قسمت دوم فاطمه و فدك
پس از رحلت رسول خدا(ص) امت وى دچار تفرقه و تشتت شدند و توصيههاى آن حضرت را به كلى فراموش نمودند، علاوه بر اينكه حرمت خاندانش را نگه نداشتند به تضييع حقوق آنان اقدام ورزيدند. اين در حالى بود كه بارها رفتار پيامبر را در حمايت و دوستى ذريهاش خصوصاً حضرت زهرا(س) مشاهده نموده بودند. همراهى و همدلى مردم در جريان فدك بر ناديده گرفتن حق مسلم دختر پيامبر(ص) سند مظلوميت وى را تا ابد بر سينه تاريخ حك نمود. فدك سرزمينى بود كه پيامبر از طريق جنگ بدست نياورده بلكه دشمن در صلح و دوستى آن را به پيامبر(ص) بخشيده بود. و آن از حقوق ويژه حضرت به حساب مىآمد، زمانى كه آيه «فآت ذاالقربى» نازل گرديد.
خداوند پيامبر را فرمان داد، حق نزديكانش را از آنچه دارد بپردازد. بنابراين در زمان حيات رسول خدا(ص) فاطمه(س) صاحب فدك شد و در آن تصرف نموده از عايداتش خود و خانواده را بهرهمند مىساخت، وقتى متجاوزان او را از اين حق محروم ساختند با استناد به قرآن از موجوديت اين كتاب الهى دفاع كرد و در مطالبه حق خويش پافشرد و فرمود: «و ورث سليمان داوود» سليمان از داوود ارث مىبرد.(1) چگونه است كه من از اين قاعده مستثنى هستم و حق ارث ندارم. مسلماً اين سنت براى حضرت محمد(ص) و فرزند يگانهاش محفوظ خواهد ماند. آن حضرت با تلاوت آيه ديگرى از قرآن: «فهب لى من لدنك وليّاً يرثنى ويرث من آل يعقوب و اجعله ربّ رضيّا؛(2)(هنگامى كه زكريا گفت:) پس به من از سوى خود فرزندى ارزانى دار كه ميراث بر من و ميراث بر خاندان يعقوب باشد.» به غاصبان فدك و حاميان اين تصميم خلاف فهماند كه ارث مال و ثروت دنيا را شامل مىشود و در اين آيه چيز ديگرى منظور نيست. در كلام گهربار دختر پيامبر كه از قرآن گرفته شده دفاع از حق به زيبايى ترسيم گرديده است: «واولواالارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب اللّه؛(3) خويشاوندان در ارث بردن از يكديگر، از بيگانگان سزاوارترند.» به فرمان خدا تمامى مسلمانان خواه انسانهاى عادى باشند و يا پيامبرو امام معصوم در مسئله ارث بردن همانند يكديگرند و استثنايى در اين مورد وجود ندارد، زيرا كه قانون ارث عمومى و جهانشمول است. فاطمه(س) با بيان اين آيه: «ان ترك خيراً الوصية للوالدين والاقربين بالمعروف حقاً على المتقين؛(4)اگر كسى ثروتى از خود بجاى گذارد بر اوست كه براى پدر و مادر و بستگان به گونهاى شايسته وصيت نمايد اين بر همه پرواپيشگان سزاوار است.» شايستگى خود را براى طلب حق و ارث پدر بر همگان ثابت نمود.
حضرت فاطمه(س) نه تنها در سخن با بهره جستن از كلام وحى اهداف خود را بيان مىنمود بلكه با عمل به تعاليم حياتبخش آن كتاب الهى نمونه و الگوى مجسمى از يك انسان كامل با مشى قرآنى است كه قابليت اين را دارد كه سرور زنان جهان در عصر خويش و ديگر زمانها گردد به طورى كه هيچ انسانى توانايى برابرى با او را نخواهد داشت. عبوديت فاطمه
بر همگان روشن است كه سراسر زندگى فاطمه(س) عبادت است چه اعمالى كه مربوط به مسائل خانه و اجتماع مىشود و چه عبادتهاى ويژه نظير نماز، روزه و… آن حضرت به عنوان مادرى نمونه و همسرى وفادار مسئوليت خود را كامل انجام مىداد و در برخورد با جريانات اجتماعى، سياسى از موضعگيرى محكم و منطقى بهره مىگرفت. وى در تمامى ابعاد يك انسان كامل بود كه در عبادت و پرستش خداوند تنها به نماز و روزه اكتفا نمىكرد و در اين زمينه مفهوم وسيع و عميقى از عبادت و بندگى را در ذهنها قوام بخشيد. راز و نياز و مناجات خاضعانه وى براى فرزندان پاكش كه خود از نمونههاى بندگى و اطاعت محض پروردگارند، مثال زدنى است. از امام مجتبى(ع) در رابطه با مناجات مادر گراميش نقل شده كه فرمود: مادرم شب جمعهاى را تا سپيده دم به نماز و نيايش پروردگار گذراند، و ديدم نام افرادى را بر زبان آورده برايشان طلب بخشش مىكند، در حالى كه براى خود حاجتى به زبان نياورد. تعجب كردم، پرسيدم؟ مادر جان! چرا همانگونه كه ديگران را دعا كردى براى خويش دعا نكردى، فرمود: پسرم، نخست همسايه و آنگاه اعضاى خانوده. «الجار ثم الدار»(5)
از ابن عباس در مورد آيه شريفه: «كانوا قليلاً من الليل مايهجعون و بالاسحارهم يستغفرون؛(6) آنان اندكى از شب را مىخوابيدند و به هنگام سحر از خدا آمرزش مىخواستند.» سؤال شد، گفت: اينان عبارتند از اميرمؤمنان، فاطمه دختر گرامى پيامبر و دو فرزند ارجمندش حسن و حسين(ع).(7)
در روايتى است كه پيامبر خدا(ص) از ستمهايى كه به خاندان و اهلبيتش مىشود خبر داده و همانجا فرموده است: دخترم فاطمه كه سرور بانوان دو جهان است، چون در محراب عبادت مىايستد نور او براى فرشتگان آسمان مىدرخشد چنانكه نور ستارگان براى اهل زمين نور افشانى مىكنند در اين حال خداوند به فرشتگان مىفرمايد: بنده مرا كه سرور بندگان است بنگريد چگونه به عبادت ايستاده در حالى كه اندامش مىلرزد و با همه وجودش راز و نياز مىكند. من شما را گواه مىگيرم كه شيعيان او را از آتش ايمن ساختم. در ادامه سخن حضرت از هم نشينى فرشتگان با فاطمه(س) همچون مريم(س) خبر مىدهد طورى كه فرشتگان به آن حضرت مىگويند: يا فاطمة انّ اللّه اصطفاكِ و طهّرك و اصطفاكِ على نساء العالمين يا فاطمة اقنتى لربّك و اسجدى واركعى مع الراكعين؛(8) اى فاطمه خداوند ترا اختيار كرد و برگزيد و پاك ساخت و بر همه بانوان جهانيان ممتاز نمود، اى فاطمه خداى خود را عبادت و سجده كن و با راكعان درگاه خدا ركوع به جاى آور. چنين مقايسهاى توسط پيامبر خدا(ص) نشانگر مقام و مرتبه دختر عزيزش فاطمه(س) دارد. خداوند در قرآن فرموده است: «الابذكر اللّه تطمئن القلوب» ذكر خدا باعث آرامش دلهاست. حقيقتاً وجه بارزى از عبادت اذكارى است كه انسان بر زبان جارى مىسازد و بوسيله آنها بر خداى بزرگ توكل كرده از او نيرو مىگيرد. در روايت است كه وقتى فاطمه(س) از زيادى كار منزل و سختىهاى آن در رنج بود به همراه على(ع) نزد پيامبر آمده و از وى خواستند فردى را براى خدمتگزارى آنها برگزيند. پيامبر(ص) پس از تقاضاى فاطمه(س) فرمود: مىخواهيد به شما چيزى تازه بياموزم كه برايتان از هر خدمتگزارى بهتر و سودمندتر باشد. آن دو بزرگوار فرمودند: بلى. پيامبر(ص) بيان داشت هرگاه خواستيد به بستر برويد 33 بار سبحان اللّه و 33 بار الحمد لله و 34 مرتبه اللّه اكبر بگوئيد. اين از هر كمك كارى بهتر و ارزشمندتر است. حضرت فاطمه سر بلند كرد و سه بار گفت: رضيت عن اللّه و رسوله؛(9) از خدا و پيامبر خشنودم. يارى جستن از ذات اقدس الهى بوسيله ذكر و ياد خدا تا پايان عمر حضرت فاطمه(س) ادامه داشت و وى تلخىها و سختىهاى روزگار را بدين وسيله شيرين مىنمود و در تمامى مراحل در عبادت و شكرگزارى از نعمتهاى الهى پيشقدم بود. چشمه دانش
مكتب اسلام براى علم و آگاهى و بينش دينى ارزش والايى قائل است و كسب آن را برهمگان ضرورى دانسته براى گروندگان به علم و نشر دهندگان آن اجرى عظيم در نظر گرفته است به شرط آنكه علم نورآفرين و هدايت گر باشد. قرآن كريم در اين زمينه فرموده است: «يرفع اللّه الذين آمنوا منكم والّذين اوتواالعلم درجاتٍ و اللّه بما تعملون خبير؛(10)خدا مقام اهل ايمان و دانشمندان شما را رفيع گرداند و خدا به هرچه (از نيك و بد) كنيد به همه آگاه است.» لازمترين علوم آن است كه دل و ضمير انسان را پاك و اصلاح نموده، از كژى و انحراف نجات دهد. فاطمه(س) وجود مقدسى است كه باطنش به جوهره علم عجين شده و با استناد به منابع روايى آن حضرت قدرت خبر دادن از حوادث قبل و بعد زمان خويش را داشته و در حل مشكلات و مسائل علمى از توانايى فوق العادهاى بهرهمند بوده است. امام حسن عسگرى(ع) مىفرمايد: زنى خدمت حضرت فاطمه(س) رسيد و گفت: مادر ناتوانى دارم كه در نمازش به مشكلى برخورد كرده است اكنون مرا خدمت شما فرستاده تا مسأله او را طرح كنم پس از آن حضرت فاطمه(س) پاسخ وى را داد آن زن بار دوم مسألهاى پرسيد و حضرت جواب داد مجدداً سؤالى ديگر پرسيد و نهايتاً براى ده مسأله تقاضاى جواب نمود. آنگاه آن زن از زيادى سؤال شرمنده شد و گفت: اى دختر رسول خدا ديگر مزاحم نمىشوم، خسته شديد. فاطمه (س) فرمود: خجالت نكش هر سؤالى دارى بفرما تا جواب دهم، من از سؤالات تو خسته نمىشوم و با كمال ميل جواب مىدهم. آنگاه فرمود: اگر كسى بار سنگينى را بر بام حمل كند و در قبال آن مبلغ صد دينار بگيرد خسته مىشود؟ زن پاسخ داد نه خسته نمىشود حضرت فرمود: خدا در برابر جواب هر مسألهاى به من ثواب بيشترى مىدهد حتى بيشتر از آنكه بين زمين و آسمان پراز مرواريد باشد. با اين وجود از جواب دادن مسأله خسته مىشوم؟(11)امام حسن عسگرى (ع) در حديث ديگرى مىفرمايد: دو زن كه يكى اهل دين و ديگرى دشمن بود در مطلبى با هم اختلاف داشتند. خدمت حضرت فاطمه (س) رسيدند و مسئله خود را طرح نمودند. از آنجايى كه حق با زن مؤمنه بود حضرت فاطمه (س) گفتارش را با دليل و برهان پذيرفت و آن زن از اين پيروزى بر دشمن شادمان گرديد. حضرت زهرا (س) خطاب به وى فرمود: فرشتگان خدا بيشتر از تو شادمان شدند و غم و اندوه شيطان و پيروانش بيشتر از غم و اندوه آن (زن) دشمن دين مىباشد.(12) مرواريد عفاف
فريضه حجاب در ديدگاه مكاتب الهى و پيامبران بزرگ خدا اصل مهم شخصيت زن است و بر زنان مسلمان لازم است با تمسك به راه و روش فاطمه (س) كه زيبندهترين الگوى جامعه بشرى است درس زندگى بياموزند. تا بنابر فرموده قرآن از افتادن به دام فساد و تباهى مصون مانند. «يا ايها النبى قل لازواجك و بناتك و نساءِ المؤمنين يدنين عليهن من جلابيبهن ذلك ادنى اَن يعرفن فلا يؤذين و كان الله غفوراً رحيما؛(13) اى پيامبر به زنان و دختران خود و زنان مؤمنه بگو كه خويشتن را به چادر فرو پوشند كه اين كار براى اينكه آنها (به عفت) شناخته شوند تا از تعرض و جسارت (هوس رانان) آزار نكشند بسيار نزديكتر است و خدا بسيار آمرزنده مهربان است.» على (ع) مىفرمايد: روزى با گروهى از اصحاب خدمت رسول خدا (ص) بودم آن حضرت به اصحابش فرمود چه ويژگى براى زن بهتر از هر چيز است. هيچ كس نتوانست جواب صحيحى بدهد اصحاب كه متفرق شدند به خانه رفتم و سؤال پيامبر را با فاطمه در ميان نداشتم وى فرمود: بهترين چيز براى زنان آن است كه مردان نامحرم آنها را نبينند و زنان نيز نا محرمان را نبينند. آنگاه پاسخ را خدمت رسول خدا (ص) بردم آن حضرت شادمان شد و فرمود: براستى فاطمه پاره تن من است.(14) در روايتى ديگر آمده است كه مرد نابينايى اجازه خواست تا به خانه فاطمه وارد شود، فاطمه(س) پوششى طلبيد و خود را با آن پوشاند. رسول خدا (ص) به فاطمه (س) فرمود او مرد نا بينايى است و تو را نمىبيند چرا خود را پوشاندى آن حضرت فرمود: اگر او مرا نمىبيند من او را مىبينم و بوى مرا استشمام مىكند پيامبر (ص) فرمود: گواهى مىدهم كه به راستى پاره تن من هستى.(15) ساده زيستى و قناعت
در تعدادى آيات قرآن مقام و مرتبه فاطمه (س) همسر و فرزندانش ستوده شده علاوه بر آن منزل و مأواى وى نيز كه پس از ازدواج با على (ع) و راهنماى پيامبر خدا مهيا گرديده بود جلوهاى نورانى يافت و به واسطه پاكى، قداست و سادگى مورد احترام واقع شد. خانهاى كه بنايش معمولى بود، سقفش از چوب خرما و سطحش با حصير پوشيده شده و ديوارهاى گِليش صداقت و صميميت را معنا مىبخشيد. از درون آن مكان نور خدا جلوه گر بود و سادگى فوق العادهاش همچون عطر نبوى مشام جانها را نوازش مىداد و مقام معنوى آنجا به گونهاى بود كه مورد ستايش الهى قرار گرفت. قرآن مىفرمايد: «فى بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبّح له فيها بالغدوّ و الآصال ؛(16) در خانههايى كه خدا رخصت داده كه آنجا رفعت يابد و در آنها ذكر او شود و صبح و شام تسبيح و حمد ذات پاك او كنند».
ابن عباس مىگويد در مسجد پيامبر (ص) بوديم كه يكى از حاضران آيه فوق را تلاوت نمود من از پيامبر پرسيدم آنها چه خانههايى هستند؟ فرمود: خانه پيامبران و آنگاه با دست خويش به خانه فاطمه (س) اشاره نمود و فرمود: اين خانه (17)ساده زيستى از مشخصههاى زندگى پيامبر خدا بود و اين سنت در خاندان گراميش نيز رعايت مىشد. فاطمه زهرا (س) كه نزديكترين فرد به پيامبر (ص) بود، هيچگاه به دنيا و نعمتهاى زودگذر آن روى نياورد و در رفع نيازها به اندكى بسنده مىنمود زيرا پرورش يافته بوستان نبوت و آموزش ديده بزرگ عالم بشريت به شمار مىآمد. وى معيار و ملاك اين نوع زيستن را از قرآن و رفتار پيامبر (ص) آموخته بود. حتى هنگامى كه رسول خدا از پردهاى كه بر در آويخته بود و دستبندى كه به دست كرده بود اظهار ناخوشنودى كرد. فوراً پرده و دستبند را در بستهاى پيچيد و خدمت پيامبر (ص) فرستاد تا آنها را در راه خدا انفاق نمايد. رسول خدا(ص) از عمل فاطمه (س) چنان شاد شد كه سه بار فرمود: پدرش به فدايش، دنيا براى محمد و آل محمد نيست. از بيان اين واقعه به راز ساده زيستى فاطمه (س) پى برده درمى يابيم كه پيامبر خدا دوست نداشت بهره دخترش از پاداش پرشكوه آخرت كم شود بنابراين با داشتن كوچكترين ظواهر مادى و وسايل زينتى و رفاهى موافق نبود. روزى پيامبر (ص) ديد فاطمه (س) در حالى كه با دست خويش آسياب مىكند فرزندش را در آغوش گرفته او را شير مىدهد. از ديدن اين صحنه اشك از چشمانش سرازير شد فرمود: دخترم رنج و تلخى دنيا را مىچشى تا شيرينى نعمتهاى سراى جاودانه را دريابى؟ فاطمه (س) در پاسخ فرمود: اى پيامبر خدا (ص) من در همه حال خدا را به خاطر نعمتهاى بى كرانش سپاس مىگويم و آنگاه بود كه اين آيه نازل شد. «ولسوف يعطيك ربك فترضى».(18) مظهر وارستگى و ايثار
ايثار و انفاق در راه خدا ويژگى انسانهاى مؤمن و صالح است كه اعتقاد دارند در پى هر بخششى خداوند آنها را به جزاى نيك رسانده و از عمل آنها راضى و خشنود مىگردد. از جمله ايثارهايى كه مرضى درگاه الهى قرار گرفته و فرشتگان نيز بدان افتخار مىكنند، انفاق و گذشت فاطمه (س) و خانوادهاش مىباشد در روايت است كه حسن و حسين (ع) بيمار شدند. افراد خانواده به فرمان پيامبر (ص) و به منظور سلامتى آنها روزه گرفتند. وقت غروب آفتاب و زمان افطار مسكينى بر در منزل تقاضاى غذا نمود. روزه داران غذايى را كه براى خويش مهيا كرده بودند به او دادند و با آب افطار كردند. روز دوم يتيمى و روز سوم اسيرى هنگام افطار در خواست غذا نمودند. فاطمه (س) و على (ع) همراه فرزندانشان غذاى خود را به آنان بخشيدند. قرآن كريم ايثار و فداكارى فاطمه(س) و همراهانش را تحسين كرده و عمل خالصى را كه براى رضايت پروردگار انجام داده بودند پذيرفت: «و يطعمون الطعام على حبّه مسكيناً و يتيماً و اسيراً انّما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا؛(19)هم بر دوستى او (يعنى خدا) به فقير و طفل يتيم و اسير طعام مىدهند و (گويند) ما فقط براى رضاى خدا به شما طعام مىدهيم و از شما هيچ پاداش و سپاسى هم نمىطلبيم».
در روايت است كه على (ع) براى تهيه غذا دينارى قرض نمود.
وقتى در كوچه پا نهاد تا حاجت خود را برآورد مقداد، از اصحاب، رسول خدا (ص) را ملاقات كرد كه در ساعات گرم و سوزان روز سرگردان بود و ناراحت به نظر مىرسيد. از احوال او پرسيد متوجه شد او نيز براى تهيه غذاى خانوادهاش مشكل دارد. با كمال اخلاص دينارى را كه براى رفع نياز خود قرض نموده بود به مقداد داده و براى اداى نماز به سوى مسجد راه افتاد حضرت پس از نماز با رسول خدا (ص) ملاقات نمود پيامبر(ص) فرمود: على جان مىتوانم امشب مهمان شما باشم. على (ع) در حالى كه از وضع خانه و نداشتن غذا مطلع بود نخواست درخواست پيامبر را رد نمايد و با كمال بزرگوارى با ايشان به خانه آمد. آنها مشاهده كردند فاطمه(س) در محراب عبادت مشغول راز و نياز با خداست و پشت سرش ظرفى پر از غذا به چشم مىخورد، فاطمه (س) با شنيدن صداى پيامبر (ص) از جايگاه خويش برخاست و در پى تقاضاى آن حضرت ظرف غذا را مقابل وى نهاد. على (ع) پرسيد فاطمه جان اين غذا را از كجا آوردهاى؟ تاكنون غذايى به اين خوش رنگى و خوش بويى نديدهام. پيامبر دست بر شانه على(ع) نهاد و فرمود: اين برابر آن دينارى است كه در راه خدا انفاق نمودى و سپس ادامه داد خداوند تو را همچون زكريا و فاطمه را همانند مريم مورد لطف قرار داد كه هرگاه زكريا بر مريم وارد مىشد نزد او رزق و روزى مىيافت كه خدا برايش فرستاده بود. «كلما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقا قال يا مريم انّى لك هذا قالت هو من عند اللّه؛(20) هر وقت زكريا به محل عبادت مريم مىآمد نزد او روزى شگفت آورى مىيافت. گفت اى مريم اين روزى از كجا براى تو مىرسد پاسخ داد كه اين از جانب خداست.»
بخشش و ايثارى كه در زمانى خاص با نيتى خداپسندانه صورت گيرد. قطعاً نزد خداوند از ارزش ويژهاى برخوردار بوده و دهندهاش به اجر و ثوابى بالاتر دست مىيابد. دختران و پسران جوانى كه تازه پا به زندگى مشترك گذاشتهاند و با اميد و آرزو به رؤياهاى خويش جامه عمل مىپوشند از هر كس به استفاده از اندوختهها و هداياى اطرافيان سزاوارترند.
حضرت فاطمه(س) در شب عروسى خود با پايهگذارى اين سنت حسنه، ايثار در وقت نياز، فرمان قرآن را عملى ساخت. اين گونه كه پيامبر خدا(ص) در شب عروسى دخترش لباسى تهيه نمود تا فاطمه(س) آن را به تن كرده و آن شب ويژه و به يادماندنى گردد. در همان لحظه زن بينوايى به در خانه رسول خدا(ص) آمد و درخواست لباس كرد. فاطمه(س) به جز پيراهن شب عروسى كه هديه پدر بود لباس ديگر داشت كه قبلاً مورد استفاده قرار داده و كهنه شده بود. با تقاضاى فقير لباس را در بستهاى نهاد تا در راه خدا انفاق كند كه ناگهان با يادآورى آيه: «لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبّون؛(21) شما به نيكوكارى نمىرسيد مگر آنكه هرچه را كه در دست داريد در راه خدا انفاق كنيد.» در تصميم خود تجديد نظر كرد، لباس عروسيش را از تن درآورد و به بينوا داد و لباس كهنه را پوشيد. هنگامى كه خواستند فاطمه(س) را به خانه اميرمؤمنان ببرند فرشته وحى فرود آمد و پس از سلام به پيامبر(ص) فرمود: اى پيامبر خدا پروردگارت به تو سلام مىرساند و دستور داده كه درهايى نثار فاطمه نمايم و همراه من لباسى از بهشت است كه بايد به او هديه كنم.(22) احترام به فرمان الهى
بدنبال برخوردهاى عادى و گاه سخيف در ارتباط با پيامبر خدا توسط اطرافيان، قرآن كريم هشدار داده و آنان را به رعايت ادب و احترام نسبت به آن حضرت دعوت نموده و دستور داده آنگونه كه با يكديگر سخن مىگويند پيامبر(ص) را مورد خطاب قرار ندهند و شخصيت وى را محترم شمرند. «لاتجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا…؛(23)اى مؤمنان شما دعاى رسول و ندا كردن او را مانند نداى بين يكديگر قرار مدهيد…»
فاطمه(س) مىفرمايد:وقتى اين آيه نازل گشت من نيز همانند ديگران پدر خويش را با عنوان رسالت صدا مىزدم و گفتم: «اى پيامبر خدا» و از گفتن كلمه پدر خوددارى مىكردم. پيامبر گرامى پس از سه بار كه او را اينگونه خواندم پاسخى نداد و فرمود: فاطمه جان اين آيه در مورد تو و خاندان و نسل تو نيست. تو از من هستى و من از تو. اين آيه در مورد افرادى بىمهر و خشن و متكبر نازل شده، تو مرا با عنوان پدر صدا بزن كه صداى دلنوازت دلم را زندهتر و پروردگارم را خشنودتر مىسازد.(24) اگرچه در اين واقعه علاقه و احترام خاص پيامبر(ص) به دختر عزيزش قابل توجه است. پيش از آن اطاعت و پيروى كامل حضرت فاطمه(س) از فرمان وحى و رعايت ادب و حرمت مقام والاى رسالت است كه نشان مىدهد آن حضرت به فرمان الهى اهميت داده و از بيان تعلقات شخصى و عاطفى خويش چشم مىپوشد. و در يك كلام نتيجه مىگيريم كه قرآن در سيره و سخن، رفتار و كردار فاطمه(س) زنده و سارى و جارى است. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره نمل، آيه 16. 2. سوره مريم، آيه 6 و 5. 3. سوره انفال، آيه 75. 4. سوره بقره، آيه 180. 5. بحارالانوار، ج 43. 6. سوره ذاريات، آيه 18 و 17. 7. فاطمه الزهرا من المهد….،ص300. 8. بيت الاحزان، ص 53. 9. بحارالانوار، ج 43. 10. سوره مجادله، آيه 11. 11. بحار، ج 2، ص 3. 12. همان، ص 8. 13. سوره احزاب، آيه 59. 14. بحار، ج 43، ص 91. 15. سوره نور، آيه 35. 16. فاطمة الزهرا…، ص 230. 17. بحار، ج 43. 18. سوره انسان، آيه 8 و 9. 19. سوره آل عمران، آيه 37. 20. همان، 92. 21. فاطمة الزهرا…، ص 214. 22. سوره نور، آيه 62. 23. بيت الاحزان، ص 36.
آموزههاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 10
پرهيز از ظلم و دزدى
در دهمين فراز از دعاى امام عصر(عج)چنين مىخوانيم: «واكففْ ايْدينا عن الظّلم و السّرْقة؛ خدايا! دستهاى ما را از ستم و دزدى باز دار.»
در اين فراز از دعا، سخن از دو گناه بسيار بزرگ كه از بلاهاى خانمان سوز سياسى و اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى كه داراى پيامدهاى بسيار ناهنجار و ويرانگر است به ميان آمده، كه پاك سازى از اين دو گناه بزرگ، مىتواند بسيارى از مشكلات و گرفتارىهاى كمرشكن و چالشهاى روانى و اجتماعى را برطرف سازد، و دو حجاب بزرگ سرراه تكامل و پاك زيستى را از ميان بردارد، و باعث پديدار شدن مدينه فاضله گردد. مبارزه اسلام با ظلم
ظلم يعنى خلاف عدل و حق، بنابراين معنى بسيار وسيعى داشته و مصداقهاى گوناگون و مراحل و درجات مختلف دارد، و به طور كلى حق خود و حق ديگران را پامال كردن و ناديده گرفتن، ظلم است، بنابراين بايد حقوق انسانها را كه نسبت به يكديگر دارند براساس عدالت شناخت كه دست كم بيش از صد حق است، و آن را رعايت نمود. گاهى ظلم و ستم، شديد و بزرگ است مانند: قتل نفس، و پايمال كردن حق همسايه، آزار به پدر و مادر، خوردن مال يتيم، حمايت از ظالم در پايمال كردن حق مظلوم و… و گاهى شدّت آن كمتر است، مانند ظلم به حيوانى رام از قبيل ظلم به گوسفند و گاو و گربه كه حتى شامل گرفتن پوست جوى از دهان مورچهاى مىتواند يك نوع ظلم باشد كه امير مؤمنان على (ع) در سخنى فرمود: «واللّه لو اعطيت الْاقاليم السّبعة بماتحت افلاكها على ان اعصى الله فى نملة اسلبها جلب شعيرةٍما فعلْتهُ؛(1) سوگند به خدا اگر اقليمهاى هفتگانه با آنچه در زير آسمانها است را به من دهند كه خداوند را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچهاى (از روى ظلم) نافرمانى كنم، هرگز نخواهم كرد.»
اسلام باشديدترين تعبيرات و دستورها و تأديبها و ارائه مسائل جزايى مانند ديات و اجراى حدود، با هر گونه ظلم مبارزه نموده، و پيروان خود را از آن برحذر داشته است. بنابراين بسيار به جاست كه ما براى گرفتار نشدن به هر گونه ظلم و ستم به خدا پناه ببريم و در دعاى هميشگى خود آن را بگنجانيم، و از خدا بخواهيم كه دستهاى ما و رفتار ما را از هر گونه آلودگى به ظلم پاك سازد، و اين دعا تلقين هر روزه ما براى پرورش روح و روانمان در پرهيز از ستم باشد. چرا كه ستم به كسى بزرگترين حق الناس است، و حق الناس سنگينترين بار و وِزرو وبال انسان خواهد بود. براى روشن شدن بيشتر موضوع نظر شما را به ديدگاه قرآن و سپس احاديث پيشوايان، در اين راستا جلب مىكنيم: نكوهش ظلم از ديدگاه قرآن
در قرآن حدود 270 بار با واژهها و تعبيرات گوناگون، از ظلم و ستم سرزنش شده، و گاهى با شديدترين تعبير به ستمگران هشدار داده شده است. به عنوان نمونه:
«انّ الظّالمين لهم عذاب اليم ؛(2) قطعاً براى ستمگران عذاب دردناكى هست.» «و انّ الظّالمين لفى شقاقٍ بعيدٍ ؛(3)ستمگران در عداوت شديد دور از حق (و در برابر حق) قرار گرفتهاند.» «انما لعْنة اللّه على الظّالمين ؛(4)آگاه باشيد لعنت خدا بر ستمگران باد.» «يوم لا ينفع الظّالمين معْذرتُهم و لهم اللّعنةُ ولهم سوءُ الدّار؛(5)روز قيامت روزى است كه عذرخواهى ظالمان سودى به حالشان نمىبخشد، و لعنت خدا بر آنها، و جايگاه بد نيز براى آنان است.» «و سيعْلم الّذين ظلموا اىّ منْقلبٍ ينقلبون ؛(6)آنها كه ستم كردند به زودى مىدانند كه بازگشتشان به كجا است.»
اينها نمونههايى از آيات قرآن است كه با شديدترين تعبير به ستمگران هشدار مىدهد كه ستم نكنند وگرنه عاقبت بسيار خطرناك، عذاب بسيار شديد در كمين آنها خواهد بود. نكوهش ظلم و ستم در گفتار پيشوايان
در گفتار پيامبر اعظم (ص) و امامان معصوم (ع) نيز به شدت از ظلم نهى شده، و آن را به عنوان يك گناه بزرگ داراى كيفر سخت و آثار نكبت بار توصيف كردهاند، نظر شما را به چند نمونه از اين گفتار در ميان هزارها سخن جلب مىكنيم:
1 – رسول خدا (ص) فرمود: «اياكم و الظّلم، فانّ الظّلم عنداللّه هو الظّلمات يوم الْقيامة ؛(7)از ظلم و ستم دورى كنيد، چرا كه نتيجه ظلم در پيشگاه خدا در روز قيامت، تاريكىها خواهد بود.»
روزى مردى به پيامبر (ص) عرض كرد: دوست دارم در روز قيامت در ميان نور و روشنايى محشور گردم، چه كنم؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: «به احدى ستم نكن، در اين صورت به اين آرزو مىرسى.»(8)
انس بن مالك مىگويد: روزى پيامبر(ص) فرمود: بين انسان مؤمن تا بهشت پنج عذاب (و دست انداز سخت) وجود دارد، كه آسانترين آن، مرگ است. انس مىگويد از آن حضرت پرسيدم سختترين آن عذاب چيست؟ فرمود: «الْوُقوفُ بين يدى اللّه عزّ وجلّ، اذا تعلّق الْمظلومون بالظّالمين ؛(9)توقف در پيشگاه خداوند متعال در قيامت، در آن هنگام كه ستمديدگان به ستمگرانشان آويزان شدهاند» (و به اصطلاح دامن آنها را گرفته و مطالبه حق خود مىكنند).نيز از پيامبر (ص) نقل شده فرمود: «وقتى كه روز قيامت برپا مىگردد، انسان وارد صحراى محشر مىشود، و از نيكى هايى كه در دنيا انجام داده خشنود است، ناگاه مردى جلو او را مىگيرد، و به خدا عرض مىكند: «پروردگارا! اين شخص به من ظلم كرده است.» در اين هنگام پاداشهاى نيكىهاى آن را برمى دارند و به عنوان جبران ظلمى كه به آن شخص شاكى نموده در مجموعه پاداشهاى او قرار مىدهند، و همچنان اين كار ادامه مىيابد تا اين كه پاداشهاى آن مرد ظالم تمام مىشود. آنگاه گناهان آن مرد شاكى را در مجموعه گناهان ظالم قرار مىدهند، و اين كار ادامه مىيابد تا كه ظالم وارد دوزخ مىگردد.»(10)
2 – امير مؤمنان على (ع) فرمود: «ايّاك و الظّلْم فانّهُ اكبر الْمعاصى ؛(11)از ظلم دورى كن كه آن از بزرگترين گناهان است.» و نيز فرمود: «از جور و ستم دورى كن كه بوى بهشت به مشام انسان ستمگر و متجاوز، نمىرسد، ظلم و ستم موجب تخريب و تباهى قلب (روح و جان) مىشود، و باعث اضطراب و نا آرامى زندگى مىگردد.»(12)
بزرگى گناه ظلم در حدى است كه امير مؤمنان على (ع) در فرازى از خطبه خود مىفرمايد: «واللّه لان ابيت على حسك السّعدان مسهّداً، او اُجرّ فى الْاغلال مصفّدا، احبُّ الىّ من ان الْقى الله و رسوله يوم الْقيامه ظالماً لبعْض الْعباد…؛(13)سوگند به خدا اگر شب را بر روى خارهاى تيز سعدان به سر برم، يا به غلها و زنجيرها بسته، كشيده شوم برايم محبوبتر و بهتر است از اين كه خدا و رسولش را در قيامت در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ظلم كرده، و چيزى از اموال دنيا را غصب نموده باشم. چگونه به كسى ستم روا دارم، آن هم براى پيكرى كه تاروپودش، شتابان به سوى كهنگى به پيش مىرود، (و از هم مىپاشد) و مدتها در ميان خاكها مىماند.»
نيز مىفرمايد: «فاللّه اللّه فى عاجل الْبغى، و آجل وخامة الظّلْم ؛(14)زنهار، زنهار و شما را به خدا از زودرسى كيفر ظلم و ستم، و از عاقبت بسيار خطرناك ظلم.» اين تعبير امام على (ع) بيانگر بزرگى و زشتى گناه ظلم، و هشدار و آژير خطر براى ستمگران است، كه به هوش باشند كه در صورت ادامه ظلم، كيفر سختى در كمين آنها بوده، و سرنوشت بسيار خطرناكى آنها را تهديد مىكند.
شگفت اين كه با اين كه مقام شهادت بالاترين مقامها است، و اولين قطره خون شهيد كه بر زمين مىچكد موجب آمرزش همه گناهانش مىشود.(15)در عين حال اگر ظلم و مظلمهاى برگردن او باشد، گرفتار كيفر آن خواهد شد، براى روشن شدن اين مطلب نظر شما را به چند روايت زير جلب مىكنم:
پيامبر (ص) فرمود: «حضرت موسى (ع) رفيقى داشت كه به شهادت رسيد، موسى (ع) خواست مقام او را تماشا كند، به خدا عرض كرد: آن دوستم كه شهيد شد كجاست؟ خداوند فرمود: در آتش است. موسى (ع) عرض كرد: مگر بهشت را براى شهيدان وعده ندادهاى؟ خداوند فرمود: آرى چنين وعدهاى دادهام، ولى اين دوستت در آزار رسانى و ستم به پدر و مادرش اصرار داشت، و من عمل نيك چنين كسى را نمىپذيرم.»(16) نيز روايت شده: روزى پيامبر اعظم (ص) نماز را با جماعت خواند، سپس به مسلمانان رو كرد و فرمود: «آيا از طايفه بنى النجّار كسى در اينجا هست؟ اين سؤالم از اين رو است كه يكى از افراد برجسته آنها به شهادت رسيده، ولى درِ بهشت بر روى او بسته است، و پشت در درمانده شده از اين رو كه به يك نفر يهودى سه درهم بدهكار است (تا آن سه درهم حق الناس را از جانب او به صاحبش بدهند، و او از حبس درماندگى پشت در آزاد شود»(17)با توجه به اين كه عدم اداى حق الناس در وقت خود يك نوع ظلم است.
نيز طبق آن حديث معروف: وقتى كه سعدبن معاذ مجروح جنگى به شهادت رسيد، و شخص پيامبر (ص) با تجليل فراوان، همراه مسلمانان او را به خاك سپردند، سرانجام آن حضرت فرمود: «امشب فشار قبر، سعد را عذاب نمود.» بعضى از حاضران پرسيدند: با اين كه او داراى آن همه مقام است و شما آن همه از او تجليل كرديد چرا عذاب مىشود؟ فرمود: «به خاطر اين كه او نسبت به همسرش بداخلاق بود»(18) يعنى با بداخلاقى خود يك نوع ظلم به خانوادهاش مىكرد.
نيز روايت شده: در جنگ احد يكى از مسلمانان جوان به شهادت رسيد، مادرش به بالين پيكر پاك و به خون تپيدهاش آمد و خاك از چهره شهيدش پاك نموده و خطاب به او گفت: «فرزندم، بهشت برايت گوارا باد.» پيامبر (ص) به او فرمود: چه مىدانى كه بهشت براى او گوارا است، فلعلّه تكلّم فيما لا يعْنيه، اوْ بخيل بما لا ينقُصُهُ ؛(19)شايد او سخنان بيهوده مىگفته، يا در مورد چيزى كه باعث كمبودش نمىشد بخل ورزيده باشد.» (با توجه به اين كه بيهوده گويى و بخل يك نوع ظلم است). تجزيه و تحليل
چنانكه گفتيم ظلم و ستم معنى گستردهاى دارد، و به طور كلى هرگونه بى عدالتى و بى انصافى، و آزار رسانى، ظلم است گرچه اين آزار رسانى به صورت رشوه، يا احتكار، يا گران فروشى، يا رنجاندن پدر و مادر و همسر و اعضاء خانواده با خيانت به امانت، يا تبعيض، يا كم كارى و عدم رعايت وجدان كارى، ويا ناراضى كردن كارگر، و كم كردن اجرت كار او، و هرگونه حق كشى ديگر. با توجه به اين امور به راز بزرگى گناه ظلم و سختى كيفر آن پى مىبريم، چرا كه ظلم موجب آشفتگى و بى نظمى در جامعه شده، و باعث انواع گرفتارىها، اختلافات و اضطرابهاى اجتماعى و اخلاقى و سياسى خواهد شد، و شيرازه جامعه را از هم گسسته كرده، و آرامش را كه برترين نعمت الهى است از ميان مىبرد. ظلم موجب رنجها، آزارها، قطع رابطهها، آشوبها، فتنهها، بيمارىها و نا امنى و نا آرامىهاى گوناگون مىشود، و گاهى عرصه زندگى را بر انسانها تنگ كرده و موجب فروپاشى خانوادهها، و زندگىها مىگردد، برهمين اساس گفته شده «الْملك يبقى مع الْكفر و لا يبقى مع الظّلم؛ حكومت و فرمان روايى با كفر باقى مىماند، ولى با ظلم از هم مىپاشد.»
به همين اساس قرآن مىفرمايد: «ولقد اهلكْنا الْقرون من قبلكم لمّا ظلموا ؛(20)ما امتهاى پيشين را كه ظلم كردند به هلاكت رسانديم.» نيز مىفرمايد: «فتلك بُيوتهم خاوية بما ظلموا ؛(21)اين خانههاى آنها است كه به خاطر ظلم و ستمشان خالى و ويران مانده است.» چرا كه ظلم باعث ايجاد كينه و عداوت، و موجب شقاق و چند گانگى و سوءظن و آثار شوم ديگر شده، و همين به جاى آبادانى، عامل مرارت و تلخى زندگى، و ويرانى مىشود، زيرا پر واضح است كه دل زدگى بر اثر ظلم باعث سلب دل گرمى و اميد شده، و همين اثر بد، افكار و اعمال را تخريب نموده و به تباهى مىكشاند. 2 – نكوهش سرقت و دزدى از نگاه اسلام
دومين خواسته در دعاى فوق اين بود كه امام عصر (عج) به ما ياد داده كه به خدا عرض كنيم: «خدايا! دست هايمان را از دزدى باز دار» يكى از گناهان كبيره كه موجب وزر و وبال و آثار شوم و نكبت بار در دنيا و آخرت مىشود، و زندگى انسان را تباه و آلوده مىسازد دزدى است، يعنى انسان از راههاى مختلف اموال ديگران را چپاول كند. سرقت و دزدى نيز مانند ظلم، معنى وسيعى دارد، مثلاً امام صادق (ع) مىفرمايد: دزدها سه گونهاند: ترك كننده زكات، و حيف و ميل كننده مهريّه زنان، و كسى كه وامى مىگيرد و نيّت اداى آن را ندارد.(22)و يا پيامبر (ص) فرمود: «دزدترين دزدها كسى است كه از نمازش بدزدد.»(23) و يا مسئله استراق سمع و… ولى بيشتر در موضوع ربودن اموال ديگران است، كه بعضى آشكار و بعضى نهان مىباشد مانند دزدى از اموال شوهر و رانت خوارى، و اختلاس و نيرنگهاى مرموز براى چپاول اموال، خواه اموال خصوصى باشد، يا عمومى. مسأله سرقت يكى از معضلات جامعه در هر زمانى بوده، به ويژه در اين عصر كه نقشهها و نيرنگها به شكلهاى گوناگون – به ويژه نسبت به بيت المال و اموال عمومى – توسعه يافته، و در اين راستا دزدهاى اموال خانهها و اتومبيلها، و جيب برى و انواع شگردها را كه هر روز در صفحات حوادث روزنامهها و مجلّات مىخوانيم، مشمول عنوان سرقت و دزدى است كه موجب سلب امنيت و آرامش شده و گاهى به كشتار و فروپاشى خانوادهها و انواع كينه توزىها و عداوتها منجر مىگردد. دست ناپاكى كه به دزدى آلوده شده، در حقيقت اموال حرام را به خانه خود مىكشاند و انباشته مىكند، و در ميان آلودگى گرداب متعفّن حرام و غصب و زور و ظلم غوطه مىخورد، و چنين فردى بعيد است كه به راحتى نجات يابد، بلكه همان اموال نامشروع، روسياهى ننگين را براى او ايجاد كرده و آتش شعله ور دوزخ در انتظار بلعيدن و عذاب سخت او است. در اسلام در ميان دستورهاى بزرگش، سه چيز را بسيار محترم شمرده كه عبارتند از حفظ حريم جان و مال و ناموس. هر جامعهاى كه در اين سه مورد در امن باشد، آن جامعه را مىتوان جامعه سالم و ايده آل خواند. براى اين كه به زشتى سرقت بيشتر پى ببريم، نظر شما را به گفتار قرآن و پيشوايان بزرگ اسلام در اين راستا جلب مىكنيم. سرقت و دزدى از نگاه قرآن
در قرآن درباره سرقت اموال، در دو مورد سخن به ميان آمده است.
1 – در آيه 12 سوره ممتحنه مىخوانيم: «يا ايّها النّبىُّ اذا جائك الْمؤمنات يبايعْنك على انْ لا يُشْركن باللّه شيئاً و لا يسْرقْن… فبايعْهنّ و اسْتغْفرْلهنّ…؛ اى پيامبر! هنگامى كه زنان با ايمان نزد تو آيند، و با تو بيعت كنند (با اين شرايط) كه چيزى را براى خدا شريك قرار ندهند، دزدى و زنا نكنند، فرزندان خود را نكشند، تهمت و افترايى پيش دست و پاى خود نياورند، و در هيچ كار نيكى با تو مخالفت نورزند، با آنها بيعت كن، و براى آنها از درگاه خدا آمرزش بطلب.»
اين آيه مربوط به بيعت مشروط زنان است، توضيح اين كه: طبق گفته مفسّران پس از آنكه مكه در سال هشتم به دست مسلمين به فرماندهى پيامبر اكرم (ص) فتح شد، پيامبر (ص) بر كوه صفا قرار گرفت و از مردان ايمان آورنده بيعت گرفت، سپس نوبت به زنانى كه ايمان آورده بودند شد، آنها براى بيعت به محضر پيامبر (ص) آمدند، آيه فوق نازل شد، پيامبر (ص) بر اساس اين آيه بيعت آنان را مشروط بر شش شرط پذيرفت كه شرط دوم اين بود كه دزدى از اموال شوهر، و ديگران نكنند. اين شرط بيانگر اهميت آن است، كه در نخستين بيعت زنان كه يك حادثه بزرگ سياسى است، ترك دزدى به عنوان پيش شرط در رديف ترك شرك و زنا، عنوان شده است، يعنى دزدى همچون شرك و زنا، گناه بسيار بزرگى است كه بيعت كنندگان بايد تعهد محكم بدهند كه دزدى نكنند. و دست به اين گناه زشت و پليد نزنند.(24)
2 – در آيه 38 سوره مائده مىخوانيم: «و السّارق السارقة فاقْطعوا ايْديها جزاءً بما كسبا نكالاً من اللّه ؛دست مرد و زن دزد را به كيفر عملى كه انجام دادهاند، به عنوان يك مجازات الهى قطع كنيد.» اين آيه با صراحت حكم شديدى را كه قطع دست دزد باشد صادر كرده، و چنين حكمى بيانگر بزرگى گناه دزدى است، تا همين مجازات باعث عبرت و بازدارندگى و كنترل شديد شود، و جامعه از خطر دزدى و ناامنى مالى نجات پيدا كند. و از آنجا كه بيشتر دزدىها از ناحيه دست انجام مىگيرد، و از آنجا كه دست براى انسان كارآمدترين و نافعترين اعضا است كه توانايى انسان را مظهريت مىبخشد، بايد براى عبرت مردم و جلوگيرى از دزدى بريده شود، البته با شرايطى كه در روايات ما آمده است. ولى در بعضى از موارد به جاى قطع دست، زندان و تأديب مانند ضربات شلّاق تعيين شده است، مثلاً از حضرت على (ع) نقل شده كه در مورد مردى كه گوشواره دخترى را از گوشش دزديده بود، فرمود: اين يك نوع ربايش علنى است، آن دزد را كتك زد و زندانى نمود، و در سخنى فرمود: حكم قطع دست در مورد چهار دزد روا نيست ؛
1 – كسى كه اختلاس كند (اختلاس به معنى يك نوع دزدى است كه با كِش رفتن و تردستى و حيله انجام مىشود).2 – كسى كه از روى خيانت، امانت ديگرى را بربايد. 3 – كسى كه از غنائم جنگى دزدى كند. 4 – اجير و مزدورى كه در خانه كسى چيزى بردارد كه اين يك نوع خيانت است.(25)
بعضى اشكال كردهاند كه بريدن دست دزد (نخست چهار انگشت دست راست او) در صورتى كه اموال دزديده شده او يه اندازه قيمت يك چهارم دينار (كه هر دينار به اندازه يك سكّه يعنى 18 نخود طلا است) برسد، با آن همه احترامى كه اسلام براى جان انسان قايل است منافات دارد، با توجه به اين كه اگر كسى انگشتان كسى را بى جهت قطع كند، هر انگشت آن معادل يك دهم ديه كامل (هزار مثقال طلا) يعنى صد مثقال ديه دارد، پس ديه بريدن چهار انگشت، چهارصد مثقال طلا است، پس چرا دزديدن يك چهارم يك دينار (يعنى چهار نخود و نيم طلا) موجب حكم قطع چهار انگشت مىگردد؟ اتفاقاً همين سؤال را از عالم بزرگ علم الهدى سيد مرتضى (متوفّى 436 ه. ق) نمودند، ايشان در پاسخ به صورت شعر جواب داد، كه ترجمهاش اين است: «عزّت امانت، آن دست را گران قيمت كرد، ولى خيانت دزدى، بهاى آن را پايين آورد، فلسفه حكم خدا را بدان.»(26)
به هر حال وقتى كه اين حكم اسلامى اجرا مىشد، مسلمانان در پناه آن در رفاه و امنيت مىزيستند، چنان كه هم اكنون اين اثر در كشور عربستان سعودى ملموس است. و در نتيجه افراد دزد هم كم مىشدند و به تعداد شمارش انگشتان نمىرسيدند. آيا بريدن چند دست خطاكار براى حفظ امنيت و حريم اموال عموم مردم چند قرن يك ملت، قيمت گزافى است؟ با مقايسه اين خسارت كم قطع، و آن همه آثار خطير دزدى در صورت عدم قطع با آثار درخشان قطع، پى مىبريم كه چنين حكمى خشن نيست، بلكه جزاى مناسب و شايستهاى خواهد بود. نكوهش دزدى در نگاه پيشوايان
در گفتار پيامبر اعظم (ص) و امامان معصوم (ع) با شديدترين تعبيرات و روش، از گناه بزرگ دزدى نهى شده كه نظر شما را به چند نمونه جلب مىكنيم:
شخصى در مسجد النّبى در مدينه در حالى كه روپوش خود را بالش خود قرار داده بود به استراحت پرداخت، سپس براى تطهير برخاست و از مسجد خارج شد، وقتى بازگشت ديد روپوشش دزديده شده است، به جستجو پرداخت تا دزد را پيدا كرد، او را به محضر پيامبر (ص) برد و تقاضاى محاكمه نمود. پيامبر (ص) فرمود: دست (چهار انگشت دست راست) او را قطع كنيد. صاحب روپوش از شكايت خود گذشت و روپوش خود را به دزد بخشيد، و تقاضاى عدم قطع كرد، ولى پيامبر (ص) فرمود: اگر قبل از آنكه او را نزد من بياورى و من حكم كنم، راهى براى عدم قطع داشت، ولى اكنون راهى ندارد، آنگاه دستور داد دست آن دزد را قطع نمودند.(27)
در روايت ديگر آمده: چند نفر دزد را به محضر امير مؤمنان على (ع) آوردند، پس از اثبات دزدى، آن حضرت دست آنها را به خاطر اين جرم، قطع كرد، آنگاه فرمود: «آنچه از دست شما بريده شده، به سوى آتش دوزخ روانه مىگردد، پس اگر توبه كنيد آنها را از آتش باز گرداندهايد، وگرنه همانا شما را به سوى آتش دوزخ مىكشانند.»(28)
امام صادق (ع) فرمود: «مدْمن الزّنا و السّرق و الشّرب كعابد وثنٍ ؛(29)ادامه دهنده (عمل زشت) زنا و دزدى و شرابخوارى، همانند بت پرست است.»
پيامبر (ص) در سخنى فرمود: «يكى از چهار نفر هرگاه داخل خانهاى شود، قطعاً موجب خرابى آن مىگردد، و چنين خانهاى از بركات الهى آباد نخواهد شد ؛1 – خائن به امانت 2 – دزد 3 – شرابخوار 4 – زناكار.»(30)
از امام سجاد (ع) نقل شده: دزدى را نزد حضرت على (ع) آوردند كه براى اولين بار دزدى كرده بود، على (ع) دستور داد دست راستش (چهار انگشت) را قطع كنند، پس از مدتى همان دزد براى دومين بار دزدى كرد، حضرت على (ع) قدم پاى چپ او را قطع كرد، او براى سومين بار دزدى كرد، حضرت او را به زندان ابد محكوم فرمود.(31)
اين گفتار و اين گونه برخوردها با دزد، بيانگر شدت مجازات دزدى، و بزرگى جرم اين گناه است، تا آنجا كه در روايات آمده: «من مات دون ماله فهو شهيدٌ ؛كسى كه در دفاع از مالش در برابر دزد كشته شود، شهيد شده است.» شدت عمل در برابر دزد بيتالمال
بايد توجه داشت كه يكى از انواع دزدى، دستبرد به بيت المال كه اموال عمومى است مىباشد، گر چه به اندازه برداشتن يك عدد خودكار، يا يك سوزن از بيت المال بدون مجوّز شرعى باشد، در اين راستا نظر شما رابه چند نمونه از شدت عمل پيامبر (ص) و امامان (ع) در بر خورد با رانت خواران و يا چپاولگران بيت المال جلب مىكنيم:
1 – يكى از غلامان پيامبر (ص) شخصى به نام مدْعم بود، او در جنگ خيبر در ركاب پيامبر (ص) با دشمن مىجنگيد، پس از پيروزى غنائم بسيارى به دست آمد، او بر اثر طمع به غنائم كه از بيت المال مسلمين بود، لباسى را قبل از تقسيم بيت المال محرمانه براى خود ربود (دزديد) پس از اين ماجرا سپاه اسلام همراه پيامبر (ص) به وادى القرى حركت كردند، در آنجا هنگام بارگيرى از شتر، تيرى از ناحيه دشمن آمد و به پيكر غلام نامبرده خورد، و همين باعث شهادت او شد، حاضران (در ضمن تأسف) گفتند: بهشت بر او گوارا باد، پيامبر (ص) فرمود: «نه سوگند به كسى كه جان محّمد (ص) در دست او است، اكنون آن لباس در تنش در آتش دوزخ مىسوزد، همان لباسى كه روز خيبر از غنائم مسلمين به خيانت ربوده بود.» اصحاب تعّجب كردند و سخت تحت تأثير قرار گرفتند، يكى از ياران از پيامبر (ص) پرسيد: «من هم دو بند كفش را از غنائم ربودم.» پيامبر (ص) فرمود: «همانند آن بند كفش در آتش دوزخ براى تو بريده مىشود.»(32)
2 – عقيل برادر على (ع) بر اثر تنگدستى و عيالوار بودن تقاضاى كمك مالى از امام على (ع) بيش از سهميه خود كرد. و اصرار ورزيد، على (ع) به مردى گفت: دست عقيل را بگير و در ميان بازار ببر، و به او بگو قفل دكانى را بشكند و كالاهاى دكان را بردارد. عقيل به على (ع) عرض كرد: آيا مىخواهى مرا به عنوان دزدى دستگير كنند؟ على (ع) فرمود: «پس تو مىخواهى با برداشتن از بيت المال مسلمين، مرا دزد كنى و از آن بردارم و به تو بدهم.» بعد از شهادت على (ع) روزى معاويه به عقيل گفت: بالاى منبر برو و به مردم بگو على (ع) با تو چگونه رفتار كرد و من با تو چگونه رفتار كردم. عقيل بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثنا گفت: «اى مردم! من از على (ع) دينش را طلبيدم، او مرا كه برادرش بودم رها كرد، و دينش را گرفت، ولى معاويه با دادن بيت المال به من مرا بر دينش مقدم داشت.»(33)
3 – در حكومت امام على (ع) على بن ابى رافع سرپرست بيت المال بود، ايام عيد قربان فرا رسيد، دختر على (ع) از على بن ابى رافع خواست گردنبندى از بيت المال را سه روز به عنوان عاريهاى كه داراى ضمانت باشد به او بدهد، تا در جشن عيد از آن استفاده كند، او به درخواست دختر على (ع) جواب مثبت داده و آن گردنبند را به او داد. على (ع) آن را در گردن دخترش ديد و پس از پرسش دريافت كه از ابن ابى رافع عاريه گرفته، با شدت به او حكم كرد كه آن را به بيت المال بر گرداند، و ابن ابى رافع را با تندى نكوهش كرد. و به زينب (س) فرمود: در صورتى اين كار براى تو روا است كه ساير زنهاى مسلمين نيز همين گونه از بيت المال بهرهمند شوند. و به ابن ابى رافع فرمود: «لو كانت اخذت الْعقْد على غير عاريةٍ مضمونةٍ مرْدودةٍ، لكانت اذن اوّل هاشميّة قطّعْت يدها فى سرْقةٍ ؛(34)اگر دخترم آن گردنبند را بدون عاريه داراى ضمان و برگشت به بيت المال گرفته بود، نخستين زن هاشمى بود كه دستش به خاطر دزدى قطع مىكردم.»
4 – روزى عبدالله بن جعفر داماد على(ع) و برادرزاده آن حضرت، نزد على (ع) آمد و عرض كرد: سزاوار است براى تأمين هزينه زندگى روزانهام به من كمك مالى شود، سوگند به خدا چيزى ندارم، مگر اين كه گوسفند يا الاغ خود را بفروشم. حضرت على (ع) به او فرمود: «نه، چيزى براى تو در نزد من نيست، مگر اين كه به عموى خود دستور بدهى تا (از بيت المال) دزدى كند و به تو بدهد.»(35)
5 – روزى دو زن يكى از نسل عرب، و ديگرى كنيز عجمى آزاد شده براى گرفتن سهميّه خود از بيت المال به محضر على (ع) آمدند، آن حضرت مقدارى درهم و غذا به طور مساوى به آن دو نفر داد. زن عرب اعتراض كرد و گفت: من عرب هستم، و اين زن عجم، چرا به من بيشتر ندادى؟ امام (ع) فرمود: «سوگند به خدا من در تقسيم بيت المال، فرزندان اسماعيل را بر فرزندان اسحاق برتر نمىبينم.»(36)
آرى حضرت على (ع) ضابطه را بر هرگونه رابطه مقدم مىداشت، و مصرف اموال عمومى را بر اساس روابط خويشاوندى يا دوستى، يك نوع دزدى مىدانست. با توجه به اين موضوعات مهم به دعاى امام عصر (عج) بازگرديم كه به ما ياد داد به خدا عرض كنيم: «خدايا! دستهاى ما را از هرگونه ظلم و دزدى بازدار.» به اميد استجابت اين دعا براى همه، و خشنود كردن آن حضرت با رعايت موازين حقوقى. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. نهج البلاغه، خطبه 224. درباره انواع ظلم به بحار الانوار، ج 75، ص 305، باب 79 مراجعه شود. 2. ابراهيم – 22. 3. حج – 53. 4. هود – 18. 5. مؤمن – 52. 6. شعراء – 227. 7. بحار، ج 75، ص 309. 8. كنزالعمّال، حديث 44154. 9و10. همان، حديث 8862. و7643. 11. غررالحكم ؛ ميزان الحكمة، ج 5، ص 597. 12. همان. 13. نهج البلاغه، خطبه 224. 14. همان، خطبه 192. 15. تهذيب الاحكام شيخ طوسى، ج 6، ص 121 به نقل از پيامبر (ص). 16. لباب الالباب راوندى . 17. بحار الانوار، ج 73، ص 362. 18. اقتباس از قاموس الرجال، ج 4، ص 341، طبقات ابن سعد،ج3،ص10و11. 19. المحجّة البيضاء، ج 5، ص 200. 20. يونس – 14. 21. نمل – 52. 22و23. بحار، ج 96، ص 12، و ج 84، ص 263. 24. اقتباس از تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 276. 25. شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 18، ص 503. 26. در تفسير آلوسى، ج 3، ص 6، اين پاسخ به علم الدين السّخاوى نسبت داده شده است، بايد توجه داشت كه هر دينار معادل 18 نخود طلا است، كه يك مثقال شرعى است. 27. خصال شيخ صدوق، ج 1، ص 90، بحار، ج 79، ص 182. 28. علل الشرايع، ج 2، ص 224، بحار، ج 79، ص 186. 29. ثواب الاعمال شيخ صدوق، ص 217، بحار، ج 79، ص 187. 30. همان مدرك، و بحار، ج 79، ص 125. 31. ارشاد المفيد، ص 251، بحار، ج 79، ص 188. 32. سيره ابن هشام، ج 3، ص 353. 33. روضات الجنّات، ص 90. 34. بحار، ج 40، ص 338. 35. ابواسحاق اصفهانى، الغارات، ج 2، ص 67. 36. بحار، ج 41، ص 137.
تملّق ستيزى و انتقادپذيرى؟
خاقانيا به تقويت دوست دل مبند
وزغصه و شكايت دشمن جگر مخور
گر دوست از غرور هنر بيندت نه عيب
دشمن به عيب كردنت افزون كند هنر
ترس زطعن دشمن و گردى بلند نام
بينى غرور دوست شوى پست و مختصر
پس دوست دشمن است به انصاف بازبين
پس دشمن است دوست به تحقيق درنگر
گرعقلت اين سخن نپذيرد كه گفتهام
اين عقل را نشانه ديوانگى شمر
(خاقانى)
موضوع سخن انتقاد پذيرى و پرهيز از تملق گوئى و نقش آن در كمال انسان است. در تبيين و نتيجهگيرى اين بحث تذكر چند نكته ضرورى است:
نكته اول اينكه: انسان مصون از عيب و خطا نيست و جز برگزيدگان خدا يعنى پيامبران و ائمه هدى عليهم السلام كه به لباس عصمت آراستهاند همه انسانها در هر سطح و جايگاهى كه باشند به نوعى در معرض خطا و اشتباه و انحراف قرار دارند. بفرموده يوسف صديق(ع) كه حتى خود را در جايگاه پيامبرى از خطا و گناه مبرّا ندانست و گفت: «و ما أبرىء نفسى انّ النفس لامّارةٌ بالسوء الّا ما رحم ربى» اگر خداى بزرگ و مهربان برآدمى رحم نياورد هيچ انسانى از خطر نفس امّاره در امان نيست و به كمك خداوند نياز دارد. آفريدگار جهان و انسان نيز با پيامبران برگزيده خود در موارد مختلف از اين حقيقت سخن گفته تا مبادا انسانها را غرور دست دهد و از وادى توحيد دور افتاده و در معرض خودباورى و خود محورى كه پرتگاه شرك است قرار گيرند. نمونه آن داستان داود(ع) پيامبر است كه در معرض آزمايش الهى قرار گرفت كه اگر لحظهاى غفلت عارض شود پيامبر خدا نيز ممكن است به خطاى در داورى گرفتار آيد و چرب زبانى مدعى او را به حكم ناحق عليه متهم وادارد و از مسير حق و عدل به پرتگاه حكم به ناحق سقوط كند. بارى آدمى با خصلت ذاتى خود از وسوسه نفس مصون نيست و اگر نگهدارى خداوند و صيانت او نباشد به گناه مىافتد و با اين توضيح مختصر معناى «عصمت» كه همانا نگهدارى خداوند و نظارت و هدايت و كنترل بندگان برگزيده اوست روشن مىگردد، چرا كه آنها كه مقرر است رهبر و سرمشق ديگر انسانها باشند، خطا و گناه از اعتبار آنها مىكاهد و اعتماد مردم را سست مىكند و نخواهند توانست نقش هدايتگر خويش را در علم و عمل براى جامعه بشرى ايفا كنند.
بطور خلاصه از پيامبران و امامان معصوم و برگزيدگان ويژه خدا كه بگذريم كه عصمت خداوندى حافظ و نگهدار آنهاست، همه انسانها در معرض خطا و گناه قرار دارند و لازمه چنين خصلتى است كه آدميان بايد همواره مراقب خود باشند و از خداوند مدد بخواهند و به بندگان صالح خدا تاسّى جويند و رهنمودهاى آنان را مد نظر قرار دهند و پيوسته در حال مجاهده با نفس باشند و لحظهاى غفلت روا ندارند و اين مراقبت دائمى و محاسبه و تفكر و تذكر سرمايه سلوك آنها باشد تا بتوانند راه پرخطر كمال را طى كنند و از اين گذرگاه خطير سالم عبور نمايند در حالى كه از وسوسه و خطر شيطان و نفس امّاره در امان بمانند.
اين فرايند اخلاقى تا لحظههاى آخر عمر بايد ادامه پيدا كند كه در هيچ حال و در هيچ شرائطى انسان از شرّ نفس و وسوسه شيطان مصون نيست چرا كه شيطان و نفس براى هر مقطعى از حيات انسان دامها و تلههائى دارند كه رهائى از آنها مجاهدت دائمى را طلب مىكند… خطر خودخواهى
نكته دوم: خصيصه حبّ نفس و نقش آن در مسير حيات مادى و معنوى انسان و آثار مثبت و منفى آن است. بر اساس اين خصلت آدمى در جلب منفعت و دفع مضرت مىكوشد و در صيانت خويش تلاش مىكند. اين خصلت ذاتى كه در هر موجود زندهاى وجود دارد با نگاه مثبت سپر دفاعى است كه خطرات را دفع و منافع را جذب و شرائط ادامه حيات را تكميل مىكند افزون بر اين اگر خصيصه ذاتى حبّ ذات به درستى هدايت شود عامل سعادت جاودانى انسان است. چرا كه هيچ كسى بدبختى و بدفرجامى خود را نمىخواهد و بطور جدّ انسان خواهان خير است چنانكه قرآن كريم مىفرمايد: «و انّه لحبّ الخير لشديد» و كدام خير برتر و بالاتر از سعادت جاودانه انسان در حريم امن الهى و حيات ابدى. پس چرا انسانها با دست خود خود را به هلاكت مىافكنند و به دشمن ديرين خود شيطان سر مىسپارند و يا تسليم نفس امّاره مىشوند و يا در دام راهزنان و حراميان مىافتند؟ براى اينكه در تشخيص خير و شرّ به اشتباه افتاده و لذت حاصل را بر سعادت پايدار آخرت ترجيح مىدهند و سيه روزى را براى خود فراهم مىسازند.
«انّ هؤلاء يحبّون العاجله و يذرون ورائهم يوماً ثقيلا» بطور خلاصه اگر غريزه حبّ نفس به درستى هدايت شود سرمنشأ خير و سعادت دوجهانى خواهد بود.
اما با نگاه ديگر: غريزه يا خصيصه حبّ نفس مىتواند خطرآفرين باشد و از خودخواهى، غرور، خودمحورى و طغيان سربر آورد و عامل سركشى، ستم كارى، حق كشى گردد، آدمى عيبهاى خود را نبيند و به صدد چاره جويى برنيايد. و همين خصلت است كه آدميان را به پايمال كردن حقوق ديگران و شكستن حريم مقدسات و قتل و غارت كشانده و زمين و دريا را از فساد پر مىكند. از اين ديدگاه انسان همواره به تذكر و تنبّه و موعظه نياز دارد تا سركشى نفس و حبّ ذات را مهار كند.
ساز و كار اين مجاهده يكى عامل درونى كه همان مجاهده با نفس است و ديگرى انتقاد پذيرى و حق گرائى و…از اينرو در روايات تربيتى اسلام به تفكر در عيوب خويش و اصلاح نفس و ضرورت نقد و پرهيز از تملق و مبارزه با چاپلوسى توصيه شده است. درباب نقد و نظر نخستين مرحله مسئوليت متوجّه انسان است كه خود را نقد كند و به رفع معايب خويش بپردازد. پيامبر گرامى اسلام در توصيف بندگان شايسته خداوند مىفرمايد: «…و تفكر فى عيوبه واصلحها» در عيوب خويش بينديشد و به اصلاح آنها بپردازد. همچنين از قول امام صادق(ع) است كه مىفرمايد: «احبّ اخوانى من اهدى الىّ عيوبى» محبوبترين برادران من كسى است كه عيبهاى مرا به من هديه كند!
جالب است امام تذكر معايب را هديهاى مىداند كه برادر به برادر خود مىدهد كه نه تنها موجب رنجش نبايد باشد بلكه سبب محبوبيت بيشتر مىگردد. اين بدان خاطر است كه تذكر عيبها از باب اصلاح و دلسوزى نه از باب تحقير و نكوهش كوشش در جهت صلاح و اصلاح است. چرا كه آدمى گاه از عيب خود غفلت دارد و در آن مىماند و هرگز اصلاح نمىشود ولى هرگاه برادر دينى با عنوان آينه مؤمن نقطه ضعفها و عيبها را به تصوير كشد همانند آينهاى است كه چهره آدمى را از عيب مىزدايد و لذا در روايت آمده: «المؤمن مرآت المؤمن» مؤمن آئينه مؤمن است. و در همين حال در روايات اسلامى از مداحىها و تعريفهاى نابجا و افراطى نكوهش به عمل آمده است از سخن پيامبر اعظم(ص) روايت شده كه فرمود: «احثوا التراب فى وجوه المدّاحين» در چهره مداحان يعنى تملق گويان خاك بپاشيد. راز مطلب اينست كه مدح و ثنا خوانى بىجا و تملّق و چاپلوسى از يك سو حاكى از ذلت و حقارت مديحهگويان است و اين با كرامت مؤمن سازگار نيست و از سوى ديگر مخاطب را به غرور و نخوت مىكشاند و چه بسا به طغيان و عصيان وا مىدارد و مجال نمىدهد به خود بينديشد. نخوت قدرت
اين خطر براى صاحبان قدرت از ديگران بيشتر است. چرا كه قدرت خود منشأ غرور است بويژه آنكه با تعريف و تمجيدهاى نابجا همراه گردد.
چنانكه تاريخ ارباب قدرت نشان داده كه به دليل نداشتن ظرفيت به ورطه طغيان افتاده و آتش نخوت و غرور آنان با تعريف و تملق شعله ور شده و آثار مخرب به جاى نهاده است. از اينرو صالحان قدرتمدار اجازه نمىدادند افراد رعيت در برابر آنان كرنش كنند در حالى كه طاغيان مردم را به بردگى مىكشانند و ملتهاى تحقير شده از ارباب زر و زور خدايگان مى ساختند و به خاك پاى آنان به ذلت مىافتادهاند و اسلام آمد كه اين تابوىهاى قدرت را بشكند و مردم را از بندگى، بندگان به بندگى خدا فرا خواند و بتهاى استكبارى را بشكند و مستضعفان را به امامت و پيشوائى برساند. «ليخرج العباد من عبادة العبيد الى عبادة اللّه» مقايسه كنيم حاكميت كسرى و قيصر را با حكومت اسلامى كه پيامبر(ص) و على(ع) طلايه دار آن بودند. در حاكميت اسلامى اجازه داده نمىشود افراد ملت به خاكپاى حاكم بيفتند و يا اگر حاكم سواره است در ركاب او پياده حركت كنند همانگونه كه در سيره حكومت علوى مىخوانيم كه حضرتش به يكى از همراهان كه پياده در ركاب آن حضرت حركت مىكرد، فرمود: «ارجع فان مشى مثلك مع مثلى فتنه للوالى و مذلة للمؤمن(نهج البلاغه، قصار 322) برگرد چرا كه راه رفتن مثل تو با مثل من فتنه براى حاكم و ذلت براى مؤمن است.
نمونهها از اين دست در منابع اسلامى فراوان است البته آنچه از حاكميت اسلامى گفته شد به سيره سياسى پيامبر(ص) و على(ع) ارتباط دارد، نه حاكمان اموى و عباسى كه در كسوت خلافت اسلامى چهره كسرى و قيصر را به نمايش مىگذاشتند و از اسلام چهره واژگونه ارائه دادند.
امير مؤمنان على(ع) با مقام عصمت به ياران خود مىفرمود: «من از نقد شما فراتر نيستم هرآنچه را لازم مىدانيد با من بگوئيد و بيم و هراسى نداشته باشيد.» اين براى نهادينه كردن نقد و نصيحت به رهبران و حاكمان دولت اسلامى بود و حقى براى ملت و تصويرى از دموكراسى دينى و سرمشق و رابطه ملت و دولت و امروزه نيز بايد اين خط مشى سرمشق دولتمردان و مسؤولان ما باشد. از نقد و نظر روى نگردانند، چهره درهم نكشند، به اصل مشورت به ويژه با عالمان و فرهيختگان و تجربه آموختگان سخت پايبند باشند تا تصميمات پختهتر، سنجيدهتر و بى عيبتر باشد و در همين حال تعريف و تمجيدها بوى تملّق ندهد، فراتر از حد معقول نباشد و قدرت سازى و قدسى گرائى سوژه به دست بهانه تراشان ندهد و آخرين سخن اين مقال تأكيد بر اصل مشورت و نقدپذيرى و تعامل سازنده به عناصر حاكميت و تلاش در تصحيح اشتباهات و عمل بر اساس حكمت و مصلحت و استفاده از تجارب ديگران در شيوه حاكميت است تا راهى كه آغاز شده به فرجام نيك بيانجامد و خداى ناخواسته تجربه ناموفق نباشد.
پاورقي ها:
برخى وظائف بانوان در كلام برترين زن هستى
در ماه جمادى الثانى هم شهادت مظلومانه زهرا (س) است و هم ولادت آن بانوى مكرّمه كه بنام «روز زن» نيز نامگذارى شده است. جا دارد باز بينى و باز خوانى از كلام سيده زنان عالم هستى، هر دو سرا و كاملترين بانوى عالم خلقت فاطمه زهرا (س) درباره زن داشته باشيم، او كه در فضائل اخلاقى و انسانى، پدر دارى و خدمت به او، شوهردارى، خانه دارى، تربيت فرزندان سرآمد روزگار است. آنجا كه در زمين و زمان خانه به خوشبختى خانه زهرا(س) نمىتوان يافت، خانواده كه پدر معصوم، مادر معصومه، فرزندان ذكور معصوم، و دختران نيز هر يك در اوج فضائل و خصائص انسانى قرار دارند، هرگز خانهاى را نمىتوان يافت كه چنين انسانهاى بزرگى در آن جمع آمده باشد، جز خانه گِلى فاطمه(س).
خانه كه نه تنها عضويت در آن موج مىزند كه نشاط و شادى و احترام متقابل نسبت به همديگر تمام فضاى خانه را پر كرده، فرزند ارشد وقتى وارد خانه مىشود مؤدّبانه بر مادر سلام مىكند كه «السلام عليكِ يا اُمّاهُ» و مادر جواب مىگويد: «وعليك السلام يا قرّة عينى و ثمرة فؤادى؛ سلام بر تو اى ميوه دلم و روشنى ديدهام» و فرزند دومى وقتى وارد خانه مىشود او نيز عرضه مىدارد «السلام عليكِ يا امّاه» و مادر در جواب فرزند كوچكتر با مهربانى بيشترى جواب مىدهد كه «و عليك السلام يا ولدى و يا قرّة عينى و ثمرة فؤادى ؛ و بر تو سلام اى فرزندم و روشنى چشم و ميوه دلم» و آنگاه كه شوهر وارد خانه مىشود با ادب كامل بر همسر خويش سلام مىكند كه «السلام عليكِ يا بنت رسول اللّه» و همسر نيز در كمال احترام و ادب و با حوصله تمام در جواب مىگويد: «و عليك السلام يا اباالحسن و يا امير المؤمنين»(1) چنين خانواده قطعاً مىتواند براى ابد براى جامعه الگو و اسوه باشد، لذا جا دارد با دقّت و حوصله، به دور از غوغا سالارى و غربزدگى و به دور از هر گونه تحجّر و مقدس مآبى، سخنان زهرا (س) در باره زن را مورد ارزيابى قرار دهيم و نتيجه هر چه باشد با جان و دل پذيرا باشيم. الف – آنچه براى زن نكوست
درباره حضور زنان در اجتماع و كيفيّت آن سخن بسيار بر زبانها جارى شده است و قلمهاى زيادى در اين عرصه به قلم زنى پرداختهاند و امّا آنچه كه نبايد فراموش شود و هرگز هم نبايد توجيه گردد اين است كه اگر زن هم بناست در عرصههاى ضرورى اجتماع حضور داشته باشد از ديدگاه نامحرمان بايد به دور باشد، اين واقعيتى است كه زن به هر صورتى كه در ديد نامحرم قرار گيرد براى آنان جذّاب است و (البته مراتب جذّابيت متفاوت است) اين مطلب را هر انسان با انصاف و با وجدان بخوبى در درون خويش احساس مىكند منتهى پاكان چشم خويش را فرو مىبندند و هوسبازان ويروس نگاه را پخش نموده، فضا و جوّ مربوطه را آلوده مىكنند. فاطمه زهرا (س) با توجّه به اين مطلب است كه ديدگاه خويش را در اين زمينه با صراحت تمام اعلام مىدارد، و بدون واهمه بيان مىكند.
على (ع) مىفرمايد: خدمت پيامبر اسلام (ص) بوديم، آن حضرت پرسيد: چه چيزى براى زنان نيكو و رواست؟ حضرت فاطمه (س) در پاسخ فرمود: «خيرٌ للنساءِ انْ لا يريْن الرّجال و لا يراهنّ الرّجالٌ ؛ بهترين (حالت) براى زنان اين است (كه بدون ضرورت) مردان نامحرم را نبينند و نامحرمان نيز آنان را ننگرند».
پيامبر اكرم آنچنان از اين سخن عميق و رسا به وجه آمد كه فرمود: «انّها منّى، براستى فاطمه از من (پاره تن من) است (كه چنين سخن سنجيده و عميق مىگويد)(2)» فاطمه زهرا(س) كسى نيست كه سخن بگويد و خود بدان عمل نكند. موسى بن جعفر(ع) از پدرانش تا مىرسد به على (ع) نقل كرده كه نابينايى اجازه گرفت كه بر فاطمه (س) وارد شود، پس فاطمه خود را پوشاند، رسول خدا فرمود: براى چه خود را پوشاندى در حالى كه او تو را نمىبيند (نابينا است) فقالت ان لم يكن يرانى فانّى اراهُ و هُو يشُمُ الريح فقال رسول الله: اشهد انكّ بضعة منّى ؛ پس فاطمه (س) گفت: اگر او مرا نمىبيند من او را مىبينم، و او بو (ى من) را استشمام مىكند سپس رسول خدا فرمود: شهادت مىدهم كه تو پاره تن من هستى (3)».
چه بسيار روابط نامشروع، قتلها، فرارها، طلاقها از همين نقطه نگاه مرد به زن و برعكس شروع شده است. لذا اگر ما واقعاً مىخواهيم پيرو حضرت زهرا (س) باشيم همه، هم بانوان و هم مردان جامعه تلاش كنند كه در غير موارد ضرورت بانوان را در معرض ديد نامحرمان قرار ندهند. ب – خانه دارى
واقعيت مطلب اين است كه غرب با كشاندن زن در اجتماع و وسيله درآمد قرار دادن آن نه تنها جامعه را به فساد كشاند و شغلى براى بانوان ايجاد نكرد كه مهمترين و مقدسترين شغل و كار بانوان را نيز از آنان گرفت، شغل اصلى زنان تربيت انسان است كه از تربيت نهال، و درخت، ساختن صنعت و لباس و… بالاتر است، متأسّفانه جوامع اسلامى نيز مجذوب اين اشتباه غرب شده و كم كم زنان را از اساسىترين كارها و با ارزشترين عملها دور مىسازند، اما فاطمه زهرا (س) با صداى رسا به بلنداى ابديت اعلام داشت كه نزديكترين حالت زن به خداى متعال و قرب الهى كه بالاترين كمال انسانى است اين است كه ملازم خانه خود بوده و مشغول تربيت فرزندان باشد.
پيامبر اكرم (ص) از ياران خود پرسيد در كدام لحظه زن به خدا نزديكتر است؟ جمعيّت پاسخ مناسبى ندادند تا اينكه حضرت زهرا (س) پرسش پدر را متوجه شد و چنين پاسخ داد «ادنى ما تكون من ربّها ان تلزم قعر بيتها؛ نزديكترين حالت زن به پروردگارش اين است كه زن در خانه خود بماند ( و به امور زندگى و تربيت فرزندان خويش بپردازد)» از اين پاسخ فاطمه(س) پيامبر اكرم (ص) خوشحال شد و به عنوان تأييد سخنان او فرمود: «انّ فاطمة بضعة منّى ؛براستى فاطمه پاره تن من است (و از سرچشمه علم من علم فرا گرفته است كه چنان پاسخ سنجيده و ژرف مىدهد) (4)». ج – حجاب
مقدار حجاب واجب همان است كه بدن غير از مچ و صورت (اگر آرايش ندارد) پوشيده باشد امّا حجاب كاملى كه مورد نظر زهرا (س) است آن است كه حجم بدن نيز پيدا نباشد، متأسفانه برخى لباسهاى زننده در جامعه مرسوم شده كه به صورت ناسالم حجم بدن زنان راجلوه مىدهد، فاطمه زهرا(س) به اين مسئله توجّه داشته و نگران بوده از اين كه حجم بدن زن براى نامحرمان نمايان باشد.
اسماء بنت عميس مىگويد: در روزهاى آخر زندگانى با او بودم، روزى مرا به ياد كيفيّت حمل جنازه توسط مردم انداخت، و ابراز نگرانى فرمود: كه چرا جنازه زن را روى تختهاى مىگذارند و بالاى دست مردان حمل مىكنند؟! فرمود؟: من بسيار زشت مىدانم كه (جنازه) زنان را پس از مرگ بر روى تابوت سرباز گذاشته و بر روى آن پارچهاى مىافكنند، كه حجم بدن را براى بينندگان نمايش مىدهد. مرا بر روى تابوت آنچنانى نگذار و بدن مرا بپوشان كه خدا تو را از آتش جهنّم باز دارد(5).
حضرت به سفارش به اسماء اكتفا نكرده بلكه به على (ع) چنين وصيت كرد: «اوصيك يابن عمٍّ ان تتّخذلى نعشاً فقد رأيت الملائكة صوّروا صورته ؛ وصيت مىكنم تو را اى پسر عمو! كه براى من تابوتى درست كنيد (ديوار دار) همانگونه كه ملائكه شكل آن را بمن نشان دادهاند».
اسماء مىگويد: خدمت حضرت زهرا (س) توضيح دادم: كه در سرزمين حبشه تابوتى براى حمل جنازهها درست مىكنند كه بدن ميت را مىپوشاند و سپس به وسيله چوبهاىتر و شاخههاى نازك درخت، شكل و قيافه آن را ترسيم كردم. حضرت خوشحال شده فرمود: «اِصنعى لى مثلهُ اُستر ينى سترك الله من النّار؛ براى من تابوتى مثل آن درست كن و مرا (با آن) بپوشان، خدا تو را از آتش دوزخ حفظ نمايد(6)».
اين همه حساسيت حضرت زهرا (س) نشان مىدهد كه پوشاندن حجم بدن از نامحرمان اهميت خاص و بسزا دارد و بر زنان مؤمنه است كه در اين بخش بخوبى از زهرا(س) پيروى نموده و خود را از ديد نامحرمان حفظ نمايند. د – زن و كار خانه
فاطمه (س) در زندگى پر بار خويش، به كار و انجام وظائف خانوادگى و تربيتى توجه كاملى داشت، گندم را با آسياب دستى آرد مىنمود نان مىپخت و كار روزانه را انجام مىداد.
روزى رسول خدا (ص) وارد منزل على (ع) شد و از اوضاع زندگى پرسيد، فاطمه (س) پاسخ داد: «يا رسول الله لقد مجلت يداى من الّرحى اطْحن مرّةً و اعْجنُ مرّةً؛ اى رسول خدا! دستان من با كار كردن با آسياب (سنگى) تاول زده و زخم شده است، زيرا گاهى گندم آرد مىكنم و زمانى آرد را خمير مىسازم(7)،دستهاى حضرت بر اثر دستاس كردن زياد زخمى شد و ورم كرد لذا مجبور شد خدمت پدر رود و عرض كند «قد مجلت يداى من الرّحى ليلتى جميعاً ادير الرّحى حتى اُصبح و ابوالحسن يحمل حسناً و حسيناً(8)؛ هر دو دستم به علّت آرد كردن گندم با آسياب دستى ورم كرده و زخم شده است، ديشب تا صبح به آرد كردن گندم مشغول بودم و ابوالحسن، حسن و حسين را نگهدارى مىكرد».
متأسفانه در اين زمان عدهاى از خانمها از انجام كارهاى منزل خوددارى مىكنند و حتى تلاش مىكنند از غذا پختن نيز شانه خالى كنند و بيشتر از غذاى بيرون از خانه استفاده كنند، كه اين عمل عوارض فراوانى را به دنبال دارد اضافه وزن، و امثال آن از عوارض عدم فعاليت و بى كارى است، و در نتيجه مجبور مىشوند با خرج اضافى تن به ورزشهايى بدهند كه خيلى بيشتر از كارهاى خانه زحمت و رنج دارد. تقسيم كار
البته به اين نكته نيز توجّه شود كه كار در منزل اختصاص به مادر خانه ندارد خوبست فرزندان و مخصوصاً شوهر نيز همسر را در اين راه يارى رساند، از همه بهتر آن است كه تقسيم كار در خانواده وجود داشته باشد.
حضرت زهرا(س) به اين مسئله نيز سخت اهميت مىداد، كارهاى خانه و خانواده را بين خود و امير مؤمنان (ع) و كار روزانه داخل منزل را نيز بين خود و خدمتكارانش به گونهاى مساوى تقسيم مىكرد.
سلمان فارسى مىگويد: فاطمه زهرا(س) را ديدم كه با دستان مبارك و با آسياب دستى گندم را آرد مىكند، جلو رفته پس از سلام گفتم: اى دختر رسول خدا! خود را به زحمت مينداز در كنار شما خدمتكار منزلتان فضّه ايستاده است كار منزل را به ايشان واگذار! حضرت فاطمه (س) فرمود: «اوصانى رسول الله ان تكون الخدمة لها يوماًولى يوماً فكان امس يوم خدمتها و اليوم يوم خدمتى ؛ رسول خدا (ص) به من سفارش فرموده كه كارهاى خانه را با او (فضّه) تقسيم كنم، يك روز او كار كند و روز ديگر من، ديروز نوبت او بود و امروز نوبت من(9)».
امّا درباره تقسيم كار خانه با همسرش على (ع) حضرت باقر(ع) فرمود: حضرت فاطمه كارهاى منزل را با حضرت على(ع) اين گونه تقسيم كرد كه خمير كردن آرد، و نان پختن، تميز كردن و جارو زدن خانه، به عهده فاطمه(س) باشد و كارهاى بيرون منزل از قبيل جمع آورى هيزم، و تهيّه مواد اوليّه غذايى برعهده على (ع) باشد.
امام صادق (ع) فرمود: اين تقسيم كار، با رهنمود رسول خدا انجام گرفت، آنگاه كه فرمود: كارهاى داخل منزل را فاطمه و كارهاى بيرون منزل را على (ع) انجام دهد. حضرت زهرا(س) از اين تقسيم كار به شدّت خوشحال شد لذا فرمود: «فلا يعلم ما داخلينى من السُّرور الّا الله باكفائى رسول الله تحمّل رقاب الرّجال ؛ جز خدا كسى نمىداند كه از اين تقسيم كار تا چه اندازه خوشحال شدم، زيرا رسول خدا مرا از انجام كارهايى كه مربوط به مردان است معاف داشت (10)». ه – زن و ساده پوشى و سادگى زندگى
امروزه بر كسى پوشيده نيست كه همه اجتماع به نوعى گرفتار تجملات و زياده روى در لباس و وسائل زندگى شدهاند، به قدرى چشم و هم چشمى فراوان شده كه جلسات عروسىها و حتى جلسات روضه و ختم و حتى رفتن بر سر مزارها هنگام مراسم به نمايشگاه لباسها و زيورآلات تبديل شده است، و عمده اين تجملات را زنان دامن مىزنند. يقيناً تمام اقشار جامعه جز عدهاى قليل توان چنان تجملات و تشريفات و زيادهروىها را ندارند لذا مرد خانه مجبور مىشود يا تن به كارها و در آمدهاى نامشروع دهد، و يا زير بار كارى بيش از توان جسمى و چند شيفت برود كه در هر دو صورت عوارض و پى آمدهاى ناگوارى دارد حتى براى همسران و فرزندان.
بر زنان است كه با توجه به وضعيت زندگانى فاطمه زهرا (س) مقدارى از تجمّلات و زياده روىها و زياده خواهى بكاهند، مخصوصاً همسران مسئولان و افرادى كه به عنوان الگو در جامعه مطرحند.
سلمان فارسى مىگويد: روزى حضرت فاطمه (س) را ديدم كه چادرى وصله دار و ساده بر سر داشت در شگفتى ماندم و گفتم: عجبا! دختران شاهان ايران و قيصر روم بر كرسيهاى طلايى مىنشينند و پارچههاى زربافت به تن مىكنند، امااين دختر رسول خداست! نه چادرى گران قيمت بر سردارد و نه لباسهاى زيبا! فاطمه(س) فرمود: «يا سلمان! انّ اللّه ذخّر لنا الثّياب و الكرا سىّ ليوم آخر ؛ اى سلمان! خداوند بزرگ لباسها(ى زينتى) و تختهاى (طلايى) را براى ما در روز قيامت ذخيره كرده است(11)».
آنگاه زهرا (س) خدمت پدر رفت و شگفتى سلمان را اين گونه مطرح كرد: اى رسول خدا سلمان از سادگى لباس من تعجب نمود، سوگند به خدايى كه تو را مبعوث فرمود، مدّت پنج سال است فرش خانه ما پوست گوسفندى است كه روزها بر روى آن شترمان علف مىخورد و شبها بر روى آن مىخوابيم و بالش، چرمى است كه از ليف خرما پر شده است (12)»
البته هرگز توقّع اين نيست و در توان كسى هم نيست كه مانند على (ع) و زهرا(س) رفتار شود ولى بانوان جامعه تلاش كنند با حفظ موقعيّت زمانى و مكانى در حد توان سادگى لباس و زندگى را شعارشان قراردهند تا رنگ و بوى از فاطمه زهرا(س) در زندگى آنها مشاهده شود. و – زن و آرايش
يكى از خواسته طبيعى زن بخاطر مصالحى بشرى، تمايل به آرايش و پيرايش و تزيين است هر زنى كشش به طرف زيبا نمودن و جذاب نمودن خويش را در درون خود مىيابد و احساس مىكند كه دوست دارد با هرگونه امكاناتى خود را محبوب دلهاى ديگران كرده و چشمهاى پرتعجب و خيره ديگران را به خويش جلب نمايد. ولى در اسلام اين تمايل طبيعى در چهارچوبه طبيعى خود مجاز شمرده شده است. در اسلام به آرايش و عطر زدن و استفاده از بوهاى خوش براى شوهر و محارم، يا منزل و يا در حالت عبادت و نيايش سفارش شده و نوعى عبادت و مستحب شمرده شده است. آنچه، نهى شده است و سفارش به احتياط كردهاند، استفاده از عطر و آرايش در مقابل نامحرمان است كه هم باعث تخريب اخلاق ديگران و تهييج احساسات جنسى آنان مىشود، و هم خود زن تا سر حد يك موجود صرفاً جنسى سقوط مىكند و باعث مىشود كه ديگران او را در حدى بالاتر از يك كالاى دلچسب شهوانى ننگرند. امروزه متأسفانه عدّهاى از بانوان برعكس عمل مىكنند، در اجتماع و منظر نامحرمان از آرايشهاى آنچنانه و عطروبوى جاذب استفاده مىكنند ولى در محيط خانه و براى شوهر و عبادت، كمتر به آرايش و بوى خوش توجّه مىكنند. سفارش حضرت زهرا (س) به زنان اين است كه در محيط خانه و زندگى و همين طور در حال عبادت از آرايش و بوى خوش به بهترين وجه استفاده شود. تهيه عطر براى شب عروسى
آرايش و عطر براى زنان در زندگى زن و شوهرى باعث شادابى و دلگرمى طرفين مىشود. پيامبر اكرم (ص) سخت به اين ظرافتها توجه داشت، لذا به عمار ياسر مىگويد: عطر خوبى تهيه كرده به منزل فاطمه بردم. حضرت فرمود: «يا ابا اليقظان ما هذا الطيّب ؛ اى عمار اين عطر چيست؟ عرض كردم: پدرت رسول خدا (ص) مرا امر كرد تا فراهم نمايم(13)». استفاده دائمى از بوى خوش
برخى زنان گاهى از آرايش و بوى خوش در محيط خانه استفاده مىكنند و گاهى به اين امر توجّه نمىكنند خوب است اين امر در محيط زندگى زن و شوهرى و محل عبادت به صورت امر مستمر و دائمى در آيد. حضرت زهرا (س) چنين حالتى داشت و انتظار او از بانوان هم اين است كه به اين امر همّت گذارند.
امّ سلمه مىگويد: از حضرت زهرا (س) پرسيدم كه آيا عطر و بوى خوش ذخيره كردهاى؟ فرمود: آرى. رفت و شيشه عطرى آورد، و مقدارى در كف دست من ريخت، بوى خوشى داشت كه هرگز نبوييده بودم. گفتم اين عطر خوشبو را از كجا تهيّه كردهاى؟ فرمود: «هو عنبرٌ يسقط من اجنحة جبرئيل؛ اين عطر مشكى است كه از بال و پر جبرئيل فرو ريخته است (14)». آن حضرت، حتى در واپسين لحظههاى زندگى بوى خوش رافراموش نكرد. اسماء بنت عميس مىگويد: در واپسين لحظههاى زندگى، حضرت زهرا (س) وضو گرفت و به من فرمود: «هاتى طيبى الّذى اتطيّب به و هاتى ثيابى التى اصلّى فيها؛ (اى اسماء!) عطر مرا، همان عطرى ك هميشه مىزنم، و پيراهنى را كه هميشه با آن نماز مىگزارم بياور…(15)». زن و شوهردارى
از مسائلى كه زهرا (س) هم عملاً و هم با گفتار به زنها و مردها تعليم و سفارش نموده نيكو همسردارى و شوهردارى است. به مردها اين گونه سفارش نمود: «خياركم الينكم مناكبة و اكرمهم لسانهم ؛ بهترين شما كسى است كه در برخورد با مردم نرمتر و مهربانتر است و ارزشمندترين مردم كسانى هستند كه با همسرانشان مهربان و بخشندهاند(16)».
اما زنان اولين نكته كه جداً بايد به آن توجّه كنند مهربانى با شوهر و خوبىهاى او را به زبان آوردن است، البته اين وظيفه به عهده مرد نيز هست كه با همسر خود مهربان باشد و نسبت به او اظهار محبت كند و خوبىهاى او را به زبان آورد.
حضرت زهرا (س) از همان روز اول زبان به تمجيد على (ع) گشود و خوبىهاى او را مرتب بيان و بازگو نمود كه به نمونههايى اشاره مىشود. 1- شب ازدواج
حضرت زهرا (س) در لحظههاى آغازين زندگى، لب به ستايش شوهر نمونهاش گشود و به شناساندن آن بزرگمرد پرداخت، و در اشعارى چنين فرمود:
افتخار و عزت والا، از آن ما شد و ما در ميان فرزندان «عدنان» سربلند شديم، تو به بزرگى و برترى رسيدى و از همه آفريدهها والاتر شدى و جنّ و انس از عظمت تو عقب ماندند.
منظورم «على (ع)» است بهترين كسى كه گام بر خاك نهاده است، بزرگوار و داراى احسان و نيكى .
برترينهاى اخلاقى و بزرگى از آن اوست تا آن زمان كه مرغان بر شاخهها به ترنّم مشغولند(17). 2- بعداز عروسى
پيامبر اكرم (ص) پس از سپرى شدن مراسم عروسى، خانه على و زهرا(عليها السلام) آمد در ابتدا از على (ع) پرسيد: همسرت را چگونه يافتى؟ امام پاسخ داد: «نعْم العون على طاعة اللّه؛ بهترين ياورى است بر طاعت و بندگى خدا نمودن» سپس از دخترش زهرا(س) پرسيد: شوهرت را چگونه يافتى؟ گفت: «خيرٌ بعلٍ؛ بهترين شوهر است (18)».
اين گونه تمجيدها از همديگر زندگى مشترك را شيرين و با نشاط مىكند، و باعث دلگرمى به زندگى مىشود. فاطمه (س) هيچگاه دست از تعريف و تمجيد على(ع) بر نداشت و در سخترين دوران زندگى خود، يعنى هجوم به خانه او و اهانت به آن حضرت باز على (ع) را اين گونه تمجيد مىنمود «على امامى ربانى و الهى و هيكل نورانى و مركز توجه همه عارفان و خداپرستان و فرزندى از خاندان پاكان، گوينده بحق و روا، جايگاه اصلى و محور امامت و پدر حسن و حسين دو دسته گل پيامبر، و دو سرور جوانان اهل بهشت است(19)». ح – تحمّل كمبودهاى زندگى
زندگى مشترك هر انسانى داراى فراز و فرود و سختى و خوشى، و ثروتمندى و ندارى است. يقيناً براى هر كسى روزگارى پيش مىآيد كه از نظر معيشت ممكن است سخت در مضيقه و تنگنا قرار گيرد. زنان فهيم و متدينه در چنين روزهايى با تحمل كمبودهاى زندگى و فقر وندارى و تحمل سختيهاى آن و ناملايمات مىسازند و با لبخند شادى آخرين حزن و اندوه را از دل شوهر و فرزندان مىزدايند. فاطمه زهرا (س) چنين انتظارى از زنان مؤمنه دارد چرا كه خود در اوج صبر و بردبارى و تحمّل كمبودها و نداريهاى زندگى بود. به اين نمونهها توجه كنيد:
1- در يكى از صبحگاهان امير مؤمنان على (ع) فرمود: «فاطمه جان! آيا غذايى دارى تا گرسنگى ام برطرف شود؟ پاسخ داد: نه، به خدايى كه پدرم را به نبوّت و شما را به امامت برگزيد سوگند كه دو روز است در منزل غذاى كافى نداريم، آنچه بود به شما و فرزندانم دادم و خود از غذاى اندك موجود استفاده نكردم.
امام با تأسف فرمود: فاطمه جان! چرا به من اطلاع ندادى تا به دنبال تهيّه غذا بروم؟ فاطمه گفت: «يا اباالحسن انّى لاستحيى من الهى ان اكلف نفسك مالاتقدّر عليه؛(20) اى اباالحسن! من از خدايم حيا مىكنم كه تو را به چيزى وادار نمايم (و از تو درخواستى داشته باشم) كه تو بر آن توان و قدرت ندارى» اين درس بزرگى است براى همه زنانى كه زهرا(س) را به عنوان الگو پذيرفتهاند، كه بخاطر درخواستهايى كه در توان شوهر نيست زندگى و نشاط زندگى را از بين نبرند، و خداى ناكرده زندگى مشترك را متلاشى نكنند.
2- روزى على (ع) فرمود: فاطمه جان آيا غذايى موجود است كه بياورى؟ فاطمه پاسخ داد: سوگند به خداوندى كه حق و قدر تو را بزرگ شمرد، سه روز است كه غذاى كافى در منزل نداريم و همان مقدار ناچيز را در اختيار شما قرار دادم و خود گرسنگى را تحمل نمودم! حضرت على (ع) فرمود: چرا اطلاع ندادى؟ گفت: «كان رسول اللّه نهانى ان اسألك شيئاً فقال لاتسألى ابن عمّك شيئاً ان جاءك بشى ءٍ عفواً والّا فلا تسأليه ؛ رسول خدا مرا نهى فرمود كه چيزى از تو درخواست نمايم و به من سفارش فرمود: چيزى از پسر عمويت درخواست مكن، اگر چيزى براى تو آورد بپذير و اگر نه خود درخواست چيزى نداشته باش(21)».
3- امير مؤمنان على (ع) باغ خود را به 12 هزار درهم فروخت و پول آن را بين فقرا و تهيدستان مدينه تقسيم نمود و با دست خالى به منزل برگشت. طبيعى است كه انتظار فرزندان و همسر پس از فروش باغ اين است كه مقدارى غذا و ميوه براى منزل تهيه شود .
فاطمه (س) پرسيد: غذاى امروز ما چه شد؟ امام براى تهيه غذا بيرون مىرود، اما فاطمه ناراحت است با خود مىگويد: چرا سؤال كردم؟ و آن گاه اين جمله را به زبان جارى كرد: «فانّى استغفراللّه و لا اعود ابداً ؛ من از خدا طلب آمرزش مىكنم و ديگر اين رفتار را تكرار نخواهم كرد (22)».
گاه فشار و سختيهاى زندگى به حدّى مىرسيد كه زهرا (س) مجبور مىشد گوشههاى آن را با پدر مطرح نمايد از جمله روزى خدمت پدر عرض كرد: «من و پسر عمويم چيزى از مسائل رفاهى نداريم، مگر پوست گوسفندى كه شبها بر روى آن مىخوابيم و روزها بر روى آن شتر خود را علف مىدهيم».
رسول گرامى اسلام (ص) فرمود: «يابنيّه اصبرى فانّ موسى بن عمران اقام مع امرأته عشر سنين مالهما فراش الّا عباءة قطوانيّة ؛دختر عزيزم! صبر و تحمل داشته باش، زيرا موسى بن عمران ده سال با همسرش (دختر شعيب) زندگى كرد و فرشى جز يك قطعه عباى قطوانى نداشتند(23)».
چه بسيار زندگيهايى كه بخاطر يك لباس اضافى كه در خواست شده و شوهر نتوانسته تهيه كند، و يا فلان وسيله زينتى و يا دكورى و… از هم پاشيده، و اگر در زندگيهاى امروزى مقدارى صبر و تحمل در مقابل كمبودها وجود داشت اين همه آمار طلاق بالا نمىرفت و در سطح دنيا در رتبه چهارم قرار نمىگرفتيم، آمار بالاى طلاق در بين اقشارى مشاهده مىشود كه با فقر فرهنگ دينى و معنوى از توقعات بالاى مادّى برخوردارند، كه اين حالت با فرهنگ شيعه بودن و فاطمه زهرا(س) و على (ع) را الگو قرار دادن سازگارى ندارد.
در يك كلام اگر آن گونه كه زهرا (س) زندگى كرد و آن گونه كه زهرا(س) به زنان مسلمان سفارش كرد رفتار شود، هم معنويات و آرامش زندگيها بهتر و بيشتر مىشود و هم آمار طلاقها و جدايى كم مىشود، و هم شيرينى و نشاط زندگى خانوادگى بيشتر و بهتر خواهد شد. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1- ر.ك حديث كساء، مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمى، پايان كتاب. 2- بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، داراحياء التراث العربى، ج 1، ص 36، روايت 24 . 3- بحارالانوار، ج 43، ص 91، روايت 16. 4- همان، ج 43، ص 92. 5- كشف الغمّه اربلى، ج 2، ص 67، و ذخائر العقبى ص 53، فرهنگ سخنان فاطمه (س)، ص 63. 6- همان. 7- احقاق الحق، ج 10، ص 266، ذخائر العقبى، ص 105، عوالم ج 11، ص 587، فرهنگ سخنان حضرت فاطمه (س)، ص 126. 8- بحارالانوار، ج 43، ص 134 و 84 و 85، كنزالعمال ج 15، ص 507. 9- عوالم، ج 11، ص 205، دلائل الامامه، ص 49، فرهنگ سخنان حضرت فاطمه (س)، ص 49. 10- بحارالانوار، همان، ج 43، ص 31و 81؛ مستدرك الوسائل، ج 13، ص 48. 11- بحارالانوار، ج 8، ص 303، حديث 61. 12- همان، ج 8، ص 303، و كوكب الدّرى، ج 1، ص 175، تفسير برهان، ج 2، ص 346. 13- دلايل الامامه چاپ قديم، ص 26، چاپ جديد، ص 103، عوالم، ج 11، ص 334 باب 5. 14- بحارالانوار، ج 43، ص 95 و 114، وامالى صدوق، ص 42، مجلس ثانى. 15- كشف الغمّه اربلى، ج 2، ص 62، و فرهنگ سخنان فاطمه (س) ص 129. 16- كنز العمّال، ج 7، ص 225، تاريخ بغداد، ج 12، ص 50، فرهنگ سخنان، ص 119. 17- فرهنگ سخنان فاطمه (س) همان، ص 135. 18- بحارالانوار، ج 43، ص 133 و 117؛ بامناقب اين شهر آشوب، ج 3، ص 355 و 356. 19- رياحين الشريعه، ج 1،ص 93. 20- بحارالانوار، ج 37، ص 103، تفسير برهان، ج 1، ص 282. 21- بحارالانوار، ج 14، ص 197، احقاق الحق، ج 10، ص 314، البداية و النهايه، ج 6، ص 111. 22- بحارالانوار، ج 41، ص 46، كتاب امالى صدوق، حديث 10، ص 379. 23- سنن ابن ماجه، ج 2، ص 3، تذكرة الخواص، ص 316 به نقل از فرهنگ سخنان فاطمه (س)، ص 217، حديث 184.
قداست مادر در فرهنگ اسلامى
واژه «اُم» به معناى مادر در قاموس فرهنگ اسلامى و فرهنگهاى مربوط به نهاد خانواده و جامعه، بخصوص جوامع مشرق زمين كه بعضاً با فرهنگ غنى اسلام توسعه يافتهاند بسيار شاخص و ارزشمند است. اين واژه به معناى مولد، سرمنشأ و اصل و ريشه هر چيز بكار برده مىشود. در «منتهى الارب» به معناى «والده» بكار رفته است و در «غياث اللغات» به معناى اصل، عماد و ستون كلمه بكار مىرود كه در آغاز كلمات ديگر آمده و با هر عبارتى كه به آن اضافه شود بكار برده خواهد شد.(1)
واژه «ام» به لحاظ دربرداشتن بار معنايى خاصى كه دارد شاخص بعضى از سمبلها و نمادها و ساير تركيبات وصفى جهت شناسايى بهتر بكار برده مىشود از قبيل تركيباتى نظير «ام القرى» كه به معناى سرزمين امن و امان مكه است كه مادر همه قريهها شمرده مىشود. «ام غيلان» خارهاى بزرگ كه بسان درختى عظيم در بيابانهاى وسيع و ساير صحراها و فلات مىرويند.
«ام المؤمنين» لقب زنان و همسران پيامبر به ويژه حضرت خديجه (س)مىباشد و «ام الائمه» مادر امامان كه لقب حضرت فاطمه زهرا(س) بشمار مىرود. نيز واژه «ام» به معناى اصل و منشأ پليدى و شر بكار برده مىشود مثل «ام الخبائث» كنايه از شراب كه مايه شر و فساد اخلاق انسانهاست و «ام الفساد» كنايه از ابر قدرتى همچون آمريكاست كه سر منشأ جنگ افروزيها، نابسامانيها و خونريزى ملتهاى بيگناه و مظلوم مىباشد.
بدين لحاظ غالب منابع و متون عرفانى و اسلامى هرجا كه سخن از احترام و ارزشمند شمردن انسانهاست خصوصاً بر روى واژه زيباى «مادر» تكيه مىشود.
در «رساله حقوق» به نقل از فرمايش امام زين العابدين(ع) اين چنين روايت شده كه: و اما حق مادرت اين است كه بدانى او ترا از جايى برداشته كه كسى، كس ديگر را برنمىدارد و از ميوه دل خود به تو داده كه كسى به كس ديگر نمىدهد و ترا با تمامى اعضاى وجود خويش نگهبان بوده است و باكى نداشته كه خود گرسنه ماند اما در عوض ترا سير گرداند و خود تشنه ماند تا ترا سيراب سازد و خود برهنه باشد و ترا بپوشاند و خود در آفتاب باشد و ترا در سايه نگاه دارد و به خاطر تو بيدارى مىكشد و ترا از گزند گرما و سرما دور دارد پس جز به يارى خدا و توفيق او از عهده سپاس برنخواهى آمد.»(2)
در روايات آمده كه روزى رسول اللّه(ص) در مسجد نشسته بود جبرئيل فرود آمد و سلام كرد و عرضه داشت: يا رسولاللّه! قدم به قبرستان بقيع گذاريد تا شايد به بركت حضور شما رحمت شما شامل حال برخى از اموات گردد. پيامبر(ص) به بلال دستور داد تا در مدينه ندا كند كه مردم به قبرستان آيند. آن حضرت از درون قبرى صداى ناله و زفير استماع نمود تا اينكه زنى به حضور پيامبر(ص) شرفياب شد و در حالى كه بر آن قبر اشاره كرده بود عرضه داشت: يا رسول اللّه(ص) من مادر صاحب اين قبر هستم فرمان چيست؟ آن حضرت فرمود: او را حلال كن، زيرا فرزندت در عذاب است. آن زن عرضه داشت يا رسول اللّه (ص) من او را حلال نمىكنم…زيرا من او را از شيره جان پروردهام و مشقات و سختيهاى فراوانى را به جان خريدهام، او را بسيار دوست داشتم تا روزى رسد كه پشتيبان و حامى و پناهگاه من باشد ولى به هنگام بزرگسالى به آزار من پرداخت. سپس حضرت دست به دعا برداشت كه: خدايا به حق خمسه النجباء…صداى اين فرزند را به گوش مادرش برسان تا شايد به فرزندش رحم كند. و به مادر دستور داد تا گوش به خاك قبر پسر گذارد و نالههاى او را استماع كند. مادر ناله جانسوزى شنيد كه مىگويد: اى مادر… بالاى سرم و پائين پايم از چپ و راست همه در آتش عذاب است از من درگذر و گرنه تا قيامت به همين درد و محنت مبتلا خواهم بود. مادر به حال پسر رقّت كردو گفت: خداوندا از سر تقصير او گذشتم. در حال خداوند بر آن جوان معذّب لباس رحمت پوشانيد.(3)
شيخ اجل سعدى شيرازى(ره) خود به دوران جوانى بخاطر يك اهانت به مادر اين چنين اذعان مىدارد كه: وقتى به جهل جوانى بانگ بر مادر زدم دل آزرده به كنجى نشست و گريان همى گفت، مگر خردى فراموش كردهاى كه درشتى مىكنى؟!
چه خوش گفت زالى به فرزند خويش
چو ديدش پلنگ افكن و پيلتن
گر از عهد خرديت ياد آمدى
كه بيچاره بودى در آغوش من
نكردى در اين روز بر من جفا
كه تو شيرمردى و من پير زن(4)
فلسفه احترام و تكريم نسبت به والدين
خداوند متعال در قرآن كريم شيوهها و الگوهاى مختلف در راستاى احترام به مقام والدين به ويژه مادر براى ما معرفى فرموده است يعنى علاوه بر اينكه به دوران سرشار از رنج و درد باردارى اشاره مىفرمايد، نحوه تكريم و تجليل را نسبت به مقام مادر براى ما اثبات مىفرمايد آيه زير از سوره احقاف گواه بارزى بر اين مدعاست:
«و وصّينا الانسان بوالديه احساناً حملته امّه كرها و وضعته كرها و حمله و فصاله ثلثون شهراً حتى اذا بلغ اشدّه و بلغ اربعين سنةً قال ربّ اوزعنى ان اشكر نعمتك الّتى انعمت علىّ و على والدىّ…؛(5) و ما انسان را به احسان و نكوداشت در حق مادر خويش سفارش كرديم كه چگونه مادر با رنج و زحمت بار حمل را تحمل نمود و با درد و رنج توصيفناپذير وضع حمل كرد چه در طول اين سى ماه بزرگترين ايثار و فداكارى را در مورد فرزندش انجام مىدهد.»
بعد از دوران زايمان كه يكى از سختترين لحظات زندگى مادر است دوران حساس و سخت ديگرى در پيش است. دوران مراقبت شبانه روزى از فرزند، دورانى كه فرزند كوچك بيمار قادر به بيان محل درد نيست و در صورت گرسنگى و تشنگى و يا گرم و سرد بودن محيط زندگى قادر به بيان آنها نيست. مادر بايد يك يك اين نيازها را تشخيص داده و برآورده سازد. لذا آيه مىفرمايد هنگامى كه طفل به حد رشد و تكامل رسيد آنگاه سزاوار است كه عرضه دارد خدايا، مرا بر نعمتى كه عطا فرمودى توانايى بخش و نحوه تشكر كردن از والدين را به من بياموز.
در پارهاى از احاديث آمده است كه ام سلمه خدمت پيامبر(ص) رسيد و عرض كرد: همه افتخارات نصيب مردان شده، زنان بيچاره چه سهمى از اين افتخارات دارند؟ پيامبر(ص) فرمود: «بلى اذا حملت المرئة كانت بمنزلة الصائم القائم المجاهد بنفسه و ماله فى سبيل اللّه فاذا وضعت كان لها من الاجر مالايدرى احدٌ ما هو لعظمة، فاذا ارضعت كان لها بكلّ مصة كعدل عتق محررٍ من ولد اسماعيل، فاذا فرغت من رضاعه ضرب ملكٌ كريم و على جنبها و قال استأنفى العمل فقد غفرلك…؛(6) هنگامى كه زن باردار مىشود در تمام طول مدت حمل به منزله روزه دار و شب زنده دار و مجاهد در راه خدا با جان و مال است و هنگامى كه وضع حمل مىكند آنقدر خدا به او پاداش مىدهد كه هيچكس حد آنرا از عظمت نمىداند و هنگامى كه فرزندش را شير مىدهد در برابر هر مكيدنى از سوى كودك خداوند پاداش آزاد كردن بردهاى از فرزندان اسماعيل را به او مىدهد و هنگامى كه دوران شيرخوارگى كودك تمام شد يكى از فرشتگان بزرگوار بر پهلوى او مىزند و مىگويد: برنامه اعمال خود را از نوآغاز كن چرا كه خداوند همه گناهان ترا بخشيد.»
نكته بسيار مهم كه از محتواى آيه سوره احقاف برمىآيد مسئله مهلت شكرگزارى فرزند نسبت به خداوند كه نعمت وجود والدين را به او افاضه فرموده و تكريم مقام والدين در سن چهل سالگى «اربعين سنه» مىباشد. آدمى در اين سن به اوج بلوغ حكمت و دانش عقلانى نايل مىشود و غالب انسانهايى كه در سنين پختگى و نضج افكار قرار مىگيرند و عمر ارزشمند را صرف كارهاى ناشايست و لغو و باطل نمىكنند چنين سنينى به منزله شكوفايى قوه تفكر و تعقل بشر تا به سر حد كمال مىباشد. همانگونه كه پيامبر اسلام(ص) در چهل سالگى به مقام شامخ رسالت مبعوث گرديد.
همچنين نص آيه شريفه «حتى اذا بلغ اشدّه و بلغ اربعين سنه» دلالت بر اين موضوع دارد كه گاه فرزند در اوج دوران حيات از شور و حال نشاط و چالاكى خاص خويش برخوردار است و گاهى در حين غرور جوانى اسباب نگرانى و زحمت و دردسر را براى والدين فراهم مىسازد. لذا رسيدن به مرحله «بلغ اشدّه» زمان آرامش روح و تعادل عقل انسان كمال يافته و شايد آخرين مهلت شكرگزارى نسبت به والدين باشد. اما جاى سؤال باقى است كه آيا تشكر و قدردانى از زحمات والدين به مدت زمان خاصى مربوط است تا انسان قادر به انجام اين تكليف بزرگ بوده فرصت مطلوب اين نعمت عظيم را از دست ندهد و در هنگام مرگ از بابت كوتاهى تقصير، شرمنده از دنيا نرود؟!
بدين لحاظ حضرت سجاد(ع) در مناجات خويش از پروردگار متعال درخواست توفيق در اداى حقوق والدين فرموده و از خداوند مسئلت مىنمايد كه آن جناب را نسبت به دانش و ادراك وظايفى كه درباره ايشان واجب است توفيق بخشد از ديدگاه سيد الساجدين حقوق والدين و اداى حسن وظيفه نسبت به زحمات آنان بقدرى ارزشمند شمرده مىشود كه حتى بعد از مرگ آنها، انسان قادر به دريافت كنه اين عظمت نمىباشد و نمىتواند ذرّهاى از آنهمه محبت را جبران سازد.
آن حضرت در اين راستا خطاب به درگاه كبريائى و آستان ربوبى اين چنين بيان مىفرمايد: «… و الهمنى علم ما يجب لهما علىّ الهاماً واجمع لى علم ذلك كلّه تماماً، ثمّ استعملنى بما تلهمنى منه و وفقنى للنّفوذ فيما تبصرنى من علمه حتّى لايفوتنى استعمال شىء علمتنيه ولا تثقل اركانى عن الحفوف فيما الهمتنيه…؛(7) خدايا… دانستن آنچه درباره والدين بر من واجب است الهام نما و آموختن همه آن واجبات را بىكم و كاست برايم فراهم آور. سپس مرا به آنچه كه به من الهام مىفرمايى وادار كن و براى انجام در آنچه به دانستن آن بينايم مىسازى توفيقم ده تا بجا آوردن چيزى از آنچه مرا به آن دانا گردانيدهاى از من فوت نگردد و اندام و اعضاء من از خدمت در آنچه به من الهام نمودهاى سنگين نشود.»
همچنين خداوند متعال در ارتباط با زحمات طاقت فرسا و رنجهاى بيشمار مادر چه در حين باردارى و چه در ايام پرورش فرزندان وصيت يا توصيهاى مشابه در سوره لقمان فرموده است: «و وصّينا الانسان بوالديه وهناً على وهنٍ و فصاله فى عامين ان اشكرلى و لوالديك الىّ المصير..؛(8) و ما به هر انسانى سفارش كرديم كه در حق مادر خويش نيكى كند كه از روى «وهن» (سنگينى و ضعف) بار حمل فرزند را برداشته تا مدت دو سال كه طفل را از شير باز مىگيرد. هر انسانى بايستى در ابتدا مرا شكر گويد و آنگاه مادر را تشكر و سپاس گويد و بازگشت خلق بسوى خداست.»
حال چرا كلمه «وهن» در اين آيه ذكر شده؟ خداوند در اين آيه به مستدلترين دلايل علمى اشاره كرده مىفرمايد: «مادر، فرزند خويش را حمل مىكند در حالى كه هر روز ضعف و سستى او افزون مىشود.» اين مسئله از نظر علمى هم ثابت شده و تجربه نيز نشان داده كه مادران در دوران باردارى گرفتار وهن و سستى مىشوند. زيرا شيره جان خويش را به پرورش طفل اختصاص داده و از تمام مواد حياتى وجود خود بهترين عناصر حيات بخش را تقديم او مىدارند.(9) مادران اولياء و پيامبران
خداوند متعال در قرآن كريم از زنانى همچون ساره همسر ابراهيم و يا همسر زكريا و قابليت و استعداد مادرشدن در آنها ياد مىكند. اگرچه اين قبيل زنان سالهاى زيادى از عمر خود را سپرى نمودند لكن خداوند آنان را مستعد مادرى و بروز عواطف مادرانه فرمود. نظير همسر زكريا كه با وجود نازايى و كبر سن، خداوند به او يحيى را مرحمت فرمود همانگونه كه در آيات زير به زكريا تولد يحيى بشارت داده شده است:
«يا زكريا انّا نبشرك بغلامٍ اسمه يحيى لم نجعل له من قبل سميّا؛ اى زكريا ما ترا به پسرى بنام يحيى بشارت مىدهيم كه قبل از او چنين نامى را براى كسى قرار نداديم.»
زكريا كه در محراب عبادت بسر مىبرده است سخت از اين ندا مدهوش شده و با شگفتى هرچه تمام عرضه مىدارد كه:
«قال ربّ انّى يكون لى غلامٌ و كانت امرأتى عاقراً و قد بلغت من الكبر عتياً…؛ خدايا… چگونه براى من پسرى خواهد بود در حالى كه زنم نازاست و من به نهايت كهنسالى و پيرى رسيدهام.»
«عاقر» در اصل از واژه «عقر» به معنى ريشه و اساس يا به معنى «حبس» است و اين كه به زنان نازا عاقر مىگويند به خاطر آن است كه كار آنها از نظر پيدايش فرزند به پايان رسيده يا اين كه تولد فرزند در آنها محبوس شده است.(10)
اما به رغم اين ابهامات آنگونه كه علم امروزه و عقايد عامه ثابت مىكند كه باردارى براى زن در سنين بالا خطرناك و مشكل آفرين مىباشد خداوند قادر و توانا بر اينگونه عقايد پوچ خط بطلان كشيده و مىفرمايد:
«قال كذلك قال ربّك هو علىّ هين و قد خلقتك من قبل و لم تك شيئاً…؛ فرمود: اينگونه پروردگارت گفته و اراده كرده است كه اين كار بر من آسان است من قبلاً ترا آفريدم و چيزى نبودهاى!»
همين بشارت را خداوند به «ساره» همسر ابراهيم در سن نودسالگى مىبخشد.
«فبشّرناها باسحق و من وراء اسحق يعقوب، قالت يا ويلتى أالدوانا عجوزٌ و هذا بعلى شيخاً انّ هذا لشىء عجيبٌ…؛ پس او را بشارت داديم به اسحاق و از پس اسحاق به يعقوب. گفت اى واى بر من آيا فرزند آورم در حالى كه من زنى پير بيش نيستم و شوهرم پيرمردى بيش نيست بدرستيكه هر آينه اين چيزى است عجيب.»(11)
حتى خداوند بدون دخالت اسباب و وسايط مربوط به زناشويى و نكاح قادر است كه از زنى بىشوهر، فرزندى در حد و مرتبه پيامبر خلق نمايد نظير مريم(س) دختر عمران كه در نهايت پاكدامنى و زهد در ميان قوم و عشيره خود مىزيست و به نيكوترين وجهى خدا را عبادت مىنمود هنگامى كه جبرئيل در هيئت انسانى نيكو بر مريم جلوه كرده و عرضه مىدارد كه: «انا رسول ربّك لأهب لك غلاماً زكيّاً؛من فرستاده خدا بسوى تو هستم تا پسرى پاكيزه به تو ببخشم.»
مريم(س) كه دست هيچ مردى به او نرسيده بود با بيم و هراس سؤال مىكند: «انّى يكون لى غلامٌ و لم يمسسنى بشرٌ و لم اك بغيّا…؛ چگونه براى من پسرى خواهد بود در حالى كه مرا هيچ انسانى لمس نكرده و بدكاره و شقى نبودم.»(12)
مريم(س) در چنين حالاتى تنها به اسباب ظاهرى مىانديشيد و تصورش همچون ساير انسانها بر اين بود، براى اينكه زنى صاحب فرزند شود دو راه بيشتر ندارد يا ازدواج و انتخاب همسر و يا آلودگى و انحراف…
خداوند همان جملهاى را كه به ساره فرمود به مريم فرمود. «هو علىّ هيّن» چه بسا زنانى كه با طى مراحل و مقدمات ظاهرى و شرعى از طريق عقد نكاح با مردان محرم مىشوند لكن از نحوه تربيت صحيح فرزندان در ناآگاهى بسر مىبرند و غالباً فرزندانى مجرم و مفسد به جامعه بشرى تحويل مىدهند!! همچنين جاى سؤال و ابهام باقى است كه در صورت نيافتن شوهرى زاهد و پارسا يك زن ديندار چگونه مىتواند فرزندى پديد آورد؟!.
اين امر براى خداوند بسيار آسان است اما براى انسانها اين باور و يقين كه خداوند مىتواند از يك زن بكر فرزندى پيامبرگونه پديدآورد بسيار غيرممكن مىنمايد، حال هدف از پيدايش مولودى بدون پدر چه بوده؟ استاد محقق آيت اللّه مكارم شيرازى مىفرمايد كه: «ما مىخواهيم او را آيه و اعجازى براى مردم قرار دهيم «و لنجعله آية للنّاس». ما مىخواهيم او را رحمتى از سوى خود براى بندگان بنمائيم. «و رحمةً منّا» اين امرى است پايان يافته و جاى گفتگو ندارد. «و كان امراً مقضيا».(13) تساوى تكريم والدين از ديدگاه قرآن كريم
اگر چنانچه از آلام و متاعب عديده مادران در دوران باردارى و وضع حمل و پرورش فرزند در قرآن كريم سخن به ميان آمده است و بطور اندك از زحمات پدر اشاره رفته است اين مسئله دليل بر بى اهميت شمردن مقام پدران نمىباشد. خداوند در مقام تساوى تكريم والدين خطاب به فرزندان جهت حمايت و دستگيرى مىفرمايد: «و احفض لهما جناح الذلّ من الرحمة و قل ربّ ارحمهما كما ربّيانى صغيرا؛(14) و بالهاى خود را از روى فروتنى و مهربانى و رحمت بر سر هر دو آنها بگشاى و بگو خدايا به آنها رحم كن همانگونه كه مرا در كودكى پرورش دادند.»
از ديدگاه خداوند منّان بحدى رحمت و رأفت ارجمند و مقدس شمرده مىشود كه عطوفت فرزند به منزله دوبال پرنده قلمداد شده كه از روى ذلّ و فروتنى بر سر پدر و مادر گشاده مىگردد اين تشبيه زيبا در اصطلاح علم بيان به استعاره مكنيه تعبير شده است. چون هنگام حذف ادات تشبيه عبارتى كه مفهوم مىگردد همانا فروتنى،رأفت و عطوفت سرشار از عشق و عاطفه فرزندان مىباشد.(15)
در اين آيه به ظرافتهاى حساس و نكتههاى پرمعنا در رابطه با احترام به پدر و مادر و نيز آزمايش فرزندان در ارتباط با نحوه نگاهدارى صحيح و ايثارگرانه آنها اشاره شده است:
1- توجه به حالات پيرى پدر و مادر كه در زمان كهولت و بيمارى بيشتر به حمايت و محبت نيازمند مىباشند چه آنها ممكن است كه بر اثر ناتوانى نتوانند از جاى برخيزند يا در امر نظافت شخصى كوشا باشند لذا فرزندان مورد آزمايش قرار مىگيرند كه آيا از صبر و حوصله كافى براى نگهدارى مهربانانه و مؤدبانه برخوردار هستند يا خير؟
2- ايجاد انگيزه تواضع و فروتنى «خفض جناح».
3- هنگامى كه فرزند سر برآستان الهى مىسايد و پروردگار خويش را حمد و سپاس مىگويد پدر و مادر را در حال حيات و ممات فراموش نكند و از خداوند براى آنها تقاضاى رحمت كند و به خدا عرضه دارد كه: بارالها! همانگونه كه آنها در كودكى مرا تربيت كردند و از نشاط و جوانى به لحاظ بالندگى و تكامل فرزند خويش ايثار نمودند هم اكنون آنها را مشمول عنايت و رحمت خود قرار بده. نيكى بايد مستقيم و بدون واسطه باشد
قرآن كريم در سوره انعام، آيه 151، نيكى به پدر و مادر را بلافاصله بعد از مبارزه با شرك عنوان مىنمايد كه دليل بر اهميت فوق العاده حق پدر و مادر در دستورات فرهنگ اسلامى است. در اين آيه مىفرمايد: «الّا تشركوا به شيئاً و بالوالدين احساناً؛هيچ چيز را شريك خدا قرار ندهيد و نسبت به پدر و مادر نيكى كنيد.»
اصل فرمايش اين است كه: «بالوالدين احساناً؛ اگر مىفرمود: الى الوالدين احساناً؛ يعنى نيكى كردن هرچند به طور مستقيم و يا غير مستقيم باشد. اما «بالوالدين احساناً» يعنى نيكى كردن به طور مستقيم و بدون واسطه، آيه مىفرمايد موضوع نيكى به پدر و مادر آنقدر اهميت دارد كه بايد فرزند شخصاً و بدون واسطه آنرا انجام دهد.(16) اطاعت از والدين مشرك جايز نيست
همه ما مىدانيم كه شرك در اسلام عملى حرام و زشت شمرده مىشود و انسان مشرك نجس قلمداد مىگردد. از ديدگاه اسلام اگرچه مقام پدر و مادر بسى ارزشمند شمرده مىشود لكن فرزند مسلمان وظيفه دارد از اطاعت پدر و مادر مشرك سرباز زند. نمونه بارز آن داستان سلمان فارسى است كه بر آئين مجوس بود لكن بعد از گرايش به اسلام از نزد والدين خويش كه هر دو مشرك بودند گريخت و از اوامر آنها اطاعت ننمود.
قرآن كريم در سوره عنكبوت اگرچه ما را به احسان نسبت به والدين فرا مىخواند لكن در جايى از آيه مىفرمايد كه اطاعت از پدر و مادر مشرك كه سعى و تلاش بر شرك ورزيدن فرزندان خويش دارند جايز نيست. آيه ذيل گواه بارزى بر اين مدعاست: «و وصّينا الانسان بوالديه حسناً و ان جاهداك لتشرك بى ما ليس لك به علمٌ فلاتطعهما…»(17) ما به انسان توصيه كرديم به پدر و مادر خويش نيكى كند و اگر آن دو تلاش كنند و اصرار ورزند كه براى من شريك قائل شوى كه به آن علم ندارى از آنها اطاعت مكن. تربيت صحيح مادر گام اساسى بسوى سعادت
عمده طرز تفكر موهوم در جامعه عرب قبل از اسلام بر اين باور استوار بود كه نه تنها دختران و زنان عضو اصلى و شاخص جامعه بشمار نمىروند بلكه گاه در حكم ظروفى براى نگاهدارى و آفرينش پسرانى قلمداد مىشدند كه تنها براى اصل و نسب آفرينى پدران فرزند مىآورند همانگونه كه يكى از شاعران عصر جاهلى اينگونه سروده است:
و انّما امهات النّاس اوعيه
مستودعات و للانساب آباء
مادران در حكم ظروف براى پرورش انسانها مىباشند و تنها براى نسب پدران فرزند مىآورند!(18)
چه بسا مادرانى كه با زحمات و مشقات فراوان تنها به داعيه بقاء نسل و تحكيم بنيان خانواده و فرزندان خود را در بطن خويش مىپرورانند و يا متحمل هزينههاى سنگين و گزاف در امر زايمان و رشد و تكامل فرزند مىگردند لكن از شناخت ماهيت تعليم و تربيت در ناآگاهى بسر مىبرند و همين عوامل علاوه بر فرسايش نيروى جسمانى منجر به ناديده انگاشتن عواطف واقعى و همه جانبه آنان در امر ايفاى وظايف خطير مادرانه و پرورش اطفال و ارضاء خواستههاى مشروع و بر حق فرزندانشان خواهد گشت. آيا چنين مادرانى كه فرزندان خويش را در مسير تباهى و فساد سوق مىدهند و موجب توليد زحمات عديده و مشكلات و ناهنجاريهاى فراوان اجتماعى را فراهم مىسازند به واقع بهشت در زير پاى آنهاست؟! اگر چنانچه پيامبر اسلام(ص) مىفرمايند: تناكحوا…تناسلوا. ازدواج كنيد و فرزند آوريد كه من در قيامت به امت خويش مباهات خواهم نمود. مراد از اين فرمايش يك جمعيت متعادل و به عبارت بهتر و فراگير يك امت سازمان يافته و تربيت شده در امر تهذيب و تزكيه نفوس اجتماع مىباشد نه يك جمعيت رو به تزايد لجام گسيخته و فاقد روح تربيت و تعالى اخلاقى كه حتى از قابليت ذاتى لازم جهت تربيت پذيرى بىبهره مىباشند و هر از گاه مشكلات عديده را فراهم ساخته و مرتكب جرايم گوناگون مىشوند.
داستان شگفت آور خضر و كشتن طفل بدست او مبيّن آنست كه آن جناب از طريق علم لدنى و دانش الهامى و شهودى پى به فساد و عدم صلاحيت او برده بود. خضر در پاسخ اعتراض موسى(ع) خواهان فرزند صالح بود تا از اين طريق جمعيت متعادل و كمال يافته صالحان پديدار شود. او از خداوند درخواست نمود تا فرزند صالح به والدين با ايمان مرحمت فرمايد. «…و امّا الغلام فكان ابواه مؤمنين فخشينا ان يرهقهما طغياناً و كفراً فاردنا ان يبدلهما ربّهما خيراً منه…»(19)
بارها به تجربه ثابت شده خانواده هايى كه از فرزندان كمتر برخوردارند و مادر به منزله مدير در امر اداره منزل و تعليم صحيح فرزندان به شمار مىرود از امكانات لازم جهت تربيت و رشد و تعالى فرزندان خويش بهرهمند مىباشند. لكن خانوادههاى پرجمعيت كه از كنترل لازم جهت حفظ و حراست اولاد خويش از دستبرد شياطين اجتماع در ناآگاهى بسر مىبرند نمىدانند كه به پرورش شايسته كداميك از آنها توجه كنند!. قرآن كريم در اين رابطه مىفرمايد: «المال و البنون زينة الحياة الدنيا و الباقيات الصالحات خيرٌ عند ربك ثواباً و خير املا…؛(20) مال و ثروت و فرزندان مايه زينت حيات دنيا هستند اما آنچه از خير و صلاح باقى ماند بهتر است.
خواجه نصير الدين طوسى هدف از تربيت كودك را اين چنين معرفى مىكند:
«و چون رضاع (شيردهى) او تمام شود به تأديب و رياضت اخلاق او مشغول بايد شد پيشتر از آنكه اخلاق تباه فراگيرد چه كودك مستعد بود و به اخلاق ذميمه ميل بيشتر كند به سبب نقصان و حاجاتى كه در طبيعت او بود…»(21)
مطالعه در زندگينامه بسيارى از دانشمندان و فيلسوفان جهان و علل ترقى و پيشرفت آنان در علم و حكمت، هر وجدان آگاه و افكار بيدار را به قضاوت صحيح پيرامون تربيت شايسته و سازنده مادران ارجاع مىدهد. «كنفوسيوس» حكيم و فيلسوف معروف چين رمز موفقيت و تعالى خويشتن را مرهون مادرى مهربان و دانا مىدانست كه در آخرين دم حيات از هيچگونه كوششى جهت رفاه فرزند دريغ نورزيد، هنگامى كه مادر آن حكيم از دنيا رفت كنفوسيوس بسيار متأثر و محزون بود و حتى چنگ و تار خويش را شكست. مادر «منسيوس» پيشواى مكتب اصولى چين در خصوص پيشرفت فرزند دست به اقدام جالبى زد. هنگامى كه همسر آن زن فوت شد او با فرزند خويش در خانهاى سكنى گزيد كه در حوالى گورستان بود. مادر منسيوس مشاهده كرد كه فرزندش پيوسته از اعمال گوركنان تقليد مىكند ناچار به ترك خانه گرديد و در محلهاى مشرف به بازار سكونت گزيد لكن دريافت كه منسيوس در بازيهاى خويش بسان كاسبان و اهل حرفه رفتار مىكند ناچار به ترك آن محل شد و عاقبت در محلهاى كه غالب فيلسوفان و حكما در آنجا ساكن بودند رحل اقامت افكند. بعد از چندى آن زن دانا دريافت كه فرزندش با فيلسوفان و اهل دانش سرو كار يافته است لذا در همان محل جايگزين گشت تا منسيوس حكيم و فيلسوف شهير گرديد.(22)
اگر افلاطون و سقراط بودهاند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردّى ايشان(23)
بانوى مجتهده امين(ره) معروف به بانوى اصفهانى كه نقش ارزنده و شامخى پيرامون تعليم و تربيت شايسته زنان در قرن معاصر دارد پيرامون پرورش و تعالى روان فرزندان توسط مادر اين چنين به بانوان مسلمان اندرز مىدهد:
«…اى بانوان…شما موظف به امر بزرگى هستيد زيرا كه جاى ترديد نيست كه اولين كلاس تربيت بشر، دامن مادر است وقتى بشر پا در اين عالم مىگذارد چون لوح وجود او خالى است تربيت مادر و آنچه از قبل او به وى القاء مىشود مثل نقشى كه بر سنگ زده مىشود به همين گونه در سينه طفل نفوذ مىكند و سعادت و شقاوت در همان ابتدا در وى تعبيه مىشود… بديهى است كه هر خلق و ملكهاى كه در انسان رسوخ نمايد زائيده شده تكرار عمل اوست… اگر مادر از ابتدا مانع از اعمال زشت كودك شود به هنگام بزرگسالى به فساد اخلاق گرفتار نخواهد شد…»(24)
خواجه نصيرالدين طوسى نخست مرتبه تأديب كودك را منع از مخالطت اضداد مىداند چون همنشينى و ديدار غير متجانس موجب فساد طبع كودك خواهد شد:
«… و اول چيز از تأديب او آن بود كه او را از مخالطت اضداد كه مجالست و ملاعبه ايشان مقتضى فساد طبع بود نگاه دارند چه نفس كودك ساده باشد و قبول صورت از اقران خود زودتر كند…»(25)
حضرت زهرا(س) تجسم عينى بهترين آموزگار و مربى فرزندان
حضرت فاطمه زهرا(س) بهترين الگوى راستين مادران فداكار و از جان گذشته در امر تعليم و تربيت فرزندان عزيز خويش مىباشد. مقام شامخ آن حضرت در ايفاى وظايف خطير مادرى به قدرى والا شمرده مىشود كه آن بانو علاوه بر مقام «ام الائمه» دلسوزانه به پدر مكرم خويش رسول اللّه(ص) مهر و محبت بىشائبه ابراز مىفرمود تا جائيكه به «ام أبيها» مفتخر گشت. بقول شاعر:
بس كه محبوب است مادر بس كه دارد احترام
مصطفى را دخترش زهرا بجاى مادر است(26)
حضرت زهرا(س) در جنبههاى مربوط به تربيت فرزندان مثل دقت در سلامتى آنان، بازى و تشويق و تربيت عبادى و دينى به نوگلان اهل بيت و توجه به حضور و غياب آنان، انتخاب بهترين اسماء جهت فرزندان و…نهايت توجه را مبذول مىداشت كه به برخى از اين جنبهها اشاره مىكنيم: دقت در سلامتى روح و جسم آنان
آن بانوى عظيم الشأن اسلام در امر رسيدگى به سلامت روح و جسم فرزندان نهايت حساسيت و توجه از خودنشان مىداد. در تفسير سوره هل اتى آمده است كه ايشان جهت شفاى حسن و حسين(ع) نذر سه روزه انجام دادند. با حلول ماههاى عبادت مثل ماه شعبان و رمضان، فاطمه(س) مشتاق آن بود كه فرزندان را در نيمه شب و سحرگاهان از خواب بيدار سازد تا آنان از طريق تأثير پذيرى عبادت به رموز خداشناسى آشنا شوند. بازى و سرگرمى مفيد همراه با سخنان دلنشين و آموزنده
شكى نيست كه بازى و سرگرمى براى كودكان به منزله تقويت روح و روان آنان قلمداد مىگردد. فضاى بازى و سرگرمى اگر در محيطى آموزنده و سرشار از عطوفت و مهربانى مادران در خانه و مربيان در مهد كودك و مدرسه انجام گيرد ثمرات چشمگيرى ببار خواهد آورد. متأسفانه بسيارى از مادران از درك عميق چگونگى ايجاد محيط سالم جهت پرورش روحيه فرزندان ناآگاه مىباشند. بطور مثال استفاده از آهنگهاى مبتذل و ناسالم و مشاهده تصاوير لهو و لعب، طفل را به انسانى سرشار از عشق كاذب به موسيقى خلاف و ناسالم تبديل مىسازد. ثمره ترويج موسيقى حرام تا آنجا خواهد بود كه فلان زن خواننده معروف از سنين طفوليت عادت به رقص و ترانه داشته است… بارها مشاهده مىشود كه در مجالس مختلف دختر بچهها را وادار به رقصيدن در انظار عموم مىكنند كه بديهى است چه اثرات مخرب و خانمانسوز اخلاقى را ببار خواهد آورد…
حضرت زهرا(س) از موقعيت مطلوب خانه دارى به نحو احسن كمال بهره بردارى را مىنمود گاه از طريق ترنم اشعارى زيبا حس شجاعت و مبارزه با ستمگران را به حسن و حسين(ع) القاء مىنمود. نقل است كه گاه حسن (ع) را در آغوش مىگرفت و اين چنين مىسرود:
اشبه اباك يا حسن
و اخلع عن الحق الوسن
واعبد الهاً ذاالمنن
ولاتوال زالاحن
حسن جان! مانند پدرت على(ع) باش و ريسمان را از گردن حق بردار خداى احسان كننده را پرستش كن و با افراد دشمن و كينه توز دوستى مكن.
و گاه حسين(ع) را بر زانوان مىنشاند و او را با دستان مباركش نوازش مىكرد و مىفرمود:
انت شبيهاً بأبى
لست شبيهاً بعلى…
حسين جان! تو به پدرم رسول اللّه(ص) شباهت دارى و به پدرت على(ع) شبيه نيستى.(27) توجه به رفت و آمد فرزندان
زمينه بسيارى از مفاسد اجتماعى ريشه در عدم توجه كافى و حساس والدين نسبت به فرزندان دارد. انواع شرارت، قتل، سرقت، اعتياد و دوستيها و رفاقتهاى كاذب و دروغين به لحاظ بى اعتنايى و اهمال والدين به ويژه مادران خانه دار كه وظيفه سرپرستى و تربيت اولاد بر عهده آنهاست مىباشد كه ثمره آنهمه فجايع بارها از طريق جرايد در قالب حوادث گوناگون به چاپ مىرسد. لكن به كارنامه درخشان زندگى فاطمه زهرا(س) كه بنگريم درمىيابيم كه ايشان با آنهمه تحمل شب زنده دارى و عبادت و انجام امور خانه لحظهاى از حضور و غياب فرزندان عزيزش غافل نبود و آن حضرت مراقب آنان بود كما اينكه روزى حسن و حسين(ع) به غار جبل رفته و مشغول بازى بودند غيبت طولانى آن دو طفل خردسال، مادر را نگران ساخته بود. پيامبر(ص) پس از شنيدن خبر گم شدن آنها به غار جبل رفت و نوه هايش را كه مشغول بازى بودند يافت و به خانه آورد. انتخاب بهترين نامها
حضرت زهرا(س) در انتخاب نام نهايت دقت را مبذول مىداشت تا اين قبيل اسماء شخصيت بسزايى در رفتار و كردار فرزندان ايجاد نمايد. لكن بسيارى از والدين نامهاى مجعول و نامأنوس را براى فرزندان خود انتخاب مىكنند و حتى از تفهيم معناى نامها بى خبر مىباشند!(28)
بارالها! به همه مادران، زنان و همسران توفيق كفالت صحيح و با هدف در پرتو حسن عنايات حقانى خود قرار بده.
پروردگارا! به مادران بياموز كه در مسير جهانى شدن عواطف شايسته و سازنده مادرانه خويش گامهاى ارزشمند بردارند.
خداوندا! به همه زنان قدرت بينش و شناخت بانوان بزرگ الگوساز همچون حضرت فاطمه زهرا(س) و همه زنان بزرگ صدر اسلام عطابخش. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1- لغت نامه دهخدا، ج 3، ص 3298 – 3297. 2- ارزش پدر و مادر، سيد اسماعيل گوهرى، ص 21 – 20. 3- حقوق والدين، حديث مهر مادر، محمد حسين قاسمى، ص 31 – 30، نشر: روح. 4- كليات سعدى، باب ششم در ضعف و پيرى، دكتر محمد على فروغى، ص 151. 5- سوره احقاف، آيات، 16 – 15. 6- تفسير نمونه، ج 13، جزء شانزدهم، ص 58 – 57، آيت اللّه مكارم شيرازى. 7- صحيفه كامله سجاديه، فيض الاسلام، دعاى حضرت براى پدر و مادر، ص 159. 8- سوره لقمان، آيه 14. 9- تفسير نمونه – ج 17 – ص 40 – 39. 10- همان منبع، جزء شانزدهم، سوره مريم، ص 17 – 16. 11- سوره هود، آيات 71 – 72. 12- سوره مريم، آيه 20. 13- تفسير نمونه – جزء شانزدهم – ص 35. 14- سوره اسراءِ، آيه 24. 15- جواهر البلاغه فى المعانى و البيان و البديع – احمد هاشمى – ص 274- نشر الهام. 16- مقام پدر و مادر در فرهنگ اسلامى، ص 9، محمدرضا صالحيان – نشر: مهر قائم. 17- سوره عنكبوت، آيه 8. 18- تفسير نمونه، ج 2، ص 446 – 445. 19- سوره كهف، آيات 81 – 80. 20- سوره كهف، آيه 48. 21- اخلاق ناصرى، خواجه نصير الدين طوسى، باب سياست و تدبير اولاد. 22- تاريخ جامع اديان، جان مايرناس ، كنفوسيانيزم و مكتب اصولى چين – ترجمه دكتر على اصغر حكمت. 23- شعر از ديوان پروين اعتصامى، «مادر». 24- روش خوشبختى و توصيه به خواهران ايمانى. تأليف مصطفى هادوى ص 67 – 66. 25- اخلاق ناصرى ، سياست و تدبير اولاد. 26- شعر از مؤيد ، حديث مهر مادر، محمد حسين قاسمى ، ص 49 ، نشر روح. 27- فرهنگ فاطميه، الفباى شخصيتى حضرت زهرا (س)، مهدى نيلى پور – ص 268، نشر: رزمندگان اسلام. 28- همان منبع ، ص 106 – 105.
اسلام و زندگى
##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور## تذكر:
در شماره پيشين تحت عنوان اسلام و زندگى پس از بيان معناى حيات و زندگى مراحل سه گانه حيات را تحت عنوان حيات حيوانى و انسانى و الهى از منظر قرآن و حكمت و شريعت بررسى كرده است، اكنون در ادامه آن به بيان حيات حقيقى در ميان مراتب سه گانه حيات مىپردازد. اسلام و حيات حقيقى انسان
مراتب سه گانه حيات، عبارت از حيات حيوانى و انسانى و الهى است حال با توجه به اين مراتب، حيات حقيقى انسان كدام است، اين كه خدا از مؤمنان خواسته است تا در پرتو اجابت دعوت خدا و پيامبر به حيات برسند، مقصود كدام حيات است قرآن فرمود: «يا ايهاالذين آمنوا استجيبوا للّه و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم؛(1) اى كسانى كه ايمان آوردهايد، دعوت خدا و پيامبرش را اجابت كنيد، هنگامى كه شما را به سوى آن چه كه به شما حيات مىبخشد، دعوت مىكنند.»
روشن است كه مراد از اين حيات، حيات و زندگى ظاهرى و جسمانى و به عبارت ديگر، حيات گياهى و حيوانى يا جسمانى و مادى نيست، زيرا مخاطب آيه كسانى هستند كه از آن زندگى بهرهمندند، يعنى مؤمنان زنده به حيات ظاهرى و مادى مخاطب خداى سبحان هستند و اين روشن مىكند كه آنها به حيات دقيق و عميق دعوت شدهاند كه آن حيات حقيقى است و آدميان در پرتو انديشه و ايمان به خدا و قيامت و عمل به پيام الهى و توجه به هدف خلقت و حركت و تلاش در راستاى اين هدف مىتوانند به آن نائل شوند.
هدف منطقى و متعالى قرار گرفته است تحصيل اين حقيقت جز از طريق علم و ايمان و عمل صالح ميسور و مقدور كسى نخواهد بود، و اين همان حيات طيّبهاى است كه خداوند مؤمنان را بدان وعده داده و فرمود: «من عمل صالحاً من ذكرٍ او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حيوة طيبةً؛(2) هر كس از مرد و زن عمل صالح انجام دهد در حالى كه اهل ايمان باشد، پس البته او را زنده داريم به زندگانى پاكيزه.»
بنابراين حيات حقيقى انسان از نگاه اسلام حياتى نيست كه به حيات و زندگى مادى محدود گردد آن گونه كه طايفهاى از منكران مبدأ و معاد تصور مىكردند و در مقابل پيامبر(ص) مىگفتند: «و قالوا ما هى الّا حياتنا الدنيا نموت و نحيا».(3) و يا مىگفتند: «ان هى الّا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما نحن بمبعوثين.»(4) خداوند سبحان در مقابل چنين پندار باطلى از مفهوم حيات فرمود: «و ما هذه الحياة الدنيا الّا لهو و لعب و انّ الدار الآخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون.»(5) بلكه حيات حقيقى انسان به حياتى اطلاق مىشود كه سير آن در جهت اهداف اخروى قرار گرفته و پردههاى حجاب اوهام كه حايل ميان ظاهر و باطن است را كنار زده و بر مدار حقيقت هستى قرار گيرد. اسلام خواسته است كه انسان را علاوه بر توجه به جسم و بر آورده ساختن نيازهاى جسمانى، او را به اصل و حقيقت خويش، آشنا سازد و به تلاش در استكمال آن وادار نمايد، شعار اسلام اين است كه:
اقبل على النفس و استكمل فضائلها
فانت بالنفس لابالجسم انسان
يا خادم الجسم كم تسعى لخدمته
اتطلب الربح مما فيه خسران
اى انسان به روح و نفس خويش توجه كن و فضائل آن را تحصيل نما كه انسانيت تو در آن است نه در جسم تو.
اى خدمت كننده جسم چه قدر در خدمت به آن اهتمام دارى، آيا سود را در چيزى طلب مىكنى كه جز زيان در آن نيست، انسان معجونى از تن و روان است كه يكى فرع است و ديگرى جان است و حيات هر يك به ميزان سعه وجودىاش روان است. انسان عاقل بخوبى فهم مىكند كه جسم و تن متعلق به ماده است و عودت آن به سوى خاك است و نفس و جان از عالم اله بوده و به جانب جانان، شتابان و جاودان است، او عالم است به اينكه شرافت تن به قداست جان و حيات جسم مرهون روح و روان است.
امّا براى انسان ظاهر بين كه از تأملات عقلى بى نصيب و از تعليمات دينى شديد النفار و در تأمين حاجات جسم تمام الاهتمام است كمال حيات او در همان است. حيات حقيقى از نگاه امام سجاد(ع)
صحيفه سجاديه امام سجاد(ع)، در حقيقت داراى عالىترين مضامين اعتقادى، اخلاقى، اجتماعى، سياسى و مبيّن هدفدارترين نظام مدوّن حيات فردى و اجتماعى است. امام سجاد(ع) اگرچه بيانات عرشى خويش را در قالب نيايش و دعا ظاهر ساختند ولى محتواى آن بسى فراتر از اوراد و اذكار است. امام در عصرى زندگى مىكرد كه كثيرى از مردم غايت انسانى خود را به باده فراموشى گذاشته و به دنبال اهداف پليد دنيوى بودند. آنان در اين طريق چنان حريص بودند كه هرگز اجازه نمىدادند كسى مردم را به حيات عالى انسانىشان آگاه سازد لذا امام صلاح و مصلحت مسلمين را در اين ديد كه آنان را با مضامين بلند عرفانى در قالب و وعاى دعا ترسيم نمايد. دعاى مكارم الاخلاق امام(ع) يك منشور جامع براى حيات حقيقى انسان است.
خصائص عالىترين مرتبه حيات در آينه انديشه امام چنين ترسيم شده است كه:
«بلغ بايمانى اكمل الايمان و اجعل يقينى افضل اليقين و انته بنيتى الى احسن النيّات و بعملى الى احسن الاعمال و استفرغ ايّامى فيما خلقتنى له و لا تبتلينى بالكبر و عبدنى لك ولاتفسد عبادتى بالعجب و اجر للناس على يدى الخير وهب لى معالى الاخلاق و اعصمنى من الفخر…»(6)
كمال و بلوغ ايمان، برترين مرتبه يقين به حقيقت هستى، نيكوترين نيّت، عالىترين اعمال، هدفدارى در زندگى، دورى از كبر و غرور، اجتناب از عجب و خودخواهى، خير رساندن به مردم، متصف شدن به اوصاف و فضائل اخلاقى و داشتن عزت نفس از جمله صفاتى است كه براى وصول به اعلى مرتبه حيات لازم و ضرورى است. سير زندگى با اين اوصاف جنبه ارزشى پيدا مىكند و فقدان اين صفات در زندگى انسان مساوى با حيات حيوانى است به همين دليل امام معصوم(ع) و هر انسان واقعى كه جايگاه خويش را در نظام هستىيافته باشد خواهان ادامه چنين حياتى نخواهد بود لذا امام مىفرمايد: «فاذا كان عمرى مرتعاً للشيطان فاقبضنى اليك قبل ان يسبق مقتك الىّ او يستحكم غضبك علىّ؛ هرگاه حيات من چراگاه شيطان گردد پيش از آن كه غضب تو بر من روى آورد و يا حكم خشم و غضبت بر من جارى شود جان مرا بگير.»(7)
نازلترين مرتبه حيات اين است كه آدمى صفات انسانىاش را از دست داده و شيطان بر او مسلط گردد.
در فرهنگ اهل بيت عصمت(ع) ارزش حيات در اتصاف به صفات انسانى و قابليت برترين مرتبه زندگى و تعليم به افراد براى زوال حيات حيوانى است همان گونه كه امام در صورت گرفتار شدن به اين حيات تمناى مرگ دارند. اسلام بزرگترين منادى براى اميدوار كردن به ادامه زندگى است، امّا نه هر زندگى بلكه حيات متعالى مناسب با جايگاه رفيع انسانى. فلسفه حيات در اسلام:
غرض از غايت خلقت انسان از جانب خداوند سبحان، موضوعى نيست كه در مباحث جامعهشناسى مطرح باشد بلكه اين موضوع به بحث انسانشناسى مربوط است. امّا براى تبيين بعد اجتماعى انسان در اسلام آشنايى با فلسفه خلقت و حكمت حيات، امرى لازم و ضرورى است، اين كه غايت خلقت و هدف حيات انسان چيست، در مقام پاسخ به اين پرسش غالب عالمان و دانشمندان دينى به اين آيه استناد كردهاند كه خداوند فرمود: «و ما خلقت الجن و الانس الّا ليعبدون؛ و من خلق نكردم هيچ جن و انسى را مگر براى عبادت.»(8)
يعنى با بيان اين آيه خواستهاند هدف را در حدّ عبادت محصور و محدود نمايند امّا غافل از اينكه آيه مزبور يك آيه از قرآن كريم و يك فراز از فرازهاى پيام الهى است نه همه قرآن و پيام كامل الهى. با بيان يك آيه نمىتوان مراد كلى خداوند را در موضوعى فهم كرد بلكه شايسته است به آيات ديگرى كه در همان موضوع وارد شده تأمّل نمود. اهداف سه گانه حيات:
براى هدف خلقت انسان با توجه به طبيعت و سرشت وجودىاش، سه مرتبه طولى را مىتوان بر شمرد، يعنى هر انسانى با توجه به توان و استعداد وجودىاش قادر است به آخرين مرتبه هدف خويش دست يابد و نيز با عدم توجه و تلاش در اولين مرحله هم گام نگذارد. آن مراحل سه گانه عبارتند از: الف – عبادت خداوند سبحان:
يكى از مراحل هدف حيات را مطابق آيهاى كه بيان شد مىتوان عبادت و طاعت به حق دانست امّا اين تمام هدف و يا مرحله نهايى هدف حيات نمىباشد. خداوند سبحان در اين آيه به ابتدائىترين و عامترين مرتبه حيات اشاره فرمود كه من جن و انس را براى عبادت خلق كردهام چنان چه ساير مخلوقات به تسبيح و طاعت اشتغال دارند. «يسبح للّه ما فى السموات و ما فى الارض»(9) «سبح للّه ما فى السموات و ما فى الارض»(10) «و ان من شىء الا يسبّح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم.»(11)
بنابراين نمىتوان گفت كه خداوند انسان را فقط براى عبادت خويش آفريده است زيرا كه اين آيه به نازلترين هدف اشاره دارد و براى افراد مبتدى است. با اين وصف مىتوان ادعا كرد كه نه تنها عبادت، آخرين غرض خلقت و هدف حيات نيست بلكه مىتوان گفت كه عبادت فى نفسه هدف نبوده بلكه وسيلهاى است براى وصول به اهداف عاليه، پس عبادت فى الجمله هدف است نه بالجمله، يعنى عبادت شطر حيات است نه شرط حيات. ب – عبوديت خداوند:
موهبت حيات به انسان اعطا نشده است كه او معرفتى به خالق خويش پيدا كرده و به طاعت او مشغول گردد. اگرچه عبادت جزء لاينفك حيات انسان است امّا او براى عبادت خلق نشده بلكه نعمت حيات براى عبوديت به او بخشيده شده است، يعنى حيات انسان بايد بستر احياى روح بندگى و وصول به مقام عبودى در مقابل خداوند سبحان باشد كه عبادت زمينه عبوديت است.
بنابراين غايتمندى حيات در راستاى عبوديت و بندگى تأمين كننده بخشى از هدف حيات است كه مرتبهاى برتر از عبادت مىباشد. امّا نمىتوان انتهاى غايت را در اين حد هم محدود و محصور دانست زيرا اين هدف متوسطين است. ج – مظهر ربوبيت و ولايت حق:
در بيان دو هدف قبل روشن شد كه هدف حيات انسان براى افرادى كه در ابتداى مسيرند و هنوز سختى مسير و تعب طريق را نديدهاند عبادت و براى متوسطين عبوديت است. امّا هيچ يك از اين دو هدف متضمن معناى واقعى غايت حيات نيستند، بلكه هدف نهايى بسى فراتر از اين دو (عبادت و عبوديت) است. كه آن مظهر ربوبيت و حريّت عبد است در لباس عبوديت حق، و اين هدف زندگى براى خواص است.
بنابراين هدف خلقت را نبايد از ظاهر برخى آيات مثل آيه 56 سوره مباركه ذاريات در عبادت و بندگى محدود و محصور نمود تا براى برخى از افراد بى اطلاع از حقيقت اسلام اين پندار باطل بوجود آيد كه اسلام مظهر بندگى و بردگى است و اومانيسم مظهر حريّت و آزادى.
فردى كه مراحل ابتدائى و متوسطه را پشت سر گذاشته وارد مرحله عالى تحصيل زندگى مىشود و براى او مدارك قبلى مهم نخواهد بود. خواص از بندگان در مسير عبادت و عبوديت به مرتبهاى نائل شدند كه به بسيارى از امور ولايت يافتند. ايشان مراتب ملك و ملكوت را پشت سر نهاده و به افق ولايت بار يافتند حيات و هستىشان فراگير شده و در همه مراتب هستى حضور يابند امّا اين مقام نيازمند همت و هجرت است.(12) قرآن و هدف زندگى انسان:
با تحليل و بررسى از آيات الهى در قرآن كريم مشخص خواهد شد كه اهداف سه گانه فرد (هدف ابتدائى و متوسط و عالى) امرى نيست كه طايفهاى از علما گفته و به كتاب و سنت نسبت داده باشند بلكه مشخص است كه در متون دينى بيان شده است.
«افمن شرح اللّه صدره للاسلام فهو على نورٍ من ربه»(13) كسى را كه خداوند در نتيجه زحماتش به او فراخى سينه عطا كرده باشد او مؤيد به نور الهى است. آن كه به نور هدايت حق تأييد شده است قلب او ظرف ذكر خداست و كسى كه شريان هستى اش را به حقيقت حقّه سپرده و از مبدأ حقيقى اشراب مىشود نمىتواند به حيات محدود قانع باشد.
برخى چون از هدف حيات خويش اعراض نموده و به لاطائلات دنيا مشغول شدند خداوند حيات هستىشان را در تنگنا قرار داده است: «و من اعرض عن ذكرى فانّ له معيشة ضنكاً»(14)
ولى آنان كه هدف را يافته و به مراتبى از آن دست يافتند حيات حسنهاى براى خود تدارك ديدهاند: «قل يا عباد الذين آمنوا اتقوا ربكم للذين احسنوا فى هذه الدنيا حسنة و ارض اللّه واسعة انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب.»(15) خداوند به ايشان نيكوترين بشارت براى دنيا و آخرت را داده است.
«والذين اجتنبوا الطاغوت ان يعبدوها و انابوا الى اللّه لهم البشرى فبشر عباد.»(16) و بدترين وعيد و مذمت را مختص باطل پيشهگان نموده است. «ذلكم بما كنتم تفرحون فى الارض بغير الحق و بما كنتم تمرحون. ادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها فبئس مثوى المتكبرين.»(17) آنان كه با آغاز عبادت متصف به وصف عابد شدند و از آن مرحله به مقام عبد رسيدند و از مقام عبد به جايگاه عبوديت نائل شدند و از عبوديت به شوؤن ربوبيت دست يافتند كه: «العبودية جوهرة كنهها الربوبية»(18) در حقيقت به اهداف عالى حيات خويش واصل شده كه ايشان بندگان خالص حقند. «انا اخلصنا هم بخالصةٍ ذكرى الدار و انهم عندنا لمن المصطفين الاخيار.»(19) دركات و درجات انسان با توجه به فهم و دركشان در تعيين اهداف رقم مىخورد، آنان كه با آگاهى سطحى و كم عمق خويش اهداف دنيوى را دنبال مىكنند و حيات و هستى خود را در ماده و نشئه طبيعت محدود ساختهاند خداوند نتايج سعى آنان را از ايشان دريغ نمىكند. «من كان يريد العاجلة عجلنا له فيها ما نشاء لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصليها مذموماً مدحوراً»(20) و نيز در آيه ديگر مىفرمايد: «و من كان يريد حرث الدنيا نؤته منها و ماله فى الآخرة من نصيب.»(21) امّا آنان كه به مراتبى از معرفت دست يافته و اهداف عاليه را تعقيب مىكنند خداوند رفعت مقام شان را به ميزان فهم بلندشان به آنان اعطا مىكند. «و من اراد الآخرة و سعى لها سعيها و هو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكوراً.»(22) و نيز در آيه ديگر مىفرمايد: «من كان يريد حرث الآخرة نزد له فى حرثه.»(23)
پس با توجه به اختلاف در معرفت افراد، تشدد و تعدد در اهداف ظاهر مىشود و خداوند سبحان با توجه به ادراك انسان كه افراد با سعى و تلاش خويش در ارتقاء آن ايفاى نقش مىكنند فضائل را نصيب شان مىسازد. «انظر كيف فضّلنا بعضهم على بعضٍ و للآخرة اكبر درجاتٍ و اكبر تفضيلاً.»(24) بنابراين هدفى كه خداوند سبحان براى تكريم و تعظيم انسان لحاظ نموده با آنچه كه غالب بندگان با ادراك و اختيار خويش آن را تعيين مىكنند متفاوت است ذات ربوبى برترين جايگاه در نظام هستى را براى مقام انسانى ملحوظ داشته امّا برخى به نازلترين مرتبه از هدف حيات قانع بوده و بدان بسنده مىكنند و گروهى با همت عالى خود به نهايت آن توجه داشته و در وصول به آن ساعىاند. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره انفال، آيه 24. 2. سوره نحل، آيه 97. 3. سوره جاثيه، آيه 24. 4. سوره مؤمنون، آيه 37 و سوره انعام، آيه 29. 5. سوره عنكبوت، آيه 26. 6. صحيفه سجاديه، دعاى مكارم الاخلاق. 7. همان. 8. سوره ذاريات، آيه 56. 9. سوره جمعه، آيه 1 – سوره تغابن، آيه 1. 10. سوره صف، آيه 1، سوره حشر، آيه 1. 11. سوره اسراء، آيه 44. 12. ر.ك: تفسير موضوعى قرآن (هدايت در قرآن)، ج 16، ص299. 13. سوره زمر، آيه 22. 14 سوره طه، آيه 124. 15 سوره زمر، آيه 10. 16 همان، آيه 17. 17 سوره فصلت، آيات 76 – 75. 18 مصباح الشريعة، باب صد. 19 سوره ص، آيات 46 – 45. 20 سوره اسراء، آيه 18. 21 سوره شورى، آيه 20. 22 سوره اسراء، آيه 19. 23 سوره شورى، آيه 20. 24 سوره اسراء، آيه 21.
آمريكا هولوكاست و جنگهاى اسطورهاى
از لحظهاى كه جنبش حماس در انتخابات پارلمانى فلسطين به پيروزى رسيده و كابينه تشكيلات خودگردان را به رياست اسماعيل هنيه تشكيل داد، دولت آمريكا و رئيس جمهورى آن جورج دبليو بوش از هيچ تلاشى براى افزايش جنگ سياسى، تبليغاتى و اقتصادى عليه ملت فلسطين فروگذارى نكرد تا اين ملت را به دليل انتخاب آزاد و دمكراتيكش مجازات كند.
دولت آمريكا حتى پاى را از اين هم فراتر نهاد و گام در راه تشكيل جبهه بين المللى فعالى براى اين جنگ ظالمانه خود گذارد و در اين چارچوب تعدادى از كشورهاى عربى و اسلامى را هم با خود همراه ساخت تا جنگ گرسنگى سازى و محاصره تحميلى عليه ملت فلسطين را تقويت كند.
آيا اين استراتژى آمريكا است، آيا در سايه مشكلاتى كه آمريكا امروز در جهان عربى و اسلامى و برخى ديگر از كشورهاى جهان با آن دست به گريبان است و با توجه به ميزان كينه و خشمى كه نسبت به سياست هايش در جهان وجود داشته و از زير پوستى بودن به بالاى سطح آمده است و نائوم چامسكى نويسنده يهودى آمريكايى تبار به آن اذعان داشته، منافع آمريكا مىتواند در چنين چارچوبى بگنجد؟
در آوريل 2004 ميلادى 52 ديپلمات انگليسى در نامهاى به تونى بلر نخست وزير انگلستان اعلام كردند: نزاع اسرائيلى فلسطينى روابط بين غرب و جهان عرب و اسلام را مسموم كرده است، آنها ضمن هشدار نسبت به سياستهاى بوش و شارون، آن را يك طرفه و غير قانونى توصيف كردند.
رابرت هينتر هم در مقالهاى كه در 15/2/2002 پيش از آغاز حمله آمريكا به عراق منتشر شد به اين مسئله اشاره و تأكيد كرد اسرائيل آمريكا را به يك بازى خطرناك مىكشاند.
لازم است در اينجا مرورى به شكل و ساختار روابط آمريكايى – اسرائيلى داشته باشيم و چارچوبها و زير بناهاى و زمينههاى آن را بررسى كنيم.
مسايلى كه باعث شد تا آمريكا امروز جنگهاى مستقيمى عليه امت عربى و اسلامى در عراق و افغانستان و عليه ملت فلسطين به نيابت از رژيم صهيونيستى به راه اندازد، رژيمى كه برخى از سياستمداران آمريكايى مايل بودند تا آنرا بعنوان خمير مايه استراتژيك آمريكا توصيف كنند اما امروز به بارى سنگين بر گرده ملت و دولت و منافع آمريكا تبديل شده است.
پيش از اشغال فلسطين در سال 1948 ساختارى براى لابى يهودى در ايالات متحده آمريكا آنگونه كه امروز شاهد آن هستيم وجود نداشت و خبرى از قبضه شدن ونفوذ آنها در مراكز سياسى، اقتصادى و اطلاع رسانى نبود آنها تنها بعنوان گروه فشارى بودند كه سعى داشتند از طريق آراى يهوديان در انتخابات رياست جمهورى اين كشور تأثير گذار باشند.
اين مسئله باعث شد تا هرى ترومان رئيس جمهورى وقت آمريكا اولين كسى باشد كه رژيم صهيونيستى را در سال 1948 به رسميت بشناسد و چند روز بعد از آن 100 ميليون دلار را بعنوان وام به اين رژيم اختصاص دهد او در اين رابطه گفت: آقايان من مجبور هستم كه به درخواست صدها هزار نفرى كه در انتظار موفقيت طرح صهيونيستى هستند پاسخ دهم من بين رأى دهندگان هزاران عرب را نمىبينم.
در مقابل، كندى اولين رئيس جمهورى بود كه راه را براى كمكهاى نظامى مستقيم به رژيم صهيونيستى هموار كرد، او سياست دشمنانهاى با اعراب و فلسطينيان اتخاذ نمود.
او در ديدارى كه در سال 1961 با بن گوريون رئيس رژيم صهيونيستى در نيويورك داشت به صراحت اعلام كرد: من خوب مىدانم كه با آراى يهوديان آمريكا انتخاب شدم، از اينرو من به آنها بدهكارم، به من بگوييد چه كارى بايد براى ملت يهود انجام دهم؟.
پس از كندى نوبت به لندون جانسون رسيد كه يكى از ديپلماتهاى صهيونيستى در آن زمان وى را بهترين دوست توصيف كرد كه اسرائيل در كاخ سفيد شناخته است. در سال 1967 و در جنگ شش روزه همكارى و پشتيبانى آمريكا به رهبرى جونسون از رژيم صهيونيستى به نقطه اوج خود رسيد.
شلومو افنيرى نويسنده صهيونيستى در كتاب خود ساختار صهيونيسم مدرن كه در سال 1981 منتشر شد، نوشت:(جونسون به طور بالفعل و با تمامى قوا از اسرائيل در جنگ شش روزه حمايت كرد و از آن سال به بعد بود كه 99 درصد از يهوديان آمريكا حمايت از صهيونيسم اسرائيلى را آغاز كردند). به نحوى كه اگر فردى يهودى باشد به معناى آن است كه با اسرائيل در ارتباط است .
جونسون در سال 1967 هواپيماهاى فانتومى را كه رژيم صهيونيستى درخواست دريافت آنرا داشت تحويل اين رژيم داد.
رؤساى جمهورى سابق آمريكا نقش مهم و استراتژيكى را در تقويت رژيم صهيونيستى و استوار كردن ساختار نظامى امنيتى و اقتصادى آن ايفا نمودند، شگفت آور است اگر بدانيم كه نيكسون با وجود آنكه تنها 15 درصد از يهوديان آمريكا در انتخابات رياست جمهورى به وى رأى دادند اما به يكى از مهمترين حاميان رژيم صهيونيستى تبديل شد و از هيچ نوع حمايت نظامى و سياسى از صهيونيستها دريغ نكرد البته اين، پيش از رسوايى واترگيت است كه به طور كامل به آينده سياسى نيكسون پايان داده و راه را براى هنرى كسينجر يهودى جهت قبضه كردن صحنه سياست خارجى آمريكا هموار سازد و پرونده امنيت ملى آمريكا در مورد خاورميانه را در دست او قرار دهد، اين حوادث با آغاز جنگ اكتبر 1973 همراه شد.
با آغاز اين جنگ بود كه دولت آمريكا مقادير زيادى سلاح و مهمات به طور فوق العاده و سريع در اختيار رژيم صهيونيستى قرار داد.
از ميان كمكهاى ارسالى آمريكا به رژيم صهيونيستى 40 فروند جنگنده فانتوم، 35 هواى اسكاى هوك، 12 هواپيماى ترابرى نظامى و 20 نفر بر زرهى را ظرف 10 روز براى صهيونيستها ارسال كرد، اين البته به جز تصويب 202 ميليون دلار كمك اختصاصى از سوى كنگره آمريكا براى رژيم صهيونيستى بود.
پشتيبانى كامل كسينجر از رژيم صهيونيستى در جريان اين جنگ مسئلهاى كاملا معروف و آشكار است و او خود در خاطراتش به آن اشاره كرده است.
كسينجر آمريكا را وادار كرد مجموعه مدهوش كنندهاى از تعهدات به رژيم صهيونيستى بدهد كه از آن جمله مىتوان به كمكهاى سالانه دو ميليارد دلارى، اجازه دسترسى رژيم صهيونيستى به اطلاع از جديدترين و مدرنترين تسليحات آمريكا، تضمين تامين نيازهاى نفتى اين رژيم و تعداد ديگرى از هداياى غير قابل تصور.
در كنار آن دو امتياز ديپلماتيك نيز به رژيم صهيونيستى داده شد، اولين آنها هماهنگى و همسويى كامل در تحولات ديپلماتيك، امتياز دوم واشنگتن عدم به رسميت شناختن سازمان آزاديبخش فلسطين است، آمريكا متعهد شد تا زمانيكه سازمان آزادى بخش فلسطين حق اسرائيل را در بقا به رسميت نشناخته و قطعنامه 242 و338 را نپذيرد با اين سازمان وارد گفتگو نشود. همچنين مدتى بعد بند سومى هم به اين امتياز افزوده شد و آن اعلام رسمى مخالفت سازمان آزاديبخش فلسطين با خشونت و تروريسم عليه اسرائيل بود.
اين وعده دراز مدت نه تنها به رژيم صهيونيستى وضعيت منحصر به فردى از نظر اقتصادى، نظامى و ديپلماتيك اعطا كرد، بلكه آمريكا را در مقابل اسرائيل به زانو در آورد.
شيمون پرز وزير جنگ رژيم صهيونيستى در سال 1975 در مقالهاى كه در مجله تايمز منتشر شد، تأكيد كرد: توافقنامه سينا در سال 1975 كنفرانسى را به تأخير انداخت (كنفرانس ژنو) اما سلاح و مال و سياست را براى ما تضمين كرد، سياستى هماهنگ شده با واشنگتن و آرامشى در سينا به ما داد، ما بهاى كمى پرداختيم و امتيازات زيادى گرفتيم.
تحولات روابط آمريكايى – صهيونيستى از زمان شكلگيرى رژيم صهيونيستى تا تاريخ امضاى توافقنامه كمپ ديويد بين مصر و اسرائيل مهمترين پايههاى روابط استراتژيك ميان واشنگتن و تل آويو را تشكيل داده و سهم عمدهاى در گسترش حضور و قبضه شدن مراكز تصميمگيرى آمريكا در مورد خاورميانه در دست لابى يهوديان آمريكا ايفا كرد.
در دوره رياست جمهورى جيمى كارتر لابى صهيونيستى فشارهاى گستردهاى را براى صدور قانونى قويتر و كاراتر جهت واداشتن شركتهاى آمريكايى به شكستن تحريمهاى اعمال شده عربى عليه رژيم صهيونيستى وارد آورد.
در آن زمان اين تحريمها بعنوان سامى ستيزى (يهودى ستيزى) توصيف شد.
حجم كمكهاى دولت آمريكا به رژيم صهيونيستى از سال 1981 كه رونالدريگان وارد كاخ سفيد شد به بيش از 5 ميليارد دلار در سال رسيد و از سال 1985 نيز تمامى اين كمكها به صورت بلاعوض شدند.
جون مير شهايمر واستيون و ولت در پژوهشى مهم، نقش خطرناك لابى صهيونيستى در خط دهى و تاثير گذارى بر رويكرد سياست آمريكا به رشته تحرير در آوردند.
اين پژوهش زير نظر دو دانشگاه هاروارد و شيكاگو تدوين شد اما پس از صدور آن اين دو دانشگاه زير فشارهاى گسترده رهبران لابى صهيونيستى از زير بار پژوهش شانه خالى كرده و آرم دانشگاه هاروارد از روى اين پژوهش برداشته شد.
در بخشى از اين پژوهش كه در شماره 23/3/2006 مجله لندن ريويواوف بوكس منتشر شد، آمده است:
در دهههاى اخير و بخصوص پس از پايان جنگ شش روزه در سال 1967 اولويت سياست خارجى آمريكا در راستاى منافع اسرائيل قرار گرفت و اسرائيل به بزرگترين دريافت كننده كمكهاى اقتصادى و نظامى مستقيم مبدل شد، به نحوى كه حجم اين كمكها در سال 2003 به بيش از 3 ميليارد دلار رسيد تا يك پنجم از كمك خارجى و غير مستقيم آمريكا را به خود اختصاص دهد.
بى ترديد بخش بزرگى از اين كمكها در ساخت شهركهاى صهيونيست نشين در كرانه باخترى و نوار غزه مورد مصرف قرار گرفت.
بر اساس اين پژوهش در بخش نظامى آمريكا حدود 3 ميليارد دلار در سال براى تقويت سامانهاى تسليحاتى به اسرائيل كمك مىكند و به اين رژيم اجازه مىدهد تا از فن آورىهاى پيشرفته آمريكايى استفاده كند.
در بخش ديپلماتيك نيز آمريكا از سال 1982 تا كنون 32 بار از حق وتو عليه قطعنامه هايى كه به دنبال محكوميت اسرائيل در شوراى امنيت بوده، استفاده كرده است.
دولت آمريكا همچنين تلاشهاى بين المللى صورت گرفته براى مهار زرادخانه اتمى اسرائيل و قرار دادن برنامههاى هستهاى اين رژيم زير نظر آژانس بين المللى انرژى اتمى كارشكنى كرده است.
بخشى از اين پژوهش همچنين به سياستهاى تروريستى رژيم صهيونيستى عليه ملت فلسطين و سياست شكست استخوان كودكان فلسطينى، جنگ ترورها و تخريب در انتفاضه اول و دوم اختصاص يافت و با انتشار آمارى، به جنايات رژيم صهيونيستى پرداخت كه به طور نمونه مىتوان به موارد زير اشاره كرد:
آواره كردن بيش از 800 هزار فلسطينى از سرزمين هايشان با كشتارهاى خونين عليه فلسطينيان بى دفاع.
نيروهاى صهيونيستى بين سالهاى 1949 تا 1956، بين 2700 تا 5000 فلسطينى را كه مىخواستند به سرزمين و محل سكونت خود در شهرها و روستاهاى فلسطينى باز گردند را به شهادت رساندند.
هزاران اسير مصرى كه در سالهاى 1956، 1967، 1973 به اسارت در آمده بودند، توسط صهيونيستها از پاى در آمدند.
250 هزار فلسطينى و حدود 80 هزار سورى پس از جنگ 1967 آواره شدند.
صهيونيستها اقدام به شكستن دست و پاى 29 هزار كودك فلسطينى در انتفاضه اول كردند.
هزار مرد و زن و كودك فلسطينى طى انتفاضه اول و دوم كشته يا زخمى شدند.
اين آمارها كه توسط دو پژوهشگر آمريكايى در پژوهشى به ثبت رسيد، مطلب روزنامه صهيونيستى هاآرتص كه در تيترى تأكيد كرده بود ارتش اسرائيل به دستگاهى براى قتل و ترور تبديل شده را تأييد كرد.
و در پايان نيز به نتيجه رسيدند كه اسرائيل اكنون يك بار استراتژيك بر دوش آمريكا محسوب مىشود.
در همين راستا سناتور پل فندلى نويسنده، انديشمند و سياستمدار آمريكايى متخصص در امور لابى يهوديان در آمريكا و صاحب كتاب مهم چه كسى جرأت سخن گفتن دارددر گفتگويى با شبكه الجزيره در 6/3/2002 در مورد نقش لابى صهيونيستى در تأثير گذارى بر مراكز تصميمگيرى آمريكا گفت: برخىها مىگويند كه اسرائيل يك هم پيمان استراتژيك براى آمريكا محسوب شده و براى سياستهاى استراتژيك و نظامى آمريكا جهت بسط نفوذ خود در بخشهاى مختلف جهان حائز اهميت است، اما من اين نظر را قبول ندارم و معتقدم كه اسرائيل به مثابه بار و مشكلى براى دولت آمريكا محسوب شده و از چهل سال پيش نيز اينگونه بوده است.
وى علت بقاى اين بار را بر گرده آمريكا وجود تعداد كمى از افراد دانسته كه داراى نفوذ بسيار زيادى هستند افرادى مانند پل ولوفيتز معاون وزير دفاع آمريكا كه يكى از نزديكترين دوستان و هم پيمانان دونالد رامسفلد وزير دفاع آمريكا محسوب مىشود.
اونقش پر رنگى هم در دولت جورج بوش پدر داشت.
و ولفوفيتز خود را ملزم به حمايت كامل از رژيم صهيونيستى مىداند و تمامى تصميماتش به عنوان يكى از بانفوذترين شخصيتهاى در دولت آمريكا به شكل بسيار گستردهاى به نفع اين رژيم است.
فندلى در ادامه مىافزايد زمانى كه ما در مورد لابى صهيونيستى سخن مىگوييم از چند لابى سخن مىگوييم لابى هايى همچون گروههاى اصولگراى مسيحى كه يكى از اعضاى آن وزير دادگسترى آمريكا جون اشكروفت است، او يك مسيحى اصولگراست كه به شدت به عقيده مسيحيان اصولگرا مبنى براينكه اسرائيل قدرتمند اهرم اجرايى براى خواست خدا در فلسطين است، پايبند است، و به مقتضاى اين عقيده آنها بر اين باورند كه دولت آمريكا بايد اسرائيل را از نظر نظامى بسيار قدرتمند سازد و اين كار را تا روز قيامت ادامه دهد زيرا هر اقدامى بر خلاف آن نافرمانى از خداوند است.
تعداد مسيحيان اصولگرا بيش از 50 ميليون نفر است و آنها يك قدرت سازمان يافته و داراى گروههاى كارى از افراد زبده و بسيار كارآمد هستند.
به نحوى كه اكنون تعداد زيادى از شخصيتهاى بارز دولت آمريكا و گروههاى تاثير گذار آن از جمله افرادى هستند كه پيرو اين عقيده مىباشند و در رأس آنها جورج دبليو بوش رئيس جمهورى آمريكا قرار دارد.
به گفته فندلى برخى واشنگتن و مجلس سناى آمريكا را سرزمينى اشغال شده توسط اسرائيل مىدانند.
از آنچه كه گذشت به اين نتيجه مىرسيم كه لابى صهيونيستى به تسلط بر مراكز ثقل سياسى، مالى و اطلاع رسانى و كنترل انتخابات آمريكا از آن طريق اكتفا نمىكند، بلكه پاى را از اين هم فراتر گذارده و بين عقايد اصولگرايى مسيحى و ابعاد سياسى ارتباط تنگاتنگى ايجاد كرده است و سعى كرده است و سعى دارد به نحوى عمل كند كه گويى حمايت از رژيم صهيونيستى و لابى صهيونيستى در واقع نوعى از عقايد مذهبى است كه آمريكايى صاحب نفوذ و عوام اين كشور از آن طريق مىتوانند عبادت كنند.
و از اين طريق لابى صهيونيستى مىتواند سياستهاى آمريكا و مفاصل سياسى و روحى آنرا در پنجه خود بگيرد. از اين منظر مىتوان به درك خوبى از دلايل تسلط كامل اسرائيل بر رهبران دولت فعلى آمريكا به رهبرى جورج بوش پسر رسيد، بخصوص كه بوش امروز جنگهاى رژيم صهيونيستى را به نمايندگى از آنها انجام مىدهد. جنگهايى كه با اشغال افغانستان و عراق آغاز و تلاشها براى شعله ور كردن جنگ ديگرى عليه ايران و سوريه درحال ادامه است .البته اين سواى تلاش براى دخالت مستقيم در لبنان و طراحى جهت ضربه زدن به مقاومت لبنان، خلع سلاح حزب الله لبنان، جنگ و محاصره و گرسنگى سازى عليه ملت فلسطين است.
در عصر الكترونيك و عصر ارتباطات پيشرفته و به اوج رسيدن تحقيقات و راهبردهاى تحقيقات علمى در تمامى علوم حتى علوم انسانى و تاريخى تعجب آور است كه شخصيت هايى در مهمترين مراكز تصميمگيرى آمريكا را مشاهده مىكنيم كه همچنان به اسطورههاى ترويج شده توسط لابى صهيونيستى و هولوكاست نگاه مقدسانهاى دارند اين در حالى است كه صدها انديشمند، پژوهشگر و تاريخدان بىپايه و اساس بودن اين ادعاى جنبش صهيونيسم را به اثبات رسانده و نسبت به دقيق بودن ادعاهاى آنها در مورد هولوكاست ابراز شك و ترديد كرده است.
البته صهيونيستها هم در مقابل دروغهاى مقدس خود بسيار حساس هستند و واكنشهاى ديوانه وارى را در مقابل هر فردى كه اين داستان آنها را زير سؤال مىبرد، دارند، حملات و جنگ سختى را عليه وى سامان مىدهند و دست آخر هم سرنوشت اين فرد يا ترور جسمى يا سياسى بوده و يا اينكه سر از زندان در خواهد آورد تا كسى نتواند داستان صهيونيستها را زير سؤال ببرد.
به هر شكل اين داستانها و اسطورهها ستون فقرات لابى صهيونيستى را در آمريكا و اروپا تشكيل مىدهند، حتى نقد رژيم صهيونسيتى و زرادخانه هستهاى اين رژيم و اعمال تروريست صهيونيستها عليه ملت فلسطين نيز به خطوط قرمز مقدس صهيونيستها تبديل شده و هر فردى كه به اين مسايل بپردازد سريعاً متهم به سامى ستيزى مىگردد.
كنگره آمريكا در تاريخ 10/10/2004 قانونى به عنوان تعقيب جهانى فعاليتهاى سامى ستيزى global anti- semitism( )Review actرا به تصويب رساند.
اين قانون به امضاى جورج دبليوبوش هم رسيد او پس از امضاى آن گفت: اين قانون با هدف تدوين ليست تمامى فعاليتهاى ضد سامى در جهان به تصويب رسيده است و در چارچوب آن ليست عملياتهايى كه بايد در مقابل آن انجام داد نيز تهيه خواهد شد.
وى در جريان فعاليتهاى انتخابات دومين دوره رياست جمهورىاش در جمع تعدادى از هوادارانش در ايالات فلوريدا گفت: اين امت هوشيار باقى خواهند ماند ما به نحوى عمل مىكنيم كه انديشههاى قديمى سامى ستيزى نتواند راهى به سوى تشكيل پايگاهى براى خود در جهان حاضر بيابند.
به گفته بوش دفاع از آزادى به معناى حمله به شرارتى است كه سامى ستيزى نماد و ساختار آن است.
در اين چارچوب عماد جاد مدير اجرايى سازمان مبارزه با تبعيض در مقالهاى تحت عنوان “سامى ستيزى… چه كسى به تبعيض نژادى صهيونيستى رسيدگى مىكند؟” مهمترين پرسش را مطرح كرده است.
وى در مقاله خود كه در تاريخ 24/11/2004 به چاپ رساند پرسيد چه كسى بايد نژاد پرستى صهيونيستى و شخصيتهاى مذهبى يهودى و نيز رسانههاى اطلاع رسانى عليه غير يهوديان و هرچه غير يهودى است رسيدگى كند؟ نكند اين دسته از بشريت سواى ديگران بوده و معصوم از محاسبه و بازخواست مىباشند؟ نكند آنها اجازه دارند با فراغت بال تمامى اديان و مذاهب و نژادها را مورد حمله قرار دهند؟
جنبش صهيونيستى كه از دين يهودى براى اهداف سياسى خود سوء استفاده كرد پايه خود را بر اسطورههايى همچون حق تاريخى يهوديان در سرزمين فلسطين، سرزمين موعود، ملت برگزيده خدا استوار كرد، اين واژهها هر يك به نحوى باعث شد تا يهوديان جهان به سوى جنبش صهيونيسم جذب شده و مهاجرت و سكونتشان را در فلسطين تسريع بخشند.
جنبش صهيونيسم به همراه حامىاش لابى يهوديان در آمريكا و اروپا با اختراع واژهها و عناوين مختلف سعى در جلب همدردى جهان با رژيم صهيونيستى دارد و از اين راهبرد بعنوان نقطه آغازين تثبيت استراتژى سلطهگرى بر جهان استفاده كرده او سعى مىكند از طريق ترغيب واكراه به اهداف از پيش طراحى شده خود دست يابد.
يكى از اين مسايل ساخته و پرداخته شده، هولوكاست است كه به تدريج به نقطه محور و اهرم پربازده طرح صهيونيستى و لابى صهيونيسم در جهان مبدل شده است.
هولوكاست امروزه گاو شيردهى است كه شير آن در خدمت به دولت تروريستى صهيونيستى يعنى اسرائيل خشك نمىشود، و مىتوان آنرا حامل لوا و ضامن بقاى تمامى انواع پشتيبانىهاى مالى، سياسى و نظامى از رژيم صهيونيستى توصيف كرد.
اين واژه سنگرى است كه صهيونيستها در حملات مستمر خود عليه امت عربى و اسلامى و عليه امت فلسطين پشت آن سنگر مىگيرند.
با در نظر گرفتن اين دادهها نبايد از تصويب قطعنامه سازمان ملل در مورد هولوكاست تعجب كرد، سازمان ملل در حالى در 1/11/2005 روز 27 ژانويه هر سال را روز بزرگداشت هولوكاست اعلام كرد كه رژيم صهيونيستى هيچ توجهى به قطعنامههاى سابق اين سازمان عليه اين رژيم نداشته است.
يكى از آخرين نمونههاى جنگ لابى صهيونيستى عليه هر نوع انديشهاى كه مىتواند شاخصهاى واهى اين لابى را زير سؤال ببرد حكم دادگاه اتريش است كه در تاريخ 20/2/2006 عليه يكى از مورخان انگليسى صادر شد.
اين دادگاه ديويد اروينگ را به دليل سخنانى كه 17 سال پيش در سال 1989 ايراد كرده و در آن وجود كورههاى آدمسوزى و اتاقهاى گاز را در بازداشتگاه اشوويتز نازىها زير سؤال برده بود، محاكمه و محكوم شود.
پس هولوكاست به يك اسطوره دينى – مذهبى تبديل شده است اسطورهاى كه هالهاى از قداست آنرا در بر گرفته و سعى شده است تا از آن و از ستم رواداشته شده بعنوان مرجعى جهت بناى دولت صهيونيستى استفاده شود و هولوكاست جديدى كه عليه فلسطينيان صورت گرفته سرپوش نهاده شود، گويى كه فلسطينيان قربانيانى هستند كه بايد در مسلخ هولوكاست صهيونيستى سربريده شوند.
دكتر عبدالوهاب المسيرى در دايرة المعارف خود «يهود، يهوديسم و صهيونيسم» مىنويسد: هولوكاست در يونانى به معناى كشتار يا سوزاندن كامل قربانى است، و ترجمه آن به عربى “كوره است” در اصل هولوكاست يك واژه مذهبى يهودى است كه به شيئى اطلاق مىشود كه براى خدا قربانى مىشود. اين قربانى تنها كباب نمىگردد بلكه كاملاً در مسلخ و قربانگاه به طور كامل سوزانده مىشود، از اينرو هولوكاست يكى از بزرگترين مناسك و آداب رسوم دينى مقدس يهوديان است از اينرو اين واژه و اصطلاح در واقع براى تشبيه يهوديان به قربانى سوزانده شده است و از اينرو واژه سوزاندن استفاده شده است ، تا نشان دهد كه مقدسترين ملل است.
ارتباط بين هولوكاست و ساميسم هم از اين مبدأ و اصل نشأت گرفته و از اينرو مقدس شمرده مىشود.
نورمن فنكلشتاين نويسنده يهودى معروف به مخالفت با صهيونيسم در كتاب خود “صنعت هولوكاست…تأملى در سوءاستفاده از رنج يهوديان” مىنويسد: با توسعه صنعت هولوكاست، آنانى كه از اين صنعت به منافع هنگفتى رسيدند در ارقام و شمار نجات يافتهگان از آن دست بردند تا خسارت هرچه بيشترى را بگيرند و بسيارى نقش قربانى را بازى كردند.
وى با تمسخر مىافزايد: اگر بگويم اكنون از هر سه يهودى كه در خيابانهاى نيويورك با آنها برخورد مىكنى، يكى ادعا مىكند كه از نجات يافتگان از اردوگاههاى نازى هاست، از سال 1993 فعالان در اين صنعت اعلام مىكنند كه ماهانه 10 هزار نفر از نجات يافتهگان هولوكاست جان خود را از دست مىدهند، اين ادعاى محالى است زيرا با اين اوصاف در سال 1945 حداقل هشت ميليون نفر از اين اردوگاهها جان سالم به در بردهاند، در حالى كه اسناد نشان مىدهند كه زمانى كه اروپا به اشغال يهوديان درآمد كمتر از 7 ميليون نفر يهودى در آنجا زندگى مىكردند.
گردانندگان صنعت هولوكاست تنها در ارقام دست نبردند بلكه حقايق را هم تحريف كردند، موزه زنده نگه داشتن ياد كشتارهاى نازىها كه در واشنگتن قرار دارد به اشارهاى كوتاه به كشتارهاى دسته جمعى كولىها، اسلاوها و معلولين بسنده كرده و اشاره چندانى هم به كشتار مخالفان سياسى نداشته است.
فنلكشتاين كه والدينش در اردوگاه نازىها در جنگ جهانى دوم گرفتار شده بودند مىافزايد: تمامى شواهد و مدارك دال بر آن است كه يهوديان آمريكا تا جنگ ژوئن 1967 چندان توجه و اشاره به هولوكاست نداشتند و پس از جنگ اعراب و اسرائيل بود كه به آن پرداخته شد.
ما در اين مقاله در صدد پرداختن به واهى بودن هولوكاست و بىپايه و اساس بودن ادعاهاى تاريخى صهيونيستها برنيامديم بلكه مقصد و مقصود ما توجه به راهبردها و راهكارهايى است كه صهيونيستها از آن براى سرمايهگذارى و سود بردن از هولوكاست از آن استفاده كردند و چگونه سامى ستيزى را در راستاى خدمت به رژيم صهيونيستى قرار دادند.
اين به خودى خود مىتواند ميزان همسويى جبهه مخالف لابى صهيونيستى در اروپا و آمريكا را نشان دهد. از ميان مواضع افرادى كه جرأت سخن گفتن پيدا مىكنند و افرادى كه از اسرائيل انتقاد مىكنند مىتوان حقيقت تروريسم صهيونيستى را كه اشكال و ابعاد مختلفى را به خود گرفته و در پشت اسطوره هايش پنهان شده نمايان مىگردد. به نقل از نداء القدس، شماره 92.
پاورقي ها:
سخنان معصومين ع
احترام پدر و مادر رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«مَن اَصبَحَ مُسخِطاً لاَبَوَيهِ اَصبَحَ لَهُ بابانِ مَفتُوحان اِلى النّار»
(جامع السعادات، ج 2، ص 202)
كسى كه بر پدر و مادر عصبانى شود، خدا دو راه باز بسوى جهنم براى او در نظر مىگيرد. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«مَن اَصبَحَ مَرضيّا لابَوَيهِ اَصبَحَ لَهُ بابانِ مَفتُوحان اِلى الجَنَّة»
(جامع السعادات، ج 2، ص 203)
كسى كه پدر و مادرش از دستش خوشحال باشند خدا دو در از بهشت براى او باز مىكند. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«ثَلاثَةٌ مِن الذُّنُوبِ تُعَجِّلُ عُقُوبَتُها وَ لايُؤَخَرُّ اِلى الآخِرَة عُقُوقُ الوالِدَينِ وَ البَغىُ عَلى النّاسِ وَ كُفرُ الاِحسان» (امالى شيخ مفيد، ص 140)
سه گناه است كه كيفر آن سريع است و به قيامت كشيده نمىشود: عاق والدين، ظلم به مردم و كفران نيكىها. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«نَظَرُ الولد اِلى والِدَيهِ حُبّاً لَهُما عِبادَة.» (تحف العقول، ص 38)
نظر فرزند به پدر و مادر از روى علاقه عبادت است. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«كُلُّ المُسلِمينَ يَرونى يَومَ القِيامَةِ اِلّا عاقُ الوالِدَينِ و شارِبُ الخَمر.» (جامع السعادات، ج 2، ص 203)
تمام مسلمانان روز قيامت مرا مىبينند غير از عاق والدين و شرابخوار كه مرا نمىبينند. امام على عليه السلام :
«…فَحَقُّ الوالِدِ عَلَى الوَلَد اَن يُطيعَهُ فى كُلّ شَىء اِلّا فى مَعصِيَةِ اللّهِ سُبحانه.» (نهج البلاغه، كلمات قصار، ص 546)
حق پدر بر فرزند اين است كه در تمام كارهائى كه نافرمانى خداى عزيز در آن نيست از وى اطاعت كند. امام صادق عليه السلام:
«اَدنى لِلعُقوقِ اُفٍّ وَلَو عَلِمَ اللّهُ شَيئاً هُوَ اَهوَنُ مِنه لَنَهى عَنهُ كَما قالَ تَعالى: وَلا تَقُل لَهُما اُفٍّ و…» (اصول كافى، ج 3، ص 349 و ارشاد، ص 179)
پائين درجه عقوق والدين «اف» (آه، آه) گفتن است و اگر خدا كلمهاى پائينتر از اين مىدانست بيان مىداشت. خدا فرموده است به پدر و مادر اف نگوئيد. امام صادق عليه السلام:
«يَأتى يَومَ القِيامَةِ شَىء مِثلُ الكُبَّةِ فَيُدفَعُ فى ظَهر المُؤمِنِ فَيُدخِلُهُ الجَنَّة فَيُقالُ: هذا البِّرُ.» (اصول كافى، ج 2،ص 158)
روز قيامت چيزى شبيه توپ (گلولهاى از پنبه) به پشت شخص مىخورد و او را به بهشت مىكشاند، گفته مىشود اين عمل صالح اوست. امام صادق عليه السلام:
«اَفضَلُ ما يُتَقَرَّبُ بِهِ العَبدُ اِلى اللّهِ بَعدَ المَعرِفَة الصَلاة وَ بِرُّ الوالِدَين….» (تحف العقول، ص 281)
بهترين كارى كه بنده خدا را به خدا نزديك مىگرداند پس از شناختن خدا نماز و نيكى به پدر و مادر است. امام صادق عليه السلام:
«عَن الرَّسُولِ(ص) اِيّاكُم وَ عُقُوقُ الوالِدَين فَاِنَّ ريح الجَنَّةِ يُوجَدُ مِن مَسيرَةِ اَلفَ سَنَةٍ وَلايَجِدُها عاقّ وَ لا قاطِع الرَّحِم»
(ارشاد القلوب، ص 179 و اخلاق شبر، ص 117)
از رسول خدا(ص) نقل شده كه فرمود: از ناراضى ساختن پدر و مادر، پرهيز كنيد زيرا بوى بهشت تا هزار سال مىرود و عاق والدين و قاطع رحم آن را درك نمىكند. امام صادق عليه السلام:
«بِرُّ الوالِدَينِ مِن حُسنِ مَعرِفَةِ العَبدِ بِاللّهِ اِذلا عِبادَة اَسرَعُ بُلُوغاً لِصاحِبِها اِلى رِضاءِ اللّهِ مِن بِرِّالوالِدَين لِوَجهِ اللّهِ تَعالى.»
(مصباح الشريعه، ص 70)
نيكى به پدر و مادر از بهترين معرفت بنده نسبت به خداست، زيرا هيچ عبادتى سودش از نيكى به پدر و مادر بخاطر خدا زودتر به صاحبش نمىرسد.
پاورقي ها:
دانستنيهايى از قرآن
گواهان روز قيامت
يكى از مواقف روز قيامت موقفى است كه گواهان درباره اعمال انسانها گواهى مىدهند و به همين جهت قرآن مجيد روز قيامت را به عنوان «يوم يقوم الأشهاد يعنى ؛ روزيكه شاهدان براى اداى شهادت قيام مىكنند» معرفى مىكند.
شايد فلسفه برانگيختن اين همه شاهد براى اعمال انسانها با اينكه خود همه حقايق و اسرار را مىداند اين است كه اين موضوع در ترغيب مردم به انجام اعمال نيك و همچنين در بازداشتن آنها از اعمال بد تأثير بسزائى دارد زيرا هنگامى كه مردم بدانند كه غير از خداوند كريم شاهدان بسيارى مراقب اعمال آنها مىباشند و آنها را زير نظر دارند و در صحنه قيامت همه آنها در پيشگاه حضرت حق و در حضور خلائق شهادت خواهند داد اين موضوع در سرافرازى و سربلندى نيكان و سرشكستگى و افتضاح بدان فوق العاده مؤثّر است و در نتيجه در ترغيب به انجام حَسَنات و بازداشتن از سيّئات و گناهان تأثير مىگذارد.
روزى كه زمين بوسيله نور پروردگار روشن گرديده است تمام جريانها و حقايقى كه در دنيا بوقوع پيوسته را آشكار كرده است و نامههاى اعمال انسانها در پيشگاه عدل الهى نهاده شده و پيغمبران الهى و گواهان اعمال انسانها احضار شدهاند و ميان مردم بر اساس حق و عدالت قضاوت صورت مىگيرد و به هيچ كس ظلم و ستم نخواهد شد در آنروز گواهان اعمال به اين شرح است:
1- خداوند متعال
2- پيامبران الهى(ع)
3- جانشينان پيمبران عليهم السّلام
4- فرشتگانى كه از جانب حضرت حقّ بر ثبت و ضبط اعمال گماشته شدهاند
5 – زمانى كه در آن زمان انسان مرتكب عمل شده است
6- سرزمينى كه انسان در هنگام انجام عمل در آن مىزيسته است
7- اعضاء و جوارح انسانها گواهى خداوند متعال
نخستين شاهد اعمال، در روز قيامت خداوند متعال است، قرآن كريم در 18 مورد شهادت خداوند نسبت به اعمال انسانها را مورد تذكّر و تأكيد قرار داده است كه يكى از آن موارد به اين تعبير است:
«يَومَ يَبعَثُهُم اللّهُ جَميعاً فَيُنَبِّئُهُم بِما عَمِلوا اَحصيه اللّهُ و نَسُوهُ وَ اللّهُ على كُلِّ شىءٍ شَهيد.»
روزى كه خداوند همه مردم را بر مىانگيزد و آنها را از آنچه كه در دنيا انجام دادهاند آگاه مىسازد و همه آن اعمال را كه آنها فراموش كردهاند خداوند با شماره و عدد مىشمارد و خداوند بر همه موجودات گواه است. گواهى پيغمبران و امامان
آياتى از قرآن مجيد با تعبيراتى از قبيل «و يوم نبعث من كلّ امّةٍ شهيداً» يعنى روزى كه از هر امّتى شاهدى را بر مىانگيزيم دلالت بر اين مطلب دارند كه خداوند در روز قيامت با هر ملّتى شاهدى را بر مىانگيزد تا به اعمال آن امّت گواهى بدهد مفسّران قرآن در تفسير اين قبيل از آيات قرآن شاهدى كه با هر امّت بر انگيخته مىشود را به پيغمبر آن امّت در عصر و زمان خود و از آن پس به امامى كه قائم مقام آن پيغمبر است تفسير كردهاند.
در تفسير مجمع البيان مىگويد: اين نمونه از آيات دلالت دارند كه خداوند در هر عصرى در ميان مردم كسى كه گفتار او حجّت است را قرار داده است و هيچ عصرى از اعصار از وجود چنين كسى خالى نيست و از حضرت صادق عليه السلام نقل مىكند كه حضرتش مىفرمايند:
براى هر عصرى و هر امّتى امامى وجود دارد و آن امّت در روز قيامت با امام خود محشور مىگردد. گواهى فرشتگان
خداوند متعال نگهبانانى از فرشتگان بر انسانها گماشته است كه از طرفى وجود آنها را در برابر عواملى كه حيات و هستى آنها را به مخاطره مىافكند و به نيستى و نابودى تهديد مىكند حفاظت مىكنند و از طرف ديگر مراقب اعمال آنان مىباشند و كلّيه كردارها و گفتارهاى آنها را ضبط و بايگانى مىنمايند و در اين رابطه آياتى از قرآن مجيد مطالبى را بيان مىكنند مثلاً در موردى مىگويد:
«و السّماء و الطارق و ماادريك مالطارق النّجم الثّاقب ان كل نفسٍ لمّا عليها حافظ.»
سوگند به آسمان و ستارگانى كه شبها نمودار مىگردند و تو چه مىدانى كه طارق يعنى ستارگانى كه شبها نمودار مىشوند از لحاظ عظمت چيست؟ آنها ستارگانى هستند (با فاصله هزاران سال نورى و قدرت درخشندگى هزاران برابر خورشيد و نيز وزن و حجم هزاران برابر خورشيد در پهنه فضا حركت مىكنند) كه نورشان اعماق فضا را مىشكافد، بر هر فردى حافظ و نگهبان گماشته شده است. شهادت زمانها
«عن جعفر بن محمد الصادق عن ابيه عن آبائه قال ما من يوم يأتى على ابن آدم الّا قال له ذلك اليوم يا ابن آدم انا يوم جديد و انا عليك شهيد فافعل فىّ خيراً و اعمل فىّ خيرا اشهد لك يوم القيامة فانّك لن ترانى بعدها ابدا.؛حضرت صادق عليه السّلام از پدر بزرگوار خود و او هم از پدران بزرگوار خويش عليهم السلام نقل كردند كه فرمودند: هر روزى از روزها كه پديد مىآيد فرزندان آدم را صدا مىزند و مىگويد من روز تازهاى هستم و بر اعمال شما گواه مىباشم در اين چند ساعتى كه همراه من مىباشى، بكوش كه كار نيك انجام بدهى كه من در روز قيامت در نزد پروردگار شهادت خواهم داد و مرا ديگر – جز در روز قيامت كه براى گواهى دادن بر اعمال تو خواهم آمد – نخواهى ديد. شهادت مكانها
مكانها، سرزمينهائى كه انسان در آنها بسر مىبرده و در آن به انجام اعمال – چه نيك و چه بد – پرداخته است در روز قيامت شهادت مىدهد كه در اين مورد قرآن مجيد مىگويد: «بسم اللّه الرحمن الرّحيم اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها و قال الانسان مالها يومئذ تحدّث اخبارها.»
هنگامى كه به سختترين زلزلههاى خود بلرزه درآيد و اجساد مردگان را از دل خاك بيرون بيفكند انسان با تعجب مىگويد براى زمين چه حادثهاى پيش آمده است؟ آنروز زمين همه جريانها و اعمالى كه در روى آن واقع شده است را بازگو مىكند. شهادت اعضاى بدن
يكى ديگر از گواهان روز قيامت اعضاى بدن انسان است قرآن كريم مىفرمايد:
«يوم تشهد عليهم السنتهم و ايديهم و ارجلهم بما كانوا يعملون؛ روزى كه زبانها، دستها و پاهاى انسانها به آنچه كه در دنيا انجام دادهاند شهادت مىدهد و نيز مىگويد: «اليوم نختم على افواههم و تكلّمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون؛امروز بر دهان آدميان مُهر مى زنيم و دستهاى آنها با ما حرف مىزند و پاهاى آنها به آنچه كه در دنيا انجام دادهاند گواهى مىدهد.
به اميد روزى كه اعمال ما به گونهاى باشد كه گواهان مؤيّد ما باشند و در پيشگاه الهى سربلند باشيم.
پاورقي ها:
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
امام (ره) و تشويق عزاداران كوچك
در زمان بچگى در قم، بچهها در ايام محرم دسته راه مىانداختند. رسم اين بود كه داخل هر خانهاى كه در آن باز بود، مىشدند. و از آن سپرهاى قديمى مىبردند و هر خانواده چيزى مثل قند، چاى، پول داخل آن مىريخت. معمولاً اگر كسى پول مىداد، دهشاهى بود، يعنى نصف يك ريالى. يك روز – كه احتمالاً مربوط به سال 41 مىشود – با يك دسته در حال حركت بوديم. خانه امام را بلد بوديم. خانه امام يك بيرونى داشت كه الآن هست و يك اندرونى داشت كه در كوچه پشت آن يك در داشت ولى ما نمىدانستيم آنجا هم در منزل امام (ره) است. ما همين طور با دسته از كوچه پشتى منزل امام مىرفتيم. رفتيم در خانهاى كه در آن باز بود. امام (ره) داشتند وضو مىگرفتند. دسته ما ده نفر هم نبود. امام (ره) از آن استقبال كردند. ما سلام داديم و ساكت شديم. امام وضو گرفتند و يك تومان داخل سپر گذاشتند آن موقع آن مقدار پول خيلى بود و هيچكس تا آن حد كمك نمىكرد. اين براى ما انگيزه زيادى ايجاد كرد.(1) خاطرهاى جالب از امام خمينى (ره)
شهيد بزرگوار محمد رضا حمامى – معاون طرح و عمليات تيپ جواد الائمه(ع) – گفت: باغ بزرگى پشت منزل حضرت امام بود كه گاهى من و بچهها مىرفتيم آنجا و تمرين كلت كشى و تيراندازى مىكرديم. تو يكى از اين تمرينها، اتفاقاً امام هم قدم زنان آمدند پيش ما و ايستادند به تماشا. بچهها كه هميشه نسبت به امام احساس انس و صميميت خاصى داشتند، تعارف كردند تا ايشان هم چنانچه مىخواهند، تيراندازى كنند. امام هم كه هميشه لطف و عنايتشان شامل حال نگهبانها مىشد، قبول كردند و بعد از نشانه روى، دقيقاً به هدف زدند. بچهها كه انتظار چنين چيزى را نداشتند، مات و مبهوت مانده بودند. امام فرمودند: شما تمرينتان كم است من در جوانى براى كشيدن اسلحه و تيراندازى سريع، آن قدر تمرين داشتم كه چند تا جيب كت را پاره كردم.(2) اللّه واحد خمينى قائد
يك شب در حالت نشسته مشغول خواندن نماز شب بودم به طورى كه فراموش كردم اسيرم و نبايد صدايم را بلند كنم. در آن حال به گفتن: «الهى العفو» مشغول بودم كه ناگاه متوجه شدم كسى پشت سرم هست. احتمال دادم براى زدن شلاق و كابل آمدهاند. اعتنايى نكردم و الهى العفو را ادامه دادم. ولى ديدم كسى كه پشت سرم هست مى گويد: اللّه اللّه. من هم بدون آن كه به طرف او برگردم، گفتم: اللّه اللّه.
فردا صبح در حال هواخورى جمال و احد را ديدم، دو سرباز عراقى كه خيلى هواى اسرا را داشتند. جمال خودش را به من نزديك كرد و گفت: اللّه اللّه. من هم در پاسخش گفتم: اللّه اللّه. يك دفعه جمال دستش را دور گردنم انداخت و با صداى تقريباً بلند و عربى گفت: آقاى من، سرور من، مرا ببخش.
آنگاه روى پايم افتاد و از من تقاضاى بخشش نمود.
من خم شدم و او را با حالتى محترمانه بلند كرده، گفتم: ما همه به بخشش خدا نياز داريم. خداوند همه ما را ببخشد.
لحظاتى هر دو اشك ريختيم، ناگهان نگهبان استخبارات سوت داخل شو زدند و با كابل به جان جمال افتادند. بعد از پذيرايى مفصل، ما را بيرون اردوگاه بردند و در قسمت ديگر مجدداً شروع به زدن ما كردند. سپس ما را به استخبارات افسران عراقى برده، هر دو را در يك سلول كوچك كه بوى تعفن مىداد، زندانى كردند. پس از مدتى در سلول را باز كردند و يك افسر ارشد همراه چند سرباز و چند نفر از استخبارات وارد شدند و ما را به كتك گرفتند. آنگاه من و جمال را رو به روى هم قرار داده، كابلى به من دادند و گفتند: جمال را بزن!
گفتم: اين عراقى است، من او را نمىزنم. من اسيرم!
رئيس آنها كه يك سرتيپ بود، گفت: اين عراقى نيست…!
گفتم: امكان ندارد…
عراقىها كابل را از من گرفته، دوباره هر دو ما را زدند بعد از چند دقيقه كابل را به جمال دادند و…
جمال به عربى قسم خورد كه اگر بند بندم را جدا كنيد، دست به روى اين شخص دراز نمىكنم. او نماينده رهبر من است.
افسر عراقى گفت: رهبر تو صدام حسين است و اين دشمن ماست!
جمال گفت: لا،لا قائد و رهبر من حضرت امام خمينى(س) است.
سپس افسران ارشد مثل سگ هار به جان ما افتادند و تا نفس داشتند، ما را زدند. جمال در حال شلاق خوردن مىگفت: اللّه واحد، خمينى قائد.(3) دارم شهيد مىشوم
يادم هست يكى از بچهها به نام حسين كارگر، طلبه جوانى از بچههاى يزد بود. او در قم درس مىخواند. بچه زرنگ، باهوش و تيزى بود. يك روز به محوطه بيمارستان پادگان ابوذر آمد. در آنجا او به نگهبانى مىپرداخت. به من گفت: مىدونى؟ از اينجا خسته شدم.
گفتم: مىخواهى چه كار كنى؟
گفت: مىخواهم بروم جبهه.
گفتم: اينجا به وجود شما خيلى احتياج است. (بيابان برهوت بود و به وجود نگهبانان احتياج بود). در حقيقت به وجود آنها عادت كرده بوديم. و با وجود آنها در بيمارستان احساس امنيت مىكرديم. گفتم: اين كار را نكن.
گفت: نه، اتفاقاً مىخواهم بروم.
گفتم: چه جورى مىخواهى بروى؟
گفت: فقط مىخوام شما به قرآن تفألى بزنى.
گفتم: ببين كارگر، من اين كار را نمىتوانم بكنم. برو پيش آيت اللّه صدوقى در ستاد فرماندهى همشهرى خودت هم هست. بگو برايت استخاره كند.
گفت: نه، مىخواهم تو تفأل بزنى.
به هر حال يك كم چونه زدم . چون يك مقدار كم سن بود و من از نظر سنى تقريباً از همه بزرگتر بودم، تفألى به قرآن برايش زدم. آيه 111 سوره توبه آمد: خدا جان و مال اهل ايمان را به بهاى بهشت خريدارى كرده. آنها در راه خدا جهاد مىكنند كه دشمنان را به قتل برسانند و يا خود كشته شوند. اين وعده قطعى است بر خدا و عهدى است كه در تورات و انجيل و قرآن ياد فرمود…
بعد گفت: حالا كه اين آيه آمد، پس مىروم.
بعد بلند شد و رفت. سه روز بعد جنازهاش را آوردند. بچهها مىگفتند: نماز ظهرش را كه خواند، بلند شد كه نماز عصرش را بخواند. در آن حال يكى از دوستانش او را صدا كرد كه هوشمند، هوشمند، شهيد شدم! يا مهدى و تمام.
گفت:دارم شهيد مىشوم، يا مهدى و تمام.
يك تركش خيلى كوچك به قلبش خورده بود. وقتى كه جنازهاش را آوردند، من در حال كار بودم. بچهها گفتند: جنازه كارگر را آوردهاند.
من فكر كردم مجروح شده. البته آيه قرآن مىفرمود كه من ديگر او را نخواهم ديد. وقتى جنازه را مشاهده كردم، ديدم خواب خواب است. آن قدر زيبا خوابيده كه حد ندارد. همان موقع پزشكها او را عمل كردند ولى فايده نداشت. قلبش پاره شده بود. همان موقع قرآن را كه باز كردم، همان آيه آمد.(4) راديو آبادان
در مواقع اضطرارى در زمان جنگ اعلام مىكرد به خون احتياج است. رزمندگان اسلام از مناطق مختلف مثل جبهه فياضيه و خرمشهر مىآمدند و خون مىدادند. در واقع رزمندگان تأمين كننده خون خود بودند. بيش از همه به خون گروه O و A احتياج پيدا مىشد. يك بار نزديك به 30 مجروح را طى چند ساعت وارد بيمارستان كردند. براى همين از طريق راديو اعلام شد بيمارستان به خون احتياج دارد. در كمتر از يك ساعت بچههاى رزمنده خرمشهرى و جبهه فياضيه براى دادن خون صف كشيدند. برخى از مواقع پرسنل بيمارستان هم ناچار مىشدند خون بدهند. من هم دلم مىخواست خون بدهم. زيرا گاهى يك كيسه خون مىتوانست جان مجروحى را نجات دهد. ولى وزنم پايين و لاغر بودم و از سويى مسؤول بخش خونگيرى فردى مقرراتى بود. براى همين هرچه اصرار مىكردم زير بار نمىرفت. يك روز همراه دكتر و دونفر نيرو در اطاق عمل مشغول كار بوديم. مجروحى كه زير دست ما بود، نياز به گروه خونى A پيدا كرد. نزديك به سه ليتر خون از بدنش رفته بود. يك كيسه خون سرد آورده، مشغول گرم كردن آن شدم اما دكتر گفت: «فايده ندارد، ما به خون گرم و تازه احتياج داريم». خود را به مسؤول مربوط رساندم و اعلام آمادگى كردم كه گفت: بيشتر پرسنل در مرخصى هستند و كارى نمىتوانيم بكنيم.
گفتم: خون من از گروه A است. حاضر هستى از من خون بگيرى؟
آن خانم با اصرار گفت: نخير!
به سراغ دكتر رفتم. او با عصبانيت گفت: ما احتياج به خون گرم داريم و اين مريض نزديك است كليههايش از كار بيفتد و…
بالاخره بعد از جرّ و بحث قرار شد من خون بدهم و بعد استراحت كنم. آن خانم گفت: من cc150 بيشتر از شما خون نمىگيرم. از قضا كيسه خون cc400 را به من وصل كرد. من هم به روى خود نياوردم. وسط كار كه شد، ناگهان گفت: اى واى! من چرا كيسه خون cc400 را به تو وصل كردم؟!
گفتم: آن قدر عصبانى بوديد كه نفهميديد چه كار مىكنيد.
به هر حال من cc400 خون دادم و آن را به دكتر رساندم و او از اين بابت خيلى خوشحال شد.(5) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. خاطره از سردار حسين علايى، ر.ك: معبر، ش 6، ص 13. 2. راوى: سيد هاشم موسوى، ر.ك: كليد فتح بستان، سعيد عاكف، ص 64. 3. راوى سروان كارگر: ر.ك: اردوگاه عنبر، ص 127 تا 130. 4. راوى: خاطره از خواهر«فاطمه،ر» ر. ك: فكه، شماره 43، ص 27. 5. راوى: زهره فرح نژاد، ر.ك: ستارههاى بى نشان، ج 1، ص 88 – 86.
خدامحورى در ادبيات امام خمينى
مقدمه
در صدد اين نيستيم كه ادبيات امام را در قالب گفتار و نوشتار تقسيم نماييم و بگوييم كه امام بلندترين مطالب عرفان و اخلاق و سياست را در قالب محاوره، به زبان ساده بيان مىكرد و در نوشتار، شعرى زيبا و نثرى عالى مىنوشت، و همچنين بر آن نيستيم، كه بگوييم نثر امام به سه دسته ذيل تقسيم مىگردد:
الف: نثر مرسل: كتاب چهل حديث، آداب الصلاة.
ب: نثر مصنوع: نامه عرفانى به حاج احمد آقا و به خانم فاطمه طباطبايى.
ج: نثر محاوره: كتاب كشف الاسرار، تفسير سوره حمد، وصيت نامه الهى سياسى.
و همچنين در صدد اين نيستيم كه بگوييم اشعار امام در قالبهاى شعرى چون: الف: مسمط مخمس
مژده فروردين زنو بنمود گيتى را مسخّر
جيشش از مغرب بگرفت تا مشرق سراسر
رايتش افراشت پرچم زين مُقَرنس چرخ اخضر
گشت از فرمان وى در خدمتش گردون مقرّر
بر جهان و هرچه اندر اوست يكسر حكمران شد(1) ب: قصيده
اى ازليت به تربت تو مخمّر
وى ابديت به طلعت تو مقرّر
آيت رحمت زجلوه تو هويدا
رايت قدرت در آستين تو مضمر(2) ج: ترجيع بند
اى نقطه عطف راز هستى
برگير زدوست جام مستى(3)
و يا اينكه اشعارش را در بيش از 60 غزل، 30 قطعه و قريب 80 رباعى بياوريم، بلكه مىخواهيم منشأ ادبيات امام را، كه از منابع دينى و فرهنگى، دينى سرچشمه مىگيرد و غابت گرايانه از اويى و به سوى اويى است را در دوران تحصيلش تا به عرفان راه يافتن و به وصال رسيدن و به وصال يار نائل شدن و بازگشت من الحق الى الخلق بالحق و در يك كلام، خدامحورى در ادبيات امام را در سه دوره تبيين كنيم.
الف: دوران تحصيل (كودكى، نوجوانى و ميان سالى)
ب: دوران مبارزات سياسى (انقلاب اسلامى)
ج: دوران حاكميت (جمهورى اسلامى) ادبيات در يك نگاه
فرق ادبيات با زبان محاوره در اين است كه انسان در محاوره حرفهايش را با زبان ساده بيان مىكند، كتاب را بيار، دفتر را ببر، بشين، پاشو، بيا، برو؛ ولى ادبيات هنر بيان نيات، در قالبى زيبا، همراه با احساس و عاطفه است كه داراى قدرت نفوذ و محرك انديشه و احساس مىباشد، لذا با كمك استعاره، تشبيه، مجاز و كنايه، كلام آرايش داده مىشود تا تأثير عميقى برجا بگذارد.
هر اثر ادبى محدود و محصور به اعتقادات، جهان بينى، تربيت فرهنگى و انديشه صاحب اثر است. اگر خالق اثر داراى اعتقادى والا باشد، اثر برجا ماندهاش، طبعاً والاست، ولى اگر صاحب اثر از عقيده و تربيت فرهنگى پست و مبتذل برخوردار باشد، اثرش نيز پست و مبتذل خواهد بود؛(4) «از كوزه همان برون طراود كه در اوست».
با اين نگاه، آثار ادبى با توجه به اهداف و غايت، به سه قسم خودخواه، ديگرخواه، خدا خواه تقسيم مىشود.(5) الف: ادبيات خودخواه
عدهاى عقيده دارند كه هدف و غايت ادبيات، خود ادبيات است و زيبايى پايه و اساس ادبيات است، اگر ادبيات را در خدمت اجتماع قرار بدهيم، از ادبيات منفعت خواستهايم، در صورتى كه نبايد از ادبيات منفعت خواست، زيبايى بايد براى زيبايى باشد؛ با اين عقيده هر گونه مسئوليتى از دوش ادبيات و اديب برداشته شده است و زمينه براى محصور كردن ادبيات به خود فردى «اصالت خود» و خود بزرگتر «اصالت دربار» فراهم مىشود و سير پرواز ادبيات به شراب و كباب و رباب ختم مىشود،ارزشش به حد تحفه و صله تنزّل مىكند.
كاندرين مدت كه بودستم زديدار تو فرد
جفت بودم با شراب و با كباب و با رباب(6)
با اين انديشه ادبيات در مذبح فرد ذبح مىشود، همچنانكه در مذبح حاكمان ذبح مىشد.
پيروز شه عادل منصور معظم
كز عدل بناكرد دگر بار جهان را
آن شاه سبك حمله كه در كفه جودش
بى وزن كند رغبت او حمل گران را(7)
بايد ادبيات را از اين مذبح شراب و كباب و رباب بيرون كشيد تا زنده و با طراوات بماند و به اجتماع طراوت ببخشد. ب: ادبيات ديگرخواه
وقتى ادبيات، در كنار ديگر وسايل مورد نياز اديب دانشمند، براى خلق اثر محرك و با طراوت قرار گرفت، شانه ادبيات و اديب مانند ديگر علوم و دانشمندش زير بار مسئوليت مىرود و ادبيات، ديگر خواه مىگردد؛ در اين بخش عدهاى عقيده دارند كه هدف و غايت ادبيات، هدايت اجتماع به سوى ترقى در قالب زيباى ادبى است.
هنوزم زخردى به خاطر درست
كه در لانه ماكيان برده دست
به منقارم آن سان به سختى گزيد
كه اشكم چو خون از رگ آن دم جهيد
پدرخنده بر گريهام زد كه هان
وطن دارىآموز از ماكيان(8)
در ادبيات ديگرخواه، هميشه بين اجتماع و اديب داد و ستد جريان داشته است، هر كدام كه برترى داشت، بر ديگرى تأثير گذاشته و در آن اثراتى پديدآورده است، گاهى تحولات اجتماعى برترى يافته موجبات ايجاد مكاتب ادبى گرديد و گاهى اديب برترى يافته و موجب تحرك و تحول ادبيات و انقلاب ادبى گرديد؛ هرچند كه گاهى قدرت حاكم بنام اجتماع بر ادبيات و اديب برترى مىيابد و اديب را وادار به عزلت نشينى و ادبيات را وادار به انحطاط مىكند و دور منفى ادبيات را بوجود مىآورد، ولى در مجموع ادبيات ديگرخواه موجب تحرك و تحول اجتماع مىشود. ج: ادبيات خداخواه
هرچند كه ادبيات ديگرخواه مىتواند افراد انديشمند را تا حدودى اغناء كند ولى هميشه افرادى هستند كه بالاتر از اجتماع مىانديشند، آنها خداپرستانى هستند كه اجتماع را در خدمت پيشرفت بشرى مىدانند، هرچند كه عدّهاى در اين مسير غرق در تصوف شدند و اجتماع را از ياد بردهاند.
بشنو از من اين جهان هيچ است هيچ
هرچه هست اندر زمين و آسمان هيچ است هيچ
غير آن يكتاى بىهمتاى زانديشه برون
هرچه در قيدش تو هستى، وارهان هيچ است هيچ
پيچ در پيچست اين دنيا و پيچ و مهرهاش
(ناهج) اندر گردش كون و مكان هيچ است هيچ(9)
ولى عدهاى از خداپرستان هستند كه براى رسيدن به هدف نهائى خلقت انسان دنيا را وسيله قرار دادند، اينها در صدد ايجاد اجتماعى عالى هستند تا در آن به مرتبه اعلاى انسانيت برسند، و خداوند اينها را در قرآنش امت وسط خواند.(10)
جز سر كوى تو اى دوست ندارم جائى
در سرم نيست بجز خاك درت سودائى(11)
در اين ادبيات اديب بار مسئوليت خليفة اللهى را براى ترقى بشريت بر دوش دارد و دستورات دين را مجموعهاى از حقيقت مىداند و سعى دارد زيبايى حقيقت دين را در قالب ادبيات زيبا ارائه نمايد.
با عنايت و حفظ اين مطالب مىتوان گفت كه ادبيات امام خمينى در دسته سوم «ادبيات خداخواه» قرار مىگيرد.
ديدهاى نيست نبيند رخ زيباى تو را
نيست گوشى كه همى نشنود آواى تورا
رهرو عشقم و از خرقه و مسند بيزار
بدو عالم ندهم روى دل آراى تورا
هيچ دستى نشود جز برخوان تو دراز
كس نجويد بجهان جز اثر پاى تورا
همه جا منزل عشق است كه يارم همه جاست
كور دل آنكه نيابد بجهان جاى تورا(12) الف: ادبيات خدامحورى امام خمينى در دوران تحصيل (قبل از مبارزات)
امام خمينى داراى جهان بينى اشراقى و شهودى است، هستىشناسى او، هستىشناسى عاشقانه و از سر شيدايى است كه از هفت سالگى با آموختن قرآن شروع شد و با تعليم خط و منطق و بيان و بديع و عروض و قوافى در خمين و اراك و قم ادامه يافت.
قم بدكى نيست از براى محصل
سنگگ نرم و كباب اگر بگذارد
حوزه علميّه داير است وليكن
خان فرنگى مآب اگر بگذارد(13)
و براى رسيدن به مقصد، فقه و اصول و تفسير و حديث و فلسفه را تعليم ديد و متعلمانه به خدمت گرفت.
اى حضرت صاحب زمان اى پادشاه انس و جان
لطفى نما بر شيعيان تأييد كن دين مبين
توفيق تحصيلم عطا فرما و زهد بىريا
تا گردم از لطف خدا از عالَمين عاملين(14)
و براى همه خواندهها و دانسته هايش، سرود:
در مدرس فقيه به جز قيل و قال نيست
در دادگاه، هيچ از او داستان نبود
در محضر اديب شدم، بلكه يابمش
ديدم كلام جز زمعانى بيان نبود(15)
امام خمينى به خوبى دريافته بود كه آنچه فهم هستى و درك محضر هستى را فراهم مىكند علم نيست.
در حلقه درويش نديديم صفائى
در صومعه از او نشنيديم ندائى
در مدرسه از دوست نخوانديم كتابى
در مأذنه از يار نديديم صدائى
در جمع كتب هيچ حجابى ندريديم
در درس صحف راه نبرديم بجائى(16)
امام علم را حجاب نورى كه با آن راز هستى گشوده نمىشود، مىدانست:
در بر دل شدگان علم حجاب است حجاب
از حجاب آنكه برون رفت بحق جاهل بود
عاشق از شوق بدرياى فنا غوطه وراست
بى خبر آنكه به ظلمتكده ساحل بود(17)
و براى همه مسير طى شده علمىاش نوشت: در جوانى سرگرم به مفاهيم و اصطلاحات پرزرق و برق شدم كه نه از آنها جمعيتى حاصل شد و نه حال، اسفار اربعه با طول و عرضش، از سفر به سوى دوست بازم داشت.(18)
اسفار و شفاء ابن سينا نگشود
با آن همه جرّ و بحثها مشكل ما(19)
نه از فتوحات فتحى حاصل شد و نه از فصوص الحكم، حكمتى دست داد، تا چه رسد به غير آنها كه خود داستان غمگين دارد.(20)
از فتوحاتم نشد فتحى و از مصباح نورى
هرچه خواهم در درون جامه آن دلفريب است(21)
امام خمينى براى رسيدن به وصال يار دائم در تكاپو بود:
از درس و بحث مدرسهام حاصلى نشد
كى مىتوان رسيد به دريا از اين سراب
هرچه فرا گرفتم و هرچه ورق زدم
چيزى نبود غير حجابى پس حجاب(22)
تا اينكه با عارف كامل آيت اللّه شاه آبادى آشنا شد.
دست من گير از اين خرقه سالوس رهان
كه در اين خرقه بجز جايگه جاهل نيست(23)
با اصرار امام خمينى، آيت اللّه شاه آبادى او را پذيرفت.
الا يا ايها الساقى زمى پرساز جامم را
كه از جانم فرو ريزد هواى ننگ و نامم را
از آن مىريز در جامم كه جانم را فنا سازد
برون سازد زهستى هسته نيرنگ و دامم را
از آن مىده كه جانم را زقيد خود رها سازد
به خود گيرد زمامم را فرو ريزد مقامم را(24)
رابطه بين شاه آبادى و امام خمينى، رابطه استاد و شاگردى صرف نبود، بلكه رابطهشان مراد و مريدى بود، عشق دو طرفه نسبت به هم داشتند كه آيت اللّه شاه آبادى در هر شرايطى امام را به حضور مىپذيرفت(25) و امام خمينى چنان به او عشق مىورزيد كه بعد از نامش روحى له الفداء بكار مىبرد،(26) و كلاسشان، كلاس تعليم و تعلم متعارف نبود، بلكه جنبه اشراقى داشت، عرفان عملى همراه با استاد بود.
كاش روزى بسر كوى تو ام منزل بود
كه در آن شادى و اندوه مراد دل بود
تا اينكه رسيد به:
چون به عشق آمدم از حوزه عرفان ديدم
آنچه خوانديم و شنيديم همه باطل بود(27)
امام خمينى حوزه عرفان را صوفيانه طى نكردند، بلكه تمام علوم آموختهاش را به خدمت گرفت، شريعت و طريقت و حقيقت را كه در طول تاريخ جدا از هم مطرح شده بود را يكجا جمع نمود، او وصال سالك را در با هم بودن اين سه مىدانست و خودشان در اوج وصال، شديداً به آداب و ظواهر شريعت پايبند بوده(28) و به قله سعادت انسانيت يعنى جامعيت براى ظهور صوراسماء الهيه و محلى براى تجلى اسماء الهى شد و خليفة اللهى گرديد كه خداوند فرمود: «انى جاعل فى الارض خليفة».(29)
اين آئينه تمام نماى انسان كامل، در اوج وصال به ملائك تناز زير پايش مىگويد:
قدسيان را نرسد تا كه به ما فخر كنند
قصه علّم الاسما به زبان است هنوز(30)
اين واصل حقيقت با دامن دامن عطر وصال به ميان خلق برگشت كه تاريخ با آن سنگينىاش را تكان داد. ب: ادبيات خدامحورى امام خمينى در دوران مبارزات (انقلاب)
امام خمينى در سال 1341 دست به سفر من الحق الى الخلق بالحق زد و خود آن ايام را چنين ترسيم مىكند: سال 41 سال شروع انقلاب اسلامى و مبارزه روحانيت اصيل در مرگ آباد تحجر و تقدس مآبى چه ظلمها بر عدّهاى روحانى پاكباخته رفت، چه نالههاى دردمندانه كردند و چه خون دلها خوردند.(31)
امام خمينى، زمانى بين خلق برگشت كه متدينين به اميد حفظ دين و سياسيون به اميد رسيدن به دنيا، بين دين و سياست خط حايل ممتدى كشيده بودند كه هيچ كس حق عبور از آن را نداشت، و اگر كسى تفكر عبور از آن را مىكرد، دو گروه پايمالش مىكردند.
در اين جوّ امام خمينى به روحانيون نوشت: هان اى روحانيون اسلامى، اى علماى ربانى، اى دانشمندان ديندار، اى گويندگان آيين دوست، اى دينداران خداخواه، اى خداخواهان حق پرست، اى حق پرستان شرافتمند، اى شرافتمندان وطن خواه، اى وطن خواهان با ناموس، موعظت خداى جهان را بخوانيد و يگانه راه اصلاحى را كه پيشنهاد فرمود بپذيريد و ترك نفعهاى شخصى كرده تا به همه سعادتهاى دو جهان نايل شويد و با زندگانى شرافتمندانه دو عالم دست در آغوش شويد، إن للّه فى ايام دهركم نفحات ألافتعر ضوالها.(32)
و هنگامى كه رژيم پهلوى دست به حبس و اعدام انقلابيون زد، امام خمينى براى انقلابيون نوشت: شما روحانيون حقايق را به مردم بگوييد كه چه نقشهاى بر عليه اسلام و استقلال مملكت دارند، تا مردم صفوف خود را فشردهتر كنند، مردم زندهاى باشند در برابر حوادثى كه پيش مىآيد، استقامت داشته باشيد و از آنهايى كه خداوند فرمود: إن الذين قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة ألّاتخافوا و لاتحزنوا وابشروا بالجنة التى كنتم توعدون؛خداوند ملائكه را بر شما فرو مىفرستد و قلبتان را آرامش مىبخشد كه از كشته شدن و اعدام شدن نگران نشويد، جايگاه ابدى شما بهشت عدن است كه خداوند به متقين وعده داده است.(33)
فقر، فخر است اگر فارغ از عالم باشد
آنكه از خويش گذر كرد، چهاش غم باشد؟(34)
اين نوشتار امام خمينى براى خلق اثر ادبى نيست، بلكه براى حقايق دستورات الهى در جامعه بشرى است و از سرسوز و ايمان راسخ و اعتقاد قلبى اوست، چنان ايمانى كه در جواب شهيد سعيدى كه گفته بود، بنظرم از اين به بعد شما در مبارزاتتان ياران كمترى خواهيد داشت، فرمود: آقاى سعيدى چه مىگويد؟! به خدا قسم اگر تمام جن و انس پشت به پشت هم بدهند و در مقابل من بايستند من چون اين راه را حق يافتم از پاى نخواهم نشست.(35)
امام خمينى چنان غرق در ايمان شده بود كه مبدل به اسلام مجسم شد، و شهيد سيد محمد باقر صدر مىگفت: در خمينى ذوب شويد چنانكه او در اسلام ذوب شده است.(36)
امام خمينى غرق در خدا بود و لذا همه چيز براى او عادى بود، حتى شهادت پسرش آقا مصطفى، كه گفت: اينطور قضايا خيلى مهم نيست، پيش مىآيد. براى همه مردم پيش مىآيد، خداوند تبارك و تعالى الطافى دارد ظاهر و الطاف خفيه، ما از الطاف خفيهاى كه خداوند نسبت به عبادش دارد و انّه لطيف على عباده، اطلاع نداريم كه جزع و فزع مىكنيم والا در اينطور چيزهايى كه جزئى است و مهم نيست اينقدر بىطاقت نبوديم، مىفهميديم كه يك مصالحى در كار است، يك الطافى در كار است، يك تربيتهايى در كار است.(37)
غم مخور ايام هجران رو به پايان مىرود
اين خمارى از سرما مىگساران مىرود
پرده را از روى ماه خويش بالا مىزند
غمزه را سر مىدهد غم از دل و جان مىرود
بلبل اندر شاخسار گل هويدا مىشود
زاغ با صد شرمسارى از گلستان مىرود
محفل از نور رخ او نور افشان مىشود
هرچه غير ذكر يار از ياد رندان مىرود
ابرها از نور خورشيد رخش پنهان شوند
پرده از رخسار آن سرو خرامان مىرود
وعده ديدار نزديك است ياران مژده باد
روز وصلش مىرسد ايام هجران مىرود(38) ج: ادبيات خدامحورى امام خمينى در دوران حاكميت
در زمانى كه زهد، گريز كامل از دنيا و توجه محض به آخرت تعبير مىشد و حكومت گريز كامل از آخرت و توجه محض به دنيا بود، بدترين افراد در رأس هرم حكومت قرار داشتند و از پستترين جنايات باكى نداشتند و بهترينهاى جامعه در كنج دير و صومعه، خانقا و كليسا و مسجد عزلت گزيده بودند، امام خمينى با افكار روشن و والاى خود، تار و پود زهد مذموم و منفى را از هم گسست و بدآموزيهاى زهد صوفيانه را كنار زد و اوج زهد و تقوا و پارسايى و توجه كامل به آخرت، توجه به دنيا را براى پياده كردن حكومت حق و اجراى عدالت ضرورى دانست و خود به اين امر اقدام نمود و حكومت تشكيل داد.
جمهورى ما نشانگر اسلام است
افكار پليد فتنه جويان خام است(39)
و زمانى كه رأس هرم حكومت قرار داشت و تكيهگاه همه مسئولين نظام بود، در آن كوران مسائل حكومتى كه همه را غرق كرده بود، امام خمينى سوز عشقى مىسرود كه انسان خيال مىكند او در وسط گلستان نشسته و فارغ از همه هياهوى سياسى و اجتماعى و مسائل زندگى است و كارى جز سرودن شعر ندارد.
فرهادم و سوز عشق شيرين دارم
اميد لقاء يار ديرين دارم
طاقت زكفم رفت و ندانم چه كنم
يادش همه شب در دل غمگين دارم(40)
همين امام، هنگامى كه رزمندگان در جبهه جنگ دست به عملياتى مىزدند و مارش عمليات از راديو پخش مىشد، دل هر كس در پشت جبهه به سختى مىتپيد و نشاط و شادى در چهره رزمندگان خسته با بدنهاى خونين، بخاطر فتح موج مىزد، به خدايش مىگفت: بارالها! جوانان رزمنده ايران فتح را از تو مىدانند و به قدرت خويش مغرور نيستند، و اگر غرور و سرافرازى هست براى آن است كه مورد عنايت و حمايت ذات مقدس تو هستند، تو طمأنينه و سكينه را در دل آنان نازل فرمودى و رعب و وحشت را در قلوب دشمنان آنانكه دشمنان اسلامند انداختى، خداوندا هرچه هست از توست.
و همچنين خطاب به رزمندگان مىنوشت: همه بايد بدانيم كه تمام امور و از آن جمله فتح و نصر بدست خداوند متعال است، «و ما النصر إلّا من عند اللّه العزيز الحكيم».(41)
اى دوست هرآنچه هست نور رخ توست
فرياد رس دل نظر فرّخ توست(42)
و در توصيف جان باختگان عمليات مىگفت: از شهدا كه نمىشود چيزى گفت؛ شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانهشان و در شادى وصالشان «عند ربهم يرزقون»اند؛ و از نفوس مطمئنهاى هستند كه مورد خطاب «فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى» پروردگارند، اينجا صحبت عشق است و عشق، و قلم در ترسيمش برخود مىشكافد.(43)
باده از دست لطيف تو در اين فصل بهار
جان فزايد كه در اين فصل بهار آمدهام
مطرب عشق كجا رفت در اين فصل طرب
كه به عشق و طربش بادهگسار آمدهام
در ميخانه گشائيد كه در مسلخ عشق
به هواى رخ آن لاله عذار آمدهام(44) امام خمينى در همه جا و همه حال با يار بود و رخ يار مىخواست:
آيد آن روز كه من هجرت از اين خانه كنم
از جهان پرزده در شاخ عدم لانه كنم؟(45)
و همه چيز را براى يار مىخواست:
دردخواهم دوا نمىخواهم
غصّه خواهم نوا نمىخواهم
عاشقم، عاشقم مريض توأم
زين مرض من شفا نمىخواهم(46)
آنگاه كه همه دعاى شفاء مىخواندند، او دعاى پرواز مىخواند:
فرّخ آن روز كه از اين قفس آزاد شوم
از غم دورى دلدار رهم، شاد شوم
سرنهم بر قدم دوست به خلوتگه عشق
لب نهم بر لب شيرين تو فرهاد شوم(47)
امام خمينى شادمانه پركشيد و ما، در دريايىغم، آخرين كلمات پراميدش را خوانديدم: با دلى آرام و قلبى مطمئن و روحى شاد و ضميرى اميدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به سوى جايگاه ابدى سفر مىكنم.(48)
او چه زيبا آرامش و آسايش و اطمينان را در سراسر حيات خويش سارى ساخت و قطران آن را در جامعه جارى نموده تا بشريت در اجتماعى عالى به سوى مرتبه اعلاى الهى حركت كند.
خمينى در خم ابرويش جام پر ز مىداشت، افسوس كه قد عصر ما به آن بلندى نبود كه لبىتر كند.
ساقى بريز باده در ساغر حريفان
ما طعم باده عشق از دست او چشيديم(49) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1- امام خمينى سيد روح اللّه، ديوان امام، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام، بيست و سوم 1378، ص 271. 2- همان، ص 253. 3- همان، ص 285. 4- سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انسانى دانشگاهها، مجموعه مقالههاى سمينار بررسى ادبيات انقلاب اسلامى، تهران، سمت اول، 1373، ص 3. 5- همان، ص 77 – 71. 6- انوارى، ديوان انوارى، با مقدمه سعيد نفيسى، تهران، نگاه، اول 1376، ص 80. 7- انورى ابيوردى، ديوان اشعار. 8- دهخدا، على اكبر، ديوان. 9- قزوينى ناهج، هيچنامه. 10- سوره بقره، آيه 142، وجعلناكم امة وسطا. 11- ديوان امام، ص 186. 12- همان، ص 42. 13- همان، ص 301. 14- همان، ص 262. 15- همان، ص 108. 16- همان، ص 187. 17- همان، ص 104. 18- امام خمينى سيد روح اللّه، صحيفه امام، ج 20، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، دوم 1379، ص 165. 19- ديوان امام، ص 44. 20- صحيفه امام، ج 20، ص 165. 21- ديوان امام، ص 51. 22- همان، ص 48. 23- همان، ص 67. 24- همان، ص 40. 25- ستوده اميررضا، پابه پاى آفتاب، ج 4، تهران، پنجره، ويرايش دوم، ص 259 – 240. 26- امام خمينى سيد روح اللّه، شرح چهل حديث، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، اول 1371، ص 20. 27- ديوان امام، ص 104. 28- مجموعه مقالههاى سمينار بررسى ادبيات انقلاب، ص 330 – 328. 29- سوره بقره، آيه 30. 30- ديوان امام، ص 127. 31- صحيفه امام، ج 21، ص 240. 32- همان، ج 1، ص 23 و 22. 33- همان، ص 162. 34- ديوان امام، ص 86. 35- پابه پاى آفتاب، ج 4، ص 235. 36- حسين حائرى سيد كاظم، زندگى و افكار شهيد صدر، ترجمه طارمى حسن، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، اول 1375، ص 155. 37- صحيفه امام، ج 3، ص 234. 38- ديوان امام، ص 111. 39- همان، ص 195. 40- همان، ص 221. 41- صحيفه امام، ج 16، ص 155. 42- ديوان امام، ص 196. 43- صحيفه امام، ج 21، ص 147. 44- ديوان امام، ص 137. 45- همان، ص 158. 46- همان، ص 160. 47- همان، ص 159. 48- صحيفه امام، ج 21، ص 450. 49- ديوان امام، ص 164.
امام خمينى و دفاع از ارزشهاى اسلامى
ميراث معصومين
در قرآن مىخوانيم: «الّذين يبلّغون رسالات اللّه و يخشونه ولايخشون احداً الّا اللّه و كفى باللّه حسيباً(1) كسانى كه رسالتهاى الهى را به مردم مىرسانند و تنها از او بيم دارند و از هيچ كسى جز حق تعالى واهمهاى به دل راه نمىدهند و همين بس كه خداوند، حسابگر (و پاداش دهنده اعمالشان) مىباشد.»
اين كلام آسمانى به يكى از مهمترينهاى برنامههاى فرستادگان الهى اشاره دارد و تأكيد مىنمايد افرادى كه مىخواهند چنين وظيفهاى را بر عهده گيرند در اين مسير از كسى وحشتى ندارند زيرا در راه خدا بايد قاطعانه پيش رفت و بايد بى اعتنا به جوّ سازىهاى عوام، توطئههاى فاسدان، مفسدان،زورگويان و عوامل استكبار، برنامههاى خويش را پىگيرند. اين آيه دليل آشكارى است براى اين كه شرط اساسى براى پيشرفت در مسايل ارزشى و فرهنگى اخلاص و عدم وحشت از هر چيزى است، كسانى كه چنين رسالت سنگينى را پذيرا شدهاند هيچ عاملى بر تصميم و اراده و برنامه آنان اثر نمىگذارد.
اصولاً كار بزرگان دين و وارثان راستين انبياء اين است كه راه را براى اصلاح جامعه، رشد و آگاهى افراد و سوق دادن انسانها به سوى ايمان و پارسايى هموار سازند و جهت عملى ساختن اين برنامهها آفتها و موانع را از ميان برمىدارند، قاطعانه پيش مىروند، سخنان غير منطقى، سست و بىاساس بدگويان و مخالفان، تأثيرى در راهى كه آنان برگزيدهاند ندارد. چرا كه اين شخصيتها طالب حقاند و متوجه اين واقعيتاند كه بايد رضايت پروردگار را بدست آورند نه رضايت دستهها، گروهها، جمعيتها، احزاب و مانند آنها را.
در حديث مشهورى آمده است: «انّ العلماء ورثة الانبياء؛(2) دانشمندان وارثان پيامبرانند.»
ارث پيامبران چيزى جز هدايت، تعليم، پايدارى، احياى نفوس، ارشاد و تصحيح مسير بشريت نمىباشد. عالمانى كه وارثان فرستادگان آسمانى هستند در تعهدات و تكاليف انسانى و اجتماعى و دينى پيامبر، وارث اويند و بايد جاى خالى پيامبر را در ميان جوامع بشرى پركنند عالمى مىتواند حركت سترگ انبياء را استمرار ببخشد كه چون حضرت ابراهيم(ع) تبر ايمان و خرد را بر دوش گيرد و بتهاى خوديت، خرافه و جهالت را درهم بكوبد، به مثابه حضرت موسى(ع) براى سرنگونى جبّاران، در هر چهرهاى كه باشند، لحظهاى از پاى نايستد و چون نبى اكرم(ص) و پيامبر اعظم حضرت ختمى مرتبت با خلقى عالى و معنويتى فوق العاده، و قداستى شگفت انگيز، مروّج فضايل و مكارم باشد كه خود در عرصه انديشه و عمل به آنها التزام دارد و به بهترين نحو آنها را در زندگى فردى و اجتماعى خويش پياده كرده است و نيز همچون اميرمؤمنان(ع) و جانشينان بر حق او، به بيان احكام و معارف الهى در فرصتهاى مقتضى بپردازد و سنت پيامبر، حضرت محمد(ص) را زنده نگاه دارد و فرهنگ سياسى جامعه را شجاعانه اصلاح كند. براى گسترش حقايق اسلامى و دفاع از حريم ديانت، جلوگيرى از تحريفها و بدعتها، به پرورش شاگردانى پرمايه، دانشور و مؤمن اهتمام ورزد. جبهه حق را رهبرى كند و در هر شرايطى يارى آنان را فراموش نكند. و ستيز با كفر و نفاق وظيفه اصليش باشد و اين كه در حديثى تصريح گرديده كه: «الفقها امناء الرُسُل(3)؛ دانشوران امانت داران فرستادگان خدايند.» امانت همان محتواى رسالت است كه دانشمند مسلمان بايد در نشر و تبليغ آن بكوشد و به هنگام حضور موانع، براى رفع آنها قيام كند. او بايد خارها و علفهاى هرزى را كه اجازه نمىدهند در سرزمين نفوس بشرى گلهاى فضيلت و عدالت كاشته شود و برويد، كنار زند. حضرت على(ع) مسؤوليتهاى اجتماعى را تنها متوجه حكّام و اميران نمىدانند و مىفرمايند: «و ما اخذ اللّه على العلماء الّا يقاروا على كظة ظالم و لاسغب مظلوم؛(4) و قرارى كه خدا با دانشمندان دارد كه با ظالمان قرار نداشته باشند و بر سيرى آنان و گرسنگى مظلوم تاب نياورند.»
قرآن اصرار دارد كه بايد در برابر كفر و عناد بسيج گرديد و نيروها را مهيا ساخت: «و اعدّوا لهم مااستطعتم من قوة»(5) در طريق نشر فرهنگ قرآن و عترت و استقرار موازين الهى، برخى شرايط پيش مىآيد كه انسان تصوّر مىنمايد براى پشت سرنهادن موانع و صعوبتها، با پيروان اديان و فرق ديگر آن چنان بايد كنار بيايد كه زمينههاى خشنودى و رضايت آنان را فراهم سازد. اما واقعيت مسلّم و محتوم اين است كه قرآن آن را مطرح مىنمايد: يعنى به تعبير كلام وحى دشمنان و مخالفان موقعى رضايت خود را اعلام مىدارند كه مؤمنين از ايمان، تقوا و دستورات قرآنى و سنّت نبوى دست بردارند. بر اين اساس پيروى از خواستههاى استكبار، ليبراليسم، پلوراليسم و هر تفكر ضد الهى، با فرهنگ قرآن، تباينى آشكار دارد: «ولن ترضى عنك اليهود ولا النصارى حتّى تتّبع ملّتهم قل انّ هدى اللّه هو الهدى و لئن اتبعت اهواهم بعد الّذى جاءك من العلم مالك من اللّه من ولىّ ولانصير(6)؛ در جاى ديگر قرآن از اين كه مؤمنان، افرادى جز اهل خودشان را به عنوان محرم اسرار بگيرند نهى كرده است: «يا ايّها الّذين آمنوا لاتتّخذوا بطانةً من دونكم لايألونكم خبالاً ودّوا ما عنتم قد بدت البغضاء من افواهم و ما تخفى صدورهم أكبر قد بيّنا لكم الآيات ان كنتم تعقلون(7)؛ البته استقامت در راه حق نياز به يقين، ايمان و توكل دارد و از كمى همراهان نبايد واهمه داشت چنانچه حضرت على(ع) فرمودهاند: «لاتستوحشوا فى طريق الهدى لقلّة اهله».(8) مقاومتى فراگير
حضرت امام خمينى(ره) خورشيد درخشان قيام در سپهر تشيع بود كه آيات نجات وحيات را بر صحيفه سرخ فجر نگاشت. سمند انقلابش سرادق كفر، نفاق و الحاد را سرنگون ساخت و انسانهاى مشتاق حق و تشنه فضيلت را از تيرگى و تباهى رهانيد و به سرزمين عزت و سربلندى رسانيد و كوشيد آيه شريفه: «اللّه ولىّ الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور»(9) را تحقق عينى و عملى ببخشد.
امام در خصوص ارزشهاى مقدس و ولاى دينى، باورهاى مذهبى و رعايت حريم الهى به حق و به جدّ غيرت فوق العادهاى داشت و كوشيد با بيانات، موضعگيرىها و رفتارهاى خويش دفاع از ديانت را در بين امّت مسلمان به عنوان سنتى پسنديده، جارى و سارى نمايد.
امام كوچكترين سستى و مسامحه در روحيه مسلمين را برنمىتابيد زيرا اعتقاد داشت، چنين عارضهاى حريم ديانت را مورد خدشه قرار مىدهد،صبغه مذهبى را كمرنگ كرده و در صورت استمرار، تسامح و سستى در جامعه اسلامى ملّتى را كه با سلاح ايمان به نبرد با اهريمنان پرداخته و از دژهاى استوار معنويت صيانت مىكند، چنان دچار آفت مىنمايد كه اگر خصم در روز روشن به سرزمين ايمان و پارسايى يورش آورد، مسلمين خم به ابرو نياورند و رگ غيرتشان كه با شعارهاى دروغين مداهنه و تساهل تخدير شده به جوش نيايد و بدين گونه زمينههاى هجوم همه جانبه استكبار و نفاق مدرن به مرزهاى اعتقادى فراهم گردد.
امام در فراز پيامى به مناسبت نوروز سال 1359 مىفرمايند: «ما بايد حسابمان را با قدرتها و ابرقدرتها يكسره كنيم و به آنها نشان دهيم كه با تمام گرفتارىهاى مشقت بارى كه داريم، با جهان برخوردى مكتبى مىنمائيم برادران عزيزم كه چشم اميد من به شماست، با يك دست قرآن و با دست ديگر سلاح را برگيريد و چنان از حيثيت و شرافت خود دفاع كنيد كه قدرت تفكر عليه خود را از آنان سلب نمائيد.»(10)
امام به پيروى از برگزيده پيامبران، حضرت رسول اكرم(ص) و در تداوم بخشيدن به شيوههاى رشد دهنده ائمه هدى(ع) در هيچ شرايطى اجازه نمىداد گروهى با ادعاهاى دروغين، آزادى، مردم و ملت، حقايق دينى و معارف معنوى قرآن و عترت را مورد يورش قرار دهند و عقايد آحاد جامعه را نسبت به باورها و موازين شرعى با ترديد و تشويش بياميزند و با شبهههاى ويران گر توأم سازند امام از موضع غيرت مذهبى مبارزه با استبداد و استكبار را در رأس برنامههاى خود قرار داد و اصول و قواعد ستيزش از سنت نبوى و سيره امامان الهام گرفته شده بود و اين همه تلاش همه جانبه سياسى توسط آن رهبر عاليقدر يك نبرد صرف براى درهم كوبيدن خصم به عنوان دشمنى مزاحم جامعه نبود بلكه وظيفهاى الهى و تكليف شرعى به شمار مىرفت و اهداف والاى آن بر طرف كردن موانع و مزاحمتها و آفتها، براى رشد و تعالى جامعه بود.
امام در مصاحبه با نشريه ديلى تلگراف در تاريخ 15 آذرماه سال 1357 تذكر دادهاند: «من هرگز حتى براى يك لحظه هم موضع خود را تغيير نمىدهم، اين تكليف الهى است و در صورت سكوت، مسؤول خواهم بود.»(11)
شكست و پيروزى ظاهرى در روح آن عبدصالح خداوند هيچ حرمان يا غرورى ايجاد نمىنمود و اين روند خالصانه يك قاطعيت بىنظيرى را در عمق وجود امام بوجود آورد كه بر اساس آن در اين راه هيچ گونه سازش و مماشاتى را از خود بروز نداد، همچنين آن روح قدسى به افسانه كذب و موهوم جدايى دين از سياست كه از سوى عوامل استبداد و ملىگرايان و غرب زدهها، تبليغ و ترويج مىگرديد، خاتمه داد و مبارزات سياسى را كه قبلاً به رهبرى علماى شيعه انجام گرفته ولى به پيروزى نرسيده بود، به كمال رسانيد.(12) به اين بيانات عنايت نمائيد:
«آيا) خمينى مىتواند با ظلم تفاهم كند؟…خمينى در حبس هم كه بود، مجد اسلام را حفظ مىكرد. (آيا) مىتواند حفظ نكند؟ اسلامى را كه پيغمبر اسلام اين قدر زحمتش را كشيده است، ائمه هدى اين قدر خون دل برايش خوردهاند، علماى اسلام اين قدر زحمتش را كشيدهاند…من از آن آدمها نيستم كه اگر يك حكمى كردم بنشينم چُرت بزنم. من دنبالش راه مىافتم. اگر خداى نخواسته يك وقتى ديدم كه مصلحت اسلامى اقتضا مىكند كه حرفى بزنم، مىزنم و دنبالش راه مىافتم و بحمداللّه تعالى از هيچ چيز نمىترسم. واللّه تا حالا نترسيدهام. آن روز هم كه مرا مىبردند، آنها مىترسيدند، من آنها را تسليت مىدادم كه نترسيد.»(13) و در پاسخ به نامه علما و حجج اسلام يزد امام اين گونه مىنويسد: «من مصمم هستم كه از پاى ننشينم تا دستگاه فاسد را به جاى خودشان بنشانم و يا در پيشگاه مقدّس حق تعالى با عذر وفود كنم.»(14)
بيانات آن بزرگوار فرياد راستين انسانهاى صالح و محرومى بود كه از اعماق دلشان بر مىآمد و بر ژرفاى جان آدميان مىنشست و مردم پيرو اين عواطف مقدس در طول انقلاب اسلامى به عرصه مبارزه و فداكارى گام نهادند و شهادتطلبى را بالاترين فيض و عالىترين مقصد تلقى كردند.
امام در پيامى به مناسبت هفده شهريور فرمودهاند: «ملّت ما اكنون به شهادت و فداكارى خو گرفته است و از هيچ دشمن و هيچ قدرتى و هيچ توطئهاى هراس ندارد… ملتى كه شهادت براى او سعادت است پيروز است ملّتى كه خود همه چيز خود را براى اسلام مىخواهد پيروزمند است.»(15)
حركت كوبنده و سخنان چون توفان امام نه تنها كاخ استبداد شاهنشاهى را در هم كوبيد بلكه بى اثر بودن احزاب و تشكلهاى سياسى را كه داعيه حمايت از ملّت را داشتند، به اثبات رسانيد، امام به عنوان شخصيتى وارسته طى ستيز براى محو استبداد و خنثى كردن نقشههاى استكبار يك دگرگونى در روابط اجتماعى پديد آورد، از پس اين حركت فرهنگى و سياسى امام حضور ديانت در ميدان سياست امرى متعارف تلقى گرديد و تفكر الحادى و التقاطى كه بر فضاهاى دانشگاهى و مراكز آموزشى حاكم بود، به تدريج جاى خود را به باورهاى اعتقادى و انديشههاى مذهبى داد و بر تعداد دانشجويان متدين و دلسوز به نسبت مسايل مذهبى افزوده شد و مبارزانى از اين اقشار در پيروزى انقلاب اسلامى نقش اساسى را عهدهدار گشتند.
دست خطى با تاريخ 11 جمادى الاول سال 1363 ه.ق از امام به يادگار مانده كه در يادنامه مرحوم سيد على وزيرى آمده است. در اين سند ايشان به لزوم يك حركت الهى در جهت مصون نگاه داشتن جامعه از مفاسد و ابتذالهاى موجود مىپردازد و ضمن ملامت شيوه سكوت و بىتفاوتى، تمام افراد خصوصاً عالمان دينى را به قيام اسلامى فرا مىخواند و هشدار مىدهد كه سكون و جمود، سلطه همه جانبه فساد ياغيان را به دنبال مىآورد: «اگر مجال را از دست بدهيد و قيام براى خدا نكنيد و مراسم دينى را عودت ندهيد، فرداست كه مشتى هرزهگرد شهوتران بر شما چيره شوند و تمام آيين و شرف شما را دستخوش اغراض باطله خود كنند…»(16)
اما بر اين حقيقت اصرار مىورزند كه اگر مسلمانان بر جاى خود بنشينند، طعمه ديگران مىشوند آنان بايد بدانند كه مقصد اصلى اعتلاى اعتقادات و معارف ناب قرآنى است و بايد در اين راه استقامت ورزيد و مشكلات و ناگوارىها را به جان و دل خريد و از هيچ عاملى كه مزاحم و مانع اين راه است نبايد هراس داشت. هدف اصلى در اسلام والاتر و برتر از زندگى دنيوى و تعفنهاى ننگين و ذلّتآور آن است و ما نبايد به بهانه اين كه زندگيمان مورد مخاطره و تهديد قرار مىگيرد و از ميزان آسايش و رفاهمان كاسته مىگردد در مقابل حيلههاى اجانب و نقشههاى استكبار، خاموش باشيم و بعد توصيه مىفرمايند در راستاى حفظ بقا، گسترش و تعميق فرهنگ اسلامى، بايد امت اسلامى در حد توان مجهز و آماده باشند تا دشمن نتواند به آنان يورش ببرد.(17) رحمت و قاطعيت
از ديدگاه امام حتى مبارزه با عوامل فتنه و فساد وجههاى رحمانى دارد و در مشى انبياء و اولياء حتى خنثى كردن توطئههاى طمعكاران كينه ورز جنبه رحمت به خود مىگيرد و در واقع نبرد بر عليه اهل طغيان و نفاق، از بين بردن علفهاى هرز و آفتهاى مهلكى است كه رشد و اعتلاى جامعه را دچار نقصان مىسازد و اگر به بهانه تكثرگرايى، ملى گرايى و آزادى نوع غربى افرادى را رها كنند، بديهى است آنان به بوستان معطر معنويت مردم يورش مىبرند و طبعاً چنين تهاجمى اختناقى خطرناك و استبدادى فكرى و روحى را براى اهل ديانت بوجود مىآورد كه خود اصل حيثيت انسانى را نقض مىنمايد چرا كه اهل تقوا و مؤمنان اقشارى از جامعه هستند كه در جستجوى فضاى سالم و آرام بخش مىباشند تا در پرتو آن با اطمينان و امنيت كامل به امور عبادى، رويش فضايل و مكارم در وجود خويش بپردازند و نيز نسل شايستهاى را تربيت كنند كه مشتاق معنويت و معارف الهى باشند و چنين تلاشى شرايط عارى از هرگونه آشفتگى و هراس را مىطلبد. نبردهاى حضرت رسول اكرم(ص) نه تنها با رحمة للعاللمين منافاتى ندارد بلكه مؤيّد و موكّد آن هم مىباشد. چنانچه امام خمينى (ره) فرمودهاند: «…جنگهاى پيامبر رحمت بوده است، بر عالم و رحمت بوده است حتى بر كفارى كه با آنها جنگ مىكرده است. رحمت بر عالم است براى اين كه فتنه در عالم اگر نباشد، همه عالم در آسايش اند اگر چنانچه آنهايى كه مستكبر هستند با جنگ سرجاى خودشان بنشينند اين رحمت است بر آن امّتى كه آن مستكبر بر او غلبه كرده است. بر خود مستكبر رحمت است براى اين كه اساس عذاب الهى بر اعمال ماست…»(18) اصولاً امام عقيده دارند اسلام دين خشن و سختى نمىباشد بلكه برخى قوانين قاطع اين آيين براى صيانت از ارزشها و حفظ جامعه از گزند گرفتارىهاى گوناگون است: «…اين مثل اين است كه يك طبيبى كارد را برداشته و شكم را پاره مىكند و غده سرطانى را بيرون آورد، بگوئيد كه اين دارد خشونت مىكند، اين رحمت است يا خشونت؟… اين جامعه مثل يك انسان مىماند… يك نفر آدمى مىخواهد مملكت را فاسد بكند…و قابل اصلاح نيست… بايد براى تهذيب جامعه اين غده سرطانى را از جامعه دور كرد. يك حدّ از حدود الهى وقتى كه واقع بشود يك جامعه اصلاح مىشود…»(19) البته اسلام ضمن آن كه حاميان خود را به مبارزهاى مستمر با كفّار و مشركان فرا مىخواند مسلمين را به همزيستى م
سالمتآميز با ملتهاى ديگر كه آيينى غير از اسلام دارند، دعوت مىكند و حتى توصيه شده كه در برخورد با پيروان مذاهب ديگر، خوشخويى و رفتار پسنديده، فراموش نشود امّا بايد مراقب بود كه هنگام اين رابطه و صميميّتها، حيلهها و مكايد آنان بر مسلمين تأثير نگذارد. امام با الهام از مضامين قرآنى جامعه اسلامى را به مقابله با هرگونه تهاجمى مهيّا مىكند و خواهان آن است كه ستيزهجويى با قدرت طلبان و دين ستيزان، در روح مسلمين با تمام اقتدار و عزّت زنده بماند و به مصداق ولن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلا»(20) خاطر نشان نمودهاند: «…نكته مهمى كه همه ما بايد به آن توجه كنيم و آن را اصل و اساس سياست خود با بيگانگان قرار دهيم اين است كه دشمنان ما و جهان خواران تا كى و تا كجا ما را تحمّل مىكنند و تا چه مرزى استقلال و آزادى ما را قبول دارند و به يقين آنان مرزى جز عدول از همه هويتها و ارزشهاى معنوى و الهيمان نمىشناسند، ما چه بخواهيم و چه نخواهيم صهيونيستها و آمريكاو…در تعقيبمان خواهند بود تا هويت دينى و شرافت مكتبىمان را لكه دار نمايند.»(21) در يكى از روزهاى سال 1363 ه.ش امام به مهمانان خارجى تذكر دادند، براى مردم توضيح دهيد: «اشداء على الكفار رحماء بينهم» يعنى چه؟ براى مردم بگوئيد كه قتال هم رحمت است و رحمت خداوند بر آنان است.(22) و ضمن آن كه سفارش مىنمايند با محبت و رأفت و ملايمت بهتر مىتوان انحرافات را از بين برد بر اين عقيدهاند كه قاطعيتها و مقاومتهاى دينى و سازش ناپذيرى در برابر خلافكاران نيز همان هدف رحمت را پى مىگيرند. عزت و عظمت معنوى
امام از همان آغاز مبارزه سياسى، رأس حكومت و اساس سلطنت شاهنشاهى را هدف قرار داد، در صورتى كه ديگران در كنار حكومت شاه، امور ديگر را آماج ستيزهاى خود قرار مىدادند و حتى برخى خواص به امام توصيه مىنمودند تا از مواضع استوار خود، كوتاه بيايد و اين شيوه از مجاهدات امام يادآور روش مبارزه امام حسين(ع) است كه چون از مدينه حركت كردند فرمودند: «انا للّه و انّا اليه راجعون و على الاسلامالسلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد»(23) و بدين گونه خطر حاكم فاسد را گوشزد كردند و در پاىبندى به اصول به گونهاى بودند كه فرمودند: واللّه لولم يكن ملجأ ولاماوى لما بايعت يزيد بن معاويه؛ از زمان امتناع امام حسين(ع) از بيعت با يزيد و هجرت به سوى مكّه تا عزيمت به عراق بسيارى از خواص به حضرت پيشنهاد تغيير مسير و يا انحراف را دادند ولى امام بر ادامه مسير و پىگيرى هدف و بيان انگيزه عالى خود از قيام تأكيد نمودند.(24)
سياست حضرت على(ع) در بيرون راندن دشمن اصلى يعنى معاويه نيز چنين بود. براى آن حضرت، كمى قوا و زيادى قشون دشمن مطرح نبود و در هيچ شرايطى اجازه نمىداد ارزشهاى الهى و اصول مسلّم قرآنى و سنت نبوى كمرنگ گردد و دشمن در اجراى نقشههاى شوم خود گستاخ گردد. امام خمينى نيز پيرو راستين آن امام همام بود كه فرياد زد: «هيهات كه خمينى در برابر تجاوز ديوسيرتان و مشركان و كافران، به حريم قرآن كريم و عترت رسول خدا و امت محمد(ص) و پيروان ابراهيم حنيف ساكت و آرام بماند و يا نظاره گر صحنههاى ذلّت و حقارت مسلمانان باشد. من خون و جان ناقابل خويش را براى اداى واجب حق و فريضه دفاع از مسلمانان آماده نمودهام و در انتظار فوز عظيم شهادتم. قدرتها و ابرقدرتها و نوكران آنان مطمئن باشند كه اگر خمينى يكّه و تنها بماند، به راه خود…ادامه مىدهد و به يارى خدا در كنار بسيجيان جهان اسلام، اين پابرهنگان مغضوب ديكتاتورها، خواب را از ديدگان جهانخواران و سرسپردگان كه به ستم و ظلم خويشتن اصرار مىنمايند سلب خواهد كرد.»(25) امام حضور مردم در صحنههاى گوناگون را در هر شرايطى مهمترين وظيفه آنان مىدانست و به مناسبتهاى مقتضى براى تحكيم و تعميق اين ويژگى و تقويت توان دشمن ستيزى جامعه و صيانت امّت مسلمان از ارزشهاى معنوى، نكاتى را تذكر مىداد و آفتهايى را كه امكان داشت اين روحيه را به تحليل ببرد يادآور مىگرديد و در اين خصوص مىفرمود: «…مادامى كه ملّت ايران همان قدرت اوّل را كه قدرت معنوى بود با اللّه اكبر پيش برد، مادامى كه اين حال حفظ بشود، شما بيمه هستيد، بيمه الهى هستيد. خدا نكند كه دست هايى كه الآن در كار هست مىخواهند شما را مأيوس بكنند در اين شيطنتشان پيروز شوند و شما را از آن حالى كه در آن اوّل انقلاب داشتيد منحرف كنند، آن روز، روزى است كه خداى تبارك و تعالى عنايتش را خداى نخواسته از شما برمىدارد و شما به همان حال مىافتيد، حفظ كنيد آن حالى را كه در اوّل نهضت داشتيد.»(26)
بديهى است همانگونه كه حركت اسلامى تاكنون با صلابت و عزّت تمام پيش رفت و در جهان عظمت و اقتدار آفريده همراه با تقويت روحيه تقوا، ايثار و شهادتطلبى، مىتواند به توفيق هايى دست يابد و موانع و مشكلات را پشت سر نهد. از زمانى كه امام خمينى مبارزه را آغاز كرد، تا آخر يك كلمه را بر زبان آورد و آن اسلام بود كه در اين راه محروميّتها و تنگناهاى زيادى را تحمل نمود، اصولاً حيات فردى و اجتماعى امام در پيروى از موازين دينى خلاصه مىگرديد و به همين خاطر احساس پيروزى مىنمودند و مىفرمودند: «ما به هر حال چون اوامر الهى را اطاعت مىكنيم پيروزيم حالا چه ظاهراً شكستى خورده باشيم. كشتهاى داده باشيم و چه نداده باشيم به هر حال پيروزيم.»(27)
از اهداف مهم مكتب انبياء آزاد نمودن انسانها از انواع بندهايى است كه بر جسم و جانشان تنيده است. طاغوتها عوامل اسارت بدنهايند و نفس امّاره جان آدمى را به بند مىكشد. پيامبران در گشودن اين زنجيرها، هادى و ياور بندگان خدا بودهاند و با طاغوتهاى بيرونى به مبارزه برخاستند تا مسدود كنندگان طريق توحيد را از ميان بردارند و با دعوت به تقوا و تزكيه، مردم را براى گسستن نيروهاى درونى توانمند سازند امام خمينى در اين دو عرصه اسوهاى شايسته و پيروزمند بود و در مصاف با شياطين درونى و برونى شهامتى شگفت از خود بروز داد و بر هر دو فائق آمد و همچون اجداد طاهرينش از غير خدا، نهراسيد و در سركوبى مظاهر كفر و الحاد لحظهاى ترديد به خود راه نداد. يك بار يكى از افرادى كه داعيه انقلابى بودن داشت به محضر امام آمد و از فراوانى و فرساينده بودن توطئهها شِكوِه كرد، امام به آرامى دستى بر سينهاش زد و فرمود: «تو چرا مىترسى؟! هيچ اتفاقى نمىافتد» در ماجراى اشغال لانه جاسوسى آمريكا كه برخى از ملّى گراها مخالفت مىكردند و براى عقب نشينى از گروگانگيرى دلايلى ارائه مىدادند، امام خطاب به آنان خاطرنشان ساخت: «آمريكا هيچ غلطى نمىتواند بكند» البته اين گونه شهامتها و آن اقتدار و ابهت فوق العاده امام در برابر نيروهاى اهريمنى بيرونى، ريشه در آن آزادى معنوى و قدرت ملكوتى امام داشت كه از طريق پارسايى، عبادت، دعا، انس با قرآن و تزكيه به آنها دست يافته بود و اصولاً تا كسى در پيكار با درون خويش توفيق نيابد، نمىتواند در نبرد با ستم و استكبار موفق گردد و به هيچ عنوان قدرت رها كردن خود يا ديگران را از چنگال اسارتهاى سياسى – اجتماعى نخواهد داشت.(28) شكوه شكيبايى
فرهنگ تربيتى امام خمينى شاگردانى را پرورش داد، كه از حصارهاى پولادين دود و آتش عبور كردند و بر هستى غارتگران، زر، زور و تزوير حرمان هستى سوز محرومان صالح را نشان دادند و اين ويژگى عاملى شد براى اين كه جهانخواران به خود آيند. امام با عملكرد پربار خويش آيينه تمام نماى صدق، صفا و نماد ايثار و پرهيزگارى بود و به ما اين گونه فهمانيد: «انبياء يك نفر بودند لكن از باب اين كه يك آدمى بود كه از كانال عبوديت رسيده بود به مقام رسالت، همه چيزش انسانى بود.(آنان) يك جامعه از زمان خودشان (را) تا بعدها اصلاح كردند (در حالى كه) يك نفر بودند ولى يك نفرى كه جامعه را اصلاح كردند…»(29)
آرى آن روح قدسى، با رسالتى الهى، اصلاح، تربيت، تزكيه جامعه و نيز ستيز عليه بيداد را در تاريكترين دوران توحّش دنياى متمدن آغاز كرد و با اتكال به خداوند متعال و حمايت مردم دست از جان شسته، جامعه جهانى و دنياى اسلام را دگرگون ساخت و تربيتى نو بنياد نهاد كه ريشه در اسلام ناب محمّدى داشت. اسوه راستين تربيت دينى تمامى نيروها را از ورطه تباهى به قلّه فداكارى و نورانيّت رهنمون ساخت.
امام از موضع ايمانى راسخ و اعتقادى استوار در هنگام بروز خلاف و گناه دچار خشم و غضب مىگرديد و در راه اجراى احكام الهى و عزت مسلمين ملاحظه كسى را نمىكرد و همچون سلف صالح خويش غيرت فوق العادهاى در اين راه، داشت. بارها مىفرمود: وقتى عكس شاه معدوم را در برابر فلان رئيس جمهور آمريكا ديدم كه آن طور ذليلانه در مقابلش ايستاده بود، بسيار ناراحت شدم و تلخى اين منظره هنوز برايم باقى است كه (چرا بايد) حاكم يك كشور مسلمان در برابر كافرى خدا ناشناس اين طور اظهار حقارت كند؟. روزى يكى از نشريات، بعد از انقلاب اسلامى، با استفاده از هرج و مرج مطبوعاتى آن زمان به مرحوم شهيد شيخ فضل اللّه نورى اهانت كرده بود امام فرياد برآورد كه: اينها چه مىكنند؟(30)
موضعگيرى شديد ايشان نسبت به يك برنامه راديويى كه طى آن در گفتگويى، فردى الگوى خود را يك زن ژاپنى دانسته بود و طى آن نسبت به ساحت مقدّس حضرت فاطمه زهرا(س) اسائه ادب شده بود، شاهد ديگرى بر حمّيت دينى امام مىباشد. شهادت زائران خانه خدا در آن جمعه خونين توسط مأموران رژيم سعودى نيز به صورت چشمگيرى امام را آشفته ساخت و از اين فاجعه دردناك و خونين با عنوان «جهان در اين ماتم نشسته، و دل پيامبر خاتم شكسته» ياد كردند صدور فتواى مهدور الدم بودن مؤلف كتاب منفور آيات شيطانى، از جانب آن روح قدسى به دليل صيانت از مقدّسات دينى و مقابله با اهانت به وحى و رسول اكرم(ص) بود و اين كه دشمنان متنبّه شوند و در ذهن خودشان چنين امور وهن انگيزى را نپرورانند. امام همچون ابراهيم خليل(ع) تبر فرياد، خشم و روشنگرى را بر دوش خود حمل نمود و از منزل به فيضيه و از آنجا به حرم حضرت فاطمه معصومه(س) و از حرم به خيابان، با سخنرانى، پيام، اعلاميه و حركت دادن مردم به سوى ميدان مبارزه، همچنان آن را مىكوبد تا آن كه سرانجام آتش نمروديان شعلهور گرديد و امام را در انتخاب سكوت و سازش يا تحمّل دردها و آوارگىها مخيّر ساخت، ولى او راه كعبه تقرّب و سرزمين هاجر و قربانگاه اسماعيل را برگزيد، زندان مىرود، تبعيد مىشود، شهادت فرزندش را مىنگرد و پس از تحمّل مصائب فراوان، در مهد آزادى يعنى فرانسه صاحبان همه بتها را بهت زده، رسوا ساخت و سرانجام روز موعود فرا رسيد و او به ايران يعنى سرزمين مقاومت و فداكارى بازگشت.
او ايران را به عنوان كانون انتقال قدرتهاى معنوى و كانون صدور ارزشهاى راستين به جهانيان، انتخاب كرد و كوشيد جامعه را به سوى عدالت، انصاف و ديانت سوق دهد. حركت تحول، اصلاحات و سازندگى امام خمينى چنان حيرتانگيز بود كه در اندك زمانى چنان انديشهها و آرمانهاى مردم را پرورش داد كه گويا آنان در كلاسهاى سياست، دانش آموختهاند و در بردبارى و استقامت در مقابل مصائب و مشكلات از پولاد آبديدهتر شدهاند. كورباد چشمى كه نمىخواهد اين همه مجد، شكوه و عظمت را بنگرد، همانها كه از اين خورشيد فروزان، فروغ گرفتهاند و از گرماى آن تحرك يافتهاند ولى تازه از شب سياه سخن مىگويند گويى خفاشهاى شب پرست در دلشان رسوخ كرده و اينان را چنان مسخ نموده كه چون تابش و فروزندگى امام و انقلاب اسلامى را مشاهده مىكنند، از آن مىگريزند و به جاى اين كه، در پرتو چنين درخششى به اوج ملكوت و معنويت پرواز كنند و حالات روحانى خود را تقويت نمايند و با بال مكارم و معارف به جامعه و مردم خدمت كنند، در حضيض دنيا فرو غلطيدهاند و در باتلاقى كه خود پديد آوردهاند، دست و پا مىزنند. امام همان كسى است كه مىفرمايد: «در تمام عمرم جز خداوند متعال از كسى نترسيدهام» و با چنين ويژگى چنان صلابتى از خود نشان داد كه حوادث پرتلاطم روزگار و فشارهاى سياسى استكبار و تهديدهاى ابرقدرتها هيچ گونه تزلزلى در وجودش بوجود نياورد و در اقيانوس اين شخصيت هيچ موجى پديد نيامد. برخى افراد چون از شدت گرفتارىها دچار يأس مىشدند به خدمتش مىرفتند و خواستار گرهگشايى داشتند امام با آرامش باطنى و صفاى معنوى كه از ايمانشان سرچشمه مىگرفت مىفرمودند. چيز مهمى نمىباشد و با مشاهده سيماى قدسى آن روح والا، دشوارىهاى آنان چون برف ذوب شده و بر طرف مىگرديد. در خطرناكترين بحرانها و پيچيدهترين رخدادها كه بطور طبيعى غالب افراد در موجى از نگرانى و نااميدى فرو مىروند، امام به جاى ناراحتى و تشويش خاطر با نشاطى درونى بر آن وقايع و حوادث لبخند مىزد و مىفرمود چيزى نيست به همين دليل قادر نبودند، بر ديگران اثر بگذارند و افراد را اميدوار كنند و اين ويژگى روايتى را در ذهن متبادر مىكند: «انّ المؤمن ليسكن الى المؤمن كما يكسن الظمآن الى الماء البارد؛(31) فرد با ايمان به سوى مؤمن آرامش مىگيرد، چنان كه تشنه با نوشيدن آب سرد آرام مىگردد.» به صلابت كوه، به آرامش چشمه
آية اللّه اراكى خاطر نشان نموده است: خداوند يك قوه غريبى در اين مرد (امام) خلق فرموده كه همچون قوهاى كه به ايشان داده، به هيچ احدى نداده است.(32) نويسندهاى مسيحى پس از مراجعت از ايران مىگويد: خاطره من از رهبر انقلاب ايران اين بود كه تا به حال كسى را مانند وى صميمى، مطمئن و آرام نديدهام در عين حال كه مردى انقلابى و خستگىناپذير است ولى گويا جهانى از آرامش و اطمينان او را همراهى مىكند.(33) يكى از اطرافيان امام مىگويد: يك بار متوجه شديم كه گروهى از دانشجويان فرانسوى براى گوش دادن به سخنرانى مىآمدند و اين روند طى چند شب استمرار يافت برادرى به زبان فرانسه از آنان پرسيد: آيا شما از بيانات امام چيزى درك مىنمائيد و اصولاً آيا زبان فارسى را مىدانيد؟ آنها جواب دادند: خير ما متوجه نمىشويم كه چه مىفرمايند امّا وقتى اين شخصيت مشغول سخنرانى مىگردد ما به هنگام نگريستن به سيماى پرصلابتش درخودمان يك آرامش و روحانيتى احساس مىكنيم.(34)
در ماجراى يورش مزدوران بعثى به ايران كه در پى آن فرودگاهها بمباران گرديد و هزاران تانك و نفربر به همراه كثيرى از نظاميان عراقى به مرزهاى ايران يورش آوردند و هراس چون ابر تيرهاى بر همه جا سايه افكنده بود. امام به دريايى از شعلهها و احساسات منفى، آب اطمينان و بُردبارى ريخت و به آرامى فرمود: دزدى آمد و سنگى انداخت و در همين اوضاع و احوال كه همه نگران سرنوشت جنگ بودند، امام فرمودند: اين حادثه يك نعمت الهى بود.(35) در برابر حوادث شكننده و سخت امام يادآور مىگرديدند: در دنيايى كه ابرقدرتها عليه ما هستند بايد به انجام وظيفه فكر كنيم و چون بيم توطئههاى سنگين استكبار و گروهكهاى نفاق و الحاد مىرفت و در اين زمينهها بحث و تحليل مىگرديد امام در پايان لبخندى زده و مىگفتند: حدّاكثر اين است كه بيايند همين جا كه ما ايستادهايم ما را بكشند و اوج پيروزى و سعادت ما در اين لحظه است.(36)
يكى از ياران امام مىگويد در تمام حالاتى كه توفيق ديدار با امام را داشته و تقاضاى ارشاد يا درخواست تعيين تكليف، در مسايل مربوط را مىكرديم، چه قبل از پيروزى انقلاب و چه در ارتباط با مسؤوليتهاى خود بعد از انقلاب، هرگز شكست يا ناكامى را در سيماى ايشان مشاهده نكردم.(37)
از آن جا كه امام در تلاشها و مقاومتها و مبارزات خويش هدف والاتر و بالاترى داشتند و اين كوششها وسيلهاى براى رسيدن به آن مقاصد به شمار مىرفت از وقوع برخى حوادث به ظاهر سخت و ناراحت كننده تكان نمىخوردند و گويا خود را براى اين گونه رويدادها مهيا كرده بودند، در فاجعه تلخ هفتم تير سال 1360، انفجار نخست وزيرى و شهادت بزرگانى چون شهيد مطهرى، دكتر بهشتى، دكتر مفتح و شهداى محراب و برخى ياران صديق و مبارز، امام چنان بود كه گويى از قبل اين حوادث به ايشان الهام گرديده بود البته اين بدان معنا نمىباشد كه آن روح قدسى در برابر شهادت اين عزيزان و بزرگان بى تفاوت باشد بلكه عطوفت و رقت قلب امام نمونه بود ولى با آگاهى از اين حوادث خود را نمىباختند و با تسلط كامل به مسايل، رفع مشكلات را در برنامههاى خود قرار مىدادند و هرچه حادثهها شدت مىيافت اطمينان امام به هدف مقدّس فزونى مىيافت و در واقع همين مصايب بزرگ خود دليل مهمى بر اين است كه به مقصدهاى مهم نزديك شدهاند و از اين جهت شياطين كه اين نقشهها را به اجرا در مىآوردند نااميد مىشدند قرآن در اين باره مىفرمايد: و لمّا رأالمؤمنون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا اللّه و رسوله و صدق اللّه و رسوله و ما زادهم الّا ايماناً و تسليماً؛(38) چون مؤمنان آن گروهها را ديدند گفتند اين همان چيزى است كه خدا و فرستادهاش به ما وعده دادهاند پروردگار و رسولش راست گفتهاند و جز به ايمان و تسليمشان نيفزود. در حالى كه احزاب دشمن براى نبرد، قتل و تخريب به مدينه آمده بودند و مىخواستند كار مسلمانان را يكسره كنند. حضرت امام حسين(ع) نيز هرچه به روز عاشورا نزديكتر مىگشت قيافهاى شادابتر مىيافت همچون عاشقى كه مىخواهد به لحظات وصل برسد. تلاشهاى امام، در آغاز مبارزه و پس از پيروزى روندى يكسان و نوسان نداشت و اين خيلى مهم است كه انسانى سالها در غربت و تبعيد با هزاران مشقت و رنج بسر برد ولى هرگز اظهار ملامت و رنج نكند و مقاومتر بشود و صلابت و قاطعيت او افزايش يابد. در سال 1342 ه.ش كه امام را به تهران انتقال داده و زندانى نمودند، رئيس سازمان امنيت وقت، پاكروان، تصميم به آزادى ايشان گرفت، پيرو اين مقصد به امام عرض كرد بهتر است براى تغيير آب و هوا به جاى ديگر برويد، امام در جوابش فرموده بود: واضحتر صحبت كنيد بعد افزودند شما چهار كار مىتوانيد انجام دهيد ي
كى اين كه تبعيدم كنيد، دوم اين كه مرا بكشيد، سوم اين كه زندانم نمائيد و يا اين كه آزادم نمائيد براى من انجام هر كدام از اين موارد مساوى است ولى براى شما هر كدام از آنها ضرر دارد.(39)
امام در سال 1323 ه.ش با نگارش كتاب «كشف اسرار» به انتقاد از رژيم پهلوى پرداخت و خواهان تغييرات بنيادين در روابط و مناسبات سياسى نظام حاكم گرديد و در آن ايام سياه به حكم وظيفه دينى و روح تعهد به پا خاست و جهت بيدار نمودن امت بزرگ مسلمان از حوادث تلخى كه بر آنان مىگذشت و نقشههاى شومى كه در شرف پياده شدن بود، درس عمومى و همگانى را آغاز كرد، گام نخست مقاومتش در برابر تباهى با درس اخلاق آغاز شد كه بطور شگفت انگيزى با استقبال اقشار گوناگون مواجه گرديد و در مدّتى كوتاه به يك اجتماع بزرگ تبديل شد. اين اجتماع طبقه حاكمه را در هراس افكند و عمال استكبار براى تعطيل نمودن آن به دست و پا افتادند كه در اين ماجرا نيز امام صلابت و سازش ناپذيرى خود را شجاعانه بروز داد.(40) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1- سوره احزاب، آيه 39. 2- كافى، ج 1،ص 32،الحياط، ج 2 ص 234. 3- بحارالانوار، ج 1، ص 216 ؛ الحياة، ج 2، ص 335. 4- نهج البلاغه، خطبه سوم. 5- سوره انفال، آيه 60. 6- سوره بقره، آيه 120. 7- سوره آل عمران، آيه 118. 8- نهج البلاغه، خطبه 192. 9- سوره بقره، آيه 257. 10- در جستجوى راه از كلام امام (دفتر 14)، ص 401 – 400. 11- مصاحبههاى امام خمينى، ص 137. 12- در اين مورد بنگريد به كتاب زندگانى سياسى امام خمينى، محمد حسن رجبى. 13- سخنرانى پس از آزادى و بازگشت از تهران، در مسجد اعظم قم، ذيحجه سال 1383 ه.ق، كتاب خمينى و جنبش، ص 12. 14- در جستجوى راه از كلام امام – دفتر ششم (رهبرى انقلاب اسلامى)، ص 55. 15- همان، دفتر چهارم، ص 42. 16- صحيفه نور، ج 1، ص 4 – 3. 17- نك: ولايت فقيه، امام خمينى، ص 38. 18- صحيفه نور، ج 11، ص 83. 19- تفسير سوره حمد، امام خمينى، ص 110 – 109، فرازهاى فروزان، ص 15. 20- سوره نساء، آيه 141. 21- صحيفه نور، ج 20، ص 237. 22- روزنامه كيهان، شماره 16497. 23- مقتل خوارزمى، ج 1، ص 185. 24- نك: تاريخ طبرى، ج 7، ص 275، تاريخ ابن اثير، ج 3، ص 276؛ بحارالانوار، ج 44، ص 329. 25- صحيفه نور، ج 20، ص 113. 26- همان، ج 12، ص 140. 27- پابه پاى آفتاب، ج 1، ص 116. 28- مجموعه مقالات كنگره بررسى انديشه و آثار تربيتى امام خمينى، ص 541. 29- صحيفه نور، ج 14، ص 31. 30- پا به پاى آفتاب، ج 2، ص 231 – 230. 31- اصول كافى، ج 3، ص 345. 32- سرگذشتهاى ويژه از زندگى امام خمينى، ج 1، ص 12. 33- سيماى فرزانگان، رضا مختارى، ص 380. 34- سرگذشتهاى ويژه،…ج 2، ص 15. 35- نشريه با معارف اسلامى آشنا شويم، سال هيجدهم، شماره 43، ص 76. 36- پابه پاى آفتاب، ج 4، ص 177. 37- روزنامه كيهان، شماره 16579. 38- سوره احزاب، آيه 22. 39- پابه پاى آفتاب، ج 2، ص 96. 40- زندگينامه نايب الامام خمينى، نويسنده:؟، ج 1، ص 32.
فاطمه زهرا س و قرآن
جايگاه فاطمه در كلام وحى
با ظهور دين تحول آفرين اسلام به وسيله حضرت محمد(ص) كرامت انسانى، عدالتخواهى و آزادى معنايى واقعى يافت. پيامبر خدا حفظ و حراست از دين و ارزشهاى والاى آن را به تبعيت از دو چيز واگذار نمود. يكى قرآن و ديگرى اهل بيت كه مفسران حقيقى و عمل كنندگان واقعى اين كتاب الهى بودند. فاطمه زهرا(س) كه جزء اهل بيت پيامبر و حلقه اتصال نبوت و امامت گرديد در حديثى قدسى چنين توصيف مىگردد: «يا احمد لولاك لما خلقت الافلاك و لولا علىّ لما خلقتك و لولافاطمه لما خلقتكما؛اى احمد اگر تو نبودى جهان را نمىآفريدم و اگر على نبود ترا نمىآفريدم و اگر فاطمه نبود شما را نمىآفريدم.»(1) از امام محمد باقر(ع) روايت شده كه فرمود: آنگاه كه فاطمه(س) ولادت يافت، خداوند به فرشته وحى فرمود كه نام فاطمه را بر زبان پيامبر جارى سازد. از اين رو پيامبر اكرم(ص) به خواست خدا نام او را فاطمه نهاد. سپس خدا به آن بانوى گرانقدر فرمود: من بوسيله دانش و بينش، تو را از ديگر بندگان جدا ساخته و به همه آنان برترى بخشيدم و تو را پاك و پاكيزه ساختم. آنگاه امام باقر(ع) بيان داشت: به خدا قسم كه خدا وى را بوسيله دانش و بينش بر ديگران ممتاز ساخت و از همان عالم ميثاق (ذر) او را پاك و پاكيزه قرار داد و سپس به اين آيه اشاره فرمود:(2) «و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى شهدنا ان تقولوا يوم القيامة انّا كنّا عن هذا غافلين؛(اى رسول يادآور) هنگامى كه خداى تو، از پشت فرزندان آدم نسل آنها را بر خودشان گواه ساخت كه آيا من پروردگار شما نيستم همه گفتند: بلى ما گواهى مىدهيم. ديگر در روز قيامت نگوييد ما از اين واقعه غافل بوديم».(3) اين پاكيزگى را قرآن در آيه تطهير به روشنى بيان مىكند. «انما يريداللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا؛ خداوند اراده نمود هرگونه ناپاكى و پليدى را از اهل بيت دور كند و آنها را پاك و مطهر قرار دهد».(4)
نزول اين آيه در رابطه با جمعى است كه فاطمه(س) از اعضاى اصلى آن به شمار مىآمد. زيرا پيامبر(ص) پس از آن به روايت بسيارى از راويان و مفسران به مدت شش ماه يا بيشتر هر روز وقت نماز بر در خانه فاطمه(س) توقف مىنمود و با يادآورى زمان نماز اين آيه را تلاوت مىفرمود. كلام وحى وجود مقدس حضرت زهرا(س) را كه چون نورى خيره كننده دل تاريكىها را شكافت و زهرهاى در آسمان زمينيان و ملكوتيان شد چنين توصيف مىكند.
«اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح فى زجاجة، الزجاجة كانها كوكب درى يوقد من شجرة مباركة زيتونة لاشرقية و لاغربية يكاد زيتها يضيىء و لو لم تمسسه نار نور على نور يهدى اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شىء عليم؛(5)…خدا نور آسمانها و زمين است. داستان نورش به مشكاتى ماند كه در آن روشن چراغى باشد آن چراغ در حبابى قرار دارد. حبابى شفاف و درخشنده، همچون ستارهاى درخشان. اين چراغ با روغنى افروخته مىشود كه از درخت پر بركت زيتون گرفته شده (با آنكه) شرقى و غربى نيست (شرق و غرب بدان فروزان است) نزديك است بدون تماس با آتش شعله ور شود و خود به خود (جهانى را) روشنى بخشد، پرتو آن نور (حقيقت) بر روى نور (معرفت) قرار گرفته است و خدا هر كه را بخواهد به نور خود هدايت كند و… .در تفسير اين آيه على بن جعفر آورده است: من از حضرت كاظم(ع) پرسيدم، «كمشكاة فيها مصباح» چه معنايى دارد. حضرت فرمود: منظور از مشكوة دختر پيامبر فاطمه(س) است و واژه مصباح دو نور ديدهاش حسن و حسين هستند. سپس از «كانّها كوكبٌ درّى» سؤال كردم؟ فرمود: فاطمه در ميان زنان گيتى چون اخترى نورافشان مىماند. وقتى از «يكاد زيتها يضىء» پرسيدم. آن حضرت بيان داشت: فاطمه در دانش و بينش چنان است كه چيزى نمانده كه همه علوم و دانش از او سرچشمه گيرد. شايد كلام گهربار پيامبر(ص) كه فرمود: نور ابنتى فاطمة من نور اللّه؛ نور دخترم فاطمه از نور خداست، برداشتى از اين آيه باشد.(6)
قرآن فاطمه(س) را بسان كوثر كه منبع عظيمى از خير و رحمت است به پيامبر(ص) عطا نمود(انّا اعطيناك الكوثر) و همانگونه كه حوض كوثر را شفا بخش دلهاى عطشناك اهل محشر قرار داد، فاطمه را نسلى پايدار و والا بخشيد تا از وجود و بركت آن برگزيدگان حق و مقتدايان نيك سيرت آب حيات بنوشند و به ساحل سعادت و سلامت راه يابند. پيامبر خدا(ص) كه سخن و عملش حجت مىباشد و هيچ كارى را از سر هواى نفس انجام نمىدهد(و ما ينطق عن الهوى ان هوالّا وحى يوحى)(7) فاطمه را ستود، او را حورا و انسيه، طاهره و مرضيه، زكيّه و محدّثه ناميد و شأنش را بالاتر از مريم دختر عمران دانست. آن حضرت به امت خويش توصيه نمود كه: قل لااسئلكم عليه اجراً الّا المودة فى القربى؛(8) من از شما هيچ پاداشى نمىخواهم مگر دوستى نزديكانم. گويند پس از نزول اين آيه از پيامبر سؤال شد كه خويشان نزديكت كه دوستى آنها بر ما واجب شد چه كسانى هستند. آن حضرت فرمود: على و فاطمه و دو فرزند آنها حسن و حسين.(9) انس فاطمه با قرآن
حضرت فاطمه(س) در بوستان نبوى و در خاندان وحى تحت تربيت پدر گراميش رسولخدا كه بهترين معلم اخلاق و توحيد بود، آداب و ارزشهاى اسلامى را آموخت آنگونه كه باطنش با قرآن مأنوس گرديد و اسرار و دانشها را چنان فرا گرفت كه كتابى بنام مصحف فاطمه كه علم گذشته و آينده در آن است پديد آورد. در روايت است كه چون زمان ولادت حضرت زهرا(س) نزديك شد رسولخدا ام سلمه و زينب دختر جحش را فرمان داد تا به نزد كودك بيايند و آية الكرسى و آيه ان ربكم…بخوانند و با دو سوره عوذتين او را در پناه خدا قرار دهند.(10)
فاطمه (س) كه از ابتدا جان و روحش آميخته به عطر حياتبخش قرآنى بود، با بيان احكام و معارف الهى، جامعه اسلامى و بخصوص زنان را نسبت به وظايفشان آشنا ساخت و در عمل به قرآن و نشر آن از همگان پيشى گرفت و هر كه در مكتب توحيدىاش زانوى ادب زد از نامداران و رهيافتگان به درگاه ربوبى شد. شاگردان و پروش يافتگان كلاس درسش از خادمين، حافظين و گروندگان واقعى قرآن گرديدند.
فضه خدمتگزار حضرت فاطمه(س) كه عمر خويش را در معيت و هم نشينى دختر رسولخدا سپرى نمود. در مدت 20 سال جز با آيات قرآن سخن نگفت و هرگاه قصد بيان مطلبى را داشت آيهاى متناسب با آن را تلاوت مىنمود. جايگاه قرآن در نزد فاطمه(س) بسيار ارزشمند و اهتمام وى در آموزش و تعليم كتاب الهى بسى بلند و در خور توجه است. وى به تأسى از پدر گراميش در تلاوت قرآن مُصر بود و فاطمه(س) مىفرمايد رسولخدا شش چيز را لازمه مروّت دانست، سه تا در حضر و سه تا در سفر، امّا در حضر: تلاوت قرآن، آباد كردن مساجد و معاشرت با برادران دينى براى خدا، ولى در سفر: بخشيدن توشه، خلق حسن داشتن و مزاح نمودن در غير نافرمانى و معصيت الهى.(11) در روايت آمده است كه حضرت فاطمه(س) فرمود: همانا رسول خدا براى حسن و حسين تعويذ مىنوشت و به آنان اين كلمات را تعليم مىداد، چنانكه آنان را سورهاى از قرآن آموزش مىداد.(12) فاطمه(س) در آموزش قرآن و نحوه قرائت آن دستورالعملهايى دارد از جمله اينكه فرموده: كسى كه سورههاى حديد، واقعه و الرحمن را تلاوت كند در ملكوت آسمانها چنين خوانده مىشود: «ساكن فردوس»(13) مؤانستى كه دختر رسولخدا(ص) با قرآن داشت با حضور پدر طراوت و شادابى خاصى بدو مىداد، طورى كه در فقدان پيامبر روحش بشدت آزرده گرديد و از قطع ارتباط فرشته وحى كه پيامآور آيات الهى بود شكوه نمود و خطاب به قبر پدر فرمود: جبرئيل با آياتى از قرآن همدم و مونس ما بود امّا (پدر) تو رفتى و خيرها از ما پوشيده شد.
حضرت فاطمه(س) الفت خاصى با قرآن داشت. پيامهاى قرآنى را نشر مىداد و دل گرفتگىاش زمانى بود كه مىديد به قرآن عمل نمىشود و از آن ارمغان نبوت تنها نامى مانده و نه تنها به حفظش اقدام نمىگردد بلكه دشمن سعى در تغيير و تبديل آن مفاهيم الهى دارد. و به ذائقه و سليقه خويش آن را تفسير مىكند.
با مرورى اجمالى بر زندگى كوتاه فاطمه(س) به جلوههاى ويژهاى از تأثير قرآن در سيره و سخن آن حضرت پى مىبريم كه مىتواند بيش از پيش چهره تابناك آن گوهره دهر و يگانه يادگار رسول اكرم(ص) را به شيفتگان حق و حقيقت و طالبان خداىجوى بشناساند. بيان توحيدى
بزرگان و اولياء الهى همواره در تبليغ دين و ارزشهاى والاى قرآنى بر مواضع توحيدى پاى فشردهاند. دختر گرانمايه پيامبر اسلام كه از سرچشمه توحيد جرعهها نوشيده و ظرف دلش به نور خدايى روشن گرديده به سردمداران خلافت كه پس از رسولخدا(ص) به زور و مكر و حيله بر مسند پيشواى مسلمانان تكيه زدهاند و خود را جانشين آن حضرت مىدانند نهيب زده و از ايمانى كه از بركت اسلام و وجود پر بركت پيامبر خدا بدست آوردند ولى در حفظ و حراست آن تلاش نكردند انتقاد نموده، مىفرمايد:
فان تكفروا انتم و من فى الارض جميعاً فان اللّه لغنى حميد؛ اگر شما و همه مردم روى زمين كفر ورزيد (به خدا زيانى نخواهد رسيد) چرا كه خداوند در خور ستايش است.(14) شمايان جز به خويشن زيان نمىرسانيد و جز با از دست دادن دين و ايمانتان به خود خسران و زيانى وارد نمىآوريد. حضرت فاطمه(س) براى روشن شدن اذهان عموم مردم كه خيال نمودند هر شخصى با هر فكر و انديشهاى لياقت جانشينى پيامبر و عملى كردن برنامههاى دين اسلام را دارد و فقط حفظ ظاهر براى مقبوليت كافى است فرمود: من يبتغ غيرالاسلام ديناً فلن يقبل منه و هو فى الآخرة من الخاسرين؛(15) هر كس غير از اسلام دينى را اختيار كند هرگز از او پذيرفته نيست و او در آخرت از زيانكاران است. آن حضرت با اعتقاد راستين به حقيقت اسلام واپس گرايى و ارتجاع را در انديشه و افكار آن نابخردان مذمت نموده و از زبان قرآن مىفرمايد: افحكم الجاهلية يبغون و من احسن من اللّه حكماً لقوم يوقنون؛(16) آيا (با وجود اين دين كامل و قوانين محكم آسمانى) باز تقاضاى تجديد حكم زمان جاهليت را دارند و براى اهل يقين كدام حكم از حكم خدا نيكوتر خواهد بود. شميم رسالت
حضرت فاطمه(س) در بيان و عمل نسبت به دستورات دينى بسيار پر تلاش بود. حقيقت در سخن، تقوا در عمل، عدالت در رفتار و كردار، مفاهيمى بود كه از پدر آموخت و آنگونه به كار بست كه رسولخدا(ص) بارها او را ستود و در وصفش فرمود: «فداها ابوها» فاطمه(س) بستر پذيرش رسالت نبوى را با درايت خويش گستراند و در تفسير و تبيين نظرات پيامبر(ص) زيباترين نطقها و خطابهها را ايراد نمود و آيات الهى را به بهترين شيوه و مؤثرترين راهكار مورد استفاده قرار داد وى در رويارويى با اهل باطل فرمود: من دختر پيامبرى هستم كه قرآن دربارهاش گفته: لقد جائكم رسولٌ من انفسكم عزيز عليه ما عنتّم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم.
پيامبرى از ميان شما بسويتان آمد كه رنجهاى شما بر او گران است و به ارشاد و هدايت شما سخت عشق مىورزيد و بر ايمان آورندگان رئوف و پرمهر بود.(17) اگر نسب اين پيامبر را بجوئيد خواهيد ديد كه او پدر من است. نه پدر ديگر زنان. پيامبرى كه خداوند او را با چنين ويژگى هايى برانگيخت. انّا ارسلناك شاهداً و مبشراً و نذيرا؛ اى پيامبر ما تو را گواه و مژده دهنده و بيم ده فرستاديم. (خلق را به رحمت بشارت و از قهر و عذاب بترسانى)(18) با استفاده از دو آيه فوق فاطمه(س) پيوستگى و اطاعت خود را از رسول(ص) اعلان ساخت و فرمود: من دختر يگانه همان پدرم، پيشواى بشر دوست و خيرخواهى كه با رسالت خويش شما را از عذاب سخت الهى هشدار داد و براى نجات انسانها كوشيد. حامى ولايت
حفظ اعتقادات قلبى و باورهاى دينى ويژگى بندگان صالح خداست، امّا براى پيمودن مراتب ايمان تنها ذكر زبانى و باور قلبى كافى نيست و لازم است در مواقعى كه دشمن قصد سست نمودن پايههاى دينى و مذهبى امتى را دارد به جهاد و مبارزه روى آورده از حريم اسلام دفاع نمود. حضرت فاطمه(س) در گفتگوى خويش با كسانى كه به تضييع حقش رضايت دادند و راه را براى متجاوزان زورگو بازگذاشتند تا در لباس دين خلافت مسلمين را به عهده گيرند و آب را از سرچشمه قطع كنند داد سخن مىدهد و با استفاده از قرآن مىفرمايد: «الاتقاتلون قوماً نكثوا ايمانهم و همّوا باخراج الرسول و هم بدؤكم اوّل مرةٍ اتخشونهم فاللّه احقّ ان تخشوه ان كنتم مؤمنين؛ چرا با گروهى كه پيمانهاى خود را شكستند و آهنگ بيرون راندن پيامبر را نمودند كارزار نمىكنيد. در حالى كه آنان نخستين بار پيكار با شما را آغاز كردند. آيا از آنان مىترسيد با اينكه سزوارتر است كه از خدا بترسيد، اگر ايمان داريد.(19)
جهاد و مبارزهاى كه فاطمه(س) مردم غفلت زده آن زمان را بدان دعوت مىنمايد، دفاع از حق ولايت حضرت على(ع) است. آنهايى كه با تن پرورى و رخوت و تقصير پوستين اسلام را وارونه به تن كردند و به كنار رفتن شخصيتى كه از همه شايستهتر بود رضايت دادند مورد نكوهش دختر رسولخدا(ص) واقع شدند. گويا فراموش كردهاند كه در ابتداى ظهور اسلام و اطاعت از پيامبر با دشمن به مبارزه برخاستند. امّا اكنون كه در كارها گشايش حاصل شده مسئوليت خويش را رها نموده و به راحتطلبى روى آوردهاند. فاطمه(س) در ملاقاتى كه با زنان مهاجر و انصار داشت به نوعى ديگر از ولايت اميرمؤمنان على(ع) دفاع كرده و اين آيه را تلاوت مىكند… افمن يهدى الى الحقّ احقّ ان يتّبع امن لايهدّى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون؛ آيا آن كه (خلق را) به راه حق رهبرى مىكند سزاوارتر به پيروى است يا آن كه خود هدايت نيابد مگر آن كه هدايتش كنند. پس شما را چه شده چرا اينگونه قضاوت مىكنيد.(20) اين آيه كه به اصل هدايت اشاره دارد مقايسهاى است بين انسان والايى كه به حق و عدالت راهنمايى مىكند و مردم را به راه راست ارشاد نموده با آن فرد گمراهى كه نه خود هدايت شده و نه راه راست را مىشناسد تا بتواند ديگران را هدايت كند. دختر رسولخدا(ص) اين چنين آنها را مؤاخذه كرد كه كداميك از اين دو نفر شايسته الگو برداريند. آيا على بن ابيطالب(ع) كه نمونه انسان كامل و برجسته در دانش و فضيلت است يا مدعيان دروغ گو و غاصبى كه هيچ يك از امتيازات رهبرى را ندارند. شكوه شكيبايى
حضرت فاطمه(س) در عمر كوتاه اما پرثمر خويش با انواع ناملايمات روبرو شد كه با همتى دليرانه و مقاومتى بىنظير آنها را پشت سر نهاد وى به فرمان الهى صبر را پيشه ساخت و از شديدترين مصائب روزگار لب به شكوه و شكايت نگشود، بلكه با آغوشى باز به استقبال سختىها رفت و بدون آنكه از انجام مسئوليت شانه خالى كند و به راحتطلبى و سازش با دشمن گردن نهد، به سر پنجه صبر و تدبير وظيفه خويش را به انجام رساند. تصاحب حق مسلم آن حضرت و همسر گراميش توسط غاصبان و بيدادگران امرى خلاف بود كه آن حضرت نه تنها با مسئله منفعلانه برخورد نكرد بلكه در اعتراض مستدل به خلفاى وقت آنان را از خطا و اشتباه آگاه كرده و از هواهاى جاهطلبانه و ظالمانه بر حذر داشت، و آنگاه كه كوشش خود را در اين زمينه بىثمر ديد و گوشى شنوا براى پذيرش حق نديد. با بيان آيهاى از قرآن مشى خود را اينگونه ترسيم نمود.
…بل سوّلت لكم انفسكم امراً فصبرٌ جميلٌ و اللّه المستعان على ماتصفون؛(21) اينك صبرى نيكو براى من بهتر است و بر آنچه شما وصف مىكنيد خدا يارى دهنده است، و در فرازى ديگر از سخنانش فرموده است: «فاعملوا انا عاملون و انتظروا انّا منتظرون»(22).
شما كار خود كنيد، و «ما هم به وظيفه خويش عمل مىكنيم. شما منتظر (ميوه تلخ عملكرد ظالمانه خود) باشيد. ما نيز به انتظار(پاداش و شكيبايى و پايدارى و ايمان) عمل خود مىباشيم.» اوج پروا پيشگى
فاطمه(س) در زندگى سعادتمند و پربارش به اجراى فرامين قرآنى و سنت نبوى پايبند بود و با پشت پا زدن به مظاهر دنياى مادى، مراتب كمال را مىپيمود و رضايت پروردگار را مىطلبيد. خداترسى و پرهيزگارى آن بانوى نمونه وى را به سر حد كمال رسانيد و تشنگان حقيقت را از بركات آن نفس قدسيه سيراب نمود. هنگامى كه آيات ذيل بر قلب مقدس پيامبر خدا(ص) نازل گرديد: «و انّ جهنم لموعدهم اجمعين، لها سبعة ابواب لكلّ باب منهم جزء مقسوم؛ البته وعدگاه جميع آن مردم گمراه آتش دوزخ خواهد بود آن دوزخ را هفت در است كه هر درى براى ورود دستهاى از گمراهان معين گرديده است.(23)
پيامبر گريه شديدى كرد، صحابه به حال پيامبر ناراحت شدند ولى علت گريه را نمىدانستند. عادت آن حضرت چنان بود كه با ديدن فاطمه(س) شاد مىگرديد و آثار شادى در چهرهاش نمايان مىگشت. يكى از اصحاب خدمت فاطمه(س) رفت و از وى خواست سبب گريه پيامبر(ص) را جويا گردد. آنگاه فاطمه(س) نزد رسولخدا(ص) آمد و پرسيد؟ پدرجان فدايت گردم. علت گريه شما چيست. پيامبر دو آيه فوق را تلاوت نمود. فاطمه(س) كه نام جهنم را شنيد فوق العاده منقلب شد و پى در پى گفت: الويل ثم الويل لمن دخل النار. واى، پس واى بر كسى كه وارد دوزخ گردد.(24)
در خطبه جاودانهاى كه فاطمه(س) در دفاع از حق خويش بيان نمود حاضران را به تقوا و پرهيزگارى دعوت نمود و فرمود: فاتقوا اللّه حق تقاته ولاتموتنّ و انتم مسلمون ؛ راه خداترسى را آنگونه كه شايسته است پيشه سازيد و بكوشيد جز مسلمان جهان را بدرود نگوييد.(25)
آن حضرت بدكاران را مورد خطاب قرار داده و به عذاب روز قيامت هشدار مىدهد: من يأتيه عذاب يخزيه و يحلّ عليه عذاب مقيم ؛ به زودى خواهيد دانست چه كسى عذاب خوار كننده بسويش خواهد آمد و كيفر ماندگار دامانش را خواهد گرفت.(26)
دختر رسولخدا(ص) در جمع زنان مهاجر و انصار از عدم ايمان و خداترسى مردانشان سخن گفته و مىفرمايد: ولو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض ولكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون؛ اگر مردم شهرها، ايمان آورده و پروا پيشه ساخته بودند. بى ترديد بركاتى از آسمان و زمين برايشان مىگشوديم. ولى آنان آيات ما را دروغ پنداشتند. پس ما نيز به كيفر اعمالشان گريبان آنها را گرفتيم.(27) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. مسند فاطمه، مهدى جعفرى، ص 23. 2. فاطمة الزهرا من المهد الى اللحد، ص 104. 3. سوره اعراف، آيه 172. 4. سوره احزاب، آيه 33. 5. سوره نور، آيه 35. 6. بحارالانوار، ج 15، ص 10. 7. سوره نجم، آيه 3 و 4. 8. سوره شورى، آيه 23. 9. تفسير درالمنثور، ج 2، ص 7. 10. مسند فاطمه، مهدى جعفرى، ص 336. 11. عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 27. 12. مسند فاطمه، ص 235. 13. درالمنثور، ج 6، ص 140. 14. سوره ابراهيم، آيه 8. 15. سوره آل عمران، آيه 85. 16. سوره مائده، آيه 50. 17. سوره توبه، آيه 129. 18. سوره فتح، آيه 8. 19. سوره توبه، آيه 13. 20. سوره يونس، آيه 35. 21. سوره يوسف، آيه 18. 22. سوره هود، آيه 122 – 121. 23. سوره حجر، آيه 44 – 43. 24. بيت الاحزان، محدث قمى، ص 50. 25. سوره آل عمران، آيه 102. 26. سوره هود، آيه 29. 27. سوره اعراف ، آيه 96.
آموزههاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 9
پرهيز از غذاى حرام و شبههناك
در نهمين فراز دعاى امام عصر(عج)چنين مىخوانيم: «وطهّر بطوننا من الحرام و الشبهه؛ خدايا!اندرون ما را از غذاهاى حرام وشبهه ناك پاك كن.»
در اين فراز از دعا سخن از يكى از آفات مهم ويكى از عوامل خطرناك ضربه زننده راه هدايت و سعادت به ميان آمده كه از موانع وسنگ اندازهاى خطير در روند تكاملى انسان مىباشد،وموجب سقوط وهلاكت وتيرگى روح وجان وبدبختى دو جهان مىگردد،وآن خوردن يا آشاميدن غذاهاى حرام وحتى شبهه ناك است،وبه قدرى خطر غذاى حرام زياد است،كه از شبهه ناك آن نيز بايد پرهيز كرد،چرا كه موجب سراشيبى انسان در پرتگاه هولناك واژگونى در درّه پر وحشت انحراف وعذاب وتيره بختى مىشد وباعث سلب توفيق خواهد شد.
به طور كلى در مسير سعادت و نجات،بايد موانع وحجابهاى رشد و روند را شناخت،چرا كه از موانع بازدارنده وسدراه است،ونه تنها مانع حركت است بلكه گاهى موجب واژگونى و عقب گرد وهلاكت خواهد شد.مثلاًدرختى را در نظر بگيريد عوامل تكامل مانند:نور وحرارت وآب وكود وهواى آزاد برايش فراهم شده وبر اثر آن،رشد شتابان وگسترده دارد،ولى ناگهان آفت ملخ به جان آن درخت مىافتد،وتاروپود آن رامى خورد،وآن را به وادى روزگار سياه تيرگى مىافكند،باغبان آگاه ودلسوز بايد به موقع از آن آفت جلوگيرى كند،تا درختش به ثمر برسد.انسان نيز در پرتو عوامل سازنده از ايمان،عبادت،معرفت،استقامت و دعا و مناجات به سوى تكامل به پيش مىرود،ولى ناگهان ممكن است او بر اثر خوردن غذاى حرام،مبتلا به آفتى خطرناك شود،وهمين چراغ ترقى وجود او را خاموش نموده،وتار و پود انسانيت و شخصيت و هويّت ملكوتى او را نابود سازد.وبايد توجه داشت كه غذاى حرام،غذايى است كه از راههاى نا مشروع،مانند گران فروشى و يا كم كارى و عدم رعايت وجدان كارى در ادارات،ويا دستبرد به بيتالمال از راه ناروا و… به دست مىآيد. اثر غذا در پرورش يا تباهى روح و جسم
از نظر علم و عقل و تجربه ثابت شده و قطعى است كه همانگونه كه غذاى سالم در پرورش جسم اثر دارد،و غذاى نا سالم موجب بيمارى جسم مىشود،ودر روح و روان انسان نيز اثر منفى دارد،غذاى حلال و طيّب موجب سلامتى و نورانيت روح و روان شده،و به عكس غذاى حرام و پليد باعث تيرگى و انحراف روح و روان مىشود.به عنوان مثال:اگر كودكى با شير و گوشت بز و بزغاله پرورش يابد،با كودكى كه با شير و گوشت ميش رشد كند،از نظر روحيه با هم تفاوت دارند،اولى علاوه بر پرورش جسم داراى روحيهاى همچون خصلت بز و بزغاله،نا آرام و پر جنبوجوش خواهد شد،و دومى همچون خصلت ميش،آرام و نرم خو خواهدگرديد. بنابراين غذا يك عامل مهم سرنوشت ساز و اثرگزار خواهدبود،و حتماًبايد مورد توجه قرار گيرد،چنان كه قرآن مىفرمايد: «فلينظر الانسان الى طعامه؛(1) انسان حتماًبايد به غذاى خود بنگرد و توجّه عميق كند» واژه طعام در اين آيه معنى و دلالت وسيع،و مصاديق متعدد دارد،از جمله اين كه انسان بايد مسأله حلال و حرام و مشروع و نا مشروع از غذا را،قطعاًمورد توجّه قرار دهد،تا آنجا كه علاوه بر پرهيز از غذاى حرام،حتى طبق فراز فوق از دعاى امام عصر(عج)از غذاى شبهه ناك نيز پرهيز كند.و شكم خود را از ورود چنين غذايى،پاك نگهدارد.مثلاًگوشت خوك از نظر اسلام از غذاهاى حرام است،چرا كه هم براى جسم زيان آور است و هم براى روح،ممكن است سؤال شود:زيانهاى جسمى آن به خاطر توليد كرمهاى تريشين است كه از آن نشاًت مىگيرد،ودر عصر حاضر آن را با داروها محو مى كنند،و در نتيجه از زيان رسانى به جسم جلوگيرى مىشود،در پاسخ مىگوييم به فرض چنين باشد،زيان روحى آن را چگونه بر طرف مىكنند؟خوك حيوانى شهوت پرست و تنفّرآميز و بى بندوبار است،و به همين دليل گوشت او نيز چنين خاصيتى را دارد،و خوردن آن موجب بى بندوبارى و شهوت زايى روح مىگردد،و نمىتوان با دارو از چنين زيانى جلوگيرى كرد.بنابراين بايد همان گونه كه به ظاهر غذا توجه داريم كه آلوده نباشد،و همانند آنفلونزاى مرغى،به شدّت از آن جلوگيرى مىكنيم – و بايد نيز چنين باشد – در مورد باطن غذا و آثار مخرّب معنوى آن نيز بايد دقت كنيم،بلكه به خاطر اهميت روح نسبت به جسم بيشتر بايد به اين جهت توجه داشت و مراقبت كرد.بر همين اساس امام سجاد(ع)در ضمن شمارش و بيان حقوق اعضاء و جوارح مىفرمايد: «و امّا حقّ بطنك فان لا تجعله لقليلٍ من حرام،و
لا لكثير؛(2)واما حق شكمت آن است كه آن را ظرفى براى غذاى حرام خواه اندك باشد يا بسيار،قرار ندهى،و از حلال نيز به اندازهاش بدهى،و آن را از اندازه نيرو افزايى،به شكم بارگى و نا جوانمردى نرسانى.» پرهيز از غذاى حرام از ديدگاه قرآن
در قرآن در آيات متعددى با تعبيرات گوناگونى از خوردن غذاى حرام،واز آشاميدن نوشيدنىهاى حرام نهى شده است،كه به عنوان نمونه نظر شما را به آيات زير جلب مىكنيم:
1- «فلينظر الانسان الى طعامه(كه قبلاًذكر شد)».
2- «و لا تأكلوا اموالكم بينكم بالباطل و تدلوا بها الى الحكام لتأكلوا فريقاًمن اموال الناس بالاثم و انتم تعلمون؛(3)واموال يكديگر را به باطل و ناحق در ميان خود نخوريد،و براى خوردن قسمتى از مال مردم بر اساس گناه،(قسمتى از) آن را به قاضيان(رشوه)ندهيد،در حالى كه مىدانيد.»
3- «ان الذين يأكلون اموال اليتامى ظلماًانما يأكلون فى بطونهم ناراًو سيصلون سعيراً؛(4) كسانى كه اموال يتيمان را از روى ظلم و ستم مىخورند،در حقيقت آتش مىخورند،به زودى در آتش سوزان مىسوزند.»
4- «حرّمت عليكم الميتة و الدم و لحم الخنزير و ما اهلّ لغير اللّه به؛(5)گوشت مردار و خون و گوشت خوك و حيواناتى كه به غير نام خدا ذبح شوند، بر شما حرام است.»
5- «يا ايها الرّسل كلوا من الطيبات و اعملوا صالحاً؛(6)اى پيامبران از غذاهاى پاكيزه بخوريد،و عمل صالح انجام دهيد.»از اين آيه استفاده مىشود كه خوردن غذاى حلال منشأ كارهاى نيك مىشود،و در پاك سازى اعمال،اثربخش مىباشد،و بين خوردن غذاى حلال و اعمال نيك،رابطه تنگاتنگ است.
6- نظير اين مطلب در مورد ديگر آمده آنجاكه مىخوانيم: «يا ايها الذين آمنوا كلوا من طيّبات ما رزقناكم؛(7)اى كسانى كه ايمان آوردهايد از غذاهاى پاكيزهاى كه به شما روزى دادهايم بخوريد.»
7- غذاى حرام يك نوع از امورى است كه خبيث و پليد است،و مطابق قرآن،يكى از برنامهها و ويژگىهاى پيامبر اسلام (ص)اين است كه: «و يحلّ لهم الطيّبات و يحرّم عليهم الخبائث؛(8) پاكيزهها را براى پيروانش حلال مىشمرد،و نا پاكها و پليدىها را حرام مىكند.»يعنى محتويات دعوتش هماهنگ با فطرت سليم و طبع پاكيزه است و از امور نفرتانگيز و زمينه ساز زشتىها باز مىدارد.همه اين آيات با تعبيرات مختلف تأكيد مىكنند كه مااز غذاى حرام پرهيز كنيم،و گرنه باطن نا پاك غذاى حرام،موجب نا پاكى باطن ما خواهد شد. چند روايت در نكوهش مال حرام وستايش مال حلال
براى آگاهى بيشتر در اين راستا،نظر شما را از صدها روايت،به چند مورد جلب مىكنيم:
1- مردى به محضر رسول اكرم (ص)آمد و عرض كرد: «دوست دارم دعايم مستجاب شود،چه كنم؟» پيامبر(ص)در پاسخ فرمود: «طهّر مأكلتك،و لا تدخل بطنك الحرام؛(9)غذاى خود را پاك كن،و از ورود غذاى حرام به شكمت بپرهيز.»
2- در حديث قدسى آمده خداوند فرمود: «لا يحجب عنّى دعوةٌ الّا دعوة آكل الحرام؛(10)بين هيچ دعايى و من حجابى افكنده نمىشود،مگر بين دعاى خوانده غذاى حرام بامن.»
3- پيامبر (ص)فرمود: «العبادةُ عشرةُ اجزاءٍ،تسعةُ اجزاءٍ فى طلب الحلال؛(11)عبادت داراى ده بخش است،كه نُه بخش آن در كسب مال حلال مىباشد.»
4- نيز فرمود: «كسى كه از دسترنج خود از راه حلال هزينه زندگيش را تأمين كند،همانند برق از پل صراط مىگذرد.»(12)
5 – نيز فرمود: «كسب حلال بر هر مرد و زن مسلمان واجب است.» و «كسى كه غذاى حلال بخورد، فرشتهاى بر فراز او قرار مىگيرد و براى او تا زمانى كه از غذا فارغ شود،استغفار مىكند.»(13)
6- نيز فرمود: «من لم ينال من اين اكتسب المال،لم يبال اللّه من اين ادخله النار؛(14)با كسى كه باكى ندارد كه مال و غذايش از چه راهى به دست مىآيد،خداوند باكى ندارد كه او را از چه راهى وارد دوزخ نمايد.»
7- نيز فرمود: «كسى كه از راه حرام،ثروتى را كسب كند،سپس آن را صدقه بدهد وانفاق كند،نه ثوابى مىبرد ونه بركتى دارد،و اگر بميرد وآن را ارث بگذارد،توشهاى براى رفتن به سوى آتش دوزخ به جاى گذاشته است.»(15) «و عبادت كردن با حرام خوارى،همانند ساختمان سازى بر روى ريگ سست است» (آن ساختمان ويران مىشود).(16)
8 – امام سجّاد(ع)فرمود: «الحلال هو قوت المصطفين؛(17)غذاى حلال،غذاى بندگان برگزيده و ممتاز درگاه خدااست.»
9- پيامبر (ص)فرمود: «كسى كه از راه حرام كسب روزى كند،همان زاد و توشه او به سوى آتش دوزخ خواهد شد.» و نيز فرمود: «هرگاه لقمه حرامى وارد شكم انسان شود،همه فرشتگان آسمانها و زمين او را لعنت مىكنند.»(18)
10- امام باقر(ع)فرمود: «كسى كه از مال حرام ارتزاق كند،حج و عمره و صله رحم او،در درگاه خداوند قبول نمىشود،حتى همين غذاى نا مشروع موجب تباهى دامن و توليد نسل او مىگردد.»(19)
اين روايات تكان دهنده اخطار شديد و هشدارباشى است كه با توجه به آثار شوم غذاى حرام،حتماً از چنين عامل خطرزايى پرهيز كنيم،و در پرتو كسب مال حلال،سعادت دو سراى خود را بيمه نماييم.
11- نيز پيامبر(ص)فرمود: «ترك يك لقمه حرام در پيشگاه خدا از دو هزار ركعت نماز مستحبى بهتر است،و رد كردن يك دانك (يك ششم درهم)مال حرام به صاحبش بهتر از هفتاد حج مقبول است.»(20)
12- و از امام باقر(ع)نقل شده فرمود: «هيچ عبادتى بهتر از نگهداشتن شكم از مال حرام،و پاكدامنى نيست.»(21) مراقبت از شير مادر غذاى نخستين انسان
مادر نقش بسيار در تربيت و سرنوشت فرزندش دارد.به ويژه در مورد تغذيه فرزند بايد مراقبت ويژه داشته باشد،دانشمندان مىگويند:حتى فكر مادر در فرزندش آن هنگام كه در رحم او است،و يا آن هنگام كه شير به او مىدهد اثر دارد.بر همين اساس امام معصوم (ع) فرمودهاند: «سعادتمند در رحم مادرش سعادتمند است،و بدبخت در رحم مادرش بدبخت مىباشد.» و در مورد شير مادر،پيامبر(ص)فرمود: «زن ابله را شير دهنده فرزند خود قرار ندهيد،چرا كه شير بر طبعها چيره مىگردد» و طبق روايت ديگر فرمود: «فانّالولد يشبّ عليه؛(22)زيرا فرزند بر اساس آن شير رشد و نمو مىكند.» اميرمؤمنان على (ع)فرمود: «زنان شيرده را براى شير دادن فرزندتان گزينش كنيد،فان الرضاع يغيّر الطباع،(23)زيرا شير دادن طبيعت و باطن شيرخوار را (هماهنگ با باطن شير) دگرگون مىكند.» داستان شير نخوردن پيامبرانى مانند موسى (ع)و محمد(ص)در دوران كودكى از سينه زنهاى مختلف،و شير خوردن موسى(ع)از سينه مادرش،و شير خوردن رسول خدا(ص)از سينه حليمه سعديّه كه زن پاكدامن و نيك سيرتى بود بيانگر آن است كه بايد در انتخاب دايه و شير كه غذاى نخستين است مراقب بود،تا از كانال پاك و نيك باشد،چنان كه قرآن در مورد موسى(ع)مىفرمايد: «و حرّمنا عليه المراضع من قبل؛(24)ما همه زنان شيرده را از قبل بر موسى (ع)حرام كرديم.»همين مراقبتهاى ويژه،همراه مراقبتهاى ديگر باعث توليد فرزندان فرزانه خواهد شد،مانند احتياط و دقتهاى مادر عالم بزرگ شيخ مرتضى انصارى (صاحب مطالب و رسائل متوفى 1281 ه ق)، كه حتى بدون وضو فرزندش را شير نمىداد(25) باعث شد كه چنين فقيهى بزرگ و با عظمت پديدار شود. پرهيز از غذاى شبهه ناك
چنانكه ملاحظه كرديد امام عصر(عج)در اين فراز از دعا به خدا عرض مىكند: «خدايا اندرون ما را از غذاى حرام و شبهه ناك پاك كن.» اين تعبير بيانگر آن است كه بايد در مورد غذا بسيار مراقب بود كه نه تنها حرام نباشد،بلكه حتى شبهه ناك و مبهم نباشد،يعنى پس از احراز طيّب و پاك بودن غذا،آن را خورد،و گرنه از آن پرهيز كرد.چنان كه از امام حسن عسكرى(ع) نقل شده در ضمن گفتارى فرمود: «اورع الناس من وقف عند الشبهة،وازهد الناس من ترك الحرام؛(26) پارساترين مردم كسى است كه در برابر شبهه توقف كند،و زاهدترين مردم كسى است كه از مال حرام پرهيز نمايد.»توضيح اين كه اگر كسى خود را به امور شبهه ناك آلوده كند،آرام آرام قبح و زشتى گناه نزد او كم مىشود،و در پرتگاه حرام قرار مىگيرد،اين كه خداوند در قرآن مى فرمايد: «لا تتبعوا خطوات الشيطان؛(27) از گامهاى شيطان پيروى نكنيد» و به ويژه در مورد غذا و مال پاكيزه و حلال در دو آيه اين موضوع را مطرح مىكند(28) از اين رو است كه يكى از گامهاى شيطان همين امور شبههآميز است، شيطان به انسان مقدس و نماز شب خوان نمىگويد:برو شراب بخور،بلكه در ابتدا به او مىگويد نماز شب كه جزء واجبات نيست، آن را رها كن، اگر پذيرفت كم كم سراغ نمازهاى واجب در اول وقت را دنبال مىكند و به او مىگويد: اول وقت خواندن كه شرط نماز نيست، و همين طور گام به گام در انسان وسوسه مىكند تا او را به طور كلى از خداوند دور مىسازد.
حضرت آيت اللّه مكارم شيرازى(مدظله) در اين راستا مىفرمود:يكى از اساتيد در شيراز براى من جريانى را نقل كرد كه هر وقت به ياد آن مىافتم عبرت مىگيرم،مىگفت:دوستى داشتم كه بسيار مقدّس بود،حتى به خانه برادرش نمىرفت،چرا كه برادرش در اداره دولتى(رژيم قبل)كار مىكرد،و مىگفت حقوقش حلال نيست،يا شبهه ناك است،اتفاقاًروزى بيمار و بسترى شد،او را از مدرسه نزد برادرش بردند ما به عيادتش رفتيم،از بستر بيمارى بر خاست،و فرش اطاق را جمع كرد و گفت:روى اين فرش ننشينيد،زيرا اشكال دارد،من از روى ضرورت در اينجا هستم.ولى همين مقدس كه اين قدر احتياط مىكرد،كم كم به يك سرى خطهايى افتاد كه پايان كارش به جايى رسيد كه اگر در سر سفره شراب نبود شايد به غذا دست نمىزد.اين تغيير و تحوّل چگونه رخ مىدهد؟اين از آن جهت است كه اول مستحبات را ترك كرد،بعد مكروهات و امور شبهه ناك را انجام داد،سر انجام به امور حرام آلوده شد.آيت اللّه مكارم(مد ظله)مىافزايد:موردى را هم شاهد بودم،طلبهاى بود شبهاى جمعه با صداى خوش و حالى ملكوتى دعاى كميل را مىخواند،من نيز در آن حجره بودم و لذّت مىبردم،ولى او كم كم به تهران رفت،به طور كلى عوض شد،زير پوشش طلبگى بود ولى از خواندن دعاى كميل متنفّر شده بود.چرا؟رازش اين بود كه حال و نشاط عبادت نداشت،اگر كسى بخواهد حال و نشاط داشته باشد،بايد از غذاهاى مشتبه و جلسات و حرفهاى مشتبه بپرهيزد،واقعاًبايد در كانال عملى،احتياط كند.(29) نمونههايى از حساسيت مردان خدا در پاك خورى
براى تكميل و توضيح بيشتر،نظرشما را به دوازده نمونه از پرهيز مردان خدا از غذاى ناپاك شبههآميز و حساسيّت جدّى آنها در اين راستا جلب مىكنيم:
1- لقمان در نصيحت به پسرش مىگويد:من در راستاى طول عمر و سفرهاى خود با چهارصد پيامبر(ص)ملاقات كردم،به نصايح و اندرزهاى آنها گوش فرا دادم، و از ميان آن همه پندهاى آنها چهار موعظه را گزينش نمودم،يكى از آنها اين است: «هرگاه كنار سفره غذا نشستى،مراقب حلق خود باش كه غذاى حرام نخورى.»(30)
2- حضرت ايوب(ع)به گرفتارىهاى جانكاه گوناگون مبتلا شد،و در همه آنها از امتحان رو سفيد بيرون آمدو شيطان نتوانست در او رخنه كند،تا اينكه ابليس همه اعوانش را جمع نموده و از آنها خواست براى فريب دادن ايوب(ع)چارهاى بينديشند، آنها پيشنهاد كردند كه از ناحيه همسر او وارد شده و به گمراهى ايوب(ع)بپردازند،ابليس اين پيشنهاد راپذيرفت، و روزى به صورت طبيب نا شناس، به همسر ايوب (ع) به نام رُحمه گفت: «براى رفع گرفتارى و بيمارى همسرت، بزغالهاى به تو مىدهم، اين بزغاله را به نام من نه به نام خدا، ذبح كن و گوشتش را به ايوب(ع) بده، او خوب مىشود.» همسر پذيرفت و آن بزغاله را نزد ايوب آورد و ماجرا را شرح داد.ايوب كه پيامبر و مرد خدا بود دريافت كه دست شيطان در كار است و مىخواهد با خوراندن غذاى حرام، پلى براى بر قرار كردن رابطه با ايوب پيدا كند، بسيار ناراحت شده و غيرتش به جوش آمد وبه همسرش گفت: «واى بر تو از اين كار، سوگند به خدا اگر شفا يافتم تو را به جرم چنين فريبى صد تازيانه خواهم زد، آيا مىخواهى غذاى حرام به من بخورانى، وبه اين وسيله مرا گمراه سازى نه هرگز من چنين غذايى نمىخورم.»(31)
3- دقتهاى حضرت على(ع)در حفظ بيتالمال، و مراقبت و سفارش اكيد او در اين كه حتى به اندازه يك جو به كسى ظلم نشود، و حق كسى پايمال نگردد، و توجه به نامه 45نهج البلاغه، نامه آن حضرت به استاندار بصره عثمان بن حنيف و همه و همه ما را به اهميت غذاى حلال، و شدت پرهيز از حرام راهنمايى مىكند.به عنوان نمونه:عبدالله بن جعفر برادرزاده امام على(ع) و دامادش(شوهر زينب – س) بود، روزى نزد على (ع) آمد و گفت: «تهى دست شدهام تا آنجا كه براى تأمين هزينه زندگيم مىخواهم گوسفند يا الاغ خود رابفروشم، به من كمك كن.» حضرت در پاسخ او فرمود: «نه هرگز، مگر اين كه به عمويت دستور بدهى تا(ازبيت المال)دزدى كند و به تو بدهد، و على(ع) چنين كارى نمىكند.»(32)
4- يكى از غلامان امام صادق (ع) به نام مصادف به آن حضرت خبر داد كه مىخواهم براى تجارت فلان كالا به مصر سفر كنم امام به او اجازه داد، و به او هزار دينار داد تا كالا تهيه كرده و به مصر براى فروش ببرد، او با خريدارى آن كالا به مصر رفت، و چون آن كالا در مصر ناياب بود، آن را به دو برابر فروخت، و سپس به سوى مدينه بازگشت، خوشحال بود كه به امام(ع) خبر مىدهد كه هزار دينار استفاده كرده است .وقتى كه خدمت امام(ع) رسيد و ماجرا را گفت .امام (ع) ناراحت شد، و تنها پول خود را گرفت و استفاده آن را كه بر اثر گران فروشى به دست آمده بود به مصادف داد وگفت:بردار، من به چنين پولى نياز ندارم آنگاه فرمود: «يا مصادف!مجادلة السّيوف اهون من طلب الحلال؛ اى مصادف! جنگيدن با شمشيرها، آسانتر از تحصيل مال حلال است.»(33) آرى امام(ع)پول به دست آمده از گرانفروشى رانپذيرفت.
5- در تاريخ آمده مهدى عباسى (سومين خليفه بنى عباس) نياز به قاضى داشت، شخصى به نام شريك قاضى را به حضور طلبيد، و منصب قضاوت را به او پيشنهاد كرد، او آن را به خاطر نا مشروع بودنش در آن دستگاه طاغوتى نپذيرفت، مهدى عباسى به او گفت: «يكى از سه كار را بايد انجام دهى 1-قاضى شوى 2-آموزگار فرزندانم گردى 3-يك وعده در كنار سفره ماباما هم غذا شويم.» شريك فكر كرد ديد سومى آسانتر است، از اين رو در يك وعده غذاى خليفه شركت كرد، و از غذاى لذيذ او خورد.كارفرماى غذا گفت: «باهمين غذا كار شريك خلاصه شد.» آرى همين غذاى حرام آن چنان شريك را دگرگون كرد كه هم قاضى شد و هم معلّم فرزندان خليفه.و روزى با حقوق پرداز بر سر ماهيانهاش بگو مگو كرد، حقوق پرداز گفت: مگر بار گندم به ما فروختهاى كه آن همه پافشارى مىكنى؟شريك جواب داد: «سوگند به خدا دينم را كه مهمتر از بار گندم است فروختهام.»(34)
6- روزى هارون الرشيد (پنجمين خليفه عباسى)از سفره سلطنتى خود يك دست غذابراى بهلول(شاگرد معروف امام كاظم- ع) فرستاد، بهلول آن رانپذيرفت و به آورنده گفت:آن راپيش سگهاى پشت حمّام بينداز تاآنها بخورند.آورنده غذا عصبانى شد و گفت: «اى ابله!اين غذا ويژه خليفه است، نزد هر يك از صاحب منصبها مىبرم به من جايزه مىدهند، ولى تو اين گونه گستاخى به غذاى خليفه مىكنى.» بهلول گفت: «آهسته سخن بگو كه اگر سگهاى بغداد بفهمند كه غذاى خليفه است، آن را نمىخورند.»(35)
7- در نجف اشرف يكى از علماى ربّانى شيفته وشيداى ديدار امام عصر (عج)بود، براى وصول به اين سعادت، بسيار رياضت و زحمت كشيد، چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله نزديك كوفه رفت و آداب آنجا را بجا آورد، و نيز چلّه نشينهاى ديگر و توسّلات متعدد نمود ولى به نتيجه نرسيد، به علوم غريبه مانند جفر و اسطرلاب رو آورد باز به مقصود نايل نشد.به شهرهاى مختلف سفر كرد و مجنون وار به ديدار معشوق مىشتافت، ولى حيران و سرگردان شده و به آرزويش نرسيد.تااينكه روزى لحظاتى در عالم كشف و خلسه فرو رفت، در آن حال به او گفته شد، به فلان شهر برو در آنجا به فلان خيابان و فلان مكان برو به مغازه پيرمردى آهنگر و قفل ساز مىرسى، در آنجا با امام زمانت ملاقات خواهى كرد.
او خشنود شد براى وصول به محبوب سر از پا نمىشناخت، بار سفر را بست و به آن شهر روانه شد و مطابق آدرس مغازه پيرمرد را پيدا كرد، و وارد آن مغازه شد، ديد پيرمرد مشغول كار خود است، جوانى نورانى در كنارش نشسته است.او متوجه نشد كه آن جوان همان امام مقصود او است.در مغازه بود كه طولى نكشيد پيرزنى وارد مغازه شد و قفلى را به آهنگر نشان داد و گفت:نياز پيدا كردم، اين قفل را براى فروش آوردهام اين را از من سه شاهى بخريد.پيرمرد قفل را گرفت و آن را وارسى كرد و گفت:اين قفل هشت شاهى مىارزد، ولى من از شما هفت شاهى مىخرم و يك شاهى استفاده مىبرم.پيرزن سخن پيرمرد آهنگر را باور نمىكرد، چرا كه قبلاً به چندين مغازه رفته بود و آن قفل را حتى سه شاهى نخريدند.پيرزن آن را به هفت شاهى فروخت و پولش را گرفت و خوشحال به خانهاش باز گشت.در اين هنگام آن جوان به آن دانشمند نجفى گفت: تماشا كردى، اين طور باانصاف باشيد تا من به سراغ شما بيايم.آن همه چله نشينى و از اين شهر به آن شهر رفتن لازم نيست، عمل نشان دهيد، تا من به ديدارتان بيايم.اين پيرمرد قفل ساز چون عمل دارد، هفتهاى نمىگذرد مگر اينكه به نزدش مىآيم و از او احوال پرسى و دل جويى مىكنم سپس آن جوان غايب شد، آن دانشمند نجفى به مقصودش رسيد، و دريافت كه عمل صالح برترين وسيله ملاقات با آن حضرت است، به ويژه پرهيز از حرام خوارى يا پرهيز از مالى كه از راه بى انصافى و گران فروشى به دست آمده است.(36)آرى: «خدايا شكم ما را از غذاى حرام و شبهه ناك پاك ساز.» كه پيام امام عصر(عج)به همه مااست.
8- گويند:يكى از پادشاهان، آهويى براى يكى از علماى بزرگ اسلام فرستاد، و پيام داد كه اين آهو حلال است، از گوشت آن بخور.زيرا من آن را با تيرى كه به دست خود آن را ساختهام، صيد كرده، و در هنگام صيد آن بر اسبى سوار بودم كه آن اسب را از پدرم به ارث بردهام.آن عالم اسلامى آن آهو را نپذيرفت و در پاسخ پيام شاه گفت: «يكى از شاهان به حضور استادم دو پرنده دريايى فرستاد و گفت از من اين دو پرنده را كه با سگ شكارى خودم صيد كردهام بپذير.» استادم پاسخ داد: «سخن درباره اين دو پرنده نيست، سخن در غذايى است كه به سگ شكارى خود مىدهى، آيا آن سگ مرغ كدام پيره زنى را خورده، تا براى صيد كردن نيرومند شده است؟» بنابراين اين آهويى كه تو خودت با تير ساخته خودت، و سوار بر اسب موروثى خودت، صيد كردهاى، همهاش به فرض درست باشد، ولى آن اسب از جو كدام مظلومى خورده كه نيروى حمل تو را براى صيد يافته است؟آرى غذا بايد علاوه بر حلال بودن، طيّب باشد يعنى شبهه ناك نباشد از اين رو آن آهو را رد كرد.(37)
9- مؤسس حوزه علميه قم مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى (متوفّى 1355 ه ق)از علماى ربّانى تشيع، و در تهذيب نفس و صفاى باطن، بسيار ممتاز بود، روزى با چند نفر به دعوت صاحب باغى وارد آن باغ شد، او در ميان ميوهها علاقه خاصى به انگور داشت، وقتى كه وارد باغ شد و خوشههاى انگور را ديد، احساس علاقه بيشتر كرد، با همراهان در جايگاه باغ نشستند و مقدارى انگور طلبيد، ظرفى پر از انگور آوردند و كنار او نهادند.ولى او از آن انگور نخورد، حاضران تعجّب كردند، و عرض كردند: چرا نمىخورى؟او فرمود: «ميل ندارم» عرض كردند:چرا؟شما كه خيلى به انگور علاقمند بودى .فرمود:آرى ميل داشتم، ولى اكنون ميل ندارم حاضران با اصرار پرسيدند:راز اين دگرگونى چيست؟آيت الله حائرى در اين هنگام پس از پرس و جو از زمين و آب و شيوه صاحب باغ و… دريافت كه همهاش از راه حلال است.ولى نمىدانست كه راز عدم ميلش به انگور چيست؟نا گاه باغبان آمد و گفت: «من ديدم انگورهاى اين باغ هنوز شيرين نشده، بلكه ترش و شيرين است، ناچار به باغ همسايه رفتم از باغ او انگور شيرين چيدم و آوردم، به اين نيت كه بعداً از او اجازه بگيرم.» به اين ترتيب معمّا حل شد، و فهميدند كه آيت الله حائرى بر اثر توفيقات الهى به مرحلهاى از بصيرت و معنويت رسيده كه خداوند او را از خوردن مال حرام يا شبههناك مصون داشته است.(38) آرى:
«آيينه شو جمال پرى طلعتان طلب
جاروب كن تو خانه سپس ميهمان طلب»
10- نظير ماجراى فوق، در مورد استاد محمد تقى جعفرى (متوفّاى 1377 ش)رخ داد، اواخر عمر ايشان را براى درمان به نروژ بردند، در آنجا يكى از دوستان فرزندش دكتر غلامرضا جعفرى، استاد را براى شام به خانه خود دعوت كرد، استاد با همراهان به خانه او رفتند، هنگام غذا، استاد گفت بوى تعفّن مىآيد، هر چه اصرار كردند از غذا نخورد، سرانجام از آنجا خارج شدند، صبح روز بعد دكتر غلامرضا جعفرى با دوستش تماس گرفت ومعذرت خواهى كرد.دوستش گفت:خوشحالم از اين كه استاد جعفرى از آن غذا نخورد، زيرا من هر چه تلاش كردم مرغ ذبح شده اسلامى پيدا نكردم به ناچار از مرغهاى معمولى استفاده كردم، ولى بسيار ناراحت بودم كه مرغ نجس به استاد مىدهم. ولى اكنون خوشحالم كه استاد از آن نخورد.(39)
11- يكى از علماى ربانى و مراجع تقليد مرحوم آيت الله العظمى سيد محمد باقر دُرچهاى اصفهانى (ره)از اساتيد آيت الله العظمى بروجردى(ره)و از پارسايان وارسته روزگار است كه در سال 1342 ه ق در 71 سالگى در دُرچه نزديك اصفهان رحلت كرد، ومرقدش در تخت فولاد اصفهان است.وى كه داراى صفاى باطن در سطح اعلى بود، نسبت به غذا مراقبت عجيبى مىنمود، تا آنجا كه آقاى جلال الدين همايى نقل مىكند:اگر او احياناً لقمه شبهه ناك خورده بود بى درنگ انگشت در گلو مىكرد و همه را بيرون مىآورد، خودم يك بار از نزديك ديدم، يكى از بازرگانان ثروتمند آن جناب را همراه چند نفر از علما به خانه خود دعوت كرد، ايشان اين دعوت را پذيرفت و به خانه او رفتند، ميزبان سفره متنوع و پرزرق وبرق انداخت، آن جناب طبق عادت هميشگى مقدار كمى از غذاى آن سفره خوردند.پس از صرف غذا، ميزبان قبالهاى مشتمل بر مسألهاى كه به فتواى آيت الله دُرچهاى حرام بود، براى امضاء به محضر آن بزرگوار آورد، آيت الله دُرچهاى دريافت كه اين ميهمانى مقدمه آن امضاى سند بوده است و شبهه رشوه داشته است.رنگش تغيير كرد، وبه تنش لرزه افتاد و به ميزبان فرمود: «من به تو چه بدى كردم كه اين زقّوم را به حلق من وارد كردى، چرا اين سند را قبل از نهار نياوردى، تا دست به اين غذاى آلوده نزنم؟»آنگاه آشفته حال برخاست، و دوان دوان به مدرسه آمد و كنار باغچه مدرسه، مقابل حجرهاش نشست، و با انگشت به حلق فرو كرد، و همه را استفراغ نمود، سپس نفس راحتى كشيد»(40)
12- آخرين واقعه كه آن هم پيامى از امام عصر حضرت بقيةاللّه(عج)است اين كه:افراد مورد اطمينان نقل كردند: در دامغان در ميان سادات محترم شاه چراغى، يك نفر عارف وارسته به نام سيد طاهر شاه چراغى بود، كه هم واعظ و هم شاعر بوده و به عشق و شيدايى نسبت به امام عصر(عج)شهرت داشت.او چهل بار امام زمان (عج)را در عالم خواب زيارت كرده بود، و اين مطلب را در اشعار زيباى خود بيان نموده بود.ولى يك وقتى رابطه او با امام عصر(عج)به گونهاى قطع شد كه با اين كه هر پنجاه روز يك بار آن حضرت را در عالم خواب ديدار مىكرد، يك سال گذشت و به سعادت ديدار نرسيد.بسيار ناراحت شده و فرياد جانكاهش از فراق آن حضرت، بلند بود، همواره از عمق جان مىسوخت كه چرا از او سلب توفيق شده، از ته دل گريهها و نالهها كرد تا اينكه پس از يك سال فراق، در عالم خواب به سعادت زيارت آن بزرگوار نايل گرديد، عرض كرد:آقا جان!من كه سوختم، و نزديك است از فراقت جان بسپارم، چه شد كه ناگهان از من بريدى، و با من قطع رابطه كردى؟ رازش چيست؟ قربانت گردم!امام(ع)در پاسخ او به اين مضمون فرمود: «اى سيّد طاهر!چرا به هر منزلى مىروى؟چرا از هر غذايى مىخورى؟تو به خانه كسى رفتى كه غذايش مشكل داشت و حرام بود، از آن خوردى، نتيجهاش جدايى من از تو شد، سرانجام تا يك سال پاك سازى كردى و آب از دست رفته را به جوى خود باز گرداندى و در نتيجه به مقصود رسيدى»(41) آرى اين نيز يك پيام ديگر از امام عصر(عج)در مورد پرهيز شديد از غذاهاى حرام يا شبهه ناك است، بار ديگر به دعاى آن حضرت توجه كنيم كه نشأت گرفته از قرآن و گفتار پيامبر(ص)و اولياى خدا است، و همنوا با اين دعاى معروف پيامبر(ص)است كه سزاوار است هر شبانه روز به ويژه در سجده آخر نماز خوانده شود، و از آن پيروى گردد، و آن دعا چنين مىباشد: «اللّهمّ اغننى بحلالك عن حرامك و بفضلك عمّن سواك؛(42) خدايا مرا به وسيله حلال خودت از حرام خودت بى نياز ساز، و در پرتو فضل و كرمت ما را به غير خودت محتاج نگردان. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره عبس، آيه 24. 2. تحف العقول، ص 450. 3. سوره بقره، آيه 188. 4. سوره نساء، آيه 10. 5. سوره مائده، آيه 3. 6. سوره مؤمنون، آيه 51. 7. سوره بقره، آيه 172. 8. سوره اعراف، آيه 157. 9. وسائل الشيعه، ج 4، ص 176. 10. همان. 11. بحارالانوار، ج 103، ص 9. 12. همان. 13. همان، ص 9 و ص 12. 14. بحار، ج 103، ص 13. 15و16و17. همان، ص 15 و ص 2. 18و19. همان، ص 18و10وص 11. 20. سفينة البحار، ج 1، ص 448(واژه دعا) 21. مجالس السنيه،ج 2، ص 448. 22. فروع كافى، ج 6، ص43. 23. سفينة البحار، ج 1، ص 523 (واژه رضع) 24. سوره قصص، آيه 12. 25. زندگانى و شخصيت شيخ انصارى، ص 77. 26. بحار الانوار، ج 75، ص 373. 27. سوره بقره، آيه 168 و 208 ؛سوره انعام، آيه 142؛ سوره نور، آيه 21. 28. سوره بقره، آيه 168، و سوره انعام، آيه 142. 29. انوار هدايت، ص 101 و 102. 30. المواعظ العدديه، ص 142. 31. اقتباس از بحار الانوار، ج 12، ص 368 و 369. 32. الغارات ابو اسحاق اصفهانى، ج 2، ص 67. 33. فروع كافى، ج 1، ص 374. 34. مروج الذّهب، ج 3، ص 310. 35. مجمع النورين انسان، ص 77، كبريت الاحمر، ص 72. 36. اقتباس از سرمايه سخن، تأليف مرحوم محمد باقر سبزوارى، ج 1، ص 611 ؛اسرار و فوائد وجود ولى عصر(عج)، از:اسماعيل رسول زاده، ص 158. 37. سرگذشتهاى عبرتانگيز، از نويسنده، ص 66. 38. نفحات الرحمن فى منازل العرفان، ص 211. 39. مقالات ادبى از جلال الدين همايى، ج 1، ص 18. 40. گلشن ابرار، ج 3، ص 526. 41. اقتباس از چهارده گفتار ارتباط معنوى، از حسين گنجى، ص 84. 42. بحارالانوار، ج 95، ص 301.
مطالبات فرهنگى بدون جواب
در روزهاى نخستين ارديبهشت ماه جارى مجلس شوراى اسلامى شاهد اجتماعاتى از بانوان مسلمان تهرانى و خانواده شهدا بود كه با در دست داشتن پرچمها و پلاكاردها و ايراد سخنرانى خواهان رسيدگى به وضع ناهنجار مفاسد اجتماعى بويژه بى حجابى گسترده در كشور و هتك حرمت حدود شرعى و ارزشهاى اسلامى زير نگاه مسئولين بودند! اجتماع كنندگان در برابر خانه ملت ساعتها ايستاده و از نمايندگان مجلس خواهان پاسخگوئى به مطالبات به حق خود بودند كه سالها فرياد كردند و از كسى پاسخ نشنيدند و گوش شنوائى نبود كه به درد مردم توجه كند و مردانه به ميدان بيايد و فضاى آلوده اجتماعى را پاكسازى كند. در همين حال تنى چند از نمايندگان مجلس به ميان مردم آمده و با تأكيد به حقانيت مطالبات آنها در اين خواسته كه از سراسر كشور به گوش مىرسد، به آنان قول مساعد دادند كه پيگير مطالبات مردم بوده و اقدامات لازم را معمول دارند ولى آيا به اين مقدار مىتوان اكتفا كرد و پاسخ مردم داده شد؟ و آيا اين تنها مجلس شوراى اسلامى است كه بايد پيگير اين مسائل باشد؟ و آيا مجلس به عنوان نهاد قانونگذار به تنهائى مىتواند اين معضل بزرگ اجتماعى را حل كند؟ و آيا اصولاً خلأ قانونى در برخورد با مفاسد و مفسدان و مروجان فساد و مرتكبان منكرات وجود دارد كه مجلس در رفع اين كاستى بكوشد؟ سالهاست كه قانون مصوب چه از سوى مجالس شوراى اسلامى پيشين و چه مصوبههاى ستاد انقلاب فرهنگى در موضوع مبارزه با مفاسد از جمله بدحجابى و به عبارت صحيحتر بى حجابى و توليد و فروش و پوشش لباسهاى مبتذل وجود دارد و مجازاتهاى سنگينى از قبيل زندان، تعطيلى محل كسب و جرائم مالى و تنبيه بدنى براى متخلفان در قانون پيش بينى شده ولى آيا براى يكبار اين قانون به اجرا درآمده است؟
آيا با سيل لباسهاى جلف و مبتذل كه از خارج مىرسد و يا در داخل توليد مىشود برخوردى صورت گرفته و آيا بر اتحاديههاى توليد لباس نظارتى وجود داشته و يك توليدى به جرم توليد لباس مبتذل تعطيل شده و آيا يك فروشگاه به جرم عرضه اين لباسهاى نامشروع براى يك روز بسته شده است و آيا با مانكنهاى خيابانى و عروسكهاى بازارى به جرم پوشيدن اين لباسها برخوردى بوده است؟ و در همين روزها كه سينههاى مردم با غيرت و خانوادههاى شهيد داده لبريز از خشم و تنفر نسبت به وضع موجود زنانى است كه لباسهاى چسبان و چاكدار و نازك در بر مىكنند و بىشرمانه در خيابانها و فروشگاهها و حتى برخى اماكن دولتى و دانشگاهها ظاهر مىشوند و دست در دست مردان به احساسات مردم لبخند مىزنند و باندهائى كه زمينه انحراف جوانان را فراهم
مىكنند و فساد و فحشاء و فرار دختران و قاچاق نواميس را دامن مىزنند برخورد جدى بوده است؟! آيا گوش شنوائى هست كه اين آژير خطر را بشنود، اين كشور كه مردم صدها هزار شهيد و معلول و مفقودالأثر تقديم انقلاب كرده و امروز از لوث شدن احكام اسلامى خون دل مىخورد و به دفاع از ارزشها بپاخيزد و بدون مجامله و ملاحظه يك كار جدى و مؤثر و پيگير بكنند كه خدا را خوش آيد و خلق را راضى كند؟! آيا اينهمه دستگاههاى تبليغاتى و هنرى و رسانهاى در جستجوى ريشهيابى اين وضع اسف بار و چارهجوئى بودهاند؟!…
مىدانيم كه حجاب علاوه بر بعد شرعى و اجتماعى و خانوادگى و تأثيراتى كه در ساير فضاهاى اخلاقى و خانوادگى دارد در شرائط كنونى بعد سياسى نيز به خود گرفته است، چرا دولتهاى مدعى دموكراسى مثل فرانسه حق تحصيل را از يك دختر دانشآموز با حجاب سلب كرده و يك روسرى را تحمل نمىكنند؟ چرا رضاخان نوكر بيگانه در نخستين مأموريت خود در كشور ايران به برداشتن حجاب از سر زنان اقدام كرد و همين سياست را بيگانگان و استعمارگران در كشورهاى اسلامى ديگر به اجرا گذاشتند؟ براى اينكه حجاب پرچم اسلام است و نشانگر تعهد و غيرت دينى مردان و زنان مسلمان، امروزه حجاب روحيه انقلابى و پرخاشگر عليه فرهنگ ابتذالگر غربىها است. ولى از اين نكته مهم نبايد
غفلت ورزيم كه همين سياست را عوامل بيگانه در كشور انقلابى ما دارند اجرا مىكنند، چندى قبل يكى از ديپلماتهاى آمريكائى با شادمانى گفته بود طرحهاى ما در صدور فرهنگ غربى به ايران اسلامى به ثمر نشسته و دليل آن چهره شهرهاى بزرگ ايران است كه زنان را با لباس مبتذل در خود جاى داده است. آيا اين اعترافها و نظائر آن براى دولتمردان، مردان ما و متوليان فرهنگ هشدار دهنده نيست؟! آيا با وجود اين مناظر زشت و خلاف شرع و هنجار شكن و صحنههاى پشت پرده آن در خيابانها و بازارها و اماكن عمومى و پاركها و حتى دانشگاهها و صدور آن به خارج كشور…نبايد يك عزم جدى را براى يك حركت گسترده و يك ساز و كار اجرائى و قاطع تاكنون بوجود آمده باشد؟ كدام كار فرهنگى؟
عجيب اينست كه هرگاه سخن از مفاسد اخلاقى و ابتذال و بدحجابى به ميان مىآيد، بويژه در فصل بهار و تابستان كه يك مانور فصلى از سوى نيروى انتظامى صورت مىگيرد كه آن هم در جاى خود صحيح است عدّهاى مىگويند بايد به جاى برخوردهاى فيزيكى كار فرهنگى كرد و مفاسد، ريشه يابى و بطور اصولى با آن مبارزه شود. ما نيز مىپذيريم كه كار فرهنگى در اولويت اول قرار دارد و برخورد فيزيكى در اولويت دوم كه آن هم ضرورى است و
حاكميت نمىتواند نسبت به جرائم مشهود و مفاسد آشكار بىتفاوت باشد، چرا كه امر به معروف و نهى از منكر از وظائف دولت اسلامى است كه قرآن بر آن تأكيد ورزيده است. اما دو نكته را بايد مد نظر داشت نخست اينكه: با توجه به اولويت كار فرهنگى، آيا ما كدام كار فرهنگى را بايد بكنيم؟ چه كسى عهده دار است؟ از كجا بايد شروع كنيم؟ از چه ابزارى در ارشادگرى بايد بهره بگيريم؟ اينها و نظائر آن دهها سؤال است كه پاسخ داده نشده است.
آيا بيست و هفت سال كه بر انقلاب مىگذرد كافى نبود، اوضاع فرهنگى خود را اصلاح كنيم؟ آموزش و پرورش را، دانشگاهها و آموزشگاه و رسانهها و مطبوعات و كتابهاى درسى و فيلم و كتاب و سينما و ساير ابزارهاى فرهنگى را؟
آيا ثمره انقلاب فرهنگى همين فضاى اجتماعى و فرهنگى است كه مشاهده مىكنيم، آيا اين جوانان پسر و دختر در كدامين سرزمين تربيت شدهاند؟ مىدانيم كه دهها رسانه و ماهواره و هزاران نوع نوار و ابزار ديگر براى پراكندن بذر فساد در داخل و خارج شبانه روز مشغول اند تاميان اين نسل و اسلام انقلابى فاصله بيندازند هرچند نبايد از دست آوردهاى مثبت در فرهنگ و پيشرفتهاى علمى و فنى و روحيه مذهبى و عرفان و معنويت ميليونها جوان ايرانى مسلمان غفلت كرد كه در زيارت و عمره و حج و اعتكاف و قرآن و نماز و نيايش موفق بوده و رتبههاى علمى ارزشمندى را در جهان كسب كردهاند.اما نبايد بپذيريم كه حاكميت طى سالهاى گذشته در حد انتظار در فرهنگ سازى و تربيت اين نسل سرمايهگذارى نكرده و در برابر هجوم فرهنگى بيگانه خود را مسلح ننموده، بويژه در سالهاى حاكميت تساهل و تسامح شيرازهها پاشيده شد كه امروز جمع كردن آن در نهايت دشوارى است، چرا كه فساد و عوامل و مظاهر و آثار ويرانگر آن كم نيست و اگر اين روند ادامه پيدا كند معلوم نيست نسل حاضر و نسل بعدى به كجا خواهد رفت و فروپاشى خانوادگى كه نتيجه همين بى بندو بارى و روابط نامشروع و ديگر عوامل پنهان و آشكار است، چه ضربههاى مهلكى بر پيكر جامعه فرود خواهد آورد!
اما نكته دوم اينكه همه جا كار فرهنگى كار ساز نيست. چرا كه بسيارند كسانى كه قصد تخريب اخلاق و ترويج فساد و مواد و فحشاء و لااباليگرى را دارند با اينها از كار فرهنگى نمىتوان سخن گفت. اينجا اقدام قانونى لازم است، مانند غده چركينى كه جز با جرّاحى قابل علاج نيست. اينجا بايد با تيغ قانون به عرصه آمد و با مفسدان اجتماعى برخورد قانونى و جدى شود و برخورد خيابانى ضرورتى اجتنابناپذير است. همانگونه كه قانون پيشبينى كرده است حاصل آنكه كار فرهنگى و اقدام قانونى هر دو ضرورى است همانگونه كه نظام تربيتى و حقوقى و كيفرى اسلام به تفصيل درباره آن سخن گفته و البته هيچ جامعه ديگرى اجازه نمىدهد با ارزشهاى بنيادين وى بازى كند و حكومت نمىتواند نسبت به آن بى تفاوت باشد… چرا فرصت سوزى
و اما امروز مسئوليت ما از هر زمان ديگر سنگينتر است چرا كه مجلس و دولت و قوه قضائيه با ايده اصولگرائى به ميدان آمدهاند و ملت با تمام وجود آماده همكارى است لذا مسئوليتها از گذشته سنگينتر است. بايد متذكر شوم كه مجلس هفتم نسبت به مسائل حياتى جامعه و خدمت رسانى به مردم و از جمله فرهنگ اهتمام فراوان داشته و دارد. كميسيون فرهنگى با جديت تمام پيگير مسائل فرهنگى در همه زمينهها بوده و تا آخر خواهد بود. دهها جلسه با مسئولان فرهنگى چون ارشاد، سازمان ملى جوانان، صدا و سيما، دست اندركاران ورزش و… داشته و به تحقيق و تفحّص از عملكرد گذشته متصديان فرهنگى پرداخته و طرحهائى چون تسهيل ازدواج جوانان و ساماندهى مد و لباس را با توجه به وضع موجود دنبال كرده و پيگير آن خواهد بود و البته اين وظيفه كميسيون آموزش و تحقيقات نيز هست كه مسائل دانشگاهها را از بعد علمى، اخلاقى و تربيتى بطور جدى پيگير باشد و در سالم سازى دانشگاهها از عناصر ناصالح و انحرافها اهتمام ورزد، همانگونه كه ساير كميسيونها به تناسب مسئوليت در اين خصوص مىتوانند نقش آفرين باشند تا كار فرهنگى و اجتماعى و آموزشى و تربيتى سامان گيرد و اين مسئوليت براى انقلاب فرهنگى كه چهرههاى علمى و اجرائى مؤثرى را در خود جاى داده همچنان جدى است. در اين شرائط هيچ كس حق ندارد در انجام وظيفهاى كه شرع و قانون بر عهده وى نهاده كوتاهى كند كه پيش خدا مسئول و در نظر ملت شرمسار خواهد بود. با اين حال بر اين باوريم كه از ظرفيتهاى موجود و امكاناتى كه در اختيار ماست در حد انتظار استفاده نكردهايم و بايد آن را جبران كنيم. دولت و مسئوليتهاى جديد
و اما مسئوليت دولت با توجه به شرائط موجود داخلى و خارجى، اقتصادى، سياسى و فرهنگى از هر زمان ديگر بيشتر است. مخصوصاً مسئله فرهنگ ويژگى خاص دارد. با همين فلسفه است كه رئيس جمهور محترم در نامه تاريخى خود به رئيس جمهور آمريكا از فرهنگ آسمانى و بازگشت به مكتب پيامبران سخن گفته، هرچند از آن سوى گوش شنوائى نباشد اما رسالت اسلامى ما ايجاب مىكند كه ديگران را به خير و معنويت فرا خوانيم كه اين سيره صالحان و در صدر آنها پيامبران خدا بوده است… بارى مسئوليت دولت در پاسدارى از ارزشها و حريم فرهنگ اسلامى غير قابل انكار است. بويژه دولت اصولگراى كنونى كه نبايد فراموش كرد رويكرد مردم به دكتر احمدى نژاد در انتخابات با اين انتظار بود كه كمر به احياى ارزشها بر ميان بندد و سهل انگاريهاى گذشته را مرمت كند و مردم رنگ و بوى اسلام را بيشتر از قبل ببينند. مسائل فرهنگى كه عنصر اصلى انقلاب است زير گردو غبار سياست و اقتصاد گم نشود هرچند شعار خدمت و عدالت نيز از جلوههاى فرهنگ اسلامى است كه اميد تحقق آن را داريم. با اين حال فرهنگ به مفهوم خاص آن ساز و كار خاص و توجه مخصوص طلب مىكند حقيقت اينست كه به عقيده نگارنده امروز كشور ما به يك انقلاب فرهنگى واقعى به مفهوم اسلامى و دينى آن نياز مبرم دارد نهادهاى آموزش و فرهنگى و دانشگاهى و مطبوعاتى و رسانهاى ما با چالشهاى جدى روبرو هستند كه وزارتخانههاى مربوطه چون وزارت آموزش و پرورش و آموزش و تحقيقات و فرهنگ و ارشاد اسلامى و همچنين دستگاههاى اجرائى به يك تحول بنيادين نياز دارند تا دست آورد اين نهادها را مردم منطبق با موازين شرع بنگرند متأسفانه سيماى فرهنگى و اخلاقى شهرهاى ما تدريجاً سيماى خيابانهاى پاريس و لندن را به خود گرفته،، فروشگاهها، نوارها، سىدىها،مجلات با عكسهاى مبتذل زنان هنرپيشه و تبليغات سينمائى تدريجاً رجعت به عصر طاغوت را حكايت دارد…مردم ديندار با بى صبرى تمام از دولت و مجلس و قوه قضائيه مىخواهند براى اين وضع كه تهديد جدى براى انقلاب اسلامى است چارهاى بينديشند و متأسفانه در عمل اثرى نمىبينند. نمايشگاههاى كتاب نمايشگاه مد و آرايش عروسكهاى خيابانى شده و پاساژها و مغازهها آكنده از مدها و تيپهاى خلاف شرع است و شعار مبارزه با مفاسد اخلاقى نقش بر آب شده است و از حجاب اسلامى بر ديوارها تنها نوشتارى ديده مىشود و همين هاست كه بازگشت به اسلام و شعائر ارزشى را جدىتر مطرح مىسازد.
در همين حال تأكيد بر اينست كه دولت محترم و عناصر وابسته به دولت روابط خود را با حوزهها و علما و مراجع عاليقدر بيش از پيش مستحكم كند، در تصميمات خود نظر بزرگان را بگيرد چرا كه حوزه و مرجعيت ركن ركين كشور و پشتوانه دين و ملت و دولت است كه بدون آن تصميمات ناقص و حركتها ابتر خواهد بود. چه در غير اين صورت تنشهاى فكرى در مسائل اسلامى و اجتماعى پيش مىآيد كه اثرات زيانبار آن جبران كردنى نيست.
پاورقي ها:
اختلاف و پيامدهاى ناگوار آن در قرآن
قسمت دوم 5 – رياست طلبى و دنياگرايى
دنيا گرايى يكى از آفات اساسى است كه به ويژه خواص يك جامعه را در معرض تهديد قرار مىدهد؛ به طورى كه به خاطر منافع شخصى، از قبيل مال پرستى، رياستطلبى و… افراد خود را در مقابل حق قرار داده و حتى با جمعآورى عِدّه و عُدّه براى نيل به اميال شيطانى خويش تلاش مىنمايند.
رسول اكرم (ص) بزرگترين نگرانى امّت خويش را دنياپرستى عنوان نموده و مىفرمايد: «ان اكثر ما اخاف عليكم ما يخرج الله لكم من بركات الارض؛ بيشترين نگرانى من بر شما، از بركاتى است كه خداوند از زمين بر شما عنايت مىدارد.»، از حضرت پرسيدند كه منظورتان از بركات چيست؟ فرمود: «زهرة الدنيا؛(1) زيبايى دنيا».
همچنين امام على (ع)، دنياگرايى را اساس و ريشه همه مشكلات معرفى مىنمايند: «حب الدنيا رأس الفتن و اصل المحن.»(2)
با مراجعه به تاريخ اسلام به روشنى مىتوان دريافت كه چگونه گرايش خواص جامعه اسلامى به دنيا باعث اختلاف و تضييع حقوق گرديد. به عنوان مثال مىتوان به رياست طلبى طلحه و زبير اشاره نمود، هنگامى كه به انگيزه رسيدن به رياست با حضرت على(ع) بيعت نمودند، ولىاز آن حضرت جواب منفى شنيدند. از اينرو، سر به شورش برآورده و با ايجاد جنگ جمل، در صفوف مسلمانان اختلاف ايجاد نمودند.
ابن ابىالحديد مىنويسد: «طلحه و زبير به هوس كوفه با على(ع) بيعت كردند، ولى آنگاه كه پايدارى حضرت را در اين تصميم، محكم و سازشناپذيرى وى را مشاهده كردند كه آن حضرت مصمم است خط اصلى حكومتىاش را بر مبناى كتاب و سنت پيامبر اسلام (ص) قرار دهد، سربه شورش برداشتند.»(3)
در واقعه كربلا نيز دنياپرستى كوفيان جلوهگر است؛ به طورى كه عدهاى به جهت عشق به دنيا، مال و مقام و… در مقابل عطايا و پستها و مناصب پيشنهادى از سوى دستگاه يزيدى، از حق روى گرداندند و بيعت با امام حسين (ع) را شكستند و به جنگ با او برخاستند.
آرى، «حب دنيا منشأ همه بديهاست.» آفتى كه انقلاب اسلامى ما را نيز در معرض تهديد خويش قرار داده است؛ به طورى كه مقام معظم رهبرى بارها با ذكر موارد تاريخى همه اقشار و به ويژه مسؤولين را بر آن توجه دادهاند؛ زيرا اين دنياگرايىها و رياست طلبىها است كه باعث مىشود افراد بجز منافع شخصى، به چيزى ننگرند و هنگامى كه افراد فقط در پىكسب رياست، جناحبازى، مال و… باشند و براى دستيابى به آن به هر عملى اقدام نمايند، بدون آن كه به مسائلى، چون «دين»، «قانون» و «رهبرى» كه محورهاى وحدت در جامعه اسلامى هستند توجه نمايند، بىترديد «همبستگى ملى» در جامعه دچار بحران شده و «اختلاف» در كشور حاكم مىگردد كه ثمره آن جز از هم پاشيدگى نظام و… نمىباشد. 6- سست عهدى و پيمان شكنى
امام على (ع) مىفرمايد: «لاتعتمد على مودّة من لايوفى بعهده؛ به دوستى كسى كه به پيمانش وفا نكند، اعتماد مكن.»(4)
و همچنين مىفرمايد: «غش الصديق و الغدر بالمواثيق، من خيانة العهد؛ دغلبازى با دوست و خيانت در قرادادها، از خيانت در پيمانهاست.»(5) معلوم است كه مقصود از پيمان شكنى، نقض آن، بدون مجوز عقلى است. در اينجاست كه دغلبازي هم، نقض عهد شمرده مىشود و عاملى است براى جدايى و اختلاف. 7- تمسخر و تخاطب به القاب و اسامى زشت
دشنام دادن و ريشخند كردن، يكى از خوهاى زشت است كه در طبيعت آدمى نهفته است و اگر تربيت اخلاقى آن را مهار نكند، موجب آزار ديگران خواهد گرديد؛ استهزا و ريشخند كردن و گذشته زشت را به ياد كسى آوردن، موجب تحقير او، و از عوامل جدايى مسلمانان از يكديگر است. از اينرو، قرآنكريم مىفرمايد: «يا ايها الذين آمنوا لايسخر قوم من قوم عسى ان يكونوا خيراً منهم وَ لا نِساءٌ من نساء عَسى أَن يَكُن خَيراً منهُنَّ…؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگر را استهزا كنند، شايد آنها از اينها بهتر باشند، و نه زنانى از زنان ديگر شايد آنان بهتر از اينان باشند ….»(6)
از ابن عباس نقل شده كه اين آيه شريفه درباره «ثابت بن قيس» نازل شده است كه گوشهايش سنگين بود، و هنگامى كه وارد مسجد مى شد كنار پيامبر اكرم (ص) براى او جائى باز مىكردند، تا سخن حضرت را بشنود.
روزى دير رسيد و مردم انبوه شده بودند؛ ثابت پا بر گردن مردم مىنهاد و مىگفت: «تفسَّحوا»، راه بدهيد! راه بدهيد! تا به يكى از مسلمانان رسيد، و او گفت همينجا بنشين! چرا نمىنشينى؟ ثابت در خشم شد و گفت تو پسر فلانه نيستى؟ و آن زن در جاهليت بدنام بود. آن مرد شرمگين شد و سر خود را بزير انداخت، و اين آيه شريفه بر رسولخدا (ص) نازل گرديد.(7) و مسلمانان را از اينگونه كارهاى زشت كه باعث قطع همبستگى و اختلاف است، نهى كرد.
اين آيه شريفه همه مؤمنان، اعم از مردان و زنان را مورد خطاب قرار داده و به آنها هشدار مىدهد كه از اين عمل زشت (تمسخر) بپرهيزند؛ زيرا سرچشمه استهزاء و سخريه همان حس خود برتربينى و كبر و غرور است كه عامل بسيارى از اختلافات و جنگهاى خونين در طول تاريخ بوده است. قرآنكريم در ادامه اين توصيههاى اخلاقى مىفرمايد: «ولاتلمزوا انفسكم ولا تنابزوا بالالقاب بئس الاسم الفسوق بعد الايمان؛ يكديگر را مورد طعن و عيبجوئى قرار ندهيد، و با القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد، بسيار بد است كه بر كسى بعد از ايمان، نام كفر بگذاريد.»(8)
بسيارى از افراد بىبند و بار در گذشته و حال اصرار داشته و دارند كه بر ديگران القاب زشتى بگذارند، و از اين طريق آنها را تحقير كنند، شخصيتشان را بكوبند، و يا احياناً از آنان انتقام گيرند، و يا اگر كسى سابقه بدى داشته است، سپس توبه كرده و كاملاً پاك شده باز هم لقبى كه بازگو كننده وضع سابقاش باشد را بر او بگذارند. اسلام صريحآً از اين عمل زشت نهى مىكند، و هر اسم و لقبى را كه كوچكترين مفهوم نامطلوبى دارد و مايه تحقير مسلمانى است، نهى نموده است. زيرا موجب درگيرى و اختلاف مسلمين است. البته عوامل اختلاف و تفرقه بيش از اينهاست. عواملى، همچون خصلتهاى سركش و تمايل به تجاوزگرى انسان(9) دسائس استعمارگران و… كه در اين نوشتار سعى شده به مهمترين عوامل اختلاف اشاره شود. پيامدهاى ناگوار اختلاف در قرآنكريم
در قرآنكريم و روايات اسلامى، مطالب فراوانى در مورد زيانهاى اختلاف وجود دارد.
قرآن كريم به صراحت مىفرمايد: «…ولاتنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم و اصبروا انّ الله مع الصابرين(10)؛ …نزاع (و كشمكش) مكنيد تا سست نشويد و قدرت (و شوكت و هيبت) شما ازبين نرود و استقامت نمائيد كه خداوند با استقامت كنندگان است.»
در آيات پيشين اين سوره، قرآنكريم ثبات و به ياد خدا بودن را دو سبب از اسباب معنوى پيروزى برشمرده است و بلافاصله دستور «اطيعوا الله و رسوله…» را صادر كرده و در واقع، اطاعت از خدا و فرمانبردارى از دستورات او را در جنگ و غير جنگ و نيز اطاعت رسولش.(11) در اوامر و نواحى را، از اركان اساسى پيروزى دانسته است. خداوند بلافاصله در اين آيه شريفه فرمود: «ولاتنازعوا فتفشلوا…» فعل را به صيغه نهى بيان فرمود تا به اهميت مطلب، (اختلاف و نزاع و كشمكش) در ميان مسلمانان كه سبب ضعف آنان مىشود و عزت و شوكت آنان را از ميان مىبرد … به خوبى تأكيد نموده باشد.
واژه «تنازع» از «نزع» است و نزع به معناى براندازى و بركندن است. چنان كه در تفسير المنار آمده است: تنازع، همچون «منازعه»، مشاركت در نزع است؛ يعنى جذب و اخذ شيئى به شدت يا نرمى، مانند نزع روح از جسد. در واقع هر يك از متنازعين مىخواهد آنچه را كه ديگرى دارد، بگيرد.(12) تنازع بدين معناست كه دو نفر كه از نظر فكر و سليقه و… اختلاف دارند، در مقابل هم موضعگيرى كرده و يكديگر را بكوبند تا اين كه يكى از آن دو بر ديگرى پيروز گردد و معلوم است كه ثمرهاش جز پراكندگى و سستى و ضعف چيز ديگرى نيست؛ از اينرو، خداوند دستور داده كه از پراكندگى و نزاع اجتناب كنيد؛ زيرا در غير اين صورت، سست و ضعيف و ناتوان مىشويد (فتفشلوا) و در نتيجه، قدرت و عظمت شما از ميان مىرود.
و جمله «و تذهب ريحكم» يعنى «تذهب قوتّكم» زيرا، وقتى نيرو كم شد، دشمن غلبه مىكند. در واقع «ريح» در اينجا استعاره است براى قوت و نيرو.(13)
و در تفسير نمونه آمده است: «ريح، به معناى باد است و اين كه مىفرمايد: اگر به نزاع با يكديگر برخيزيد سست مىشويد و در پى آن، باد شما را از ميان خواهد برد، اشاره لطيفى به اين معناست كه «قوت و عظمت» و جريان امور بر وفق مرادتان از ميان خواهد رفت.»(14)
با مراجعه به تاريخ صدر اسلام به روشنى مىتوان دريافت كه ضعف و انحطاط مسلمانان در اثر اختلاف و تفرقه و فراموش كردن ارزشهاى اصيل اسلامى به وجود آمد. در اثر نزاع و كشمكش، ضربههايى سهمگين بر پيكر اسلام وارد آمد و امت بزرگ و نيرومند اسلام به ملتهاى كوچك و ضعيف تبديل شد. در اثر اختلاف بود كه كشور بزرگ و نيرومند «اندلس» از ليست كشورهاى اسلامى حذف شد و در اثر اختلاف است كه كشور فلسطين نيز دچار بحران شده و ساكنين مسلمان اين كشور، آواره شدهاند و لبنان مورد تهاجم اسرائيل غاصب قرار مىگيرد و كشور افغانستان و عراق در بحران جنايات ددمنشانه آمريكا بسر مىبرد. بر همين اساس است كه امام على (ع) بالاترين عامل شكست و ذلت و سقوط امت اسلامى را تفرقه و اختلاف دانسته و با كمال صراحت، فتنهانگيز و تفرقهافكن را مستوجب قتل مىداند، و نه تنها تفرقهافكن عينى و موجود را سزاوار چنين عقوبتى مىداند، بلكه حتى كسى را كه شعار تفرقه دهد و قدم نخستين شقّ عصاى مسلمانان را بردارد، سزاوار قتل مىداند. چنانكه در فرازى از يكى از خطبههايش خطاب به مسلمانان چنين مىفرمايد: «وَ اَلْزَمُوا السَّواد الاَعْظم، فَاِنَّ يَدَاللّهِ مَعَ الْجَماعَه، وَ اِيّاكُم وَالْفُرْقَه، فَاِنَّ الشّاذَّ مِنَ النّاس لِلشَّيْطان، كَما اَنَّ الشّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْب؛(15) به جمعيت عظيم مسلمانان بپيونديد، كه دست خدا (قدرت و عنايت خدا) با جماعت است، و از پراكندگى دورى كنيد؛ زيرا آن كه از جمع مسلمانان به يك سو شود، بهره شيطان است، چنان كه گوسفند از گله درماند، نصيب گرگ بيابان است.»
امام على (ع) به قدرى نسبت به گروه خوارج كه موجب تفرقه در ميان سپاه آن حضرت شدند و با شعارهاى فريبنده براى خود دسته جدا كرده بودند، اظهار بيزارى نموده و مىفرمايد: «اَلا مَنْ دَعا اِلى هذا الشِّعارِ فَاقْتُلُوه و لو كانَ تَحْتَ عِمامَتِى هذه؛(16) آگاه باشيد! كسى كه به اين شعار (اغواگر و تفرقهافكن خوارج) دعوت كند، گرچه در زير عمامه من پناه آورده باشد، او را بكشيد.»
پيداست كه شعار تفرقه موجب فتنه مىشود. قرآنكريم مىفرمايد: «والفتنةُ اشدُّ من القتل؛(17) يعنى فتنهانگيزى از كشتن بدتر است» زيرا فتنهانگيزى چنان كه در ابتداى اين مبحث گذشت موجب سستى و از بين رفتن نيروها و در نتيجه غلبه دشمن مىشود. در اثر اختلاف و نزاع، تمامى وقت مسلمانان گرفته شده و فرصت تفكر و عمل براى اهداف اصلى از ايشان سلب مىگردد، در تمام دوران زندگى، مسائل اصلى، در حاشيه و مسائل فرعى، در متن زندگى قرار مىگيرد. رقبا در همه زمينهها،از مسلمانان پيشى گرفته و در حقيقت، بدون درگيرىهاى زايد، بر مسلمانان مسلط مىشوند. طبيعت انسانى اينگونه است كه توانايى توجه به چند امر را به صورت مداوم ندارند. وقتى اين فرقه مسلمان، تمام همتش را در كوبيدن فرقه ديگر مصروف مىدارد و در مقابل، رقيب اصلى ايشان، يعنى آن كه اصول هر دو فرقه را بر خلاف عقايد و اهداف خويش مىبيند، طلايىترين فرصت را پيدا كرده و از غفلت حاصله براي رقبا، بيشترين استفاده را برده و به تحكيم خويش مىپردازد. گاه اين درگيرىهاى فرعى، به اشتباه، اصلى شمرده شده و گروهها و احزاب مختلف كه در اصول اعتقادات و اهداف اوليه مشتركند، يكديگر را خطرناكتر از رقيب اصلى معرفى مىنمايند و امنيت كامل را به دشمن حقيقى مىبخشند و در مقابل، نا امنى بى حد و حصرى را براى افراد مختلف پاىبند به اساس دين و نظام اسلامى، به ارمغان مىآورند. و اين فاجعهاى است بزرگ كه در سخنان گوهربار حضرات معصومين(ع) از آن به تبديل معروف به منكر و منكر به معروف ياد شده است؛ يعنى مشاهده مىشود كه افرادى (جناح و حزبى) براى كوبيدن (ترور شخصيت) فرد يا گروهى از مسلمانان، با دشمن اسلام و مقدسات پيمان مىبندند. حال آن كه دستور صريح شريعت نجاتبخش اسلام كه به كرّات و با الفاظ گوناگون بيان شده اين است كه: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! افراد كافر (معاند) را به جاى مؤمنين راستين، دوست خود قرار ندهيد…»(18)
امروزه، انحطاط مسلمين از اختلاف ديرينهاى است كه كمتر كسى در فكر علاج آن برآمده است. جوامع مسلمان هنوز به خود نيامدهاند و بر نقاط اختلافى و نزاعانگيز، بيشتر پاى مىفشارند و اين بيمارى روانى، بيشتر محتاج علاج است تا بيمارىهاى جسمى. اين كه از دميدن در كوره اختلاف، احساس شعف و گاه احساس پيروزى بشود، يك بيمارى خطرناكى است كه طبيبان حاذق را مىطلبد تا پس از مدتها تلاش و تلقين و پالايش متون فرهنگى، سلامت را به جامعه اسلامى برگردانند.
از مطالب يادشده درمىيابيم كه اختلاف و ناآگاهى مسلمين سبب سلطه استعمارگران بر كشورهاى اسلامى شده و شؤون اقتصادى و فرهنگى آنان را قبضه كرده است و ذخائر آنان را غارت مىكند؛ در حالى كه مسلمانان موقعيتهاى جمعيتى و منطقهاى ممتازى دارند و از نظر طبيعى در شرايط خوبى بسر مىبرند و نيز از لحاظ استراتژيك در حساسترين مناطق جهان زندگى مىكنند و باسابقهترين تاريخ و تمدن و دانش را دارند. مهمتر از همه، داشتن دين مشترك اسلام و كتاب قرآنكريم است كه مىتواند جهان انسانيت را به سعادت و كمال رهنمون گردد. بنابراين، كشورهاى اسلامى و در صدر آنها جمهورى اسلامى ايران كه بزرگ رهرو دولت كريمه است، بايد براى محو استكبار جهانى و فرزند نامشروع وى (اسرائيل خونآشام) يدِ واحده شوند و در صدد زدودن طرحها و نقشههاى آنان برآيند. باتوجه به اوضاع كنونى جهان، مسئله وحدت و همبستگى ملى و دينى ميان مسلمين از ضرورىترين مسائل جهان اسلام است، و بايد هر چه سريعتر و جدىتر براى دستيابى به اين مهم قيام كرد. محور و مركز ثقل اين وحدت و همبستگى «اسلام و ايران» است. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1- فيض كاشانى، محجةالبيضاء، ص 358. 2- غررالحكم. 3- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 10. 4- تصنيف غررالحكم، حديث: 9562. 5- همان، حديث: 9599. 6- سوره حجرات، آيه 11. 7- كشف الاسرار، ج 9، ص 259. 8- سوره حجرات، آيه 11. 9- سوره آل عمران، آيه 19، سوره شورى، آيه 14. 10- سوره انفال، آيه 46. 11- نويسنده تفسير المنار، ج 8، ص 24 نوشته است: عدم اطاعت از دستور رسول اكرم(ص) را در ميدان جنگ احد، مسلمانان ديدند و «نالوا ما نالوا منهم…». 12- ر.ك: تفسير المنار، ج 8، ص 25. 13- همان، ج 5، ص 25. 14- تفسيرنمونه، ج 7، ص 196. 15- سيد رضى، نهج البلاغه، خ 127. 16- همان. 17- سوره بقره، آيه 191. 18- سوره نساء، آيه 144.
زينبع الگو و قهرمان زنان
«زاد روز ولادت حضرت زينب اولين پرستار نمونه و روز پرستار بر الگوهاى ايثار و فداكارى و عفاف مباركباد.» اى شير زن كربلا!
تو مهر روشن و اوج خصال آينهاى
عيار پاكى و حسن كمال آينهاى
تو صبح صادق فجرى، شكوه آينهاى
تو حرف روشن و پاك زلال آينهاى
در آسمان اصالت، به كهكشان مانى
گواه مريم و صبح وصال آينهاى
به صبر و حلم محمّد، شجاعتت چو علىست
به زهد فاطمه مانى، مثال آينهاى
تو زيب صبر و شكوهى، فرشته تقوا
تو قهرمان زنانى، جلال آينهاى
زينب(س) دختر زهرا (عليهم السلام) در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم يا ششم هجرت در مدينه منوره ديده به جهان گشود. با اين كه معمول است غالباً والدين نام فرزندان خويش را انتخاب مىكنند، ولى در جريان ولادت حضرت زينب(س) على و زهرا(ع) اين كار را به عهده پيامبر اسلام(ص) جدّ بزرگوار آن بانو گذاشتند. پيامبر نيز به دستور آسمانى بعد از در آغوش گرفتن و بوسيدن نوزاد اسم او را به امر الهى زينب(زين + اب) كه به معناى زينت پدر است انتخاب نمود.(1)
او را ام كلثوم كبرى، و صديقه صغرى نيز مىگويند، از القاب آن حضرت، محدّثه، عالمه و فهيمه بود. او زنى عابده، زاهده، عارفه، خطيبه، عفيفه و مديره بود. نسب نبوى، تربيت علوى و لطف خداوندى از او فردى با خصوصيّات و صفات برجسته ساخته بود طورى كه او را «عقيله بنى هاشم» مىگفتند. به همين جهت او نه تنها يك شير زن و به قول معروف قهرمان كربلاست بلكه زنى است جامع تمام خصوصيات و ويژگيهاى يك زن شايسته كه مىتواند در تمام زمانها براى تمام زنهاى جامعه بشرى، مخصوصاً جوامع اسلامى و علىالخصوص جامعه تشيع به عنوان بهترين الگو مطرح باشد، الگويى كه هالهاى از محبّت و احساسات دور او را احاطه كرده بدين جهت به راحتى رفتارها و خصوصيات اخلاقى و عملى او مىتواند در بانوان نفوذ نمايد، و آنان را نيز به سمت و سوى شايستگى و برازندگى بكشاند، آنچه پيش رو داريد گامى است در اين مسير، و مقالى است به اين هدف كه با بيان گوشههايى از اوصاف آن بانوى كمال يافته، بانوان جامعه اسلامى را به آن سمت و سو سوق داد. 1- پاسدار عفت و پاكدامنى
عفّت و پاكدامنى، برازندهترين زينت زنان، و گران قيمتترين گوهر براى آنان، و اصلى و اساسىترين صفات بانوان است كه تمام كمالات و پيشرفتهاى زنان در پرتو آن معنى مىيابد، و موجب پيشرفت و شايستگى مىشود، و اگر زنى از عفّت و پاكدامنى عارى گشت هرچند از جهات علمى و مديريتى، ورزشى و قهرمانى و… در اوج باشد جز زيان و ضرر به كمالات انسانى و جامعه بشرى چيزى در پى نخواهد داشت.
زينب درس عفت را به خوبى در مكتب پدر آموخت آن جا كه فرمود: «مجاهد در راه خدا، اجرش بيشتر از كسى نيست كه قدرت دارد امّا عفّت مىورزد، نزديك است كه انسان عفيف فرشتهاى از فرشتگان باشد.»(2)
زينب كبرى عفت خويش را حتى در سختترين شرايط به نمايش گذاشت او در دوران اسارت و در حركت از كربلا تا شام سخت بر عفت خويش پاى مىفشرد و مورخين نوشتهاند: «وهى تستر وجهها بكفّها لانّ قناعها قد اخذ منها؛(3) او صورت خود را با دستش مىپوشاند چون روسريش از او گرفته شده بود.» داستان عجيب
هرگاه زنى عفيف باشد در موارد لازم امدادهاى غيبى نيز به كمك او مىرسد، زينب از كسانى است كه مورد حمايت الهى قرار گرفت و امداد غيبى الهى باعث شد كه مردم بيگانه نتوانند او را ببينند. در حكايتى مىخوانيم: روزى مرحوم علّامه شيخ جعفر كاشف الغطا در سوگ حضرت زينب (س) اشعارى مىسرود و بر روى كاغذ نوشت كه ترجمه آن چنين است:
«زينب را در حالى كه دستهايش بر گردنش بسته بود، بر شتر لاغرى سوار كرده بودند و به اسارت بردند. نه صورتش پوشيده بود، و نه نقاب بر چهره داشت بلكه به وسيله دست و بازويش صورتش را مىپوشاند.عزيزش حسين(ع) را روى خاكهاى گرم بيابان رها كرد. اگر چشمها به آن بدنهاى پاك چاك چاك شهيدان بنگرند، فرياد و فغان سر مىدهند و چنانچه آن سرهاى بريده را نگاه كنند، اشكشان جارى مىگردد. در آن وقت كه زينب(س) را آن گونه به اسيرى نزد يزيد مىبردند، آرزو داشت جسمش در زمين فرو رود تا ملامت و سرزنش دشمنان را نبيند.»
علّامه كاشف الغطا مدّتى بعد، به همان اشعار نوشته شده روى كاغذ مراجعه كرد. با تعجّب ديد يك بيت شعر به اين مضمون به سرودهاش اضافه شده است:
«پردههايى از نور، زينب را فرا گرفته بودند، كه همان پردهها مانع نگاه بينندگان به او مىشدند.»
علّامه بسيار شگفت زده شد، زيرا چنين شعرى را نسروده بود. عجيب اين كه وقتى كه براى پاكنويس اشعارش به آن كاغذها مراجعه مىكند آن يك بيت شعر در دست نوشتههاى قبلىاش نيست. اين حادثه عجيب نشان مىدهد كه امدادهاى غيبى الهى به صورت پردهها و هالههايى از نور، مانع از آن مىشد تا تماشاگران قامت زينب(س) را بنگرند.(4) 2- بر كرسى تدريس
راه كسب دانش فراوان است، برترين علم و بهترين راه آن است كه دانش مستقيماً از ذات الهى به شخصى اضافه شود، يعنى علم «لدنّى» باشد. خداوند متعال در مورد حضرت خضر مىفرمايد: «و علّمناه من لدنّا علماً؛(5) علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بوديم».
زينب به شهادت امام سجاد(ع) داراى چنين علمى است، آن جا كه به عمهاش خطاب كرد و فرمود: «انت عالمةٌ غير معلّمة و فهمةٌ غير مفهّمةٍ؛(6) تو دانشمند معلم نديده و فهميدهاى فهم نياموخته هستى.» رفتارهاى روزمرّه، و خطبههاى آن بانو نشان از آن دارد كه سرمنشأ علم او عنايت و فيض الهى است.
روزى حضرت زينب(س) در محضر امام حسن(ع) و امام حسين(ع) نشسته بود و شاهد گفت و گوى برادرانش درباره گفتار رسول خدا(ص) پيرامون امور حلال، حرام و شبههناك بود تا اين كه خود شخصاً در بحث آنان شركت كرد و چنان درباره سخنان پيامبر اكرم(ص) براى برادرانش توضيح مىداد و تجزيه وتحليل مىكرد كه امام حسن(ع) و امام حسين(ع) از بيانات زينب(س) متعجب شده بودند، وقتى سخنان زينب(س) به پايان رسيد، امام حسن(ع) رو به خواهرش كرد و فرمود: «انّك حقّاً من شجرة النّبوّة و من معدنالرّسالة؛ به درستى كه تو (زينب) از درخت نبوّت و از معدن رسالت هستى.»(7)
يعنى گفتار و روش و منش تو، از مركز نبوّت و مخزن رسالت پيامبر اكرم(ص) نشأت مىگيرد.
به جهت همين علميت بالاى حضرت بود كه در كوفه با استقبال گرم بانوان براى تدريس و تعليم واقع شد. بعد از ماجراى جنگ «جمل» و «صفين» كه در سال (36 ه.ق) به بعد رخ داد، حضرت على(ع) با افراد خانواده به عراق آمدند و در كوفه ساكن شدند، و در اين سفر زينب(ع) نيز همراه او بود و حدود چهار سال در كوفه ماندگار شد. زنان كوفه دريافته بودند كه زينب از نظر مقام علمى و عملى همچون مادرش فاطمه(س) است، به همين جهت به وسيله مردان خود از حضرت على(ع) خواستند كه با زينب(س) سخن گويد و رضايت او را براى تدريس و تشكيل مجلس درس براى بانوان جلب كند. حضرت زينب(س) از اين درخواست استقبال كرد و اعلام كرد: هر روز صبح مجلس درس در خانه اميرالمؤمنين على(ع) براى بانوان برگزار مىشود.»
زنان كوفه نيز با شنيدن اين خبر بسيار خشنود شدند، آنان هر روز مشتاقانه به كلاس درس زينب(س) مىشتافتند و كسب علم و دانش مىكردند، زينب(س) در اين مجالس به تفسير قرآن، احكام، مباحث تربيتى مىپرداختند و باعث ارشاد و راهنمايى بانوان مىشدند.(8)
حضرت زينب هرگاه افراد مساعدى را پيدا مىكرد – چه در مدينه و چه در كوفه – چنان آنان را جذب مىكرد و مفاهيم قرآن و اسلام و احاديث را براىشان بالحن زيبا بيان مىنمود كه همگان شيفته وى مىشدند. تاريخ گواه خوبى براى اين موضوع است كه حضرت شاگردان بسيارى را تحت آموزش خود قرار داد و آنان را تربيت كرد كه برخى از آنها به ازدواج كسانى درآمدند كه همسرانشان از مقام و موقعيّت نظامى يا سياسى بالايى برخوردار بودند. و حتّى برخى از آن شاگردان با برخوردهاى صحيح افكار شوهران خودرا اصلاح كرده و آنان را با مكتب اسلام آشنا نمودند. زينب(س) چنان با دقّت و پشتكار با شاگردان خود كار مىكرد و آنان را مورد تعليم و تربيت قرار مىداد تا در آينده بتوانند نسلها را با اسلام آشنا سازند.(9) 3- ايثار و بخشش
يكى ديگر از صفات حسنه انسانهاى برتر، مقدّم داشتن ديگران بر خود است. امام على(ع) فرمود: «الايثار اعلى الايمان؛(10) ايثار بالاترين درجه ايمان است.» و فرمود: «الايثار اعلى الاحسان؛(11) ايثار برترين احسان است.» و همين طور بخشش و انفاق به ديگران از بارزترين مصداقهاى ايثار، و نشانه كمال نفس و خيرخواهى انسان است.
زينب مجلّله هم در ايثار و از خود گذشتگى، و هم انفاق و دستگيرى از فقرا، گوى سبقت را از ديگران ربوده است. از ايثار اوست كه براى حفظ جان اسرا و كودكان خطر را به جان خود مىخريد، و در تمام صحنهها ديگران را بر خود مقدّم مىداشت. او در ماجراى كربلا حتى از سهميه آب خويش استفاده نمىكرد و آن را به كودكان مىداد. در بين راه كوفه و شام با اين كه خود گرسنه و تشنه بود، ايثار را به بند كشيد و آن را شرمنده ساخت چنان كه امام سجّاد(ع) مىفرمايد: «انّها كانت تقسّم مايصيبها من الطّعام على الاطفال لانّ القوم كانوا يدفعون لكلّ واحدٍ منّارغيفاً من الخبز فى اليوم و اللّيلة؛(12)عمّهام زينب (در مدّت اسارت) غذايى را كه به عنوان سهميّه و جيره مىدادند بين بچّهها تقسيم مىكرد. چون آنها در هر شبانه روز به هر يك از ما يك قرص نان مىداند.» او نه تنها در بزرگى ايثار داشت كه در كودكى نيز اهل ايثار بود.
شبى اميرمؤمنان على(ع) مهمانى را به خانه آورد چون آن مرد شام نخورده بود، على(ع) به همسرش فرمود: فاطمه جان! آيا غذايى براى مهمان داريم؟
چيزى در خانه نداريم، فقط يك قرص نان، سهم دخترم زينب(س) است. زينب كه كودكى بيش نبود، گفت و گوى پدر و مادرش را شنيد، بى درنگ از رختخواب برخاست نزد مادر آمد و گفت: مادر جان! غذاى مرا به مهمان بده من صبر مىكنم! على (ع) و فاطمه(س) از اين رفتار دخترشان بسيار خشنود شدند.(13)
او حتى تازيانهها را به جان مىخريد و نمىگذاشت بر بازوى كودكان اصابت كند.
امّا انفاق او به فقرا نيز زبانزد مردم آن زمان بود. و همچون پدر بزرگوارش اميرمؤمنان على(ع) كمكهاى خود را مخفيانه و به دور از چشم ديگران انجام مىداد تا باعث شرمندگى و خجالت نيازمندان نشود.
آن بانو بارها و بارها به نزديكان و آشنايان خود اين موضوع را سفارش مىكرد كه نبايد به آبروى نيازمندان و فقرا لطمهاى وارد شود و آنان در جامعه احساس حقارت و كوچكى كنند.»(14)
مورخان مىگويند: بعضى روزها فقرا و بينوايان چنان به در خانه دختر على(ع) پناه مىآوردند، و تجمّع مىكردند كه غلامان و كنيزان خانه آنها را پراكنده مىساختند، ولى همين كه زينب(س) از راه مىرسيد، همه آنان را اطراف خود جمع مىكرد و به يكايك مشكلات و گرفتاريشان رسيدگى و بارى از دوش شان برمىداشت.(15) 4- روحيه بخشى
در تمام دوران زندگى و فراز و نشيبهاى آن، مخصوصاً در حوادث تلخ و مسافرتها آن چه بيش از هر چيز براى انسان لازم و كارساز است روحيه و دلگرمى است. اگر انسان براى كارهاى مهم و حساس زندگى روحيه نداشته باشد، آن كار با موفقيّت انجام نشده و به نتيجه نخواهد رسيد و چه بسا كه با شكست نيز مواجه شود.
زن هم در سطح جامعه و هم در خانواده در بخش روحيه بخشى همسر و فرزندان و زيردستان مىتواند نقش مهمى ايفا كند. يكى از بارزترين اوصاف كمالى زينب(س) روحيه بخشى اوست. او بعد از شهادت مادر روحيه بخش پدر و برادران بود، و در شهادت پدر و سپس برادرش امام حسن(ع) نقش مهمّى را براى تسلّاى بازماندگان ايفا مىكرد. پس از شهادت امام حسين(ع) و در طول دوران اسارت، اين صفت نيكوى زينب(س) بيشتر ظهور و بروز كرد. او پيوسته ياور غمديدگان و پناه اسيران، و روحيه بخش مصيبت ديدگان بود. از گودى قتلگاه تا كوچههاى تنگ و تاريك كوفه، از مجلس ابن زياد تا ستمكده يزيد، همه جا فرشته نجات اسرا بود.
نه تنها زينب از دين ياورى كرد
به همّت كاروان را رهبرى كرد
به دوران اسارت با يتيمان
نوازشها به مهر مادرى كرد
او حتّى تسلّى بخش دل امام سجاد(ع) نيز بود. از جمله به امام سجاد گفت:
لايجزعنّك ماترى فواللّه انّ ذلك لعهد من رسول اللّه (ص) الى جدّك و ابيك و عمّك؛ «اى پسر برادر!» آن چه مىبينى (از شهادت پدر و برادران و اسارت) تو را بى تاب نسازد، به خدا سوگند! اين عهد رسول خدا(ص) از جدّ و پدر و عمويت مىباشد.
آنكه قلبش از بلا سرشار بود
دخت زهرا زينب غمخوار بود
او ولايت را به دوشش مىكشيد
چون امام عصر او بيمار بود
باطنين خطبههاى حيدرى
سخت او رسواگر كفّار بود
راستى وجود با بركت زينب(س) براى كاروان اسرا كه متشكل از 72 نفر زن و كودك بود سخت روحيه بخش بود، هرجا غمها و طعنهها بيش از حد آنان را آزار مىداد به زينب پناه مىبردند. 5 – عبادت و بندگى
از مهمترين نيازهاى هر انسانى مخصوصاً قشر بانوان كه نياز به سكونت و آرامش بيشترى دارند، عبادت و بندگى خداوند انسان را تا اوج كمالات پرواز مىدهد. امّا عبادات و بندگى يك زن علاوه بر آن كه خود او را به كمالات و قرب الهى ترقّى مىدهد مىتواند بر فرزندان و همسرش تأثير شگرفى داشته، و از اين طريق كل جامعه را به سوى سعادت سوق دهد، چرا كه هدف از آفرينش و خلقت انسان رسيدن به قلّه كمال بندگى است: «ما خلقت الجنّ و الانس الّا ليعبدون؛(16) من جن و انس را نيافريدم جز براى اين كه عبادت كنند.»
زينب(س) نيز از عابدان روزگار و عاشقان عبادت و شب زنده دارى بود. او همچون مادرش فاطمه(س) نماز خود را اوّل وقت به جا مىآورد و در انجام آن بسيار دقّت داشت. اگر هنگام كار بود، كار را رها كرده، نماز را به جا آورده و بعد از آن اقدام مىكرد. چنان غرق در نماز و عبادت مىشد گويا در اين دنيا نيست، و تمام توجّه خود را به معبود يكتاى خويش متوجه مىنمود.(17)
علاوه بر نمازهاى واجب آن بانوى عابده، اهل تهجد و شب زنده دارى و تلاوت قرآن بود. امام سجاد(ع) مىفرمايد: «انّ عمّتى زينب كانت تؤدّى صلواتها من قيام الفرائض و النّوافل عند مسيرنا من الكوفة الى الشّام و فى بعض منازل كانت تصلّى من جلوسٍ لشدّة الجوع و الضّعف؛(18) عمّهام زينب در مسير كوفه تا شام همه نمازهاى واجب و مستحب را اقامه مىنمود و در بعض منازل به خاطر شدّت گرسنگى و ضعف، نشسته اداى تكليف مىكرد.»
آن بانوى مكّرمه در حساسترين شب زندگى، شب هجران از حسين(ع) و برادران، شب اسارت و غربت، شب آوارگى، شب دود و خون و ترس و وحشت و تنهايى،…تهجد و شب زنده داريش را ترك نكرد. از فاطمه بنت الحسين(ع) نقل شده است كه فرمود: «و امّا عمّتى زينب فانّها لم تزل قائمةٌ فى تلك اللّيلة اى عاشرةٍ من المحرّم فى محرابها تستغيث الى ربّها و ماهدأت لنا عين و لاسكنت لنازمرةٌ؛(19) عمّهام زينب(س) در تمام شب عاشورا در محراب خويش ايستاده و به پروردگارش استغاثه مىكرد. در آن شب هيچ يك از ما نخوابيد و صداى ناله ما قطع نشد.»
امام حسين(ع) كه خود معصوم و واسطه فيض الهى است هنگام وداع به خواهر عابدهاش مىفرمايد: يا اختاه لاتنسينّى فى نافلة الليل؛(20) خواهرجان! مرا در نماز شب فراموش مكن» اين نشان از آن دارد كه اين خواهر، به قلّه رفيع بندگى و پرستش راه يافته و به حكمت و هدف آفرينش دست يازيده است. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. شيخ ذبيح اللّه محلّاتى، رياحين الشريعه، تهران، دارالكتب الاسلاميّه، ج 3، ص 46. 2. نهج البلاغه، فيض الاسلام، حكمت 466. 3. جزائرى، الخصائص الزينبيّه، ص 345. 4. على اكبر سيد عبدالرّزاق مقرّم، ص 21، زينب فروغ تابان كوثر، محمدى اشتهاردى، ص 99 – 101. 5. سوره كهف، آيه 65. 6. شيخ عباس قمى، منتهى الآمال، تهران، علميّه اسلاميه، چاپ قديم، 1331 ه.ش، ج 1، ص 298. 7. السيده زينب، ص 911، زينب فروغ تابان كوثر، ص 74. 8. زندگانى حضرت زينب(س) ص 40 – 45. 9. همان، ص 125 و سيره عملى حضرت زينب، اميرحسين عليقلى، 20. 10. ميزان الحكمه، ج1، ص 4. 11. همان. 12. رياحين الشريعه، همان، ج 3، ص 62. 13. همان، ص 64 ؛ و فضايل…و كرامات حضرت زينب، ص27. 14. زندگى زينب (س) ص 29، 32، 37. 15. سيره عملى حضرت زينب، همان، ص 21، چهارده معصوم، ص 401 و 403. 16. سوره ذاريات، آيه 56. 17. داستانهايى از زندگى حضرت زينب(س)، ص 17 – 21. 18. رياحين الشريعه، ج 3، ص 62. 19. همان. 20. همان، ص 61 – 62.
كنفرانس فلسطين در تهران، همايشى براى حمايت از مقاومت
نماينده جنبش جهاد اسلامى فلسطين در تهران
هنوز يك روز از پايان كار كنفرانس قدس و حمايت از ملت فلسطين در تهران نگذشته بود كه استحكامات رژيم صهيونيستى در شهر تل آويو به لرزه در آمد.شهادتطلبى به نام «سامر حماد» كه بيش از 20 بهار از عمرش نمىگذشت، عمليات شهادت طلبانهاى را در عمق استحكامات امنيتى رژيم صهيونيستى در تل آويو انجام داد.
حماد از اهالى روستاى برقه در حومه جنين بود، اين مبارز شهادت طلب كه از اعضاى سراياالقدس شاخه نظامى جنبش جهاد اسلامى بود، موفق شد در تاريخ 17/4/2006 در مركز شهر تل آويو عمليات شهادت طلبانه خود را به رغم حضور گسترده نيروهاى امنيتى رژيم صهيونيستى انجام دهد.
عملياتى كه به هلاكت 8 صهيونيست و زخمى شدن بيش از 66 نفر ديگر از آنها منجر شد كه حال دو نفر از آنها نيز وخيم اعلام شده است.
اين عمليات شهادت طلبانه رهبران سياسى و فرماندهان نظامى و امنيتى رژيم صهيونيستى را دچار سر درگمى كرد، آنها اين عمليات را اوج موفقيت گروههاى مقاومت در ايجاد شكاف در ساختار امنيتى و استراتژىهاى نظامى صهيونيستى كه از زمان آغاز انتفاضه مسجدالاقصى روز به روز بر وسعت و فراگيرى آن افزوده مىشود، توصيف كردند.
قدرت تاثير گذارى اين عمليات شهادت طلبانه به حدى بود كه روزنامه انگليسى ايندپندت شهادتطلب مجرى اين عمليات را منفجر كننده خاورميانه توصيف كرده و ديلى تلگراف ديگر روزنامه پرتيراژ انگليسى از اين عمليات بمثابه قرار گرفتن اسرائيل بر لبه تيغ ياد كرد.
اين نوع نگاه ما را بر آن مىدارد تا اين عمليات شهادت طلبانه متهورانه را در چارچوب و جايگاه اصلى آن قرار داده و از اين منظر به پرسش هايى كه برخى آنرا در مورد عمليات جهادى عليه اشغالگران در فلسطين تكرار مىكنند، پاسخ دهيم.
سؤال اول اين بودكه چرااين عمليات دراين زمانانجام گرفت؟
پاسخ صريح و شفاف، به اين سؤال در چند كلمه خلاصه مىشود، چرادر اين زمانبندى نباشد؟
آيا تغييرى در واقعيتهاى ملت فلسطين به وجود آمده است؟
اشغالگران صهيونيست كه همچنان سرزمين و وطن ما را در اشغال خويش دارند و روز به روز بر سبعيّت و وحشيگرىهاى صهيونيستها عليه ملت فلسطين افزوده مىشود، به اين اميد كه بتوانند اراده ملت فلسطين را درهم شكسته و روحيه آنها را در مبارزه و پايدارى جهت آزادى مقدسات و خاك وطنش درهم بكوبند.
صهيونيستها صحنه جنگ عليه ملت فلسطين را به محلى براى آزمايش فرماندهان و متدهاى جنگى و امنيتى خويش مبدل ساختهاند به نحوى كه از زمان آغاز انتفاضه مسجدالاقصى كه قيام مردمى بى دفاع در برابر خودكامگى و ظلم اشغالگران است دشمن صهيونيستى راهبردهاى جنگى و تروريستى جديدى را عليه اين ملت به كار مىگيرد.
ابتكاراتى كه از زمان اعلام پايان 90 روزه به انتفاضه الاقصى توسط شارون تروريست آغاز و با حمله عليه تمامى زيرساختهاى زندگى روزمره فلسطينيان ادامه دارد.
تا پايان مارس (11 فروردين 1385)ملت فلسطين بيش از 4408 شهيد و 44500 مجروح تقديم انتفاضه كرده است 9400فلسطينى از جمله 120 زن نيز توسط صهيونيستها دستگير و زندانى شدهاند. صهيونيستها 76 هزار و 868 جريب از زمينهاى فلسطينيان را تخريب و يك ميليون و 355 هزار و 290 اصله درخت را نابود كردهاند، اين در حالى است كه مزدوران رژيم صهيونيستى به بهانه ساخت ديوار حايل 245 هزار و 743 جريب از زمينهاى فلسطينيان را نيز مصادره كردهاند.
شارون با همراهى فرماندهان خود هر چه در توان داشت براى خفه كردن صداى فلسطينيان به كار بست، تمامى ابزارها و سلاحهاى پيشرفته را به كار بست، از جمله انجام ترورهاى كوركورانه از طريق هوا و گلوله باران مناطق مسكونى و حتى اتومبيلهاى بمب گذارى شده، اين اعمال رژيم صهيونيستى بقدرى گسترده مىباشد كه انجام اين گونه اعمال حتى براى كودكان و مردم عادى فلسطين هم به مسئلهاى روزمرّه مبدّل شده است چه رسد به مجاهدين.
اين البته جداى از سياست گرسنه نگاه داشتن فلسطينيان و از بين بردن زيرساختهاى اساسى لازم براى يك زندگى بشرى است، صهيونيستها با بستن گذرگاهها و جلوگيرى از ورود كالاهاى ضرورى و اساسى از جمله حتى دارو، از اين راهبرد بعنوان اهرم فشارى بر فلسطينيان استفاده مىكنند.
در اينجا لازم است مثالى را تنها بعنوان نمونه ذكر كنم.
در استانهاى جنين، طولكرم و قلقيليا در كرانه باخترى 2054 كشاورز فعاليت مىكنند كه مجموع آنان 13847 نفر مىباشند، اكنون 33 هزار و 443 جريب از مجموع زمين هايشان كه 45 هزارو 658 جريب است در غرب ديوار حائل قرار گرفته است كه ساخت اين ديوار عملاً آنها را از رسيدن به زمينهاى خود محروم كرده است، و آنها براى رفتن بر سر زمينهاى خود بايد از دروازه هايى كه در درون ديوار تعبيه شده و از مراكز ايست و بازرسى صهيونيستها عبور كنند كه اين كار نيز مستلزم دارا بودن برگههاى عبور از ارتش صهيونيستى است اينجاست كه كشاورز فلسطينى مىبيند كه چگونه درختان زيتون همان قوت روزانهاش پژمرده مىشوند اما قادر نيست براى آب دادن به آن كارى بكند.
به رغم تمامى تجاوزات و اعمال تروريستى كه رهبران رژيم صهيونيستى عليه ملت فلسطين انجام مىدهند اما مخزن ايثارگرى، جانفشانى و مقاومت ملت فلسطين پايانى ندارد.
ملت فلسطين نشان داده است كه اراده پايان ناپذيرى دارد، اين حقيقتى است كه صهيونيستها هم خود به آن اعتراف كردهاند.
زئيف شيف تحليلگر امنيتى و استراتژيك معروف مطبوعات صهيونيستى با اذعان به اين مسئله در مقاله روز 29 فروردين گذشته يعنى يك روز پس از انجام عمليات تل آويو گفت: واضح است كه اسرائيل در خشك كردن منابع تروريسم ناكام بوده است و دليل آن افزايش افراد داوطلبى است كه آماده انجام عمليات انتحارى هستند.
اين پايدارى اسطورهاى ملت فلسطين مىتواند انگيزه بسيار خوبى در ميان امت عربى و اسلامى باشد، انگيزهاى نشأت گرفته از دين يا وابستگى فرهنگى براى حمايت ملتى كه در خط مقدم براى دفاع از مقدساتمان و استقلال ميهن هايمان در برابر طرح صهيونيستى و برنامههاى توسعه طلبانهاش حضور دارد.
نتايج نشست سران اتحاديه عرب در خارطوم كه 8 فروردين برگزار شد براى ملت فلسطين نااميد كننده بود، زيرا به سطح خواستههاى اساسى ملت فلسطين و در حدواندازه استراتژى مورد نياز براى حمايت و پشتيبانى از مقاومت ملت فلسطين نبود.ملتى كه اكنون در معرض شديدترين انواع تروريسم قراردارد.
در حالى كه چنين عمليات تروريستى از سوى اشغالگران صهيونيست عليه ملت فلسطين همه روزه در حال انجام است، كشورهاى عربى در نشست سران خود هيچ موضع اجرايى قابل توجهى براى مقابله با طرحهاى يهودى سازى منطقه جليل، ادامه بيرون راندن فلسطينيان از مناطق مسكونيشان در مناطق 1948، يهودى سازى مسجدالاقصى و ساخت ديوار حائل در اطراف قدس از خود نشان ندادند.
آنها حتى موضع قابل ذكرى در برابر سياست آمريكايى -اروپايى در گرسنه سازى ملت فلسطين به دليل انتخابات آزادى كه انجام دادند هم از خود نشان ندادند و حاضر نشدند اقدام قابل توجهى در برابر تنبيهى كه از سوى آمريكا و اروپا عليه ملت فلسطين به دليل پشت كردن به اسلو و رهبران سابق تشكيلات خودگردان و فساد ادارى و مالى آن دادند، از خود نشان دهند.
رهبران عرب حتى پاى از آن هم فراتر نهاده و اكنون فشارهاى خود را بر جنبش حماس وارد مىآورند و اين جنبش را بين دو گزينه وراه برسميت شناختن اسرائيل يا سرنگونى دولت منتخب از سوى ملت فلسطين از طريق بايكوت منطقهاى، مالى سياسى اين دولت قرار دادهاند.
اما آنچه كه باعث دميدن اميد جديدى در كالبد امت شد و نشان داد كه امت اسلامى همچنان شاخصهاى زنده بودن را داراست، برگزارى كنفرانس قدس و حمايت از ملت فلسطين بود كه در تهران و در روزهاى 25 تا 27 فروردين برگزارشد.
اين كنفرانس پارلمانى – مردمى به حق اعلام حمايتى صريح از مقاومت و پشتيبانى از پايدارى حماس در برابر فشارهاى آمريكايى – صهيونيستى – اروپايى و حتى كشورهاى عربى محسوب مىشود.
صدها نفر به نمايندگى از احزاب عربى، اسلامى به همراه رهبران گروههاى ملى و مذهبى فلسطينى، رؤساى پارلمانها، مديران سازمانهاى جامعه مدنى در جهان عرب و اسلام و نيز نخبگان از رهبران فكرى، اطلاع رسانى و سياسى در تهران گردهم آمدند تا يك صدا بگويند اسرائيل از بين خواهد رفت و همانطور كه آقاى دكتر احمدى نژاد رئيس جمهورى ايران گفت: درخت خشكيده و به تعفن رفته رژيم صهيونيستى با يك طوفان ريشه كن خواهد شد.
پاورقي ها:
چشم اندازى به سيره حكومتى پيامبر اعظم ص
اشاره
تشكيل حكومت و به عهده گرفتن زمام اداره امور جامعه از مواردى است كه علاوه بر هدايت و نجات انسانها، نقش قابل تأمّلى را در جهت حفظ آيات الهى و آرمانهاى جامعه مسلمين ايفا مىكند.
از اين رو نبىّ مكرم اسلام (ص) بلافاصله پس از هجرت براى تشكيل حكومت و دولت اسلامى اقدام نمود.
اين حكومت اسلامى هر چند بعد از ارتحال آن حضرت (ص) عمرش كوتاه بود، امّانمونه كامل حكومت دينى با ويژگىهاى خاص خود بود كه در اين نوشتار بر جسته آن به عنوان شاخصههاى آموزنده و سازنده اشاره مىشود: عدالت خواهى
مطالعه تاريخ زندگى پيامبر (ص) بيانگر اين است كه آن حضرت (ص) در روزگارى كه در مدينه قدرت بزرگى پديد آورد، تمام سعى و تلاشش برقرارى عدالت و احياى ارزشهاى الهى و انسانى بود. ايشان در يك منشور جهانى، عدالت خواهى و تساوى حقوق انسانها را در جوامع اعلام كردهو ملاك احترام به حقوق بشر رامعين نمود.
آن منادى راستين عدالت و آزادى هنگامى كه مشاهده كرد يكى از اصحاب عرب وى «سلمان فارسى» را به خاطر غير عرب بودن تحقير مىكند، در كلمات حكيمانه و معروفى مىفرمود: «انّالناس من عهد آدم الى يومنا هذا مثل اسنان المشط لافضل للعربى على العجمى و لا للاحمر على الاسودالا بالتقوى؛(1) همه مردم از زمان حضرت آدم(ع) تا به امروز همانند دانههاى شانه مساوى و برابر هستند. عرب بر عجم و سرخ برترى ندارد مگر با تقوى».
آن حضرت در اجراى قانون عادلانه الهى اهتمام خاصّى داشت و اگر كسى از ايشان تقاضاى غير قانونى مىكرد، شديداً ناراحت مىشد.
بعد از جنگ احزاب در مورد تقسيم غنايم بعضى از همسران پيامبر(ص) تقاضاى غير معمول كردند، لذا آنبزرگوار ناراحت شد و حدود يك ماه از آنان فاصله گرفت. خداوند متعال نيزبه اين مناسبت آياتى را بر آن حضرت نازل كرد وفرمود: «يا ايهّاالنبى قل لازواجك ان كنتن تردن الحيوة الدنيا و زينتها فتعالين امتعكن و اسرحكن سراحا جميلا؛(2) اى پيامبر به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنيا و زرق و برق آن را مىخواهيد، بياييد با هديهاى شمارا بهرهمند سازم و شما را به طرز نيكويى رها سازم». و به اين ترتيب پيامبر اكرم (ص) حتى به نزيكترين افراد خانوادهاش اجازه نداد از قانون الهى تخطّى كرده و عدالت اجتماعى را در حكومت اسلامى آن حضرت خدشه دار سازند. قاطعيّت و شهامت
در سيره حكومتى رسول گرامى اسلام قاطعيّت و شهامت در مورد اجراى قانون و حدود الهى به بهترين وجه انعكاس يافته است. در فتح مكه زنى از قبيله «بنى مخزوم» مرتكب سرقت شد و از نظر قضايى جرمش محرز گرديد . خويشاوندان آن زن كه هنوز رسوبات نظام طبقاتى دوران جاهليت در مغزشان ماند ه بود، اجراى مجازات (حد سرقت) را نسبت به آن زن، ننگ خانواده اشرافى خود مىدانستند؛به همين دليل براى متوقف ساختن اجراى حد سرقت به تلاش افتادند و به همين منظور «اسامة بن زيد» را- كه مانند پدرش نزد پيامبر (ص) محبوبيت داشت – وادار به شفاعت نمودند. اما همين كه اسامه زبان به شفاعت گشود، آن حضرت (ص) خشمگين شد و فرمود: چه جاى شفاعت است ؟مگر مىتوان حدود و قانون را بلااجراگذاشت و فوراً دستور مجازات صادر نمود.اسامه متوجه لغزش خود شد و عذرخواهى نمود. پيامبر (ص) براى اين كه فكر تبعيض در اجراى قانون را از ذهن مردم بيرون نمايد، عصر همان روز به ايراد خطبهاى پرداخت و به مسأله اجراى قانون الهى اشاره نمود وفرمود: «اقوام و ملل پيشين دچار سقوط وانقراض شدند؛ زيرا در اجراى قانون تبعيض روا مىداشتند. هرگاه يكى از طبقات بالا مرتكب جرم مىشد، او را از مجازات معاف مىكردند و اگر كسى از زير دستان به جرم مشابه آن مبادرت مىورزيد، او را مجازات مىكردند. قسم به خدايى كه جانم در دست اوست در اجراى قانون در باره هيچ كس كوتاهى و سستى نمىكنم. اگر چه مجرم از نزديكان من باشد»(3) چنان كه ملاحظه مىشود رسول گرامى(ص) در اجراى قوانين هيچ گونه تبعيضى روا نمىداشتند؛ شفاعت احدى را نمىپذيرفت و تحت تأثير نظرات ديگران قرار نمىگرفت. آن حضرت به شدّت مسلمانان را از تعطيل شدن حدود الهى نهى مىكرد و مىفرمود: «انّما هلك بنو اسرائيل لانّهم كانوا يقيمون الحدود على الوضيع دون الشريف؛(4)بنى اسرائيل نابود شدند از آن جهت كه حدود الهى را براى زير دستان اجرا مىكردند نه براى اشراف!» وفاق اجتماعى
با آغاز دولت رسول خدا(ص) در مدينه، وفاق اجتماعى به عنوان يك ساز وكار مهم از سوى پيامبر(ص) مطرح گرديد.
با درنگ در حيات سياسى آن حضرت پس از تشكيل حكومت اسلامى و هم پاى سامان دهى به ساختار دولت، نمونههاى فراوانى از وفاق اجتماعى را مىتوان يافت كه در جهت يك دلى و سازگارى مسلمانان شكل گرفت ؛ همچون ساختن مسجد، پيمان عمومى ميان مسلمانان، يهوديان و مشركان يثرب، هم دلى با قبايل عرب و قرار داد برادرى.
وفاق اجتماعى در دولت كريمه پيامبر اعظم (ص) بر چند اصل راهبردى و بدون تغيير استوار بود كه عبارت است از:
1- ايمان به خداى يكتا و اعتقاد به آموزههاى دينى و قوّت بخشيدن به گرايش توحيدى كه پيامبر(ص) آن را مهمترين ركن وفاق و اتحاد مىدانست.(5)
2- پيامبر(ص) بهترين و استوارترين راستى را تنها در گروه مؤمنان مىدانست و با چنين ديدگاهى وفاق را در محدوده آنان تلقى مىنمود. اين اصل در سال نهم هجرى و در اوج اقتدار دولت اسلامى و با الهام از آيه: «انّما المؤمنون اخوةٌ…»(6) نهادينه گرديد؛ آيهاى كه تمامى مؤمنان را بايكديگر برادر مىداند.
3- سازگارى با غير مسلمانان به عنوان يك تاكتيك و در جهت پيش برد منافع اسلام وجود داشته است و چنين وفاقى عارى از امتياز دهى يك سويه بوده و برترى اسلام و مسلمانان در آن لحاظ شده است.(7) شايستگى معنوى
معيار مورد نظر پيامبر(ص) در انتخاب مديران و مسؤولان، تقوا، سابقه خوب و پاى بندى به ارزشهاى دينى و ساير ملاكهاى شايسته بود.آن چه براى آن بزرگوار در انتخاب مديران اهميت نداشت، ملاك خويشاوندى و قوم گرايى بود؛ چنان كه اصحاب خاص آن حضرت يعنى ؛ سلمان فارسى، بلال حبشى، ابوذر غفارى و عمّار عربى هر يك از يك منطقه و نژاد بودند و وقتى آيه زكات(توبه – آيه 160)نازل شد چون سهمى براى كسانى كه زكات جمع آورى مىكردند، داده شد، عدهاى از بنى هاشم نزد پيامبر(ص) آمدند و از ايشان تقاضا كردند كه به سبب خويشاوندى جمع آورى زكات را به آنان واگذار نمايد. رسول خدا(ص) به آنان فرمود: صدقه و زكات بر من و بنى هاشم حرام است، يعنى نه تنها به سراغ زكات نياييد، بلكه انتظار آن را هم نداشته باشيدكه از كارمندان جمع آورى آن شويد. سپس فرمود: آيا گمان مىكنيد من ديگران را برشما ترجيح مىدهم؟ خير بلكه من خوبى و صلاح شما را مىخواهم.(8) خدمت رسانى
يكى از برنامههاى زندگى رسول خدا(ص) رسيدگى به كارها و گرفتارىهاى مسلمانان بود. آن حضرت در بر آوردن حاجات مردم كوشش بسيار داشت و در اين مورد اهل فضل و تقوا را بر ديگران ترجيح مىداد و نيازهاى آنان را برآورده مىساخت .
روزى بايكى از ياران خود درصحراى مدينه قدم مىزد كه پيرزنى رابر سر چاهى مشاهده كرد؛ او مىخواست از چاه آب بكشد و به خيمهاش ببرد، امّادر كار خود ناتوان بود. پيامبر (ص) نزديك رفت و فرمود: اى مادر آيا مىخواهى برايت از چاه آب بكشم ؟آن بانوى سالخورده از پيشنهاد رسول خدا (ص) خوشحال شد.
حضرت رسول (ص) بر سر چاه آمد و مشك را پر از آب كرد و تا خيمه آن پيرزن حمل نمود. شخصى كه همراه پيامبر (ص) بود، هر چه اصرار كرد كه مشك را از پيامبر(ص) بگيرد، آن حضرت قبول نكرد و فرمود: من به تحمّل مشقت و زحمات امت خود سزاوارترم!
بعد از اين كه پيامبر (ص) خداحافظى كرد و به راه افتاد، پيرزن به فرزندانش گفت، مشك را از بيرون خيمه به داخل بياوريد
آنها با تعجب پرسيدند: اى مادر! اين مشك سنگين را چگونه به خيمه آوردى؟ او پاسخ داد: جوانمردى زيبا روى و خوش سخن با كمال مهربانى آن را به اين جا آورد.
آنها وقتى پيامبر را شناختند، به دنبالش دويدند و به دست وپاى آن حضرت افتادند و عذرخواهى نمودند. پيامبر (ص) آنان را دعا كرد و با لطف ومهربانى خويش نوازش داد.(9)
آرى! روش زندگى پيامبر اكرم (ص) گرهگشايى و نيكى و احسان بود، سيره حكومتى آن حضرت نشان مىدهد كه ايشان پيروان خود را به كارگشايى و برآوردن حاجات برادر مؤمن تشويق و ترغيب مىكرد.
آن حضرت مىفرمايد: «من قضى لاخيه المؤمن حاجة كان كمن عبدالله دهرا؛(10) هر كس يك حاجت برادر خود را برآورد، چنان است كه در همه روزگار خدا را عبادت كرده است». تفقد واحوالپرسى
بزرگوارى و عنايت نبى اكرم (ص) به افراد را نبايد فقط به خدمت رسانى جهت پيش برد امور جامعه دانست، بلكه تمام اقشار جامعه به نوعى از لطف و بزرگوارى آن حضرت برخوردار بودند و دراين ميان تكريم آن رهبر بزرگوار نسبت به اصحاب از همه چشم گيرتر است. سيره كريمانه ايشان با اصحاب باعث ايجاد ارتباط عاشقانه و وحدت فكرى و اجتماعى مىشد كه همه، خود را وابسته به اين كانون عشق و ايثار و كرامت مىديدند.و هيچگاه پيامبررااز خود جدا نمىدانستند.
«انس بن مالك» نقل مىكند: هرگاه پيامبر(ص) يكى از اصحاب را سه روز نمىديد، در باره او سؤال مىكرد ؛ اگر آن فرد در شهر نبود برايش دعا مىكرد؛ اگر حضور داشت به ديدن او مىرفت و اگر مريض بود از او عيادت مىنمود.(11) احترام به نظرات ديگران
در مسايل مربوط به جامعه با اين كه پيامبر (ص) هوش سرشارش در تشخيص امور بر همگان برترى داشت، امّا هرگز با تحكّم و استبداد رأى به افكار مردم بى اعتنايى نمىكرد.
نظر مشورتى ديگران را مورد توجه قرار مىداد و دستور قرآن مجيد را در عمل اجرا مىكرد و از مسلمانان مىخواست كه اين سنت را نصب العين قرار دهند.
يكى از نمونههاى مشورت آن حضرت با اصحاب در جنگ «بدر» است. مسلمانان به قصد مصادره كردن اموال كاروان تجارى قريش كه از شام برمىگشت از مدينه بيرون آمدند،امّادر حال حركت به سمت بدر خبر رسيد كه سپاه قريش عازم آن منطقه است. با اين خبر اوضاع به كلى دگرگون شد و مسلمانان كه خود را براى حمله به كاروان قريش آماده كرده بودند، در مقابل يك لشكر مسلح كه در تعداد افراد سه برابر بودند، رو به رو شدند.
رسول خدا (ص) از همراهان پرسيد كه آيا حاضرند در اين شرايط در برابر قريش بايستند يا نه ؟
«ابوبكر» و «عمر» هر كدام برخاستند و سخنانى گفتند كه بوى تهديد و ترس مىداد، ولى پيامبر(ص) به حرف آنها اعتنايى نكرد.
سپس «مقداد بن عمرو» سخنانى در اطاعت از حضرت بيان كرد، امّا باز پيامبر(ص) از مردم مشورت خواست، مخاطب آن بزرگوار در اصل «انصار» بودند، زيرا آنها در بيرون مدينه نسبت به پيامبر(ص) تعهدى نداشتند. درنهايت با اعلام حمايت انصار، رسول اكرم (ص) دستور حركت صادر نمود و پرچم جنگ برافراشته شد.(12)
ديگر مشورت رسول خدا(ص) با اصحاب در جنگ «احد» بود. وقتى خبر لشكركشى قريش درمدينه به پيامبر(ص) و مسلمانان رسيد، آن حضرت با مسلمانان مشورت كرد. عدهاى كه تعدادشان اندك بود و درميان آنها «عبدالله بن ابى» حضور داشت، معتقد بودند در مدينه بمانند و از شهر دفاع كنند، اما عدهاى از جوانان و كسانى كه در بدر نبودند وبرخى بزرگ سالان مانند حضرت «حمزه» و «سعد بن عباده» اصرار داشتند كه در بيرون مدينه با دشمن روبرو گردند تا مبادا متهم به ترس شوند.
پيامبر (ص)نظر اكثريت را قبول كرد و زره جنگ پوشيد. در اين هنگام، صحابه – كه احساس كردند با خواست رسول خدا(ص) مخالفت كردهاند – پشيمان شدند و نزد حضرت رفتند و اظهار ندامت كردند، ولى پيامبر (ص) فرمود: اكنون كه زره به تن كردهايم، سزاوار نيست آن را بيرون بياوريم.(13)
پس از اتمام جنگ و شكست مسلمانان شبههاى مطرح شد كه در اين موضوع جاى مشورت نبوده است، لذا آيه «… وشاورهم فى الامر…»(14) نازل شد تااين شبهه را بر طرف كند؛ زيرا در هر صورت فايده مشورت بالا بردن شخصيت و تكريم آنهاست . مهر و عطوفت
راز پيروزى رسول خدا (ص) در مديريت حكومتى، مهرورزى و عشق به مردم بود.اگر اين شيوه كارآمد در مديريت رسول خدا نبود، هرگز توفيق رفع مشكلات و موانع طاقت فرسا را پيدا نمىكرد.به همين جهت خداوند فرمود: «فبما رحمةٍ من اللّه لنت لهم و لو كنت فظّاً غليظ القلب لا نفضّوا من حولك… ؛(15)به موجب رحمتى كه خداوند به تو عنايت كرده بود، براى آنان نرم شدى كه اگر تندخو و سخت دل بودى، همه از اطراف تو پراكنده مىشدند…» در سال هشتم هجرى كه پيامبر گرامى اسلام (ص) با اقتدار و پيروزى كامل به شهر مكه وارد شد و آن را از دست كفّارو مشركان خارج نمود، طرفداران جبهه باطل به ويژه كسانى كه در مدت بيست سال گذشته، بدترين ستمها و جسارتها و دشمنىها را در حق آن حضرت و يارانش كرده بودند، در هالهاى از رعب و وحشت گرفتار شدند و بعد از فتح مكه منتظر انتقام و عكس العمل متقابل پيامبر(ص) بودند. اين نگرانى و اضطراب هنگامى به اوج خود رسيد كه اهل مكه از سعدبن عباده (پرچم دار پيامبر) شنيدند كه فرياد مىزد: امروز روز جنگ و خونريزى و اسارت است.(16)
هنگامى كه اين شعار به گوش رسول خدا(ص) رسيد، آن حضرت ناراحت شد و دستور داد پرچم اسلام را از او گرفته و به دست حضرت على (ع) بسپارند، سپس با سخنان آرام بخش و ملاطفتآميز خود، دشمنان ديرينه خويش را آرامش داد.آن حضرت فرمود: شما در مورد من چگونه مىانديشيد؟ مشركان گفتند: ما جز نيكى و محبّت از تو انتظارى نداريم!ما تو را برادرى بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار خود مىدانيم .رسول خدا (ص) فرمود: من آنچه را برادرم يوسف (ع) در مورد برادران ستمگر خود انجام داد، همان مىكنم و همانند او مىگويم: «… لا تثريب عليكم اليوم…؛(17) امروز ملامت و سرزنشى بر شما نيست…»
هنگامى كه آن رهبر مهربان، مردم هراسناك و نگران را آرام نمود، اضافه كرد كه امروز روز نبرد و انتقام نيست، بلكه روز رحمت و محبت است و من از تمام جنايات و گناهان شما گذشتم .آن گاه جمله معروفش را فرمود: «اذهبوا فانتم الطّلقاءُ ؛(18) به دنبال زندگيتان برويد كه همه شما آزاد هستيد».
تمامى آنان گويا دوباره متولد شدند ؛ بنابراين نفس راحتى كشيدند وبه غير از افراد معدودى، همگى محبت و عشق رسول خدا در اعماق وجودشان نفوذ كرد و مسلمان شدند. مدارا با مخالفان
عصر نبوى، عصر تأسيس نظام اسلامى و تكوين اعتقادات اسلامى در ميان مردم بود. به همين دليل رفتارهاى پيامبر (ص) بيشتر با مدارا همراه بود تا مردم بتوانند اصل دين را در جامعه بپذيرند.
به همين جهت مخالفتها، استهزاها و تمسخرها با گذشت نبى مكرم (ص) همراه بود.
بيشترين تحمل و مداراى پيامبر(ص) با منافقان مدينه بود؛ زيرا برخورد شديد با آنها خطرى جدّى عليه حكومت اسلامى به شمار مىآمد. عبد بن ابى رئيس منافقان مدينه بود كه به رغم اقدامات و خيانت هايش در مراحل گوناگون، پيامبر(ص) عليه او اقدامى نكرد. او در مدينه از جايگاهى بر خوردار بود و پيامبر(ص) بااو مدارا مىكرد. پس از غزوه «بنى مصطلق» او گفت: اگر به مدينه برگرديم، پيامبر را از آن جا بيرون مىكنيم!
اين خبر به آن حضرت رسيد و اصحاب خواستار بر خورد شديد با او شدند تا جايى كه مسأله قتل او شايع گرديد ؛ بنابراين پسرش از پيامبر (ص) خواست: اگر چنين است، او خود عامل اين حكم باشد تا مبادا او بخواهد قاتل پدرش را بكشد و دستش به خون مسلمانى آغشته گردد، امّا رسول خدا(ص) در پاسخ او فرمود: چنين حكمى مطرح نيست.(19) زهد و ساده زيستى
زهد و ساده زيستى از كردارهاى ستودهاى است كه موجب بسيارى از كمالات روحى در وجود انسان مىباشد.
از بارزترين صفات نبى مكرّم اسلام (ص) كه ايشان را در امر تشكيل حكومت موفق ساخت، زهد و ساده زيستى بود.
حضرت على (ع) در تشريح سيره نبوى به اين ويژگى آن حضرت مىپردازد و مىفرمايد: «رسول گرامى اسلام همواره بر روى زمين غذا مىخوردو همانند بندگان مىنشست و بادست خود كفشش را وصله مىزد و لباس خود را مىدوخت و بر الاغ برهنه سوار مىشد و شخص ديگرى را نيز به همراه خود سوار مىكرد. روزى متوجه شد كه پردهاى بر خانهاش آويخته شده كه نقش ونگاروتصوير داشت. به يكى از همراهانش فرمود:اين پرده را از برابر چشمانم دوركن كه هرگاه نگاهم به آن مىافتد، به ياد دنيا و زينتهاى آن مىافتم». (20)
«زيد بن حارث» روايت كرده است كه در يكى از روزها رسول خدا(ص) روى حصير خوابيده بود و نشانههاى زبرى حصير بر بدن مباركش اثر گذاشته بود. عايشه از روى دلسوزى به آن حضرت عرضه داشت: يارسول الله!پادشاهان ايران وروم از همه گونه نعمت دنيوى برخوردار هستند، ولى شما كه رسول خدا وپيامبر الهى هستيد، از همه چيز تهى دست مىباشيد تاآن جا كه روى حصير استراحت مىكنيد و لباس ارزان قيمت مىپوشيد!حضرت فرمود: عايشه! چه خيال مىكنى! هرگاه من بخواهم، كوهها طلا مىشوند و با من به حركت در مىآيند .
روزى جبرئيل(ع) بر من نازل شد و كليد خزينه و گنجينههاى جهان را در اختيار من گذاشت، اما من نپذيرفتم. سپس حضرت رسول(ص) براى اين كه اين حقيقت را آشكارا به عايشه نشان دهد، به او فرمود: اى عايشه! حصير را بلند كن. او نيز دستور آن حضرت را اجرا كرد و مقدار زيادى طلا را مشاهده نمود. سپس به عايشه فرمود: نگاه كن و طلاها را از نزديك ببين! اما بدان كه دنيا و تمام زيبايىهاى فريبنده و ظاهرى آن از نظر خداوند متعال ارزش بال يك پشّه را ندارد.(21)
البته بهره گرفتن از دنيابراى آخرت امرى مذموم نيست، بلكه علاقه به دنيا و دوست داشتن آن در مقابل آخرت و ارزشهاى معنوى ناپسند است . فرجام سخن
پيامبر (ص) با هجرت به مدينه حكومت و دولت اسلامى را تشكيل داد و وجود خود را وقف اصلاح جامعه مسلمانان نمود، اما متأسفانه عمر اين حكومت كوتاه بود و با ارتحال جانگداز آن رسول گرامى، مردم به عقب برگشتند؛ افراد نالايقى روى كار آمدند و جامعه مسلمين را به هر سويى كه مىخواستند، كشاندند؛ دلها از ياد خدا غافل و احاديث نبوى دستخوش كتمان و تحريف قرار گرفت.
در چنين وضعيّتى جامعه از نور هدايت منقطع گرديد و معنويت افول كرد و سرانجام آن باعث شد كه حضرت على (ع) خانهنشين شده؛ امام مجتبى (ع) مسموم و سر منّور امام حسين(ع) در گودال غربت با تيغ كين ازبدن جدا شد. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1 – مستدرك الوسايل، ميرزا حسين نورى، ج 12، ص 89. 2 – سوره احزاب، آيه 28. 3 – صحيح بخارى، محمد بن اسماعيل بخارى، ج 5، ص 269. 4 – مستدرك الوسايل، ج 18، ص 7. 5 – سيره رسول خدا، رسول جعفريان، ص 436. 6 – سوره حجرات، آيه 10. 7 – فصلنامه فرهنگ كوثر، شماره 50، تابستان 1381، ص 127. 8 – اصول كافى، كلينى، ج 4، ص 58. 9 – تفسير منهج الصادقين، ذيل آيه 4 سوره قلم . 10 – بحارلانوار، مجلسى، ج 93، ص 383. 11 – همان، ج 16، ص 232. 12 – سيره ابن هشام، ج1، ص 615. 13 – همان، ج3، ص 67 و 68. 14 – سوره آل عمران، آيه 159. 15 – همان . 16 – شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 17، ص 272. 17 – سوره يوسف، آيه 92. 18 – بحارلانوار، ج 21، ص 132. 19 – سيره ابن هشام، ج 2، ص 372. 20 – نهج البلاغه، محمد دشتى، خطبه 160، ص 301. 21 – حلية الاولياء، ابونعيم اصفهانى، ج 8، ص 138.
اسلام و زندگى
##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##
مفهوم حيات و زندگى از مفاهيم روشن و بديهى است كه هر انسانى مىتواند تصويرى از آن را در ذهن خود ترسيم كند، موجودى كه به لحاظ زيستى از اوصاف و خصوصياتى چون تغذيه و رشد و توليد مثل و مانند آن برخوردار باشد از آن به موجود زنده ياد مىشود و يا موجودى كه از حس و حركت بهرهمند باشد از آن به حيوان ياد مىشود.
حيات حقيقتى است كه هم نازلترين موجود از آن برخوردار است و هم موجود كامل و مطلق يعنى خداى سبحان آن را داراست، از اين رو، از حق به (حىّ لايموت) تعبير مىشود.
آدمى موجود زندهاى است كه مىخواهد زندگى كند از اين رو لازم است بدانيم كه زندگى حقيقى انسان چگونه است، آيا زندگى او در حدى است كه به اندازه تأمين غرايز و اغراض حيوانى از آن برخوردار بوده و در مرتبه جانوران ديگر باشد اين كه وى از حياتى برتر بهرهمند است كه تمام تلاش خود را بايد در اين راستا به كار گيرد. از نظر آموزههاى دينى و اسلامى، انسانها از نظر حيات و زندگى درجات و مراتب گوناگون دارند. بهمين دليل در آغاز لازم است به اقسام حيات پرداخته شود و سپس به آثار حيات اشاره گردد.
صدرالمتألهين مىگويد: «واعلم انّ حيوة كل حىّ انما هى نحو وجوده، اذ الحيوة هى كون شىء بحيث يصدر عنه الافعال الصادرة عن الاحياء من آثار العلم و القدرة»(1) بدان كه حيات هر موجود زندهاى به چگونگى وجود او مربوط است زيرا زندگى آن است كه افعال و كارهاى زندگان از آن صادر شود و افعال و كارهاى زندگان همان آثار علم و قدرت است. اقسام حيات
با توجه به مفهوم روشنى كه هر كس از حيات و زندگى دارد مىتوان حيات انسان و مراتب آن را در سه مرحله ترسيم كرد:
الف – حيات حيوانى:
انسانى كه خدا او را آفريده است و خلقتش را متعادل قرار داده و فرمود: «الذى خلقك فسويك فعدلك»(2) خدايى كه تو را از عدم آفريد و به صورتى تمام و كامل بياراست و او را متعادل قرار داده است، او را از حيات حيوانى برخوردار نموده تا او با استفاده از قواى درونى خويش از مواهب زندگى برخوردار گردد. اما بايد بداند كه اهتمام او به بهرهمندى از آن قوا چگونه خواهد بود؟ آيا تمام همّت او محدود كردن خود به ارضاء همين حيات است و در نتيجه خود را در پايينترين مرتبه حيات قرار مىدهد يا به عاليترين درجه حيات نيز توجه مىكند. برخى آدميان در طول عمر خود در پايينترين درجه حيات سير مىكنند.
هشتاد سال از خداى خويش حيات مىگرفتند امّا ديوار آن حيات بواسطه شهوت و غضب چيده شده است. و اين طايفه وراى ديوارى كه براى خود درست كردهاند را مشاهده نمىكنند. چون حيوانات همه همّت خود را در بكارگيرى شهوت محدود ساخته گويا كه هيچ قوّه و استعداد ديگرى در آنها وجود ندارد. زندگى منافقان و حيات كفار چنين زندگى و حياتى است. قرآن كريم در وصف كفار مىفرمايد: والذين كفروا يتمتعون ويأكلون كما تأكل الانعام؛ و كسانى كه كفر ورزيدند استفاده از زندگى و خوراكشان همانند چهارپايان است.»(3) اين گروه چنان در اين جنبه افراط كردهاند كه خداوند به رسولش خطاب مىكند كه آنان را به حال خويش رها ساز تا در ورطه حيوانيت خود ادامه حيات دهند و مانند چارپايان زندگى كنند: «فذرهم يخوضوا ويلعبوا حتّى يلاقوا يومهم الذى يوعدون؛ پس اى رسول آنها را به كفر و ضلالت خود بگذار كه به بازيچه دنيا مشغول باشند تا به روزى كه وعده عذاب آنهاست روبه رو شوند.»(4) چرا اين دسته از انسانها در اين مرحله قرار گرفتهاند؟ علت آن است كه اين گروه با عدم استفاده از عقل و بدون توجه به قوّه عاقله در غفلت بسر برده و به زندگى دنيا رضايت داده و با جهل مركب به همان مطمئن شدهاند. «انّ الذين لايرجون لقاءنا و رضوا بالحيوة الدنيا و اطمأنوا بها والذين هم عن آياتنا غافلون؛ همانا آنان كه (به آخرت معتقد نشدند) به لقاء ما دل نبسته و به ديدار ما اميد ندارند و به زندگى حيوانى پست دنيا دل بستهاند و آنهايى كه از آيات و نشانههاى ما غافلند.»(5) اولئك مأواهم النار بماكانوا يكسبون؛ ايشان به اعمالى كه انجام دادهاند جايگاهشان در جهنم است.»(6)
امير بيان امام على(ع) در دورى از چنين حياتى در نامه معروف خود خطاب به عثمان بن حنيف مىفرمايد: «فما خلقت ليشغلنى اكل الطيباب كالبهيمة المربوطة همّها علفها او المرسلة شغلها تقممها؛ خلق نشدهام كه غذاهاى لذيذ و پاكيزه مرا سرگرم سازد، چونان حيوان پروارى كه تمام همّت او علف و يا چون حيوان رها شده كه شغلش چريدن و پركردن شكم باشد.»(7) معناى اين سخن حضرت امير(ع) اين نيست كه مقام و جايگاه انسان محدود باشد بلكه او خود با ارادهاش جايگاه خويش را تنزّل بخشيد و قلمرو حياتش را با زندگى حيوانات نزديك نمود.
تو بلند آوازه بودى، اى روان
با تن دون يار گشتى دون شدى
صحبت تن تا توانست از تو كاست
تو چنان پنداشتى كافزون شدى
جاى افسون كردن مار هوى
زين فسون سارى تو خود افسون شدى
نور بودى، نارِ پندارت بكشت
پيش از اين چون بودى، اكنون چون شدى
ملك آزادى چه نقصانت رساند
كامدى در حصن تن مسجون شدى؟(8) ب – زندگى انسانى:
آدمى تا در تحقق بخشى قوه وهم و خيال است حيطه حياتش در رديف حيوانات است اما اگر گام را بلندتر نهاد و قوه عاقله را به خدمت گرفت و در بالندگى آن همت گمارد بطور قطع حياتش از زندگى حيوانات فراتر مىرود و ثمرات و آثار انسانى از آن حيات ظهور مىكند. زيرا قواى متعدد در نهاد و نهان انسان به منزله درختهايى هستند كه طعم ميوههاىشان مختلف است.
قرآن كريم به اين نكته تصريح دارد كه حيات شخص جاهل يا غافل با فرد عاقل و عالم يكسان نيست زيرا يكى از قوه عاقله برخوردار بوده و ديگرى در تلاطم حياتش با حس و وهم و خيال درگير است، يكى بر مركب عقل تكيه زده و ديگرى بر هوى ركود و اعتماد نموده و پياده از عقل مىباشد، يكى كشته جهل خويش است و ديگرى از نور عقل و وحى روشنايى مىگيرد.
«اوَمن كان ميتاً فاحييناه و جعلناله نوراً يمشى به فى الناس كمن مثله فىالظلمات ليس بخارج منها كذلك زيّن للكافرين ماكانوا يعملون؛ آيا كسى كه مرده (جهل و ضلالت) بود پس ما او را زنده كرديم و به او روشنى علم و ديانت داديم كه با آن روشنى ميان مردم سرافراز رود مَثَلِ او مانند كسى است كه در تاريكىهاى (جهل و گمراهى) فرو رفته و از آن نمىتواند خارج گردد؟ آرى اعمال بد كافران اين چنين در نظرشان زيبا جلوه نمود».(9)
حيات مؤمنانه با زندگى فاسقانه برابر نيست زيرا يكى با اصل خويش پيوند دارد و ديگرى از اصل خويش بريده و زندگىاش چون گره كورى به هر طرف متمايل است.
«افمن كان مؤمناً كمن كان فاسقاً لايستوون؛ آيا كسى كه ايمان آورد با كسى كه فسق و فجور ورزيد مساوى است.»(10) عقل و نقل كه دو ركن اساسى دين را شكل مىدهند و مبيّن حقيقت دين مىباشند، هر دو بر اين امر اتفاق دارد كه زندگى با به كار بستن عقل و به كارگيرى ايمان معنا پيدا كرده و مىتواند اهداف واقعى را دنبال نموده و به مقصود و مراد انسانى رهنمون گردد زيرا حكم عقل، طاعت و پيروى از نقل را به همراه دارد.
«و مثل الذين كفروا كمثل الذى ينعق بما لايسمع الادعاء و نداء صمٌّ بكمٌ عمىٌ فهم لايعقلون؛ و مثل آنان كه كفر ورزيدند همانند كسانى است كه آوازش كنند و از آن آواز معنايى درك نكرده و جز صدايى نشنود، كفار هم از شنيدن و گفتن و ديدن حق كر و گنگ و كورند زيرا عقل خود را به كار نمىبندند.»(11)
حيات انسانى حيات مؤمنانه را گويند و زندگى حيوانى به حيات ملحدانه انسان اطلاق مىشود كه قرآن كريم بنا و آثارشان را متفاوت ارزيابى مىكند. تشبيه خداوند از اين دو زندگى اين است كه حيات انسانى چون سجده گاهى است كه بر پايه تقوا و حق و صواب تأسيس شده و داراى بناى محكم و استوارى است امّا زندگى حيوانى به مانند بنايى است كه بر پايه سستى در كنار سيل ساخته شد و به زودى ويران خواهد شد. «افمن اسّس بنيانه على تقوى من اللّه و رضوانٍ خيرٌ ام من اسّس بنيانه على شفا جرفٍ هارٍ فانهار به فى نار جهنم و اللّه لايهدى القوم الظالمين؛ آيا كسى كه مسجد به غرض تقوى و خداپرستى تأسيس كرده و رضاى حق را طالب است مانند كسى است كه بنايى سازد بر پايه سستى در كنار سيل كه زود به ويرانى كشد و عاقبت، آن بنا از پايه به آتش دوزخ مىافتد؟ و خدا هرگز ستم كاران را هدايت نخواهد كرد.»(12)
پس قلمرو حيات حيوانى، بهرهبردارى از خيال و وهم است و لازمه حيات انسانى، استفاده از عقل و آموزههاى دينى است و چون حيطه عقل فراتر از وهم است لذا حيات مبتنى بر آن دو نمىتواند يكسان باشد. ج – حيات الهى:
آدمى با بهرهگيرى از عقل و تسليم پذيرى در برابر نقل قادر است حيات انسانى خود را رقم زند امّا حيطه حيات وى مىتواند از اين حوزه هم فراتر رود. اين موجود مادى چون داراى روح الهى است (و نفخت فيه من روحى)(13) قدرت آن را دارد كه پا را از عالم ماده فراتر گذاشته و در عالم ملكوت سير كند. اسباب وصول براى او مهيا است امّا گاهى انگيزه ظهور آن دروى ملغى است. بسيار زيبا گفته است لسان الغيب كه:
اى دل به كوى دوست گذارى نمىكنى
اسباب جمع دارى و كارى نمىكنى
ميدان به كام خاطر و گويى نمىزنى
بار ظفر به دست و شكارى نمىكنى
در اين مرتبه از حيات است كه انسان با تلاش و كوشش از مقام عبودى به جايگاه ربوبى باريافته زمان و مكان را در مىنوردد و با اينكه به ظاهر در اين عالم است امّا در واقع به باطن آن عالم مرتبط است. حق تعالى در خطاب به ابراهيم خليل (ع) اشاره به اين مرتبه از حيات دارد كه فرمود: «كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض…؛ و ما اين چنين حقايق آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايانديم.»(14) مقام منيع ملكوت منحصر در نبى و وصى نيست كه ديگران بدان دسترسى نداشته باشند و يا وصول به آن برايشان مستحيل باشد، زيرا:
اولاً انسان قوه و استعداد حشر با ملكوت را داراست زيرا سعه وجودى او برتر از مجردات است.
ثانياً خداوند سبحان در متن فرقان خطاب به غير معصومين از انسان فرموده است: «اولم ينظروا فى ملكوت السموات و الارض؛ آيا فكر و نظر در ملكوت و قواى آسمانها و زمين نمىكنند.»(15)
صيغه جمع در مقام ترغيب و تحريص، شاهد بر اين مدعاست كه طيران هر انسان در طبيعت او و عروج به عالم شامخ ملكوت در صقع نفس او تعبيه شده است.
اگر بنى آدم حامل امانت الهى (انّا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوماً جهولاً)(16) و معلم به اسماى خداوندى (و علّم آدم الاسماء كلّها)(17) و برخوردار از مقام خليفة اللهى (انى جاعل فى الارض خليفة)(18) و مكرّم به كرامت سبحانى (و لقد كرّمنا بنى آدم و حملنا هم فى البرّ و البحر)(19) است پس او كون جامعى مىباشد كه اين مقامات براى او علماًو عملاً مقدور است. «هرچه در سريره انسان است،مرتبه مفصّل آن در ضمير انسان است و هرچه در ضمير انسان است بطور مفصّلترى در ظاهر انسان است، پس سريره اجمال ضمير و ضمير اجمال ظاهر و ظاهر انسان مقام عمل جوارح اوست. فلسفهاش آن كه هرچه در عالم تعقل و مقام عقل و وجود عقلانى است به طور مفصلترى در قلب و ملكوت و نفس و مثال و ضمير تصور مىشود و اندازهگيرى و تقدير مىشود و هرچه در نفس تقدير و اندازه شود به خارج و ناسوت وجود پيدا مىكند و بروزات مىكند.»(20)
آدم اسطرلاب گردون علوست
وصف آدم مظهر آيات اوست
هرچه دروى مىنمايد وصف اوست
همچو عكس ماه اندرآب جوست
خلق را چون آب دان صاف و زلال
اندر او تابان صفات ذوالجلال(21)
واجد حيات الهى شدن در نشئه طبيعت برترين مقام انسانيت است، انسان در عين حال كه در عالم ملك ادامه حيات مىدهد قادر است با ارتقاء انديشه، حيات خويش را تكامل و تعالى بخشيده و در عالم ملكوت سير نمايد. سرّش اين است كه وى از ساير حيوانات ممتاز است، حيوانات جز فربهى تن، هدفى ندارند امّا انسان كه صاحب انديشه و برخوردار از اختيار است از اين توانمندى برخوردار است و دين هم به خاطر همين آمده است كه دهنه انسان را گرفته تا از مرحله حيوانى به مرتبه زندگى انسانى بلكه به مقام حيات الهى سوق دهد.
حكمت اصلى دين الهى را مىتوان در دو بعد كلى دسته بندى كرد، يكى تأمين حيات حقيقى و فراحيوانى و ديگر تضمين جامعه سالم انسانى، كمترين ترديد وجود ندارد در اين كه تعاليم آسمانى اسلام كه مجموعهاى از عقايد و برنامههاى علمى و عملى و رفتارى مىباشد تضمين كننده برترين حيات فردى و اجتماعى براى بشر در همه ادوار تاريخ زندگى است. عقل و نقل مؤيد اين نكته است كه تسيلم پذيرى در مقابل تعاليم دينى نه به معناى بردگى و بندگى و محدوديت در آزادى است بلكه به معناى حريت و آزادگى و ارتقاء به جايگاه انسانى و وصول به مقام خليفة اللهى است.
اين نكته حقيقتى است كه در حكمت با عقل و در شريعت بواسطه نقل ثابت است. از اين منظر حكمت و آموزههاى دين حيات انسانى و مراتب آن به صورت اجمال مورد تحليل و ارزيابى قرار مىگيرد. 1- مراتب حيات در حكمت:
حكماى الهى در بحث انسانشناسى بر مبناى تعاليم الهى معتقدند كه ماهيت انسان، همين لايه ظاهرى مادى نيست بلكه اين پوسته و لايه داراى تنه و ريشه هم مىباشد. آنان كه ظاهر بين هستند و از حواس ظاهرى بهره دارند انسان را در همين پوسته و بشره خلاصه كرده و خيال مىكنند كه همه حقيقت انسان همين است و بس. بنابراين تمام همت او بايد در تأمين و ترميم همين ظاهر به كار گرفته شود، امّا واقعيت فراتر از آن است كه آنان مىپندارند، حكمال الهى در بحث معرفت نفس گفتهاند كه نفس داراى مراتب سه گانه مىباشد همان گونه كه عوالم هستى سه مرتبه دارد…مرتبه طبيعت و شهادت كه همان عالم ماده و ماديات است و مرتبه خيال كه عالم برزخ مىباشد و عالم عقل كه به آن عالم غيب گويند. انسان كه يك شخصيت واحده است هر سه مرتبه عالم كبير را داراست كه عبارتند از مرتبه طبيعت و خيال و عقل.
پس هر انسان در حقيقت داراى سه مرتبه وجودى است، مرتبه اوّل انسان طبيعى كه همان وجود ظاهرى و مادى و طبيعى اوست. دوم، انسان مثالى و خيالى كه فوق مرتبه طبيعى و دون مرتبه عقلى است. سوم مرتبه عقلى است. انسان بر اساس اراده و همت همراه با معرفتى كه دارد مىتواند نشئه حيات خويش را تعيين سازد. حكماى الهى معتقدند كه اگر انسان به مرتبه كمال رسيد فرشتگان الهى را به وجود عقلانى خويش درك كرده مىبيند فعليت اين مراتب به معناى درك همه كمالات است.
صدرالمتألهين در بحث مراتب وجود انسان مىفرمايد: قواى طبيعى انسان، سايه قواى نفس مدبره و قواى نفسانى سايه انسان عقلى مىباشند. بنابراين هر انسانى گويا سه انسان است، انسان طبيعى و مادى كه داراى اعضا و جوارح ظاهرى است، انسان برزخى (مثالى) و ديگر انسان عقلى.(22)
اگر انسان اين توانايى را در خود ايجاد كند كه بتواند خويشتن را از قواى طبيعى رهايى دهد حيات برزخى براى او كشف مىشود و به همين معنا قادر است كه از حيات برزخى فاصله گرفته به حيات عقلانى كه نتيجه كمالات نفسانى است برسد. 2- مراتب حيات در شريعت:
در آيات و روايات به اين نكته تصريح شده كه مراتب حيات براى همه افراد يكسان نبوده بلكه هر كس به فرا خور انديشهاش، مرتبه حيات خويش را رقم مىزند. برخى زندگى عادى دارند و برخى از زندگى بالاترى برخوردارند.
قرآن كريم حيات انسانها را در دنيا به آبى تشبيه كرده كه از آسمان مىبارد و به بركت آن گياهان مختلفى در زمين مىرويد: «انما مثل الحياة الدنيا كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض مما يأكل الناس و الانعام»(23) همه انسانها نيز با روح لطيف و پاك همانند آب زلال باران وارد عرصه طبيعت مىشوند امّا با گام نهادن در آن مسيرهاى مختلفى را پيش مىگيرند.
«اعلموا انما الحياة الدنيا لعب و لهو و زينةٌ و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال و الاولاد كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتراه مصفراً ثم يكون حطاماً و فى الآخرة عذابٌ شديدٌ و مغفرةٌ من اللّه و رضوانٌ؛ بدانيد كه زندگانى دنيا به حقيقت بازيچهاى است كودكانه و لهو و عياشى و آرايش زنانه و تفاخر و خودستايى با يكديگر و حرص افزودن مال و فرزندان اين حقيقت كار دنياست و در مثل مانند بارانى است كه به موقع ببارد و گياهى در پى آن از زمين برويد كه كفار را به شگفت آورد و سپس بنگرى كه زرد و خشك شود و بپوسد و در عالم آخرت عذاب سخت جهنم و آمرزش و خشنودى حق نصيب است.»(24) آنان كه منشأ ادراكشان حس است به ظاهر دنيا اهتمام دارند وطايفهاى كه به عقلانيت رسيدهاند از ظاهر دنيا فراتر رفتهاند.
«و ما اوتيتم من شىء فمتاع الحيوة الدنيا و زينتها و ما عند اللّه خير و ابقى افلا تعقلون؛ و آن چه از نعمتهاى اين عالم به شما داده شده متاع و زيور بى قدر و زندگانى دنياست و آنچه نزد خداست براى شما بهتر و باقىتر است اگر فهم و عقل كار بنديد.»(25) و نيز در آيه ديگر مىفرمايد كسانى كه جاهلند به زينت و زيور ظاهرى دنيا دل بستهاند و آنان كه عالمند به جمال و زيبايى عقبى وابستهاند. «و ما هذه الحيوة الدنيا الّا لهو و لعب و انّ الدار الآخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون؛ و نسبت زندگانى اين دنيا جز لهو و لعب و همانا زندگانى در آخرت است اگر مردم بدانند.»(26) شبيه همين بيان را در آيه ديگر با اين تعبير فرموده است كه انسانهاى غافل چون از حق غفلت كردهاند به امور محسوس و ظواهر دنيا دل خوش كردهاند ولى آنان كه اهل توجهاند به ظاهر آن بى توجهند، و به عالم و حيات اعتنا دارند.
«يعلمون ظاهراً من الحيوة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون؛ اكثر مردم به امور ظاهرى دنيا آگاهند و از عالم آخرت غافلند.»(27) پس از نگاه شريعت اسلام، زندگى انسان براى عدهاى در سطح حيات حيوانى است به اين معنا كه آنان در طول عمر خويش تمام اهتمامشان در به فعليت رساندن صفات حيوانى است و از قوا و استعداد انسانى غفلت داشته يا تغافل مىورزند. امّا براى طايفهاى مسأله دقيقاً عكس آن است، يعنى در پى تحقق قواى انسانى و به دنبال حيات متعالى خويشند. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. اسفار، ج 6، ص 417. 2. سوره انفطار، آيه 7. 3. سوره محمد، آيه 12. 4. سوره معارج، آيه 42. 5. سوره يونس، آيه 8 – 7. 6. همان. 7. نهج البلاغه، نامه 45. 8. ديوان پروين اعتصامى، چاپ فرهنگ، ص 39. 9. سوره انعام، آيه 122. 10. سوره سجده، آيه 18. 11. سوره بقره، آيه 171. 12. سوره توبه، آيه 109. 13. سوره حجر، آيه 29 ؛ سوره ص، آيه 72. 14. سوره انعام، آيه 76. 15. سوره اعراف، آيه 185. 16. سوره احزاب، آيه 72. 17. سوره بقره، آيه 31. 18. همان، آيه 30. 19. سوره اسراء، آيه 70. 20. سيد محمد تقى معصومى اشكورى، دو چوب و يك سنگ، نشر سايه، چاپ دوم، ص 60. 21. مثنوى مولوى، دفتر ششم. 22. اسفار، ج 9، ص 70. 23. سوره يونس، آيه 24 و مشابه همين آيه در سوره كهف، آيه 45. 24. سوره حديد، آيه 20. 25. سوره قصص، آيه 60. 26. سوره عنكبوت، آيه 64. 27. سوره روم، آيه 7.
شهيد دكتر مصطفى چمران
خدايا مىخواهم فقير بىنياز باشم كه جاذبههاى مادى زندگى مرا از زيبايى و عظمت تو غافل نگرداند، خدايا خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغاى كشمكشهاى پوچ مدفون نشوم.
خدايا درمندم و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مىزند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.
خسته شدهام، پير شدهام، دل شكستهام.
نااميدم، ديگر آرزويى ندارم، احساس مىكنم كه در اين دنيا ديگر جاى من نيست با همه وداع مىكنم و مىخواهم فقط با خداى خود تنها باشم.
خدايا به سوى تو مىآيم از عالم و عالميان مىگريزم تو مرا در جوار رحمت خود سكنى ده. (بخشى از نيايش شهيد دكتر مصطفى چمران)
در روزهاى فرجامين خرداد ماه، اسوه جهاد والگوى عرفان، شهيد دكتر مصطفى چمران – در حالى كه بيشترين سالهاى عمر خود را در جبهههاى مختلف در راه نبرد براى حق گذرانده بود – به رفيق اعلى پيوست، او كه رادمردى از تبار شمشير بود آنان كه به جان پيمان مىسپردند و جان بر سر ميثاق خدايى خويش مىنهند. «من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا اللّه عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظرو ما بدلوا تبديلا»
در سراسر آسمان حيات شهيد چمران ستارههاى درخشان جهاد و سلحشورى مىدرخشند و براى مردان مردى چون او چه باك از مرگ كه مرگ اينان «مردن» نيست بلكه حياتى تازه است كه تا ابد جاودان مىشوند.
شهيد چمران در سال 1311 متولد شد. دوران ابتدايى را در مدرسه انتصاريه و متوسطه را در البرز و دارالفنون گذرانيد و تحصيلات خود را در دانشكده فنى ادامه داد.
وى در سال 1337 با استفاده از بورس تحصيلى دانشجويان ممتاز به آمريكا اعزام شد و پس از تحقيقات علمى در جمع مشهورترين دانشمندان جهان در كاليفرنيا با ممتازترين درجه علمى موفق به اخذ دكتراى الكترونيك و فيزيك پلاسما شد.
وى از 15 سالگى در درس تفسير قرآن مرحوم آيت اللّه طالقانى در مسجد هدايت و درس فلسفه و منطق استاد شهيد مطهرى حاضر مىشد. او از اولين اعضاى انجمن اسلامى دانشجويان دانشگاه تهران و از نيروهاى فعال ملى شدن صنعت نفت بود. شهيد چمران در آمريكا با كمك بعضى از دوستانش براى نخستين بار انجمن اسلامى دانشجويان آمريكا را پايهريزى كرد و به همين سبب بورس تحصيلى او از سوى رژيم شاه قطع شد.
شهيد چمران پس از 15 خرداد 1342 همراه بعضى از دوستان همفكر خود رهسپار مصر مىشود و به مدت دو سال در زمان عبدالناصر، سختترين دورههاى چريكى و جنگهاى پارتيزانى را مىآموزد و بهترين شاگرد اين دوره شناخته مىشود و فوراً مسؤوليت تعليم چريكى مبارزان ايرانى را به عهده مىگيرد. او با ناسيوناليسم به دور از اسلام به شدت مخالف بود و وقتى در مصر ديد كه مسلمانان به سبب اشاعه ناسيوناليسم و «پان عربيسم» از هم دور مىشوند. به جمال عبدالناصر اعتراض كرد و عبدالناصر در جواب اعتراض او گفت كه جريان ناسيوناليسم قوىتر از آن است كه وى بتواند با آن به مقابله برخيزد.
بعد از فوت عبدالناصر، شهيد چمران به همراه امام موسى صدر، سازمانى را در لبنان پايهگذارى كرد به نام «حركت المحرومين» كه جناح نظامى آن «سازمان امل» نام دارد.
آن شهيد پس از پيروزى انقلاب پس از سالها هجرت و جهاد به وطن باز مىگردد. با شروع جنگ تحميلى به همراه حضرت آيتاللّه خامنهاى، ستاد جنگهاى نامنظم را تشكيل مىدهد كه اين تشكيلات موجب مىشود كه بسيارى از شهرهاى ميهن اسلامى از جمله: اهواز، دزفول و انديمشك و…از خطر سقوط برهند.
از افتخارات بزرگ شهيد چمران در طول جنگ تحميلى، شكسته شدن حصر سوسنگرد است كه وى در اين عمليات به شدت زخمى شد.
فتح تپههاى «اللّه اكبر» و پيروزى «دهلاويه» از ديگر نقاط درخشان كارنامه مجاهدتهاى او بود كه رهبرى آنها را با پاى مجروح بر عهده داشت و سرانجام در 31 خردادماه 60 در حالى كه جسم و جانش براى معبود پر مىكشيد رو به معراج حق نهاد. يادش گرامى باد.
پاورقي ها:
نگاهى به رويدادها
اخبار جهان اسلام
سياستهاى جديد فلسطين در نخستين جلسه دولت حماس در غزه بررسى شد. (16/1/84)
آيت اللّه سيستانى: نخست وزير عراق را بايد مجلس انتخاب كند. (17/1/84)
اسماعيل هنيه: تأكيد مىكنم، اسرائيل را به رسميت نمىشناسيم.
همزمان با كارشكنى آمريكا در تشكيل دولت جديد تروريستها در بغداد حمام خون به راه انداختند. (19/1/84)
اشغالگران آمريكايى مناطق مسكونى رمادى را بمباران كردند. (21/1/84)
اسماعيل هنيه: آمريكا با ائتلاف شرارت نمىتواند حماس را به زانو درآورد. (26/1/84)
22 تفنگدار آمريكايى در عراق كشته و مجروح شند. (28/1/84)
جوان شهادت طلب از صهيونيستها انتقام گرفت. 68 كشته و مجروح در تل آويو. (29/1/84)
جهاد اسلامى: 70 عمليات ديگر در راه است. اسرائيل منتظر باشد. (30/1/84)
10 تفنگدار اشغالگران در اثر انفجار بمب در مسير كاروان نظاميان در شمال بغداد به هلاكت رسيدند. (31/1/84)
ائتلاف بزرگ به جواد مالكى رأى داد. انتخاب نخست وزير اصولگرا، شكست تازه اشغالگران در عراق، ائتلاف بزرگ اصولگرايان عراق با انتخاب معاون ابراهيم جعفرى در حزب الدعوه به نخست وزيرى اين كشور، تلاشهاى چند ماهه اشغالگران را ناكام گذاشت. (3/2/84)
تروريستهاى اسرائيلى عضو برجسته فتح را به شهادت رساندند. (5/2/84) اخبار داخلى
فاينشال تايمز: ائتلاف بين المللى عليه ايران با شكست مواجه شده است. شليك اول موشك ايران در آبهاى خليج فارس نفت را دو دلار گران كرد. (16/1/84)
سود تسهيلات بانكى به نفع توليد كاهش يافت.
گاردين: خليج فارس تله مرگبار براى ناوگان آمريكاست.
عمليات آبى خاكى سپاهيان پيامبر(ص) با موفقيت اجرا شد. (17/1/84)
حقوق بگيران تا سقف 217 هزار تومان از ماليات معاف شدند.
البرادعى: هيچ انحرافى در برنامههاى هستهاى ايران ديده نشده است. (19/1/84)
وزارت خارجه: به مذاكره با آمريكا بدبينم.
آقازاده: اخبار خوش هستهاى در راه است. (21/1/84)
دبير شوراى امنيت ملى در قطر: راه حل مسئله عراق، عقب نشينى اشغالگران است.
بافت فرش 6هزار متر مربعى در نيشابور آغاز شد. (22/1/84)
دانشمندان جوان باز هم شگفتى آفريدند، گام بلند ايران، آبشار هستهاى كامل شد.
موفقيت دانشمندان هستهاى ايران در دستيابى به غنىسازى صنعتى اورانيوم، فناورى چرخه سوخت اتمى كامل شد. (23/1/84)
رئيس جمهور: با هزينه 2هزار ميليارد تومان، تمام بدهى دولت به فرهنگيان تسويه شد. (24/1/84)
رهبر معظم انقلاب با تأكيد بر زوال سلطه آمريكا و اسرائيل جابهجايى قدرت در خاورميانه را تبيين كردند.
رهبر معظم انقلاب در مراسم افتتاحيه سومين كنفرانس بين المللى قدس و حمايت از مردم فلسطين: فلسطين در كانون بيدارى اسلامى به سوى فتح مبين مىرود. (26/1/84)
رهبر انقلاب: دنياى اسلام به نقطه سرنوشت ساز رسيده است. دولت جديد فلسطين نبايد تنها بماند.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: غنى سازى را متوقف نمىكنيم. (28/1/84)
پروژه ال 90 به دستور وزير صنايع متوقف شد.
رئيس جمهور در روز ارتش جمهورى اسلامى ايران: ارتش مقتدر ايران، دست هر متجاوزى را قطع خواهد كرد. (30/1/84)
آمريكا در نشست مسكو هيچ توافقى عليه ايران حاصل نشد.
رئيس جمهور: استانداران در عزل و نصبهاى نامناسب تجديد نظر كنند.
دومين تجمع اعتراضآميز مردم و خانوادههاى شهدا عليه بدحجابى در مقابل مجلس انجام شد. (31/1/84)
چين و روسيه تحريم ايران را نپذيرفتند. (2/2/84)
شوراى نگهبان با همزمانى انتخابات خبرگان و شوراها موافقت كرد. (3/2/84)
سخنگوى وزارت خارجه با تكذيب برخى شايعات: حتى براى يك ثانيه هم تحقيقات هستهاى را تعليق نمىكنيم.
رئيس جمهور سودان در آستانه سفر به تهران: دستيابى ايران به غنى سازى اورانيوم پيروزى امت اسلامى است. (4/2/84)
استقبال رسمى احمدى نژاد از رئيس جهمور سودان صورت گرفت.
رئيس جمهور: تحريم ايران بى عقلى قدرتهاست.
هادى ساعى پيشنهاد يك ميليون دلارى كرهاىها را رد كرد. وى گفت: عشق به مردمم را به تمام دنيا نمىفروشم و تمام انگيزه و اميد من كسب مدال و برافراشتن پرچم ايران اسلامى است و به صد برابر اين رقم هم فكر نمىكنم. (5/2/84)
لاريجانى: در صورت تحريم، همكارى با آژانس را قطع مىكنيم.
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور سودان: افول آمريكا آشكار شده است.
حضرت آيت اللّه فاضل لنكرانى: حضور بانوان در مكانهاى ورزشى مردان به هيچ وجه جايز نيست. (6/2/84)
رهبر انقلاب: در صورت تعرض به ايران، آمريكايى ها بدانند همه جاى دنيا لطمه مىبينند. (7/2/84)
مقامات ايران: ايران هستهاى برده غرب نمىشود.
نمازگزاران تهرانى در اعتراض به بدحجابى تظاهرات كردند. (9/2/84)
شيخ حمد بن خليفه آل ثانى امير قطر ديروز با استقبال رسمى رئيس جمهور وارد تهران شد. وى در ديدار خود از ايران با رهبر معظم انقلاب، رئيس جمهور، رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام و رئيس مجلس ديدار مىكند.
سخنگوى دولت: ارشادات علما براى ما نعمت و امتياز است. (12/2/84)
ايران و قطر 6 سند همكارى امضاء كردند.
رهبر انقلاب پاى درد دل معلمان نشست.
رهبر انقلاب : آموزش و پرورش بايد از اسارت در چارچوبهاى منسوخ خارج شود. (13/2/84)
رئيس جمهور در بازديد از نمايشگاه كتاب و مطبوعات: كتاب هنوز بهترين رسانه است.
آمريكا براى مقابله با برنامه هستهاى ايران در اجلاس پاريس هم ناكام ماند. (14/2/84) اخبار خارجى
آلبرايت: ايران با اشتباهات آمريكا قدرتمندتر شد.
تظاهرات ضد دولتى 150 شهر فرانسه را فرا گرفت. در پى اعتراض چند ميليونى فرانسه فلج شد. (16/1/84)
اولتيماتوم مردم نتيجه داد. دولت فرانسه عقب نشست. با افزايش تظاهرات مردم فرانسه عليه سياستهاى اشتغال زايى دولت شيراك عقب نشينى كرد و از ارائه لايحه براى تغيير قانون جديد كار به پارلمان خبر داد. (20/1/84)
نخست وزير جديد: سربازان ايتاليايى را از عراق فرا مىخوانم. (24/1/84)
كارشناسان اقتصادى: نفت بزودى 90 دلار مىشود. (28/1/84)
تنها هلى كوپتر ارتش چاد را شورشيان سرنگون كردند. (29/1/84)
شاه نپال در مقابل اراده مردم تسليم شد و آمادگى خود را براى كنارهگيرى از قدرت اعلام كرد. (2/2/84)
آلبرايت: اشغال عراق بدترين فاجعه در تاريخ آمريكاست. (5/2/84)
در آستانه تشكيل دولت جديد، رايس و رامسفلد براى كارشكنى به عراق رفتند. (7/2/84)
فرانسوىها باز به خيابانها ريختند. اين بار عليه قانون مهاجرت. (10/2/84)
كاسترو: تحريم يانكىها، كوبا را به رشد 5/12 درصدى رساند.
پاورقي ها:
سخنان معصومين ع
صبر و استقامت رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«عَلامَةُ الصّابِرِ فى ثَلاثٍ: اَوَّلُها اَن لايَكسُلَ وَ الثّانِيَةُ اَن لايَضجُرَ وَ الثّالِثَة اَن لا يَشكُو مِن رَبِّهِ تَعالى…» (علل الشرايع، ص 498)
صابر سه علامت دارد: 1- كسل نمىشود 2- از سختىها ناراحت نمىشود 3- از خداى عزيز شكايت نمىكند. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«اَلصَّبرُ ثَلاثَةٌ: صَبرٌ عِندَالمُصيبَة وَ صَبرٌ عَلى الطاعَة وَ صَبرٌ عَنِ المَعصِيَة.» (جامع السعادات، ج 3، ص 231)
صبر سه نوع است: صبر بهنگام مصيبت، صبر براى انجام عبادت نيكو، صبر براى ترك گناه و معصيت. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«مِن كُنُوزِ البِّرِ:اِخفاءُ العَمَلِ وَ الصَّبرُ عَلى الرَزاياء و كِتمانُ المَصائِب» (عيون الاخبار، ج 2، ص 38)
از گنجهاى خوب اين است كه عمل را مخفيانه انجام دهى، در برابر مصيبتها صبر كنى و مصيبتها را (از آنانكه لايق نيستند) كتمان نمائى. امام على عليه السلام :
«اِحذَر اَن يَراكَ اللّهُ عِندَ مَعصِيَتِهِ اَو يَفقُدَكَ عِندَ طاعَتِه فَتَكُونَ مِنَ الخاسِرينَ فَاِذا قَويت فَاقو عَلى طاعَةِ اللّهِ فَاِذا ضَعُفتَ فَاضعُف عَن مَعصِيَةِ اللّهِ.» (وسائل الشيعه، ج 11، ص 189)
از اينكه خدا ترا در حال انجام گناه و يا ترك كردن اطاعتش ببيند دورى كن كه در اين هنگام از زيانكاران خواهى بود پس تلاشت را براى انجام عبادت خدا و سستى خويش را در عصيان خدا بكار ببر. امام على عليه السلام :
«ثَلاثٌ بِهِنَّ يَكمُلُ المُسلِمُ: التَفَقّه فى الدّينِ، التَّقديرُ فى المَعيشَةِ وَ الصَّبرُ عَلى النَّوائِب.» (تفسير نور الثقلين، ج 2، ص 285)
مسلمان به سه چيز كامل مىگردد: تفقه در دين، ارزيابى و كنترل خرج و صبر در برابر سختىها. امام على عليه السلام :
«انّا وَجَدنا الصَّبرَ على طاعَةِ اللّهِ اَيسَرُمِنَ الصَّبرِ عَلى عَذابِه»
(ارشاد القلوب، ص 126)
ما درك كردهايم كه صبر براى فرمان خدا آسانتر از صبر بر عذاب خداست. امام باقر عليه السلام:
«مَن لايُعِدِّ الصَّبرَ لِنَوائِبِ الدَّهر يَعجُز»
(الحقائق، ص 140، و اخلاق شبر، ص 229)
كسى كه براى مصيبتهاى روزگار آماده نيست عاجز است. امام باقر عليه السلام:
«مَن صَبَرَ عَلى مُصيبَةٍ زادَه اللّهُ عِزّا اِلى عِزّه وَ اَدخَلَه الجَنَّة مَعَ مُحَمّدٍ وَ آلِ بَيتِهِ.» (ثواب الاعمال، ص 235)
كسى كه در گرفتارىها صبر كند خدا بر عزت او بيفزايد و با محمد(ص) و اهل بيت او را در بهشت محشور گرداند. امام باقر عليه السلام:
«اَلصَّبرُ صبران: صَبرٌ على البلاء حسن جميلٌ و افضل الصّبر الورع عن محارم اللّه تعالى.» (الحقائق، ص 142)
صبر بر دو نوع است: صبر بر سختيها خوب و جالب است. و بهتر از اين صبر، خود نگهدارى و پرهيز از كارهائى كه خدا حرام كرده است. امام صادق عليه السلام:
«اِنَّ الصَّبرَ وَ البِرَّوَ الحِلمَ وَ حُسنُ الخُلقِ مِن اَخلاق الاَنبِياء»
(خصال، ج 1، ص 251)
صبر، نيكوكارى، بردبارى و خوش خلقى از صفات پيامبران است. امام صادق عليه السلام:
«مَن اِبتَلى مِنَ المُؤمِنينَ بِبَلاءٍ فَصَبر عَلَيه كانَ لَهُ مِثل اَجرِ اَلفَ شَهيدٍ» (الحقائق، ص 140، و اخلاق شبر، ص 226)
مؤمنى كه به بلائى گرفتار گردد و صبر كند، پاداش هزار شهيد را خواهد داشت. امام صادق عليه السلام:
«عَلَيكَ بِالصَّبرِ فى جَميعِ اُمُورِكَ فَاِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلّ بَعَثَ مُحَمَّداً(ص) فَاَمَرَهُ بِالصَّبرِ وَ الرِّفقِ…» (جامع السعادات، ج 3، ص 234)
بايد در تمام كارهاى خود صبر كنى، زيرا خداى عزيز محمد(ص) را كه به پيامبرى مبعوث نمود، به او دستور داد كه صبر و مدارا را پيشه خود سازد.
پاورقي ها:
محرومان را از خود مرانيد
«و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغدوة و العشىّ يريدون وجهه و لا تعد عيناك عنهم تريد زينة الحياة الدنيا و لا تطع من أغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتّبع هواه و كان أمره فرطا»
(سوره كهف،آيه28)
و نفس خود را شكيبا گردان با كسانى كه صبح و شام پروردگار خود را مىخوانند و رضايت او را مىطلبند و ديدگان خود را به خاطر زينتهاى دنيا، از آنان برمگردان و اطاعت مكن از كسى كه قلبش را از ياد و ذكرمان غافل گردانيديم و از هوا و هوس خود پيروى كرد و خود را تباه گردانيد.
و اصبر نفسك: خود را شكيبا گردان از اين جمله معلوم مىشود پيامبر از طرف مستكبران و گردنكشان قريش تحت فشار بوده، گويا از حضرت همواره مىخواستند كه فقرا و پا برهنگان را از خود دور گرداند تا ثروتمندان و سران قوم در مجلس آن حضرت حضور يابند ولى خداوند دستور قطعى صادر مىكند كه به هيچ وجه گوش به سخنان ياوه و بى ارزششان ندهد و ذاكران خدا و جويندگان حق را از پيش خود نراند. و خداوند به پيامبرش تذكر مىدهد كه اين فقيران هرچند سلبياتى هم داشته باشند اما آنقدر والا و مثبت هستند كه همواره به ياد خدايند و اين بالاترين امر مثبتى است كه تمام آن امور منفى را مىپوشاند. وانگهى اگر براى اسلام خطرى پيش آيد هرگز هواپرستان پولدار كمكت نمى كنند و تو را يارى نمىدهند بلكه همين محرومان پابرهنهاند كه سينه را سپر بلا قرار مىدهند و خود را فداى تو و دينت مىكنند.
و چه زيبا ملت محروم و مستضعف ايران در دوران ستمشاهى ثابت كردند كه همانا آنان از دين و آئين و وطن خود دفاع خواهند كرد و با پيوستن به فرزند رسول الله، خمينى بزرگ آنچنان حماسهاى – با دست تهى – آفريدند كه دنيا را براى هميشه به شگفتى واداشت. و اگر يادمان نرفته باشد همينان بودند كه جبهه هاى جنگ تحميلى را با قربانى كردن و از جان خود گذشتن گرم نگه داشتند و در برابر تمام مستكبران دنيا، يكه و تنها ايستادند. و اگر ملت ايران پيروز شد فقط به خاطر ايده و انگيزه رهبر و ملت بود كه براى خدا قيام كردند و تنها خدا را مىخواندند.
امروز نيز اگر ما خدا را مد نظر خويش قرار دهيم و فقط به خاطر او و براى دفاع از آرمان مقدسمان كه دين خدا است قيام كنيم و از دشمنان نهراسيم و تكيه فقط به پابرهنگان و محرومان داشته باشيم به خدا پيروزيم. و در غير اين صورت معلوم نيست به آن پيروزى دلخواه دست يابيم.
يريدون وجهه: صفت بسيار زيبا و جامعى براى مؤمنان در اينجا ذكر شده كه اينان ذات پاك او را مىطلبند يعنى غير از خدا را نمى جويند و تمام همّ و غمّشان اين است كه رضايت او را به دست آورند و به مقام قربش نائل گردند. و اين مقام بسيار بزرگ و والائى است كه انسان در تمام احوال فقط خدا را مدّ نظر خود قرار دهد و جز او را نخواهد. اين همان جمله والاى أمير المؤمنين عليهالسلام را مىرساند كه فرمود: «ما عبدت الله طمعا فى جنته و لا خوفا من ناره و لكنى رأيته أهلا للعبادة فعبدته» من خدا را نه به خاطر طمع به بهشت برينش و نه به خاطر ترس از عذاب جهنمش مىخوانم و پرستش مىكنم بلكه او را اهل براى پرستش و عبادت يافتم، از اين روى او را عبادت مىكنم. اى كاش ما به خاطر ترس از دوزخ و يا طمع رسيدن به بهشت خدا را عبادت مىكرديم. خوشا به حال آنان كه خدا را فقط به خاطر خودش و به خاطر ذات پاك مقدسش تسبيح و تحميد و پرستش مىكنند و واى به حال ما كه حتى به خاطر ترس از جهنمش يا طمع دست يافتن به نعيمش هم او را عبادت نمى كنيم.
و لا تعد عيناك عنهم: در اين قسمت نيز تأكيد شده است كه هرگز ديده از آنان بر مگير و پيوسته آن فقيران خداپرست را در محضر مباركت بپذير و از آن مستكبران ثروتمند دورى جوى كه آنها هوا پرستند و اينان خدا پرست و چسان فرق است ميان آنان و اينان: اينها هرچند دستشان از مال دنيا تهى است ولى قلبى مالامال از عشق به خدا دارند ولى آنها در حد اسراف هواپرستند واز خدا دور.
اين آيه هرچند خطاب به پيامبر دارد ولى قطعا مخاطب ما هستيم زيرا پيامبر با آن خوى الهى و طبع بلند هرگز فقرا را از خود نمى راند و ثروتمندان از خدا بى خبر را به جاى آنان نمى گزيند ولى خداوند مىخواهد قلب مباركش را تسلى بخشد كه هرگز از دورى آن مستكبران متأثر و دلگير نشود و پيوسته تهيدستان خدا جوى را به خود نزديكتر گرداند و خلاصه خط قرمز بر آن پولداران هواپرست بكشد.
در تفسير نور الثقلين نقل شده است كه ابن مسعود ضمن يك حديث طولانى گفت: سلمان و خباب گفتند: اين آيه در حق ما نازل شده است و اضافه مىكند: «جاء لاقرع بن حابس التميمى و عيينة بن حصين الفرازي و ذووهم من المؤلفة، فوجدوا النبى صلى الله عليه و آله قاعدا مع بلال و صهيب و خباب فى ناس من ضعفاء المؤمنين، فحقروهم فقالوا: يا رسول الله لو نحيت هؤلاء عنك حتى نخلو بك» …روزى اقرع و عيينه و ديگر اشراف قوم خدمت حضرت رسيدند و آن بزرگوار را ديدند كه در كنار تهيدستان مانند بلال و صهيب نشسته است، پس آنان را تحقير كردند و كوچك شمردند و به حضرت رسول عرض كردند: اينها را از خود دور گردان تا ما مجلست را پر كنيم! كه اين آيه مباركه نازل شد.
سلمان گويد: ولى حضرت هرگز از ما دور نمى شد و ما را از خود نمىراند و آنقدر به ما نزديك مىشد كه زانوى مباركش به زانوى ما برخورد مىكرد. و ما هم هرگز از او دور نمى شديم و تا در مجلس تشريف داشت در كنارش مىنشستيم تا آنگاه كه برمى خاست و تشريف مىبرد، آنگاه متفرق مىشديم.
در روايت ديگرى آمده است كه حضرت فرمود: «الحمد لله الذى لم يمتنى حتى أمرنى أن اصبر نفسى مع رجال من أمتى، معكم المحيى و معكم الممات» خداى را سپاس و شكر گويم كه مرا از دنيا نبرد تا آنكه به من دستور داد كه با خود شكيبا باشم و با مردانى از امتم همراه باشم. هان مرگ من و زندگى من با شما(مؤمنان تهيدست) است.
خداوندا مرگ و زندگى ما را مرگ و زندگى آل محمد قرار ده.
آمين رب العالمين.
پاورقي ها:
آثار و بركات تقوا در قرآن
مركز فرهنگ و معارف قرآن
پرهيز از محرمات كه در زبان دين از آن به تقوا تعبير شده است، مهمترين وسيله در سير و سلوك معنوى و تقرّب به حضرت دوست است.
بدون تقوا رسيدن به هيچ مقامى امكان ندارد زيرا تا زمانى كه نفس آلوده به چرك محرمات و گناهان است و تا مادامى كه تابع هوسها و لذتهاى نفسانى است و شيرينى آن در كام اوست، اولين مقام كمالات معنوى براى او رخ نداده است(1) و به حيات طيبهاى كه هدف آفرينش شمرده مىشود دست نمىيابد.
تقوا و پرهيز از محارم الهى از اهميت والايى برخوردار است، و داراى آثار و بركات فراوانى در زندگى دنيوى و مقامات اخروى شخص متقى مىباشد، در اين مقال كوتاه، بسان چشيدن نمى از يم، به برخى از آثار آن كه در كتاب آسمانى قرآن كريم آمده است نظرى مىافكنيم، باشد كه چراغ فروزان فرارويمان گردد. 1- تشخيص حق از باطل
همانطورى كه تفكر راهى است كه انسان را به حقايق جهان هستى آشنا مىكند. تقوا هم طريقى است كه انسان را قادر به مشاهده حقايق و اسرار عالم مىگرداند، هر قدر خواهشهاى مادى كمتر باشد و دل آدمى متوجه معبود گردد، معرفت فطرى شكوفاتر و عبادت درونى نمود بيشترى مىيابد، لذا متقى معارف دينى را آشكارا مشاهده كرده و مىيابد. اما انسان بىتقوا آنچنان در تاريكى فرو مىرود كه اگر همه آيات الهى را به او ارائه دهند، چيزى نمىبيند. از اين رو اگر انسان راه تقوا و پاكى نفس را طى كرد هم اسرار عالم را مىبيند و هم صراط مستقيم را به آسانى مىپيمايد. چنانچه حضرت حق مىفرمايد: «إِن تَتَّقُواْ اللَّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَانًا؛(2) اگر با تقوا بوديد خداوند توان فرق نهادن بين حق و باطل را نصيب شما مىكند.» اگر چه عقل آدمى براى درك حقايق آماده است، اما گاهى هوسها و محبتهاى پوچ و حرصهاى بىمورد، چونان غبارى مانع ديد عقل مىگردند لذا شناخت حق از باطل، نيك از بد و راه و چاه در مسير حركت انسان مشكل مىگردد و اين تقوا و تهذيب نفس است كه نورانيتى ايجاد كرده و غبار راه را مىنشاند.
جمال يار ندارد حجاب و پرده ولى
غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد
با يك تحليل ساده نيز مىتوان اين ثمره تقوا را درك نمود و آن اينكه در جوامعى كه ديندارى جايگاهى ندارد و هوسهاى آنى و لذتهاى مادى محور قرار گرفته است، دستگاههاى تبليغاتى و رسانههاى جمعى، لذتجويى و هوسرانى را ترويج مىكنند لذا در چنين محيطى تمييز حق از باطل بسيار مشكل مىگردد و اينها همه در اثر بىتقوايى و آلودگى آن جامعه است.(3) و از اين گذر است كه حضرت اميرالمؤمنين (ع) مىفرمايد: «عقل آدمى در ميان كشاكش هواى نفس و شهوت از ميان مىرود».(4) 2- بهرهمندى از تعاليم الهى
حضرت امام صادق(ع) مىفرمايد: علم تنها آموختن نيست بلكه آن نورى است كه خداوند در دل آن كسى كه مىخواهد هدايتش كند قرار مىدهد.(5) با اين بيان روشن مىگردد كه هر انسانى كه با ملكوت اعلى ارتباط پيدا كند، معارفى در نفسش القا مىگردد. بدين معنى كه قلب آدمى چونان آينهاى است و حضرت حق چون آفتاب، هر قدر آينه پاكيزه و صيقلى باشد، همانقدر نور حق در آن بيشتر تابيدن گيرد و همه جا را روشن گرداند. در طول تاريخ، علما و بزرگان زيادى به مقاماتى شدهاند كه هرگز از طريق عادى نمىتوانستهاند به آن مقامات علمى دست يابند مگر آن كه متصل به علم بيكران الهى گرديده باشند.(6) لذا اساتيد بزرگ، تصفيه نفس و اخلاص نيت را براى تحصيل علوم و معارف ضرورى مىشمارند چرا كه پارسائى و دورى از محرمات است كه نفس را صفا مىدهد و از پليدىها مىرهاند و او را با عالم بالا مرتبط مىسازد و لايق تعليم الهى مىگرداند.(7)
و از همين گذر است كه تفكر در آيات الهى و تعمق در آنها به اهل تقوا منسوب شده است، آنجا كه مىفرمايد: «إِنَّ فِى اخْتِلافِ الَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ مَا خَلَقَ اللَّهُ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَأَياتٍ لِّقَوْمٍ يَتَّقُونَ؛(8) همانا در آمد و شد روز و شب و آنچه خداوند در آسمانها و زمين آفريده، نشانههايى براى اهل تقوا است.» گرچه سراسر جهان آيات الهى است و همه انسانها حتى كافران در درياى اين نشانهها غرقند، اما اين صفاى قلب پرهيزكاران است كه امكان شهود اسرار جهان را به آنان مىدهد. 3- بهرهمندى از روزى و بركات آسمان و زمين
خداوند سبحان بندگان خود را آنچنان ظريف روزى مىدهد كه كس را بر آن وقوفى نيست. درهاى خزائن الهى را طورى مىگشايند كه مشهود كسى نمىباشد از اين رو كسى شايسته روزى الهى است كه در كارهاى خود، ظريف و دقيق باشد و ظرافت در سير و سلوك، همان تقواى اعتقادى، اخلاقى و عملى است.(9) لذا مىفرمايد: «مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ؛(10) هر كه تقوا پيشه كند، خداوند براى او راه خروج از تنگنا قرار مىدهد و از آنجائى كه گمان نمىبرد به او روزى عطا كند.»
از سوى ديگر، تقواى مالى و اقتصادى را خاطرنشان كرده و آن را مايه طهارت و بركت روزى مىشمارد و مىفرمايد: «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ؛(11) از اموال آنها به عنوان زكات بر گير تا پاكيزه گردند.» معلوم مىگردد انسانى كه زكات مالش را نمىپردازد، آلوده است و مالى كه در دست دارد پاكيزه نيست. همچنانكه كسب مال از راه حرام را اعلام جنگ با حضرت حق دانسته و آن را عامل بىبركتى مىشمارد و مىفرمايد: «يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَا وَيُرْبِى الصَّدَقاتِ؛(12) خداوند مال ربوى را نابود مىكند و صدقه (مال مزكّى) را افزايش مىدهد» از اين روست كه باز شدن درهاى بركات آسمان و زمين را در گرو ايمان و تقواى جامعه قرار داده است كه «لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى ءَامَنُواْ وَاتَّقَوْاْ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكاتٍ مِّنَ السَّمَآءِ وَالأَْرْضِ؛(13) اگر مردم هر منطقه ايمان آورده تقوا بورزند، درهاى بركات آسمان و زمين را بر آنان مىگشاييم.» و اين به معناى تقواى همه افراد جامعه انسانى است نه تقواى عدهاى و كفر و فساد برخى ديگر چرا كه در اين صورت سبب فساد از جامعه رخت بر نخواهد بست.(14) 4- قبولى اعمال نزد خداوند
خداى سبحان، طيّب است و منزه و مىفرمايد: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ؛(15) سخن پاك است كه به سوى او بالا مىرود» پس سعادت بالا رفتن به سوى خداوند را به سخن پاك كه همان اعتقاد حق است، اختصاص داده است.(16) اين سخن پاك، فقط از جان پاكيزه كه از چرك گناهان منزه است، صادر مىشود چرا كه سخن و عمل جداى از حقيقت انسان نيست. بدين معنا كه اگر صفحه دل آدمى از سياهى گناه صاف گردد، اعمال نيك در آن مؤثرتر بوده و به هدف خود كه تقرب جان آدمى به حضرت حق است بهتر مىرسد.(17) لذا معلوم مىگردد كه تقوا علاوه بر اصلاح نفس، در تأثير اعمال و قبولى آنها در درگاه الهى شرط لازم است، چنانچه قبولى اعمال را منحصر در اعمال متقين كرده مىفرمايد: «إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ؛(18) جز اين نيست كه خداوند فقط اعمال اهل تقوا را مىپذيرد.» و چون روح عمل ارزشمند گرديد، ديگر مقدار آن اهميتى ندارد و اندك آن نيز، بسيار محسوب مىشود، چه آنچه كه مورد رضايت الهى است اندك و ناچيز شمرده نمىشود.(19) 5- نجات از سختىها
چنانچه گذشت، فرد متقى از تعليم الهى برخوردار بوده و توان تشخيص حق از باطل نصيب او شده است لذا او در دشوارىهاى زندگى فردى و اجتماعى خود درمانده نمىگردد و در تنگنا نمىماند. او صاحب ديد نيرومندى است كه او را در مصائب و سختىها يارى مىرساند چنانچه فرموده: «مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا؛(20) هر كه تقوا بورزد خداوند راه گشايش در سختىها به او عطا مىكند.» آنگونه كه طبق بيان نورانى رسول اكرم(ص) حتى اگر آسمانها و زمين براى فرد متقى در هم پيچيده شود، خداوند براى او راه گشايش و فرج را مىنماياند.(21) و نيز مىفرمايد: «مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مِنْ أَمْرِهِ يُسْرًا؛(22) هر كه تقوا بورزد، خدا كار را بر او آسان مىگرداند» از ديگر سوى اين فرقان و تعليم الهى، هشيارى و فراستى به فرد پارسا مىدهد كه در برابر دشمنان و حيلهگران نيز خود را نمىبازد و در تنگنا قرار نمىگيرد چرا كه او با نور خداوندى مىنگرد لذا حضرت حق وعده مىدهد كه «إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لَا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيًْا؛(23) اگر صبر كرده تقوا پيشه كنيد، مكر و حيله آنان به شما ضررى نمىرساند.» 6- بهرهمندى از هدايت قرآن
هدايت همان پيمودن طريق تكامل است كه انسان مراحل نقص را پشت سر گذاشته و به مقامات بالاتر معنوى راه يابد. مسلماً قرآن كريم براى هدايت همه انسانها نازل گرديده است اما خداى متعال مىفرمايد: «هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ؛(24) قرآن مايه هدايت پرهيزكاران است» و بهرهمندى از هدايت را مخصوص پارسايان مىنمايد. شايد سرّ اين اختصاص اين است كه تا اولين مرحله تقوا كه همان تسليم در برابر حق و پذيرش آن است، در انسان وجود نداشته باشد، او هيچ گاه در پى حق نبوده و به دعوت پيامبران گوش نخواهد سپرد. آن كس حق و هدايت را مىپذيرد كه در جستجوى آن باشد. لذا هدايت قرآن كريم شامل حال پارسايان خواهد بود زيرا همانگونه كه زمين شورهزار هرگز سنبل بر نيارد اگر چه هزاران مرتبه بر آن باران ببارد، سرزمين وجود انسان نيز تا از آلودگىهاى گناهان پاك نگردد، بذر هدايت را نمىپذيرد و شكوفا نمىگردد.(25)
از اين رو، بعد از آن كه خداى متعال ويژگىهاى اهل تقوا را بر مىشمارد، مىفرمايد: «أُوْلَكَ عَلَى هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ؛(26) ايشانند كه هدايت پروردگارشان شامل حالشان است.» 7- آمرزش گناهان و رستگارى
خطاها و گناهانى كه از آدمى سر مىزند به مرور او را از درگاه الهى دور و دورتر مىگرداند و قلبش را تاريك مىسازد، اما خداى مهربان كه پذيراى توبه بندگان است، در عين آنكه وعده آمرزش و محو گناهان مىدهد. آنان را به رعايت حرمت اوامر خويش فرا مىخواند و مىفرمايد «وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيَِّاتِهِ؛(27) هر كه تقواى الهى پيشه سازد، گناهان او را بپوشد و بيامرزد» از ديگر سوى آيه شريفه از بين رفتن گناهان و آثار آنها را از پاداشهايى بر مىشمرد كه بر پرهيزگارى مترتب مىگردد. پس هر آنكه به مقام والاى تقوا نايل آيد و سعى در جبران گذشته خود نمايد، با نور عبادت و اطاعت خالق خويش، تاريكىها را از دلش برطرف ساخته و قدم در سعادت و رستگارى مىنهد(28) كه فرمود «قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّ(29)هَا؛(30) براستى رستگار شد آنكه نفس خويش را پاك گرداند»، از اينرو خداى سبحان بندگان را به اجتناب از معاصى دعوت مىكند تا آنان در سايه پارسايى به فلاح و رستگارى دست يابند چنانچه فرموده است «وَاتَّقُواْ اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛(31) تقواى الهى پيش گيريد باشد كه به سعادت برسيد.» 8- پاداش بزرگ اخروى
آنچه از بهشت و پاداشهاى اخروى، براى انسانها وعده داده شده است، همه در سايه تقوا و انجام واجبات الهى و پرهيز از محرّمات است، بهشت برين با تمامى نعمتهاى بىپايانش براى پارسايان مهيا گرديده است كه «أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ؛(32) بهشت را به اهل تقوا نزديك سازند» اما آنچه كه براى پرهيزكاران، چشمروشنى بزرگ است آن است كه خداوند را با صفت رحمانيتش مشاهده خواهند نمود كه فرمود «يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْدًا؛(33) روزى كه متقين را به سوى خداى رحمان به اجتماع محشور گردانيم» پس آنان در جايگاهى بس رفيع و منيع به محضر ربوبى راه يابند «فِى مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرِ؛ در جايگاه صدق نزد مالك مقتدر» به وصال معشوق حقيقى برسند.» پاورقي ها:پىنوشتها: – 1) امام خمينى، چهل حديث، چاپ پنجم، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى(ره)، 1373، ص 206.
2) انفال/ 29.
3) جمعى از نويسندگان، تفسير نمونه، چاپ بيست و دوم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1373، ج 7، ص 140.
4) فريد تنكابنى، الحديث، چاپ دهم، تهران، نشر فرهنگ اسلامى، 1376، ج 2، ص 315.
5) علامه مجلسى، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403 ه .ق، ج 1، ص 225.
6) جمعى از نويسندگان، همان، ص 145.
7) امام خمينى، پيشين، ص 373.
8) يونس/ 6.
9) آيةالله جوادى آملى، تفسير موضوعى، همان، ج 4، ص 43.
10) طلاق/ 2 و 3.
11) توبه/ 103.
12) بقره/ 276.
13) اعراف/ 96.
14) علامه طباطبايى، تفسير الميزان، چاپ پنجم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1372، ج 8، ص 210.
15) فاطر/ 10.
16) علامه طباطبايى، پيشين، ج 11، ص 170.
17) امام خمينى، پيشين، ص 325.
18) مائده/ 27.
19) حديثى از رسول اكرم(ص)، علامه مجلسى، پيشين، ج 70، ص 286.
20) طلاق/ 2.
21) علامه مجلسى، پيشين، ج 70، ص 285.
22) طلاق/ 4.
23) آل عمران/ 120.
24) بقره/ 2.
25) جمعى از نويسندگان، پيشين، ج 1، ص 67.
26) بقره/ 5.
27) طلاق/ 5.
28) سيدكاظم ارفع، اخلاق در قرآن، چاپ اول، تهران، فيض كاشانى، 1373، ص 23.
29) شمس/ 9.
30) بقره/ 189.
31) شعراء/ 90.
32) مريم/ 85.
33) قمر/ 55.
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
خاطره سوزناك برادر محمدى
من در مرحله دوم عمليات بيت المقدس، مسؤول امداد و درمان بودم. به ما دستور داده بودند 76 تانكT27 دشمن را سالم از چنگ آنها بيرون بياوريم.
بين سنگرهاى عراقىها عبور كرديم و به توپخانه آنها رسيديم كه با زمين خوردن يكى از بچهها و شليك بى اختيار وى لو رفتيم و ناچار به درگيرى شديم. دشمن با شليك منورهايش دشت را مثل روز كرده بود. بارش باران هم به سختى اوضاع افزود. براى همين مقابله با تانكهاى T27 خيلى مشكل شد. فرماندهى دستور داده بود تانكهاى عراقى را كه در حال فرار بودند، منهدم كنيم. همين كه سه تانك را منفجر كرديم، مابقى گريختند. در آن شب اسيرهاى زيادى هم گرفتيم. تا ساعت 7 صبح به دنبال تانكها مىدويديم. در ادامه پيشروى به جايى رسيديم كه دژ و خاكريزهاى عجيبش معروف بود. دشمن اطراف شلمچه را دو خاكريز بزرگ به موازات هم زده بود. بين آن دو خاكريز با ماده چسبنده و ژله مانندى كه امكان عبور را غيرممكن كرده بود، پوشانده شده بود. بعد از تصرف خاكريز اول و عبور از آن، تازه متوجه آن ماده ژله مانند شديم كه منطقه را به باتلاق چسبنده و وحشتناكى تبديل كرده بود. با اين حال به ابتكار بچهها يك معبر خاكى گشوديم و به خاكريز دوم رسيديم، غافل از آن كه پشت خاكريز دوم تعدادى تانك در كمين هستند. به محض رسيدن به روى خاكريز، مورد هدف توپ و رگبار گلوله واقع شديم. لذا مجبور به عقبگرد شديم. خدا مىداند مبارزه انسان با تانك چقدر سخت و پرتلفات است. ما غافلگير شده بوديم ولى با توكّل به خدا مقاومت كرديم. هرچه تانكها جلوتر مىآمدند،شليكشان بيشتر و تعداد شهداى ما افزونتر مىگشت. يك دفعه متوجه شدم تيرى به يك رزمنده خورد. مجدداً به طرفش رگبار بستند و او با سر توى سراشيبى خاكريز افتاد. در پى آن على هادلى داد زد: حسن، حسن به دادش برس!
به طرف او رفتم. ديدم اصلاً جاى سالمى برايش نمانده كه قابل پانسمان باشد. درد و خونريزى امانش را بريده بود و نفسهاى آخر را مىكشيد. با اشاره و به طور ناقص به من گفت كه راحتش كنم. خيلى سريع آمپول مرفين فشنگى را به بازويش زدم تا لااقل در حال شهادت درد كمترى بكشد. ناگهان يكى پشت سرم فرياد زد: كمك، كمك!
برگشته، ديدم على دارد به سمت پايين خاكريز مىغلتد. به طرف او دويدم كه متوجه رگبارى از گلولهها نزديك پاهايم شدم به طورى كه نتوانستم طرف على بروم. در همان لحظه تانكى به سمت على شليك كرد و او به طرف هوا پرتاب شد و افتاد آن سوى خاكريز و من هم بر اثر تركشهاى آن گلوله مجروح شدم. از شدت جراحت نمىتوانستم حركت كنم. با شليك يك تانك ديگر، چندين متر به هوا پرتاب شدم و ديگر چيزى نفهميدم و از هوش رفتم. بعد از به هوش آمدن و احساس سوزش در قسمت كمرم، ديدم يك عراقى پاهايم را مىكشد و فرياد مىزند: طبيب، طبيب! صداهايى شبيه تركيدن چيزى توأم با ضجه و ناله به گوشم مىخورد. تاپ تاپ اين صداها كه مدام تكرار مىشد روى اعصابم اثر بدى گذاشته بود. سرم را به سمت صداها كه برگرداندم، ديدم.
تانكهاى عراقى از روى جنازه بچهها حركت مىكنند و اين صداها در پى له شدن آن سرهاى مطهر زير شنى تانك است. البته برخى از بچهها چون تا قبل از آن كه سرمطهرشان زير شنى نرود، زنده بودند، ضجه و ناله و فرياد مىكردند.
سرباز عراقى كشان كشان مرا به يك سنگر كوچك برد. نزديك بود آنجا كشته شوم كه با وساطتهاى سرباز و فرمانده او نجات يافتم. وقتى آن سرباز مرا به منطقه امنى برد، روى دوش خود سوار كرد، سپس تا نيم ساعت مرا حمل كرد تا آن كه از شدت خستگى روى زمين افتاد. وقتى خاطرش جمع شد كسى ما را نمىبيند، با دستش ريش مرا كه خاكى و گلى شده بود، با نوازش پاك كرد و با بغض گفت: خمينى، خمينى، حبيبى….
من تازه فهميدم كه او چرا نسبت به من مهربانى كرده و مىخواست هرطور شده نجاتم دهد، با آن كه در خاك دشمن بوديم ولى احساس مىكردم كنار برادرم هستم. با اين حال جوانب احتياط را رعايت كرده، هيچ عكس العملى نشان ندادم. با اين حال ديدم با گريه و زارى زمزمه مىكند: خمينى، خمينى،…
و هم زمان با آن سر و صورتم را مىبوسد و نوازش مىكند…
ديگر شك نكردم و مطمئن شدم او از علاقمندان به امام و انقلاب و اسلام است، طولى نكشيد كه گروهى عراقى سررسيدند و مرا به عقبه خود بردند.(1) و ما رميت اذ رميت
بچهها آن شب بعد از غسل شهادت و خداحافظى دردناك، آماده رفتن به منطقه و نقطه رهايى بودند. قرار بود عمليات پيش از اذان صبح شروع شود و بچهها در تاريكى دست به حمله بزنند. دقايقى پيش از حركت، يكى از فرماندهان عمليات با دفتر امام(ره) تماس گرفته، تقاضاى استخاره كرد. امام(ره) از طريق دفتر پيغام دادند: اگر مقدمات و زمينه كار فراهم شده، نيازى به استخاره نيست.
با اين حال آن فرمانده عزيز دست بردار نبود. آن قدر پافشارى كرد كه امام عزيز قبول كردند استخارهاى براى عمليات آن شب بگيرند. لحظاتى بعد پاسخ استخاره با اين آيه ارسال گرديد: «بسم اللّه الرحمن الرحيم و مارميت اذرميت ولكن اللّه رمى».
اللّه اكبر از اين اشاره!
حضرت روح اللّه بعد از تلاوت آيه فرمودند: بهتر از اين نمىشود!
عمليات كه شروع شد، هنوز نيم ساعت نگذشته، خبر پيروزيهاى شگفتانگيز نيروها از طريق بىسيمهاى منطقه عمليات به همه رسيد. اين گزارش هم واصل گرديد: همان فرمانده عزيزى كه تقاضاى استخاره كرده بود، در آسمان صبح آن روز به باغ سبز ملكوت پر كشيد.(2) اسير گرفتن برادران مهندسى بسيج
حدود ساعت 14 در منطقه گردان 144 بودم.(3) و اولين پاتك دشمن سركوب گرديده بود. از مسافت دور لودرى را ديدم كه بيل خود را تا حد امكان بالابرده بود و به سمت عقب مىآمد. فكر كردم امكان دارد اتفاقى براى خدمه يا لودر پيش آمده كه قادر به ادامه كار نيست و براى همين به عقب خط مىآيد. طولى نكشيد كه لودر با همان حالت جلوى من توقف كرده كنار راننده يك نفر بسيجى نشسته بود كه به سرعت پياده شد و نزد من آمد.
آن بسيجى كه نامش محمد رضا بود، گفت: جناب سرهنگ، اسير گرفتيم، اسير عراقى! سه نفر هستند. اينها در سنگر پنهان شده بودند. قبل از آن كه لودر به سنگر آنها برسد بيرون آمدند و به زبان عربى چيزهايى گفتند و التماس مىكردند و دستهاى خود را بالا گرفته بودند. من از ميان گفته هايشان فقط كلمه «الامان» را متوجه مىشدم كه آخر هر دو سه حرفشان يكبار مىگفتند: الامان. ما براى اين كه آنها از چنگ ما فرار نكنند، بيل لودر را روى زمين گذاشتيم و اشاره كرديم داخل آن بروند. ابتدا از رفتن درون بيل امتناع مىكردند. شايد مىترسيدند آنها را زنده به گور كنيم. اما بعد با اصرار ما راضى شدند و داخل بيل رفتند. ما هم براى اين كه فرار نكنند، بيل را تا حد امكان بالا برديم و آورديم آنها را به شما تحويل دهيم.
ما وقتى از آن اسيران عراقى بازجويى به عمل آورديم، مطلع شديم كه آنها در خواب بودند. و وقتى بيدار شدند، متوجه شدند در محاصره نيروهاى ايرانى قرار دارند.(4) اگر من جايش بودم…
وقتى به خط پدافندى پاسگاه زيد رسيديم، شب بود. يكى از بچههاى اطلاعات عمليات گفت: برويم تو سنگر اطلاعات بخوابيم تا صبح بشود و ببينيم تكليف چيست. وسط سنگر يك نفر خوابيده بود و پتو را روى سرش كشيده بود. چه خوروپفى هم مىكرد. كنارش دراز كشيديم ولى مگر خوابمان مىبرد. خسته بوديم، كلافه هم شديم. من با لگد به پايش زده، گفتم: برادر، برو آن طرفتر بخواب، ما هم جايمان بشود بخوابيم.
بيشتر منظورم اين بود كه بيدار شود و از صداى خروپفش راحت شويم.
او هم خودش را كشيد آن طرفتر و هر سه خوابيديم.
مىدانستم زين الدين هم به خط پدافندى آمده اما نمىدانستم همان كسى است كه من به او لگد زدهام، تا اين كه يكى آمد و صدايش كرد، آقا مهدى، برادر زين الدين!
تمام تنم يخ كرد. پتو را روى سرم كشيدم تا شناخته نشوم. حسابى خجالت كشيدم ولى شهيد زين الدين بلند شد و بدون اين كه به روى خودش بياورد، رفت. بعد از نيم ساعت آمد و دوباره سرجايش خوابيد، انگار نه انگار. اگر من به جايش بودم، لااقل آن لگد را يك جورى تلافى مىكردم. هميشه همين طور بود و ترجيح مىداد با گذشت، آدم را خجالت زده كند تا اين كه چيزى بگويد.(5) مسعود پلاتينى
به خاطر پيچ و مهرهاى كه در پاى راستش بود و كارهاى استثنايى و اراده پولادينى كه داشت، به مسعود پلاتينى معروف شده بود. بعد از ظهر يكى از روزها بود كه صداى نكره نگهبان عراقى فضا را شكافت: يا اللّه، بابا آما، پنج پنج!
كم كم صفهاى اسرا براى سرشمارى شكل گرفت. دوباره صداى نگهبان بلند شد: بشينيد، سرها پايين!
نفسها در سينهها حبس شده بود و كسى جرأت هيچ كارى جز اجراى فرمان را نداشت.
باز نگهبان فرياد زد: مگر نگفتم سرها پايين؟!
با خود گفتم: خدايا، باز چه شده؟ همه سرها كه پايين است!
با شنيدن صداى درگيرى، سرم را برگرداندم. نگهبان عراقى با كابل و مشت و لگد به جان مسعود افتاده بود، اما مسعود خم به ابرو نمىآورد. سرش را بالا گرفته بود و زل زده بود تو چشمهاى نگهبان. چند نگهبان ديگر هم به كمك نگهبان اول آمدند و مسعود را كتك زدند، اما او تصميم خودش را مبنى بر پايين نياوردن سر گرفته بود. عاقبت تاريكى شب از راه رسيد و عراقىها دست از سرش برداشتند. فرداى آن روز مسعود را درون چاله فاضلاب انداختند. وقتى از فاضلاب نجات يافت، دوباره كارهاى سابقش را از سر گرفت. براى همين به او مىگفتند: مسعود پلاتينى.(6) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. ر.ك: شجاعان نبرد، ص 196 تا 198. 2. راوى: آزاده برادر حسن محمدى، ر.ك: گزارش هشتادد و هفتمين مراسم شب خاطره حوزه هنرى مندرج در كيهان، 2 مرداد 84، ص 13. 3. اين خاطره از سرتيپ فرض اللّه شاهين راد است و مربوط به عمليات فتح المبين كه در فروردين سال 60 اجرا شد، مىباشد. 4. راوى: منصور ايمانى، ر.ك: كيهان، 22/12/84، ص 14. 5. راوى: يداللّه حسينى، ر.ك: تو كه آن بالا نشستى، ص 77 و 78. 6. ر.ك: وقتى باران بيايد، ص 101 – 99.
آموزههاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 8
فراگيرى دانش و بينش
در هشتمين فراز از دعاى امام عصر(عج) چنين مىخوانيم: «و املأ قلوبنا بالعلم و المعرفة؛خدايا! دلهاى ما را از علم و معرفت (دانش و بينش) آكنده و لبريز فرما.»
در اين بخش از دعا سخن از اساس و اركان مهم ارزشها به ميان آمده، كه هرچه بيشتر كسب شود مقام انسان را والاتر و ارجمندتر مىسازد. تعبير به «واملأ» (پر كردن و لبريز) اشاره به اين است كه انسان تا مىتواند بايد براى كسب علم و معرفت تلاش كند و به تحقيقات علمى و بينشى در همه عرصهها پرداخته و در اين راه سختكوش باشد و در اين راستا زمان و مكان را در نوردد، و سختترين كارها را تحمّل نمايد. آن گونه كه پيامبر(ص) فرمود: «زگهواره تا گور دانش بجوى». و نيز فرمود: «علم را گرچه با مسافرت به سرزمين چين باشد به دست آوريد.» «و اگر مردم مىدانستند كه ارزش علم چقدر زياد است، آن را گرچه با خون دل، و رفتن به اعماق درياهاى عظيم مىآموختند.»(1)
مسأله ديگر در اين فراز از دعا، موضوع معرفت و شناخت است، كه ما از آن به بينش تعبير مىكنيم، علم خشك و بى هدف، هرگز كارساز نيست، آنچه كه علم را بارور و هدفمند و جهت دار مىكند، معرفت و بينش است، شناخت همچون چراغى است كه مسير حركت علم را روشن نموده، و آن را از ره روى در كژراههها و سقوط در چاه و درّهها حفظ كرده، و به مقصود و مطلوب مىرساند. و بهتر اين است كه بگوييم علم و معرفت دو مقوله مكمّل همديگر هستند، و هر كدام بدون ديگرى ناقص خواهند بود، اين دو مانند دو بال و پر پرندهاى كه موجب پرواز مىشوند، و با يك پر و بال نمىتوان پرواز كرد، و به عبارت روشنتر علم بيشتر با عقل و تفكّر رابطه دارد، ولى معرفت بيشتر با دل و عشق و عواطف آگاهانه سروكار دارد. تا آنجا كه گفتهاند:
عالمان از گناه توبه كنند
عارفان از عبادت استغفار
بر همين اساس امام صادق(ع) فرمود: «عارف، شخصش با مردم است، ولى قلبش (شخصيتش) با خدا است، كه اگر قلب او به اندازه يك چشم به هم زدن از خدا غافل گردد بر اثر عشق و شوق شديد به خدا (كه بر اثر غفلت، به درد فراق گرفتار شده) مىميرد.»(2) چنان كه گفتهاند:
اى دوست برو عشق زپروانه بياموز
كان سوخته را جان شد و فرياد نيامد
نقل مىكنند به عنوان مثال: در مسأله خداشناسى دوگونه راه وجود دارد. 1- راه علمى 2- راه عرفانى. در مورد اول انسان بر اثر گسترش علم و دانش به دقايق و حكمتهاى جهان آفرينش پى مىبرد، و بر خداشناسى خود مىافزايد، و در مىيابد كه ممكن نيست آن همه شگفتىها خود به خود و تصادفى ايجاد شده باشند. ولى در مورد دوم (راه عرفانى) علاوه بر اين كه از علم بهره مىگيرد، روح خود را بر فراز علم به پرواز در مىآورد، و بر اثر رياضت علمى و پرهيز دل را آيينه ذات پاك خدا مىكند، و همه ذرات وجودش خدا بين مىگردد، چنان كه گويند: از عارفى ربّانى پرسيدند: چونى؟ در پاسخ گفت: «به مقامى رسيدهام كه همه چيز از ستارگان و زمين و باريدن باران و برف، و… به ميل من انجام مىشود، و با خواست من صورت مىگيرد.» پرسش گران مىدانستند كه او آدم وارستهاى است و دروغ نمىگويد، لذا از او پرسيدند: چگونه همه چيز به ميل تو انجام مىشود؟ در پاسخ گفت: «من آنچه را خداوند بخواهد همان را مىخواهم، و آنچه را او نخواهد، آن را نمىخواهم، بنابراين خواسته خدا خواست من و خواست من خواست خداست» اين پاسخ نشانگر اوج معرفت است، كه از مقام علم بالاتر خواهد بود.
مرحوم عارف سالك شيخ رجبعلى خياط اسمش را با زحمت مىنوشت، ولى چنان آيات قرآن را تفسير و روايات را معنى مىكرد كه همه مات و مبهوت مىشدند. چرا؟ چون اهل دل و عرفان بود و بر همين اساس با باطن قرآن انس عجيبى داشت و از آن بهرههاى عميق مىگرفت كه از علم خشك تنها چنين بهرهگيرى ممكن نيست.
مثال ديگر در فرق بين عالم و عارف را مىتوان چنين ترسيم كرد: عالم مىخواهد از نهرى عبور كند، به دنبال پل مىگردد، ولى تا او بيايد و پل را پيدا كند، عارف (كه ديوانه حق و عاشق است) ديوانه وار به آب زده و سريعتر به مقصد مىرسد.
مذهب عاشق ز مذهبها جداست
عاشقان را ملّت و مذهب جدا است
با اين اشاره نظر شما را به توضيح فراز مذكور از دعاى امام عصر(عج) جلب مىكنيم: ارزش عقل و خردگرايى
عقل و تعقل و خردورزى از پايهها و مايههاى اصلى علم و معرفت است، كه اگر آن نباشد هرگز نمىتوان به علم و معرفت رسيد، و يا از علم و معرفت بهرهمند شد، خداوند هيچ نعمتى را كه برتر از عقل باشد به بشر نداده است، عقل چراغ تابان بر سر راه علم و معرفت و هدايت است، عقل ركن اساسى براى ترقّى و رشد به سوى قلّه عظمت انسانيت است. بر همين اساس در جوامع حديثى اسلام، قبل از علم و معرفت، سخن از عقل و ضد آن و جهل به ميان آمده است(3) و در قرآن مسأله تعقل و تدبّر بسيار تأكيد شده است. تا آنجا كه يازدهبار با استفهام سرزنشآميز فرموده: «افلا تعقلون؛(4) آيا عقل خود را به كار نمىاندازيد؟ آيا در كارها نمىانديشيد؟» و در نكوهش بتپرستان مىفرمايد: «افٍّ لكم و لما تعبدون من دون اللّه افلا تعقلون؛(5) اف بر شما و بر آنچه جز خدا مىپرستيد، آيا تعقل و انديشه نمىكنيد؟.» و از زبان دوزخيان كه در دوزخ افتادهاند مىگويد آنها مىگويد: «لوكنّا نسمع او نعقل ماكنّا فى اصحاب السّعير؛(6) اگر ما گوش شنوا داشتيم يا تعقّل مىكرديم، در ميان دوزخيان نبوديم.»
در روايات اسلامى نيز سخن پيرامون ارزش تعقّل بسيار است كه در اينجا تنها به ذكر دو مورد بسنده مىشود.
1- رسول خدا(ص) فرمود: «خداوند به بندگانش چيزى را برتر از عقل عطا نكرده است، زيرا خوابيدن خردمند از شب زنده دارى جاهل بهتر است، و در خانه ماندن عاقل از سفر(حج و جهاد) جاهل بهتر است، خداوند پيامبرش را جز براى تكميل عقل مبعوث نكرد…»(7)
2- امام كاظم(ع) به هشام فرمود: «خداوند براى مردم دو حجّت دارد، حجت آشكار و حجت پنهان، حجّت آشكار، رسولان و پيامبران و امامان(ع) هستند، و حجت پنهان عقل مردم مىباشد.»(8) نتيجه اين كه براى رسيدن به علم و معرفت كه در دعاى مذكور امام عصر(عج) آمده، مسأله تعقل و انديشيدن از اركان آن است، و رابطه تنگاتنگ با علم و معرفت داشته و اين سه تكميل كننده همديگر مىباشند. ارزش مقام علم و علما
در اسلام و همه اديان آسمانى تحريف نشده، براى علم و علما، ارزش بسيار و فوق العاده ذكر شده است. در قرآن آيات متعددى بيانگر اين مطلب است از جمله مىفرمايد: «يرفع اللّه الّذين آمنوا منكم و الّذين اوتوا العلم درجاتٍ؛(9) خداوند كسانى را كه ايمان آوردهاند و كسانى را كه علم به آنها داده شده درجات عظيم مىبخشد.» و نيز مىفرمايد: «و من يؤت الحكمة فقد اوتى خيراً كثيراً؛(10) و به هر كس كه دانش داده شده خير فراوانى داده شده است.»
و در گفتار پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) در موارد بىشمارى سخن از اوج ارزش علم و علما و دانش به ميان آمده كه نظر شما را به ذكر چند نمونه جلب مىكنيم:
امام صادق(ع) فرمود: «انسانهاى كامل دو دستهاند: 1-دانشمند 2- شاگرد دانشمند. و افرادى كه از اين دو دسته نيستند، زندگيشان پوچ و بر باد است.»(11) رسول خدا(ص) فرمود: «اذا كان يوم القيامة وزّن مداد العلماء بدماء الشّهداء فيرجّح مداد العماء على دماء الشّهداء؛(12) وقتى روز قيامت برپا مىشود، مركّب قلم دانشمندان را با خون شهيدان راه خدا، وزن مىكنند و مىسنجند، مركّب قلم دانشمندان بر خون شهيدان سنگينتر و برتر خواهد شد.»
امام صادق(ع) فرمود: «عالمٌ ينتفع بعلمه افضل من سبعين الف عابدٍ؛(13) ارزش دانشمندى كه از علم خود بهره ببرد(و يا ديگران از علمش بهرهمند شوند) برتر از ارزش هفتاد هزار عابد است.»
نيز فرمود: «برترى دانشمند بر عابد بى دانش، همانند برترى درخشش ماه شب چهارده بر نور ستارگان است.»(14)
نتيجه اين كه علم كه ضد آن جهل است، نور درخشانى براى انسان است، و به عكس جهل و نادانى موجب ظلمت و گمراهى انسان مىشود. بايد با كسب نور علم و در پرتو آن، بر كمالات خود بيفزاييم، و چراغ بدست، تاريكىها را از سر راه خود دور كرده تا به چاه ضلالت نيفتيم. و طبق دعاى فوق، آنچه مىتوانيم بر علم خود بيفزاييم به گونهاى كه قلوب خود را سرشار از علم كنيم تا انوار علم بر همه زواياى صفحه قلب و روح و روان ما بتابد، كه در اين صورت مىتواند آيينه جمال الهى شود. علمى كه آميخته با عقل و عرفان باشد و گرنه موجب ترقى نخواهد شد. چنانكه لقمان در پرتو انوار علم و عقل به مقام عالى حكمت رسيد، و خداوند او را حكيم خواند و فرمود: «و لقد آتينا لقمان الحكمة؛ ما به لقمان حكمت عطا كرديم.» كه به فرموده امام كاظم(ع) منظور از اين حكمت فهم و عقل است.(15)
در تأييد اين مطلب نظر شما را به دو داستان زير جلب مىكنم:
1- سليمان ديلمى از پدرش نقل مىكند كه گفت: به امام صادق(ع) عرض كردم: فلان كس از نظر عبادت و دين و فضل در سطح بالا است، آن حضرت پرسيد: عقلش چگونه است؟ گفتم نمىدانم، فرمود: پاداش الهى به اندازه عقل به افراد داده مىشود، مردى در بنى اسرائيل در جزيره بسيار خوش آب و هوا و سبززار مشغول عبادت بود، يكى از فرشتگان خدا او را از نزديك ديد، فريفته عبادت او شد(خيال كرد او در نزد خدا بسيار پاداش دارد) عرض كرد: خدايا! پاداش اين بندهات را به من بنمايان، خداوند به او نشان داد، و آن مقدار را ناچيز شمرد. خداوند به او وحى كرد، نزد آن عابد برو ساعتى همراه او باش، آن فرشته به صورت انسانى نزد عابد آمد، عابد از او پرسيد: تو كيستى؟ او گفت مردى عابد هستم، چون از مقام و عبادت تو در اين مكان آگاه شدم، آمدم با تو عبادت خدا كنم. پس آن روز را با او بود. چون صبح شد فرشته به او گفت: «جاى بسيار پاكيزه و شادابى دارى كه فقط براى عبادت خوب است.» عابد گفت: اينجا خوب است، ولى يك عيب دارد. فرشته گفت آن عيب چيست؟ عابد گفت: «خداوند يك چهارپايى ندارد، اگر او خرى مىداشت و در اينجا مىچرانيدم بسيار خوب است، به راستى حيف است كه اين علفها از بين بروند.» فرشته گفت: آيا پروردگارت الاغى ندارد؟ عابد گفت: اگر خدا خرى مىداشت چنين علفى ضايع نمىشد. در اين هنگام خداوند به فرشته چنين وحى كرد:«من آن عابد را به اندازه عقلش پاداش مىدهم.»(16)
2- نظير اين مطلب از امام باقر(ع) روايت شده كه حضرت موسى(ع) مردى از بنى اسرائيل را ديد كه سجدههاى طولانى مىكند، و بسيار خاموش است (و زبانش را كنترل مىنمايد) و هرجا مىرود، او نيز همراهش حركت مىكند، در يكى از روزها با هم به صحراى بسيار سرسبز و خرّم رسيدند، در اين هنگام آن مرد آهى جانكاه كشيد. موسى(ع) به او گفت: چرا آه كشيدى؟ او گفت: «آرزو داشتم خدايم يك الاغى مىداشت، و من آن را در اينجا مىچرانيدم.» موسى(ع) با شنيدن اين سخن به طور طولانى سردر گريبان غم فرو برد، و از روى اندوه عميق بر زمين نگاه مىكرد، كه چرا سطح فكر اين مرد عابد آنقدر پايين است. خداوند به موسى(ع) وحى كرد: «چرا از سخنان اين بندهام آن چنان يكه خوردى و غمگين شدى؟ من بندگانم را به اندازه عقلشان پاداش مىدهم.»(17) آرى پيامبران از احمقى بعضى از انسانها غمگين مىشوند.
بنابراين آنچه كه به كمالات انسان مىافزايد دانش و بينش و عواملى است كه بر عقل انسان بيفزايد، و هرچه بر عقل و درك افزوده شود، انسان در محضر الهى مقرّبتر و ارجمندتر خواهد شد.
پس بايد همواره با امام عصر(عج) همنوا شد كه: «خدايا! روح و روان ما را لبريز از علم و معرفت كن.» معرفت و شناخت
درباره شناخت كه از ان «نظرية المعرفة» تعبير مىشود تعريفهاى مختلفى كردهاند، كه برترين تعريف از نظر محققين اسلامى اين است كه شناخت يعنى: «تطبيق و هماهنگ كردن مفهوم با مصداق» به عبارت روشنتر هماهنگ سازى مفهوم ذهنى با معيارهاى واقعى خارج از ذهن. بنابراين شناخت يعنى درك كردن، بينش صحيح به واقعيات، كشف نمودن، و حقايق را آن گونه كه هست ديدن، چنان كه در فرازى از يكى دعاها مىخوانيم: «اللهم ارنى الاشياء كما هى؛ خدايا مخلوقات را آن گونه كه هستند به ما نشان بده.» فرق بين شناخت و جهان بينى آن است كه شناخت بر جهان بينى تقدم دارد، مثلاً وقتى سؤال مىشود كه چرا جهان بينىها مختلف است؟ يكى مادّى فكر مىكند، ديگرى الهى؟ پاسخش اين است كه مادى جهان را به گونهاى مىشناسد، و الهى به گونهاى ديگر، بنابر اين اگر خواسته باشيم بدانيم كه فلان ايدئولوژى درست است يا نه، بايد جهان بينى آن را بررسى كنيم. و اگر خواسته باشيم بدانيم فلان جهان بينى درست است يا نه، بايد در مسأله شناخت آن تحقيق كنيم كه درست يا نه. به عبارت ديگر جهان بينىها زاده شناختها هستند، بايد اول شناخت شناس باشيم تا جهان شناس گرديم. و از آنجا كه حقيقت يكى است، دليل بر آن است كه شناخت صحيح نيز يكى است. در نتيجه شناخت بر دو گونه است، شناخت صحيح و شناخت ناصحيح.
البته بايد توجه داشت كه معرفت و شناخت، داراى، اقسامى است، مانند: 1- شناخت سطحى، كه هر فرد با ذهن ساده و فطرى خويش از طريق حواس به آن مىرسد، مثلاً، ديدن جاى پايى به رونده آن پى مىبرد. 2- شناخت علمى و تجربى كه به سادگى در اختيار همه قرار نمىگيرد، بلكه آموزش و ابزارى لازم دارد، مانند معلومات و شناخت به دست آمده از تجربيات، مثلاً نفت موجب شل كردن قير سفت مىشود، و يا تاريخ بيانگر واقعيات ملموس است. 3- شناخت فلسفى كه از قلمرو حس و آزمونهاى تجربى و حسّى خارج است، بلكه از طريق استدلال عقلى مىتوان به نتايج قطعى دست يافت. 4- شناخت عرفانى كه بالاتر از فلسفه است، و بيشتر با عشق و دريافت عميق فطرى و كشف و شهود، سروكار دارد.
پس از توجه به معنى و تعريف شناخت، بايد توجه داشت كه مسأله شناخت از ديدگاه اسلام در جايگاه بسيار رفيعى از اهميت قرار دارد، به طورى كه بر هر انسانى كه طالب كمال است لازم است در اين راستا قدمهاى راسخى بردارد. در حدى كه مطابق دعاى مذكور، خداوند قلب او را پر از معرفت، و لبريز از شناخت كند. توضيح اينكه حيوانات به حكم غريزه طبيعى محدود، راهشان مشخص است، ولى انسان در راهى كه قدم برمىدارد بايد اطلاع كافى از آن داشته باشد. به عنوان مثال در هواپيمايى سوار هستيم، اگر خلبان آن به اصول و ضوابط سمت يابى آگاه نباشد، در كوه و جنگل گم مىشود، و يا بر اثر اصابت با كوه و درخت متلاشى مىگردد. ما نيز اگر در مسير هدايت به نقاط ضعف اخلاقى خود پى نبريم نمىتوانيم در خودمان تحوّل ايجاد كنيم، و با تغيير اساسى به سعادت برسيم. و يا اگر در تحليل مسايل، نقش هر يك را نتوانيم بسنجيم، به حل آن نمىرسيم. چرا بعضى از كشورهاى فقير توانستهاند خود را از فقر نجات دهند، ولى بعضى نتوانستهاند؟ چرا بعضى از جنبشهاى انقلابى پيروز شدهاند و بعضى نشدهاند؟ چرا و چرا؟ يكى از علل اصلى آن عدم شناخت صحيح بوده است. مثلاً هرگاه در داخل شهرى ترافيك سنگينى باعث بروز مشكلات فراوانى گردد، آيا مىدانيد كه اگر از اول در شهرسازى، و عرضه اتومبيل، شناخت صحيح و عمل به آن وجود داشت، آن همه مشكلات و آثار شوم پديد نمىآمد؟ و به طورى كلى آسيبها و انحرافات و ضربه هايى كه بر اثر عدم شناخت نظرى و عملى در طول تاريخ بر سر انسانها آمده، بر اثر هيچ چيزى نيامده است. در اينجا حتماً بايد توجه داشت كه بين سواد و دانش با معرفت و بينش فرق است، چنان كه قبلاً ذكر شد، علم و دانش مىتواند تكميل كننده معرفت باشد، و گرنه به تنهايى نجات بخش نخواهد بود. چه بسا افرادى در جامعه با سواد هستند. ولى با دانش خود مواد مخدّر و مخرّب مىسازند و انسانهاى بسيارى را به بدبختى و فلاكت مىكشانند. و يا بر اثر تقليد ناروا از غرب، و غرور كاذب و تعصب بيجاى ملّى و حزبى و فرهنگ استعمارى، انسانها را به انحراف كشانده و جامعه را در سراشيبى سقوط قرار مىدهند. آنها اگر بينش صحيح مىداشتند باعث آن همه كژىها و تباهىها نمىشدند. در اينجا شايسته است آن مثال مولانا در كتاب مثنوى را به ياد آوريم كه گويد: در هندوستان فيلى را شبانه به روستايى آوردند كه مردم آن روستا اصلاً ف
يل را نديده بودند و نمىشناختند. فيل در طويله تاريك بود، مردم براى شناخت آن هجوم آوردند، يكى در تاريكى داخل طويله شد و دستش به دم فيل رسيد و بيرون آمد و گفت: فيل مانند طناب است، ديگرى دستش به پشت فيل رسيد و گفت: فيل مانند تخت است، و سومى دستش به خرطوم فيل رسيد و گفت: فيل مانند ناودان است، و چهارمى دستش به پاى فيل رسيد و گفت: فيل مانند پايه است و…
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن يكى دالش لقب داد و آن الف
در كف هر يك اگر شمعى بدى
اختلاف از نطقشان بيرون شدى
چشم دريا ديگر است و كف دگر
كف بِهِل وز ديده در دريا نگر(18)
آرى شمع و مشعل روشنى بخش معرفت و شناخت است كه موجب رفع نزاعها و كشمكشها شده و مسيرهاى راست را نشان مىدهد، و انسان را از كج انديشى و انحراف رهايى مىبخشد. معرفت و شناخت از ديدگاه اسلام
قرآن در آيات بسيار، سخن از علم و عقل و تفكّر و معرفت به ميان آورده و انسانها را به كسب آنها فراخوانده است، و در آيات بى شمار از ضد آنها نكوهش نموده و انسانها را با تأكيد از آنها بر حذر داشته است قرآن بيست و هفت بار با جمله واعلموا(بدانيد) با صراحت، انسانها را به تحصيل علم و دانش كه خمير مايه شناخت است فراخوانده و دعوت كرده است.(19) مانند: «اعلموا انّ اللّه يحيى الارض بعد موتها؛(20) بدانيد خداوند زمين را پس از مردنش زنده مىكند.»
قرآن هدف از آفرينش را علم و معرفت دانسته آنجا كه مىفرمايد: «اللّه الّذى خلق سبع سماواتٍ و من الارض مثلهنّ يتنزّل الامر بينهنّ لتعلموا؛(21) خداوند كسى است كه هفت آسمان را آفريد، و از زمين نيز همانند آن را خلق كرد، فرمان او همواره در ميان آنها نازل مىشود، اين براى آن است كه بدانيد.»
قرآن هدف از نزول قرآن را تدبّر و انديشه قرار داده و مىفرمايد: «كتابٌ انزلناه اليك مبارك ليدبّروا آياته و ليتذكّر اولوا الالباب؛(22) اين كتابى پر بركت است كه بر تو نازل كرديم تا در آيات آن تدبّر كنند، و صاحبان فكر و فهم متذكّر شوند.»
و همچنين قرآن هدف از معراج را علم و معرفت دانسته (اسراء – آيه 1) و دعوت خود را با خواندن و علم آغاز كرده (علق – 1 تا 5) و علم و معرفت را نور و روشنى خوانده (رعد – 16) و درك اسرار هستى را ويژه عالمان برشمرده (روم – 22) و علم و معرفت را مايه امتياز انسان بر ساير موجودات، معرفى كرده (بقره – 33) و تفكّر را كليد نجات انسانها دانسته(سبا – 46) است. و با كمال صراحت درجات قرب به خدا را بستگى به درجات ايمان و معرفت، مقررّ فرموده است آنجا كه مىفرمايد: «يرفع اللّه الذين آمنوا منكم و الّذين اوتواالعلم درجاتٍ؛(23) خداوند كسانى را كه از ميان شما ايمان آوردهاند، و آنها كه از علم بهره دارند، به درجات عظيمى بالا مىبرد.»
و خداوند به پيامبرش دستور مىدهد كه براى افزايش علم و معرفتش دعا كند، آنجا كه مىفرمايد: «و قل ربّ زدنى علماً؛(24) بگو پروردگارا علم مرا زيادتر كن.»
نتيجه اين كه قرآن با تعبيرات گوناگون، مردم را به شناخت و عوامل آن دعوت نموده، و با تأكيدات فراوان آنها را به فراگيرى ابزار شناخت و وصول به قلّه آن فراخوانده است.(25) ارزش شناخت از ديدگاه پيشوايان
در اين راستا نيز نظر شما را به چند سخن از پيامبر(ص) و امامان (ع) جلب مىكنيم:
پيامبر اكرم(ص) در سخنى فرمود: «ليس العلم بكثرة التّعلّم، و انّما العلم نورٌ يقذفه اللّه فى قلب من يحبّ…؛(26) علم (حقيقى) به بسيارى آموختن نيست، بلكه نورى است كه خداوند در قلب كسانى كه دوست دارد مىافكند، و به دنبال آن قلب گشوده مىشود، و غيب را مىبيند، سينه او گشاده مىگردد، و در برابر بلا و آزمون الهى، مقاوم مىشود.»
اميرمؤمنان على(ع) در تعريف و تمجيد حجّتهاى الهى مىفرمايد: «هجم بهم العلم على حقيقة البصيرة؛(27) علم و دانش با حقيقت بينايى به آنها روى آورده است.»
امام صادق(ع) مىفرمايد: «دعامة الانسان العقل، و العقل منه الفطنة و الفهم و الحفظ و العلم، و بالعقل يكمل و هو دليله و مبصره و مفتاح امره؛(28) پايه شخصيت آدمى عقل است، هوش و فهم و حافظه و دانش از عقل سرچشمه مىگيرد، و انسان در پرتو عقل، كامل مىگردد. عقل راهنما و روشنگر انسان، و باز كننده درهاى علوم و كمالات به سوى آدمى است.»
ناگفته نماند كه مسأله شناخت داراى بحثهاى ديگرى است مانند: امكان شناخت،ابزار شناخت، منابع شناخت، موانع و آفات شناخت، مراحل شناخت و… كه هركدام توضيح طولانى دارد، كه از حوصله اين مقاله بيرون است، اميد آن كه با دريافت صحيح از علم و شناخت، چراغ زندگى معنوى خود را روشن و پرفروغ نگه داريم، و در پرتو آن به دعاى امام عصر(عج) لبيك بگوييم كه به خدا عرض كرد: «دلهاى ما را از علم و شناخت لبريز و آكنده گردان.» پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. بحارالانوار، ج 1، ص 180 و 185. 2. همان، ج 3، ص 14. 3. اصول كافى، ج 1، ص 10 تا 29 ؛ بحار، ج 1، ص 81 تا 161. 4. سوره بقره، آيه 76؛ سوره انعام، آيه 32؛ سوره اعراف، آيه 169 ؛ سوره يونس، آيه 16؛ سوره هود، آيه 51 ؛ سوره يوسف، آيه 109 و… 5. سوره انبياء، آيه 67. 6. سوره ملك، آيه 10. 7. اصول كافى، ج 1، ص 12. 8. همان، ص 16. 9. سوره مجادله، آيه 11. 10. سوره بقره، آيه 269. 11. بحارالانوار، ج 1، ص 194. 12. همان، ج 2، ص 16. 13. همان، و اصول كافى، ج 1، ص 33. 14. اصول كافى، ج 1، ص 34. 15. سوره لقمان، آيه 12 ؛ اصول كافى، ج 1، ص 16. 16. همان، ص 12. 17. بحارالانوار، ج 1، ص 91. 18. ديوان مثنوى به خط ميرخانى، ص 233. 19. المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الكريم، ص 444. 20. سوره حديد، آيه 17. 21. سوره طلاق، آيه 12. 22. سوره ص، آيه 29. 23. سوره مجادله، آيه 11. 24. سوره طه، آيه 114. 25. براى توضيح بيشتر به كتاب تفسير موضوعى پيام قرآن، ج 1، ص 56 به بعد مراجعه شود. 26. تفسير الصراط المستقيم، ج 1، ص 267. 27. نهج البلاغه، حكمت 147. 28. اصول كافى، ج 1، ص 25.
آفتاب بى غروب
كجائى اى عرب اى ساربان پير صحرائى؟
كجائى اى بيابانگرد روشن راى بطحائى؟
كه اينك بر فراز چرخ بينى نام احمد را
و در هر موج بينى اوج گلبانگ محمد را
محمد زنده و جاويد خواهد ماند
محمد تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند
جهانى نيك مىداند كه نامى در جهان تابنده چون نام محمد نيست
و مردى زير اين هفت آسمان همتاى احمد نيست
جهان ويرانه با دو واژگون باد آسمان پير
اگر بينيم روزى در جهان نام محمد نيست
اين سال از سوى رهبر فرزانه و گرانقدرمان به عنوان سال پيامبر اعظم(ص) نامگذارى شده است. هر چند همه سالها و ماهها و روزها و ساعتها و لحظهها زمان براى امت به پيامبر اعظم تعلق دارد و بشريت با همه نژادها و در همه اقليمها وامدار وجود مبارك «رحمة للعالمين» و بركات بى پايان حضرت اوست. نام مبارك آسمانى و زيباى محمد(ص) بر تارك اعصار و قرون مىدرخشد و گردش اختران بر محور وجود ملكوتى اوست و افلاكيان رشحات فيض نخست آفرينش را بر دوش دارند…گلبانگ اذان مؤمنان بامدادان و شامگاهان به زمين و زمان روح و حيات مىبخشد و فرشتگان در مدرسه عشق طفل نوآموز اويند و بگفته لسان الغيب: «ملك در سجده آدم زمين بوس او نيت كرده چرا كه در حسن وى لطفى بيش از حد انسانى ديده است.»
ميلياردها انسان در طول تاريخ در پرتو نور هدايتگر و كتاب آسمانى او طى مدارج كمال نموده و ميليونها كتابخانه در شرق و غرب عالم شمهاى از اقيانوس بىكران علوم و معارف اوست.
در روزگارى كه جاهليت سايه سياه و سنگين خود را بر پهنه گيتى گسترده بود و در شرق و غرب عالم مستبدان خودكامه حكم مىراندند رايت آگاهى و آزادى انسان و پرچم علم و حكمت و عدالت و حريت و كرامت انسانيت را بزرگمردى از وارثان ابراهيم خليل(ع) به اهتزاز درآورد و با درهم كوبيدن بتها و بتكدهها و شكستن هيمنه اهريمنى سردمداران كفر و استبداد و شاهان و شاهزادگان كه دعوى خدائى داشتند! راه رشد و پويائى انسانها را هموار ساخت و دست مستضعفان و تحقير شدگان از پا افتاده را گرفت و به سوى مبدأ هستى هدايت كرد و در سايه ايمان و تقوا، كرامت و عزت براى مؤمنان به ارمغان آورد… و اين در حالى بود كه سردمداران كفر و استبداد و شرك و فساد و فتنه نفاق از تلألؤ اين نور الهى رنج مىبردند و به خود مىپيچيدند و خاموشى نور خدا را مىخواستند و نمىدانستند با دم شيطانى خود نور خدا را خاموش نتوانند ساخت و خدا بر سر پيمان خود در نصرت، پرچمدار توحيد و پناهجويان ستم كشيده و روشن نگاهداشتن مشعل فروزانش تا قيامت ايستاده هر چند كافران و مشركان نخواهند.
بارى در اين نهضت توحيدى مشركان و مستبدان و مفسدان و منافقان به خاك نكبت و ذلت و گمنامى و ناكامى درافتادند و ديگر سر بر نياوردند و اين درس بزرگ تاريخ رسالت انبياء و اولياى خدا است براى رهروان راه هدايت كه بدانند خداوندى كه براى او قيام كردهاند آنها را نيمه راه رها نخواهد ساخت و به مصاف دشمنان حق خواهد پرداخت.
در عصر نبى اعظم(ص) كم نبودند كسانيكه كمر به خصومت و نيرنگ با رسول خدا بسته بودند و هرچه در توان داشتند به خدمت گرفته، از تمسخر و استهزاء و تهمت و افترا و تحقير و توهين گرفته تا شكنجه ياران و تبعيد و تحريم و توطئه قتل و نابودى فرستاده خدا و خاموش كردن مشعلدار حق و چون خدا نخواست همه نقش بر آب شد و تيرهائى كه به سوى حضرتش نشانه گرفتند كمانه كرد و به سويشان بازگشت و كتاب جاودانهاش كه آنرا افسون و افسانه خواندند هر روز فروزانتر از پيش درخشيد و انديشههاى آدميان را به خود معطوف ساخت و از كلمهاش علم و حكمت به بار نشست و اين معجزه جاودانه تا ابد ماندگار شد و ملحدان و منكران را با خسران و بىآبروئى روبرو ساخت و اين تا قيامت ادامه دارد.
تا قيامت مىزند قرآن ندا
كاى گروهى جهل را گشته فدا
خود بديديد اى خسان طعنه زن
كه شما بوديد افسانه نه من
مر مرا افسانه مىپنداشتيد
تخم طعن و كافرى مىكاشتيد
تابديديد اى كه طعنه مىزديد
كه شما فانى و افسانى بديد
من كلام حقم و قائم به ذات
قوت جان جان و ياقوت زكات
نور خورشيدم فتادم بر شما
ليك از خورشيد ناگشته جدا
نك منم ينبوع آن آب حيات
تا رهانم عاشقان را از ممات
«مثنوى مولوى» جاهليت نوين اروپا و آمريكا
و امروز كه جهان در جاهليت نوين با اقطاب كفر و استكبارى رودررو است و حراميان بر سر راه كاروان انسانيت كمين كرده و با حبائل جادوئى قرن بيستم كه از حلقوم رسانهها و ماهوارههايشان شرارت و شيطنت مىبارد و آوازه آئينهاى منسوخ در سينهها مرده و صنعت و دانش از پاسخگوئى به نيازهاى معنوى انسان درمانده شده و علم و فن به استخدام شهوت و شرارت درآمده و نوميدى و يأس خاكستر افسردگى بر مغزها و چهرهها پاشيده و جهان در انتظار نجات بخشى نشسته است، تنها راه نجات و نقطه اميد همان مكتب والاى محمدّ(ص) و پيك آسمانى اوست، نورى كه در افق تيره و قيرگون جهان در بستر انقلاب اسلامى تابيدن گرفته و خواب از چشم جهانخواران شرور ربوده و نقطه تجلى آن ايران اسلامى است و صداى رعد آسائى بر امواج نور نشسته و مرزها را درنورديده و نور اميدى در دلهاى افسرده افروخته و لرزه بر اندام اقطاب استكبارى قارهها افكنده است و نشانههاى آن را در فلسطين و لبنان و عراق و افغانستان و حتى خود اروپا و آمريكا در نهضتهاى مردمى و پايگاههاى مقاومت اسلامى در جاى جاى جهان مىبينيم هرچند خناسان و بت گران و اشرار زمان در آمريكا و اروپا با توطئههاى رذيلانه صهيونيستى به مقابله آن برخاسته و با ترفندهاى گوناگون از دروغ و نيرنگ تبليغاتى و فرهنگى و چاپ قرآن تحريف شده و اشاعه فساد و فحشاء و صادر كردن آن از خانههاى خود به كشورهاى اسلامى و استخدام رسانهها و ماهوارهها در هجمه فرهنگى گرفته تا اهانت به ارزشهاى دينى و نواميس الهى كه در برخى ورق پارههاى غربى نمونههاى آن را ديديم، و واكنش جهان اسلام و آزادگان جهان و خروش امت در برابر اين جسارتها را مشاهده نموديم.
اين هجوم ننگ بار بر مقدّسات آسمانى واكنش ضرباتى است كه از اسلام انقلابى بر پيكره فاسد و پوسيده آنها وارد آمده و نويد بخش افول اقتدار مستكبران و فروپاشى و نابودى و زوال قدرتهاى پوشالى آنها است. شكست مفتضحانه غربىها
و در همين حال كه پيشرفت ايران اسلامى را در عرصههاى مختلف علم و فن و نوآورى بويژه دانش هستهاى مىنگرند زوزههاى جگر خراش آنها را كه از اعماق جانشان و زخم درونىشان برخاسته مىبينيم و شادمانى فرزندان اسلام در همه كشورهاى اسلامى بر زخم اين مارهاى زخم خورده نمك مىپاشد، جا دارد كه دشمن را در خشم و غيظ بنگريم. اين همان چيزى است كه قرآن كريم بدان اشاره فرموده كه: «چون درخت تن آور اسلام ريشه كند و روى پاى خود بايستد و به بار نشيند برزيگران از شادمانى در پوست نگنجند و كافران از خشم و غيظ به خود پيچند» و اين خشم و غيظ رهآوردى براى دشمن ندارد چرا كه انقلاب اسلامى به جهان صادر شده و معجزه جاودانه اسلام بار ديگر قدرتهاى جادوئى را به ذلت كشانده و به فرموده امام راحل بالأخره به خاك مذلت خواهد نشاند. و سپاس خداوندى را كه اسلام اعجازگر را بار ديگر جلال و شكوه بخشيده و شيفتگان رسول اعظم(ص) را به ميدان آورده تا توانمندى اسلام را در اداره جهان نشان دهند و زمينه صلح و عدل جهانى را با ظهور منجى بشريت فراهم سازند، و اين به بركت استقامت و صلابت و شجاعت ملت و دولت و رهبرى حاكميت ما است، و هم هشدارى است به بزدلان كه از هياهوى جادوگران عصر نهراسند، خداوند پيمان بسته كه يارى كننده كسانى باشد كه به يارى دين او برخيزند، حاكمان جنگ طلب و زبون كه در كاخهاى شيشهاى نشسته و بر سر نيزه تكيه كرده و از يارى خداوند محروم و از پشتيبانى ملتها مأيوساند. و نيز درسى و هشدارى است به عناصر داخلى كه مرعوب اين ببرهاى كاغذى و عربدههاى نشأت گرفته از ترس آنها نهراسند به ملت به پيوندند و از قدرت لايزال الهى غافل نباشند و اين تجربه ايست كه طى بيست و هفت سال ملت بزرگ ما آموخته و براى ديگر مبارزان راه آزادى و عدالت خواهى در جهان درسآموز است. مسئوليت ما در سال پيامبر اعظم(ص)
در اين سال ما چه مىخواهيم؟ و چه بايد بكنيم؟ بديهى است كه تنها شعار و بيانيه و سخنرانى كافى نيست. سال پيامبر اعظم(ص) مىبايست سال بيدارى جهان اسلام و رجعت به چشمه زلال نبوت و قرآن و سنت و سيره نبوى است. بسيارى از فرزندان اسلام و بسيارى از جوامع اسلامى نام اسلام را يدك مىكشند اما در عمل و فرهنگ و عمل و سيره و سياست با تعاليم دين و سيره خاتم النبيّين فاصله زيادى دارند. از آن دانائى و حكمت و اخلاص و عمل و ايمان و جهاد و درس و بحث معارف اسلامى در محيطهاى فرهنگى و آموزشى و دانشگاهى و مديريتى نمونههاى آن در حد انتظار نيست.
استحاله تدريجى در فرهنگ و عمل و اخلاق و سيره و سياست و فرهنگ و بينشها و تفسيرها چيزى است كه به راحتى اتفاق مىافتد همانگونه كه در جوامع اسلامى ديدهايم و مىبينيم. بيائيم اين روزها را با روزهاى اول انقلاب اسلامى مقايسه كنيم، فضاهاى آموزشى، ادارى، مديريتى و بازدهى عملى و چهره اجتماعى و مفاسد اخلاقى و لباسهاى مبتذل و انحرافها در انديشه و فرهنگ و هنر و سينما و فاصلههاى طبقاتى و شكاف فقر و غنا و مسئوليت ناشناسى پارهاى دست اندركاران و گفتار بدون عمل كم نيست.
سال پيامبر اعظم(ص) نه تنها به جهان اسلام بلكه در درجه نخست به ملت و نظامها تكليف مىكند انحرافها، كاستىها، تحريفها، كج فهمىها را جبران نمائيم همانگونه كه بحمداللّه در مقطع جديد و حاكميت كشورمان آثار آن را مشاهده مىكنيم.
حاكميت و نهادهاى دست اندركار مديريت، قانونگذارى، قضائى و اجرائى مىبايست به احياء و اجراى احكام اسلام و قرآن و سيره مباركه نبوى و علوى كه حقيقت اسلام است بيشتر بينديشند بويژه در شرائطى كه جهانيان چشم به ايران اسلامى و عملكرد حاكميت ما دوخته و مىخواهند الگوى يك نظام اسلامى را در اينجا مشاهده كنند، جبران خطاها و اصلاح انحرافها و سهلانگاريهاى گذشته در فضاى فرهنگى جامعه و سياست و مديريت و مبارزه با مفاسد در همه چهرههايش از وظائف اوليه حاكميت است و اين تنها چيزى است كه امت خداجوى ما را راضى مىكند و محاسبه خدائى را آسان مىگرداند. – از خداوند در اين راه مدد مىطلبيم -.
پاورقي ها:
نگاهى به آسيبشناسى حكومت دينى
مركز فرهنگ و معارف قرآن
مطالعه در تاريخ ملل و حكومتهاى دينى و غيردينى از آنجا ضرورت دارد كه بدانيم چه عواملى باعث پيشرفت و يا پسرفت يك حكومت مىشود. زيرا اين امر از يك سو نشان مىدهد كه همان عوامل و آسيبها كم و بيش هماكنون نيز به شكل سنّت تاريخى نقش خود را در پايدارى نظامها و سقوط حكومت ايفا مىكند و به حكم قاعده «مشابهت تاريخى اقوام»(1) سرگذشت و فراز و نشيب نظامها و حكومتهاى پيشين در حقيقت مشابه سرگذشت نظامهاى كنونى است؛ يعنى تاريخ همواره تكرار مىگردد.
امام على(ع) در اين باره مىفرمايد: «فيما اَشَدَّ اعتدال الاحوال و اقرب اشتباه الامثال؛(2) چه بسيار متناسب است سرگذشتها و چه همانند و نزديك است داستانها.»
از سوى ديگر بررسى و شناخت آسيبهاى نظامها و حكومتهاى گذشته مىتواند مايه عبرت از تاريخ شود. بر اين اساس يك سوم قرآن را نقل قصص و تاريخ ملتهاى گذشته تشكيل مىدهد و مردم را به سير در زمين و عبرتگيرى از آن فرامىخواند تا آنجا كه هفت بار با تأكيد فراوان فرموده است: «قُلْ سِيرُوا فِى الْأَرْضِ» با اين بيان، قرآن كريم تاريخ جامعهها و نظامهاى پيشين را آينه عبرت و مايه تنبّه و بيدارى و وسيله شناسايى علل ترقى و آسيبهايى كه منجر به انحطاط مىداند و در فرازى ديگر تأكيد مىكند كه: «لَقَدْ كَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِاُّولِى الْأَلْبَبِ».(3)
از اين رو، بر انديشمندان و دلآگاهان است كه در شيوه زندگى اقوام گذشته به طور عام، و نحوه حكومت حاكمان به طور خاص به كنجكاوى بپردازند و از علل قوت و آسيبهاى آن آگاه شوند.
امام على(ع) نيز بر اين امر تأكيد ورزيده و در وصيتنامه خود به فرزندش امام حسن مىفرمايد: «فرزندم به دقت سرگذشت پيشينيان و نقاط قوت و آسيبهاى آن را به خاطرت عرضه بدار و در خانهها، آثار و نشانههاى آنها گردش كن، بنگر كه چه كردند و از كجا منتقل شدند و به كجا فرود آمدند.»(4)
بنابراين، شايسته است مديران و تصميمگيران حكومت دينى با دقت در رفتار و اعمال خود بنگرند و به نقاط ضعف خويش آگاه شوند و آسيبهاى نظام اسلامى را كه مثل موريانه پايههاى آن را مىخورد و سست مىكند، شناسايى كنند و به كتاب خدا تمسّك جويند و راهكارهاى مديريت صحيح را از آن بياموزند؛ زيرا قرآن طلوع و و سقوط نظامها و حكومتهاى ناصالح را يك امر قطعى تلقى كرده و مىگويد: هرگز قدرت و تمكّن در دست يك گروه تا پايان جهان باقى نمىماند بلكه به عللى دست به دست گشته تا عمر جهان سپرى گردد؛ «و تلك الايام نداولها بين الناس…».
حال مىپردازيم به برخى از آسيبهاى نابود كننده حكومت دينى از نگاه قرآن: 1- ستمگرى يا ستمپيشهگى
از جمله آسيبهاى حكومت دينى ظلم و ستم نسبت به مردم است؛ چرا كه كاخها و بناها از بادهاى صرصر ويران نمىشود ولى از آه جگرسوز مظلومان ويران مىشوند. حكومتآفرينان دينى به خاطر رفتارهاى نامناسب در نگاه مردم به چهرههاى زشت و نفرتانگيز بدل مىشوند و در نهايت نفوذ مردمى و پايگاه اجتماعى خود را از دست مىدهند. از اين جهت، رو در روى مردم قرار مىگيرند و به ناچار براى حفظ پايگاه خود به ستم روى مىآورند و ستم نيز پايههاى كاخ حكومت را فرو مىريزد. قرآن ستمگرى و خروج از خط عدالت را مايه هلاكت و نابودى امتها و در نهايت حاكمان دينى مىداند و در آيات زيادى سبب فروپاشى جامعه و ملّتها و افول حكومتها را ستم ذكر كرده است. از جمله مىفرمايد: «ما پيش از شما عدّهاى را يكى پس از ديگرى هلاك كرديم چون ستم كرده بودند و فرستادگان ما پيغامهاى آشكار به آنها آمده بود ولى ايمان نياورده بودند بدينگونه ما گناهكاران را كيفر مىدهيم.»(5)
و در جاى ديگر مىفرمايد: «اى محمد! پروردگار تو مردمان شهرى را هلاك و نابود نمىكند مگر پس از آن كه در ميان آن شهر پيغمبرى بفرستد كه سخنان ما را بر آنها بخواند و ما هلاك و نابود كننده مردمان شهرها نيستيم، مگر آنجايى كه مردمانش ستمكار باشد.»(6)
و نيز در آيات ديگر چنين آمده: «بگو چه مىبينيد اگر ناگهان در نهان يا آشكار عذاب خدا بر شما نازل شد و هلاك نمىشود جز گروه ستمكاران»(7)، و در فرازى ديگر مىخوانيم: «چه بسيار شهرها را كه مردم آنها ستمكار بودند، نابود كرديم.»(8)
براساس آيات ياد شده عامل سقوط و افول و نابودى حكومتهاى دينى پشت كردن به جادّههاى حق و روى آوردن به ستم دانسته شده است و اگر قرآن به بيان عوامل سقوط و نابودى حكومتهاى دينى مىپردازد، تنها از زاويه كاربرد تاريخى آن نيست بلكه بيانگر قانون و سنّت حاكم بر هر جامعه و حكومتى است كه در طول تاريخ شكل مىگيرد و بر مبناى اين قانون و سنّت الهى است كه سرنوشت نظامهاى اجتماعى و حكومت دينى امروز بشر نيز رقم مىخورد.
بنابراين هر نظام و حكومتى دينى تا آنگاه زنده و پايدار مىماند كه هماهنگ با قانونهاى عام آفرينش و سنّتهاى حق جلو برود و انحراف از اين اصل عامل سقوط و افول آن حكومت است. 2- فساد
دومين آسيب حكومت دينى فساد است. فساد در لغت به معناى خارج شدن از اعتدال چه كم و چه زياد مانند فساد در نفس، بدن و…(9) آمده است.
وقتى حكومت و جامعه دينى گرفتار فساد شود، از حدّ وسط و اعتدال خارج مىشود. فساد، يعنى دستاندازى به حقوق ديگران از راه قانونشكنى و سرپيچى از قانون. از اينروى در نگاه قرآن فساد كننده، محدوده كوچكى را به تباهى نمىكشد بلكه آثار زيانبار به همه اركان جامعه سريان پيدا مىكند و خشك وتر را مىسوزاند.
به طور كلى قرآن در سورههاى اعراف، هود، شعراء از هلاكت و نابودى قوم نوح، هود، صالح، لوط و شعيب سخن گفته و تأكيد كرده كه اين قومهاى صاحب حكومت و ثروت با وجود اينكه پيامبر داشتند و ديندار هم بودند، ولى بر اثر فساد نابود شدند.
گفتنى است كه فساد انواع مختلفى دارد و ما در اين جا تنها فساد اقتصادى و فساد جنسى را مورد بررسى قرار مىدهيم. الف) فساد اقتصادى
اقتصاد، از جمله پايهها و ركنهاى مهم و بنيادين جامعه است، و در واقع از ستونهاى برپادارنده خيمه هر حكومت به شمار مىآيد، اگر اين ركن مهم فرو ريزد تمامى ركنهاى جامعه يكى پس از ديگرى فرو مىريزد از اين روى خداوند، بر سالم ماندن اين ركن تأكيد مىورزد و به پيامبر بزرگ خود شعيب مأموريت مىدهد كه در اصلاح اقتصاد مردم شهر «مَدْيَن» تلاش كند تا جامعه از هم فرو نپاشد.
«به سوى شهر مدين برادرشان شعيب را فرستاديم كه گفت اى خويشان من خدا را بپرستيد، شما را جز او خدايى نيست و پيمانه و ترازو را نكاهيد و كم ندهيد، من نيكويى شما را مىبينم و از عذاب بزرگ بر شما مىترسم.»(10)
گويند كه قوم شعيب راه را به اصلاح بسته و بر افساد گشوده بودند چون شهرشان بر سر راه كاروانها بود و از اين جايگاه بهره ناروا مىبردند و عرصه را بر كاروانيان و بازرگانان تنگ مىكردند؛ چنانكه كالاى آنها را به بهاى كم مىخريدند و كالاى مورد نياز آنان را به بهاى گران در اختيارشان مىگذاشتند و يا مردم را از پيوستن به حق باز مىداشتند و نمىگذاشتند برگرد شعيب حلقه زنند و راه را از بىراهه بازشناسند.
آرى هميشه چنين بوده كه حكومتهاى بزرگ، توانا با لشگريان بىشمار و فرمانروايان و سردمداران با تدبير، وقتى فساد و رانتخوارى به اركان اقتصادى آنها راه يافته، با وجود همه تلاشهايى كه براى سر پا نگهداشتن حكومت مصروف داشتهاند، نظام حكومتىشان از هم فروريخته است.
استاد محمدتقى جعفرى در اين باره مىنويسد: «تباهى يا اختلالات اقتصادى، مىتواند عامل نابودى هر گونه حكومتى بوده باشد، اگر چه آن حكومت در اوج شكوفايى سير كند… بديهى است كه قوام حيات بشرى و ميدان تحرّك آن را مسائل اقتصادى تشكيل مىدهد زير انسان چه در ابتدايىترين شكل حيات بوده باشد و چه در عالىترين اشكال آن بدون استهلاك موادى از طبيعت امكان ادامه حيات ندارد.»(11) ب) فساد جنسى
بىترديد يكى از آسيبهاى اجتماعى در حكومت دينى، فساد جنسى است و چنانچه از جانب مديران يك حكومت راهكارها و سمت و سوى آن به طور صحيح و قانونمند تعريف نشود، در دراز مدت پايههاى آن حكومت را سست مىنمايد و در نهايت آن را به افول و سقوط مىكشاند.
اساساً فساد جنسى از مؤثرترين ابزارى بوده كه همواره جامعههاى دينى را تهديد كرده و مىكند. اگر مردم بخصوص قشر جوان كه زير پرچم حكومت دينى زندگى مىكنند هر شامگاهان با همآغوشى تصاوير زشت زنان روسپى از طريق ماهواره و اينترنت روزگار خود را سپرى كنند و يا در راه تأمين لذتجويى پليد خويش خود را در ميان ميگساران و در آغوش روسپيان قرار دهند، آيا فرصت پيدا مىكنند كه در راه راستين انسان و شناخت آن انديشه كنند و يا فرمانبر رهبران حكومتى دينى باشند و اهداف آن را به پيش ببرند.
به عنوان نمونه به حكومت دينى كشور اندلس اشاره مىكنيم. در نيمه دوم قرن اول هجرى سرزمين اسپانيا(12) به دست مسلمانان فتح شد و مسلمانان در آنجا حكومت دينى تشكيل دادند و 8 قرن در زير پرچم چنين حكومتى با قوانين و ادبيات و تمدن دينى زندگى كردند كه هنوز هم با گذشت ساليان دراز برخى از آثار آن همچنان باقى است. به هر حال، در آن زمان با بسط و گسترش اسلام در آن سرزمين تمام سران مسيحيت احساس خطر كردند و به طرح نقشههاى شوم و فريبنده براى نابودى مسلمانان پرداختند آنان با سران حكومت دينى اندلس پيماننامهاى به امضا رساندند كه سه ماده داشت: 1- آزادى مذهب، 2- آزادى تعليم و تربيت، 3- توسعه روابط بازرگانى كه با اين توافقنامه مسيحيان توانستند با رخنه در اجتماع اسلامى بخصوص با جوانان آنان ارتباط مستقيم بر قرار كنند. از جمله، تفريحگاههايى ترتيب دادند كه در آن دختران مسيحى با شور و شراب از ايشان پذيرايى مىكردند. غيرت و جوهره و تعصب مسلمانى جوانان مسلمانان با هم آغوشى دختران مسيحى و مشروبات الكلى سست شد و با اين ابزار نيروهاى اخلاق و تعصب اسلامى در توده جوان از بين رفت(13) بدينسان بود كه فاجعه آغاز شد و دشمن شمشير جنگ بركشيد و با استفاده از سستى و ضعف و تخدير مسلمانان، به قتلعام آنان پرداخت و به حكومت دينى در اسپانيا پايان داد.
هماكنون نيز يكى از ابزارهاى مهم براى از بين بردن اخلاق و غيرت و تعصب مردمان حكومت دينى فساد جنسى است كه آسيب جدى براى آن به شمار مىآيد. 3- اسراف
خداوند بشر را آفريد و به او عقل و شعور و قوه بازشناسى حق از باطل را عطا كرد تا راه كمال را بپيمايد و خود را از ساير جانداران جدا سازد و جامعه انسانى را بنا كند. و طبيعت را نگهبان باشد و از مواهب طبيعت به نحو مطلوب استفاده نمايد. همچنان كه به او جسمى قوى با توانمندىهاى بالا عنايت كرد تا بتواند بر بازدارندهها پيروز شود و از موانع عبور نمايد و زندگى خويش را به بهترين وجه سامان دهد.
قرآن مىفرمايد: «اى فرزندان آدم هنگام نماز جامه بپوشيد و خود را بياراييد و بخوريد و بياشاميد ولى زيادهروى نكنيد، كه خداوند اسرافكاران را دوست ندارد.»(14)
بنابراين استفاده از مواهب الهى اندازه دارد و اگر از اندازه درگذرد آفتها و آسيبهاى انسانى بسيار در پى خواهد داشت. بسيارى از جوامع انسانى و حكومتهاى دينى در درازاى تاريخ به خاطر زيادهروى در نعمتها در باتلاق مرگ فرورفتهاند و امروزه به سبب اسراف و تبذير در بسيارى از كشورهاى پيشرفته بخشى از جهان در سياهى فقر و فلاكت فرورفته و گرسنگى گريبانگير بسيارى از انسانها شده است.
بسيارى از حكومتهاى پيشرفته غربى ناقوس مرگ خود را با اسراف و تبذير به صدا در آوردهاند و اگر اين حركت ويرانگر ادامه يابد و از مركب غرور و كبر فرود نيايند و از اسراف و تبذير پرهيز نكنند، ديرى نمىپايد كه از هم فرو خواهند پاشيد.
فرعون در رأس هرم جامعه پيشرفته و متمدّن مصر قرار گرفته بود و از قدرت، شوكت، هيمنه ثروت، عدّه و عُدّه بىشمارى برخوردار بود؛ به گونهاى كه كسى باورش نمىكرد اين انسان قدرتمند از اريكه قدرت فرو بيفتد و لشگريانش نابود شوند و حكومت خيره كنندهاش از هم فروپاشد و خوار و ذليل در آب غرق شود و آب جسدش را براى عبرت ديگران به ساحل براند.
خداوند اين انسان چموش و سركش را كه گرفتار عذاب الهى شد، از اسراف كنندگان مىداند و از او به عنوان مسرف ياد مىكند.(15)
قرآن كريم در جاى ديگر فساد و اسراف را از آسيبهاى مهم قوم عاد مىشمارد؛ چنانكه قوم عاد را با آن ساختمانهاى بزرگ و با شكوه و توانايىهاى شگفتانگيزشان، و قوم ثمود را با آن صنعت و هنر پيشرفته و توان بالاى ساختمانسازى در دل صخرهها و كوههاى سخت و توان بريدن كوهها و صخرهها(16) به جهت گناهان بسيار از جمله اسراف و گردن ننهادن به فرمان صالح پيغمبر(17) و استفادههاى ناروا از قدرت، فكر و انديشه، طبيعت و گوناگونى نعمتهاى خداوندى، در دل صخرهها و ساختمانهاى سر به فلك كشيده دفن شدند و عذاب خدائى دودمانشان را بر باد داد و از آن همه قدرت، حكومت و فرهنگ هيچ نماند جز درس عبرتى بزرگ و هميشگى براى انسانهاى بعدى.
از اينرو، مىتوان اذعان داشت كه از اندازه گذشتن و از مرز تعادل و قانون پا فراتر نهادن، چه در استفاده از مواهب طبيعت و چه در بكارگيرى قدرت و ثروت، از آسيبهاى مهم حكومت دينى به شمار مىآيد. 4- پاىبندى به انديشههاى كهنه
يكى ديگر از آفات و آسيبهاى حكومت دينى پاىبندى به انديشههاى كهنه است، مطالعه و سير در تاريخ نشان مىدهد كه جوامع و تمدنهاى بزرگ انسانى در پرتو انديشههاى نو و خردورزىها پا گرفته و بالنده و شكوفا شدهاند، از اينرو، حكومت دينى براى حيات خود ناگزير است از انديشههاى كهنه و ناكارآمد، به ابتكارها و نوآورىها روى آورد؛ مثلاً در آموزش و پرورش در امر تربيت كودكان و نوجوانان و جوانان از شيوههاى جديد بهره بگيرد تا در مبارزه با ناهنجارىهاى اجتماعى موفق باشد.
استاد شهيدمطهرى در اين باره مىنويسد: دو مطلب سبب توقف جامعه مىشود مطلب اول مقدس بودن گذشته يعنى دلبستگى به گذشته از آن جهت كه گذشته است تقديس مىكند و عمداً نو را از آن جهت كه نو است تقبيح مىكند؛ كه در قرآن نيز به آن اشاره شده است.(18)
تقريباً همه پيغمبران با اين حرف روبرو بودند و برخورد امّتها با پيغمبران مختلف بود چون هر اُمّتى با يك فساد اخلاقى مخصوص روبرو مىشدند ولى در يك امر مشترك بودند كه همان تقليد كوركورانه و ناآگاهانه نسبت به گذشتگان است.
مطلب دوم، رم كردن از جديد است؛ يعنى تازه را به دليل تازه بودن تقبيح مىكردند و با هر چيز جديدى مخالفند.(19)
از بيان استاد به خوبى استفاده مىشود كه كهنهانديشى و داشتن فكرى بسته و محدود تنها در مسائل دينى و عقيدتى جلوه ندارد؛ بلكه در هر چيز و عملى، مىتواند مصداق داشته باشد و خود از آسيبهاى بزرگ و مهمى است كه جامعه حكومت دينى را از پيشرفت باز مىدارد و در نتيجه حكومت دينى نخواهد توانست خود را با زمان هماهنگ سازد و نيازهاى روز را پاسخ گويد. در نهايت پايههاى حكومت به تدريج سست مىشود و آن نظام به راحتى سقوط مىكند. از اينرو قرآن افكار كسانى را كه تلاش كردهاند انسانها را به تقليد از پيشينيان وادارند بر ملا كرده و مذمت نموده و به انديشههاى جديدى كه رسولان خداوند به آن مأمور بودهاند تشويق كرده و از واپسگرايى و تقليد كوركورانه و گمراهكننده پرهيز داده است: «و بدين گونه در هيچ شهرى پيش از تو هشداردهندهاى نفرستايم مگر آنكه خوشگذرانان آن گفتند: ما پدران خود را با آيينى (راهى) يافتهايم و به آنها اقتدا مىكنيم»(20)
بنابراين از اين آيه و آيات ديگر به خوبى استنباط مىشود كه از رموز ماندگارى حيات حكومت دينى و پويايى جامعه اسلامى و يا راه مواجهه با آسيب كهنهگرايى، آن است كه عرصه دين و فرهنگ را به ناز پروردگان و تن آسايان و راحتطلبان و افزونكاران بىدرد وانگذارند؛ چرا كه اينان جامعه را هميشه در گذشته نگه مىدارند و حيات و ماندگارى و اريكهنشينى خودشان را در گرو گذشتهگرايى و تقليد مردم از گذشته مىپندارند. از اينروى بايد آگاهانه در هر زمان و مكان با اين تيرهروزان به مقابله برخاست تا آفتاب حق هميشه نورافشاند. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1) حكم الامثال فيما يجوز و فيما لايجوز سواء»
2) نهجالبلاغه، فيض الاسلام، خ 234.
3) يوسف/ 111.
4) نهج البلاغه، نامه 31.
5) يونس/ 13.
6) قصص/ 59.
7) انعام/ 47.
8) حج/ 45.
9) مفردات راغب، ص 379.
10) هود/ 84.
11) تفسير و ترجمه نهجالبلاغه، ج 5، ص 218.
12) اندلس سرزمين خاطرهها.
13) اقتباس از تفسير طنطاوى، ج 21، ص 180 – 182.
14) اعراف/ 31.
15) يونس/ 83.
16) فجر/ 7 و 9.
17) شعراء/ 147 – 150 و 158.
18) زخرف/ 23.
19) مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 13،ص 806.
20) زخرف/ 23.
اختلاف و پيامدهاى ناگوار آن در قرآن
مقدمه
تاريخ حيات بشرى همواره شاهد منازعات و كشمكشهاى بين اقوام و ملل جهان و پيامدهاى ناگوار و غمانگيز آن بوده است. تكثر در جوامع بشرى امرى تكوينى بوده و واقعيتى است كه بر اساس آن بايد رفتار كرد؛ ولى ثمره ناهنجار اين تكثر، اختلافاتى درپى دارد كه گاه به جنگها و مصايب تحمل ناشدنى و نابودى انسانها و نابسامانىهاى زيادى را در زندگى بشر مىانجامد كه البته در اين برهه از زمان فهم اين حقيقت براى همگان بسى آسان است؛ زيرا جهان و جهانيان جنايات ددمنشانه استكبار جهانى، آمريكا و فرزند نامشروع او اسرائيل غاصب را شاهدند و علت دوام اين جنايات و قلدرىها چيزى جز تفرقه و جدايى مسلمانان نيست. در اين نوشتار مختصر بر آنيم اختلاف و عوامل و پيامدهاى آن را با مطالعه در آيات قرآنكريم و روايات اسلامى مورد بررسى قرار دهيم. مفهوم اختلاف و وحدت
واژه «اختلاف» و «وحدت» از معدود كلماتى است كه همواره تكيه كلام زمامداران و حاكمان بوده، ازاينرو مفهوم كلى اين دو واژه بسيار روشن است؛ اما نكتهاى كه نبايد مورد غفلت قرار گيرد اين است كه: آيا واژه وحدت و اختلاف چون دو واژه عدل و ظلماند كه يكى به طور مطلق مذموم و ديگرى ممدوح است و صدق مفهوم دادگرى يا ستمگرى در موردى، آن عمل شايسته يا ناشايست مىنمايد؟
در پاسخ بايد گفت: به رغم ذهنيت افكار عمومى، چنين نيست و اختلاف و وحدت هيچ يك ارزش ذاتى ندارند؛ بلكه ارزش يا ضد ارزش بودن هر كدام، متغيرى از موضوع، هدف و كيفيت رسيدن به آن است؛ به تعبير ديگر موضوع وحدت مىتواند رعايت و التزام به قوانين الهى باشد، چنان كه قرآنكريم مىفرمايد: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ اِذْ كُنْتُمْ اَعْداءً فَاَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَاصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ اِخْواناً؛(1) و همگى به ريسمان خدا (قرآن و اسلام و هرگونه وسيله رحمت) چنگ زنيد و پراكنده نشويد، و نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد، و او ميان شما الفت ايجاد كرد، و به بركت نعمت او برادر شديد.»
و يا رعايت قوانينى باشد كه با نظرخواهى و جمعبندى آراى انديشمندان، كارشناسان و نخبگان ملتى يا ملل جهان، با هدف حصول نظم و امنيت همگانى با رأى اكثريت تصويب شود و بيشترين منافع را براى عموم دارا باشد و در سايه آن، رشد و شكوفايى و توسعه همهجانبه ملت يا تجاوزات جهانى و ترقى و تعالى بشرى به دست آيد. چنين وحدتى كه ريشه در تفاهم و وفاق دارد بىترديد مطلوب است و ايجاد اختلاف در آن نارواست. ولى اگر موضوع وحدت، اطاعت فرمانهاى ستمگر و ديكتاتورى باشد كه به منافع و برترىطلبىهاى خويش و اطرافيان يا قوم و نژاد خود مىنگرد و افكار عمومى و ديدگاههاى ديگران را در آن ناديده گرفته مىشود، چنين وحدتى ارزش محسوب نمىشود و دفاعپذير نيست. همچنين اگر موضوع وحدت استراتژى ابرقدرتى است كه با هدف تك قطبى نمودن جهان و سلطه بر همه ملل از طريق باجخواهى و باج دادن و تهديد و تطميع شكل گيرد و منافع ملتهاى مستضعف ناديده گرفته شود، هيچ منصفى حفظ چنين وحدتى را كه با ظلم و ستم به اقشار ضعيف توأم است، روا نمىداند؛ بلكه در اين موارد اختلاف و شكستن اينگونه وحدت براى جايگزين نمودن وفاقى ديگر سزاوار است.
قرآنكريم مىفرمايد: «و تَعَاوَنُواْ عَلَى الْبرِّ و التَّقْوَى و لاَ تَعَاوَنُواْ عَلَى الاِثْمِ وَالْعُدْوَان…؛(2) و (همواره) در راه نيكى و پرهيزگارى با هم همكارى كنيد و (هرگز) در راه گناه و تجاوز همكارى ننمائيد.»
اين آيه شريفه بيانگر يك اصل كلى اسلامى تعاون بر «برّ و تقوا» است كه سراسر مسائل اجتماعى و حقوقى و اخلاقى و سياسى را دربرمىگيرد. طبق اين اصل مسلمانان موظفند در كارهاى نيك تعاون و همكارى كنند، ولى همكارى در اهداف باطل و اعمال نادرست و ظلم تعاون بر «اثم و عدوان»، به طور مطلق ممنوع است؛ گرچه مرتكب آن دوست نزديك يا برادر انسان باشد.
اين قانون اسلامى، درست بر ضد قانونى است كه عصر جاهليت و حتى جاهليت امروز نيز حاكم است كه «انصر اخاك ظالماً او مظلوماً؛(3) برادر (يا دوست و همپيمانت) را حمايت كن، خواه ظالم باشد يا مظلوم!»
در آن روز اگر افرادى از قبيلهاى حمله به افراد قبيله ديگر مىكردند، بقيه افراد قبيله به حمايت آنها برمىخاستند، بدون اين كه تحقيق كنند حمله عادلانه بوده يا ظالمانه؛ اين اصل در مناسبات بينالمللى امروز نيز وجود دارد. به طورى كه اغلب كشورهاى همپيمان، و يا آنها كه منافع مشتركى دارند، در مسائل مهم جهانى به حمايت يكديگر برمىخيزند، بدون اين كه اصل عدالت را رعايت كنند و ظالم و مظلوم را از هم تفكيك نمايند(؟!!) چنانكه تاريخ بشر شاهد است كه تحت شعار وحدت و تبعيت محض به ويژه آنگاه كه رنگ دينى تقدس به خود گرفته، چه مفاسد و حوادث ناگوار و جبران ناپذيرى بر جوامع بشرى تحميل گشته است و چه بسيار از مصلحان و دانشمندان، مظلومانه به بند كشيده شده و يا زير چرخ كاروان وحدت جان باخته و ملتها و تمدنهاى بزرگ بشرى در سراشيبى انحطاط افتادهاند.
اما شريعت اسلام، بر اين قانون جاهلى خط بطلان كشيده و دستور داده كه مسلمانان با يكديگر بايد (تنها) در كارهاى نيك و برنامههاى مفيد و سازنده تعاون و همكارى داشته باشند، نه در گناه و ظلم و تعدى.(4)
باتوجه به مطالب يادشده درمىيابيم كه وحدتى ارزشمند و مطلوب خواهد بود كه در سايه اختلاف آرا پديد آيد. چنين وحدتى همان وفاق عملى يا التزام به قانون است. در اين صورت اگر چه فرد در اعتقاد و نظر، مخالف فلان اصل يا قانون است؛ ولى چون مورد وفاق اكثر افراد است در عمل به آن ملتزم است.
نكته مهمى كه در فهم اين دو واژه (اختلاف و وحدت) نبايد از آن غفلت شود اين است كه اصولاً، واژه «وحدت» در مسايل اجتماعى در مواردى استفاده مىشود كه نوعى «اختلاف» وجود داشته باشد، تا همبستگى و وفاق ملى به وجود آيد و بدون هيچگونه اختلافات، اتحاد و همبستگى موجود بوده و نياز به وحدت و همبستگى ندارد، و حال آن كه در اسلام دعوت به همبستگى شده است.(5) از سوى ديگر برخى از اختلافات، معقول و منطقى است. چنان كه اختلافات طبيعى، مانند اختلاف رنگها و قبيلهها لازمه آفرينش و خلقت انسان به حساب آمده است: «و من آياته خلق السموات و الارض و اختلاف السنتكم و الوانكم انّ فى ذلك لايات للعالمين(6)»برايناساس، معناى وحدت و همبستگى در جامعه آن نيست كه در جامعه اختلاف رنگها، زبانها و سليقهها، تضارب انديشه و جناحبندىهاى سياسى و … وجود نداشته باشد؛ زيرا در اسلام به انتقادهاى سازنده، تضارب انديشه و رقابتهاى سياسى منطقى، توصيه شده و آنها از اصول پذيرفته شده هستند كه اين عناصر معمولاً اختلاف آورند. همينطور معناى همبستگى و وحدت آن نيست كه اقليتهاى مذهبى از عقايد خويش دست برداشته و عقيدهاى واحد داشته باشند و يا برادران سنّى، شيعه و شيعيان سنّى شوند؛ بلكه مقصود از وحدت و همبستگى آن است كه همه افراد و گروههاى يك جامعه با بهرهگيرى از عوامل وحدت و همبستگى و با اتخاذ سياستهاى اصولى و منطقى در قبال سياستهاى خصمانه دشمن مشترك خود، متحد بوده و از اختلافات غير معقول پرهيز كرده و اختلافات خود را با تبادل انديشه حل نموده و با صلح و صفا در كنار هم زندگى كنند.
علما و انديشمندان، جوامع مسلمين بدانند كه اتّحاد، نخ تسبيحى است كه مهرهها را در كنار هم نگه مىدارد، و ارتباط منظّمى بين آنها برقرار مىسازد، و آنها را از پراكندگى و دورافتادگى و گم شدن حفظ مىكند؛ اگر آن نخ پاره شود، انسجام مهرهها گسسته شده، و هر كدام به جايى فرو خواهد افتاد.
وحدت عامل مهمّ حركتبخش براى انقلابها بوده، و انسانها را در گذر پيشرفت به سوى پيروزىها، از دستاندازها و گردنههاى صعب العبور، عبور مىدهد، به ناتوانىها توان بخشيده، و دشوارىها را آسان مىكند و ناممكنها را ممكن مىسازد. وحدت مسلمانان، توان آنان را در برابر دشمنان، صدها و هزارها برابر مىكند، درست مانند سدهاى بزرگى كه در نقاط مختلف جهان ساخته شده و مبدأ بزرگترين نيروهاى صنعتى است، و سرزمينهاى وسيعى را زير پوشش روشنايى و آبيارى قرار داده است، اين قدرت عظيم چيزى جز نتيجه به هم پيوستن دانههاى ناچيز باران نيست. بنابراين، اتّحاد و انسجام دانههاى باران باعث ايجاد سدهاى عظيم با آن همه توانايىها شده است. وقتى كه از دانههاى باران در پرتو وحدت و به هم پيوستگى چنان آثار اعجازآميز بروز كند، به يقين اتّحاد و انسجام مسلمانان آثار و بركات اعجازآميز بيشترى در پيشرفت اهداف عالى انسانى و جلوگيرى از مقاصد غير انسانى استعمارگران و زورگويان خواهد داشت و موجب سربلندى و عزّت و اقتدار بىنظير خواهد شد.
قرآنكريم، گروهگرايى و پراكندگى را از برنامههاى مشركان دانسته، و مسلمانان را به شدّت از آن نهى كرده و به انسجام تحت پوشش توحيد دعوت فرموده و با صراحت مىفرمايد: «وَ لاتَكونُوا مِنَ الْمُشْرِكينَ مِنَ الَّذينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعا؛(7) ؛ از مشركين نباشيد، از كسانى كه دين خود را پراكنده ساختند، و به دستهها و گروهها تقسيم شدند.»
قرآن تفرقه و اختلاف را در رديف عذابهاى آسمانى عنوان كرده و مىفرمايد: «قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى اَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ اَوْ مِنْ تَحْتِ اَرْجُلِكُمْ اَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَ يُذِيقَ بَعْضُكُمْ بَأْسَ بَعْض؛(8)؛ بگو خداوند قادر است كه از بالا يا از زير پاى شما، عذابى بر شما بفرستد، يا به صورت دستههاى پراكنده شما را با هم بياميزد، و طعم جنگ (و اختلاف) را به هر يك از شما به وسيله ديگرى بچشاند.»
قرآن به تفرقهافكنان هشدار داده و آنها را جداى از اسلام و دشمن مسلمانان معرّفى كرده و با قاطعيّت مىفرمايد: «اِنَّ الّذينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فى شَىءٍ اِنَّما اَمْرُهُمْ اِلَى اللّهِ(9)؛ همانا كسانى كه آيين خود را پراكنده ساختند، و به گروههاى گوناگون تقسيم شدند، تو هيچگونه رابطهاى با آنها ندارى، سر و كار آنها تنها با خدا است.»
عوامل و زمينههاى فراوانى براى تفرقه و تشتّت وجود دارد و همه انسانها مسير حق را برنمىگزينند و گذشته تاريخ نيز به روشنى بر اين مدعا گواهى مىدهد، كه در اين رهگذر وظيفه جوامع مسلمان به ويژه علما و انديشمندان سنگينتر مىشود. زيرا عوامل اختلافزا در بين امت اسلامى با توجه به ترفندهاى دشمنان قسم خورده اسلام و مسلمين در اين برهه از زمان (عصر ارتباطات و تكنولوژى) بسيار زياد است.
همگى بايد به هوش باشند و بدانند كه اين نعمت خدادادى (وحدت) آفاتى نيز دارد كه بايد به دقت شناسايى شده و از سر راه برطرف گردند. در حقيقت پاسدارى از حريم اخوت و وحدت و دورى از تفرقه و تشتّت، پاسدارى از حريم شريعت اسلام است؛ و حكم نگهبانى از دين خدا هم معلوم است. در اين قسمت از بحث به جهت اختصار تنها به مهمترين «عوامل اختلافزا» اشاره مىكنيم: 1- تعصبات مذهبى و قومى
«تعصّب»، از «عَصَب» به معنى جمع و گروه است. تعصب همان عاملى است كه فرد را به گروه انسانى پيوند مىدهد تا به حمايت و جانبدارى از آن گروه برخيزد. تعصّب شاخص انسان و فصل واقعى و حقيقى او در برابر حيوان است؛ زيرا حيوان تعصب ندارد.
شخص داراى تعصّب را متعصّب گويند. متعصب خود را يك من تنهاى مستقل احساس نمىكند، بلكه خود و سرنوشت و احساس و اعتقاد خويش را با ديگرانى كه همدرد و هم سرنوشت و همانديش او هستند، مشترك احساس مىكند و اين بزرگترين فضيلت انسانى و فاصل بين نوع انسان و حيوان است. متعصب كسى است كه از خويشاوندان خود، حمايت كند. اين خصلت روانى عامل همبستگى اجتماع بوده و ملاك و معيار انتخاب ارزشها و شيوه تفكر است.
تعصب بر دو قسم است: مذموم و ممدوح.
تعصب مذموم، آن است كه انسان از مرام و مسلك و حزبى، به طور مطلق، حتى پس از دانستن بطلان آن، حمايت نمايد، همانطور كه مشركان مىگفتند: «انّا وجدنا آباءنا على امة و انا على آثارهم مقتدون.»(10)
اما تعصب ممدوح، آن است كه در راه حق، تعصب و غيرت به خرج دهد و مسامحه روا ندارد. حق بايد چنين حاميانى سرسخت داشته باشد، وگرنه از بين مىرود، هيچ اجتماعى نبايد از اين متمسكان به حق، خالى باشد. زيرا هيچ دعوت به حقى رشد نكرده جز با مقاومت و دفاع پيروانش از آن. چنان كه قرآن كريم مىفرمايد: «يجاهدون فى سبيل الله و لا يخافون لومة لائم.»(11)
بنابراين، تعصب نسبت به اصل حقيقت و اهداف الهى و پاىبندى به آن و پاسدارى آن از هجوم جاهلان و تأويل منحرفان، امرى پسنديده است. اما تعصب نسبت به مرام و مسلك و حزبى، به طور مطلق، حتى پس از دانستن بطلان آن، امرى ناپسند و صاحبش گناهكار شمرده مىشود.
امام سجاد (ع) مىفرمايد: «آن تعصبى كه صاحبش گناهكار شمرده مىشود اين است كه فردى، انسانهاى بدكردار وابسته به خويش را از افراد نيكوكار و وابسته به قوم ديگر، بهتر بداند و با ارزشتر شمارد. ولى دوست داشتن وابستگان، از تعصبهاى مذموم نيست. بلكه يارى كردن بستگان، براى ظلم به ديگران، از نوع تعصب باطل و مذموم است.»(12) و اين نوع تعصب (مذموم) است كه خروج از ايمان شمرده مىشود؛ امام صادق (ع) از پيامبر اكرم (ص) نقل مىفرمايد: «كسى كه خودش تعصب بورزد يا ديگرى براى وى تعصب ورزد، حقيقتاً طوق (گردنبند) ايمان را از گردن خارج كرده است.»(13)
تعصب در وهله اول در روان كسى شكل مىگيرد كه توان و حال فكر كردن را ندارد. براى راحتى خود و شانه خالى كردن از زير بار اين عمل سخت، نظر كسانى را مىپذيرد كه به آنها تعلق دينى، يا ملى دارد. در فراشد تعصب، آراء و انديشههاى گوناگون يكى پس از ديگرى ايجاد و بدان گردن نهاده مىشود و سپس نسبت به آن تعصب ورزيده مىگردد. اما تعصب نسبت به عقيدهاى، دليل استحكام آن عقيده در روان متعصب نيست، بلكه دليلى است بر انحراف روان و داشتن نظرى سطحى و تقليدى. به مرور زمان اين روحيه فردى به روحيهاى جمعى دگرگون مىشود كه پيامدهاى اجتماعى خاصى را نيز به همراه دارد. البته افراد نادرى را مىتوان يافت كه روانشان تهى از تعصب باشد، يا تعصب در درون آنها از بين برود. ازاينرو، اسلام در جهتدهى تعصب كوشيد، نه حذف و از بين بردن آن؛ زيرا حذف يك خصيصه روانى در مدت زمانى كوتاه عملى مشكل و شايد غيرممكن باشد. سفارش اسلام به فرموده امام على (ع) اين بود كه «عصبيت را در جهت كسب صفات عالى، انجام كارهاى شايسته و امور نيكو، حفظ حقوق همسايگان، وفاى به عهد و پيمان و عصيان در مقابل اعمالى كه موجب تكبر است، به كاربريد.» شايد بتوان گفت تعصب نوعى «وضع رفتار» است. تعصب يا وضع رفتار، آمادگى عصبى و روانى براى فعاليت نفسانى و جسمانى است. يعنى وجود تعصب فرد را براى واكنش معينى آماده مىكند. عقايد با تعصب پيوند نزديك دارد؛ زيرا آنچه را فرد درباره شيئى يا گروهى راست مىپندارد، به يقين در تعيين آمادگى او براى واكنش در برابر آن به شيوهاى بيش از شيوه ديگر كمك مىكند. در شكلگيرى تعصب، «تقليد» بيش از هر چيزى نقش دارد؛ يعنى ممكن است فرد بر اثر تقليد از پدر و مادر يا استاد خود و يا ديگران تعصب پيدا كند. تعصب بيشتر به ميل به قبول نظر رايج جامعه بستگى دارد تا به تجربه فردى.(14)
تعصب نقشى اساسى در تاريخ صدر اسلام داشته است. ابوطالب در مقاطع مختلفى از تعصب قبيلهاى بهره برد. حتى بنىهاشم، چه مسلمان و چه كافر، به علت تعصب و دفاع از فرد خود، سختىهاى محاصره اقتصادى در شعب ابىطالب را تحمل كردند. همين ويژگى و خصلت روانى عربها نقش بسيارى در حفظ جان پيامبر(ص) داشت.(15) بعد از اسلام اين خصلت روانى در جهت تثبيت هدفهاى اسلام به كار گرفته شد، ولى بعد از رحلت پيامبر و به ويژه در زمان حكومت امويان به حالت اوليه برگشت. بنابراين تعصب در تاريخ اسلام، هم داراى نقش مثبت است: آنجا كه در پيشبرد هدفهاى اسلام مؤثر بوده است، و هم داراى نقش منفى است: آنجا كه يا از موانع گسترش اسلام بوده است، يا از عوامل انحراف آن. 2- خودپرستى يا كبر و غرور
خودپرستى و خودمحورى انسان خود پرست يا خود محور، كسى است كه هوسهاى او بت و محور او گشته است؛ به طورى كه جز سود و منافع خويش، به چيز ديگرى نمىانديشد و همه چيز را فداى مصالح مادى خود مىنمايد و اين خصلت شيطان است؛ زيرا اولين تفرقه و ناهماهنگى از هنگام استكبار «ابليس» از سجده آدم آغاز شد. ريشه خودپرستى را مىتوان در مقولههايى، چون «كبر»، «عجب»، «حسادت»، «ترس» و… جستجو نمود.
امام صادق (ع) مىفرمايد: «برادرى با سردمداران و قدرتمندان و دوستى با متكبران تحقق نمىيابد.»(16)
آن كس كه خود را از ديگران برتر مىداند و هيچ ارزشى براى غير خود قائل نيست، ضمن تحقير مستمر ديگران، اسباب كينهجويى و دشمنى را فراهم مىسازد. شرط پايدارى دوستى و همبستگى، احترام متقابل است. انسان خودپرست و متكبر، هويت و ارزشى براى ديگران قائل نيست و تنها خويشتن مىبيند و حال آن كه همبستگى و اخوت، عكس اين را طلب مىكند؛ يعنى بايد خود را فداى دوست و همنوع كرد.
امام على (ع) مىفرمايد: «به خاطر برادرت، مال و جان خود را بذل كن (فدا كن).»(17) به نظر آن حضرت، مبدأ تمام عقدههايى كه منجر به اختلافات مىگردد، خودپرستى و خودمحورى است و اين تلازم به اندازهاى است كه آن حضرت از اختلاف نيروها به اختلاف هوسها تعبير مىفرمايد و خودمحورى و خودپرستى را بزرگترين خطرى مىداند كه هويت جامعه اسلامى و پيشرفت آن را تهديد مىكند.(18)
ازاين رو، براى مقابله با اين آفت و ريشههاى اختلاف سازان، همه مسلمانان لازم است كه به مقابله و پيكار عليه خودپرستى به پاخيزند؛ زيرا جهاد و مبارزه با دشمنان بيرونى فقط سبب پيروزى يك انقلاب يا نظام مىگردد و آنچه باعث تداوم و ماندگارى اين نظام مىشود، چيزى جز مبارزه با دشمن درونى نيست. بر همين اساس است كه پيامبر اسلام (ص) خطاب به گروهى از مسلمانان كه پيروزمندانه از ميدان جنگ برگشته بودند، فرمودند: «آفرين بر گروهى كه جهاد كوچكتر را انجام داده و جهاد بزرگتر هنوز برآنان باقى است.» و هنگامى كه از ايشان سؤال شد كه جهاد بزرگتر كدام است؟ فرمودند: «جهاد با نفس»(19)
امام على (ع) در اينباره مىفرمايد: «اعلموا ان جهاد الاكبر، جهاد النفس فاشتغلوا بجهاد انفسكم تسعدوا؛(20) بدانيد كه بزرگترين جهاد، مبارزه با نفس است، پس به جهاد خويش اشتغال ورزيد تا سعادتمند شويد.» 3- جهل و كج فهمى معارف عاليه اسلام
يكى از بزرگترين عوامل اختلاف، و علةالعلل دشمنىها و تفرقهها، جهل مسلمانان نسبت به هم و معارف عاليه اسلام راستين است؛ جهل به عقائد و احكام مذاهب اسلامى و جهل به تاريخ اسلام و تاريخ مذاهب و جهل افكار و انديشههاى گروهها و افراد موجود در جامعه است.
هركسى از اسلام، پيش خود، برداشتى خاص دارد و براى آن اصول و فروعى را معين مىكند كه گاهى با آنچه ديگران پنداشتهاند، مخالف و باعث خروج از اسلام است.
جهل به تاريخ اسلام، سنت معمول هنگام نزول وحى را از خاطرها محو نموده است و منشأ فتنهها و بدعتها را در ابهام نگه داشته است.
جهل پيروان مذاهب از مذاهب ديگر، جهل جناحهاى سياسى و اقليتهاى مذهبى از ايده و مسلك يكديگر، باعث بدگمانىها و تهمتهاى زيادى نسبت به هم، دشمنى و صفآرايى در مقابل يكديگر و پندارهاى نادرست در پيدايش مذاهب يكديگر گرديده است.
آرى، كج فهمىها و دور شدن مسلمانان از معارف اسلامى، بلاى عمده و ريشه همه بدبختىهاى آنان است. متفكر شهيد، استاد مطهرى(ره) تحت عنوان «انحطاط مسلمين در عصر حاضر» مىفرمايد:
«در ميان كشورهاى دنيا به استثناى بعضى كشورها، كشورهاى اسلامى، عقب ماندهترين و منحط ترين كشورها هستند. نه تنها در صنعت عقب هستند، در علم… در اخلاق در انسانيت و معنويت (نيز) عقب هستند. چرا؟… بايد اعتراف كنيم كه حقيقت اسلام به صورت اصلى در مغز و روح ما، موجود نيست، بلكه اين فكر، اغلب در مغزهاى ما به صورت مسخ شده، موجود است….»
فكر دينى ما بايد اصلاح شود. تفكر ما در اين باره غلط است….
ما قبل از اين كه بخواهيم درباره ديگران فكر كنيم كه آنها مسلمان شوند، بايد درباره خود فكر كنيم. چراغى كه به خانه رواست به مسجد حرام …. البته اين را نمىخواهم بگويم و شما را به غلط بيندازم كه استعمار و استثمار، ما را به اين حالت درآوده است. نه، ما قبلاً به اين حالت درآمديم، آنها امروز، ما را به اين حالت نگه مىدارند و علت مبقيه ما هستند. وگرنه ما، قبل از اين كه استعمار و استثمارى بيايد، افكارى… تدريجاً در ما پيدا شد و ما را به اين حالت درآورد…».
…حديث معروفى است «اذا ظهرت البدع، فعلى العالم ان يظهر علمه و الاّ فعليه لعنة الله(21)؛ اگر بدعتها پيدا شود (بدعت، يعنى آن چيزى كه جزء دين نيست ولى نام دين به خودش گرفته است و مردم خيال مىكنند، از دين است).»
… در ميان مردم، بر داناست كه اظهار بكند و بگويد. اين حديث شريف، وظيفه إحياء دين را، كه در درجه اول بر عهده علما است بيان مىكند، از راه مبارزه با بدعتها و تحريفها.»
اميدوارم از مجموع آنچه گفته شد، بتوانيم نتيجه بگيريم كه ما اكنون بيش از هر چيزى، نيازمند به يك رستاخيز دينى و اسلامى، به يك احياء تفكر دينى، به يك نهضت روشنگر اسلامى….
مخاطب سخن استاد شهيد(ره)، همه مسلمانان، علماء و فرق مختلف اسلامى است. با توجه به اين سخنان، احياء فكر دينى در تمام مجامع دينى و اسلامى ضرورى است. البته تذكر اين نكته لازم است كه اين نقل قول به معناى انكار تلاش رهبران و دردمندان نيست. اما بايد پذيرفت كه على رغم همه تلاش و كوششهاى درخور ستايش، هنوز هم بناى فكر دينى، تحول لازم را تجربه نكرده است. 4- كينهورزى و عقدههاى شخصى
يكى از عواملى كه موجب ايجاد اختلاف در جوامع اسلامى مىشود، كينه ورزىهاى شخصى و عقدهها مىباشد كه نمونه افرادى كه به اين دليل از صفوف مسلمانان جدا گشته و در مقابل حق ايستادهاند در تاريخ اسلام فراوان است. ازجمله: هنگامى كه رسولاكرم (ص) آنچه بدان مأمور بود در غدير خم اعلام نمود و اين امر در بلاد شايع گشت. «نصربن حارث كلده عبدى»، از اين موضوع آگاه شد؛ ازاينرو، به محضر رسول خدا(ص) آمد و گفت: از سوى خدا امركردى كه گواهى به خدا و رسالت تو بدهيم، و نماز وروزه و حج و زكات را بجا آوريم، همه را از تو پذيرفتيم و قبول نموديم. حال به اينها اكتفا ننمودى و باز دست پسر عمت را گرفته، و بلند نمودى و بر ما برترى دادى و گفتى: «من كنت مولاه فعلى مولاه» آيا اين امر توست يا ازجانب خدا مىباشد؟! حضرت فرمود: قسم به خدايى كه جز او معبودى نيست، اين امر از جانب خداوند است. آن شخص پس از شنيدن اين سخن به طرف شتر خويش رفت، در حالى كه مىگفت: «خدايا! اگر آنچه محمد(ص) مىگويد، راست و حق است، بر ما سنگى ببار و يا عذابى دردناك به ما برسان.» هنوز به شتر خويش نرسيده بود كه سنگى از آسمان فرود آمد و او رابه هلاكت رساند. و خداوند متعال اين آيه را نازل نمود: «سأل سائل بعذاب واقع» كه به اعتقاد علماى شيعه و جمعى از علماى اهلسنت اين آيه بعد از قضيه غدير و در اين خصوص نازل شده است.»(22)
همچنين در زمان حكومت امام على (ع) نيز نمونههاى بسيارى مىتوان يافت كه وجود عقدهها و كينههاى شخصى در افراد سبب جبههگيرى آنها در مقابل حضرت شده بود. كسانى كه دلهايشان مالامال از حقد و كينه نسبت به امام على (ع) به خاطر جنگهاى بدر، خيبر، حنين و غيره بود. آنها به بهانههاى مختلف از حق جدا گشته و در مقابل آن حضرت جبههگيرى نمودند. چنان كه در دعاى ندبه مىخوانيم: « فاودع قلوبهم احقادا بدرية و خيبرية و حنينية و غيرهن فاضبت على عداوته و اكبّت على منابذته» از اين رو، وجود حقد و كينه سبب مىشود كه افراد حق را ناديده گرفته و در مقابل آن جبههگيرى نمايند.
ناگفته نماند در نظام انقلاب اسلامى ما نيز اين امر محسوس است؛ زيرا شاهديم افرادى را كه از انقلاب زخمى خورده و يا كينهاى در دل داشته و يا خواهان مسئوليتى بوده ولى بدان نرسيدهاند، چگونه با اعمال و رفتار و قلمهاى زهرآگين خويش خواسته و يا ناخواسته به «همبستگى ملى» صدمه مىرسانند و باعث ايجاد اختلاف در جامعه اسلامى مىگردند؛ به طورى كه حتى راديوهاى بيگانه از آنان تمجيد مىنمايند. مقام معظم رهبرى (ادام الله ظله العالى) دراينباره مىفرمايند: «اين افراد مختلفند. برخىها عقدههايى دارند، بعضىها كينهاىدارند، بعضىها گلهاى از كسى دارند. براى خاطر دستمالى قيصريه را آتش مىزنند، براى خاطر دشمنى و يك كينه شخصى و يك محروميت از فلان مسؤوليت كه مايل بود به او بدهند، و مثلاً داده نشد، براى خاطر يك اشتباه در فهم مىبينند حرفى مىزنند اقدامى مىكنند كه در خدمت دشمن قرار مىگيرند.»(23) 5 – رياست طلبى و دنياگرايى
دنيا گرايى يكى از آفات اساسى است كه به ويژه خواص يك جامعه را در معرض تهديد قرار مىدهد؛ به طورى كه به خاطر منافع شخصى، از قبيل مال پرستى، رياستطلبى و… افراد خود را در مقابل حق قرار داده و حتى با جمعآورى عِدّه و عُدّه براى نيل به اميال شيطانى خويش تلاش مىنمايند.
رسول اكرم (ص) بزرگترين نگرانى امّت خويش را دنياپرستى عنوان نموده و مىفرمايد: «ان اكثر ما اخاف عليكم ما يخرج الله لكم من بركات الارض؛ بيشترين نگرانى من بر شما، از بركاتى است كه خداوند از زمين بر شما عنايت مىدارد.»، از حضرت پرسيدند كه منظورتان از بركات چيست؟ فرمود: «زهرة الدنيا؛(24) زيبايى دنيا».
همچنين امام على (ع)، دنياگرايى را اساس و ريشه همه مشكلات معرفى مىنمايند: «حب الدنيا رأس الفتن و اصل المحن.»(25)
با مراجعه به تاريخ اسلام به روشنى مىتوان دريافت كه چگونه گرايش خواص جامعه اسلامى به دنيا باعث اختلاف و تضييع حقوق گرديد. به عنوان مثال مىتوان به رياست طلبى طلحه و زبير اشاره نمود، هنگامى كه به انگيزه رسيدن به رياست با حضرت على(ع) بيعت نمودند، ولىاز آن حضرت جواب منفى شنيدند. از اينرو، سر به شورش برآورده و با ايجاد جنگ جمل، در صفوف مسلمانان اختلاف ايجاد نمودند.
ابن ابىالحديد مىنويسد: «طلحه و زبير به هوس كوفه با على(ع) بيعت كردند، ولى آنگاه كه پايدارى حضرت را در اين تصميم، محكم و سازشناپذيرى وى را مشاهده كردند كه آن حضرت مصمم است خط اصلى حكومتىاش را بر مبناى كتاب و سنت پيامبر اسلام (ص) قرار دهد، سربه شورش برداشتند.»(26)
در واقعه كربلا نيز دنياپرستى كوفيان جلوهگر است؛ به طورى كه عدهاى به جهت عشق به دنيا، مال و مقام و… در مقابل عطايا و پستها و مناصب پيشنهادى از سوى دستگاه يزيدى، از حق روى گرداندند و بيعت با امام حسين (ع) را شكستند و به جنگ با او برخاستند.
آرى، «حب دنيا منشأ همه بديهاست.» آفتى كه انقلاب اسلامى ما را نيز در معرض تهديد خويش قرار داده است؛ به طورى كه مقام معظم رهبرى بارها با ذكر موارد تاريخى همه اقشار و به ويژه مسؤولين را بر آن توجه دادهاند؛ زيرا اين دنياگرايىها و رياست طلبىها است كه باعث مىشود افراد بجز منافع شخصى، به چيزى ننگرند و هنگامى كه افراد فقط در پىكسب رياست، جناحبازى، مال و… باشند و براى دستيابى به آن به هر عملى اقدام نمايند، بدون آن كه به مسائلى، چون «دين»، «قانون» و «رهبرى» كه محورهاى وحدت در جامعه اسلامى هستند توجه نمايند، بىترديد «همبستگى ملى» در جامعه دچار بحران شده و «اختلاف» در كشور حاكم مىگردد كه ثمره آن جز از هم پاشيدگى نظام و… نمىباشد. 6- سست عهدى و پيمان شكنى
امام على (ع) مىفرمايد: «لاتعتمد على مودّة من لايوفى بعهده؛ به دوستى كسى كه به پيمانش وفا نكند، اعتماد مكن.»(27)
و همچنين مىفرمايد: «غش الصديق و الغدر بالمواثيق، من خيانة العهد؛ دغلبازى با دوست و خيانت در قرادادها، از خيانت در پيمانهاست.»(28) معلوم است كه مقصود از پيمان شكنى، نقض آن، بدون مجوز عقلى است. در اينجاست كه دغلبازي هم، نقض عهد شمرده مىشود و عاملى است براى جدايى و اختلاف. 7- تمسخر و تخاطب به القاب و اسامى زشت
دشنام دادن و ريشخند كردن، يكى از خوهاى زشت است كه در طبيعت آدمى نهفته است و اگر تربيت اخلاقى آن را مهار نكند، موجب آزار ديگران خواهد گرديد؛ استهزا و ريشخند كردن و گذشته زشت را به ياد كسى آوردن، موجب تحقير او، و از عوامل جدايى مسلمانان از يكديگر است. از اينرو، قرآنكريم مىفرمايد: «يا ايها الذين آمنوا لايسخر قوم من قوم عسى ان يكونوا خيراً منهم وَ لا نِساءٌ من نساء عَسى أَن يَكُن خَيراً منهُنَّ…؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگر را استهزا كنند، شايد آنها از اينها بهتر باشند، و نه زنانى از زنان ديگر شايد آنان بهتر از اينان باشند ….»(29)
از ابن عباس نقل شده كه اين آيه شريفه درباره «ثابت بن قيس» نازل شده است كه گوشهايش سنگين بود، و هنگامى كه وارد مسجد مى شد كنار پيامبر اكرم (ص) براى او جائى باز مىكردند، تا سخن حضرت را بشنود.
روزى دير رسيد و مردم انبوه شده بودند؛ ثابت پا بر گردن مردم مىنهاد و مىگفت: «تفسَّحوا»، راه بدهيد! راه بدهيد! تا به يكى از مسلمانان رسيد، و او گفت همينجا بنشين! چرا نمىنشينى؟ ثابت در خشم شد و گفت تو پسر فلانه نيستى؟ و آن زن در جاهليت بدنام بود. آن مرد شرمگين شد و سر خود را بزير انداخت، و اين آيه شريفه بر رسولخدا (ص) نازل گرديد.(30) و مسلمانان را از اينگونه كارهاى زشت كه باعث قطع همبستگى و اختلاف است، نهى كرد.
اين آيه شريفه همه مؤمنان، اعم از مردان و زنان را مورد خطاب قرار داده و به آنها هشدار مىدهد كه از اين عمل زشت (تمسخر) بپرهيزند؛ زيرا سرچشمه استهزاء و سخريه همان حس خود برتربينى و كبر و غرور است كه عامل بسيارى از اختلافات و جنگهاى خونين در طول تاريخ بوده است. قرآنكريم در ادامه اين توصيههاى اخلاقى مىفرمايد: «ولاتلمزوا انفسكم ولا تنابزوا بالالقاب بئس الاسم الفسوق بعد الايمان؛ يكديگر را مورد طعن و عيبجوئى قرار ندهيد، و با القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد، بسيار بد است كه بر كسى بعد از ايمان، نام كفر بگذاريد.»(31)
بسيارى از افراد بىبند و بار در گذشته و حال اصرار داشته و دارند كه بر ديگران القاب زشتى بگذارند، و از اين طريق آنها را تحقير كنند، شخصيتشان را بكوبند، و يا احياناً از آنان انتقام گيرند، و يا اگر كسى سابقه بدى داشته است، سپس توبه كرده و كاملاً پاك شده باز هم لقبى كه بازگو كننده وضع سابقاش باشد را بر او بگذارند. اسلام صريحآً از اين عمل زشت نهى مىكند، و هر اسم و لقبى را كه كوچكترين مفهوم نامطلوبى دارد و مايه تحقير مسلمانى است، نهى نموده است. زيرا موجب درگيرى و اختلاف مسلمين است. البته عوامل اختلاف و تفرقه بيش از اينهاست. عواملى، همچون خصلتهاى سركش و تمايل به تجاوزگرى انسان(32) دسائس استعمارگران و… كه در اين نوشتار سعى شده به مهمترين عوامل اختلاف اشاره شود. پيامدهاى ناگوار اختلاف در قرآنكريم
در قرآنكريم و روايات اسلامى، مطالب فراوانى در مورد زيانهاى اختلاف وجود دارد.
قرآن كريم به صراحت مىفرمايد: «…ولاتنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم و اصبروا انّ الله مع الصابرين(33)؛ …نزاع (و كشمكش) مكنيد تا سست نشويد و قدرت (و شوكت و هيبت) شما ازبين نرود و استقامت نمائيد كه خداوند با استقامت كنندگان است.»
در آيات پيشين اين سوره، قرآنكريم ثبات و به ياد خدا بودن را دو سبب از اسباب معنوى پيروزى برشمرده است و بلافاصله دستور «اطيعوا الله و رسوله…» را صادر كرده و در واقع، اطاعت از خدا و فرمانبردارى از دستورات او را در جنگ و غير جنگ و نيز اطاعت رسولش.(34) در اوامر و نواحى را، از اركان اساسى پيروزى دانسته است. خداوند بلافاصله در اين آيه شريفه فرمود: «ولاتنازعوا فتفشلوا…» فعل را به صيغه نهى بيان فرمود تا به اهميت مطلب، (اختلاف و نزاع و كشمكش) در ميان مسلمانان كه سبب ضعف آنان مىشود و عزت و شوكت آنان را از ميان مىبرد … به خوبى تأكيد نموده باشد.
واژه «تنازع» از «نزع» است و نزع به معناى براندازى و بركندن است. چنان كه در تفسير المنار آمده است: تنازع، همچون «منازعه»، مشاركت در نزع است؛ يعنى جذب و اخذ شيئى به شدت يا نرمى، مانند نزع روح از جسد. در واقع هر يك از متنازعين مىخواهد آنچه را كه ديگرى دارد، بگيرد.(35) تنازع بدين معناست كه دو نفر كه از نظر فكر و سليقه و… اختلاف دارند، در مقابل هم موضعگيرى كرده و يكديگر را بكوبند تا اين كه يكى از آن دو بر ديگرى پيروز گردد و معلوم است كه ثمرهاش جز پراكندگى و سستى و ضعف چيز ديگرى نيست؛ از اينرو، خداوند دستور داده كه از پراكندگى و نزاع اجتناب كنيد؛ زيرا در غير اين صورت، سست و ضعيف و ناتوان مىشويد (فتفشلوا) و در نتيجه، قدرت و عظمت شما از ميان مىرود.
و جمله «و تذهب ريحكم» يعنى «تذهب قوتّكم» زيرا، وقتى نيرو كم شد، دشمن غلبه مىكند. در واقع «ريح» در اينجا استعاره است براى قوت و نيرو.(36)
و در تفسير نمونه آمده است: «ريح، به معناى باد است و اين كه مىفرمايد: اگر به نزاع با يكديگر برخيزيد سست مىشويد و در پى آن، باد شما را از ميان خواهد برد، اشاره لطيفى به اين معناست كه «قوت و عظمت» و جريان امور بر وفق مرادتان از ميان خواهد رفت.»(37)
با مراجعه به تاريخ صدر اسلام به روشنى مىتوان دريافت كه ضعف و انحطاط مسلمانان در اثر اختلاف و تفرقه و فراموش كردن ارزشهاى اصيل اسلامى به وجود آمد. در اثر نزاع و كشمكش، ضربههايى سهمگين بر پيكر اسلام وارد آمد و امت بزرگ و نيرومند اسلام به ملتهاى كوچك و ضعيف تبديل شد. در اثر اختلاف بود كه كشور بزرگ و نيرومند «اندلس» از ليست كشورهاى اسلامى حذف شد و در اثر اختلاف است كه كشور فلسطين نيز دچار بحران شده و ساكنين مسلمان اين كشور، آواره شدهاند و لبنان مورد تهاجم اسرائيل غاصب قرار مىگيرد و كشور افغانستان و عراق در بحران جنايات ددمنشانه آمريكا بسر مىبرد. بر همين اساس است كه امام على (ع) بالاترين عامل شكست و ذلت و سقوط امت اسلامى را تفرقه و اختلاف دانسته و با كمال صراحت، فتنهانگيز و تفرقهافكن را مستوجب قتل مىداند، و نه تنها تفرقهافكن عينى و موجود را سزاوار چنين عقوبتى مىداند، بلكه حتى كسى را كه شعار تفرقه دهد و قدم نخستين شقّ عصاى مسلمانان را بردارد، سزاوار قتل مىداند. چنانكه در فرازى از يكى از خطبههايش خطاب به مسلمانان چنين مىفرمايد: «وَ اَلْزَمُوا السَّواد الاَعْظم، فَاِنَّ يَدَاللّهِ مَعَ الْجَماعَه، وَ اِيّاكُم وَالْفُرْقَه، فَاِنَّ الشّاذَّ مِنَ النّاس لِلشَّيْطان، كَما اَنَّ الشّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْب؛(38) به جمعيت عظيم مسلمانان بپيونديد، كه دست خدا (قدرت و عنايت خدا) با جماعت است، و از پراكندگى دورى كنيد؛ زيرا آن كه از جمع مسلمانان به يك سو شود، بهره شيطان است، چنان كه گوسفند از گله درماند، نصيب گرگ بيابان است.»
امام على (ع) به قدرى نسبت به گروه خوارج كه موجب تفرقه در ميان سپاه آن حضرت شدند و با شعارهاى فريبنده براى خود دسته جدا كرده بودند، اظهار بيزارى نموده و مىفرمايد: «اَلا مَنْ دَعا اِلى هذا الشِّعارِ فَاقْتُلُوه و لو كانَ تَحْتَ عِمامَتِى هذه؛(39) آگاه باشيد! كسى كه به اين شعار (اغواگر و تفرقهافكن خوارج) دعوت كند، گرچه در زير عمامه من پناه آورده باشد، او را بكشيد.»
پيداست كه شعار تفرقه موجب فتنه مىشود. قرآنكريم مىفرمايد: «والفتنةُ اشدُّ من القتل؛(40) يعنى فتنهانگيزى از كشتن بدتر است» زيرا فتنهانگيزى چنان كه در ابتداى اين مبحث گذشت موجب سستى و از بين رفتن نيروها و در نتيجه غلبه دشمن مىشود. در اثر اختلاف و نزاع، تمامى وقت مسلمانان گرفته شده و فرصت تفكر و عمل براى اهداف اصلى از ايشان سلب مىگردد، در تمام دوران زندگى، مسائل اصلى، در حاشيه و مسائل فرعى، در متن زندگى قرار مىگيرد. رقبا در همه زمينهها،از مسلمانان پيشى گرفته و در حقيقت، بدون درگيرىهاى زايد، بر مسلمانان مسلط مىشوند. طبيعت انسانى اينگونه است كه توانايى توجه به چند امر را به صورت مداوم ندارند. وقتى اين فرقه مسلمان، تمام همتش را در كوبيدن فرقه ديگر مصروف مىدارد و در مقابل، رقيب اصلى ايشان، يعنى آن كه اصول هر دو فرقه را بر خلاف عقايد و اهداف خويش مىبيند، طلايىترين فرصت را پيدا كرده و از غفلت حاصله براي رقبا، بيشترين استفاده را برده و به تحكيم خويش مىپردازد. گاه اين درگيرىهاى فرعى، به اشتباه، اصلى شمرده شده و گروهها و احزاب مختلف كه در اصول اعتقادات و اهداف اوليه مشتركند، يكديگر را خطرناكتر از رقيب اصلى معرفى مىنمايند و امنيت كامل را به دشمن حقيقى مىبخشند و در مقابل، نا امنى بى حد و حصرى را براى افراد مختلف پاىبند به اساس دين و نظام اسلامى، به ارمغان مىآورند. و اين فاجعهاى است بزرگ كه در سخنان گوهربار حضرات معصومين (ع) از آن به تبديل معروف به منكر و منكر به معروف ياد شده است؛ يعنى مشاهده مىشود كه افرادى (جناح و حزبى) براى كوبيدن (ترور شخصيت) فرد يا گروهى از مسلمانان، با دشمن اسلام و مقدسات پيمان مىبندند. حال آن كه دستور صريح شريعت نجاتبخش اسلام كه به كرّات و با الفاظ گوناگون بيان شده اين است كه: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! افراد كافر (معاند) را به جاى مؤمنين راستين، دوست خود قرار ندهيد…»(41)
امروزه، انحطاط مسلمين از اختلاف ديرينهاى است كه كمتر كسى در فكر علاج آن برآمده است. جوامع مسلمان هنوز به خود نيامدهاند و بر نقاط اختلافى و نزاعانگيز، بيشتر پاى مىفشارند و اين بيمارى روانى، بيشتر محتاج علاج است تا بيمارىهاى جسمى. اين كه از دميدن در كوره اختلاف، احساس شعف و گاه احساس پيروزى بشود، يك بيمارى خطرناكى است كه طبيبان حاذق را مىطلبد تا پس از مدتها تلاش و تلقين و پالايش متون فرهنگى، سلامت را به جامعه اسلامى برگردانند.
از مطالب يادشده درمىيابيم كه اختلاف و ناآگاهى مسلمين سبب سلطه استعمارگران بر كشورهاى اسلامى شده و شؤون اقتصادى و فرهنگى آنان را قبضه كرده است و ذخائر آنان را غارت مىكند؛ در حالى كه مسلمانان موقعيتهاى جمعيتى و منطقهاى ممتازى دارند و از نظر طبيعى در شرايط خوبى بسر مىبرند و نيز از لحاظ استراتژيك در حساسترين مناطق جهان زندگى مىكنند و باسابقهترين تاريخ و تمدن و دانش را دارند. مهمتر از همه، داشتن دين مشترك اسلام و كتاب قرآنكريم است كه مىتواند جهان انسانيت را به سعادت و كمال رهنمون گردد. بنابراين، كشورهاى اسلامى و در صدر آنها جمهورى اسلامى ايران كه بزرگ رهرو دولت كريمه است، بايد براى محو استكبار جهانى و فرزند نامشروع وى (اسرائيل خونآشام) يدِ واحده شوند و در صدد زدودن طرحها و نقشههاى آنان برآيند. باتوجه به اوضاع كنونى جهان، مسئله وحدت و همبستگى ملى و دينى ميان مسلمين از ضرورىترين مسائل جهان اسلام است، و بايد هر چه سريعتر و جدىتر براى دستيابى به اين مهم قيام كرد. محور و مركز ثقل اين وحدت و همبستگى «اسلام و ايران» است. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1- سوره آل عمران، آيه 103. 2- سوره مائده، آيه 2. 3- تفسيرنمونه، ج 4، ص 253. 4- ر.ك: سوره مائده، آيه 2. 5- سوره آل عمران، آيه 103. 6- سوره روم، آيه 22. 7- سوره روم، آيه 31 و 32. 8- سوره انعام، آيه 64. 9- همان، آيه 159. 10- سوره زخرف، آيه 21. 11- سوره مائده، آيه 54. 12- اصول كافى، ج 2، ص 308. 13- همان. 14- اتوگلانبرگ، روانشناسى اجتماعى، ترجمه علىمحمد كاردان تهران، انديشه ، سال 1364، ج 2، ص 537 – 539. 15- جعفر مرتضى عاملى، الصحيح من السيرة النبى الاعظم، قم، جامعه مدرسين حوزه علميه، 1402 ق، ج 1، ص 182. 16- تحف العقول، ص 376. 17- همان، ص 212. 18- رمز تداوم انقلاب در نهج البلاغه، محمدى رىشهرى، ص 37. 19- بحارالانوار، ج 19، ص 182. 20- غررالحكم. 21- ده گفتار، انتشارات صدرا، ص 144 – 151. 22- علامه امينى، الغدير، ترجمه: محمد تقى واحدى، ج 2، ص 127 – 128. 23- روزنامه جمهورى اسلامى ايران، 27/9/1378. 24- فيض كاشانى، محجةالبيضاء، ص 358. 25- غررالحكم. 26- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 10. 27- تصنيف غررالحكم، حديث: 9562. 28- همان، حديث: 9599. 29- سوره حجرات، آيه 11. 30- كشف الاسرار، ج 9، ص 259. 31- سوره حجرات، آيه 11. 32- سوره آل عمران، آيه 19، سوره شورى، آيه 14. 33- سوره انفال، آيه 46. 34- نويسنده تفسير المنار، ج 8، ص 24 نوشته است: عدم اطاعت از دستور رسول اكرم(ص) را در ميدان جنگ احد، مسلمانان ديدند و «نالوا ما نالوا منهم…». 35- ر.ك: تفسير المنار، ج 8، ص 25. 36- همان، ج 5، ص 25. 37- تفسيرنمونه، ج 7، ص 196. 38- سيد رضى، نهج البلاغه، خ 127. 39- همان. 40- سوره بقره، آيه 191. 41- سوره نساء، آيه 144.
امام حسن عسكرى (ع) از منظر ديگران
حسن بن على بن محمد بن على(ع) در ماه ربيع الثانى (ششم يا هشتم يا دهم) سال 230 يا 231 ه به دنيا آمد. مادر آن بزرگوار از زنان صالحه و عارفه بوده است كه به نام حديث، سليل، و سوسن ياد شده است.(1)
ولادت حضرت امسال همزمان شده است با دورانى كه هنوز غم تخريب مرقد عسكريين (ع) بر آن سايه افكنده است و دلهاى شيعيان بلكه مسلمانان را داغدار نمود، چرا كه امام حسن عسكرى(ع) نه تنها در منظر شيعيان بلكه در ديدگاه علماى اهل سنّت و شخصيتهاى جهان اسلام نيز از جايگاه والا و با عظمتى برخوردار است، آنچه پيش رو داريد نگاهى است به شخصيّت امام حسن عسكرى (ع) از منظر ديگران. 1- معتمد عباسى
نقل شده است كه جعفربن على الهادى از معتمد درخواست كرد كه او را به امامت نصب كند و مقام برادرش امام عسكرى(ع) را بعد از ايشان به او واگذار نمايد. معتمد گفت: «منزلت و مقام برادرت مربوط به ما نمىشود بلكه «انّما كانت باللّه عزّ و جلّ» فقط از طرف خداوند عزيز و جليل است و ما هر چند در نابودى و پايين آوردن مقام آنها تلاش كرديم، خداوند از اين كار اباء دارد و هر روز بر مقام و رفعت آنها افزود، از طريق حفظ و نگهدارى، و نيكو سكوت كردن و از طريق (افزودن) علم و عبادت آنها، و امّا تو اگر در نزد شيعيان برادرت منزلت و مقام او را دارى، نيازى به ما ندارى، و اگر از چنان منزلتى برخوردار نيستى و آن اوصافى را كه برادرت داشت دارا نيستى، از ما در اين رابطه كارى ساخته نيست.»(2) 2- طبيب دربار
بختيشوع المح طبيب معروف بود و در زمان امام حسن عسكرى(ع) طبيب دربار عباسى نيز بود. روزى حضرت عسكرى(ع) نياز به طبيب پيدا كرد از بختيشوع درخواست كرد كه يكى از شاگردان خود را در محضر حضرت بفرستد، او به يكى از شاگردان خود دستور داد كه نزد امام حسن عسكرى(ع) برود و از مقام و منزلت آن حضرت براى او نكاتى متذكر شد از جمله گفت: «طلب منى ابن الرضا من يقصده فصراليه و هو اعلم فى يومنا هذا بمن تحت السّماء…؛ ابن الرضا خواسته كسى نزد او بفرستم (براى طبابت) پس تو نزد او مىروى در حالى كه اين مسئله را (بخوبى) بايد بدانى كه در اين زمان زير آسمان از او داناتر نيست، و آنچه به تو دستور مىدهد اعتراض نكن.»(3) 3- احمد بن عبيد اللّه بن خاقان
احمد عامل جمع آورى خراج و ماليات در منطقه قم بود، پدرش عبيداللّه بن خاقان وزير معتمد عباسى بود، خود احمد از ناجين و دشمنان سرسخت اهل بيت(ع) به حساب مىآمد، او مأمور شد كه گزارش كسانى از آل ابى طالب را كه مقيم سامرّا هستند و جايگاه و منزلت آنان را نسبت به سلطان بنويسد، پس او چنين گزارش داد: «در سامرّا نديدم و نشناختم مردى از خاندان على را به مانند حسن بن على بن محمد بن الرضا(ع) و نشنيدم جز سكوت و عفت و بزرگى و كرم او در نزل اهل بيتش و تمام بنى هاشم، و همين طور همه او را مقدّم مىداشتند بر بزرگان، پيرمردان و رهبران و وزراء و… بعد از اين ارزش و مقام وى در نظرم بزرگ آمد و فهميدم كه دوست و دشمن او را به ديده احترام مىنگرند.»
همين احمد نقل نموده كه در مجلس پدرم عبيداللّه بودم كه دربانها وارد شدند و گفتند: ابن الرضا(ع) (يعنى امام عسكرى(ع)) دم در است. پس پدرم با صداى بلند گفت: به او اجازه ورود دهيد، احمد گويد: از جسارت دربانان كه در نزد پدرم مردى را با كنيه (كه نشانه احترام اوست) معرفى نمودند با اين كه در نزد او جز خليفه يا ولى عهد يا فردى كه شاه عباسى معرّفى نموده بود با كنيه معرّفى نمىكردند، پس ديدم مردى كه قامت رسا و صورت زيبا و جوان نورس بود وارد شد به محضى كه نگاه پدرم به او افتاد چندگام جلو رفت، و هرگز نديده بودم پدرم با فردى از بنى هاشم و يا رهبران و يا ولى عهدها اين گونه رفتار كند. پس زمانى كه او داخل شد پدرم با او معانقه كرد و صورت و بازوى او را بوسيد و او را بر مصلّاى خويش نشاند. سپس احمد مىگويد فرداى آن روز بعد از اين كه پدرم نماز خواند نزد او رفتم، گفت: احمد حاجتى دارى؟ گفتم: بلى، اجازه مىدهى سؤالى مطرح كنم؟ گفت: اجازه دارى پسرم هرچه دوست دارى بگو. گفتم: پدر! آن مردى كه ديروز آمد كه بود. كه آن همه تجليل و احترام و تكريم نمودى و گفتى: جانم و پدر و مادرم فداى تو باد؟ پس گفت: او امام شيعيان، و ابن الرضا بود مدتى ساكت ماند آنگاه گفت: پسرم اگر خلافت از بنى عباس زائل شود هيچ كس از بنى هاشم جز همين فرد مستحق آن نيست، زيرا او بخاطر فضل و عفت، صيانت نفس، عبادت، زهد، صلاحيت و رفتار زيبايش مستحق اين مقام است اگر پدر او را ديده بودى، مىديدى كه مردى بزرگوار، با جلالت، بهترين و فاضلترين بود.»(4) 4- نويسنده معتمد عباسى
از ابى جعفر احمد القيصر البصرى نقل شده است كه ما نزد آقايمان ابى محمد در عسكر(سامرّا) بوديم پس خادم سلطان (معتمد) وارد شد. عرض كرد: اميرمؤمنان!! به شما سلام رسانده و گفته است، كاتب (دربار) ما «انوش نى» مىخواهد دو پسر خود را پاكيزه كند، درخواست مىكنيم از شما كه به نزد او بروى و براى سلامتى و بقاى فرزندان او دعا فرمايى. پس من دوست دارم اكنون شما سوار اسب شده نزد او بروى و اين كار را انجام دهى. البته اين زحمت را براى آن به شما تحميل كرديم كه او (نصرانى) خود گفته است: ما (دوست داريم) با دعاى بقاياى نبوت و رسالت متبرك شويم پس آن گاه آقاى ما (حسن عسكرى(ع)) فرمود: «الحمد للّه الّذى جعل النصارى اعرف بحقنا من المسلمين؛ستايش خداى را كه نصارى را آگاهتر به حق ما از مسلمين (اين زمان) قرار داد.»(5)
آنگاه حضرت فرمود: اسبى را برايم آماده كنيد، پس سوار شد تا بر «انوش» وارد شديم، در حالى كه او سربرهنه و پابرهنه همراه با عالمان و راهبان مسيحى در حالى كه انجيل را بر سينه نهاده بود، به استقبال آن حضرت آمد و به امام عرض كرد: اى سيد ما متوسّل مىشوم به سوى تو با اين كتاب (انجيل) كه خود بر آن از ما داناترى، جز آن كه گناه جسارت زحمت خودت را بر من ببخشى قسم به حق مسيح بن مريم و آنچه كه از انجيل از نزد خداوند آورده است ما از اميرالمؤمنين(خليفه) شما را درخواست نكرديم مگر به اين جهت كه در انجيل (مقام شما را) يافتيم مانند مقام مسيح در پيشگاه الهى.
پس امام عسكرى(ع) فرمود: «امّا ابنك هذا فباق عليك و امّ الآخر فمأخوذ عنك بعد ثلاثة ايامٍ – اى ميّتاً – و هذا الباقى يسلم و يحسن اسلامه و يتولّانا اهل البيت ؛ امّا اين پسرت باقى مىماند و اما ديگرى از تو گرفته مىشود – يعنى مىميرد – بعد از سه روز و اين كه باقى مىماند، مسلمان مىشود و اسلامش نيكوست و ما اهل بيت را دوست مىدارد. پس انوش گفت: بخدا قسم اى سيّد من سخن تو حق است، و براستى مرگ اين پسرم برايم آسان است، بخاطر آنچه كه از پسر ديگر گفتى كه مسلمان مىشود و شما اهل بيت را دوست مىدارد، پس برخى از كشيشان پرسيد چرا خود مسلمان نمىشوى؟ انوش گفت: من مسلمانم و مولايم اين را مىداند پس مولاى ما فرمود: راست مىگويد و اگر نبود كه مردم مىگفتند: ما خبر وفات پسرت را داديم و آنچنان كه ما گفتيم واقع نشده، از خدا مىخواستم بقاى فرزندت را.
انوش: من جز آن چه اراده كردهاى نمىخواهم. ابوجعفر احمد مىگويد: بخدا قسم اين پسر بعد از سه روز از دنيا رفت و دوّمى بعد از يك سال مسلمان شد و با ما نزد امام حسن(ع) تا وفات آن حضرت بود.(6)
روايت فوق سراسر عظمت امام حسن عسكرى(ع) را مىرساند، هم مىرساند كه مسيحيان به مقام و عظمت اهل بيت آگاهى دارند، چرا كه در انجيل عظمتى چون مسيح(بلكه بالاتر) از آن براى آنها بيان شده است و همين طور كاشف و بيانگر علم غيبى آن حضرت است كه از آينده افراد خبر مىدهد.و همين طور اين نكته و درد را نيز آشكار مىسازد كه افرادى با اين همه عظمت در بين مسلمين وجود داشته نه تنها از علم و عظمت آنها استفاده نبردند، بلكه آنان را با انواع اذيت و آزارها، رنج دادند و تنها در مواردى كه درمانده مىشدند و يا افتخار مىخواستند براى خود كسب كنند درب خانه اهل بيت مىآمدند. 5 – ابن صبّاغ مالكى
او درباره امام حسن عسكرى(ع) و علم و عظمت او چنين مىگويد: «او آقاى مردم عصرش و امام روزگارش بود، سخنان او محكم، كارهايش پسنديده، اگر افاضل زمان او قصيده باشند او در خانه و معدن قصيد قرار دارد، اگر گردنبدى از دُر را به نظم كشند رابط و تنظيم كننده او خواهد بود سوار بر علومى است كه همسان ندارد و بيان كننده غوامض آن است كه كسى با او مجادله نتواند كشف كننده حقايق است با نظر صائب خود، اظهار كننده دقائق است با فكر ژرف انديش خود، بيان كننده امور غيبى در (جلسات) پنهانى بود. او داراى بزرگوارى ريشه دار و روح و ذات كريم بود، خداى او را مورد رحمت فراوان خويش قرار داده در بهشت جايش دهد.»(7) 6- زندانبانان حضرت
خليفه عباسى به صالح بن وصيف توصيه كرد كه در حبس به امام حسن عسكرى(ع) سخت گيرد، صالح گفت: چه كنم، من او را به دست دو نفر كه بدترين اشخاص است سپردهام بنام على بن يارمش و ديگرى افتامش ولى بعد از مدّتى اين دو نفر اهل نماز و روزه شدهاند، و به مقاماتى دست يافتهاند، پس آن دو را احضار كردند، و مورد ملامت قرار دادند، كه چرا بر امام حسن عسكرى(ع) سخت نمىگيريد، گفتند: چه كنيم و چه بگوييم در حق مردى كه روزها را روزه مىگيرد و شبها را تا صبح مشغول عبادت است… و هر وقت به ما نظر مىافكند بدن ما مىلرزد چنان كه مالك نفس خود نيستيم و نمىتوانيم خود را نگهداريم، خليفه وقتى سخنان آن دو را شنيد، با ذلّت از نزد صالح برگشت.(8) 7- محمد بن طلحه شافعى
او درباره امام حسن عسكرى(ع) مىگويد: «بدان منقبت عالى و مزيت بزرگى كه خداوند او را به آن اختصاص داده است و گوهر آن را به گردن او آويخته است و آن را صفت دائمى كه روزگار تازهگى آن را كهنه نمىكند و زبانها خواندن و نشر آن را فراموش نمىكند، اين است كه مهدى محمد(ع) از نسل اوست و از او آفريده شده و فرزند و پاره تن او مىباشد.»(9) 8 – سبط ابن الجوزى
او مىگويد: «حسن بن على بن محمد… عالم و ثقه و مورد اطمينان بود و از پدرش و جدّش روايت نقل نموده است»(10)
البته جملات فوق خيلى كمتر از قامت بلند عظمت علمى و شخصيتى حضرت عسكرى(ع) است ولى از يك عالم سنّى به همين مقدار نيز مىتواند قابل اهمّيت باشد. 9- راهب ديرالعاقول
او از بزرگان مسيحيت و داناترين آنها بود، هنگامى كه كرامات امام حسن عسكرى(ع) را شنيد، و ديد آنچه ديد از كرامات، با دست (مبارك) آن حضرت اسلام اختيار كرد، لباس نصرانيت را از تن بيرون آورد و لباس سفيدى بر تن نمود و زمانى كه پزشك معروف پيش گفته، بختيشوع از او درباره دست برداشتن از دينش (و مسيحيت) پرسيد، در جواب گفت: او را همچون مسيح و مانند او يافتم، لذا به دست او (امام عسكرى(ع)) مسلمان شدم (آرى) او مانند عيسى است در نشانهها و برهانهايش، آنگاه نزد حضرت عسكرى(ع) رفت و ملازم او بود تا از دنيا رفت.(11) 10 – علّامه محمد ابوالهدى افندى
او درباره عظمت تمامى اهلبيت عصمت و طهارت، سخنان زيبايى دارد آن جا كه مىگويد: «مسلمانان شرق و غرب عالم مىدانند كه آنها رؤساى اولياء و امامان برگزيده بعد از رسول اعظم(ص) هستند، و آنها از نسل او و فرزندان پاك او كه يكى بعد از ديگرى و نسلى بعد از نسل قبلى به دنيا آمدهاند تا زمان ما مىباشند. آنها اولياء بدون شك و رهبران مردم به پيشگاه حضرت قدسيه (خداوندى) هستند، محفوظ (و معصوم) از آلودگى و عيب مىباشند، كسانى كه بعد از طبقه اصحاب كه همراه نبى اكرم(ص) بودند، در صدر اولياء قرار دارند، يعنى حسن(ع) و حسين(ع) و سجاد(ع) و باقر(ع)، و كاظم(ع) و صادق(ع) و جواد(ع) و هادى(ع) و التقى(ع) و نقى(ع) و عسكرى(ع).»(12) 11- علّامه شبراوى شافعى
او مىگويد: يازدهمين امام حسن خالص ملقب به عسكرى است، در شرف او همين بس كه امام مهدى(عج) منتظر از اولاد اوست. خدا به اين بيت (اهل بيت) خير كثير دهد كه بيت شريفى است، و نسب خالص و بلند مرتبه دارد و همين بس در افتخار اين خانواده از علوّ و بلندى مقام…خوشابحال حسن عسكرى كه از خانواده عالى مرتبه و بلند مرتبهاى مىباشد و براستى در بلند مرتبگى غلبه يافته بر همه و رفعت يافته بر خورشيد و قمر از نظر جايگاه، و همه كمالات بدون استثناء در او جمع آمده و هيچ كمالى با كلمه «غير» و الاً از او استثنا نشده است همچون دُر و گوهر در مجد وعظمت آن امامان به نظم آمدهاند، اوّل آنها با آخر آنها يكسانند. و چه بسيار كسانى كه تلاش كردند مقام آنها را پايين آورند ولى خدا آنها را بالا برد.(13) 12- على بن اوتاش(14)
محمد بن اسماعيل علوى مىگويد: «امام عسكرى(ع) را زمانى در نزد على بن اوتامش كه يكى از دشمنان سرسخت آلمحمد(ص) بود زندانى كردند او مردى زشت خو و بد سيرت (بود) و با خاندان على(ع) عداوتى ديرينه داشت از طرف خليفه به او دستور داده بودند كه هر چه مىتواند امام را اذيت كند و بر او سختگيرى نمايد. امّا ابهت، هيبت و صلابت امام(ع) و حالات عرفانى و معنوى آن حضرت چنان آن مرد شقاوت پيشه را متحوّل كرد – با اين كه حضرت عسكرى بيش از يك روز در زندان او نبود – كه صورت خود را به احترام حضرتش بر خاك مىنهاد و سر خود را بالا نمىگرفت و همراهى يك روزه اين مرد با پيشواى يازدهم، رفتار و گفتارش را عوض نمود و حضرت عسكرى(ع) را در منظر او نيكترين مردم قرار داد.» 13- محمد شاكرى
از همراهان امام عسكرى(ع) درباره آن حضرت مىگويد: او در محراب عبادت مىنشست و سجده مىكرد در حالى كه من پيوسته مىخوابيدم و بيدار مىشدم و مىخوابيدم در حالى كه او در سجده بود او كم خوراك بود، برايش ميوههايى مىآوردند، او يكى دو دانه از آنها را مىخورد و مىفرمود: محمد! اينها را براى بچّه هايت ببر.(15)
با توجه به آن چه كه از سخنان عالمان و محدّثان و مورخان اهل سنّت و غير آنها درباره امام عسكرى(ع) نقل شد بخوبى بدست مىآيد كه مقامات معنوى و فضائل علمى آن حضرت بر اثر اتصال به پروردگار ربوبى، و بر اثر عبادت و زهد بندگى، به اين جهت به اين بدخواهان و دشمنان اهل بيت(ع) و آنهايى كه در طول تاريخ سعى كردهاند از طريق حذف فيزيكى و شهادت امامان و يا از طريق حبس و زندان، و يا از راه تخريب قبور و بارگاه امامان، نام اهل بيت (ع) و مرام آنان را از زمين و ياد و محبّت آنها را از قلبها بردارند، بايد گفت كه سخت در اشتباه هستند و هرگز بر اين كار موفق نخواهند شد، آن زمانى كه على(ع) را خانه نشين كردند شيعيان آن حضرت بسيار محدود بود امّا با شهادت او و ديگر امامان و تخريب قبور ائمه بقيع، و تخريب مرقد امام حسين(ع)در كربلا كه فقط 17 بار توسط متوكّل عباسى انجام گرفته است نه تنها از شيعيان على(ع) كاسته نشده بلكه امروزه با تمام افتخار مىتوان گفت چهارصد ميليون شيعه در جهان داريم. آرى خداوند خواسته نام اهل بيت و مكتب آنان را زنده نگهدارد هرگز كسى قادر نخواهد بود جلو پيشرفت آن را بگيرد. به اين جريان تاريخى توجه نماييد.
اربلى در كشف الغمّه نقل كرده است كه مستنصر خليفه عباسى، سالى جهت زيارت قبور اجداد خود(و تفريح) به سامرا رفت. ابتدا به زيارت عسكريين(ع) مشرف گرديد و سپس به مقبره خلفاء عباسى رفت. ديد آنجا خراب گرديده است و پرندگان (و حيوانات) قبور خلفاء را آلوده كردهاند.
از اين مسئله متأثر شد يكى از همراهان گفت: قدرت و ثروت در دست توست و خليفه مسلمين تو هستى، دستور ده كه قبور پدرانت را مرتب كنند! همچنان كه قبور اين علويين را مشاهده مىكنى كه داراى صحن و بارگاه و فرش، چراغ و خدمه و زوّار مىباشند. مستنصر گفت: اين امرى است الهى و به زور نمىتوان مردم را واداشت كه به زيارت قبور پدران من بيايند و اگر هم اجبار كنم پذيرفته نيست.(16) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. ر.ك الارشاد، شيخ مفيد، ج 1، ص 313 ؛ و تذكرة الخواص، سبط بن الجوزى، ص 324. 2. الخرائج و الجرائح، قطب راوندى، ج 3، ص 1109 و محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 52 ص 50 و اعلام الهداية، ج 13، ص22. 3. الخرائج، همان، ج 1، ص 422 باب 12، ح 3؛ و اصول كافى ج1، ص 512 باب 124 ح 24، و اعلام الهداية، ص 22. 4. اصول كافى، همان، ج 1، ص 503 – 504 باب 24 روايت 1 و كمال الدين، ج 1، ص 41 – 42. 5. مدينه المعاجز، ص 583؛ حلية الابرار، ج 2، ص 498 ؛ سفينة البحار، ج 2، ص 203. 6. الفصول المهمّه، ص 275 و اعلام الهداية، ج 13، ص 27. 7. شيخ عباس قمى، منتهى الآمال، سازمان انتشارات جاويدان، ص 450 و كشف الغمة، ج 3، ص 290. 8. محمد بن طلحه شافعى، مطالب السؤول، ج 2، ص 148 و اعلام الهداية، ص 26. 9. تذكرة الخواص، ص 362 و اعلام الهداية، ص 27. 10. الخرائج و الجرائح، قطب راوندى، ج 1، ص 422 و 424، بحارالانوار، ج 50 ص 261 و اعلام الهداية،همان، ج 13، ص26. 11. احقاق الحق، ج 2، ص 621، و كتاب ضوءالشمس الى الهدى افندى، ج 1، ص 119 و اعلام الهداية، ص 27. 12. الاتحاف بحب الاشراف، ص 178، و اعلام الهداية. 13. در كافى به نام (نارمش) ياد شده است. 14. اربلى، كشف الغمة، ج 3، ص 286 اصول كافى، باب مولد ابى محمد الحسن بن على (ع)، حديث 8. 15. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، ج 50، ص 253. 16. تاريخچه عسكريين(ع)، سيد مصلح الدين مهدوى، فردوس اصفهانى، 1381، ص 36.
مرورى بر تاريخچه حزب الله لبنان
تهاجم؛مقاومت ؛ پيروزى
حزب اللّه يك جنبش جهادى، ايمانى است
مقام معظم رهبرى(دام عزه)
همانگونه كه مقام معظم رهبرى اشاره نمودند حزب اللّه يك جنبش است كه بر دو پايه استوار است: ايمان و جهاد.
ايمان و جهاد – به معناى وسيع آن و نه فقط در مقابل اسرائيل – ايديولوژى حزب اللّه را مشخص مىكند و ضمن آن مبادى و اهداف اين حزب معلوم مىشود.
حمله صهيونيستى سال 1982م در 4 ژوئن ارتش اسرائيل تهاجم بسيار گستردهاى را از زمين، هوا و دريا به لبنان آغاز نمود. به سرعت و بدون برخورد با مقاومت قابل توجهى، تا دروازههاى بيروت پيشروى كرد و در تاريخ 17 دسامبر 1982 دومين پايتخت يك كشور عربى را پس از بيت المقدس به محاصره خود درآورد.
پيامدهاى اين حمله:
1- اولين نتيجه اين تجاوز، حضور فيليپ حبيب فرستاده ويژه آمريكايى پس از يك هفته از شروع حمله نيروهاى اسرائيل در منطقه است. نتايج سفر وى منجر به آتش بس و بيرون كردن رزمندگان فلسطينى از تاريخ 21 سپتامبر 1982 شد و اين امر اخلال زيادى در معادلات لبنان به نفع اسرائيل و لبنانيهاى مسيحى و به ويژه نيروهاى لبنانى كه در آن وقت بشير جميل رياست آن را به عهده داشت، پديد آورد.
2- انتخاب بشير جميل(رئيس حزب فالانژها و همپيمان اسرائيل) براى رياست جمهورى لبنان با حمايت اسرائيل است، اما وى در حادثه انفجار جان خود را از دست داد، لذا برادرش امين جميل همان سال به عنوان رئيس جمهور انتخاب گرديد.
3- حضور نيروهاى دريايى آمريكا و نيروهاى پيمان آتلانتيك شمالى بر اساس طرح حبيب بود كه براى نظارت بر اجراى بندهاى طرح در لبنان حضور يافتند.
4- بعد از حادثه بشير جميل، ارتش اسرائيل با كمك شبه نظاميان مارونى فاجعه كشتار را در اردوگاه پناهندگان فلسطينى صبرا و شاتيلا مرتكب شدند كه 3500 نفر قربانى در پى داشت.
5 – خطرناكترين پيامد تجاوز اسرائيل به خاك لبنان امضاى قرارداد شوم و مذلت بار 17مى است كه تحت نظارت آمريكا انجام شد. اين قرارداد تبصرههاى امنيتى در برداشت كه از لبنان مستعمرهاى اسرائيلى مىساخت و بر اساس آن، قسمت مهمى از جنوب لبنان جدا مىشد تا به منطقهاى امنيتى براى حمايت از رژيم صهيونيستى درآيد و همه شرطهاى اسرائيل را بر لبنان تحميل مىكرد. استقرار اسلام گرايان شيعه در بقاع
دو منطقه شمال و بقاع (شمال شرقى لبنان) خارج از منطقه اشغالى قرار گرفتند. مجموعههاى اسلام گرايان شيعه در بقاع كه اكثريت شيعه هست، مستقر گرديدند، چرا كه شمال لبنان عمدتاً سنى نشين است. اين مجموعهها شامل گروههاى زير بودند:
1- گروههاى تكوين يافته در مساجد متشكل از جوانان مذهبى.
2- سازمانهاى دانشجويى شيعه.
3- مجموعههاى شبه نظامى كوچك و افراد شبه نظامى شيعه كه عضو گروههاى فلسطينى بودند.
4- كميتههاى يارى انقلاب اسلامى به رياست شيخ راغب حرب.
5 – علماى مستقل مانند سيد محمد حسين فضل اللّه.
با سقوط بيروت و محاصره ضاحيه جنوبى (حومه جنوبى بيروت كه اكثريت شيعه هستند)، اكثر اعضاى اين مجموعهها، خود را به شهر بعلبك رسانده و در آنجا مستقر گرديدند.
يكى از شخصيتهاى محورى حزب اللّه لبنان مىگويد:«تأسيس اين حزب در سال 1982 برداشته شد. تعدادى از گروههاى ديندار و مؤمن با انديشههاى اسلامى به ضرورت ايجاد يك فرمول مشخص به منظور مقابله با سستى حاكم بر صحنه مبارزه با اسراييل و تحقق هدفهاى اسلامى دست يافتند. تعدادى از شخصيتهايى كه در گذشته در چارچوب فعاليتهاى اسلامى مبارزه مىكردند و نيز پارهاى از شخصيتهاى بى طرف به اين حزب ملحق شدند. بدين ترتيب روند تكامل حزب اللّه آغاز شد.» سازماندهى حزب اللّه شوراى لبنان:
بى ترديد، پيروزى انقلاب اسلامى ايران در سال 1979 تأثير بزرگ و اساسى در ساماندهى به انديشههاى اين حزب و جنبههاى نظرى و جهادى آن برجاى گذارد.
مجموعههاى متفرق اسلام گرايى كه در بعلبك گردهم آمده بودند، عليرغم اختلاف ديدگاههاى آنان، در دو موضع اشتراك نظر داشتند: «اعتقاد به ولايت فقيه و پيروى از امام خمينى(ره)» و «مقابله با اسرائيل»بود. از طرف ديگر ايشان هم عقيده بودند كه احزاب و سازمانهاى موجود در عرصه لبنان نمىتوانند تئوريهاى سياسى و اهداف مورد نظر را تحقق بخشند و آنان بايد با بهرهگيرى از تجارب انقلاب اسلامى ايران در فكر ايجاد تشكيلاتى جديد براى تحقق بخشيدن به تئوريهاى اسلامى و اهداف مورد نظر خود باشند.
بدين ترتيب، پنج نفر به رياست سيد عباس موسوى، به ايران سفر نمودند و با امام خمينى(قده) ديدار كردند و توافق گروههاى اسلامگرا را به ايشان اطلاع دادند. پس از بازگشت، يك شوراى پنج نفره انتخاب گرديد كه رياست تشكيلات جديد را بر عهده گرفت.
خبر تشكيل شوراى لبنان، اسامى اين شورا و عنوانش محرمانه باقى ماند، و هيچ فرد مشخص به عنوان رئيس يا دبيركل اين شورا و تشكيلات جديد انتخاب نگرديد. شكلگيرى مقاومت
اسرائيل اشغالگر سعى كرد كه با ساكنان مسلمانان در جنوب لبنان روابط دوستانه برقرار كند. اما اسرائيل اشتباهى بزرگ كرد. مردم با كمك علماى اسلامى، در پاسخ به تهاجم و بازداشتها و اعمال خشونت بار نيروهاى اشغالگر در حق شهروندان بى دفاع، به روياروييها كه به سرعت به شكل جنبشها، اعتصابات، راهپيمايىها عليه سلطه اشغالگر درآمد، دست زدند. مهمترين و برجستهترين جنبشها جبل عامل، جنبش روستاى جبشيت به رهبرى شيخ راغب حرب بود، كه در تاريخ 16 فوريه 1984 به دست عوامل اسرائيل به شهادت رسيد.
به موازات اين مقاومت مردمى، نيز فعاليتهاى نظامى – مقاومت مسلحانه – كم كم گسترش پيدا كرد.
دبير كل شهيد حزب اللّه سيد عباس موسوى از آن مرحله چنين ياد مىكند:
هنگامى كه خاك لبنان به اشغال دشمن درآمد، دشمن مقاومت اسلامى را پيش بينى نمىكرد. مردم همه وحشتزده بودند تا اينكه عمليات نظامى مقاومت، خيلى ساده و بى تكلف آغاز شد و كم كم مردم فهميدند كه دشمن چيزى نيست و جوانان ما او را براحتى از پاى درمىآورند. پيروزيهاى گروهى مسلمانان و مؤمن آغاز شد و فضاى تازهاى ايجاد كرد. روحيه مردم را بالا برد و مردم مسلمان به خيابانها ريختند و با دشمن غاصب به مبارزه برخاستند و دشمن با دستگيريها و سركوب پاسخ مىداد ولى كار دشمن نتيجه عكس داد و با تحصنها، راهپيماييها و اعتراضات مردم روبرو شد. هنگامى كه عمليات نظامى ويژه شروع شد مردم وارد مرحله تازهاى شدند. يعنى مرحله انتفاضه و قيامهاى خيابانى و دشمن را به استهزا و ريشخند گرفتند، تا آنجا كه كودك لبنانى، با اعصاب دشمن بازى مىكرد. سپس عمليات شهادت طلبانه افق جديدى را در مبارزه گشود.
دبير كل حزب اللّه حجةالاسلام سيد حسن نصراللّه نيز از روزهاى آغازين چنين مىگويد: «وقتى با سيد عباس موسوى رحمة اللّه عليه پا در راه مقاومت گذاشتيم، تعداد كمى بوديم. بعضىها راه ما را به راه خودكشى توصيف مىكردند. ولى ما در آن شهادت و پيروزى را مىديديم.»
به تدريج هستههاى مقاومت – حزب اللّه – تشكيل شده، و ابتدا به بيروت كه در محاصره بود، اعزام شدند. مهمترين عمليات نظامى حزب اللّه در اين مقطع، نابود كردن مقر فرماندار نظامى ارتش اسرائيل در شهر صور جنوب لبنان توسط عمليات شهادت طلبانه «احمد قصير» در تاريخ 11 نوامبر 1982 بود كه اين روز، روز شهيد در حزب اللّه نام گذارى شد، طى اين عمليات 76 افسر و سرباز اسرائيلى را به هلاكت رساند. همچنين در 4 نوامبر 1983، حزب اللّه يك عمليات شهادت طلبانه را در يكى از مقرهاى اصلى نظاميان اسرائيلى انجام كرد، در اين عمليات 29 افسر و سرباز اسرائيلى كشته شدند.
نتيجه فشارهاى نظامى مقاومت اسلامى بر ارتش اسرائيل كه به طور چشمگير افزايش پيدا كرد، در 14 ژوئن 1985 ارتش اسرائيل به منطقه «كمربند امنيتى» (اين منطقه از سال 1978 م اشغال شده بود، مساحت آن 1000 كيلومتر مربع و شامل 171 شهرك و روستا مىباشد، كه داراى رودخانهها و منابع آبى و زمينهاى حاصلخيز فراوان است.) كه زير نظر نيروهاى ارتش انتوان لحد مزدور قرار داشت و ارتش جنوب لبنان و تابع اسرائيل ناميده مىشد، عقب نشينى كرد. صهيونيستها درباره اين عقب نشينى در اظهارات ذليلانه خاطرنشان كردند:
رابين رايت مىگويد: «در طول تاريخ كشور يهودى اسرائيل، اين اولين بار بود كه يك دولت يهودى تحت فشار يك كشور عربى و دشمن، تن به عقب نشينى داده بود…. اسرائيل به عنوان چهارمين قدرت نظامى جهان، اولين شكست خود را تجربه كرده و جنوب اسرائيل به صورت يك ويتنام درآمده است…». اما شارون طراح حمله نظامى اسرائيل به لبنان در سال 1982 گفت: «اسرائيل براى اولين بار در تاريخش اقدام به عقب كشيدن ارتش خود نمود به گونهاى كه دوست و دشمن آن را عقب نشينى بدون قيد و شرط تفسير مىكنند.»
در واقع شكست در جنوب لبنان تنها نگرانى مقامات اسرائيل نبود، بلكه پيش بينى مىكردند كه روش مبارزاتى حزب اللّه، بر مسلمانان نوار غزه و كرانه غربى رود اردن نيز تأثير خواهد گذاشت.
صحت اين پيش بينىها «انتفاضه» را كه در سال 1988 شروع شد، اثبات كرد. اعلام موجوديت حزب اللّه
اشغال بخش وسيعى از خاك لبنان، حضور نيروهاى چند مليتى، و وجود دشمنانى همچون نيروهاى شبه نظامى مسيحى، شرايط سختى را براى اعلام موجوديت حزب اللّه بوجود آورده بود. درباره اين مرحله، شيخ نعيم قاسم در خصوص فعاليت غيرعلنى حزب اللّه در مراحل اوليه خود مىگويد: «حزب اللّه تا سال 1985 تشكيلات واحد، منسجم و يكپارچه نبود كه بتواند ابراز وجود نمايد، ليكن ما بدون اينكه كسى از كار و فعاليت و يا ارتباط ما با ديگران اطلاعى داشته باشد، به كار و فعاليت خود ادامه مىداديم… ليكن در اين مرحله سعى داشتيم تا حركت خود را تداوم بخشيم، چنانكه اگر كسى از ما به قتل برسد، شخصيت ديگرى وجود داشته باشد كه بتواند راه وى را ادامه دهد…»
به تدريج، كه تشكيلات و سازماندهى حزب اللّه و مقاومت(شاخه نظامى آن) قوام لازم را پيدا كرد، حزب اللّه بايد هويت مقاومت اسلامى را اعلام مىنمود زيرا اين كتمان اگرچه مقاومت و حزب اللّه را حفظ مىكرد، اما از نظر دستاوردهاى سياسى، حزب اللّه را در حاشيه قرار مىداد. لذا، براى اولين بار به طور رسمى يك بيانيه نظامى در 6 ژانويه 1984 با امضاى «مقاومت اسلامى» منتشر گرديد، و اين گام اول ورود حزب اللّه به مبارزه سياسى – اجتماعى بود.
سرانجام، همزمان با شروع عقب نشينى اسرائيل از شهر صيدا، حزب اللّه در يك گردهمايى رسمى در 16 فوريه 1985 كه به مناسبت اولين سالگرد شهادت شيخ راغب حرب برگزار شد، با صدور يك نامه سرگشاده، هويت، استراتژى و برنامه ايدئولوژيك خود را براى اولين بار اعلام كرد. پس از اعلام موجوديت، رهبران حزب اللّه از بقاع به بيروت آمدند و شوراى حزب اللّه در ضاحيه مستقر گرديد. مواضع فكرى و سياسى هويت و استراتژى حزب اللّه
حزب اللّه لبنان از آغاز تأسيس، استراتژى بلند مدت و كوتاه مدت خود را مشخص كرد. حزب اللّه در بيانهاى تحت عنوان «ماچه كسانى هستيم و هويت ما چيست؟» رويكردهاى خود را بدين صورت بيان كرد:
«ما فرزندان امت حزب اللّه در لبنان هستيم… ما خود را بخشى از امت جهان اسلام مىدانيم كه در معرض شديدترين تهاجم استكبارى از شرق و غرب با هدف تهى كردن رسالت اين امت قرار گرفته است، امتى كه خداوند بر آن منت نهاد تا برگزيده مردم باشد، امربه معروف و نهى از منكر كند و به خداى يكتا ايمان آورد… ما فرزندان حزب اللّه هستيم…خود را به فرمانهاى رهبرى حكيمانه و عادلانه آن در شكل ولايت فقيه جامع الشرايط كه در حال حاضر در شخصيت بىنظير آيت اللّه العظمى روح اللّه الموسوىالخمينى(ره) هدايت كننده انقلاب مسلمانان و عامل نهضت مقدس آنها متجلى است، متعهد مىدانيم. بر اين پايه، ما در لبنان يك حزب تشكيلات بسته و يا چارچوب سياسى گنگ نيستيم، بلكه امتى هستيم كه به مسلمانان سراسر جهان از طريق كمربند اعتقادى و سياسى نيرومند به نام اسلام وابستهايم.»
حزب اللّه در تشريح رويكردهاى خود مىافزايد: «فرهنگ ما روى منابع قرآن، سنت و سيره معصومان و احكام و فتاوى صادره از سوى فقيه مرجع تقليد ما متكى است. و اين مسأله بسيار روشن و غير پيچيده است. اما در مورد قدرت نظامى مان بگوييم نبايد كسى حجم آن را ارزيابى كند، زيرا ما شاخهاى نظامى در اختيار داريم كه به طور كلى از پيكره حزب جداست. در واقع هرگاه دعوت كننده به جهاد فرمان دهد، هر يك از ما سرباز است. ما پايه حركت خود را روى مبارزه ريشهاى با منكر بنا كرديم، اولين منكر هم آمريكا محسوب مىشود…» آمريكا و متحدانش و رژيم صهيونيستى اشغالگر سرزمين اسلامى و مقدس فلسطين، همه آنها تجاوز را عليه ما آغاز كرده و همواره قصد به ذلت كشاندن ما را دارند… از اين رو ما همواره در وضعيت آماده باش هستيم تا به هرگونه تجاوز پاسخ دهيم و از دين و موجوديت و عزت خود پاسدارى كنيم. مردم ما نمىتوانند اينهمه خيانت را تحمّل كنند. از اين رو تصميم به مبارزه با رهبران كفر آمريكا و اسرائيل گرفتهاند. مردم ما اولين كيفر اين كشورها را در 18 آوريل و سپس 29 اكتبر 1983 به اجرا گذاشتند. همچنين مردم جنگ دامنه دارى عليه اشغالگران اسراييلى آغاز كردند كه طى آن به مرز ويران كردن دو مركز اصلى فرماندهان نظامى آنها دست يافته و مقاومت اسلامى و مردمى خود را على رغم فرار تاكتيكى دشمن تشديد كردند. براى بيان يك حقيقت مىگوييم كه فرزندان امت حزب اللّه اكنون ديگر دشمنان واقعى خود را در اين منطقه بسيار خوب مىشناسند: اسرائيل، آمريكا و نيروهاى مزدور. اهداف ما عبارتند از:
1- بيرون راندن كامل اسراييل از لبنان به مثابه مقدمه زوال اين رژيم و آزاد سازى قدس شريف از يوغ اشغالگران.
2- بيرون راندن آمريكا و متحدان آنها از لبنان به صورت قطعى.
3- تن دادن مزدوران به الگوى حكومت عادلانه همراه با محاكمه تبهكاران آنها به خاطر جنايات واقع شده.
4- فراهم كردن فرصت در برابر همه فرزندان مردم لبنان براى تعيين سرنوشت و انتخاب آزادانه نظام سياسى مورد علاقه خود.
گفتنى است كه ما تعهد خود را به حكومت اسلامى پنهان نمىكنيم و از همگان مىخواهيم كه نظام سياسى اسلامى را برگزينند.» گسترش حزب اللّه
حزب اللّه لبنان اندكى پس از دوران تأسيس موفق شد حضور مردمى و نظامى مهمى در صحنه پيدا كند. شعار اين حزب در اين شرايط حول مبارزه با اشغالگران اسراييلى و مبارزه با استكبار جهانى دور مىزد. در ميان طرحهاى حزب اللّه، طرح توسعه قلمرو نفوذ اجتماعى خود از طريق ارائه خدمات اجتماعى نظير بيمارستان، درمانگاه و مراكز خدماتى در حومه جنوبى بيروت و برخى مناطق لبنان جلب توجه مىكند. اجراى اين طرحها به حزب اللّه لبنان امكان داد نقش مؤثّرى در جذب و هدايت افكار عمومى از طريق برگزارى نمازهاى جمعه در مساجد و گردهماييهاى مذهبى ايفا كند. حزب اللّه در بيانيه آغازين مواضع خود براى خدمت به مردم را اينگونه بيان مىنمايد:
ما در برابر بىتوجهى مغرضانه و ظلمى كه در طول تاريخ بر مردم بىدفاع لبنان رفته است، برماست كه در كنار مبارزه مسلحانه با تجاوز و اشغال دشمن، پرچم مبارزه با محروميت و استضعاف را در دست گيريم. همانطور كه در مبارزه مسلحانه جلودار بوديم، در مبارزه با محروميت و استضعاف نيز در صف اول مبارزه باشيم. ما از آغاز قيام خود تلاش كرديم كه نيازهاى معيشتى، خدماتى و بهداشتى مردم را رفع كنيم و از طريق اجراى طرح تأمين با كمكهاى مالى بارى از دوش مردم فقير و محروم برداريم.
با كمكهاى مستقيم و با ايجاد مدرسههاى نمونه كه هدف اصلى آن نگهدارى و مراقبت از فرزندان نيازمند و تضمين آينده تحصيلى آنهاست، توانستيم از هزينه و بار مالى مردم فقير كه مدارس خصوصى بر آنان تحميل مىكردند، بكاهيم. در همين راستا بيمارستانها و درمانگاههاى متعدد ساختيم. در حالى كه اجرا و انجام همه طرحهاى خدماتى از وظايف دولت لبنان است. امّا اين محروميت دردناك حاصل سياست تبعيض و توسعه ناموزونى است كه دولت از آن پيروى مىكند.
مؤسسه عمرانى ايجاد كرديم كه كارش بازسازى مناطقى است كه با تجاوز مستمر دشمن اشغالگر در شهرها و روستاها و بقاع ويران مىشود.
از ديگر كارهاى اين مؤسسه و نهاد عمرانى مىتوان به حفر چاههاى عميق براى دهها روستاى محروم و فراموش شده اشاره كرد و نيز راهنمايى كشاورزان در زمينه كشاورزى و در اختيار قرار دادن آموزشهاى لازم از جمله كارهاى اين نهاد است. كشاورزان همان طور كه در زمينههاى ديگر محرومند، قربانى سياست بىتوجهى دولتاند.
خدمت به فقرا و مستضعفان و مبارزه ضد اشغال و تجاوز دشمن وظيفه اصلى ماست. شعار ما در اين راه همان چيزى است كه سيد شهيدان مقاومت اسلامى، دبيركل شهيد سيد عباس موسوى خطاب به محرومان مىگفت:«ما با تمام وجود به شما خدمت مىكنيم.»
حزب اللّه در اين چارچوب موفق شد در مناسبتهاى گوناگون مردم را حول طرح ضرورت مقاومت عليه اشغالگران اسراييلى و با تكيه بر جنبههاى اعتقادى مردم بسيج كند. به نظر مىرسد فروپاشى سريع احزاب سياسى پس از تحويل سلاحها به دولت لبنان (پس از پيمان طايف) توان عمل سياسى آنها را به شدت كاهش داد و حزب اللّه لبنان درست در همين شرايط موفق شد خلاء به وجود آمده را پر كند. شيخ نعيم قاسم در اين زمينه مىگويد: «ضعف نيروهاى سياسى عمدتاً به دليل ناتوانى آنها براى پاسخگويى به مطالبات سياسى مردم بود. برخى از احزاب سياسى طرحهاى خود را براى تاريخ وضع مىكنند كه هيچ انسجامى با ضرورتهاى كنونى ندارد. البته حمايت از اين احزاب در گذشته در چارچوب طرحهاى آنها بوده است نه بر پايه مناسبات خارجى آنها.»
شيخ نعيم قاسم تأكيد مىكند: «ارزيابى حزب اللّه روى پايه كادرهاى ثابت آن، كه دستورات را اجرا مىكنند مقايسه نمىشود، بلكه بر پايه حمايتهاى مردمى و پايگاه اجتماعى وسيع آن مقايسه مىشود.عقب نشينى ديگر احزاب در واقع يك عقب نشينى فكرى و سياسى است، زيرا افكار برخى احزاب، مطالبات و آرزوهاى مردم را برآورده نمىكند. سلوك اين احزاب نيز ديگر چندان سازگارى با آنچه مردم مىخواهند و يا آنچه ضرورتهاى منطقهاى طلب مىكند، ندارد.برترى حزب اللّه در بسيج تودههاى مردم عمدتاً به ميزان تحقق مطالبات مردم باز مىگردد. اين حزب على رغم اينكه به لحاظ سياسى، نظرى و مالى از سوى كشورهاى بزرگ در محاصره قرار گرفت، اما موفق شد به نفوذ خود در پايگاههاى اجتماعى ادامه دهد.» حزب اللّه و مقاومت عليه اشغالگرى
حزب اللّه لبنان در زمينههاى مربوط به «جهاد عليه اسراييل» و «مقاومت در برابر اشغال» جنوب و بقاع غربى از سوى اسراييل بر اين باور بود كه اين دو مسأله محور استراتژى حزب و نيروى محركه و پايه اصلى فعاليت آن محسوب مىشود. در اين زمينه حزب اللّه كوششهاى فراوانى در جهت تقويت شاخه نظامى خود و انجام عمليات كيفى شهادت طلبانه و اجراى عمليات كمين كه دشمن را به ستوه آورده بود، به عمل آورد. فعاليت حزب اللّه در اين زمينه نقطه عطف بسيار مهم از نقاط عطف مناقشه اعراب و اسراييل و بخشى از معادله منطقهاى و بين المللى حاكم به شمار مىرود. حزب اللّه در مورد ديدگاه خود نسبت به اسراييل به اين نكته اشاره مىكند كه:
اسرائيل غدهاى سرطانى در پيكر امت مسلمان است كه بايد ريشه كن گردد و ما اعتقاد داريم كه از بين بردن اسرائيل وظيفه فرد فرد مسلمانان در جهان است. بنابراين آزادى فلسطين و آزادى قدس شريف بزرگترين مسأله اسلام در عصر حاضر مىدانيم.
اسرائيل كشورى دروغين و ساختگى است كه دست به تجاوز و اشغال و جنگ عليه ملتهاى منطقه زده است. مبارزه ما با اسرائيل بر سرهويت ماست نه بر سر مرزهاى جغرافيايى و مبارزهاى است كه از فهم و درك درست عقيدتى و تاريخى نشأت مىگيرد و جزيى از مبارزه ما با استعمار است كه رژيم بيگانه را در منطقه علم كرد و نيز جزيى از مبارزه ما با استكبار جهانى است كه در رأس آن اسرائيل است كه در جهان اسلام و منطقه است.
اسرائيل دشمنى است كه خطر بزرگى براى امت اسلام به شمار مىرود و نسلهاى آينده و سرنوشت امت و نيز موجوديت، دين، اخلاق، تاريخ و آينده امت اسلام را تهديد مىكند.
ما از حق قانونى مردم فلسطين براى بازگرداندن خاك فلسطين و آزادى سرزمينش و بازگشت كامل آن، پشتيبانى مىكنيم و با شدت و قدرت هرگونه راه حل سياسى با رژيم صهيونيستى را محكوم مىكنيم و آنها را طرحهايى مىدانيم كه مىخواهند از حق تاريخى، طبيعى و قانونى مردم فلسطين، براى به رسميت شناختن اشغال و تجاوز صهيونيستى به فلسطين سوء استفاده كنند. دولت لبنان و حضور حزب اللّه در دولت
حزب اللّه هميشه مخالف يا موافق با دولت نبود، بلكه سياست حزب اللّه بر اساس رفتار و سياست دولت درباره مصالح مردم و وضعيت منطقه خاورميانه، و بخصوص مسأله مقاومت اسرائيل، در نظر گرفته مىشود.
شيخ نعيم قاسم در اين زمينه مىگويد: «ما خواهان برقرارى توافق روى نظام سياسى متكى بر حقوق و تكاليف ميان دولت و ملت و القاى بافت طايفه گرى سياسى هستيم. ما هرگز در دايره تحميل يك انديشه به ديگران حركت نمىكنيم. ما با همه نيروهاى اسلامى در مبارزه عليه اشغالگران و استكبار جهانى و غرب در يك سنگر بوده و با آنها در همين چارچوب همكارى مىكنيم، اما تفاوتهاى تشكيلات فراوانى وجود دارد كه با باورها و انتخاب هر يك از طرفها در تشكيل حزب دلخواه و يا به شرايط پيرامون گرايشهاى سياسى باز مىگردد. ما كوشش فراوان به كار مىگيريم تا اختلاف نظرها(چه با احزاب اسلامى و چه ملى و مسيحى) به ايجاد زمينه مناسب براى رويارويى نظامى داخلى نينجامد.»
حزب اللّه لبنان موضع مخالفى در برابر نظام سياسى لبنان در دوره امين جميل و پس از آن اتخاذ كرد، اما پس از امضاى «موافقتنامه طايف» مواضع اين حزب به تدريج و متناسب با تحولات ساخت قدرت سياسى و تغيير روشهاى آن به انتقاد و آنگاه به جانبدارى متحول شد. حزب اللّه لبنان همواره تأكيد مىكند كه دگرگونيهاى موجود در ساخت قدرت چيزى جز گمراه كردن افكار عمومى نيست چرا كه اين تغيير بر اساس پايه طايفى انجام مىشد. همچنين حزب اللّه تأكيد مىكند كه دولت: «بايد از برخورد عجولانه سياسى با موضوع مقاومت پرهيز كرده و به فساد ادارى پايان داده و زمينه پايدارى مردم جنوب و بقاع غربى را فراهم كند.»
اما پس از گذشت چند سال با مشاركت حزب اللّه در صحنه انتخابات پارلمانى سالهاى 1992 و 1996 و 2000 و در انتخابات شوراى شهر و روستا سال 1998، موضع اين حزب در برابر دولت تغيير كرد و به سوى نرمش بيشتر به ويژه در برابر نقاط مثبت و رويكردهاى دولت، خصوصاً در مرحله رياست اميل لحود، پيش رفت، بر اين پايه حزب اللّه با تمايلات مردم در مخالفت با دولت و علاقهمندى آنها به اصلاح اوضاع اقتصادى بحرانزده همراهى مىكرد، اما در مقابل به قاعده بازى پارلمانى و اصول آن وفادار ماند. و هم اكنون نيز با 14 نماينده در پارلمان لبنان و 2وزير در دولت حضور قدرتمندى در معادلات سياسى لبنان دارد. سازمان تشكيلات حزب اللّه نهادهاى سياسى
حزب اللّه در چارچوب سياست محتاطانهاى فعاليت مىكند، به ويژه آنچه مربوط به فعاليتهاى جهادى و نظامى و تشكيلاتى، اما اين بدان معنا نيست كه اين حزب به دليل اين چارچوب از واقعيت فاصله گرفته است، بلكه اين حزب به حوزههاى فعاليت آشكار خود از طريق كميتههاى گوناگون به ويژه آن بخش از فعاليتهاى خدماتى و مساعدت مردم براى فهم واقعيتهاى موجود اهتمام ويژهاى از خود نشان مىدهد.
چارچوب سياسى حزب اللّه اين است:
1- مجلس شوراى تصميمگيرى متشكل از 7 تن به رياست دبيركل حزب (كه در تاريخ 16 فوريه 1997 در پى شهادت مظلومانه دبيركل حزب اللّه شهيد سيد عباس موسوى جناب سيد حسن نصراللّه از طرف شوراى مركزى حزب به عنوان دبيركل حزب اللّه انتخاب شد.) اين مجلس به مثابه عالىترين نهاد تصميمگيرى عمل مىكند.
2- شوراى اجرايى كه واحدهاى گوناگون ادارى حزب را هدايت كرده و فعاليتهاى فرهنگى، تبليغى، روابط عمومى و آموزش و اتحاديهها را زير نظر دارد.
3- شوراى سياسى.
4- شوراى برنامهريزى.
5 – شوراى جهادى.
6- شوراى قضايى. نهادهاى اجتماعى
نهادهاى اجتماعى و تبليغاتى حزب اللّه در واقع بيانگر بالندگى اين حزب و فعاليت فكرى و ارتباط تنگاتنگ با بدنه اجتماعى و طرحهاى سياسى خويش است. مهمترين نهادهاى اجتماعى حزب اللّه كه چه به صورت مستقيم و چه آنها كه به صورت غير مستقيم از سوى اين حزب پشتيبانى مىشوند اما عملاً در خدمت هدفهاى حزب قرار دارند عبارتند از:
1- بنياد اسلامى آموزش و پرورش (مدارس المهدى(عج)).
2- كميته اسلامى بهداشت.
3- بنياد شهيد و كميته حمايت از مجروحين.
4- كميته امداد امام خمينى(ره).
5 – پيش آهنگ امام مهدى(عج) (كشافة الامام المهدى(عج)).
6- جهاد سازندگى.
7- تشكيلات مردمى (هيئت پشتيبانى ازمقاومت، بسيج دانشجويى، انجمن اسلامى زنان مقاومت و…). نهادهاى تبليغاتى و فرهنگى
تلويزيون المنار و راديوى النور.
روزنامه الانتقاد، مجله بقية اللّه.
مركز فرهنگى امام خمينى(ره).
مركز اينترنت حزب اللّه.
مركز تحقيقات و پژوهشهاى استراتژيك.
همه اين نهادها در چارچوب فعاليتهاى مركزى اين حزب قرار دارد. بخشهايى از اين نهادها در مناطق و روستاهاى لبنان فعاليت مىكنند. حزب اللّه و نيروهاى سياسى
حزب اللّه لبنان از آغاز ورود به مرحله مقاومت عليه اشغالگران اسراييلى و مرحله حضور نيروهاى چند مليتى غرب در معرض ابهامات و پرسشها و حتى حملات وسيع درباره هدفها و روش فعاليت و ماهيت روند فعاليت قرار گرفت. اين ابهامات و حملات در شرايط گوناگون و متناسب با دستاوردهاى اين حزب در همه حوزههاى سياسى، ايدئولوژيك و اجتماعى تشديد يا كاهش مىيافت. به دليل رويكرد جهادى اين حزب به ويژه در زمينه بيرون راندن نيروهاى اشغالگر اسراييلى و مقاومت در برابر آن، بروز مناقشه و بعضاً رويارويى با بخشى از نيروهاى سياسى فعال در تحولات سياسى لبنان و مشخصاً از اوضاع جنوب اين كشور، امرى طبيعى مىنمود.
حزب اللّه لبنان در سالهاى 1987 – 1986م. وارد جنگهاى متعددى در بيروت و مشغره با كمونيستها و نيروهاى ديگر شد. حزب اللّه بحرانى شدن صحنه اسلامى و ملى لبنان را به خوبى درك كرد و با صدور بيانيههاى مختلف خواهان معرفى مسؤولان اين بحران و پايان دادن به جنگهاى داخلى شد، زيرا از ديدگاه اين حزب جنگ داخلى فقط در خدمت توطئه گران و مخالفان امنيت قرار دارد. و در اين زمينه هشدار داد كه نبايد روند جداسازى جنوب لبنان ادامه پيدا كند.
حزب اللّه لبنان پس از كنگره چهارم خود كوشش كرد ديدگاه خود را در قبال احزاب ملى و اسلامى لبنان بهبود بخشد. برقرارى ارتباط و ايجاد زمينههاى مشترك براى فعاليت سياسى داخلى در دستور كار حزب قرار گرفت. حزب اللّه از احزاب سياسى براى برگزارى نشست مقدماتى هتل «بريستول» دعوت به عمل آورد كه در نتيجه آن يك سند سياسى به امضاى احزاب شركت كننده در اين نشست رسيد.همچنين در اين نشست تصميم گرفته شد يك كميته پيگيرى مسؤوليت اجراى فعاليتهاى مشترك احزاب و تلاش براى اجزاى آنرا به عهده گيرد.
همچنين حزب اللّه از احزاب سياسى لبنان خواست در مقاومت عليه اشغالگران اسراييلى در جنوب و بقاع غربى مشاركت فعال داشته باشند. در اين زمينه چارچوبى براى بسيج نيروها تحت عنوان «واحدهاى مقاومت» از سوى اين حزب شكل گرفت تا فعاليت احزاب را با مقاومت عليه اشغالگران اسراييلى هماهنگ كند. بسيارى از احزاب سياسى از اين اقدام حزب اللّه استقبال كرده و آنرا گامى براى گشوده شدن آغوش حزب اللّه به روى جناحهاى سياسى و توسعه قلمرو مقاومت در مقياس ملى به شمار آورند. عقب نشينى، پايان اشغال و ادامه مقاومت
اوايل مارس 1999 كابينه اسراييل رسماً طرح عقب نشينى ارتش اين كشور از جنوب لبنان را تصويب كرد و ايهود باراك رئيس جمهور وقت رژيم اشغالگر طى نامهاى به كوفى عنان دبير كل سازمان ملل اعلام نمود كه ارتش اسرائيل در اواسط سال 2000 به صورت يك جانبه اقدام به ترك خاك لبنان خواهد نمود. آن تصميم در واقع مهر تأييدى بر اولين شكست كامل نظامى اسراييل در طول جنگ با اعراب و پايان اسطوره شكست ناپذيرى ارتش اسرائيل و اثبات حقانيت مقاومت و جهاد در برابر اشغال و به فرموده مقام معظم رهبرى (تحقق وعده الهى در نصرت كسانى كه خدا را يارى مىكنند)، بود. نكته قابل توجه اين بود كه در پى افزايش حملات مقاومت اسلامى حزب اللّه و مردم جنوب لبنان خروج اسرائيل نه در تاريخ مذكور بلكه 45 روز قبل از آن صورت پذيرفت. در بامداد روز چهارشنبه 24 مى2000 ارتش اسرائيل به صورت شبانه اقدام به تخليه كامل مواضع خود در جنوب لبنان نمود. و خاك لبنان را به جز قسمتى از مزارع شبعا ترك كرد. اين عقب نشينى مفتضحانه و عجيب، شگفتى همگان را نه تنها در لبنان و جهان عرب بلكه در سراسر جهان برانگيخت به دنبال اين فرار شبانه شبه نظاميان مزدور آنتوان لحد در دستههاى چند صد نفرى خود را به رزمندگان مقاومت اسلامى و يا ارتش لبنان تسليم كرده و فرماندهان و عناصر كليدى آن همراه خانوادههايشان به اسرائيل پناهنده شدند.عقب نشينى اسرائيل در واقع پايانى خفت بار بر تهاجم سالهاى 1978 و 1982 اسراييل به لبنان بود كه موج گستردهاى از شادى و سرور را در ميان مردم لبنان از هر طايفهاى و مذهبى دنبال داشت، و حزب اللّه به عنوان حزبى مردمى و مؤثر در معادلات منطقه و لبنان معرفى گرديد. دولت لبنان نيز روز 25مى را به عنوان روز مقاومت و آزادسازى تعطيل رسمى اعلام و آن را تحت عنوان عيد ملى براى هميشه در تاريخ لبنان ثبت نمود. البته حزب اللّه پس از اين موفقيت عمده فعاليتهاى خود را بر روى فشار بر رژيم اشغالگر براى عقب نشينى از مزارع شبعا كه قسمتى از خاك لبنان مىباشد و گسترش فعاليتهاى سياسى، مردمى و فرهنگى در جهت خدمت به مردم توسط نهادهاى خود و معرفى بيشتر اهداف حزب اللّه در جهان اسلام گام برداشت.
پاورقي ها:
آموزههاى تربيتى در سيره پيشوايان
اشاره
انسان موجودى است سالك و پويا كه فطرتاً داراى حسّ «كمال جويى» است. اين ضميمه آدمى را از درون به حركت وا مىدارد تا او را به كسانى كه مظهر كمالات هستند، نزديك كند.
پيشوايان معصوم(ع) به عنوان مظهر و نماد كمالات الهى جهت تحقق چنين هدفى علاوه بر ترسيم راه هدايت و رستگارى، در فرايند تعليم و تربيت، شيوهها و راهبردهاى بسيار مؤثّرى را به كار بردهاند كه هر كدام چراغ راه رهپويان و نردبان تعالى روح و انديشه است و سعادت و سيادت انسانها از اين رهگذر تأمين مىشود، لذا در اين نوشتار با توجه به سيره عملى آنان به بررسى اين شيوهها و بيان مسايل تربيتى و نكات باريك روان شناختى آن خواهيم پرداخت. اميد است كه مورد توجه و عنايت پويندگان راه ولايت و امامت قرار گيرد. الگودهى
يكى از كارآمدترين روشهاى تربيت روش «الگودهى» است.
بىترديد ارايه الگوى مناسب و سرمشق حقيقى به افراد بر تربيت آنان از جنبههاى گوناگون اثر مىگذارد. از اين رو خداوند همه انبياء به خصوص رسول اكرم(ص) را به عنوان «اسوه حسنه» معرفى كرده است و مىفرمايد: «لقد كان لكم فى رسول اللّه اسوةٌ حسنةٌ…؛(1) به راستى براى شما خصلتها و روش پيامبر خدا(ص) سرمشق نيكو و پسنديده است.» بنابراين پيامبر اكرم(ص) در تمام ويژگىهاى انسانى و در همه زمينهها الگوست.
حضرت على(ع) با پيروى كامل از رسول خدا(ص) ايشان را به عنوان بهترين الگو براى عموم مردم به خصوص اصحاب و يارانش معرفى مىكند.
آن حضرت خطاب به عموم مردم فرمودهاند: «و اقتدوا بهدى نبيّكم فانّه افضل الهدى و استنّوا بسنّته فانّها اهدى السّنن؛(2) به سيرت پيامبرتان اقتدا كنيد كه برترين سيرت است و به سنّت او گرايش يابيد، زيرا هدايت كنندهترين سنّت هاست.»
مقصود حضرت على(ع) در اين فراز از كلامش، ارايه الگوهاى مثبت و حقيقى است كه همان روش الگودهى است كه در خارج تحقق يافته و اين خود مىتواند به دو صورت ارايه شود: الف – ارايه الگو از خويشتن
در اين شيوه مربى رفتار و صفات مطلوب را عملاً در رفتار خود منعكس مىكند. امام صادق(ع) در اينباره مىفرمايد: «كونوا دعاةً للنّاس بغير السنتكم…؛(3) مردم را با عمل هدايت و راهنمايى كنيد نه با زبان.» از ديدگاه امام صادق(ع) بهترين مربى و الگو كسى است كه رفتارش گفتار وى را تأييد نمايد. با اين عمل صداقت مربّى براى متربّى ثابت مىشود و شك و ترديد متربّى را براى الگوبردارى از بين مىبرد. ب – ارايه الگو از ديگران
در اين شيوه مربى اسوهها و الگوهاى مطلوب را به متربى معرفى مىكند و خصوصيات شخصيتى و سيره فردى و اجتماعى آنها را براى وى تبيين مىنمايد، مثلاً پيامبر گرامى اسلام (ص) اهل بيت خود را به مردم معرفى كرده و آنان را به تبعيّت از ايشان فرا خوانده است؛ تا جايى كه اهل بيت(ع) را به كشتى نوح تشبيه كرده است: «انّ مثل اهل بيتى كسفينة نوحٍ(ع) من ركبها نجا؛(4) مثل اهل بيت من مانند كشتى نوح است كه هر كس بر آن سوار شود نجات مىيابد.» الگوپردازى
هدف از اين شيوه ارايه الگوهاى فرضى است. در اين شيوه مربى الگوهاى مطلوبى را در نظر گرفته و به بيان اوصاف و فضايل اخلاقى آنان مىپردازد و زمينه را طورى فراهم مىكند كه مربى را به تجسّم يك الگو بكشاند. مربى بيشتر با بيان خصوصيات و نشانهها به اين مهم دست مىيابد و هر قدر از مهارت و هنرمندى بيشترى برخوردار باشد، در پردازش الگوهاى مطلوب موفقتر خواهد بود.
در روايات و متون اسلامى نمونههاى فراوانى براى اين نوع روش الگويى مشاهده مىشود، به عنوان مثال رسول خدا(ص) در توصيف مؤمن مىفرمايد: «الا انبّئكم بالمؤمن؟ من ائتمنه المؤمنون على انفسهم و اموالهم و الا انبّئكم بالمسلم؟ من سلم المسلمون من لسانه و يده؛(5) آيا مؤمن را به شما معرفى كنم؟ كسى كه ساير مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند.»
هم چنين حضرت على(ع) در خطبه همّام خطابه بلندى در وصف متّقين بيان مىكند. همه اينها در جهت ارايه الگوهاى مطلوب و متعالى به متربّيان مكتب تربيتى اسلام است، طى اين بيانها پيشوايان معصوم(ع) به توصيف و پردازش الگو مىپردازند تا متربّى با ترسيم آن در ذهن خود از آن ويژگىها پيروى كند. الگوزدايى
يكى ديگر از شيوههاى تربيتى در سيره معصومين(ع) روش «الگوزدايى» است، به اين معنا كه الگوها و شخصيتهاى منفى چنان ترسيم مىشوند كه نوع دلزدگى و نگرش منفى در متربى نسبت به آن الگوها پديد مىآيد. اين شيوه تربيت به دو صورت قابل اجراست كه در روايات و احاديث مصاديق فراوانى براى آن يافت مىشود: صورت اول اين است كه مربّى در قالب بيان صفات، خصوصيات و نشانههاى الگوهاى منفى، سعى در دورساختن متربى از آن الگوها دارد، مثل اين سخن پيامبر(ص) كه فرمودهاند: «علامة الظّالم اربعةٌ يظلم من فوقه بالمعصية و يملك من دونه بالغلبة و يبغض الحقّ و يظهر الظّلم؛(6) نشانههاى ظالم چهار چيز است: با نافرمانى به ما فوق خود ستم مىكند، با غلبه و زور بر زير دست خود حكم مىراند، حق را دشمن مىدارد و ستم را آشكار مىكند.»
امام حسن عسگرى(ع) درباره پستترين بندگان فرمود: «بئس العباد عبدٌ يكون ذاوجهين وذالسانين يطرى اخاه شاهداً و يأكله غائباً ان اعطى حسده و ان ابتلى خانه؛(7) بدترين بندگان، بندهاى است كه داراى دوچهره و دو زبان باشد، در حضور برادرش او را مىستايد و پشت سر او را مىخورد. اگر به او چيزى عطا شود، حسد مىورزد و اگر گرفتار گردد، به او خيانت مىكند.»
صورت دوم اين است كه مربى با نهى مستقيم، متربى را از همراهى و مصاحبت با الگوهاى بد منع كند. در اين مورد روايات فراوانى وجود دارد، مانند سخن امام جواد(ع) كه فرمود: «ايّاك و مصاحبة السّرير فانّه كالسّيف المسلول يحسن منظره و يقبح اثره؛(8) از همراهى و رفاقت با آدم شرور و بد جنس بپرهيز، زيرا او مانند شمشير برهنه است كه ظاهرش نيكو و اثرش زشت است.» پند و اندرز
پند و اندرز از روشهاى مؤثّر در تربيت است، زيرا انسان ذاتاً نياز به موعظه و نصيحت دارد و گرايشهاى فطرى او با موعظه و پند شكوفا مىگردد. امام على(ع) به فرزندش امام حسن مجتبى(ع) وصيّت مىكند كه: «… و احى قلبك بالموعظة…؛(9) دلت را با موعظه زنده كن» زيرا موعظه حسنه دلهاى غافل را بيدار نموده و به حركت در مىآورد.
پيامبر اكرم(ص) به عنوان مربى نمونه بارها در تربيت و پرورش افراد اين روش را به كار مىبردند. آن حضرت در برخورد با مشركان و يا اهل كتاب با زبان بسيار نرم و محبتآميز آنها را به اسلام دعوت مىكردند و همين روش موجب جذب افراد مختلف مىگرديد تا اين كه به زودى قلمرو سرزمين اسلام گسترش يافت.
در سيره حضرت سيدالشهداء(ع) مىبينيم كه جوانى خدمت ايشان رسيد و گفت من فرد گناهكارى هستم و نمىتوانم جلوگناهان خود را بگيرم. مرا موعظهاى فرما!
امام حسين(ع) فرمود: پنج كار انجام بده، آن گاه هرچه مىخواهى گناه كن:
1- روزى خدا را مخور 2- از حكومت خدا بيرون رو 3- جايى را انتخاب كن كه خداوند ترا نبيند 4- وقتى عزرائيل براى گرفتن جان تو آمد او را از خود بران 5 – زمانى كه مالك دوزخ ترا به سوى آتش مىبرد، در آتش وارد مشو، بعد هر گناهى مىخواهى بكن!(10)
جوان اندكى فكر كرد و شرمنده شد و در برابر واقعيتهاى مطرح شده، چارهاى جز توبه نداشت. نظارت و مراقبت
تربيت به وسيله نظارت و مراقبت از رفتار در تربيت افراد بسيار مؤثر است و نقش اساسى در اصلاح رفتار فرد دارد.
از آن جا كه نوع بشر نيازمند مراقبت و نظارت است، انسان بايد احساس كند كه ناظران و مراقبانى از بيرون بر اعمال و رفتار و عملكرد او نظارت دارند و نسبت به كارهاى گذشته بايد مورد بازپرسى قرار گيرد.از اين رو روش مراقبت در تربيت فرد اهميت بسزايى دارد.
امام على(ع) سخت مراقب كارگزاران خود بود و بر كارهاى ايشان كاملاً نظارت داشت و به صورت پنهان و آشكار عملكرد آنان را ارزيابى مىكرد. در همين زمينه امام به مالك اشتر چنين فرمان مىدهد: «…تفقد اعمالهم و ابعث العيون من اهل الصّدق و الوفاء عليهم فانّ تعاهدك فى السِّرِّ لامورهم حدوةٌ لهم على استعمال الامانة و الرّفق بالرّعيّة…؛(11) كارهاى كارگزارانت را وارسى كن و افراد شايسته و داراى صداقت و وفا را بر رفتار آنان مراقب ساز، زيرا بازرسى پنهان در كار آنان، آنها را به امانت دارى و نرمى با مردم وادار مىسازد.» تحسين و تشويق
از موفّقترين شيوههاى تربيتى، روش تشويق و ترغيب افراد است. اين شيوه علاوه بر اين كه محرّكى بسيار قوى در تغيير رفتار به سوى اهداف مطلوب تربيتى است، در شكوفا سازى استعدادهاى درخشان و نهفته انسانى نقش فوق العاده دارد.
تجربه نشان داده است كه تشويق مناسب و به جا مىتواند نهفتهترين استعدادهاى درونى انسان را زنده كند و در مرحله پيشرفت و سازندگى قرار دهد.
انس بن مالك مىگويد: يكى از كنيزان امام حسن(ع) شاخه گلى را به حضور آن حضرت هديه نمود. امام حسن(ع) آن شاخه گل را با كمال ميل پذيرفته و به او فرمود: ترا در راه خدا آزاد كردم. من به عنوان اعتراض گفتم: در مقابل اهداء يك شاخه گل او را آزاد كردى؟
امام(ع) فرمود: خداوند در قرآن به ما چنين ياد داده و فرموده است: «و اذا حيّيتم بتحيّةٍ فحيّوا باحسن منها…؛(12) و هرگاه كسى به شما تحيّت گويد، پاسخ آن را بهتر بدهيد.» سپس فرمود: پاسخ بهتر همان آزاد كردن اوست.(13) تذكر و يادآورى
ياد نعمتها و ياد صاحب آنها انسان را به انجام كارهاى خوب و نيك وامىدارد و از پليدى و زشتىها باز مىدارد. اگر كسى قلبش با ياد خدا آباد گشت، اعمال و رفتار او اصلاح مىگردد. به همين جهت است كه پيامبران الهى در شيوه تربيتى خود، مردم را به يادآورى نعمتهاى خدا دعوت مىكردند و از اين راه آنان را اصلاح مىنمودند.
امام على(ع) در اين زمينه مىفرمايد: «و كن للّه مطيعاً و بذكره آنساً و تمثّل فى حال تولّيك عنه اقباله عليك يدعوك الى عفوه و يتغمّدك بفضله و انت متولٍّ عنه الى غيره؛(14) و خدا را اطاعت كن و به ياد او انسگير و يادآور كه تو از خدا روگردان هستى و در همان لحظه او روى به تو دارد و تو را به عفو خويش مىخواند و جامه كرم خويش بر تو مىپوشاند در حالى كه تو از او روى گردان هستى و به غير او توجّه دارى.» نيكى در برابر بدى
در تعليم و تربيت تنبيه و تشويق دو روش براى تربيت و اصلاح رفتارهاى انسان به شمار مىآيد، بدين صورت كه خطاكاران را تنبيه و افراد خوب را تشويق مىنمايد. البته تشويق هميشه بر تنبيه مقدّم است و تا زمانى كه از تشويق بتوان استفاده كرد، نبايد به تهديد و تنبيه متوسّل شد. خداوند به پيامبر اكرم(ص) مىفرمايد: «ادفع بالّتى هى احسن السّيئة؛(15) اى پيامبر! آزار و بدىهاى مردم را با احسان و نيكى پاسخ بده.» امام سجاد(ع) در صحيفه سجاديه سفارش مىكند كه با افرادى كه خطاكار هستند با احسان و نيكى رفتار شود. ا
امام على(ع) در اين زمينه مىفرمايد: «خدايا! مرا بر آن دار كه بد كردارشان را به نيكى پاداش دهم و از ستم كارشان با عفو و بخشش درگذرم و درباره ايشان خوش گمان باشم.»(16) از دعاهاى فوق استفاده مىشود كه راه تربيت و اصلاح بدىها منحصر به تنبيه و كيفر نيست، بلكه به وسيله بخشش و احسان مىتوان به اصلاح بدىها پرداخت! چنان كه انسان خطاكار از كيفر عبرت مىگيرد و خطاهايش را ترك مىكند، گاهى از احسان ديگران نيز فطرتش بيدار مىشود و از كردار بد خود پشيمان مىگردد و به راه حق مىگرايد. توبه
يكى ديگر از روشهاى تربيتى سازنده كه در سيره معصومين(ع) روى آن سخت تكيه و پافشارى شده است، «توبه» و بازگشت به سوى خداوند متعال است و تاريخ نيز در صفحات بىشمار خود آثار گران بها و گران سنگ تربيتى و سازندگى توبه را در خود ثبت كرده است.
توبه تنها يك روش نيست، بلكه يك مكتب تربيتى وسيعى است كه همه را زير بال خود مىگيرد، نه جنس مىشناسد، نه مال و ثروت، نه سن، نه سواد، نه علم و نه مرز پايانى، بنابراين هر كس با هر حالت و در هرجا بخواهد مىتواند به اين فضيلت الهى روى آورد.(17)
قرآن كريم در مورد ضرورت و لزوم توبه به صراحت مىگويد كه همه نياز به توبه دارند: «…و توبوا الى اللّه جميعاً ايّه المؤمنون؛(18) اى مؤمنان! همگى به سوى خدا توبه كنيد.» اين آيه خطاب به كفار نيست، بلكه به مؤمنين است آن هم نه فقط به مؤمن گناهكار بلكه عموميّت دارد.
امّا مرتكبان معصيت، بيشتر به توبه نيازمند هستند و هرچه زودتر بايد اين كار را انجام دهند.
اگر انسان پس از ارتكاب معاصى توبه نكند، آرام آرام صفحه دل او تيره و تار مىشود و سرانجام مغضوب خداوند واقع خواهد شد.
امام صادق(ع) در اين زمينه مىفرمايد: «هنگامى كه شخصى مرتكب گناه مىشود، در قلب او نقطه سياهى به وجود مىآيد، پس اگر توبه كند، از بين مىرود و اگر گناهان او زياد شود، ديگر رستگار نخواهد شد.»(19)
از مهمترين آثار روش توبه اين است كه فرد گناهكار با ترك گناه و اصلاح خويشتن نسبت به آينده اميدوار مىشود. قرآن كريم در اين باره مىفرمايد: «…لاتقنطوا من رحمة اللّه انّ اللّه يغفر الذنوب جميعاً؛(20) اى بندگان خدا! از رحمت خداوند مأيوس نشويد، زيرا خداوند همه گناهان را مىبخشد.» پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره احزاب، آيه 21. 2. نهج البلاغه، محمد دشتى، خطبه 110، ص 210. 3. اصول كافى، كلينى، ج 2، ص 83. 4. بحارالانوار، ج 23، ص 120. 5. مأخذ قبل، ج 2، ص 235. 6. تحف العقول، ابن شعبه حرانى، ص 243. 7. همان، ص 518. 8. مسند امام الجواد(ع) عزيز اللّه عطاردى، ص 243. 9. نهج البلاغه، نامه 31، ص 520. 10. بحارالانوار، ج 78، ص 126. 11. مأخذ قبل، نامه 53، ص 578. 12. سوره نساء، آيه 86. 13. بحارالانوار، ج 43، ص 343. 14. نهج البلاغه، خطبه 223، ص 456. 15. سوره مؤمنون، آيه 96. 16. صحيفه سجاديه، دعاى 26، بند 3. 17. ماهنامه پاسدار اسلام، شماره 283، ص 20. 18. سوره نور، آيه 31. 19. اصول كافى، ج 2، ص 271. 20. سوره زمر، آيه 53.
دين دارى، حق يا تكليف
##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور## تذكر:
در مباحث گذشته در ارتباط با «حق و تكليف» به مباحثى چون بازگشت همه تكاليف دينى به حق، دين بهترين عامل براى تأمين حقوق بشر، منابع حقوق و تكليف و اين كه خداى سبحان مبدأ فاعلى حقوق انسان و ابلاغ كننده آن است و همچنين مبانى حق و تكليف، اشاره شده است كه همه آنها مربوط به ماهيت و محتويات دين و حق و تكليف بوده است. در اين شماره از اين مطلب بحث مىشود كه آيا قبول اصل دين براى انسان حق است يا تكليفى بر اوست، آيا انسان در پذيرش اصل دين آزاد است يا مكلّف، و به طور خلاصه آيا دين دارى حق است يا تكليف، كه جواب آن در پى مىآيد.
يكى از مباحث دين و حقوق انسان اين است كه نسبت دين – انسان نسبتى تكليفى است يا حقوقى، يعنى آيا انسان مكلّف است دين را بپذيرد يا حق دارد ؛ آيا او در پذيرش دين و عدم قبول آن مختار است؟
برخى ممكن است با استناد به آيه «لااكراه فى الدين»(1) و مانند آن بپندارند كه پذيرش دين حق انسان است نه تكليف او و در تعريف حق نيز بگويند. چيزى است كه انسان در پذيرش يا رد آن مختار است. وقتى خداوند مىفرمايد: در پذيرش دين اكراهى نيست، معلوم مىشود كه قبول دين حق است، نه تكليف و هر ذى حقى در اعمال حق خود آزاد و مختار است، نه مقيّد و مكلّف.
در جواب اين اشكال گفته مىشود: حكم بر دو قسم است: تكوينى و تشريعى. در قرآن كريم جريان تكوين بشر كه ساختار خلقت او را عهدهدار است آزاد معرفى شده است. از اين ديدگاه انسان موجودى است آزاد، حتى بين توحيد و الحاد، چه رسد به طاعت و عصيان. خلقت انسان و قوانين تكوينى حاكم بر او به گونهاى است كه وى مىتواند ملحد باشد يا موحّد. عمل كردن بر خلاف اين آزادى تكوينى، نه مذموم، بلكه محال است، زيرا اگر انسان چيزى را تكويناً نخواهد هرگز نمىشود به او تحميل كرد، يعنى جبر محال است، نه قبيح، ممتنع است نه ممنوع و مستحيل است، نه حرام و… البته بشر در اينكه آزاد آفريده شده، مجبور است ،يعنى وى مجبور است آزاد باشد و اصل حرّيت و آزادى كه در هويّت انسانىاش نهادينه شده به هيچ وجه قابل زوال نيست،نه از جانب خود او و نه از ناحيه ديگرى. بنابراين، اكراه در امور تكوينى معنا ندارد. مورد و مصدر فعل بودن انسان
جبر و اختيار، آزادى و تحميل، اراده و اكراه و مانند آن، درباره مصدر فعل بودن انسان است، نه مورد فعل قرار گرفتن آن، توضيح مطلب اينكه اگر كسى را با الجا و قهر از جايى بيرون كردند، يا به جايى بردند وى در آن حال «مورد فعل» است، نه «مصدر فعل»، در اين وضعيت او به هيچ وجه فاعل فعل نيست تا بحث شود فاعل بالجبر است يا فاعل بالاختيار، چون او بر اساس خلقت و آفرينش تكوينى، آزادى تكوينى دارد و آنچه را بخواهد مىپذيرد و امكان تحميل امرى بر خلاف تمايلات و خواستههاى او وجود ندارد.
به بيان ديگر آنجا كه انسان «مورد فعل» است، خارج از موضوع بوده و دامنه بحث اين بخش را شامل نمىشود، ولى آنجا كه انسان «مصدر فعل» است، يعنى براى انجام كارى نخست قدرى تأمل مىكند، سپس اراده و تصميم مىگيرد، آنگاه آن را انجام مىدهد، در اين كار آزاد است، يعنى با اين مبادى مىتواند هر كارى را خواست انجام دهد يا آن را ترك كند، به همين جهت خداوند مىفرمايد: «و قل الحق من ربّكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر؛(2) بگو حق از پروردگار شماست. كسى خواست ايمان مىآورد و كسى خواست راه كفر را در پيش مىگيرد» ؛ «انّا هديناه السبيل امّا شاكراً و امّا كفوراً؛(3) ما راه را به او نشان داديم و او يا شاكر است و سپاسگزار و يا راه كافران را در پيش مىگيرد» و در چنين موردى است كه مىفرمايد: «لااكراه فى الدّين» يعنى دين اكراهپذير نيست، نه اينكه انسان را اكراه نكنيد، زيرا وى تكويناً آزاد آفريده شده و موجود آزاد خلق شده را نمىتوان مجبور كرد.
قلب بشر كه محور انديشه و انگيزه اوست دست هيچ كس نيست تا بتواند او را به امرى تكليف يا چيزى را بر او تحميل نمايد. عقيده هر كسى به دست خود اوست، صاحب عقيده است كه مىتواند معتقد به چيزى شود، يا از اعتقاد امرى نكول كند؛ به سخن ديگر، جمله «لااكراه فى الدين»، هم ناظر به انسان و هم ناظر به دين است، يعنى نه انسان اكراهپذير است چون تكويناً آزاد آفريده شد و نه دين، چون از سنخ اعتقاد است و اعتقاد عقد و پيوند قلبى است و امر قلبى نه به دست خود فرد است و نه به دست ديگرى، به دست ديگرى نيست، چون در قلمرو نفوذ او نيست. در دست خود فرد هم نيست، زيرا عقيده از سنخ علم و تصديق است و تصديق علم از راه مبادى آن حاصل مىشود. هرگاه مبادى علم و تصديق تحصيل شد، نتيجه آن به بار مىنشيند و اگر آن مبادى و مقدّمات لازم حاصل نگرديد، نتيجه نيز ظاهر نخواهد شد. زمانى كه مبادى حاصل شد نه خود فرد مىتواند مانع پيدايش نتيجه و ظهور و بروز آن شود و نه ديگرى و اگر مقدمات و مبادى حاصل نشود نه خود فرد قادر به ايجاد نتيجه و تصديق است و نه ديگرى. بنابراين، دين نيز چون از امور اعتقادى است اكراهپذير نيست.
البته بعد از پيدايش مبادى علمى كه زمينه حصول عقد بين موضوع و محمول است، عقد و گره ديگرى لازم است كه عصاره قضايا و عقود علمى با جان انسان عالم، گره بخورد تا عقيده حاصل شود، از آن عقد و پيوند قلبى، به ايمان تعبير مىكنند و چون عقد دوم، يعنى عقيده كه ايمان نام دارد غير از عقد اول است كه بين موضوع و محمول قضيه برقرار مىشود، از اين رو انفكاك ايمان از علم ممكن، بلكه واقع شدنى است، يعنى ممكن است كسى مطلبى را از لحاظ علمى كاملاً فهميده باشد و رابطه بين موضوع و محمول را دريافت كرده باشد، ولى به آن مؤمن نباشد و عصاره آن را با قلب خود گره نزده باشد و معتقد نگردد. حق تكوينى و تشريعى انسان
تاكنون روشن شد كه بشر در نظام تكوين آزاد است و اكراه پذيرى در شخصيت وجودىاش راه ندارد. حال آيا در نظام تشريع هم اين گونه است؟ قوانين تكوين فقط از بود و نبود بحث مىكند. بحث از حق يا عدم حق، در قلمرو تشريع است اگر بگوييم بحث از بود و نبود، حق را مشخص مىسازد، يعنى انسان حق دارد دين را بپذيرد يا از قبول آن سرباز زند، پس پذيرش دين و موحّد شدن و نيز عدم پذيرش و نكول دين و در نتيجه ملحد شدن، حق انسان است.
نتيجه و ثمره بحث اين است كه هر دو طرف قضيه، يعنى دين دارى و بى دينى نسبت به انسان يكسان است، در حالى كه حقيقت امر اين چنين نيست و جمله «لااكراه فى الدّين» يك حقيقت تكوينى را بازگو مىكند، نه حق بودن هر دو طرف اثبات و نفى آن را. درست است كه انسان تكويناً آزاد و مختار خلق شده، امّا نه انسان موجودى است كه دو جنبه توحيد و الحاد برايش يكسان باشد و نه اين دو طريق توحيد و الحاد به يكجا ختم مىشوند.
انسان موجود لابشرط نيست كه همه امور متناقض با ساختار فطرت و طبيعت او تأثير همسان داشته باشند. همان گونه كه هر غذايى اعم از سمّ و عسل با دستگاه گوارش انسان يكسان اثر نمىگذارد، هر عقيدهاى نيز اعم از توحيد و الحاد براى فطرت او مساوى نيست، انسان در خوردن سمّ و عسل آزاد است و مىتواند هر كدام را به اراده و اختيار خود بخورد، امّا آثارى كه از خوردن اين دو غذاى مصفّا و مسموم ظاهر مىشود يكسان نخواهد بود. درباره عقيده هم انسان با اراده و اختيار خويش مىتواند هر عقيدهاى را انتخاب و اختيار كند، امّا هر عقيدهاى با فطرت او سازگار نيست.
برخى از عقايد براى روح و جان آدمى در حكم سمّ كشنده است. آيا صرف اينكه انسان مىتواند چنين چيزى را اثبات يا نفى كند مىتوان حق او دانست؟ آيا چيزى كه نتيجهاش هلاكت روحى انسان است مىتواند حق انسان باشد يا آن كه حق انسان تنها چيزى است كه حيات طيّبهاش را تأمين كند؟ ظاهر «لااكراه فى الدين» بيانگر «حق تشريعى» او نيست تا كسى بگويد قرآن هم بشر را صاحب حق معرفى كرده است، بلكه مضمون آن بيان حقيقت تكوينى است، يعنى ساختار انسان به گونهاى است كه هم مىتواند موحّد باشد و هم قادر است به الحاد رو آورد. در اين باره، محور بحث «توانستن» انسان است، نه حق شرعى داشتن. به بيان ديگر انسان حق حيات فطرى و روحى دارد. آنچه حق اوست حيات معنوى در مقابل مرگ معنوى است، پس مرگ معنوى و فطرى، حق او نيست، امّا براى انسان اين امكان وجود دارد كه يكى از اين دو را برگزيند.
اين قدرت و توانايى در او وجود دارد كه حق خويش را استيفا يا اسقاط كند و كمال انسان در همين است كه تكويناً موجودى مختار باشد و امكان اختيار و انتخاب هر يك از دو طرف را داشته باشد، ولى «حق تشريعى» در يكى از اين دو طريق بوده و او مكلّف به گزينش آن است. اينجاست كه انسان خود را نشان مىدهد و ساحت وجودى خود را به نمايش گذاشته و قادر به اثبات مقام خليفة اللهى خواهد بود.
به هر حال، آزادى تكوينى بشر صحيح است، ولى آزادى تشريعى سر از اباحه گرى در مىآورد و اين مخالف منطق دين است. اگر بر اساس آيه «لااكراه فى الدين» منطق دين چنين اجازهاى مىدهد، پس آيات ديگر قرآن كه سخن از عذاب و مجازات دارند چگونه تفسير خواهند شد؟ با چنين تصورى از حق، بخش عظيمى از آيات مربوط به قيامت بايد عبث و بيهوده باشد.
بنابراين، امكان انتخاب به معناى حق بودن هر انتخاب و تساوى هر منتخب نزد خداوند نيست. امكان انتخاب يك قانون، تكوينى است و اين تفكر جاهلى بود كه امكان تكوينى را مطابق حق بودن نتيجه انتخاب مىدانست. محققان از اهل شرك سخنشان اين بود كه: «لوشاء اللّه ما أشركنا؛(4) اگر خدا مىخواست ما مشرك نمىشديم» يعنى آن چيزى باطل است كه اتفاق نيفتد، آنچه اتفاق مىافتد حق است. اگر اعتقاد الحادى و عقيده به شرك، حق نبود خداوند از آن جلوگيرى مىكرد، چون قادر بود از تحقق آن منع كند. غافل از اينكه فرق است ميان آزادى تكوينى و حقانيت تشريعى، خداوند براى بشر تكويناً، امكان انتخاب قرار داده، امّا فقط يك راه را تشريعاً «حق» مىداند، آنچه برخى تصور و توهم كردهاند مخصوص نظام فرشتگان يا هندسه حيوانات است. در آن نظام هرچه اتفاق مىافتد حق است، ولى در نظام انسانى چون تكويناً امكان انتخاب حق و باطل وجود دارد، الزاماً هر آنچه اتفاق مىافتد حق نيست.
حق به معناى آزاد بودن تشريعى و يكسان بودن نتيجه انتخاب، در قاموس دين راه ندارد، چنان كه هيچ اهل انديشهاى آن را نمىپذيرد. قبول و پذيرش دين «بايد» است و از اين حيث در زمره تكاليف قرار مىگيرد؛ امّا تكاليفى كه بازگشت آن به حق است. انسان حق تكامل و تعالى دارد و طريق استيفاى اين حق در قبول دين و تعاليم آسمانى آن نهفته است، پس دين دارى حق مسلّم انسانى است، او مىتواند از اين حق مسلّم خود چشم پوشى كند و يا آن را استيفا نمايد؛ يعنى مىتواند دين دار باشد يا بى دين؛ امّا بى دينى حق نيست، به همين جهت ثمره اين دو اعتقاد و عملكرد يكسان نيست. نظير اينكه زنده بودن حق مسلّم انسان است، او مىتواند اين حق را استيفا كند و زنده بماند و مىتواند از آن صرف نظر كند و دست به خودكشى بزند؛ ليكن انتحار حق نيست و ثمره اين دو انتخاب حسن و قبيح نيز متفاوت است.
بنابراين، حق بشر، دين دارى اوست، نه اينكه پذيرش و عدم پذيرش دين، هر دو حق باشد. اين سخن نوعى مغالطه يا تلقى ناصوابى است كه برخى بر زبان جارى مىكنند، زيرا انسان مدعى و طالب حق و خواهان كمال خويش است و مىخواهد از طريق تحصيل آن آگاه گردد. انسان در قلمرو شريعت به كمال مىرسد، چنان كه گياه و نبات و حيوان در دامن طبيعت رشد مىكنند، پس ترديدى نيست كه آزادى انسان به تكوين برمىگردد و تكليف و تعهد و التزام وى به تشريع راجع است، از اين رو قرآن حكيم از يك سو درباره آزادى انسان رهنمودى مانند «لااكراه فى الدّين» دارد و از سوى ديگر پىآمد تلخ و شيرين انتخاب هر يك از دو راه توحيد و الحاد را به صورت شفاف ترسيم مىكند.
پيامد سوء انتخاب را با آياتى چون: «خذوه فغلّوه * ثمّ الجحيم صلّوه؛(5)بگيريد پس او را در غل و زنجير كشيد، آنگاه ميان آتشش اندازيد»، بيان مىكند و در آيهاى فرمود: «و مآواهم النار و بئس مثوى الظالمين»(6) و جايگاه آنها آتش است و بد جايگاهى است جايگاه ستمكاران» و در آيه ديگرى فرمود: «من كان يريد الحيوة الدنيا و زينتها، نوفّ اليهم اعمالهم فيها و هم فيها لايبخسون، اولئك الذين ليس لهم فى الآخرة الا النّار؛(7) كسانى كه زندگى دنيا و زينت آن را بخواهند، نتيجه اعمال آنها را در همين دنيا به طور كامل به آنها مىدهيم و چيزى از آن كاسته نخواهد شد ولى آنها در آخرت جز آتش سهمى نخواهند داشت.»
گاهى پيامد سوء انتخاب را از زبان كسانى كه روش پيشوايان كفر را با سوء اختيار پيشه خود ساختند، بيان مىكند و مىفرمايد: «قال ادخلوا فى امم قد خلت من قبلكم من الجن و الانس فى النار كلّما دخلت امة لعنت اختها حتى اذا اداركوا فيها جميعاً قالت اخريهم لاوليهم ربّنا هؤلاء اضلّونا فآتهم عذابا ضعفا من النار، قال لكلّ ضعف ولكن لاتعلمون، و قالت اوليهم لاخريهم، فما كان لكم علينا من فضل فذوقوا العذاب بما كنتم تكسبون؛(8) خداى سبحان به مشركان و ظالمان مىفرمايد: در صف گروههاى مشابه خود از جن و انس در آتش وارد شويد، هر زمان كه گروهى وارد مىشوند، گروه ديگر را لعن و نفرين مىكنند، تا همگى با ذلّت در آن قرار مىگيرند، در اين هنگام گروه پيروان درباره پيشوايان خود مىگويند: خداوندا، اينها بودند كه ما را گمراه ساختند، پس كيفر آنها را از آتش دوبرابر كن (كيفرى براى گمراهيشان و كيفرى به خاطر گمراه ساختن ما) مىفرمايد: براى هر كدام از شما دو برابر عذاب است ولى نمىدانيد زيرا اگر پيروان در اطراف پيشوايان گمراه جمع نمىشدند و به دنبال آنها حركت نمىكردند، قدرتى براى اغوا و گمراه كردن مردم نداشتند. و پيشوايان آنها به پيروان خود مىگويند، شما امتيازى بر ما نداشتيد، پس بچشيد عذاب الهى را در برابر آن چه انجام مىداديد. در واقع اين عذاب آثار تكوينى اعمال و رفتار شما در دنياست.
در برابر پيروان پيشوايان، قرآن از انسانهايى ياد مىكند كه با حسن اختيار خود، مسير هدايت را طى كرده و براى تكامل و رشد خويش حق را جستجو مىكنند، مىفرمايد: «ان الّذين قالوا ربّنا اللّه ثم استقاموا فلا خوف عليهم ولاهم يحزنون، اولئك اصحاب الجنّة خالدين فيها جزاء بما كانو يعملون؛(9) كسانى كه گفتند! پروردگار ما اللّه است، سپس استقامت كردند، نه ترس براى آنان است نه اندوهگين مىشوند، آنها اهل بهشتند و جاودانه در آن مىمانند. اين پاداش اعمالى است كه انجام مىدادند و درباره پيامبر(ص) و همراهان مؤمن كه با اموال و جان هايشان جهاد كردند، مىفرمايد: «اعدّ اللّه لهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها، ذلك الفوز العظيم؛(10) خداى متعال براى آنها باغهايى از بهشت فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جارى است جاودانه در آن خواهند بود و اين كاميابى و پيروزى بزرگى است و در جاى ديگرى فرمود: «والذين آمنوا و عملواالصالحات سندخلهم جنّات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ابداً؛(11) و كسانى كه ايمان آوردهاند و اعمال صالح انجام دادهاند بزودى آنان را در باغهايى از بهشت وارد مىكنيم كه نهرها از زير درختانشان جارى است، جاودانه در آن خواهند ماند» با توجه به اين آيات، دو طريق حق و باطل به سرانجام واحدى منتهى نخواهد شد، نتيجه يكى انحطاط و سقوط و پى آمد ديگرى اعتلا و تكامل است سرانجام يكى شقاوت و بدبختى و ديگرى سعادت و خوشبختى، يكى آتش و نار و ديگر نور و روشنايى است نه اين كه سرانجام هر نوع انتخابى يكى باشد و خوب و بد مساوى و برابر باشند «لايستوى اصحاب النار و اصحاب الجنة ؛اهل جهنم و اهل بهشت يكسان نيستند». پس آزادى تكوينى انسان در انتخاب راه از ميان راههاى مختلف در حيات انسانى دليل بر حق تشريعى آن نيست يعنى اين حق تكويناً براى انسان محفوظ است كه او در هر مسيرى كه خواست گام نهاده و ادامه حيات دهد، اما معناى حق و آزادى تكوين اين نيست كه بتوان از آن حق و آزادى تشريعى نتيجه گرفت چنان كه انسان در انتخاب سمّ و عسل در تكوين آزاد است اما پس از انتخاب هر يك نتيجه آن يكى نخواهد بود، نتيجه سمّ درد و رنج و مرگ و نتيجه عسل لذت و شيرينى و درمان برخى دردهاست.
بر اساس مطالب گذشته گفته شده بايد توجه داشت كه دچار مغالطه نشد و لذا براى جلوگيرى از مغالطات احتمالى در مباحث علمى لازم است ميان حق تكوينى و تشريعى تفكيك قائل شده و آن دو را به يك معنا اخذ نكرد. حق تديّن
تا حال روشن شد كه آدمى از جهت تكوين، در انتخاب دين و كفر آزاد است، گرچه به لحاظ تشريع، اين چنين نيست كه نتايج يكسان داشته باشد. از اين رو كه دين دارى نتيجه آن حيات جاويد بهشتى و سعادت حقيقى است و ترك آن جهنم ابدى و شقاوت است، حق همه انسانها آن است كه متديّن باشند و به دين حقيقى روى بياورند، بلكه دين دارى بعد از حق حيات از مهمترين حقوق انسانى است. زيرا زندگى بدون دين ورزى، حيات و زندگى جامد، ايستا و راكد است كه هيچ پويايى و حركتى به سمت تكامل در آن وجود ندارد. و در مقابل زندگى كه در آن دين ورزى وجود داشته باشد به اساسىترين و ضرورىترين وجه حيات دست يافته است شايد يكى از حكمتهاى وجوب جهاد در راه خدا، جهاد با نفس، استشهاد در راه اعتلاى كلمة اللّه و مبارزه با دشمنان براى حفظ دين، براى دسترسى به همين حق باشد.
پذيرش دين حق در ذات انسان نهادينه شده و خداى متعال باطن بشر را به آن متمايل ساخته است، «فطرة اللّه التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله ذلك الدين القيم؛(12) آدمى بايد ملازم با فطرت الهى باشد، فطرتى كه خدا انسان را بر آن آفريد، تغييرى و دگرگونيى براى آفرينش خدا نيست اين دين پايدار است.»
بنابراين هر انسانى حق مسلّم خود مىداند كه به دين فطرى متدين گردد و زمانى كه ظلمت از نور، تاريكى از روشنى و رشد از غى متمايز شوند، هيچ انسان بالغ و عاقلى، ظلمت و تاريكى و غىّ را بر نور و روشنايى و رشد ترجيح نمىدهد. از اين رو به دين حق مؤمن و به مكتب الهى متديّن شده و در وادى ايمن و در محيط نورانى و روشن وارد مىشود و به عبارت ديگر: انسان وقتى به رشد عقلى رسيده و عالم و آگاه گردد، اختيار دين الهى را حق مسلم خود مىداند و آن را انتخاب مىكند و به آن مىگرود.
اين كه مىگويند: انبياء الهى با اقوام و ملل جهاد كردند تا آنان را به اكراه به سوى خدا دعوت كنند، تصور ناصوابى است.
زيرا انبياء كارشان بيدارگرى فكر و شكوفا كردن دفينهها و گنجينههاى عقل است، علاوه عصبيت غير منطقى و خشونتطلبى درباره متوليان دين و مسلمانان راستين مخالف صريح آيات قرآن و سيره پيامبر(ص) و معصومين(ع) است. زيرا اسلام تأكيد دارد كه مسلمانان در زندگى اجتماعى با كفار و اهل كتاب تا زمانى كه دست به سلاح نبردند، به صورت مسالمتآميز زندگى كرده و تعامل سالم داشته باشند و بر اساس قسط و عدل با آنان رفتار نمايند. «ينهاكم اللّه عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبرّوكم و تقسطوا اليهم انّ اللّه يحبّ المقسطين؛(13) خداى متعال شما را از نيكى كردن و رعايت عدالت نسبت به كسانى كه در اثر دين با شما پيكار نكردند و از خانه و ديارتان بيرون نراندند، نهى نمىكند زيرا خدا عدالت پيشگان را دوست دارد.» و در آيهاى ديگر از برخورد همراه با تعصب با مخالفان نهى كرده و فرموده است: «ولاتجادلوا اهل الكتاب الا بالّتى هى احسن الاالذين ظلموا منهم و قولوا آمنا بالذى انزل الينا و انزل اليكم و الهنا و الهكم واحد و نحن له مسلمون؛(14) با اهل كتاب جز با روشى كه از همه نيكوتر است مجادله نكنيد، مگر كسانى از آنان كه ستم كردند و به آنها بگوييد ما به تمام آن چه كه به سوى ما و شما نازل شده ايمان آوردهايم و معبود ما و شما يكى است و ما در برابر او تسليم هستيم.»
با اين آيات روشن مىشود كه رشد عقلى و بلوغ فكرى، معرفت به خالق هستى، علم به هدف زندگى و رسيدن به حيات طيبه و نورانى از مقدمات دين دارى است كه انبياء الهى مبعوث شدند تا با تهيه مقدمات لازم براى احقاق و احياى حق انسانى، آدميان را به دين حق توجه داده كه آنها پس از آگاهى دين حق را اتخاذ كنند و از اين طريق وجود حقيقى خود را شكوفا سازند و سعادت جاويد و فلاح و رستگارى واقعى را براى خود تدارك ببينند. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره بقره، آيه 256. 2. سوره كهف، آيه 29. 3. سوره انسان، آيه 3. 4. سوره انعام، آيه 148. 5. سوره حاقه، آيات 30 – 31. 6. سوره آل عمران، آيه 151. 7. سوره هود، آيه 15 – 16. 8. سوره اعراف، آيه 38 – 39. 9. سوره احقاف، آيه 13 – 14. 10. سوره توبه، آيه 89. 11. سوره نساء، آيه 122. 12. سوره روم، آيه 30. 13. سوره ممتحنه، آيه 8. 14. سوره عنكبوت، آيه 46.
نگاهى به رويدادها
اخبار جهان اسلام
كليساهاى دانمارك از مسلمانان جهان عذرخواهى كردند. (1/12/84)
سفير آمريكا در عراق: وزارتخانههاى كليدى عراق نبايد در دست شيعيان باشد! (3/12/84)
جنايت هولناك اشغالگران در تخريب حرمين امامان عسكريين در سامرا داغ سنگينى بر دلها نشاند.
جنبش فتح با مشاركت در دولت جديد حماس موافقت كرد. (4/12/84)
توطئه تفرقه با تظاهرات مشترك و گسترده شيعه و سنى عليه هتك حرمت ائمه(ع) وحدت به بار آورد.
هشدار آيت اللّه سيستانى به اشغالگران: دخالتهاى آمريكا روزهاى سختى را پيش روى عراق قرار داده است. (6/12/84)
براى تحميل سازش به حماس، رئيس تشكيلات خودگران تهديد به استعفا كرد. (7/12/84)
افراد مسلح 25 كارگر شيعه را در شرق بغداد به قتل رساندند.
خالد مشعل همراه با يك هيأت بلندپايه از حماس وارد مسكو شد. (13/12/84)
خالد مشعل با پاسخ منفى حماس به روسيه: اسرائيل را هرگز به رسميت نمىشناسيم. (14/12/84)
اسماعيل هنيه اعضاى كابينه جديد فلسطين را معرفى كرد. (25/12/84)
صهيونيستها همزمان با آغاز به كار دولت حماس، حمله به كرانه غربى و نوار غزه را شدت بخشيدند. (15/12/84) اخبار داخلى
كميسيون تلفيق با دو نرخى شدن بنزين مخالفت كرد.
سازمان بازرسى كل كشور از جلوگيرى از حيف و ميل 370 ميليارد تومانى خبر داد.
در پاسخ به خواسته روسيه مبنى بر تعليق غنىسازى توسط ايران، ايران مذاكرات هستهاى با روسيه را بدون پيش شرط پذيرفت.
ايران قهرمان كشتى جهان شد. (1/12/84)
خالد مشعل در پيمان تاريخى با رهبر معظم انقلاب اسلامى: سازش نمىكنيم.
دانش ژئوبيوتكنولوژى در جهان به نام ايران ثبت شد. (2/12/84)
دور جديد مذاكرات هستهاى آغاز شد، تهران ميزبان همزمان چين و روسيه است. (6/12/84)
دانشجويان مقابل سفارت انگليس در تهران نماز وحدت خواندند.
دانشجويان شيعه و سنى ديروز عليرغم تعطيل بودن كلاسهاى درس در دانشگاههاى سراسر كشور براى اعلام همبستگى در مقابل دشمنان، روز پرحضور و داغى را پشت سرگذاشتند.
بودجه عمرانى 215 ميليارد تومانى شهردارى تهران تصويب شد. (8/12/84)
رهبر انقلاب در ديدار استانداران سراسر كشور: از مشكلات جارى و فورى مردم غفلت نكنيد.
رئيس جمهور در نشست مشترك وزرا و استانداران: انتصابهاى اشتباه را تغيير دهيد.
متكى در ژاپن: ايران هرگز برنامه هستهاى خود را متوقف نخواهد كرد. (9/12/84)
احمدى نژاد با ملى پوشان فوتبال تمرين كرد.
دستگاههاى دولتى از واردات كالا منع شدند.
البرادعى در گزارش دوپهلوى خود درباره پرونده هستهاى ايران: آژانس هيچ انحرافى به سوى تسليحات اتمى در پرونده هستهاى تهران مشاهده نكرده امّا آژانس همچنان در موقعيتى نيست كه به اين نتيجه برسد هيچ ماده و يا فعاليت هستهاى اعلام نشده در ايران وجود ندارد! (10/12/84)
2 عامل اصلى بمب گزاريهاى اهواز اعدام شدند. (11/12/84)
در نشست احمدى نژاد و بداوى طرح بانك و بازار مشترك ايران و مالزى ارائه شد. همچنين حضور رئيس جمهور در نماز جمعه كوالالامپور با ابراز احساسات پرشور مردم مواجه شد.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: كشور مورد طمع دشمنان است، انسجام ملى را حفظ كنيم.
رهبر انقلاب در ديدار شوراى شهر و شهردار تهران: تهران بايد به شهرى با هويت ايرانى و اسلامى تبديل شود. (14/12/84)
رئيس جمهور، طى 3 سال پروژههاى نيمه تمام را به پايان مىرسانيم. (15/12/84)
با مصوبه مجلس، واريز درآمد نفت به بانكهاى خارجى ممنوع شد.
1940 ميليارد ريال اعتبار براى تكميل نيروگاه اتمى بوشهر اختصاص يافت. (17/12/84)
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: امروز بسيار نيرومندتر از گذشتهايم، آمريكايىها در منزوى كردن ايران شكست خواهند خورد. (18/12/84)
روسيه: آمريكا نمىگذارد مسئله هستهاى ايران حل شود.
رهبر انقلاب: روند تبديل ايران به قدرت هستهاى ادامه خواهد يافت. (20/12/84)
رضازاده براى چهارمين باز قهرمان قهرمانان شد.
دانشجويان پليس زن فارغ التحصيل شدند. (21/12/84)
دانشجويان شريف بر مظلوميت شهدا گريستند. دانشجويان شريف. عصر ديروز عميقترين و زلالترين اشكهاى خود را تقديم سه شهيد گمنام دفاع مقدس كردند، در روزى كه عدهاى فريب خورده و افرادى با تحريك سازمان يافته در جسارتى آشكار مىخواستند مانع دفع شهداى گمنام در مسجد دانشگاه صنعتى شريف شوند. امّا دانشجويان پسر و دختر جوان دانشگاه شريف كه بسيارى حتى در زمان شهادت جوانان غيور ايرانى در جبهههاى جنگ پا به دنيا نگذاشته بودند ساحت مقدس شهدا را گرامى داشته و مسير قدوم آنان را با اشك خود ترنم بخشيدند…راستى چرا عدهاى از نام شهيد هراس دارند؟! (23/12/84)
رهبر انقلاب در جمع سفرا و كارگزاران سياست خارجى: استفاده صلحآميز از فناورى هستهاى ضرورتى اجتابناپذير براى آينده كشور است. هرگونه عقب نشينى در مقطع كنونى، زنجيرهاى تمام نشدنى از فشارها و عقب نشينىهاى ديگر را در پى خواهد داشت. بنابراين، اين راهى برگشتناپذير است.
سومين نشست اعضاى دائمى شوراى امنيت درباره ايران با بن بست روبرو شد. (24/12/84)
پس از 26 سال كوشش، پيرمرد 93 ساله حافظ قرآن شد. (25/12/84)
حمايت از ايران با فرياد مرگ بر آمريكا در 200 شهر جهان صورت گرفت. (28/12/84)
موشك رادار گريز ساخت ايران، كابوس تازه آمريكا شد.
در پيام نوروزى رهبر معظم انقلاب سال 85 به نام مبارك پيامبر اعظم(ص) مزين شد. (14/1/85)
رسانههاى آمريكا و انگليس در ارزيابى رزمايش پيامبر اعظم(ص) به توان ايران در كنترل خليج فارس اذعان كردند. (15/1/85) اخبار خارجى
تجديد خاطره محاكمه گاليله در دادگاه قرون وسطايى، سه سال زندان براى مورخ انگليسى منتقد هولوكاست رقم خورد. (3/12/84)
والدين نظاميان انگليسى: ما در جنگ عراق فريب خورديم. (17/12/84)
همزمان با آلمان موج تازه اعتصاب و تظاهرات در 150 شهر فرانسه به راه افتاد. (17/12/84)
آمريكا به وضعيت حقوق بشر در اسرائيل نمره 20 داد. (20/12/84)
نيويورك تايمز: بوش لياقت اداره كشور را ندارد. (22/12/84)
4 تفنگدار آمريكايى در شرق افغانستان به هلاكت رسيدند. (23/12/84)
شاهد پرونده ميلوسويچ در زندان لاهه خودكشى كرد. (24/12/84)
درگيرىهاى پاريس به شهرهاى ليل، نانت، رن و برست هم كشيده شد. درگيرى تازه در دانشگاه سوربن 5 ساعت به طول انجاميد. 52 دانشگاه از 85 دانشگاه همچنان در اعتصاب به سر مىبرند. (25/12/84)
مجله تايم از همكارى نزديك آمريكا با بعثىها خبر داد. (27/12/84)
رايس در يك كنفرانس خبرى در بغداد: در عراق خون دادهايم پس حق مداخله داريم. (15/1/84)
پاورقي ها:
سوگوارىهاى محرم در ايران از آغاز تا انقلاب اسلامى
(مباحث تاريخى و فرهنگى عاشورا)
قسمت دوم نمايشهاى غمانگيز
فردريك ريچاردز در شمار سياحانى است كه با داشتن مهارت فراوان در فن نقاشى و ذوق نويسندگى و شاعرى مشاهدات خود را با بيانى لطيف و دقيق در كتابى تحت عنوان يك مسافر ايرانى شرح مىدهد، او مىنويسد در ماه محرم، عزادارى در يزد با چنان شور و حرارتى برگزار مىشود كه بعضى اوقات به يك اضطراب و التهاب مذهبى مبدّل مىگردد، در ميدان يزد كه مقابل مدخل اصلى بازار واقع شده، چوب بست بزرگى تعبيه گرديده كه نماينده يك نوع تابوتى است به نام نخل كه هر سال آن را با شال و آينه مىپوشانند، اين دستگاه عجيب و غريب به وسيله صدها تن مرد، دور ميدان حمل مىشود، اين مردان در زير نخل اجتماع مىكنند تا ثواب حركت دادن آن نصيبشان شود. در طى مراسم محرم در ايران، سلسلهاى از نمايشهاى غمانگيز در كوچه و خيابان به اجرا در مىآيد كه همه آنها با خاطره مصيبت بزرگى كه در دهم محرم يا عاشورا اتفاق افتاده، پايان مىپذيرد. در روز عاشورا صحنههاى زيادى به معرض نمايش گذاشته مىشود حركت كاروان كوچك از مكّه و ورود آنها به كربلاو جنگيدن آنها و سرانجام شهادت و اسارت زنها و كودكان امام حسين(ع) توسط هنرپيشگان در نهايت اخلاص نشان داده مىشود، قبل از اين مراسم نوحه مىخوانند و عدّهاى به زنجير زدن و سينه زنى مشغولند. البته در شهر يزد كمتر تعزيه برگزار مىشود اما احساسات مذهبى مردمان اين ديار جدىتر از اغلب شهرهاى ايران است. مجالس وعظ و روضه خوانى احساسات مذهبى مردم را تحريك مىكند و موجب مىشود كه آنها در حالت هيجان و از خودبيخود شدن زنجير بزنند.(1)
اوژن اوبن كه در در سال 1285 هجرى به ايران آمده است در سفر نامهاش مىنويسد: عاشورا بزرگترين روز ماتم و عزادارى است، از صبح زود دستهها در چهارگوشه شهر تشكيل شده و به سوى بازار سرازير مىشوند پيش از تجمع در سبزه ميدان، ابتدا همه آنها طبق سنت مرسوم به امامزاده زيد تهران سرى مىزنند، انبوه جمعيت، سراسر ميدان، پشت بامها و بالاى ديوارهاى خانههاى مجاور را از سپيده صبح اشغال كردهاند، دستهها از راستهها و راهروهاى مختلف بازار به اين ميدان روى مىآورند هر دسته با علامت مخصوص در حركت است. پنجه حضرت عباس، پرچمهاى سبز و سياهى كه به هم گره خوردهاند يا علمها و كتلهايى كه بر بالاى آنها پرهها و تيغههاى فلزى نصب كردهاند احتمالاً نهادهاى تشيع به شمار مىروند، اسبان سياه پوش نشانهاى از اسبان حسين، فرزندان و برادرانش و اسبى خون آلود با كبوترى بر پشت آن كه يادآور صحنهاى از شهادت امام سوم است، سينه زنها با آهنگى موزون بر سينه مىزنند به طورى كه جاى ضربان سرخ مىشود، عدهاى زنجير مىزنند و گروهى بر سرهاى خود گل ماليدهاند. شعارها همراه با نوحه خوان تكرار مىگردد. شيعيان تنها به شنيدن مرثيه قانع نيستند و علاقه شديدى دارند تا با اجراى نمايشهاى صحنه هايى از مصائب رهبران مذهبى را مجسّم و خوب درك و لمس كنند.(2) نوحههاى سوزناك
دكتر ويلز كه در زمان ناصرالدين شاه قاجار در شيراز بسر مىبرده خاطرنشان مىنمايد: در سراسر محرم اغلب شيعيان به احترام امام حسين(ع) در تمامى برنامههاى عزادارى و سينه زنى شركت مىكردند و لباس اكثريت آنان سياه بود، غالب مردم حتى چند روز از آغاز محرم ملبس به اين جامه مىگردند و تا هفتهها بعد از خاتمه محرم همچنان سياهپوش هستند، قبل از شروع تعزيه فردى روحانى بالاى منبرى كه در كنار صحنه رو به جمعيت قرار داده شده بود رفت و شروع به موعظه و شرح مصيبت حسينى و دليل مقاومت امام مسلمين و قيام او بر عليه ستمگر زمان نمود. صدايش كاملاً رسا و جملاتش مؤثر، قاطع و گرم و اثر گذار بود، به محض ذكر نام حسين، ناگهان فرياد حاضران بلند شد و سينه زنان، ماتم سرايى مىكردند. صداى «حسين جان حسين جان» صادقانه و توأم با ناله و اشك آنان ولوله شگفتى ايجاد كرد. در اين ميان نوحهخوانى با تجربه كه صداى گيرايى داشت به بالاى چهارپايهاى رفت و شروع به مرثيه سرايى نمود، سينه زنان عاشق حسين(ع) هم ضمن حلقه زدن به دورش، هم آهنگ و همراه با تكان دادن دست راست او، شروع به نواختن ضربه هايى محكم بر سينه هاى عريان خود كردند، با وجود سرخ شدن سينهها ذوق زده همچنان مشغول عزادارى بودند.صحنه آن چنان منقلب كننده و هيجانانگيز گشت كه حتى اروپائيان حاضر در مجلس هم عنان اختيار از دست دادند و تحت تأثير اين همه خلوص و آشفتگى، افسرده خاطر شدند پس از آن تعزيه آغاز شد، همه صحنهها مهيّج و منعكس كننده ظلمى بىنظير از سوى ظالم و مقاومتى تحسين برانگيز از طرف امام مظلوم بود.(3)
صحنههاى سوگوارى چنان در اين ايام تأثير دارد كه وقتى سون هدين هلندى براى تحقيق در كويرهاى مركزى ايران، به اين سرزمين مىآيد و متوجه مىشود در طبس عزادارى است، مشتاق مشاهده آن مىگردد، و گزارشى از اين مراسم در كتاب خود، كويرهاى ايران، مىآورد:
دو روز جلوتر از بزرگترين روز مذهبى شيعيان يعنى ماه محرم وارد طبس شدم، دهه اول اين ماه به امام حسين اختصاص دارد، هيچ روزى از سال همچو عاشورا احساسات شيعيان را به اين اندازه تحريك نمىكند. ياد حسين در تمام شهرهاى ايران با نوحهها و نالههاى بلند و اشكهاى گرم زنده مىشود و مردم به خاطر مرگ شهيد بزرگ و شكست ظاهرى خاندان على گريه مىكنند. دلاورىهاى حسين مورد تقدير قرار مىگيرد و از دشمنش يزيد به نفرت و به بدى ياد مىشود. تمام ماجراى اين بخش از تاريخ شيعيان با شبيه خوانى، روى صحنه مىآيد.(4)
عزادارى چنان با حيات معنوى و اجتماعى مردم آميخته است كه هرگونه حادثهاى نمىتواند مانع برگزارى آن شود، در سال 1310 ه.ق كه مرض وبا در ايران و تهران تعداد زيادى از مردم را تلف نمود به رغم بروز اين بيمارى مهلك مردم تهران كه در شهر مانده و به شميرانات رفته بودند، و حتى كسانى كه به مناطق خارج از تهران گريخته بودند با وجود از دست دادن عزيزان و بستگان خود و بيم ابتلاء به وبا، در ايام محرم به سوگوارى پرداختند. عين السلطنه مىنويسد: همه چيز گران است، هيچ چيز پيدا نمىشود و اگر هم پيدا شود خيلى گران مىباشد، روضه خوانى و خيرات به حدى در تهران و شميرانات زياد شده كه چه نويسم، آش زين العابدين در تمام كوچهها و گذرها طبخ مىشود دستجات سينه زن متصل درگردشند اين در حالى است كه در تبريز 8000 نفر و در تهران 20000 نفر بر اثر بيمارى وبا جان باخته بودند و در آن زمان جمعيت تهران زياد نبود و اين ميزان درصد مهمى از سكنه آن را تشكيل مىداد. در سال بعد با وجود خطر وبا، مجالس عزادارى با شكوه هرچه تمامتر برگزار گرديد و به علاوه فرنگى مآبى بيمارى ديگرى بود كه موريانه وار مىخواست در ايمان و باورهاى مردم رسوخ كند و آنها را از سنتهاى مذهبى جدا كند.(5) اعتماد السلطنه ذيل وقايع محرم 1312 ه.ق به رواج فرنگى بازى و تأثير سوء آن بر عزادارى محرم اشاره مىكند: مجالس روضه خوانى را كم ديدم، تكايايى بسته بودند بى رونق و بى اسباب و جمعيت در كوچهها كم ديده مىشدند. روى هم رفته فرنگى بازى عقايد را سست كرده و نمىدانم اين از براى ملت و دولت ايران خوب است يا بد. با وجود تلاش غرب گرايان در محرم 1312 ه.ق نيز مراسم محرم با شكوه و توأم با هيجان مردم برگزار شد. جمعه دوم محرم 1312ه.ق مسجد شيخ عبدالحسين كه چند سال تجار ترك آنجا مفصلاً روضه خوانى مىكنند باز به همان تفصيل برپا بود. امسال با اين گرما روضه خوانى از سال گذشته بيشتر است.(6) در دوران حكومت مظفرالدين شاه نيز عزادارى محرم با همان هيجان قبلى برگزار مىگرديد و در سال 1316 ه. ق مجالس روضه خوانى بيشتر شده بود: از هر كوچه بگذرى اقلاً چهار پنج چادر زدهاند در گذرها و سقاخانهها و مسجد كه الى ماشاءاللّه، دسته امسال زياد است امّا حكم شده از محله خود به جاى ديگر نروند، تمام دستههاى سينه زن امسال در حال حركت بود.(7) در اين سال افرادى روشنفكرنما و متمايل به غرب و نيز فرقههاى ضاله به شدت مشغول فعاليتهاى تبليغى بودند تا مردم را از شعائر مذهبى و خصوص عزادارى عاشورا جدا كنند امّا در صفر سال 1320 ه.ق با آن كه نان در خراسان و تهران كمياب شد و تهيه آن بسيار گران بود، عزادارى برپا شد، محرم سال 1321 ه.ق نيز به همين منوال گذشت. محرم سال 1323 ه.ق مصادف با نوروز بود. در اين سال مردم عيد نگرفتند ومراسم عزادارى باشكوه ويژهاى برگزار شد.(8) نفرت عزاداران از ستمگران معاصر خود
اين گونه نبود كه تظاهرات عزادارى در فعاليتهاى سياسى و قيامهاى مردم بر عليه استبداد كارآيى نداشته باشد، در ماجراى قيام تنباكو وقتى تصميم مىگيرند ميرزاى آشتيانى را تبعيد كنند، در منزل اين فقيه مبارز عدهاى از مردم اجتماع نمودند، بامداد روز دوشنبه 14 دى 1270 ه.ش بود، در بيت مزبور مراسم روضهخوانى و سوگوارى برپا بود، جمعيت بيشترى به سوى خانه ميرزاى آشتيانى در حال حركت بودند در حالى كه عدهاى از آنان پارچه سفيدى را از وسط پاره كرده و به عنوان كفن به گردن انداخته و نگرانى خود را از تصميم ناصرالدين شاه مبنى بر تبعيد مجتهدى مسلّم اعلام مىكردند.
حوالى ظهر وقتى جمعيت رو به كثرت رفت، زنها جلو و مردان دنبال آنان به سوى قصر سلطنتى چون سيلى خروشان روان شدند، بانوان با روبنده سفيد و پيچه و چاقچور اغلب روى سر خود لجن ماليده و شيون مىكردند و ذكر يا حسين را با صداى بلند فرياد مىكردند، مردان نيز در فواصل در حالى كه زنان سكوت مىنمودند فرياد مىكشيدند يا على يا حسين و بى اختيار اشك مىريختند و گريه مىكردند فرياد اعتراضآميز مردم كه با ذكر يا حسين معطر مىگرديد به همراه ناله و شيون تظاهر كنندگان، كامران ميرزا نايب السلطنه را در موجى از هراس و نگرانى فرو برد، چهرهاش به زردى گرائيد و با صداى گرفته و لرزان خطاب به معترضين گفت: هيچ يك از علما را اجازه نمىدهيم بيرون بروند، خاطرتان جمع باشد، اين همه فرياد و فغان نكنيد ولى چون مشاهده كرد كسى به گفتارش ترتيب اثر نمىدهد و بيم ضرب و شتم مىرود به داخل ارك سلطنتى گريخت، جمعيت به راهپيمايى خود ادامه داده و هر لحظه بر تعداد آنها افزوده مىگرديد و بدون استثناء همگى از زن و مرد فرياد مىزدند «يا على»، «يا حسين»، «واشريعتا وااسلاما» خروش و خشم مردم كه ذكر يا حسين بر آن قداست مىبخشيد كاخ سلطنتى را به تزلزل درآورد، برخى از افراد وابسته به دربار از شدت خوف غش نموده و بيهوش شدند كامران ميرزا دستور داد توپهاى ته پر كروپ را بيرون آورده، در اطراف عمارات سلطنتى نصب نمايند، در كاخ گلستان شاه بدون آن كه سخنى بگويد، آشفته و عصبانى به نظر مىرسيد. اگرچه در اين ماجرا، دستور شليك اسلحه به سوى مردم داده شده و عدّهاى را به خاك و خون كشيدند ولى مقاومت مردم با تأثيرپذيرى از فرهنگ عاشورا به رهبرى علماء به پيروزى رسيد و امتياز تنباكو لغو گرديد.(9) سوگوارى و قيام مشروطه
نهضت مشروطيت نيز متأثر از عزادارىهاى محرم مىباشد، قيام مزبور، به رهبرى علماى دينى و به منظور مبارزه با استبداد و اجراى قوانين اسلام، صورت گرفت. البته به دليل نفوذ عناصر بيگانه و برخى شيفتگان فرهنگ غربى اين حركت از مسير اصلى خود جدا گشت امّا نمىتوان اين واقعيت را انكار كرد كه اوج قيام مشروطه از مساجد، مجالس روضه خوانى، و هيأتهاى عزادارى آغاز گرديد. در روز سوم محرم سال 1323 ه.ق در منزل آية اللّه بهبهانى روضه خوانى برپا بود، در عاشوراى همين سال عوامل حكومتى راه اندازى دستههاى سوگوارى را منع كردند امّا مؤثر واقع نشد و مردم ترتيب اثر ندادند. در محرم سال 1324 ه.ق علما در صحن بارگاه حضرت عبدالعظيم حسنى تحصن كردند و از شاه خواستار برقرارى حكومت قانون گشتند كه با موافقت وى روبرو گرديد. در هفدهم محرم در تكيه خونگاه، در مجلس روضه سيد محمد طباطبايى، شريف الواعظين قمى از غربت اسلام و تلاش علما براى نصرت دين سخن گفت، سال بعد نيز در حالى آغاز گرديد كه مردم مشغول عزادارى بودند و مسايل مشروطه هم به نحوى جدّىتر مطرح گشت، عدّهاى از خطباى معروف در مجالس روضه خوانى درباره ترغيب مردم به اجراى عدالت و حفظ قانون سخنرانى كردند، در آغاز محرم همين سال (1325 ه.ق) در تبريز در دستههاى سينه زنى هيجانى بوجود آمد و طى آن بر اثر تيراندازى كارگزاران حكومتى پنج نفر كشته شدند شدت تأثيرگذارى روضهها بر قيام مردم بدان حد رسيد كه در پنجم محرم اين سال اعضاى انجمن مخفى مأمور گرديدند به مجالس روضه خوانى بروند و سخنان مخالفين را گوش كرده، گزارش آن را به انجمن مزبور ارائه كنند. روز هشتم محرم ادارات به دليل انجام مراسم عزادارى تعطيل گرديد. در سال 1326 ه.ق حركت دستههاى عزادارى قابل توجه بود، عينالسلطنه گزارش نموده است. پنج شنبه ده محرم 1326 ه.ق در مسجد شيخ عبدالحسين جا نبود، تمام بازار انبوه از زن و مرد بود، دستههاى سينه زن متصل مىآمدند. در 27 جمادى الثانى 1327 ه.ق تهران به دست مشروطه خواهان تسخير شد و محرم سال 1328 ه.ق موقعى فرا رسيد كه اين شهر در اختيار مشروطه خواهان بود، بنا به گزارش مورخان، در اين ايام برخى افراد به ظاهر ملّى گرا در صدد بودند از ابهت و شكوه مجالس عزادارى بكاهند اما موفق نشدند و در شنبه دهم محرم 1328 ه.ق در مجلس شوراى ملى روضه خوانى برقرار شد، دستجات سينه زن و عزادار نيز در حال ح
ركت بودند، عزيزالسلطان درباره روز بعد، نوشته است: عصرى يك ساعت به غروب مانده پياده به مجلس رفتم، روضه بود امّا جمعيت موج مىزد، راه بند بود، دسته سينه زن هم مىآمد و مىرفت و توى عمارت و گالرى از جمعيت مملو گشته بود و در بالاخانه در اغلب اتاقها روضه مىخوانند، در محرم سال 1329 ه.ق در منزل سيد احمد و سيد محمد طباطبايى و مجلس شوراى ملى مراسم ماتم دارى برپا بود، در سال 1330 ه.ق نيز اين مراسم با شكوه خاصى منعقد مىشد اما در عاشوراى اين سال در تبريز قواى متجاوز روس ثقةالاسلام تبريزى و چند نفر ديگر از مبارزان را به شهادت رسانيدند.(10) گزارشهاى متعددى از رونق مراسم عزادارى در سالهاى 1331 تا 1338 ه.ق
حكايت دارند، احمد كسروى با وجود نفرت از آداب و رسوم شيعيان از مراسم روضه خوانى تبريز سخن گفته است: ذيحجه سال 1337 ه.ق به دليل انعقاد قرار داد وثوق الدوله نخست وزير وقت با انگلستان علما از مردم خواستند كه مساجد را سياهپوش كنند و عموم مردم را عليه اين حركت استعمارى ترغيب كنند.
جمعى از وعاظ نيز در مجالس روضه خوانى عليه قرارداد ننگين مزبور سخنرانى كردند، بنابراين عزادارىهاى محرم در روند انقلاب مشروطه، پيروزى مردم بر استبداد و تداوم اين نهضت نقش اساسى و محورى داشته است.(11) مبارزه علما با خرافات و آفات عزادارى
رسوخ فرهنگ پادشاهان به عزادارىها و متون نوحهها و نمايشهاى مذهبى تعزيه و نيز آميخته شدن خرافات و برخى مطالب وهن آلود موجب گرديد تا علماى شيعه ضمن حمايت از سوگوارى سنتى و نقش آن در استحكام ارزشهاى شيعه در قلوب مؤمنان، به انتقاد از برخى از آداب و رسوم عزادارى بپردازند ميرزا حسين نورى معروف به محدث نورى(1320 – 1254 ه.ق) براى مبارزه با برخى از اين عوام زدگىها و آفتهاى ناگوار كتاب پر ارج لؤلؤ و مرجان را
در سال 1319 ه.ق تأليف كرد و چون رودى با صفا و اخلاص خروشيد و فرياد زد و برآشفت و در برابر تحريفگران ايستاد و خاطرنشان ساخت نبايد براى گريانيدن مردم به دايره عصيان و امور ناروا پاگذارد و در روضهها و نوحهها مطالبى غير واقع و كذب مطرح كرد، اخلاص و صدق شرط اصلى كسى است كه مىخواهد مردم را از مصايب اباعبداللّه و ساير ائمه باخبر سازد و اشك آنان را جارى نمايد.(12)
شخصيت ديگرى كه در اين عصر از وجود خرافات و مطالب وهن آلود در عزادارى ناراحت بود، مرحوم ميرزا محمد حسين نائينى (1350 – 1277 ه.ش) مىباشد. او كه مبارزه با استبداد را در مكتب امام حسين(ع) آموخته بود، در كنار آخوند خراسانى براى برپايى و اجراى قوانين الهى، پاسدارى از سنتهاى الهى و رعايت حرمت مردم به حمايت از مشروطه برخاست و هنگامى كه اشغالگران بخش وسيعى از خاك عراق را تصرف كرده بودند، وارد صحنه گرديد و عليه استعمارگران حكم جهاد داد و حتى دولت دست نشانده انگليس در عراق را نپذيرفت.(13)
آية اللّه نائينى در پاسخ استفتايى راجع به عزادارى، چنين نوشته است: بديهى است كه بيرون آوردن هيأت عزا و سوگوارى براى اباعبداللّه الحسين(ع) در دهه عاشورا و غير آن در راهها و خيابانها به نحوى كه معمول است از آشكارترين مصاديق عزاى سالار شهيدان مظلوم كربلاست كه رجحان آن بر هر مسلمانى روشن است و آسانترين راه براى تبليغ هدف بزرگ امام حسين(ع) (ترويج قرآن و دين مبين اسلام) براى هر دور و نزديكى است لكن بايد اين شعائر بزرگ از هرگونه محرمات مانند آوازه خوانى و استعمال آلات لهو و لعب و نزاع براى جلو و عقب رفتن بين دو هيأت عزا يا دو محله، خالى باشد. بايد در هيآت عزا محرمات شرعى رعايت گردد.(14) بنابراين دليل مخالفت علماء با عزادارى اين بوده است كه مبادا در اين مراسم، از فرهنگ عاشورا فاصله گرفته شود و سوگوارىها با امور خلاف شرع و عقل مخلوط نگردد تا درسى از مبارزه و فداكارى و نمونهاى درست براى امر به معروف و نهى از منكر باشد. رضاخان و ماتم دارىهاى محرم
هنگامى كه رضاخان به قدرت سياسى نرسيده بود، خود را مسلمان متعصب معرفى مىكرد چون مىدانست مذهب در فرهنگ ايرانيان، ريشهاى عميق و گسترده دارد و اگر برخلاف آن گام بردارد موفق نخواهد بود بنابراين براى جلب توجه مردم و روحانيون به زيارت عتبات مىرفت و در دستههاى عزادارى محرم شركت مىكرد و مجالس روضه خوانى ترتيب مىداد. او طى سالهاى 1299 تا 1304 ه.ش كه دوران انتقال قدرت بود، چهرهاى مذهبى به خود گرفت و حتى در محل استقرار نيروهاى قزاق مراسم عزادارى به راه مىانداخت.(15) سليمان بهبودى كه ساليان متمادى در دربار پهلوى خدمت كرده و از چاكران مورد اعتماد رضاخان بوده است مىنويسد: دسته كه راه مىافتاد معمولاً افراد رسته پياده در جلو به طور دسته جمعى در حركت بودند حضرت اشرف (رضاخان) و ساير درجهداران جلوى دسته قزاقان بودند. و شخص معينى كه در دامن خود كاه داشت به طور پراكنده بر سر ديگران مىپاشيد و موزيك عزا هم بود در يكى از روزها سينه زنهاى قزاق اين نوحه را مىخواندند.
اگر در كربلا قزاق بودى
حسين بىياور و تنها نبودى
در بين تماشاچيان گروهى از اهالى رشت بودند كه در زمان قيام كوچك خان در زد و خورد قزاقها با قواى وى، مورد چپاول و غارت قرار گرفتند كه در جواب نوحه خوانى قزاقها اين نوحه را ساختند و گفتند:
اگر در كربلا قزاق بودى
چادر از سر زينب مىربودى(16)
حسن اعظام قدسى كه خود شاهد شركت رضاخان در مراسم سوگوارى بوده است، مىنويسد: سردار سپه روز دهم محرم، عاشورا را به همراه دسته قزاق با يك هيأت از صاحب منصبان در جلو و افراد با بيرق و كتل با نظم و تشكيلات مخصوص از قزاقخانه حركت مىداد، اين دسته از ميدان توپخانه و خيابان ناصريه به بازار مىآمد. صاحب منصبان در جلو و در جلوى آنها سردار سپه با يقه باز و روى سرش كاه بود و حركت مىكرد، غالب آنها بر سر خود گل ماليده بودند.(17)
عين السلطنه سالور مىنويسد: يك دسته نظامى با صاحب منصب زياد كه جلو آنها سردار سپه حركت مىكرد، سرو پاى برهنه در بازار ديده مىشد.(18)
امام خمينى مىفرمايد: «من از همان زمان از كودتاى رضاخان تا امروز شاهد همه مسايل بودهام، رضاخان آمد و ابتدا با چاپلوسى و اظهار ديانت و سينه زدن و روضه به پا كردن و از اين تكيه به آن تكيه رفتن در ماه محرم مردم را اغفال كرد.»(19) امام در جاى ديگر متذكر مىگردند «…از باب اين كه قضيه سيدالشهدا سلام اللّه عليه خيلى اهميت دارد روى آن نقطه خيلى پافشارى كرد، خودش روضه مىگرفت و در تكايايى كه روضهها بودند پاى برهنه مىگفتند مىرود آنجاها، تكايا مىرود و مردم را گول مىزد به همين حربه كه مردم به آن توجه داشتند كه اين را مىخواستند لكن او بر ضد مردم مىخواست درست كند.»(20) و در ديدار با دانشجويان مىفرمايند: «رضاخان بعد از اين كه كودتا كرد و آمد تهران را گرفت، به صورت يك آدم مقدّس اسلامى خدمتگزار ملت درآمد. حتى در جلسه هايى كه در محرم انجام مىگرفت در تكيههاى زيادى كه در تهران بود، آن وقت مىگفتند او مىرود و شركت مىكند و درستجاتى كه از نظامىها در تهران بيرون مىآمد من خود ديدهام و مجلس روضهاى كه از طرف رضاخان با شركت خودش تأسيس مىشد من يكيش را خودم ديدهام. اين بود تا وقتى كه حكومتش مستقر شد اغفال كرد ملت را تا اين كه جاى پايش محكم شد.»(21)
طبيعى است وقتى عامه مردم چنين واقعهاى را از وزير جنگ مشاهده كنند، او را به عنوان شخصى مذهبى و پاى بند به شعائر شيعه و ملتزم به سوگوارى مىشناسند و اين موضوع براى افراد خوش باور به نوعى تأييدپذير بود امّا رفته رفته رضاخان سياست خود را در مخالفت با آيينهاى مذهبى به اجرا گذاشت و در محرم سال 1310 ه.ش در هنگامى كه دسته راه انداختن، سينه زنى و زنجيرزنى در پارهاى از مناطق كشور ممنوع شده بود، رضاخان به نقل از سردار اسعد كه خود شاهد ماجرا بوده، در تكيه دولت حضور يافت و آنجا روضه سادهاى خوانده شد امّا به همين روضه مختصر ايراد داشت.(22) به رغم اين تنگناها و فشارها مردم با هيجان زايد الوصفى مراسم عزادارى را برگزار مىنمايند، خانم مريت هاكس در خاطرات سفر به ايران مىنويسد: «در اين ده روز مجالس بسيارى برگزار مىشود كه مؤمنان براى شنيدن سرگذشت حزنانگيز امام حسين اجتماع مىكنند و حاضران در مجلس نوحه سرايى مىكنند و مىگريند و هر روز شيفتهتر و هيجان زدهتر مىشوند، هر شب سر و صدا افزايش مىيابد و گريه و زارى تا آخرين ساعات شب ادامه دارد، هرچند (عزادارى) را ممنوع كردهاند.»(23)
سختگيرى رژيم رضاخان نسبت به سوگوارىهاى محرم شدت بيشتر مىيافت و بر اساس بخشنامه محرمانه وزارت داخله در 28 اسفند 1314، در ايام سوگوارى محرم و صفر راه انداختن دستهها ممنوع شد.(24)
فشارها به حدى رسيد كه حتى در حوزههاى علميه و مجالس ترحيم از ذكر مصائب اباعبداللّه ممانعت به عمل آمد(25) در دستورالعملهاى بعدى بستن دستمال يا روسرى براى شركت در مجالس روضه خوانى ممنوع گرديد و در سال 1316 ه.ش طى اطلاعيه محرمانه وزارت داخله، روضه خوانى ممنوع شد. اعلام گرديد جلوگيرى از روضه خوانى و خارج كردن مردم از خرافات و آشنا نمودن مردم به تمدن امروز وظيفه اساسى دولت در مسايل داخلى است.(26)
با اين وجود شيعيان مشتاق در سياهترين شرايط و تحت شديدترين فشارها در داخل زيرزمينها و هنگام نيمه شب و سحرگاهان براى امام حسين(ع) و يارانش مراسم ماتم برپا مىكردند.
يك بار ملك الشعراى بهار به شوكة الملك اميرقائنات گفته بود: شكر خدا كه شهر ما ديگر آب لوله كشى هم دارد، برق، مدرسه و راه هم دارد، ديگر مردم چه مىخواهند كه در مواقعى شكوه دارند و به اين طرف و آن طرف شكايت خود را منعكس مىكنند، شوكةالملك در همان روزهايى كه روضه خوانى و سوگوارى ممنوع بود، به بهار چنين پاسخ داد: آقا اينها برق نمىخواهند، محرم مىخواهند، اينها مدرسه نمىخواهند، اينها عاشورا مىخواهند، كربلا را به اينها بدهيد، همه چيز به آنها دادهايد.(27) آرى رضاخان وقتى صاحب قدرت شد، به مردم نشان داد كه تمام آن ظاهر سازىهاى قبلى چيزى جز فريب و نيرنگ نبوده است و سياست مذهب زدايى را به اجرا درآورد. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. اقتباس از سفرنامه فرد ريچاردز، ترجمه مهين دخت صبا، ص 242 – 235. 2. ايران امروز، اوژن اوبن، ترجمه على اصغر سعيدى، ص 188 – 187. 3. سفرنامه دكتر ويلز، ترجمه غلامحسين گراگزلو، ص 326. 4. كويرهاى ايران، سون هدين، ترجمه پرويز رجبى، فصل 38. 5. روزنامه خاطرات عين السلطنه، قهرمان ميرزا سالور، به كوشش مسعود سالور و ايرج افشار، تهران اساطير، 1374، ج اول، ص 971 و 594 . 6. روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، ص 971. 7. خاطرات عين السلطنه، ج 2، ص 125. 8. يادداشتهاى ملك المورخين، ص 23 و 24؛ روزنامه خاطرات عزيز السلطان، به كوشش محسن ميرزايى، تهران، زوّار، 1376، ج اول، ص 614 – 613. 9. تحريم تنباكو، ابراهيم تيمورى، ص 161 – 157؛ تحريم تنباكو، محمد رضا زنجانى، ص 187 – 185. 10. روزنامه خاطرات عين السلطنه سالور، ج 2، ص 1165 و 1171 ؛ ج سوم، ص 2273، ج 81، ص 2280؛ روزنامه خاطرات عزيزالسلطان، ج سوم، ص 1677، 1740، 1966، 2183، شيعهگرى، احمد كسروى، ص 34 و 56. 11. تعزيه دارى و شبيه خوانى از زمان ديلميان تا امروز، محيط طباطبايى، روزنامه اطلاعات، شماره 14906، از مرثيه تا تعزيه از نگارنده، ص 92 ؛ كندوكاوى در تعزيه و تعزيه خوانى از نگارنده، ص 64. 12. نك: لؤلؤو مرجان، محدث نورى. 13. گلشن ابرار، ج دوم، ص 551. 14. البكاء الحسينى، سيد حسين طباطبايى، ص 482 و 483. 15. تحولات سياسى و اجتماعى ايران در دوران پهلوى، دكتر عليرضا امينى، ص 34 و 35. 16. خاطرات سليمان بهبودى به اهتمام غلامحسين ميرزاصالح، تهران، طرح نو، ص 11، تاريخ بيست ساله ايران، حسين مكّى، ج دوم، ص 126 و 127. 17. زندگانى من، حسن اعظام قدسى، ج دوم، ص 52. 18. روزنامه خاطرات عين السلطنه سالور، ج 8، ص 6507 و 6506. 19. تبيان، دفتر بيستم (تاريخ معاصر از ديدگاه امام خمينى (ره)) ص 81. 20. همان، ص 82 – 81. 21. همان، ص 82. 22. خاطرات سردار اسعد بختيارى، به كوشش ايرج افشار، تهران، اساطير، ص 242 – 241. 23. ايران افسانه و واقعيت، مريت هاكس، ترجمه محمد حسين نظرى نژاد، محمد تقى اكبرى و احمد غايى، ص 191 – 189 (ضمناً اين گزارش مربوط به سال 1311 ه.ش است). 24. واقعه كشف حجاب، ص 200، خشونت و فرهنگ، ص 16. 25. بغض پنهان، جام جم، شماره 822. 26. خشونت و فرهنگ، ص 26 و 128. 27. درخت جواهر، محمد ابراهيم باستانى پاريزى، ص 216 و 215 و نيز از سير تا پياز، همان مؤلف، ص 553 و 476.
فاطمه معصومه س كريمه اهل بيت
در روز اول ذيقعده سال 173 هجرى قمرى در شهر مدينه مولودى پاك پا به عرصه وجود نهاد و مدينة النبى و بيت امامت را به نور جمال خويش روشن ساخت.
مادرش نجمه بانوى كمال يافتهاى بود كه حميده خاتون مادر امام كاظم عليه السلام دربارهاش فرمود: «هرگز بهتر از او نديدهام.»(1)
ده سال از عمر با بركتش گذشته بود كه با شهادت پدر بزرگوارش حضرت موسى بن جعفر عليه السلام در زندان هارون روبرو شد و از آن پس تحت هدايت و سرپرستى برادر والامقامش حضرت رضا عليه السلام قرار گرفت.
حضرت رضا عليه السلام در پى توطئه مأمون عباسى ناچار شد راهى خراسان شود و در روز پنجم يا ششم رمضان سال 200 هجرى قمرى عنوان ولايتعهدى تحميلى را بپذيرد.
يك سال پس از اين رويداد فاطمه معصومه عليها السلام براى حمايت از ولايت و ديدار با برادر به همراه جمعى از برادران و برادرزادگان راهى خراسان شد تا غم پرسوز فراق برادر را به پايان رساند و از نزديك يار دلسوز مقام رهبرى گردد و در غم و شادى برادر و امامش شريك شود. مطابق پارهاى از روايات، هنگامى كه به ساوه رسيد دشمنان خاندان رسالت در يك جنگ نابرابر، برادرش هارون و جمعى از همراهانش را به شهادت رساندند و در ظرف غذاى آن حضرت زهر ريخته در نتيجه آن بانو مسموم و مريض شد و به سفارش آنحضرت در تاريخ 23 ربيع الاول سال 201 هجرى قمرى به شهر قم وارد و در منزل موسى بن خزرج اقامت گزيد و پس از 16 يا 17 روز اقامت و عبادت سرانجام در سن 28 سالگى در دهم ربيع الثانى به سراى باقى شتافت و مردم قم و شيفتگان به خاندان رسالت را در غمى بزرگ رها نمود. پيكر مطهرهاش پس از تشييع به خاك سپرده شد تا پناهگاه عارفان و ملجأ روحانيان و دعوت كنندگان به اسلام راستين در طول تاريخ گردد.
ايّام معصوميّه
گرچه به روايت معتبرى پيرامون تولد دقيق اين بانوى مجللّه دست نيافتيم امّا با توجه به روز وفاتش كه دهم، يازدهم و دوازدهم ذكر شده شايسته است امّت حزب اللّه اين سه روز را به عنوان ايام معصوميّه به سوگوارى پرداخته و از اين بانوى با عظمت كه فاطمه ديگرى از آل محمد(ص) و اختر تابنده ولايت است تجليل شايان نمايند.
كريمه اهل بيت هرچند عمرى كوتاه داشت امّا در همين دوره مختصر توانست به مقامات عاليهاى در علم و معنويت دست يابد چنانچه در زيارتنامه غير معروفه آن حضرت از معصومين عليهم السلام خطاب به آن بزرگوار رسيده است كه: «السلام عليك ايتها الطاهرة الحميدة البرّة الرشيدة التقيّة النقية الرضيّة المرضيّة؛(2) سلام بر تو اى پاك سرشت و پاك روش، اى ستوده، اى نيكوكار، اى بانوى رشد يافته و پاك و پاكيزه و اى بانوى شايسته و پسنديده.»
در اين فراز، حضرت معصومه سلام اللّه عليها با هشت لقب كه هر كدام بيانگر يكى از ابعاد شخصيّت اوست، تمجيد شده است. القاب ديگر آن بانو: معصومه،كريمه، عالمه، محدّثه و… مىباشد.
در فرازى ديگر از همين زيارتنامه آمده است: «السلام عليك يا فاطمة بنت موسى بن جعفر و حجّته و امينه؛ سلام بر تو اى فاطمه دختر موسى بن جعفر(ع) و حجّت و امين آن بزرگوار»(3)
از زيارتنامهاش كه از حضرت رضا عليه آلاف التحية و الثناء نقل شده فهميده مىشود كه حضرت معصومه(س) داراى مقام شفاعت است در فرازى از اين زيارت كه حضرت رضا(ع) به سعد اشعرى تعليم داد آمده است: «اتقرّب الى اللّه بحبّكم و البرائة من اعدائكم و التسليم الى اللّه… يا فاطمة اشفعى لى فى الجنّة فانّ لك عند اللّه شأناً من الشأن».
زائر با استفاده از ابراز دوست داشتن اهل بيت(ع) و دشمنى با دشمنان آنها و تسلم به خدا، خود را با آن بزرگواران همراه و همگام نشان مىدهد و بعد اعلام مىكند به وسيله اين اعمال مىخواهم به خدا نزديك شوم. و به طور ويژه از حضرت معصومه(س) نزد خدا شفاعت مىخواهد و دليلى كه، اين بانو را براى شفاعت برگزيده بيان مىدارد: «فانّ لك عند اللّه شأناً من الشأن» زيرا تو در نزد خدا منزلت والايى دارى.
روايت بسيار جالبى از حضرت صادق عليه السلام سالها قبل از ولادت حضرت معصومه(س) نقل شده كه سخن از قم به ميان آمده و آن را حرم امامان دانسته، آنگاه فرمود: «تقبض فيها امرأة من ولدى اسمها فاطمة بنت موسى، و تدخل بشفاعتها شيعتى الجنّة باجمعهم؛(4) در قم بانويى از فرزندان من كه نامش فاطمه دختر موسى است از دنيا مىرود، بانويى كه به شفاعت او همه شيعيانم داخل بهشت مىگردند…»
رواياتى كه بهشت را در مقابل زيارت حضرت معصومه (س) قرار دادهاند مؤيّد مقام والاى اين بزرگوار است.
1- شيخ صدوق از حضرت رضا عليه السلام نقل كرده كه: «من زارها فله الجنّه(5)؛ هر كس او را زيارت كند، بهشت براى اوست.»
2- محمد بن قولويه قمى در كتاب كامل الزيارات از امام جواد عليه السلام نقل مىكند: «من زار عمّتى بقم فله الجنّة(6)؛ هر كس عمّهام را در قم زيارت كند، بهشت براى اوست.
3- علّامه مجلسى از امام رضا عليه السلام نقل مىكند: «من زارها عارفاً بحقّها فله الجنّة؛(7) هر كس زيارت كند او را در حالى كه عارف به حقّ او باشد، پس بهشت براى اوست.»
با آن كه نام آن حضرت فاطمه است او را معصومه مىگويند كه بيانگر اوج طهارت و مقام عصمت اوست از حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام نقل شده كه فرمود: «من زار المعصومة بقم كمن زارنى؛(8) كسى كه معصومه را در قم زيارت كند مانند آن است كه مرا زيارت كرده باشد.»
رحلت كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه سلام اللّه عليها را به حضور آقا و مولايمان حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه، مقام معظم رهبرى دام ظلّه العالى، مسلمانان جهان، به ويژه مردم قهرمان قم تسليت عرض نموده اميدواريم شفاعت آن بانوى بزرگوار شامل حال همه ما باشد.
يكى از شباهتهاى حضرت معصومه(س) به حضرت زهرا(س) دفاع او از حريم ولايت و مقام عظيم رهبرى صحيح اسلامى بود. تا آن جا كه حضرت زهرا(س) در اين راه به شهادت رسيد، حضرت معصومه هم مطابق پارهاى از روايات در اين مسير به شهادت رسيد.
حضرت امام(ره) با تواضع ويژهاى كه نسبت به خاندان عصمت و طهارت دارد در قصيدهاى آن حضرت را با حضرت زهرا(س) مقايسه كرده و عظمت آن گوهر عصمت را در اشعارى ترسيم نموده كه در قسمتى از آن چنين آمده:
آيت رحمت زجلوه تو هويدا
رايت قدرت درآستين تو مضمر
جودت هم بسترا به فيض مقدس
لطفت هم بالشا به صَدرِ مُصدّر
عصمت تو تا كشيد پرده به اجسام
عالم اجسام گردد عالم ديگر
جلوه تو نور ايزدى را مَجلى
عصمت تو سرّ مختفى را مظهر
گويم واجب تو را نه آنت رتبت
خوانم ممكن تو را زممكن برتر
وين نه عجب زانكه نور اوست ززهرا
نور وى از حيدر است و او زپيمبر
نور خدا در رسول اكرم پيدا
كرد تجلّى زوى به حيدر صفدر
وزوى تابان شده به حضرت زهرا
اينك ظاهر زدخت موسى جعفر
اين است آن نور كز مشيّت كن كرد
عالم، آنكو به عالم است مُنوّر
عيسى مريم به پيشگاهش دربان
موسى عمران به بارگاهش چاكر
آن يك چون ديدهبان فرا شده بردار
وين يك چون قاپقان معطّى بردر
آن يك، انجيل را نمايد از حفظ
وين يك تورات را بخواند از بر
گر كه نگفتى امام هستم بر خلق
موسى جعفر ولىّ حضرت داور
فاش بگفتم كه اين رسول خدايست
معجزهاش مىبود همانا دختر
دختر جز فاطمه نيايد چون اين
صُلب پدر را وهم مشيمه مادر
دختر چون اين دو از مشيمه قدرت
نامد و نايد دگر هماره مقدّر
آن يك امواج علم را شده مبدأ
وين يك افواج حلم را شده مَضدر
آن يك موجود از خطابش مجلى
وين يك معدوم از عقابش مُستَر
آن يك بر فرق انبياء شده تارك
وين يك اندر سر اوليا رامغفر
آن يك در عالم جلالت كعبه
وين يك در ملك كبريايى مشعر
آن يك خاك مدينه كرده مزين
صفحه قم را نموده اين يك انور
خاك قم اين كرده از شرافت جنّت
آب مدينه نموده آن يك كوثر
عرصه قم غيرت بهشت برين است
بلكه بهشتش يساولى است برابر
زيبد اگر خاك قم به عرش كند فخر
شايد گر لوح را بيابد، همسر
خاكى عجب خاك!آبروى خلايق
ملجأ بر مسلم و پناه به كافر(9) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 14. 2. شيخ محمد على بن حسين كاتوزيان، المشعشعين، ج 1، ص 211. 3. همان. 4. علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 6، ص 228. 5. عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 271، و ثواب الاعمال، ص 98. 6. كامل الزيارات، ص 324. 7. بحارالانوار، ج 102، ص 265. 8. رياحين الشريعه، ج 5، ص 35. 9. ديوان امام خمينى، ص 253 – 258.
معلم بودن افتخار است
روز سه شنبه 11 ارديبهشت 1358 هرگز از خاطره امّت وفادار و انقلابى ايران اسلامى محو نخواهد شد روزى كه دست جنايتكار آمريكا از آستين گروه فرقان به درآمد و متفكرى دانا، فيلسوفى توانا، و فرزندى درد آشنا و يارى وفادار را از امام و انقلاب گرفت و رهبر و مردم را در غمى جانكاه و ماتمى عظيم فرو برد.
سالروز شهادت اين شهيد مطهر را كه روز معلّم نامگذارى شده گرامى مىداريم و اميدواريم الگويى باشد براى همه معلّمان و دانش پژوهان و امت شهيدپرور ما.
امام خمينى (ره) در اين باره فرمودند:
مطهرى فرزندى عزيز براى من و پشتوانهاى محكم براى حوزههاى دينى و علمى و خدمتگزارى سودمند براى ملّت و كشور بود. (31/1/59)
مرحوم آقاى مطهرى يك فرد بود، جنبههاى مختلف در او جمع شده بود و خدمتى كه به نسل جوان و ديگران مرحوم مطهرى كرده است، كمتر كسى كرده است. آثارى كه از او هست. بىاستثناء همه آثارش خوب است و من كس ديگرى را سراغ ندارم كه بتوانم بگويم بىاستثناء آثارش خوب است… انسان ساز است، براى كشور خدمت كرده، در آن حال خفقان خدمتهاى بزرگ كرده است اين مرد عالى قدر، خداوند به حق رسول اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلم) او را با رسول اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم) محشور بفرمايد. (11/2/61)
و پيرامون مقام معلّم فرمود:
مقام معلم مقام والائى است، مقامى است كه بالاتر از مقام معلم نيست، مقامى است كه خداى تبارك و تعالى از آن تعظيم فرموده است لكن مسؤوليت جوانان مسؤوليت كمى نيست، تمام ملت بايد معلم باشند، معلم فرزندان خود. اسلام تمام افرادش معلم بايد باشند و تمام افرادش متعلم. بانوان هم بايد معلم باشند براى فرزندان خود. در دامن خود مثل استادان، مثل معلمان تربيت كنند. پدران بايد معلم باشند از براى فرزندان خود، خانواده شما بايد مدرسه باشد. تعليم احكام اسلامى، تهذيب اخلاق نونهالان. شما بايد نونهالان مهذّب تحويل معلمان بدهيد و معلمان بايد آنها را بيشتر تهذيب كنند. معلمان خيلى مقام بزرگ دارند و خيلى مسؤوليت بزرگ. اگر معلمان ما كوتاهى كنند در تعليم، مسؤول هستند. معلمين هستند كه مىتوانند مملكت را حفظ كنند، استقلال مملكت را. جوانهاى ما، آنهائى كه مقدرات مملكت به دست آنها خواهد آمد، زير دست معلمين بايد تربيت بشوند، اگر تربيت صالح شدند، مملكت صالح به دست ما مىافتد و اگر خداى نخواسته تربيتهاى غير الهى شد، مملكت از دست مىرود. (20/2/58)
مقام معظم رهبرى در اين باره فرمود:
مسأله عالم متفكر، فيلسوف يگانه ما مرحوم آيت اللّه مطهرى، مسأله يك ياد خشك و خالى نيست كه يك كسى زحمت مىكشد و شهيد مىشود و ما لازم است او را ياد كنيم و شكرانه زحمات او را بداريم، بلكه مسأله، مسأله يك جريان فكرى است در جامعه ما كه هرچه مىگذرد برجستگى بيشترى پيدا مىكند. در زمان حيات آن شهيد، كسانى كه او را مىشناختند زياد نبودند و كسانى كه به عمق برجستگى و نورانيت فكرى او آشنا بودند باز هم كمتر بودند. اما امروز در محيط ذهنى انقلاب، جريان فكرى شهيد مطهرى يك جريان ممتازى است.
و پيرامون مقام معلّم فرمودند:
در روايات هست كه وقتى با معلم حركت مىكنى، اگر شب تار است، تو جلوتر از معلم برو، تا اگر چالهاى در راه وجود دارد، تو بيفتى و معلمت سالم بماند. اين، آن روح رفتار تكريمآميز نسبت به معلم را نشان مىدهد. اگر اين روحيّه در جامعه رواج پيدا كند و هر كسى احساس نمايد كه در مقابل معلّم خود خاضع است، فضا براى معلّمان، فضاى مناسبى خواهد شد، و اگر معلمان در جامعه دلخوش بودند، تعليم رايج خواهد گرديد. تكريم، يعنى اين.
البته عرض كرديم كه در كنار اين، برخى امور مادى و معنوى ديگر هم وجود دارد، ولى اصل قضيّه همين است كه بايستى انجام بگيرد. متأسفانه در فرهنگ سوغات دنياى مادى، عكس اين وجود دارد و به هيچ وجه رعايت نشده است. يعنى در فرهنگهايى كه ما از اروپايىها گرفتيم، احترام به معلّم وجود ندارد. نمىگوييم آنها در كتاب هايشان نوشتهاند كه به معلّم بىاحترامى كنيد، اما عادت و تربيت احترام به معلّم، در فرهنگ غربى پيشبينى نشده است!
يك وقت در مجموعهاى عرض كرديم كه سالها و قرنهاى متمادى، در محيط اسلامى هميشه معلمان از شاگردان خودشان احترام و تكريم مىديدند، ولى چند ده سال بعد از آن كه فرهنگ اروپايى وارد كشور شد و در محيطهاى علمى، دين از علم جدا گرديد، چه بسا اساتيد براى خاطر نيم نمره، يا براى خاطر فلان برخورد نامناسب در كلاس، به دست شاگردانشان كشته شدند! اين، همان فرهنگ اروپايى است.
البته امروز خوشبختانه برگشت به همان اصالت اسلامى وجود دارد.شما معلمان هم بايد قدر خودتان را بدانيد؛ يعنى به معلّم بودن اهميّت بدهيد. معلّم بودن افتخارى است، فوق خيلى چيزهاست.اين كه كسى افتخار كند معلم است و معلم بودن را قدر بداند و براى تعليم و تربيت تلاش كند. يكى از بزرگترين ارزشهاى نظام اسلامى ماست.
اميدواريم كه خداوند متعال كمك كند و توفيق بدهد. تا اين بساط تعليم و تربيت در كشور ما روز به روز رنگينتر و گستردهتر بشود و ان شاء اللّه آموزش و پرورش تلاشهاى خودش را به جايى برساند كه حقيقتاً در هيچ جاى كشور خلأ تعليم و تربيت باقى نماند.
پاورقي ها:
سخنان معصومين ع
زبانت را حفظ كن رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«هَل يَكُبُّ النّاسَ عَلى مَناخِرِهِم اِلّا حَصائِدُ اَلسِنَتِهِم »
(اخلاق شبر، ص 129)
آيا محصول زبان نيست كه مردم را بسقوط (دنيا و آخرت) مىكشاند؟! رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«شَرُّ النّاسِ عِندَ اللّهِ يَومَ القِيامَةِ الَّذينَ يُكرَمُونَ اِتِّقاء شَرِّهِم»
(جامع السعادات، ج 1، ص 277)
بدترين مردم در نظر خداوند متعال در روز قيامت، كسانى هستند كه براى پرهيز از شر (زبان و عملشان) مردم به ايشان احترام گذارند. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«ما عَمَلَ مَن لَم يَحفَظ لِسانَه»
(مكارم الاخلاق، ص 467)
كسى كه زبانش را كنترل نكند عملش به او ثمرات معنوى نمىبخشد. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«ما مِن شَىءٍ اَحَقُّ بِطُولِ السِّجنِ مِنِ اللِّسانِ»
(مكارم الاخلاق، ص 467)
چيزى سزاوارتر از زبان براى تداوم زندانش نيست(زبان اگر در زندان سكوت باشد مفيد است). رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«اَلمُسلِمُ مَن سَلُمَ المُسلِمُونَ مِن يَدِه وَ لِسانِه»
(جامع السعادات، ج 1، ص 165)
مسلمان كسى است كه مسلمانان از دست و زبانش در امان باشند. امام على عليه السلام :
«لاتَقُل ما لا تَعلَم بَل لا تَقُل كُلَّ ما تَعلَم فَاِنَّ اللّهَ فَرَض عَلى جَوارِحِكَ كُلِّها فَرائِض يُحتَجُّ بِها عَلَيكَ يَومَ القِيامَة»
(نهج البلاغه، صبحى صالح، ص 544)
آنچه را يقين نمىدانى نگو بلكه هرچه را ميدانى تمامش را نگو، زيرا خدا بر تمام اعضاى بدن تكاليفى مقرر فرموده كه روز قيامت از آن بازجوئى مىكند. امام على عليه السلام :
«اِذا تَمَّ العَقلُ نَقَصَ الكَلام»
(نهج البلاغه، كلمات قصار)
وقتى عقل كامل بود انسان كم حرف مىگردد. امام على عليه السلام :
«مَن حَفِظَ لِسانَهُ سَتَرَ اللّهُ عَورَتَه»
(ثواب الاعمال، ص 287)
كسى كه زبانش را حفظ كند خدا عيب او را مىپوشاند. امام على عليه السلام:
«اللّسانُ سَبُعٌ اِن خُلِىَ عَنهُ عَقَر»
(نهج البلاغه، حكمت 60)
زبان درندهاى است كه او را رها كردى (ايمان و كمال ترا) مىدرد. امام باقر عليه السلام:
«لايُسلَم اَحَدٌ مِنَ الذُّنُوبِ حَتّى يُخزَنَ لِسانَه»
(تحف العقول، ص 218)
هيچ فردى از گناه در امان نيست مگر اينكه زبانش را در گنجينه سكوت قرار دهد. امام صادق عليه السلام:
«مَن خافَ النّاسُ لِسانَه فَهُوَ فى النّار»
(جامع السعادت،ج 1، ص 278)
كسى كه مردم از زبانش بترسند، در آتش جهنم خواهد بود. امام صادق عليه السلام:
«نَجاةُ المُؤمِنِ فى حِفظِ لِسانِه»
(ثواب الاعمال، ص 217)
نجات مؤمن در كنترل زبان اوست. امام صادق عليه السلام:
«مَن صَدَقَ لِسانَهُ زِكّى عَمَلَه»
(كشف الغمه، ج 2، ص 420 و سيرالائمه، ج 4، ص 23)
كسى كه راستگو باشد عملش (مصون مانده و به او كمال مىبخشد) خوب انجام مىگيرد.
پاورقي ها:
يارى خداوند و توكل
«إن ينصركم اللّه فلا غالب لكم وإن يخذلكم فمن ذا الذى ينصُرُكُم من بعده وعلى اللّه فليتوكَّل المؤمنون»
(سوره آل عمران – آيه 160)
اگر خداوند شما را يارى كند پس هرگز كسى بر شما چيره نخواهد شد، و اگر خداوند دست از يارى شما بردارد، پس چه كسى شما را يارى خواهد كرد؟! بايد مؤمنان تنها بر خداوند توكل كنند.
اين سنت تخلف ناپذير الهى است كه اگر بخواهد ما را يارى كند حتما يارى خواهد كرد و اگر ما در اثر نافرمانيها و سرپيچى ها، قابليت نداشته باشيم، تمام قدرتهاى جهان نمى توانند ما را يارى كنند و كمك نمايند.
خداوند اين مسأله مهم را در آيات مختلفى گوشزد كرده است كه اگر شما خدا را يارى كنيد خداوند شما را يارى خواهد كرد. پر واضح است كه يارى خداوند يعنى يارى دين خدا وگرنه خداوند هيچ نيازى به كسى ندارد.
گر جمله كائنات كافر گردند
بر دامن كبرياش ننشيند گرد
و همانگونه كه از ما مىخواهد تا دينش را يارى كنيم به ما مىفهماند كه اگر ما به امر او اطاعت كرديم و براى او قيام نموديم و در برابر دشمنان دينش ايستاديم خداوند اسباب و علل پنهانى را براى يارى رساندن ما به كار مىگيرد آنسان كه كسى باورش نشود. زيرا تنها خدا است كه با لطف و كرمش مىتواند وسائل نصرت را آماده سازد هرچند در مقابل دشمنانش با وسائل مادى بسيارى مجهز باشند.
البته لازم نيست نصرت خداوند منحصر باشد به پيروزى در جنگ چه بسا جنگى كه به صورت ظاهر اولياى خدا شكست بخورند و دشمنانشان بر آنان چيره شوند ولى نتيجه قطعا به نفع مؤمنان خواهد بود. نمونهاش نبرد نابرابر امام حسين عليه السلام و ياران بسيار اندكش در برابر سپاه بسيار زياد و مجهز يزيد لعنة الله عليه.
در آن نبرد تاريخى هرچند حضرت ابى عبد الله با تمام خويشان و يارانش به شهادت رسيدند و به صورت ظاهر يزيد بر او غلبه كرد ولى نتيجهاش قطعا به نفع امام و به زيان يزيد و اصحابش بود كه هم در كوتاه مدت، آنها تارومار شدند و هم در دراز مدت نام حسين چون گوهرى درخشان در قلب تاريخ ماندگار شد و نام يزيد و يزيديان به مزبله تاريخ فرو افكنده شد و تا جهان زنده است حسين زنده است و يزيد نابود و شكست خورده.
بنابراين آنچه در اين موقعيت خطرناك فعلى اهميت دارد اين است كه ما به خاطر خدا(و فقط خدا) از دين و سرزمين و امّت و آرمانمان دفاع كنيم و چون دوران انقلاب اسلامى بى محابا به سراغ دشمن اصلى برويم و با اطمينان خاطر به پيش بتازيم، البته با در نظر گرفتن مصالح ملى و مذهبى و با مشورت با خردمندانمان و با استفاده از ابزارهاى مادى و معنوى و با ايمان كامل به هدف و با توكل بر خدا.. كه در اين صورت هرگز شكست معنى ندارد. و من بر اين باورم كه اگر آن جوش و خروش دوران انقلاب زنده شود و دفاع ملت براى خدا باشد قدرتهاى استكبارى اصلا جرأت هجوم به ايران اسلامى را نخواهند داشت و اگر حماقت كردند و هجوم نمودند هم از نظر مادى و هم از نظر معنوى شكست خواهند خورد و نام ايران اسلامى همچون هميشه در تاريخ خواهد درخشيد.
اين آيه مباركه ضمن اينكه ما را بشارت مىدهد به يارى محبوب ، هشدار نيز مىدهد كه در صورتى از يارى او برخوردار خواهيم بود كه قابليت نصرتش را داشته باشيم.
و در پايان آيه، نتيجه گيرى مىكند كه اگر خواهان شقّ اول آيه كه نصرت خدا است باشيد يك راه بيشتر ندارد و آن توكل بر خدا زيرا مؤمنين فقط و فقط بر خدا توكل مىكنند.
اين نيز كاملا منطقى و روشن است كه اگر كسى بخواهد با دشمنش مبارزه كند نياز به يك قدرت برتر دارد كه به او بپيوندد و از او استمداد كند. و چه قدرتى بالا تر از قدرت خدا است كه ما از او درخواست كمك كنيم؟ حال بايد ديد توكل بر خداوند چگونه است؟ آيا توكل به اين معنى است كه ما تنها به حمايت و پشتيبانى خداوند بسنده كنيم و هيچ كارى انجام ندهيم ؟
قطعاً اين توكل نيست. مگر ممكن است كسى در خانه بنشيند و كارى انجام ندهد و فقط به اميد خدا باشد كه خداوند چون ارحم الراحمين است و رزاق همه موجودات است پس روزى او را بى زحمت خواهد رساند ؟ بى گمان از گرسنگى خواهد مرد و خداوند براى او قرص نانى از آسمان نمى اندازد ؟!
ما اگر مأمور به توكل هستيم، معنايش اين نيست كه دست روى دست بگذاريم و با دست خالى به مصاف دشمن تا دندان مسلح برويم و بگوئيم چون توكل داريم پيروز خواهيم شد؟
همه داستان آن اعرابى را شنيدهايم كه شترش را با خود آورد و به رسول خدا عرض كرد مىخواهم نماز جماعت بخوانم، آيا اين شتر را رها كنم و به اميد خدا باشم؟ حضرت فرمود : «اعقلها و توكل» آن را در جاى امنى نگهدار آنگاه توكل بر خدا كن.
در موارد مختلفى از قرآن و سنت مىخوانيم كه بايد تا آنجا كه امكان داريم وسائل و ابزار جنگى را براى دفاع آماده كنيم: « و أعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخيل» و بقيهاش را به خدا بسپاريم. امدادات غيبى با رفتن دست خالى به جبهه هرگز ميسر نمى شود. كار بايد كرد و آماده بايد شد و در آن صورت است كه خداوند با امداد غيبى به كمك ما مىآيد و سپاه مخفى خود را براى نصرت كردن مؤمنان مىفرستد.
پس نخست بايد آماده كار شد، سپس بر او توكل كرد. در غير اين صورت امكان نصرت نيست. و به هر حال شرط اول پيروزى هم ايمان به خدا و داشتن تقوا است.
اميد است با دو بال تقوا و توكل بتوانيم در تمام مراحل زندگى فردى و اجتماعى، و در مبارزه با شياطين انس و جن پيروز و بهروز گرديم. آمين رب العالمين.
پاورقي ها:
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
كيسه شنى گوشتى
وقتى به هوش آمدم، ديدم تمام بدنم پر از خون است. كسى اطرافم نبود. كمى خودم را حركت دادم و بچهها متوجه من شدند و آمدند مرا به عقب بردند. 13 روز بعد در بيمارستان شهيد صدوقى شيراز – در حالى كه به علت آسيب شديد رودهها بسترى بودم – به هوش آمدم. با چند مرحله بسترى در بيمارستان و جراحى، از آن وضع راحت شدم ولى مسألهاى كه عجيب بود اين كه من با يك تركش به روى زمين افتادم و بىهوش شدم ولى وقتى به هوش آمدم، بدنم مثل آبكش سوراخ سوراخ بود و من نمىدانستم چه طورى اين اتفاق افتاده است و اين همه تير چگونه به من خورده است. در سال 69 خواستم تركشى را كه در جريان همان مجروحيت داخل گوشم شده بود، خارج سازم. وقتى بنياد جانبازان رفتم، گفتند فرمانده وقت شما بايد گواهى كند تا ما شما را به بيمارستان معرفى كنيم. فرمانده وقت ما آقاى بيطرفان بود. او در آن زمان در سپاه منطقه بود. رفتم پيش ايشان و سلام كردم. ديدم حالت خاصى به ايشان دست داد. گفت: «چه كار دارى؟» گفتم اين طورى شده است. فورى گواهى خواسته شده را نوشت و گفت: «برو و اينجا نايست؟» من از رفتار او خيلى شگفت زده شدم. اين ماجرا گذشت، تا سال 72 كه در دانشگاه قبول شدم. در آن موقع در بسيج دانشجويى فعاليت مىكردم. يكى از برنامههاى ما شركت در ارودى راهيان نور بود. در يكى از اين اردوها آقاى بيطرفان هم دعوت شده بود اما خيلى طرف من نمىآمد و از من دورى مىكرد و اين موضع باعث ناراحتى من مىشد. مىگفتم اين بنده خدا فرمانده ما بوده، چرا اين طورى مىكند؟! در آنجا آقاى عزيزى – كه در آن وقت هم كلاسى ما در دانشگاه و عضو بسيج دانشجويى بود – از او علت آن رفتارش را مىپرسد و آقاى بيطرفان در پاسخ وى داستانى را تعريف مىكند. در پى آن آقاى عزيزى از او مىخواهد آن داستان را براى همه دانشجويان تعريف كند. آقاى بيطرفان در جمع دانشجويان مىگويد: من خاطرهاى از يك رزمنده برايتان مىگويم كه خودش هم از آن خبر نداشته است و اولين بار است كه مىشنود…
موضوع از اين قرار بود كه وقتى من با آن وضع مجروح و بى هوش شدم، همه فكر كردند من شهيد شدهام. و چون عراقىها در حال پيشروى بودند و روى جاده هيچ سنگر و حفاظى نبود، آقاى بيطرفان تصميم مىگيرد با تيربار جلوى دشمن را بگيرد تا بچهها فرصت عقب روى پيدا كنند. براى اين كه سنگرى درست كند، جنازه دو تا از شهدا را روى هم مىگذارد، پيكر من را هم روى آنها قرار مىدهد و پشت ما سنگر مىگيرد و راه عراقىها را مىبندد. ايشان تا سال 69 فكر مىكرده كه من شهيد شدهام ولى با ديدن من مىفهمد كه من آن روز زنده بودم و در حال بى هوشى به سر مىبردم.
بعد از شنيدن اين ماجرا بود كه من متوجه شدم چرا بدنم مثل آبكش سوراخ سوراخ شده بود. البته خدا را شكر كردم كه بدن بى جان من هم براى دفاع از ميهن و اسلام و يارى ساير رزمندگان مفيد واقع شده بود.(1) وصيت نامه شهيد محمدرضا نيازمند
محمد رضا در عمليات والفجر هشت آسمانى گرديد با شروع پاتك دشمن، او در پى اصابت تركش خمپاره به ناحيه شكم مجروح شد. با اين حال و وضعيت وخيمى كه داشت، به فكر مجروحان ديگر بود. محمد رضا بعد از آن كه همه مجروحان را به عقب فرستاد، به علت جراحت عميق و خونريزى شديد، به نداى حق لبيك گفت.(2)
به گوشههايى از وصيت نامه او نگاه مىكنيم:
بارالها، من براى رضاى تو و براى يارى دين تو كه همان دين محمد(ص) است، به جبهه رفتم، جبههاى كه در آن معنويت حكمفرماست… جبههاى كه انسان در آن خدا را مشاهده مىكند. جبههاى كه در آن قلب مىسوزد، اشك مىجوشد، وجود خاكستر مىشود و احساسش سخن مىگويد. جبههاى كه وقتى در آن گام مىنهى، احساس مىكنى كه در هالهاى از نور همگام با فرشتگان مقرب الهى قدم مىگذارى و عطر دلنشين بهشتى، مشامت را پر مىكند و زمزمه خوش تسبيح و دعا گوشهايت را مىنوازد و صفحه خاطرات شيرينى دلت را زينت مىبخشد… پروردگارا… خوش دارم كه از مرزهاى عالم وجود در گذرم و در وادى فنا غوطهور شوم، جز خدا چيزى احساس نكنم… خدايا، به من موهبتى ارزانى دار كه از همه چيز ببرم و به وصال تو برسم… ايزدا، به بركت گداختگان هيبت تو و به بركت نواختگان حضرت تو، الهى، به بركت متحيران جلال تو و به بركت مقهوران مهتر تو، اى ملكى كه همه مملوكان توُ اند و اى جبارى كه همه جباران عالم مجبور تُواند و اى رزاقى كه همه بشر مرزوق تواند و اى غفارى كه همه اهل خطا مغفور تواند، مرا درياب و به سوى زندگى ابديت سوق ده. پروردگارا، اين چندمين بار است كه وصيت نامهام را تعويض مىكنم. ديگر از تو خجالت مىكشم وليكن اميدوار به لطف تو مىباشم. ياريم كن باصلاح خودت اين آخرين وصيت نامهام باشد كه بنويسم… معشوقا، دل بر اميد تو بسته و بر عشقت مىسوزم. تو خود مىدانى كه عشق به تو و دين تو مرا بدين جا كشانيده. لذا جوابم را بده، شهادت در راهت را نصيبم گردان و مرا بر اين آرزوى ديرينهام برسان…(3) برخورد تند شهيد خالو
يك بار با يكى از ماشينهاى پادگان رفتيم جايى. راننده ماشين يكى از بچههاى كادر بود. از همان اول به قول معروف گازش را گرفت. شهيد على خالو – مسؤول محور عملياتى تيپ ويژه شهدا -(4) يكى، دوبار به او تذكر داد و گفت: آرامتر هم كه برى، مىشود.
او به شوخى گفت: وقت طلاست.
نمىدانم چقدر رفته بوديم كه يك دفعه يك دستانداز سر راهمان سبز شد. راننده تا آمد به خودش بجنبد، ماشين با همان سرعت افتاد توى دست انداز. خالو طورى توپيد به آن راننده و با او برخورد كرد، كه همه ما ماتمان برد. خود آن راننده هم توقع چنان برخوردى را نداشت. ناراحتى خالو همه به خاطر اين بود كه آن ماشين به بيت المال تعلق داشت. مىگفت: اگر ايمان مان قوى باشد، بايد بدانيم كه حتى همين بىاحتياطىها هم حساب و كتاب دارد. تو قيامت بايد به خاطر همين خطاهاى به ظاهر كوچك هم جواب پس بدهيم.(5) همچو ايوب پيامبر(ع)
در يك عمليات بناشد شهيد بزرگوار محمد باقر رادمرد يك تانك براى مانور بياورد. ايشان به كار مشغول شد. در آخر وقتى داشت دوشكا را روى تانك سوار مىكرد، يك آن ديدم انگشتش زير پايه دوشكا گير كرد. به سختى توانست آن را در بياورد. چون آثار درد در چهرهاش نبود و يك آخ هم نگفت، مطمئن شدم آسيبى نديده است. وقتى كارش تمام شد آمد پايين، به من گفت: سيد جان، سيم چين اين دور و برا هست؟
سريع رفتم و يك سيم چين آوردم. هنوز نمىدانستم براى چه كارى مىخواهد. با اشاره به انگشت سبابهاش گفت: بىزحمت اين انگشتر را ببر!
همين كه چشمم به انگشتش افتاد، نفسى از ته دل كشيدم. كم مانده بود چشمهايم از كاسه بزند بيرون. به سبب سنگينى پايه دوشكا انگشترش كج شده و در پوست و گوشتش فرو رفته و دستش پر از خون شده بود. وقتى ديد همچنان خيره انگشتش هستم، دلدارىام داد و گفت: طورى نيست فقط زود آن را در بياور.
من به سختى توانستم قسمتى از آن را ببرم. بعضى قسمتها را هم كه توى گوشت فرو رفته بود و چسبيده بود، به سختى توانستم از لابهلاى پوست و گوشت لهيده شده بكنم. در تمام اين مدت با اين كه دلم ريش ريش شد ولى او حتى يك آخ هم نگفت.
رادمرد اعتقاد داشت هر درد و مصيبتى كه براى رضاى حضرت حق و در راه او باشد، شيرين و گواراست. با اين وجود، من از اين همه صبر و تحمل او مات و مبهوت شدم.(6) حكايت آن نماز مغرب
اوايل جنگ ما در پايگاه دزفول مستقر بوديم. آن روزها عمليات هوانيروز به صورت «بكاو و بكش» بود. يعنى چون دشمن جاى مشخصى نداشت، هلى كوپترها به منطقه مىرفتند و دشمن را شناسايى مىكردند و او را مورد هدف قرار مىدادند. شبها هم به پست فرماندهى مىرفتيم و پروازهاى روز بعد را هماهنگ مىكرديم.
شبى ديرتر از معمول به محل اجتماع پرسنل برگشتيم. تصميم گرفتم اول نمازم را بخوانم و سپس به غذاخوارى بروم. در نماز خانه كسى نبود. نماز مغرب را شروع كردم. در اثناى ركعت دوم احساس كردم چند نفر وارد شدند و پشت سر من ايستادند. با خود گفتم كه آنها هم نماز خود را فرادا مىخوانند. البته در ركعت سوم متوجه شدم آنها به من اقتدا كردهاند. براى همين عرق سردى در وجودم نشست و احساس مسؤوليت سنگينى كردم. بعد از اتمام نماز، وقتى به عقب برگشتم، ناگهان چهره نورانى حضرت آيت اللّه خامنهاى را ديدم كه آن روزها به عنوان نماينده امام در شوراى عالى دفاع انجام وظيفه مىكردند. با ديدن ايشان شرمم بيشتر شد و در دل خود گفتم: خدايا، من چه كسى هستم كه ايشان و همراهانشان به من اقتدا كردند. بلافاصله پشت صف رفته و منتظر نشستم.(7) يكى از منتظران واقعى
و آخرين بار با جمعى از دوستان به ديدن حاج حسين دخانچى رفتيم. وقتى مىخواستيم خداحافظى كنيم، مرا صدا زد، نزديك او رفتم و گوشم را نزديك دهانش بردم. پرسيد: بزرگان از علائم ظهور امام زمان(عج) خبرى دادهاند يا نه؟
پرسيدم: چطور مگر؟
گفت: مىخواهم اين نيمه جانى كه دارم، فداى امام زمان(عج) كنم.
گريستم و گفتم: با توجه به علائم و قرائنى كه بزرگان مىفرمايند، ان شاء اللّه ظهور امام عصر(عج) نزديك است و بايد منتظر باشيم.
ديدم اشك توى چشمانش حلقه زد و برگونه هايش جارى شد. آنگاه به دوستان همراه عرض كردم. هر كس مىخواهد منتظر واقعى را ببيند، به حاج حسين نگاه كند. هفده سال است روى تخت و از ناحيه گردن قطع نخاعى است ولى يك لحظه هم چشم از امام زمان(عج) بر نداشته. هرچند اداى تكليف كرده ولى مىگويد نيمه جانم را هم مىخواهم فداى مولا و آقايم امام زمان (عج) كنم.(8) معامله با خدا
برادر حسين دخانچى در نوزده سالگى قطع نخاعى شد. خيلى درد كشيد ولى هيچگاه گلايه و شكوه نكرد. از مدتها قبل خودش را براى هر وضعيتى آماده كرده بود. هفده سال درد و رنج داشت ولى هرگز شكايت نكرد و هميشه شكرگزار بود. اگر كسى دعا مىكرد شفا پيدا كند، مىگفت: من با خدا معامله كردهام و حاضر به پس گرفتن آن نيستم.
او در مقابل درد و رنجش تسيلم نمىشد و مقاومت مىكرد. آن چنان صبر و رضايت از خود نشان مىداد كه گويى لذت مىبرد. و در همه حال شاكر خدا بود. يكى از اقوام كه براى عيادت از حسين آمده بود، گفت: «نذر كنيد بلكه خدا شفا عنايت كند. شايد حسين از اين درد و رنج راحت شود.» بعد از اين كه خداحافظى كرد و رفت، حسين با تعجّب پرسيد: مادر، اينها چه مىگويند؟ من با خدا معامله كردهام و هيچ وقت حاضر نيستم اين معامله را به هم بزنم.
حسين به مقام رضا رسيده بود و جز خدا كسى را نمىديد.(9) قرعه شهادت براى چه كسى است؟
يك قبضه چهار لول 5/14 ميلى مترى چيزى حدود يك ماه در اسكله لشكر 17 مستقر بود و با آن به طور مرتب شليك مىكرديم. بچهها در روزهاى عمليات غذايشان را هم پشت قبضه مىخوردند. تصميم داشتيم نيروها را به علت خستگى تعويض كنيم كه هواپيماهاى دشمن به بمباران منطقه پرداختند. بلافاصله پشت قبضه رفته، در سينى محاسب ايستادم و آن را تنظيم كردم و به مأمور آتش گفتم شليك كند. ناگهان احساس كردم كسى به من گفت بيا پايين. بعد از من برادر «قلعه جانباز»(10) نشست. يك دفعه صداى مهيبى برخاست. متوجه شدم هواپيما قبضه را زد و برادر قلعه جانباز به طرز فجيعى به شهادت رسيد. فقط بالا تنه او باقى مانده بود. ايشان نيم ساعت بيشتر نبود كه به آن منطقه آمده بود. گويى فقط براى شهادت آمده بود.(11) دفاع با تمام وجود
در پايان عمليات والفجر ده براى حفاظت از آسيبهاى احتمالى بمباران شيميايى به تپهاى در مجاور مقرگردان رفتيم. آن تپه بر مقر گردان كاملاً اشراف داشت. هواپيماهاى دشمن ابتدا پدافندهاى ضدّ هوايى را مىزدند. خودم شاهد بودم كه تمام خدمههاى توپ ضدهوايى يكى پس از ديگرى مجروح يا شهيد مىشدند و نفرات بعدى آنها را از روى توپ بلند كرده، خودشان به تيراندازى مشغول مىشدند. آن قدر از مقر گردان دفاع كردند تا همگى به شهادت رسيدند.(12) به ياد شهيد سحرى
در عمليات غرور آفرين خيبر كه در اسفند 62 در جزاير مجنون انجام شد، فرمانده دسته ما برادر محمد باقر سحرى بود. وقتى به دشمن رسيديم، دنيايى از آتش به روى ما گشوده شد به حدى كه هيچكس نمىتوانست سرش را از روى زمين بلند كند. در پى آن دشمن در صدد برآمد ما را دوز بزند امّا شهيد كلهرى با زدن چندين آرپىجى مانع از اجراى نقشه شوم آنها شد و به من گفت: به نيروها بگو نارنجكهاى خود را به آن طرف كه جاده دشمن است پرتاب كنند.
درگيرى بسيار شديدى بين طرفين ايجاد شده بود و عدهاى از همرزمان ما به شهادت رسيدند و جمعى هم مجروح شدند. قرار شد يك عقب نشينى تاكتيكى داشته باشيم. برادر محمد باقر سحرى هم به شدت مجروح شده بود. با آن كه يك دست و يك پاى ايشان قطع شده بود و فشار دشمن به ما لحظه به لحظه بيشتر مىشد، به ما روحيه مىداد: او – كه بعداً به خيل شهدا پيوست – دست سالمش را زير سرش گذاشته بود و نيروها را به مقاومت دعوت مىكرد. حتى در لحظه آخر هم كه ديگر كسى نبود، به من گفت: كوهى، مقاومت كن!
جنازه اين شهيد بزرگوار يازده سال زير آبهاى جزيره ماند و سپس به ديار خود بازگشت.(13) ميگ و ولش!
وقتى جنگ شروع شد، ما را كه هفتاد نفر بوديم، به مسجد سليمان آوردند. ناهار ما را يك دستگاه وانت از شركت نفت مىآورد و آن را داخل آشيانه مىخورديم. يك روز بدون خوردن صبحانه به آشيانه رفتم و به شدت مشغول كار شدم. وقت ناهار شد و اعلام كردند كه وانت غذا رسيده و آماده تقسيم غذاست. بلافاصله هر كس بشقاب خود را برداشت و در صف ايستاد. تقريباً 50 نفر جلوتر از من در صف بودند. خسته و كوفته بودم. دو، سه بار صف ناهار را برانداز كردم و لرزه به اندامم افتاد كه خدايا، چه موقع نوبت من مىشود. ناگهان صداى آژير قرمز در فضاى آشيانه پيچيد. در يك لحظه صف غذا به هم ريخت و همه به پناهگاه رفتند. در نتيجه يك ديگ پر از غذا را در كنارم ديدم و كسى هم بالاى سرش نبود با ترديد به غذا نگاه كردم. دوستانى كه نزديك من پناه گرفته بودند، مرا صدا مىكردند: «ابراهيم، ميگها آمدند، بيا پناهگاه!» در يك لحظه به فكر فرو رفتم و تصميم گرفتم به طرف ديگ غذا بروم و يك بشقاب پر بردارم و شكمى از عزا دربياورم. يكى از بچهها با التماس مىگفت: «ابراهيم، ميكها آمدند، بيا پناهگاه!» به طرف او برگشتم و گفتم: «ميگو ولش كن، ديگو بچسب!» آن وقت به طرف ديگ رفته و يك شكم سير غذا خوردم. پس از آن ماجرا هرگاه دوستان و همكاران را مىديدند، مىگفتند: ميگو ولش، ديگو بچسب.(14) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. راوى: برادر حاج احمد اميرآبادى، ر.ك: عطش، 30 خرداد 84، ص 22 – 20. 2. ر.ك : عطر شكوفههاى سيب، مهرى حسينى، ص 16 و 68. (نشر مجنون، قم، چاپ اول، 1383.) 3. همان، ص 108 تا 111. 4. اين عنوان، آخرين درجه شهيد بود. 5. كليد فتح بستان، سعيد عاكف، ص 89. 6. راوى: سيد على حسينى، ر.ك: كليد فتح بستان، ص 111 و 112. 7. راوى: برادر خليلى، ر.ك: پرواز در پرواز، ص 100 و 101. 8. راوى: برادر جوشقانيان، ر.ك: نگين شكسته، ص 105 و 106. 9. راوى: مادر شهيد، ر.ك: نگين شكسته، محمد خامه يار، ص 30 و 31 ( ناشر: رهپويان، قم، 1384). 10. به ايشان لقب «حافظ» داده بودند. زيرا ديوان حافظ را زياد مىخواند. 11. راوى: ابوالفضل رابع، ر.ك: معبر، ش 6، ص 21. 12. راوى: حسين احمدى كافشانى، ر.ك: معبر، ش 6، ص 21. 13. راوى: عباس كوهى، ر.ك: معبر، ش 6، ص 55. 14. راوى: ابراهيم برزكار، ر.ك: پرواز در پرواز، ص 107 و 108.
انتقاد و معيارهاى آن در آموزههاى دينى
مركز فرهنگ و معارف قرآن
در ميان مخلوقات عالم هستى، انسان تنها موجود معجون و مركب از دو بُعد مادى و معنوى است و اين دو بُعد نهادينه شده در وجود انسان، مدام با همديگر در تضاد و درگيرى به سر مىبرند. جنگ و نزاع هميشگى بين ماده و معنى، بسترى شده است تا انسان، خود و همنوعانش را بهتر و بيشتر شناسايى نموده، نقايص، كاستىها و عيوب را بر طرف ساخته و جبران كند در نتيجه راه سعادت، كمال و تعالى را پيدا كرده و بپيمايد.
از سوى ديگر، ميزان خطاى انسان در ميدان سعى و تلاش زندگى، رقم قابل توجهى را تشكيل مىدهد تا جايى كه باعث شده است گفته شود «انسان ذاتاً خطاكار است» رواياتى از معصومان و نيز آياتى از قرآن كريم به نوعى آن را بيان مىدارد.
قرآنكريم، طبق يك نظر از زبان حضرت يوسف و طبق رأى ديگر از زبان همسر عزيز مصر(1) اين گونه مىفرمايد: «من خويشتن را تبرئه نمىكنم زيرا نفس آدمى، انسان را به بدى فرمان مىدهد مگر پروردگار من ببخشايد.»(2) محتواى آيه اين اصل مسلم را روشن مىسازد كه: همه انسانها در فعاليتهاى شبانهروزىشان، مصون از خطا نيستند جز عده خاصى كه مورد توجه و عنايت خاص پروردگار جهان قرار مىگيرند.(3)
در سوره عصر، باز هم اصل خاطى بودن انسان، با تأكيد بيشترى مورد توجه قرار گرفته است آنجا كه مىفرمايد: «قسم به عصر كه همه انسانها زيانكار هستند مگر كسانى كه ايمان به خدا آورده و عمل صالح دارند و همديگر را به راه راست و صواب دعوت مىكنند.»(4)
بنابراين، اصل مسلم اين است كه همه انسانها «به جز انبياء و معصومين، در فعاليتهاى فردى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى، نظامى، فرهنگى و… دچار خطا و گرفتار اشتباه مىشوند و همين امر، باعث طرح اصل ديگر به نام «نقد و انتقاد» در زندگى انسان به خصوص فعاليتهاى جمعى او شده است. تعريف انتقاد
انتقاد از ماده «نقد» به معانى: عيبيابى، و جدا ساختن خوب و بد، و زشت و زيبا، ذكر شده است اين معانى از سوى واژهشناسان در زبانهاى فارسى، عربى و انگليسى، مورد توجه قرار گرفته و در كتب لغت بيان شده است.
لغتنامه دهخدا، با استناد به كتب لغت و ذكر تعاريف مختلف، نتيجه مىگيرد «انتقاد عبارت است از سره كردن، سره گرفتن، بيرون كردن درهمهاى ناسره از ميان درهمها، آشكار كردن، عيب شعر بر قايل آن، كاه از دانه جدا كردن.»(5)
لسان العرب، مىگويد: «تمييز الدراهم و اخراج الزيف منها»(6) كه به معناى جدا كردن و سره كردن درهم و شناخت اصلى و قلابى آن است، بايد توجه داشت كه در گذشته پول رايج در بين مردم، سكههاى فلزى گرانقيمت بوده و در ضرب آن، معيار و ملاك مورد اطمينان وجود نداشت لذا امكان تقلب در وزن و عيار آن وجود داشت، براى رفع اين معضل و تشخيص صحت و سقم سكههاى ضرب شده به تدريج، كارشناسانى پيدا شدند كه با نگاه دقيق و كارشناسانه، سكهها را از حيث وزن و عيار و شكل، بررسى و اصل و تقلبى آن را شناسايى و براى مردم معرفى مىكردند. و به مرور زمان، اين اصل و قاعده در حوزههاى ديگرى مثل نظم و نثر و… تسرى و گسترش پيدا كرد.
و در اصطلاح نيز گفتهاند: نقد عبارت از: «تجزيه و تحليل آثار و ارزيابى آن از نظر فنى» است(7) ماتيوار نولد، نقاد و شاعر انگليسى، نقد را «سعى و مجاهدهاى مىداند عارى از شائبه اغراض و منافع تا بهترين چيزى كه در دنيا دانسته شده است و يا از انديشه انسان تراوش كرده است، شناخته گردد و شناسانده شود.»(8) و كارلونى، نقد را عبارت از «بررسى آثار گذشته و معاصر به منظور رفع ابهام و توضيح و ارزيابى آنها»(9) معرفى مىكند و مىگويد: «نقد كردن قبل از هر چيز درك كردن است»(10) از مجموعه مطالب ياد شده، مىتوان استفاده كرد كه: نقد در اصطلاح عبارت از تحليل و ارزيابى آثار علمى، هنرى و… گذشته و حال و تشخيص صحت و سقم آن به منظور دفع ابهام و كجفهمىها است.
بنابراين، انتقاد به معناى بيان نقايص و كاستىها مىباشد و اين اصل و قاعده در كليه حوزهها و قلمرو فعاليت انسانها، جريان داشته و دارد. در حقيقت، بيان نقايص و كاستىها باعث رشد انسان و جامعه انسانى در تمام ساحات شده است و همين ويژگى مسير انسان را از ساير موجودات كه به نحوى زندگى اجتماعى دارند، جدا مىسازد.
آثار و پيامدهاى انتقاد
1- نجات از غفلت و فراموشى
از جمله صفات كه اكثراً حسرت و اندوه را براى انسان ايجاد مىكند نسيان و فراموشى است به قول سقراط: آدميان جاهل نيستند بلكه غافلاند و از اين رو نياز به تذكر دارند.(11) افراد و اشخاص كه وظيفه مسئوليت خود را فراموش مىكنند، نقد و انتقاد «تذكر و توصيه» مىتواند به يارى و كمك آنان شتافته و از زيانهاى فراوانى كه ممكن است دامنگيرشان شود جلوگيرى نمايد، حوزه نسيان و فراموشى به عمل خلاصه نمىشود در حوزههاى علمى و عملى نيز دامنگير انسانها شده و مىشود، غفلت از يك نكته اساسى ممكن است يك نظريه پرداز را دچار خطا و اشتباه كرده و يا متزلزل سازد، نقد، انتقاد و تذكر مىتواند اين نقيصه را رفع نمايد.
كم نيستند آيات قرآنى كه با صراحت انسان را به تفكر، تدبر و تعقل دعوت مىنمايد و در طرف مقابل با جملات افلا يتدبرون، افلا يتفكرون، افلا ينظرون، نارضايتى خود را از افراد سُست و سطحىنگر ابراز مىدارد چرا كه در سايه تفكر و تعقل است كه خيلى از مشكلات حل و فصل مىشود، نقايص و كاستىها شناسايى و مرتفع مىشود. 2- اصلاح خطاها در حوزه عملى و نظرى
انسانهاى غير معصوم در هر حوزه و حيطهاى «علمى و عملى» كه وارد شوند احتمال خطا و لغزش وجود دارد چرا كه علم و آگاهى انسان محدود و ناقص است از طرف ديگر شهوات، غرايز و منيتها بر عملكرد او، تأثير فراوان داشته و دارد، نقد و نقدپذيرى، حتى خود را در معرض نقد قرار دادن، بهترين راه و روش است كه مىتواند درصد خطا و اشتباه انسان را كاهش داده و ضريب اطمينان را بالا ببرد، كم نبودهاند بزرگان و معلمان اخلاق كه براى شناخت و رفع عيوب نفس، پيشنهاد كرده و مىكنند كه درصدد يافتن دوستى باشيد كه راستين، بصير و متدين باشد. 3- رشد علوم و فنون
انتقاد، اشكال و عيبجويى، گرچه در ظاهر و ابتداى امر، براى هر انسانى، تلخ و ناخوشايند است ولى نقش بسيار مؤثر و تعيين كننده در جهت رشد و بالندگى انسان در فعاليتهاى فردى و عرصههاى كلان اجتماعى، ايفا مىنمايد. اگر انتقاد و عيبيابى نباشد، بدون شك قطار حركت رشد و تكامل انسان در تمام حوزهها و عرصهها، متوقف خواهد شد و يا سرعت آن، به شدت كاهش پيدا خواهد كرد و اين يك واقعيت انكارناپذيرى است كه همه انسانها در زندگى فردى و اجتماعى خود، شب و روز با آن سر و كار دارند.
از باب نمونه، طفل خردسال در ابتداى يادگيرى در اداء و تلفظ حروف، كلمات و جملات، اكثراً دچار اشتباه شده و با خنده، اعتراض و انتقاد والدين و اطرافيان مواجه مىشود ولى اعتراض و انتقاد همراه با هدايت و راهنمايى والدين و افراد خانواده، به مرور زمان مؤثر واقع شده و باعث مىشود اطفال خردسال، اداء و تلفظ حروف و كلمات و جملات را آهسته آهسته ياد بگيرند، اشكالات و نقايص را بر طرف ساخته و وارد مدرسه و اجتماع شده و به سخنوران و سخنسرايان معروف و مشهور تبديل مىشوند، در راه رفتن، غذا خوردن، لباس پوشيدن و آداب و معاشرت با ديگران و… قاعده و قانون همان است كه گفته شد.
در فعاليتهاى اجتماعى نيز قاعده و قانون فوق حاكم است، پيشرفتهاى اعجازانگيزى كه در عرصههاى مختلف سياسى، اجتماعى، فرهنگى، اقتصادى، مديريتى، صنعت و تكنولوژى و… به دست انسان پديده آمده است ثمره و نتيجه طرح و برنامه، تلاش و فعاليت، و انتقادهاى تلخ و شيرين است كه انسانها از ابتدا تا حال از همديگر داشته و آن را تجربه كرده و به فعليت رساندهاند و به وضعيت كه امروز مشاهده مىشود رسيدهاند.
براى درك مطلب، كافى است به سرگذشت تلفن كه امروزه در هر خانهاى و حتى همراه هر انسانى ممكن است وجود داشته باشد، قدرى درنگ كرده و به آن دقت كنيم، دستگاه ابتدايى تلفن كه در سال 1876 توسط «گراهام بل» آمريكايى طراحى، ابداع و اختراع شد در مراحل اوليه به زحمت مىتوانست رابطه بين دو انسان را از فاصله چند مترى برقرار كند، ولى با انتقاد، عيبجويى و عيبيابى و دفع نقايص آن، دستگاه ابتدايى آن روز، به سيستم پيچيده امروز تبديل شده است و اين تفاوت و پيشرفت، ثمره و محصول تلاش و فعاليت انسان ، همراه با اعتراض، انتقاد و عيبجويى بوده است نه چيز ديگر.
اگر جامعه بشرى راه انتقاد و عيبيابى را مسدود مىكرد از سيستم پيشرفته و پيچيده فعلى خبرى نبود. در عرصههاى ديگر مثل ماشينهاى پيشرفته، كشتىهاى غولپيكر، هواپيماهاى قارهپيما و ماهوارههايى كه كرات ديگر را فتح و تسخير كرده و مىكنند نيز قصه همان است كه گفته شد و اين ثمره شيرين نقد و كاركرد انتقاد است و اختصاص به صنعت و تكنولوژى هم ندارد بلكه در عرصههاى سياسى، فرهنگى، اقتصادى، مديريتى و… جريان دارد. جايگاه انتقاد در مفاهيم دينى
از آنجا كه انتقاد و عيبيابى، باعث مىشود انسان، نقايص و كاستىهاى رفتارى خود را در عرصههاى فردى و اجتماعى، شناسايى كرده و در صدد اصلاح آن برآيد، آموزههاى دينى نيز انتقاد مثبت، سازنده و انگيزشى را مورد توجه قرار داده و نسبت به آن تأكيد و توصيه فراوان نموده است.
در آيات قرآن كريم، گرچه واژه نقد و انتقاد ذكر نشده است ولى جملات و كلمات كه بار معنايى نقد و انتقاد را داشته باشند، فراوان ديده مىشود از جمله در سوره زمر، اين گونه مىخوانيم: «[اى رسول] تو نيز بندگان را به لطف و رحمت من، بشارت ده، بندگان كه سخن حق را مىشنوند و به نيكوتر آن عمل مىكنند. خداوند آنان را به لطف خود هدايت نموده و آنان خردمندان هستند.»(12) برگزيدن سخنِ بهتر از ميان سخنهاى فراوان، نياز به دقت، تأمل و ارزيابى دارد تا صحت و سقم و قوت و ضعف آن، روشن و مشخص گردد. دقت و تفكيك قوت و ضعف و تمييز سره از ناسره، همان نقد و انتقاد سازنده است.
امام على(ع) افرادى و اشخاصى را كه عيوب انسان را با خود او در ميان گذاشته و بيان مىنمايد به عنوان افراد دلسوز و رفيق واقعى معرفى مىنمايد، در طرف مقابل، افراد آشنايى كه نقايص، كاستىها و عيوب انسان را بيان نكرده و از آن چشمپوشى مىنمايند، به عنوان دشمن معرفى كرده و دورى از آنان را ضرورى و لازم مىدانند: «افرادى كه عيوبت را با تو آشكارا بيان كرده و نشان مىدهد، دوستدار تو است و كسانى كه عيوب تو را پنهان مىنمايد، دشمن تو خواهد بود.»(13)
در آموزههاى دينى از برادران دينى، به عنوان آيينه همديگر ياد شده است.(14) آيينهاى كه بدون غرض و چشمداشتى جهات مثبت و منفى شخصيت برادران دينى را بايد نشان دهد و زمينه رشد، تكامل و ترقى آنان را در عرصههاى فردى و اجتماعى، مادى و معنوى فراهم سازد.
حضرت على(ع) علت و فلسفه نامگذارى دوستان نزديك را به عنوان «صديق» اين گونه بيان مىدارد: «دوست را از آن جهت دوست و صديق ناميدهاند كه در مورد تو و عيبهايت، صداقت داشته و راستش را با تو مىگويد.»(15) امام صادق(ع) نيز بيان عيب و كاستىها را از سوى دوستان به عنوان بهترين هديه معرفى مىنمايد و مىگويد: «محبوبترين برادرانم نزد من كسى است كه عيبهايم را به من هديه كند.»(16) جمله زيباى امام خمينى رهبر كبير انقلاب، شايد برگرفته از كلام امام صادق(ع) باشد، آنجايى كه اعتراض و انتقاد را به عنوان هديه الهى براى رشد و تعالى انسانها و اجتماعات، معرفى نموده و مىفرمايد: «اشكال بلكه تختئه يك هديه الهى است براى رشد انسانها»(17)
اصولاً جرح و تعديل و بررسى افكار و نظريات و مشورت در امور زندگى فردى و اجتماعى كه به عنوان يك راهكار در آيات شريفه و احاديث نورانى ذكر شده است و نيز دو اصل مهم امر به معروف و نهى از منكر كه به عنوان تكليف الهى و همگانى در آموزههاى دينى مطرح است به نوعى انتقاد همراه با هدايت، راهنمايى و ارائه طرح است. از نظر آيات الهى همه اهل ايمان، بدون استثناء، بدون در نظر داشت مقام و موقعيت سياسى، اجتماعى و فرهنگى، حق نقد و انتقاد دارند لذا مىخوانيم: «مردان و زنان مؤمن، بعضىهاىشان نسبت به همديگر ولايت دارند همديگر را امر به معروف و نهى از منكر مىكنند.»(18) اين ولايت و قدرت قانونى انتقاد سازنده است كه خداى متعال به همه اهل ايمان داده است تا رسماً و قانوناً بتوانند با انواع منكرات سياسى، اقتصادى، فرهنگى، اخلاقى و… مبارزه جدى و پيگيرى را انجام دهند.
نكتهاى كه بايد دقت كرد اين است كه در آموزههاى دينى، همانگونه كه نقد و انتقاد از اعمال و رفتار همديگر، آن هم بازگو كردن آن براى خود افراد، مورد توجه قرار گرفته است در عين حال از غيبت، تهمت دروغگويى، تمسخر و استهزاء و تجسس در امور شخصى به شدت منع شده است، آموزههاى دينى، نقد و عيبيابى را به عنوان وسيلهاى كه هدف آن، هدايت انسان است ذكر مىنمايد، لذا منتقد بايد جهات مثبت و سازندگى انتقاد را در نظر داشته و در بيان نقايص و كاستىها، عدالت و انصاف را رعايت كند.
پيامبر گرامى اسلام معيار و ملاك امر به معروف و نهى از منكر را در جمله زيبا اين گونه مىفرمايد: «هيچ كس حق امر به معروف و نهى از منكر ندارد مگر اين كه سه تا ويژگى بايد داشته باشد اولاً در امر و نهى «= نقد و انتقاد» ديگران رفق و مدارا داشته باشد، ثانياً در امر و نهى، عدل و انصاف را رعايت كند، ثالثاً شناخت و آگاهى كافى در مورد آنچه كه بدان امر و نهى مىكند داشته باشد.»(19) در جاى ديگر مىفرمايد: «علامت و نشانه ناصح و منتقد چهار چيز است، به حق داورى مىكند، خودش نيز حق و عدالت را رعايت مىكند. آنچه از مردم توقع و انتظار دارد خودش نيز پاىبند است و بر هيچ كس تعدّى نمىكند.»(20) معيار انتقاد در نظام اسلامى
گفتهاند همه انسانها «به جز معصومين» در زندگى و فعاليتهاى فردى و اجتماعىشان، دچار خطا و اشتباه شده و مىشوند و هر قدر دايره قلمرو فعاليت انسان، وسيع و گسترده شود، ضريب خطا و اشتباهات او بيشتر شده، خطر، ويرانگرى و آسيبرسانى آن، جدىتر مىشود.
اداره يك كشور و مملكت، امر سهل و سادهاى نيست بلكه ظرافتكارىها و پيچيدگىهاى خاص خود را دارا مىباشد، اشخاصى كه در رأس اين هرم قرار گرفتهاند از رئيس دولت تا معاونين، وزرا، رؤسا، مديران و… امكان دارد دچار اشتباهات فراوانى شوند و طرح و سياستى كه در پيش مىگيرند، ممكن است كارايى لازم، شايسته و مطلوبى را نداشته باشد، لذا آحاد جامعه به عنوان يك تكليف الهى و اجتماعى، مسئوليت دارند با چشمان باز، عملكرد آنان را زير ذرهبين قرار داده خطا و اشتباهات را مورد ارزيابى و نقد منصفانه قرار دهند و به مسئولين گوشزد كنند و با انتقادهاى سازنده و مؤثر خود به دور از اغراض و آلودگىهاى سياسى و جناحى، زمينه و بستر رشد، تعالى و توسعه كشور را در عرصهها فراهم سازند. لذا اصول و معيارهايى كه از سوى منتقد بايد رعايت شود را اجمالاً يادآور مىشويم.
1- هدف از انتقاد، نبايد انتقام و ويرانگرى بلكه اصلاح و سازندگى باشد. محور اصلى و اساسى هر انتقادى، گذر از وضعيت موجود و رسيدن به وضعيت مطلوب و تغيير عملكرد فردى و سازمانى و سوق دادن آن در جهت مثبت مىباشد، در نتيجه تكامل و اصلاح در افكار و رفتار را باعث مىشود.
افراد و اشخاصى كه راه و روش ديگران را جرح و تعديل كرده و زير شلاق و تازيانه نقد قرار مىدهند، قبل از هر چيزى، بايد به درون و وجدان خود، مراجعه كرده هدف و نيت خود را زير ذرهبين قرار داده و ارزيابى كنند كه چه عامل باعث شده است فلان رفتار و گفتار را جرح و تعديل نموده و مورد انتقاد قرار دهند؟ آيا حب و بغضهاى شخصى و جناحى در قضاوت و داورى او، نقش و تأثير داشته است يا نه؟ چرا كه براى تشخيص سازنده بودن انتقاد، هيچ ملاك و معيارى، جز وجدان افراد منتقد، وجود ندارد، تنها انسانهاى منتقد منصف، با مراجعه به درون خويش، متوجه مىشوند كه هدفشان چيست؟ انتقام است و يا انتقاد؟
امام راحل، معمار بزرگ عصر حاضر، ضمن اينكه اشكال و انتقاد را به عنوان يك هديه الهى معرفى كرده و آن را عامل اصلاح امور و رشد انسان و اجتماع، معرفى مىكند(21) مىفرمايد: «ما اميدواريم كه ايران اولين كشورى باشد كه به چنين حكومتى دست مىيابد حكومتى كه كوچكترين فرد ايرانى بتواند آزادانه و بدون كمترين خطر، به بالاترين مقام حكومتى، انتقاد كند و از او در مورد اعمالش توضيح بخواهد.»(22) ولى تأكيد مىكند كه «انتقاد صحيح از دولت مانع ندارد ولى انتقام و تضعيف نبايد باشد»(23) و براى تشخيص انتقاد از انتقام، مراجعه به درون و وجدان خود افراد منتقد را بهترين مرجع مىداند و مىفرمايد: «انسان مىفهمد كه اگر انتقاد بكند آيا اين انتقاد سازنده است يا انتقام است خودش مىفهمد يعنى غالباً مىفهمد.»(24)
يكى از نويسندگان در مقام بيان تفاوت انتقاد از انتقام و يا انتقاد سازنده از انتقاد ويرانگر مىگويد: «انتقاد مشفقانه و سازنده با انتقام خصمانه تفاوت بسيار دارد نقد زدن غير از نق زدن است منتقد اشكالشناس است منتقم اشكال تراش، منتقد در پى تقويت است، منتقم در پى تضعيف، منتقد راه حل نشان مىدهد، منتقم يأس و بنبست، و در مقام ارائه راه حل نيست منتقد در صدد كشف بيمارى و علاج است و منتقم در صدد ايجاد آن، منتقد طبيب است منتقم رقيب است انتقاد از شفقت است انتقام از خصومت.»(25) بنابراين اولين اصلى كه بايد از سوى انتقاد كننده رعايت شود اين است كه در جرح و تعديلها، در صدد تشخيص درد و اصلاح گرفتارىها و درمان بيمارىها باشد، كينه، خصومت و انتقامگيرى، رقابتهاى سياسى و جناحى را كنار بگذارد و مرجع تشخيص انتقام از انتقاد هم وجدان خود افراد است.
2- ارائه راهكار براى رسيدن به وضعيت مطلوب: دومين اصلى كه بايد منتقد، ملاحظه كرده و آن را رعايت كند اين است كه در كنار اعتراض و انتقاد، حتىالمقدور، سعى كند با ارائه طرح و راهكار، راههاى نيل به وضعيت مطلوب را جستجو كرده و آن را بيان نمايد و از اين طريق، دانش و مهارتهاى لازم را به آحاد جامعه آموزش داده و منتقل كند «اگر منتقد خواستار منافع دنيايى باشد بدين سان، قدر مىبيند و بر صدر مىنشيند و به تدريج ديگران او را نه به عنوان منتقدى منفى باف و نق زن، بلكه به عنوان ناصحى راهگشا خواهند شناخت و احترام او را پاس خواهند داشت. اگر هم منتقد در پى كسب ثواب اخروى است، باز برايش بهتر است به جاى آن كه تنها عيبهاى برادر مسلمانش را به رويش بياورد، بكوشد تا دستش را بگيرد و او را گامى به پيش ببرد.»(26)
3- ملايمت و بكارگيرى جملههاى مثبت: در تاريخ انسانها، شايد افراد مثل فرعون از لحاظ جرم و جنايت، و گناه و معصيت، انگشتشمار باشد، فرعون كه ادعاى خدايى داشت، مردان بنىاسرائيل را قتل عام كرده و زنانشان را به اسارت و بردگى مىبرد.(27) ولى خداى متعال هنگامى پيامبرش را به سوى او مىفرستد به موسى و هارون دستور مىدهد تا با فرعون جنايتكار با نرمى و ملايمت صحبت كرده تا شايد او بر سر عقل آيد دست از ظلم و فساد بر دارد و هدايت شود.(28)
دستور خداوند به حضرت موسى، مبنى بر ملايمت با فرعون جنايتكار، اگر چشمبينا، گوش شنوا و عقل سالم وجود داشته باشد، وظيفه و تكليف مسلمانان را در برخورد با يكديگر به زيبايى روشن مىنمايد. مسلمانان كه به فرموده قرآن، برادران همديگر هستند،(29) لذا سومين اصل و معيارى كه منتقد بايد مدنظر قرار دهد اين است كه در مقام جرح و تعديل ديگران، ملايمت نموده و از كلمات و جملات مثبت، سازنده، مأدبانه و انگيزشى استفاده كرده و بهره ببرد بلكه بهتر است در ابتداء، جهات مثبت مورد نقد را يادآور شود، از كلمات و جملات زشت، زننده و توهينآميز جداً پرهيز بنمايد، اين امر باعث خواهد شد بين او و كسى كه مورد نقد قرار گرفته است ارتباط سالم برقرار شده و زمينه تعامل و پذيرش نظريات همديگر فراهم شود.
ولى در صورتى كه منتقد با به كارگيرى الفاظ زشت، زننده و ركيك، به طرف مقابل توهين و تحقير روا دارد، علاوه بر اينكه از نظر مبانى دينى مرتكب گناه و معصيت شده است در بين جامعه و مردم نيز به عنوان شخص هتاك، منفور و منزوى خواهد شد ديدگاه و نظرياتش نيز ارزش و اعتبار خودش را از دست خواهد داد. و ممكن است خودش نيز مورد توهين و تحقير قرار گيرد. به قول شاعر:
كسى كو با كسى بد ساز گردد
بدو روزى همان بد باز گردد
از امام صادق(ع) نيز نقل شده كه مىفرمايد: «اگر مىخواهى تو را عزيز و گرامى بدارند، نرمى و ملايمت پيشه كن و اگر مىخواهى خوار و ذليلت كنند درشتى كن.»(30) حضرت امام خمينى نيز مىفرمايد: «لسان نصيحت غير لسان لجن كردن و ضايع كردن است»(31) بنابراين منتقد كه در صدد اصلاح جامعه و مردم است، مانند طبيب و پرستار مهربان، با مراجعين و بيماران خود، با نرمى و ملايمت برخورد نمايد و اگر چنين نكند نه تنها اصلاحات صورت نمىگيرد بلكه مشكلات و درگيرىها بيشتر شده و بخش اعظمى از نيروها، امكانات و فرصتها در جهت تأييد و تكذيب اين و آن صرف خواهد شد.
4- استفاده از سؤال: اگر اشكال و انتقاد در قالب طرح يك سؤال يا مجموعهاى از سؤالات، مطرح و عنوان شود، در انتقال اطلاعات و هدايت طرف مقابل، بهتر و بيشتر مىتواند تأثير داشته باشد، چرا كه انسان در هر مقام و موقعيت كه قرار داشته باشد، در برخورد با اعتراض و انتقاد، براى دفاع از موقعيت خود جبههگيرى نموده و سنگر مقاومت تشكيل مىدهد، ولى در صورتى كه با طرح پرسش، طرف مقابل شخصاً به خطا و اشتباهات خود، پى برده و اطلاع و آگاهى پيدا كند، بدون جبههگيرى و مقاومت تسليم شده و در صدد رفع نقايص، كاستىها و اشكالات مورد نظر، بر آمده و اقدامات لازم را انجام خواهد داد.
5- نقد همراه با عمل: در برخى موارد ممكن است گفتار و نوشتار، سودى نداشته باشد ولى از طريق مداخلات رفتارى، مىتوان از عملكرد ناشايست و نامطلوب، انتقاد كرد و تفكر مورد نظر و اصلاحى را از طريق عمل و رفتار به طرف مقابل منتقل نمود چرا كه انتقاد عملى اثربخشى بسيار عميقى بر روح و روان مخاطب دارد و به آسانى از ذهن و ضمير او پاك نمىشود، لذا امام صادق(ع) مىفرمايد: «مردم را با اعمالتان به سوى خوبىها و فضايل، دعوت كنيد.»(32) در دوره جاهليت قبل از اسلام، خرافات فراوانى در بين مردم رواج داشت از جمله ازدواج با مطلقه پسرخوانده را جايز نمىدانستند. زينب بنت جحش، زن مؤمنه است كه با پيشنهاد پيامبر(ص)، با زيد، غلام آزاد شده و پسرخوانده پيامبر، ازدواج مىكند ولى بعد از مدتى بنابر دلايلى از هم جدا مىشوند خداوند براى اين كه يكى ديگر از سنتهاى غلط را از بين ببرد به پيامبرش دستور مىدهد تا با زينب بن جحش ازدواج كند لذا مىفرمايد: «هنگامى كه زيد، همسرش را طلاق داد، او را به ازدواج تو در آورديم، تا براى افراد باايمان درباره همسران پسرخوانده خود، هنگامى كه آنها را طلاق مىدهند محدوديتى نباشد.»(33)
6- بيان شفاف: آنچه را كه مىخواهد مورد انتقاد قرار دهد به طور دقيق و شفاف بيان كند چرا كه صراحت كلام، انتقاد را مؤثر مىنمايد، لذا از اجمال، كلىگويى و كلام مبهم خوددارى كند.(34) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1) تفسير نمونه، ج 9، ص 433.
2) وَ مَآ أُبَرِّئُ نَفْسِى إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّى»(يوسف/ 53)
3) قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ» (سوره ص/ 83)
4) سوره عصر: «وَ الْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنسَنَ لَفِى خُسْرٍ * إِلَّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّلِحَتِ»
5) لغتنامه دهخدا، ج 2، ص 2965.
6) لسان العرب، ج 14، ص 254.
7) ضيف شوقى، نقد ادبى، ترجمه لميعه ضميرى، تهران، اميركبير، 1362، ص 13.
8) زرين كوب، عبدالحسين، نقد ادبى، ج 1، ص 5، تهران، اميركبير، 1354.
9) ژرس – كارلونى، س – فيلو، ترجمه نوشين پزشك، 1368، ص 1.
10) ژرس – كارلونى، س – فيلو، ترجمه نوشين پزشك، 1368، ص 129.
11) ر.ك: ژان بردن، «سقراط»، ترجمه ابوالقاسم پورحسينى، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ج دوم، 1374، ص 67 – 71.
12) فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئكَ الَّذِينَ هَدَلهُمُ اللَّهُ وَ أُوْلَئكَ هُمْ أُوْلُواْ الْأَلْبَبِ»(زمر/ 17 – 18)
13) ميزان الحكمة، ج 3، ص 2207: «مَن اَيانَ لكَ عيبك فَهُوَ ودودكَ و مَن سائر عيبك فهو عدوك»
14) الكافى، ج 2، ص 166: «المسلم اَخوُا المسلم هو عينه و مرأته و دليلُه لايَخُونُهُ و لايَخدعه و لايَظلِمُهُ…»
15) غرر الحكم، كلام 134: «اِنّما سُمِى الصَّديقُ صَديقاً لِاَنَّهُ يصدقكِ فى نفسك و معايبك».
16) الحياة، ج 1، ص 196: «اَحَبَّ اخوانى اِلىَّ مَن اَهْدى اِلَىّ عيوبى»
17) صحيفه امام، ج 20، ص 451.
18) وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَآءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ»(توبه/ 71).
19) بحار، ج 100، ص 93: «لا يأمر بالمعروف و لاينهى عن المنكر الّامَن كان فيه ثلاث خصال: رفيق بما يأمر به رفيق فيما ينهى عنه عدل فيما يأمر به عدل فيما ينهى عنه عالم بما يأمر به عالم بما ينهى عنه»
20) تحف العقول، ص 12: «اما علامة الناصح فاربعة يقضى بالحق و يعطى الحق من نفسه و يرضى للناس ما يرضاه لنفسه ولا يعتدى على احد»
21) صحيفه امام، ج 20، ص 451.
22) همان، ج 5، ص 449.
23) همان، ج 19، ص 363.
24) صحيفه امام، ج 19، ص 365.
25) معرفتشناسى دينى، ص 39، محمد فنايى اشكورى، تهران، برگ، 1374.
26) انتقاد و انتقادپذيرى، ص 108، سيد حسن اسلامى، چاپ سوم، 1383، مؤسسه نشر آثار امام خمينى.
27) يُذَبِّحُونَ أَبْنَآءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَآءَكُمْ…»(بقره/ 49)
28) فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّيِّنًا لَّعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى»(طه/ 44)
29) إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُواْ بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ»(حجرات/ 10)
30) ميزان الحكمة، ج 2، ص 1104: «اِن شئتَ اَنْ تُكرَم فَلِن و اِن شئتَ اَن تهان فاخشن»
31) صحيفه امام، ج 20، ص 127.
32) قرب الاسناد، ص 77، حديث 251: «كونوا دعاة الناس باعمالكم و لاتكونوا دعاة بالسنتكم».
33) احزاب/ 37 و 38.
34) سايت: www.hooshmand-mag.com
دوازده فروردين: روزى باشكوه و خجسته
(به مناسبت فرا رسيدن سالروز استقرار جمهورى اسلامى ايران) چرا يوم اللّه؟
در قرآن كريم مىخوانيم: «و ذكّرهم بايّام اللّه انّ فى ذلك لآياتٍ لكلّ صبّارٍ شكور؛(1) يعنى: و روزهاى خدا را به يادشان آور. و در اين براى هر شكيبا و شكرگزار عبرتهايى است. با توجّه به اين كه همه ايام و موجودات از آن خداست، منظور از ايام اللّه در اين آيه، وقايعى است كه در برههاى خاص روى داده و امر حق تعالى را آشكار ساخته است كه در ديگر ايام چنين ظهورى رخ نداده است و امكان دارد در ايّام مذكور رحمت الهى چنان قوى و قابل توجه بوده كه در ديگر ايّام روشن نبوده است، همچنين گاهى در مقاطع زمانى مزبور قهر و قدرت الهى كه تجلّى عزّت پروردگار است حضور خود را نشان مىدهد.(2) چنانچه در روايتى به نقل از رسول اكرم(ص) آمده است: ايام اللّه نعمائه و بلائه ببلائه؛(3) روزهاى نعمتهاى خداوند و نيز زمان آزمايشهاى او توسط بلاها، ايام اللّه است در هر حال يادآورى روزهاى بزرگ اعم از ايام پيروزى، نصرت و غلبه بر دشمنان يا روزهاى دشوار و طاقت فرساى مبارزه، نقش مؤثّرى در بيدارى و هشيارى امّتها و انسانها دارد و با الهام از همين پيام آسمانى است كه خاطره روزهاى بزرگى را كه در تاريخ اسلام مشخص گرديده همواره گرامى مىداريم و هر سال براى تجديد اين خاطرات روزهاى معينى را اختصاص مىدهيم و درسهاى آموزندهاى از آن فرا مىگيريم. در آيهاى كه بدان اشاره شد، پس از ذكر ايّام اللّه تنها روزى كه بر آن تأكيد گرديده، زمانى است كه قوم بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان رها يافتهاند و ذكر روز نجات دليل مهم و ارزشمندى بر اهمّيت فوق العاده آزادى و استقلال در سرنوشت انسانها مىباشد(4) و بديهى است ملّتى مىتواند بهتر ايمان خود را تقويت كند و به عبادت بپردازد و خدا را نيكوتر پرستش كند و نيز نبوغ و توانايىهاى درونى خود را شكوفا سازد كه از سلطه استبداد، استكبار و استثمار آزاد گردد. به همين دليل نخستين تلاش فرستادگان الهى اين بود كه ملّتها را از اسارتهاى فكرى، سياسى و اقتصادى رها نمايند و ما بايد شكرگزار چنين نعمت بزرگ الهى باشيم و لازم است چنين روحيهاى براى تقويت بُعد معنوى جامعه، ترويج گردد، درست است كه مردم بر عليه ابرقدرتها و ستمگران به ستيز و مقاومت برمىخيزند و البته ميوه اين استقامت آنان، نابودى اين قواى باطل است ولى بايد فراموش نشود كه اولاً خداوند چنين نيرويى را در وجود انسانها قرار مىدهد و آنان را در اين راستا امداد مىنمايد و در ثانى سنّت الهى بر اين تعلّق گرفته كه نيرنگهاى استكبار خنثى گردد. در قرآن آمده است: استكباراً فى الارض و مكر السّيئى ولايحيق المكر السيئى الّا باهله فهل ينظرون الّا سنّت الاوّلين فلن تجد لسنّت اللّه تبديلا و لن تجد لسنّت اللّه تحويلاً.(5) در زمين سركشى كردند و نيرنگهاى بد نموده و اين حيلههاى بد جز نيرنگ بازان را در بر نگيرد. آيا جز سنتى كه برگذشتگان رفته است منتظر چيز ديگرى هستند. در سنت خدا هيچ تبديلى مشاهده نمىكنى و در سنّت الهى هيچ دگرگونى نمىيابى.
ايام اللّه پيمانههاى تكوين و تشريع هستىاند كه در عالم امر و خلق و در لامكان و لازمان پس از فرمان «كُن»، «فيكون» شدند و بار وجود را از واجب الوجود دريافته و لحظههاى سرنوشت انسان را پرداخته و تجلّىگاه الطاف خفيّه و جليّه الهيّه گرديدند. از خلقت آدم تا رسالت خاتم و از امامت على(ع) تا ولادت حضرت مهدى (عج) و از غيبت كبرى تا ظهور آن ذخيره الهى و نيز از قيام 15 خرداد 1342 تا پيروزى انقلاب اسلامى همه از ايام اللّه است.(6)
ايام اللّه يعنى لحظههاى ظهور حق و افول باطل، در پگاه سرخ عاشورا نيز ايام اللّه آشكار گشت همانگونه كه 22 بهمن 1357 و 12 فروردين 1358 ه.ش از چنين ايامى حكايت دارند.
امام خمينى مىفرمايد: «…تذكّر به ايّام اللّه كه خداوند متعال به آن امر فرموده است، انسان ساز است، قضايايى كه در ايّام اللّه رخ داده است براى تاريخ و انسانها در طول تاريخ آموزنده و بيدار كننده است. حوادث بزرگ تاريخ كه قرآن مجيد هم از بعضى از آنها ياد كرده است، سرمشقى پر بركت براى ساختن جامعه و اشخاص و جامعه عصر ما كه عصر انقلاب است و در كشور ايران كه كشور انقلاب و شاهد بسيارى از حوادث بزرگ است كه بايد آنها را ايّام اللّه محسوب كنيم و به ذكر آنها و تذكر آن ايّام بپردازيم كه براى ملّت قهرمان و مجاهدان سلحشور درس انقلاب است…»(7) مظهر تجلّى لطف الهى
خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: و نريد ان نمنّ على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين؛(8) ما بر آن هستيم كه ضعيف نگاه داشته شدگان را به روى زمين عزّت نهيم و آنان را پيشوايان سازيم و وارثان گردانيم. امام خمينى ضمن آن كه روز دوازده فروردين را يوم اللّه و آغاز حكومت اللّه دانستهاند، يادآور شدهاند: «روز دوازدهم فروردين، سالروز رسميت يافتن حكومت مستضعفين بر مستكبرين در ايران است، سالروز تحقق وعده حق تعالى است… دوازده فروردين روز غلبه جنود اللّه بر جنود شيطان و روز فتح و نصر خدا و بندگان مؤمن به اوست.»(9)
در اين روز قدرت خداوند تجلّى پيدا كرد، وعده الهى تحقّق يافت و سنّت ثابت الهى در ازاى فداكارى و تحوّل و مبارزه امّتى مسلمان در برابر ستم طاغوت، عملى گرديد. در اين روز خجسته شجره مباركه انقلاب اسلامى به ثمر نشست. پيروزى امّتى با دست خالى و بدون سلاح در برابر بزرگترين طاغوت عصر و تشكيل نظام الهى شكل عينى به خود گرفت و چنين روزى اعجاب برانگيز حاصل لطف الهى مىباشد كه در جهان طنين انداز شده است و شعاع و پرتوهاى آن انسانهاى مسلمان و محرومان جهان را روشنى بخشيده است از سوى ديگر اين روز، زمان ميثاق و پيمان ملت مسلمان ايران با خداى متعال، نبى اكرم، ائمه هدى و پيرو راستين راه انبياء و اولياء يعنى امام خمينى مىباشد و چنين بيعتى حتى به قيمت گسسته شدن رشته حيات آنان نيز نخواهد گسست، دشمنان هرگز حكمت، تقدّس و ارزش و فرهنگ دوازدهم فروردين را درك نمىكنند و نخواهند فهميد، آنان متوجّه نشدهاند كه اين يوم اللّه حلقه پيروزى بزرگ زنجير مستمر ايّام اللّه تاريخ و مظهر تجلّى حق است و حق يعنى مبارزه با تمام وجود در برابر باطل و در اين راه شكست معنا و مفهومى ندارد. آنان دريافتهاند كه حيثيت، فضيلت، حيات، شرف، مجد و اصالت ملت مسلمان ايران در حفظ و دفاع از اين فرهنگ و فرازنگى است و بنابراين هيچ سلاح و قدرتى و تهديدى نمىتواند بر آن اثرى منفى بگذارد.
امت مسلمان ايران به اين باور رسيدهاند كه اين يوم اللّه و حاكميت جمهورى اسلامى امانتى الهى است و مردم به اين يقين رسيدهاند كه اين روز شريف سرآغاز حركت نوين به سوى هدفى بزرگ، متعالى و مقدس است يعنى همان هدف آفرينش و غايت خلقت و آرمان تمامى انبياء و اولياى خداوند و محصول كتابهاى آسمانى و اراده پروردگار مىباشد و مبارزه و نبرد با موانع و مزاحمان اين راه مبارك امرى طبيعى و ضرورى است و آنگاه براى جامعه شكست پديد مىآيد كه از اين مقصد فاصله بگيرند يا اين مسير شكل ديگرى بيابد كه چنين چيزى هرگز اتفاق نخواهد افتاد. نسيمى جان بخش
انقلاب اسلامى به اللّه انتساب دارد و از اين جهت روزهايش يوم اللّه مىباشد چرا كه نور خداوند در آنها تجلّى يافته است. بعد از طى قرون و اعصار متمادى كه ستمهاى فراوان و بيدادهاى سنگين ستمگران و مستكبران بر اقشار گوناگون محروم و مظلوم و تبديل شدن دنيا به ظلمتكدهاى بىروح و بدون محتوا و نگران كننده و حزن برانگيز ناگهان بارقهاى الهى طلوع فجر پيروزى امتهاى مسلمان را نويد بخشيد و نسيمى جان بخش بر كالبد افسرده و پژمرده بشريت دربند، وزيدن گرفته است. از اين جهت امام خمينى به مناسبت روز قدس در سال 1360 در فرازى از پيام پرمحتواى خويش فرمودهاند: «اميد است كه اين انقلاب جرقه و بارقهاى الهى باشد كه انفجارى عظيم در تودههاى زير ستم ايجاد نمايد و به طلوع فجر انقلاب مبارك حضرت بقية اللّه ارواحنا لمقدمه الفداء منتهى شود.»(10)
آرى يوم اللّه دوازدهم فروردين چشم انداز شكوهمند آينده الهى تاريخ را ترسيم نموده و افقى تابناك و اميدبخش در برابر چشمان منتظر و مضطر مستضعفين به تنگ آمده از جور و اختناق مىگشايد قرآن پيروزى نهايى ايمان اسلامى و غلبه قاطع و قطعى صالحان و پرهيزگاران و كوتاه شدن دست جباران را نويد داده و آينده درخشان بشريت را پس از اين فتح بزرگ مطرح كرده است:
هو الّذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كلّه ولوكره المشركون؛(11) او كسى است كه پيامبر خود را براى هدايت مردم فرستاد با دينى درست و برحق تا او را بر همه دينها پيروز گرداند هرچند مشركان را خوش نيايد.
قال موسى لقومه استعينوا باللّه واصبروا انّ الارض للّه يورثها من يشاء من عباده والعاقبة للمتقين؛(12) موسى(ع) به قوم خود گفت: مدد جوييد و صبر پيشه سازيد كه اين زمين از آن خداست و به هر كس از بندگانش كه بخواهد آن را به ميراث مىدهد و سرانجام نيك از آن پرهيزگاران است.
دوازده فروردين تجسّم عينى آن همه شعارها، فريادها، خواستنها و عطشها بود كه بر روى دوازده ستون نورانى نهاده شد. اين روز يادآور ايام مبارك ديگرى هم هست از جمله روزى كه توبه آدم پذيرفته شد، زمانى كه كشتى نوح(ع) بر ساحلى آرام گرفت، موقعى كه ناقه صالح به معجزه از دل سنگ و كوه برآمد، هنگامى كه آتش نمروديان بر ابراهيم خليل(ع) سرد و گلستان و سرسبز و خرم گرديد.زمان وصال يعقوب است كه پس از سالها غم دورى از فرزندش، يوسف را در آغوش گرفت و همان موقعى كه خواب اين نبى يعنى يوسف تعبير گرديد و در مصر اقتدارى مهم بدست آورد و از اعماق چاه بر فراز جاه و جلال قرار گرفت، يادآور عصا و يد بيضاى موسى كليم است كه قدرت پوشالى فرعون و افسون ساحران و جادوى كاهنان را دَرهم كوبيد و بر ادعاهاى دروغين آنان مهر باطل زد، دم مسيحيايى را در اذهان تداعى مىكند كه جانهاى مرده را احيا نمود و اينك وقت آن فرا رسيده كه داود بر مسند قضاوت قرار گيرد، سليمان است كه حكم صادر مىكند، قارون بر اعماق گل و لاى زمين فرو مىرود، بتكدههاى كَلَده و آشور به دست ابراهيم(ع) بت شكن درهم كوبيده مىشود و اصحاب كهف پيروز گرديده و عهد دقيانوس از رواج مىافتد، پرندگان ابابيل را برايمان باز مىخواند كه بر قوم ابرهه و فيل سواران غلبه يافتند شعار شعورآفرين محمد رسول اللّه است كه در فضاى شبه جزيره عربستان به نقاط مجاورش پيچيده و پادشاهان و خسروان و قيصرها را در موجى از آشفتگى فرو برده است، يادآور ذوالفقار علوى است كه خيبرىها را چون ملخهايى از هم پراكنده ساخت و عمروبن عبدودها را به خاك هلاكت و ذلّت كشانيد. اينك مكّه فتح گرديده، درهاى خيبر گشوده شده و يهوديان رميدهاند، بتها از ديوارهاى كعبه فرو ريختهاند و احزاب قريش در جنگ خندق و غزوه بدر منهزم شدهاند، فتح مبين و نصر الهى كه عطيهاى آسمانى است فرا رسيده است. دوازده فروردين روز مباهلهاى را متذكر مىگردد كه نصاراى نجران را رسوا ساخت، صفّينى بود كه پيروان على(ع) را از معاويه و امويان جدا ساخت، عاشورايى را فريادمى زند كه امام حسين(ع) و ياران با وفايش در آن حماسه آفريدند و در اين روز دشمنان اهل بيت كارنامهاى منفى از خود به يادگار نهادهاند و گزارش جنايت و سفاكى را در تاريخ نگاشتند كه جز نفرت و انزجار بذرى نكاشتند و محصولى جز خذلان و خود باختگى برداشت نكردند.
دوازده فروردين صراط برّنده و لغزندهاى است بر فراز جهنم خودخواهىها، شقاوتها و قدرتطلبىها تا امتى مسلمان را به سوى بهشت خداباورى، اسلام خواهى و عزّت و افتخار رهنمون نمايد، امت مسلمان و آگاه كه همين فجر و فلق و يوم اللّه را در آينه سرخ شهادت مشاهده كردند، به خوبى نظارهگر بودند كه چگونه منافقين و ملى گراها و فرقههاى منحرف و گروههاى محارب و اعوان و انصار شيطان در چاهى كه خود حفر كرده بودند، فرو غلطيدند و داغ ننگ و ذلّت را بر جبين خود نهادند.(13) نقش ارزشمند ايرانيان
امّت مسلمان و هوشيار ايران در طول تاريخ پرفراز و نشيب خود حاكميتهاى گوناگونى را تجربه كرده است و گرچه قرنهاى متمادى تحت سلطه استبداد و زير چكمه دژخيمان صدمات و لطماتى هولناك را تحمّل كرده است امّا همواره در پى دستيابى به چشمه جوشان و زلال حقيقت تلاش كرده و در اين ارتباط كارنامه درخشانى را بر سينه خود نشانيده است.
هنوز پرتوهاى پرفروغ آيين اسلام و نهضت حق گستر محمدى از محدوده شبه جزيره عربستان فراتر نرفته بود كه يك ايرانى تشنه حقايق ناب سراسيمه و آواره از اين شهر به آن شهر، رنجها را تحمّل كرد و مسيرهاى پرخطر فراوانى را در نورديد تا آن كه با رسول اكرم(ص) چنان مأنوس گرديد و آن چنان جرعههاى معنويت و معرفت به كامش ريخته شد كه به شرف سلمان محمدى نائل گرديد و هنوز هيچ كشورى به اسلام گردن ننهاده بود كه بزرگترين قدرت طاغوتى آن زمان يعنى ايران بنابه خواست و سرشت فطرى انسانهاى حقجوى دروازههاى شهرهايش بر جويبارهاى با صفاى وحى الهى گشوده و اسلام را پذيرا گرديد و اين در حالى بود كه خسرو پرويز پادشاه ساسانى نامه مبارك پيامبر اكرم(ص) را پاره كرد و يزدگر سوم از هراس، در نقاط گوناگون ايران متوارى بود تا آن كه در مرو به دست آسيابانى كشته شد از اين جهت خاتم رسولان الهى مىفرمايند: أعظم النّاس نصيباً فى الاسلام أهل فارس؛(14) يعنى: نصيب ايرانيان از اسلام نسبت به ديگر ملتها، بزرگتر است. در روايت ديگر از آن مصطفاى پيامبران نقل شده است: اسعد النّاس بالاسلام اهل فارس؛(15) سعادتمندترين عجم (غير عربها) نسبت به اسلام، مردم ايران هستند.
در قرآن مىخوانيم: و ان تتولّوا يستبدل قوماً غيركم ثمّ لايكونوا امثالكم؛(16) اين آيه خطاب به ملت عرب مىباشد كه قرآن در ميان آنان نازل گرديد و خداوند تعالى به آنان هشدار مىدهد، اگر از نعمت اسلام قدردانى نكنيد مردمانى ديگر ارزش آن را درك خواهند كرد، عدهاى از اصحاب حضرت محمد(ص) از ايشان سؤال كردند اين مردمى كه در اين آيه از آنها ياد كرديد كه از عربها در جذب گشتن به اسلام قوى ترند، چه كسانى هستند؟ سلمان در اين حال، كنار پيامبر نشسته بود، حضرت با دست به پاى سلمان زدند و فرمودند: منظور اين آيه وى و قوم اوست، قسم به آن كه جانم در دست اوست اگر ايمان به ستاره ثريّا آويخته باشد مردمانى از ايران به آن دست مىيابند.(17)
امام صادق(ع) نيز در ذيل آيه مذكور فرمودهاند: ان تتولّوا يا معشرالعرب يستبدل قوماً غيركم يعنى الموالى؛(18) اى ملّت عرب اگر به اسلام پشت كنيد خداوند به جاى شما ملت ديگرى تابع اسلام قرار مىدهد يعنى ايرانيان را. و در تبيين آيه شريفه: ولو نزّلناه على بعض العجمين فقرأه عليهم ماكانوا به مؤمنين؛(19) اگر قرآن را به زبان عجم نازل كرديم و با اين لسان بر عرب خوانده مىشد، عرب به آن ايمان نمىآورد، امام صادق(ع) مىفرمايد: اگر قرآن را بر عجم نازل كرده بوديم عرب به آن ايمان نمىآورد ولى بر عرب نازل گرديد و عجم به آن ايمان پيدا كرد و اين فضيلتى براى عجم است.(20)
همانگونه كه پيامبر خاتم پيش بينى نموده بود، ملت ايران، بيش از همه ملتها از اسلام بهرهگرفت و هيچ قومى به اندازه ايرانى از منبع روشنايى بخش وحى، پرتو نگرفته است،مردمان اين سرزمين تمامى نيروهاى مادى و معنوى، ذوق و استعداد، فكر و ابتكار خود را در خدمت اسلام قرار دادند شهيد آية اللّه مطهرى مىنويسد: «…اين اسلام بود كه استعداد ايرانى را تحريك كرد و در او روح تازهاى دميد و او را به هيجان آورد… به همان نسبت كه اسلام دين همه جانبه است و بر جنبههاى مختلف حيات بشرى سيطره دارد خدمات ايرانيان به اسلام نيز وسيع و گسترده و همه جانبه است و در صحنهها و جبهههاى گوناگون صورت گرفته است. اولين خدمتى كه بايد از آن نام برد، خدمت به تمدن جوان اسلامى است… از اين كه بگذريم به خدمات ايرانيان به مسلمانان مىرسيم(كه) در جبهههاى مختلف صورت گرفته است. جبهه نشر و تبليغ و دعوت ملتهاى ديگر، جبهه نظامى، جبهه علم و فرهنگ جبهه ذوق و هنر…»(21) ايرانيان در اسلام آوردن مردمان آسياى جنوب شرقى و جنوبى و آسياى مركزى نقش مهمى دارند.(22)
پس از چندى با آن كه سيطره حاكمان بنى اميه و بنىعباس حاكميت اسلامى را دچار مشكل ساخت و حق مسلّم و راستين امامان و جانشينان واقعى رسول اكرم(ص) را غصب كردند و با تمامى توان عظيم تبليغاتى كوشيدند نام و ياد ائمه از نظر مردم مخفى بماند اين مردمان ايران بودند كه حق را دريافتند و عشق آن رهبران معصوم و مظلوم را در قلب خويش شعلهور نمودند و در طول ساليان دراز سلطه غاصبان بر سراسر جهان اسلام، اين مردم مشتاق ولايت و امامت اهل بيت(ع) در زير شديدترين خفقانها و فشارهاى فرساينده سياسى كه با تهديد جان و مال و آبروى آنان توأم بود، دست از حقجويى و حق خواهى برنداشتند كه بىترديد ماجراى آن از شگفتانگيز صفحات تاريخ بشريّت است، شركت ايرانيان در قيام مختار و تارومار نمودن قواى اموى در اين حركت يكى از نمونههاى فوق مىباشد. در عصر صفويه هم وقتى دولت شيعى روى كار آمد ايرانيان براى گسترش فرهنگ تشيع، احياى مراسم امامان شيعه و نيز رواج ارزشهاى الهى كوشيدند و دولت مزبور را يارى دادند تا بتواند در زمينههاى گوناگون سياسى، علمى و فكرى در اين راه موفق گردد البته برخى از حاكمان صفوى از اين نيروى عظيم مردم بهرههاى منفى گرفتند و به رفاهطلبى و اشرافيت روى آوردند و همين رويكرد زمينههاى سقوط آنان را فراهم ساخت. در دورههاى بعد هم مردم ايران هر حركت اصيلى را مشاهده مىكردند در تداوم و به ثمر رسيدن آن اهتمام مىورزيدند، حضور فعال در قيام تنباكو به رهبرى ميرزاى شيرازى، شركت در جنبش مشروطه، همراهى با سيدجمال الدين اسدآبادى در ستيز با استبداد و استكبار كه نمود سهم آن به هلاكت رسانيدن ناصرالدين شاه قاجار توسط ميرزا رضاى كرمانى مىباشد، شاهى كه به نصايح سيد جمال اعتنايى نكرد و راه ستم را ادامه داد، مردم ايران در ايستادگى شهيد آية اللّه مدرس و نيز ميرزا كوچك خان در برابر رژيم سفّاك پهلوى اين دو مبارز را حمايت كردند و اگر چه اين حركتها به سامان نمىرسيد و بعضاً با شكست مواجه مىگرديد امّا در كولهبار تجربههاى تاريخى اين ملّت كه از شط خون شهيدانش بدست آمده بود، زاد راهى ديگر مىنهاد و اين همه بود كه ملت را در برابر حوادث و نقشههاى مزوّرانه و حيلههاى استعمارگران آبديده مىكرد.
ملّتى كه بويژه در صد سال اخير گونههاى گوناگون حاكميت را در قانونگذارى و دولتمدارى فرنگ برگشتههاى پس از مشروطيت تا هرج و مرج دوره احمدشاه و از ديكتاتورى وحشى رضاخان تا سالهاى اختناق شديد فرزندش محمدرضا و از دولتمدارى ملىگراها تا حكومت ازهارى را ديده و تجربه كرده بود و از عملكرد و خيانت چپها در مشروطه و نهضت جنگل تا ماجراى نهضت ملى و حزب توده و نيز مجاهدين خلق مطلع شده بود، در طليعه قيام اسلامى يعنى در 15 خرداد 1342 آنچه را كه قرنها در پى آن شكنجه شده و شهادت داده بود و همواره با مثال حكومت على(ع) آرزويش را مشخص كرده بود در عمل فرياد كرد. اين چنين بود كه با وجود تلاشهاى مذبوحانه جناحهاى گوناگون و توطئههاى متعدد ابرقدرتها به رهبرى امام خمينى (قدس سره)، به مبارزات و مقاومتهاى خود ادامه داد و سرانجام در 22 بهمن 1357 ه.ش پيروزى پر افتخارى را در آغوش كشيد. آرى آنان ياد و خاطره امام معصومشان را با آن همه اشتياق و علاقهاى كه به آن وجودهاى مبارك ابراز مىداشتند در چهره و عملكرد و رفتار امام خمينى (ره) متبلور يافتند. همه پرسى تاريخى
مردمى اينگونه عاشق و با معرفت و بصيرت به شيوههاى گوناگون سياست بازى و نيرنگهاى تبليغاتى توجه نكردند نه فريب سلطنت شاه بدون حكومت را خوردند و نه به سوسيال دموكراتها گردن نهادند و نه به جمهورى دموكراتيك خلق يا جمهورى دموكراتيك ملى اعتنا كردند حتى حاضر نشدند جمهورى دموكراتيك اسلامى را بپذيرند و يا به كلمه جمهورى اكتفا نمايند چون آنچه مىخواستند در كلمه اسلام نهفته بود و اين عنوان به تنهايى برايشان كامل و جامع بود حتى در آغاز قيام نمىگفتند جمهورى اسلامى بلكه براى استقرار حكومت اسلامى سينههاى خود را سپر رگبار گلولهها قرار دادند و اين چنين بود كه با وجود تمامى دسيسههاى متعددى كه منافقان داخلى و دگرانديشان بازگشته از غرب و دشمنان بيرونى به اجرا در آوردند مردم از وراى اين امور به ظاهر ملى و دموكراتيك نيتهاى سوء و نيشهاى زهرآگين و چنگالهاى خون آشام آنان را مشاهده كردند و در پى اين درك و شناخت آنان و رسوايى گروهكهاى گوناگون بود كه در ميان مخالفتها و تبليغات زياد آنان كه سنگ جمهورى دموكراتيك،جمهورى، سوسيال دموكراسى، مشروطه سلطنتى را بر سينه مىزدند 2/98 % از مردم ايران به جمهورى اسلامى رأى دادند و شگفتى ديگرى را براى ثبت در تاريخ رفراندومهاى جهان ايجاد كردند و در ادامه نيز همان راه طولانى مقاومت و فداكارى را دنبال نمودند. در ماجراى رفراندوم موضعگيرىهاى چپ و راست واضحتر به چشم مىخورد، ليبرالهاى دست راستى نظير جبهه ملّى و دولت موقت صحبت از جمهورى دموكراتيك اسلامى مىنمودند كه گويا آنان مىخواستند القاء كنند اسلام چيزى كم دارد و بايد به آن عنوانى اضافه كرد! چپهاى كمونيست و چپهاى مسلمان شعار جمهورى دموكراتيك را مطرح كردند كه در آن اثرى از اسلام كه مردم هزاران شهيد براى آن دادهاند، نبود و الگويى از كشورهاى جمهورىهاى خلق كمونيستى است. اعتراضات آغاز مىشود كه بايد رفراندوم تنها بر مبناى پاسخ آرى يا نه به جمهورى اسلامى نبوده و تمام اشكال حكومتى به همهپرسى گذاشته شود و چون احساس كردند نظام مورد توجّه امام و مردم مسلمان به تصويب قاطع مردم خواهد رسيد چريكهاى فدايى آن را تحريم كردند و چپهاى مسلمان هيچگونه حركت تبليغى در اين راستا انجام ندادند.(23) در ميان اين مخالفتها و اشكال تراشىها امام خمينى در هشتم يا نهم فروردين (29 يا 30 ربيع الثانى سال 1399 ه.ق) در قم
و در جمع اقشار گوناگون فرمودند: «در اين قضيه رفراندوم كه سرنوشت ايران را با او تعيين خواهيم كرد، همه بايد رأى بدهيد. شماها اگر براى خدا رأى بدهيد، اين حكومت اسلامى در اينجا مستقر خواهد شد. من توصيه مىكنم كه همان طورى كه خودم به جمهورى اسلامى رأى مىدهم… تقاضا مىكنم از شماها كه به جمهورى اسلامى نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد رأى بدهيد…»(24) اين كه بر جمهورى اسلامى تأكيد شده بود، صرفاً تكيه بر نام نبود بلكه محتواى آن اهميت داشت و آن همان اسلام راستين خالص مبتنى بر ولايت فقيه و با شعار نه شرقى و نه غربى كه هم اكنون در سطح جهان شناخته شده و مورد توجّه مسلمانها و محرومان جهان قرار گرفته است اين همه كه منجر به برقرارى نظام جمهورى اسلامى گرديد در حقيقت بزرگترين تحوّل در تاريخ ايران پس از انقلاب افتخار آفرين 22 بهمن 1357 مىباشد. عيد مذهبى و ملى
پس از برگزارى رفراندوم جمهورى اسلامى ايران، امام خمينى ضمن تشكر از مردم، ضمن اعلام جمهورى اسلامى در فرازى از بيانات خود فرمودند: «صبحگاه 12 فروردين كه روز نخستين حكومت اللّه است از بزرگترين اعياد مذهبى و ملّى ماست. ملّت ما بايد اين روز را عيد بگيرند و زنده نگاه دارند روزى كه كنگرههاى قصر 2500 سال حكومت طاغوتى فرو ريخت و سلطه شيطانى براى هميشه رخت بربست و حكومت مستضعفين كه حكومت خداست به جاى آن نشست.»(25)
در پيام راديو – تلويزيونى نيز امام چنين مىفرمايند: «اعلام مىكنم جمهورى اسلامى را و اين روز را عيد مىدانم و اميدوارم كه در هر سال روز دوازده فروردين روز عيد ملت ما باشد كه رسيدند به قدرت ملّى و خودشان سرنوشت خودشان را به دست خواهند گرفت.»(26)
روز 12 فروردين به اين دليل مبارك و خجسته است كه نعمتى عظيم از جانب خداوند بزرگ براى ملتى است كه با نثار خون خويش لياقت و شايستگى براى رسيدن به چنين ساحل آرام و امنى را به اثبات رسانيدند و شكر اين نعمت آن است كه با جان و مال خويش از اين شجره با بركت حراست كنند و نيز هر سال فرا رسيدن آن را به نحو احسن گرامى دارند، برخى چنين مطرح كنند كه ديگر در چنين روزى تعطيلى براى نهادها و سازمانهاى كشورى و لشكرى معنا ندارد كه اين ادعا با بيانات امام مبنى بر عيد دانستن اين روز و عيد گرفتن و زنده نگاه داشتن آن در تضاد است. آنان به بُعد تبليغى و فراگير تعظيم چنين شعائرى توجه ندارند. اميد آن كه ما در تمامى ايّام اللّهها، شكرگزار چنين مناسبت هايى باشيم. والسلام. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره ابراهيم، آيه 51. 2. الميزان فى تفسير القرآن، ترجمه فارسى، ج 23، ص 29 – 28. 3. تفسير نورالثقلين، ج 2، ص 526. 4. تفسير نمونه، زير نظر آية اللّه مكارم شيرازى، ج 10، ص 272 – 271. 5. سوره فاطر، آيه 43. 6. انقلاب در قلمرو ايام اللّه، دكتر محمود افتخار زاده، ص 3 – 2. 7. درجستجوى راه از كلام امام، دفتر دهم (انقلاب اسلامى)، ص 428. 8. سوره قصص، آيه 5. 9. صحيفه امام، ج 12، ص 219. 10. مجله پيام انقلاب، شماره 55، ص 29. 11. سوره توبه، آيه 33 و سوره صف، آيه 9. 12. سوره اعراف، آيه 128. 13. با استفاده از كتاب روايت انقلاب، ج 1، ص 30 – 29. 14. كنزالعمال، حسام الدين هندى، ج 12، ص 90. 15. همان . 16. سوره محمد، آيه 38. 17. نك: مجمع البيان، ج 9، ص 108. 18. همان. 19. سوره شعرا، آيه 199 – 198. 20. تفسير الميزان، ج 15، ص 362، به نقل از تفسير قمى. 21. خدمات متقابل اسلام و ايران، شهيد آية اللّه مرتضى مطهرى، ص 374 – 373. 22. نك: سرزمين اسلام، از نگارنده. 23. نگرشى كوتاه بر انقلاب اسلامى ايران، ص 136 – 135. 24. صحيفه امام خمينى، ج 6، ص 428 – 427. 25. همان، ص 454 – 453. 26. همان، ص 462.
مزار امام حسين (ع) از آغازين روز
##ترجمه: حسين علينقيان##
پس از شهادت امام حسين(ع) در روز دهم محرم الحرام سال 61 هجرى و ترك لشكر ابن سعد از ميدان جنگ، جنازه امام حسين(ع) و ياران او بر زمين ماند.
آنگاه تعدادى از قبيله بنىاسد كه از قديمىترين قبايل عربى ساكن در شهر كربلا به شمار مىرفته، به آنجا آمده و سه گودال قبر مهيا كردند. يكى از آنها براى شهداى بنى هاشم، ديگرى جهت مابقى ياران امام حسين(ع) و يكى نيز براى تدفين امام(ع) بود.
انتقال يكباره جسد مبارك امام حسين(ع)براى آنها غير ممكن بود زيرا جسد پاره پاره شده بود. لذا آنها را داخل حصيرى گذاشته و به طرف قبر برده و در آنجا دفن كردند.
افراد قبيله پس از تدفين، سريعاً به طرف مزارع خود رفته از بيم اينكه اتباع ابنزياد آنها را ببينيد…پس از هفتهها صحابى جليل جابربن عبداللّه انصارى به زيارت امام(ع) رفته و گريهكنان بركنار قبر شريف او نشست… سپس او هم به جهت اينكه در ديد اتباع ابن زياد قرار نگيرد، شبانه آنجا را ترك كرد.
1- قبر شريف، حالت معمولى داشت تا اينكه سليمان بن صرد خزاعى و گروهش كه بعدها به توابين مشهور شدند به آنجا آمده و جايگاه مخصوصى براى مزار درست كردند. در همانجا آنها هم پيمان شدند كه انتقام او را از ابن زياد و آل مروان بگيرند.
2- پس از آنها، مختار به سال 66 هجرى قيام كرد و براى مزار، علاماتى جهت راهنمايى زائرين، درست كرد و مرقد مطهر امام را به مكانى معلوم و مشخص تبديل ساخت.
از آن پس قافلههاى مسلمان براى تبرك و زيارت قبر امام به آنجا رهسپار مىشدند. هيچ يك از واليان اموى، اقدامى در مورد مزار به عمل نياوردند بلكه تلاش بسيار مىنمودند كه از آمدن زائرين به طرف قبر شريف خوددارى كنند. اما زائران با دادن اجناس و هدايا به سربازان اموى، به زيارت قبر امام(ع) مىرفتند.
3- پس از سقوط امويان به سال 132 هجرى و تأسيس حكومت عباسى، اقبال مسلمانان به زيارت مرقد امام حسين(ع) رو به ازدياد گذاشت. خلفاى عباسى براى زائرين تسهيلاتى را فراهم كردند جز اين تعدادى از خلفاى آنها، زايران امام حسين(ع) را از زيارت منع كرده و برخى نيز قبر ايشان را ويران ساختند. كينه ورزترين خلفاى عباسى نسبت به امام حسين(ع) متوكل بوده، پس از قتل متوكل پسرش مستنصر كه بر عكس پدرش دوستار امام حسين(ع) بود به تخت نشست او به زيارت مرقد امام(ع) رفته و مبالغ قابل توجهى براى بناى مرقد مطهر تخصيص داد.
4- پس از مدتى به حكومت رسيدن مسترشد عباسى وى اموال و هدايايى كه حاكمان،وزرا و اشراف به هنگام زيارت مرقد شريف به آن مكان بخشيده بودند مصادره و آنها را به خزينه دولت افزود و صرف امور لشكر نمود.
5 – در سال 273 هجرى بنايى كه مستنصر خليفه عباسى در آن مكان ساخته بود ويران شد. سپس يكى از واليان خليفه عباسى يعنى المعتضدباللّه در سال 283 هجرى آنرا تجديد بنا كرد پس از آن زائران بر قبر شريف ازدحام مىكردند، به طوريكه آن مكان ميان مسلمانان مشهور شد. خليفه عباسى المعتضد باللّه نه تنها مانع زائرين نمىشد بلكه مبالغى جهت هزينه كردن براى زائرين قبر شريف اختصاص داد.
6- در سال 368 هجرى عضدالدوله قبر شريف را زيارت كرد و دستور داد تعدادى اقامتگاه عمومى بسازند و تسهيلاتى را براى زائرين فراهم آورد. همچنين اموال بسيارى براى بناى مرقد مطهر و به كارگيرى زيور آلات زيباى اسلامى در گنبد مبارك كه مرقد مطهر را در بر گرفته، اختصاص داد.
7- در سال 369 هجرى ضبة الأسدى به مرقد شريف يورش برده و تمامى هدايا و جواهرات را به سرقت برد و مرقد را به آتش كشيد و فرار كرد. پس از اينكه فهميد گروهى نظامى از بغداد به قصد دستگيرى او راهى شدهاند به شهر «عين تمر» فرار كرد.
8 – در سال 401 هجرى، عمران بن شاهين بطائحى، رواقى را در مرقد امام(ع) بناكرد. اين رواق از آن پس تا اوايل قرن 13 هجرى به نام رواق ابن شاهين معروف بود.
9- در سال 407 هجرى، حرم شريف به جهت دو شمع بزرگى كه به هنگام شب افتاده بودند، دچار آتش سوزى شد به طوريكه آتش تا بقعه و رواقها زبانه كشيد و تمامى فرشها و تحفههاى موجود را سوزاند.
10- در سال 489 هجرى جماعتى از عشيره خفاجه مرقد مقدس را غارت كردند. اينها كه از دزدان قافلهها بودند هرآنچه در داخل مرقد شريف بود را ربوده و گوشهاى از آنرا ويران كردند و در آنجا به اعمال زشت و منكر پرداخته و زائرين را كشته، اموال آنها را به غارت بردند…
11- در سال 553 هجرى خليفه عباسى المستنصر باللّه، به زيارت مرقد مطهر رفته و دستور داد كه مرقد را تعمير نمايند و مبالغى را براى هزينه مرقد و خادمان حرم مطهر اختصاص داد.
12- در سال 653 هجرى ناصر ايوبى از حلب به زيارت مرقد شريف رفت و مبالغ هنگفتى براى تعمير مرقد مقدس و خادمان آن اختصاص داد.
13- در سال 767 هجرى سلطان اويس ايلكانى، دستور داد كه مرقد مطهر را كه در اثر آتش سوزى بزرگى كه در آنجا رخ داده بود دچار آسيبهاى فراوانى شده بود، تعمير و ساخت و ساز كنند. پس از اين زمان يعنى زيارت پادشاه ايوبى، مرقد مبارك مورد تعرض واقع نشد و بلكه آنجا مورد پاسداشت و احترام مسلمانان قرار گرفت و هزاران زائر به آنجا تردد كردند. اين وضعيت تا آغاز قرن نهم هجرى تداوم يافت.
14- در آغاز قرن نهم، على بن محمد بن فلاح مشعشعى، مرقد مقدس را مورد تهاجم قرار داد و تمامى اشياى گرانبها و فرشها و… را به غارت برد و تعدادى از ابواب صحن مطهر حسينى را از جاى كند و بسيارى از زائرينى كه داخل حرم شريف بودند را به قتل رسانيد.
15- در سال 914 هجرى قمرى شاه اسماعيل صفوى – مؤسس حكومت صفوى – مرقد مطهر را با فرشهاى فاخر و جارهاى زيبا و دلانگيز تزيين كرد و حرم مبارك را از جميع جهات آراست. پس از اين دوره، عراق تحت نفوذ دولت عثمانى درآمد و شهر كربلا به آرامش رسيد و كسى به مرقد مطهر، آسيبى نرساند جز اينكه برخى حوادث جزئى رخ داد اما مرقد مقدس به حرمت خود باقى ماند.
16- در سال 1048 هجرى قمرى، شاه اسماعيل اول به زيارت كربلا رفته و دستور ساخت دو مرقد مطهر روضه حسينى و عباسى را صادر كرد و مبالغى را در اين راستا هزينه كرد.
17- در اواخر سال 1048 هجرى قمرى، سلطان عثمانى گنبد مبارك را تعمير و تجديد بنا كرد و آنرا از بيرون گچ برى كرد. از اين پس حرم مطهر مورد تعرض احدى قرار نگرفت.
18- در سال 1216 هجرى قمرى، ابن سعود به شهر كربلا هجوم آورد و به مرقد مطهر داخل شد و خزاين ذى قيمت آنرا به غارت برد. مورخين آوردهاند كه ابن سعود و ياران او تعداد بيست شمشير محلّى به طلاى خالص و مزين با سنگهاى قيمتى را از آنجا دزديدند نيز ظروف طلا و نقره و فيروزهها و الماسها و قطعات نادر ديگرى را به غارت بردند. همچنين درهاى طلايى و بخشى از ضريح را از بين بردند سپس خزاين مرقد مقدس را باز كرد و تعداد زيادى از مواد آنرا به سرقت بردند. گفته مىشود كه در آن خزانهها تعداد 400 شال كشميرى، 300 شمشير نقره، و تعداد زيادى اسلحه و مهمات نادر موجود بوده است.
19 – در سال 1241 هجرى قمرى، واقعه مناخور رخ داد و سپاه عثمانى شهر كربلا را محاصره كردند.
پس از اينكه اهالى كربلا بر ضد حكومت، اعلان قيام كردند به داخل مرقد مطهر حسينى پناه بردند آنگاه توپخانه عثمانىها حرمت مرقد مقدّس را نگاه نداشته و به سوى مرقد شليك كردند كه در نتيجه آن برخى از صحن شريف آسيب ديد و درپى بمبارانهاى پياپى آنها در طول چندين ماه، قواى تركيه داخل شهر كربلا شده و به متحصنين مرقد امام حسين(ع) هجوم آورده و تعدادى از آنها را كشته و به مرقد مطهر، آسيبهاى فراوانى رساندند. پس از آرامش اوضاع تعدادى از ساكنين شهر و علماى دينى به جمع آورى اموال پرداخته و ويرانيهاى مرقد مطهر را كه توسط نيروهاى تركى وارد آمده بود ترميم كردند.
20 – در سال 1258 هجرى قمرى، اهالى شهر كربلا از پرداخت ماليات به حكومت عثمانى امتناع ورزيدند. حاكم عراق در اين دوره نجيب پاشا بود. هنگامى كه اين حاكم از قانع كردن مردم براى پرداخت ماليات شكست خورد با لشكر بزرگى جهت نابود كردن شهر روانه آنجا شد. اهال شهر كربلا دفاع سرسخت و جان سوزى در مقابل آنها به عمل آوردند. امّا به دليل كثرت سپاه و وجود سلاحهاى پيشرفته، نجيب پاشا وارد شهر شد. اهال شهر با مشاهده لشكر به مرقد امام حسين(ع) پناه بردند. به طوريكه هزاران نفر از زنان، كودكان و پيران به آنجا پناه آوردند. امّا با اين وجود نجيب پاشا قداست مرقد شريف را محترم نشمارد، به لشكر خود دستور داد با اسبهاى خود به مرقد وارد شوند و تمامى پناهندگان را به قتل برسانند. لشكر به دستور وى داخل صحن شريف شدند و بر پناهندگان آتش گشودند و صدها نفر را به قتل رساندند و به قبر شريف آسيب فراوان رسانيدند. نيز منارهها از شدت بمباران، و بخش بزرگى از صحن مطهر ويران شد و سربازان، عتيقهها و فرشهاى گرانبهاى موجود در مرقد مبارك را به غارت برده و پس از حرمت شكنىهاى فراوان آنجا را ترك گفتند، اما طولى نكشيد كه پس از ترك لشكر، اهال شهر به تعمير خرابىهاى ايجاد شده پرداختند.
21- در سال 1259 هجرى قمرى، ملك اَوَد درهاى داخلى صحن داخلى دو مرقد مطهر حسينى و عباسى را به آب طلا مزين كرد.
22- در سال 1920 ميلادى يعنى پس از جنگ بيستم، شهر كربلا پايتخت انقلاب شد به طوريكه سران انقلاب در آنجا تجمع كردند. همچنانكه امام شيخ محمد تقى حائرى رهبر انقلاب كه براى شهر كربلا اهميت زيادى قائل بودند حضور داشت. شهر كربلا در اين زمان در مقابل قواى بريتانى مقاومت كرد اما در نهايت نيروهاى انگليسى اين قيام را سركوب كردند و به شهر كربلا يورش بردند. و آنگاه شهر را به بمب بستند. لذا بسيارى از اهالى شهر به صحن حضرت حسين(ع) وحضرت عباس(ع) گريختند و به آنجا پناه بردند. اما نيروهاى انگليسى حرمت اين دو مرقد را نگه نداشته و توپخانهها به سمت آنجا نشانه رفت و زيانهاى فراوان به آنجا وارد كردند و قسمتهاى زيادى از دو مرقد شريف ويران شد. اين ويرانيها تا مدتهاى زياد باقى ماند تا اينكه برخى از علماى دينى با جمع آورى عايدات، به تعمير مرقد مطهر پرداختند.
23- در سال 1260 ه.ق. سيد كاظم رشتى از علماى مبرز دينى در آن زمان به تجديد بناى قسمت شرقى صحن شريف حسينى پرداخت. دراين باره تعداد زيادى از تجار شهر كربلا به حمايتهاى مالى پرداختند.
24- در سال 1281 ه.ق. مادر سلطان عثمانى عبدالحميد پاشاه در قسمت جنوبى صحن شريف حسينى، نسبت به ساخت آبخورى اقدام كرد و مبالغى را براى تعمير پارهاى از مكانها، اختصاص داد.
25- در سال 1296 ه.ق. ديوار غربى صحن با سنگ مرمر كاشانى پوشانده شد و بر زيبايى مرقد مطهر افزود.
26- در سال 1297 ه.ق، پرده دار و خادم حرم حسينى از ميان گنبد بالاى ضريح، پنجرههائى را ايجاد كرد.
27- در سال 1309 ه.ق، مأذنهاى شرقى و غربى توسط يكى از تجار مسلمان با طلا پوشانده شد.
28- در سال 1320 ه.ق، بخش پائينى مأذن شرقى توسط يكى از تجار هندى طلائى شد.
29 – در سال 1355 ه.ق ورودىهاى حرم شريف را توسعه دادند و پايههاى گنبد مطهر را با سيمان بنا كردند و تمامى ديوارهاى حرم شريف و رواقها را به دليل از بين رفتن قسمتهائى از آن با آجر و سيمان تجديد بنا كردند.
30- در سال 1361 ه.ق زمين حرم شريف توسط يكى از تجار مسلمان با سنگ مرمر بلژيكى سنگ فرش شد.
31- در سال 1365 ه.ق ترميم قسمت سوخته صندوق خاتم كه بالاى سر آرامگاه مطهر قرار داشت، به اتمام رسيد و نيز در همين سال در داخل محفظههايى كه با چوب ساگ ساخته شده و با چوب نارنج خاتم كارى شده بود، جامهاى شيشهاى قرار دادند.
32- در سال 1948 م، سه در ورودى جديد به صحن شريف اضافه شد اين به دليل ازدحام زائرين مرقد مطهر و تسهيل در ورود و خروج به صحن مبارك بود.
گفتنى است كه صحن مقدس داراى 10 باب (در) است كه هر يك داراى اسم ويژهاى است و شامل:
باب قبله: كه در سمت قبله صحن واقع است.
باب زينبيه: كه در سمت غربى صحن واقع است.
باب سلطانيه: كه آن نيز در سمت غربى واقع است.
وجه تسميه آن به علت منسوب بودن در به سازنده آن كه يكى از سلاطين عثمانى است مىباشد.
باب سدره: اين در در زاويه صحن شريف از قسمت شمال غربى واقع است.
باب شهداء: كه در سمت شرقى صحن شريف قرار دارد.
باب قاضى الحاجات: كه در قسمت شرقى واقع است از درهاى قديمى صحن مىباشد.
باب رأس الشريف: كه ما بين باب زينبيه و سلطانيه يعنى در ضلع غربى صحن شريف قرار داد.
باب كرانه: كه در زاويه شمال شرقى صحن مقدس واقع است.
باب رجانه: در زاويه جنوبى صحن مقدس قرار دارد.
باب صالحين: كه در سمت شمال صحن شريف واقع است و در سال 1960 ميلادى افتتاح شده است.
33- در سال 1949 ميلادى برخى از درهاى حرم شريف و تمامى درهاى حجرههاى صحن توسط بخش تعميرات مرقد مطهر با چوب ساگ ترميم شد.
34- در سال 1950 ميلادى جبهه شرقى به حرم اضافه شد و ايوانها ساخته و با كاشى نفيس مزين شد.
35- در سال 1953 ميلادى، بخش بالائى ايوان جلوئى (قِبلى) حرم شريف طلاكارى شد.
36- در سال 1963 ميلادى ديوارهاى خارجى مشرف به حرم شريف با سنگهاى زيباى مرمر ايتاليائى تزيين شد(پوشانده شد).
37- در سال 1974 ميلادى بناى طارمى جلوئى مرقد شريف حسينى با مرمر ايتاليايى و اردنى به اتمام رسيد. منبع: كتاب (هذاالحسين) تأليف سعيد رشيد زمزم، بيروت، مؤسسة البلاغ، چاپ اول، 1421 ه.ق، 2000 ميلادى.
پاورقي ها:
تكريم زنان در فرهنگ اسلام
اشاره
خداوند متعال انسانها را از دو جنس زن و مرد آفريد و هر كدام را به ويژگيها و صفات خاصى آراست تا با كسب خوبىها و شايستگىها به كمالات معنوى دست يابند و با گام نهادن در صراط مستقيم استعدادهايشان را شكوفا سازند. اسلام برترى افراد را به زن و مرد بودن نمىداند، بلكه آن را در گرو ايمان خالص، عمل صالح و انجام تكاليف الهى دانسته و هيچ عملى را ولو اندك ضايع و بىپاداش نمىگذارد. در قرآن آمده است:
تمامى مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان با ايمان و مردان و زنان اهل طاعت و عبادت و مردان و زنان راستگوى و مردان و زنان صابر و مردان و زنان خداترس خاشع و مردان و زنان خيرخواه مسكين نواز و مردان و زنان روزه دار و مردان و زنان – پاكدامن – از تمايلات حرام، و مردان و زنانى كه ياد خدا بسيار كنند. براى همه آنها خداوند مغفرت و پاداشى بزرگ مهيا ساخته است.(1)
در بينش اسلامى زن و مرد در هستى يك منشأ دارند و بنابر مصالحى آفرينش آنها دوگونه تجلى يافته است.
«يا ايها الناس اتقوا ربكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها…» اى مردم بترسيد از پروردگار خود، آن خدايى كه شما را از يك تن بيافريد و هم از آن جفت او را خلق كرد.(2)
خلقت متفاوت بشر به لحاظ زيستى، لطفى الهى است تا آنها به كمك هم راه تكامل و رشد و تعالى را بپيمايند. بسيارى از آيات قرآن با عبارت «يا ايها الناس» و «يا ايها الانسان» شروع مىشود و اشاره به اين مطلب دارد كه زن و مرد در نزد پروردگار امتياز خاصى بر يكديگر ندارند و آثار نيك وعمل شايسته و تأثير مخرب كارهاى ناپسند، يا به عبارتى ثواب و عقاب عمل براى هر دو يكسان مىباشد. تكريم شخصيت زن و احترامى كه مكتب اسلام براى وى قائل شده همگان را به شناختى عميق از زن و نقش مؤثر او در صحنه آفرينش فرا مىخواند. در طول تاريخ بشريت هيچ تفكر و آئينى همانند اسلام زن را به جايگاه حقيقى خويش نرسانده و با حقوق واقعيش آشنا نساخته و او را به درك شايسته مرواريد وجوديش دعوت ننموده است. گرچه در عصر كنونى هياهوهاى تبليغاتى به پشتوانه قدرتهاى مادى، شعار دفاع از حقوق زن سر داده و سعى در جذب و جلب جوامع بشرى دارند. ليكن واقعيت اجتماعى و سياسى خلاف آن را به اثبات مىرساند و زنان نه تنها به جايگاه راستين و مطلوب خويش دست نيافتهاند بلكه در جنبههاى حقوقى، فرهنگى و اخلاقى تحت عنوان شعار فريبنده آزادى از نوع دمكراسى غربى و تساوى حقوق بدون در نظر گرفتن عدالت و تفاوتها از موقعيت خويش فاصله گرفتهاند.
با مرورى در تاريخ ايران و جهان چنين استنباط مىگردد كه بانوان از گذشتههاى دور در گستره تاريخى و جغرافيايى مورد ستم و اجحاف قرار گرفته و افرادى با برداشت غلط از شخصيت زن مقام او را كم تلقى كرده و در عرصه عمل منزلتش را حقير دانستهاند.
خداوند حكيم كه جهان آفرينش را بر پايه عدالت استوار نموده با ارج نهادن به حضور و تلاش ارزنده زنان، شأن و منزلت آنها را پاس داشته و زمينه پرورش انسانهاى صالح ونيك را در دامن بانوان با ايمان پاك سيرت فراهم نموده است. زنان در عرصههاى اجتماعى و اقتصادى
از ديدگاه اسلام همانگونه كه مردان در فعاليتهاى اجتماعى و تصميمگيرىهاى مهم حق مشاركت دارند، زنان نيز قادرند قابليتهاى خود را در اين خصوص بروز داده و با نقش سالم و سازنده در اجتماع، مسؤوليت زن مسلمان را به خوبى عملى سازند.
قرآن كريم مىفرمايد: مردان مؤمن و زنان مؤمنه برخى يكديگر را دوست دارند. به معروف يكديگر را امر مىكنند و از منكر باز مىدارند و نماز مىگذارند و زكات مىدهند و از خدا و پيامبرش فرمان مىبرند خدا، اينان را رحمت خواهد كرد.(3)
با توجه به اين آيه زنان همراه مردان و همانند آنها مىتوانند به هدايتگرى و امر به معروف بپردازند، از بديها نهى كنند و با نظرات مثبت و راهگشا در مسائل مهم سياسى و اجتماعى، موقعيت، حرمت و ارزش خويش را تثبيت نمايند. در صدر اسلام بيعت زنان با رسول خدا(ص) و هم پيمانى با نظام نوپاى اسلامى گوياترين مصداق حضور آنها در جنبش اجتماعى و سياسى و هماهنگى با حركت فعالانه مسلمانان مبارز مىباشد. اين ماجرا كه هنگام فتح مكه رخ داد اينگونه بود كه پيامبر پس از بيعت با مردان درخواست زنان را كه طالب بيعت با آن جناب بودند اجابت نمود و جمعشان را به حضور پذيرفت و به همه ثابت كرد زنان چون مردان، حق مشاركت در سرنوشت خود را دارند. همچنين در منابع روايى آمده، كه در حكومت امام على(ع) گروهى از بانوان براى بيعت با آن حضرت حاضر شدند و با دست گذاشتن در ظرف آبى كه امام در آن دست نهاده بود حمايت و همراهى خويش را از مقام ولايت و امامت اعلام نمودنده و رهبرى حضرت را در جامعه اسلامى پذيرفتند. افزون بر موارد ياد شده، مهاجرت زنان در برههاى از تاريخ اسلام، يعنى زمانى كه راه هرگونه فعاليت و مشاركت اجتماعى به روى آنها بسته بود حكايت از شخصيت مستقل و تصميم گير زن مسلمان است. ويژگى اين نوع مهاجرت آن بود كه زنان نه به خاطر اختلافات خانوادگى و از سرناسازگارى با همسران زندگى خود را رها كرده بودند. بلكه با نيت خالص و انجام امر پروردگار به چنين اقدامى روى آوردهاند. قرآن كريم در اينباره مىفرمايد: اى كسانى كه ايمان آوردهايد زنانى كه به عنوان اسلام و ايمان از ديار خود هجرت كرده و به سوى شما آمدهاند، امتحان كرده و از آنها تحقيق كنيد. (البته خدا به ايمانشان داناتر است) اگر آنها را با ايمان شناختيد بپذيريد.(4)
در تفسير اين آيه آمده است كه زنان مهاجر سوگند ياد مىكردند كه مهاجرتشان بدليل دلزدگى از شهر و سرزمين خويش و يا دعوا و اختلاف با همسر نبوده و مسائل دنيايى نيز سبب اين حركت خدايى نبوده است. از ديگر نشانههاى بالندگى زنان در عرصههاى اجتماعى، فرهنگى ظهور خلاقيتها و توانمندىهايى است كه حاصل تلاش و تكاپوى اين قشر از جامعه است. پس از آنكه رسول خدا(ص) با گسترش فرهنگ حياتبخش اسلام موانع موجود در حيات سياسى، اجتماعى زنان را از سر راه برداشت، ميادين علم و فرهنگ با حضور گسترده و چشمگير بانوان شايسته، دين دار و متفكر جلوهاى ديگر يافت، بعلاوه آنان با پرورش انسانهاى وارسته و اهل معرفت به جامعه اسلامى رونق و صفاى ديگرى دادند.
از امتيازات برجستهاى كه به فرمان الهى نصيب زنان شد و منزلت آنها را همانند مردان ارتقاء داد، به رسميت شناختن حقوق اقتصادى آنها بود، بويژه در دورانى كه كوچكترين حقى براى زن قائل نمىشدند و نه تنها او را صاحب سرمايه نمىدانستند بلكه اجازه ارث بردن و به ارث گذاردن مالى را به او نمىدادند. شركت زنان در فعاليتهاى اقتصادى و حضور در مراكز تجارى و توجه به حقوق مادى و معنوى آنها صرفاً به پشتوانه اسلام و دستورات عادلانه آن محقق گشت.
«للرجال نصيبٌ مما اكتسبوا و للنساء نصيب مما اكتسبن؛براى مردان از آنچه (به اختيار) كسب كردهاند بهرهاى است و براى زنان نيز از آنچه (به اختيار) كسب كردهاند بهرهاى است.
مالكيت زن بر اموالش نظريه اسلام است، اگرچه نظريه پردازان غربى احساس مىكنند قبل از آنها هيچ آئينى در اين زمينه پيشقدم نبوده و سوغات آزادى و استقلال اقتصادى را آنها براى زنان به ارمغان آوردهاند. اولين قدم به استناد اظهارات اين افراد قانون سال 1882 م بود كه به موجب آن زنان بريتانيايى از اعتبار بىسابقهاى برخوردار شده و اين حق را يافتند كه پول به دست آمده از كار و تلاش خود را تصاحب نمايند.(5)
زنان در خانه و اجتماع
مهمترين كانونى كه حضور زنان در آن اهميت ويژهاى دارد و نقش محورى آنها از تأثير گذارى قابل توجهى برخوردار است، نهاد مقدس خانواده مىباشد. جايگاه زن در خانه چون لنگرگاهى است كه ساكنان اين محيط به ظاهر كوچك را در پناه خود ايمن ساخته و به جمع آنان طراوت و شادى مىبخشد. با استناد به نمونههاى فراوان مىتوان گفت: زنان قادرند علاوه بر نقش مادرى، با حركت، تلاش و هدايت به زندگى رونق بخشيده در مواقع سخت و مشقت بار با بروز توانايىهاى خدادادى، مردان سرگردان و بىتفاوت را به حيات اميدوار ساخته و با ايثار و از خود گذشتگى به حفظ و بقاى خانواده كمك نمايند. آرامش و سكونى كه مردان در كنار همسران خويش بدست مىآورند در پرتو آن كشتى زندگى را از امواج شكننده روزگار به ساحل امن مىرسانند، مدال افتخارى است كه خداوند به زنان ارزانى داشته است. «و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودة و رحمة…؛(6) از نشانههاى قدرت اوست كه براى شما از نوع خودتان همسرانى آفريد كه با آنان آرام گيريد و ميان شما دوستى و مهربانى نهاد….
در پرتو حس همدلى و هميارى زنان، مردان در رسيدن به اهداف متعالى موفقترند و با كار آمدى بيشتر و مطلوبترى چرخ زندگى را به گردش درمىآورند. زن شخصيتى است با ويژگىهاى فراوان و قابليتهاى بالقوه كه با بروز آن به خانه و اجتماع روشنى بخشيده و به سلامت و سعادت هر دو مىانديشد. رسالت مادرى از جمله وظايف برجسته اوست كه در عين سنگينى با لذّت و ظرافت بىنظيرى همراه بوده و اين امكان را فراهم مىآورد تا بانوان بتوانند بنيادهاى اجتماع را با تربيت نيروهاى مؤمن، خلّاق و كارآمد چنان بسازند كه با هيچ طوفانى صدمه و آسيبى نبيند.
البته توانايىهاى ياد شده منحصر به مادرانى است كه با مراقبتهاى دوران باردارى و شيردهى مطابق با دستورات مكتب اسلام همت ورزيده و در انجام اعمال و رفتار پسنديده كوشا باشند مقام مادرى منزلتى رفيع است و هرگونه تلاش و فداكارى در پذيرش اين تعهد همواره قرين پاداش و ستايش بوده بطورى كه بهشت برين ثمره كوشش آنهاست. زنان بايد قدر اين شايستگىها را بدانند. مبادا با شعارهاى تساوى حقوق زن و مرد و بىتفاوتى در قبال مسؤوليت مادرى ارزش و اعتبار دنيوى و اخروى خود را بىبها از دست بدهند. خشونت عليه زنان
متأسفانه امروزه تفسيرهاى غلط و برداشتهاى سطحى از دستورات اسلامى سبب گرديده افراد مغرض و ناآشنا، دين اسلام را آميخته به سوء رفتار با زنان و برخوردهاى نادرست متهم سازند بعثت نبى مكرم اسلام(ص) بر پايه مكارم اخلاق و رحمت و مدارا با مردم بوده است و آن حضرت بهترين الگو در اين زمينه مىباشد. رفتارهاى آكنده از مهر و محبت رسول خدا(ص) و امامان معصوم در تمام لحظات زندگى و در برخورد با انسانها كلاس درسى است كه تشنگان حق و معرفت بايد در آن زانوى ادب زنند و تعليم ببينند، آن بزرگواران نه تنها با دوستان خويش بلكه با دشمن تا جايى كه ارزشهاى الهى تهديد نشود به مهربانى، صميميت و رأفت برخورد نموده و با اين روش مكتب انسان ساز اسلام را در سراسر گيتى گسترش دادند. پيامبر اكرم(ص) برخورد خشن و زورگويانه بين افراد را مذموم دانسته مىفرمايد: آن كه به مؤمنى آزار رساند، مرا آزار كرده است و آن كه مرا آزار دهد خداى را آزار داده است و آن كه خداى را آزار داده در تورات و انجيل و زبور و قرآن نفرين شده است.(7)
اسلام همواره به تكريم شخصيت انسانها تأكيد ورزيده و اصل احترام به افراد سرلوحه سفارشات بزرگان دين بوده و اهانت و تحقير و خشونت در منطق الهى مطرود شمرده شده است. پرهيز از رفتارهاى خشونتآميز كه منجر به تكدر خاطر افراد و تيره گرديدن ارتباطات مىشود، وظيفه اشخاصى است كه با تمسك به مكتب نبوى و منش علوى خواهان بوجود آمدن محيطى سالم و مطلوب هستند تا در سايه سار آن رشد و بالندگى افراد را درجامعه اسلامى نظارهگر باشند. براى حفظ آرامش و امنيت روحى و روانى انسانها رفتارهاى ملايم، صلحآميز بدور از تنش و تيرگى است و چنانچه برخوردها از مرز عدالت و شايستگى فاصله گيرد و به آسايش و طيب خاطر ديگران صدمهاى وارد گردد مورد نكوهش عالم بالا قرار مىگيرد: پيامبر اكرم(ص) فرمود: آنكه مؤمن را به قصد تحقير براند يا سيلى بزند، يا با او برخوردى ناخوشايند داشته باشد ملائكه او را نفرين كنند…(8)
مؤمن در اين روايت زن و مردى را شامل مىشود كه عامل به دستورات دينى باشند و با دورى از بدىها و كژىها در انجام اعمال صالح ورفتارى نيك تلاش كنند. با بررسى عميق در آيات و روايات منقول از اهل بيت عصمت و طهارت به ارزش بالاى خلق نيك و ثواب خاص آن در نزد پروردگار و در ميزان محاسبه اعمال پى مىبريم خصوصاً در برخورد با زنان در محيط خانه و زندگى مشترك اين امر توصيه شده است، از منظر قرآن اداره خانه، وظيفه مردان بوده و تأمين نيازهاى رفاهى، معيشتى شامل مسكن، غذا و پوشاك افراد خانواده به عهده آنان مىباشد، برآوردن خواهشهاى منطقى زن به امور قانونى منحصر نمىگردد. خداوند در قرآن مىفرمايد: «و على المولود رزقهن و كسوتهن بالمعروف؛(9) و بر عهده صاحب فرزند(يعنى پدر) است كه خوراك و لباس مادر را به وجهى نيكو تأمين كند.» گرچه در اين آيه ملاك و معيار معروف در خصوص زنان شيرده (بچه دار) مطرح گرديده، امّا با دقت درآموزههاى دينى كه واژه معروف زياد بكار رفته و با توجه به نظر مفسرين در مىيابيم كه خداوند نسبت به زنان رفتارى آميخته به نيكو كارى و افزون بر حق و عدل را خواستار گرديده است. با زنان به عدالت رفتار كردن، يعنى حقوق آنها را منصفانه بپردازيد و به معروف رفتار نمودن كه در آيه فوق بدان اشاره شده بدين معناست كه بيش از محدوده حقوقى و قانونى به آنان رسيدگى كنيد و نيكى را در مورد ايشان به حدى رسانيد كه اقتضاى اخلاق و شأن انسانى و بيانگر رشد و كمال مردان مسلمان باشد.
مرحوم طبرسى در توضيح واژه معروف بيان نموده است: معروف نام فراگيرى است براى هر كارى كه موجب اطاعت پروردگار و يا نزديكى به او و نيكى نسبت به مردم باشد… معاشرت با معروف، يعنى رفتارى طبق دستور خدا و اداى حقوق زنان در تأمين نيازها و نيكوگفتارى و نيكورفتارى با آنان. همچنين گفته شده معروف به اين معناست كه زنان را نزنيد و به آنان سخنان زشت نگوييد و در رويارويى با ايشان گشاده روى باشيد.(10)
معاشرت نيكو با زنان، صرفاً به دوران آشتى و روابط صميمانه زن و شوهر بر نمىگردد.
صبر و شكيبايى در مواقعى كه مردان با عدم توافق اخلاقى، عاطفى به زندگى مشترك ادامه مىدهند و از برخوردهاى تند و رفتارهاى آزار دهنده خوددارى مىورزند خيرى را بدنبال خواهد داشت كه فقط خداوند بدان آگاه است اين پاداش نصيب افرادى مىشود كه خواسته الهى را بر تمايلات نفسانى ترجيح داده و رضايت خدا را بر رضايت خويش طالب شدهاند. منزلت و تكريم زن
در دين اسلام به روابط سالم و انسانى افراد خانواده خصوصاً زن و شوهر تأكيد فراوانى شده است زيرا اگر اين محيط با صميميت و احترام متقابل همسران معطر نگردد بنيادش سست گشته و با فروريختن آن عواقب ناخوشايندى دامنگير اعضاء آن مىشود.
نيكى در معاشرت و تكريم شخصيت زنان از خصوصيات انسانهاى شايسته است چنانچه پيامبر اكرم(ص) مىفرمايد: «ما اكرم النساء الّاكريم و لااهانهن الّا لئيم؛ انسانهاى بزرگوار، زنان را گرامى مىدارند و افراد پست به آنها اهانت روا مىدارند.»
قوام زندگى مشترك بر اساس احترام و محبت متقابل است در بيانى ديگر رسول اكرم(ص) فرمود: «خياركم، خياركم لنسائهم؛(11)بهترين شما آن است كه با زنان بهترين باشد.»
رهبران الهى در تمام عمر و حتى لحظات آخر زندگى به رعايت حقوق زنان سفارش نمودهاند. پيامبر اكرم(ص) در خطبه حجة الوداع در حضور مسلمانان فرمود: اى مردم زنانتان بر شما حقوقى دارند، چنانكه شما را بر آنان حقوقى است خدا را نسبت به زنان در نظر داريد و نسبت به آنها به خير ونيكى سفارش كنيد.(12)
سازگارى با زنان و حفظ حرمت و رعايت شأن و منزلت آنها در برخوردها و نحوه زندگى پيشوايان دينى و علماء و بزرگان به خوبى مشهود بوده است حضرت على(ع) فرمود: با زنان سازگارى كنيد و با ايشان گفتارى نيك داشته باشيد.(13)
در تعاليم اسلامى گراميداشت زنان حتى در مواردى كه خطايى مرتكب شده كه قابل بخشش است فرمان داده شده است. قرآن كريم در رابطه با چنين زنانى مىفرمايد: اگر شما مؤمنين از خطا و دشمنى زنان و فرزندانتان چشم پوشى كنيد خداى تعالى با شما به مغفرت و رحمت معامله مىكند.(14)
در روايتى آمده كه از پيامبر سؤال شد كه: حقوق زنان بر مردان چيست؟ آن حضرت فرمود: برادرم جبرئيل همواره نسبت به حقوق زنان سفارش مىكرد بدان گونه كه پنداشتم كلمه ناخوشايند “اف” نسبت به آنها نيز روانيست، سپس گفت: اى محمد درباره زنان از خدا بپرهيزيد چون ايشان دستياران شما و امانت و وديعه خدايى در نزد شمايند. زنان بر شما حقوق واجبى دارند چون با آنان حلال شديد، با ايشان مهربان باشيد و دلهاشان را شاد كنيد، تا با شما زندگى كنند و آنها را به كارى مجبور مسازيد و ايشان را خشمگين نكنيد. از آنچه بدانان داديد باز پس مگيريد مگر با رضايت و اجازه آنان. سه اصل مهم اين سفارش كه شادمانى زنان، اجتناب از فرمان دادن به كارى روى عدم تصرف در اموال آنها نشانگر شناخت حقوق زنان و احترامى است كه دين اسلام براى آنها در نظر گرفته است.(15) مشورت با زنان
از نكات مثبت و ارزندهاى كه اسلام بدان اهتمام دارد مشورت زن و مرد در زندگى مشترك و تلاش در زمينه گذران بهتر امور خانواده است. مشورت از اصول مهم در مديريت خانواده مىباشد كه با تكيه بر آن مسائل خانوادگى به خوبى حل شده و راه براى رشد و تربيت فرزندان هموار مىگردد. عدم مشورت با يكديگر كه حاصل ديدى منفى و سطحى مىباشد احتمال دارد آثار سوئى براى اعضاء خانواده و سپس جامعه به بارآورد. قرآن كريم مردان را به نظرخواهى و مشورت با همسران دعوت نموده و مهمترين دستاورد اين عمل را متوجه فرزندان كه گلهاى باغ زندگى هستند مىداند.
«اگر فرزندان شما را شير مىدهند مزدشان را بدهيد و با يكديگر به شايستگى و نيكى رايزنى كنيد.»(16) بر اساس اين آيه رسيدگى به مسائل فرزند و به ويژه تربيت و تغذيه وى بايد بر پايه مشورت و تدبير نيك صورت پذيرد و روابط متقابل بايد بر محور احترام شايسته و دورى از خود كامگى شكل گيرد. خوشرفتارى با زنان و دختران
پيامبر اكرم(ص) كه اسوه كامل از رفتار الهى است، يكى از ملاكها و معيارهاى نزديكى به مقامش شامل كسانى است كه با زنان خويش به نيكى رفتار نمايند. آن حضرت فرموده است: نزديكترين شما به جايگاه من در روز رستاخيز كسانى هستند كه با همسرانشان بهتر رفتار نمايند و باز فرمودند: بهترين مردم در دين باورى كسانى هستند كه نسبت به همسرانشان مهربانتر باشند و من از همه شما نسبت به خانوادهام مهربانترم.(17)
در تعاليم اسلامى برقرارى مساوات بين فرزندان توصيه شده است، اما در بعضى موقعيتها جانبدارى از دختران و زنان ما را با وظيفهاى ديگر آشنا مىكند. پيامبر اكرم(ص) فرمود: آن كه به بازار برود و ارمغانى بخرد و به خانه ببرد در تقسيم از دختران آغاز كند. آن حضرت كه مظهر رأفت و نماد عدالت و انصاف مىباشد با عمل خويش مسلمانان را به بهترين راه هدايت مىنمايد. در جايى ديگر در كلامى گهربار فرموده است: با فرزندانتان به مساوات رفتار كنيد. اگر من مىخواستم (كسى را) برترى دهم زنان را برترى مىدادم.
سفارشات مكرّر اولياء دين در خوشرفتارى و نيكى با دختران و زنان، پدران و مادران مسؤول و با ايمان را به رأفت و مهربانى با اين قشر دعوت نموده و برخوردهاى مهربانانه عالمان و بزرگان در محيط خانواده ناشى از همين رهنمود جاودانى الهى است.
اينهمه نرمخويى نسبت به زن و دختر از جانب اسلام برخاسته از احترام و تكريمى است كه پروردگار متعال براى آنها در نظر گرفته و وظيفه همه است در رعايت اين اصل نهايت همت و تلاش را بكار گيرند. تا مبادا به عواقب بدرفتارى با زنان مبتلا گشته و به سختى پس از مرگ گرفتار آيند.
هنگامى كه سعد بن معاذ از ياران پيامبر اكرم(ص) از دنيا رفت آن حضرت همراه مسلمانان تشييع جنازه با شكوهى به عمل آورد. در پايان كار كه مادر سعد گفت: فرزندم بهشت گوارايت باد! پيامبر(ص) فرمود: چنين بر پروردگار خود قطعى مگير زيرا كه فشار قبر سعد را فرا گرفت. ياران پيامبر به آن حضرت گفتند يا رسول اللّه با سعد چنان رفتار كردى كه با احدى اينگونه رفتار نكرده بودى، با پاى برهنه او را تشييع كردى بر جنازهاش نماز گذاردى و او را در گور نهادى و در پايان فرمودى قبر او را بفشرد. پيامبر(ص) فرمود: آرى! چنين است كه گفتم. زيرا كه سعد با خانوادهاش بد اخلاق بود. مسلم با وجود احترامى كه پيامبر(ص) براى سعد قائل شده پى مىبريم كه او كسى نبوده كه حقوق خانواده را رعايت نكرده باشد. بلكه از كلام پيامبر(ص) مطلبى بالاتر و برتر مطرح است و آن رعايت ارزشهاى اخلاقى درباره زن و خوشروئى و گشادهروئى با وى است. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره احزاب، آيه 35. 2. سوره نساء، آيه 1. 3. سوره توبه، آيه 71. 4. سوره ممتحنه، آيه 10. 5. دفاع از حقوق زن، محمد حكيمى، ص 56. 6. سوره روم، آيه 21. 7. بحارالانوار، ج 75، ص 150. 8. علل الشرايع، ج 2، ص 210. 9. سوره بقره، آيه 233. 10. مجمع البحرين، ج 3، ص 159. 11. نهج الفصاحه. 12. تحف العقول، خطبه حجةالوداع. 13. وسائل الشيعه، ج 7، ص 130. 14. سوره تغابن ، آيه 14. 15. مستدرك الوسائل، ج 14، ص 252. 16. سوره طلاق، آيه 6. 17. وسائل الشيعه، ج 8، ص 507.
آموزههاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 7
كنترل زبان و درست سخن گفتن
در هفتمين فراز از دعاى امام عصر(عج) چنين مىخوانيم: «و سدّد و السنتنا بالصّواب و الحكمة؛ خدايا! زبانهاى ما را به درست گويى و حكمت استوار فرما.»
در اين فراز از يكى از مهمترين ارزشها، و عالىترين خلاقيتهاى سرنوشت ساز كه مربوط به زبان است سخن به ميان آمده، كه به راستى اگر اين دعا در زندگى انسان تحقق يابد، او به بزرگترين عامل رشد و ترقى و نورانيّت دست يافته، و سازندهترين وسيله را براى پيمودن مدارج تكامل در اختيار گرفته است. از اين فراز، دست كم سه مطلب استفاده مىشود:
1- كنترل و نگهدارى زبان از هرگونه انحراف و باطل گويى.
2- عادت دادن زبان به درستگويى و سخن حق و مفيد و آموزنده؛
3- وسيله قرار دادن زبان براى آموزش دانش و حكمتها و آگاهىهاى سودمند و تكامل بخش. هركدام از اين سه موضوع موجب استوارى زبان شده، و آن را وسيله مفيد و افتخارآميز و زاينده براى رشد و تعالى خود و ديگران مىسازد. و عدم وجود هر كدام از اين ويژگىها براى زبان، خسارت بزرگى در مسير روند تكاملى انسان بوده و باعث شكست او در عرصههاى معنوى، اخلاقى، اقتصادى و فرهنگى خواهد شد. با توجه به اينكه زبان در حقيقت نماينده روح و روان و نشان دهنده چگونگى حالات روحى انسان است، و كليد در گنج انسانيت مىباشد، تا آنجا كه علماى اخلاق و عارفان سير و سلوك، مسأله كنترل زبان و استفاده بهينه از زبان را نخستين منزلگاه دانسته، كه بدون آن نه سيرى هست و نه سلوكى. براى توضيح هر يك از سه ويژگى مذكور نظر شما را به مطالب زير جلب مىكنيم: 1- كنترل زبان
كنترل زبان پايه نخست اصلاح زبان است، و آن به معنى مراقبت جدى و شديد براى نگهدارى زبان از هرگونه انحراف، و خطاگويى است. هرگاه زبان، رها و لق و هرز باشد، بزرگترين بلا براى انسان خواهد شد، و محصول آن جز فتنه، گناهان بزرگ و انحرافات ويرانگر و خانمان برانداز نخواهد بود، و اين كه در روايات اسلامى از سكوت تمجيد بسيار شده، اين سكوت همان عاملى است كه موجب كنترل زبان مىشود، و به اصطلاح ترمزى در زبان ايجاد مىكند، و چنين سكوتى غير از تسليم در برابر ظلم است كه مردود مىباشد و به راستى كه زبان بى ترمز، همچون اتومبيل بدون ترمز است كه در پيچ و خمهاى خطير باعث خطرهاى سنگين و غيرقابل جبران خواهد شد.
و از آنجا كه زبان مهمترين وسيله ارتباط انسانها با يكديگر و اطلاع رسانى و مبادله افكار و انديشهها است، مىتوان آن را از فعالترين عضو بدن ياد كرد، زبان بيش از هر چيز ديگر بر انسان حاكميت دارد، و هميشه در اختيار انسان است از اين رو اگر افسار گسيخته باشد، خطرات آن با خطرات هيچ يك از اعضاء ديگر قابل قياس نيست، آفات و گناهان كبيرهاى كه از زبان برمىخيزد، بسيار است كه مىتوان آن را به گفته بعضى به صدها رسانيد مانند: تهمت، دروغ، غيبت، سخن چينى، گواهى به باطل، خودستايى،اشاعه فحشاء و نشر اكاذيب، بيهوده گفتن، ناسزا گويى، خشونت با زبان، اصرار بىجا، تكدى گرى و چاپلوسى با زبان، مسخره كردن، و آزار رسانى به ديگران با زبان، نكوهش ديگران، كفران نعمت با زبان، تبليغ باطل و تشويق به گناه، وعده دروغ، بدزبانى، نهى از معروف و امر به منكر با زبان و…
محقق و فقيه بزرگ فيض كاشانى در كتاب ارزشمند المحجّة البيضاء، تحت عنوان آفات اللسان (خطرهاى زبان) بحث مشروحى نموده، و به نقل از غزالى در احياء العلوم، بيست نوع از گناهان و آفتهاى زبان را بر شمرده ، ولى حق اين است كه آفات زبان بيش از اين موارد است و بعضى سى نوع از گناهان زبان را برشمردهاند، ولى بايد گفت اين موارد سى گانه قسمت عمده آن است، و گرنه گناهان زبان از ريز و درشت شايد به بيش از صد نوع برسد. و بعضى از گناهان نيز به طور غيرمستقيم از زبان سرچشمه مىگيرد و مىتواند رابطهاى با زبان داشته باشد، مانند: ريا، حسادت، تكبّر، قتل نفس، زنا و روابط نامشروع و…بر همين اساس از رسول خدا(ص) روايت شده فرمود: «انّ اكثر خطايا ابن آدم فى لسانه؛(1) قطعاً بسيارى از گناهان انسان از ناحيه زبان او است.» و نيز فرمود: «در روز قيامت بيشترين گرفتارها آنان هستند كه بيهودهگو بوده و زبان لق و بىكنترل داشتهاند.»(2)
و نيز فرمود: «خداوند هيچ يك از اعضاء انسان را مانند زبان عذاب نمىكند»، زبان عرض مىكند: «خدايا چرا مرا بيش از ساير اعضاء عذاب مىكنى؟ خداوند مىفرمايد: از ناحيه تو سخنى خارج شد و به مشرقها و مغربها رسيد، و باعث ريختن خون بىگناه و غارت اموال، تجاوز ناموسى گرديد. به عزّت و جلالم سوگند تو را به گونهاى عذاب كنم كه هيچ يك از اعضاء ديگر را آن گونه عذاب نكرده باشم.»(3) و نيز فرمود: «نجاة المؤمن فى حفظ اللّسان؛(4) نجات و رستگارى انسان با ايمان در كنترل زبان است.» و از امام صادق(ع) نقل شده فرمود: «از حكمتهاى داود(ع) اين بود كه، خردمند كسى است كه به زمان خود آشنا باشد، و به كار خويش سرگرم بوده، و زبانش را كنترل نمايد. و امام باقر(ع) در تعريف شيعه فرمود: «شيعيان ما لال(مراقب شديد زبان) هستند.»(5)
در اين راستا سخن بسيار است، از جمله سخن معروف لقمان حكيم است كه بسيار سخنى حكيمانه و كامل مىباشد، او مىگويد: «من در عمر طولانى خودم با چهارصد پيامبر ملاقات و خدمت كردم، و از همه گفتار و نصايح آنها چهار سخن را برگزيدم: 1- هنگامى كه در نماز هستى، حضور قلبت را حفظ كن 2- هنگامى كه بر سر سفره هستى، گلويت را (از مال حرام) حفظ كن 3- هنگامى كه به خانه ديگرى رفتى چشم خود را (از نگاه به نامحرم) حفظ كن 4- هنگامى كه در بين انسانها رفتى زبانت را حفظ كن.»(6) با توجه دقيق به گزينش لقمان، به اوج اهميت كنترل زبان پىمىبريم، كه به راستى سخن بسيار حكيمانه و عميقى است، و از اركان كليدى چهارگانه براى سير و سلوك عرفانى و اخلاقى خواهد بود.
در اينجا براى تكميل اين بخش نظر شما را به دو نكته جلب مىكنم:
1- دوستى داشتم در نزاعى با همسرش، همسرش سخن ركيكى به او گفت او جواب ركيكتر داد، همسر ادامه داد او نيز با عدم كنترل زبان ادامه داد سرانجام دوستم عصبانى شد و پايه قليانى را كه در كنارش بود برداشت و به سوى همسرش پرت كرد، آن پايه به سر همسر خورد، ضربه مغزى شد و در نتيجه به قتل رسيد. ضارب را دستگير نموده پس از مدتى محكوم به اعدام شده و اعدام گرديد، و چند كودك بىسرپرست به جاى گذاشت. به راستى اگر آنها زبانشان را كنترل مىكردند، به چنين خطر جبران ناپذيرى گرفتار مىشدند؟! آرى زبان سرخ سر سبز مىدهد بر باد.
2- مرحوم آيت اللّه شيخ محمد تقى ستوده (متوفى 1420 ه.ق) استاد عاليقدر حوزه علميه قم مىفرمود: «من وقتى كه افراد اصرار مىكنند و موعظهاى مىخواهند، مىگويم: زبان! زبان! بايد مواظب زبانتان باشيد، خيلى انسان بايد سنجيده حرف بزند مرحوم خوانسارى (آيت اللّه العظمى سيد احمد خوانسارى، متوفى 1405 ه.ق) طورى بود كه اگر پنجاه سال با ايشان مىنشستى، درباره كسى يك كلمه نمىگفت، يا خود را بر كسى ترجيح نمىداد… ايشان خيلى بر زبانش مسلّط بود. زبان حفظش لازم است، چون جرم زبان سنگين است اميرمؤمنان(ع) درباره زبان مىفرمايد: «جرمه صغيرٌ و جرمه ثقيلٌ؛(7) حجم و جسم زبان، كوچك است، ولى جرم و گناه آن بزرگ است.»
هشدارها و تعبيرهاى معنى دار امامان(ع) پيرامون آفت و خطر زبان نيز طريق ديگرى است كه ما را براى كنترل آن تأكيد مىكند. مانند اين كه امام على(ع) فرمود: «زبان كلب عقور(سگ گزنده) است، اگر آن را رها كنى مىگزد.»(8) و در سخن ديگر فرمود: «زبان حيوان درّنده است كه اگر كنترل نشود مىدرد.»(9) و نيز فرمود: «زبان تيرى است كه به خطا مىرود(در هدفگيرى خطا مىكند) بنابراين مراقب آن باشيد كه شما را صيد نكند.»(10) و امام صادق(ع) فرمود: «هرگاه خداوند خواست بنده (ناشايستهاش) را رسوا كند، رسوايى او را در هرزگى زبانش قرار مىدهد.»(11)
و امام على(ع) فرمود: «انسان بايد به زبانش افسار بزند، زيرا زبان عضو سركش و چموشى است، خداوند تقواى هيچ بندهاى را مفيد نمىداند، مگر اين كه زبانش را كنترل كرده و افسار بزند.»(12)
از اهميت كنترل زبان همين بس كه مطابق روايات بسيار، از پيامبر(ص) و امامان(ع)، هنگامى كه هر روز صبح فرا مىرسد زبان به تمام اعضاء بدن نظر مىافكند، و مىگويد: صبح شما چگونه است؟ آنها در پاسخ مىگويند: «اگر تو ما را به حال خود بگذارى حال ما خوب است.» سپس زبان را سوگند داده چنين مىگويند: «خدا را خدا را! رعايت حال ما را بكن. چرا كه ما به وسيله تو داراى پاداش و عذاب مىشويم.»(13) از جمله امام صادق(ع) فرمود: «ما من يومٍ الّا و كلّ عضوٍ من اعضاء الجسد يكفّر اللّسان يقول نشدتك اللّه ان تعذّب فيك؛(14) روزى نيست جز آن كه هر عضوى از اعضاء تن در برابر زبان فروتنى كنند، و بگويند: تو را سوگند به خدا مبادا به سبب تو مشمول عذاب شويم.» مجازات سخت عدم كنترل زبان
قبلاً در مورد كيفر شديد آنان كه زبانشان را كنترل نمىكنند به مطالبى اشاره شد، براى آگاهى بيشتر در اين راستا نظر شما را به چند روايت زير جلب مىكنم:
1- رسول خدا(ص) فرمود: «كسى كه پرچانگى كند، خطا و لغزش او فراوان مىشود، و كسى كه خطاء و لغزشش فراوان گردد حياء او كم مىشود و كسى كه حيائش كم گردد، پرهيزكاريش كم مىشود، و كسى كه پرهيزكاريش كم گردد قلبش مىميرد و داخل دوزخ مىشود.»(15)
2- روزى پيامبر(ص) در موعظه خود به مردم فرمود: خدا بيامرزد بندهاى را كه از گفتارش سود ببرد، و يا سكوت كند تا سالم بماند، زبان بيش از هر چيز ديگر بر انسان حاكميت دارد. آگاه باشيد تمام سخنانى كه از انسان صادر مىشود، به زيانش است، مگر ياد و ذكر خدا،امر به معروف و نهى از منكر، و اصلاح بين مؤمنان. يكى از اصحاب به نام معاذ بن جبل گفت: «اى رسول خدا! آيا سخن گفتن هم چنان چيزى است كه انسان بر اثر آن عذاب شود؟» پيامبر (ص) در پاسخ فرمود: «و هل يكبّ النّاس على مناخرهم فى النّار الّا حصائد السنتهم…؛(16) آيا چيزى جز درو شدهها (و محصول) زبان انسان را از ناحيه صورت به دوزخ مىافكند؟ پس هر كس مىخواهد از عذاب در امان باشد و سالم بماند مراقب زبان و گفتههايش باشد.»
استاد آيت اللّه مكارم شيرازى در شرح اين جمله مىنويسد: «معلوم مىشود گناهانى كه به سبب آنها انسان با صورت به جهنّم مىرود، سينه يا پا و يا دست نيست، بلكه دست آوردهاى زبان است. شايد چنين عذابى براى اين باشد كه وقتى كسى را به سبب گناهى به آتش دوزخ مىافكنند، با آن عضوى كه گناه كرده مىاندازند، و لذا چون با زبان گناه كرده، با صورت او را به دوزخ مىافكنند تا اول زبانش بسوزد زيرا همين زبان آتشها را برافروخته و به انسانها توهين و اذيتها كرده است. بايد هر روز صبح كه از خواب بيدار مىشويم از خدا بخواهيم تا ما را از شرّ زبان حفظ كند، و شب هم وقتى به بستر مىرويم، از گناهانى كه به خصوص با زبان انجام شده استغفار كنيم، زيرا واقعاً انسان به سبب زبان در خطر عظيمى است.»(17)
3- اميرمؤمنان على(ع) فرمود: «زلّة اللّسان اشدّ من جرح السّنان؛(18) كيفر لغزش زبان سختتر از زخم و جراحت نيزه است.»
4- نيز فرمود: «پاى انسان بر اثر ضربهاى كه خورده خوب مىشود، ولى ضربه زبان سرها را بر باد مىدهد.»(19)
5 – نيز فرمود: «ربّ كلمةٍ سلبت نعمة؛(20)چه بسا يك كلمه (از زبان بىكنترل) موجب محروميت از نعمتى خواهد شد.»
6- يكى از گناهان بزرگ زبان غيبت كردن است. از عذاب غيبت كننده همين بس كه پيامبر(ص) فرمود: «كسى كه مؤمنى را غيبت كند خداوند نماز و روزه او را تا چهل شبانه روز قبول نمىكند، مگر اين كه غيبت شونده او را ببخشد.»(21)
نيز فرمود: در شب معراج گروهى را ديد كه با ناخنهاى خود صورت هايشان را مىخراشند و مجروح مىكنند. به جبرئيل گفتم اينها كيستند؟ گفت: اينها كسانى هستند كه بر اثر عدم كنترل زبان، به غيبت و ريختن آبروى مردم پرداختند.»(22)
ولى كنترل زبان از غيبت به قدرى ارزش دارد كه پيامبر(ص) فرمود: «ترك الغيبة احبّ الى اللّه عزّ و جلّ من عشرة آلاف ركعةٍ تطوّعاً؛(23) ترك غيبت در پيشگاه خداوند متعال از انجام ده هزار ركعت نماز مستحبى محبوبتر و بهتر است.» آرى آنچه كه موجب ترك غيبت مىشود، كنترل زبان است، و به راستى كنترل زبان چه نعمت بزرگى است كه موجب آن همه الطاف و پاداشهاى ويژه الهى مىگردد.
بر همين اساس وقتى كه از اميرمؤمنان على(ع) سؤال شد: «زيباترين آفريدههاى خداوند چيست؟ فرمود: سخن گفتن، و سپس سؤال شد زشتترين مخلوفات خدا چيست؟ فرمود: سخن گفتن. سپس فرمود: با زبان و سخن گفتن، چهرهها سفيد و نورانى مىشود، و با همين سخن گفتن چهرهها سياه مىگردد.»(24) اين مطلب ما را به ياد لقمان حكيم مىاندازد، كه مولايش روزى به او گفت: امروز برترين غذا را برايم فراهم كن، لقمان زبان گوسفندى را تهيه نموده و پخت و نزد مولايش گذاشت. مولا در روز ديگر به او گفت: امروز بدترين غذا را برايم فراهم كن. لقمان باز زبانى تهيه نموده و پخت و نزد او نهاد. او پرسيد: يك غذا چگونه هم بهترين و هم بدترين خواهد شد؟ لقمان گفت: زبان اگر به حق حركت كند برترين عضو است و گرنه بدترين عضو خواهد بود.
7- حضرت على(ع) فرمود: «من خاف النّاس لسانه فهو من اهل النّار؛(25) شخصى كه مردم از گزند زبان او بترسند، آن شخص اهل جهنّم است.» 2- عادت دادن زبان به درستگويى
در فراز مذكور از دعاى امام عصر(عج) چنين آمده: «خدايا زبانهاى ما را به صواب (درست گويى) استوار ساز.» واژه صواب در موردى گفته مىشود كه چيزى با حق اصابت كند، و هيچگونه باطلى به آن راه نيابد. بنابراين مسأله استوارى زبان به صواب به اين است كه آن را به درست گويى و حرف حق زدن عادت دهيم، به گونهاى كه هرگز به ناصواب و به باطلگويى حركت نكند، چنين كارى نخست بستگى به كنترل زبان از انحراف دارد، كه بحث آن گذشت، دوم اين كه زبان را به راستى و درستى و حقگويى عادت دهيم به گونهاى كه جز درستى به چيزى حركت نكند. ما وقتى كه به قرآن واژه قَول مراجعه كرده و دقت مىكنيم مىبينيم به ما مىآموزد كه سخن گفتن آدابى دارد، و بايد حساب شده و سنجيده باشد، گاه مىفرمايد: «وليقولوا قولاً سديداً؛(26) و سخنى استوار و درست بگويند.» «و قولوا قولاً سديداً؛(27) و سخن استوار و درست بگوييد.» اين دستور همان است كه در دعاى امام عصر(عج) آمده «و سدّد السنتنا؛زبانهاى ما را استوار گردان.» و گاه مىفرمايد: «قولاً معروفاً؛(28)سخن نيك و زيبا بگوييد.»
و گاه مىفرمايد: «قولاً كريماً؛(29) بزرگوارانه و مهرانگيز سخن بگوييد.» و گاه مىفرمايد: «قولاً ليّناً؛(30) نرم و با ملاطفت سخن بگوييد.» و گاه مىفرمايد: «قولاً ميسوراً؛(31) با نرمش و مهربانى با آنها سخن بگو.» و گاه مىفرمايد: «قولاً بليغاً؛(32) با سخن شيوا و زيبا با آنها حرف بزن.» از اين تعبيرات فهميده مىشود كه بايد زبان در سخن گفتن در موارد و جاهاى گوناگون، به طور كامل مراقب باشد، و آداب را بشناسد و رعايت كند تا به آفات گرفتار نگردد.
و حتماً بايد زبان را به آداب خوش كلامى و زيبا سخن گفتن، كه يك نوع هنر است عادت داد، چنان كه در روايت آمده: پيامبر(ص) سوار بر مركبى بود، شخصى افسار آن را به دست گرفته بود و مىكشانيد، در اين هنگام آن شخص از پيامبر(ص) پرسيد: «بهترين كارها چيست؟» پيامبر فرمود: «اطعام الطّعام و اطياب الكلام؛(33) بهترين كارها غذارسانى به مردم، و خوش گويى و زيبا سخن گفتن است.»
امام سجاد(ع) در بيان حقوق اعضاء، در مورد حق زبان مىفرمايد: و اما حق زبان آن است كه او را از دشنام و زشتگويى برحذر دارى، و به نيك گفتارى عادت دهى، و او را آميخته با ادب به حركت درآورى، و افسار آن را جز در موارد منافع دين و دنيا نگهدارى، و از پرچانگى بازدارى، و از بيهودهگويى دور نمايى… زيبايى عقل و خرد به نيك زبانى و درست سخن گفتن بستگى دارد.»(34)
بايد توجّه داشت كه اصلاح زبانى و عادت دادن آن به نيك گويى بستگى به تفكّر و تدبّر دارد، يعنى انسان قبل از سخن گفتن، اندكى فكر كند تا سنجيده و آگاهانه و خردمندانه سخن بگويد. براى تحقق اين موضوع بايد به خطرات زبان و پيامدهاى آن توجه جدى كند، و مسأله سكوت را براى مهار زبان رعايت نمايد، و كم گويى را از صفات خود قرار دهد، و نتيجه سخن را با ترازوى عقل و خرد ارزيابى نموده آنگاه تصميم به سخن بگيرد. بر همين اساس پيامبر(ص) فرمود: «انّ لسان المؤمن وراء قلبه… و انّ لسان المنافق امام قلبه…؛(35) زبان مؤمن در پشت قلب او قرار دارد، هنگام سخن گفتن نخست مىانديشد، سپس آن را با زبانش امضاء مىكند، ولى زبان منافق در جلو قلب او است، يعنى هنگام سخن گفتن، بدون انديشه آن را با زبانش امضا مىكند.»
علامه مجلسى(ره) مىگويد: «بعضى از اصحاب رسول خدا(ص) سنگى را به دهانش مىگذاشت، هرگاه مىخواست سخن بگويد به اندازه بيرون آوردن سنگ از دهانش فكر مىكرد كه آيا سخنش براى خدا و در راه خدا و مورد خشنودى خدا است، و بسيارى از اصحاب و تربيت شدگان پيامبر(ص) هنگام سخن گفتن همچون شخص غرق شده نفس مىكشيدند(يعنى در فشار بودند كه درست سخن بگويند) و همچون افراد بيمار سخن (را با آرامش) مىگفتند، چرا كه سخن درست سبب نجات انسان از هلاكت است. خوشا به سعادت كسى كه به شناسايى عيوب و درستى گفتار توفيق يافته، و به ارزش سكوت(كنترل زبان) و نتايج درخشان آن آگاهى يافته است.» علامه مجلسى در ادامه سخن درباره ربيع بن خثيم (خواجه ربيع كه در مشهد مقدس مدفون است) مىنويسد: وى هر روز صبح كاغذى را نزد خود مىنهاد، و تا شب هر سخنى مىگفت در آن كاغذ مىنوشت. وقتى كه شب فرا مىرسيد آن سخنان را محاسبه مىكرد تا ببيند چقدر نيك وچقدر بد بوده است، سپس مىگفت: «آه و واى! آنان كه سكوت كردند و زبانشان را نگهداشتند نجات يافتند، ولى ديگران زيان كردند.»(36) 3- زبان يا برترين وسيله براى آگاهى بخشى
سومين ويژگى زبان كه از دعاى امام عصر (عج) استفاده مىشود، استوارى زبان به آموختن و حكمت آموزى است. يعنى زبان استوار و الهى زبانى است كه علاوه بر كنترل از گناه و علاوه بر درست گويى، وسيلهاى براى تبيين حقايق و آموزش و پرورش و آگاهى بخشى و اطلاع رسانى صحيح گردد. واژه حكمت در اصل از ماده حَكَم (بر وزن حرف) به معنى منع است، و از آنجا كه علم و دانش و تدبير كه از معانى حكمت است، انسان را از كارهاى خلاف باز مىدارد، به آن حكمت مىگويند. حكمت داراى معانى بسيار و مفهوم گسترده است، از جمله: معرفت،شناخت اسرار، آگاهى از حقايق و وصول به حق از نظر گفتار و عمل و تلاش، و نيز به معنى نور الهى آمده كه انسان در پرتو آن از تاريكى گمراهىها، و از وساوس شيطان نجات مىيابد، و به طور كلى حكمت بر دو گونه است: 1- حكمت نظرى 2- حكمت علمى. حكمت به قدرى ارزشمند است كه خداوند مىفرمايد: «ومن يؤتى الحكمة فقد اوتى خيراً كثيراً؛ به كسى كه دانش داده شود، خير فراوانى داده شده است.»(37)
اميرمؤمنان على(ع) مىفرمايد: «قلب خود را با موعظه زنده بدار، و به وسيله نور حكمت نورانى كن»(38) و نيز مىفرمايد: «حكمت گمشده مؤمن است، آن را اگر چه از ناحيه منافقان باشد دريافت كن.»(39)
كوتاه سخن آن كه به فرموده حضرت عيسى(ع): «به حق به شما مىگويم كه خورشيد وسيله روشنى هرچيز است، و حكمت مايه روشنى هر روح و روان است، و پرهيزكارى سرلوحه هر حكمت است.»(40)
نتيجه اين كه طبق دعاى امام عصر(عج) بايد زبان را علاوه بر درستى، به حكمت استوار ساخت.
توضيح آن كه: زبان از بزرگترين نعمتهاى الهى است، واز شگفتانگيزترين اعضاى بدن مىباشد كه نقش به سزايى در سلامتى و امكانات كاربردى انسان را دارد، و در ميان فوايد زبان، از همه مهمتر سخن گفتن آن است كه با حركات سريع و پياپى و منظّم و جست و خيز زبان در جهات ششگانه انجام مىگيرد، و استعداد انسان به تكلّم به وسيله زبان از عنايتهاى خاص الهى است، و اين مطلب با مقايسه با آدم لال به خوبى روشن مىشود. بنابراين طبق قانون لزوم شكر نعمتها، بايد شكر نعمت زبان را به جا آورد، و شكر كامل آن به اين است كه آن را كنترل نموده و به درست گويى و تعليم و آموزش ارزشها عادت داد. قابل توجه اين كه نقش زبان به قدرى در اصلاح ايمان و استوارى قلب بسيار است كه پيامبر(ص) فرمود: «لايستقيم ايمان عبدٍ حتّى يستقيم قلبه، و لايستقيم قلبه حتّى يستقيم لسانه؛(41) ايمان كسى استوار نمىشود مگر اين كه قلب او استوار و استقامت يابد، و قلب او استوار نيابد مگر اين كه زبانش استوار گردد.»
براى تكميل اين مطلب، نظر شما را به اين سخن جالب پيامبر(ص) جلب مىكنم: آن حضرت فرمود: «خداوند و فرشتگان و همه مخلوقات حتى مورچه در لانهاش، و ماهى در دريا بر معلّم و گوينده درسهاى نيك صلوات و درود مىفرستند.»(42)
نيز فرمود: «معلم و آموزگار نيكىها مشمول استغفار همه موجودات زمين، و ماهيان دريا و زندگان فضا و همه اهل آسمانها و زمين است.»(43) روشن است كه ابزار مهم آموزش كارهاى نيك، زبان است. نتيجه اين كه بايد از زبان براى تعليم حكمت و آگاهى بخشى اكثر استفاده را نموده تا به پاداشهاى عظيم رسيد. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. المحجة البيضاء، ج 5، ص 194. 2. همان، ص 207. 3. اصول كافى، ج 2، ص 115. 4. همان، ص 114. 5. همان، ص 116 و 113. 6. المواعظ العدديه شيخ حرّ عاملى، ص 142. 7. ستارگان حرم، ج 12، ص 62. 8. بحارالانوار، ج 71، ص 287. 9. همان، ص 29. 10. غررالحكم؛ميزان الحكمة، ج 8، ص 498. 11. بحارالانوار، ج 78، ص 228. 12. نهج البلاغه، خطبه 176. 13. اصول كافى، ج 2، ص 115. 14. همان. 15. همان. 16. نهج البلاغه، حكمت 349. 17. بحارالانوار، ج 77، ص 178. 18. انوار هدايت، ص 73. 19. غررالحكم. 20. بحارالانوار، ج 71، ص 287. 21. همان، ج 75،ص 259. 22. تنبيه الخواطر، مجموعه ورّام، ص 93. 23. بحارالانوار، ج 75،ص 261. 24. تحف العقول، ص 154. 25. سفينة البحار، ج 2، ص 510(واژه لسن). 26. سوره نساء، آيه 9. 27. سوره احزاب، آيه 70. 28. سوره بقره، آيه 235. 29. سوره اسراء، آيه 23. 30. سوره طه، آيه 44. 31. سوره اسراء، آيه 28. 32. سوره نساء، آيه 63. 33. بحارالانوار، ج 71، ص 312. 34.تحف العقول، چاپ جديد، ص 448. 35. المحجة البيضاء، ج 5، ص 195. 36. بحارالانوار، ج 71، ص 284. 37. سوره بقره، آيه 269. 38. نهج البلاغه، نامه 31. 39. همان، حكمت 80. 40. تحف العقول، ص 618. 41. بحارالانوار، ج 68، ص 287. 42. كنزالعمّال، حديث 28736. 43. بحارالانوار، ج 2، ص 17.
قوه قضائيه، مسئوليتها و چالشها
آخرين خاكريز ايمنى يك كشور تشكيلات قضائى آن است. در مسائل گوناگون و حقوق فردى و اجتماعى محكمه حرف آخر را مىزند. قوّه قضائيه در ميان سه قوّه به مثابه داورى است كه قوه مقننه و قوه مجريه را و قانون و اجرا را در عمل تطبيق مىدهد در مسائل مورد اختلاف و كشمكشها آنچه فصل خصومت مىكند دادرسى عادلانه است، اجراى عدالت و تأمين امنيت در اموال و نفوس و نواميس مردم بخش عمدهاش در گروه عملكرد قوه قضائيه و دادسراها و دادگاههاى كشور مىباشد. از اينرو قوه قضائيه بايد مظهر اقتدار نظام باشد و محور عدالت و سد پولادين در برابر تجاوز و تعدى و هنجارشكنىها
به طور خلاصه: همانگونه كه در قانون اساسى آمده نظارت بر حسن اجراى قوانين، كشف جرم و تعقيت و مجازات مجرمين و اجراى حدود و مقررات مدوّن جزائى و پيشگيرى از وقوع جرم و اصلاح مجرمين از وظائف قوّه قضائيه است.
حكميت و داورى به حق و عدل منصبى است كه خداوند براى پيامبران و نخبهگان خلق قرار داده و آنان را به اقامه قسط و احقاق حق و اجراى عدل فراخوانده است.
«لقد ارسلنا رسلنا بالبيّنات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للناس…» (سوره حديد، آيه 25)
ما پيامبرانمان را با دلائل روشن فرستاديم و كتاب و ميزان با آنان نازل كرديم تا مردم به عدل و داد برخيزند و آهن را نازل كرديم (پديد آورديم) كه در آن نيروئى سخت و منافعى براى مردم است…».
اين آيه كريمه از سه عنصر اساسى در محاكم دادرسى سخن مىگويد.
يكى: كتاب كه همان وحى و رسالت است كه پيامبران حامل آن مىباشند، چه هر پيامبرى كتابى و دستورالعملى دارد كه در آن اصول و معارف و نظامات و تكاليف مردم بيان شده است.
دوم: ميزان يعنى ترازو و وسيله سنجش كه به وسيله آن حق از باطل شناخته مىشود و به دين و عدل و عقل نيز تفسير شده است.(نك، الميزان، ج 19 – تفسير سوره حديد).
سوم: آهن، همان فلز معروف است كه با هدايت خداوند از دل زمين استخراج گرديده و در اختيار بشر قرار داده شد و تاريخ كشف و استفاده از آن به زمان حضرت داود و اسكندر ذوالقرنين مىرسد و قرآن كريم حكايت بهرهگيرى اين دو شخصيت را از آهن بيان فرموده است. به هر حال آهن داراى منافعى است در صنعت كه موضوع بحث ما نيست و وسيله دفاعى است كه انسان در برابر دشمن از آن بهره مىگيرد و هيچ سلاحى به اندازه آهن از شدّت و تأثير برخوردار نبوده و امروزه نيز چنين است.
اما رابطه موارد ياد شده (كتاب، ميزان، آهن) بر چه اساس است؟
و به عبارت ديگر سلاح را با كتاب و قسط و عدل و ترازو چه رابطه مىباشد؟
رمز مطلب اينست كه انسانهاى سركش را كه به حق و عدل گردن نمىنهند، با سختى مىتوان به تسليم كشاند و اگر ترس نباشد زير بار حق و عدل نمىروند. از اينرو يك نظام الهى در عين حالى كه با كتاب و ميزان و آئين و قانون سروكار دارد از سلاح و قدرت و شدت بىنياز نيست چرا كه سركشان و ياغيان و قانون شكنان را با قدرت و اگر لازم شد با شمشير و سلاح متناسب هر زمان بايد به پذيرش حق فرا خواند. و از سركشى و طغيان بازداشت.
ناگفته نگذاريم كه اساس دين بر هدايت و رأفت و رحمت و عقل و درايت و انتخاب آگاهانه است اما رحمت و هدايت همه جا جواب نمىدهد.
همانگونه كه برخى زخمها را با مرهم مىتوان درمان كرد و برخى را جز با جراحى نمىتوان علاج كرد زخمهاى اجتماعى و غدههاى چركين جامعه را هميشه نمىتوان با رأفت و رحمت پاكسازى نمود و بىترديد به جراحى نياز است و اين جراحى ابزارش قانون كيفرى است و پشتوانه قانون سلاح و تنبيه و مجازاتهاى متناسب با تخلفات.
جالب است توجه كنيم كه رأفت و رحمت بر مجرمان به بيان قرآن در مقام اجراى حدود الهى مذموم و ناپسند است قرآن كريم در باب اجراى حد بر زناكاران مىفرمايد: «الزانى و الزانيه فاجلدوا كل واحد منهما مأة جلدة ولاتأخذكم بهما رأفة فى دين اللّه ان كنتم تؤمنون باللّه و اليوم الآخر و ليشهد عذابهما طائفة من المؤمنين»(سوره نور، آيه 2)
«مرد زنا كار و زن زناكار را هر يك صد تازيانه بزنيد و در دين خدا نبايد رأفت و ترحم نسبت به آنها بر شما چيره شود اگر خدا و روز قيامت را باور داريد. و بايد گروهى از مؤمنان شاهد كيفر دادن آنان باشند.»
آيا مسئولان قضائى در اين آيه تأمل كردهاند كه خداوند چه مىفرمايد؟ يك بار ديگر توجه فرمايند كه خداوند شرط ايمان به خدا و قيامت را اجراى حدود الهى بدون پروا و احساس ترحم نسبت به تبهكاران دانسته است و هم تأكيد فرموده كه هنگام اجراى حد گروهى تماشا كنند، كه زنا كار را تازيانه مىزنند تا وسيله عبرت براى ديگران باشد و به عواقب گناه بينديشند و فكر تجاوز و تعدّى به نواميس مردم را در سر نپرورند.(البته اين حد براى زناكاران مجرد است و براى زناكاران متأهل و زناى محصنه حد قتل و رجم مقرر گرديده است.)
مفهوم آيه كريمه اينست كه كسانيكه حدود الهى را اجرا نمىكنند به خدا و قيامت يا ايمان ندارند و يا ايمانشان ضعيف است و كسانيكه بر مجرم رحم مىآورند از راه حق و عدل خارج شده و به گسترش دامنه گناه و فساد دامن زدهاند. آنها به مجرمان امنيت مىدهند. اما ناامنى عمومى را در جامعه گسترش مىدهند، در چنين شرائطى هيچ تبهكارى از كيفر گناه خود بيم ندارد، به مثل معروف:
ترحم بر پلنگ تيز دندان
ستمكارى بود بر گوسفندان
حال اگر اين تبهكارى نسبت به نواميس جامعه از سر غفلت و تجاوز باشد بى شك كيفر آن سختتر و مجازات آن سنگينتر است. و بسا با عنوان محارب و مفسد قابل تعقيب و رسيدگى و مجازات باشد.
امروز باندهاى فسادى كشف و شناسائى مىشوند كه با آدمربائى و ربودن كودكان معصوم و پسران و دختران و تجاوز و قتل امنيت را از جامعه گرفتهاند. و با شهامت اسامى چون: «باند گرگ سياه – كركس – گروه وحشت – باند باغ خرمالو در روح سرگردان و قبيله فيوج باند قاچاق دختران به خارج و فروش آنها به خارجىها يدك مىكشند.» و هنرشان سرقت اتومبيل، شكستن قفل خانهها وبردن اموال مردم و ربودن نواميس مردم و كودكان دختر و پسر در راه مدرسه به بيابانها و كشاندن آنها به مناطق دور از شهر و تجاوز و قتل است و… برخى از اين باندها گرفتار مىشوند و در دادگاه اعتراف مىكنند و در صفحات حوادث اخبار دلخراش و ننگبار آن منتشر مىشود، اما معلوم نيست كار اينها به كجا مىكشد و دادگاههاى ما با آنها چه برخوردى مىكند!؟
در ديدارى كه نگارنده با رياست محترم قوّه قضائيه داشتم بعضى از اين موارد را مطرح كردم و گفتم كداميك از حدود الهى امروزه درباره اينان اجرا مىشود؟
اعمال اين باندها فراتر از يك عمل خلاف شرع است، آيا اينها از مصاديق بارز مفسد فى الارض نيست؟ و معالأسف هر روز رو به گسترش است. چند ماهى حداكثر اينها در زندان مىمانند و سپس با احترام مرخص مىشوند و از حقوق شهروندى برخوردار مىگردند و يا مرخصى مىگيرند و مىروند و ديگر برنمى گردند! آيا با اين سياست قضائى مىتوان جامعه و كشور را مديريت كرد و تأمين امنيت حقوقى براى كودكان معصوم و پسران و دختران جوان و نواميس مردم و حقوق و اموال عمومى نمود؟ پس احكام كيفرى اسلام براى كجاست؟ اگر دادگاهها و دادسراها اينگونه حوادث و مسببان برخورد مفسد و محارب نكند پس مصداق مفسد چه كسى است و چگونه مىتوان امنيت مالى و ناموسى براى مردم تأمين نمود.
بارى در شرائطى كه حكومت اسلامى در اختيار فقيهان و عالمان و دينداران قرار گرفته و فرصت تاريخى بىنظيرى فراهم آمده است اگر ما حدود اسلامى را اجرا نكنيم به اسلام و مسلمانان ستم كردهايم. پس حلال و حرام اسلام كه آئين ابدى است چه زمان بايد حفظ و حراست شود؟
نگارنده در يكى از شمارههاى همين ماهنامه مقالهاى داشتم با عنوان «دادسراهاى ما تا دارالقضاى مدينه» در آن مقاله به اين مطلب پرداختم كه چرا در شهر مدينه از جلو دارالقضا عبور مىكنيم آنجا را خلوت و كمتر ارباب رجوع مىبينيم و وقتى از جلو دادگسترىهاى كشورمان عبور مىكنيم مجرمان و شاكيان صف اندر صف ايستاده و يا نشسته و ماهها و سالها در انتظار رسيدگى به مسائلشان سرگردانند؟ هيچگاه آقايان متصدى امر قضا به اين موضوع فكر كردهاند! و در جستجوى علل آن بودهاند؟ و البته اين سخن امروز نيست كه سخن ديروز نيز مىباشد. و متأسفانه نه تنها از حجم پروندهها كاسته نشده كه با وجود دادسراها و دادگاهها و هيأتهاى حل اختلاف (كه آنهم ماجراى ديگرى دارد)، حجم پروندهها روبه افزايش نهاده است، هر روز دهها پرونده سر يك قاضى و يا داديار ريخته مىشود كه بايد فلهاى رسيدگى كند، نه فرصت تحقيق و بررسى وجود دارد و نه مىتوان نيرو اضافه كرد و سرانجام حق هاست كه به ناحق پايمال مىگردد و در اين بازار آشفته آنكه سود مىبرد مجرمان اند و رشوه دهندگان و صاحبان نفوذ كه از دست قانون مىگريزند و با چند صدهزار تومان جرمهاى سنگين صاف مىشود. در يكى از جرائد خواندم كه پرونده باند قاچاق دختران ايرانى به كشورهاى عربى در يكى از شعب
مطرح مىشود رئيس اين باند به اتهام قاچاق دختر ايرانى در دادگاه بدوى به سه تا پنج ماه حبس محكوم مىشود! و سپس در دادگاه تجديد نظر اين آدمى كه از فروش هر دختر حداقل 15 ميليون درآمد داشته به 300 هزار تومان جزاى نقدى محكوم مىشود و فرد مزبور بلافاصله با پرداخت اين مبلغ از زندان آزاد مىگردد!؟
واقعاً كه فاتحه چنين دادگاهى را بايد خواند كه با خائنان به ميهن و ناموس و شرف مردم اينگونه برخورد مىكند… نمونه از اين دست فراوان است كه اگر شماره بكنم مثنوى هفتاد من كاغذ خواهد شد. باند دزدى كه نود پرونده سرقت دارد و فاميل و خانواده آن دزدان حرفهاى هستند با نام «فيوج» به دست آگاهى مىافتد و به موارد جرم اعتراف مىكنند چند ماهى در زندان مىمانند و با شهامت دوباره و چندمين بار به حرفه خود برمىگردند نه تنها دستى از آنها بريده نمىشود كه موئى هم از سر آنها كم نمىگردد و با تجربه بيشتر به تخريب و سرقت خانهها و اموال مردم دست مىزنند؟ چرا دستگاه قضائى به فكر چارهجوئى نيست تازه به دستگاههاى انتظامى هم اخطار مىشود كه آنها حق ندارند كمتر از گل به مجرمان بگويند كه حقوق شهروندى ضايع مىشود!!
خلاصه آنكه جرم و جنايت چون قتل، مواد مخدر، تجاوز به عنف، قاچاق ناموس و سرقت و شرارت بيداد مىكند و كسى نيست دادرسى اساسى كند. اشكال كار كجاست؟ اگر پاسخ سؤال پيشين را توانستيم بدهيم كه چرا دارالقضاى مدينه آنقدر خلوت است و دادگسترى ما اينقدر ازدحام به حل مشكل نزديك شدهايم. اشكال اينست كه يا قوانين ما مشكل دارد و در صدد اصلاح آن نيستيم و يا ما از اجراى حدود الهى مىترسيم. براى مجرم احترام قائليم و نمىخواهيم به او از گل نازكتر بگوئيم و به عواقب اين رأفت نابجا كه قرآن از آن نهى كرده نمىانديشيم. مىترسيم جهان استكبارى ما را نقض كننده حقوق بشر بنامد! مثل اينكه ما آمدهايم دشمنان اسلام را راضى كنيم نه خدا و پيامبر(ص) را! در حاليكه تجربه 27 ساله نشان داده دشمنان ما به چيزى كمتر از دست كشيدن از آرمانهاى انقلاب اسلامى در همه زمينههاى سياسى، فرهنگى و اقتصادى و اجتماعى راضى نيستند…
اينكه در روايات آمده اجراى يك حد براى جامعه اسلامى از بارانهاى پى در پى سودمندتر است، اينكه قرآن كريم براى مفسد و محارب اشد مجازات را از قبيل بريدن دست و پا يا قتل يا تبعيد و امثال آن قائل شده است، اينكه قرآن فرمان مىدهد دست سارق و سارقه را قطع كنيد تا عبرتى براى ديگران باشد، كه با وجود شرائط عمل نمىشود، اينكه شرع مقدس فرموده مرتكب زناى محصنه و… را اعدام كنيد و يا قصاص را عامل حيات جامعه دانسته است و آيات و روايات و فقه آن پيش روى مسئولان قضائى است، و هر روز در قرآن مىخوانيم، اينها براى كجاست؟
از سوى ديگر سيستم قضائى ما به گونهاى است كه پرونده يك قتل مسلم يا تجاوز آشكار آنقدر از اين شعبه به آن شعبه و از بدوى به تجديد نظر و از آنجا به ديوان و از شهرستان به تهران و از تهران به شهرستان مىرود و بر مىگردد كه صفحات پرونده فرسوده مىشود و مجرم در زندان با پول اين ملت گردن خود را كلفتتر مىكند و خانواده مورد تجاوز يا مقتول آه و ناله مىكنند و كسى پاسخ گو نيست كه چرا حد اجرا نمىشود؟ و تأثير اجتماعى مجازاتهاى اسلامى كم رنگ و بىخاصيت مىگردد. اينها قابل رسيدگى است.
ما به اصلاحات جدى در اين قوه نيازمنديم چه از نظر تدوين و اصلاح قوانين و چه سيستم دادرسى كه با اطاله آن همه چيز لوث مىشود و چه در باب گزينش قضات كه بايد داراى تجربه تعهد و تدوين باشند و چه از نظر نظارت بر عملكرد دستگاهها كه با متخلفان صنفى برخورد مىشود و جلو رشوه و فساد گرفته شود و بطور خلاصه دستگاه قضائى بايد در امر قضا و وضع موجود بازنگرى جدى داشته باشد… هرچند به دشوارى اين امر اذعان داريم ولى از آن ناگزيريم.
پاورقي ها:
نقش امام حسن عسكرى (ع) در تفسير قرآن
جلوههايى از پاسدارى و مرزبانى از قرآن
امام حسن عسكرى(ع) علاوه بر تفسير آيات الهى و انجام وظيفه تعليم، تربيت و آموزش قرآنى و تفسيرى، در صحنه فكر و عمل به «پاسدارى از قرآن» و «مرزبانى از شريعت با قرآن» نيز مىپرداخت. اينك جلوههايى از تلاش مقدس آن امام را به نظاره مىنشينيم. الف: پاسدارى از قرآن
از زمان نزول قرآن هميشه شبهات و سؤالاتى پيرامون برخى آيات قرآنى يا كل قرآن مطرح بوده است، جداى از منشأ خير انديشانه يا مانع تراشانه اين سؤالات و شبهات، بايد گستردگى آن را مرتبط با رويكرد علمى، فلسفى، فقهى و… در هر عصر نسبت به قرآن دانست.
از اين روى در عصر برخى امامان مثل امام عسكرى(ع) و قبل از آن امام صادق(ع) و… شاهد شبهاتى گسترده كه گاه پيامدهاى اجتماعى و سياسى مهمى هم داشت مانند مسئله قديم بودن قرآن و…بودهايم. امام عسكرى(ع) خود را پاسدار قرآن مىدانست و در مقابل اين شبهات، به زدودن غبار از چهره قرآن و عيان كردن واقعيت آن مىپرداخت. قديم بودن قرآن!
ابوهاشم مىگويد با خودم گفتم دوست دارم بدانم ابومحمد عسكرى(ع) درباره قرآن چه مىگويد آيا آفريده شده يا نه؟ در حالى كه قرآن غير خداست؟ حضرت روبه من كرد و فرمود: آيا حديث امام صادق(ع) به تو نرسيده است كه فرمود: «وقتى قل هو اللّه احد نازل شد، خداوند براى آن چهار هزار بال آفريد. پس بر هر گروهى از فرشتگان كه مىگذشت، همه در برابرش فروتنى مىكردند و مىگفتند اين نسب (شناسنامه) پروردگار متعال است.(1) امام عسكرى(ع) به نقل ابن شهر آشوب، همچنين در جواب ابوهاشم (قرآن آفريده است يا نه؟) فرمود: ابوهاشم خداوند آفريدگار هرچيز است و هرچه جز او آفريده است.(2) امام عسكرى(ع) طبق اين دو روايت به روش روايى و نيز قرآنى پاسخ شبهه قديم بودن قرآن را داده است. نسبت بداء به خداوند
از جمله انحرافهايى كه برخى با توجه بر آيات قرآن مانند: آيات مربوط به تعويض قبله، مرتكب شدهاند، مسئله نسبت دادن بداء به خداوند است. امام عسكرى(ع) با روش روايى و بيان شأن نزول، اين شبهه را چنين مىزدايد: امام حسن عسكرى(ع) مىفرمود: زمانى كه پيامبر خدا(ص) در مكه بود، خداى متعال فرمان داد در نمازش رو به سوى بيت المقدس كند و كعبه را ميان خود و آن قرار دهد، اگر ممكن شود. و اگر ممكن نشد، رو به بيت المقدس كند، هر طور كه شد.
پيامبر خدا(ص) در طول سيزده سالى كه در مكه بود، چنين كرد. چون به مدينه رفت، در آنجا پايبند بود رو به بيت المقدس باشد، رو به آن كرد و هفده يا شانزده ماه از كعبه روى برگرداند. گروهى از سركشان يهود شروع كردند به گفتن اينكه: «به خدا قسم! محمد نمىداند چگونه نماز مىخواند، او به قبله ما رو مىكند و در نمازش شيوه و عبادت ما را پيش گرفته است.»
وقتى سخن آنها به گوش پيامبر خدا(ص) رسيد، بر او سخت آمد و از قبله آنان خوشش نيامد و كعبه را دوست داشت. حضرت جبرئيل آمد. پيامبر فرمود: اى جبرييل دوست دارم خداوند مرا از بيت المقدس رو به كعبه برگرداند. آنچه از سوى يهوديان نسبت به قبله خود به گوشم مىرسد، آزارم مىدهد. جبرئيل گفت: از خدا بخواه روبهكعبهات بگرداند، او خواستهات را رد نمىكند و تو را از درخواستت محروم نمىسازد. چون دعايش به پايان رسيد، جبرئيل بالا رفت.پس از ساعتى برگشت و گفت: بخوان اى محمد «قد نرى تقلّب وجهك شطر المسجد الحرام و حيث ماكنتم ففولّوا وجوهكم شطره…؛(3) مىبينيم كه صورتت را به سوى آسمان بر مىگردانى. پس تو را به قبلهاى خواهيم گرداند كه آن را بپسندى. پس چهرهات را به سوى مسجد الحرام برگردان و هرجا كه بوديد، صورتهايتان را به طرف آن برگردانيد.»
يهوديان در آن هنگام گفتند: «چه چيزى آنان را از قبلهاى كه داشتند، برگرداند…»(4) خداوند بهترين پاسخ را به آنان داد: «قل للّه المشرق و المغرب…؛(5) بگو مشرق و مغرب از آن خداست.»
امام حسن عسكرى(ع) فرمود: گروهى از يهود نزد پيامبر آمدند و گفتند: اى محمد! اين قبله بيت المقدس است كه چهارده سال به سوى آن نماز خواندى، اكنون چرا رهايش كردى؟ آيا آنچه پيشتر مىكردى حق بود كه به باطل رو كردى؟ چرا كه آنچه مخالف حق باشد، باطل است. يا قبله نخستين باطل بود. پس در اين مدت بر باطل بودهاى. پس چه چيزى ايمن مىدارد كه اكنون بر باطل باشى؟ پيامبر فرمود: آن حق بود، اين هم حق است. خداوند مىفرمايد: «قل للّه المشرق و المغرب يهدى من يشاء الى صراطٍ مستقيم؛ بگو مشرق و مغرب مال خداست. هركه را بخواهد، به راه راست هدايت مىكند. اى بندگان خدا! اگر خدا صلاح شما را در روى كردن به مشرق بداند، به آن فرمان مىدهد و اگر در مغرب بداند، به آن فرمان مىدهد و اگر در غير اين دو بداند به همان دستور مىدهد. پس تدبير الهى را درباره بندگانش و اراده او را در مصلحت خودتان انكار نكنيد.
سپس پيامبر به آنان فرمود: شما كار و تلاش را در روز شنبه تعطيل كرديد و در روزهاى ديگر انجام داديد باز هم شنبه تعطيل كرديد و پس از آن كار كرديد، آيا حق را رها كرده و به باطل روى آورديد يا باطل را ترك كرده و به حق روى آوريد؟ يا باطل را به سوى باطل يا حق را به سوى حق ترك كرديد؟ هرگونه كه خواستيد بگوييد، همان سخن و پاسخ پيامبر به شماست. گفتند: كار نكردن در شنبه حق است كار كردن پس از آن هم حق است. پيامبر فرمود: قبله بودن بيت المقدس در آن وقت حق بود و قبله بودن كعبه در اين وقت حق است.
به او گفتند: اى محمد در نماز به سوى بيت المقدس، براى فرمان پروردگارت به عقيده خودت «بداء» و تغيير نظر پيش آمده كه تو را به سوى كعبه برگرداند؟ فرمود: نظر خدا عوض شد، او سرانجامها را مىداند و بر مصلحتها تواناست، نه بر خود، كار غلطى را جبران مىكند و نه رأى تازهاى بر خلاف نظر پيشين مىيابد. او منزّه از اين است مانعى هم براى او از انجام خواستهاش پديد نمىآيد. تغيير نظر براى كسى است كه چنين باشد و او از اين صفات منزّه است.
سپس فرمود: اى قوم يهود! از خدا به من خبر دهيد آيا بيمار نمىكند، سپس سلامتى مىدهد، تندرست نمىكند، سپس بيمار مىكند، آيا نظرش برگشته؟ آيا زنده نمىكند و نمىميراند؟( آيا شب را پس از روز و روز را پس از شب نمىآورد؟) آيا در همه اينها نظرش برگشته است؟ گفتند: نه فرمود: همين گونه خداوند پيامبرش محمد را فرمان داد به سوى كعبه بازگردد. پس از آنكه او را فرمان داده بود به سوى بيت المقدس نماز بخواند و در فرمان اول نظرش عوض نشد…خداوند در وقتى به خاطر مصلحتى كه دارد به شما فرمان مىدهد، در وقت ديگر به خاطر مصلحت ديگرى دستور ديگرى مىدهد. اگر در هر حال خدا را اطاعت كنيد، شايسته پاداش مىشويد…»(6) تناقض آيات قرآن
شواهد فراوانى بر «تفسير قرآن با قرآن» از زمان ائمه تا كنون در دست است. مانند معناى ليس عليكم جناح در «اذا ضربتم فى الارض فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصلاة» كه امام باقر(ع) بر اساس آن نماز مسافر را واجب مىدانست شكسته باشد و (لاجناح را به معناى وجوب) معنا مىكردند و دليل آن را با آيه ديگرى «فمن حج البيت او اعتمر فلاجناح عليه ان يطوّف بهما» توضيح مىدادند كه در آن فلاجناح به معناى وجوب است و طواف حج واجب است.(7) و به طور مرسل از پيامبر نقل شده است كه القرآن يفسر بعضه بعضاً؛(8) اما رواياتى هم هست كه توهم مخالفت با روش قرآن به قرآن دارد، مانند حديث امام صادق(ع) كه «قال ابى ماضرب رجل القرآن بعضه ببعض الّا كفر» پدرم فرمود هيچ كس بعضى از قرآن را به بعضى ديگر نزد مگر اينكه كافر شد.»(9) محققان معتقدند شايد منظور از اين ضرب القرآن، همان تناقض گيريهايى از قرآن است كه در زمان امام على(ع) و امام عسكرى(ع) زنديقها انجام مىدادند، آنان مثل روش قرآن به قرآن، آيات را در مقابل هم قرار مىدادند، اما به جاى تلاش براى فهم ارتباط و مناسبت آيات، به القاى تناقض در آنها دامن مىزدند.(10) حكايت اسحاق كندى نمونه روشنى از اين گرايش است. ابن شهرآشوب از ابوالقاسم كوفى در كتاب تبديل چنين نقل مىكند: اسحاق كندى كه در زمان خود فيلسوف عراق بود، مشغول تأليف كتابى درباره «ناقض قرآن» شد. وى خود را به آن مشغول و در خانهاش آغاز به تحقيق و تأليف كرد. روزى كه يكى از شاگردانش خدمت امام عسكرى رسيد، حضرت پرسيد: آيا ميان شما مرد رشيدى نيست كه استادتان كندى را از كارى كه درباره قرآن به آن مشغول است، باز دارد؟ وى گفت: ما شاگردش هستيم. چگونه شايسته است كه در اين مورد يا موارد ديگر به او اعتراض كنيم؟ امام فرمود: اگر چيزى به تو بگويم، به او مىرسانى؟ گفت: آرى. فرمود: نزدش برو و با او هم صحبت شو و در كارها كمكش كن وقتى خوب رفيقش شدى: بگو: مسئلهاى برايم پيش آمده است كه مىخواهم بپرسم. او از تو خواهد خواست كه سؤالت را بپرسى. آن وقت بپرس: اگر سخنگوى به اين قرآن و صاحب اين سخن (خدا) پيش تو بيايد، آيا ممكن است بگويد مقصودش از اين گفتهها چيزى غير از آن است كه تو مىپندارى؟ او خواهد گفت: آرى، ممكن و رواست. چون خدا كسى است كه اگر بشنود، مىفهمد. وقتى اين را پذيرفت، بگو: چه مىدانى، شايد مقصودش غير از آن باشد كه تو فهميدهاى ؛ آنگاه معنايى بر خلاف مقصودت خواهد شد. آن شخص نزد كندى رفت و هرآنچه امام فرموده بود، اجرا كرد. تا اينكه سؤالش را مطرح كرد. وى گفت:تكرار كن. او تكرار كرد. اسحاق پيش خود انديشيد و متوجه شد كه در لغت چنين احتمالى هست. و در نظر هم شدنى است. گفت: تو را قسم مىدهم بگو اين نكته را از كجا مىگويى؟ گفت: چيزى بر دلم گذشت، با تو در ميان گذاشتم. اسحاق نپذيرفت و گفت، تو و كسى كه هم اندازه تو باشد، به اين نكته نمىرسد. بگو از كجا اين را فهميدهاى؟ گفت: ابومحمد (امام عسكرى(ع)) چنين فرمانم داد. گفت: اينك راست گفتى. اين سخن جز از چنان خاندانى برنمىآيد. سپس آتش خواست و هرچه را نوشته بود، سوزاند.(11) سؤال از فلسفه آيات
كلينى از اسحاق بن محمد نخعى نقل مىكند كه فهفلى از امام حسن عسكرى(ع) پرسيد چرا زن بينواى ضعيف يك سهم مىگيرد، اما مرد دو سهم؟ (اين اعتراض به حكمى است كه نص قرآن است: للذكر مثل حظّ الانثيين)(12) امام عسكرى فرمود: انّ المراة ليس عليها جهاد ولانفقة ولا عليها معقله انما ذلك على الرجال؛(13) زن نه وظيفه جهاد دارد، نه نفقه و نه ديه خطاى، خويشان بر عهده اوست. اينها بر عهده مردان است.»
پيش خودم گفتم به من گفته شده بود كه ابن ابى العوجا همين مسئله را از امام صادق(ع) پرسيده بود و حضرت همين جواب را داده بود. امام عسكرى(ع) فرمود: آرى اين مسئله، مسئله ابن ابى العوجاء است. هرگاه سؤال يكى باشد. جواب ما نيز يكى است. براى آخرين ما همان جارى است كه بر اولين ما. و اولين ما و آخرين ما در دانش برابر است و پيامبر خدا(ص) و اميرمؤمنان(ع) فضيلت خاص خود را دارند.»(14)
درباره فلسفه روزه نيز كه نص قرآنى دارد، امام فرموده است: تا ثروتمند، سختى و گرسنگى را بيابد و به فقير عاطفه و مهرورزى كند.(15) سؤال از اخذ ميثاق الهى
ابوهاشم مىگويد: نزد ابو محمد(ع) بودم كه محمد بن صالح ارمنى درباره معنى آيه: «و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و أشهدهم على انفسهم ألست بربكم قالوا بلى شهدنا؛(16) و آن گاه كه پروردگارت از نسل فرزندان آدم، ذريه آنها را برگرفت و آنها را بر (خدايى) خود گواه ساخت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟ همه گفتند: آرى ما گواهى مىدهيم.» حضرت فرمود: با اين كار معرفت به خدا محقق شد و آن زمان را فراموش كردند، ولى آن را به ياد خواهند آورد و گرنه كسى نمىدانست آفريدگار و روزى دهندهاش كيست؟(17) سؤال از مرگ
احمد بن حسن حسينى مىگويد: از امام حسن عسكرى(ع) پرسيدند مرگ چيست؟ (يك واژه قرآنى) امام فرمود: تصديق و باور به چيزى كه نمىشود. پدرم از پدرش از امام صادق(ع) روايت كرد: هرگاه مؤمن بميرد، مرده نيست. همانا كافر مرده است خداوند مىفرمايد: «يخرج الحى من الميت؛(18) مرده را از زنده بيرون مىآورد.» يعنى مؤمن را از كافر و كافر را از مؤمن.(19) سؤال از برگزيدگان خدا
ابوهاشم جعفرى مىگويد از امام عسكرى(ع) درباره اين آيه پرسيدم: «ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن اللّه؛(20) سپس كتاب را به ميراث كسانى رسانيديم كه ايشان را از بندگان خود برگزيديم، پس برخى از آنان به خويش ستمگر بودند و برخى ميانه رو بودند و بعضى به اذن خدا در كارهاى نيك پيشتاز بودند.»
امام فرمود: همه از خاندان محمد اند. آن كه بر خود ستم كرده، كسى كه به امام اعتراف ندارد و ميانه رو كسى است كه امام را بشناسد و پيشتاز كارهاى نيك به اذن خدا، امام است.(21) ب: مرزبانى از شريعت با قرآن
بخشى از شخصيت قرآنى امام را بايد در مقابلهاش با مسائل و مشكلات اعتقادى و فكرى از طريق قرآن شناخت. امام عسكرى(ع) براى هر مسئلهاى، پاسخى شايسته از قرآن ارائه مىكند و به اين وسيله جلوى بسيارى از انحرافها را از لحاظ مبنايى سد مىكند:
رد غلوّ نسبت به ائمه با: بل عبادمكرمون لايسبقونه بالقول..؛
ادريس بن زياد كفرتوثايى مىگويد: درباره آنان و ائمه، بسيار افراط مىكردم. روزى براى ديدار ابومحمد(ع) روانه سامرا شدم و خسته از راه سفر وارد شهر شدم. خود را به پلكان حمامى افكندم و خواب مرا در ربود. با ضربه عصاى مخصوص ابومحمد(ع) بيدار شدم. آن بزرگوار را شناختم و به پاخاستم و در حالى كه سوار بود و غلامان پيرامونش را گرفته بودند، پشت پا و زانوى حضرت را بوسيدم. اين نخستين برخورد من با حضرت بود. امام به من فرمود: اى ادريس «بل عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون؛(22) بلكه آنان (فرشتگان) بندگان مقرب خدايند و در گفتار بر او سبقت نمىگيرند و به فرمان او عمل مىكنند.»
عرض كردم: مولاى من! همين مطلب مرا بسنده است و من تنها براى اين كه همين را از شما بپرسم، خدمتان آمده بودم.(23) امام (ع) با اين پاسخ قرآنى وى را متوجه كرد كه حتى فرشتهها نيز فرمان بر خدايند و از خود اختيارى ندارند. ائمه نيز بندگان خدايند و در گفتار و عمل تابع او. بنابراين نبايد آنان را از شأن بندگى خارج كرد و با غلو و بزرگ نمايى شأن الهى به آنان داد.
رد مفوضه با: ذو ماتشاؤن الا ان يشاء اللّه
مفوضه معتقدند خداوند حضرت محمد(ع) را آفريد و آفرينش دنيا را به وى سپرد و هرچه در دنياست او آفريده است. همين طور گفتهاند: اين كار به على(ع) سپرده شده است.(24)
راوندى مىگويد گروهى از مفوضه كامل بن ابراهيم مدنى را نزد ابومحمد(ع) فرستادند. وى مىگويد: وارد شدم و كنار در كه پردهاى داشت، نشستم. در همان حال بادى وزيد و گوشهاى از پرده كنار رفت. كودكى را ديدم كه چون پاره ماه مىدرخشيد و حدود چهار سال داشت. به من فرمود: اى كامل بن ابراهيم! به خود لرزيدم و الهام شد كه بگويم: بله مولاى من! فرمود:…آمدهاى درباره سخن مفوضه بپرسى؟ آنان دروغ مىگويند. بلكه دلهاى ما ظرفهاى خواست الهى است. هرگاه او بخواهد ما هم مىخواهيم: خدا مىفرمايد: «و ما تشاؤن الّا أن يشاء اللّه»(25) امام عسكرى(ع) به من فرمود: چرا نشستهاى پاسخت را داد. برخيز.(26)
رد عفو مشركان با: ان اللّه لايغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك لمن يشاء
ابوهاشم مىگويد: شنيدم امام عسكرى(ع) مىفرمود: خداوند در روز قيامت چنان عفو مىكند كه بر دل بندگان خطور مىكند، تا آنجا كه مشركان مىگويند: «واللّه ربنا ما كنّا مشركين؛(27) سوگند به خدا، پروردگارمان، ما مشرك نبوديم.» به ياد حديثى افتادم كه يكى از شيعيان از اهل مكه نقل كرده بود كه: پيامبر خدا اين آيه را مىخواند: «ان اللّه يغفر الذّنوب جميعاً؛(28) خداوند همه گناهان را مىبخشد.» مردى گفت: و هر كسى را كه شك ورزد. از آن سخن ناخشنود شدم و نسبت به آن مرد ابراز ناخشنودى كردم و در حالى كه پيش خود چنان مىگفتم، امام رو به من كرد و فرمود: «انّ اللّه لايغفر ان يشرك به ويغفر مادون ذلك لمن يشاء؛(29) خداوند شرك را نمىآمرزد و جز آن را براى هركه بخواهد مىآمرزد. او بد سخن گفت: و بد چيزى روايت كرد.(30)
رد محدوديت در علم خدا با تفسير (يمحوا اللّه ما يشاء)
شيخ طوسى از ابوهاشم جعفرى نقل مىكند كه محمد بن صالح ارمنى از امام عسكرى(ع) درباره اين آيه (يمحوا اللّه ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب؛(31) خدا آنچه را بخواهد محو مىكند و ثابت مىكند و اصل كتاب نزد اوست.» پرسيد. امام فرمود: جز آنچه را كه بوده، محو مىكند؟ و جز آنچه را نبوده ثابت مىكند؟
پيش خودم گفتم اين بر خلاف گفته هشام بن حكم است كه خداوند چيزى را تا نشود نمىداند! امام به من نگريست و فرمود: خداوند عظيم الشأن كه پيش از وجود اشياء به آنها علم دارد، از اين اوهام برتر است. اوست آفريدگار قبل از هر آفريده و پروردگار قبل از پرورش يافته و توانا و قادر قبل از وجود قدرت.
مبارزه با اسرائيليات در مورد هاروت و ماروت با آيه (لايعصون اللّه ما امرهم و يفعلون مايؤمرون)
صدوق از يوسف بن محمد بن زياد و على بن محمد بن يسار از پدر اين دو چنين نقل مىكند: به امام حسن عسكرى(ع) گفتيم گروهى نزد ما فكر مىكنند هاروت و ماروت دو فرشته بودند كه ملائكه آن دو را برگزيدند و چون گناه بنى آدم زياد شد، خداوند آن دو را با فرشته سومى به دنيا فرستاد. آن دو فريفته زهره شدند و خواستند با او زنا كنند و شراب نوشيدند و انسان گشتند و خدا آن دو را در بابل عذاب مىكند و جادوگران از آن دو جادو مىآموزند و خداوند آن زن را به صورت اين ستاره كه زهره است مسخ كرد. امام فرمود: پناه به خدا از اين سخن! فرشتگان خدا معصوماند و به لطف الهى از كفر و كارهاى زشت مصوناند. خداوند درباره آنان مىفرمايد: «لا يعصون اللّه ما امرهم و يفعلون مايؤمرون؛(32) خدا را در آنچه فرمانشان داده نافرمانى نمىكنند و هرچه به آنان امر شود، انجام مىدهند.» و نيز مىفرمايد: «له من فى السموات و الارض و من عنده لايستكبرون عن عبادته و لا يستحسرون؛(33) آنچه در آسمانها و زمين است و آنكه نزد اوست، يعنى فرشتگان، براى اوست. از عبادت او نه تكبّر مىورزند و نه خسته مىشوند. شب و روز او را تسبيح مىكنند و سست نمىشوند.» و نيز درباره فرشتگان مىفرمايد: «بل عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم ولايشفعون الّا لمن ارتضى و هم من خشيته مشفقون؛(34) بلكه بندگانى مورد احتراماند. در گفتار بر خدا سبقت نمىگيرند و به فرمانش عمل مىكنند، آنچه را پيش روى آنان و پشت سر ايشان است، مىدانند و جز براى كسى كه او بپسندد، شفاعت نمىكنند و آنان از خشيت الهى در هراساند.»
سپس فرمود: اگر چنان بود كه مىگويند، بايد خداوند آن فرشتهها را جانشين خود در زمين قرار داده باشد و در دنيا مثل پيامبران يا امامان باشند. آنگاه از پيامبران و امامان كشتن انسان و زنا سر بزند؟ آيا نمىدانى خداى متعال هرگز زمينى را از پيامبر يا امامى از جنس بشر خالى نگذاشته است. آيا خدا نمىفرمايد: «ما پيش از تو پيامبرى به سوى مردم نفرستاديم مگر مردانى از اهل آباديها كه به آنان وحى مىكنيم؟»(35) پس خبر داده كه فرشتگان را براى امام و حاكم بودن به زمين نفرستاده است بلكه آنان را به سوى پيامبران فرستاده است.(36) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. الخرائج و الجرائح، ج 2،ص 686، ح 6. 2. المناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 436. 3. سوره بقره، آيه 144. 4. همان، آيه 142. 5. همان. 6. احتجاج طبرسى، ج1، ص 81، ح 25. 7. وسايل الشيعه، ج 5، ص 538، باب 22 از ابواب صلوة مسافر، ح 2. 8. مطالعه بيشتر، ر.ك به: درآمدى بر تفسير علمى قرآن، ص 92. 9. كافى، ج 2، ص 632، بحارالانوار، ج 89، ص 39. 10. روايات مفصلى در بحارالانوار آمده است كه شايد منظور از روايت ضرب القرآن جواب به اين افراد باشد. بحارالانوار، ج 90، ص 98 – 142. 11. المناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 424. 12. سوره نساء، آيه 11. 13. الكافى، فروع، ج 7، ص 85، كتاب المواريث، باب علة كيف صار للذكر سهمان و للانثى سهم، ح 2. 14. همان، ج 4، ص 181، ح 6. 15. سوره اعراف، آيه 172. 16. كشف الغمه، ج 3، ص 209، واثبات الوصية، ص 241. 17. سوره روم، آيه 19. 18. معانى الاخبار، ص 290، ج 10 (اين پاسخ در واقع تفسير روايى آيه نيز است). 19. سوره فاطر، آيه 32. 20. الثاقب فى المناقب، ص 566، ح 506. 21. سوره انبياء، آيه 26. 22. با خورشيد سامرا، ص 8 و 267 به نقل از: بحارالانوار، ج 50، ص 283. 23. با خورشيد سامرا، ص 266 به نقل از شرح باب حادى عشر، ص 99، بحارالانوار، ج 25، ص 342. 24. سوره انسان، آيه 30. 25. با خورشيد سامرا، ص 267، به نقل از الغيبة، ص 148. 26. سوره انعام، آيه 23. 27. سوره زمر، آيه 53. 28. سوره نساء، آيه 48. 29. الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 682، ح 7. 30. سوره رعد، آيه 39. 31. اثبات الوصية، ص 241، كشف الغمه، ج 3، ص 210. 32. سوره تحريم، آيه 6. 33. سوره انبياء، آيه 19. 34. همان، آيه 26 – 28. 35. سوره يوسف، آيه 109. 36. عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 243، ذيل ح 1.
جهانى بودن رسالت ختم پيامبران
خبر دردناك اهانت برخى غربيان (هلند و دانمارك) به ساحت مقدس خاتم پيامبران حضرت محمّد(ص) و حمايت تلويحى سران آمريكا و آلمان از اين اهانت جسورانه به گوش همه جهانيان رسيد، و نه تنها قلب مسلمانان جهان را جريحهدار نمود كه قلب هر انسان آزاد انديش و خردورز را محزون نمود. منتهى مسلمانان جهان بيش از ديگران سنگينى اين اهانت را بر قلب و دوش خود احساس نموده و با تظاهراتها و اعتراضهاى وسيع و گسترده اهانت گران و غربيان را وادار به عقب نشينى مفتضحانه نمودند.
نكتهاى كه بايد به آن توجّه بشود اين امر است كه اهانت به شخص پيامبر خاتم، فقط اهانت به شخص او و يا توهين به بيش از يك ميليارد مسلمان نيست بلكه توهين به كلّ بشريت و آزاديخواهان جهان است چرا كه پيامبر اكرم(ص) رسالتش جهانى بود و قرآن كريم را براى كلّ بشريت به ارمغان آورد، و غربيان نيز جيرهخوار مكتب مترقى اسلام و بهره برنده از علوم بىپايان قرآن مىباشند.
«دنيورت» مىنويسد: «واجب است اعتراف كنيم كه علوم طبيعى و فلكى و فلسفه و رياضيات كه در اروپا رواج گرفت عموماً از بركت تعليمات قرآن است و ما مديون مسلمانانيم بلكه اروپا از اين جهت شهرى از اسلام است.»(1)
كارلايل مورّخ و دانشمند معروف انگليسى درباره قرآن مىگويد: «مزاياى اوليه قرآن و اركان اساسى آن مربوط به حقيقت و احساسات پاك و عناوين برجسته و مسائل و مضامين مهم آن است كه هيچگونه شك و ترديد در آن راه نيافته و پايان تمام فضائل را كه موجد تكامل و سعادت بشرى است در برداشته و آنها را به خوبى نشان مىدهد.»(2) به اين جهت توهين كنندگان به حضرت محمد(ص) هم نمك نشناسى كردهاند، چرا كه از كلمات قرآنى كه پيامبر خاتم (ص) آورد، بهرهمند، و از نعمتهاى آن استفاده كردند ولى نمك دان را شكستند، و هم توهين به همه بشريت كردند چرا كه رسالت پيامبر اكرم جهانى و بشرى است. آنچه پيش رو داريد نگاهى است به برخى آيات و نامههاى پيامبراكرم(ص) به سران كشورهاى آن روز، كه نشانه جهانى بودن رسالت آن حضرت، و عمومى بودن تعاليم در براى همه بشريت است. الف: آيات قرآن
آيات متعددى از قرآن دلالت بر جهانى بودن رسالت پيامبر اكرم(ص) دارد كه به نمونههايى اشاره مىشود: 1- رسول همگان
«قل يا ايّها النّاس انّى رسول اللّه اليكم جميعاً الّذى له ملك السّموات و الارض؛(3) بگو: اى مردم من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم همان خدايى كه حكومت آسمانها و زمين از آن اوست.» در حديثى از امام مجتبى (ع) چنين مىخوانيم: عدهاى از يهوديان نزد پيامبر(ص) آمدند و گفتند: اى محمّد تويى كه گمان مىبرى فرستاده خدايى و همانند موسى(ع) بر تو وحى فرستاده مىشود؟! پيامبر اكرم(ص) كمى سكوت كرد، سپس فرمود: آرى منم سيد فرزندان آدم و به اين افتخار نمىكنم، من خاتم پيامبران و پيشواى پرهيزكاران و فرستاده پروردگار جهانيانم. آنها سؤال كردند به سوى چه كسى؟ به سوى عرب يا عجم يا ما (يهوديان)؟ خداوند آيه فوق را نازل فرمود: و با صراحت جهانى بودن رسالت آن حضرت را به تمام بشريّت اعلام نمود.(4) 2- مبعوث براى جهانيان
«و ما ارسلناك الّا كافّة للنّاس بشيراً و نذيراً ولكنّ اكثر النّاس لايعلمون؛(5) ما تو را جز براى همه مردم نفرستاديم تا (آنها را به پاداشهاى الهى) بشارت دهى و (از عذاب او) بترسانى ولى اكثر مردم نمىدانند.»
اين آيه به خوبى عموميّت و جهانى بودن رسالت پيغمبر را مىرساند و خود نيز فرمود: «بعثت الى الاحمر و الاسود؛(6) من به سوى (تمامى انسانها از) سرخ و سياه مبعوث شدهام.» 3- رحمت براى جهانيان
«و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين؛(7) ما تو را جز براى رحمت جهانيان نفرستاديم.» عموم مردم دنيا اعم از مؤمن و كافر مرهون رحمت پيامبر خاتمند چرا كه حضرت محمد(ص) نشر آيينى را به عهده گرفته است كه سبب نجات همگان است منتهى عدهاى از اين رحمت الهى يا به عمد يا از روى بىخبرى بهره نمىبرند. رحمت بودن پيامبر اكرم(ص) نه براى زمينيان است كه آسمانيان را نيز در بر مىگيرد. شاهد مدّعا حديث ذيل است بعد از نزول آيه فوق، پيامبر از جبرئيل پرسيد: آيا چيزى از اين رحمت عائد تو شد. جبرئيل در پاسخ عرض كرد: بلى من از پايان كار خويش بيمناك بودم، امّا به خاطر آيهاى كه در قرآن بر تو نازل شد از وضع خود مطمئن شدم آنجا كه خداوند مرا با اين جمله مدح كرده «ذى قوّةٍ عند ذى العرش مكين؛(8) صاحب قدرت است و نزد (خداوند) صاحب عرش، مقام والايى دارد.»(9) 4- قرآن براى همه است
«و اوحى الىّ هذا القرآن لانذركم به و من بلغ؛(10) اين قرآن را بر من وحى كرده است تا شما و تمام كسانى را كه اين قرآن به آنها مىرسد انذار كنم.»
جمله «و من بلغ» بخوبى رسالت جهانى قرآن و دعوت عمومى و همگانى آن را اعلام مىدارد تعبيرى از اين كوتاهتر و جامعتر براى اداى اين منظور تصور نمىشود و دقّت در وسعت آن مىتواند هرگونه ابهامى را در مورد عدم اختصاص دعوت قرآن به نژاد عرب و يا زمان و منطقه خاصى بر طرف سازد. ب: نامههاى حضرت به سران كشورها
در ماه ذيحجّه سال ششم هجرت هنگامى كه پيامبر از حديبيّه برگشت تصميم گرفت افرادى را با نامه نزد پادشاهان بفرستد و آنها را دعوت به اسلام نمايد. خدمت پيامبر عرض شد يا رسول اللّه! پادشاهان نامهاى كه مهر نداشته باشد نمىخوانند، حضرت انگشترى را كه نگين آن از نقره بود و نقش آن اين بود «محمد رسول اللّه» تهيه كرد و نامه را به وسيله آن مهر مىنمود. در آن سال شش نفر را در يك روز به كشورهاى مختلف اعزام نمود كه هر كدام از آنها با زبان همان كشور آشنايى داشتند و سخن مىگفتند اين حركت حضرت در زمانى كه هنوز مكّه فتح نشده بود نشان از جهانى بودن رسالت آن حضرت براى تمام بشريت دارد، در ذيل به تعدادى از اين نامهها اشاره مىشود. 1- نامه به نجاشى
رسول خدا(ص) عمروبن اميّه را با دو نامه نزد نجاشى به حبشه فرستاد، در يكى از آنها او را به اسلام دعوت كرده بود و مقدارى از آيات قرآن را در آن آورده بود، نجاشى هنگامى كه نامه رسول خدا را گرفت آن را بر ديده گذاشت و از تخت خود به زير آمد و به جهت تواضع روى زمين نشست. سپس اسلام آورد و شهادت حق را به زبان جارى ساخت و گفت: اگر استطاعت داشتم خدمت او مىرسيدم. و در جواب پيامبر اكرم(ص) نوشت كه من اجابت نمودم و به دست جعفربن ابى طالب اسلام اختيار كردم. در نامه دوم به نجاشى امر كرده بود كهام حبيبه دختر ابوسفيان را كه در حبشه شوهرش را از دست داده بود به عقد آن حضرت درآورده و اصحابش را كه در حبشه هستند به مدينه بفرستد. او نيز قبول كرد و با دو كشتى آنها را روانه مدينه نمود.(11) 2- نامه به مقوقس
«حاطب بن ابى بلتعه» مرد دلاور و سواركار چابكى بود كه مأمور شد نامه حضرت را به «مقوقس» حكمران «مصر» برساند، ترجمه نامه اين است:
بنام خداوند بخشنده مهربان (نامهاى است) از محمد فرزند عبداللّه به «مقوقس» بزرگ قبطيان درود بر پيروان حق، من تو را به آيين اسلام دعوت مىكنم، اسلام آور (تا از خشم خداوند) در امان باشى، اسلام آور تا خداوند به تو «پاداش بدهد و اگر از آيين اسلام روى گردانى، گناه قبطيان نيز برتو است؛…» سفير پيامبر اسلام خود را به اسكندريه رسانده و با زورقى خود را به كاخ مقوقس رساند، او «حاطب» را به حضور پذيرفت و بعد از خواندن نامه و مقدارى فكر، گفت: اگر به راستى محمّد پيامبر خدا است چرا مخالفان او توانستند كه وى را از زادگاه خود بيرون كنند و ناچار شد كه در مدينه مسكن گزيند، چرا بر آنها نفرين نمىفرستد تا آنها نابود شوند؟! سفير پيامبر(ص) در جواب گفت: حضرت عيسى پيامبر خدا بود شما نيز به رسالت او گواهى مىدهيد موقعى كه بنى اسرائيل نقشه قتل او را كشيدند چرا وى درباره آنها نفرين نكرد تا خدا آنها را نابود سازد؟ فرماندار كه انتظار چنين پاسخى را نداشت زبان به تحسين گشوده، گفت: «آفرين بر تو مرد فهميدهاى هستى و از طرف شخص فهميده و با كمالى پيغام آوردهاى.»(12) در مذاكرات خصوصى بين سفير و مقوقس او به اسلام تمايل پيدا كرد ولى از اظهار آن بخاطر ترس مخالفت قبطيان خوددارى نمود و در نامه به پيامبر اكرم(ص) چنين پاسخ داد: «نامهاى است به محمد فرزند عبداللّه از مقوقس بزرگ قبط، درود بر تو، من نامه تو را خواندم و از مقصود تو آگاه شدم و حقيقت ترا يافتم، من مىدانستم كه پيامبرى ظهور خواهد كرد ولى تصور مىنمودم كه از نقطه شام مبعوث خواهد شد، من مقدم سفير تو را گرامى شمردم. سپس در نامه خود به هدايائى كه براى پيامبر فرستاده بود اشاره مىكند از جمله چهاركنيز كه يكى از آنها ماريه قبطيّه، مادر ابراهيم بود، و نامه را با جمله «سلام بر تو» به پايان مىبرد.»(13) 3- نامه به قيصر روم
قيصر پادشاه روم با خدا پيمان بسته بود اگر در نبرد با ايران غالب شود، به شكرانه اين پيروزى بزرگ از مقر حكومت خود «قسطنطنيه» به زيارت بيت المقدس پياده برود. او پس از پيروزى به نذر خود جامه عمل پوشاند و پياده رهسپار «بيت المقدس» شد. دحيه كلبى مأمور شد كه نامه رسولخدا(ص) را به قيصر برساند، او پيش از آن كه شام را ترك گويد در يكى از شهرهاى شام بنام «بُصرى» متوجّه شد كه قيصر عازم بيت المقدس است لذا فوراً با استاندار «بصرى» حارث بن ابى ثمر تماس گرفت و مأموريت خطير خود را به او ابلاغ كرد. استاندار «عدى بن حاتم» را خواست و او را مأمور كرد تا همراه سفير پيامبر به سوى بيت المقدس حركت كند و نامه پيامبر را نزد قيصر برساند.
دحيه وقتى به شهر «حمص» رسيد كار پردازان سلطان به او گفتند بايد در برابر قيصر سر به سجده بگذارى و در غير اين صورت به تو اعتنا نكرده و نامه تو را نخواهد گرفت. «دحيه» سفير خردمند پيامبر اسلام گفت: من براى كوبيدن اين سنتهاى غلط رنج اين همه راه را بر خود هموار كردهام، من از طرف صاحب رسالت محمد(ص) مأمورم به قيصر ابلاغ كنم، كه بشر پرستى از ميان برود، و جز خداى يگانه كسى مورد پرستش واقع نگردد آيا با اين مأموريت با اين عقيده و اعتقاد چگونه مىتوانم تسليم نظريه شما شوم و در برابر غير خدا سجده كنم؟ منطق نيرومند سفير مورد اعجاب كاركنان دربار قرار گرفت، يكى از آنها گفت: شما مىتوانى نامه را روى ميز مخصوص سلطان قرار دهى و با خواندن نامه شما را احضار مىكند. قيصر نامه را گشود، آغاز نامه با «بسم اللّه» توجّه قيصر را جلب كرد و گفت: من از غير «سليمان(ع)» تاكنون چنين نامهاى نديدهام سپس دستور داد نامه را ترجمه كنند.
(نامهاى است) از محمد فرزند عبداللّه به «هرقل» بزرگ روم، درود بر پيروان هدايت، من ترا به آيين اسلام دعوت مىكنم، اسلام آور تا در امان باشى، خدا به تو دو پاداش مىدهد(پاداش ايمان خود و پاداش ايمان زير دستانت) اگر از آيين اسلام روى گردانى گناه «اريسيان» (كشاورزان و يا كارمندان دربار) نيز بر تو است، اى اهل كتاب ما شما را به يك اصل مشترك دعوت مىكنيم…»
قيصر روم احتمال داد كه نويسنده نامه همان محمد موعود انجيل و تورات باشد لذا دستور داد از بستگان او كسى را پيدا كنند كه اتفاقاً با كاروان قريش به سركردگى ابوسفيان در شام برخوردند، و آنها را نزد قيصر بردند، از آنها پرسيد كسى از شما با «محمد» پيوند خويشاوندى دارد، ابوسفيان به خود اشاره كرد، قيصر دستور داد، ابوسفيان پيش رو و مابقى پشت سر او صف بكشند و مراقب باشند كه ابوسفيان خلاف جواب ندهد. پرسشها و پاسخها به اين شرح است:
1- حسب «محمد» چگونه است؟
گفت از خانواده شريف و بزرگ .
2- در نياكان او كسى هست كه به مردم سلطنت كرده باشد؟ گفت: نه.
3- آيا پيش از آنكه ادّعاى نبوت كند از دروغ پرهيز داشت يا نه؟
گفت: بله محمد مرد راستگويى بود.
4- چه طبقهاى از مردم از وى طرفدارى مىكنند و به آيين او گرايش پيدا مىكنند؟
گفت: اشراف با او مخالفند، و افراد عادى و متوسط هوادار جدّى او هستند.
5 – هواداران وى رو به افزايش است؟
گفت: بله.
6- كسى از پيروان او تا حال مرتد شده است؟
گفت: نه.
7- آيا او در نبرد با مخالفان پيروز است يا مغلوب؟
گفت: گاهى پيروز و گاهى با شكست روبرو است.
قيصر به مترجم گفت كه: به ابوسفيان و رفقاى او بگويد كه اگر اين گزارشها دقيق و صحيح باشد حتماً او پيغمبر موعود آخرالزمان است. و در پايان افزود كه من اطلاع داشتم كه چنين پيامبرى ظهور خواهد كرد ولى نمىدانستم كه از قوم «قريش» خواهد بود، ولى من حاضرم در برابر او خضوع كنم، و به عنوان احترام پاهاى او را شستشو دهم و در همين نزديكىها قدرت و شوكت او سرزمين روم را خواهد گرفت.
برادر زاده قيصر گفت: محمد در نامه اسم خود را بر تو مقدم داشته است، قيصر گفت: كسى كه ناموس اكبر (فرشته وحى) بر او نازل مىشود شايسته است نام او بر نام من مقدم باشد. نظرخواهى از سران
قيصر سران روم را در يكى از صومعهها جمع كرد و نامه پيامبر را براى آنها خواند و گفت: اى جماعت روم! آيا شما خواهان سعادت و رستگارى هستيد و اين كه ملك شما پايدار بماند و از آنچه عيسى گفته تبعيّت كنيد؟ گفتند: آرى، مگر چيزى رخ داده است؟ گفت: از اين پيامبر عربى متابعت كنيد وقتى سخنان او را شنيدند صليبها را بلند و اعلان مخالفت كردند، او زمانى كه از اسلام آنها مأيوس شد و برجان و سلطنش ترسيد، به آنان گفت: خواستم با اين پيشنهاد شما را آزمايش كنم. صلابت و استقامت شما در آيين مسيح مورد اعجاب و تقدير من قرار گرفت. پس آنها او را سجده كردند.(14)
قيصر دحيه را خواست و او را احترام كرد و پاسخ نامه پيامبر را نوشت و هديهاى نيز به وسيله دحيه ارسال كرد و مراتب ايمان و اخلاص خود را در آن منعكس نمود.(15)
4- نامه به كسرى
در آغاز سال هفتم هجرت يكى از افسران ارشد خود يعنى عبداللّه حذافه سهمى قرشى، را مأمور كرد كه نامه وى را به دربار ايران ببرد، و آن را به دست خود خسروپرويز برساند، و او را به وسيله نامه به آيين توحيد دعوت نمايد، متن نامه چنين است:
«بسم اللّه الرحمن الرحيم از محمد رسول خدا به كسرى بزرگ فارس، سلام بر كسى كه از هدايت پيروى كند و به خدا و رسولش ايمان بياورد و به يكتايى خدا شهادت داده و به رسالت پيامبرش گواهى دهد كه او را خدا به سوى همه مردم فرستاده است تا زندهها را انذار كند. اسلام بياور تا در امان بمانى و اگر از ايمان و اسلام امتناع كردى، گناه ملّت مجوس به گردن تو خواهد بود.»
و «حكيم نظامى» اين حقايق تاريخى را به نظم درآورده، چنين مىگويد:
تو اى عاجز كه خسرو نام دارى
وگر كيسخروى صد جام دارى
مبين در خود كه خود بين را بصر نيست
خدا بين شو كه خود ديدن هنر نيست
گواهى ده كه عالم را خدايى است
نه برجا و نه حاجتمند جائى است
خدايى كادمى را سرورى داد
مرا بر آدمى پيغمبرى داد
هنگامى كه كسرى، نامه پيامبر را خواند، آن را پاره كرد و گفت: او بنده من است، اين گونه براى من نامه مىنويسد، دستور داد عبداللّه را از قصر بيرون كنند، حكيم نظامى در اينباره مىگويد:
چو قاصد عرضه كرد آن نامه تو
بجوشيد از سياست خون خسرو
خطى ديد از سوار هيبت انگيز
نوشته از «محمد» سوى پرويز
كرازهره كه با اين احترامم
نويسد نام خود بالاى نامم
دريد آن نامه گردن شكن را
نه نامه بلكه نام خويشتن را
عبداللّه وقتى به مدينه رسيد جريان را گزارش داد، پيامبر از بى احترامى «خسرو» سخت ناراحت شد و فرمود: «اللّهم مزّق ملكه؛ خدايا رشته سلطنت او را پاره كن»(16)
نامه كسرى به باذان
باذان كه از طرف كسرى در يمن بود نامهاى از كسرى دريافت كرد كه در آن آمده بود: به من گزارش رسيده است كه مردى از قريش در مكه مدّعى نبوت است دونفر از افسران خود را به سوى او بفرست تا او را دستگير كرده نزد من آورند، باذان قهرمان خود بابويه (يا فيروز) و خرخسره را روانه حجاز كرد،آن دو بعد از طايف روانه مدينه و بعد از راهيابى به محضر پيغمبر اكرم پيغام باذان را اعلام كردند پيامبر اكرم با كمال خونسردى سخنان آنها را گوش داد، پيش از آن كه به پاسخ گفتار آنها بپردازد، آنها را به اسلام دعوت نمود، هنگامى كه پيامبر آيين اسلام را به آنها عرضه داشت بندهاى بدن آن دو مىلرزيد سپس فرمود: امروز برويد، فردا من نظر خود را به شما اعلام مىكنم.(17) در اين هنگام فرشته وحى نازل شده و پيامبر را از كشته شدن «خسروپرويز» آگاه ساخت فرداى آن روز كه نمايندگان فرماندار يمن به حضور آن حضرت رسيدند، پيامبر(ص) فرمود: پروردگار جهان مرا مطّلع ساخت كه ديشب هفت ساعت از شب گذشته «خسروپرويز» به وسيله پسرش «شيرويه» كشته شده و پسر بر تخت سلطنت نشست. شبى را كه پيامبر معيّن فرمود: شب سه شنبه دهم جمادى الاولى سال هفت هجرى بوده است. مأموران باذان گفتند: مسئوليت اين گفتار شما به مراتب بالاتر از ادّعاى نبوت است كه شاه ساسان را به خشم آورده است ماناچاريم جريان را گزارش دهيم. حضرت فرمود: گزارش دهيد و نيز به او بگوييد كه «انّ دينى و سلطانى سيبلغ الى منتهى الخف و الحافر؛ آيين و قدرت من به آن نقطهاى كه اسبهاى تندرو به آنجا مىرسد خواهد رسيد (كنايه از اين كه دين من كشور كسرى را فرا مىگيرد) و اگر اسلام آوردى تو را در اين حكومت كه در اختيار دارى باقى مىگذارم و بر قوم خودت نصب مىكنم.» آنگاه رسول خدا براى تشويق، كمربند گرانبهايى را كه برخى رؤساى قبايل به او هديه داده بودند، و در آن طلا و نقره بكار رفته بود به مأموران (باذان) داد، بعد از اطلاع باذان از خبر پيامبر، گفت: اگر اين گزارش درست باشد حتماً او پيامبر آسمانى است و بايد از او پيروى كرد چيزى نگذشت كه نامه «شيرويه» به دست باذان رسيد كه من «خسرو پرويز» را كشتم زيرا او اشراف را كشته و زندانى كرده بود، تو از مردم آن سامان براى من بيعت بگير و هرگز با شخصى كه ادعاى نبوت مىكند و پدرم بر ضد او دستور داده بود، با خشونت رفتار مكن تا دستور مجدد من به تو برسد.
هنگامى كه نامه شيرويه به باذان رسيد، گفت: اين مرد پيامبر است. سپس اسلام آورد و كليه كارمندان حكومت وقت كه از فارس در يمن بودند اسلام آوردند. بابويه: به باذان گفت: من هرگز با كسى سخن نگفته بودم كه داراى چنين هيبتى باشد. باذان گفت: او را نگهبانى هم هست؟ گفت: نگهبان ندارد. و سرانجام در طى نامه اسلام خود و كارمندان حكومت را به حضرتش ابلاغ نمود.(18)
و همچنين رسول خدا يكى از اصحابش را به نام شجاع بن وهب به سوى «حارث بن ابى شمر غسّانى فرستاد و او را به اسلام دعوت كرد او در عين حالى كه هدايايى سنگين به سفير پيامبر داد اسلام نياورد، پيامبر فرمود: ملك او از بين رفت و اتفاقاً در سال فتح مكّه از دنيا رفت.»(19) و همچنين نامه به «هوذة بن على» توسط سليط بن عمرو فرستاد كه او نيز در مقابل اسلام آوردن مقام دنيوى خواست، حضرت فرمود: او نيز هلاك شد و سرانجام در سال دهم هجرى بعد از فتح مكه هوذه نيز از دنيا رفت.
درست در لحظات پايانى اين مقاله خبر دلخراش و ناراحت كننده انفجار در حرم عسكرين(ع) و تخريب حرم و گنبد شريفين اعلام شد كه دل هر انسان آزاده و مسلمان را جريحه دار مىكند، آرى استعمارگران غربى از توهين به پيغمبراكرم(ص) نه تنها بهره نبردند، كه به ضرر و زيان آنها نيز تمام شد چرا كه مسلمانان دنيا يكصدا اهانت روزنامههاى غربى را محكوم و حمايت قاطع خود را از پيامبر اكرم(ص) و مكتب او اعلام نمودند، و در واقع يكبار ديگر وحدت جهانى اسلام باشكوه جهانى به نمايش گذاشته شد، اين بار تلاش مذبوحانه ديگرى را آغاز كردهاند و آن اين كه با تخريب حرمامامان معصوم(ع) و كشتن زائران بىگناه وحدت جهانى اسلام را از هم پاشيده ايجاد جنگهاى داخلى به نام تشيّع و تسنن نمايند، يقيناً مسلمانان بيدار هستند و اين بار نيز كارى خواهند كرد كه سلطه جويان غربى و مزدوران داخلى آنها از اين عمل ننگين خويش پشيمان شوند. شاهد اين ادّعا تظاهرات اعتراضآميز بلافاصله اهالى سامرا بود كه اكثريت قاطع آن اهل سنّت هستند با اين حال به اين جنايت هولناك و نامردانه شديداً اعتراض نمودند. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. قرآن بر فراز اعصار، به نقل از ناصر مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج 1، ص 138. 2. همان، ص 136. 3. سوره اعراف، آيه 158. 4. ر.ك تفسير نمونه، همان، ج 6، ص 405 – 406 و محسن فيض كاشانى تفسير الصافى، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، ج 2، ص 243 – 244. 5. سوره سبأ، آيه 28. 6. تفسير مجمع البيان، ذيل آيه 28 سبأ، به نقل از تفسير نمونه، همان، ح 18، ص 92. 7. سوره انبياء، آيه 107. 8. سوره تكوين، آيه 20. 9. مجمع البيان ذيل آيه 107 انبياء و تفسير نمونه، همان، ح 13، ص 527. 10. سوره انعام، آيه 19. 11. طبقات ابن سعد، بيروت، دارصادر، ج 1، ص 285، المنتظم، ابن جوزى بيروت، دارالكتب العلمية، ج 3، ص 288، و قصه هجرت، على نظرى منفرد، ص 481. 12. اسدالغابه،ج 1، ص 362 به نقل از جعفر سبحانى، فروغ ابديت ج 1-2، نشر عمّار، ص 621 – 622 با تلخيص. 13. الطبقات الكبرى، همان، ج 1، ص 260 و كامل ابن اثير، ج 2، ص 210. 14. ر.ك طبقات ابن سعد، ج 1، ص 295 ؛ بحار ج 20، ص 378 – 380 ؛ طبقات كبرى، ج 1، ص 259 ؛ فروغ ابديت، ص 612 – 613. 15. طبقات كبرى، ج 1، ص 259؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 44؛ بحار، ج 20، ص 379 و فروغ ابديت، ص 615. 16. تاريخ طبرى، ج 2، ص 654، طبقات ابن سعد، ج 1، ص 295 و فروغ ابديت، ص 617 ؛ قصه هجرت، ص 482. 17. طبقات كبرى، ج 1، ص 260 به نقل از فروغ ابديت، همان، ص 619 – 620 و بحار، ج 20، ص 382 و المنتظم، همان، ج 3، ص 282 و تاريخ طبرى، ج 20، ص 654 و قصه هجرت، ص 483 – 484. 18. المنتظم، همان، ج 3، ص 289.
بيكران دانش و بينش
(نگاهى به سيره علمى و عبادى امام مجتبى(ع)) اشاره
پيشوايان شيعه سرچشمه علم و معدن اسرار الهى اند و ملكه علم و عصمت از كودكى در آنان بوده و در سراسر عمر با آنان همراه است و از جمله محورهاى اساسى و پشتوانههاى امامت، محسوب مىشود كه بر اساس آن بشريت را از كوره راههاى نابودى رهايى مىبخشند. از اين رو، زندگانى امامان معصوم از كودكى تا شهادت آنان در بردارنده نكاتى عالى و درسآموز و الگوى كاملى براى انسانهاست. شخصيت علمى و عبادى امام مجتبى(ع) از همان دوران كودكى و پيش از امامت ايشان شكل گرفت كه مقاله پيش رو نگاهى گذرا، به حيات علمى و عبادى ايشان دارد. عصمت؛ عطاى الهى
برترين و والاترين ويژگى جانشين پيامبر(ص) دورى از هر گونه گناه و اشتباه و فراموشى است و داشتن اين ويژگى براى او ضرورى است؛ زيرا پس از پيامبر(ص) او پاسدار شريعت و نگهبان قرآن و حجت بالغه خداوند در عالم هستى است و كسى كه چنين وظيفه سنگينى بر عهده دارد، بايد از همه آلايشهاى مادى و معنوى پاك باشد.
بنابراين، امام براى برآوردن اين هدف، نه تنها در دوران امامت، بلكه پيش از آن نيز بايد از اين ويژگى برخوردار باشد:
اِنّما يُريدُ اللّه لِيُذهِبُ عَنكُم الرِّجسَ اَهلَ البَيتِ و يُطَهِّرَكُم تَطهيراً. (احزاب: 33)
خداوند خواسته است تا هرگونه پليدى را از شما اهل بيت بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند.
«آلوسى» مفسر بزرگ اهل سنت با اشاره به حديث ثقلين، نزول اين آيه را در شأن فرزندان پيامبر و خانواده او مىداند و از رسول خدا(ص) نقل مىكند كه: «اين آيه در شأن پنج نفر نازل شده است؛ من، على(ع)، فاطمه(س)، حسن(ع) و حسين(ع)».(1)
او مىافزايد: «پيامبر اكرم(ص)، فاطمه(س)، على(ع) و حسنين(عليهما السلام) را زير عبايى جمع كرد و فرمود: خدايا! اينان اهل بيت من هستند. پس پليدى را از آنان دور كن و پاك شان گردان!». او در پايان با پيروى از ديدگاه شيعه، مىگويد: «تفسير «دورى از گناهان»، همان عصمت است. پس على(ع)، فاطمه(س)، حسن(ع) و حسين(ع) از گناه و زشتى دورند و معصوم مىباشند».(2) بر شاخسار نيايش
امام مجتبى(ع) در شب زنده دارى اهتمامى فراوان داشت. امام صادق(ع) در بيان حالت معنوى ايشان مىفرمود:
«امام مجتبى(ع) عابدترين مردم زمان خود بود. بسيار حج به صورت پياده و گاه با پاى برهنه به جاى مىآورد. هميشه او را در حال گفتن ذكر مىديدند و هر گاه آيه «يا اَيُّها الذينَ آمَنوا» را مىشنيد، پاسخ مىگفت: «لَبيك اَللّهُمَ لَبيّك» خداوندا، گوش به فرمان توام».(3)
امام همواره در قنوت نمازش، بسيار دعا مىكرد و خدا را اين گونه مىخواند:
«اى پناهگاه درماندگان! فهمها در درك تو حيران و دانشها در برابر تو ناتوان و نارساست. تو پروردگار زنده و قيّومى كه جاودانه است. تو خود مىبينى آنچه را كه مىدانى و در آن كار دانا و بردبار هستى. تو قدرت بر آشكار ساختن هر پنهان را دارى و مىتوانى از انجام هر كارى جلوگيرى كنى؛ بدون آنكه در تنگنا واقع شوى. بازگشت همه چيز به سوى توست؛ همان سان كه آغاز آن از خواست تو سرچشمه مىگيرد. تو از آنچه در سينهها پنهان مىدارند، آگاهى. آنچه را خواستهاى اجرا شده است. آنچه را در خزانه غيب خودت بوده بر عقلها واداشتهاى تا هر كه نابود گردد از روى دليل آن كار نابود شود و هر كه زنده شود، از روى دليل زنده گردد. به راستى كه تو شنوا و دانايى و يكتا و بينايى.
بار خدايا! تو خود مىدانى كه من از تلاش خود فروگذار نكردهام تا هنگامى كه برش تيغم از ميان رفت و تنها شدم. در آن وقت از گذشتگان خودم پيروى كردم. (و صبر كردم) تا جلوى اين دشمن سركش و ريختن خون شيعيان را بگيرم. تا اين كه آن چه را اولياى من حفظ كردند، حفظ كردم. خشم خود را فرو بردم و به خواسته آنها تن در دادم. راهى راكه مىخواستند رفتم و هيچ نگفتم تا يارى تو فرا برسد كه تو تنها ياور حق و بهترين پشتيبان آن هستى ؛ گرچه اين يارى تأخير افتد و نابود شدن دشمن اندكى به درازا كشد».(4) پارسايى و خدا ترسى
هر گاه امام مجتبى(ع) وضو مىگرفت، تمام بدنش از ترس خدا مىلرزيد و رنگ چهرهاش زرد مىشد. وقتى از او در اين باره مىپرسيدند، مىفرمود: «بنده و عبد خدا بايد هنگامى كه آماده بندگى به درگاه او مىشود، از ترس او رنگش تغيير كند و اعضايش بلرزد».(5) هر گاه براى نماز به مسجد مىرفت، كنار در مىايستاد و اين گونه زمزمه مىكرد:
«خدايا! مهمانت به درگاهت آمده است. اى نيكو كردار، بد كردار به نزد تو آمده است. تو خود فرمودهاى كه اى بندگان من! از گناه ديگران بگذريد. اكنون تو بخشندهاى و من گناهكار به عظمت و جلالت سوگند كه آنچه زشتى و گناه كردهام، از من در گذر اى بخشاينده».(6)
امام صادق(ع) فرمود: «وقتى (امام حسن(ع)) به ياد مرگ مىافتاد مىگريست. هر گاه به ياد قبر مىافتاد، سخت گريه مىكرد. وقتى به ياد قيامت مىافتاد، ناله مىكرد. هر گاه به ياد گذشتن از پل صراط مىافتاد، مىگريست. هر گاه كردارهاى خود را براى خداوند باز مىگفت، نالهاى مىكرد و از هوش مىرفت. وقتى به نماز مىايستاد، بدنش مىلرزيد. هر گاه بهشت و دوزخ را به ياد مىآورد مىگريست. مانند مار گزيده، از خدا بهشت را مىخواست و از آتش جهنم او دورى مىجست».(7)
هنگامى كه آثار مرگ در چهرهاش آشكار شد، او را ديدند كه كه مىگريد. پرسيدند: «شما چرا مىگرييد كه مقام والايى نزد خدا و رسولش داريد و پيامبر(ص) آن سخنان والاگهر را در مورد شما فرموده است. شما كه بيست مرتبه پياده حج به جاى آوردهايد و سه بار همه دارايىهاى خود را در راه خدا تقسيم كردهايد؟» در پاسخ مىفرمود:
«به دو دليل مىگريم: اول از ترس روز قيامت و ديگرى از دورى دوستانم».(8) ترنم آيات وحى
امام حسن(ع) در خانهاى تربيت يافته بود كه كلام خدا پيوسته سخن آغاز و انجام بود. در خانهاى كه پدر نخستين گرد آورنده قرآن و اهل خانواده بهترين عمل كنندگان به آيات آن بودند. او صوتى زيبا در قرائت قرآن داشت و از كودكى علوم قرآن را به نيكى مىدانست. همواره پيش از خوابيدن سوره كهف را تلاوت مىكرد و سپس مىخوابيد. گفتهاند در دوران زندگانى پيامبر اكرم(ص)، شخصى وارد مسجد شد و از كسى در زمينه تفسير شاهد و مشهود(9) پرسيد، آن مرد پاسخ داد: «شاهد روز جمعه است و مشهود روز عرفه». از مرد ديگرى پرسيد، ولى او گفت: «شاهد روز جمعه و مشهود روز عيد قربان است».
سپس نزد كودكى كه در گوشه مسجد نشسته بود، رفت. او پاسخ داد: «شاهد رسول خدا و مشهود روز قيامت است. مگر نخواندهاى كه خداوند درباره رسولش مىفرمايد: «اِنّا اَرسَلناك شاهدا و مُبَشِّرا و نَذيرا؛ اى پيامبر، ما تو را گواه و بشارتگر و هشدار دهنده فرستاديم. (احزاب: 45)
و نيز درباره قيامت مىفرمايد: «ذلك يَوم مَجموع لَه النّاسُ و ذلكَ يَوم مشَهود؛ آن روز، روزى است كه مردم رابراى آن گرد مىآورند و روزى است كه (جملگى در آن) حاضر مىشوند». (هود: 103)
راوى داستان مىگويد: «پرسيدم فردى كه اول پاسخ داد كه بود؟ گفتند: ابن عباس. پرسيدم دومى كه بود؟ گفتند: ابن عمر. سپس گفتم آن كودك كه از همه بهتر و درستتر پاسخ داد كه بود؟ گفتند: او حسن بن على بن ابىطالب بود».(10) داناى راز و گوياى اسرار
امام مجتبى(ع) از آگاهترين و دانشمندترين افراد زمان خود بود. آثار دانش از كودكى در ايشان پديدار بود. علاقهمندى به علم آموزى او را در كودكى بر آن مىداشت كه هر روز، در مسجد حضور پيدا كند و سخنان وحى را به خاطر بسپارد و براى مادر بازگو نمايد.(11) «حذيفه يمانى» روايت كرده است كه روزى اصحاب نزديكىهاى كوه حرا گرد پيامبر(ص) نشسته بودند كه امام حسن(ع) كه كودك خردسالى بود آمد. پيامبر(ص) به گونهاى خاص او را نگاه مىكرد و چشم از او برنمىداشت. سپس فرمود:
«بدانيد كه حسن(ع) پس از من پيشوا و راهنماى شما خواهد بود. او هديهاى از خدا براى من است. درباره من، شما را آگاه خواهد كرد و مردم را با آثار علم من آشنا خواهد ساخت. سيره و روش زندگانى مرا زنده خواهد كرد؛ زيرا رفتار او مانند رفتار من است. خدا به او عنايت دارد. خدا رحمت كند كسى را كه او را واقعاً بشناسد و به پاس احترام من به او نيكى كند».
در همين هنگام، مرد بيابان نشينى با عصبانيت و چماقى در دست وارد شد و فرياد كشيد: «كدام يك از شما محمد(ص) است»، اصحاب برخاستند و با تندى جوابش را دادند، ولى پيامبر(ص) فرمود: «صبر كنيد!» عرب دوباره فرياد زد: «من دشمن تو بودم و اكنون دشمنى ام بيشتر شده است. تو كه ادعاى پيامبرى مىكنى، نشانهات چيست؟» پيامبر با آرامش پاسخ داد: «اگر خواستى، نشانههايم را فرزند خردسالم حسن به تو نشان خواهد داد». مرد عرب به گمان اينكه مسخره شده است، با عصبانيتى بيشتر گفت: «خودت نمىتوانى پاسخ دهى، اين بچه خردسال را بهانه مىكنى؟» امام مجتبى(ع) به اشاره پيامبر(ص) برخاست و اشعار زيبايى را با اين مضمون خواند:
«تو از انسان نادان و يا فرزند نادانى پرسش نمىكنى، بلكه تو در برابر انسانى آگاه و دانشمند هستى و تويى كه گرفتار نادانى هستى. حال كه چنين گرفتار نادانى هستى، پاسخ پرسشت و داروى دردت نزد من است. هر چه مىخواهى بپرس كه من درياى بيكرانه علم و دانشم و آنرا از پيامبر(ص) به ارث بردهام».
سپس فرمود: «از حق خودت تجاوز كردى، ولى به زودى ايمان خواهى آورد». سپس هدف آن مرد عرب را از آمدن به نزد پيامبر(ص) بيان كرد؛ زيرا او مىخواست اين را بهانهاى براى كشتن پيامبر(ص) قرار دهد. امام مجتبى(ع) پرده از اسرار او برداشت و فرمود:
«شبانه از خانهات بيرون آمدى، ولى توفان شديدى در گرفته بود و تو توان حركت نداشتى. ستارگان ديده نمىشدند و نمىتوانستى راهت را پيدا كنى. توفان تو را آزرده ساخت و اينك هم توانى برايت باقى نمانده است».
مرد كه با شگفتى تمام به سخنان اديبانه و عالمانه امام مجتبى(ع)، گوش مىداد، پرسيد: «اى پسر! اين چيزها را از كجا دانستى؟ تو اسرارى را كه در دلم نهفته بود، آشكار ساختى. گويى همراه من بودهاى. تو غيب مىدانى! چگونه بايد مسلمان شوم؟»
امام مجتبى(ع) در حضور بزرگانى چون پيامبر(ص)، على(ع) و اصحاب، اسلام آوردن را به او ياد داد. آن مرد بيابان نشين، اسلام آورد و به قبيلهاش بازگشت. چند روز بعد، به همراه بسيارى از بستگانش براى مسلمان شدن بازگشت. از آن روز، درباره آن كودك مىگفتند: «حسن(ع) هديهاى است كه خدا به ما داده و مانندش را هيچكس به ما ارزانى نداشته است».(12)
نوشتهاند روزى دو نفر نزد ايشان آمدند. حضرت به يكى از آن دو نفر فرمود: «ديروز با فلان كس درباره فلان مطلب اين چنين گفتهاى؟» او با شگفتى به دوستش گفت: «گويى او اسرار، را مىداند!» سپس حضرت در بيان آگاهى از اسرار و دانش امام معصوم(ع) فرمود: «ما (امامان معصوم) هر چه كه در شب و روز اتفاق مىافتد مىدانيم. خداوند بزرگ حلال و حرام، تنزيل و تأويل – همه دانشها – را به پيامبر(ص) آموخت. آنگاه او به على(ع) كل دانش خود را آموخت».(13) بر توسن چالاك سخن
يكى از برجستهترين ويژگىهاى امام مجتبى(ع) توان ايشان در سخنورى است. ايشان از كودكى اين ويژگى نيكو را دارا بودند. به زيبايى سخن مىگفت و اشعار را حفظ مىكرد.(14) و نكتههايى ظريف و نغز را در سخنان خود مىگنجانيد.
نخستين روزهاى پس از رحلت پيامبر(ص) بود. امام حسن(ع) كه هفت سال بيشتر نداشت، به مسجد آمد و ديد كه ابوبكر بالاى منبر پيامبر(ص) نشسته است و سخنرانى مىكند. امام حسن(ع) با همان لحن كودكانهاش، جملهاى كوتاه و پرمعنا گفت كه همگان را به شگفتى واداشت. با صداى رسايى فرمود: «پائين بيا! از منبر پدرم پايين بيا و بالاى منبر پدر خودت برو!» ابوبكر غافلگير شد و با شرمسارى پاسخ گفت: «راست مىگويى. به خدا كه اين منبر پدر توست ؛ نه منبر پدر من.»(15)
روزى على(ع) براى اينكه برترى حسن(ع) را بيشتر به مردم نشان دهد و كودك خود را نيز تعليم بيشترى داده باشد، به او فرمود: «پسر عزيزم! برخيز و سخنرانى كن. [دوست دارم ]سخنرانىات را بشنوم».
حسن(ع) پاسخ داد: «پدر جان! در حالى كه به صورت شما نگاه مىكنم، خجالت مىكشم و نمىتوانم سخن بگويم.» سپس على(ع) از مجلس دور شد؛ در حالى كه سخنان فرزندش را از دور مىشنيد. سپس حسن(ع) شروع به سخنرانى كرد. پس از سخنرانى على(ع) كه سخنان كودك سخنورش را مىشنيد، وارد مجلس شد و حسن(ع) را در آغوش گرفته و ميان ديدگانش را بوسيد و اين آيه را زمزمه كرد: «ذُرِيَة بَعضُها مِن بَعض و اللّه سَميعٌ عَليم؛ فرزندانى كه بعضى از آنان از نسل بعضى ديگرند و خداوند شنواى داناست». (آل عمران: 34) اين چيرگى در سخن، تا جايى بود كه همواره تحسين همگان را در پى مىداشت(16). عمر درباره هنر سخنپردازى او گفته بود: «او كانون سخن شيوا و رساست».(17)
معاويه مىگفت: «حسن(ع) تنها كسى است كه وقتى سخن مىگفت، آرزو مىكردم كه گفتارش را ادامه دهد. من درباره هيچ كسى چنين احساسى نداشتهام و هرگز واژه تندى از او نشنيدم».(18)
در همين راستا، روزى به معاويه گفتند: «حسن بن على(ع) در سخنرانى ناتوان است. او را وادار كن كه براى مردم سخن بگويد تا كاستىهاى او بر مردم روشن شود». معاويه به امام مجتبى(ع) رو كرد و گفت: «بالاى منبر برو و ما را موعظه كن». حضرت بالاى منبر رفت و پس از سپاس و ستايش خداوندى فرمود: «اى مردم! هر كه مرا مىشناسد كه مىشناسد و هر كه نمىشناسد بداند من حسن(ع) فرزند على بن ابىطالب(ع) و فرزند فاطمه(س) دختر رسول خدا هستم. من زاده بهترين آفريده خدايم. منم فرزند رسول خدا(ص) ؛ آنكه دارنده همه نيكىها و معجزات و راهنمايىها بود. من فرزند امير مؤمنانم(ع). من آنم كه حقم را گرفتند. من و برادرم حسين(ع) مهتر جوانان بهشتيم. من فرزند ركن و مقامم، من پور مكه و منايم. من پسر مشعر و عرفاتم». سخن شيواى حضرت هم چنان ادامه داشت تا آنجا كه معاويه ترسيد سخن او در دل مردم بنشيند. از همين رو، سخن او را قطع كرد و سبك سرانه پرسيد: «ابامحمد! [اين سخن را فروگذار] در توصيف رطب سخن بگو؟» امام با بزرگوارى تمام فرمود: «باد آن را مىروياند، گرما مىرساند و سرما خوش طعمش مىكند». و دوباره سخن آغازين خود را ادامه داد: «من فرزند كسى هستم كه دعايش مستجاب بود. من فرزند شفاعت كننده مطاع هستم و…». معاويه بار ديگر به تكاپو افتاد و اين بار با تندى سخن زيباى امام را بريد.(19)
[ماهنامه پاسدار اسلام، شهادت مظلومانه ريحانه رسول اللّه(ص)، سبط اكبر حضرت مجتبى عليهالسلام را به محضر حجة اللّه الاكبر ارواحنا فداه، مقام معظم رهبرى، ملت مسلمان و متعهد ايران و شيعيان جهان تسليت گفته از خداى بزرگ توفيق پيروى خالصانه از اهل بيت عصمت و طهارت را براى محبّان آنان خواستار است.] پاورقي ها:پىنوشتها: – 1) شهاب الدين محمود آلوسى بغدادى، تفسير روح المعانى، ج 12، ص 24 .
2) همان، ص 24 .
3) محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 43، ص 331.
4) سيد ابن طاووس، مهج الدعوات، ص 145
5) ابن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 14؛ بحارالانوار، ج 43، ص 339.
6) ابن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 17؛ بحارالانوار، ج 43، ص 339.
7) بحارالانوار، ج 43، ص 339 .
8) همان، ص 332.
9) بروج، 3.
10) بحارالانوار، ج 43، ص 345.
11) همان، ص 338.
12) بحارالانوار، ج 43، صص 333 – 335 . (با گزينش)
13) همان، ص 330.
14) همان، ص 334.
15) ابن حجر هيثمى، الصواعق المحرقه، ص 105.
16) بحارالانوار، ج 43، ص 350 .
17) باقر شريف قرشى، حياة امام الحسن بن على(ع)، ج 1، ص 29.
18) ابن واضح اخبارى، تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 158.
19) همان، ج 43، ص 353.
حكمت تكاليف و حقوق در تعاليم اسلامى
##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور## اشاره:
در مباحث گذشته از حقوق و تكاليف و چگونگى ارتباط آنها با يكديگر و مبانى و منابع آن گفتگو شد در اين شماره از حكمت تكاليف و حقوق الهى سخن به ميان مىآيد كه در ادامه توجه خوانندگان را به آن جلب مىكنيم.
سخن در تحصيل حق است، آيا حق به دست آوردنى است يا خود به خود تأمين مىشود؟ هر حقى تأمين كننده منافع ذىحق است، آيا صرف استحقاق فرد نسبت به حقى خاص، براى بهرهبردارى از آن كافى است يا براى استيفاى آن بايد تلاش و كوشش كرد؟
فرق است ميان ذى حق بودن و نقد شدن منافع و آثار آن، اثبات استحقاق يك حق لازم است اما در بهرهمندى از آن كافى نيست، حق را بايد بدست آورد و براى به دست آوردن آن بايد تلاش كرد و استيفاى هر حقى راه مخصوص به خود دارد. راه به دست آوردن حق و نقد كردن فوايد آن، همان چيزى است كه از آن به عنوان وظايف و تكاليف ياد مىشود. اگر حق را بايد به دست آورد، بهترين راه كسب و به دست آوردن آن، تكليف است. اينجاست كه قوانين و برنامهها معنا مىيابند و بايدها و نبايدها در دين تفسير مىشوند.
«بايدها» راههاى تأمين حقوق و «نبايدها» نشان موانع و آفات به شمار مىروند، پس حقوق بدون تكاليف در حدّتئورى و ادعا و بىمصداق است. تأمين حقوق راههايى دارد كه بايد شناخت، از برخى امور بايد پرهيز كرد تا حقوق انسان به مخاطره نيفتد و به كارهايى بايد پرداخت تا آن حقوق به دست آمده و نقد شوند و انسان مستحق از فوايد آن بهرهمند گردد.
با اين بيان پيوند ميان تكوين و تشريع و كيفيت تعامل ميان آن دو روشن مىشود. منشأ حق از سنخ تكوين و «بود و نبود» است و خود تكليف از سنخ تشريع و «بايد و نبايد»، چنان كه خود حق از قبيل تشريع و بايد و نبايد است و منشأ تكليف از سنخ تكوين و بود و نبود. چگونگى و كيفيت ارتباط ميان آنها و نوع تعامل ميان آن دو از مسائل مهم و حساس حقوقى است. بنابراين، تشريع قانون شكوفايى تكوين است و براى شكوفايى و بالندگى تكوين و نقد كردن استعدادهاى نهفته آن كه همگى حق اوست، نيازمند برنامه و قانون است كه در بر دارنده بايدها و نبايدهاست و به واسطه تشريع بازگو مىشود.
دين مجموعهاى از قوانين مدوّن در راستاى تأمين حقوق فردى و جمعى انسان است، هرچند دين مجموعهاى از تكاليف و بايدها و نبايدها نيز هست؛ ولى اين بايدها و نبايدها تنها طريق تأمين حقوق فرد و جامعهاند، پس بار زايد بودن تكاليف به اين معنا كه شخص ديگرى در اين ميان به منافعى دست يابد، بىمعناست. تكليف، تضمين كننده حق
گفته شد كه حقوق بدون تكاليف امرى نامأنوس و بىمصداق است و دين آفرين همان انسان آفرين است و انسان آفرين به حقيقت انسان و مصالح و منافع او آگاه است، از اين رو براى تضمين حقوق در راستاى احياى منافع و مصالح انسان تعاليم و تكاليفى تدوين نموده و در مجموعهاى به نام دين عرضه كرده است تا بشر به حقوق خود دست يابد.
همه بايدها و نبايدها و حلال و حرامهاى شرعى كه از آن به تكاليف دينى تعبير مىشود، براى احقاق حقوق انسانهاست، چون خالق نظام هستى با علم مطلق خود مىدانست كه چه چيزهايى مايه قوام و سعادت جان انسان و چه عواملى باعث تداوم و استمرار مصلحت تنِ اوست. تا آنها را حلال كند و كدامين عامل به زيان جان يا جسم اوست، آنها را حرام كند. اگر امنيت و آزادى، سلامت و صحت جسمانى و حيات آبرومندانه و زندگى با رفاه نسبى مادى حق انسان است، منشأ و عوامل آن را بايد شناخت و بشر را به آن امور واداشت و به موانع آن بايد معرفت پيدا كرد و مردم را از آن بازداشت و اين مطلب مربوط به حقوق مادى انسان است.
سخن درباره حقوق معنوى هم به همين نحو است، اگر تعالى روح به حقيقت انسانى، تصاعد جان به مقامات عرفانى و تكامل انسان به جايگاه خليفة اللّهى حق انسان است شايسته است كه عوامل و موانع آن نيز شناخته شود. بايدها و نبايدها(واجبات و محرمات) و تكاليف دين عهدهدار همان حكم اند، بايدها ما را به عوامل سودمند رهنمون مىشوند و نبايدها در راستاى موانع زيانبار تنظيم شدهاند و اين گونه است كه انسان مىتواند حقوق خود را استيفا كند، پس تكاليف دينى به اين معنا متضمّن حقوق واقعى انسانهاست، نه بارى زايد از جانب شخص ثالث كه بر او تحميل شده باشد، به صورتى كه كلفت از او باشد و منعفت براى ديگرى. حكمت و فلسفه وجودى تكليف
برخى اين شبهه را مطرح مىكنند كه انسان به اختيار خويش آفريده نشده و شروع زندگى به دست او نبوده است پس تكليف براى انسان وجه منطقى ندارد. چرا بايد مكلّف به عقايد و اعمالى باشيم كه در صورت ترك آنها به عذاب مبتلا گرديم، حال كه به اجبار آفريده شدهايم، مىخواهيم آزاد باشيم و زير بار هيچ تكليفى نرويم.
شبهه و اشكال مطرح شده در حقيقت داراى دو بخش است:
بخش نخست: اين كه انسان با اختيار خود خلق نشده، بلكه به اكراه و اجبار آفريده شده است. كسى كه در خلقت انسان از او اجازه نخواسته و خالق يكتا با قدرت خويش او را آفريده است. ظاهر امر نيز همين است كه گفته مىشود، چنان كه حضرت على(ع) در بيانى مىفرمايد: «عبادٌ مخلوقون اقتداراً و مربوبون اقتساراً»(1) امّا حقيقت آن است كه خداى سبحان با سخا و كرم بهترين درجه وجودى مناسب را به خاك و يك قطره آب عطا كرد و ظرفيت هرگونه كمال، جمال، جلال و فن آورى را به وى بخشيده است تا او را با جهاد و تلاش و سير جوهرى و تحوّل درونى به مرحله والاى انسانيت برساند و اين جام و جامه را در فضاى نظام علّى و معلولى ارائه كرده است كه شرح اجمالى آن اين است كه همه مخلوقات و نيز انسانها بر اساس اصل سنت الهى كه نظام علّى و معلولى است، آفريده مىشوند و زمانى كه سلسله علل براى خلق موجودى فراهم گردند، معلول صادر مىشود.
فاعل مىتواند ايجاد معلول را اراده كند و قدرت دارد كه آن را نيافريند. انسان قادر است با اراده و اختيار خويش، تمهيداتى را براى تماميت علّت جهت خلقت فرزند فراهم نسازد، امّا وقتى علت تتميم و تكميل شد، اجازه و اذن معلول(فرزند) معنا ندارد. معلولى كه معدوم است، نه اختيار درباره او معنا دارد و نه اجبار، اراده و اختيار و جبر و تفويض براى موجود است، نه معدوم. چون درك درستى از اين نكته نشده، شاعرى عرب زبان به نام ابوالعلاء معرّى با نگاهى بدبينانه مىگويد: پدر و مادرم در حقّ من جنايتى مرتكب شده مرا خلق كردند و من اين جنايت را در حقّ هيچ كس انجام نخواهم داد. سپس دستور داد اين عبارت را بر روى سنگ قبرش بنويسند كه :
هذا ما جناه أبى علىّ
و ما جنيت على أحدٍ
يا آن شاعر بدبين پارسى گوى گفته است:
خلقت من در اَزل يك وصله ناجور بود
من كه خود راضى بدين خلقت نبودم زور بود
نظام هستى برپايه اصولى استوار است كه كمترين ضعف و سستى در آن راه ندارد، يكى از آن اصول محال بودن تخلف معلول از علت است كه اصلى عقلى و ثابت بوده و انكار آن به معناى انكار حكم عقل است. آنان كه اين شبهه را مطرح كردهاند، در حقيقت قانون عليت را منكر شدهاند.
بخش دوم شبهه اين است كه چرا انسان بايد مكلّف به تكاليف الهى باشد. منشأ اين سؤال به حكمت تكليف مربوط مىشود كه در هستىشناسى انسان نهفته است. تعيين تكليف براى انسان به جهت تبيين جايگاه و تكريم مقام انسانى اوست. انسان با توجّه به پذيرش امانت الهى «انّا عرضنا الأمانة…»(2) و بر تن نمودن لباس كرامت «و لقد كرّمنا بنى آدم…»(3) و برخوردار بودن از برترين ظرفيت علمى و آشنايى با اسماى الهى: «و علّم آدم الأسماء كلّها…»(4) جايگاه برترى پيدا كرد و مقام خلافت الهى را در زمين به خود اختصاص داد.
حفظ چنين جايگاهى مستلزم پذيرش مسئوليت و قبول تكليف است. عقل و منطق حكم مىكند كه وجود هر امتيازى در سايه قبول وظايف و تكاليف، امكانپذير است و به ميزان امتيازى كه به فرد مىدهند از او مسئوليت طلب مىكنند. به بيان ديگر، تكليف براى حفظ و مصونيت انسان و در قلمرو هويت اوست. به همين سبب تكاليفى كه بر عهده انسانها گذاشته شده، بر حيوانات و ديگر موجودات ديگر نيست، زيرا انسان مىخواهد حيات انسانى داشته باشد و انسانوار زندگى كند، ميل فطرى او نه تنها داشتن يك حيات خوب و ايدهآل انسانى، بلكه دارا بودن يك الگوى نمونه براى زندگى انسانى است. از او براى چنين انسانى، تكليف لازم حيات اوست.
در مقام تصوّر، انسانى را در نظر بگيريد كه پاىبند به مبانى اعتقادى، مسائل اخلاقى و احكام عملى نيست، از چنين انسانى چه تصوير مىتوان داشت و چه هويتى مىتوان براى او در نظر گرفت؟ آيا جز همان تلقّى و برداشتى كه برخى از صاحبنظران غربى از انسان دارند و وى را «گرگ انسان» يا «حيوان سياستمدار» و «ميمون برهنه» خواندهاند؟
به نظر مىرسد اگر انسان بدون مبانى اعتقادى توحيدى بىمسئوليتى در قبال مسائل اخلاقى و بىتعهدى به احكام عملى، لحاظ شود همين معانى يا معناى نازلتر از آن خواهد داشت، چنان كه در قرآن تعابيرى نظير ستمگر و ظالم، نادان و جاهل، سركش، حريص، عجول، نافرمان و ناسپاس به كار رفته است(5) مخاطب همه اين تعابير، انسان بدون تكليف است، يعنى انسانى كه از بار مسئوليت شانه خالى كند، پس حكمت تكليف با عزت انسانى عجين شده و انسانيت انسان مرهون مكلف بودن اوست.
ثبوت تكليف همراه با عمل به آن، مساوى صعود انسان به مقامات عالى است و سقوط تكليف يا ترك آن به معناى هبوط وى از درجات عالى انسانى است. بشر براى رفع يا كاستن فقر خويش نيازمند موجودى غنىتر از خود ماست: «يا أيّها النّاس أنتم الفقراء الى اللّه و اللّه هو الغنىّ الحميد؛(6)اى مردم شما همه نيازمند به خدائيد تنها خداوند است كه بىنياز و شايسته هرگونه ستايش است.» پديده فقر جز با اداى تكليف از جانب فقير در مقابل غنى مطلق كاهش نمىيابد. صدرالمتألّهين در پاسخ منكران تكليف مىگويد: آنان حكمت وجودى تكاليف و ترتيب نظام را ندانستند، چون با انكار آن چگونه مىتوان امر و نهى در شريعت را توجيه كرد؟ با اين نگاه همه شرايع عبث و بيهوده خواهد بود.(7)
از امام صادق(ع) روايت شده است كه فرمود: «انّ الناس فى القدر على ثلاثة اوجهٍ: رجلٌ يزعم انّ اللّه عزّ و جلّ أجبر الناس على المعاصى، فهذا قد ظلّم اللّه فى حكمه فهو كافرٌ و رجل يزعم انّ الأمر مفوّض اليهم فهذا قد اوهن اللّه فى سلطانه فهو كافرٌ و رجلٌ يزعم انّ اللّه كلّف العباد مايطيقون و لم يكلّفهم مالايطيقون و اذا أحسن حمد اللّه و اذا اساء استغفر اللّه فهذا مسلمٌ بالغٌ».(8) مردم در قدر بر سه گونهاند. برخى گمان مىكنند كه خداوند آنها را بر گناهان مجبور كرده است. چنين انسانى به خدا در حكمش نسبت ظلم داده است. برخى مىپندارند. خدا انسانها را به خود وا نهاده است، چنين شخصى خداى سبحان را در سلطنت و حاكميتش بر نظام جهان و انسان سست كرده است او نيز كافر است. برخى مىگويند: خدا آدميان را به آن چه توان انجام آن را دارند تكليف كرده است و آن چه را كه توان انجام آن را ندارند تكليف نكرده است. چنين انسانى اگر احسانى به بيند خدا را ستايش مىكند و اگر بدى به بيند از خدا تقاضاى آمرزش مىكند. اين انسان مسلمانى كامل است.
حاصل آنچه گذشت در چند بند ذكر مىشود:
1. روح هر تكليفى تشريف است، نه تحميل. 2. در باطن هر تكليفى حق نهفته است، مانند تكليف كودك به فراگيرى علم، تكليف بيمار به پرهيز و…، زيرا حق مسلّم هر كودكى عالم شدن و حق قطعى هر انسان بيمارى، سالم شدن است. 3. فريادى كه از فطرت انسانى و صلايى كه از هويت بشرى هر كسى برمىآيد استغاثه به تكليف الهى است و آنچه از تريبون شهوت و بلندگوى غضب و رسانههاى ضد انسانى نفس امّاره برمىآيد، نفير اهريمن است كه انسان را رها مىپندارد و او را در مقايسه با حيوان توهين مىكند و از ارج و حرمت وى مىكاهد. بر هر انسان لازم است صداى دوست را از صفير دشمن كه از خانه صياد مىآيد بشناسد و تسبيح مرغ حق را از خوار عجل سامرى جدا كند. با چنين حالتى، حكمت وجودى تكليف كه همان غايت اصلى خلقت انسانى است. براى وى آشكار خواهد شد كه آدمى آئينه تمام نماى قدرت الهى و مخزن محبت خداوندگارى است. چنان كه آن عارف در حال نيايش با خداى خويش پرسيد: «الهى ما الحكمة من خلقى به قيل بالحكمة من خلقك رؤيتى فى مرآة روحك و محبّتى فى قلبك».(9)
خدايا حكمت و فلسفه آفرينش من چيست؟ ندا آمد: حكمت و فلسفه آفرينش تو آن است كه مرا در آئينه روح تو به بينى و محبّت و دوستى مرا در قلبت بيابى. حكمت طاعت خدا از نگاه ابن سينا
ترديدى نيست كه بشر به واسطه خردورزى صرف و عقل گرايى محض، بدون استمداد از وحى نمىتواند حاجات فردى و جمعى را رفع كند و توان او ناقص است.
ابن سينا كه از بزرگترين حكماى اسلامى است، به جنبه اجتماعى و سياسى مسئله بسيار عنايت داشته است. او به نكتهاى اشاره دارد كه جهان معاصر بدان مبتلاست و آن بىعدالتى و ظلمى است كه قوانين ناقص بشرى و مجريان ستمگر به انسانهاى مظلوم روا مىدارند. ايشان براى رهايى بشر از ظلم و تعدّى ظالمان، ديدگاهى را ارائه مىدهد كه جوامع بشرى با عمل به آن مىتوانند به حقوق خويش دست يابند، وى معتقد است كه انسان بر اساس شاكله وجودىاش به گونهاى است كه نمىتواند به تنهايى و مستقل زندگى كند و اگر مشاركت ديگر هم نوعان نباشد، متعسّر بلكه متعذر است كه فردى بتواند همه نيازهاى خويش را برآورده سازد، از اين جهت ميان افراد اجتماع روابط و داد و ستد جارى بوده كه عدالت لازمه اين روابط اجتماعى است. براى حفظ عدالت، شريعتى لازم است كه شارع بايد شايسته اطاعت باشد و لازم است كه علائم و ويژگيهايى داشته باشد تا معلوم شود كه وى از جانب خداست و شايسته است كه نيكوكار و گنهكار نزد خداوند ثواب و عقاب داشته باشند، پس معرفت و شناخت شارع و مجازات كننده واجب و ضرورى است و شناخت بايد عاملى را به همراه داشته باشد تا آن را حفظ كرده و مانع از فراموشى آن گردد، از اين رو طاعات و تكاليف كه يادآورنده معبود است واجب گرديد و تكرار عبادات براى حفظ ياد الهى ضرورى شد…(10)
بر اساس اين انديشه دو سؤال مطرح شده كه بوعلى به پاسخ يكى از آنها اشاره كرده است.
سؤال نخست آن است كه براى حفظ عدالت، چه لزومى به شريعت است، در حالى كه انسان با عقل و انديشه خويش قادر به تشخيص آن و محافظت از آن است؟ پاسخ اين است كه عقل در حقيقت، جزئى از ادله شرع است و عقل و نقل دو نور الهى و هر دو معاضد هم و در صدد كشف حكم خدا هستند، امّا چون غالباً عقل دستخوش امارت هواى نفس اماره بر عهده دارد: «كم من عقلٍ أسيرٍ تحت هوى أمير»(11) و تلاش مىكند كه عدل، آزادى و ساير اصول حقوقى را به سود خويش تبيين و تفسير كند يا چون در مواردى عقل مشوب به باطل مىگردد، به همين جهت عقول بشرى را در اصل تشخيص و در حفظ و حراست عدالت، كافى ندانستهاند.
سؤال دوم اينكه: چرا تكرار تكاليف و استمرار عبادات بر مردم فرض و واجب گرديد؟ پاسخ اين است كه دليل آن محافظت از ياد الهى و در نتيجه دعوت به عدالت و قسط است كه قوام حيات بشرى بر آن استوار است و به هر دو امر در قرآن اشاره شده است در يكجا فرمود: «فارسلنا فيهم رسولاً منهم ان اعبدو اللّه ما لكم من اللّه غيره؛(12) در ميان آنان رسولى از خودشان فرستاديم كه خدا را بپرستند، جز او معبودى براى شما نيست…»
«و لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط؛(13)ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب آسمانى و ميزان (شناسايى حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند.»
پس آن كه به تكاليف الهى پاى بند و بر آن متعهدند، افزون بر فوايد دنيوى به پاداش اخروى نيز نائل خواهند شد، بنابراين در طاعت از فرمانهاى الهى حكمت بسيارى نهفته است كه بر هيچ اهل انديشهاى پوشيده نيست. ديدگاه صدرالمتألّهين
برخى از فرقههاى كلامى، مانند اشاعره تكليف را منكر شده و اين شبهه را مطرح كردهاند كه چرا بايد مخالفت با تكاليف الهى از جانب بنده منشأ عذاب و باعث عقاب گردد با اينكه خداوند نيازى به طاعت بندهاش ندارد؟ بعضى از اهل اين روزگار نيز مىگويند: چه لزومى به دين دارى و دين ورزى است، در حالى كه دين مظهر و نماد بندگى است.
صدرالمتألّهين ضمن بيان مقصود از تكليف و انجام و ترك افعال(واجبات و محرمات) مىفرمايد:
تكليف الهى بر بندهاش جارى مجراى تكليف طبيب است، اگر حرارت بر مريض غلبه كند، طبيب دستور به خوردن مبرّدات مىدهد، در حالى كه خودش بىنياز از آن است و چنانچه مريضى از دستور طبيب سرپيچى كند، خود ضرر مىبيند، نه طبيب كه فقط ارشاد كننده است. خداوند براى شفاى مريض، سببى را خلق كرده كه مقتضى آن است، براى سعادت اخروى نيز سببى آفريده كه آن طاعت خداست.(14)
حرام در دين به معناى كفّ نفس از معصيت و گناه است، با تلاش و مجاهدت مىتوان نفس را از رذايل اخلاقى تطهير و تهذيب كرد، چنان كه اجتناب از فضائل و اكتساب رذائل در دنيا براى نفس مشقت و در آخرت موجب عذاب و هلاكت است، همان گونه كه رذائل اخلاط و نامتعادل شدن مزاج، موجب مرض بدن در دنيا مىشود، بنابراين اثر طبعى ترك تكليف، عقاب و عذاب است، همانند اثر طبيعى و وصفى خوردن سم كه هلاكت است.
انبياء آمدهاند تا اين پيام را به مردم ابلاغ كنند و خلق را به واسطه تكاليف دينى به طريق فلاح ارشاد نمايند كسانى كه از هدايت و راهنمايى آنان سرباز زنند به آثار اعمال خود مبتلا مىشوند. حضرت على(ع) مىفرمايد: خداوند خانه آخرت را پر از نعمت آفريد و پيامبران را فرستاد تا انسانها را به آن دارالنعمه دعوت كنند. افسوس كه آنان اجابت نكردند و به نتيجه اعمال خود كه خوردن جيفه و مردار دنيا و دوستى و رسوايى آن است دچار شدند «سبحانك خالقاً و مبعوداً بحسن بلائك عند خلقك، خلقت دارا و جعلت فيها مأدبة، مشرباً و مطعماً و ازواجاً وخدماً و قصورا و انهارا و زروعاً و ثماراً، ثم ارسلت داعيا يدعواليها فلا الداعى اجابوا و لافيما رغّبت رغبوا ولاالى ماشوّقت اليه استاقوا اقبلوا على جيفة قد افتضحوا باكلها و اصطلحوا على حبّها»(15)
تو منزهى كه هم آفريدگار و هم معبودى. از نعمتهاى نيكى كه بر آفريدگان عطا كردهاى اين است كه سرايى (به نام سراى آخرت) آفريدى و در آن سفرهاى گستردهاى كه همه چيز در آن يافت مىشود، آشاميدنى و خوردنى همسران و خدمت گزاران، كاخها و نهرها و كشتزارها و ميوهها در آن قرار دادى، سپس كسى را فرستادى تا مردم را به سوى آن دعوت كند. نه دعوت كننده را اجابت كردند و نه در آن چه ترغيب كردهاى رغبت ورزيدند و نه به آن چه تشويق كردى مشتاق شدند. به مردارى روى آوردند كه با خوردن آن رسوا گشتند و در دوستى آن توافق كردند.
هر كس به چيزى (ديوانه وار) عشق ورزد نابينايش كند و قلبش را بيمار مىسازد سپس با چشمى معيوب مىنگرد و با گوشى غير شنوا مىشنود خواستههاى دل، عقلش را نابود ساخته، دنيا قلبش را مىميراند و شيفته آن مىكند، او بنده دنياست و بنده كسى كه از دنيا چيزى را در دست دارد… و حال آن كه دنيايى كه آن را جاودانى و ايمن مىپنداشتند از آن جدا شدند و به آن چه در آخرت به آنها وعده داده بودند، رسيدند. توحيد ضامن اجراى حقوق
تاكنون روشن شد كه در برابر هر حقى، تكليفى وجود دارد، خواه در محدوده كوچك خانواده، روستا، شهر، منطقه، و خواه در امور بين المللى.
زيرا هر چند ذى حق بايد براى استيفاى حق خود قيام كند. چنان كه اميرمؤمنان(ع) فرمود: «لايمنع الضيم الذليل و لايدرك الحق الابالجد»(16) شخص ضعيف و زبون توان ظلم زدايى ندارد و حق فقط با كوشش و تلاش به دست مىآيد، لكن كسى كه مورد حق است. مكلف است صاحب حق را يارى كند، چه حق فرد در برابر ديگرى وچه حق دولتها در برابر همديگر و چه دولتها و ملتها در مقابل يكديگر.
ميان تكليفهاى متقابل هر يك پيوند و ارتباطى است كه بدون رعايت آن، نه صاحب حق به حق خود مىرسد و نه مكلّف به تكاليف خود عمل كند، حتى در صحنه پيكار ايمان و كفر و جنگ بين عدل و ظلم و نبرد ميان توحيد و الحاد براى كافر، ظالم و ملحد حق انسانى وجود دارد هرچند از حقوق ديگر خود را به عمد محروم كرده است.
اگر در جنگ ميان مسلمانان و كفار، اهل اسلام پيروز شدند و اهل كفر شكست خورده و در معرض قتل يا اسارت قرار گرفتند، در همان حال حق معيّنى دارند كه حاكم اسلامى بايد آن را رعايت كند، از اين رو حضرت اميرمؤمنان(ع) چنين فرمود: «ان أظهرتنا على عدوّنا فجنّبنا البغى و سدّدنا للحق و ان اظهرتهم علينا فارزقنا الشهادة و اعصمنا من الفتنة»(17) اگر ما را بر دشمن پيروز كردى از ظلم و تعدّى بركنارمان دار و بر حق استوارمان فرما، و اگر آنها را بر ما چيره كردى شهادت را روزيمان كن و ما را از شرك و فساد و آشوب حفظ فرما. آن عامل مهم و كارساز كه هم در اقدام و قيام ذى حق سهم تعيين كننده دارد و هم در امتثال مكلّفان به تأديه حقوق ديگران اثرگذار است و هم در تعاون داخلى و مساعدت درون شهرى يا كشورى يا امّتى سهم بسزايى را ايفا مىكند، دو چيز است، ايمان به خداوند و اخلاص در آن ايمان كه توانايى گرهزدن حقوق و تكاليف را كاملاً داراست، وگرنه حق گسيخته از تكليف و تكليف جدا شده از حق هرگز تعهد متقابل خود را عمل نخواهند كرد، از اين رو اميرمؤمنان، على(ع) فرمود: «و شدّ بالاخلاص و التوحيد حقوق المسلمين فى معاقدها»(18) صيانت حقوق مسلمانان و اجراى آن را با اخلاص و توحيد استوار كرد.
روشن است كه براى اجراى حق چارهاى جز گره زدن آن با تكليف ديگران نيست، يعنى حق دولت وقتى اجرا مىشود كه با تكليف ملّت گره بخورد و به عكس، ياحق پدر و مادر وقتى محقق مىشود كه به تكليف فرزند پيوند بخورد و به عكس.
نيز حق بين المللى دولتها وقتى تحقق پيدا مىكند كه با تكليف دولت مقابل گره بخورد. عامل گره زدن حق به تكليف هم، ايمان با اخلاص است كه نور درونى و حافظ دائمى و نگهبان قطعى است و بدون آن حق و تكليف به هم گره نمىخورند يا بعد از مدّتى كوتاه نقض مىشود. از همين جهت حضرت على بن ابى طالب (ع) فرمود: «من واجب حقوق اللّه على عباده…والتعاون على اقامة الحق بينهم»(19) از جمله حقوق لازم الهى بر بندگان، اين است كه آنان يكديگر را در اقامه حق يارى كنند، البته اين حق، اعم از حق خدا و حق خلق است.
پس دو عامل اساسى در تحقق حقوق شخصى و اجتماعى و انجام تكاليف فردى و عمومى نقش عمدهاى را ايفا مىكند، يكى اعتقاد به وحدانيت الهى است و ديگر اخلاص در عمل، يعنى كنار زدن همه خودخواهيها و منيّتها و تكيه زدن به قدرت واحدى كه منشأ تمام قدرتهاست و انجام عمل در راستاى جلب رضايت او و تقدم خشنودى حق بر خلق. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. نهج البلاغه، خطبه 83. 2. سوره احزاب، آيه 72. 3. سوره اسراء، آيه 70. 4. سوره بقره، آيه 31. 5. ر.ك سوره اعراف، آيه 179، سوره احزاب، آيه 72، سوره حج، آيه 66؛ سوره علق، آيه 6، سوره اسراء، آيات 11 و 100؛ سوره كهف، آيه 54. 6. سوره فاطر، آيه 15. 7. تفسير القرآن الكريم، ج 2، ص 230. 8. التوحيد، ص 360 – 361. 9. فرهنگ مأثورات عرفانى، ص 82. 10. اشارات، نمط نهم، فصل چهارم، ص 371. 11. نهج البلاغه، حكمت 211. 12. سوره مؤمنون، آيه 32. 13. سوره حديد، آيه 25. 14. تفسير القرآن الكريم، ج 2، ص 49. 15. نهج البلاغه، خطبه 109. 16. نهج البلاغه، خطبه 29. 17. همان، خطبه 171. 18. همان، خطبه 167. 19. همان، خطبه 216.
نگاهى به رويدادها
اخبار جهان اسلام
فرياد برائت از مشركين در كعبه طنين انداز شد. (18/10/84)
حماس: با پيروزى در انتخابات به پيمان اسلو خاتمه مىدهيم. (19/10/84)
مقتدا صدر در ديدار با هاشمى رفسنجانى: حاكميت اسلام خواست مردم عراق است. (4/11/84)
فلسطينىها در انتخابات شگفتى آفريدند. (6/11/84)
خبر اول دنيا: فلسطين به انتفاضه رأى داد.
اين روزها در حالى كه صهيونيستهاى متنفذ در اروپا مراسم روز هولوكاست برگزار مىكنند تا فاجعه غمبار نسل كشى در فلسطين اشغالى را بپوشانند، محققان جهان بسيارى از جمله پروفسور آرتور بارتز آمريكايى درباره افسانه دروغين هولوكاست مىپرسند: چرا انديشيدن و اظهار نظر درباره هولوكاست حتى در زيرزمينهاى اروپا خطرناك است و انديشمندان براى گفتن واقعيت بايد بهاى گزافى بپردازند؟ (8/11/84)
آيت اللّه سيستانى: براى سركوب تروريسم همه بايد از دولت حمايت كنيم. (9/11/84)
فشار دولتهاى غربى عليه حماس شدت گرفت. (11/11/84)
تحريم مردم باعث تعطيلى كارخانه دانماركى در عربستان شد.
آيت اللّه سيستانى: با اهانت كنندگان به پيامبر اسلام(ص) در دانمارك بايد برخورد شود.
سردبير روزنامه دانماركى رسماً مجبور به عذرخواهى از مسلمانان شد. (12/11/84)
خون امت اسلام به جوش آمد. اهانت به رسول خدا را بىپاسخ نمىگذاريم.
حماس حرف آخر را زد، اسرائيل را به رسميت نمىشناسيم. (15/11/84)
مسلمانان معترض، سفارت دانمارك را به آتش كشيدند. (16/11/84)
در اعتراض به ادامه هتاكى عليه پيامبر اكرم(ص) چند سفارتخانه ديگر اروپايى در آتش سوخت. (17/11/84)
دعوت پوتين از مسئولان حماس با عصبانيت صهيونيستها روبرو شد. (23/11/84)
ابراهيم جعفرى نامزد اسلامگرايان نخست وزير عراق شد. (24/11/84)
مردم دانمارك از مسلمانان جهان عذرخواهى كردند. (29/11/84)
پارلمان فلسطين با اكثريت حماس آغاز به كار كرد.
مجلس جديد فلسطين در توافقنامهها و مصوبات حكومت خودگردان تجديد نظر مىكند. (30/11/84) اخبار داخلى
در سفر رئيس جمهور و اعضاى كابينه، 32 ميليارد تومان اعتبار براى محروميت زدايى از قم اختصاص يافت. (17/10/84)
آنفلوانزاى حاد مرغى به پشت مرزهاى ايران رسيد. (18/10/84)
با نظارت بازرسان آژانس، ايران تعليق را شكست و تحقيقات هستهاى دوباره آغاز شد.
رهبر انقلاب: خدا ما را موظف كرده رأى و اراده مردم را معتبر بشماريم. (19/10/84)
ايران در توليدات صنعتى 22 پله صعود كرد. (20/10/84)
رهبر معظم انقلاب با حضور در مسجد دانشگاه تهران به پيكرهاى پاك سرداران شهيد اداى احترام كرد. (22/10/84)
ابراز نگرانى كارشناسان خارجى از تهديد تازه غرب، تحريم ايران بازار نفت را منفجر مىكند.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: از تحريم نمىهراسيم و بر مواضع هستهاى خود پايداريم. (24/10/84)
رئيس جمهور از شگرد غربىها در برخورد با ايران پرده برداشت. جلو دوربين تهديد مىكنند در مذاكرات التماس.
بودجه 176 هزار ميليارد تومانى امروز تقديم مجلس مىشود. (25/10/84)
دولت جديد اولين لايحه بودجه را تقديم مجلس كرد. (26/10/84)
سياستمداران و تحليل گران اروپايى و آمريكايى اذعان كردند، غرب نمىداند با غرور ملى ايرانيان چه كند.
مذاكرات ايران و 3 كشور اروپايى امروز در وين آغاز مىشود. (28/10/84)
نخستين كشتى لوله گذار ساخت ايران به آب انداخته شد.
رؤساى جمهورى ايران و سوريه بر مقابله با توطئههاى استكبار جهانى و صهيونيسم تأكيد كردند. (1/11/84)
مجهزترين بيمارستان فوق تخصصى خاورميانه در مشهد راه اندازى شد.
روزنامه آمريكايى – اسرائيلى نيويورك سان: ايران در عراق جلوتر از آمريكا عمل مىكند. (2/11/84)
مرقد مطهر امام رضا(ع) سالانه ميزبان 20 ميليون زائر از سراسر جهان است.
مطبوعات آمريكايى اعتراف كردند: شوراى امنيت هم نمىتواند مانع فعاليت هستهاى ايران شود.
طى 9 ماهه امسال درآمد نفتى ايران از 35 ميليارد دلار گذشت. (3/11/84)
تروريستها در اهواز با انفجار دو بمب دهها شهروند را به خاك و خون كشيدند. در اين حادثه 6 نفر شهيد و 45 نفر زخمى شدند.
وزير كشور: رسانههاى غربى منتظر انفجارهاى اهواز بودند.
تحرك جديد ايران براى گسترش همكارى هستهاى با روسيه صورت گرفت. (5/11/84)
رهبر معظم انقلاب در ديدار مبلغان: درس عاشورا، اقدام حتى در خطر. (6/11/84)
كوفى عنان: نشست اضطرارى آژانس درباره ايران به نتيجه نمىرسد. (8/11/84)
رهبر انقلاب در ديدار دست اندركاران مراسم حج: ملتهاى مسلمان، عقبه سياسى ايران در جهان. (9/11/84)
رئيس جمهور: جاذبه پيام انقلاب در ماهيت عاشورايى آن است.
مذاكرات هستهاى ايران و اروپا در بروكسل آغاز شد. (10/11/84)
باز محرم شد و دلها شكست…
عوامل بمب گزارىهاى اخير اهواز دستگير شدند. (11/11/84)
خروج از ان پى تى پاسخ قاطع به بيانيه لندن: دبير شوراى عالى امنيت ملى در واكنش به نشست لندن هشدار داد ارجاع يا گزارش پرونده ايران به شوراى امنيت، پايان ديپلماسى و اقدامات داوطلبانه است. (12/11/84)
رئيس جمهور در اجتماع بزرگ مردم بوشهر: ملت در مقابل دولتهاى قلدر كوتاه نمىآيد.
لاريجانى: در صورت ارجاع گزارش ايران به شوراى امنيت، نطنز را فعال مىكنيم. (13/11/84)
با تصويب در دهمين سفر استانى دولت: گازرسانى به بوشهر در اولويت قرار گرفت. (15/11/84)
در پى لغو عملى معاهده از سوى آژانس، اكنون نوبت ماست از ان پى تى خارج شويم.
به دستور رئيس جمهور و در پى تصويب بيانيه اروپا عليه پرونده اتمى ايران، كليه تعليقها و همكارىهاى داوطلبانه با آژانس لغو شد. (16/11/84)
از ابتداى اسفندماه، هزينه درمان در بيمارستانهاى خصوصى به مردم پرداخت مىشود.
براى دفاع از دستاوردهاى علمى كشور، رئيس جمهور به ملت اطمينان داد. دكتر احمدى نژاد در بيانهاى خطاب به ملت تأكيد كرد: قاطعانه از حق ملت ايران در دستيابى به انرژى هستهاى دفاع مىكنيم. (17/11/84)
رئيس جمهور: دوره زورگويى آمريكا به سر آمده است. اراده ملت را در روز 22 بهمن ببينيد. (18/11/84)
ملت تهديدهاى آمريكا را لگدمال كرد.
رهبر انقلاب: ملت ايران در مقابل تهديد، ضعف نشان نخواهد داد. (23/11/84)
رهبر انقلاب: حماسه 22 بهمن اوج همت و هوشيارى بود.
واگذارى سهام عدالت به مردم در 4 استان كشور آغاز شد. (24/11/84)
غنى سازى در نطنز آغاز شد.
مجلس اتكاى بودجه 85 به نفت را 26 درصد كاهش داد. (25/11/84)
رئيس جمهور در پى از سرگيرى غنى سازى به نطنز سفر كرد. (27/11/84)
با دستور وزير ارتباطات و بازنگرى در قرار دادها، 50 ميليارد تومان به خزانه دولت بازگردانده شد.
100 ميليارد دلار قرار داد نفتى چين با ايران، اسفندماه در تهران نهايى مىشود.
اولين نيروگاه خورشيدى كشور در يزد احداث مىشود. (29/11/84)
به دنبال قرار داد 100 ميليارد دلارى با ايران، واشنگتن پست: چين تصميم آمريكا را به هم ريخت.
سخنگوى شوراى نگهبان: اجتهاد شرط عضويت در مجلس خبرگان است.
عقب نشينى آژانس بين المللى انرژى اتمى، البرادعى: ايران مىتواند در داخل خاك خود در مقياس كوچك غنى سازى كند. (30/11/84) اخبار خارجى
در ژاپن 4 متر برف باريد.
ترور سفير آمريكا در افغانستان نافرجام ماند. (17/10/84)
گاردين: بوش در جنگ عراق 10 برابر پيش بينى خرج كرد. 2000 ميليارد دلار هزينه تا امروز.
مرگ شارون اسرائيل را در هرج و مرج فرو برده است. (18/10/84)
12 تفنگدار آمريكايى در سقوط هلىكوپتر در عراق به هلاكت رسيدند. (19/10/84)
رسوايى بزرگ مالى در آمريكا باعث استعفاى رهبر جمهوريخواهان كنگره شد. (20/10/84)
پارلمان اوكراين دولت نارنجى را بركنار كرد. (22/10/84)
امير كويت در گذشت. (26/10/84)
در پى تهديد عليه ايران، ارزش سهام بورس آمريكا سقوط كرد. (27/10/84)
همسر كلينتون: دولت بوش بدترين دولت تاريخ آمريكاست. (28/10/84)
نخست وزير كويت (شيخ صباح الاحمد الصباح) امير جديد اين كشور شد. (1/11/84)
تحركات مرموز براى تشكيل فراكسيون سكولار در پارلمان عراق از سوى سفير آمريكا در حال انجام است.
البرادعى: “باشگاه اتمى” پنج كشور هستهاى جهان بايد منحل شود. (3/11/84)
در ادامه اختلافات بر سر جانشينى شيخ جابر، پارلمان كويت امروز تكليف امير را مشخص مىكند. (4/11/84)
200 مورد از تخلفات مالى در سازمان ملل فاش شد. (5/11/84)
نخستين موج سونامى نفت، بازارهاى بورس اروپا را به هم ريخت. (6/11/84)
بهاى نفت اوپك از 60 دلار گذشت.
پدر بزرگ بوش شريك تجارى هيتلر بود. پدر بزرگ جرج بوش مؤسس شركت آى بى ام و شريك تجارى آدولف هيتلر بود و از وى نشان عقاب دريافت كرده بود. (11/11/84)
ليبى طى نشست شوراى حكام آژانس: از ما عبرت بگيريد، به وعدههاى غرب اعتماد نكنيد.
ترور رئيس جمهور گرجستان نافرجام ماند. (15/11/84)
هئيت آمريكايى – اروپايى را به بلاروس راه ندادند.
كارتر: آمريكا به عراق آمده تا 50 سال بماند. (16/11/84)
اختلالات روانى سربازان انگليسى در عراق افزايش يافته است. (30/11/84)
پاورقي ها:
درآمدى بر انديشههاى نورانى امام هشتمع
اشاره
امامان معصوم(ع) چشمههاى جوشان معرفت و گنجينههاى حكمت الهى هستند كه چون چراغى پرفروغ و خاموش نشدنى فراسوى علم را با پرتو افشانى خود روشن مىكنند. آنان با انديشهها و افكار منوّر خود، تاريكىهاى جهل را از بين برده و در هر زمان اميد حق ستيزان را نوميد مىساختند.
امام هشتم على بن موسى الرضا(ع) همانند ديگر امامان معصوم(ع) داراى تمام كمالات و فضايل انسانى در مرتبه اعلى است كه بعد از شهادت پدر بزرگوارش امامت و رهبرى شيعيان را به عهده گرفت و به رغم مشكلات حاد جامعه مسلمين، در جهت بارور نمودن فرهنگ غنى اسلامى و هدايت جامعه مسلمانان از درياى مواج انديشههاى خود بهره مىبرد.
مقالهاى كه از نظر خوانندگان عزيز مىگذرد، گامى است در بيان انديشههاى تابناك آن گوهر نبوى، اميد است كه ره توشهاى باشد براى پويندگان راه امامت و ولايت. استناد به قرآن
با اندكى تأمّل در زندگانى حضرت امام رضا(ع) روشن مىشود كه قرآن در سيره و سخن آن امام بزرگوار جايگاه ويژهاى داشته و زندگى روزمره خود را با آيات قرآن آن چنان آميخته بود كه در تمام ابعاد پرتوافشانى مىكرد.
«ابراهيم بن عباس» يكى از همراهان حضرت رضا(ع) مىگويد: «همه صحبتها، جوابها و مثالهاى آن حضرت نشأت گرفته از آيات نورانى قرآن مجيد بود. انس و الفت ايشان با قرآن به گونهاى بود كه هر سه روز يك بار قرآن را ختم مىكرد و مىفرمود: اگر بخواهم در كمتر از سه روز هم مىتوانم آن را ختم كنم، امّا هرگز آيهاى را تلاوت نمىكنم مگر اين كه در آن تدبّر مىكنم كه درباره چه چيزى و چه وقت نازل شده است.»(1)
خود آن حضرت (ع) در مورد پيروى از آيات الهى مىفرمود: «قرآن سخن خداوند است از آن نگذريد و هدايت در غير آن نجوييد، زيرا گمراه مىشويد.»(2)
«على بن شعبه» مىگويد: وقتى امام رضا(ع) در مجلس مأمون به گروهى از دانشمندان عراقى و خراسانى پيوست، مأمون گفت: منظور از آيه «ثمّ اورثنا الكتاب الّذين اصطفينا من عبادنا»(3) چيست؟
دانشمندان گفتند: منظور تمام امت است، يعنى همه امت پيامبر(ص) برگزيدهاند و كتاب به آنها ارث مىرسد.
مأمون به امام رضا(ع) گفت: نظر شما چيست؟ امام رضا(ع) فرمود: خداوند در اين آيه به عترت پاك پيامبر(ص) نظر دارد. مأمون پرسيد: چگونه؟
امام(ع) فرمود: اگر همه امت، برگزيده خدا و وارث كتاب بودند، پس بايد همه بهشت بروند، زيرا خداوند مىفرمايد: «فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن اللّه ذلك هو الفضل الكبير»(4) پس وراثت به عترت پاك رسول خدا اختصاص دارد. عترت پيامبر(ص) كسانى هستند كه خداوند در كتابش آنها را چنين توصيف مىكند: «انّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرّجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً».(5) منع قرائت و تفسيرهاى نادرست
امام هشتم در فرصتهاى مناسب از تفسيرهاى نادرست قرآن كريم جلوگيرى كرده و معناى صحيح آيه را بيان مىكرد. آن حضرت در ضمن گفتارى مفصّل به «على بن جهم» فرمود:«اتّق اللّه ولاتنسب الى اولياء اللّه الفواحش و تتاول كتاب اللّه برأيك؛(6) از خدا بترس و نسبتهاى ناروا به اولياى الهى نده و بپرهيز از اين كه كتاب خدا را طبق رأى خودت معنى و تفسير كنى.» در يكى از جلسات علمى كه در دربار مأمون تشكيل شده بود، امام رضا(ع) «حسن بن موسى وشاء» (يكى از دانشمندان عراق) را مورد خطاب قرار داد و به او فرمود: اهل عراق اين آيه قرآن را چگونه قرائت مىكنند؟ «انّه ليس من اهلك انّه عملٌ غير صالحٍ؛(7) اى نوح! او از اهل تو نيست، او عمل غير صالحى است.»
او پاسخ داد: يابن رسول اللّه! بعضى طبق معمول «انّه عملٌ غير صالحٍ؛ او فرزند ناصالحى است قرائت مىكنند، امّا بعضى ديگر بر اين باورند كه خداوند هرگز پسر پيامبرى را مشمول قهر و غضب خود قرار نمىدهد و آيه را اين گونه قرائت مىكنند: «انّه عمل غير صالحٍ؛ او فرزند آدم بدى است، فرزند تو نيست!» و مىگويند او در واقع از نسل نوح(ع) نبود. خداوند به او گفت: اى نوح! اين پسر از نسل تو نيست. اگر از نسل تو مىبود من به خاطر تو او را نجات مىدادم. امام فرمود: ابداً اين طور نيست او فرزند حقيقى نوح و از نسل نوح بود، چون بدكار شد و از دستور خداوند نافرمانى كرد، پيوند معنوى اش با نوح بريده شد و به حضرت نوح گفته شد: اين فرزند تو ناصالح است، از اين رو نمىتواند در رديف انسانهاى صالح و برگزيده قرار گيرد.(8) دعوت به امامشناسى
مردم بعد از رحلت پيامبر(ص) جايگاه امامت و ولايت را نشناختند، بنابراين كسانى روى كار آمدند كه هيچگونه شايستگى و لياقت در وجود آنان نبود، لذا اين عدم آگاهى و شناخت پىآمدهاى ناگوارى همچون به وجود آمدن اختلافات، رواج بدعتها و وارد نمودن زيانهاى سنگين علمى و فرهنگى بر جامعه اسلامى به دنبال داشت، به همين علت امامان معصوم(ع) در طول تاريخ اسلام تلاش نمودند تا تبيين صحيح و درستى از امامت و ولايت و جايگاه آن در شرع مقدّس اسلام ارايه كنند.
امام رضا(ع) همچون پدران بزرگوارش سخت تلاش نمود تا از فرصتها بهرهبردارى نمايد و در جامعهاى كه امامت و خلافت رنگ پادشاهى و خودكامگى به خود گرفته بود و در حدّ ولايت عهدى تنزّل نموده بود، معنا و تفسير روشنى از امامت و جايگاه آن ارايه دهد و مردم را به شناخت امام عصر خود رهنمون كند.
ايشان در مورد جايگاه رفيع امامت مىفرمايند: «انّ الامامة اسّ الاسلام النّامى و فرعه السّامى. بالامام تمام الصّلوة و الزّكوة و الصيام و الحج و الجهاد و توفير الفىءو الصّدقات و امضاء الحدود و الاحكام. الامام يحلّ حلال اللّه و يحرّم حرام اللّه و يقيم حدود اللّه و يدعوا الى سبيل ربّه بالحكمة و الموعظة الحسنة و الحجّة البالغة؛(9) به راستى امامت ريشه اسلام بالنده و شاخه بلند آن است. كامل شدن نماز، زكات، روزه و حج، جهاد، فراوانى غنايم، صدقات و اجراى حدود و احكام به وسيله امام انجام مىشود. امام است كه حلال خدا را حلال و حرام او را حرام مىكند و حدود الهى را برپا داشته و با بيان حكمتآميز و اندرزهاى نيكو و دلايل رسا مردم را به سوى خدا دعوت مىكند.»
هم چنين اوصاف امامت را اين گونه بيان مىكند: «امام مانند خورشيد فروزان است كه نورش عالم را فرا گيرد و خودش در افق اعلا قرار دارد. امام ستاره راهنما در تاريكىها، رهگذر شهرها، كويرها و گرداب درياهاست. امام آب گواراى زمان تشنگى و راهنماى نجات بخش از هلاكت است.»(10) هدايت منحرفان
امام رضا(ع) به راهنمايى و هدايت منحرفان فكرى و سياسى بسيار اهميت مىداد. پس از شهادت امام كاظم(ع) گروهى چنين پنداشتند كه امام موسى كاظم(ع) هم چنان زنده است. حضرت رضا(ع) به شيوههاى گوناگون با اين گروه روبرو مىشد و به هدايت آنها مىپرداخت.
«عبداللّه بن مغيره» مىگويد: من به مذهب «واقفيّه»(11) اعتقاد داشتم. وقتى براى به جاى آوردن مراسم حج به مكه رفتم، شك و ترديد تمام وجودم را فرا گرفت. خود را به ديوار كعبه چسباندم و گفتم: خدايا! حاجتم را مىدانى مرا به بهترين و كاملترين دينها ارشاد فرما.
همان جا به قلبم خطور كرد كه به مدينه نزد امام رضا(ع) بروم. وقتى به خانه آن حضرت رسيدم، به خدمتگزار گفتم: به مولايت بگو مردى عراقى آمده است. در اين لحظه صداى امام رضا(ع) را شنيدم كه دوبار فرمود: عبداللّه بن مغيره وارد شو!
وارد خانه شدم به چهرهام نگريست و فرمود: خداوند دعايت را مستجاب و تو را به دين خويش هدايت كرد. گفتم: اشهد انّك حجّة اللّه و امينه على خلقه.(12) اهميت به نماز اول وقت
همه پيامبران و اولياى الهى پس از معرفت خدا و اصول اعتقادات، نماز را بر همه چيز مقدّم مىشمردند و آن را پيوند مقدّس عبد سالك با ربّ مالك مىدانستند.
از منظر امام على بن موسى الرضا(ع) هيچ عملى برتر و ارزشمندتر از نماز نيست. زيرا نزديكترين راه براى رسيدن به قرب الهى است.
آن حضرت بارها مىفرمودند: «الصّلاة قربان كلّ تقى(13)؛ نماز هر انسان پارسايى را به خداوند نزديك مىكند.»
امام هشتم(ع) اهميت نماز و تأثير آن را در جامعه و آثار پربار نمازهاى جماعت و قدرت تحوّل آفرينى آن را به مسلمانان و زمام داران ثابت نمود، لذا به هيچ قيمتى فضيلت نماز اول وقت را از دست نمىداد. حتّى در مهمترين جلسات سياسى و علمى به نماز اول وقت اهميت مىداد. موقعى كه حضرت رضا(ع) در خراسان بود، روزى يكى از دانشمندان بزرگ به نام «عمران صابى» كه منكر خدا بود به مجلس آن حضرت آمد و بين آن دو مذاكره و بحث شروع شد و ادامه يافت. بحث به جاى داغ و باريكى رسيده بود و در همين هنگام صداى اذان ظهر به گوش رسيد. امام همان لحظه براى نماز آماده شد و به مأمون عباسى گفت: وقت نماز فرارسيده است. عمران صابى با احساسات پرشور به امام عرض كرد: اى آقاى من! قلبم رام و آماده شده، بحث خود را قطع مكن، بنشين پس از پايان بحث براى نماز برو. آن حضرت با كمال قاطعيت گفت: نماز را برگزار كنيم سپس براى بحث برمىگرديم. امام با همراهان برخاست و نماز خواندند و پس از اقامه نماز به همان مجلس بازگشت و به بحث ادامه داد.(14) آشنايى با زبانهاى مختلف
يكى از ويژگىهاى بارز امامان معصوم(ع) آگاهى آنان به علوم مختلف و اسرار نهان و آشكار جهان هستى به صورت علم لدنى و خدادادى است. به عبارت ديگر آنان درياى علم و سرچشمه اسرار الهى هستند كه تشنگان علوم و معارف از زلال آن سيراب مىشوند.
در لابهلاى اخبار و احاديث متعددى كه از ائمه معصومين(ع) روايت شده است به احاديثى بر مىخوريم كه به آشنايى آنان به برخى زبانها اشاره دارد.
شيخ صدوق به نقل از اباصلت مىگويد: امام رضا(ع) با هر گروه و ملّتى كه مواجه مىشد به زبان آنان سخن مىگفت! به خدا سوگند او از خود آنها به زبانشان داناتر بود و از خودشان فصيحتر صحبت مىكرد.
روزى به او گفتم: اى پسر رسول خدا! من از آشنايى شما به اين همه زبانهاى مختلف درشگفتم، چگونه ممكن است يك انسان به اين همه زبان رايج و ملّتهاى مختلف آشنايى كامل داشته باشد. آن حضرت در پاسخ فرمودند: اى ابا صلت! من حجّت خداوند بر تمامى مردم هستم و خداوند كسى را حجت خود بر مردم جهان قرار نمىدهد مگر اين كه به زبان همه آنان آشنايى كامل داشته باشد.(15)
باز روايت شده است كه «جاثليق» به امام رضا(ع) گفت: اى فرزند رسول خدا! در اين جا مرد سندى نصرانى هست كه به زبان سندى احتجاج و سخنپردازى مىكند. امام فرمودند: او را نزد من آوريد. او را به حضور آن حضرت آوردند. امام رضا(ع) با او به زبان سندى سخن گفتند، سپس با او به مباحثه پرداختند.
امام رضا(ع) فرمودند: به زبان سندى خداوند را به يگانگى ياد كرد. پس از آن درباره عيسى و مريم با او سخن گفتند و پيوسته گام به گام او را از حالى به حال ديگر مىبردند تا اين كه به زبان سندى گفت: اشهد ان لا اله الّا اللّه و انّ محمّداً رسول اللّه. آن گاه كمربندش را بالا برد و زنّار را كه به زير ميانه كمربند داشت، آشكار كرد و گفت: اى فرزند رسول خدا! اين زنّار را شما با دست خود قطع كنيد. على بن موسى الرضا(ع) كاردى خواستند و آن را قطع كردند. آن گاه به «محمد بن فضل هاشمى» فرمودند: اين مرد سندى را به حمّام ببر و پاكش ساز و بر او جامه بپوشان او و خانوادهاش را به مدينه ببر.(16) تعقّل و خردورزى
پيشوايان و امامان(ع) در گفتار و رفتار براى عقل و خردورزى اهميت بسيارى قايل شدهاند و آن را قوىترين اركان و پايه زندگى دانستهاند تا آن جا كه عدم آن را فاجعه و مصيبت بزرگى معرفى كردهاند. چنان كه امام باقر(ع) فرمود: «لامصيبة كعدم العقل(17)؛ هيچ مصيبتى مانند بى خردى نيست.» امام رضا(ع) در روزگارى كه امامت الهى در حد پادشاهى و ولايت عهدى تنزّل يافته بود، از عقل و خرد خويش بيشترين بهره را برد و با تشكيل مناظرات و احتجاجات عقلانى خردورزان را جذب خويش نموده و عدهاى از آنها را به راه اصلى و حجت ظاهرى و امامت هدايت نمود.
آن حضرت در تمام عرصههاى زندگى به ويژه عرصه سياسىاش رفتارى كاملاً حكيمانه و خردورزانه داشت. پذيرش ولايت عهدى در دوران امامتش يك موضع كاملاً عاقلانه در جامعه اسلامى بود كه توانست تمام شيطنتها و نقشههاى مأمون را خنثى كند، به عنوان مثال هنگامى كه مأمون امام را از مدينه به خراسان دعوت كرد، آن حضرت فضاى مدينه را از كراهت و نارضايتى خود پر كرد، به طورى كه همه افراد پيرامون امام يقين كردند كه مأمون بانيت سوء آن حضرت را از وطن خود دور مىكند. هم چنين هنگامى كه در مرو پيشنهاد ولايت عهدى آن حضرت مطرح شد، امام به شدت استنكاف ورزيد و تا وقتى مأمون صريحاً آن حضرت را تهديد به قتل نكرد، آن را نپذيرفت.
اين مطلب همه جا پيچيد كه امام رضا(ع) از پذيرش خلافت و ولايت عهدى استنكاف ورزيده است، امّا بعد از قبولى ولايت عهدى امام رضا(ع) شرط كرد كه در هيچ يك از شؤون حكومت دخالت نكند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبير امور نپردازد.باز نه تنها سر جنبانان تشيع از سوى امام به سكوت و سازش تشويق نشدند، بلكه قراين حاكى از آن است كه وضع جديد امام(ع) موجب دلگرمى آنان شد و شورشگرانى كه بيشترين دورانهاى عمر خود را در كوههاى صعب العبور و آبادىهاى دوردست و با سختى و دشوارى مىگذراندند، با حمايت امام على بن موسى الرضا(ع) حتى مورد احترام و تجليل كارگزاران حكومت در شهرهاى مختلف نيز قرار گرفتند.
نتيجه اين خردورزى و تدبير آن شد كه:
اولاً: افرادى كه حتى امام را نمىشناختند و يا بغض آن حضرت را در دل داشتند با اين تدبير حكيمانه جزو عاشقان و شيفتگان امام رضا(ع) شدند.
ثانياً: نه تنها مأمون نتوانست معارضان و مخالفان شيعى را به خود خوش بين سازد، بلكه امام مايه اميد و تقويت روحيه آنان شد.
ثالثاً: نه تنها مأمون نتوانست امام را متهم به حرص بر دنيا و عشق به مقام و منصب نمايد، بلكه حشمت ظاهرى بر عزّت معنوى او افزود.
كوتاه سخن آن كه مأمون در اين كار نه تنها چيزى بدست نياورد، بلكه بسيارى چيزها را از دست داد. اين جا بود كه مأمون احساس شكست و خسران كرد و در صدد برآمد كه خطاى فاحش خود را جبران كند كه تنها راه آن شيوه توسل به توطئه و قتل آن حضرت بود.(18) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. كشف الغمة فى معرفة الائمه، على بن عيسى اربلى، ج 2، ص 315 و مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 360. 2. مسند الرضا، ص 294. 3. سوره فاطر، آيه 32. 4. همان، آيه 32. 5. سوره احزاب، آيه 33. 6. تفسير نورالثقلين، على بن جمعه الحويزى، ج1، ص 318. 7. سوره هود، آيه 46. 8. بحارالانوار،مجلسى، ج 10، ص 65. 9. اصول كافى، كلينى، ج 1، ص 286. 10. تحف العقول، ابن شعبه حرّانى، ص 436. 11. فرقهاى بودند كه امامت على بن موسى الرضا(ع) را نپذيرفتند و بعد از شهادت امام موسى كاظم(ع) در امامت و رهبرى دچار ايستايى شدند. 12. اصول كافى، ج 1، ص 355. 13. من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج 1، ص 210. 14. عيون الاخبار الرضا، شيخ صدوق، ج 1، ص 172. 15. همان، ج 2، ص 232. 16. بحارالانوار، ج 49، ص 78. 17. همان، ج 78، ص 165. 18. گزيدهاى از پيام مقام معظم رهبرى دامت توفيقاته به نخستين كنگره حضرت امام رضا(ع) به نقل از پاسدار اسلام شماره 273 7 شهريور 1383، ص 13.
سوگوارىهاى محرم در ايران از آغاز تا انقلاب اسلامى
(مباحث تاريخى و فرهنگى عاشورا) ارادت ايرانى به خاندانى نورانى
عزادارى براى خامس آل عبا و ديگر افراد خاندان عترت از شعائر ارزشمند مكتب تشيع مىباشد اصولاً اين مذهب به دليل روح حماسى موجب ترويج دين مبين و نشر فرهنگ ارزشى گرديد. زيرا مبارزهاى سخت را در دو عرصه پى گرفت يكى نبرد با جهل و جمود و خمود و ديگرى ستيز با ستم و بىداد، سيره معصومين(ع) ما را بدين حقيقت هدايت مىكند كه اصل قيام و نهضت مقدّس امام حسين(ع) براى زنده كردن اسلام بوده است، اسلامى كه مىرفت براثر كارنامه منفى زمامداراى گروهى نالايق و ستمگر به بوته فراموشى سپرده شود، اين حركت معنوى موانع رشد و شكوفايى ديانت را از ميان برداشت. بديهى است براى زنده ماندن اين قيام و تزريق روح ايثار و حماسه به انسانها اقامه عزا براى آن حضرت و گريه در برابر مصائب امام حسين(ع) و يارانش مىباشد، در نتيجه مراسم سوگوارى حافظ اسلام هم مىباشد علاوه بر اين كه در محافل و مجالسى كه بدين مناسبت برپا مىگردد مردم با حقايق دينى آشنا شده و بر اثر تبليغات وسيع و گستردهاى كه توأم با اين مراسم صورت مىگيرد آگاهى عموم مردم افزايش پيدا كرده و ارتباطشان با معارف معنوى قوىتر مىگردد و نهاد فضيلت در اعماق وجودشان روئيده مىشود.
از سوى ديگر عزادارى و گريستن عالىترين نمونه تنفر و انزجار از جنايت و قساوت مىباشد زيرا تا شعلههاى درونى روشن نباشد و دل متأثر نشود اشك سرازير نمىگردد و كسى در واقع به گريه مىافتد كه التهابى وجودش را در رنج و تعب قرار داده است. اين مراسم در عصر ائمه و با تأكيد آن ستارگان فروزان برگزار مىشده و در اعصار و قرون بعد به اشكال و شيوههاى گوناگون در سرزمينها و نواحى اسلامى برگزار شده و مىشود. در اين ميان كشور ايران از قرنها قبل به رغم برخى موانع از كانونهاى مهم برگزارى مراسم عزادارىهاى محرم مىباشد.
اصولاً ايرانيان از قديم كه اسلام را برگزيدند بيش از اقوام و ملتهاى ديگر به خاندان نبوت علاقه نشان دادند، البته برخى كه متأسفانه در ميان آنان افراد روشنفكر هم ديده مىشود خواستهاند چنين ارادتى قلبى و ايمانى را به مسايل موهوم ديگر ربط دهند، آنان گفتهاند چون امام حسين(ع) دختر آخرين پادشاه ايرانى (يزدگرد) را به زنى اختيار كرد، مردمان اين سامان نسبت به خاندان عترت اشتياق خود را بروز دادند.(1) كنت گوبينو در كتاب فلسفه و اديان در آسياى مركزى مىنويسد: حسين بن على(ع) شهربانو دختر يزدگرد سوم را به حباله نكاح خود در آورد و بنابراين شيعيان نه تنها نماينده فضايل خاندان نبوتند بلكه واجد حقوق و خصلتهاى سلطنت نيز مىباشند زيرا نژاد از دو سو دارند از بيت رسالت و از دودمان ساسانيان(2) در حالى كه اصل داستان شهربانو و اين كه وى همسر امام حسين(ع) و مادر امام سجاد(ع) بوده است به لحاظ مدارك تاريخى مشكوك است، مورّخين معاصر هم بعضى در آن ترديد كردهاند، ادوارد براون و كريستن سن و سعيد نفيسى اين ماجرا را افسانه مىدانند، روايتى كه به اين ازدواج اشاره دارد ناقل آن دو فردى هستند كه علماء رجال آنان را از نظر دينى متهم دانسته و احاديث منقول از آنها را غيرقابل اعتماد شمردهاند، به علاوه مردم ايران اوستا را رها كردند و به قرآن گرويدند و يزدگرد كه نتوانست در مركز حكومت مقاومت كند شهر به شهر و استان به استان فرار مىكرد و پناه مىجست و اگر مردم ايران به او ذرّهاى علاقه داشتند، از وى حمايت مىكردند، جلو لشكر مهاجم را مىگرفتند ولى او را پناه ندادند و به خراسان گريخت و سرانجام به دست آسيابانى يا مرزدارى كشته شد، چگونه ايرانى كه يزدگرد را اين گونه رها مىكند اهل بيت(ع) را به دليل پيوند با او، عزيز و مكرّم بشمارد و آنها را در حساسترين نقاط قلب خود جاى دهد و در مجالس ويژهاى خصوص عزادارىها عالىترين
احساسات را نثارشان كنند. به علاوه اگر بخواهند براى مردم چنين ارادتى را بدين گونه توجيه كنند پس بايد به اين سؤال پاسخ دهند كه چرا وقتى وليد بن عبدالملك در يكى از جنگهاى قتيبه بن مسلم يكى از نوادگان يزدگرد به نام شاه آفريد را كه به اسارت گرفت با او ازدواج كرد و از او يزيد بن وليد بن عبدالملك معروف به يزيد ناقص متولد شد، برايش ابراز احساسات نكردند و چرا هنگامى كه عبيداللّه بن زياد مادرى ايرانى دارد و نامش مرجانه است و اهل شيراز بود، مردم به او نه تنها علاقه نشان ندادند بلكه وى را از چهرههاى منفور و پست و پليد مىدانند.(3) آل بويه و عاشورا
بعد از واقعه عاشورا شيعيان ايران همواره به ياد امام حسين(ع) و مصائبى كه بر آن حضرت، اهل بيت(ع) و اصحابش، وارد گرديد، بودهاند و در روزهاى تاسوعا و عاشورا مجالس سوگوارى نهانى برپا مىداشتهاند اين كه امويان روز عاشورا را زمان جشن و سرور اعلام كردند بيشتر موجب گرديد كه شيعه به ياد امام حسين(ع) باشد و از قاتلان و دشمنان آن حضرت نفرت جويد، بنى عباس براى تشكيل و استقرار فرمانروايى خود، از حادثه كربلا بهره بردارى نمودند، در اوايل روى كار آمدن عبداللّه سفاح، اولين خليفه عباسى، وقتى سُدَيف شاعر در مجلس او مرثيهاى خواند و طى آن ستمهاى بنى اميه در كربلا و ديگر جنايتهاى اين سلسله را تذكر داد، سفّاح تظاهر به غضب نمود و فرمان داد رجال اموى حاضر در مجلس كشته شوند ولى بنى عباس در اعمال ستم نسبت به اهل بيت و بروز دشمنى در خصوص خاندان عترت از بنى اميه دست كمى نداشتند، فشارهاى سياسى منصور دوانيقى و ديگر خلفاى عباسى كه به اولاد امام على(ع) روا داشتند و خصومت متوكل عباسى با امام حسين(ع) و اقداماتش براى از
ميان بردن مرقد مطهر آن امام، معروف است. اين فجايع و سياهكارىهاى آشكار موجب گرديد كه علاقه دوستداران اهل بيت نسبت به امام حسين(ع) و ديگر اولاد على و انزجار از مخالفان اين خاندان مضاعف گردد كه اين ويژگى در سرودهها، آثار منثور و ديگر موضعگيرىهاى شيعيان به خوبى منعكس است. صاحب بن عبّاد هرگاه آب خنك مىنوشيد بر يزيد لعنت مىفرستاد، امّا با وجود تلاشهاى فكرى، فرهنگى و ادبى شيعيان در مورد پر حرارت نمودن حادثه عاشورا تا زمان حكومت احمد معزالدوله ديلمى، ارادتمندان حضرت امام حسين(ع) عزادارى گسترده و رسمى در مقياس وسيع نداشتند و يك سال قبل از اين كه وى دستور تعطيلى مراكز كسب و كار و سوگوارى در روز عاشورا را بدهد يعنى در سال 351 ه.ق در ماه ربيع الاول عدّهاى بر ديوارهاى مساجد بغداد شعارهايى مبنى بر لعن معاويه و چيزهاى ديگر نوشتند، معزالدوله نه تنها با اين كار مخالفتى نكرد بلكه تأكيد نمود به لعن امويان تصريح گردد. يك سال بعد يعنى در سال 352 ه.ق معزالدوله فرمان داد مردم در روز عاشورا اجتماع كنند و بصورت گروهى حزن خويش را بروز دهند. در اين روز بازارها بسته شد، خريد و فروش موقوف گرديد، قصابان گوسفند ذبح نكردند، مردم آب ننوشيدند و حليم نپختند، در بازارها خيمه بر پا كردند و بر آنها پلاس آويختند، بر سينه زدن و نمد سياه از گردن آويختن كه رسم ديلمىهاست متداول گشت، زنان بر سر و روى خود مىزدند و بر امام حسين(ع) و يارانش ندبه مىكردند حتى برخى مورخان گفتهاند زنان در حالى كه چهرههاى خود را سياه كرده بودند به راه مىافتادند و براى امام حسين(ع) به صورت خويش سيلى مىزدند.(4)
يافعى در اثر معروف خود مىنويسد: در روز عاشوراى سال 352 ه.ق معزالدوله به اهل بغداد دستور داد ماتم برپا دارند و نوحه گرى كنند، مغازهها را بسته و در جلو آنها پلاس بياويزند، طبّاخان را از پختن طعام منع كرد، زنان مويه كنان بيرون آمدند، گويند اين نخستين روزى بود كه بر شهداى كربلا سوگوارى شد!(5)
كه مقصود وى رسمى شدن عزادارى است و گرنه ماتم دارى براى شهداى كربلا همواره و بطور پنهانى برگزار مىگرديد. ابن كثير ضمن وصف وقايع سال 352 ه.ق پس از ذكر تعطيل و سوگوارى در عاشوراى سال مزبور، مىافزايد اهل تسنّن قدرت نداشتند شيعه را از اين برنامه باز دارند زيرا شمارشان زياد و نيروى حكومت با آنان بود. از اين سال تا اواخر آل بويه مراسم عاشورا با نوسان هايى برپا مىشد و اگر روز عاشورا با عيد نوروز مصادف مىگرديد انجام مراسم مربوط به حلول سال جديد به تأخير مىافتاد، از جمله در سال 398 ه.ق كه عاشورا با عيد مهرگان مصادف شد، مراسم اين عيد را عقب انداختند.(6)
در دوران آل بويه اگر چه عزادارى رسمى بود و حكومت وقت از آن حمايت مىكرد ولى گاهى براى شيعيان با مزاحمتهاى خونينى توأم مىگشت، ابن اثير ذيل حوادث سال 358 ه.ق آورده است، در اين سال در روز دهم محرم اهالى بغداد طبق عادت ساليانه خود بازارها را تعطيل كرده و به نوحه خوانى و برپايى مراسم ماتم دارى براى حسين بن على(ع) پرداختند اما در خصوص سال 363 ه.ق مىنويسد بر اثر مخالفت ساكنان غير شيعى بغداد با انجام مراسم
عزادارى درگيرى بزرگى روى داد، در اين سال عزّالدوله بختيار فرمانرواى آل بويه نوحه خوانى و عزادارى براى امام حسين(ع) را اعاده كرد.(7)
در ربيع الاوّل سال 407 ه.ق حرم سيد الشهداء دچار آتش سوزى شد، مورخان علت آن را سقوط شمع هايى مىدانستهاند كه عزاداران و زايرين سوگوار روشن كردهاند، در سال 421 ه.ق در شب عاشورا اهالى كرخ بازارها را بستند و مجدداً عزادارى را به شيوه سابق برپا كردند. ظاهراً در خلال اين سالها امكان برگزارى مراسم عمومى سوگوارى براى شيعيان ايران و نقاط هم جوار وجود نداشته است اما با وجود درگيرىها و ممانعتها و تنگناهاى موجود شيعيان، از اقامه عزا براى خامس آل عبا دست برنمىداشتهاند بنابر نوشته ابن الجوزى در سال 458 ه.ق اهل كرخ در روز عاشورا بازارها را تعطيل و همانند قديم بر حسين(ع) نوحه خوانى كردند.(8)
همزمان با رواج عزادارى در دوران حكومت آل بويه در قلمرو ايران و عراق، در مصر كه تحت حاكميت خلفاى فاطمى شيعه اداره مىگرديد، شيعيان در مقبرهام كلثوم، سيده نفيسه و رأس الحسين(ع) به عزادارى پرداختند و اصولاً در طول دوره زمامدارى اين سلسله مراسم عزادارى عاشورا در مصر برپا مىگرديد و دستههاى مختلف براى عزادارى به مسجد جامع قاهره مىرفتند.(9) ابوالمحاسن ذيل وقايع سال 366 ه.ق گفته است: در عاشوراى اين سال بر امام حسين(ع) سوگوار شدند و اين امر سالهاى متمادى استمرار داشت، همچنين
مقريزى باز مىگويد در سال 396 ه.ق در روز عاشورا مطابق معمول بازارها را تعطيل كرده و نوحه كنان به سوى مسجد حركت نمودند.(10)
در ايران با افول سلسله قدرتمند شيعى آل بويه و غلبه فرمانروايان غير شيعه اوضاع بر علاقهمندان به خاندان عترت مشكل گرديد، سختگيرىهاى توأم با اختناق و سركوبىهاى وحشتناك بر اثر تعليمات ابن تيميّه مبنى بر اين كه عزادارى نوعى بدعت است، محدوديتهاى ناگوارى به بارآورد با اين وجود نه تنها عزادارى بين شيعيان متداول گرديد بلكه اهل تسنّن معتدل هم به اين برنامه روى آوردند. چنانچه موفق بن احمد خوارزمى خطيب معروف منطقه خوارزم در نيمه دوم قرن ششم كتاب مقتل الحسين را نوشت. عبدالجليل رازى در كتاب النقض شرح كامل از عزادارى اهل سنّت در قرن ششم، براى امام حسين(ع) ارائه مىنمايد و مىنويسد مراثى شهداى كربلا كه بين اصحاب بوحنيفه و شافعى رواج دارد از شمار بيرون مىباشد. در همين قرن ششم هجرى با توجه به آشكار شدن حدّ اعتدال در ميان اهل سنّت، نزاع بين شيعه وسنى در بغداد كاهش مىيابد و دو واعظ معروف بغداد از جمله على بن حسين غزنوى حنفى و امير عبادى كه هر دو از اهل سنت بودند براى اباعبداللّه روضه خوانى مىكردند كه ابن الجوزى از منبرهاى آنان گزارشهايى ارائه مىنمايد.
در قرن هشتم هجرى و در دوران حاكميت تيموريان واعظى كه از اهل تسنن بود كتابى در مصائب اهل بيت و خصوص وقايع عاشورا نگاشت به نام روضة الشهداء، او كه ملاحسين واعظى كاشفى نام داشت با نوشتن اين اثر، روضه خوانى را بين شيعيان را رواج داد، زيرا عدّه زيادى از خطبا براى گريز زدن به كربلا ذكر وقايع عاشورا بر فراز منبر از اين اثر كمك مىگرفتند البته ناگفته نماند كه مطالبى غيرواقع و تحريفات معنوى و لفظى به اين كتاب راه يافته است كه بايد منقّح گردد. عزادارى در عصر صفويه
دولت صفويه كه مذهب تشيع را در ايران رسمى نمود، حوادث عاشورا را محور تبليغات خويش قرار داد و على(ع) و فرزندانش را مظهر تمامى تلاشهاى خود معرفى كرد و شور و هيجان شيعيان را با برپايى مجالس ويژه اهل بيت حفظ نمود. يكى از مورخين نوشته است شاه اسماعيل صفوى روز عاشورا مجلس عزايى منعقد مىكند و يكى از وعاظ كتاب روضة الشهداى كاشفى را بر منبر مىخواند امّا چون اين كتاب به فارسى است و اميران و لشكريان زبان تركى دارند، آن را نمىفهمند، شاه اسماعيل براى رفع اين مشكل دستور داد ملا محمد بغدادى مشهور به فضولى كتابى در مقتل الحسين به زبان تركى نوشته تا مردم از آن استفاده كنند.(11)
در دهههاى نخست حكومت صفويه مراسم سوگوارى عاشورا در دهه اول محرّم برگزار مىگرديد امّا به مرور ايام از ابتداى محرم تا آخر صفر ايام عزا و ماتم شناخته شد. وان كالمار مىنويسد: تجديد خاطره فاجعه كربلا به صورتى كه در زمان صفويه جانى تازه گرفت دنباله سنتى دراز از آداب مذهبى است، در سراسر دوران صفويان، مراسم محرم با شكوفايى ادامه يافت و بخشهايى از ادبيات عاميانه به آن افزوده شد. در دهههاى آخر سده دهم هجرى شاهد متداول شدن مراسم عزادارى ماه محرم بيشتر در مراكز شهرى ايران هستيم. عزاى عمومى كه گرايش به آن دارد كه از دهه اول محرم گام را فراتر نهند و تا بيستم و حتى بيست و هشتم صفر كشانيده شود و بر وجوه مختلف شعائر دينى رعايت مصيبت اثر مىگذارد، به موازات اين امر روضه خوانى گسترش مىيابد و از سده يازدهم هجرى موجب افزايش خيرات براى پذيرايى جمع كثيرى كه به اين مجالس روى مىآورند مىگردد. از نيمه دوم قرن يازدهم هجرى مراسم عزادارى به صورت مصيبت نماهايى واقعى در مىآيند كه حيثيت هر كدام نصيب حاكمى مىگردد كه سامان يافتن آنها را زير نظر دارد، بر حسب نوع آنها، اعتبار مصارف و هزينههاى آنها را تأمين مىكند.(12) پيتردلاواله كه در عصر صفويه به ايران آمده است يادآور مىشود ايرانيان تمام اين مدت (محرم) را بطور مداوم عزادارى مىكنند، تشريفات و مراسم عزادارى به اين قرار است كه همه غمگين و مغموم به نظر مىرسند و لباس عزادارى به رنگ سياه مىپوشند، هيچ كس سر و صورت خود را نمىتراشد و مىكوشند از هر گناهى پرهيز كنند، عدهاى كه با پارچههاى تيره سترعورت كردهاند سرتاپاى خود را با جوهرى سياه و براق رنگ زدهاند و حركت مىكنند و تمام اين تظاهرات براى نشان دادن مراتب سوگوارى و غم و اندوه آنان در عزاى حسين است، به همراه اين اشخاص، عدّهاى برهنه راه مىروند كه تمام بدن خويش را به رنگ قرمز درآوردهاند تا نشانى از خونهايى كه به زمين ريخته و جناياتى كه در روز عاشورا نسبت به امام حسين(ع) انجام گرفته باشد و همه با هم آهنگهايى غمانگيز در وصف حسين(ع) و مصائبى كه بر او وارد شده مىخوانند و دو قطعه چوبى را كه در دست دارند به يكديگر مىكوبند و از آن صداى حزن انگيزى به وجود مىآورند و حركتى كه به سر و تن مىدهند علامتى از اندوه بىپايان آنان است، هنگام ظهر در وسط ميدان در بين جماعتى كه گردآمدهاند ملّايى كه ا
ز سادات است و علامت مميزهاش عمامه سبز است براى مردم بر فراز منبر روضه مىخواند و به شرح وقايعى كه منجر به شهادت امام حسين(ع) گرديد مىپردازد و گاهى نيز شمايلى را نشان مىدهد و روى هم رفته تمام همّت خود را بكار مىبرد كه حاضرين وادار به ريختن اشك شوند. همين مراسم روزها در مساجد و شبها در مكانهاى عمومى و برخى خانهها كه با چراغهاى فراوان و علامات عزادارى و پرچمهاى سياه مشخص شدهاند تكرار مىشود و روضه خوانى با شدت هرچه تمامتر ادامه دارد و مستمعين با صداى بلند گريه مىكنند. زنان بر سينه مىكوبند و با نهايت حزن با هم مرثيه مىخوانند و آه حسين مىگويند.
وى اضافه مىكند پس از اين كه روز دهم ماه محرم فرا رسيد از محلات اصفهان دستههاى بزرگى به راه مىافتد و بيرق و عَلَم با خود حمل مىكند و بر روى اسبهاى آنان سلاحهاى مختلف و عمامههاى متعدد قرار دارد. چندين شتر همراه دستهها هستند كه بر روى آنها جعبههايى حمل مىشود كه درون هر يك سه چهاربچه به علامت فرزندان اسير حسين(ع) قرار دارند، علاوه بر اين دستهها هر كدام به حمل تابوتهايى مىپردازند كه دور تا دور آنها مخمل سياه رنگى پوشيده شده و در روى آنها يك عمامه كه به رنگ سبز است و نيز يك شيشه جاى دادهاند و دور تا دور تابوت سلاحهاى گوناگونى چيده شده است و تمامى اين اشياء روى طبقهاى متعدد بر سر عدهاى قرار دارد كه به آهنگ سنج و ناى جست و خيز مىكنند و دور خود مىچرخند. در ميدان و محلهاى اصلى تقاطع، تعداد زيادى از سواران آمادهاند كه نگذارند دستههاى عزادار درگير شوند.(13) نگارنده در سنوات اخير بخشهايى از اين گونه عزادارى را در شلمزار از توابع استان چهارمحال و بختيارى و نيز در زادگاهم زواره (از شهرهاى استان اصفهان) ديدهام «آنتونيو دوگوهآ» سياح اسپانيايى كه در سال 1011 ه.ق در زمان شاه عباس اول به ايران آمده مىنويسد: طى ده روز محرم، دستههاى مردم در شيراز در حالى كه فرياد واى حسين(ع) سر مىدادند در كوى و برزن گردش مىكردند و سوگ و سرود مىخواندند.برخى از اين دستهها مسلّحاند و برخى ديگر نه، در جلو دستههاى عزادار شترانى ديده مىشود كه بر پشت هر يك پارچهاى سبزرنگ افكنده و زنان و كودكانى را بر آنها سوار كرده بودند، گويى سر و روى زنان و كودكان توسط نيزه زخمى بود و تظاهر به گريه مىنمودند، سپس عدّهاى از مردان مسلّح عبور نمودند، پس از آنها ديگر برجستگان دولت، كفن پوشان آمدند، همه وارد مسجد شيراز شدند و در آنجا ملّايى بر منبر رفت و مصيبتها خواند و همه گريه كردند.(14)
توماس هربرت سيّاح انگليسى كه صحنههاى عزادارى عصر صفويه را مشاهده كرده و گزارشهايى از آن آورده، افزوده است: مردم در ايّام عزادارىهاى محرّم در حال رفت و آمد در ميادين و معابر شهر هستند و در اين مدت نه سر را مىتراشند و نه ريش را، با لحن غمانگيز فرياد يا حسين را از دل برمىكشند و هر سال نظير اين مراسم را تكرار مىكنند.(15) دُن گارسيا دسيلوا فيگوئروا سفير اسپانيا در دربار شاه عباس اول نيز شرحى از عزادارى مردم اصفهان در سال 1028 ه.ق ارائه مىنمايد: «سخنان موعظهگران به قدرى تأثّر برانگيز است كه زنها به سختى اشك مىريزند و با سيلى بر چهره و با مشت بر سينه خود مىكوبند. صداى گريه حضّار در اين ايام چنان بلند بود كه در همه اتاقها و پستوهاى خانه سفير به گوش مىرسيد.»(16) ژان شاردن سياح فرانسوى در يكى از مجلّدات سفرنامه مفصل خود كه از روى تيزبينى و كنجكاوى و دقت آن را نوشته است، يادآور مىشود: در جلو هر دسته بيست علم، بيرق، هلالى پنجههاى فلزى مزيّن به نقوش رمزى كنده كارى شده از محمد(ص) و على (ع) و… قرار گرفته بر دستههاى نيزه مانند در حال حركت بود، اين وسايل نماد مقدّسى بود كه از جنگهاى صدر اسلام حكايت مىنمود.(17)
ژان باتيست تاورنيه جهانگرد اهل فرانسه كه در عصر صفويه شش بار به ايران سفر كرده است و حضور وى در ايران با دوران سلطنت شاه صفى، شاه عباس دوم و شاه سليمان مقارن بوده است در بخش هفتم از كتاب چهارم خود متذكر مىگردد: هر دسته عزادار يك عمارى داشت كه در برخى از آنها طفلى شبيه نعش شده و خوابيده بود و آنهايى كه دور عمارى را احاطه كرده بودند گريه و نوحه و زارى مىكردند زنها كه براى تماشا در ميدان شهر ايستاده بودند با ديدن اين وضع رقّتانگيز يك مرتبه بطور جمعى فرياد زدند و به شدت گريستند، تصوّر اينها، آن است كه بر اثر اشكهايى كه براى امام حسين(ع) مىريزند مورد مغفرت و آمرزش قرار مىگيرند.(18) جملى كار رى سيّاح ايتاليايى نوشته است: با طلوع ماه نو(محرم) برگزارى مراسم بسيار غم انگيزى آغاز گرديد، ايرانيان به ياد در گذشت دو تن از امامان خود (حسن و حسين(ع)) فرزندان على(ع) اين مراسم را همه ساله برگزار مىكنند، اين برنامهها ده روز طول مىكشد و در تمام اين مدت ميدانها و گذرگاهها چراغانى و روشن و علمهاى ساده در همه جا برافراشته است.(19) گورنى يللايرون كه جهانگرد هلندى است از عزادارانى سخن مىگويد كه از طريق حركات نمايشى صامت (بدون خواندن) صحنههاى حزنانگيز كربلا را به تصوير مىكشيدهاند، اين صحنهها به دو صورت سيّار و ساكن اجرا مىشد، و برخى از اين افراد براى اين كه ضربات و جراحات وارد شده بر بدن را نشان دهند، بدن خويش را به رنگ سرخ و سياه مىنمايند.(20)
آدم اولئاريوس كه در زمان شاه صفى به ايران آمده است و به عنوان سفير آلمان مأموريت سياسى خود را در اين سرزمين انجام داده است، گزارش مفصلى از عزادارىهاى محرم در عصر صفويه ارائه مىدهد كه بخشهايى از آن را يادآور مىشويم: در اردبيل نوجوانان در كوچه و خيابان دور هم جمع شده و دستههايى را تشكيل مىدادند و با بيرقهاى بلند در حالى كه فرياد مىكشيدند يا حسين، به طرف مساجد و تكايا مىرفتند و در شبهاى سه روز آخر ايام محرّم در اين مكانها زير چادرهاى بزرگى اجتماع مىنمودند. در آخرين روز سوگوارى دستجات در معابر از صبح تا ظهر حركت مىكنند و شب آن روز در مراسم ويژهاى حضور مىيابند. در وسط ميدان شهر شمعها و مشعلهاى زيادى روشن بود و طنابهايى بالاى ميدان كشيده بودند كه با كاغذهاى الوان تزئين نموده بودند، مردم اردبيل در دستههاى متعددى وارد ميدان شدند، عدهاى روى زمين نشستند و برخى ديگر كه مشعلها و چوبهايى كه سر آنها نارنج زده بودند، در دست داشتند، دور يكديگر دايرهوار جمع شده و شروع به خواندن مرثيه كردند، هر دسته كه نوحه و اشعار بهترى عرضه كرد مورد تشويق قرار گرفته و به افرادش شربت مىدهند، در گوشهاى از مراسم عدهاى سياهپوش مشغول سنگ زنى بودند.(21) در دوران افشاريه و زنديه
مجالس سوگوارى براى امام حسين(ع) چنان با آداب و رسوم و زندگى فردى و اجتماعى مردم ممزوج گرديد و انگيزههاى آنان را به شكلى تقويت كرد كه هيچ عاملى نمىتوانست، مردمان ايران را از اجراى چنين مراسمى باز دارد، لذا در هر كوى و برزن مجالس عزادارى را منعقد مىساختند و با سخنان شورانگيز واعظان، مدّاحان، نوحه خوانان و نيز سينه زنى صادقانه اصل تولى و تبرّى را در وجود خويش ريشه دار مىساختند و به قول مسيوماربين آلمانى عموماً يك نوع رغبت طبيعى در مردم براى ذكر مصائب امام حسين(ع) ديده مىشود و اين عامل گونهاى از اتحاد و تفاهم را بين شيعيان ايران بوجود آورد.(22) بدين سان مردم كه متوجه شدند حيات فرهنگى، مذهبى و اجتماعى آنان مرهون چنين مجالس و محافلى است چنان با سوگوارىهاى محرم خو گرفتند و در برگزارى آن اهتمام و علاقه و ذوق نشان دادند كه وقتى نادرشاه افشار كوشيد از ترتيب دادن چنين برنامه هايى جلوگيرى كند موفقيتى بدست نياورد. محمد كاظم مروى نوشته است: امّا به طور پنهانى شيعيان در تعزيه دارى اقدام داشتند و در اكثر بلاد جمعى از علاقهمندان به نهج سابق، ماتم دارى مىنمودند.(23)
جونس هنوى مىنويسد: نادرشاه در نتيجه غلبه بر تركان به فكر افتاده بود كه روزى دو كشور ايران و عثمانى را به صورت مملكتى واحد درآورد، اين نقشه خيره كننده اگرچه خيال او را به خود مشغول داشت ولى شخصاً مطمئن نبود كه بتواند مذهب ايرانىها را به زودى تعبير دهد يا با وجود اختلاف مذهب تركان و ايرانىها بتواند آن دو كشور را متحد سازد، از آنجا كه نادرشاه به آيين تسنّن پرورش يافته بود احتمال دارد كه بدين علت آن عقيده را در سر مىپرورانيد. در مورد سوگوارى در شهادت حسين بن على(ع) اگرچه اين عمل مرسوم شده بود ولى چون امكان داشت موجب شورش و آشوب گردد و مخالف منافع نادر باشد، وى آن را نهى كرد، در اين مورد قرار گذاشتند فتواى ملّاباشى را بپذيرند پس او رابه حضور پادشاه آوردند. وى خطاب به نادر چنين گفت: پادشاهان حق ندارند كه بگويند خداى عالم را چگونه بايد پرستش كرد، قوانين ما از طرف خداوند به رسولش نازل شده و راهنماى ماست. از آنجا كه هر تغييرى در مسايل مذهبى عواقب خطرناكى در بردارد، اميدوارم اقدامى نكنيد كه مخالف مصالح مؤمنين باشد و از فتوحات شما بكاهد، نادر به جاى اين كه نظر او را مورد بررسى قرار دهد و به اجرا بگذارد از اين كه فردى توانسته در مقابل روحيه آمرانهاش مقاومت كند خشمگين شد از اين جهت به دستور نادر، اين ملّاى خوش فكر و ناصح كشته شد.(24)
بعدها ثابت گرديد كه اين سياست به زيان نادر تمام شد و گذشت زمان روشن ساخت كه مراسم عزادارىهاى محرم در رشد مذهب تشيع نقش انكارناپذيرى داشته و نمىتوان به سادگى از برپايى آنها جلوگيرى كرد.
پس از اختناق دوران سلطه افغانها و افشاريان در قرن دوازدهم هجرى مراسم عزادارى به نحوى شايان توجه حيات دوباره و نوينى پيدا كرد كه نوآورىهايى با آن همراه گرديد، اين تكامل كه هم در شمال ايران روى مىدهد و هم در فارس ملازم با گسترش وسايلى است براى راه اندازى تعزيههاى سيّار و دستههاى سينه زنى و مناظر زنده مصائب.(25)
ويليام فرانكلين شرق شناس و افسر ارتش انگلستان كه در دوران كريم خان زند به ايران آمد و مدت هشت ماه به صورت مهمان در يك خانه ايرانى در شيراز سكونت داشت، مدت اقامتش در ايران از نهم جمادى الثانى سال 1200 ه.ق تا يازدهم ربيع الاول 1202 ه.ق بوده است، او گزارش جالبى از سوگوارىهاى محرم در شيراز مركز حكومت زنديه ارائه مىدهد: ده روز اول ماه محرم كه اولين ماه اسلامى است در سراسر ايران ايام عزادارى محسوب مىشود و آن را «دهه» مىنامند، در روز 27 ذيحجه در مساجد منبرهايى برپا مىكنند و ديوارهاى مساجد را با پارچههاى سياه مىپوشانند، آخوندها و پيش نمازها به منبر مىروند و به ذكر واقعه كربلا و شرح زندگى و چگونگى شهادت امام حسين(ع) و فرزندان و ياران و اصحابش مىپردازند. عزادارى با صداى موقر و آرام و محزونى شروع مىشود و حقيقتاً روى انسان تأثير عميق مىگذارد. بين دو نوحه خوانى، مردم با دستهاى خود محكم به سينههاى خويش مىكوبند و در عين حال گريه مىكنند و جملاتى چون يا حسين، واى حسين بر زبان جارى مىسازند. شمايلها و تصاويرى نيز وجود دارند كه توسط دستههاى عزادارى حمل مىشوند و به محلات گوناگون منتقل مىگردند. دسته هايى از پسربچهها و مردهاى جوان كه نمايش دهنده سپاهيان ابن سعد يا امام حسين(ع) و همراهانش مىباشند در كوچهها و خيابانها به صورت نمايشى با هم مىجنگند، اين گروهها و دستهها داراى علائم و نشانههاى ويژه خود هستند. طى اين ده روز از نوشيدن آب خوددارى مىكنند تا با اين ترتيب با موقعيت ناگوارى كه امام حسين(ع) در طلب آب طى اين مدّت با آن مواجه بوده است، همدردى كرده باشند. در سراسر محرم مردم از رفتن به حمام و حتى عوض كردن لباس و پوشيدن جامه نو خوددارى مىكنند. روز دهم محرم تابوت شهداء كه آغشته به خون است همراه با شمشيرها و عمامه هايشان كه با پرهاى حواصيل تزيين شدهاند آورده مىشوند و با تشريفات خاصى به خاك سپرده مىشوند. پس از آن آخوندها يكبار ديگر به منبر مىروند و به ذكر واقعه مىپردازند و مراسم با لعن بر يزيد پايان مىيابد.(26) گسترش عزادارى در زمان قاجاريه
اگرچه آغامحمدخان قاجار در جهت ترويج مراسم عزادارى تلاشى به عمل نياورد و فتحعلى شاه هم جدّيت عصر ناصرى را از خود بروز نداد ولى در مجموع با روى كارآمدن قاجارها، مردم عزادارىهاى محرم را با رونقى زايد الوصف و گسترشى فزاينده برگزار مىكردند.
سرهنگ گاسپارد رويل كه در زمان فتحعليشاه قاجار مدت سه سال در ايران اقامت داشته است، در گزارشى از سوگوارىهاى عاشورا مىنويسد: در تمام مدت ده روز اول محرم جز صداى شيون و فرياد كه با اسم امام حسين(ع) در آميخته است صداى ديگرى به گوش نمىرسيد.(27)
بارون فيودور كورف كه هنگام فوت فتحعليشاه و روى كارآمدن محمد شاه در ايران بسر مىبرده است يادآور مىشود: برگزارى مراسم محرم در تهران فوق العاده مجلّل است، در روزهاى نخست محرم در نقاط گوناگون شهر چادرهاى سياه بلندى برپا مىدارند در اين چادرها ملايى بر منبر مىرود و با صدايى بلند تاريخچه روزهاى مصيبت بار عاشوراى سال 61 هجرى را بيان مىكند، مردم هم صدا با سخنانش به شدت گريه مىكنند و قيافه هايى حزنآور به خود مىگيرند. شب هنگام جماعات انبوهى از عزاداران مجدداً در اين چادرها گرد مىآيند، مشعلها را روش مىكنند و به مدت دو يا سه ساعت و گاهى تمام شب را گريه مىنمايند، سينه مىزنند و با تمام حنجره فرياد يا حسين بر مىآورند، در روز دهم ماه محرم مراسم شبيه خوانى اصلى در ميدان بزرگ شهر انجام مىگيرد.(28)
محمد حسن خان اعتماد السلطنه متذكر مىشود عزادارى از آلبويه تا صفويه غالباً به روز عاشورا و دهه اول محرم منحصر بوده است اما در زمان ناصرالدين شاه چندان اين آداب و رسوم رواج گرفت كه در تمام ايام در اغلب ايام سال در شهرها و روستاها مجالس ذكر مصيبت و عزادارى منعقد مىگردد.(29)
بنجامين كه از طرف پرزيدنت آرتور، رئيس جمهور آمريكا، به عنوان نخستين سفير آمريكا در ايران منصوب گرديد شرحى مفصل از عزادارىهاى مذهبى زمان ناصرى ارائه داده است كه در بخشى در آن مىخوانيم:
ماههاى واقعى عزادارى كامل شيعيان محرم و صفر است، علامت فرا رسيدن اين ماه، متوقف شدن كار و كاسبى در شهرهاست. شبها در اوايل ماه محرم صداى فرياد كسانى كه مشغول عزادارى در تكايا و مساجد از فواصل دور به گوش مىرسد، دهه اول ماه محرم اختصاص به عزادارى براى شهادت امام حسين و خاندان او دارد و از روز سوم به بعد دستههاى عزادارى متعددى در كوچهها و خيابانهاى شهر به راه مىافتد و معابر چهرهاى ديگر پيدا مىكند. در اين دستهها مردان در حالىكه جلوى پيراهنهاى خود را باز كرده و با دو دست بر سينه مىكوبند و مرتب فرياد مىزنند: يا حسين يا حسين، در يك سال، روز عاشورا دسته بزرگى از جلوى محل سكونت من عبور كرد و من آنها را تماشا كردم. چند نفر در تابوتهايى خوابيده و به صورت نعش درآمده بودند و عدهاى تابوتها را به دوش گرفته و حمل مىكردند و جلو و عقب تابوتها عدّهاى سينه زن به شدت با دست بر سينه و سر و صورت مىكوبيدند يا حسين مىكشيدند، بنجامين سپس به تشريح مجالس تعزيه خوانى مىپردازد.(30) دسته گردانى
دكتر ج. گ ويشارد پس از دو سال خدمات طبى در غرب ايران، به تهران انتقال يافت و مريضخانهاى را در اين شهر اداره كرد، او مشاهدات خويش را از مسايل اجتماعى، فرهنگى و آداب و رسوم ايران در عصر ناصرالدين شاه در سفرنامهاى كه به سال 1287 ه.ش تدوين كرده، آورده است درباره عزادارى مىنويسد: محرم ماه عزادارى است و تمامى طبقات در آن شركت دارند، مردم سياه مىپوشند، پرچمهاى سياه كوچك بر سر در خانهها به منزله دعوتى است از عابران براى شركت در مراسم مذهبى كه واعظ طى آن مطالبى در مصائب شهيدان كربلا مىگويد، مقامات مذهبى با نشان دادن بعضى صحنههاى نمايشى از واقعه كربلا مىكوشند تا فاجعه شهادت پيشوايان صدر اسلام را در اذهان مردم نگهدارند، اين كار تعزيه ناميده مىشود كه توجه و تحركى در احساسات مذهبى مردم ايجاد مىكند و آنها را براى روز دهم محرم كه مهمترين روز اين ماه است مهياتر مىسازد، از اوايل صبح عاشورا دستههاى زيادى در خيابانهاى تهران به راه مىافتد، عدهاى با دست بر سينههاى لخت خود مىكوبند و يا بر پشتهاى خويش زنجير مىزنند و همه با هم نام شهداى كربلا را بر زبان مىآورند، همراه آنان مردان ديگرى هستند كه علمهايى با خود حمل مىكنند و نام امام حسن و امام حسين(ع) را فرياد مىزنند.(31)
ليدى شيل همسر وزير مختار انگليس، در اوايل سلطنت ناصرالدين شاه در ايران بسر مىبرده است، وى مىنويسد: ماه دسامبر امسال مصادف با ماه محرم يعنى دوره ماتم و ندبه و زارى ايرانىها بود، در اين ماه شيعيان مراسمى به عنوان يادبود و ذكر مصيبت امام حسين(ع) و خانوادهاش در صحراى كربلا برگزار مىكنند.اين واقعه به قدرى ايرانىها را تحت تأثير قرار داده كه ماجراى آن رابه صورت يك برنامه نمايشى درآوردهاند، حضور در چنين مجلسى كه چندين هزار نفر را در ماتم و اندوه عميقى فرو برده است برايم شگفتى داشت، موقعى كه يكى از آنان شروع به گريستن نمود، بقيه به وى تأسى مىكنند و ناگهان همه را گريه فرا مىگيرد، گاهى اوقات من هم حس مىكردم كه بر اثر شنيدن اين همه آه و ناله، اشكم آماده سرازير شدن است، برخى قسمتهاى تعزيه آنقدر عميق و پر احساس اجرا مىگرديد كه فوق العاده متأثر كننده بود.(32)
گرترودلاوئين بل درسال 1270 ه.ش همراه ليدى لاسلز به تهران آمد و خاطرات و مشاهدات خويش را در ايام اقامت ايران به نگارش درآورد، او فصلى از كتاب خود را به عزادارى اختصاص داده و در بخش هايى از آن نوشته است. به ياد رنج و شهادت امام حسين(ع) و يارانش تمام ايران در سوگ مىنشيند با شروع ماه محرم هيجان پنهان مشرق زمينى آشكار شد، هر شب، هنگام غروب شيون و زارى عزاداران فضا را پر مىكرد و غم و اندوه گاه اوج مىگرفت، سرانجام روز دهم محرم فرا رسيد، روزى پر اهميت براى مسلمانان امّا براى شيعيان لحظهاى ژرفتر و پرمعناتر است چرا كه شهادت امام حسين در اين روز روى داده است، كمى بعد ازظهر صداى عزادارى در دهكده پيچيد. اهالى كه دستههايى تشكيل داده بودند در خيابانهاى سايه دار به راه افتادند و از باريكهاى از صحرا كه به خيابان اصلى مىرسيد گذشتند، اندوه و ماتم اين گروه عزاداران احترام شگفتى بود نسبت به قهرمان دليرى كه پيكرش در دشت كربلا آرميده است و آواى او در طول قرنها با انعكاس ابدى طنين انداز بوده و تا امروز رسيده است. در ابتداى صفوف گروهى از پسر بچهها راه مىسپردند كه به دور نوحه خوان سبزپوشى جست و خيز مىكردند و او در حين راه رفتن در ميان جمعيت، مصائب امام حسين را بيان مىكرد، بچهها جست و خيز مىكردند و سينه مىزدند. به دنبال آن مردان علمدارى بودند كه علمهاى دهكده را حمل مىكردند، ميلههاى بلندى كه بر بالايشان مهرهها و پارچهها و نوارهاى ابريشمى رنگارنگ و تزئينات عجيب ديگرى نصب شده بود و در پى آن مرثيه خوان و گروهى از مردم مىآمدند كه بر سينه و پيشانى مىزدند و نام امام حسين را با هماهنگى و يكنواختى تكرار مىكردند كه با گريهها و شيونها گاهى آميخته مىشد.
مراسم واقعى هنگام شب برپا مىشد، بازار را كه مركز دهكده بود با سقفى از كرباس پوشانيده بودند و با قالىهاى معمولى و پردههاى نخى فرش كرده بودند، سكوى كوتاهى در انتهاى بازار برپا شده بود، روى سكو نوحه خوانى با لباس بلند و عمامه سفيد نشسته بود و شرح شهادت را با آهنگ كشيده و حزن انگيزى مىخواند. مردها بر سينه برهنه خود مىكوبيدند در حالى كه اشك برگونههايشان سرازير بود و گاه به گاه كلمات نوحه خوان را مضمون هم سرايى خسته و ماتم زدهاى قرار مىدادند يا با ناله زمزمه مانندى وارد داستان او مىشدند كه شدت و قدرت مىيافت تا به دورترين گوشههاى چادر فرياد يا حسين مىرسيد. زنان با چادرهاى سياه و چهرههايى كه به اشك نشسته بود حضور داشتند.(33)
كنت دوگوبينو تصوير روشنى از عزادارىهاى زمان قاجاريه ارائه مىنمايد: خيابان در ماه محرم لبريز از قيافههاى غمانگيز است، روضه خوانها با مردم ارتباطى تنگاتنگ داشته و همواره مورد تكريم و احترام آنها قرار گرفتهاند، روضه خوانها در به راه اندازى دستهها نيز نقش بسزايى دارند، اينها متشكل از مردان و كودكانى هستند كه علمهاى سياه يا سبز دارند، اين دستهها كه شب هنگام مشعل به دست با قدمهاى شتابان از كوچهها مىگذرند و پشت سرهم وارد تكيه شده، از تكيهاى به تكيه ديگر مىروند و ضمن چرخيدن به نوحه سرايى مىپردازند با فرياد بلند حسين، حسين مىگويند و در مسجد مقابل روضه خوان يا مداح قرار گرفته و به شيوهاى شگفت همراه با او به نوحه خوانى مىپردازند.(34) (ادامه دارد) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. قانون و شخصيت، دكتر پرويز صانعى، ص 157. 2. خدمات متقابل اسلام و ايران، شهيد مطهرى، ص 123. 3. همان، ص 133 – 132. 4. آل بويه نخستين سلسله قدرتمند شيعه، ص 466 و 467. 5. مرآت الجنان، يافعى يمنى، ج سوم، ص 247 – 246. 6. آل بويه، ص 467. 7. الكافى فى التاريخ، ابن اثير، ج 7، ص 7 و 35؛ المنتظم، ابوالفرج بن الجوزى، ج 14، ص 150. 8. المنتظم، ج 5، ص 111 و 120 ؛ تاريخ ابن اثير، ج 7، ص 295. 9. المواعظ و الاعتبار بذكر الخطط و الآثار، مقريزى، ج 2، ص 432؛ المنتظم، ج 15، ص 38 و 81. 10. المواعظ و الاعتبار، ج 2، ص 432 و نيز النجوم الزاهره، ج 4، ص 126. 11. زندگى شاه اسماعيل اول، يوسف جمالى، ص 242 – 241؛مجله مشكوة، شماره 81، ص 70. 12. تعزيه هنر بومى پيشرو ايران، پيترچلكلووسكى، ترجمه داود حاتمى، مقاله ژان كالمار، ص 167 – 166. 13. سفرنامه پيتر دلاواله، ترجمه دكتر شعاع الدين شفا، ص 126 – 123. 14. سفرنامه آنتونيو دو گوه آ، ص 75 و 76. 15. معتقدات و آداب ايرانى، هانرى ماسه، ترجمه مهدى روشن ضمير. 16. سفرنامه دن گارسيا دسيلوا فيگوئروآ، ترجمه غلامرضا سميعى، تهران نشر نو، 1363، ص 311 – 307. 17. سفرنامه شاردن، . 18. سفرنامه تاورينه، ترجمه ابوتراب حيدرى، تهران، سنايى، 1336، ص 414. 19. سفرنامه جملى كاررى، ص 125. 20. ارزيابى تعزيه، ازنگارنده، دست نويس، ص 35. 21. سفرنامه آدام اولئاريوس، ترجمه مهندس حسين كردبچه، ج دوم، ص 490 – 487. 22. سياسة الحسينيه ياروليسيون كبير، ماربين آلمانى، ص 45. 23. عالم آراى نادرى، محمد كاظم مروى، ج سوم، ص 982. 24. زندگى نادرشاه، جونس هنوى، ترجمه اسماعيل دولتشاهى، ص 158. 25. تعزيه هنر بومى پيشرو ايران، ص 166. 26. مشاهدات سفر از بنگال به ايران، ويليام فرانكلين، ترجمه محسن جاويدان، ص 73 – 72. 27. سفر در ايران، گاسپار دروويل، ترجمه منوچهر اعتماد مقدم، ص 138. 28. سفرنامه بارون فيودوركورف، ترجمه اسكندر ذبيحان، ص 242. 29. فصلنامه تاريخ اسلام، سال دوم، شماره اول، بهار 1380، ص 168. 30. سفرنامه بنجامين، ترجمه حسين كردبچه، ص 283. 31. سفرنامه دكتر جان ويشارد (بيست سال در ايران)، ترجمه على پيرنيا، ص 163 و 164. 32. خاطرات ليدى شيل، ترجمه دكتر حسين ابوترابيان، ص 70. 33. تصويرهايى از ايران، گرترود بل، ترجمه بزرگمهر رياحى، ص 46 – 45. 34. شكوه تعزيه در ايران، كنت دوگوبينو، ترجمه فلورا اولى پور، فصلنامه هنر، زمستان 1374، بهار 1375، شماره 30، ص 353 – 351.
يادى از يادگار امام
در آستانه 26 اسفند ماه سالگرد عروج ملكوتى حجةالاسلام و المسلمين حاج سيد احمد خمينى يادگار گرامى حضرت امام خمينى(ره) قرار داريم. به پاس خدمات فراوان و نقش برجسته آن بزرگوار در حوادث قبل و بعد از پيروزى انقلاب اسلامى و سهم ويژه ايشان در بعضى از حوادث حساس به فرازهايى از ابعاد شخصيتى آن عزيز اشاره مىكنيم:
در روز بيست و چهارم اسفند 1324 هجرى شمسى ديده به جهان گشود و نخستين صدايى كه در اين عالم شنيد آواى ملكوتى اذان و اقامه بود كه از زبان حضرت روح اللّه پدر بزرگوارش در گوش او طنين توحيد افكند. نامش را احمد برگزيدند و چه نام با مسمّايى هنگامى كه او به دنيا آمد وطن مظلوم و اسلامى، چهارمين سال حكومت خيانت پيشه دومين عامل بيگانه از خاندان پهلوى را مىگذرانيد.
احمد دوران كودكى را در محيطى مىگذراند كه گرمابخش بيت روحانى خمينى كبير بحث چگونگى انجام تكليف الهى در فضاى آشفته كشور بود. نيمههاى شب زمزمه ملكوتى پدر و آواى قرآن از زبان آن عارف باللّه شنيده مىشد و روزها سخن از علم و جهاد و از چگونگى نجات مردم مظلوم ايران از يوغ شاهان ستمگر، سخن از رهايى اسلام از زنگار خرافهها و پيرايهها و سخن از مبارزهاى دشوار و طولانى در جبهههاى گوناگون بود. معلوم است كه قدم در اين راه نهادن تبعيد، حبس، محروميت، تهمت و يا شهادت را در پى خواهد داشت.
احمد دوران كودكى و نوجوانى را در محيطى پشت سر گذاشت كه مقدورات محدود مالى و عايدى بسيار اندك پدر از ملك موروثى در خمين به عنوان تنها ممرّگذران زندگى آنان بود اما امام نه اين زمان و نه قبل از آن و نه حتى آن روزگارانى كه به عنوان رهبرى مقتدر و محبوب بر جهان اسلام و ميليونها دلباخته عدالت و حق حكومت مىكرد ذرّهاى از منش زاهدانه خود عدول نكرد.
احمد در دامن مادرى پرورش مىيابد كه بحق او را بانوى بزرگ انقلاب اسلامى و بانوى صبر و استقامت لقب دادهاند همان بزرگوارى كه خداوند لياقت آن را عطايش كرد كه همسر و انيس دل و همدم شخصيتى چون امام خمينى باشد. بانوى فاضلهاى كه در دامن خود فرزندانى چون مصطفى و احمد… پرورانيد تا ياريگر دين خدا باشند.
با دستگيرى امام در سحرگاه 15 خرداد 42 و نخستين سخنرانى امام پس از آزادى در فروردين 43 و نطق كوبنده امام در چهارم آبان 43 و اعلاميه تاريخى امام پيرامون كاپيتولاسيون و دستگيرى مجدّد امام و تبعيد به تركيه رسالت تاريخى احمد آغاز مىگردد چرا كه ديرى نمىپايد كه مرحوم حاج مصطفى نيز دستگير و به نزد پدر به تبعيدگاه تركيه و سپس به عراق روانه مىشود. به دنبال آنان احمد در پى آن است كه در اوّلين فرصت به محضر پدر بشتابد و درس تكليف و انجام وظيفه را از او بجويد لذا در اواخر سال 44 از طريق آبادان رهسپار نجف اشرف گرديد تا پس از مدتى به ايران مراجعت و به وظايفى كه رهبر كبير انقلاب به عهده او قرار داده به نحو شايسته عمل نمايد و در تمام مراحل مبارزه سايه وار به دنبال پدر بزرگوار خود چه در نجف اشرف، چه در پاريس و چه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران حركت نمود.
بهتر آن است كه مرحوم حجةالاسلام و المسلمين حاج سيد احمد خمينى را از زبان خود امام رضوان اللّه عليه و مقام معظم رهبرى بشناسيم.
امام امت در تأييد صداقت و امانتدارى ايشان فرمودند:
من شهادت مىدهم كه احمد فرزند اينجانب از موقعى كه در مسايل روز وارد شده است و تماس با كارهاى اينجانب داشته است تا حال تحرير اين كلمات از او خلاف دستورات اينجانب مشاهده نكردهام و در اعلاميهها و امثال آنها تصرّفى بدون رضاى من نكرده است و چيزى بر خلاف گفتههاى من به من نسبت نداده است و بالجمله خلافى از او مشاهده نكردم. لكن احمد بايد بداند كسانى خصوصاً مثل او كه در اين امور ا جتماعى يا سياسى وارد مىشوند، مصون از اشتباه و ضربه نيستند و او بايد حساب خود را با خداى قادر متعال درست كند و به ذات مقدسش اتكال نمايد و از بشر ضعيف هراس نداشته باشد كه مكايد بشرى چون خود بشر زودگذر و فانى است و همه به سوى او جلّ و علا خواهيم رفت و اكنون نيز در محضر مبارك او هستيم. والسلام على من اتبع الهدى. از خداوند تعالى توفيق خدمت به خلق براى همه دست اندركاران و براى منسوبان به خود خواستارم.
(تاريخ سلخ، صفر 1405، روح اللّه الموسوى الخمينى)
و در جايى ديگر مرقوم مىفرمايند:
«فرزند عزيزم احمد حفظه اللّه تعالى و ايده
از آنجا كه شما را بحمداللّه تعالى در مسايل سياسى و اجتماعى صاحبنظر مىدانم و در تمامى فراز و نشيبها در كنار من بودهاى و هستى و با صداقت و كياست امور سياسى و اجتماعى اينجانب را متصدى هستى لذا شما را براى تنظيم و تدوين كليه مسايل مربوط به خود كه بسا در رسانههاى گروهى اختلافات و اشتباهاتى رخ داده است انتخاب مىنمايم…».
(صحيفه امام، ج 21، ص 126)
و در اينجا تصوير يادگار امام را از آينه چشم جانشين بر حق امام، مقام معظم رهبرى حضرت آية اللّه العظمى خامنهاى مدظلّه العالى مشاهده مىكنيم:
«مرحوم حجةالاسلام و المسلمين حاج سيد احمد خمينى يكى از مؤثرترين عناصر در جريانات كلى كشور و انقلاب بود. او براى رهبر كبير انقلاب فرزندى مهربان و در عين حال مشاورى امين و يارى ديرين و سربازى فداكار و مريدى گوش به فرمان و كارگزارى لايق و كارآمد بود. امام بزرگ ما، بارها محبت پرشور و اعتماد عميق و تحسين قلبى خود نسبت به اين فرزند خاضع و مطيع خود را به زبان آورده بود.»
«در طول سالهاى انقلاب اسلامى چه بسيار گرهها كه به دست او گشوده شد و چه بسيار كارهاى بزرگ كه به تدبير او انجام شد.»
«تاريخچه خدمات ارزنده آن مرحوم به دوران پس از پيروزى، منحصر نمىشود. نقش ايشان در دوران مبارزات ملت ايران نيز برجسته و فراموش نشدنى است.»
«امام خمينى دوبار گفتند: احمد اعزّ اشخاص است براى من.»
(فصلنامه حضور، شماره 14، ص 22)
يادگار امام از نظر شجاعت و صراحت بيان و لهجه، زبانزد خاص و عام بودند.
مقام معظم رهبرى راجع به صراحت يادگار امام مىفرمايند:
«اولاً ايشان خيلى باهوش بود، به طورى كه اگر انسان بخواهد يك صفت ذاتى و خصوصيت برجسته را از حاج احمد آقا بشمرد، هوش اوست. بسيار مرد باهوش و تيز و زيركى بود. ثانياً بعضى از صفات خوب امام را هم در ايشان ديدهام، مثلاً بىرودبايستى بود، امام هم همين طور بودند. مرحوم حاج آقا مصطفى هم همين گونه بود. من از نزديك با ايشان هم معاشرت و رفاقت داشتم. رودربايستى نداشتند جاهايى كه لازم بود يك حالت صراحت خوبى را داشت.»
(همان، ص 22) پيرامون امانت و صداقت ايشان
مقام معظم رهبرى مىفرمايند:
«مرحوم حجةالاسلام و المسلمين حاج سيد احمد خمينى يكى از مؤثرترين عناصر در جريانات كلى كشور و انقلاب بود. او براى رهبر كبير انقلاب، فرزندى مهربان و در عين حال مشاورى امين و يارى ديرين و سربازى فداكار و مريدى گوش به فرمان و كارگزارى لايق و كارآمد بود…»
«امام بزرگ ما بارها محبت پرشور و اعتماد عميق و تحسين قلبى خود نسبت به اين فرزند خاضع و مطيع خود را بر زبان آورده بود.»
(همان)
يادگار حضرت امام از آغاز مبارزه خوى استكبار ستيزى داشت. اين البته به دليل نزديكى به حضرت امام و ايمان و اعتقاد كامل ايشان به همه مواضع امام بود. از آنجايى كه حاج سيد احمد آقا تسليم محض امام بود و در برابر نص قول و فعل امام، هرگز اجتهاد نكرد. همواره دشمن شناس بود و دشمن دين و مردم و انقلاب و استقلال كشور را آمريكا مىدانست.
اين خصلت را بهتر است از زبان خود يادگار امام بشنويم:
«ما هرچه در مقابل ابرقدرتها خصوصاً آمريكا نرمش به خرج دهيم وضعمان در تمام زمينهها بدتر خواهد شد. اين تحليل كه اگر ما مسائلمان را در تمام زمينهها با كشورهاى غربى و قدرتهاى شرقى حل كنيم. مسأله ديگر نداريم، اشتباه است.» (12/2/69)
«ما امروز با تمام توان در مقابل آمريكا ايستادهايم، هيچ كسى جرأت نزديك شدن به غرب و آمريكا را ندارد. نرمش سياسى در صورتى مورد قبول است كه آن روى سياست خشم انقلابى اسلام باشد و الّا مردم عزيز ايران از هيچ مقامى سازش نمىپذيرد. ما هنوز خود را دشمن قسم خورده آمريكا و انگلستان مىدانيم.» (7/8/69)
حسن ختام سخن را هم به مقام معظم رهبرى مىسپاريم تا از ديدگاه اين شخصيت خدابين، يادگار امام را تماشا كنيم:
«در هر حال، موضعى كه ايشان بعد از رحلت امام اتخاذ كرده بودند خيلى ارزشمند بود و من معتقدم كه يكى از بهترين فصول زندگى ايشان عنداللّه، همين فصل اخير است كه ايشان واقعاً راه خدا، راه حق، راه صحيح را متقرباً الى اللّه پيمودند با آنكه بعضاً از ايشان توقعات گوناگونى بود و وسوسههايى… اما ايشان محكم ايستاده بود و همان اصولى را كه مورد نظر شريف امام رضوان اللّه تعالى عليه بود با قاطعيت تمام ابراز مىكرد.»
«اكنون اين يادگار امام از ميان رفته و ما را در فقدان خود مهموم و مغموم به جا گذاشته است. شكوه اين غم جانكاه را به پيشگاه صاحب و مولاى خود حضرت بقية اللّه الاعظم مىبريم و از او دعا براى صبر و تسلّى مىطلبيم و در عين حال نخستين تسليت را هم به او مىگوييم.»
سالگرد ارتحال تلخ و دردناك يادگار حضرت امام مرحوم حجة الاسلام و المسلمين حاج سيد احمد آقا خمينى را به ساحت مقدس حضرت بقية اللّه الاعظم امام عصر ارواحنا فداه و به حضور مقام معظم رهبرى و به مردم شريف و انقلابى و خدامحور و به همه علاقمندان و ارادتمندان آن بزرگوار به خصوص خاندان محترم و معزّز و عزيزشان و به ويژه به فرزندان ارزشمندشان خاصه به جناب حجةالاسلام والمسلمين حاج سيد حسن آقا تسليت مىگوييم.
پاورقي ها:
ره توشههايى از كلام ختمى مرتبت
روز بيست و هشتم ماه صفر، يكى از سختترين و شديدترين روزها بر آل محمّد بود كه در آن روز محور دايره وجود، صاحب وحى صادر نخستين، او كه تاج افتخار «لولاك لما خلقت الافلاك» را برسر داشت، به معبود و معشوق خود پيوست و از وفاتش ناله و فرياد در قلمرو ايجاد به اوج رسيد و شريك اشك از ديدگان آل عبا سرازير شد.
فرا رسيدن اين ماتم جانسوز را به فرزند دلبندش حضرت ولى اللّه الاعظم ارواحنا فداه و به جهان بشريّت، مسلمانان جهان به ويژه ملّت قدرشناس ايران و مقام معظم رهبرى تسليت مىگوييم به اين اميد كه پيروى از ثقلين را سرلوحه اعمال خود قرار دهيم تا پيامبر و خداى پيامبر از ما راضى و خشنود شوند.
خاتم پيامبران محمّد مصطفى (ص) آخرين حلقه رسالت، و پايان دهنده آن است، و به همين جهت افضل پيامبران و سرآمد آنان است از تمام جهات و معجزه جاويد او، قرآن كريم نيز كاملترين و جامعترين كتاب آسمانى است كه بر بشر عرضه شده است.
و كلمات و سخنان او در بين كلمات انبياء نيز برترين و جامعترين سخنان است. آنچه پيش رو داريد گزيدهاى است از كلمات ختمى مرتبت درباره برخى موضوعات مختلف: الف – كوچكهاى بزرگ
انسان نوعاً به گناهان بزرگ (كبيره)توجّه دارد يا آن را مرتكب نمىشود و اگر هم مرتكب شود سعى مىكند در مواقع فراهم بودن زمينه توبه(مانند شب قدر، حضور در عرفات و…) از آن توبه كند و هرگز آنرا فراموش نمىكند.
امّا گناهان كوچك(صغيره) فراوانى از انسان صادر مىشود و بر ترك آن و يا توبه از آن خيلى اهميت داده نمىشود، و حال آنكه ممكن است همين گناهان ريز گاهى بر اثر كثرت و زيادى و يا فراهم نمودن زمينه گناهان بزرگتر سخت خطرساز باشد، به همين جهت به آنها «كوچكهاى بزرگ» گفته مىشود:
پيامبر خاتم(ص) نيز به اين نكته سخت حساسيت داشته و از طرق مختلف انسانها را متوجّه خطر آن نموده است. گاه دستور مىداد كه اصحاب سنگ جمع نمايند، وقتى كه سنگ جمع مىشد، مىفرمود: سنگها را سرجاى خود برگردانيد، اصحاب عرض مىكردند: اى رسولخدا، محل سنگهاى بزرگ را مىدانيم، ولى محل سنگهاى ريز را نمىدانيم حضرت مىفرمود: هدف اين نيست كه سنگها را در محل خود قرار دهيد، غرضم از اين دستور اين بود كه نوعاً گناهان بزرگ را مانند سنگ درشت جايگاه وتوبه از آن را فراموش نمىكنيم ولى گناهان كوچك را به سرعت از ياد مىبريم، مانند سنگهاى ريز كه جايگاه آن به فراموشى سپرده مىشود.
گاه مىفرمود: هيزم جمع كنيد. اصحاب عرض مىكردند: در اين بيابان خشك هيزمى وجود ندارد، مىفرمود: هر كسى به مقدارى كه مىتواند جمع كند، وقتى كه همه راه مىافتادند، يك وقت مىديدى تلّى از هيزم جمع شده است. حضرت مىفرمود: با اين دستور مىخواستم بفهمانم كه گناهان ريز هم مانند هيزم ريز است در بيابان زندگى كه به ظاهر ديده نمىشود ولى وقتى جمع شود تلّى از گناه را تشكيل مىدهد كه مىتواند صاحبش را دچار آتش ابدى نمايد.
و به اباذر اينگونه نصيحت فرمود: «يا اباذر لاتنظر الى صغر الخطيئة ولكن انظر الى من عصيت؛(1) اى اباذر به كوچكى گناه نگاه نكن، بلكه نگاهت به اين باشد كه چه كسى را نافرمانى مىكنى.»
در جاى ديگر فرمود: «انّ ابليس رضى منكم بالمحقّرات؛(2) براستى شيطان از شما به انجام گناهان كوچك و حقير شمرده شده راضى مىشود.»
ايمان مؤمن اقتضا مىكند كه هر گناهى را نسبت به پروردگارش بزرگ بداند و از آن به شدّت بترسد، رسول اكرم(ص) فرمود: «انّ المؤمن ليرى ذنبه كانّه تحت صخرةٍ يخاف ان تقع عليه، و الكافر يرى ذنبه كانّه ذبابٌ مرّ على انفه؛(3) براستى مؤمن گناهش را همچون صخرهاى مىپندارد كه زير آن قرار دارد و ترس آن دارد كه بر او واقع شود (بر سر او خراب شود) ولى كافر گناهان خود را همچون مگسى مىداند كه از جلوى بينى او گذشته است.»
و همچنين امام صادق(ع) فرمود: «اتّقوا المحقرات من الذّنوب…؛(4) از گناهان تحقير شده پرهيز كنيد و گناهان تحقير شده سخن بنده است كه مىگويد: اى كاش غير از گناه، گناهى برايم نبود.» ب – عقوبت سريع برخى گناهان
هرچند در امّت مرحومه بنابر اين است كه خيلى از گناهان در اين دنيا مجازات در پىنداشته باشد ولى با اين حال برخى گناهان در همين دنيا برخى عقوبتها را در پى دارد، رسول اكرم(ص) در سفارش دلسوزانه خود به على(ع) فرمود: «يا على اربعٌ اسرع شىءٍ عقوبةً، رجلٌ احسنت اليه فكافأك بالاحسان اساءةً؛ يا على چهار كس زودتر كيفر مىشوند، مردى كه به او خوبى كنى و وى به جاى آن به تو بد كند.و رجلٌ لاتبغى عليه و هو يبغى عليك؛ مردى كه تو بر او ظلم نكردهاى ولى وى به تو ستم مىكند.
ديدى كه خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد كه شب را سحر كند
و رجلٌ عاقدته على امر فمن امرك الوفاء له و من امره الغدر بك؛ مردى كه با او در انجام كارى پيمان بستهاى و وفادار به آن هستى در حالى كه او در صدد خيانت به توست.و رجلٌ تصله رحمه و يقطعها؛ مردى كه تو با او صله رحم كنى ولى او با تو قطع رابطه كند.»(5)
خالى از لطف نيست كه خلاصه روايت طولانى را كه آثار برخى گناهان در آن بيان شده منعكس كنيم:
گناهانى كه نعمتها را تغيير مىدهند:
1- ظلم بر مردم 2- از دست دادن عادت به كار خير و نيك 3- كفران نعمت نمودن. خداوند مىفرمايد: «خداوند نعمتهايى را كه به مردم داده است تغيير نمىدهد اين خود مردم هستند كه بوسيله افعال و اعمال خودشان تغيير بوجود مىآورند.»(6)
گناهانى كه پشيمانى مىآورند:
1- كشتن نفس كه خداوند حرام كرده است(7) 2- ترك صله رحم 3- ترك نماز 4- ترك وصيّت 5 – منع زكات گناهانى كه باعث نزول بلا مىشوند:
1- سركشى در برابر مردم 2- استهزاء و مسخره نمودن ديگران 3- با ستم از عالم نافرمانى كردن 4- كمك نكردن به درمانده نالان 5 – يارى نكردن مظلوم 6- ضايع نمودن امر به معروف و نهى از منكر.
گناهانى كه روزى را تغيير مىدهد:
1- اظهار فقر و ندارى كردن 2- نماز عشاء را نخوانده خوابيدن
3- قضا نمودن نماز صبح 4- تحقير نمودن نعمتهاى خدا 5 – از خدا شكايت كردن.
گناهانى كه پردهها را مىدرند:
1- شرابخوارى 2- بازى با آلات قمار 3- لغو و بيهودهگويى 4- برملا نمودن عيب ديگران 5 – همنشينى با اهل شك و ريبه .
گناهانى كه باعث قدرت دشمنان مىشود.
1- آشكارا ستم نمودن 2- كارهاى زشت را علنى كردن 3- حرام را حلال شمردن 4- نافرمانى از خوبان و نيكان 5 – اطاعت از اشرار
گناهانى كه باعث رسوايى مىشود
1- قرض گرفتن با قصد عدم پرداخت آن 2- اسراف در خرج نمودن در مسير باطل 3- بخل نمودن بر اهل و عيال 4- بد اخلاقى 5 – كم صبرى 6- تنبلى و كسالت را پيشه ساختن 7- اهانت به اهل ديانت .
گناهانى كه مانع استجابت دعا مىشود:
1- سوء نيت داشتن 2- بد باطن بودن 3- نفاق و دورويى با برادران دينى 4- يقين به اجابت دعا نداشتن 5 – تأخير انداختن نمازهاى واجب 6- ترك احسان و نيكى و صدقه 7- بد زبانى و فحاشى.
و گناهانى كه حبس باران مىكند:
1- به ناحق قضاوت كردن قاضيان 2- شهادت دروغ دادن 3- كتمان شهادت حق كردن 4- قرض الحسنه به كسى ندادن 5 – ترك احسان و نيكوكارى 6- بى رحمى بر فقرا 7- ستم بر يتيمان و بيوه زنان 8 – ردّ سائل و فقرا در شب (8)
و پيامبر اكرم(ص) در يك جمع بندى گناهان خطر زا و بلاآور را چنين بيان نمود:
«هرگاه امّت من پانزده خصلت را دارا شوند به بلا دچار مىشوند. عرض شد اى پيامبر خدا آن خصلتها چيست؟ فرمود: هرگاه در آمدها در دست عدّهاى مخصوص باشد و امانت را غنائم (جنگى) شمارند (و براحتى خيانت كنند) و پرداخت زكات را خسارت بدانند، مردان به فرمان همسرانشان باشند ولى از مادر نافرمانى كنند، نسبت به دوستان خود نيكوكار باشند ولى نسبت به پدران جفا كنند، آوازهاى نامشروع در مسجدها بلند شود، و مرد (فرد) را از ترس شرّش احترام كنند، ساز (و آواز) بنوازند، و آيندگان اين امّت و پيشينيان خود را لعنت كنند در چنين شرائطى منتظر بلا باشند و…»(9) ج – آخرت را فراموش نكنيد
واقعيت امر اين است كه بعد از فروكش كردن جنگ و پذيرش صلح و بسته شدن راه شهادت خيلىها مرگ و قيامت را فراموش كردهاند. آنچنان چهاردستى به دنيا و بهتر كردن زندگى و بزرگ كردن منزل و بهتر نمودن ماشين و… چسبيدهاند كه گويى اصلاً قيامت و مرگى وجود ندارد، از طرف ديگر خود آخرت فراموشى باعث غفلت و قساوت قلبها مىشود، قرآن كريم اين كتاب غفلتزا و انسان ساز در بيش از يك سوم آيات خود به نوعى مسائل مرگ و قيامت و آخرت و حساب آن را تذكر داده است تا مردم آخرت را فراموش نكنند و از آثار و بركات ياد آخرت كه زنده شدن قلبها، غفلت زدايىها و كنترل شهوات و تمايلات نفسانى و…است بى بهره نباشند.
پيامبر اكرم(ص) نيز در راستاى قرآن از جمله مسائلى را كه سخت مورد توجّه و تذكر قرار داده است ياد آخرت و مرگ و حساب است. گويا آينده امّت خويش را مىديد كه چگونه سرگرم دنيا شدهاند، و با فريادى به بلنداى ابديت فرمود: «مالى ارى حبّ الدّنيا قد غلب على كثيرٍ من النّاس حتّى كانّ الموت فى هذه الدنيا على غيرهم كتب و كانّ الحق فى هذه الدّنيا على غيرهم وجب؛چه شده است كه مىبينم دنيادوستى بر بسيارى از مردم چيره گشته است تا آنجا كه گويا در اين دنيا مرگ براى غير آنان رقم خورده؟! گويا حق در اين دنيا بر ديگران واجب است» در ادامه مىفرمايد: «و حتّى كانّ مايسمعون من خبر الا موات قبلهم عندهم لسبيل قومٍ سفر عمّا قليلٍ اليهم راجعون، تبوّؤونهم اجداثهم و تأكلون تراثهم و انتم مخلّدون بعدهم، هيهات هيهات؛ تا آنجا كه وقتى خبر مردگان پيش از خود را مىشنوند چنين مىپندارند كه آنان به مسافرتى رفتهاند و به زودى نزد اينان برمىگردند! آنان را به خاك مىسپاريد و ميراثشان را مىخوريد و (آنگاه مىپنداريد كه) خود بعد از آنان جاويد مىمانيد؟! هيهات هيهات خيلى پندارى دور از حقيقت است» آنگاه فرياد بر مىآورد:
«آيا آيندگان از گذشتگان پند نمىگيرند؟! براستى كه هر پند و اندرزى را كه در قرآن آمده ناديده گرفته و به دست فراموشى سپردند و از فرجام بد هر كار ناروا خود را در امان پنداشتند و از نزول هيچ بلا و بروز هيچ حادثه ناخوشايندى نهراسيدند.»(10)
در جاى ديگر درباره نقش ياد مرگ فرمود: «كفى بالموت واعظاً و كفى بالتّقى غنىً و كفى بالعبادة شغلاً و كفى بالقيامة موئلاً و باللّه مجازياً؛(11) مرگ براى پند آموزى و تقوا براى بىنيازى، و عبادت براى شغل كافى است. و رستاخيز را همين بس كه پناهگاه آينده و خداوند تنها جزا بخش مىباشد.»
و درباره اثر گرانسنگ ياد آخرت فرمود: «من اصبح وامسى والآخرة اكبر همّه جعل اللّه الغنى فى قلبه و جمع له امره و لم يخرج من الدّنيا حتّى يستكمل رزقه…؛(12) هر كس صبح و شام كند و بزرگترين غصّه (و هدفش) و هم او آخرت باشد خداوند دل او را بىنياز نمايد و كارش را رو به راه كند و از دنيا نرود مگر اين كه همه روزى خود را دريافت نمايد و (بر عكس) هر كس صبح و شام كند و بزرگترين قصدش دنيا باشد، خداوند فقر را در مقابل ديدگانش قرار داده و كارش را پريشان سازد و از دنيا هم چيزى بيشتر از آن كه مقدّرش بوده به دست نياورد.»(13) د: سفارشات خدا به پيامبر(ص)
گويندهاى خردمند به اندازه درك و فهم مستمع خويش سخن مىگويد، قطعاً اگر گويندهاى رئيس و خالق همه خردمندان باشد همچون خداى متعال و مستمع عقل كل باشد مانند پيامبر خاتم(ص) يقيناً سفارشات و سخنان از ژرفا و عمق بيشترى برخوردار خواهد بود، و دُر و گوهرهاى نايابى خواهد بود كه به سادگى نمىتوان به آن دسترسى پيدا نمود. از اين قبيل است سفارشات حضرت حق به بنده سراسر خلوص و حضورش حضرت محمد(ص) كه فرمود: «اوصانى ربّى بتسع: اوصانى بالاخلاص فى السّرّ و العلانية و العدل فى الرّضا و الغضب و القصد فى الفقر و الغنى؛پروردگارم مرا به نه چيز سفارش كرده است: اخلاص در نهان و عيان، رفتار عادلانه در حال خشنودى و خشم، ميانه روى در حال بينوايى و توانگرى و ادامه داد:و ان اعفو عمّن ظلمنى، و اعطى من حرمنى، و اصل من قطعنى، و ان يكون صمتى فكراًو منطقى ذكراً و نظرى عبراً؛ و اين كه درگذرم از كسى كه به من ستم روا داشته، بخشش نمايم به كسى كه از من دريغ نموده، و ارتباط داشته باشم با كسى كه قطع رابطه كرده با من، و اينكه سكوتم انديشيدن، سخنم ذكر(خدا) و نگاهم عبرتآموز باشد.»(14) ه. به سه گروه رحم كنيد
ترحم و مهربانى نسبت به همه خوب است ولى نسبت به برخى افراد كه بر اثر حوادث روزگار وضع استثنايى پيدا كردهاند بايد بيشتر ترحّم شود، تا شكست آنها جبران و زخمهايشان التيام يابد، در همين راستا پيامبر گرامى اسلام فرمود: «ارحموا عزيزاً ذلّ و غنيّاً افتقر و عالماً ضاع فى زمانٍ جهّالٍ؛(15) به عزتمندى كه خوار شده و ثروتمندى كه فقير گشته و به دانشمندى كه در زمان مردمان نادان تباه شده رحم كنيد.»
پيامبر اكرم(ص) كسى نيست كه آنچه مىفرمايد خود به آن عمل نكند، بلكه بيش و پيش از ديگران به سخنان خود عامل است به اين نمونه توجّه كنيد. ترحم بر دختر حاتم طائى
از حاتم طائى سخاوتمند معروف عرب پسرى به نام عدى و دخترى باقى ماند، دخترش بر اثر حمله رزمندگان اسلام به بت كده قبيله «طى» با عدهاى اسير شد و عدى به شام فرار كرد و بعدها در رديف مسلمانان مبارز و مجاهد درآمد و رياست منطقه را بعد از پدر جوانمردش به عهده گرفت.
دختر حاتم در مدينه در خانهاى در نزديكى مسجد پيامبر(ص) كه مركز اسيران بود نگهدارى مىشد، روزى كه پيامبر اكرم(ص) براى رفتن به مسجد براى نماز از آنجا عبور مىكرد، دختر حاتم از فرصت استفاده كرد، عرض كرد: «يا رسول اللّه، هلك الوالد و غاب الوافد فامنن منّ اللّه عليك؛ اى رسول خدا(ص) پدرم درگذشته و سرپرست من ناپديد شده، بر من منّت گذار خدا بر تو منّت گذارد… پيامبر در پاسخ گفت: براى رفتن (به شام) شتاب مكن من تصميم گرفتهام كه ترا همراه شخصى امين به زادگاهت بازگردانم ولى فعلاً مقدمات مسافرت شما فراهم نيست. روزى كاروانى از خويشاوندان حاتم از مدينه به سوى شام حركت مىكند پيامبر اكرم(ص) دختر حاتم را همراه با مبلغى پول به عنوان هزينه سفر و مركبى رهوار و مقدارى لباس به سوى شام مىفرستد.
برادرش عدى مىگويد: من در شام در غرفه منزل نشسته بودم ناگهان ديدم شترى با كجاوه در برابر منزل من زانو به زمين زد، ديدم خواهرم است، خواهرم را از كجاوه پياده كرده و به منزل بردم… از خواهرم درباره پيامبر پرسيدم او گفت: در شخص وى فضائل و ملكات بسيار عالى ديدم و مصلحت مىبينم كه هرچه زودتر با او پيمان دوستى ببندى زيرا اگر او رسولخدا باشد در اين صورت فضيلت از آن كسى خواهد بود كه پيش از ديگران به وى ايمان آورده باشد، و اگر فرمانرواى عادى باشد هرگز از او ضررى به تو نخواهد رسيد و از سايه قدرت او بهرهمند خواهى بود و همين كلمات باعث شد كه عدى به مدينه رود و اسلام اختيار كند.(16) آرى دختر حاتم كه در خانواده بزرگ و آبرومند به دنيا آمده بود به اين جهت پيامبر اكرم(ص) آنگونه با او با لطف و مهربانى رفتار نمود و اثرات آن رفتار نيز به زودى ظاهر شد. و- پرسش كليد علم و دانش
پرسش و پاسخ هدايتگرانه، روشى است كه قرآن بر آن سفارش و تأكيد نموده است و از جامعه بشرى خواسته است كه شبهات و مشكلات خود را نزد عالمان و فرهيختگان مطرح نمايند، چنان كه فرمود: «فاسئلوا اهل الذّكر ان كنتم لاتعلمون؛(17) اگر نمىدانيد از آگاهان بپرسيد.»
قرآن به اين حد اكتفا نكرده بلكه به اهمّ پرسشها و شبهاتى كه در عهد و دوران رسالت مطرح بوده پاسخ داده به اين جهت واژه «يسألونك؛ از تو مىپرسند» پانزده بار در قرآن آمده است.
از سوى ديگر در پرتو وسايل ارتباط جمعى و پيشرفت صنعتى جهان امروز به صورت دهكده در آمده است كه افكار و انديشه با سرعت تمام در سرتاسر جهان پخش و منتشر و در هر جامعه مخصوصاً جوامع اسلامى همواره جوانان با يك رشته پرسشهاى نو روبرو هستند كه وظيفه دارند براى حل اين پرسشها و شبهات به علما و كارشناسان دينى مراجعه نمايند. پيامبر اكرم(ص) در راستاى حل شبهات جامعه اولاً دستور مىدهد، و تشويق مىكند كه سؤال كنيد، آنجا كه فرمود: «العلم خزائن و مفاتيحه السّؤال فاسألوا رحمكم اللّه فانّه تؤجر اربعةً: السّائل و المتكلّم و المستمع و المحبّ لهم؛(18) دانش گنجينههايى است كه كليدهايش پرسش است، پس بپرسيد – خداوند شما را رحمت كند – زيرا (با پرسش) چهار كس اجر و پاداش داده مىشود: پرسشگر،پاسخگو،شنونده و دوستدار آنان.»
و ثانياً دستور مىدهد كه كامل و عميق و صحيح پرسش كنيد، چنان كه فرمود: «حسن المسأله نصف العلم و الرّفق نصف العيش؛(19) خوب پرسيدن نيمى از دانش و نرم رفتارى نيمى از زندگى خوش است.»
و ثانياً مشخص فرمود كه از چه كسانى پرسش نماييد: «سائلو العلماء و خاطبوا الحكماء و جالسو الفقراء؛(20) از دانشمندان و علما بپرسيد، با حكما گفتگو كنيد و با تهيدستان همنشينى نماييد.» ز – ستايش از فاجر ممنوع
بيش از 35 گناه از زبانى به اين كوچكى صادر مىشود. اين زبان چه آبروهايى را كه نبرده و چه خونهايى را كه نريخته و چه فتنههايى را كه ايجاد نكرده و… به اين جهت پيامبر هدايت سخت بر حفظ و نگهدارى زبان سفارش نموده است، لذا به مردى كه از او نصيحت خواست فرمود: «احفظ لسانك، ثمّ قال يا رسول اللّه اوصينى؟ قال احفظ لسانك؛ ثم قال: يا رسول اللّه اوصينى؟ فقال ويحك و هل يكبّ النّاس على مناخرهم فى النّار الا حصائد السنتهم؛(21) زبانت را نگهدار، سپس گفت: اى پيامبر خدا، نصيحتى ديگرم فرماى! فرمود: زبانت را نگهدار. آنگاه گفت اى رسول خدا نصيحتم فرماى! فرمود: واى بر تو! آيا جز اين است كه مردم براى آنچه با زبان دِرو كنند به دوزخ افكنده شوند؟»
يكى از گناهان زبان تعريف و تمجيد از فاجر و اهل گناه است كه متأسفانه امروزه در رسانهها گاهى اين گناهان انجام مىگيرد.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اذا مُدِحَ الفاجر اهتزّ العرش و غضب الرّبّ؛ هنگامى كه فاجرى مورد مدح و ستايش قرار مىگيرد، عرش (خدا) به لرزه مىآيد و پروردگار خشم مىگيرد.» ح – جايگاه عقل در كلام ختمى مرتبت
از بزرگترين نعمتهايى كه خداوند به انسان عنايت فرموده، عقل است، خير دنيا و آخرت انسان بستگى به عقل و بهرهبردارى از آن دارد. به نمونههايى از سخنان پيامبر اكرم(ص) عقل كل، و رئيس العقلاء درباره عقل اشاره مىشود. 1- اهميت عقل
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «قوام المرء عقله ولادين لمن لاعقل له؛(22) نگهدارنده مرد (و انسان) عقل اوست آن كس كه عقل ندارد دين (كامل) ندارد.» و فرمود: «انّما يدرك الخير كلّه بالعقل، ولادين لمن لا عقل له؛(23) تمام خيرها فقط با عقل قابل درك است، آن كس كه عقل ندارد، دين ندارد.»
و در جاى ديگر برترين نعمت را عقل دانسته، مىفرمايد: «انّ اللّه خلق العقل فقال له اقبل فاقبل و قال له ادبر فادبر فقال اللّه تبارك و تعالى و عزّتى و جلالى ما خلقت خلقاً اعظم منك ولااطوع منك؛(24) و براستى، خداوند عقل را آفريد و به او فرمود: رو كن و او رو كرد، سپس فرمود: برگرد او برگشت. آنگاه خداى تبارك و تعالى به او فرمود: به عزّت و جلالم سوگند كه من آفريدهاى از تو بزرگتر و فرمانبردارتر نيافريدم.» 2- معناى عقل
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «انّ العقل عقالٌ من الجهل و النّفس مثل اخبث الدّواب فان لم تعقل حارث فالعقل عقال من الجهل؛(25) همانا عقل زانوبندى است بر نادانى و نفس (امّاره) مانند پليدترين جانوران است كه اگر پايش بسته نشود، بيراهه مىرود و سرگردان مىشود پس عقل زانوبند نادانى است.»
همچنين پيامبر اكرم(ص) فرمود: «العقل نورٌ خلقه اللّه للانسان و جعله يضىء على القلب ليعرف به الفرق بين المشاهدات من المغيبات؛(26) عقل نورى است كه خدا آن را براى انسان آفريده و آن را آفريده كه بر قلب انسان روشنايى دهد تا به وسيله آن بين آنچه ظاهر است از آنچه غايب است فرق گذارد.» 3- ثواب و عقاب بر اساس عقل است
در يك جا فرمود: «بك ابدء و بك اعيد، لك الثواب و عليك العقاب؛(27) به تو آغاز كردم (خلقت را) و تو را به درگاه خود برگردانم.»
در جاى ديگر آمده كه: « جمعى در محضر پيامبر از مردى تعريف و تمجيد كردند، تا آنجا كه تمام صفات نيك او را برشمردند، پيامبر(ص) فرمود: «كيف عقل الرّجل» عقل اين مرد چگونه است؟(و بر چه پايهاى است) در پاسخ گفتند: اى پيامبر خدا! ما از كوشش او در عبادت و كارهاى نيك او گزارش مىدهيم و شما درباره عقل او از ما پرسش مىكنى؟ پيامبر فرمود: شخص احمق به خاطر كم عقلىاش بيشتر ضربه مىخورد تا شخص فاجر به خاطر فسق و فجورش! و همانا مردم در فرداى قيامت به اندازه خردشان به درجات برآيند و به پروردگارشان تقرّب يابند.»(28) 4- نشانه عقل و عاقلان
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «صفات عاقل اين است كه در برابر كسى كه با نادانى برخورد كرد بردبارى مىكند و از كسى كه به او ظلم كرده مىگذرد، و در برابر كسى كه پايينتر از اوست فروتنى مىكند و مسابقه مىگذارد با كسى كه بالاتر از اوست در نيكى، و هرگاه بخواهد سخن مىگويد تدبّر مىكند، اگر خوب و خير باشد مىگويد و سود مىبرد و اگر شر باشد سكوت مىكند و سالم مىماند. هرگاه فتنهاى پيش آيد به خدا پناه مىبرد. و دست و زبانش را (از گناه) باز دارد و هرگاه فضيلتى را ببيند به دنبال آن تلاش مىكند، از حياء جدا نمىشود، و دور حرص نمىرود، اين ده خصلتى است كه عاقل به وسيله او شناخته مىشود.»(29)
و در جاى ديگر درباره نشانه عاقلان فرمود: «الاومن علامات العقل التجافى عن دارالغرور و الانابة الى دار الخلود، و التّزوّد لسكنى القبور و التّاهبّ ليوم النشور؛(30) بيدار باشيد از نشانههاى عقل دورى گزيدن از دنيا، و برگشت به خانه هميشگى (يعنى آخرت) و توشه جمع كردن براى سكونت قبرها، و آمادگى براى روز قيامت است.» نشانههاى كمال عقل
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «قسّم اللّه العقل ثلاثة اجزاءٍ فمن كنّ فيه كمل عقله و من لم يكنّ فلا عقل له، حسن المعرفة باللّه و حسن الطّاعة للّه و حسن الصّبر على امر اللّه؛(31) خداوند عقل را سه قسمت كرده است هر كس همه آنها را داشته باشد عقل او كامل است و هر كس همه را دارا نباشد از عقل بىبهره است: خوب شناختن خدا، خوب طاعت كردن براى خدا و خوب پايدارى نمودن بر كار خدا»
مرد مسيحى نجرانى وارد مدينه شد. او داراى زبان گويا و رفتارى با وقار و پرهيبت بود كسى گفت: اى رسول خدا(ص) «ما اعقل هذا النصرانى؟!؛ اين مرد مسيحى چه خردمند است. حضرت گوينده را از اين سخن منع كرد و فرمود(كه خوب سخن گفتن نشانه عقل نيست بلكه) مه انّ العاقل من وحّد اللّه و عمل بطاعته؛ ساكت باش، عاقل كسى است كه خدا را يگانه بداند و به طاعت او عمل نمايد.»(32) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. مستدرك الوسايل، ج 2، ص 315، مجموعه ورّام، ج 2، ص 53، امالى طوسى، ج2، ص 140. 2. بحارالانوار، ج 73، ص 363. 3. همان، ص 345. 4. تحف العقول على بن شعبه قم انتشارات آل على، اوّل، 1382، ص 18. 5. سوره رعد، آيه 11. 6. سوره مائده، آيه 31. 7. وسائل الشيعه، حرّ عاملى، ج 11، ص 519 – 530. 8. تحف العقول، همان، ص 88 شماره 138. 9. همان، ص 50، با ترجمه آزاد. 10. همان، ص 56، شماره 1. 11. همان، ص 80، شماره 104. 12. همان، ص 58. 13. همان، ص 60، شماره 15. 14. مغازى واقدى، ج 3، ص 988 – 989، سيره ابن هشام، ج 2، ص 578 – 581 به نقل از فروغ ابديت، جعفر سبحانى، نشر عمّار، ج 1- 2، ص 767 – 769. 15. سوره نحل، آيه 43. 16. تحف العقول، همان، ص 66، شماره 39. 17. همان، شماره 159، ص 94. 18. همان، ص 66، شماره 40. 19. همان، ص 92. 20. روضة الواعظين، ص 9، به نقل از منتخب ميزان الحكمه، محمدى رى شهرى، ص 357. 21. همان، ص 358، و تحف العقول، همان، ص 90 شماره 143. 22. تحف العقول، همان، ص 28، 23. همان. 24. منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 358 و غوااللآلى، ج 1، ص 248، روايت 1. 25. همان. 26. همان، ص 90، شماره 144 و مجمع البيان، ج 10، ص487. 27. منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 359 و تحف العقول، ص 48. 28. منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 360، روايت 4411 و اعلام الدين، ص 333. 29. همان، ص 90، روايت 145. 30. همان، روايت 146.
سخنان معصومين
رياء شرك كوچك رسولخدا صلى اللّه عليه و آله وسلّم:
«لايُقبلُ اللّهُ عَمَلاً فيه مِقدارُ ذَرَّةٍ مِن رِياءٍ»
(اخلاق شبر، ص 155، و جامع السعادات، ج 2، ص 290)
خدا عملى را كه ذرّهاى از رياء در آن باشد قبول ندارد. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله وسلّم:
«اِنّ اَخوَفُ ما اَخافُ عَلَيكُم الشِّرك الاَصغَر، قالُوا وَ ما الشِّركُ الاَصغَرِ؟ قالَ (ص) الرِّياء…» (جامع السعادات، ج 2، ص 290)
ترسناكترين چيزى كه من شما را از آن مىترسانم شرك كوچك است.
گفتند شرك كوچك چيست؟
حضرت (ص) فرمود: رياء. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله وسلّم:
«يَقُولُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَن عَمِلَ عَمَلاً اَشرَكَ فيه غَيرى فَهُوَ لَهُ كُلُّهُ وَ اَنا مِنهُ بَرىء وَ اَنَا اَغنى الاَغنِياءِ عَن الشِّرك»
(حقائق، ص 81، و اخلاق شبر، ص 155)
خدا فرموده است كسى كه عملى را انجام دهد و غير مراهم در آن شريك قرار دهد عمل را مخصوص ديگرى قرار مىدهم و از آن بيزارم، من در پذيرفتن شريك از تمام بىنيازان نيازمندتر هستم. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله وسلّم:
«اِستَعيذُوا بِاللّهِ مِن جُبِّ الحُزنِ، قيلَ وَ ما هُوَ يا رَسُول اللّهِ؟ قالَ: وادٍ فى جَهَنَمَ اُعِدَّ لِلقُرّاءٍ المُرأتين» (جامع السعادات، ج 2، ص 290)
از «چاه غم» به خدا پناه ببريد. پرسيدم آن چاه چيست؟
حضرت فرمود: در جهنم نقطهاى است كه براى قرآن – خوانان رياكار در نظر گرفته شده است. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله وسلّم:
«اِنَّ المُرائى يُنادى عَلَيه يَوم القِيامَةِ: يا فاجِر! يا غادِرٌ! يا مُرائى ضَلَّ عَمَلكَ وَ حَبَطَ اَجرُكَ اِذهَب فَخُذ اَجرَك مِمَّن كُنتَ تَعمَلٌ لَهُ.» (جامع السعادات، ج 2، ص 290)
روز قيامت به رياكار مىگويند اى گناهكار! اى خيانتكار! اى رياكار عمل خود را انجام دادى و اجر خود را از دست دادى برگرد و مزد خود را از كسى كه براى او كار كردهاى بگير. امام على عليه السلام :
«اِعمَلُوا للّه فى غَيرِ رِياءٍ وَلاسُمعَةٍ فَاِنَّهُ مَن عَمِلَ لِغَير اللّهِ وَ كَّلَهُ اللّهُ اِلى عَمَلِه» (الحقائق، ص 81)
براى خدا بدون رياء و خودنمائى انجام وظيفه كنيد، زيرا كسى كه براى غير خدا كار كند خدا او را به عمل خويش واگذار مىگرداند. امام على عليه السلام :
«ثَلاثُ عَلاماتٍ لِلمُرائى: يَنشِطُ اِذا رَاى النّاسَ وَيَكسَل اِذا كانَ وَحدَهُ وَ يُحِبُّ اَن يُحمَدَ فى جَميعِ اُمُورِه» (الحقائق، ص 81 و اخلاق شبر، ص 156)
ريا كار سه علامت دارد: وقتى عمل او را مردم مىبينند نشاط عبادت دارد، آنگاه كه تنها است در عبادت بىحال است و دوست دارد كه در تمام كارها از او ستايش كنند. امام صادق عليه السلام :
«فَاتَّقُوا اللّهَ فى الرِّياء فَانّهُ شِركٌ بِاللّه»
(عقاب الاعمال، ص 304)
از خدا بخاطر ريا كردن بترسيد، زيرا رياء شريك قرار دادن براى خداست. امام صادق عليه السلام:
«اِيّاكَ وَ الرِّياء فَاِنَّهُ من عَمِلَ لِغَيرِ اللّهِ وَكَّلَهُ اللّهُ اِلى مَن عَمِلَ لَهُ» (اصول كافى، ج 2، ص 293)
از ريا پرهيز كنيد زيرا ريا، كار براى غير خداست و خدا او را به كسى كه براى او كار كرده حواله مىدهد. امام صادق عليه السلام:
«كُلُّ رِياءٍ شِركٌ اِنَّهُ مَن عَمِلَ لِلناسِ ثَوابُهُ عَلى النّاسِ وَ مَن عَمِلَ لِلّهِ كانَ ثَوابُهُ عَلَى اللّه» (حقائق ص 81، و اخلاق شبر، ص 156)
تمام رياء شرك است، كسى كه براى مردم كار كند اجرش با مردم است و كسى كه براى خدا كار كند ثوابش به عهده خداست. امام صادق عليه السلام:
«قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: اَنَا خَيرُ شَريكٍ مَن اَشرَكَ مَعى غَيرى فى عَملٍ لَم اَقبَلهُ اِلّا ما كانَ لى خالِصاً» (اصول كافى، ج 2، ص 295)
خداى عزيز فرموده است: من بهترين شريك هستم، كسى كه در عمل خود ديگرى را شريك من قرار دهد، آن عمل را قبول نمىكنم تا موقعى كه عمل مخصوص من باشد.
پاورقي ها:
دانستنيهايى از قرآن
نور و ظلمت ؟
«الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات إلى النور و الذين كفروا أولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النور إلى الظلمات أولئك اصحاب النار هم فيها خالدون»
(سوره بقره،آيه 257)
خداوند يار و ياور مؤمنان است.. آنها را از تاريكيها بيرون مىآورد و به نور سوقدهد و اما آنان كه كافر شدند، پس يارشان طاغوت است كه آنها را از نور به سوى ظلمات و تاريكيها مىكشاند و همانا اينان أهل جهنم اند و در آن براى هميشه خواهند ماند.
خداوند با ارسال رسل و پيامبران و كتابهاى آسمانى همواره انسانها رابه سوى نور و تقوا دعوت كرده و آنان را از منجلاب هاى فساد و گمراهيها و تباهيها بيرونآورد ولى در اين بين انسانهاى پاكى وجود دارند كه اين هدايت الهى را با جان و دلپذيرند و اوامر و نواهى او را اطاعت مىكنند و خداوند نيز بر آنها منت گذاشته با لطف و كرمش توفيق هدايت را به ايشان مىبخشد و راه رسيدن به حق را برايشان هموار مىسازد.
از آن سوى آنان كه با انبيا و كتابهاى الهى مخالفت ورزيدند و با رسولان خدا جنگيدند و اوامر الهى را زير پا گذاشتند، بى گمان از سوى شياطين و طاغوتها و ائمه كفر به سوى ضلالت و گمراهى بيشتر كشيده مى شوند تا آنجا كه در ظلمتكده كفر و گناه غرق شوند و راه بازگشت نداشته باشند و در نتيجه به عذاب جاودان الهى گرفتار گردند.
الطاغوت: مقصود از طاغوت چيست ؟ اينان كه ياوران و دوستان كفار مىباشند چه كسانى هستند؟
طاغوت بر هر گمراه كننده و مضلّى اطلاق مىشود چه شيطان باشد و چه انسانهاى مفسد كه مردم را به گمراهىكشانند و از هر شيطانى پليدتر و خبيث تر هستند.
برخى از مفسرين طاغوت را بر سران يهود كه در آن زمان در مكه و مدينه و اطراف آنمى زيستند اطلاق مىكنند ولى ظاهرا اعم از يهود و غير يهود مىباشند. چه بسا مسلمانانى با خرقه زهد و تسبيح عبادت نيز مؤمنين را از راه مستقيم بيرون آورند و به راه شيطان بكشانند.
مقصود از نور و ظلمت چيست ؟ مفسران در اين باره بحثهاى زيادى كرده اند كه ضرورتى ندارد آنها را بحث و بررسى كنيم بلكه آنچه به ذهن نزديكتر است اين است كه نور عبارت است از اطاعت و ظلمت از نافرمانى. پس كسى كه نافرمانى مىكند و احكام خدا را با اطاعت نكردن مورد اهانت قرار مىدهد او از نور به ظلمت گرائيده است و همچنين بالعكس كسى كه با وجود قواى شهوت و غضب،نفس خود را مهار كرده و أوامر الهى را با دل و جان اطاعت مىكند و منهياتش را اجتناب مىنمايد او قطعا از ظلمت گناه به نور ايمان و تقوا و اطاعترسد و از ظلمت خارج مىشود.
حال بايد ديد چگونه مؤمن از ظلمت به نور مىرسد و يا كافر از نور به ظلمت؟ هر انسانى هنگام تولد چنانكه در روايتهاى زيادى ديده ايم با نور فطرت الهى به دنيا مى آيد. يعنى اين نور تكوينى است كه ملازم هر انسانى مىباشد چه پدر و مادرش يا محيطش مؤمن باشند و چه كافر. پس اين والدين و يا محيط اطراف و يا دوستان ناباب هستند كه او را از نور فطرت جدا ساخته و به ظلمت كفر يا گناه مىكشانند. و همينطور است انسانى كه در يك محيط سالم و در خانواده پاكى به دنيا مىآيد.. درست است كه او با همان نور فطرت متولد مىشود ولى تا قبل از رسيدن به حقائق و درك مسائل دين در حقيقت در ظلمت قرار دارد، يعنى اگر او را رها كنند و تربيت نكنند على رغم اينكه پدر و مادرش نيز مؤمن باشند هيچ اثرى در وجودش نخواهد داشت و او با آلوده شدن به گناه به تدريج از آن نور فطرى جدا مىشود و در ظلمت انكار و كفر و فساد باقى مىماند. و به عبارت ديگر انسان قبل از بلوغ در يك نور فطرى نسبى است و همچنين در هاله اى از ظلمتهاى گوناگون قرار گرفته است. اگر از آن ظلمتها به نور تفصيلى ( طبق تعبير مرحوم علامه طباطبائى) وارد شد مورد عنايت حق قرار گرفته است ولى اگر از نور فطرى خارج شد و به كفر تفصيلى رسيد مورد غضب خداوند قرار گرفته و در دوزخ براى هميشه خواهد ماند.
در كافى شريف روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود مراد از نور آل محمد است و مراد از ظلمات دشمنان ايشان هستند. پس كسى كه از نور فطرى به نور تفصيلى كه همان راه عترت مىباشد منتقل نگردد هرچند روزها را روزه بدارد و شبها را با عبادت و نماز بگذراند، همچنان در ظلمت است. از سوى ديگر مىتوان گفت كه كافر پيوسته در ظلمت است ولى اين كسى كه اسلام آورده و ولايت ندارد اين در حقيقت وارد نور شده است كه آن اسلامباشد ولى به جاى اينكه راه درست را برود به بى راهه رفته و از عترت رسول خدا دست برداشته و ولايت دشمنانشان را براى خود اختيار كرده است، پس اينچنين شخصى از نور به ظلمت مىرود و در ظلمت باقىماند تا روز رستاخيز كه براى هميشه در آتش خشم الهى بماند.
در اين روزها كه شاهد بزرگترين اهانت به ساحت مقدس امامين همامين امام هادى و امام عسكرى عليهما السلام هستيم به درستى مىبينيم گروهى كه ظاهرا مسلمان هستند ولى آنچنان در كفر و تباهى به سر مى برند كه به دو امام معصوم و مفترض الطاعة اينچنين اهانتى را روا مىدارند. اينها مصداق بارز و قطعى بخش دوم اين آيه كريمه مىباشند كه در اثر ضلالت و گمراهى از سوى بزرگان و رهبرانشان كه رهبران سوء و امامان ضلالت هستند، اقدام به انفجار و تخريب مرقد پاك عسكريين عليهما السلام كردند وقلب ميليونها پيرو و دوست امامان را به شدت جريحه دار نمودند، و اين ادامه خط پليدى بود كه پس از رحلت رسول خدا در اسلام پيدا شد و مسلمانان زيادى را به گمراهى كشاند.
به اين اميد كه خداوند منجى عالم بشريت را براى نجات انسانهاى دربند و مستضعفين دوران هرچه زودتر برساند و انتقام اهانت به ساحت مقدس امامان هدى را از دشمنان بگيرد. آمين رب العالمين.
پاورقي ها:
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
تقيّد عجيب به نماز اول وقت
وقتى از فرزند شهيد عالى مقام زين الدين – فرمانده لشكر 17 على بن ابى طالب(ع) – سؤال شد «كدام يك از ابعاد زندگى پدرت برايت جالبتر است؟» گفت: مطالعه زياد ايشان. تعجب مىكنم كه با وجود آنهمه كار و فرصت كم چطور اين قدر براى مطالعه وقت مىگذاشتند. نماز اول وقتشان هم خيلى برايم جالب است. دوستانشان چيزهايى از نماز اول وقت پدرم تعريف كردهاند كه تعجّب برانگيزاند. شنيدهام پدرم در سختترين عملياتها، نماز اول وقت را رها نمىكرد.(1)
درباره نماز اول وقت ايشان برادر على حاجىزاده گويد: همراه چند تن از دوستان عازم شوش بوديم. آقا مهدى همراه ما بود. كنار سپاه شوش يك غذاخورى وجود داشت. وارد غذاخورى كه شديم، صداى اذان بلند شد. هر كدام غذايى را سفارش داديم، بعد هم رفتيم و پشت سر آقا مهدى به نماز ايستاديم. آرزوى بچهها بود كه حتى در خواب هم كه شده ببينند پشت سر آقا مهدى به نماز ايستادهاند. آقا مهدى بعد از نماز به سجده رفت. چنان با صداى بلند الهى العفو مىگفت كه همه برگشتند ببينند صداى چه كسى است كه داخل رستوران چنين استغفار مىكند. همين كه سر از سجده برداشت، از شدت اشك صورتش كاملاً خيس شده بود. خيلى زيبا شده بود. به نظر مىرسيد همه كسانى كه داخل رستوران بودند با ديدن چهره آقا مهدى روح از بدنشان جدا شده است. آقا مهدى با ديدن اين صحنه خنديد و همه سر به زير شدند.(2)
مهرورزى و ايثار شهيد زين الدين
شهيد زين الدين خيلى كم در مقر مىماند. شناسايىها را خودش شخصاً انجام مىداد و معبرها را چك مىكرد. بعضى وقتها به من مىگفت: شما نيا. مىگفتم چرا؟ مىگفت: «من كه مىروم، اجازه دارم كه مىروم. اگر مىخواهى بيايى، بايد از آقا محسن اجازه بگيرى. چون مسؤوليت دارى و ممكن است آسيب ببينى.»
هميشه مىگفت: «گردانى كه مىخواهم به معبر بفرستم، اول خودم بايد از آن مطمئن شوم.» اگر مىديد معبر خطرناكى است، اجازه عبور گردان را نمىدادند.(3)
پوتين كهنه
وقتى به اتاق فرماندهى لشكر 17 مىرفتيم، قبل از ورود، ابتدا جلوى اتاق را نگاه مىكرديم، اگر يك جفت پوتين كهنه و ساييده شده و گرد و خاكى مىديديم، متوجّه مىشديم كه آقا مهدى برگشته و به ديدنش مىرفتيم. و اگر چنين پوتينى وجود نداشت، از همانجا برمىگشتيم و اصلاً وارد اتاق نمىشديم.(4)
تأثير معنوى شهيد زين الدين
آخرين شب جمعهاى بود كه با آقا مهدى دعاى كميل مىخوانديم. از اول دعا به طور عجيبى گريه مىكرد و امام زمان (عج) را صدا مىزد. نيمههاى شب از خواب بيدار شد و به سجده افتاد و تا صبح در اين حالت بود. سپيده دم اذان گفت و بچهها را براى نماز بيدار كرد. ما به امامت او نماز جماعت خوانديم. بعد از نماز زيارت عاشورا زمزمه كرديم. گريههاى او عجيب روى بچههاى لشكر على بن ابى طالب(ع) اثر گذاشت تا آنجا كه برادر محسن رضايى فرمانده كل سپاه مىگفت: هفتاد درصد نيروهاى لشكرش اهل نماز شب بودند.(5)
بخشى از مكاتبه دو شهيد
… برادرم عليرضا، اگر من مخلص بودم، اگر اعمالم در درگاه خداوند مورد پسند بود، الآن به سعادت خويش يعنى شهادت نائل آمده بودم. به خاطر اين كه من شب و روز، دعايم شهادت در راه خداست لكن مستجاب نشده. چون شهادت سعادت مىخواهد. چون شهيد، وجدان بيدار تاريخ شيعه است. و كسى وجدان بيدار تاريخ مىشود كه زندگىاش سراسر اخلاص و خادمى در راه حق باشد…
… برادرم جواد، شما به اين فكر هستيد كه شهادت سعادت مىخواهد (اين) خوب فكرى است. اما خود را چه بگويم كه به اين فكرم كه مبارزه در جبهه حق، كلى سعادت مىخواهد كه من از (اين) سعادت بويى هم نبردهام. برادرم جواد، در نامه نوشتهاى كه جاى افرادى مثل شما خالى است… اگر من لايق بودم، الآن پيش شما بودم. همين (كه پيش شما نيستم) دال بر نالايقى من است…
عليرضا غلامى و جواد فروتن اين مكاتبه را در تاريخ 1/2/60 نمودند. و چند ماه بعد يعنى در خرداد و شهريور 60 به ملكوت اعلى پر كشيدند و آسمانى شدند.(6)
علت توقف موتور
در عمليات فتح المبين به اتفاق برادر محسن رضايى(7) در حالى كه سوار بر موتور سيكلت بوديم، به تعقيب دشمن در حال گريز پرداختيم. در اين تعقيب از نيروهاى خودى خيلى جلو افتاديم و همچنان به پيش مىرفتيم. ناگهان موتور خراب شد. هرچه كرديم، روشن نشد. از موتور پياده شديم تا آن را هل داده و روشن كنيم كه با كمال تعجّب متوجّه شديم روبروى ما يك ميدان مين است و حكمت خرابى را فهميديم.(8)
گلبرگى از خاطرات شهيد اسماعيلى
در عمليات والفجر هشت قايق ما مورد اصابت گلوله قرار گرفت و تعدادى از سرنشينان آن شهيد و برخى مجروح شدند. من هم از ناحيه پرده گوش و مچ پا زخم برداشتم. در قايق ما چند بشكه بنزين قرار داشت كه به محض اصابت گلوله به آن مشتعل شد. مضطرب شدم و با خود گفتم الآن قايق با تمامى سرنشينان آن – اعم از زنده و شهيد – آتش مىگيرد و همه غرق مىشوند. براى همين به خدا پناه برده از او درخواست كمك كردم كه ياريم كند. درپى آن پتويى را كه در قايق بود، در آب فرو برده، روى بشكههاى مشتعل انداختم. به لطف حق آتش خاموش شد. به بچهها نظر كردم، ديدم حالشان رفته رفته وخيمتر مىشود. قايق هم بدون هدف روى آب سرگردان بود. براى نجات افراد مشغول خواندن زيارت عاشورا و دعاى توسل شدم. البته اين دعاها را از حفظ بودم، ولى در آن شرايط بحرانى شگفت زده شدم كه چگونه تا پايان آنها را بدون هيچ غلطى قرائت كردم. و اين جز از عنايات امام زمان(عج) چيز ديگرى نبود. بعد از مدتى قايق ما در كنار كشتى غرق شدهاى ايستاد. فورى با همكارى ساير همرزمان قايق را با طنابى به كشتى بستيم. بعد از 24 ساعت قايقهاى خودى ما را پيدا كردند و نجات يافتيم.(9)
آخرين مهلت
شبى برادر حسين محزونيه گفت: امشب شب تاسوعاى ما و شب آخر عمر ماست مىخواهيم براى حضرت ابوالفضل (ع) سينه بزنيم. چون مىخواهيم فردا شب ميهمان حضرت ابوالفضل(ع) باشيم. (پدرش در هيأت اصفهان ميان دار دسته سينه زنى بود).
حسين مىگفت: مىخواهم به جاى پدرم ميان دارى كنم.
آن شب خيلى ابوالفضل ابوالفضل كرد و سينه زد. همان طور كه سينه مىزد، آرام آرام كنار من آمد و گفت: اخبارى، امشب، شب آخر عمر من است، يادت باشد! به نام ابوالفضل امشب ميان دار شدم. پدرم در هيأت ابوالفضل(ع) و من در لشكر امام حسين ميان دارى مىكنم.
سپس كمى گريه كرد و ادامه داد: يادت باشد، فردا شب به تو خواهند گفت بدنش تكه تكه و شهيد شده است. به پدرم سلام برسان و بگو: دلم مىخواست يك تاسوعا و عاشوراى ديگر با هم سينه مىزديم.
فردا شب خيلى نگران او بودم. تا اين كه يك نفر كه نام شهداى خط شكن را اعلام مىكرد، گفت: حسين محزونيه هم شهيد شد.(10)
من هم رفتنى شدم
صبح روز عمليات بيت المقدس در سنگر نشسته بوديم و با دوستان مشغول گفتگو و نقل خاطرات شب گذشته بوديم كه مرتضى معين با چهرهاى گرفته وارد سنگر شد. گوشهاى نشست و گفت: اگر پيامى داريد، بدهيد. من هم رفتنى شدم.
يكى پرسيد: كجا، نجف آباد؟
او با همان حالت گفت: خير، پيام براى شهدا، براى رجايى، براى با هنر، براى بهشتى.
پرسيدم: مرتضى، چه شده است؟
گفت: خواب ديدم كه شهيد مىشوم.
هرچه اصرار كرديم خوابش را بگويد، نگفت. چند دقيقه بعد از سنگر خارج شد. در همان هنگام صداى انفجار گلولهاى آمد.
برادر مصطفايى به سرعت از سنگر خارج شدو مرا صدا كرد. وقتى بيرون رفتم، ديدم تركشى به گلوى معين اصابت كرده و خون از آن بيرون مىجهد. بيش از چند دقيقه با او صحبت نكردم كه مرغ روحش به سوى بهشت برين پر گشود.(11)
گفتههاى شهيد باكرى قبل از بدر
شهيد عظيم الشأن مهدى باكرى – فرمانده لشكر عاشورا پيش از شروع عمليات سرنوشت ساز بدر (9/12/63، شرق دجله) اين سخنان را ايراد فرمود: «همه برادران تصميم خود را گرفتهاند ولى من به خاطر سختى عمليات، تأكيد مىكنم: شما بايد مثل حضرت ابراهيم(ع) باشيد كه رحمت خدا شامل حالش شد. مثل او در آتش برويد. خداوند اگر مصلحت بداند، به صفوف دشمن رخنه خواهيد كرد. بايد در حدنهايى از سلاح مقاومت استفاده كنيم. هرگاه خداوند مقاومت ما را ديد، رحمت خود را شامل حال ما مىگرداند. اگر از يك دسته بيست و دو نفرى يك نفر بماند، بايد همان يك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهيد شد، نگوييد فرمانده نداريم و (نگوييد كه) نجنگيم كه اين وسوسه شيطان است. فرمانده اصلى ما، خدا و امام زمان (عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستيم. ما وسيله هستيم براى بردن شما به ميدان جنگ. وظيفه ما مقاومت تا آخرين نفس و اطاعت از فرماندهى است…»(12) پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. شهيدستان (1)، به كوشش حامد حجتى، ص 40. 2. راوى: على حاجى زاده، ر.ك: مأخذ پيشين، ص 76. 3. راوى: سردار عباس محتاج، ر.ك: شهيدستان، ج 1، ص 67. 4. ر.ك: شهيدستان، ج 1، ص 91. 5. راوى: سردار شهيد اسماعيل صادقى، ر.ك: شهيدستان، ج 1، ص99. 6. ر.ك: حماسه ماندگار، پيش شماره 7 و 8، آذر و دى 84، ص 10. 7. وى بعداً در زمره شهدا قرار گرفت. 8. ر.ك: داستانهايى از اخلاق شهدا، ميرخلف زاده(نشر آل محمد(ص)، 1383، قم)، ج 3، ص 28. 9. خاطره از شهيد روحانى نگهدار اسماعيلى، ر.ك: حماسه ماندگار، پيش شماره 7 و 8، آذر و دى 84، ص 9. 10. راوى: برادر اخبارى، ر،ك: داستانهايى از اخلاق شهداء، ج3، ص 49. 11. راوى: على صالحى، ر.ك: داستان هايى از اخلاق شهداء، ميرخلف زاده ج 3، ص 30. 12. ر.ك: نشريه «خط»، ش 4.
حماسه حسينى راز پيروزى و رمز تداوم انقلاب اسلامى
حسن استفاده از ميراث محرّم
از ديدگاه امام خمينى، نهضت عاشورا دين را احياء كرد و حاكميت اللّه، عبوديت خداوند، زدودن طاغوت، نشاندن اوامر و نواهى الهى به جاى فرهنگ منحط دستگاه اموى، ارمغان اين حماسه شكوهمند بود.
«خطرى كه معاويه و يزيد بر اسلام داشتند اين نبود كه غصب خلافت كردند. اين يك خطر كمتر از آن بود. خطرى كه اينها داشتند اين بود كه اسلام را به صورت سلطنت در مىخواستند بياورند، مىخواستند معنويت را به صورت طاغوت درآورند… اين خطر را سيدالشهداء دفع كرد…»(1)
حضرت امام حكومت را به عنوان يك مجموعه در نظر مىگيرد و نشان مىدهد كه چگونه تسامح، سهل انگارى و خيانت در انتخاب شخص حاكم كه خود گناهى بزرگ است مىتواند فساد عملى را به سرعت به اركان حكومت سرايت دهد و از آنجا تمام شئون اجتماعى و فرهنگى جامعه را مخدوش نمايد. عدالت را كم رنگ و دين را از محتوا خالى كند. نفاق و ظاهر سازى، قدرت طلبى و بازگشت به اخلاق جاهلى را ترويج نمايد.
آن روح قدسى با پيروى از حضرت اباعبداللّه و با الهام گرفتن از فرهنگ عاشورا بر اين حقيقت ثابت يعنى ترسيم دو جناح حق و باطل و مبارزه قاطع با اهل فساد و ستم به معناى عام آن و سازشناپذير بودن آن دو يعنى بر همه اصولى كه در روش و گفتار رهبر عاشورا مشاهده مىنمود تأكيد مىورزيد و در هدف خود از قاطعيت ويژه و عزم راسخ و تغيير ناپذيرى برخوردار بود. حركت و انقلاب اسلامى را نيز بر اساس همين انديشه استوار ساخته بود كه آثار اين فرهنگ و تفكر در سيره و روش او و نيز در سخنانش به روشنى پيداست، در جائى فرمودهاند:
«خمينى مىتواند تفاهم كند با ظلم؟… خمينى آنجا هم كه بود مجد اسلام را حفظ مىكرد، مىتواند حفظ نكند؟ اسلامى كه پيغمبر اسلام اين قدر زحمت كشيده است خمينى و امثال خمينى مىتوانند يك چيزى بگويند كه بر خلاف مصالح اسلام باشد.»(2)
هنر حضرت امام در بهرهورى شايسته از عاشورا تعويض نگاه مردم بود. كارى كه حضرت امام موفق به آن شد اين بود كه نگاه مردم را در اين رويداد از مقام ثبوتى به اثباتى كشانيد و توجه مردم را بيشتر به فلسفه قيام جلب كرد تا خود حادثه، از قيام امام حسين(ع) و حماسههاى عاشورا مشعلى براى حركت و زندگى مردم ساخت و اين حماسه را در متن زندگى سياسى اجتماعى مردم وارد نمود و از آن به عنوان الگويى براى نجات انسانها از چنگال جنود شيطان الهام گرفت و آن را پشتوانه حركت و قيام عمومى ساخت. اين نگرش چنان تأثير شگرفى نهاد كه انسانهاى ذليل، ترسو، ظلمپذير، بى اراده و فرو خفته در غفلتهاى فراوان را به انسانهاى استوار با شهامت، ستم گريز و خودباور تبديل ساخت و فرهنگ حسينى را در بطن اجتماع وارد ساخت و نظامى به ظاهر محكم و استوار را سرنگون نمود و تشكيلاتى ديگر به جاى آن بنيان نهاد و به مردم آموخت عاشورا فقط براى گريستن نيست بلكه اين گريهها و مويهها فلسفه دارد. آدمى ضمن گرامى داشت عاشورا بايد بياموزد كه حسينى زندگى كند وگرنه همچون يزيديان خواهد بود. بنابراين فرهنگ اين قيام مىتواند در تمامى جوامع درسآموز، هدايت گر و راهنما باشد و كلام نبوى كه فرمودهاند: «انّ الحسين مصباح الهدى و سفينة النجاة» تحقق عينى خواهد يافت.(3)
زنده ماندن عاشورا با اين نگاه به معناى زنده ماندن همه ارزشهاى والاى انسانى و الهى است يعنى مصونيت جامعه در برابر سلطه گرىها استبدادها و جهالتها.
قبل از پيروزى انقلاب اسلامى، به دليل اوضاع اجتماعى و برخى تبليغات مسموم و منفى، اسلام در دنيا خرافه و كهنه و غير قابل استفاده در فرهنگ جوامع تلقى مىگرديد. نماز خواندن در مراكز عمومى نشانهاى از جمود به حساب مىآمد. يك مسلمان گاهى گناه ترك نماز را به دليل فشار افكار عمومى مىپذيرفت. يكى از مقامات سياسى يكى از كشورهاى عربى در ماه رمضان به ديدن شاه ايران آمد. برايش چاى و ديگر وسايل پذيرائى آوردند. وى نقل كرده بود به شاه گفتم: ماه رمضان است من مسافرم شما مگر كسالتى داريد؟ در جوابم گفت: مگر شما هم اين خرافات را قبول داريد؟(4) رئيس حكومتى در كشورى كه اكثريت آن شيعه هستند احكام قطعى قرآن و واجبات الهى را قبول نداشت. التزام به موازين شرعى را نوعى عقب افتادگى مىپنداشت. استفاده از شراب و ساير مشروبات الكلى عادى بود و قمار بازى و ساير مفاسد اخلاقى و اجتماعى هيچ گونه قباحتى نداشت. در اين وضع نگران كننده، امام خمينى با پيروى از امام حسين(ع) همه را از خواب غفلت بيدار كرد و مردم را به درجهاى از رشد و تعالى رسانيد كه احساس نمودند نه تنها اسلام خرافه نيست بلكه تنها راه نجات بشريت مىباشد.
نگاه رهبرى انقلاب اسلامى به ميراث گرانقدر و حيات بخش عاشورا، تعالى بخش ولى در عين حال قدردان تلاش افراد در اعصار گذشته بود. آن روح قدسى ضمن آن كه خود عميقترين تحول نظرى و عملى نسبت به درك عاشورا و نهضت حسينى را داشت. نقدى سازنده و احترامآميز به برداشتهاى رايج از سنتها و سوگوارىهاى محرم داشت و قدر و ارزش همين مجالس و محافل سنتى عزادارى و بزرگداشتهاى متداول و مرسوم را در حفظ اساس نهضت و انتقال پيام آن به خوبى مىشناخت و بر اين اعتقاد بود كه «ما هرچه داريم از محرم است» و يا اين كه «محرم و صفر اسلام را زنده نگه داشته است» و «با ذكر مصائب اهل بيت اين مذهب تا حالا زنده مانده است» وامدارى خود را نسبت به سوگوارىهاى صادقانه و خالصانه مردم بروز مىداد و بعضاً با لحنى توأم با احترام، خطاى روشنفكران را در كم اعتنايى و ناديده انگاشتن كوششهاى گذشتگان اعلام مىداشت. در عين حال با تعبير به اين كه همه ائمه به رغم تفاوت مقتضيات و اوضاع اجتماعى و سياسى كه به اختلاف مشى مبارزه مىانجاميد «اصل مبارزه با باطل» را با جديت دنبال مىنمودند، برداشت راحت طلبانه دينداران عافيت طلب را افشا مىساخت و از همين موضع بود كه فرمود:
«لازم است در نوحهها و اشعار مرثيه و اشعار ثناى از ائمه حق، بطور كوبنده فجايع و ستمگرىهاى ستمگران هر عصر و مصر(شهر) يادآورى شود.»(5)
امام خمينى با حسن استفاده از ميراث بزرگداشت محرم و احياء و اصلاح ابعاد فراموش شدهاش يا بد فهميده شدهاش خيل عظيم محبّان كربلا و دوستداران اهل بيت را به سرچشمه كوثر حقيقى عاشورا اتصال داد و از توده وسيع اما خاموش و بى خطر عزاداران، مداحان، گويندگان مذهبى و مرثيه سرايان فاجعه كربلا لشكرهاى فريادگر با هدف، شهادت طلب و فداكار سامان داد كه بنياد بيدادگرى ظلم و بيگانه پرستى را در كام آتش افروخته از ايمان به «كل يوم عاشورا» فرو بلعيد. به يمن اين حركت قيام 15 خرداد 1342 سند آغازگر نهضتى شد كه در عاشوراى 1357 سند ختم مشروعيت و مقبوليت رژيم شاهنشاهى را به امضاى همه مراكز خبرى و محافل تصميمگيرى هواداران نظام طاغوتى رسانيد و به اين ترتيب يكى از مستحكمترين نظامهاى يزيدى تاريخ به مَدَد فهم درست از نهضت عاشورا به موزه تاريخ پيوست.
قوىترين عامل تحول جامعه
در شرايطى كه تفكر ناب و اصيل اسلام محجور گرديده بود اهل ديانت با هجوم آفتها تحرك و پويايى خود را از دست مىدادند و علائم حيات يكى پس از ديگرى زايل مىگرديد، احياگران چگونه مىتوانستند نشاط و تكاپورا به اين پيكر نيمه جان باز گردانند و از خواب آلودگانى كه سراسر وجودشان را يأس و حرمان فرا گرفته و از فرط سستى و خمارى، احساس درد را هم از دست دادهاند. چگونه انسانهاى باشور و حرارت، متعهد و اهل تكليف و دردمند بسازد. در اين شرايط امام خمينى براى يك دگرگونى اساسى و بنيادى به سراغ قوىترين عامل تحول جامعه رفت و با درك صحيح و عميق از مكتب، شناخت همه جانبه جامعه و توانايى از ارائه برنامه اصلاحى، سوژه كربلا را به كار گرفت زيرا متوجه اين حقيقت بود كه هيچ موضوعى مانند آن در اعماق جان شيعيان نفوذ نكرده و اين حادثه صرفاً جنبه فكرى و ذهنى ندارد بلكه با پر شورترين احساسات و عواطف عجين مىباشد چرا كه در هيچ واقعهاى به اين ميزان اشك نريخته و در هيچ ماتمى چنين سوگوارى نكرده و در هيچ مراسمى اين گونه به ميدان نيامده است.
به علاوه اين قيام آيينه تمام نماى ارزشهاى انسانى است و اوج ايثار، حماسه، جهاد، مبارزه، اشتياق معنوى و عبادت را به نمايش مىگذارد. از اين رو مطرح كردن عاشورا و ترسيم چهره راستين كربلا به معنى توجه دادن مردم به آشناترين چهره پرجاذبهترين حركت توحيدى، كاملترين سرمشق و عالىترين حماسه در هر عصر مىباشد. به همين دليل يكى از نويسندگان معاصر مىنويسد: «آية اللّه خمينى بيش از هر مقام شيعى كه داراى منزلتى قابل قياس با وى باشد خاطره كربلا را با احساس حادى از ضرورت سياسى به كار گرفته است.»(6)
امام خمينى عقيده دارد بايد عاشورايى بوجود آورد:
«اسلام را عرضه بداريد و در عرضه آن نظير عاشورا بوجود آوريد چطور عاشورا را محكم نگه داشته و نگذاشتهايم از دست برود. چگونه هنوز مردم براى عاشورا سينه مىزنند و اجتماع مىكنند، سلام بر مؤسس آن، شما هم امروز كارى كنيد كه راجع به حكومت موجى بوجود آيد، اجتماعات بر پا گردد.»(7)
امام حسين(ع) جامعه را از حالت سكون و ايستايى خارج نمود و سبب بالندگى و شكوفايى آن گرديد. او كه عصاره اسلام ناب محمدى است قيام مىكند تانشان بدهد آنچه بنى اميه حكومت خود را به وسيله آن توجيه مىكند دين نيست بلكه نوعى فريب و نيرنگ است كه به نام دين عرضه مىشود. اسلام حقيقى با چنين حكومتى سازگارى ندارد. امام خمينى نيز با اقتدا به امام حسين(ع) چنين كرد و در مقابل حكومت جابر همه مصايب را تحمّل نمود و با ايستادگى و سازش ناپذيرى خود مشروعيت اجتماعى و سياسى نظام شاهنشاهى را براى اولين بار در تاريخ ايران زير سؤال برد و براى هميشه جور آن را از سر مردم كم كرد و آزادگى و ظلم ستيزى امام حسين(ع) در وجود امام خمينى متجلى گشت. آن روح قدسى مىگويد:
«حضرت سيدالشهداء به همه آموخت كه در مقابل ظلم، در مقابل ستم، در مقابل حكومت جائر چه بايد كرد.»(8)
و در جاى ديگر فرمودهاند:
«امام مسلمين به ما آموخت كه در حالى كه ستمگران زمان به مسلمين حكومت جائرانه مىكنند در مقابل او اگرچه قواى شما ناهماهنگ باشد بپاخيزيد و استنكار كنيد. اگر كيان اسلام را در خطر ديديد فداكارى كنيد و خون نثار نمائيد.»(9)
مقام معظم رهبرى حضرت آية اللّه خامنهاى تأكيد نمودهاند:
«عنوان پيروزى خون بر شمشير را امام بزرگوار از ماه محرم استحصال كردند و مردم ايران نيز با پيروى از حسين بن على(ع) از عاشورا درس گرفتند و سرانجام خون بر شمشير پيروز شد. حضرت امام به عنوان يك انسان حسينى و عاشورايى دنياى كفر و الحاد را به مبازره طلبيد و همه شاهد بودند كه در عمل چه كرد و امروز همه ما بايد عاشورايى باشيم تا حركت دنيا به سمت صلاح برود تسريع و زمينه ظهور ولى مطلق نيز فراهم شود. گويندگان علماى دين بايد با شمشير حق ذوالفقار علوى و ولوى عاشورا در مقابل تبليغات خصمانه و خباثتآميز دشمن بايستند و با همت و فداكارى خود بار ديگر همان معجزه بزرگ را در برابر جناح كفر مطرح كند.»(10)
استاد شهيد علامه مرتضى مطهرى گفته است:
«نداى امام خمينى از قلب فرهنگ و از اعماق و از ژرفاى روح اين ملت برمىخاست. مردمى كه در طول چهارده قرن حماسه محمد(ص)، على، زهرا، حسين (عليهم السلام)، زينب (س) سلمان، ابوذر و صدها هزاران مرد ديگر را شنيده بودند و اين حماسهها با روحشان عجين شده بود بار ديگر همان نداى آشنا را از حلقوم اين مرد شنيدند. على را، حسين را در چهره او ديدند. او را آيينه تمام نماى فرهنگ خود كه تحقير شده بود تشخيص دادند. او توانست ايمان از دست رفته مردم را به آنها بازگرداند و آنها به خودشان مؤمن كرد و مردمى كه سالها اين آرزو را كه در زمره ياران امام حسين(ع) باشند رد سر مىپروراندند… به ناگاه خود را در صحنهاى مشاهده كردند آن چنان كه گويى حسين(ع) را به عينه مىديدند و همين باعث شد كه به پاخيزند و يكسره بانك تكبير بر هر چه ظلم و ستمگرى است بزنند.»(11)
انقلاب اسلامى صرفاً در صدد ايجاد يك امپراتورى قوى با سيستم رفاهى كم نظير يا ساختار فرهنگى و سياسى مبتنى بر نظريات علمى نبود بلكه اين حركت عظيم با حدوث و تداومش در صدد بود كه جامعه را از حضيض ذلت به اوج عزت برساند و محرومين صالح را به مقام وراثت و خلافت الهى در زمين نايل گرداند. از اين جهت وقوع اين تحول بزرگ با ديگر انقلابها تفاوت آشكارى دارد. علت اصلى پيدايش انقلاب اسلامى ايران سريان ولايت عاشورايى امام خمينى بود. اينك تداوم آن نيز در گرو حفظ و انتقال ولايت به نسل جديد و نسلهاى آينده خواهد بود. آنچه كه در فرايند اين تسرّى نقش واسطه را ايفا مىكند اصل معرفت و شناخت امام خمينى و محبت و عشق نسلها به اوست كه خود بهترين مقدمه براى ورود به ولايت اهل بيت(ع) و ولايت الهى است. ولايت عاشورايى امام خمينى سرمنشأ علت محدثه انقلاب اسلامى بوده است يعنى پيروزى اين قيام را جز اعجاز ولايت حسين كه از آستين ولايت امام خمينى بيرون آمد نمىتوان دانست. همين جاذبه معنوى و نفس رحمانى امام بود كه مسها را تبديل به طلا ساخت و دمادم بر كالبد امّت عاشورايى خون تازهاى مىدميد و موج وار شخصيت عرفانى و حماسيش در جامعه تحول و پويايى بوجود مىآورد. تداوم انقلاب نيز بر همين حضور دائمى بستگى دارد. در ميان اولياى غير معصوم نوادرى يافت مىشود كه در برخوردارى از شرايط ولايت تا مرز اولياى كامل الهى پيش مىروند. از همين روى گفتار و كردارشان حالتى ديگر پيدا مىكند. آنان مصداق اين روايت رسول اكرم(ص) هستند كه فرمودهاند: «ان للّه عباداً ليسوا بانبياء يغبطهم النبيّون.»(12) خداوند بندگانى دارد كه گرچه پيامبر نمىباشند ولى فرستادگان الهى به حالشان غبطه مىخورند. امام خمينى در نقطه اوج اين گونه از اولياست چنانچه رهبر معظم انقلاب اسلامى در وصفش فرمود:
«امام خمينى نشان داد كه در كسب فضايل تا مرز ائمه معصومين پيش رفتن اضافه نيست.»(13)
استاد شهيد مرتضى مطهرى عدالت اجتماعى، استقلال، آزادى و معنويت اسلامى را به عنوان اركان تداوم انقلاب اسلامى نام مىبرد و رخنه فرصت طلبان، عدم اخلاص و معنويت، ابهام طرحهاى آينده، نفوذ انديشههاى بيگانه و تجدد گرايى افراطى را از آفات انقلاب مىداند.(14) بى شك همان عواملى كه انقلاب را پديد آوردهاند بايد در استمرار اين حركت نقش ايفا كنند و قلب تپنده آن يعنى ولايت حق حضور داشته باشد وگرنه تمام اركان و اعضاء از حركت تكاملى باز خواهند ايستاد.(15)
سرچشمه پيروزى
ائمه (ع) ادامه دهنده راه انبياء هستند يعنى همان تزكيه تعليم و برقرار كردن قسط و عدل و بيرون آوردن امتها از تاريكىها به سوى نور و از شرك به توحيد و از تفرقه و جدايى به اتحاد و تفاهم و از ذلت به عزت. روح دعوت همه انبياء و اولياء نفى هرگونه استكبار و استبداد بوده است و شعار هر مسلمانى كه حضرت امام خمينى بر آن تأكيد كردهاند اين است (نه ستم را بپذيريد و نه زير بار ظلم برويد) پيامبران آمدند تا عقل سليم مردم را شكوفا كنند و آنان را به بصيرت و تفكر و تعقل وا دارند چنانچه حضرت على(ع) فرمودهاند: «و يثيروا لهم دفائن العقول(16) (فرستادگان الهى) آمدهاند تا عقلهاى دفن شده را بيرون آورند و به كار اندازند دعوت مردم به معروف و نهى از منكر و دور كردن آنان از خرافات نيز از اهداف انبياء است(17) حضرت امام حسين(ع) نيز اين هدف را دنبال كرده و در وصيت نامه خود خطاب به برادرش محمد حنفيه پس از شهادت به يگانگى خداوند و رسالت حضرت محمد(ص) و روز جزا فرمودهاند: «و انّى لم اخرج أشراً ولابطراً و لا مفسداً و لاظالماً و انّما خرجت لطلب الاصلاح فى امّة جدّى اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدّى و ابى على بن ابى طالب»(18) (يعنى من خروج نكردم از براى تفريح و تفرج و نه از روى بلند منشى و نه از براى فساد و خرابى و نه از براى ستم بلكه خروج من براى اصلاح امت جدم مىباشد. من مىخواهم امر به معروف نمايم و نهى از منكر كنم و به سيره و سنت جدم و آيين و روش پدرم على(ع) رفتار كنم).
حضرت امام خمينى براى نجات مردم از آتش بيداد و تباهىهاى خاندان پهلوى و نيز ستيز با استكبار و رهبرى انقلاب اسلامى از اين مكتب درس گرفته و همان راه را ادامه دادهاند:
«ما كه تابع حضرت سيدالشهداء هستيم بايد ببينيم ايشان چه وضعى در زندگى داشت. قيامش، انگيزهاش نهى از منكر بود كه هر منكرى بايد از بين برود، ببينيم من جمله قضيه حكومت جور حكومت جور، بايد از بين برود.»(19)
امام خمينى علل شكل گرفتن و بقاى انقلاب اسلامى را مديون و مرهون عاشورا مىدانند و مىگويد مردم درس قيام و مبارزه را از امام حسين(ع) فرا گرفتند. ايشان در سخنانى متذكر گرديدهاند:
«ما بايد همه متوجه اين معنا باشيم كه اگر قيام حضرت سيدالشهداء نبود امروز ما نمىتوانستيم پيروز شويم. انقلاب اسلامى پرتوى از عاشورا و انقلاب عظيم الهى آن است.»(20)
در جاى ديگر تأكيد كردهاند:
«تمام اين وحدت كلمهاى كه مبدأ پيروزى ما شد براى خاطر اين مجالس عزا و اين مجالس سوگوارى و اين مجالس تبليغ و ترويج اسلام شد.»(21)
امام يادآور شدهاند:
«اين خون سيدالشهداء است كه خونهاى همه ملتهاى اسلامى را به جوش آورد. ملت ما از طفل شش ماهه تا پيرمرد هشتاد ساله را در راه خداوند فدا كرد و اين اقتداء به بزرگ مرد تاريخ حضرت سيدالشهداء (سلام اللّه عليه) است… .»
امام حسين(ع) فرمودهاند: «لو لم يكن فى الدنيا ملجأ و لامأوى لما بايعت يزيد بن معاوية»(22) (برادرم محمد حنفيّه) اگر تمام اين دنياى وسيع هيچ پناهگاه و ملجأ و مأوايى نباشد باز هم با يزيد فرزند معاويه بيعت نخواهم كرد. امام خمينى نيز در مرز كويت وقتى به معظم له اجازه نمىدهند، به بغداد بر مىگردند و بعد به پاريس مىروند. آنجا از امام مىخواهند كه كوچكترين كارى را انجام ندهند ايشان مىفرمايند من هركجا بروم حرفم را مىزنم من از فرودگاهى به فرودگاهى ديگر و از شهرى به شهر ديگر سفر مىكنم تا به دنيا ثابت كنم كه تمام ظالمان دنيا دستشان را در دست يكديگر گذاشتهاند تا مردم جهان صداى ما مظلومان را نشنوند ولى من صداى مردم دلير ايران را به دنيا خواهم رساند.(23)
امام خمينى ضمن آن كه انقلاب اسلامى را نشأت گرفته از قيام سيدالشهداء(ع) مىداند بين يزيد و يزيديان و شاه و اعوان شاه و انصارش مقايسهاى دارد، كه:
«آن روز يزيديان با دست جنايتكاران گور خود را كندند و تا ابد هلاكت خويش و رژيم ستمگر جنايتكار خويش را به ثبت رساندند و در 15 خردادماه 1342 پهلويان و هواداران و سردمداران جنايتكارشان با دست ستم شاهى خود گور خود را كندند و سقوط و ننگ ابدى را براى خويش به جاى گذاشتند كه ملت عظيم الشأن ايران بحمداللّه تعالى با قدرت و پيروزى بر گور آتشبار آنان لعنت مىفرستيد.»(24)
ايشان طى پيامى به مناسبت سالروز قيام 15 خرداد در تاريخ 15 خرداد 1361 فرمودند: «ملت عظيم الشأن در سالروز شوم اين فاجعه انفجارآميزى كه مصادف با 15 خرداد 1342 بود با الهام از عاشورا آن قيام كوبنده را به بار آورد و اگر عاشورا و گرمى و شور انفجارى آن نبود معلوم نبود چنين قيامى بدون سابقه و سازماندهى واقع مىشد، واقعه عظيم عاشورا از 61 هجرى تا خرداد 1361 و از آن تا قيام عالمى بقية اللّه ارواحنا لمقدمه الفداء در هر مقطع انقلابساز است.»(25)
خيلى از خواص به امام خمينى مىگفتند: نمىشود در مقابل حكومت شاه قيام كرد و استقامت در برابر چنين قدرتى امكانپذير نمىباشد! افرادى نيز سياست را از ديانت جدا مىدانستند و مىگفتند گام نهادن به عرصههاى سياسى در شأن علما نمىباشد. امام خمينى در جواب آنان فرمود:
«امام حسين(ع) نيروى چندانى نداشت و قيام كرد. او هم مىتوانست بنشيند و بگويد تكليف شرعى من نيست كه قيام كنم. دربار اموى هم خيلى خوشحال مىشد كه سيدالشهداء بنشيند و حرف نزند اما مسلم بن عقيل را فرستاد تا مردم را دعوت كند به بيعت تا حكومت اسلامى تشكيل دهد. وقتى كه حضرت سيدالشهداء آمد مكه و از مكه در آن حال بيرون رفت يك حركت سياسى بزرگ بود كه در يك وقتى كه مردم دارند به مكه مىروند، ايشان از مكه خارج شود اين يك حركت سياسى بود تمام حركاتش سياسى بود و اين حركت اسلامى سياسى بود كه بنى اميه را از بين برد و اگر اين حركت نبود اسلام پايمال شده بود.»(26)
امام خمينى در تمام مراحل انقلاب به پيروى از حسين بن على(ع) راه مقاومت، پايدارى و استقامت را پيشه خود ساخته و امت اسلامى را نيز متوجه چنين حقيقتى نمود و در بياناتى در فروردين 1342 در مورد وظايف مسلمانان در صيانت از ديانت فرمود:
«شما پيرو پيشوايانى هستيد كه در برابر مصايب و فجايع صبر و استقامت كردند. آنچه امروز مىبينيم نسبت به آن چيزى نيست. پيشوايان بزرگ ما حوادثى چون عاشورا و شب يازدهم محرم را پشت سر گذاشتهاند و در راه دين خدا يك چنان مصايبى را تحمل كردهاند… عيب است براى كسانى كه ادعاى پيروى از حضرت امير(ع) و امام حسين(ع) را دارند در برابر اين نوع اعمال رسوا و فضاحتآميز دستگاه حاكم خود را ببازند.»(27)
در جاى ديگر امام تأكيد مىنمايد:
«ما بايد روى آن فداكارىها حساب كنيم كه سيد الشهداء(ع) چه كرد و چه بساط ظلمى را بر هم زد و ما هم چه كردهايم؟ مگر خون ما رنگينتر از خون سيدالشهداء است؟ ما چرا بترسيم از اين كه خون بدهيم يا اين كه جان بدهيم. دستور اين است… دستور است براى همه كه كلِّ يوم عاشورا و كل ارض كربلا دستور است به اين كه هر روز و در هرجا بايد همان نهضت را با استقامت ادامه دهيد.»(28)
باران بيدارى
بدون شك انقلاب اسلامى به عنوان تداوم قيام حسينى احياء اسلام را بعد از چهارده قرن به بهترين شكل به منصه ظهور رسانيد. همانگونه كه قيام امام حسين(ع) عكس العملى در مقابل تحريف اصول ديانت به حساب مىآمد. انقلاب اسلامى پس از قرنها ضعف و انحطاط مسلمانان موجب مرحله جديدى از ظهور مجدد اسلام گرديد. نهضت امام حسين يك حركت بزرگ فرهنگى است كه انسانها را از درون متحول مىكند تحولى كه لزوماً در مسايل سياسى، اجتماعى زمان اثر مىگذارد. انقلاب اسلامى نيز به اعتبار موقعيت رهبرى آن و موضعگيرى امام خمينى حركتى فرهنگى محسوب مىگرديد چرا كه امام در مرحله نخست جانها را متحول كرد و پس از آن توانست ساختار نظام سياسى ايران را دگرگون كند.همانگونه كه در نهضت عاشوراى حسينى جان انسانها در پرتو شهادت و فداكارى روشنايى گرفت. در انقلاب اسلامى ايران، عاشورا چراغ راه و موجد انقلاب درونى گرديد. امام خمينى به صراحت در اينباره فرمودهاند:
«آن چيزى كه در اينجا حاصل شد و بايد او را جزء معجزات ما حساب بكنيم همان انقلاب درونى اين ملت بود. انقلاب درونى اين ملت موجب شد كه انقلاب پيدا شد و همان انقلاب درونى آنها و شناخت آنها از اسلام و توجه آنها به خداى تبارك و تعالى موجب شد كه در تمام اين دورهاى كه ما در آن هستيم از اول كه قيام شد و بعد اين انقلاب مبدّل شد و بعد پيروزى شد و تا الآن روز به روز مىبينيد كه حضور ملت و تعهد ملت رو به افزايش است اين نه براى انقلاب است بلكه براى انقلاب درونى است… پيروزى را ما بايد از انقلاب درونى مردم جستجو كنيم.»(29)
در ماجراى عاشورا آن چنان جان مردم در سايه سلطه ستم و سركوب دچار تحريف و انحراف شده بود كه تنها حماسه حسينى مىتوانست در درون انسانها تحوّل ايجاد كند. در قيام كربلا حركت امام حسين(ع) اصلاح گرايانه و مخالفت با تحريف حقيقت و انحطاط ارزشهاى اسلامى و استقرار سنتهاى موهوم قومى و قبيلهاى رژيم اموى بود.
تكيه گاه انقلاب اسلامى دگرگونى در روح و روان انسانهايى بود كه هدايت آنان به دليل فرهنگ استبدادى و سياستهاى تخريبى رژيم پهلوى كم رنگ و محو شده بود و ارزشهاى ايران باستان به عنوان حربه در مقابله با اسلام مطرح گرديد. تغيير تقويم از هجرى شمسى به شاهنشاهى، روشنترين علامتى بود كه نظام شاهنشاهى طى آن تصميم گرفته بود پيوند ايران اسلامى را با اسلام قطع كند چنانكه روشنفكران وابسته به دربار كوشيدند هويت ايران و آداب و رسوم بومى را در مقابل ارزشهاى دينى قرار دهند. امام و مردم نگاهشان به عاشورا بود و شهادت. شاه و حاميانش نگاهشان به كوروش بود و ماندن.(30)
يكى از انگيزههاى اساسى امام خمينى در نهضت اسلامى ايران، عزت خواهى و تقويت روحيه سربلندى و شكست ناپذيرى مردم ايران بوده است. به همين دليل ايشان از ذلت پذيرى دولت ايران كه طبعاً به حساب مسلمين تلقى مىگرديد سخت احساس بيزارى نمود. روح بلند و عزيز بنيان گذار نظام اسلامى در ايران با شنيدن و يا مشاهده اندك حركتى ذليلانه متلاطم مىگرديد، مىخروشيد و سيلى به راه مىانداخت و ذليلان و آنها كه حقارت مردم ايران را طالب بودند را در غرقاب آن هلاك مىنمود. از پرهيجانترين سخنرانىهاى ايشان، بيانات امام عليه پيمان ذلت بار كاپيتولاسيون است. در اين سخنرانى مردم تحت تأثير احساسات رهبرشان قرار گرفتند و بيش از پانزده بار گريه شديد حضّار سخنان امام را قطع نمود.(31) امام در اين بيانات به رغم تهديد جدى رژيم پهلوى در نطق خود ضمن حملات شديد به طرح اسارت بار و ذلت آور و ضد اسلامى مذكور و اعلام خطر به علما و مراجع و حوزههاى علميه و ارتش و ملت ايران با صراحت فرياد زد:
«… رئيس جمهور آمريكا بايد بداند كه امروز در پيش ملت ما منفورترين افراد بشر است. امروز تمام گرفتارى ما از آمريكا است.»(32)
امام در فراز يكى از سخنان خود فرياد زد:
«خمينى را اگر دار بزنند تفاهم نخواهد كرد.»(33)
و در پيامى ديگر فرمود:
«من اكنون قلب خود را بر سر نيزههاى مأمورين شما حاضر كردهام ولى براى قبول زورگويىها و خضوع در مقابل جبارىهاى شما حاضر نخواهم بود.»(34)
موضعگيرىهاى فوق انگيزه رد بيعت از سوى امام حسين(ع) را به خاطر مىآورد. تعبير بلند «هيهات مناالذله»(35) اين بخشى از روحيه سازش ناپذيرى و عزتطلبى امام بوده است.
حضرت امام خمينى به قدرى به مسئله عزت مسلمانان اهميت مىداد كه مىفرمود: وقتى عكس محمد رضا شاه معدوم را در برابر فلان رئيس جمهور آمريكا، كه آن طور ذليلانه در مقابل او ايستاده بود، ديدم بسيار ناراحت شدم و تلخى اين منظره هنوز براى من باقى است كه شاه مملكت اسلامى در برابر كافر خدانشناس، اين طور اظهار كوچكى كند.(36)
دگرگونى بنيادى در ارزشهاى فرهنگى
امام حسين(ع) مظهر جهاد وايثار، حماسه و خشم مقدس است. طاغوت و عوامل وابسته به او قصد داشتند عنصر اسلامى را در اعماق باورها، انديشهها و گرايشهاى امت مسلمان ايران به صورتى رخوت آور و مسخ شده درآورند و در نتيجه بسيارى از سرمايههاى عظيم معنوى و اسلامى را در بين افراد جامعه آن چنان كوچك و محدود و واژگونه جلوه دادند كه روح و حقيقتش تهى گرديد و تنها قالبى بسيار تحريف شده از آن باقى ماند اما رهبر نستوه انقلاب اسلامى عاشوراى ملت را زنده كرد و چهره تابناك امام حسين(ع) را از آن زواياى تاريك تاريخ و از پشت ابرهاى تيره وارد صحنه كرد. مردمى كه ساليان متمادى در بى تفاوتى بسر مىبردند و در برابر سرنوشت اجتماعى خود احساس مسؤوليت نمىكردند و اسلام را صرفاً در گوشه مساجد و محافل دينى مىشناختند و دين را جداى از مسايل سياسى و اجتماعى تلقى مىكردند در پرتو رهبرى قاطع امام خمينى ناگهان اسلام را به گونهاى اصيل و ناب فرا گرفتند. دانستند كه اسلام در متن جامعه و سياست تحول ايجاد مىكند و همه در برابر سرنوشت خويش مسؤولند.(37) شهيد دكتر محمد جواد باهنر مىنويسد: رهبر عاليقدرمان امام خمينى عاشوراى ما را زنده كرد. در عاشوراى دو روز قبل از پانزده خرداد سال 1342 جملات نوحه گرى و سينه زنى همه ساله ناگهان به شعارهاى تند عليه طاغوت زمان تبديل شد. همان نيروهايى كه ساليان دراز بر باد مىرفت و نابود مىشد و كسى خبر نداشت كه چگونه اين نيروهاى عظيم در بطن جامعه وجود دارد ناگهان اين نيروها بالا آمد و به صورت يك موج و يك اعتراض شد و دشمن را لرزاند يك دفعه صفحه عوض گرديد و مردم آن شعار معروف را سر دادند كه: «خمينى خمينى خدا نگهدار تو، بميرد بميرد دشمن خونخوار تو»(38) بنابراين يكى از بزرگترين بركات انقلاب اسلامى مردم ايران دگرگونى بنيادى در ارزشهاى فرهنگى، در معيارهاى قضاوت و ارزش گذارى مقام و شخصيت و وضع اجتماعى، فضيلتها، كرامتها و رفعتهاى انسانى بود. به قول شهيد باهنر: انقلاب اسلامى در راه متجلى كردن حقايق و شناخت شخصيتها و متبلور كردن ارزشهاى واقعى به جاى ارزشهاى طاغوتى و شيطانى بزرگترين خدمت را به بشريت كرده است.(39) شهيد مظلوم آية اللّه دكتر بهشتى در اين زمينه خاطر نشان ساخته است: اگر انقلابى در ايران روى داده، جهت اين انقلاب روشن است. حاكميت صدق، حق، عدل، عفت، تقوا، مهر، عطوفت، برادرى الهى، قهر و غضب فى اللّه، دوستى با دوستان خدا، دشمنى با دشمنان خدا است. انقلاب براى حاكميت اين ارزشهاى متعالى و مبارزه با نفى ضد ارزشهايى بوده كه سالها و قرنها بر زندگى ما مردم، بر اخلاق، بر روابط، در زندگى خصوصى، خانوادهگى، اجتماعى، سياسى و اقتصادى ما حاكم بود. انقلاب براى اين بود كه آن ضد ارزشها را از حاكميت بيندازد و ارزشهاى اصيل متعالى و الهى و نور را به جاى ظلمات حاكم كند.(40)
اين همان آرمانها و ارزشهايى است كه امام خمينى دربارهاش فرمودهاند:
«جمهورى اسلامى ايران نبايد تحت هيچ شرايطى از اصول و آرمانهاى مقدس و الهى خود دست بردارد.»(41)
با توجه به اين كه نيروى محركه انقلاب اسلامى حماسه عاشورا، روح ايمان و اعتقادات مذهبى است بنابراين بايد هويت اسلامى، ارزشهاى دينى و فرهنگى آن حفظ شود و كانونهايى كه در جهت بارور كردن انقلاب و آشنا كردن نسل جوان با فضايل و مكارم نقش بسيارى داشتند، بايد به عنوان سنگر دفاع از انقلاب و ارزشهاى آن حفظ و تقويت شود. لازم است منظومه منوّر عاشوراى حسينى با پيام پيروزى خون بر شمشير در الگوى رفتارى و مناسبات اجتماعى و سياسى حضور دائم داشته باشد.
امام خمينى در سخنرانىهاى متعدد تكليف را براى امت خود روشن كردند و يادآور شدند كه نهضت ما در امتداد قيام حسينى است:
«تكليف ماها را حضرت سيدالشهداء(ع) معلوم كرده است.»(42)
البته امت اسلامى اين درسها را بخوبى آموختند و خود كه بهترين شاگردان مكتب عاشورا بودند چنان به رشد و تعالى رسيدند كه معلمان فرهنگ عاشورا گرديده تا به نسلها و عصرهاى بعد بياموزند و حجت را بر همه تمام كنند كه نهضت سيدالشهداء مىتواند سرلوحه تمام امور قرار گيرد.
چنانچه ابا عبداللّه از ياران خود تقدير مىكند و مىفرمايد:
«همانا يارانى باوفاتر از ياران خود سراغ ندارم و بهتر از ايشان را نمىشناسم…»(43)
امام نيز از امت خود تقدير مىكند:
«من با جرأت مدعى هستم كه ملت ايران و توده ميليونى آن در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسول اللّه(ص) و كوفه و عراق در عهد اميرالمؤمنين(ع) و حسين بن على(ع) مىباشند آن مسلمانان عراق و كوفه كه با سيد الشهداء آن شد كه شد. آنان كه در شهادت دست آلوده نكردند يا گريختند از معركه و يا نشستند تا آن جنايت تاريخ واقع شد. اما امروز مىبينيم كه ملت ايران از قواى مسلح نظامى و انتظامى و سپاه و بسيج تا قواى مردمى از عشاير و داوطلبان و از قواى در جبههها و مردم پشت جبههها با كمال شوق و اشتياق چه فداكارىها مىكنند و چه حماسهها مىآفرينند.»(44) پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. صحيفه نور، ج 7، ص 37، و نيز ج 17، ص 58. 2. صحيفه نور، ج 1، ص 70. 3. نك عيون اخبار الرضا، ج 7، ص 62، بحارالانوار، ج 36، ص 204، كمال الدين صدوق، ج 1، ص 264. 4. خورشيد شهادت، ج 2، سخنرانى آية اللّه محمد يزدى، ص 66 – 65. 5. قيام عاشورا در كلام و پيام امام خمينى، ص 91. 6. تفكر نوين سياسى اسلام، حميد عنايت، ترجمه ابوطالب صارمى، ص 271. 7. ولايت فقيه (حكومت اسلامى)، امام خمينى، ص 160. 8. عاشورا در كلام و پيام امام خمينى، ص 55. 9. همان. 10. روزنامه همشهرى، 4 خرداد 1374، شماره 691. 11. پيرامون انقلاب اسلامى، استاد شهيد مرتضى مطهرى، ص 95 – 94. 12. شواهد الربوبيه، ملاصدرا، ص 377. 13. مجموعه مقالات دومين كنگره امام خمينى و فرهنگ عاشورا، دفتر دوم، ص 96. 14. پيرامون انقلاب اسلامى، ص 95، نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير، ص 87. 15. مجموعه مقالات دومين كنگره…، مقاله عباس ايزدپناه. 16. نهج البلاغه، فرازى از خطبه اول. 17. نك: سوره اعراف، آيه 156. 18. مقتل عوالم، ص 54، مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188، ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 602، نفس المهموم، ص 45. 19. صحيفه نور، ج 20، ص 189. 20. همان، ج 17، ص 60. 21. همان. 22. مقتل عوامل، ص 54، مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188. 23. مجموعه مقالات دومين كنگره بين المللى امام خمينى و فرهنگ عاشورا، دفتر اول، ص 42. 24. صحيفه نور، ج 16، ص 179. 25. همان، ص 219. 26. همان، ج 18، ص 140. 27. همان، ج 1، ص 38. 28. كلمات قصار امام خمينى (ره)، ص 74. 29. صحيفه نور، ج 19، ص 270 – 269. 30. مجموعه مقالات اولين كنگره بين المللى امام خمينى و فرهنگ عاشورا، دفتر دوم، ص 223. 31. نك: كوثر(مجموعه سخنرانىهاى امام خمينى) ج 1، ص 165 – 164. 32. فرازهاى فروزان، از نگارنده، ص 412. 33. صحيفه نور، ج 1، ص 65. 34. همان، ص 40. 35. مقتل خوارزمى، ج 2. 36. پابهپاى آفتاب، رضا ستوده، ج 4، ص 68. 37. مباحثى پيرامون فرهنگ انقلاب اسلامى، دانشمند شهيد دكتر محمد جواد باهنر، ص 61. 38. همان، ص 68. 39. همان، ص 103. 40. ارزشها در نگاه شهيد بهشتى، ص 111. 41. صحيفه نور، ج 21. 42. همان، ج 17، ص 92. 43. الارشاد، ج 2، ص 93 – 92. 44. صحيفه انقلاب (وصيت نامه سياسى الهى امام خمينى)، ص 12.
جنبههاى غيبى عاشورا
در مكتب كرامت
خداوند كريم مظهر كرامت است و در آيات متعددى از قرآن به اين مطلب اشاره شده است. از جمله مىفرمايد: «تبارك اسم ربك ذى الجلال و الاكرام.»(1)
از مصاديق بارز كرامت امر نبوت پيامبران است كه بدينوسيله از اكرام الهى بهرهمند شده تا در مكتب وحى درس كرامت دهند و بر محور اين ويژگى انسانها را به سوى نور و سعادت رهنمون گردند پيامبر اكرم(ص) در اينباره مىفرمايد: «انى بعثت لاتمم مكارم الاخلاق.»(2)
خداوند بندگان خاص و اولياء خويش را به مقام مكرّمان رسانيد و آنها را به عالىترين درجات و رفيعترين مراتب انسانى نائل گرداند و نفسشان را از هرگونه فرومايگى و پستى منزّه و مبرّا كرد. كرامت در سايه سار تقواى الهى و رستن از وابستگىهاى دنيوى و محدوديتهاى مادى حاصل مىگردد و پيشوايان دين بوسيله آن از مبدأ فيض ربوبى، دلها و چشمهاى عاشق حق را به فراسوى ماده و طبيعت سير مىدهند. كرامت فضيلتى است چون اعجاز كه اولياء الهى بدان متصفند و در پرتو آن توان خرق عادت دارند.
امام حسين(ع) كه در خاندانى كريم پرورش يافت اهل كرامت است و در زندگى جاودانه و مبارزه خالصانهاش خوارق عادات بسيارى به چشم مىخورد. آن حضرت در دعاى شب عاشورا فرمود: «اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوه و علّمتنا القرآن و فقّهتنا فى الدين.»(3)
پيامبران و امامان(ع) خزانه داران دانش الهى
خداوند متعال وجود مقدّس رسول اكرم(ص) را از نور خويش بيافريد و او را با اخلاقى نيك و خصالى پسنديده براى رهبرى مردم برگزيد. قلب پاك آن حضرت را جايگاه وحى الهى و تجلى گاه انوار خدايى قرار داد، مقامش را چنان رفيع گرداند كه جز ذات احدى و وصى بر حقش على بن ابيطالب(ع) كسى او را نشناخت. لطف و اراده پروردگار مهربان بر اين تعلق گرفت كه بعد از رحلت آن شخصيت يگانه، احكام جاودانى دين اسلام بدون مُبَيّن و مفسّر باقى نماند و جانشينى او را كسى بر عهده گيرد كه همانند آن حضرت داراى مقام عصمت و صاحب نفسى پاك و آراسته باشد. از اين رو خلافت ائمه معصومين(ع) كه منصبى است الهى در وجود اميرالمؤمنين(ع) و يازده فرزندش ثابت و منحصر گشت و علم و ايمان و آثار نبوت به آنها واگذار شد. خداوند در باطن آن حضرت نيرويى قرار داد تا به وسيله آن قدرت يابند، از وجود كائنات خبر دهند و از هر اتفاق در عالم خلقت آگاه شده و با نور عظمت خويش راه را بر مشتاقان حق و حقيقت بگشايند و آنان را به سر منزل مقصود برسانند. يكى از ياران امام صادق(ع) مىگويد: روزى در كنار حجر اسماعيل خدمت آن حضرت نشسته بوديم. كه فرمود: سوگند به صاحب اين خانه اگر من نزد موسى و خضر بودم به آنها مىگفتم كه من از شما اعلم هستم و به آنان مطالبى را مىگفتم كه از آن بىاطلاع بودند.
زيرا موسى و خضر فقط از گذشته خبر داشتند ولى ما از آينده خبر داريم تا قيام قائم و اين علم را ما از پيامبر(ص) به ارث بردهايم.(4) از روايات استفاده مىشود كه براى خداوند دو علم است يكى آنكه خاص حضرت احديت است و كسى بر آن اطلاعى ندارد ديگرى آن است كه به رسولان و فرشتگان عطا نموده است علم امامان معصوم(ع) به حالات بندگان و اخبار زمان و مكان از همين نوع است. ائمه اطهار(ع) بوسيله قوه مقدسى كه خداوند از ابتداى خلقت در نهاد آنها گذاشته است، از مكتونات قلبى انسانها مطلع شده و از حوادث حال و آينده خبر مىدادند. در زندگى آنها حالات غيبى و خوارق عاداتى بسيار وجود دارد كه بنابر مقتضيات زمان گاه بر ديگران آشكار و گاهى مكتوم مانده است.
امام حسين صاحب كرامات
زندگى سومين پيشواى شيعيان جهان كه براى آحاد بشر مايه فخر و مباهات و تمسك به راه و هدفش موجب قرب پروردگار و رستگارى در دنيا و آخرت مىباشد آكنده از پيش بينىها و وقايع خارق العادهاى است كه براى آن حضرت از هنگام ولادت تا شهادت اتفاق افتاد. جانبازى دليرانه و خالصانه آن امام همام در عرصه كربلا و در روز عاشورا حماسىترين و بىنظيرترين واقعه تاريخى است كه پس از گذشت ساليان طولانى نه تنها به بوته فراموشى سپرده نشده بلكه سرّ عمشق دلدادگان مكتب حق شده و شعاع عشق و عظمتش قلب آزادگان عالم را كاويده و آنها را به تجليل و تكريم از آن همه شجاعت و از خود گذشتگى واداشته است و يادآورى مصائب و مظلوميت او تا ابديت تاريخ دوستدارانش را به سوگ و ماتم نشانده است.
امام حسين(ع) در نهضت مقدسش به حفظ ارزشها و زدودن تحريف و بدعتهايى كه نا اهلان بر دين جدش وارد ساخته بودند پافشارى نمود و با نثار جان خويش و يارانش آيين حياتبخش الهى را زنده كرد و با رسوا نمودن حيله گران اموى كه غاصب حكومت در جامعه اسلامى بودند حقانيت خويش را ثابت نمود. با گذر بر روايات بسيار در شأن امام حسين(ع) علاوه بر اينكه به مقام شامخ آن حضرت در پيشگاه الهى، انبياء و اولياء پى مىبريم، از كرامات خاص وى در زندگى و شهادتش مطلع مىگرديم.
آدم (ع) گريست
در تفسير آيه 37 سوره بقره نقل مىشود: هنگامى كه آدم كلماتى نورانى را ديد كه بر ساق عرش نوشته شده از جبرئيل پرسيد اين كلمات چيست؟ جبرئيل گفت: اينها اسامى رسول خدا و خاندان بزرگوارش مىباشد، بدانها متوسل شو و خدا را بخوان. آدم چنين گفت: يا حميد بحق محمّد يا عالى بحق على… و آنگاه خدا را به اين نامها قسم داد. به نام حسين كه رسيد قلبش از اندوه گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد. علت اين گريه و اندوه را از جبرئيل پرسيد و او گفت: “حسين” فرزند تو به مصيبتى بزرگ مبتلا مىگردد كه تمامى مصائب در برابر آن كوچك است. آدم پرسيد آن مصيبت كدام است؟ جبرئيل گفت: حسين تشنه و غريب و تنها كشته مىشود و يار و ياورى ندارد، اى آدم اگر او را ببينى در حالى كه مىگويد: آه از تشنگى و آه از بىياورى و از شدت تشنگى بين او و آسمان دود حائل مىشود و هيچكس جواب نمىدهد مگر با شمشير و شربت مرگ!(5)
امام حسين(ع) محبوب پيامبر و على(ع)
رسول خدا(ص) بارها در حضور مردم به مقام و عظمت نوادگانش امام حسن(ع) و امام حسين(ع) تأكيد نمود و به احترام آنها در منبر و محراب مراسم را به اختصار برگزار كرد. پيامبر امام حسين(ع) را پاره جگر خويش خواند و در كلامى گرانقدر فرمود: «حسين منّى و انا من حسين» وى دوستداران اباعبداللّه(ع) را دعا مىكرد و از مخالفانش تبرّى مىجست. گاهى اوقات كه آن حضرت در منزل يكى از همسرانش به سر مىبرد و از آمدن حسين(ع) كه كودك بود به حجرهاش جلوگيرى مىكردند برافروخته مىشد و از اين كار اعلام ناراحتى مىنمود. در يكى از روزها كه آن حضرت در منزل ام سلمه بود فرشتهاى – جبرئيل – با كسب اجازه به محضرش شرفياب شد. در همين اثنا حسين(ع) به آغوش پيامبر جست و مورد مهر و محبت واقع شد. جبرئيل كه ناظر اين صحنه بود عرض كرد: همانا امّت شما اين طفل را خواهند كشت. اگر بخواهيد به شما نشان خواهم داد سپس خاك سرخى كه همراه داشت به پيامبر داد و پيامبر آن را به ام سلمه سپرد و فرمود: از آن نگهدارى كن. ام سلمه گويد: آن خاك را در شيشهاى نگه داشتم تا روزى كه تبديل به خون شد فهميدم در چنين روزى حسين شهيد شده است.(6)
مطلب فوق را ام سلمه در هنگامى كه امام حسين(ع) از عراق خارج شد به وى يادآورى كرد و گفت: با رفتن به سوى عراق ما را محزون نكن، زيرا من از رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود: فرزندم حسين در عراق و در زمين كربلا كشته خواهد شد و اكنون مشتى از آن خاك در شيشه نزد من است. امام فرمود: مىدانم كشته مىشوم و اراده الهى بر اين تعلق گرفته كه خويشاوندان و خاندان من اسير گردند در حالى كه صداى استغاثه ما را كسى نمىشنود و مىدانم در چه ساعتى و چه روزى در كدام سرزمين كشته خواهم شد.
تربت مبارك
واقعه شهادت سيدالشهداء يكى از اسرار خلقت است كه قضاياى غمبار آن در انديشه و كلام پيامبران و اوصياء الهى سارى و جارى بوده به طورى كه آنها با بيان گوشه هايى از اين حماسه جاويد همواره مغموم و محزون بودند. آدم ابوالبشر بر غمش گريست و ابراهيم خليل پس از آنكه به قدرت الهى صحنه كربلا را مشاهده نمود قلبش پر از اندوه شد و اشك از ديدگانش فرو ريخت. «زمانى كه اميرالمؤمنين(ع) همراه يارانش عازم نبرد صفين شدند از كربلا عبور كردند. پس در آن سرزمين توقف نموده و با صداى بلند فرمودند: اينجا را مىشناسيد؟ و آنگاه با دست خود به جايى اشاره كرده و فرمودند: آنجا محل نزول آنهاست و سپس جاى ديگرى را نشان داده و بيان نمودند: اينجا جايى است كه خون آنها ريخته خواهد شد و باز فرمود: چه مبارك تربتى هستى كه گروهى از خاك تو بر مىخيزند و به محشر مىآيند و بدون حساب به بهشت داخل مىشوند و آنگاه اشك از ديدگان مباركش جارى شد و افرادى كه در خدمتش بودند نيز گريستند.»(7)
مقامات عالى
خداوند متعال براى اهل بيت(ع) مقاماتى مهيا ديده كه با دفاع از حق و شهادت در اين راه بدان خواهند رسيد.
مسلم اسرار اين مطلب را كسى جز پروردگار نمىداند. هر فعلى كه از طرف ائمه اطهار انجام مىپذيرد اعم از سكوت، مبارزه،قيام و قعود طبق برنامه خاصى است كه از جانب خداوند بدانها رسيده است. و اين مسئله با اختيار و تصميم آن بزرگان منافاتى نداشته و آنها براى اطاعت از پروردگار عالم به انجام تكليف همت مىگمارند و از سرنوشتى كه برايشان مقدر شده سرباز نمىزدند و قبول هرگونه مصيبت در راه خدا را سبب تقرب به حق و رسيدن به درجات عاليهاى مىدانستند كه خداوند براى آنها مهيا نموده است. امام حسين(ع) با قيام جاودانه خويش از توطئهها و حيلههاى دشمن پرده برداشت و ديندارى و شجاعت را در بين مسلمانان احياء كرد و با نثار خون خويش درس ايستادگى در برابر ظلم را با كمى افراد و تجهيزات به ديگران آموخت. آن حضرت از شهادت خويش آگاه بود و مطالبى كه در مدت حركتش از حجاز تا عراق بر زبان راند گوياى اين حقيقت است.
در سرزمين ثعلبه هنگام ظهر امام حسين(ع) اندكى خوابيد و وقتى بيدار شد فرمود: در خواب هاتفى را ديدم كه مىگفت: شما به شتاب مىرويد و مرگ شما را با شتاب به بهشت مىبرد. على اكبر(ع) كه چنين سخنى را از پدر شنيد گفت: پدر جان مگر ما بر حق نيستيم؟ امام حسين(ع) فرمود: آرى به خدا قسم ما بر حق هستيم. على اكبر عرضه داشت در اين صورت ما از مرگ باكى نداريم و امام حسين(ع) كه از استقبال فرزندش شاد شده بود بيان داشت: فرزندم خدا به تو جزاى خير دهد.(8)
اينگونه خبر از آينده دادن مختص اولياء الهى است و از مصاديق آن مىتوان وجود مقدس اباعبداللّه (ع) را نام برد. امام علاوه بر اين مورد، بارها در مسير حركت به سوى كربلا و خصوصاً شب عاشورا همراهان را از اتفاقاتى كه در پيش دارند آگه نمود. در مبارزه نابرابر سپاهيان كفر با امام شهيدان اگرچه دشمن مستانه در شيپور پيروزى دميدامّا فتح واقعى از آن امام حسين(ع) و يارانش بود. امام پيروزى را در مبارزه ظاهرى و كشت و كشتار نمىدانست، بلكه آن را در رسيدن به هدفهاى مقدسى مىدانست كه به خاطر آنها قيام كرده و شهادت را انتظار مىكشيد.
يارى فرشتگان و جنيان
حمايت پروردگار و امدادهاى غيبى در اكثر نبردهاى مسلمين آنها را بر دشمن فائق گرداند، در جنگ بدر كه رسول خدا(ص) و يارانش به جنگ با كفار پرداختند بيش از سه هزار فرشته آنها را يارى داده تا دشمن را شكست دهند و با پيروزى از ميدان جنگ بيرون آيند. «در روزى كه امام حسين(ع) از مكه حركت نمود، گروهى از فرشتگان آن حضرت را ملاقات كرده و گفتند: اى حجت خدا ذات مقدس باريتعالى در بسيارى از جنگها به وسيله ما، جدت رسول خدا(ص) را يارى نمود. اينك براى يارى تو آمدهايم. امام حسين(ع) به آنها فرمود: وعدگاه من و شما زمين كربلاست كه من در آنجا كشته مىشوم. علاوه بر فرشتگان جمعى از جنيان نزد امام آمده و گفتند: ما از شيعيان و ياران تو هستيم، اگر فرمان دهى تمام دشمنانت را نابود خواهيم كرد. امام حسين(ع) در حق آنها دعا كرد و فرمود: به خدا قسم قدرت ما بر كشتن آنها بيش از شماست. لكن مىخواهيم حجت بر همه تمام گردد تا كسانى كه هلاك مىشوند و يا به سعادت مىرسند هر دو از روى دليل و آگاهى باشد.»(9)
احسان به دشمن
نيكى و احسان به انسانها از خصائص بزرگان دين است. آنها حتى در رويارويى با دشمنان و معاندان رفتارى پسنديده داشتند و ديگران را به رعايت اين عمل ترغيب نمودهاند. بخششهاى سخاوتمندانه رسول خدا(ص)، از خود گذشتگىهاى على(ع) در جنگها و چشم پوشى و بخشش امام حسن(ع) در برخوردهاى سخيف مخالفان، مظهر اخلاق و رفتار الهى در مكتب حياتبخش اسلام است. امام حسين(ع) كه در خاندانى پاك، سخاوتمند و با فضيلت پرورش يافت در مواجهه با لشكر دشمن، زيباترين و پسنديدهترين روش را برگزيد. بطورى كه نكات آموزنده و تربيتى آن تا ابديت الگو و سرمشق انسانهاى آزاده قرار خواهد گرفت.
در منزل «ذوحسم» كه امام و يارانش فرود آمدند، لشكر حر بن يزيد رياحى با هزار سوار رسيد. ابن زياد فرمان داده بود امام حسين(ع) را هركجا ديدند محاصره كرده و از رفتن وى به كوفه جلوگيرى كنند. امام حسين(ع) كه حر و لشكريانش را تشنه يافت. ابتدا دستور داد او و افرادش و حتى اسبهايشان را سيراب كنند و پس از آن به «على بن طمان محاربى» كه از دشمنان بود و تازه از راه رسيده بود و از همه تشنهتر بود آب داد امام او را كمك كرد تا آب نوشيد زيرا از شدت تشنگى نمىتوانست از لب مشك آب بنوشد.(10)
چشمه آب
عبيداللّه بن زياد دورادور جريان جنگ و مقابله با امام حسين را از طريق ابن سعد و ديگر سرداران برگزيدهاش كنترل مىكرد: عمر سعد بنا بر خواسته او سوارانى انتخاب نمود و بر فرات گمارد تا نگذارند امام و اصحابش از آب استفاده كنند. اين بزرگترين بىرحمى در حق امام و فرزندانش بود. اولين محاصره و بستن آب روز ششم محرم اتفاق افتاد. تشنگى، خاندان و اصحاب امام را آزار مىداد و آنها را سخت تحت فشار قرار داده بود. در اين هنگام امام حسين(ع) به بيرون خيمه آمد، سنگى برداشت و به اندازه 19 قدم به طرف قبله حركت نمود و آن جا چاه آبى خوشگوار هويدا گشت، همگى از آن نوشيدند و پس از آن آب چشمه خشك گرديد و از بين رفت. اين خبر به گوش ابن زياد رسيد، به عمر سعد نوشت، شنيدهام حسين بن على چاه حفر مىكند و خود و يارانش از آن مىنوشند. از اين كار ممانعت كن و اوضاع را بر آنها تنگ گير. پس از اين فرمان، عمر سعد عمربن حجاج را با پانصد سوار فرستاد و جلو آب را گرفتند و نگذاشتند امام ديگر از آب استفاده كند.(11)
محل شهادت
كاروان امام حسين(ع) در كنار دهكدهاى به نام «عقر» توسط حر و لشكريانش متوقف شده بود، امام از حر خواست آنها را مقدارى جلوتر ببرد تا در كنار فرات رسيدند. اسب امام در اين مكان ايستاد و ديگر از جايش حركت نكرد امام حسين(ع) از نام اين سرزمين پرسيد؟ همراهان گفتند: اينجا را ماريه و به قولى كربلا گويند. چشمان امام از اشك پر شد و فرمود: خداوندا از غم و اندوه به تو پناه مىبرم، اين جا محل ريختن خونهاى ماست، بارها را باز كنيد و شتران را بخوابانيد و خيمهها را بپا كنيد.»(12)
نفرين امام
امام حسين(ع) در تمام منزلگاهها كه توقف مىنمود هركجا موقعيتى پيش مىآمد به موعظه سپاه دشمن مىپرداخت و آنها را از جنگ باز مىداشت، حتى در ملاقاتى با عمر سعد سعى نمود او را از اين گمراهى نجات دهد و هر وعدهاى كه ابن زياد به او داده بود را به بهترين وجه برآورده كند، امّا سخنانش بر قلب قسى او اثرى نبخشيد و هربار به بهانهاى واهى از نصايح امام سرباز زد. امام حيسن(ع) كه سخت دلى او و سست پيمانى لشكرش را ديد، احتمال هرگونه تعرضى را به خيام حرمش داد. بنابراين فرمان داد اطراف حرم خندقى كنده و از هيزم پركنند و سپس آتش بزنند.
زمانى كه آتش زبانه كشيد فردى از لشكر دشمن سوار اسب شد و به سوى خيام امام جلو آمد و گفت: اى حسين، پيش از آتش آن دنيا به خود آتش زدى! حضرت فرمود: كذبت عدو اللّه دروغ گفتى اى دشمن خدا، گمان دارى تو به بهشت مىروى و من به دوزخ، پس روى به قبله آورد و فرمود: خدايا او را به آتش دنيا بسوزان قبل از آنكه به آتش آخرت گرفتار آيد. نفرين امام در مورد او به اجابت رسيد. پاى اسب به سوراخى رفت و تعادلش به هم خورد و در حالى كه پاى آن ملعون در ركاب اسب گير كرده بود به اينطرف و آنطرف كشيده شد و نهايتاً به خندق آتش افتاد.(13)
لجاجت و قساوت دشمن در كارزار كربلا چنان شد كه به تذكرات و سخنرانىهاى امام گوش نمىدادند و هنگام خطابه امام همهمه مىكردند تا صداى آن حضرت به گوش ديگران نرسد، و چنانچه مورد مؤاخذه امام واقع مىشدند گفتههايش را تصديق نمىكردند و به تكذيب آن مىپرداختند. به سخن امام كه فرمود: آيا امروز در شرق و غرب عالم فرزند دختر پيامبرى غير از من مىشناسيد. اعتنايى نكردند و با جسارت تمام در مقابل او و خاندانش اسب مىراندند، رجز مىخواندند و هتاكى مىكردند. عبداللّه بن حصين از لشكر ابن سعد به آواز بلند فرياد زد: اى حسين از اين آب فرات كه مىبينى چون شكم ماهى موج مىزند قطرهاى نمىچشى تا هلاك گردى. آن حضرت از شنيدن اين سخن ديدهاش گريان شد و فرمود: «اللهم امته عطشانا؛ خدايا او را تشنه بميران.» در آن حال اسب رميد و برزمينش زد. او برخاسته و بدنبال اسب مىدويد و در حالى كه تشنگى بر او غالب شده و فرياد العطشش بلند بود، هرچه آب به او رساندند نتوانست آن را بخورد و با تشنگى به هلاكت رسيد.(14)
پدر، بر تو سلام
بعد از شهادت ياران و نزديكان امام نوبت به جانبازى فرزند وى حضرت على اكبر(ع) رسيد. او كه ريشهاش از خاندان نبوت بود، در خلق و خوى شباهت زيادى به پيامبر اكرم(ص) داشت و اين خصلت دلبستگى امام و ديگران را به وى دو چندان مىكرد. امام حسين(ع) فرمود: هرگاه دلمان براى پيامبر تنگ مىشد على اكبر را نظاره مىكرديم. بنابراين وداع او براى رفتن به ميدان به امام بسيار گران آمد. در لشكر دشمن هماوردى براى على اكبر يافت نشد و او خود را به قلب دشمن زد و با نبردى سنگين تعداد زيادى از آنان را نابود ساخت. شدت حمله تاب و تحمّل را از آن حضرت گرفت و به سوى پدر روانهاش كرد، بلكه با قطره آبى عطش خود را فرونشاند و دوباره به رزم ادامه دهد. هنگامى كه على اكبر نزد پدر آمد و از تشنگى سخن گفت، امام حسين(ع) زبانش را مكيد و انگشترى رسول خدا(ص) را در دهانش نهاد و او را به طرف ميدان بازگرداند. حضرت على اكبر(ع) پس از مبارزهاى سخت پدر را مورد خطاب قرار داد و فرمود: پدر جان سلام بر تو، اين جدّم رسولخداست كه با جامى پر از آب مرا سيراب كرد، به طورى كه بعد از اين تشنگى نخواهم ديد.(15)
جانبازى ياران
1- به يقين مىتوان گفت در عرصه مبارزات جبهه حق و باطل هيچ گروهى به اندازه ياران امام حسين(ع) از خود ايثار و فداكارى نشان ندادند. با اينكه امام به آنها اجازه داد كه وى را تنها گذاشته و به شهرى ديگر پراكنده گردند تا از تعرض و آسيب دشمن مصون بمانند بر پيمان خويش پاى فشردند و قسم ياد كردند تا لحظه آخر از امام و آيين اسلام دفاع كنند. هنگامى كه امام حسين(ع) صدق نيت و اخلاص عمل يارانش را ديد آنها را از سرنوشتى كه در پيش دارند با خبر ساخت. پس به اذن خدا و خواست امام پردهها كنار رفت و آنها جايگاه خويش را در بهشت ديده به نعمتهايى كه خداوند برايشان فراهم نموده بود نظر افكندند و براى رسيدن به آن لحظه شمارى مىكردند.
در شبى كه همه مىدانستند فرداى آن سرها جدا مىگردد و در ضرب شمشيرها سيلاب خون به راه مىافتد و اسيرى آغاز مىگردد، نشاط چهره ياران لشكر حق را فرا گرفت. برير از ياران امام با عبدالرحمن انصارى سخنى به مزاح گفت. عبدالرحمن او را از اين كار منع كرد و خواست از شوخى دست بردارد.
برير در پاسخ به عبدالرحمن گفت: خويشاوندانم مىدانند كه من هرگز اهل شوخى نبودهام حتى در جوانى بسوى سخن باطل نرفتهام، اما اكنون خوشحالم چون به همين زودى در پيشگاه خدا ظاهر مىگرديم و در جوار رحمت او در بهشت برين قرار مىگيريم.(16)
2- «جون» غلام ابوذر غفارى از امام حسين(ع) اجازه خواست به ميدان رود. امام فرمود: اى جون به تو اذن مىدهيم هر طرف مىخواهى بروى چونكه تو براى ديدن مشقت دنبال ما نيامدى. جون خود را روى قدمهاى امام انداخت و گفت: در هنگام خوشى در خانه شما بودم و از لطف و كرمتان بهرهمند شدم، اكنون كه هنگام سختى است شما را ترك گويم! گرچه چهرهام سياه و بوى بدنم كثيف و نژادم پست است و لياقت ندارم خون خود را با خون شما در آميزم، اجازه دهيد به ميدان روم تا چهرهام سفيد و نژادم بزرگ و بدنم خوشبو گردد و در بهشت جاى گيرم. به خدا قسم هرگز شما را ترك نمىگويم تا اين خون سياهم با خون شما درآميزد. امام حسين(ع) به او اجازه داد به ميدان رود. او پس از مبارزهاى دلاورانه تعداد زيادى را به هلاكت رساند. و خود بر زمين افتاد. امام در لحظات آخر به بالينش آمد و گفت: خدايا چهره او را سفيد و بدنش را خوشبو و با محمّد(ص) و آل محمّد(ع) محشور گردان، دعاى امام مستجاب شد و بدن او پس از شهادت بسيار خوشبو شد و فضاى اطراف را عطرآگين نمود به طورى كه همه با خبر شدند.(17)
خونى كه به زمين برنگشت
وقتى تمام ياران و نزديكان امام حسين(ع) شربت شهادت نوشيدند وى به تنهايى در مقابل آن لشكر عظيم به نبرد پرداخت و بسيارى را كشت. هيبت امام اجازه نمىداد كسى روياروى او بجنگد. بنابراين دسته جمعى به طرفش هجوم برده و با هر وسيلهاى كه در اختيار داشتند بر پيكر شريف و مطهرش ضربه وارد نمودند. از شدت جراحات، توانائيش كم شد و براى لحظاتى بر زمين نشست كه ناگاه سنگى بر پيشانيش اصابت نمود و خون فوران كرد، وقتى لباس خود را بالا گرفت تا خون سرش را پاك كند تيرى زهرناك بر سينهاش نشست و قلبش را دريد. امام در حالى كه سر به آسمان گرفته بود فرمود: بسم اللّه و باللّه و على ملة رسول اللّه؛ آنگاه تير را از پشت خود بيرون كشيد و همانطور كه خون از سينهاش مىريخت كفى از آن پر كرد و به آسمان پاشيد كه قطرهاى از آن به زمين برنگشت. در ساعات آخر كارزار ملعونى ضربهاى به سر مبارك امام زد به طورى كه عمامهاش بر زمين افتاد و سرش شكافت آن حضرت او را نفرين كرد و فرمود: اميدوارم با اين دست نخورى و نياشامى و خدا تو را با ستمگران محشور كند. نفرين امام او را گرفتار كرد و زمانى كه عمامه را به سرقت برد، همسرش او را طرد كرد و از خانه بيرون راند. آن ملعون خواست به صورت زنش سيلى بزند دستش به ميخى گرفت و از مرفق قطع شد و هميشه فقير و گدا باقى ماند.(18)
لحظه شهادت
با اينكه در وجود نازنين فرزند رسول خدا(ص) رمقى نبود تا چون ساعات اوليه بر جميع روباهان بشورد. امّا دشمن از نفس كشيدن او نيز واهمه داشت. به اين دليل تعدادى داوطلب شدند سر آن حضرت را از پيكر جدا كنند و با آرامش خيال براى گرفتن جايزه نزد عبيداللّه بروند. آخرين نگاههاى امام تنى چند از آن گستاخان را با ترس و لرز به عقب راند، آنها در چهره پسر فاطمه(س) چشمان رسول خدا(ص) و هيبت على مرتضى(ع) را مىديدند و توانايى خويش را براى كشتن آن حضرت از دست مىدادند شمر ملعون كه رجز شهامت سرداده بود قدم به قتلگاه گذاشت و شمشير بر گلوى آن حضرت نهاد. امام چشمانش را باز نمود و فرمود: تو كيستى؟ شمر گفت: شمر بن ذى الجوشن صبابى هستم. امام فرمود: تو مرا مىشناسى كه فرزند على (ع) و فاطمه (س) هستم و جدم رسول خدا(ص) و برادرم امام حسن(ع) است. شمر گفت: آرى مىشناسم، امام پرسيد: حال كه شناختى چرا قصد جان من كردى؟ او گفت: قصد من گرفتن جايزه از يزيد است. امام فرمود: واى بر تو كه جايزه يزيد محبوبتر از شفاعت جدم رسول خدا(ص) است. و سپس افزود بحق خدا شكمت را به من نشان ده، شمر بدنش را برهنه كرد. شكمش بيمارى برص داشت مانند شكم سگها و موى آن چون موى خوكها بود. امام فرمود: اللّه اكبر، جدم چه درست فرمود كه چنين فردى تو را خواهد كشت.(19)
دستان خشك
روز عاشورا براى اهلبيت پيغمبر(ص) مالامال غم و اندوه بود. هتاكى دشمن و مظلوميت خاندان امام حسين(ع) دلها را مىآزارد و اشكها را روان مىسازد. پس از شهادت امام حسين(ع) كه پيكر مقدسش بر خاك گرم كربلا قرار گرفت شخصى به نام ابحر بن كعب لباس امام را از تن بيرون آورد و بدن او را برهنه روى زمين رها كرد. به گفته تاريخ بر اثر اين كار زشت دو دستش در تابستان مانند دو چوب خشك بخشكيد و در زمستانتر بود و خون و چرك از آن مىآمد و به آن حال بود تا هلاك شد.(20)
در غم شهادت امام حسين(ع) پيامبر گريست و امامان معصوم عزادار شدند و از آن زمان تاكنون حرارت عشق و سوزناكى اين واقعه التيام نيافته. بطورى كه هر ساله بيش از سال قبل در ايام عزادارى آن حضرت مردم به ياد مصائبش اشك مىريزند و نهضت مقدّسش را گرامى مىدارند. حضرت سجاد(ع) كه در حادثه كربلا حضور داشته و در طول ساليان بسيار، با يادآورى آن روز به شدت اشك ماتم مىريخت، به طورى كه اصحاب ترسيدند از اينهمه فشار غم و غصه جان دهد، آن حضرت در بيان خاطراتش مىفرمود: من با چشمان خود ديدم پدر و برادران و خويشاوندانم را كشتند و آنها را در بيابان افكندند، اينك چگونه آن مصائب را فراموش كنم. من هنگامى كه ميدان جنگ كربلا و بدنهاى متلاشى شده را از نظر مىگذرانم گريه گلويم را مىگيرد و آن هنگام كه خواهران و عمههايم از اين خيمه به آن خيمه فرار مىكردند را هرگز فراموش نمىكنم. پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. سوره الرحمن ، آيه 78. 2. بحار، ج 16، ص 21. 3. نفس المهموم، شيخ عباس قمى، ص 100. 4. اصول كافى، ج 2، ص 307. 5. لهوف، سيد بن طاووس، ص 23. 6. ينابيع الموده، ج 2، ص 118 – 117. 7. مقتل الحسين، علامه مقرم، ص 25. 8. لهوف، ص 70. 9. همان، ص 68. 10. مقتل الحسين، ص 218. 11. همان، ص 224. 12. ينابيع الموده، ج 2، ص 161. 13. همان، ص 69. 14. نفس المهموم ص 152، روضة الشهداء، ملا حسين كاشفى، ص 269. 15. بحار، ج 45، ص 44. 16. امام حسن(ع) و امام حسين(ع)، علامه محسن امين، ص 127. 17. مقتل الحسين، ص 312. 18. ينابيع الموده، ج 2، ص 181. 19. همان، ص 182. 20. لهوف، ص 73.
آموزههاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 6
ارزش هدايت و استقامت
در ششمين فراز از دعاى امام عصر(عج) چنين مىخوانيم: «و اكرمنا بالهدى والاستقامة؛ خدايا به وسيله هدايت شدن و استقامت در راه هدايت، ما را گرامى بدار.»
در اين فراز از مسأله مهم و كليدى يعنى كرامت هدايت و استقامت كه منشأ و سرچشمه فضايل و كمالات عظيم و اساس ترقى و تعالى است سخن به ميان آمده كه بدون آن هرگز انسان به فلاح و رستگارى نمىرسد.
مسأله هدايت و استقامت همان است كه ما هر روز در نمازهاى خود در سوره حمد مىگوييم: «اهدنا الصّراط المستقيم؛ خدايا ما را به راه راست هدايت فرما.»
در اين فراز، دو موضوع مورد توجه قرار گرفته: 1- مسأله هدايت 2- مسأله صبر و استقامت در مسير هدايت كه نظر شما را به توضيح هر كدام جلب مىكنيم:
عظمت و توفيقات سرشار الهى انسان بستگى به شناخت تكريم انسانى، و گام نهادن در راستاى اين كرامت دارد. كه در اين فراز، مسأله هدايت به عنوان كرامت شامخ انسانى از سوى خدا براى انسان ذكر شده كه بايد آن را شناخت و به آن عمل كرد.
كرامت بر دو گونه است: 1- ذاتى مانند: عقل، فطرت پاك، مقام خليفة اللّهى براى بشر، و برخوردارى از داشتن ظرفيت وسيع براى فرا گرفتن علم و كمالات، و اين كه خداوند آسمانها و زمين را در تحت تسخير انسان قرار داده است و… 2- كرامت اكتسابى، مانند كسب راه هدايت، تحصيل علم و تقوا و هرگونه مواهب الهى.
در قرآن به هر دو نوع از كرامت اشاره شده، در مورد كرامت ذاتى مىفرمايد: «ولقد كرّمنا بنى آدم… و فضّلنا هم على كثيرٍ ممّن خلقنا تفضيلاً؛(1) ما انسانها را كرامت بخشيديم (و تاج كرامت بر سر آنها نهاديم)…و بر بسيارى از مخلوقات خود برترى بخشيديم.»
به گفته بعضى منظور از واژه كثير در اينجا جميع است، چنان كه قرائن و روايات اين مطلب را تأييد مىكند.(2) مانند رواياتى كه بيانگر برترى انسان از فرشتگان است، و در اين راستا امام باقر(ع) فرمود: «ما خلق اللّه عزّ و جلّ خلقاً اكرم على اللّه عزّ و جلّ من مؤمنٍ لانّ الملائكة خدّام المؤمنين؛(3) خداوند متعال مخلوقى را در پيشگاهش گرامىتر از انسان با ايمان نيافريد، زيرا فرشتگان خدمت گذاران مؤمنان هستند.»
و در مورد كرامت اكتسابى، قرآن مىفرمايد: «انّ اكرمكم عند اللّه اتقاكم؛(4) قطعاً گرامىترين شما در پيشگاه خداوند پاكترين شما است.» و يا در مورد علم و معرفت كه ركن اساسى كرامت انسان است، مىفرمايد: «يرفع اللّه الّذين آمنوا منكم والّذين اوتوا العلم درجاتٍ؛(5) خداوند كسانى را كه ايمان آوردهاند، و كسانى را كه علم به آنان داده شده درجات عظيمى مىبخشد.»
نتيجه اين كه خداوند هدف از آفرينش انسان را كرامت بخشى به او، و كسب مراحل و مراتب كرامت كه همان كمالات و ارزشها است قرار داده است، و اين كرامت طبق دعاى مذكور در پرتو انوار هدايت و استوارى و استقامت در مسير هدايت، به دست مىآيد. خداوند همه زمينهها و استعدادهاى كرامت و هدايت را در اختيار بشر نهاده، و اينك اين بشر است تا با اراده و اختيار و همّت و ابتكار خود از اين مواهب كمال استفاده را بكند، و قلّه رفيع كرامت را فتح نمايد.
هدايت و راههاى تحصيل آن
هدايت به معنى راهنمايى و نشان دادن راه از چاه، و ارائه طريق حق از باطل است، و آن داراى مراحلى است كه از هدايت ناقص و ضعيف گرفته تا هدايت كامل و قوى، كه هر كدام در درجهاى قرار دارند، روشن است كه بعضى مانند پيامبر(ص) و معصومين(ع) به درجه عالى هدايت رسيدهاند، و بعضى در درجه ضعيف هدايت هستند، همچون نور چراغى كه داراى يك وات از روشنى است و چراغى كه از ميليونها وات نور و روشنايى برخوردار است. كرامت كامل انسان به اين است كه تا مىتواند با استقامت و استوارى نيرومند، در اين راستا گامهاى راسخ بردارد و روز به روز بر كمال هدايت خود بيفزايد.
در ارزش هدايت همين بس كه قرآن نتيجه و هدف از ارسال رسل و انزال كتابهاى آسمانى را همان هدايت قرار داده است و مىفرمايد: «… و انزل فيه القرآن هدى للنّاس؛(6) و در ماه رمضان قرآن نازل شد كه مايه هدايت مردم است.» و نيز مىفرمايد: «و انزل التوراة و الانجيل من قبل هدى للنّاس؛(7) خداوند تورات و انجيل را پيش از قرآن، براى هدايت مردم فرستاد.» و در مورد پيامبران مىفرمايد: «و جعلنا هم ائمّةً يهدون بامرنا؛ و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما مردم را هدايت مىكنند.»
و بالاتر از همه اينها اين كه خداوند در قرآن ذات پاك خود را به عنوان نور و هادى (هدايتگر) ناميده آنجا كه مىفرمايد: «اللّه نور السماوات و الارض؛(8) خداوند مايه نور و روشنايى و هدايت آسمانها و زمين است.» و نيز مىفرمايد: «و كفى بربّك هادياً و نصيراً؛(9) و براى تو همين بس كه پروردگارت هدايت كننده و ياور است.»
اوج ارزش هدايت
با توجه به محتواى هدايت و آثار آن، و ضديت آن با ضلالت و گمراهى كه عامل همه بدبختىها است، مىتوانيم مسأله هدايت را در رأس ارزشها بدانيم، چرا كه همه ارزشها در پرتو انوار آن تحقّق مىيابد، و كرامت كامل انسان در راستاى آن به دست مىآيد. مثال آن همانند آن است كه شخصى در شب ظلمانى پر از وحشت در بيابانى پر خطر، راه را گم كرده و هرلحظه خطرهاى گوناگون او را تهديد مىكند، اگر او با همين وضع به راه خود ادامه دهد، روشن است كه با شديدترين وضع به هلاكت مىرسد، ولى هرگاه ناگهان يك نفر با چراغى تابان نزد او آمد، و او را به راهى راهنمايى كرد، و همراه او در آن راه كه پايانش بهشتى پر از نعمتها است رسيد، به راستى آن شخص به چه سعادت عظيمى نائل شده است؟ با توجه به اين مثال در فرق بين هدايت و ضلالت. آيا كدام بهتر است؟ آيا شما كدام را مىپسنديد؟ چنان كه قرآن مىفرمايد: «افمن يهدى الى الحقّ احقّ ان يتّبع ام من لايهدى الّا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون؛(10) آيا كسى كه به سوى حق هدايت مىكند، براى پيروى شايستهتر است، يا آن كس كه خود هدايت نمىشود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مىشود، چگونه داورى مىكنيد؟.»
براى توضيح بيشتر در درك ارزش هدايت نظر شما را به چند روايت جلب مىكنيم:
1- امام صادق(ع) اين آيه را تلاوت كرد: «من قتل نفساً بغير نفسٍ فكانّما قتل النّاس جميعاً و من احياها فكانّما احيا النّاس جميعاً؛(11) هر كس انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين، بكشد چنان است كه گويى همه انسانها را كشته است، و هر كس انسانى را از مرگ رهايى بخشد، چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است.»
آنگاه فرمود: «يعنى هرگاه موجب گمراهى انسانى شود، او را كشته است و اگر او را از گمراهى به سوى هدايت بكشاند، گويى همه مردم را زنده نموده است.» و در نقل ديگر فرمود: «اين تفسير، تأويل اعظم اين آيه است.»(12) و از امام باقر(ع) در معنى اين آيه آمده، يعنى: اگر شخصى را از غرق و يا سوختن نجات داد، و يا بزرگتر از اينها او را از گمراهى به سوى هدايت، زنده كرد، گويى همه مردم را زنده نموده است. و در عبارت ديگر فرمود: «يعنى كسى كه انسان را از كفر به سوى ايمان هدايت كرد…»(13)
2- اميرمؤمنان على(ع) فرمود: پيامبر(ص) مرا از مدينه به سوى يمن(براى تبليغ) فرستاد، در بدرقه فرمود: «و ايم اللّه لان يهدى اللّه على يديك رجلاً خيرٌ لك ممّا طلعت عليه الشّمس او غربت؛(14) سوگند به خدا هرگاه خداوند به دست تو يك نفر از آنها را هدايت كند، براى تو بهتر است از آنچه خورشيد بر آن مىتابد، يا غروب مىكند.»
3- روايت شده: روزى حضرت داود(ع) تنها از شهر به سوى كوهها و بيابانها خارج شد، خداوند به او وحى كرد: «چرا از خلق بريدهاى و تنها سر به بيابانها نهادهاى؟» داود (ع) عرض كرد:«اشتياق و علاقه شديد به تو مرا به اين كار وا داشت، تا بيشتر با تو رابطه برقرار سازم.» خداوند به او وحى كرد: «به سوى شهر و مردم باز گرد، كه اگر در ميان مردم با هدايتهايت، يك نفر منحرف را به سوى راه راست هدايت كنى، نام تو را در لوح محفوظ به عنوان «حميد» (پسنديده و ستوده) ثبت مىكنم.»(15)
4- رسول خدا(ص) فرمود: سختتر از زندگى يتيمى كه پدرش را از دست داده، يتيمى است كه امامش را نمىشناسد و بين او و امامش فاصله افتاده است، و در احكام دين سرگردان است كه چه كند؟ آگاه باشيد هر كس از شيعيان ما به مسايل ما آگاهى دارد، و چنين يتيمى سرگردان از احكام ما را بنگرد و او را ارشاد و هدايت نمايد و شريعت ما را به او بياموزد، كان معنا فى الرّفيق الاعلى؛ آن راهنما،در بهشت با گروه ما و همدم پيامبران در جايگاه رفيع و ارجمند خواهد بود.»(16)
5 – در جنگ احد با اين كه پيامبر(ص) و مسلمين صدمات بسيار ديدند و شهدايى همچون حضرت حمزه دادند و سرتا پاى پيامبر(ص) و امام على(ع) مجروح شد، و آنان در شديدترين وضعيت قرار گرفتند، در اين بحران سخت يكى از مسلمانان به پيامبر عرض كرد: «چرا نفرين نمىكنى؟ بر دشمن نفرين كن» پيامبر(ص) در پاسخ او، دست به درگاه الهى بلند كرده و عرض كرد: «اللّهم اهد قومى فانّهم لايعلمون؛(17) خدايا قوم مرا به راه راست هدايت كن، چرا كه آنان نادان هستند.»
آرى مسأله هدايت قوم، حتى در بحرانىترين رويكردها براى پيامبر(ص) بر همه چيز برترى داشت.
6- ابن ابى الحديد روايت مىكند: هنگامى سپاه اميرمؤمنان على(ع) در جنگ صفّين بر شريعه آب مسلّط شدند و چند روزى موقعيت جنگ به نفع آن حضرت به پيش مىرفت، در چنين فرصتى، حضرت على (ع) از فرستادن لشگر به ميدان دست نگه داشته بود، به طورى كه بعضى از يارانش به آن حضرت عرض كردند: «آيا ما را از كوفه به نزديك شام كشاندهاى كه اينجا را وطن خود سازيم؟ تا آنجا كه بعضى گمان مىكنند شما از جنگيدن اكراه دارى، از اين رو كه از مرگ مىگريزى؟ و بعضى مىپندارند تو در مورد صحت جنگ با سپاه معاويه به شك و ترديد افتادهاى؟» امام على(ع) در پاسخ فرمود: من در چه زمانى از جنگ و مرگ ابا و هراس داشتم؟ آيا هرگز چنين چيزى در قاموس وجود من بوده است؟ من در آن هنگام كه نوجوان بودم كه معمولاً نوجوانان از جنگ و مرگ هراس دارند؟ هراس نداشتم، بلكه به آن علاقه داشتم. آيا اكنونى كه سايه عمرم به لب ديوار رسيده اكراه دارم؟ اما در مورد شك و ترديد، اگر چنين بود در جنگ جمل در بصره شك مىكردم كه تصميمگيرى در اين جنگ از نظر نزديك بودن عايشه و طلحه و زبير و…سختتر بود. سوگند به خدا موضوع جنگ با سپاه معاويه را، زيرو رو كرده و با دقت بررسى نمودم، و چنين نتيجه گرفتم كه راهى جز جنگ وجود ندارد، و گرنه خدا و رسولش را مخالفت نمودهام، «و لكنى استأنّى بالقوم عسى ان يهتدوا او تهتدى منهم طائفةٌ…؛ ولى اين كه اينك از جنگ دست برداشتهام به اين اميد است كه بلكه در اين فرصت دشمنان استفاده كرده و هدايت شوند، و يا گروهى از آنها به راه هدايت گرايش يابند، چرا كه رسول خدا (ص) در ماجراى جنگ خيبر به من فرمود: هرگاه خداوند به وسيله تو يك نفر را هدايت كند، براى تو برتر است از آنچه كه خورشيد بر آن مىتابد.»(18) آرى به خاطر هدايت، دست از جنگ برداشتهام.
7 – مردى به محضر امام سجّاد(ع) آمد در حالى كه مرد ديگرى را همراه خود نزد آن حضرت آورده بود و به امام عرض كرد:«اين مرد پدرم را كشته است»، آن مرد نيز اعتراف كرد كه قاتل پدر او است، و در نتيجه بايد قصاص شود. قاتل درخواست عفو داشت. امام سجّاد(ع) به مدعى خون و خوهان قصاص فرمود: «اگر به ياد دارى كه اين قاتل بر گردن تو در گذشته حقى داشته، به خاطر آن حق او را ببخش و قصاص نكن.» مدعى عرض كرد: «او حقى بر گردن من دارد، ولى آن حق به اندازهاى نيست كه به جاى آن از قتل پدرم صرف نظر كنم و او را ببخشم. بلكه مىخواهم او را قصاص كنم، و در برابر كشتن پدرم، او را بكشم. در عين حال حاضرم كه به خاطر آن حقى كه بر گردن من دارد از قصاص بگذرم و به جاى آن خونبهاى پدرم را از او بگيرم.» امام سجّاد(ع) از مدعى پرسيد: آن حق قاتل بر تو چه بوده است؟ مدعى گفت: اى فرزند رسول خدا! او توحيد الهى و نبوّت پيامبر خدا محمّد(ص) و امامت على(ع) و امامان(ع) را به من آموخته است، و مرا به اين امور اعتقادى هدايت نموده است. امام سجاد(ع) با تعجّب فرمود: «آيا چنين حق بزرگى كه او برگردن تو دارد كفايت و جبران قصاص را نمىكند؟ آرى اين حق (هدايت) به قدرى مهم است كه سوگند به خدا كفايت و جبران خون همه انسانها از پيشينيان و آيندگان – غير از پيامبران و امامان (ع) – را مىكند، زيرا هيچ چيزى جبران خون پيامبران و امامان را نمىكند. بنابراين به جاى قصاص، از او ديه (خونبها) بگير.»
مدعى خون، پيشنهاد امام سجّاد(ع) را پذيرفت. آنگاه امام با نصايح خود كارى كرد كه آن مدعى، نه تنها قصاص قاتل را بخشيد، بلكه خونبها را نيز بخشيد.(19)
آرى مسأله هدايت و حق هدايت كردن در پيشگاه پيامبر(ص) و امامان(ع) اين گونه در اوج ارزش و عظمت قرار داشت. بنابراين بايد سعى و تلاش كرد تا هم خود به مرحله عالى هدايت برسيم، و تاج كرامت هدايت را بر سر نهيم، و هم ديگران را هدايت كرده، تا به آن همه پاداش دست يابيم.
8 – از امام صادق(ع) روايت شده: در عصر حضرت موسى(ع) زنى روسبى و آلوده دامن زندگى مىكرد، يكى از عابدهاى معروف و مورد قبول آن عصر بر اثر اغواى شيطان عابدنما و فريفتن او مبنى بر اين كه اگر با آن زن روسبى زنا كنى، از ترس اين گناه، بيشتر عبادت خدا خواهى كرد. آن عابد سراغ آن زن آمد و از او درخواست كامجويى كرد، زن او را شناخت و به او چنين گفت: 1- اى بنده خدا ترك گناه آسانتر از توفيق به توبه است. 2- از كجا توفيق توبه يابى؟ 3- وانگهى توبه هر كسى كه قبول نمىشود… همين چند جمله آن زن موجب هدايت عابد شد، و عابد منصرف شده و به جايگاه خود بازگشت.از قضا آن زن همان شب از دنيا رفت، صبح مردم ديدند بر بالاى در خانه او چنين نوشته شده: «احضروا فلانة فانّها من اهل الجنّة؛ براى تشييع جنازه اين زن اجتماع كنيد، او اهل بهشت است» مردم در شك و ترديد بودند و تا سه روز براى دفن جنازه او اقدام نكردند، خداوند به حضرت موسى(ع) يا يكى از پيامبران وحى كرد: «نزد جنازه آن زن برو و بر آن نماز بخوان، و به مردم امر كن كه در نماز شركت كنند،زيرا من او را به خاطر آن كه بندهام فلان عابد را از گمراهى گناه بازداشت (و هدايت كرد) بخشيدم و او را اهل بهشت نمودم.»(20)
اين احاديث كه چند نمونه از صدها حديث است بيانگر ارزش و پاداش عظيم هدايت و گام نهادن در پرتو انوار هدايت است و حكايت از آن دارد كه هدايت خميرمايه كرامت انسان، و چراغ فروزان كرامت خواهد بود.
استقامت يا اكسير اعظم
در دنباله دعاى مذكور سخن از استقامت به ميان آمده، استقامت يعنى استوارى و مقاومت در راه هدف، پرواضح است كه تداوم هرچيزى بستگى به پىگيرى و پشتكار و استقامت دارد، و ضد آن يعنى بى حوصلگى و خستگى و سستى، انسان را از حركت در صراط مستقيم باز مىدارد، و بزرگترين ضربه را بر او زده و دست آوردهاى او را تباه و نابود مىسازد. محققان و صاحب نظران گفتهاند و تجربه ثابت كرده كه نگهدارى و تداوم كار نيكى كه انسان ايجاد كرده، از خود ايجاد آن، مهمتر و سختتر است. از اين رو دورانديشى و عاقبت به خيرى، و مقاومت در مسير آرمانها موجب پرورش و افزايش و رونق خواهد شد، و زايش بدون رويش، و رويش بدون افزايش نتيجه بخش نيست، بنابراين چراغ مفاهيم عالى انسانى، و ارزشهاى والاى بشرى و الهى در پرتو صبر و استقامت روشن است و لحظه به لحظه موجب رشد مراحل هدايت خواهد شد، و اگر استقامت نباشد. اين چراغ خاموش مىشود، چنان كه در صفحات تاريخ بسيار ديده شده كه افرادى پس از سالها حركت در وادى هدايت، ناگهان بر اثر سستى و تهى شدن از استقامت وامانده شده و به عقب بازگشتهاند. پس اگر بگوييم استقامت، اكسير اعظم و كبريت احمر (ياقوت سرخ ناب كمياب) است گزاف نگفتهايم چنانكه مولانا گويد:
صد هزاران كيميا حق آفريد
كيميايى همچو صبر آدم نديد
و قرآن چقدر زيبا فرمود: «انّ الّذين قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل عليهم الملائكة الّا تخافوا ولاتحزنوا وابشروا بالجنّة الّتى كنتم توعدون؛(21) به يقين كسانى كه گفتند پروردگار ما خداوند يكتا است، سپس در اين راه استقامت كردند. فرشتگان بر آنان نازل مىشوند و به آنها مىگويند كه نترسيد و غمگين مباشيد،و بشارت باد به شما به آن بهشتى كه به شما وعده داده شده است.»
و پيامبر اكرم(ص) فرمود: «الصّبر خير مركبٍ مارزق اللّه عبداً خيراً له ولا اوسع من الصّبر؛(22) صبر و استقامت، مركب نيكى است، خداوند به بندهاى چيزى كه برتر و نيرومندتر از صبر و استقامت باشد نداده است.» آرى بايد همواره دعاى امام عصر(عج) را تكرار كرد كه: «خدايا ما را به وسيله هدايت و استقامت گرامى بدار.» پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. سوره اسراء، آيه 70. 2. تفسير مجمع البيان، ج 6، ص 429. 3. تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 189. 4. سوره حجرات، آيه 13. 5. سوره مجادله، آيه 11. 6. سوره بقره، آيه 185. 7. سوره آل عمران، آيه 4. 8. سوره نور، آيه 35. 9. سوره فرقان، آيه 31. 10. سوره يونس، آيه 35. 11. سوره مائده، آيه 32. 12. اصول كافى، ج 2، ص 210. 13. بحار، ج 2، ص 21. 14. همان، ج 21، ص 361. 15. بحارالانوار، ج 14، ص 40. 16. همان، ج 2، ص 2. 17. اعلام الورى طبرسى، ص 92. 18. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 4، ص 13 و 14. 19. اقتباس از بحار الانوار، ج 2، ص 12 و 13. 20. روضة الكافى، ص 384، بحار، ج 14 ، ص 495 و 496. 21. سوره فصلت، آيه 30. 22. بحارالانوار، ج 82، ص 139.
موريانه فساد در دستگاه ادارى
از عواملى كه همچون موريانه نظام را از درون تضعيف و تهديد مىكند رشوه و فساد در دستگاههاى ادارى اعم از اجرائى و قضائى است. از آنرو كه پشتوانه يك نظام اعتماد ملت و حمايت از حاكميت است، اگر ديوار بىاعتمادى ميان دولت و ملت فاصله انداخت بزرگترين پشتوانه مردمى با چالش جدى روبرو شده و زمينه را براى نفوذ دشمن و طمع به تجاوز فراهم مىسازد.
در اين ميان نظام اسلامى با جايگاه ويژهاى كه دارد بيشترين نياز را به اين اعتماد و دلگرمى دارد. چرا كه بناى اين نظام بر حاكميت سرنيزه نيست تا با زور مردم را به تسليم و تمكين بكشاند چه اينگونه نظامها در دلهاى مردم جايگاهى ندارند و هرگاه تودههاى مردمى نسبت به سرنوشت نكبت بار خود واقف گردند بالأخره زنجير تسليم را پاره مىكنند و سر به تمرد برمىدارند و حكومت در برابر شورشهاى مردمى تاب مقاومت نخواهد داشت كه نمونههاى بسيار آن را در طول حاكميت ديكتاتورها ديدهايم، از جمله رژيم سلطنتى پيشين كه سرنوشت آن را فراموش نكردهايم و اينست سرنوشت هر نظامى كه بر سر نيزه و زور تكيه كند.
نظام اسلامى ما با شعار آزادى و مردمسالارى دينى و جمهوريت و اسلاميت پا گرفت و جوهره اصلى نظام، ايمان به خدا و كرامت انسان و انتخاب آگاهانه و رابطه عاطفى و خادم و مخدوم ميان دولت و ملت است و اين سرمايه عظيم نبايد كمترين خدشه را ببيند. در چنين شرائطى كه حاكميت بر پايه ايمان و اعتماد است نبايد اجازه داد اين سرمايه گِران خدشه ببيند و اين هنگامى ميسّر است كه عملكرد مسئولان و مديران در همه سطوح و كاركنان و كارگزاران در همه ردهها مايه دلگرمى باشد و مردم بدانند حاكميت در كنار آنهاست و براى آنها مايه مىگذارد و دل مىسوزاند و فاسدان و مفسدان را مجال عرضه و ظهور نمىدهد و دست خائنان را از حريم قانون و بيت المال كوتاه مىكند و زمينه را براى رشد ويروسهاى بيمارى زا در عرصه سياست و فرهنگ و اقتصاد فراهم نمىسازد و مجال نمىدهد عناصر ناباب با نفوذ در پيكره نظام به اعتماد و ايمان و اميد مردم خللى رسانند و زمينه را براى اميد و طمع دشمن فراهم سازند.
از همين جاست كه تصفيه پستهاى مديريتى از عناصر ورشكسته سياسى و منحرفان، يك ضرورت است كه مسئولان اجرائى و قضائى كشور نبايد از آن غفلت ورزند.
همانگونه كه مىدانيم با تشكيل مجلس هفتم و روى كارآمدن دولت نهم يعنى حاكميت اصولگرائى با دغدغه صيانت از ارزشهاى اسلامى شعار خدمتگذارى و عدالت محورى و بازگشت به اصول انقلاب اسلامى و خط امام از يكسو آب پاكى روى دست دشمنان ريخت و به مصداق «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم» اقطاب كفر و استكبارى اميدشان به يأس مبدل شد و رؤياى بازگشت مجدد سلطه بيگانه بر كشور اسلامىمان را به خواب آشفتهاى تبديل كرد و سردمداران آمريكا به صراحت گفتند با روى آمدن اين مجلس و دولت اميد ما از دست رفت! و همين اعتراف براى مجلس و دولت و كليت نظام بزرگترين افتخار و نشانه سلامت راه و آگاهانه بودن انتخاب مردم است و نشان مىدهد ملت ما هم دشمنان خود را شناخته و هم راه خود را يافته است. نسل دوم و سوم انقلاب نيز با شور و علاقه و آگاهى به آرمانهاى راستين انقلاب اسلامى اعلام وفادارى نمود و اين دست آورد بزرگترين حاصل انتخاب مردم در غوغاسارى موجود از خارج و داخل است. از سوى ديگر حركت انقلابى و درسآموز مردم در دو انتخابات مجلس و دولت، عناصر دگرانديش و حمله بيگانه و فريب خوردهگان را سرجاى خود نشاند تا بدانند ملت بازيچه دسيسهها و وسوسههاى آنان نيست و به رغم همه افسونگرىها بر سر پيمان خود استوار ايستاده و آن عناصر بهتر آنست مرض خود بيش از باين نبرند و زحمت ديگران را فراهم نسازند كه هرچه بيشتر لجاجت كنند رسواتر خواهند شد.
اينها پايان ماجرا نيست
دشمنان ما از پاى نمىنشينند، خنّاسان را از در ميرانى از پنجره وارد مىشوند. دندان زهرآگينشان مىكنى با دم مىزنند همچون مارى كه از سر و دم زهر مىزند! لذا بايد سلاح از كف ننهاد و هر لحظه آماده پيكار بود چه با دشمنان خارجى و چه عواملشان در داخل و پياده نظام دشمن در كسوتهاى حزبى سياسى و فرهنگى و…از يكسو بايد نهاد حاكميت را از عناصر كج انديش پاكسازى كرد و مجال توطئه را از آنان گرفت و از سوى ديگر اصلاحات اساسى را از درون آغاز نمود و عمل گرائى را به جاى شعار گرائى به خدمت گرفت كه زبان عمل از هر زبانى رساتر است. در اين عرصه بازشناسى نوع عملكرد عناصر فاسد يا جاهل و يا بىتعهد از ضرورتهاى نخستين است. از يك طرف مافياى مفاسد اقتصادى كه در برخى تشكيلات حكومتى و در بازار آزاد اقتصادى فعال اند و بازبردستى حلقوم اقتصاد را مىفشرند و گرانى و احتكار و بحران به وجود مىآورند كه برخورد با اينان به شيوه بىرحمانه و قاطع از وظائف دستگاههاى قضائى و اجرائى است و معرفى كردن آنها به ملت و نقاب تزوير از چهره آنان برداشتن. اينها عامل نارضايتى مردم و دلسردى نيروهاى صالح و خدمتگذارى هستند كه دغدغه خدمت دارند. همانگونه كه در موضوع تثبيت قيمتها و كاهش سود بانكى و… ديديم كه مجلس شوراى اسلامى با تصويب اين قانون توانست تا حدودى بر رشد تورم و افزايش قيمتها فائق آيد اما كار شكنىها در اين طرح مصوب كم نبود و عوامل نامرئى كه نمىخواستند موفقيت مجلس را ببينند به كارشكنى پرداخته و سنگ اندازى در اين راه نمودند كه افزايش قيمت ميوهجات در 1384 از آن جمله بود، با اين حال كارشناسان اقتصادى از تأثير گذارى مصوبه مجلس بر نرخ تورم و رشد قيمتها با نگاه مثبت سخن گفتند و اگر اين كارشكنى از سوى برخى نهادهاى مسئول و مافياى احتكار و فساد اقتصادى نبود قطعاً طرح تصويب و تثبيت قيمتها آثار محسوسترى داشت لذا دستگاه اطلاعاتى و نظارتى بايد در صدد شناسائى اين عناصر مخرب و معرفى آنان به مردم باشند و اجازه ندهند خناسان در عرصه اقتصاد و معيشت مردم مجال خرابكارى يابند. بويژه در شرائطى كه دولت نيز در جهت كاهش تورم وگرانى و جلوگيرى از مفاسد اقتصادى با مجلس همصدا مىباشد و لايحه بودجه سال 85 و راه كارهاى اجرائى آن قطعاً در ارائه خدمت و مبارزه با فساد نقش مؤثر دارد و در مرحله نخست بايد مراقب توطئهها و تخريبها بود كه قوان
ين مصوب مجال شكوفائى پيدا كند.
رشوه و حق حساب
از مفاسد جارى در دستگاههاى اجرائى و قضائى موضوع رشوهخوارى و حق و حساب است. رواج اين فساد تا بدانجا است كه كمتر كسى اميدوار است بتواند بدون رشوه به حق مشروع و قانونى خود دست يابد. براى مبارزه با اين فساد مىبايست ساز و كارى را پيش بينى كرد تا نظارت بر عملكرد كاركنان در دستگاههاى فوق الذكر به صورت جدى صورت پذيرد و متخلفان به عنوان مفسدان تحت پيگرد قانونى قرار گيرند و اين علاوه بر ضرورت وجود يك نهاد ناظر، نظارت عمومى را مىطلبد اما مشكل اينجاست كه اگر ارباب رجوع از يك دستگاه شكايتى داشت و به مقام مافوق مثلاً وزارتخانه يا رياست قوه منعكس كرد به جاى اينكه آن شكايت را بررسى و رسيدگى كنند عين شكايت را براى مسئول متخلف مىفرستند و به جاى اينكه در حل مشكل بكوشند مشكل را مشكلتر مىكنند و مسئول متخلف را رودرروى ارباب رجوع قرار مىدهند! با اين شيوه نظارتى نمىتوان مديريت كرد و به اعتراض مردم پاسخ داد و با فساد ادارى مقابله نمود. در شيوه سياسى اميرالمؤمنين(ع) مىخوانيم كه هنگامى كه يك زن از حاكم منطقه خود شكايت كرد و عريضهاى خدمت امام داد، آن حضرت بىدرنگ حكم عزل حاكم را نوشته و به دست او داد تا براى حاكم ببرد. چنين شيوهاى مىتواند فساد را از درون تشكيلات مديريتى ريشه كن سازد. كم كارى، رشوهخوارى، اختلاس كمر نظام را زير بار سنگين مىشكند و نابسامانى و دلسردى و نوميدى را پديد مىآورد متأسفانه تاكنون گامى در جهت اصلاحات ادارى برداشته نشده است. شعار اصلاحطلبى طى سالهاى گذشته نيز به بيراهه رفت و به جاى اينكه مفاسد را از درون دستگاههاى مديريتى ريشه كن كند، عرصه را براى رشد انديشههاى دگرانديش و سياسى كار و مفسد گشود و امروز وقت آن است كه به اصلاحات واقعى رو آورده شود و بدنه نظام مديريتى و عوامل اجرائى و قضائى از فساد و عناصر مفسد پاكسازى شود…
قاطعيت در برخورد با مفاسد
برخورد با فساد و مفسدان به قاطعيت نياز دارد. با سهل انگارى و سعه صدر! و بى تفاوتى و ساده انديشى نمىتوان لايههاى فساد را از درون جامعه و تشكيلات مديريتى زدود.
با كمال تأسف بايد معترف بود كه فضاى كنونى زمينه مناسبى را براى رشد فساد و اعمال خلاف شرع فراهم ساخته است. ناامنى، سرقت، آدم ربائى، آدم فروشى، قاچاق مواد مخدر و بى حجابى، قتل و جنايت در جامعه بيداد مىكند. و ضعف دستگاه قضائى يا نارسائى قوانين در اين عرصه پوشيده نيست حتى همين قوانين موجود نيز در برخورد با فساد و مفسدان اجتماعى و اخلاقى كمتر عمل مىشود. در يك عبارت در وضع كنونى مجرمان و مفسدان احساس امنيت مىكنند چرا كه نه احكام اسلامى در مورد قاتل و سارق و محارب به اجرا در مىآيد و نه زندان و وثيقه و تعهد كارساز است و حقوق شهروندى نيز دستمايهاى براى تجرى بيشتر مفسدان و سوء استفاده متخلفان شده است! چه بايد كرد؟ آيا راه كارى بهتر از احكام اسلامى در برخورد با مجرمان وجود دارد؟ چرا احكام اسلامى به اجرا در نمىآيد؟ پس آيات كيفر و قوانين فقه اسلامى براى كجاست؟ تا كى و تا چند بايد شاهد تعطيل احكام اللّه باشيم؟! از قوانين اسلامى كه بگذريم هيچ قانونى حلّال مشكلات در باب جرائم نيست. تلاشى است بى خاصيت كه جواب نداده است.
بطور خلاصه: فرصتى كه امروزه براى حاكميت نظام پديد آمده كمتر در تاريخ وجود داشته و از دست دادن اين فرصت جز ندامت و مسئوليت و عقوبت در پى نخواهد داشت تا در اين آزمايش الهى و فرصت تاريخى چه كنيم؟!
پاورقي ها:
شوق شهادت در مكتب حضرت سيدالشهداع
در نظام ارزشى اسلام، شهادت در راه خدا يك معيار اصيل و معنوى است كه ساير امتيازات انسانى و اعمال صالح يك فرد مسلمان را تحت الشعاع خود قرار مىدهد و در طبقه بندى ارزشها و اصول اسلامى، جايگاهى بس رفيع دارد. رسول گرامى اسلام در اين مورد مىفرمايد: «فوق كلّ ذى برٍّ، برٌّ حتى تقتل الرّجل فى سبيل اللّه فاذا قتل فى سبيل اللّه فليس فوقه برٌّ؛(1) بالاتر از هر نيكى، نيكى ديگرى است تا اينكه شخص در راه خدا به شهادت برسد. هنگامى كه در راه خدا به شهادت رسيد، ديگر بالاتر از آن نيكى وجود ندارد.
اساساً اگر روحيه شهادتطلبى و جهاد در راه خدا در جامعهاى نباشد و افراد آن جامعه به تن پرورى و تعلقات مادّى مشغول شدند سرنوشتى ذلت بار و آيندهاى حقارتآميز خواهند داشت.
امير مؤمنان على(ع) در خطبه معروف خود مىفرمايد: «فانّ الجهاد بابٌ من ابواب الجنّة فتحه اللّه لخاصّة اوليائه و هو لباس التّقوى و درع اللّه الحصينة و جنّته الوثيقة فمن تركه رغبةً عنه البسه اللّه ثوب الذّلّ و شمله البلاء و ديّث بالصّغار و القماءة و ضرب على قلبه بالاسهاب و اديل الحقّ منه بتضييع الجهاد و سيم الخسف و منع النّصف؛(2) جهاد در راه خدا، درى از درهاى بهشت است كه خداوند آنرا به روى دوستان مخصوص خود گشوده است. جهاد،لباس تقوا و زره محكم و سپر مطمئن خداوند است. و كسى كه جهاد را ناخوشايند دانسته و ترك كند، خداوند لباس ذلت و خوارى را بر او مىپوشاند و دچار بلا و مصيبت مىشود و كوچك و ذليل مىگردد، دل او در پرده گمراهى مانده و حق از او روى مىگرداند به جهت ترك جهاد به خوارى محكوم و از عدالت محروم است.»
طبق اين بينش الهى مردمانى كه روحيه جهاد و شهادت را در وجودشان تقويت كنند و در راه اهداف والايشان استقامت ورزند و براى تحقق آرمانهاى مقدس الهى با تمام وجود به استقبال شهادت بروند ملتى عزيز، مورد توجه ديگران، مقتدر و مستقل خواهند بود. انسانهاى شهادت طلب كه شايستگى خويش را براى رسيدن به اهداف مقدس اثبات مىكند و با ايستادگى آگاهانه و مقاومت هوشمندانه هستىاش را به اهل جهان عرضه مىدارد هرگز روى ذلت و خوارى نخواهد ديد و او با شهادت در راه خدا به درجات والاى معنوى نائل خواهد شد. مولاى متقيان براين باور وحيانى تأكيد مىكرد كه: «ما ضرّ اخواننا الّذين سفكت دماءهم و هم بصفّين الّا يكونوا اليوم احياءً؟ يسيغون الغصص و يشربون الرّنق، قد و اللّه لقوا اللّه فوفّاهم اجورهم و حلّهم دار الامن بعد خوفهم؛(3) آن گروه از برادران ما كه در مصاف با دشمن – در جنگ صفين – خونشان ريخته و به شهادت رسيدند، هرگز زيان نكردند، آنان امروز نيستند (تا همانند من) خوراكشان غم و غصه و نوشيدنى آنها خون دل باشد، بخدا سوگند آنها به ملاقات خداوند رفتند و پاداش خود را به نحو شايستهاى دريافت نمودند و پس از گذراندن مرحله خوف و دلهره در سراى امن الهى مسكن گزيدند.
بنابراين فرهنگ شهادت معاملهاى عزتمندانه و سودمند است كه انسانهاى وارسته با خداى خود به عمل مىآورند و با زدودن غبارهاى تعلق از تمام مظاهر دنيوى به مقامات عاليه دست مىيابند. متفكر شهيد استاد مطهرى در تعريف شهادت مىنويسد: شهادت به حكم اينكه عملى آگاهانه و اختيارى است و در راه هدفى مقدس است و از هرگونه انگيزه خودگرايانه منزه و مبرا است؟ تحسينانگيز و افتخارآميز است و عملى قهرمانانه تلقى مىشود. در ميان انواع مرگ و ميرها تنها اين نوع از مرگ است كه از حيات و زندگى برتر و مقدستر و عظيمتر و فخيمتر است… پس شهادت قداست خود را از اينجا كسب مىكند كه فداكردن آگاهانه تمام هستى خود است در راه هدف مقدس.(4)
صدرالمتألهين در مورد مقام جاويد شهيدان مىگويد:
آنانكه ره دوست گزيدند همه
در كوى شهادت آرميدند همه
در معركه دو كون فتح از عشق است
هر چند سپاه او شهيدند همه
شهادت در قرآن
شهادت براى انسانهاى وارسته و خود ساخته كه از دنيا و وابستگىهاى آن رسته و به خدا پيوستهاند، ميانبرترين راهى است كه آنان را به مقصد نهايى و هدف والاى الهى مىرساند. شهادت از ديدگاه آيات وحيانى قرآن نه تنها خسارت نيست بلكه حياتى جاودانى و هميشگى است و اين نداى قرآن همواره در گوش مردمان آزاده جهان طنين انداز است كه: «ولاتحسبن الّذين قتلوا فى سبيل اللّه امواتاً بل احياءٌ عند ربّهم يرزقون؛(5) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدهاند، مردگانند، بلكه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.»
سعدى مىگويد:
زنده كدامست بر هوشيار
آنكه بميرد به سر كوى يار
آرى به حقيقت شهداى راه حق زندهاند و ما از آن زندگى جاودانه خبر نداريم. آنان در كنار اولياء و انبياء الهى در بهشت برين جاى دارند. آنان انسانهاى با فضيلت و كاملى هستند كه مقام بس عظيمى كسب نمودهاند.
«فرحين بما آتاهم اللّه من فضله و يستبشرون بالّذين لم يلحقوا بهم من خلفهم الّا خوف عليهم ولا هم يحزنون؛(6) آنها به خاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به ايشان بخشيده است، خوشحالند و به كسانى كه هنوز به آنها ملحق نشدهاند، بشارت مىدهند كه نه ترسى بر آنهاست و نه اندوهى خواهند داشت.»
شهادت در حقيقت يك پيروزى و فتح است. پيروزى بر شيطان و فتح قلّههاى رفيع كمالات و فضائل «قل هل تربّصون بنا الّا احدى الحسنيين؛ بگو، آيا درباره ما جز يكى از دو نيكى را انتظار داريد؟ (پيروزى يا شهادت).»
براى يك مسلمان دينباور و خدا محور، هم شهادت و هم كشتن دشمن، هر دو پيروزى است، چرا كه هدف او از جهاد مقدس، احقاق حق و اعتلاى پرچم حق است و روشن نمودن شاهراه انسانيت. و پرتو افشاندن در ظلمات استبدادها و ستمها و فسادها است، به همين جهت او در هر دو صورت به اين هدف والايش رسيده و موجب استحكام ارزشهاى الهى و انسانى گرديده است.
امام حسين(ع) و شهادت
حضرت امام حسين(ع) سرور و سيد شهيدان است. عشق به شهادت و جانفشانى در راه حق سراسر وجود آن حضرت را فرا گرفته بود و آن گرامى، شهادت را برترين نوع مرگ مىدانست و مىفرمود:
«و ان تكن الابدان للموت انشأت
فقتل امرءٍ بالسّيف فى اللّه افضل(7)
اگر بدنها براى مرگ آفريده شدهاند، پس كشته شدن يك انسان با شمشير در راه خداوند برترين نوع مرگ مىباشد.
سالار شهيدان (ع) عشق به شهادت را از مكتب پرمايه رسول گرامى اسلام، پدر گراميش اميرمؤمنان(ع) آموخته بود. رسول خدا(ص) مىفرمود: «و الّذى نفسى بيده لوددت انّى اقتل فى سبيل اللّه، ثمّ احيا، ثمّ اقتل، ثمّ احيا، ثم اقتل؛(8) سوگند به آن كه جانم در دست اوست دوست دارم در راه خدا كشته شوم، سپس زنده شوم و آنگاه كشته شوم، سپس زنده شوم و آنگاه كشته شوم.»
على(ع) نيز بارها اين عشق درونى خود را اظهار كرده بود. آن حضرت هم براى خود و هم براى ياران نزديكش اين افتخار را آرزو مىكرد. آن حضرت براى ممتازترين يارش، جناب مالك اشتر، چنين مقامى را از خداوند خواسته و فرمود: «اسأل اللّه ان يختم لى ولك بالسّعادة و الشّهادة؛ و انّا اليه راغبون؛(9) من از خداى متعال درخواست مىكنم كه پايان عمر من و تو را به رستگارى و شهادت ختم كند و البته كه ما به ملاقات او مشتاق هستيم.»
و هنگامى كه آرزوى ديرينهاش در محراب مسجد كوفه در آستانه تحقق قرار گرفت، با كمال رضايت فرمود: «فزت و ربّ الكعبة؛(10) به خداى كعبه سوگند! رستگار شدم.»
البته شوق شهادت در وجود امام حسين(ع) به اين معنا نبود كه خود را تسليم مرگ كند و هيچگونه اقدام و دفاعى از خود نشان ندهد، بلكه آن پيشواى حقيقت طلبان در برابر ظلم و ستم غارتگران بيت المال و متعرضين به مسلمانان شديداً مقابله و دفاع مىكرد، امّا هنگامى كه در نيمه رجب سال 60 هجرى در معرض بيعت با يزيد قرار گرفت، احساس نمود كه دين خدا جز به شهادت آن حضرت احياء نخواهد شد. به كنار قبر پيامبر(ص) آمد و عرضه داشت: «اى رسول خدا! پدر و مادرم به فدايت! با اكراه و اجبار از جوار تو بيرون مىروم، ميان من و تو جدايى انداختند، زيرا با يزيد بن معاويه كه شرابخوار و فردى فاسق و فاجر است، بيعت نكردم. اكنون با همه ناخوشايندى از نزد تو خارج مىشوم.»
امام را خوابى سبك فرا گرفت و در عالم رؤيا جدّش رسولخدا را زيارت كرد. پيامبر(ص) او را در آغوش گرفته و صورتش را بوسيد و در ضمن سخنانى فرمود: «يا حبيبى! يا حسين! انّ اباك و امّك و اخاك قد قدموا علىّ و هم اليك مشتاقون و انّ لك فى الجنان لدرجةً عاليةً، لن تنالها الّا بالشّهادة؛(11) اى محبوب من، اى حسين! پدر و مادر و برادرت در كنار من مشتاق ديدار تو اند، براى تو در بهشت درجات عالى است كه به آن نخواهى رسيد مگر با شهادت.»
بعد از اين بشارت، شوق شهادت در راه اعتلاى كلمة اللّه در وجودش مضاعف گرديد. هنگامى كه امام با ياران خويش به سوى كربلا رهسپار بود، در راه، فرزدق شاعر، آن حضرت را ملاقات كرده و بعد از سلام گفت: اى پسر رسول خدا! چگونه به كوفيان دل مىبندى و اعتماد مىكنى، در حالى كه پسرعمويت مسلم بن عقيل و دوستانش را كشتند؟! چشمان حضرت پر از اشك شد و فرمود: «رحم اللّه مسلماً فلقد صار الى روح اللّه و ريحانه و جنّته و رضوانه، امّا انّه قد قضى ما عليه و بقى ما علينا؛(12) خدا مسلم را رحمت كند، او به سوى آرامش الهى و بارگاه عطرآگين بهشت و خشنودى خداوند هجرت كرد. او تكليف خود را انجام داد و هنوز تكليف ما باقى است.»
دعوتنامه شهادت
امام حسين(ع) در يكى از سخنرانىهاى عمومى خود براى حجاج، بعد از تبيين فلسفه قيام خويش و تحليل اوضاع سياسى روز، از شهادت خود به دست ستمگران حكومت اموى خبر داده و از مسلمانان آزاده و متعهد خواست كه در اين حماسه جاويدان، حضرتش را همراهى كرده و آماده شهادت در راه خدا باشند. امام در فرازى از سخنان روشنگرانه خويش فرمود: اى مردم! مرگ بر انسانها چونان گردنبندى كه لازمه گردن دختران جوان است حتمى است، و من به ديدار نياكانم آنچنان اشتياق دارم كه يعقوب(ع) به ديدار يوسف(ع) داشت و براى من قتلگاهى معيّن گرديده است كه در آنجا به شهادت خواهم رسيد.
گويا با چشم خود مىبينم كه درندگان بيابانها(لشكريان يزيد) در سرزمينى در ميان «نواويس و «كربلا» اعضاى مرا قطعه قطعه و شكم گرسنه خود را سير مىكنند، از پيش آمدى كه با قلم تقدير نوشته شده، گريزى نيست.»
آنگاه حضرت ادامه داد:
«رضى اللّه رضانا اهل البيت، نصبر على بلائه و يوفيّنا اجور الصّابرين لن تشذّ عن رسول اللّه لحمته و هى مجموعةٌ له فى حضيرة القدس، تقرّبهم عينه و ينجزبهم وعده، من كان باذلاً فينا مهجته و موطّناً على لقاء اللّه نفسه فليرحل معنا فانّى راحلٌ مصبحاً ان شاء اللّه تعالى؛(13) رضايت خداوند رضايت ما اهل بيت است بر بلاهاى او صبر مىكنيم و پاداش صابران را خواهيم داشت پارههاى تن پيامبر(ص) از او جدا نخواهند شد و آنان در بهشت در كنار پيامبر(ص) گرد خواهند آمد. چشمان پيامبر(ص) با ديدن آنان روشن خواهد شد و توسط اهل بيتش وعده او (گسترش آيين توحيدى اسلام) تحقق خواهد يافت.
هر كسى آمادگى جان نثارى در راه ما و تقديم جان خويش را در راه خدا دارد، پس به همراه ما سفر كند كه انشاء اللّه من فردا صبح حركت خواهم كرد.»
امام حسين(ع) عشق به شهادت را در روز عاشورا در مرحله عمل نشان داد و جان خويش را در راه خدا تقديم نمود.
اين نوشته را با سخنى حكيمانه از استاد شهيد مطهرى به پايان مىبريم:
«امام حسين(ع) به واسطه شخصيت عاليقدرش، به واسطه شهادت قهرمانانهاش مالك قلبها و احساسات صدها ميليون انسان است. اگر كسانى كه بر اين مخزن عظيم و گرانقدر احساسى و روحى گمارده شدند – يعنى رهبران مذهبى – بتوانند از اين مخزن عظيم در جهت هم شكل كردن و هم رنگ كردن و هم احساس كردن روحها با روح عظيم حسينى بهرهبردارى صحيح كنند جهان اصلاح خواهد شد. راز بقاء امام حسين(ع) اين است كه نهضتش از طرفى منطقى است، بعد عقلى دارد و از ناحيه منطق حمايت مىشود و از طرف ديگر در عمق احساسات و عواطف راه يافته است.»(14) پاورقي ها:پىنوشتها: –
1 الكافى، ج 2، ص 348. 2 نهج البلاغه، خطبه 27. 3 نهج البلاغه، خطبه 182. 4 قيام و انقلاب مهدى (عج)، ص 84. 5 سوره آل عمران، آيه 169. 6 سوره آل عمران، آيه 170. 7 كنزالعمال، ج 4، ص 295. 8 نهج البلاغه، نامه 53. 9 منتهى الآمال، ج 1، ص 174. 10 اللهوف، ص 74. 11 مدينة المعاجز، ج 3، ص 484. 12 اللّهوف، ص 74. 13 شرح الاخبار مغربى، ج 3، ص 146 ؛ فرهنگ سخنان امام حسين(ع) ص 274. 14 قيام و انقلاب مهدى (ع)، ص 122.
عاشورا در آيينه كلام معصومان
تا خون شهيد كربلا مىجوشد
با ياد محرّم دل ما مىجوشد
داغ غم او، هميشه عالم سوز است
تا هست خدا خون خدا مىجوشد
عاشورا طبق نقل كلينى و ابن شهر آشوب در مناقب، و شيخ مفيد و ارشاد در روز شنبه دهم محرّم، و طبق نقل شيخ طوسى و علّامه مجلسى و سيد بن طاووس و طبرى روز دوشنبه دهم محرّم، و بر اساس گفته مرحوم سپهر در ناسخ و فرهاد ميرزا در قمقام در روز جمعه دهم محرّم سال 61 هجرى بوده است.(1)
و طبق محاسبه دانشمندان در زمان فتحعلى شاه محرّم سال 61 هجرى برابر بوده با شهريور سال 59 هجرى شمسى و بلندى روز در آن زمان سيزده ساعت و سى هشت دقيقه بوده است.(2)
امّا آن روز آن ساعات به ظاهر گذشت و تمام شد ولى آثار و عظمت عاشورا آنچنان زمين و زمان و قلبها را فتح كرده كه هر روز بيش از پيش زندهتر، پررونقتر مىدرخشد و همچنان به پيش مىرود. خالى از لطف نيست كه گوشهاى از اعترافات برخى دانشمندان را درباره عظمت عاشورا مورد اشاره قرار دهيم.
1- پروفسور ادوارد براون درباره عاشورا مىگويد:
آيا قلبى پيدا مىشود كه با شنيدن حادثه غمبار كربلا دچار غم و اندوه نگردد، حتى غير مسلمانان؟ آرى كسى نمىتواند پاكى روحى اين جنگ اسلامى را كه تحت لواى اسلام انجام گرفت انكار كند.(3)
2- عاشورا از ديدگاه دكتر ژوزف فرانسوى:
او در كتاب «اسلام و اسلاميان» مىنويسد: پس از واقعه كربلا پيروان على(ع) بر آشفته و وقت را غنيمت شمرده مشغول پيكار شدند… و عزادارى برپا كردند و كار به جايى رسيد كه شيعيان عزادارى حسين بن على(ع) را جزء مذهب خود قرار دادند و از آن زمان تاكنون به پيروى از نيّتهاى بزرگان دين كه آنها دوازده نفر از اولاد رسول(ص) مىباشند و گفتار و رفتار و كردار هر يك از آنها در رديف گفتار و كردار خدا و رسول (ص) و هم سنگ قرآن مىباشد در عزادارى امام حسين(ع) شركت كرده و رفته رفته يكى از اركان مذهب شيعه قرار گرفته است ترقيات سريع السيرى كه شيعيان در اندك مدتى كردند مىتوان گفت در دو قرن ديگر عدد آنها بر ساير فرقههاى مسلمانان بيشتر خواهد شد و علّت اين امر به واسطه عزادارى امام حسين است.
امروز در هيچ نقطه از جهان نيست كه براى نمونه حداقل دو يا سه نفر شيعه نباشند كه براى امام حسين(ع) عزادارى نمايند… بايد اعتراف كرد كه شيعيان از بذل جان و مال خود در راه مذهب و سوگوارى امام حسين دريغ نداشتهاند.»(4)
3- نظر ناپلئون بناپارت در مورد عاشورا
او مىگويد: «ما اگر وقتى كارى اجتماعى يا سياسى داشته باشيم، بايد دهها هزار كارت چاپ كرده و با چه زحماتى توسط نفراتى آن كارتها را به اشخاص داده، تازه از ده هزار، هزار نفر حاضر مىشوند و كار هم ناتمام مىماند. لكن اين مسلمانان و شيعيان با نصب يك پرچم سياه بر درب يك خانه كه مىگويند مىخواهيم براى امام حسين(ع) مجلس عزا برپا كنيم، دهها هزار نفر در ظرف دو ساعت در مجلس عزاى امام حسين(ع) بدون كارت حاضر مىشوند و تمام مسائل اجتماعى و سياسى و مذهبى خود را در آن مجلس حلّ و فصل مىنمايند.»(5)
با توجّه به اين اعتراف و آثار گرانسنگ عاشورا خوب است مرورى به روايات داشته باشيم و عظمت عاشورا را از ديدگاه معصومان باز خوانى نماييم.
1- عاشورا رمز برترى امّت پيامبر اكرم(ص)
همچنان كه پيامبر خاتم بر اديان ديگر برترى و فضيلت دارد، امّت پيامبر خاتم نيز «امت وسط» و «خيرالامم» است و در اين برترى امورى نقش دارند از جمله مسئله عاشورا است كه در روايت ذيل بدان اشاره شده است.
در حديث مناجات حضرت موسى(ع) با خداوند آمده است كه حضرت موسى به درگاه خداوند متعال عرضه داشت: پروردگارا چرا امّت محمّد(ص) را بر ساير امتها برترى دادى؟! خداوند فرمود: به خاطر ده خصلت. موسى(ع) عرض كرد: آن ده خصلت چيست تا به بنى اسرائيل دستور دهم انجام دهند؟
خطاب رسيد ان ده خصلت عبارتند از: نماز، زكات، روزه، حج، جهاد، جمعه، جماعت، قرآن، علم و عاشورا. «قال موسى يا ربّ و ما عاشوراء؟ قال: البكاء و التباكى على سبط محمّدٍ(ص) و المرثية و العزاء على مصيبة ولدالمصطفى؛موسى عرض كرد پروردگارا عاشورا چيست؟ فرمود: گريه كردن يا تباكى كردن و روضه خوانى و عزادارى بر مصيبت فرزند مصطفى(ع) است.
اى موسى! در آن زمان هيچ بندهاى نيست كه گريه يا تباكى كند در عزاى فرزند پيامبر(يعنى حسين بن على) مگر اين بهشت براى او حتمى است و هيچ بندهاى نيست كه مقدارى از مالش را در راه محبّت فرزند پيامبر(ص) انفاق كند از طريق طعام دادن يا غير آن مگر اين كه خداوند متعال در دنيا به هر درهمى هفتاد درهم به او بركت عنايت مىكند و سرانجام به فضل خدا وارد بهشت مىشود و گناهانش آمرزيده مىگردد.
به عزت و جلالم قسم «ما من رجلٍ او امرأةٍ سال و دمع عينيه فى يوم عاشوراء، قطرةً واحدةً الّا و كتب له اجر مائة شهيدٍ؛(6) كه هيچ مرد و زنى نيست كه در روز عاشورا و غير عاشورا (براى امام حسين(ع)) قطره اشكى بريزد مگر اين كه براى او ثواب صد شهيد نوشته مىشود.»
2- عاشورا و كربلا در كلام پيامبر اكرم(ص)
روايات متعددى در منابع شيعه و اهل سنّت از پيامبر اكرم(ص) درباره شهادت امام حسين(ع) و عاشوراى او نقل شده است كه فقط به يك روايت از طريق اهل سنّت اكتفا مىكنيم عايشه مىگويد: «روزى جبرئيل بر رسول خدا(ص) نازل شد و به آن حضرت وحى نمود حسين نزد پيامبر(ص) وارد شد و از شانه و پشت آن جناب بالا مىرفت و بازى مىكرد. جبرئيل گفت: «يا محمّد! انّ امّتك ستفتّن بعدك و يقتل ابنك هذا من بعدك؛ اى محمد! به زودى امّت تو فتنه مىكنند و اين فرزند كوچك تو را پس از تو خواهند كشت آنگاه جبرييل دست برد و خاك سفيد رنگى آورد و گفت فرزندت در اين سرزمين كه نام آن «طف» است كشته مىشود پس از آنكه جبرئيل از نزد رسول خدا(ص) رفت، آن حضرت در حالى كه خاك را در دست داشت و گريه مىكرد بر گروهى از يارانش كه ابوبكر، عمر، على(ع)(7)، حذيفه، و عمار و ابوذر در بين آنها حضور داشتند وارد شدند و فرمود: «اخبرنى جبرئيل ان ابنى الحسين يقتل بعدى بارض الطف و جائنى بهذه التّربة فاخبرنى انّ فيها مضجعه؛ جبرئيل به من خبر داده است كه فرزندم حسين پس از من در سرزمينى به نام طف كشته مىشود و اين خاك را به من نشان داده كه محل شهادت و قبر او در اين خاك خواهد بود.»(8)
3- گريه على(ع) بر كربلا و عاشورا
روايات متعددى از اميرمؤمنان نقل شده است در مورد كربلا و عاشورا، تنها در منابع اهل سنّت از عبداللّه بن نجى، اصبغ بن نباته شعبى و… رواياتى در اين زمينه نقل شده است. از جمله ابن عباس مىگويد: «همراه على(ع) در جنگ صفين از سرزمين نينوا گذشتيم به من فرمود: اى ابن عباس آيا اين سرزمين را مىشناسى؟ عرض كردم خير اى اميرمؤمنان حضرت فرمود: اگر مانند من آن را مىشناختى از اينجا عبور نمىكردى مگر آن كه مانند من مىگريستى آنگاه شروع به گريه كرد تا آنجا كه اشك محاسن (مبارك) حضرت را فرا گرفت و بر سينه مباركشان جارى شد. ما نيز با آن حضرت گريستيم. حضرت على(ع) فرمود: شگفتا ما را با آل ابوسفيان و آل حرب و حزب شيطان و اولياى كفر، چه كار! در همين حال فرمود: «صبراً يا اباعبداللّه…» اى اباعبداللّه (الحسين) صبر و مقاومت كن. آنگاه بسيار گريست و ما نيز با او گريستيم تا آنجا كه حضرت به صورت به زمين افتاد و از هوش رفت».(9)
4- عاشورا از نگاه امام حسن(ع)
بعد از شهادت حمزه سيدالشهدا رسم بر اين بود كه در مدينه در هر عزادارى اوّل براى حمزه سيدالشهداء گريه مىكردند، اين رسم ادامه داشت تا امام حسين(ع) به شهادت رسيد، از آن به بعد مردم براى آن حضرت گريه مىكردند، امّا امام حسن مجتبى(ع) در سختترين لحظه مصيبت خويش هنوز امام حسين(ع) به شهادت نرسيده به ياد عاشوراى آن حضرت گريست.
ابن نما مىگويد: امام حسن مجتبى(ع) در بستر بيمارى قرار گرفته بود. حسين بن على(ع) براى عيادت برادر آمد، وقتى وارد اطاق شد و برادرش را در تب و تاب ديد بنا كرد گريه كردن امام مجتبى(ع) فرمود: براى چه گريه مىكنى؟! اظهار داشت برادرم! چرا گريه نكنم و حال آن كه شما را مسموم و مرا بى برادر كردهاند.
امام مجتبى(ع) فرمود: برادرم مرا به زهر مىكشند در حالى كه تمام وسائل حاضر است (آب بخواهم آماده است، شيربخواهم آماده است و… برادران و خواهران همگى اطراف من جمعند) اما «لايوم كيومك يا اباعبداللّه» هيچ روزى مانند روز (عاشوراى) تو نيست روزى كه سى هزار نفر از كسانى كه خود را امّت جدّمان مىدانند تو را محاصره مىكنند و بر كشتن تو همّت مىگمارند تا تو را بكشند و خونت را بريزند و زن و فرزندانت را اسير نمايند، و مال و اموالت را به غارت برند، در اين هنگام لعنت خدا بر بنى اميّه روا گردد و آسمان و زمين و حيوانات دريايى و صحرايى بر تو خواهند گريست.
5 – عاشورا از نظر امام سجاد(ع)
حضرت سجاد(ع) كه خود از نزديك شاهد حوادث عاشوراء بود هرگز آن را فراموش نكرد و تا آخر عمر براى حوادث آن اشك ريخت و ديگران را نيز تشويق مىكرد، هرگاه چشمش به غذا و آب مىافتاد گريه مىكرد. روزى يكى از خدمتگذاران آن حضرت عرض كرد: آيا هنوز زمان پايان حزن و اندوه شما فرا نرسيده است. فرمود: واى بر تو! يعقوب داراى دوازده فرزند بود خداوند يكى از آنان را از جلوى چشمش دور و پنهان كرد. چشمان يعقوب از اندوه سفيد شد در حالى كه يوسف زنده بود. امّا من در جلو چشمانم شاهد بودم كه پدرم،برادرم، عمويم هفده تن از اهلبيتم و گروهى از ياران پدرم را به قتل رساندند، و سرهايشان را از تن جدا كردند آنوقت چگونه اندوه من به پايان برسد.(10) علاوه بر آن در كربلا ناموس اهلبيت به اسارت رفت كه اين داغ را هرگز نمىشود فراموش كرد.
و همچنين نقل شده است كه امام سجّاد(ع) به عبيداللّه بن عباس بن على نگاه كرد و اشكش جارى شد سپس فرمود: «هيچ روزى سختتر از روز احد براى رسول (ص) نبود كه در آن روز عمويش حضرت حمزه، شير خدا و شير رسول خدا(ص) كشته شد و بعد از آن روزى سختتر از روز موته نبود كه پسرعمويش جعفر بن ابى طالب كشته شد.
سپس فرمود: هيچ روزى مثل (روز عاشورا) روز امام حسين(ع) نيست (چرا كه) سى هزار نفر كه به گمان خود امّت پيغمبر(ص) بودند، جمع شدند و هر يك قربةً الى اللّه براى كشتن پسر پيغمبر(ص) خود را آماده كرده بودند، در حالى كه آن حضرت آنها را نصيحت و موعظه كرد، امّا نصيحتپذير نشدند تا اين كه او را از راه دشمنى، مظلومانه كشتند.»(11)
و در ماه مبارك رمضان نيز حضرت هنگام افطار به ياد روز عاشورا مىافتاد و مىفرمود: «وا كربلا واكربلا» و اين جمله را همواره تكرار مىكرد كه «كشته شد پسر رسول خدا در حالى كه خايف بود! كشته شد پسر رسول خدا در حالى كه تشنه بود» اين جملات را آنقدر تكرار مىكرد و گريه مىكرد كه لباسش بر اثر اشك خيس مىشد.(12)
6- عاشورا از نگاه امام باقر(ع)
وضعيت استبدادى حاكمان بنى اميّه باعث شده بود كه در دوران امام باقر(ع) به صورت علنى از عاشورا تجليل نشود، بلكه مجبور بودند مجالس عزادارى و گراميداشت عاشورا را در خفا و با حضور افراد خاصّى برگزار نمايند. آن حضرت از شعراى آن زمان از جمله كميت بن زيد اسدى (م 126 ه.ق) دعوت مىگرفت تا اشعارى در عزا و مصائب اهل بيت بخواند.
مالك جهنى مىگويد: امام باقر(ع) درباره عاشورا فرمود: در روز عاشورا براى امام حسين(ع) مجلس عزا برپا نموده و بر مصائب آن حضرت همواره با اعضاى خانواده گريه كنيد و در اين جهت غم و اندوه خود را آشكار نماييد و در ديدار با يكديگر تعزيت بگوئيد( به اين صورت): «اعظم اللّه اجورنا بمصابنا بالحسين(ع) و جعلنا و ايّاكم من الطّالبين بثاره مع وليّه الامام المهدى من آل محمّد(ص)؛ هر كس اين عمل را انجام دهد براى او در نزد خدا ثواب دوهزار حج و عمره و جهاد در ركاب رسول خدا و امامان راشدين ضمانت مىكنم.»(13)
در يكى از مجالس عزا با حضور امام باقر(ع) كميت شعر مىخواند تا رسيد به اين بيت:
«و قتيل بالطّف غودرمنه
بين غوغاء امّةٍ و طعامٍ»
امام باقر(ع) گريه زيادى كرد و آنگاه فرمود: «اگر سرمايهاى داشتم در پاداش اين شعر كميت به او مىبخشيديم امّا جزاى تو همان دعايى است كه رسول خدا(ص) درباره حسان بن ثابت شاعر معروف صدر اسلام فرمودند كه همواره به خاطر دفاع از ما اهل بيت مورد تأييدات فرشته روح القدس خواهى بود.»(14)
و در حديث ديگرى از آن حضرت نقل شده است كه «پدرم امام زين العابدين هرگاه محرّم فرا مىرسيد كسى او را خندان نمىديد و پيوسته در غم و اندوه بود تا روز عاشورا و وقتى كه عاشورا فرا مىرسيد آن روز، روز مصيبت و گريه و غم و اندوهش بود.»(15)
امام به علقمه فرمود: «تا مىتوانى در آن روز(عاشورا) براى رفع نياز خود از منزل خارج مشو چرا كه روز نحسى است و خواسته انسان برآورده نمىشود. و اگر هم برآورده شود در آن خير و بركتى نخواهد بود و نيز در اين روز براى منزل خود غذا ذخيره نكن، كه اگر ذخيره كردى خير و بركتى نخواهد داشت.»(16)
شيخ طوسى مىگويد امام باقر(ع) وظيفه ما را در روز عاشورا چنين بيان مىكند: «كسى كه دور (از كربلا) قرار دارد (جهت زيارت) كافى است كه به سوى كربلا اشاره نمايد و سلام و درود بفرستد و در دعا و نفرين كشندگان شهداى كربلا بكوشد، آنگاه دو ركعت نماز بپا دارد بايد اين اعمال را پيش از زوال خورشيد انجام دهد و سپس از آن اهل خانه را جمع كند و مجلس عزا برگزار نمايد و بر آن حضرت همگى بگريند.»
7- عاشورا از ديدگاه امام صادق(ع)
امام صادق(ع) درباره اهميت عاشورا ترويج و تبليغ آن، عزادارى و گريه در آن سخنان فراوانى دارد كه به نمونههايى اشاره مىشود:
عبداللّه بن سنان مىگويد: روز عاشورا خدمت امام صادق(ع) رسيدم در حالى كه آن بزرگوار را در حالتى از غم و اندوه مشاهده كردم كه اشك از چشمان مباركش مانند مرواريد جارى بود عرض كردم يابن رسول اللّه، خداوند چشمان شما را نگرياند، براى چه گريه مىكنيد؟! فرمود: آيا از اهمّيت امروز غافلى؟ و نمىدانى كه در چنين روزى چه گذشته عرض كرد: اى آقاى من درباره روزه امروز چه مىفرماييد؟ فرمود: امروز را بدون نيّت روزه بدار ولى به آخر نرسان يعنى يك ساعت به غروب مانده با آب افطار كن، چون در اين وقت، جنگ از آل رسول برطرف شد و آن فتنه بزرگ فرو نشست… راوى مىگويد: پس از بيان مطالب (فوق) امام صادق(ع) سخت گريست كه محاسن شريفشتر شد.(17)
و همچنين عبداللّه بن فضل هاشمى مىگويد: بر امام صادق(ع) وارد شدم و عرض كردم، يابن رسول اللّه چرا روز عاشورا را روز حزن و اندوه و گريه ناميدهاند؟ و اهميتى كه براى عزادارى امام حسين(ع) در اين روز وارد شده، در روز رحلت پيامبر اكرم(ص) و على(ع) و فاطمه زهرا(س) و امام حسن مجتبى(ع) چنين اهميتى وجود ندارد؟ حضرت فرمود: «انّ يوم الحسين(ع) اعظم مصيبةً من جميع ساير الايّام ؛ براستى كه روز شهادت امام حسين(ع) از همه روزها بزرگتر است».
اى عبداللّه بدان كه «آل عبا» پنج تن بودند و زمانى كه پيامبر اكرم(ص) از دنيا رفت، مردم خود را به چهارنفر (باقى مانده) تسلّى مىدادند و چون فاطمه زهرا شهيد شد، مردم به ديدار اميرالمؤمنين و حسن و حسين(ع) دل خوش بودند. و هنگامى كه على(ع) به شهادت رسيد، دل گرمى مردم به امام حسن و امام حسين(ع) بود. و بعد از شهادت امام حسن(ع) مردم به وجود امام حسين(ع) دلشاد بودند، ولى هنگامى كه امام حسين(ع) به شهادت رسيد. گويا پنج تن «آل عبا» در آن روز يكباره شهيد شدند، زيرا امام حسين(ع) يادگار همه آنان بود، از اين جهت عظمت سوگوارى او بيشتر است.(18)
و زينب (س) نيز در روز عاشورا به همين مطلب اشاره كرد آنگاه كه فرمود: «اليوم مات جدّى و ابى و امّى و اخى ؛ امروز (با شهادت امام حسين(ع)) جدّم (رسول خدا)، پدرم (على(ع)) و مادرم(زهرا) و برادرم (حسن(ع)) از دنيا رفتند.»
و همين طور از زيد شحام نقل شده است كه «همراه جماعتى از اهل كوفه در خدمت امام صادق(ع) بوديم يكى از شعراى عرب به نام جعفر بن عفال وارد شد. آن حضرت او را احترام نمود و در نزديك خود جاى داد. آنگاه فرمود: اى جعفر! عرض كرد لبيك! به فدايت گردم فرمودند: به من گفتهاند كه تو اشعار نيكى درباره حسين(ع) سرودهاى عرض كرد: آرى. فرمود: اشعار خود را بخوان او شعرى خواند و امام و اطرافيان مىگريستند. به گونهاى كه قطرات اشك بر صورت و محاسن آن حضرت جارى بود سپس حضرت فرمودند: اى جعفر! فرشتگان الهى حضور دارند و صداى تو را شنيدند و چنان كه ماگريه كرديم، آنها نيز گريه كردند، بلكه بيشتر از آن. خداوند در اين براى تو بهشت را واجب كرده و تو را ببخشد.»(19)
8 – اهميّت عاشورا از نگاه امام هفتم(ع)
دوران امام كاظم(ع) دوران فشار و مراقبت بنى عباس بود از اين رو آن حضرت بيشتر زندگى خود را در زندان سپرى كرد. عزاداريها رونق و نمودى نداشت، با اين حال با فرا رسيدن ايّام عاشورا آن حضرت محزون و غمناك بود و آن روز را روز غم و اندوه مىدانست. امام رضا(ع) مىفرمايد: «با فرا رسيدن ماه محرّم پدرم موسى بن جعفر(ع) با چهره خندان ديده نمىشد و حزن و اندوه سراسر وجودش را فرا مىگرفت «فاذا كان اليوم العاشر منه كان ذلك اليوم، يوم مصيبته و حزنه و بكائه؛(20) آن روز روز مصيبت، اندوه وگريه آن حضرت بود.»
9- اهميت عاشورا از نگاه امام هشتم(ع)
امام رضا(ع) فرمودند: «هر كس روز عاشورا به دنبال انجام كارها و حوائجش نرود، خداوند حوائج دنيا و آخرت او را برآورده مىسازد و نيز اگر كسى روز عاشورا را روز حزن و اندوه قرار دهد، خداوند عزّ و جلّ روز قيامت را روز شادى و سرورش قرار خواهد داد و در بهشت چشمانش به ديدار ما روشن خواهد شد. ليكن اگر كسى روز عاشورا را روز بركت و كسب و كار قرار دهد و براى خان اش چيزى در آن روز ذخيره كند آنچه ذخيره كرده بركت نخواهد داشت.»(21)
دعبل خزاعى از شعراى بزرگ و علاقمند به اهل بيت پيامبر(ص) است وى در سال 198 در شهر مرو به خدمت امام رضا(ع) رسيد. او مىگويد: در شهر مرو بر آقايم على بن موسى الرضاء وارد شدم در حالى كه ياران آن حضرت پيرامون او نشسته بودند حزن و اندوه از چهره امام پيدا بود. با ورود من فرمود: خوشا بحالت اى دعبل كه ما را به وسيله دست و زبانت يارى مىنمايى! آنگاه مرا احترام نموده و در نزد خود جاى داد، فرمود: دوست دارم كه براى من شعر بگويى، اين روزها، روز حزن و اندوه ما اهل بيت(ع) و روز شادى دشمنان ما بويژه بنى اميّه است. پس از آن حضرت رضا(ع) پردهاى را جهت حضور خانواده در مصيبت جدّشان حسين(ع) آويزان كرد و به من فرمود: اى دعبل مرثيه سرايى كن. تا تو زنده هستى ياور و ستايشگر اهل بيت پيامبر(ص) خواهى بود! آنگاه گريستم به گونهاى كه قطرات اشك بر صورت جارى شد و اين شعر را سرودم:
افاطم لو خلت الحسين مجدلا
و قدمات مات عطشاناً بشط الفرات
امام رضا(ع) و خانواده و فرزندان آن حضرت به شدّت گريستند.»(22)
10 – امام جواد، امام هادى، امام حسن عسكرى (ع) و امان زمان (عج) و عزادارى بر حسين عليه السلام
در عصر امام جواد(ع) عزادارى براى امام حسين(ع) به صورتى آشكار در منازل علويان برگزار مىشد، امّا پس از معتصم عباسى جانشينان وى از اقامه عزادارى و حتّى از زيارت قبور امامان و شهداى كربلا به شدّت جلوگيرى مىكردند.
امام هادى(ع) در محيط خفقان آور زندگى مىكرد و متوكل عباسى – حاكم وقت – دشمنى خاصى با امام و شيعيان آن حضرت داشت، وى به اندازهاى در زشتكارى پيش رفت كه قبر امام حسين(ع) را ويران ساخت و آثار آن را از بين برد.(23)
ابوالفرج اصفهانى مىگويد: «متوكل نسبت به خاندان ابوطالب بسيار سخت گير بود و به شدّت از رفتار و اعمال علويان مراقبت مىكرد، بغض و كينه فراوانى از ايشان در سينه داشت و بر اين اساس تهمتهاى ناروايى به آنان نسبت مىداد.
سختگيرى متوكل به جايى رسيد كه هيچ يك از خلفاى پيشين به اندازه وى تندروى نكرده بودند و به دستور او قبر امام حسين(ع) را تخريب كردند به طورى كه هيچ آثارى از آن بر جاى نماند و پاسگاههايى در مسير قبر آن حضرت قرار داده بود تا هر كس را كه به زيارت آن حضرت مىرود دستگير و مجازات نمايند.»(24)
اين وضعيت تا عصر امامت امام حسن عسكرى(ع) استمرار داشت امّا شيعيان و علويان هرگز ترس به خود راه ندادند و همواره در طول تاريخ با ستمگران اموى و عباسى مبارزه خواه از دل مبارزه مثبت و يا منفى، از راه زيارت قبور و نفرين بر كشندگان آنان يا از راه عزادارى و گريه بر مظلوميت شهيدان به ويژه شهداى كربلا.
بى شك امام زمان(عج) سيره پدران بزرگوار خود را در راه بزرگداشت عاشورا استمرار بخشيده و بر جدّ بزرگوارش حسين بن على(ع) شب و روز گريه مىكند، چنان كه در زيارت ناحيه مقدسه آمده است: «لاندبنك صباحاً و مساءً ولابكين عليك بدل الدموع دماً؛ (25) هر صبحگاه و شامگاه بر تو (اى جدّ بزرگوار) مىگريم و (اگر اشكم تمام شود) بدل اشك خون از چشمانم جارى مىشود.» سخن را با اشعارى درباره عاشوراى حسين(ع) به پايان مىبريم.
بگرييم
بيا بر روز عاشورا بگرييم
بر آن وادى بر آن صحرا بگرييم
بيا بر سرزمين آتش و خون
بر آن طفلان بى بابا بگرييم
بيا بر لالههاى سرخ پرپر
زجور كينه اعداء بگرييم
بيا آن روز را باور نماييم
كه بى آبى كند غوغا بگرييم
بيا ياد آوريم از سرو ليلا
كه افتاد از جفا از پا بگرييم
بيا از ديدگان ريزيم الماس
بر عباس آن مه بطحا بگرييم
بيا بر قاسم آن دلداده عشق
بر آن نوباوه زهرا بگرييم
به عطشان بودن شش ماهه طفلى
كز او نايد برون آوا بگرييم
به ميدان رفتن و برگشتن شه
وداع آخر مولا بگرييم
بيا از صبح تا شب شام تا صبح
فرات و دجله و دريا بگرييم(26) پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. آشنايى با حسين (ع) ميرزا باقر زمرهاى، قم، نامدار، 1382، ص 221 و نهضت حسينى، ج 1، ص 23. 2. همان، ص 221 و الوقايع و الحوادث، ج 2، ص 260. 3. همان، ص 64. 4. همان، ص 66، و شهيد كربلا، ج دوم، ص 224 – 227. 5. دفاع از حسين شهيد، ص 476 و آشنايى با حسين(ع)، همان، ص 67. 6. ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسائل بيروت، مؤسسة آل البيت، سوم 1411، ص 318 – 319 روايت 14 و ر ك معالى السبطين، ص 143. 7. توجه كنيد ترتيب افراد توسط عائشه بيان شده است. 8. مجمع الزوايد، ابوبكر هيثمى، ج 9، ص 188 باب مناقب حسين بن على(ع)، كنزالعمال، ج 6، ص 223 ؛ اعلام النبوه مامروى، ص 83، الصواعق المحرقه، ابن حجر، ص 192، مقتل خوارزمى، ج 1، ص 159. 9. همان، (مقتل) ص 162 تذكرة الخواص ابن جوزى، ص 225 و كتاب صفين، نصربن مزاحم، ص 58. 10. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 180 فصل فى كرعه و حبره و بكائه . 11. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 298. 12. مناقب شهر آشوب، ج 4، ص 180. 13. كامل الزيارات، ص 174، باب 71، ثواب من زار الحسين فى يوم العاشورا، و مصباح المتهجد، ص 731. 14. مصباح المتهجد، ص 713. 15. همان، ص 731. 16. بحارالانوار، ج 44، ص 283. 17. مصباح شيخ طوسى، ص 724. 18. بحارالانوار، همان، ج 44، ص 269. 19. بحارالانوار، ج 44، ص 284 و تاريخ النياحة على الحسين(ع)، ص 160. 20. بحارالانوار، ج 44، ص 284 – 283 و امالى صدوق، مجلس 27. 21. عيون اخبار الرضا به نقل از آشنايى با قبله هفتم، امام هشتم، ص 69 و آشنايى با حسين، ص 220. 22. بحارالانوار، ج 45، ص 257، تاريخ النياحة على الحسين(ع)، ص 164. 23. كامل ابن اثير، ج 5، ص 287، و زندگى تحليلى پيشوايان ما، ص 256. 24. مقاتل الطالبين، ابوالفرج اصفهانى، ص 478. 25. بحارالانوار، ج 98، ص 320. 26. سيد محمد سراج زاده، گلبرگ عشق 7 ص 275.
پرسه بر سالار
السلام عليك يا ابا عبداللّه الحسين(ع)
«بازنمايى دقايقى از ظهر روز عاشورا»
تابستان سال 61 هجرى قمرى است. بيابانى به نام كربلا. روز از نيمه گذشته است. از صبح جنگى نابرابر بين سپاه حق با سپاه باطل در جريان بوده است. ديگر صداى چكاچك شمشيرها به گوش نمىرسد. اما اسبهاى بىصاحب با شيهه سوزناك خود ولولهاى برپا كردهاند.
تعدادى از بدنهاى پاره پاره و خون آلود شهيدان در نزديك خيمهگاه رديف شدهاند در حالى كه قطعاتى از اعضاى بدن آنها هنوز در ميدان برجاى مانده است. گروهى ديگر هنوز در ميدان و روى خاكهايى كه با سم اسبان شخم زده شدهاند، افتادهاند. نه فرصت و مجالى فراهم شده و نه كسى باقى مانده است كه جسد پاره پاره يا نيمه جان ياران اباعبداللّه الحسين(ع) را به خارج از محوطه معركه انتقال دهد. اجسادى نيز به دليل از هم پاشيدگى قابل انتقال نيستند. گاهگاهى صداى خرخر گلوهاى بريده و نالههاى دردناك از دور و نزديك شنيده مىشود.
اما ديگر اللّه اكبرهاى عباس بگوش نمىرسد. از هم آورد طلبيها و رجزخوانيهاى على اكبر خبرى نيست. على اصغر از بى شيرى و تشنگى بىتابى نمىكند. قاسم آرام گرفته است. عبداللّه چشم و دم فرو بسته است. حسين، خسته، داغ ديده، تنها و بىياور مانده است. كودكان حرم، ديگر طلب آب نمىكنند. با شنيدن هر خبر مرگى، تاب و توان خويش را بيشتر از كف دادهاند. هر يك به گوشهاى از چادر خزيده و زانوى غم در بغل گرفتهاند. همچون بيد بدنشان مىلرزد، گويا در آن بيابان سوزان، سرما بر آنان مستولى گشته است.
با آن خداحافظى دردناك حسين(ع) از همه اهل حرم، اميدى به بازگشت پير و مرادشان ندارند اضطراب و نگرانى لحظه به لحظه بيشتر و بيشتر مىشود.
آيا حسين(ع) زنده باز خواهد گشت؟ آيا دوباره لطافت و صفاى دست مولايشان بر سر يتيمى خويش احساس خواهند كرد؟ همه اهل حرم، داغ از دست دادن پدر و برادر و فرزند خويش را فراموش كردهاند. همه به حسين(ع) مىانديشند. زمين و زمان براى سلامتى او، دست به دعا برداشتهاند.
اى شمشيرها چه مىشود كه شما نيز مثل كارد حضرت ابراهيم بر گلوى اسماعيل كند شويد و رگهاى گلوى حسين را نبريد؟
اى ابرها، همچنان كه در مسجد غمامه بر سر رسول خدا(ص) سايه گسترانديد، بيائيد و بربالاى ابدان شهدا و بدن خسته حسين و كودكانش سايه افكنيد و كمى از سوز تشنگى اطفال بكاهيد.
اى خورشيد، چرا همچون آتشى كه بر ابراهيم سرد شد، از داغى تابش خود نمىكاهى؟
اى مرغان آسمان، چرا ابابيل نمىشويد و پيل سواران يزيدى را از پاى در نمىآوريد؟
اى بادها چرا طوفان نمىشويد و بناى كاخ ستم را ويران نمىكنيد؟
اى زمين چرا به لرزه در نمىآيى؟
اى كوهها چرا فرو نمىريزيد؟
اى آسمان چرا دكاً دكا نمىگرديد؟
اى ابرها چرا نمىگرييد و با اشك خويش زمين تفتيده كربلا را براى اطفال، نمناك نمىكنيد؟
اى ملائكة المسومين، چرا همانطورى كه رسول خدا(ص) را در جنگ بدر يارى كرديد به يارى پسر رسول خدا(ص) نمىشتابيد؟
اى كشتهها، آهاى ياران حسين، اى عباس، اى على اكبر، قاسم، جعفر، عون، حر، عوسجه چرا مثل اصحاب كهف دوباره زنده نمىشويد و سيد پير و دلشكسته را يارى نمىكنيد؟
آخر حسين وارث آدم است، حسين وارث ابراهيم خليل و موساى كليم است.
كاش آن زمان سرداق گردون نگون شدى
وين خرگه بلند ستون بى ستون شدى
كاش آن زمان درآمدى از كوه تا به كوه
سيل سيه كه روى زمين قيرگون شدى
معجزه عاشورايى
اما گويا اين بار خداوند مىخواهد معجزهاش را به گونهاى ديگر به رخ جهانيان بكشد. اين بار حفظ دينش نه با گلستان شدن آتش، اژدها شدن عصا، دو شقه شدن رود نيل، تكلم آتش در كوى طور و شكافته شدن خانه كعبه نشان دهد، بلكه مىخواهد، با نمايش ايثار، ارث و فداكارى همه انبياء و صبر و استقامت عصاره خلقت، معجزه كند. تأثير معجزه همه انبياء و اولياء محدود به همان زمان و مكان بوده است و تعداد افرادى كه تحت تأثير آن آيت الهى قرار گرفتهاند بسيار اندك بودهاند و چه بسا پس از مدتى همانها نيز منكر گشتهاند. اما معجزه عاشورايى خداوند، از آدم تا خاتم نقش آفرين بوده و هست، معجزه عاشورايى از سنخ نبوت خاتم(ص) است و بايد تا قيام قائم (عج) گرمابخش حيات بشر باشد.
اينك امر الهى بر اين قرار گرفته است كه، فتبارك اللّه احسن الخالقين را به عينه، به جن و انس بنماياند. آن دست مريزادى كه خداوند به خويش گفت، براى منكرين اثبات نمايد. خداوند مىخواهد، معجزه ولايت پذيرى بنى آدم را بر ملائك نمايان سازد.تأثير خون، اين درّه نادره را بر سرنوشت بشر به رخ جهانيان بكشد و حسين به نمايندگى از انسان، اين بار امانت را بر دوش گرفته است…
اما ناگهان صداى شيهه ذوالجناح، همه را متوجه خود مىكند و از جا بر مىخيزند. زانوانشان توان و رمقى ديگر مىيابند. نور اميد به خيمهها تابيدن مىگيرد. داغ عزيزان فراموش مىشود.
خدايا شكر، خدا شكر… حسين سالم برگشته است، دوباره مىتوانيم چهره آرام و مهربان او را ببينيم. دوباره زينب را در حال ايستاده مقابل برادر خواهيم ديد، آخر بعد از وداع با برادر، زينب دست به زانو راه مىرود، نماز نشسته مىخواند. همه حتى زينب از حرم بيرون مىروند و به طرف ذوالجناح خيز برمى دارند.
اما…اما خدايا چه مىبينند؟ ذوالجناح بى حسين برگشته است. ذوالجناح تنهاست، ذوالجناح خونين است، ذوالجناح شرمگين است.
ذوالجناح…ذوالجناح؟…نكند؟…نكند؟…زبانم لال…
نحر خورشيد
اضطراب و نگرانى و دلشوره همه اهل حرم را فرا گرفته است. براى اطلاع از سرنوشت سالار شهيدان به بالاى تل زينبيه مىروند آن مكان به خوبى بر قتلگاه مشرف است. فاصله تل تا قتلگاه به حدى است كه همه حوادث قابل مشاهده و غالب سخنان قابل شنيدن است.
آنچه در برابر ديدگانشان در حال وقوع هست، باور كردنى نيست. زاده رسول خدا(ص)، نيم خيز در گودالى نشسته است. كتفش بر اثر ضربت شمشير زرعه بن شريك، شكافته شده و دهان باز كرده است.
بيش از سيصد زخم عميق بر بدنش وارد شده است تمام لباس عين شيله سرخ سرخ است. تعداد بى شمارى نيزه و تير در بدن مباركش فرو رفته است.
عبداللّه، اين كودك امام حسن(ع) كه روى تل ايستاده است تاب ديدن حال عمو را ندارد. به طرف قتلگاه خيز برمىدارد. زينب تلاش مىكند مانع رفتن او به ميدان شود. حسين(ع) از خواهر مىخواهد جلو عبداللّه را بگيرد. اما او خود را از دست عمه مىرهاند و خود را به عمو مىرساند. دست در گردن مجروح و خونين عمو مىاندازد. مىبيند ابجز بن كعب شمشير به دست به قصد وارد كردن ضربهاى ديگر به حسين(ع) نزديك مىشود. به هنگام فرود آمدن ضربه، دست خود را حايل مىكند. دست كوچكش از شدت ضربه قطع مىشود و از پوست آويزان مىگردد. حسين(ع) برادر زاده را در آغوش مىگيرد. خون از دست قلم شدهاش فوران مىكند. تيرها پشت سر هم بر بدن عمو و برادر زاده اصابت مىكند و عبداللّه پس از لختى در آغوش عمو آرام مىگيرد. حسين(ع) او را بر روى خاك پا به قبله مىخواباند…
حسين(ع) همچنان مقاومت مىكند. در حال نشسته نيز با شمشير از خود دفاع مىكند. ظالمى به ناگاه از دور سنگى بر پيشانى مباركش مىكوبد. خون جستن مىكند و بر چهره مبارك جارى مىشود. جلو چشمانش پرده مىشود. پيراهن را بالا مىزند تا خون از چهره پاك كند. حرمله، كه منتظر فرصت است تيرى سه شعبه و زهرآلود به سينه مبارك مىزند. تير سينه را مىشكافد و از پشت شانه خارج مىشود. حسين تلاش مىكند تير را از سينه بيرون بكشد. اما پرههاى تير مانع خروج مىشود. خم مىشود و با زحمت تير را از پشت خارج مىسازد. خون فواره مىزند و صداى حزين در فضا مىپيچد، بسم اللّه و باللّه و على ملة رسول اللّه، ديگر تاب نشستن نيز ندارد. به زمين مىافتد. روبه قبله مىخوابد. برجستگىهاى سطح زمين مانع ديد او مىشوند، ديگر نمىتواند خيمه گاه را ببيند. دلشوره تمام وجودش را فرا مىگيرد، در حال احتضار نيز نگران اهل حرم است، با دستان لرزانش مقدارى خاك را جمع مىكند تا سرش در موضعى بالاتر قرار دهد. با يكى از دو چشم، شبحى از خيمه را مىتواند ببيند، خيالش راحتتر مىشود. لختى نمىگذرد كه سواران عمر سعد به سوى خيمه هجوم مىبرند. ناگهان غيرت اللّه تمام نيروى باقيمانده خويش را در توان و صداى خويش جمع مىكند، نيم خيز مىشود و بر سر مهاجمان فرياد مىزند.
مهاجمان به خيال اينكه امام هنوز زنده است، سراسيمه از خيمهها دور مىشوند و پا به فرار مىگذارند. حسين بى حال بر زمين مىافتد، اما ميزان خونى كه در هر بازدم به بيرون فوران مىكند كم و كمتر مىشود و فاصله بين نفسها نيز طولانىتر مىشود. شمر بن ذى الجوشن، لشكريان خويش را نهيب مىزند كه «چرا كار حسين را يكسره نمىكنيد؟» سپاهيان از همديگر سبقت مىگيرند و به طرف بدن نيمه جان و بىرمق حسين خيز بر مىدارند.
حصين بن تمين، تير به دهان مباركش مىزند. ابو ايوب غنوى، سر نيزه بر حلقوم شريفش مىكوبد. زرعة بن شريك با ضربت شمشير مچ دست او را قطع مىكند. سنان بن انس، با سنگدلى بالاى سر حسين مىآيد و نيزه خود را چندين بار در سينه و گردن او فرو كرده و بيرون مىآورد.
عمر سعد،به مردى كه در كنارش ايستاده دستور مىدهد كه، «از اسب پياده شو و برو و حسين را راحت كن».
اما خولى بن يزيد، بر او سبقت مىگيرد و با شتاب به سوى حسين مىرود. همين كه مىخواهد سر حسين را جدا كند، رعشهاى بر بدنش مىافتد و پا به فرار مىگذارد. سنان بن انس، مىخواهد كار خولى را پى بگيرد. با قساوت تمام روى سينه امام مىنشيند تا سر از بدن جدا كند. اما چشمان نافذ امام، جرئت اين كار را از او مىگيرد، هراسان بر مىخيزد و از صحنه خارج مىشود.
اين بار شمر خود به قتلگاه مىآيد. براى درامان ماندن از تأثير شرم و حياء و يا ترس و دلهره ناشى از چشمان امام، بدن بىرمق حسين(ع) را به پشت برمىگرداند. شمشير را از قفا بر گردن فرزند زهرا(س) مىگذارد و مثل اره بر گردن مىكشد. لايه اوليه پوست گردن را مىشكافد. ولى هرچه بر گردن مىكشد، نمىبرد. روى زانوها مىنشيندو با دو دست، دو طرف شمشير را مىگيرد و فشار مىدهد از شدت فشار استخوان گردن را مىشكند و با كشيدن سر، پوست و گوشت باقى مانده را از بدن جدا مىكند.
هلال بن نافع، از سپاهيان عمرسعد مىگويد:
دلم از تشنگى و مظلوميت فرزند رسول خدا(ص) به رحم آمد. رفتم تا در دم آخر جرعهاى آب براى حسين بياورم. هنگام بازگشت ديدم شمر هراسان و لرزان در حالى كه تلو تلو مىخورد پنجه در موهاى سر بريدهاى كرده كه هنوز از رگهاى گلوى او خون مىچكد و به طرف ابن سعد در حركت است. رو به من كرد و گفت: هلال ديگر به آب نيازى نيست، من او را سيراب كردم….(2)
خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد
بنياد صبر و خانه طاقت خراب شد
خاموش محتشم كه از اين حرف سوزناك
مرغ هوا و ماهى دريا كباب شد
خاموش محتشم كه از اين شعر خونچكان
در ديده اشك مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم كه از اين نظم گريه خيز
روى زمين به اشك جگرگون كباب شد(3)
و سيلعم الذين ظلموا اىّ منقلب ينقلبون پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. در جنوب ايران به مراسم عزادارى و شيون و زارى گفته مىشود. 2. در نگارش متن فوق از منابع زير استفاده شده است: مقتل ابن مخنف، ترجمه جواد سليمانى، لهوف (الملهوف على قتلى الطفوف) سيد بن طاووس. ترجمه سيد ابوالحسن ميرابوطالبى. 3. اشعار از محتشم كاشانى.
منشأ حق و تكليف
##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##
يكى از مسائل مهم در مباحث حق و تكليف. مسئله منشأ و منابع حق و تكليف است به اين معنا كه منبع و سرچشمه حق و تكليف چيست. آيا منبع حقوق انسان است يا اين منبع آن است و انسان شايستگى وضع حقوق را ندارد و به عبارت ديگر: خداى متعال و اراده الهى منشأ و منبع حقوق است. در جواب اين سؤال نظرات و آرائى مطرح شده است كه ما در اينجا در آغاز برخى انديشههاى موجود را مطرح و سپس به منابع حقوق از نظر اسلام مىپردازيم.
مراد از منشأ حق
مراد از منشأ حق. مبدأ حقوق فردى و اجتماعى، يا مقام قانون گذارى حق است. يعنى واضع حقوق و تكاليف چه مقامى است و چه كسى قادر به وضع قوانين حقوقى اعم از حقوق فردى و اجتماعى است.
حقوق انسان در اديان الهى، به ويژه اسلام كه كاملترين و جامعترين شرايع است يكى از مهمترين مباحث شمرده شده و در آيات و روايات بسيارى بدان تأكيد شده است.
قوانين مربوط به عقايد، اخلاق و فقه و حقوق و منبع هستى آن اراده الهى و علم ازلى الهى است كه بمقتضاى ربوبيت الهى، انسان و پديدههاى جهان هستى را تربيت مىكند. البته خداى سبحان به مقتضاى ربوبيت خود هر موجودى را به اندازه سعه وجودى او تربيت مىكند و اقتضاى مقام انسانى و جايگاه او در نظام هستى و سعه وجودى او آن است كه خداوند در پرتو دين و حقوق و تعاليم و تكاليف خود، وى را تربيت كند.و به عبارت ديگر: خداى سبحان به مقتضاى خالقيتش انسان را مىآفريند و به مقتضاى ربوبيت، او را هدايت مىكند تا او خود را در پرتو هدايت الهى پرورش دهد.
از اين رو هدف از ارسال رسولان و انزال كتابهاى آسمانى، ايجاد معرفت و ارتقاى بشريت به مقام والاى انسانيت است اين كه در اسلام، مبدأ هستىشناسى دين و احكام و حقوق و تكاليف اراده و علم ازلى خداوند است به استناد فلسفه الهى است كه در آن هم منشأ فاعلى حقوق و تكاليف يعنى ذات اقدس الهى اثبات و معرفى مىگردد و هم منشأ قابلى آن يعنى نفس قدسى انسان كامل اثبات مىشود. البته در الهيات فلسفه مبدأ فاعلى وحى و الهام و در علم النفس مبدأ قابلى آن تبيين مىگردد.
منبع معرفتشناسى حق و تكليف
پس از بيان اين مطلب كه اولاً براى نظام هستى مبدئى وجود دارد و آن ذات لايزال الهى است و انسان نيز از نظام تكوين بيگانه نيست، بلكه خدا خالق و انسان و همه موجودات مخلوق اويند و ثانياً همان ذات ربوبى نظام هستى را تدبير مىكند، چون به مصالح و مفاسد آنها آگاه است و اسرار موجود در اشياى افعال، اخلاق و افراد را مىداند و آنها را ملاك تقنين قرار مىدهد و قانون را در نظام تكوين و تشريع وضع مىكند. از اين رو منبع حقيقى و اصلى دين و حقوق و تكاليف، اراده الهى است كه قرآن و سنت و عقل و اجماع كاشف از اراده الهى هستند.
و به عبارت ديگر: منبع معرفتى حق و تكليف دو چيز است عقل و نقل و هر دو زير مجموعه خاص خود را دارند. كتاب و سنت دليل نقلاند و هر يك حجيت خاص خود را دارند. سنت گاهى با خبر كشف مىشود و گاهى با شهرت يا اجماع، خبر نيز يا متواتر است يا واحد، شهرت هم يا فتوايى است يا روايى، اجماع يا منقول است يا محصّل، حجيت اجماع به جهت كاشفيت آن از سنت است، و گرنه براى اجماع مردم در مقابل سنت، ارزشى نيست. عقل در حوزه اهل توحيد معناى واحدى ميان موحدان دارد، ولى نزد ملحدان مغالطه نيز عقل محسوب مىشود كه آن را مىتوان عقل ملحدانه گفت، چنان كه امام صادق(ع) درباره معاويه تعبير شيطنت را نكراء دارد و تعبير عقل به كار نمىبرد، شخصى از امام مىپرسد: عقل چيست؟ حضرت در پاسخ مىفرمايد: «ما عبد به الرحمن واكتسب به الجنان؛ عقل آن است كه با آن خداى رحمان عبادت شود و بهشت كسب گردد، پرسيد آنچه معاويه داشت چه بود؟ فرمود: «تلك النكراء تلك الشيطنة و هى شبيهة بالعقل و ليست بالعقل؛(1) آن نكراء و شيطنت و شبيه به عقل بود نه خود عقل.» اين گونه از موضوعات جزء مباحث معرفتشناسى است.
منشأ حقوق از ديدگاه متفكران غربى
منشأ حق از نگاه غالب انديشمندان غرب، همان قراردادهاى اجتماعى است. بسيارى از آنان اعتقاد دارند كه شكلگيرى جامعه بر مبناى قراردادهاى اجتماعى بوده و همه حقوق انسانها بر اساس همين قوانين تأمين مىشود. بنابراين ترديدى نيست در اينكه حقوق بشر بايد از همين قراردادهاى اجتماعى سرچشمه گيرد و منشأ ديگرى نبايد براى آن جست و جو كرد. از منظر ايشان حقوق بدون تشكيل جامعه واقعيتى نخواهد داشت و زمانى كه جامعه انسانى با تدوين قوانين و مقررات اجتماعى شكل گيرد، حقوق بشر از آن قوانين و مقررات اجتماعى منتزع مىشود و مراد از مقررات اجتماعى، مجموعه قوانينى است كه حاكمان يا قواى مقننه آن را تنظيم و تدوين كرده باشند، چنان كه يكى از صاحب نظران غربى به نام توماس هابز (1588 – 1679) بر اين نكته تصريح دارد كه همه حقوق از حاكم سرچشمه مىگيرد و هيچ حقوق طبيعى يا الهى وجود ندارد.
وضع طبيعى انسان، وضع جنگ است كه آدميان بى خردانه رفتار مىكنند و براى كنترل آنان لازم است حاكم مطلقى باشد.(2)
از اين رو استيفاى حقوق به واسطه مقررات اجتماعى كه از تفكر حاكمان يا حقوق دانان تراوش كرده مقدور است. بر فرض صحت اين نظر سؤال اين است كه آيا همه حقوق انسانها از طريق قرارداد اجتماعى تأمين مىشود و آيا مقررات اجتماعى از جامعيت لازم در اين امر برخوردارند؟ پاسخ اين پرسشها از نگاه قرارداد گرايان اجتماعى مثبت است، چون حق از نظر ايشان امتيازى است كه قانون به انسان اعطا كرده است،(3) امّا اين ديدگاه با مبانى اسلام سازگار نيست، زيرا حقيقت انسان مسبوق به فراطبيعت و ملحوق به آن است، يعنى انسان گذشته از جنبه بدنى و مادى، روح اصيل و مجردى دارد كه نه از خاك است و نه به خاك برمىگردد و همه عقايد، اخلاق، احكام و حقوق او سازنده هويت تكاملى اوست، تمام قوانين او بايد بر اصول اوّلى آفرينش وى تكيه كند و به مرجع نهايى او بعد از مرگ بازگردد.
بنابراين، همه بايدها و نبايدهاى حقوقى و تشريعى وى به استناد بودها و نبودهاى تكوينى او خواهد بود، به طورى كه اگر آن حقايق تكوينى فرضاً به صورت تشريع تجلى كنند، به حالت مواد حقوقى متبلور مىشوند و اگر اين مواد حقوقى و تشريعى فرضاً به صورت تكوين تجلّى يابند، به حالت همان حقايق تكوينى درمىآيند و باطن اين قوانين و ملكوتشان حقايق و ظاهر آنها حقوق است، به گونهاى كه تكوين و تشريع، حقيقت و حقوق، ملكوت و ملك، ظاهر و باطن دو روى يك سكّه انسانيتاند. منطقه فراغ كه عبارت از موارد اباحه، تخيير عقلى، اضلاع واجب نقلى و مانند آن است داراى پشتوانه باز و آزاد تكوينى است كه به استناد وسعت آن، سعهاى در حكم تشريعى پديد آمده است.
منشأ حقوق از نگاه منكران وحى و نبوّت
برخى از منكران وحى و نبوّت معتقدند كه عقل بشر براى هدايت و سعادت او كافى است و نيازى به وحى نيست. عقل انسان پاسخ گوى همه نيازها و حاجات انسانى است و با وجود آن تمسّك به هر ابزارى ديگر براى وصول به سعادت، امرى عبث و بيهوده خواهد بود. انديشه مزبور كه در آثار انديشمندان كلامى شيعه به شبهه براهمه معروف است، از مدتها قبل مطرح گرديده كه پاسخ آن در كتابهاى كلامى تبيين شده است، امّا امروزه برخى از پيروان مكاتب جديد در غرب همين انديشه را تبليغ و ترويج مىكنند و كاملترين نظام حقوقى را كه متضمن هدايت و سعادت انسانى است «اعلاميه جهانى حقوق بشر» مىدانند. اين گروه را عقيده بر آن است كه هيچ نيازى به بعثت انبياء نبوده و دليلى وجود ندارد كه مردم به وحى و نبوّت گرايش داشته باشند، زيرا رهآورد انبياء اگر موافق عقل باشد صاحبان عقل از آن بى نياز بوده و حاجت و فايدهاى در گرايش به وحى نيست و اگر مخالف عقل باشد، پذيرش آن سودمند و نافع نخواهد بود.(4)
از ميان مسلمانان صورى و مسيحيان ظاهرى برخى طرفدار چنين تفكرى بوده و آن را ترويج مىكنند. در اسلام آنان كه در حسن و قبح عقلى راه افراط را پيش گرفتهاند، عقيده دارند كه احكام حقوقى مدوّن از جانب حكيمان كه داراى انديشه و عقول برترى از ديگران هستند كافى است. در مسيحيت نيز افرادى چون «گروسيوس» (Grotius) (1583 – 1645) حقوق دان معروف هلندى كه با تأليف كتابى به نام «حقوق جنگ و صلح» به عنوان مؤسس و پايهگذار حقوق بين الملل در غرب شهرت يافته، پوفندرف (Pufendorf) آلمانى و دكارت (Descartes) فرانسوى به عقل انسان بسيار بها داده و حقوق طبيعى را محصول عقل بشرى دانستهاند.(5)
حاصل كلام و انديشه عقل گرايان اين است كه عقل تنها منشأ قابل اعتماد براى حقوق و تكاليف انسانها و تنها منبع مؤثر براى تنظيم امور فردى و اجتماعى آنهاست و انسان با دارا بودن چنين منبع مطمئن، نيازى ندارد كه سرچشمه ديگرى را براى تأمين حقوق خويش جست و جو كند.
از ديدگاه اسلام، اين عقيده باطل است. زيرا، درك عميق عقل اگرچه مىتواند منشأ معرفت حقوق به شمار آيد، ولى صلاحيت كامل در اين امر را ندارد، زيرا قلمرو ادراك عقل در مقابل وحى محدود است و شعاع وحى بسى وسيعتر از آن است، بسيارى از مصالحى را كه وحى تبيين مىكند عقل از فهم آن عاجز است. اساس وحى و بنيان نبوت بر ترميم مصالح و تأمين كامل منفعت انسانى استوار است.
انبياء آمدهاند تا حقوق انسانى و تكاليف بشرى را از طريق وحى دريافت و به جوامع انسانى ابلاغ نمايند. اگر آب در حوضچه عقل به حدى بود كه بشر را از لحاظ نيازهاى مادى و معنوى به طور كامل سيراب مىكرد ديگر نيازى به چشمه وحى نمىبود. بنابراين مىتوان ادعا كرد كه بسيارى از حقوق و تكاليف و احكام منشأ عقلانى دارند، امّا نمىتوان مدّعى شد كه عقل انسان، تنها واضع قوانينى است كه حيات انسانى را سامان بخشيده و گامهاى او را استوار مىسازد، پس همانگونه كه قرارداد اجتماعى و قانون مدنى نمىتواند منشأ واقعى حقوق به شمار آيد، عقل نيز قادر نيست سرچشمه حقيقى همه حقوق انسانى باشد. بلكه براى ارائه نظام حقوقى كامل بايد از منبع وحى استمداد كند.
منبع حق در انديشه آرمانگرايان
از نگاه آرمان گرايان، منبع حقوق فردى و اجتماعى افراد، اراده الهى يا عقول بشرى است. اين گروه به قوانين حقوقى كه نشأت گرفته از قدرت حاكمه يا هر ناحيهاى ديگر باشد بى اعتنا هستند و به حقوق اجتماعى مدوّن از دولت وقعى نمىنهند.
حقوق انسانها محدود به حقوق فطرى و طبيعى است و ساير قوانين موضوعه بايد مظهر حق طبيعى باشند. ارزش و اعتبار قوانين حقوقى در راستاى همين حق فطرى است.(6) توصيه آنان اين است كه با قوانين خلاف حقوق فطرى و طبيعى بايد مبارزه كرد. بنابراين براى دولتها و قدرتهاى حاكم بهتر است كه دست به تدوين و تنظيم قوانين حقوقى نزنند، بلكه براى آنان شايسته است كه از اراده برتر از خود كه همان اراده الهى است پيروى كنند، وظيفه حاكم مطالعه و دسترسى به آن اراده برتر است كه قواعد مطلوب نزد اوست. اينكه آيا مىتوان به آن اراده والا دست يافت و ايدهها و قواعد آرمانى را از او به دست آورد و آيا اين كار در حيطه قدرت حاكم است يا نه؟ و آيا همه حقوق از چنين جايگاهى برخوردارند يا برخى از حقوق اجتماعى و فردى بايد مستند به اراده الهى باشد؟ اين پرسشها بدون پاسخاند. ظاهراً اين انديشه زمانى ظهور كرد كه حاكمان و دولتمردان به رعاياى خود ظلم و ستم روا مىداشتند و اين گروه از انديشمندان براى جلوگيرى از ظلم و تعدّى حاكمان به چنين تفكرى روى آوردند.
با توجّه به اين نكته به نظر مىرسد كه مراد از حقوق در انديشه آرمان گرايان، حقوق فطرى و طبيعى باشد، نه حقوق عام. البته تمام حقوق اعتبارى انسان مسبوق به حقايق تكوينى اوست كه گاهى از آنها به طور فطرى و زمانى به امور طبيعى و وقتى به امور فراطبيعى ياد مىشود و هر يك از اين تعبيرها به زاويهاى از زواياى گسترده هستى بشريت عنايت دارد و همه آنها مىتواند صحيح باشد دو خداست كه محيط به همه جوانب است، لذا منبع هستى حقوق بشر اراده و علم ازلى خداست و تنها به دليل كاشف از آن عقل برهانى و علوم وحيانى (قرآن و سنت) است كه بايد بدون تعارض و با هماهنگى امر حقوقى را كشف كنند.
خاستگاه حق در تفكر واقعگرايان
گروهى از انديشمندان در مقابل آرمان گرايان چندان توجهى به حقوق فطرى و طبيعى نداشته، بلكه به نظام بخشى حقوق اجتماعى در روابط مدنى افراد معتقدند. تفكر ايشان غالباً در راستاى واقعيتهاى اجتماعى خلاصه مىشود و ايده آرمانى و مطلوب آرمان گرايان را برنمىتابند، به خواسته مردم بيش از اراده الهى در مستندات حقوقى اهميت مىدهند. به همين سبب منشأ و منبع حق را خواسته مردم و قدرت حاكم مىدانند، نه اراده الهى كه برتر از اراده جمعى است. حقوق بر اساس خواستهها و تمايلات مردم متغير است، دولت موظف به تدوين و تأمين حقوقى است كه افراد جامعه آن را طالب هستند. بنابراين، سرچشمه حقوق، گرايشات و نيازهاى مردم است نه چيز ديگر.(7) به همين جهت اين گروه براى احقاق حقوق افراد در جامعه، قائل به حكومت دموكراسى(حكومت مردمى) هستند، نه حاكميت تئوكراسى (حكومت الهى).
اشكالات زيادى بر اين ديدگاه وارد است كه عمدهترين آنها اين است كه لازم است در فلسفه حقوق معلوم شود محدوده و قلمرو نيازى انسان تا كجاست و مراد از نياز چه نيازهايى است، نياز فطرى انسانى يا نيازهاى كاذب حيوانى؟ ظاهراً نگاه ايشان همه نيازهاست، چنان كه با همين نگاه به اصطلاح واقع گرايانه مجالس قانونگذارى، برخى از جوامع غربى بنا به خواسته برخى انسانها، قانون هم جنس بازى را تصويب كرده و جزء حقوق قانونى به شمار آوردهاند.
منشأ حق و تكليف از نگاه فردگرايان
برخى از صاحب نظران معتقدند كه حقوق هر فرد لازم شخصيت او بوده و هميشه با اوست، انسان از آن حيث كه انسان است حقوقى دارد كه هيچ قدرتى قادر نيست آن را از وى سلب يا به ديگران انتقال دهد. كسى قادر به محدود ساختن حقوق او نيست، مگر آنكه خود اجازه دهد. او تا حدّى به اجتماع روى آورده و حاضر به زندگى اجتماعى مىشود كه به حقوق فردىاش زيانى وارد نگردد. انسان با قطع نظر از خالق خويش و احساس هرگونه مسئوليت و تكليف در مقابل او از حقوق ذاتى و طبيعى برخوردار بوده و آزادى فردى او در هر صورت قابل احترام است. بنابراين منشأ حق، اراده خود فرد است، نه نيازهاى افراد يا قدرت حاكمه و يا اراده و خواست جامعه.
صاحب نظران فردگرا عقيده دارند كه اجتماع سالم انسانى و جامعه متمدن زمانى شكل مىگيرد كه حداكثر آزادى براى تأمين حقوق فردى فراهم آيد. اگر به افراد اجازه داده شود كه بر اساس اراده شخصى خويش تصميم بگيرند، معلوم خواهد شد كه چگونه جامعه مسير تكامل را طى خواهد كرد. پس اراده فردى تنها منشأى است كه قادر به رفع موانع حقوق افراد و تأمين آن در تمام ابعاد خواهد شد. اين انديشه در غرب ريشه دارد كه بر اثر نگرانيها و ناامنيهاى دوران جنگ در قرن نوزدهم ظهور پيدا كرد. تفكر مزبور كه در اروپا «اگزيستانسكياليسم» نام گرفت، به شيوه فردگرايى بسيار تأكيد دارد. به عقيده آنان هيچ وظيفه و آرمانى كه جهت و مسيرى را بر انسان تحميل كند وجود ندارد، انسان خود بايد دست به خلق ارزشها بزند. او هر لحظه در حال شدن و اراده كردن است و هر آنچه تصميم گرفت ارزش و حق است و همان را به عنوان وظيفه و تكليف بايد برگزيند.
طيف الحادى اگزيستانسياليست معتقد است كه خارج از اراده انسان هيچ امرى وجود ندارد، هر فرد ماهيتى مختص به خود دارد و تعريف انسان با انتخاب و اختيار تعيين مىشود. شيوه عقلى و سلوك فلسفى آنان برفردگرايى افراطى مبتنى است، جامعه آراى خود را بر انسان تحميل كرده و وجود وى در جامعه رنگ مىبازد،(8) بنابراين، هيچ امرى در سرچشمه حقوق نمىتواند جايگزين اراده فرد گردد.
منشأ حقوق و تكاليف در اسلام
از آراء گذشته روشن شد كه درباره منشأ پيدايش حق، گاهى گفته مىشود بشر داراى حقوق طبيعى است و گاهى گفته مىشود انسان حقوق فطرى دارد، گاهى از چيستى حق براى انسان سخن به ميان مىآيد و گاهى از انتظارات بشر از حق سخن مىرود. همه اين مطالب لازم است، امّا كافى نيست. براى تبيين بحث ضرورى است حقيقت انسان و جايگاه او در هندسه خلقت روشن گردد.
زيرا منشأ حق همانند منشأ حكم و قانون و تكليف به مسئله وحى و نبوت مستند است، زيرا:
1. انسان موجودى نيست كه همه هستىاش محدود به تولّد و مرگ باشد: «و انتم بنو سبيل على سفرٍ من دارٍ ليست بداركم و قد اوذنتم منها بالارتحال».(9)
2. حيات واقعى انسان پس از انتقال از دنيا بوده، زندگى مادى و حيات دنيوى وى بسيار محدود است: «و ما هذه الحيوة الدنياالّا لهو و لعب و انّ الدار الآخرة لهى الحيوان»،(10) «و انّ الآخرة هى دار القرار»؛ «و للآخرة خير لك من الأولى»(11).
3. او در رديف ساير موجودات مادى نيست، بلكه از همه جهات وجودى از ساير موجودات ممتاز است. به همين جهت خالق انسان در خطاب به او فرمود: «انّى جاعلٌ فى الأرض خليفة»(12)، «ولقد كرّمنا بنى آدم و…»(13).
4. عناصر محورى وجودى انسان تركيبى از جسم و روح است، جسم او از عالم طبيعت و روح از عالم اله است، با اين وصف بخشى از حقوق او طبيعى است و جنبه مادى او را تأمين مىكند، امّا بخش ديگر آن حقوق فراطبيعى است كه مربوط به بعد معنوى اوست.
5. خداوند همه نظام هستى را در راستاى هدف خلقت انسان آفريد و همه پديدهها را مسخّر وى قرار داد: «و سخّر لكم ما فى السّماوات و ما فى الأرض جميعاً منه»(14)؛ «ألم تروا انّ اللّه سخّر لكم ما فى السّموات و ما فى الأرض»(15)؛ «الا و انّ الأرض الّتى تقلكم و السّماء الّتى تظلكم، مطيعتان لربّكم و ما أصبحتا تجودان لكم ببركتهما توجّعاً لكم و لا زلفةٌ اليكم و لا لخيرٍ ترجوانه منكم و لكن امرتا بمنافعكم فأطاعتا و أقيمتا على حدود مصالحكم فقامتا».(16) در احاديث قدسى نيز وارد شده است كه من همه چيز را براى تو آفريدم و تو را براى خود خلق كردم.(17)
6. غايت خلقت انسان، وصول به كمال دنيا و فلاح عقبى است و تنها طريق اين كمال و فلاح، عبوديت حق و بندگى رب است. اميربيان حضرت على(ع) مىفرمايد: شما انسانها در اين چند روز مهلت داده شديد تا در راه صحيح گام برداريد و راه نجات شما تنها رضايت خداست، بايد فكر و انديشه خود را به كار گرفته و در معرفت و تحصيل نور الهى همّت گماريد: «عبادٌ مخلوقون اقتداراً و مربوبون اقتساراً و مقبوضون احتضاراً و مضمّنون اجداثاً…، قد امهلوا فى طلب المخرج و هدوا سبيل المنهج و عمّروا مهل المستغتب و كشفت عنهم سدف الريب و خلّوا المضمار الجياد و رويّة الارتياد و اناة المقتبس المرتاد فى مدّة الأجل و مضطرب المهل».(18)
7. هرچند كمال واقعى انسان، تحصيل رضاى خداى سبحان است، امّا اين به معناى مذمت دنيا و زمين و آسمان نيست، بلكه دنيا در آينه اسلام مهد كمال و نردبان ترقى و دار تحصيل مقامات عالى انسان و محل گذار فرشتگان است. پس دنيا در مكتب اسلام اولاً و بالذات مذموم نيست، بلكه ثانياً و بالعرض مورد نكوهش واقع شده است. آنچه مذموم است حب و دلبستگى و تعلّق خاطر به مال و مقام دنياست كه موجب فراموشى خدا و قيامت مىشود: «و فرحوا بالحيوة الدنيا و ما الحيوة الدنيا فى الآخرة الّا متاع»(19) پس در تعاليم الهى هيچ گونه تنافى ميان زندگى سالم دنيوى و سعادت اخروى وجود ندارد: «و ابتغ فيما آتاك اللّه الدار الآخرة و لا تنس نصيبك من الدنيا».(20)
8. در جنبه معرفتى، قلمرو عقل فراتر از حس و تجربه بوده و بسيارى از معارف به واسطه آن تحصيل مىشود، ليكن همه علوم محدود به عقل نيست و برخى از آن معارف عاليه از طريق وحى تحصيل مىشود.
9. عقل برهانى، نه عقل وهم آلود و نه خيال زده، از ادلّه شرع محسوب مىگردد، يعنى همان طور كه قبلاً بازگو شد اراده و علم ازلى خداى سبحان كه منشأ پيدايش دين و تكوين قوانين اعتقادى و اخلاقى و فقهى و حقوقى است، به وسيله عقل برهانى و نقل معتبر كشف مىشود، از اين رو اوّلاً عقل بايد از آفت وهم و خيال آزاد گردد، ثانياً دليل معتبر نقلى را در كنار خود ببيند، چنان كه دليل نقلى نيز اوّلاً بايد از وهن، ضعف، جعل دسّ، تقيّه و مانند آن مصون باشد، ثانياً برهان عقلى را در كنار خود ملحوظ داشته باشد، زيرا نه عقل به تنهايى براى كشف حقيقت دين كافى است و نه نقل به تنهايى خودكفاست، البته در موارد ويژهاى كه حرم امن وحى است و عقل هرگز در آن محدوده راه ندارد و هيچ گونه حكم ايجابى و سلبى در آن باره نيست، دليل معتبر نقلى خودكفاست.
با توجّه به مقدّمات مذكور اين نتيجه به دست مىآيد كه حدود حقوق و تكاليف انسان بايد بر اساس سعه وجودى او باشد و بر ابعاد وجودى انسان هيچ كس جز صانع او احاطه كامل ندارد، پس تعيين كننده حقوق واقعى انسان بايد محيط بر او و عالم به نيازهاى او باشد و حق بايد از چنين قدرتى سرچشمه گيرد و گرنه هر مبدأ ديگرى چون داراى نقص وجودى است، منشأ واقعى احكام و حقوق بشر نخواهد بود.(21)
البته اين نگاه نبايد با نظريه «امر الهى» كه همه امور را به خدا اسناد داده و به ناكارآمدى عقل و ناكامى آن در حيات انسانى معتقد است، خلط و خبط گردد، زيرا اين نظريه از نگاه ما مردود است. با اين نگاه هيچ اراده و قدرتى جز قدرت مطلقه الهى قادر به اعطاى حقوق واقعى به انسان نخواهد بود. با توجّه به اينكه قلمرو معرفتى عقل براى اين قوه محفوظ مانده و كمترين خللى بر آن وارد نيست.
بنابراين، مبادى مشروح عقل به آسانى حكم مىكند كه چنين قدرتى مىتواند حقوق و تكاليف و ابزار و اسباب وصول به آن را براى انسان تعيين كرده و به او خطاب كند كه «تزوّدوا فانّ خير الزاد التقوى».(22)
ذات اقدس الهى است كه هم حقوق فطرى و طبيعى انسان را تعيين كرده است و هم حقوق فردى و اجتماعى او را، هم حدود و جايگاه حقوق وى را معين كرده است و هم آثار و نتايج آن را، هم حقوق كامل و شايسته انسان را تبيين نموده و هم حقوق ساير موجودات را، هم حقوق واقعى و كاذب را از هم باز شناسانده و هم تكاليف افراد را در جايگاه مختلف در قبال آن حقوق مشخص كرده است. او در كتاب تشريع كه «تبياناً لكلّ شىء» است، ذرّهاى از حقوق كتاب تكوين را كه مقام حقيقى انسان است كم نگذاشته و چون خداى سبحان حق محض است. منشأ همه حقوق، ذات متعالى اوست.
خداوند مىفرمايد: «الحقّ من ربّك».(23) از ظرافتهاى اين آيه آن است كه كلمه حق را با «مِن» ابتدائيه مقيد كرده، يعنى مبدأ و منشأ حق خداوند است، نه اينكه حق با او قرين و همراه باشد. او حقِ بالاصاله و سَرَيان و سَيَلان همه حقوق از اوست، قرب با او، قرب به حق و بعد از او بعد از حق است، براى وصول به حق و احياى آن در حيات فردى و اجتماعى هيچ مسيرى واقعىتر از راه الهى نيست كه از طريق وحى به انبياء تعليم داده شده است.
بر هيچ خردورزى اين امر پوشيده نيست كه انسان و حتى حيوانات داراى حقوق طبيعىاند، امّا كلام در اين است كه اين حقوق فطرى و طبيعى چگونه قابل تحصيلاند؟ آيا صرف ميل طبيعى و فطرى موجب تحصيل حقوق او مىگردد يا بايد آن كس كه اين حقوق را در او نهادينه كرده طريق تحصيل آن را هم به او تعليم دهد؟ در پاسخ اين پرسشهاست كه دين و تعاليم انبياء و مقررات و قوانين الهى در پرتو مكاتب وحيانى، جايگاه و معناى واقعى خود را مىيابند و نقص قوانين بشرى آشكار مىشود.
و به عبارت ديگر: به لحاظ اين كه كسى مىتواند تكاليف و حقوق انسان را بيان كند كه به اضلاع سه گانه مربوط به انسان، يعنى حقيقت انسان، جايگاه او در نظام هستى و تعامل او با نظام هستى، شناخت داشته باشد و بدون اين شناخت نمىتوان حقوق انسان را تعيين كرد، همه انديشمندان مىپذيرند كه تدوين حقوق بشر با توجه به عدم معرفت به حقيقت انسان و جايگاه او در نظام هستى، منجر به ستم نامه مىشود. نه حق نامه در جايى كه شناخت ناقص باشد. تدوين هرگونه حقى بر پايه شناخت ناقص نيز نتيجه آن ستم نامه خواهد بود. از اين رو حقوق واقعى انسان در صورت شناخت تام و معرفت كامل او تعيين و تبيين مىشود و شناخت كامل انسان و اضلاع سه گانه او با انسان آفرين است و كاملترين شناخت را بايد در محضر انسان آفرين جستجو كرد كه خود كمال مطلق است و غنى بالذات.
و در واقع او منبع اصيل شناخت است و چنين كسى جز خداوند كه علم محض است، نيست. بر اين پايه و بر اساس اينكه نه افراد عادى شناخت صحيحى از انسان دارند و نه پيامبران از آن جهت كه بشر عادىاند، شناخت بالاصاله از حقيقت انسان دارند معلوم مىگردد كه تعيين حقوق بشر و تكليف او بايد در دست چه كسى باشد. كسى بايد زمام تعيين حقوق و تدوين قوانين حقوقى انسان را در دست داشته باشد كه خالق بشر و آگاه كامل به همه هستى حكيم مطلق و عادل محض است.با توجه به آنچه گفته شد، مىتوان گفت كه فقط چنين منبعى مىتواند حقوق واقعى انسان را تعيين كند و هر منبعى جز آن توان چنين كارى را ندارد، چون فاقد عناصر محورى تعيين حق است و هرچه انجام دهد رهآوردى جز ستم به بشر نخواهد داشت.
مبدأ فاعلى حق
بر اساس آنچه بيان شد، بايد حق تعيين حقوق بشر در اختيار خداوند باشد، زيرا او تنها وجودى است كه از حقوق واقعى انسان آگاه هست. واگذارى چنين امرى به هر منبع ديگر غير از خداوند حتى به خود فرد، اثر و نتيجهاى جز ظلم و زوال حق در پى نخواهد داشت. سپردن تعيين حقوق به خداوند كه حق محض و مالك تمام حقوق است عين عدل و حفظ حقوق انسانى است و استحقاق بشر به حقوق – كه معلوم بالاجمال و مجهول بالتفصيل اوست – مصحّح وضع آن توسط وى نخواهد بود. اگر مبدأ فاعلى تعيين حقوق، خود انسان باشد و آثار و نتايج نظام حقوقى خود ساختهاش، ستم به انسان باشد آيا مىتوان آن را حق واقعى ناميد؟
اگر خدا بشر را آفريده و با نظام خاصى كه دارد او را وارد نشئه طبيعت ساخته و با نظم و نسق مخصوصى او را به جهان ديگرى انتقال مىدهد و با برنامههاى ويژهاى وى را به محكمه عدل فراخوانده و محاكمه مىكند و تنها آن ذات اقدس است كه به همه جوانب نظام هستى و امور انسانى آگاه است چرا نتوان گفت حقوق بشر است كه خدا حقوق او را تعيين كند؟ آيا اگر خداوند حقوق وى را تعيين و از طريق پيامبران و كتابهاى آسمانى به او ابلاغ نمىكرد بشر حق نداشت اعتراض كند و بگويد خدايا ما كه از اسرار جهان خبرى نداشته و توان آگاهى از آن را نيز نداشتيم، چرا ما را هدايت نكردى و حقوق واقعى ما را به ما ابلاغ ننمودى؟ به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه از حقوق مسلّم بشر تعيين و ابلاغ حقوق او از ناحيه خداوند است و اين همان فلسفه رسالت است كه بسيارى از حكماى الهى به آن اشاره كردهاند.
مستحق و محقق حق
با توجّه به مطالبى كه به ميان آمد اين نكته روشن شد كه بين انسان به عنوان صاحب حق و خداوند به عنوان مبدأ فاعلى فرق است، يكى مستحق حقوق و ديگرى محقق آن است. هيچ ملازمهاى ميان مبدأ فاعلى حق و مستحق حقوق نيست. ممكن است كسى صاحب حق باشد و واضع قوانين حقوقى خود نباشد، پس اينكه خداوند واضع حقوق است به معنى نفى حقوق انسان نيست و اينكه انسان صاحب حق است به اين معنا نيست كه مبدأ فاعلى حق نيز خود اوست. انسان صاحب حق است، يعنى مستحق دريافت قوانين حقوقى است، نه واضع حق، و از حقوق مسلّم اوست كه حقوق واقعى اش را خداوند وضع و ابلاغ كند.
انسان با سرمايه دانشى مزجات آفريده شده:«و ما أوتيتم من العلم الّا قليلاً»(24) ولى تعاملى وسيع با خود و با نظام كيهانى دارد. احساس و تجربه بشرى از يك سو و براهين تجريدى از سوى ديگر بدون شكوفايى آن از طرف وحى الهى جوابگوى نيازهاى غيب و شهود او نخواهد بود و از طرف ديگر بدون رهنمود وحيانى و افاضه ربوبى و اشراق غيبى نيل بشر به شهود عرفانى و كشف نهائى نيز ميسور انسان نيست، از اين رو لازم است در تمام حقايق تكوينى و تشريعى از وحى استمداد كرد. از جمله در تعيين حقوق بشر و تدوين قوانين حقوقى جز از ناحيه خدا صحيح نيست. پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. اصول كافى، ج 1، ص 10. 2. ر.ك: سنت روشنفكرى در غرب، ص 283 – 292. 3. ديباچهاى بر دانش حقوق، ص 45 به بعد. 4. كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، ص 273. 5. ر.ك: فلسفه حقوق (دوره سه جلدى)، ج 1، ص 59. 6. ر.ك: فلسفه حقوق، ج 1، ص 40 و ج 2، ص 43. 7. همان، ص 41، ديباچهاى بر دانش حقوق، ص 61. 8. ر.ك: فرهنگ واژهها، ص 25. 9. نهج البلاغه، خطبه 183. 10. سوره عنكبوت، آيه 64. 11. سوره غافر، آيه 39. 12. سوره ضحى، آيه 4 و ر.ك: سوره انعام، آيه 32، سوره اعراف، آيه 169، سوره توبه، آيه 138، سوره يوسف، آيه 109 ؛ سوره نحل، آيه 30، سوره اعلى، آيه 17. 13. سوره بقره، آيه 30. 14. سوره اسراء، آيه 70. 15. سوره جاثيه، آيه 13. 16. سوره لقمان، آيه 20. 17. نهج البلاغه، خطبه 143. 18. شرح فصوص الحكم (خوارزمى)، ص 833. 19. نهج البلاغه، خطبه 83. 20. سوره رعد، آيه 26. 21. سوره قصص، آيه 77. 22. ر.ك: فلسفه حقوق بشر، ص 111. 23. سوره بقره، آيه 197. 24. سوره اسراء، آيه 85.
نگاهى به رويدادها
اخبار جهان اسلام
ليست 555 در صدر انتخابات عراق است. (24/9/84)
آيت اللّه صافى گلپايگانى و ائمه جمعه سراسر كشور جسارت شبكه الجزيره به آيت اللّه سيستانى را محكوم كردند. (26/9/84)
ائتلاف عراق يكپارچه به تنهايى مىتواند دولت تشكيل دهد.
واشنگتن و تلآويو از پيروزى حماس در انتخابات فلسطين عصبانى شدند. (27/9/84)
دو سوم كرسىهاى مجلس افغانستان در قبضه مجاهدين است.
انتخابات عراق كاخ سفيد را لرزاند.
با كسب 52 درصد آراء انتخابات مجلس، شيعيان در عراق اكثريت لازم را براى تشكيل دولت كسب كردند. (29/9/84)
به دستور ديك چنى و براى مقابله با پيروزى چشمگير اسلامگرايان در انتخابات، سران حزب بعث عراق از زندان آزاد شدند. (30/9/84)
يونس قانونى عضو برجسته مجاهدين، رئيس مجلس نمايندگان افغانستان شد. (1/10/84)
آيت اللّه سيستانى: نمىگذارم نتيجه انتخابات دستكارى شود. (3/10/84)
نتيجه انتخابات عراق بر عكس سناريوى آمريكا بود.
آيت اللّه سيستانى خواستار تشكيل دولت وحدت ملى در عراق شد. (4/10/84)
سلامت انتخابات عراق، به تأييد كميسيون عالى رسيد. (7/10/84)
طالبانى و حكيم درباره تشكيل دولت وحدت ملى عراق توافق كردند. (10/10/84)
در پى متهم كردن دمشق به دخالت در قتل رفيق حريرى، سوريه عبدالحليم خدام را مزدور بيگانگان خواند.
شكنجهگر آمريكايى زندان ابوغريب در آتش سوخت. (11/10/84)
اخبار داخلى
خونينترين روز خبرنگاران ايرانى ظهر ديروز در حادثه اسف بار سقوط هواپيماى 130 ارتش در شهرك توحيد رقم خورد كه در آن جمعى از هموطنانمان از جمله 68 تن از رسولان رسانهها به شهادت رسيدند.
امروز و فردا از سوى هئيت دولت به خاطر آلودگى هوا در تهران تعطيل رسمى اعلام شد.
رئيس جمهور در آستانه حضور در اجلاس فوق العاده سران كنفرانس اسلامى: حركت به سمت آيندهاى اميدبخش وظيفه مهم مسؤولان جهان اسلام است. (16/9/84)
در وداع با خبرنگاران و نظاميان شهيد، مردم سنگ تمام گذاشتند. (19/9/84)
رهبر انقلاب در ديدار اعضاى ستاد كنگره بين المللى حمايت از انتفاضه: ريشههاى مبارزه با غاصبان قدس قطع شدنى نيست.
آقازاده: ايران به توانايى ساخت نيروگاه هستهاى دست يافت. (20/9/84)
با رأى اعتماد به سيد كاظم وزيرى هامانه به عنوان وزير نفت كابينه تكميل شد. (21/9/84)
سيد احمد خاتمى امام جمعه موقت تهران با حكم مقام معظم رهبرى شد. (22/9/84)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس دفتر سياسى حماس: آمريكا در حال عقب نشينى از خاورميانه است. (23/9/84)
رئيس جمهور: كشور يهودى را به رسميت مىشناسيم اگر در اروپا تشكيل شود.
پيشنهاد گروه مطالعاتى نزديك به پنتاگون: اسرائيل را خلع سلاح كنيد، ايران سلاح هستهاى ندارد.
رئيس جمهور در اجتماع مردم زاهدان: با همت مردم و بازوى تواناى جوانان، سيستان و بلوچستان را خواهيم ساخت. (24/9/84)
هيأت پارلمانى ايران از بلاروس و تاتارستان بازديد كرد. (26/9/84)
نامه رسمى وزير امور خارجه به دبير كل سازمان ملل: ايران خواستار رسيدگى به نقض حقوق بشر در آمريكا شد. (27/9/84)
با تصميم مشترك وزيران كار و جهاد كشاورزى، يك ميليون و 740 هزار شغل در بخش كشاورزى ايجاد مىشود.
210 كيلومتر از بزرگراه كربلا در كرمانشاه به بهرهبردارى رسيد. (28/9/84)
ايران از فردا گاز آذربايجان را صادر مىكند.
53 هزار دانشآموز در كلاسهاى كپرى درس مىخوانند. (29/9/84)
بين 28 كشور خاورميانه، ايران كمترين بدهى خارجى را دارد.
رهبر انقلاب: ملتها راهى جز قوى شدن ندارند.
رئيس اطلاعات نظامى رژيم صهيونيستى: آمريكا در مقابل ايران در گل مانده است. (1/10/84)
سقف جوايز بانكى 25 ميليون تومان تعيين شد. اين رقم قبلاً بين 100 تا 200 ميليون تومان بود.
«ميدل ايست نيوزلاين»: شوراى همكارى خليج فارس با آمريكا عليه برنامه هستهاى ايران همكارى مىكند. (3/10/84)
با اختصاص 1000 ميليارد تومان بودجه، ايران ظرف 3 سال در توليد برنج خودكفا مىشود.
از سوى سازمان مديريت و برنامه ريزى، با بودجه 77 ميليارد تومانى براى سرشمارى سال آينده مخالفت شد. (4/10/84)
باران زمستانى، تهران را بهارى كرد.
با پىگيرى دستور رئيس جمهور، شهريه دانشگاههاى آزاد و غير دولتى كاهش يافت.
وزير امور خارجه: ايران براى دسترسى به فناورى هستهاى به دنبال كسب اجازه از هيچ كشورى نيست. (6/10/84)
شوراى نفت با حضور رئيس جمهور آغاز به كار كرد. بازنگرى در قراردادها و مديران وزير نفت از وظايف اين شورا است.
رئيس جمهور: شرايط كشور براى يك جهش علمى فراهم است. (7/10/84)
ايران در بهره بردارى از ميدان گازى مشترك پارس جنوبى از قطر پيشى گرفت. (8/10/84)
1200 ميليارد تومان سهام شركتهاى دولتى تا پايان سال واگذار مىشود. (10/10/84)
بر اساس مصوبه مجلس، آزمون ادوارى استخدام حذف شد.
صادرات غير نفتى به 7 ميليارد دلار رسيد.
اصفهان براى يك سال مركز فرهنگى جهان اسلام شد. (12/10/84)
كاهش نرخ ارز در بودجه 85 قطعى است.
خط كشتيرانى بوشهر به كشورهاى حوزه خليج فارس راه اندازى شد. (13/10/84)
رهبر انقلاب: ايران مىتواند مادر علم باشد. (14/10/84)
رهبر انقلاب در ديدار هزاران نفر از كشاورزان سراسر كشور: مىتوانيم صادر كننده باشيم.
اخبار خارجى
وزير خارجه روسيه: دموكراسى چيزى نيست كه از خارج صادر شود. (16/9/84)
پنتاگون از اعزام 5000 سرباز تازه نفس به عراق منصرف شد. (19/9/84)
دو نماينده انگليس: تل آويو را ما به سلاح هستهاى مجهز كرديم. (20/9/84)
تظاهر كنندگان در هنگ كنگ خواستار انحلال سازمان تجارت جهانى شدند. (22/9/84)
سه انفجار مهيب در مخازن سوخت، لندن را لرزاند. (21/9/84)
دود غليظ آتش سوزى لندن به فرانسه هم رسيد.
مصونيت عضو پارلمان اروپا در پى دروغ خواندن هولوكاست لغو شد. (23/9/84)
اعتصاب سراسرى در يونان فعاليتهاى اقتصادى را مختل كرد. (24/9/84)
پس از ونزوئلا و با شعار ملى كردن نفت، مردم بوليوى هم به رئيس جمهور ضد آمريكايى رأى دادند.
يك دانشمند ناراضى اسرائيل: غرب بايد به خاطر تسليح اسرائيل به سلاح اتمى خود را لعنت كند. (29/9/84)
بعد از آمريكا و انگليس، دولت فرانسه هم مكالمات شهروندان را شنود مىكند. (3/10/84)
كاسترو، بوش و رايس را احمق و ديوانه خواند. (4/10/84)
سومين شوك بزرگ اقتصادى در دبى، 8 ميليارد دلار زيان بورس امارات در يك روز بود.
از سوى مجله آمريكايى نيوزويك، بوش به عنوان دروغگوى سال 2005 برگزيده شد. (5/10/84)
كلاهكهاى اتمى آمريكا به 10 هزار رسيد. (6/10/84)
موج سرما و يخبندان 3 قاره جهان را فرا گرفت.
ظرف 31 ماه اشغالگرى، آمريكا 100 ميليارد دلار از درآمد نفت عراق را به سرقت برد.
بحران سوخت در آمريكا جنرال موتورز را از پادرآورد. (10/10/84)
با انتخاب رهبران ضد آمريكايى، كاسترو: جغرافياى سياسى آمريكاى لاتين در حال تغيير است. (11/10/84)
مأموران سيا و موساد به ديدار عبدالحليم خدام رفتند. (13/10/84)
سيا از خدام خواست براى تشكيل جبهه ضد بشار اسد اقدام كند. (15/10/84)
پاورقي ها:
گفتهها و نوشتهها
خانه اميرالمؤمنين
سُوَيد بن غفله مىگويد: روزى در خانه اميرالمؤمنين وارد شدم ديدم در خانهاش جز حصيرى كه بر روى آن نشسته بود چيزى نيست. گفتم يا اميرالمؤمنين حاكم و اختيار دار مؤمنان هستى و بيت المال به دست توست هيأتهايى بر تو وارد مىشوند در حالى كه جز حصيرى چيزى ديگر در خانه تو نيست. حضرت گريست و فرمود: اى سويد، عاقل در منزل موقتى سامان نمىگيرد. ما اثاث منزل را به آنجا فرستادهايم و خود نيز به زودى به آنجا خواهيم رفت. (نهج السعادة، ج 3، ص 53)
زيباترين آفريده
از اميرالمؤمنين سؤال كردند از آفريدههاى خداوند كدام زيباتر است؟ فرمود: سخن، پرسيدند كدام زشتتر است؟ فرمود: سخن، سپس فرمود: به وسيله سخن سپيدرو مىشوند و به وسيله سخن روسياه مىگردند. (تحف العقول، ص 216)
فاصله حق و باطل
على(ع) ضمن خطبهاى فرمود: مگر نه اين است كه بين حق و باطل بيش از چهار انگشت فاصله نيست. حاضران از مفهوم اين سخن پرسيدند. حضرت انگشتان خود را به هم چسباند و بين گوش و چشمش قرار داد و سپس فرمود: باطل اين است كه بگويى شنيدم، و حق اين است كه بگويى ديدم. (نهج البلاغه، 43)
راه پاك كردن گناه
پيغمبر فرمودند: آيا مىخواهيد راه پاك كردن گناهان را از دامن خويش براى شما بيان كنم؟ حضّار جواب موافق دادند. پيغمبر فرمودند: در هر حال با وضو باشيد زياد به مسجدها رفت و آمد كنيد و هر نمازى را كه خوانديد عشق و انتظار انجام دادن نماز بعدى را در دل بپرورانيد. (بهجة الآمال، ج 7، ص 580)
احترام به پدر
روزى ابراهيم بن شعيب به امام صادق(ع) عرض كرد: يابن رسول اللّه پدرم پير گشته و ضعيف شده و ما او را به قضاى حاجت مىبريم. امام صادق(ع) فرمودند: اگر مىتوانى خودت پدرت را به قضاى حاجت ببر، وقت غذا خوردن تو با دست خود لقمه بگير و به دهان پدرت بگذار اين رفتارها به پدر باعث آزادى از آتش جهنم است. (اصول كافى، ج 2، ص 162)
دعا با هر دو دست
ابوسليمان دارانى گفته است شبى در مسجد بودم و از سرما آرامم نبود به وقت دعا يكدست در بغل پنهان كردم راحتى عظيم به من رسيد در خواب شدم هاتفى آواز داد كه اى سليمان دستى كه به وقت دعا بيرون كردى روزى آن به تو داديم اگر دست ديگر هم بيرون بودى نصيب آن هم به تو رسيدى بعد از آن سوگند خوردم كه در سرما و گرما دعا نكنم الّا به هر دو دست خود.
(خزينة الاصفيا، ج 2، ص 135)
اعداد شگفت انگيز
يوم در قرآن 365 و شهر 12 بار آمده دو كلمه دنيا و آخرت به تعداد مساوى با هم 115 بار تكرار شده است دو كلمه موت و حيات نيز با مشتقاتشان به تعداد برابر 145 بار و دو كلمه رجل به معنى مرد و امرأة به معنى زن نيز مساوى با هم هر دو 24 بار آمد است كلمه امام نيز به صورت مفرد جمع 12 بار ذكر شده است.
(فرهنگ آمارى كلمات قرآن كريم)
قطع رحم
روزى على بن ابى طالب(ع) در خطبه مىفرمود: اعوذ باللّه من الذنوب التى تعجل الفناء. پناه مىبرم به خدا از آن گناهى كه زود آدمى را فنا مىكند. شخصى عرض كرد كدام گناه انسان را فانى مىكند، فرمودند: قطع رحم بزودى مرگ مىآورد.
(اصول كافى، ج 2، ص 347)
كار الهى
يكى از ارادتمندان رجبعلى نقل مىكند. اسم فزرندم براى سربازى درآمده بود مىخواستم دنبال كار او بروم كه زن و مردى براى حلّ اختلاف نزد من آمدند. بعد از ظهر فرزندم آمد و گفت نزديك پادگان به چنان سردردى مبتلا شدم كه سرم متورّم شد دكتر معاينه كرد و مرا از خدمت معاف داشت، همين كه از پادگان بيرون آمدم گويى اثرى از ورم و سر درد نبود! شيخ رجبعلى در پايان اضافه كرد كه ما رفتيم كار مردم را درست كنيم خدا هم كار ما را درست كرد. (كيمياى محبت، مؤلف رى شهرى)
عمار ياسر مىگويد: من با اميرالمؤمنين بودم در بعضى از غزوات بناگاه! به يك وادى رسيديم ديديم مملو از مورچه است، گفتم: يا سيدى آيا كسى از خلق خدا هست كه عدد اين مورچهها را بداند؟ فرمود: بلى اى عمار من مىشناسم كسى كه مىشناسد عدد آنها را و مىشناسد عدد ذكر و انثى آنها را. عرض كرد يا اميرالمؤمنين آن شخص كيست؟ فرمود اين آيه را از سوره يس قرائت نكردهاى «كل شىء احصيناه فى امام مبين».
گفتم بلى يا اميرالمؤمنين قرائت كردهام، فرمود، انا ذالك الامام المبين. (بهارالانوار، ج 2، ص 467)
پاورقي ها:
انديشه سبز، چشمان آبى
گفتگو با جانباز عليرضا سربخش مديرعامل مؤسسه سينمايى امور جانبازان
اشاره:
جانباز عليرضا سربخش، مدير عامل مؤسسه سينمايى جانبازان، متولد 1342،داراى مدرك فوق ليسانس حقوق امور بين الملل، سالهاست كه درعرصه سينما، اعم از نقد و بررسى فيلمها، فيلمنامه نويسى، تهيه كنندگى و مديريت امور سينمايى حضور فعال دارد. در همين راستا بيش از صد مقاله در مطبوعات به چاپ رسانده. هرچند ايشان در راه دفاع از آرمانهاى انقلاب اسلامى و عرصه دفاع مقدس دو چشم خويش را در راه خدا هديه كرده، امّا حضور توانمند ايشان در فعاليتهاى فرهنگى به ويژه عرصه سينما نشان داد چشم هايى نيز وجود دارد كه مىشود با آنها فيلمها را ديد، درك كرد و سپس با انديشه زلال و پاك، نقد و بررسى نمود. برايمان تعجب برانگيز بود كه چگونه مىشود با اين شرايط جسمى، در عرصه فيلم حرف اول را زد. وقتى پاى صحبتش نشستيم به اين باور رسيديم كه مىشود بدون آن كه نگاه كرد بخوبى ديد. آنچه مىخوانيد ماحصل گفتگويى است كه با اين جانباز مخلص و توانمند در عرصههاى فرهنگى انجام دادهايم.
چطور شد با اين كه فارغ التحصيل كارشناسى ارشد حقوق بين الملل بوديد. سينما را براى فعاليتهاى فرهنگى انتخاب كرديد؟
بسم الله الرحمن الرحيم – قبل از فعاليتهاى سينمايى هدفم اين بود كه يك وكيل بين المللى شوم. به همين خاطر در رشته مربوطه تا كارشناسى ارشد ادامه تحصيل دادم حتى براى مقطع دكتراى اعزام به خارج نيز قبول شدم اما به خاطر فعاليتهاى فرهنگى اعزام نشدم.
چه انگيزهاى شما را به طرف وكيل بين المللى شدن مىكشاند؟
مىخواستم در محاكم بين المللى به عنوان و كيل بين المللى مدافع حقوق كشور عزيزمان باشم؛ چرا كه شنيده بودم به علّت كمبود وكلاى بين المللى ايرانى، مجبور به استخدام وكلاى خارجى در اين زمينه هستند. اما وقتى وارد كارهاى اجرايى كشور شدم و معضلات فرهنگى را از نزديك مشاهده كردم به اين نتيجه رسيدم كه حراست از مسائل فرهنگى به عنوان زير بناى بسيارى از مسائل اجتماعى مهمتر از مسائل حقوقى است؛ لذا با اين گرايش وارد عرصه فرهنگى شدم. با روزنامه نگارى شروع كردم و با توجه به نقش وتأثير پذيرى سينما در جامعه، از ميان هنرها اين مقوله را براى ادامه فعاليتهاى فرهنگى انتخاب كردم.
آيا قبل از جانبازى نيز به مقوله هنرى علاقهمند بوديد؟
نه اينكه كلاً نسبت به اين مقوله بىتفاوت باشم؛ اما دغدغه اصلىام اين نبود.
اگر موافق باشيد كمى به عقب برگرديم؛ به سالهاى 56 و 57، شما در آن دوران به عنوان يك نوجوان 15 ساله چه نقشى در پيروزى انقلاب داشتيد؟
بنده آن زمان در سال دوم نظرى در كرج درس مىخواندم. اما هميشه براى شركت در راهپيمايى و تظاهرات به تهران مىآمدم. مخصوصاً در اوج انقلاب كه به همراه مردم به پادگانها حمله كرديم. در روز تسخير پادگان ارتش در باغشاه سابق تهران واقع در ميدان حرّ من با اسلحه ضد تانك به ديوار پادگان شليك كردم؛ ديوار فرو ريخت و مردم به داخل پادگان هجوم بردند و آن را تسخير كردند.
حضور شما در دوران انقلاب اسلامى مرا ياد اين جمله حضرت مىاندازد كه وقتى گفتند شما با چه ارتشى مىخواهيد در برابر رژيم شاه بايستيد فرمود «سربازان من در گهواره هستند» حضور شما به عنوان يكى از گهواره نشينان سال 42 در دفاع مقدس چگونه بود؟
پيش بينى حضرت امام (ره) درست بود. امام همه ما را پرورش داد. بزرگ كرد تا اينكه فهم و درك پيدا كرديم و با اين زمينه، هم در صحنههاى انقلاب و هم در دفاع مقدس حضور يافتيم. با توجه به نياز انقلاب، بنده قبلاً آموزشهاى نظامى را در كرج طى كرده بودم. سال چهارم نظرى بودم كه جنگ را بر ما تحميل كردند. من در 5 مهر 59 با طى يك سرى آموزشهاى فشرده مربوط به كلاه سبزها عازم جبهه شدم. سرپل ذهاب، پادگان ابوذر گيلان غرب، كوههاى بازى دراز، تنگه حاجيان و كورك از جمله مناطقى بود كه حضور داشتم و تا 17 دى ماه در جبهه بودم.
بعد براى ادامه تحصيل به پشت جبهه برگشتيد؟
بله چون من علمآموزى را سنگر ديگرى مىدانستم؛ لذا به همان غيرتى كه در جبهه شركت كرده بودم. درس را نيز ادامه دادم و در همان سال ديپلم گرفتم.
چه زمانى و در كجا مجروح شديد؟
بنده با اينكه بارها در جبههها حضور داشتم، اما تقدير براين بود كه در پادگان امام حسين(ع) تهران در سر كلاس درس به هنگام آموزش، بر اثر انفجار نارنجك صوتى به افتخار جانبازى نايل شوم.
فيلمهاى سينمايى راچگونه نقد و بررسى مىكنيد؟
از دو جنبه فيلمها را مورد نقد و بررسى قرار مىدهم؛ محتوايى و تكنيكى، چرا كه معتقدم اين دو لازم و ملزوم يكديگرند. بهترين محتوى اگر در قالب سينمايى مطلوب ارائه نشود نمىتواند پيام خود را انتقال دهد و بالعكس اگر شما بهترين قالب و تكنيك را براى فيلم انتخاب كنيد اما محتواى آنچنانى نداشته باشد باز به گونهاى نقص بزرگى محسوب مىشود. در كنار اين دو جنبه تطبيق فيلمها با ارزشها و آرمانهاى انقلاب اسلامى است كه به هنگام نقد و بررسى در نظر مىگيرم.
واژه «فيلم فارسى» از كى باب شد و تاريخ تولد اين گونه فيلمها مربوط به چه سالهايى مىشود؟
اطلاق فيلم فارسى به اين گونه فيلمها شايد قدرى صحيح نباشد، چرا كه كلمه فارسى ارزشمند است و ريشه در ادبيات و فرهنگ ما دارد. اما در كل خصوص فيلمهاى كوچه بازارى اين واژه بكار مىرود كه ساخت آن قبل از انقلاب اسلامى باب بود. بعد از پيروزى انقلاب عملاً امكان ساخت و حضور چنين فيلم هايى نبود. اما بعد از هشت سال دفاع مقدس كم كم حضورشان مشاهده شد به ويژه در سالهاى اخير حضور پر رنگترى داشتند و درحال حاضر مىبينيم كه بخش مهمى از فيلمها در عرصه سينما به اين سمت گرايش دارند.
آيا بودهاند كسانى كه در قبل از انقلاب نيز فيلم فرهنگى مثبت بسازند؟
چون سيستم حاكم آن زمان سيستمى بود كه اجازه ساخت اين گونه فيلمها را نمىداد و فقط فيلمهايى مورد حمايت قرار مىگرفتند كه تحكيم بخش اهداف طاغوت باشند، لذا توليد اين فيلمها ميسر نبود. اما از سال 50 به اين طرف سينمايى به نام سينماى شبه روشنفكر رو نشان داد كه جرأت نداشت بطور مستقيم معضلات جامعه طاغوتى را مطرح كند، لذا با رمز و كنايه و نماد مسائل را مطرح مىكرد. اين جريان شبه روشنفكرى بيمار گونه حيات خود را ادامه داد و عملاًديديم كه بعداز انقلاب اسلامى نيز آن گونه كه شايسته است اين شبه روشنفكران نتوانستند وظيفه شان را در مورد انقلاب و مردم انجام دهند.
سينماى بعداز انقلاب اسلامى چگونه شكل گرفت و روند آن را چگونه بررسى مىكنيد؟
از همان ابتدا حضرت امام (ره) فرمود: «ما با سينما مخالف نيستيم، ما با فحشا مخالفيم» بادر نظر گرفتن اين ديدگاه، بعداز انقلاب، سينماى ما ابزارى شد در جهت كمال و هدايت انسانها. لذا در دهه اول ساخت فيلم هايى كه در سينماى طاغوت مطرح مىشد، به كلى ممنوع گرديد و يك نوع سينماى فرهنگى و انديشهاى به وجود آمد. درواقع بعد از انقلاب بود كه سينماى ما جان گرفت و دفاع مقدس به اين ارزشها تعميق بخشيد و به يك مرحله بالاترى ارتقاء يافت.
فيلمهاى مبتذل و خلاف اخلاق از چه مقطعى و با چه رويكرد واهدافى رواج يافت؟
صداى پاى فيلمهاى مبتذل از سالهاى پيش شنيده مىشد بخصوص در اين 5 يا 6 سال اخير سير صعودى پيداكرد، بطورى كه سوژه بسيارى از فيلمها به سوژه فيلمهاى قبل از انقلاب برگشت؛ دراين راستا فيلمهايى مورد حمايت قرار گرفتند و تجديد حيات شدند، جريان روشنفكرى بيمارگونه جاى پاى خودش را بيشتر باز كرد. در عرصه سينما كسانى مسئوليت گرفتند كه فاقد بينش و تفكر انقلابى بودند. كار به جايى رسيد كه 75 درصد فيلمهاى توليدى دوستى پسر ودختر را مطرح كردند. ارزشهاى انقلاب در اين گونه فيلمها ناديده گرفته شد و غرب را به عنوان آرمان و ايدهآلها نشان دادند. اين حركتهاى حساب شده از آنجا نشأت گرفت كه دشمنان انقلاب علنا اعلام كردند كه با هجوم نظامى نمىشود كارى از پيش برد لذا استراتژى خود را بر اين قرار دادند كه انقلاب را از درون متلاشى كنند و اين ميسر نبود مگر از طريق فرهنگى در قالب داستان، رمان و فيلمهاى سينمايى؛ كه آمدند روى اين بخش سرمايهگذارى كردند و در مجموع ديديم كه سينماى ما كمكم از آرمانهاى انقلاب فاصله گرفت.
علت كاهش بينندگان اين گونه فيلمها و فيلم هايى كه با هدف تسامح و تساهل ساخته شد را در چه چيزى مىدانيد؟
آمار تماشاچيان فيلمها بخوبى گواهى كاهش بينندگان اين گونه فيلمهاست. در سال 75 پنجاه وپنج ميليون بليط فروخته شد، درسال 76 اين رقم به 50 ميليون كاهش يافت، سال 77 بيش از چهل واندى ميليون بليط فروخته نشد و درنهايت سال 83 كه جمعيت كشور به 70 ميليون نزديك شد. سينما روهاى ما به كمتر از 13 ميليون تقليل يافت. پروسه مخاطبين سينما از سال 75 تا 83 كه بسيار سيرنزولى دارد نشان مىدهد كه مردم عزيز و بزرگوار ما نسبت به مباحث فرهنگى حساسند و با عدم استقبال از اين سينما ثابت كردند كه با وضعيت موجود فيلمها موافق نيستند.
پس به نظر شما مردم با چه نوع فيلمهايى موافقند؟
استقبال از فيلمهايى مثل «حضرت مريم» يا فيلمهاى دينى و فرهنگى مشابه نشان داد كه مردم فيلمهاى فرهنگى را از ضد فرهنگى تشخيص مىدهند؛ چرا كه مردم با هر نوع گرايش حاضر نيستند همسر و فرزندان خود را به يك محفل ضد اخلاقى ببرند و تأثير منفى و مخرب بگيرند ؛ لذا مردم نسبت به نمايش آن فيلمها واكنش نشان دادند. هر چند تلفاتى در اين زمينه داديم اما به نظر من دستاندركاران و سازندگان آن گونه فيلمها نتوانستند به اهداف خود برسند.
پس به چه علت باز مىبينيم كه فيلمهاى غير اخلاقى ساخته مىشود؟
ساخت اين گونه فيلمها با توجيه بعضى از مسئولان اين عرصه در زمان گذشته شكل گرفت آنها توجيه مىكردند كه فيلمها آينه جامعه است و اين فيلمها مسائل جامعه را مطرح مىكنند؛ در حالى كه عكس اين قضيه بود. اين گونه فيلمها مباحث فرهنگى انحرافى را مطرح و نشان مىدادند كه در جامعه جا بيندازندو الگو كنند .
در اسفند سال 82 گزارشى تحليلى از شما در مطبوعات منعكس شد كه در بخشى از اين گزارش به نقد و بررسى فيلمهاى جشنواره سال 82 پرداخته بوديد، اشاره داشتيد كه 79 درصد اين فيلمها به مسائل عشق و عاشقى (دوستى دختروپسر) پرداختهاند ؛ آيا اين روند بعدها ادامه يافت؟
بعد از اين كه مردم با نرفتن به سينماو عدم استقبال از اين گونه فيلمها، پاسخ عملى منفى نسبت به ساخت آنها دادند مجبور شدند تا حدودى جلوى اين كار را بگيرند؛ بعدها حدش پايين و اما هرگز به زير 50 درصد نرسيد.
درهمان گزارش نوشته بوديد كه 20 درصد فيلمهاى جشنواره سال 82 چهره افراد خشن، دلال مواد مخدر، زن باره، ساده لوح، بى رحم و سارق را با چهره مذهبى به تصوير كشيدهاند.
اين گونه فيلمها با چه انگيزهاى توليد مىشود؟
باتوجه به اين كه مذهبىهاى ما عموماً داراى شكل و شمايل مشخصى هستند،لذا جريان فكرى و مرعوب غرب با انديشه انقلابى و مذهبى و صدور آن در تعارض بود مىخواست هر طور شده با انديشه باطل خود اين انديشه مذهبى را از عرصه اجتماع كنار بگذارد. به همين خاطر در فيلمهاى توليدى خود چهرههاى ضد قهرمان، زن باره، رباخوار و فاسد را با چهرههاى مذهبى، ريش دار، يقه آخوندى، تسبيح به دست و انگشتر عقيق نشان مىدادند. تعداد اين فيلمها در طول اين سالها به بيش از 50 فيلم رسيد. هدف اينها آن بود كه با نشان دادن اين چهرهها تفكر و انديشه دينى آنها را هم تخريب كنند ولى شركت مردم در اين انتخابات اخير تمام تبليغات آنها را خنثى كرد و نتيجه عكس داد.
روند نقش نهادهاى متولى و نظارت بر توليد فيلم به ويژه در دورهاى كه بازار فيلمهاى خلاف اخلاق رواج پيدا كرد را چگونه ارزيابى مىنماييد؟
دولتمردان گذشته عملاً ادعا كردند كه ما وظيفه كنترل و نظارت در اين گونه امور را نداريم و دولت وحكومت نبايد چنين كارى را انجام دهد. در صورتى كه اين سياست برخلاف قانون اساسى و برخلاف خط مشى كشور دارى است. شما مىبينيد كه حتى در كشورهاى غربى مثل انگلستان و آمريكا فيلمهاى توليدى كه درچهارچوب خودشان ساخته نشود مانع تراشى مىكنند. كجا ديديد كه در جهان غرب يك فيلم ضد صهيونيستى پا بگيرد؟ حتى فيلمهاى ضد صهيونيستى كه ما توليد كرديم در جشنواره خارجى كن راه ندادند. دبير جشنواره كن گفته اگر چنين فيلمى كه يك فيلم ضد صهيونيستى است در جشنواره راه پيدا كند آن لابى يهودهاى اروپا در يك مدت كم ما را منهدم خواهندكرد. در سال گذشته هم در جشنواره ونيز يك كارگردان آمريكايى فيلمى ساخته بود كه در آن فيلم دخالت آمريكارا در عراق زير سؤال برده بود. لذا اينها نگذاشتند اين فيلم در جشنواره مطرح شود.پس مىبينيم كه هر جامعهاى براى خودش يك خط قرمزهايى دارد. در حالى كه مسئولان قبلى ادعا مىكردند ما وظيفه كنترل و نظارت نداريم در صورتى كه اين كار را انجام مىدادند منتهى به طور معكوس واقعاً جاى تأسف است كه در ظرف 8 سال كه آنها بودند، اجازه ندادند هيچ فيلم ضد آمريكايى ساخته شود.حتى فيلمهاى ضد آمريكايى مثل عشق بدون مرز، يا آشوبگران در زمان اينها تا سه سال اجازه اكران نگرفت. در حالى كه اينها هيچ نوع كمك و تجهيزات در اختيار اين فيلمها قرار نداده بودند، اما چون وزارت فرهنگ وارشاد اسلامى آن زمان در دست حزب خاصى قرار داشت كه به دنبال برقرارى رابطه با آمريكا بود لذا مىبينيم كه براى اكران اين فيلمها نيز مانع تراشى مىكردند. بنابراين آن نظارت و كنترلها كه مىگفتند نسبت به دوستان و نيروهاى انقلابى بود وتسامح و تساهلى كه مطرح مىكردند نسبت به دشمنان انقلاب بود.
محتواى سريالهاى تلويزيونى را در يك نگاه و بطور خلاصه چگونه ارزيابى مىكنيد؟
با توجه به اينكه سازندگان فيلمهاى سينمايى ما عموماً براى تلويزيون هم سريال مىسازند لذا بعضى از اين سريالها از نظر محتوايى خالى از اشكال نيست. در عرصه سريالهاى تلويزيون مسائلى مطرح مىشود كه با ارزشهاى انقلاب تناسب ندارد. به عنوان مثال استفاده از موسيقىهاى شيطان پرستان يا خوانندگان غربى در متن سريالها. وناديده گرفتن بعضى از آداب و رسوم ارزشى خانوادهها، با اين اوصاف اميدواريم با دغدغهها و نگرانىهايى كه مسئولين صدا وسيما دارند موارد مذكور سيرنزولى را طى كند و روزى برسد كه در فيلمها وسريالهاى ما موارد ضد اخلاقى نداشته باشيم .
آيا سينماى فرهنگى بطور عام و سينماى دينى بطور خاص توانسته است جاى پاى خود را در سينماى ايران باز كند؟
البته بنده به اين معتقد نيستم كه يك ژانر بنام سينماى دينى داشته باشيم؛ بلكه معتقدم كه همه فيلمهاى ما بايستى رنگ و بوى دينى را داشته باشند. يعنى اگر شما به مقوله طلاق و ازدواج و يا توسعه مسائل فرهنگى و اجتماعى اشاره مىكنيد همه اينها بايد رنگ و بوى دينى را بدهد. البته اين بدان معنى نيست كه مظاهر دينى مثل نماز را به طور شعار گونه نشان بدهيم بلكه مفاهيم عميق دينى را با تكنيك خوب مطرح كنيم. حال اگر مابااين ديدگاه دينى به دنبال راه اندازى جنبش نرمافزارى باشيم و با ديدگاه دينى به مقوله آزادى نگاه كنيم مىبينيم كه چه فضاى وسيعترى در اختيار ماگذاشته مىشود كه نتيجه آن آزادى و بندگى خدا بودن است درست برعكس آن آزادى را كه ليبراسيم به دنبالش است كه غير از بندگى شيطان هيچ چيز ديگر براى ما ندارد جز اسارت فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى. آنهايى كه فكر كردند آزادى يعنى پرداختن به مباحث ابتذال در واقع به دنبال اسارت فكر ما هستند. بنابراين اگر با اين بينش نگاه كنيم فضاى بسيار وسيع در چشماندازمان ايجاد مىشودكه اين فضاى وسيع بسيار جاى كار دارد.
با توجه به اينكه شاهد هستيم توليد فيلمهاى فرهنگى، ارزشى به ويژه دينى با استقبال خوب مردم مواجه بوده، موانع ساخت اين گونه فيلمها را در چه مىدانيد؟
در دهه اول انقلاب كسانى بودند كه اجازه نمىدادند ما وارد اين مقولات بشويم و توجيهشان اين بود كه كسى كه در مسائل عرفانى سيروسلوك كرده، به تصوير كشيدن چنين شخصيتى غير ممكن است و اگر اين كار را انجام دهيم ارزش آن را پايين آوردهايم. اين عقيده ظاهرش حرف درستى است يعنى كسى كه سير وسلوك كرده و به كشف و شهود رسيده مثل كسى نيست كه شهود نكرده امادر باره سير و سلوك و شهود مىنويسد. ولى اين بدان معنا نيست كه به اين مقوله پرداخته نشود. عده ديگر مىگفتند شما با ابزار سينما كه محصول غرب است نمىتوانيد حرف دينى بزنيد. كه خوشبختانه بعد از مدتها احساس اين طيف اخير اين بود كه از اين وسيله نيز در جهت نشان دادن مفاهيم ارزشى و دينى بايد استفاده كرد. پس اينها يك مقدار از اين موانع توليد فيلمهاى دينى و مذهبى بود كه جنبه تئوريك داشت. اما بعدها كسانى آمدند گلوگاه فرهنگى ما را در اختيار گرفتند كه خود مرعوب فرهنگ غرب بودند و نمىخواستند كه اين رسالت را سينما انجام دهد ومردم را به سوى كمال و فضيلتهاى انقلابى هدايت كند. اينها با تعيين بعضى از سياستها و عدم كمك به اين نوع فيلمها سعى كردند مانع تراشى كنند. اما جاى اميدوارى است اين حركتى كه در زمينه ساخت سريالهاى دينى از چند سال پيش آغاز شده. و در بعضى از كشورهاى خارجى و آسيايى مورد استقبال قرار گرفته به نقطهاى برسد كه فيلمهاى دينى ما جاى پاى خودش را در جهاى باز كند، با اين شرط كه يك سرمايه گذارى جدى در اين زمينه انجام گيرد و بانگارش فيلمنامههاى خوب و با طرح تفكر و انديشههاى ناب دينى اين مقوله را توسعه دهند كه بطور يقين مورد استقبال داخل و خارج از كشور قرار خواهد گرفت.
به نظر شما طيف وسيع مخاطبان سينما بيشتر به چه فيلمهايى علاقهمندند؟
مردم به آن چيزهايى علاقه مندند ك دغدغههاى امروزشان باشد. در اين راستا ساخت يك سرى فيلمهاى اجتماعى كه به مشكلات مردم مىپردازد و در راهيابى اين مشكلات آنها را كمك مىكند، ضرورى به نظر مىرسد و مورد علاقه مردم مىباشد. از سوى ديگر مردم ما بيشتر علاقهمند فيلمهاى دينى هستند. فيلمهايى كه به گونهاى زندگى ائمه اطهار (ع) يا پيامبران
الهى را مطرح كند. مورد استقبال مردم خواهد بود. ساخت يكسرى فيلمهاى علمى و تخيلى نيز طرفداران خاص خود را در بين مردم به ويژه جوانان ونوجوانان دارد. و نكته آخر اين كه ساخت فيلم هاو سريالهاى طنز كمدى نيز در بين مردم طرفدار دارد اما بشرطى كه كمدى مبتذل نباشد و مسائل و مشكلات مردم را در قالب طنز بيان كند.
به نظر شما چه تلاشهايى لازم است كه براى ساخت فيلمهاى فرهنگى صورت گيرد؟
كار فرهنگى كارى نيست كه يكساله يا دو ساله جواب بدهد. 5 سال يا 10 سال بايد زحمت كشيد، برنامه ريزى و مديريت كرد تامحصول دهد. ما براى اينكه به فيلمهاى خوب برسيم، بايد فيلمنامههاى خوب و بامحتوى بنويسيم. اساسىترين مشكل در فيلمنامههاى ما نبودن تفكر و انديشه است. لذا مىبينيم كه فيلمنامه نويسان حرفهاى ما از عدد انگشتان دست نيز بيشتر نيستند. به همين خاطر اكثر سوژههاى ما تكرارى و كليشهاى است. به نظر من بايستى در اين عرصه انسانهاى انديشمند و متفكر وارد شوند تا با مطالعه و تحقيق دغدغههايى كه در اين مسير داريم بدست آورند تا در يك برنامه ريزى 5 ساله يا 10 ساله بجايى برسيم كه فيلمهاى خوب توليد كنيم پس اين جنبه از كار كه جنبه تئوريك دارد بسيار مهم است و از جنبه ديگر سياستگذاران و مديران اين عرصه بايد از هنرمندان متعهد حمايت كنند و از سوى ديگر نويسندگان ما بايد كاهلى را كنار بگذارند و تلاش كنند با نقب زدن به منابع دينى و ادبيات كشور سوژههاى خوبى را استخراج كنند. ما نياز به فيلم نامههاى خوب داريم و نوشتن فيلم نامههاى خوب هم تلاش مىخواهد و به نظر من مسئولان مىتوانند در اين زمينه فيلم نامه نويسان كشور را براى خلق آثار به ياد ماندنى يارى كنند. سينماى ما اگر ريشه در ادبيات نداشته باشد خيلى نمىتواند پا بگيرد. پس چرا يك نويسنده برزيلى مىآيد با استفاده از اشعار مولوى رمان كيمياگر را مىنويسد اما نويسندگان ما نمىتوانند از اين گنجينه بهره ببرند؟ خلاصه ما از نظر منابع غنى هستيم و هيچ نيازى نيست كه در اين زمينه سراغ خارجىها برويم. بلكه آنها هستند كه از منابع و سوژههاى ما استفاده مىكنند.
چه توصيههايى براى هنرمندان عرصه سينما به ويژه جوانان اين عرصه داريد؟
با توجه به اينكه عرصه هنر يك عرصه حساس و لغزندهاى است، لذا لازم است كه هنرمندان در گام اول خودسازى كنند واز جنبه تقوى ورع خود را تقويت نمايند، آشنايى با تكنيك و قالبهاى مختلف هنرى گام ديگرى است كه بايد هنرمندان اين عرصه با آموزش و مطالعه به فراگيرى آن بپردازند. امام راحل و عزيزمان مىفرمود: «هنر عبارت است از دميدن روح تعهد در كالبد انسانها» لذا لازم است هنرمندان عزيز اين عرصه با مفاهيم دينى و انقلاب اسلامى آشنا باشند چرا كه هنر با دين آميخته است و يك هنرمند رسالتى بزرگ دارد. آن هنرى كه مردم را به سوى خدا هدايت نكند هنرنيست. از ديگر ويژگىهايى كه بايد يك هنرمند داشته باشد دشمنشناسى است. با توجه به اينكه ابزار سينما سوغات غرب است و اگر هنرمند با اهداف دشمنان آشنا نباشد ممكن است مثل خيلىها مرعوب فرهنگ غرب شده و آن رسالت مقدسى كه داشته به فراموشى سپرده شود.مطالعات روانشناسى، جامعهشناسى و ساير علوم انسانى از جمله ضرورياتى است كه يك هنرمند بايستى آنها را بداند تا بتواند آثار ماندگار خلق كند.
براى بهبودو حيات اوضاع فرهنگى كشور به ويژه در عرصه هنر چه پيشنهادهايى براى دولت محترم، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامى و ديگر دست اندركاران فرهنگى داريد؟
قبل از ارائه پيش فرضهاى لازم براى آغاز يك حركت فرهنگى ابتدا به راههاى ميان بُر برون رفت از معضلات موجود در عرصه فرهنگى به شرح ذيل اشاره مىكنم:
1- بنا به اهميت كارهاى تئوريك بايستى گروههاى منسجم فكرى از دلسوزان متعهد و متخصص انقلاب تشكيل گردد تا براى معضلات مختلف، تدابير لازم انديشيده شود. تدوين تئوريها در طول مسير به سوى اهداف، به نيروها اين مدد را مىرساند كه دچار پريشانى و سردرگمى نشوند و بر اساس نقشه از پيش تعيين شده، حركت نمايند. متأسفانه تاكنون دين اسلام در يك معنا به عنوان يك نظام تئوريك سياسى، فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى در عصر گذار تا رسيدن به حكومت حضرت مهدى (عج) تدوين نشده است. براى تحقق اين كار اساسى و همچنين بينشهاى فكرى فرهنگى و مسلح كردن نيروهاى خودى به انديشههاى مهاجم انقلابى حزب اللهى يك ضرورت انكار ناپذيراست.
2- همراه با انجام امور تئوريك ضرورى است يكسرى اصلاحات فرهنگى، سياسى، اقتصادى، و… انجام شود. بايدمردم جدى بودن نظام درمبارزه با فقر، فساد وتبعيض را با گوشت، پوست و جان خود احساس كنند.
3- سمت وجهت كلى اصلاحات درهمه ابعاد بايستى صبغه عدالت طلبانه داشته باشد و مردم و مسئولين را به اين خصيصه ترغيب و تشويق كند. وجود دشمنان در پشت مرزهاى كشور و مشكلات ديگر ممكن است اين فرصت را از ما سلب كند كه بصورت بنيادى ساختارهاى مثلاً اقتصادى را زير و رو كنيم. بايستى با انجام اصلاحات اقتصادى عدالت طلبانه، ميل عمومى مردم به نظام و مقبوليت آن را بيشتر نماييم.
4- در حيطه فرهنگ بسوى احياى شعارهاى انقلاب حركت كنيم. با اين تفاوت كه نسبت به گذشته اين شعارها نبايد سطحى و زودگذر باشد به عبارتى شعارها بايستى همراه با شعور توأم با كار پر فشار، مداوم و خستگىناپذير تئوريك و ترويجى باشد. با توجه به شرايط موجود، روشهاى تبليغى بايستى بازسازى شوند.
5- حذف قطعى مديران سست عنصر و فاقد بينش هرچه سريعتر و در كوتاهترين فرصت بايستى انجام شود. انقلاب نبايد ديگر هزينهاى براى چنين مديرانى پرداخت كند. عناصر غيروفادار به انقلاب اسلامى و ولايت درهمه پستهاى مديريتى اعم از داخلى و خارجى بايستى كنار گذاشته شوند، اين پستهابايد به جوانان معتقد، حزب اللهى، داراى روحيه تهاجمى و مجهز به انديشه تئوريك واگذار شوند.
6- جلوگيرى از گسست سازمانهاى حساس از پيكره نظام به بهانه خصوصى سازى به عنوان مثال در عرصه فرهنگى، بنياد سينمايى فارابى و خبرگزارى جمهورى اسلامى ايران و…
7- پرهيز از تحجّر گرايى و تبعيت تام و تمام از رهنمودهاى مقام معظم رهبرى.
8- اتخاذ تدابير مناسب و شايسته در خصوص اعتمادسازى مردم به سازمان صدا و سيما به عنوان عالىترين منبع تبليغى نظام.
پيش فرضهاى لازم براى آغاز هر نوع حركت
1- انقلاب اسلامى پرچمدار دوره گذار به سمت جامعه ايدهآل دينى است.
2- انقلاب اسلامى گشاينده افقى است تازه نه تنها در تاريخ ايران بلكه در تاريخ بشريت.
3- بااين افق روشن بايستى بناى فرهنگى و تمدن اومانيستى غرب را به طور كامل ويران كنيم نه آنكه آن را ترميم نماييم.
4- پس از اين ويرانى بايستى ساختارهاى متناسب با دورهگذار، تأسيس و ايجاد شوند به عبارتى بنيانهاى فكرى و تئورى آن بايد در ابتدا تدوين شده، سپس تأسيس اجرايى وعملى گردد.
5- باور نيروهاى خودى به توانايى اسلام و ذخاير فكرى، فرهنگى انقلاب اسلامى به تغيير وضع موجود به عبارتى دورى جستن از يأس ،نااميدى و دلسردى دراين راه .
باتشكر از شما كه در اين گفتگو ما را يارى داديد .
من هم از شما و همكاران شما در مجله پاسدار اسلام تشكر مىنمايم.
گفتگو از: ابوالفضل طاهرخانى
پاورقي ها:
هاآرتص: احمدى نژاد مىتواند به لبخند خود ادامه دهد
روزنامه صهيونيستى هاآرتص در واكنش به سخنان دكتر محمود احمدى نژاد اعتراف كرد كه ايران توانايى تقويت جايگاه خويش را دارد و نگرانى خاصى از تحريمهاى اقتصادى يا نظامى ندارد متن كامل اين مقاله كه در نداى قدس وابسته به جهاد اسلامى فلسطين، ترجمه شده است، در پى مىآيد: دادهها و اطلاعاتى كه در پى مىآيد مىتواند به فهم دشوارى اعمال تحريمهاى اقتصادى عليه ايران كمك كند:
در اوايل 2006 حجم مبادله بازرگانى بين ايران و چين حدود 8 ميليارد دلار مىرسيد و تا پايان اين سال حجم آن به 10 ميليارد دلار خواهد رسيد.
خط لوله انتقال گاز از ايران به هند 10 ميليارد دلار هزينه در بر خواهد داشت و حجم زيادى از نيازمندى هند را از گاز تأمين خواهد كرد.
روسيه هم تا چندى ديگر آخرين مراحل عقد قرار داد يك ميليارد دلارى فروش سلاح به ايران را به پايان خواهد رساند.
افزايش قيمت نفت هم ايران را به يكى از كشورهاى ثروتمند تبديل كرده است كه مىتواند مبالغ قراردادهايش را نقداً بپردازد و كشور را به سوى شكوفايى اقتصادى پيش ببرد.
رهبران اين كشور معتقدند كه در وضعيت بسيار خوبى به سر مىبرند به نحوى كه مىتوانند پيشنهاد ميانيجگرانه روسيه را در مورد پرونده هستهاى ناديده بگيرند. زيرا مىتواند روى وتوى چين عليه هر نوع قطعنامه بين المللى كه منجر به تحريم ايران گردد، اعتماد كند.
در جبهه داخلى نيز ايران مىتواند از آزادى عمل خويش لذت ببرد. انتخابات رياست جمهورى توانست راهى را كه از سه سال پيش آغاز شده بود به پايان رساند. و محافظه كاران اكثريت در اين كشور از شوراى شهر گرفته تا قوه مقننه و مجريه را به دست گيرند.
با توجه به اين قدرت – كه اصلاحگرايان در به وجود آمدن آن سهيم مقصر هستند – احمدى نژاد مىتواند به راحتى اسرائيل و آمريكا را به باد ناسزا بگيرد، كورههاى آدم سوزى را زير سؤال ببرد، و پيشنهاد بازگشت يهوديان را به اروپا بدهد بدون آنكه اين سخنان تأثيرى در جايگاهش در ايران به وجود آورد.
در حقيقت رئيس جمهور ايران اكنون داخل چارچوبى از حكومت قرار گرفته كه رهبر انقلاب آنرا تعيين مىكند.
جايگاه ايران از ديد كشورهايى چون روسيه و چين كه صاحب حق وتو هستند و نيز از نگاه كشورهايى ديگر همچون ژاپن، هند و پاكستان كه از اين حق برخوردار نيستند اين حقيقت را به اثبات مىرساند كه غرب از گزينههاى حقيقى براى تهديد ايران و جلوگيرى از دستيابى اين كشور به تسليحات اتمى نيست. و اين تهديدها چه حقيقى باشند و چه ساختگى راه به جايى نمىبرند.
اين طرز تلقى كاملاً واقعى است و تا زمانى كه سازمانهاى بين المللى مانند آژانس بين المللى انرژى اتمى و شوراى امنيت سازمان ملل در دو نوع اتفاق نظر و تفاهم در مورد نحوه حل و فصل مسئله اتمى ايران محصور و گرفتار هستند راهى از پيش نخواهند برد.
يكى از دو تفاهم دور از ذهن باقى گذاردن رهبرد نظامى است، نبود يقين كامل در مورد تلاشهاى هستهاى ايران و درس گرفتن از جنگ عليه عراق مهمترين انگيزهها و دلايل حاميان اين نظريه هستند.
دومين تفاهم موجود در چارچوب حمايت چين و روسيه از ايران است زيرا با توجه به روابط ويژه اقتصادى تهران با اين دو كشور نمىتوان روزنهاى براى موفقيت تهديد به تحريم اقتصادى پيدا كرد.
البته در اين چارچوب نبايد تجربه آمريكا در استفاده و همكارى با ايران در آرام كردن اوضاع عراق براى فراهم كردن زمينه خروج خود از اين كشور را فراموش كرد.
طى دو هفته گذشته زلماى خليل زاد تلاش فراوانى براى يافتن يك مذاكره كننده ايرانى كرد اما نتوانست راهى به جايى برد و اين خود نشان از احساس قدرتى است كه ميان ايرانيان است.
اگر از تمامى اين مسايل هم بگذريم تسليحات اتمى ايران از نگاه اروپا، روسيه و چين تنها به عنوان ناقض توازن جهانى نگريسته مىشود نه يك تهديد مستقيم و آنى.
اين موضع دقيقاً در نقطه مقابل مواضع اسرائيل است كه از نقص و برهم خوردن توازن قوا چندان متأثر نمىگردد همانطور كه در مورد مسابقه تسليحات اتمى هند و پاكستان متأثر نشد و اصولاً معاهده منع انتشار تسليحات اتمى را امضا نكرده است، اما فعاليتهاى اتمى ايران را تهديد مستقيمى عليه خود و تنها عليه خود مىداند.
اينجا علت ديگرى هم براى پشت كردن جهان به خواستهاى اسرائيل وجود دارد، زيرا جامعه جهانى به پرونده اتمى ايران به عنوان يك مشكل تنها براى اسرائيل مىنگرد، اين حقيقت دشوارىها را براى بسيج جهانى مشترك عليه ايران افزايش مىدهد، و هرگاه كه اسرائيل اين مسئله را پيش كشيد، پرداختن به مسئله ايران دورتر شد.
دام مضاعفى هم در اين ميان وجود دارد دام آمريكا كه براى دو شريكش روسيه و چين انداخته شده است و دام دوم دامى است كه اسرائيل براى قانع ساختن جهان در مورد تهديدهاى ايران با آن مواجه است كه هر دو به شكل جالبى به نفع ايران عمل مىكنند.
به هر شكل بايد گفت كه حتى اگر ايران واقعاً هم سلاح امتى توليد نكند بازهم خواهد توانست از آن به عنوان حربهاى تهديدآميز استفاده كرده و با تكيه بر اختلاف نظر افكار عمومى براى پيشبرد اين راهبرد سود برد.
پاورقي ها:
سخنان معصومين ع
سپاسگزارى نعمتها
پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«ما فَتَحَ اللّهُ عَلى عَبدٍ بابَ شُكرٍ فَخَزُنَ عَنهُ باب الزِّيادَة»
(اصول كافى، ج 2، ص 94)
خدائى كه راه شكر را باز كرده راه افزايش را نبسته است.
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«اَسرَعُ الذُّنوبِ عُقُوبَةً كُفرانُ النِّعمَة»
(سفينة البحار، ج 1، ص 710)
سريعترين كيفرها كيفر كفران نعمت است.
امام على عليه السلام:
«شُكرُ النِّعَمِ يَزيدُ فى الرِّزق»
(نورالثقلين، ج 2، ص 529)
شكر نعمت بر رزق مىافزايد.
امام مجتبى عليه السلام:
«اللَّؤُمُ اَن لاتَشكُرَ النِّعمَِةَ»
(مجالس السنيه، ج 2، ص 347)
از پستى است كه انسان از نعمت قدردانى نكند.
امام مجتبى عليه السلام:
«لافَتحَ لِعَبدٍ باب شُكرٍ فَخَزَنَ عَنهُ بابَ المَزيد»
(مجالس السنيه، ج 2، ص 349)
خدا درب شكر را باز نكرده و راه افزايش را ببندد.
امام سجاد عليه السلام:
«اِنَّ اللّهَ تَعالى يُحِبُّ كُلّ قَلبٍ حَزينٍ وَ يُحِبُّ كُلَّ عَبدٍ شَكُورٍ»
(الحقائق، ص 153)
خداى عزيز تمام قلبهاى محزون و تمام بندگان شكرگزار را دوست دارد.
امام باقر عليه السلام:
«لا يَنقَطِعُ المَزيدُ مِنَ اللّهِ حَتّى يَنقَطِعَ الشُّكرَ عَلى العِباد»
(سفينة البحار، ج 1، ص 711)
زياد شدن نعمت خدا قطع نمىگردد مگر اينكه شكر بندگان خدا قطع گردد.
امام صادق عليه السلام:
«فى كُلِّ نَفسٍ مِن اَنفاسِكَ شُكرٌ لازِمٌ»
(سفينة البحار، ج 1،ص 710)
در هر نفسى كه مىكشى بايد شكرى بجاى آورى.
امام صادق عليه السلام:
«اذا انعم اللّه عليك بنعمة فاحببت بقاءها فاكثر من الحمد و الشّكر…» (مجالس السنيه، ج 2، ص 504)
آنگاه كه خدا نعمتى به تو داد و خواستى آن را حفظ كنى بايد حمد و شكر خدا را زياد انجام دهى.
امام صادق عليه السلام:
«شُكرُ النِّعَمِ اِجتِنابُ المَحارِمِ وَ تَمامُ الشُّكرِ قَولُ الرَّجُلِ اَلحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمين» (الحقائق، ص 151 و اخلاق شبر، ص 237)
شكر نعمت پرهيز از كارهاى حرام است و شكر كامل اين است كه انسان بگويد: «الحمد للّه ربّ العالمين».
امام صادق عليه السلام:
«ثلاث لايضرّ معهنّ شىء: الدّعاء عند الكرب و الاستغفار عند الذّنب و الشّكر عند النّعمة»
(جامع السعادات، ج 3، ص 192 و اخلاق شبر، ص 236)
وجود سه چيز است كه با وجود آن ضررى متوجه انسان نمىگردد: دعا به هنگام سختى، استغفار موقع گناه و شكر به هنگام نعمت.
امام صادق عليه السلام:
« كان رَسُولُ اللّهِ: اِذا وَرَدَ عَلَيهِ اَمرٌ يَسرُّهُ قالَ اَلحَمد لِلّهِ عَلى هذِهِ النعمَةِ وَ اِذا وَرَدَ عَلَيهِ اَمرٌ يَغتَمُّ بِهِ قالَ اَلحَمدُ لِلّهِ عَلى كُلِّ حالٍ»
(الحقايق، ص 151)
وقتى موضوعى پيش مىآمد كه رسول خدا(ص) را خوشحال مىكرد مىگفت: خداى را سپاس مىكنم بر اين نعمت و آنگاه كه موضوعى پيش مىآمد كه او را غمناك مىساخت مىگفت: حمد مخصوص خدا در هر حال است.
امام جواد عليه السلام:
«نعمة لاتشكر سيئة لاتغفر»
(سيرالائمه، ج 4، ص 171)
نعمتى كه از آن شكرگزارى نشود گناهى است كه بخشيده نمىشود.
پاورقي ها:
انسان، مفسد فى الأرض
« و إذ قال ربك للملائكة إني جاعل في الأرض خليفة، قالوا أتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك، قال إني أعلم ما لا تعلمون »
( سوره بقره / آيه 30)
اى پيامبر، به ياد آور آنگاه كه پروردگارت به فرشتگان فرمود: همانا من در زمين خليفه و جانشين قرار خواهم داد. فرشتگان گفتند آيا در زمين كسى را مىگمارى كه در آن فساد كند و خونهائى را بريزد در حالى كه ما تو را حمد و سپاس مىگوئيم و تو را به پاكى ياد مىكنيم؟ خداوند فرمود: من مىدانم آنچه را شما نمى دانيد.
خداوند پس از بيان نعمت بزرگ آفرينش آسمانها و زمين، خلقت اولين انسان كه حضرت آدم مىباشد را بيان مىكند و به فرشتگانش خبر مىدهد كه اراده كرده است در زمين انسان را بيافريند.
ملائكه كه مىدانستند دنيا سرزمينى مادى است و از اطلاعات اوليهاى كه داشتند نتيجه گيرى كردند كه مادّه عوارضى در پى دارد زيرا موجب اجتماع است و اجتماع باعث بر تزاحم مىباشد و تزاحم مخلوقات مادى را به فساد و تباهى مىكشاند. و به عبارت ديگر انسان مخلوقى مادى است كه از آب و گِل خلق مىشود و مادّه محدود است. از اين روى مركز تزاحمها و درگيريها و كشمكش ها مى شود. چرا؟ براى اينكه عالَم مادّى هرچه گسترده و پهناور باشد طمعهاى انسان توسعه طلب را تأمين نمى كند.
مگر خود در اين جهان مادّى شاهد توسعهطلبىهاى مستكبران و ظالمان نيستيم؟ و مگر همين انسان طمّاع از تسلّط بر جهان قانع شده است؟ پس چرا دست درازى به ماه و كواكب مىكند و ميليارها دلار صرف كشف كواكب ديگر مىنمايد؟ و مگر آن كس كه در آن سوى جهان كه به اندازه اختلاف 12 ساعت زمانى با ما دور است همواره نعره نمى كشد كه خاور ميانه را – با زور -خاضع براى خويش سازد؟ ملائكه كه اين وضعيت را با اطلاعات كمى كه داشتند مىدانستند شگفت زده شدند كه چگونه خداوند در اين جهان مادى مىخواهد خليفه و جانشين براى خود قرار دهد، غافل از اينكه همين انسان كه داراى دو غريزه شهوت و غضب است و ممكن است با استفاده از اين دو غريزه فطرى خدادادى از يك درنده، خونخوارتر گردد و زمين را پر از فساد و تباهى كند، همين انسان داراى عقل است كه اگر به كار بندد آن دو قوّه را چنان مهار مى كند و در برابر خدا آنچنان خاضع مىشود كه مقامش از صدها فرشته بالاتر مىرود.
ملائكه كه مىپنداشتند اين موجود مادى كه داراى دو نيروى مخرب است ممكن است جهان را پر از فساد و ظلم كند و با استفاده از خيرات و نعم آن و حس برترى جوئى همنوعان خود را از پا در آورد يا خاضع براى خود سازد و اين كار جز با فساد و خونريزى ميسر نيست پس حق داشتند كه از علت خلقت آدم بپرسند. البته ممكن است برخى از مفسرين اين را اعتراض بخوانند ولى قطعا اين سخن غلط و اشتباه است زيرا ملائكه بندگان محترم و مورد تقدير خداوند هستند و هرگز دمى از اطاعت و بندگى فروگذار نيستند ، و آنها تنها توضيح خواستند نه اينكه اعتراض كنند.
ملائكه خيال مىكردند مِلاك و معيار قرب بيشتر، عبادت و اطاعت بيشتر است و آنان كه براى عبادت آفريده شدهاند قطعا بهتر و بيشتر خدا را مىپرستند.
اينجا نقطه مهمى نهفته شده و آن اينكه عبادت يك انسان مادى كه خداوند در او نيروهاى فساد خواه قرار داده، در صورتى كه با وجود اين نيروها، آنها را مهار كند و به عبادت بپردازد قطعا ارزشمند تر و مهمتر است تا عبادت موجودى كه براى عبادت آفريده شده و نمى تواند خطا كند يا پا را فراتر بگذارد، هرچند اين موجودى است خاكى و او موجودى است نورى.
به عنوان مثال: شخصى به صورت زاهدانه زندگى مىكند زيرا پولى ندارد كه طغيان كند، او مهمتر است يا آن كس كه داراى پول فراوان است ولى مانند زاهدان و پارسايان زندگى مىكند آيا اين دو با هم برابرند؟
آرى، اين انسان است كه با وجود آن همه غرائز و نيروهاى مادى، آنچنان خدا را اطاعت مىكند كه روح القدس – مقرّب ترين فرشتگان خدا – در برابرش تعظيم مىنمايد.. و همين انسان ممكن است به جائى برسد كه از حيوان بدتر شود ( بل هم أضل ) بلكه بايد بگويم كه از شيطان هم پستتر و حقير تر گردد و به اسفل السافلين رود.
راستى چقدر عظيم و سترگى اى انسان و چه پست و بى ارزشى اى انسان. نتيجه گيرى:
1- نصب خليفه فقط از طريق خدا است لا غير، و اصلا كلمه ” خليفه ” با ” جعل ” الهى تمام مىشود و محقق مىگردد. پس خليفه را بايد خدا نصب كند نه مردم.
و همانا انسان خليفه دائمى خدا است بر روى زمين. و انسان از اينكه اشرف مخلوقات است خليفه خدا مىشود.
2- تسليم و اطاعت منافى با سؤال كردن و طلب توضيح نيست. پس بايد همواره پرسيد و نادانيها را با پرسش از بين برد.
3- تمام فرزندان آدم استحقاق و لياقت خلافت خدا را ندارند زيرا در ميان آنان كسانى هستند كه از حيوان بدتر است ولى كسانى هم هستند كه تا قاب قوسين به خدا نزديك مىشوند.
4- عبادت و تسبيح در جاى آرام دليل قرب و فضل بيشتر نيست.
5 – حاكم و خليفه خدا بايد عادل باشد و بر روى زمين فساد نكند. و اين آيه خود دليلى است روشن بر ضرورت عدالت و عصمت خلفاى راستين خدا.
6- تصور ملائكه اين بود كه انسان دائم الفساد است زيرا مىگفتند ” يفسد ” و ” يسفك ” و هر دو معناى استمراريت مىدهد. و چنيناند ظالمان و مستكبران كه به خاطر حفظ منافع خود پيوسته به ديگران ظلم مىكنند و فساد مىنمايند.
7- لازم است در داورى تند روى نكنيم بلكه همواره خوبيها و بديها را كنار هم بگذاريم و نتيجه گيرى كنيم نه چون ملائكه كه وضعيت مادى انسان را ديدند، از جنبه معنويش غفلت كردند. و السلام
پاورقي ها:
«امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان»
يوم اللّه بيست و دوم بهمن
سالروز پيروزى انقلاب عظيم ايران را به مستضعفين جهان و مسلمانان عموماً و ملت شريف و شجاع ايران تبريك عرض مىكنم. در چنين روز فرخندهاى حق بر باطل و جنود رحمانى بر اولياء شيطان و حزب اللّه طاغوت و طاغوتيان غلبه نمود و حكومت عدل اسلامى مستقر گرديد و دست انتقام حق از آستين ملت رزمنده ايران بيرون آمد و نصرت اعجازآميز اسلام بر كفر تحقق يافت. در چنين روز مسعودى همبستگى قشرهاى ملت دلير روزافزون و ارتش و ساير قواى انتظامى وفادارى خود را به اسلام و ايران نشان دادند و ميهن خود را از شر طاغوتهاى زمان كه در رأس آنان دولت آمريكاست رهائى بخشيدند.
درود بر چنين ملت زنده و هوشيار و آفرين بر قواى انتظامى و سپاه پاسداران انقلاب اسلامى. جاويد باد پرچم پرافتخار اللّه اكبر كه رمز پيروزى معجزه آساى ملت بزرگ ايران است…
ما گرچه شهداى گرانمايه و جوانان برومندى از دست داديم و برادران و خواهران معلول و ناقص العضو به جاى گذاشتيم. شهدائى كه نور انقلابمان و خواهران و برادران معلولى كه سرمايه انقلاب اسلامى ما هستند و از احترام خاصى در ميان ملت قدرشناس ما برخوردارند ولى در عوض ملتى بزرگ را نجات داديم و چنگال گرگان آدمخوار، وحشيان به صورت آدمى را از شريان حيات امتى عظيم الشأن قطع كرديم و با خواست خداوند و اراده مصمم ملت عزيز تا ابد صحنه ميهن اسلامى خود را از لوث وجود جنايتكاران بى فرهنگ و خيانتكاران غارتگر پاك و در تحت لواى پربركت اللّه اكبر براى هم ميهنان خود آزادى و استقلال را تأمين نموديم.
(22/11/58)
روز 22 بهمن روزى بود كه ارتش و ملت به هم پيوستند و روزى بود كه ارتش از طاغوت به اللّه برگشت و تكبير و پشتيبانى امت بر طاغوت غلبه كرد و اين معنا بايد سرمشق ما باشد در تمام زندگى، كه اگر يك ملتى همه قشرهايش با هم بودند و يكپارچه بودند هيچ قدرتى نمىتواند در مقابل آنها ايستادگى كند و آسيبى به آنها برساند…
در 22 بهمن ثابت شد كه ملتى يكپارچه، ملتى كه مقصدشان يك مقصد الهى است نه مقصدشان يك مقصد مادى صرفاً و همهشان با هم يكصدا هستند، يك مقصد هستند، نمىتوانند كه بر اين ملت غلبه كنند و ديدند كه ملت غلبه كرد بر همه آنها…
22 بهمن بايد سرمشق ما باشد در طول زندگى و براى نسلهاى آينده كه همه آنها 22 بهمن را كه غلبه ايمان بر كفر و اللّه بر طاغوت و اسلام بر كفر بود، بايد حفظ كنند و بزرگ بشمارند، بزرگ بشمارند روزى را كه خداى تبارك و تعالى به ملت ما منت گذاشت كه اين ملت را يكپارچه كرد و ملت را غلبه داد.
(24/11/59)
رهنمودهاى مقام معظّم رهبرى
عاشورا پيامها و عبرتهايى دارد. عاشورا به ما درس مىدهد كه براى حفظ دين بايد فداكارى كرد. درس مىدهد كه در راه قرآن بايد از همه چيز گذشت. درس مىدهد كه در ميدان نبرد حق و باطل، همه افراد اعم از كوچك و بزرگ، زن و مرد، پير و جوان، شريف و وضيع و امام و رعيت با هم در يك صف قرار مىگيرند. درس مىدهد كه جبهه دشمن با همه تواناييهاى ظاهرى بسيار آسيبپذير است.
عاشورا به ما درس مىدهد كه در ماجراى دفاع از دين، بصيرت بيش از چيزهاى ديگر براى انسان لازم است. بىبصيرتها بدون اينكه بدانند، فريب مىخورند و در جبهه باطل قرار مىگيرند چنانكه در جبهه ابن زياد كسانى بودند كه فسّاق و فجّار نبودند ولى از بىبصيرتها بودند. اينها درسهاى عاشورا است. البته همين درسها كافى است كه يك ملت را از ذلت به عزّت برساند. همين درسها مىتواند جبهه كفر و استكبار را شكست بدهد. اينها درسهاى زندگى ساز است.
ما بايد بفهميم چه بلايى بر سر آن جامعه آمده كه سر حسين بن على(ع)، آقازاده اول دنياى اسلام و پسر خليفه مسلمين على بن ابيطالب(ع)، در همان شهرى كه پدر او بر مسند خلافت مىنشسته است گردانده شد و آب از آب هم تكان نخورد. ببينيم چگونه از همان شهر افرادى آمدند به كربلا و او و اصحابش را با لب تشنه به شهادت رساندند و حرم اميرالمؤمنين(ع) را به اسارت گرفتند.
دنياى امروز، دنياى دروغ، زور، شهوترانى و دنياى ترجيح ارزشهاى مادى بر ارزشهاى معنوى است. دنيا اين است. مخصوص امروز هم نيست. قرنهاست كه معنويت در دنيا رو به افول و ضعف بوده است. قدرتمندها تلاش كردند معنويت را از بين ببرند. صاحبان قدرت، پول پرستها و سرمايه دارها يك نظام و بساط مادى در دنيا چيدند كه در رأس آن قدرتى مثل قدرت آمريكاست كه از همه، دروغگوتر، فريبگرتر، بى اعتناتر نسبت به فضائل انسانى و بى رحمتر نسبت به انسانهاست. چنين قدرتى در رأس است و دوستان او هم در مراتب بعد قرار مىگيرند. اين وضع دنياست. انقلاب اسلامى يعنى زنده كردن دوباره اسلام، زنده كردن «انّ اكرمكم عنداللّه اتقيكم» و انقلاب آمد تا اين بساط و اين ترتيب غلط جهانى را بشكند و يك تربيت جديدى درست كند.
آنچه جامعه ما را فاسد مىكند، غرق شدن در شهوات و از دست دادن روح تقوا و فداكارى است. بسيجى بايد در وسط ميدان باشد تا فضيلتهاى اصلى انقلاب زنده بماند. دشمن از راه اشاعه فرهنگ غلط، فساد و فحشاء سعى مىكند جوانهاى ما را از دست ما بگيرد. كارى كه از لحاظ فرهنگى دشمن مىكند نه تنها يك تهاجم فرهنگى بلكه بايد گفت يك شبيخون فرهنگى، يك غارت فرهنگى و يك قتل عام فرهنگى است. امروز دشمن دارد اين كار را با ما مىكند. چه كسى مىتواند از اين فضيلتها دفاع كند؟ آن جوان مؤمنى كه دل به دنيا و منافع شخصى نبسته است.
پاورقي ها:
پرتوهاى پرفروغ غدير خم
به مناسبت هيجدهم ذيحجه سالروز عيد سعيد غدير خم
از غار حراء تا غدير خم
تا زد نبى به نام على نقش رهبرى
نقش مخالفان همه، نقش برآب شد
بر جن و انس، رهبر و مولاو پيشوا
بعد از نبى، به امر خدا، بوتراب شد
آنها كه بود در دلشان كينه على
دلهايشان زآتش حسرت كباب شد
هر بندهاى كه دامن مهر على گرفت
فارغ زهول و وحشت روز حساب شد
هر كس كه گشت داخل فيض ولايتش
ايمن به روز حشر، ز بيم عذاب شد
نوروز شيعيان جهان، عيد مرتضى است
روزى كه شادمان، دل ختمى مآب شد(1)
بعثت نبى اكرم (ص) و ظهور اسلام در جهان را مىتوان برجستهترين تحول در تاريخ زندگى انسانها تلقى كرد، خاتم رسولان براى نشر، گسترش، معرفى و تثبيت اين آيين آسمانى بر اساس تعاليم وحى و موازين معجزه جاويدش يعنى قرآن كريم، زحمات زيادى را متحمّل گرديد امّا استمرار، تكميل و تتميم برنامههاى نبوت، به امامت و رهبرى ائمه هدى بستگى داشت كه رويداد روشنى بخش غدير اين مهم را تحقق عينى و عملى بخشيد و وقوع آن با توصيهاى از سوى خداوند متعال به خاتم رسولانش يعنى حضرت محمد(ص) اتفاق افتاد.
ختم كننده رسالت فرستادگان الهى در زير باران تهمت و مخالفت و مخاصمت بناى امتى مسلمان و واحد را پىريخت، نخستين افراد اين جامعه موحّد يعنى حضرت خديجه و مولا على(ع) به حضرتش ايمان آوردند و حمايت از انديشه، آرمان و مبانى پيامبر را وجهه همّت خويش قرار دادند. هدف بعثت رسول اكرم(ص) بنيان نهادن امتى وسط بود، خدا و رسولش بر آن بودند كه بذر ايمان در دلهاى مؤمنان موقعى به بار مىنشيند كه مجموعه شرايطى براى باليدن آن فراهم گردد و در غير اين صورت بوستان روح افزاى رسالت، وحدت، همدلى و همراهى خود را از دست مىدهد و تند باد حوادث آن را دچار پژمردگى و خزان زدگى مىنمايد و در اين حالت گلستان معطر نبوى نمىتواند نتايج مطلوب و رايحه معطر خود را عالم گير سازد. از اين روى پيامبر اعلام كرد آيينى كه وى آورده است همه مردمان جهان را مورد خطاب قرار مىدهد و بين آنان از نظر نژاد، توانايى مالى، تشخصهاى قومى و قبيلهاى تفاوتى قائل نمىگردد و صرفاً پرهيزگارى و فضيلتهاى معنوى عامل برترىهاى افراد است نه چيز ديگرى.
در مكّه به رغم عداوتها و خصومتهاى شديد، اين جامعه پىريزى گرديد و با هجرت پيامبر از مكه به مدينه، آن حضرت در صدد گرديد تا گسترش چنين امتى را جدىتر و استوارتر پىگيرد. جامعهاى كه نبى اكرم(ص) در مدينه پايهريزى كرد در واقع صورت عملى تعاليمى بود كه حضرتش به نشر و تبليغ آن مبعوث گرديده بود و طبيعى است كه ايشان بايد براى اداره چنين امتى و نيز سرنوشت آتى آن حسّاس باشد. فرياد فرحزاى وحى از سرزمين حجاز عبور كرده و به قلمروهاى ديگر در آسيا و آفريقا رسيده بود، طى بيست و سه سال مجاهدت و استقامت حضرت محمد(ص) جامعهاى كه تشكيل آن آرزوى ديرينه ايشان بود، شكوهمندانه شكل گرفت اما اكنون آن فرستاده الهى در آستانه گذر از جهان فانى به سوى جهانى ابدى است و بايد هرچه زودتر دعوت حق را لبيك گويد و زينت بخش قدسيان در سراى ديگر گردد، آيا اين نهاد نوپا را كه با مشقتى وافر پديد آورده است در اين لحظات آخر رها سازد و در موقعى كه اشرافيت زخم خورده جاهلى، امپراتورىهاى ايران و روم و منافقين داخلى كمر به فروپاشى آن بستهاند تا پيامى را كه هر روز پرطنينتر مىگرديد و پوستههاى زمان و مكان را مىشكافت، آن را خاموش نمايند، نسبت به اداره آن تصميمى نگيرد. بنابراين پيامبر در برابر اين يورشهاى وحشيانه و توطئههاى خطرناك مىخواهد اقدامى جدّى بنمايد. امّا كيست كه بتواند تحمل چنين بارى گران را داشته باشد، او كسى جز حضرت على(ع) نمىباشد. در واقع اين پيشگام راستين كه براى رهبرى و امامت مورد تربيت و پرورش مستقيم شخص رسول اكرم (ص) قرار گرفت، جز او كسى نيست، هم او بود كه به مسايل و مشكلات دينى و علمى امت را پس از خاتم رسولان به صورتى بارز و چشمگير پاسخگو بود و در هر زمان مناسب، حقايق اسلام و سنّت پيامبر را آشكار مىساخت. او تنها كسى بود كه در خانه خدا ديده به جهان گشود و در پرتو پرورشهاى پرمايه نبى اكرم (ص) نشو و نما نمود. براى او فرصتها و زمينههايى از همكارى با پيامبرو قدم جاى رسولخدا(ص) نهادن پيش آمد كه براى هيچ يك از صحابه نزديكان خاتم انبياء و مسلمانان صدر اسلام اعم از مهاجرين و انصار پيش نيامد. شواهد و دلايل فراوانى از حيات در آميخته پيامبر با امام اميرالمؤمنين (ع) در دست است و اثبات مىكند كه آن رسول الهى، ايشان را به منظور رهبرى جامعه پس از خود مهيا مىساخت آنگاه كه امام مظلومان و مؤمنان پرسشهاى
خود را از پيامبر خاتمه مىداد، خود رسول اكرم(ص) بحثها را پى مىگرفت و او را با تعاليم نورانى وحى آشنا مىساخت. با وى ساعات زيادى از شب و روز را خلوت مىكرد و ديدگان امام اوّل را بر مفاهيم دين خدا، مشكلات راه و شيوههاى عمل تا آخرين روز حياتش باز مىنمود. در پاسخ به اين پرسش كه چگونه على(ع) از طرف رسول خدا به مقام زعامت امّت انتخاب گرديد، ابن عباس مىگويد: زيرا على(ع) پيش از همه ما به پيغمبر ملحق گرديد و به وى ايمان آورد و پيوستگى و نزديكى او به رسول خدا از همه ما شديدتر و محكمتر بود.(2) در جاى ديگر از وى نقل شده است كه مىگفت: نبى اكرم(ص) هفتاد وصيت به على(ع) نمود كه به كسى غير از او چنين وصايايى نكرد.(3)
ضرورت تعيين رهبرى
در فرهنگ قرآنى و روايى و منابع تاريخى اين واقعيت آمده است كه جامعههاى بشرى در همه شرايط رهبر و راهنما داشتهاند و روزى بر انسان نگذشته است كه بدون مدير زيسته باشد. حضرت رضا(ع) فرمودهاند: هيچ امت و ملتى را نمىيابم كه بدون پيشوا به حيات و معيشت خود رسيده باشد. در كارنامه همه صالحان و شايستگان آمده است كه در زمان حيات خويش، هيچگاه از تعيين جانشين براى خود غافل نبودهاند. آدم ابوالبشر وصى داشت، ابراهيم خليل(ع) جانشين تعيين كرد، زكرياى پيامبر وارث خواست، عيسى روح اللّه و موسى كليم اللّه(ع) وصى و خليفه داشتهاند و رسول مكرم اسلام دوازده جانشين را با نام و نشان، كنيه و لقب معرفى نمود و اين حديث در منابع اهل سنت به عنوان روايت قطعى و متواتر آمده است در سيره سنت نبوى آمده است حضرت رسول اكرم(ص) هرگاه مىخواست مدينه را براى هر موضوعى از جمله جبهه و جهاد، سفر عمره و حج ترك گويد جانشينى براى خود تعيين مىنمود تا نماز جمعه و جماعت را برگزار نمايد و در هيچ موردى بر خلاف اين ضابطه عمل نشده است و حال چگونه براى پس از بدرود حيات خود كارى انجام ندهد. ده سال از هجرت پيامبر مىگذرد. در خلال اين مدت شالوده دين مقدس اسلام در پرتو كوشش شبانه روزى حضرت محمد(ص) و ياران باوفايش گذارده شده است. دامنه تعليمات قرآنى به ديگر نقاط جهان رسيده است. اوضاع پريشان قبايل عرب با تدبير خردمندانه نبىاكرم(ص) سامان يافته است. آتش فتنهها، قتلهاخاموش شده و نغمه دوستى و برادرى «انّماالمؤمنون اخوة»، دلها را به هم نزديك ساخته و رشته استوارى از اتحاد و هم بستگى پديد آورده است.
اقوام و طوايف بسيارى در پرتو دستورات سعادت بخش رسول خدا(ص) به آيين مقدّسش گرويدهاند، دژهاى مستحكم يهوديان معارض به پايمردى دلاورى رزمندگان اسلام گشوده شده است. سرداران فاتح لحظه به لحظه به دروازههاى امپراتورىهاى ايران و روم نزديكتر مىشوند، قيام حكيمانه آخرين فرستاده الهى در برابر جاهليت، بت پرستى و شرك، اجتماعات گوناگونى را به كيش اسلام فراخوانده است. اينك پس از عمرى تلاش و كوششى ده ساله دور از موطن اصلى، پيشواى شصت و سه ساله اسلام مصمم است به منظور برگزارى مراسم حج به شهر مكّه سفر كند و براى آخرين بار در آيين عبادى سياسى و نيز بزرگترين و مقدسترين گردهم آيى مسلمين كه در ماه ذيحجه در اطراف خانه خدا تشكيل مىگردد، حضور يابد. خبر تصميم حضرت محمد(ص) به سفر حج و اعلام حركت آن وجود بزرگوار به سوى كعبه معظمه انبوهى از مسلمانان را همچون جويبارهايى به سوى مدينه سرازير نمود. مردمانى كه از راههاى دور و نزديك طى طريق مىكنند تا به حضرتش اقتدا كنند و هم سفرش باشند و افتخار برگزارى اين سنّت مهم را در حضورش درك كنند.
دريافت پيام وحى
پيامبر ضمن برگزارى مراسم حج، چگونگى انجام اعمال اين عبادت دسته جمعى را به حاضران آموزش داده و در اين زمينه ميراثى گرانقدر را براى آيندگان برجاى نهادند و بدينگونه براى نخستين بار مردم مناسك حج و اعمال آن را از پيامبرشان فرا گرفتند.(4) پس از انجام اعمال حج، پيامبر پياده همراه جمعيت به سوى مسجد خيف حركت كرد، آن حضرت از اين كه توانسته بود فريضه حج را انجام دهد و به فرمان خدا عمل كند و مسلمانان را با اين عبادت آشنا كند شادمان بود امّا موضوعى در ذهن مباركش نقش مىبست كه به آن انديشه مىنمود، زيرا وظيفه ديگرى را در نظر داشت و آن جانشينى پس از خودش بود. پيامبر همواره نگران بود كه مبادا پس از رحلتش در ميان افراد جامعه اسلامى تفرقه ايجاد شود و اخوّت از ميانشان رخت بربندد و دوباره تعصّبهاى قبيلهاى زيان بار قبلى، گريبان گير مردم شود. پيامبر به روشنى متوجه اين واقعيت بود كه امت اسلامى به رهبرى عادل، عالم و دلسوز و شايسته نياز دارد كه اگر او بعد از وى زمام امور جامعه را قبول نكند تمام زحمات گرانبهايش بهدر خواهد رفت همچنين او خوب مىدانست كسى بايد اين مسؤوليت خطير را بپذيرد كه از آغاز زندگى لحظهاى عقايد و افكارش به شرك و ظلم آلوده نشده است. در دامن وحى باليده و براى پيشبرد دين خدا پيشقدم بوده و در غزوات و نبرد با مشركان و منافقان سربازى شجاع و فداكار بوده است. در علم و معرفت و ايمان سرآمد مهاجر و انصار است و در قضاوت شخصى بىنظير، اميال نفسانى را در تمامى عرصهها مهار كرده است و بر آنها غالب آمده است. پيامبر در اين فكر بود و همچنان آرام و با وقار در حال حركت و هنوز چند قدمى تا مسجد خيف باقى مانده بود كه ناگهان پيك وحى حضرت جبرئيل امين فرود آمد، رسول خدا(ص) از مردم فاصله گرفت، فرشته به سخن آمد و گفت: اى محمد خداوند به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: اى فرستادهام زمان رحلت تو فرا رسيده است و كسى را از اين كوچ ابدى گريزى نمىباشد. پس به عهدهاى خود وفا كن، وصايا را با امت مسلمان در ميان بگذار، آنچه از ميراث انبياء نزد توست همه را به وصى خود تسليم كن كه او حجت من و ولىّ من پس از تو خواهد بود. مردم را از اين امر مطلع گردان و ميثاق مسلمين را با او محكم گردان و برايش بيعت بگير.(5) رسول اكرم(ص) در حالى كه به بيانات جبرئيل گوش فرا مىداد، خطاب به وى فرمود: اى فرشته الهى، براى مردم و آينده آنان از منافقان واهمه دارم و خوف آن مىرود كه پس از من امّت دچار پراكندگى و هزيمت شوند، از دين خدا خارج گشته و به دوران جاهليت و شرك باز گردند كينه افرادى در ظاهر مسلمان را نسبت به او(حضرت على(ع)) مىشناسم و شدت خصومت مخالفان را احساس مىكنم مگر اين كه پروردگار، وى را از شرارت و نقشه دشمن حفظ كند و افزود اى جبرئيل از خداوند بخواه كه چنين مصونيتى را عنايت فرمايد، پيامبر بعد از اين مطالب به سوى جمعيت بازگشت و انبوه جمعيت همراه ايشان وارد مسجد خيف شدند تا نماز بگذارند.
رسول خدا(ص) نماز را اقامه نمود و تصميم گرفت مكه را به قصد مدينه ترك كند، هنوز بر مركب خويش سوار نشده بود كه بار ديگر پيك وحى آمد و ندا داد: اى محمد، پروردگارت به تو درود مىفرستد و مىفرمايد: پيام مرا به مردم برسان و به آنان بگو كه او پس از تو امام اين امّت است. بگو كه هر كس رهبرى او را به رسميت بشناسد مؤمن است و كسى كه ولايت او را انكار كند كافر است. اى محمد به مردم بگو كه اطاعت از او پيروى از تو و متابعت از امر خداوند است و سرپيچى از فرمانش، نافرمانى كردگار است بگو كه مؤمنان به او اهل بهشت و كافران نسبت به او دوزخىاند.(6)
پيامبر از جاى خويش برمىخيزند، اصحاب به سوى ايشان مىشتابند، رسول اكرم(ص) فرمودند:بايد همه حركت كنيم و به سوى مدينه طى طريق مىكنند. كاروان به مسير خود ادامه مىدهد تا به سرزمين «رابغ» مىرسند كه تا منزل جحفه سه ميل فاصله دارد. از اين محل هم آن حج گزاران عبور مىكنند و به توقفگاهى به نام «كراع غميم» رسيدند در حوالى اين مكان، غدير خم قرار دارد كه كاروان به آن رسيد. اينجا محل تقاطع مسيرها و راه عبور و نقطه جدا شدن مردم مصر،عراق، مدينه و نجد از يكديگر است. پيامبر همراه جمعيت به بركه خم رسيده بودند كه جبرئيل خطاب به پيامبر(ص) اين آيه را تلاوت نمود: «يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه يعصمك من النّاس انّ اللّه لايهدى القوم الكافرين؛(7) اى فرستاده ما (اى پيامبر) آنچه را از پروردگارت بر تو فرو فرستاده شده است به مردم برسان. اگر چنين نكنى امر رسالت او را اذا نكردهاى. خداوند تو را از (شر) مردم حفظ مىكند كه پروردگار، مردم كافر را هدايت نمىكند».
پيامبر با دريافت وحى با شادمانى از شتر خويش پياده گرديد و خداى را سپاس گفت و احساس نمود زمان حادثه مهمى فرا رسيده است و بايد موضوع سرنوشت سازى را براى مردم آشكار سازد، از اين جهت دستور داد كاروانها توقف كنند و گروهى كه هنوز نيامدهاند و عدّهاى كه جلو رفتهاند به سوى غدير خم بيايند و به آن جمع ملحق گردند. حوالى ظهر است و گرماى هيجدهم ذيحجه بيداد مىكند. يكصد و بيست هزار نفر از مردم در آن جا جمع مىشوند، مسلمانان در درياى افكار خود غوطه ور بودند و به اين نكته مىانديشيدند كه چه موضوع حياتى پيش آمده است كه بايد در آن گرماى طاقت فرسا جمع شوند كه ناگهان مؤذّن فرياد زد نماز جماعت. از شدت خشونت هواى آن بيابان مردم بخشى از رداى خود را بر سر و قسمتى را بر زير پا افكنده بودند. سلمان فارسى، ابوذرغفارى، مقداد بن اسود كندى و عمار ياسر براى پيامبر با استفاده از چوب درختها سايبانى با چادر برپا كردند. در زير اين فضاى كوچك كه در آن بيابان سايهاى ايجاد كرده بود منبرى از سنگها و رواندازهاى شتران فراهم ساختند تا حضرت پيامبر اكرم(ص) وقتى بر روى آن مىايستد و خطابه مىخواند بر همه مردم مشرف باشند.(8)
حاضران براى اقامه نماز جماعت آماده شدند، طنين بانگ اللّه اكبر آنان را به سوى نماز فرا مىخواند حضرت محمد(ص) نماز ظهر را با آن جماعت به جاى آوردند. سپس در حالى كه آن انبوه جمعيت پيرامون ايشان حلقه زده بودند به سوى همان نقطه فرازينى كه قبلاً مهيا شده بود رفتند تا به آن افراد مسلّط باشند، از ميان مردم همهمههايى به گوش مىرسيد، همه در انتظارند تا مشاهده كنند پيامبر از پيك وحى چه پيامى براى آنان دارد، چشمها به آخرين فرستاده خداوند دوخته شده است، نفسها در سينهها محبوس گرديده و بىصبرانه مشتاقند بيانات نبى اكرم(ص) را بشنوند. پيامبر بر فراز منبر مذكور قرار گرفتند و با سيمايى گشاده و بشّاش آن جمعيت چشم انتظار را از نظر گذرانيدند. از ديدگان مباركشان رحمت، محبت و عطوفت مىباريد. وقتى سكوت معنادارى بر صحراى غدير حكمفرما گشت رسول خدا(ص) خطبه معروف خويش را بيان كردند.(9)
فرازهاى فروزان
پيامبر سخنان گهربار خويش را در يازده محور به شرح ذيل مطرح ساختند:
1- حمد و ثناى الهى و ذكر صفات قدرت و رحمت حق تعالى و گواهى به بندگى خود در برابر ذات الهى.
2- بايد فرمان مهمى درباره على بن ابى طالب ابلاغ كنم و اگر آن را نرسانم رسالت الهى را نرساندهام.
3- آن حضرت امامت دوازده امام بعد از خود تا آخرين روز دنيا را اعلام نمودند تا تمامى طمعها درباره رهبرى امّت قطع گردد. سپس به عموميت ولايت ائمه بر تمامى انسانها در تمامى زمانها و مكانها و نفوذ كلماتشان در جميع امور اشاره كردند و نيابت تام آن ستارگان درخشان آسمان امامت را از خدا و رسولش در حلال و حرام و جميع اختيارات اعلام كردند.
4- براى آن كه هرگونه ابهامى از بين برود و دست منافقين و معاندين از هر جهت مسدود باشد در فراز چهارم خطبه، پيامبر اكرم(ص) با دستهاى مبارك خويش بازوان اميرالمؤمنين را گرفتند و آن حضرت را از جاى بلند كردند تا حدّى كه پاهاى آن امام همام محاذى زانوان پيامبر قرار گرفت. در اين حال فرمودند: «من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه، اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله؛هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم اين على نسبت به او اختيار بيشترى دارد، خدايا دوست بدار هر كس على را دوست دارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن مىدارد و يارى كن هر كس او را يارى كند و خواركن هر كس او را خوار كند». سپس كمال دين و تمام نعمت را با ولايت ائمه اعلام فرمودند و بعد از آن خدا و ملائكه و مردم را بر رسانيدن اين وظيفه مهم شاهد گرفتند.
5 – حضرت محمد(ص) با صراحت فرمودند: هر كس از ولايت ائمه سرباز زند اعمال نيكش سقوط مىكند و در جهنم خواهد بود. بعد از آن بخشى از فضايل حضرت على(ع) را برشمردند.
6- حضرت جنبه غضب الهى را نمودار فرمودند و با تلاوت آيات عذاب و لعن، يادآور شدند: منظور از اين آيات عدهاى از اصحاب من هستند كه مأمور به چشم پوشى از آنان مىباشم ولى بدانند كه خداوند ما را بر معاندين، مخالفين و خائنين و مقصرين حجّت قرار داده است و چشم پوشى از آنان در دنيا مانع از عذاب آخرت نمىباشد، سپس به فرمانروايان گمراهى كه مردم را به جهنّم مىكشانند اشاره كردند.
7- حضرت اثرات ولايت و محبّت اهل بيت را مورد توجه قرار دادند و فرمودند: اصحاب صراط مستقيم در سوره حمد پيروان اهل بيت عصمت و طهارت هستند، سپس آياتى درباره اهل بهشت تلاوت فرمودند و آنان را به شيعيان و پيروان آل محمد تفسير كردند، همچنين آياتى درباره اهل جهنم مطرح كردند و مصداق آنها را دشمنان ائمه دانستند.
8 – مطالبى درباره حضرت مهدى(عج) فرمودند و به اوصاف و شئون خاص حضرت بقية اللّه الاعظم حجة بن الحسن ارواحنا فداه، اشاره كردند و آيندهاى مشحون از عدل و داد به دست امام زمان را براى جهانيان مژده دادند.
9- تأكيد كردند پس از اتمام خطابه، شما را به بيعت با خودم و سپس بيعت با على بن ابى طالب (ع) دعوت مىكنم. پشتوانه اين بيعت آن است كه من با خداوند بيعت نموده و على هم با من بيعت كرده است.
10- به احكام الهى توجه كردند از جمله اين كه چون بيان تمامى حلالها و حرامها از سوى من امكان ندارد با بيعتى كه از شما درباره ائمه(ع) مىگيرم به نوعى آنها را تا روز قيامت بيان كردهام. ديگر اين كه بالاترين امر به معروف و نهى از منكر، تبليغ پيام غدير درباره امامان و امر به اطاعت از ايشان و نهى از مخالفتشان است.
11- در آخرين مرحله خطابه، بيعت لسانى انجام شد. حضرت با توجه به كثرت جمعيت و شرايط غيرعادى زمانى و مكانى و عدم امكان بيعت با دست براى همه مردم فرمودند:خداوند فرمان داده است تا قبل از بيعت با دست، از زبانهايتان اقرار بگيرم. سپس مطالبى را كه مىبايست همه مردم به آن اقرار مىكردند، تعيين نمودند كه عصاره آن اطاعت از دوازده امام و عهد و پيمان بر عدم تغيير و تبديل و بر رساندن پيام غدير به نسلهاى آينده و غائبان از غدير بود. در ضمن بيعت با دست هم محسوب مىگرديد. زيرا حضرت فرمودند، بگوئيد با جان و زبان و دستمان بيعت مىكنيم.
بشارت ملكوتى
سخنان پيامبر به پايان رسيد، هنوز اجتماع با شكوهى كه در صحراى غديرخم شكل گرفته بود، از يكديگر پراكنده نگرديده بود كه جبرئيل فرود آمد و به پيامبر بشارت داد و اين آيه را تلاوت فرمود: «اليوم يئس الّذين كفروا من دينكم فلاتخشوهم واخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً؛(10) امروز كافران از بازگشت شما از دينتان نااميد شدند. از آنان بيمى به دل راه مدهيد و از من بترسيد امروز دين شما را به كمال رسانيدم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را دين شما برگزيدم.»
پس از اتمام خطابه غدير دو خيمه برپا گرديد كه در يكى رسول اكرم(ص) و در ديگرى اميرالمؤمنين(ع) جلوس فرمودند. مردم دسته دسته وارد خيمه پيامبر مىشدند و پس از بيعت و تبريك در خيمه حضرت على(ع) حضور مىيافتند و با آن حضرت نيز بيعت مىكردند و مبارك باد مىگفتند. زنان نيز با قراردادن ظرف آبى كه پردهاى در وسط آن بود بيعت مىكردند، به اين صورت كه اميرمؤمنان(ع) دست مبارك را در يك سوى پرده داخل آب قرار مىدادند و در سوى ديگر زنان دست خويش را در آن ظرف مىنمودند. در طول سه روز توقف در غدير پس از ايراد خطابه، چند رويداد به عنوان تأكيد و به نشانه اهميت غدير به وقوع پيوست از جمله پيامبر عمامه خود را كه «سحاب» نام داشت بعنوان افتخار بر سر مبارك اميرمؤمنان (ع) قرار دادند حسان بن ثابت با كسب اجازه از پيشگاه پيامبر، اوّلين شعر را درباره غدير سرود. جبرئيل در شمايل انسانى ظاهر گرديد و خطاب به مردم فرمود: پيامبر بر على(ع) پيمانى گرفت كه جز كافر به خدا و رسولش كسى آن را بر هم نمىزند. مردى از منافقين چنين نجوا كرد: خدايا اگر آنچه محمّد مىگويد از سوى توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى دردناك برما بفرست. در همين لحظات سنگى بر سرش فرود آمد و او را هلاك نمود و اين معجزه غدير تأييد الهى را بر همگان روشن كرد. پس از سه روز مراسم پرشور غدير پايان يافت و آن روزها بعنوان «ايّام الولايه» در صفحات تاريخ نقش بست و خبر واقعه مذكور در همه شهرها انتشار يافت و بدين گونه خداوند حجتش را بر مردم تمام كرد.(11)
حقيقتى استوار و ماندگار
حديث غدير از جهت سلسله راويان بسيار استوار است زيرا يكصد و ده نفر از اصحاب رسول اكرم(ص) كه در اين برنامه حاضر بودهاند، روايت مزبور را بدون هيچ واسطهاى از پيامبر نقل كردهاند، هشتاد و چهار نفر از تابعين نيز به نقل آن اقدام نمودهاند، دانشوران، مورخان و مفسّران از اهل تسنن نيز حديث غدير را با مدارك متعدد و معتبر در كتابهاى خود آوردهاند كه نام سيصد و پنجاه نفر از آنها را علامه عبدالحسين امينى در كتاب گران سنگ «الغدير» آورده است بسيارى از مشاهير علماى مسلمان در اينباره كتابى مستقل نگاشتهاند كه نام بيست و شش نفر از آنان با مشخصات آثارشان در كتاب الغدير آمده است. فرهنگ نويسان نيز وقتى به واژه غدير يا مولى رسيدهاند، اين رويداد را باز گفتهاند بنابراين كوچكترين ترديد و كمترين شكى در سند اين حديث وجود ندارد به علاوه رسول اكرم و امامان بزرگوار روز هيجدهم ذيحجه را يكى از اعياد رسمى مسلمانان اعلام فرمودند تا مسأله غدير هر ساله بازگو و ياد شود و به دست فراموشى سپرده نگردد. محمد عبدالغنى الحسن دانشمند اهل قاهره مىگويد پيشآمد غديرخم از حقايق ثابتى است كه جدل در آن راه ندارد. حديث آن از رواياتى است كه شيعه و سنى بر آن اجماع دارد، حضرت فاطمه زهرا(س)، امام حسن(ع) و امام حسين(ع) و نيز عبدالله بن جعفر بر اين حديث احتجاج كردهاند. حديث مذكور از لحاظ درستى، تواتر و نيرومندى سند به درجهاى است كه نيازى به اثبات يا تأييد ندارد.(12)
عبدالفتاح عبدالمقصود نيز نوشته است: حديث غدير حقيقتى است كه دستخوش باطل نمىگردد تابنده و روشن است. پرتوى از وحى است كه بر قلب رسول اكرم(ص) درخشيده است تا بوسيله آن حامى و دوست مخلص خود را در ميان امّت و اصفياى برگزيده خود استوار كند. اين حديث حجتى نقلى است بر مقام و پايگاه امام و نيز نماياندن حق پايمال شدهاش. هر كس بخواهد ظالمانه و يا جاهلانه آن را به دروغ مخدوش كند بايد ثابت كند كه در ميان صحابه ابرار آيا مىتوان فردى را يافت كه به هنگام بر شمردن فضيلتها، مزيتها و ارزشها، بر فرزند ابوطالب سبقت جويد.(13)
سكوت حيرتانگيز تعدادى از مورّخان مشهور اسلام همچون طبرى، ابن هشام، عزالدين ابن اثير و… درباره واقعه غدير خم سبب شده است كه مورخان بعد از آنان نيز غالباً يا واقعه را به سكوت بگذرانند يا در رويداد آن شك كنند البته اين پندار كه سكوت تمام اين مورخان مشهور از باب تقيه يا به پاس احترام افرادى يا مراعات احوال زمان بوده است با خرد و منطق، مطابقت ندارد چرا كه بسيارى از محدثين معروف خبر آن را به طرق و اسناد گوناگون نقل كردهاند بدون آن كه تمايل شيعى داشته باشند، نه فقط مورخى مثل يعقوبى كه از شيعيان است آن را ذكر مىنمايد بلكه بلاذرى در انساب الاشراف، ابن قتيبه در المعارف و حتى احمد حنبل در مسند و مناقب خويش به نقل آن پرداختهاند. ابن ماجه، ترمذى و نسايى و تعداد ديگرى از مورخان و محدثان معروف نيز به درج آن روى آوردهاند. چنانچه در اشعار بعضى شاعران اين اشارتها آشكار و روشن قابل مشاهده است. البته كسانى چون ابن عساكر و ابن كثير وجود اين خبر را به هيچ وجه مستندى براى شيعيان تلقى نكردهاند. ابن كثير گويا مىخواهد وانمود كند كه تعريف پيامبر در حق على(ع) در واقعه غدير ظاهراً بيشتر براى اسكات كسانى بوده است كه از سختگيرىهاى اميرمؤمنان(ع) در امر صدقات يمن ناراضى بودهاند امّا در پذيرش اين ادّعا جاى تأمّل زيادى وجود دارد زيرا بر اساس آنچه ابن هشام و ديگران گفتهاند پيغمبر در مكّه و قبل از حركت به مدينه جواب ناراضيان مذكور را داده بود.(14) ضياءالدين مقبلى متوفى به سال 1108 هجرى مىگويد اگر حديث غدير مسلّم نباشد هيچ امر مسلّمى در اسلام وجود ندارد.(15) حقايق تلخى وجود دارد كه بايد نسل حاضر بداند، نبى اكرم(ص) نسبت به وصايت و ولايت على بن ابى طالب(ع) با منتهاى صراحت وصيت كرد ولى عدّهاى آن را پشت گوش انداختند و اگر به فرمان مؤسس بزرگ اسلام گردن نهاده بودند، سرنوشت جهان اسلام جز آن بود كه شد و مسلمين هرگز گرفتار تفرقه و اختلاف نمىشدند و اتحاد و يگانگى، آنان را از بلاهايى كه به ايشان رسيد حفظ مىكرد. آرى جوينده حقايق بايد نكاتى را بداند، احساسات را به يكسو افكند، از خطاهاى گذشته پند گيرد. به راستى اگر پيشينيان برگرد غدير حصارى نكشيده بودند و در طول اعصار راهش را نبسته بودند اكنون فَيَضان آن سراسر گيتى را گرفته و جهانيان را از چشمه پربهره خود سيراب ساخته بود غدير واقعهاى نيست كه صرفاً جنبه تاريخى داشته باشد و هر انسانى مكلّف است حق را در اين زمينه بشناسدو به آن معتقد باشد. مضمون و مقصود اين رويداد در هر لحظه از حيات جامعه اسلامى مصداق و مورد دارد و جوهر اصلى آن تعيين شكل صحيح رهبرى است و مؤمن بودن به امامت پيشواى عادل و بيعت نمودن با رهبرى عادل، مؤمن و پرهيزكار. از اين رو حماسه غدير چون مشعلى جاويدان در ذهنها و زمانها و اعصار تابندگى دارد.
عيدى جاويدان خجسته
فرّخا عيد دلپذير غدير
كه جوان شد ازو زمانه پير
پير گيتى، جوانى از سر يافت
از فرّ عيد دلپذير غدير(16)
رسول اكرم(ص) فرمودهاند: برترين عيد مسلمانان، عيد غدير است و امام صادق(ع) مىفرمايند: روز غدير خم برترين عيدهاى امت من است و آن روزى است كه خداوند در آن روز دين را كامل كرد.(17) فيّاض بن محمد بن عمر طوسى مىگويد در روز غدير ديدم كه امام رضا(ع) جمعى از دوستان را براى صرف غذا به حضور پذيرفته بود، در آن روز با امكانات تازهاى غير از آنچه در ديگر روزها در خانه امام بكار مىرفت، ميهمانان پذيرايى شدند و امام همواره فضيلت و عظمت آن روز و سابقه ديرينش را در تاريخ اسلام شرح مىداد.(18)
از نخستين سال پيدايش غدير، مسلمانان بر حسب توصيه رسول اكرم و ائمه هدى اين روز را عيد مىگرفتند و جشنها برپا كرده و با شادمانى فرا رسيدن سالروز آن را به يكديگر تبريك مىگفتهاند، به ديدن علما و سادات مىرفتهاند. به دعا و زيارت، كارهاى نيك و استمالت از مستمندان، دستگيرى افراد ناتوان و اطعام بينوايان مىپرداختهاند و بر خويشتن و خانوادهشان وسعت بيشترى داده و جامههاى نو برتن مىكردهاند. در خلال زمانهاى گذشته و سپرى شدن قرنها و ادوار تاريخى هر سال اين عيد خجسته ماجراى جاويدان خود را با طراوتى افزونتر جلوهگر مىسازد و توجه جهانيان را به واقعهاى بسيار مهم و سرنوشت ساز كه در خود گنجانيده است، جلب مىكند و بدين وسيله اين يادگار ارزشمند اسلام و وصيت رسول اكرم(ص) در مورد خلافت و وصايت على بن ابى طالب(ع) از دستبرد نسيان مصون مانده و غبار گذشت زمان از سيمايش سترده مىگردد.
اين عيد صرفاً به شيعيان اختصاص ندارد و شواهد تاريخى نشان مىدهد ديگر مسلمانان در برگزارى آن اهتمام مىورزيدهاند. ابوريحان بيرونى دانشور مشهور ايرانى مربوط به قرن پنجم هجرى، در اثر معروف خود، غدير را از عيدهايى بر شمرده است كه همه مسلمين برپا مىداشتهاند و آن را جشن گرفتهاند.(19) ابن طلحه شافعى مىگويد: غدير عيد است و يادگارى تاريخى زيرا روزى است كه پيامبر آشكارا و صريح على(ع) را به مقام ارجمند امامت و رهبرى بعد از خود، برگزيد و با آن موقعيت رفيع، او را بر ديگر مسلمانان فضيلت بخشيد.(20)
دانشمندان معروفى از اهل سنت در آثار خود غدير را عيد ناميدهاند و تأييد كردهاند اين عيد به دستبانى عاليقدر اسلام پايه گذارى شده و اختصاص به شيعيان ندارد. در آثار ادبى و اشعار شعراى عرب نيز تشبيهات زيبايى به شبهاى جشن عيد غدير ديده مىشود.(21) محقق برجسته لبنانى و عالم اهل سنت عبد اللّه علايلى چنين گفته است: عيد غدير جزء اسلام است. هر كس آن را منكر شود، اسلام را انكار كرده است.(22) سيد بن طاووس در كتاب الاقبال خود نقل كرده است در اين روز چون مؤمنى را ملاقات كنى مستحب است تبريك گفته و بگوئيد: الحمد للّه الّذى جعلنا من المتمسكين بولاية اميرالمؤمنين و الائمة عليهم السلام. پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. كتاب غمها و شادىها، ص 35 – 34. 2. اين روايت را حاكم در مستدرك به سند خود از ابواسحاق نقل كرده است. 3. حافظ ابونعيم اصفهانى متوفى به سال 430 هجرى اين حديث را در كتاب حلية الاولياء آورده است. 4. درباره چگونگى برگزارى اين مراسم توسط رسول اكرم(ص) بنگريد به فضائل الصحابه، احمد بن شعيب نسايى، مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 118 و 119؛ ج 4، ص 281 و 368؛ ج 5، ص 370، سنن ابن ماجه، محمد بن يزيد قزوينى، تحقيق محمد فؤاد عبدالباقى، ج 1، ص 43 مستدرك الحاكم، حاكم نيشابورى، ج 3، ص 109 و 371؛ مجمع الزوائد، نورالدين ميثمى، ج 7، ص 17 ؛ ج 6، ص 108 – 104 ؛ ج 9، ص 164؛ المعيار و الموازنه ابى جعفر اسكافى، تحقيق شيخ محمد باقر محمودى، ص 214 – 212 المصنف، ابن ابى شيبة الكوفى، تحقيق سعيد محمد اللحام، ج 7، ص 499 و 503. 5. الاحتجاج، ج 1، ص 67 ؛ طبقات، ابن سعد، ج 3، ص 225. 6. الاحتجاج، ج 1، ص 67 – 66. 7. سوره مائده(پنجمين سوره قرآن)، آيه 67. 8. تاريخ طبرى، ج 2، ص 216 ؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 210. 9. متن كامل اين خطبه در كتاب احتجاج طبرسى آمده است. 10. سوره مائده، آيه 3. 11. نك: بحارالانوار، ج 21، ح 37؛ الغدير، علامه امينى، ج 1، عوالم العلوم، ج 15 و نيز بنگريد به احتجاج طبرسى، ج 1، ص 71، المنار، رشيد رضا، ج 6، ص 264، سيره حلبى، ج 3، ص 302. 12. حماسه غدير، نگارش و گردآورى، محمد رضا حكيمى، ص 360. 13. همان، ص 373. 14. سيره ابن هشام، ج 4،ص 275. 15. الغدير، ج 1، فصل الكلمات حول سند الحديث . 16. ديوان طرب شيرازى، ص 213. 17. حماسه غدير، ص 38. 18. الغدير، ج 1، ص 287. 19. آثار الباقيه، ص 395. 20. الغدير، ج 1، ص 267. 21. همان، ج 1، ص 269. 22. الشيعه و التشيع، محمد جواد مغنيه، ص 288.
نگرانى مردم از وضعيت موجود سينما
سير نزولى محتواى فيلمهاى سينمايى به مرور زمان سبب گرديد تعداد تماشاگران سينما از 55 ميليون نفر بليط در سال 1375 به كمتر از 13 ميليون نفر بليط در سال 1383 تنزل يابد و اين در حالى بود كه جمعيّت ايران در سال 83 به مرز 70 ميليون نفر نزديك مىشد. با مشاهده اين آمار، سؤالى كه به ذهن هر مخاطب بيطرف خطور مىكند اين است كه چه عامل و يا عواملى سبب فرار مخاطب از سينما شده است؟
مديران سينمايى دولت پيشين بيشتر از جنبه شكلى و ظاهرى به اين پرسش پاسخ مىگفتند. در بسيارى از مصاحبهها چنين اظهار مىداشتند كه سينماهاى موجود از جنبه فيزيكى و تكنيكى چندان براى حضور خانوادهها مناسب نيست. بايد با ساخت سينماهاى مدرن و مجهز مردم را به سوى مكانى بنام سينما كشاند. آيا حقيقتاً اين موضع، عامل اصلى فرار مخاطب از سينما است؟ آيا محتواى فيلمها براى كشاندن مخاطب به سينما يكى از اصلىترين عوامل جذب مخاطب نيست؟ به راستى سينماى موجود چه پيامى براى مخاطب امروز خود بخصوص جوانان دارد؟ سينما به كدام نياز فرهنگى، سياسى و اعتقادى روز جامعه دينى ما پاسخ گفته است؟ اساساً جوهر تفكر و انديشه اين مرز و بوم كه با اسلام آميخته شده است، چگونه در سينماى ما به مخاطب معرفى مىشود؟و…
اجازه دهيد از منظر پرسش آخر به سينما بنگريم و بررسى نماييم اسلام اين ايدئولوژى ضد ظلم و استكبار چگونه در بيست و سومين جشنواره فيلم فجر در سال 1383 به تصوير درآمد.
در فيلم «بابا عزيز» كه با سرمايه گذارى مشترك آلمان، فرانسه، انگليس در خاك جمهورى اسلامى ايران به تصوير درآمد، شمايى كه از اسلام به مخاطب داخلى و خارجى نشان داده شده، اسلام خانقاهى، صوفىگرى، فردى و انزوا طلب بود. دست اندركاران فيلم با انگشت گذاشتن بر نقطه اشتراك اديان مسيحيت، يهوديت و اسلام، سعى داشتند چهرهاى از اسلام به مخاطب معرفى كنند كه از سياست جداست. اسلام غير سياسىاى كه منافع غرب را به خطر نياندازد و آن را به مبارزهطلبى نخواند.
آن اسلامى كه آلمان، انگليس و فرانسه در آن سرمايهگذارى كنند، استكبار ستيز و ظلم ستيز نخواهد بود بلكه دينى است فردى كه انسانها را تنها به تهذيب و تزكيه نفس، گوشهگيرى و انزوا دعوت مىكند. اسلامى كه تنها در خانقاه، رقص سماع، دف زدن و… خلاصه شده و هرگز متعرّض حكومت مستبدان و زورگويان داخلى و در عرصه بين الملل نمىشود در اين صورت چرا غربيان از اين اسلام بترسند؟ آنان خود مبلّغ چنين اسلامى خواهند بود و آن را در همه كشورهاى بخصوص اسلامى ترويج مىنمايند.
در فيلم «يك تكه نان» سالك در سير عرفانى خويش در سه مرحله درسهايى مىآموزد كه اين درسها بيش از آنكه نمود اجتماعى داشته باشد، نمود فردى مىيابد. در اين فيلم بار ديگر پيام فيلم «مارمولك» كه به تعداد نفوس راه براى رسيدن به خدا وجود دارد، تكرار مىشود كه مباحث صراطهاى مستقيم، تقسيم حقيقت در بين همه اقوام و اديان، دين فردى و… از جمله مباحثى است كه در اين نوع قرائت از دين مطرح مىشود.
در فيلم «مرثيه برف» درويش جوان در كوران سرما، تنها اتاق خانهاش را در اختيار دخترى بىپناه قرار مىدهد و آنگاه كه هواى نفس به درويش فشار مىآورد، دست خود را با آتش مىسوزاند تا مبادا هواى نفس بر او غالب شود. كارگردان با نمايش خانقاه، رقص سماع و شكل و شمايل دراويش به تبليغ اين فرقه مىپردازد.
سياهنمايىهايى كه از انقلاب اسلامى در فيلمها به مخاطب نشان داده مىشود نيز يكى از آيتمهايى است كه بايد به آن توجه كرد. در بيست و سومين جشنواره فيلم فجر در سال 1383 حدوداً 5/72 % فيلمهاى بخش مسابقه، چهره انقلاب و اسلام را تيره و تار، مشوّه و نازيبا به تصوير كشيدند كه نسبت به سال 1382 از رشد معادل 5/36 % برخوردار بود. همچنين در اين جشنواره، 23 % فيلمهاى بخش مسابقه، چهره زيبا و قابل قبولى از غرب به مخاطب ارائه كردند. بر اساس همين گزارش 27 % فيلمهاى جشنواره بصورت مستقيم و يا غير مستقيم به فيلمهاى دفاع مقدّس و خانواده محترم ايثارگران پرداختند كه از اين مقدار 83 % چهره زيبايى از دفاع مقدّس به تصوير درنياورده بودند.
آمارهاى ديگر در خصوص برخى مسائل ضد اخلاقى و منكر نيز قابل توجه است.
حدوداً 14 % فيلمهاى بخش مسابقه جشنواره بيست و سوم به مقوله دختران فرارى و زنان بدكاره اختصاص داشت. مسئله به تصوير درآوردن سيگار كشيدن خانمها حدوداً در 14 % از فيلمها نشان داده شده بود. حداقل، پوشش 50 % زنان بازيگر داراى اشكال شرعى و 32 % فيلمهاى بخش مسابقه، تماس بدنى بازيگران زن و مرد را به نمايش گذاشته بودند. طرح معشوقه و تعدد زوجات هم در 27 % از فيلمها وجود داشت. بر طبق اين گزارش حدوداً 82 % فيلمها به صورت مستقيم و غير مستقيم به مقوله عشق، عاشقى پرداخته بودند. 27 % اين فيلمها موسيقى غربى و طاغوتى را رواج مىدادند. مسئله رقص نيز در 27 % از فيلمهاى جشنواره فيلم فجر به نمايش درآمده بود. دوستى دختر و پسر نيز تقريباً در 18 % فيلمها ديده مىشد. يكى از مسائل منكراتى ديگر نشان دادن اتاق خواب و مسائل مربوط به آن است كه در 9 % از فيلمها به تصوير درآمده بود. در 14 % از فيلمهاى جشنواره، آدمهاى مشروبخوار و صحنههاى شرابخوارى و در 5 % از آنها آلات قمار به تصوير درآمده بود.
موارد منكر و خلاف اخلاق به آنچه گفته شد محدود نمىشود. ما تنها به گوشهاى از آن اشاره كرديم كه بايد مورد عنايت مسؤولين قرار گيرد. اكنون كه در قوّه اجرايى كشور از جنبه اصولى و مبنايى تغيير و تحولات اساسى به وجود آمده، نياز است مسؤولين جديد بخصوص در عرصه فرهنگ به رسانه سينما توجه خاص مبذول دارند. تغيير در سياستگذارى، كنارگزاردن مديران خودباخته و مرعوب فرهنگ غرب، قانونمند كردن فعاليتهاى سينمايى، مبارزه با سرمايه سالارى در عرصه سينما و مروّجين فرهنگ سكولار، ليبرال و فمنيزم، هدفمند كردن برگزارى جشنوارهها در راستاى اهداف انقلاب اسلامى، تربيت نيروى انسانى متعهد و دلسوز، خلق آثار هنرى فاخر، پرهيز از خشونت و سكس در فيلمهاى سينمايى، احياى حقوق مخاطب و… از جمله مواردى است كه عنايت ويژه مسؤولين سينمايى جديد را مىطلبد. توجه داشته باشيم ساخت فيلمهاى بىمحتوا و بى كيفيت در دولت پيشين توجيهى براى اكران اينگونه فيلمها در زمان مسؤولين سينمايى جديد نيست.
اميدواريم مديران جديد وزارت ارشاد در ايفاى مأموريت خويش با حفظ اصول و مبانى انقلاب اسلامى به موفقيتهاى چشمگير در شأن و مقام ملّت بزرگ ايران نائل آيند.
پاورقي ها:
ولايت و خلافت امام على (ع) در قرآن
مركز فرهنگ و معارف قرآن
بشر براى پيمودن راه سعادت و گام نهادن در طريق عبوديت و پيشرفت معنوى و رسيدن به كمالات انسانى كه مهمترين هدف خلقت جنيان و انسانها از نگاه قرآن است.(1) هميشه محتاج راهنمايان و پيشوايانى بودهاند تا آنان را در راه دستيابى به اين هدف والاى الهى يارى رسانند و آنچه موجب رشد و ترقى معنوى و رسيدن به اين هدف است را به او تعليم دهند و او را از آن چه سبب انحراف و گمراهى و سقوط مىگردد بازدارند و در نهايت تشخيص راه حق از باطل و هدايت از ضلالت را به وى بشناسانند.
بر اين اساس خداوند متعال از باب رحمت گسترده خويش بر بندگان و لطف بىكرانش بر آنان، از آغاز خلقت بشر، پيامبران و راهنمايانى همراه با تعاليم و دستورات حياتبخش را به سوى بندگان فرو فرستاد تا آنان با ارشاد بشر و ابلاغ اين تعاليم و معارف الهى، انسانها را به سوى حق و راه هدايت رهنمون سازند و از انحراف و سقوط آنان در دام شياطين جن و انس جلوگيرى كنند.
لكن از آنجا كه مدت حيات هر يك از اين پيامبران الهى كوتاه و عصر رسالت و تبليغ آنان محدود است خداوند متعال پس از سپرى شدن عصر رسالت هر يك از انبياء، جانشينانى را براى آنان برگزيد تا رسالت و راه آنان را ادامه دهند و از دين و عقايد مؤمنان پاسدارى نمايند. روى اين جهت، مشاهده مىكنيم كه پس از وفات هر يك از انبياء الهى جانشينان و حجت الهى ديگرى رهبرى و هدايت مؤمنان را به دست گرفتهاند و به ارشاد و رهبرى پيروان آن پيامبر الهى و ديگر بندگان خدا همت گماشتهاند.
پس از وفات پيامبر خاتم(ص) نيز بشر از اين لطف و رحمت الهى محروم نگرديد و خداوند متعال براى پيامبر خاتم(ص) جانشين يا جانشينانى را برگزيد تا اين حجتهاى الهى و جانشينان آن حضرت رسالت پيامبر اسلام را ادامه دهند و از دين و عقايد مؤمنان حفاظت نمايند. ولكن براى اين كه مسلمانان و پيروان پيامبر خاتم با جانشينان آن حضرت آشنا گردند و خود را پس از وفات پيامبر اكرم ملزم به تبعيت و اطاعت از آنان بدانند خداوند متعال از همان آغاز بعثت پيامبر(ص) با نزول آيات متعدد و در مراحل و مواقع مختلف ويژگىهاى برجسته اين حجتهاى الهى و جانشينان پيامبر را براى مسلمانان تبيين نمود و آنان را به عنوان ولى و سرپرست مسلمانان و كسانى كه امت اسلامى مىبايست از آنان پيروى نمايند معرفى كرد. افزون بر اين به پيامبرش نيز فرمان داد تا با ابلاغ و تبيين اين آيات براى مسلمانان، شخصيت و جايگاه جانشينان خود را براى آنان بازگو نمايند تا بر همگان روشن گردد كه پس از وفات آن حضرت مسلمانان بايد آنان را به عنوان رهبر و راهنماى خود در امور دين و دنيا برگزينند و دين و عقايد خود را از آنان دريافت كنند كه ما در ذيل به بخشى از عمدهترين آياتى كه در قرآن كريم در مورد ولايت و جانشينى اميرالمؤمنين على(ع) نازل شده و نيز رواياتى كه در تفسير و تبيين اين آيات از رسول خدا صادر گرديده است اشاره مىنمائيم تا پيروان و رهروان راه ولايت و ديگر مسلمانان با حقيقت راه و مسيرى كه پيامبر اكرم پس از خود براى مسلمانان ترسيم نموده آشنا گردند.
1- آيه انذار:
در سال سوم بعثت آيه انذار عشيره نازل گرديد و به پيامبر فرمان داد كه خويشاوندان خود را دعوت به اسلام نمايد. «وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ؛(2) [اى پيامبر ]خويشاوندان نزديكت را انذار كن»
در پى اين فرمان الهى مبنى بر انذار و دعوت خويشاوندان به اسلام، پيامبر اكرم مجلسى تشكيل داد و حدود چهل نفر از بستگان نزديك خود را به خانه ابوطالب دعوت نمود كه از جمله آنان حمزه و ابولهب بودند، پس از صرف غذا و هنگامى كه پيامبر قصد اعلام اين مأموريت را داشت ابولهب با سخنان خود زمينه ابلاغ اين پيام را از ميان برد لذا پيامبر روز بعد غذايى تهيه كرد و آنان را دوباره به خانه ابوطالب دعوت نمود و پس از صرف غذا فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب، به خدا سوگند هيچ جوانى را در عرب نمىشناسم كه براى قومش چيزى بهتر از آن چه من آوردهام آورده باشد، من خير دنيا و آخرت را براى شما آوردهام و خداوند به من دستور داده كه شما را به آئين اسلام دعوت نمايم سپس فرمود: «ايكم يؤازرنى ليكون اخى و وارثى و وزيرى و وصيّى و خليفتى فيكم؟؛ كدام يك از شما مرا يارى مىدهيد تا پس از من برادر و وارث و وزير و وصىّ و جانشين من در ميان شما باشد.»(3)
جمعيت همگى از پاسخ دادن امتناع كردند جز على(ع) كه با وجود كمى سن از جا بپاخواست و عرض كرد: اى پيامبر من در اين راه يار و ياور خواهم بود. پيامبر اكرم پس از تكرار اين سخن و پاسخ نشنيدن از سوى ديگران دست به شانه على(ع) نهاده و فرمود: «هذا أخى و وارثى و وزيرى و وصيّى و خليفتى فيكم بعدى فاسمعوا له و اطيعوه؛(4) اين [على] برادر من و وارث و وزير و وصى و جانشين من در ميان شما پس از من خواهد بود به امر او گوش فرا دهيد و از او فرمان بريد.»
و بدين ترتيب پيامبر اكرم(ص) در همان آغاز بعثت خويش علاوه بر دعوت ديگران به اسلام، على(ع) را به عنوان وزير و وصى و جانشين خود به مسلمانان معرفى كرد و همگان را به اطاعت و پيروى آن حضرت فراخواند. اين حديث را علاوه بر مفسران و محدثان شيعه، بسيارى از مورخان، مفسران و محدثان اهل سنت از جمله طبرى، ابن اثير، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، ابى نعيم، بيهقى، ثعلبى و ابن ابى الحديد در كتب تاريخ، تفسير و حديث خود نقل كردهاند.(5)
2- آيه مودت:
قرآن كريم در آيه 23 شورى خطاب به پيامبر مىگويد: «قُل لَّآ أَسَْلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى وَ مَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ؛ بگو من هيچ پاداشى از شما نمىخواهم جز دوست داشتن نزديكانم و هر كس عمل نيكى انجام دهد به نيكىاش مىافزاييم چرا كه خداوند آمرزنده و شكرگزار است».
در شأن نزول آيه فوق روايت شده است: هنگامى كه پيامبر اسلام وارد مدينه شد و پايههاى اسلام مستحكم گرديد انصار نزد پيامبر آمدند و به آن حضرت عرض كردند: اگر مشكلات مالى براى شما پيدا شد ما حاضر هستيم تمام اموالمان را بدون هيچ شرطى در اختيار شما قرار دهيم كه در اين هنگام آيه فوق نازل شد و مسلمانان را به دوست داشتن خويشاوندان پيامبر به جاى مزد آن حضرت فرمان داد. در اين كه مراد از خويشاوندان پيامبر چه كسانى هستند اقوال مختلفى نقل گرديده است لكن نظريهاى كه از همه معتبرتر بوده و مفسران شيعه و بسيارى از مفسران اهل سنت آنرا نقل كردهاند اين است كه مقصود از خويشاوندان پيامبر در آيه مذكور على و فاطمه و حسن و حسين(عليهمالسلام) هستند، زمخشرى و قرطبى از مفسران اهل سنت در ذيل آيه چنين آوردهاند: هنگامى كه آيه «قُل لَّآ أَسَْلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى» نازل شد اصحاب پيامبر خطاب به آن حضرت عرض كردند: اى رسول خدا! خويشاوندان تو كه محبت نمودن به آنان بر ما واجب است چه كسانى هستند؟ پيامبر در پاسخ فرمود: على و فاطمه و دو فرزند آنان. و اين سخن را سه مرتبه تكرار كرد.(6)
براساس اين آيه و روايت فوق و روايات فراوان ديگرى كه در مورد محبت نمودن به اهل بيت از سوى پيامبر نقل گرديده است بر همه مسلمانان واجب است كه اهل بيت پيامبر را دوست داشته باشند و به آنان محبت ورزند ولكن دوست داشتن و محبت نمودن به اين خاندان تنها به علاقه قلبى محقق نمىشود بلكه علاوه بر آن، تبعيت عملى از آنان و پذيرش سخنان و پيمودن راه و عقيده آنان نيز لازم است زيرا نمىشود كسى ادعا كند من فردى را دوست دارم اما در عمل بر خلاف راه و عقيده او عمل نمايد و اعمالى را انجام دهد كه در نقطه مقابل راه و اعمال محبوب او قرار دارد و او از اين اعمال تنفر دارد كه چنين محبتى از ديدگاه قرآن محبت واقعى نبوده بلكه ادعاى محبت است چنان كه در صدر اسلام يهود ادعا مىكردند كه ما خداوند را دوست داريم ولى با اين ادعا حاضر نبودند به پيامبر اسلام ايمان آورند و سخن و فرمان خدا را در اين مورد بپذيرند كه آيه نازل شد و به پيامبر خطاب نمود كه: «قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِى يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ؛(7) [اى رسول] بگو [به يهود] كه اگر واقعاً خداوند را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا نيز شما را دوست داشته باشد.»
و اساساً فلسفه اين كه در آيه مودّت و روايات فراوان، محبت اهل بيت به عنوان يك تكليف بر همه مسلمانان لازم شمرده شده جهت دادن به مسلمانان براى انتخاب راه و عقيده صحيح و عدم انحراف از خط رسالت پس از وفات پيامبر اسلام است و خداوند و رسول او با وجوب اين تكليف در پى آن بودهاند كه مسلمانان پس از رحلت پيامبر اكرم به سوى اين خاندان متمايل گردند و دين و عقايد خود را از آنان بگيرند تا بدين وسيله از مسير حق و هدايت منحرف نگردند زيرا اين خاندان از همگان نسبت به شريعت الهى و آن چه خداوند بر پيامبرش نازل كرد آگاهترند و بهتر مىتوانند مسلمانان را با تعاليم الهى آشنا سازند. بر اين اساس، اين محبت، يك محبت شخصى كه برخاسته از علايق خانوادگى كه در هر پدر و فرزندى وجود دارد نيست بلكه يك محبت الهى است كه نفع آن در نهايت به خود مسلمانان باز مىگردد. چنان كه قرآن در آيهاى ديگر در اين باره مىگويد: «قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِّنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ؛(8) به مسلمانان بگو اين مزدى كه از شما طلب كردم [محبت خويشاوندانم] اين به نفع خود شماست».
به توجه به مطالب فوق، هر چند ظاهر آيه مودّت و رواياتى كه در مورد محبت نمودن به اهلبيت از پيامبر اكرم وارد شده اين است كه همه مسلمانان موظفند به اين خاندان محبت نمايند و آنان را دوست بدارند ولكن پيام اصلى اين آيات معرفى اهلبيت به عنوان جانشين و جايگزين پيامبر اكرم و رهبرى مسلمانان پس از رسول خداست.
3- آيه مباهله:
مباهله به معناى نفرين كردن دو نفر به يكديگر است به اين معنى كه دو نفر يا دو گروه كه با يكديگر به گفتگو مىنشينند و سخن و عقيده يكديگر را نمىپذيرند با يكديگر قرار مىگذارند كه از خدا بخواهند شخص دروغگو و كسى كه بر باطل قرار دارد را هلاك سازد. داستان مباهله صدر اسلام كه آيه مباهله در مورد اين قضيه نازل گرديد بدين قرار است كه گروهى از مسيحيان نجران كه حدود 60 نفر بودند براى گفتگو و بحث با پيامبر اسلام وارد مدينه شدند ولكن پس از گفتگو درباره مسائلى از جمله ولادت عيسى، سخن و عقيده پيامبر را در اين مورد نپذيرفتند كه در پى اين واقعه آيه 61 آل عمران كه معروف به آيه «مباهله» است نازل شده و در آن به پيامبر اسلام خطاب كرد كه: «فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَآءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَأَبْنَآءَكُمْ وَنِسَآءَنَا وَنِسَآءَكُمْ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ؛ هر گاه بعد از علم و دانشى كه به تو رسيده باز كسانى با تو به محاجه و ستيز برخيزند به آنها بگو: بيائيد ما فرزندان خود و شما هم فرزندان خود و ما زنان خويش و شما نيز زنان خويش و ما جانهاى خود و شما نيز جانهاى خود را دعوت كنيد آنگاه مباهله كرده و لعنت خدا را به دروغگويان قرار دهيم»
در پى نزول اين آيه و درخواست پيامبر از مسيحيان براى مباهله كردن آنان از پيامبر مهلت خواستند تا در اين باره بينديشند و با بزرگان خود به مشورت بنشينند. پس از مشورت تصميم گرفتند با پيامبر مباهله كنند و لكن بزرگان آنان به مباهله كنندگان توصيه كردند كه اگر مشاهده كرديد پيامبر با جمعيت و سر و صداى فراوان به مباهله آمد با او مباهله كنيد و نترسيد زيرا حقيقتى در كار نيست اما اگر او با افراد خاص و اندك خود به ميعادگاه آمد بدانيد كه او پيامبر خدا است و از مباهله با او بپرهيزيد كه نابود خواهيد شد آنان وقتى طبق قرار قبلى به ميعادگاه آمدند ديدند پيامبر فرزندش حسين را در آغوش دارد و دست حسن را در دست گرفته و على و فاطمه(س) همراه او هستند و به آنان سفارش مىكند كه هرگاه من دعا كردم شما نيز آمين بگوئيد. مسيحيان وقتى اين صحنه را مشاهده كردند به وحشت افتادند و از اقدام به مباهله خوددارى كردند و حاضر شدند با پيامبر مصالحه نموده و به آن حضرت جزيه پرداخت نمايند.(9)
اين واقعه را بيشتر مفسران و محدثان اهل سنت در منابع تفسير و حديثى خود نقل كردهاند(10) و حتى صاحب تفسير كشاف از مفسران اهل سنت پس از نقل اين روايت مىگويد: اين آيه قوىترين دليلى است كه فضيلت اصحاب كساء (پنج تن آل عبا) را ثابت مىكند.(11) ولكن اگر به خوبى به محتوا و متن اين آيه دقت شود مىتوان بالاتر از اين امر يعنى موضوع ولايت و خلافت على(ع) را از اين آيه استفاده نمود با اين توضيح كه در اين آيه خداوند از حسن و حسين(عليهما السلام) تعبير به «ابناءنا» يعنى فرزندان پيامبر و از فاطمه(س) تعبير به «نساءنا» يعنى زنانى كه به پيامبر تعلق دارند و از على(ع) تعبير به «انفسنا» كرده و «انفسنا» يعنى نفس و جان پيامبر و از اين تعبير فهميده مىشود كه على(ع) مانند پيامبر و همچون پيامبر است لذا بعد از رحلت و رفتن پيامبر بايد كسى در جاى او بنشيند كه همچون پيامبر و مانند اوست نه ديگران كه مدت زيادى از عمر خود را در بتپرستى گذراندند.(12) و از جهات متعدد داراى نقص و عيب بودند از جمله اين كه از جهت علم و آگاهى نسبت به مسائل شريعت كه شاخصه اصلى و اوليه جانشين پيامبر و خليفه مسلمانان است در رتبهاى بسيار پائين قرار داشتند به گونهاى كه بارها اين سخنان را بر زبان جارى مىكردند كه اگر على(ع)(13) يا معاذ(14) نبودند هلاك مىشديم يا مىگفتند: همه مردم حتى زنان خانهنشين از ما داناتر هستند.(15)
بنابراين، آيه فوق نه تنها يكى از فضائل على(ع) و فرزندانش به شمار مىرود بلكه يكى از محكمترين ادله بر ولايت و جانشينى على(ع) پس از پيامبر و شايستگى آن حضرت براى احراز اين مقام نيز خواهد بود لذا در مجلس بحثى كه مأمون در دربار خود تشكيل داده بود از امام رضا(ع) سؤال كرد كه چه دليلى بر خلافت و جانشينى جدت على ابن ابىطالب دارى؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: آيه «انفسنا»(16) يعنى آيه مباهله كه در آن خداوند از اميرالمؤمنين(ع) به عنوان نفس و جان پيامبر(ص) ياد كرده است.
4- آيه ولايت:
قرآن در آيه 55 مائده خطاب به مسلمانان مىگويد: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ ءَامَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَهُمْ راكِعُونَ؛ سرپرست و ولىّ شما تنها خداست و پيامبر او و آنان كه ايمان آوردهاند و در حال ركوع انفاق مىنمايند».
شيعه و اهل سنت در شأن نزول اين آيه از ابوذر غفارى روايت كردهاند كه وى مىگويد: روزى با رسول خدا در مسجد نماز مىخواندم، سائلى وارد شد و از مردم تقاضاى كمك كرد ولى كسى پاسخ او را نداد در پى اين امر سائل دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: خدايا شاهد باش كه من در مسجد رسول تو تقاضاى كمك كردم ولى كسى جواب مرا نداد كه در همين هنگام على(ع) كه در حال ركوع نماز بود با انگشت دست راست خود به سائل اشاره كرد. سائل نزديك آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بيرون آورد. پيامبر اكرم(ص) كه در مسجد حضور داشت پس از نماز سر را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود: خداوندا، برادرم موسى از تو تقاضا كرد كه سينه او را وسيع گردانى و كارها را بر او آساننمايى و برادرش هارون را وزير و ياورش قرار دهى. خداوندا، من محمد برگزيده و پيامبر توام، سينهام را گشاد نما و كارها را بر من آسانساز و از خاندانم على را وزير من گردان تا به وسيله او پشتم قوى و محكم گردد. هنوز دعاى پيامبر به پايان نرسيده بود كه جبرئيل نازل شد و آيه فوق را نازل نمود.(17)
اين آيه با كلمه «انّما» كه در لغت عرب به انحصار دلالت دارد آغاز گرديده است و معناى آيه اين است كه ولىّ و سرپرست شما تنها خداوند و رسول او و كسى است كه در حال ركوع در راه خدا انفاق مىنمايد و طبق روايتى كه ذكر گرديده است اين شخص تنها على ابن ابىطالب است بر اين اساس مطالبى كه برخى از مفسران اهل سنت بيان كردهاند و «ولى» در آيه فوق را به معناى دوست و ياور دانستهاند صحيح نيست زيرا ولايت به معناى دوستى و يارى كردن تنها اختصاص به كسانى كه در حال ركوع انفاق مىكنند ندارد بلكه يك حكم عمومى است و تمام مسلمانان را در بر مىگيرد و همه موظف هستند با يكديگر دوست بوده و همديگر را يارى نمايند بلكه از اين كه قرآن اين ولايت را منحصر به خدا و رسول انفاق كننده در حال ركوع نموده بدست مىآيد كه اين ولايت به معناى سرپرستى و صاحب اختيار و متصرف در امور بودن است و اين كه اين ولايت در رديف ولايت خداوند و پيامبر او قرار گرفته است و هر سه با يك جمله بيان گرديده خود مؤيد ديگرى است براى اثبات اين معنى.
5- آيات تبليغ و اكمال دين:
پيامبر اسلام در سال آخر عمر مبارك خود به همراه مردم مدينه و ديگر سرزمينهاى اسلامى كه جمعيت آنان بالغ بر صد هزار نفر مىگرديد عازم حجةالوداع شدند پس از انجام مراسم حج و در بازگشت، هنگامى كه به منطقهاى بنام «غدير خم» رسيدند فرشته وحى بر آن حضرت نازل گرديد و به پيامبر فرمان داد كه آنچه قبلاً بر او نازل شده است را به مردم ابلاغ نمايد.(18)
«يَأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ؛(19) اى رسول، آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل گرديده را به مردم ابلاغ نما و اگر اين كار را نكردى رسالتت را انجام ندادهاى.»
ولى پيامبر از ابلاغ صريح اين امر نگران بود و خوف آن را داشت كه مردم نپذيرند و در برابر او به مخالفت برخيزند زيرا از يك طرف على(ع) پسر عمو و داماد آن حضرت است و مىترسد مردم تهمت خويشاوند بودن على را به پيامبر بزنند و بگويند پس از خود، پسر عمو و دامادش را بر ما مسلط ساخت و از طرف ديگر على(ع) در جنگهاى متعدد اجداد و بستگان كافر بسيارى از اين مسلمانان را به قتل رسانده و آنان از او كينه شديدى به دل دارند و از سويى ديگر افراد منافق فراوانى كه در ميان مسلمانان وجود داشتند مانع بسيار بزرگى براى خلافت و و لايت على(ع) به شمار مىرفت، چنانچه در روايتى كه از پيامبر اكرم(ص) نقل گرديده به اين موضوع اشاره شده است.(20) لكن خداوند در ادامه اين آيه به پيامبرش اطمينان مىدهد كه از هيچ چيز و هيچ كس خوفى نداشته باشد زيرا خداوند او را از شر مردم نگه مىدارد. «وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَفِرِينَ؛ خداوند تو را از خطرات مردم نگه مىدارد و خداوند جمعيت كافران را هدايت نمىكند.»
در پى نزول اين آيه پيامبر دستور توقف مسلمانان را صادر كرد و به آنان فرمان داد كه صبر نمايند تا آنان كه عقب هستند به جمعيت ملحق شوند و آنان كه پيشاپيش قافله در حركت بودند بازگردند پس از اجتماع مسلمانان نماز ظهر را به جماعت پيامبر اقامه كردند سپس آن حضرت فرمان داد تا از جهاز شتران منبرى را براى آن حضرت تهيه نمايند سپس بر بالاى منبر قرار گرفته و پس از حمد و سپاس الهى فرمود: من به همين زودى دعوت خدا را اجابت كرده و از ميان شما مىروم، من مسئول هستم و شما هم مسئوليه، شما در مورد من چگونه شهادت مىدهيد مردم با صداى بلند گفتند: ما گواهى مىدهيم كه تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شرط خيرخواهى را انجام دادى و آخرين تلاش خود را در راه هدايت ما انجام دادى، خداوند تو را جزاى خير دهد. سپس فرمود: آيا شما گواهى به يگانگى خدا و رسالت من و حقانيت روز رستاخيز مىدهيد؟ همگان گفتند آرى، گواهى مىدهيم، سپس فرمود: خدايا گواه باش. پس از بيان اين سخنان و گرفتن اعتراف مبنى بر توحيد و نبوت و معاد و صدق گفتار و كردارش در اين مورد، دست على را گرفت و بلند كرد و فرمود: اى مردم! چه كسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است، همه گفتند: خدا و پيامبر او داناتر هستند پيامبر فرمود: خداوند ولى و رهبر من است و من مولى و رهبر مؤمنان هستم و نسبت به آنان از خودشان سزاوارترم. سپس فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه؛(21) هر كس من مولاه و رهبر او هستم اين على نيز مولى و رهبر اوست.» و اين سخن را سه بار تكرار كرد و بدنبال آن سر را به سوى آسمان برداشت و فرمود:
«اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و أدر الحق معه حيث دار؛(22) خداوندا دوست بدار كسى كه او را دوست بدارد و دشمن بدار كسى كه او را دشمن بدارد و محبوب بدار كسى كه او را محبوب بدارد و مبغوض بشمار كسى كه او را مبغوض شمارد و يارى نما كسى كه او را يارى نمايد خوارگردان كسى كه او را خوار گرداند و حق را به همراه او بدار به هر سويى كه او رود.»
پس از پايان سخنان پيامبر و ابلاغ اين پيام الهى آيه اكمال دين نازل شد و خطاب به همه مسلمانان گفت: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَمَ دِينًا؛(23) امروز آئين شما را كامل و نعمت را به شما تمام كردم و اسلام را به عنوان آئين شما پذيرفتم.»
در روايات نقل گرديده است كه پس از نزول اين آيه پيامبر خود در خيمهاى نشستند و على(ع) در خيمهاى ديگر و به مسلمانان فرمان دادند كه اين حادثه را به آن حضرت و على(ع) تبريك بگويند و از جمله افرادى كه به حضور پيامبر(ص) و على (ع) رسيدند خليفه دوم بود كه با جملات ذيل به آن حضرت تبريك گفت: «بخٍ بخٍ يابن ابى طالب، اصبحت و امسيت مولاى و مولا كلّ مؤمن و مؤمنة؛(24) مبارك باد بر تو اى فرزند ابوطالب كه مولاى من و تمام مردان و زنان با ايمان شدى.»
و بدين ترتيب بود كه پيامبر اكرم(ص) به فرمان الهى ولايت و خلافت على(ع) را به صراحت به مسلمانان اعلام كرد و مسلمانان را به پيروى از على(ع) پس از خود توصيه نمود ولكن با تأسف فراوان عالمان و اهل سنت اين آيه و روايات نقل شده در اين مورد را همانند دلايل ديگرى كه در اين مورد وجود دارد توجيه و تأويل نمودند و بدين وسيله حقيقت امر را به بسيارى از مسلمانان پوشيده داشتند و آنان را از اين نعمت عظيم ولايت كه موجب سعادت انسان در دنيا و آخرت مىگردد محروم ساختند. پاورقي ها:پىنوشتها: –
1) مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»(ذاريات/ 56)
2) شعراء/ 214.
3) تفسير تبيان، ج 8، ص 67 ؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 63.
4) مجمع البيان، الميزان، درالمنثور، ذيل آيه 214 شعراء.
5) الغدير، ج 2، ص 278 ؛ المراجعات، ص 130 به بعد.
6) تفاسير الكشاف و الجامع لاحكام القرآن، ذيل آيه 23 شورى.
7) آل عمران/ 31.
8) سبأ/ 47.
9) مجمع البيان، ذيل آيه 61 آلعمران.
10) فضائل الخمسه فمن الصحاح السته، ج 1، ص 29.
11) تفسير الكشاف، ذيل آيه 61 آل عمران.
12) تاريخ طبرى، ج 2، ص 45؛ البداية و النهاية، ج 2، ص 406.
13) كافى، ج 7، ص 424 ؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 18 و ج 12، ص 179.
14) السنن الكبرى، ج 7، ص 443؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحديد، ج 12، ص 179 و 204.
15) المجموع، ج 16، ص 327 ؛ كنزالعمال، ج 16، ص 538.
16) الميزان، ج 3، ص 230 ؛ مستدرك سفينة البحار، ج 10، ص 118.
17) الغدير، ج 2، ص 52 تا 54.
18) مجمع البيان، ذيل آيه 67 مائده؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 250.
19) مائده/ 67.
20) الاحتجاج، ج 1، ص 73؛ بحارالانوار، ج 37، ص 206.
21) مسند احمد، ج 1، ص 84 و 118 ؛ كافى، ج 1، ص 294 و 295.
22) دعائم الاسلام، ج 1، ص 16؛ مسند احمد، ج 1، ص 119.
23) مائده/ 3.
24) بحارالانوار، ج 37،ص 108 و 143 ؛ البداية و النهاية، ج 7، ص 386.
آموزههاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 5
رعايت حريمها و مرزهاى قوانين و اخلاق
اهميت حريمها و مرزهاى قوانين و اخلاق
در پنجمين فراز از دعاى امام عصر(عج) با تعبير «و عرفان الحرمة؛ خدايا توفيق شناخت حرمتها و حريمها را به من عنايت كن.» سخن از احترام به حريمها، و شناخت آنها، و نگهبانى از مرزها و خط قرمزها به ميان آمده است كه در جاى خود از اهميت ويژهاى برخوردار است.
براى توضيح اين مطلب لازم است امورى در اين راستا مورد بررسى قرار گيرد، كه در ذيل تحت چند عنوان تبيين مىگردد:
1- مسأله شناخت
مسأله معرفت و شناخت، به ويژه معرفت دينى و شناخت قوانين و حريمها و مرزها، و به اصطلاح شناخت خط قرمزها، از امور بسيار مهمى است كه بايد در سرلوحه برنامهها و ارزشها قرار گيرد، چرا كه موجب نگهدارى دين و جامعه و انضباط اجتماعى شده، و از انحرافات و كژىها و هرج و مرج جلوگيرى مىنمايد. و فرد فرد انسانها را از حرمت شكنى، و تحريم حريم كه عامل بزرگترين خسارت دينى و اجتماعى است باز مىدارد. از اهميت شناخت همين بس كه پيامبر(ص) فرمود: «انّ لكلّ شىءٍ دعامةً، و دعامة هذا الدّين الفقه، و الفقيه الواحد اشدّ على الشيطان من الف عابدٍ؛(1) هر چيزى داراى زير بنا و پايه است، زيربنا و پايه اسلام، علم و شناخت است، به طورى كه يك فرد داراى شناخت در ضدّيت با شيطان (الگوى هر بدى) از هزار عابد(انسان خداپرست ولى بىشناخت) خطرناكتر است.» و نيز فرمود:«من عمل على غير علمٍ كان ما يفسد اكثر ممّا يصلح؛(2) كسى كه بدون شناخت كارى انجام دهد فساد و تباهى او بيش از اصلاح و سامان دهى او خواهد بود.» اهميت شناخت از نظر اسلام در درجهاى است كه امام صادق(ع) در ضمن گفتارى فرمود: «هرگاه قاضى بدون آگاهى حتى قضاوت بر حق كند، اهل دوزخ است.»(3)
براى دريافت اهميت كاربردى شناخت كافى است كه آن مثال معروف مولانا را در مثنوى يادآور شويم كه مىگويد: در هندوستان شبانه در تاريكى فيلى را به روستايى آوردند، و در اصطبل تاريكى جاى دادند، مردم آن روستا اصلاً نمىدانستند كه فيل چه شكلى دارد، در همان شب مىخواستند بدانند كه فيل چگونه است، كنار آن اصطبل اجتماع كردند و در تاريكى هر كدام داخل اصطبل مىشدند، تا بيرون بيايد و شكل فيل را براى حاضران تعريف كنند. يكى به داخل رفت دستش به پشت فيل رسيد، سپس بيرون آمد و گفت: فيل مثل تخت است. دومى رفت و دستش به دم فيل رسيد و بيرون آمد و گفت فيل مانند ريسمان ضخيم است، سومى رفت و دستش به خرطوم فيل رسيد و بيرون آمد و گفت: فيل مانند ناودان است، چهارمى رفت و دستش به گوشهاى فيل رسيد و بيرون آمد و گفت: فيل مانند بادبزن است، پنجمى رفت و دستش به پاى فيل رسيد و بيرون آمد و گفت فيل مانند ستون است. و چون چراغ شناخت در دستشان نبود، اختلاف نظرشان به اوج رسيد و همه به اشتباه افتادند، آنها اگر با چراغ وارد اصطبل مىشدند مىدانستند كه فيل آنگونه نيست كه آنها مىگويند، بلكه مجموعهاى از اعضاء جوارح با شكلهاى مختلف به هم پيوسته است:
از نظرگه گفتشان بد مختلف
آن يكى دالش لقب داد، آن الف
در كف هر كس اگر شمعى بُدى
اختلاف از گفتشان بيرون شدى
چشم حس همچون كف دست است و بس
نيست كف را بر همه آن دست رس
چشم دريا ديگر است و كف دگر
كف بِهِل وزديده در دريا نگر(4)
2- احترام به حريمها پس از آگاهى از آنها
در جمله «عرفان الحرمة» كه در دعاى مورد بحث آمده، امام عصر(عج) سفارش كرده كه ما حرمتها را بشناسيم، يعنى هم از جهت نظرى حريمها و حدود و مرزها و خط قرمزها را بشناسيم، و هم در عمل آن را رعايت كنيم، يعنى چنان كه جهل به حريمها و ناآگاهى از حرمتها، گناه است، آگاهى به آنها بدون عمل به آنها كه احترام حريمها باشد نيز گناه است. به عنوان مثال مرز بين ذلّت و تواضع، و بين عزّت و تكبّر، و بين سياست و دنياپرستى، و بين قناعت و بخل، و بين سخاوت و اسراف، و بين سكوت و كنترل زبان، و بين شجاعت و بىباكى، و بين عفّت و تعطيل خواستهاى غرائز و بين زهد و ترك دنياى خوب و… مرزهاى نزديكى – البته به نظر سطحى – وجود دارد، كه بسيارى بر اثر عدم شناخت به اشتباه خطرناكى مىافتند. مثلاً به عنوان حفظ عزّت، تكبر مىورزند، و يا به عنوان قناعت، بخل مىورزند، و يا به عنوان تواضع دچار ذلّت و تملّق مىگردند. چنين انحراف خطرناك بر اثر عدم شناخت حريمها و مرزها پديد مىآيد. بنابراين بايد ضابطهها، معيارها، و حريمها را شناخت تا ناخواسته به دره هولناك گناه و صفات زشت اخلاقى نيفتاده، و كار نيك را به عنوان كار بد ترك نكرد، و يا كار زشت را به عنوان كار نيك انجام نداد.
و نيز بايد توجه داشت كه در راستاى شناسايى ارزشها و ضد ارزشها، و در مرحله عمل، بايد به استثناها و تبصرهها توجه كرد، چرا كه در بسيارى از موارد انجام گناهان كبيره در بعضى از موارد بصورت استثنا جايز بلكه واجب است و يا بعضى از واجبات و امور مباح در مواردى حرام يا مكروه مىباشند، در اين بخش نيز اگر استثناءها و تبصرهها شناخته نشوند، ممكن است انسان مؤمن به طور ناخودآگاه، واجبى را به عنوان حرام ترك كند، و يا حرامى را به تصور واجب انجام دهد، به عنوان مثال سوگند دروغ از گناهان كبيره است، ولى اگر حفظ جان مظلومى از دست ظالم. بستگى به آن داشته باشد، در اين مورد سوگند دروغ واجب است، و يا مثلاً غيبت و بدگويى در پشت سر افراد از گناهان كبيره است، ولى در بعضى از موارد – به صورت استثناء – غيبت كردن جايز بلكه واجب است. چنان كه فقيه بزرگ شيخ انصارى بيش از ده مورد از استثنائات غيبت را برمىشمرد، يكى از آنها غيبت از بدعت گذار است، كه براى آگاهى بخشى و جلوگيرى از فريب او واجب خواهد بود.(5)
بنابراين بايد حريمها و خط قرمزها را شناخت، ولى به استثنائات و تبصرهها نيز توجه داشت كه در اين موارد، حرمتى وجود ندارد، و يا اگر حرمتى هست، به دلايل مهمتر، شكستن آن جايز و يا لازم است، چنان كه امام معصوم(ع) فرمود: «سه شخص حرمت و احترامى ندارد: 1- هوى پرست بدعت گذار 2- حاكم ستمگر 3- فاسقى كه آشكارا گناه مىكند.»(6)
مطلب مهم ديگر در راستاى شناخت حرمتها اين است كه درشناخت عناوين بايد به همه ارزشها و جوانب توجه عميق داشت. و بر اساس قانون اهم و مهم، مسأله عنوان اولى و ثانوى مطرح مىشود، كه دامنه وسيعى در فقه اسلامى دارد، مثلاً گاهى كار نيكى آن چنان مهم است كه كارهاى ناشايسته ديگر را تحت الشّعاع قرار داده و به ورطه فراموشى مىسپارد. در صورتى كه بايد به آن كارهاى ناشايسته نيز توجه كرد و آن را ترك نمود، و گرنه آثار درخشان كار نيك را خنثى خواهند ساخت، در جنگ احد يكى از ياران پيامبر(ص) با كمال دلاورى در ركاب پيامبر(ص) با دشمنان نبرد قهرمانانه كرد تا به شهادت رسيد، مادرش به بالينش آمد، خاك از چهره شهيدش پاك كرده و به او گفت: «فرزندم بهشت برتو گوارا باد» رسول اكرم(ص) به آن مادر فرمود: «چه مىدانى كه بهشت براى او گوارا است؟ شايد او سخنان بيهوده مىگفته، و يا در مورد چيزى كه باعث كمبودش نمىشد، بخل ورزيده باشد.»(7) و نيز روايت شده پيامبر(ص) پس از جنگ خيبر، در يكى از سفرهاى نظامى، همراه ياران براى جلوگيرى از اشرار به منطقه جنگ رفتند، يكى از ياران آن حضرت به نام مِرعَم، وسائل جنگى را از پشت شترى گرفت و به زمين گذاشت، تا آماده براى جنگ شود، در اين هنگام ناگهان از ناحيه دشمن، تيرى به بدن او اصابت كرد، و او در خون خود غلطيد و به شهادت رسيد. حاضران فرياد زدند: «خوشا به حالش، بهشت بر او گوارا باد» پيامبر(ص) كه با شناخت حرمتها و حريمها، به همه جوانب توجه داشت به ياران خطاب كرد و فرمود: «سوگند به كسى كه جان محمّد(ص) در دست او است، اكنون لباسى كه در تن مِرعَم است از آتش شعلهور است، همان لباسى كه در ماجراى پيروزى در جنگ خيبر از غنائم مسلمين به خيانت برده است.» اصحاب تعجب كردند و تحت تأثير شديد گفتار پيامبر(ص) قرار گرفتند، يكى از ياران از پيامبر(ص) پرسيد: «من دو بند كفش از غنائم برداشتهام، آيا من نيز مسؤولم؟ پيامبر(ص) در پاسخ فرمود:«براى تو همانند آن دو بند كفش، در آتش دوزخ بريده مىشود.»(8)
آرى مسؤوليت حريم شكنى اين گونه خطير است كه حتى شهيد راه خدا، از اين رو كه حريم حفظ بيت المال را به اندازه يك لباس، شكسته آن گونه كيفر مىگردد. و حتى مقام شهادت با آن همه عظمت، نمىتواند از كيفر آن جلوگيرى نمايد.
نيز در روايات آمده:روزى پيامبر اكرم(ص) پس از اقامه نماز جماعت، به مسلمانان رو كرد و فرمود: آيا از طايفه بنىالنجّار كسى در اينجا هست؟ كه يكى از افراد برجسته آنها شهيد شده و به خاطر بدهكارى سه درهم حقالنّاس، (مراحل را طى كرده تا به كنار بهشت رسيده ولى) پشت در بهشت مانده، و در را به روى او باز نمىكنند. براى آن كه آن در به روى او باز شود، آيا كسى هست كه اين حقالناس را از طرف او بپردازد؟(9) شخصى براى اداى اين حقالناس داوطلب شد،و در نتيجه در بهشت براى آن شهيد گشوده گرديد. چنان كه ملاحظه مىكنيد حريم شكنى در رابطه با حقالناس باعث شد، كه حتى شهيد راه خدا، پس از گذر از همه مراحل، مانند پل صراط، اعراف و…تا به در بهشت رسيد، ولى در بهشت به رويش باز نشد، اما شفاعت پيامبر(ص) و اداى حقالنّاس به نيابت از او، باعث نجات او گرديد.
3- اقسام حرمتها و حريمها
به طور كلى حدود الهى، و مرزهايى كه خداوند براى برنامههاى عملى انسان قرار داده همان حرمتها و حريمها هستند، به ويژه محرّمات و امورى كه به عنوان حرام شناخته شده، مشخص كننده همان خط قرمزهاى اسلام است كه بايد از آن حفاظت كرد، و حرمت آن را نشكست، بهترين تعبير اين است كه بگوييم قانون الهى، همان حريم است كه بايد حرمت و احترام آن را هم از نظر فكرى، و هم از نظر عملى نگه داشت. و از نظر ديگر مىتوان حريم را تقسيم كرد، مانند: حريم الهى، حريم نبوت، حريم ولايت و امامت، حريم دستورهاى الهى از سياسى، فرهنگى، اقتصادى، نظامى، اجتماعى و فردى، و در اين راستا بايد توجه داشت همانگونه كه گناهان گوناگون هستند و به گناهان بزرگ و كوچك و هر كدام به مراحل شدت و ضعف تقسيم مىشوند، حريمها نيز گوناگون است، بايد همه را به ويژه حريمهاى مهم را شناخت و رعايت كرد. به عنوان مثال شراب خوارى از گناهان كبيره است و بايد نزديك آن نرفت، ولى از آن بزرگتر شرابخورى در ماه رمضان است، و از آن بزرگتر شرابخورى در ماه رمضان در مسجد است، و از آن بزرگتر شرابخوارى در ماه رمضان در مسجد الحرام در كنار كعبه است. و به همين ترتيب، حريمها داراى مراحل شديدتر خواهند بود، و قطعاً آن كه شديدتر است، بايد بيشتر رعايت شود. يا مثلاً انسانها داراى حرمت و كرامت هستند، ولى حرمت مؤمن بيشتر است، و حرمت دانشمند مؤمن از آن بيشتر مىباشد، و حرمت همسايه دانشمند مؤمن از آن نيز بيشتر است، مثلاً در مورد رعايت حرمت انسان مؤمن، امام صادق(ع) مىفرمايد: «من استخفّ مؤمناً فبنا استخفّ، وضيّع حرمة اللّه عزّ و جلّ؛(10) كسى كه مؤمنى را تحقير كند و حرمت او را سبك بشمرد، ما را تحقير كرده و حرمت ما را سبك شمرده، و حرمت الهى را تباه ساخته است.»
4- سفارش قرآن به حفظ حريمها
قرآن در مورد احترام به قوانين الهى، و حدود و مرزهاى آن تأكيد فراوان كرده، از جمله مىفرمايد: «تلك حدود اللّه فلاتقربوها؛(11) اين دستورها، مرزهاى الهى است، پس (براى شكستن آن) به آن نزديك نشويد.»و در مورد ديگر مىفرمايد: «تلك حدود اللّه فلا تعتدوها و من يتعد حدود اللّه فاولئك هم الظّالمون؛(12) اينها حدود و مرزهاى الهى است، از آن تجاوز نكنيد(آنها را نشكنيد) و هر كس از آن تجاوز كند ستمگر است.»
قرآن در موارد ديگر قانون شكنان را به عنوان كافر، ظالم و فاسق معرفى كرده و مىفرمايد: «آنان كه بر طبق قانون الهى حكم نمىكنند، كافرند و… ظالمند و… فاسق مىباشند.»(13) وقتى كه ما پذيرفتيم حاكميت مطلق از آن خدا است، پس بايد چهارچوب قانون ما فراتر از حدود الهى نباشد و گرنه سر از انحراف و ستم بيرون مىآورد. چنان كه خداوند مىفرمايد: «تلك حدود اللّه و من يتعدّ حدود اللّه فقد ظلم نفسه؛(14) اين حدود خداست و هر كس از حدود خدا تجاوز كند به خود ستم كرده است.»
براى روشن شدن بيشتر در مورد شدت كيفر قانون شكنان و مخالفت با حريمهاى الهى نظر شما را به داستان اصحاب سبت، كه قرآن به آن اشاره كرده (15) جلب مىكنم.
عصر حضرت داود(ع) بود، در ساحل درياى سرخ واقع در خاورميانه، شهرى به نام ايله وجود داشت كه دهها هزار نفر در آن سكونت داشتند. خداوند توسط پيامبرش به آنها فرمان داده بود كه در روزهاى شنبه صيد ماهى نكنند. مدتى به اين قانون الهى عمل شد، و همين باعث شده بود كه ماهيان در روزهاى شنبه احساس امنيت مىكردند، و در كنارههاى دريا ظاهر مىشدند، ولى در روزهاى ديگر به قعر دريا مىرفتند. دنياپرستان از خدا بى خبر حيله و ترفندى پيش خود طرح كردند، كه در حقيقت قانون شكنى بود، ولى در ظاهر يك نوع كلاه شرعى و نيرنگ بود، و مىخواستند وانمود كنند كه قانون شكنى نمىكنند. ترفند آنها چنين بود كه حوضچهها و جدولهايى در كنار دريا درست كردند، و راههايى براى ارتباط بين دريا و آن حوضچهها و جدولها ساختند، به طورى كه ماهىها در روزهاى شنبه وارد آن حوضچهها و جدولها شده، هنگام غروب كه مىخواستند به دريا بازگردند، راهها را مىبستند و در نتيجه ماهىها در آن حوضچهها و جدولها حبس مىشدند، آنگاه در روزهاى ديگر (كه صيد ماهى حرام نبود) آنها را صيد مىكردند، و از اين راه نامشروع ثروتهاى كلانى به دست مىآوردند. و مدتى زندگى را با مخالفت حريم الهى، و قانون شكنى گذراندند. و به نهى از منكر ناصحان و پيامهاى پيامبران گوش نكردند، و با شكستن خط قرمزها، به گناه بزرگ خود ادامه دادند. مطابق بعضى از روايات، هشتاد و چند هزار نفر در شهر ايله سكونت داشتند، و آنها در رابطه با اين قانون شكنى سه دسته بودند، حدود هفتاد هزار نفر آنها به اين نيرنگ خشنود بودند، و به آن دست زدند، ولى حدود ده هزار نفر از آنها دو قسمت شدند يك قسمت آنها نهى از منكر مىكردند، و با نصايح خود، حريم شكنان را از اين كار حرام نهى مىكردند، ولى يك قسمت از آنها خاموش بودند و راه سكوت را برگزيدند، و حتى به ناصحان مىگفتند: «چرا اين قوم قانون شكن را نصيحت مىكنيد؟ چكار به آنها داريد؟ خداوند خودش به موقع آنها را عذاب شديد خواهد كرد.» ناصحان در پاسخ مىگفتند: «ما از اين رو كه در پيشگاه خداوند معذور باشيم، آنها را نصيحت و نهى از منكر مىكنيم.» كوتاه سخن آنكه سخن ناصحان در آنها اثر نكرد، حتى ناصحان با خود گفتند اينك كه چنين است خوب است از شهر ايله خارج شويم و به جاى ديگر كوچ كنيم زيرا هر لحظه ممكن است عذاب عمومى سختى بر اين قوم قانون شكن وارد شود. آنها از
شهر خارج شدند، طولى نكشيد كه عذاب سختى بر مردم ايله وارد شد، و آنها بر اثر آن به صورت ميمونهاى گوناگون مسخ شدند و پس از سه روز با كمال ذلّت تسليم مرگ شده و نابود گشتند، آرى چنانكه قرآن مىفرمايد: «فلمّا عتوا عن مانهوا عنه قلنا لهم كونوا قردةً خاسئين؛(16) هنگامى كه در برابر آنچه از آن نهى شده بودند سركشى كردند، به آنها گفتيم به شكل ميمونهاى طرد شده درآييد.»
عجيب اين كه شيطان آن چنان اين قانون شكنان را به وادى نيرنگ و تزوير افكنده بود كه بعضى از آنها روز شنبه ماهى مىگرفت و نخى به دم سوراخ شده ماهى مىبست، و طرف ديگر نخ را در بيرون آب به ميخى بند مىكرد، و ماهى را در ميان آب رها مىساخت، ماهى در ميان همان قسمت آب، زندانى مىشد، فرداى آن روز، او مىآمد و ماهى را صيد مىكرد و مىگفت من در روز شنبه ماهى را صيد نكردهام.(17) روايت شده امام سجّاد (ع) فرمود: پس از آن كه آنها به صورت ميمون مسخ شدند، اهالى روستاهاى اطراف كنار قلعه ايله آمدند، و از ديوار آن بالا رفتند ديدند همه اهل ايله از زن و مرد، ميمون شدهاند، اهالى روستا، خويشان و دوستان خود را مىشناختند، نزد آنها رفته و از تك تك آنها مىپرسيدند، كه آيا تو فلانى نيستى. او گريه مىكرد و با سرش اشاره مىكرد و مىگفت: آرى. آنها سه روز به همين شكل ماندند، و روز سوم طوفان شديدى برخاست و همه آنها را به درياى سرخ افكند، و به اين ترتيب همه آنها نابود شدند.(18) آرى همانها كه مدتها ماهيان حرام را مىخوردند، و با ارتزاق از راه قانون شكنى، زندگيشان را آلوده كرده بودند، سرانجام خوراك ماهيان شدند، و كيفر شكستن خط قرمز الهى را چشيدند. بايد بدانيم مسأله قانون و حرمت آن از نظر اسلام در رأس ارزشها است، موجب نظم و عدالت و امنيت و حفظ حريمهاى مختلف شده و جامعه را به صلح و صفا و مدينه فاضله و ايدهآل تبديل مىسازد.
همه ما وظيفه داريم كه قانون مدار باشيم، هم قانون را به خوبى بشناسيم و هم به آن عمل كنيم. حضرت امام خمينى (قدّسسرّه) به حفظ حريم قانون بسيار حساس بود، و در همه جا مىفرمود: «بايد طبق مقررات رفتار شود.» يكى از علماى مورد اطمينان مىگفت: از امام اجازه خصوصى خواستم تا گاهى كه از ماشينهاى دولتى استفاده كنم جايز باشد امام فرمود: «طبق مقررات رفتار شود.» نيز مىگفت: آنگاه كه امام در پاريس بود، بعضى از دوستان گوسفندى تهيه كرده و به حياط خانه استيجارى امام آوردند، تا هم گوشت حلال با ذبح اسلامى فراهم شود، و هم به خاطر سلامتى امام به اصطلاح خونى ريخته گردد، پس از آن كه گوسفند ذبح شد، و با گوشت آن غذا تهيه گرديد، امام از آن غذا نخوردند از علت آن سؤال شد فرمود: «شما برخلاف قانون فرانسه كه براى حفظ بهداشت محيط زيست نبايد گوسفند را در اينجا ذبح نمود، چرا خلاف قانون رفتار نموديد؟!»
آخرين سخن اين كه يكى از طرفداران حضرت على(ع) به نام نجاشى كه شاعرى دلير بود و در جنگها در ركاب على(ع) اشعارش را به صورت شعار مىخواند و با دشمن مىجنگيد، در ماه رمضان، حريم شكنى كرد و شراب خورد،اين موضوع براى على(ع) ثابت شد، به عنوان اجراى حد شرابخوارى هشتاد ضربه به او شلّاق زد، سپس دستور داد تا او را يك شب زندانى كنند و فردا نزدش بياورند، فردا او را نزد حضرت على(ع) آوردند، آن حضرت بيست ضربه ديگر به او شلاق زد. او پرسيد: ديروز شلاق مرا زدى، پس اين بيست ضربه براى چيست؟ در پاسخ فرمود:هذا لتجرّيك على شرب الخمر فى شهر رمضان؛(19) اين بيست ضربه براى آن است كه با كمال گستاخى حريم قداست رمضان را شكستى و در ماه رمضان شراب خوردى.»
آرى قداست حرمتها را بايد شناخت، و كمال احترام را در حفظ آنها كرد، و دانست كه گستاخى و بىباكى در شكستن حريم آنها از نظر اسلام، مجازات بسيار سخت دارد. پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. نهج الفصاحة، حديث 90. 2. اصول كافى، ج 1، ص 44. 3. فروع كافى، ج 7، ص 407. 4. ديوان مثنوى، دفتر سوم، به خط ميرخانى، ص 233. 5. مكاسب، ص 44 و 46. 6. همان . 7. المحجّةالبيضاء، ج 5، ص 200. 8. سيره ابن هشام، ج 3، ص 353. 9. بحارالانوار، ج 17، ص 295. 10. وسائل الشيعه، ج 8، ص 592. 11. سوره بقره، آيه 187. 12. سوره بقره، آيه 229. 13. «و من لم يحكم بما انزل اللّه فاولئك هم الكافرون – هم الظّالمون – هم الفاسقون» (سوره مائده، آيات 44 و 45 و 47.) 14. سوره طلاق، آيه 1. 15. آيات 163 تا 166 سوره اعراف. 16. سوره اعراف، آيه 166. 17. بحارالانوار، ج 14، ص 62. 18. همان، ص 58. 19. فروغ كافى، ج 7، ص 216.
باز هم مسئله حجاب و كشف حجاب نوين
بالأخره مسئله حجاب چه شد؟ چرا با كشف حجاب نوين با نام بدحجابى برخورد نشده و نمىشود؟ اين پرسشى است كه از صدها زبان شنيده مىشود. غيرتمندان و دلسوزان انقلاب كه از لجام گسيختگى جمعى از زنان و دختران كشورمان در فضائى از بىمسئوليتى خون دل مىخورند مىگويند آيا وقت آن نرسيده كه حاكميت با عزم جدى به مبارزه با فساد آشكار كه بدترين شكل آن بدحجابى يا كشف حجاب است بپردازد؟ و البته اين تنها بدحجابى نيست بلكه مفاسد ديگرى چون مواد مخدّر بيداد مىكند و با مسببين آن برخورد جدى و قضائى صورت نمىگيرد، و نيز مفاسد اقتصادى و مفاسد ادارى و رشوه خوارى در اين فهرست ناميمون مىگنجد. چنين به نظر مىرسيد كه مبارزه با فساد، بيشتر از آنچه عمل شود در مرحله شعار مانده است. و حساسيتها از بين رفته است.
نويسنده اين مقال طى مقالاتى در اين ماهنامه گفتارهاى فراوانى داشته و رنجنامه كشف حجاب نوين را با خوانندگان بازگو كرده است. اين مقالات در دولت پيشين بود كه گوش شنوا كمتر در ميان بعض مسئولين وجود داشت و سياست حاكم را نوعى تساهل و تسامح همراهى مىكرد كه امروزه جامعه بايد غرامت آن را بپردازد! جلو سيل فساد كسى نايستاد، نوعى ليبراليسم اخلاقى جوّ را پوشش داد و حركتهاى جسته گريخته از سوى برخى نهادهاى تبليغاتى به جائى نمىرسيد… اما اين درد بى درمان همچنان باقى است و اين غده چركين پيكر اجتماع را رنج مىدهد. موضوع كشف حجاب نوين يكى از مشهورترين جرمها و منكرات آشكارى است كه نظام را به چالش مىكشد. و براى بيگانگان نقطه اميدى است كه فرهنگ صادراتى خود را از طريق ماهوارهها و عوامل داخلىشان به اجرا در آوردهاند. خوانندگان گرامى تعجب نكنند كه چرا روى مسئله حجاب و كشف حجاب اينقدر تأكيد مىشود! حجاب در جامعه مسلمان مانند دستگاه حرارت سنجى است كه از ضمير و درون خانوادهها و عملكرد فرهنگ پيام مىآورد. راستى چرا برخى خانوادهها اينقدر بىدرد شدهاند؟!
چرا اينهمه لباس مبتذل و تنگ و چسبان و كوتاه به بازار مىآيد؟ چرا بر توليدىها كسى نظارت ندارد؟ چرا اتحاديههاى توليدى و فروش لباس تعهد ندارند و تنها به سود نامشروع مىانديشند؟ و چرا دستگاههاى نظارتى بر توليد لباس و فروش و پوشش اينگونه لباسهاى مبتذل كمترين تحركى ندارند و بوى قبرستان از اين دستگاهها به مشام مىرسد؟ چرا پدران و مادران نسبت به پوشش فرزندانشان و آرايشهاى غليظ دختران مجرد در كوى و برزن بى تفاوت شدهاند؟چرا قانون توليد و عرضه لباس و پوشش لباسهاى مبتذل كه سالها قبل تصويب شده در بايگانىها مانده و خاك مىخورد؟ از حجاب اسلامى تنها نامى مانده و شعار «رعايت حجاب الزامى است» در برخى مغازهها و اماكن نقش بر ديوار شده است؟ چرا از لباسهاى وزين و شرعى در فروشگاهها كمتر اثرى ديده مىشود! زنان مسلمان كمتر به مانتو و روسرى قابل اعتماد دسترسى دارند، دختران مدارس نيز لباس فرم را تنها براى مدرسه رفتن و كلاس درس مىپوشند و اكثر اينها در اوقات ديگر همان لباسهاى جلف را مىپوشند و حتى بسيارى از دختران زير 15 سال به تجمل و آرايش خيابانى رو آوردهاند؟ نه فرهنگ خانوادگى و نه فرهنگ اجتماعى و نه آموزش و پرورش در صدد چاره جوئى بوده و نه نظارتى در ساير دستگاهها وجود دارد! به دانشگاهها مىرويم، دختران دانشجو نيز اغلب با حجاب اسلامى بيگانهاند، از آن لباسهاى چسبان و آستينها و شلوارهاى كوتاه و آرايشهاى زننده و سر و وضع پريشان در دانشگاه فراوان به چشم مىخورد و هيچكس به فكر چاره نبوده است، نه رياست دانشگاهها نه مسؤولان معارف اسلامى و نه نمايندگان ولىّ فقيه در مراكز آموزش. در حالى كه اگر عزم جدى بود حداقل در فضاهاى آموزشى و دانشگاهى اين وضع با يك برنامه ساده قابل كنترل بود. تنها حرف زده مىشود و عملى وجود ندارد. به ادارات دولتى و بيمارستان و بانكها و ديگر مراكز كه حقوق دولت را مىگيرند سرى مىزنيم آنجا نيز از مشكل بد حجابى و لباس چسبان نمونههاى زيادى را شاهديم كه اگر مسؤولان در فكر بودند به راحتى مىتوانستند به مهار اين روند اقدام كنند. از زنان دونده و ورزشكار و لباسهاى زننده آنها در كشور قطر نيز غفلت نكنيم…بطور خلاصه به هر كجا مىرويم كم و بيش از توطئه دشمن در بىبند و بار ساختن زنان مسلمان نمونههاى بسيارى را شاهد هستيم. مشكل آنقدر گسترده شده كه عدهاى بر اين باورند كه ديگر كار از كار گذشته و بهتر آن است كه به موضوعات ديگر پرداخته شود! برخى مىگويند به جاى اينگونه سخنها بايد كار فرهنگى كرد كه با اذعان به صحت اين نظريه مىپرسيم كدام كار فرهنگى؟ وقتى در كانونهاى فرهنگى آموزش و پرورش و دانشگاه و فيلم و هنر و مطبوعات و مجلات و تآتر و سينما و حتى پارهاى برنامههاى سيما جلوههاى ضد فرهنگى حجاب و عفاف مرز محرم و نامحرم را برداشتهايم و روابط عاشقانه رسمى شده و فيلمهاى بدآموز اجازه اكران و نمايش مىگيرند چه كسى بايد كار فرهنگى كند؟ وانگهى پس از گذشت 27 سال از انقلاب چرا كار فرهنگى هنوز در هالهاى از ابهام بايد بماند؟ و چرا استحاله تدريجى ارزشها عادى شود و عقب گرد به جاهليت گذشته خط سير اجتماع را ترسيم نمايد؟ و نيز آيا كار فرهنگى به فرض انجام آن به تنهائى براى همه كافى است؟ مگر همه مجرمان و لجام گسيختهگان و مروجان فساد را با كار فرهنگى مىتوان اصلاح كرد؟ پس آنهمه حدود كيفرهاى قانونى در همه شرايع و جوامع از جمله نظام ادارى و قضائى اسلام براى چيست؟
مسئله بدحجابى و مفاسد اجتماعى امروزه از سوى دشمنان هدايت مىشود و به دست مزدوران يا فريبخوردگان به اجرا درمىآيد و در حقيقت يك توطئه حسابشده و يك كودتاى خزنده بر ضد انقلاب اسلامى و كيان اجتماعى ماست به منظور جداسازى اين نسل و نسلهاى آينده از شعائر اسلامى.
آيا اينها با كار فرهنگى قابل علاج است. بطور خلاصه شيوع مفاسد آشكار چهره بسيار زشت و زنندهاى را در كشور به نمايش مىگذارد كه به هيچ وجه با معيارهاى اسلامى ونظام همخوانى ندارد. و سخن همگانى اينست كه بايست راهكار عملى براى اين معضل يافت. اخيراً مقام معظم رهبرى اين موضوع را با سران سه قوه مطرح فرموده و با اظهار نگرانى از روند كنونى به چارهجوئى توصيه كردهاند. همچنين مراجع عظام حوزه همواره دغدغه خود را نسبت به اين وضع موجود ابراز داشتهاند، سران سه قوه نيز بىترديد اين حساسيت را دارند. در ديدارى كه نگارنده با رياست محترم قوه قضائيه داشت ايشان فصل مبسوطى در مورد بىحجابى اخير گفتند و مشاركت همه نهادها و دستگاه اجرائى و انتظامى را براى حل آن توصيه مىكردند. مجلس شوراى اسلامى و كميسيون فرهنگى نيز با اهتمام مسئله حجاب و اصلاح وضع موجود مطالعاتجدى دارند و طرحهائى دنبال مىكنند، قطعاً دولت اصولگرا نيز بدينگونه مىانديشد و بدين ترتيب يك اجماع كم نظير در اين مسئله وجود دارد كه اگر متوليان امر و ستاد احياى امر به معروف و نهى از منكر در مركز و شهرستانها بطور جدى آن را در دستور كار خود قرار ندهند فرصت بهتر از اين نخواهند يافت. اين مسئله بصورت يك امر ملى بايد دنبال شود چرا كه بُعد اخلاقى و فرهنگى و حتى سياسى آن قابل انكار نيست. دشمنان ما با عنوان ساختن وضع پوشش زنان خيابانى از اينكه طرحهايشان به اجرا درآمده اظهار شادمانى مىكنند و دوستان ما در ساير كشورها از بى تفاوتى دستگاههاى مسؤول فرهنگى و اجرائى اظهار شگفتى مىنمايند.
بدين ترتيب مبارزه با بد حجابى و به عبارت صحيحتر بى حجابى بايد به عنوان يك مسئله راهبردى احيا و مطرح گردد و همانگونه كه بحث مبارزه با مفاسد اقتصادى شعار روز شده و مفسدان اقتصادى مىبايست معرفى و تعقيب و مجازات گردند، مفسدان اخلاقى و مروجان فساد نيز مىبايست تحت پيگرد قانونى قرار گيرند. اين وظيفه حاكميت است. مگر قرآن كريم احياى امر به معروف و نهى از منكر را در زمره وظائف حكومت اسلامى قرار نداده و آيات كريمه همه مسلمانان را به امر به معروف و نهى از منكر فرا نخوانده است. در برابر اين تكليف ما چه كرديم كه در پيشگاه خدا پاسخگو و مسؤول نباشيم. اين حكم صريح قرآنى و آيات حجاب اسلامى تا كى و تا چند بايد در بوته فراموشى بماند و چهره زشت اين فساد مشهود آبروى ما را در ديد جهانيان و در نظر دوست و دشمن مخدوش سازد؟!
بطور خلاصه در اوضاع و احوال كنونى به اين مطالبه مردمى و الهى بايد پاسخ دهيم و دغدغههاى اقتصادى و اشتغال و غيره نبايد ما را از آن وظيفه مهم باز دارد و مبارزه با مفاسد اقتصادى اگر جدى است بايد با مقابله با مفاسد فرهنگى همراه باشد، وزراى كابينه بويژه آنها كه با ساز و كار فرهنگى مستقيم در ارتباطاند مسئله فرهنگ دينى و عوامل ضد فرهنگ را جدى بگيرند، چرا كه اگر فرهنگ اسلامى لوث شود و شعائر دينى كم رنگ گردد به مثل معروف «شتر را رها كرده و به مهار آن چسبيدهايم» اصل بنيادين انقلاب، فرهنگ اسلامى است و كليه نهادهاى فرهنگى چون ستاد عالى انقلاب فرهنگى و نهادهاى تبليغى و كليه دستگاههاى اجرائى مسئولند، ملت نيز پشتيبانى خواهد كرد و مطالبه اجتماعى است. اينهمه نيروهاى بسيجى آماده به خدمت و دفاع از ارزشها مىتوانند در اجراى طرحهاى فرهنگى و سازندگى اخلاقى جامعه ما را يارى دهند و اگر ما سازمان و برنامه و طرحى نداشته باشيم گناه ماست كه به وظيفه عمل نمىكنيم اين پيام ماست براى همه مسؤولان نظام و كليه دستگاههاى حاكم و اميد است گوش شنوائى باشد و همه دست بدست يكديگر داده و در بازسازى فرهنگى جامعه گام برداريم و تكليف شرعى خود را به انجام رسانيم.
پاورقي ها:
امام جواد (ع) – الگوى دانشمندان جوان
پيشواى نهم شيعيان حضرت امام محمد تقى (ع) نخستين رهبر الهى است كه در ميان امامان شيعه در خردسالى مسؤوليت مقام رفيع امامت را عهدهدار گرديد.
آن گرامى در سال 203 قمرى و در سن هفت سالگى بعد از شهادت پدر بزرگوارش اين مسؤوليت را پذيرفته و عملاً به هدايت و ارشاد مردم پرداخت.
در آن هنگام برخى اين سؤال را مطرح مىكردند كه آيا مىتوان رهبرى جامعه را به يك كودك هفت ساله سپرد؟ آيا يك كودك هفت ساله مديريت، دورانديشى و درايت يك مرد كامل را دارد؟
از منظر باورهاى شيعه كه موضوع امامت را يك موهبت الهى مىداند، پاسخ اين پرسش روشن است، چرا كه از اين ديدگاه خداوند متعال هر كسى را كه شايسته اين مقام بداند، به منصب پيشوايى امت بر مىگزيند؛ حتى اگر در سنين كودكى باشد. مقياس سن بالا، گرچه در ميان مردم مقياسى براى رسيدن به كمال محسوب مىشود، اما در بينش وحيانى قرآن ممكن است يك فرد در سن كودكى فضائل و كمالات و شرائط رهبرى جامعه را دارا باشد و امتيازات ويژهاى را كه لازمه رهبرى و امامت و نبوت است در او موجود باشد و خداوند متعال موهبت رسالت و امامت را به او عنايت كند و اطاعت از وى را بر مردم واجب و لازم گرداند.
البته خداوند متعال از اين طريق مىخواهد به مردم بفهماند كه مقام نبوت و امامت، كه تداوم راه نبوت است، همانند منصبهاى معمولى نيست كه با زمينهها و شرايط عادى انجام پذيرد، بلكه مقام معنوى نبوت و امامت مافوق اين مناصب بوده و زمينهها و شرايط ويژهاى مىطلبد.
در عصرى كه زمينه امامت پيشواى نهم فراهم آمده بود و آن حضرت در دوران كودكى اين منصب آسمانى را عهدهدار گرديد، از اين دست سؤالات زياد مطرح مىشد و پاسخهاى مناسب نيز ارائه مىگرديد. به همين دليل چون مسئله تقريباً در زمان امام جواد(ع) حل شده تلقى شده بود، ديگر در مورد امام هادى(ع) كه در سن 8 سالگى و امام زمان (ع) كه در 5 سالگى به امامت رسيدند، اين پرسشها تكرار نگرديد.
نقل يكى از رواياتى كه در اين زمينه وارد شده است، در اينجا مناسب مىنمايد:
روزى يكى از شيعيان در محضر امام رضا(ع) پرسيد: مولاى من! اگر خداى ناكرده براى وجود مقدس شما حادثهاى پيش آيد، به چه كسى رجوع كنيم؟ امام رضا(ع) با كمال صراحت فرمودند: به پسرم ابوجعفر (امام جواد(ع)). آن مرد از شنيدن اين سخن تعجب كرد، چرا كه امام نهم (ع) كودكى بيش نبود و آن مرد وى را كم سن و سال ديد. امام رضا(ع) از سيماى متعجب و نگاههاى ترديدآميز او، انديشه ناباورانهاش را دريافت و به او فرمود: اى مرد! خداى سبحان عيسى بن مريم (ع) را به عنوان پيامبر و فرستاده خود برگزيد و او را صاحب شريعت معرفى كرد، در حالى كه خيلى كوچكتر از فرزندم ابوجعفر بود.(1)
امام هشتم (ع) براى اثبات امامت حضرت جواد(ع) و پاسخ به شبهات طرح شده، گاه از آيات قرآن و دلايل تاريخى بهره مىگرفت و گاهى نيز از تفضلات الهى و تأييدات غيبى استفاده مىكرد.
در اين رابطه حسن بن جهم مىگويد: در حضور امام هشتم(ع) نشسته بودم كه فرزند خردسالش را صدا كرد. آن سلاله پاك نبوى نيز در پاسخ به نداى پدر به جمع ما پيوست. امام رضا(ع) لباس آن كودك را كنار زده و به من فرمود: ميان دو شانهاش را بنگر! چون به ميان دو كتف او نگاه كردم، چشمم به يكى از شانههايش به مهر امامت افتاد كه در ميان گوشت بدن قرار داشت. فرمود: آيا اين مهر امامت را مىبينى؟ شبيه همين در روى شانه پدرم نيز وجود داشت.(2)
نوجوانى در قلّه رفيع دانش
امام نهم(ع) در مقام رهبرى امت اسلام، به عنوان الگوى دانشمندان جوان چنان در عرصه علم و دانش درخشيد كه دوست و دشمن را به تعجب و شگفتى واداشت. گفتگوها، مناظرات،پاسخ به شبهات عصر، گفتارهاى حكيمانه و خطابههاى آن گرامى، گواه روشنى بر اين مدعاست.
على بن ابراهيم از پدرش نقل كرده است كه: بعد از شهادت امام هشتم(ع) ما به زيارت خانه خدا مشرف شديم و آنگاه به محضر امام جواد (ع) رفتيم. بسيارى از شيعيان نيز در آنجا گرد آمده بودند تا امام جواد(ع) را زيارت كنند. عبد اللّه بن موسى عموى حضرت جواد(ع) كه پيرمرد بزرگوارى بود و در پيشانىاش آثار عبادت ديده مىشد، به آنجا آمد و به امام (ع) احترام فراوانى كرده و وسط پيشانى حضرت را بوسيد.
امام نهم برجايگاه خويش قرار گرفت. همه مردم به علت خردسال بودن حضرت با تعجب به همديگر نگاه مىكردند كه آيا اين نوجوان مىتواند از عهده مشكلات دينى و اجتماعى مردم در جايگاه رهبرى و امامت آنان برآيد؟! مردى از ميان جمع بلند شده از عبداللّه بن موسى، عموى امام جواد(ع) پرسيد: حكم مردى كه با چهارپايى آميزش نموده است چيست؟ و او پاسخ داد: بعد از قطع دست راستاش به او حد مىزنند.
امام جواد(ع) با شنيدن اين پاسخ ناراحت شد و به عبداللّه بن موسى فرمود: عموجان از خدا بترس! از خدا بترس! خيلى كار سخت و بزرگى است كه در روز قيامت در برابر خداوند متعال قرار بگيرى و پروردگار متعال بفرمايد: چرا بدون اطلاع و آگاهى به مردم فتوا دادى؟ عمويش گفت: سرورم! آيا پدرت – كه درود خدا بر او باد – اين گونه پاسخ نداده است؟!
امام جواد(ع) فرمود: از پدرم پرسيدند: مردى قبر زنى را نبش كرده و با او درآميخته است، حكم اين مرد فاجر چيست؟ و پدرم در پاسخ فرمود: به خاطر نبش قبر دست راست او را قطع مىكنند و حد زنا بر او جارى مىگردد، چرا كه حرمت مرده مسلمان همانند زنده اوست.
عبداللّه بن موسى گفت: راست گفتى سرورم! من استغفار مىكنم.
مردم حاضر، از اين گفت و شنود علمى شگفت زده شدند و گفتند: اى آقاى ما! آيا اجازه مىفرمايى مسائل و مشكلات خودمان را از محضرتان بپرسيم؟
امام جواد(ع) فرمود: بلى. آنان سىهزار مسئله پرسيدند و امام جواد(ع) بدون درنگ و اطمينان كامل همه را پاسخ گفت. اين گفتگوى علمى در نه سالگى حضرت رخ داد.(3)
امام جواد(ع) در سنين نوجوانى عالمترين و آگاهترين دانشمند عصر خود بود و مردم از دور و نزديك به حضورش شتافته و پاسخ مشكلات علمى خود را از او دريافت مىكردند.
اينك نظر برخى از دانشمندان مخالف و موافق را در اين زمينه باهم مىخوانيم:
ابن حجر هيثمى در كتاب الصوائق المحرقه مىگويد: مأمون او را به دامادى انتخاب كرد، زيرا با وجود كمى سن، از نظر علم و آگاهى و حلم بر همه دانشمندان برترى داشت.
شبلنجى در نورالابصار آورده است: مأمون پيوسته شيفته او بود، زيرا با وجود سن اندك، فضل و علم و كمال خود را نشان داده و برهان عظمت خود را آشكار ساخت.
جاحظ معتزلى كه از مخالفان خاندان على(ع) بود، به اين حقيقت اعتراف كرده است كه: امام جواد(ع) در شمار ده تن از «طالبيان» است كه هر يك از آنان عالم، زاهد، عبادت پيشه، شجاع، بخشنده، پاك و پاك نهادند و هيچ يك از خاندانهاى عرب داراى نسب شريفى همانند امامان شيعه نيست.(4)
فتال نيشابورى نيز مىگويد: مأمون شيفته او شد، چون مشاهده كرد كه آن حضرت با سن كم خود، از نظر علم و حكمت و ادب و كمال عقلى، به چنان رتبه والايى رسيده كه هيچ يك از بزرگان علمى آن روزگار بدان پايه نرسيدهاند.(5)
امام محمد تقى(ع) خود نيز گاهى به علم و دانشى كه خداوند ارزانىاش داشته بود، اشاره كرده و مىفرمود: «منم محمد فرزند رضا! منم جواد! منم دانا به نسبهاى مردم در صلبها، من داناترين كس هستم كه رازهاى ظاهرى و باطنى شما را مىدانم و از آنچه كه به سوىاش روانه هستيد آگاهم! اين علمى است كه خداوند متعال قبل از آفرينش تمامى مخلوقات جهان به ما خانواده عنايت كرده است. اين دانش سرشار تا پايان جهان و بعد از فانى شدن آسمانها و زمينها نيز باقى خواهد ماند.
اگر غلبه اهل باطل و حكومت ناحق گمراهان و هجوم اهل شك و ترديد نبود، هر آينه سخنى مىگفتم كه همه اهل جهان از گذشتهگان و آيندهگان ناباورانه انگشت حيرت به دهان مىگرفتند.»
سپس دست مبارك خود را بر دهان گذاشته و فرمود: «يا محمّد اصمت كما صمت آباؤك من قبل؛ اى محمد خاموش باش! همچنانكه پدرانت قبل از تو سكوت را برگزيدهاند.»(6)
امام نهم در سن كودكى به امامت رسيد و دانش سرشار آن گرامى دوست و دشمن را به حيرت و شگفتى واداشت. بر جوانان مسلمان و مشتاق اهل بيت (ع) شايسته است كه از فرصت جوانى بهره گرفته و در جستجوى دانش با تمام وجود تلاش كنند و رهنمودهاى آن امام عزيز در زمينه علم و دانش را چراغ راه خويش قرار دهند. در اينجا به برخى از رهنمودهاى آن حضرت در اين زمينه مىپردازيم:
جوانان در عرصه تفكر و كسب دانش
جوانان بر اساس طبيعتى كه دارند، براى آشنايى با افكار و انديشههاى متفاوت علاقه شديدى از خود نشان مىدهند. آنان دوست دارند انديشههاى نو و متفاوت را بشناسند و از ميان آنها آنچه را كه به نظر خود بهتر و كارآمدتر تشخيص مىدهند انتخاب كنند.
امام على(ع) فرمودند: «انما قلب الحدث كالارض الخالية ما القى فيها من شىءٍ قبلته؛(7) دل نوجوان همانند زمين خالى(آماده و مستعد) است و هر انديشهاى كه در آن القاء شود، مىپذيرد.»
بذر دانش يكى از مهمترين سرمايههايى است كه مىتوان در دل جوان كاشت و آن را بارور نمود. امام جواد(ع) در پيامى اهميت علم و دانش را اين گونه بيان مىكند: «عليكم بطلب العلم فانّ طلبه فريضةٌ و البحث عنه نافلةٌ و هو صلةٌ بين الاخوان و دليلٌ على المروّة و تحفةٌ فى المجالس و صاحبٌ فى السّقر و انسٌ فى الغربة؛(8) بر شما باد كسب دانش! چرا كه آن براى همه لازم است و سخن از علم و بررسى آن امرى مطلوب( و دوست داشتنى) است. برادران (دينى) را به هم پيوند مىدهد و نشانه (شخصيت والا و) جوانمردى، تحفه مناسبى براى مجالس، دوست و همراه در سفر و مونس غربت و تنهائى است.»
از منظر امام جواد(ع) شايسته است كه يك جوان مسلمان به علم و دانش روى آورد و آن را به عنوان مونس و يار مناسب براى خود برگزيند، دوستان خود را بر اساس بينش و دانش انتخاب كند و شخصيت اجتماعى خود را به وسيله دانش و علم مشخص سازد، براى مجالس و ديدار ديگران علم هديه برد و در تنهايى و غربت و سفر، علم و دانش را بهترين همسفر و مونس خود بداند، چرا كه علم و دانش، سرچشمه تمام كمالات و ريشه همه پيشرفتهاست. پيشواى نهم، علم را دو قسمت كرده و مىفرمود: علم و دانش دو نوع است: علمى كه در وجود خود انسان ريشه دارد و علمى كه از ديگران مىشنود و ياد مىگيرد. اگر علم اكتسابى با علم فطرى هماهنگ نباشد، سودى نخواهد داشت. هر كس لذت حكمت را بشناسد و طعم شيرين آن را بچشد، از پىگيرى آن آرام نخواهد نشست. زيبايى واقعى در زبان (و گفتار نيك) است و كمال راستين در داشتن عقل.»(9)
امام محمد تقى(ع) علم و دانش را يكى از مهمترين عوامل پيروزى و رسيدن به كمالات معرفى مىكرد و به انسانهاى كمال خواه و حقيقت طلب توصيه مىنمود كه در راه رسيدن به آرزوهاى مشروع و موقعيتهاى عالى دنيوى و اخروى از اين نيروى كارآمد بهره لازم را بگيرند. آن گرامى مىفرمود: «أربع خصالٍ تعين المرء على العمل: الصّحة والغنى و العلم و التّوفيقٌ؛(10)چهار عامل موجب دست يابى انسان به اعمال (صالح و نيك) است: سلامتى، توانگرى، دانش و توفيق(خداوندى)».
با توجه به سخنان آموزنده امام جواد(ع) در عرصه علم و دانش بر همگان و از جمله جوانان لازم است از فرصت جوانى بهره گرفته و خود را به اين خصلت زيباى انسانى بيارايند و كسب معرفت و علم را سرلوحه برنامههاى زندگى خود قرار دهند.
علم بال است مرغ جانت را
بر سپهر او برد روانت را
علم دل را بجاى جان باشد
سربى علم بدگمان باشد
علم نور است و جهل تاريكى
علم، راهت برد به تاريكى
علم روى تو را به راه آرد
با چراغت به پيشگاه آرد
علم را دزد برد نتواند
به اجل نيز مرد نتواند
نه به ميل زمان خراب شود
نه به سيل زمين درآب شود
گفتار انديشمندان
يك جوان شايسته و هدفمند بر اساس انديشهها و عواطف خود ممكن است به سوى برخى صاحبنظران و انديشمندان، متمايل شود، به جلسات آنان برود، به سخنرانىهايشان گوش فرا دهد و حرفهايشان را بشنود و بپذيرد.
اما در اين ميان پيروى از گفتههاى آنان، اگر بر اساس حق نباشد، ممكن است انسان را به سوى باطل و راههاى انحرافى سوق دهد. بنابراين بر يك جوان مسلمان و متعهد زيبنده است كه تمايلات خود و گفتههاى ديگران را بر اساس انديشههاى صحيح و عقلانى بسنجد و راه خود را با معيار حقيقت انتخاب كند. امام جواد(ع) در اين زمينه رهنمود راهگشايى براى همگان دارد. آن گرامى مىفرمايد:
«من اصغى الى ناطق فقد عبده فان كان النّاطق يؤدّى عن اللّه عزّ و جلّ فقد عبد اللّه و ان كان النّاطق يؤدّى عن الشّيطان فقد عبد الشيطان؛(11) هر كس به گفتار گويندهاى گوش فرا دهد، او را پرستش كرده است، اگر ناطق از خداى مىگويد، شنونده خدا را عبادت كرده و اگر از شيطان بگويد، شنونده نيز به پرستش شيطان پرداخته است.»
در اينجا مناسب است كه به حكايتى از يك جوان كه در راه كسب علم و دانش تلاش نموده و خود را به مقامات عاليه كمال رسانده اشارهاى داشته باشيم. چنين حكاياتى اين پيام را به ما مىدهند كه اگر جوانان درباره كسب علم و دانش تلاش كنند مىتوانند سرآمد باشند و بر بزرگترها نيز پيشى گيرند.
دانشمند نوجوان
هنگامى كه عمربن عبدالعزيز به خلافت رسيد، مردم از اطراف و اكناف گروه گروه، براى عرض تبريك به مركز خلافت آمده و به حضورش مىرسيدند. روزى جمعى از اهل حجاز به همين منظور بر او وارد شدند. خليفه بعد از ديدار ابتدايى متوجه شد كه پسر بچهاى آماده است تا از ميان آن جمع سخن بگويد.
خطاب به او گفت: بچه! برو كنار تا يكى بزرگتر از تو صحبت كند پسر نوجوان فوراً گفت: اى خليفه! اگر بزرگسالى ميزان است، پس چرا شما بر مسند خلافت قرار گرفتهايد؟ با اينكه بزرگتر از شما هم افرادى اينجا هستند؟!
عمر بن عبدالعزيز از تيزهوشى و حاضر جوابى او متعجب شده و گفت: راست مىگويى و حق با توست. اكنون حرف دلت را بزن! آن نوجوان هوشمند گفت: اى امير! از راه دور آمدهايم تا به شما تبريك بگوييم و منظورمان از اين عمل، شكر الهى است كه مثل شما خليفه خوبى را به مردم عطا كرده است، وگرنه مجبور نبوديم به اين سفر بياييم، زيرا نه از تو مىترسيم و نه طمعى داريم. امّا اينكه از تو نمىترسيم براى اين است كه تو اهل ظلم و ستم بر مردم نيستى و علت اينكه طمع نداريم اين است كه ما از هر جهت در رفاه و نعمت هستيم.
وقتى سخن آن نوجوان تمام شد، خليفه از او درخواست كرد كه وى را موعظه كند.
او نيز گفت: اى خليفه! دو چيز زمامداران را مغرور مىكند: اول، حلم خداوند و دوم، مدح و چاپلوسى اشخاص از آنها. خيلى مواظب باش كه از آنان نباشى، زيرا كه اگر از آن عده شدى، لغزش پيدا مىكنى و در زمره گروهى قرار مىگيرى كه خداوند متعال در حق آنان فرمود: «ولاتكونوا كالّذين قالوا سمعنا و هم لايسمعون؛(12) از آن افراد نباشيد كه ادّعاى شنيدن مىكنند با اينكه نمىشنوند.»
در پايان: خليفه از سن و سال او پرسيد و معلوم شد كه بيش از دوازده سال ندارد. آنگاه خليفه او را تحسين كرده و در مورد وى و عظمت علم و دانش او شعرى خواند كه:
تَعَلّم فَلَيسَ المَرءُ يولَدُ عالِماً
وَ لَيسَ أخو عِلمٍ كَمَن هُوَ جاهِلٌ
فَانَّ كَبيرَ القَومٍ لاعِلمَ عِندَه
صَغيرٌ اذا التَفَتَ عَلَيهِ المَحافِلُ
«دانش بياموز، كه آدميزاد دانشمند به دنيا نمىآيد و هيچ گاه دانا با نادان هم رتبه نيست. بزرگ قوم، هرگاه دانش نداشته باشد، در مجالس و محافل، كوچك و خوار ديده مىشود.» پاورقي ها:پىنوشتها: –
1 كشف الغمه، على بن عيسى اربلى، مكتبه بنى هاشمى، تبريز، 1381، ج 2، ص 353. 2 ارشاد شيخ مفيد، چاپ كنگره، قم، 1413 ق، ص 618. 3 بحارالانوار، علامه محمد باقر مجلسى، مؤسسه الوفاء، بيروت، 1404 ق، ج 50، ص 85. 4 سيره پيشوايان، مهدى پيشوائى، مؤسسه امام صادق(ع)، قم، 1381 ش، ص 555. 5 روضة الواعظين، محمد فتال نيشابورى، نشر رضى، قم، ج 1، ص 237. 6 بحارالانوار، ج 50، ص 108. 7 وسائل الشيعه، محمد بن حسن حر عاملى، مؤسسه آل البيت(ع)، قم، 1409 قمرى، ج 21، ص 478. 8 بحارالانوار، ج 7، ص 80. 9 كشف الغمه، ج 3، ص 193. 10 معدن الجواهر، ابوالفتح كراجكى، كتابخانه مرتضويه، تهران، 1394 ق، ص 41. 11 سوره انفال، آيه 21. 12 المستطرف، محمد بن احمد ابشيهى، ج 1، ص 107.
خطبه غدير و آيات مطرح شده در آن
دل را ولا و حبّ على با صفا كند
هر درد را محبت مولا دوا كند
آن شاهكار خلقت و فرمانرواى عشق
مدحش به آيه آيه قرآن خدا كند
در سال دهم هجرت، بعد از اتمام حج، كه آن را به نامهاى متعددى خواندهاند، همچون «حجةالوداع» و «حجة البلاغ»، «حجةالكمال»، «حجة التمام» و حجة الاسلام در «غدير خم» قبل از جحفه كه راههاى متعددى (همچو) اهل مدينه، مصر، عراق، از آنجا منشعب و جدا مىشود، حادثهاى رخ داد كه مىتوانست سعادت ابدى بشريت را تضمين كند و براى هميشه، انسانها را از ضلالت و گمراهى نجات بخشد، به اين جهت، داستان غدير يك قصّه تاريخى خاص نيست كه زمان آن گذشته باشد و همين طور يك حادثه شخصى نيز نيست كه پيامبر فقط على(ع) را به عنوان وصى خود (آنچنان كه شيعيان مىگويند) و يا به عنوان محبوب جامعه اسلامى (آنچنان كه اهل سنّت مدّعى هستند) معرّفى نموده و در نتيجه تاريخ مصرف آن گذشته باشد، بلكه در غدير خم تاريخ كل بشريت رقم خورد، چرا كه امامت امامان در طول تاريخ مطرح و تبيين شد، حقيقتى كه از اميرمؤمنان آغاز مىشود و به مهدى صاحب الزّمان(ع) منتهى مىگردد. مخالفان نيز اين را به خوبى فهميدهاند، لذا از همان آغاز تلاش كردند (و در حدّى موفق شدند) كه داستان غدير را تأويل نمايند، چرا كه اگر فقط امامت اميرمؤمنان بود. ممكن بود به نوعى آن را پذيرا شوند، ولى آنچه ترس داشتند و دارند، ادامه كار، و تداوم امامت و ولايت در طول تاريخ است كه سخت مخالفان را خلع سلاح مىكرده است. بنابراين به شدّت در مقابل آن قرار گرفتند و از اوّل زير بار نرفتند تا جلوى استمرار آن را نيز بگيرند.
و پيامبر اكرم(ص) نيز به خوبى به اين مسئله توجّه داشته لذا تصريح فرمود كه امامت ادامه دارد «…ثم من بعدى على وليّكم و امامكم بامر اللّه ربّكم ثم الامامة فى ذرّيتى من ولده الى يوم تلقون اللّه عزّ اسمه و رسوله؛(1) سپس بعد از من على ولىّ شما و امام شما به فرمان خداست. سپس امامت در نسل من از فرزندان على تا روزى كه خدا و رسولش را ملاقات كنيد، مىباشد.»
آنچه پيش رو داريد نگاهى است به آياتى كه در خطبه غدير درباره امامت على(ع) و ديگر امامان (ع) مورد استدلال و اشاره قرار گرفته است.
نكاتى از حديث و حادثه غدير
يك نگاه اجمالى به خطبه و حديث غدير، و وقايعى قبل و بعد از آن بخوبى اين نكته را روشن مىسازد كه بحث امامت على(ع) و تداوم آن مطرح بوده است به جهت اين نكات:
1- پيامبر اكرم(ص) حدود نود هزارنفر تا يكصد و بيست هزار نفر را در گرماى شديد در چهار راهى جحفه متوقف ساخت كه نشانگر اهمّيت مسئله مطرح شده مىباشد.
2- خطبه خويش را با ذكر اين نكته آغاز مىكند كه رحلت من نزديك است و به زودى دعوت حق را لبيك مىگويم، اين خود نشان از آن دارد كه در پى مطرح كردن جانشين خويش مىباشد.
3- از مردم اقرار و اعتراف گرفت كه آنچه را خداوند براى آنان از اعتقادات و احكام و اعمال فرستاده است به آنها ابلاغ نموده و خدا را بر اين اقرار شاهد گرفت.
4- حديث ثقلّين را مجدداً يادآورى نمود كه اگر مىخواهيد دچار گمراهى نشويد از قرآن و اهل بيت(ع) جدا نشويد، و اين سخن مقدمهاى است براى نكته بعدى.
5 – بعد از اين كه دست على(ع) را بالا مىبرد و از مردم اقرار مىگيرد كه خدا و رسولش بر آنان ولايت دارند، مىفرمايد: «هر كس كه من مولاى او هستم على مولاى اوست» يعنى همان ولايتى كه براى پيامبراكرم(ص) ثابت است، كه ولايت زعامت و حكومت بر آنان باشد، براى على(ع) نيز ثابت است.
6- جمله «من كنت مولاه و…» را سه بار و به قول احمد حنبل چهار بار تكرار نمود تا هم تأكيدى شده باشد و هم كسانى كه متوجّه نشدهاند، متوجه شوند.
7- در حق كسانى كه ولايت على(ع) را بپذيرند دعا، و در حق كسانى كه آن را رد كند نفرين نمود.
8 – آيات عديدهاى از قرآن از جمله آيه تبليغ اكمل و…، مورد استدلال و استشهاد قرار گرفت كه بعداً بيان مىشود.
9- تبريك گفتن حاضران و بيعت زن و مرد با اميرمؤمنان(ع) و… همه نشانگر اين مطلبند كه هدف، معرّفى امامت اميرمؤمنان(ع) و تداوم آن بوده است.
با توجّه به اين نكات سراغ آياتى مىرويم كه در خطبه غدير و بعد از آن مورد استدلال و اشاره قرار گرفته و يا بعد از حادثه نازل شده است. 1- آيه تبليغ يا اعلام امامت
بعد از ثنا و ستايش الهى فرمود: «فاوحى الىّ…«يا ايّها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه يعصمك من النّاس؛(2) اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، كاملاً (به مردم) برسان، و اگر نكنى، رسالت او را انجام ندادهاى، خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم نگاه مىدارد.»(3) آنگاه ادامه داد كه مردم! جبرئيل سه بار نازل شده است كه خداوند فرمان داده كه در ميان اين جمع براى سفيد و سياه اعلام كنم كه: «انّ علىّ بن ابى طالب اخى و وصيّى و خليفتى و الامام بعدى؛(4) كه به حقيقت على بن ابى طالب برادر و وصى و جانشين و پيشواى بعد از من است.»
در منابع اهل سنّت مىخوانيم كه ابن عباس نقل كرده است كه آيه «يا ايها الرّسول…» در مورد على(ع) نازل شد. خداوند به رسول خدا فرمان داد كه در مورد (ولايت) على(ع) تبليغ نمايد. سپس پيامبر خدا دست على را گرفت و فرمود: هر كس من صاحب اختيار اويم پس على صاحب اختيار اوست پس خدايا دوست بدار كسى را كه او را دوست بدارد و دشمن بدار كسى كه او را دشمن بدارد.»(5) 2- على سرپرست شماست
دوّمين آيه كه مورد استشهاد پيامبر اكرم(ص) قرار گرفته آيه ولايت است، حضرت فرمود: «و هو وليّكم بعد اللّه و رسوله، و قد انزل اللّه تبارك و تعالى بذلك آية من كتابه؛ على صاحب اختيار و ولىّ شما است بعد از خدا و رسولش، و در اين آيه در قرآنش نازل فرموده است، آنجا كه مىفرمايد: «انّما وليّكم اللّه و رسوله و الّذين آمنوا الّذين يقيمون الصّلاة و يؤتون الزّكاة و هم راكعون؛(6) سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند، همانها كه نماز را برپا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند،» و اين على بن ابى طالب بود كه اقامه نماز كرد و زكات (صدقه) در حال ركوع در راه خدا داد.»(7)
و ضريس از على(ع) نقل نموده كه آيه «انّما وليّكم اللّه…» بر پيامبر نازل شد، حضرت به مسجد وارد شدند در حالى كه مردم مشغول نماز بودند، ديد سائلى ايستاده است، پيامبر رو به سائل كرد و فرمود: آيا كسى چيزى به تو داده است؟ عرض كرد: نه يا رسول اللّه جز آن ركوع كننده(به على(ع) اشاره كرد) كه انگشتر خود را به من داد.»(8)
علّامه شيخ عبدالحسين امينى شصت و شش نفر از دانشمندان اهل حديث و استوانههاى روايى اهل سنّت را با نام و نشانى دقيق كتابهايشان فهرست كرده و متن حديثى را كه حاوى انطباق آيه مذكور با شخص على(ع) است از انس بن مالك نقل مىكند و در آخر مىافزايد: «مضمون اين حديث در اين كتابها موجود است و همه آنها تصريح دارند كه اين آيه در مورد خاتم بخشى حضرت اميرمؤمنان على(ع) در مسجد نبوى نازل گرديده است.»(9)
مرتضى را دان ولىّ اهل ايمان تا ابد
چون زديوان ابد دارد مثال «انّما»(10) 3- افشاى منافقان
در ادامه مىفرمايد: «از جبرئيل خواستم كه از بيان آيه تبليغ مرا معذور دارد، چرا كه مؤمنان (راستين) در اقلّيت و منافقان و خدعهگران و… فراوانند چنان كه قرآن كريم درباره آنها فرمود: «تقولون بافواهكم ما ليس لكم به علمٌ و تحسبونه هيّناًو هو عند اللّه عظيمٌ؛(11) با دهان خود سخنى مىگفتيد كه به آن يقين نداشتيد، و آن را كوچك مىپنداشتيد در حالى كه در نزد خدا بزرگ است.» همانهايى كه مرا آزار دادند، تا آنجا كه مرا اُذُن (خوش باورم ناميدند)… و خداوند در ردّ آنها فرمود: «و منهم الّذين يؤذون النّبىّ و يقولون هو اذنٌ، قل اُذُن خيرٍ لّكم…؛(12) از آنها كسانى هستند كه پيامبر(ص) را آزار مىدهند، و مىگويند «او آدم خوش باورى است!» بگو «خوش باور بودن او به نفس شماست».
… اگر بخواهم اسامى تك تك آنها را ببرم مىتوانم، و اگر به خواهم به شخص آنان اشاره كنم مىتوانم، ولكن به خدا در امور آنها (و كارهايشان) به آنها احترام گذاشتم، با اين حال آيه تبليغ را بايد به گوش مردم برسانم.»(13)
اين منافقان همانهايى بودند كه بعد از خطبه غدير و معرّفى على(ع) به عنوان جانشين پيامبر(ص) انواع توطئهها را براى انحراف خلافت از مسير اصلى خود و افتادن آن به دست غاصبان به اجرا گذاشتند كه به نمونههايى اشاره مىشود. 1- صحيفه ملعونه اول
دو نفر از منافقين در يك تصميم اساسى و خطرناك با هم پيمانى بستند و آن اين بود كه «اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد، نگذاريم خلافت و جانشينى او در اهل بيتش مستقر شود» سه نفر ديگر در اين تصميم با آنها هم پيمان شدند، و اوّلين قرار داد و معاهده را در كنار كعبه بين خود امضاء كردند، و داخل كعبه آن را زير خاك پنهان نمودند تا سندى براى التزام عملى آنها باشد، يكى از اين سه نفر معاذبن جبل بود او گفت: شما مسئله را از جهت قريش حل كنيد و من درباره انصار ترتيب امور را خواهم داد»، از آن جا كه «سعد بن عباده» رئيس كل انصار بود و او كسى نبود كه با غير على(ع) هم پيمان شود، لذا معاذ بن جبل به سراغ بشيربن سعيد، و اسير بن حضير كه هر كدام بر نيمى از انصار يعنى دو طايفه «اوس» و «خزرج» نفوذ و حكومت داشتند، آمد و آن دو را با خود بر سر غصب خلافت هم پيمان نمود.(14) 2- توطئه قتل پيامبر(ص)
نقشه قتل پيامبر(ص) بارها به اجرا درآمد، ولى منجر به شكست شد. يك بار در جنگ تبوك و چند بار به وسيله سم و بارها به صورت ترور تدارك ديده شده بود. در حجة الوداع همان پنج نفر اصحاب صحيفه ملعونه، با نه نفر ديگر براى بار آخر نقشه دقيقترى براى قتل حضرت در راه بازگشت از مكّه به مدينه كشيدند، و نقشه چنين بود كه در محل از پيش تعيين شدهاى، در قلّه كوه «ارشى» كمين كنند و همين كه شتر پيامبر(ص) سربالايى كوه را پيمود و در سرازيرى قرار گرفت، سنگهاى بزرگى را به طرف شتر حضرت رها كنند تا بِرَمد و با حركات ناموزون حضرت را به زمين افكند و آنان با استفاده از تاريكى شب به حضرت حمله كند و وى را به قتل برسانند و متوارى شوند.
خداوند متعال پيامبرش را از اين توطئه آگاه ساخت و وعده حفظ او را داد – منافقين كه چهارده نفر بودند – نقشه خود را عملى ساختند. همين كه شتر پيامبر(ص) به قلّه كوه رسيد و خواست رو به پايين رود، سنگها را رها كردند، پيامبر با يك اشاره به شتر فرمان توقف داد در حالى كه حذيفه و عمّار، يكى افسار شتر حضرت را در دست داشت و ديگرى از پشت سر شتر را حمايت مىكرد. با توقف شتر سنگها به سمت پايين كوه رفتند و حضرت سالم ماند. منافقين كه از اجراى دقيق نقشه مطمئن بودند، از كمين گاهها بيرون آمدند و با شمشيرهاى برهنه به حضرت حمله كردند تا كار را تمام كنند، ولى عمّار و حذيفه شمشير كشيدند و سرانجام آنها را فرارى دادند…
صبح روز بعد كه نماز جماعت برپا شد، همين چهارده نفر (15) در صفهاى اوّل جماعت ديده شدند!! و حضرت سخنانى فرمود كه اشاره ضمنى به آنان داشت.(16)
على جنب اللّه است.
در ادامه خطبه فرمود: «مردم على را برتر بدانيد زيرا او بر همه مردم بعد از من برترى دارد مردم به وسيله ماست كه خداوند روزى مىدهد و خلق باقى مىماند، از رحمت خدا دور است كسى كه با اين سخنان من مخالفت كند… بعد فرمود: مردم! «انّه جنب اللّه الّذى نزل فى كتابه يا حسرتى على فرطّت فى جنب اللّه؛(17) براستى على جنب اللّه (از مقربان درگاه الهى است) كه خداوند در كتابش درباره او فرمود: «افسوس بر كوتاهى كه در (مورد) جنب اللّه كردم».
امام باقر(ع) فرمود: «نحن جنب اللّه؛(18) ما اهل بيت جنب اللّه هستيم» و امام است و بعد از او ديگر اوصياء در مكان رفيع قرار دارند، تا برسد به آخرين آنها.»(19) از امير مؤمنان نقل شده است كه فرمود: «من جنب اللّه هستم»(20). جنب اللّه كنايه از قرب و نزديكى در پيشگاه الهى است و اين گونه آيات رمزى است براى بيان موفقيّت حجت الهى تا از دست تحريف گران در امان باشد.(21) امامت همچنان باقى است
در فرار ديگر از خطبه غدير فرمود: «اى مردم اين امر خلافت را به عنوان امامت و وراثت در نسل خود تا روز قيامت به وديعه مىسپارم، و من ابلاغ كردم آنچه را مأمور به ابلاغش بودم تا حجّت باشد بر حاضر و غائب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند.»(22)
در ادامه مىفرمايد: «معاشر النّاس القرآن يعرّفكم انّ الائمّة من بعده ولده و عرّفتكم انّهم منّى و منه حيث يقول اللّه عزّ و جلّ «كلمةً باقيةً فى عقبه»(23) و قلت لَن تضلّوا ما ان تمسّكتم بهما؛ اى مردم! قرآن معرّفى مىكند كه امامان بعد از او (على) فرزندان او هستند و من نيز به شما فهماندم كه آنان از (نسل) من و او هستند، آنجا كه خداوند عزيز و جليل مىفرمايد: «كلمه پايندهاى در نسل او» و من گفتم: اگر به آن دو (قرآن و ائمه) تمسك كنيد هرگز گمراه نمىشويد.»(24)
در روايتى از پيامبر(ص) مىخوانيم وقتى از آيه «كلمةً باقيه…» سؤال شد حضرت فرمود: «فقال الامامة فى عقب الحسين عليه السلام يخرج من صلبه تسعة من الائمّة. منه مهدى هذه الامّة؛(25) امامت در نسل حسين(ع) است كه از صلب او نه نفر از امامان به وجود مىآيند، و از جمله مهدى اين امت( صاحب الزمان) است.»
از امام سجاد(ع) در اكمال الدين، و امام باقر(ع) در علل الشرايع همين مضمون نقل شده است.(26) بيعت با على (ع) بيعت با خداست
در ادامه فرمود: «و من بايع فانّها يبايع اللّه؛(27) كسى كه با على بيعت كند همانا با خدا بيعت كرده است.» چرا كه دست على دست خداست قرآن كريم مىفرمايد: «انّ الّذين يبايعونك انّما يبايعون اللّه يد اللّه فوق ايديهم فمن نكث فانّما ينكث على نفسه و من اوفى بما عاهد عليه اللّه فسيؤتيه اجراً عظيماً؛(28) كسانى كه با تو بيعت مىكنند(در حقيقت) تنها با خدا بيعت مىنمايند و دست خدا بالاى دست آنهاست، پس هر كس پيمان شكنى كند، تنها به زيان خود پيمان شكسته است و آن كس كه نسبت به عهدى كه با خدا بسته وفا كند، بزودى پاداش عظيمى به او خواهد داد.»
آنگاه دستور داد همه مردم با او بيعت كنند و مردم نيز به سوى پيامبر(ص) و اميرمؤمنان(ع) هجوم آوردند و با ايشان به عنوان بيعت دست مىدادند و به پيامبر اكرم(ص) و على(ع) تبريك مىگفتند و پيامبر اكرم(ص) مىفرمود: «الحمد للّه الّذى فضّلنا على جميع العالمين؛ حمد براى خداى است كه ما را بر همه جهانيان برترى داد» و صداى مردم بلند شد كه آرى شنيديم و طبق فرمان خدا و رسول با قلب و جان و زبان و دستمان اطاعت مىكنيم.»(29)
پيامبر اكرم(ص) مكرّراً مىفرمود: «به من تبريك بگوييد، به من تهنيت بگوييد زيرا خداوند مرا به نبوّت و اهل بيتم را به امامت اختصاص داده است.»(30)
و زنان نيز با حضرت بيعت كردند به اين صورت كه پيامبر اكرم(ص) دستور دادند تا ظرفى آوردند و پردهاى زدند كه نيمى از ظرف آب در يك سوى پرده و نيم ديگر در آن سوى ديگر قرار بگيرد و زنان با قرار دادن دست خود در يك سوى آب، و اميرمؤمنان در سوى ديگر، با آن حضرت بيعت نمايند. همچنين دستور دادند تا زنان هم به حضرتش تبريك و تهنيت بگويند و اين دستور را درباره همسران خويش مؤكّد داشتند. بانوى بزرگ اسلام، حضرت زهرا(س) نيز از حاضرين در غدير بودند، همچنين كليه همسران پيامبر(ص) در آن مراسم حضور داشتند. با ولايت على دين كامل شد
هنوز جمعيت متفرق نشده بودند كه امين وحى اين آيه را فرود آورد: «اليوم اكملت دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً؛(31) امروز دين شما را كامل كردم، و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم.»
آنگاه رسول خدا(ص) فرمود: «اللّه اكبر على اكمال الدين، و اتمام النعمه و رضى الرّب برسالتى، و الولاية لعلى من بعدى؛(32) اللّه اكبر بر كامل شدن و تمام شدن نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من».
روايت فوق را شانزده نفر از محدّثان اهل سنّت نقل كردهاند، همچون گنجى شافعى در «كفايت الطالب»، ص 60، سيوطى «الدر المنثور» ج، 2، ص 284 ؛ ابن مغازى در «المناقب» ص 19 و جرير طبرى در كتاب «الولايه» ؛ و ابن مردويه اصفهانى، و ابونعيم اصفهانى در كتاب «مانزل من القرآن فى على» و خطيب بغدادى در كتاب «تاريخ بغداد»….(33) آيات بىشمار در فضائل على(ع)
آنچه از آيات ذكر شد برخى آيات بود كه در خطبه غدير مورد استدلال و اشاره قرار گرفته است وگرنه آياتى كه درباره امامت و ولايت على(ع) و فضائل آن حضرت وارد شده بيش از آن است كه حتّى در يك كتاب بگنجد، خود پيامبر اكرم(ص) در همين خطبه غدير به اين مطلب اشاره فرموده است آنجا كه فرمود: «و ما نزلت آية رضى الّا فيه، و ما خاطب اللّه الذين آمنوا الّا برأبه، ولانزلت آية مدحٍ قرآن الّا فيه، و لا شهد اللّه بالجنّة فى «هل اتى على الانسان» الّا له، و لا انزلها فىسواه، ولا مدح بها غيره؛(34) و آيه خشنودى (پروردگار) جز درباره او نازل نشده است، و مخاطبه خداوند با مؤمنان آغازش با او (على) است، آيه مدحى در قرآن نازل نشده است مگر او داخل آن است و در هل اتى بهشت را خدا براى او شهادت داده است و سوره هل اتى درباره غير او(و اهلبيتش) نازل نشده و جز او (و اهلبيتش) كسى بوسيله آن مدح نشده است.»
خوارزمى مىگويد: تمام «يا ايها الذين آمنوا» در قرآن درباره على (ع) است.(35)
و مرحوم سلطان الواعظين مىگويد از طبرانى و محمد بن يوسف گنجى شافعى و محدّث شام در تاريخ كبير مسنداً نقل شده است كه بيش از سيصد آيه در شأن على (ع) نازل شده است.(36) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج 37، ص 207 – 208 و ر ك عوالم العلوم، شيخ عبداللّه بحرانى، ج 15، ص 375 – 376.2. سوره مائده، آيه 67.3. بحارالانوار، همان، ج 37، ص 206.4. همان.5. سيوطى، الدر المنثور، ج 2، ص 327 ذيل آيه 67 مائده، فخر رازى، تفسير الكبير، ج 3، ص 636 ؛ ينابيع المودة، شيخ سليمان قندوزى، ص 140، باب 39 ؛ آلوسى روح المعانى، ج 6، ص 172.6. سوره مائده، آيه 55.7. بحارالانوار، همان، ج 206.8. ابوالنصراء الحافظ ابن كثير الدمشقى، البداية و النهاية، بيروت، مكتبة المعارف، ج 7، ص 358 ؛ فرائد السمطين، همان، ج1، ص 195 حديث 153؛ ينابيع المودة، سليمان قندوزى، ص 251.9. الغدير، علّامه امينى، دارالكتب الاسلامية، ج 3، ص 162.10. ابن يمين.11. سوره نور، آيه 15.12. سوره توبه، آيه 61.13. بحارالانوار، همان، ص 207.14. بحارالانوار، همان، ج 17، ص 29 و ج 28، ص 186 و ج 37، ص 114 – 115، كتاب سليم بن قيس، ص 816 حديث 37؛ عوالم، ج 15، ص 164 ؛ اسرار غدير، محمد باقر انصارى، ص 57.15. معاويه، عمر و عاص، طلحه، سعد بن ابى وقاص، عبدالرحمان، ابوعبيده، ابوموسى اشعرى، ابوهريره، مغيره و…16. بحارالانوار، ج 28، ص 99 و 100 و ج 37 ص 115 ؛ عوالم، ج 15، ص 304 ؛ اقبال الاعمال، ص 458.17. سوره زمر، آيه 56.18. فيض كاشانى، تفسير صافى، مؤسسة الاعلمى، ج 4، ص326.19. همان.20. همان.21. همان، ص 327.22. بحارالانوار، همان، ص 211.23. سوره زخرف، آيه 28.24. بحارالانوار، ج 37، ص 215.25 تفسير الصافى، همان، ج 4، ص 388.26 همان، ص 387.27 بحارالانوار، همان، ص 219.28 سوره فتح، آيه 10.29 بحارالانوار، همان، ص 126 و 166؛ الغدير، ج 1،ص 58.30 همان، و بحارالانوار، ص217 ج 37.31 سوره مائده، ص 3.32 الغدير، ج1، ص 11 و ر ك فرائد السمطين، ج 1، ص 74، ابن كثير در تفسير، ج 2، ص 491.33 ر ك الغدير، ج 1، ص 237 – 230.34 بحارالانوار، ج 37، ص 210.35 مناقب خوارزمى، ص 266 – 28.36 سلطان الواعظين شيرازى، شبهاى پيشاور، دارالكتب الاسلامية 1376، ص 386.
بررسى قناعت و خودبسندگى در الگوهاى رفتارى معصومين
سيره عملى و شيوه رفتارى اهل بيت عصمت و طهارت (ع) الگويى برتر براى رهروان و سالكان طريق معرفت است و سرمشقى كامل براى دوستداران آن بزرگواران در راستاى بهبود وضعيت اخلاقى و ترميم نارسايىهاى روحى و رفتارى مىباشد.
از جمله ويژگىهاى بارز و نمايان اهل بيت وحى(ع) قناعت آن بزرگواران به دارايى اندك خود است. با يك بررسى اجمالى در سيره معصومين برگهاى زرّينى از اين فضيلت سترگ اخلاقى به دست مىآيد كه نوشتار حاضر تلاش كرده نگاهى كوتاه و گذرا به آن داشته باشد. اميد است تورّق اين مقال، افزونى مجال را در بازخوانى مفهوم سترگ خودبسندگى ابتدا براى نگارنده و بعد براى مخاطبان به دنبال داشته باشد.
لازم به يادآورى است نوشتار موجود و نيز مقالههاى بعدى تنها سعى در بازپرورى مفاهيم اخلاقى در سيره عملى ائمه معصومين(ع) را دارد و تلاش مىنمايد مفاهيم مذكور را در رفتارهاى عملى و نه روايات معصومين(ع) بررسى نمايد.
ضرورت قناعت
افراد در زندگانى روزمره تلاش اقتصادى زيادى از خود نشان مىدهند و از لحظهاى كه از خانه خارج شده وارد گردونه كار و تلاش مىشوند، تكاپوى فراوانى براى اداره زندگى خود مىنمايند اما بخشى از اين فعاليتها برخاسته از نيازهاى غير واقعى و كاذبى است كه برخاسته از حس زياده خواهى و طمع آدمى است و لحظهاى تفكر در گرماگرم كار و تلاش روزانه اين فرصت را به او مىدهد كه بينديشد آيا به راستى اين همه تلاش براى امرار معاش است و در راستاى از بين بردن نيازهاى حقيقى زندگى است؟ آيا او مجاز است تمام وقت خود حتى اوقات عبادت،امور فردى، سركشى به خانواده و همه را صرف و فداى كوشش براى رسيدن به نيازهاى كاذب زندگى كند و يا با اندكى قناعت مىتوانست زندگى با آرامشترى داشته باشد نوشتهاند در روزى گرم كه آفتاب به گرمى مىتابيد «ابونيزر» مشغول بيل زدن زمين مزرعه بود. از دور مولاى خود اميرالمؤمنين(ع) را ديد كه به طرف او مىآيد بيلش را در زمين فرو كرد و به استقبال امام شتافت. امام روبه او كرد و فرمود: آيا طعامى براى خوردن دارى؟ابونيزر مقدارى از كدوهايى كه محصول همان مزرعه بود را در روغن سرخ كرده بود و نصف آن را خورده بود و مقدارى از آن نيز در ته ظرف باقى مانده بود اما شرم داشت كه بگويد اين غذاهست. عرض كرد: چيزى هست اما شايستگى پذيرايى از شما را ندارد كه بياورم. مولا فرمود: هرچه هست بياور، ابونيزر با شرمندگى غذاى نيم خورده خود را پيش روى امام گذاشت. امام برخاست و كنار نهر آب رفت و دستهاى خود را شست و مشغول خوردن غذا شد. اندكى از آن خورد سپس دوباره سرجوى آب رفت و چربى دستهاى خود را با گل و آب شست. و آمد كنار ابونيزر نشست. سپس با دست به شكم خود اشاره كرد و فرمود: شكمى كه با اين غذاى اندك پر مىشود و قانع است، هرگز شايسته نيست صاحب خود را به خاطر قانع نبودن به غذاهاى ساده وارد آتش دوزخ كند، سپس امام بيل را برداشت و فرمود: مىخواهد در ازاى غذايى كه ابونيزر به او داده است مقدارى در مزرعه او كار كند(1) اين داستان كوتاه به خوبى اثبات كننده اين مدعاست كه بسيارى از نيازهاى غير واقعى ارزش فانى شدن در زندگى دنيا را ندارد.
قناعت بهترين ثروت
بسيارى از انسانهاى امروزى خوشبختى و سعادت را در گرو تمكن مالى و تمتعات دنيايى مىدانند كه البته شمار اين دست انسانهاى قرن حاضر در بين مسلمانان و گاه در برخى مسلمانان پايبند به ارزشهاى اسلامى نيز قابل توجه است و مىپندارند هرچه انسان درآمد بيشترى داشته باشد بهرهورى بيشترى نيز از دارايىهاى خود دارد اما تاريخ حكايت ديگرى دارد.
گله شترهاى مردى عرب، آرام از ميان صحرا عبور مىكرد گله از جلوى پيامبر(ص) گذشت. پيامبر(ص) رو كرد به يكى از اصحاب خود و فرمود: نزد ساربان آن گله شتر برو و مقدارى شير از او بگير.
او نزد ساربان آمد و مقدارى شير درخواست كرد. شتربان گفت: شير اين شترها كه در پستانشان است صبحانه قبيله و آن چه در ظرفها دارم شام آنهاست. او برگشت و به رسول خدا(ص) آنچه شنيده بود بيان داشت. پيامبر(ص) فرمود: خدا بر مال و فرزندان او بيفزايد.
پيامبر(ص) به راه خود در صحرا ادامه داد تا به گله گوسفند رسيدند. حضرت، شخصى را نزد چوپان گله فرستاد تا مقدارى شير از او بگيرد. او نزد چوپان آمد. وقتى چوپان از درخواست پيامبر اكرم(ص) مطلع شد بىدرنگ شير گوسفندان را در ظرفى دوشيد و همه آن را براى پيامبر(ص) فرستاد. چوپان به اندازهاى خوشحال شده بود كه يكى از گوسفندان خود را نيز به فرستاده پيامبر(ص) داد تا براى ايشان ببرد و غذايى براى پيامبر(ص) تهيه نمايد. در پايان نيز عذرخواهى كرد كه بيش از اين گوسفند و شير چيز ديگرى در بساط ندارد تا براى ايشان بفرستد. فرستاده پيامبر(ص) به سوى كاروان خود بازگشت و ظرف شير و گوسفند را به پيامبر(ص) داد.
پيامبر(ص) از اين رفتار چوپان خوشش آمد و دست به دعا برداشت و فرمود: «پروردگارا به او بسندگى و قناعت ارزانى دار».
يكى از اصحاب جلو آمد و پرسيد: «اى رسول خدا! شما در مورد آن شتربانى كه از دادن شير به ما دريغ ورزيد دعايى فرموديد كه همه ما دوست داريم آن دعا را در مورد ما نيز بكنيد و از خدا خواستيد كه پروردگار مال و فرزندانش را بيشتر كند ولى در مورد اين چوپان كه هم شير به ما داد و هم گوسفندى براى شما هديه فرستاد دعايى مىكنيد كه حتى ما نيز آن را ناخوش مىداريم. شما فرموديد: خدايا به او بسندگى و قناعت بده، دليل آن چيست؟
پيامبر (ص) به او فرمود: بدانيد اگر انسان مال كمى داشته باشد ولى بدان قانع باشد بهتر است از اينكه مال زيادى داشته باشد و آن مال سبب غفلت او گردد.
سپس دست به دعا برداشت و فرمود: بار خدايا! به محمد(ص) و دودمان او بسندگى در زندگى عنايت بفرما.»(2)
آثار قناعت و خودبسندگى
همواره زندگى كم مؤونه، مجال را بر انجام بسيارى از خيرات باز مىكند.مسافرى كه راه دورى در پيش ندارد و سفرش كوتاه است كار خود را با برداشتن توشه بيش از حد دشوار نمىكند. مسلمانى كه دنيا را سراى گذر مىبيند هرگز به «نقش ايوان» آن نمىپردازد. از اين رو در زندگانى دنيايى خود اگر بتواند به قدر نياز بهره بردارى كند اگر روزى مالى به دست او برسد راحتتر انفاق مىكند و چون خود زندگى قناعت پيشهاى دارد آسانتر از مال خود به ديگران مىبخشد از اين رو قناعتورزى بركت زيادى دارد. روزى يكى از صحابه نزديك پيامبر(ص) كه خدمت ايشان نشسته بود نگاهى طولانى به وصلههاى پيراهن پيامبراكرم(ص) كرد از گوشه قباى خود يك كيسه كوچك بيرون آورد و گفت: اى رسول خدا! با اين دوازده درهم لباسى براى خود بخريد. اين لباس ديگر خيلى فرسوده شده است. پيامبر اكرم(ص) رو كرد به اميرالمؤمنين(ع) و فرمود: اين دوازده درهم را بگير و براى من پيراهنى تهيه كن. اميرالمؤمنين(ع) كيسه را از مرد ستاند و برخاست تا به بازار برود. مدتى بعد با لباسى در دست نزد رسول خدا(ص) بازگشت و لباس را نشان پيامبر(ص) داد. پيامبر(ص) نگاهى به آن كرد و فرمود: اين لباس اندكى گران است برو و ببين اگر فروشنده آن حاضر است آن را پس بگيرد لباسى ارزانتر برايم بخر. اميرالمؤمنين (ع) به مغازه فروشنده بازگشت و فروشنده با كمال ميل پذيرفت كه لباس را پس بگيرد. اميرالمؤمنين(ع) پول را پس گرفت و خدمت پيامبراكرم(ص) آمد و سپس هر دو با هم به بازار رفتند تا لباس سادهتر و ارزانترى خريدارى كنند. در بين بازار حركت مىكردند كه كنيزى را ديدند گوشهاى نشسته و گريه مىكند. پيامبر(ص) نزديك رفت و به او سلام كرد و پرسيد: چرا گريه مىكنى؟ كنيز ايستاد و اشكهايش را پاك كرد و پاسخ داد: اربابم به من 4 درهم داده تا از بازار چيزى بخرم، اما من سكهها را گم كردهام. اكنون نيز جرأت بازگشت به خانه را ندارم. رسول خدا(ص) به اميرالمؤمنين (ع) فرمود كه 4 درهم از كيسه دوازده درهمى به او بدهد و به او فرمود: اين 4 درهم را بگير و هرچه قرار است بخرى خريدارى كن و به خانهات بازگرد.
پيامبر اكرم(ص) خوشحال از اينكه توانسته بود انسانى را شاد كند خدا را شكر كرد و به راهش ادامه داد. جلوى مغازهاى ايستاد و داخل رفت و پيراهنى ارزان قيمت به بهاى 4 درهم خريدارى كرد و پوشيد وقتى به سوى منزل باز مىگشت در راه فردى را ديد كه سرش برهنه است و آفتاب بر آن مىتابد در گوشهاى آن جامه تازه را بيرون آورد و به او داد و دوباره با اميرالمؤمنين(ع) به بازار بازگشت و جامهاى ديگر به 4 درهم خريد و آن را پوشيد. در راه بازگشت دوباره همان كنيز را ديدند كه گريه مىكند. پيامبر(ص) از او پرسيد: چرا به خانهات بازنگشتى؟ عرض كرد: اى رسول خدا! مدت زيادى است كه به بازار آمدهام و دير كردهام مىترسم به خاطر دير كردنم مرا بزنند، پيامبر(ص) فرمود: بيا با هم برويم. خانهتان را به من نشان بده من ميانجى مىشوم كه تو را تنبيه نكنند.
هر سه به سوى خانه كنيز حركت كردند. كوچههاى مدينه را پشت سر گذاشتند، و كنيز ايستاد و گفت: همين خانه است، رسول خدا(ص) در را به صدا درآورد و بلند فرمود: سلام خدا بر شما اهل خانه باد. اما جوابى نشنيد، بار دوم در زد و به اهل خانه سلام نمود ولى بازهم جوابى نيامد.
پيامبر(ص) براى بار سوم به اهل خانه سلام داد. مردى از خانه بيرون آمد و تعظيم نمود و پاسخ داد: سلام و درود خدا برفرستاده خدا باد! پيامبر (ص) به او فرمود:
چرا اول جواب نداديد! آيا صداى مرا نمىشنيديد؟
پاسخ داد: چرا يا رسول الله! صداى شما را مىشنيديم و همان ابتدا متوجه شديم كه شما هستيد.
پيامبر(ص) با تعجب پرسيد: پس چرا همان بار اول پاسخ نداديد؟ مرد گفت: دوست داشتيم سلام شما را به خود مكرّر بشنويم.
پيامبر(ص) فرمود: اين كنيز شما مدت زيادى است به بازار آمده و دير كرده است. من اينجا آمدهام تا از شما درخواست كنم او را به خاطر ديركردنش مورد مؤاخذه قرار ندهيد.
مرد كه علاقه بسيارى به رسول خدا(ص) داشت دست بر سينه نهاد و عرض كرد: از رسول خدا! به ميمنت قدوم شما به درب منزل ما اين كنيز از همين لحظه در راه خدا آزاد است.
پيامبر(ص) تبسمى فرمود و از اينكه قناعت او در پوشيدن يك لباس سبب آزادى يك كنيز و پوشاندن يك برهنه شده بود احساس خرسندى كرد و دست به آسمان بلند كرد و فرمود: خدا را شكر! چه دوازده درهم با بركتى بود. دو برهنه را پوشانيد و يك كنيز را در راه خدا آزاد كرد.(3)
پاداش قناعت
از جمله كاركردهاى مثبت قناعت اين است كه انسان كمتر محتاج ديگران مىشود و در نتيجه عزت نفس او بيشتر حفظ شده و كمتر در خطر آسيب قرار مىگيرد. چه بسا انسان در مشكلات دنيايى خود را ناتوان از رفع آن مىبيند و با اندك مشكلى به ديگران روى مىآورد چرا كه به آنچه داشته قانع نبوده و با بروز معضل، امكانات موجود خود را براى ادامه زندگى و يا رفع مشكل خود كافى نمىبيند از اين رو از خير و فضل بزرگ محروم مىكند روزى جمعى از اصحاب، پيامبر اكرم(ص) را ديدند و دسته جمعى خدمت پيامبر(ص) رسيدند و به پيامبر(ص) سلام كردند. يكى از آنها به نمايندگى گفت: «اى رسول خدا! ما از شما خواستهاى داريم». پيامبر فرمود: «بگوئيد! حاجتتان چيست؟» گفتند: آخر حاجت ما خيلى بزرگ است، حضرت فرمود: هرقدر هم كه بزرگ باشد بگوئيد بدانم چيست؟ گفتند: شما نزد خداوند ضمانت ما را بكنيد كه همگى از اهل بهشت شويم.
پيامبر(ص) سرش را به زير افكند و اندكى تأمل كرد و در حال تفكر كمى خاكهاى جلوى پايش را پس و پيش نمود و فرمود: من حاضر هستم كه بهشت را براى شما ضمانت نمايم اما شرط آن اين است كه همواره به آن چه داريد قانع باشيد و هرگز از كسى چيزى نخواهيد.
پاسخ پيامبر(ص) آن قدر رسا و گويا بود كه همگان ارزش قناعت را دانستند و بدون آنكه چيزى بگويند شرط پيامبر(ص) را پذيرفتند.(4)
قناعت موجب بىنيازى است
مردى از دور رسول خدا(ص) را مشغول صحبت با كسى ديد و به سوى حضرت حركت كرد تا از ايشان درخواست چيزى بنمايد، وقتى نزد پيامبر(ص) رسيد ديد پيامبر(ص) مشغول گفتن اين جمله با دوست خود است: هر كه از ما چيزى بخواهد به او مىدهيم اما اگر قناعت پيشه خود سازد خدا او را بىنياز خواهد ساخت. مرد با شنيدن اين جمله از گفتن خواسته خود صرف نظر كرد و بدون آن كه خواسته خود را بيان كند بازگشت. اندكى دور شد اما روز بعد دوباره نزد پيامبر(ص) آمد ولى باز هم بدون گفتن چيزى بازگشت. روز سوم مشكلات مالى آن قدر به او فشار آورد كه او را وادار نمود به پيامبر(ص) خواسته خود را بگويد ولى در ميان راه به ذهنش خطور كرد كه برود و تيشهاى به امانت بگيرد و هيزم بيابان را جمع كند و بفروشد. تيشهاى به امانت گرفت و به صحرا رفت و مقدارى هيزم جمع نمود و آن را به بازار برده و در مقابل نيم صاع جو آن را فروخت. به خانه بازگشت و آن را به همسرش داد تا با آن نانى درست كند. او اين كار را چند روزى ادامه داد و توانست با فروش هيزمها يك تبر بخرد. پس از آن به شكستن هيزمهاى بزرگ مشغول شد و توانست براى حمل آن دو شتر جوان و يك برده نيز بخرد. رفته رفته به كار خود تداوم بخشيد تا آنجا كه ديگر نيازى به كسى نداشت. روزى نزد پيامبر اكرم(ص) رفت و جريان را از نخست براى او تعريف نمود. پيامبر اكرم(ص) فرمود: به تو نگفتم هركه از ما چيزى بخواهد به او مىدهيم ولى اگر قناعت پيشهخود سازد خداى او را بىنياز خواهد گردانيد.(5)
پيامد دورى از قناعت
زيادهخواهى و افزونطلبى و در يك كلام دورى از قناعت به آنچه در دست انسان است پيامدهاى منفى و گاه جبران ناپذيرى را به دنبال دارد. چرا كه انسان هرگز از فرداى خود مطلع نيست و بايستى از زيادهخواهى نفس به خداى خود پناه ببرد روزى «ثعلبه» نزد پيامبر آمد و به پيامبر(ص) سلام كرد و مقابل ايشان نشست. گفت: اى رسول خدا! از پروردگار بخواه كه به من ثروتى عنايت كند، پيامبر(ص) در صورت او نگريست و فرمود: اى ثعلبه! قناعت پيشه خود كن اگر مال كمى داشته باشى و شكر آن را به جاى آورى و به همان قانع باشى بهتر است از ثروت زيادى كه نتوانى از عهده شكرش به درآيى. ثعلبه سرى تكان داد و اجازه خواست مرخص شود. از پيش پيامبر(ص) برخاست و آرام راه منزل خود را در پيش گرفت. چند روزى گذشت و دوباره نزد پيامبر(ص) آمد و همان خواسته را تكرار كرد، پيامبر(ص) كه از پرسش دوباره او تعجب كرده بود به او فرمود: اى ثعلبه! مگر من الگو و سرمشق تو نيستم؟ آيا دوست ندارى مانند پيامبر خدا باشى؟ به خدا سوگند اگر بخواهم كوههاى زمين براى من تبديل به طلا و نقره مىشود و هرجا بروم دنبال من مىآيند ولى همان طورى كه مىبينى به آنچه دارم راضى و قانع هستم، ثعلبه سكوت كرد و چيزى نگفت پس از اندكى از جايش برخاست و خداحافظى كرد و رفت. مدتى بعد براى بار سوم با همان قيافه نزد پيامبر اكرم(ص) آمد و گفت: اى رسول خدا! اگر دعا كنيد كه خدا ثروتى به من بدهد من حتماً در راه خدا انفاق هم مىكنم و به فقيران و مستمندان هم مىدهم. پيامبر(ص) كه ديد ثعلبه دست بر دار نيست و از خواسته خود در نمىگذرد. با بىميلى به او نگريست و دست به دعا برداشت و عرض كرد: بار پروردگارا! به ثعلبه ثروتى مرحمت فرما! برق شادى در چشم ثعلبه درخشيد و سپاسگزارى كرد و از پيش پيامبر(ص) رفت، به زودى گوسفندى خريد و خدا به آن بركت و فزونى زيادى داد.گوسفند او در مدت كوتاهى زياد شد و تا آنجا پيش رفت كه خانه او گنجايش آن همه گوسفند را نداشت. از اين رو مجبور شد مدينه را ترك گويد و به اطراف شهر برود. پيشتر او اهل نماز جماعت بود و تمام نمازهايش را در مسجد پشت سر رسول خدا(ص) به جا مىآورد اما زيادى گوسفندان و زحمت نگهدارى و چراى آنها به گونهاى وقت و توان او را مىگرفت كه ديگر نمىتوانست از بيرون شهر خود را به نماز جماعت رسول خدا(ص) برساند و تنها روزهاى جمعه فرصت مىكرد داخل شهر بيايد و در مسجد پيامبر(ص) را ديدار كند و فقط به خواندن نماز جمعه اكتفا كند.
اما وضع دگرگون شد و گوسفندان او همين طور رو به افزايش گذاشته بودند. گله او به قدرى بزرگ شد كه ثعلبه حتى در كنار مدينه هم امكان ماندن نداشت و به بيابانهاى دور دست كوچ كرد و اين گونه شد كه ثعلبه فرصت نماز جمعه را هم از دست داد و ارتباط او با پيامبر خدا(ص) به طور كلى قطع گرديد. پيامبر(ص) كه احوال او را پيوسته از دور و نزديك زير نظر داشت كسى را فرستاد تا همانگونه كه ثعلبه به هنگام بيان درخواست خود شرط گذاشته حق محرومان را بگيرد، زكات ثعلبه را گرفته و نزد پيامبر آورد.
وقتى قاصد پيامبر(ص) نزد ثعلبه رفت و پيام رسول خدا(ص) را به او ابلاغ كرد ثعلبه جمله زشتى گفت و آن را انكار كرد. جملهاى شبيه اين كه: مگر ما كافريم كه بايستى از مالمان جزيه به ديگران بدهيم. او از پرداختن حق محرومين شانه خالى كرد و زكاتش را نپرداخت.
پيك پيامبر(ص) نزد ايشان آمد و آنچه شنيده بود خدمت پيامبر(ص) عرض كرد. رسول خدا(ص) چهره درهم كشيد و از اين نامرادى ثعلبه ناراحت شد و دو بار زير لب گفت: واى بر ثعلبه! واى بر ثعلبه! در همين هنگام آيهاى بر پيامبر(ص) نازل شد:
«بعضى از آنان با خدا پيمان بستند كه اگر خدا به آنها ثروتى از كرم خود عنايت نمايد حتماً صدقه و زكات داده و هرآينه از نيكوكاران خواهيم شد ولى همين كه لطف او شامل حالشان گرديد بخل ورزيدند و از دين خدا روى برتافتند به خاطر اين پيمان شكنى و دروغگويى، نفاق در قلب آنان تا روز قيامت جايگزين گرديد.»(6)
ثعلبه به مال اندك خود قناعت نورزيد و بيشتر خواست اما اين زياده خواهى او را نابود كرد. ورق از زندگى ثعلبه برگشت و زندگىاش دگرگون شد. گوسفندانش از بين رفتند واو در فقر و بدبختى با دنيا بدرود زندگانى گفت.(7) پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. ميرزا حسين محدث نورى، مستدرك الوسايل، ج 16، ص 330، قم، مؤسسه آل البيت، 1408 ه.ق. 2. محمد بن يعقوب كلينى، الأصول من الكافى، ج 2، ص 140، ح4، تهران، منشورات مؤسسة الاعلمى، بى تا، . 3. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 16، ص 214، بيروت، مؤسسة الرسالة، 1403 ه.ق. 4. بحارالانوار، ج 22، ص 129. 5. همان، ج 75، ص 108. 6. سوره توبه، آيه 75. 7. بحارالانوار، ج 22، ص 40.
راهبردهاى تكريم شخصيت در سيره معصومين
آغازين سخن
يكى از روشهاى صحيح و كارآمد در تربيت انسان، روش احترام و «تكريم شخصيت» است. اين شيوه در حقيقت پشتوانه سلامت روان بشر و از مهمترين عوامل رشد شخصيّت اوست.
خداوند متعال در قرآن كريم بنى آدم را تكريم نموده است و هيچ موجودى را برتر از او نيافريده است: «و لقد كرّمنا بنى آدم و حملناهم فى البرّ و البحر و رزقناهم من الطيّبات و فضّلناهم على كثيرٍ ممّن خلقنا تفضيلاً؛(1) ما فرزندان آدمى را گرامى داشتيم و آنها را در خشكى و دريا بر مركبهاى راهوار سوار كرديم و از انواع غذاهاى پاكيزه به آنان روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات برترى بخشيديم.»
از آيه مزبور چنين استنباط مىكنيم كه خداوند بر نوع بشر منّت نهاده و به او دو چيز بخشيده است: يكى كرامت و بزرگوارى و ديگرى برترى بر ساير مخلوقات. منظور از تكريم انسان، اعطاى خصوصياتى است به او كه در ساير موجودات و پديدهها نيست و منظور از برترى، اعطاى خصوصياتى است به انسان كه ديگر موجودات در آن شريك هستند، ولى انسان در حدّ اعلاء از آن برخوردار است. نظر به اين كه انسان از اين دو مزيّت عالى و فطرى برخوردار است، احترام و تكريم وى يك وظيفه اساسى است كه هيچ عاملى نبايد آن را متزلزل سازد، بنابراين پيشوايان معصوم(ع) در سيره عملى خود توجه خاصى به اين موضوع دارند و آن را سرلوحه برنامههاى تربيتى و سازنده خويش قرار دادهاند كه به استناد احاديث و روايات در اين نوشتار به تبيين و تشريح آن خواهيم پرداخت.
كرامت نبوى
سيره عملى پيامبراسلام (ص) گوياى توجه و احترام به شخصيت مردم است. در زمان آن حضرت هركس بر او وارد مىشد، مورد تكريم قرار مىگرفت كه اين خود يكى از عوامل بسيار مؤثر در گرايش مردم به دين مبين اسلام بوده است. ايشان در راستاى كار و تلاش، كارگران و توليد كنندگان را تكريم و تمجيد مىنمودند.
انس بن مالك مىگويد: هنگامى كه پيامبر(ص) از جنگ تبوك بر مىگشت، «سعد انصارى» – يكى از كارگران مدينه – به استقبال آن حضرت آمد. هنگامى كه رسول خدا(ص) با او دست داد، دستهاى زبر و خشن مرد انصارى پيامبر(ص) را تحت تأثير قرار داد، بنابراين از او پرسيد: چرا دستهاى تو اين قدر زبر و خشن است؟!
عرضه داشت: يا رسول اللّه! اين خشونت و زبرى دستان من بر اثر كار با بيل و طناب است كه به وسيله آن زحمت مىكشم و مخارج خود و خانوادهام را تأمين مىنمايم.
پيامبراكرم(ص) دست او را بوسيد و فرمود: اين دستى است كه آتش جهنم آن را لمس نخواهد كرد.(2)
از ديگر رفتارهاى متداول آن حضرت رعايت احترام نسبت به كودكان و اعطاى شخصيت به آنان بود. احساس ضعف شخصيت نه فقط بزرگ سالان را رنج مىدهد و به رفتار ناهنجار وا مىدارد، بلكه كودكان را نيز دچار مشكل مىكند. بعضى مىپندارند چون كودك پيكرى كوچكتر از بزرگ سالان دارد، شخصيت خود را هم كوچك مىپندارد، حال آن كه چنين نيست و چه بسا بى توجهى به شخصيت كودكان زيان بارتر از بىتوجهى به شخصيت بزرگ سالان باشد، زيرا احساس ضعف شخصيت در كودكى سبب بروز رفتارهاى نادرست و ويرانگر در بزرگ سالى مىشود. به همين سبب است كه امام هادى(ع) مىفرمايد: «من هانت عليه نفسه فلا تأمن من شرّه؛(3) هر كس شخصيتش مورد اهانت واقع شود، از شرّ او در امان نيستيد.» رسول اكرم(ص) در حضور دختر خردسالش (فاطمه) مىايستاد و احترامش مىكرد.(4) گاه به احترام و نيز مراعات خردسالى نوادگانش، سجده نماز را طولانى مىساخت و يا براى برآوردن حاجت آنان، نماز را با سرعت به پايان مىبرد. هر روز صبح بر سر فرزندان و نوادگانش دست نوازش مىكشيد و مهربانى و عطوفت نسبت به كودكان، خوى هميشگى آن حضرت بود. مرحوم علامه مجلسى در ضمن نقل روايتى مىنويسد: پيامبر اكرم(ص) هر روز با نوهاش حسين(ع) بازى مىكرد. روزى آن قدر با وى بازى كرد كه عايشه به اعتراض گفت: چقدر با او بازى مىكنى؟! حضرت(ص) فرمود: واى بر تو! چه طور او را دوست نداشته باشم در حالى كه او ميوه دل و نور چشم من است.(5)
لازم به ذكر است در بزرگداشت شخصيت كودكان بايد همواره توجه داشت كه اين امر براى ارضاى حسّ شخصيتطلبى آنان است.
بدين سبب بايد در انجام آن به شيوهاى گام برداشت كه زمينه غرور و نازپرورى كودكان فراهم نشود و اين امر زمانى است كه ما همه شيوههاى تربيتى را هم گام عمل كنيم، چنان كه رسول خدا(ص) عمل مىكرد.
كرامت علوى
در حكومت امام على(ع) كرامت انسان در عالىترين درجه ممكن رعايت مىشد. آن حضرت به كرامت ذاتى انسانها معتقد بود، زيرا انسان بر همه موجودات و بر فرشتگان برترى دارد و از اين لحاظ داراى زمينه و استعدادى است كه هيچ موجودى اين امتياز را ندارد.
ميزان اهميت ارزش افراد در نظر حضرت بر سيره حكومتى ايشان و حاكميت اخلاق بر سياست، تأثيرى تعيين كننده داشت.
در نگاه امام(ع) انسانها بدون توجه به دين و اعتقادشان كرامت دارند و حكومت بايد به ارزش انسانى آنان احترام بگذارد.
اين مسأله به طور كامل در آغاز نامه آن حضرت به مالك اشتر آمده است: «اشعر قلبك الرّحمة للرّعيّة و المحبّة لهم و اللّطف بهم و لاتكوننّ عليهم سبعاً ضارياً تغتنم اكلهم فانّهم صنفان: امّا اخٌ لك فىالدّين اونظيرٌ لك فى الخلق…؛(6) مهربانى با مردم را پوشش دل خويش قرار بده و با همه دوست و مهربان باش. با مردم همچون حيوان درنده مباش كه خوردن آنان را غنيمت بشمارى، زيرا مردم دو دسته هستند: دستهاى برادر دينى تو و دسته ديگر همانند تو در آفرينش مىباشند…» اين فرمان زمانى صادر شد كه زمام داران همچون درندگان با مردم رفتار مىكردند و هيچ كدام از حقوق اوليه افراد را محترم نمىشمردند.
بىترديد حكومتى كه بر مبناى فكرى «تكريم انسانها» استوار باشد، نمىتواند در برخورد با آنان اخلاق و اصول اخلاقى را زير پا نهد. بدين سبب امام(ع) با هرگونه تبعيض ميان مسلمان و غير مسلمان، مرد و زن و موافق و مخالف حكومت مقابله مىكرد و آن را با مبانى فكرى خويش ناسازگار مىدانست.
سايه عطوفت
امام حسن مجتبى(ع) به همه انسانها به ديده كرامت و بزرگى مىنگريست و تلاش مىكرد بزرگى و عزّت نفس را در آنها تقويت كند، ولى اين معاويه بود كه مردم را كوچك و حقير مىشمرد و براى آن كه مردم از او كوركورانه پيروى كنند، آنان را در جهالت نگاه مىداشت تا خطرى برايش ايجاد نكنند و با خردكردن شخصيتشان آنان را به صورت ابزارى براى مقاصد شوم خود در آورده بود تا برايش بجنگند و كوركورانه موانع را از سر راه سلطهاش بردارند.
امّا امام حسن(ع) مردم را بزرگ مىشمرد و سعى مىكرد بر آگاهى و دانش آنها بيفزايد و آنان را به كرامت نفس و گوهر نفيس انسانيّت خود توجه دهد.در مناسبات اجتماعى با مردم بىپيرايه و بى تكلّف بود و عزّت نفس و كرامت آنان را پاس مىداشت.
نسبت به افراد سالخورده مهربان بود و بدون تحقير و عيبجويى اشتباهاتشان را گوشزد مىكرد. فروتن و مردمدار بود و دولتمند و تنگدست در نظرش يكسان بود.(7)
پرتو عزّت
امام حسين(ع) در يارى رسانى به درماندگان و بىپناهان براى آبرو و حيثيّت آنان اهميت زيادى قايل بود. هميشه در بخششها و امدادهاى خويش اين نكته را مدّ نظر داشت كه مبادا عزّت نفس و شخصيّت نيازمند خدشهدار شود!
روزى مرد بينوايى كه در اثر فشار زندگى از همه جا دستش كوتاه شده و به اميد رسيدن به نوايى به مدينه آمده بود، از كريمترين و سخىترين فرد آن شهر سؤال كرد.
به او گفتند: حسين بن على(ع) سخىترين فرد در اين جاست. او در جست و جوى آن حضرت به مسجد رفت و آن بزرگوار را در حال نماز ديد، آن گاه با ابياتى چند، خواستهاش را مطرح نمود.
امام حسين(ع) بعد از شنيدن سخنان وى رو به قنبر كرد. و فرمود: آيا از مال حجاز چيزى به جاى مانده است؟
قنبر گفت: آرى! چهار هزار دينار داريم. امام(ع) فرمود: قنبر! آنها را حاضر كن كه اين شخص در مصرف آن از ما سزاوارتر و نيازمندتر است. سپس به منزل رفته و رداى خود را كه برد يمانى بود از تن درآورد و دينارها را در آن پيچيد و به خاطر شرم از اعرابى از لاى در به آن مرد نيازمند داد.
مرد عرب آن هديهها را گرفت و گريست. امام حسين(ع) فرمود: آيا عطاى ما را كم شمردى؟ مرد گفت: هرگز نه! بلكه به اين مىانديشم كه اين دستان پرمهر و با سخاوت چگونه در زير خاك پنهان خواهد شد.(8)
تكريم همسر
امام حسين(ع) براى تربيت افراد از كارآمدترين شيوهها بهره مىگرفت. آن حضرت با چهرهاى گشاده و روحى سرشار از عاطفه و محبّت با همسران خود برخورد مىكرد، زيرا آرامش روحى و روانى مادر در پرورش فرزندان نقش به سزايى دارد. امام حسين(ع) بارها تكريم همسر را به دوستانش متذكّر شده و در پاسخ اعتراض آنان كه به وجود فرشها و پردههاى نو در منزل آن حضرت ايراد مىگرفتند، مىفرمود: «انّا نتزوّج النّساء فنعطيهنّ مهورهنّ فيشترين بها ماشئن ليس لنا فيه شىءٌ؛(9) ما با زنها ازدواج مىكنيم و پس از ازدواج مهريه آنان را پرداخت مىكنيم و آنان با مهرهايشان هرچه دوست داشته باشند، مىخرند و ما دخالتى نمىكنيم.»
تكريم دوست و دشمن
هنگامى كه يزيدبن معاويه عامل جنايت كار خود «مسرف بن عقبه» را به مدينه فرستاد و لشكر وى به قتل و غارت اهل مدينه پرداختند، حضرت زين العابدين(ع) چهارصد نفر از بانوان بىپناه را پناه مىداد و در كمال سخاوت و جوانمردى از آنان پذيرايى نمود.
هنگامى كه لشكر مسرف بن عقبه از مدينه بيرون رفت، آن بانوان گفتند: به خدا قسم! در كنار پدر و مادرمان اين چنين زندگانى خوش و آرامش روحى و روانى نداشتهايم كه در سايه محبّت اين مرد شريف (حضرت سجاد)، در اين مدت بحرانى اين چنين در آرامش و در كمال احترام به سربرديم.(10)
على بن عيسى اربلى مىنويسد: روزى امام سجاد(ع) از مسجد بيرون آمد و با مردى كه با آن حضرت دشمنى ديرينه داشت، روبرو شد. مرد همين كه چشمش به امام افتاد، جسارت كرد و ناسزا گفت. ياران و غلامان امام سجاد خواستند آن مرد را تأديب كنند، امّا على بن الحسين(ع) فرمود: با او كارى نداشته باشيد. آن گاه به او نزديك شد و گفت: آن چه از صفات و كارهاى ما بر تو پوشيده است، بيشتر از آن است كه تو مطّلع هستى!
سپس با مهربانى و عطوفت تمام فرمود: آيا مشكلى دارى كه ما در حلّ آن تو را يارى نماييم؟
مرد با مشاهده اين رفتار انسانى از كرده خود شرمسار گرديد، امّا امام سجاد(ع) او را نوازش كرد و عباى ارزشمند خود را به همراه هزار درهم به وى بخشيد. بعد از اين ماجرا آن مرد شديداً به امام(ع) علاقهمند گرديد و در هر كجا مىرسيد به بيان فضايل و مناقب آن حضرت مىپرداخت و خطاب به حضرتش مىگفت: به راستى تو از فرزندان رسول خدا هستى!(11)
تكريم شاگردان
دوران 34 ساله امامت امام صادق(ع) يك فرصت طلايى بود تا كام تشنگان معارف ناب الهى را از زلال سرچشمه وحى سيراب سازد. از اين رو تمام برخوردهاى آن حضرت با افراد و گروهها آموزنده بود.
در اين ميان ياران و شاگردان آن امام(ع) بيشترين استفاده را بردند.
سلوك علمى امام صادق(ع) طى اين چند سال (34 سال) برخورد شايسته يك استاد را با شاگردان خود به زيباترين وجه ترسيم مىكند.
تاريخ زندگى برخى ياران و شاگردان امام صادق(ع) و تعبيرات بسيار زيبايى كه آن حضرت در حضور و يا در غياب آنها مىفرمود، به خوبى نشانگر آن است كه امام(ع) تاچه حد آنان را مورد تشويق و احترام قرار مىداد. در ميان ياران امام صادق(ع) شاگردان جوانى حضور داشتند. يكى از اين جوانان «هشام بن الحكم» بود كه به گفته شيخ مفيد(ره) آن چنان در نزد امام(ع) مقام و منزلت داشت كه گاهى برخى را به شگفتى وا مىداشت.
وى مىنويسد: روزى هشام بن الحكم در منا بر آن حضرت وارد شد در حالى كه تازه جوانى بيش نبود و در آن مجلس، بزرگان شيعه همانند «يونس بن يعقوب»، «حمران بن اعين» و «ابوحمزه احول» حضور داشتند. در حالى كه از تمامى حاضران كوچكتر بود، امام صادق(ع) او را بر همگان مقدّم داشت، همين كه امام(ع) دريافت كه احترام به هشام بر حضار گران آمده است، فرمود: «اين جوان با قلب، زبان و دستش يارى كننده ماست.»(12)
انفاق با حفظ كرامت
اسلام به منظور حمايت از فقرا و محرومان جامعه، راههاى زيادى را پيشبينى كرده است. يكى از اين راهها انفاق كردن به آنان است.
يكى از مسايلى كه به هنگام انفاق بايد مورد توجه قرار گيرد، مساله «حفظ كرامت» است، يعنى انفاق بايد به گونهاى باشد كه به كرامت و عزت نفس فقرا ضربهاى وارد نسازد.
«محمد بكرى» نقل مىكند: وارد مدينه شدم تا پولى به دست آورم و قرض خود را ادا كنم، امّا به مقصود نرسيدم. با خود گفتم: بهتر است خدمت امام موسى كاظم(ع) بروم. آن حضرت به باغى كه خارج از مدينه قرار داشت، رفته بود. نزد ايشان رفتم. حضرت علت آمدنم را جويا شد. داستان را به عرض رساندم. حضرت به درون باغ رفت و بلافاصله بيرون آمد. غلام خود را مرخّص كرد و سىصد دينار پول به من بخشيد و خود نيز تشريف برد. من هم بر مركب خود سوار شدم و شاد و خندان برگشتم.(13)
چنان كه ملاحظه مىشود امام موسى كاظم(ع) براى حفظ كرامت محمد بكرى هنگام اعطاى پول به وى، غلام خويش را مرخّص كرد تا مبادا با اعطاى پول در حضور غلام، شخصيّت و كرامت وى جريحهدار شود.
نتيجه گيرى
با توجه به آن چه مورد بررسى قرار گرفت به اين نتيجه مىرسيم كه احترام و تكريم شخصيّت آدمى از اصولى است كه در فرايند تربيت بايد رعايت شود، زيرا انسان نيازمند اين است كه ديگران برايش قدر و منزلتى قايل باشند و خودش را با قدر و قيمت ببيند و در برخورد با قدردانى ديگران، اين احساس را به دست آورد كه داراى ارزشى است كه وى را در فراز و نشيب زندگى يارى كند، لذا اگر انسان در درون احساس شخصيّت و عزّت نمايد، به گناه روى نمىآورد و مىتواند هنگامى كه توفان شهوات و تمايلات نفسانى، درياى وجودش را متلاطم مىكند، خود را سالم نگه دارد و اگر در درون احساس بىشخصيتى كرد، مستعد گرايش به انحرافات و كج رفتارىهاى اجتماعى مىشود. پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. سوره اسراء، آيه 70. 2. اسدالغابه، ابن اثير، ج 2، ص 169. 3. تحف العقول، ابن شعبه حرانى، ص 512. 4. المحجّة البيضاء فى تهذيب الاحياء، محسن فيض كاشانى، ج3، ص 336. 5. بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 44، 260. 6. نهج البلاغه، محمد دشتى، نامه 53. 7. فصلنامه فرهنگ كوثر، شماره 55، ص 42 – 41. 8. بحارالانوار، ج 44، ص 190. 9. اصول كافى، كلينى، ج 6، ص 476. 10. منتهى الآمال، شيخ عباس قمى، ج 2، ص 8. 11. كشف الغمّه فى معرفة الائمه، على بن عيسى اربلى، ج 2، ص 101. 12. سفينة البحار، شيخ عباس قمى، ج 2، ص 719. 13. الارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص 232.
پى آمدهاى رعايت حق و تكليف
##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##
در مقاله پيشين تحت عنوان آثار و اهداف حق و تكليف از هدف خلقت و برخى آثار و اهداف آن همانند: تحصيل معرفت و تعالى به حقايق و آرامش روحى و اطمينان درونى و امنيت فردى و اجتماعى سخن به ميان آمد. در ادامه مباحث در آغاز ويژگىهاى اصناف چهارگانه مردم در جامعه اسلامى را، با تكيه بر سخنان حضرت اميرالمؤمنين(ع) بيان مىكند و پس از آن در ادامه به پىآمدهاى رعايت حق و تكليف از جهت فردى و اجتماعى مىپردازد و امورى مانند: تعديل قواى انسانى و اقسام قسط و عدالت اجتماعى و نجات از خواهشهاى نفسانى و دورى از رذايل اخلاقى و مفاسد اجتماعى و اصلاح و آبادانى دنيا و آخرت و آزادى انسانها از اسارتها و كمالات معنوى، توضيح مىدهد.
اصناف چهارگانه مردم در جامعه اسلامى
آنان كه با خدا عهد و پيمان بستند تا تعاليم او را در زندگى فردى و اجتماعى پياده كنند و خود را مكلف به اجراى تكاليف الهى دانستهاند، هميشه به دنبال زندگى اجتماعى سالم بوده و طالب سلم و صفا و آرامشاند، چنان كه صفاى باطن مؤمنان، صلح ظاهرى با ديگران را به همراه دارد. اما آنان كه در ميان اجتماع به دنبال ايجاد موج و ظلم و فساد و ناامنى اند تا به نفع شخصى و خيالى خود برسند، هرچند به ظاهر ادعاى مسلمانى داشته باشند، ولى طعم اسلام و دين را نچشيدهاند. امير بيان امام على(ع) در خطبهاى بسيار زيبا مردم را در جامعه اسلامى به چهار صنف تقسيم كرده و علل ناامنى را با اين دسته بندى تعيين مىكند، هرچند اين بيان، ترسيمى از اجتماع مسلمين بعد از رحلت پيامبر(ص) است، ولى در بسيارى از ملل قابل تعميم است. آن امام بزرگوار كه درود خدا بر او باد، درباره گروههاى چهارگانه مىفرمايد:
«أيّها النّاس انّا قد أصبحنا فى دهرٍ عنودٍ و زمنٍ كنودٍ يعدّ فيه المحسن مسيئاً و يزداد الظالم فيه عتوّاً، لاتنتفع بما علمنا و لانسأل عمّا جهلنا و لانتخوّف قارعةً حتّى تحلّ بنا و النّاس على أربعة اصنافٍ؛(1) اى مردم همانا ما صبح كرديم در روزگارى كه كينه توز و ناسپاس است، روزگارى كه نيكوكار، گنهكار به شمار مىآيد و ظالم بر تعدّى خود مىافزايد، نه از آنچه بدان علم داريم بهره مىگيريم و نه از آنچه نمىدانيم مىپرسيم و نه از حادثه مهمى كه تا بر ما فرود نيايد مىترسيم. در اين زمان مردم چهار دستهاند.»
1. كسانى كه در زمين دست به فساد نمىزنند، زيرا روحشان ناتوان و شمشيرشان كند است و از تمكّن مادى بىبهره هستند.
2. آنان كه شمشير كشيده و شرّشان را آشكار نمودهاند و لشكر سواره و پياده را براى كشتار آماده كردهاند. دين را براى تحصيل اموال بىارزش دنيا تباه نموده براى اينكه يا رياست گروهى را به عهده گيرند يا براى كسب شهرت بر منبرى بالا روند و خطبه بخوانند. چه تجارت بدى كه دنيا را بهاى جان خود بدانى و با آنچه نزد خداست معاوضه كنى.
3. گروهى با عمل آخرت دنيا را مىطلبند و با اعمال دنيوى مقامات اخروى را طلب نمىكنند سعى دارند كه خود را فروتن و متواضع جلوه دهند، گامها را كوتاه برمىدارند، دامن خود را جمع مىكنند، خود را همانند مؤمنان مىآرايند و پوشش الهى را ابزارى براى نفاق و دنياطلبى خود قرار مىدهند.
4. گروهى ديگر با پستى و خوارى و نداشتن امكانات از كسب قدرت محروم ماندهاند و خويشتن را به زيور قناعت آراسته و لباس زاهدان را پوشيدهاند. ايشان هرگز از زاهدان نبودهاند.(2)
اين طوايف چهارگانهاى كه بيان شد، مردمى نيستند كه خواهان امنيت اجتماعى در جامعه باشند، چون در نهاد و نهان خود امنيتى احساس نمىكنند.
آنان كه درون خود را پر از آشوب و اضطراب مىبينند برايشان چندان خوشايند نيست كه ديگران در آرامش باشند، ولى جز آنان گروه اندكى هستند كه ياد قيامت چشمانشان را بر همه چيز فروبسته و ترس قيامت اشكهايشان را جارى ساخته است. اين گروه مردم را به سوى خدا دعوت مىكنند،… آن قدر نصيحت كردند كه خسته شدندو…(3) در دين دارى و تكليف مدارى نيرومند، افرادى نرمخو و دورانديش، در عبادت الهى متواضع، در سختيها بردبار، داراى نفسى قانع، شهوتشان در حرام مرده، مردم به خيرشان اميدوار و از اذيت و آزارشان در امان هستند.(4)
اين گروه در همه اعصار و امصار بسيار اندك و نادراند و قلّت ايشان سبب فقدان امنيت اجتماعى و جهانى است و اگر روزى اين قلت تبديل به كثرت گردد و اكثر افراد جامعه دست از خواهشها و تمايلات نفسانى خويش بردارند و خود را با تعاليم و اوامر الهى هماهنگ سازند، به جاى تسليم پذيرى در مقابل هواهاى نفسانى، خود را مكلف به تكاليف الهى بدانند آن گاه جامعه بشرى به حقوق حقّه خود رسيده و صلح و امنيت در ميان آنها نهادينه خواهد شد، وگرنه تا زمانى كه كبر و غرور و خودخواهى حاكمان غير دينى به جاى تعاليم انسان ساز اسلام حاكم باشد، ناامنى همواره در دنيا حاكم است.
استاد بزرگوار علّامه طباطبايى (ره) فرمودند: دين كارى مىكند كه فرد در همه اعمال فردى و اجتماعى، خود را در مقابل خالق مسؤول بداند و اين نوع تفكر در انديشه فرد غير دينى وجود ندارد، پس اگر سود قانون يك واحد فرض شود، سود دين بيش از هزارهاست و كسانى كه در نابودى دين مىكوشند و چشم به قانون مىدوزند به كسى مىمانند كه پاى درست خود را با دست خود بريده، پاى چوبين به جاى آن بگذارند. خلاصه دين بهترين و عالىترين روشى است كه مىتواند اجتماع بشر را منظم ساخته و بيش از هر روش ديگر مردم را به رعايت قوانين اجتماعى وادار نمايد.(5)
1. تعديل قواى انسانى
انسان موجودى مركب از جسم و روح يا نفس و بدن و داراى دو جنبه فطرى و طبيعى است كه هر يك از دو جنبه او قوايى دارد؛ قواى فطرى انسان، او را به گرايشهاى معنوى سوق مىدهد و قواى طبيعى، او را به سمت امور مادى متمايل مىسازد، همانگونه كه براى انسان عقل نظرى است و عقل عملى، كار عقل نظرى ادراك است و كار عقل عملى اعمال معقول.در بعد نظر داراى قواى متعددى، چون حس، خيال، وهم و عقل نظرى و در بعد عمل داراى نيروى متعددى، مانند غضب، شهوت و عقل عملى است. انسان در نشئه طبيعت ملازم با اين قواست و كمال هر قوه در نفس، صورت هم سنخ خود را شكل مىدهد و هر كس بر اساس همان هندسه عمل مىكند: «قل كلّ يعمل على شاكلته».(6)
كمال قوّه واهمه را شيطنت، قوه غضبيه را سبعيت و كمال قوه شهويه را بهيميّت گويند، اگر همه همّت و تلاش انسان در خوردن و خوابيدن و لذت مادى خلاصه شود، وى جزء بهائم و چهارپايان است و اگر افزون بر اين خصايص سعى در اذيت و آزار ديگران هم داشته باشد، در رديف سباع و درندگان است و اگر با داشتن اين خصلتهاى مذموم حيله و مكر و ساير رذائل اخلاقى را نيز به كار گيرد، جزء شياطين است، اما اگر در پى تلاش، براى تحقق قوه عاقله باشد و آن را در مسير ادراك حقايق عوالم وجود سير دهد، انسان است.
كمال وجودى انسان بر ساير موجودات به جهت برخوردارى از قواى مختلف است كه به مقتضاى آن قابليت پذيرش صورتهاى مختلف را داراست، هر يك از قوا وقتى به حدّ كمال خود رسيد، در عالم آخرت به صورت هم سنخ خويش ظاهر مىشود، زيرا صورت اخروى تابع ملكات نفسانى است كه آدمى در همين دنيا براى خود تحصيل كرده است. اگر انسان در صراط زندگى به واسطه قوه عاقله تعادل ساير قوا را حفظ كرده باشد، در طريق انسانيت است و با همين صورت در آخرت ظاهر مىگردد و اگر قوه عقل وى تحت رهبرى قواى ديگر قرار گيرد، باطن و صورت حقيقى او تابع همان قوّه قرار مىگيرد. اين مطلبى است كه در حكمت متعاليه به اثبات رسيده است.
حكيم متألّه ملاصدرا در همين زمينه چنين آورده است:
هر نفس كه امروز خود را بدين تمتعات حيوانى و مستلذّات جسمانى و طيّبات دنيا كه خبيثات آخرتاند عادت داد و متخلق به صفات بهيمى و سبعى شد، در روز قيامت و به روز نشئه آخرت با بهائم و حشرات محشور مىگردد، و هر كه عقل را مطيع و فرمان بردار و حكمپذير نفس اماره ساخت و در خدمت قواى بدنى كمر بندگى بر ميان جان بست و ملك را خادم شيطان هوا گردانيد و جنود ابليس پرتلبيس را بر سليمان عقل فرشته نهاد سرورى داد، لاجرم مالك دوزخ وى را سرنگون در سجّين جحيم اندازد.(7)
امام خمينى (ره) در آثار فلسفى، عرفانى و اخلاقى خود نظير شرح اسفار ملاصدرا، شرح جنود عقل و جهل، شرح چهل حديث و برخى آثار ديگر در مقام اثبات موضوع برآمده و چنين آوردهاند:
صورت انسانى در عالم آخرت كه يوم بروز صور غيبيّه و ملكات نفسانيه است، به طور كلى از هشت صورت خارج نيست، پس معلوم مىشود كه صورت انسانيه يكى از اين هشت صورت است و بقيّه صورت غير انسان است.(8)
ايشان معتقد است كه مشركان و ملحدان و همه آنان كه در مقابل تعاليم انبياء ايستادهاند و با آنان مبارزه كردهاند، چون داراى اعمال پليدى هستند، به صورت انسان محشور نخواهند شد، مىفرمايد:
مشرك چون قلبش از فطرت الهيه خارج و از نقطه مركزى كمال، متمايل و از بحبوبه نور و جمال منحرف است و به انيّت خود و دنيا و زخارف آن مصروف است، از اين جهت با سيرت و صورت انسانيّه محشور نگردد و به صورت يكى از حيوانات منكوس الرأس محشور شود.(9)
در شرح دعاى سحر مىفرمايد:
از اهل نظرى شنيدم كه مىگفت مقتضاى تجسم و ظهور ملكات در جهان آخرت، اين است كه برخى با داشتن صورتهاى متعدد محشور شوند و در آن واحد به صورت خوك و موش و سگ و غيره باشند.(10)
امام صادق(ع) مىفرمايد: «انّ المتكبّرين يجعلون فى صور الذّر؛(11) اهل تكبّر در روز قيامت به صورتهاى مورچه محشور مىشوند.» نيز روايت است كه «يحشر بعض الناس على صورٍ تحسن عندها القردة و الخنازير؛(12) بعضى از مردم در روز قيامت با چهرههايى محشور مىشوند كه ميمونها و خوكها از آنان زيباترند.»
توضيح مطلب آن كه انسان موجودى تك بعدى همانند فرشته يا حيوان نيست كه عقل يا شهوت محض باشد، بلكه معجونى از عقل و شهوت است كه بايد شهوت و غضب را تحت حاكميت عقل تعديل كرد يكى از مهمترين آثار تعاليم وحيانى و فوايد احكام الهى و نتايج تكليف محورى دينى، تعديل قواى انسانى و تثبيت جايگاه واقعى مقام خليفة اللهى اوست. خداوند انبياء و احكام را فرستاد و انسانها را مكلّف به رعايت احكام كرد تا بوسيله آن تعادل قوا را حفظ كرد تا با حفظ آن از جاده انسانيت خارج نشود، بلكه صورت و سيرتى انسانى به خود بگيرد، ظاهر و باطن او هماهنگ و يكسان باشد. بنابراين، نتيجه شيرين تكليف، تعديل قوا و ثمر تلخ روى گردانى از آن ناهماهنگى و ناموزونى در شاكله وجودى انسان است.
2. اقامه قسط و عدالت اجتماعى
يكى ديگر از آثار تكليف اقامه عدل است. اين موضوع هميشه مورد بحث بوده و امروز نيز يكى از مباحث مهم مجامع علمى است. عنوان مزبور كه بعد از تعديل قواى انسانى قرار گرفته، روى عنايت و توجه خاصى بوده است، بدان جهت كه اعتقاد ما بر اين است كه نتيجه تعديل قواى انسانى تنظيم امور در نظام اجتماعى است، يعنى تا انسان قدرت نيابد كه در ميان قواى درونى خود تعادلى ايجاد كند براى وى اقامه عدل و قيام به قسط ممكن نخواهد بود، زيرا تحقق اجتماع به فرد است و تا در فرد اصلاح و تعادل ايجاد نشود جامعه اصلاح نخواهد شد. اگر افراد موجود در اجتماع انسانى در اداى حق نفس و خالق خويش ناتوان باشند، چگونه در احقاق حقوق يكديگر توانمند خواهند بود.
در فلسفه اسلامى قاعدهاى است كه مىگويد: «فاقد شىء نمىتواند معطى شىء باشد» به بيان ديگر، معطى شىء فاقد آن نيست.
بهره بردارى از اصل مزبور در موضوع مورد بحث به اين معناست كه جامعه و امور اجتماعى پديد آمده از افراد و از اعمال آنهاست. افرادى كه جامعهاى را شكل مىدهند اگر از عدالت محروم باشند، آن جامعه نمىتواند جامعهاى عادل باشد، پس نبايد انكار كرد كه قدرت قيام به قسط و اعمال عدالت و اجتماع عدل پيشه، متفرع بر وجود افراد متعادل در جامعه است، چنان كه در معنا و مفهوم عدل گفته شده كه: «يضع الامور مواضعها؛(13) عدل يعنى قراردادن هر چيزى در موضع و محل خويش». حال اگر كسى قادر نبود، قواى انسانى را در نهاد خويش متعادل سازد و از هر قوهاى در محل خود استفاده كند و اگر كسى همه افراط و تفريطها را در امور نفسانى و اعتقادى اعمال مىكند آيا مىتواند اقامه كننده عدالت و قسط در ميان خانواده و جامعه باشد؟ هرگز! زيرا هر اثرى مناسب مؤثر است و هر كارى مشابه كارگر، اگر مؤثر نامتعادل بود و كارگر ناموزون و مبدأ اثر در هرج و مرج: «فهم فى أمرٍ مريج».(14) چگونه اثر معتدل، كار معتدل و موزون و هماهنگ از او پديد مىآيد؟ پس تعادل قوا فقط در پرتو ايمان به خداست، چون آن كس كه تسليم حق نيست، اسير نفس است و آن كس كه در اسارت نفس به سر برد، در قيام به عدل دستى نخواهد داشت.
نفس مسوّله و امّاره همه لذات و منافع را براى خود و آلام و مضار را براى ديگران مىخواهد و اين عمل نفس، مجالى براى تحقق عدل باقى نمىگذارد، بلكه اساس عدل را ويران مىسازد و قلمرو ظلم را گسترش مىدهد. سرّ اينكه متديّن راستين عادل است و مؤمن واقعى دادگر، آن است كه عدل جزئى از دين و شعبهاى از مكتب اسلام است و مؤمنان مطابق دستور اسلام موظف به اقامه عدل شدهاند: «انّ اللّه يأمر بالعدل و الاحسان»(15) و رسول خدا(ص) يكى از مسؤليتها و تكاليف اصلى خود را از جانب خداوند قيام به عدل دانسته و فرمود: «و امرت لأعدل بينكم».(16) بسط عدل از مهمترين اهداف رسالت (17) و بهترين دليل لزوم دين دارى و خدامحورى در حيات انسانى(18) به شمار آمده است.
اميرمؤمنان على(ع) برقرارى عدل و برپايى قسط را لازم انجام تكاليف، اداى حقوق متقابل و مسئوليت پذيرى افراد دانسته و فرمود: «فاذا ادّت الرعية الى الوالى حقّه و أدّى الوالى اليها حقّها عزّ الحقّ بينهم و قامت منهاج الدين و اعتدلت معالم العدل»(19) زمانى كه مردم حق رهبرى را ادا كنند و رهبر حق مردم را بپردازد، حق در آن جامعه عزيز مىشود و راههاى دين استوار و نشانههاى عدالت برقرار مىگردد.
عدالت متاعى نيست كه رايگان يا با بهاى اندك به دست آيد، شعار عدالت سردادن چون هزينهاى در بر ندارد بسيار آسان است، چنان كه دشمنان انبياء و ائمّه و مخالفان دين، شعارشان عدالت خواهى، بلكه عدالت گسترى بود. امروزه نيز همه سردمداران ظالم و مستكبران عالم اين شعار را بسيار رساتر از متديّنان سر مىدهند، امّا عمل به عدالت و عادل حقيقى بودن نياز به اركانى دارد كه بدون آن پايهها، خيمه عدل برپا نمىشود. حضرت على(ع) براى استقرار بناى عدل چهار پايه و اساس را برشمرده است: «العدل على أربع شعبٍ: على غائص الفهم و غور العلم، و زهرة الحكم و رساخة الحلم، فمن فهم علم غور العلم، و من علم غور العلم صدر عن شرائع الحكم، و من حلم لم يفرّط فى أمرة و عاش فى الناس حميداً؛(20) عدل بر چهارپايه استوار است: فكرى عميق، دانشى به حقيقت رسيده، داورى نيكو و بردبارى و حلمى استوار و مقاوم، پس كسى كه درست تأمل كرد به حقيقت علم رسيد و آن كه به حقيقت دانش رسيد، از چشمه زلال شريعت سيراب گرديد و كسى كه حليم و شكيبا شد، در كارش زياده روى نكرد و با مردم حيات و زندگى پسنديدهاى داشت».
بنابراين، يكى از آثار و فوايد دين دارى و تكليف مدارى، عدالت گسترى و قسط محورى در زندگى فردى و اجتماعى است.
اگر كسى مسؤوليت دينى را پذيرفت در پرتو آن عادل بودن را پذيرفته است و اگر كسى خود را در مقابل تعاليم دين آزاد به حساب آورد و گردن به هيچ تكليفى ننهاد، هر چند شعار عدالت بدهد يا به ظاهر خود را عامل عادل بداند نه عادل واقعى است و نه اعمال و رفتار او عادلانه است.
مىتوان گفت يكى از اهداف شارع در وضع تكاليف، نجات فرد و جامعه از ظلم و استقرار عدل در شخصيت وجودى فرد و اجتماع است. بسيارى از مسائل حقوقى و تكليفى محدود به عدالت است و حقيقت عدالت را بايد از وحى الهى با كمك عقل برهانى كه آن نيز حجت شرعى است، تلقى كرد و در پرتو تكاليفى دينى آن را در جامعه محقق ساخت.
3. نجات از خواهشهاى نفسانى
نفس داراى معانى متعددى است كه يكى از آنها نيروى جامع صفات مذمومه است كه اوصافى چون خشم و غضب، شهوت، بخل و حسد از آن سرچشمه مىگيرند. اين همان
معنايى است كه انبيا و اولياى الهى از آن اجتناب مىكردند، چنان كه حضرت يوسف(ع) فرمود: «و ما أبرّئ نفسى انّ النفس لأمّارة بالسوء الّا ما رحم ربّى؛(21) و من نفس خودم را تبرئه نمىكنم، زيرا نفس قطعاً به بدى امر مىكند مگر كسى را كه خدا رحم كند.»
رسول خدا(ص) نيز درباره آن فرمود: «أعدى عدوّك نفسك الّتى بين جنبيك؛(22) پليدترين دشمن تو، نفس تو است كه در دو طرف تو قرار دارد.» و حضرت امير مؤمنان(ع) فرمود: «نفسك أقرب أعدائك اليك؛(23) نزديكترين دشمن به تو هواى نفس تو است.»
دشمن تو نفس كافر كيش تواست
و آن هواى طبع بدانديش تواست
دشمن تو خود تويى اى تيره رو
ديگران را بىسبب دشمن مگو
در جان آدمى نفس و عقل به هم آميخته شدهاند، آن كس كه عقل را كنار زد و تابع نفس نكوهيده و مذموم شد به چاه گمراهى افتاد: «افرأيت من اتّخذ الهه هواه و أضلّه اللّه على علمٍ و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوةً؛(24) پس آيا ديدى كسى را كه هواى خويش را معبود خود قرار داده و خداوند او را دانسته گمراه گردانيد و بر گوش و دلش مهر زد و بر ديدهاش پرده نهاد.»
در قرآن كريم مخالفت با هواى نفس موجب سعادت و ورود به نور است: «و أمّا من خاف مقام ربّه و نهى النفس عن الهوى فانّ
الجنة هى المأوى؛(25) و امّا كسى كه از ايستادن در برابر پروردگارش هراسيد و خويشتن را از هوا و هوس بازداشت، پس همانا جايگاه او بهشت است. متابعت از هواى نفس باعث شقاوت و دخول نار است: «و لو شئنا لرفعناه بها و لكنّه أخلد الى الأرض و اتّبع هواه فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث؛(26) اگر مىخواستيم منزلت او را به واسطه آياتى كه به او عطا نموديم بالا مىبرديم، امّا او به زمين گراييد و از هواى نفس خود پيروى كرد، پس مثل او همانند سگى است كه اگر بر آن حملهور شوى زبان از كام برآورد و اگر آن را رها كنى باز زبان از كام برآورد.»
همه رذايل اخلاقى نتيجه پيروى از نفس امّاره است، صفت بخل، چاپلوسى و سالوسى، حسد، شماتت، خبث، اسراف، ريا، شرّ، شرك، حرص، تهتك، فساد و صدها رذيلت ديگر اوصافى هستند كه منشأ و سرچشمه آن هواى نفس و حب دنياست.(27)
در حديث آمده است كه يكى از انبياء ابليس را پرسيد با چه چيزى فرزندان آدم را فريب مىدهى؟ گفت: با خشم و هوا، در واقع رذايل اخلاقى زمينه هبوط انسان را از مقام انسانيت فراهم مىكند به همين جهت در جوامع روايى بسيار تأكيد شده است كه براى وصول به درجات رفيع، باطن خويش را از پليديهاى نفس پاك سازيد: «طهّروا أنفسكم من دنس الشهوات، تدركوا رفيع الدرجات».(28)
پىآمدهاى هواپرستى
الف: كسى كه در اسارت شهوت قرار گيرد، عقل و دين خود را از دست مىدهد: «طاعة الشهوة تفسد الدين و العقل»(29) و غرض شارع حفظ سلامت عقل و دين است.
ب: شهوت رانى و هواپرستى از دامهاى شيطانى است: «الشهوات مصائد الشيطان»(30) و بندگى شهوت اسارتى ابدى مىآورد كه آزادى در آن راه ندارد: «عبد الشهوة أسيرٌ لاينفك اسره».(31) خواسته دين آن است كه انسان آزادگى و حريت خويش را حفظ كند و در دام شيطان يا اسارت سلطان نفس نباشد.
ج: تعاليم الهى به منزله آب گوارا و زلالى است كه از هر تشنهاى رفع عطش مىكند، امّا دستورهاى هواى نفسانى به ظاهر عطش را كاهش مىدهند، اما در واقع سم كشندهاى هستند كه شخص هوا مدار را به هلاكت مىرسانند: «الشهوات سمومٌ قاتلات»(32).
د: نازلترين مرحله جهالت، جهل در بندگى هواى نفس است. ابتناى شرع بر معرفت بخشى و ارتقاى علمى است، نه استقرار در جهل و نادانى. شالوده تعاليم اسلام در راستاى ارتقاى معرفت و اعتلاى انديشه و انگيزه پايهگذارى شده است. آن كه در مرداب جهالت هواى نفس گرفتار است، قدرت و توان تحصيل معرفت و وصول به منزلت را ندارد، پس اساس شريعت بر مبناى معرفت است و جست و جوى در معرفت و عمل به تكليف با خواهشهاى نفسانى سازگار نيست.
ه: شهوت رانى با حكمت اندوزى در انسان قابل جمع نيست، دلى كه با خواستههاى نفسانى رام باشد، نسبت به حكمت ورزى خام است، چنان كه در حديث آمده است: «لاتسكن الحكمة قلباً مع شهوةٍ»(33) نيز در كلام امير بيان حضرت على (ع) وارد شده است كه انتفاع حكمت بر عقلى كه دستانش با زنجير شهوت بسته شده حرام است: «حرام على كلّ عقلٍ مغلولٍ بالشهوة ان ينتفع بالحكمة»(34) يكى از اهداف مهم تكاليف دينى، حكيمپرورى است و لازم حكمت، عقل و قلب سليم است، نه شهوت. آن كس كه با شهوت عملى خو كرده از تكاليف دينى روى گردانده است و براى او حظى از حكمت نخواهد بود.
ح: آن كس كه در مقابل حق تسليم است و سر به آستان ربوبى فرود مىآورد خواهشهاى نفسانى را در درون خود خوار و ذليل ساخته و مىتواند جوانمردى و مروّت خويش را حفظ كند، امّا آن كه حاضر نيست در مقابل حق تسليم باشد و خواهش هواى نفس را بر خواسته حق ترجيح مىدهد، خود را از جوانمردى ساقط كرده است: «من زادت شهوته قلّت مروّته»(35).
ناگفته نماند هدف شارع و مقصود شريعت تعديل غرايز و تمايلات نفسانى است، نه تعطيل آنها، يعنى هرچه هواى مسموم نام دارد و هوس منحوس محسوب مىشود نكوهيده است و هرچه مقتضاى غريزه و طبيعت است بايد هدايت شده، آنگاه حمايت شود.
5. دورى از رذايل اخلاقى و مفاسد اجتماعى
بزهكارى كودكان و نوجوانان، جنايت برخى از جوانان و خيانت خائنان در جامعه، غالباً به جهت عدم آگاهى آنان از تعاليم و تكاليف دينى است. احكام و تكاليف دين تنظيم شده تا انسانها از ابتداى بلوغ عقلى با آشنايى و عمل به آن بتوانند شخصيت اصيل خويش را بشناسند و آن را حفظ كنند.
از اين رو پاىبندى به تكاليف دينى موجب اجتناب از رذايل اخلاقى است. تجربه عملى ثابت كرده است كه غالب جانيان از خانوادههايى هستند كه پاىبندى به مذهب ندارند. براى برخى از غربيها نيز اين مطلب ثابت شده كه مفاسد اخلاقى در ميان خانوادههايى كه به كليسا نمىروند بيشتر به چشم مىخورد، در متون دينى آيات و روايات بسيارى وارد شده كه دينداران را مقيّد به اجتناب از رذايل اخلاقى كرده است، غرور، كبر،حسد،كذب،غيبت كه منشأ بسيارى از رذايل اخلاقى و مفاسد اجتماعى است در دين به شدّت از آنها نهى شده و شخص ديندار مكلّف به ترك آنهاست.
از توجه به زندگى و حيات انبياء در قرآن كريم به دست مىآيد كه مهمترين وظيفه و رسالتى كه از ناحيه خدا بر عهده آنان نهاده شده مبارزه با رذايل اخلاقى و مفاسد اجتماعى است. خداوند وقتى صالح پيامبر را براى قوم ثمود فرستاد توصيههايى درباره تكاليف الهى فرمود. سپس آنان را مخاطب قرار داد كه: «ولاتعثوا فى الأرض مفسدين؛(36) و در زمين به فساد و تبهكارى برنخيزيد». و چون مردم آن منطقه اهل اسراف و تبذير بودند خداوند فرمود: «ولاتطيعوا أمر المسرفين* الّذين يفسدون فى الأرض و لايصلحون؛(37) و از رفتار رؤساى اسراف كار اطاعت نكنيد كه آنان در زمين فساد مىكنند و اصلاح نمىشوند.»
در زمان لوط پيامبر، چون قومش به عملى شنيع مبتلا بودند خداوند به او دستور داد به مردم بگويد اطاعت خدا را پيش گرفته و تكليف الهى را انجام دهند و از عمل زشت اجتناب كنند: «اذ قال لهم أخوهم لوطٌ الا تتقون* انّى لكم رسولٌ أمين* فاتّقوا اللّه و أطيعون*… أتأتون الذكران من العالمين* و نذرون ما خلق لكم ربّكم من أزواجكم بل أنتم قومٌ عادون»(38) قوم شعيب چون به فساد كمفروشى و گران فروشى آلوده بودند خداوند به حضرت شعيب دستور داد قوم خود را به اطاعت خدا و انجام تكاليف الهى دعوت كند تا آن فساد ريشهكن گردد: «اذ قال لهم شعيب ألا تتّقون* انّى لكم رسولٌ أمين* فاتّقوا اللّه و أطيعون…* أوفوا الكيل ولاتكونوا من المخسرين* وزنوا بالقسطاس المستقيم * ولاتبخسوا الناس أشياءهم ولاتعثوا فى الأرض مفسدين»(39)
قرآن حكيم درباره داستان همه انبياء همين بيان را دارد كه مخالفانشان چون از اوامر الهى اطاعت نمىكردند، اهل فسق و فساد و تباهى بودند. و همه فسق و فجور شخصى و مفاسد اجتماعى، ريشه در تكليف گريزى دارد. اما در مقابل آن بارزترين اثر و روشنترين فايده تكليف محورى براى فرد و جامعه زوال رذايل اخلاقى و مفاسد اجتماعى است.(40)
اما با توجه به اين كه عقل و وحى با هم شالوده دين را شكل مىدهند و انسانهاى متعبّد به تكاليف دينى نه تنها خردورزند، بلكه خردمندترين افراد جامعه هستند. پذيرفته نيست گفته شود اصلاح دنيا بر عهده انديشوران است و دينداران بايد به فكر آبادانى آخرت خويش باشند و آثار دين دارى خود را آنجا دريافت كنند، يا كسى بگويد تكليف براى مكلفان، جمود و ركود و سكون مىآورد، در حالى كه اصلاح دنيا نياز به تحرّك و جنبش و انقلاب دارد.
چنين داورى درباره دين داران نتيجه تجاهل عمدى يا غفلت يا نگاه سطحى به دين و مانند آن است ولى با نگاه عميقتر به متون دينى مىتوان به اين نتيجه دست يافت كه غرض از تكليف، اصلاح و آبادانى دنيا و آخرت است. گام نهادن در مسير دين و اجراى احكام آن هم مىتواند منافع دنيوى را تأمين و هم منافع اخروى را تضمين كند.
مطلب اساسى در دينشناسى آن است كه در متون دينى حقوق و تكاليف به هم آميخته است، يعنى اگر داشتن زمين حاصل خيز، هواى سالم، آب فراوان و بهداشتى و دهها مزاياى طبيعى ديگر حق انسان است همه آنها از منظر دين، گذشته از صبغه حقوقى داراى جنبه تكليفى هستند و بر انسان واجب است كه از اين مواهب برخوردار شود، زيرا خداوند همه اين امكانات را آفريد و آنها را مسخّر بشر كرد و هستى آنها و مسخّر بودنشان را به جامعه بشرى اعلام داشت تا كسى نگويد دريا، صحرا، فضا، منظومه شمسى، و بالاخره مجموعه نظام سپهرى در آثار اخلاقى و عرفانى متفكران دينى تأكيد شده است كه بهترين راه درمان بسيارى از بيماريها و معضلات اخلاقى بندگى و طاعت حق است.(41)
6. اصلاح و آبادانى دنيا و آخرت
برخى پنداشتهاند، فلسفه تكليف الهى براى بندگان فقط فراهم ساختن آخرتى آباد است. كسى كه اهل نماز و روزه و حج و زكات است، بايد به فكر اصلاح آخرت خويش باشد و هيچ گونه اشتغال فكرى نبايد در امور دنيوى داشته باشد، زيرا از كار آخرت باز مىماند، اين تصور و پندار را تقويت و تبليغ كردهاند كه متديّنان بايد دنيا را به ديگران واگذار كرده و آخرت را به خوبى حفظ كنند. گويا آسياب تكليف بر محور آخرت مىچرخد و دنيا از قلمرو آن خارج است. اين عده گستره توهّم خويش را توسعه داده و گفتهاند: هدف دين و بعثت انبياء نيز فقط دعوت به آخرت و خداست، نه اصلاح آبادانى دنيا، و فوايد تكاليف در آخرت ظاهر و آشكار مىگردد، نه در دنيا. دين داران بايد براى آخرت خويش برنامهريزى كنند و دنيا را به دست خردمندان جامعه بسپارند.
سرانجام بشر را مأمور به بهرهبردارى و استيفاى منافع كرد و جامعه را واداشت تا منافع عمومى را بر مصالح شخصى مقدّم دارند و از فاسدان و مفسدان به زشتى ياد كرد و آنان را به كيفر تلخ محكوم دانست، اصول محورى مسائل از نظر قرآن عبارتند از:
1. در آيات فراوان از تسخير سپهر و زمين و دريا سخن به ميان آمده و اصل تسخير براى آشنايان به قرآن حكيم مطلبى قطعى و شكناپذير است.
2. آيه «هو أنشأكم من الأرض و استعمركم فيها فاستغفروه ثمّ توبوا اليه انّ ربّى قريبٌ مجيبٌ»(42) از اصل اصيل و پربركت و مظلوم استعمار سخن مىگويد، استعمار در فرهنگ قرآن به معناى طلب جدى و درخواست مؤكّد عمران زمين، استخراج معادن، كوهها، درياها، صحراها، جنگلها و ساحلها و…است. خداوند همه اين امور را به طور «بكر» آفريد و فكرآباد كردن و بهرهبردارى از آنها را به بشر داد و دستور استيفاى عادلانه منافع آن را صادر كرد و چنين اعلام داشت: «للرّجال نصيبٌ ممّا كسبوا و للنساء نصيبٌ ممّا اكتسبن»(43) يعنى هم بر بشر واجب است كه از عمق زمين تا سينه سپهر را آباد كند، و هم دسترنج او متعلّق به خود او است، نه به بيگانه، و هم در اين بهرهورى بين زن و مرد تفاوتى نيست.
در اين استعمار ميمون و مبارك، مستعمر خداست و او خواهان آباد كردن زمين است. محصول اين آبادانى نيز عايد خود آبادگران است و در اين عمران ظلمپذيرى و ظلم كردن نيز جايز نيست. اين واژه پربركت بيش از واژههاى ديگر مورد ظلم قرار گرفت و هم اكنون جزء منحوسترين كلمات اجتماعى است، زيرا مستعمر محصول كار عامر را به خود اختصاص مىدهد. قرآن حكيم بعد از طرح اصل استعمار، يعنى طلب جدى آباد كردن زمين براى خود آباد كننده، نه براى مستكبران ستم پيشه، فرمود: «هو الّذى جعل لكم الأرض ذلولاً فامشوا فى مناكبها».(44)
خداوند زمين را آفريد و آن را نرم و تسخير شونده قرار داد و انسانها را مكلّف به رفتن در فراز و فرود زمين كرد تا آن را تنها براى خود آباد كنند.
از آيه «ولقد مكّنّاكم فى الأرض و جعلنا لكم فيها معايش»(45) استفاده مىشود كه عناصر محورى استقلال اقتصادى جامعه بشرى، يعنى بهرهورى از منابع و منافع و مصالح اقليم زمين و همه ظرفيتهاى مناسب آن هم حق بشر و هم تكليف الهى است، به طورى كه بر مردم واجب است در اقتصاد مستقل باشند و اگر كوتاهى كنند مسؤولاند و در قيامت كيفر مىبينند.
يك روى سكّه استقلال اقتصادى، حق بشر است و روى ديگر آن تكليف الهى.
چنين دينى كه آستر و رويه جامعه بشرى را حق و تكليف مىداند و دنيا و آخرت را ظاهر و باطن كسوت انسانى مىشمارد و حرمت بشر را به اوج عروج خليفة اللهى مىرساند تا آنجا كه خداوند او را جانشين خود در عمران و آبادگرى زمين قرار داده است، هرگز حقوق بشر را مهمل نمىگذارد و از منافع وى چشم نمىپوشد.
7. آزادى انسانها
از جمله اهداف و آثار تكاليف حقوق الهى، آزاد ساختن جامعه بشرى از زنجير اسارت است، دين آمده است تا بشر را از همه قيودات وضع شده از جانب قدرتمندان آزاد سازد.
انسان چون موجودى اجتماعى است روابطى با ديگر افراد جامعه دارد. برخوردها و روابط او در مقابل ديگران تكاليفى را براى او به وجود مىآورد كه اين تكاليف، يا بايد منشأ الهى داشته باشد يا منشأ بشرى. براى اينكه ديگران با وضع قوانين با نگاه سودگرايى او را به تكاليف بشرى مكلّف نسازند خداوند با وضع شريعت، تكاليف او را تعيين ساخته است، پس زندگى اجتماعى بدون تكليف مفهوم ندارد. حال آيا تكاليف الهى براى انسان مطلوبتر است يا تكاليف وضع شده با عقول ناقص بشرى؟
پاسخ بسيار روشن است، حكمت تكاليف الهى، رهايى از قيد و بندهاى بشرى است، نه محدوديت. تكاليفى كه انبياى الهى در قالب شرايع آسمانى به بشريت ارزانى داشتهاند دقيقاً در همين راستاست، يعنى آنها آمدهاند تا بندهايى را كه هواهاى نفسانى از درون و غلهاى حاكمان طاغوتى از بيرون بر دست و پاهاى بشر بسته بودند بگشايند، در قرآن فرمود: «آنان كه پيامبر خويش را اطاعت مىكنند پيامبر آنان را به كارهاى نيكو امر و از كارهاى ناپسند نهى مىكند و براى آنان امور پاكيزه را حلال و چيزهاى ناپاك را حرام و آنان را از قيد و بندهايى كه داشتند آزاد مىسازد، پس ايمان آورندگان و يارى كنندگان او جزء رستگارانند».(46)
در مقابل اين دسته، آنان كه به اصول اعتقادى ايمان نياورده و به تكاليف الهى گردن ننهاده و بر صراط مستقيم حق گام نگذاشتهاند در بند جهالت و قيد غفلت اسيرند و آن كس كه سر در كوى او نگذاشته آزاده نيست: «لقد حقّ القول على أكثرهم فهم لايؤمنون * انّا جعلنا فى أعناقهم أغلالاً فهى الى الأذقان فهم مقمحون»(47) در فرهنگ آسمانى اسلام، آزادى مرهون تكليف محورى و اسارت اثر تكليف گريزى است و به همين دليل در بسيارى از آيات، فلاح و رستگارى و حريّت و آزادى وصفى براى مؤمنان و اسارت و بردگى خصلتى براى كافران به شمار آمده است.
10. كمالات معنوى
در فصول گذشته به اين نكته اشاره شد كه انسان از نگاه قرآن، خليفه خدا در زمين است و براى وصول به چنين مقامى خلق شده است، توضيحى كه هم اكنون به آن اضافه مىشود اين است كه در انسان تكوّن يافته دو صفت ذاتى وجود دارد، يكى اينكه از لحاظ درجه هستى موجودى ناقص است و ديگر اينكه داراى استعداد و قابليت خلافت اللهى و جانشينى خدا در زمين است. اگر خلافت متعيّن به انسان است، قوّه و قابليت هم در او قرار داده شده و مىتواند به آن مقام راه يابد( نه اينكه در او فعليت داشته باشد، بلكه او بالفعل حيوان است و بالقوه انسان)، پس مقام خلافت از ميان مخلوقات براى انسان آمده است خدا آدمى را براى جانشينى خويش آفريد. او را جامع جميع صفات الهيّه قرار داد تا بتواند آيينه تمام نماى كمالات او باشد.
با جمالش چون كه نتوان عشق باخت
از كمال لطف خود آيينه ساخت
بنابراين، وصول به اين مقام كه كمال و سعادت انسان به شمار مىآيد، براى همه افراد به اندازه استعدادشان فراهم است. غرض از وجود تكاليف الهى براى بندگان، تكميل و رساندن آنان به ذروه سعادت است، چون انسان موجودى ناقص است و قابليت كمال هم در او وجود دارد. بنابراين تكاليف شرعى براى جبران نقص و كامل كردن او به منظور تحصيل كمالات معنوى است كه آثار آن تعديل قواى نفسانى و نجات از هواى نفس و آزادى از قيد و بندهاى دشمن درون و بيرون است.
نتيجهگيرى
از مجموعه مباحثى كه در اين مقال تحت عنوان آثار و اهداف حق و تكليف بيان شد استفاده مىشود كه مىتوان براى آثار و اهداف مراتب و اقسامى قائل شد كه برخى ابتدايى و برخى ميانى و برخى نهايىاند.
اهداف ابتدايى عبارت است از نظم ظاهر، امنيت عادى و اجتماعى و رعايت حقوق ديگران، گرچه بر اساس ترس از كيفر قضايى باشد.
هدف ميانى و متوسط عبارت است از عدل واقعى، امنيت معقول و رعايت حقوق ديگران به استناد فضيلت عدالت كه در نهاد انسان تعبيه شده است و لذت آن در كام دل جلوه مىكند.
هدف پايانى عبارت از نيل روح متكامل به مقام شهود حقيقت و نورانى شدن حقيقت آدمى و وصول به حقيقت است. پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. نهج البلاغه، خطبه 32. 2. و 3. نهج البلاغه، خطبه 32. 4. نهج البلاغه، خطبه 193. 5. خلاصه تعاليم اسلام، ص 17 – 19. 6. سوره اسراء، آيه 84. 7. رساله سه اصل، ص 29 – 30. 8. شرح جنود عقل و جهل، ص 283 – 284. 9. شرح چهل حديث، ص 531 – 532. 10. شرح دعاى سحر، ص 26. 11. الكافى، ج 2، ص 309. 12. علم اليقين، ج 2، ص 901. 13. نهج البلاغه، حكمت 437. 14. سوره ق، آيه 5. 15. سوره نحل، آيه 90. 16. سوره شورى، آيه 15. 17. سوره حديد، آيه 25. 18. سوره مائده، آيه 8. 19. نهج البلاغه، خطبه 216. 20. همان، حكمت 31. 21. سوره يوسف، آيه 53. 22. بحارالانوار، ج 67، ص 36. 23. غررالحكم، ص 234. 24. سوره جاثيه، آيه 23. 25. سوره نازعات، آيات 40 – 41. 26. سوره اعراف، آيه 176. 27. تحف العقول، ص 330. 28. مستدرك الوسائل، ج 11، ص 344، غررالحكم، ص 240. 29. مستدرك الوسائل، ج 11، ص 344، غررالحكم، ص 304. 30. همان، ص 343. 31. همان، ص 346. 32. غررالحكم، ص 304. 33. همان، ص 58. 34. شرح غررالحكم، ج 3، ص 404. 35. غررالحكم، ص 305. 36. سوره اعراف ، آيه 74. 37. سوره شعراء، آيات 151 – 152. 38. همان، آيات 161- 163 و 165 – 166. 39. همان، آيات 177 – 179 و 181 – 183. 40. رجوع شود به سورههاى عنكبوت، آيه 45، سوره نور، آيه 21؛ سوره يوسف، آيه 24؛ سوره اعراف، آيات 28 و 142 ؛ سوره هود، آيه 85 ؛ سوره يونس، 91 ؛ سوره قصص، آيه 77 و…. 41. ر.ك احياء العلوم، معراج السعادة، شرح جنود عقل و جهل. 42. سوره هود، آيه 61. 43. سوره نساء، آيه 32. 44. سوره ملك، آيه 15. 45. سوره اعراف، آيه 10. 46. همان، آيه 157. 47. سوره يس، آيات 7 – 8.
قیام 19 دی
قيام 19 دىماه قم هنوز زنده است
اينجا قم است شهر جهاد و اجتهاد، شهر خون و قيام آشيانه آل محمد(ص) و مأواى امن شيعيان ائمه اطهار(ع)، اينجا شهرى است كه قبل از هر جا به پا خاست و به رسالت تاريخىاش جامعه عمل پوشاند.
مردم قم با مشتهاى گره خورده به سمت حرم مطهر حضرت معصومه(ع) سرازير شدهاند. ديگر هيچ كس جلودار خشم اين ملت نيست؟ طلاب و فضلاى حوزه علميه قم هدايت كننده امواج خروشان مردمى هستند كه خشم و انزجارشان از دشمنان انقلاب، آنان را به خيابانها كشانده است.
پير و جوان، زن و مرد در خيابانها فرياد برمىآورند و با شعار -خمينى، خمينى خدانگهدار تو بميرد، بميرد دشمن خونخوار تو – تنفّرشان را نسبت به رژيم پهلوى به نمايش مىگذارند. به راستى چه چيزى باعث شده كه شهر قم اينگونه به جوش آيد؟ چه اتفاقى مردم مؤمن قم را به خيابانها كشانده است؟
روزنامه اطلاعات در روز 17 دى 1356 طى مقالهاى اهانتآميز، امام خمينى رحمة اللّه عليه را نشانه گرفته بود و هنوز چند هفتهاى از شهادت فرزند امام نگذشته بود كه مردم قم براى بارى ديگر در خيابانها جمع شدند و در آن روز ديگر لازم نبود امام(ره) فرياد برآورد و بگويد واللّه گناهكار است كسى كه داد نزد واللّه مرتكب گناه كبيره است كسى كه فرياد نزد…بلكه اينبار خون پاك مصطفاى مظلومش اين پيام را عهده دار شد و همهگان را به مبارزه و ظلمستيزى فراخواند رژيم فاسد پهلوى كه احساس خطر مىكرد به فكر چارهاى افتاد، به فكر حيلهاى كه با به كار بستن آن براى هميشه نام امام را در نظر مردم كريه جلوه دهد بنابراين با اين انگيزه طى مقالهاى اهانتآميز مىخواست وجهه ملى و مذهبى امام خمينى(ره) را در ميان ملت خدشه ساز كند.
اين بار مردم قم با شكوهتر از گذشته به دفاع از رهبر خود برخاستند و با شعارهاى يا مرگ يا خمينى، خمينى بت شكن ملت ترا مىخواهند، بار ديگر با رهبر فرزانه خويش تجديد بيعت كردند. در اين هنگام ايادى رژيم پهلوى نيروهاى مسلّح را آماده كردند و دستور قتل و غارت آنها را دادند. روز 19 دى ماه روز قيام خونين مردم قم بود كه با اهداى خونشان در پاسداشت از ولايت فقيه، نهاد پاك و مقدس انقلاب را بارور ساختند. از آن زمان مردم قم اين افتخار را يافتند كه هر سال در سالروز قيام 19 دى در خدمت مقام شامخ رهبر انقلاب، هم در عهد امام راحل(ره) و هم در زمان زعامت حضرت آيتاللّه العظمى خامنهاى باشند. و با مراد خويش تجديد بيعت كنند.
پاورقي ها:
نگاهى به رويدادها
اخبار جهان اسلام
وزير خارجه اتريش: حضور اسلام را در اروپا ديگر نمىتوان ناديده گرفت. (26/8/84)
بيش از 100 نماز گزار شيعه در دو انفجار تروريستى در عراق به شهادت رسيدند. (28/8/84)
صدها هوادار اخوان المسلمين در مصر بازداشت شدند. (30/8/84)
اسلامگراها در حال پيشروى هستند. (10/9/84)
سركوب هم مانع ورود اخوان المسلمين به مجلس مصر نشد.
رئيس كميسيون رسيدگى به ترور حريرى بر كنار مىشود. (12/9/84)
آيت اللّه سيستانى: مردم عراق با شركت گسترده در انتخابات به مذهبىها رأى بدهند. (14/9/84)
عمليات استشهادى در امنترين شهر صهيونيست نشين صورت گرفت. در اين عمليات دست كم 5 اسرائيلى كشته و 50 نفر ديگر زخمى شدند.
شاهد دادگاه صدام: عناصر صدام حتى به زنان حامله هم رحم نمىكردند. (15/9/84)
اخبار داخلى
پرداخت وام 18 ميليونى مسكن تمديد شد.
ايران بر استفاده از چرخه سوخت هسته اى و مذاكره بدون پيش شرط با اروپا تأكيد كرد. (16/8/84)
درياچه هامون خشك شد.
وزارت كار مأمور تهيه سندنهايى اشتغال در كشور شد. (17/8/84)
لاريجانى: از سرگيرى مذاكره با اروپا حرف آخر من است.
وزير امور اقتصادى و دارايى از پرداخت سود تضمينى به سهامداران بورس خبر داد. (18/8/84)
مجلس به 3 وزير جديد آموزش و پروش، تعاون و رفاه رأى اعتماد داد.
رئيس جمهور: پاسخ بد خواهان را با حل مشكلات مردم مىدهيم. رئيس جمهور در اجتماع پرشور مردم استان خراسان جنوبى در بيرجند كه زير بارش شديد باران به استقبال از وى شتافته بودند، تأكيد كرد برخوردارى عادلانه از امكانات كشور حق طبيعى همه مردم به ويژه در مناطق محروم است. (19/8/84)
لاريجانى: غنى سازى را در خاك خود انجام مىدهيم.
وزير اطلاعات: دخالت انگليس در بمب گذاريهاى اهواز به اثبات رسيده است. (21/8/84)
ايران به جمع دارندگان فناورى توليد پارچه نورد آب پيوست.
مشاور امنيتى صدراعظم آلمان: وحدت ملى و اعتماد به نفس نمىگذارد ايران تسليم اروپا شود. (22/8/84)
وزير بهداشت: داروهاى كمياب با قيمت مناسب به زودى وارد بازار مىشود. (23/8/84)
رهبر انقلاب: همه بايد از دولت حمايت كنند، برخى انتقادها غير منصفانه است.
دولت 20 ميليارد تومان براى ايمنى جادهها اختصاص داد.
رهبر انقلاب: حفظ وحدت و ترويج ارزشهاى انقلاب مهمترين وظيفه امروز است. (24/8/84)
تسلطى براى تصدى وزارت نفت به مجلس معرفى شد.
رئيس قوه قضائيه: تضعيف اقتصاد كشور فساد اكبر است.
دانشجويان ايرانى به نقض حقوق بشر و تبعيض نژادى در غرب تحت نفوذ صهيونيستها اعتراض كردند. (25/8/84)
در هفته بسيج زنجيره انسانى 9 ميليون بسيجى در سراسر مرزها تشكيل مىشود.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: تخريب مديران پرورش يافته نظام، جرمى نابخشودنى است.
كتابخانه دانشكده حقوق دانشگاه تهران در آتش سوخت. (26/8/84)
خاتمى ضمن حمايت از اظهارات ضد صهيونيستى رئيس جمهور: موضع احمدى نژاد خواست عمومى ملت است.
رضازاده پس از قهرمانى در مسابقات جهانى قطر: خوشحالم كه رهبر انقلاب و مردم را شاد كردم.
هزاران نفر از دانشجويان و طلاب با تشكيل زنجيره انسانى خواستار آغاز فعاليتهاى هستهاى در نطنز شدند. (28/8/84)
نامه 152 نماينده مجلس به رئيس قوه قضائيه: فرار سرمايه ربطى به مبارزه با مفاسد اقتصادى ندارد.
سخنگوى وزارت خارجه: ايران به درخواستهاى فراتر از «ان.پى.تى» تن نخواهد داد. (30/8/84)
رهبر انقلاب: حضور زن ايرانى بر فراز اورست نمايانگر قابليتهاى ملت است.
مذاكرات رؤساى جمهور ايران و عراق در تهران آغاز شد. (1/9/84)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور عراق: آمريكا و انگليس با تجربهاى تلخ مجبور به ترك عراق خواهند شد. (2/9/84)
دكتر الهام سخنگوى دولت شد. (3/9/84)
7 ميليارد دلار بدهى خارجى تا پايان امسال پرداخت مىشود.
رسانههاى خارجى: ايران غنى سازى را از سر مىگيرد. اروپا كم آورد. (5/9/84)
رئيس جمهور با حضور در زنجيره انسانى 9 ميليون بسيجى: در عرصه هستهاى از موضع اقتدار مذاكره مىكنيم. (6/9/84)
رئيس جديد ستاد مبارزه با قاچاق كالا و ارز: مردم نامحرم نيستند، مفسدان اقتصادى را معرفى مىكنيم.
رهبر انقلاب: آينده 100 ساله كشور با عملكرد خوب نسل جوان تضمين مىشود. (8/9/84)
آمريكا خواستار مذاكره با ايران شد. (9/9/84)
در جريان دومين سفر استانى هئيت دولت، استقبال به ياد ماندنى مردم ايلام از رئيس جمهور صورت گرفت.
توليد گوشت قرمز با مصرف آن در كشور برابر شد.
ايران ساخت 2 نيروگاه هستهاى را به مناقصه مىگذارد. (10/9/84)
احمدى نژاد: اميدواريم ايلام در سفر بعدى هئيت دولت، استان محروم نباشد.
پرداخت وام ازدواج شهردارى، امروز از سر گرفته مىشود. (12/9/84)
حقوق كاركنان دولت در سال آينده 5/14 درصد افزايش مىيابد. (13/9/84)
لاريجانى: صبرمان تمام شده، غنى سازى را آغاز مىكنيم.
بيماران صعب العلاج، كارت هوشمند دارو دريافت مىكنند. (14/9/84)
دستور انتشار 1500 ميليارد تومان اوراق مشاركت از سوى رئيس جمهور صادر شد. (15/9/84)
اخبار خارجى
كارتر سياستهاى بوش را مايه شرمسارى خواند.
در اعتراض به كاهش بودجه برنامههاى اجتماعى نخستين تظاهرات عليه صدراعظم تازه كار آلمان صورت گرفت. (16/8/84)
آشوبهاى فرانسه، آلمان و بلژيك را هم فرا گرفت.
تجمع 120 هزار نفرى در هند عليه رزمايش مشترك با آمريكا صورت گرفت.
بوش با سرافكندگى از سفر آمريكايى لاتينى به واشنگتن بازگشت.
وضع مقررات منع رفت و آمد و برقرارى حكومت نظامى در فرانسه صورت گرفت. (17/8/84)
182 كشور خواستار لغو تحريمهاى آمريكا عليه كوبا شدند. (19/8/84)
شيراك به تبعيض و بىعدالتى در فرانسه اعتراف كرد. (21/8/84)
در هفدهمين روز ناآرامى در 160 شهر و تشديد حكومت نظامى در فرانسه، 8000 خودرو به آتش كشيده شد. (22/8/84)
5/1 ميليون اسپانيايى عليه دولت به خيابانها ريختند. (23/8/84)
انگليس براى كنترل اوضاع داخلى 800 جاسوس جديد استخدام مىكند.
حالت فوق العاده در فرانسه تا 3 ماه ديگر تمديد شد. (24/8/84)
شيراك: همه آشوبگران دختران و پسران فرانسه هستند.
درپى سرايت ناآرامىها به 7 كشور، شهروندان اروپا با ماهواره كنترل مىشوند. (25/8/84)
شورشهاى فرانسه آسيبپذيرى اروپا را برملا ساخت. (28/8/84)
ونزوئلا به فقيران آمريكا نفت ارزان مىفروشد. (29/8/84)
با خروج 8 وزير از كابينه شارون، بحران سياسى رژيم صهيونيستى را فرا گرفت. (1/9/84)
اعتصاب سراسرى در شبكه حمل و نقل فرانسه اتفاق افتاد. (2/9/84)
مردم آلمان راه قطار حامل ضايعات هستهاى را بستند. (2/9/84)
دولت كانادا در آستانه استيضاح قرار گرفت. (5/9/84)
سازمان ملل خواستار لغو كلمه اخراج ناراضيان از فرانسه شد. (6/9/84)
پس از 17 سال فاش شد، سقوط هواپيماى حامل ضياءالحق كار «موساد» بود. (14/9/84)
مردم ونزوئلا تمام ياران چاوز را به مجلس فرستادند. (15/9/84)
پاورقي ها:
دعاى عرفه منشور جاويدان توحيد
عرفه روز دعا و روز نيايش و مناجات با پروردگار عالميان است، دعائى كه طبق فرموده على(ع) همه هستى انسانهاست. اساساً انسان از خودش چيزى ندارد و در اين عالم او فقط مالك دعاست. على(ع) با اشاره به اين معنى در دعاى كميل مىفرمايد: يا سريع الرّضا اغفر لمن لايملك الّا الدّعا؛(1) دعا تنها وسيله و ابزار در دست انسان است و او با همين سلاح مىتواند به خواستههايش برسد كه همان سلاح انبياء است. امام رضا(ع) فرمود: «عليكم بسلاح الانبياء؛(2) بر شما باد كه خود را به سلاح انبياء مجهز كنيد» و توضيح مىداد كه آن سلاح همان دعاست. امام حسين(ع) ناتوانترين مردم را كسى مىداند كه از دعا كردن عاجز باشد و مىفرمايد: اعجز النّاس من عجز عن الدّعاء؛(3) به همين جهت در روز عرفه گرچه روزه گرفتن مستحب است امّا به خاطر اهميت آن فرمودهاند كه اگر روزه موجب ضعف مىشود و از دعا كردن باز مىدارد دعا خواندن بر روزه تقدم دارد.(4) يكى از زيباترين و شيرينترين دعاها مناجات امام حسين(ع) در روز عرفه مىباشد. آنحضرت در اين دعاى پرمحتوا و شيوا كه در عصر روز عرفه و مناسبترين وقت دعا عرضه شده است، عاليترين مضامين توحيدى را در قالب كلماتى دلنشين بيان مىكند. روح عرفان و معرفت در عرصه توحيد الهى در فرازهاى مختلف اين دعا موج مىزند و سالكان راه حقيقت را در طى مراحل سير و سلوك استوارتر، مصممتر و مشتاقتر مىسازد. امام حسين(ع) اين مناجات عاشقانه را در فضائى معنوى و در كنار كعبه مقدسترين جايگاه مسلمانان و با دلى پرسوز و چشمانى اشكبار قرائت كرده و به عنوان منشور جاويدان توحيد براى اهل ايمان به يادگار گذاشته است.
به حقيقت مىتوان گفت كه اگر از آن بزرگوار به غير از همين مناجات سخن ديگرى براى رسيدن به حق و معرفت الهى به جاى نمانده بود اهل عرفان و ايمان را همين كلمات عارفانه و حياتبخش بس بود در حالى كه دعاى عرفه بخش اندكى از معارف بلند و انديشههاى عبادى، عرفانى، اجتماعى و سياسى حضرت اباعبداللّه الحسين(ع) را به پيروان حقيقت جوى آن حضرت ارائه مىكند.
حضرت آية اللّه جوادى آملى در مورد اين دعاى دلنشين و انسان ساز مىنويسد: مهمترين نيايشى كه جنبه سياسى، عبادى حج و زيارت را به خوبى تبيين مىكند دعاى عرفه عارف معروف در بين اهل معرفت و سير شاهدان كوى شهود و شهادت، سالار جانبازان ميدان نبرد توحيد عليه طاغوت، و سرور پاكان و آزادگان، در ساحت فضيلت حضرت حسين بن على(ع) است. اين دعا هم دستور كفر ستيزى و راه طاغوت زدايى و رسم سلحشورى و سنت سركوبى جنايتكاران را ارائه مىكند و هم ستايش حكومت اسلامى و تقدير دولت مكتبى و ظهور ولايت الهى را نشان مىدهد و هم تجلى هستى و ذات اقدس خداوند و ظهور گسترده و همه جانبه آن ذات مقدس و خفاى هرچه غير اوست در پرتو نور او و پىبردن به او از خود او به غير او بها ندادن و غير او را به او شناختن و ذاتش را عين شهود و مستغنى از استشهاد دانستن را تفهيم مىكند.(5)
با توجه به اهميت اين مناجات توحيدى در اين نوشتار به بررسى فرازهائى از آن مىپردازيم.
فرجام ستمگران
امام در نخستين فرازهاى دعا بعد از حمد و ثناى الهى و شمارش صفات جميل حضرت حق مىفرمايد: هو للدّعوات سامعٌ و للكربات دافعٌ و للدّرجات رافعٌ و للجبابرة قامعٌ فلا اله غيره؛او نيايش دعا كنندگان را مىشنود و گرفتارىهايشان را رفع مىكند و درجات آن را بالا مىبرد و جبّاران و ستمگران را ريشه كن و سركوب مىسازد چرا كه هيچ معبود حقى به غير از او نيست.
حضرت ابا عبداللّه ستم گران را به عنوان مهمترين مانع راه سعادت و توحيد بيان مىكند و تا فرهنگ ظلم و ستم و قدرت بيداد حاكم باشد مردم نخواهند توانست به سوى كمال قدم بردارند. براى همين يكى از سنتهاى الهى در طول تاريخ مجازات ستم پيشهگان بوده است. قرآن در اين زمينه مىفرمايد: فلمّا نسوا ماذكّروا به فتحنا عليهم ابواب كلّ شىءٍ حتّى اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتةً فاذا هم مبلسون؛(6) هنگامى كه «ستمگران نعمتها و اندرزهاى ما را» فراموش كردند ما نخست درهاى نعمت را به رويشان گشوديم و آنان كاملاً خوشحال شده (و به آن دل بستند) امّا ناگهان (حال) آنها را گرفتيم و همگى مأيوس و نااميد شدند. فقطع دابر القوم الّذين ظلموا؛(7) و به اين ترتيب دنباله زندگى ستم پيشگان بريده شد. به گفته صائب تبريزى:
ظالم به ظلم خويش گرفتار مىشود
از پيچ و تاب نيست رهائى كمند را
شوق و افتخار به مقام بندگى
سعدى تو كيستى كه دم دوستى زنى
دعوى بندگى كن و اقرار چاكرى
بى ترديد اگر انسانها مقام و موقعيت خويش را در برابر آفريدگار هستى دريابند و با كمال بندگى به آن اعتراف كنند هرگز از موازين و حدود الهى پافراتر نخواهند گذاشت و به حقوق ديگران نيز بىاعتنائى نخواهند كرد شناخت مقام عبوديت در مقابل حضرت رب الارباب و رعايت حدود آن بنده را به مقامات عالى انسانى نائل كرده و او را به اوج افتخار خواهد رسانيد.
گر تو خواهى حرّى و آزادگى
بندگى كن بندگى كن بندگى
از خودى بگذر كه تا يابى خدا
فانى حق شو كه تا يابى بقا
حضرت امام حسين(ع) در بخش ديگرى مىفرمايد: «اللّهم انّى ارغب اليك و اشهد بالرّبوبيّة لك مقرّاً بانّك ربّى و اليك مردى ابتدأتنى بنعمتك قبل ان اكون شيئاً مذكورا؛ خداوندا! من مشتاق تو هستم و به ربوبيت تو گواهى مىدهم بارالها! من اقرار مىكنم كه تو پروردگار منى و بازگشت من به سوى تو خواهد بود. خداوندا (تو آنقدر مهربان و رئوف هستى كه) قبل از آنكه من چيزى قابل ذكر باشم مرا نعمت وجود و هستى بخشيدى!». حضرت على(ع) نيز در اين زمينه مقام بندگى را تبيين كرده و آنرا بالاترين افتخار انسانى قلمداد مىكند و مىفرمايد: «الهى! كفى بى عزّاً ان اكون لك عبدا و كفى بى فخراً ان تكون لى ربّا؛(8) خدايا اين عزت و شكوه مرا بس كه عبد تو باشم و اين افتخار و سعادت مرا كافى است كه تو پروردگار من باشى».
سپاس از فضاى توحيدى
امام حسين(ع) از والاترين نعمتهاى الهى پرورش در فضاى عطرآگين توحيدى و حكومت الهى مىشمارد. چرا كه يكى از مؤثرترين عوامل تربيتى و تأثيرگذار در شخصيت انسانى محيط و جامعه ايست كه در آن گام مىنهد. هر فردى كه در خانوادهاى و محيطى سالم به دنيا آمده و پرورش مىيابد شايسته است كه اوّلاً از خداوند متعال و ثانياً از والدين و دست اندركاران و مربيان و عوامل به وجود آورنده چنين جامعه و فضاى سالم سپاسگزار و ممنون باشد. چرا كه اگر اين بستر مناسب براى رشد صحيح شخصيت انسانها فراهم نمىشد معلوم نبود كه سرنوشت آنان چگونه بوده و به كجا منتهى مىگشت. به همين جهت انسانهاى حق شناس همواره از خداوند متعال و پدر و مادر و مربيان و عواملى كه موجب شدهاند آنان در فضائى آكنده از كمالات و معنويات رشد يافته و نفس بكشند شكرگزارى مىكنند. حضرت با تبيين اين واقعيت مىفرمايد: «لم تخرجنى لرأفتك بى ولطفك لى و احسانك الىّ فى دولة ائمة الكفر الّذين نقضوا عهدك و كذّبوا رسلك لكنّك اخرجتنى للّذى سبق لى من الهدى؛ بارالها! از نشانههاى لطف و احسان تو بر من اينكه مرا در فضاى حكومت سردمداران كفر و شرك به دنيا نياوردى آنانكه عهد تو را شكسته و پيامبرانت را تكذيب كردند بلكه مرا در عصر هدايت و روزگار معرفت (توسط پيامبر خاتم(ص)) به وجود آوردى!».
نعمتهاى بىشمار
سپاس و شكر به درگاه حضرت حق از جمله خصلتهاى اولياء الهى و بندگان شايسته است. پيشواى سوم در مقام سپاس و قدردانى از نعمتهاى فراوان الهى مىفرمايد: «فاىّ نعمك يا الهى احصى عدداً و ذكراً ام اىّ عطاياك اقوم بها شكراً و هى يا ربّ اكثر من ان يحصيها العادّون او يبلغ علماً بها الحافظون؛ بارالها! كداميك از
نعمتهاى فراوان ترا مىشود ذكر كرده و به شمار آورد. يا كداميك از بخششها و عطاياى بىحد ترا مىشود سپاس گفت در حالىكه حساب آنان از دست حسابگران و آمار نگاران بيرون است.» امام در فراز ديگرى به ناتوانى بندگان در اداى شكر و سپاس الهى پرداخته و عرضه مىدارد: «لوحاولت و اجتهدت مدى الاعصار و الاحقاب لو عمّرتها ان اؤدّى شكر واحدةٍ من انعمك ما استطعت ذلك الّا بمنّك الموجب علىّ به شكرك آنفاً جديداً؛ خداوندا! اگر من در طول عصرها و قرنها عمرى داشته باشم و تلاش كنم كه شكر يكى از نعمتهايت را بجاى آورم نخواهم توانست مگر به عنايت و فضل تو كه آن هم نيز شكرى جديد لازم دارد.»
و سعدى اين مضمون را چه زيبا سروده است:
فضل خداى را كه تواند شمار كرد؟
يا كيست؟ آنكه شكر يكى از هزار كرد؟
آن صانع قديم كه بر فرش كاينات
چندين هزار صورت الوان نگار كرد
تركيب آسمان و طلوع ستارگان
از بهر عبرت نظر هوشيار كرد
بحر آفريد و برّ و درختان و آدمى
خورشيد و ماه و انجم و ليل و نهار كرد
الوان نعمتى كه نشايد سپاس گفت
اسباب راحتى كه نشايد شمار كرد
آثار رحمتى كه جهان سر بسر گرفت
ما را به حسن عاقبت اميدوار كرد
چندين هزار منظر زيبا بيافريد
تا كيست كو نظر ز سر اعتبار كرد
شكر كدام فضل بجاى آورد كسى؟
حيران بماند هركه در اين افتكار كرد.
توحيد گوى او نه بنى آدمند و بس
هر بلبلى كه زمزمه برشاخسار كرد(9)
خواستههاى حياتبخش
امام بعد از اشاره به نعمتهاى بىحد و حصر الهى و ناتوانى بندگان در شكرگزارى از آن به درخواستهاى مشروع خويش پرداخته و شيوه دعا كردن و از خدا خواستن را به ما مىآموزد. مقام خشوع و خضوع در مقابل حق، سعادت و نيك بختى بر اساس تقوا و طاعت، سرنوشت مبارك و خوشايند، كسب رضايت حق، غناى در نفس، يقين قلبى، اخلاص در عمل، روشنائى و بينائى بصيرت در دين، بهرهمندى از اعضا و جوارح، يارى در مقابل ستم گران، پيروزى بر دشمنان و اجابت دعاها بعنوان چشم روشنى، رفع غم و غصه، پوشيدن عيبها، بخشش گناهان، خواركردن وسوسه گران و شياطين، آزادى ذمّه از حقوق ديگران، عطاى بهترين و عاليترين درجه اخروى و دنيوى بخشى از خواستههاى حضرت اباعبداللّه (ع) از درگاه حضرت پروردگار در اين دعا مىباشد.
حضرت در اين فرازهاى از دعاى عرفه علاوه بر چگونه خواستن و چه چيزهائى را از خدا خواستن، به ما مىفهماند كه آنچه را كه نياز داريد از درگاه ربوبى بخواهيد به زبان بياوريد چرا كه اين از شرايط و آداب دعا است و به اجابت نزديكتر مىباشد. امام صادق(ع) فرمود: «انّ اللّه تبارك و تعالى يعلم ما يريد العبد اذا دعاه، ولكنّه يحب ان تبث اليه الحوائج فاذا دعوت فسمّ حاجتك؛(10) خداوند تبارك و تعالى آنچه را كه در دل داريد مىداند امّا دوست دارد كه آنرا بر زبان بياوريد و نيازهايتان را به درگاهش اطلاع دهيد. پس هرگاه دعا مىكنيد نيازها و خواستههاى خود را يك به يك بشماريد».
در اوج عرفان
امام در اين مناجات آن چنان عاشقانه و عارفانه سخن مىگويد كه دل هر حقيقت جوى عارف را به شوق آورده و به سوى خداوند جلب مىكند. آن حضرت با زيباترين واژههاى انسانى راز و نياز مىكند و عاليترين ارتباط عرفانى را به نمايش مىگذارد: «ايكون لغيرك من الظّهور ما ليس لك حتى يكون هو المظهر لك، متى غبت حتّى تحتاج الى دليلٍ يدلّ عليك و متى بعدت حتّى تكون الآثار هى الّتى توصل اليك؟(11)؛ معبودا! آيا براى غير تو ظهورى هست كه براى تو نيست تا آن تو را آشكار و ظاهر سازد؟ خدايا! تو كى غائب بودهاى كه تا نياز به راهنما و دليلى باشد كه به سوى تو رهنمون گردد؟ و كى دور بودهاى تا نشانهها و آثار بندگان را به تو رساند؟».
كى رفتهاى زدل كه تمنّا كنم ترا
كى گشتهاى نهفته كه پيدا كنم ترا
غايت نگشتهاى كه شوم طالب حضور
پنهان نبودهاى كه هويدا كنم ترا
باصد هزار جلوه برون آمدى كه من
با صد هزار ديده تماشا كنم ترا
امام در اين فراز معرفت و رسيدن به خدا را بوسيله ذات مقدّسش بيان مىكند و برهان صديقين را به انسانهاى خداجوى و حكماى سعادت طلب آموزش مىدهد. و اين همان از خدا به خدا رسيدن است و مقام سلوك و وصول و شهود ورود به وادى ايمن الهى را به سالكان حقيقت نشان مىدهد امام سجاد(ع) نيز با اشاره به اين سخن در دعاى ابوحمزه ثمالى مىفرمايد: «و انّك لاتحتجب عن خلقك الّا ان تحجبهم الاعمال دونك؛(12) خدايا! تو از مردم پنهان نيستى اعمال و آرزوها آنان را از تو جدا كرده است». پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. مصباح المتهجد، ص 850. 2. الدعوات راوندى، ص 18. 3. بحارالانوار، 90، ص 294. 4. بحارالانوار، ج 94، ص 123. 5. صهباى حج، ص 428. 6. سوره انعام، آيه 44 و 45. 7. الامام على (ع)، ص 140. 8. كليات سعدى، ص 1058. 9. تفسير نورالثقلين، ج 2، ص 552. 10. اقبال الاعمال، ج 2، ص 74، مستدرك الوسائل، ج 10، ص 23 ؛ مفاتيح الجنان، اعمال روز عرفه. 11. مصباح المتهجد، ص 583.
سيد مجتبى نوّاب صفوى روحانى ظلمستيز
روز بيست و هفتم ديماه روحانى مبارز سيّد مجتبى نوّاب صفوى و سه تن از ياران فداكارش به نامهاى سيّد محمّد واحدى، مظفّر ذوالقدر و خليل طهماسبى توسّط رژيم منفور پهلوى به جوخه اعدام سپرده شدند و شربت شهادت نوشيدند.
شهيد نوّاب صفوى در سال 1303 ه.ش در محله خانى آباد تهران ديده به جهان گشود. نسبت او از جانب مادر به صفويه و از طرف پدر به سادات معروف ميرلوحى اصفهان مىرسيد. پدرش سيّد محمد ميرلوحى وكيل دادگسترى بود. سيّد مجتبى پس از وفات پدر تحت كفالت دائى خود مرحوم سيّد محمد نوّاب صفوى قرار گرفت.
سيّد مجتبى دوره دبيرستان را رها كرد تا به تحصيل علوم دينى بپردازد، او براى اينكه مخارج اين امر را تأمين كند در شركت نفت آبادان به كار مشغول شد. ايشان از همين زمان هرجا بىعدالتى و ظلم مىديد فرياد مىكشيد و به خاطر تبعيضى كه در بين كارگران ايرانى و خارجى مشاهده مىنمود، آرام و قرار نداشت و با اين امر مبارزه مىكرد زيرا از همان ابتدا روحيه ظلم ستيزى داشت و اين روحيه او را غيرت دينى و شور و حال جوانى زينتى ديگر داده بود. ايشان پس از چندى شركت را رها كرد و براى تحصيل راهى نجف اشرف شد.
سيّد مجتبى زمانى كه در نجف به تحصيل مشغول بود. خبر توهين و دشمنى كسروى ملعون را عليه دين اسلام شنيد و رهسپار تهران گرديد.ابتدا به نزد كسروى رفت و از او خواست كه دشمنى با دين را كنار بگذارد ولى كسروى قبول نكرد و بدين ترتيب نوّاب صفوى تصميم گرفت كه اين عنصر ضدّ دين را به هلاكت رساند، بدين منظور حدود چهارصد تومان از مرحوم آقا شيخ محمّد حسن طالقانى گرفت و يك قبضه هفتتير خريد و در ارديبهشت 1324 كسروى را مورد هدف قرار داد ولى آن ملعون توانست بگريزد. اما طولى نكشيد كه در اسفند همان سال نوّاب صفوى يكى از يارانش را كه سيّد حسين امامى بود. مأمور اين كار كرد و او كسروى را در ساختمان دادگسترى به هلاكت رساند. در مورد چگونگى شروع اقدامات نوّاب صفوى عليه كسروى مىگويند كه روزى در نجف يكى از روحانيون در حضور جمع زيادى از توهينهاى صريح كسروى به اسلام سخن مىگويد و بيان مىدارد كه كسروى اين كارها را مىكند و كسى هم نيست كه جواب او را بدهد و نفسش را خفه كند، ناگهان از ميان جمعيّت طلبه جوانى كه در آن زمان ناشناخته بود، با صداى بلند مىگويد: «فرزندان على هستند كه جواب او را بدهند.»
نوّاب صفوى پس از هلاك نمودن كسروى به نجف بازگشت و دنبال تحصيل و مبارزه را گرفت. شهيد نوّاب صفوى از دفن جنازه رضاخان در نجف جلوگيرى كرد و رژيم با تمام حيلههايى كه در اين زمينه به كار برده بود شكست خورد.
سيّد مجتبى باتّفاق يكى از يارانش سيّد عبدالحسين واحدى كه از طلّاب حوزه نجف بود به ايران آمد و در تهران جمعيّت فدائيان اسلام را بنيان گذارد.
شهيد نوّاب صفوى كه در رأس جمعيت فدائيان اسلام بود يك بار ديگر سيّد حسين امامى را كه زير فشار افكار عمومى از زندان آزاد شده بود، مأمور قتل هژير نخست وزير وابسته رژيم شاه نمود و بدين ترتيب سيّد حسين امامى، هژير را در مسجد سپهسالار(مدرسه عالى شهيد مطهرى) آن زمان به قتل رساند.
تلاشهاى فدائيان اسلام در انتخابات دوره شانزدهم مجلس شورا سبب گرديد كه آيت اللّه كاشانى و مصدّق بتوانند به نمايندگى مجلس برسند. در اين دوره بود كه پيشنهاد ملى شدن صنعت نفت مطرح گرديد و رزم آرا كه در اين زمان نخست وزير بود با آن مخالفت كرد و به ملت توهينهايى نمود. رزم آرا در پاسخ كسانى كه مىگفتند نفت بايد ملى شود، گفته بود: «ايرانى كه نمىتواند لولهنگ بسازد در صورت ملى شدن نفت چطور قادر خواهد بود تأسيسات نفت را اداره كند» و نيز گفته بود مسجد را بر سر كاشانى و مجلس را بر سر مصدق خراب خواهم كرد. بالأخره دشمنىها و توهينهاى رزمآرا نسبت به ملت سبب شد كه در 16 اسفند 1329 توسط يكى از فدائيان اسلام به نام خليل طهماسبى به قتل برسد.
اين اقدام فدائيان اسلام سبب گرديد نخست وزير بعدى يعنى حسين علاء نتواند با ملى شدن نفت مخالفت نمايد و لايحه ملى شدن صنعت نفت باتفاق آراء از تصويب مجلس بگذرد.
پس از تصويب لايحه ملى شدن صنعت نفت و روى كار آمدن مصدّق، مرحوم نوّاب صفوى به علت عدم اجراى دستورات اسلام توسّط دولت مصدّق و باز شدن پاى آمريكا به ايران، با مصدّق به مخالفت پرداخت و مصدق نيز او را دستگير و زندانى نمود و اين زندانى شدن تا سقوط مصدّق ادامه داشت. شهيد نوّاب صفوى و همفكرانش استدلال مىكردند: اكنون كه با مجاهدتهاى زياد زمينه براى اجراى احكام اسلامى آماده است در اجراى اين احكام نورانى نبايد كوتاهى كرد ولى مصدق و همفكرانش گوش به اين سخنان نمىدادند لذا فدائيان از مصدق جدا شدند و در جهت اجراى احكام شرع گام برداشتند.
در سال 1334 حسين علاء نخست وزير وقت كه مجرى ايرانى طرح خائنانه آمريكا به نام پيمان بغداد بود، به دستور شهيد نوّاب صفوى و توسّط شهيد مظفّر ذوالقدر اعدام شد، پس از اين واقعه بود كه نوّاب صفوى دستگير و زندانى گشت.
شهيد نوّاب صفوى بنيانگذار اولين سازمان انقلابى مكتبى به نام «فدائيان اسلام» بود. اين سازمان مكتبى راهگشاى مبارزات مسلّحانه اسلامى به شمار مىرفت و هدف از تشكيل آن استقرار حكومت اسلامى در ايران بود. سه يار وفادار نوّاب شهيد سيدّ محمّد واحدى، شهيد مظفّر ذوالقدر و شهيد خليل طهماسبى كه همچون رهبر فدائيان اسلام جان خويش را در راه استقرار احكام قرآن بر كف گرفته بودند و خواب خوش را بر شيطان صفتان اجنبى پرست حرام كرده بودند، در ضمن مبارزات خستگى ناپذيرشان با طاغوت زمان دستگير و زندانى شدند، شهيد نوّاب به همراه اين سه فدائى اسلام در دادگاه فرمايشى رژيم پهلوى محاكمه و در دادگاه بدوى تجديد نظر محكوم به اعدام گرديدند. و سرانجام در سپيده دم 27 دىماه سال 1334 در حالى كه هر چهار تن غسل شهادت كرده بودند به جوخه اعدام سپرده شدند و روحشان از قفس در فضاى باز و بىكران ملكوت اعلى به پرواز درآمد.
پاورقي ها:
طليعهاى به سوى نور
پرسش: منظور از «قيام بالسيف» كه در متون روايى در مورد حضرت مهدى(ع) آمده است، چيست؟
پاسخ: در مورد «قيام به سيف» دو ديدگاه وجود دارد:
1. بعضى اين روايات را كه امام زمان (عج) در آنها به عنوان «قائم بالسيف» و يا «صاحب السيف» ذكر نموده است، به معناى كنايى گرفتهاند و كلمه «سيف» را به عنوان نماد قيام قهرآميز و جهاد مسلحانه حضرت تفسير نمودهاند.
2. برخى ديگر، ظاهر اين روايات را اخذ نموده و جنگ با شمشير را به معناى ظاهرى آن دانسته، براى «شمشير» موضوعيت قايل شدهاند و نبرد و پيروزى حضرت را با همين شمشير مىداند كه با عنايتهاى غيبى بر دشمنان غالب مىشود.
ولى امروزه بيشتر اهل تحقيق، نظر نخست را نزديكتر به حقيقت مىدانند و عنوان «سيف» را يك عنوان و تعبير نمادين و امروزى كه اشاره به معناى مطلق اسلحه مىباشد، مىدانند.
آقاى دكتر حبيب اللّه طاهرى در كتاب سيماى آفتاب ص 370 در اين رابطه آورده است:
«مقصود از خروج با شمشير كه در روايات به آنها اشاره شده است، مأموريت به جهاد و توسل به اسلحه براى اعلاى كلمه حق است، زيرا شمشير، سمبل مبارزه و جنگ است نه اين كه موضوعيت داشته باشد. بنابراين قيام با شمشير كنايه از قيام مسلحانه و پيكار و جهاد و تعيين نوع مأموريت آن حضرت است و اين كه آن حضرت مأمور به مصالحه با كفار نيست. بديهى است، آن حضرت با هر اسلحهاى كه لازم باشد، با كفار و ستمگران جهاد مىكند و از هر اسلحهاى كه در زمان ظهور آن حضرت متداول باشد، استفاده مىنمايد».
پرسش: آيا بردن نام مقدس حضرت مهدى (م – ح – م – د) جايز است يا خير و مخفى كردن آن چه ثمرى دارد؟ آيا (اين امر) مختص به زمان خاصى بوده است؟!
پاسخ: در مورد ذكر نام مخصوص حضرت مهدى يعنى (م – ح – م – د) نه ديگر اسامى و القاب حضرت، روايات زيادى نقل شده است كه بعضى به طور مطلق، از ذكر نام حضرت نهى مىكنند، بعضى تا وقت ظهور، و بعضى منع نام بردن حضرت را منوط به تقيه و خوف مىدانند و دسته چهارم نيز رواياتى است كه هم راوى و هم امام(ع) نام حضرت را تصريح مىكنند.
بر همين اساس، با توجه به تعدد و اختلاف روايات مربوط به ذكر نام حضرت، علماى شيعه نيز در اين مسأله دچار اختلاف نظر مىباشند كه به طور عمده سه نظر در اينباره وجود دارد:
1. ديدگاه حرمت ذكر نام حضرت تا زمان ظهور به طور مطلق، مرحوم مجلسى، محدث نورى، شيخ صدوق، شيخ مفيد از جمله كسانى مىباشند كه قائل به اين نظر مىباشند.
2. ديدگاه منع و حرمت ذكر نام حضرت در زمان غيبت صغرا براى حفظ جان حضرت.
3. ديدگاه نهى از ذكر نام حضرت و حرمت آن فقط در شرايط خوف و تقيه.
از ميان اين سه قول، بيشترين طرفدار را چه از ميان علماى گذشته و چه از علماى معاصر، نظريه سوم دارد. از قدما، بزرگانى چون، سيد مرتضى، خواجه نصير طوسى، ابن طاووس، فيض كاشانى (صاحب وافيه) شيخ حر عاملى (صاحب وسائل الشيعه) و… و از متأخرين نيز بيشتر علما و محققين معاصر نظير: آية اللّه مكارم شيرازى، آية اللّه امامى كاشانى و ديگران، معتقدند كه روايات دسته نخست، يعنى نهى مطلق از تسميه حضرت را بايد بر رواياتى كه ذكر نام حضرت را در شرايط تقيه و خوف مىدانند، حمل نمود. بنابراين، در شرايط زمانى و مكانى غير تقيه مثل شرايط كنونى كه نام حضرت علنى و براى همه دوستان و دشمنان، روشن و شناخته شده است، دليلى وجود ندارد كه ذكر نام حضرت باز هم حرام باشد.
پرسش: آيا ملاقات مهدى (عج) در غيبت كبرى ممكن و نقل آن ديدار براى ديگران صحيح است؟ حكمى كه حضرت مىفرمايد براى ملاقات كننده و ديگران واجب العمل است يا خير؟
در پاسخ بايد بگوييم: در عصر غيبت كبرى ملاقات حضرت نه تنها امكان دارد، بلكه به طور متواتر براى بزرگان و پاكانى چون علامه بحرالعلوم، حاج على بغدادى، محمد بن عيسى بحرينى، آيت اللّه مرعشى نجفى و… چنين تشرفى واقع شده، آن هم در بيدارى نه در خواب و اين تشرفات مورد تأييد نوع علماى شيعه مىباشد.
درباره نقل ملاقات و تشرفات معمولاً كسانى كه به چنين فيضى مىرسند، در زمان حيات خود از ذكر آن خوددارى مىكنند و در وصيت نامهها و يا نوشتهها و يا به افراد خاصى آن را نقل مىكنند، عده كمى به طور صريح در حال حيات خود جريان تشرف خود را به ديگران نقل كردهاند.
نكته قابل تذكر اين است كه اولاً در عصر غيبت كبرى، سنت الهى بر اين است كه بنا بر حكمتها و مصالحى، چنين ملاقات و تشرفى بسيار به ندرت اتفاق بيفتد و براى هر كسى چنين امكانى وجود نداشته باشد.
ثانياً در موارد اجازه تشرف نيز، حضرت معمولاً احكام الزامى و تكليف آور صادر نمىكند. بنا نيست كه حضرت در عصر غيبت كبرى چنين اقداماتى را از راه تشرف بعضى افراد انجام دهد، چرا كه در دوران غيبت، چنان كه خود حضرت نيز فرموده است، وظيفه، مراجعه به علماء است تا از طريق استناد به آيات و روايات كه در قبل از غيبت بيان شده است، احكام را بيان نمايند. لذا بيشتر مسايل و رهنمودها در تشرفات، شخصى و اخلاقى مىباشد. بنابراين، اگر احكامى مطرح شود، بيشتر ارشاد و اشاره به آيات و روايات موجود در عصر غيبت است، نه اين كه چيز جديدى مطرح شود.
ثالثاً: نكته ديگرى كه لازم به يادآورى است، اين كه در عصر غيبت كبرى همانند زمان حضور ائمه (عليهم السلام) آن چه براى شيعيان و پيروان حضرت، مهم و تعيين كننده مىباشد، معرفت اهل بيت و عمل به وظايف دينى است كه مورد سفارش و توجه حضرات معصومين بوده و هست و ملاك قُرب و بُعد افراد از حضرت نيز، ميزان تدين و معرفت و ايمان آنان مىباشد. پس، با اين كه زيارت و ملاقات حضرت فوز عظيمى است، ولى ائمه به هيچوجه ما را براى ملاقات تشويق نكردهاند.
پاورقي ها:
گناهان بزرگ و كوچك
«إن تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفّر عنكم سيّئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما» (سوره نساء – آيه 31)
اگر از گناهان بزرگى كه شما را از آن نهى كردهاند دورى كنيد، ما از ديگر گناهانتان مى گذريم و شما را در جايگاهى نيكو و مقامى والا قرار خواهيم داد.
دورى از گناهان بزرگ كفاره گناهان كوچك است. چه لطفى از اين بالا تر و چه نعمتى از اين ارزشمند تر.
كبائر: جمع كبيره است به معناى گناهان بزرگ.
در اين زمينه ميان مفسرين اختلاف است كه مقصود از كبائر چيست؟ برخى گويند: كبيره گناهى است كه شارع مقدس براى ارتكاب آن حدّ قرار داده است. و برخى بر اين عقيدهاند كه مقصود از كبيره گناهى است كه پى آمدش تهديد شديد قرآن يا سنت است. يعنى در مواردى كه قرآن يا حديث به شدت آن را نهى كرده و صاحبش را تهديد مىكند جزء كبائر حساب مىشود مانند آن حديث كه مىگويد كليد تمام گناهان خمر است يا آن كه مثلا گويد مؤمن ممكن است زنا كند، ممكن است دزدى كند ولى مؤمن هرگز دروغ نمىگويد.
و برخى آنها را به هفت گناه بزرگ معنى كردهاند كه در اصطلاح حديث به آنها ” موبقات ” گفته مىشود. و موبقات عبارتند از: 1- شرك به خدا 2- سحر 3- قتل نفس محترمه 4 – خوردن ربا و مال يتيم 5 – فرار از جنگ در حال جهاد 6 – تهمت زنا به زنهاى پاكدامن.
و در روايتى كه كافى از امام رضا عليه السلام نقل كرده، حضرت بر اين هفت گناه، گناهان ديگرى افزوده است از جمله: نا أميدى از رحمت خدا – عقوق والدين – زنا – منع زكات – شهادت زور – شرب خمر – ترك نماز – شكستن پيمان و قطع رحم. برخى ديگر غيبت و لواط را نيز بر آن افزودهاند.
ولى در مقابل مىبينيم محقق بزرگ عالم تشيع شيخ مفيد أعلى الله مقامه معتقد است كه همه گناهان جزء كبائرند زيرا همه شركت دارند در يك امر خطرناك و آن مخالفت امر خدا و سرپيچى از فرمان الهى است و اطلاق بزرگ و كوچك بر آنها اضافى است يعنى گاهى يك معصيت، ممكن است بزرگ شمرده شود و همان معصيت نسبت به معصيتى ديگر، كوچك. مثلاً ممكن است يك بوسه نسبت به زنا كوچك شمرده شود ولى همين گناه نسبت به نگاهِ به شهوت، كوچك حساب مىشود.
به هر حال بديهى است كه نوع گناه با نيت و قصد انسان فرق مىكند مثلا اگر اصرار روى گناه نداشته باشد فرق دارد تا كسى كه گناه مىكند و هيچ اهميت نمىدهد. وانگهى دنيا با آن همه مغريات ممكن نيست به دون گناه بگذرد جز براى معصومين كه خداوند آنها را پاك قرار داده و از هر نيت گناهى در امان نگه داشته است ولى انسانها قطعا در محيطهاى آلوده به اين ميكربهاى خطرناك گاهى آلوده مىشوند، با اين تفاوت كه يك نفر پس از آلوده شدن، در پى پاك شدن است و ديگرى همچنان در اين آلودگيها و منجلابها فرو مىرود تا غرق شود و امكان علاج برايش نماند.
حال نكتهاى كه در اين آيه وجود دارد اين است كه خداوند كبائر را به طور كلى ذكر كرده و مصاديقش را بيان ننموده است. شايد سرّش اين باشد كه آنها را پنهان كند تا انسان با ايمان به هر گناهى برخورد كرد آن را بزرگ بشمرد و از آن دورى جويد مانند شب قدر را كه خداوند در طول ماه رمضان پنهان كرده تا مؤمنين هر شب ماه مبارك را احيا بدارند شايد به فضيلت شب قدر برسند.
به هر حال ضمن اينكه آيه، بشارتى است بزرگ و لطفى است بى كران براى بندگان، هشدارى است هميشگى براى ما كه پيوسته از نزديك شدن به گناهان بپرهيزيم و چنانچه مفيد مىفرمايد هر گناهى كه مخالفت امر مولا است بزرگ است و كيفرى سخت در پى دارد. از طرفى ديگر انسانها را در حال اميد نگه مىدارد كه مأيوس از رحمت و آمرزش پروردگار نگردند و در حال خوف و رجاء بمانند كه اين حالت، انسان را به كمال نزديك مىسازد و به رحمت خدا نزديكتر.
در روايتى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه فرمود: ” الكبائر سبع: الاشراك بالله و قتل النفس التى حرّم الله، و قذف المحصنة و أكل مال اليتيم، و الربا، و الفرار من الزحف، و عقوق الوالدين ” در اين روايت كه صاحب منهج الصادقين در تفسيرش نقل كرده رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم هفت گناه بزرگ را شرك، قتل نفس محترمه، و تهمت به زن پاكدامن، و خوردن مال يتيم، ربا، فرار از جنگ و عقوق والدين شمرده است.
پس از ذكر اين هفت گناه حضرت ادامه مىدهد: ” فمن لقى الله سبحانه و هو بريءٌ منهنّ، كان معى فى بحبوحة جنة مصاريعها من ذهب ” اگر كسى از اين هفت گناه دورى گزيند، در برترين جايگاههاى بهشت همراه من باشد، بهشتى كه درهايش زرين است.
در روايت جامعى كه حضرت عبد العظيم حسنى به سند خود از امام كاظم عليه السلام نقل مىكند كه روزى عمرو بن عبيد نزد امام صادق عليه السلام آمد و پس از سلام آيه ” الذين يجتنبون كبائر الاثم ” را تلاوت كرد و خاموش شد. حضرت فرمود: مىخواهى كبائر را از زبان خدا ( قرآن ) برايت بيان كنم: عرض كرد: آرى.
حضرت فرمود: اكبر كبائر شرك است كه مىفرمايد: ” انّ الله لا يغفر أن يُشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء “و فرمود: ” انّه من يشرك بالله فقد حرم الله عليه الجنة و مأواه النار و ما للظالمين من أنصار ” و پس از آن، يأس و نوميدى از رحمت خدا است كه مىفرمايد: ” و لا تيأسوا من روح الله انه لا ييأس من روح الله الا القوم الكافرون ” و ديگر ايمن بودن از مكر و عقوبت خدا است كه مىفرمايد: ” و لا يأمن مكر اللّه الّا القوم الخاسرون ” و ديگرى عقوق والدين است كه خداوند به زبان عيسى بن مريم عاقّ را جبار و شقى نام برده است ” و برّاً بوالدتى و لم يحعلنى جبارا شقيا ” و از آن پس قتل انسانى است به ناحق: ” و من يقتل مؤمنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدا فيها ” و قذف محصنات است ” انّ الذين يرمون المحصنات المؤمنات الغافلات لعنوا فى الدنيا و الآخرة و لهم عذاب عظيم ” و خوردن مال يتيم است كه فرمود: ” ان الذين يأكلون أموال اليتامى ظلما انما يأكلون فى بطونهم ناراً و سيصلون سعيرا ” و فرار از نبرد در هنگام جهاد است ” و من يولهم يومئذ دبره الّا متحرفا لقتال أو متحيزا إلى فئة فقد باء بغضب من الله و مأواه جهنم و بئس المصير ” و خوردن ربا است ” الذين يأكلون الربا لا يقومون الّا كما يقوم الذي يتخبطه الشيطان من المس و فرمود: ” فإن لم تفعلوا فأذنوا بحرب من الله و رسوله “… و اين روايت مفصل است و در مجمع البيان نقل شده است كه راوى گويد: پس از تمام شدن سخنان امام، عمرو به شدت و با صداى بلند گريست و با گريه از منزل امام خارج شد.
خداوند ما را موفق گرداند كه از هر نوع نافرمانى دورى جوئيم آمين رب العالمين.
پاورقي ها:
«امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان»
سفر حج، سفر الى اللّه
اكنون كه مسلمين كشورهاى مختلف جهان به سوى كعبه آمال و حج بيت اللّه روى آورده و اين فريضه عظيم الهى و كنگره بزرگ اسلامى، در ايامى متبركه و در مكانى متبرك برپا گرديده است، مسلمانان مبعوث از قبل خداوند تعالى، بايد علاوه بر محتواى عبادى از محتواى سياسى و اجتماعى آن بهرهمند شوند و به صرف صورت قناعت نكنند. همه كس مىداند كه برپا نمودن چنين كنگره عظيمى، براى هيچ مقامى و هيچ دولتى امكانپذير نيست و اين امر خداوند متعال است كه اين گردهمآيى بزرگ را فراهم آورده، معالأسف مسلمين در طول تاريخ نتوانستند از اين نيروى آسمانى و كنگره اسلامى استفاده شايانى به نفع اسلام و مسلمين بنمايند.
جهات سياسى زيادى در اجتماعات، جماعات و جمعات و خصوصاً اجتماع گرانبهاى حج مىباشد كه از آنجمله اطلاع بر گرفتارىهاى اساسى و سياسى اسلام و مسلمين است كه با گردهمآيى روحانيون و روشنفكران و متعهدان زائر بيت اللّه الحرام ممكن است طرح و با مشورت از راه حلها مطلع و در بازگشت به كشورهاى اسلامى در مجتمعهاى عمومى گزارش داده و در رفع آنها كوشا شوند و از جمله وظايف در اين اجتماع عظيم دعوت مردم و جوامع اسلامى به وحدت كلمه و رفع اختلافات بين طبقات مسلمين است كه خطبا و گويندگان و نويسندگان، در اين امر حياتى اقدام نمايند و كوشش كنند در بوجود آوردن جبهه مستضعفين كه با وحدت جبهه و وحدت كلمه و شعار لااله الا اللّه از تحت اسارت قدرتهاى شيطانى اجانب و استعمارگران و استثمارگران بيرون آيند و با اخوت اسلامى بر مشكلات غلبه پيدا كنند.
خواهران و برادران عزيز! در هر كشورى كه هستيد از حيثيت اسلامى و ملى خود دفاع كنيد و بىپروا در مقابل دشمنان خود يعنى آمريكا و صهيونيزم بين المللى و ابرقدرتهاى شرق و غرب، بدون هيچ ملاحظهاى از ملتها و كشورهاى اسلامى دفاع كنيد و مظالم دشمنان اسلام را بر ملا كنيد.
برادران و خواهران مسلمان من! آگاهيد كه تمام منافع مادى و معنوى همگى ما را ابرقدرتهاى شرق و غرب مىبرند و ما را در فقر و وابستگى سياسى، اقتصادى، فرهنگى و نظامى قرار دادهاند. به خود آئيد و شخصيت اسلامى خود را بيابيد. زير بار ظلم نرويد و هشيارانه نقشههاى شوم جهانخواران بين المللى را كه در رأس آن آمريكاست افشا كنيد.
… امروز جهان اسلام به دست آمريكا گرفتار است. شما براى مسلمانان قارههاى مختلف جهان پيامى از خداوند ببريد، پيامى كه به غير از خدا بردگى و بندگى هيچ كس را نداشته باشيد. (7/7/58)
توجه داشته باشيد كه سفر حج سفر كسب نيست، سفر تحصيل دنيا نيست، سفر الى اللّه است. شما داريد به طرف خانه خدا مىرويد، تمام امورى كه داريد انجام مىدهيد به طور الوهيت بايد انجام بدهيد. سفرتان از اين جا كه شروع مىشود «وفد» الى اللّه است، سفر به سوى خداى تبارك و تعالى است. بايد همانطورى كه مسافرين الى اللّه مثل انبياء عليهم السلام و بزرگان از دين ما مسافرتشان الى اللّه در تمام زمان حياتشان بوده است و يك قدم تخلف نمىكردند از آن چيزى كه برنامه وصول الى اللّه بوده است، شما هم الآن «وفود» الى اللّه داريد مىرويد. شما در آنجا كه مىرويد، در ميقات كه مىرويد لبيك به خدا مىگوئيد، يعنى تو دعوت كردى و ما اجابت. مبادا يك عملى انجام بدهيد كه خداى تبارك و تعالى بفرمايد كه خير، شما را من قبول ندارم براى اين كه شما اسلامى نيستيد. مبادا اين سفر را سفر تجارت قرار بدهيد و امور تجارى در اين سفر مطرح باشد پيشتان، چه آقايان اهل علم و چه كاروانها و چه رؤساى كاروانها و چه ساير حجاج، سفر، سفر الى اللّه است نه سفر به سوى دنيا، آلوده به دنيا بكنيد.
اين سفر الهى را شما مىرويد رجم شيطان مىكنيد. اگر چنانچه خداى نخواسته خودتان از جنود شيطان باشيد رجم خودتان را هم مىكنيد. شما بايد رحمان رحمان بشويد تا رجمتان رجم رحمان و جنود رحمان به شيطان باشد. شما وقوف مىكنيد در اين مواقف كريمه، وقوف در اين مواقف كريمه مبادا آلوده بشود به يك معصيتى، به يك خلافى، به يك چيزى كه علاوه بر اينكه پيش خدا آبرو از دست برود پيش دنيا آبروى اسلام از دست برود. امروز آبروى اسلام بسته به وجود شماست كه مىرويد دستجمعى در اين مواقف كريمه و ساير مسلمين شما را مشاهده مىكنند شما بايد الگو باشيد براى جمهورى اسلامى، چه روحانيون و چه رؤساى كاروانها و چه سائر حجاج. (8/7/58)
رهنمودهاى مقام معظّم رهبرى
با وجود همه تلاش جبهه استكبار، ملتهاى اسلامى بيدارند و بايد از فرصت بسيار ارزشمند حج براى پيشبرد اهداف اسلامى استفاده شود.
… فرياد توحيد كه محور اصلى مبارزات انبياء، صلحا و صديقين بود و از ميان برداشتن حائلهاى ظاهرى ميان ملتهاى اسلامى، پيام اصلى حج ابراهيمى است كه جنبه سياسى حج نيز از اين پيام نشأت مىگيرد.
… بر همين اساس از آن زمان تاكنون همواره رفتار، شعارها و عملكرد زائران ايرانى و دعوت آنان به كلمه توحيد و توحيد كلمه بعنوان يك الگو مورد توجه ملتهاى مسلمان از كشورهاى ديگر بوده است.
… يكى از آفتهاى (موجب اخلال در بهرهگيرى از حج) سرگرمى زائران به زرق و برقهاى مادى و منحرف شدن از جاذبه معنوى خانه خدا و اماكن شريف و متبركه مكه و مدينه است كه دست اندركاران حج بايد براى علاج اين آفت و حفظ سادگى سفر حج، برنامه ريزى بلند مدت و تلاش جدى نمايند.
… امروز تمام تلاش آمريكا در عراق بعد از شكست توطئه استعمارى گماردن يك حاكم آمريكايى، بر سركار آوردن يك فرد وابسته و مجرى اوامر خود است لذا ملت عراق بايد با هوشيارى و حفظ اتّحاد و كنارگذاشتن اختلافات مذهبى و قومى در انتخابات آينده بدنبال افراد با ايمان، پاك، صادق و معتقد به منافع ملت عراق و داراى سؤظن به دشمنان مداخلهگر باشد. (17/9/84)
(رهبر انقلاب در ديدار اعضاى ستاد كنگره بين المللى حمايت از انقلاب اسلامى فلسطين فرمودند:)
مسأله فلسطين در طول دهههاى اخير به نفع مردم فلسطين و جهان اسلام و به ضرر صهيونيزم جهانى، زندهتر و برجستهتر شده است و اين واقعيت، نشان از اين اميد حقيقى دارد كه امت اسلامى قادر است سرنوشت فلسطين را به نفع مردم آن رقم بزند.
… حساسيت عجيبى كه صهيونيستها و حاميان آمريكايى آنها در قبال ايران و مسائل مطرح شده درباره دولت صهيونيستى نشان مىدهند، ضعف شديد و هراس آنها را از توجه امت اسلامى به مسئله فلسطين آشكار مىكند.
… با وجود همه توطئههاى صهيونيزم، مبارزه با غاصبان مسجد الاقصى به درخت تناورى در درون سرزمينهاى اسلامى تبديل شده است كه استكبار، هرگز قادر نخواهد بود، ريشههاى آن را قطع كند.
… امت اسلامى مسئله بازگشت آوارگان فلسطينى و جلوگيرى از تخريب قدس شريف را با حساسيت پىگيرى مىكند.
دولت، مجلس و همه دستگاههاى ذيربط در برگزارى اين كنگره، همكارى كامل به عمل خواهند آورد.
(20/9/84)
(رهبر انقلاب در ديدار رئيس دفتر سياسى حماس تأكيد كردند:)
تنها راه تضمين كننده آزادى فلسطين و آينده مردم اين كشور، ادامه مقاومت همراه با قدرت، حفظ وحدت و يكپارچگى، و تمسك به اصول اساسى دين اسلام است.
… تجربه 50 سال گذشته نشان مىدهد كه كوتاه آمدن در مقابل اشغالگران صهيونيست و مذاكره با آنها وضع را بهتر نخواهد كرد و نتيجهاى جز تشديد فشارها ندارد، بنابراين پيروزى و موفقيت تنها در سايه مقاومت و ايستادگى به دست خواهد آمد.
… دشمنان ملت فلسطين امروز گرفتار مشكلات فراوان سياسى و اقتصادى خود شدهاند، آنها ديروز از لبنان عقب نشينى كردند، امروز مجبور به خروج از غزه شدند و انشاء اللّه ملت فلسطين و گروههاى مقاومت، اشغالگران را فردا از بيت المقدس نيز بيرون خواهند كرد.
… آمريكا نيز با وجود قدرت نمايىهاى ظاهرى و دروغين، در خاورميانه با شكست مواجه شده و در حال عقبنشينى است و ملت فلسطين و گروههاى مقاومت بايد با توجه به اين شرايط و حفظ هوشمندى، به مسير جهادى خود ادامه دهند. (23/9/84)
پاورقي ها:
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
نگاهى به جنايات منافقين
دو روز تمام بود كه در بيابانى خشك و بى آب و علف به سر مىبرديم. آب و آذوقه تمام شده بود و ما در محاصره دشمن كه در كوههاى اطراف سنگر گرفته بودند، قرار داشتيم. از گروه 18 نفرى اعزامى ما از تهران، هفت نفر شهيد شده بودند. و من و چهار نفر ديگر نيز زخمهايى بر بدن داشتيم و تنها شش نفر سالم مانده بودند، ظهر كه شد، از شش نفرى كه سالم بودند، سه نفر به نگهبانى پرداختند و سه نفر ديگر آماده نماز شدند، برادران وقتى كه نمازشان را خواندند، كمى با هم صحبت كردند و بعد به من و سه زخمى ديگر گفتند كه تصميم دارند در تاريكى شب به دنبال آب و آذوقه بروند و جان ما و خودشان را نجات دهند. هنگام عصر تصميم گرفتيم كه ابتدا براى نجات جانمان اجساد شهدا را دفن كنيم. هنوز كندن گور تمام نشده بود كه بچهها دست از كار كشيدند و براى نجات دادن جان بقيه، آماده حركت شدند. هوا تاريك شده بود. همديگر را با چشمانى گريان در آغوش كشيديم. و شش نفر به راه افتادند و من نگاهم را بدرقه راهشان كردم. چند ساعتى گذشت و از بچهها خبرى نشد. حال آن دو زخمى ديگر رو به وخامت مىرفت و بر اثر تب شديد كه داشتند، مرتب هذيان مىگفتند. و من تنهاى تنها بودم. چشمهايم را به زحمت باز نگهداشته بودم. آنقدر از دست و پهلويم خون رفته بود كه ديگر نمىتوانستم تكانشان بدهم و به هر زحمتى كه بود، خودم را به روى تپه خاكى كه برادران براى كندن گور بيرون ريخته بودند رساندم كه ناگاه با سر به داخل گور كه عمقش به يك متر مىرسيد، افتادم. وقتى به هوش آمدم، چيزى به صبح نمانده بود. صداهاى ناآشنا و غريبهاى به گوشم خورد. يكى از آنها بالاى گور ايستاد. من از زير چشم او را نگاه مىكردم. او هنوز مطمئن نبود كه من مردهام يا نه. خم شد و به صورت من نگاه كرد. صورتم خونين و خاك و آلود بود و او نتوانست تشخيص بدهد كه من زنده هستم. بعد بلند شد و به همراهان خودش گفت: «نه رفقا، اين يكى هم ريش نداره». در همين هنگام همان كه بالاى سر من آمده بود، سر بريده يكى از برادران پاسدار را بلند كرد و مستقيماً بالاى سر من آورد به طورى كه قطرههاى خونى كه از گردن بريده او مىچكيد، به صورت من مىافتاد. و من آن موقع بود كه متوجه يكى ديگر از جنايات هولناك اين مزدوران بيگانه شدم. آنها سرهاى تمامى پاسدارانى را كه ريش داشتند، بريده بودند. يكىشان اصرار داشت كه سر تمامى ما را ببرد و ديگرى در
جواب مىگفت: مگر نديدى كه اون دفعه، بىريشها را قبول نكردند. بى خودى سه بار اضافى رو گردنمون نينداز.» آن يكى گفت: آخه شيش تا سر چى مىشه؟ شيش هزار تومن هم شد پول؟
بعد با عصبانيت سر بريده پاسدارى را كه بالاى سر من گرفته بود، پرت كرد و گفت: اينم بذارش تو گونى.
و بعد به سرعت از سنگر گريختند.
نيم ساعتى بيشتر نگذشته بود كه صداى خودروها و تانكها به گوشم رسيد. صداى فرياد اللّه اكبر و لااله الّا اللّه به گوش مىرسيد. بچهها براى غريبى پاسداران سر از تن جدا شده خون گريستند.(1) شهيد نماز
فلاح نژاد فرمانده گروهان ما بود و بچهها از اينكه اين مرد آسمانى فرماندهى گروهانشان را به عهده داشت، برخود مىباليدند. نمازش را هميشه اول وقت مىخواند. او عاشق امام حسين(ع) بود…نام حسين (ع) را با شعفى آميخته به حسرت، بر زبان جارى مىكرد و اشك مىريخت… اگر از كنار او رد مىشدى، مىشنيدى كه زير لب زمزمه مىكند: “السلام عليك يا ابا عبداللّه”.
آن روز صبح به ما صبحانه نرسيده بود و همگى گرسنه بوديم. فلاح نژاد مهمانمان بود و ناهار را ساعت 11 آوردند. فلاح نژاد به رسم ميهمان بودن مجبور شد قبل از نماز، غذا را همراه ما صرف كند. پس از ناهار پرسيد: “وقت نماز شده يا نه” و يكى از بچهها جواب داد. پنج دقيقه از وقت اذان ظهر گذشته است. و او با حيرت گفت: «پنج دقيقه گذشت؟!» و سرش را چند بار به حالت تأسف تكان داد… شتابان به سمت منبع آب رفت تا وضو بگيرد. تا نزديكيهاى منبع رسيده بود كه ناگاه خمپارهاى از بالا به زمين سقوط كرد و صداى مهيبى را به اطراف پراكند… پس از اينكه گرد و خاك فروكش كرد، فلاح نژاد را ديدم كه به طرف سنگر مىآيد. از اينكه مىديدم او سالم است، خوشحال شدم…به دنبال او به سنگر رفتم و با كمال تعجب ديدم كه او دستش را روى قلبش گذاشته است. كمى بعد دهانش پر از خون شد. و من آن زمان بود كه فهميدم تركشى به قلبش خورده است. فلاح نژاد نتوانست حرفى بزند. متوجه شدم كه خودش را به طرف روزنامهاى كه در سنگر افتاده بود، مىكشاند. من بيرون رفتم تا آمبولانس خبر كنم. وقتى كه برگشتم، فلاح نژاد را ديدم كه دستش را روى قلبش مىگذارد و بر مىدارد و روى روزنامه چيزى مىنويسد… خواستم تا زير بغلش را بگيرم و به طرف آمبولانس ببرم… خودش بلند شد و همراه با امدادگر به طرف آمبولانس رفت… نگاهى به روزنامه انداختم و نوشته خونينش را خواندم. بى اختيار اشك حسرت در چشمانم حلقه زد. و من بار ديگر آن نوشته را خواندم و سير نشدم و دوباره خواندم… فلاح نژاد با خون قلبش بر روى آن تكه روزنامه چيزى نوشته بود كه هميشه از زبانش مىشنيدى: «السلام عليك يا ابا عبداللّه» به طرف آمبولانس دويدم تا بار ديگر چهره نورانى او را ببينم. اما او كه شوق ديدار امام حسين(ع) را در دل داشت، بيشتر از اين نتوانسته بود اين دنياى خاكى را تحمل كند و قبل از حركت آمبولانس در حالى كه هنوز لبخندى بر لبانش بود، به خدا پيوسته بود.(2) شكار نافرجام
دو نفرى به طرف واحد تخريب برگشتيم. در نزديكى يك چهار راه، بين جزاير مجنون شمالى و جنوبى، مقر كوچكى متعلق به لشكر 17 على بن ابىطالب (ع) قرار داشت.
ما مىبايست از روى جاده ساحلى كه از جلوى اين ساختمان مىگذشت، عبور مىكرديم تا به واحد تخريب برسيم. با اين كه منطقه جنگى بود، مرغابىها بدون ترس از تير و تركش روى آب شنا مىكردند. چند مرغابى به فاصله 5 مترى در حال شنا بودند و ما را وسوسه كردند تا براى صبحانه به طرف آنها شليك كنيم. يكى، دو تا تير شليك كرديم ولى به مرغابىها نخورد.
غرق در شكار بوديم كه پشت سر، صداى عصبانىاى ما را به خود متوجه كرد: آقا، چرا تيراندازى مىكنيد؟
صدا آن قدر قوى و با جذبه بود كه در دل من ترسى افتاد. انتظار نداشتم كسى به ما اعتراض كند. به طرف صدا برگشتم. از سوى جوانى 24 يا 25 ساله كه اندامى ورزيده با محاسنى كم پشت بود. دوباره گفت: براى چى تيراندازى مىكنيد؟ مگه اينجا ميدون تيره؟!
دوستم شعبانى بدون توجه گفت: مىخواهيم مرغابى بزنيم.
جوان به نزديك ما رسيد. چند نفر ديگر هم به دنبال او از مقر خارج شده، به طرف ما آمدند. جوان گفت: مرغابى براى چى؟! مگه اينجا شكارگاه؟ اينجا جبهه است. اون طرف همهاش نيروست. شعبانى با بىتوجهى گفت: خوب براى صبحانه مىزنيم ديگه. مواظب جلوهم هستيم. سپس دوباره شليك كرد.
با تيراندازى مجدد او، جوان به شدت عصبانى شد و با صداى بلند داد زد: مگه به شما صبحانه نمىدن؟ چرا فشنگهاى بيت المال را بىخودى هدر مىدهيد؟ شما از كدام واحديد؟ آنگاه به همراهانش گفت كه اسلحه شعبانى را بگيرند. و خودش هم به طرف شعبانى رفت. درگيرى، جدى شد و شعبانى ضمن بحث با او اسلحه را محكم گرفته بود.
هر كدام اسلحه را به طرف خود مىكشيد.
در آن بين مجدداً آن جوان گفت: شما از كدام لشكريد؟ همين الآن بايد تكليف شما معلوم بشه. يعنى چه؟! جايى كه همه جور امكاناتى در اختيار شماست. صبحانه، ناهار، شامتون رو با هزار بدبختى ميارن، درسته كه شما تيرهاى بيت المال را هدر بدين؟ مىدونيد چه پولى بابت اين فشنگها پرداخت شده؟
شعبانى كوتاه نمىآمد، و در همان حال درگيرى گفت:
چه اشكالى داره، اينقدر از اين تيرها وسط اين جزيره ريخته كه چهار تا تير به جايى برنمىخوره.
من پيش خود حق را به جوان مىدادم و به حرفهاى او فكر مىكردم كه صداى يكى از همراهان جوان مرا متوجه خود كرد: به رفيقت يه جورى برسون كه قضيه رو تموم كنه. مىدونى با كى داره دعوا مىكنه؟
گفتم: نه، مگه كيه؟
گفت: آقا مهدى.
گفتم: آقاى مهدى، خوب!
گفت: فرمانده لشكر 17، آقا مهدى زين الدين!
حسابى شوكه شدم. تو دلم گفتم: ببين ما چقدر نسبت به بيت المال بى خياليم و اين آقا از كوچكترين مسأله بيت المال نمىگذرد…(3) شكنجه با نفت و آتش
در گزارش آزادهاى آمده است: وقتى وارد اتاق شدند، بدن سوخته و پوست تاول زده آنها نشان مىداد كه به شكل وحشيانهاى شكنجه شدهاند. به كنار آنها رفتيم تا پيكرهاى رنج كشيدهشان را در آغوش بگيريم… ماجرا از اين قرار بود كه به دليل ضرب و شتم وحشيانه روزمره عراقيها ما دست به اعتصاب غذا زده بوديم. آنها نيز تنى چند از برادران را جدا كردند و به اتاق شكنجه بردند، روى بدنشان نفت ريختند و آنها را آتش زدند. لحظاتى بعد كه آتش را خاموش مىكنند، يكى از شكنجه گران مىگويد: شما بايد برويد بگوييد كه سايرين بيايند غذا بگيرند و گرنه دو مرتبه آتشتان مىزنيم.
برادران آسايشگاه نيز به دليل جلوگيرى از تكرار شكنجه آن عزيزان تصميم گرفتند اعتصاب را بشكنند.(4) رايحه دل انگيز
سال 65 بود كه به دست نيروهاى عراقى اسير شدم. سه روز بعد از اسارت، ما را از بصره به طرف بغداد حركت دادند…حدود پنج روز در استخبارات عراق بوديم… همانجا بود كه يكى از برادران سپاهى را به جرم پاسدار بودن و روحانى بودنش در پيش چشمان ما به شهادت رساندند. بعد از آن ما را به مدت ده روز در پادگان الرشيد عراق نگه داشتند. در آنجا رزمنده اسيرى بود كه از ناحيه پا بسختى مجروح شده بود اما بر خلاف درد شديدى كه داشت، چهرهاش آرام مىنمود. هميشه در گوشهاى مىنشست و ذكر مىگفت. يك روز صبح زمانى كه از خواب برخاستيم، متوجه شديم كه تمام آسايشگاه را بوى عطرى پر كرده است. همه متعجب به هم نگاه مىكرديم و كسى نمىدانست كه بوى عطر از چيست. پس از كمى دقت و جستجو موضوع را فهميديم. صداى گريه بچهها فضاى سالن را پر كرد. ساعتى بعد مأمورين عراقى براى شمارش وارد سالن شدند. اما همگى متعجب و حيران بر جاى خود ايستادند. آنها نيز بوى عطر را فهميده بودند و تعجب كرده بودند. فهميده بودند كه اين رايحه خوش از آن برادر مجروحى است كه شب پيش به شهادت رسيده بود. ما به چشم خويش مأمور عراقى را ديديم كه با مشاهده اين صحنه گريه كرد و دو دست خود را زير سر آن برادر شهيد برد و زير لب گفت: به خدا سوگند او شهيد است…(5) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. قزلچه، ص 54 – 49 (با تلخيص).2. راوى: على جگينى (ر.ك: قزلچه، ص 87 – 85.)3. ر.ك: آخرين نگاه، محسن دلاورى، ص 58 – 52.4. مقاومت در اسارت، ج 4، ص 112.5. راوى: محمدرضا مظفرى (ر.ك: قزلچه، ص 119 – 120.)
طلوع آفتاب هشتمين فروغ امامت
(ولادت، دوران كودكى، نوجوانى و جوانى امام هشتم(ع))
(به مناسبت فرا رسيدن سالروز ميلاد با سعادت حضرت رضا(ع)) بدر منير
حضرت امام رضا(ع) يكى از دوازده فروغ امامت است كه معارف معنوى قرآن و عترت را در مواقع مقتضى به اصحاب و شاگردان خويش تعليم مىداد و زمانى در پاسخ به پرسشها پرتو افشانى مىفرمود و نيز از طريق مباحث علمى و احتجاجات عقيدتى، كلامى و برهانى افاضه مىفرمود، چنين برنامه هايى موجب گرديد تا فرهنگ و انديشه اسلامى، غنى و پربار گردد، باورها و ارزشهاى دينى صيانت شود. آن ستاره هشتم هدايت از عمدهترين پايههاى ديانت و جوشانترين چشمههاى حكمت و يقين به شمار مىرود كه اسرار نبوت، ودايع رسالت و امامت بعد از پدر بزرگوارش حضرت امام كاظم(ع) به ايشان انتقال يافت. حضرت على بن موسىالرضا(ع) فرزند پيشواى پاك و پارسايى است كه در فرصتهاى مقتضى به رغم اختناق، فشارهاى سياسى و توطئههاى گوناگون خلفاى خلافكار معاصرش، به نشر احكام و معارف الهى پرداخت و ميراث گرانقدرى از فرهنگ سترگ اهل بيت(ع) را در دسترس علاقهمندان، در اعصار بعد قرار داد.
صبر، شجاعت، عبادت و تقواى امام هفتم و در يك كلام شخصيت ملكوتى آن حضرت در حدّى بوده است كه در زمان خود كسى در برترى مقام ورع و معنويت آن وجود بابركت هيچ گونه ترديدى نداشت. رنجهاى طاقت فرسايى كه امام موسى كاظم(ع) در راه دفاع از اسلام و مبارزه با باطل متحمل گرديد اشتياق و رسالت ايشان را در جهت گسترش حقطلبى و حراست از اعتقادات آسمانى نشان مىدهد.
مقام علمى و شخصيت معنوى امام رضا(ع) نيز مورد تأييد دوستان و دشمنان بوده و مىباشد در زمانى كه برخى علماى دربارى و سياستمداران منحرف در صدد آن بودند تا در فرهنگ اسلامى خدشه وارد نمايند آن بدر منير با تعليمات الهى راه اجداد و نياكان و پدر پرهيزگارخويش را استمرار بخشيد و موازين دينى ناب را از گزند انحراف و زوال رهانيد و گامهاى ارزنده و مهمى در جهت تنوير افكار افراد جامعه و آشنايى مردم با چهره واقعى حكّام عباسى و نيز عدم مشروعيت آنان برداشت و لحظهاى از پرورش شاگردانى پرمايه، ارشاد مردم، دفاع از حريم حق و مقاومت در برابر باطل، غفلت ننمود و سرانجام در اين مسير به شهادت رسيد. مادرى نيكوسرشت
مادر آن امام همام كنيزى از شمال آفريقا يا جنوب اروپا بود كه به مدينةالنبى انتقال يافت و او را تكتم مرسيه مىناميدند. ياقوت حموى مرسى را از شهرهاى جزيره سيسيل مىداند(1) ولى برخى گفتهاند اين ناحيه همان بندر مارسى واقع در جنوب فرانسه است(2) البته در حريم امام موسى بن جعفر(ع) او را تكتم صدا نمىكردند و مادر امام هفتم وى را كه عروسش بود، طاهره ناميد و گفتهاند لقبش نجمه بود، هاشم معروف حسنى مىگويد: امام رضا(ع) از مادرى به نام خيزران زاده شد و اضافه مىكند اين زن، كنيزى از نوبيه (از نواحى سودان كنونى واقع در شمال آفريقا) به نام اروى ملقّب به شقراء بوده است.(3) و در پارهاى منابع اين بانو با كنيه امّ البنين(مادر فرزندان) معروف گرديد و نامش را به استناد سرودهاى تكتم ذكر كردهاند كه ترجمهاش چنين است: «برترين مردم از نظر شخصيت، پدر، قبيله، و اجداد همانا على (حضرت امام رضا(ع)) بزرگوار است. او را تكتم به عنوان هشتمين سمبل دانش و بردبارى به عنوان امامى كه حجت حق است برايمان به ارمغان آورد.»(4)
امام كاظم(ع) تكتم را از مردى كه اهل مغرب( مراكش كنونى واقع در شمال آفريقا) بود، براى مادر ارجمند خويش، حميده مصفاة، ابتياع فرمود. در ابتدا آن برده فروش آفريقايى نُه كنيز را به امام هفتم عرضه داشت، امّا، حضرت هيچ كدام را نپذيرفت و فردى جز آنها را خواستار گرديد. برده فروش كنيز ديگرى را نام برد كه در آن زمان دچار بيمارى و كسالت بود، امّا از ارائهاش اجتناب نمود، امام كاظم بازگشت و روز دوّم هشام بن حمران را مأمور نمود هشتاد دينارى را كه فروشنده به عنوان بهاى اين كنيز مىطلبد، به وى بپردازد او هم چنين كرد و آن فرد بيمار را خواستار گشت، ليكن مرد مزبور خوددارى ورزيد، مگر به شرط معرفى مردى كه روز گذشته همراه با خريدار بوده است، هشام به او گفت: مردى از بنى هاشم است و توضيح بيشترى نداد.
در اين هنگام تاجر مغربى به فرستاده امام گفت: اين كنيز مريض را از اقصى نقاط مغرب براى خويش ابتياع نموده است و به زنى از اهل كتاب برخورده و آن بانو از وى خواسته است تا كنيز را به او بفروشد، امّا در جوابش، خاطرنشان ساخته است: فروشى نيست و به خودم تعلق دارد. آن زن در پاسخش گفته است: اين فرد را شايسته تو نمىدانم. بلكه او براى مردى از بهترين انسانهاى روى زمين خواهد بود.(5) پسرى به دنيا مىآورد كه مردمان جهان تسليم او مىگردند و آن كنيز باكره بود.(6)
هنگامى كه امام هفتم آن كنيز را خريدارى نمود، اصحاب خويش را فراخواند و به ايشان فرمود: وى را جز به فرمان خداوند متعال خريدارى ننموده است و چون از حضرت چگونگى ماجرا را جويا شدند، فرمودند: در رؤيايى راستين ناگهان جدّم رسول خدا(ص) و پدرم كه سلام خداوند بر آنان بود، به سويم آمدند در حالى كه قطعه حريرى با آن دو، بود و چون آن را گشودند، پيراهنى بود كه تصوير اين كنيز بر آن نقش گرديده بود. پس گفتند: اى موسى كاظم بهترين مردمان روى زمين پس از تو، از اين كنيز برايت خواهد بود، آنگاه فرمان دادند نامش را على بگذارم و افزودند خداوند توسط او، دادگرى و دل سوزى را آشكار مىگرداند، پس خوشا به حال آن كسى كه وى را تصديق نمايد و واى بر حال آن كه با او عداوت ورزد و انكارش نمايد.(7) امّا تكتم برترين زنان در عصر خود، در دانش، ديانت، پرهيزكارى و متانت بود.
آنگاه كه حميده مصفاة وى را مالك گرديد به علامت تكريمش، هرگز در مقابلش بر زمين ننشست. از نمونههاى شگفت انگيزى كه حميده براى فرزندش امام كاظم(ع) بيان داشت، اين بود كه: من شكى در پاكى او و نسل وى ندارم و اين كنيز را به شما بخشيدم. همانا من در عالم رؤيا، رسول اكرم(ص) را مشاهده نمودم كه خطاب به من فرمودند: اى حميده، نجمه را به فرزندش موسى (ع) ببخش كه همانا بزودى برايش بهترين مردمان زمين را بدنيا مىآورد.(8) نويد نورانى
شيخ صدوق از يزيد بن سليط روايت كرده است كه گفت: همراه جماعتى امام صادق(ع) را در راه مكّه ملاقات كرديم، در آن موقع به امام عرض نموديم: پدر و مادرم فدايت، شما امامان پاكيد و مرگ چيزى است كه كسى را از آن گريزى نمىباشد، پس نكتهاى بفرمائيد تا به واپسين ماندگان خود برسانم، حضرت فرمود: آرى اينها فرزندان من هستند و اين بزرگ ايشان است، و اشاره فرمود به پسرش موسى كاظم(ع)، و در اوست علم، حلم، فهم، جود ومعرفت به آنچه مردم به آنها نياز دارند در امورى از دين كه دچار اختلاف شدهاند و در اوست حسن خلق و حسن جوار(خوش همسايگى) و او درى است از ابواب خداوند متعال و در او صفتى است بهتر از اينها، عرض كردم: آن خصلت كدام است؟ فرمود خداوند عزّ و جلّ از او بيرون مىآورد دادرس و فريادرس اين امّت را و نيز نور و فهم و حكم اين مردم را، بهتر زائيده شده و بهتر نورسيده. پروردگار توسط او خونها را محفوظ مىدارد، نزاع بين افراد را اصلاح مىكند، پراكندهها را متحد مىنمايد، شكسته با او التيام مىيابد، برهنه پوشيده مىشود و گرسنه سير مىگردد. امور خوفناك امنيت پيدا مىكنند، مردمان مطيع فرمانش مىگردند، بهترين خلايق باشد در هر حال چه در حال كهولت و چه ميان سالى و چه در سنين كودكى و جوانى و قبل از رسيدن به سن بلوغ، عشيرهاش به سبب او، سيادت مىيابند. سخنش حكمت و سكوتش علم است براى مردم در آنچه دچار اختلاف گشتهاند.(9) اين است پيش بينى حضرت امام صادق(ع) درباره حضرت امام رضا(ع).
زمانى كه نجمه به حضرت على بن موسى الرضا(ع) بارور گشت سنگينى حمل را حس نمىكرد و تسبيح، ذكر خداوند و تهليل را از او مىشنيد در حالى كه فرزندش در رحم بود. شيخ صدوق كه از طريق اسناد معتبر اين نكات را به نقل از مادر امام، روايت كرده است اضافه مىكند: وى گفته است: چون چنين حالاتى را از درون خود گوش مىدادم دچار خوف و هراس گشتم و وقتى از خواب بر مىخاستم ديگر صدايى به گوشم نمىرسيد (زيرا وى اذكار مورد اشاره را هنگامى كه خواب بود از طفل خود مىشنيد.)(10) ميلادى مبارك
سرانجام روز پنج شنبه يازدهم ربيع الاول سال 153 هجرى و پنج سال بعد از شهادت ششمين فروغ امامت در شهر مدينه حضرت امام رضا(ع) ديده به جهان گشود. البته شيخ كلينى زمان اين ولادت با سعادت را سال 148 هجرى ذكر كرده و اين خبر را صحيحتر دانسته است.(11) شيخ مفيد نيز با اين قول موافق است.(12) علامه مجلسى در بحارالانوار و كفعمى در مصباح منير چنين نظرى دارند امّا ابن شهر آشوب سروى مازندرانى نقل نخست را مىپذيرد و مىافزايد آن را غياث بن اميد از اهل مدينه شنيده است.
در هر حال امام رضا(ع) در ميان سى و چند فرزند حضرت موسى بن جعفر(ع) به عنوان بزرگترين آنها، دانشمندتر، شريفتر، مقدستر و زاهدتر، در اين تاريخ مدينه را بوجود مبارك خويش غرق نور و سرور نمود.(13)
با اعتماد به قول كلينى در «كافى» و طبرسى در «اعلام الورى»، ولادت امام رضا(ع) به فاصله كمتر از يك ماه بعد از شهادت امام ششم رخ داده است و مؤيد آن خبرى مىباشد كه از امام كاظم(ع) نقل گرديده است كه آن حضرت بارها خطاب به فرزندان خويش مىفرمود: اين برادر شما، على بن موسى «عالم آل محمد» است. راجع به امور دينى خود، از او بپرسيدو هرچه مىگويد به ذهن خويش بسپاريد چون من از پدرم جعفر بن محمد(ع) مكرر مىشنيدم كه مىفرمود: عالم آل محمد در صلب توست و او همنام اميرالمؤمنين(ع) است و اى كاش من او را مىديدم.(14)
آن روز كه اين وجود مبارك بدنيا آمد، نسيمى از نور، زمين را از عطر ميلادش روشن ساخت، عرشيان و فرشتگان مقدم مُنورش را گلباران كردند، آسمان شادمان و آيينه بندان و زمين زير چتر خورشيدى در انتظار در آغوش كشيدن مردى از تبار رسول اكرم(ص) پر تپش شده بود و آن روز خجسته نه تنها مدينه، حجاز كه جهان اسلام مواج از شفافى عشق شده و آسمان نورافشان گرديد. لحظهها بر قدوم اين نوزاد كرنش نمودند. از اوج ملكوت تا سطح زمين، از كوه تا دشت، از بالا تا پايين با تابندگى جذّاب مهتاب و درخشش ستارگان، چراغانى شده بود. نور و سرور در حجاز خيره كننده، دلانگيز و دلپذير بود، روزى كه خورشيد هشتم بامداد سعادت و ابتهاج را اعلام داشت، فراز ملكوت لبخند مىزد. مردمان نيز شكر گزار بودند چرا كه مشيّت الهى بر اين تعلق گرفته تا بر جهانيان منّت بگذارد و فروغى درخشان را به گيتى بياورد. شخصيتى مشعشع و مقدس كه نمىتوان او را در قالب الفاظ و مفاهيم محدود وصف كرد. جوانههاى جاويد
وقتى اين كودك پا به عرصه وجود نهاد حميده مصفاة مادر او را ملقب به طاهره نمود.(15) امام هنگامى كه متولد گرديد، با دو دستش به مادر خويش تكيه نمود و سرخود را به سوى آسمان بالا برد و شهادت به يكتايى خداوند متعال، فرستادهاش و اوصيائش را بر زبان جارى نمود، همانگونه كه سنت متداول در فرزندان ائمه است آن حضرت ختنه شده و ناف بريده پاى بر گيتى نهاد. پس از آن پدرش بر نجمه وارد گرديد و فرمود: اى نجمه گوارايت باد اين كرامت و لطفى كه از سوى پروردگارت مىباشد. آنگاه حضرت، نوزاد را در آغوش گرفت، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه را زمزمه فرمود و با آب فرات كامش را برداشت و وى را به مادرش برگردانيد و فرمود بگيرش كه همانا او باقى مانده خداوند بر روى زمين است…(16)
ابن بابويه به سند معتبر از محمد بن زياد روايت كرده است كه وى گفت حضرت امام كاظم(ع) در روزى كه حضرت امام رضا(ع) متولد گرديد، فرمودند: اين فرزند من ختنه كرده و پاك و پاكيزه بدنيا آمد و ليكن ما تيغى بر موضع ختنه ايشان مىگردانيم از براى متابعت سنت نبوى. نقش خاتم آن حضرت ماشاء اللّه لاقوة الا باللّه و به روايتى حسبى اللّه بوده است. محدث قمى مىگويد اين دو نقل با هم منافاتى ندارد زيرا آن حضرت را دو انگشتر بوده است يكى از خودش و ديگرى از پدرش به وى به ارث رسيد بود چنانچه كلينى از موسى بن عبدالرحمن روايت نموده است.(17) در خصوص فضايل و عبادت مادر امام نقل كردهاند. در ايام شيرخوارگى حضرت، يادآور شد كس ديگرى را كه شير دارد مشخص كنند تا او را در اين زمينه كمك كند، پرسيدند مگر شير تو كم است؟ جواب داد، نه از اين بابت مشكلى ندارم ولى در اثر اشتغال به شيردادن، از انجام نوافل و ذكرهاى مستحبى باز مىمانم بدين جهت نيروى كمكى مىخواهم تا از اين امور بازنمانم.(18) نام، لقب و كنيه
امام كاظم(ع) فرزندش را على ناميد، ابوعماره مىگويد چون به امام هفتم عرض كردم، امام پس از خويش را معرفى كنيد، آن حضرت پس از توضيحى در مورد امامت كه امرى الهى است و امام از سوى خدا و رسولش معرفى مىگردد، فرمود: پس از من امر امامت به پسرم على(ع) مىرسد كه هم نام امام اول على بن ابى طالب(ع) و امام چهارم على بن الحسين (ع) است.(19) آرى امام هشتم على ناميده شد و به رضا ملقب گرديد كه اين عنوان كه برايش تعيين گشت فرمانى از جانب پروردگار برپيامبرش حضرت محمد(ص) بود كه بر زبان جبرئيل امين جارى گشت و نيز كنيه آن حضرت ابوالحسن گرديد.(20) لقب هايى چون صابر، فاضل، وفى، مرضى نيز براى امام هشتم، در منابع معتبر، ذكر كردهاند.(21) رضا در كتب لغت معانى متعددى چون دوست، محب، خشنودى و مانند آن دارد ولى علماى شيعه اين لقب را به معناى راضى به رضاى خداوند يا مرضى خدا و رسول گفتهاند، عدّهاى از مورخان نوشتهاند وقتى مأمون خليفه عباسى امام رضا(ع) را براى ولايت عهدى خويش برگزيد، حضرت را رضاى آل محمد ناميد.(22)
برخى ديگر ذكر كردهاند چون دوستان و دشمنان نسبت به اين مقام سياسى امام رضا(ع) اظهار خشنودى نمودند و چنين وضعى براى پدران ايشان رخ نداد از اين رو تنها آن حضرت به «رضا» معروف گرديد.
شيخ صدوق هم بنا به روايتى در عيون اخبار الرضا گفته است: بايد يادآور شد داعيان و مبلغان بنى عباس در اواخر حكمرانى امويان مردم را دعوت كردند كه به رضا از آل محمد بيعت كنند يعنى اين كه بدون آن كه از كسى نام ببرند، چنين عنوانى را مطرح مىكردند زيرا خلافت امويان فاقد مشروعيت است و بايد به كسى از خاندان رسول اكرم(ص) كه مورد رضايت همه باشد بيعت نمود و چون مأمون خود از بنى عباس بود و اين خاندان نيز با حكومت آل على مخالف بودند، وى حضرت على بن موسى الرضا را به ولايت عهدى برگزيد و همه به اين انتخاب رضايت دادند و مصداق «رضا من آل محمد» در حق آن حضرت محقق گرديد، البته شيخ صدوق ضمن مطرح نمودن چنين موضوعى، در ادامه، آن را صحيح نمىداند و به روايت ديگرى اشاره دارد كه در آن آمده است: به حضرت امام محمد تقى(امام جواد(ع)) عرض شد: آيا هر يك از پدران شما رضاى خدا و رسولش نمىباشند، چرا از ميان همه آنان پدرتان به «رضا» موسوم گرديده است؟ حضرت پاسخ داد: همانا مخالفان اَمرِ امامت به رهبرى حضرتش راضى و خشنود گرديدند همانطور كه موافقان امر امامت نيز از اين امر اعلام رضايت كردند و براى هيچ كدام از ائمه چنين امرى بوجود نيامده است.(23) علامه محقق سيد عبدالرزاق مُقرّم پس از ذكر اين حديث خاطر نشان نموده است: اين استدلال يا صرفاً براى قانع گردانيدن سؤال كننده است و متناسب با درك و فهم او مطرح شده است يا براى بيان سرّ الهى كه در نامگذارى حضرت امام رضا(ع) وجود داشته است و گرنه حديث صحيفه كه از آسمان نازل گرديده گواه اين نكته است كه القاب ائمه نيز همانند اسامى مباركشان از جانب خداوند متعال كه عصمت را در آن وجودهاى مقدس به وديعت نهاده، انتخاب شده است.(24)
ابن بابويه به سند خود از بزنطى روايت كرده است به خدمت امام تقى (ع) عرض كردم گروهى از مخالفانتان گمان مىكنند والد شما را مأمون ملقب به رضا گردانيد در هنگامى كه آن حضرت را به عنوان ولايت عهدى خود انتخاب كرد. حضرت فرمود: سوگند به خداوند دورغ مىگويند بلكه حق تعالى او را به رضا مسمّى گردانيد براى آن كه پسنديده خداوند در آسمان بود و رسول خدا(ص) و ائمه هدى(ع) در زمين از او خشنود بودند و ايشان را براى امر امامت پسنديدند و نيز به سند معتبر ابن بابويه از سليمان بن حفص روايت كرده است امام كاظم(ع) پيوسته فرزند خود را رضا مىناميد و مىفرمود: بخوانيد فرزندم را رضا و گفتم به فرزند خود رضا و وقتى آن حضرت را مورد خطاب قرار مىداد ابوالحسن مىناميد و چون امام موسى بن جعفر را ابوالحسن اوّل مىنامند براى امتياز لقب امام هشتم، آن حضرت را ابوالحسن ثانى گفتهاند.(25) علامه مجلسى در كتاب جلاء العيون در احوال حضرت امام رضا(ع) علاوه بر اسامى، القاب و كنيه هايى كه بدانهااشاره كرديم افزوده است به آن حضرت قرة اعين المؤمنين و غيظ الملحدين نيز گفتهاند.(26) سيماى با صلابت و دوران صباوت
امام هشتم از نظر قيافه و سيماى ظاهرى بسيار پرجذبه و زيبا بودند، صورت مباركشان گندم گون، محاسن و قامتى معتدل داشتند. در چشمان درشت و سياهشان كه از زير ابروان پر پشتشان نمايان بود، يك جهان جذبه و نفوذ معنوى موج مىزد و همچون جدّ بزرگوارشان، رسول اكرم(ص) دو رشته گيسو، چهره جذابشان را در ميان داشت. نوشتهاند حضرتشان شبيهترين مردم به خاتم رسولان در عصر خودش بود، وقار، سطوت، متانت و هيبت آن حضرت در اوج بود. در عين حال جامهاى ساده و غالباً پيراهنى از پارچههاى خشن برتن مى نمودند و تنها در مجالس عمومى و در ميان مردم جبّهاى لطيف بر رويش مىپوشيدند، ابن عباد مىگويد: امام، تابستانها بر روى حصيرى مىنشستند و زمستانها بر گليمى استراحت مىنمودند و تنها براى برخى نشستهاى جمعى، خويشتن را در مواقعى مى آراستند.(27) آن حضرت همچون ساير ائمه طاهرين، از همان سنين كودكى، رشد و كمال عقلى و اخلاق فوق العادهاى داشتند. حضرت امام كاظم(ع) در خصوص ايشان اشتياق فراوانى بروز مىدادند و علوم، معارف و رازهاى امامت را به فرزندشان تعليم مىدادند و براى آن كه شيعيان پس از شهادت امام هفتم حيران نگردند مقام شامخ امامت وى را به اصحاب نزديك و پيروان خاص و مورد اعتماد خويش گوشزد مىفرمودند. مفضّل بن عمرو مىگويد: خدمت امام موسى بن جعفر(ع) مشرف شدم در حالى كه فرزندشان على بن موسى الرضا(ع) در دامنشان قرار داشت و او را غرق بوسه مىساختند، و زبانشان را مىمكيدند و گاهى بر دوش خويش سوار مىكردند و زمانى كودك را در آغوش خويش مىفشردند و خطاب به او مىفرمودند: پدر و مادرم قربانت! چقدر بويت خوش ، اخلاقت پاك و برترى و فضيلت تو آشكار است، عرض كردم: فدايت گردم براى اين كودك علاقه و ارادتى در قلبم ريشه دوانيد كه نظير آن براى احدى جز شما در دلم قرار نگرفته است، حضرت فرمود: اى مفضّل نسبت او با من همچون نسبت من به پدرم مىباشد يعنى همانگونه كه از ميان فرزندان امام صادق(ع) منصب امامت تنها به امام كاظم رسيد از بين فرزندان ايشان، او وارث اين مقام معنوى و ملكوتى است. عرض كردم آيا پس از شما او صاحب امر و حجت خدا بر روى زمين است، فرمود: آرى هر كس از او پيروى كند رستگار گرديده و هر كس از فرمانش سرپيچى نمايد كافر مىگردد.(28) آرى حضرت رضا در پرتو تعاليم پدر بزرگوارش نشو و نما نمود و باليد و علوم و فضايلى را كه آن حضرت از پدران خويش به ارث برده بود، دريافت نمود. آن امام همام حدود سى و پنج سال در پرتو درخشندگى پدر پارسايش زيست و از خرمن فيضش خوشهها برچيد و با اين وصف دوران كودكى، نوجوانى و جوانى ايشان در زمان حيات امام كاظم(ع) بوده و با شهادت پدر رهبرى معنوى و سياسى جامعه را عهدهدار شدند. ابرهاى تيره
در ايامى كه امام رضا(ع) همراه پدر بود شاهد محنتها و رنجهاى فراوانى گشت كه بر امام كاظم(ع) وارد گرديد. در اين دوران آن حضرت با تألماتى جانكاه مصائب گوناگونى را لمس مىنمود و در سنين صباوت و نوجوانى كاملاً احساس مىكرد همان جاهليت امويان و حتى تيرهگىهاى قبل از ظهور اسلام توسط عباسيان رشد سرطانى پيدا كرده است و همين ناملايمات، آزارهايى را متوجه خاندان نبىاكرم(ص) ساخت. وضع آشفته و نابهنجار حاكمان چنين روزگارى بر تمامى مردم آشكار بود. بلاى خانمان سوز ستم، فساد و تباهى زمامداران خودسر فراگير شده و اهل بيت عصمت و طهارت (ع) در چنين نابسامانى هايى پناهگاه امت مسلمان و شيعيان به شمار مىرفتند، فرياد رس دادخواهان بودند و محور تشكل، انسجام و مقاومت جبهههاى حق و حاميان ارزشهاى ناب به حساب مىآمدند. هنگام ولادت امام رضا(ع) منصور دوانيقى، خليفه عباسى، در اوج سلطه بود و براى تثبيت پايههاى حكومت خويش انسانهاى فراوانى را كشت و علما و مشاهير و اصحاب اهل بيت و علويان را مورد آزار، شكنجه و فشار سياسى قرار داد. وقتى كه امام در ايام نوجوانى مشاهده مىكرد انسانهايى با اخلاص، وارسته و مبارز توسط عباسيان به شهادت مىرسند قلبش بر اثر اين ستمها محزون مىگرديد. آن حضرت در چنين اوضاع و احوالى حامى پدر بود و دمى نمىآسود و مىكوشيد حلقههاى متعدد مؤمنان و فرزانگان شيعه را به وجود مبارك امام كاظم(ع) متصل نمايد و آنان را از حقايق مسلّم آگاه نمايد.(29) نيرنگ كم رنگ
دوران سياه خلافت غاصبانه منصور عباسى با هلاكت وى به پايان رسيد و پس از وى فرزندش محمد معروف به مهدى عباسى روى كار آمد وى نخست با اعلام عفو عمومى تمام زندانيان سياسى را آزاد كرد و به آزار و كشتار مردم خاتمه داد و مقدارى از موجودى بيت المال را بين مردم تقسيم نمود(30) ولى متأسفانه پس از مدتى چهره اصلى خود را نشان داد و به فساد و عياشى روى آورد و فرياد اعتراض بزرگان و غيور مردان را بلند ساخت.(31) موقعى نگرانى امام هفتم و فرزندش حضرت امام رضا(ع) از اين اوضاع شدت يافت كه مهدى هرگونه حركت حق خواهانهاى را براى حفظ حكومت خود، در گلوى مؤمنان و مبارزان خاموش مىساخت. از آن سوى مهدى مىديد كه پيروان ائمه از دور و نزديك به سوى امام كاظم(ع) روى مىآورند و وجوه و اموال شرعى خويش را متوجه كانون امامت كردهاند. مهدى چنين وضعى را نيز براى حفظ نشر تشكيلات فرمانروايى بسيار خطرناك يافت و از بيم زوال تاج و تخت، تصميم به بازداشت امام گرفت تا به تصوّر باطل خويش، حضرت را از اين راه با تنگناهايى مواجه سازد و از محبوبيت معنوى، علمى و اجتماعى فروغ هفتم بكاهد. از اين روى به فرماندار خود در مدينه نوشت هرچه زودتر امام را به بغداد مركز حكومت، انتقال دهد و او هم ناگزير گرديد چنين كند و حضرت موسى بن جعفر(ع) تحت فشار حكومت وقت، خانواده و آشنايان خويش را كه در شهر پيامبر اقامت داشتند، ترك فرمود و به بغداد عزيمت نمود. چون امام به شهر مذكور رسيد مهدى دستور بازداشت ايشان را داد و حضرت را روانه زندان نمود. حضرت امام رضا(ع) از فراق پدر و نيز شرايط سختى كه براى آن فروغ فروزان فراهم كرده بودند متأثر گشت اماگويا در اعماق قلب آن نوجوان آرامش خاصى ديده مىشد، زيرا پدر به ايشان اطمينان داده بود كه در اين سفر هيچ گونه خطرى او را تهديد نمىنمايد. به زودى به آغوش خانواده بازخواهد گشت و مدتى طول نكشيد كه مهدى عباسى بر حسب پارهاى ملاحظات سياسى، امام را آزاد ساخت و با مراجعت ايشان به مدينه موافقت كرد. در همين زمان مهدى عباسى با كوله بارى از فساد وزر و وبال به هلاكت رسيد.(32) نسيم و طوفان
با مرگ وى، از روزنه اميد، نورى تابيدن گرفت و پرندگان بر پنجره خانه آرامش سرود امنيت و آزادى سر مىدادند و چنين نغمه سرايى مىكردند: باشد كه ديگر شرايط براى پرتو افشانى آفتاب امامت مهيا گردد، بار سنگين ستم از دوش انسانهاى مؤمن و شيعيان مخلص فرود آيد، پرچم عدالت برافراشته گردد و زمينه براى رشد و تعالى ارزشهاى معنوى فراهم شود، درخت ديانت، دلها را قوت بخشد، امّا مردم در ساحل اميدوارى در حال دريافت چنين پيامهاى نويد بخشى بودند كه ناگهان توفانى وحشتناك وزيدن گرفت و امواجى سهمگين بوجود آورد زيرا هادى عباسى كه جوانى 25 ساله بود، نگذاشت مؤمنين و پيروان خاندان عترت از بركات درياى امامت بطور كامل مستفيض گردند و چنان كرد كه اسلافش نمودند.
حضرت امام رضا(ع) در اين دوران نيز با دشوارىهاى زيادى مواجه گشت و از اين كه جوانى باده گسار، مخمور، مغرور و دلباخته مقام و مال و منال و تهى از تربيت، معرفت و دانش و مشحون از اميال شهوانى و هوسهاى بيهوده، بر جامعه اسلامى حكمرانى مىنمايد و خود را خليفه مسلمانان مىداند و از سوى ديگر پدرش(امام كاظم (ع)) در خانه به اعتكاف روزگار سپرى مىكند، متأسف بود. در همين هنگام انسانى معتقد و اصلاح طلب و برخاسته از خاندان عترت يعنى حسين بن على از نوادگان امام حسن مجتبى(ع) يا صاحب قيام فخ سكوت شبپرستان كور دل را درهم شكستو در اين زمينه و نيز قيام پربار وى نبايد نقش الهام بخش امام كاظم(ع) را فراموش كرد.(33) پس از اين قيام، هادى عباسى نسبت به اولاد على(ع) سختگيرى را افزايش داد، حق آنان را كه از بيت المال پرداخت مىشد قطع نمود و به تعقيب و دستگيرى آنان روى آورد. حضرت امام رضا(ع) در چنين اوضاع مرارت بارى بيست بهار را سپرى مىنمود.(34)
با مرگ هادى عباسى برادرش هارون الرشيد مقام خلافت را تصاحب كرد و چون بر اوضاع مسلط گرديد دستور اخراج علويان را از سرزمين حجاز صادر كرد. در دوران جوانى امام رضا كه مقارن با روزگار خلافت هارون بود نيز هيچ وقت سختىها و مرارتها از آن حضرت جدا نگرديد و چون هارون امام كاظم(ع) را بنابر برخى روايات مدت چهارده سال در زندانهاى هولناك بغداد محبوس ساخت فشارهاى سياسى بر امام هشتم فزونى گرفت تا آن كه سرانجام در 25 رجب سال 183 هجرى پدرش در سن 55 سالگى به شهادت رسيد. وقتى امام هفتم را از مدينه به عراق انتقال مىدادند، آن امام همام خطاب به فرزند بزرگوارش فرمود: تا وقتى من زندهام بايد در دهليزخانه بخوابى، خادم مىگويد هر شب رختخواب آن حضرت را در ورودى منزل مىگسترانيدم و ايشان بعد از عشاء تشريف مىآورد و تا صبح در دهليز بود و چون فجر طلوع مىكرد به خانه خويش مىرفت و چهار سال بر اين منوال بود. در يكى از شبها ديدم حضرت نيامدند تا آنكه روز بعد فرا رسيد و مشاهده كردم امام رضا(ع) نزد بانوى حرم، امّ احمد، رفته و خطاب به وى فرمود: امانتى را كه پدرم بتو سپرده است بياور و تحويلم بده. ام احمد متوجه شد كه امام هفتم به شهادت رسيده است پس از آن وى آنها را كه ودايع امامت بود و هفتمين امام تحويلش داده بود، به امام على بن موسى الرضا(ع) سپرد و از اين زمان امامت هشتمين فروغ درخشان سپهر ولايت و رهبرى آغاز گرديد.(35) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. معجم البلدان، ياقوت حموى، ذيل مرسى.2. معصوم نهم، جواد فاضل، ص 62.3. الائمة الاثنى عشر، هاشم معروف حسنى، ج 2، ص 359.4. اعلام الورى، طبرسى، ص182.5. اثباة الوصية، مسعودى، ص 168.6. عيون اخبار الرضا، شيخ صدوق، ج 1، ص 14 – 13.7. الامام الرضا(ع)، علامه سيد عبدالرزاق مقرّم، ص 24.8. كشف الغمه فى معرفة الائمه، على بن عيسى اربلى، با ترجمه فخرالدين على بن حسن زوارى با عنوان ترجمة المناقب، ج 3، ص 131.9. منتهى الآمال محدث قمى، ج 2، ص 456 – 455.10. عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 14، مأخذ قبل، ص 459.11. اصول كافى، كلينى، كتاب الحجة باب الاشارة و النص على الامام الرضا(ع)، ج 2، ص 489.12. الارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 243.13. همان، ص 244.14. اثباة الهداة، شيخ حر عاملى، ج 6، ص 28؛ اعلام الورى، ص 190.15. بحارالانوار، ج 49، ص 5 ؛ عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 16 ؛ اعلام الورى، ص 313.16. ترجمة المناقب، ج 3، ص 13.17. منتهىالآمال، ج 2، ص 460.18. همان و نيز كتاب حضرت رضا، فضل اللّه كمپانى، ص 13.19. كافى ج 1، ص 316 ؛ اعلام الورى، ص 305.20. كفاية الاثر، ابن خراز قمى، ص 306 ؛ الامام الرضا، علامه مقرّم، ص 26.21. مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 366.22. تاريخ طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج 13، ص 5659.23. علل الشرايع، شيخ صدوق، باب 172، ص 90.24. الامام الرضا، ص 26.25. منتهى الآمال، ج 2، ص 456، معصوم نهم و…، ص 120.26. جلاء العيون، مجلسى، ص 542.27. عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 187.28. اثباة الهداة، ج 6، ص 21.29. كشف الغمه فى معرفة الائمه، ج 3،ص 94.30. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 405 – 402.31. تاريخ الخلفاء، سيوطى، ص 276 ؛ حياة امام موسى بن جعفر، ج 1، ص 434.32. بحارالانوار، ج 48، ص 148، وفيات الاعيان، ابن خلكان، ج 4، ص 393 ؛ الكامل فى التاريخ، ابن اثير، ج 5، ص 72 ؛ تاريخ بغداد، ج 1، ص 394 ؛ احقاق الحق، قاضى نور اللّه شوشترى، ج 4، ص 323.33. نك: ماهيّت قيام فخ، سيد ابوفاضل رضوى اردكانى.34. پيشواى آزاده، مهدى پيشوايى، ص 68 – 67 ؛ مروج الذهب، مسعودى، ج 2، ص 314 – 313.35. عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 108 ؛ اثباة الوصية، ص 151 ؛ تتمة المنتهى، محدث قمى، ص 176.
آموزههاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 4
نيّت پاك و تصميم خالص و راستين اهميت مسأله نيّت و پاكى آن
در چهارمين فراز از دعاى امام عصر(عج) سخن از سرچشمه زلال اعمال يعنى نيّت، پاكى و شفاف بودن آن به ميان آمده و با تعبير: «و صدق النّيّة؛ خدايا توفيق نيت پاك و راستين به من بده» ما را به معدن و مخزن تصميمگيرىها معطوف داشته، و بيان مىكند كه اگر آب از سرچشمه پاك باشد نقش به سزايى در پاكى افكار، گفتار، كردار و شيوهها دارد، و گرنه موجب انحرافات و كژىهاى فكرى و عملى شده و همان مثل معروف را تداعى مىكند كه آب از سرچشمه خراب است. و اگر مخزن آلوده نبود، آبهاى منشعب شده، از آن، آلوده و بيمارى زا نمىشد.
موضوع نيت به قدرى مهم است كه پيامبر(ص) در سخنى فرمود: «انّما الاعمال بالنّيّات؛ قطعاً چگونگى اعمال انسان (از نظر پذيرش و همچنين از نظر كيفيت در درجه عالى و مراحل پايين) بستگى به چگونگى نيّتها دارد.» سپس چنين توضيح فرمود: «به عنوان مثال در مسأله هجرت از شهرى به شهر ديگر(مثلاً از مكه به مدينه) كسى كه با نيت هجرت به سوى خدا و رسول( و انجام فرمان خدا و رسول و تحققّ آرمانهاى الهى) هجرت مىكند، به همان آرمان مقدّس نايل مىگردد، ولى كسى كه هجرتش براى امور مادى دنيا،يا وصلت با زن و ازدواج با او است، هجرت او نيز در راستاى همان خواهد بود.»(1)
از اهميت نيّت، و نقش سرنوشت ساز آن در سعادت و شقاوت انسان اين كه رسول اكرم(ص) فرمود: «نيّة المؤمن خيرٌ من عمله، و نيّة الكافر شرٌ من عمله، و كلّ عاملٍ يعمل على نيّته؛(2) نيت انسان با ايمان(چون از روى صداقت است) بهتر از عمل نيك اوست، و نيت كافر (چون بر اساس كفر و انحراف است) بدتر از عملش مىباشد.» يعنى مدار و معيار درجات نيكى اعمال، و يا دركات و بدى كارها تابع حالت نفسانى است كه پديد آورنده نيت انسان است.
بنابراين اگر، انسان داراى نيت ناپاك و انحرافى باشد، موجب كارهاى انحرافى و زشت خواهد شد، و اگر داراى نيت صادقانه و پاك باشد، منشأ بركات و كارهاى مثبت و شايسته خواهد گرديد. توضيح اين كه انسان وقتى كارى را انجام مىدهد كه آن را اراده كند، و اراده او وقتى تحقق مىيابد كه علاقه و شوقى به آن كار داشته باشد، و اين علاقه و شوق نيز از حالت خاص نفسانى او كه در روح و روانش شكل گرفته نشأت مىگيرد، و همين شكلگيرى منبع و مخزن تصميمگيرى است. همانند سدّ آب كه منبع آب رسانى به همه جا است، حال اگر اين منبع آب، آلوده باشد، آب ناپاك و بيمارى زا در دسترس مردم قرار مىگيرد، و اگر زلال و صاف و بهداشتى باشد، آب پاك و حياتبخش نصيب انسانها مىگردد. نتيجه اين كه يك انسان سعادتمند كسى است كه منبع و مخزن ساختارى وجودش را خالص و پاك نگهدارد، تا از آن نيت و اراده پاك بجوشد و سرچشمه ارزشها گردد. چنان كه همين مطلب در تفسير يكى از آيات قرآن، از امام صادق(ع) چنين روايت شده است: روزى آن حضرت پس از گفتارى اين آيه را تلاوت فرمود: «قل كلٌ يعمل على شاكلته؛(3) بگو هر كس مطابق روش و خلق و خوى خود عمل مىكند.» آنگاه فرمود:يعنى «على نيّته؛ معناى اين آيه اين است كه هر كس بر طبق نيت خود عمل مىكند.»(4)
واژه شاكله همان حالت خاص نفسانى است كه نيت و اراده و تصميمگيرى، از آن نشأت مىگيرد، كه همان ساختار وجودى انسان است، و هر انسانى از نظر خلق و خوى و مسائل تربيتى داراى ساختار خاص است. علّامه طباطبايى(ره) در تفسير خود پس از ذكر اين حديث در معنى آيه، مىفرمايد: «اين مطلب اشاره به نفوذ و سرايت ملكات نفسانى است كه در جهت عمل، زمينه سازى مىكند، اگر ملكات نيك باشد زمينه سازى نيك براى ساختن نيت صادقانه مىنمايد، و گرنه نتيجه معكوس دارد.»(5)
در تفسير على بن ابراهيم در تفسير آيه مذكور، از حضرت رضا(ع) روايت شده فرمود: «در روز قيامت نامههاى اعمالى را نزد بندگانى مىآورند، آنها اعمال نيكى را در آن نامهها مىبينند كه آنها را انجام ندادهاند، به خدا عرض مىكنند: «خدايا به عزتت سوگند خودت مىدانى كه ما اين كارهاى نيك را انجام ندادهايم.» خداوند مىفرمايد: «صدقتم نويتموها فكتبنا هالكم ثمّ يثابون عليها؛(6) راست مىگوييد، شما نيت انجام اين كارها را نموديد، و ما آنها را براى شما در نامههاى اعمالتان نوشتيم، سپس شما مشمول پاداش آنها مىشويد.»
آرى نيت راستين و پاك، اين گونه ارزشمند و سرنوشت ساز، و منشأ بركات و نتايج درخشان است، رازش اين است كه انسان بر اثر پاك سازى و مبارزه با نفس امّاره، حالت نفسانى خاصى در خود ايجاد كرده كه سرچشمه چنين نيّتى شده است، نيتى كه خود منبع و منشأ نيكىها مىشود. بر همين اساس در حديثى امام صادق(ع) فرمود: «نيّت بهتر از عمل، بلكه خود عمل است.» سپس آيه ياد شده را تلاوت فرمود، آنگاه گفت: منظور از شاكله، نيّت است.(7)
كوتاه سخن آن كه معيار در ارزشيابى كارها، چگونگى نيت است، و با محك نيّت، درجات ارزش اعمال سنجيده و تعيين مىشود، و با ترازوى نيت مراحل كيفيّت كارها مشخص مىگردد. بر همين اساس پيامبر(ص) فرمود: «يحشر النّاس على نيّاتهم؛(8) مردم در قيامت بر اساس چگونگى نيتهاى خود محشور مىگردند.» يعنى اگر نيّتهايشان خالص و پاك بود، نجات مىيابند، و گرنه در معرض هلاكت مىباشند. و در تعبير ديگر فرمود: «خداوند در قيامت به پيكرهاى شما و حسب و نسب شما و اموال شما نمىنگرد، ولى به دلهاى شما (يعنى به نيت و خلق و خوى شما) مىنگرد، پس كسى كه قلب پاك داشته باشد خداوند او را مشمول لطف خاص خود قرار مىدهد.»
از اينها بالاتر اين كه از پيامبر(ص) نقل شده فرمود: «نيّة المؤمن خيرٌ من عمله، و نيّة الكافر شرمن عمله، و كلّ عاملٍ يعمل على نيّته؛(9) نيت مؤمن بهتر از عمل نيك او است، و نيت كافر بدتر از عمل ناشايسته او است.» مطابق اين سخن نيت در جايگاه بسيار رفيعى قرار دارد، و به طور كلى سعادت و پيروزى، و به عكس بدبختى و تيره روزى انسان به طور مستقيم بستگى به ساختار نيت او دارد، و اعمال معلول و مولود نيتها هستند، بنابراين براى پاك سازى و به سازى و پيمودن مدارج تكامل، بايد به سراغ نيت رفت، و اين منبع را سالم سازى و خالص و پاك نمود، چرا كه اگر سرچشمه خراب باشد، تراويدههاى آن نيز خراب خواهد بود. پاسخ به يك سؤال
در اينجا اين سؤال مطرح مىشود كه راز اين مطلب چيست كه نيت تا آنجا اهميت دارد كه نيت كافر بدتر از عمل او است، و نيت مؤمن برتر از عملش مىباشد، و از اين بالاتر امام صادق(ع) فرمود: بندهاى در روز نيت مىكند كه وقتى شب فرا رسيد، نماز شب بخواند، ولى شب بر اثر چيره شدن خواب، موفق به نماز شب نمىشود، خداوند نماز شب را در نامه عمل چنين شخصى قرار مىدهد، نفس چنين كسى تسبيح است و خواب او صدقه است.»(10)
پاسخ اين سؤال اين است كه نيت خوب حاكى از آن است كه كانون وجود نيت كننده، سرشار از معنويت است كه از آن به حالت ملكوتى و يا وجدان اخلاقى تعبير مىشود، روشن است كه چنين كانونى نورانى منشأ بركات و كارهاى نيك بسيار خواهد شد، و به عكس نيت بد بيانگر حالت بد و كانونى تيره است، و باعث بروز زشتىها خواهد شد، چنان كه گفتهاند از كوزه برون همان تراود كه در او است. بنابراين كانون خوب، بهتر از چند كار خوبى است كه از كانون خوب نشأت نگرفته است، و كانون بد، بدتر از چند كار بد است. هدف پيامبران و كتابهاى آسمانى سالم سازى قلب است، يعنى ايجاد كانون و حالت خالص و پاك در روح و روان انسان، كه عامل نيكىها و ارزشها است. و نيت نيك نيز حاكى از سلامتى چنين كانون است، چنان كه اميرمؤمنان على(ع) فرمود: «حسن النيّة من سلامة الطّويّة؛ حسن و زيبايى نيت، دليل پاكى روح و روان است.» بر همين اساس اعمال انسان بر پايه چگونگى نيت او سنجيده و ارزيابى مىشود وانگهى كار نيكى كه از كانون خالص و پاك برخيزد قطعاً برتر از كار نيكى است كه بطور تصادف و بدون انگيزه رخ دهد، چرا كه انگيزه چون روحى است كه در كالبد بىجانى مىدمد، و آن را هدفمند نموده و نشاط و شادابى مىبخشد. چنان كه دو نوع شكر هر دو شكر نام دارد و شيرين است اما اين كجا و آن كجا. نيت خالص و نيت آلوده
آنچه كه در دعاى امام عصر(عج) مطرح است، صداقت در نيت است، يعنى درستى نيت، و صحت آن از هرگونه انحرافات و آلودگىها، يعنى خالص بودن و شفافيت آن. اسلام براى سالم سازى نيت، دستورهاى بسيار دارد، از جمله اين كه مىفرمايد: همه عبادات بايد با نيت قربةً الى اللّه باشد، يعنى خالص براى خدا، و گرنه آن عبادت باطل است. همين دستور عمومى در گستره عظيم عبادات بسيار، و هر روزه، نقش بسزايى در پاك سازى نيت دارد، و بيانگر آن است كه مسأله پرورش نيت، و شفاف سازى آن در رأس دستورهاى الهى است، كه اگر آن نباشد، انسان در مردابهاى شرك و ضلالت غوطهور خواهد شد.
به عبارت روشنتر – چنان كه اشاره شد – سالم سازى نيت، به معنى پاك سازى قلب و روح، و ايجاد حالت خاص نفسانى پاك و سازنده است كه موجب نورانيت در كارها خواهد شد، و اين كار يك نوع ريشهيابى و زمينه سازى عميق براى رفع و دفع موانع است تا صراط مستقيم هدايت، صاف گردد، و دست اندازها از بين برود، تا انسان بتواند با پشتوانه نيت پاك و قوى، با قاطعيت و به راحتى در راه راست گام بردارد. ولى اگر نيت و منبع، آلوده و ناصاف باشد، قطعاً با آثار منفى خود، انسان را از حركت در صراط مستقيم باز مىدارد، و به بيراههها مىكشاند، چرا كه چنين انسانى داراى پشتوانه قوى و نيرومند نيست، تا بتواند در پناه آن، صاف و راحت حركت كند.
قرآن مسأله خلوص، و ضد آن ريا را با مثالهاى بسيار جالب و گويا مشخص نموده و مىفرمايد: «كار كسانى كه امور خود را براى خشنودى خدا و تثبيت ملكات(خالص انسانى) در روح خود، انفاق مىكنند همانند باغى است كه در نقطه بلندى باشد، و بارانهاى درشت به آن برسد، و ميوه خود را دوچندان دهد.»(11) و در مورد ديگر مىفرمايد: «آنان كه اموال خود را خالص براى خدا انفاق مىكنند همانند بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند، كه در هر خوشه يكصد دانه باشد.»(12) ولى در مورد اثر شوم فكر و عمل ناخالص و ريا آلود مىفرمايد: «كار چنين كسى همچون قطعه سنگى است كه بر آن (قشر نازكى از) خاك باشد (و بذرهايى در آن افشانده شود) و رگبار باران به آن برسد و همه خاكها و بذرها را بشويد و آن را صاف كند، و خالى از خاك و بذر رها نمايد.»(13)
اين مثالها نشان دهنده فوايد و آثار درخشان و سازنده و فزاينده اخلاص است و نيز بيانگر نتيجه شوم و ويرانگر ريا و ناخالصى فكر و عمل مىباشد، و به روشنى بيان مىكند كه سالم سازى نيت تا چه اندازه مفيد و سازنده و درخشنده است، و به عكس نيت ناسالم و آلوده تا چه اندازه ويرانگر و خانمان برانداز و انحراف آفرين است. در قرآن مطالب ديگرى نيز در رابطه با اخلاص و ضد آن آمده از جمله اين كه اخلاص باعث دورى نفوذ شيطان شده، و انسان را از اغوائات او حفظ مىكند، و به عكس، ريا كارى و آلودگى فكر و نيت، موجب تسلط شيطان، و افتادن در دام او شده كه سرانجام آن آتش دوزخ و قهر و عذاب الهى است، چنان كه قرآن از زبان شيطان نقل مىكند كه به خدا گفت: «فبعزّتك لاغوينّهم اجمعين – الّا عبادك منهم المخلصين؛(14) به عزّتت سوگند همه انسانها را گمراه خواهم كرد – مگر بندگان خالص تو از ميان آنها.»
توضيح بيشتر در تبيين اخلاص و ريا اين كه به عنوان مثال يك اسكناس صحيح هزار تومانى با يك اسكناس قلابى همشكل آن را در نظر بگيريد، اولى هزارتومان ارزش دارد، ولى دومى بى ارزش است، نيت خالص و صادقانه همچون اسكناس اولى است، ولى نيت آلوده و ناسالم همانند اسكناس قلابى، فاقد هرگونه ارزش است، نه تنها هيچ گونه خاصيت مثبت ندارد، بلكه موجب آلودگى محيط و هرج و مرج و بى انضباطى خواهد شد. چند نمونه از نتايج نيتهاى گوناگون
براى اين كه بيشتر به نقش نيت در چگونكى كارها پى ببريم، و نقش عميق و مستقيم نيتها را در شكلگيرى مختلف اعمال بدانيم، و ميزان اثرگذارى نيات را در راه كارها و روى كردها بشناسيم، نظر شما را به نمونههاى زير از پيامبر (ص) و امامان(ع) و پيشوايان جلب مىكنيم:
1- در جنگ احد يكى از مسلمانان به نام قزمان، بسيار شجاعانه با دشمن مىجنگيد، به طورى كه شش يا هفت نفر از دشمن را به خاك هلاكت افكند، و بدنش پر از زخم شد، اصحاب به طور مكرر به پيامبر(ص) گزارش مىدادند كه قزمان دلاورانه مىجنگد، چندبار مجروح شده و… ولى پيامبر(ص) به جاى تمجيد از او مىفرمود: «انّه من اهل النّار؛ او اهل دوزخ است.» سرانجام شخصى به رسول خدا(ص) عرض كرد: قزمان به شهادت رسيد (او خيال كرد قزمان بر اثر شدت جراحات شهيد شده، از اين رو به پيامبر(ص) چنين خبر داد) پيامبر(ص) فرمود: «خداوند آنچه را بخواهد انجام مىدهد.» يعنى همان گونه كه گفتم خداوند او را داخل دورخ مىكند. اين موضوع براى آنان كه مىشنيدند شگفت آور بود، كه چرا رزمنده قهرمانى اين گونه سرزنش شده و به عنوان اهل جهنم معرفى مىشود؟ اما طولى نكشيد كه معمّا حل شد، قزمان بر اثر جراحات جنگى در خانه خود بسترى شد، مسلمانان به عيادت او مىآمدند و او را به بهشت مژده مىدادند، روزى او به مسلمانان گفت: «براى چه مرا مژده مىدهيد، سوگند به خدا من به نيت نگهبانى از خويشانم با دشمن جنگيدم، و اگر اين انگيزه نبود، هرگز نمىجنگيدم، اينجا بود كه راز جهنمى بودن او از زبان پيامبر(ص) آشكار شد، چرا كه نيت او براى خدا نبود، بلكه يك نوع ملى گرايى انگيزه او براى جنگ بوده است. عجيب اين كه طولى نكشيد كه او بر اثر بى تابى خودكشى كرد.»(15)
و اين نيز نتيجه ديگرى از نيت ناسالم او بود، كه عاقبت او را تباهتر ساخت.
2- در يكى از برخوردهاى نظامى، پيامبر(ص) جمعى را به فرماندهى حضرت على(ع) عازم جبهه كرد، يكى از رزمندگان به برادرش گفت: «با ما بيا و در اين نبرد شركت كنيم، شايد غلامى يا چهارپايى نصيب ما گردد.» اين مطلب به رسول خدا(ص) گزارش شد، پيامبر(ص) فرمود: «چگونگى اعمال انسان بستگى به نيتها دارد، و هر كسى نتيجه نيت خود را مىگيرد، كسى كه تنها براى خشنودى خداوند با دشمن جنگ كند، پاداش او در پيشگاه خداوند است ولى اگر براى امور مادى بجنگد، و با نيت تحصيل چهارپا يا قطعه زمينى كند، تنها همين امور نصيب او مىشود، و ديگر پاداشى در پيشگاه خداوند نخواهد داشت.»(16)
3- در عصر رسول خدا(ص) در يكى از جنگها، بين رزمندگان اسلام با سپاه كفر درگيرى شديدى به وجود آمد، در اين ميان، چشم يكى از رزمندگان اسلام به كافرى افتاد كه سوار بر الاغ چابك سفيد رنگ شده بود، چهره زيباى الاغ، چشم آن رزمنده را خيره كرد، او با اين نيت كه صاحب آن الاغ شود به طرف صاحب الاغ رفت و با او درگير شد، ولى ناكام شده و به هلاكت رسيد، مسلمين به نيت آلوده او پى بردند و او را با عنوان شهيد الحمار (شهيد راه الاغ) خوانده، و جنگ ناخالص او را محكوم كردند.(17)
4- عصر رسول خدا(ص) بود، يكى از مسلمانان با كمال شكوه و نشاط از كنار اصحاب عبور كرد، اصحاب به پيامبر(ص) عرض كردند: «اگر اين گونه حركت براى خدا باشد چقدر شايسته است؟» پيامبر(ص) فرمود: اگر او با اين حركت، براى تأمين هزينه زندگى كودكانش مىرود، يا براى يارى رسانى به پدر و مادر پيرش تلاش مىكند، و يا براى حفظ آبرو و شخصيت خود سعى مىنمايد، براى خدا و در راه خدا است و شايسته است، ولى اگر نيت و تلاشش رياكارى و فخر فروشى است، براى شيطان و در راه شيطان است و بيراهه مىرود.(18)
5 – انس بن مالك مىگويد: در ماجراى جنگ تبوك( كه در سال نهم هجرت براى مقابله با روميان انجام شد) پيامبر(ص) در اين جنگ شركت كرد و همراه سپاه هنگام بازگشت فرمود: «عدهاى از مسلمين در مدينه ماندند، و همراه ما در اين سفر طولانى، دشت و دره و كوه و فراز و نشيبى را نپيمودند و زحمت مسير راه را طى نكردند در عين حال با ما بودند.» از آن حضرت سؤال شد: آنها با اينكه شركت ننمودند چرا با ما هستند؟ فرمود: «آنها عذر داشتند ولى نيتشان با ما بود.»(19)
6- حبّه عرنى روايت مىكند: «حضرت على (ع) در كوفه مجموعهاى از بيت المال جنگ بصره را به شكلهاى پانصد درهم و پانصد درهم قسمت كرد و بين افراد تقسيم نمود، يكى از حاضران به محضر على(ع) رسيد و عرض كرد: «من گرچه در جنگ نبودم و همراه شما حركت نكردم، ولى قلب و فكرم با شما بود.» (و نيتم اين بود كه همراه شما باشم و شما را يارى كنم) حضرت على(ع) نصيب خودش را به او داد، و براى خود چيزى از بيت المال برنداشت، مجموع بيت المال دوازده هزار درهم بود، و مجموع رزمندگان ششهزار نفر بودند، گويى على از نخست مقدار پول و تعداد جمعيت را مىدانست.(20)
7- پس از جنگ جمل، يكى از ياران امام على(ع) كه در جنگ شركت داشت به محضر على(ع) رسيد و گفت: «چقدر شايسته بود كه برادرم نيز در اين نبرد شركت مىكرد، و پيروزى شما را مىديد، و به پاداش شركت در اين نبرد نايل مىشد؟» حضرت على(ع) به او فرمود: آيا نيت و فكر برادرت با ما بود؟ او عرض كرد: آرى. امام (ع) فرمود: «فقد شهدنا؛بنابراين او نيز در اين نبرد با ما بود و شركت داشته است.»
سپس فرمود: «حتى آنان كه در صلب پدران و مادرانشان هستند، و در فكر و نيت با ما در مورد اين جنگ هم عقيده باشند با ما هستند.»(21)
8 – روايت شده جابربن عبداللّه انصارى وقتى كه به عنوان اولين زائر مرقد امام حسين(ع) همراه عطيه عوفى كنار مرقد آمد، و مشغول زيارت شد، در زيارت خود جمله هايى گفت، از جمله عرض كرد: «والّذى بعث محمّداً(ص) بالحقّ نبيّاً لقد شاركنا كم فى ما دخلتم فيه؛سوگند به خداوندى كه محمد(ص) را به حق مبعوث به نبوت كرد ما در امور شما كه در آن وارد شديد شركت داريم.» در اين هنگام عطيه از جابر پرسيد: «ماچگونه در جهاد و پيكار با شهيدان كربلا شركت داريم، با اين كه در فراز و نشيبها همراه آنها نبوديم، و شمشير نكشيديم، ولى اين شهيدان جانبازى كردند، به گونهاى كه سرهايشان از بدنشان جدا شد و فرزندانشان يتيم شدند و زنانشان بيوه گشتند.» جابر در پاسخ گفت: من از شخص رسول خدا(ص) شنيدم فرمود: كسى كه قومى را دوست بدارد با آنها محشور مىشود، و هر كس عمل قومى را دوست بدارد با آنها شريك مىباشد، سوگند به خداوند كه محمد(ص) را به حق به پيامبرى فرستاد: انّ نيّتى و نيّة اصحابى على ما مضى عليه الحسين و اصحابه؛ نيت من و نيّت اصحاب من همان است كه امام حسين(ع) و اصحابش به آن راه رفتند و به شهادت رسيدند.(22)
در اين راستا روايات بسيار است كه حكايت از آن دارد كه نيت پاك و فكر سالم با آرمان مقدس، صاحبش را در آن آرمان شريك مىكند. و در پايان اين مقال لازم به ذكر است كه هرگاه مسأله معكوس شد، يعنى نيت انسان اين بود كه در كار حرامى شركت نمايد و آن را انجام دهد، ولى آن را انجام نداد، خداوند از روى تفضّل، نسبت به او اغماض كرده و او را مجازات نخواهد كرد، مگر اين كه به مرحله رضايت و تأييد كار بد برسد كه در اين صورت به عنوان شريك جرم مؤاخذه مىشود، چنان كه در زيارتنامه امام حسين(ع) حتى آن كسانى كه راضى به ظلمى كه بر آن حضرت وارد شد بشوند، مشمول لعن خواهند بود، آنجا كه مىخوانيم: «و لعن اللّه امّة سمعت بذلك فرضيت به؛ و خدا لعنت كند كسى را كه ماجراى ظلم به امام حسين(ع) و اصحابش در كربلا را شنيد، و به آن راضى شد.»(23) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. كنزالعمال، حديث 8263.2. اصول كافى، ج 2، ص 84.3. سوره اسراء، آيه 84.4. اصول كافى، ج 2، ص 85.5. اقتباس از تفسير الميزان، ج 13، ص 212.6. تفسير على بن ابراهيم، ج 2، ص 26 (به طور اقتباس).7. وسائل الشيعه، ج 1، ص 36.8. كنزالعمال، حديث 7258.9. اصول كافى، ج 2، ص 84.10. بحار، ج 70، ص 206.11. سوره بقره، آيه 265.12. همان، آيه 261.13. همان، آيه 264.14. سوره ص ، آيه 82 و 83.15. اعلام الورى، ص 94، بحارالانوار، ج 20، ص 98 (به طور اقتباس).16. بحارالانوار، ج 76، ص 212.17. استعاذه از: شهيد آيت اللّه دستغيب، ص 45.18. الترغيب، ج 3، ص 63 ؛ ميزان الحكمة، ج 10، ص 278.19. كنزالعمال، حديث 7261 ؛ ميزان الحكمة، ج 10، ص 279.20. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 250.21. نهج البلاغه، خطبه 12.22. بشارة المصطفى، محمد بن ابوالقاسم طبرى، از علماى قرن پنجم، ص 89، مقتل الحسين مقرّم، ص 456.23. مفاتيح الجنان، زيارت وارث.
مشورت پشتوانه دولت
اين روزها سخن از ضعف ساز و كار مشورت در دولت و برخى بازتابهاى آن است پيش از آنكه به تأييد يا رد اين نگاه نسبت به دولت جديد بپردازيم، مناسب است به جايگاه مشورت از ديدگاه عقل و شرع و تجربه نگاهى بيفكنيم.
از منظر عقل، جاى ترديد نيست كه همه عقلاى عالم مشورت را مىستايند و به آن ارج مىنهند و در عمل از آن بهره مىگيرند. دليل مطلب اين است كه عقل و خرد آدميان محدود است و عقل محدود نمىتواند به همه جوانب يك موضوع احاطه پيدا كرده و صوابترين رأى و نظر را برگزيند. به جز بندگان برگزيده خدا انبياء و ائمه هدى، هيچكس نمىتواند ادعا كند تفكر و انديشهاش به انتخاب درست و بدون خطا دسترسى دارد. با توجه به اين مقدمه بديهى، نياز انسان به مشورت و استفاده از عقل و تجربه ديگران اصلى است انكارناپذير كه انكار آن جز استبداد به رأى نخواهد بود كه عواقب نامطلوب آن تباهى و گمراهى و هلاكت است.
به اين مطلب سخن ارشادى اميرمؤمنان(ع) هدايتگر است آنجا كه مىفرمايد: «من استبد برأيه هلك و من شاور الرجال شاركها فى عقولها؛(1) هر كس مستبد به رأى باشد هلاك شود و آن كس كه با مردان مشورت كند شريك عقل و خرد آنان باشد و از آنان بهره خواهد گرفت.
اين كلام حكمتاش به آثار سودمند مشورت در بهرهمندى از عقل مردان خرد و انديشه و صاحبان فكر صحيح اشاره دارد و به عواقب استبداد به رأى مىپردازد كه همانا هلاكت و ناكامى و بدفرجامى است در اين جهت ميان مسائل فردى و اجتماعى فرقى نيست و همه را شامل مىگردد با اين تفاوت كه در مورد فرد عواقب نامطلوب به افراد محدود مىشود اما در مسائل اجتماعى خرابى و ناكامى ملك و ملت را در بر مىگيرد و در عرصه سياسى بدفرجامترين دولتها و ملتها كسانى بودهاند كه حاكمان خودكامه بر آنها حكم مىرانده كه حاضر نبودند به رأى خردمندان و حكيمان ارج نهند و از رهنمود آنان بهره گيرند.
قابل ذكر در همين فراز سخن اينكه استبداد به رأى نه تنها حاكميت را از اتخاذ يك سياست عاقلانه محروم مىكند بلكه عقل و خرد ناصحان را بىاثر و ناكام مىسازد، در فضاى استبداد نه تنها انديشهها رشد نمىكند بلكه بسيارى از خردمندان و مصلحت انديشان نيز به پاى استبداد قربانى مىشوند و يا به جاى اينكه چراغ راه ملتها و دولتمردان باشند توجيهگر سياستهاى جاهلانه مستبدان شده و به كاسه ليسى و نوكرى تن مىدهند اينست كه عقل و خرد مىميرد و مصالح ملتى به پاى اين سوداگرى قربانى مىشود. بنابراين استبداد به رأى شخص مستبد را به هلاكت مىكشاند و عامل تباهى ملك و ملت نيز مىشود. نظام شورائى در اسلام
شريعت والاى اسلام به اصل مشورت و شورا بيشترين اهتمام ورزيده و همانگونه كه مىدانيم قرآن كريم مشورت در مسائل اجتماعى را در زمره صفات اهل ايمان مىشمارد: «والذين استجابوا لربهم واقاموا الصلاة و امرهم شورى بينهم و مما رزقناهم ينفقون؛(2) آنانكه دعوت پروردگارشان را اجابت كنند و نماز را بپادارند و امورشان را با مشورت سامان دهند و از آنچه روزى دادهايم انفاق مىنمايند.»
جالب است كه آيه كريمه فوق، مشورت در امور جامعه اسلامى را در رديف نماز، زكات و اجابت دعوت الهى قرار داده كه وابستگى سياست و عبادت و اقتصاد را بيانگر است و پاسخى است به آنانكه ميان دين و سياست مرزبندى مىكنند كه اين خود موضوع ديگرى است.
جايگاه مشورت به پايهاى است كه نه تنها مردم عادى بدان نياز دارند بلكه خداوند حكيم پيامبر بزرگوار خود را كه عقل كل است به مشورت فرا مىخوانده و مىفرمايد: «فبما رحمة من اللّه لنت لهم ولو كنت فظّاً غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفرلهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على اللّه انّ اللّه يحبّ المتوكلين؛(3) در پرتو رحمت الهى با مؤمنان نرمخو شدى و اگر بد خلق و سنگدل بودى از پيرامونت پراكنده مىشدند، پس، از آنان در گذر و براى آنها طلب آمرزش كن و در كارها به مشورت بپرداز و آنگاه كه عزم كارى كردى به خدا توكل كن كه خدا توكل پيشهگان را دوست مىدارد.»
اين آيه كريمه – همانگونه كه ملاحظه مىكنيم – به بيان چند مطلب اخلاقى و اجتماعى مىپردازد: در آغاز از نرم خوئى پيامبر (ص) به عنوان يك خلق ستوده ياد مىكند و تأكيد مىورزد كه تندخوئى و سخت دلى موجب پراكندگى مردم از پيرامون حضرتش خواهد شد و اين خود يكى از دستورالعملهاى مديريت در جامعه اسلامى است كه رهبران دينى و زمامداران بايد آغوش مهرشان براى مردم گشوده باشد همانگونه كه امروزه شعار مهرورزى در سياست دولت عنوان مىشود كه البته اگر از شعار به وادى عمل آيد محور وحدت است و همدلى و صميمت خواهد بود. و در همين حال آيه كريمه تأكيد مىورزد كه پيامبر(ص) براى خطاكاران امت آمرزش طلبد و از خطاها و لغزشهاى آنان درگذرد و سخت گير نباشد و بدينوسيله در هدايت آنان بكوشد كه اين خود يك بحث اخلاقى اجتماعى است كه مسؤولان امر نبايد از آن غفلت ورزند كه موضوع لطيف و آموزنده و راهگشا جهت پيوند امت با رهبران و حاكمان و دولتمردان است.
اما آنچه محور بحث ماست توصيه به مشورت به شخص پيامبر است، در حالى كه رسول گرامى اسلام از بالاترين منزلت علم و حكمت و عصمت برخوردار است و به فكر و نظر ديگران نياز ندارد. پس مشورت با كدامين فلسفه به عقل كل توصيه شده است؟ شايد رمز مطلب اين باشد كه در نظام تشريعى و مديريتى اسلام به اصل مشورت و نظام شورائى بها داده شود و به عنوان يكى از مسائل راهبردى مطرح گردد تا بدانجا كه شخص پيامبر(ص) نيز بدان مأمور مىشود تا ديگر رهبران و حاكمان نيز بياموزند كه بدون مشورت با اهل حل و عقد تصميمگيرى نكنند، مردم را در مسائل سياسى اجتماعى مشاركت دهند. به عبارت ديگر توصيه پيامبر به مشورت دو نكته را در بر دارد يكى اينكه درسى باشد براى ديگران كه مستبد به رأى نباشند و از مشورت و رايزنى در امور غفلت نورزند و اين اصل به فراموشى سپرده نشود ديگر آنكه به عقل مردم بها داده شود و بالندگى خرد و انديشه را موجب گردد و از مشاركت مردم در امور استفاده شود و شخصيت و اعتماد به نفس امت احيا گردد چرا كه مشورت، پيام شايستگى و لياقت براى مستشار است و اين اعتماد و باور مردم نسبت به خود را همراه دارد كه در نظام اسلامى جايگاه شايستهاى دارد.
نكته قابل ذكر ديگر در آيه كريمه اينست كه پس از دستور به مشورت از عزم و توكل سخن مىگويد، با اين بيان كه عزم و تصميم نهائى پس از مشورت از آن پيامبر است، يعنى مشورت موضوعى را در بستر افكار و انديشهها قرار مىدهد تا در مورد آن به بحث و شور بپردازند اما در نهايت عزم و اقدام با رهبرى نظام است بويژه شخصيت والائى چون پيامبر اكرم(ص) و البته مىتوان اين قاعده را به جانشينان قانونى و شرعى پيامبر تسرى داد كه خود بحث ديگر است.
بنابراين حسن مشورت و رايزنى اصلى است انكارناپذير كه عقل و شرع بدان گواهى مىدهد. سخنى با دولت محترم
و اما آنچه در صدر مقال بدان اشاره شد، عملكرد دولت است كه نياز به بحث و بيان دارد. بدون شك دولت نيز بر آن نيست كه بدون مشورت و رايزنى به اداره كشور بپردازد و يا نسنجيده به انتخاب مديران اقدام كند اما نكاتى در اينجا وجود دارد كه توجه دولت را بدان جلب مىكنيم.
دولت محترم مقدارى بسته عمل مىكنند چه در باب مشورتها و چه گزينشها، بسته فكر مىكنند چرا كه دائره مشورتها را گسترش نمىدهند بلكه آن را به جمعى از همكاران درونى تشكيلات محدود مىسازند اينست كه تصميمگيرىها بعضاً ناقص و ناكام است. اينجانب در روزهائى كه رئيس جمهور محترم براى معرفى وزيران خود در مرحله نخستين به مجلس آمدند نامهاى نوشتم كه موضوع اصلى آن بحث مشورت بود و تأكيد نمودم كه در مشورتها از دائره پيرامون خود فراتر رفته و از ديگر صاحبنظران كه سابقه و تجارب عميق در دوران انقلاب دارند استفاده كنند، جوان گرائى خوب ولى بسيارى نكات را مردان تجربه ديده درك مىكنند كه جوانان به ژرفاى آن راه ندارند، به سراغ اينان نيز بايد رفت. امروزه بحمداللّه تعامل خوبى ميان اركان نظام وجود دارد و قطعاً در گذشته فرصتى به اين خوبى فراهم نبوده است چرا از اين فرصت استفاده نمىشود، چرا بايد بسته فكر شود و بسته اقدام گردد و سنجيدهتر عمل نشود؟
با تعامل كم نظيرى كه ميان مجلس و دولت وجود دارد آيا بهتر نبود در مورد معرفى وزيران پيشنهادى قبل از رأىگيرى مشورت لازم مىشد تا اينهمه وقت براى بحث و نظر و رد و ايراد صرف نشود و تعدادى از وزيران پيشنهادى رد نشوند؟! نبايد در گزينش همكاران و مديران بسته و يكجانبه عمل كرد كه سبب انزواى دولت مىباشد. در طول سالها مديريت كشور قطعاً افراد كاردان و مجرب و با ايمان وجود دارند كه اينها سرمايههاى كشورند چرا از اينها استفاده نشود؟ و يا حداقل به عنوان مشاور مورد مشورت قرار نگيرند. جابجائى مديران هر چند در گذشته نيز بوده ولى به نظر مىرسد آيهاى درباره آن از آسمان نازل نشده است. گذشتهها خطى و جناحى عمل مىكردهاند و اين سيره غلطى بوده، بنابر اصل شايسته سالارى است نه خط و جريان سياسى با توجه به اين اصل قدرى بايد سعه صدر نشان داد از نيروهاى كارآمد و شايسته كه در گذشته هم بودهاند بهره گرفت و با آنان مشورت كرد. علاوه بر اينها در جامعه ما و در حوزه و دانشگاه چهرههاى قوى وجود دارند، نمايندگان مردم در مجلس هستند و بالاتر از همه مراجع معظم تقليد كه نگرانيهائى دارند و حتماً بر دولتمردان است با آنان بيشتر تماس بگيرند و از رهنمودهاى آنان استفادده كنند از مشورتهاى لازم با ديگر صاحبنظران دريغ نورزند كه سر از نوعى استبداد بيرون آورد. به اميد آنكه دولت اصولگرا كه اميد ميليونها انسان مؤمن را همراه دارد عميقتر، سنجيدهتر و اصولىتر عمل كند و در راه اهداف عاليه خود موفق باشد… پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. نهج البلاغه، قصار 161.2. سوره شورى، آيه 38.3. سوره آل عمران، آيه 159.
راهكارهاى پيشگيرى و مبارزه با گناهان
گناه و فساد از خطرهاى هميشگى است كه هم افراد و هم جامعه اسلامى را همواره تهديد كرده و در طول زمان اين تهديد وجود دارد، عامل اصلى به انحراف كشيده شدن جوامع مخصوصاً جوامع اسلامى راهيابى گناهان در درون اجتماع است.
اگر جامعه بعد از پيامبر اكرم(ص) به انحراف كشيده شد، و اگر اموىها و عباسىها آنچنان ظلم و ستمگرى كردند، و اگر تمدن و فرهنگ عظيم اسلامى در اندلس (اسپانيا) دچار شكست شد و اگر جوامع اسلامى در قرون اخير مورد تاخت و تاز استعمارگران و قدرت طلبان قرار گرفته است و… همه و همه بر اثر گناهان و نافرمانى از دستورات الهى بوده است.
امروز جامعه ما را نيز اين خطر به شدّت تهديد مىكند چرا كه عدهاى تلاش دارند به هر نحوى ميدان گناهان و فساد را گسترش دهند.
امام صادق(ع) فرمود: «هيچ خونى ريخته نمىشود و هيچ رنج و دردسر و بيمارى نيست مگر به دليل گناه» و اين سخن خداوند عزّ و جلّ است كه در كتابش مىفرمايد: «هيچ مصيبتى بر شما وارد نمىشود مگر به خاطر آنچه خود به دست آوردهايد و خدا از بسيارى از آنچه خود فراهم كردهايد درمىگذرد.(1)»(2)
تنها مكتبى كه مىتواند انسان و بشريت را از منجلاب گناهان و فساد رهايى بخشد مكتب قرآن است.
قرآن طرح و برنامه خود را در اين زمينه در دو بخش ارائه مىدهد،(3) بخش پيشگيرى و جلوگيرى از فساد و هجمههاى فرهنگى و گناهان و طرح برداشتن و از بين بردن فساد موجود و هجومهايى كه انجام گرفته است و گناهانى كه وجود دارد. الف: پيشگيرى از فساد و گناه
پزشكان براى حفظ جان انسانها و سلامت جامعه، پيشگيرى را مقدم بر درمان و عمل مىدانند در دردها و امراض اجتماعى و فساد فرهنگى نيز جلوگيرى و پيشگيرى مهمتر از درمان و رفع فساد است. به همين جهت قرآن نيز برنامه هايى براى پيشگيرى دارد كه به برخى از آنها اشاره مىشود. كنترل فكر و انديشه
زير ساز و زيربناى هر عملى فكرو انديشه و خيالپردازى آن عمل است، گناه و فساد نيز از اين قانون استثنا نيست به همين جهت قرآن تلاش دارد با تقويت باورهاى دينى از فكر گناه و دوست داشتن اشاعه فساد و بىبند و بارى جلوگيرى نمايد، آيات فراوانى در اين زمينه وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
1- «قل ان تخفوا ما فى صدوركم او تبدوه يعلمه اللّه و يعلم ما فى السّموات و ما فى الارض واللّه على كلّ شىءٍ قدير؛(4) بگو
اگر آنچه را در سينههاى شماست، پنهان داريد يا آشكار كنيد، خداوند آن را مىداند، و (نيز) از آنچه در آسمانها و زمين است آگاه مىباشد، و خداوند بر هر چيزى تواناست.»
آگاهى از فكر و انديشه بشر در اختيار هيچ مأمور و سازمان اطلاعاتى نيست، ولى خداوند متعال از تمام افكار و انديشههاى انسان آگاهى دارد، اين باور اگر در جامعه تقويت شود در پنهانترين مكانها، و دور دستترين جاهها انسان را حتى از فكر گناه باز مىدارد.
2- گاه قرآن به صورت استفهامى و سؤال كه بيشتر در ذهنها جا مىگيرد اين حقيقت را بيان مىدارد «اوليس اللّه باعلم بما فى صدور العالمين؛(5)آيا خداوند به آنچه در سينههاى جهانيان است آگاهتر نيست.»
3- «انّ اللّه عالم غيب السموات و الارض انّه عليمٌ بذات الصدور؛(6) خداوند از غيب (و پنهان) آسمانها و زمين آگاه است و آنچه را در درون دلهاست مىداند.»
امامان معصوم به عنوان مفسّران اصلى قرآن براى پيشگيرى از گناه و فساد بر تقويت و تحكيم باورها و انديشهها تأكيد مىكردند فردى خدمت حضرت امام حسن(ع) (يا امام حسين(ع)) شرفياب شد و گفت: من مرد گناه كارى هستم و نمىتوانم گناه را ترك كنم. مرا پند دهيد، حضرت فرمود: «پنج كار را انجام بده، آن گاه هرچه مىخواهى گناه كن. از روزى خدا نخور و
هرچه مىخواهى گناه كن. از ولايت و حكومت خدا بيرون برو و هرچه مىخواهى گناه كن. جايى را پيدا كن كه خداوند تو را نبيند و هرچه مىخواهى گناه كن. هنگامى كه ملك الموت نزد تو مىآيد تا تو را قبض روح كند او را از خود دور كن، هنگامى كه مالك (دوزخ) تو را به درون آتش مىكند، در آتش نرو و هرچه مىخواهى گناه كن.»(7) اين روايت كاملاً انديشه سازى مىكند كه باور كنيم اين جهان محضر خداوند است و جهان را پايانى به نام قيامت و در آن بهشت و جهنمى است.
4- اشاعه گناه را دوست نداشته باشيد.
ممكن است افرادى باشند كه اهل گناه نباشند ولى به اين مقدار كه گناه و بىبندو بارى در بين مردم و جامعه شايع گردد رضايت داشته باشند و شيوع گناه را دوست بدارند، قرآن چنين انديشه را سخت مورد ملامت و سرزنش قرار داده است آنجا كه فرمود: «انّ الّذين يحبّون ان تشيع الفاحشة فى الّذين آمنوا لهم عذابٌ اليمٌ فى الدّنيا و الآخرة و اللّه يعلم و انتم لاتعلمون؛(8) كسانى كه دوست دارند زشتيها در ميان مردم با ايمان شيوع يابد، عذاب دردناكى براى آنان در دنيا و آخرت است، و خداوند مىداند و شما نمىدانيد.»
در اين آيه تهديد به عذاب آنهم در دنيا و آخرت بخاطر يك انديشه خطا است كه شخصى دوست مىدارد زشتىها و فساد در جامعه اسلامى شيوع يابد، از اين آيه كسانى برخود بلرزند كه دوست مىدارند براى حفظ آراء و ماندن بر كرسى قدرت از ترويج نمودن زشتىها نيز ابايى ندارند. كنترل چشم و گوش
فكر و انديشه انسان از حس او تأثير مىپذيرد، براى سلامت فكر و روان بايد مجارى و راههاى تغذيه آن دو را تطهير نمود و چشم و گوش از مهمترين مجارى و راهها است كه بايد تحت كنترل قرار گيرد.
قرآن و اسلام انسان را در برابر تمامى اعضاى خود مسؤول مىشمارد و سخت به او هشدار مىدهد، كه در برابر كاركرد هر يك از آنها بايد جوابگو باشد، قرآن كريم در اينباره مىفرمايد: «ولاتقف ما ليس لك به علمٌ انّ السمع و البصر و الفؤاد كلّ اولئك كان عنه مسئولاً؛(9) از آنچه به آن آگاهى ندارى پيروى مكن، چرا كه گوش و چشم و دل همه مسؤولند.»
و بشارت قرآن متوجه كسانى است كه با گوش بهترينها را انتخاب و پيروى مىكنند و از سخنان فساد آور گناه آلود پرهيز مىنمايند.(10)
قرآن درباره چشم تأكيد جداگانه دارد، چرا كه استفاده نامطلوب از آن در جهت دامن زدن به آتش شهوت و تهييج نابجا و خطرناك غريزه جنسى، سخت خطر ساز و خطر آفرين است لذا قرآن مىفرمايد: «قل للمؤمنين يغضّوا من ابصارهم و بحفظوا فروجهم ذلك ازكى لهم انّ اللّه خبيرٌ بما يصنعون و قل للمؤمنات يغضضن من ابصار هنّ و يحفظن فروجهنّ ولايبدين زينتهن الّا ماظهر منها؛(11)اى پيامبر به مردان مؤمن بگو چشمهايشان را (از گناه به نامحرم) بپوشانند و دامان خويش را حفظ نمايند، كه اين موجب پاكى بيشتر آنان است، و خداوند از آنچه انجام مىدهند آگاه است و به زنان با ايمان بگو چشمهاى خود را (از نگاه هوس آلود) فرو بندند و دامنهايشان را حفظ كنند و زينتهايشان را ظاهر نكنند مگر آنچه كه ظاهر است.»
نكاتى در آيه قابل دقت است:
1- خطاب مستقيم به زنها و مردان مؤمن نيست بلكه خطاب به شخص پيامبر است تا خوب مسأله را تبيين كند.
2- با اينكه مسأله حرمت نگاه مشترك بين مردان و زنان است براى تأكيد بيشتر دو خطاب جداگانه آمده يك بار خطاب به مردان و بار ديگر روى سخن با زنان است.
3- خطاب اوّل به مردان است شايد رازش اين باشد كه تأثير پذيرى مردان از گناه بيشتر از زنان است.
و پاكى چشم مردان باعث كنترل آرايشها و عشوهگرىهاى زنان كه براى جلب نگاه مردان است، مىشود.
و آخرين نكته اين است كه فلسفه اين دستور پاكيزه شدن روح و روان انسانهاست «ازكى لهم» در منابع روائى از نگاه به نامحرم، تعبير به زناى چشم، تير مسموم شيطان، و… شده است.
از امام هفتم درباره اين آيه «يا ابت استأجره…» سخن دختر شعيب كه گفت: اى پدر! موسى را اجير كن كه بهترين اجير، انسان قدرتمند و امينى است» فرمود: «حضرت شعيب به دخترش گفت: دخترم! قدرت موسى را از بلند كردن سنگ بزرگ دريافتى، امّا امانت وى را چگونه شناختى؟ دختر جواب داد: هنگامى كه به طرف خانه مىآمديم در آغاز من جلو او راه مىرفتم، ولى او از من خواست كه پشت سرش راه بروم و گفت: هرگاه من راه را اشتباه رفتم به من تذكر بده؛ چرا كه ما مردمى هستيم كه به پشت سر زنان نگاه نمىكنيم»(12) موارد ريز و جزئيات احكام نگاه در كتب فقهى، به تفصيل آمده لذا از بيان آن پرهيز مىكنيم و فقط به ذكر حديثى بسنده مىكنيم. على(ع) فرمود: «نِعمَ صارف الشهوات غض الابصار؛(13) چشم پوشى از نگاه(به نامحرم) بهترين عامل بازدارنده از شهوات است.» كنترل ارتباط و سخن
قرآن براى پاس دارى از حريم پاكى و جلوگيرى از انحرافات، رعايت ضوابطى را در روابط مرد و زن ضرورى دانسته و آزادى مطلق و بدون قيد و دوستىها و عشق بازىهاى مصطلح امروزى را ناپسند و مردود شمرده است(14) و همين طور ارتباط نامهاى و تلفنى نامناسب را روا نمىدارد. اسلام صحبت كردن زن و مرد را در موارد ضرورى و در جريان رسيدگى به كارهاى روزمره زندگى اجازه داده، امّا براى پيشگيرى از پيامدهاى سوء احتمالى سفارش نموده كه با ناز و عشوهگرى و طنّازى سخن نگويند، در اينباره مىخوانيم:
«فلا تخضعن بالقول فيطمع الّذى فى قلبه مرضٌ و قلن قولاً معروفاً؛(15) به گونهاى هوسانگيز (با مردان نامحرم) سخن نگوييد تا بيمار دلى در شما طمع نكند، و به گونهاى شايسته و معمولى سخن بگوييد.»
گاه جنايتهاى بزرگ از يك سخن خوش طبعى و ارتباط نابجا بوجود مىآيد، پروندههاى فراوانى در داخل كشور وجود دارد كه يك عشوه گرى و يا طنّازى حرف زدن باعث ارتباط نامشروع و سرانجام قتل شوهر و يا قتلهاى ديگر شده است.
در حديثى مىخوانيم: «كسى كه به حرام دستش را به دست زنى برساند چون به صحراى محشر در آيد، دستش بسته باشد و كسى كه با زنان نامحرم خوش طبعى، شوخى و مزاح كند خداوند در عوض هر كلمه هزار سال او را در محشر حبس مىكند، و اگر زنى راضى شود كه مردى به حرام او را در آغوش بگيرد، ببوسد يا به حرام با او ملاقات نمايد و يا با او خوش طبعى كند، بر آن نيز گناهى همانند آن مرد است.»(16) ازدواج يا بهترين راه پيشگيرى
مسيحيت تحريف شده رابطه جنسى و ازدواج را نجس و پليد دانسته و ثمرات تلخ آن را نيز در غرب چشيدند و جهانيان نيز شاهد آن است. ولى قرآن نه تنها ازدواج را پليد نمىداند، بلكه آن را عملى عبادى و مطلوب و در برخى موارد واجب شمرده است. بدون ترديد اگر در جامعهاى زمينه ازدواج و تشكيل خانواده به صورت آسان به همانگونه كه اسلام خواسته فراهم شود، گناهانى برخاسته از غرائز جنسى ريشه كن خواهد شد و تنها كسانى به سمت و سوى جرائم جنسى و بىعفتى خواهند رفت كه از سلامتى روانى برخوردار نباشند.
قرآن كريم اصرار فراوان بر اين مسأله مهم دارد و برخى دغدغههايى را كه ممكن است بر اثر ازدواج پيش آيد مردود شمرده است. به آياتى در اين زمينه اشاره مىشود. 1- ازدواج عامل آرامش
«و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودّةً و رحمةً انّ فى ذلك لآياتٍ لقومٍ يتفكّرون؛(17) از نشانههاى او اين است كه همسرانى از جنس خودتان به سود شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد، و رد ميانتان مودت و رحمت قرار داد، در اين نشانه هايى است براى گروهى كه تفكّر مىكنند.»
در آيه فوق نكاتى قابل دقت است: 1- زنان از جنس مردانند و هر دو انسان 2- همسران باعث آرامش فردى و در نتيجه موجب آرامش روانى جامعه نيز مىباشند 3- استحكام اصلى خانواده بر اساس زناشويى صرفاً عشقى جسمانى و شهوانى استوار نيست، بلكه بر پايه محبت و گذشت پى ريزى شده است. 2- همه نياز به ازدواج دارند
ازدواج مخصوص دنيا زدگان نيست، حتى انسانهايى كه در بالاترين رتبه معنوى قرار دارند و بريده از دنيا هستند نيز بىنياز از اين نمىباشند. لذا قرآن مىفرمايد: «ولقد ارسلنا رسلاً من قبلك و جعلنا لهم ازواجاً و ذريةً؛(18) براستى ما فرستادگانى را قبل از تو فرستاديم و براى آنان زنان و فرزندانى قرار داديم.» 3- ازدواج و توسعه اقتصادى
برخى افراد فقر و ندارى را بهانه براى عدم ازدواج مىدانند، قرآن اين فرهنگ را غلط دانسته و با صراحت اعلام مىدارد، هر كس پابه عرصه ازدواج و خانواده گزارد خداوند وضع اقتصادى او را نيز دگرگون مىكند: «وانكحوا الايامى منكم و الصّالحين من عبادكم و امائكم ان يكونوا فقراء يغنهم اللّه من فضله و اللّه واسعٌ عليم؛(19) و مردان و زنان بىهمسر را همسر دهيد، و همچنين غلامان و كنيزانى را كه صلاحيّت ازدواج دارند، و اگر نيازمند و فقير باشند خداوند از فضلش آنان را بىنياز خواهد ساخت و خداوند گشايش دهنده و داناست.» 4- تعدد ازدواج
در اكثريت بودن بانوان در برخى جوامع، بى سرپرست شدن برخى خانوادهها بر اثر جنگ و حوادث ناگوار و… مىطلبد كه مرد گاهى تن به تعدد ازدواج دهد، وگرنه باعث به فساد كشيده شدن زنان بى همسر و بىسرپرست خواهد شد.
قرآن كريم در اين باره مىفرمايد: «فانكحوا ماطاب لكم من النساء مثنى و ثلاث و رباع فان خفتم الّا تعدلوا فواحدةً؛(20) پس ازدواج كنيد با زنان پاك(در صورت نياز) دو يا سه يا چهار همسر و اگر مىترسيد عدالت را رعايت نكنيد به يك همسر اكتفا كنيد.»
استاد مطهرى درباره ازدواج مىگويد: «به عقيده ما براى آرامش غريزه دو چيز لازم است: يكى ارضاى غريزه در حدّ حاجت طبيعى و ديگر جلوگيرى از تهييج و تحريك آن.»(21)
اسلام براى ارضاى صحيح مسائل جنسى، ازدواج و در صورت مهيّا نبودن شرايط آن، ازدواج مدّت دار و موقت را توصيه نموده است. اسلام اصرار فراوانى دارد كه محيط خانواده براى كاميابى زن و شوهر از يكديگر آمادگى كامل داشته باشد. زن يا مردى كه از اين نظر كوتاهى كند مورد نكوهش صريح اسلام قرار گرفته است. اسلام اصرار فراوانى به خرج داده است كه محيط اجتماع بزرگ، محيط كار و عمل و فعاليت بوده و از هر نوع كام يابى جنسى در آن محيط خوددارى شود. فلسفه تحريم نظربازى و تمتعات جنسى از غير همسر قانونى و هم چنين فلسفه تحريم خودآرايى و تبرّج زن براى بيگانه همين است.(22)
در روايات نيز تعبيرات زيبائى از ازدواج شده است كه به يك نمونه اشاره مىشود، تا روشن شود كه ازدواج در پيشگيرى از جرائم نقش مؤثر و كليدى دارد.
حضرت امام صادق(ع) فرمود: «من تزوّج احرز نصف دينه؛(23) آن كس كه ازدواج نمود نصف دين خويش را حفظ كرد پس از خدا بترسد در حفظ نصف ديگر آن.» 5 – ازدواج موقت
واقعيت امر اين است كه جوانان ما در زمان كنونى از سه جهت آماج مشكلات و گرفتارىها مىباشند. از طرفى ادامه تحصيلات تا سن بيست سالگى بلكه بالاتر امرى است ضرورى، و از سوى ديگر راه يافتن به بازار كار و آماده نمودن زمينه مالى ازدواج فرصت طولانى را مىطلبد، مخصوصاً با توجّه به رسم و رسومهاى سنگين كنونى جامعه، و از جانب سوم غريزه جنسى در دنيايى پر از تهييج و تحريم و فيلم و سى دى و اختلاط و… همه را در فشارى طاقت فرسا قرار مىدهد، بهترين راه حل كوتاه مدت ازدواج موقت است، قرآن درباره ازدواج موقت مىفرمايد: «و احلّ لكم ماوراء ذلكم ان تبتغوا باموالكم محصنين غير مسافحين فما استمتعتم به منهنّ فآتوهنّ اجورهنّ فريضةً؛(24) و براى شما حلال است كه با اموال خود آنان را اختيار كنيد، در حالى كه پاكدامن باشيد و از زنا خوددارى نماييد، و زنانى را كه متعه (ازدواج موقت) مىكنيد، واجب است مهر آنها را بپردازيد.»
اگر واقعاً آنچه را اسلام در مورد عقد موقت سفارش نموده بخوبى اجرا شود كسى دچار بىعفتى نخواهد شد.
على(ع) فرمود: «لولا ما سبقنى به ابن الخطّاب ؛يعنى عمر مازنى الّا شقى؛(25) اگر عمر سبقت نمىگرفت بر من (و ازدواج موقت را تحريم نمىكرد) هيچ كس مرتكب زنا نمىشد جز انسان شقى».
البته در ازدواج موقت شرائط و نكات فراوانى لازم است مراعات شود يكى از آن نكات اين است كه اين امر بيشتر براى مجردها و مردهاى بى همسر مطرح است نه مردانى كه همسر و يا همسرانى قانونى دارد.
امام كاظم(ع) به برخى از شيعيان خود نوشت: «اصرار بر ازدواج موقت نورزيد، آنچه لازم است بر شما تنها اقامه سنت رسول خدا(ص) است و به واسطه ازدواج موقت از همسران دائمى خويش غافل نشويد، كه آنها را به كفران و بيزارى وادار كنيد و آنان بر عليه كسى كه به شما دستور داده است نفرين كنند و ما را لعنت نمايند.»(26) حجاب حافظ عفّت و پاسدار كرامت
بد حجابى و بىحجابى از دستآوردهاى شوم استعمار جديد و حربه مهمّ تهاجم فرهنگى است، در مقابل حجاب و پاسدارى از آن يكى از مهمترين عامل صلاح و سداد جامعه شمرده مىشود هرجامعه كه حجاب و عفاف خود را حفظ كرده دين و فرهنگ… خود را نيز نگهداشته است. و هر جامعه كه حجاب در آنها كم رنگ و بىرنگ شده است به همان نسبت دين و فرهنگ و آداب رنگ باخته است، قرآن درباره حجاب دستورات اكيدى دارد كه به نمونههايى اشاره مىشود.
1- «به زنان با ايمان بگو چشمهاى خود را فرو گيرند و دامان خويش را حفظ كنند و زينت خود را جز آن مقدار كه ظاهر است آشكار ننمايند. و روسريهاى خود را بر سينه خود افكنند(تا گردن و سينه پوشيده شود) و زينت خود را آشكار نسازند، مگر براى شوهرانشان، يا پدرانشان يا پدران شوهرانشان يا پسرانشان، يا پسران همسرانشان، يا برادرشان يا پسر برادرشان يا پسر خواهرانشان يا زنان همكيششان يا بردگانشان (كنيزان) يا افراد سفيه كه تمايلى به زن ندارند، يا كودكانى كه از امور جنسى مربوط به زنان آگاه نيستند و بهنگام راه رفتن پاهاى خود را به زمين نكوبند تا زينت پنهانيشان دانسته شود (و صداى خلخالها به گوش رسد) و همگى به سوى خدا باز گرديد تا رستگار شويد».(27)
شأن نزول آيه فوق طبق سخن امام باقر(ع) مربوط به جوانى است كه بر اثر چشم چرانى صورتش به استخوانى بيرون آمده از ديوار اصابت كرد و مجروح شد، و علّت جذب جوان مراعات نكردن حجاب از طرف آن زن بود.(28)
2- «اى پيامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنات بگو، جلبابها(روسرىهاى بلند) خود را بر خويش افكنند، كه اين كار براى اين كه (به عفت و حريّت) شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند، بهتر است، و خداوند همواره غفور و رحيم است.»(29)
در شأن نزول آيه فوق آمده كه شب هنگام زنان براى نماز مغرب و عشاء به مسجد مىرفتند برخى از جوانان هرزه بر سر راه آنها مىنشستند و با مزاح و سخنان ناروا آنها را آزار مىدادند و مزاحم آنان مىشدند، آيه نازل شد و به آنها دستور داد حجاب خود را بطور كامل رعايت كنند تا بخوبى شناخته نشوند و كسى بهانه مزاحمت نداشته باشد.(30)
دو نكته در آيه با توجّه به شأن نزول قابل دقت است: 1- بجاى جلوگيرى از مزاحمتهاى خيابانى دستور حجاب كامل به زنان مىدهد، هرچند آيه بعدى مزاحمان را نيز تهديد كرده است، معلوم مىشود حجاب در ريشه كنى هرزگى و مزاحمتها نقش دارد.
2- علّت حجاب را اين مىداند كه زنهاى با حجاب با شخصيت و متدين شناخته مىشوند لذا با عمل خود به هرزگان اجازه نمىدهد كه به حريم حرمت آنها اهانت نمايند.
مسائل ريز حجاب و حد و حدود آن در جاى خود مطرح شده است و در حوصله اين مقال نيست، آنچه از آيات حجاب بدست مىآيد اين است كه براى پيشگيرى و حتى دفع فساد حجاب نقش مهم و كليدى دارد. ب: عوامل مشترك
قرآن برخى عوامل ديگرى را طرح نموده كه به صورت عميقتر و با دوام بيشتر هم در پيشگيرى و بازدارندگى نقش دارد و هم در رفع و برداشتن گناهان و آلودگىها، جهت اختصار به صورت فهرست وار به آنها اشاره مىشود. عبادت و دعا
اعمال عبادى مانند نماز و روزه و حج و… نقش مهمى در بازدارندگى و رفع گناهان دارند، قرآن درباره نماز مىفرمايد: «انّ الصّلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر؛(31) براستى نماز انسان را از زشتىها باز مىدارد.»
و درباره روزه فرمود: «كتب عليكم الصيام… لعلّكم تنقون؛(32) روزه بر شما واجب شده… شايد پروا پيشه شويد.»
در يك كلام درباره هر عبادت و پرستش حق مىگويد: «يا ايها الناس اعبدوا ربّكم…لعلّكم تتقون؛(33) اى مردم پروردگارتان را عبادت كنيد شايد پروا پيشه شويد.» انتخاب الگوهاى صحيح
انسان فطرتاً عاشق كمال و از نقص و عيب گريزان است، همين امر باعث مىشود كه به دنبال الگوى مطلوب و كاملى باشد الگوپذيرى چون سازگار با فطرت انسان است، از مؤثرترين روشهاى پيشگيرى و رفع گناهان شمرده مىشود در اين روش انسان نمونهاى عينى را مطلوب خويش قرار مىدهد و به شبيه سازى دست مىزند و گام در جاى او مىنهد. به همين جهت قرآن الگوهايى را معرّفى مىكند در يك آيه مىفرمايد: «ولكم فى رسول اللّه اسوةً حسنةً؛(34)و مسلماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى است». و همين طور ابراهيم(ع) و برخى افراد ديگر را به عنوان الگو معرفى مىكند.(35) كه در رأس آن افراد ائمه اطهار(ع) قرار دارند. دورى از دوستان ناباب
يكى از عوامل توسعه فساد و بىبند وبارى مخصوصاً در بين قشر جوان رفقاى ناباب و نامناسب است.قرآن براى جلوگيرى از اين عامل تذكراتى دارد كه به برخى از آنها اشاره مىشود. 1- حسرت دائمى
«و (به خاطر آور) روزى را كه ستمكار دست خود را (از شدّت حسرت) به دندان مىگزد و مىگويد: اى كاش با رسول (خدا) راهى برگزيده بودم اى واى بر من، كاش فلان (شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نكرده بودم.»(36) 2- دوستى با خوبان ژ
«الا خلاء يومئذٍ بعضهم لبعضٍ عدّوٌ الّا المتقين؛(37) دوستان در آن روز دشمن يكديگرند مگر پرهيزكاران».
نار خندان باغ را خندان كند
صحبت مردانت از مردان كند محبّت اهل بيت(ع)
از مهمترين و اساسىترين روشهاى سازندگى و تربيت و مقاوم سازى در مقابل تهاجم فرهنگى روش محبّت به پاكان و فرهيختگان خاصّه اهل بيت(ع) است روش محبّت بجهت سازگارى با فطرت آدمى و سرشت انسانى و به جهت ميل درونى، بالاترين نقش را در تحوّل تربيتى انسان ايفا مىكند و همچون اكسير مس وجود انسان را به طلاى ناب تبديل نموده و در كوتاهترين زمان تحوّلات سازنده شگرفى در انسان ايجاد مىكند، امثال سلمان و ابوذر و مقداد، تربيت شدگان مكتب عشق و محبت به رسول خدا(ص) هستند چنانكه تحول عميق در حر بن يزيد، و زهير بن قين و وهب و… بر اثر محبّت به امام حسين(ع) بود.
با توجّه به اين تأثير شگرف و وسيع است كه قرآن آن را پاداش رسالت محبت اهلبيت(ع) و دوستى آنان دانسته(38) و آن را به نفع و سود خود انسان مىداند. ج: عوامل بردارنده و از بين برنده گناه و فساد
اين عوامل خود به سه دسته تقسيم مىشوند: 1- عوامل فردى
عوامل فردى دورى از گناه و فساد و رها شدن از دام تهاجم فرهنگى متعدد است كه به برخى از آنها اشاره مىشود. توبه و بازگشت:
قرآن در بيش از 90 آيه توبه را در قالبهاى مختلف مطرح و بيان نموده است و آن را مهمترين عامل رهائى از دام گناهان و فساد، و باعث رستگارى انسان مىداند در آيه مىخوانيم: «توبوا الى اللّه جميعاً ايّه المؤمنون لعلكم تفلحون؛(39) همگى به سوى خدا بازگرديد اى مؤمنان تا رستگار شويد.» ياد خدا و نعمتهاى او
ياد خدا و نعمتهاى او، با اين ديد كه نعمت دهنده در همه جا حاضر است و تمام هستى حتّى خطورات قلبى و تخيّلات انسان را زير نظر دارد انسان را از پليدى و زشتى نگه مىدارد و بخوبى و نيكى وامىدارد.
على(ع) فرمود: «هر كس قلبش را به دوام ياد خدا آباد كند كردارش در نهان و آشكار نيكو گردد.»(40)
در قرآن بيش از دويست بار كلمه «ذكر» و مشتقات آن به كار رفته است، از جمله مىفرمايد: «فاذكروا آلاء اللّه و لاتعثوا فى الارض مفسدين؛(41) بنابراين، نعمتهاى خدا را متذكر شويد، و در زمين به فاسد نكوشيد» آيه مىرساند كه ياد نعمتها جلو فساد را مىگيرد و در آيهاى ديگر مىفرمود: «واذكروا اللّه كثيراً لعلّكم تفلحون؛ خدا را زياد ياد كنيد تا رستگار شويد.» ياد مرگ و قيامت
عامل ديگر براى برخورد با گناه و فساد، ياد مرگ و قيامت است. على(ع) مىفرمايد: «پس هرگاه شهوتها به شما روى آوردند، مرگ را بسيار ياد كنيد كه ياد مرگ براى پندآموزى كافى است و رسول خدا(ص) اصحاب خود را پيوسته به ياد مرگ سفارش مىكرد و مىفرمود: مرگ را بسيار ياد كنيد كه همانا مرگ نابود كننده لذّتها و جدا كننده شما از شهوتها است.»(42)
حدود يك سوّم قرآن مربوط به بحث مرگ و قيامت و مسائل مربوط به آن است اين نشان مىدهد، كه قيامت باورى در بازدارندگى از گناه و فساد و مقابله با آن نقش تعيين كننده دارد. از جمله فرمود: «فمن كان يرجوا لقاء ربّه فليعمل عملاً صالحاً و لايشرك بعبادة ربّه احداً؛(43) پس كسى كه اميد ملاقات پروردگارش را (در روز قيامت) دارد بايد عمل صالح انجام داده و هرگز شرك به او نياورد.»
حتى قرآن گمان به معاد را داراى آثار مهم باز دارندگى از گناه و فساد مىداند.(44) عبرتگيرى و پندآموزى
انسان با ملاحظه تاريخ و سرگذشت آنهايى كه در فساد و بىبندى فرو رفتند و در مقابل تهاجم فرهنگى تسليم شدند، و آبروى دنيا و آخرتشان را از دست دادند مىتواند خود را از فرو رفتن در دامها و تكرار خطاها و يا رها نمودن از آن، بيمه كند.
على(ع) فرمود: «و هر كس عبرت گيرد خود را(از فرو رفتن در خطاها و فسادها) دور نگهداشته و هر كس خود را (از بديها) دور نگهداشت سالم مىماند.»(45)
قرآن در هشت آيه با صورتهاى مختلف دستور به عبرتگيرى داده است و گاه صريحاً فرمان داده است: «فاعتبروا يا اولى الابصار؛(46) پس عبرت بگيريد اى صاحبان بصيرت.» 2- عوامل خانوادگى
سهم بزرگى از مفاسد اجتماعى و پذيرش تهاجمات فرهنگى معلول سوء تربيت خانوادهها است، و چنانچه پدر و مادر خودشان وارسته و منزّه باشند، و به فرزندان خويش توجّه نموده و در تربيت آنان كوتاهى ننمايند، بدون ترديد كمك شايانى به اصلاح جامعه بشرى نمودهاند، زيرا مفسدين و معتادان سارقين و قاتلها، منحرفين و شرابىها…معمولاً ريشه خانوادگى دارند.
پيامبر اكرم(ص): «هر مولودى بر اساس فطرت(پاك و پاكيزه) متولد مىشود تا اين كه پدر و مادر او را يهودى يا نصرانى مىنمايند.»(47)
قرآن با صراحت تمام به مردان و سرپرستان خانوادهها دستور مىدهد كه هم خود را و هم فرزندان خود را در مقابل گناهان و فساد و بىبند و بارى نگهدارند و حفظ كنند.
«يا ايها الذين آمنوا قوا انفسكم و اهليكم ناراً وقودها النّاس و الحجارة؛(48) اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خود و خانواده خويش را از آتشى كه هيزم آن انسانها و سنگ هاست نگه داريد.»
آيه خطاب به مؤمنان است از اين مىفهميم كه خانوادههاى مؤمن و مسلمان هميشه در معرض تهاجمات گناه و فساد قرار دارند، بايد به گونهاى برنامهريزى شود كه بتوان جلوى آن تهاجمات را گرفت.
و پيامبر اكرم(ص) فرمود: «خداوند هر مسؤولى را، از مسؤوليتى كه به وى سپرده شده است، سؤال خواهد نمود، كه آيا آن را بدرستى به انجام رسانيد يا ضايع كرد حتى از مرد سؤال خواهد شد نسبت به خانوادهاش.»(49)
اما راهكارهاى هدايت خانواده و فرزندان و جذب آنها در جاى خود بايد بررسى شود آنچه اينجا مىتوان گفت اين است كه پدر و مادر در مقابل رفتار فرزندان، رفقايى كه دارند، و همين طور نوار مبتذل و يا سى دىهاى انحراف كننده كه استفاده مىكنند و يا نماز را كه ترك كنند مسؤوليت دارند.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «همراهى و دقت و مراقبت كنيد در امور فرزندانتان، و نيكو گردانيد تربيت آنها را، چرا كه اولاد شما هديههاى خداوند به شما مىباشند.»(50) 3- عوامل اجتماعى و دولتى
قرآن افراد جامعه را واحدهاى جدا افتاده بى ارتباط به هم نمىداند، بلكه همگى را پيكرى مىشمارد كه به همديگر مرتبط و متصل و داراى ولايت بر يكديگرند، لذا وظائفى بر عهده دارند كه برخى از آنها از اين قرار است: 1- امر به معروف و نهى از منكر
«مردان و زنان مؤمن برخى سرپرست برخى ديگرند، امر به معروف مىكنند و از زشتيها باز مىدارند، نماز را به پاى داشته زكات مىپردازند و خداوند و پيامبرش را اطاعت مىكنند. ايشان هستند كه خداوند برايشان رحمت مىآورد و بدرستى كه خداوند صاحب اقتدار و حكيم است.»(51)
سخن بلندى دارد امام باقر(ع) كه جاى هرگونه توضيح را مىگيرد آنجا كه فرمود: «در آخرالزمان عدّهاى مورد اطاعت قرار مىگيرند، كه ريا كارند و به عبادت تظاهر مىكنند ولى كم خردان و كوتاه فكرانند، آنان امر به معروف و نهى از منكر را واجب نمىشمارند، مگر آن هنگام كه ايمن از هرگونه ضررى باشند. همواره به دنبال عذرتراشى و بهانهگيرى و راه گريز از اين واجب الهى هستند، به دنبال لغزشهاى علما و فساد عمل آنان مىباشند. آنان به سوى نماز و روزه و هر عملى كه ضررى مالى يا جانى را متوجه آنان سازد، آنها را ترك مىگويند، همان گونه كه برترين و شريفترين واجبات، يعنى امر به معروف و نهى از منكر را ترك گفتهاند. بدرستى كه امر به معروف و نهى از منكر واجبى است كه ديگر فرائض به واسطه آن به پا داشته مىشود آنگاه كه جامعهاى اين گونه شد خداوند بر آنها غضب كرده و غضب وى عموميّت خواهد يافت پس نيكانى كه در جامعه همراه اشرارند، و نيز كوچكترها با بزرگترها هلاك خواهند شد بدرستى كه امر به معروف راه همه انبياست… پس با قلبهايتان به مخالفت گناه برخيزيد و با زبانهايتان آنها را رد كنيد. و ضربههاى سخت خود را به پيشانى گنهكاران وارد سازيد و در راه خداوند از سرزنش ملامت گران نهراسيد.»(52) 2- دولتمردان و حكومت اسلامى
حاكم و دولتمردان اسلامى در گام اول به عنوان الگوهاى جامعه وظيفه دارند، كارها و رفتار خويش را اصلاح نمايند. چرا كه مردم به رفتار و اعمال آنها اقتدا مىكنند، در گام بعدى وظيفه دارند حدود تعزيرات اسلامى را براى جلوگيرى از مفاسد اجتماعى قاطعانه و بدون ترس از اعتراض ابرقدرتها و وابستگان آنها اجرا نمايند، قرآن اجراى حدود را باعث حيات جامعه انسانى مىداند آنجا كه فرمود: «و لكم فى القصاص حياةٌ يا اولى الالباب لعلّكم تتقون؛(53) و براى شما در قصاص حيات و زندگى است، اى صاحبان خرد! شايد شما تقوا پيشه كنيد.»
امام هفتم(ع) درباره اين آيه «فيحيى به الارض بعد موتها؛ زنده مىگرداند زمين را پس از مرگ آن» فرمود: «اين آيه زنده شدن زمين به واسطه باران را نفرموده است، بلكه مقصود آيه اين است كه خداوند مردانى مىانگيزد تا عدالت را زنده كنند و به واسطه زنده شدن عدالت و اقامه حدود، زمين، زندگى از سر مىگيرد. هر مجازات اسلامى كه در زمين اجرا شود نفع آن بيشتر از چهل روز باران است.»(54)
نه تنها اجراى حدود بركاتى دارد و باعث جلوگيرى و ريشه كنى فساد مىشود، كه اجرا نكردن آن از گناهان بس بزرگ است. على(ع) هنگام اجراى يكى از حدود الهى فرمود:
«خدايا! تو به پيامبرت هنگامى كه از دينت خبر مىداد فرمودى: اى محمد هر كس يك حدّ از مجازاتهاى مرا تعطيل كرده و اجرا نكند، با من دشمنى كرده و بدين وسيله خواستار مخالفت با من شده است.»(55)
3- دولتمردان، صدا و سيما، روزنامهها و نويسندگان كلاً دستگاههاى تبليغاتى وظيفه دارند
مردم و جوانان را از مفاسد و زيانهاى گناه و فساد و تهاجم فرهنگى آگاه نمايند، چرا كه امروز وسيله اصلى براى تهاجم فرهنگى به جوامع انسانى و اسلامى، همان تبليغات وسيع و گسترده است.
تأسف و درد اينجاست كه گاه برخى از قلم به دستان داخلى به جاى مقابله و مبارزه با تهاجم فرهنگى و گناه، خود از مروجان معاصى و تهاجم فرهنگىاند!! پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره شورى، آيه 30.2. كلينى اصول كافى، ج 2، ص 269، روايت 3.3. قابل يادآورى است كه آنچه بيان مىشود طبق فهم قاصر ما از قرآن و برخى روايات است. ممكن است قرآن سخنان عميقتر و طرح جامعترى داشته باشد كه فهم كم ژرف ما، به آن نرسيده باشد، و بر بزرگان عرصه تفسير است كه در اين زمينه بيشتر كار كنند و طرح جامع قرآن را در اين زمينه ارائه دهند.4. سوره آل عمران، آيه 29.5. سوره عنكبوت، آيه 10.6. سوره فاطر، آيه 38.7. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، ج 78، ص 126 باب 20، حديث 7.8. سوره نور، آيه 19.9. سوره اسراء، آيه 36.10. سوره زمر، آيه 18.11. سوره نور، آيه 30 – 31.12. حر عاملى، وسائل الشيعه، داراحياء التراث، ج 14، ص 145.13. محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، مكتبة الاعلام الاسلامى، ج 1، ص 72.14. در مورد ازدواجهاى عشقى به اين تحقيق توجه كنيد:دكتر «اسنل پنتى» كارشناس بزرگ آمريكايى در امر زناشويى اين عبارت را منتشر كرد: بخاطر عشق ازدواج نكنيد، ازدواج عشقى زهرآگينترين نوع ازدواج است. اين كارشناس كه سى سال است منحصراً به پروندههاى ازدواج و طلاق در شهرهاى بزرگ و پرجمعيت آمريكا و ديگر كشورهاى جهان رسيدگى مىكند درباره علّت طلاق مىگويد: افسانه عشق يكى از مخرّبترين اختراعات بشر است. در آمريكا از هر صد ازدواج عشقى 93 تاى آن با شكست روبرو شدهاند، و در فرانسه وضع بدتر است، عمر متوسط ازدواج عشقى 5/3 ماه است در آمريكا از هر پنج فقره جنايت يك فقرهاش محصول مرافعات كسانى است كه به واسطه عشق ازدواج كردهاند.» علوم جنايى، ج 2، ص 1016 و فساد سلاح تهاجم فرهنگى، سيد محمود مدنى، ص 300.15. سوره احزاب، آيه 32.16. علامه مجلسى، عين الحيوة، ص 140.17. سوره روم، آيه 21.18. سوره رعد، آيه 38.19. سوره نور، آيه 32.20. سوره نساء، آيه 3.21. مسئله حجاب، ص 113 – 114. 22. مرتضى مطهرى، اخلاق جنسى در اسلام و جهان غرب، قم انتشارات صدرا، ص 47.23. وسائل الشيعه همان، ج 14، ص 5.24. سوره نساء، آيه 24.25. وسائل الشيعه، همان، ج 14، ص 440.26. همان، ص 450.27. سوره نور، آيه 31.28. علامه طباطبائى، الميزان، ج 15، ص 116.29. سوره احزاب، آيه 59.30. تفسير نمونه، ج 17، ص 426.31. سوره عنكبوت، آيه 45.32. سوره بقره، آيه 183.33. همان، آيه 21.34. سوره احزاب، آيه 21.35. سوره ممتحنه، آيات 6 و 4.36. سوره فرقان، آيه 28.37. سوره زخرف، آيه 67.38. سوره شورى، آيه 23، سوره فرقان، آيه 57 و…39. سوره نور، آيه 31.40. غررالحكم، چاپ دانشگاه تهران، ج 5، ص 387.41. سوره اعراف، آيه 74.42. حسن طوسى،، الامالى، نجف مطبعة الحيدريه، ج 1، ص27.43. سوره كهف، آيه 110.44. سوره مطففين، آيه 7 – 5.45. بحارالانوار، داراحياء التراث، ج 78، ص 92.46. سوره حشر، آيه 2.47. شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 2، ص 373.48. سوره تحريم، آيه 6.49. شرح رساله حقوق، ج 1، ص 524.50. همان، ص 582.51. سوره توبه، آيه 71.52. كافى، ج 5، ص 55.53. سوره بقره، آيه 179.54. وسائل الشيعه، ج 18، ص 308.55. همان، ص 309.
آثار و اهداف حق و تكليف
##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##
اهداف حقوق بر مبناى نوع نگرش نسبت به نظام هستى متفاوت است، آن كه با دليل مادى به جهان و انسان مىنگرد هدفى را براى حقوق در نظر مىگيرد كه متفاوت با ديد كسى است كه براى جهان، خدايى را اعتقاد دارد.
انسانهايى كه داراى بينش الهى هستند از آن جايى كه هستى براى او به نظام مادى محدود نيست، بلكه دنيا و نظام مادى را نازلترين نشئه از مراتب هستى مىداند و براى انسان زندگى ابدى را در نظر دارد و مرگ را پايان زندگى نمىداند بلكه آن را انتقال از عالم محدود به عالم نامحدود و از نشئه ملك و ظاهر به نشئه ملكوت و باطن مىداند، اهدافى را براى حقوق و تكاليف مطرح مىكند و انسانى كه هستى را به نظام مادى محدود مىكند و مرگ را پايان زندگى مىداند و هرچه را كه مىنگرد در همين ظاهر خلاصه مىكند و مىگويد انسان با مردن و دفن در قبرستان مىپوسد و نابود مىشود اهداف ديگرى براى او قابل طرح است. در آغاز به هدف خلقت از اين دو ديدگاه اشاره مىشود. هدف خلقت از دو نگاه
مادى مسلكان معتقدند با توجّه به جهان بينى مادى، براى انسان هيچ غايتى جز هدف مادى و غرض دنيايى وجود ندارد و انسان چون ساير حيوانات براى خوردن، خوابيدن، لذت بردن و براى بهره بردارى از آزادى – به معناى رهايى – و از امنيت مادى و استقلال طبيعى و… خلق شده است. پيشينه اين تفكر به گذشته بسيار دور برمىگردد و حس گرايان و مادى مسلكان امروز، طفيلى همان كسانى هستند كه در مقابل انبياى الهى با همين تفكر مادى كه داشتند مبارزه مىكردند. مخالفان و معاندان انبياء با اين ديدگاه سطحى، تحمّل گفتههاى انبياء را نداشته و در مقابل آنان مىگفتند: «حسبنا ما وجدنا عليه اباءنا؛(1) يعنى بس است ما را آن چه كه پدرانمان را بر ان يافتيم». وقتى كه پيامبر اسلام براى ارشاد و هدايتشان حريصانه تلاش مىكرد خداوند به او خطاب فرمود: «ذرهم يأكلوا و يتمتّعوا و يلههم الأمل فسوف يعلمون؛(2) آنان را به حال خودشان رها كن تا بخورند و به آرزوهاى ماديشان برسند، پس به زودى خواهند دانست» يعنى اين طايفه از ظاهرگرايان به زودى خواهند فهميد كه زندگى به حيات مادى محدود نيست. از نگاه اين گروه، غايت خلقت انسان، وصول به آمال و آرزوهاى مادى دنيوى است و فراتر از آن عالم ديگرى وجود ندارد. منظور ايشان از غايت همان فائده، بهره و گاهى اثرى است كه مترتب بر پديد آمدن جامعه انسانى مىشود، و گرنه هدف به معناى غرض آفرينش و انديشه پيشين و نتيجه پسين و مانند آن براى يك متفكّر منكر خدا مبدأ فاعلى توجيهپذير نيست.
طايفه ديگرى كه از معرفتى عميقتر برخوردارند، هدف را بسيار متعالى دانسته و محدود كردن آن به دنياى مادى را در شأن بشرى نمىدانند. قرآن كريم هر دو ديدگاه را بيان مىكند، ديدگاه گروه اوّل را با آيه «فمن الناس من يقول ربّنا آتنا فى الدّنيا و و ماله فى الآخرة من خلاق؛(3) پس از ميان مردم كسى است كه مىگويد: پروردگارا به ما در همين دنيا عطا كن، و حال آنكه براى او در آخرت نصيبى نيست»، و ديدگاه گروه دوم را با آيه «و منهم من يقول ربّنا آتنا فى الدّنيا حسنة و فى الآخرة حسنة و قنا عذاب النار؛(4) و برخى از آنان مىگويند پروردگارا در اين دنيا به ما نيكى و در آخرت نيز نيكى عطا كن و ما را از عذاب آتش نگه دار»، با توجّه به دو نگاه مزبور درباره هدف يا اثر خلقت انسان، اهداف و آثار حق و تكليف نيز گوناگون خواهد بود كه به برخى از آنها اشاره مىشود. 1. تحصيل معرفت متعالى به حقايق
انسانها در مقابل حقوق و تكاليف به دو دسته كلى تقسيم مىشوند، افرادى كه از پذيرش هرگونه تكليف در مقابل ديگران استنكاف ورزيده و در مقام عمل موضع بلاتكليفى را در زندگى خود پيش مىگيرند، و دستهاى ديگر خود را موظّف و مكلّف به انجام تعاليم و تكاليف دين خاص مىدانند. مسلّماً اين دو دسته از انسانها از حيث معرفتى يكسان نيستند، بلكه مراتب معرفت و شناخت آنان كاملاً از هم متمايز است.
اين نكته بايد معلوم باشد كه بر مبناى غير علمى بودن ايمان و اينكه باور كردن و معتقد شدن به چيزى، از سنخ علم و استدلال نيست، سخن از مسبوق بودن ايمان به علم مطرح نخواهد بود، ليكن بر مبناى صحيح كه ايمان و باور كردن چيزى حتماً مىتواند برهانى شود و هرگز از قلمرو علم استدلالى بيرون نيست، علم حصولى و انديشه برهانى زمينه ايمان را فراهم مىكند و ايمان به حقيقت و عمل صالح مطابق آن وسيله علم شهودى خواهد بود، چنان كه اصل ايمان و باور نمودن چيزى گاهى به وسيله علم شهودى حاصل مىشود، يعنى ممكن است ابتدا بارقهاى بهره كسى شود و او واقعيت را در حدّ توان خود مشاهده نمايد، آنگاه به آن معتقد شود و بعد از ايمان و عمل صالح بهره علمى ببرد و آن علم كه نتيجه ايمان است هم مىتواند حصولى باشد و هم حضورى، يعنى ايمان و عمل صالح هم براى حكيم و متكلّم سودمند و هم براى عارف، ناجح و مفيد است.
با روشن شدن اين مطلب مىتوان گفت كه يكى از آثار مهمّ ديندارى و تكليف مدارى در ادراك و فهم انسان متجلّى است. نمىتوان گفت دو شخصى كه يكى براى حقوق و انجام تكاليف خويش تلاش مىكند و در اين مسير زحماتى را متحمّل مىشود، با كسى كه كمترين زحمت را در اين راه متقبل نمىشود در فهم حقايق و درك واقعيات نظام هستى و مبدأ حق يكساناند. وضوح اين مطلب به حدّى است كه برخى از انديشمندان قائل شدهاند، ايمان به تعاليم الهى و عمل به تكليف دينى بر فهم و معرفت انسان مقدم است. آنسلم، اسقف اعظم كانتربرى (حدود 1033 – 1109) گفته است: «ايمان مىآورم تا بفهمم»،(5) يعنى فهم حقايق از آثار و لوازم ايمان است. مشابه همين بيان در كلمات بزرگان و عالمان مسلمان ديده مىشود و در آيات و روايات بدان تصريح شده است.
در بيان عرشى صدرالمتألّهين آمده است:
ايمان حقيقى نورى است كه از پروردگار عالم بر دل بنده مىتابد، پس هر كه در انكار آن نور مىكوشد و در اطفاى آن نور سعى مىنمايد يا استهزاء به مؤمنى مىكند در حقيقت با خدا و ملائكه و كتابها و پيامبران و امامان معصوم(ع) دشمنى كرده است.(6)
نيز در بيانى ديگر گويد:
اكنون بدان كه پيش از آنكه اين نور بر دل فايض گردد، مىبايد كه آن دل همچون آيينه مصفّا و مجلّى گردد از زنگ معاصى و تعلّقات، زيرا كه همه دلها در آيينه بودن به حسب اصل فطرت بالقوّهاند و بعضى از قوت به فعل مىآيند به وسيله اعمال و افعال صالحه و تكاليف و رياضيات شرعيه و بعضى هنوز از قوّت به فعل نيامدهاند و در بعضى، آن قوّت به سبب اعمال قبيحه و اعتقادات رديئه فرسوده و دفن شد.(7) و در آثار عارف نامى ملاعبدالصمد همدانى آمده است:
معرفت، علم به خداى بزرگ است و آن نورى از انوار ذىالجلال و خصلتى از شريفترين خصلتهاست كه خداوند دلهاى طالبان خود را بدان گرامى داشته، اهل ولايت و دوستان خويش را بدان مخصوص گردانيده و اين علم را بر ساير علوم برترى بخشيده است و بيشتر مردم از شرافت آن غافل، به لطايف آن جاهل، از ارزش بزرگ آن بىخبر و از معانى غامض و پيچيده آن بىاطلاعاند و اين معانى را جز صاحبدلان درنيابند و اين علم اساس ساير علوم است.(8)
مراتب اين علوم بر درجات ايمان فرد مبتنى است، چنان كه پيامبر بزرگوار اسلام(ص) خطاب به اباذر فرموده است: ايمان برخى مانند پيالهاى است كه گنجايش اندكى از علوم و معارف را دارد، اگر زياده از قدر حوصلهاش بر آن بريزند، از سر به در رود و بر اثر كثرت عبادات و كمالات وسعت آن زيادتر شده و استعداد قبول معارف بيشتر مىگردد، تا آنكه به منزله دريايى مىشود كه هرچند نهرهاى حقايق بر آن ريزند مطلقاً او را از جا به در نمىآورد. آن انوار معنوى است كه سبب وسعت آن شده تا پذيرش درك آن بيشتر گردد.(9)
امام صادق(ع) در حديث منسوب و معروف به «عنوان بصرى» فرمود: «ليس العلم بالتعلّم انّما هو نورٌ يقع فى قلب من يريد اللّه تبارك و تعالى ان يهديه فان اردت العلم فاطلب أولاً فى نفسك حقيقة العبودية؛(10) علم به آموختن و تعليم ديدن نيست، بلكه نورى است كه در دل كسى كه خداوند تبارك و تعالى اراده هدايت او را كرده است واقع مىشود، پس اگر علم مىخواهى بايد در اولين مرحله نزد خودت حقيقت عبوديت را طلب كنى و به واسطه عمل كردن به علم، طالب علم باشى» در ادامه
«عنوان بصرى» سؤال مىكند كه حقيقت بندگى چيست؟ امام مىفرمايد: سه چيز است: 1. بنده براى خودش ملكيتى نبيند در آنچه كه خداوند به وى عطا كرده است. 2. بنده خدا به سود خويش مصلحت انديشى نكند. 3. تمام اهتمامش از لحاظ فعل و ترك در امورى منحصر گردد كه خداوند او را بدان امر نموده يا از آن نهى كرده است.
در آيات الهى همين نكته تأكيد شده كه معرفت ناب مرهون عبوديت محض است: «ان تتّقوا اللّه يجعل لكم فرقاناً؛(11) اگر تقواى الهى پيشه كنيد خداوند به شما فرقان (ابزار تشخيص حق و باطل) مىدهد، نيز فرمود: «الّذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا؛(12) آنان كه در راه ما اجتهاد و اهتمام ورزند ما آنان را به راه خود هدايت مىكنيم» «و اتّقوا اللّه و يعلّمكم اللّه؛(13) تقواى الهى داشته باشيد و خداوند به شما علم و معرفت عطا مىكند.»
از مجموع آنچه گذشت اين نتيجه حاصل مىشود كه معلّم حقيقى، ذات ربوبى خداوند و كمال علم، معرفت پروردگار است و اين كمال معرفت حاصل نمىشود جز با عبوديت حق، پس اگر كسى گام در وادى سلوك نهاد و تعهد به معبود سپرد و تكليف الهى را در مقابل هر حقى كه قرار داده شد پذيرفت به معرفتى دست مىيابد كه برترين معرفت و دانش بشرى است.(14) و اين عالىترين اثر و لازم تكاليف دينى است.
به نظر مىرسد مهمترين اثر تعهد سپارى در قبال دستورهاى الهى، ظهور استعداد بالقوه انسانى، رشد و بالندگى امور فطرى در بعد حقيقت جويى، ارتقاى عقول بشرى و ارشاد قلوب انسانى است و در مقابل، تكليف گريزى و عدم تعهد موجب تحيّر و سرگردانى، خموشى تمايلات فطرى، ركود ادراك عقل و تاريكى قلب است. بنابراين، احكام و تعاليم شريعت كه مطابق با مقتضاى فطرت و تكاليف دينى است براى رفع حجابهاى نفس و نورانيت فطرت است كه نتيجه آن حصول غايت معرفت خواهد بود. 2. آرامش روحى و اطمينان درونى
اثر ديگرى كه بر حق و تكليف مترتب است و جزء اغراض و اهداف آن به شمار مىآيد، آرامش روح، اطمينان باطن و امنيت درونى انسان است، زيرا تنها با ايمان قلبى به خدا بدون التزام عملى به احكام و تكاليف، طمأنينه بخش نيست.
ترديدى وجود ندارد كه زندگى و حيات انسان در دامن طبيعت آميخته با مشكلات است و او غالباً با سختيها در حال مبارزه است، چنان كه دنيا دار ابتلا و آزمايش بوده و آدمى براى سربلندى از آن چارهاى جز نبرد با دشمن درون و بيرون ندارد.
در اين تنازع، چه بسا انسان در فراز و نشيبهايى قرار مىگيرد كه قدرت تصميمگيرى از او سلب مىشود، يا با حوادثى مواجه مىگردد كه تعادل روحى و روانى او را زايل مىكند و او را در امواج متلاطم تشويشهاى درونى قرار مىدهد.
بسيار روشن است كه در اين مواقع، همه افراد از جهت ايستادگى و مقاومت يكسان نيستند، اينجا است كه اشخاص از يكديگر متمايز شده و آثار و تكاليف نمايان مىشود. آنان كه به دين پناه برده و خدا را تكيه گاه خود قرار دادند، در اين گونه امور چون كوه استوارند و هيچ باد تندى آنها را از موضع اصلى تغيير نمىدهد: «كالجبل لاتحرّكه القواصف و لاتزيله العواصف.»(15)
امّا آنان كه پاى بند به دين نبوده و در مقابل اوامر الهى و دستورهاى دينى سرپيچى كرده و در معيشت مادى، تبعيت از هواى نفس را بر تكليف به حق مقدّم داشتند، در چنين مواردى متحيّر و مضطرباند، چون تكيه گاهى براى خود نمىبيند تا به آن اعتماد و تكيه نمايند، از اين رو اضطراب و آشوب سراسر وجودشان را فرا مىگيرد. قرآن كريم به طور دقيق خصوصيات اين دو طايفه را ترسيم كرده است، الف: آنان را كه در قبال تعاليم دين بىمبالات بوده و در برابر حقوق اعطا شده از جانب خالق، تعهد و تكليفى را احساس نمىكنند، در حكمت نظرى و عملى دچار مشكل مىداند، اين گروه دچار زيغ قلب(16)، مرض دل،(17) قساوت و سنگ دلى،(18) كورى دل در مراتب سه گانه ختم و طبع و رين: «ختم اللّه على قلوبهم»(19)، «بل طبع اللّه عليها بكفرهم»(20)، «كلّا بل ران على قلوبهم»(21) شك و ترديد(22) و در نتيجه قلبى پر از هرج و مرج،(23) و ترس و وحشت(24) مىشوند.
ب: در وصف گروه دوم كه با معرفت حق در برابر باطل در حكمت نظرى و در مقام رفتار و حكمت عملى پاىبندى از خود نشان مىدهند و حق در برابر تكليف را پاس مىدارند، مىفرمايد: آنان داراى قلبى خداترس و با تقوا،(25) باطنى مطمئن،(26) نفسى با ثبات،(27) روحى پاك و با طهارت،(28) ايمانى همراه با يقين،(29) و خلاصه داراى ضميرى آگاه، دلى روشن،(30) روحى آرام و مطمئن،(31) و قلبى خاشع(32) و مهربان و رئوف،(33) هستند و اين همه از آثار و بركات تكليف است و در حيات كسى ظهور پيدا مىكند كه به وظايف و تكاليف الهى خويش پاىبند باشد.
نماد واقعى اين آيات الهى را امّت مسلمان، بلكه همه ملل در وصيت نامه سياسى الهى امام خمينى (ره) آن پير فرزانه كه مىفرمود ما مأمور به وظيفهايم، نه نتيجه، مشاهده كرد كه فرمود: «با دلى آرام و قلبى مطمئن و روحى شاد و ضميرى اميدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص و به سوى جايگاه ابدى سفر مىكنم»،(34) پس اين آرامش روحى نتيجه ديندارى است كه در حيات انسان مكلف به دين خود را نشان مىدهد. سرّ حصول آرامش در پرتو تكليف
وجه عقلى مسئله اين است كه انسان هرگاه در حيات مادى خويش تابع هوا و هوس خود باشد، در تمهيد مقدّمات عقلى، دچار خلط و خبط مىشود، زيرا ميان سود واقعى و نفع خيالى قرار مىگيرد و قدرت ادراك و تشخيص او ضعيف مىگردد، چون قوّه مخيّله در عمل قوه عاقله دخالت كرده و در برخى موارد عقل را از مسير صواب و طريق اصلى خود خارج مىكند، به نحوى كه قدرت تشخيص صواب را از خطا در بخش نظر از او زايل مىكند و در بخش عزم و تصميم او را متزلزل و سست مىگرداند.
چنين شخصى كه در حكمت نظرى داراى معضل تشخيصى است، در حكمت عملى دچار تزلزل شده و توان تحمّل مشكل از او گرفته مىشود و در نتيجه، آرامش روحى را از كف داده و در رفتار خود نامتعادل مىگردد.
امّا كسى كه معتقد است هستىاش مرهون ديگرى است و وجودش نه تنها وجود رابطى، بلكه عين ربط به خداست و نه تنها خود را فقير، بلكه عين فقر مىداند و مبدأ هستى را نه تنها غنى، بلكه عين غنا مىشمرد و در مقابل او احساس وظيفه و تكليف مىكند، در حقيقت به حبل متين تمسّك كرده و به تكيهگاهى محكم و استوار پناه برده است كه هرگز آن طناب محكم پاره شدنى و آن پناهگاه مرصوص، ويران شدنى نيست. چنين انسانى امور رفتارى و عملى خود را بر مبناى عقيدهاى بنا نهاده كه تزلزل و اضطراب در آن راه ندارد. وى با اين معرفت و اعتقاد دست به اعمالى نمىزند كه از تكليف الهى خارج باشد، لذا از نتيجه خير و شر اعمال انجام شده، هيچ هراسى به دل راه نمىدهد، چنان كه در رفتارهاى خود به منشأى حقيقى اعتقاد دارد و او را عهدهدار نتايج اعمال و رفتار خويش مىداند، امّا شخص غيرمعتقد به مبدأ حقيقى، چون از انانيّت خود خارج نشده كسى را به مؤثر بودن نمىشناسد و به همين جهت خير و شرّ امور را فقط به دست خود دانسته و با توجّه به توهمات و تخيّلات، هرگز احساس آرامش و امنيت از خود نمىكند، پس اضطراب و آشوب غيرمعتقدانه به خدا از ناحيه خودشان بر آنان عارض شده و آرامش و اطمينان و سكينت در دلهاى مؤمنان از جانب خدايى است كه ايشان به عنوان ملجأ و پناهگاه براى خود برگزيدهاند و اين اثر همان ايمان و تكليف الهى است كه مؤمنان و تقوا پيشگان داشتند و خداوند ايشان را مستحق چنين مقامى دانست و فرمود: «فأنزل اللّه سكينته على رسوله و على المؤمنين و ألزمهم كلمة التقوى و كانوا أحقّ بها و أهلها؛(35) پس خداوند متعالى آرامش و سكينت را بر رسولش و بر مؤمنان نازل كرد و كلمه تقوا را براى آنان لازم قرار داد و به حق شايسته و سزاوار آن بودند. بنابراين از آثار تكليف الهى و دينى و نتيجه ايمان به خدا آرامش قلبى است كه خدا به متعهدان اعطا كرده است. يعنى كسى كه حق خدا، حق جامعه و حق خانواده و… را رعايت كرد از طمأنينه بهره مىبرد. 3 . امنيت فردى و اجتماعى
ترديدى نيست كه آرامش فردى و امنيت اجتماعى از مهمترين و بزرگترين نعمتها و بركات الهى است. امنيت به معناى عدم خوف و ترس، و در امن و آرامش بودن است، على(ع) فرمود: «شرّ الأوطان مالم يأمن فيه القطّان؛(36) بدترين جاها براى سكونت جايى است كه ساكنان در آن امنيت نداشته باشند» و از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمود: «سه چيز است كه عموم مردم بدان نياز دارند: امنيت، عدالت و فراوانى نعمت.»(37)
امنيت داراى ابعاد گستردهاى چون امنيت معنوى،فرهنگى، سياسى، اجتماعى، اقتصادى، نظامى و جهانى است. با توجّه به گستره امنيت، شرط نخستين تحقق آن در جامعه، دين دارى و تكليف محورى افراد آن جامعه است و چنانچه اين شرط زايل شود، هيچ اميدى به تحقق امنيت وجود ندارد، زيرا امنيت زمانى جايگاه واقعى خود را پيدا مىكند كه افراد آن اجتماع از خداوند و قوانين او پيروى كرده و خود را در پناه تعاليم او ببينند، تقواى الهى را در دل داشته باشند و خويشتن را مكلّف به تكاليف دين الهى بدانند.
اگر گفته شود ضرورتى به تبعيت از قوانين الهى براى حفظ امنيت اجتماعى نيست، چون مردم هرگاه از قوانين اجتماعى مدوّن از ناحيه حقوق دانان، پيروى كنند امنيت در جامعه استقرار مىيابد. پاسخ آن است كه بعيد نيست در چنين جامعهاى امنيت نسبى و مقطعى در برخى از اماكن عمومى برقرار شود، امّا قطعاً امنيت، حقيقى و دائمى نخواهد بود، زيرا در قوانين بشرى، مردم هرگاه خود را زير نظر مأموران مجرى قانون ببينند، از تخلف خوددارى مىكنند و اگر مراقبان حفظ قانون، حضور نداشته باشند، مردم از عمل به قانون امتناع مىورزند.
اين مهمترين اشكالى است كه در همه قوانين بشرى وجود دارد، ليكن قانون الهى از چنين اشكالى مبرّاست. زيرا اولاً بر اساس ايمان به خدا، وى را ناظر بر اعمال خود مىبيند و ثانياً مردم مؤمن با توجه به تكاليف دينى افزون بر مراقب بيرونى، در درون خويش نيز داراى پاسبان و پليس باطنى هستند. از اين رو چنين انسانى در جامعه انسانى، به تمامى حركات و سكنات خود توجّه دارد كه ذرّهاى از دستورهاى الهى تخطّى نكند، چون معتقد است: «فمن يعمل مثقال ذرّةٍ خيراً يره* و من يعمل مثقال ذرّةٍ شرّاً يره؛(38) پس هركه باندازه ذرهاى كار خير انجام دهد او را مىبيند و كسى كه باندازه ذرهاى كار شر انجام دهد آن را مىبيند» او نه تنها از اعمال خويش مراقبت مىكند، بلكه واژهها و الفاظى را كه بر زبان خود جارى مىسازد تحت كنترل دارد، چون بر اين اعتقاد است كه همه چيز تحت مراقبت حافظان الهى است: «و ما يلفظ من قولٍ الّا لديه رقيبٌ عتيدٌ»؛(39) او به اين مقدار هم اكتفا نمىكند، بلكه پلههاى ديگرى از معرفت را طى كرده و خدا را ناظر و شاهد بر نيّات و نگاههاى خود نيز مىداند و اعتقاد دارد: «يعلم خائنةَ الأعين و ما تخفى الصدور؛(40) يعنى خدا به چشمهاى خيانت كار و آن چه كه دلها پنهان مىكنند آگاه است».
براى چنين افرادى كه خود را هميشه و در همه حال در محضر خدا مىبينند خلوت و جلوت يكسان است. او نمىگويد كه من در ميان جمع، بر خلاف قانون، عملى را انجام نمىدهم، زيرا ديگران مرا مىبينند، ولى در خلوت، چون كسى شاهد اعمال من نيست قدرت دارم، پس آن را انجام دهم. در چنين جامعهاى كه مردم خود را مكلف به رعايت قوانين الهى بدانند، و خداى سبحان حاكم است، نه قراردادِ جمعى، و در چنين اجتماعى، امنيت مفهوم و جايگاه اصلى خود را پيدا مىكند، چنان كه حضرت امام على(ع) مىفرمايد: «أيّها النّاس انّه من استنصح اللّه وفّق و من اتّخذ قوله دليلاً هدى للّتى هى أقوم فانّ جار اللّه آمنٌ و عدوّه خائفٌ…؛(41) اى مردم همانا كسى كه طالب خير و نصيحت الهى باشد توفيق يابد، و آن كس كه سخن خدا را دليل و راهنماى خود قرار دهد، به بهترين راه هدايت يابد، پس همانا همسايه خداوند در امان و امنيت به سر مىبرد و دشمن او ترسان و خائف است.»
بنابراين امنيت همه جانبه براى كسانى است كه پيوند خويش را با خدا محكم ساختهاند و ناامنى فردى و اجتماعى براى آن دسته از افرادى است كه اين پيوند را قطع كرده و دشمنى با خدا را پيش گرفتهاند. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره مائده، آيه 104.2. سوره حجر، آيه 3.3. سوره بقره، آيه 200.4. همان، آيه 201.5. فلسفه و ايمان مسيحى، ص 13 و 14.6. رساله سه اصل، ص 85.7. همان، ص 91.8. بحر المعارف، ج 2، ص 371.9. عين الحياة، ص 367.10. بحارالانوار، ج 1، ص 224.11. سوره انفال، آيه 29.12. سوره عنكبوت، آيه 69.13. سوره بقره، آيه 282.14. ر.ك: تحرير تمهيد القوائد، ص 66 و 140 و 542 و 705.15. نهج البلاغه، خطبه 37.16. سوره توبه، آيه 117.17. سوره مائده، آيه 52.18. سوره بقره، آيه 74.19. همان، آيه 7.20. سوره نساء، آيه 155.21. سوره مطفّفين، آيه 14.22. سوره توبه، آيه 45.23. سوره ق، آيه 5.24. سوره آل عمران، آيه 151، سوره انفال، آيه 12.25. سوره حج، آيه 32.26. سوره رعد، آيه 28 ؛ سوره انفال، آيه 10.27. سوره انفال، آيه 11.28. سوره احزاب، آيه 53.29. سوره مجادله، آيه 22.30. سوره حج، آيه 46.31. سوره فتح، آيه 4.32. سوره حديد، آيه 16.33. همان، آيه 27.34. وصيت نامه سياسى – الهى امام خمينى، فراز آخر.35. سوره فتح، آيه 26.36. غررالحكم، آيه 445.37. بحارالانوار، ج 78، ص 234.38. سوره زلزال، آيات 7 – 8.39. سوره ق، آيه 18.40. سوره غافر، آيه 19.41. نهج البلاغه، خطبه 147.
نگاهي به رويدادها
اخبار جهان اسلام
احزاب سنى عراق براى شركت در همه پرسى قانون اساسى اعلام آمادگى كردند.(21/7/84)
امير عبداللّه: رانندگى زنان در عربستان هنوز زود است.
مخالفان همهپرسى به دفاتر بزرگترين حزب سنى عراق حمله مسلحانه كردند. در آستانه برگزارى همه پرسى قانون اساسى عراق، تدابير امنيتى در شهرهاى اين كشور تشديد شد. عكس سربازان عراقى را نشان مىدهد كه خودروهاى مظنون را بازرسى مىكنند.(23/7/84)
حضور پرشور در همه پرسى، ملت عراق به استقلال آرى گفت. (24/7/84)
تكرار كابوس ويتنام در عراق، حالا ديگر مردم آمريكا كم كم كابوس يك ويتنام ديگر را در عراق با تمام وجود لمس مىكنند. كابوسى كه طمع و توهمات جرج بوش و همدستان نو محافظه كارش برايشان به ارمغان آورده است.
اما آمار رسمى و غير قابل اعتماد تلفات اعلام شده آمريكايىها در باتلاق عراق به حدود 2000 تن رسيده است. شايد در حرف و در مقايسه با عراقىهايى كه توسط اشغالگران آمريكايى قتل عام شدهاند آنقدر به نظر نيايد ولى گروهى از معترضان جنگ در پارك شهر نيويورك با به ستون كردن پوتينها به تعداد سربازان آمريكايى كشته شده در عراق و نصب مشخصات هر يك روى آنها عمق فاجعه را به نمايش گذاشتهاند. (26/7/84)
بوش در ديدار با محمود عباس در كاخ سفيد، تشكيل كشور مستقل فلسطينى را به آيندهاى نامعلوم موكول كرد. (30/7/84)
آيت اللّه سيستانى با طرح اتحاديه عرب براى آشتى ملى موافقت كرد. (1/8/84)
قانون اساسى عراق تصويب شد. (4/8/84)
شهادت طلب فلسطينى 20 صهيونيست را به هلاكت رساند. (5/8/84)
آيت اللّه سيستانى: آمريكا براى خروج از عراق جدول زمانى تعيين كند. (8/8/84)
مسلمانان بلژيك: خواهان ارائه تصويرى صحيح از اسلام هستيم. (11/8/84) اخبار داخلى
ديدار صميمى قاريان برتر 45 كشور جهان با رهبر انقلاب انجام شد.
هشدار نمايندگان مجلس به ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادى نبايد تعطيل شود.
مردم خواستار از سرگيرى غنىسازى در نطنز شدند. راهپيمايان تهرانى هرگونه نرمش در مقابل قطعنامه اخير شوراى حكام را به مثابه يك خيانت ملى ارزيابى كردند. (16/7/84)
نمايندگان مجلس خواستار معرفى عوامل فساد اقتصادى شدند و گفتند: حيثيت نظام مهمتر از آبروى مفسدان اقتصادى است.(17/7/84)
رهبر انقلاب: ويژه خواران اقتصادى و سياسى مايه رنج مردم و مسؤولان هستند.
رئيس سازمان انرژى اتمى ايران در قبل از انقلاب: ايران هستهاى را در خواب هم نمىديديم.
مجلس فعاليت گلدكوئيست و شركتهاى مشابه را ممنوع كرد.
دبير شورايعالى امنيت ملى: «ان.پى. تى» جز مانع تراشى براى ايران خاصيتى نداشته است. (18/7/84)
سيزدهمين نمايشگاه بين المللى قرآن كريم افتتاح شد.
رهبر انقلاب حادثه زلزله پاكستان را به ملت و دولت اين كشور تسليت گفتند. (19/7/84)
منطقى كردن سود تسهيلات بانكى از تصويب مجلس گذشت.
رئيس سازمان بازرسى كل كشور: دستور معرفى مفسدان اقتصادى صادر شد.
كوير مركزى ايران به نفت رسيد. (20/7/84)
سران سه قوه در نخستين جلسه ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادى پس از تشكيل دولت احمدى نژاد، بر ادامه فعاليت منسجم اين ستاد تأكيد كردند.
ايران: با اروپا مذاكره مىكنيم اما بدون پيش شرط.
اشتغال هئيت مديره بورس در ساير دستگاهها ممنوع شد. (21/7/84)
رهبر انقلاب در ديدار اساتيد و هئيتهاى علمى دانشگاهها: استعداد ايرانى، علم را از انحصار غرب خارج مىكند.
300 ميليارد تومان فساد اقتصادى در 11 شركت نفتى كشف شد. (23/7/84)
تروريستها با انفجار 2 بمب در اهواز دهها روزه دار را به خاك و خون كشيدند.
مبتكر ايرانى با ابداع روش جديد در بارورى ابرها، در شمار 4 مخترع برتر جهان قرار گرفت. (24/7/84)
واردات خودرو بدون كارت بازرگانى آزاد شد.
شركت انگليسى شل 120 ميليارد دلار به ايران خسارت زد.
مراسم تحليف هيأت منصفه جديد مطبوعات برگزار شد. (25/7/84)
رهبر انقلاب: ملتهاى مسلمان، عمق استراتژيك جمهورى اسلامى ايران هستند.
فرد دستگير شده به دخالت انگليس در انفجارهاى اخير اهواز اعتراف كرد.(26/7/84)
وزارت اطلاعات 20 مظنون انفجارهاى اهواز را دستگير كرد. (27/7/84)
ايران به تلافى رأى سئول در شوراى حكام واردات كالا از كرهجنوبى را ممنوع كرد.
شهردار تهران: پرداخت وام ازدواج ادامه مىيابد.
احمدى نژاد: به كمك نيروهاى جوان مىتوان كشور را ساخت. (28/7/84)
رهبر انقلاب در خطبههاى نماز جمعه تهران: دولت را با مطالبات زودرس نبايد تحت فشار قرار داد.
ماهواره سينا پنجشنبه به فضا پرتاب مىشود.
فرستاده ويژه كره جنوبى براى دلجويى به ايران مىآيد. (30/7/84)
هئيت وزيران جلوگيرى از ريخت و پاش در دستگاههاى دولتى را تصويب كرد.
در حمايت از حق فناورى هستهاى ايران، حلقه دانشجويى در اطراف نيروگاه اتمى بوشهر تشكيل شد. (1/8/84)
رئيس جمهور: با عزت و اقتدار چرخه سوخت هستهاى را راه اندازى خواهيم كرد.(2/8/84)
سرانجام با ماهها تأخير، رسيدگى به پرونده دانشگاه غير قانونى هاوايى آغاز شد.
فعاليت گلدكوئيست در ايران 240 ميليون دلار ارز از كشور خارج كرده است. (4/8/84)
قطار خودكششى با سرعت 160 كيلومتر در ساعت راه اندازى شد. اين قطار 5/7 ساعت تهران را تا مشهد مىپيمايد.
رئيس جمهور: هر كس اسرائيل را به رسميت بشناسد به آتش قهر امت اسلام خواهد سوخت.
رهبر انقلاب: تكريم جانبازان بايد همواره يك اصل ثابت در نظام جمهورى اسلامى باشد.
ماهواره مشترك ايران و روسيه امروز به فضا پرتاب مىشود. (5/8/84)
فرياد نابودى رژيم صهيونيستى در روز جهانى قدس در جهان طنين انداخت.
نخستين ماهواره ايرانى با موفقيت در مدار قرار گرفت. (7/8/84)
رهبر انقلاب در ديدار مسؤولان و كارگزاران نظام: همه بايد از اختلاف توبه كنيم. (9/8/84)
وزير كشور از افزايش اختيارات استانداران براى تمركز زدايى از دولت خبر داد.
اكونوميست: طرح تثبيت قيمتها تورم را در ايران مهار كرد.
ذخاير نفتى ايران 125 ميليارد و 800 ميليون بشكه اعلام شد. (10/8/84)
ملت ايران از آمريكا در راهپيمايى روز جهانى مبارزه با استكبار جهانى اعلام تنفر كردند.(11/8/84)
رهبر انقلاب در خطبههاى نماز عيد فطر: ملت ايران مظلوم است، امّا در مقابل ظلم مىايستد.
رئيس سازمان مديريت: 10 ميليون تومان سهام براى هر خانواده با اقساط 20 ساله ارائه مىشود.
البرادعى: با پيشرفت بازرسىها، نيازى به تصميم تنش زا درباره ايران نيست.(14/8/84)
توليد گاز در جنوب كشور 5/2 برابر شد.
مواضع متفاوت نمايندگان مجلس درباره وزير پيشنهادى اعلام شد.
درآمد نفتى پنج ماهه كشور به 20 ميليارد دلار رسيد. (15/8/84) اخبار خارجى
بوش: خدا به من وحى كرد، عراق را تصرف كن! (16/7/84)
زلزله هولناك 8/7 ريشترى در پاكستان، هند و افغانستان به وقوع پيوست. (17/7/84)
تعداد كشتهها و مجروحان زلزله پاكستان از 70 هزار نفر گذشت. (18/7/84)
پس از سه هفته بحران سياسى، شرودر سرانجام قدرت را به مركل سپرد.(19/7/84)
سازمانهاى حقوق بشر به شكنجه زندانيان در آمريكا اعتراض كردند.
برژينسكى: آمريكا بايد تا دير نشده به اشغال عراق پايان دهد. (20/7/84)
محققان دانشگاه دفاع ملى آمريكا: آمريكا چارهاى جز پذيرش ايران هستهاى ندارد.(22/7/84)
از سوى خانم مركل معرفى 8 وزير براى تشكيل دولت ائتلافى آلمان صورت گرفت.
چامسكى به عنوان محبوبترين روشنفكر جهان معرفى شد. (27/7/84)
محاكمه صدام و 7 تن از دستيارانش در عراق آغاز شد. (28/7/84)
رئيس سابق ستاد ارتش آمريكا: بوش يك گاوچران است نه رئيس جمهور. (30/7/84)
طوفان «ويلما» شهر تفريحى مكزيك را ويران كرد.
كره شمالى: بايد از موقعيت هستهاى مشابه رژيم صهيونيستى برخوردار شويم.(2/8/84)
جراحى زيبايى باعث مرگ همسر رئيس جمهور نيجريه شد. (4/8/84)
كلرشورت سياستمدار انگليس: دليل اصلى ناامنى جهان، حمايت واشنگتن از صهيونيست هاست.
قطار حامل 1100 مسافر در حيدرآباد هند به رودخانه سقوط كرد. (8/8/84)
زلزله، مرزهاى سياسى كشمير را فرو ريخت.(9/8/84)
7 تفنگدار آمريكايى در عراق به هلاكت رسيدند. (10/8/84)
براى جلوگيرى از تخلف، مصرىها آراى خود را به صندوقهاى شيشهاى مىريزند.(11/8/84)
آرژانتينىها بوش را قاتل و دروغگو خواندند.
500 خودرو در ناآرامىهاى پاريس سوخت.(14/8/84)
درگيرى و خشونت شهرهاى بزرگ فرانسه را به آتش كشيد.
اعتراضهاى ضد آمريكايى در آرژانتين به اجلاس سران سرايت كرد. (15/8/84)
پاورقي ها:
گفتهها و نوشتهها
چرا دوبار سجده مىكنيم؟
شخصى از امير مؤمنان عليه السلام سؤال كرد كه معناى دو سجده پياپى در نماز چيست؟
امام در جواب فرمودند: «وقتى در سجده اول سر به سجده مىگذاريم بدان معناست كه ما از همين خاكيم و هنگامى كه سر از سجده دوم بر مىداريم بدان معناست كه بار ديگر از همين خاك برانگيخته مىشويم.» با اندك تأملى در مىيابيم كه سجده، فقط دوبار سر بر مهر نهادن و برداشتن و ذكرى گفتن نيست.
ترسيم و نمايش مراحل مختلفى كه در پيش روى انسان قرار دارد، يكى از رازهاى سجده است. سجده رمزى است عميق و نمادى است عالى كه در مدت بسيار كوتاه و با چند حركت، مراحل زندگى انسان را در دنيا و آخرت ترسيم مىكند. سجده بيانگر اين نكات و حقايق است كه ما انسانها از خاكيم و از همين خاك هم آفريده شدهايم (منها خلقناكم) و اين اشارهاى است بسيار سريع و گذرا بر چگونگى خلقت اوليّه انسان. ما دوباره به اين خاك برمىگرديم (و فيها نعيدكم) كه اشارهاى است سريع بر مرگ و مسايل گوناگون آن و مجدّداً از اين خاك برانگيخته مىشويم(و منها نخرجكم تارةً اخرى) كه اشارهاى است به معاد و ترسيمى است از قيامت و صحراى محشر و مسايل مختلف آن. اينها گوشه هايى از رازها و رمزهاى نماز و سجده است.
به راستى كه سجده چه فضاى معنوى زيبايى را ترسيم مىكند و چه آثار ارزنده تربيتى را مىتواند در پى داشته باشد. اگر رجايى مىشنيد كه…
در روزهاى اول نخست وزيرى، آقاى رجايى مرا خواست به من حكمى داد كه طى آن كليه اموال مازاد دولت را شناسايى و از سطح وزارت خانهها، سازمانها و مراكز دولتى جمع آورى كنم. اتفاق جالبى كه در اين ميان افتاد، اين بود كه وقتى آقاى ميرحسين موسوى وزير خارجه بود، به سراغ اتاقش رفتيم كه فرش آن را جمع كنيم و ببريم ولى در اتاق بسته بود. بعد از دو، سه روز مراجعه مسؤول دفتر ايشان گفت: نمىشود، شما مىخواهيد حتى فرش اتاق آقاى وزير را هم جمع كنيد!
وقتى مطلب را به آقاى رجايى منعكس كردم، شخصاً به آقاى موسوى تلفن زد و گفت: آقاى موسوى، تو تازه آمدهاى وزير شده اى. حالا به اين زودى به فرش علاقه و تعلق پيدا كردهاى!
آقاى موسوى در پاسخ گفت: من در وازرت خانه نبودم. بگوييد بيايند فرش را جمع كنند و ببرند.
ما هم رفتيم و فرش را جمع كرديم و برديم.
حالا وقتى مىشنويم كه سطل آشغال فلان مدير عامل يكى از شركتهاى دولتى نيم ميليون مىارزد و بريز و بپاش راه انداخته است، دود از كلهمان بلند مىشود. براستى اگر شهيد رجايى كه بر سر يك فرش آن گونه با وزير خود به عتاب سخن گفته بود، اگر مىشنيد مديرعاملى يا وزيرى چنين ولخرجى هايى كرده، چه برخوردى با او مىكرد.
(راوى: جمالى فرد، ر.ك: سيره شهيد رجايى، نگارش غلام على رجايى به نقل از كيهان، 25 ارديبهشت 84، ص 12.) عزتمدارى سيد رضى
سيد رضى – از علماى بزرگ قرن پنجم هجرى – شخصيتى مهذب و خودساخته و با روح قناعت خو گرفته بود. مناعت طبع سيد باعث مىشد كه هيچگاه دست نياز به سوى ديگران دراز نكند. ماجراى ذيل نشانگر بلنداى روح سيد است: ابومحمد مهلبى وزير بهاءالدوله گويد: روزى به من خبر رسيد خداوند به سيد رضى پسرى عنايت كرده است. فرصت را مغتنم شمرده، خواستم به اين بهانه به سيد صلهاى بدهم. دو هزار دينار در طبقى گذاشته آن را توسط غلامان خود نزد ايشان فرستادم. سيد قبول نكرد، فرمود: لابد وزير مىدانند و اگر مطلع نيستند بدانند كه من از كسى صله قبول نمىكنم.
به اميد آنكه اصرارم مفيد واقع شود، دينارها را فرستاده، گفتم: اين هديه ناچيز را قبول بفرماييد و به قابلهها بدهيد.
او مجدداً آنها را پس فرستاد و گفت: قابلهها غريبه نيستند. ورسم ما بر آن نيست كه بيگانگان به خانه ما رفت و آمد داشته باشند. آنها از بستگان خود ما هستند چيزى نمىپذيرند.
براى بار سوم طبق را فرستاده، گفتم: حال كه خود قبول نمىكنيد، بين طلبهها كه پيش شما درس مىخوانند، تقسيم كنيد. استاد در حضور طلاب فرمود: طلبهها خودشان حاضرند سپس روكرد به آنان و گفت: هر كس به اين پولها محتاج است، بردارد.
يكى از طلاب برخاست. دينارى برداشته، قسمتى از آن را قيچى كرد و مابقى آن را به جايش گذاشت، اما ديگر طلبهها چيزى برنداشتند.
سيد رضى از او پرسيد: براى چه اين اندازه برداشتى؟
گفت: شب گذشته هنگام مطالعه، روغن چراغ تمام شد. خادم نبود كه از انبار مدرسه روغن بدهد، از فلان بقال مقدارى روغن چراغ نسيه كردم. اين قطعه طلا را بر داشته تا قرض خود را ادا كنم.
سيد تا اين سخن را شنيد دستور داد به تعداد دانشجويان كليد ساختند تا هر كسى چيزى لازم دارد، خود از انبار رفع نياز كند.
(اعيان الشيعه، ج 9، ص 217، به نقل از گلشن ابرار، ج 1، ص 49 و 50.) تبريك يا تسليت؟
مرسوم است كه وقتى كسى به عنوان مدير – مخصوصاً مدير كل – كارخانه يا ارگان و نهادى انتخاب مىشود، دوستان و نزديكان به او تبريك و تهنيت مىگويند. نمايندگى و كسب مقام رياست جمهورى هم از اين قرار است. بلكه چون مقام و منصب مهمترى به شمار مىآيند – بويژه دومى – سيل تبريكها و تهنيتها از دور و نزديك و اطراف و اكناف سرازير مىشود، اما آيا واقعاً جاى مژده و شادباش است. اگر مقامها و منصبهاى دنيوى را پلى براى رسيدن به درجات آخرت و كسب رضايت حق بدانيم، آيا نبايستى در اين رويكرد – يعنى تبريك و تهنيت به مناسبت احراز مقام – تجديد نظر كنيم و در مقابل تبريك، تسليت بگوييم؟ زيرا اگر نماينده و يا وكيل و وزير خداى ناكرده دچار لغزش – مخصوصاً عمدى – بشود نه تنها دنياى خود و مردم را تباه كرده كه حداقل آخرت خود را هم بر باد داده است. آيا نبايد عوض تبريك به فلان مقام لشكرى يا كشورى او را به انجام دقيق مسؤوليتى كه به او واگذار شده، سفارش و توصيه كنيم؟ آيا نبايد او را از عواقب شوم پايمال كردن حقوق مردم بترسانيم؟! برخى از بزرگان معاصر نه تنها از احراز مقام و منصب شاد نبودند كه شانه آنها احساس سنگينى مىكرد. شهيد آيت اللّه دستغيب از جمله آنها بود. ايشان بعد از اينكه به عنوان نماينده مجلس خبرگان برگزيده شدند، گفتند: بعضى افراد، اين چند روز تلفن مىكنند كه تبريك مىگوييم. اول من توجه نداشتم، تبريك براى چه؟ به خيالم چيز تازهاى شده است. پرسيدم: چه شده؟ پاسخ دادند: چون شما براى مجلس خبرگان انتخاب شديد. گفتم: واعجبا! تكليفى روى دوش من بدبخت آمده است. مگر عقب مقامى مىگشتيم؟! مگر عقب شهرتى مىگشتيم؟! خاك بر سر من اگر طالب مقام باشم. واى بر من اگر بخواهم منصبى را مقامى را، اسم و رسمى را بگيرم. مجلس خبرگان يعنى عدهاى بيايند براى خدا جان بكنند، زحمت بكشند، قوانين اسلام را پياده كنند. چه قدر زحمت دارد؟
(معارفى از قرآن، شهيد آيت اللّه دستغيب، ص 515). وفاى به عهد
عبداللّه بن مبارك به غزا رفته بود و با كافرى در جنگ بود چون وقت نماز آمد از كافر مهلت خواست و نماز بگذارد و بازآمد. چون وقت عبادت كافر شد از عبداللّه مهلت خواست، مهلت داد كافر سر بر زمين نهاد عبداللّه شمشير كشيد و خواست بر سر او زند، آوازى شنيد:
وفا و عهد نكو باشد ار بياموزى
وگرنه هر كه تو بينى ستمگرى داند
چون اين بشنيد بگريست، كافر سر برآورد و گفت اين چه حالست، عبداللّه گفت: از براى تو خداى با من عتاب كرد. كافر نعرهاى زد و گفت: ناجوانمردى بود در چنين پروردگارى عاصى شدن، كه با دوست از بهر دشمن عتاب كند پس در حال ايمان آورد.
(جواهر الاسرار و زواهر الانوار، ج 1، ص 80) عوض كردن خانه
آوردهاند: پير اصحاب فوت كرد، يكى از مريدانش او را در خواب ديد از حالش جويا شد كه هان چگونهاى؟ و در جواب من ربّك چه پاسخ گفتى؟ گفت: وقتى آن دو را ديدم خود را به خدايم سپردم و جواب دادم كه من خانهام را عوض كردهام نه خدايم را.
(مسافر سرگشته، ص 237) ديدار يوسف
شيخ احمد غزالى مىگفت: وقتى يعقوب براى ديدار يوسف به مصر آمد مشتاقانه او را تنگ در آغوش گرفته بود ولى يعقوب فرياد مىكرد: يوسف كجاست؟ آيا هنوز در چاه است؟
گفتندش يوسف در بر تو است! چه مىگوئى؟ تو در كنعان بوى پيراهن او را شنيدى اكنون كه در آغوش توست فرياد بر مىآورى كه يوسف كجاست؟ يعقوب جواب داد: آن روز يعقوب بودم كه بوى پيراهن يوسف را استشمام كردم و همه «من» بودم اما امروز همه يوسفم و يوسفى ديگر نمىبينم.
(الهى نامه، ص 280) توكّل محض
شيخ الملك – وكيل مجلس وقت – كه رفاقت فراوانى با طايفه مرحوم آية اللّه شيخ زين العابدين مازندرانى داشت داستانى عجيب از فرزند آيت اللّه شيخ زين العابدين، شيخ محمد نقل مىكرد. روزى با شيخ محمد در حالى عازم زيارت مشهد مقدس با كالسكه شديم كه وى براى خرجى راه هيچ پولى در بساط نداشت من سخت از توكّل محض وى به خداوند در حيرت بودم در يكى از منازل بين راه با مردى هندى مواجه شديم كه حكايت از ثروت فراوانى مىكرد پس به سوى ما آمده و پرسيد: فرزند شيخ زين العابدين كيست؟ او را به سوى شيخ محمد هدايت كرديم به محض ديدن جعبهاى پر از ليره به وى هديه كرد.
پيش ازينت بيش از اين انديشه عشاق بود
مهرورزى تو با ما شهره آفاق بود
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود
بر در شاهم گدايى نكتهاى دركار كرد
گفت بر هرخوان كه بنشستم خدا رزاق بود
(در محضر بهجت) توكل آية اللّه حجت
روزى مرحوم حاج شيخ مرتضى حائرى كه از مشاهده وضع بسيار نامناسب مالى مرحوم آية اللّه حجت رنج مىبرد به وى پيشنهاد كرد تا اجازه دهد به آقاى والد مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى از وضع مالىشان بگويد تا او كمكى كند. مرحوم حجت بلافاصله با ناراحتى مىگويد: چرا به عبدالكريم بگويم؟ به خود كريم مىگويم!؟
(در محضر بهجت)
پاورقي ها:
قدس و فلسطين در تاريخ
تحقيق پيرامون قدس و تاريخ فلسطين پاسخهاى درستى به پرسشها درباره اين دو مكان مقدس و ديدگاه صهيونيستها نسبت به آن در اختيارمان مىگذارد.
اين پرسشها را مىتوان اينگونه بيان كرد:
1- اصول اين تاريخ چيست؟ نشانههاى آن چگونه مشخص شده است؟ ميراث يهود در فلسطين چه جايگاهى دارد؟
2- واقعيتهاى قدس و تاريخ آن در طول زمان چيست؟
3- ملت فلسطين چگونه در سايه حكومت اسلامى، آزادى عبادت را براى تمام مؤمنان به قدس فراهم كرد و ضمن خدمت به اماكن مقدسه از آن حمايت و حفاظت نمود؟
تاريخ قدس و فلسطين فقط به هزاره سوم پيش از ميلاد محدود نمىشود بلكه به دورانهاى پيشتر كه در آن انسان داراى فكر و انديشه در فلسطين پديدار شد، باز مىگردد.
اين تاريخ ثمره همسويى انسان در فلسطين با زمان و مكان است.
فلسطين در غرب قاره آسيا و جنوب سرزمين شام قرار دارد كه قلب جهان عرب محسوب مىشود. مساحت آن 28 هزار و 9 كيلومتر مربع يا 10 هزار و 429 ميل مربع است و مشتمل بر منطقه ساحلى در كنار درياى مديترانه، منطقه كوهستانى و دشت و منطقه صحرايى مىباشد.
در اينجا ذكر چند نكته ضرورى به نظر مىرسد:
1- فلسطين به سبب قرار گرفتن در مسير سه قاره آسيا، آفريقا و اروپا از موقعيتى راهبردى برخوردار بوده و حلقه اتصال و مركز برخورد فرهنگها و تمدنها به شمار مىآيد.
2- وضعيت جغرافيايى فلسطين و سرزمين شام و نوع پستى و بلندى زمينهاى آن بسيار حائز اهميت بوده و علاوه بر آن اين سرزمين به سبب قرار گرفتن در كنار مديترانه و دارا بودن كوه و صحرا تقريباً داراى چهار فصل است.
3- فلسطين داراى دو سيستم بدويت و تمدن است و پيوسته مركز برخورد بدوىها و مسافران بوده است. بدين سبب ساكنان بدوى آن با گذشت زمان در روستاها و شهرها اسكان يافتند.
4- مجاورت فلسطين با قديمىترين تمدن هايى كه بشريت آن را مىشناسد يعنى سومرى و بابلى در سرزمين رافدين(عراق) در شرق و تمدن مصر در وادى نيل در جنوب غربى.
اين در حالى است كه اين منطقه از كرت، يونان و ايتاليا از سمت دريا و از سرزمين فارس (امپراطورى ايران) و هند از شرق تأثير پذيرفت و بدين ترتيب بخشى از جاده بين المللى باستانى شد كه از دلتاى نيل آغاز شده و به شط العرب پايان مىيابد.
در اين ميان شهر قدس از جايگاه بسيار ويژهاى برخوردار بوده و بسيارى از علما و دانشمندان آن را مركز زمين مىدانند.
قدس بر روى چهار ارتفاع ساخته شده كه چندين دشت و همچنين شهرها و روستاها در اطراف آن قرار دارد. اين شهر داراى اهميت راهبردى و دينى خاصى مىباشد.
تاريخ قدس و فلسطين، تاريخى مشحون از حوادث و رويدادهاى بىشمار است كه مىتوان آن را به دو بخش قبل و بعد از ظهور اسلام تقسيم نمود.
جايگاه قدس نزد مسلمانان
قدس با اديان آسمانى مرتبط بوده و در دل تمام مؤمنان و معتقدان به اديان الهى جاى دارد. اما ارتباط آن با اسلام و مسلمانان از عمق بيشترى برخوردار است.
قدس از ديرباز جايگاه ويژهاى در انديشه، تاريخ و ميراث اسلامى داشته و مسلمانان آن را مانند فرزند خود مورد سرپرستى و حفاظت قرار دادهاند.
اين شهر نه فقط در اسلام بلكه در تمام اديان آسمانى مورد تقديس و احترام بوده و مىباشد. خلفا، امرا، علما و صالحان در آن به ساخت مسجد، تكيه، راه، مدرسه و ساير اماكن مشابه پرداختند. تمام اديان در آن براى عبادت آزاد بوده و پيوسته امنيت و ثبات داشته است.
قدس به چند سبب از جايگاه ويژهاى در بين مسلمانان برخوردار است:
1- اين شهر موطن ابراهيم خليل، محل پيامبران، محل نزول وحى و مبعث عيسى(ع) بوده است.
ابن عباس در اين باره مىگويد: پيامبران الهى بيت المقدس را بنا نهاده و در آن سكنى گزيدند. بدين سبب در وجب به وجب آن يك پيامبر نماز خوانده و يا يك ملك اقامت نموده است.
2- قدس اولين قبله مسلمانان و سومين حرم شريف است و پروردگار متعال آن را با ليلة الاسراى رسول و حبيب خود ويژگى خاصى بخشيد.
پروردگار متعال در قرآن كريم مىفرمايد: سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله لنريه من آياتنا انّه هو السميع البصير.
پيامبر گرامى اسلام نيز فرمودند: لاتشد الرحال الّا الى ثلاثه مساجد مسجدى هذا و مسجد الحرام و المسجد الاقصى.
3- قدس كليد كعبه و مزار رسول(ص) است.
4- اين شهر پايتخت فلسطين و موزه آثار دينى است كه به مدت 13 قرن جمع آورى شده و نقطه اتصال كشورهاى عربى و منارهاى است كه نور هدايت و خير از آن ساطع مىشود.
مسلمانان پيوسته قدس را مورد حمايت قرار داده و هرگز تفاوتى ميان اديان آسمانى در آن و همچنين پيامبران قائل نشدند. در اين شهر انواع مساجد، كليساها و معابد مشاهده مىشود و نام پروردگار بر زبان مردم جارى است.
يكى از قديمىترين آثار قدس كه براى مسلمانان از اهميت خاصى برخوردار است، مسجد سليمان مىباشد. در اين مكان قبة السلسله در كنار قبة الصخره قرار دارد. قبة السلسله منتسب به حضرت سليمان بن داود(ع) است و بر روى محراب آن نوشته شده است: يا داوود انا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق.
مسلمانان مسجدى را در اين مكان برپا كردند كه “مقام نبى داوود” نام دارد و كليددارى آن را يك خانواده مسلمان بر عهده گرفت. برخى مورخان معتقدند كه اين مقام قبر نبى داوود(ع) است.
در داخل حرم دو مسجد عظيم قرار دارد. مسجد ديگر كرسى سليمان نام دارد كه در هر دو نماز اقامه مىشود. علاوه بر آن آثارى كه در خارج بيت المقدس قرار دارد و يكى از مشهورترين آن مقام نبى ابراهيم(ع) در شهر الخليل است كه مسجد بزرگى نيز در آن واقع شده است.
مسلمانان هرگز آسيبى به آثار مسيحيان در اين شهر وارد نكرده و هرگز آن را مورد بىحرمتى قرار ندادند و اين اماكن در دورانهاى مختلف در دست خود مسيحيان بوده است.
در اين ميان مسلمانان در طول تاريخ اسلامى و حاكمان مسلمان فقط در حال ساخت و ساز و يا بازسازى بناهاى قديمى در قدس بوده و اهتمام ويژهاى به آن ورزيدهاند.
در دوران امويان، عبدالملك بن مروان براى ساخت مسجد الصخره خراج 7 سال مصر را اختصاص داد و نام وى بر گنبد مسجد با تاريخ ساخت يعنى سال 72 هجرى حك شد.
پس از آن خلفا و امرا يكى پس از ديگرى به تزيين و نوسازى آن پرداختند تا جايى كه به گفته يكى از مورخان غربى به يكى از زيباترين بناهاى موجود و مساجد تاريخ تبديل شد.
عبدالملك مسجد الاقصى را ساخت و فرزندش وليد آن را تكميل كرد. پس از وى اين مسجد در دوران امرايى كه يكى پس از ديگرى به قدرت رسيدند نوسازى و تزيين و فرشهاى گران قيمتى در آن قرار داده شد. از جمله اين افراد مىتوان به صلاح الدين ايوبى، سيف الدين ابوبكر، تقى الدين عمر بن شاهنشاه، نورالدين على و عزيز عثمان اشاره كرد.
مسلمانان از محوطه حرم قدسى، دو مسجد بزرگ و رواقهاى آن به عنوان محل تدريس علوم دينى بهره گرفتند. اكثر حجاج بيت اللّه الحرام نيز هنگام رفتن و برگشتن به زيارت قدس مىآمدند.
روزى از رسول خدا(ص) درباره بيت المقدس پرسيده شد. فرمودند: اين سرزمين محشر و منشر است و نماز در آن مانند هزار نماز در نقاط ديگر مىباشد.
ايشان در جاى ديگر فرمودند: هر كه در بيت المقدس بميرد مانند كسى است كه در آسمان مرده است.
و يا اينكه، كسى كه مىخواهد نقطهاى از بهشت را ببيند به بيت المقدس بنگرد.
در شهر بيت المقدس شمار زيادى از صحابه، تابعين و مجاهدين دفن شدهاند مانند عبادة بن الصامت الانصارى، شداد بن اوس، ام الخير، محمد بن كرام و بكر بن سهيل الدمياطى.
مسلمانان در دورانهاى مختلف 34 مسجد در قدس ساختند كه عمدتا در داخل شهر قديمى قرار دارد.
همچنين استراحتگاه حجاج پاكستانى، استراحتگاه حجاج هندى و استراحتگاه القادريه براى حجاج افغانستان، در هر استراحتگاه مسجد و اتاقهاى خواب ساخته شده است.
در قدس همچنين گورستان هايى وجود دارد كه برخى صحابه، تابعين، علما، مجاهدان و حكام در آن دفن شدهاند مانند: فيروز الديلمى، سلامة بن قيصر، ذاالاصبع و ابامحمد البخارى.
مسلمانان در كنار اين اماكن، 56 مدرسه نيز احداث كردهاند كه پذيراى علماى شهر و ساير نقاط است و قرآنها و كتب خطى نادر نگهدارى مىشود.
مسجد الاقصى همچنين داراى كتابخانهاى بزرگ است و علما در گذشته از اندلس، مغرب، مصر، عراق و فارس براى درس و تدريس به آن مىآمدند. در موزه اسلامى آن نيز صندوق بزرگى حاوى يك قرآن خطى وجود دارد كه توسط يكى از ملوك مغرب به طور اختصاصى براى مسجد الاقصى نوشته شده است.
اكثر اين اماكن اسلامى به جز گورستانها در شهر قديمى موجود است و با يك ديوار باستانى احاطه شده كه آخرين بار سلطان سليمان القانونى در قرن دهم هجرى آن را نوسازى كرد.
مساجد شهر قديمى 868 دنم معادل 868 هزار متر مربع است كه 26 دنم از آن فقط به حرم قدسى اختصاص دارد. اين شهر در واقع موزهاى بزرگ آثار باستانى، ساختمانها، نقوش و از ميناكارىهاى نادرى است كه نمىتوان بر روى آن قيمت گذاشت.
آثار اسلامى باعث شده كه قدس بسيار عظيمتر از اورشليم يهوديان باشد و در رديف مكه و مدينه قرار گيرد. پيامبر گرامى اسلام(ص) نيز در يكى از احاديث خود اين شهر را چهارمين شهر بهشت ناميدند.
بنابر گواهى تمام علماى مسلمان و مسيحى، در اين شهر اثرى مادى و تمدنى از يهوديان يافت نمىشود. لذا چشم پوشى از از اين شهر مقدس در واقع چشم پوشى از مقدسترين مقدسات اسلامى و محروم ساختن آنها از انجام فرايض و شعائر دينى و همچنين خطرى بزرگ براى ساير مقدسات در مكه و مدينه و اوقاف اسلامى است كه هيچ مسلمانى نمىتواند در برابر آن سكوت اختيار كند.
رابطه مسلمانان با قدس در اصل رابطهاى مبتنى بر قرآن، انديشه اسلامى و سنت نبوى است. قدس و مسجد الاقصى براى مسلمانان جهان از ابتدا دو نقطه بسيار مهم بود و بخشى از تمدن و ميراث فرهنگى مسلمانان و همچنين نقطه وحدت ميان ملتهاى عربى و اسلامى در شرق و غرب جهان محسوب مىشود.
در انديشه اسلامى، قدس بخشى از رشد ايمانى و اعتقادى مسلمانان است كه در هيچ شرايطى نمىتوان از آن عدول كرد. لذا تفريط از اين حق حتى اگر با اجماع باشد از نظر اسلام باطل است زيرا قرآن بالاتر از هر اجماعى است.
لذا بايد توجه داشت كه سيطره بر قدس به عنوان مركز معنوى و توحيدى و موقعيت نظامى و سياسى راهبردىاش و گرفتن آن از دست اعراب و مسلمانان به اضمحلال و فروپاشى جهان اسلام مىانجامد و مايه وهن امت و مخدوش شدن كرامت آن است. بدين ترتيب مىتوان به راحتى عمق ارتباط تاريخ اسلام با شهر قدس از نظر معنوى، سياسى و نظامى را دريافت.
در 200 سال گذشته چه بسيار خون مسلمانان كه به خاطر آزاد سازى قدس از دست صليبىها، مغولها و اينك صهيونيستها بر زمين ريخته شد. آن زمان كه امپراطورى عثمانى با بيرون ريختن پرتغالىهاى اشغالگر از سواحل اسلامى و دور كردن خطر از بيت المقدس بر درياى مديترانه مستولى شد. پس از مدتى ناپلئون، مصر و سپس فلسطين را مورد تاخت و تاز قرار داد و سالها بعد يعنى در سال 1948 ميلادى تاريخ تكرار شد تا قدس و فلسطين محور جنگ ملتهاى عربى و اسلامى با حمله صهيونيستها باشد.
اين درگيرى پس از اشغال كامل فلسطين و همچنين اشغال صحراى سيناى مصر و بلندىهاى جولان سوريه در سال 1967 ميلادى به اوج خود رسيد و موضوع قدس به موضوع اول تمام ملتهاى عربى و اسلامى تبديل شد.
اما از آن زمان به بعد صهيونيستها براى محو نام قدس از نقشه جهان دست به انهدام تدريجى آثار تاريخى آن و احداث ديوارى بتونى به نام ديوار حائل زدند تا آغازى براى يهودى سازى اين شهر و حذف نقش تاريخى و معنوى آن براى مسلمانان باشد چرا كه رژيم اشغالگر قدس و صهيونيسم بين الملل نمىتوانند حضور ملتى داراى ريشههاى عميق تاريخى، تمدن كهن و ميراث فرهنگى غنى با آداب و رسوم اسلامى يعنى ملت فلسطين را در اين سرزمين تحمل كنند.
پاورقي ها:
