى‏فرمود:
اسم اعظم خدا هفتاد و سه حرف است. تنها يك حرف آن نزد آصف [بن برخيا] بود كه وقتى خدا را بدان خواند، زمين براى او در هم پيچيده شد و تخت بلقيس را نزد سليمان نبى آورد. آن گاه زمين گسترده شده و به حال اول خود برگشت. تمام اين‏ها در يك چشم برهم زدن انجام گرفت، ولى نزد ما هفتاد و دو حرف از آن وجود دارد كه يك حرف آن نزد خدا مانده [و بقيه را به ما داده ]كه در خزانه دانش غيب او به خودش اختصاص دارد.(7)
او به تمامى زبان‏هاى عصر خود از قبيل هندى، تركى، فارسى و… آگاه بود و حتى نوشته‏اند كه در جمع فارسى زبانان به زبان خودشان سخن مى‏گفت.(8)
اظهار نظرهاى «يزداد نصرانى»، شاگرد «بختيشوع» درباره دانش امام هادى(ع) بسيار مهم است. او پزشك مخصوص دربار معتصم بود. چيرگى امام در دانش، به اندازه‏اى او را مجذوب خود كرده كه در توصيف مقام علمى ايشان گفته بود: «اگر بنا باشد آفريده‏اى را نام ببريم كه از جهان غيب آگاهى داشته باشد، او (امام هادى(ع)) خواهد بود». اين سخن نتيجه تنها ديدار كوتاه او با امام بود.(9) 4. آگاهى از اسرار
براساس روايات فراوان، امام معصوم(ع) هر گاه بخواهد از چيزى كه بر او پوشيده است، آگاه شود، خداوند او را بدان آگاه خواهد ساخت. امام على النقى(ع) نيز به سان ديگر پيشوايان، از غيب خبر مى‏داد، آينده را به وضوح مى‏ديد. از درون افراد آگاه بود و زمان مرگ افراد را مى‏دانست.
«ابوالعباس احمد ابى‏النصر» و «ابو جعفر محمد بن علويه» مى‏گويند: «شخصى از شيعيان اهل‏بيت(ع) به نام عبدالرحمان در اصفهان مى‏زيست. روزى از او پرسيدند: سبب شيعه شدن تو در اين شهر چه بود؟ گفت: من مردى نيازمند، ولى سخنگو و با جرئت بودم. سالى با جمعى از اهل شهر براى دادخواهى به دربار متوكل رفتم. به در كاخ او كه رسيديم، شنيديم دستور داده امام هادى(ع) را احضار كنند. پرسيدم: على بن محمد كيست كه متوكل چنين دستورى داده؟ گفتند: او از علويان است و رافضى‏ها او را امام خود مى‏خوانند. پيش خود گفتم شايد متوكل او را خواسته تا به قتل برساند. تصميم گرفتم همان جا بمانم تا او را ملاقات كنم. مدتى بعد سوارى آهسته به كاخ متوكل نزديك شد. باوقار و شكوهى خاص بر اسب نشسته بود و مردم از دو طرف او را همراهى مى‏كردند. به چهره‏اش كه نگاه كردم، محبّتى عجيب از او در دلم افتاد. ناخواسته به او علاقه‏مند شدم و از خدا خواستم كه شرّ دشمنش را از او دور گرداند. او از ميان جمعيت گذشت تا به من رسيد. من در سيمايش محو بودم و برايش دعا مى‏كردم. مقابلم كه رسيد، در چشمانم نگريست و با مهربانى فرمود: خداوند دعاهاى تو را در حق من مستجاب كند، عمرت را طولانى سازد و مال و اولادت را بسيار گرداند.
وقتى سخنانش را شنيدم، از تعجب – كه چگونه از دل من آگاه است؟ – ترس وجودم را فرا گرفت. تعادل خود را از دست دادم و بر زمين افتادم. مردم اطرافم را گرفتند و پرسيدند چه شد. من كتمان كردم و گفتم: خير است ان شاء اللَّه و چيزى به كسى نگفتم تا اين‏كه به خانه‏ام بازگشتم. دعاى امام هادى(ع) در حق من مستجاب شد. خدا دارايى‏ام را فراوان كرد. به من ده فرزند عطا فرمود و عمرم نيز اكنون از هفتاد سال فزون شده است. من نيز امامت كسى را كه از دلم آگاه بود، پذيرفتم و شيعه شدم.(10)
«خيران اسباطى» نيز در زمينه آگاهى امام از اسرار مى‏گويد: نزد ابوالحسن الهادى(ع)، در مدينه رفتم و خدمت ايشان نشستم. امام پرسيد: از واثق (خليفه عباسى) چه خبر دارى؟ گفتم: قربانت شوم! او سلامت بود و ملاقات من با او از همه بيشتر و نزديك‏تر است. اما الآن حدود ده روز است كه او را نديده‏ام. امام فرمود: مردم مدينه مى‏گويند: او مرده است. گفتم: ولى من از همه او را بيشتر مى‏بينم و اگر چنين بود، بايد من هم آگاه مى‏بودم. ايشان دوباره فرمودند: مردم مدينه مى‏گويند او مرده! از تأكيد امام براين كلمه فهميدم منظور امام از مردم، خودشان هستند.
سپس فرمود: جعفر (متوكل عباسى) چه؟ عرض كردم: او در زندان و در بدترين شرايط است. فرمود: بدان كه او هم اكنون خليفه است. سپس پرسيد: ابن زيّات(11) (وزير واثق) چه شد؟ گفتم: مردم پشتيبان او و فرمانبردارش هستند. امام فرمود: اين قدرت برايش شوم بود. پس از مدتى سكوت فرمود: دستور خدا و فرمان‏هاى او بايد اجرا شوند و گزيرى از مقدّرات او نيست. اى خيران، بدان كه واثق مرده، متوكل به جاى او نشسته و ابن زيات نيز كشته شده است. عرض كردم: فدايت شوم، چه وقت؟! با اطمينان فرمود: شش روز پس از اينكه از آنجا خارج شدى».(12) 5 . سخنورى‏
گفتار امام، شيرين و سرزنش ايشان تكان دهنده بود. به گونه‏اى كه آموزگارش در كودكى شيفته سخنورى او گرديد. آن گاه كه لب به سخن مى‏گشود، روح شنونده‏اش را تازگى مى‏بخشيد و چون او را عتاب مى‏كرد، كلامش چون شمشيرى آتشين از جمله‏هاى نغز، پيكره دشمنش را شرحه شرحه مى‏كرد.
آن گاه كه خصم براى عشرت‏طلبى خود از او مى‏خواهد شعرى بخواند تا بزم خود را با آن كامل كند، لب به سخن مى‏گشايد، چند بيت مى‏خواند و آن چنان آتشى از ترس در وجود او مى‏اندازد كه بزم و عيش‏اش را تباه مى‏سازد و جهان را پيش چشمان شب پرست دشمن تيره و تار مى‏كند. امام مى‏سرايد:
– بر بلنداى كوهسارها شب را به صبح آوردند، در حالى كه مردان نيرومند از آنان نگهبانى مى‏كردند، ولى كوه‏هاى بلند هم به آنان كمكى نكرد.
– سرانجام پس از دوران شكوه و عزت از جايگاه‏هاى خويش به زير كشيده شده و در گودال‏هاى قبر افتادند و در چه جاى بد و ناپسندى منزل گرفتند.
– پس از آن كه به خاك سپرده شدند و فريادگرى فرياد برآورد: كجاست آن دستبندها، تاج‏ها و زيور آلات و آن لباس‏هاى فاخرتان؟
– كجاست آن چهره‏هاى ناز پرورده و پرده نشين‏تان؟
– قبرهاشان به جاى آنها ندا در مى‏دهد: بر آن چهره‏هاى ناز پرورده اكنون كرم‏ها مى‏خزند.
– چه بسيار خوردند و آشاميدند، ولى اكنون پس از آن همه شكم بارگى‏ها، خود، خوراك كرم‏ها مى‏شوند.
مستى از سر متوكل پريد. جام شراب از دستش به زمين افتاد. تلوتلوخوران از ترس فرياد مى‏كشيد. حاضران مى‏گريستند و متوكل، سخت حيران و وحشت زده، آن قدر گريست كه ريشش خيس شد و دستور داد بزم بر هم خورده را برچينند.(13) 6. مهربانى‏
امام بسيار مهربان بود و همواره در رفع مشكلات اطرافيان تلاش مى‏كرد و حتى گاه خودرا به مشقّت مى‏انداخت. آن هم در دورانى كه شدت سخت‏گيرى‏هاى حكومت بر شيعيان به اوج خود رسيده بود. «محمد بن على» از «زيد بن على» روايت مى‏كند: «من به سختى بيمار شدم و شبانه، پزشكى براى درمان من آوردند. او نيز دارويى برايم تجويز كرد. فرداى آن روز هر چه گشتند، نتوانستند آن دارو را بيابند. پزشك دوباره براى مداواى من آمد و ديد حالم وخيم‏تر شده است، ولى چون ديد دارو را به دست نياورده‏ام، نااميدانه از خانه‏ام بيرون رفت.
اندكى بعد فرستاده امام هادى(ع) به خانه‏ام آمد. او كيسه‏اى در دست داشت كه همان دارو در آن بود. آن را به من داد و گفت:
ابوالحسن به تو سلام رساند و اين دارو را به من داد تا برايت بياورم. او فرمود: آن را چند روز بخور تا حالت بهبود يابد.
دارو را از دست او گرفتم و خوردم و چندى بعد به كلى بهبود يافتم».(14) 7. احترام به اهل دانش‏
امام، به مردم به ويژه دانشمندان و اهل علم احترام فراوان مى‏گذاشت. در تاريخ آمده است: روزى امام در مجلسى نشسته بودند و جمعى از بنى هاشم، علويان و ديگر مردم نيز در آن مجلس حضور داشتند كه دانشمندى از شيعيان وارد شد. او در مناظره‏اى اعتقادى و كلامى، تعدادى از ناصبيان و دشمنان اهل‏بيت: را مجاب و رسوا ساخته بود. به محض ورود اين شخص به مجلس، امام از جاى خود برخاست و به
نشانه احترام به سويش رفت و او را نزد خود در بالاى مجلس نشانيد و با او مشغول صحبت شد. برخى از حاضران از اين رفتار امام ناراحت شده و اعتراض كردند. امام در پاسخ آنان فرمود: اگر با قرآن داورى كنم، راضى مى‏شويد؟ گفتند: آرى. امام تلاوت فرمود: (اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، هنگامى كه به شما گفته شد: در مجلس جا براى ديگران باز نماييد، باز كنيد. تا خداوند [رحمتش را ]برايتان گسترده سازد. و چون گفته شد برخيزيد، برخيزيد تا خداوند به مراتبى [منزلت ]مؤمنانتان و كسانى را كه علم يافته‏اند بالا برد)(15) و نيز فرموده است: (آيا كسانى كه دانشمند هستند با آنان كه نيستند برابرند؟)(16) خداوند مؤمن دانشمند را بر مؤمن غير دانشمند مقدم داشته، همچنان كه مؤمن را بر غير مؤمن برترى داده است. آيا به راستى آنكه مى‏داند و آنكه نمى‏داند، مساوى است؟ پس چرا انكار و اعتراض مى‏كنيد؟ خدا به اين مؤمن دانشمند برترى داده است. شرف مرد به دانش اوست، نه به نسب و خويشاوندى‏اش. او نيز با دلايلى محكم كه خدا به او آموخته، دشمنان ما را شكست داده است.(17) 8 . بخشش‏
بخشندگى با خون و گوشت اهل بيت: آميخته بود. آنان همواره با بخشش‏هاى خود، ديگران را به شگفتى وا مى‏داشتند. گاه آن قدر مى‏بخشيدند كه رفتارشان در شمار معجزه به شمار مى‏آمد، تا آنجا كه در اين مقام در توصيف حضرت هادى(ع) مى‏گفتند: «انفاق امام هادى(ع) به قدرى بود كه جز پادشاهان كسى توانايى انجام آن را نداشت و مقدار بخشش‏هاى ايشان تا آن زمان از كسى ديده نشده بود و در جغرافياى انديشه‏ها نمى‏گنجيد».(18)
اسحاق جلاب مى‏گويد: «براى ابوالحسن(ع) گوسفندان بسيارى خريدم. سپس مرا خواست و از منزلش مرا به جايى برد كه بلد نبودم و فرمود تا تمامى اين گوسفندان را ميان افرادى كه خود دستور داده بود، پخش كنم».(19)
بى آنكه ديگران متوجه شوند، آنان را از نسيم بخشندگى خود مى‏نواخت و مورد تفقد قرار مى‏داد. گوسفندانى را مى‏خريد، با دست خود ذبح و بين نيازمندان توزيع مى‏كرد.(20) گاه نيز در حد توان خود و به همان اندازه‏اى كه شخص در خواست كرده بود، به آنان بخشش مى‏كرد. «ابو هاشم جعفرى» مى‏گويد: «در تنگناى مالى بسيارى گرفتار آمده بودم تا آنجا كه تصميم گرفتم براى درخواست كمك نزد امام هادى(ع) بروم. هنگامى كه خدمت امام رسيدم، پيش از آنكه سخنى بگويم، فرمود: اى اباهاشم! كدام يك از نعمت‏هاى خدا را مى‏خواهى شكر كنى؛ ايمانى كه به تو داده كه به وسيله آن بدن خود را از آتش دوزخ دور سازى و يا سلامتى و عافيتى كه به تو ارزانى داشته كه از آن در راه عبادت و بندگى خدا بهره‏برى، يا از آن قناعتى كه به شما هديه كرده تا در پى آن، از درخواست از مردم بى نيازتان كند؟
اى ابا هاشم! علّت آنكه من سخن آغاز كردم، آن است كه گمان كردم مى‏خواهى از برخى مشكلات خود شكايت كنى. دستور داده‏ام دويست دينار طلا به شما بدهند كه با آن مشقت را بر طرف سازى. آن را بگير و به همان مقدار بسنده كن».(21) 9. سخت كوشى‏
امام على النقى(ع) پيشواى بزرگ شيعيان و بزرگ خاندان هاشم بود. درآمدهاى اسلامى همه به دست او مى‏رسيد و مى‏توانست از آن بهره‏مند شود؛ چرا كه حق او بود، ولى به سان پدران خود دوست داشت از حاصل دسترنج خود بهره گيرد و نيازهاى زندگى اش را با زحمت خود فراهم آورد. «على بن حمزه» مى‏گويد: «ابوالحسن(ع) را ديدم كه به سختى مشغول كشاورزى است؛ به گونه‏اى كه عرق از سر و رويش جارى است. از ايشان پرسيدم: فدايت شوم! كارگران شما كجايند [كه شما اين گونه خود را به زحمت انداخته‏ايد]؟
در پاسخ فرمود: اى على بن حمزه! آن كس كه از من و پدرم برتر بود، با بيل زدن در زمين خود روزگار مى‏گذراند. دوباره عرض كردم: منظورتان كيست؟ فرمود: رسول خدا، اميرمؤمنان و همه پدران و خاندانم خودشان كار مى‏كردند. كشاورزى ازجمله كارهاى پيامبران، فرستادگان، جانشينان آنها و شايستگان درگاه الهى است».(22) 10. بردبارى‏
شكيبايى از برجسته‏ترين صفات مردان بزرگ الهى است؛ زيرا برخوردهاى آنان با مردم نادان بيشتر از همه است و آنان براى هدايت شان بايد صبر پيشه سازند تا اين‏گونه دروازه‏اى از رستگارى را به رويشان بگشايند.
«بريحه عباسى»، گماشته دستگاه حكومتى و امام جماعت دو شهر مكه و مدينه بود. او از امام هادى(ع) نزد متوكل سخن چينى و سعايت كرد و براى او نگاشت: «اگر مكه و مدينه را مى‏خواهى، على بن محمد(ع) را از اين دو شهر دور ساز؛ زيرا مردم را به سوى خود فرا خوانده و گروه بسيارى نيز به او گرايش يافته و از او پيروى مى‏كنند».
در اثر سعايت‏هاى بريحه، متوكل امام را از جوار پر فيض و ملكوتى رسول خدا(ص) تبعيد كرد و ايشان را به سامرا فرستاد. در طول اين مسير، بريحه نيز با ايشان همراه شد.
در بين راه رو به امام كرد و گفت: «تو خود بهتر مى‏دانى كه من عامل تبعيد تو بودم. سوگندهاى محكم و استوار خورده‏ام كه چنانچه شكايت مرا نزد اميرالمؤمنين (متوكل) و يا حتى يكى از درباريان و فرزندان او كنى، تمامى درختانت را در مدينه به آتش كشم و خدمت‏كارانت را بكشم و چشمه‏ها و قنات‏هاى مزرعه‏ات را ويران سازم. بدان كه در تصميم خود مصمم خواهم بود». امام(ع) با چهره‏اى
گشاده در پاسخ بريحه فرمود: «نزديك‏ترين راه براى شكايت از تو، اين بود كه ديشب شكايت تو را به درگاه خدا عرضه كنم و من شكايتى را كه نزد خدا كرده‏ام، نزد غير خدا و پيش بندگانش عرضه نخواهم كرد».
بريحه كه رأفت و بردبارى امام را در مقابل سعايت‏ها و موضع زشتى كه در برابر امام گرفته بود ديد، به دست و پاى حضرت افتاد و با تضرع و زارى از امام درخواست بخشش كرد. امام نيز با بزرگوارى تمام فرمود: «تو را بخشيدم!»(23) 11. شكوه و هيبت‏
از آنجا كه امام معصوم، كانون تجلى قدرت و عظمت پروردگار و معدن اسرار الهى و قطب عالم امكان است، قداست معنوى و شكوه و وقار بسيار دارد. در زيارت جامعه كبيره از زبان امام هادى(ع) مى‏خوانيم:
«هر بزرگ و صاحب شرافتى در برابر بزرگوارى شما و شرافتتان سر فرود آورده و هر خود بزرگ بينى به اطاعت شما گردن نهاده است. هر زورگويى در برابر برترى شما فروتن شده و همه چيز در برابر شما خوار و ذليل است».(24)
«محمد بن حسن اشتر» مى‏گويد: «من همراه پدرم، بيرون كاخ متوكل با جمعى از علويان، عباسيان و جعفريان ايستاده بوديم كه امام هادى(ع) آمد. تمام مردم براى اداى احترام و بزرگداشت ايشان از مركب‏هاى خود پايين آمدند و صبر كردند تا ايشان وارد كاخ شود. پس از آن، برخى زبان به گلايه گشودند و گفتند: چرا ما بايد به اين پسر بچه احترام بگذاريم و از مركب‏هايمان به احترامش پياده شويم؟ نه شرافت او از ما بيشتر است و نه بزرگ‏سال‏تر از ماست. به خدا سوگند كه وقتى بيرون آمد، ديگر از مركب هايمان پياده نمى‏شويم.
ابو هاشم جعفرى در رد سخن آنها گفت: به خدا سوگند كه همگى شما با خوارى و خفت پياده خواهيد شد. پس از مدتى، امام از كاخ متوكل بيرون آمد. صداى تكبير و تهليل مردم به آسمان برخاست و همگى مردم، حتى آنان كه گله‏مند بودند، از اسب هايشان پياده شدند. آن گاه ابو هاشم رو به آنان كرد و گفت: شما كه گفتيد به او احترام نمى‏گذاريد و سوگند ياد كرديد كه از مركب هايتان پياده نمى‏شويد؟! آنها كه نتوانسته بودند هيبت و جلال امام را ناديده انگارند، سرافكنده پاسخ دادند: به خدا سوگند، بى‏اختيار از مركب پياده شديم».(25) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1) مناقب آل ابى طالب، ابو جعفر محمد بن على ابن شهر آشوب السروى المازندرانى، بيروت، دار الاضواء، بى تا، ج 4، ص 401.
2) فصول المهمة فى معرفة الائمة، ابن صباغ مالكى، بيروت، دارالاضواء، 1409 ق، ج 2، ص 268.
3) ائمتنا، على محمد على دخيلّ، بيروت، دار مكتبة الامام الرضا، چاپ ششم، 1402 ق، ج 2، ص (ع)21.
4) همان، ص 257.
5) همان، ص 217 ؛ اصول كافى، محمد بن يعقوب الكلينى، تهران، مكتبة الصدوق، 1381 ق، ج 1، ص 502؛ بحار الانوار، محمد باقر المجلسى، بيروت، مؤسسة الرسالة، 1403 ق، ج 50، ص 211.
6) الفصول المهمة، ص 267.
7) دلائل الامامة، محمد بن جرير بن رستم الطبرى، نجف، منشورات المطبعة الحيدرية، 1369 ق، ص 219 ؛ اصول كافى، ج 1، ص 230 ؛ مناقب آل ابى طالب، ج 4 ص 406.
8) بحار الانوار، ج 50، ص 130.
9) دلائل الامامة، ص 221.
10) سفينة البحار، شيخ عباس قمى، بيروت، دار التعارف للمطبوعات، بى‏جا، ج 2، ص 240.
11) او وزير معتصم و واثق بود كه مخالفان را در تنورى مى‏انداخت كه كف آن ميخ‏هاى آهنى بزرگى قرارداشت. مردم به شدت از او متنفر بودند. متوكل بعد از به قدرت رسيدن او را در همان تنور انداخت. على بن الحسين المسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، برگردان: ابوالقاسم پاينده، تهران،انتشارات علمى و فرهنگى، 0(ع)13، چاپ چهارم، ج 2، ص 489.
12) الارشاد، محمد بن محمد بن النعمان المفيد، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1378 ش، ج 2، ص 424؛ كشف الغمة فى معرفة الائمه، على بن عيسى الاربلى، تهران، دار الكتب الاسلامية، بى تا، ج 3، ص 236.
13) تذكرة الخواص، ابن الجوزى، تهران، مكتبة النينوى الحديثه، ص 361 ؛ بحار الانوار، ج 50، ص 211.
14) الارشاد، ج 2، ص 433.
15) مجادلة: 11.
16) زمر: 9
17) الإحتجاج، احمد بن على بن ابى طالب الطبرسى، قم، انتشارات اسوه، 1416، چاپ دوم، ج 2، ص‏309.
18) مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 409.
19) اصول كافى، ج 1، ص 498.
20) اعيان الشيعة، سيد محسن امين، بيروت، دار التعارف للمطبوعات، بى‏تا، ج 2، ص 37.
21) بحار الانوار، ج 50، ص 129.
22) من لا يحضره الفقيه، شيخ صدوق، بيروت، دارالصعب، بى تا، ج 3، ص 216.
23) اثبات الوصية، على بن الحسين المسعودى، تهران، كتاب فروشى اسلاميه، 1343 ش، ص 196.
24) مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمى، قم، انتشارات اسوه، 1379 ش، چاپ چهارم، زيارت جامعه كبيره.
25) حياة الامام على الهادى(ع)، باقر شريف قرشى، بيروت، دار الاضواء، چاپ اول، 1402 ق، ص 24.

/

ويژگى نظام اسلامى‏

##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##
اسلام دينى است كه داراى نظام ويژه خود مى‏باشد كه لازم است براى شناخت اين نظام ويژه، به ويژگى‏هاى آن بپردازيم و آن ويژگى‏ها عبارتند از: 1- حاكميت روح توحيدى:
نظام اسلامى، نظام تعاون، احسان، عدل و ايثار است نه نظام استثمار، استخدام، استعباد و استعمار و آن چه كه رشته همه شئون نظام را به همديگر پيوند مى‏دهد و بر آن مجموعه حاكم است، اصل توحيد و الهى بودن است، در اين نظام هيچكس حق تعدى به ديگران و تحميل بر آن‏ها را ندارد.
آيات فراوانى در قرآن، همه را در برابر مقررات الهى يكسان دانسته، روح حاكم را روح عبادى معرّفى كرده است نه طغيان، در حالى كه در نظام‏هاى ديگر، روح حاكم روح تمتع مادى است نه روح تعبّد توحيدى، روح گرايش به لذات و ماديات است نه گرايش به معنويات.
هر كس هر آن چه را بخواهد از آن استفاده كند و از هر راهى كه بخواهد برود، همان راه را طى مى‏كند ولى در نظام الهى چنين نيست. 2- محو فاصله طبقاتى:
در نظام اسلامى فاصله طبقاتى پذيرفته نشده است، يعنى اموال و ثروت‏هاى نظام اسلامى در اختيار گروه خاصى نيست. در سوره مباركه حشر مى‏فرمايد: انفال و غير آن را به گونه‏اى تقسيم كنيد كه ثروت‏هاى نظام اسلامى در دست گروه خاصّى دور نزند:
«ما افاء اللّه على رسوله من اهل القرى فللّه و للرسول ولذى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل كى لايكون دولةً بين الاغنياء منكم؛(1) آن چه خدا از دارايى ساكنان آن قريه‏ها عايد پيامبرش گردانيد، از آن خدا و از آن پيامبر او و متعلق به خويشاوندان نزديك وى و يتيمان و بينوايان و در راه‏ماندگان است تا ميان توانگران شما دست به دست نگردد.»
اين يك اصل حاكم بر اقتصاد اسلامى است. تداول ثروت و دور زدن آن بايد در دست همه مردم باشد. نظام اقتصادى اسلام نظير نظام كاپيتاليسم غرب نيست. در نظام‏هاى غربى، مجموعه ثروت در دست يك گروه خاصّى است و بقيه بايد نيروى انسانى صرف كنند و مجموعه اصيل ثروت بين ثروتمندان تداول مى‏شود. نظام سوسيال شرق نيز همينطور است، با اين تفاوت كه در شرق دولت سالارى است و سرمايه‏ها فقط در اختيار دولت است و از دولتى به دولت ديگر منتقل مى‏شود، در دسترس مردم نيست. قهراً نظام سرمايه دارى يا نظام كمونيستى و سوسياليستى هر دو محكوم است. در نظام‏هاى سوسياليستى، مردم كارگر دولت و دولت مالك درآمد مردم و كارفرماى آنان است. اسلام اين «دولت سالارى» را نمى‏پذيرد. در نظام اسلامى «للرجال نصيبٌ ممّا اكتسبوا و للنساء نصيبٌ ممّا اكتسبن؛(2) هر كس مالك چيزى است كه كسب كرده‏اند و بايد بگونه‏اى مالك شوند كه ثروت در دست همه دور بزند، قهراً امتيازهاى درآمدى به گروه خاصى داده نمى‏شود، موافقت‏هاى اصولى براى همه است و راه توليد بر روى همگان بطور مساوى بايد گشوده باشد، اما در نظام شرق نوع افراد، نيروى انسانى خود را در اختيار صاحبان ثروت قرار مى‏دهند و از اين راه جيره دريافت مى‏كنند كه در واقع اين يك بردگى مدرن است اما در اسلام مال به سه قسم تقسيم مى‏شود:
1- اموال شخصى: يعنى اموالى كه دستاورد كار و كسب افراد است و يا مالى است كه از راه ارث به آنان رسيده است.
2- اموال عمومى: كه مال و فى‏ء مسلمانان است از آن جهت كه مسلمان هستند، يعنى مال عنوان مسلمين است.
3- اموال حكومتى: كه نه مال عنوان مسلمين است نه مال اشخاص معين، بلكه مال حكومت اسلامى است، مانند انفال، ناگفته نماند..انفال، غير از اموالى است كه فى‏ء مسلمانان است. وجوهات بريّه كه قسمت مهم مسائل مالى را در اسلام تشكيل مى‏دهد از اين قسم است، مانند: زكات و خمس. بيست درصد از كلّ درآمدها به عنوان خمس بايد از مردم دريافت شود، خمس در بسيارى از قسمت‏ها از كل درآمد است نه بعد از صرف هزينه، مانند معادن كه قبل از كسر نمودن هزينه سال محاسبه مى‏شود. تنها ارباح مكاسب است كه بيست درصد از سود خالص به عنوان خمس است، يعنى سودى كه هم هزينه كار و هم هزينه زندگى سالانه از آن كسر شده است و اين رقم رقم سنگينى است، حال اگر مردم نمى‏پردازند، مسئله ديگرى است.
اگر نظام اسلامى گفت مردم بايد بيست درصد از تمام درآمدها را بپردازند، اين مال مربوط به تك تك اشخاص نيست حتى ده درصد آن هم كه سهم امام (ع) است مال مقام امامت است نه مال شخص امام، چون اگر مال شخص امام باشد بايد بعد از رحلت او به صورت ارث به ورثه‏اش منتقل شود در حالى كه چنين نيست. اين مال سِمَت امامت است.گرچه سِمَت امامت نيز مالك نيست بلكه در حقيقت امام، «ولىّ تصرف» است و اما ده درصد ديگر كه سهم سادات است، آن هم مال سادات نيست، چون فقر در آن شرط است، مال سادات فقير است كه بايد هزينه سالانه آنان را به اندازه كفاف تأمين كرد.
بديهى است كه بخش كمى از اين ده درصد تمام سادات نيازمند را تأمين مى‏كند و بقيّه سهم سادات و نيز درآمد معادن كه رقم نجومى و بالايى را تشكيل مى‏دهد، نه مال مردم است نه فى‏ء مسلمانان است، نه مال جميع، نه مال مجموع، بلكه مال سِمَت امامت است، مثل اينكه چيزى مال دولت باشد كه مربوط به سمت است نه اشخاص. نظام اسلامى دولتى دارد كه به صورت «امامت» ظهور مى‏كند كه او ولىّ اين كارها است. امام نيز مالك نيست ولى است مانند متولى اوقاف كه بر حسب وقف و هدف واقف، ولىّ در تصرّف است نه مالك آن. 3- نظارت ملّى:
قرآن كريم نوع احكام را متوجه جامعه كرده است و جامعه را مسئول اجراى آنها مى‏داند مسئله امر به معروف و نهى از منكر در جامعه اسلامى يك قانون رسمى است، يعنى گذشته از اينكه احكام: «السارق و السارقة فاقطعوا ايديهما؛(3) مرد سارق و دزد و زن سارق پس دستانشان را قطع كنيد.» «فاجلدوا»(4) به زنا كار تازيانه بزنيد «اقيموا الصلوة»(5) نماز را اقامه كنيد و مانند آن متوجه جامعه است، امر به معروف و نهى از منكر نيز متوجه جامعه است، در همه اين گونه دستورهايى كه به صورت جمع متوجّه جامعه شده، جامعه نسبت به آن «موظّف» است نه «صاحب حق»، چون حدود الهى مال جامعه نيست تا بتواند اين «حق خود» را به زمامدار واگذار نمايد و در نتيجه زمامدار وكيل مردم باشد و زمامدارى او عنوان «وكالت فقيه» داشته باشد. اين حدود مال خداست نه مردم، پس مردم چيزى رابه فقيه واگذار نكرده‏اند، بلكه ذات اقدس اله زمامدار يعنى فقيه عادل را به وسيله ائمه – عليهم السّلام – اين سِمَت را براى او جعل كرده، قهراً فقيه عادل «ولىّ مسلمين» است نه «وكيل مسلمين». البته چون اين حدود مال خود فقيه عادل هم نيست او با ساير افراد در حكم يكسان است از اين رو اگر فقيه مانند امام – رضوان اللّه عليه – مرجع تقليد نيز باشد، در هر دو قسمت با ساير افراد يكسان است، يعنى اگر فتوا بدهد، همانطور كه بر ديگران عمل به آن واجب است بر خود او هم واجب است و اگر حكم حكومتى كند، همانند ديگران اجراى آن بر خودش نيز واجب است و همانطور كه نقض حكم او بر ديگران حرام است، برخود او نيز حرام است. در نظام اسلامى رهبر مافوق قانون نيست.
او با ساير افراد مسلمان از نظر اينكه احكام الهى براى همه يكسان است، تفاوتى ندارد و توجه خطاب‏هاى قرآنى به جامعه، معنايش اين نيست كه جامعه اسلامى مالك اين حدود و حقوق است و مسئله امر به معروف و نهى از منكر نيز مؤيّد اين مطلب است. همگان اين وظيفه را دارند تا اين احكام را اجرا كنند پس قوه مجريه در نظام اسلامى مخصوص به گروه خاصّى نيست و نمى‏شود به يك مسلمان گفت: «به تو چه» تو كه سِمَتى ندارى همانطور كه هيچ مسلمانى نمى‏تواند بگويد: «به من چه».
در ساير كشورها ونظام‏ها اجراى حدود و قوانين كشور بر عهده پليس و يا قوّه قضائيه و مانند آن است كه نيروهاى نظامى و انتظامى قوّه مجريه‏اند و ساير افراد به هيچ وجه دخالت ندارند، ولى در نظام اسلامى اگر گروهى به عنوان نيروى نظامى يا انتظامى معرفى شدند، وظيفه از دوش مردم ساقط نمى‏شود گرچه راه اجراى آن همان نيروى انتظامى است اما حضور، دخالت، اعتراض، نقد، نهى و امر مردم بايد باشد. اين سومين اصلى است كه در نظام اسلامى مورد توجه هست اما نظام‏هاى ديگر فاقد آن است. 4- حكومت خدا بر مردم:
جامعه اسلامى فاقد قانون و حكومت نيست و شكل حكومت آن نه حكومت «فرد بر جامعه» است نه حكومت «مردم بر مردم». حكومت فرد بر جامعه اين است كه آراء، انديشه و خواسته‏هاى يك نفر بر جامعه حاكم باشد. نظام‏هاى استبدادى از اين قبيل است يك فرد هرچه تصميم بگيرد همان معتبر و لازم الاجرا است. در حكومت مردم بر مردم كه همان نظام‏هاى دموكراسى معتبر است مردم عدّه‏اى را انتخاب مى‏كنند و آراء و نظرات نمايندگان مردم براى همه چه خودشان چه موكّلان آنان معتبر است. در نظام اسلامى هيچ يك از اين دو نحوه حكومت راه ندارد، چون انسان آفريده خداست، شرائط فراوانى را پشت سرگذاشته، سرنوشت‏هاى فراوانى را نيز در پيش رو دارد و اداره كننده انسان كسى است كه از گذشته، حال و آينده او با خبر باشد و حقيقت انسان، جهان و كيفيت ارتباط انسان با جهان را بداند و او تنها خداست از اين رو حكومت در نظام اسلامى «حكومت خدا بر مردم» است نه «حكومت فرد بر مردم» يا «مردم بر مردم».
آياتى از قبيل: «ان الحكم الّا للّه؛(6) حكم و فرمان جز به دست خدا نيست» و مانند آن نيز، شاهد و مؤيد اين بحث عقلى است. 5 – مردم مكلّف‏اند نه صاحب حق:
چون حكومت اسلامى حكومت خدا بر مردم است، مردم در هيچ عصرى صاحب حق نيستند، بلكه در برابر خدا مكلّفند، مردم گرچه نسبت به يكديگر آزادند اما نسبت به ذات اقدس اله بنده‏اند و بر اثر اين بندگى از قيد و بند بندگى هر چيز و هر كس آزاد هستند و اگر بنده خدايند موظفند كه قوانين الهى را خوب درك و حفظ نمايند و از ضايع شدن آن جلوگيرى كنند و مجريان را مورد حمايت قرار دهند، گرچه روح تكليف به حق برمى‏گردد.(7) 6- تلقّى و ابلاغ قوانين توسط پيامبر:
اگر حكومت تنها از ناحيه خداوند است، تنظيم قوانين و نحوه اجراى آن نيز فقط بايد از طرف او تنظيم شود و عهده‏دار درك و دريافت و تبيين و تفسير اين معارف تنها پيامبر است چون همه مردم شايستگى آن را ندارند كه مانند پيامبر با خدا تماس داشته باشند: «بل يريد كل امرى‏ءٍ منهم ان يؤتى صحفاً منشرّه؛(8) هر مردى از ايشان خواهد كه نامه‏هايى سرگشاده دريافت كند در حالى كه مردم قدرت دريافت وحى را ندارند» و تنها پيامبر در بين امّت داراى سِمَت نبوّت و رسالت است، علاوه در قرآن كريم سِمَت تبيين و تفسير كلام خدا را نيز به پيامبر مى‏دهد: «و انزلنا اليك الذكر لتبيّن للناس مانزّل اليهم؛(9) و اين قرآن را به سوى تو فرود آورديم تا براى مردم آن چه را به سوى ايشان نازل شده است توضيح دهى.» 7- نظام حكومتى اسلام نظام امامت و امّت:
بررسى سيره انبياء و مرسلان الهى يا امامان – عليهم السلام – نشان مى‏دهد كه نظام اسلامى، نظام امامت و امّت است. تك رهبرى است نه جمع رهبرى يا شوراى رهبرى. در دين خدا نه نبوت و رسالت شورايى وجود دارد نه امامت مشورتى، حتى اگر دو معصوم در يك عصر باشند يكى امام و ديگرى مأموم و پيرو اوست همانند امام حسن و امام حسين – عليهما السلام – و گرچه در اسلام شورا مطرح است حتى اهل سنّت هم كه «شورا» را تصويب كردند، براى آن نبود كه شورا خلافت كند، بلكه براى اين بود كه شورا خليفه واحد را انتخاب كند؛ نيز شورائى كه به پيشنهاد خليفه دوم معيّن شد، براى اين نبود كه كشور را با شورا اداره كند، بلكه گفت شما شش نفر كنار هم جمع شويد و خليفه تعيين كنيد. بنابراين «حكومت شورايى» در اسلام و ساير اديان الهى هيچ سابقه‏اى ندارد و آنچه هست مسئله «تك رهبرى» است. منتها مشورت گاهى لازم و گاهى راجح است و مشورت كردن براى اين است كه وقتى رهبر به كارشناسى امرى آشنايى ندارد اگر معصوم نباشد، بر او واجب است نظر كارشناسان فن را جويا و با آن آشنا شود، امام اگر كارشناسى آن رشته را نيز خودش دارا و در اين زمينه ورزيده است مشورت راجح است نه لازم كه اين مشورت مايه احترام به افكار ديگران است و رجحانى هم شايد داشته باشد، همانگونه كه به پيامبر اكرم – صلّى اللّه عليه و آله و سلّم – مى‏فرمايد:
«وشاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكّل على اللّه؛(10) تو با اينها مشورت كن اما وقتى مصمم و عازم شدى – كه تصميم با توست – به مشورت تكيه نكن، به خدا تكيه كن و با توكل بر او كارها را انجام بده.»
در سوره مباركه «شورى» نيز در مقام بر شمردن اوصاف مؤمنان مى‏فرمايد: «و امرهم شورى بينهم؛(11) يعنى آن‏چه «امر مردم» محسوب مى‏شود آن را با مشورت انجام مى‏دهند» اما آنچه «امر خدا» است، مشورت در آن راه ندارد و امر مردم از اين قبيل است كه مثلاً مردم يك منطقه‏اى بخواهند شهرسازى كنند يا آب‏ها را تقسيم كنند يا مى‏خواهند بفهمند كشاورزى در اولويّت است يا صنعت، اين امور كه «امور مردمى» است با مشورت تأمين مى‏شود اما احكام و قوانين الهى كه «امر خدا» است نه مردم شورايى نيست با مشورت نمى‏شود احكام خدا را تشخيص يا تغيير داد پس «امر اللّه» شورايى نيست، «امر الناس» شورايى است و حكومت نيز «امر اللّه» است نه «امر الناس» ديگران كه خود را مالك مطلق خود مى‏دانند حتى خودكشى را نيز قانونى شمرده مى‏گويند: انسان بر سرنوشت خود مسلط است، امّا در نظام الهى كه انسان بنده خداست و «لايملك لنفسه نفعاً و لاضرّاً و لا موتاً و لاحيوة؛آدمى مالك نفع و ضرر و مرگ و زندگى خود نيست»، انسان حاكم بر خود نيست. انسان مى‏فهمد كه نمى‏فهمد. او مى‏داند كه يك سير ابدى در پيش دارد، اما نمى‏داند چه چيزى برايش خوب و چه چيزى بد است، نمى‏داند در اين جهان پهناور از كدام منبع و موهبت بهره‏بگيرد و از كدام موهبت اجتناب كند. پس حكومت بر بشر زير پوشش «امرهم شورى بينهم»(12)نيست.
بر اساس مباحث پيش گفته:
اولاً: نظام اسلامى، نظام امت و امامت است نه نظام شورايى.
ثانياً: شورا به عنوان بازوى تقويت كننده زمامدار چيز خوبى است.
ثالثاً: محدوده مشورت «امرالناس» است نه «امر اللّه».
رابعاً: حكومت «امر اللّه» است نه «امر الناس». 8 – نظام حكومتى اسلام نظام سلطنتى و امپراطورى نيست‏
از سيره رسول اكرم – صلّى اللّه عليه و آله و سلّم – و امامان – عليهم السلام – استفاده مى‏شود كه نظام حكومتى اسلام نظام سلطنتى و امپراطورى نيست؛ يعنى نظامى نيست كه براى حاكم آن مزاياى مالى و رفاهى خاصى مانند داشتن خانه‏هاى متعدد و يا حقوق زايد لحاظ شود يا برتر از قانون باشد.
حاكم اسلامى نمى‏تواند اسراف و اتراف را قانونى كند و بعد بگويد همه در برابر قانون مساوى هستند، همانگونه كه در مناطق سلطان نشين مانند: عمّان،حجاز و مانند آن ابتدا قانونى را تصويب مى‏كنند كه همه منابع سنگين كشور مال سلطان است و بعد مى‏گويند: همه در برابر قانون مساويند، يعنى ابتدا يك باطل را قانونى مى‏كنند، بعد سخن از مساوات در برابر قانون به ميان مى‏آورند. امّا در نظام اسلامى نه تنها براى پيامبر يا امام مزاياى حقوقى نيست، بلكه بر آنان لازم است در حدّ ساده‏ترين مردم زيست نمايند.
بيان نورانى حضرت امير – سلام اللّه عليه – در پاسخ به اين پرسش كه چرا اينقدر برخود سخت مى‏گيريد و در فشار زندگى مى‏كنيد، اين است كه خداوند بر پيشوايان مسلمان واجب كرده است كه در حدّ افراد ضعيف زندگى كنند تا محروميّت پا برهنگان آنان را به طغيان نكشاند:
«قال يا اميرالمؤمنين هذا انت فى خشونة ملبسك و جشوبة مأكلك ؛ قال: ويحك انى لست كانت انّ اللّه فرض على ائمّة العدل ان يقدّروا انفسهم بضعفة الناس كيلا يتبيّغ بالفقير فقره»(13)
پس نه تنها نظام مملوكيّت نيست، بلكه از ميانگين نيز پايين‏تر است و اما اين كه غنايم جنگى «صفاياى ملوك» و اموال سلاطين شكست خورده متعلق به امام است نه از آن جهت است كه امام از آن بهره شخصى به برد بلكه مربوط به مقام امامت است،
چنان كه در عمل خود آنان از آن بهره شخصى نمى‏بردند و به ما نيز گفته‏اند كه «لقد كان لكم فى رسول اللّه اسوة حسنة؛(14) پيامبر براى شما الگوى خوبى است» امام صفاياى ملوك را در راه امامت خرج مى‏كند، نه در مصارف شخصى، از اين رو حضرت امير – سلام اللّه عليه – درباره فدك فرمود: در زير اين آسمان تنها فدك به نام ما بود، عدّه‏اى شحيحانه طمع كردند و يك عده نيز سخاوتمندانه از آن صرف نظر كردند: «بلى كانت فى ايدينا فدك من كلّ ما اظلّته السماء فشحّت عليها نفوس قومٍ و سخت عنها نفوس قومٍ آخرين و نعم الحَكَمُ اللّه و ما اصنع بفدكٍ و غير فدكٍ؛(15)ما را به فدك و غير فدك چه كار؟ باشد يا نباشد براى ما فرق نمى‏كند، زيرا وقتى هم كه در اختيار ما بود از آن استفاده نمى‏كرديم. اينها خطوط كلى حكومت است چه در زمان رسول خدا – صلى اللّه عليه و آله و سلّم – و چه در زمان امام معصوم – عليه السلام – اينكه حضرت فرمود: «ان اللّه فرض على ائمة العدل…»(16)نشان مى‏دهد كه مرفه زندگى كردن با امامت نمى‏سازد اين بيان اگر شامل امام غير معصوم نباشد، شامل امام معصوم است از اين رو با اين كه سفره رنگين حسن بن على – عليه السلام – در مدينه زبانزد همه مردم بود، خود آن حضرت در كنار آن سفره نمى‏نشست، بلكه مانند وجود مبارك حضرت امير – عليه‏السلام – ساده زندگى مى‏كرد. 9 – كارگزاران نظام اسلامى و ويژگى‏هاى آن‏
نظام اسلامى براى حفظ و تداوم خود نياز به كارگزاران متقى و صالح دارد و گرنه رهبرى نظام، حتى اگر شخصيتى مانند على بن ابيطالب – عليه السلام – باشد، نمى‏تواند نظام را حفظ كند.
اگر خود حضرت امير – سلام اللّه عليه – حضور مى‏داشت ما از نحوه حكومتش مى‏فهميديم كه حضرت چگونه حكومت مى‏كند و حال كه در خدمت آن حضرت نيستيم، در حضور نهج البلاغه آن حضرت هستيم و اين كتاب ارزشمند ترسيم مى‏كند كه حكومت حضرت به چه سمتى مى‏رفت و چه كسانى در دستگاه او بودند. اگر حكومتى اسلامى و زمامدارش مانند حضرت امير – سلام اللّه عليه – بود نبايد توقع داشت كه همه افرادش عالم، عادل و امين باشند. كسانى كه قدرت اجرايى دارند بايد خود را عرضه كنند و در نظام اسلامى «به من چه» و «به توچه» جايى ندارد كار براى نظام اسلامى يك واجب كفايى و در بعضى از موارد بالاتر از واجب كفايى است. اگر عدّه‏اى شهيد بشوند، گروهى هم خود را كنار بكشند قهراً يك گروه فاسد جذب امور اجرايى نظام مى‏شوند.
نامه‏هاى حضرت امير – عليه السلام – در نهج البلاغه نشان مى‏دهد كه كارگزاران حضرت چند گروه بودند:
گروه اوّل: مانند مالك اشتر – رضوان اللّه عليه – كه فقيه، عادل، مدير، مدبّر، شجاع و آگاه بودند و از اين قبيل خيلى كم بودند و
گروه دوم: مانند كميل – رضوان اللّه عليه – از شخصيت‏هاى عميق و از شاگردان خاص حضرت امير – عليه السلام – بود و حضرت دست او را مى‏گرفت، از مسجد بيرون مى‏برد و آن معارف بلند را به او مى‏آموخت: «يا كميل انّ هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها…؛(17) اين دل‏ها ظروفند و بهترين آن پرگنجايش‏ترين آن‏هاست.» نيز دعاى كميل را به او آموخت.
كميل گرچه از اصحاب معارف و شاگردان مخصوص حضرت امير سلام اللّه عليه – بود اما مديريت اجراييش ضعيف بود. حضرت او را به منطقه‏اى بنام «هيت» فرستاد و او نتوانست به خوبى از انبارهاى مهمّات و تسليحات نظامى كه در آنجا بود نگهدارى و حراست كند. امويان با تهاجم آن را غارت كردند و هنگامى كه گزارش به حضرت امير رسيد، در نامه‏اى به كميل كه عامل حضرت بود نوشت:
«امّا بعد فانّ تضييع المرء ماولّى و تكلّفه ما كفى، لعجزٌ حاضرٌ و رأى متبّر و انّ تعاطيك الغارة على اهل قرقيسا(18) و تعطيلك مسالحك الّتى ولّيناك – ليس بها من يمنعها و لايردّه الجيش عنها – لرأى شعاعٌ(19) فقد صرت جسرا لمن اراد الغارة من اعدائك على اوليائك، غير شديد المنكب و لامهيب الجانب ولاسادٍّ ثغرةً ولاكاسرٍ لعدّوٍ شوكةً ولامغنٍ عن اهل مصره، و لا مجزٍ عن اميره.»(20)
حضرت از كميل انتقاد مى‏كند كه تو فرمانده سپاه و نيروى اجرايى بودى اما از اين سلاح و مهمّات غفلت كردى تا اينكه آنها آن را غارت كردند تو آنجا چه مى‏كردى؟ تو سرپلى شدى براى غارتگران، خاصيّت ديگرى نداشتى. تو نتوانستى مرز را حفظ كنى. نه توانستى از طرف اميرت كار با كفايتى انجام دهى نه از حوزه مأموريت خود توانستى خوب دفاع كنى، نه جلو دشمنان را توانستى بگيرى. اين بيان نشان مى‏دهد كه كميل گرچه از بزرگان اصحاب حضرت بود، امّا او براى معارف و دعاى كميل مناسب است نه فرماندهى.
گروه سوم: كسانى مانند زياد بن ابيه هستند كه اگر جستجو كنيم در بين فاسدها كمتر كسى را به فساد و بد نامى او پيدا مى‏كنيم. حضرت چند نامه براى زياد بن ابيه نوشته كه در نهج البلاغه هست. زياد بن ابيه استاندار رسمى نبود، ولى خليفه عامل آن حضرت بود كه قبلاً هم بر سر كار بود. حضرت نيز او را ابقاء كردند. وقتى افراد زيادى در جبهه‏ها شهيد مى‏شدند آنگاه حضرت تمكين مى‏كند كه زياد بن ابيه خليفه عامل او باشد، چون حضرت يا بايد كشور را رها كند يا راضى باشد كه زيادبن ابيه سركار باشد كه ظلم بالسويّه بهتر از هرج و مرج است.
حضرت دو نامه تهديدآميز براى زياد بن ابيه نوشته(21) دريكى از نامه‏ها مى‏فرمايد:
«و انّى اقسم باللّه قسماً صادقاً لئن بلغنى انّك خنت من فى‏ء المسلمين شيئاً صغيراً او كبيراً، لاشدنّ عليك شدّةً تدعك قليل الوفر، ثقيل الظّهر، ضئيل الامر و السلام»(22)
قسم به خدا اگر به من گزارش برسد كه خيانت كنى….
زياد يك كارگزار رسمى حكومت على(ع) بود او در بصره عامل رسمى عبداللّه بن عباس بود و عبدالله نيز عامل حضرت امير – سلام اللّه عليه – در بصره، اهواز، فارس و كرمان بود. اين فلات وسيع زير پوشش عبداللّه بن عباس بود و زياد خليفه او بود. اگر مجريان صالح نباشند يا بايد حكومت را رها كرد يا زياد بن ابيه‏ها را بر سر كار گمارد. اين است كه دست امير – عليه السلام – بسته شد.
اگر نظام اسلامى بخواهد محفوظ بماند، اولاً و بالاصاله بايد به تربيت نيروى انسانى متقى صالح همت گمارد كه اگر علم او كارگزارى متوسط است، تقواى او كامل باشد. چنين انسانى به خوبى مى‏تواند استانى را اداره كند، اما درجات بالاى علم، اوّلاً نه به آسانى نصيب كسى مى‏شود و نه اگر انسان در مقام علم اوج گرفت حاضر است با مردم همكارى كند، اين خطر هست، ولى يك عالم با علم متوسط، اما تقواى كامل كه هيچ خللى در آن نباشد، اگر ساده انديش نباشد و «صيانت نفس» داشته باشد، كارگزار خوبى براى نظام اسلامى است.
حضرت در نامه ديگرى به زياد مى‏نويسد اينقدر عياش و اهل اسراف نباش تو مى‏خواهى ثواب صدقه دهنده‏ها را داشته باشى در حالى كه حق را از بين بردى:
«فدع الاسراف مقتصداً و اذكر فى اليوم غداً و امسك من المال بقدر ضرورتك و قدّم الفضل ليوم حاجتك اترجوان يعطيك اللّه اجرالمتواضعين و انت عنده من المتكبرين! و تطمع و انت متمرّغ فى النّعيم تمنعه الضعيف و الارملة ان يوجب لك ثواب المتصدقين و انما المرء مجزى بما اسلف و قادم على ما قدم و السلام…(23)
اينها تهديد بيگانه نيست بلكه هشدار به يك كارگزار خودى است مهم‏ترين رسالت تربيت و پرورش انسان‏هاى پاك است كه وقتى وارد نظام و جامعه مى‏شوند همه از او آسوده خاطر باشند كه اين‏ها ديگر آلوده نمى‏شوند و براى تربيت چنين انسان هايى بايد از دانشى استفاده كرد كه جز در وحى الهى در هيچ نقطه‏اى از جهان يافت نمى‏شود:
«و يعلّمكم مالم تكونوا تعلمون»(24) كه با يعلّمكم مالا تعلمون فرق دارد و غير از: «يعلّمهم الكتاب و الحكمة و يزكيهم»(25) است و اين سه مطلب (تعليم كتاب و حكمت و تزكيه) در برابر آن خيلى مهم نيست و به حكمت، تلاوت و تزكيه نيز بها مى‏دهد مطلب چهارم است و آن اينكه پيامبران حرف‏هاى تازه‏اى دارند كه در جاى ديگرى از عالم يافت نمى‏شود و ديگران از غير وصى نمى‏توانند ياد بگيرند نه اينكه ياد نگرفته‏اند. اگر سخنان انبياء نباشد، شناخت دنيا، حقيقت مال حلال و حرام، قبر و برزخ و تأثير تعدّى بر انسان در قلمرو هيچ دانشى نمى‏گنجد.
با هيچ دستگاهى نمى‏توان تشخيص داد كه مال حرام براى جان انسان سم يا آتش است و اين سخن در هيچ مكتبى نيست و هميشه نيز زنده و تازه است. حضرت امير – عليه السلام – مى‏فرمايد: ساده زيستى من از اين باب است كه وظيفه مخصوصى دارم اما ديگران لازم نيست اين قدر ساده زندگى كنند و برخود سخت بگيرند، بلكه اگر از مرز حلال تجاوز نكنند كافى است. 10 – تساوى در برابر قانون:
در نظام حكومتى اسلام همه در برابر قانون مساوى هستند. در اين مجموعه هيچ فرقى بين پيغمبر و ديگران نيست. اگر معيار فضيلت براى امّت تقواست براى امام و پيامبر نيز همان معيار است از اين رو وجود مبارك پيغمبر – صلى اللّه عليه و آله و سلّم – طبق آيات فراوان اين مضمون را دارد كه:
«انّى اخاف ان عصيت ربّى عذاب يوم عظيم؛(26) من از اينكه خدا را عصيان كنم از عذاب روز بزرگ مى‏ترسم» و اين سخن بسيارى از پيامبران مانند: نوح است همه انبياء گفته‏اند ما از خدا مى‏ترسيم، اگر معصيت كنيم. پس در مجموعه نظام كه انبياء، امامان، اولياء، صلحا، صديقين، شهدا و صالحين هم در آن هستند، هيچ امتيازى براى كسى نيست. همه در برابر قانون مساويند گرچه قانون همه يكسان نيست و قانون هر كسى برابر خود اوست، اما همه در برابر قانون مساوى هستند؛ مثلاً قانون زن و مرد مختلف است، براى اينكه آنها دو صنف از انسان هستند. قانون جاهل و عالم نيز متفاوت است. جهل قصورى نيز حكم خاص خود را دارد. اين دو اصل كاملاً از هم جداست: يكى اينكه قانون‏ها فرق مى‏كند، مثلاً قانون كسى كه وضع مالى خوبى دارد آن است كه بايد زكات، خمس و ماليات بدهد، ولى بر كسى كه ندارد واجب نيست و قانون كسى كه بدن سالم دارد اين است كه جهاد و دفاع بر او واجب است اما بر اعرج، اعمى و مريض واجب نيست. مطلب دوم اين است كه همه در برابر قانون يكسانند، هر كس در برابر قانون خود مسئول است. سالمندانى كه قدرت روزه گرفتن ندارند بايد كفاره بدهند: «و على الذين يطيقونه فديه»(27)و جوان سالم بايد روزه بگيرد: «كتب عليك الصيام»(28) و بيان وجود مبارك پيامبر – صلى اللّه عليه و آله و سلّم – بر همه اطلاقات، عمومات، سنّت‏ها و سيره هايى كه ممكن است اطلاق داشته باشد حاكم است و آن اينكه فرمود:
«لاطاعة لمخلوق فى معصية الخالق»(29) هيچ كس نمى‏تواند بگويد: «من مأمورم و المأمور معذور». هرگز نمى‏شود براى اطاعت كسى خدا را معصيت كرد گرچه پدر و مادر، امام يا رسول مسلمين باشد و معيار مشخصى كه وجود مبارك پيامبر – صلى اللّه عليه و آله و سلّم – با ساير موحدّان و اهل كتاب در ميان گذاشت اين بود كه:
«ان لانعبد الا اللّه و لا نشرك به شيئاً و لا يتخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون اللّه؛(30) همه ما جز خداى يكتا را نپرستيم و به او شرك نورزيم و برخى، برخى ديگر را غير خدا ارباب خود قرار ندهند.»
بنابراين نظام اسلامى در زمان پيامبر (ص) و پس از او از اين ويژگى‏ها برخوردار بود و بايد برخوردار باشد يا نمايشگر حضور اسلام در آن باشد. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره حشر، آيه 7. 2. سوره نساء، آيه 32. 3. سوره مائده، آيه 38. 4. سوره نور، آيه 2و4. 5. سوره بقره، آيه 43. 6. سوره انعام، آيه 57. 7. در شماره آينده در اين موضوع بحث خواهد شد. 8. سوره مدثّر، آيه 52. 9. سوره نحل، آيه 44. 10. سوره آل عمران، آيه 159. 11. سوره شورى، آيه 38. 12. همان. 13. نهج البلاغه، صبحى صالح، ص 325، خطبه 209. 14. سوره احزاب، آيه 21. 15. نهج البلاغه، صبحى صالح، نامه 45، ص 417. 16. نهج البلاغه، خطبه 209. 17. نهج البلاغه، صبحى صالح، كلمات قصار، شماره 147. 18. «قرقيساء» منطقه‏اى است در كنار فرات. 19. «رأى شعاع» يعنى نظر پراكنده. 20. نهج البلاغه، صبحى صالح، نامه 61، ص 450. 21. نهج البلاغه، نامه 20 و 21. 22. نهج البلاغه، صبحى صالح، نامه 20، ص 377. 23. همان، نامه 21. 24. سوره بقره، آيه 151. 25. سوره بقره، آيه 129. 26. سوره انعام، آيه 15. 27. سوره بقره، آيه 184. 28. سوره بقره، آيه 183. 29. نهج الفصاحه، ح 2503. 30. سوره آل عمران، آيه 64.

/

نگاهى به رويدادها

اخبار جهان اسلام‏
مردم جنوب لبنان پيروزى ائتلاف مقاومت در انتخابات مجلس اين كشور را جشن گرفتند. (17/3/84)
سيد حسن نصراللّه همه گروههاى سياسى لبنان را به وحدت ملى فرا خواند. (22/3/84)
آمريكا براى جدا كردن دين از سياست در حكومت عراق تلاش مى‏كند. (24/3/84)
در انفجار خونين كركوك 100 نفر كشته و مجروح شدند. (25/3/84)
رايس از ابومازن خواست، مبارزان فلسطينى را سركوب كند. (30/3/84)
20 افغانى در بمباران هواپيماهاى آمريكايى كشته شدند.
مبارزان جهاد اسلامى خودرو حامل صهيونيست‏ها را منهدم كردند. (31/3/84)
اسلام، منبع اصلى قانونگذارى عراق اعلام شد. (5/4/84)
كنفرانس اسلامى در اجلاس صنعا خواستار كسب كرسى در شوراى امنيت سازمان ملل متحد شد. اخبار داخلى‏
محاكمه 12 متهم فروش سؤالات كنكور آغاز شد.
عضو كميسيون امنيت ملى مجلس: نمايندگان مجلس با ادامه تعليق دوماهه موافق نيستند. (17/3/84)
بزرگترين ساعت عقربه‏اى جهان در تهران به كار افتاد. اين ساعت داراى 15 متر قطر و 165 متر مربع مساحت و طول عقربه‏هاى آن 5/7 و 5/5 متر است. پيش از اين بزرگترين ساعت جهان ساعت بيگ بن لندن بود. (18/3/84)
تيم ملى فوتبال ايران به جام جهانى 2006 آلمان صعود كرد. (19/3/84)
در آستانه نشست شوراى حكام، بازرسان آژانس انرژى اتمى وارد ايران شدند.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: بى بندوبارى، سم مهلكلى براى جامعه است. (21/3/84)
رئيس جمهور به ملى پوشان فوتبال زانتيا هديه داد. (22/3/84)
وزير صنايع: شركت‏هاى واگذار شده ناكارآمد پس گرفته مى‏شود.
انفجار چند بمب در اهواز و تهران 7 كشته و دهها مجروح بر جاى گذاشت. (23/3/84)
فاتحان اورست به كشور بازگشتند. اعضاى تيم ملى كوهنوردى زنان و مردان ايران كه 9 خرداد قله اورست را فتح كردند. عصر ديروز وارد تهران شدند. بانوان ايرانى اولين صعود كنندگان زنان مسلمان دنيا به قلّه اورست هستند. (24/3/84)
قرارداد 22 ميليارد دلارى صادرات گاز از ايران به هند امضاء شد. (25/3/84)
رهبر انقلاب: مردم كسى را مى‏خواهند كه مشكلات به جامانده را حل كند.
90 نفر ديگر به متهمان فروش سؤال‏هاى كنكور اضافه شدند. (26/3/84)
رهبر انقلاب هنگام انداختن رأى به صندوق: شركت مردم در انتخابات رأى به نظام و قانون اساسى است.
ملت خواسته رئيس جمهور آمريكا را با حضور پرشور در انتخابات رياست جمهورى زير پا له كرد.” سونامى ايرانى ” در آخرين روزهاى داغ 84، اغلب تحليل گران و صاحب نظران بيگانه را غافلگير كرد پيش بينى‏ها و برآوردهاى اوليه حاكى است 32 ميليون ايرانى (حدود 70% واجدين شرايط) رأى خود را در صندوق اعتبار و مشروعيت نظام ريخته‏اند. اين اتفاق شگرف در حالى رخ داد كه ساعاتى قبل از آغاز رأى‏گيرى كاخ سفيد و زمامدار كم شعور آن نسبت به اعتبار اين انتخابات ابراز ترديد كرده و خواستار تحريم آن شده بودند. اما همان ظهر ديروز رسانه‏هاى آمريكايى در برابر شكوه حضور ملت ايران دستان تسليم را بالا بردند.
معاون وزير نيرو: نيروگاه‏هاى جديد قبل از فصل گرما به بهره‏بردارى مى‏رسد.
رسانه‏هاى غربى: حضور گسترده مردم در انتخابات ايران ما را شگفت زده كرد. (28/3/84)
احمدى نژاد و هاشمى رفسنجانى به دور دوم انتخابات راه يافتند.
رهبر انقلاب در پيام مهمى خطاب به مردم: ملت ايران بزرگترين برنده انتخابات است.
3/29 ميليون نفر در انتخابات رياست جمهورى شركت كردند.
قيمت نفت به مرز 60 دلار در هر بشكه رسيد. (29/3/84)
بيانيه آيت اللّه هاشمى رفسنجانى خطاب به مردم: در مرحله دوم انتخابات مشاركت گسترده كنيد تا از گسترش افراط و تفريط جلوگيرى شود.
احمدى نژاد: پول نفت بايد سر سفره‏هاى مردم ديده شود. (31/3/84)
حرف دل ملت در رأى باران فردا حماسه‏اى ديگر مى‏آفريند. (2/4/84)
حضور پرشكوه مردم در دومين مرحله از انتخابات رياست جمهورى حماسه 27 خرداد را كامل كرد.
رهبر انقلاب: هر كس با رأى مردم انتخاب شد رئيس جمهور همه است. (4/4/84)
با بيش از 17 ميليون رأى، احمدى نژاد رئيس جمهور شد. (5/4/84)
دكتر محمود احمدى نژاد، رئيس جمهور منتخب مردم با رهبر معظم انقلاب اسلامى ديدار كرد.
احمدى نژاد، رئيس جمهور منتخب در حلقه 600 خبرنگار داخلى و خارجى سياست و برنامه‏هاى خود را تشريح كرد.
قرارداد اكتشاف نفت در آب‏هاى عميق درياى خزر امضا شد. (6/4/84)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس و مسئولان دستگاه قضايى: ملت در انتخابات نشان داد تشنه عدالت و دشمن فساد است.
181 نماينده مجلس از حضور آقاى هاشمى و پايدارى در مقابل هجوم‏هاى مخرب در عرصه انتخابات تقدير كردند. (8/4/84)
ديروز در محل استقرار احمدى نژاد، ديدار صميمى دو رئيس جمهور صورت گرفت.
خاتمى: همه تجربياتم را در اختيار دولت آينده قرار مى‏دهم. (9/4/84)
حداد عادل به منظور امتناع از دست دادن با يك زن نامحرم، ديدار با رئيس مجلس سناى بلژيك را لغو كرد. همچنين رئيس مجلس در ضيافت ناهار رئيس مجلس بلژيك شركت نكرد. (11/4/84)
احمدى نژاد: براى اداره هر چه بهتر كشور مردم پيشنهاد بدهند.
رئيس مجلس در ديدار همتاى بلژيكى خود: اصول سياست خارجى ايران با آمدن رئيس جمهور تغيير نمى‏كند.
پروازهاى 10 كشور اروپايى و آسيايى به فرودگاه بين المللى امام خمينى (ره) منتقل مى‏شود.
رئيس جمهور طى نامه‏اى به دبير كل‏سازمان ملل به طرح پيشنهادى كوفى عنان براى تغيير ساختار سازمان ملل اعتراض كرد.
طرح توسعه حرم مطهر حضرت معصومه(س) با حضور رئيس جمهور افتتاح شد. (12/4/84)
سه كميته مشورتى براى انتخابات اعضاى كابينه تشكيل شد. (13/4/84)
مجلس براى استخدام نيروهاى بومى در مناطق محروم امتياز قائل شد.
يك منبع آگاه از امضا و گشايش اعتبار اسناد مناقصه‏هاى بزرگ مسئله دار در واپسين روزهاى فعاليت دولت خاتمى خبر داد. (15/4/84) اخبار خارجى‏
سربازان عراقى از دستورات اشغالگران نافرمانى كردند. (17/3/84)
عبدالحليم خدام، سياستمدار كهنه كار سوريه به نفع نسل جوان كنار رفت. (18/3/84)
گرسنگى در آمريكا، هزاران نفر را به خيابان‏هاى واشنگتن كشاند.
كارتر خواستاز برچيده شدن زندان گوانتانامو شد. (19/3/84)
حزب بعث سوريه با اصلاحات سياسى و اقتصادى در سوريه موافقت كرد. (21/3/84)
7 تفنگدار آمريكايى در عراق به هلاكت رسيدند. (22/3/84)
روس‏ها عليه سرمايه دارى به خيابان‏ها ريختند. (23/3/84)
اختلافات داخلى اتحاديه اروپا را فرا گرفت. (29/3/84)
5/1 ميليون اسپانيايى در اعتراض به قانون ازدواج همجنس بازان به خيابان‏ها ريختند.
بوش: تا آينده‏اى نامشخص در عراق مى‏مانيم. (30/3/84)
شيرها دختر 12 ساله اتيوپيايى را از چنگال آدم رباها نجات دادند. (2/4/84)
نتيجه نظر سنجى مركز تحقيقاتى “پيو” نفرت روز افزون مردم اروپا از رئيس جمهور آمريكا را نشان مى‏دهد. (4/4/84)
حكم دستگيرى 13 مأمور “سيا” در ايتاليا صادر شد. (5/4/84)
اربكان: گسترش پهنه اسرائيل، هدف طرح خاورميانه بزرگ است. (6/4/84)
20 نظامى آمريكايى در حادثه سقوط هلى كوپتر در شرق افغانستان به هلاكت رسيدند. (9/4/84)
مجلس آلمان به گرهارد شرودر رأى اعتماد نداد.
رياض: آمريكا حق دخالت در امور داخلى عربستان را ندارد. (11/4/84)
دوما با نامزدى پوتين براى سومين دوره رياست جمهورى روسيه مخالفت كرد. (12/4/84)
مبارزات انتخاباتى براى كسب مقام صدراعظمى در آلمان آغاز شد. (13/4/84)
ارتش فيليپين درباره احتمال كودتا عليه رئيس جمهور هشدار داد.
درگيرى هزاران نفر از مخالفان سرمايه دارى با پليس انگليس در آستانه تشكيل اجلاس سران هشت كشور صنعتى در اسكاتلند به اوج خود رسيد. معترضان سياهپوش كه ماسك بر چهره داشتند، ديروز با چوب و چماق به زد و خورد با پليس مسلح پرداختند. مخالفان خواهان اجراى تجارت عادلانه در جهان هستند.

پاورقي ها:

/

دو ميلاد با شكوه‏

20 جمادى الثانى، روز خجسته و مباركى است، پنج سال پس از بعثت پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بدر امّ خاندان نبوّت و رسالت از افق عصمت درخشيد و از ناصيه خاتم، صبح ازل طالع شد، زهراى اطهر، قبله اهل دعا، كعبه اهل همم، مصباح مشكات نبوّت و روح ما بين دو پهلوى پيامبر (ص) محور افلاك امامت، سرچشمه اسراسر حقايق، انسيّه حوراء، معدن صدق و صفا و خير كثير(كوثر)، گنجينه علوم و معارف اسلامى، گل خوشبوى پيامبر(ص) شجره طيّبه رسالت، همسر ولى اللّه الاعظم، امّ ابيها، صدّيقه كبرى فاطمه زهرا سلام اللّه عليها چشم به دنيا گشود. تا نسل پدر از او بماند و حامى ولايت و امامت باشد.
و در سال 1320 هجرى قمرى و در روزى كه جشن ولادت حضرت زهرا سلام اللّه عليها برگزار مى‏شد نوزادى چشم به جهان گشود كه همچون مادرش زهراى اطهر، در برابر طوفان سهمگين حوادث ايستاد و مقاومت كرد و دشمنان را رسوا و مفتضح ساخت.
روح اللّه متولد شد تا براى هميشه زنده و جاويد باشد. هرچند امروز جسمش در ميان ما نيست ولى ايده‏ها و انديشه‏هايش تا ابد بايد جاويدان و راهگشا باشد كه هست واگر خداى نخواسته امروز ما در تحقق بخشيدن به اهداف والايش قصور يا تقصيرى داشته باشيم نسلهاى آينده آنها را در عمل پياده خواهند كرد و بر ما نخواهند بخشيد، آرى فرزندى از تبار حضرت زهرا متولد شد كه استثناى تاريخ، نادره دوران، مشعل فروزان مذهب، سالار قافله آزادگان و پيشاهنگ سالكان طريقت گشت.
او در اين روز چشم به جهان گشود و با ولادتش، تاريخى نوين را آغاز كرد. و در مدت كوتاه عمر دنيايى خود، دَينِ خود را به خدايش ادا نمود و از لحظه لحظه عمر پربركتش، به بهترين وجهى، بهره‏ها برد و بالاترين خدمت ممكن را به اسلام و مسلمين ارائه نمود.
او بود كه بى‏محابا و يكّه و تنها در برابر تمام جهانخواران و قدرتمندان ايستاد و ابهت دو ابر قدرت شرق و غرب را درهم شكست.
او بود كه ريشه‏هاى انقلاب پربار اسلامى را محكم كرد و آن را از آن همه توطئه‏ها و نقشه‏هاى خائنانه دشمنان، رهانيد.
او بود كه پرده از چهره تزوير جهانخواران كنار زد و سردمداران نظامهاى فاسد را به ذلّت و خوارى كشاند و هرگز امان نامه كفر و شرك را امضاء نكرد.
او بود كه «جنگ فقر و غنا»، «جنگ استضعاف و استكبار» و «جنگ پابرهنه‏ها و مرفهين بى درد» را آغاز كرد و اعلام نمود كه اين جنگ هرگز تمام شدنى نيست.
او بود كه تمام شعارهايش را با عمل محك زد و در اكثر زمينه‏ها به موفقيّت كامل نائل آمد و بقيه را به وارثان اصلى و حقيقى انقلاب واگذار نمود تا با ادامه راهش، همه شعارها تبديل به عمل شود.
او بود كه به فرهنگ دون دنياى امروز پشت كرد و فرهنگ جديد بر مبناى «اسلام ناب محمّدى» را در جهان پايه‏ريزى نمود.
او بود كه هسته‏هاى مقاومت حزب اللّه را در تمام جهان اسلام تشكيل داد و خواب را از ديدگان سرسپردگان و اذناب استعمار گرفت و فرعونيان و طاغوتيان را به هراس و وحشت افكند.
او بود كه از هيچ كس و از هيچ چيز جز خداى بزرگ نمى‏ترسيد و سرزنش سرزنش كنندگان او را از «انجام وظيفه» منع نمى‏كرد و آنى دست از مبارزه و نبرد عليه فساد و فحشاء سرمايه دارى غرب و پوچى تجاوز كمونيسم شرق نكشيد و شعار «نه شرقى، نه غربى» را يكى از اصول تغييرناپذير انقلاب اسلامى دانست و تخلف از آن را نابخشودنى اعلام كرد.
به هر حال او يك فرد نبود كه يك امت بزرگ بود، او جامع تمام خصال و صفات انسانى و اسلامى چون شجاعت، شهامت، قناعت، شكيبائى، پارسائى، وارستگى و از همه بارزتر، احساس مسئوليت در برابر توده‏ها و محرومين بود كه در قلوب دلباختگان و عاشقانش تا قيام قيامت، زنده و پايدار خواهد ماند و برما است كه اگر خواهان عزّت دنيا و آخرتيم، از اين قافله عاشقان عقب نمانيم.
از اين روى جا دارد اگر اين روز با بركت را كه مصادف با ولادت او و جدّه اطهرش حضرت زهرا سلام اللّه عليها است، جشن بگيريم و به تمام پيروان و ارادتمندانش بويژه مقام معظم رهبرى و ملت سرفراز و متعهد ايران و هسته‏هاى حزب اللّه در سراسر جهان، تبريك و تهنيت عرض نموده، نام و ياد و راهش را گرامى بداريم.
با هم مصادف است دو ميلاد باشكوه‏

زين اتفاق، غرق نشاط است روزگار
ميلاد عصمت حق و ميلاد روح حق‏

يعنى خمينى آيت محبوب كردگار
از اين خجسته مادر و فرزند راد او

دنيا و دين و داد بود غرق افتخار
باشد چو مادر، اين پسر آزاده و دلير

با دستگاه ظلم و ستم نيست سازگار
جاويد باد نام خمينى به لوح دهر

همواره باد جلوه اين مهر، برقرار
(اين شعر در سال 1344 سروده شده و همراه با تصويرى از حضرت امام (ره) بر در و ديوار بعضى از مساجد و مدارس طلاب حوزه علميه قم نصب شده بود).



پاورقي ها:

/

ميلاد انسان كامل‏

ماه رجب در جاهليت يكى از چهار ماه حرام بود كه خردمندان عرب در آن ماهها پيكار را تحريم كردند.
با طلوع هلال رجب تيغها در نيام فرو مى‏رفت و تيرها از پيكان جدا و در تركش پنهان مى‏گرديد… و در آن فرياد جنگجويان و طنين اسلحه جنگ و شيهه اسبان ميدان نبرد به گوش نمى‏رسيد و اعراب وحشى در اين ماه آسوده و آرام مى‏شدند و هر كس به دنبال كار خود مى‏رفت.
اما روزگار به حوادثى شگفت آبستن بود و زمين مقدس مكه در انتظار رستاخيزى شگرف به سر مى‏برد. در پشت پرده غيب نقشه‏اى در آستانه تكوين بود. خداى بزرگ كه هرگز در او فراموشى راه ندارد. اراده فرمود كه به جامعه انسان همچنان عنايت نمايد و انقلابى عظيم در كليه شؤون فردى و اجتماعى وجود آورد.
مردى ستوده و امين كه چهره‏اى زيبا و گيرا و قامتى موزون و دلربا داشت هر روز پگاه از خانه خود كه در حريم كعبه واقع بود، حركت مى‏كرد و آرام به طرف مقام ابراهيم مى‏رفت. اگرچه در عنفوان جوانى بود، ولى آثار عظمت از قيافه موقّرش آشكار بود. هميشه در انديشه‏هاى خطير فرو رفته بود و خاطر با صفايش را طرح هدفى سنگين آزرده مى‏نمود. در مغز بزرگ اين نابغه نامى بارقه‏اى سوزان مى‏دميد و صاعقه‏اى درخشان مى‏جهيد…
او مى‏رفت تا در آن گوشه خاموش و تنها كه جز عظمت ابديت و فروغ معنوى الوهيت ديگر چيزى در آنجا نبود به فكر فرو رود و از ضمير طبيعت رازهاى هدايت جامعه انسان را كه در آن مكتوم و مكنون است بگشايد و از آن كانون نور كه كتاب كبير آفرينش در آن مندرج است رموز نبوت و راه و رسم دعوت و استقامت را بياموزد. ولى اين درّ يتيم خلقت، همزمان با آموزش نكات باريك از اين مكتب الهى چشم دلش به خانه‏اى كه در حريم كعبه و جوار خانه او قرار داشت دوخته و حالت انتظارى مليح به خود گرفته بود…
سيزدهم رجب بود. فروغ آفتاب مى‏درخشيد و پرتو روان بخش آن چون مايه حيات و انگيزه زندگانى بى‏دريغ بر زمين مى‏ريخت. زمين از ريزش نور خورشيد به قراضه زر و سوده طلا مفروش گرديد. همه جا آرام و همه چيز در جاى خود خاموش بود.
دستگاه آفرينش در موجودى مندمج گرديد و ديده گشود و با قيافه‏اى ملتمس، انتظار مقدم مولودى را داشت. بانويى رنگ پريده و شرم زده در حالتى كه از درد بسيار به خود مى‏پيچيد و پيراهن فراخ و بلندش بر زمين مى‏كشيد به پرده حرم كعبه نزديك گرديد تا توسل كند و مقصودش تأمين شود، ولى ناگاه آنها كه در فناى كعبه نشسته بودند، ديدند كه ديوار خانه خدا «كعبه معظم» شكافته شد و اين بانو كه هاله‏اى از پاكى و پرهيزگارى اندام او را در آغوش گرفته بود، در خانه خدا وارد شد و ديوار به هم پيوسته گرديد.
در درون كعبه چه گذشت؟ خدا مى‏داند. ولى بعد از سه روز كه مردم مكه در حيرتى شگفت غوطه ور بودند. باز ديدند كه آن بانو از ديوار خانه خارج شد و غنچه‏اى متبسم و در قماطى از نور پيچيده در آغوش دارد. اين نوزاد در بغل مادرش چون ستاره ناهيد مى‏درخشيد و مانند چشمه خورشيد چشم بيننده را خيره مى‏كرد. غريو تعجب از مردم برخاست و در كوه‏هاى مكه طنين داد.
آن زاويه نشين پرهيزگار كه كاسه شكيبش از انتظار لبريز بود برخاست و به شتاب فراوان تا آنجا كه دامن جامه‏اش به پاى او مى‏پيچيد به خانه ابوطالب رفت و پيش از هر كس آغوش بر گشود و مولود را در بر گرفت. مولود چشم باز كرد و چون غنچه بامدادين بر رخ دوست متبسم شد و زبان از كام در آورد.
خلاصه آفرينش، او را بر سينه خود فشرد و زبان خويش را در دهان او نهاد. از آن زبان كه كليد وحى و نقطه انتشار قرآن بود چه جوشيد و بر آن دهان كه حد فصاحت و بلاغت را در زبان وسيع تعيين و تضمين كرد چه فرو ريخت؟ از حوصله فهم ما به دور است.
اين مولود «على» ناميده و در حجر تربيت پيغمبر اسلام بزرگ شد، نخستين مردى بود كه اسلام آورد و در تمام شؤون نبوت، سايه‏وار به دنبال مردى كه سايه نداشت به راه افتاد، تا به مقام شامخ ولايت كليّه فائز شد.
على انسان كامل است، دين اسلام در على و على در دين اسلام آن چنان تجلى كردند و هر يك آيينه ديگرى شدند كه اگر براى اسلام بغير از على اثرى نبود، على و آثار او حجتى بود كه حق بودن اسلام را ثابت مى‏كرد.
على ترازويى حق سنج است. اين شاهين ميزان عدل از عواطف و احساسات سرشار بود، ولى هرگز بدون فرمان خرد به دنبال دل نمى‏رفت. بزرگى خردمند و پرهيزگارى مهربان، توانايى بخشاينده و دانايى بخشنده بود.
پاسدار اسلام افتخار دارد اين عيد سعيد را به فرزند والايش مهدى منتظر عجل اللّه فرجه الشريف، مقام معظم رهبرى دام‏ظلّه، ملت سرفراز ايران و مسلمانان جهان و پيروان حضرتش تبريك و تهنيت گفته و توفيق همگان را در پيروى هرچه بهتر از سرور و اميرشان، از حضرت احديت مسئلت نمايد. (به نقل از ميناى قلم استاد جواد محدثى.)


پاورقي ها:

/

سخنان معصومين ع

فضيلتهاى على عليه السلام‏ پيامبر اسلام صلى‏اللّه عليه و آله وسلّم:
«وِلايَةُ عَلِىِّ بنِ اَبى طالِبٍ وِلايَةُ اللّهِ وَ حُبُّهُ عِبادَةُ اللّه وَ اتّباعُهُ فَريضَةُ اللّهِ وَ اَولِياؤُهُ اَولِياءُ اللّهِ وَ حَربُهُ حَرب اللّهِ وَ سِلمُهُ سِلمُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.» (جامع الاخبار، ص 14)
ولايت على بن ابى طالب ولايت خدا، دوست داشتنش پرستش خدا، پيروى كردن از او فريضه واجب الهى است. پيروان على ياران خدا و دشمنان على دشمنان خداست. جنگ على جنگ خدا و صلحش، صلح خداوند است. پيامبر اسلام صلى‏اللّه عليه و آله وسلّم:
«مَن اَحَبّ اَن يَتَمَسَّكَ بِالعُروَةِ الوثقى الَّتى لاانفِصام لَها، فَليَتَمَسَّك بِولايَةِ اَخى وَ وَصيى عَلىِّ بنِ اَبى طالِبٍ، فَاِنَّهُ لايَهلِكُ مَن اَحَبَّهُ وَ تَوَلّاهُ وَلايَنجُو مَن اَبغَضَهُ و عاداه» (معانى الاخبار، ص 368)
هر كه دوست دارد به دستگيره‏اى چنگ زند كه گسستنى و جدايى براى آن نيست، پس به ولايت برادرم و وصيّم على بن ابى طالب چنگ زند، چرا كه هرگز هلاك نمى‏شود كسى كه او را دوست بدارد و ولايتش را برگزيند. پيامبر اسلام صلى‏اللّه عليه و آله وسلّم:
«اوصى مَن آمَنَ بى وَ صَدَّقَنى بِولايَةِ عَلىِّ بنِ اَبى طالِبٍ. فَمَن تَوَلّاهُ فَقَد تَوَلّانى وَ مَن تَوَلّانى فَقَد تَوَلّى اللّه.»
وصيت مى‏كنم هر كس را كه به من ايمان آورد و مرا تصديق نمود به ولايت على بن ابى طالب، چرا كه هر كس ولايتش را پذيرفت ولايت مرا پذيرفته و هر كه ولايت مرا پذيرفت ولايت اللّه را قبول كرده است. پيامبر اسلام صلى‏اللّه عليه و آله وسلّم:
«ان اللّه قد فرض عليكم طاعتى و نهاكم عن معصيتى و فرض عليكم طاعة علىٍّ بعدى، و نهاكم عن معصيته و هو وصيّى و وارثى، و هو منّى و انا منه، حبّه ايمان و بغضه كفرٌ، محبّه محبّى و مبغضه مبغضى، و هو مولا من انا مولاه و انا مولا كلّ مسلم و مسلمة و انا و هو ابوا هذه الامّه» (ينابيع المودّه، ص 123)
همانا خداوند اطاعت مرا بر شما واجب گرداند و از سرپيچى من نهى كرده است، و بر شما اطاعت على را پس از من نيز واجب و سرپيچى او را نهى نموده است، على وصىّ و وارث من است. او از من و من از او هستم. دوستى على ايمان و بغض او كفر است، هر كس على را دوست دارد مرا دوست داشته و هركه با على دشمنى كند با من دشمنى كرده است. او مولاى هر كسى است كه من مولاى او هستم و من مولاى هر مرد و زن مسلمانم. من و على پدران اين امت هستيم. پيامبر اسلام صلى‏اللّه عليه و آله وسلّم:
«معاشر النّاس انّ اللّه عزّ و جلّ بعثنى اليكم رسولاً و امرنى ان استخلف عليكم علياً اميراً، الا فمن كنت نبيّه فانّ عليّاً اميره، تأميرٌ امره اللّه عزّ و جلّ عليكم…». (بحار الانوار، ج 37، ص 294)
اى گروه مردم! همانا خداوند عزّو جلّ مرا به سوى شما برانگيخت و به من دستور داده تا اميرى جانشين خود قرار دهم. آگاه باشيد! هر كس من پيامبر اويم، على امير اوست، اين امارت را خداى عزّ و جلّ بر شما قرار داده است و به من فرمان داده كه اين موضوع را به شما آگاهى دهم كه سخن مرا بشنويد و او را اطاعت كنيد… آگاه باشيد هيچ يك از شما نبايد به على دستور دهد نه در زمان حيات من و نه بعد از درگذشت من. پيامبر اسلام صلى‏اللّه عليه و آله وسلّم:
«ما من مؤمن الّا و قد خلص ودّى الى قلبه، و ما خلص ودّى الى قلب احدٍ الّا و قد خلص ودّ علىٍّ الى قلبه، كذب يا علىّ من زعم انّه يحبّنى و يبغضك…» (بحار الانوار، ج 39، ص 254)
مؤمن نيست مگر آن كه دوستى من در قلبش خالص باشد، و دوستى من در قلب كسى خالص نمى‏شود مگر آن كه دوستى على در قلبش خالص شود. اى على! دروغ گويد كسى كه گمان كند مرا دوست دارد و تو را دشمن بدارد… امام على عليه السلام:
«انّ اللّه اخذ ميثاق كلّ مؤمن على حبّى و ميثاق كلّ منافق على بغضى…» (شرح ابن ابى الحديد، ج 4، ص 83)
همانا خداوند از همه مؤمنان پيمان گرفته كه مرا دوست بدارند و از همه منافقان نيز بر دشمنى با من پيمان گرفته. بنابراين اگر مؤمنى را با شمشير بزنم هرگز مرا دشمن نمى‏دارد و اگر دنيا را به پاى منافق بريزم مرا دوست نمى‏گيرد.

پاورقي ها:

/

دانستنيهايى از قرآن

معامله با سود قطعى
«انّ الله اشترى من المؤمنين أنفسهم و أموالهم بأنّ لهم الجنة، يقاتلون في سبيل الله فيقتلون و يُقتلون، وعداً عليه حقّا فى التوراة والانجيل و القرآن، و من أوفى بعهده من الله، فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم»
(سوره توبه، آيه‏111)

خداوند جان و مال مؤمنان را به بهاى بهشت مى‏خرد. آنان در راه خدا جهاد مى‏كنند، مى‏كشند و كشته مى‏شوند، اين وعده قطعى است بر خدا و عهدى است كه در قرآن و تورات و انجيل ياد كرده و چه كسى وفادارتر از خدا به پيمانش است؛ پس اى اهل ايمان، در اين معامله شما را بشارت باد كه اين رستگارى و پيروزى بزرگى است.
در اين آيه شريفه، خداوند مردم را به يك تجارت سودمند، با ضمانت كافى، دعوت مى‏كند. و تمام ويژگى‏ها و خصوصيات يك معامله بازرگانى در آن موجود است. فروشنده، مشترى، كالا و قيمت.
فروشنده: مؤمن‏
خريدار: خدا
كالا: جان و مال‏
بها: بهشت‏
واسطه فروش: پيامبر
از لطايف قرآن است كه خداوند حقايق بلند را به درجه امور معمولى دنيوى پائين مى‏آورد تا تمام مردم بتوانند آن را درك كنند. يكى از اين حقايق بلند و والا مرتبه، جهاد و پيكار با دشمنان دين است كه در اين آيه، خداوند كشتن دشمنان دين و كشته شدن را معامله قطعى با خودش تلقّى مى‏كند، و تفاوتى كه اين معامله با معاملات دنيوى دارد، اين است كه سود در اينجا قطعى است، چون ضامن خدا است و خود عهد كرده و در تمام كتاب‏هاى آسمانيش بر اين عهد و پيمان تأكيد نموده است.
بشارت باد مؤمنان خداجويى كه با خداوند معامله كردند، جان و مال خود را در طبق اخلاص گذاردند و با دشمنان خدا كارزار كردند و از جان و مال خود گذشتند و سودمند و روسفيد از معامله خارج شدند.
از ويژگى‏هاى معاملات بازرگانى اين است كه طرف مقابل، سفيه و يا ديوانه نباشد و به اختيار خود، نه به زور و اجبار معامله كرده باشد. و راستى در طول سال‏هاى جهاد و نبرد ملت مسلمان ايران با دشمنان خدا و دين، چه قبل از پيروزى و چه پس از آن، جوانانى عاقل، هشيار، با ايمان و با اختيار خود به مصاف دشمن رفتند و آن همه رشادت‏ها و شجاعت‏ها آفريدند و كشور اسلامى را از شر آنان نجات دادند و امنيت را به ملت بازگرداندند. آنان را بشارت باد به بهشت برين و رضوان پروردگار «و رضوانٌ من الله أكبر».
اگر در روز 12 فروردين نظام مقدّس جمهورى اسلامى تثبيت شد و حكومت اسلامى در ايران استقرار يافت و اگر امروز نفوذ دشمن در ايران قطع شده و مردم در آسايش و امنيت به سر مى‏برند، همه از اين مجاهدت‏ها بوده است، و اگر روزى خداى ناكرده، وضعيتى پيش آيد كه امنيت جمهورى اسلامى به خطر افتد، همان جوانان با ايمان، با همان شور و شوق، به مقابله و پيكار با دشمنان برمى‏آيند و همان معامله شيرين با خداوند تكرار مى‏شود، و نه تنها جوانان ايران از چنين معامله‏اى ترس و واهمه ندارند كه براى رسيدن به آن نعمت جاويدان و كسب خشنودى الهى، روزشمارى نيز مى‏كنند. البته بدان معنى نيست كه ملت ايران خواهان جنگ و ستيزند ولى هرگز اجازه نمى‏دهند مستكبران و ابر جنايتكاران با سرنوشتشان بازى بكنند و لذا همواره در صحنه‏اند و گوش به زنگ خطر دارند.
خداوند ان شاء الله كشور امام زمان(عج) را از شر دشمنان داخلى و خارجى نگه دارد و كيد و مكرشان را به خودشان بازگرداند. آمين رب العالمين.


پاورقي ها:

/

«امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان»

ميلاد امانتدار وحى‏
من اين روز مبارك را بر تمام مسلمين و بر ملت شريف ايران و… تبريك عرض مى‏كنم. اين روز، روزى است كه على ابن ابيطالب سلام اللّه عليه كه باب وحى و امانتدار وحى بود متولد شد و اين روزى است كه قرآن كريم و سنت رسول اكرم به ولادت اين مولود بزرگ مفسّر پيدا كرد و پشتوانه وحى و پشتوانه اسلام بوجود اين مبارك مولود قوى شد كه اتمام بعثت به وجود اين مولود بزرگ شد و بايد بگوئيم فتح باب وحى و تفسير وحى و ادامه وحى به وجود مقدس اين سرور. و من اين روز را كه هم روز بعثت است و هم روز ولايت است و هم روز نبوّت است و هم روز امامت است، به همه آقايان و همه ملت تبريك عرض مى‏كنم. (28/2/60)
ما با كدام مؤونه و با چه سرمايه‏اى مى‏خواهيم درباره شخصيت على ابن ابيطالب، از حقيقت ناشناخته او صحبت كنيم؟ اصلاً على (ع) يك بشر ملكى و دنيايى است كه ملكيان از او سخن گويند يا يك موجود ملكوتى است كه ملكوتيان او را اندازه‏گيرى كنند؟ اهل عرفان درباره او جز با سطح عرفانى خود و فلاسفه و الهيون جز با علوم محدوده خود با چه ابزارى مى‏خواهند به معرفى او بنشينند؟ تا چه حد او را شناخته‏اند تا ما مهجوران را آگاه كنند؟ دانشمندان و اهل فضيلت و عارفان و اهل فلسفه با همه فضايل و با همه دانش ارجمندشان، آنچه از آن جلوه تام حق دريافت كرده‏اند، در حجاب وجود خود و در آينه محدود نفسانيت ارجمندشان، آنچه از آن جلوه تام حق دريافت كرده‏اند، در حجاب وجود خود و در آينه محدود نفسانيت خويش است و مولا غير از آن است. پس اولى آن است كه از اين وادى بگذريم و بگوئيم على بن ابيطالب فقط بنده خدا بود و اين بزرگترين شاخصه اوست كه مى‏توان از آن ياد كرد، و پرورش يافته و تربيت شده پيامبر عظيم الشأن است و اين از بزرگترين افتخارات اوست. كدام شخصيت مى‏تواند ادعا كند عبداللّه است و از همه عبوديت‏ها بريده است. جز انبياء عظام و اولياء معظم كه على(ع)، آن عبد وارسته از غير و پيوسته به دوست كه حجب نور و ظلمت را دريده و به تمدن و معدن عظمت رسيده است، در صف مقدم است. و كدام شخصيت است كه مى‏تواند ادعا كند از خردسالى تا آخر عمر رسول اكرم در دامن و پناه و تحت تربيت وحى و حامل آن بوده است جز على ابن ابيطالب كه وحى و تربيت صاحب وحى در اعماق روح و جان او ريشه دوانده. پس او بحق عبداللّه است و پرورش يافته عبداللّه اعظم.
… صلوات و سلام بى پايان به رسول اعظم كه چنين موجود الهى را در پناه خود تربيت فرمود و به كمال لايق انسانيت رسانيد. و سلام و درود بر مولاى ما كه نمونه انسان و قرآن ناطق است و تا ابد نام بزرگ او باقى است و خود الگوى انسانيت و مظهر اسم اعظم است. (27/2/60)
…نكته‏اى كه در اين ولادت است اينكه ما بايد پيرو يك چنين انسان كاملى باشيم كه در همه ابعاد متخصصين براى ايشان تواضع مى‏كنند. در هر بعدى اگر كسى بخواهد مثل بزند، به ايشان مَثَل مى‏زند. در بعد زهد و علم، و در بعد رحمت به مستضعفين و مستمندان، و در بعد جنگ و شجاعت، و خلاصه در همه ابعاد به ايشان مَثَل زده مى‏شود. و در حقيقت يك موجود هزار بعدى است و مابايد تابع يك همچو فردى باشيم هرچند كه كسى نمى‏تواند حتى يك هزارم هم شبيه ايشان باشد لكن به آن اندازه‏اى كه مى‏توانيم بايد از ايشان تبعيت كنيم، از تعهدى كه به اسلام داشت و از اينكه همه چيزش را براى اسلام داد. (6/2/62) رهنمودهاى مقام معظّم رهبرى
در آن حوادث تلخ (هفتم تير) مدعيان امروزى مبارزه با تروريسم، با لبخند تمسخرآميز از نابود شدن ملت ايران سخن مى‏گفتند اما هر حركت تاريخى، در طول راه با ريزشها و خزانهايى روبه‏روست كه اگر ريشه‏ها و اصول اين حركت سالم باشد در كنار اين ريزشها، رويشهاى پرطراوت نيز وجود خواهد داشت كه پيشرفت نظام اسلامى و از جمله حضور پر بركت ملت در انتخابات اخير نشان مى‏دهد انقلاب به لطف پروردگار و همت مردم، همچنان زنده و پرنشاط و پايدار، آرمانهاى والاى خود را دنبال مى‏كند.
… دشمنان شما در دل خود تحقير شدند اما در زبان حاضر نيستند شكست و حقارت خود را بپذيرند با اين همه، واقعيت اين است كه حضور پرنشاط ملت در انتخابات بر روى همه توطئه‏ها خط بطلان كشيد كه بعد از اين هم، اين حركت مقتدرانه ادامه خواهد يافت.
… هيچ ملتى بدون مجاهدت، تلاش، ابتكار و نوآورى به جايى نمى‏رسد و مردم و مسئولان ايران نيز بايد همواره اين موضع را مد نظر داشته باشند.
… حضور سى ميليونى ملت در 27 خرداد و شركت حدود 28 ميليون نفر در انتخابات سوم تير، نشان داد كه بر خلاف تصور اينگونه سياستمداران و تحليلگران، ملت ايران زنده، مؤمن و پايبند به مبانى انقلاب است و با همه وجود، عزت، عظمت و آرمانهاى خود را دنبال مى‏كند كه دنيا بايد اين منطق ملت ايران را بفهمد و با محاسبه اين واقعيات، با مردم ايران سخن بگويد.
… بعضى نامزدها و طرافدارانشان با سياه نمايى، پيشرفتهاى نظام و اقدامات دولتها را ناديده گرفتند كه اين تخريبها، از سر بى توجهى صورت مى‏گرفت اما برخى تخريبهاى غيرمنصفانه و ناجوانمردانه كه در مورد تعدادى از نامزدها صورت گرفت از جمله تخريب شخصيت موجه، محترم و با سابقه‏اى مثل آقاى هاشمى رفسنجانى از روى غفلت نبود كه مسئولان قضايى و ديگر دستگاههاى ذى‏ربط بايد عوامل اين كارها را پيدا كنند.
… بسيارى از اين كارهاى تخريبى كار كسانى بود كه به هيچ نامزدى علاقه نداشتند و براى فتنه انگيزى اين كارها را مى‏كردند كه مقصرين اصلى بايد مشخص شوند و آشكار شود كه دست دشمن مطمئناً در اين تخريبها در كار بوده است.
… برخى اظهارات نيز، متأسفانه عزيزترين قشرهاى اين كشور يعنى جوانان مؤمن و بسيجى را زير سؤال برد كه اينگونه نيست و اين كارها نشان دهنده تلاش دشمن براى فتنه انگيزى است.
… دستگاه قضايى يكى از مراكزى است كه مردم براى تحقق عدالت، به شدت به آن چشم دوخته‏اند.
… قوه قضاييه براى پاسخ به عدالت خواهى ملت، بايد به گونه‏اى عمل كند كه هر مظلوم و صاحب حقى مطمئن باشد با مراجعه به دستگاه قضايى،، حقش را خواهد گرفت.
… نتيجه اين برنامه‏ها، بايد در عمل در مردم احساس آرامش و امنيت ايجاد كند.
… هر قدر سازمانهاى بازرسى و نظارتى درون و بيرون دستگاه قضايى و صاحبنظران حوزه و دانشگاه و حقوقدانان كشور، در مورد قوه قضاييه بيشتر پيشنهاد و نظر دهند و منصفانه انتقاد كنند، دستگاه قضايى تقويت مى‏شود.
… اركان و پايه‏هاى دستگاه قضايى، بسيار خوب و مستحكم است و هر قدر اين دستگاه در معرض چالش قانونى و نظارتى قرار بگيرد ورزيده‏تر خواهد شد. (8/4/1384)
پاورقي ها:

/

خاطراتى سبز از ياد شهيدان‏

عشق به امام تا لحظه شهادت‏
لحظات واپسين يك نوجوان بسيجى، مجروح كه در بيمارستان در سخت‏ترين شرايط جسمى سپرى شد، اينگونه به پايان رسيد: نام او اسماعيل بود.
اسماعيل را در حالى كه بيهوش بود از اتاق عمل بيرون آوردند. نه فشار خون داشت و نه نبض، ولى قلبش طپش مختصرى داشت. به او اكسيژن وصل كرديم. هيچ اميدى نبود كه زنده بماند و هر لحظه منتظر شهادتش بوديم، بعد از يك ساعت، ميان بهت و حيرت همه از حالت شوك درآمد،… مى‏گفت تا به حال به اين خوبى نبوده‏ام و بعد شروع كرد به خواندن قرآن. اول سوره الرحمن را خواند و بعد هم پنج شش سوره ديگر. قرآن خواندنش كه تمام شد، دستهاى كوچكش را به زحمت بلند كرد و اولين چيزى كه از خدا خواست بقاى عمر امام بود…عكسى از حضرت امام درخواست كرد. عكس زيبايى از چهره امام بالاى سر او نصب كرديم. گفتيم بالاى سرت را نگاه كن. نگاهى به بالاى سرش انداخت و گفت: اگر ممكن است بدهيد آن را روى سينه‏ام بگذارم. يكى از پرستاران عكس امام را به دست او سپرد. و او پس از بوسيدن از حال رفت. مقدار اكسيژن را بيشتر كرديم چون مى‏خواستيم در آن لحظات آرام باشد، عكس امام را برداشتيم و كنار تختش گذاشتيم. هوش آمد. به او گفتيم: اگر ممكن است صحبت نكن، بخواب تا زودتر خوب شوى گفت از وقتى كه مى‏خواستم به جبهه بروم هم حالم بهتر است. اين را گفت و عكس امام را برداشت روى سينه خود گذاشت و آرام شد…سپس براى آخرين بار چشمهايش را باز كرد، نگاهى به عكس امام كه كنار تختش بود انداخت و براى هميشه پلكهايش بسته شد.(1)
السلام عليك يا ابا عبداللّه‏
فلاح نژاد فرمانده گردان ما بود… هميشه اول نماز مى‏خواند و بعد غذا مى‏خورد…اشكهايش در نماز فراوان بود… ديدارش انسان را به ياد خدا مى‏انداخت و صحبتش نيز روحيه بخش رزمندگان بود… در صحبتهايش عشق به كربلا و شوق ديدار امام حسين(ع) موج مى‏زد… روزى صبحانه به ما نرسيده بود و حسابى گرسنه بوديم. نزديك ساعت 11 غذا آوردند، فلاح نژاد هم مهمان ما بود. مجبور شد قبل از نماز، ناهار را همراه ما صرف كند بعد از ناهار پرسيد: ظهر، وقت نماز شده؟ يكى از برادران گفت: پنج دقيقه از وقت اذان گذشته است. با تعجب و حيرت گفت: پنج دقيقه گذشت؟!… شتابان براى وضو حركت كرد.
نزديك بود به منبع برسد كه ناگهان گلوله‏اى از بالا به طرف زمين سقوط كرد و صداى مهيبى را به اطراف پراكند. پس از فروكش كردن گرد و خاك و دود، فلاح نژاد را ديدم كه به طرف سنگر مى‏آيد. خوشحال شدم كه او طورى نشده و سالم است… چهره‏اش آرامتر از هميشه و طراوت از گونه هايش پيدا بود. اما بدون اينكه حرفى بزند و تعارفى كند، داخل سنگر شد و من هم به دنبال او رفتم ولى مشاهده كردم كه دستش را روى قلبش گذاشته و كمى بعد ديدم دهانش پر از خون است و خون از آن بيرون ريخت… تركش به قلبش اصابت كرده بود. خودش را به طرف روزنامه‏اى كه در سنگر بود، كشاند…ديدم دستش را روى قلبش مى‏گذارد و بر مى‏دارد و روى روزنامه چيزى مى‏نويسد… نگاهم به آن روزنامه افتاد و نوشته خونينش را خواندم كه با خون قلبش نوشته بود: السلام عليك يا اباعبداللّه.
و در حالى كه گل خنده بر چهره‏اش بود به ديدار معبود شتافت.(2) آخرين اذان‏
در مرحله اول عمليات رمضان قرار بود تيپ امام حسين(ع) تا انتهاى كانال ماهى پيشروى كند و پس از انهدام پل ارتباطى، در طول خاكريزى به طول 2400 متر پدافند كند. رزمندگان اسلام به دليل طى مسافت زياد، خسته بودند. نزديك صبح يكى از دوستان جلال، او را در كنار نهر مى‏بيند، بر اثر حمل پيكر مجروحين و شهيدان، لباسش آغشته به خون بود، همديگر را در آغوش مى‏كشند و او به شوخى مى‏پرسد: حاج آقا، وضع نماز صبح من با اين خونها چطور مى‏شود؟ شما كه روحانى و معلم عقيدتى هستيد، مى‏تونيد به جاى من نماز بخوانيد؟
جلال با لبخندى مى‏گويد: ببينم شما مى‏توانيد به جاى كس ديگر بجنگيد؟ اگر مى‏توانيد، من هم مى‏توانم به جاى شما نماز بخوانم.
سپس اشاره به تانكهاى خودى مى‏كند و مى‏پرسد: مرا با اين اسبهاى آهنى خودتان مى‏بريد جلو؟
جلال به همراه بسيجى‏ها حركت مى‏كند. كم كم خورشيد روز 24 تيرماه سربر مى‏آورد. منطقه در دود و گرد و خاك فرو رفته بود و هزار هزار بسيجى در دشت صاف به سوى دشمن در حركت بودند. ظهر بود. جلال بر روى كپه خاكى ايستاد و آماده اذان گفتن شد، سپس به همسنگريانش گفت: وضو بگيريد و آماده نماز ظهر شويد. ديگران يكى يكى از سنگر بيرون مى‏آيند. صداى زوزه گلوله توپى از دور مى‏آيد، همه روى زمين مى‏خيزند و نگاه سوى مكانى كه جلال ايستاده بود مى‏كنند، گرد و خاك كه مى‏خوابد، او را غرق در خون مى‏بينند. تركش پهلوى او را شكافته بود. همه به سوى او مى‏دوند جلال زير لب اذان مى‏گفت.(3) و بدين وسيله جلال آسمانى شد. از كجا مى‏دانى وقت زياد است؟
در نوشته برادرى از استان خراسان آمده است: «خدا رحمت كند شهيد على رمضانى را، قبل از عمليات بيت المقدس دو 25/10/66، شمال سليمانيه عراق وقتى با ما مصاحبه ويديويى مى‏كردند، خودش را عبداللّه جان بر كف معرفى كرد. صبح روز عمليات وقتى كه ديگر آفتاب زده بود، از من خواست بروم و از سنگر عراقى‏ها پتو بياورم تا نماز بخواند. گفتم وقت زياد است بعداً مى‏خوانى. خيلى جدى گفت: «از كجا مى‏دانى وقت زياد است» رفتم پتو آوردم و قضاى نماز صبحش را خواند. نشان به آن نشان كه بلافاصله بعد از نماز به شهادت رسيد.(4) تركش ليوانى‏
در يگان دريايى لشكر نصر دوستى داشتيم به اسم على رضا نورى، دانشجوى دانشگاه مشهد بود و بچه تهران. چندين بار مجروح شده بود و جاى سالم در بدن نداشت، امّا چون تركش‏ها ريز بودند، ترتيب اثر نمى‏داد. به شوخى به او مى‏گفتم: ما هم در به در دنبال اين جور تركشها مى‏گرديم ولى گيرمان نمى‏آيد. جواب مى‏داد: آقاى حيدرى، تركش از ليوان كوچك‏تر باشد، ارزش ندارد آدم برود عقب، رويش نمى‏شود بگويد من مجروح شده‏ام: «عاقبت با يكى از همين تركش‏هاى ليوانى شهيد شد».(5) غم و غصه‏اش برطرف گرديد
رزمنده كم سن و سال تهرانى به نام رضا ميرقاسمى، واقعاً موجود عجيبى بود. بعد از آن كه مأموريت چهارماهه گردان وى در منطقه به پايان رسيد، از اين كه مى‏خواست به عقب برگردد، گريه مى‏كرد، مثل كسى كه حقش پايمال شده باشد. مى‏ناليد كه چرا در اين مدت به شهادت نرسيده و غصه مى‏خورد كه مبادا بعد از بازگشت به خانه، اجازه به جبهه آمدن به او ندهند. بالاخره عقب نرفت و با اصرار زياد با يكى از گردان‏ها كه نيروهايش عازم خط بودند، جلو رفت. و چيزى نگذشت كه به فيض عظيم شهادت رسيد و غم و غصه‏اش بر طرف گرديد.(6) اگر ما را هم دوست داشته باشد مى‏برد
هنگامى كه شهيد چمران به دهلاويه رسيد، همه رزمندگان را در كانالى پشت دهلاويه جمع كرد. شهادت فرمانده‏شان، ايرج رستمى را به آن‏ها تبريك و تسليت گفت و با صدايى محزون و گرفته از غم فقدان رستمى ولى نگاهى عميق و پر نور و چهره‏اى نورانى و دلى مالامال از عشق به شهادت و شوق ديدار پروردگار گفت: «خدا، رستمى را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، مى‏برد.»
خداوند ثابت كرد كه او را دوست مى‏دارد و چه زود او را به سوى خود فراخواند. تركش خمپاره دشمن به پشت سر دكتر چمران اصابت كرد و فرياد و شيون رزمندگان و دوستان و برادران با وفايش به آسمان برخاست.(7) صمّون يا سنگ‏
در خاطره آزاده‏اى آمده است: عراقيها در هر بيست و چهار ساعت يك قرص نان ساندويچى به نام صمّون به هر نفر مى‏دادند كه اگر با آن بر سر كسى مى‏زدى، اثرش همانند ضربه سنگ بود. چون اين نوع نانها بسيار خشك، صفت و سنگين بود. روزى يكى از برادران به افسر عراقى گفت: سيدى، اين صمّونها را براى مردم فلسطين بفرستيد زيرا آنها بيشتر به اين نانها احتياج دارند.
افسر عراقى فكر كرد منظور او از اين پيشنهاد، كمك به تغذيه فلسطينى‏هاست. لذا به آن برادر آزاده (اسير) گفت: نه شما اسير هستيد و بيشتر از آنها به اين نانها احتياج داريد و امكانات اينجا بايستى در اختيار شما قرار به گيرد.
آن برادر آزاده (اسير) با لبخندى بر لب در جواب افسر عراقى گفت: نه اينطور نيست. بلكه فلسطينى‏ها در مبارزات خود عليه اسرائيل غاصب احتياج به سنگ دارند و به جاى سنگ مى‏توانند از اين نانها صمّون استفاده كنند.(8) اگر نگه دارم مى‏ميرس‏
در روايت برادر مورى زاده آمده است: عمليات خيبر، موقع عقب نشينى مجروح بودم. برادرم احمد آقايى، همراهم به هر زحمتى بود، مرا به پشت خاكريزها كشيد. بعد رفت و يك آمبولانس برداشت آورد و از راننده خواست مرا به بيمارستان برساند. احمد مى‏گفت: تو بيهوش بودى. امدادگر به تو تنفس مصنوعى مى‏داد. من نگران بودم. هر چند دقيقه تو را به اسم (نگهدار) صدا مى‏زدم كه ببينم چه وضعى دارى. امدادگر كه لهجه اصفهانى هم داشت، خيال مى‏كرد من مى‏گويم ديگر به او تنفس مصنوعى نده و پمپاژ نكن. چون مى‏گفتم: نگهدار، نگهدار، آخر الامر با عصبانيت داد زد سرم كه: اگر نگه دارم، مى‏ميرس، مى‏فهمى؟!(9) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، ج 4، ص 232 و 233. 2. خاطره يك دريادل، ر.ك: عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، ج 3، ص 95 – 93. 3. روايت يكى از نزديكان شهيد جلال افشار، ر.ك: جلوه جلال، ص 43 و 44. 4. ر.ك: فرهنگ جبهه، مشاهدات، ج 5، ص 194. 5. همان، ج 5، ص 197. 6. همان، ج 7، ص 207. 7. يالثارات الحسين(ع)، ش 59، ص 50. 8. جان عاريت، ص 140. 9. مقاومت در اسارت، ج 4، ص 161. 10. فرهنگ جبهه، مشاهدات، ج 3، ص 208 و 209.

/

چالش‏هاى افول يا بقاى آينده رژيم صهيونيستى‏

در روزهاى گذشته ملت فلسطين و ملت‏هاى عربى و اسلامى پنجاه و هفتمين سال غصب فلسطين و اعلام تشكيل رژيم صهيونيستى و همچنين سالگرد شكست پنجم ژوئن سال 1967 ميلادى را پشت سر گذاشتند كه در آن صهيونيست‏ها سرزمين و مقدسات فلسطين و قدس را به طور كامل غصب كردند.
در اين مقاله، منظور ما پرداختن به فاجعه دردناك غصب فلسطين و زارى بر گذشته نيست كه ياد آن دل‏ها را مالامال از نااميدى و يأس مى‏سازد و چشمان انسان براى آن خون مى‏گريد. به ويژه كه ملت فلسطين اين فجايع را پشت سرگذاشته و از سال 1948 ميلادى براى محو آثار اين فاجعه و تجاوز، كه به تشكيل رژيم منحوس صهيونيستى و آغاز طرح صهيونيست‏ها براى توسعه‏طلبى در منطقه انجاميد مى‏كوشد.
به رغم دستاوردهاى واقعى و ملموس ملت فلسطين در مبارزه و مقاومت و فداكارى در برابر رژيم صهيونيستى در طول سالهاى گذشته، برخى از سياستمداران، انديشمندان و صاحبان قدرت در كشورهاى ما همچنان مصرند كه ما را در قالب‏هاى شكست و فرهنگ سازش قرار دهند و جنگ ما با رژيم صهيونيستى را فقط از زاويه امكانات مادى و زرادخانه نظامى دشمن صهيونيستى و موازنه قواى مختل شده به نفع دشمن مى‏بينند و اصرار دارند كه مسؤوليت شكست روحى و ترس خود از مقابله با دشمن صهيونيستى را بر ملت فلسطين و مقاومت اين ملت تحميل كنند.
درست است كه رژيم صهيونيستى در عرصه واقعيت از قدرت و سيطره برخوردار بوده و پيروزى‏هاى منطقه‏اى و بين المللى زيادى در سطوح نظامى، سياسى و اقتصادى محقق ساخته است و رابطه‏اى ويژه با امپراتورى شرارت يعنى آمريكا دارد به گونه‏اى كه اين رابطه امروز نشان مى‏دهد كه اسراييل نقش ايالات متحده آمريكا در سياست هايش در خاورميانه را ترسيم مى‏كند و آنچه مورد رضايت اسراييل است مورد رضايت آمريكا نيز مى‏باشد. اما ما بايد عمق اين صحنه را مطالعه كرده و حجم تحولات داخلى در نقشه دشمن صهيونيستى و درگيرى‏اش در تمام سطوح با ملت فلسطين را زير نظر بگيريم.
آيا ملت اسراييل رو به زوال است؟ اين پرسشى است كه امروز صهيونيست‏ها را نگران كرده است. مركز برنامه ريزى سياست‏هاى ملت يهود اخيراً گزارشى از سوى كارشناسان اسراييلى و بين المللى منتشر كرد كه مى‏گويد: ملت يهود در معرض تهديدهاى خارجى مانند تقويت اصول گرايى اسلامى و تهديدهاى داخلى مانند ازدواج‏هاى مختلط قرار دارد كه مى‏تواند بقاى ملت يهود را تهديد كند. اين در حالى است كه رژيم صهيونيستى مدتى قبل پنجاه و هفتمين سالگرد اعلام تشكيل دولت خود را جشن گرفت.
پژوهشگران مركز كه گزارش را آماده كرده‏اند هشدار دادند كه يهوديان جهان در برابر مسيرى دنباله دار از توقف رشد جمعيت و كاهش جمعيت روبرو هستند كه به موازنه منفى مى‏انجامد. به عنوان مثال در سالهاى 1970 تا 2003 ميلادى جمعيت جهان بيش از 70 درصد افزايش داشت (5/2 ميليارد نفر) اما افزايش جمعيت يهوديان در اين دوره حدود 2 درصد يعنى 250 هزار نفر بود (شمار يهوديان جهان در حال حاضر3/13 ميليون نفر است).
نويسندگان گزارش در توصيه‏هاى راهبردى خود به رژيم صهيونيستى از آنها مى‏خواهند روند مهاجرت را افزايش داده، به تقويت هويت يهودى براى جبران كاهش رشد جمعيت، پرداخته، زاد و ولد را تشويق نموده و جوانان يهودى را به تلاش براى پيمودن راه دستيابى به مناصب بلند پايه در كشورهايشان تشويق كنند. شارون نخست وزير دولت دشمن صهيونيستى از نتايج اين گزارش ابراز نگرانى كرد و گفت: در اينجا نسلى رشد يافته كه تاريخ سرزمين اسراييل و قواعد يهود و حق ما در اين سرزمين را نمى‏شناسد. آموزش فرزندان اسراييل در جهان بايد يهودى و صهيونيستى و به موازات آموزش عمومى باشد.
اما “سلاى مريدور” رييس آژانس يهود گفت: ما در آينده در برابر چالش‏هايى بى‏نهايت خطرناك قرار مى‏گيريم كه اگر در
برابر آن نايستيم ملت يهود رو به افول خواهد نهاد.
البته اگر موازنه جمعيتى ميان فلسطينى‏ها و يهوديان را با يكديگر مقايسه كنيم مى‏بينيم كه بدون شك اين موازنه به نفع ملت فلسطين است.
رييس اداره مركزى آمار فلسطين اخيراً گفت: تعداد فلسطينى‏هاى ساكن مناطق كرانه باخترى و نوار غزه در اواسط سال 2005 ميلادى 3 ميليون و 762 هزار و 5 نفر است كه از اين ميان دو ميليون و 372 هزار و 216 نفر در كرانه باخترى و يك ميليون و 389 هزار و 789 نفر در نوار غزه ساكنند.
وى اعلام كرد كه شمار فلسطينى‏هاى ساكن استان قدس حدود 398 هزار و 633 نفر است. همچنين شمار فلسطينى‏هاى مقيم خارج از وطن بر اساس آمارهاى سال 2004 ميلادى حدود 5 ميليون نفر مى‏باشد. اما نكته قابل تأمل در اين آمارهاى جمعيتى تعداد فلسطينى‏هاى ساكن مناطق اشغالى سال 1948 ميلادى است. بر اين اساس تمام ملت فلسطين مجبور به مهاجرت شدند و در اين مناطق فقط 154 هزار فلسطينى باقى ماندند كه امروز در پنجاه هفتمين سالگرد فاجعه فلسطين جمعيّت آنها 1/1 ميليون نفر يعنى 17 درصد كلّ جمعيت رژيم صهيونيستى است اما درصد ورود آنها به آموزش و پرورش به رغم دشوارى اوضاع و تبعيض نژادى كه اسراييل عليه آنها اعمال مى‏كند به حدود 8/97 درصد رسيد.
اين نكته آمارى نشان از ميزان پايدارى ملت فلسطين و تمسك آن به سرزمين و هويت خود و ميزان انتشار و تراكم جمعيت فعال آن است در حالى كه رشد جمعيت و هويت قومى و ايدئولوژيك رژيم صهيونيستى در معرض تهديد قرار دارد. زيرا مبتنى بر مهاجرت يهوديان است كه ستون فقرات استراتژيك و حياتى اين رژيم براى بقاست.
نكته مهم و راهبردى ديگر سرنوشت شهرك نشين‏ها در فلسطين است. يكى از روزنامه‏هاى اسراييل در اين زمينه نوشت: روند شهرك نشينى صهيونيستى در قلب صهيونيسم قرار دارد و صهيونيسم بدون اسكان نخواهد بود. شهرك نشين در گذشته طلايه دار ملت يهود و بخشى از قدرت نظامى اسراييل به حساب مى‏آمد، زندگى‏اش بدون رفاه و ايدئولوژى توسعه‏طلبانه صهيونيسم وفادار بود اما شهرك نشين امروز فردى رفاه طلب است كه به دنبال راحتى، لذت و منفعت خود مى‏گردد. اين همان نكته‏اى است كه “زليف شيف” تحليلگر سرشناس روزنامه “هاآرتص” در شماره مورخه 17/6/1987 ميلادى آن را امنيت دولوكس ناميد. شهرك نشين‏هاى صهيونيست جديد در كرانه باخترى و نوار غزه نمى‏خواهند اسلحه يا خيش در دست بگيرند بلكه مى‏خواهند ارتش اسراييل و ساير دستگاههاى امنيتى، زندگى عالى را برايشان تضمين كنند.

“اسحاق رابين” در روزنامه”حروزالم پست” مورخه 4/2/1988 ميلادى بر اين مفهوم تأكيد كرد. آنجا كه گفت: شهرك نشين‏ها بارى سنگين بر دوش تشكيلات نظامى هستند. ايهود باراك نخست وزير سابق رژيم صهيونيستى نيز در سخنرانى خود در كنفرانس “هرتسليا” كه در روزهاى 13 تا 16/12/2004 ميلادى برگزار شد گفت: طرح ايجاد شهرك‏ها پس از سال 1967 ميلادى يك اشتباه تاريخى بود كه امروز بهايش را مى‏پردازيم.
دكتر “بشير نافع” انديشمند فلسطينى در مقاله‏اى در سال 1997 با عنوان «مسائل اساسى جنگ اعراب و اسراييل» نوشت: از زمان آغاز مهاجرت صهيونيست‏ها به فلسطين در اواخر قرن گذشته تاكنون، صهيونيسم براى بازسازى اين امت از طريق كانال‏ها و مؤسسات اساسى يعنى كيپوتس‏ها، ارتش و نهادهاى آموزشى تلاش مى‏كند. اگر به بررسى اين سه جنبه بپردازيم درمى‏يابيم كه آن مرهون روند ادغام ساختارهاى جامعه صهيونيستى، مهاجران و تناقضات دينى، نژادى و فكرى در يك جامعه واحد بود. اما امروز مى‏بينيم كه موقعيت يك كيپوتس در جامعه صهيونيستى در حال اضمحلال است.
آمارها نشان مى‏دهد كه شمار ساكنان شهرك‏هاى كشاورزى به ميزان زيادى كاهش يافته و امروز فقط 2 درصد مجموع ساكنان اسراييل را تشكيل مى‏دهند. همچنين با نگاهى به ارتش صهيونيستى كه در گذشته بر اساس عقيده و ايدئولوژى تشكيل شده مى‏بينيم كه از محتواى ايدئولوژيك خود تهى شده و كشمكش‏هاى موجود در جامعه صهيونيستى به درون آن نيز كشيده شده است. ما همچنين ميزان تأثير مقاومت فلسطين بر روحيه نظاميان اسرائيلى و افزايش خودكشى، مصرف مواد مخدّر و فرار از خدمت نظامى در اين ارتش را شاهديم در زمينه آموزش و پروش كه زمانى مملو از روحيه دينى و ايدئولوژيك صهيونيستى بود نيز مى‏بينيم كه اين نهاد رويكردى لائيك يافته است.
اين تحليل به معناى آن نيست كه اسراييل امروز يا در آينده نزديك از بين مى‏رود بلكه بدان سبب است كه ما مى‏خواهيم نقاط ضعف راهبردى كه موجوديت اين رژيم را تهديد مى‏كند كشف كنيم.
شارون تروريست كه امروز تنها سمبل باقى مانده از اجداد و رهبران تاريخى جنبش صهيونيسم است تصميم به عقب نشينى از نوار غزه آنهم به صورت يكجانبه و تحت عنوان طرح جداسازى مى‏گيرد و همچنين ديوار بتونى جدا كننده امنيتى را مى‏سازد. به طور حتم اين يكى از نتايج مقاومت فلسطين و شدت عمليات‏هاى شهادت طلبانه است كه اركان رژيم صهيونيستى را لرزاند و آن را در برابر چالش‏هاى بقا يا فنا قرار داد.
همچنين از زاويه ديگر اين امر نمايانگر شكست طرح صهيونيسم است و صهيونيست‏ها امروز در حال بازگشت به انزوا و فرهنگ گتوى يهودى هستند. اما اين بار در پشت ديوارهاى ترس از ملت فلسطين و عقب نشينى از زمين هايى كه در گذشته خاك اسراييل بزرگ و سرزمين موعود ناميده مى‏شد.
بن گوريون رهبر جنبش صهيونيسم و از بنيانگذاران رژيم صهيونيستى در سال 1938 ميلادى گفت: نبايد اميد داشته باشيم كه گروههاى تروريستى خسته نشوند، اگر يكى از آنها خسته شد ديگران به جايش مى‏آيند. ملتى كه عليه غصب سرزمينش مى‏جنگد به سرعت خسته نمى‏شود.
امروز پس از گذشت 57 سال از غصب فلسطين نه تنها سخن بن‏گوريون مورد تأكيد قرار مى‏گيرد بلكه فراتر از آن پروفسور اسراييلى ” مارتين ون كريفپلد” متخصص در تاريخ نظامى و امور راهبردى در دانشگاه عبرى در سال 2000 ميلادى و پس از آغاز انتفاضه مسجد الاقصى گفت: اگر روند امور بدين شكل پيش رود ما به مرحله‏اى خواهيم رسيد كه دولت اسراييل از هم مى‏پاشد. به نظر مى‏رسد ما در اين مسير قرار داريم.
به طور حتم مهمترين عامل براى فروپاشى توهم امت صهيونيستى ادامه جنگ عليه طرح صهيونيسم و ابزارها و ارزش‏هاى اين طرح است. اين مسئوليت نه فقط بر عهده ملت فلسطين بلكه بر دوش تمام ملت‏هاى عربى و اسلامى است.


پاورقي ها:

/

بانوان از حقوق طبيعى اسلامى تا واقعيت‏هاى تلخ جوامع غربى‏

«و المؤمنون و المؤمنات بعضهم أولياء بعضٍ يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصّلاة و يؤتون الزّكوة و يطيعون اللّه و رسوله أولئك سيرحمهم اللّه انّ اللّه عزيزٌ حكيم؛(1) مردان و زنان مؤمن بعضى از ايشان اولياء بعضى ديگرند. امر به معروف مى‏كنند و از منكر نهى مى‏نمايند و نماز به پاى مى‏دارند و زكوة مى‏پردازند و خدا و رسولش را اطاعت مى‏كنند. ايشانند كه به زودى خداوند رحمشان مى‏كند كه خدا پيروزمند و حكيم است.»
از ديدگاه فرهنگ غنى اسلام مرد و زن هر دو انسان‏اند و همانگونه كه مردان داراى آزادى اراده بوده و از اين رهگذر به تشريع عمل مى‏كنند و به تشخيص عقل سليم و به كمك ايمان و تقوا خواست‏ها و تمايلات خويش را كنترل كرده در جهت شكوفايى سرشت عالى خود مى‏كوشند زنان نيز در سير سعادت ابدى از نيروى معنوى، تعقل و خرد بهره گرفته و براى رسيدن به كمالات انسانى تلاش مى‏كنند. آيين محمدى در شرايطى ظهور كرد كه در اثر اخلاق بدوى و رفتارهاى توأم با توحّش، زن در ميان اقوام و قبايل در زمره انسان‏ها قلمداد نمى‏گرديد بلكه طفيلى جامعه بود و مورد استثمار شديد قرار مى‏گرفت، اعراب جاهلى از اين جنس نفرت داشتند و دختران را زنده بگور مى‏كردند، در اين محيط آشفته و آكنده به جهل و جور و آلودگى، قرآن كريم و سنت نبوى زن را عضو كامل و جزء حقيقى جامعه انسانيت قرار داد و او را از اين اسارت ذلّت آور بيرون آورد و عزت و احترام شايسته‏اى را به وى اهدا كرد، تمام امتيازات موهوم طبقاتى مطرود گشت و تنها پارسايى، ايمان و اعمال صالح اعتبار پيدا كرد و در كسب اين امتياز معنوى، زن و مرد با هم تفاوتى ندارند و يك زن با تقوا مى‏تواند گرامى‏تر از ديگرانى كه تقواى كمترى دارند، باشد.(2)
در نگاه اين آيين جاودانى، زن در درون خانواده از كرامتى مضاعف برخوردار مى‏باشد چرا كه رمز رستگارى انسان‏ها، رشد و شكوفايى استعدادها و تعالى و تكامل بشرى در گرو اراده عاقلانه اما توأم با عطوفت و مودت زن در جايگاه مادر و همسر نهفته است، سهم مؤثر زنان در دفاع از آرمان‏هاى مقدس و ارزش‏هاى والا و حفظ كيان خانواده و تربيت نسلى بالنده و سرفراز بر اهل بصيرت و معرفت پوشيده نمى‏باشد. تلاش‏ها بايد در روندى قرار گيرند كه زن نه آن باشد كه در گذشته بوده و نه آن بشود كه قدرت‏هاى محروم از ارزشهاى الهى مى‏خواهند، بلكه به عنوان انسانى كامل كه خداوند موجوديت او را استمرار بخش حيات معنوى شمرده و از او خواسته علاوه بر مسؤوليت‏هاى انسانى و اجتماعى همواره محور خانواده و مربّى فرزندان قرار گيرد و همدوش با مردان براى معضلات فرهنگى سياسى و فكرى جامعه تدابيرى بيانديشد و اين گونه نباشد كه نيمى از پيكر جامعه به گوشه‏اى خاموش خزيده باشند .
قرآن، به تصريح بيان فرموده كه با جان‏ها سخنى دارم و هر كجا سخن از مرد و زن مى‏باشد مى‏خواهد افكار جاهلى و قبل از اسلام را تخطئه كند زيرا آنان بين زن و مرد تبعيض قائل مى‏شدند و عبادات و فضايل و رسيدن به مكارم را مختص مردان مى‏دانستند، قرآن براى تهذيب روح و تزكيه نفس و پالايش درون نازل شده است و عبادت و تقرب به خداوند را در نظر دارد و كسى كه به اين مسايل روى آورد اعم از زن و يا مرد اعمالش تباه نمى‏گردد خداوند مى‏فرمايد: «انّى لااضيع عمل عاملٍ منكم من ذكرٍ او انثى؛(3) من كار هيچ كارگزارى را از شما، چه زن و چه مرد كه همه از يكديگريد ناچيز نمى‏سازم.» بنابراين در برنامه‏هاى تعليمى و رشد دهنده قرآن اين صنف‏ها و جنسيت‏ها نقشى ندارند. هر يك از زن و مرد مى‏توانند با اجراى برنامه‏هاى اسلام به تكامل معنوى و مادى برسند و به حيات طيبه كه سراسر آرامش است دست يابند.(4)
مرحوم آية اللّه سيد محمود طالقانى مى‏گويد: «قرآن در زمينه مسايل مربوط به حقوق زن مطالبى را مطرح مى‏كند كه هنوز هم زنده است و حقوق زن را به رسميت مى‏شناسد. هم اكنون غرب در زمينه مسأله زن به مرز تحقير زنان رسيده است كه فقط از او به عنوان آلت شهوت ياد مى‏كنند در حالى كه اسلام به زن شخصيت مى‏دهد و حقوقى كه اسلام براى زن نسبت به مرد تعيين كرده اگر بنا باشد به عكس اروپا قيام كند بايد مردها قيام كنند براى گرفتن حقوقشان از زنان.»(5)
متفكران مسلمان بر اين اعتقادند، كه از ميان مصلحان و بزرگان تاريخ، حضرت محمد(ص) تنها كسى است كه به سرنوشت زن پرداخت و حيثيت انسانى و حقوق اجتماعى او را به وى باز داد:
اسلام در عين حال كه با تبعيض‏هاى موجود ميان زن و مرد به شدت مبارزه كرده از مساوات ميان اين دو جانبدارى نمى‏كند و مى‏كوشد تا در جامعه هر يك را در جايگاه طبيعى خويش بنشاند. طبيعت اين دو را در زندگى و اجتماع مكمّل يكديگر سرشته است و از اين رو اسلام بر خلاف تمدن غربى طرفدار حقوق طبيعى اين دو است نه حقوق مساوى و مشابه و اين بزرگترين سخنى است كه در اين باره مى‏توان گفت و عمق و ارزش آن بر خوانندگان آگاهى كه شهامت آن را دارند كه بى اجازه اروپا فكر كنند و با چشمان مستقل خويش ببينند پوشيده نيست .
رسول اكرم(ص) عملاً مى‏كوشد تا حقوق و شخصيتى را كه اسلام براى زن قائل شده به وى عطا كند، از زنان همچون مردان پيمانى اجتماعى و سياسى بر مبناى مكتب اعتقادى خويش مى‏گيرد و آنان را همچون مردان در صف اصحاب خويش جاى مى‏دهد، دخترش فاطمه(س) را در كوچكى در برابر مردم بر زانوى خود مى‏نشاند و هنگام گفتگو با آنان او را مى‏نوازد… در خواستگارى حضرت على(ع) از وى اجازه مى‏خواهد آن هم با چه آداب شايسته، زيبا و لطيف.(6)
استاد شهيد مرتضى مطهرى معتقد است اسلام بزرگترين خدمت‏ها را نسبت به جنس زن انجام داد، وى مى‏نويسد:
«خدمت اسلام به زن تنها در ناحيه سلب اختيار دارى مطلق پدران نبود، بطور كلى به او حرّيت داد، شخصيت داد، استقلال فكر و نظر داد. حقوق طبيعى او را به رسميت شناخت، اما گامى كه اسلام در طريق حقوق زن برداشت با آنچه در مغرب زمين مى‏گذرد و ديگران از آن‏ها تقليد مى‏كنند دو تفاوت اساسى دارد: اول در ناحيه روان‏شناسى زن و مرد… تفاوت دوم در اين است كه اسلام در عين آن كه زنان را به حقوق انسانيشان آشنا كرد… هرگز آنان را به تمرّد و عصيان و طغيان و بدبينى نسبت به جنس مرد وادار نكرد احترام پدران را نزد دختران و احترام شوهران را نزد زنان از ميان نبرد. اساس خانواده را متزلزل نكرد، زنان را به شوهردارى و مادرى و تربيت فرزندان بد بين نكرد…»(7) بذرهاى عظمت‏
از ديدگاه قرآن و فرهنگ عترت، پروردگارى كه جهان هستى از جمله مرد و زن را خلق كرده به حكمت آفرينش بيش از هر فردى آگاه است و نسبت به تمامى بندگان خويش رئوف است و براى زن منزلتى را مقدر فرموده كه در حقيقت اوج سعادت و اعتلاى جايگاه زن در آيين مزبور تحقق مى‏يابد. مادر حضرت مريم نذر مى‏كند فرزندى را كه قرار است در آينده به دنيا بياورد طبق سنت متداول آن زمان در مسير عبادت و بندگى الهى به خدمت قرار دهد، چون كودكش ديده به جهان مى‏گشايد، مى‏بيند دختر است از اين بابت قدرى اندوهگين مى‏شود كه چرا با اين وضع نمى‏تواند نذر خويش را عملى سازد به دنبال آن قرآن مى‏فرمايد: من چيزى را مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد ليس الذّكر كالانثى( پسر مانند دختر نيست) از اين عبارت نورانى برمى آيد منزلتى كه خداوند در نظام آفرينش براى زن ترسيم فرموده كمتر از مقام مرد نيست و گويا كلام حق، خواننده با بصيرت را به سوى اين موضوع رهنمون مى‏سازد كه از دامان اين دختر كه نامش مريم است فرزندى پاك پا به عرصه وجود مى‏گذارد كه پيامبرى اولواالعزم خواهد بود و جهان را تحت تأثير شخصيت خود قرار خواهد داد و مردمان را به سوى خوبى و رستگارى دنيا و آخرت فرا خواهد خواند.
آيين اسلام انسان را با ديد جمعى مى‏نگرد و براى بشر يك هويت جمعى معتقد است و از اين جهت وظايفى را براى پيروان خود مطرح مى‏نمايد. قرآن كريم مؤمنين راستين را چنين معرفى مى‏كند:
«انّما المؤمنون الّذين آمنوا باللّه و رسوله و اذا كانوا معه على امرٍ جامعٍ لم يذهبوا حتّى يستأذنوه…؛(8) به درستى كه ايمان آورندگان كسانى هستند كه نسبت به خدا و پيامبرش مؤمن هستند و چون با پيامبر در كارى جمعى (اجتماعى و همگانى) باشند تا از او رخصت نطلبيده‏اند نبايد بروند» از اين آيه برمى آيد كه افراد مؤمن ضمن اعتقادى پاك، مسايل اجتماعى را خوب درك مى‏كنند و در مسايل جمعى حضورى فعال دارند و منزوى نمى‏باشند و عرصه حيات اجتماعى از مهمترين ساحت‏هاى تكاپو و تلاش آدمى براى نيل به كمال است و بخش عظيمى از استعدادها و توانايى‏هاى بالقوه در اين ميدان به شكوفايى مى‏رسند و بطور مسلم اسلام زنان را از اين عرصه با آن گسترش عظيمش محروم نكرده و اين گونه نيست كه اشتغال، فعاليت‏هاى اجتماعى و مشاركت سياسى به مردان اختصاص داشته باشد و زنان از عرصه‏هاى فرهنگى، علمى و فكرى حذف شده باشند.
قرآن ملكه سبأ را به عنوان بانويى صاحب خرد و اهل بصيرت معرفى مى‏كند كه بر سرزمينى فرمانروايى مى‏كند و چون، از نزديك، با سليمان گفتگو كرد احساس نمود تحت تأثير جامعه جهالت زده، از طريق حق دور مانده است و حشمت حكومت و قواى نظامى و تشكيلات زياد وى را مغرور نكرد و اقرار كرد: خدايا من به خودم ستم كردم از اين كه تو را نپرستيدم و همراه سليمان به كوى توحيد و يكتا پرستى مى‏آيم. اين بانويى كه بر سرزمين وسيع يمن فرمانروايى مى‏كرد عاقل‏تر از بسيارى از زمامداران عصر خود بود و بخوبى فهميد كه اقتدار راستين و شجاعت واقعى در تسليم شدن در برابر حق است. سرشت پاكش فهميد كه سليمان پيام دوست را آورده و سخن حق را ارائه داده است. اين زن لياقت آن را داشت كه در مقابل تهوّر و قدرت بيهوده سپاهيان خود ايستادگى كند و از ايجاد فساد و خونريزى جلوگيرى نمايد و قرآن هم از اين جهت از او به خوبى و نيكى ياد مى‏كند.
آسيه ملكه مصر و زن فرعون است در عالى‏ترين قصرها به سر مى‏برد. زندگى مترفين و مسرفين او را قانع نمى‏كند گويى جانش با جهانى ملكوتى در ارتباط است، از اين جهت از خداوند خواست اين امكانات بسيار پرزرق و برق را از او بگيرد و در بهشت خانه‏اى به وى اختصاص دهد، او با پروردگار خويش چنين راز و نياز كرد: «خدايا مرا از شرّ فرعون و كردارش و نيز قوم ستمكار او بِرَهان».(9) آن زن قصر نشين چنين آگاهانه به يك مشاركت سياسى و حضور فعال اجتماعى دست مى‏زند و چون اصالت خويش را بازيافته از تمامى شرايطى كه در كاخ فرعون برايش فراهم ساخه‏اند اعراض مى‏كند و در برابر آن ستمكاران ايستادگى مى‏نمايد و چنان استقلالى در شخصيت بدست مى‏آورد و به درجه‏اى از رشد و بصيرت مى‏رسد كه الگوى مردان و زنان مى‏شود، قرآن از تمامى ايمان آورندگان مى‏خواهد كه روى آوردن به حقيقت را از زن فرعون ياد بگيرند. همسر اين زن يعنى فرعون حكمران بخشى از كره زمين بود و به مدت چهارصد سال حكومت كرد، مردم او را مى‏پرستيدند، به پايش افتاده و وى را سجده مى‏كردند تنها اين زن وارسته بود كه با فطرت روشن و قلب سليم در ميان گردباد سهمگين و ظلمت خيز حكومت فرعون به خداى واحد دل بسته بود. چون حضرت موسى(ع) به پيامبرى رسيد آسيه كه تا آن زمان اعتقاد واقعى خويش را مخفى كرده بود به وى ايمان آورد، فرعون خواست تا او از اين گرايش دست بردارد اما آسيه تسليم خواسته وى نشد از اين رو فرعون دستور داد تا دست و پاى اين بانوى با ايمان را با ميخ‏هاى آهنين در زمين ميخكوب كردند و او را در زير آفتاب سوزان قرار داده و سنگ بزرگى بر سينه‏اش نهادند او در آخرين لحظات عمر و در آستانه شهادت خواست كه خداوند وى را از طايفه ستم‏گر نجات داده و جايى را در جنت جاويدان به وى اختصاص دهد.
قرآن كريم بيعت با حكومت اسلامى را براى زنان مى‏پذيرد كه اين مسئله خود جواز مشاركت زنان در امور جامعه مى‏باشد: «يا ايّها النّبى اذا جاءك المؤمنات يبايعنك على ان لايشركن باللّه شيئاً ولايزنين ولايقتلن اولادهنّ و لايأتين ببهتانٍ يفترينه بين ايديهنّ و ارجلهنّ ولايعصينك فى معروفٍ فبايعهن و استغفر لهنّ انّ اللّه غفور رحيم؛(10) اى پيامبر چون زنان با ايمان به نزدت آيند كه با تو بيعت نمايند (با اين شرط) كه براى خدا شريكى قرار ندهند و دزدى نكنند و زنا ننمايند و اولاد خويش را نكشند و فرزندى را كه از آنِ شوهرشان نيست به دروغ به او نسبت ندهند و در كار نيك از تو نافرمانى نكنند، با آنان بيعت كن و از خدا برايشان آمرزش بخواه زيرا خداوند آمرزنده مهربان است.»
بيعت تعهد و پيمان امت با رهبرى در پيروى از او و سرپيچى نكردن از دستوراتش است و در روز فتح مكه رسول اكرم(ص) در كوه صفا از مردان بيعت گرفت آنگاه كه زنان براى بيعت شرفياب شدند اين آيه شريفه بر خاتم رسولان نازل گرديد و آن حضرت را به اخذ بيعت از بانوان سفارش فرمود و شروط و كيفيت آن را بيان داشت.(11) تبيين ماجراى بيعت زنان در صلح حديبيه و فتح مكه با حضرت محمد(ص) بيانگر اين حقيقت است كه از ديدگاه اسلام زنان صلاحيت دارند دوشادوش مردان در امور مهم عمومى و اجتماعى و سرنوشت ساز اظهار نظر كنند و در حد توان براى انجام مسؤوليت سهم بگيرند و دخالت نمايند. در تحقق اين عمل سياسى در بيعت عقبه دوم دو زن به نام‏هاى ام عماره و اسماء حضور دارند. به جز اينها، بانوان ديگرى در مكه با رسول خدا(ص) بيعت نمودند و يكى از مورخان معروف در كتاب خويش صفحاتى را به چگونگى بيعت زنان با پيامبر و محتواى بيعت‏ها اختصاص داده است و هفتاد زن را بر مى‏شمرد كه در بيعت‏ها حضور داشته‏اند.(12)
در صدر اسلام ارزش و اعتبار زن چنان فزونى گرفت و بانوان چنان نقشى در پيشبرد هدفهاى توحيدى و مبارزه با اشرافيت طبقات استعمارگر داشتند كه دشمنان اسلام براى كوبيدن آيين نبوى مى‏گفتند: پيروان حضرت محمد را گروهى ضعيف، مستمند و غالباً زنان تشكيل مى‏دهند.(13)
ابن اثير مى‏نويسد قبل از آن كه عمربن خطاب ايمان بياورد 62 نفر به اسلام گرويدند كه 23 نفر از آنان زن بودند. به گفته اين مورخ وقتى وى (عمر) فهميد خواهرش فاطمه مسلمان شده سر او را شكست و فاطمه در برابر تهديدها و ضربه‏هاى برادر مى‏گفت: آرى من اسلام آورده‏ام، هرچه مى‏خواهى بكن.(14)
سميّه مادر عمار ياسر نخستين شهيد عالم اسلام بود كه ابوجهل او را كشت. در نخستين سال‏هاى بعثت در ميان زنانى كه به اشرافيت و طبقه حاكم پشت كردند و اسلام را پذيرفتند چهره رمله يا ام حبيبه دختر ابوسفيان درخشندگى دارد، پدرش و نيز برادرش معاويه و مادرش او را در معرض وحشيانه‏ترين شكنجه‏ها قرار دادند تا شايد دختر، از دين تازه برگردد و در برابر اشرافيت و جاهليت آنها سرتعظيم فرود آورد ولى او سخت در موضع خود ايستادگى كرد و براى رهايى از آزارها و فشارهاى خانواده اشرافى خود به حبشه مهاجرت نمود و با والدين و برادران خويش قطع رابطه كرد و تمام نيروى خود را براى پيشرفت اسلام بكار گرفت.»(15)
در ماجراى مباهله مشاركت زنان همراه با مردان قابل مشاهده است، قرآن خطاب به خاتم پيامبران مى‏فرمايد: «فمن حاجّك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثمّ نبتهل فنجعل لعنت اللّه على الكاذبين؛(16) از آن كه به آگاهى رسيده‏اى هر كس درباره او (عيسى(ع)) با تو مجادله كند. بگو بيايد تا حاضر آوريم ما فرزندان خود را و شما فرزندان خود را، ما زنان خود را و شما زنان خود را، ما برادران خود را و شما برادران خود را. آنگاه دعا و تضرع كنيم و لعنت خداوند را بر دروغگويان بفرستيم. يادآور مى‏شود رسول خدا(ص) نصاراى نجران را در خصوص ولادت حضرت عيسى(ع) دعوت به مباهله فرمود، آنها نيز قبول كردند ولى چون ديدند حضرت با چهار تن از اهل بيت خود (حضرت على(ع)، فاطمه زهرا(س)، امام حسن(ع) و امام حسين(ع)) آمدند و به روشى نشستند كه سيره مباهله پيامبران است حاضر به اين كار نشدند و طلب صلح كردند و با قبول جزيه از سوى آنان اين ماجرا خاتمه يافت.(17)

قرآن طبق آيه «لايحبّ اللّه الجهر بالسّوء من القول الّا من ظلم…»(18) به مظلوم اجازه داده است كه با صداى بلند فرياد برآورد و زشتى‏هاى ستمگر را بازگو كند و براى فرد ظالم آبرويى در جامعه باقى نگذارد. بنابراين زنان مى‏توانند با تظاهرات و دادن شعارهاى بلند به دفع ستمگر بپردازند و تعديات و تجاوزات او را براى مردم تشريح نمايند، يعنى زن حق دارد به خاطر ستمى كه ظالم به او و جامعه وى نموده به طور آشكار و علنى پرخاش خود را نسبت با ستمگران اعلام كند، خطبه بخواند و دوش به دوش مردان قدم بردارد، حضرت فاطمه زهرا(س) به مسجد آمد و با آن خطابه آتشين خود از حقيقت دفاع كرد و چهره غاصبان را افشاء نمود(19) و به قول ابن اثير در كتاب النهايه: آن بانوى بزرگوار اسلام با هيأتى از زنان بنى‏هاشم در حجاب كامل به مجلس خليفه وقت آمد و او را استيضاح كرد.(20) حضرت زينب(س) دختر عزيز آن الگوى وارستگان نيز هم در معابر كوفه در مقابل سيل جمعيت مردان و نيز در مجلس يزيد در شام با خطبه‏هاى خود ستم را افشاء كرد و چهره جنايتكاران را به مردم معرفى نمود و با اين حركت از نهضت عاشورا پاسدارى نمود و نواده ارجمند حضرت زهرا(س) فاطمه بنت الحسين در كوفه سخنرانى كرد و طى مطالبى از شيوه كوفيان انتقاد كرد و به مذمت عبيداللّه بن زياد و حاميانش پرداخت: شگفت است كه سه بانوى بزرگوار در چنان موقعيت‏هاى عظيم و خطيرى براى دفاع از حق و بر ملا ساختن ظلم غاصبان و جورپيشگان در صحنه‏هاى سياسى اجتماعى حضورى فعّال و تعيين كننده دارند
ولى عدّه‏اى جاهل يا آگاه مغرض و احياناً حاميان تنگ نظر و تحجّر زده مى‏گويند اسلام به بانوان اجازه مشاركت در مسايل اجتماعى نداده است. راستى اگر حضرت زهرا(س)، دخترش زينب و نوه‏اش فاطمه بر اساس مصلحت جامعه اسلامى و به منظور بيدار باش افهام و افكار جامعه دست به اين حركت سازنده و تحول آفرين نمى‏زدند، چه پيش مى‏آمد، مسلماً بستر تاريخ اسلام و خصوصاً جويبار پرصلابت تشيع مسيرى غير از آنچه را كه پيمود، طى مى‏كرد.
در انقلاب شكوهمند اسلامى ايران نيز زنان مسلمان بر اساس پيروى از اين اصل قرآنى به خيابانها و معابر ريختند و فرياد برآوردند و با صداى بلند بر خاندان پهلوى لعن و نفرين فرستادند و از ستمى كه رژيم شاه بر امت اسلامى روا داشته بود پرده برداشتند و با صفوف استوار خود و رعايت عفاف و حجاب اعلام كردند كه ما ايمان و اسلام را مى‏خواهيم و از بيداد و ستم بيزاريم و امام خمينى نقش بانوان را در نهضت مؤثرتر از مردان مى‏داند .
قبل از فتح مكه، ابوسفيان كه پيمان نامه حديبيه را نقض كرده بود به مدينه آمد تا مسأله را به نفع خود حل و فصل كند از اين رو به ديدار بزرگان مدينه رفت تا امان نامه دريافت كند، اما اين كار عملى نشد و وى به ديدار حضرت فاطمه زهرا(س) شتافت ولى مقصودش حاصل نگرديد(21)، از اين فراز تاريخ اسلام به دست مى‏آيد كه حضرت زهرا(س) در امور اجتماعى و سياسى دخالت داشت، از اين رو يكى از چهره‏هاى مشهور مخالفين چنين مصلحت
ديد تا به آن بانو مراجعه كند تا شايد مشكلى را كه پديد آورده بود حل كند اما آن بانو قبول نكرد كه براى وى وساطت كند. در هنگام فتح مكه حارث بن هشام به‏ام هانى دختر ابوطالب پناهنده گرديد و او وى را امان داد، حضرت على(ع) به خانه وى داخل گرديد و خواست او را مجازات كند، ام هانى شمشير او را گرفت و رها نمى‏كرد، رسول اكرم(ص) وارد شد و چون ام هانى را خشمناك ديد خطاب به وى فرمود نسبت به حضرت على(ع) غضبناك نشو… سپس فرمود به هر كس كه تو امان دهى ما مى‏پذيريم و تبسم كرده و افزود: اگر ابوطالب يك جهان اولاد داشت همه در شجاعت و شهامت بى‏نظير بودند.(22)
در مدينه و جايى كه جنگ احزاب روى داده پايين‏تر از مسجد حضرت على(ع) و مسجد حضرت فاطمه(س) مساجد سبعه واقع شده است.(23) اين مكان مقدس جايگاه عبادات حاضران در آن ميدان نبرد و سنگر داران جنگ خندق بود و گواهى تاريخى براى حضور زن در اجتماع از ديدگاه اسلام مى‏باشد. پس از احداث مسجد النبى مردان در داخل به امامت پيامبر و زنان در خارج آن به امامت يكى از صحابه نماز جماعت را اقامه مى‏كردند البته رسول خدا(ص) ضمن اين كه زنان را از آمدن به مسجد منع نمى‏كردند تأكيد مى‏نمودند اگر مى‏خواهند خويش را در جامعه و ميان مردان آشكار سازند اجازه ندارند زمينه‏اى فراهم سازند كه زينت آنان مشخص گردد مگر آنچه كه در عرف زندگى مؤمنات به طور متداول آشكار مى‏باشد از جمله لباس روئين (24) و اصولاً اسلام حجاب را مطرح كرده تا زن بتواند در اجتماع با رعايت آن حضور يابد.
تاريخ صدر اسلام مؤيد آن است كه حضرت خديجه در رونق و انتشار اسلام نقش مؤثرى داشت و شخص وى حامى مادى و معنوى رسول اكرم(ص) به شمار مى‏رفت. خديجه چون به ايمان فراخوانده شد اجابت نمود، نزول وحى تنها يك روز پيامبر را به حالتى شگفت واداشت، در دومين روز، دعوت خويش را آشكار نمود و روز سوم بود كه خديجه ايمان آورد. آيا اين يك مشاركت سرنوشت ساز نيست كه خديجه را آن چنان وادار به ترك زندگى عاديش گرداند و به جايى برسد تا خود را در راه اين دعوت آسمانى كه توسط همسر امينش شگفت آسا بر سراسر جهان پرتو افكند، فنا نمايد، هرگاه مخالفان بناى ناسازگارى را با اين دعوت نوخاسته مى‏گذارند آن بانوى پارسا دلبستگى افزونترى بدان مى‏يافت و فداكارتر مى‏گشت و ايمان و اعتقاد بيشترى به همسرش مى‏يافت. اين همه شور و حرارت خديجه براى تحكيم پايه‏هاى عقيدتى و تفوق سياسى اسلام بر قدرتهاى كاذب آن روز صرفاً به خاطر محبت شوهرش نبود بلكه او توانسته بود مفاهيم گسترده اين فراخوانى آسمانى و حقيقت توحيد و يكتاپرستى را از زبان همسرش دريابد آنگاه به عنوان بهترين يار پيامبر در راه پرورش نهال اسلام گام بردارد. آنگاه كه مشركان مكه پيوندهاى خود را با بنى هاشم قطع كردند و پيروان حضرت محمد(ص) ناگزير شدند از جامعه مكه كناره‏گيرى كنند و در دره‏اى از كوههاى بيرون مكه سكنى گزينند و سه سال متوالى با مشكلات وافر دست به گريبان باشند خديجه در چنين محاصره‏اى كه ظاهر آن اقتصادى بود ولى انگيزه‏هاى سياسى در بروز اين وضع نقش داشت، تمامى دارائى خود را به شعب نشينان بخشيد و اگر حمايت مالى خديجه نبود پيروان پيامبر در اين دره از گرسنگى جان مى‏دادند به سبب همين فداكارى‏ها و جانفشانى‏ها خديجه در اعماق قلب رسول اكرم(ص) تأثيرى عظيم برجاى نهاد، زيرا پيامبر ديدگانش را در زير بال و پر مهر و عطوفت مى‏يافت و بر لب‏هايش نشانه‏هاى چنان تصديق و اعتمادى نسبت به خود مى‏ديد كه بر دلگرمى و ايمان آن بانوى بزرگ به خويش رونق مى‏بخشيد.(25)
آرى خديجه با بذل مال و جان و تمامى توان در راه نشر اسلام و يارى سرور عالميان رنج‏هاى توانفرسا را بر خود تحمل كرد و به جان خريد و تا آخرين دم نياسود و از فرسودن خرمن هستى خويش در اين راه مقدس دريغ نورزيد. او نخستين مسلمانان از جنس زنان و اولين نمازگزارى است كه همراه و همگام با حضرت على(ع) پشت سر پيامبر به انجام وظايف و فريضه الهى قيام كرد و همطراز با عبدالمطلب و ابوطالب يعنى مدافعان سرسخت پيامبر از آن وجود مبارك به پاسدارى و حراست پرداخت و از ارزشهاى الهى نگهبانى كرد بدين گونه بود كه وقتى دارفانى را وداع گفت رسول اكرم(ص) سال رحلتش را عام الحزن يعنى سال اندوه ناميد(26) و از وى چنين ياد كرد:
«…به خدا سوگند كه نيكوتر از او را به من نبخشيده است. هنگامى كه مردم كفر مى‏ورزيدند او بمن ايمان آورد و زمانى كه گفتارم را دروغ مى‏پنداشتند او مرا راستگو خواند و چون در محاصره‏ام قرار دادند با اموال خويش به يارى من برخاست…»(27) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره توبه، آيه 71. 2. نك: مقاله شخصيت اجتماعى زن مندرج در كتاب معنويت تشيع، علامه طباطبايى. 3. سوره آل عمران، آيه 195. 4. سوره نحل، آيه 97 به اين حقيقت اشاره دارد. 5. مصاحبه راديوئى آية اللّه طالقانى (اول خرداد 1358) مندرج در كتاب برگزيده سخنان ابوذر زمان طالقانى، گروه فرهنگى جهاد سازندگى استان خراسان. 6. زن از ديدگاه حضرت محمد(ص)، سربدارى، ص 14 و 15. 7. نظام حقوق زن در اسلام، علامه متفكر شهيد مرتضى مطهرى، ص 58 و 59. 8. سوره نور، آيه 62. 9. نك: سوره تحريم، آيه 10 و 11. 10. سوره ممتحنه، آيه 12. 11. فرازهايى از جايگاه زن در قرآن، حسين شفايى، نشريه سراج، سال اوّل، شماره اول، پاييز 1372، ص 65. 12. نك: طبقات كبرى، ابن سعد، ج هشتم. 13. تاريخ طبرى، ج سوم، ص 1336، ذيل وقايع سال هفتم هجرى. 14. الكامل فى التاريخ، ابن اثير، ترجمه عباس خليلى، ج 1، ص 94. 15. نقش زن در انقلاب‏هاى اسلامى، پروين گيلانى، ص 35 – 36. 16. سوره آل عمران، آيه 61 (آيه مباهله). 17. قاموس قرآن، سيد على اكبر قرشى، ج 1، ص 239 ؛ فرهنگ اصطلاحات قرآنى، يوسف حريرى، ص 287. 18. سوره نساء، آيه 148. 19. مجله پيام حوزه، شماره 25، ص 104. 20. نور ملكوت قرآن از قسمت انوار الملكوت، ج 1، علامه آية اللّه حاج سيد محمد حسين حسينى تهرانى، ص 59. 21. نك: تفسير كبير، فخر رازى. 22. ربيع الابرار، زمخشرى، ج 1، ص 869. 23. نك: سرزمين وحى، سرچشمه تشيع، ص 40. 24. مستدرك حاكم نيشابوى، ج 2، ص 430 – 431. 25. زنان صدر اسلام، محمد على بحرالعلوم، ترجمه محمد على امين، ص 116 – 117. 26. زن موجودى است فرزانه يا…؟، معصومه گلگيرى، ص 33. 27. زنان صدر اسلام، ص 117.

/

دفاع از حريم معارف در سيره پيشوايان‏

  مسأله اهمّيت دفاع‏

مسأله دفاع در امور مختلف مانند دفاع جانى، مالى، ناموسى، عقيدتى، فرهنگى، نظامى و سياسى از امور طبيعى و قطعى است كه در همه شؤون آفرينش و فرهنگ‏ها و ملت‏ها وجود دارد، كه اگر نباشد نظام جهان به هم مى‏خورد، و هرج و مرج همه جا را فرا خواهد گرفت. اين مسأله در ميان همه موجودات وجود دارد، مثلاً كره زمين در برابر سنگ‏هاى آسمانى، داراى سپر دفاعى است، و برخورد آن سنگ‏ها با اين سپرها موجب شعله ور شدن آن سنگ‏ها و سپس نابودى آنها خواهد شد، وگرنه زمين آن چنان ناامن مى‏شد كه ديگر قابل سكونت نبود. و يا بدن انسان بدون خون محكوم به مرگ است، و در ميان خون در هر قطره ميلياردها گلبول سفيد وجود دارند كه با نظم خاصى لشگر عظيم كشور بدن هستند، و بدن را از هجوم ميكروب‏ها و دشمنان، حفظ مى‏كنند، و با تلاشى شگفت‏انگيز و بى‏وقفه به دفاع از سلامتى بدن مى‏پردازند.
مسأله دفاع در امور اجتماعى و سياسى و معارفى از قديم و نديم در ميان انسان‏ها – خواه خداپرست يا منكر دين – بوده و هست، مثلاً مردم چين در قرون گذشته براى دفاع از حريم خود در برابر هجوم مغولان، ديوار چين را ساختند كه طول اين ديوار 3000 كيلومتر، و ارتفاع آن پانزده متر، و عرض آن نه متر است، و ده‏ها قرن از آن مى‏گذرد، و هنوز آثار آن باقى است.(1)
و يا مردم ويتنام در برابر هجوم شرربار آمريكا در تاريخ معاصر، با سپرهاى دفاعى همه جانبه نه تنها تسليم نشدند بلكه آمريكا را شكست دادند، آنها در راستاى دفاع، تونلى در اعماق زمين به عنوان پناهگاه ساختند كه طولش 200 كيلومتر است، و در ميان آن همه وسايل زندگى از بيمارستان، رستوران و كارخانجات اسلحه سازى و وسايل ديگر دفاعى به وجود آوردند. و در اين راستا مى‏توان هزاران مثال آورد، كه هر كدام به شكلى، اهميت مسأله دفاع را تبيين مى‏كنند، و با زبان حال و قال، آن را براى بقاء موجودات امرى ضرورى دانسته، به گونه‏اى كه بدون آن، هرگز نمى‏توان به زندگى در همه عرصه‏ها ادامه داد. مسأله دفاع از نظر قرآن و احاديث‏

در قرآن مسأله ضرورت دفاع با تعبيرات گوناگون و تأكيدهاى عميق و وسيع بيان شده از جمله پس از ذكر ماجراى دفاع جانانه حضرت داود(ع) از آيين توحيدى، در برابر طاغوت عصرش به نام جالوت كه او در يك جنگ نابرابر، به دست داود(ع) كشته شد مى‏فرمايد: «ولولا دفع اللّه النّاس بعضهم ببعضٍ لفسدت الارض؛(2) و اگر خداوند بعضى از مردم را به وسيله بعضى ديگر دفع نمى‏كرد، سراسر زمين را فساد فرا مى‏گرفت.»
و نيز مى‏فرمايد: «ولولا دفع اللّه النّاس بعضهم ببعضٍ لهدّمت صوامع و بيعٌ و صلواتٌ و مساجد يذكر فيها اسم اللّه كثيراً؛ و اگر خداوند بعضى از انسان‏ها را به وسيله بعض ديگر از آنها دفع نكند، ديرها، صومعه‏ها، معابد يهود و نصارى، و مساجدى كه نام خدا در آن بسيار برده مى‏شود ويران مى‏گردد.»(3)
بنابراين براى دفع هرگونه فساد، دفاع از جان و مال و ناموس لازم است، و لازم‏تر از آن دفاع از حريم محورى است كه حفظ جان و مال و ناموس و همه ارزش‏ها به آن بستگى دارد، و آن دين خدا و معارف الهى است. چنان كه جهاد پيامبران و اولياء خدا در طول تاريخ، و امر به معروف و نهى از منكر آنها، و شهادت ميليون‏ها انسان‏هاى والا در اين راستا، گواه صادق بر اين مطلب است كه مسأله دفاع از حق در ابعاد گوناگونش يك مسأله حياتى و اصلى و زيربنايى است، و بر همه انسانها واجب و ضرورى مى‏باشد.
قيام و نهضت جهانى و فراموش نشدنى امام حسين(ع) و يارانش در كربلا نيز بر همين اساس بود، او به پيروى از سيره پيامبر(ص) و امام على(ع) و قرآن، در اين راه تا آخرين نفس و آخرين قطره خون خود ايستاد، و همه هستى خود را فدا نمود. گرچه در دائره كوچك و ظاهر شكست خورد، ولى در جهان حقيقت فروزان، در مقياس وسيع در زمان و مكان بر قلّه پيروزى نشست. به قول «مسيو ماربين آلمانى» نويسنده زبردست و مشهور غرب: «در ظاهر يزيد حسين(ع) و يارانش را كشت، ولى در باطن حسين(ع) يزيد و بنى اميه را بدتر از هزار بار كشت، يزيد آنها را يك بار و يك روز كشت، اما امام حسين(ع) و يارانش يزيد و يزيديان را تا ابد و هر روز كشت.»(4)
مسأله دفاع صرف نظر از قرآن، در احاديث اسلامى به طور وسيع و بسيار فراگير مطرح و تأكيد شده است، تا آنجا كه پيامبر(ص) در مورد نگهبانى از حريم دين و حكومت اسلامى كه شاخه‏اى از دفاع است فرمود: «حرس ليلةٍ فى سبيل اللّه عزّ و جلّ افضل من الف ليلةٍ يقام ليلها و يصام نهارها؛ نگهبانى يك شب در راه خدا (از حريم حكومت اسلامى) برتر از عبادت هزار شب تا صبح، كه روزش را انسان روزه بگيرد مى‏باشد.»(5)
امام صادق(ع) در سخنى فرمود: «دانشمندان پيروان ما همانند مرزدارانى هستند كه در برابر ابليس و لشگرهايش صف كشيده‏اند، و از يورش آنها به افرادى از شيعيان ما كه قدرت دفاع از خود ندارند جلوگيرى مى‏كنند، و نيز از تسلّط ابليس و پيروان ناصبى او، بر آنها جلوگيرى مى‏نمايند. آگاه باشيد ارزش آن دانشمندان شيعه‏اى كه چنين خود را در معرض دفاع قرار داده‏اند، هزار هزار (يعنى يك ميليون) بار بالاتر از سپاهيانى است كه در برابر هجوم دشمنان اسلام از كفّار روم و ترك و خزر، پيكار مى‏نمايند، زيرا دانشمندان، نگهبانان عقايد و فرهنگ اسلام، و مدافع دين دوستان ما هستند، در حالى كه مجاهدان حافظ مرزهاى زمينى مى‏باشند.»(6)
پيامبر (ص) فرمود: «هرگاه بدعت‏ها آشكار گشت، بر دانشمند واجب است كه علم خود را (براى نابودى بدعت، دفاع از حق) آشكار سازد، و اگر آشكار نسازد، مشمول لعنت خداوند است.»(7) نيز فرمود: «من خرج يطلب باباً من علمٍ ليردّ به باطلاً الى حقٍّ، او ضلالةٍ الى هدىً، كان عمله ذلك كعبادة متعبّدٍ اربعين عاماً؛ كسى كه براى كسب دانش، از خانه بيرون رود، با اين انگيزه كه در پرتو آن علم و دانش، باطلى را به سوى حق، يا امر گمراهى را به سوى هدايت رهنمون شود، ارزش اين كارش همچون ارزش چهل سال عبادت عابد است.»(8)
نيز فرمود: «كسى كه براى احياء اسلام، تا هنگام مرگ به تحصيل علم و كمال بپردازد در بهشت تنها يك درجه با پيامبران فاصله دارد.»(9)
نيز فرمود: «اگر يك نفر با تلاش (دفاعى) تو هدايت گردد، براى تو در پيشگاه خداوند از همه دنيا و آخرت برتر است.»(10)
اين گفتار از پيامبر(ص) و امامان(ع) بيانگر آن است كه مسأله دفاع فرهنگى و علمى از كيان اسلام، و جلوگيرى منطقى در پرتو انوار علم و دانش، از بدعت‏ها و گمراهى‏ها و انحرافات، از ضروريات اسلام است، و موجب پاداش‏هاى عظيم و محبوبيت بسيار بزرگ، در پيشگاه خداوند خواهد شد، ولى اگر كسى بر اثر سستى و سهل انگارى در فكر دفاع از حريم دين و فرهنگ ناب اسلام از گزند معاندان نباشد. و در اين راستا بى تفاوت بگذرد، مورد لعن و غضب الهى شده، و مسؤول است. تا آنجا كه امام صادق(ع) فرمود: «دانشمندى كه علم خود را (در دفاع از حق) كتمان كند، خداوند او را در قيامت با زشت‏ترين بوها محشور گرداند، و همه جنبندگان زمين، حتى حشرات او را لعنت مى‏كنند.»(11) چند نمونه از دفاع‏هاى پيشوايان از حريم دين‏

در سيره پيشوايان در رابطه با دفاع از حريم دين، موارد بسيار وجود دارد كه براى آشنايى با آن‏ها و الگوگيرى از آنها، نظر شما را به چند نمونه جلب مى‏كنيم:
1- در عصر پيامبر (ص)، بعضى با ديدن معجزاتى از آن حضرت، آن چنان تحت تأثير قرار گرفتند كه مقام آن حضرت را در حد خدايى بالا بردند، و چنين اعتقاد انحرافى در آنها به وجود آمد، پيامبر(ص) بى‏درنگ براى دفاع از حريم توحيد آنها را از اين عقيده برحذر داشت و سريعاً از طرز فكر آنها جلوگيرى نموده و فرمود: «لاترفعونى فوق حقّى، فانّ اللّه تبارك و تعالى اتّخذنى عبداً قبل ان تتّخذنى نبيّاً؛ مقام مرا از حد و مرزش بالا نبريد، چرا كه خداوند متعال قبل از مقام پيامبرى، مرا به عنوان عبد و بنده خود برگزيده است.»(12)
2- در عصر خلافت اميرمؤمنان على(ع) شخصى به نام عبداللّه بن سبا، مدّعى شد كه اميرمؤمنان على(ع) خدا است، و خودش پيامبر از جانب او است. على(ع) او را به حضور طلبيد، و فرمود: چه مى‏گويى؟ او گفت: تو خدا هستى و من پيامبرم. على(ع) به او فرمود: «واى بر تو، مادرت به عزايت بنشيند، شيطان برتو مسلّط شده، از اين عقيده بازگرد و توبه كن.» عبداللّه از عقيده سخيف خود بازنگشت، امام على(ع) او را زندانى نمود، و سه بار او را به توبه فرا خواند، ولى او توبه نكرد، امام(ع) او را با آتش سوزانيد و اعدام كرد، و فرمود: «شيطان او را سرگردان كرده بود، و اين پندار باطل را در دلش القاء مى‏نمود.»(13)
3- از امام باقر و امام صادق(ع) روايت شده فرمودند: پس از جنگ جمل در بصره، هفتاد مرد از اهالى سودان و هند به محضر على(ع) آمده و سلام كردند و آن حضرت را خدا خواندند. آن حضرت به آنها فرمود: چنين نيست، و آنها را با قاطعيت از چنين عقيده بر حذر داشت، آنها سخن امام (ع) را رد كردند و با سماجت گفتند: تو همان هستى. امام(ع) فرمود: اگر از اين عقيده باز نگرديد و توبه نكنيد، شما را اعدام مى‏كنم. آنها باز بر اين عقيده اصرار ورزيدند، حضرت براى دفاع از حريم توحيد ناب، و جلوگيرى از عقايد انحرافى، آنها را به گودالهايى افكند، و گودال‏هاى مجاور آنها را پر از آتش نموده، و از راه‏هاى داخل گودال‏ها دود غليظ به مشام آنها رسيد، و همه آنها به هلاكت رسيدند.»(14)
4- نظير مطلب فوق روايت شده كه يكى از اصحاب مى‏گويد: در محضر على(ع) بودم، ناگاه قنبر آمد و به على(ع) چنين عرض كرد: «ده نفر دم در هستند و مى‏پندارند تو خداى آنها هستى. حضرت فرمود: به آنها اجازه بده وارد شوند. قنبر اجازه داد و آنها وارد شدند، و با كمال صراحت على(ع) را خدا و خالق جهان خواندند، امام على(ع) فرمود: «واى بر شما، چنين نگوييد، من مخلوقى همانند شما هستم.» آنان با لجاجت و سماجت بر عقيده فاسد خود پافشارى مى‏كردند. امام(ع) چند بار آنها را برحذر داشت و فرمود: من بنده خدا هستم، همه ما مخلوق خدا هستيم. آنها باز بر عقيده انحرافى خود اصرار نمودند، حضرت به آنها فرمود:شما بايد با آتش سوزان اعدام شويد. آنگاه دستور داد يك گودال بزرگ مستطيلى شكل كندند و هيزم در ميان آن ريختند، آنگاه براى چندمين بار آنها را به توبه امر كرد، ولى آنها سرپيچى كردند، امام على(ع) در اين هنگام همه آنها را يكى يكى در ميان آتش سوزان افكند، و همه را سوزانيد و نابود كرد. آنگاه فرمود:
انّى اذا ابصرت شيئاً منكراً

اوقدت ناراً و دعوت قنبراً

من هرگاه كه چنين امر ناشايسته‏اى مى‏نگرم، آتش را شعله ور ساخته و قنبر را به كمك فرا مى‏خوانم.»(15)
5 – مناظرات بسيارى كه بين امامان(ع) با ملحدان و معاندان رخ داده، و همچنين مناظرات شاگردان امامان(ع) و پرورش يافتگان آنها كه همه براى استوارى عقيده ناب اسلام، و پرهيز از عقايد انحراف صورت مى‏گرفت، بيانگر آن است كه مسأله دفاع از حريم معارف از نظر امامان(ع) بسيار ضرورى و مهم بوده است، به عنوان نمونه نظر شما را به يكى از آنها كه به وسيله هشام بن حكم شاگرد برجسته امام صادق(ع) رخ داده جلب مى‏كنيم: ابوشاكر ديصانى يكى از زنادقه و منكران توحيد و از دانشمندان عصر امام صادق(ع) بود و از مجوسان به شمار مى‏آمد او روزى كه به پندار خود آيه‏اى از قرآن را براى تأييد عقيده‏اش يافته بود به هشام گفت: در قرآن آيه‏اى وجود داد كه عقيده ما (دوگانه پرستى) راتصديق مى‏كند.
هشام گفت: كدام آيه را مى‏گويى؟ ابوشاكر جواب داد: اين آيه كه قرآن مى‏گويد: «و هو الّذى فى السّماء الهٌ و فى الارض الهٌ؛(16) او كسى است كه در آسمان معبود است، و در زمين نيز معبود مى‏باشد.» بنابراين آسمان معبودى دارد و زمين نيز معبودى ديگر.
هشام پاسخ به اين سؤال را ندانست، در آن سال به مدينه مسافرت كرد و به محضر امام صادق(ع) رسيد، و سؤال را مطرح نمود. امام صادق(ع) فرمود: اين سخن بى دينان است وقتى كه بازگشتى به او بگو نام تو در كوفه چيست؟ مى‏گويد: فلان، از او بپرس نام تو در بصره چيست؟ باز همان نام را مى‏گويد. به او بگو: پروردگار ما نيز همين گونه است، نامش در آسمان اله است و در زمين نيز اله است.
هشام مى‏گويد: پس از بازگشت از سفر نزد ابوشاكر آمدم و همين پاسخ را دادم، او كه پاسخ سؤالش را دريافته بود، گفت: تو اين پاسخ را از حجاز (از محضر امام صادق(ع)) آورده‏اى.»(17)
6- امام حسن عسكرى(ع) فرمود: در عصر رسول خدا(ص) روزى آن حضرت همراه حضرت على(ع) نشسته بودند، ناگاه پيامبر(ص) شنيد شخصى مى‏گويد: «ما شاء اللّه و شاء محمّدٌ؛ هرچه خدا بخواهد و محمد(ص) بخواهد قبول است.» چندانى نگذشت كه شخص ديگرى آمد و گفت: و هرچه خدا بخواهد و على(ع) بخواهد قبول است. (اين گونه تعبير يك نوع بى احترامى به حريم خدا است چرا كه بنده خدا را كنار خدا قرار دادن بدون هيچ پسوندى مناسب نيست، و به توحيد ناب ضربه مى‏زند) پيامبر(ص) به گويندگان اعتراض كرده و فرمود: «نام محمد(ص) و على(ع) را مقارن نام خداوند بزرگ قرار ندهيد، بلكه بگوييد: «ما شاء اللّه ثمّ شاء محمّدٌ، ماشاء اللّه ثم شاء علىٌ؛ هرچه خدا بخواهد، سپس هرچه محمد(ص) بخواهد، هرچه خدا بخواهد، سپس هرچه على (ع) بخواهد.» چرا كه مشيّت خداوند، قاهر و غالب است و هيچ كس و هيچ چيزى همطراز آن نيست.(18)
اين حديث مرا به ياد خاطره‏اى جالب از آيت اللّه العظمى بروجردى (ره) انداخت، كه طبق خبر موثّق، روزى ايشان در حياط اندرونى به سر مى‏برد، جمعيتى در حياط بيرونى در انتظار ايشان به سر مى‏بردند، يك نفر در حياط بيرونى فرياد زد: به سلامتى امام زمان(عج) و آيت اللّه العظمى بروجردى صلوات» آقا اين سخن را شنيد، عصا زنان به پشت در آمد، چند بار محكم عصا را بر در زد، چند نفر پشت در آمدند ببينند چه خبر است، شنيدند آقا با عصبانيت فرمود: اين چه كسى بود كه نام مرا قرين حضرت ولى عصر امام زمان (عج) نمود، حريم‏ها را رعايت كنيد، اگر هم چنين سخنى مى‏گوييد، مقارن هم نگوييد، بلكه فاصله بيندازيد، من كجا و امام عصر(ارواحنا فداه) كجا؟ و به نقلى فرمود: اين شخص را از خانه بيرون كنيد.
7- در عصر امام صادق(ع) گروهكى پيدا شده بودند و مى‏گفتند امام حسين(ع) كشته نشده بلكه، كشته شدن او با شخص ديگرى مشتبه شده است، همانند حضرت عيسى(ع) كه كشته نشد، و امر او مشتبه گرديد و او به آسمان عروج كرد، بنابراين ملامتى از اين جهت بر بنى اميّه نيست، بلكه حسين(ع) به آسمان عروج نموده است. امام صادق(ع) به اين گروهك كه ادعاى دوستى با خاندان رسالت (ع) داشتند به شدت اعتراض نمود و فرمود: «كسى كه پندارد امام حسين(ع) كشته نشده، رسول خدا(ص) و امامان بعد از رسول خدا(ص) را كه خبر از قتل او داده‏اند تكذيب نموده است، و كسى كه پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) را تكذيب كند، كافر است و خونش هدر مى‏باشد.» يكى از حاضران پرسيد: درباره شيعيانى كه چنين عقيده‏اى دارند، چه مى‏گوييد؟ امام صادق(ع) فرمود: «اين‏ها شيعيان من نيستند، و من از آنها بيزارم.» تا اين كه فرمود: «خداوند غلوكنندگان و گروهك مفوضه (آنانكه معتقدند خداوند همه چيز را به امامان(ع) واگذار نموده) را لعنت كند، كه عظمت خدا را كوچك شمردند و در نتيجه كافر و مشرك و گمراه شدند، و گروهى را نيز گمراه كردند، و اين كارهايشان به خاطر فرار از زير بار مسؤوليّت اداى واجبات و حقوق است.»(19)
8 – از يكى از اصحاب امام صادق(ع) نقل شده گفت: روزى امام صادق(ع) خشمگين نزد ما آمد، علت آن را پرسيديم، فرمود: اكنون براى كارى از خانه بيرون آمدم، يكى از غلامان سياه مدينه وقتى كه مرا ديد مرا (به عنوان خدايى) صدا زد: لبيك يا جعفر بن محمد لبيك، من بى‏درنگ ترسان و لرزان شدم، به خانه بازگشتم و براى خدا سر بر سجده نهادم، و خود را ذليل درگاه خدا نمودم، و از اين گفتار (غلوآميز) آن غلام سياه بيزارى جستم، اگر عيسى(ع) از آنچه خداوند درباره‏اش فرموده بود، پا فراتر مى‏نهاد، چنان كر و كور و گنگ و لال مى‏شد كه ديگر بينا و شنوا و داراى زبان نمى‏شد، آنگاه فرمود: خداوند ابوالخطاب (رييس گروهك غلو كننده را كه اين خرافات را به زبان مردم انداخته لعنت كند و با آهن بكشد.»(20)
9- حضرت رضا(ع) نيز در اين راستا فرمود: عدّه‏اى از غلوكنندگان، اخبارى را در مورد تشبيه به خدا و مسأله جبر، در شأن ما به دروغ جعل كردند، و با اين بيهوده گويى‏ها عظمت خدا را كوچك نمودند، هر كسى آنها را دوست بدارد با ما دشمنى نموده، و هر كسى آنها را دشمن بدارد با ما دوستى نموده است، هر كسى با آنها رابطه برقرار سازد، از ما بريده است، و هر كسى از آنها ببرد با ما پيوند برقرار نموده است، هر كسى نسبت به آنها بى‏اعتنايى كند، به ما نيكى نموده و هر كسى به آنها نيكى كند به ما بى‏اعتنايى و جفا كرده است. و هر كسى كه آنها را گرامى بدارد به ما اهانت نموده و هر كسى كه به آنها اهانت كند به ما احترام نموده، و هر كسى كه آنها را بپذيرد ما را رد كرده و هر كسى كه آنها را رد كند ما را پذيرفته است، و هر كسى كه به آنها بدى كند به ما خوبى كرده، و هر كسى كه به آنها خوبى كند به ما بدى نموده و هر كسى كه آنها را تصديق كند ما را تكذيب نموده، و هر كسى كه آنها را تكذيب كند ما را تصديق نموده است، و هر كسى كه آنها را محروم كند به ما عطا كرده، و هر كس كه به آنها عطا كند ما را محروم ساخته است، هر كسى كه شيعه ما است هرگز آنها را يار خود نگيرد و با آنها همكارى ننمايد.(21)
آخرين سخن اين كه بسيار بايد مراقب باشيم كه از حريم و ميزان عقيده صحيح انحراف نيابيم، و خود آگاه و ناخود آگاه از گروهك‏هاى منحرف حمايت ننماييم. با توجه به اينكه امام جواد(ع) فرمود: «من اصغى الى ناطقٍ فقد عبده…؛ هر كس به سخن گوينده‏اى گوش دهد، او را پرستيده، پس اگر گوينده از خدا دم زند، آن كس خدا را پرستيده، و اگر گوينده از زبان شيطان، سخن بگويد، آن كس شيطان را پرستش نموده است.»(22)
امام خمينى قدس سرّه در اين راستا فرمود: «جرم علما و روحانيون اين است كه از اسلام دفاع مى‏كنند، و از احكام قرآن دفاع مى‏كنند، و رو در روى جبّاران و ستمكاران مى‏ايستند، و بر سرشان فرياد مى‏زنند كه تجاوز به احكام اللّه نكنيد، سنن الهى را بازيچه دست خود قرار ندهيد، شما هرگز نمى‏توانيد احكام خدا را تغيير دهيدو چنين حقى نداريد.»(23) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. المنجد، واژه حائط. 2. سوره بقره، 251. 3. سوره حج، 40. 4. سياسة الحسينيّه، از علامه كاشف الغطاء، ص 24. 5. نهج الفصاحه، حديث 1355. 6. احتجاج طبرسى، ج 1، ص 155. 7. اصول كافى، ج 1، ص 54. 8. بحارالانوار، ج 1، ص 182. 9. همان، ص 184. 10. همان. 11. بحارالانوار، ج 2، ص‏72. 12. اثبات الهداة، ج 7، ص 447. 13. همان، ص 484. 14. فروع كافى، ج 7، ص 259 و 260. 15. قاموس الرجال شيخ محمد تقى شوشترى، ج 7، ص 391. 16. سوره زخرف، آيه 84. 17. اصول كافى، ج 1، ص 128 در اين‏باره به كتاب، «101مناظره جالب و خواندنى» از نگارنده مراجعه شود. 18. اثبات الهداة، ج 7، ص 482 و 483. 19. همان، ص 456. 20. همان، ص 443. 21. اثبات الهداة، ج 7، ص 445 و 446. 22. تحف العقول، ص 456. 23. صحيفه نور، ج 1، ص 159 و 160.

/

رئيس جمهور در آزمون خدا و خلق‏

«من به عنوان رئيس جمهور در پيشگاه قرآن كريم و در برابر ملت ايران به خداوند قادر متعال سوگند ياد مى‏كنم كه پاسدار مذهب رسمى و نظام جمهورى اسلامى و قانون اساسى كشور باشم و همه استعداد و صلاحيت خويش را در راه ايفاى مسئوليتهائى كه بر عهده گرفته‏ام بكار گيرم و خود را وقف خدمت به مردم و اعتلاى كشور و ترويج دين و اخلاق، پشتيبانى از حق و گسترش عدالت سازم و از هرگونه خودكامگى بپرهيزم و از آزادى و حرمت اشخاص و حقوقى كه قانون اساسى براى ملت شناخته است حمايت كنم در حراست از مرزها و استقلال سياسى و اقتصادى و فرهنگى كشور از هيچ اقدامى دريغ نورزم و با استعانت از خداوند و پيروى از پيامبر اسلام و ائمه اطهار – عليهم السلام – قدرتى را كه ملت به عنوان امانتى مقدس به من سپرده است همچون امينى پارسا و فداكار نگاهدار باشم و آن را به منتخب ملت پس از خود بسپارم.»
(اصل 12 قانون اساسى)

فعاليتهاى فشرده انتخابات رياست جمهورى پايان يافت. پايانى كه صحنه‏هاى رقابت آن جاى سؤال فراوان داشت در تبليغات چه از سوى برخى نامزدها و هوادارانشان و چه برخى نشريه‏ها به گونه‏اى عمل شد كه بى‏شباهت به الگوهاى كشورهاى غير مكتبى نبود. در آن كشورها سياست تابع دين نيست و سكولاريسم مرز دين را از سياست جدا مى‏كند لذا وعده‏هاى بى اساس، استفاده ابزارى از سوژه‏هاى بى‏پشتوانه، تخريب ديگران و پول و رشوه رايج و شايع است و براى رسيدن به هدف هرگونه وسيله‏اى توجيه دارد.
در حالى كه در نظام اسلامى اتخاذ اين شيوه‏ها مردود و غير قابل قبول است در نظام اسلامى و سياست دينى ما سيره و سياست اميرالمؤمنين(ع) ملاك عمل و مشروعيت است كه وقتى برخى مصلحت انديشان آن حضرت را به دليل اجراى عدالت در تقسيم بيت المال مورد سرزنش قرار دادند، با لحن عتاب‏آميز فرمود: «أتأمرونى ان اطلب النصرة بالجور فى من وليّت عليه» آيا از من مى‏خواهيد كه با بى‏عدالتى نسبت به مردم پيروزى را به دست آورم؟!

«الاوان اعطاء المال فى غير حقه تبذير و اسراف…؛ آگاه باشيد كه دادن مال در موارد نابجا تبذير و اسراف است كه عامل آن را در دنيا بالا مى‏برد و در آخرت فرود مى‏آورد، در نظر مردم منزلت مى‏بخشد اما در پيشگاه خدا خوار و ذليل مى‏كند.» (نهج البلاغه خطبه 126)
حال اگر تنها از نقطه نظر هزينه‏هاى تبليغاتى انتخابات نگاه كنيم، آنچه مى‏بينيم از مصاديق اسراف و تبذير و ولخرجى و هدر دادن مال است. هزينه‏هاى ميلياردى برخى تبليغات در روزگارى كه خانواده‏هائى هستند كه ماه به ماه حسرت خريد نيم كيلو گوشت را بر دل دارند، واقعاً جاى شگفتى و سؤال است كه اينهمه ريخت و پاش در تبليغات انتخاباتى چگونه قابل توجيه است؟! مردم مى‏پرسند اين پول‏ها از كجاست؟ اگر از جيب خود آقايان است از كجا آورده‏اند؟ اگر ديگران مى‏دهند آنها از رئيس جمهور عوض اين هزينه‏ها چه مى‏خواهند؟ آيا رانت و امتياز و سهم خواهى در قدرت هدف نيست؟ كه رئيس جمهور را وامدار آنها مى‏سازد و بايد با دادن امتيازات آن را جبران كند؟! بطور خلاصه اگر ميان سيره علوى و عملكردهاى كنونى مقايسه‏اى صورت گيرد، چندان شباهتى وجود ندارد. پس چرا از عدالت علوى سخن مى‏گوئيم؟!
از زاويه ديگر به تبليغات انتخاباتى مى‏نگريم، برخى از نامزدها براى جلب نظر گروه‏ها و اقليت‏ها و قوميت‏ها شعارهائى دادند كه با معيارهاى مكتبى ما قابل انطباق نيست، برخى نامزدها به شرق و غرب كشور رفتند و براى جلب آراء از انتخاب وزير ويژه و حقوق بشر و مانند آن حرف زدند كه نظير آن را به گونه ديگر در انتخابات دوره هشتم رياست جمهور ديديم كه از سيماى جمهورى اسلامى و زير نگاه ملت به تحريف آيه ولايت پرداخته شد و مفهوم ولايت و مولى در حديث نبوى را با عباراتى دوپهلو به معناى دوستى و نه حاكميت گرفتند تا رأى اقليت‏هاى دينى را جذب كنند و اين نقطه سياه در نامه اعمالشان باقى ماند كه بايد پيش خدا پاسخگو باشند. اينگونه شيوه تبليغاتى نبايد باب شود و به صورت يك فرهنگ درآيد. مگر ما در سيره علوى كه شعار آن را مى‏دهيم نخوانده‏ايم كه اميرالمؤمنين(ع) حاضر نشد براى تحكيم خلافت خود به سهم خواهانى چون طلحه و زبير باج بدهد تا صداقت ايمان را تحكيم بخشد و خط مشى سياست دينى را ترسيم كند كه حاكميت اسلام سازشكارى و سهم خواهى را نمى‏پذيرد هرچه باشد و براى هر كس!
برخى نامزدها به گونه‏اى حرف زدند كه گوئى در كشورى مانند انگليس و فرانسه بسر مى‏برند و الگوهائى با معيارهاى اسلامى اصلاً وجود ندارد، اينها از توسعه سياسى و آزادى بى‏قيد و شرط و نظائر آن دم زدند كه آنهمه عواقب نامطلوب ببارآورده و از بحران‏هاى فرهنگى كه خطر سهمگين براى نظام و انقلاب است سخن به ميان نياوردند و حتى گاهى عكس آن را نويد دادند و برخى مطبوعات در اين راستا از كشف حجاب بدتر از آنچه امروزه مى‏بينيم سخن گفتند تا آراء مشتى ابتذال گرا و هوسران را جلب كنند.
از سوى ديگر پيمان شكنى برخى اصولگرايان ما كه ميثاق نخستين را نقض كرده و وحدت و همبستگى مورد توافق را ناديده گرفته و به عواقب آن انديشه نكردند و اين آزمايش خوبى نبود. خلاصه آنكه ماجراى انتخابات و تبليغات انتخاباتى هرچه بود گذشت و اكنون رئيس جمهور است و مسئوليتهاى او و انتظارات ملت از دولت او.
دولت آينده بايد با ابتذال فرهنگى مبارزه كند هرچند در تبليغات انتخاباتى از مسائل فرهنگى و ابتذال اخلاقى موجود و راه چاره آن كمتر سخن به ميان آمد اما اين يك مسئله جدى براى ملت ماست بويژه دردمندان و دلسوزان و آنان كه براى انقلاب جان و مال نثار كرده و امروزه از ابتذال اخلاقى و گرايش به فرهنگ بيگانگان كه در سايه تساهل و تسامح پديد آمده رنج مى‏برند و چشم به راه تحولى در اين رهگذر نشسته‏اند. فرهنگ و هنر و سينما و مطبوعات و كتاب و حتى فضاى آموزشى و دانشگاهى راه افول راپيموده و استحاله تدريجى فرهنگ آينده تاريكى را نويد مى‏دهد كه با افق چشم انداز كه به حاكميت فرهنگ اسلام و اخلاق اصرار مى‏ورزد، همخوانى ندارد. امروزه اخلاق و فرهنگ را به بازسازى نياز مبرم است همانگونه كه اقتصاد و معيشت مردم به تحوّل و عدالت خواهى نياز شديد دارد، درست است كه سامان دادن به مسائل اقتصادى و معيشتى و برنامه ريزى براى اجراى عدالت اجتماعى مهم و سرنوشت ساز است و بدون آن تحول فرهنگى كمتر موفق خواهد بود اما از اصالت زيربناى فرهنگى نبايد غفلت ورزيد و اين همان چيزى است كه در برنامه نامزدهاى انتخاباتى به نحو شايسته به آن توجه نشد و اينك با روند استقرار دولت جديد بايد جدى گرفته شود. مردم ما همانقدر كه به تحولات اقتصادى چشم دوخته‏اند نگران مسائل فرهنگى و اخلاقى و سرنوشت جوانان خود در وضع نامطلوب كنونى مى‏باشند. دلسوزان نظام ادامه روند موجود فرهنگ جامعه را پيمودن راه زوال تلقى مى‏كنند.
ما دچار نوعى غرب باورى در مسئله فرهنگ و اخلاق شده‏ايم. تبليغات رسانه‏ها و ماهواره‏ها و فيلم‏ها و هنر آموزى برخى رسانه‏هاى داخلى، تدريجاً روح فرزندانمان را استحاله كرده، مرزهاى قانونى و شرعى را شكسته است. اعتياد، فساد، مواد مخدر، روابط نامشروع حتى به مراكز آموزشى و خوابگاه‏هاى جوانان پسر و دختر كشيده شده و اخبار گوناگون آن آينده خطرناك‏ترى را پيش روى مى‏نهد، اگر دولت آينده ادامه دهنده اين راه باشد با ضعف هائى كه در دستگاه قضائى و فرهنگى و اجرائى در برخورد با مفاسد وجود دارد و سياستهائى را كه در توسعه فرهنگى و قضائى اتخاذ شده دنبال كنيم بايد فاتحه همه چيز را بخوانيم، هجمه فرهنگى و سازو كار مقابله با آن ناديده گرفته شده و گاهى فقط حرف آن زده مى‏شود و غالباً از آن سخن به ميان نمى‏آيد، غائله استحاله فرهنگى به فراموشى سپرده شده و اين مسئوليت جدى همه دستگاه خرد و كلان است كه با نگاه ديگر به آن بنگرند. بعقيده نگارنده امروز جامعه ما به يك انقلاب فرهنگى جدى نظير آنچه در اول انقلاب و با رهبرى امام راحل(ره) صورت گرفت نيازمند است و اگر دولت آينده با ابتذال و فساد مبارزه نكند و ارزشها را جدى نگيرد راه زوال پيموده است. كابينه آينده دولت‏
مطلب ديگر، تركيب كابينه در دولت آينده است، رئيس جمهور در انتخاب وزراء و رؤساى سازمان‏ها و ديگر مسئولان در رده‏هاى مختلف ديگر بايد اين دغدغه را داشته باشد كه افراد خوشنام، مؤمن، كاردان و متعهد برگزيند در غير اين صورت نه تنها گزينه‏هاى معرفى شده از تصويب مجلس نخواهد گذشت و نقطه تنش مجلس و دولت از همين جا آغاز مى‏شود، بلكه كار مملكت و سرنوشت ملت نيز با ابهام و ناكامى مواجه خواهد بود، رئيس جمهور در گزينش همكاران بايد نخست به عهدنامه اميرالمؤمنين (ع) با مالك اشتر مراجعه نموده و با ملاك هائى كه آن حضرت ارائه فرموده به گزينش و معرفى آنان بپردازد. انسان‏هاى با اصالت، خوش سابقه با روحيه جهادى سازش ناپذيرى كه با وسواس و ترس و لرز به بيت المال نزديك شوند و مبارزه با فقر و فساد سرلوحه كارشان باشد و معامله گر و نخبه گرا و ضعيف كش نباشند. امروز كشور و نظام به اينگونه افراد نياز دارد تا با روحيه انقلابى به بازسازى مرزهاى سيلاب برده فرهنگ و اخلاق و عدالت اجتماعى بپردازند، از تبليغات دشمنان نهراسند و با قاطعيت در برابر تهديدات بايستند. اگر دولت آينده با اين سياست و خط مشى به صحنه بيايد از پشتيبانى ملت بزرگ برخوردار خواهد بود. بديهى است كه با ديدن خط مشى معدودى از اقشار و احزاب موافق نخواهند بود كه عدم موافقت آنان با وجود حمايت توده‏هاى ميليونى، بى اثر خواهد ماند.
در عهدنامه اميرالمؤمنين(ع) به مالك اشتر آمده كه وى را به رعايت جانب عامه يعنى توده‏هاى مردم و بى اعتنائى به توقعات خاصه يعنى اقليت پرتوقع فرا مى‏خواند و خاطر نشان مى‏سازد كه توده‏هاى مردم ذخيره دولت اند و سپر بلا و يار و ياور حكومت و خاصه انسان‏هائى هستند بى‏خاصيت طلبكار پرخرج و فرصت طلب كه نارضايتى آنان ضررى به حكومت مورد حمايت ملت نخواهد زد. بنابراين رئيس جمهور پس از تصدى پست رياست به يارگيرى به معناى صحيح كلمه و در حدود صلاحيت‏ها بايد بپردازد تا كار دولت سامان گيرد و انسجام در اركان نظام حاكم شود و از جناح گرائى و تعصبات نامعقول بپرهيزد تا نيروهاى صالح در جامعه منزوى نگردند و از همه استعدادها و تعهدها در آبادى كشور بهره‏گيرى شود. سوگندنامه رياست جمهورى‏
اين سوگندنامه را كه در صدر مقال آمد، رئيس جمهور و هر مسئول ديگرى كه پستى در دست دارد بايد سرلوحه كار خود قرار دهد. پاسدارى از اسلام و مذهب و نظام و قانون اساسى، خدمت به مردم، ترويج دين و اخلاق، و حمايت از حق و گسترش عدالت و آزادى در محدوده قانون و استقلال سياسى و اقتصادى و فرهنگى و پاسدارى از امانتى كه ملت به دست او سپرده است. روزهاى دولت و حاكميت به سرعت برق مى‏گذرد چنانكه بر ديگران گذشت، آنچه مى‏ماند اثر نيك و ذخيره عمل صالح نزد خدا است و اين جز با خلوص نيّت و عزم خدمت و دين باورى و دفاع جانانه از دين خدا و حقوق بندگان خدا فراهم نخواهد شد.
اينك ملت چشم به راه چنين دولتى نشسته تجربه‏هاى گذشته بايد درس‏آموز براى دولت آينده باشد.
دولت آينده بايد هر دقيقه‏اى از عمر خود را وقف آرمان‏هائى كند كه ريشه دار و ماندگار و سرمايه عزت ميهن و عظمت ملت و سربلندى اسلام و نظام اسلامى باشد. و انشاء اللّه چنين باد و ما در انتظار آنيم.

پاورقي ها:

/

نقش اهل بيت پيامبرص در تبيين و پاسدارى از حريم عقايد اسلامى‏

آخرين قسمت‏ اهل بيت(ع) و مسأله رؤيت‏
در علم كلام ثابت شده است كه خداى تعالى جسم نيست و هيچ يك از ويژگيهاى جسم بودن را ندارد اما لازمه رؤيت هر چيز با چشم، جسمانيت آن چيز است. همه فرقه‏هاى اسلامى بر اين باور اعتقاد دارند كه خداى سبحان را در دنيا با چشم ظاهرى نمى‏توان ديد. اما در مورد رؤيت خداوند در قيامت دو اعتقاد وجود دارد، گروهى مانند معتزله، اماميه، زنديه قائلند خداوند در قيامت نيز قابل رؤيت نيست اما اشاعره معتقدند كه خداوند در آخرت تنها براى مؤمنان، در بهشت قابل رؤيت است. در كتاب شرح مقاصد مى‏نويسد: «عقيده اهل سنّت بر آن است كه مؤمنان، خداوند متعال را در حالى كه منزه از مقابله، جهت و مكان است مى‏بينند.»(1)
اما از ديدگاه اهل بيت خداوند در آخرت نيز با چشم ظاهرى ديده نمى‏شود بلكه در دنيا و آخرت تنها با ديده قلب مؤمنان مشاهده مى‏شود. در اين زمينه روايات فراوانى از اهل بيت (ع) رسيده است كه بعضى از آنها را نقل مى‏كنيم. امام رضا(ع) به نقل از جدّ بزرگوارشان رسول خدا نقل مى‏كنند: «لمّا اسرى بى الى السماء بلغ بى جبرئيل مكاناً لم يطأه جبرئيل قطّ فكشف لى فارانى اللّه عزّ و جلّ من نور عظمته ما احب»(2) در هنگام سير و عروج به آسمان به مكانى رسيدم كه جبرئيل هرگز نمى‏توانست به آنجا نزديك شود پس از برطرف شدن پرده، خداوند بزرگ آنچه را از نور عظمتش دوست مى‏داشتم به من نشان داد. يعقوب بن اسحاق مى‏گويد: «از امام حسن عسكرى پرسيدم: چگونه خدايى را كه نديده عبادت مى‏كنيد؟ فرمودند سيد و مولا، و نعمت دهنده من و پدرانم بزرگتر از آن است كه ديده شود سپس پرسيدم آيا رسول خدا(ص) پروردگارش را ديده است؟ به من نوشت: «انّ اللّه تبارك و تعالى ارى رسوله بقلبه من نور عظمته ما احبّ»(3) خداوند در قلب رسولش آنچه را از نور عظمت الهى را دوست داشت نشان داد. مردى از خوارج نزد امام باقر(ع) آمد و گفت چه چيزى را عبادت مى‏كنيد؟ آيا خدا را ديده‏اى؟ حضرت فرمود: «خدا با چشم سر ديده نمى‏شود بلكه دل‏ها با حقايق ايمان او را مى‏بينند، او با قياس و حواس شناخته نشده است، و درك نمى‏شود و شباهتى به مردم ندارد. پس آن مرد خارجى بيرون رفت در حالى كه اين جمله را مى‏گفت: « خدا داناتر است كه رسالت را در كجا قرار دهد.»(4)
ذعلب يمانى از على(ع) پرسيد: «هل رأيت ربّك يا اميرالمؤمنين؟ فقال (ع) أفاعبد مالا ارى؟ فقال: و كيف تراه؟ فقال: لاتدركه العيون بمشاهدة العيان ولكن تدركه القلوب بحقايق الايمان»(5)
اى اميرمؤمنان آيا پروردگار خود را ديده‏اى؟ فرمود: آيا چيزى را كه نبينم مى‏پرستم؟ گفت: چگونه او را مى‏بينى؟ فرمود: ديده‏ها ا و را آشكار نتواند ديد، اما دلها با ايمان درست بدو خواهند رسيد. اهل بيت و عدل الهى‏
عدل از واژه هايى است كه هر مسلمانى با آن به خوبى آشنايى دارد، يكى از صفات ويژه خداى سبحان است كه در آيات فراوانى از قرآن خداوند بعنوان كسى كه به هيچ موجودى ظلم نمى‏كند معرفى شده است. تمام گروههاى اسلامى عادل بودن را به عنوان يكى از صفات خدا پذيرفته‏اند. تنها اختلاف در تبيين و تفسير آن است. اشاعره عدل را به گونه‏اى تفسير كرده‏اند كه از ديدگاه معتزله انكار عدل الهى است.
اشاعره معتقدند هر كارى را كه خدا انجام دهد، عين عدل است. زيرا درباره خداوند ظلم قابل تصور نيست. معتزله مى‏گويند بعضى كارها عادلانه است و برخى ديگر ظالمانه و مصداقى از ظلم است. وقتى گفته مى‏شود خداوند عادل است مقصود اين است كه همه كارها و افعال او نيك و پسنديده است و هرگز كارهايى كه با واجب الوجود بودن او منافات داشته باشد انجام نمى‏دهد.(6)
بايد توجه داشت كه ريشه اين بحث برمى‏گردد به اينكه آيا عقل انسان نيكى‏ها و زشتى‏ها را درك مى‏كند يا نه؟ اشاعره معتقدند كه عقل چنين قدرتى را ندارد و معتزله باور دارند كه عقل ما زيبايى و زشتى خيلى از كارها را تشخيص مى‏دهد و عقل انجام كارهاى زشت را از ناحيه خداوند زشت و محال مى‏دانند. اما از آن‏جايى كه اهل بيت پيامبر(ص) مفسر و بيان كننده عقايد راستين و صحيح مى‏باشند لازم است ديدگاه اين انوار الهى را بدست آوريم تا انديشه‏هاى خويش را با معيار و ملاك سخنان آنان بسنجيم و سخن حق را از زبان آنان بشنويم.
اهل بيت (ع) عقل انسان را پيامبر و راهنمايى درونى مى‏دانند و آنرا قادر به درك حسن و قبح دانسته آنچه را زشت تشخيص مى‏دهد خداوند منزه از آن است چون خداوند قوه عقل را براى درك و فهم امور در وجود انسان نهاده است. پس بايد در امور عقلايى درك و فهم عقل حجت باشد.
از امام على(ع) سؤال شد توحيد و عدل چيست؟ فرمود: «التوحيد ان لاتتوهّمه و العدل ان لاتتّهمه»(7) توحيد آن است كه خدا را در وهم نيارى و عدل آن است كه او را متهم نسازى. ابن ابى الحديد در شرح اين كلام مى‏گويد منظور از ركن دوم يعنى عدل اين است كه خداوند را متهم نكنى به اين امور، اينكه انسان را مجبور كرده بر انجام كار زشت ولى او را عقاب كند، اينكه خداوند دروغگويان را تمكين دهد با معجزه تا مردم را گمراه كنند، اينكه مردم را مكلّف كند به امورى كه طاقت ندارند، و امور ديگرى كه به نحوى عدالت خداوند را خدشه‏دار مى‏كنند.(8) از امام صادق(ع) نقل شده است كه فرمود: «العدل فان لاتنسب الى خالقك مالامك عليه»(9) عدل اين است كه به خدا چيزى را نسبت ندهى كه اگر خودت انجام دادى تو را بخاطر آن سرزنش كنند. امام على در جاى ديگرى مى‏فرمايد: «خداوند كسى است كه در وعده‏هايش راستگوست و از ستم كردن بر بندگانش منزه است، و در بين بندگانش دادگرى نموده و در داورى‏اش بر آنان عدالت ورزيده است.»(10) اهل بيت و اختيار انسان‏
بحث از جبر و اختيار انسان در كارهايش يكى از مباحث بسيار مشكل و پرجنجال در ميان مسلمانان بوده است. و ديدگاههاى متنوعى در اين زمينه ارائه شده است. گروهى قائل به جبر شده معتقدند مؤثر و آفريننده اعمال انسان خداوند است. اشاعره معتقدند مؤثر و آفريننده اعمال خداست انسان فقط كسب كننده‏اند، معتزله معتقدند انسان در كارها به خودش واگذاشته شده است و خداوند هيچ دخالتى در كارهاى انسان ندارد. اما اماميه با استناد به گفتار ائمه اهل بيت معتقدند انسان در كارهايش نه مجبور است و نه به خود واگذاشته است بلكه امرى است بين جبر و تفويض بگونه‏اى كه «لاجبر و لا تفويض بل امر بين الامرين» يك اصل اعتقادى شيعه اماميه شده است. از امام صادق(ع) پرسيدند: «اى فرزند رسول خدا: آيا خداوند امور را به انسان واگذار كرده است؟ فرمود: خدا بزرگتر از اين است كه تدبير امور را به بندگان واگذارد. سپس پرسيد: آيا مجبور كرده است؟ امام فرمود: خداوند عادلتر از آن است كه مجبور كند. و بعد آنان را عذاب كند.»(11)
امام صادق(ع) در جاى ديگر مى‏فرمايد: خداوند به بندگان خود مهربان‏تر است از آن كه آنان را بر انجام گناه مجبور كند آنگاه عذاب نمايد و خداوند تواناتر و عزيزتر از آن است كه چيزى را اراده كند ولى تحقق نيابد، از آن حضرت سؤال شد كه آيا بين «جبر» و «قدر» فاصله‏اى وجود دارد؟ در پاسخ فرمود: آرى گسترده‏تر از آنچه ميان آسمان و زمين است.»(12) مقصود از گستردگى در اين روايت وسعت ميدان انديشه و اعتقاد در مورد افعال انسان و وابستگى آن به قدرت و اراده خدا و انسان مى‏باشد و آن تنگناى فكرى و اعتقادى كه طرفداران «جبر» و «تفويض» پنداشته‏اند وجود ندارد و اين كه گروهى اراده و قدرت انسان را ناديده گرفته و گروهى ديگر قدرت و اراده خدا را نفى كرده‏اند بى اساس است و مى‏توان هم تأثير اراده و قدرت انسان را پذيرفت و هم اراده و قدرت خدا را.
امام صادق(ع) در حديث ديگر فرمودند: «لاجبر و لاتفويض ولكن امر بين امرين»(13) درباره افعال انسان نه انديشه جبر واقع بينانه است و نه انديشه تفويض آنچه واقعيت دارد راهى ميان اين دو و به تعبير ديگرامر بين امرين است. در توضيح اين اصل از امام رضا(ع) سؤال شد. فرمودند: «وجود السبيل الى اتيان ما امروا به و ترك ما نهوا عنه»(14) امر بين امرين عبارت است از توانايى انسان بر انجام آن‏چه به آن مأمور گرديده و اجتناب از آنچه نهى گرديده است.
در اين حديث امام تنها به اصل قدرت و توانايى انسان و حق انتخاب و تصميم‏گيرى او اشاره نموده است. در جاى ديگر امام صادق(ع) اين اصل را در قالب مثال بيان مى‏كند و مى‏گويد: «مانند اين است كه كسى را در حال انجام گناه مشاهده نمايى و او را از اين عمل نهى نمايى ولى او اعتنايى ننمايد و تو نيز او را به حال خود واگذارى تا آن گناه را انجام دهد در اين صورت تو او را به گناه دستور نداده‏اى.»(15)
امام صادق(ع) در شرح اين اصل اعتقادى فرمود: «انّ الناس فى القدر على ثلاثه اوجهٍ: رجلٌ يزعم انّ اللّه عزّ و جلّ اجبر الناس على المعاصى فهذا قد ظلّم اللّه فى حكمه فهو كافرٌ و رجلٌ يزعم انّ الامر مفوّضٌ اليهم فهذا قد اوهن اللّه فى سلطانه فهو كافرٌ و رجلٌ يزعم ان اللّه كلّف العباد ما يطيقون و لم يكلّفهم مالايطيقون و اذا احسن حمد اللّه و اذا اساء استغفر اللّه فهذا مسلمٌ بالغ»(16) مردم در جبر و اختيار سه گروه هستند، گروهى گمان دارند خداوند آنها را بر گناهان مجبور كرده است پس خداوند در حكمش ظلم كرده است اينها كافر هستند، گروهى گمان كرده‏اند كه خداوند آنها را به خود واگذار كرده است اينها سلطنت و حكومت خدا را سست كرده‏اند و كافر هستند. و گروهى كه معتقدند خداوند بندگان را به كارهايى كه طاقت دارند تكليف كرده است و به كارهايى كه طاقت ندارند تكليف نكرده است وقتى عمل خيرى انجام مى‏دهند خدا را سپاس مى‏كنند، وقتى معصيت مى‏كنند طلب بخشش مى‏كنند. اينها مسلمان رشيد و كامل هستند. در توضيح و شرح اين اصل متكلمين و محدثين سخنان فراوانى دارند كه به برخى اشاره مى‏كنيم.
علامه مجلسى در تقرير نظريه امر بين امرين مى‏گويد: از روايات استفاده مى‏شود كه هدايت‏هاى ويژه و توفيقات خاص الهى در افعال انسان نقش مؤثرى دارد هرچند به مرحله «الجاء و اضطرار» نمى‏رسد پس نقش خداوند در افعال انسان توفيقات و هدايت‏هاى الهى است كه شامل حال افراد مى‏شود براى انجام كار. اما اين كه چرا اين توفيقات شامل برخى از افراد مى‏شود و بسيارى از آنان محروم و بى‏بهره‏اند؟ آن به خاطر حسن اختيار و پاكدلى يا سوء اختيار و آلودگى نهاد آنان است بنابراين خدا گناهكاران را مجبور نساخته است تا مجازات آنان موجب نسبت ظلم به خدا گردد و نه انسان در كارهاى خود مستقل است تا با مالكيت و قدرت مطلقه الهى منافات داشته باشد و در نتيجه انسان شريك خدا در تدبير عالم هستى گردد.(17)
گروهى از متكلمين از اين طريق كه انسان فاعل قريب و خدا فاعل بعيد است خواسته‏اند اين اصل را تبيين نمايند. چون هستى انسان و قدرت و شعور و اراده او هر لحظه از جانب خداوند به وى افاضه و اعطاء مى‏شود بنابراين هستى فعل و كار انسان هم به خدا نسبت داده مى‏شود و هم به خدا شايد بهترين تفسير اين اصل كلام صدرالمتألهين باشد كه مى‏گويد: پديده‏هاى هستى با همه تفاوتهايى كه از نظر ذات و صفات و افعال با يكديگر دارند و نيز با همه اختلافاتى كه از نظر قرب و بعد به مبدأ آفرينش دارند در يك چيز شريكند و آن اين كه يك حقيقت الهى همه آنها را برگرفته است، اين حقيقت الهى در عين بساطت و وحدت، همه ابعاد عالم وجود را شامل است و هيچ ذره‏اى در گستره حيات از سيطره و احاطه اين حقيقت الهى و نورالانوار بيرون نمى‏باشد او با هر پديده‏اى همراه است اگر چه مقارن و در رديف او نيست. غير از هر موجودى است، هرچند جداى از آن نمى‏باشد. اوست كه آفريدگار آسمان و زمين است. بنابراين همان گونه كه در نظام آفرينش، شأن و هستى هر پديده‏اى شأن و هستى خدا است، فعل هر پديده‏اى نيز فعل خدا مى‏باشد. مقصود اين نيست كه مثلاً فعل زيد از او صادر نشده است. بلكه مقصود اين است كه فعل او در عين اين كه حقيقتاً فعل او است حقيقتاً فعل خدا نيز هست.(18) پس همان گونه كه هستى انسانها حقيقتاً منسوب به خدا است افعال آنها نيز منسوب به اوست. از طرف ديگر هستى انسان منسوب به خودش نيز مى‏باشد، مثلاً مى‏گوئيم زيد موجود است پس كارهايش نيز منسوب به خودش مى‏باشد حقيقتاً. قضا و قدر از ديدگاه اهل بيت‏
هنگامى كه اراده پروردگار به خلق موجودى مادى تعلّق مى‏گيرد هفت مرحله سپرى مى‏شوند تا آن موجود تحقق يابد. اين مراحل عبارتند از: مشيّت، اراده، قدر، قضا، اذن، كتاب و اجل»(19)
يكى از اين مراحل قدر و ديگرى قضا است. توضيح اين دو مرحله اين است كه هر مخلوقى از آن رو كه مخلوق است داراى حدودى ويژه است ولى تعيين ميزان و چگونگى اين حدود با پروردگار است علاوه بر آيات قرآن كريم رواياتى از اهل بيت بر اين معنا دلالت دارند. على(ع) مى‏فرمايد: «جعل لكلّ شى‏ءٍ قدرا»(20) خداوند براى هر چيز اندازه‏اى قرا رداد. حال وقتى خداوند مى‏خواهد موجودى مثل انسان را بيافريند نخست حدود و اندازه ويژگيهاى وجودى اش را تعيين مى‏كند، از قبيل ويژگيهاى ظاهرى و زمان و مكان تولد و آن را در وجودى نورانى و ملكوتى متناسب با نحوه وجودى آن ثبت مى‏كند.
كه همان «لوح تقديرات» است اين مرحله همان قدر يا تقدير است «قدر» همان هندسه وجودى شى‏ء است. احاديث بزرگان معصوم(ع) بر اين معناى قدر تصريح دارند. امام رضا(ع) مى‏فرمايد: «القدر هى الهندسة و وضع الحدود من البقاء و الفناء»(21) قدر همان هندسه وجودى و قرار دادن اندازه بقاء و فناء شى‏ء است. امام كاظم(ع) درباره معناى قدر مى‏فرمايد: «تقدير الشى‏ء من طوله و عرضه»(22) قدر همان اندازه‏گيرى و تعيين طول و عرض چيزى است.
پس از آن كه خداوند اندازه اجل‏ها و ويژگيهاى چيزى را تعيين و در لوح تقديرات ثبت كرد براى پديد آوردن آن به مأموران و كارگزارانش در عالم خلقت كه همان ملائكه و مدبران امور الهى‏اند فرمان مى‏دهد كه بر اساس حدود و نقشه ثبت شده در لوح تقديرات پيش روند و بيافرينند، اين فرمان الهى براى آفرينش مخلوقات همان مرحله قضا است از آنجا كه هيچ مانعى بر سر راه اجراى اوامر الهى وجود ندارد به دنبال حكم خداوند. امر مقدّر تحقق مى‏يابد. به همين جهت در برخى از روايات اسلامى «قضاء را به معناى حكم و فرمان الهى به ايجاد چيزى در خارج معنى كرده‏اند: از جمله امام رضا(ع) در تعريف قضا مى‏فرمايد: «قضا همان محكم ساختن و برپا داشتن شى‏ء است»(23) اما گاه پس از فرمان الهى و هنگامى كه تحقق يك چيز در مراحل اوليه و مقدماتى است، عواملى به اذن خداوند مانع وقوع آن مى‏شوند. مانند رفع عذاب از قوم يونس(ع) بنابراين مرحله قضا همان فرمان الهى به تحقق يك امر است، اعم از اين كه آن امر در خارج هم تحقق پيدا كند و يا به اذن خدا و با فرمان و قضاى ديگرى، از وقوع آن جلوگيرى شود. پس اگر گاهى در قرآن و احاديث «قضا» به خلق و ايجاد چيزى در خارج معنا و تبيين شده است منظور قضاهايى است كه تغيير نمى‏كند و تحقق خارجى مى‏يابد. به علاوه همين كه در بسيارى از روايات بعد از مرحله قضا از برخى مراحل ديگر سخن رفته است. مانند مرحله «امضاء» و نيز اين كه قضا به دو نوع حتمى و غير حتمى تقسيم شده است حاكى از اين است كه معناى اصطلاحى قضا همان مرحله فرمان الهى است و الا پس از تحقق شى‏ء سخن گفتن از وجود مراحلى پس از آن و يا غير حتمى بودن آن بى معنا است.(24)
بر اساس آيات قرآن و روايات اهل بيت قضا و قدر الهى را مى‏توان به دو نوع حتمى و غير حتمى تقسيم كرد قضاء و قدر حتمى آن است كه وقوعش قطعى است و تغييرناپذير، در حالى كه قضا و قدر غير حتمى آن است كه قطعى نيست و تغييرپذير است. امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «برخى امور، حتمى اند و بى‏گمان تحقق مى‏يابند و برخى نزد خداوند مشروطند و خدا آن چه را بخواهد پيش مى‏اندازد و آن چه را بخواهد، محو مى‏كند و آنچه را بخواهد ثبت مى‏كند.»(25)
بر خلاف آن چه برخى مى‏پندارند چنين نيست كه چون خداوند چيزى را تقدير مى‏كند و يا حتى به وقوعش فرمان مى‏دهد همواره پديد آيد بلكه گاه به اذن خدا عواملى پيش مى‏آيند و آن را تغيير مى‏دهند. اين تغييرات گاه در مرحله قدر است و گاه در مرحله قضا، بدين معنا كه قدر و قضاى ديگرى جاى آنها را مى‏گيرد از اين جاست كه مفهومى با نام «بداء» در عقايد اسلامى رخ مى‏نمايد. كه در ادامه از آن بحث خواهيم نمود. عوامل تغيير دهنده تقديرات‏
در روايات اهل بيت عواملى بعنوان تغيير دهنده تقديرات الهى بيان شده است. امام على(ع) مى‏فرمايد: «صله رحم، عمرها را افزون مى‏كند و اموال را بسيار مى‏سازد»(26) صدقه، اعمال شايسته دعا و امور ديگرى تغييرات مثبت در تقديرات الهى سبب مى‏شوند و از طرف ديگر، گناهان، قطع رحم و امور ديگر سبب تغييرات منفى و تغيير دهنده نعمت به عذاب شمرده شده‏اند.(27)
تقديرات حتمى: امورى كه اراده خداوند بر اين تعلق گرفته كه حتماً روى دهند، مثلاً زمان قيامت جزء مقدرات حتمى است. بيشتر مرگ انسان‏ها جزء تقديرات غير حتمى است اما گاهى خداوند بنابر مصلحت مرگ كسى يا حادثه‏اى ديگر از زندگى را در شمار تقديرات حتمى جاى مى‏دهد. على(ع) مى‏فرمايد: «اذا كان القدر لايردّ فالاحتراس باطلٌ»(28) چون تقدير تغييرناپذير فرا رسد حفظ كردن خويش بى‏ثمر است. اهل بيت و اعتقاد به بداء
تغيير در قضا و قدر الهى همان است كه در احاديث اهل بيت(ع) بداء ناميده شده است. در حقيقت بداء گونه‏اى نسخ تكوينى است، چنان كه گاه خداوند در حوزه احكام تشريعى حكمى را تغيير مى‏دهد و حكم ديگرى را برجاى آن مى‏نهد كه آن را نسخ تشريعى مى‏گويند، در قلمرو امور تكوينى نيز گاه پروردگار متعال تغييراتى پيش مى‏آورد و قضا و قدرى را بر مى‏دارد و قضا و قدر ديگرى را برجاى آن مى‏نشاند.
در احاديث اهل بيت (ع) اعتقاد به بداء از مهم‏ترين و والاترين مراتب خداشناسى و نيز شرط نبوت انبياء شمرده شده و پاداش عظيمى برايش در نظر گرفته شده است. زراره از امام باقر(ع) يا امام صادق(ع) نقل مى‏كند كه فرمود: «كسى خدا را به چيزى همچون بداء نپرستيده است» در روايت ابن عمير از هشام بن سالم است كه امام صادق(ع) فرمود: «خدا به چيزى چون بداء بزرگ شمرده نشده است.»(29) امام رضا(ع) مى‏فرمايد: «هرگز خدا پيامبرى را بر نينگيخت مگر با حكم تحريم شراب و اقرار به بداء.»(30) و امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «اگر مردم مى‏دانستند چه پاداشى در اعتقاد به بداء هست از سخن گفتن درباره‏اش سستى نمى‏ورزيدند.»(31)
شايد سرّ اهميت اعتقاد به بداء در اين است كه گواه بر حرّيت و اختيار الهى است، بداء نشان دهنده اين است كه دست خدا در تغيير تقديرات بسته نيست و در تقدير مقدرات و تغيير آن‏ها فعّال مايشاء است چون برخى گمان مى‏كنند كه آن چه را خدا تقدير كند. ضرورى و اجتناب‏ناپذير است ايمان به بداء درست در برابر اين انديشه است و نشان مى‏دهد كه دست خداوند در تغيير تقديرات باز است و به خودى خود، هيچ ضرورت و التزامى در تقديرات و تحقق آن‏ها نيست. قلمرو بداء امورى است كه در عالم خارج هنوز تحقق نيافته‏اند تا قبل از تحقق هيچ حتميتى نسبت به آنها وجود ندارد، از امام صادق(ع) نقل شده است كه: اجل محتوم تغييرناپذير و اجل مسمى تغييرپذير و قابل تقديم و تأخير است و همان است كه بداء در آن صورت مى‏پذيرد»(32) اعتقاد به بداء از ديدگاه اهل بيت هيچ منافاتى با علم پيشين خدا ندارد و از مفاد پاره‏اى از احاديث استفاده مى‏شود كه خدا دو نوع علم دارد و هيچ كس را بر يك قسم از اين دو علم واقف و آگاه نمى‏كند و آن علم را «علم مخزون» ناميده‏اند كه موارد بدائى و همه محو و اثبات‏ها و تقديم و تأخيرها در آن است.(33) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. تفتازانى، مسعود بن عمربن عبداللّه، ج 4، ص 181، منشورات شريف رضى، قم 1409 ق. 2. توحيد، صدوق، ص 108، ح 4. 3. همان، ح‏2. 4. همان، ح‏5. 5. نهج البلاغه، خطبه 174. 6. قاضى عبدالجبار، شرح اصول الخمسه، ص 133، تحقيق دكتر عبدالكريم عثمان، مكتبة وهبه، قاهره 1408 ق. 7. نهج البلاغه، حكمت 470. 8. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 227. 9. توحيد، صدوق، ص 96. 10. نهج البلاغه، خطبه 185. 11. توحيد، ص 361. 12. شيخ صدوق، التوحيد، باب 59، حديث 3. 13. همان، حديث 8. 14. عيون اخبار الرضا، ج 1، باب 11، حديث 17. 15. صدوق، توحيد، باب 59، ح 8. 16. همان، ح 5. 17. بحارالانوار، ج 5، ص 83. 18. صدرالمتألهين شيرازى، اسفار، ج 6، ص 373، بيروت، 1410 ق. 19. اصول كافى، ج 1 باب «فى انّه لايكون شى‏ءٌ فى السماء و الارض الا بسبعةٍ». 20. نهج البلاغه، خطبه 183. 21. اصول كافى، ج 1، باب جبر و قدر، ح 4. 22. همان، باب مشيت و اراده. 23. همان، باب جبر و قدر، ح 4. 24. برگرفته از دانش نامه امام على(ع)، زير نظر على اكبر رشاد، ج 2، ص 266، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، تهران، 1380 ش. 25. عياشى سمرقندى، تفسير العياشى، ج 2، ص 217، ح 65، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، بيروت 1411 ق. 26. غررالحكم، ج 1، ص 414، ح 37، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1407. 27. بحارالانوار، ج 77، ص 398، ح 21 و ج 73، ص 376، ح 14 و اصول كافى ج 2، ص 525، ح 12 و نهج البلاغه، خطبه 109. 28. شرح غررالحكم، جمال الدين خوانسارى، ج 3، ص 1207، ح 4071، انتشارات دانشگاه تهران، 1366 ش . 29. اصول كافى، ج 1، باب بداء، ح 1. 30. همان، ح 15. 31. همان، ح 12. 32. بحارالانوار، ج 4، ص 10. 33. همان، ج 4، ص 110 و 95 و 89 و 85.

/

روش تربيت در نهج البلاغه‏

قسمت دوم‏ و: توبه يا مكتب تربيت‏
يكى از مهمترين روشهاى تربيت، كه در منابع دينى مخصوصاً قرآن و نهج البلاغه روى آن سخت تكيه و پافشارى شده است «توبه» و بازگشت به سوى خداوند متعال است و تاريخ نيز در صفحات بى شمار خود آثار گرانبها و گرانسنگ تربيتى و سازندگى توبه را در خود ثبت كرده است، از زمان حضرت آدم(ع) گرفته تا دوران خاتم، توبه آدم بركات بى شمارى را براى او در پى داشت و تائبان دوران پيامبر(ص) همچون ابولبابه، و مراد، هلال، و كعب و…هنوز منشأ تربيت است، چرا كه هنوز ستون توبه «استوانة التوبه و يا ابولبابه» در مسجد النبى (ص) مركز گريه‏ها و ناله و توبه‏هاست، تاريخ هنوز توبه حربن يزيد رياحى را فراموش نكرده و هنوز ناله‏هاى «انى تائبٌ الى اللّه» او را در گوش دارد كه چگونه با يك گام بلند به نام «توبه» عظمتى به بلنداى تاريخ پيدا نمود، و از حضيض ذلّت و خوارى به اوج سعادت و عزّت راهيافت، و يك شبه راه صد ساله را طى نمود و همين طور به پيشرفت زهير بن قين عثمانى را كه به زهير حسينى تبديل گشت فراموش ننمود كه چگونه چند روزه آن چنان تربيت يافت كه تمام پرده‏ها و حجاب‏ها از جلو ديد او كنار رفت و على گونه فرياد كشيد: «لو كشف الغطا ما ازددت يقينا؛ اگر همه حجاب‏ها كنار رود بر علم من افزوده نمى‏شود.» و همين طور تاريخ چهره فضيل بن عياذها را به خود ديده كه راهزن ماهر، عارف آگاه مى‏شود بر اثر توبه و بازگشت و صدها و هزاران انسان ديگر كه هر سال و هر روز از مجالس وعظها و عزادارى‏ها درس توبه مى‏آموزند و تربيتى آنچنانى مى‏يابند كه هزاران استدلال و برنامه و تعليم و…نمى‏توانند چنان اثر تربيتى را در پى داشته باشند، اين است كه بايد گفت توبه تنها يك روش نيست، بلكه توبه يك مكتب تربيتى وسيعى است كه همه را زيربال خود مى‏گيرد، نه جنس مى‏شناسد، و نه مال و ثروت و نه سن مى‏شناسد و نه سواد و علم مرز بى منتهاى دارد، هرگاه هر زمان، هر كس با هر حالت سابقه، در هرجا بخواهد براى تربيت خويش به دامن توبه پناهنده شود درب آن به وسعت همه بشريت باز است، على(ع) در اين زمينه مى‏فرمايد: «ما كان اللّه… ليفتح لعبد باب التّوبة و يغلق عنه باب المغفرة؛ خداوند در توبه و بازگشت را باز نگذاشته كه در آمرزش را بسته نگهدارد (بلكه در توبه و آمرزش هميشه باز است).»(1)
و اين نداى الهى هر لحظه بلند است:
هرچه كه هستى بيا گرچه كه پستى بيا

توبه شكستى بيا دوست نظر مى‏كند
نيمه شب خلوت است مظهر هر رأفت است‏

عاشق شوريده را دوست نظر مى‏كند
اى شده غرق گناه خواب گران تا به كى

چاره درد تو را ديده‏تر مى‏كند

راستى اين اشك ندامت و توبه چه اكسيرى دارد كه مس وجود تائب و نادم را طلاى ناب مى‏كند، راستى اين قطره اشك چه معجزه‏اى مى‏كند كه اين گونه انسان‏ها را متحول و زير و رونموده 180 درجه مسيرش را عوض مى‏كند، راستى اگر اين اشك نبود چه مى‏كرديم:
و براى نجات نسل انقلاب از چنگال خطرناك تهاجم فرهنگى بايد مسؤولان و دلسوزان كشور مجالس وعظ واعظانى كه داراى نفس پاك، چون حسينقلى همدانى‏ها و على آقا شيرازى هستند توسعه و فراگير نمايند تا از طريق ايجاد توبه در دلهاى سياه شده و گناه آلوده آنها را زنده نمايند و در مكتب بلند توبه راهيابند. معنى و مفهوم توبه‏
«توبه» از ريشه «ت و ب» به معنى رجوع و بازگشت از گناه است(2) و در علم اخلاق براى آن تعريف‏هاى فراوانى شده است از جمله «رجوع از طبيعت (حيوانى) به سوى روحانيت نفس بعد از آنكه به واسطه معاصى و كدورت نافرمانى، نور فطرت و روحانيّت محجوب به ظلمت طبيعت شده است.»(3) نفس و روح انسان در آغاز همچون صفحه‏اى سفيد پاك پاك، و خالى از هر نقش و نگارى است و نور فطرت، استعداد رسيدن به كمالات روحانى را در او مهيّا و آماده مى‏كند، ولى بر اثر انجام گناه و ارتكاب معاصى در روح و دل انسان كدورت و سياهى پيدا مى‏شود، توبه باعث زدودن اين كدورتهاو ظلمتها مى‏شود تا روح و دل به حالت اصلى و فطرى خود بازگردد و راه كمال و سعادت را در پيش گيرد.
يوسف روحم گرفتار است در چاه معاصى‏

خود برون آور زچاهم يا غياث المستغيثين‏
و اگر انسان پس از ارتكاب معاصى توبه ننمايد آرام آرام صفحه دل تيره و تار مى‏شود و ممكن است سرانجام به آنجا برسد كه خداوند مى‏فرمايد: «ختم اللّه على قلوبهم، خداوند مهر مى‏زند بر دلهاى آنها»و راهى براى فلاح و رستگارى باقى نماند. امام صادق(ع) در اين زمينه مى‏فرمايد: «اذا اذنب الرّجل خرج فى قلبه نكتةٌ سوداءٌ فان تاب انمحت و ان زادت حتى تغلب على قلبه فلا يفلح بعدها ابداً؛ هنگامى كه شخصى مرتكب گناه مى‏شود، در قلب او نقطه سياهى به وجود مى‏آيد، پس اگر توبه كند، از بين مى‏رود و اگر گناهان او زياد شود، تا آنجا كه سياهى قلب او را فراگيرد، پس از آن ديگر رستگار نخواهد شد.»(4) توبه از نظر روانى‏
توبه از مشخصات ويژه انسان است نسبت به حيوانات، يعنى انسان داراى استعدادهايى است مخصوص به خود يكى از آنها توبه است، كه انسان از درون خويش عليه خود قيام مى‏كند و عليه خويش شعار مى‏دهد، و مسير رفته خويش را خطرناك تشخيص مى‏دهد، و تصميم مى‏گيرد كه آن مسير را عوض كند، به اين جهت توبه يك انقلاب درونى است نه يك لفظ خشك و بى‏جان. توضيح مطلب اين است كه جمادات با گياهان اين تفاوت را دارند، كه جمادات هنگام خطر نه متوجه آن مى‏شود و نه قدرتى از درون دارد كه آن مسير را تغيير دهد، ولى در نباتات اين استعداد وجود دارد كه هرگاه با مانعى برخورد كرد مسير خويش را تغيير مى‏دهد، و همين طور در حيوانات، هم درك احساس خطر وجود دارد و هم قدرت تغيير مسير، توبه در انسان تغيير مسير است منتهى نه چون گياه و حيوان كه بر اثر غريزه است نه از سر آگاهى، توبه در انسان احساس خطر نمودن و تغيير مسير دادن آگاهانه است، چون احساس مى‏كند عقل و فرشته درونش اسير شهوت و نفس شيطانى شده است، لذا دست به قيام مى‏زند، و عقل و فرشته از دست نفس رها مى‏شود. به اين جهت اين نوع از انقلاب اختصاص به اديان الهى دارد، مكتب‏هاى ديگر فقط مى‏توانند علّتى را عليه علّت ديگر، و قشر و صنفى را عليه قشر و صنف ديگر وادار به قيام نمايند، امّا هرگز نمى‏تواند خود انسان را عليه خودش وادار به قيام نمايند، اين دين، مخصوصاً دين اسلام است كه مى‏تواند انسان را عليه خودش بشوراند و دست به قيام عليه خويش بزند.(5) عكس العمل توبه‏
اين انقلاب درونى شدّت و قدرت آن بستگى به دو چيز دارد: 1- بزرگى گناه و جنايت. 2- آمادگى درونى، و زمينه روحى، ممكن است انسانى از گناه كوچكى به خود به لرزد، و گاه ممكن است جان دهد، همچون همام كه مرد عابدى بود ولى وعظ و پندهاى اميرمؤمنان(ع) چنان انقلاب و آتشى در درون او برپا كرد كه سرانجام جان خويش را فدا كرد و على(ع) فرمود: «سوگند به خدا من از اين پيش آمد بر همّام مى‏ترسيدم» و آنگاه فرمود: «اهكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها؛ آرى مواعظ رسا به اهلش (و آنهايى كه آمادگى روحى دارند) چنين مى‏كند.»(6) و گاه بزرگى گناه انسان را مى‏لرزاند مانند آنچه درباره يكى از سرداران معاويه نقل شده است كه بعد از اين كه بچّه‏هاى خردسال عبداللّه بن عباس را كشت دچار عذاب وجدان شده بود و خود را به شدّت سرزنش مى‏كرد، و يا آن خلبان آمريكائى كه بعد از بمباران شهر «هيروشيما» و «ناكازاكى» دچار عذاب وجدان و انقلاب شديد درونى شده بود. حال تائب‏
مهمترين ركن توبه و اصلى‏ترين نقطه آن كه سخت تحوّل ساز و تربيت كننده و اثر ساز و اعجازگر است، حال تائب است. كه بر دوپايه اساسى استوار است:1- ندامت شديد از گذشته تاريك. 2-اميدوارى شديد به رحمت الهى و باور اين مطلب كه قطعاً خداوند انسان را مى‏بخشد، در اين باب اميرمؤمنان(ع) با اين كه معصوم است، و گناه نمى‏كند غوغا كرده، آنچنان مى‏نالد كه گويا تمام عمر خويش را به گناه به سر برده به نمونه‏هايى از كلام آن مولا در اين زمينه اشاره مى‏كنيم: 1 – نماز اميرمؤمنان(ع):
بعد از نماز اميرمؤمنان(ع) دعايى وارد شده است كه در بخشى از آن مى‏خوانيم «يا من عفى عن السّيّئات و لم يجاز بها ارحم عبدك يا اللّه…فكيف انت صانعٌ بى وليت شعرى كيف تقول لدعائى اتقول نعم ام تقول لا فان قلت «فياويلى يا ويلى يا ويلى يا عولى…؛اى بخشنده گناهان كه در مقابل گناهان مجازات نمى‏كنى، بر بنده‏ات رحم كن اى خدا و… پس چگونه تو بامن رفتار مى‏كنى؟ و كاش مى‏دانستم درباره دعايم چه مى‏گويى؟ آيا جواب مثبت مى‏دهى يا جواب منفى؟ اگر در جوابم نه بگويى (و مرا نپذيرى) اى واى بر من، اى واى بر من، اى واى بر بى نوايى من، واى بر ندارى من، واى بر شقاوت و بدبختى من، واى بر بدبختى من، واى بر ذلّت من، واى بر ذلّت من، واى بر خوارى من؛..»(7) 2- دعاى كميل على(ع)
با دعاى كميل على(ع) همه كم و بيش آشناييم، اگر كسى سابقه على(ع) را نداند و نگاهى به دعاى كميل او داشته باشد، مى‏بيند سراسر گريه و ناله و توبه و پشيمانى از گناه، و عذرخواهى از خداوند است: «الهى قد اتيتك بعد تقصيرى و اسرافى على نفسى معتذراً نادماً…؛ خدايا بعد از تقصيرم و اسراف بر نفسم به پيشگاهت آمده‏ام در حالى كه عذرخواه، پشيمان، دل شكسته، آمرزش طلب بازگشت كننده، اقرار كننده(به گناه) و اعتراف(به تقصير و گناه خويش) دارم.»(8) 3- دعاى صباح‏
در بخشى از اين دعا مى‏خوانيم: «الهى كيف تطرد مسكيناً التجأ اليك من الذّنوب هارباً ام كيف تخيّب مستر شداً قصد الى جنابك ساعيّاً؛ خدايا چگونه طرد مى‏كنى از درگاهت بيچاره‏اى را كه از گناه گريزان به تو پناه آورده است و چگونه نااميد مى‏كنى راه جويى را كه قصد تو كرده است با سعى و تلاش…؛(9) 4- مناجات منظومه على(ع):
اين مناجات سراسر سوز و ناله و گريه و توبه است، كه به نمونه‏هايى اشاره مى‏شود:
الهى لئن جلّت و جمّت خطيئتى‏

فعفوك عن ذنبى اجلّ و اوسع‏
اى خدا اگر چه گناه من بزرگ و بسيار است‏
پس عفو تو از گناه من بزرگتر و وسيع‏تر است‏
الهى لئن اعطيت نفسى سؤلها

فها انا فى ارض النّدامة ارتع…
اى خدا اگر من خواهش‏هاى نفس خود را پيروى كردم،
اكنون من در باغ پشيمانى قدم مى‏زنم‏
الهى ذنوبى بذّت الطّود و اعتلت‏

وصفحك عن ذنبى اجلّ وارفع…
اى خدا گناهان من از كوهها افزون‏تر و بالاتر است‏
(ولى) بخشش تو از گناه من بسى بزرگتر و بلندتر است‏
الهى فان تعفو فعفوك منقذى‏

والّا فبا لذّنب المدمّر اصرع…
اى خدا اگر مرا ببخشى عفو تو نجات بخش من است‏
وگرنه من به گناه مهلك هلاك خواهم شد…(10) 5 – مناجات شعبانيّه:
اين دعاى اميرمؤمنان(ع) نيز سراسر سوز و گداز حالت مناجات و توبه است و شيخ عباس مى‏گويد اين مناجات هرچند از زبان على(ع) است ولى تمامى امامان آن را مى‏خواندند و هرگاه انسان حال و حضور قلبى داشته باشد آن را بخواند، كه ما فقط به برخى از جملات مختصر آن اكتفا مى‏كنيم كه بيانگر حال تائب است:
«الهى ان قدجرت على نفسى فى النّظر لها فلها الويل ان لم تغفرلها؛ خدايا در توجّه به نفسم(بر اثر گناه) بر خود ستم كرده‏ام، پس واى بر آن نفس اگر تو آن را نبخشى.»(11) و در بخش ديگر فرمود: «الهى اخذتنى بجرمى اخذتك بعفوك و ان اخذتنى بذنوبى اخذتك بمغفرتك و ان ادخلتنى النّار اعلمت اهلها انّى احبّك الهى ان كان صغر فى جنب طاعتك عملى فقد كبر فى جنب رجائك املى؛ خدايا اگر مرا به جرمم مؤاخذه كنى تو را به عفوت مى‏گيرم، و اگر به گناهم مؤاخذه كنى به آمرزشت بازخواست مى‏كنم و اگر مرا داخل جهنّم كنى(دست به افشاگرى مى‏زنم و) اعلام مى‏كنم كه تو را( اى خدا) دوست دارم.»(12)
الهى ان كانت الخطايا قد استقطتنى لديك فاصفح عنّى بحسن توكّلى عليك؛ خدايا اگر خطاها مرا از نظرت انداخته(و از چشمت ساقط كرده) پس از من چشم بپوشان بخاطر خوبى توكّلى كه به تو دارم. 6 – مناجات مسجد كوفه:
از ديگر دعاهاى سراسر حال و توبه و سوز اميرمؤمنان كه حقيقةً تربيت كننده و انسان ساز است مناجات مسجد كوفه اميرمؤمنان(ع) است كه ساعت‏ها وقت مى‏خواهد كه با حال و توجه در كنار محراب آن حضرت خوانده شود، كه متأسفانه امروزه اكثر زائران مسجد كوفه و محراب از آن‏ها غافلند حداكثر به بوسيدن محراب و دو ركعت نماز و يك عكس يادگارى بسنده مى‏كنند، اگر انسان با ديده دل در اين مناجات بنگرد گويا از درون آن ناله‏هاى جانسوز على را از نختلستانهاى كوفه مى‏شنود كه: «و اسئلك الامان يوم يعرف المجرمون بسيماهم فيؤخذ بالنّواصى والاقدام…؛ از تو امان مى‏خواهم در روزى كه مجرمان از چهره‏شان شناخته مى‏شوند و با موى پيشانى و قدمهاشان گرفته مى‏شوند…»(13)
و از تو امان مى‏خواهم براى روزى كه گنهكاران دوست دارند. بجاى عذاب فرزندان و همسر و برادر و خويشان او را و تمام آنچه در زمين است فديه و عوض بگيرند( ولى او) نجات يابد.» و عرضه دارد «مولاى يا مولاى انت الغفور و انا المذنب و هل يرحم المذنب الّا الغفور ؛ مولاى من، اى آقاى من، تو آمرزنده‏اى و من گنهكار و آيا گناه كار را جز آمرزنده (و بخشنده) چه كسى ترحم مى‏كند.»(14)
آنچه بيان شد قطره‏اى از درياى حال على (ع) است كه هميشه مخصوصاً، شب‏ها از آن برخوردار بوده است. راستى اگر كسى با آن مناجات‏ها خو بگيرد، و بر خواندن آنها مداومت به ورزد از نظر معنوى چگونه تربيت خواهد شد؟ ژرفاى آن را جز كسانى كه در اين وادى هستند نمى‏دانند على(ع) اين مناجات‏ها و دعاها را و همين طور دعاى ديگرى كه از ديگر امامان رسيده، همچون مناجات توّابين امام سجاد(ع) و…براى اين به يادگار گذارده كه شيعيان او با حال توبه و مناجات تربيت شوند، و در مسير صحيح معنويت و عرفان قرار مى‏گيرند. ضرورت توبه‏
اميرمؤمنان در نهج البلاغه به بخشهاى مهمى كه برد تربيتى دارد پرداخته يكى از آنها ضرورت و لزوم توبه است و اين كه هر كسى نياز به توبه دارد، انبياء از اضطراب سرّ، اولياء از تلوّث خاطر و كدورت قلبى، و اصفيا و… و خواص از اشتغال ذهن به غير خدا و عوام نيز از دست گناهان خويش بايد توبه نمايند.(15) قرآن با صراحت مى‏گويد كه همه نياز به توبه دارند آنجا كه فرمود: «توبوا الى اللّه جميعاً ايّها المؤمنون لعلكم تفلحون ؛ اى مؤمنين! همگى به سوى خدا توبه كنيد، اميد است كه رستگار شويد.»(16) اين آيه خطاب به كفّار نيست بلكه به مؤمنين است آنهم نه فقط به مؤمن گنهكار بلكه عموميت دارد. منتهى مرتكبان معصيت بيشتر نيازمند به توبه هستند و هرچه زودتر بايد اين كار را انجام دهند، على(ع) مى‏فرمايد: «ان قارنت سيّئةً فعجّل محوها بالتّوبة؛(17) اگر مرتكب گناهى شدى، به سرعت آن را با توبه محو كن( و آثار آن را از بين ببر) و در جاى ديگر فرمود: «مردم! عمل كنيد كه عمل نيكو به سوى خدا بالا مى‏رود، و توبه سودمند است، و دعا به اجابت مى‏رسد، و قلم‏هاى فرشتگان در جريان است. به سوى اعمال نيكو بشتابيد پيش از آنكه عمرتان پايان پذيرد، يا بيمارى مانع و يا تير مرگ شما را هدف قرار دهد.»(18)

و فرمود: «فرحم اللّه امرأً استقبل توبته، و استقال خطيئته و بادر منيّته ؛ پس رحمت خدا بر آن كس كه به استقبال توبه رود، و از گناهان خود پوزش طلبد، و پيش از آن كه مرگ او فرا رسد. اصلاح گردد.»(19) آيا توبه كارى پيدا مى‏شود؟
«همانا دنيا روى گردانده و وداع خويش را اعلام داشته است، و آخرت به ما روى آورده و پيشروان لشكرش نمايان شده. آگاه باشيد امروز روز تمرين و آمادگى، و فردا روز مسابقه است، پاداش برندگان بهشت، و كيفر عقب ماندگان آتش است: «افلا تائبٌ من خطيئته قبل منيّته؛ آيا كسى هست كه قبل از فرا رسيدن مرگ از اشتباهات خود توبه كند.»(20) ارزش توبه:
گاه حضرت اميرمؤمنان(ع) براى بهره بردارى از توبه در مسير تربيت خويش به بيان ارزش و جايگاه توبه پرداخته و در موارد متعدد به آن اشاره نموده است از جمله:
1- بالاترين شفيع: فرمود: «لاشرف اعلى من الاسلام…و لا شفيع انجح من التّوبة؛ هيچ شرافتى برتر از اسلام…و هيچ شفاعت كننده‏اى كارسازتر از توبه نيست.»(21)
2- برترين خير: على (ع) مى‏فرمايد: «ولاخير فى الدّنيا الّا لرجلين رجلٌ اذنب ذنوباً فهو يتداركها بالتّوبة و رجلٌ يسارع فى الخيرات؛ در دنيا جز براى دو كس خير نيست، يكى گناهكارى كه با توبه جبران گناه خود نمايد، و ديگرى مردى كه به كارهاى نيك شتاب كند.»(22)
3- امان انسان: در اين‏باره اميرمؤمنان(ع) مى‏فرمايد: «دو چيز در زمين مايه امان از عذاب خدا بود. يكى از آن دو برداشته شد، پس ديگرى را دريابيد به آن چنگ بزنيد، امّا الامان الّذى رفع فهو رسول اللّه (ص) و اما الامان الباقى فالاستغفار؛(23) امّا امانى كه برداشته شد رسول خدا(ص) بود و امّا امان باقيمانده استغفار و توبه است كه خداى بزرگ به رسول خدا فرمود: «خدا آنان را عذاب نمى‏كند در حالى كه تو در ميان آنانى، و عذابشان نمى‏كند تا آن هنگام كه استغفار مى‏كنند.»(24)
توبه آنچنان ارزش دارد كه خداوند نيز از انجام آن خشنود مى‏گردد و گويا مشتاق آن است امام باقر(ع) فرمود: «به درستى كه خداوند به واسطه توبه بنده‏اش بيشتر از كسى كه در يك شب ظلمانى مركب و زاد و توشه‏اش را گم كرده و سپس آن را پيدا كرده خوشحال و خشنود مى‏شود.»(25)
4- تائب هدايت يافته است‏
نكته ديگر درباره ارزش توبه اين است كه يكى از بارزترين نشانه‏هاى انسانهاى هدايت شده و باريافته به درگاه الهى توبه و ندامت از گناهان است، على(ع) در اين باره مى‏فرمايد: «خوشا به حال كسى كه قلبى سالم دارد، خداى هدايتگر را اطاعت مى‏كند. از شيطان گمراه كننده دورى مى‏گزيند، با راهنمايى مردان الهى با آگاهى به راه سلامت رسيده…و راه رستگارى پيش از آن كه درها بسته شود، و وسائلش قطع گردد بشتابد، و استفتح التوبة و اماط الحوبة…فقد اقيم على الطِّريق، و هدى نهج السّبيل، در توبه را بگشايد و گناهان را از بين ببرد، پس (چنين فردى) به راه راست ايستاده، و به راه حق هدايت شده است.(26)
5 – درجه والا مقامان: عرفا و سالكان كوى دوست براى رسيدن به لقاء حق مراحل و مراتبى را تعيين كرده‏اند، كه مرتبه اول و گام اول بيدارى وجدان انسان، همانكارى كه ابراهيم تلاش كرد با شكستن بت‏ها در درون قومش ايجاد كند.(27) و گام دوم توبه و برگشت به سوى خداوند متعال است. على(ع) دراين باره مى‏فرمايد: «الاستغفار درجةٌ العلّييّن ؛ استغفار (و توبه) درجه والا مقامان است.»(28) آثار و پى آمدهاى توبه‏
«توبه» از مهمترين آموزه‏هاى تربيتى و اخلاقى است كه آثار بى شمار و ره آورد گرانبها و پى‏آمدهاى مثبت فراوانى دارد كه به اهم آنها اشاره مى‏شود. 1- اميدوارى به آينده‏
يكى از مهم‏ترين آثار روانى و تربيتى و اجتماعى توبه اين است كه شخص گنهكار را نسبت به ترك گناه و اصلاح نفس و در پيش گرفتن راه خير و سعادت و آينده بهتر و برتر اميدوار مى‏نمايد، چه اين كه اگر چنين اميدى در او زنده نگردد، ممكن است براى اصلاح خود قدم برندارد و بيشتر به سوى شقاوت و فساد سوق داده شود، نااميدى از آينده گذشته برآثار سوء فردى، اثرات مخرّب و ويرانگر غير تربيتى و اجتماعى نيز به دنبال دارد، لذا در منابع دينى ما كه براى تربيت انسان آمده اين نگرانى را بر طرف نموده و با تلاش زياد انسان را به آينده اميدوارم مى‏كند. قرآن كريم دراين باره مى‏فرمايد: «قل يا عبادى الّذين اسرفوا على انفسهم لاتقنطوا من رحمة اللّه انّ اللّه يغفر الذّنوب جميعاً؛ بگو اى بندگان من كه بر نفسهاى خود (براثر گناه) اسراف و ستم كرده‏ايد از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خداوند همه گناهان را مى‏آمرزد.»(29)
و على (ع) كه نه تنها اميرمؤمنان(ع)، بلكه امير مربيان نيز هست، لذا درنامه سراسر تربيتى خود به فرزند ارشد و دلبندش حسن مجتبى(ع) او را با توبه سخت به آينده خوب و روشن اميدوار مى‏كند و مى‏فرمايد: «انّ الّذى بيده خزائن السّماوات و الارض قد اذن لك فى الدّعاء… ولم يمنعك ان اسأت من التّوبة، و لم يعاجلك بالنّعمة، ولم يعيّرك بالانابة، و لم يفضحك حيث الفضيحة بك اولى، و لم يشدّد عليك فى قبول الانابة، و لم يناقشك بالجريمة و لم يؤيسك من الرّحمة بل جعل نزوعك عن الذّنب حسنةً، وحسب سيّئتك واحدةً، و حسب حسنتك عشراً و فتح لك باب المتاب و باب الاستعتاب…؛(30) بدان خدايى كه گنج‏هاى آسمان و زمين در دست اوست، به تو اجازه دعا و درخواست داده… و در صورت ارتكاب گناه در توبه را مسدود نكرده است، در كيفر تو شتاب نداشته، و در توبه و بازگشت (به سوى خدا) بر تو عيب نگرفته است در آنجا كه رسوايى سزاوار توست، رسوا نساخته، و براى بازگشت به خويش شرائط سنگينى مطرح نكرده است در گناهان تو را به محاكمه نكشيده، و از رحمت خويش نااميدت نكرده بلكه بازگشت تو را از گناهان، حسنه و نيكى شمرده است، هرگناه تو را يكى و هر نيكى تو را ده برابر به حساب آورده، و راه بازگشت و توبه را به روى تو گشوده است، هرگاه او را بخوانى ندايت را مى‏شنود،و چون با او راز دل گويى راز تو را مى‏داند…» اين جملات سراسر اميد و خوشبينى است يك بار ديگر برخى جملات را بازخوانى كنيم: 1- با گناه در توبه باز است 2- در كيفر گناه كار شتاب نمى‏شود 3- در صورت برگشتن به پيشگاه الهى مورد هيچ گونه ملامت و عتابى قرار نمى‏گيرد همانچيزى كه خيلى از مجرمان از آن ترس دارند 4- حتى اگر مستحق رسوايى باشد، او را رسوا نمى‏كند 5 – و براى برگشتن جر توبه شرائط سنگين ديگرى قرار نداده است 6- و در اين دنيا در مقابل گناهان محاكمه نمى‏كند 7- با اين همه اميدوارى، باز صريحاً اعلام نموده كه از رحمت من نااميد نباشيد 8 – و از همه بالاتر خود برگشتن را حسنه و كار نيك شمرده و بر آن ثواب مترتب نموده است 9- و آنچه گفته شد را اگر با آن‏چه كه قرآن مى‏گويد كه حتّى گناهان گذشته نيز تبديل به حسنات مى‏شود(31) همراه كنيم اميدوارى صد چندان شده و آثار مهمّ تربيتى بر روح و روان گناهكار خواهد داشت، راستى كدام مجرم و زندانى است اگر در صورت پشيمانى سابقه زندان او را سابقه كار به حساب آورند،
دست از جرم نكشد؟ و كدام سرباز فرارى است اگر مدّت غيبت و فرار او را سابقه خدمت بحساب آورند، به سربازى و خدمت حاضر نشود؟ ولى اين اتفاق در مكتب تربيتى توبه رخ مى‏دهد، كه خلافهاى او نيز تبديل به نيكى مى‏شود و مردوديهاى او تبديل به قبولى، و صفر او بلكه زير صفر او بيست بحساب مى‏آيد.
و در جمله ديگر درباره نقش اميد دهى توبه فرمود: «عجبت لمن يقنط ومعه الاستغفار؛ در شگفتم از كسى كه مى‏تواند استغفار (و توبه) كند و (با اين حال) نااميد است.»(32) 2- سلامت و بزرگى و شادى‏
از آثار ديگر توبه اين است كه در روح و جسم انسان ايجاد سلامتى نموده بزرگوارى و شادابى را در پى دارد، على(ع) در وصف توبه كاران مى‏فرمايد: «غرسوا اشجار ذنوبهم نصب عيونهم و قلوبهم وسقوها بمياه النّدم فاثمرت لهم السّلامة و اعقبتهم الرضا و الكرامة؛ درخت گناهان را در معرض چشم و دلشان كاشته‏اند و آن را با آب ندامت و پشيمانى (مرتّب) سيراب مى‏كنند، سپس نتيجه و ميوه آن درختان براى آنها سلامتى است، و به دنبال آن خشنودى و بزرگى خواهد بود.»(33) 3- پاكى قلب و روح‏
تربيت صحيح و كامل در سلامتى و پاكى روان انسان ريشه دارد، و هيچ سلامتى و پاكى به سلامتى و پاكى قلب و روح نمى‏رسد، چرا كه على(ع) فرمود: در قلبهاى پاك بندگان محل‏هاى نگاه (رحمت‏آميز) الهى است پس هر كس قلب خود را پاك نمود خداوند به او نظر مى‏كند.»(34) و توبه يكى از مهم‏ترين اثرش اين است كه قلب و روح انسان را پاك و پاكيزه مى‏كند، چنان كه على (ع) فرمود: «التّوبة تطهّر القلوب و تغسل الذّنوب ؛ توبه دلها را پاك و (و پاكيزه) و گناهان را از بين مى‏برد و مى‏شويد.»(35)
و قرآن هم به همين مطلب اشاره دارد آنجا كه مى‏فرمايد: «خدا توبه كاران و پاكيزگان را دوست مى‏دارد.»(36) 4- افزايش روزى‏
در مسائل تربيتى تشويق‏هاى مالى و مادّى نيز بى تأثير نيست، على(ع) براى تأثير بيشتر توبه در تربيت انسان اين مسأله را نيز تذكر مى‏دهد كه توبه در ازدياد رزق و روزى نيز نقش دارد، لذا فرمود: «و قد جعل اللّه سبحانه الاستغفار سبباً لدرور الرّزق و رحمة الخلق؛ و خداوند استغفار( و توبه) را وسيله دائمى فرو ريختن روزى، و موجب رحمت آفريدگان خود قرار داده است. پس (در قرآن) فرمود: «از پروردگار خود آمرزش بخواهيد كه آمرزنده است، بركات را از آسمان بر شما فرو مى‏ريزد و با بخشش اموال فراوان و فرزندان، شما را يارى مى‏دهد، و باغستان‏ها و نهرهاى پر آب در اختيار شما مى‏گذارد.»(37)
5 – بازيابى شخصيّت: انسانى كه مرتكب جرمى شده است و گناهى انجام داده است، چه بخواهد و يا نخواهد احساس سرشكستگى و كوچكى مى‏كند. اگر متولّيان تربيت او را ملامت و تحقير كنند اين احساس بيشتر مى‏شود، و اگر ملامت‏ها ادامه يابد، ممكن است به آنجا برسد كه كاملاً احساس كند كه شخصيّت خود را از دست داده است و در اين صورت است كه به شدّت وجود او براى خانواده و جامعه خطرناك خواهد شد، و ممكن است دست به هر جنايت و فسادى بزند، چون او احساس مى‏كند همه چيز را از دست داده است، منابع دينى مخصوصاً قرآن و نهج البلاغه در روش تربيتى خود تلاش مى‏كند كه با توبه و اظهار ندامت (آنهم ندامتى كه در قلب اوست و هيچ لزومى ندارد كه در نزدديگران اظهار شود، بلكه حق اظهار ندارد) شخصيّت گناهكار را بازيابد و او را به حالت اوّل بلكه بالاتر از آن حالت برگرداند لذا قرآن از يك طرف مى‏فرمايد: «انّ اللّه يحبّ التّوابين؛ خداوند توبه كاران را دوست مى‏دارد.»(38) و از طرف ديگر به مردم گوشزد مى‏كند كه خلاف كاران اگر برگردند، برادران دينى شما هستند و هيچ تنزّل شخصيتى پيدا نكرده‏اند: «فان تابوا و اقاموا الصّلوة…فاخوانكم فى الدّين…؛ (ولى) اگر توبه كنند، نماز را برپا دارند… برادر دينى شما هستند. و ما آيات خود را براى گروهى كه مى‏دانند (و مى‏انديشند) شرح مى‏دهيم.»(39)
و على (ع) نيز در جملاتى كه از نامه 31 نقل شد، فرمود: كه خداوند توبه كار را نه تنها ملامت نمى‏كند بلكه براى بازيابى شخصيت او «جعل نزوعك عن الذّنب حسنةٌ؛ بازگشت تو را از گناهان حسنه و نيكى شمرده است.»(40) و در حديث قدسى آمده كه «انب المذنبين احبّ الىّ من تسبيح المسبحين؛ ناله گنهكاران در نزد من محبوبتر از سبحان اللّه گفتن تسبيح كنندگان است.»(41)
در قرآن كريم نيز به آثار توبه اشاره شده كه به نمونه‏هايى به صورت فهرست وار اشاره مى‏شود.
1- رستگارى «و توبوا الى اللّه…لعلّكم تفلحون، توبه كنيد به سوى خدا شايد رستگار شويد.»(42)
2- بخشيده شدن گناهان «توبوا الى اللّه…عسى ان يكفّر عنكم سيئاتكم؛ اى مؤمنان به سوى خدا برگرديد با توبه… شايد خداوند گناهان شما را بپوشاند.»(43)
3- محبوب خدا شدن «انّ اللّه يحبّ التوابين و يحبّ المتطهرين؛(44) براستى خداوند توبه كنندگان و پاكان را دوست مى‏دارد.» خود اظهار دوستى خداوند به توبه كاران برد تربيتى مهمّى دارد، اين همان است كه در تربيت فرزندان توصيه شده كه نسبت به آنها اظهار و بيان محبّت شود، و همين طور در پاك و با عفّت ماندن همسر، اظهار محبّت و اين كه شوهر بگويد «دوستت دارم» سخت مؤثر است. خداوند متعال با آن عظمتش نسبت به توبه كاران اظهار محبت مى‏كند و با اعلا صوتش مى‏فرمايد: «توبه كار دوستت دارم»…چه توبه كردى مراد مايى.
4- آسايش ابدى: «الّا من تاب و آمن و عمل صالحاً فاولئك يدخلون الجنّة؛(45) مگر كه توبه كند و ايمان بياورد و عمل صالح انجام دهد، پس آنان داخل بهشت مى‏شوند.»
ادامه دارد. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. نهج البلاغه، محمد دشتى، ص 734، حكمت 434. 2. ابى فارس، لسان العرب، مادّت تَوَبَ و ر.ك راغب اصفهانى، المفردات دفتر نشر الكتاب چاپ دوم، 1404، ص 76. 3. امام خمينى قده، چهل حديث، نشر فرهنگى رجاء، ص 231 – 232. 4. محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 271. 5. نگاهى به مرتضى مطهرى، گفتارهاى معنوى، ص 132 – 139. 6. نهج البلاغه، محمد دشتى، خطبه 193، ص 406. 7. شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، قم انتشارات مطبوعات دينى، ص 64 – 65. 8. همان، ص 104. 9. همان، ص 99. 10. همان، ص 216 – 218. 11. همان، 260. 12. همان، مناجات شعبانيه، ص 261. 13. همان، مناجات مسجد كوفه، ص 656. 14. همان، ص 658. 15. ر ك لقاء اللّه، ترجمه آقاى فهرى، ص 56. 16. سوره نور، آيه 31. 17. محمدى رى شهرى، منتخب ميزان الحكمه، سيد حميد حسينى، قم دارالحديث، چاپ دوم، 1382. 18. نهج البلاغه، محمد دشتى، خطبه 230. 19. همان، خطبه 143. 20. همان، خطبه 28. 21. همان، حكمت 371. 22. همان، حكمت 94. 23. همان، حكمت 88. 24. سوره انفال، آيه 33. 25. اصول كافى، همان، ج 2، ص 435. 26. همان، خطبه 214. 27. سوره انبياء، آيه 59 – 60. 28. نهج البلاغه، همان، حكمت 417. 29. سوره زمر، آيه 54. 30. همان، نامه 31. 31. قرآن كريم مى‏فرمايد:«الّا من تاب و آمن و عمل عملاً صالحاً فاولئك يبدّل اللّه سيّئاتهم حسناتٍ و كان اللّه غفوراً رحيماً ؛ مگر كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند كه خداوند گناهان آنان را به حسنات مبدّل مى‏كند، و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده است، سوره فرقان، آيه 70. 32. همان،حكمت 87. 33. منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 89، روايت 980. 34. همان، ص 430، روايت 5327. 35. همان، ص 89، روايت 975. 36. سوره شورى، آيه 25. 37. نهج البلاغه، خطبه 143. 38. سوره نوح، آيه 10 – 11. 39. سوره بقره، آيه 223. 40. نهج البلاغه، نامه 31، ص 528. 41. گفتارهاى معنوى، ص 122. 42. سوره نور، آيه 31. 43. سوره تحريم، آيه 66. 44. سوره بقره، آيه 223. 45. سوره مريم، آيه 69.

/

فتنه جمل

نظر به وقوع جنگ جمل در نخستين سال حكومت و خلافت ظاهرى امام على بن ابى طالب(ع) در جمادى الاولى سال 36 هجرى قمرى و ايجاد چالش سترگ در برابر حكومت حق طلبانه و عدالت جويانه آن حضرت، از سوى عده‏اى از معاريف و سرشناسان قوم و تأثير منفى و نامطلوب آن در روند خلافت اسلامى و عقايد و باورهاى مسلمانان، برآن شديم اين پديده شوم و ناميمون را از بعد تاريخى مورد بررسى قرار داده و داورى صحت و سقم رفتار و كردار عاملان و عناصر اصلى آن را بر عهده خوانندگان ارجمند گذاريم، شايد عبرتى باشد براى فتنه جويان عصر ما. آغاز خلافت و حكومت اميرمؤمنان(ع)
عثمان بن عفان، سوّمين خليفه مسلمانان، پس از قريب به دوازده سال خلافت و حكومت، به خاطر رويكرد به اشرافى گرى و دورى از سيره و سنّت نبوى توسط او و درباريانش و رفتار ظالمانه و اجحاف‏آميز عاملان و استانداران او در مناطق مختلف اسلامى با مردم، روز به روز مقبوليت خود را از دست داده و با نارضايتى و نفرت عمومى روبرو گرديد و سرانجام با قيام يكپارچه مسلمين از مناطق مختلف مصر، عراق، يمن و حجاز و تحصن بسيارى از آنان در مدينه منوره مواجه شد و در اين ميان بحث خلع و استعفاى او از خلافت مطرح و از سوى انقلابيون به طور جد درخواست گرديد و چون او از اين كار خوددارى مى‏كرد، انقلابيون خشمگين حلقه محاصره را تنگ‏تر كرده و به خانه‏اش نزديكتر شدند.
از آن سو، افرادى چون مروان بن حكم ، سعيد بن عاص، مغيرة بن أخنس، عبداللّه بن ربيعه، عبدالرحمن بن عوام و جمعى از خويشان و اطرافيان عثمان، بر خلاف نظر او كه معتقد به آرامش و عدم خشونت بود، با انقلابيون، معترضان و محاصره كنندگان رفتار ناپسندى داشته و با آنان به شدت برخورد كرده و حتّى قصد درگيرى نظامى با آنان داشتند كه عثمان بن عفان، آنان را از اين عمل بازداشت.

ولى اين گونه عكس العمل‏هاى اطرافيان او تأثيرات منفى بر جاى گذاشته و سرانجام تعدادى از محاصره كنندگان، شكيبايى و خويشتن دارى از دست داده و به سراپرده عثمان هجوم و وى را در قصرش به قتل رساندند.(1)
اين واقعه، در هيجدهم ذى حجّه سال 35 هجرى قمرى در مدينه منوّره روى داد. پس از قتل وى، تا سه روز اجازه دفنش را نمى‏دادند تا اين كه حضرت على (ع) ميانجيگرى كرده و زمينه دفنش را فراهم نمود.(2)
پس از قتل عثمان، افرادى چون طلحة بن عبيداللّه و زبيربن عوام به خاطر عضويت در شوراى شش نفره منتخب عمر بن خطاب، در مظنّه خلافت قرار داشتند وليكن با وجود شخصيت عظيم و گرانسنگى چون اميرمؤمنان، امام على بن ابى طالب(ع) در ميان امت اسلام، تمام توجّهات و أنظار توده‏هاى مردمى متوجه آن حضرت بود. از ميان صحابه پيامبر خدا(ص) و افراد مؤثر و سرشناس امّت، شخصيت هايى چون عمّار بن ياسر، ابوهيثم بن تيهان، رفاعة بن رافع، مالك بن عجلان، ابوايّوب خالد بن زيد، خزيمة بن ثابت، مالك بن اشتر نخعى، محمد بن ابى بكر و صدها تن از معتمدين و متعهدين دينى ديگر، پيش گام دعوت از
اميرمؤمنان(ع) براى پذيرش خلافت اسلامى شدند. امام على بن ابى طالب(ع) در آغاز از پذيرفتن آن امتناع مى‏نمود و قصد درگير شدن در اين ماجراى بزرگ را نداشت ولى چون در برابر اصرار فراوان سران و ريش سفيدان امت قرار گرفت، آنان را فرمان داد كه در مسجد النبى(ص) اجتماع نمايند تا با شنيدن سخنان و شرايط وى بطور رسمى و عمومى با او بيعت كنند، مردم با اشتياق فراوان در مسجد النّبى (ص) تجمّع نموده و پس از استماع خطبه اميرمؤمنان(ع)، با رغبت تمام، با آن حضرت به عنوان خليفه و جانشين واقعى رسول خدا(ص) بيعت كردند.(3)
نخستين كسى كه دست بيعت به دست آن حضرت داد، طلحة بن عبيداللّه بود و پس از او مهاجران، انصار، اشراف، افاضل و بزرگان و تمامى اهالى مدينه و انقلابيونى كه از شهرهاى مختلف اسلامى در مدينه به سر مى‏بردند. با امام على(ع) بيعت كردند.
گويند دست طلحه در جنگ احد زخمى شدو از آن زمان از كار افتاده و شل بود و چون با همان دست با امام على(ع) بيعت كرد، برخى از حاضران، آن را به فال بد گرفتند.
قبيصة بن جابر اسدى كه يكى از حاضران آن جمع بود، در اين باره گفت: عجب حالتى! اوّل دستى كه بر دست اميرالمؤمنين على(ع) به بيعت در آمد، دست شل بود. به خدا سوگند كه بيعت طلحه ناپاپدار و ناقص خواهد ماند.(4)

پس از بيعت اهالى مدينه و انقلابيون مستقر در آن، اهالى شهرها و مناطق مختلف اسلامى نيز از طريق دوستداران و ياران امام على(ع)، با آن حضرت بيعت كردند و اهالى كوفه، مصر و يمن در اين امر پيش تاز بودند.
امام على بن ابى طالب(ع) به محض انتخاب شدن به حكومت و تحويل گرفتن زمام خلافت، آن چه كه عثمان و درباريان او از مال و منال و وجوهات و نقدينگى را كه در قصر او گرد آورده بودند، همه را به بيت المال برگردانيد. مگر اموال و دارايى‏هاى شخصى عثمان را كه به ورثه وى تسليم كرد و شتران صدقه را به نگهبان و حافظى سپرد و تمامى نقدينگى موجود را ميان مهاجر و انصار به طور مساوى تقسيم كرد كه به هر نفرى سى دينار رسيد.(5) مخالفت عده‏اى معدود از بيعت با امام على(ع)
پس از آن كه بيعت اهالى مدينه با امام على(ع) به پايان رسيد، معلوم شد عده‏اى اندك از سرشناسان مدينه با آن حضرت بيعت نكردند و آنان عبارت بودند از عبدالله بن عمر، سعد بن ابى وقّاص، محمد بن مسلمه، حسّان بن ثابت، اسامة بن زيد و وهب بن صيفى انصارى.(6)
اين عده از مخالفان، با آن حضرت نه بيعت كرده و نه دشمنى و هيچ گاه در واقعه‏اى با وى به نبرد و جنگى نپرداختند و تنها علت عدم بيعتشان، ترديد و دو دلى آن‏ها بود، كه نمى‏توانستند ميان كشته شدن عثمان و انتخاب امام على(ع) يكى را برگزيده و ديگرى را محكوم كنند. مثلاً سعد بن ابى وقاص درباره عدم بيعت خود مى‏گفت: يا أبا الحسن، اذالم يبق غيرى بايعتك؛ هرگاه كسى غير از من باقى نمانده باشد (و همگان با تو بيعت كرده باشند) آن گاه با تو بيعت خواهم كرد.(7) هم چنين عبداللّه بن عمر بن خطاب مى‏گفت: لاابايع حتى يجتمع الناس عليك،(8) اسامة بن زيد نيز مى‏گفت: «أنت احبّ النّاس الىّ و آثرهم عندى، و لو كنت بين لحيى أسد لأحببت أن أكون معك، ولكنى عاهدت اللّه أن لااقاتل رجلاً يقول: لا اله الّا اللّه؛ تو (اى على بن ابى طالب(ع)) محبوب‏ترين شخص و با احترام‏ترين افراد در پيش من مى‏باشى و اگر من در ميان دهان و دندان شير درّنده نيز قرار گيرم، دوست دارم با تو باشم و تو را رها نكنم. وليكن (چه كنم) كه با خدا پيمان بستم هيچ گاه با مردى كه شهادتين را بر زبان جارى مى‏كند، مقاتله و مبارزه نكنم.(9)
امام على بن ابى طالب(ع) در سخنانى، بهانه جويى و دغدغه‏هاى اين عده معدود را پاسخ داد و در فرازى از خطبه‏اش فرمود: «أيّها النّاس انّكم بايعتمونى على ما بويع عليه من كان قبلى، و انّما الخيار للنّاس قبل أن يبايعوا، فاذا بايعوا فلاخيار لهم، و انّ على الامام الاستقامة و على الرعية التّسليم و هذه بيعة عامة من رغب عنها رغب عن دين الاسلام و اتّبع غير سبيله أهله و…؛ يعنى اى مردم، شما همان طورى كه با افراد پيش از من بيعت كرديد، با من نيز بيعت نموديد. بدانيد تا هنگامى كه بيعت نكرديد، اختيار داريد كه با كسى بيعت كنيد و يا بيعت نكنيد (و در اين راه آزاديد) امّا همين كه بيعت كرديد، ديگر اختيار نقض آن را نداريد و در اين موقعيت، بر امام و پيشوا است كه به وظايفش عمل كرده و استقامت و پايدارى به خرج دهد و بر مردم است كه تسليم أوامر او باشند و اين بيعت، بيعت عمومى است و كسى كه از آن اعراض نمايد، از دين اسلام اعراض كرده است و به راه غير مسلمانان رفته است و…»(10)

به هر روى تمامى انقلابيون مهاجر و اهالى مدينه منوره با امام على بن ابى طالب(ع) بيعت كرده و وى را به عنوان جانشين پيامبر خدا(ص) و خليفه مسلمانان به رسميت شناختند.
نزديكترين شهر معروف جزيرة العرب به مدينه منوّره، شهر مكه معظمه بود كه به خاطر وجود خانه خدا و مسجد الحرام در آن و منتسب بودن به زادگاه پيامبر خدا(ص)، از اهميت و اعتبار ويژه‏اى برخوردار بود. حضرت على(ع) در آغاز، خالد بن عاص بن هشام را به عنوان والى مكه معظمه برگزيد و وى را مأمور اخذ بيعت از اهالى اين منطقه نمود. ولى اهالى مكه در اين أمر چندان استقبالى نكرده و نماينده امام على(ع) را يارى ندادند و حتى يكى از جوانان فتنه جوى قريش، به نام عبداللّه بن وليد بن زيد نامه امام على(ع) را از دست نماينده‏اش گرفت و پاره كرد و به زمين انداخت و از اين راه، دشمنى خود را ابراز كرد. البته به سزاى رفتار ناشايست خويش در معركه جمل نايل آمد و در آن واقعه به هلاكت رسيد.(11)
مردم مكه و اطراف آن، پس از آن كه از اصل ماجراى مدينه با خبر شده و از بيعت مهاجر و ا نصار و تمامى انقلابيون و حق طلبان مسلمان با امام على(ع) آگاهى يافتند، در بيعت با امام على(ع) راغب شده و با نماينده آن حضرت بيعت كردند و از آن پس، تمامى شهرها و مناطق اسلامى، از اين واقعه استقبال و با نمايندگان و واليان آن حضرت، بيعت نمودند. تنها اهالى شام به خاطر شيطنت‏هاى معاويه بن ابى سفيان و جوّ سازى‏هاى كاذب او بر ضد امام على(ع) از بيعت آن حضرت، محروم ماندند. بلاذرى (مورّخ نامور قرن سوم هجرى) در اين‏باره گفت: فبايع عليّاً أهل الأمصار الّا ما كان من معاوية و اهل الشّام و خواص من النّاس.(12) عكس العمل عايشه دختر ابى‏بكر
هنگامى كه مدينه را آشوب فرا گرفته و مسلمانان از هر سو به آن مهاجرت كرده و خواستار خلع عثمان از خلافت شده بودند و اين شهر بزرگ اسلامى روزگار سختى را سپرى مى‏كرد، بسيارى از همسران رسول خدا(ص) كه در آن زمان هنوز در قيد حيات بودند، به خاطر كناره‏گيرى از اين آشوب‏ها و ناامنى‏ها، به مكه معظمه هجرت كردند و پس از به جا آوردن أعمال حج در ذى حجّه سال 35 قمرى، در همين شهر مدتى ماندنى شدند. عايشه بنت ابى بكر، كه يكى از اين بانوان بود، در خلافت عثمان بن عفان، دل خوشى از وى نداشت و دايم بين آن دو، سخنان درشت و نامطلوبى رد و بدل مى‏گرديد و چه بسا عايشه مردم را بر ضد عثمان تحريك مى‏كرد و حتّى در واقعه شورش مسلمانان كه به قتل عثمان منجر شد، عايشه طرف مردم را گرفته و آنان را بر ضد عثمان تشويق و ترغيب مى‏كرد.
ابن اعثم كوفى( متوفاى 314 هجرى) در اين‏باره چنين بيان كرد: از اين معنى خاطر عايشه به غايت رنجيده بود، او (عثمان) را بد مى‏گفت و دشنام مى‏داد، بلكه مردمان را بر كشتن عثمان تحريص مى‏كرد و مى‏گفت: بكشيد اين پير كفتار را كه هنوز پيراهن مصطفى(ص) كهنه نشده، سنّت او را كهنه گردانيد. بكشيد اين پير كفتار را و زنده مگذاريد.(13)
ابن اعثم در جاى ديگر، شدت خشم و نارضايتى عايشه نسبت به عثمان را بدين گونه شرح داد: امّ‏المؤمنين، عايشه صديقه، چنانكه بدان اشاره شد چندانكه توانست و دانست مردم را در قتل عثمان تحريص مى‏كرد تا گاهى كه سفر مكّه پيش داشت. در مكّه او را آگاهى دادند كه عثمان به دست صناديد اصحاب مقتول گشت، نيك شاد شد فقالت: أبعده اللّه بما قدّمت يداه، الحمد للّه الّذى قتله. عايشه در قتل عثمان خداى را شكرها بگزاشت و بر او لعن و نفرين فرستاد.(14)
عايشه پس از آگاهى از قتل عثمان، راهى مدينه منوره شد و در ميان راه، ابتدائاً به او خبر دادند كه طلحة بن عبيداللّه به خلافت رسيد، وى از اين خبر استقبال كرد و با تمسخر و تحقير نسبت به طلحه، گفت: إيه ذاالاصبع للّه أنت، لقد وجدوك لها محشاً. سپس به راهش ادامه داد تا به «سرف» (مكانى در شش يا هفت مايلى مكه) رسيد و با شخصى به نام عبيد بن ابى سلمه ليثى روبه رو گرديد، كه از مدينه مى‏آمد، از او پرسيد: از مدينه چه خبر؟ عبيد گفت: مردم، عثمان را به قتل رساندند. عايشه گفت: آرى، اين را مى‏دانم، بگو پس از آن، چه كردند؟ عبيد گفت: دشوارى و سختى‏هاى مردم توسط خودشان و به بهترين شيوه حل و فصل گرديد و با پسر عموى پيامبرشان على(ع) بيعت كردند.
عايشه با تعجب پرسيد: آيا آنان چنين كارى كردند؟ دوست دارم كه آسمان بر زمين افتاد، اگر اين خبرى را كه دادى، براى پيشوايت (على(ع)) درست باشد. عبيد گفت: براى چه چنين مى‏گويى؟ به خداى سبحان سوگند در روى زمين كسى را مانند او نمى‏بينم. چرا تو از خلافت و حكومت او ناراحتى؟
عايشه به وى پاسخى نداد و از همان مكان، به مكه برگشت(15) و از رفتن به مدينه منصرف شد.
امّا بنا به نقل ابن اعثم كوفى: عبيد بن ابى سلمه به عايشه گفت: چرا چنين مى‏گويى؟ نه تو در حق على (ع) ثناها مى‏فرمودى و مى‏گفتى كه امروز در روى زمين هيچ كس در نزد خداى سبحان از على(ع) گرامى‏تر نيست؟ اكنون چرا او را دشمن مى‏دارى و خلافت او را نمى‏پسندى؟ نه هم تو مردمان را بر كشتن عثمان تحريص مى‏كردى كه اين پير كفتار را بكشيد؟ اكنون چه افتاده كه چنين مى‏گويى؟
عايشه در پاسخش گفت: در آن وقت اين سخن مى‏گفتم، اكنون چون خبر آن يافتم از آن بازگشتم، عثمان از شما توبه خواسته بود. چون توبه كرده و از گناهان پاك شد، او را بكشتيد. به خداى كه خون او بازخواهم و در اين كار خاموشى نگيرم.
عبيد گفت: اى امّ المؤمنين، و اللّه كه نيك نمى‏كنى و ميان امّت مصطفى(ص) غوغا و تفرقه مى‏افكنى، بسا فتنه‏ها كه انگيخته شود و بس خون‏ها كه ريخته گردد. عايشه، سخن عبيد را وقعى نگذاشت و از نيمه راه بازگشت و جانب مكه گرفت.(16)
بدين گونه، پس از معاويه و امويان حاكم شام، نطفه دوّمين جناح و جبهه مخالفان حضرت على(ع) به سردمدارى عايشه بنت ابى بكر، بسته شد و اين بار مكه معظمه، خانه امن الهى هدف مخالفان امام على(ع) قرار گرفت. تشكيل هسته اصلى سپاه جمل‏
به غير از عايشه، افراد سرشناس ديگرى نيز به تدريج راهى مكه معظمه شدند. چند تن از آنان، از استانداران عثمان بودند كه توسط مردم از شهرها رانده شده و به مكه پناهنده شده بودند.
يعلى بن منيه (عامل يمن)، عبدالله بن عامر حضرمى( عامل عثمان در خود مكه) و عبدالله بن عامر(عامل بصره) از اين دسته بودند. هم چنين از مدينه منوره افرادى چون سعيد بن عاص، وليد بن عقبه، مروان بن حكم، ابان بن عثمان و وليد بن عثمان كه همگى از وابستگان به طايفه بنى اميه بودند، در اين شهر مقدس گرد آمدند. پس از آنان، دو تن از صحابه مشهور رسول خدا(ص)، يعنى طلحة بن عبيد اللّه و زبير بن عوام با تمامى خانواده و ملازمان خويش نيز به اين گروه پيوستند.
خبر مخالفت عايشه و اقامت اعتراض‏آميز وى در مكه معظمه، در سراسر عالم اسلام منتشر شد و مخالفان بنى هاشم و دشمنان حكومت عدالت خواهانه امام على(ع) با حركت به سوى مكه معظمه، جمعيت مخالفان را تقويت كردند. در نتيجه سپاه مخالفان و جبهه بزرگ پيمان شكنان در مكه معظمه پاگرفت و سران اين جبهه تا آن مقدارى كه افراد سرشناس و مشاهير را مى‏شناختند، براى آن‏ها نامه نوشته و آنان را به سوى خود فراخواندند.
تعدادى، آن‏ها را اجابت كرده و تعدادى مخالفت و تعدادى بى طرف باقى ماندند. عبداللّه بن عمر بن خطاب، كه در آن زمان در مكه به سر مى‏برد، مورد دعوت مخالفان قرار گرفت ولى به آنها پاسخ منفى داد و از همراه شدن با آنان خوددارى كرد.(17)
عبداللّه بن عمر، خواهر خويش حفصه بنت عمر، همسر رسول خدا(ص) را كه قصد همراهى با عايشه بنت ابى‏بكر داشت، نيز از اين كار بازداشت و نگذاشت در دام شيطانى اين گروه فتنه جو گرفتار آيد.
جبهه مخالفان علوى، در آغاز قصد كردند به شام روند و با همفكرى و مساعدت همه جانبه معاويه و شاميان ياغى و سركش به جنگ با خليفه منتخب مسلمانان به شتابند، ولى در اين باره به توافق نرسيدند و خود معاويه نيز از آنان استقبالى به عمل نياورد. بدين جهت، تغيير موضع داده و به جاى شام، شهر بصره در جنوب شرقى عراق را مورد هدف قرار دادند.(18)
از ميان همسران رسول خدا(ص) امّ سلمه(رض) به سان ساير مسلمانان، جانب امام على(ع) راگرفت و از او طرفدارى مى‏كرد. اين بانوى شريف و دورانديش بارها عايشه را از كردار و رفتار ناپسندش باز مى‏داشت و به او مى‏گفت: اى دختر ابى بكر، من در شگفتم كه تو از عثمان مقتول خون خواهى مى‏كنى. تو همان نبودى كه مردم را بر كشتن او تحريك مى‏كردى و او را پير كفتار مى‏خواندى؟ تو را چه كار با خون خواهى عثمان؟ او مردى از بنى مناف بود و تو از بنى تميم، ميان شما رابطه خويشاوندى نيست و در حال حيات او، ميانتان موافقتى نبود. اكنون چه غلو و زياده روى است كه در پيش گرفته و بر ضديت على بن ابى طالب(ع) كه پسر عم رسول خدا(ص) است بيرون مى‏آيى و خلافت او را نمى‏پسندى؟ در حالى كه جمله مهاجر و انصار با او بيعت كرده و بر خلافت و امامتش راضى شدند و با رغبت و ميل خود، به پيروى و يارى او همت نمودند و همگان بر امامت او متّفق شدند. فضل و فضيلتى كه در او است، تو آن‏ها را نيكو مى‏شناسى.(19)
مكه معظّمه پس از موضعگيرى ام سلّمه (رض) و طرفداران امام على(ع) به دو جناح تقسيم شد. جناحى كه عايشه و مخالفان حضرت على(ع) را حمايت مى‏كرد و جناحى كه امّ سلمه (رض) و خلافت عدالت جويانه امام على(ع) را مورد پشتيبانى خويش قرار مى‏داد.
امّ سلمه (رض) به اهالى مكه مى‏فرمود: ايّها النّاس آمركم بتقوى اللّه و ان كنتم تابعتم عليّاً فارضوا به، فواللّه ما أعرف فى زمانكم خيراً منه. در مقابل وى، عايشه به مردم مى‏گفت: انّ عثمان مظلوماً، و أنا أدعوكم الى الطّلب بدمه و اعادة الأمر شورى.(20)
به هر روى، جبهه پيمان شكنان، ماندن در مكه معظمه را به صلاح خويش ندانسته و براى يافتن همفكران و ياران بيشتر، از مكه به استعداد سه هزار نيروى رزمى خارج شده و عازم بصره شدند.
پس از خروج فتنه‏آميزان از مكه، جناب ام سلمه (رض) و امّ فضل( همسر عباس بن عبدالمطلّب)، هر كدام نامه‏اى براى حضرت على(ع) نوشته و جداگانه به مدينه منورّه ارسال كرده و آن حضرت را از آشوب گرى اين گروه باخبر نمودند.(21) اشغال شهر بصره توسط مخالفان‏
مخالفان امام على(ع) پس از خروج از مكه و طى منازل متعدّد به بصره رسيدند و در آغاز از راه صلح و سازش با عثمان بن حنيف، عامل امام على(ع) در اين منطقه، وارد شهر شده وليكن از اعتماد و نرم خويى عثمان بن حنيف، سوء استفاده كردند و بر ياران او محافظان شهر شبيخون زده و بسيارى از آنان را كشته و زخمى نمودند و خود عثمان بن حنيف را نيز دستگير و قصد كشتن وى كرده ولى به خاطر هراس از انتقام انصار، از كشتن او منصرف شده و او را پس از شكنجه‏ها و آزارهاى توان فرسا رها كردند و شهر بصره را با تمام امكانات و ثروت‏هايش به تصرف خود درآوردند و عملاً در برابر خلافت اسلامى قرار گرفتند.(22) عكس العمل امام على بن‏ابى‏طالب(ع) در برابر جبهه مخالفان‏
حضرت على(ع) از آغاز خلافت خوش، ناظر و مراقب رفتار و كردار ناكثين و عهد شكنان بود و بهانه جويى‏ها و ايرادات آنان را به درستى مى‏دانست و به خوبى تحليل مى‏كرد.
آن حضرت به هنگام خروج طلحه و زبير از مدينه منوره به بهانه انجام عمره مفرده در مكه معظمه، در ضمن خطبه‏اى فرمود: نخستين افرادى كه با من بيعت نموده و اظهار اطاعت كردند، طلحه و زبير بودند و اندكى از بيعتشان نگذشت از من اذن عمره گرفتند. سوگند به خداى سبحان، آنان آهنگ مكر و خدعه داشتند. پس براى اتمام حجت با آن‏ها عهد تازه به ميان آوردم تا امّت را به هلاكت نيندازند و آن‏ها نيز به همين ترتيب با من تجديد عهد كردند، وليكن به عهد خود وفا نكرده و نقض بيعت نمودند. اينك تعجب مى‏كنم از اين بى‏وفايان بد عاقبت كه چگونه با ابوبكر و عمر انقياد كرده( و از آن دو تبعيت نمودند) ولى با من مخالفت كردند، با آن كه من كمتر از آن دو نفر نمى‏باشم و اگر بخواهم بگويم… پروردگارا داد مرا از آنان بگير كه حق مرا ضايع كرده و أمر مرا كوچك انگاشتند و مرا بر آنان پيروزى بده.(23)
آن حضرت، هنگامى كه با خبر شد طلحه و زبير به همراه عايشه بنت ابى بكر، در رأس سپاه مخالفان، عازم بصره شدند، در خطبه‏اى ديگر فرمود: شما خود با من بيعت كرديد و طلحه و زبير نيز با خواست خود بيعت نموده و اظهار جانفشانى كردند. پس از اين به آهنگ بصره حركت نمودند تا جماعت شما را متفرق سازند و خوف و بيم در شما احداث نمايند. پروردگارا آنان را به كيفر خود مبتلا كن كه دست مخالفت در ميان اين امت دراز كردند و عقيده عموم مردم را فاسد ساختند.(24)
آن گاه امام على بن ابى طالب(ع) اعلان بسيج عمومى كرد و مردم را براى دفع فتنه گرى‏هاى پيمان شكنان و ياغيان تجاوزگر فراخواند و فرمود: انفروا رحمكم اللّه فى طلب هذين الناكثين القاسطين الباغين،قبل أن يفوت تدارك ما خبياه.(25)
اهالى مدينه با روشن گرى‏هاى امام على(ع) و فراخوانى آن حضرت، خود را براى دفع فتنه گرى سپاه جمل آماده ساختند و براى حضور در ركاب امام على(ع) اعلان آمادگى نمودند. حضرت على(ع) نيز با درايت و مديريت ويژه خود، زمينه آمادگى بيشتر مردم را فراهم مى‏كرد و ديدگاه آنان را نسبت به فتنه جويان كه داراى نام و نسب بوده و عنوان همسرى رسول خدا(ص) و صحابى آن حضرت را يدك مى‏كشيدند، روز به روز با ديدگاه واقعى بينانه خود نزديكتر مى‏كرد.
امام على(ع) در يكى از خطبه‏هاى خود درباره قصد عايشه، طلحه و زبير در ايجاد بلوا و شورش و ايجاد فتنه و افتراق در ميان مردم، چنين بيان كرد: قد سارت عائشة و طلحة و الزبير كلّ واحد منهما يدّعى الخلافة دون صاحبه…
يعنى: اينك عايشه همراه طلحه و زبير به طرف بصره كوچ مى‏كنند و هر يك از اين دو مدعى خلافتند و عليه يكديگر در باطن اقدام مى‏كنند. طلحه كه ادعاى خلافت مى‏كند بر آن است كه پسر عموى عايشه است و زبير كه مدعى خلافت است براى آن است كه داماد پدر عايشه است و سوگند به خداى سبحان هرگاه اين دو به مقصود خود نائل گردند، زبير گردن طلحه يا طلحه گردن زبير را مى‏زند و هر يك عليه سلطنت و سيطره ديگرى قيام مى‏كند و سوگند به خدا مى‏دانم كه آن زن بر شتر سوار مى‏شود، گرهى نگشايد و راهى نپيمايد و در منزلى فرود نايد جز اين كه در تمام اين‏ها مرتكب معصيت شود تا خود و همراهانش را جايى فرود آورد كه يك سوّمشان به قتل رسند و يك سوّمشان فرار كنند و يك سوّمشان برگردند.(26)
آن حضرت هنگامى كه به سوى بصره عازم شده بود، در بين راه در مكانى به نام «ربذه» خطبه‏اى براى حاضران در آن مجلس بيان كرد و در ضمن آن فرمود: به خدا سوگند، در آن هنگام كه كافر بودند، با آنان پيكار كردم و هم اكنون كه مفتون دست بى‏وفايان واقع شده‏اند با آنان مى‏جنگم و همانا مسير فعلى من بر اثر تعهدى است كه دارم. به خدا سوگند، شكم باطل را مى‏شكافم تا حق را از پهلوى آن خارج سازم.(27) حركت سپاه اسلام‏
پس از نفس گرم و سخنان آگاهى بخش امام على بى ابى طالب(ع) و ياران و نزديكان آن حضرت، سپاهى به تعداد نهصد تن از مهاجران و انصار مدينه در دسته‏هايى متعدد به حركت درآمده و در ربيع الثانى سال 36 هجرى قمرى( تنها سه ماه و اندى پس از خلافت اميرمؤمنان(ع)) از مدينه منوره خارج شده و به سوى بصره عازم شدند.
امّ سلمه (رض) همسر رسول خدا(ص)، فرزند خود و عمر بن ابى سلمه را به نمايندگى خويش به نزد اميرمؤمنان(ع) فرستاد و او را براى يارى و كمك آن حضرت، توصيه نمود.(28)
عاملان و استانداران امام على بن ابى طالب(ع) كه از حركت آن حضرت باخبر شده بودند در صدد گردآورى نيرو و تجهيز رزمى برآمدند و به نزد آن حضرت اعزام كردند.
علاوه بر مدينه، هواداران و شيعيان آن حضرت از شهرهاى مكه معظمه، يمن، مصر و كوفه خود را به سپاه اسلام رسانيده و آماده نبرد با سپاه جمل شدند.
سرانجام دو سپاه در حوالى بصره، در مكانى به نام «رابوقه» در برابر يكديگر قرار گرفتند. تعداد اصحاب جمل سى هزار و تعداد سپاهيان حضرت على(ع) در حدود بيست هزار تن بالغ گرديد.
سردسته‏هاى اصلى سپاه جمل، غير از عايشه كه رهبرى آنان را بر عهده داشت، عبارت بودند از: طلحة بن عبيداللّه، زبير بن عوام، عبداللّه بن زبير، محمد بن طلحه، مروان بن حكم، عبدالرحمن بن عتاب، هلال بن وكيع، عبدالرحمن بن حارث، عبدالله بن عامر، حاتم بن بكير، عمربن طلحه و مجاشع بن مسعود.
امّا در سپاه امام على(ع) غير از خود آن حضرت، افرادى چون امام حسن مجتبى(ع)، امام حسين (ع)، محمد حنفيه، عبدالله بن عباس، عمار بن ياسر، مالك بن اشتر نخعى، عبدالله بن جعفر، خزيمة بن ثابت، ابوايوب انصارى، ابوقتاده، زيد بن صوحان، شريح بن هانى، سعيد بن قيس، رفاعة بن شداد، محمد بن ابى بكر، عدى بن حاتم، حجربن عدى، عمروبن حمق، مخنف بن سليم و صصعة بن صوحان فرماندهى گردان‏ها و دسته‏هاى رزمى را برعهده داشتند و در ايجاد نظم و روحيه رزمى رزمندگان اسلام نقش مهمى برعهده گرفتند.
هنگامى كه دوسپاه در برابر يكديگر قرار گرفتند. كوچكترين اقدام ايذايى يكى از دو طرف مى‏توانست آتش جنگ را شعله‏ور سازد. به همين جهت حضرت على(ع) تلاش زيادى به عمل آورد كه اين غائله با مصالحه و بدون نبرد و خون‏ريزى به پايان رسد و در اين راه با زبير بن عوام به گفت و گو پرداخت و براى عايشه و سران فتنه پيام‏هايى فرستاد و آنان را براى دست برداشتن از فتنه گرى و ايجاد جنگ و اختلاف بين امت ترغيب و تشويق كرد. ولى سپاه مغرور و فتنه جوى جمل به هيچ روى حاضر به مصالحه نبود و به غير از جنگ و خون ريزى و پايان دادن كشمكش از راه نظامى، به چيز ديگرى رضايت نمى‏داد.
سرانجام در روز دهم جمادى الاولى سال 36 هجرى قمرى، سپاه جمل با تير باران كردن سفير امام على(ع) كه قرآن به دست گرفته و فتنه جويان را به كتاب خدا دعوت كرده بود، جنگ را آغاز كرد و دو طرف به نبرد سنگين و سرنوشت سازى پرداختند و از دو جانب تعداد زيادى كشته و زخمى گرديدند و اين وضعيت به مدت دو روز ادامه يافت. ولى با فداكارى و دلاورى‏هاى ياران امام على(ع)، دشمن متحمل شكست و پراكندگى شد و تعداد بى شمارى از آنان به دست سپاهيان امام على(ع) كشته شده و بسيارى از آنان صحنه نبرد را ترك و به بصره فرار كردند و آن مقدارى كه مقاومت مى‏كردند، به شدت سركوب مى‏شدند و سرانجام دشمن به كلى شكست خورد و سپاهيان امام على(ع) با پيروزى قاطع، اين نبرد را به پايان رسانيد.
برخى از فتنه انگيزان اصلى سپاه جمل مانند طلحة بن عبيدالله در ميدان جنگ و برخى ديگر مانند زبير بن عوام در بيرون صحنه نبرد كشته شدند و بسيارى از آنان مانند عبداللّه بن زبير و مروان بن حكم اسير گرديدند.
اميرمؤمنان (ع) پس از پيروزى كامل بر اصحاب جمل و آزاد سازى شهر بصره، اسيران را آزاد، زخميان را مداوا و از تعقيب فراريان جلوگيرى نمود و عايشه را به همراه جماعتى از زنان كه لباس مردان پوشيده بودند، به مدينه برگردانيد.
در اين نبرد بزرگ، از سپاهيان جمل تعداد نه هزار و به روايتى سيزده هزار و به روايتى ديگر بيست هزار تن و از سپاهيان امام على(ع) تعداد هزار و هفتصد و به روايتى پنج هزار نفر كشته شدند.
جالب توجه است كه حضرت على(ع) پس از پيروزى بر سپاهيان جمل و آزاد سازى شهر بصره، در جمع اهالى بصره كه بسيارى از آنان از سپاهيان جمل بوده و يا آن‏ها را حمايت مى‏كردند، به سخنرانى پرداخت و در آغاز سخنانش از عفو و بخشش صحبت به ميان آورد و فرمود: امّا بعد، فانّ اللّه ذورحمة واسعة، و مغفرة دائمة، و عفوجم، و عقاب أليم، قضى أنّ رحمته و مغفرته و عفوه لأهل طاعته من خلقه، و برحمته اهتدى المهتدون و…(29)
بدين ترتيب فتنه بزرگ سپاه جمل كه از افراد نامدار و سرشناسى چون عايشه، طلحه و زبير تشكيل شده و مى‏رفت در آغازين ماه حكومت و خلافت امام على(ع) آن حضرت را با بحران و شكست روبرو گرداند، با قاطعيت و شجاعت امام على(ع) و ياران او به شكست منتهى گرديد.(30) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. الفتوح (ابن اعثم كوفى)، ص 380. 2. همان، ص 385. 3. همان، ص 389؛ أنساب الأشراف، ترجمة اميرالمؤمنين(ع)، ص 116 و 119. 4. الفتوح، ص 392. 5. همان . 6. الارشاد، شيخ مفيد، ص 233 ؛ أنساب الأشراف، ترجمة اميرالمؤمنين(ع)، ص‏117. 7. أنساب الأشراف، ترجمة اميرالمؤمنين(ع)، ص‏117. 8. همان. 9. همان. 10. الارشاد، شيخ مفيد، ص 233. 11. أنساب الأشراف، ترجمة اميرالمؤمنين(ع)، ص‏120. 12. همان، ص 121. 13. الفتوح ،ابن اعثم كوفى، ص 375. 14. همان، ص 386. 15. أنساب الأشراف، ترجمة اميرالمؤمنين(ع)، ص‏127. 16. الفتوح ،ابن اعثم كوفى، ص 398. 17. همان، ص 405. 18. أنساب الأشراف، ترجمة اميرالمؤمنين(ع)، ص‏129. 19. الفتوح ،ابن اعثم كوفى، ص 407. 20. أنساب الأشراف، ترجمة اميرالمؤمنين(ع)، ص‏131. 21. الفتوح ،ابن اعثم كوفى، ص 409. 22. همان، ص 413 ؛ أنساب الأشراف، ترجمة اميرالمؤمنين(ع)، ص‏134. 23. الارشاد، شيخ مفيد، ص 234. 24. همان، ص 235. 25. همان، ص 236. 26. همان. 27. همان، ص 238. 28. الفتوح ،ابن اعثم كوفى، ص 409. 29. الارشاد، شيخ مفيد، ص 247. 30. نك: أنساب الأشراف، ترجمة اميرالمؤمنين(ع)،تأليف بلاذرى، ص‏129 ؛تاريخ ابن خلدون، ج 1، ص 577 ؛ الفتوح، ابن اعثم كوفى، ص 398 ؛وقايع الأيام، تأليف شيخ عباس قمى، ص 239.

/

كوثر نبوت‏

 
«انا اعطيناك الكوثر فصلّ لربّك و انحر انّ شانئك هو الابتر»(1)
در روزگارى كه مردم، وجود دختر را براى خود ننگ مى‏دانستند و آنان را زنده به گور مى‏كردند، دخترى پا به عرصه وجود گذاشت كه مايه افتخار زنان در تاريخ گرديد، زيرا به خاطر فرهنگ غلط آن روز، پيامبر اسلام(ص) را به علت نداشتن پسر و داشتن دختر، ابتر مى‏ناميدند و معتقد بودند كه پسر، چراغ خانه را روشن مى‏كند، و اگر پسرى از او به جا نماند، نام او فراموش خواهد شد، در نتيجه، چنين شخصى را ابتر مى‏ناميدند، اما خداوند خطاب به رسول خود فرمود: «ما به تو كوثر بخشيديم، پس به شكرانه آن نماز بگذار و قربانى كن. بدرستى كه دشمن تو ابتر است.»(2)
مصطفى را وعده داد الطاف حق‏

گر بميرى تو نميرد اين سبق‏
رونقت را روز روز افزون كنم‏

نام تو بر زر و بر نقره زنم‏
منبر و محراب سازم بهر تو

در محبت قهر من شد قهر تو(3)

«ويژگى‏ها»

1. برخورد خوب با شوهر
ابن شهر آشوب مى‏نويسد: روزى على، به فاطمه گفت: چيزى براى خوردن دارى؟
– خير، به خدا سوگند دو روز است كه خود و فرزندانم – حسن و حسين – گرسنه‏ايم.
– چرا به من نگفتى؟
– از تو شرم كردم چيزى از تو بخواهم كه توانايى آماده كردن آن را نداشته باشى…(4) 2. زهد در دنيا
آن حضرت زشتى‏ها و آفت‏هاى اين جهان را ديده و خود را از دنيا و آنچه در آن بود، بريده بود. روزى سلمان به خانه دختر پيامبر(ص) مى‏رود، فاطمه (س) چادرى بر سر دارد كه قسمت هايى از آن، پينه خورده است، سلمان با تعجب به آن چادر نگريسته و اندوهگين مى‏شود؛ چرا بايد چنين باشد…؟
وقتى فاطمه(س) به ديدن پدر مى‏رود مى‏گويد: پدر، سلمان از چادر وصله خورده من تعجب كرد، به خدا سوگند، در اين پنج سالى كه من در خانه على به سر مى‏برم تنها پوست گوسفندى داريم كه روزها شترمان را بر روى آن علف مى‏خورانيم و شب هنگام، بر روى آن مى‏خوابيم.(5)
و به همين خاطر است كه به زهرا، بتول هم مى‏گويند: (بتول يعنى از دنيا بريده به منظور جلب رضاى پروردگار) آرى اين درسى است نه فقط براى زنان، بلكه همگان كه بدانند ارزش انسان به اين نيست كه در لذايذ دنيا، غوطه ور شوند، بلكه كمال انسان به كسب معنويات و فضائل انسانى است. 3. مقدم داشتن همسايه بر خود در دعا
امام حسن مجتبى(ع) مى‏گويد: مادرم شبهاى جمعه را تا بامداد در محراب عبادت سپرى مى‏كرد و چون دست به دعا برمى‏داشت، مردان و زنان با ايمان را دعا مى‏كرد اما درباره خود چيزى نمى‏گفت، روزى به او گفتم:
مادر چرا براى خود نيز مانند ديگران دعاى خير نمى‏كنى؟
گفت: فرزندم، همسايه مقدم است.(6) 4. احترام به شوهر
هنگامى كه حضرت زهرا(ع) در بستر بيمارى بود، ابوبكر و عمر خواستار ديدار او شدند، اما دختر پيغمبر، رخصت ديدار را نمى‏داد: على(ع) گفت: مى‏پذيرم كه تو، به آنان اجازه ملاقات دهى، فاطمه گفت: حال كه چنين است، خانه، خانه توست…(7) 5. عبادت‏
حسن بصرى مى‏گويد: در امت اسلام هيچ كس عابدتر از فاطمه (س) نبود، آن قدر به عبادت پرداخت كه پاهايش ورم كرد.(8)
هنگامى كه آن حضرت در محراب عبادتش به عبادت مى‏ايستاد، فروغش، چشمان اهل آسمان را خيره مى‏كرد آن گونه كه نور ستارگان براى اهل زمين مى‏درخشد.(9)
سيد بن طاووس در «اقبال» دعاهايى از او روايت كرده است كه پس از نمازهاى ظهر و عصر و مغرب و عشاء و نماز بامداد به طور مرتب مى‏خوانده است. 6. محفوظ بودن از نامحرم‏
رسول اكرم(ص) فرمود: چه چيزى براى زن بهتر است؟ او در پاسخ گفت: نه او مرد نامحرم را بنگرد و نه اين كه اجازه دهد مرد نامحرمى او را نگاه كند.(10)
«روزى پيامبر(ص) و فاطمه(س) در كنار هم نشسته بودند كه مردى اجازه ورود خواست، قبل از ورود او، فاطمه برخاست و خود را پوشاند، رسول خدا(ص) فرمود: آن مرد نابيناست چرا خود را پوشانيدى، پاسخ داد: بلى او نابيناست ليكن من او را مى‏بينم، علاوه بر اين، او مى‏تواند بوى من را استشمام كند، پيامبر(ص) فرمود: شهادت مى‏دهم كه پاره تن من هستى»(11) اين برخورد حضرت زهرا(س)، درس حفظ حجاب را به زنان ما مى‏آموزد. 7. كار در خانه‏
پيامبر(ص) كارهاى داخل خانه را به زهرا سپرد و او در اين راستا، تلاش زيادى مى‏كرد تا بتواند وظيفه خانه دارى خود را به نحو احسن انجام دهد.
على(ع) به يكى از يارانش فرمود: فاطمه(س) در خانه، چندان با مشك، آب مى‏آورد كه آثار بر دوش كشيدن مشك بر بدنش، هويدا بود، آن‏چنان دستاس مى‏كرد كه دست هايش تاول مى‏زد، در تميز كردن خانه و پختن نان و غذا آن گونه زحمت مى‏كشيد كه لباس‏هايش، مندرس مى‏شد.(12) موقعيت و زندگى سياسى و اجتماعى‏
كارهاى زهرا(س) در خانه دارى و بچه دارى و شوهر دارى خلاصه نمى‏شد بلكه در مسائل سياسى و اجتماعى و نظامى نيز نقش بسزايى داشت، او به همه زنان شيوه‏هاى موضع‏گيرى در مسائل سياسى را آموخت، با آن كه تنى رنجور و اشتغالاتى بسيار داشت، خود را از عرصه حيات سياسى، دور نمى‏داشت. 1. در جنگ‏
آن حضرت در جبهه‏هاى نبرد، حضور مى‏يافت و به مداواى مجروحان و آبرسانى به رزمندگان مى‏پرداخت و به يارى خانواده شهدا مى‏شتافت و براى پيروزى رزمندگان، به نيايش مى‏پرداخت.
واقدى مى‏گويد: فاطمه زهرا(س) در جنگ احد به همراه چهارده زن ديگر به منطقه نبرد رفت، چون چهره پيامبر را آغشته به خون ديد، پدر را در آغوش كشيد و خون از چهره‏اش پاك كرد…(13)
آفرين به همه بانوانى كه در زمان جنگ تحميلى، جهت كمك به رزمندگان اسلام به جبهه‏ها شتافتند و به حضرتش تأسى نمودند. 2. دفاع از حق‏
او مدافع حق بود: مدافع على(ع)، دفاع او از على(ع) به خاطر نسبت همسرى‏اش با وى نبود، بلكه او على(ع) را امام بر حق مى‏دانست و خود نيز در برابرش مطيع بود. با جرأت و قدرت به دفاع از على(ع) پرداخت. در دفاع از حق، آن قدر پيگير بود كه شب‏ها فرزندانش را بر استرى سوار مى‏كرد و به در خانه مهاجر و انصار مى‏رفت و با آنان احتجاج مى‏كرد و مى‏پرسيد: آيا در ماجراى غدير شما حضور نداشتيد كه پيامبر(ص)، على(ع) را به خلافت منصوب نمود، پس امروز چرا سكوت مى‏كنيد؟ چرا خاك گور را بر سر خود ريخته و با ديدن غصب حق، دم بر نمى‏آوريد؟(14) 3. احقاق حق و آگاه كردن از سنت شكنى‏
فدك، ملك فاطمه بود، زيرا روايات زيادى داريم كه وقتى آيه «و آت ذاالقربى! حقه» نازل شد پيغمبر به فاطمه فرمود: «فدك مال تو باشد.»(15) اما خليفه اول آن را از او گرفته بود و زهرا به خاطر اين عمل خليفه، آرام نگرفت و مسلمانان را از اين سنت شكنى آگاه كرد. آن حضرت براى طرح شكايت در مجمع عمومى (مسجد) حاضر شد.(16)
آرى او در جهت احقاق حق و سنگردارى به تنهايى به ميدان بحث و قضاوت رفت و در مسجد پيامبر(ص) ايستاد و خليفه وقت را به استيضاح كشاند.
زهراى بزرگ (س) نه تنها با زندگى اش، بلكه با شهادتش و چگونه مردنش و نيز با وصيت شگفت انگيزش، نقاب از چهره دشمنان، برگرفت و به رسوا سازى آنان پرداخت. چه دردناك است كه على(ع) همچون گذشته به تنهايى و آن هم در دل شب، كالبد زهراى پاك را بر دوش گرفته و آرام آرام، قدم بر مى‏دارد، به نقطه‏اى مى‏رسد كه رهيارش از وى خواسته بوده، درنگ مى‏كند، پيكر زهراى مظلوم را – به آهستگى – بر زمين مى‏گذارد، آنگاه – به آرامى و ناباورانه – جنازه را به درون خاك، مى‏سراند.(17) على (ع) فاطمه(س) را به پيامبر مى‏سپارد و باز مى‏گردد، على – همچنان – تنهاست.
رفتار حضرت زهرا(س) و عملكردش در مسائل سياسى، اجتماعى، نظامى، هشدارى است به همه كسانى كه معتقدند زن بايد در خانه بماند و در صحنه اجتماع حاضر نشود، و تأييد است بر انديشه همه كسانى كه قائل به حضور زنان – با حفظ موازين شرعى – در همه عرصه‏هاى اجتماعى و سياسى‏اند. شهادت‏
حضرت در اواخر عمر خود در بستر بيمارى خوابيد، اين كه چند روز در بستر بيمارى بوده، مشخص نيست و بر اثر همان بيمارى به جوار رحمت حق شتافت. و اينكه چند ماه پس از رحلت پدر، زندگانى را بدرود گفت، معلوم نيست، مورخان در اين‏باره، اختلاف دارند ، چهل شب (18)، دو ماه (19) ، هفتاد و پنج روز (20)، سه ماه(21)، شش ماه(22)، هشت ماه (23)نيز گفته‏اند. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره كوثر. 2. همان. 3. مثنوى، دفتر سوم نيكلسن، ص 68. 4. كشف الغمه، ج 1، ص 469. 5. بحارالانوار، ج 43، ص 88 و سفينه البحار، ج 1، ص 571. 6. كشف الغمه، ج 1، ص 468. 7. علل الشرايع، ج 1، ص 178. 8. بحارالانوار، ج 43، ص 84. 9. جلاء العيون، ج 1، ص 186. 10. مناقب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 341. 11. مناقب، ابن مغازلى، ص 380 و بحارالانوار، ج 43، ص 91. 12. همان منبع، ص 82. 13. مغازى، ج 1، ص 29. 14. الامامة و السياسة،ج 1، ص 29. 15. كشف الغمه، ص 2، ص 102، جلال الدين سيوطى، ج 4، ص 177، غاية المرام، ص 323. 16. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 16، ص 263. 17. بحارالانوار، ج 43، ص 214. 18. همان، ص 191. 19. همان، ص 213. 20. عيون المعجزات، به نقل از مجلسى، ص 212. 21. طبقات، ج 8، ص 18. 22. انساب الاشراف، بلاذرى، ص 402. 23. الاستيعاب، ص 749.

/

آزادى بيان‏

##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##
يكى از انواع آزادى، آزادى بيان است، بحث آزادى بيان يكى از بحث انگيزترين موضوعات جوامع بشرى در دنياى معاصر است زيرا اين مقوله به دليل ماهيت خاصى كه دارد، از طرفى جزء مهمترين حقوق اساسى افراد در جوامع بوده و از سوى ديگر: همواره با منافع ارباب قدرت و ديدگاه‏هاى اقتدارگرايانه به نحوى در تعارض بوده است. در اين مقاله در آغاز به تعريف آزادى بيان اشاره مى‏شود و سپس به آزادى بيان در اسلام با توجه به منافع دينى و اسلامى پرداخته مى‏شود. مى‏توان آزادى بيان را اين گونه تعريف كرد:
«آزادى بيان حق طبيعى است كه همه افراد آدمى به مقتضاى انسان بودن خود، به طور يكسانى از آن برخوردار و به موجب آن در بيان انديشه و فكر خود، تا جايى كه موجب نقض حقوق ديگران و اصول ارزشى مورد احترام جامعه نشود، مجازند.»
بر اساس اين تعريف، اولاً: آزادى بيان يك حق طبيعى براى همه افراد انسان است و ثانياً همه افراد به طور يكسان از آن برخوردارند كه مى‏توانند انديشه و فكر خود را ابراز كنند و ثالثاً محدود به دو چيز است اول: موجب نقض حقوق ديگران نشود. دوم: موجب نقض اصول ارزشى مورد احترام جامعه نشود.
برخى گفته‏اند: آزادى بيان به اين معناست كه افراد گذشته از اين كه به خاطر دانستن عقيده مخالف، چه در امور دينى و چه در امور سياسى نبايد تحت پيگرد قرار گيرند. بلكه بايد بتوانند در عمل عقيده خود را ابراز نمايند و براى اثبات و احياناً به دست آوردن همفكران ديگر درباره آن تبليغ كنند.(1)
مبناى اين تلقى از آزادى بيان آن است كه تعارض افكار از نظر علمى و سياسى موجب رشد علم و افكار مردم است و مى‏تواند منافع زيادى براى جامعه دربر داشته باشد چنان كه سلب اين آزادى موجب ركود افكار و علوم بشرى است و در نتيجه سبب اختلال حركت تكاملى جامعه و افراد مى‏گردد.
برخى نيز گفته‏اند(2) آزادى بيان به معقول و نامعقول تقسيم مى‏شود و در آغاز به انواع آزادى بيان به وجه نامعقول مى‏پردازد و سپس به وجه معقول آن اشاره مى‏كند. انواع آزادى نامعقول‏
1- موضوعيت پيدا كردن خود بيان: با قطع نظر از اين كه محتواى بيان چيست همه ما مى دانيم كه در اين دنيا افراد فراوانى وجود دارند كه فقط مى‏خواهند حرفى بزنند تا به اصطلاح، خودشان را سبك كنند و اما اين كه سخنانشان چه محتوايى دارد مورد توجهشان نيست. از اين رو سخنان لغو و بيهوده و يا بى‏فايده را بر زبان راندن و يا احياناً زبان به بدگويى از ديگران باز كردن براى آنان منعى ندارد.
2- برخى اشخاص هستند كه سخنان خودشان براى خودشان اهميت زيادى دارد و گمان مى‏برند كه آن سخنان براى ديگران نيز داراى اهميت است. از اين رو از راه دلسوزى، براى مردم جامعه با عشق و علاقه به بيان آن‏ها مى‏پردازند در حالى كه براى ديگران آن اهميت و ارزش را ندارد.
3- برخى مى‏خواهند در جامعه خود را مطرح كنند ولى چون وسيله‏اى براى طرح خود در جامعه ندارند به آزادى بيان متوسل مى‏شوند تا با طرح سخنان غير مفيد و احياناً مضرّ خود را مطرح كنند.
4- با توجه به پيدايش تكنولوژى و زندگى ماشينى، برخى جوامع گرفتار يكنواختى ملال آور در زندگى خود گشته‏اند. از اين رو براى بر داشتن سدّ يكنواختى ملال آور، سخنان جالب و تكان دهنده، اما بى معنا و يا ضد واقعيات را به قصد بر هم زدن چرت خواب آلودگان، بيان مى‏كنند اما نمى‏دانند كه بر طرف كردن ملال يك نواختى زندگى با اين گونه سخنان مانند آن است كه كسى آب به صورت خواب آلوده و يا شخص مبتلا به كسالت بپا شد، اين كار كسالت او را بر طرف نكرده است و بيدارى را براى او به ارمغان نياورده است و زمينه هشيارى او را فراهم ننموده است، از اين رو بعد از گذشتن لحظه‏هايى، دوباره آن كسالت خود را نشان مى‏دهد. اما بيدار كردن و هشيارى افراد راه معقول و بيان منطقى را مى‏طلبد. به گفته مولوى:
خويشتن مشغول كردن از ملال‏

باشدش قصد از كلام ذوالجلال‏
كاتش وسواس و غصّه را

زان سخن بنشاند و سازد دوا
بهر اين مقدار آتش شاندن‏

آب پاك و بول يكسان شد به خن‏
آتش وسواس را اين بول و آب‏

هردو بنشاندند همچون خمر و خواب‏
ليك اگر واقف شود زين آب پاك‏

كه كلام ايزد است و روحناك‏
نيست گردد وسوسه كلى زجان‏

دل بيابد ره به سوى گلستان(3)

و در جايى ديگر در نقش بيان در فتنه انگيزى مى‏گويد:
اين زبان چون سنگ وخم آهن وش است‏

و آن چه بجهد از نوبان چون آتش است‏
سنگ و آهن را مزن برهم گزاف‏

گه زروى نقل و گه از روى لاف‏
زان كه تاريك است و هر سو پنبه‏زار

در ميان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومى كه چشمان دوختند

وز سخنها عالمى را سوختند
عالمى را يك سخن ويران كند

روبهان مرده را شيران كند(4) آزادى بيان معقول‏
آزادى بيان معقول آن آزادى است كه مطابق اصول و قوانين مفيد انسانى باشد، نه آن كه هر چيزى را كه دلخواه باشد مى‏توان با هر شكلى از سخن بيان كرد از اين رو مى‏توان مواردى از آزادى معقول را به اين صورت بيان كرد!
1- در ميدان علوم مربوط به جهان طبيعت مانند جمادات، نباتات و گياهان، حيوانات و جانوران و همه موضوعاتى كه در عرصه طبيعت، ابعاد مادى دارند و دانشمندان در همان ابعاد مادى آن‏ها دست به كار مى‏شوند، هرگونه انديشه و عقيده و بيان با تذكر به كيفيت شناخت كه آيا قطعى است يا ظنّى است يا احتمالى، آزاد است و مى‏توان بدون هيچگونه محدوديت به تجزيه و تحليل واقعيت‏هاى مادى عالم همت گماشت.
2- در ميدان علوم انسانى و هستى‏شناسى كلى كه مستقيم يا غير مستقيم در تفسير انسان در دو قلمرو «آن چنان كه هست و آن چنان كه بايد» تأثير مى‏گذارد نظارت و تحقيق انسان‏هاى آگاه و متخصص و عادل ضرورت دارد و به عبارت ديگر در ميدان علوم انسانى و هستى‏شناسى رعايت سه شرط آگاهى، تخصص و عدالت لازم است.
زيرا اشخاصى كه حق تبيين سرنوشت يك انديشه را در اختيار دارند چه بسا كه حق تعيين سرنوشت فكرى و عقيدتى و به طور كلى سرنوشت بعد معنوى حيات را كه ملاك تكامل است در اختيار دارند، از اين رو اگر اين اشخاص از اصول و محيط به انديشه مورد تحقيق آگاه باشند و فقط ميدان محدود خود همان نظريه را مورد مطالعه و تحقيق قرار دهند. ممكن است آن انديشه نوظهور را مردود شمارند و به عبارت ديگر: شرط آگاهى براى اين است كه بررسى و تحقيق كنندگان با اشراف و احاطه فراگيرتر درباره آن انديشه تلاش كنند. از باب مثال، ممكن است براى شناخت صحيح يك قاعده حقوقى گذار محقّق راستين به مسائلى از فرهنگ و روان‏شناسى و علوم سياسى بيفتد كه اگر حقوق دان از آن مسائل آگاهى نداشته باشد و بگويد: من درباره يك قاعده حقوقى تحقيق مى‏كنم و نيازى به آگاهى‏هاى فرهنگى و روان‏شناسى و سياسى ندارم، از فهم آن قاعده حقوقى ناتوان بماند. اما لزوم شرط تخصص براى آن است كه شخص غير متخصص، نسبت به انديشه نوظهور بيگانه است. از اين رو سخنانى را مطرح مى‏كند كه فاقد اعتبار و ارزش است.
اما لزوم شرط عدالت كه منشأ آن احساس تعهد است، آن است كه اگر عدالت نباشد اولاً در هر انديشه نوظهورى اظهار نظر مى‏كند اگرچه شايستگى آن را نداشته باشد و ثانياً اگر محقق غير عادل، انديشه نوظهورى را محكوم كند با اين كه در واقع صحيح بوده است به صاحب انديشه و جامعه خيانت كرده است و اگر انديشه باطلى را تصديق نمايد، به جامعه خيانت كرده است.
بهرحال انسان بايد بداند، ابزار و بيان واقعيات مفيد به حال بشر، چه در قلمرو مادى و چه در قلمرو معنوى، نه تنها آزاد است، بلكه كسى كه اطلاعى از واقعيات و حقايق داشته باشد و قدرت بيان و تبليغ آن‏ها را در خود احساس كند و در عين حال، ساكت بماند و مردم را از دريافت آن حقايق و واقعيات محروم سازد، هم در دنيا و هم در آخرت مورد بازخواست قرار خواهد گرفت. آزادى بيان در قرآن
در قرآن مجيد آياتى وجود دارد كه دلالت بر آزادى بيان خصوصاً لزوم بيان حق مى‏كند كه به چند نمونه آن اشاره مى‏شود.
1- «يا اهل الكتاب لم تلبسون الحق بالباطل و تكتمون الحق و انتم تعلمون»(5) اى اهل كتاب، چرا حق را به باطل مى‏پوشانيد و حق را كتمان مى‏كنيد در حالى كه شما مى‏دانيد، و در آيه ديگرى فرمود:
2- «انّ الذى يكتمون ما انزلنا من البيّنات و الهدى من بعد بيّنّاه للناس فى الكتاب اولئك لعنهم اللّه و يلعنهم اللاعنون»(6)؛ كسانى كه كتمان مى‏كنند آن دلايل آشكار و هدايت را كه فرستاديم بعد از آن كه آنها را براى مردم آشكار كرديم، آنان هستند كه خداى سبحان بر آنان لعنت مى‏كند و لعنت كنندگان نيز به آنان لعنت مى‏فرستند.
از اين آيات استفاده مى‏شود كه اظهار حق لازم و كتمان و مخفى كردن آن ناروا است.
3- در برخى آيات، بيان حق را لازم دانسته و فرمود: «و ذكّر فانّ الذكرى تنفع المؤمنين»(7) تذكر بده چون ياد آورى و تذكر دادن براى مؤمنان سودمند است.
4- و در سوره زمر فرمود: «فبشر عباد الّذين يستمعون القول فيتّبعون احسنه اولئك الذى هديهم اللّه و اولئك هو اولواالالباب»(8) بشارت ده به آنان كه سخن را مى‏شنوند و از بهترين آن پيروى مى‏نمايند، اينان، كسانى هستند كه خداوند هدايتشان فرموده و اينان همان خردمندانند از اين آيه استفاده مى‏شود، كه انتخاب و پيروى بهترين گفتار در جايى ممكن است كه آزادى بيان و گفتار وجود داشته باشد تا در مقايسه با يكديگر بهترين سخنان مشخص و پيروى گردد.
علاوه به آيات فوق، وظائف و دستوراتى براى مسلمانان مقرر گرديده كه انجام هر يك از آن‏ها مستلزم وجود آزادى بيان براى پيروان دين است و آن‏ها عبارتند: 1- امر به معروف و نهى از منكر
اسلام بر اساس دستور امر به معروف و نهى از منكر مسلمانان را موظف كرده است كه با تشخيص «معروف» و «منكر» وظيفه دارند كه راه گسترش معروف و زدودن منكر از پيكر جامعه با هر وسيله ممكن تلاش نمايند و با اين كار سلامت جامعه را از انحرافات داخلى و خارجى تضمين كنند و از فساد مسلمانان و انحراف جامعه جلوگيرى نمايند.
«كنتم خير امّة اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر»(9) امتياز شما امت مسلمان به اين است كه امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنيد. 2- مشورت
در قرآن و روايات اسلامى مسلمانان تشويق به امر به مشورت شده‏اند تا در پرتو آن معضلات و مشكلات فردى و اجتماعى را حل كنند و از تشويق و ترغيب به مشورت و استفاده از آراء و نظرات ديگران به روشنى معلوم مى‏شود كه اسلام، خواهان محيطى است كه انسان‏ها بتوانند، آزادانه در آن رأى و عقيده خود را اظهار كنند تا در پرتو تضارب آراء موافق و مخالف گزينش بهترين رأى ميسّر گردد و گرنه حق اظهار عقيده و نظر در موضوع مورد مشورت و تشويق و ترغيب به آن جايگاهى نخواهد داشت.
در سوره آل عمران خطاب به پيامبر اكرم(ص) فرمود: «وشاورهم فى الامر»(10) در كارها با مردم مشورت كن و در سوره شورى فرمود: «و امرهم شورى بينهم»(11) يكى از ويژگى‏هاى مؤمنان آن است كه در امور با مؤمنان مشورت مى‏كنند.
على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: «اضربوا بعض الرأى ببعض يتولد منه الصواب امخضوا الرأى مخض السفاء»(12)
برخى از آراء را بر برخى ديگر عرضه كنيد كه رأى درست اين گونه پديد مى‏آيد. همچون شيرى كه براى بيرون كردن كره آن در ميان مشك مى‏ريزند و بهم مى‏زنند. 3- نصيحت و خيرخواهى‏
پيامبر اكرم (ص) فرمود: «كلّكم راع و كلّكم مسئول عن رعيته»(13) مسلمانان نسبت به هم مسئوليت دارند و بايد خيرخواه يكديگر باشند بر اين اساس مسلمانان موظف هستند كه نسبت به آحاد مسلمانان به ويژه پيشوايان دين، خيرخواه و نيك انديش باشند و آنان را از طريق ارائه نظرات خيرخواهانه و اصلاحى يارى رسانند و با انتقاد سازنده كه منشأ آن تعهد اسلامى است آنان را از فرو غلطيدن در مسير انحراف‏ها باز دارند. حضرت امير(ع) فرمود: «وامّا حقى عليكم فالوفاء بالبيعه و النصيحة فى المشهد و المغيب»(14) حق من بر شما وفاء به عهد و نصيحت و خيرخواهى در حضور و غياب من است. 4- لزوم برخورد با بدعت‏ها
عالمان دين مسئوليت سنگينى را در برابر افكار انحرافى و بدعت‏آميز برعهده دارند و آن اين كه حق را آشكار كنند و بدعت‏ها را بازشناسى كنند در غير اين صورت مشمول لعنت الهى خواهند شد.

«اذا ظهرت البدع فى امتى فليظهر العالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنة اللّه»(15) آنگاه كه بدعت‏ها در ميان امّت من آشكار شد عالمان مى‏بايست علم خود را آشكار كنند و گرنه مشمول لعن خدا مى‏گردند. حدود آزادى بيان‏
اسلام آزادى بيان را در جامعه پذيرفته اما براى آن حدود و مقرراتى در نظر گرفته كه در آن چارچوب به بيان واقعيت و حقايق بپردازند كه مهمترين آن‏ها عبارتند از: 1- ممنوعيت توهين به مقدّسات‏
يكى از محدوديت‏هاى آزادى بيان، خوددارى از توهين به مقدسات اسلامى است اساساً اهانت به مقدسات ديگران و برخورد غير منطقى، نه تنها مشكلى را حل نمى‏كند بلكه موجب انزجار و تنفّر و برانگيختن عكس العمل طرف مقابل مى‏شود و چنين عملى در هيچ نظامى پذيرفته نيست.
اسلام مسلمانان را از اهانت به مقدّسات ديگران بر حذر داشته و فرمود: «ولاتسبّوا الذين يدعون من دون اللّه فيسبّوا اللّه عدواً بغير علم»(16) كسانى كه غير خدا را مى‏خوانند، دشنام ندهيد، زيرا آن‏ها همين كار را با خداى شما خواهند كرد.
حضرت على(ع) در جنگ صفين به يارانش كه به شاميان دشنام مى‏دادند، فرمود: «انى اكره لكم ان تكونوا سبّابين»(17) من خوش ندارم شما دشنام دهنده باشيد. اما اگر كردارشان را تعريف و حالات آنان را بازگو كنيد به سخن راست نزديك‏تر و عذرپذيرتر بود، به جاى دشنام آنان مى‏گفتيد: خدايا، خون ما و آن‏ها را حفظ كن و آنان را اصلاح فرما و آنان را از گمراهى به راه راست هدايت كن، تا آنان كه جاهلند، حق را بشناسند و آنان كه با حق مى‏ستيزند، پشيمان شده به حق برگردند. 2- ممنوعيت هتك حيثيت‏
حيثيت و آبروى انسان در جامعه اسلامى حرمت و احترام دارد و كسى حق ندارد، اين آبرو و حيثيت را به بهانه آزادى بيان هتك كند و به او اهانت نمايد.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «من ردّ عن عرض اخيه كان له حجاباً من النار»(18) هر كس پرده (از روى آبروى برادر خود بردارد، پرده هايى از آتش او را فرا مى‏گيرد).
امام صادق(ع) فرمود: «من روى على مؤمن رواية يريدبها شينه و هدم مروّته ليسقط من اعين الناس اخرجه اللّه من ولايته الى ولاية الشيطان»(19) كسى كه چيزى را به قصد تحقير و كوباندن شخصيت افراد و ساقط كردن آن‏ها از چشم مردم نقل كند خداى سبحان او را از ولايت خود به ولايت شيطان پيروى خواهد ساخت.
و در روايت ديگرى فرمود: «اذلّ الناس من اهان الناس»(20) خوارترين مردم كسى است كه مردم را خوار بدارد و در روايت ديگرى فرمود:
« انّ اللّه عز و جل خلق المؤمن من عظمة جلاله و قدرته فمن طعن عليه او ردّ عليه قوله فقد ردّ اللّه»(21) اخلاق مؤمن از بزرگى و عظمت و توانايى اوست پس طعن و تمسخر او يا رد گفتار او رد خداوند است.
از اين بيان‏ها استفاده مى‏شود كه حفظ كرامت، آبرو و حيثيت ديگران از محدوديت‏هاى آزادى بيان است. 3- ممنوعيت افشاء اسرار و شايعه پراكنى‏
حفظ اسرار افراد يا نظام بر هر انسانى لازم و افشاء آن‏ها خيانت به افراد و نظام به حساب مى‏آيد از اين رو در اسلام اولاً: از خيانت نهى شده و فرموده: «يا ايهاالّذين آمنوا لاتخونوا اللّه و الرسول»(22) اى مؤمنان به خدا و پيامبرش خيانت نورزيد.
مردمانى را كه اخبار و اطلاعات را بدون تحقيق و بررسى در جامعه منتشر ساخته و اعتماد عمومى را متزلزل مى‏سازند مورد نكوهش قرار داده و خواستار ارجاع شايعه‏ها به صاحب نظران گرديده است.
«و اذا جائهم امر من الامن او الخوف اذاعوابه و لو ردّوه الى الرسول و الى اولى الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم»(23) هنگامى كه خبرى از پيروزى يا شكست به آن‏ها برسد بدون تحقيق آن را شايع مى‏سازند و اگر آن را به پيامبر(ص) و پيشوايان ارجاع دهند از ريشه‏هاى مسائل آگاه خواهند شد. 4- ممنوعيت توطئه‏
هيچ مسلمان يا شهروندى در زير لواى نشر و تبليغ افكار، نمى‏تواند اغراض فاسد سياسى خود را تعقيب كند و هواى مخالفت و كينه توزى و براندازى را در سر داشته باشد. در غير اين صورت با او برخورد خواهد شد ماجراى تخريب «مسجد ضرار» توسط پيامبر اكرم(ص) بر اين مبتنى بود كه گروهى با اهداف توطئه گرانه و براندازى نظام اسلامى قصد داشتند از مسجد كمين گاهى براى كفار و نقطه نفوذى براى بيگانگان فراهم آورند.
«الّذين اتخذوا مسجداً ضراراً و كفرا و تفريقاً بين المؤمنين و ارصاداً لمن حارب اللّه و رسوله من قبل وليحلفن ان اردنا الا الحسنى و اللّه يشهد انهم لكاذبون».(24)
آنان كه مسجدى ساختند براى زيان به مسلمانان و تقويت كفر و تفرقه بين مؤمنان و كمين گاهى كه با خدا و پيامبرش مبارزه كرده‏اند. آنان سوگند ياد مى‏كنند كه نظرى جز نيكى نداشته‏ايم اما خداى سبحان گواهى مى‏دهد كه آنان دروغگو هستند.
بنابراين مطالب: اصل آزادى اسلام در اسلام پذيرفته شده است اما چون حفظ امنيت اجتماعى و دفاع از حقوق همه افراد لازم است و يا ايجاد هرج و مرج و ضربه زدن به حيثيت افراد يا توهين به مقدّسات موجب زوال حفظ امنيت يا حيثيت افراد مى‏شود، ممنوع مى‏باشد. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. درآمدى بر حقوق اسلامى، ص 270. 2. حقوق بشر از ديدگاه اسلام و غرب، ص 421. 3. مثنوى معنوى. 4. همان. 5. سوره ذاريات، آيه 55. 6. سوره آل عمران، آيه 71. 7. سوره بقره، آيه 159. 8. سوره زمر، آيه 17 – 18. 9. سوره آل عمران، آيه 110. 10. سوره آل عمران، آيه 159. 11. سوره شورى، آيه 38. 12. غررالحكم، ص 71. 13. ميزان الحكمة، ج 4، ص 327. 14. نهج البلاغه، خطبه 34. 15. اصول كافى، ج 1، ص 54. 16. سوره انعام، آيه 108. 17. نهج البلاغه، خطبه 206. 18. بحارالانوار، ج 72، ص 253. 19. بحارالانوار، ج 72، ص 168. 20. همان، ص 142. 21. همان. 22. سوره انفال، آيه 27. 23. سوره نساء، آيه 83. 24. سوره توبه، آيه 107.

/

نگاهى به رويدادها

اخبار جهان اسلام‏
نيروهاى آمريكايى به خانه‏هاى مردم در 2 شهر عراق يورش بردند، چكمه پوشان آمريكايى با يورش به خانه‏هاى مردم در شهرهاى بعقوبه و موصل تعداد 30 نفر از جوانان را دستگير كردند و به نقطه نامعلومى بردند. گفته مى‏شود اين دو شهر مركز مبارزات ضد آمريكايى مردم عراق است.
در شهرهاى مهم فلسطين، حماس در انتخابات شوراهاى شهر پيروز شد. (17/2/84)
فلسطينى‏ها، حلقه انسانى به دور مسجد الاقصى براى جلوگيرى از حمله احتمالى صهيونيست‏ها كشيدند. (19/2/84)
بخاطر اهانت به قرآن كريم، اعتراضات ضد آمريكايى به 7 كشور اسلامى سرايت كرد. (25/2/84)
نماينده آيت اللّه سيستانى در جنوب بغداد ترور شد. (26/2/84)
نظاميان آمريكايى در عراق هم به قرآن كريم اهانت كردند. (27/2/84)
همسر بوش در ميان فريادهاى مرگ بر آمريكا از مسجد الاقصى بازديد كرد. (2/3/84)
تعداد كشته‏ها و زخمى‏هاى انفجار حله به 130 نفر رسيد. (10/3/84)
8 نظامى اشغالگر بر اثر سقوط دو هلى‏كوپتر در عراق به هلاكت رسيدند. (11/3/84) اخبار داخلى
فرمانده كل قوا: دغدغه مردم، امنيت و آرامش است.
رهبر انقلاب: سران استكبار آرزوى تهاجم به ايران را به گور خواهند برد. (17/2/84)
رهبر انقلاب در اجتماع مردم جيرفت: كسى از عهده رياست جمهورى بر مى‏آيد كه پرحوصله، شاداب و با همت باشد. (18/2/84)
بزرگترين بوستان شهرى كشور به بهره بردارى رسيد. بوستان آزادگان كه 112 هكتار وسعت دارد به سبك مدرن و كلاسيك در جنوب شرقى تهران احداث شده و داراى 15 كيلومتر باغ راه است كه فردا مورد بهره بردارى قرار مى‏گيرد.
دبير ستاد مبارزه با مواد مخدر: كشت خشخاش در رژيم شاه داراى نتايج مثبتى بود!
ثبت نام از داوطلبان رياست جمهورى فردا آغاز مى‏شود. (19/2/84)
رهبر انقلاب: راه درست، اصولگرايى اصلاح طلبانه است.
عروس 60 ساله و داماد 74 ساله كه براى اولين بار ازدواج كرده‏اند با وام ازدواج شهردارى به خانه بخت رفتند. (20/2/84)
نيروگاه گازى 990 مگاواتى در هرمزگان افتتاح شد. (21/2/84)
سرانجام لايحه نظام هماهنگ پرداخت به مجلس رسيد.
با نام نويسى آيت اللّه هاشمى رفسنجانى در دومين روز ثبت نام از كانديداهاى رياست جمهورى تنور انتخابات گرم شد.
دبير شوراى امنيت ملى: براى برخوردارى از فناورى هسته‏اى هر بهايى را مى‏پردازيم. (22/2/84)
رهبر انقلاب در ديدار نخست وزير مالزى: تنها راه مقابله با زورگويان، اقتدار و اتحاد مسلمانان است. (24/2/84)
پس از 5 روز سرانجام پرونده ثبت نام از داوطلبان نهمين دوره انتخابات رياست جمهورى با نام نويسى 1010 نفر بسته شد.
ولايتى: به نفع آقاى هاشمى رفسنجانى به عنوان فرد اصلح كنار رفتم. (25/2/84)
پيكان در 38 سالگى بازنشسته شد. پس از حدود 40 سال خدمت به مردم، آخرين پيكان توليد شده در كارخانجات ايران خودرو با امضاى وزير صنايع و معادن به موزه رفت.
طرح دستيابى به فناورى صلح‏آميز هسته‏اى در جلسه علنى ديروز مجلس شوراى اسلامى به تصويب رسيد. اين طرح، دولت را موظف مى‏كند كه نسبت به تأمين سوخت براى 20 هزار مگاوات برق هسته‏اى اقدام نمايد. (26/2/84)
تحليلگر اطلاعاتى ارشد آمريكا: بر خلاف خواسته واشنگتن، ايران در فعاليت هسته‏اى اعتماد جهانى را جلب كرده است.
دبير كل سازمان ملل: پرونده اتمى ايران، شوراى امنيت را با بن بست مواجه خواهد كرد. (27/2/84)
بزرگترين شهرك گلخانه‏اى در شهر جديد هشتگرد با حضور رئيس جمهور افتتاح شد. (28/2/84)
در پايان چهارمين سال فعاليت، ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادى به رهبر انقلاب گزارش مى‏دهد.
تجمع اعتراض‏آميز حوزه‏هاى علميه در سراسر كشور عليه اهانت آمريكايى‏ها به قرآن انجام شد. (29/2/84)
رئيس سازمان انرژى اتمى: پيشرفت ايران در فناورى هسته‏اى برگشت‏پذير نيست.
به خاطر اهانت به قرآن كريم، تظاهرات ضد آمريكايى در چند شهر كشور صورت گرفت.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: توقف فعاليت‏هاى هسته‏اى مثل از دست دادن قطعه‏اى از خاك كشور است. (29/2/84)
تحصن جمعى از دانشجويان دانشگاه‏هاى تهران، اصفهان، شريف، علم و صنعت و اميركبير مقابل مجلس شوراى اسلامى در اعتراض به پذيرش دانشجوى پولى توسط برخى دانشگاه‏هاى دولتى وارد ششمين روز خود شد.
كالاهاى منقوش به عبارت «الخليج» در گمرگ ايران ترخيص نمى‏شود. (1/3/84)
صلاحيت 6 نامزد رياست جمهورى تأييد شد.
پس از قرائت طرح اصلاحى نمايندگان مجلس، تحصن دانشجويان معترض به پولى شدن دانشگاه‏ها پايان يافت. (2/3/84)
رهبر انقلاب سياست‏هاى كلى اصل 44 قانون اساسى را به سران سه قوه و مجمع تشخيص مصلحت ابلاغ كردند. (3/3/84)
شوراى نگهبان در اطاعت از حكم رهبر انقلاب صلاحيت معين و مهرعليزاده را تأييد كرد.
رهبر انقلاب: رئيس جمهور آينده بايد واقعاً با فساد و تبعيض مقابله كند. (4/3/84)
دانشجويان با تظاهرات در برابر سفارت انگليس، فرانسه و آلمان اعلام كردند: مذاكره را قطع كنيد.
آب زاينده رود به كاشان رسيد. (5/3/84)
با پذيرش درخواست ايران براى عضويت در WTO به زودى مذاكرات ايران با 148 كشور عضو سازمان تجارت جهانى آغاز مى‏شود.
رهبر انقلاب: بايد در دستگاه اجرايى نشاط جوانانه ايجاد شود.
دبير شوراى عالى امنيت ملى: آغاز فعاليت چرخه سوخت ايران قطعى است. (7/3/84)
رهبر انقلاب از شاعر آزاده مرحوم محمد رضا آقاسى تجليل كردند.
استفاده از وكيل در محاكم قضايى اجبارى شد.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: به هيچ حزب و گروهى تعهد ندارم و كابينه‏ام را با مشورت رهبرى تعيين خواهم كرد. (8/3/84)
رهبر انقلاب: جهت واقعى حركت كشور در انتخابات مجلس هفتم مشخص شد.
هاشمى رفسنجانى: به دليل ناتوانى مالى و كمبود وقت از حضور در شهرستانها معذورم.
نيويورك تايمز: استوارى ملت ايران اروپا را ناكام گذاشته است. (9/3/84)
پاى نخستين بانوى مسلمان به قله اورست رسيد. سرانجام تيم ملى كوهنوردى كشورمان پس از 2 ماه انتظار به خاطر مساعد شدن هوا در ارتفاعات اورست، به اين قله صعود كرد. (10/3/84)
رهبر انقلاب: هيچ كس از رأى من مطلع نيست. (11/3/84)
در نامه‏اى به رئيس جمهور، 175 نماينده مجلس خواستار اجراى قانون دستيابى به فناورى هسته‏اى شدند. (12/3/84)
رهبر انقلاب: حضور ملت در انتخابات، دشمن را به شدت متضرر مى‏كند. (16/3/84) اخبار خارجى‏
حمله زمينى و هوايى به مواضع مخالفان در شمال يمن از سوى ارتش صورت گرفت.
پوتين: بوش به جاى انتقاد از روسيه به حل مشكلات آمريكا بپردازد. (18/2/84)
هلندى‏ها، بوش را قصاب بين المللى خواندند. (19/2/84)
طالبانى رئيس جمهور عراق: ما مرهون كمك‏هاى ايران هستيم. (20/2/84)
لويه جرگه افغانستان به حضور دايم آمريكايى‏ها رأى مخالف داد. (21/2/84)
ترور جرج بوش در گرجستان نافرجام ماند. (22/2/84)
كاركنان بى. بى. سى 4 روز دست از كار كشيدند. (25/2/84)
هزاران ژاپنى با تشكيل زنجيره‏اى انسانى به طول 11 كيلومتر عليه حضور نظامى آمريكا دست به تظاهرات زدند. (27/2/84)
در اعتراض به امضاء شدن پيمان كيوتو، 136 شهردار آمريكا راه خود را از بوش جدا كردند. (28/2/84)
واشنگتن و باكو براى تأسيس پايگاه در آذربايجان قرار داد بستند. (1/3/84)
پليس باكو مخالفان دولت را سركوب كرد، صدها آذرى در پايتخت جمهورى آذربايجان تجمع كردند و خواستار برگزارى انتخابات آزاد شدند. اين تظاهرات در آستانه سفر «كاندوليزارايس» وزير خارجه آمريكا به اين كشور برگزار شد كه به درگيرى با پليس و بازداشت تعدادى از تظاهر كنندگان انجاميد. (2/3/84)
سازمان ملل: سوء رفتار نظاميان آمريكايى نابخشودنى است. (3/3/84)
بوش پدر: جرج با اشغال عراق مرتكب اشتباهى بزرگ شد. (4/3/84)
40 هزار سرخپوست راه‏هاى ورودى به پايتخت بوليوى را بستند.
نظاميان آمريكا و اسرائيل براى آموزش ارتش ليبى وارد طرابلس شدند. (9/3/84)
زلزله سياسى در فرانسه اروپا را لرزاند. 57 درصد فرانسوى‏ها به قانون اساسى اروپا «نه» گفتند.
تيم 19 نفره پسر رفيق حريرى به مجلس لبنان راه يافت. (10/3/84)
والدين آمريكايى براى جلوگيرى از اعزام فرزندانشان به عراق بسيج شدند.
هزاران نفر از مردم باكو خواستار استعفاى الهام على‏اف شدند. (16/3/84)



پاورقي ها:

/

طليعه‏اى به سوى نور

پرسش: چگونه مى‏توانيم حضرت را ملاقات كنيم؟
پاسخ: هر انسانى شيفته زيبايى‏هاى ظاهرى و باطنى است و امام عصرارواحنا فداه مظهر اين زيبايى‏هاست. آن بزرگوار طاووس اهل بهشت و يوسف حضرت زهرا(س) و داراى زيباترين خلق و خوى كريمانه است؛ همچنين، هر انسانى ميل به كمال دارد. در اين زمان، انسان كامل، وجود مقدس امام عصر(ارواحنافداه) است؛ لذا اگر انسانى بر اساس فطرت پاك خود، سراغ الگوى كامل را گرفت، و تمنّاى ديدار و وصال آن حضرت را داشت قابل درك و معقول است. ولى توجه شما را به يك نكته مهمّ جلب مى‏كنيم: امام زمان(عج) دوران غيبت را سپرى مى‏كنند، مقتضاى غيبت اين است كه آن حضرت از ديدگان خلق، پنهان باشند و اگر اصل بر امكان ديدن آن حضرت بود، ديگر غيبت معنا نداشت! بنابراين، در دوران غيبت، مبنا و اصل اين است كه با آن حضرت ملاقات نمى‏شود. امّا اين به آن معنا نيست كه در اين دوران، آن حضرت به هيچ وجه ديده نمى‏شود، حال آن‏كه عدّه زيادى توفيق زيارت آن حضرت نصيبشان شده است. ولى نه به آن نحو كه برخى تصوّر كرده‏اند و با برخى اذكار و اوراد و چلّه نشينى‏ها، قصد زيارت آن حضرت را دارند!!
مختصر آن كه:
1- آن حضرت مظهر پاكى‏هاست و اولين گام در راه رسيدن به آن حضرت اين است كه حتى الامكان؛ پس از نظر عمل و عقيده و ظاهر و باطن با آن حضرت سنخيّتى بايد پيدا كنيم (جدّيت در انجام واجبات و ترك محرّمات و توجه به انجام مستحبّات و ترك مكروهات).
2- مواظبت بر اين‏كه، «آرزوى ديدن آن حضرت، حجاب بين ما و آن حضرت نشود»!!؛ آرى، اين جمله عجيب است، امّا واقعيّت اين است كه بعضى مواقع، توجه به ديدن آن حضرت، ما را از توجه به وظيفه اصلى كه شناخت آن حضرت و الگوپذيرى و اطاعت از آن حضرت است، منحرف مى‏سازد. البته اميدواريم جزو آن دسته از ارادتمندانى باشيم كه از روى معرفت و شناخت، موفّق به ديدار با آن حضرت بشويم. البته ديدار به اختيار ما نيست، امام بهتر صلاح ما را مى‏داند.
3- خيلى دنبال ديدن نباشيم. تاريخ معلم بزرگى است. افرادى مانند اويس قرنى با آن‏كه پيامبر را نديدند، ولى چون به وظيفه عمل كرده، و معرفت و بصيرت داشتند، از ياران اميرالمؤمنان شده و در پايان، در ركاب حضرت على(ع) شربت شهادت نوشيدند، ولى عده‏اى ديگر هر روز چندين بار، پيامبر را مى‏ديدند، از او و راه او جدا و مشمول خسران ابدى شدند. مهم انجام وظيفه است. پرسش: آيا ادعاى ارتباط با امام زمان(عج) صحت دارد؟ و اين ادعاها را چگونه مى‏توان ارزيابى كرد؟
پاسخ: براى پاسخ به اين پرسش، بيان يك مقدمه ضرورى است: امام زمان(عج) يك موجود مجرّد يا يك موجود موهوم و خيالى نيست؛ بلكه همانند همه انسان‏ها داراى جسم و روح است و مانند همه انسان‏ها زندگى مى‏كند، بنابراين، ديدن و ارتباط و مراوده با آن حضرت يك امر محال نيست.
مطلب ديگر اين‏كه: اگرچه در دوران غيبت كبرى، اصل بر آن است كه آن حضرت به صورت ناشناس در بين مردم زندگى كنند و اصطلاحاً غايبند، امّا امكان زيارت آن حضرت و ارتباط با ايشان، محال نيست؛ هم‏چنان كه منابع موثّق آن را تأييد كرده‏اند.
اگر عده‏اى در ردّ امكان ارتباط و مشاهده، به توقيع آن حضرت به على بن محمد سمرى استناد كنند كه فرمود: هر كس قبل از سفيانى و صيحه ادّعاى مشاهده كند، پس او كذّاب است. [بحارالانوار، ج 51، ص 361 ]در جواب مى‏گوييم:
1. شايد منظور، ادّعاى مشاهده ظهور آن حضرت باشد قبل از صيحه آسمانى و خروج سفيانى كه البته چنين ادعايى باطل است؛ چون قبل از اين علائم، ظهور صورت نمى‏پذيرد.
2. شايد منظور آن حضرت اين بوده كه بعد از اين، هر كس كه ادّعاى مشاهده آن حضرت را تحت عنوان نايب خاص داشته باشد، دروغ‏گو است (چون على بن محمد سمرى آخرين نايب خاص آن حضرت بود و اين توقيع هم آخرين نامه‏اى بوده كه آن حضرت به على بن محمد سمرى نوشته است)
با اين مقدمه معلوم شد كه امكان رؤيت و ارتباط با آن حضرت وجود دارد، امّا هر كارى در عالم، تحت ضابطه و قاعده خاصّى است. مسايل مربوط به ولى عصر(عج) نيز از اين قاعده جدا نيست؛ به ويژه مبحث مربوط به رؤيت و ارتباط با آن حضرت؛ يعنى نمى‏شود به صرف ادّعا، رؤيت و نيابت آن حضرت را از هر كسى پذيرفت. چنان‏كه، (با كمال تأسّف)، شيادان و راهزنان عقايد پاك مردم، از اين موضوع بيش‏ترين سوء استفاده‏ها را كرده‏اند.
در طول تاريخ افراد بسيارى بوده‏اند كه از روى جهل يا قصد و غرض و اميال شيطانى ادّعاى رؤيت و سپس نيابت آن حضرت را داشته‏اند، اين افراد اگر از شأن والاى امامت و ولايت در نظام هستى، آگاه بودند، نسبت به آن حضرت اين‏گونه مرتكب خطا و جفا نمى‏شدند.
انسان‏هاى پاك دامن و پاك سرشت و نيكو عمل كه توفيق زيارت آن حضرت را يافتند، هرگز بر سر كوى و برزن، ندا سر ندادند؛ بلكه جز در مواردى استثنايى كه منجر به تقويت و تبليغ دين و مذهب گرديده – و نه خود شخص – اين مطلب را افشاء نكرده‏اند؛
هر كه را اسرار حق آموختند

مهر كردند و دهانش دوختند پرسش: چه منابعى بحث تحقيقى در مورد القاب حضرت مطرح كرده‏اند؟
پاسخ: بحث القاب و اسامى حضرت مهدى(عج) به طور اجمال و ضمنى، در بسيارى از كتاب‏هايى كه درباره زندگى حضرت نگاشته شده است، مطرح شده و برخى نيز به صورت ويژه به اين موضوع پرداخته‏اند، براى نمونه به معرفى چند كتاب مى‏پردازيم:
1. «نام محبوب»؛ بررسى در نام‏ها و القاب امام عصر (عج).
نويسنده: سيد حسين حسينى‏
چاپ سوم، 1376، نشر آفاق‏
2. «نام نامه مهدى(ع)»؛ فرهنگ و اسامى و القاب حضرت مهدى(ع)
نويسنده: محمد كاظم بهينا، چاپ اول، 1376، مركز فرهنگى انتشاراتى «رايحه».
اين كتاب كوچك با استفاده از روايات و ادعيه، تعداد 13 نام و لقب و كنيه حضرت را جمع‏آورى نموده است و يك فرهنگ‏نامه در اين زمينه به شمار مى‏آيد. پرسش: آيا بردن نام مقدس حضرت مهدى (م – ح – م – د) جايز است يا خبر و مخفى كردن آن چه ثمرى دارد؟ آيا (اين امر) مختص به زمان خاصى بوده است، در زمان ما نيز چرا آن را به صورت (م – ح – م – د) مى‏نويسند؟
پاسخ: در موردذكر نام مخصوص حضرت مهدى يعنى (م – ح – م – د) نه ديگر اسامى و القاب حضرت، روايات زيادى نقل شده است كه بعضى به طور مطلق، از ذكر نام حضرت نهى مى‏كنند، بعضى تا وقت ظهور، و بعضى منع نام بردن حضرت را منوط به تقيه و خوف مى‏دانند و دسته چهارم نيز رواياتى است كه هم راوى و هم امام(ع) نام حضرت را تصريح مى‏كنند.
بر همين اساس، با توجه به تعدد و اختلاف روايات مربوط به ذكر نام حضرت، علماى شيعه نيز در اين مسأله دچار اختلاف نظر مى‏باشند كه به طور عمده سه نظر در اين باره وجود دارد:
1. ديدگاه حرمت ذكر نام حضرت تا زمان ظهور به طور مطلق؛ مرحوم مجلسى، محدث نورى، شيخ صدوق، شيخ مفيد از جمله كسانى مى‏باشند كه قائل به اين نظر مى‏باشند.
2. ديدگاه منع و حرمت ذكر نام حضرت در زمان غيبت صغرا براى حفظ جان حضرت.
3. ديدگاه نهى از ذكر نام حضرت و حرمت آن فقط در شرايط خوف و تقيه.
از ميان اين سه قول، بيش‏ترين طرفدار را چه از ميان علماى گذشته و چه از علماى معاصر، نظريه سوم دارد. از قدما، بزرگانى چون؛ سيد مرتضى، خواجه نصير طوسى، ابن طاووس، فيض كاشانى (صاحب وافيه) شيخ حر عاملى (صاحب وسائل الشيعه) و… و از متأخرين نيز بيشتر علما و محققين معاصر نظير: آية اللّه مكارم شيرازى، آية اللّه امامى كاشانى و ديگران، معتقدند كه روايات دسته نخست؛ يعنى نهى مطلق از تسميه حضرت را بايد بر رواياتى كه ذكر نام حضرت را در شرايط تقيه و خوف مى‏دانند، حمل نمود. بنابراين، در شرايط زمانى و مكانى غير تقيه مثل شرايط كنونى كه نام حضرت علنى و براى همه دوستان و دشمنان، روشن و شناخته شده است، دليلى وجود ندارد كه ذكر نام حضرت باز هم حرام باشد.
پرسش: انتظار فرج، چه فوايدى دارد؟
پاسخ: انتظار آثار فراوانى دارد كه مختصراً به آن اشاره مى‏كنيم:(1)
1. خودسازى فردى‏
كسى كه منتظر مصلح است، خود نيز رو به صلاح خواهد داشت. منتظر واقعى نمى‏تواند نقش تماشاگر داشته باشد، بلكه حتماً بايد در صف اصلاح‏طلبان باشد. بايد خودش را اصلاح كند.
2. يارى اجتماعى‏
پس از آن كه فرد خودش را اصلاح نمود، بايد نسبت به ديگران نيز بى‏تفاوت نباشد، و بايد بر اصلاح ديگران نيز بكوشد.
3. منحل نشدن در فساد محيط
وقتى در جامعه، فساد شايع شد، انسان منتظر، خود را پاك نگه مى‏دارد. زيرا اميد به اصلاح جامعه و پايانى نيكو دارد. تنها در اين صورت است كه منتظر، دست از تلاش و كوشش براى حفظ خويش و اصلاح ديگران بر نخواهد داشت.
وعده وصل چون شود نزديك‏

آتش عشق تيزتر گردد
4. پايدارى در برابر پيشوايان فاسد
منتظر واقعى هيچ‏گاه در برابر رهبران فاسد و ستمگر خضوع نكرده و سر تسليم فرو نمى‏آورد، بلكه در مبارزه هميشگى با فساد و حاكمان فاسد به سر مى‏برد و منتظر تشكيل حكومت عدل اسلامى است.
5. جلوگيرى از نااميدى و اميدبخشى‏
از جمله عوامل بازدارنده انسان از پيمودن راه سعادت نااميدى و در بن‏بست قرار گرفتن است، ولى انسان منتظر به دليل آينده روشنى كه در انتظار دارد در سخت‏ترين شرايط روحيه خود را از دست نمى‏دهد و سرسختانه به راه خود ادامه مى‏دهد.
«فما ضعفوا و ما استكانوا» پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1) براى آگاهى بيشتر ر.ك: آيت اللّه مكارم شيرازى، انقلاب جهانى حضرت مهدى، بحث انتظار؛ على رضا رجالى تهرانى، يكصدپرسش و پاسخ پيرامون امام زمان، ص 224؛ دكتر طاهرى، سيماى آفتاب، ص 211؛ حيدرى‏نيك، نگاهى دوباره به انتظار، تفسير نمونه، ج 7، ص 378.

/

سخنان معصومين ع

نماز، بهترين عمل‏ پيامبر اسلام صلى‏اللّه عليه و آله وسلّم:
«احب الاعمال الى اللّه الصّلاة لوقتها»
(كنزالعمال، ج 7، حديث‏18897)
محبوب‏ترين كارها نزد خداوند، نماز در وقت آن (اول وقت) است. پيامبر اسلام صلى‏اللّه عليه و آله وسلّم:
«ليس منّى من استخفّ بصلاته»
(بحارالانوار، ج 82، ص 224)
هر كس نمازش را سبك بشمارد از من نيست. پيامبر اسلام صلى‏اللّه عليه و آله وسلّم:
«صلاة الرّجل نورٌ فى قلبه فمن شاء فلينوّر قلبه» (كنزالعمّال، ج 7، ص 18973)
نماز هر شخصى، نورى در دل اوست، پس هر كس مى‏خواهد، دلش را نورانى كند. پيامبر اسلام صلى‏اللّه عليه و آله وسلّم:
«لكلّ شى‏ءٍ وجهٌ و وجه دينكم الصّلاة»
(فروع كافى، ج 3، ص 270) پيامبر اسلام صلى‏اللّه عليه و آله وسلّم:
«لاتضيّعوا صلاتكم، فانّ من ضيّع صلاته حشره اللّه مع قارون و فرعون و هامان لعنهم اللّه و اخزاهم و كان حقّاً على اللّه ان يدخله النّار مع المنافقين، فالويل لمن لم يحافظ صلاته» (بحارالانوار، ج 82، ص 202)
نماز خودتان را ضايع نكنيد، هر كس نماز خويش را ضايع كند خداوند عزّ و جلّ او را با قارون و فرعون و هامان محشور مى‏كند، خداوند به آنان لعنت كند و آنها را رسوا سازد، و بر خدا لازم است آنها را با منافقين در آتش داخل كند، پس واى بر كسى كه مواظب نمازش نباشد. پيامبر اسلام صلى‏اللّه عليه و آله وسلّم:
«ما من عبدٍ اهمّ بمواقيت الصّلاة و مواضع الشّمس الّا ضمنت له الرّوح عند الموت و انقطاع الهموم و الاحزان، و النّجاة من النّار». (امالى مفيد، ص 88)
بنده‏اى نيست كه اهتمام به وقتهاى نماز و جايگاه خورشيد(به همين منظور) داشته باشد جز آن كه من (سه چيز را) براى او ضمانت مى‏كنم: راحتى در هنگام مرگ، برطرف شدن غمها و اندوهها و نجات يافتن از آتش دورخ. پيامبر اسلام صلى‏اللّه عليه و آله وسلّم:
«سوّوا بين صفوفكم و حاذوا بين مناكبكم لايستحوذ عليكم الشّيطان»
(وسايل الشيعه، ج 5، ص 472)
در نماز جماعت صف‏هاى خود را منظّم كنيد و كتف‏ها را موازى هم قرار دهيد، مبادا شيطان بر شما چيره شود. امام على عليه السلام:
«كان رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم لايؤثر على الصّلاة عشاءً و لاغير، و كان اذا دخل وقتها لايعرف اهلاً و لاحميماً»
(مجموعه ورّام، ج 2،ص 78)
رسولخدا(ص) چنان بود كه خوراك شب و هيچ چيز ديگرى را بر نماز مقدّم نمى‏داشت و چنان بود كه چون وقت نماز داخل مى‏شد( به خاطر اداى نماز) گويا خانواده و دوستى را نمى‏شناخت. امام حسن عسكرى عليه السلام:
«انّ الوصول الى اللّه عزّ و جلّ سفرٌ لايدرك الّا بامتطاء اللّيل»
(بحارالانوار، ج 78، ص 379)
وصال خداوند عزّ و جلّ سفرى است كه جز با مركب شب زنده دارى به دست نمى‏آيد.

پاورقي ها:

/

دانستنيهايى از قرآن

زدودن پليديها و آلودگيها
” و أقم الصلاة طرفى النهار و زلفا من الليل إن الحسنات يذهبن السيئات، ذلك ذكرى للذاكرين ” (سوره هود، آيه 14)
اى پيامبر، نماز را در دو طرف روز (صبح، ظهر و عصر) و پاسى از شب (مغرب و عشا) برپادار كه همانا نيكى‏ها، بدى‏ها و پليدى‏ها را مى‏زدايد، و اين است پند و يادآورى براى ياد كنندگان.
زلف: جمع زلفه يعنى قرب و نزديكى. براى نمازهاى صبح و همچنين ظهر و عصر، واژه ” طرفى النهار ” آورده زيرا دو طرف روز را در بر مى‏گيرد كه يكى با طلوع فجر است و دو نماز ديگر پس از زوال و فرا رسيدن ظهر، آغاز مى‏شود ولى در مورد نمازهاى مغرب و عشا ملاحظه مى‏كنيم كه ” زلفا ” مى‏فرمايد، زيرا دو نماز مغرب و عشا در آغاز شب شروع مى‏شوند و با وقتى نزديك به هم قرار دارند هرچند وقت نماز عشا موسّع است اما فضيلتش، پس از ساعتى از نماز مغرب آغاز مى‏شود.
در اين آيه شريفه، نماز واجب (فريضه) را بالاترين مصداق “حسنات ” بيان كرده است زيرا با اقامه و برپائى نماز،آن هم با شرائطش، انسان بيشترين توجه را به خداى خود معطوف مى‏دارد و در لحظاتى مقدس از قيد و بندهاى زندگى مادى دور مى‏شود و از هر آلودگى و ريا و پليدى، روان خويش را پاك و مطهر مى‏سازد و به سوى معشوق حقيقى كه خالق و پروردگارش است، نيايش مى‏كند و در برابر عظمتش سر فرود مى‏آورد. و بدينسان اين حسنه بزرگ، بدى‏ها و گناهان و آلودگى‏ها را از قلب انسان مى‏زدايد و آن را پالايش و شستشو مى‏دهد. كجايند آنان كه بايد به ياد خدا باشند و از اين حكمت بلند الهى پند و اندرز گيرند و به سوى او با خلوص بيشتر توجه كنند.
در كتاب شريف ” معانى الأخبار ” در تفسير ” انّ الحسنات يذهبن السيئات ” از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: ” نماز مؤمن در شب، گناهان روزش را پاك مى‏كند “.
در تفسير ” مجمع البيان ” از ابو عثمان نقل شده كه گفت: ” من با سلمان فارسى زير درختى نشسته بوديم. سلمان شاخه خشكى از درخت را گرفت و به شدت تكان داد تا برگهايش بريزد. سپس گفت: اى ابو عثمان، آيا نمى‏پرسى چرا چنين كارى را انجام دادم؟ گفتم: چرا؟ گفت: روزى با رسول خدا صلى الله عليه و آله در زير درختى نشسته بوديم، آن حضرت يكى از شاخه‏هاى خشك آن درخت را گرفت و به شدت حركت داد تا برگهايش بريزد، سپس فرمود: اى سلمان! چرا علت اين كار را از من نمى‏پرسى ؟ عرض كرديم: بفرمائيد، چرا چنين كارى را انجام داديد ؟ فرمود: هنگامى كه يك شخص مسلمان وضو مى‏گيرد، و نيكو وضو مى‏گيرد و نمازهاى پنجگانه‏اش را به جا مى‏آورد، گناهانش مانند اين برگها ريخته مى‏شود. آن وقت حضرت اين آيه را تلاوت فرمود.
و همچنين روايت ديگرى در مجمع البيان از امير المؤمنين عليه السلام نقل شده كه فرمود: در مسجد در حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بوديم و منتظر داخل شدن وقت نماز، مردى از ميان جمعيت برخاست و عرض كرد: اى رسول خدا! مرتكب گناهى شده‏ام! حضرت روى را برگرداند (و به او اعتنا نكرد) و به نماز ايستاد. پس از تمام شدن نماز، آن مرد دوباره سخن خود را تكرار كرد.
حضرت فرمود: مگر تو با ما نماز نخواندى ؟ و پيش از آن وضوى نيكوئى نگرفته بودى؟ عرض كرد: چرا. فرمود: همان وضو و نماز، كفاره گناهت است.
در تفسير عياشى از ابو حمزه ثمالى نقل شده كه گفت: من از يكى از باقرين (امام باقر يا امام صادق عليهما السلام) شنيدم كه فرمود: روزى امير المؤمنين عليه السلام رو به مردم كرد و فرمود: كدام يك از آيه‏هاى قرآن، براى شما اميدوار كننده تر است ” بعضى از حاضرين گفتند: آيه ” ان الله لا يغفر أن يشرك به و يغفر دون ذلك لمن يشاء ” فرمود: درست است، اين آيه انسان را اميد مى‏دهد ولى منظور اين نيست.
برخى ديگر آيه ” يا عبادى الذين أسرفوا على أنفسهم لا تقنطوا من رحمة الله إن الله يغفر الذنوب جميعا ” را مطرح كردند. حضرت پاسخ داد: اين آيه نيز اميد مى‏دهد ولى آنكه بايد باشد نيست.برخى ديگر از حاضران آيه ” والذين اذا فعلوا فاحشة أو ظلموا أنفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم ” را بيان كردند. حضرت باز هم فرمود: اين آيه نيز خوب است ولى آنكه بايد باشد، نيست.
و أن هنگام كه همه سكوت كردند حضرت فرمود: اى مسلمانان! چرا ساكت شديد ؟ عرض كردند: به خدا قسم آيه ديگرى به نظرمان نمى‏رسد. آنگاه حضرت فرمود: من از رسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه فرمود: ” اميدوار كننده ترين آيات قرآن، آيه ” أقم الصلاة طرفى النهار.. ” مى‏باشد. و ادامه داد: ” يا على و الذى بعثنى بالحق بشيرا و نذيرا إن أحدكم ليقوم الى وضوئه، فتساقط عن جوارحه الذنوب، فإذا استقبل الله بوجهه و قلبه، لم ينفلت عن صلاته و عليه من ذنوبه شى‏ء كما ولدته أمه، فإن أصابه شيئا بين الصلاتين كان له مثل ذلك حتى عدّ الصلوات الخمس ” يا على! به حق آن خدائى كه مرا به حق برانگيخته و بشيرو نذير براى امت قرار داده، هرگاه يكى از شما براى وضو ساختن برمى‏خيزد، گناهانش از اعضا و جوارحش فرو مى‏ريزد و وقتى با روى و قلب خويش متوجه خدايش مى‏گردد، نمازش را به پايان نمى‏رساند جز آنكه از گناهانش چيزى نمانده باشد و مانند روزى مى‏شود كه از مادر زائيده شده است.و اگر ميان هر دو نماز گناهى از او سر بزند، نماز بعدى آن را پاك مى‏كند. و اينگونه حضرت نمازهاى پنجگانه را شمرد و فرمود: يا على، انما منزلة الصلوات الخمس لأمتى كنهر جار على باب أحدكم فما يظن أحدكم لو كان فى جسده درن ثم اغتسل فى ذلك النهر خمس مرات كان يبقى فى جسده درن فكذلك والله الصلوات الخمس لأمتى ”
آرى! نمازهاى پنجگانه براى امتم مانند رود جارى است كه در خانه يكى از شما جريان دارد. حال چگونه است وضع كسى كه بدنش آلوده است و خود را هر روز پنج بار در آن آب زلال بشويد ؟ به خدا قسم نمازهاى پنجگانه نيز براى امتم همين حكم رودخانه را دارد. بنا بر اين، ترديدى نيست از اينكه نماز مصداق بارز حسنات و نيكى‏ها است و تكرار آن در پنج نوبت، تكرار رجوع و بازگشت به سوى حق است در هر روز.. و اين خود بالاترين انگيزه براى دورى از گناه و پرهيز از منكرات مى‏باشد زيرا نماز اگر با شرائطش انجام گيرد، گناه را از آئينه دل مى‏زدايد و آثار وپيامدهاى خطرناكش را نابود مى‏سازد. لذا است كه مى‏فرمايد: ” ان الصلاة تنهى عن الفحشاء و المنكر ” همانا نماز انسان را از ارتكاب كارهاى ناپسنديده و زشت باز مى‏دارد. و كسى كه مقيد به خواندن نماز در اوقات پنجگانه‏اش مى‏باشد، اصلا وقت اينكه سراغ فحشا و منكرات برود، ندارد. مضافا برآنكه خود نماز به انسان حالت توجه و دلبستگى به خدا مى‏دهدو او را از دست زدن به كارهاى ناپسند و منكر منع مى‏كند. ولى بحث اين است كه خداوند در اين آيه شريفه، پس از ذكر نماز، به طور مطلق فرموده است: إن الحسنات يذهبن السيئات ” و همين اطلاق دليل بر اين است كه هر حسنه‏اى شوينده و پاك كننده گناه و آلودگيها است. نه اينكه منحصر باشد به نماز. و اين نيز از سنتهاى تغيير ناپذير الهى است.
از آن گذشته در جاى ديگرى از قرآن مى‏خوانيم: ” إن تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم ” اگر از گناهان بزرگ دورى جوئيد، گناهان كوچكتان را مى‏پوشانيم و آنها را ناديده مى‏گيريم. پس شرط اول اين قانون الهى آن است كه انسان خود را به گناهان بزرگ، آلوده نكند و در مقابل كارهاى خير انجام دهد، پس خداوند با لطف و رحمت بى پايانش از گناهان كوچتر مى‏گذرد و ناديده مى‏گيرد.
و چرا چنين نباشد كه كار نيك قطعا روح و روان انسان را صفا و لطافت مى‏بخشد و تيرگيها را از آن دور مى‏سازد و اميد مغفرت را در او بالا مى‏برد و بدينسان روح انسان از ظلمت به نور مى‏رسد ” الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور “
آرى! اگر انسان خدا را در نظرداشت و كارهاى شايسته را براى او انجام داد، خداوند او را از تاريكى گناه به روشنائى و فروغ مغفرت و رحمت مى‏رساند و در بهشت رضوان جاودانه مى‏سازد. خدايا ما را از تيرگيهاى نفس به فروغ رضوان برسان. آمين رب العالمين




پاورقي ها:

/

«امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان»

وظايف رئيس جمهور
از جناب ايشان (رييس جمهور) مى‏خواهم كه مسؤوليت خطيرى كه به موجب اراده ملت و بر اساس قانون اساسى به عهده ايشان گذارده شده است همچون امانتى الهى از آن پاسدارى نمايند و به پيمان خود در مقابل خداوند تعالى و خلق وفادار باشند و با اعتماد به فضل خداوند و اعتماد ملت همچون محورى استوار براى هماهنگى نهادهاى مسؤول و حمايت از مبانى جمهورى اسلامى، در حوزه اختيارات و مسؤوليت‏هاى خود قرار گيرند و در راه هدف ملت كه آن تداوم بخشيدن به انقلاب اسلامى و استقرار نظام عدل اسلامى است با تمام توان بكوشند و خداوند متعال را ناظر و حاضر دانند به وظيفه سنگينى كه به عهده گرفته‏اند قيام كنند و از قشرهاى مختلف ايران مخصوصاً متفكران و دانشمندان و احزاب اسلامى و سياسى و قواى انتظامى مى‏خواهم كه در اين لحظات حسّاس كه بر كشور مى‏گذرد با حسن نيّت از ايشان و دولت اسلامى پشتيبانى نمايند و از تفرقه و اختلاف و كارشكنى بپرهيزند و تا ايشان بر محور عدل اسلامى عمل مى‏كنند و جانبدار مستمندان و مستضعفان هستند و از اعمال شبه طاغوت اجتناب مى‏كنند از همكارى و معاونت دريغ ننمايند. (15/11/58)
بحمد اللّه با تأييدات خداوند متعال جل و علا و دعاى خير حضرت ولى اللّه الاعظم روحى لمقدمه الفداء… ملت بزرگ و شجاع ايران با همه توطئه‏ها و تبليغات دشمنان اسلام كه براى اطفاى نور خدا و اسلام بزرگ و از صحنه خارج نمودن ملت شريف و مجاهد، دست در دست يكديگر نهاده بودند، به مبارزه برخاست و نيز توطئه هايى را كه براى جلوگيرى از سيل خروشان و اراده آهنين مؤمنين مظلوم در طول تاريخ كه مى‏رود كاخ‏هاى ستم سياه و سرخ را فرو ريزد و فرياد حق طلبانه اين ملت مظلوم، محرومان و غارت – زدگان پهناور زمين را به خروش درآورد، با قدرت خنثى نمود. ملت متعهد، با عزمى والا و قدمى ثابت، از پير نودساله تا نوجوان تازه بالغ… براى تعيين سرنوشت خويش به سوى صندوق‏هاى رأى هجوم آورد و ياوه گويان و خيال بافان را بر خود لرزاند و فردى… را براى خدمت به اسلام و ايران و مسلمانان و ملت برگزيد…
رئيس جمهور محترم بايد توجه داشته باشند كه در پيشگاه مقدس حق جلّ و علا واقع است و آنچه بر او از خطرات قلبى و تمايلات سرّى تا اعمال معلن و مخفى مى‏گذرد، در حضور حق است و چيزى را نتوان از او – جلّ و علا – پنهان كرد، هر چند از خلق خدا پنهان باشد. و بايد توجه نمايد كه در مقامى هستند كه يك جمله او گاهى مؤمنى را ساقط كرده و متعهدى را از بين مى‏برد، و يا غير صالحى را به مقامى كه شايسته آن نيست مى‏رساند، گاهى يك سخنرانى او، جمهورى اسلامى و كشور را نور مى‏بخشد و گاهى بعكس. مقام خطير است و خطر بزرگ، به خدا بايد پناه برد و از او استمداد كرد. همه دست اندر كاران – بويژه رئيس جمهور – بايد از چاپلوسان دغلباز و زبان بازان حيله گر بر حذر باشند و مشاوران خود را از اشخاص سابقه دار كه تعهدشان… مشهود بوده است انتخاب كنند. بسا كه منحرفان و منافقان، خود را با ظاهرى آراسته به تقوا جا بزنند و با دست ما به اسلام و كشور اسلامى صدمه زنند.
شما اى رئيس جمهور محترم و ديگر متصديان امور كشور! مى‏دانيد كه قدرتمندان شرق و غرب خصوصاً آمريكاى بازيگر، مارهاى زخم برداشته از جمهورى اسلامى هستند كه از اول انقلاب به هر حيله ممكن دست زدند، از حمله نظامى گرفته تا طرح كودتا، و از ترور شخصيت‏ها تا به آتش كشيدن مزرعه‏ها و مغازه‏ها، و از انفجارات كور در كوچه‏ها و خيابان‏ها تا دزدى و تجاوز، و از همه بدتر و بالاتر تبليغات دامنه‏دار از اول انقلاب تا امروز است، كه براى تضعيف روحيه ملت مقاوم و رزمندگان عزيز به هر نوع دروغ و تهمتى متشبث شدند، ولى بحمداللّه نه تنها هيچ يك از تيرهاى آنان به هدف نرسيد، كه نتيجه معكوس داد. اكنون از چنين مارهاى زخم خورده‏اى نبايد غافل بود. چه بسا، با نفوذ عمّال سر سپرده داخل در ارگان‏هاى دولتى و مقامات مؤثر، به تدريج قدم به قدم كار خود را انجام دهند و انسان مستقيم را منحرف كنند و متعهدان را وابسته نمايند. غفلت از اين امر، فاجعه‏انگيز است…
ما و همه مقامات جمهورى اسلامى مرهون ملت فداكار، خصوصاً قشر ضعيف و مظلوم هستيم كه با جانبازى و فداكارى آنان دست جباران كوتاه و به جاى طاغوتيان، حكومت مستضعفان پايه گذارى شد. اين حقيقت هميشه بايد در پيش چشم همه باشد، كه همه خدمتگزار اين قشر باشيم و هرچه در راه اين ملت عزيز در طبق اخلاص بگذاريم، از عهده شكر آنان بر نخواهيم آمد. (13/6/64) رهنمودهاى مقام معظّم رهبرى
متن پيام مقام معظم رهبرى درباه انتخابات رياست جمهورى به اين شرح است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
ملت بزرگ و عزيز ايران‏
قلم ناتوان اينجانب قادر نيست همت بلند و انگيزه عميق و بصيرت نافذ و شور مخلصانه شما را توصيف كند. شما در دو جمعه پى در پى با اقدامى پرمعنا و پيامى رسا، بار ديگر عظمت خود را به جهانيان نشان داديد و قدرت خود را به رخ بدخواهان و دشمنان كينه توز كشيديد. شما عزم راسخ خود را بر دفاع از استقلال ملى فرياد زديد. شما پايبندى خود را به حراست شجاعانه از منافع كشور و نظام جمهورى اسلامى كه تأمين كننده همه آرمانهاى اسلامى و انقلابى است، در عمل ثابت كرديد.
شما نمايش با شكوهى از همبستگى ملى و مشاركت عمومى را در برابر چشم دوست و دشمن قرار داديد و راز استحكام و اقتدار خود در رويارويى با زياده خواهيهاى استكبارى را مجسم ساختيد.
اينك دشمن شما عليرغم ياوه گوئيهاى خود، در برابر عظمت و شفافيت مردمسالارى شما، در دل خود تحقير مى‏شود و امت بزرگ اسلامى گسترده در سراسر جهان، از ظرفيت و توانايى نظام اسلامى كه مظهر هويت جمعى مسلمانان است به خود مى‏بالد.
اين پيروزى درخشان ملت مظهر رحمت الهى بر شما مردم مؤمن و جوانان صادق و صالح و نصرتى از سوى حضرت احديت است. اينجانب خاشعانه جبهه سپاس بر خاك مينهم و دوام لطف و رحمت و نصرت ذات اقدس الهى را براى شما ملت عزيز و وفادار مسألت مى‏كنم و خود و شما را به شكر و ذكر و خضوع و رفق و مدارا توصيه مى‏نمايم.
اينك با تبريك اين مسئوليت خطير به رئيس جمهور منتخب جناب آقاى دكتر محمود احمدى نژاد نكاتى را به ايشان و همه آحاد ملت عرض مى‏كنم.
1- دوران انتخابات دوران شور و التهاب است با پايان گرفتن انتخابات بايد هيجان و التهاب، جاى خود را به متانت و رفاقت و همكارى بدهد.
همه، چه طرفداران نامزد منتخب و چه طرفداران ديگر نامزدهاى محترم بايد از خود ظرفيت و حلم و توانايى بروز دهند. هيچ احساسى، چه شادمانى و چه ناشادمانى، نبايد كسى را به رفتارى برخلاف شأن يك انسان متعهد و خردمند وادار سازد. وحدت ملى و رفق و مدارا، تضمين كننده امنيت كشور و خنثى كننده هر توطئه است.
2- اكنون پس از هفته‏ها گفتن و شنودن، نوبت كار و اقدام است، رئيس جمهور منتخب تا پذيرش رسمى مسئوليت، داراى فرصت ارزشمندى است، شايسته است اين فرصت، بدون فوت وقت، مصروف اقدامهايى شود كه شروع مسئوليت خطير رياست جمهورى بدان نيازمند است. همه مسئولان كشور و نخبگان بخشهاى گوناگون، يارى ايشان را تعهدى انسانى و اسلامى بشمارند.
3- نقش مؤثر و تعيين كننده نامزدهاى رياست جمهورى در خلق اين حماسه بزرگ ملى، انكارناپذير و سپاس از آنان بر همگان لازم است.
اينجانب تشكر وافر خود را به همه آقايان بويژه به جناب حجت الاسلام و المسلمين آقاى هاشمى رفسنجانى كه خود از ذخائر انقلاب و از چهره‏هاى برجسته نظام جمهورى اسلامى ايرانند تقديم ميدارم و اميدوارم اين برادر عزيزم و همسنگر ديرين مانند هميشه در عرصه‏هاى مهم نظام اسلامى نقش آفرين باشند.
4- لازم ميدانم از همه آحاد ملت عزيز كه يكبار ديگر حادثه‏يى بزرگ در جهت رشد و اعتلاى كشور آفريدند و از همه كسانيكه به اين آزمايش بزرگ شور و حال بخشيدند، بويژه حضرات مراجع معظم و علماى اعلام و نخبگان دانشگاهى و اقشار گوناگون اجتماعى و سياسى و فرهنگى و نيز از دستگاههاى خبرى بويژه صدا و سيما كه مبتكرانه در اين حركت عمومى نقش آفريد و از همه خبرنگاران و فعالان عرصه خبر و تحليل و نيز از دست اندركاران برگزارى انتخابات، شوراى محترم نگهبان، وزارت كشور، استانداران، فرمانداران، عوامل اجرايى و نظارتى، نيروهاى انتظامى، امنيتى و اطلاعاتى و قضايى كه با مجاهدتى بزرگ، امنيت اين ايام را تأمين كردند، صميمانه سپاسگزارى كنم و براى همه آنان پاداش و ثواب الهى مسألت نمايم.
بار ديگر خداوند، متعال را به خاطر نعمت و رحمتش بر اين ملت و اين كشور شكر ميگزارم و بر ساحت حضرت بقية اللّه ارواحنا فداه، سلامى مخلصانه معروض ميدارم و رعايت و عنايت دعاى آن بزرگوار را مى‏طلبم. والسلام على عباد اللّه الصالحين
سيد على خامنه‏اى
(4/4/1384)
پاورقي ها: