/

سخنان معصومين ع

امام مهدى عليه السلام‏
حديث قدسى:
«ثم لأديمنّ ملكه و لاداولنّ الايّام بين اوليائى الى يوم القيامة» (كمال الدين، ص 256)
پس، حكومت او را ادامه خواهم داد و روزهاى حكومت حق را تا روز قيامت، ميان اولياى خودم خواهم گرداند.

رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«القائم من ولدى، اسمه اسمى و كنيته كنيتى و شمائله شمائلى و سنّته سنّتى» (منتخب الأثر،ص 183)
قائم، از فرزندان من است، نامش نام من، كنيه‏اش كنيه من، شمائل و سيمايش سيماى من و سنّت و روش او سنّت و روش من است.

رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«المهدى رجلٌ من ولدى، وجهه كالكوكب الدّرّى »
(كنزالعمّال، ح 38666)
مهدى(ع) مردى از فرزندان من است كه چهره‏اش چون ستاره درخشان است.

رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«التّاسع منهم قائم اهل بيتى و مهدى امّتى، اشبه النّاس لى فى شمائله و اقواله و افعاله» (كمال الدين، ص 257)
نهمين حجّت خدا از نسل امام حسين(ع) قائم اهل بيت من و مهدى امّت من است، شبيه‏ترين افراد به من است در سيمايش و در گفتار و رفتارش.

رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«طوبى لمن ادرك قائم اهل بيتى و هو مقتدٍ به قبل قيامه.»
(بحارالانوار، ج 52، ص 129)
خوشا به حال كسى كه قائم اهل بيت مرا درك كند و پيش از قيامش به او اقتدا نمايد.

رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«انّهم يستضيئون بنوره و ينتفعون بولايته فى غيبته كانتفاع النّاس بالشّمس و ان تجلّلها السّحاب» (كمال الدين، ص 253)
شيعيان در دوران غيبت او، از نور وجودش فروغ مى‏گيرند و از ولايتش بهره‏مند مى‏شوند، آن گونه كه مردم از خورشيد گرچه پشت ابر باشد بهره‏مند مى‏گردند.

امام على عليه السلام:
«المهدى رجلٌ منّا من ولد فاطمه» (كنزالعمّال، ح 39675)
مهدى(عليه السلام) مردى از ما از فرزندان فاطمه است.

امام على عليه السلام:
«بمهدينا تقطع الحجج فهو خاتم الائمّه و منقذ الأمّةٍ»
(منتخب الأثر، ص 147)

با مهدى ما حجّت‏هاى الهى پايان مى‏پذيرد، او آخرين امام و نجات بخش امّت است.

امام حسين عليه السلام:
«انّ الصابر فى غيبته على الأذى و التكذيب، بمنزلة المجاهد بالسّيف بين يدى رسول اللّه» (كمال الدين، ص 317)
كسى كه در دوران غيبت آن حضرت بر آزار و تكذيب، شكيبا باشد هم چون كسى است كه در كنار رسولخدا(ص) با شمشير جهاد كرده است.

امام سجاد عليه السلام:
«انّ الاسلام قد يظهره اللّه على جميع الاديان عند قيام القائمٍ»
(منتخب الأثر، ص 294)
يقيناً خداوند هنگام قيام قائم، اسلام را بر همه اديان غالب و پيروز مى‏كند.

امام سجاد عليه السلام:
«اذا قام القائم اذهب اللّه عن كلّ مؤمن العاهة وردّ اليه قوّته»
(غيبة نعمانى، ص 317)
هنگامى كه مهدى قائم قيام كند، خداوند بيمارى را از هر مؤمنى مى‏برد و نيروى او (جوانى) را به او بر مى‏گرداند.

امام باقر عليه السلام:
«من ادرك قائمنا فقتل معه كان له اجر شهيدين»
(بحارالانوار، ج 52، ص 317)
هر كس كه قائم ما را درك كند و در ركابش به شهادت برسد، پاداش دو شهيد خواهد داشت.

امام صادق عليه السلام:
«يكون شيعتنا فى دولة القائم(ع) سنام الارض و حكّامها، يعطى كلّ رجلٍ منهم قوّة اربعين رجلاً» (بحارالانوار، ج 52، ص 372)
شيعيان ما در حكومت حضرت مهدى(ع) قلّه‏ها و فرمانروايان زمين خواهند شد و به هر يك از آنان نيروى چهل مرد داده خواهد شد.

امام كاظم عليه السلام:
«القائم الّذى يطهّر الارض من اعداء اللّه عزّ و جلّ و يملؤها عدلاً كما ملئت جوراً و ظلماً» (كمال الدين، ص 361)
قائم كسى است كه زمين را از دشمنان خداى متعال پاك مى‏كند و آن را پر از عدل و داد مى‏نمايد، همان‏گونه كه پر از ظلم و جور شده بود.

امام هادى عليه السلام:
«انّ لولدى غيبةً يرتاب فيها النّاس الّا من عصمه اللّه»
(منتخب الأثر، ص 226)
براى فرزندم (مهدى) غيبتى خواهد بود كه مردم در آن مدّت به ترديد خواهند افتاد مگر آنان كه خداوند نگاهشان بدارد.

امام حسن عسكرى عليه السلام:
«به يدفع البلاء عن اهل الارض و به ينزّل الغيث و به يخرج نبات الارض» (كمال الدين، ص 384)
خداوند به بركت وجود او( امام زمان) بلا را از زمينيان دور مى‏كند و به خاطر او باران مى‏فرستد و به سبب او بركت‏هاى زمين را بيرون مى‏آورد.

پاورقي ها:

/

دانستنى‏هايى از قرآن‏

فتنه اى كه خشك و تر را مى‏سوزاند
«و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة، و اعلموا أن الله شديد العقاب»
(سوره انفال – آيه 25)
از فتنه اى بپرهيزيد كه نه تنها ستمكاران و ظالمان شما را در بر خواهد گرفت (بلكه آتشش دامنگير همه شما خواهد شد) و بدانيد كه كيفر خداوند بس سخت و شديد است.
فتنه به معناى آزمايش است كه در حقيقت نشان دهنده درون و باطن انسانها است كه چگونه در برابر ناملايمات و سختيها صبر و تحمل مى‏كنند يا اينكه از كوره در آمده و حتى به دين و آئين خود نيز بدبين مى‏شوند. معناى واقعى فتنه آزمايش كردن طلا است بوسيله كوره آتشين، پس همچنانكه طلا تا با سوزاندن آزمايش نشود قيمتش شناخته نمى شود، انسان‏ها نيز تا با سختى‏ها و محنت‏ها و بلاها آزمايش نشوند خوب از بد جدا نمى شود و مؤمن از صالح تشخيص داده نخواهد شد.
و در اين آيه شريفه، مقصود از فتنه، بلاها و مشكلات اجتماعى است كه همه اقشار جامعه را فرا مى‏گيرد و چنانكه در مثل آمده است خشك و تر را مى‏سوزاند.
و اين يكى از سنت‏هاى طبيعى خداوند است كه اگر در جامعه اى خوبان و دست اندر كاران و مسئولان، وظيفه شناس نبودند و به وظيفه شرعى و مسئوليت اجتماعى خود در امر به معروف و نهى از منكر جلوى مفاسد اجتماعى را نگرفتند، نپندارند كه بلا فقط فاسدان را در بر خواهد گرفت كه بى گمان آنان نيز در بلاها و مصايب شريك هستند و آتش فتنه خوبان و بدان را خواهد سوزاند.
در روايت مشهورى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود :
«ان الله لا يعذب العامة بعمل الخاصة حتى تكون العامة تستطيع تغير على الخاصة، فإذا لم تغير العامة على الخاصة، عذّب الله العامة و الخاصة» (ميزان الحكمة به نقل ازكنز العمال )
خداوند هرگز عامه مردم را به خاطر عمل فاسد برخى از خواص يا گروهى از گروه‏ها كيفر نمى دهد ولى اگر منكرات و مفاسد اجتماعى فراگير شد و توان نهى از آن مفاسد وجود داشت و با اين حال به وظيفه خود عمل نكردند و سكوت و آسايش را بر حركت و قيام ترجيح دادند، آنجا است كه خداوند خواص و عوام، همه را مجازات نموده و عذاب مى‏كند.
و در حديث ديگرى نقل شده است كه : «لتأمرن بالمعروف و لتنهن عن المنكر أو ليسلطنّ الله شراركم على خياركم فيدعو خياركم فلا يُستجاب لكم » (بحارالانوار، ج‏90، ص 378)
همچنان امر به معروف و نهى از منكر بايد بكنيد وگرنه خداوند بدان شما را بر خوبان مسلط مى گرداند تا جائى كه خوبان هرچه دعا كنند مستجاب نشود. در شرح لمعه شهيد ثانى رحمه‏الله مى‏خوانديم كه ” اگر به روايات معصومين عليهم السلام در مسأله امر به معروف و نهى از منكر اهميت داده نشود به خدا كمر شكن خواهد بود. ” و اين به خاطر اهميت اين سنت مهم و واجب شرعى است كه در دوران ما بسيار كمرنگ شده.
و در آخر آيه، خداوند به شدت تهديد مى‏كند كه بدانيد و آگاه باشيد كه مجازات خدا سخت و شديد است. و اين تهديد به خاطر اين است كه مسلمانان به طور عام و مسئولان و رهبران به طور خاص قضيه را جدى بگيرند و از وظيفه قطعى و تجنب ناپذير خود كه همانا نهى از فساد و منكر است سرباز نزنند و در برابر مفاسد اجتماعى لا أبالى و بى قيد نباشند.
راستى به ياد آوريم كه مسلمانان چه قدرت بزرگى در جهان داشتند و سيطره آنان تا نقاط زيادى از اروپا را در بر گرفته بود، چه شد كه اندلس را از دست دادند و حتى كشورهاى خودشان را نيز از دستشان گرفتند و استعمار غربى و مستكبران بين المللى كشور بزرگ اسلامى را قطعه قطعه كرده و بر سر هر يك، دست نشانده اى را از خود نشاندند.
چه شد كه فرانسه و انگليس دو قدرت استعمارى بزرگ همراه با قدرتهاى غربى ديگر اسرائيل را در قلب اسلام كاشتند و صهيونيسم را به قدرت رساندند و مسلمانان هيچ حركتى و هيچ عكس العملى جز چند سخنرانى از اين سوى و آن سوى از خود نشان ندادند و در حالى كه قدرت اسرائيل در نيم قرن قبل بسيار كم و كوچك بود با هيچ هجوم يا عكس العمل جدى مواجه نشد تا آنكه امريكاى جنايتكار آن را آنچنان مسلح كرد و قدرت مادى و معنوى بخشيد كه ديگر هيچ كشور عربى توان مقابله با آن را ندارد. و هنوز هم از خواب بيدار نشده‏اند كه اگر چند جوان با ايمان و سلحشور با قدرت بسيار كم در برابر اسرائيل بايستد و مقاومت كند و تا سرحد شهادت مبارزه و پيكار نمايد، نه تنها آنان را كمك نمى كنند و يارى نمى دهند كه با آنان مخالفت مى‏كنند و به مقاومت مردانه شان ريشخند مى‏زنند، تا جائى كه رژيم صهيونيستى از اين اعراب مفلوك و سرسپرده تشكر كند و به خاطر مخالفتشان با حزب الله رشيد و مبارز سپاسگزارشان باشد.
و نه تنها در مسائل نظامى كه حتى در مسائل اجتماعى و اخلاقى ما همه شاهد هستيم كه جوامع اسلامى و حتى جامعه انقلابى و ايمانى خودمان ره انحراف و دورى از مذهب را پيش گرفته اند و به سرعت به طرف كژى‏ها و انحرافات پيش مى‏روند و سران قوم را خواب غفلت فرا گرفته و روزنه‏هاى اميد هدايت يكى پس از ديگرى خاموش مى‏شود و احكام خدا تعطيل مى‏گردد و سيل جوانان به سوى فساد و تباهى كشيده مى‏شوند و كمتر رهنمائى مى‏بينيم كه كمر همت را به ميان بسته و با قلم و زبان و ديگر ابزارهاى جلوگيرى كننده، به ميدان مبارزه آمده و جلوى اين سيل‏هاى وحشتناك را بگيرند. و ترس آن هست كه در اين وانفساى تجاوز به حدود و معنويات، بلاى آسمانى يا مصيبت اجتماعى بزرگى خشك و تر را بسوزاند و فتنه‏اى برپاخيزد كه خاموش شدنش محال باشد يا بسيار سخت.
عياشى در تفسيرش از امام صادق عليه‏السلام نقل مى‏كند كه در تفسير آيه فرمود:
«أصابت الناس فتنة بعد ما قبض الله نبيّه صلى الله عليه و آله و سلم حتى تركوا عليّاً عليه السلام و بايعوا غيره و هى الفتنة التى فتنوا بها»
پس از آنكه خداوند روح پيامبرش را قبض كرد ( و آن حضرت از دنيا رفت) مردم را فتنه اى رسيد تا آنجا كه أمير المؤمنين على عليه السلام را كنار زدند و ديگرى را به جاى او بر مسند خلافت نشاندند و اين فتنه اى بود كه مردم با آن آزمايش شدند.
آرى ! در هر زمانى خداوند مردم را با فتنه هائى آزمايش مى‏كند تا اينكه خوبان از بدان مشخص گردند. در آن زمان چنانكه در روايت آمده است جز پنج يا هفت نفر بقيه مردم از پيروى خليفه و جانشين واقعى پيامبر مرتد شدند و به قهقرا باز گشتند.
نكند كه امروز نيز خداوند ما را با اين مفاسد اجتماعى كه از راه اينترنت و ماهواره‏ها و كانالهاى رنگارنگ تلويزيونى آزمايش و امتحان كرده باشد و ما غافليم و روزى خداى ناكرده بلائى سخت و عذابى شديد فرود آيد و همه را بسوزاند، خوبان را به خاطر سكوتشان و فاسدان را به خاطر فسادشان. و به نظر مى‏رسد كه آثار اين عذاب الهى كم و بيش پيدا شده و ما را خوف اين هست كه آتش فتنه‏اى همه را در بر گيرد.
پس تا دير نشده است مسئولان محترم، و علماى گرانقدر و مربيان قوم به فكر چاره باشند و به دور از خط بازيها -كه خودش بدترين فتنه اى است كه دامنگيرمان شده – گرد هم آيند و در جستجوى راه حلهائى براى جلوگيرى از آتش فساد در جامعه امام زمان سلام الله عليه برآيند. و اين به خدا وظيفه است و فورى و غير قابل تأخير.

پاورقي ها:

/

برجسته كردن هويت اسلامى‏

$$حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر## وظيفه حاكميت‏
در ديدارى كه چندى قبل مقام معظم رهبرى با مسؤولان نظام و كارگزاران گذشته و حال داشتند با توجه به اين كه اين سال هم به نام مبارك پيامبر اعظم صلى اللّه عليه و آله و سلّم نامگذارى شده مطالب بسيار مهمى را بيان فرمودند كه نبايد از ديد مسؤولان در دولت و مجلس و قوه قضائيه و وزيران و مديران دور بماند. اين مقال توصيه‏هاى معظم له را از زاويه شعائر اسلامى و هويت دينى در چهره جامعه مورد توجّه قرار مى‏دهد. ايشان در بخشى از سخنان خود فرمودند: وظيفه دولت است هويت اسلامى را در ديد جهانيان برجسته كنند، الگو به ديگران بدهند، فضيلت‏هاى اخلاقى را رشد دهند.
يكى از وظائف مهم حكومت اسلامى سالم سازى فضاى اجتماعى و دفاع از ارزشهاى دينى است، چرا كه فضاى اجتماعى و سلامت آن از يكسو هويت اسلامى را در نگاه ديگران برجسته مى‏نمايد و از سوى ديگر زمينه رشد و پويائى فرهنگ و اخلاق را فراهم مى‏سازد. از اينرو دو اصل «امر به معروف ونهى از منكر» در اسلام به عنوان يك فريضه بنيادين عنوان شده و قرآن كريم به صراحت وظيفه دولت را اجرائى كردن امر به معروف و نهى از منكر دانسته و مى‏فرمايد: «الذين ان مكناهم فى الارض اقاموا الصلواة و اتوالزكات و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر…» آنانكه اگر در زمين قدرت و حاكميت داديم نماز را بپادارند و زكات را به نيازمندان برسانند و به نيكى‏ها فرمان دهند و از منكرات جلوگيرى كنند.
در اين آيه كريمه به چهار وظيفه حكومت تصريح شده است: 1- اقامه نماز.
اقامه نماز فراتر از نماز خواندن شخص حاكم است. اين يك وظيفه شخصى اوست كه هر فرد مسلمان بدان مكلف است. وقتى قرآن از اقامه نماز به عنوان يك وظيفه حكومتى سخن مى‏گويد، ترويج نماز و اشاعه فرهنگ عبوديت را در گستره جامعه منظور نظر دارد. احياى اين فريضه دينى از سوى حاكميت به فراهم ساختن شرائط برگزارى نماز و ترويج آن در كشور اسلامى و مساجد و مدارس و دانشگاه‏ها و دوائر دولتى و اعلام اوقات نماز بوسيله اذان و دعوت به حضور در مصلّاها و نماز خانه‏ها و كمك به برگزارى هرچه با شكوه‏تر آن است و بدون ترديد مراقبت اوقات نماز و تعطيل كارهاى جارى اداره و بازار و شتافتن به نماز و متجلّى ساختن نيايش جمعى از مظاهر آن است.
براى يك كشور اسلامى بويژه كشورى مانند ايران زيبنده نيست كه در اوقات نماز مردم به مشاغل ديگر پرداخته و چانه زنى بر سر ماديات آنان را از ذكر خدا و حضور در مساجد و معابد باز دارد و مع الأسف ما گرفتار چنين وضعى هستيم و ستاد اقامه نماز نيز با همه تأكيد و اهتمامى كه به امر نماز داشته و دارد نتوانسته تعطيلى بازار را در شهرهائى چون قم و تهران و مشهد واصفهان و ساير شهرهاى بزرگ و كوچك يك رسم جارى كند و مؤمنان نيز توجه به اين موضوع نداشته و دستورالعمل جدى از سوى دولت در اين خصوص داده نشده كه بنظر مى‏رسد در اين سهل انگارى بايد تجديد نظر شود و تحولى در احياى اين شعار بزرگ اسلامى پديد آيد.
يكى از مظاهر تجلّى فرهنگ دينى همان حضور جمعى مسلمين در ميعادگاه عبوديت است كه در نماز جمعه بحمد اللّه اجرائى شد اما در روزهاى ديگر بدان شكل جاى آن خالى است. اين براى ما زيبنده نيست كه بازار ابوسفيان در مكه وقت نماز بسته باشد اما بازار تهران و قم و اصفهان و مشهد در كشور ما سرگرم كاسبى و خريد و فروش باشد! بيائيم براى اين امر فكر اساسى كنيم و عزمى جدى بكار گيريم و هويت اسلامى را در نگاه جهانيان بهتر به نمايش بگذاريم. در اين وظيفه دولت و ملّت همه مسؤوليت دارند تا چه اندازه به آن توجه كنند؟ جنبه بازدارندگى نماز
نماز علاوه بر آنكه فريضه دينى و تجلّى بندگى و تسليم در برابر پروردگار و شعار باشكوه اسلام است در اصلاح جامعه و تهذيب نفوس تأثير جدى واساسى دارد كه قرآن كريم به بيان آن پرداخته است: «انّ الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر و لذكر اللّه اكبر» نماز از فحشاء و منكر باز مى‏دارد اما ذكر خدا بالاتر و برتر است. نماز براى ياد خدا است و اين يك توجه قلبى است كه اگر نماز از آن تهى شد قالبى است بدون روح و لذا قرآن كريم فلسفه و هدف از برگزارى نماز را ذكر خدا و ياد معبود دانسته است.
«اقم الصلوة لذكرى» بطور خلاصه همانگونه كه در بعد تربيتى نماز تشريح شده اين فريضه عمومى روح حاكم بر جامعه اسلامى را كه همان خداباورى و خدامحورى و خداپرستى است، متجلّى مى‏سازد كه در پرتو آن فرد و جامعه تهذيب و تربيت مى‏گردند.
حال چگونه مى‏توان مسؤوليت حكومت اسلامى را در احياى امر نماز و اقامه و گسترش آن ناديده گرفت واز ابزارهاى حكومتى در احياى فرهنگ نماز غفلت ورزيد در حالى كه قرآن آن را از وظائف حكومت اسلامى برشمرده و قصور و تقصير از آن در پيشگاه خدا پاسخ دارد و مسؤولين كشورى بايد در برابر آن پاسخگو باشند.
احياى اين فريضه از مدارس ابتدائى گرفته تا فضاى دانشگاه بايد محور تعليم و تربيت باشد چه در آموزش آن و چه در عمل به آن و براى آن امتيازى به دانش و دانشجويان داده شود چنانكه اگر در آموزش و فهم قرآن و ساير مسائل دينى و شعائر اسلامى اين سياست اتخاذ گردد جامعه در برابر هجوم فرهنگ بيگانه بيمه خواهد شد و فرهنگ زيربناى مستحكمى خواهد داشت.
هميشه اين سؤال مطرح است كه چرا فرهنگ ما طى سالهاى بعد از انقلاب نتوانسته نقش خود را بطور كامل ايفا كند و فارغ التحصيلان ما آنگونه كه بايد با معارف اسلامى و شعائر دينى و فرهنگ قرآنى آشنائى ندارند؟ و نتيجه آن مى‏شود كه در سيماى بسيارى از دانش‏آموزان و دانشجويان مشاهده مى‏كنيم؟ شايد اين نونهالان بى‏تقصير باشند و قصور نهادهاى فرهنگى يا بى‏توجهى پدران و مادران در اينجا نقش آفرين باشد كه عوامل تبليغاتى بيگانه و رسانه‏ها و ماهواره‏ها بر بحران افزوده است و حاكميت بايد براى جبران آن دست به يك انقلاب فرهنگى بزند و به نسل آينده بى توجه نباشد.
البته در اين ميان نبايد از روح مذهبى و فرهنگ دينى در ميان بسيارى از دانشجويان و دانش‏آموزان و برنامه‏هاى حج و عمره و زيارت و اعتكاف و مسابقات قرآنى غفلت ورزيم و تلاش دست اندركاران را ناديده بگيريم كه اين سرمايه معنوى مايه اميدوارى است و بايد آن را تقويت كرد و توسعه داد و در ترويج فرهنگ و معارف اسلامى بيشتر سرمايه‏گذارى كرد. وزارتخانه هائى چون آموزش و پروش و علوم و تحقيقات و ارشاد اسلامى در صف اول اين مسؤوليت قرار دارند كه در اين مجال پيش آمده براى حكومت اسلامى تضييع فرصت‏ها جز خسارت و ندامت ثمره‏اى نخواهد داشت تفصيل بيشتر اين بحث را به مجالى ديگر موكول مى‏كنيم و به بيان بخش‏هاى ديگر آيه مى‏پردازيم. 2- زكات از سرمايه‏هاى ملى‏
از ديگر وظائف حاكميت كه آيه كريمه فوق بدان پرداخته دادن زكات است حكومت اسلامى با در دست داشتن منابع اقتصادى و ثروتهاى ملى و انفال عمومى بايد در رساندن خدمات به آحاد ملت و مبارزه با فقر و محروميت اهتمام ورزد از اينجا معلوم مى‏شود كه زكات دادن حكومت فراتر از دادن گندم و جو و ديگر كالاهائى است كه در باب زكات بيان شده، چرا كه اين وظيفه هر فرد مسلمان واجد شرائطى است كه از محصولات و توليدات (كشاورزى و دامدارى و طلا و نقره) سهمى براى نيازمندان طبق موازين فقهى اختصاص دهد. وقتى قرآن از دادن زكات به عنوان وظيفه دولت اسلامى سخن مى‏گويد، قاعدتاً ناظر به منابع ملى و انفال و درآمدهاى عمومى است كه آحاد ملت در آن سهم دارند.
امروز سرمايه‏هاى ملى چون نفت و گاز يكى از بارزترين منابعى است كه همه مردم بايد از آن استفاده كنند و همانگونه كه امروز گفته مى‏شود مردم نفت را سرسفره‏هاى خود ببينند! منظور از سفره‏ها تنها سفره آب و نان نيست بلكه مسكن و بهداشت و درمان و مسائل رفاهى و معيشتى و مادى و معنوى مردم را شامل است. اما چگونه مى‏توان به اين آرمان رسيد و اين وعده‏هاى دولت را عملى كرد؟ آيا با اين سيستم توزيع و فروش بنزين عدالت موعود قابل دسترسى است؟
امروزه بنزين از آب زلال ارزانتر است! بنزين را دولت از خارج هر ليتر پانصد تومان خريدارى مى‏كند و بدون هيچ ضابطه داده مى‏شود و دود آن به چشم اقشار محروم مى‏رود…
بطور مثال: در تهران و شهرهاى بزرگ خانواده‏هاى 4 – 5 نفره هستد كه 4 تا 5 اتومبيل دارند. اين خانواده‏ها كه تعدادشان كم نيست هر ماه حداقل ششصد تا هشتصد ليتر بنزين مصرف مى‏كنند و هر ماه 250 تا 350 هزار تومان يارانه مى‏گيرند! يعنى دولت اين مبلغ را از جيب مردم گرفته به جيب مصرف كنندگان پولدار و مرفه مى‏ريزد! هنگامى عدالت اجرا مى‏شود كه معادل اين مبلغ را به آن كشاورز روستائى و آن كارگر و معلم و پرستار و اقشار كم درآمد بدهد. سخن گفتن از عدالت آسان است اما عمل كردن به آن مشكل. دولت هنگامى در اجراى عدالت موفق است كه افزون بر اين، جلوى گرانى‏هاى نامعقول را بگيرد، زمين را از چنگال زمين خوارانى كه با استفاده از قانون ظالمانه فروش يا مزايده روبه شهركها و روستاها آورده و حق فرزندان روستائى را با خريد زمين و احتكار آن به عنوان تجارت مى‏برند، بيرون بكشد، زمين خدا را به بندگان نيازمند خدا جهت كشاورزى و تهيه مسكن واگذار كند. خلاصه آنكه ادامه وضع موجود با شعارهاى رئيس جمهور محترم همخوانى ندارد و بايد براى آن چاره‏اى انديشيد كه عدالت و خدمت در قالب شعار نماند. 3 – و 4- امر به معروف و نهى از منكر
اما بحث امر به معروف و نهى از منكر به عنوان وظيفه دولت اسلامى. مقصود از دولت، تنها قوه مجريه نيست بلكه همه اركان نظام را از صدر و ذيل شامل مى‏گردد. بيائيم به داورى بنشينيم حاكميت چقدر در اقامه معروف و مخصوصاً نهى از منكر موفق بوده است!؟ آيا اينهمه منكرات آشكار و فساد ويرانگر كه حجم پرونده‏هايش در دادسراها گواهى مى‏دهد و نمودار آن در جامعه رنج مى‏دهد، چه برخوردى شده است؟ كداميك از احكام اسلام و حدود الهى در برابر اينهمه سرقت و مروجان فحشا و دلالان ناموس و عوامل قاچاق سوخت و مواد مخدر و توليدى‏ها و فروشگاه‏هاى لباس‏هاى مبتذل و پوشش‏هاى خلاف شرع زنان خيابانى در ملأ عام برخورد شده است؟ صدها كتاب ضد اخلاق و ضد دين چاپ و منتشر مى‏شود و در نمايشگاه كتاب زير نظر مسؤولان به نمايش گذاشته مى‏شود، به مقدسات توهين مى‏شود و كسى جلوگير نيست! ده‏ها فيلم سينمائى با لطائف هنرى به ارزشهاى اخلاقى و هنجارهاى اجتماعى بى حرمتى مى‏كنند و كسى مانع نيست.
دختران و زنان بازشت‏ترين هيأت و باكشف حجاب به خيابان‏ها و ميادين و تفريحگاه‏ها و بعضى دانشگاه‏ها مى‏آيند و در اماكن دولتى ظاهر مى‏شوند و برخورد قانونى با آنان صورت نمى‏پذيرد و حتى همان اقدام نيروى انتظامى در تذكر و كنترل و نظارت بر خلاف انتظار مورد ايراد برخى دولتمردان قرار مى‏گيرد كه نتيجه آن گستاخ‏تر شدن اين زنان مبتذل پوش بوده و مردم به ما مى‏گويند پس اين دولت اصولگرا كه چشم اميد به سوى آن بود در باب فرهنگ و لباس و كتاب و فيلم و سينما و غيره چه كرده است؟!
در دولت گذشته مردم شاهد تساهل و تسامح و چراغ سبز به هنجارشكنان بودند كه اين چراغ سبز هنوز روشن است و آقايان بى تفاوت از كنار آن مى‏گذرند. اينها است كه موجب سستى باورها و نااميدى‏ها مى‏شود و حاكميت در همه شاخه‏هايش بويژه دولت نبايد از كنار آن بى تفاوت بگذرد.
اميد مردم اين بود كه با هماهنگى كه ميان سه قوه وجود دارد بهتر عمل شود، تحوّل و انقلابى در فرهنگ و عملكرد بوجود آيد كه متأسفانه اثرى از آن ديده نمى‏شود و اين خطرناك است. راستى ما چه پاسخى در برابر تضييع امر به معروف و نهى از منكر داريم؟! امروزه مجموعه قدرت در اختيار اصولگرايان است هرچند در بدنه نظام و مديريت‏هاى ميانى موارد نامطلوبى احتمالاً وجود داشته باشد با اين حال قانون الهى و مصوبات مجلس‏هاى گذشته و حال در برخورد با هنجار شكنى‏ها به اجرا در نمى‏آيد. نتيجه اين مى‏شود كه ملاحظه مى‏كنيم، شيوع مواد مخدر، كشف حجاب و تظاهر به فسق، شيوع رشوه در دستگاه‏هاى قضائى و ادارى و خودسرى متخلّفان در حقوق ملى و گرانى و گرانفروشى و افزايش‏هاى بى‏رويه تعرفه‏ها بوسيله برخى از اركان دولت و زيرميزى حتى در بخش درمان و دارو و زمين خوارى و رانت و غيره…
پس آن شعارهائى كه مى‏گفت: مفسدان اقتصادى را افشا مى‏كنيم، تيغ عدالت فاصله‏هاى ساختگى را بر مى‏دارد، ارزشهاى دينى به جامعه برمى گردد، چه شد؟!
بنظر اينجانب دولتمردان ما از مردم عقب افتاده‏اند و بايد خود را به قافله ملت برسانند، اين مردم كه با تمام وجود نسبت به مسؤولان در هر شهر و روستا ابراز احساسات مى‏كنند و با اجتماعات ميليونى به آنان خوش آمد مى‏گويند از آنها انتظاراتى دارند كه اگر برآورده نشود و وعده‏ها در قالب الفاظ بماند عواقب نامطلوبى خواهد داشت. ابراز علاقه اين ملت به مسؤولان همراه با انتظارات است، انتظارات در مسائل مادى و معنوى و فرهنگى و بهداشت و مسكن و اشتغال و اصلاح فرهنگ اجتماعى و تحقق به آرمانهائى كه به پاى آن عزيزان و فرزندانشان را قربانى كردند. آقايان مسؤولين! زمان بسيار حساس و وقت تنگ و زمان به سرعت مى‏گذرد. جاى درنگ نيست، بيائيد همه دست در دست يكديگر نهاده و با جبران كاستى‏ها و تقصيرها دَينِ خود را به ملت ادا كنيم با تمام توان به يارى اسلام بشتابيم، ناهنجاريهائى كه با سكوت ما رشد كرد و مفاسدى كه زيرنگاه بعض مسؤولين نظام و سكوت آنها گسترش يافت با امر و نهى و قانون و اجرا و اقامه حدود الهى از ميان برداريم كه اينست وظيفه مقرر قرآنى و قانونى و پيروى از سنت پيامبر اعظم صلى اللّه عليه و آله وسلّم.
پاورقي ها:حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر## وظيفه حاكميت‏ در ديدارى كه چندى قبل مقام معظم رهبرى با مسؤولان نظام و كارگزاران گذشته و حال داشتند با توجه به اين كه اين سال هم به نام مبارك پيامبر اعظم صلى اللّه عليه و آله و سلّم نامگذارى شده مطالب بسيار مهمى را بيان فرمودند كه نبايد از ديد مسؤولان در دولت و مجلس و قوه قضائيه و وزيران و مديران دور بماند. اين مقال توصيه‏هاى معظم له را از زاويه شعائر اسلامى و هويت دينى در چهره جامعه مورد توجّه قرار مى‏دهد. ايشان در بخشى از سخنان خود فرمودند: وظيفه دولت است هويت اسلامى را در ديد جهانيان برجسته كنند، الگو به ديگران بدهند، فضيلت‏هاى اخلاقى را رشد دهند. يكى از وظائف مهم حكومت اسلامى سالم سازى فضاى اجتماعى و دفاع از ارزشهاى دينى است، چرا كه فضاى اجتماعى و سلامت آن از يكسو هويت اسلامى را در نگاه ديگران برجسته مى‏نمايد و از سوى ديگر زمينه رشد و پويائى فرهنگ و اخلاق را فراهم مى‏سازد. از اينرو دو اصل «امر به معروف ونهى از منكر» در اسلام به عنوان يك فريضه بنيادين عنوان شده و قرآن كريم به صراحت وظيفه دولت را اجرائى كردن امر به معروف و نهى از منكر دانسته و مى‏فرمايد: «الذين ان مكناهم فى الارض اقاموا الصلواة و اتوالزكات و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر…» آنانكه اگر در زمين قدرت و حاكميت داديم نماز را بپادارند و زكات را به نيازمندان برسانند و به نيكى‏ها فرمان دهند و از منكرات جلوگيرى كنند. در اين آيه كريمه به چهار وظيفه حكومت تصريح شده است: 1- اقامه نماز. اقامه نماز فراتر از نماز خواندن شخص حاكم است. اين يك وظيفه شخصى اوست كه هر فرد مسلمان بدان مكلف است. وقتى قرآن از اقامه نماز به عنوان يك وظيفه حكومتى سخن مى‏گويد، ترويج نماز و اشاعه فرهنگ عبوديت را در گستره جامعه منظور نظر دارد. احياى اين فريضه دينى از سوى حاكميت به فراهم ساختن شرائط برگزارى نماز و ترويج آن در كشور اسلامى و مساجد و مدارس و دانشگاه‏ها و دوائر دولتى و اعلام اوقات نماز بوسيله اذان و دعوت به حضور در مصلّاها و نماز خانه‏ها و كمك به برگزارى هرچه با شكوه‏تر آن است و بدون ترديد مراقبت اوقات نماز و تعطيل كارهاى جارى اداره و بازار و شتافتن به نماز و متجلّى ساختن نيايش جمعى از مظاهر آن است. براى يك كشور اسلامى بويژه كشورى مانند ايران زيبنده نيست كه در اوقات نماز مردم به مشاغل ديگر پرداخته و چانه زنى بر سر ماديات آنان را از ذكر خدا و حضور در مساجد و معابد باز دارد و مع الأسف ما گرفتار چنين وضعى هستيم و ستاد اقامه نماز نيز با همه تأكيد و اهتمامى كه به امر نماز داشته و دارد نتوانسته تعطيلى بازار را در شهرهائى چون قم و تهران و مشهد واصفهان و ساير شهرهاى بزرگ و كوچك يك رسم جارى كند و مؤمنان نيز توجه به اين موضوع نداشته و دستورالعمل جدى از سوى دولت در اين خصوص داده نشده كه بنظر مى‏رسد در اين سهل انگارى بايد تجديد نظر شود و تحولى در احياى اين شعار بزرگ اسلامى پديد آيد. يكى از مظاهر تجلّى فرهنگ دينى همان حضور جمعى مسلمين در ميعادگاه عبوديت است كه در نماز جمعه بحمد اللّه اجرائى شد اما در روزهاى ديگر بدان شكل جاى آن خالى است. اين براى ما زيبنده نيست كه بازار ابوسفيان در مكه وقت نماز بسته باشد اما بازار تهران و قم و اصفهان و مشهد در كشور ما سرگرم كاسبى و خريد و فروش باشد! بيائيم براى اين امر فكر اساسى كنيم و عزمى جدى بكار گيريم و هويت اسلامى را در نگاه جهانيان بهتر به نمايش بگذاريم. در اين وظيفه دولت و ملّت همه مسؤوليت دارند تا چه اندازه به آن توجه كنند؟ جنبه بازدارندگى نماز نماز علاوه بر آنكه فريضه دينى و تجلّى بندگى و تسليم در برابر پروردگار و شعار باشكوه اسلام است در اصلاح جامعه و تهذيب نفوس تأثير جدى واساسى دارد كه قرآن كريم به بيان آن پرداخته است: «انّ الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر و لذكر اللّه اكبر» نماز از فحشاء و منكر باز مى‏دارد اما ذكر خدا بالاتر و برتر است. نماز براى ياد خدا است و اين يك توجه قلبى است كه اگر نماز از آن تهى شد قالبى است بدون روح و لذا قرآن كريم فلسفه و هدف از برگزارى نماز را ذكر خدا و ياد معبود دانسته است. «اقم الصلوة لذكرى» بطور خلاصه همانگونه كه در بعد تربيتى نماز تشريح شده اين فريضه عمومى روح حاكم بر جامعه اسلامى را كه همان خداباورى و خدامحورى و خداپرستى است، متجلّى مى‏سازد كه در پرتو آن فرد و جامعه تهذيب و تربيت مى‏گردند. حال چگونه مى‏توان مسؤوليت حكومت اسلامى را در احياى امر نماز و اقامه و گسترش آن ناديده گرفت واز ابزارهاى حكومتى در احياى فرهنگ نماز غفلت ورزيد در حالى كه قرآن آن را از وظائف حكومت اسلامى برشمرده و قصور و تقصير از آن در پيشگاه خدا پاسخ دارد و مسؤولين كشورى بايد در برابر آن پاسخگو باشند. احياى اين فريضه از مدارس ابتدائى گرفته تا فضاى دانشگاه بايد محور تعليم و تربيت باشد چه در آموزش آن و چه در عمل به آن و براى آن امتيازى به دانش و دانشجويان داده شود چنانكه اگر در آموزش و فهم قرآن و ساير مسائل دينى و شعائر اسلامى اين سياست اتخاذ گردد جامعه در برابر هجوم فرهنگ بيگانه بيمه خواهد شد و فرهنگ زيربناى مستحكمى خواهد داشت. هميشه اين سؤال مطرح است كه چرا فرهنگ ما طى سالهاى بعد از انقلاب نتوانسته نقش خود را بطور كامل ايفا كند و فارغ التحصيلان ما آنگونه كه بايد با معارف اسلامى و شعائر دينى و فرهنگ قرآنى آشنائى ندارند؟ و نتيجه آن مى‏شود كه در سيماى بسيارى از دانش‏آموزان و دانشجويان مشاهده مى‏كنيم؟ شايد اين نونهالان بى‏تقصير باشند و قصور نهادهاى فرهنگى يا بى‏توجهى پدران و مادران در اينجا نقش آفرين باشد كه عوامل تبليغاتى بيگانه و رسانه‏ها و ماهواره‏ها بر بحران افزوده است و حاكميت بايد براى جبران آن دست به يك انقلاب فرهنگى بزند و به نسل آينده بى توجه نباشد. البته در اين ميان نبايد از روح مذهبى و فرهنگ دينى در ميان بسيارى از دانشجويان و دانش‏آموزان و برنامه‏هاى حج و عمره و زيارت و اعتكاف و مسابقات قرآنى غفلت ورزيم و تلاش دست اندركاران را ناديده بگيريم كه اين سرمايه معنوى مايه اميدوارى است و بايد آن را تقويت كرد و توسعه داد و در ترويج فرهنگ و معارف اسلامى بيشتر سرمايه‏گذارى كرد. وزارتخانه هائى چون آموزش و پروش و علوم و تحقيقات و ارشاد اسلامى در صف اول اين مسؤوليت قرار دارند كه در اين مجال پيش آمده براى حكومت اسلامى تضييع فرصت‏ها جز خسارت و ندامت ثمره‏اى نخواهد داشت تفصيل بيشتر اين بحث را به مجالى ديگر موكول مى‏كنيم و به بيان بخش‏هاى ديگر آيه مى‏پردازيم. 2- زكات از سرمايه‏هاى ملى‏ از ديگر وظائف حاكميت كه آيه كريمه فوق بدان پرداخته دادن زكات است حكومت اسلامى با در دست داشتن منابع اقتصادى و ثروتهاى ملى و انفال عمومى بايد در رساندن خدمات به آحاد ملت و مبارزه با فقر و محروميت اهتمام ورزد از اينجا معلوم مى‏شود كه زكات دادن حكومت فراتر از دادن گندم و جو و ديگر كالاهائى است كه در باب زكات بيان شده، چرا كه اين وظيفه هر فرد مسلمان واجد شرائطى است كه از محصولات و توليدات (كشاورزى و دامدارى و طلا و نقره) سهمى براى نيازمندان طبق موازين فقهى اختصاص دهد. وقتى قرآن از دادن زكات به عنوان وظيفه دولت اسلامى سخن مى‏گويد، قاعدتاً ناظر به منابع ملى و انفال و درآمدهاى عمومى است كه آحاد ملت در آن سهم دارند. امروز سرمايه‏هاى ملى چون نفت و گاز يكى از بارزترين منابعى است كه همه مردم بايد از آن استفاده كنند و همانگونه كه امروز گفته مى‏شود مردم نفت را سرسفره‏هاى خود ببينند! منظور از سفره‏ها تنها سفره آب و نان نيست بلكه مسكن و بهداشت و درمان و مسائل رفاهى و معيشتى و مادى و معنوى مردم را شامل است. اما چگونه مى‏توان به اين آرمان رسيد و اين وعده‏هاى دولت را عملى كرد؟ آيا با اين سيستم توزيع و فروش بنزين عدالت موعود قابل دسترسى است؟ امروزه بنزين از آب زلال ارزانتر است! بنزين را دولت از خارج هر ليتر پانصد تومان خريدارى مى‏كند و بدون هيچ ضابطه داده مى‏شود و دود آن به چشم اقشار محروم مى‏رود… بطور مثال: در تهران و شهرهاى بزرگ خانواده‏هاى 4 – 5 نفره هستد كه 4 تا 5 اتومبيل دارند. اين خانواده‏ها كه تعدادشان كم نيست هر ماه حداقل ششصد تا هشتصد ليتر بنزين مصرف مى‏كنند و هر ماه 250 تا 350 هزار تومان يارانه مى‏گيرند! يعنى دولت اين مبلغ را از جيب مردم گرفته به جيب مصرف كنندگان پولدار و مرفه مى‏ريزد! هنگامى عدالت اجرا مى‏شود كه معادل اين مبلغ را به آن كشاورز روستائى و آن كارگر و معلم و پرستار و اقشار كم درآمد بدهد. سخن گفتن از عدالت آسان است اما عمل كردن به آن مشكل. دولت هنگامى در اجراى عدالت موفق است كه افزون بر اين، جلوى گرانى‏هاى نامعقول را بگيرد، زمين را از چنگال زمين خوارانى كه با استفاده از قانون ظالمانه فروش يا مزايده روبه شهركها و روستاها آورده و حق فرزندان روستائى را با خريد زمين و احتكار آن به عنوان تجارت مى‏برند، بيرون بكشد، زمين خدا را به بندگان نيازمند خدا جهت كشاورزى و تهيه مسكن واگذار كند. خلاصه آنكه ادامه وضع موجود با شعارهاى رئيس جمهور محترم همخوانى ندارد و بايد براى آن چاره‏اى انديشيد كه عدالت و خدمت در قالب شعار نماند. 3 – و 4- امر به معروف و نهى از منكر اما بحث امر به معروف و نهى از منكر به عنوان وظيفه دولت اسلامى. مقصود از دولت، تنها قوه مجريه نيست بلكه همه اركان نظام را از صدر و ذيل شامل مى‏گردد. بيائيم به داورى بنشينيم حاكميت چقدر در اقامه معروف و مخصوصاً نهى از منكر موفق بوده است!؟ آيا اينهمه منكرات آشكار و فساد ويرانگر كه حجم پرونده‏هايش در دادسراها گواهى مى‏دهد و نمودار آن در جامعه رنج مى‏دهد، چه برخوردى شده است؟ كداميك از احكام اسلام و حدود الهى در برابر اينهمه سرقت و مروجان فحشا و دلالان ناموس و عوامل قاچاق سوخت و مواد مخدر و توليدى‏ها و فروشگاه‏هاى لباس‏هاى مبتذل و پوشش‏هاى خلاف شرع زنان خيابانى در ملأ عام برخورد شده است؟ صدها كتاب ضد اخلاق و ضد دين چاپ و منتشر مى‏شود و در نمايشگاه كتاب زير نظر مسؤولان به نمايش گذاشته مى‏شود، به مقدسات توهين مى‏شود و كسى جلوگير نيست! ده‏ها فيلم سينمائى با لطائف هنرى به ارزشهاى اخلاقى و هنجارهاى اجتماعى بى حرمتى مى‏كنند و كسى مانع نيست. دختران و زنان بازشت‏ترين هيأت و باكشف حجاب به خيابان‏ها و ميادين و تفريحگاه‏ها و بعضى دانشگاه‏ها مى‏آيند و در اماكن دولتى ظاهر مى‏شوند و برخورد قانونى با آنان صورت نمى‏پذيرد و حتى همان اقدام نيروى انتظامى در تذكر و كنترل و نظارت بر خلاف انتظار مورد ايراد برخى دولتمردان قرار مى‏گيرد كه نتيجه آن گستاخ‏تر شدن اين زنان مبتذل پوش بوده و مردم به ما مى‏گويند پس اين دولت اصولگرا كه چشم اميد به سوى آن بود در باب فرهنگ و لباس و كتاب و فيلم و سينما و غيره چه كرده است؟! در دولت گذشته مردم شاهد تساهل و تسامح و چراغ سبز به هنجارشكنان بودند كه اين چراغ سبز هنوز روشن است و آقايان بى تفاوت از كنار آن مى‏گذرند. اينها است كه موجب سستى باورها و نااميدى‏ها مى‏شود و حاكميت در همه شاخه‏هايش بويژه دولت نبايد از كنار آن بى تفاوت بگذرد. اميد مردم اين بود كه با هماهنگى كه ميان سه قوه وجود دارد بهتر عمل شود، تحوّل و انقلابى در فرهنگ و عملكرد بوجود آيد كه متأسفانه اثرى از آن ديده نمى‏شود و اين خطرناك است. راستى ما چه پاسخى در برابر تضييع امر به معروف و نهى از منكر داريم؟! امروزه مجموعه قدرت در اختيار اصولگرايان است هرچند در بدنه نظام و مديريت‏هاى ميانى موارد نامطلوبى احتمالاً وجود داشته باشد با اين حال قانون الهى و مصوبات مجلس‏هاى گذشته و حال در برخورد با هنجار شكنى‏ها به اجرا در نمى‏آيد. نتيجه اين مى‏شود كه ملاحظه مى‏كنيم، شيوع مواد مخدر، كشف حجاب و تظاهر به فسق، شيوع رشوه در دستگاه‏هاى قضائى و ادارى و خودسرى متخلّفان در حقوق ملى و گرانى و گرانفروشى و افزايش‏هاى بى‏رويه تعرفه‏ها بوسيله برخى از اركان دولت و زيرميزى حتى در بخش درمان و دارو و زمين خوارى و رانت و غيره… پس آن شعارهائى كه مى‏گفت: مفسدان اقتصادى را افشا مى‏كنيم، تيغ عدالت فاصله‏هاى ساختگى را بر مى‏دارد، ارزشهاى دينى به جامعه برمى گردد، چه شد؟! بنظر اينجانب دولتمردان ما از مردم عقب افتاده‏اند و بايد خود را به قافله ملت برسانند، اين مردم كه با تمام وجود نسبت به مسؤولان در هر شهر و روستا ابراز احساسات مى‏كنند و با اجتماعات ميليونى به آنان خوش آمد مى‏گويند از آنها انتظاراتى دارند كه اگر برآورده نشود و وعده‏ها در قالب الفاظ بماند عواقب نامطلوبى خواهد داشت. ابراز علاقه اين ملت به مسؤولان همراه با انتظارات است، انتظارات در مسائل مادى و معنوى و فرهنگى و بهداشت و مسكن و اشتغال و اصلاح فرهنگ اجتماعى و تحقق به آرمانهائى كه به پاى آن عزيزان و فرزندانشان را قربانى كردند. آقايان مسؤولين! زمان بسيار حساس و وقت تنگ و زمان به سرعت مى‏گذرد. جاى درنگ نيست، بيائيد همه دست در دست يكديگر نهاده و با جبران كاستى‏ها و تقصيرها دَينِ خود را به ملت ادا كنيم با تمام توان به يارى اسلام بشتابيم، ناهنجاريهائى كه با سكوت ما رشد كرد و مفاسدى كه زيرنگاه بعض مسؤولين نظام و سكوت آنها گسترش يافت با امر و نهى و قانون و اجرا و اقامه حدود الهى از ميان برداريم كه اينست وظيفه مقرر قرآنى و قانونى و پيروى از سنت پيامبر اعظم صلى اللّه عليه و آله وسلّم.

/

پيامبر اعظم (ص) و عدالت اجتماعى‏

مركز فرهنگ و معارف قرآن‏ مقدمه
«لَقَد اَرسَلنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ واَنزَلنا مَعَهُمُ الكِتابَ والميزانَ لِيَقومَ النّاسُ بِالقِسطِ؛(1) ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و باآن‏ها كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم به عدالت قيام كنند.»
مطابق اين آيه كريمه، در اسلام تحقق عدالت از اهداف مهم و اجتناب ناپذير حكومت نبوى و به طور اساسى بعثت پيامبر(ص) است. ضرورت پرداختن به اين مسئله از آن جهت است كه بدون شك امروز نه تنها جامعه ما كه جهان بشريت دست به گريبان پديده زشتى به نام بى‏عدالتى و تبعيض است به طورى كه حتى جوامع توسعه يافته نيز با وجود درآمدهاى فراوان از بى‏عدالتى در توزيع آنها رنج مى‏برند. براى مثال، در آمريكا در سال 1973 سهم يك پنجم خانواده‏هاى پايين جدول درآمدى، 5/5 درصد كل درآمد و سهم يك پنجم بالاى جدول، 1/41 درصد كل درآمد بود و در سال 1991 سهم يك پنجم نخست به 5/4 و يك پنجم دوم به 2/44 رسيد و اين روند با مختصر تغييراتى ادامه دارد(2)؛ يعنى هرچه، زمان پيش مى‏رود توزيع درآمدها نامتوازن‏تر مى‏شود. يا طبق آمار ديگرى گرچه بين سال‏هاى 1973-1994 ميزان سرانه توليد ناخالص ملى آمريكا به صورت واقعى بيش از يك سوم افزايش يافته لكن متوسط دستمزدهاى ناخالص براى همه شاغلينى كه در پست‏هاى مديريت نبودند، يعنى براى سه چهارم نيروى كار، 19 درصد كاهش يافته است.(3) و طبق آمار منتشره، بين 10-15 درصد جمعيت آمريكا (در حدود 37 ميليون نفر) زير خط فقر قرار دارند(4) و كشورهاى ديگر نيز بعيد به نظر مى‏رسد كه بهتر از اين باشند. اين در حالى است كه به اعتقاد نظريه پردازان توسعه، عامل عمده اين شكاف طبقاتى، فقر و بى‏عدالتى ناشى از ظالمانه بودن مناسبات و روابط فيمابين عوامل اقتصادى به ويژه كار و سرمايه است. براى مثال، اقتصاددانانى چون مايكل تودارو(5) ديويد كلمن، فورد نيكسون(6) و نواب حيدر نقوى(7)، توزيع ناعادلانه ثروت‏هايى مانند زمين، سرمايه مالى، ابزار توليد و وجود آزادى‏هاى نابرابر را عامل اصلى ناعادلانه شدن درآمدها مى‏دانند و اين درحالى است كه نظام اجتماعى اسلام، در عين حال كه از تمام ظرفيت‏هاى وجودى انسان‏ها و طبيعت براى رشد و شكوفايى مظاهر مادى استفاده مى‏كند، با نهادينه كردن باورهاى الهى و ارزش‏هاى انسانى و با اتخاذ روش‏ها و قوانين خاص، زمينه‏هاى شكاف طبقاتى و بهره‏كشى از انسان را از بين برده، و در عين حال رفاه عمومى را گسترش مى‏دهد.(8) چيستى عدالت
اسلام از يك سوبه همه افراد جامعه حق مى‏دهد كه از امكانات اجتماعى استفاده كنند و از سوى ديگر، به دنبال متوازن كردن امكانات و فرصت‏ها براى همه است و به وجود آمدن فاصله طبقاتى و تبعيضات اجتماعى را نتيجه عدم تحقق عدالت و ممنوع مى‏داند. رضايت عمومى نيز از ديدگاه اسلام زمانى حاصل مى‏شود كه امكانات موجود هر آنچه كه هست ميان همگان به طور مساوى تقسيم گردد. به عبارتى ممكن است براى همگان غنا حاصل نيايد اما استغنا حالتى است كه به احساس درونى انسانها مربوط مى‏شود. چنانكه امام صادق(ع) در اين باره مى‏فرمايد: «اگر در ميان مردمان به عدالت رفتار شود همه احساس بى نيازى مى‏كنند.»(9)
اما اينكه عدالت چيست و معيار آن كدام است مطلبى است كه براى پاسخ به آن به سخن، حكيم بوعلى سينا مراجعه مى‏كنيم كه مى‏گويد: «انسان داراى زندگى اجتماعى است و از وضع قوانينى كه بتواند زندگى اجتماعى و بلكه فردى‏اش را بر اساس عدالت سامان دهد و او را به سعادت شايسته خود برساند، ناتوان است. پس بر خداوند لازم است كه به مقتضاى حكمتش انسان را در اين زمينه هدايت كند.»(10) از اين رو عدالت امرى نسبى نبوده و متعين است و براى شناخت معيار آن بايد به وحى مراجعه كرد.
نكته ديگر اين كه در مكتب اسلام عدالت، توزيع مساوى فقر نبوده نظام عدالت محور اسلام از مبناى سامان جامعه كه بى نيازى و استكمال مادى نيز هست غفلت ننموده و به طور كلى نزد شرايع و حاملان آنها منفورترين پديده‏ها فقر است، تا جايى كه پيامبر اكرم(ص) در موارد زيادى فقر و تنگدستى را همسان كفر دانسته و از آن دو به خداوند پناه مى‏برد.(11) و در روايتى فقر مادى را با فقر فرهنگى پيوند داده بيان مى‏دارد: «اگر رحمت و شفقت پروردگار شامل فقراى امتم نبود چيزى نمانده بود كه فقر موجب كفر شود.»(12)
و در دعاى ديگرى فرمودند: «اللهم بارك لنا فى الخبز و لا تفرق بيننا و بينه، فلو لا الخبز ما صلّينا و لا صمنا و لا ادّينا فرائض ربّنا؛ يعنى خداوندا، نان را براى ما بابركت قرار ده، و ميان ما و نان جدايى مينداز كه اگر نان نباشد نه مى‏توانيم نماز گزاريم نه روزه بداريم و نه ديگر واجبات الهى را انجام دهيم.»
اصولاً به بيان قرآن، فقر و فحشا وعده شيطان، و فضل و مغفرت وعده خداوند است.(13) و پيامبر مكرم اسلام(ص) از حضرت ابراهيم خليل(ع) چنين نقل مى‏كنند: پروردگارا، فقر از آتش نمرود سخت‏تر است.»(14) يا خود آن حضرت مى‏گفتند: «فقر سخت‏تر از مرگ است.»(15)
بنابراين پيامبران الهى اگرچه جهت تسكين آلام و كاهش پريشانى درماندگان و تهيدستان با آنان بناى رفاقت مى‏گذاشتند و زندگى شخصى خود را در سطح فقيرانه قرار مى‏دادند، لكن در صدد بوده‏اند با فكر و تدبير، فقر را محو و زندگى شرافتمندانه‏اى را براى همه انسانها تدارك نمايند. ريشه بى‏عدالتى
نكته ديگر آنكه اساساً از ديدگاه اسلام تفكر فقر جبرى طبيعت باطل بوده، ريشه همه بدبختى‏ها نه در كمبود امكانات طبيعت بلكه در اعمال ظالمانه انسان‏ها است. چرا كه خداوند روزى هر جنبنده‏اى را فراهم مى‏كند: «وما مِن دابَّةٍ فِى الاَرضِ اِلّا عَلَى اللَّهِ رِزقُها ويَعلَمُ مُستَقَرَّها ومُستَودَعَها كُلٌّ فى كِتابٍ مُبين؛(16) هيچ جنبنده‏اى در زمين نيست مگر اين كه روزى او بر خداست. او قرارگاه و محل رفت و آمدش را مى‏دند، همه اينها در كتاب آشكارى ثبت است.»
بنابراين اگر بخشى از جامعه در فقر به سر مى‏برند نتيجه اعمال ناشايست خود انسان‏هاست: «ظَهَرَ الفَسادُ فِى البَرِّ والبَحرِ بِما كَسَبَت اَيدِى النّاسِ لِيُذيقَهُم بَعضَ الَّذى عَمِلوا لَعَلَّهُم يَرجِعون؛(17) فساد، در خشكى و دريا به خاطر كارهايى كه مردم انجام داده‏اند آشكار شده است، خدا مى‏خواهد نتيجه بعضى از اعمالشان را به آنها بچشاند شايد (به سوى حق) بازگردند.»
و بر همين اساس امير مؤمنان على(ع) فرمود: «هيچ فقيرى گرسنه نماند مگر آن كه توانگرى از دادن حق او ممانعت كرد.»(18) و فرمود: «همانا مردم جز در اثر گناه ثروتمندان، فقير و محتاج و گرسنه و برهنه نمى‏شوند.»(19)
بنابراين اگر فرهنگ كار و تلاش در ميان مردم گسترده شود بر اساس تعاليم اسلام، سنت خداوند بر آن است كه انسان‏ها با كار و تلاش روزى خود را به دست آورند: «هُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ الاَرضَ ذَلُولًا فَامشوا فى مَناكِبِها وكُلوا مِن رِزقِهِ؛(20) خداوند كسى است كه زمين را براى شما رام كرد، پس در اطراف آن حركت كنيد و از روزى‏هاى خداوند بخوريد.» راهكار عدالت‏گسترى‏
مهم‏ترين عامل فقر و بدبختى گروهى از انسان‏ها و به وجود آمدن تضاد طبقاتى، ساختار ناسالم نظام اقتصادى حاكم بر جوامع و وجود روابط ظالمانه بين افراد است. نظام اجتماعى و اقتصادى اسلام و مكتب نبوى با عنايت به اين امر و با توجه به آثار سوء تمركز ثروت در دست اغنيا، ساختار ويژه‏اى در مسئله مالكيت تدبير كرده و ضوابطى را براى آن قرار داده است تا عدالت اقتصادى در جامعه تأمين گردد.
به عنوان مثال بخش زيادى از اموال و ثروت‏هاى طبيعى چون درياها، رودخانه‏ها، كوه‏ها، جنگل‏ها، دشت و بيابان‏ها، معادن، حيوانات بيابانى، ماهى‏هاى درياها و رودخانه، درختان جنگلى، علف‏هاى بيابان و… را از دايره مالكيت خصوصى خارج كرده و همه افراد را با رعايت مصالح اجتماعى كه دولت اسلامى تشخيص مى‏دهد، در استفاده و بهره‏بردارى از آن‏ها يكسان دانسته است.
بر اين اساس در قرآن كريم، پيامبر اكرم(ص) مأمور مى‏شوند غنايم و ثروت‏هاى عمومى را بين همه توزيع كنند تا ثروت در دست اغنيا متمركز نشود: «ما اَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسولِهِ مِن اَهلِ القُرى‏ فَلِلَّهِ ولِلرَّسولِ ولِذِى القُربى‏ واليَتامى‏ والمَساكينِ وابنِ السَّبيلِ كَى لا يَكونَ دولَةً بَينَ الاَغنِياءِ مِنكُم؛(21) آنچه را خداوند از اهل اين آبادى‏ها به رسولش بازگرداند، براى خدا و رسول و خويشاوندان او، و يتيمان و مستمندان و در راه‏ماندگان است تا ثروت در ميان ثروتمندان دست به دست نگردد.»
از سوى ديگر تحقق مالكيت خصوصى را براساس كار مفيد و مشروع مى‏داند و ثروت‏هاى بادآورده در اسلام مورد مذمت قرار گرفته است. كه احياء موات از آن جمله است.
و از ديگر سوى نظام اقتصادى اسلام با توجه به خصلت حب نفس و زياده‏طلبى انسان، و با توجه به قانون كلى «لاضرر و لاضرار فى الاسلام» براى حفظ و دفاع از منافع جامعه، با پذيرش اصل بازار آزاد و آزادى فعاليت‏هاى اقتصادى، حدود و مقرراتى را براى آن در نظر گرفته است كه مهم‏ترين آنها عبارتند از، 1- منع اجحاف و خيانتگرى‏
قرآن كريم در خصوص كم‏فروشى با لحن بسيار شديدى مى‏فرمايد: «ويلٌ لِلمُطَفِّفين * اَلَّذينَ اِذَا اكتالوا عَلَى النّاسِ يَستَوفون * واِذا كالوهُم اَو وزَنوهُم يُخسِرون * اَلا يَظُنُّ اُولئكَ اَنَّهُم مَبعوثون * لِيَومٍ عَظيم * يَومَ يَقومُ النّاسُ لِرَبِ‏ّ العالَمين؛(22) واى بر كم‏فروشان كه چون از مردم پيمانه ستانند تمام ستانند و چون براى آنان پيمان يا وزن كنند به ايشان كم دهند مگر آنان گمان نمى‏كنند كه برانگيخته خواهند شد در روزى بزرگ روزى كه مردم در برابر پروردگار جهانيان به پاى ايستند؟»
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «تاجران خائن بدترين مردم‏اند»(23)
اميرمؤمنان امام على(ع) براى فرماندار خويش، مالك اشتر، مى‏نويسند: «وليكن البيع بيعا سمحا، بموازين عدل و اسعار لاتجحف بالفريقين من البايع و المبتاع؛(24) معاملات بايستى آسان، با ترازوهايى صحيح و با قيمت‏هايى كه به هيچ يك از طرفين (فروشنده و خريدار) ستم نرود، صورت گيرد».
در خصوص نظارت دولت اسلامى بر قيمت‏هاى بازار از امام صادق(ع) نقل شده است: «اميرالمؤمنين(ع) هيچ گاه بر كالاى كسى قيمت‏گذارى نكرد ولى هر كس كه در معامله مردم كم مى‏گذاشت، به او گفته مى‏شد همان‏طور كه مردم مى‏فروشند بفروش وگرنه از بازار خارج شو، مگر در مواردى كه كالاى وى بهتر از ديگران بود.»(25) 2- جلوگيرى از انحصار
به طور كلى بايد گفت سياست اقتصادى و اجتماعى اسلام بر اساس نفى انحصار شكل گرفته است كه در قرآن كريم فرمود: «كَى لا يَكونَ دولَةً بَينَ الاَغنِياءِ مِنكُم»(26) كه بر مبناى آن هدف مهم سياست‏هاى اقتصادى اسلام بر اساس نفى انحصار در گردش ثروت شكل گرفته است.
امام على(ع) در اين باره به فرماندار خود مى‏فرمايند: «در چيزهايى كه مردم در آن‏ها برابرند از ويژه‏سازى و انحصارطلبى پرهيز كن». سپس حضرت در مورد اطرافيان فرصت‏طلب زمامداران مى‏نويسد: «بدان براى زمامدار خاصان و صاحبان اسرارى است كه انحصارطلب و دست‏درازند، در داد و ستد با مردم عدالت و انصاف را رعايت نمى‏كنند، ريشه ستم آنان را با قطع وسايل آن از بيخ بر كن، به هيچ يك از اطرافيان و بستگان خود زمينى از اراضى مسلمانان واگذار مكن، بايد طمع نكنند قراردادى به سود آنان منعقد سازى كه مايه ضرر به ساير مردم باشد، خواه در آب‏رسانى يا هر عمل مشترك ديگر، به طورى كه هزينه‏هاى آن را بر دوش ديگران تحميل كنند.»(27) 3- حمايت از طبقه كارگر
در اسلام غصب دستمزد كارگران يا كم‏دادن آن در رديف گناهانى چون اختراع دين و انسان‏فروشى قرار گرفته است. پيامبراكرم(ص) مى‏فرمايد: «خداوند هر گناهى را مى‏آمرزد مگر اين كه كسى دينى بسازد، يا مزد كارگرى را غصب كند يا شخص آزادى را به بردگى فروشد.»(28)
در روايت ديگرى مى‏فرمايد: «اى مردم، هر كس مزد كارگرى را كم بدهد بايستى جايگاه خود را در آتش جهنم آماده بيند.»(29)
و در كلام ديگر خطاب به امام على(ع) فرمود: «يا على، مبادا با حضور تو بر كشاورزان ستم رود.»(30) 4- مبارزه با رباخوارى
در راستاى شكل‏گيرى نظام سالم اقتصادى و به جهت تأكيد بر نظام توليد محور كه بر كار و تلاش تأكيد دارد نه ثروت‏اندوزى و استثمارگرى، اسلام رابطه حقوقى قرض با بهره را ظالمانه و در رديف پيكار با خدا و رسول دانسته، به شدت با آن مبارزه كرده مى‏فرمايد: «يااَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقوا اللَّهَ وذَروا ما بَقِىَ مِنَ الرِّبوا اِن كُنتُم مُؤمِنين * فَاِن لَم تَفعَلوا فَأذَنوا بِحَربٍ مِنَ اللَّهِ ورَسولِهِ واِن تُبتُم فَلَكُم رُءوسُ اَموالِكُم لا تَظلِمونَ ولا تُظلَمون؛(31) اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد و آن‏چه از ربا باقى مانده، رها كنيد، اگر ايمان داريد. اگر چنين نمى‏كنيد اعلام جنگ با خدا و رسول بدهيد، و اگر توبه كنيد سرمايه‏هاى شما از آن شماست نه ظلم مى‏كنيد و نه بر شما ظلم وارد مى‏شود.» 5- توجه ويژه به ضعيفان و نيازمندان‏
در هر جامعه‏اى گروهى از انسان‏ها هستند كه به دليل نداشتن توان فعاليت اقتصادى يا نبودن زمينه فعاليت، قادر به تأمين نيازهاى خود نيستند. افراد جامعه اسلامى نسبت به تأمين نيازهاى حياتى هم‏ديگر مسئوليت متقابل دارند كه در حد ساير فرايض لازم‏الاجرا است و خداوند مؤمنان را در صورت كوتاهى در انجام آن تهديد مى‏كند و مى‏فرمايد: «هاَنتُم هؤُلاءِ تُدعَونَ لِتُنفِقوا فى سَبيلِ اللَّهِ فَمِنكُم مَن يَبخَلُ ومَن يَبخَل فَاِنَّما يَبخَلُ عَن نَفسِهِ واللَّهُ الغَنىُّ واَنتُمُ الفُقَراءُ واِن تَتَوَلَّوا يَستَبدِل قَومًا غَيرَكُم ثُمَّ لا يَكونوا اَمثالَكُم؛(32) شما همان گروهى هستيد كه براى انفاق در راه خدا دعوت مى‏شويد، بعضى از شما بخل مى‏ورزند، و هركس بخل ورزد، به خود بخل كرده است و خداوند بى‏نياز است و شما همه نيازمنديد، و هر گاه سرپيچى كنيد خداوند گروه ديگرى را جاى شما مى‏آوردپس آنها مانند شما نخواهند بود (و سخاوتمندانه در راه خدا انفاق مى‏كنند).»
پيامبر اكرم(ص) نيز در اين باره مى‏فرمايد: «كسى كه شب سير بخوابد در حالى كه همسايه‏اش گرسنه باشد، به من ايمان نياورده است.»(33)
در اين راستا دولت اسلامى وظيفه دارد با استفاده از منابعى كه در اختيار دارد، معيشت شهروندان جامعه اسلامى را در سطح مناسب تأمين نمايد.
بر اين اساس پيامبر اكرم(ص) مى‏فرمايد: «خدا را به ياد هر حاكم اسلامى پس از خود مى‏آورم… مردمان را فقير نكند (و به فقرشان رضايت ندهد) كه در نتيجه كافرشان خواهد كرد.»(34)
بلال نيز از طرف رسول خدا(ص) مأموريت داشت به وضعيت فقرا و بينوايان رسيدگى و آنان را تأمين كند. حتى او اجازه داشت در صورت نبودن امكانات مالى براى بيت‏المال، با قرض كردن محرومان را تأمين نمايد.(35)
در سال پيامبر اعظم(ص) توفيق تحقق اهداف اجتماعى آن حضرت در جامعه اسلامى ايران را از خداى متعال مسئلت مى‏نماييم. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1) حديد / 25.
2) والدن بيو، پيروزى سياه، ترجمه احمد سيف و كاظم فرهادى (چاپ اول: تهران انتشارات نقش جهان، تهران، 1376) ص 229.
3) هانس – پيتر مارتين، دام جهان گرايى، ترجمه عبدالحميد فريدى عراقى (فرهنگ و انديشه، 1378) ص 190.
4) ديويد ماكارو، رفاه اجتماعى ساختار عملكرد، ص 207.
5) مايكل تودارو، توسعه اقتصادى در جهان سوم، ص 173.
6) ديويد كلمن و فورد نيكسون، اقتصادشناسى توسعه نيافتگى، ص 121.
7) نواب حيدر نقوى، اقتصاد توسعه يك الگوى جديد، ترجمه دكتر توانايان فرد، ص 83.
8) سيد عباس موسويان، فصلنامه اقتصاد اسلامى، شماره 4 – زمستان 1380.
9) محمد بن يعقوب كلينى، كافى، ج 3، ص 568.
10) ابن سينا، الشفا، الهيات (انتشارات بيدار) ص 557.
11) اللهم انى اعوذ بك من الكفر والفقر، فقال رجل: أيعدلان؟ قال: نعم، (همان، ص 2438).
12) محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، ج 3، ص 2438.
13) الشيطان يعدكم الفقر و يامركم بالفحشاء واللَّه يعدكم مغفرة منه و فضلا واللَّه واسع عليم، (بقره / 268).
14) محمد محمدى رى شهرى، همان، ص 2442.
15) همان، ص 2442.
16) هود / 6.
17) روم / 41.
18) نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، ص 1242.
19) محمد رضا حكيمى، الحياة، ترجمه احمد آرام، ج 3، ح 4، ص 329.
20) ملك / 15.
21) حشر/ 7.
22) مطففين/ 1 – 6.
23) محمد رضا حكيمى، همان، ج 6، ص 387.
24) نهج البلاغه، نامه 53.
25) دعائم الاسلام، ج 2، ص 36.
26) حشر/ 7.
27) نهج البلاغه، نامه 53.
28) محمد رضا حكيمى، همان، ج 4، ص 456.
29) محمد رضا حكيمى، همان، ج 4، ص 457.
30) همان، ج 2، ص 744.
31) بقره/ 278 – 279.
32) محمد / 38.
33) محمد بن يعقوب كلينى، ج 2، ص 668.
34) محمد رضا حكيمى، همان، ج 4، ص 422.
35) سيدكاظم صدر، اقتصاد صدر اسلام، ص 72.

/

خورشيد رسالت در وصف امام خمينى‏

(رسول اكرم (ص) از ديدگاه امام خمينى) ابتكارى ارزشمند
ساليانى است كه به ابتكار مقام معظم رهبرى حضرت آيت الله خامنه‏اى، هر سال جديد شمسى در پيام نوروزى ايشان با عنوانى جالب، شايسته و شكوهمند نامگذارى مى‏شود. اين حركت تبليغى و فرهنگى بنابر محتواى خود علاوه بر تأثيرگذارى بر جامعه و ايجاد تحوّل در نگرش‏ها، گرايش‏ها و بينش‏ها، دست اندركاران امور اجرايى و متوليان خدمت به مردم را بر انجام وظايفى مأمور مى‏نمايد كه با شئونات عنوان نامگذارى شده انطباق داشته و در راستاى آن گام‏هاى مؤثرى بر عرصه‏هاى گوناگون بردارند.
امسال نيز مقام معظم رهبرى با درايتى تحسين برانگيز و در پاسخ مدّبرانه به جفاهايى كه در غرب نسبت به ساحت مقدس رسول الله (ص) صورت گرفت، سال 1385 را به نام سال پيامبر اعظم نامگذارى كردند و در فرازى از پيام نوروزى خود خاطرنشان ساختند: «…در كنار…موفقيت‏هاى بزرگ، تلخى و سوانح و فقدان‏هاى دردناك و جفاهايى هم (در سال 1384) داشته‏ايم، چه به حرمت پيامبر اكرم (ص)، چه به قداست حريم عسكريين…اما عزم انقلابى بر آن است كه به حول و قوه‏ى الهى از تلخى‏ها، پلكانى به سوى شسرينى‏ها بسازيم و سختى‏ها را به سخت كوشى تبديل كنيم، اين درس اسلام و پبيامبر عظيم الشأن اسلام است در اين مقطع زمانى يا دو نام مبارك پيامبر اعظم از هميشه زنده‏تر است و اين يكى از تدابير حكمت و الطاف خفيه الهى است و امروز امت اسلام و ملتما بيش از هميشه به پيغمبر اعظم خود نيازمند است به هدايت او، به بشارت و اندرز او، به پيام و معنويت او و به رحمتى كه او به انسان‏ها درس داد و تعليم داد. امروز درس پيغمبر اسلام براى امتش و براى همه بشريت، درس عالم شدن، قوى شدن، درس جهاد و عزّت و درس مقاومت است، پس نام امسال به طور طبيعى نام مبارك پيامبر اعظم است. در سايه اين نام و اين ياد، ملت ما درس‏هاى پيغمبر را بايد مرور كند و آنها را به درس‏هاى زندگى و برنامه‏هاى جارى خود تبديل كند، ملّت ما به شاگردى مكتب نبوى و درس محمدى (صلى الله عليه و آله) افتخار مى‏كند…»(1)
باز خوانى هدايت، بشارت، انذار و درس‏هاى سعادت آفرين پيامبر اعظم (ص) در كنار اداى احترام به ساحت مقدس و رفيع ايشان، ظرفى متناسب را مى‏طلبد كه فرهنگ و هنر جهان اسلام و خصوص ايران كه هويتى ارزشى دارد، اين قابليت را داراست، در حدود وظايف، توانايى‏ها و امكانات به تعظيم شعائر و انجام اقدامات متناسب با اين نامگذارى بپردازد. تأسى امام به سيره پيامبر اكرم(ص)
امام خمينى فرزندانى بى بديل بود كه موفق گرديد در عصر تباهى و تيرگى و غلبه پليدى‏ها و جاهليت استكبارى در تأسى و اقتدا به خاتم رسولان و خاندان مطهرش بر همگان سبقت گيرد و چون ستاره‏اى درخشان به پرتوافشانى بپردازد، او رايت رهبرى را بر دوش نهد و كوكب هدايت و مشعل فروزان انسان هايى گرديد كه راه مقصود را گم كرده و از وادى تحيّر سر بر آورده و وحشت و نگرانى بر آنان استيلا يافته بود.
پويندگان طريق پاكى كه اين بزرگمرد را نمادى عالى از فضيلت‏هاى عالى اخلاقى و عرفانى و تربيت شده مكتب پيامبر اكرم (ص) ديدند و مشاهده كردند او زهد، اخلاص، فروتنى و شهامت را در وجود خويش متجلّى ساخته شيفته و مشتاق راهش گرديدند. امام از سلاله پاك رسول خدا بود كه در بوستان ذريّه آن فرستاده ى الهى چون گلى شكفت و عطر وجودش عالم را معطر ساخت.
امام كوشيد لمحاتى از خصال پيامبر را در حد توان در زندگى خود پياده نمايد، او با روى آوردن به عبادت و تزكيه آن چنان اهميت معنوى را در خود پديد آورد كه مردم همواره به ديده ى تكريم و احترام در وجودش بنگرند و در برابرش تواضع كنند و هيبت روحانى وى همه حاضران را تحت تأثير مى‏داد حتى دشمنان با وجود مجهز بودن به سلاح‏هاى گوناگون از اين عظمت در هراس بودند در عين حال فروتنى در امام ويژگى ريشه دار و در شرايط قبل و بعد از انقلاب اسلامى اين خصلت در وجود مباركش قابل مشاهده بود(2)، امام همچون جدّش رسول اكرم (ص) همواره در زندگى ساده مى‏پوشيد و كم خرج بود ولى بازدهى فراوان و بابركتى داشت، از هر گونه اسراف و تبذير دورى مى‏كرد و مى‏كوشيددر شرايطى مشابه افراد محروم و كم بضاعت جامعه زندگى كند و راضى نبود در موقعيتى بهتر از افراد عادى بسر برد، در منزل ايشان يك چراغ اضافى ديده نمى‏شد كه بى جهت روشن باشد. در زندگى رسول اكرم (ص) مى‏خوانيم كه ايشان برروى زمين غذا ميل مى‏فرمودند و كفش خويش را به دست مبارك پينه مى‏زدند و بر مركبى عريان سوار شده و ديگرى را هم بر آن سوار مى‏كردند، امام مى‏كوشيد اين شيوه ى ساده زيستى را كهك عامل هماهنگى و هم دردى با اقشار كم درآمد جامعه است در زندگى خود مورد توجه قرار دهد و در تدارك آن حتى به نزديك‏ترين افراد خانه دستور نمى‏داد كه آب و يا غذايى برايش بياورند و بر سر سفره وسايل مورد نياز را از ديگرى نمى‏هاست و خود فراهم مى‏نمود، با وجود تلاش‏هاى گسترده ى سياسى و كارهاى پرتراكم از توجه به درماندگان و بينوايان غافل نبود. در صرف مخارج زندگى خوراك و لباس خود و اهل خانه نهايت احتياط و قناعت را اعمال مى‏كرد، لباسهايش از يكى دو دست بيشتر تجاوز نمى‏كرد و در عين حالى كه بسيار نظيف و مرتب بود در كمال صرفه جويى روزگار مى‏گذرانيد پيوسته همچون جدش رسول اكرم (ص) موقع وضوسازى، قبل و بعد از خواب و هنگام بيدارى دندان‏ها را مسواك مى‏نمود و به همين دليل دندانهايش مى‏درخشيد، نقل كرده‏اند حضرت خاتم رسولان هر چند روز با قيچى جلوى آينه موى شارب و زيادى محاسن را مى‏گرفتند، امام نيز چنين عمل مى‏كرد. در سلام نمودن بر ديگران پيشى مى‏گرفت و كسى هرگز نتوانست در اين سنت پسنديده بروى سبقت گيرد، در مسير خانه تا محل درس هم سعى مى‏نمود كسى پشت سر ايشان حركت نكند و اگر صداى كفش مى‏شنيد، ايستاده و مى‏فرمود آقا بفرماييد و حاضر نمى‏گرديد فردى در معيّت او، گام بردارد، با نهايت متانت و وقار حركت مى‏نمود و به اين سو و آن سو نمى‏نگريست.(3)
شخصيت دادن به كودكان از امورى است كه حضرت محمد(ص) در سيره و سخن‏هاى مبارك، بر آن تاكيد مى‏نمود، امام خمينى در اين عرصه نيز نمونه بود و با آن همه اقتدار كه ابرقدرت‏ها از شنيدن نامش در هراس بودند آن قدر رئوف بود كه وقتى با اطفال مواجه مى‏گشت، به آنان سلام مى‏نمود و حتى سهم كودكان را در نهضت اسلامى از ياد نبرد و از آنان قدرشناسى كرد، اگر هم مى‏خواست تذكرى به بچه‏ها بدهد، شخصيت آنان را مورد احترام قرار مى‏داد و اجازه نمى‏داد عزت نفسشان مورد خدشه قرار گيرد. امام كودكان را آيات مهربانى، صفا و صداقت معرفى مى‏كرد.(4)
رسول اكرم (ص) فرموده‏اند: كسى كه دختر بچه خود را شادمان كند، مانند كسى است كه بنده‏اى از فرزندان اسماعيل ذبيح را آزاد كرده باشد. و آن كسى كه پسر بچه خود را مسرور و ديده‏اش را روشن كند مانند كسى است كه ديده‏اش از خوف خداوند گريسته باشد.(5) امام نسبت به فرزندان و نوه‏ها بسيار عاطفى بود و انسى توأم با مودّت و محبت با آنان داشت، توصيه مى‏كرد بچه‏ها تحت فشار قرار نگيرند، موانع از سر راهشان برداشته شود و كمتر به آنان تحكّم گردد. البته بعد از سن تكليف امام در برخورد با بچه‏ها، تابع مسايل شرعى بود ولى قبل از آن، تأكيد مى‏نمود اگر خوابند بيدارشان نكنيد. غالباً بچه‏ها را دور خود جمع نموده و در بازى آنان شريك مى‏گرديد.(6) آذرخشى در كوير انسان ها
در حصار شبه جزيره‏اى كه در جنوب غربى آسيا قرار دارد و آن را عربستان ناميده‏اند نهايت خُسران بشريّت ترسيم گرديده بود، سرزمينى كه جاهليت آن را در نورديده و اتصال اقوام و قبيله هايش نمودى يكسان به خود مى‏گيرد و مناسبت هر قبيله بر اساس امتيازات نژاد مشخص مى‏شود و همه بر كثرت نفرات، اموال و دارايى‏ها برهم مباهات مى‏كنند تا آن جا كه بر زياد شدن آمار نفراتشان به گورستان‏ها مى‏رفتند و قبرهاى اشخاص طايفه خويش را مى‏شمردند. قرآن بدين موضوع اشاره دارد: «الهكم التكاثر حتى زرتم المقابر؛»(7) خون، انگيزه تمام جدال و جنگ‏ها بود و خونخواهى و انتقام وحشتناك فرهنگ تمامى حماسه‏ها، تاريخ‏ها و سروده‏ها را بوجود مى‏آورد. دردناك‏تر از اين‏ها، زندانى افكار و احساسات در برابر تعدادى سنگ به نام بت بود و چه فريادهايى كه در پاى اين‏ها نكردند و چه انديشه‏هاى باالقوه و سرشت‏هاى پاكى كه در پاى آن‏ها قربانى نگشت.(8)
در سرزمين ايران هم وضع آشفته و پريشان بود، قلم و سلاطينى كه خود را از نژاد خدا(؟!) مى‏دانستند و براى خويش شخصيتى ربّانى و الهى قائل بودند، استبداد و چپاولگرى و استثمار مردم و ايجاد نظام طبقاتى چنان مغرور و غافلشان كرده بود كه به اموال، كاشانه و حتى آبروى مردم به ديده ى طمع مى‏نگريستند و در عصيان و سركشى بر حضرت بارى تعالى چنان گستاخ شده بودند كه براى حيثيت انسانى هيچ ارزشى قائل نبودند، اگر كسى رأى و نظرى خلافشان مى‏داد زير ضربات شديدترين شكنجه‏ها او را از بين مى‏بردند، خزانه كشور و خزينه ى كسراها يكى بود و اموال كشور را صرف بزم، شراب و عيّاشى مى‏كردند.(9) اين توحّش به اعراب و ايرانيان منحصر نمى‏گشت و روحى‏ها نيز اوضاع رنج آورى داشتند، زيرا ساكنان اين قلمرو از هيچ گونه حقوق و امتيازى سياسى و اجتماعى برخوردار نبودند و تمامى امتيازات در انحصار اغنياء و يا در طبقات روحانى كليسا بود، بخش اعظم مردم يا برده بودند يا چاكر، به بردگان همچون حيوانات غذا مى‏دادند و در اين حال پا در زنجير داشتند و دست در دستبند و يا زنجيرى كه از قلاده‏اى به قلاده ديگر اتصال داشت، به بكديگر بسته شده بودند، صاحبان قصرها و اسقف‏هاى كاخ نشين و كشيش‏هاى صومعه دار از اين همه رنج و آلام مردم هيچ پروايى به خود راه نمى‏دادند.(10)
ناگهان در دل زمين زلزله افتاد، سينه خوش رنگ دريا جوشيدن گرفت، دشت‏ها تكان خوردند، كوهها برخود لرزيدند، طاق مدائن شكاف برداشت و بت هايى كه از سقف و ديوار خانه كعبه آويخته شده بود، فرو ريختند، آتشكده فارس به خاموشى و سردى گرائيد، در روم بادهاى وحشت انگيزى وزيد، كاخ خسروها و قيصرها دچار آشفتگى شدند، انقلابى شگرف تحولى محسوس و زمزمه‏اى هيجان‏انگيز آرامش شب را درهم شكست. اين دگرگونى‏هاى مهم كه به چشم اهل بصيرت معنادار بود، سنگ بناى حادثه‏اى حياتى، جاويدان و معنوى را نويد مى‏داد، اين رويداد بزرگ كه چشمه پر بهره رستگارى و فضيلت را بر كشتزار جهانيان جارى ساخت، سحرگاهان روز جمعه 17 ربيع الاول سال عام الفيل(57م) به وقوع پيوست و نوزادى فرخنده در مكه ديده به جهان گشود كه دراين تاريكى‏هاى دهشت زا، فروزش برانگيخت اين طفل كه محمد ناميده شد هنوز بر گهواره‏اش آرام نگرفته بود كه دنيا را چون گهوارى به حركت در آورد و با ولادتش علم كاهنان و سحر ساحران باطل گشت و نداى ملكوتى: «جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا؛(11)در ميان زمين و آسمان عطرافشان گرديد.
آن رحمت عالميان چون گلى معطر به قدرت الهى در صحرايى خشك رويش و شكوفايى خود را آغاز نمود تا كوير تفتيده دل‏ها و لجن زار متعفّن جان‏ها و محيط آلوده ى آن روز و نه تنها آن ايام كه واپسين نفس‏هاى روزگار را با نسيم خوشبوى دين و مكتب مقدسش بنوازد اين بزرگ مرد كه در همان اوان زندگى پدر و مادر را از دست داد، در ميان مردمانى محروم از عاطفه و سنگدل و قسّى القلب مراحل رشد را سپرى كرد اما او قلبى سرشار از محبت، عطوفت و رأفت دارد، به يتيمان و فقيران كمك مى‏كند و نسبت به تمام مسافران و از راه ماندگان ميهمان نواز است و اجازه نمى‏دهد به كسى صدمه‏اى و لطمه‏اى وارد شود و رنج ديگران را به جان مى‏خرد، اذيت‏هاى مخالفان را تحمل مى‏كند و حتى به عيادت كسى مى‏رود كه او را آزار داده و رسالتى پر رنج را پيش مى‏برد تا انسان‏ها را به سوى عدالت، حقيقت، راستى و درستى راهنمايى كند، با وجود آن كه در ميان بت پرستان و مشركان زيسته ولى آنچنان روح بزرگ و والايى دارد كه در زمين و آسمان هيچ كس را جز اللّه شايسته پرستش نمى‏داند و در برابر هيچ مخلوقى سر تعظيم فرود نمى‏آورد و نفرت و انزجار خود را از ستم و بهره كشى و زورگويى اعلام مى‏دارد. او پانزده سال تمام بيابان‏هاى خشك را درپيش مى‏گرفت و در كوه حرا كه قلّه‏اش همچون مخروطى در شمال شرقى مكه، بر قلب جهان اسلام برافراشته است، همانجا كه ابراهيم (ع)، اسماعيل (ع) خود را به قربان گاه آورد، معتكف گشت و در برابر جايگاه خليل الله، ندايش را كه هنوز در گوش زمان طنين انداز است با گوش جان شنيد. آن برگزيده ى پيامبران بيابان‏هاى حجاز و خارهاى صحرايى گرم را مى‏پيمود تا در غار حرا به تفكر نشيند و با خداى خويش راز و نياز كند و وجود خويش را براى دريافت انوار وحى و ارتباط با فرشته ى الهى مهيا سازد. بارگاه قدس و جايگاه اُنس
راستى اين شخصيت ممتاز چه اوصافى دارد و مقام و درجاتش چگونه است ككه اين شايستگى‏ها را بدست مى‏آورد و هادى انسان‏ها مى‏گردد و برگزيده همه رسولان الهى مى‏شود و اسوه‏اى حسنه مى‏گردد، امام خمينى او را نور مقدس مى‏داند كه مركز ظهور اسم اعظم و مرآت تجلّى حق است.(12) امام خمينى در جاى ديگر مى‏گويد رسول خدا (ص) صاحب مقامى است كه شامل حقايق غيب و شهود مى‏باشد و ريشه بنيادين تمامى مراتب كلى و جزيى است و نسبت ايشان به پيروانش هم چون اسم اعظم نسبت به ساير اسما و صفات است.(13)
امام خاطرنشان مى‏نمايد: «تمام دايره وجود، از عوالم غيب و شهود تكويناً و تشريحاً وجوداً و هدايتاً ريزه خوار نعمت آن سرور هستند و آن بزرگوار واسطه فيض حق و رابطه بين حق و خلق است و اگر مقام روحانيت و ولايت مطلقه او نبود احدى از موجودات لايق استفاده از مقام غيب احدى نبود و فيض حق عبور به موجودى از موجودات نمى‏كرد و نور هدايت در هيچ يك از عوالم ظاهر و باطن نمى‏تابيد.»(14)
رسول اكرم (ص) صاحب علم كامل لدنى است و دانش آن حضرت از قياس‏ها و اختراعات ذهن بشرى و وهْمْ و گمان عارى است همانگونه كه قرآن مى‏فرمايد: «و ماينطق عن الهوى ان هو الاوحى يوحى»(15) از اين روى آن حضرت به مقامى رسيده كه براى احدى رسيدن به آن امگان‏پذير نخواهد بود. برخى انسان‏ها چون ترقّى كرده‏اند محو عالم بالا شده‏اند و براى آنها نسبت به مراحل پايين‏تر عفلت اتفاق مى‏افتد اين است كه افراد وقتى به مرتبه‏اى كه قابليت داشته‏اند مى‏رسند كمال آن عالم آنها را محو مى‏كند و ديگر قادر نخواهند بود با پايين مُراوده‏اى داشته باشند و امور مربوط به زندگى طبيعى را از دست مى‏دهند و ديگر نمى‏توانند در اين امور مشى كنند ولى رسول اكرم (ص) ضمن آن كه به مقامات عالى مى‏رسد و تمام اسماء و صفات در او تجلى مى‏كند، در عين حال حفظ ادب و شئون آن عالم را مى‏كند و اين عالم را هم مراعات مى‏نمايد، نهايت عظمت و تجلياتى كه امكان دارد براى انسان طلوع كند براى وى رخ مى‏دهد ولى چون وجودش كامل است مانع محو دراين تجليات مى‏شود و اين ويژگى‏ها او را از عالم طبيعت غافل نمى‏كند و به عنوان انسان كامل فيوضات عالم بالا را به نحوى كه افاضه مى‏شود ضبط و حفظ مى‏نمايد و چنانچه شايسته است به عالم پايين فيض مى‏رساند نه از بالا دستش كوتاه است و نه از پايين غافل است. امام خمينى به همين دليل حضرت رسول اكرم (ص) را كاملترين موجودات مى‏داند.(16)
قيام براى خدا بود كه خاتم انبياء را يك تنه بر تمام عادات باطل و عقايد خراب جاهليت غلبه داد و بت‏ها را از خانه خدا برانداخت و به جاى آن توحيد و تقوا را بنيان نهاد و به مقام قاب قوسين رسيد. قدم عبوديت و جذبه ربوبيّت نيز آن حضرت را سير داد و به معراج و مقام قرب وصول نمود و به همين دليل در تشهد نماز توجه به بندگى رسول اكرم (ص) قبل از رسالت است و اين حقيقت نشان مى‏دهد كه مقام رسالت عصاره‏اى عبوديت مى‏باشد. امام خمينى از اين موضوع چنين نتيجه مى‏گيرد: «قدم عبوديت مقدمه همه مقامات سالكين است و رسالت شعبه عبوديت است و چون رسول ختمى، عبد حقيقى فانى در حق است اطاعت او اطاعت حق است…و عبد سالك بايد از خود مراقبت كند كه قصور در طاعت رسول كه طاعت الله است نكند تا از بركات عبادت كه وصول به بارگاه قدس است به دستگيرى ولى مطلق نشود و بداند كه كسى را بى دستيارى ولّى نعم و رسول اكرم (ص) به بارگاه قدس و جايگاه انس بار ندهند.»(17)
پيامبر اعظم در كوه حرا برپا ايستاد و قيام به اطاعت نمود و چنان مشقت و رنج كشيد كه پاهاى مباركشان متورم گرديد و خداونددر كلام وحى، به رسولش فرمود: «طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى ؛(18)اى طاهر هادى ما قرآن را برتو نازل نكرديم كه به رنج بيفتى» تو پاكيزه‏اى و هدايت كننده، اگر مردم از تو پيروى نكنند از كاستى و نقص و شقاوت آنان است و مشكلى در سلوك و مشى تو وجود ندارد. امام خمينى اين نكته را مورد تذكر قرار داده است: «حضرت ختمى مرتبت به قدرى رياضت كشيد و قيام در مقابل حق كرد كه قدم‏هاى مباركش ورم كرد.»(19)
البته راز عبادت و بندگى پيامبر (ص) خوف از عذاب خداوند يا فعاليتى براى محو خطاها و سيئات نبود و چگونگى عبوديت آن حضرت با مردمان عادى تفاوت بارزى دارد واين گونه عبادات از ساحت مقدس او دور است بلكه عظمت پروردگار و شكر گزارى در برابر نعمت‏هاى بى كران خداوند متعال هرگونه آرام و قرار را از آن حضرت بريده بود، به باور امام خمينى عبادت خاتم رسولان و ائمه هدى (ع) ترسيمى از تجليات محبوب است، اين بزرگان با وجود آن كه محو جمالند و فانى در صفات و ذات، حركت بدن هايشان تابع اين حالات معنوى و ملكوتى است.(20)
اراده نبى مكرم تابع اراده حق تعالى بود، حركتى از خود نداشت، پيرو حق بود هيچ خلجانى در قلبش پديد نيامد، او كه از محضر قدس ربوبى و محفل قرب و انس الهى به سر منزل عربت، جاهليت و كاستى قدم رنجه فرمود و گرفتار معاشرت و مراوده با افرادى چون ابوجهل، ابوسفيان ومانند آن‏ها شده بود، دل اهل معرفت و ولايت را دچار تحول مى‏ساخت و در واقع پيامبر به نوعى از مقامات بالا، به موقعيت هايى اين گونه فرود آمد تا رحمت واسعه و كرامت الهى را شامل بندگانى بنمايد كه مستعد هدايت هستند و مى‏خواهند از عالم پست و اسفل به سوى قدس و ملكوت صعود كنند از اين جهت پيامبر(ص) حتى وقتى مشاهده مى‏كند كفار و مشركان در باطل غوطه ورند و در باتلاق گمراهى دست و پا مى‏زنند تأسف مى‏خورند و به حالشان دلسوزى مى‏نمايد، قرآن مى‏فرمايد: «لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريصٌ عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم».(21)
به درستى كه فرستاده‏اى از خودتان برايتان آمد كه آن چه شما را به مشقّت مى‏افكند براى او سخت و دشوار است، بسيار هواخواه شما و بر اهل ايمان دلسوزى و مهربانى دارد.
در شدّت اين شفقت قرآن مى‏فرمايد: «فلعلك باخع نفسك على آثارهم ان لم يؤمنوا بهذالحديث انتقاً؛(22)يعنى اى رسول نزديك است كه اگر امّت به قرآن تو ايمان نياورند، جان عزيزت از شدت اندوه و تأسف (بى ايمانى آنان) از دست برود و در جاى ديگر كلام وحى مى‏فرمايد: «لعلك باخعٌ نفسك الّا يكونوا مؤمنين ؛(23)(اى فرستاده ما) تو چنان در انديشه هدايت خلقى كه در صدد هستى جان عزيزت را از حزن اين كه آنان ايمان نمى‏آورند از دست بدهى.
امام خمينى چه جالب اين نكته را مطرح مى‏نمايد: «سبحان الله، تأسف به حال كفّار و جاهدين حق و علاقه‏مندى به سعادت بندگان خدا، كار را چقدر به رسول خدا (ص) تنگ نموده كه خداى تعالى او را تسليت دهد و دل لطيف او را نگهدارى كند كه مبادا از شدت همّ و حزن به حال اين جاهلان بدبخت دل آن بزرگوار پاره شود قالب تهى كند…»(24) رحمتى براى جهانيان
برخى از اهل عرقان و بصيرت احتمال داده‏اند چون پيامبر(ص) مدتى مردم را به سوى حقيقت و يكتا پرستى دعوت كرد ومؤثر واقع نشد و آن افراد به سركشى و عصيان گرى ادامه دادند، آن سرور عالميان احساس نمود شايد اشكالى در شيوه ى دعوتش وجود دارد لذا به رياضت و مشقت‏هاى ناشى از آن روى آورد. اين جنبه، رحمت و دل سوزى پيامبر(ص) را نه تنها براى اهل ايمان بلكه حتى براى كفار و مخالفان هم به اثبات مى‏رساند، يعنى در واقع باطن امور و حقايقى را مشاهده مى‏كرد كه اگر معاندان به لجاجت خود پافشارى كنند فرجامى هلاك كننده و آتشى سوزان در انتظارشان است. چون ملاحظاتى اين گونه داشت احساس تأثر مى‏كرد كه چرا آنان ايمان نمى‏آورند، چرا خودشان را نجات نمى‏دهند، چرا چشم‏هاى عبرت را نمى‏گشايند و چرا از خواب غفلت بيدار نمى‏شوند، همان صلح و صفايى را كه با مؤمنان داشت به نحوى ديگر در مورد مخالفان بكار مى‏برد و در يكى از غزوات كه عده‏اى را به عنوان اسير آوردند، فرمود:ما بايد اين‏ها را با زنجير وارد بهشت كنيم و نجاتشان دهيم. آرى اسارت‏هاى ظاهرى دنيايى از آن اسارت فكرى و اعتقادى بهتر است. البته آنان را كه همچون غده‏اى سرطانى بودند با غلظت و حدّت برخورد مى‏نمود: «محمد رسول الله و الّذين معد اشداء على اكفار رحماء بينهم».(25)(يعنى: محمد فرستاده خداست و افرادى كه با او هستند بر كفار سخت‏گيرى مى‏نمايند و در ميان خود مهربانند) همين خشونت و قاطعيت هم براى تحقق بعد رحمت بود زيرا به عنوان مثال وقتى پزشكى بدنى را جراحى مى‏كند ظاهر امر يك سخت‏گيرى است امّا مى‏خواهد آن فردى را كه مبتلا به يك بيمارى صعب العلاج يا عفونى است از خطر مرگ و هلاكت حتمى نجات دهد، پس براى تهذيب جامعه و ايجاد آرامش و امنيت براى مؤمنان و بندگان خدا لازم است عوامل شرارت و ستم را از اجتماع دور نمود.(26)
انسانى كه در رأس امور جامعه قرار مى‏گيرد و يا مى‏خواهد مردم را هدايت كند بايد به رسول اكرم (ص) تأسى نمايد، يعنى در آغاز لازم است قلب خويش را سرشار از رحمت الهى كند و عطوفت ملكوتى را در وجود خويش متحقّق نمايد و سپس به ميان مردم برود و با چشم عنايت و لطف به آنان نظر كند و خير و صلاح همه را بخواهد، دشمنان را با دلسوزى به راه حق فرا بخواند و در برخورد با آنان از جاده انصاف و عدالت بيرون نيايد. البته نظام جزايى، اجراى حدود و برخورد قانونى با متخلّفان هم در اين راستاست و بديهى است وقتى جامعه بخواهد به مدينه فاضله گام نهد بايد علف‏هاى هرز و آفات مهلك و سموم خطرناك را از خود دور كند تا هماى سعادت را بر شانه‏هاى خويش احساس كند، جهاد و مبارزه و ستيز با دشمنان بايد بر اين نيت باشد كه افراد جوامع بايد تربيت شوند و رشد معنوى يابند و عوامل مزاحم و زمينه‏هاى پريشان كننده اگر محو كردند اين مهم زودتر به منصه ظهور مى‏رسد. آنهايى كه در مبارزات مسلمين به قتل مى‏رسند و يعت طبق قوانين عادلانه مجازات مى‏شوند نيز از موضع رحمت، به نفعشان مى‏باشد زيرا جلو شرارتى كه عذابشان را شدت مى‏بخشد جلوگيرى مى‏كنند و مسلم است كه عذاب‏هاى دنيوى خيلى كمتر از مشقت‏ها و عقاب‏هاى اخروى است به همين دليل امام خمينى مى‏گويد: «زيرا با بودن آنها در اين عالم در هر روزى براى خود عذاب‏هاى گوناگون تهيه مى‏كردند، كه تمام حيات اينجا به يك روز عذاب و سختى‏هاى آنجا مقابله نكند و اين مطلب براى كسانى كه ميزان عذاب و عقاب آخرت و اسباب و مسببات آن را مى‏دانند پر واضح است. پس شمشيرى كه به گردن بنى قرنطه و امثال آن‏ها زده مى‏شود، به افق رحمت نزديك‏تر بوده و هست تا به افق غضب و سخط.»(27)
پيامبر(ص) به مرحله رحمةللعالمين هم رسيد يعنى به هر چند با اين ديد كه نشانه‏اى از محبوبيت است مى‏نگريست و به موجودات با ديده مهر توجه مى‏نمود كه اين مقام براى هر كسى ميسّر نمى‏باشد، در عين حال رسول اكرم (ص) جاذبه و دافعه‏اى جهت دار داشت و براى مراعات حق ديگر اعضاى فاسد را از صحنه حذف مى‏نمود و خلافكاران را به كيفر مى‏رسانيد مسلمانان بايد افتخار كنند كه در اين جهان در پرتو چنين رحمت الهى بسر مى‏برند و انوار تابناك محمدى به آنان گرمى و حرارت و فروغ مى‏بخشد و البته بايد اميدوار باشند در سراى جاويد هم از پرتوهاى شفاعت آن وجود مبارك برخوردار گردند.
چه مباهاتى برتر از اين كه آخرين فرستاده ى الهى به تعبير قرآن داراى خُلق بزرگ است: «انك لعلى خُلق عظيم.»(28)او از چنين ظرفيت فوق العاده بهره‏مند شده تا قوه مقاومت در برابر مشقات و ناملايمات را برست آورد و هيچ عاملى او را از ميدان رشد و هدايت مردم بيرون نبرد. امام خمينى حكمت اين خُلق ويژه را توضيح مى‏دهد:
«سخت‏ترين رنج و لعب هاديان راه حق، معاشرت با جاهلات و دعوت بى خردان بوده و هست و از اين جهت اين‏ها بايد متّصف به بزرگترين اخلاق حسنه باشند و بايد قوه ى رفق و مدارا و حسن عشرت (معاشرت) در آنها به طورى باشد كه با تمام جهالت جاهلان و بى خردان مقاومت كنند. زود رنجى و كدورت با اين شغل شريف منافى است…»(29)
آن حضرت با وجود عظمت روحى و عالى‏ترين مقامات علمى و معنوى، با بندگان خدا از همه بيشتر فروتنى داشت. امام خمينى در يكى از بيانات خود مى‏گويد: «رسول خدا(ص) در مدينه كه مركز حكومت ايشان بود، عرب مى‏آمد و مى‏ديد كه چند نفر نشسته‏اند دور هم با هم صحبت مى‏كنند او (تازه وارد) نمى‏توانست بفهمد كه كدام يكى از اين‏ها در رأس واقع است و حاكم است و كدام يك از اين‏ها پايين ترند.»(30)
امام متذكر مى‏گردد: «(رسول اكرم (ص)) كراهت داشت كه اصحاب براى احترام او به پا خيزند وقتى وارد مجلس مى‏شد پايين مى‏نشست، روى زمين طعام ميل مى‏فرمود و روى زمين مى‏نشست و مى‏فرمود: بنده‏اى هستم، مى‏خورم مثل خوردن بنده و مى‏نشينم مثل نشستن بنده.»(31) طلوع تابناك
بعثت نبى اكرم (ص) همچون آذرخشى كوير منحط و خفقان گرفته ى انسانيت را پرتو افشانى كرد وطليعه وحى با فرمان قاطع «اقراء» نمودار گشت و موجى از نور الوهيت در غار حرا برخاست و جام جان حضرت محمد (ص) را لبريز از معنويت و روانش را از انوار معرفت سرشار ساخت آن بزرگوار بر اثر ارتباط با جهان غيب از طريق وحى راز و رمز آفرينش و اسرار وجود آموخت و دفتر كتاب هستى را فرا گرفت. قرآن كريم بر قلب مباركش نازل گرديد و چشمه همه جوشان و جويبار زلال توحيد را در اعماق وجودش جارى ساخت تا از اين طريق و با تمسّك به قوانين جاودانى قرآن ، تشنگان حقيقت را به سرشت اصيل خويش باز گردانيده جاده كمال را در نوردند و لقاى حق را طالب گردند. آرى سرزمين حجاز مركز تابش خورشيد وحى گشت و زنجيرهاى اسارت كهك افكار انسان‏ها را به بند كشيده بود يكى پس از ديگرى گسست، تبعيض، تجاوز، عدوات، خصومت و بهره كشى از قاموس انسان‏ها حذف گرديد، رحمت و بركت به انسان‏ها روى آورد و آرامش و امنيت ارمغان اين انقلاب معنوى بود.
امام خمينى بعثت نبى اكرم (ص) را مهم‏ترين حادثه تاريخ مى‏داند: «حوادث بسيار بزرگ در دنيا اتفاق افتاده است، بعثت انبياى بزرگ، انبياء او اولعزم و بسيارى از حوادث بسيار بزرگ لكن حادثه‏اى بزرگ‏تر از بعثت رسول اكرم (ص) در عالم وجود نيست غير از ذات مقدس حق تعالى وبعثتى كه بعثت رسول ختمى است او بزرگ‏ترين شخصيت‏هاى عالم امكان و بزرگ برين قوانين الهى و اين حادثه در يك همچو روزى اتفاق افتاده است و اين روز را بزرگ كرده است و شريف و همچو روزى ما ديگر در ازل و ابد نداريم و نخواهيم داشت »(32)
يكى از انگيزه‏هاى بعثت اين بوده كه قرآن كريم توسط نبى اكرم از مرتبه غيب تنزل كند و به مرتبه شهادت برسد و به صورت الفاظ و مفاهيمى در آيد كه مردم بتوانند مضامين آن را درك نمايند و به دستوراتش عمل كنند و به تزكيه و تربيت راستين و پرورش‏هاى معنوى و اصل گردند و از اين ظلمات و جهالت‏ها بيرون آيند و به وادى نور و معرفت گام نهند چنانچه در قرآن آمده است «يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة؛(33)تا آيات را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت به ايشان بياموزد».
پيامبر(ص) از رهگذر وحى، فرهنگ و معرفتى را بالاتر از اوضاع جامعه جهانى بنيان نهاد و مكتب مذهبش بر تمام مذاهب و آيين‏ها برترى يافت. در آغاز خويشاوندان را به پرستش خداى يكتا فراخواند .آن گاه مردم مكه و جزيرةالعرب را به توحيد دعوت كرد و سرانجام نبوت و رسالت خود را جهانى اعلام كرد. رسول خدا از اين رهگذر مى‏خواست با آيينى الهى، آدميان را از حجاب‏هاى خود كه چون تار عنكبوتى اطراف خويش تنيده بودند، برهاند و آنان را از قفس هوس‏ها، جنايت‏ها و قساوت‏ها نجات دهد و دل‏ها را به نور ايمان بيارايد آن حضرت با تحمل سختى‏هاى فراوان اركان فرهنگ منحط و عقب مانده بشريت عصر جاهليت را دگرگون ساخت وكاخ فرهنگى جديدى را تأسيس نمود و در مدتى كوتاه از اشخاصى كه بويى از انديشه و كمالات نبرده بودند، انسان هايى ساخت كه به گواه تاريخ و اعتراف دانشوران و مورخان پرچمدار فرهنگ و تمدن در سراسر جهان و در گستره تاريخ شدند.
با طلوع وحى در اندك مدتى نفرت‏هاى عميق و چندين ساله تبديل به اُلفت شد و غارت و آدم كشى جاى خود را به گذشت، ايثار و برادرى و مواسات داد، پراكندگى به يگانگى و خشونت به عطوفت مبدّل گشت. نظام طبقاتى فرو ريخت و همگان در برابر قانون از حق مساوى برخوردار شدند. در جامعه‏اى كه گرفتار اشرافيت بود و مردم زحمت كش خوار و حقير شمرده مى‏شدند پيامبر(ص) بر دست كارگرى بوسه زد و به تمام اختلافات قومى و فرقه‏اى خاتمه داد و بدين ترتيب تمام امتيارات موهوم قبيله‏اى و نژادى از ميان رفت و جاى آن را تقوا و فضيلت‏هاى اخلاقى گرفت قرآن مى‏فرمايد: «انّ اكرمكم عندالله اتقيكم؛(34)كسانى كه جز به خود و منافع شخصى فكر نمى‏كردند چنان متحول شدند كه براى جهاد در راه خدا بر هم سبقت مى‏گرفتند»قرآن كريم حال افرادى را بيان مى‏كند كه چون به دليل نبود امكانات، موفق به شركت در جهاد نمى‏شدند با چشمانى غرق اشك از خدمت پيامبر(ص) باز مى‏گشتند. امام خمينى اين تحولات مهم را يادآور مى‏شود: «مساله مبحث و ماهيت آن و بركات آن چيزى نيست كه بتوان با زبان‏هاى الكن ما از آن ذكر مى‏نمود و به قدرى ابعاد آن زياد است و جهات معنوى و مادى او زياد است كه گمان ندارم بتوان حول و بر او صحبت كرد. مساله بعثت يك تحول علمى و عرفانى در عالم ايجاد كرد كه آن فلسفه‏هاى خشك يونانى مبدّل كرد به يك عرفان عينى و يك شهود واقعى براى ارباب شهود.»(35)
در جاى ديگر امام خاطرنشان مى‏نمايد:
«همين مقدارى كه معلوم شده است…وقتى كه ملاحظه مى‏كنيد با قبل از اسلام و معارف قبل از اسلام و فلسفه قبل از اسلام و عدالت‏هاى اجتماعى قبل از اسلام، مى‏بينيد كه همين مقدار هم يك تحول عظيمى در دنيا پيش آورده است كه سابقه نداشته است و لاحقه هم ندارد.»(36)
امام تاكيد مى‏نمايد بر اثر بعثت آن حضرت انقلاب هايى به وقوع پيوست و تحولاتى شگرف در جهان حاصل گرديد، معارفى كه توسط پيامبر(ص) در جهان انتشار يافت، از حد بشريت خارج است. و اظهار مى‏دارد: «اين اعجازى است كه براى اهل نظر دليل بر نبوت است و الّا ايشان به خودش نمى‏توانست اين كار را بكند… يك مسئله بزرگى است كه كشف هم نشده است، براى خود ايشان است و كسانى كه خاص الخاصّ ايشان هستند…يك نفر آدم بتواند اين طور در دنيا همه چيز را بيابد كه مطابق عقل حالا باشد و آينده اين يك امر اعجاز است غير از اعجاز چيز ديگرى نمى‏تواند باشد.»(37)
n………..00 پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. روزنامه اطلاعات، دوشنبه 14 فروردين 1385، شماره‏23592، ص‏2. 2. پابه پاى آفتاب، ج 4، ص‏161. 3. سرگذشت‏هاى ويژه از زندگى امام خمينى، ج 4، ص‏129، مأخذ قبل، ج 4، ص‏116، فرازهاى فروزان، 240-239، گل‏هاى باغ خاطره، ص‏59، فصلنامه ندا، شماره اول، ص‏51. 4. ويژگى هايى از زندگى امام خمينى، حميد انصارى، ص 41، خورشيد قرن، حميد علم الهدى، ص 95 ،پابه پاى آفتاب، ج 1، ص 111،فرازهاى فروزان، ص‏264. 5. مكارم الاخلاق، طبرسى، ص‏571. 6. صحيفه دل، ج اول، ص 60، پابه پاى آفتاب، ج اول، ص 191-190،دليل آفتاب، ص‏172. 7. سوره تكاثر، آيات اول و دوم. 8. محيط پيدايش اسلام، شهيد دكتر بهشتى، 42 – 39، تاريخ يعقوب، ج 1، ص 337. 9. جهان در عصر بعثت، باهنر و رفسنجانى، ص 36 و 51 و52. 10. روح اسلام، امير على، ترجمه ايرج رزاقى و محمد مهدى حيدرى پور، ص 250 -249، فرهنگ وتمدن مسلمانان، بار تولد، ترجمه ديانت، ص‏23. 11. سوره ى اسرى، آيه 81. 12. شرح حديث جنود عقل وجهل، ص 16. 13. مصباح الهدايه، ص 76 -75. 14. آداب الصلوة، ص 138 -137. 15. سوره نجم، آيه 3و4. 16. تبيان، دفتر 41 (نبوت)، ص 384. 17. آداب الصلوة، ص 365. 18. طه، آيه دوم. 19. چهل حديث، ص 177. 20. همان، ص 349 و 350. 21. سوره توبه، آيه 128. 22. سوره كهف، آيه 6. 23. سوره شعراء، آيه سوم. 24. شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 165 – 164. 25. سوره فتح، آيه 29. 26. نك: تفسير سوره حمد، امام خمينى، ص 110 -109. 27. آداب الصلوة، ص 237، 236. 28. سوره ى قلم، آيه چهارم. 29. شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 317 – 316. 30. تبيان، دفتر 12، ص 101. 31. چهل حديث، امام خمينى، ص 96. 32. بيانات امام در جمع مديران صندق‏هاى قرضه الحسنه در20 خرداد 1359، صحيفه نور، ج 12، ص 168. 33. سوره جمعه، آيه دوم. 34. سوره حجرات، آيه 13. 35. سخنرانى امام در جمع مسئولان لشكرى و كشورى در 21/2/1361، صحيفه نور، ج 17، ص 250. 36. بيانات امام در ديدار با اعضاى هيات دولت در اول دى ماه سال 1360، همان، ج 18، ص 190. 37. بيانات امام در هشتم فروردين سال 1366، همان، ج 20، ص 78.

/

معراج، سفرى اعجازآميز

مقدمه‏
يكى از رخدادهاى شگرف و شگفت‏انگيز كه در صدر اسلام و براى شخص پيامبر اكرم (ص) اتفاق افتاد، سفر اعجازآميز «معراج» است كه يكى از بزرگترين معجزه‏هاى رسول اكرم (ص) بوده و عقول بشرى از درك حقيقت آن عاجز است. اين معجزه الهى در سايه عبوديت و بندگى خالص نبوى (ص) حاصل شده است و آيات و روايات بسيارى، از آن با عظمت و شكوه ياد كرده است.
در حقيقت معراج، سفر رسول اكرم (ص) از زمين به سوى عرش بود. در اين باره اختلافها زياد است، بعضى معتقدند كه اين سفر جسمانى بود و عده‏اي بر اين باورند كه سفرى روحانى بود.
در اين نوشتار مختصر بر آنيم تا با مطالعه در آيات الهى و روايات اسلامى ضمن بيان عظمت اين سفر اعجازآميز، به برخى از ابهاماتى كه درباره اين موضوع مهم اسلامى وجود دارد، پاسخ دهيم. مفهوم معراج‏
عروج به معناى بالا رفتن است. به شبى كه دعا بالا رود ليلة المعراج گويند؛(1) و نيز حركت (با جسم) در زمين و بر روى زمين را گويند،(2) و «اسار و اسراء» به معناى راندن است، يا سير در شب را گويند،(3) و معناى روح و جسم هم روشن است. راغب اصفهانى، روح را به معناى نفس گرفته است.(4) بنابراين، حقيقت معراج، سير در زمين و جهان‏هاى بالا و دوردست است.
نكته درخور توجه در اينجا اين است كه داستان معراج پيامبر اكرم(ص) مركب از دو قسمت بوده، قسمت نخست آن سفر با مركب فضاپيمايى به نام «براق»(5) از مسجدالحرام تا مسجدالاقصى بود كه آن حضرت در مدت كوتاهى در آن نقطه پايين آمد، و از نقاط مختلف مسجد، و «بيت اللحم» كه زادگاه حضرت عيسى (ع) است و منازل انبياء و آثار و جايگاه آنها ديدن كرد؛ و در برخى از منازل دو ركعت نماز گزارد. البته ناگفته نماند آن حضرت اين مسير را در يكى از شبها در دوران رسالت در مكه از طريق اعجاز طى كرده است، كه اين قسمت را اصطلاحاً در كتابها و تواريخ «إسراء» مى‏نامند و قسمت دوم داستان معراج، سير آن حضرت از مسجدالاقصى به آسمانها انجام شده و «ستارگان و نظام جهان بالا را مشاهده كرد؛ و با ارواح پيامبران و فرشتگان آسمانى سخن گفت، و از مراكز رحمت و عذاب (بهشت و دوزخ) بازديدى به عمل آورد؛ درجات بهشتيان و اشباح دوزخيان را از نزديك مشاهد فرمود.»(6) اين قسمت سفر اعجازآميز آسمانى را اصطلاحاً «معراج» مى‏نامند.
رسول اكرم (ص) در اين سير آسمانى (معراج) با رموز هستى و اسرار شگفت‏انگيز دستگاه عظيم آفرينش و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بى‏پايان خداوند كاملاً آگاه گشت. سپس به سير خود ادامه داد، و به «سدرة المنتهى»(7) رسيد، و آن را سراپا پوشيده از شكوه و جلال و عظمت ديد. در اين هنگام برنامه سفر اعجازآميز وى پايان يافت، سپس مأمور شد از همان راهى كه پرواز نموده بود بازگشت نمايد. در برگشت نيز در «بيت‏المقدس» فرود آمد، و روانه مكه و وطنش گرديد. معراج در آينه آيات و روايات‏
هر موضوعى را كه قرآن‏كريم بدان اشاره فرموده است از ضروريات دين در ميان مسلمان مى‏باشد. داستان نيز اين چنين است. يعنى، معراج اجمالاً يكى از ضروريات دين و صريح قرآن و جمله مسلمات در ميان تمام فرق اسلام است؛ پس انكار آن، انكار ضرورى دين و موجب ارتداد است؛ بنابراين، هر فرد مسلمان كه معتقد به قرآن و روايات اسلامى و اتفاق مسلمانان باشد، نمى‏تواند آن را انكار نمايد؛ زيرا، معراج ريشه قرآنى دارد و در دو سوره از قرآن‏كريم به سرگذشت اين سير جسمانى و روحانى تصريح شده است.
اول: سوره اسراء، كه شروع اين سفر اعجازآميز را متذكر است:
«سبحان الذى اسراى بعبده ليلاً من المسجدالحرام الى المسجدالاقصى الذي باركنا حوله لنريه من آياتنا إنه هو السميع البصير»(8)پاك و منزه است آن خدايى كه بنده‏اش را در يك شب از مسجدالحرام به مسجدالاقصى كه در سرزمين مبارك و مقدسى واقع شده برد، تا آيات و نشانه‏هاى (عظمت) ما را ببيند، او شنوا و بينا است.
دوم: سوره «النجم» كه به قسمتهايى از اين سفر آسمانى اشاره دارد كه در ضمن 6 آيه، از آيه 13 تا 18 قسمت دوم معراج، يعنى سير آسمانى را بيان مى‏كند. آنجا كه مى‏فرمايد: «و لقد رءاه نزلة اُخرى، عند سدرة المنتهى، عندها جنة المأوى، اذ يغشى السدرة ما يغشى، مازاغ البصر و ما طغى، لقد رأى من آيات ربّه الكبرى» آيا با او درباره آنچه (با چشم خود) ديده مجادله مى‏كنيد؟! و بار ديگر نيز او را مشاهده كرد، نزد «سدرة المنتهى»، كه «جنت المأوى» در آنجاست. در آن هنگام كه چيزى (= نور خيره كننده‏اى) سدرة المنتهى را پوشانده بود، چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان نكرد (آنچه ديد واقعيت بود). او پاره‏اى از آيات و نشانه‏هاى بزرگ پروردگارش را ديد.
غالب مفسران، آيات سوره «النجم» را هم در ارتباط با قضيه معراج پيامبر (ص) دانسته‏اند.(9)
همچنين در آيه ديگرى از قرآن‏كريم به صورت اشاره، برخى از تماسهاى پيامبر(ص) را در شب معراج تأييد مى‏كند و آن آيه 45 سوره «زخرف» است: «و سئلْ مَن ارسلنا مِن قبلك من رسلنا اجعلنا من دون الرحمن ءالهةً يُعبدون؛ اى پيامبر! از پيامبرانى كه قبل از تو فرستاديم بپرس: آيا ما براى آنها معبودانى غير از خداى رحمان براى پرستش قرار داده بوديم؟!»
آيا پرسش پيامبر اكرم (ص) از انبياى گذشته به جز با رويارويى با آنها ممكن است؟ و در كدام مجمعى غير از آن شب معهود اين امر مواجهه ميسر شد؟
روايتى هم از امام باقر (ع) در تفسير اين آيه شريفه به همين معنا وارد شده است و نيز علامه مجلسى در «جلد 18 بحارالانوار، باب اثبات المعراج» اين آيه شريفه را در زمره آيات معراج مطرح نموده است.
ناگفته پيداست كه با امعان‏نظر در مطالب ياد شده، بدون مراجعه به روايات تفسيرى معراج، تنها از تأمل در آيات سوره «اسرا» و «النجم» به تصوير نسبتاً روشنى از اين سفر مبارك اعجازآميز رسول خدا (ص) دست مى‏يابيم.
در منابع روايى اسلام روايات زيادى درباره معراج وارد شده كه بسيارى از علماى اسلام، تواتر يا شهرت آن را تصديق كرده‏اند،(10) كه به عنوان نمونه و رعايت اختصار به دو روايت و آن هم از طريق فريقين اشاره مى‏كنيم:
1- امام باقر (ع)در ضمن روايتى كه طولانى است فرمود: «و لكنّه اسرى به… و اشار بيده الى السماء؛ و لكن پيامبر را از مسجدالحرام تا آسمانها سير داد.»(11)
2- زمخشرى حديثى را نقل نموده است كه در قسمتى از آن چنين آمده است: «و قد عرج به الى السماء فى تلك الليله… و انه لقى الانبياء و بلغ البيت‏المأمور و سدرةالمنتهى؛ در حالى كه سير داده شده بود بسوى آسمان در اين شب و عجائب آسمان به او نشان داده شده، و انبياء را ملاقات نموده بود و تا بيت‏المأمور و سدرةالنتهى سير نمود.»(12) در اين حديث «عرج به»، به معراج جسمانى اشاره دارد؛ از اينجا معلوم مى‏شود رواياتى كه فقط دلالت بر معراج روحانى دارد، چون مخالف ظاهر قرآن كريم است، قابل اعتماد نيست.
سخن از اين كه آيا تنها روح بزرگ پيامبر (ص) در خواب و مكاشفه در اين سفر همراه جبرئيل بوده و يا آن حضرت با اين بدن خاكى دعوت به عالم بالا شده است، مورد اختلاف است. با اين كه صريح قرآن و روايات اسلامى گواهى قطعى بر جسمانى بودن آن مى‏دهد؛ چنان كه فقيه و مفسر بزرگ شيعه، مرحوم طبرسى، در تفسير «مجمع البيان» اتفاق علماء را بر جسمانى بودن معراج نقل مى‏كند.(13)
همچنين محدث عاليقدر شيعه، علامه مجلسى (ره)، و مفسر معروف اهل سنت، فخررازى، معتقدند كه اهل تحقيق بر اين باورند كه به مقتضاى دلالت قرآن‏كريم و روايات متواتر شيعه و سنى، خداى متعال روح و جسد پيامبر اسلام (ص) را از مكه به مسجدالاقصى و سپس از آنجا به آسمانها برد و انكار اين مطلب، يا تأويل آن به عروج روحانى، يا وقوع آن در خواب، ناشى از كمى تتبع يا سستى دين و ضعف يقين است.(14)
براى اثبات اين موضوع دلائل و شواهدى وجود دارد كه:
1- كلمه «عبد» نشان مى‏دهد،(15) كه اين سفر در بيدارى و اين سير، جسمانى بوده است؛ چون وقتى گفته مى‏شود: فلان شخص را به فلان نقطه بردم، يعنى خودش را با همان جسم و روح، نه اين كه در عالم خواب و خيال برده؛ مگر قرينه‏اى برخلاف باشد. بنابراين، از باب آن كه قرآن خود مفسر خود است مى‏بينيم در سوره «جن» آيه 19 مى‏فرمايد: «و انّه لمّا قام عبدالله يدعوه» و در سوره «علق» آيه 10 مى‏فرمايد: «عبداً اذا صلى» از عبد اراده مجموع روح و جسم شده است. يعنى پيامبر اسلام (ص) با تن و جسم خود به عالم بالا عروج كرده است و اين سير جسمانى و روحانى بوده است، نه روحانى تنها، و معلوم است چنين سيرى، از مسجدالحرام تا بيت‏المقدس (حدود يكصد فرسخ) در صورتى يك ارزش و معجزه حساب مى‏شود كه با جسم بوده باشد.
همچنين در تأييد و تقويت بيشتر اين نظر (جسمانى بودن معراج) آيت ا… سبحانى مى‏فرمايد: «قريش از شنيدن اين كه پيامبر ادعا نمود من در ظرف يك شب همه اين اماكن (سير به مسجدالاقصى و عروج به آسمانها) را سير نموده‏ام، سخت ناراحت شدند، و جداً به تكذيب او برخاستند؛ به طورى كه جريان معراج وى در همه محافل قريش موضوع روز شد؛ هرگاه سير اين عوالم به صورت يك رؤيا بود، معنا نداشت كه قريش به تكذيب حضرت برخيزند، و جنجالى راه بيندازند؛ زيرا گفتن اين كه من در شبى از شبها در هنگام خواب، چنين خوابى را ديده‏ام، هرگز موجب نزاع و اختلاف نمى‏گردد، چون سرانجام هر جه هست خواب است، و تمام امور محال و غير ممكن و به دور از ذهن، در خواب به صورت ممكن درمى‏ايد.»
ايشان مى‏افزايد: «اين نظر (معراج در خواب و عالم مكاشفه بود) آن قدر ارزش ندارد، كه ما آن را دنبال كنيم؛ ولى افسوس اينجاست كه برخى از دانشمندان مصرى، مانند «فريد وجدى»(16) اين نظر را پسنديده و با سخنان بى‏اساس، به تحكيم آن پرداخته است. با اين همه، بهتر آن است كه از اين مطلب بگذريم.»(17)
شيخ طوسى (ره) در تفسير «التبيان»، ذيل اين آيه شريفه مى‏فرمايد: «علماى شيعه معتقدند كه خداوند در همان شبى كه پيامبرش را از مكه به بيت‏المقدس برد، او را به سوى آسمانها عروج داد، و آيات عظمت خويش را در آسمانها به او ارائه فرمود؛ و اين در بيدارى بود، نه در خواب.»
2- لفظ «سبحان» كه در ابتداى سوره اسراء آمده حكايت از اعجازگونه بودن اين جريان مهم دارد كه خداوند متعال براى رفع استبعاد مردم، خود را از هرگونه عيب و نقص و ناتوانى تنزيه مى‏كند و گرنه سير روح منهاى جسد كه از محدويت‏هاى عالم مادى رها باشد، اين تعبير را نمى‏طلبد.
3- آن‏كه در سوره «النجم» ماده «رؤيت» بكار رفته: «ما زاغ البصر و ماطغى، لقد رأى من آيات ربه الكبرى»؛ چشم پيامبر(ص) دچار خطا و انحراف نشد. او نشانه‏هاى بزرگ خداى خود را مشاهده كرد. اين دو آيه شريفه به روشنى مى‏رساند كه اين رؤيت با همين و حالت بيداري پيامبر(ص) رخ داده، نه در حالت خواب و عالم مكاشفه.
سؤالى كه در اينجا مطرح مى‏شود اين است كه بر اساس تناسب بين رائى و مرئى (بيننده و ديده شده)، اين چشم مادى تنها آنچه را كه از جنس خود باشد را مى‏بيند نه روح مجرد را و فرشتگانى كه در ذات وجوشان طبيعت مادى راه ندارد. بنابراين، ديدارهاى پيامبر(ص) با انبياى گذشته و برپا شدن نماز جماعت در بيت‏المقدس كه آن تمامى انبياء و رسل به خاتم خود (پيامبر اسلام) اقتداء كردند و حجت با فرشتگان و رؤيت اهل بهشت و جهنم كه شرحش در اخبار آمده، چگونه صورت گرفته است؟
پاسخ آن است كه: اين امر با تمثل ارواح در ابدان مناسب خود، و مفارقت نوريه در قالب‏هاى مثالى، شدنى است؛ چنان كه جبرئيل(ع) در برابر حضرت مريم به صورت مردى ظاهر گشت. ناگفته نماند كه ما اين برخوردها را در نقل رواياتى كه در اين‏باره رسيده، تا جايى مى‏پذيريم كه برهان عقلى آن را مردود نداند و بر اين اصل، آن قسمتهايى كه در پاره‏اى از روايات، مراحل نهايى و اوج صعود حضرت را بازگو مى‏كند كه ملاقات با پروردگار است و چگونگى آن كه ملازم است با جسميت خداي متعال، به هيچ وجه پذيرفته نيست؛ به عنوان نمونه: ابن هوازن قشيرى (متوفى 465) در كتاب معراجش روايت مى‏كند كه پيامبر (ص)، پروردگارش را با همين چشم سر ديد، يا آن كه از پيامبر نقل كرده است كه: خداى خود را ديدم در حالى كه دو كفش از طل در پاى وى بود و در نوشته‏هاى برخى از خاورشناسان آمده است: در آخرين آسمان، پيامبر (ص) به خداوند به اندازه‏اى نزديك شد كه صداى قلم خدا را مى‏شنيد و مى‏فهميد كه خدا مشغول نگاهدارى حساب افراد مى‏باشد.(18)
متأسفانه جريان معراج پيامبر (ص) مانند بسيارى ديگر از جريان‏هاى صحيح تاريخى، از روى غرض‏ورزى يا ساده‏لوحى و اعمال سليقه‏هاى شخصى در طول تاريخ آميخته با خرافات عجيب و غريبى شده است كه قيافه اصلى آن را از نظر كسانى كه مطالعه كافى در اين قسمت ندارند، ناپسند نشان داده است.
درباره مطالب مزبور (ديدن خداوند و…) مى‏گوييم: لازمه رؤيت با چشم، محدود بودن مرئى است و هر محدودى، محدودكننده‏اى بايد، پس او نمى‏تواند واجب الوجود باشد و آيا نشنيده‏ايد اين كلام امام على (ع) را كه در جواب «ذعلب يمانى» فرمود: «لاتدركه العيون بمشاهدة العيان و لكن تدركه القلوب بحقايق الايمان…»(19) و فرازى ديگر از كلام 182 مى‏فرمايد: او مكان ندارد و با حواس ظاهرى ادراك نگردد و با مردمان مقايسه نشود. او با موسى سخن گفت و آيات خويش را به او نماياند، بدون آن كه از اعضا و جوارح و ابزارى همانند بشر استفاده كرده باشد.
آخرين ابهام و يا سؤالى كه در باره معراج مطرح مى‏شود اين است: آيا معراج پيامبر(ص) به عنوان يك بشر، از نظر علوم طبيعى امكان‏پذير است؟
در پاسخ، مقدمه ذكر مى‏كنيم: اساساً اعتقاد ما بر آن است كه شريعت حيات‏بخش اسلام و قوانين نورانى آن از طرف خالق هستى‏بخش حكيم، تنظيم و توسط بهترين‏ها كه انبيا، و ائمه معصومين (ع) هستند به بشر ابلاغ شده است. ازاين‏رو، آنچه كه جنبه خرافى داشته و با عقل و علم و حكمت منافى باشد در آن راه ندارد. ما پيرو مذهبى هستيم كه علوم روز آن را تأييد مى‏كند، بلكه اين مذهب پويا خود، دانشهايى را پايه‏گذارى كرده است، ولى بايد متوجه بود كه منظور از علوم تنها آن دسته از مسائلى است كه صد در صد جنبه قطعى به خود گرفته، نه هر آنچه كه به عنوان علم مطرح شود؛ زيرا ممكن است در پرتو اكتشافات ديگرى دير يا زود دگرگون شود و اين دسته در ميان علوم كم نيستند.
كوتاه سخن آن كه ما مى‏گويى ميان عقائد مسلمان مذهبى و مسائل قطعى علوم، رابطه تنگاتنگ وجود دارد و هر كدام ديگرى را تقويت مى‏كند.
از اين مقدمه نتيجه مى‏گيريم كه بسيارى از موانع سفر انسان به فضا با اختراعات و اكتشافات علم روز از ميان بر داشته شده است و امورى كه زمانى غيرمعقول انگاشته مى‏شد با پيشرفت بشر در عرصه‏هاى علمم و صنعت و فناورى به امرى ممكن و معقول مبدل شد و انسان در اين عصر تسخير فضا و … توانست بر مشكل جاذبه زمين، پرتوهاى خطرناك شهابهاى آسمان، فقدان اكسيژن، مشكل بى وزنى فائق آيد.
ولى سخن در اين است: آيا تنها اين موجود ضعيف (بشر) كه سراپا فقر و نياز است، و پس از گذشت قرنها تلاش و كوشش طاقت‏فرسا با تجهيزات كذائى، توان سفر به كرات آسمانى را دارد؟ و آيا خالق قادر متعال او از ابداع وسيله‏اى كه بهتر از سفينه‏هاى فضايى مدرن، اين مأموريت را انجام دهد، عاجز است؟!
روى سخن با مسلمانان است آيا هيچ فرد خداپرستى كه ايمان به قدرت لايزال و بى‏پايان الهى دارد. (ان الله على كل شى‏ء قدير) مى‏تواند انكار كند؟ آيا براى خداى متعال مانعى دارد كه وسيله مرموزى كه از فكر محدود بشر بيرون است در اختيار پيامبرش بگذارد تا بتواند در آسمانها سير كند و عجائب آيات پروردگارش مشاهده نمايد؟ جواب البته منفى است. چه مانعى در مقابل عظمت و قدرت خداى متعال مى‏تواند ابراز وجود كند!
جايى كه بشر با اين فكر محدود در پرتو صنعت و تكنولوژى، همه موانع را برطرف كرد و توانست فضانوردانى را در قمر (كرات آسمانى) پياده كند و در ماوراء جوّ به حركت درآورد، به يقين پيامبران الهى مى‏توانند با عنايت خداوند بزرگ كه قدرت او مافوق قدرتها است و خالق تمام موجودات و قدرتهاست بدون اسباب ظاهرى و خارجى ايجاد كنند.
پيامبر اسلام (ص) با عنايت خداوند بزرگ به معراج رفته است. هرگاه برنامه سير تاريخى پيامبر، در پرتو عنايت الهى انجام گرفته باشد، به طور مسلم تمام اين قوانين طبيعى در برابر اراده قاهره وى تسليمند، و هر آنى در قبضه قدرت او هستند؛ از اين رو، چه اشكالى دارد: خدايى كه به زمين جاذبه داده است و به اجرام آسمانى اشعه كيهانى بخشيده، بنده برگزيده‏اش را به وسيله قدرت نامتناهى خويش، بدون اسباب ظاهرى و خارجى از مركز جاذبه خارج نمايد، و اشعه‏هاى خطرناكى كه در ماوراء جو وجود دارد، مانند اشعه ماوراءبنفش، اشعه‏ايكس و اشعه كيهانى، مصون بدارد. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. حسين راغب اصفهانى، المفردات، دفتر نشر الكتاب، دوم 1404ق، ص 329. 2. همان، ص 247. 3. احمد سياح، فرهنگ جامع ، تهران: كتاب فروشى اسلام، 1354، ج 1- 2،ص 690. 4. مفردات راغب، ص 205. 5. براق نام مركوبى است كه بنا بر روايات، حضرت رسول(ص) شب معراج برپشت او آسمانها را درنورديد. 6. طبرسى، مجمع البيان، سوره اسراء،ج 3، ص 395. 7. سدره يا سدرة المنتهى، نام درخت كُنار بزرگى است كه بنابر روايات اسلامى بر بالاى آسمان هفتم قرار دارد و برگش مانند گوش فيل و ميوه اش مانند كوزه است. علم ملائكه و ساير مخلوقات به آن منتهى شود و از آن درنمى گذرد. هيچ موجودي، بجز پيامبر اسلام (ص) در شبِ معراج از آن درنگذشته است و آنچه وراى آن است جز خداى نداند. از پاى اين درخت رودهايى از آب صاف روشن و شير تازه و باده خوشگوار، براى نوشندگان روان مى گردد. دربارة آن گفته اند كه اسب سوار، در سايه اش هفتاد سال راه مى پيمايد و يك برگ از آن روى تمام مردم سايه مى افكند.(جعفر ياحقّى، دكتر جعفر محمّد: فرهنگ اساطير و اشارات در ابيّات فارسى، ص 241 – 242.) 8. سوره اسراء، آيه 1. 9. ر.ك: محمود زمخشرى، الكشاف، دارالكتاب العربى، بيروت، چ سوم، 407 ق، ج‏4، ص 419. 10. تفسير نمونه، ج 12، ص 12. 11. محسن فيض كاشانى، تفسير صافى، بيروت: مؤسسة الاعلمى مطبوعات، ج 3، ص 166-171. 12. الكشاف، ج 2، ص 647. 13. مجمع البيان، ج‏7، ص 395. 14. بحارالانوار، چاپ مؤسسه الوفاء، بيروت، ج 18، ص 289 فخررازى، مفاتيح الغيب، ج 5، ص 540 – 546. 15. تفسير نمونه، ج 12، ص 9. 16. دايرة المعارف، ج 7، ص 329، ماده «عرج». 17. آيت اللّه جعفر سبحانى، فروغ ابديت، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، قم چاپ نهم، 1373، ج‏1، ص 386. 18. «محمد پيامبرى كه از نو بايد شناخت»، ص 125. 19. نهج البلاغه صبحى صالح، كلام 179.

/

ابعاد معنوى شخصيت پيامبر اعظمص

مركز فرهنگ و معارف قرآن‏
پيامبر(ص) از دو بعد مادى و معنوى برخوردار است. از نظر بعد مادى فرقى با ساير انسان‏ها ندارد بلكه با آن‏ها در حيات مادى و مسايل مربوط به آن شريك است. ولى از لحاظ بُعْدِ معنوى فاصله بسيار زيادى با ديگر انسان‏ها دارد و همه اهميت و امتياز آن حضرت در همين مسأله نهفته است. آنچه موجب شد كه تا او واسطه بين خالق و مخلوق، اسوه و الگوى انسان‏ها باشد برجستگى بعد معنوى آن حضرت است. در اين مقاله درصدد آن هستيم كه گوشه‏اى از ابعاد معنوى پيامبر(ص) كه در قرآن ذكر شده را به اجمال بررسى كنيم. 1- بندگى خدا
بندگى خدا، عالى‏ترين مقام انسان است. بندگى نه تنها با شأن و كرامت انسان منافات ندارد بلكه در جهت رشد و تكامل او مى‏باشد زيرا در برابر وجودى كه كمال مطلق است به پرستش و بندگى مى‏پردازد و همه هستى در قبضه قدرت اوست. آن كه بندگى خدا مى‏كند با قرار دادن خود در برابر تابش نور الهى به تدريج به سمت كانون بى‏انتهاى كمال مطلق به حركت درمى‏آيد و بهره‏اى از كمال مطلق را در خود تجلّى مى‏بخشد.
عبادت به معناى اظهار تذلّل و خشوع و فروتنى در برابر معبود است. بطور كلى ما مى‏توانيم دو نوع عبادت داشته باشيم:
1- عبادت تكوينى كه فراگير و گسترده است و همه مخلوقات هستى را در برمى‏گيرد، همه موجودات طبق اين معنى خدا را عبادت مى‏كنند زيرا همه ذليل و تابع قوانين اويند.
2- عبادت اختيارى و آن اينكه عبادت كننده به اختيار خود سر تسليم در برابر معبود فرود آورد و هيچ عامل بيرون از اراده او تأثير گذار نباشد و اين نوع عبادت مراتبى دارد كه بالاترين مرتبه‏اش آن است كه ناشى از شناخت و شعور باشد و از اعتقاد به ربوبيت الهى نشأت گرفته باشد. همان طور كه از امام صادق(ع) نقل شده است: «اَلعُبُودِيَّةُ جَوهَرٌ كُنهُهَا الرُّبُوبِيَّة؛(1) عبادت كردن جوهرى است كه ذات آن ربوبيّت است.» مقام بندگى پيامبر(ص) در قرآن
آيات زيادى از قرآن اشاره به مقام عبوديّت و بندگى پيامبر(ص) دارد. مقامى كه زمينه ساز دستيابى به ساير مقام‏ها از قبيل نبوّت، رسالت، رفتن به معراج و … بوده است، به عنوان نمونه: 1- «سُبحان الَّذى اَسرى‏ بِعَبدِهِ لَيلًا مِنَ المَسجِدِ الحَرامِ اِلَى المَسجِدِ الاَقصَا الَّذى بارَكنا حَولَهُ لِنُرِيَهُ مِن ءايتِنا اِنَّهُ هُوَ السَّميعُ البَصير؛(2) پاك و منزّه است خدايى كه بنده‏اش را در يك شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصى – كه گرداگردش را پربركت ساخته‏ايم – برد تا برخى از آيات خود را به او نشان دهيم، چرا كه او شنواو بيناست.»
ذكر «عبد» براى پيامبر(ص) مى‏تواند اشاره به تأثير عبوديّت در رفتن به معراج باشد و مسلّماً مراد از عبد، عبد تكوينى نيست زيرا همه در اين معنا شريكند آنچه دراين مسأله تأثير داشته، عبوديّت اختيارى است. 2- «واِن كُنتُم فى رَيبٍ مِمّا نَزَّلنا عَلى‏ عَبدِنا فَأتوا بِسورَةٍ مِن مِثلِهِ وَادعوا شُهَداءَكُم مِن دونِ اللَّهِ اِن كُنتُم صادِقين؛(3) اگر درباره آنچه بر بنده خود [پيامبر(ص) ]نازل كرديم شك داريد (دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد و گواهان خود را از غير خدا (براى اين كار) فراخوانيد، اگر راست مى‏گوييد.»
عبوديّت خدا او را شايسته نزول وحى كرد و با اينكه امّى و درس نخوانده بود كتابى آورد كه هيچ كس نتوانست و نمى‏تواند حتّى سوره‏اى مانند آن بياورد. در مواردى از قرآن، پيامبر(ص) به عنوان عبد (بنده) معرفى شده است كه پيامبر(ص) در همه اين موارد به عنوان عبد خدا مطرح است. چه در موردى كه با دشمنان خدا در ميدان جنگ نبرد مى‏كند،(4) و چه در آغاز رسالت،(5) و چه به هنگام اِسراء و رفتن به معراج و چه آن گاه كه براى موجود نامرئى به نام جنّ قرآن مى‏خواند،(6) و چه به هنگام نزول قرآن،(7) و … در همه اين موارد او يك بنده خداست و همه مسئوليت‏ها و مقامات معنوى از عبوديّت ناشى شده است. بنابراين پيروان آن حضرت بايد به اين مسأله توجه داشته باشند، مبادا درباره‏اش غلوّ كنند و از مقام بندگى خدا او را بيرون ببرند چنان كه مسيحيان مرتكب اين اشتباه شدند در حالى كه مسيح(ع) از اين كه خود را بنده خدا بداند، استنكاف نمى‏كرد.(8) 2- وحى
از مقامات معنوى پيامبر(ص)، مقام دريافت وحى خاص الهى است كه اين دريافت وحى، حاكى از امتياز و برترى دريافت كننده از ديگر همنوعانش مى‏باشد.
در آياتى از قرآن، پيامبر(ص) را همانند ديگر انسان‏ها دانسته و دريافت وحى از سوى آن حضرت را از جمله امتياز او بر ديگر انسان‏ها مى‏داند: 1- «قُل اِنَّما اَنا بَشَرٌ مِثلُكُم يوحى‏ اِلَىَّ اَنَّما اِلهُكُم اِلهٌ واحِدٌ…؛(9) بگو من فقط بشرى هستم مثل شما (امتيازم اين است كه) به من وحى مى‏شود كه تنها معبودتان معبود يگانه (خدا) است.» 2- «قُل اِنَّما اَنا بَشَرٌ مِثلُكُم يوحى‏ اِلَىَّ اَنَّما اِلهُكُم اِلهٌ واحِدٌ فَاستَقيموا اِلَيهِ واستَغفِروهُ وويلٌ لِلمُشرِكين؛(10) بگو: من فقط انسانى مثل شما هستم، اين حقيقت بر من وحى مى‏شود كه معبود شما معبود يگانه است، سپس تمام توجه خويش را به سوى او كنيد و از وى آمرزش طلبيد و واى بر مشركان.» 3- شفاعت
مقام شفاعت بى‏ترديد از عالى‏ترين مقامات معنوى يك انسان است زيرا قبول شفاعت كسى دليل بر اعتبار ويژه شفاعت كننده نزد شفاعت‏پذير مى‏باشد.
آياتى از قرآن كريم به طور مستقيم يا غير مستقيم بر مقام شفاعتگرى پيامبر(ص) دلالت دارد كه به آنها پرداخته مى‏شود: 1- «ومِنَ الليلِ فَتَهَجَّد بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى‏ اَن يَبعَثَكَ رَبُّكَ مَقامًا مَحمودا؛(11) و پاسى از شب را (از خواب برخيز و) قرآن (و نماز) بخوان. اين يك وظيفه اضافى براى توست، اميد است كه پروردگارت تو را به مقامى درخور شايسته برانگيزد.»
مقام در خور ستايش كه خداوند، پيامبر(ص) را نسبت به آن اميدوار ساخته به نظر مفسّرين همان مقام شفاعت است. پيامبر(ص) فرموده است: «مقام محمود همان مقامى است كه من در آن مقام امتم را شفاعت مى‏كنم.»(12)
2- «ولَسَوفَ يُعطيكَ رَبُّكَ فَتَرضى‏؛(13) و به زودى پروردگارت (آن قدر) به تو عطا خواهد كرد كه خشنود شوى.»
اينكه چه نعمت و چه امتيازى خداوند به پيامبر(ص) عطا مى‏كند تا رضايتش جلب شود و خرسندى آن حضرت را فراهم سازد، مفسّرين آن را مقام شفاعت دانسته‏اند. فخر رازى از على(ع) و ابن عباس نقل مى‏كند كه اين نعمت همان مقام شفاعت پيامبر(ص) در امت خود است. روايت شده كه وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر(ص) فرمود: در اين هنگام راضى نخواهم شد در حالى كه حتى يك نفر از امت من در جهنم باشد و سپس فخر رازى از امام صادق(ع) نقل مى‏كند كه رضايت جدّ من در اين است كه هيچ انسان خداپرست و موحّدى داخل جهنم نشود.(14)
3- «وما اَرسَلنا مِن رَسولٍ اِلّا لِيُطاعَ بِاِذنِ اللَّهِ ولَو اَنَّهُم اِذ ظَلَموا اَنفُسَهُم جاءوكَ فَاستَغفَروا اللَّهَ واستَغفَرَ لَهُمُ الرَّسولُ لَوَجَدوا اللَّهَ تَوّابًا رَحيما؛(15) ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى آن كه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود و اگر (اين مخالفان) هنگامى كه بر خود ستم كردند (و فرمان‏هاى خدا را زير پا مى‏گذاردند) به نزد تو مى‏آمدند و از خدا طلب آمرزش مى‏كردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مى‏كرد، خدا را توبه‏پذير و مهربان مى‏يافتند.»
اين آيه مقام شفاعت را براى پيامبر(ص) در دنيا ثابت مى‏كند. در شأن نزول آيه آمده است كه دوازده نفر از منافقان براى آسيب رساندن به پيامبر(ص) توطئه كرده بودند، جبرئيل نازل شد و پيامبر(ص) را از توطئه باخبر ساخت. پيامبر(ص) در ميان جمع فرمود: گروهى وارد شدند و انجام كارى را در سر مى‏پرورانند ولى موفق نخواهند شد از جاى برخيزند و از خداوند طلب بخشش نمايند و اعتراف به گناه خود كنند تا من هم شفاعت آنان را نزد خدا بنمايم. هيچ كس از جاى بلند نشد. پيامبر(ص) چندين بار سخنانش را تكرار كرد ولى كسى برنخاست پيامبر(ص) به ناچار اسامى آنان را بر زبان آورد و فرمود: فلانى بلند شود، فلانى بلند شود و… تا دوازده نفر را برشمرد پس همه از جاى برخاستند و اظهار كردند كه ما هم مى‏خواستيم بلند شويم و به خواسته ات عمل كنيم و به درگاه خداوند توبه كنيم پس براى ما شفاعت نما. پيامبر(ص) فرمود: حالا! برويد بيرون، در آغاز كار، من بهتر مى‏توانستم براى شما شفاعت كنم و خداوند در آن وقت زودتر اجابت مى‏كرد.(16)
اين آيه با اين تفسير براى پيامبر(ص) مقام شفاعت در دنيا را ثابت مى‏كند. بنابراين پيامبر(ص) داراى مقام شفاعت در دنيا و آخرت است. 4- وجود پيامبر(ص) مانع وقوع عذاب
يكى از مقامات معنوى پيامبر(ص) كه در قرآن به آن اشاره شده اين است كه به بركت وجود آن حضرت عذاب از امت و قومش برطرف مى‏شود. مسلماً اين از مقامات معنوى مهمى است كه به خاطر وجود كسى عذاب از قوم و امّتى برداشته شود: «واِذ قالوا اللَّهُمَّ اِن كانَ هذَا هُوَ الحَقّ مِن عِندِكَ فَاَمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائتِنا بِعَذابٍ اَليم * وما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُم واَنتَ فِيهِم وما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُم وهُم يَستَغفِرون؛(17) و (به خاطر بياور) زمانى را كه گفتند: پروردگارا! اگر اين حق است واز جانب توست، بارانى از سنگ از آسمان بر ما فرود آر، يا عذاب دردناكى براى ما بفرست! ولى (اى پيامبر) تا تو در ميان آنها هستى، خداوند آنها را مجازات نخواهد كرد و (نيز) تا استغفار مى‏كنند، خدا عذابشان نمى‏كند.»
در شرح اين آيه آمده است كه طبق روايات، نضر بن حارث به پيامبر(ص) عرض كرد: اين چيزهايى كه تو مى‏گويى چيزى جز افسانه‏هاى پيشينيان نيست! پيامبر(ص) فرمود: واى بر تو اين كلام خداست. او و ابوجهل گفتند: خدايا اگر اين سخنان حق است و از جانب توست پس بارانى از سنگ بر سر ما از آسمان فرود آر، همچنان كه بر قوم لوط فرود آوردى و يا ما را مبتلا به عذاب دردناكى كن. خداوند در ردّ اين گفته‏ها، خطاب به پيامبر(ص) فرمود: تا وقتى كه تو در ميان آنان هستى خداوند آن‏ها را عذاب نخواهد كرد. اين از شأن خدا به دور است كه با وجود تو در ميان آنان، عذاب بر آنها بفرستد زيرا تو «رحمةٌ للعالمين» هستى و همچنين، تا وقتى كه آنان به درگاه خدا استغفار مى‏كنند خداوند آنها را به عذاب مبتلا نمى‏كند.(18) 5- معراج
يكى از برجسته‏ترين مقامات معنوى پيامبر(ص) عروج آن حضرت به مقام بلند مراتب انسانى و دستيابى به عالى‏ترين درجه تقرب به خداوند يعنى معراج يا سفر آسمانى آن حضرت است. پيامبر(ص) در اين سفر معنوى و آسمانى آيات الهى فراوانى را از نزديك مشاهده كرد و به درجه‏اى از كمال و تقرّب رسيد كه جبرئيل، فرشته همراه و راهنما در مرحله‏اى از همراهى بازماند و پيامبر(ص) به سير خود ادامه داد. رسول اللَّه(ص) براى سفر آسمانى ابتدا از مكّه به بيت المقدس برده شد و از آنجا به آسمان‏ها عروج نمود: 1- «سُبحانَ الَّذى اَسرى‏ بِعَبدِهِ لَيلًا مِنَ المَسجِدِ الحَرامِ اِلَى المَسجِدِ الاَقصَا الَّذى بارَكنا حَولَهُ لِنُرِيَهُ مِن ءاياتِنا اِنَّهُ هُوَ السَّميعُ البَصير؛(19) پاك و منزه است آن خدايى كه بنده خود را در شبى از مسجد الحرام به مسجد الاقصى كه در سرزمين مبارك و مقدس واقع شده بُرد تا آيات و نشانه‏هاى عظمت ما را ببيند، او شنوا و بيناست.» 2- «ولَقَد رَءاهُ نَزلَةً اُخرى‏ * عِندَ سِدرَةِ المُنتَهى‏ * عِندَها جَنَّةُ المَأوى‏ * اِذيَغشَى السِّدرَةَ ما يَغشى‏ * ما زاغَ البَصَرُ وما طَغى‏ * لَقَد رَأى‏ مِن ءاياتِ رَبِّهِ الكُبرى‏؛(20) بار ديگر او را مشاهده كرد نزد «سدرة المنتهى» كه جنت المأوى در آنجاست. در آن هنگام كه چيزى [نور خيره كننده‏اى ]سدرة المتهى را پوشانده بود چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان نكرد (آنچه ديد، واقعيت بود) او پاره‏اى از آيات و نشانه‏هاى بزرگ پروردگارش را ديد.»
آيات ششگانه سوره نجم دلالت دارد بر اين كه پيامبر دو بار جبرئيل را به صورت اصلى‏اش ديده است: يك بار در آغازين روزهاى نزول وحى، و بار ديگر درمعراج نزد درختى به نام «سدرة المنتهى» در بهشت جاويدان.
در قرآن هيچ ذكرى از جزئيات معراج و ره آوردهاى آن و زمان وقوعش نشده است. اگرچه در روايات شيعه و سنى پاره‏اى از اخبار آن به دست مى‏آمد همچنين اگر چه در جسمانى يا روحانى بودن معراج اختلافاتى وجود دارد ولى اصل آن به عنوان يكى از مقامات معنوى پيامبر قطعى و مورد تأكيد قرآن است.(21) 6- عصمت
يكى از مقامات معنوى پيامبر(ص) مقام عصمت است. عصمت يعنى مصونيت از گناه و اشتباه يعنى آن حضرت نه گناه مى‏كرد و نه اشتباه. اين اعتقاد ما شيعيان، در مورد همه پيامبران عليهم السلام و ائمه اطهار عليهم السلام است. پشتوانه اين اعتقاد مسأله حجيّت است. يعنى اگر بنا باشد آن بزرگواران مرتكب گناه و اشتباه شوند ديگر گفتار و رفتارشان قابل استناد نخواهد بود زيرا درستى رفتار و گفتارشان زير سؤال و اعتماد به آنها از بين مى‏رود.(22) اقسام عصمت پيامبر(ص) در قرآن
بحث از عصمت پيامبر(ص) از ديدگاه قرآن را مى‏توان در سه محور ارائه داد: 1- عصمت در دريافت وحى. 2- عصمت در رساندن آيات يا مقام ابلاغ. 3- عصمت در عمل.
1- عصمت پيامبر(ص) در تلقى وحى
آياتى از قرآن مجيد بر اين دلالت دارند كه پيامبر(ص) قرآن را از خداوند به صورت مستقيم يا به واسطه جبرئيل دريافت مى‏كند خودش هيچ گونه دخل و تصرّفى نمى‏كند. 1- «واِنَّكَ لَتُلَقَّى القُرءانَ مِن لَدُن حَكيمٍ عَليم؛(23) و به يقين اين قرآن از سوى حكيم و دانايى بر تو القاء مى‏شود.» 2- «وما هُوَ بِقَولِ شَيطانٍ رَجيم؛(24) اين (قرآن) گفته شيطان رانده شده نيست.» 2- عصمت در مقام ابلاغ
پيامبر(ص) آن‏چه را كه از سوى خدا دريافت مى‏كرد بدون هيچ كم و كاستى به مردم ابلاغ مى‏كرد تا حجت بر آنها تمام شود. آن حضرت نه از اداء آنچه بر او وحى شده خوددارى مى‏ورزيد و نه گفته هايى از خود بر آن مى‏افزود. 1- «وما هُوَ عَلَى الغَيبِ بِضَنين؛(25) و او نسبت به آنچه از طريق وحى دريافت داشته بخل ندارد.»
آنچه را كه آن حضرت از ناحيه خداوند به او وحى مى‏شد در اختيار مردم قرار مى‏داد چنين نبود كه از ابلاغ آن خوددارى ورزد: 2- «ولَو تَقَوَّلَ عَلَينا بَعضَ الاَقاويل * لَاَخَذنا مِنهُ بِاليَمين * ثُمَّ لَقَطَعنا مِنهُ الوَتين؛(26) و اگر او سخنى به دروغ بر ما مى‏بست ما او را با قدرت مى‏گرفتيم و سپس رگ قلبش را قطع مى‏كرديم.» 3- «وما يَنطِقُ عَنِ الهَوى‏ * اِن هُوَ اِلّا وحىٌ يوحى‏؛(27) و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد، آنچه مى‏گويد چيزى نيست جز وحى‏اى كه بر او نازل شده است.»
اين دسته آيات دلالت دارند كه پيامبر(ص) آنچه را كه به مردم ابلاغ مى‏كند وحى الهى است و خود در آن هيچ دخل وتصرّفى نمى‏كند، به خدا افترا نمى‏بندد، به پيشنهاد مخاطبان هم چيزى را از آن كم و يا زياد نمى‏كند و يا از ابلاغ آنچه به او وحى شده بخل نمى‏ورزد ولى گروه اول بر اين دلالت داشت كه دريافت‏هاى قرآنى پيامبر(ص) منشأ الهى و رحمانى دارد نه شيطانى و نفسانى و اين يعنى عصمت در تلقى وحى، همانطور كه قبلى به معناى عصمت در مقام ابلاغ مى‏باشد. 3- عصمت در مقام عمل
از گروهى از آيات استفاده مى‏شود كه پيامبر(ص) در موضع گيريهايش مورد تأييد الهى است مواردى پيش مى‏آمد كه دشمنان در صدد فريب دادن پيامبر(ص) و تأثير در اراده‏اش بر مى‏آمدند ولى خدا با دخالتش نقشه‏هاى دشمنان را خنثى مى‏كرد و رسولش را از خطا مصون مى‏داشت. بطورى كه اگر دخالت خدا نبود ممكن بود به مقتضاى طبع بشرى مقدارى از توطئه‏هاى دشمن متأثر شود: 1- «واِن كادوا لَيَفتِنونَكَ عَنِ الَّذى اَوحَينا اِلَيكَ لِتَفتَرِىَ عَلَينا غَيرَهُ واِذًا لاَتَّخَذوكَ خَليلا * ولَولا اَن ثَبَّتناكَ لَقَد كِدتَّ تَركَنُ اِلَيهِم شيئاً قَليلا * اِذًا لاَذَقناكَ ضِعفَ الحَيوةِ وضِعفَ المَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَينا نَصيرا؛(28) نزديك بود آنها تو را (با وسوسه‏هاى خود) از آنچه بر تو وحى كرده‏ايم بفريبند تا غير آن را به ما نسبت دهى و در آن صورت تو را به دوستى خود برمى‏گزينند و ما اگر تو را ثابت قدم نمى‏ساختيم نزديك بود اندكى به آنان تمايل كنى، اگر چنين مى‏كردى ما دو برابر مجازات (مشركان) در زندگى دنيا و دو برابر (مجازات آنها) را بعد از مرگ به تو مى‏چشانديم سپس در برابر ما ياورى براى خود نمى‏يافتى.»
در شأن نزول آيه آمده است كه: گروهى از طائفه ثقيف نزد حضرت آمدند پيشنهاد كردند كه يك سال به آنها مهلت داده شود تا هدايايى كه براى بت هايشان آورده مى‏شود وصول كنند بعد از آن اسلام خواهند آورد و بت‏ها را خواهند شكست. پيامبر(ص) قصد كرد كه چنين مهلتى به آنها بدهد آيه نازل شد و او را از اين كار منع نمود.(29)
از آيه استفاده مى‏شود كه اگر دخالت الهى نبود ممكن بود كه پيامبر(ص) در بعضى از موضع‏گيرى هايش دچار لغزش گردد بدون آنكه خود، خواهان آن باشد زيرا شرايط و شواهد بر درستى موضع گيريش حكم مى‏كرد.
مفسران، آيات 113 نساء، 76 اسراء، 52-54 انعام و 28 كهف از جمله ديگر آيات دال بر عصمت پيامبر در مقام عمل دانستند.(30) 7- خاتميت
يكى از مقامات معنوى پيامبر(ص) خاتميّت است بدين معنا كه بعد از آن حضرت، پيامبرى ديگر از سوى خداوند فرستاده نخواهد شد، او آخرين پيامبر است و طبيعتاً دينى كه آورده آخرين دين خواهد بود و تا پايان عمر بشر بر روى زمين، دين آن حضرت(ص) تداوم خواهد داشت. آيه‏اى از قرآن صراحتاً بر اين معنى دلالت مى‏كند: «ما كانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِن رِجالِكُم ولكِن رَسولَ اللَّهِ وخاتَمَ النَّبيّينَ وكانَ اللَّهُ بِكُلِ‏ّ شَى‏ءٍ عَليما؛(31) محمد(ص) پدر هيچ يك از مردان شما نبوده و نيست ولى رسول خدا و ختم كننده و آخرين پيامبران است و خداوند به همه چيز آگاه است.» در اين آيه شريفه خداوند، پيامبر(ص) را فرستاده خود و پايان بخش همه پيامبران معرفى مى‏كند. بعد از او پيامبرى نخواهد بود، او آخرين حلقه سلسله پيامبران است كه از آدم(ع) آغاز شده در طول زمان تداوم يافته است. 8- هدايت الهى
قرآن در آياتى، پيامبر(ص) را بر راه مستقيم هدايت مى‏داند. اينگونه آيات از سويى به آن حضرت آرامش و اطمينان مى‏بخشد و از سوى ديگر به مؤمنان و غير آنان اين پيام را مى‏دهد كه در حقانيت پيامبر(ص) و راهى كه بر آن است و به سوى آن دعوت مى‏كند ترديد نداشته باشند. اين مسأله براى پيامبر(ص) مقام مهمى است زيرا كاملاً مورد تأييد خداوند قرار گرفته است. به عنوان نمونه: 1- «يس * والقُرءانِ الحَكيم * اِنَّكَ لَمِنَ المُرسَلين * عَلى‏ صِراطٍ مُستَقيم؛(32) (اى سيد رسولان) سوگند به قرآن حكيم كه تو قطعاً از رسولان خدا هستى و بر راه راست قرار دارى.» خداوند با تأكيد و قسم اعلام مى‏كند كه تو پيامبرى و بر راه مستقيم هدايت قرار دارى. كاربرد تأكيد درمحاورات، گاه براى از بين بردن شك و ترديد است كه در مخاطب وجود دارد و گاه براى از بين بردن شك از ديگران است و گاهى هم براى ازاله غم و اندوه از مخاطب است كه نوعى تسليت و دلدارى به حساب مى‏آيد.» 2- «فَاستَمسِك بِالَّذى اوحِىَ اِلَيكَ اِنَّكَ عَلى‏ صِراطٍ مُستَقيم؛(33) پس آنچه را بر تو وحى شده (قرآن) محكم بگير كه تو بر راه مستقيم هستى.» اين آيات و آيات ديگرى كه در اين مورد وارد شده،(34) بر يكى از ابعاد شخصيت پيامبر(ص) دلالت دارند و آن مقام هدايت يافتگى و هدايت گرى آن حضرت است. 9- پيمان بر اداى رسالت
يكى از مقامات متعالى و معنوى پيامبر(ص) پيمان خدا از او (چون ديگر پيامبران(عليهم السلام)) بر اداى رسالت است. اگر چه همه پيامبران در اين پيمان شريكند – كه نشان دهنده مقام معنوى آنان نزد خداوند است – ولى به هر ميزان كه موضوع و محتواى پيمان مهم باشد، شخص طرف پيمان از اهميت بيشترى برخوردار خواهد بود. از آن جا كه دين اسلام كاملترو جاودانه خواهد بود، پيمان بر اداى آن از اهميت ويژه‏اى برخوردار خواهد بود بنابراين پيامبر اسلام (ص) از اهميت ويژه‏اى درميان همه كسانى كه خداوند با آنها پيمان بسته، برخوردار است: «واِذ اَخَذنا مِنَ النَّبيّينَ مِيثاقَهُم ومِنكَ ومِن نُوحٍ واِبرهيمَ وموسى‏ وعيسَى بنِ مَريَمَ واَخَذنا مِنهُم ميثاقاً غَليظا؛(35) و به خاطر آور هنگامى را كه از پيامبران پيمان گرفتيم و (همچنين) از تو و از نوح، ابراهيم و موسى و عيسى پسر مريم و ما از همه آنان پيمان محكمى گرفتيم (كه در اداى مسئوليت تبليغ و رسالت كوتاهى نكنند).» آيه مى‏فرمايد خداوند از همه پيامبران پيمان گرفته اما اين كه موادّ مورد پيمان چه بوده اشاره ندارد. بعضى از مفسران گفته‏اند: خداوند از همه پيامبران و از جمله پيامبر اسلام(ص) پيمان گرفته كه: 1- خدا را بپرستند. 2- به پرستش خدا دعوت كنند. 3- همديگر را تصديق و تأييد نمايند. 4- خيرخواه قومشان باشند. 5- پيمان شديد گرفته كه بر سختى‏هاى رسالت و تبليغ شريعت، بردبار و شكيبا باشند.(36)
با توجه به آن‏چه در قرآن كريم از مقام معنوى پيامبر اعظم(ص) گذشت وظيفه ماست كه با شناخت اين مقام زمينه انس خود را با شخصيت و رهنمودهاى آن پيامبر بزرگ فراهم سازيم. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1) مصباح الشريعة، ص 7.
2) اسراء / 1.
3) بقره / 23.
4) انفال / 41.
5) نجم / 10.
6) جن / 19.
7) فرقان / 1؛ حديد / 9.
8) نساء 172.
9) كهف / 110.
10) فصلت / 6.
11) اسراء / 79.
12) التفسير الكبير، ج 21، ص 31؛ التبيان، ج 6، ص 512.
13) الضحى / 5.
14) التفسير الكبير، ج 31، ص 213؛ الميزان، ج 20، ص 444؛ المنير، ج 30، ص 287.
15) نساء / 64.
16) مجمع البيان، ج 3، ص 68؛ التفسير الكبير، ج 10، ص 162؛ التبيان، ج 3، ص 244.
17) انفال / 32-33.
18) جامع البيان، ج 9، ص 233؛ المنار، ج 9، ص 657؛ اسباب النزول، ص 158؛ مجمع البيان، ج 4، ص 539.
19) اسراء / 1.
20) نجم / 13-18.
21) جامع البيان، طبرى، ج 15، ص 5-7؛ مجمع البيان، ج 6، ص 395.
22) كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، خواجه نصير الدين طوسى، ص 274.
23) نمل / 6.
24) تكوير / 25.
25) تكوير / 24.
26) حاقة / 44-46.
27) نجم / 3-4.
28) اسراء / 73-75.
29) جامع البيان، ج 15، ص 130.
30) مجمع البيان، ج 3، 105-109؛ تبيان، ج 6، ص 508؛ جامع البيان، ج 7، ص 201؛ مجمع البيان ج 6، ص 465.
31) احزاب / 40.
32) يس / 1-4.
33) زخرف / 43.
34) مؤمنون / 73.
35) احزاب / 7.
36) مجمع البيان، ج 8، ص 339.

/

ازدواج‏هاى پيامبر

فلسفه تعدّد ازدواج‏هاى پيامبر اعظم(ص)
معاندين اسلام از قديم و نديم خواسته‏اند با طرح تعدّد ازدواج‏هاى پيامبر اسلام (ص) آن را دستاويز شديدترين حملات مغرضانه، و تهمت‏هاى ناروا قرار دهند، و از آن با آب و تاب و رنگ و لعاب افسانه‏ها بسازند، و به پندار خود با اين گونه ترفندها و شگردها، به اسلام ضربه بزنند، و گاهى بى شرمى را به جايى رسانده‏اند كه آن حضرت را داراى حرم سرا با زن‏هاى متعدد دانسته و وانمود كنند كه آن بزرگوار به امور جنسى اهميت بسيار مى‏داد، و بخشى از زندگيش در اين راستا خلاصه مى‏شد. و با القاء چنين شبهه‏اى حريم پاك‏ترين و زاهدترين و كامل‏ترين انسان‏ها را لكه دار سازند، با اين كه خانه‏هاى محقر گلين، و غالباً اجاره‏اى و غير قابل سكونت، به هيچ وجه به شيوه حرم سرايى اين سازگار نخواهد بود، در اينجا با تبيين و تشريح گوشه هايى از فلسفه تعدد ازدواج‏هاى پيامبر(ص) نظر شما را به بى اساسى اين شبهه و مغرضانه بودن آن از سوى دشمنان جلب مى‏كنيم. ازدواج در بيست و پنج سالگى با بيوه‏اى چهل ساله
پيامبر اكرم (ص) در ميان قوم خود و مردم جزيرة العرب، زيباترين، با وقارترين، پاك‏ترين و خوش قامت‏ترين انسان‏ها بود، چنان كه پدرش عبدالله و مادرش آمنه، از نظر جمال و كمال زبانزد همه مردم بودند. آن حضرت پانزده سال قبل از هجرت در حالى كه بيست و پنج سال از عمرش گذشته بود، با بانويى بيوه به نام خديجه (س) كه بنا به مشهور قبلاً دو شوهر كرده، و از دنيا رفته بودند، و چهل سال از عمرش مى‏گذشت ازدواج كرد، و با توجه به اين كه حضرت خديجه (س) در سال دهم بعثت در شصت و پنج سالگى از دنيا رفت، پيامبر (ص) بيست و پنج سال با او زندگى كرد، و تا او بود با هيچ زنى ازدواج نكرد.(1)
تاريخ نويسانى مانند: كلبى، واقدى، ابن سعد، يعقوبى، سبط بن جوزى و… بر اين مطلب اتفاق نظر دارند.(2)
توضيح اين كه آن حضرت در عنفوان جوانى (از پانزده سالگى تا بيست و پنج سالگى) ازدواج نكرد، و از 25 سالگى با يك زن بيوه، حضرت خديجه (س) زندگى را ادامه داد، بنابراين تا پنجاه سالگى تنها يك زن داشت. با توجه به اين كه از نظر كمال و جمال‏و قبيله در سطحى بود، كه مى‏توانست بازيباترين و ثروتمندترين دوشيزگان ازدواج نمايد. حتى مشركان به ويژه از قبيله قريش عالى‏ترين پيشنهادها را كه جنبه مادى از زرق و برق دنيا داشت توسط ابوطالب عموى پيامبر (ص) به پيامبر(ص) نمودند، مشروط به اين كه پيامبر(ص) دست از مبارزه با بت‏پرستى و… بردارد، اما پيامبر(ص) در عنفوان جوانى در برابر اين پيشنهادها فرمود:
«اى عمو! اگر مشركان خورشيد را در كف راستم و ماه را در كف چپم بگذارند كه دست از كارم بردارم دست بر نخواهم برداشت، تا اين كه خداوند آن را پيروز سازد، يا در اين راه كشته شوم.»(3)
به راستى كسى كه تا اين اندازه در راه پيشرفت اسلام، آرمانى فكر كند، آيا مى‏توان به ساحت مقدس چنين كسى نسبت داشتن حرم سرا، و توجه به امور شهوانى و جنسى داد؟! تعدّد همسران پيامبر(ص)
قبل از آن كه به پاسخ شبهه مذكور بپردازيم، شايسته است به طور خلاصه به تعدد ازدواج‏هاى پيامبر (ص) اشاره كنيم. چنان كه گفتيم آن حضرت در 25 سالگى با زنى چهل ساله به نام خديجه(س) ازدواج كرد، و زندگى اين دو تا 25 سال ادامه يافت، و پيامبر (ص) در پنجاه سالگى با وفات خديجه (س) روبرو شد، بنابراين تا اين هنگام اصلاً ازدواج با زنى ديگر نكرد. پس از وفات خديجه (س) كه در سال دهم بعثت رخ داد، با اين كه مى‏توانست در عصر خديجه (س) و بعد از او تا يك سال ازدواج كند، و هيچ مانعى سر راه آن حضرت براى ازدواج مجدّد نبود. آيا به راستى شخصى كه با وجود امكانات، سى پنج سال از شادمانى عمرش را (از 15 تا 50 سالگى) اين گونه بگذراند، مى‏توان به ساحت اقدس او نسبت نارواى شهوت خواهى را روا داشت، زهى بى‏انصافى.
پيامبر (ص) يك سال بعد از رحلت خديجه (س) در سال يازدهم بعثت با زن بيوه‏اى به نام سوده دختر ذمعه ازدواج كرد، اين زن شوهرى به نام سكران بن عمر داشت كه در صدر اسلام، مسلمان شده بود، و بر اثر فشار مشركان، همراه عده‏اى به حبشه هجرت كرد، ولى در حبشه مسيحى شد، سپس در همانجا از دنيا رفت، سوده بى سرپرست ماند، شرايط به گونه‏اى بود كه بى سرپرستى اين زن آبرومند مهاجر، به شخصيت و كرامت او لطمه مى‏زد، پيامبر(ص) براى جبران اين چالش با او ازدواج كرد، و در حقيقت سرپرستى او را بر عهده گرفت، پس از مدتى پيامبر (ص) با عايشه دختر ابوبكر، كه وصلت با او يك نوع رابطه خويشاوندى با قبيله تيم مى‏شد، و همين موجب پيشرفت اسلام مى‏گرديد، ازدواج نمود، و در ميان همسران پيامبر(ص) تنها بانويى كه دوشيزه بود(4)عايشه بود، قابل توجه اين كه او وقتى كه همسر پيامبر(ص) شد بسيار كم سن و سال بود، و سال‏ها گذشت تا توانست يك همسر واقعى براى پيامبر(ص) باشد، اين نشان مى‏دهد كه ازدواج‏هاى پيامبر انگيزهاى ديگرى، و بيشتر جنبه سياسى داشته است.
پيامبر (ص) در راستاى تثبيت اسلام در شرايطى قرار داشت كه لازم بود از تمام وسايل براى شكستن اتحاد و نا مقدس دشمنان استفاده كند، كه يكى از آنها ايجاد رابطه خويشاوندى از طريق ازدواج با قبايل طوايف مختلف بود، زيرا محكم‏ترين رابطه در ميان عرب جاهلى، رابطه خويشاوندى به حساب مى‏آمد، و داماد قبيله را همواره از خود مى‏دانستند، و دفاع از او را لازم، و تنها گذاشتن او را گناه مى‏شمردند. رسوبات اين تعصب حتى سال‏ها بعد از اسلام ادامه داشت، تا آنجا كه در سال 61 هجرى در ماجراى كربلا، شمربن ذى الجوشن كه با امّ‏البنين مادر حضرت ابوالفضل(ع) خويشاوندى داشت، در روز تاسوعا براى حضرت عباس و برادران مادريش، امان نامه آورد، كه از طرف آن حضرت به شدّت رد شد.(5)
پيامبر (ص) تا در مكه بود همين دو همسر (عايشه و سوده) را داشت، با توجه به اين كه از هيچ كدام از آنها داراى فرزند نشد. پس از آن كه آن حضرت به مدينه هجرت كرد، تا سال چهارم با زنى ازدواج نكرد، در سال چهارم يك حادثه‏اى كه بيشتر جنبه عاطفى و رعايت حريم كرامت زن بود، باعث گرديد كه پيامبر(ص) با زن بيوه‏اى به نام ام سلمه كه داراى چند يتيم بود ازدواج كرد. ماجرا چنين بود كه ام سلمه (هند دختر اميه مخزومى) دختر عاتكه عمّه پيامبر(ص) بود، او كه دختر عمه پيامبر (ص) بود با ابوسلمة بن عبدالاسد ازدواج كرد، ابوسلمه در جنگ احد كه در ركاب پيامبر(ص) با دشمن مى‏جنگيد به سختى مجروح شد، و پس از گذشت هشت ماه از جنگ احد، بر اثر همان جراحات به شهادت رسيد، روزى پيامبر(ص) به عنوان تسليت به ام سلمه و بچه‏هايش، به خاطر شهادت شوهرش ابوسلمه، به خانه ام سلمه آمد، و او را دلدارى داده و به او تسليت گفت. و در حق او چنين دعا كرد: «خدايا اندوه ام سلمه را برطرف ساز، و مصيبت او را (در مورد از دست دادن شوهرش) به برتر از آن عوض بده.»
وقتى كه عدّه ام سلمه (چهار ماه و ده روز) تمام شد، عده‏اى از او خواستگارى كردند، جواب منفى داد، تا اين كه رسول خدا (ص) از او خواستگارى كرد، او كه مايل به رسول خدا (ص) بود، گفت: «من يك زن سالمند هستم، به علاوه چند يتيم دارم…» پيامبر(ص) در مورد سن و سال او فرمود: سن من بيشتر از تو است، و در مورد يتيمان، از آنها سرپرستى مى‏كنم، غصه آنها را نخور. سرانجام ام سلمه با پيامبر (ص) ازدواج كرد، و همسر پيامبر(ص) گرديد(6) بنابراين ازدواج پيامبر(ص) با ام سلمه، جنبه عاطفى و سرپرستى، و حفظ كرامت و شخصيت دختر عمه‏اش ام سلمه را داشت.
يكى از ازدواج‏هاى پيامبر(ص) ازدواج با حفصه دختر عمربن خطاب بود، كه در سال سوم يا چهارم هجرت رخ داد، او قبلاً همسر خنيس بن خدانه، هم سوگند و هم پيمان با آل خطّاب بود، با حفصه دختر عمر ازدواج كرد، او از مسلمانان صدر اسلام بود، و همراه مهاجران به حبشه هجرت كرد، سپس همراه همسرش پس از هجرت رسول خدا (ص) به مدينه، هجرت به مدينه كرد، و در جنگ بدر حضور داشت، و در جنگ احد كه در سال سوم هجرت رخ داد از مجاهدان پر تلاش بود، مجروح شد، سپس بر اثر همين جراحت جنگى به شهادت رسيد.(7)
پيامبر (ص) با اين زن بيوه نيز ازدواج كرد، ازدواج آن حضرت با حفصه، به عمر بن خطاب آرامش داد، و موجب پيوستگى پيامبر(ص) به دودمان عدى شد، كه از نظر سياسى نقش مهمى در پيشرفت اسلام، و نابودى موانع سر راه آن حضرت گرديد.
طبق نقل بعضى خنيس شوهر حفصه در سال سوم هجرت در مدينه از دنيا رفت، پس از اتمام عدّه حفصه، عمر ازدواج او را به ابوبكر پيشنهاد كرد، ابوبكر جواب منفى داد، سپس به عثمان پيشنهاد كرد، عثمان نيز جواب مثبت نداد، عمر به عنوان شكايت به مجضر پيامبر (ص) آمد، پيامبر(ص) براى آرامش عمر (و جذب او و دودمانش) به او فرمود: «شخصى بهتر از عثمان با حفصه ازدواج مى‏كند.» آنگاه دستور داد تا حفصه را برايش خواستگارى نمودند(8)بنابراين ازدواج پيامبر (ص) با حفصه نيز جنبه سياسى عاطفى داشت، و با پيشنهاد و درخواست خود عمر، و براى آرامش او انجام پذيرفت.
يكى ديگر از ازدواج‏هاى پيامبر(ص) كه آن هم جنبه عاطفى و سياسى داشت، ازدواج آن حضرت با ام حبيبه دختر ابوسفيان بود. توضيح اين كه ام حبيبه كه نامش رمله بود، با اين كه دختر ابوسفيان و خواهر معاويه بود، در همان سال‏هاى اول بعثت، اسلام را پذيرفت، و با شوهرش عبيدالله كه او نيز مسلمان شده بود، بر اثر فشار و آزار مشركان، همراه گروهى به حبشه هجرت نموده و به پادشاه حبشه به نام نجاشى پناهنده شدند. ولى پس از مدتى شوهرش عبيدالله در حبشه به مسيحيت گرويد و مسيحى شد، سرانجام در همان حبشه از دنيا رفت، ام حبيبه بى سرپرست ماند، پيامبر(ص) از بى سرپرستى و رنج‏هاى ام حبيبه در راه اسلام، آگاه شد، و دريافت كه او نياز به سرپرست مهربان دارد، تا چالش رنج‏هاى او جبران گردد، نامه‏اى براى نجاشى شاه حبشه نوشت، و از او خواست كه ام حبيبه را برايش خواستگارى كند.
نجاشى كه پادشاه عادل بود و در باطن مسلمان شده بود، به نامه پيامبر(ص) احترام كرد، و ام حبيبه را براى پيامبر(ص) خواستگارى نمود. ام حبيبه با كمال ميل پاسخ مثبت داد، و خالدبن سعيد يكى از مسلمانان را وكيل نمود كه او را به عقد ازدواج پيامبر (ص) در آورد، عقد اجرا شد، و نجاشى در مراسم عقد به مسلمانان مهاجر وليمه داد. وقتى اين خبر به ابوسفيان رسيد گفت: «محمد(ص) دامادى است كه او را رد نمى‏كنند.»
جالب اين كه ام حبيبه به قدرى شيفته اسلام و پيامبر(ص) بود، وقتى كه به مدينه به محضر رسول خدا (ص) آمد و به او پيوست، پس از مدتى در ماجراى صلح حُديبيّه (كه در سال ششم هجرت رخ داد) ابوسفيان براى تمديد صلح، به مدينه به خانه پيامبر(ص) آمد، خواست بر روى تشك پيامبر(ص) بنشيند، ام حبيبه از او جلوگيرى كرد، و گفت: «تو مشرك و نجس هستى و نمى‏توانى در اين مسند بنشينى، زيرا اين مسند جايگاه پاك‏ترين افراد است»(9)
آيا به راستى رواست چنين بانويى رها شود و بر گرامتش ضربه برسد، با اين كه او افتخار مى‏كرد كه به چنين موقعيتى رسيده و همسر پيامبر (ص) شده است، به علاوه اين ازدواج مى‏توانست زمينه‏اى براى جذب خاندان ابوسفيان به اسلام گردد، و دست‏كم آزار و كارشكنى اين خاندان را نسبت به آن حضرت و آيين اسلام كاهش دهد.
يكى ديگر از ازدواج‏هاى پيامبر(ص) با جُويْريه بود، توضيح اين كه در سال ششم هجرت به پيامبر(ص) خبر رسيد حارث بن ابى ضرار (پدر جويريه) رييس قبيله بنى مصطلق در صدد جمع آورى اسلحه و سرباز، براى يورش به مدينه است، پيامبر اكرم (ص) با ياران خود به سوى آن قبيله براى جلوگيرى از گزند آنها حركت كرد، و در كنار چاه مريسيع به جنگ با آنها پرداخت، آنها با دادن ده نفر كشته و مقدارى غنائم جنگى و چند اسير، عقب نشينى كردند.
در ميان اسيران بانويى به نام جويريه دختر حارث به عنوان كنيز، سهميه يكى از رزمندگان به نام ثابت بن قيس شد. ثابت با جويريه مكاتبه كرد، يعنى قراردادى بست كه اگر فلان مبلغ پول به اقساط بپردازد، قيس او را آزاد خواهد كرد. او مقدارى از مبلغ مورد مكاتبه را پرداخت، و از دادن بقيه درمانده شد، به محضر پيامبر مهربان (ص) رسيد، و از او تقاضاى كمك براى آزادى كامل خود كرد. حضرت به او قول مساعد داد كه هم با دادن بقيه بدهكارى او، وى را آزاد سازد، و پس از آزادى، با او ازدواج كند، او خوشحال شد، و همين پيشنهاد تحقق يافت. مسلمانان وقتى كه ديدند جويريه همسر پيامبر(ص) شده به احترام او هر كس سهميه خود از اسيران طايفه او را آزاد نموده، و در نتيجه صد نفر دودمان بنى مصطلق آزاد شدند، پدر جويريه كه براى آزادسازى دخترش به مدينه رهسپار مى‏شد، پس از ديدن معجزه‏اى (كه يك خبر غيبى بود) به اسلام گرويد، و به طفيل او و دخترش گروهى از طايفه بنى مصطلق مسلمان شدند.(10)
چنانكه ملاحظه مى‏كنيد اين ازدواج نيز پربركت براى مسلمين و دودمان بنى مصطلق بود، همين وصلت باعث گرايش جمعى به اسلام، و رفع و دفع شورش گروهى به اسلام گرديد. هم جنبه عاطفى و سياسى داشت و هم جنبه نظامى و آتش بس و صلح. يكى ديگر از ازدواج‏هاى پيامبر(ص) ازدواج با ماريه قبطيه (به عنوان ملك يمين و كنيز) بود، توضيح اين كه پيامبر اعظم (ص) در سال هفتم هجرت براى شاهان و رؤساى كشورها نامه نوشت و آنها را دعوت به اسلام نمود، يكى از اين نامه‏ها را براى مقوقس رئيس قبطيان كه مسيحى بود و در اسكندريه مصر سكونت داشت نوشت، او به نامه پيامبر(ص) و نامه رسان آن حضرت، حاطب بن ابى بلْتعه احترام شايان كرد، ولى براى حفظ سلطنتش، اسلام را نپذيرفت، و به جاى آن هداياى بسيار نفيس از جمله سه كنيز كه يكى از آنها ماريه قبطيه بود به محضر پيامبر(ص) فرستاد، پيامبر(ص) هداياى او را پذيرفت.(11)
پيامبر(ص) با ماريه كه با برادرش مسلمان شده بود، و افتخار ازدواج با آن حضرت را داشت، ازدواج كرد، و با اين ازدواج شخصيت او را بالا برد، و از كنيزى، به عنوان همسر رسول خدا(ص) ارتقاء يافت و در ماه ذيحجه سال هشتم هجرت از آن پسرى به نام ابراهيم شد، ولى ابراهيم يك سال و دو ماه يا يك سال و شش ماه بيشتر عمر نكرد، و در سال دهم هجرت از دنيا رفت.(12) بنابراين ازدواج با ماريه نيز به عنوان كنيز بود، موجب حفظ كرامت ماريه مى‏شد، كه از ديار مصر به مدينه آمده بود، و نياز شديد به پناهگاه مطمئن و آرام بخشى داشت.
يكى از ازدواج‏هاى پيامبر(ص) با ميمونه دختر حارث بن حزن هلالى، خواهر ام الفضل همسر عباس عموى پيامبر(ص) بود. توضيح اين كه ميمونه بيوه‏اى بود كه قبلاً دو شوهر كرده بود، و آخرين بانويى بود كه در سال هفتم هجرت در حالى كه آن حضرت حدود 59 سال داشت، همسر پيامبر(ص) گرديد. او در مكه مى‏زيست، و عباس عموى پيامبر(ص) عقد او را براى پيامبر(ص) اجرا نمود. ميمونه و خواهرانش از زنان با ايمان بودند، پيامبر(ص) آنها را اهل بهشت معرفى كرد. ميمونه از محبان حضرت على (ع) بود و رواياتى در شأن آن حضرت، از پيامبر(ص) نقل كرده است.(13)
از قرائن و شواهد استفاده مى‏شود كه ميمونه پس از مرگ شوهران سابقش، بى سرپرست بود، و نياز به پناهگاهى داشت، عباس عموى پيامبر(ص) او را كه خواهر همسرش بود، به عقد ازدواج پيامبر(ص) درآورد، تا زندگيش سروسامان يابد. يكى از همسران پيامبر(ص) كه در قرآن در شأن او آيه‏اى نازل شد، ام شريك است، اين بانو كه در صفاء مى‏زيست، بعد از شوهرش ابوعكر مسلمان شد، ابوعكر به مدينه هجرت كرد، ولى از دنيا رفت، او كه تنها مانده بود، و مشركان فهميده بودند كه ام شريك نيز مسلمان شده، بسيار او را مورد آزار و شكنجه قرار دادند كه داستان طولانى است، سرانجام خود را كه بيوه‏اى بى سرپرست بود، و نياز شديد به پناهگاه داشت، به مدينه رسانيد، و خدمت پيامبر(ص) رسيد و عرض كرد: «من مدتى است كه شوهر ندارم، اينك به محضرت آمده‏ام تا خود را به تو ببخشم.»
پيامبر(ص) فرمود: «فعلاً صبر كن تا از طرف خداوند دستورى برسد» طولى نكشيد كه آيه 50 سوره احزاب نازل شد، كه بخشى از آن چنين است: «و امْرأةً مؤمنةً انْ وهبتْ نفسها للنّبىّ انْ اراد النّبىُّ انْ يستنْكحها خالصةً من دون المؤمنين ؛ هرگاه زن با ايمانى خود را به پيامبر(ص) ببخشد (و مهرى براى خود قائل نشود) چنانچه پيامبر(ص) بخواهد، مى‏تواند با او ازدواج كند، اما چنين ازدواجى تنها براى تو (اى پيامبر) مجاز است، نه ساير مؤمنان.»
در پايان آيه مى‏فرمايد: «لكيْلا يكون عليك حرج ؛ اين براى آن است كه (در راه رسالت) مشكلى براى تو (اى پيامبر) نبوده باشد. و بتوانى مسؤوليت‏هاى خود را ادا كنى.» «و دستت براى تأمين نياز نيازمندان، و جواب شادآفرين به آنها باز باشد، و در اين جهت محدوديتى نداشته باشى. البته اين موضوع از مختصات پيامبر(ص) است.»
بدون شك اين گونه زنان مى‏خواستند به افتخار معنوى همسرى پيامبر(ص) برسند، و اين موضوع تنها براى پيامبر(ص) مجاز شد، كه بيشتر جنبه عاطفى و حفظ كرامت زن را داشته است.
يكى ديگر از ازدواج‏هاى پيامبر(ص) ازدواج با زينب دختر جحش، دختر عمه پيامبر(ص) است، كه در قرآن به آن اشاره شده است، او بانويى با جمال و با كمالى بود، همراه پيامبر(ص) از مكه به مدينه هجرت نمود. روزى خواهرش را نزد رسول خدا (ص) فرستاد و توسط او به پيامبر(ص) پيشنهاد ازدواج كرد، ولى پيامبر(ص) زيدبن حازثه غلام آزاد شده خود را براى ازدواج با او پيشنهاد كرد. زينب نخست تمايل به ازدواج با زيد را نداشت، ولى پس از نزول آيه 36 احزاب كه بيانگر اطاعت از پيامبر(ص) است، زينب پيشنهاد پيامبر (ص) را پذيرفت، پيامبر(ص) او را به عقد ازدواج زيدبن حارثه درآورد. ولى طولى نكشيد كه زينب كه از خاندان قريش بود، با زيد كه سابقه بردگى داشت، نتوانست زندگى كند، و ناسازگارى بين آنها آشكار گرديد. و زيد خواهان طلاق او شد، چنان كه آيه شريفه «فلمّا قضى زيدٌ منها وطراً؛(14)هنگامى كه زيد به طور كامل از زينب، كامياب و سير شد و بى نياز گرديد.» به اين مطلب دلالت دارد.سرانجام زيد، زينب را طلاق داد. پس از آن كه عده او گذشت، پيامبر(ص) با او ازدواج كرد. قرآن فلسفه ازدواج پيامبر (ص) با زينب را چنين بيان مى‏كند: «زوّجنا كها لكيلا يكون على المؤمنين حرج فى ازواج ادعيائهم…؛(15) او را به همسرى تو در آورديم تا مشكل براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خوانده هايشان هنگامى كه طلاق گيرند نباشد.»
بنابراين با توجه به اينكه زيد پسر خوانده پيامبر(ص) بود، و مردم خيال مى‏كردند كه پسر خوانده در احكام مانند پسر حقيقى است، و نمى‏توان با زن طلاق داده او ازدواج كرد. پيامبر(ص) براى شكستن اين سنّت خيالى جاهلى، با زينب ازدواج كرد، تا سنت‏شكنى كرده باشد.
در عين حال يهوديان به پيامبر(ص) تهمت زدند كه خود مى‏گويد ازدواج زن پسر حرام است، ولى خودش با زينب زن پسر خوانده‏اش ازدواج نموده است، در رد آنها آيه 4 و 5 سوره احزاب نازل گرديد، كه ترجمه‏اش اين است: «خداوند فرزند خوانده‏هاى شما را فرزند حقيقى شما قرار نداده است، اين سخن شما است كه به دهان خود مى‏گوييد (سخنى بى پايه و باطل) اما خداوند حق را مى‏گويد و به سوى حق هدايت مى‏كند، آنها را به نام پدرانشان بخوانيد، كه اين كار نزد خدا عادلانه‏تر است…»
ازدواج‏هاى ديگرى نيز پيامبر(ص) داشته كه خداوند به خاطر مصالح و امورى به او چنين اجازه‏اى داده بود، و هيچ كدام به خاطر مسايل جنسى و امور شهوانى نبوده است، بلكه جنبه انسانى، فرهنگى، عاطفى، سياسى، شكستن سنت‏هاى باطل، و سرپرستى ايتام و ضعيف نوازى و امورى از اين قبيل بوده است. حتى در بعضى از تواريخ مى‏خوانيم كه پيامبر(ص) با زنان متعددى ازدواج كرد، و جز مراسم عقد، و يا صرف خواستگارى چيزى انجام نشد، و اين امور به خاطر آن بود كه زنان بى نوا با همين اندازه با پيامبر(ص) احساس افتخار و شخصيت كنند، و روحيه عزّتمندى خود را حفظ نمايند. نتيجه و جمع بندى
از مجموع مطالب ياد شده چنين نتيجه مى‏گيريم كه ازدواج‏هاى متعدد پيامبر(ص) بر اثر يكى يا چندى از شرايط و مصالح زير بوده است.
1- پيامبر (ص) در 25 سالگى با بيوه‏اى 40 ساله ازدواج نمود، و تا آخر عمر او يعنى 25 سال تنها همسرش بود، و پس از پنجاه سالگى كه دوران كهولت را مى‏گذراند، با زنان متعدد ازدواج نموده است، و اين خود حاكى است كه جنبه‏هاى ديگر غير از امود جنسى مد نظر آن حضرت بوده است.
2- در ميان همسرانش تنها يكى از آنها (عايشه) باكره بوده است، و ازدواج با او جنبه سياسى داشته است.
3- ازدواج او با همسرانى مانند ام حبيبه دختر ابوسفيان، يا حفصه دختر عمر، به خاطر تقويت اسلام، و حمايت قبيله آنها از آن حضرت، و ايجاد اختلاف در بين صفوف دشمنان و تضعيف آنها بوده است.
4- بعضى از ازدواج‏هاى آن حضرت جنبه ترحّم و حفظ كرامت و شخصيت زنان بوده است.
5- و بعضى ديگر به عنوان سرپرستى زن‏هايى كه شوهرشان به شهادت رسيده، و بچه‏هايى داشتند، جهت سرپرستى آنها و يتيمانشان بوده است.
6- بعضى افتخار ازدواج با آن حضرت را داشتند، و وضع آنها به گونه‏اى بود، كه جواب منفى آن حضرت در آنها عقده حقارت ايجاد مى‏كرد، و از زندگى فلج مى‏نمود، خداوند اين محدوديت را از او برداشته بود، و با اجازه به او، موجب رفع مشكلات زنان بى نوا مى‏شد.
7- بعضى از اين ازدواج‏ها به خاطر شكستن سنت‏هاى جاهلى بوده است.
8- و بعضى صرفاً در مراسم عفد يا خوستگارى متوقف شده، و همين موجب آثار مثبت براى آن زنان شده است.
9- بعضى از ازدواج‏هاى آن حضرت براى رفع يك سلسله مشكلات و گره گشايى اقتصادى فرهنگى و اخلاقى و سياسى بوده است، محيط عصر پيامبر(ص)، و سايه افكندن بعضى خرافات جاهلى نيز مى‏طلبيد كه پيامبر(ص) با سرپنجه تدبير از جمله ازدواج، به تبديل محيط جاهلى بپردازد.
10- بعضى از ازدواج‏ها، براى كاستن عداوت، و طرح دوستى با اقوام، يا گسترش اسلام و جذب دشمنان بود، چنانكه در ازدواج با جويريه از طايفه بنى مصطلق رخ داد، با توجه به اين كه در آن عصر، ازدواج‏ها بسيار ساده و خودمانى، و دور از هرگونه تشريفات و دست اندازها انجام مى‏شد، و تعدد زن براى افراد يك امر عادى بود، به طورى كه گاهى همسر اول به خواستگارى همسر دوم مى‏رفت. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. كشف الغمه، ج 2، بحارالانوار، ج 16، ص 19. 2. شيخ محمد هادى اليوسفى ؛ موسوعة التاريخ الاسلامى، چاپ مؤسسه الهادى، ج 1، ص 333 و 334. 3. سيره ابن هشام، ج 1، ص 285، تاريخ طبرى، ج 2، ص 65، كامل ابن اثير، ج 1، ص 489. 4. اقتباس از بحارالانوار، ج 22، ص 191. 5. مقتل ابن نما، ص 28. 6. شيخ ذبيح الله محلاتى، رياحين الشريعه، ج 2، ص 284 و 285 ؛ اسدالغابه، ج 5، ص 218 و 589. 7. سيره ابن هشام، ج 1، ص 274 (پاورقى). 8. اسدالغابه، ج 5، ص 25، اصابه، ج 4، ص 264، بحار، ج 22، ص 202. 9. اسدالغابه، ج 5، ص 420، ج 1، ص 325. 10. اقتباس از احمدى ميانجى، مكاتيب الرسول، ج 1، ص 100 و 101. 11. منتهى الآمال، ج 1، ص 80. 12. رياحين الشريعه، ج 2، ص 324. 13و14. احزاب، آيه 37.

/

نقش پيامبران در تمدن جهان

چكيده:
از آنجا كه جايگاه پيامبران در تمدن گذشته بشر پيوسته مورد نقد و بررسى موافقان و مخالفان پيامبران بوده و با توجه به اينكه اراده انسان مهمترين عامل تمدن ساز شناخته شده چگونگى تأثيرگذارى پيامبران مورد ارزيابى و سنجش قرار مى‏گيرد. منابع دينى، تاريخى و علمى و نيز داورى انديشمندان، مأخذ و مستند سنجش اين امر و تعيين نتيجه آن مى‏باشد. مقدمه:
ارزش و اهميت هر موضوعى به ميزان تأثيرگذارى آن در سعادت و تأمين خواسته‏ها و نيازهاى انسان وابسته است. «پيامبران و نقش آنان در تمدن جهان» نيز از همين منظر و نگاه قابل ارزيابى است. بررسى‏ها نشان مى‏دهد كه تأثيرگذارى پيامبران در تمدن بشر از جانب دو گروه مختلف مورد داورى قرار گرفته و تبيين ابعاد آن موجب پيدايش دو نظريه شده است:
نظريه اول: ديدگاه انديشمندان موافق پيامبران است. اين گروه تأثير و نقش پيامبران در تمدن انسان را مثبت، و هدايتگر يافته‏اند و جامعه بشريت را در مسير تمدن مديون خدمات پيامبران مى‏دانند.
نظريه دوم: از جانب پاره‏اى رهبران فكرى مكتب‏هاى مادى و نظام‏هاى سياسى است. اين گروه مخالف پيامبران بوده و تأثيرگذارى آنان را منفى شمرده‏اند. برخى از آنان دين را افيون ملت‏ها(1) و برخى ديگر اقدامات پيامبران را مخدوش، كم رنگ و مناسب زندگى قبيله‏اى و بَدَوى ناميده‏اند.(2)
در چنين شرايطى بررسى منصفانه جايگاه پيامبران در تاريخ و تعيين نقش مثبت يا منفى آنان در تمدن بشر امرى لازم يا ضرورى است، زيرا عدد مؤمنان و كسانى كه ارتقاء بشر و تمدن انسان را حاصل و نتيجه كار پيامبران مى‏دانند زياد است و افراد ناآشنا به مكتب و هدف و اقدامات پيامبران نيز اندك نيستند.
از سوى ديگر اين مسئله، امرى نيست كه صرفاً متعلق به تاريخ گذشته باشد، بلكه واقعيت آن هر چه باشد مرتبط با تمدن معاصر و قابل تعميم نسبت به تمدن آينده است.
بدين لحاظ تاكنون محققان زيادى پيرامون اين مسئله پژوهش نموده و كتاب و مقاله نوشته‏اند، اما در مقايسه با اهميت موضوع و نياز نسل‏هاى جديد كافى نيست و تبيين و ارائه جنبه‏ها و ابعاد مسئله پيوسته مورد نياز است و تلاش بيشترى مى‏طلبد.
مقاله حاضر گامى در اين زمينه است، به اين اميد كه پاسخ به پرسشى بنيادين و فراگير باشد. در اين نوشتار تأكيد بر اين است كه در عين اختصار، غناى علمى و محتواى فكرى و استوارى يك مجموعه گسترده تحقيقى، حفظ و رعايت شود. تعريف تمدن‏
تعريف‏هاى مختلفى از تمدن ارائه شده است كه افزون بر تفاوت‏هاى لفظى به لحاظ محتوا و نيز جامعيت و مانعيت، هم وزن و يكسان نيستند. هر چند برخى تعاريف تا حدودى به يكديگر نزديكترند. در اين زمينه جان لوييس مى‏نويسد:
«تمدن مرتبه‏اى از فرهنگ نسبتاً پيشرفته‏اى است كه در آن فنون و علوم، و همينطور حيات سياسى، رشد لازم را يافته باشد و نمودارهاى آن: وجود طبقات اجتماعى، تخصص، پيدايش شهرها، حساب و نويسندگى است.»(3)
ويل دورانت نيز در تعريف تمدن چنين مى‏گويد:
«تمدن عبارت است از خلاقيت فرهنگى كه خود در نتيجه وجود نظم اجتماعى و حكومت قانون و رفاه نسبى امكان وجود مى‏يابد.»(4)
به طور كلى مى‏توان به وضعيت زندگى يك قوم و ملت در بُعدهاى مادى و معنوى، فردى و اجتماعى، ساده و پيشرفته، تمدن گفت، اما در اين بررسى مراد ما از تمدن، وضعيت مطلوب و پيشرفته ابعاد زندگى اقوام و ملت هايى كه پيامبران در ميان آنان حضور عينى و مستقيم يا حضور شخصيتى و غير مستقيم داشته‏اند و با آنان در تعامل بوده‏اند تا مشخص گردد پيامبران (به ويژه پيامبر اسلام (ص)) در پيشرفت و ارتقاء اين تمدن چه جايگاهى دارند. عوامل و اركان تمدن‏
اظهار نظر پيرامون عامل يا عوامل تمدن در حقيقت نوعى اظهار نظر در مورد فلسفه تاريخ يا تاريخ يك ملت است ؛(5)زيرا تمدن هر قوم و ملت بخشى از تاريخ آن مردم است و با توجه به اينكه پيرامون عوامل تحول تاريخ نظريه‏هاى مختلفى وجود دارد. لذا كسانى كه تحولات تاريخى را معلول عوامل اقتصادى، اجتماعى و…مى‏دانند و براى اراده انسان نقش تعيين كننده قائل نبوده و آن را تابعى از عوامل اقتصادى و…مى‏بينند، طبعاً آنان تمدن را معلول عوامل اقتصادى، اجتماعى و…خواهند شمرد.
«نژاد در ايجاد تمدن چندان تأثيرى ندارد و تمدن در جاهاى مختلف يانزد ملتهايى كه رنگهاى گوناگون دارند آشكار مى‏شود. به عبارت ديگر نژاد نيست كه تمدن را به وجود مى‏آورد بلكه تمدن است كه ملتها را خلق مى‏كند. مثلاً فرد انگليسى تمدن انگليس را ايجاد نمى‏كند بلكه از تمدن انگليسى است كه فرد انگليسى ساخته مى‏شود. هنگامى كه فرد انگليسى به نقطه دورى مانند تومبوكتو مى‏رود و تمدن خود را همراه مى‏برد و در آنجا نيز لباس شب نشينى مخصوصى را مى‏پوشد، اين دليل آن نيست كه تمدن خود را در اين نقاط به صورت جديد خلق كند، بلكه نشانه آن است كه حتى در اين نقاط دور افتاده هم نمى‏تواند از زير تسلط آن تمدن خارج شود. اگر شرايط مساوى از لحاظ زمين‏شناسى، جغرافيايى و اقتصادى در نژاد ديگرى جز انگليسى، مشابه با شرايط انگليس پديد آيد، نتايج همانندى به دست مى‏آيد و از اين روست كه مى‏بينيم تمدن ژاپن قرن بيستم، تمدن انگلستان قرن نوزدهم را تجديد مى‏كند. تأثيرى كه نژاد در تمدن دارد اين است كه پيدايش آن غالباً پس از موقعى است كه ريشه‏هاى نژادى مختلف با يكديگر مى‏آميزند و به تدريج ملتى كه به طور نسبى حالت تجانسى دارد از آن ميان بيرون مى‏آيد.»(6)
طبق اين نظريه پيدايش تمدن زائيده شرايط خارجى است و عوامل محيطى، اقتصادى و…بر انديشه و درون افراد تأثير مى‏گذارد، نه اينكه ويژگيهاى درونى افراد عامل تمدن باشد.
اما كسانى كه حوادث اجتماعى و تحولات تاريخى را معلول و تابعى از تفكر و اراده انسانها مى‏دانند در پيدايش تمدنها نيز عامل اساسى و محرك اصلى را اراده و انديشه انسانها مى‏شناسند.(7)
برخى نويسندگان نيز دو قسم عامل تمدن ساز برشمرده و بالتبع دوقسم تمدن را قائل اند: عامل مادى و تمدن معلول آن، عامل انسانى و تمدن معلول آن. به عبارت ديگر به اقتضاى شرايط در بعضى تمدنها عوامل مادى و ظاهرى قويتر بوده و باعث پيشرفت ابعاد زندگى شده است، تا آنجا كه در فكر و اراده انسانها نيز رسوخ و نفوذ كرده و آنها را ارتقا بخشيده است و بالعكس در پاره‏اى از تمدن‏ها كه عوامل مادى ضعيف بوده، فكر و اراده انسانها نخستين و بيشترين حركت را ايجاد نموده است. اين تفصيل را در مقايسه‏اى كه ميان تمدن روم و تمدن عربى اسلامى انجام گرفته چنين مى‏بينيم:
«ارتقا و پيشرفت ملت روم از زندگى ساده اوليه‏اش به حيات و زندگى تكامل يافته ، در مقايسه با ارتقاء ملت عرب از زندگى جاهليتش به دوره اسلامى نهايت فاصله را داشت. چرا كه ارتقاء و پيشرفت روم ارتقايى مادى بود كه اين تعبير اگر درست باشد از پيشرفت اندك اندك تمدن نشأت گرفت و به وجود آمد. درحالى كه ارتقاء و پيشرفت عرب ارتقايى معنوى بود كه از تغيير و دگرگونى روح عربى بر اثر اسلام شدت گرفت. گويى اين ارتقاء ارتقايى از درون به ظاهر بود. روح عرب تغيير نموده و در اثر آن حيات و زندگى مادى عرب تغيير نمود. در حالى كه ارتقاء روم ارتقاء از ظاهر به باطن و درون بود. نخست ظروف و شرايط ظاهرى ملت روم تغييركرد و سپس در اثر آن روحيه‏ها و باطن ملت روم ترقى و تعالى يافت.»(8)
بطلان و بى پايه بودن اين تفصيل و به طور كلى نظريه جبر تاريخ در جاى خود اثبات رسيده است(9) چون عامل اصلى و تعيين كننده در تحولات تاريخى و پيدايش و شكوفايى تمدن‏هاى بشرى تنها انديشه و اراده انسانى است (و عواملى جدا از آن در حد زمينه سازى و شتاب زائى تأثيرگذارند) اين امر يه اندازه‏اى روشن است كه برخى انديشمندان مادى نيز به آن اعتراف نموده‏اند.(10) اركان تمدن‏
عناصرى از تمدن به عنوان اجزاء اصلى وپايه‏هاى حيات و استقرار تمدن شناخته شده‏اند:
«در تمدن معمولاً چهار عنصر يا ركن اساسى را مى‏توان تشخيص داد:1- پيش بينى و احتياط در امور اقتصادى 2- پيدا شدن سازمان سياسى 3- پيدا شدن سنت‏هاى اخلاقى و سلوكى 4- و سرانجام جهد و كوشش در راه علم و بسط هنر.»(11)
اكنون كه اركان تمدن و نيز اراده انسان به عنوان عامل اصلى در بناى تمدن شناخته شد بايد ديد پيامبران، به مثابه عاملى انسانى چه نقش و تأثيرى در تمدن‏هاى مطلوب و پيشرفته بشر داشته‏اند؟ اگر به راستى آنان مؤثر بوده‏اند، اين تأثيرگذارى در چه حدى بوده است. در اينجا براساس هر يك از منابع دينى، منابع تاريخى و علمى، و متن اعترافات صاحب نظران به بررسى اين موضوع در تمدن گذشته و معاصر مى‏پردازيم: 1- منابع دينى
قرآن كريم در آيات و موارد مختلفى تأثير وجود پيامبر اسلام را در ارتقاء و پيشبرد زندگى و تمدن اقوام و جمعيتها بازگو نموده است، از جمله: «كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشّرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه.»(12)
مردم (در آغاز) يك گروه بودند پس خداوند پيامبران را نويد دهنده و بيم دهنده برانگيخت و با ايشان كتاب بحق فرستاد تا ميان مردم در آنچه اختلاف كرده‏اند حكومت كنند.
اين بيان قرآن نشانگر آن است كه پيامبران در زمانى كه تنها يك جامعه انسانى بيش نبود، حضور نداشته‏اند و دليل روشنى بر سابقه ديرينه و هدف سازنده آنان در عرصه روابط اجتماعى است. مفسران بزرگ ابعاد مختلف اين آيه و دلالتهاى آن را طرح نموده‏اند كه نقش پيامبران در تدوين قانون وتنظيم جامعه از آن جمله است:
«افراد انسان كه به حسب فطرت، مدنى و اجتماعى بودند در آغاز تشكيل اجتماع به صورت گروه واحد و يكنواختى بودند، بعداً در ميان ايشان به مقتضاى فطرت، اختلافاتى در كسب مزاياى حياتى بروز نمود، رفع اين اختلافات و مشاجرات محتاج وضع قوانين و نظامات مناسبى بود. لذا ايزد متعال پيامبرانى را برانگيخت و با ايشان احكام و قوانينى در شكل دين براى بشر فرستاد و بشارتها و تهديدهايى به آنها ضميمه كرد و با يك سلسله وظايف عبادى كامل نمود…»(13)
«لقد منّ الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولاً من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين.»(14)
خداوند بر مؤمنان منّت گذارد (نعمت بزرگى بخشيد)هنگامى كه در ميان آنها پيامبرى از جنس خودشان برانگيخت كه آيات او را بر آنها بخواند و كتاب و حكمت به آنها بياموزد، اگر چه پيش از آن در گمراهى آشكار بودند.
«هو الّذى بعث فى الأمّييّن رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين.»(15)
خداوند كسى است كه درميان مردم درس نخوانده رسولى از خودشان برانگيخت تا آياتش را بر آنان بخواند و آنان را پاكيزه كند و به آنان كتاب و حكمت بياموزد، هرچند پيش از آنان در گمراهى آشكارى بودند.
با توجه به جايگاه اخلاق و دانش در تمدن از آيات فوق اين نكته استفاده مى‏شود كه پيامبران خاصه پيامبر اسلام آيات خدا را بر انسان‏ها خوانده، اخلاق آنان را تصفيه و تهذيب مى‏نمودند و به آنان كتاب و حكمت تعليم مى‏دادند.
در فرازى از نهج البلاغه، حضور پيامبران در ميان اقوام پيشين و تأثيرگذارى آنان در جنبه‏هاى معنوى و مادى زندگى انسانها چنين ذكر شده است:
«…فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبيائه ليستأدوهم ميثاق فطرته و يذكروهم منسىّ نعمته و يحتجّوا عليهم بالتّبليغ و يثيروا لهم دفائن العقول و يروهم الايات المقدّرة من سقف فوقهم مرفوع و مهاد تحتهم موضوع و معايش تحييهم و آجالٍ تفنيهيم و اوصابٍ تهرمهم و احداثٍ تتابع عليهم.
…على دلك نسلت القرون و مضت الدهور و سلفت الآباءُ و خلفت الأبناءُ الى ان بعث الله سبحانه محمداً رسول الله صلى الله عليه و آله و سلّم لانجاز عدته و اتمام نبوّته. مأخوذاً على النبيين ميثاقه، مشهورةً سماته كريماً ميلاده. و اهل الأرض يومئذٍ مللٌ متفرقة و اهواءٌ منتشرةٌ. و طرائقُ متشتّته. بين مشبّه لله بخلقه او ملحدٍ فى اسمه، او مشيرٍ الى غيره.فهداهم به من الضّلالة و انقذهم بمكانه من الجهالة.»(16)
خداوند پيامبرانش را در ميان مردم برانگيخت و پياپى انبياء خود را به سوى آنان فرستاد تا مردم را به اداى پيمان فطرى كه با خداوند بسته بودند وادار نمايند و نعمت فراموش شده او را بيادشان آورند و با تبليغ دلايل روشن وظيفه رسالت را بجاى آورند و عقلهاى پنهان شده مردم را برانگيزانند آيات مقدر الهى را به آنان بنمايانند، آسمانهايى برافراشته بالاى سرشان و گهواره گسترده زمين زير پايشان، معيشتهايى كه حياتشان را تأمين نمايد و اجل هايى كه آنان را به نيستى كشاند. سختيهايى كه پير و فرسوده شان سازد و رويدادهايى كه آنان را تعقيب مى‏كند….
قرنها اين گونه گذشت و روزگاران سپرى شد. نياكان در گذشتند و فرزندان به جاى آنان قرار گرفتند. تا اينكه خداوند سبحان «محمد پيامبر خدا(ص)» را برانگيخت تا وعده‏اش را وفا كند و نبوبش را كامل گرداند، او كه ميثاق پذيرش نبوتش از همه پيامبران گرفته شده بود. پيامبرى با علامات مشهور و ولادت شريف. و در آن روزگاران مردم روى زمين ملّتهايى پراكنده با گرايشهايى متفرق و روشهايى درهم و برهم و سرگردان بودند. گروهى از مردم خداوند را به مخلوقاتش تشبيه مى‏كردند و گروه ديگر در اسماء مقدّسش الحاد مى‏ورزيدند. جمع ديگرى با نامهاى الهى به موجودات ديگر اشاره مى‏نمودند.
خداوند سبحان آنان را به وسيله پيامبر اكرم از گمراهى نجات داد و با مكانت وى آنان را از (سيه چال) جهالت برگرفت.
در فراز نخست اهتمام پيامبران به ايجاد تنبه و آگاهى در انسان‏ها و توجه دادن آنان به موهبت‏هاى فراوان و موجود در جهان و اسباب قابل استفاده در زندگى و نيز عوامل زيان بار و نابودگر افراد ذكر شده است. در فراز دوم نقش برجسته پيامبر اسلام در بناء جامعه‏اى مطلوب از ميان اقوام و انسان‏هاى پراكنده، سرگردان و نادان را مى‏نگريم . منابع علمى و تاريخى‏
در بيان اركان تمدن گذشت كه در ساختمان تمدن چهار عنصر اقتصاد، سياست، اخلاق و علم قابل تشخيص است، لذا كارنامه پيامبران در اين چهار بخش را با استناد به منابع علمى و تاريخى به اختصار بررسى مى‏كنيم: پيامبران و امور اقتصادى‏
در تعاليم پيامبران توجه به عامل اقتصاد و اهميت آن به خوبى مشهود است. نمونه آن را در مديريت و برنامه حكومت يوسف(ع) مى‏توان ملاك قرار داد.(17)زمانى كه يوسف (ع) به اقتدار سياسى دست يافت تصدى امور اقتصادى كشور را خواستار شد و در نخستين اقدام به سازماندهى وضعيت اقتصادى پرداخت.(18) همچنين قرآن كريم زندگى مرفه و توأم با آسايش را پسنديده شمرده و از آن به عنوان نعمت الهى(19) و رزق و روزى پروردگار براى مردم ياد نموده كه در خور شكر و سپاس الهى است.(20) پيامبران براى ايجاد رفاه و رونق اقتصادى در دو مرحله نظرى و عملى اهتمام ورزيده‏اند.
به لحاظ نظرى و تئورى پيامبران مديريت اقتصاد و مراحل مهم آن از جمله توليد، توزيع و مصرف را مورد توجه قرار داده و فكر و انديشه انسانها را در راستاى اقتصاد سالم و مطلوب هدايت نموده‏اند. اين عنايت و هدايت در منابع اسلامى مكرر بازگو شده است.
الف – مديريت اقتصادى: قرآن كريم اموال و ثروتها را عامل قوام و استوارى زندگى مردم شمرده و از سپردن آن به كسانى كه اهليت سرپرستى ندارند نهى نموده است:
«و لا تؤتوا السّفهاء اموالكم الّتى جعل الله لكم قياماً…»(21)
و اموال خود را كه خداوند وسيله قوام زندگى شما قرار داده به دست سفيهان ندهيد.
ب – توليد: پيامبر اسلام از پاداش و اجر معنوى فراوان براى كوشش و تلاش توليدى خبر داده(22) و كوتاهى در امر توليد و بهره‏گيرى از منابع طبيعت را نكوهش نموده است:
«عن الباقر(ع) قال كان امير المؤمنين (ع) يقول: من وجد ماءً و تراباً ثم افتقر فابعده الله.»(23)
امام باقر (ع) از امير مؤمنان (ع) روايت نموده است كه مى‏فرمود: هر كس آب و زمين داشته باشد و با داشتن آن در فقر زندگى كند خداوند او را (از رحمت خود) دور نموده است.
علاوه بر آن به صورت قانونى و رسمى براى كار توليدى نتايج و پاداش مثبت و مادى مقرر نموده است:
«عن ابى عبدالله (ع) قال رسول الله (ص): من غرس شجراً او حفر وادياً بديّاً لم يسبقه اليه احد و أحيى أرضاً ميتة فهى له قضاء من الله و رسوله (ص)»(24)
امام صادق (ع) از پيامبر خدا (ص) روايت نموده كه فرمود: هر كسى درختى غرس كند يا وادى (و رودخانه‏اى) را پيش از ديگران حفر سازد يا زمين بايرى را آباد كند به حكم خدا و پيامبرش (اين) از آن اوست.
ج – توزيع: در اينجا مراد از توزيع (فراتر از توزيع كالا است بلكه مراد) توزيع اموال و ثروت ميان اقشار و افراد جامعه است. بر اساس تعاليم انبياء توزيع ثروت در صورتى مطلوب اوست كه در اختيار افراد «حق شناس و نيكوكار» قرار گيرد. زيرا بقاء جامعه اسلامى و آيين اسلام در گرو توزيع مطلوب است و توزيع نامطلوب مى‏تواند جامعه اسلامى و مكتب اسلام را نابود سازد.
«قال ابو عبدالله (ع) انّ من بقاء المسلمين و بقاء الاسلام أن تصير الأموال عند من يعرف فيها الحقّ و يصنع المعروف و انّ من فناء الاسلام و فناء المسلمين أن تصير الأموال فى أيدى من لا يعرف فيها الحق و لا يصنع فيها المعروف.»(25)
امام صادق (ع) فرمود: از امورى كه بقاء و ماندگارى مسلمانان و بقاء اسلام به آن وابسته است، قرار گرفتن اموال نزد كسى است كه نسبت به آن حق شناس باشد و آن را در راه صحيح هزينه كند و از عوامل نابود كننده اسلام و مسلمانان آن است كه اموال در دست كسى قرار گيرد كه راه و روش حق را نسبت به آن نداند و در راه صحيح مصرف ننمايد.
د – مصرف: در نظام اقتصادى انبياء، مصرف توليدات و كالا نيز داراى ضابطه است. مالكيت فرد مجوز آن نيست كه هرگونه اقدامى نسبت به كالاى توليد شده انجام دهد. بلكه در مرحله مصرف، موظف است از امورى از جمله اسراف، اتلاف، مصرف غير مفيد و نابخردانه اجتناب كند. در قرآن كريم آيات عديده‏اى پيرامون انضباط در مصرف مى‏بينيم از جمله:
«و كلوا و اشربوا و لاتسرفوا إنّه لايحبّ المسرفين.»(26)
و بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد كه خداوند مسرفان را دوست نمى‏دارد.
برنامه اقتصادى پيامبران در حدّ نظريه و ارائه طرح باقى نماند بلكه قابليت اجرا و كارايى آن نيز در عمل به منصه ظهور رسيد. ملتهايى كه رهنمودهاى اقتصادى پيامبران را به كار بسته‏اند برديگران سبقت گرفته و به ديگران خدمت رسانده‏اند. به اعتراف مورخان و نويسندگان غربى مانند ويل دورانت توسعه و ترويج كشاورزى و بسيارى از صنايع توسط اعراب مسلمان به اروپاييان تعليم داده شد:
«…اعراب نخستين كسانى هستند كه در اروپا به كشت پنبه دست زدند. …مسعودى مورّخ قرن دهم ميلادى در ايران و خاور نزديك آسياى بادى ديده است در صورتى كه پيش از قرن دوازدهم در اروپا نشانى از آن نبود. شايد اين هديه ديگرى است كه شرق اسلامى به دشمنان صليبى خود داده است. مسلمين از مهارت مكانيكى بهره كافى داشتند. شاهد گفتار آنكه ساعت آبى هديه هارون الرشيد به شارلمانى از چرم و برنج منقش ساخته شده بود… بازرگانى و صنعت آسياى غربى در دولت اسلامى رونق گرفته بود كه اروپاى غربى زودتر از قرن شانزدهم بدان دست نيافت.»(27)
پيامبران، قانون و نظام سياسى:
قانون در حقيقت، راه و رسم، چارچوب (و برنامه) زندگى فردى و اجتماعى است. (قدمت و سبقت در وضع قوانين، كيفيت قوانين و كمّيت قوانين، زمينه هايى است كه قابل بررسى و ارزيابى است.) جامعه‏اى كه در آن، جنبه‏ها و ابعاد زندگى افراد، پوشش فراگيرى از قوانين داشته باشد در واقع زندگى آنان داراى برنامه و سامان و هدفمند است و به هر ميزان كه در اين امر، سبقت داشته و نسبت به جامعه‏هاى ديگر پيشگام باشد، در تمدن پيشگام است ؛ به گونه‏اى كه انديشمندان در حال حاضر كشورهاى جهان را در زمينه‏هاى مختلف زندگى همچون سياست، اقتصاد، صنعت، آموزش و بهداشت مقايسه مى‏كنند و تعيين مى‏كنند چه كشورهايى به مدّت چند سال بر ساير كشورها پيشى گرفته‏اند يا از آنها عقب مانده‏اند. مدّت زمانى در حدّ ده يا بيست سال و چند دهه از تقدم و پيشرفت زمانى يا عقب افتادگى را مهم مى‏دانند و اين موضوع از حيث تقدّم در وضع قوانين، برترى در كيفيت قوانين، تقدم در كمّيت قوانين قابل بررسى و ارزيابى است.(28) 1 – سبقت در وضع قوانين‏
اگر به تاريخ جهان نظرى داشته باشيم به اين واقعيت مى‏رسيم كه پيامبران در زمينه نظم و ساماندهى زندگى افراد از طريق عرضه و ارائه قوانين پيشگام بوده‏اند. قرآن به عنوان آخرين سند متقن تاريخى و چكيده‏اى از كارنامه پيامبران از قول پروردگار جهان چنين گفته است:
«لقد ارسلنا رسلنا بالبيّنات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط.»(29)
ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب (آسمانى) و ميزان (شناسايى حق و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند.
ملاحظه مى‏گردد كه رسالت پيامبران و هدف آنان، ساماندهى زندگى مردم برپايه عدالت ذكر شده و تحقق اين هدف از طريق بكارگيرى كتاب و ميزان بوده است. اگر واژه «ميزان» را با واژه «قانون» مقايسه كنيم به اين نتيجه مى‏رسيم كه داراى يك معنا هستند، چنانكه غايت نهايى هردو يك چيز يعنى برقرارى عدالت است.
نويسنده كتاب «حقوق اساسى» (در بحث از پيشينه تاريخى مكاتب حقوقى) چنين نگاشته است:
«در اينكه دين (حال هر نوع دينى) در تكامل دولت نقشى داشته است جاى ترديد نيست. فرمانروايان ابتدايى، قدرت و وظايف پادشاه و روحانى را درخود جمع داشتند. در آن اعصار قانون ضمانت اجراى مذهبى داشته است. براى بشر ابتدايى قوانين مذهبى باب طبع‏تر از قوانين بشرى بود. اطاعت از دولت يك تكليف مذهبى به نظر مى‏رسيد و پرستشگاه مذهبى مورد سرپرستى و حمايت حكومت بود. اعتقاد به يك دين مشترك عامل بزرگ پيوند دهنده‏اى بود كه مردم را در تعقيب هدفهاى مشترك منسجم مى‏كرد.ژتل (Gettell) مى‏گويد:«در آن اعصارى كه بشر به علت عدم رشد عقلى نمى‏دانست كه چگونه بر خود حكومت كند دين به او ياد داد كه چگونه اطاعت كند.» و سرانجام تئورى منشأ الهى دولت به وظايف دولت چاشنى و طعم اخلاقى مى‏داده است. ژيل مى‏گويد:«اينكه دولت دست بافت خداوند تلقى مى‏شده، موضع آن را از حيث اخلاقى ارتقا مى‏داده است و از آن نهادى ساخته كه شهروندان براى آن احترام توأم با ترسى در خود احساس مى‏كرده‏اند. در نظر آنها دولت كمال مطلوب زندگى بوده است.»(30) 2 – سبقت در كمّيت قوانين‏
به هر نسبت كه قوانين كلّى و جزئى در يك جامعه بيشتر وضع شده باشد، زندگى اجتماعى افراد و روابط متقابل ميان آنان، از نظم، سلامت و آرامش بيشترى بهره‏مند خواهد بود و حقوق افراد بهتر مراعات خواهد شد و نقاط كور و موارد ابهام در عرصه زندگى آنان كمتر وجود خواهد داشت.
پيامبران در اين جهت نيز بالاترين رتبه را احراز كرده‏اند. مقايسه‏اى ميان مجموعه قوانين اساسى و مدنى در هر يك از كشورها با مجموعه قوانين موجود در فقه اسلامى نشانگر اين واقعيت است، على (ع) تقسيم و تفصيلى در احكام و قوانين اسلام ارائه نموده است كه از محتواى آن مى‏توان جامعيّت و فراگيرى قوانين اسلام و به عبارتى پيامبران را به دست آورد:
«انّ اللّه افترض عليكم فرائض فلاتضيّعوها و حدّ لكم حدوداً فلا تعتدوها و نهاكم عن أشياء فلاتنتهكوها و سكت لكم عن اشياء و لم يدعْها نسياناً فلاتتكلّفوها.»(31)
خداوند، 1 – امورى را بر شما واجب نموده است پس آنها را تباه ننماييد.2 – و حدودى را براى شما تعيين نموده، از آنها تجاوز ننماييد.3 – و شما را از چيزهايى بازداشته پس حرمت آنها را نشكنيد. 4 – و نسبت به چيزهايى براى شما خاموشى گزيده و آنها را از روى فراموشى ترك ننموده است پس در مورد آنها خود را به رنج نيندازيد. 3 – برترى در كيفيت قوانين‏
برترى در كيفيّت، يكى از شاخصهاى مقايسه و ارزشيابى ميان سيستمهاى قانون گذارى است. هرگاه معلوم گردد نظامى تقنينى، داراى جامعيت و علميّت بيشترى نسبت به سيستمهاى ديگر است. اين امر ملاك برترى آن سيستم خواهد بود.(32)
مراد از جامعيت كيفى آن است كه نظام قانونى بتواند ابعاد مهم حيات و زندگى انسان به خصوص در دو بُعدِ ثابت و متغير را فراگيرد اصول و مواد قانونى ثابت در مورد بعد ثابت شخصيت انسان و اصول و مواد قانونى متنوع و قابل انعطاف در خصوص بعد متغير حيات و حالات انسان داشته باشد. بدين خاطر است كه سازمانها و نهادهاى قانون گذار تلاش مى‏كنند دو قسم قوانين وضع و تدوين نمايند.
«…قوانين بايد هم ثابت باشند و هم متغير. هم حافظ ارزشهاى موجود جامعه باشند و هم قابليت انعطاف داشته همراه با شرايط متغير جامعه تغيير ماهيت و صورت بدهند. اين تعارض ظاهرى كه به چشم مى‏خورد از ماهيت حيات انسان ناشى مى‏شود. چه زندگى ما تركيبى از ثبات و تغيير است… ثبات بدون تغيير به مرگ بى شباهت نيست و باعث ركود، تنگ فكرى و بى حاصلى مى‏گردد و تغيير بدون ثبات بحران و اغتشاش، تنهايى و تزلزل خاطر به وجود مى‏آورد…»(33)
مكتب قانونى اسلام با داشتن منابع قانونى كتاب و سنت كه مشتمل بر قوانين ثابت و متغير است و با استفاده از عنصر اجتهاد پيوسته اين دو بخش قوانين را در حيطه عمل و عرصه رفتار ارائه مى‏كند و در نتيجه راهگشا و راهنماى افراد و جامعه‏ها قرار مى‏گيرد.
اعتبار علمى قوانين عبارت از صحّت و درستى آن است. به اين معنا كه مصالح و مفاسد مربوط به فرد و جامعه در آنها لحاظ شده باشد. تضمين كننده بيشترين فايده و فاقد (كمترين) زيان براى فرد و جامعه باشد و اين ويژگى قانون از طُرق و راههاى علمى به اثبات رسيده باشد. قوانين اسلامى كه دست آورد تعاليم انبيا است داراى چنين سابقه‏اى است. مقايسه برخى قوانين اسلامى با قوانين عرفى مشابه آن (كه توسط قانون گذاران بشرى وضع شده) در اين خصوص قابل ملاحظه است. كشفيات علمى هرچه بيشتر و دقيق‏تر ارائه مى‏گردد صحّت و درستى قوانين اسلام بيشتر روشن مى‏گردد و نارسائى و نادرستى قوانين عرفى در موارد زيادترى مشخص مى‏شود. نمونه هايى از دو قسم قوانين اسلامى و قوانين عرفى را در چند زمينه مقايسه و بررسى مى‏كنيم: – خردمندى:
در فقه اسلامى توجه دادن هرگونه تكليف و مسئوليت به هر فرد منوط به سلامت عقلانى و خردمندى او است. اگر فرد از ميزان كافى عقل و حدّ نصاب ادراك محروم و اصطلاحاً ديوانه باشد هيچگونه مسئوليتى از او خواسته نمى‏شود و در قبال صدور عمل زيان آور از او، مجازات نمى‏گردد. حال آنكه در قرون نه چندان دور بعضى ملتها و دولتها افراد مجنون و ديوانه را مسئول شمرده و بر طبق قوانين، آنان را مانند افراد عاقل مجازات مى‏كردند. سيستم قانونى و حقوقى فرانسه چنين پيشينه‏اى دارد:
«در قديم قاعده عدم مسئوليت مجنون هميشه مورد قبول نبوده است. در حقوق رومى اشخاص سليم الفكر از اشخاص مجنون تفكيك گرديده بودند. روميان مجنون را مريض تلقّى كرده و نسبت به او تدابيرى اتّخاذ مى‏داشتند كه عنوان مجازات را نداشته است. ولى در روزگار ظلمانى قرون وسطى افكار عمومى تحت تأثير حالت رمزآساى جنون واقع شده و معتقد بود كه در شخص مختل المشاعر يك حالت شيطانى و به اصطلاح «بى وقتى» وجود دارد. از اين عقايد موهوم و خرافاتى كه تا انقلاب كبير فرانسه استمرار داشت حقوق قديم فرانسه الهام گرفته بود. در عهد استبداد، ديوانه مسئول به شمار مى‏آمد و مجازات مى‏شد. از نوشته‏هاى موياردو، ووگلان (Muyaride Vouglans) مسلّم مى‏گردد كه شخص مخبط د رآن زمان مانند شخص سليم الفكر مجازات مى‏شده است و فقط پارلمانها كه به منزله ديوان عالى دادگسترى بودند متعاقب تقاضاى رسيدگى پژوهشى حق داشتند در مجازات مجنون تخفيف قايل شوند. تا سال 1789 نسبت به مجانين رفتار زشت و ناهنجارى معمول بود. زيرا خيال مى‏كردند جنون در اثر ارتكاب معصيت پيدا مى‏شود و هيچ رابطه‏اى با علم طب ندارد.»(34) پيامبران و ارزشهاى اخلاقى‏
اگر اخلاق يكى از اجزا و ابعاد تمدن است پيامبران بالاترين نقش و بيشترين سهم را در تهذيب اخلاق و ترويج ارزشهاى اخلاقى ميان انسانها داشته‏اند. تأثيرگذارى پيامبران در تحكيم زيربنا، ضمات التزام، توسعه كمّى و ارتقاء كيفى اخلاق قابل ارزيابى است، توضيح آنكه:
1- در مكتب انبياء اساس و زيربناى اخلاق، ايمان به غيب و اعتقاد به مبدأ و معاد است.در نتيجه ارزشهاى اخلاقى از ضمانت اجرائى قوى و حرمت و قداست بالايى بهره‏مند است.
2- پيامبران فضايل و رذايل اخلاقى را محدود به عرصه روابط اجتماعى و متقابل افراد يك جامعه با يكديگر ندانسته‏اند. بلكه افزون بر روابط اجتماعى، حالات و رفتار شخصى، و نيز روابط فرد با خالق و آفريدگار را عرصه و حيطه فضايل و رذايل اخلاقى شمرده‏اند.
3- پيامبران بر اهميت و شناسايى محاسن اخلاقى تأكيد ورزيده، اما به آن بسنده ننموده‏اند. بلكه علاوه بر آن مكارم اخلاق را در گفتار و در عمل ميان انسانها ترويج نموده‏اند كه اين امر از امتيازات مكتب اخلاقى پيامبران است. مصداق‏هاى مكارم اخلاق همچون عفو، ايثار، غيرت و عزّت نفس توسط پيامبران به ويژه پيامبر اسلام رايج گرديد.(35)(36)
شايسته است سخن نويسنده شهير آمريكايى را در برترى ارزشهاى اخلاقى پيامبران ملاحظه كنيم:
«اگر قرار مى‏بود مجموعه‏اى از اصول اخلاقى مطاع و متّبع باشد كه مردم رعايت آن را سخت با تمايلات و غرايز خويش ببينند بيشتر ضرورى بود كه همگان اين قوانين را صادر از يك منبع فوق الطبيعه بدانند و معتقد شوند كه اين اصول اخلاقى از بارگاه الهى نازل شده است.»(37) پيامبران و علوم و فنون‏
وجود بى شمار دانشمندان، مخترعان و مكتشفان الهى خاصه مسلمان در تاريخ علوم و فنون بر كسى پوشيده نيست. افرادى چون جابربن حيان، ابوريحان، رازى و ابن سينا ستارگانى هستند كه از وجود پيامبران روشن شده و پيوسته در سپهر تمدن مى‏درخشند. در اين زمينه به لحاظ اختصار تنها به گزارشى از نويسنده شهير فرانسوى اكتفا مى‏كنيم:
«در قرون وسطى علوم و فنون يونان و روم فقط به وسيله اعراب در اروپا انتشار يافته تا مدت پانصد سال مدارس اروپا روى كتب و مصنفات آنان دائر بود و همان‏ها بودند كه اروپا را علماً و عملاً و نيز در اخلاق تربيت كرده داخل در طريق تمدن نمودند.»(38) 3- اعترافات و داوريها
صاحب نظران و انديشمندان زيادى نسبت به حضور و تأثيرگذارى پيامبران در تمدن گذشته توجه داشته و پيرامون آن نظر داده و به گونه‏اى داورى كرده‏اند. در اينجا چند نمونه از آن را ارائه مى‏نماييم:
«ممالكى را كه اعراب فتح نموده بودند اقوام مختلفه فاتحى آن ممالك را از دست آنها خارج ساختند اما تمدنى كه آنها سنگ بنياد آن را گذاشته بودند هيچ قوم فاتحى نتوانست آن را از ميان برداشته تمدن ديگرى به جاى آن برقرار سازد. بلكه تمام آن اقوام، مذهب،
قانون، فنون، صنعت و حرفت و بسيارى از آن اقوام هم مخصوصاً زبان آنها را اختيار نمودند و شريعت محمدى كه در اين ممالك انتشار يافته بود غير قابل تغيير گرديد و مى‏نمايد كه براى هميشه باقى خواهد ماند.»(39)
«اسلام با يك طريق ساده و سهلى پيش مى‏رود كه واقعاً حيرت‏انگيز است و بايد آن را از اختصاصات اسلام شمرد. در هر جايى كه مسلمين قدم گذارده‏اند اسلام در آنجا ريشه دوانيده و براى هميشه باقى مانده است. در چين و آفريقاى مركزى و روسيه نه به طور حمله و طرز كشورگيرى بلكه با لباس تجارت وارد شده حاليه كرورها مسلمان موجود مى‏باشند و در واقع سكنه اين بلاد نه به طور تهديد يا تطميع بلكه به اختيار و از روى رضا و رغبت داخل در دين اسلام شده‏اند و تاكنون شنيده نشده است كه نيرويى هم به كمك اين تجّار اعزام شده باشد. عجب‏تر اينكه در هرجا همين كه تخم اين مذهب ريخته شده بعد خودبه خود بناى رشد و نموّ را گذارده است.»(40)
«نفوذ اخلاقى همين عراب – زائيده اسلام – آن اقوام وحشى اروپا را كه سلطنت روم را زير و زير نمودند داخل در طريقت آدميت نموده و نيز نفوذ دماغى و عقلانى آنان دروازه علوم و فنون و فلسفه را كه از آن به كلّى بى‏خبر بودند به روى آنها باز كرده و تا ششصد سال استاد ما – اروپائيان – بودند.»(41)
مورخ و نويسنده معروف انگليسى نيز تأثير اسلام بر تمدن غرب را چنين ابراز داشته است:
«…نتايج اقتصادى و فرهنگى جنگ‏هاى صليبى به مراتب مهم‏تر از فتوحات ارضى بود. بر خلاف شكست‏هاى سياسى و نظامى، از نظر اقتصادى و فرهنگى جهان اسلام بر فاتحان نيمه وحشى خود غالب شد و تمدن و هنر پيشرفته خود را بر زندگى ساده و دهقانى اروپاى لاتين تحميل نمود. در بعضى از رشته‏ها از جمله معمارى، جهان اسلام تمام ممالك اروپاى غربى را در دوران قرون وسطى تحت تأثير خود درآورد…»(42) خلاصه و نتيجه بحث‏
– بر اساس منابع اسلامى پيامبران در پرتو آيات الهى و آموزش كتاب خدا و تعليم حكمت، مردم را به زندگى بر پايه عدالت فراخواندند.(قرآن كريم)
– همچنين مردم را به خردورزى و بهره‏بردن صحيح از موهبت‏هاى طبيعى دعوت نموده و نسبت به عوامل تباهى و نابود كننده انسان‏ها پيوسته هشدار داده‏اند.(نهج البلاغه)
– وجود نظم اجتماعى و حاكميت قانون جهت پيدايش و تعالى تمدن ضرورى است و بر اساس منابع علمى وتاريخى پيامبران در تكوين نظم اجتماعى و وضع قوانين به لحاظ كميت، كيفيت و تقدم زمانى داراى اولويت و پيشگام بوده‏اند.
– صاحب نظران و انديشمندان منصف، تأثيرگذارى پيامبران به ويژه پيامبر اسلام در عرصه‏هاى مختلف تمدن بشرى را اعجاب آور و شگفت‏انگيز مى‏دانند. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. ماركس و ماركسيسم، ص 245. 2. نشؤالامم، ص 160. 3. «تاريخ تمدن اسلام»، ص 17، مقدمه نوشته دكتر على اصغر حلبى، انتشارات اساطير، چاپ دوم سال 1372 ه.ش به نقل از جان لوييس، كتاب مردم‏شناسى(270 لندن، 1969). 4. همان، ص 18، به نقل از تاريخ ويلدورانت. 5. ديباچه‏اى بر رهبرى، ص 276 نوشته دكتر ناصرالدين صاحب الزمانى، تهران، ناشر: مؤسسه مطبوعاتى عطائى سال 1348، چاپ سوم. 6. كتاب تاريخ تمدن اسلام، ص 20، نوشته دكتر على اصغر حلبى چاپ دوم سال 1372، انتشارات اساطير. 7. آينده نامعلوم تمدن صفحه 222، تأليف «ارنولد توينبى» ترجمه فرهنگ جهان پور، تاريخ تمدن ويل دورانت، ج 4، (عصر ايمان) ص 265، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى چاپ سوم سال 1371 «تمدن از دو عامل اساسى به وجود مى‏آيد زمين و انسان، يا از منابع طبيعى زمين كه علاقه و كار و نظم انسانى آن را به چيزهاى سودمند مبدل مى‏كند.» 8. كتاب اسلاميات، ص 681 نوشته دكتر طه حسين، چ 4، بيروت دارالعلم للملايين سال 1948 م. 9. جامعه و تاريخ، ص 474، 419، 379 نوشته استاد مرتضى مطهرى. اقتصادنا، ج 1، ص 20 – 42 نوشته سيد محمد باقر صدر، النظم السياسيه، ص 624 تأليف الدكتور محمد كامل ليله. 10. نشؤالامم، ص 54، نوشته أنطون سعاده، سوريه، 1994 م. 11. تاريخ تمدن اسلام، ص 18 نوشته دكتر على اصغر حلبى. 12. سوره بقره، آيه 213. 13. تفسير الميزان، ج 2، ذيل آيه فوق. 14. سوره آل عمران، آيه 164. 15. سوره جمعه، آيه 2. 16. نهج البلاغه، خطبه 1. 17. «تاريخ در قرآن» صفحه 146 تأليف دكتر عزت اللّه رادمنش، انتشارات آستان قدس رضوى مشهد، چاپ 2 سال 1371. 18. سوره يوسف، آيه 55. 19. سوره نحل، آيه 116. 20. سوره سبأ، آيه 19 – 15. 21. سوره نساء، آيه 5. 22. وسايل الشيعه، ج 17، ص 19. 23. همان، ص 40. 24. همان، ج 25، ص 412 و 413، ج 9، ص 549. 25. همان، ج 16، ص 285. 26. سوره اعراف، آيه 31، سوره انعام، آيه 141، سوره فرقان، آيه 67، سوره اسراء، آيه 26 و 27. 27. تاريخ ويل دورانت «تاريخ تمدن» ج 4، (عصر ايمان)، ص 266. 28. سياست سنجى، تأليف سيد على اصغر كاظمى. 29. سوره حديد، آيه 25. 30. كتاب حقوق اساسى، ص 78، تأليف دكتر محمد عالى خانى. 31. نهج البلاغه، حكمت 105. 32. «تعداد 65 كشيش مسيحى پس از اطلاع يافتن از قوانين ارث در دين مبين اسلام مسلمان شدند،» مجله افق حوزه شماره 43 سال سوم، مورخ 16/6/84. 33. حقوق و اجتماع، ج 1، ص 163، دكتر پرويز صانعى، چاپ دانشگاه شهيد بهشتى (ملّى) سال 1347 و سال 2535، ش 74 از انتشارات دانشگاه مذكور. 34. حقوق جنائى جلد 1، ص 185، تأليف دكتر عبدالحسين على‏آبادى. 35. بحارالانوار، ج 71، ص 373 ؛ شرح دعاى مكارم الاخلاق، ج 1، ص 194 نوشته محمد تقى فلسفى. 36. تاريخ تمدن ويل دورانت، به نقل از «نقش پيامبران در تمدن انسان» ص 36، نوشته فخرالدين حجازى – مؤسسه انتشارات بعثت. 37. كتاب تمدن اسلام و عرب، ص 4، مقدمه نوشته دكتر گوستاو لويون. 38. تاريخ تمدن اسلام و عرب ص 5 – 4، تأليف گوستاو ليون. 39. همان، ص 807. 40. همان، ص 754. 41. آينده نامعلوم تمدن، ص 222.

/

رسول اعظم (ص) كامل‏ترين الگو براى بشريت‏

شرف و جلال پيمبران بود از جلال محمّدى
سبب وجود جهانيان، همه از كمال محمّدى‏
نرسد خرد به كمال او نه بشر به كنه جلال او
شرف و صبر و يقين و رضا نَمى از خصال محمّدى‏ بهترين اسوه‏
اصل «محاكات» و همرنگ شدن با ديگران مخصوصاً افراد پر نفوذ و با شخصيت و انسانهايى كه از صفات كمالى و معنوى والايى برخورداراند يكى از اصول مسلّم روانى است. مطابق اين اصل انسان كششى در وجود خود به سوى هماهنگى و همرنگى با ديگران، مخصوصاً با قهرمانان و پاكان، احساس مى‏كند و به همين علّت به سوى اعمال و صفات آنان جذب مى‏شود و تلاش مى‏كند در رفتار و اوصاف، همرنگ آنان گردد. اين كشش روانى اگر همراه با محبوبيّت و مجذوبيّت شود در رساندن انسان به صفات عالى انسانى سخت مؤثر است و در مدّت كمى مى‏تواند از مِس وجود انسان عادى طلاى ناب بسازد.
قرآن با توجه به اين نكته ا ست كه در هر بخش انسانهاى نمونه را معرّفى نموده است و در هر زمان اسوه‏هايى را معرّفى نموده است. امّا آن اسوه و الگوى كه براى ابد مى‏تواند (همچون دين و شريعت اسلامى) به عنوان الگو مطرح بماند و تمام بشريت را به سوى خود جذب نمايد، عصاره هستى ، و برترين انسان در عالم وجود يعنى حضرت محمّد بن عبداللّه(ص)، خاتم پيامبران و جامع كمالات انسانى است، به اين جهت قرآن كريم مى‏فرمايد:
«ولكم فى رسول اللّه اسوةٌ حسنة لمن كان يرجوا اللّه و اليوم الآخر؛(1) مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آن‏ها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مى‏كنند.»
آيه فوق بخوبى نشان مى‏دهد كه هر كس در پى سعادت ابدى در تمام جهات و رفتارهاست، پيغمبراكرم(ص) بهترين الگو مى‏تواند باشد. آنچه پيش رو داريد، حركتى است در اين مسير، كه نشان دهد پيامبر اكرم(ص) بهترين الگوى براى تمامى بشريت است در تمام ابعاد. الف: الگو در اخلاق نيك‏
اخلاق نيكو از برترين صفات كمالى انسان است چه در سطح جامعه و چه در سطح خانواده، لذا شديداً احساس نياز مى‏شود كه فردى داراى اخلاق جامع باشد تا مردم به پيروى از او دنيا و آخرت خويش را با نشاط و آرامش تأمين نمايد. قرآن كريم در اين بخش پيامبر اكرم(ص) را به عنوان الگو معرّفى نموده، مى‏فرمايد: «و انّك لعلى خلق عظيم؛(2) و يقيناً تو داراى اخلاق عظيم و برجسته‏اى هستى.»
على(ع) درباره اخلاق نيك مى‏فرمايد: «پيغمبر سخى‏ترين مردم از نظر انفاق، شجاعترين مردم، راستگوترين مردم، وفا كننده‏ترين آنان به وعده، و نرمترين آنها از نظر خوى و بزرگوارترين آنها از نظر برخورد بود، هر كس در ابتدا او را مى‏ديد، ابهتش او را مى‏گرفت، و كسى كه با او برخورد داشت و او را مى‏شناخت به او عشق مى‏ورزيد، «لم ار قبله و لابعده مثله؛(3) هرگز مانند او را قبل و بعد از او نديدم.»
برخى افراد در جامعه از اخلاق خوبى برخورداراند ولى در درون منزل و با اهل و عيال خويش اخلاق نيكو ندارند، امّا حضرت ختمى مرتبت در همه جا داراى اخلاق نيك و رفتار انسانى بود. از عايشه سؤال شد كه اخلاق پيامبر در خانه (و با خانواده چگونه بود) در جواب گفت: «كان احسن النّاس خلقاً، لم يكن فاحشاً…؛(4)نيكوترين مردم از نظر اخلاق (در خانواده) بود هرگز بد زبانى نمى‏كرد»
در جاى ديگر جواب داد: «كان الين النّاس و اكرم النّاس و كان رجلاً من رجالكم الّا انّه كان ضحّاكاً بسّاماً؛(5)پيغمبر نرمخوترين مردم و بزرگوارترين مرم بود، و او (مانند) مردى از مردان شما جز آن كه او بسيار خنده رو و متبسّم بود.»
به اين نكته توجّه شود كه اين پاسخ از طرف كسى است كه آزار و اذيت كمى نسبت به پيامبر اكرم(ص) نداشته، و قطعاً جا داشته كه حضرت با او در مواردى تند برخورد كند، ولى خلق نيك او اجازه چنين كارى را نداده است.
عبداللّه بن حارث نيز مى‏گويد: «ما رأيت احداً اكثر تبسّماً من رسول اللّه(ص)؛(6) هيچ كسى را مانند رسول خدا متبسّم نديدم.»
پيامبر اكرم(ص) نه تنها خود داراى اخلاق ستوده و كامل بود كه اساساً بر اين باور بود كه فلسفه اصلى بعثت او براى تكميل اخلاق است و مى‏فرمود: «انّما بعثت لاتمّم مكارم الاخلاق؛(7) همانا من براى به سامان رساندن فضائل اخلاقى مبعوث‏شده‏ام.»
در ميان اخلاقيات آن حضرت برخى از آنها خيلى برجسته است كه قرآن نيز روى آن تكيه كرده است: 1- نرمخويى راز موفقيّت آن حضرت.
از شاخص‏ترين صفات اخلاقى آن حضرت نرمخويى و «الين» بودن آن حضرت بود تا آنجا كه قرآن كريم رمز و راز موفقيّت آن حضرت را در هدايت جامعه آن روز همين امر مى‏داند، لذا فرمود: «فبما رحمةٍ من اللّه لنت لهم ولو كنت فظّاً غليظ القلب لانفضّوا من حولك؛(8) به بركت رحمت الهى در برخورد با مردم نرم و مهربان شدى و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراكنده مى‏شدند.» 2- دلسوزى براى هدايت مردم.
رهبران و عالمانى كه درد و سوز هدايت مردم را دارند، دلسوزانه مردم را به سوى حق و حقيقت دعوت مى‏كنند و براى تحقق اين مسئله از هيچ تلاشى فروگذار نمى‏كنند، و هيچ مانعى هم نمى‏تواند آنها را از اين تلاشها باز دارد. پيامبر خاتم از جمله رهبرانى است كه اين صفت را در حد كمالش داراست، قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد: «لقد جاءكم رسولٌ من انفسكم عزيزٌ عليه ما عنتّم حريصٌ عليكم بالمؤمنين رؤفٌ رحيم؛(9) همانا فرستاده‏اى از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است و اصرار بر هدايت و راهنمايى شما دارد و نسبت به مؤمنان دلسوز و مهربان است.»
دلسوزى حضرت ختمى مرتبت به حدّى بود كه گاهى از شدّت غصّه خود را در معرض خطر قرار مى‏داد، و غصّه او اختصاص به انحرافات مسلمانان نداشت بلكه بر گمراهى كافران نيز غصّه مى‏خورد، قرآن در اين‏باره مى‏فرمايد: «فلعلّك باخعٌ نفسك على آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفاً؛(10) گويى مى‏خواهى به خاطر اعمال (نارواى) آنان اگر به اين گفتار ايمان نياورند، خود را هلاك كنى.»
حضرت مردم مكّه و اطراف آنرا به سوى توحيد و خداپرستى و ترك بت پرستى دعوت مى‏كرد، گاه آن مردم نادان او را سنگ باران مى‏كردند، حضرت مجبور مى‏شد كه مكّه راترك گويد، خديجه به دنبال حضرت، وقتى او را مى‏يافت زخمهاى پاى او را پانسمان مى‏كرد ولى حضرت در همان حال در حق قومش دعا مى‏كرد، و هرگز نفرين نمى‏نمود، و عرضه مى‏داشت: «اللهم اغفر لقومى فانّهم لايعلمون؛(11) خدايا قومم را ببخش زيرا آنها نادانند (و از مقامم و منزلت من آگاهى ندارند.» 3- امانت دارى‏
امانتدارى حضرت به حدّى معروف بود كه در زمان قبل از بعثت در بين مشركين مكّه معروف به محمّد «امين» بود. خود آن بزرگوار درباره امانتدارى خود مى‏فرمايد: «اما واللّه انّى لامينٌ فى السّماء و امينٌ فى الارض؛(12) بخدا سوگند به حقيقت من در آسمان و زمين امانتدارم.»
ابن اسحاق در اين باره مى‏گويد: «قريش رسول خدا(ص) را قبل از نزول وحى “امين” ناميدند.» بخاطر همين امانت دارى او بود كه خديجه بنت خويلد وقتى متوجّه راستگويى و امانتدارى او شد فردى را دنبال او فرستاد و از او خواست كه كاروان تجارتى او رابه سوى شام همراهى كند، حضرت قبول فرمود: و بعد از برگشت طبق گزارش همراهان امانتدارى او بيشتر براى خديجه ظاهر گشت(13) و همين امر نيز در انتخاب آن حضرت به عنوان همسر دخيل بود.
حتى بعد از بعثت، مشركان مكّه با همه دشمنى‏هايى كه با پيامبر اكرم(ص) داشتند امانت‏هاى خويش را نزد او مى‏گذاردند، به اين جهت و برخى موراد ديگر على(ع) را هنگام مهاجرت نماينده خويش قرار داد تا علاوه بر انجام كارهاى ديگر امانات را به صاحبان آنها برگرداند. از همه اين‏ها بالاتر امانتدارى اودر حفظ و تبليغ وحى از بارزترين نشانه‏هاى امانتدارى آن حضرت بود. 4- زهد و بى رغبتى به دنيا
بر حصيرى مى‏خوابيد كه اثر او در پهلوانش آشكار بود، به او گفته شد بهتر نيست فرشى بهتر براى خود انتخاب كنى؟ فرمود: «مالى وللدّنيا؟! ما مثلى و مثل الدنيا الّا كراكب سار فى يومٍ سائف فاستظلّ تحت شجرةٍ ساعةً من نهارٍ ثمّ راح و تركها؛(14) مرا به دنيا چه كار؟ مَثَلِ من نسبت به دنيا مَثَلِ سوارى است كه در روز صاف حركت مى‏كند، پس (براى فرار از گرما) ساعتى را زير سايه درخت استراحت مى‏كند و بعد آنجا را ترك مى‏كند (حالت من نسبت به دنيا نيز چنين است).» امام باقر(ع) درباره زهد و بى اعتنايى پيامبر اكرم(ص) نسبت به دنيا و ما فيها فرمود: «انّ رسول اللّه لم يورّث ديناراً ولا درهماً و لاعبدا ولا وليدةً و لاشاة و لا بعيراً، و لقد قبض و انّ درعه مرهونة عند يهودىٍ من يهود المدينة بعشرين صاعاً من شعير استلفها نفقةً لاهله؛(15) براستى رسول خدا(ص) نه درهم و دينارى و نه بنده و كنيزى و نه گوسفند و شترى به ارث نگذاشت، در حالى قبض روح شد كه زره‏اش در نزد يهودى از يهوديان مدينه در مقابل بيست من جو كه به عنوان معامله سلف براى نفقه خانواده گرفته بود گرو بود.»
ابن خولى مى‏گويد: ظرفى از شير و عسل براى پيامبر اكرم(ص) بردم، امتناع كرد كه بنوشد، پس فرمود: دو نوشيدنى با هم و دو ظرف(غذا) در يك ظرف؟ لذا از نوشيدن امتناع كرد و فرمود: من آن را حرام نمى‏دانم(براى مردم حلال است) ولكن فخر فروشى(از اين كه چنين غذايى خوردم) و حساب پس دادن در مقابل مازاد (بر ضرورت) دنيا را فردا(ى قيامت) مكروه و ناپسند مى‏دانم. و دوست مى‏دارم فروتنى در مقابل خداوند را، براستى كسى كه براى خدا فروتنى كند خدا او را بالا مى‏برد.»(16) اين زهد براى همه مخصوصاً مسؤولان مى‏تواند الگو قرار گيرد. 5 – غضب براى خدا
از آنجا كه پيامبر خاتم (ص) كامل‏ترين انسان هستى است و تمام كارها و فعاليت‏هاى او بر محور رضايت الهى بود، حتّى غضبش نيز براى خدا بود.
ابن شهر آشوب نقل نموده كه: «كان النبى…يغضب لربّه و لا يغضب لنفسه؛(17) هميشه اين گونه بود كه پيامبر براى خدا غضب مى‏كرد و(هرگز) براى نفس خود غضب نمى‏كرد.»
عايشه مى‏گويد: هرگز رسول خدا(ص) چيزى را با دستش نزد، و همين طور زن و خادمى را نزد مگر (زدنى كه براى خدا بود) لذا در راه خدا جهاد مى‏كرد. 6- با حيا
از ديگر صفات اخلاقى آن حضرت حياء بود، در نهايت دلاورى و شجاعت از بالاترين درجه حياء برخوردار بود. ابو سعيد خدرى درباره حياى آن حضرت مى‏گويد: «كان اشدّ حياءً من العذراء فى خدرها؛(18) حياى او(پيامبر) از دختران پشت پرده، بيشتر و شديدتر بود.»
و نيز از ابوسعيد خدرى نقل شده كه: «حضرت آن قدر حياء داشت كه چيزى از او درخواست نمى‏شد مگر اين كه عنايت مى‏كرد.»(19) 7- متواضع و فروتن‏
خود آن بزرگوار فرمود: «خمس لاادعهن حتى الممات: الاكل على الحضيض مع العبيد، و ركوبى الحمار مؤكفاً و حلبى العنز بيدى، و لبس الصّوف و التسليم على الصبيان لتكون سنّةً من بعدى؛(20) پنج چيز را تا دم مگر رها نمى‏كنم: 1- خوردن بر روى زمين با بردگان. 2- سوار شدن الاغ در حالى كه فقط عرق گير داشت. 3- دوشيدن شير بز با دستان خويش 4- پوشيدن جامه پشمى 5- سلام نمودن بر كودكان تا بعد از من سنّت و رسم شود.»
ابومسعود مى‏گويد: مردى خدمت پيامبر اكرم(ص) رسيد، هنگام سخن گفتن بدنش مى‏لرزيد. حضرت فرمود: آرام باش من شاه نيستم من فرزند زنى هستم كه قديد (گوشت خشك شده) مى‏خورد.(21)
حمزة بن عبداللّه بن عتبه مى‏گويد: «در پيامبر اكرم(ص) خصلت هايى بود كه در جبّاران نيست، 1- هميشه اين گونه بود كه سرخ پوست و سياه پوست او را مى‏خواند اجابت مى‏كرد، خرمايى كه در مسير راه افتاده بود برمى‏داشت و مى‏خورد، و هميشه الاغ را برهنه سوار مى‏شد.»(22)
امام باقر(ع) درباره تواضع و انتخاب آن از طرف پيامبر فرمود: «و لقد اتاه جبرئيل بمفاتيح خزائن الارض ثلاث مرّاتٍ يخيّره من غير ان ينقصه اللّه تبارك و تعالى ممّا اعدّ اللّه له يوم القيامة شيئاً فيختار التّواضع لربّه جلّ و عزّ؛(23) جبرئيل سه نوبت كليدهاى خزانه‏هاى زمين را در اختيار او (پيامبر) قرار داد كه انتخاب كند، بدون آن كه از (مقامات آخرتى او و) آنچه براى او در قيامت آماده كرده است خداى تبارك و تعالى كم كند، پس او (پيامبر(ص)) فروتنى در مقابل پروردگار عزيز و جليل را انتخاب نمود.» 8 – شجاعت و دليرى‏
شجاعت و دلاورى آن حضرت نيز زبانزد خاص و عام بود، آن حضرت اين گونه نبوده كه ديگران را به شجاعت و جنگ و جهاد تشويق كند ولى خود در صحنه حضور نداشته باشد، بلكه او در جنگ‏ها هميشه در خط مقدّم حضور داشت و هيچگاه در جنگ عقب نشينى نكرد، از شجاعت اوست كه با تمام قدرت نامه‏هاى دعوت به اسلام به تمام سران و ابرقدرتهاى دوران خويش آنهم، همزمان فرستاد، از ابرقدرت روم و ايران گرفته تا شاه حبشه و يمن. و هيچ واهمه به خود راه نداد. اميرمؤمنان على(ع) درباره شجاعت آن حضرت چنين مى‏فرمايد: «كنّا اذا احمرّ البأس ولقى القوم القوم اتّقينا برسول اللّه فما يكون احداً اقرب الى العدوّ منه؛(24) هميشه اين گونه بود كه وقتى تنور جنگ داغ مى‏شد و سختى به نقطه اوج خود مى‏رسيد، و گروه (مسلمانان) با گروه (كفار) مقابل هم قرار مى‏گرفتند و درگيرى آغاز مى‏شد ما به رسول خدا پناه مى‏برديم هيچ كس مانند او به دشمن نزديك‏تر نبود.»
براءبن عاذب مى‏گويد: هرگاه تنور جنگ داغ مى‏شدو درگيرى شدت مى‏گرفت ما خود را با وجود رسول خدا محافظت مى‏كرديم، و شجاع و دلير فرد كسى به حساب مى‏آمد كه (در جنگ و درگيرى) محاذى و در كنار رسول خدا قرار داشت.»(25)
و انس بن مالك مى‏گويد: پيغمبر اكرم(ص) زيباترين، سختى‏ترين آنها، و شجاعترين مردم بود (از نشانه شجاعت او اين است كه) مردم مدينه شبى از صداى وحشتناكى ترسيدند، عدّه‏اى به سوى آن صدا حركت كردند در حالى كه پيامبر اكرم(ص) بر همه پيشى گرفت و زودتر از همه به آن صوت رسيده بود، وقتى برگشت با جمعيّت برخورد نمود در حالى كه بر اسب برهنه‏اى ابى طلحه سوار بود و شمشير بر گردنش (حمايل) بود.»(26) 9- صبر و بردبارى‏
از ديگر اوصاف آن حضرت كه واقعاً مى‏تواند به عنوان الگوى زندگى قرار گيرد صبر و بردبارى آن حضرت است، او در مقابل رنجهاى بى‏شمارى چون كوه استقامت ورزيد، در مقابل تهمت‏هاى فراوان، جنگهاى متعدد، محاصره اقتصادى، رنج و زحمت هجرت، از دست دادن فرزندان و…چون كوه استقامت ورزيد، و خود آن بزرگوار فرمود: «ما اوذى احدٌ مثل ما اوذيت فى اللّه؛(27)هيچ فردى همانند من در راه خدامورد اذيت قرار نگرفت.»
و در جاى ديگر فرمود: «براستى در راه خدا آنقدر اذيت شدم كه هيچ كس مانند من اذيت نشد و در راه خدا آن قدر مورد خوف و ترس قرار گرفتم كه احدى آنچنان نترسيد، گاهى مى‏شد كه سى‏شبانه روز مى‏گذشت من و بلال اصلاً غذايى نداشتيم كه بخوريم…»(28)
اسماعيل بن عبّاش نقل كرده كه: «كان رسول اللّه اصبر النّاس على اوزارالنّاس؛(29) رسول خدا(ص) بردبارترين مردم در مقابل آزار مردم بود».
استاد مطهرى در زمينه صبر آن حضرت مى‏گويد: «اراده و استقامتش بى نظير بود دوره 23 سال بعثتش يكسره درس اراده و استقامت است، او در تاريخ زندگى‏اش مكرر در شرايطى قرار گرفت كه اميدها از هر جا قطع مى‏شد، ولى او يك لحظه تصوّر شكست را در مخيّله‏اش راه نداد ايمان نيرومندش به موفقيّت، يك لحظه متزلزل نشد.»(30)
راز اين مسئله هم اين بود كه حضرت بخوبى مى‏دانست پيروزى در درون همان صبرها و استقامت‏ها قرار دارد، و گشايش همراه با رنج‏هاست.
آن حضرت فرمود: «انّ النّصر مع الصّبر، و الفرج مع الكرب، انّ مع العسر يسراً؛ پيروزى در صبر است و گشايش همراه سختى و رنج، و براستى با سختى و آسانى است.» و حقاً بايد گفت كه پيامبر اكرم(ص) و برخى يارانش مصداق حقيقى اين آيه بود كه خداوند مى‏فرمايد: «چه بسيار پيامبرانى كه مردان الهى فراوانى به همراه آنان جنگ كردند. آنها هيچ گاه در برابر آنچه در راه خدا به آنان مى‏رسيد، سست و ناتوان نشدند(و تن به تسيلم ندادند) و خداوند استقامت كنندگان را دوست دارد.»(31)
و خداوند متعال نيز براى تقويت روحيه صبر و استقامت پيامبرش با او سخن مى‏گفت و مى‏فرمود: «فاصبر كما صبر اولواالعزم من الرّسل؛(32) پس صبر و بردبارى پيشه كن آنچنان كه پيامبران اولواالعزم صبر كردند.»
و با همين استقامت‏ها بود كه پيروزى نهايى را بدست آورد، و بر دشمنان خويش چيره گشت، اميرمؤمنان(ع) آن استقامت و نتايج آن را اين گونه ستود: «اشهد انّ محمّداً عبده و رسوله دعا الى طاعته و قاهر اعداءه جهاداً عن دينه. لايثنبه عن ذلك اجتماعٌ على تكذيبه و التماسٌ لاطفاء نوره؛(33) گواهى مى‏دهم كه محمد بنده و فرستاده اوست، (انسان‏ها را) به عبادت خداوند دعوت نمود و با دشمنان خدا در راه دين او پيكار نموده و مغلوبشان كرد. هرگز همداستانى و دشمنان كه او را دروغگو خواندند، او را از آن (دعوت به حق و تلاش در راه دين) باز نداشت و تلاش آنان براى خاموش كردن نور رسالت نتيجه نداد.»
بر پيروان پيامبر اكرم(ص) است كه در سختى و گرفتاريها، رنجها و زحمتها، در عين تلاش و كوشش از صبر و بردبارى بهره گيرند، امام صادق(ع) با توجّه به اين نكته است كه فرمود: «عليك بالصّبر فى جميع امورك فانّ اللّه عزّ و جلّ بعث محمداً(ص) فامره بالصّبر و الرفق…؛(34) بايد در تمام كارهاى خود صبر كنى، زيرا خداى عزيز، محمد(ص) را كه به پيامبرى مبعوث نمود، به او دستور داد كه صبر و مدارا را پيشه خود سازد.» ب: الگو در بندگى و عبادت‏
پيامبر اكرم(ص) خود آورنده قرآن براى جامعه بشرى بود، و قرآن با صدايى به بلنداى ابديت هدف از آفرينش و خلقت انسان را رسيدن به قلّه كمال بندگى مى‏داند آنجا كه مى‏فرمايد: «ما خلقت الجنّ و الانس الّا ليعبدون؛(35) من جن و انس را نيافريدم جز براى اين كه عبادت كنند.»
و از زبان على(ع) نقل شده است كه فرمود: «فبعث اللّه محمّداً صلى اللّه عليه و آله بالحق ليخرج عباده من عبادة الاوثان الى عبادته ؛(36) براستى خداوند محمد را مبعوث كرد تا بندگان را از پرستش بتها بيرون آورده به بندگى خداوند درآورد»
كسى كه آن هدف را براى آفرينش ترسيم نموده و هدف بعثت خويش را هماهنگ با هدف خلقت دعوت به سوى بندگى خدا مى‏داند، هرگز نمى‏تواند آرام باشد و براى رسيدن به آن هدف تلاش نكند، او حتى قبل از بعثت اهل عبادت و بندگى بود، و تلاش مى‏كرد جاى خلوتى براى عبادت خويش بجويد.
چون مكّه كفر اندود بود

هم درون كعبه شرك آلود
مصطفى بيرون شدى از آن مكان‏

رو سوى غار حرا درآن زمان‏

لذا غار «حِرا» را به عنوان عبادتگاه خويش انتخاب نمود. او شبها و روزهاى پيش از بعثت و رسالت را در آنجا سپرى مى‏كرد و اين نقطه دور از غوغاى زمان و زمانه را به عنوان عبادتگاه خويش انتخاب كرده بود. تمام ماه رمضانها را در اين نقطه مى‏گذراند و در غير اين ماه نيز ايّامى را در آنجا سپرى مى‏كرد و حتّى همسر عزيزش مى‏دانست هرگاه حضرت به خانه نيايد، به طور قطع در غار «حرا» مشغول عبادت است. و هر موقع كسانى را دنبال او مى‏فرستاد، او را در آن نقطه در حال تفكّر و عبادت پيدا مى‏كردند و آن عبادتها و شب نشينيهاى غار حِرا بود كه حضرت را به مدال ختم رسالت رساند.
اربعين‏ها گريه و زارى كند

بهر آنكه روح را صافى كند
نيمه شب‏ها با خدايش راز كرد

خود رها از دست نفس و آز كرد

و با رسيدن به بعثت، عبادت و بندگى او شدّت بيشترى گرفت چرا كه از يك طرف خداوند نماز شب و عبادت در آن را بر او لازم نمود چنان كه فرمود: «يا ايها المزّمّل قم الليل الّا قليلا، نصفه او انقص منه قليلاً، اوزد عليه و رتّل القرآن ترتيلاً؛(37) اى جامه به خود پيچيده! شب را جز كمى به پاخيز! نيمى از شب را يا كمى از آن كم كن يا بر نصف آن بيفزا و قرآن را با تامّل بخوان!»
اى مزمل خيز در آناى ليل‏

بهر راز و ذكر همگام سهيل‏
نيمه شب‏ها با خدايت راز كن‏

درب رحمت‏ها به سويت بازكن‏

و آن‏گاه آثار و راز نياز شب را براى او بيان مى‏دارد «(چرا كه) ما به زودى سخنى سنگين را بر تو القاء مى‏كنيم، مسلّماً برنامه (عبادت) شبانه پابرجاتر و با استقامت‏تر است و تو در روز تلاش مستمر و طولانى خواهى داشت.»(38) و براى نجات امّت و رهايى از مشكلات سخت به نماز شب و عبادتهاى شبانه نيازمندى، از آن بالاتر رسيدن به مقام محمود و شفاعت كبرى در گروى نمازهاى شبانه است كه فرمود: «و من الليل فتهجّد به نافلةً لك عسى ان يبعثك ربك مقاماً محموداً؛(39) و (پاسى) از شب را (از خواب برخيز) و تهجّد و نماز شب داشته باش! اين يك وظيفه اضافى براى توست تا پروردگارت تو را به مقامى در خور ستايش برانگيزد»
گر مقام محمودت در دل بود

با عبادات و دعا حاصل بود عبادت مستمر و مداوم‏
عبادت پيامبراكرم(ص) فصلى و مخصوص به دوران خاصى نبود بلكه در طول عمرش لحظه‏اى از عبادت و بندگى خسته نشد و آنى از آن دست برنداشت. ام سلمه مى‏گويد: رسول اكرم(ص) در نيمه شب‏ها هميشه اين چهار دعا را مى‏خواند و ناله مى‏كرد: «اللّهم لاتنزع صالح ما اعطيتنى ابداً،اللّهم لاتشمت بى عدوّاً ولاحاسداً ابداً، اللّهم لاتردّنى فى سوءٍ استنقذتنى اللّهم لاتكلنى الى نفسى طرفة عين ابداً؛(40) خدايا! آنچه از امور صالحه به من داده‏اى، باز پس نگير! بار خدايا! هيچ‏گاه دشمن را و آنهايى را كه نسبت به من حسد مى‏ورزند، شاد نكن! خدايا! از آن بدى كه نجاتم داده‏اى، دوباره به آن برم نگردان! خدايا! يك چشم به هم زدن مرا به خودم وامگذار.»
گاه برخى از همسران پيامبر به آن حضرت اعتراض مى‏كردند، كه چرا اين همه ناله و عبادت و شب زنده دارى مى‏كنى در حالى كه قرآن درباره شما فرموده است: «ليغفر لك اللّه ما تقدّم من ذنبك و ما تأخّر؛(41) تا خداوند گناهان گذشته و آينده‏ات را (كه به تو نسبت مى‏دادند) ببخشد.»
يعنى اين كه شما عذاب و عقاب ندارى، حضرت مى‏فرمود: مگر همه عبادتها و شب زنده داريها براى نجات از عذاب است، «افلا اكون عبداً شكوراً؛(42) آيا نبايد من يك بنده شكرگزار باشم.»
آن حضرت نه تنها در دورانهاى عادى و آرام، اهل مناجات و نماز شب و عبادت بود، بلكه در سخت‏ترين لحظه و درگيريها نيز مناجات و عبادت شبانه را ترك نمى‏كرد.
از على بن ابى‏طالب(ع) نقل شده است كه فرمود: «شبى كه فرداى آن، واقعه بدر رخ داد، باران باريد و ما در زير درخت و سپرهاى خود پناه گرفتيم و رسول خدا(ص) شب را بيتوته كرد و نماز مى‏خواند و مردم را بر قتال دعوت مى‏كرد و در ميان ما تنها مقداد اسب سوار بود. در آن شب به هركس نگاه كردم، خفته بود، مگر رسول خدا(ص) كه در زير درخت نماز مى‏گزارد و گريه مى‏كرد تا اين كه صبح شد.»
ابن كثير مى‏گويد: «شب جنگ بدر، شب جمعه و شب هفدهم ماه مبارك رمضان سال دوم هجرت بود و رسول خدا(ص) آن شب را در كنار درختى نماز مى‏گزارد و در سجده و ذكر «يا حىّ يا قيّوم» را مى‏گفت و تكرار مى‏كرد.»(43)
و قرآن كريم نيز مقام عبوديت و بندگى او را امضاء كرد لذا خداوند در موارد متعددى او را به جاى «رسول اللّه» و «خاتم النبيين» بنده خويش خوانده است از جمله فرمود:
1- «و ان كنتم فى ريبٍ ممّا نزّلنا على عبدنا فأتوا بسورةٍ من مثله؛(44) و اگر در آنچه كه به بنده خودمان نازل كرده‏ايم شك داريد، يك سوره همانند آن را بياوريد.»
2- «تبارك الّذى نزّل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيراً؛(45) بزرگوار و پر بركت است آن خداوند كه قرآن را بر بنده(خاص) خود نازل كرد تا بيم دهنده جهانيان باشد.»
3- «فاوحى الى عبده ما اوحى؛(46) آنچه را كه وحى كردنى بود (در شب معراج) به بنده‏اش وحى نمود.»
بر پيروان آن پيامبرعظيم الشأن است كه در حد قدرت و توان خويش به او اقتدا نمايند و عبادت و شب زنده‏دارى را در درون زندگى خويش جا داده، و آن را با نور عبادت روشن و با نشاط نمايند، حضرت امام صادق(ع) به شيعيان اين چنين سفارش فرمود: «عليكم بصلاة اللّيل فانّها سنّة نبيّكم؛(47) بر شما باد به نماز شب، زيرا نماز شب سنّت پيامبر شماست.» ج: الگو در عدالت خواهى‏
اسلام و پيامبر اكرم(ص) اوّلين تأثيرى كه بر مردم گذاشت، تأثير دو انديشه و تفكرات بود به اين معنى كه ارزشها را بالا، پايين آورد، ارزشهايى كه در حد صفر بود، مانند تقوا در درجه اَعلى قرار داد و بهاى فوق العاده سنگينى براى آنها تعيين كرد و ارزشهاى خيلى بالا را از قبيل قوم و قبيله و نژاد و زبان و ثروتمندى و غير آن را پايين آورد و تا سر حد صفر تنزّل داد.
عدالت يكى از مسائلى است كه به وسيله اسلام و تعليمات پيامبر اكرم(ص)حيات و زندگى را از سر گرفت و ارزش و عظمت فوق العاده يافت، خوب است اين مطلب را از زبان بزرگترين شاگرد مكتب وحيانى پيامبر اكرم(ص) و تربيت شده در دامن او، يعنى اميرمؤمنان على(ع) بشنويم. شخصى باهوش و نكته سنج از آن حضرت پرسيد: «العدل افضل ام الجود؛آيا عدالت برتر است يا جود و بخشندگى» اگر انسان با معيارهاى اخلاقى و فردى قضيّه را بسنجد به راحتى مى‏تواند پاسخ دهد كه جود و بخشندگى بالاتر است، زيرا عدالت رعايت حقوق ديگران است و جود نثار حقوق مسلّم خويش به ديگران، جود بيش از عدالت معرّف و نشانه كمال نفس و ترقى و رشد روح است. امّا شاگرد مكتب پيامبر اكرم(ص) بر عكس فرمود: به دو دليل عدل از جود بهتر است:
1- «العدل يضع الامور مواضعها و الجود يخرجها من جهتها؛ عدل جريانها را در مجراى طبيعى خود قرار مى‏دهد، ولى جود جريانها را از مجراى طبيعى خارج مى‏سازد»
2- «العدل سائس عامٌ و الجود عارضٌ خاصٌ؛ عدالت يك تدبير (و قانون) عمومى است (كه همه اجتماع را زير بال مى‏گيرد)امّا بخشش (يك حالت استثنائى و غير كلّى است كه) گروه خاصى را شامل مى‏شود» بعد از اين دو دليل نتيجه مى‏گيرد كه «فالعدل اشرفها و افضلها؛(48)پس عدالت شريف‏تر و برتر آن دو مى‏باشد.»
و در جاى ديگر فرمود: «فانّ فى العدل سعةٌ و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق؛(49) پس راستى در عدالت (گنجايشى خاص است كه) فراگيرى و عموميت دارد، و آن كس كه عدالت بر او گران آيد، تحمّل ستم براى او سخت‏تر است.»
پيامبر اكرم(ص) براى ايجاد چنان بينش و انديشه و اجراى عدالت از طريق قرآن كريم و كلمات خود كه برگرفته از وحى بود چند امر را تبيين فرمود:

1- عدالت خواهى يكى از مهمترين اهداف بعثت پيامبران است‏
چنان كه قرآن كريم مى‏فرمايد: «لقد ارسلنا رسلنا بالبيّنات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم النّاس بالقسط؛(50) ما فرستادگان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنان كتاب (آسمانى) و ميزان نازل كرديم تا مردم به عدالت قيام كنند.»
نكته قابل ذكر در آيه اين است كه هرچند همه پيامبران براى برپايى عدالت آمده‏اند، ولى اجراى آن با اجبار و زور امكان ندارد، بلكه بايد انديشه و تفكر مردم را عوض كرد تا خود براى قسط و عدالت قيام كنند و زمينه را براى عدالت فراگير و عمومى فراهم نمايند. 2- مأموريت ويژه من براى اجراى عدالت‏
علاوه بر اين كه رسالت عمومى پيامبران انديشه سازى براى ايجاد عدالت بود، پيامبر خاتم، مأموريت ويژه داشت كه عدالت را عملاً بين مردم اجرا نمايد، لذا قرآن از زبان آن حضرت چنين مى‏فرمايد: «و امرت لاعدل بينكم؛(51) من براى اجراى عدالت در ميان شما (به مأموريت ويژه‏اى) مأمور شده‏ام». 3- عدالت مرز نژاد را به رسميّت نمى‏شناسد
پيامبر عدالت را در محور انسانيّت و بشريت مطرح كرد نه در محدوده قوميّت و نژاد و زبان، روزى يكى از اصحاب عرب حضرت، سلمان فارسى را بخاطر غير عرب بودن تحقير كرد حضرت در سخنان حكيمانه و عدالت ساز خود فرمود:
«انّ النّاس من عهد آدم الى يومنا هذا مثل اسنان المشط لافضل للعربى على العجمى و لا للاحمر على الاسود الّا بالتّقوى؛(52) مردم از زمان حضرت آدم تا به امروز همانند دانه‏هاى شانه( مساوى و برابر) هستند عرب بر عجم و سرخ بر سياه برترى ندارد مگر به تقوا.»
در جاى ديگر فرمود: «اى مردم! بدانيد كه خداى شما يكى است و پدرتان يكى است، نه عرب بر عجم برترى دارد و نه عجم بر عرب، نه سياه پوست بر گندم گون و نه گندم گون بر سياه پوست مگر به تقوا (آنگاه فرمود) آيا من دستور الهى را ابلاغ كردم؟ همه گفتند: آرى. فرمود: حاضران اين سخن را به غايبان برسانند.»(53) 4- عدالت حتّى نسبت به خويشاوندان‏
پيامبراكرم(ص) مأمور به اجراى عدالت بود، هرگز در زندگى خويش در تقسيم غنائم و يا آزادى اسرا خلاف عدالت و قانون الهى رفتار نكرد اگر افرادى چنان تقاضايى مى‏كردند سخت حضرت آزرده خاطر مى‏شد. چنان كه نقل شده برخى از همسران آن حضرت بعد از جنگ احزاب (خندق) در مورد تقسيم غنائم جنگى از آن بزرگوار درخواست سهم بيشتر نمودند، حضرت نه تنها زير بار اين درخواست ناعادلانه نرفت كه به شدت ناراحت شد و 29 روز از تمامى آنان فاصله گرفت،(54) خداوند آياتى را در اين زمينه نازل فرموده از جمله فرمود: «يا ايّها النّبى قل لازواجك ان كنتنّ تردن الحيوة الدّنيا و زينتها فتعالين امتّعكنّ و اسرّحكنّ سراحاً جميلاً؛(55) اى پيامبر! به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنيا و زرق و برق آن را مى‏خواهيد بياييد(به هديه‏اى) شما را بهره‏مند سازم و شما را بطرز نيكويى رها سازم.» 5 – توسعه عدالت در حيطه سخن‏
يكى از كارهاى رسول اكرم(ص) در حيطه انديشه سازى عدالت اين بود كه مفهوم آن را در تمام زواياى زندگى انسان نفوذ داد و گستره آن را به گفتار و رفتار و روابط انسانها، معاملات، خانواده، دوستان و فرزندان كشاند، لذا قرآن كريم مى‏فرمايد: «و اذا قلتم فاعدلوا؛(56) و هنگامى كه سخنى مى‏گوييد، عدالت را رعايت نماييد.» و خود آن حضرت فرمود: «كسى كه با مردم معامله كند و ظلم نورزد، و با آنها سخن بگويد پس دروغ نگويد، و آنها را وعده دهد، وعده خلافى نكند، اين فرد كسى است كه مروتش كامل شده، و عدالتش ظاهر و آشكار گشته است…»(57)
پيامبر اكرم(ص) آنچنان به مسئله عدالت اهميت مى‏داد كه حتى در نگاه كردن به ديگران عدالت را رعايت مى‏كرد، امام صادق(ع) فرمود: «كان رسول اللّه يقسّم لحظاته بين اصحابه فينظر الى ذا و ينظر الى ذا بالسّويّة؛(58) رسول خدا نگاه خود را در ميان اصحاب بطور مساوى تقسيم مى‏كرد، گاهى به اين و گاهى به آن ديگرى به طور مساوى نگاه مى‏كرد.»
اين گونه برخوردها بود كه دلهاى همه را مجذوب او كرد، بر پيروان آن حضرت مخصوصاً مسئولان و بزرگان و رهبران جامعه است كه چنين روشى را پيشه خود سازند، و چنين عدالتى را در حق مردم روا دارند تا مردم صادقانه به دور آنان حلقه زنند، و امر همه اصلاح شود. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1- سوره احزاب، آيه 21. 2- سوره قلم، آيه 4. 3- بحارالانوار، ج 16، ص 231. 4- طبقات، ج 1، ص 365. 5- همان. 6- طبقات، همان، ص 372؛ و منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 497 روايت 6053. 7- همان، ص 170، حديث 1948 ؛ مكارم الاخلاق، ص 8 فتح البارى، ج 6، ص 419. 8- سوره آل عمران، آيه 159. 9- سوره توبه، آيه 128. 10- سوره كهف، آيه 6. 11- منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 499، حديث 6074. 12- كنزالعمّال، حديث 32147 و منتخب ميزان الحكمه، ص 497. 13- سيره ابن هشام، ج 1، ص 199. 14- منتخب ميزان الحكمه، ص 499؛ مكارم الاخلاق، ج 1، ص 64، حديث 65. 15- بحارالانوار، ج 16، ص 219 و قرب الاسناد، ص 91، حديث 304. 16- مكارم الاخلاق، ج 1، ص 79 و 124. 17- المناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 145 – 146. 18- كنزالعمّال، حديث 17817. 19- الطبقات الكبرى، ج 1، ص 370 به نقل از منتخب ميزان الحكمه، ص 498. 20- امالى شيخ صدوق، ص 68، حديث 2. 21- سنن ابن ماجه، حديث 3312. 22- الطبقات الكبرى، ج 1، ص 370. 23- الكافى، ج 8، ص 130، حديث 100 و منتخب ميزان الحكمه، ص 498. 24- كنزالعمّال، حديث 35347. 25- صحيح مسلم، حديث 2307 به نقل از منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 498. 26- مكارم الاخلاق، ج 1، ص 55، حديث 34. 27- همان، ص 499 و كنزالعمّال روايت: 16678، كشف الغمّه، ج 2، ص‏537. 28- منتخب ميزان الحكمه، ص 499. 29- همان، و الطبقات الكبرى، ج 1، ص 378. 30- مرتضى مطهرى، مقدمّه‏اى بر جهان بينى اسلامى، وحى و نبوت، ج 3، ص 137. 31- سوره آل عمران، آيه 146. 32- سوره احقاف، آيه 35. 33- نهج البلاغه، محمد دشتى، خطبه 190، ص 372. 34- جامع السعادات، ج 3، ص 234. 35- سوره ذاريات، آيه 56. 36- نهج البلاغه، خطبه 147. 37- سوره مزمل، آيه 1 – 4. 38- سوره مزمل، آيه 5 – 8. 39- سوره اسراء، آيه 79. 40- تفسير سوره نجم، دستغيب شيرازى، ص 100. 41- سوره فتح، آيه 2. 42- كحل البصر، ص 78. 43- البداية و النهايه، ابن كثير، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج 3، ص 326. 44- سوره بقره، آيه 23. 45- سوره فرقان، آيه 1. 46- سوره النجم، آيه 10. 47- من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 472. 48- نهج البلاغه، محمد دشتى، ص 734، حكمت 437 و سيرى در نهج البلاغه، ص 110 – 112. 49- همان، ص 58، خطبه 15 و سيرى در نهج البلاغه، ص 114. 50- سوره حديد، آيه 25. 51- سوره شورى، آيه 15. 52- ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسائل، ج 12، ص 89. 53- تفسير قرطبى، ج 9، ص 61 – 62 به نقل از تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى، ج 22، ص 201. 54- تفسير الصافى، فيض كاشانى،مؤسسه الاعلمى، ج 4، ص 185. 55- سوره احزاب، آيه 28. 56- سوره انعام، آيه 152. 57- منتخب ميزان الحكمه، محمدى رى شهرى، ص 330، روايت 4020و خصال صدوق، ص 308، روايت 28. 58- بحارالانوار، ج 16، ص 260، الكافى، ج 8، ص 268 و منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 497.

/

سيره پيامبر اسلامص و چگونگى دعوت به حق‏

##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور## تذكر:
مقاله‏اى كه در پيش رو داريد در موضوع سيره پيامبر اعظم(ص) در دعوت به سوى حق است كه با مطالعه آن دريافت مى‏شود، بر خلاف پندار مغرضان، پيشرفت اسلام و موفقيت آن حضرت در گرو منطق قوى است نه چيز ديگر: بنابراين، آنان كه مى‏گويند رمز پيشرفت اسلام شمشير و خشونت بوده، سخنى بى اساس و پندارى غرض ورزانه است. حال خواننده محترم را به مطالعه و دقت در محتواى آن فرا مى‏خوانيم.

خداى سبحان در قرآن كريم پيامبر اكرم(ص) را با ويژگى هايى معرفى كرده و فرموده است «انا ارسلناك شاهداً و مبشراً و نذيراً و داعياً الى اللّه باذنه و سراجاً منيراً»(1) اى پيامبر، تو را فرستاده‏ايم كه گواه و نويد دهنده و هشدار دهنده و باذن پروردگار دعوت كننده مردم به سوى خدا و چراغ نوربخش براى امت باشى.
با توجه به اين آيه يكى از وظائف پيامبر بزرگوار اسلام دعوت مردم به سوى خداست، دعوت مردم به سوى خدا ابزار مى‏طلبد، ابزارى كه خداى سبحان براى دعوت معرفى كرده است سه تا است: حكمت، موعظه حسنه، جدال احسن «ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنه و جادلهم بالتى هى احسن»(2) با حكمت و اندرز نيكو مردم را به سوى پروردگارت دعوت نما و با آن‏ها به طريقى كه نيكوتر است استدلال و مناظره كن.
با استفاده از اين آيه نخستين گام براى دعوت مردم به سوى خدا استفاده از حكمت و منطق صحيح و استدلال‏هاى حساب شده است، و چون رسالت پيامبر اسلام(ص) بيدارى افكار و انديشه‏ها و شكوفايى گنجينه‏هاى عقلانى است بهترين روش براى تحقق اين هدف استفاده از منطق و استدلال و برهان است.
دومين گام براى دعوت استفاده كردن از موعظه حسنه و اندرز نيكوست كه به منظور تأثير گذارى بر عواطف از آن بهره‏بردارى مى‏شود، موعظه زمانى اثر عميق خود را مى‏بخشد كه «حسنه» بوده و به صورت زيبايى اجرا گردد. زيرا اگر دعوت با تحقير طرف مقابل و حس برترى‏جويى و همراه با خشونت و مانند آن باشد نه تنها اثر مثبت ندارد بلكه به عكس آثار و پى‏آمدهاى منفى خواهد داشت.
سومين گام براى دعوت به سوى خدا مناظره و جدال احسن است يعنى مناظره‏اى كه با حق و عدالت و درستى و امانت و صدق و راستى باشد و باطل در آن راه پيدا نكند.
از آن جايى كه خداى سبحان داراى حجّت بالغه(3) است، رسالت پيامبرى كه از طرف خدا فرستاده شده بايد همراه با استدلال بالغ باشد كه در نتيجه امت او نيز از محبت بالغه برخوردار باشد.
چون محور رسالت پيامبران ابلاغ حجت و تماميت دليل است، از اين رو خداوند رسول اكرم(ص) را به احتجاج‏هاى متعدد مأنوس نمود كه گاهى با حكمت و برهان عقلى و گاهى با موعظه و خطابه و گاهى با جدال احسن. محاوره و احتجاج مى‏كرد فرق جدال احسن و برهان آن است كه اگر مقدمات استدلال از جنبه حق و معقول بودن، مورد استفاده قرار بگيرد آن استدلال برهان نام دارد و اگر از جنبه حق و مقبول و مسلم بودن مورد استشهاد قرار گيرد جدال احسن است.
دعوت به خدا با استفاده از حكمت و موعظه حسنه و جدال احسن، دعوت همراه با بصيرت است، از اين رو خداى سبحان به آن حضرت فرمود: «قل هذه سبيلى ادعوا الى اللّه على بصيرة انا و من اتبعنى؛(4) بگو! اى پيامبر(ص) راه و رسم من چنين است كه خود و پيروانم با بصيرت، همه را به سوى خدا مى‏خوانيم.»
در واقع پيامبر اسلام(ص) به امر خدا، آئين و روش خود را مشخص مى‏كند كه همه مردم را از روى آگاهى و بصيرت به سوى اين طريق دعوت كند. پيروان آن حضرت نيز بايد با آگاهى و بصيرت مردم را به سوى آئين الهى دعوت كنند.
بنابراين با توجه به اين آيه: هر مسلمان كه پيرو پيامبر(ص) است بايد با سخن و عملش ديگران را به راه اللّه دعوت كند. برهان و دعوت به توحيد
يكى از راه‏هايى كه براى دعوت مردم به توحيد از آن استفاده مى‏شود، برهان است البته برهان در اصطلاح قرآن با آن چه اصطلاح منطقى است از جهت مصداق وسيع‏تر است، گرچه در اصل مفيد علم بودن با مفهوم جامع آن تفاوتى ندارد.
در اصطلاح منطق برهان عبارت از دليل عقلى است كه از مقدّمات يقينى تأليف يافته و نتيجه مى‏دهد كه به آن قياس واجد شرائط مى‏گويند ولى علم شهودى، معجزه و جدال احسن، هيچ يك در منطق مطرح نمى‏گردد، در قرآن به عنوان برهان مطرح است.زيرا هر يك از آن‏ها، هم در خود باصر و روشن است و هم سبب روشن شدن مطلبى است كه بر آن دليل اقامه شده است. اطلاق برهان بر علم شهودى مانند: «لولا ان را برهان ربّه»(5) اگر او برهان ربّ را با علم شهودى نمى‏ديد و اطلاق بر معجزه مانند: «فذانك برهانان من ربّك»(6) آن دو معجزه يعنى مار شدن عصا و دست روشن دو برهانى هستند از طرف پروردگار تو.
قرآن كريم آن جا كه بر خداشناسى و توحيد تام برهان اقامه مى‏كند، گاهى طريق عقلى را ارائه مى‏دهد، زمانى با جدال احسن به آن مى‏پردازد و گاهى با سير درونى يعنى شهود و فطرت آن را بيان مى‏كند. در برهان عقلى بر معقوليت آن تكيه دارد و در جدال احسن بر مقبوليت آن اصرار مى‏ورزد و در شهود، بر صفا و پاك بودن دل از هوا و هوس تأكيد مى‏كند.
از باب مثال خدا به پيامبر(ص) مى‏فرمايد كه در برابر مشركان بر صحت شرك برهان طلب كند: «ءاله مع اللّه قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين.»(7) آيا شما معتقديد كه معبودى با خداست به آن‏ها بگو اگرچنين اعتقادى داريد دليل و برهانتان را بياوريد اگر راست مى‏گوييد.
برهان در اين آيه به معناى قرآنى است يعنى فقط برهان عقلى از آن‏ها طلب نمى‏كند كه مشركان بايد ادعاى خود را با دليل عقلى مبرهن كنند بلكه اين برهان اعم از برهان شهودى يا عقلى يا نقل قطعى است.

نمونه‏هايى از برهان عقلى‏

برهان اثبات مبدأ جهان و انسان‏
1- يكى از براهين كه پيامبراكرم(ص) در قرآن در برابر بت پرستان اقامه مى‏كند برهان اثبات مبدأ براى عالم است، قرآن مى‏فرمايد: «ام خلقوا من غير شى‏ءام هم الخالقون، ام خلقوا السموات و الارض بل لايوقنون»(8) آيا آنان بى هيچ مبدأ فاعلى و آفريننده‏اى آفريده شده‏اند يا خود خالق خويشند، آيا آن‏ها آسمان و زمين را آفريده‏اند، بلكه جوياى يقين نيستند و اگر هم شواهد يقينى را بيابند ايقان ندارند.
اين آيات دلايل عقلى بر اثبات حضوص مبدأ جهان امكان يا مبدأ افاضه هستى و توحيد آن است.
با توجه به اين آيات به نظر مى‏رسد، نخست اين شبهه را طرح مى‏كند كه انسان و جهان خود به خود به وجود آمده‏اند و مبدئى در پيدايش آن‏ها نقش نداشته است. آن گاه براى حل اين شبهه با قرار دادن انسان در برابر چند سؤال هشدار دهنده، منطق فطرى او را بر مى‏انگيزد تا وى با دقّت در اين سؤال‏ها، پاسخ لازم را بر اساس رهنمود وحى به دست آورد. بدين ترتيب كه مى‏پرسد: آيا مى‏شود انسان بدون هيچ پديد آورنده‏اى به وجود آمده باشد؟ آيا ممكن است انسان پديد آورنده خويش باشد؟ اگر انسان خود را پديد آورده باشد، آسمان‏ها و زمين را كه پيش از پيدايش انسان بوده، چه كسى آفريده است؟ آيا آن‏ها هم به وسيله انسان پديد آمده است؟ خلاصه آن كه: 1- آيا انسان علت فاعلى ندارد يا دارد. 2- اگر علت فاعلى دارد، آيا آن علت، خود اوست يا ديگرى؟ 3- اگر انسان علت فاعلى خود باشد، آيا علت فاعلى اجرام سپهرى و آسمان‏ها و زمين‏هم خود اوست؟ قرآن با طرح اين سؤال مى‏خواهد انسان تنبيه شده و بگويد: او علت فاعلى دارد و علت فاعلى او خود او نيست، زيرا اگر انسان پديده و آفريده است بدون شك پديدآورنده‏اى دارد و هرگز نمى‏تواند پديد آورنده خويش باشد بلكه هيچ پديده‏اى نمى‏تواند پديد آورنده خود باشد و نيازمند به مبدأى است كه هستى او عين ذات او و ازلى است و چنين موجودى همواره وجود داشته و دارد و پديده نيست تا بگوئيم محتاج به مبدأ است يا پديد آورنده خويش است.
در جواب سؤال سوم نيز اعتراف مى‏كند كه انسان با آن كه قدرت خلاقيت دارد و مى‏تواند كارهاى زيبا و شگفتى داشته باشد، لكن در خلقت زمين و آسمان كمترين نقشى ندارد، پس در آيات فوق برهان براى اثبات وجود مبدأ براى انسان و جهان، اقامه شده است. 2- برهان تمانع‏
يكى از براهين متقن و خلل‏ناپذير قرآن كريم و توحيد، پروردگار عالم، برهان تمانع است كه از آيه 22 سوره انبياء است كه غرض اصلى آن اثبات توحيد ربوبى و يگانه بودن مدبّر عالم است. آيه مى‏فرمايد: «لوكان فيهما آلهة الا الله لفسدتا»(9) اگر در آسمان و زمين، خدايان ديگر جز اللّه بود فاسد مى‏شدند.
اين آيه به ضميمه آيه سوره ملك، استدلال تام عقلى و قياس استثنايى است كه مقدمه شرطى آن در سوره انبياء و مقدمه حملى آن در سوره ملك قرار دارد، در سوره انبياء فرمود: «اگر جز خداوند، خدايانى ديگر بود زمين و آسمان تباه مى‏شد و در سوره ملك فرمود: در گستره خلقت ناهماهنگى و نقصان نخواهى يافت: «ماترى فى خلق الرحمن من تفاوت، فارجع البصر هل‏ترى من فطور، ثم ارجع البصر كرتين ينقلب اليك البصر خاسئاً و هو حسير»(10) در آفرينش خداى بخشايشگر هيچ فوت و زوال و ناهمانگ و تفاوتى نمى‏بينى، باز در نظام مستحكم آفرينش بنگر، هيچ خلل و كاستى در آن نتوان يافت، باز دوباره بنگر تا ديده زبون و خسته سوى تو بازگردد، وقتى كمترين ناهماهنگى و بى‏نظمى و كوچك‏ترين خلل و ناسازگارى در سراسر گيتى يافت نشود و مجموعه نظام آفرينش داراى همبستگى و وابستگى باشد، قطعاً هيچ نوع تباهى و فساد براى آسمان و زمين نخواهد بود.
با تلفيق اين دو آيه صورت قياس استثنايى چنين خواهد بود: اگر غير از خدا در عالم، مدبّران ديگرى بوده و باشند، حتماً عالم تباه خواهد شد، ليكن هيچ گونه فساد و كمبودى در عالم نيست. پس غير از خدا مدبّر ديگرى براى عالم نيست.
ناگفته نماند: مراد از فساد و تباهى در عالم، در هم ريختن سازمان عالم هستى و فروپاشى نظام تكوينى است نه صرف ناهنجارى‏هاى اجتماعى و نابسامانى‏هاى اقتصادى و فرهنگى.
خلاصه آن كه: 1- وحدت عالم و انسجام جهان موجود محرز و مسلّم است. 2- تعدد مبدأ تصميم در تكثر مصدر تدبير، مستلزم جمع دو نقيض است، زيرا از دو مبدأ متفاوت و دو مصدر متباين يك اثر منسجم و هماهنگ صادر نخواهد شد و جهان كنونى هم واحد باشد و هم نباشد و هم منسجم و هماهنگ باشد و هم نباشد با جمع دو نقيض است و بطلان آن اوّلى كه فوق بديهى است. 3- تعدد خداوند با وحدت رويه مستلزم اوصاف متعدد و متباين است. زيرا وقتى خدايان در جوهر ذات و حقيقت وجود، از هم متمايز باشند بايد صفات ذاتى آنان نيز متفاوت باشد. چون صفات ذاتى خدا عين ذات اوست، در نتيجه علم واراده هر يك از خدايان غير از علم و اراده ديگرى است و نظام علمى و مقام تدبير غير از نظام و تدبير ديگرى است و شك نيست كه نظام عينى تابع نظام علمى و ارادى مبدأ فاعلى است و موجود خارجى معلول علم و اراده فاعل بالذات‏اند.
4- بنابراين با تعدد خدايان متمايز و مستقل و متفاوت، با علم و اراده متمايز بايد چند نظام عينى متمايز و ناهماهنگ و متباين وجود داشته باشد و حال آن كه جز يك عالم هماهنگ و منسجم وجود ندارد. پس آفريدگار و مدبر عالم واحد است، تا اينجا دو نوع برهان به عنوان شاهد مطرح شد كه پيامبر اكرم(ص) از آن به عنوان وسيله دعوت به خدا مورد استفاده قرار داده است.
در قرآن كريم براهين فراوانى توسط پيامبراعظم اسلام(ص) درباره توحيد و معاد و رسالت اقامه شده است كه به همين مقدار بسنده مى‏شود. موعظه حسنه و دعوت به خدا
يكى از ابزارهايى كه پيامبراكرم(ص) از آن براى دعوت به خدا استفاده كرده است موعظه حسنه است.
موعظه آن است كه كارهاى نيك طورى يادآورى و بيان شود كه قلب شنونده از شنيدن آن بيان رقت پيدا كند و در نتيجه تسليم گردد.(11) و به گفته مرحوم علامه طباطبائى موعظه عبارت است از بيانى كه نفس شنونده را نرم و قلبش را به رقت درآورد و آن بيانى خواهد بود كه آن چه مايه صلاح حال شنونده است از مطالب عبرت‏آموز كه آثار پسنديده و ثناى جميل ديگران را در پى دارد، دارا باشد(12) البته چون قرآن موعظه را به حسنه مقيد كرده است نشان مى‏دهد برخى مواعظ، حسنه نيستند و موعظه حسنه، موعظه‏اى است كه توسط انسانى كه عامل به حق است و نه فقط به زبان به حق دعوت مى‏كند، انجام گيرد. حسن موعظه از جهت اثر آن در احياء حق مورد نظر است و حسن اثر وقتى است كه واعظ خودش به آن چه وعظ مى‏كند متعظ باشد. از آن گذشته در وعظ خود، آن قدر حسن خلق نشان دهد كه كلامش در قلب شنونده مورد قبول بيفتد، قلب با مشاهده آن خلق و خوى، رقّت يابد و گوشش آن را يافته و چشم در برابر وى خاضع شود.
پيامبر اكرم(ص)در قرآن كريم از روش موعظه حسنه فراوان استفاده كرده است كه به چند نمونه آن اشاره مى‏شود. 1- دعوت اهل كتاب به توحيد
در سوره آل عمران خطاب به اهل كتاب فرمود: «قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الّا نعبد الّا اللّه و لانشرك به شيئاً ولايتخذ بعضنا بعضاً اربابا من دون اللّه، فان تولّوا فقولوا اشهدوا بانّا مسلمون؛(13) بگو اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است، كه جز خداى يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم و بعضى از ما بعض ديگر را غير از خداى يگانه به خدا نپذيرد، هرگاه از اين دعوت سرباز زنند، بگوييد گواه باشيد كه ما مسلمانيم.
پيامبر اكرم(ص) در اين آيه از زبان موعظه حسنه استفاده كرده است و به دعوت اهل كتاب پرداخته است زيرا:
اولاً: اين آيه پس از دعوت به مباهله و لعن گروهى از اهل كتاب كه در آيه قبل مطرح شد تعبير بسيار محترمانه «يا اهل الكتاب» را كه حاكى از اسرار برابر قهر است، استفاده كرد و خطاب «يا اهل الكتاب» جاذبه ويژه‏اى دارد و نشان مى‏دهد كه خداى سبحان پس از مباهله همه راه‏هاى نجات را نبسته است بلكه راه نجات باز است.
ثانياً: تعبير به «تعالوا» نشان مى‏دهد كه دعوت كننده هرچند خود در بلندى است لكن در مقام دعوت به گونه‏اى سخن مى‏گويد كه گويا هنوز بالا نرفته است. زيرا با تواضع كه سيره و رفتار اجتماعى رسول خداست، آميخته است و متواضعانه سخن گفتن باعث جاذبه بيشتر سخنان براى هدايت به صراط مستقيم است.
ثالثاً: از مقبولات طرف مقابل استفاده مى‏كند يعنى باور به اصل توحيد مقبول پيروان اديان الهى است كه آدميان مى‏توانند بر اساس اعتقاد به باور مشترك به وحدت برسند.
رابعاً: در پايان آيه فرمود: اگر آن‏ها بعد از اين دعوت منطقى به سوى نقطه مشترك توحيد، سرتابند و رويگردان شوند بگوييد: گواه باشيد كه ما مسلمان و تسليم حق هستيم چون راه مشخص و حق است و بدانيد جدايى شما آسيبى به ما نمى‏رساند.
در واقع مجموعه اين مطالب نشان مى‏دهد كه پيامبر(ص) در دعوت از شكل موعظه استفاده كرده است گرچه مدعواليه يعنى آن چه به آن دعوت شده برهان است كه اين موعظه براى پذيرش برهان است.
در سوره مباركه انعام خداى سبحان پس از نفى احكام ساختگى مشركان آن‏ها را به احكام الهى دعوت مى‏كند و در آن از بيان موعظه استفاده مى‏كند و مى‏فرمايد: «قل تعالوا اتل‏ها حرّم ربكم عليكم الّا تشركوا به شيئاً و بالوالدين احسانا و لاتقتلوا اولادكم من املاق نحن نرزقكم و ايّاهم ولاتقربوا الفواحش ماظهر منها و مابطن ولاتقتلوا النفس التى حرّم اللّه الّا بالحق ذلكم وصّيكم به لعلّكم تعقلون، و لا تقربوا مال اليتيم الّابالتى هى احسن حتى يبلغ اشتدّه واوفوا الكيل و الميزان بالقسط لاتكلف نفسا الّاوسعها و اذا قلتم فاعدلوا و لوكان ذاقربى بعهد اللّه اوفوا ذلكم وصّيكم به لعلّكم تذكّرون، و ان هذا اصراطى مستقيما فاتبعوه و لاتتّبعوا السبل فتفرّق بكم عن سبيله ذلكم وصّيكم به لعلّكم تتّقون»(14) بگو بيائيد آن چه را پروردگارتان بر شما حرام كرده است، برايتان بخوانم، اينكه چيزى را شريك خدا قرار ندهيد و به پدر و مادر نيكى كنيد، و فرزندانتان را از ترس فقر نكشيد، ما شما و آن‏ها را روزى مى‏دهيم و نزديك كارهاى زشت و قبيح نرويد چه آشكار باشد و چه پنهان و نفسى را كه خداى سبحان محترم شمرده به قتل نرسانيد. مگر به حق و از روى استحقاق، اين چيزى است كه خداى متعال شما را به آن سفارش كرده تا تعقّل كنيد و به مال يتيم جز به نحو احسن و براى اصلاح نزديك نشويد تا به حد رشد برسد و حق پيمانه و وزن را به عدالت ادا كنيد، هيچكس را جز به مقدار توانايى تكليف نمى‏كنيم و هنگامى كه سخنى مى‏گوييد، عدالت را رعايت نماييد، حتى اگر در مورد نزديكان بوده باشد، اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مى‏كند تا متذكر شويد.
و اين كه اين راه مستقيم من است از آن پيروى كنيد و از راه‏هاى مختلف و انحرافى پيروى نكنيد كه شما را از راه حق دور مى‏سازد، اين چيزى است كه خداى سبحان شما را به آن سفارش مى‏كند تا پرهيزكار شويد.
جالب است كه توجه داشته باشيم داستانى نقل شده كه اين آيات تأثير فوق العاده‏اى در نفوس شنوندگان داشته است و دو نفر از اهالى مدينه به نام اسعدبن زراره و ذكران بن عبد قيس با شنيدن اين آيات مسلمان شدند و از پيامبر(ص) درخواست كردند تا فردى را به مدينه اعزام كند كه اسلام را به مردم تعليم داده به اسلام دعوت نمايد و پيامبر نيز مصعب‏بن عمير را به همراه آن‏ها به مدينه فرستاد كه با رفتن او چهره مدينه دگرگون شده است.(15)
3- موعظه حسنه و جامع‏ترين برنامه اجتماعى، يكى از آياتى كه نمونه‏اى از جامع‏ترين تعليمات اسلام در زمينه مسائل اجتماعى و انسانى و اخلاقى را بيان كرده آيه زير است: «ان اللّه يامر بالعدل و الّاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى يعظكم لعلّكم تذكرون»(16) خداى متعال فرمان مى‏دهد به عدل و احسان و بخشش به نزديكان، و از فحشاء و منكر و ظلم و ستم نهى مى‏كند، خداوند به شما اندرز مى‏دهد شايد متذكّر شويد. احياء اصول سه گانه عدل و احسان و ايتاء ذى القربى و مبارزه با انحرافات سه گانه فحشاء و منكر و بغى در سطح جهان كافى است كه دنيايى آباد و آرام و خالى از هرگونه بدبختى و فساد بسازد. از اين رو از مسعود نقل شده است كه اين آيه جامع‏ترين آيات خير و شر در قرآن است.
آيات موعظه در قرآن فراوان است به ويژه از خود قرآن در آيات به موعظه ياد شده است. جدال احسن و دعوت به حق‏
يكى از ابزارهاى دعوت توسط پيامبر اسلام(ص) جدال احسن است.
جدال عبارت است از دليلى كه صرفاً براى منصرف نمودن خصم از آن چه بر سر آن نزاع مى‏كند به كار گرفته شود بدون آن كه خاصيت روشنگرى حق را داشته باشد، در واقع در مقام جدل، آن چه را كه خصم خودش به تنهايى و يا او و همه مردم قبول دارند استفاده و اخذ كنيم و با همان ادعايش را رد كنيم چه آن چه را قبول دارند حق باشد يا باطل. ولكن چون مجادله و مناظره‏اى كه در آن از مسلمات باطل استفاده شود احياء باطل است نه احياء حق. از اين رو جدال مقيّد به قيد احسن شده است زيرا اگر از راه جدال دعوت مى‏كند بايد از هر سخنى كه خصم را بر رد دعوتش تهييج مى‏كند و او را به لجبازى و عناد وادار مى‏كند پرهيز كند و مقدمات كاذب و باطل را، هرچند خصم آن را راست بپندارد مورد بهره بردارى قرار ندهد و نيز بايد از بى عفّتى در كلام و سوء تعبير اجتناب كند و به مقدسات طرف مقابل توهين نكند و فحش و ناسزا نگويد و از هرچه كه خلاف حق است دورى گزيند زيرا در صورت استفاده از باطل گرچه حق را احياء كرده است اما با احياء باطل و كشتن حقى ديگر احياء كرده است.
شايان توجه است كه جدال به سه قسم بد، خوب و خوب‏تر تقسيم مى‏شود كه در مقام دعوت فقط استفاده از جدال خوب‏تر رواست زيرا افرادى كه معاند و لجبازند و باطل را سرمايه خود كرده و مى‏خواهند با آن حق را سركوب نمايند، مردمى هستند كه آراء باطل در دلهاشان رسوخ نموده است، از اين رو تنها راه مقابله با آن‏ها و دعوت آن‏ها، بهره بردارى از مجادله احسن است. ريشه جدال احسن و جدال باطل‏
لازم به تذكر است كه از نظر قرآن ريشه جدال احسن وحى و الهام الهى و حكمت‏طلبى است و ريشه جدال باطل القائات شيطان رجيم و حميت خواهى و عصبيت‏طلبى است، «انّ الشياطين ليوحون الى اوليائهم ليجادلوكم و ان اطعتموهم انكم لمشركون»(17) شيطان‏ها به دوستان خود مطالبى مخفيانه القاء مى‏كنند تا با شما مجادله كنند و اگر از آن‏ها اطاعت كنيد شما هم مشرك خواهيد شد.
چون جدال در مسائل فكرى از مقدمات وهمى و خيالى و در مسائل علمى از تعصب و حميت باطل (كه هر دو خصلت از ابزار شيطان است) سرچشمه مى‏گيرد، اگر كسى حق را نفهميده و گرفتار عصبيت شده، در تحت ولايت شيطان قرار دارد و داراى جدال باطل است. چگونگى جدال رسول خدا
خداى سبحان پيامبرش را به جدال احسن امر فرمود و او نيز آن امر را امتثال كرد.
روزى در محضر امام صادق(ع) سخن از جدال به ميان آمد كه آيا رسول خدا(ص) اهل جدال بودند يا از آن نهى مى‏كردند: امام(ع) فرمود: رسول خدا به طور مطلق از جدال نهى نكرد بلكه طبق دعوت خداى سبحان به جدال احسن، سيره آموزنده آن حضرت، حفظ جدال احسن و ترك جدال غير احسن بود و پيروانش را نيز از جدال غير احسن باز مى‏داشت.(18) «و لاتجادلوا اهل الكتاب الّا بالّتى هى احسن»(19) تو و پيروانت با اهل كتاب جز با جدال احسن جدال نكنيد. معيار جدال احسن‏
از امام صادق(ع) پرسيدند، جدال غير احسن چيست؟ آن حضرت فرمود: جدال غير احسن و نازيبا و ناپسند آن است كه در اثر ضعف فكرى خود، حقى را انكار كنيد و يا باطلى را بپذيريد يا در اثر سوء استفاده از ضعف فكرى رقيب چنين كارى را انجام دهيد.(20)
وقتى كسى اهل تفكر و استدلال نبود، ناچار جاهلانه سخن مى‏گويد، گاهى حق رقيب را انكار مى‏كند، گاهى باطلى را كه رقيب ارائه مى‏دهد، مى‏پذيرد، اين جدال غير احسن است.
اما جدال احسن آن است كه مقدمات حق مبرهن بوده مورد پذيرش و تسلّم طرف مقابل باشد و به عبارت ديگر حق مقبول جدال احسن است. نمونه‏اى از جدال احسن رسول خدا(ص)
روزى عده‏اى از صاحبان مذاهب گوناگون نزد رسول خدا(ص) باريافتند و هر كدام سخنى گفتند، يهوديان مى‏گفتند عزير فرزند خداست، تو اگر ادعاى ما را پذيرفتى، بايد از ما تبعيّت كنى، زيرا ما در اين مطلب حق و صحيح پيشگام‏تر از تو هستيم و اگر اين مطلب را نپذيرفتى مابه مبارزه فكرى و مخاصمه با تو برمى‏خيزيم.
مسيحيان گفتند: عيسى فرزند خدا و با خدا متحد است، ما براى مناظره آمده‏ايم، تو اگر دعوت ما را پذيرفتى بايد تابع ما باشى زيرا درتشخيص حق پيشگام‏تر از تو بوديم و گرنه با تو به مناظره برمى‏خيزيم.
ماديين و ملحدان گفتند: اشياء ابتداء و انتها ندارد و چون عالم ماده ازلى است نياز به فاعل ندارد، زيرا تحولات و تطورات در شكل ظاهرى جهان ماده است نه در ذات ماده ازلى، اگر تو اين معنا را پذيرفتى بايد تابع ما باشى در غير اين صورت با تو به مبارزه فكرى برمى‏خيزيم.
ثنويه و دوگانه پرستان گفتند: نور و ظلمت دو مبدأ براى عالم هستند خيرات را به نور و شرور را به ظلمت نسبت مى‏دهيم، آن‏ها نيز همان سخن يهوديان و ديگران را گفتند.
مشركان حجاز نيز گفتند: جهان خالقى دارد و آن خداست. اما تدبير امور آن را بت‏ها به عهده دارند و احترام و عبادت آن‏ها سودمند بوده و انسان را از زيان مى‏رهاند، آن‏ها نيز مانند ديگران گفتند ما براى مناظره آمده‏ايم بايد از ما پيروى كنى، در غير اين صورت باتو مبارزه خواهيم كرد.
رسول خدا(ص) پس از استماع سخنان پيروان مذاهب، در پاسخ فرمود: «آمنت باللّه وحده لاشريك له و كفرت بالجبت و بكل معبود سواه» به خداى يگانه بدون شريك ايمان دارم و به جبت و هر معبودى غير خداى سبحان كفر مى‏ورزم، من هم به اصل وجود مبدأ هستى معتقدم و هم به وحدت آن، آنگاه فرمود: آيا من سخن شما را بدون حجت بپذيرم يا آن را بابرهان قبول كنم؟ من حجت خدا هستم و حجت خدا نه بدون برهان سخن مى‏گويد: و نه بدون برهان سخن كسى را مى‏پذيرد. پاسخ پيامبر به يهوديان‏
رسول اكرم(ص) به يهوديان فرمود: «اگر حق به برهان متكى است، شما كه مدعى هستيد، عزير فرزند خداست، دليلى بر فرزندى عزير ذكر كنيد. گفتند دليل آن است كه او تورات را احياء كرده و در خاطره‏ها و كتاب‏ها زنده نگه داشته است، بعد از آن كه از خاطره‏ها و كتاب‏ها رخت بربسته بود، پس هيچ كس جز او سمت او را كه همان فرزندى خداست نخواهد داشت.
رسول خدا(ص) ابتدا اصل موضوع را تحليل كرد، آن گه به نقد و بررسى آن پرداخت حضرت فرمود: منظورتان از اين كه مى‏گوييد، عزير فرزند خداست چيست؟ اگر منظور فرزندى مادى است، آن طور كه هر پدر جسمانى پسر مادى دارد، اين معنا از نظر عقل بر خداى سبحان محال است و شما هم محال بودن آن را مى‏پذيريد زيرا خدا همسرى ندارد، چيزى از خدا جدا نشده و خدا از چيزى جدا نشده، او بسبيط محض و مجرد صرف است. همتا و همسر و زاد و ولد ندارد، آن چه شما مى‏گوييد: مستلزم تجسم ماديت و تركّب است كه هم عقل آن را محال مى‏داند و هم وحى و كتاب‏هاى آسمانى و هم موسى كليم و هم شما محال بودن آن را مى‏پذيريد. و اگر منظورتان فرزندى تشريفى و كرامت است، مانند آن كه استاد فرزانه و حكيم درباره شاگرد هوشمندش بگويد: او فرزند من است نه به معناى ولادت در اين صورت نيز قابل نقض است. زيرا اگر شما عزير را فرزند خدا مى‏دانيد و موسى را فرزند خدا ندانيد با اين كه اصل تورات و دين يهود را آورده است و عصاى معروف و يد بيضاء و آيات و بينات ديگر چون غرق كردن آل فرعون از ره آورد موسى كليم بود، اگر عزير را پسر خدا دانستيد، لقب بالاترى را بايد به موساى كليم بدهيد. زيرا اگر استاد دانشمندى به شاگرد هوشمند خود بگويد: فرزند من، به هوشمندتر مى‏گويد: برادر من چه اين كه به افضل از خود مى‏گويد: استاد من، شما هم درباره موساى كليم بايد بگوييد او برادر خداست.
چون مقام برادر بالاتر از مقام پسر است و مقام موسى هم بالاتر از مقام عزير است اگر آن مقدار كرامت عزير باعث شود كه او فرزند خدا باشد. كرامت موساى كليم كه از او به مراتب بيشتر است بايد باعث شود كه او برادر و رفيق خدا باشد در حالى كه شما اين تعبير را درباره عزير داريد و درباره موساى كليم هرگز جايز نمى‏دانيد.
اين پاسخ در واقع جدال احسن بود و وقتى سخن رسول خدا(ص) به اينجا رسيد: گفتند: اى محمّد(ص) به ما مهلت بده تا در اين زمينه بينديشيم. حضرت فرمود به شما مهلت دادم، اما از تعصب و جمود بكاهيد و بر انصاف و تفكر بيفزاييد، تا خداوند شما را هدايت كند، در واقع رسول اكرم(ص) به آن‏ها توصيه كرد كه اهل نظر و تحقيق باشند نه تقليد. پاسخ پيامبر به مسيحيان‏
با توجه به اين كه مسيحيان گفته بودند: عيسى فرزند خدا و متحد با اوست، رسول خدا در پاسخ آن‏ها فرمود: اين كه شما مى‏گوييد: خدابا عيسى متحد شده، براى اين كه از ابتداى محاوره موضوع آن شناخته شود، اتحاد را معنا كنيد، آيا منظور شما از اتحاد حقيقى است؟ و يا كنايه از كرامت و بزرگداشت؟ اگر منظور شما اتحاد حقيقى است، اتحاد حادث با قديم و ممكن با واجب محال است، چون يا مستلزم جمع بين حدوث و قدم(جمع بين نقيضين) است و يا تبديل حادث به قديم و قديم به حادث كه هر دو مستحيل است.

توضيح مطلب: «قديم» يعنى موجودى كه مسبوق به عدم يا غير نيست و «حادث» يعنى موجودى كه مسبوق به عدم يا غير است. اتحاد قديم و حادث، يعنى شى‏ء معيّن در حالى كه قديم است، حادث باشد و در حالى كه مسبوق به عدم نيست، مسبوق به عدم باشد جمع بين نقيضين است. و چيزى كه قبلاً قديم بود، بدل به حادث شود، يعنى چيزى كه قبلاً مسبوق به عدم نبود، مسبوق به عدم گردد. نيز مستحيل است زيرا چيزى كه نبود، هرگز تبديل به بود نخواهد شد، اگر چيزى سابقه عدم نداشت، ديگر براى او سابقه عدم، فرض صحيح ندارد. اگر چيزى به خود متكى بود و مسبوق به غير نبود، ديگر ممكن نيست مسبوق به غير گردد. زيرا اگر هستى چيزى عين ذات او بود، نه مسبوق به غير است و نه مسبوق به عدم، و اين ذات هم قابل تغيير و تحول نيست. و اگر هستى چيزى عين ذات او نبود، به يقين مسبوق به غير و عدم خواهد بود و چيزى كه مسبوق به غير و عدم است، نمى‏تواند مسبوق به غير و عدم نباشد.
بنابراين، شى‏ء واحد در حالى كه واحد است نمى‏تواند هم قديم و هم حادث باشد و شى‏ء قديم نمى‏تواند به حادث تحول يافته و يا شى‏ء حادث به قديم متحول گردد. پس اگر منظور شمااز اتحاد، معناى حقيقى آن باشد، اين محال است چه به صورت جمع و يا به صورت تحول و انقلاب؛ لذا فرمود: چون خداى سبحان قديم است و عيساى مسيح حادث است و عيسى،مسبوق به عدم و غير است و خداى سبحان، مسبوق به عدم و غير نيست، اگر خداى قديم بخواهد حادث بشود، دو صورت دارد كه هر دو صورت آن چنانكه بيان شد مستحيل است و ريشه قرآنى مسئله نيز همان است كه فرمود: «ليس كمثله شى‏ء».(21) خداى سبحان غنى محض است بنابراين نيازى به غير ندارد، پس هستى او عين ذات اوست و در اين صورت نه سابقه عدم دارد و نه مسبوق به غير است و نمى‏تواند با محتاج كه مسبوق به عدم و غير است، متحد باشد.
اينكه فرمود: «يا أيها الناس أنتم الفقراء الى اللّه و اللّه هو الغنى الحميد.»(22) اختصاص به غير عيسى ندارد، بلكه عيسى و غير عيسى در اين حكم يكسانند، همه ممكن‏ها مسبوق به غير و محتاج به خدا هستند.
اما اگر مراد شما از اين اتحاد، كرامت است، زيرا عيسى(عليه السلام) موجودى كريم و برجسته است، در نقض اين حكم بايد گفت: اين كرامت، اختصاصى به حضرت مسيح ندارد، زيرا انبياى ديگر چون ابراهيم، نوح، آدم و…(عليهم السلام) هم از كرامات برخوردار بوده‏اند. چگونه درباره انبياى ديگر، قايل به اتحاد نشديد اما در خصوص عيسى(عليه السلام) سخن از اتحاد به ميان آورديد؟ بعد از ارائه اين برهان، عده‏اى از ترسايان ساكت شدند و به يكديگر نگاه كرده برخى از آنان گفتند: همان طور كه خداوند در قرآن، ابراهيم را خليل خود معرفى كرد، «واتخذ اللّه ابراهيم خليلاً»(23) عيسى(عليه السلام) را هم به عنوان فرزند خود گرامى داشت. حضرت رسول (ص) فرمود: اين قياس مع الفارق است زيرا خليل بودن ممكن است، اما فرزند بودن و متحد شدن با خدا محال است. ممكن است انسانى بر اثر كمال علمى و عملى خليل اللّه بشود ولى اتحادش با خدا مستحيل است. معناى خليل‏
خليل يا از «خَلّت» به معناى فقر و نياز است و يا از «خُلّت» به معناى رازدارى و رازدانى است، اگر به معناى فقر و نياز باشد ابراهيم را خليل مى‏گويند، براى اينكه احساس كرد كه به غير خدا محتاج نيست، گرچه همه نيازمند به خدا هستند «يا أيها الناس أنتم الفقراء الى اللّه»(24) ليكن عده‏اى آن را ادراك مى‏كنند و عده‏اى درك نمى‏كنند. آنها كه ادراك نمى‏كنند، يا به خود متكى هستند و يا به ديگران و آنها كه فقر عمومى را درك مى‏كنند و سراسر جهان را فقير و نيازمند مى‏دانند، نه به خود متكى هستند و نه به غير خدا تكيه مى‏كنند بر خلاف كسى كه اين حقيقت را نفهميده خود را غنى يا مستغنى مى‏پندارد و طغيان مى‏كند: «انّ الانسان ليطغى* أن رآه استغنى‏»(25) ابراهيم خيليل(عليه السلام) اين واقعيت را مشاهده نمود يعنى فهميد كه نيازمند است. تنها خداى سبحان مى‏تواند نيازهاى او را رفع كند.
كسى كه خود را بى‏نياز بپندارد يا نيازمند بداند اما گمان كند ديگرى يا ديگران، توان رفع نياز او را دارند، حقيقت خود رانشناخته است، زيرا واقعيت انسان و هر موجود ممكن ديگر، عين فقر به خدا و ربط به اوست، وقتى خود را نشناخت به يقين خدا را هم نشناخته است، نه از آيات آفاقى خدا اطلاعى دارد و نه از آيات انفسى وى سهمى برده است، اما ابراهيم(عليه السلام) خود را شناخته، در سرّاء و ضرّاء فقط به خدا تكيه كرد، آن روز كه ظفرمندانه بتها را شكست، فقط به خدا متكى بود، آن روزى هم كه محكوم به آتش شد، «حرّقوه و انصروا الهتكم»(26) جز به خدا تكيه نكرد، مى‏گويند: وقتى جبرئيل عرض كرد من مأمورم به خواسته‏هاى تو پاسخ دهم، در حالى كه او را به آتش مى‏انداختند، فرمود، من محتاجم، ولى نه به تو زيرا تو نيز مانند من محتاجى و قدرتى كه دارى قدرت خداست كه در تو ظهور كرده است.
«ان كل من فى السموات و الأرض الّا آتى الرحمن عبداً»(27): هيچ موجودى در آسمان و زمين يافت نمى‏شود جز اينكه ازجهت ذات، صفت و فعل، نيازمند خداست و اين عبوديت به عنوان فقر ذاتى، از هر سه جهت، فراگير هر موجود ممكن است، لذا خليل خدا كه از توحيد ناب برخوردار است گفت: حتى سؤال هم نمى‏كنم، زيرا علم خدا به حال من كافى است و نيازى به سؤال نيست و اين مقام از برجسته‏ترين مقامات كسانى است كه در اثر آگاهى فوق العاده، حتى در محضر خداوند به خود اجازه سؤال هم نمى‏دهند، زيرا مى‏دانند خداى سبحان كه ولىّ محض است، آنها را اداره مى‏كند، تنها تحت ولايت خداى سبحان هستند و خداى سبحان هم كه فعال ما يشاء است، جز حكمت و مصلحت چيزى نمى‏خواهد و كارى نمى‏كند، گرچه اگر اذن خاص صادر گردد خواسته خود را با او در ميان مى‏گذارند.
ابراهيم خليل(عليه السلام) در كمال انقطاع، به خداى سبحان توكّل كرد و از اين جهت خلّت و فقر خود را به او سپرد تا آن غنى محض، به فقرش پاسخ مثبت دهد. و چون در خَلّت منقطع و در احساس نياز، كامل بود و در رفع نياز، به خدا تكيه و به علم خدا بسنده كرد، حتى رفع نياز را به زبان هم نياورد، از اين جهت خليل اللّه شد.
و اگر خليل از خُلّت باشد، به معناى دوستى، رازدارى و رازدانى است. چون ابراهيم خليل از اسرار الهى با خبر بود و از ملكوت خدا مستحضر شد، خُلّت و دوستى با خدا سراسر وجودش را پر كرد، زيرا او از هرچه غير خدا بود، دل كند و آن را «آفل» دانست و آفل را شايسته خُلّت و محبت نيافت و اعلام داشت كه «لا احبّ الآفلين»(28) يعنى محبت و خُلت من فقط از آن خداست كه افول و غروب ندارد و از اين جهت خليل اللّه شد، زيرا او در پى انتخاب دوست بود و فهميد چيز يكه هستى او عين ذاتش نيست، شايسته خُلت و محبت نيست، لذا به غير خدا دل نبست.
جمله «لا أحب الافلين» در قرآن به عنوان شعار توحيدى ابراهيم خليل، مطرح است، زيرا چيزى كه هستى او عين ذات او نيست سرانجام در مرتبه‏اى از مراتب هستى، گرفتار افول و غروب خواهد شد، چنانكه در مرحله‏اى هم گرفتار افول و غروب بوده است «كل شى‏ء هالك الّا وجهه»(29) محكوم به هلاكت بودن، براى همگان است، يا پيش روى دارند و يا پشت سر گذاشته‏اند و تنها فيض منبسط حق است كه افول ندارد و زوال‏پذير نيست و چون ابراهيم خليل هستى اش را متوجه وجه اللّه كرده كه از گزند افول مصون است، محبوبى جز امر واقعى و دوستى جز امر زوال‏ناپذير نيافت و گفت: «انّى وجهت وجهى للّذى فطر السموات و الأرض»(30) و از اين جهت خليل اللّه شده است و خليل خدا شدن، غير از متحد با خدا شدن است.
عيسى نيز نه فرزند خداست و نه متحد با او، زيرا ولادت، امرى است تكوينى و غير از كرامت است. اگر موجودى، فرزند موجود ديگر بود، در همه حالات اين مسئله صادق است. چه او صالح باشد چه غير صالح، ولى چون خداى سبحان منزه از توليد است، هرگز والد و ولد نخواهد بود. «لم يتخذ ولداً و لم يكن له شريك فى الملك و لم يكن له ولىٌّ من الذّل»(31)
پس خداى سبحان، خليل دارد (صفت ثبوتى) ولى فرزند ندارد و با چيزى هم متحد نيست(صفت سلبى). وقتى سخنان رسول خدا(ص) به اينجا رسيد گروهى از مسيحيان كه در محضر محاوره حاضر بودند، به يكديگر نگاه كرده يكى از آنها گفت: فرزند شدن و پدرى و پسرى، دركتابهاى آسمانى آمده است، در بعضى كتابها آمده كه عيساى مسيح(ع) گفت: «انى أذهب الى أبى» من به سوى پدرم مى‏روم، معلوم مى‏شود(معاذ اللّه) عيسى فرزند است و خدا پدر او! رسول خدا(ص) فرمود: در آن كتاب آمده است كه «انى أذهب الى أبى و أبيكم»: من به طرف پدر خود و شما مى‏روم. يعنى اگر منظور از اُبوّت، خداى سبحان است، مبدئيت خدا اختصاصى به عيسى ندارد. پس اگر به معناى فرزند ظاهرى باشد، همه بايد فرزند خدا باشند، در حالى كه چنين نيست، و اگر به معناى كرامت باشد(فرزندى معنوى) همه انبياء و اولياء از آن برخوردارند، در حالى كه شما اين كرامت را فقط براى عيسى مى‏دانيد.
بنابراين اولاً در گفتار منقول از حضرت مسيح(ع) «انى أذهب الى أبى و أبيكم» است. ثانياً هر معنايى كه براى أُبوّت ذكر شد، مشترك بين عيسى و غير عيسى است. ثالثاً شايد منظور از «أب» آدم يا نوح يا ابراهيم باشد كه شيخوخيت و سمت پدرى نسبت به همه انبياى بعدى دارند.
مسيحيان حاضر در جلسه چاره‏اى جز سكوت نداشتند، چون نه راه حكمت براى آنها باز بود و نه راه جدال احسن. وقتى مشركان در قبال برهان قاطع قرار گرفتند، گاهى به فطرت توحيدى خود برمى گردند و به تفكر مى‏پردازند.
خداى سبحان مى‏فرمايد: وقتى تو برهان قاطع اقامه كردى، آنها سرافكنده شده به فطرت اصلى خويش باز گشته و نمى‏توانند چيزى در جواب تو بگويند. «فسينغضون اليك رؤسهم»(32) مسيحيان نيز همانند يهوديان، مجاب شده سخن قابل طرحى نداشتند. پاسخ رسول اكرم(ص) به ملحدان‏
ملحدان، اصالت را به ماده داده و آن را ازلى مى‏پنداشتند و براى جهان، آغاز و انجام، مبدأ و معادى قايل نبودند و قهراً وحى و رسالت را انكار مى‏كردند زيرا اگر مبدئى نباشد، رسول و فرستاده‏اى هم از ناحيه آن مبدأ نخواهد بود، پذيرش وحى و رسالت بعد از پذيرش مبدأ است.
قرآن كريم گاهى رسالت را از راه مبدأ جهان و ربوبيت عالم اثبات مى‏كند مى‏فرمايد: چون خدا رب العالمين است بايد همه چيز از جمله انسان را بپروراند و تربيت انسان جز از راه قانون ميسر نيست لذا قانون را به وسيله انبياء ابلاغ مى‏كند. و گاهى ضرورت وحى و رسالت را از راه ضرورت معاد اثبات مى‏كند، به اين ترتيب كه، چون جهان هدف دارد و بشر پس از مرگ به عالم حساب و كتاب خواهد رفت و از طرفى هم نمى‏داند چه چيزى در آنجا سودمند و كدام زيانبار است و خداى سبحان كه روز حساب را مقرر فرموده است، بايد راهى به بشر نشان بدهد كه با طىّ آن، در روز حساب سرافكنده نباشد و آن راه، همان دين آسمانى است كه به وسيله پيامبران آورده مى‏شود، از اين جهت ضرورت نبوت و رسالت با ضرورى بودن معاد ثابت خواهد شد. حد وسط در يكى از اين دو برهان، ربوبيت حق و در ديگرى هدفدارى نظام آفرينش است.
اگر كسى نه مبدأ را پذيرفت و نه معاد را، راهى براى پذيرش وحى و رسالت نخواهد داشت، لذا ملحدين و مادّيين مسئله وحى و رسالت را از ريشه منكرند، و مى‏گويند: موجود خود ساخته را افكار همان موجود اداره مى‏كند، و انديشه بشرى براى تدوين قوانين اجتماعى كافى است.
طبق نقل تفسير منسوب به امام حسن عسكرى(ع) رسول خدا(ص) از آنها سؤال كرد كه معيار شناخت شما چيست؟ و به چه دليل مى‏گوييد عالم آغاز و انجامى ندارد؟ ملحدان در جواب گفتند: چون براى عالم، آغاز و مبدئى نديديم و پايانى براى آن مشاهده نكرديم، مبدأ و معادى براى آن معتقد نيستيم،يعنى شب و روز بدون مدبر خارجى همواره مى‏گردد و زمين و منظومه شمسى بدون محرك بيرونى سير و حركت خاص خود را ادامه مى‏دهند
حضرت رسول(ص) نخست پاسخ داد: شما از طرفى چيزى را كه مشاهده نكرده‏ايد، نمى‏پذيريد و از طرفى ديگر مدعى ازليت جهانيد، آيا ازليت و قِدَمِ عالم را مشاهده كرده‏ايد؟ شما از گذشته عالم خبر نداريد، نه از انقطاع آن و نه از عدم انقطاع آن همان طور كه حدوث عالم را مشاهده نكرديد، قِدَمِ آن را هم نديده‏ايد، پس بايد درباره حدوث و قدم ساكت بمانيد و اگر هم بگوييد، ما همواره با جهان بوده‏ايم، اما حدوث آن را نديديم، عقل و وجدان، شما را تكذيب مى‏كند، زيرا شما موجودى ازلى نيستيد كه همواره همراه عالم باشيد. نه ازليت عالم را مشاهده كرده‏ايد و نه عدم انقطاع آن را، پس حق نداريد از اين دو احتمال (ازلى بودن و مبدأ داشتن عالم) ازلى بودن را انتخاب كنيد، زيرا بر همان اساس كه شما مى‏گوييد ممكن است عالم مبدئى داشته باشد،و شما آن را نديده باشيد. شناخت منحصر در حس نيست‏
آنگاه رسول اكرم(ص) محور شناخت را تغيير داده فرمود: نگوييد، چون نديده‏ايم نمى‏پذيريم، زيرا شناخت تنها شناخت حسّى نيست، بلكه گوشه‏اى از شناخت را حسّ تأمين مى‏كند اما اصالت از آن عقل است، حتى در شناختهاى حسّى، معرفتهاى احساسى به معرفت عقلى تكيه مى‏كند و پشتوانه ادراك حس همان بينشهاى عقلى است.
آنگاه رسول گرامى(ص) بر اساس بينش عقلى استدلال كرده و مى‏فرمايد: شما عالم را قديم مى‏دانيد، قديم و حادث را تعريف كنيد تا ببينيم در عالم نشانه حدوث وجود دارد يا نشانه قِدَم، عالمى كه ما مشاهده مى‏كنيم، مجموعه‏اى به هم وابسته است، زمينش به آسمان و آسمانش در ارتباط با زمين است، اگر نورى از آسمان به زمين نتابد و بارانى از فضا بر آن نبارد، هرگز زمين به حيات خود ادامه نخواهد داد، همه نظام كيهانى به هم وابسته‏اند، ليل و نهار هم به يكديگر مرتبطند، هيچ كدام بدون ديگرى نمى‏توانند به هستى خود ادامه دهند، و اين انسجام و احتياج امرى روشن است كه با شناخت تحليلى به دست مى‏آيد. مى‏گوييد اين نظام واحد، قديم است نه حادث، مى‏پرسم اگر حادث بود، چه صفاتى را بايد مى‏داشت كه اكنون ندارد؟ آنها جوابى نداشتند تا ارائه دهند.
سپس رسول اكرم(ص) وارد مرحله سوم از محاوره شده فرمود: ليل و نهار را كه مشاهده مى‏كنيد، با هم اجتماع ندارند، و ممكن نيست يك وقت و در يك جا هم شب باشد و هم روز، هم ظلمت باشد و هم نور، پس يكى قبل است و ديگرى بعد بنابراين، يكى سابق است و ديگرى لاحق، پس هر كدام آنها حادثند نه قديم، حال، چگونه مى‏توانيد ثابت كنيد كه براى موجودات جهان حدوثى در كار نيست؟ اين تحليل عقلى درباره حدوث و قدم با استفاده از استحاله جمع نقيضين است و مطلبى حسّى نيست تا كسى بگويد اكنون چنين است شايد در گذشته طور ديگرى بوده! زيرا اصول عقلى مجرد از زمان و مكان بوده، در همه ازمنه و امكنه به طور يكسان، جارى و سارى است.
بنابراين اگر بر محور عقل و شناخت كلى سخن به ميان آمده نمى‏توان گفت، ممكن است ليل و نهار در گذشته با هم جمع بوده سپس، از هم جدا شده‏اند، چون در حقيقت زمان و حركت، جزء سابق با جزء لاحق هرگز جمع نخواهند شد، بر خلاف موجودات مادى كه در زمان واقع هستند، زيرا دو موجود مادى، ممكن است زمانى در كنار هم و روزى از هم جدا شوند. «أولم يرالذين كفروا أن السموات و الأرض كانتا رتقاً ففتقناهما»(33) مگر نمى‏بينيد كه آسمان و زمين، اول رتق و بسته بودند آنگاه آنها را فتق كرده، شكافتيم؟ يعنى اگر با تحليل‏هاى علمى و تجربى بررسى كنيد، مى‏بينيد كه اين نظام كيهانى، كره زمين با كرات ديگر، قبلاً متحد و مرتبط بوده، سپس يكى از ديگرى جدا شده است و اين زمينه براى توجيه آن مطلب است كه مى‏گويند: زمين از آفتاب يا از كره‏اى ديگر جدا شده است.
اما زمان و حركت چنين نيست كه ماضى و مضارع، يك جا و در كنار هم بوده و بعداً از هم جدا شده باشند، زيرا زمان، كمّ متصل فرّار است و امر غير قارّ هرگز قرار ندارد، لذا فرمود: ليل و نهار نه اكنون و نه در گذشته، هرگز با هم جمع نشده و نخواهند شد، پس يكى سابق و ديگرى لاحق است، قهراً هر كدام حادثند يا لااقل يكى حادث و ديگرى غير حادث است و آن غير حادث هم چون مسبوق به عدم است، حادث خواهد بود، نمى‏توان گفت هميشه ليل بود، بعد نهار پيدا شد، چون اگر حركتى نباشد، شبى هم در كار نيست. با اين تحليل اجمالى و كوتاه پيامبر گرامى(ص) شبهات ماديين برطرف شد. اصالت عقل در مسئله شناخت‏
ريشه آنچه در احتجاج و محاوره رسول گرامى(ص) با مسيحيان و ماديين مى‏بينيم، در قرآن كريم وجود دارد. قرآن در مسئله شناخت، اصالت را از آن عقل دانسته مى‏فرمايد ملحدان و ايشان گرفتار حس هستند، لذا مى‏گويند: «لن نؤمن لك حتى نرى اللّه جهرة»(34) اينها شناخت صحيح ندارند، و همان طور كه وجود مجرد غايب از طبيعت، مايه تحقق موجود مادى است، شناخت عقلى زمينه شناخت حسى را فراهم مى‏كند و مردان الهى كسانى هستند كه معارفشان را با ايمان به غيب تأمين مى‏كنند: «الذين يؤمنون بالغيب»(35) يكى از بارزترين مصاديق غيب همان عقل مجرد است و تنها با ايمان به غيب و اعتقاد به تجرد عقلى است كه مى‏توان معارف عميق الهى را كه منزه از زمان و مكان است، شناخت.
پس از پاسخ حضرت رسول، كه با طىّ اين مراحل سه گانه جدال احسن صورت گرفت سكوت بر آن جمع حاكم شد. پاسخ رسول اكرم(ص) به دوگانه پرستان‏
سپس حضرت رو به ثنويه كرد، يعنى كسانى كه عالم را داراى دو مبدأ مى‏دانند، ايشان اصل نظام علّى و اصل سنخيت را پذيرفته و قبول دارند كه جهان داراى خالق است، ليكن براى جهان دو خالق قايلند، به اين دليل كه در جهان تضاد وجود دارد، نور و ظلمت و خير و شر وجود دارد و نور، غير از ظلمت و خير غير از شر است و با هم جمع نمى‏شوند، پس خال پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره احزاب، آيه 45 – 46. 2. سوره نحل، آيه 125. 3. سوره انعام، آيه 149. 4. سوره يوسف، آيه 108. 5. همان،آيه 24. 6. سوره قصص، آيه 32. 7. سوره نمل، آيه 64. 8. سوره طور، آيه 35 – 36. 9. سوره انبياء ، آيه 22. 10. سوره ملك، آيه 3-4. 11. مفردات، ذيل كلمه موعظه. 12. الميزان،ج 12،ص . 13 سوره آل عمران، آيه 64. 14 دعوت به فرمان‏هاى توحيدى و الهى. 15 سوره انعام، آيات 151 – 153. 16 بحارالانوار، ج 19، ص 8 و 9 و 10. 17 سوره انعام، آيه 121. 18 تفسير برهان، ج 3، ص 253. 19 سوره عنكبوت، آيه 46. 20 تفسير برهان، ج 3، ص 253. 21 سوره شورى، آيه 11. 22 سوره فاطر،آيه 15. 23 سوره نساء،آيه 125. 24 سوره فاطر،آيه 15. 25. سوره علق ،آيات 7 – 8. 26. سوره انبياء ، آيه 68. 27. سوره مريم،آيه 93. 28. سوره انعام، آيه 76. 29. سوره قصص، آيه 88. 30. سوره انعام، آيه 79. 31. سوره اسراء، آيه 111. 32. سوره اسراء، آيه 51. 33. سوره انبياء،آيه 30. 34. سوره بقره، آيه 55. 35. همان، آيه 3. 36. سوره يوسف، آيه 39. 37. سوره يس، آيه 40. 38. سوره آل عمران، آيه 191. 39. سوره مؤمنون، آيه 91. 40. سوره انبياء، آيه 22. 41. سوره قصص، آيه 70. 42. سوره بقره، آيه 144. 43. بحارالانوار، ج 9، ص 266.

/

پيامبراعظم (ص) اين‏گونه بوده‏اند، ما چگونه‏ايم؟

سال 1385را رهبر حكيم و فرزانه انقلاب، سال پيامبر اعظم ناميده‏اند، گذشته از بازتاب ابعاد سياسى و جهانى اين ابتكار، براى ما پيروان آن حضرت فرصت مغتنمى است كه در اين سال ضمن آشنايى بيشتر با زندگانى رسول اعظم، اعمال، رفتار و كردار خويش را با آن يگانه اسوه برتر جهانيان تطبيق دهيم. زندگانى پيامبر اسلام و ائمه معصومين (ع) سرمايه عظيمى است جهت تربيت انسانهاى نمونه و ارائه آنها به عنوان الگو و سرمشق به ديگران است اين درس را قرآن‏كريم به شاگردان مكتب اسلام آموخته است كه «لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنه» در واقع بخش مهمى از توفيق يك مكتب فكري در پرورش پيروان خود، ارائه و تثبيت الگوها و نمونه‏هاي مورد قبول خويش است. اين الگوها به منزله شاخص سمت و جهت حركت به جانب كمال مطلوب بر بستر مكتب را عملاً مشخص نموده، از انحراف و سقوط رهروان جلوگيرى مى‏نمايند.
آدمى هميشه در پى آن بوده كه انسان‏هاى نمونه و ايده‏آل را در جهان بيرون، مشاهده كند و با الگو گرفتن از آنان، رفتارهاى فردى و اجتماعى خود را سامان دهد؛ زيرا آنچه كه انسان‏ها را در مسير پرورش استعدادهاى خويش و سير الى الله مدد مى‏رساند و پيشرفت و ترقى را ميسر مى‏سازد، پيروى آگاهانه از اسوه‏ها و الگوهاست؛ چون انسان الگو و نمونه، راه‏هاى پرخطر و صعب‏العبورى كه در پيش روى ديگر انسان‏هاست، به سلامت گذرانده و از پيچ و تابهاى آن و آفت‏هاى مسير، همراهان و دوستان راه، علل و نحوه شتاب گرفتن و يا كند شدن و ديگر مشكلات، به خوبى آگاه است. از اين‏رو، گفته‏اند: مدل‏سازى رفتارى و انتخاب الگو، يكى از نيازهاى اساسى انسان است.
خداوند متعال، كه خالق انسان است و بر تمامى نيازهاى وي آگاهى كامل دارد، با برانگيختن پيامبران از ميان خود مردم و معرفى پيشوايان معصوم (ع) و عالمان وارسته، اين نياز انسان را پاسخ گفته است. قرآن‏كريم نيز به صراحت تمام، پيامبر اسلام(ص) و را به عنوان الگو و اسوه معرفى نموده و مى‏فرمايد: براى شما در پيامبر(ص) تأسى و پيروى خوبى است، مى‏توانيد با اقتدا كردن به او خطوط زندگى خويش را اصلاح و در مسير صراط مستقيم قرار گيريد.
به بهانه نامگذارى شايسته اين سال به نام پيامبر رسول اعظم(ص) برخى از ويژگى‏هاى شخصيتى و رفتارى آن آن وجود مقدس را فهرست‏وار تقديم عاشقان كوى نبوى (ص) مى‏كنيم:
پيامبر از هيچ كس مدح و ستايشى را نمى‏پذيرفت.
هرگاه بر جمعى وارد مى‏شد هر جا كه خالى بود، مى‏نشست.
خوشرو، بشاش و نرم و ملايم بود.
خزانه‏دار زبان خود بود، مگر آنجا كه ضرورت ايجاب مى‏كرد.
خود به بازار مى‏رفت و وسايل خريداري شده را به خانه مى‏برد.
اگر كسى با او سخن مى‏گفت با همه وجودش گوش مى‏كرد.
اگر با كسى مصافحه مى‏كرد، هميشه بعد از طرف، دست خود را مى‏كشيد.
به صله رحم اهميت زياد مى‏داد.
در سلام دادن بر ديگران پيشى مى‏گرفت.
همگان به او دسترسى داشتند و خود را از ديگران پنهان نمى‏ساخت.
هرگاه كسى از ياران خود را غمگين مى‏ديد با شوخى و مزاح او را شاد مى‏كرد.
در ميان جمع، نگاه خود را ميان اصحاب خود تقسيم مى‏كرد.
هرگز پاهاى مبارك خود را در ميان ياران دراز ننمود.
با مردم براساس فهم و شعورشان سخن مى‏گفت.
هرگاه يكى از برادران مومن خود را سه روز نمى‏ديد، از حال او جويا مى‏شد.
هيچ فردى را مذمت و بدگويى نمى‏فرمود.
اسرار هيچ‏كس را جويا نمى‏شد.
در حق مردم پدرى مى‏فرمود و همگان در نظرش يكسان بودند.
آن حضرت مشتاقانه وقت نماز را انتظار مى‏كشيد و هرگز از نماز خسته نمى‏شد.
خشم را جز در مواردي كه حرمت حق زير پا گذاشته نمى‏شد، نمى‏شناخت.
در امور مهم با ياران خود به مشورت مى‏پرداخت.
خنده او تبسم بود.
همسايه را فراوان سفارش مى‏كرد.
خود پيراهنش را مى‏دوخت و كفشش را وصله مى‏كرد.
به زيارت اهل قبور مى‏رفت و از بيماران عيادت مى‏كرد.
با تهيدستان دوست و نزديك بود و حاجت آنان را برآورده مى‏ساخت.
برترين مردم نزد آن حضرت كسانى بودند كه تقوايشان بيشتر بود.
بزرگ هر طايفه‏اى را احترام مى‏نمود.
وضع مردم را از مردم جويا مى‏شد.
در تحركات نظامى تيزبين بود و تحركات نظامى ايشان در نهايت پنهانى صورت مى‏گرفت.
هنگامى كه به حريم حق تجاوز صورت مى‏گرفت، هيچ چيز خشم او را فرو نمى‏نشاند تا اين كه آن را ياري نمايد.
هنگام خروج از منزل مى‏فرمود: بنام خدا، توكل كردم به خدا، خدايا از اين‏كه گمراه شوم يا كسى را به گمراهى سوق دهم از اين‏كه بلغزم يا سبب لغزش ديگرى شوم، از اين‏كه مظلوم واقع گردم يا به كسى ظلم روا دارم، از اين‏كه سبب جهالت و نادانى كسى باشم يا ديگرى مرا به سمت جهل و نادانى سوق دهد، آرى از همه اينها به تو پناه مى‏برم.
پاورقي ها:

/

سخنان معصومين ع

دوستى با على(ع) رسولخدا صلى اللّه عليه و آله :
«يا على، لو أنّ عبداً عبداللّه عزّو جلّ مثل ماقام نوحٌ فى قومه و كان به مثل احدٍ ذهباً فأنفقه فى سبيل اللّه و مدّ فى عمره حتى حجّ ألف عامٍ على قدميه ثم قتل بين الصفا و المروة قتل مظلوماً ثمّ لم يوالك يا على لم يشمّ رائحة الجنّة و لم يدخلها»
(مناقب خوارزمى، ص 67 و ينابيع المودة، ص 252)
اى على، اگر كسى خدا را به مدت عمر حضرت نوح بندگى كند و مثل كوه احد طلا داشته باشد و در راه خدا انفاق كند، و به قدرى عمر كند تا بتواند هزار بار با پاى خود حج به جا آورد و بعد بين صفا و مروه به ناحق كشته شود، اما ولايت تو را نداشته باشد بوى بهشت به مشام او نمى‏رسد و داخل بهشت نمى‏شود.» رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«انّ اللّه تعالى عهد الىّ فى علىّ عهداً، أنّ عليّاً راية الهدى، و امام أوليائى، و نور من أطاعنى، و هو الكلمة التى ألزمتها المتّقين، من أحبّه أحبّنى و من أبغضه أبغضنى، فبشّره»
(ينابيع المودة، ص 134، نزهة المجالس، ج 2، ص 208 و فرائد السمطين، ج 1، ص 151، ح 114)
خداوند متعال درباره على(ع) عهدى با من بسته كه او پرچم هدايت و پيشوايى اولياى من است. او روشنايى كسانى است كه مرا اطاعت كنند، و على كلمه‏اى است كه لازمه متقين است. هر كه او را دوست بدارد، مرا دوست داشته و آن كه او را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است، پس به او بشارت دهيد. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«لو أنّ عبداً عبد اللّه ألف عامٍ و ألف عامٍ و ألف عامٍ بين الركن و المقام، ثمّ لقى اللّه عزّ و جلّ مبغضاً لعلىّ بن أبى طالبٍ و عترتى، أكبّه اللّه على منخريه يوم القيامة فى نار جهنّم »
(فرائد السمطين، ج 1، ص 331، ح 257)
اگر بنده‏اى چند هزار سال بين ركن و مقام (كنار خانه خدا) خدا را عبادت و بندگى كند، ولى خدا را در حالى ملاقات كند كه دشمن على و عترت من باشد، خداوند او را در قيامت با صورت در آتش جهنّم مى‏اندازد. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«ما من مؤمنٍ الّا و قد خلص ودّى الى قلبه، و ما خلص ودّى الى قلب أحدٍ الّا و قد خلص ودّ علىّ الى قلبه، كذب يا علىّ من زعم أنّه يحبّنى و يبغضك…»
(بحارالانوار، ج 39، ص 254)
مؤمن نيست مگر آن كه دوستى من در قلبش خالص باشد، و دوستى من در قلب كسى خالص نمى‏شود، مگر آن كه دوستى على در قلبش خالص شود. اى على! دروغ گويد كسى كه گمان كند مرا دوست دارد و تو را دشمن بدارد…. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«من أحبّ عليّاً فقد أحبّنى، و من أحبّنى فقد أحبّ اللّه و من أبغض عليّاً فقد أبغضنى، و من أبغضنى فقد أبغض اللّه، لايحبّك الّا مؤمنٌ و لا يبغضك الّا كافر أو منافقٌ.»
(تاريخ دمشق، ج‏2، ص 188، ح 671)
هر كس على را اطاعت كند، مرا اطاعت كرده، و هر كس او را عصيان كند، مرا عصيان كرده و هر كس مرا معصيت كند، خدا را معصيت كرده است، و كسى كه على را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر كس مرا دشمن بدارد، خدا را دشمن داشته است. اى على! دوست نمى‏دارد تو را مگر مؤمن، و دشمن نمى‏دارد تو را مگر كافر يا منافق. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«أنت سيّد فى الدنيا و سيّد فى الآخرة من أحبّك فقد أحبّنى و حبيبك حبيب اللّه. و من أبغضك فقد أبغضنى و بغيضك بغيض اللّه، و الويل لمن أبغضك بعدى .»
(مناقب خوارزمى، ص 327)
اى على، تو آقا و سيد در دنيا و آخرتى، هر كسى تو را دوست دارد مرا دوست داشته و دوست تو دوست خداست و هر كسى تو را دشمن بدارد مرا دشمن داشته و دشمن تو دشمن خداست، واى بر كسى كه تو را بعد از من دشمن بدارد. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«أنا و أنت أبوا هذه الامّة و لحقّنا عليهم أعظم من حقّ ابوى ولادتهم، فانّا ننقذهم – ان أطاعونا – من النّار الى دار القرار و نلحقهم من العبوديّة بخيار الأحرار»
(تفسير (منسوب به) امام حسن عسكرى(ع)، ص 329، و بحارالانوار، ج 36، ص 8)
من و تو پدر اين امّت هستيم، و حقّ ما بر آنها از حقّ پدر و مادرشان كه آنان را به دنيا آورده‏اند. بيشتر است، زيرا ما آنها را از آتش جهنّم نجات مى‏دهيم و از قيد بندگى رها ساخته و به دنياى آزادگان وارد كرديم – در صورتى كه از ما اطاعت كنند -.

پاورقي ها:

/

دانستنى هايى از قرآن‏

چراغ درخشان‏
«و داعيا الى الله بإذنه و سراجاً منيراً»
(سوره احزاب، آيه 46)
و تو را دعوت كننده به سوى خدا به فرمان او قرار داديم و چراغى درخشان و روشنائى بخش.
در اين آيه مباركه دو نداى آسمانى به چشم مى خورد يكى نداى رسالت رسول و ديگرى نداى حركت و جهت بخشيدن و شموليت دعوت پيامبر.
و چه زيبا و كوتاه اين دو مطلب بزرگ در اين آيه جا داده شده است كه اين خود يكى از معجزات بلاغى قرآن است. زيرا در اين جا با دو صفت مهم، رسول خدا را توصيف كرده كه در حقيقت همه جوانب رسالت و دعوت آن حضرت را در بر گرفته است.
پيامبر از مردم چه مى خواهد ؟ و اصلا او چه وظيفه‏اى دارد؟ و چگونه مى‏خواهد وظيفه اش را به انجام برساند ؟ همه اين مسائل در اين آيه كوتاه ذكر شده است: دقت كنيد اولا پيامبر را به عنوان «داعى» معرفى مى كند. داعى: يعنى دعوت كننده و پيام رسان. اين وظيفه اصلى رسول خدا است كه مردم را دعوت كند. سپس مشخص مى كند كه دعوت فقط به سوى خدا است «داعيا الى الله» يعنى رسول خدا وظيفه اى جز دعوت مردم به سوى توحيد و پرستش خداى يگانه ندارد. و طبعا اين دعوت داراى دو بال و دو جناح است: 1- انذار 2- تبشير. پس پيامبر در همان حال كه مردم را از خشم و غضب خدايش هشدار مى دهد، آنان ر ابشارت نيز مى بخشد كه اگر هشدار را عملى كردند و جدى گرفتند، نتيجه اش سعادت و خوشبختى و پيروزى هميشگى و جاودانه زيستن در جوار صالحان و نيكان خواهد بود. و اين يكى از نشانه هاى موفقيت رسول خدا است كه با استفاده از قرآن كريم مردم را در عين هشدار دادن نويد مى بخشد و از نظر روانى آنان را بشارت به خوشبختى و سعادت مى دهد.
و خداوند ضمن برشمردن وظايف رسول خدا روح و روان او را تقويت مى كند و موقعيتش را استوار مى سازد و حركتش را به سوى حق مطلق توجيه مى كند. زيرا رسول خدا گواه است بر مردم و شاهد اوضاع آنان است و بايد حركت و اتجاه آنها را فقط ” الى الله ” و به سوى او قرار دهد تا اينكه در روز رستاخيز سند محكمى در دست داشته باشد كه: بار خدايا من آنان را به سوى تو و فقط به سوى تو فرا خواندم و از دوزخ خشمت هشدار دادم و به بهشت رضوانت دعوت كردم و اگر نافرمانى رخ داد خود جوابگويند.
” داعيا الى الله بإذنه “: هم بايد آنان را به سوى خدا دعوت كنى و هم اين كار بايد با اذن و اجازه او صورت گيرد. پس اذن خداوند در تمام مراحل اجبارى است نه اختيارى و اگر رسول الله مردم را به سوى توحيد دعوت مى كند بايد همراه با اذن خدا باشد. البته اين بدان معنى نيست كه دعوت منحصر به پيامبر است و مردم حق دعوت كردن ندارند، زيرا امر به معروف از صميم واجبات انسانها – همه انسانها – است و هم چنانكه بر رسول خدا واجب است مردم را دعوت به سوى حق كند بر سايرين نيز واجب و حتمى است كه اين كار را ادامه دهند ” و لكم فى رسول الله اسوة حسنة ” و لى آنچه مى خواهد اين آيه بفرمايد اين است كه اذن و اجازه خدا در تمام مراحل كوچك و بزرگ لازم است همراه باشد. اگر خدا خواست پيامبر دعوت مى كند و اگر خدا اذن داد رسول الله مردم را به سوى حق فرا مى خواند و اگر مشيت خدا نافذ بود در بعضى از افراد تأثير مى گذارد.
سراجاً منيراً: چه صفت زيبا و پر محتوائى است سراج بودن رسول الله. سراج با چراغ معمولى فرقش در اين است كه سراج نورش خودى است و چراغ از جاى ديگر نور مى گيرد. با سوخت و فتيله روشنائى مى بخشد ولى سراج نورش از خودش است و جزء لا يتجزاى خودش مى باشد.
حالب اينجا است كه در قرآن چهار بار واژه ” سراج ” آمده است كه سه بار به معناى خورشيد است و يك بار به معناى پيامبر صلى الله عليه و آله مى باشد.
يعنى همانگونه كه آفتاب نورش از خودش است و فراگير، رسول الله نيز نورش از خودش است و همه جهان را در بر مى گيرد، مگر اين كه كسى كور باشد و نتواند به خورشيد بنگرد، همانگونه كه ابو جهلان و ابو لهبان نمى توانستند نور خورشيد محمدى را نظاره كنند، ناچار با خورشيد تابان الهى به جنگ پرداختند تا آن را خاموش كنند ولى كور خواندند اين كوردلان كه نور خدا هرگز خاموش نمى شود و هميشه چون خورشيد جهانگير عالم و آدم را روشنى مى بخشد و تا قيام قيامت اين چراغ فروزان و مشتعل است، انسان ها را در خط توحيد قرار مى دهد و به ايمان و استقامت سوق مى دهد و به پرستش خداى واحد دعوت مى كند و مؤمنان را پيوسته بشارت مى بخشد كه از خط نجات خارج نشوند و به سوى راست و چپ نگرايند و طريق وسطى و راه ميانه را خط مشى خود قرار دهند و با استفاده پيوسته از شعاع آن نور تابان و خورشيد درخشان در مسير صراط مستقيم الهى گام بردارند تا در دنيا و آخرت سرافراز گردند.
و ما نيز بايد از اين سراج منير هميشه پرتو گيريم و در تمام جوانب زندگى از آن شعاع عالمتاب استفاده كنيم و از آن روبرنگردانيم كه بى نور خورشيد زندگى ميسر نخواهد بود. و بى گمان اين نور الهى پس از پيامبر به اهل بيتش از سوى خدا و به اذن او منتقل مى شود تا اينكه همراه با حركت زمان، حجت خدا مردم را در همان خط رسول الله قرار دهد و هيچ زمانى، زمين بى حجت و بى سراج منير نخواهد بود.

پاورقي ها:

/

خاطراتى سبز از ياد شهيدان‏

باد و كاروان شعله ور
در شب عمليات ثامن الائمه قرار بر اين شد كه روى كارون نفت ريخته و آتش زده شود تا دود حاصله جلوى ديد دشمن را بگيرد. به همين جهت كانالى به طول 200 متر از كنار خط لوله نفت تا رود كارون حفر شد و نفت را داخل آن سرازير كردند اما قبل از اينكه نفت در مسير تعيين شده مهار شود، توسط توپ دشمن به آتش كشيده و اختيار آن از دست نيروهاى رزمنده خارج شد. دود غليظى منطقه را گرفت. كم كم قرارگاه فرماندهى ارتش در دود فرو رفت. همه به سرفه و تنگى نفس دچار شدند و قرارگاه خود را ترك كردند و به فرماندهى سپاه كه كمى از محل آتش دورتر بود، رفتند. دود همچنان پيشروى مى‏كرد و اگر نيروها در منطقه مى‏ماندند، دچار خفگى مى‏شدند. با ترك منطقه هم، عمليات شكست مى‏خورد. اما قبل از رسيدن دود و آتش به مقر سپاه، باد آن را بلند كرد. شهيد باقرى كه فرماندهى آن مقر به عهده او بود به يكى از فرماندهان گفته بود. «اين آتش مى‏توانست اينجا را فرا بگيرد اما چون خدا مى‏خواست اين عمليات انجام شود و به موفقيت برسد، آن را از ما دور كرد.»(1) خمپاره‏اى كه عمل نكرد
تخريب چى‏ها در بررسيهاى به عمل آمده در پالايشگاه نفت آبادان به لوله‏اى برخوردند كه در آن خمپاره نشسته ولى عمل نكرده بود. چون وقت كافى براى كار روى آن وجود نداشت، مقرر شد فردا به سراغ آن بروند. وقتى فردا به محل مورد نظر رفتند، اثرى از آن نديدند. براى همين نگران شده، مسؤول پالايشگاه را در جريان قرار دادند. او هم نتوانست كارى انجام دهد. تا اينكه يك روز از شركت نفت اهواز خبر دادند لوله‏اى در انبار شركت ديده شده كه در آن خمپاره‏اى گير كرده است.
برادران تخريب شگفت زده شدند كه چگونه يك خمپاره تا اهواز آن هم در انبارى سرپوشيده رفته است. سرانجام گروهى به آنجا اعزام شدند و دريافتند كه لوله مزبور همان لوله‏اى است كه در پالايشگاه آبادان ديده بودند. اين لوله به اشتباه به وسيله تريلر به اهواز فرستاده شده بود. و اين از الطاف خداوندى بود كه در آن همه جابه‏جايى در آن مسير طولانى (اهواز تا خرمشهر) آن خمپاره عمل نكرده بود و الا باعث صدمات مالى و جانى فراوانى مى‏شد.(2) مثل ياران حسين(ع)
در روايت برادر حيدر على رحمتى‏ها آمده است : در يكى از جلسات مسؤولين و اعلام حمايت و پايدارى فرماندهان لشكر كه در اهواز برگزار شد، فرمانده لشكر ضمن ارائه تحليلى از وضعيت كشور و جنگ گفت: با توجه به اينكه جنگ فرسايشى شده و بايد با برنامه‏ريزى دنبال شود، نياز به دوره‏هاى آموزشى و سرمايه‏گذارى روى نيروهاى رزمنده است. با عنايت به اينكه اكثر نيروها از نيروهاى داوطلب و مردمى هستند، دقيقاً ما نمى‏دانيم كداميك از آن‏ها تا چه مدت در جبهه حضور دارند. پس از اتمام سخنان فرمانده لشكر هر يك از فرماندهان به نوبت سخنانى ايراد كردند و همگى بر حضور بيشتر در جبهه تأكيد داشتند. بعد نوبت به شهيد حسين صنعتكار(فرمانده محور عملياتى لشكر زرهى 8 نجف اشرف) و سِحر بيان خالصانه او رسيد. چنين شروع كرد: بسم اللّه الرحمن الرحيم السلام عليك يا اباعبداللّه.
با شنيدن اين جمله همه حضّار به گريه افتادند و فضاى جلسه معطر به معنويت امام حسين و رايحه شهادت گشت. سپس در حالى كه خودش از شدت گريه گونه‏هايش خيس بود، ادامه داد: اى فرمانده لشكر، شب عاشورا ياران حسين(ع) خطاب به آن حضرت عرض كردند اگر هزار مرتبه كشته شويم، حاضريم دوباره (بعد از) زنده شدن از آرمان تو دفاع كنيم. ما هم به تبعيت از ياران حسين(ع) اعلام مى‏كنيم تا جان داريم، مثل ياران حسين(ع) مى‏مانيم و از اسلام و ولايت و رهبرى دفاع مى‏كنيم.(3) عجب فرماندهى داريد
يك روز ماشين لندرورى آمد و كنار گروهان ايستاد. چند نفر از بچه‏هاى ارتشى هم پيش ما بودند. در ماشين باز شد و آقا مهدى زين الدين آمد پايين. بچه‏ها به طرفش رفتند و او را دوره كردند. چند نفر با او دست داده و روبوسى كردند و با هم رفتند به يكى از سنگرها. يكى از درجه دارهاى قديمى ارتش كنار من نشسته بود. پرسيد اين كيست، از رفقاى شماست؟
گفتم: رفيق كه هست، رفيق همه ماست ولى از آن گذشته فرمانده لشكر هم هست.
از تعجب دهانش بازمانده بود، گفت: امكان ندارد! مگر مى شود فرمانده لشكر به گروهانى كه از مقر لشكر دور افتاده است، سربزند، آنهم اين طورى و بدون محافظ، وسط اين همه آدم كه دوره‏اش كرده‏اند؟!
ما مى‏خنديديم و مى‏گفتيم: مگر چيست؟ خُب فرمانده ماست ديگر. مگر نمى‏شود آدم با فرمانده‏اش روبوسى كند؟
درجه دار مزبور گيج شده بود و مانده بود چه بگويد، او براى ما تعريف كرد كه گاهى مى‏شود كه چند سال در يك تيپ خدمت مى‏كرده ولى فرمانده تيپ را حتى يكبار هم نديده. خودش با آن كه خيلى مذهبى نبود ولى هرجا ما را مى‏ديد، مى‏گفت: عجب فرماندهى داريد! قدرش را بدانيد. واقعاً بى نظير است. من كه آرزوم است چنين فرماندهى داشته باشم.(4) نگهبانى فرمانده لشكر
برادر محمد جواد مهديان پور(5) خيلى به مقررات و مسايل انضباطى اهميت مى‏داد و در عين حال از روحيه لطيف و معنوى خاصى برخوردار بود. بعد از يكى از عمليات‏ها او نيمه‏هاى شب هنگام سركشى از خط مقدم متوجه مى‏شود در يك قسمت از خط هيچ نگهبانى نيست. بعد از كمى بررسى مى‏فهمد دو، سه نگهبان آن محدوده رفته‏اند در يك سنگر و تخت گرفته‏اند خوابيده‏اند.
مهديان پور مى‏رود سراغ آن نگهبانها و بيدارشان مى‏كند و مى‏گويد: مى‏دانيد الآن چقدر رزمنده به اميد اين كه شما خط را نگه داشته‏ايد، در حال استراحت هستند؟
يكى از آنها كه خواب آلود بود، گفت: خوب، مى‏گوييد كه چى؟
مهديان پور با خونسردى مى‏گويد: منظورم اين است كه شما بزرگوارها در وقت نگهبانى نبايد بخوابيد.
يكى از آنها مى‏گويد: ما تازه عمليات كرده و خسته‏ايم. اصلاً ناى ايستادن نداريم.
مهديان پور ساعت شروع و اتمام نگهبانى را از آنها مى‏پرسد و پاسخش را مى‏گيرد و به آنها مى‏گويد:خيلى خوب، من به جاى شما نگهبانى مى‏دهم و شما مى‏توانيد استراحت كنيد.
مى‏گويند: خدا خيرت بدهد.
ساعتى بعد پاس بخش براى خبرگيرى از نگهبانها مى‏آيد و چشمش به مهديان پور مى‏افتد و مات و مبهوت مى‏شود و چند لحظه درجا خشكش مى‏زند. حيرت زده مى‏پرسد: شما اينجا چه كار مى‏كنيد حاج آقا؟! نگهبانها كجا هستند، بلايى سرشان آمده است؟
وقتى مهديان پور جريان را مى‏گويد، پاس بخش كه ظاهراً فرمانده دسته بوده، با عصبانيت زياد راه مى‏افتد طرف سنگر آنها كه بيدارشان كند. مهديان‏پور دستش را گرفته، مى‏گويد: آنها خيلى خسته‏اند، تقصيرى هم ندارند.
پاس بخش با ناراحتى مى‏گويد: چطور تقصير ندارند حاج آقا؟ هم ترك پست كرده و هم اين كه شما را جاى خودشان گذاشته بودند.
مى‏گويد: اولاً آنها من را نمى‏شناختند. شما هم چيزى به آنها نگو. ثانياً وظيفه ما بوده كه امروز نيروى تازه نفس بياوريم و اينها را عقب بفرستيم ولى متأسفانه به علت آتش دشمن و بعضى چيزهاى ديگر نتوانسته‏ايم.
يكى از نگهبانها كه از صحبت آنها بيدار شده و از سنگر بيرون آمده، جلو مى‏رود و با هول و ترس از پاس بخش مى‏پرسد مگر ايشان كى هستند؟
وقتى جواب پاس بخش را مى‏شنود، جا مى‏خورد و با لكنت زبان از مهديان‏پور عذرخواهى مى‏كند. بعد رفقايش را از خواب بيداركرده، به آنها مى‏گويد كه فرمانده لشكر به جاى آنها نگهبانى داده است.(6) اين فرمانده را خيلى‏ها بعد از شهادت شناختند
وقتى پرگشود، خيلى‏ها تازه ابر مرد گمنام جنگ را شناختند، غلامحسين افشردى سردار باقرى، معروف به برادر حسن تئوريسين جنگ، مغز متفكر جبهه، طراح نبردهاى مردمى. شهيدى كه در وراى هر پيروزى، از پيشنهادات كارساز خودش، ردى مؤثر برجاى گذاشته بود. فرمانده دل بسيجى‏ها همو كه نقشه عمليات را وسط خط رسم مى‏كرد. روى اتاق كارش در پايگاه منتظران شهادت نوشته بود: 100% شناسايى 100% موفقيت. چنان دشمن را مى‏شناخت كه به قول يكى از فرماندهان جنگ هر كس نمى‏دانست فكر مى‏كرد از نيروهاى دشمن است. حاج احمد يك روز به همت و خرازى گفته بود:اين باقرى آن قدر مسلط است كه انگار روى نقشه مى‏جنگد.
باقرى از يك سو معتقد بود جنگ بدون شناخت امكان ندارد و از طرف ديگر وقتى كسى او را نمى‏شناخت، مى‏گفت: من باقرم، راننده فرمانده، بچه ميدان خراسان. بچه هايى هم كه او را نمى‏شناختند، حرفش را قبول مى‏كردند. زيرا آن جوان لاغر اندام، اصلاً ظاهرش به فرمانده‏ها نمى‏خورد. باقرى مى‏خنديد، شوخى مى‏كرد، گريه مى‏كرد. زمين محوطه حياط را آب و جارو مى‏كرد، حتى از شستن دستشويى هم مضايقه نداشت. براى همين فرمانده قرارگاه كربلا را خيلى‏ها بعد از شهادت شناختند. دينش محصول ميدان نبرد بود. خادم بسيجى‏ها به شمار مى‏آمد و روى خاك نماز مى‏خواند. زير باران خمپاره قنوت را تا مى‏توانست كش مى‏داد و مى‏گفت: اللهم ارزقنا توفيق الشهادة فى سبيلك.(7) دنياگريزى حاج غلام رضا صالحى‏
قرار بود در يكى از جبهه‏ها عملياتى صورت گيرد. لذا فرماندهان و معاونان يگان‏ها در محلى گرد آمده بودند. از جمله آنها شهيد حاج غلام رضا صالحى قائم مقام لشكر حضرت رسول(ص) بود او بين بچه‏ها آمده بود و با آنان احوال‏پرسى مى كرد. لباس بسيار ساده او باعث جلب توجه ديگران شد. بچه‏ها به او گفتند: پوشيدن چنين لباسى براى شما كه يك فرمانده عالى‏رتبه هستيد، زيبنده نيست!
او قاطعانه گفت: ما ساده زيستى و خلوص را از رهبران راستين خود همچون على(ع) آموخته‏ايم.(8) تنهايى مى‏خواهم بجنگم‏
در عمليات بدر وقتى همه نيروها عقب نشينى كردند. امير سرلشكر شهيد على صياد شيرازى حاضر نشد باز گردد. براى همين بسيجيان جان بركف كه عاشق فرمانده بودند، دستها و كمر ايشان را گرفتند و به زور داخل قايق گذاشتند تا عقب برود. در وسط آب فرمانده، خود را داخل آب انداخت تا برگردد وقتى او را از آب بيرون كشيدند، فرياد كشيد و گريه كرد و گفت: شما حق نداريد فرمانده را بى‏اختيار از صحنه بيرون ببريد. بسيجى‏ها گفتند: جناب سرهنگ ، همه عقب رفته‏اند، تو خط به شما نياز دارند. اما صياد گريه كرد.
دست آخر هم به التماس افتاد و گفت: شما را به خدا ول كنيد مرا. اصلاً من خودم تنها مى‏خواهم بمانم و بجنگم. اسلام در خطر است. كشور در خطر است. بگذاريد بمانم. بابا، شما زير دست من هستيد، من كه تحت امرتان نيستم!(9) شير بيشه تخريب‏
«خدامراد زارع» به خاطر شجاعت به شير تخريب معروف بود. او بازوى سردار شهيد على رضا عاصمى – فرمانده تخريب – در تخريب به شمار مى‏آمد. خدا مراد گاهى به شوخى مى‏گفت: من از اول جنگ تا به حال مجروح نشده‏ام و از آمپول هم مى‏ترسم. از خدا خواسته‏ام كه مجروح نشوم.
خدامراد از اهالى يكى از روستاهاى نورآباد فارس و دبير زبان آن منطقه بود ولى هيچ كس از بچه‏هاى تخريب از آن خبر نداشتند. بعد از شهادت خدامراد جمعى از نيروها به همراه فرمانده تخريب به ديدار خانواده‏اش رفتند. در آنجا نيروهاى تخريب توصيفى از شجاعت‏هاى خدامراد كردند كه براى اهالى مايه تعجب بود.
خدامراد در جريان عمليّات بدر به وسيله گلوله كاليبر دشمن كه به سرش اصابت كرد، به شهادت رسيد.(10) تحمل عجيب درد يا…
خانه از وجود برادران پاسدارى كه براى عيادت از برادر فرومندى، آمده بودند، كم كم خلوت شد و دكتر براى تعويض پانسمانش حاضر گشت. وقتى چشمم به زخم عميق او افتاد، بسيار متأثر شدم و گريستم. دكتر باند بسيار بزرگى را با سرقيچى داخل زخم مى‏كرد و آن را شست و شو مى‏داد. ما حتى نمى‏توانستيم به آن نگاه كنيم. گريه هم مى‏كرديم ولى آقاى فرومندى رفتارى طبيعى داشت و با ما صحبت مى‏كرد. دكتر خيلى تعجب كرده ، مى‏گفت: آقاى فرومندى انسان عجيبى است!
از آقاى فرومندى پرسيديم: مگر اين زخم درد ندارد؟
گفت: چرا، هر زخمى دردى دارد ولى زخمى كه در راه رضاى خدا باشد، درد ندارد، چون براى خداست.(11) لباس چند منظوره‏
به او گفتم: حسين جان، اين يك رسم است كه وقتى به خواستگارى مى‏روى، حداقل لباس تازه‏اى بپوش. نا سلامتى مى‏خواهند تو را بپسندند!
جواب داد: لازم نيست. لباس بسيجى، لباس چند منظوره است. هم لباس دامادى است، هم لباس آخرت.
حسن حسين زاده بدون اين كه صبر كند كسى او را بپسندد، با لباس بسيجى در عمليات والفجر 8 به حجله شهادت رفت.(12) قربانى امام‏
با چشمان اشك آلود و ملتمسانه گفت: مادر، شما مگر مسلمان نيستيد؟! چرا از شش برادر يكى را به كمك امام نمى‏فرستيد؟! صداى دشمن را نمى‏شنويد؟! به پدرم بگو قربانى امام آماده شده است. بگذارد اين قربانى به ميدان برود. واقعاً نمى‏خواهيد به امام قربانى بدهيد؟!
رضايت ما را گرفت و فرداى همان روز اعزام شد. اعزام آخرش مثل ديگر اعزام‏هايش نبود. چون رفت و ديگر بر نگشت. حتى نشانه‏اى هم از او پيدا نكرديم. اصلاً نمى‏خواهيم پيدا كنيم. مگر آدم قربانى را كه داده، دوباره مى‏خواهد؟!(13) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. چشم جبهه‏ها، ص 69 و 70. 2. ر.ك: پيام انقلاب، ش 255، ص 31. 3. آبشار ابديت، محمد رضا يوسفى كوپايى، ص 132 و 133 (لشكر زرهى 8 نجف اشرف، چاپ اول، 1375) 4. راوى: على مدنى، ر.ك: تو كه آن بالا نشستى، ص 51. 5. آخرين سمت اين بزرگوار جانشينى قرارگاه ثامن الائمه(ع) بود. 6. راوى : محسن مقدم، ر.ك: كليد فتح بستان،ص 225 – 223. 7. كيهان، 8 آبان 84، ص 9. 8. عاشقان بى ادعا، ص 75. 9. ر.ك: يالثارات الحسين(ع)، ش 123، ص 11. 10. ر.ك: نگين تخريب، ص 183 (پاورقى متن). 11. راوى: غلام رضا كيوان لو، ر.ك: گامى به آسمان، ص 38 و 39. 12. برادر شهيد، ر.ك: رازهاى پاك، ص 50. 13. راوى: مادر شهيد على اوسط فكرى، ر.ك: رازهاى پاك، ص 34 و 35.

/

مباحث تاريخى و فرهنگى عاشورا

آخرين قسمت‏ پاسداشت عاشورا در عصر اختناق
علما در اين دوره ضمن آن كه مبارزات سختى را بر عليه استبداد رضاخان و نيز برنامه‏هاى ضد مذهبى او، ترتيب دادند، كوشيدند به رغم فشارهاى سياسى اين مراسم را احياء نمايند مرحوم آية الله حائرى كه از سنين نوجوانى در عراق و خصوص سامرا نوحه خوان سينه زن‏هاى طلّاب و اهل علم بود در عصر مرجعيت و دراختناق رژيم پهلوى همين شيوه را پى گرفت امّا از شدت احترامى كه به سادات داشت در دسته‏هاى عزادارى پشت سر آنان حركت مى‏كرد، تمام شب‏هاى دهه عاشورا در مدرسه فيضيه مجلس سوگوارى برپا نمود و در روز عاشورا وقتى دسته طلاب از مدرسه رضويه بيرون آمدند، ايشان در پيشاپيش آنان حركت كرده و به حرم حضرت فاطمه معصومه (س) براى عرض تسليت مى‏آمد و اصولاً با جديت آيةالله حائرى، مؤسس حوزه علميه قم، عزادارى رونقى داشت، ايشان هر شب جمعه مراسم روضه منعقد مى‏نمود، هر روز قبل از درس به طور مختصر ذكر مصيبت از سوى شاگردان آيةالله حائرى انجام مى‏گرديد، رواج عزادارى در ايام فاطميه نيز توسط اين مرجع عاليقدر صورت مى‏گرفت. البته تضييقات رضاخان اگرچه موجب تعطيل شدن دسته‏هاى عزادارى گشت ولى همچنان احياى مجالس سوگوارى را در نظر داشت.(1)
آية الله ميرزا محمد على شاه آبادى با تيزبينى خاصى آن زمانى كه رضاخان در جلوى دسته‏هاى سينه زنى حركت مى‏كرد و خاك و گل بر سر و صورت خود مى‏ريخت و به دست بوسى علماء مى‏رفت و با رياكارى برخى را تحت تأثير رفتار خود قرار داده بود، گفت اين مردك الآن كه قدرتى ندارد تظاهر به ديندارى و محبت نسبت به اهل بيت مى‏كند ولى وقتى قدرت را بدست گرفت به مسايل مذهبى و علما پشت مى‏نمايد و به اولين كسى كه ضربه مى‏زند شهيد آية الله مدرّس است.(2) آية الله شاه آبادى در هيأت‏هاى عزادارى تهران سخنرانى‏هاى تندى عليه رضاخان نمود و به منظور اعتراض به جنايات رضاخان، مدت يازده ماه در حرم حضرت عبدالعظيم تحصّن اختيار نمود كه تنى چند از علما ايشان را همراهى كردند، ضمن اين مبارزه منفى آية الله شاه آبادى با خرافات در عزادارى مخالفت كرد از جمله در موقع تحصن وقتى مشاهده كرد در صحن امامزاده حمزه (مجاور مرقد عبدالعظيم حسنى) تعزيه خوانى برگزار مى‏شود، مانع انجام اين شبيه خوانى‏ها گرديد و مجلس را به وعظ و سخنرانى تبديل كرد و در ضمن مبارزات خود عليه رضاخان را پى گرفت.(3) بنابراين علما ضمن مخالفت با رضاخان خصوص حركت وى عليه مسايل مذهبى و شعائر دينى، با خرافات و مطالب موهن در عزادارى‏ها موافق نبودند، يك سال مردم طبق رسم سنوات قبل دسته جات را با طبق‏ها و چراغ‏ها از مسجد راه انداختند كه همراه آن موزيك مى‏زدند، آية الله شاه آبادى وقتى مشاهده نمود دسته‏اى به اين وضع راه افتاد، همراه آن گرديد و گفت من هم مى‏خواهم عزادارى كنم، با حضور ايشان در مراسم مزبور، آنها در محذور قرار گرفتند و نتوانستند موزيك بنوازند، وى از اين كه جوانان در دسته‏هاى عزادارى خودنمايى مى‏كنند و زنان با چنين وضعى همراه آنان باشند، نگران بود و مى‏گفت ما عزادارى را بايد از امام سجاد (ع) ياد بگيريم.(4)
البته بين مخالفت‏هاى رضاخان با انتقاد علما از عزادارى تفاوت بارزى وجود دارد، علما تاكيد داشتند در مراسم مذكور جهات شرعى رعايت گردد و مردم خود را به هدف امام حسين (ع) نزديك كنند و در هيچ زمانى جبهه حق و باطل را از ياد نبرند و بدانند يزيد عصر همان رضاخان است و لازم است عزادارى‏ها يك نوع حركت سياسى مقدس بوجود آورد و موضع‏گيرى‏هاى عزاداران به نفع اسلام اثر بگذارد اما رضاخان اولاً نگران آن بود كه اين سوگوارى‏ها به ضررش تمام شود و از درون دسته‏هاى عزادارى، حركت‏هاى سياسى بر عليه وى شكل بگيرد ضمناً قولى را كه به استعمارگران داده است نتواند اجرا كند چرا كه رسوخ غرب زدگى و گرايش به نوعى تجدّد كور و خام با چنين سنت‏هايى سازگارى ندارد. واقعيت اين بود كه علاقه مردم به خاندان عترت و نيز علايق مذهبى آنان كه در چنين سنت هايى تبلور مى‏يافت مانع پذيرش مقام شاهنشاهى مى‏گرديد كه از سنن رايج در مذهب زردشت بود از اين رو يا با انعقاد مجالس سوگوارى مبارزه مى‏كرد و يا آن كه محدوديت‏هايى را براى اين سنن مذهبى فراهم مى‏ساخت، ناگفته نماند كه عزادارى‏ها جلو برنامه كشف حجاب رضاخان را هم مى‏گرفت.(5)
امام خمينى در خصوص مخالفت علما با آفت‏هاى عزادارى فرموده‏اند: «ما و هيچ يك از دينداران نمى‏گوييم كه با اين اسم (عزادارى براى سالار شهيدان) هر كسى هر كارى كه مى‏كند خوب است چه بسا علماء بزرگ و دانشمندان، بسيارى از اين كارها را ناروا دانسته و به نوبت خود از آن جلوگيرى كردند چنانكه همه مى‏دانيم كه عالم عامل بزرگوار مرحوم حاج شيخ عبدالكريم (حائرى) كه از بزرگترين روحانيون شيعه بود، در قم شبيه خوانى را منع كرد و يكى از مجالس بسيار بزرگ (تعزيه خوانى) را مبدّل به روضه خوانى كرد و روحانيون و دانشمندان ديگر هم چيزهايى را كه بر خلاف دستور دين بوده، منع كرده و مى‏كنند.»(6) روشنفكران و عزادارى
امّا امام خمينى در مقابل خود باختگان و روشنفكران بيمار ايستاد و از عزادارى سنتى دفاع كرد زيرا اين‏ها مى‏گفتند عزادارى‏ها مانع توسعه و ترقى جامعه ايران هستند و البته اين رونق و توسعه را در تقليد از فرهنگ غرب و دست برداشتن از سنت‏ها و هويت اصيل جستجو مى‏كردند، ميرزا فتحعلى آخوندزاده كه نمونه‏اى از اين متجددين شيفته غرب است مى‏گويد: مگر مصيبت و درد خود آدم كم است كه با نقل گزارش هزار ساله اوقات خود را دائماً تلخ بكند و به جهت عمل بى فايده از كسب و كار باز بماند از اين تعزيه دارى نه براى تو فايده است و نه به جهت امام حسين (ع).(7)
احمد كسروى با انتشار كتابى تحت عنوان «پيرامون شيعه گرى» اساس حركت و قيام امام حسين (ع) را زير سوال برد و تمامى مراسمى را كه به ياوران امام توسط مردم برپا مى‏شود نابخردانه توصيف كرد و نقش انقلاب عاشورا در حركت‏هاى انقلابى و خيزش‏هاى مردمى را نفى كرد و افزود ايرانيان بايد ياد امام حسين(ع) را فراموش كنند و هيچ آيين و مجلسى براى او برپا نكنند، او در اين نوشتار از رضاخان براى جلوگيرى از مراسم سوگوارى تشكر كرده و چاپ تصوير اين ستمگر و نقش وى را مهم تلقى مى‏كند كه معلوم مى‏شود نه روح شيعه را درك كرده و نه با فرهنگ اسلام و ايران آشناست.(8) امام خمينى درباره اين طرز تفكر باطل و پوسيده و دور از منطق و واقعيت، فرياد زد: «هر مكتبى هياهو مى‏خواهد، بايد پايش سينه بزنند، هر مكتبى تا پايش سينه‏زن نباشد تا پايش گريه كن نباشد تا پايش توى سرو سينه زدن نباشد حفظ نمى‏شود، اين‏ها اشتباه مى‏كنند، بچه‏اند، نمى‏دانند، اين نقش، نقشى است كه اسلام را هميشه زنده نگه داشته است. آن گُلى است كه هى آب به آن مى‏دهند. اين گريه‏ها و اين مصيبت‏ها، مكتب سيدالشهداء را زنده نگه داشته است ما بايد براى يك شهيدى كه از دستمان مى‏رود عَلَم بپا كنيم، نوحه خوانى كنيم، گريه كنيم، فرياد كنيم، اين يك ميتينگ و فريادى است براى احياى مكتب سيدالشهداء و انبيا(منتقدان و مخالفان عزادارى) ملتفت نيستند و توجه ندارند به اين مسايل، همين گريه‏ها نگه داشته است اين مكتب را تا اينجا و همين نوحه سرايى‏ها، همين‏هاست كه ما را زنده نگه داشته، همين‏هاست كه نهضت را پيش بُرده…»(9)
بسيار تأسف‏انگيز است كه روشنفكر ايرانى كه با آداب و رسوم اين مرزوبوم مأنوس است از سوگوارى‏هاى مردم درك درستى ندارد و تحليلى نابجا و غير اصولى در اين باره ارائه مى‏كند امّا خانم كنتس مارفون رُوزِن از سوئد، كه در اروپاى شمالى واقع است، به ايران مى‏آيد و اين گونه نظر خويش را اعلام مى‏دارد: «محرم ماه سوگوارى شروع شده بود، بازار را در سراسر كشور بسته و همه جامه سياه برتن داشتند روز دهم محرم كه امام حسين (ع) به شهادت رسيد عاشورا نام دارد و مراسم عزادارى در اين روز به اوج شدت و حدت مى‏رسد. آهنگ محزون طبل، ريتم زنجيرزنى را همراهى مى‏كرد، به همراه طبّال‏ها عده‏اى با هم سينه مى‏زدند فرياد يا حسين سر مى‏دادند، چيزى در آهنگ طبل بود كه همه را تحت تأثير قرار مى‏داد، زن‏ها هم حضور داشتند كه با شدت هر چه تمام‏تر به گريه و زارى پرداختند، چنين به نظر مى‏رسيد كه آنها هم به دليل شدت غم و ناله و هيجان ناشى از آن، خود را فراموش كرده‏اند، او از باغى در دهكده‏اى سخن مى‏گويد كه براى اجراى مراسم عزادارى و شبيه خوانى آماده شده بود، پشت بام‏هاى اطراف باغ از جمعيت پر بود، ديوارهاى باغ با شال و ترمه و پارچه‏هاى مليله دوزى شده تزيين يافته بود، ديوار باغ تقريباً سياه پوش گرديد، همه اهالى بهترين پارچه‏هاى خود را براى بزرگداشت امام حسين(ع) تقديم كرده بودند.»(10) آيا مى‏توان چنين عشق و علاقه وارداتى را از مردم گرفت و تازه اگر چنين كنيم به جاى آن چه مى‏خواهيم به آنان بدهيم تا احساسات پاك خويش را توسط آن تسكين دهند. هيجان مقدّس
با سقوط رضاخان انرژى مهار شده مذهبى مردم به صورت ناگهانى آزاد گرديد و شيعيان با شور و هيجانى فوق العاده آداب و رسوم عزادارى را بار ديگر احيا كردند، خانم سينتيا هلمز، خاطرات خود را از اين سوگوارى‏ها چنين قلم بند مى‏نمايد: اين فرصت كمتر نصيب خارجى‏ها مى‏شود تا تعزيه يا نمايش آلام و محن شهداى كربلا را مشاهده كنند كه يگانه نمايش در جهان اسلام به شمار مى‏رود، در ماه محرم كه ماه سوگوارى شيعيان مى‏باشد به تماشاى تعزيه رفتيم، اجراى آن بسيار قوى بود، حاضران بلند بلند گريه مى‏كردند در هر شهر و روستا روز دهم محرم مراسمى به پا مى‏شود و طى آن مردان دسته دسته در بازارها و خيابان‏ها به حركت در آمده و با زنجيرهايى ضربه هايى به خود مى‏زنند. وقتى به اقامتگاهمان در سفارت آمريكا برگشتيم در تمام مدت سر شب صداى عبور آنان را مى‏شنيديم و سرانجام به سوى درب خروجى رفتيم و به تماشا ايستاديم.(11)
در محرم سال 1364 ه ق مطابق 1323 ه ش مردم عزادارى با شكوهى برگزار كردند، عين السطنه مى‏نويسد: دهه محرم ابر بود، گاهى باران مى‏باريده، روضه زياد برگزار مى‏شد، اگر چه در شمال شهر خبرى نبود(12)اما در جنوب شهر شور عزاداران بيشتر بود، در سال بعد حتى در آذربايجان كه مردم درگير غائله فرقه دموكرات بودند، احساس امنيت نمى‏كردند مراسم روضه و عزادارى رواج داشت در هفتم محرم سال 1365 ه ق مطابق 22 آذر 1324 ه. ش دموكرات‏ها با موزيك وارد تبريز شدند و آذربايجان دچار ناامنى و آشفتگى گشت و صداى شليك تير در غالب مناطق به گوش مى‏رسيد با اين وصف در تاسوعا و عاشوراى آن سال مردم عزادارى قابل توجهى برپا داشتند، آية الله مجتهدى در خاطرات خود نوشته است روزهاى عزادارى را مردم اهميت زياد مى‏دهند و با آن مقدمات كسى گمان نمى‏كرد به اين آسانى مراسم مقدّره انجام پذيرد.(13) عاشورا و قيام پانزده خرداد
پس از رحلت حضرت آية الله بروجردى، رژيم محمد رضا پهلوى در صدد گرديد كه با اجراى طرح‏هاى به اصطلاح فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى، وابستگى خود را به عوامل بيگانه اعلام كند، اجراى طرح‏هايى چون لايحه انجمن‏هاى ايالتى و ولايتى در شانزده مهر 1341 ه ش و نيز توطئه انقلاب سفيد در ديماه همين سال از جمله حركت‏هاى مزبور مى‏باشد كه امام خمينى و علماى شيعه به مخالفت با آنها پرداختند، با فرا رسيدن عيد نوروز، مراجع عاليقدر نظر به چنين حوادثى و نيز به مناسبت سالروز شهادت امام صادق (ع) جلوس نداشته و به جاى ديد و بازديدهاى عيد، مجلس سوگوارى تشكيل دادند، عصر روزى كه مجلس عزادارى براى پيشواى ششم تشكيل داده شده بود، مدرسه فيضيه توسط نيروهاى وابسته به رژيم پهلوى مورد يورشى خونين قرار گرفت كه طى آن عده‏اى شهيد، برخى مجروح و تعداد زيادى قرآن و كتب ادعيه و حديث پاره پاره گرديد، امام خمينى از اين حادثه برآشفت و طى سخنانى ضمن افشاى ماهيت رژيم مستبد شاه، به مردم اعتماد به نفس دادند و به مناسبت فرارسيدن اربعين اين فاجعه طى اعلاميه‏اى خطاب به مردم ايران، مراتب تأثر و اندوه خود را از هتك حرمت علماى اسلام و روحانيان اعلام كرد.(14) فرا رسيدن ماه محرم 1383 ه ق، فرصت ديگرى بود كه رهبر انقلاب با تأثيرپذيرى از نهضت مقدس عاشورا، قيام خويش را بيش از پيش اوج و نضج بخشد، شور حسينى برپا كند، عاشوراى ديگر بسازد و مراسم عزادارى براى سالار شهيدان را از شكل سنتى و ظاهرى به سوى مسير انقلاب حسينى رهنمون سازد و همزمان با فرارسيدن محرم سال 1383 ه ق رهنمودهاى امام خطاب به گويندگان اسلامى و هيأت‏هاى عزادارى، در سراسر كشور منتشر و توزيع گرديد اين برنامه در حالى به اجرا گذاشته شد كه رژيم شاه، دست به سانسور شديدى زده و مى‏كوشيد از سران هيأت‏هاى سوگوارى التزام بگيرد در ايام عاشورا از مبارزه امام حسين (ع) با يزيد و سفاكى‏هاى او دم نزنند، شورشى برپا نكنند، آنان نوعى از عزادارى را مى‏خواستند كه فاقد هر گونه شوروحماسه بوده و در آن سوگواران به جاى تنفر از يزيد و امويان دعاگوى يزيد تاجدار عصر باشند و انقلاب سفيد او را مورد ستايش و حمايت قرار دهند، يعنى عزادارى باشد ولى منافع استبداد و استكبار را مورد مخاطره قرار ندهد، امام خمينى در رهنمودهايى حيات بخش، در صدد آن گرديد در سالگرد عاشوراى سال 61 هجرى، عاشوراى سال 1383 ه ق را بوجود آور

د و به خطبا و سردسته عزاداران گوشزد نمود به جاى انزجار نسبت به امويان عليه يزيد زمان يعنى دودمان پهلوى قيام كنيد و با بازگو كردن جنايات شاه، عاشوراى ديگرى بوجود آوريد، به دنبال صدور اعلاميه امام خمينى، مجالس عزادارى به مسير اصلى خود بازگشت و جلوه‏هاى انقلابى بخود گرفت، گويندگان جنايات شاه و مأمورانش را براى مردم بازگو مى‏كردند و در نوحه‏هاى عزادارى مسايل سياسى روز مطرح شد و مصائب حوزه علميه قم گوشزد گرديدو از امام خمينى حمايت به عمل آوردند، نمونه‏اى از اين نوحه‏ها:
قم شده كربلا

هر روزش عاشورا
فيضيه قتلگاه‏

خون جگر، علما
شد موسم يارى مولانا الخمينى‏

اى شيعيان بر پا كنيد شور حسينى
خمينى، خمينى تو زاده حسينى‏

جان رابه كف نهاده‏اى در راه قرآن

هر چه عاشوراى سال 83 ه ق نزديك‏تر مى‏گرديد، خروش مردم فزونى مى‏يافت و آتش قيام اسلامى عليه رژيم ستم شاهى شعله‏ور مى‏گشت و نقطه اوج آن روز عاشورا بود كه هزاران نفر از عزاداران مشتاق در تهران در حالى كه هر كدام عكسى از امام در دست داشتند با علم و كتل و سر دادن شعار خمينى خمينى، خدا نگه دار تو، ملت طرفدار تو، به خيابان‏هاى تهران ريختند و تظاهراتى پرشور برپا ساختند. دسته‏هاى عزادار با شعارها و نوحه‏هاى شورآفرين طبق قرار قبلى در مدرسه حاج ابوالفتح اجتماع كردند و چنان اين مكان از عزاداران آكنده گشت كه جايى براى دسته هايى كه از راه مى‏رسيدند نبود، رژيم شاه كه از چنين سيل بنيان كن و توفان آساى عزاداران در هراسى عميق فرورفته بود، طبق برنامه‏اى خواست كه با دخالت دادن عده‏اى از اراذل و اوباش، عزاداران را در مدرسه حاج ابوالفتح مورد ضرب وشتم قرار دهند امّا اين نقشه توسط عده‏اى از افراد ورزيده خنثى گشت، راهپيمايان به خيابان آمدند و بازاريان و دانشگاهيان به آنان پيوستند، شور حسينى در روح‏ها دميده شد و سخنرانى، چنين خواند:
نخست فلسفه شاه دين حسين اين است‏

كه مرگ سرخ به از زندگى ننگين است‏

رهنمودهاى امام در شهر مقدس مشهد نيز با شور و هيجان تازه‏اى همراه بود و دگرگونى عميقى در مراسم عزادارى عاشورا بوجود آورد. در قم امام با فرا رسيدن ماه محرم و بر پا گرديدن مراسم سوگوارى در محله‏هاى مختلف قم، هر شبى به يكى از محله‏ها رفته، در مجلس ماتم دارى مردم شركت مى‏نمود سخنگوئى كه همراه امام بود به عزاداران آگاهى مى‏داد و بينش و نگرش و رشد فكرى آنان را تقويت مى‏كرد مردم نيز متقابلاً با شعف و شوق فوق العاده‏اى مقدم رهبر خويش را گرامى مى‏داشتند در دهه اول محرم كه مجلس عزادارى در خانه امام خمينى برپا بود، ازدحام جمعيت شركت كننده در حدّى بود كه كوچه‏هاى اطراف قسمتى از باغ انارى كه در پشت خانه قرار داشت از مردم پر مى‏گشت و راهها بند مى‏آمد. امام خمينى كه در آن شرايط از هر فرصتى براى فروزان ساختن مشعل انقلاب اسلامى بهره مى‏گرفت، روز عاشورا را جهت اوج نهضت و بوجود آوردن هر چه بيشتر شور حماسى، روز مناسبى ديد، از اين رو مقدر گرديد پس از مشورت با علما در چنين روزى در حوزه علميه (مدرسه فيضيه) براى مردم سخنرانى كرده و حقايق را به گوش مردم برسانند، از آنجا كه گويندگان مذهبى اين خبر را به علاقه‏مندان رسانيده بودند از نقاط دور و نزديك و بسيارى از شهرستان‏ها مردم به قم آمدند و ازدحامى زايدالوصف بوجود آوردند، با وجود موجب وحشت و برخى شايعات كه عوامل ساواك در ميان مردم منتشر مى‏نمودند امام از تصميم خود برنگشت. صبح روز عاشورا در حالى‏كه هزاران نفر در منزل امام مشغول عزادارى براى سالار شهيدان بودند و امام خمينى هم به سخنان گوينده كه ذكر مصيبت مى‏كرد گوش فرا مى‏داد كه يكى از مقامات ساواك خود را به امام رسانيد و گفت شاه مى‏خواهد كماندوهاى خود را به مدرسه فيضيه بريزد و آنجارا به خاك و خون بكشد پس از سخنرانى در فيضيه دست برداريد امام در پاسخ وى گفت ما هم نيروهايى در اختيار داريم كه آن مهاجمان را تأديب نمايند. ساعت چهار بعداز ظهر شهر قم از انبوه مبارزين و انقلابيون و حامى امام خمينى موج مى‏زد، امام خمينى در حالى كه با ابراز احساسات شديد مردم و اقشار گوناگون مواجه شده و از درب خانه خويش تا مقابل مدرسه فيضيه با فرياد مردم و صداى صلوات آنان استقبال مى‏گرديد، به مدرسه مزبور آمد و سخنرانى تاريخى خود را بيان كرد و در نطقى آتشين و حماسه آفرين رسالت تاريخى خود را در مصاف با رژيم استبدادى در عصر عاشوراى سال 1383 ه ق به انجام رساند. شب 12 محرم 1383 مطابق 15 خرداد 1342 يورش وحشيانه رژيم پهلوى به سنگر روحانيت آغاز شد و ساعت سه بعداز نيمه شب مى‏گذشت كه امام خمينى را دستگير و به تهران بردند اهالى و علما و طلاب قم، تهران و ورامين و برخى شهرهاى ديگر در اعتراض به اين حركت مذموم قيام خونين 15 خرداد سال 1342 را ترتيب دادند كه طليعه‏اى براى پيروزى انقلاب اسلامى در شب سياه ستم گرديد.(15)در تهران هم‏زمان با كشتار مردم در ميدان ارك، راديو، براى عوام فريبى نوحه‏هاى مذهبى پخش مى‏كرد امّا در اعتراض به دستگيرى رهبرشان با اشاره به كاخ شاه، مرگ را براى دشمن امام آرزو مى‏كردند.(16)محرم خونين سال 1383 با كشتار مردم مسلمان سپرى گرديد در 16 خرداد 1342، رژيم پهلوى كه مى‏كوشيد شعائر حسينى را از بين ببرد با هماهنگى ساواك از طريق مجله روشنفكر مصاحبه‏اى با شريعت سنكلجى كه گرايش‏هاى وهابى گرى داشت، انجام داد. وى در اين گفتگو شعائر حسينى را خرافات قلمداد كرد. انقلاب اسلامى و عاشورا
در محرم سال بعد و همزمان با سالروز كشتار 15 خرداد در تهران روز عاشورا مردم دست به تظاهرات زدند كه منجر به درگيرى با مأمورين و دستگيرى عده‏اى شد، در سال‏هاى بعد با وجود تنگناهايى كه استبداد پهلوى براى عزاداران حسينى ايجاد مى‏نمود، مردم مراسم سوگوارى حسينى را با شكوه هر چه افزون‏تر برگزار مى‏كردند، شهادت آية الله سيد مصطفى خمينى در آستانه محرم سال 1398 ه.ق موجب گرديد تا در سوگوارى‏هاى محرم اين سال نام امام خمينى بر زبان‏ها جارى گردد، رژيم در اقدامى عجولانه در 27 محرم 1398 (17 دى 1356) با درج مقاله‏اى توهين‏آميز امام خمينى و تظاهر كنندگان پانزده خرداد را مورد اهانت قرار داد كه با عكس العمل طلاب، روحانيون و اقشار مردم قم مواجه گرديد و قيام 19 دى 1356 محصول اين اعتراض بود كه رژيم پهلوى طى آن مردم را به خاك و خون كشانيد اما به دنبال اين حركت مقدس و اربعين‏هاى متعدد در شهرهاى ديگر كه خود بخشى از شعائر عاشورايى است، قيام اسلامى به سراسر كشور گسترش يافت و زمينه‏هاى سقوط دستگاه ستم و پيروزى انقلاب اسلامى فراهم گشت.(17)
از 17 شهريور 1357 تا 10 آذر 1357 كه مصادف با اول محرم 1399 ه.ق بود حوادث گوناگونى چون اعلان حكومت نظامى، شدت بخشيدن براى سركوبى تظاهرات مردم، هجرت امام از نجف به پاريس، اعتصاب كارمندان و كارگران دولت، كشتار دانش‏آموزان و دانشجويان در سيزده آبان، به آتش كشيدن مسجد جامع كرمان و… روى داد، 25 روز پس از روى كار آمدن دولت نظامى ازهارى، محرم 1399 ه.ق فرا رسيد كه در شب‏هاى ايام محرم و نيز روزها مردم ضمن عزادارى‏هاى محرم به مبارزه با ستمگران وقت مى‏پرداختند، حكومت نظامى عده‏اى از سوگواران حسينى را به خاك وخون كشانيد، امام خمينى طى پيامى ضمن محكوم نمودن اين كشتار، خاطر نشان ساخت اين ملت پيرو امامى است كه با چند نفر ديگر نهضت عاشورا را برپا نمود و سلسله اموى را در گورستان تاريخ دفن كرد و به خواست خدا سلسله پهلوى هم به چنين سرنوشتى دچار مى‏شود.(18)امام در مصاحبه با يكى از روزنامه‏هاى خارجى تأكيد نمود به دوستانم دستور داده‏ام مجالس حسينى را هر چه بيشتر برگزار كنند و مراسم محرم را بدون اجازه از دولت نظامى انجام دهند و اگر جلوگيرى كردند در خيابان‏ها و كوچه‏ها و خارج تكايا مسايل روز را گفته و بدين گونه نهضت را استمرار دهند(19)و در تاريخ 14 آذر 1357 در مصاحبه با راديو لوگزامبورگ امام متذكر گرديد: محرم ماهى است كه عدالت در مقابل ظلم و حق در مقابل باطل قيام كرده و به اثبات رسانده كه در طول تاريخ هميشه حق بر باطل پيروز است. امسال در ماه محرم نهضت حق در مقابل باطل تقويت مى‏شود و اميدوارم كه نهضت اسلامى در اين ماه محرم، مراحل آخر خود را طى كند.(20)كه چنين شد و پيش بينى امام تحقق يافت.
يادآور مى‏شود اگر چه مراسم عاشورا در دوران طاغوت بطور گسترده در سراسر ايران برگزار مى‏گرديد امّا همه مصيبت و عزا و خالى از هر گونه حماسى و پيامى پويا بود، در حالى كه در تمام مراحل انقلاب عاشورا، سخن از ديانت، عدالت، آشتى ناپذيرى با ستم و يورش به دشمن ضد ارزش هاست اما با شروع نهضت خمينى كه خود تأثير پذيرفته از عاشوراى حسينى بود حماسه كربلا شكل ديگرى به خود گرفت، كانون اصلى خيانت و فساد معرفى شد و نيروى محرّكه انقلاب عاشورا معرفى گرديد و بدين سان همه جا كربلا شد و در نوحه‏ها و مرثيه‏ها، مبارزه با ستم مطرح گشت. از رژيم شاه به عنوان يزيد زمان و از امام خمينى به عنوان حسين عصر سخن گفته شد اما محرم سال 1399 ه.ق حيات ديگرى را به جامعه انقلابى تزريق كرد و در عاشوراى سال 1357 به جاى سوگوارى مذهبى، يك رفراندوم پرجوش و خروش برگزار شد. آشكارترين اثر اين حركت، محكوميت رژيم شاه و انكار ناپذيرى نقش رهبرى انقلاب بود. در اين ايام مسلمانان ايرانى همه فريادهايى را كه طى قرون و اعصار در گلوى خويش فرو خورده بودند و تمام نيروهايى را كه پادشاهان و عوامل جوروستم در هم كوبيده بودند در يك مبارزه‏اى سترگ و مقاومتى جانانه متراكم ساختند و يكى از سفاك‏ترين ستمگران تاريخ را از تخت طاغوتى خويش به زير آوردند. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. خورشيد حوزه‏هاى علميه آية الله حائرى، محمدى اشتهاردى، ص 133 مجله حوزه شماره 126، ص 32، آية الله مؤسس، ص 95 و 96، مجله حوزه، شماره 58، مصاحبه با سيد اسماعيل هاشمى. 2. درباره اين شخصيت بنگريد به كتاب شهيد مدرس ماه مجلس، از مجموعه كتابهاى ديدار با ابرار. 3. در طواف خورشيد، محمد رضا رمزى اوحدى، 44. 4. عارف كامل، معاونت پژوهش بنياد فرهنگى شهيد شاه آبادى، ص 86 و 87. 5. علما و رژيم رضا شاه حميد بصيرت منش، ص 141. 6. مجموعه مقالات كنگره بين المللى امام خمينى و فرهنگ عاشورا، دفتر دوم، ص 191. 7. انديشه‏هاى ميرزا فتحعلى آخوندزاده، ص 191، مقدمه فكرى نهضت مشروطيت، على اكبر ولايتى، ص 42. 8. نك: شيعه گرى، احمد كسروى. 9. صحيفه امام، ج 8، ص 527. 10. سفرى به دور ايران كنتس مارفون روزن، ترجمه على عبادى، ص 344 – 340. 11. خاطرات همسر سفير، سيستا هلمز، ترجمه اسماعيل زند، ص 160 – 159. 12. روزنامه خاطرات عين السلطنه، 8035. 13. بحران آذربايجان (خاطرات آية الله ميرزا عبدالله مجتهدى) به كوشش رسول جعفريان، تهران مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1381، ص 31 و 32. 14. فرازهاى فروزان، از نگارنده. 15. بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، سيد حميد روحانى، ج اول، ص 450 – 400. 16. جام جم، شماره 823، ص 13. 17. تاريخ معاصر ايران، شماره 21، 22، ص 540 و541. 18. صحيفه نور، ج 4، ص 9. 19. همان، ج سوم، ص 258. 20. همان، ج 4، ص 80.

/

شهيد بهشتى، اسطوره ايثار و مقاومت‏

مقدمه‏
در هر عصر و نسلى، پرتو مشعشع ستارگانى از تبار خورشيديان، هدايتگر گمرهانى مى‏شود و قلم شيوا و زبان مرهم گونه‏شان، غبار جهل و غفلت را از چهره آنان مى‏زدايد و شهادتشان، خون تازه‏اى را در رگهاى انسانها به جريان مى‏اندازد. شهيد بهشتى يكى از اين ستاره‏هاى فروزان و درخشان در عصر حاضر بود كه يادآورى مظلوميت و عروج ملكوتى آن عالم فرزانه، فقيه روشن‏بين، ناخودآگاه بزرگى و عظمت او را بر زبانها جاري مى‏كند.
به مناسبت بيست و پنجمين سالگرد عروج ملكوتى آن شهيد مظلوم، در اين نوشتار برآنيم گوشه‏هايى از زندگى سراسر درس‏آموز آن عزيز از دست رفته را به طور گذرا به رشته تحرير درآوريم. دوران كودكى‏
آيت اللّه شهيد دكتر سيد محمد حسينى بهشتى از دوران كودكى‏اش چنين مى‏گويد: «من محمد حسينى بهشتى كه گاهى به اشتباه محمدحسين بهشتى مى‏نويسند، نام اولم محمد و نام خانوادگى، تركيبى است از حسينى بهشتى. در دوم آبان 1307 هجرى شمسى در شهر اصفهان در محله «لومبان» (محله چهارسوق) متولد شدم. منطقه زندگى ما از مناطق بسيار قديمى شهر است. خانواده‏ام يك خانواده روحانى است. پدرم روحانى بود».(1)
پدرش يكى روحانيون اصفهان و امام جماعت مسجد «لومبان» بود كه هفته‏اى يك روز جهت تبليغ دين و رفع مشكلات مردم و اقامه نمازجماعت به روستا مى‏رفت و تا سال 1341 در قيد حيات بود. پدر بزرگ مادريش «حاج ميرمحمد صادق مدرس خاتون‏آبادى» از مراجع و مجتهدين بنام زمان بود. تحصيلات‏
تحصيلات وى اغلب در دو رشته در كنار هم و در عرض هم بود و اين امر مانع پيشرفت عالى و اوج او در هر دو رشته نبود، به گونه‏اى كه در مواردى موجب برانگيختن حس شگفتى اساتيد مى‏شد.
شهيد درباره تحصيلاتش مى‏گويد: «تحصيلاتم را در يك مكتب خانه در سن چهار سالگى آغاز كردم. خيلى سريع خواندن و نوشتن و خواندن قرآن را فرا گرفتم و در جمع خانواده به عنوان يك نوجوان تيزهوش شناخته شدم در دبستان دولتى «ثروت» در كلاس چهارم پذيرفته شدم و تحصيلات دبستانى را در همان جا به پايان رساندم. در آن سال در امتحان ششم ابتدائى شهر، نفر دوم شدم و از آنجا به دبيرستان «سعدى» رفتم».(2)
شهيد بهشتى درباره چگونگى ورودش به حوزه علميه مى‏گويد: «اوايل سال دوم (دبيرستان) بود كه حوادث شهريور 20 پيش آمد. با حوادث 20 شهريور علاقه و شورى در نوجوانها براى يادگيرى معارف اسلامى به وجود آمده بود. دبيرستان سعدى هم نزديك بازار و ميدان امام كنونى قرار داشت. جايى كه مدارس بزرگ طلاب (مدرسه صدر، جده) نيز همانجا است. اين سبب شد كه با بعضى از نوجوانها كه درسهاى اسلامى نيز مى‏خواندند، آشنا شوم. علاوه بر اين كه در يك خانواده روحانى بودم و در خانواده خود ما هم طلاب فاضل جوانى بودند اينها بيشتر در من شوق به وجود مى‏آورد كه تحصيلات را نيمه‏كاره رها كنم و بروم طلبه شوم و به اين ترتيب در سال 1321 تحصيلات دبيرستانى را رها و به مدرسه صدر اصفهان رفتم.»(3)
شهيد بهشتى، دروس دينى را با فعاليت و پشتكار فوق‏العاده‏اى ادامه داد. با استفاده از استعدادهاى درخشانى كه خداوند در نهادش به وديعت گذارده بود، توانست در فاصله كمتر از پنج سال به فراگيرى دروس ده‏ساله طلبه‏هاى عادى بپردازد.
در طول مدتى كه در اصفهان بود، ادبيات عرب را كاملاً فرا گرفت و به فقه و اصول و رسائل و مكاسب پرداخت و اين در آن عصر، همانند امروز براى اساتيدش شگفت‏انگيز بود. طلاب همدوره‏اى او نمى‏توانستند با او همراه شوند و پا به پاى وى به پيش روند. از اين‏رو، اغلب دروس او به صورت فردى، با مطالعه قبلى و با پيشروى بى‏سابقه بود.
هوشيارى او در صرفه‏جويى از وقت خويش، عامل ديگرى براى پيشرفت وى بود؛ آن چنان كه در سال 1325 با وجود سكونت در اصفهان و داشتن خانه پدري، چنان مناسب ديد كه در مدرسه صدر حجره‏اى كوچك انتخاب كند و شبانه‏روز در مدرسه سرگرم تحصيل و سازندگى خويش باشد.
شهيد بهشتى تا سال 1325 در حوزه علميه اصفهان مشغول تحصيل بود و در اواخر همان سال جهت ادامه تحصيل به حوزه علميه قم عزيمت كرد. حدود شش ماه در قم بقيه دروس سطح، مكاسب و كفايه را نزد آيت اللّه شيخ مرتضى حائرى (ره) تكميل كرد. وى درباره ادامه تحصيلات حوزوى مى‏گويد: «اول 1326 درس خارج را شروع كردم. درس خارج فقه و اصول را نزد استاد عزيزمان آيت اللّه محقق داماد(ره) مى‏رفتم و همچنين درس استاد و مربى بزرگوارم و رهبرمان امام خمينى و بعد درس آيت اللّه بروجردى(ره)، مقدارى درس آيت اللّه سيد محمدتقى خوانسارى(ره) و مقدار خيلى كم هم درس آيت اللّه حجت كوه كمره‏اى.
از سال 1330 تا 1335 بيشتر به كار فلسفى پرداختم و به درس استاد علامه طباطبائى به درس اسفار و شفاى ايشان مى‏رفتم و شبهاى پنج‏شنبه و جمعه با عده‏اى از برادران، استاد شهيد مطهرى (ره) و عده ديگرى جلسه بحث گرم و پرشور و سازنده‏اي داشتيم؛ 5 سال طول كشيد كه ماحصل آن به صورت متن كتاب روش رئاليسم تنظيم و منتشر شد.»(4)
دكتر بهشتى در كنار دروس حوزه در سال 1327 به تحصيلات جديد نيز ادامه داد و بعد از اخذ ديپلم وارد دانشگاه معقول و منقول (الهيات و معارف اسلامى) شد و موفق به اخذ ليسانس گرديد و سپس در همان دانشگاه در سال 1338 موفق به اخذ دكتراى فلسفه شد. ايشان پايان‏نامه دكتراى خود را با نام (ماوراءالطبيعه در قرآن) ارائه كرد. برخى از ابعاد وجودى شهيد بهشتى‏
آن شهيد بزرگوار داراى ابعاد مختلف و جاذبه‏هاى گوناگون بود؛ آن چنان كه دوست و دشمن او را به ستودند. او حتى پيش از انقلاب در محافل سياسى و علمى جهان شهرت داشت و مجموعه‏هايى كه در سطح بين‏المللى منتشر مى‏شد، بيوگرافى او را نيز نوشتند.
مردي بود عالم، انديشمند، داراى وسعت نظر، آزاده، صاحب اخلاق و رسالت اخلاقى، متين و موقّر، سرسخت در برابر ناحق، و تسليم و متواضع در برابر حق و عدل… حامى مستضعفان، بى‏قرار و ناآرام در مقابل بى‏عدالتى‏ها، شيفته دلاوران و شجاعان و در آرزوى تثبيت و پيشرفت نظام جمهورى اسلامى بود، و اين حالت را تا لحظات آخر عمر پربركتش حفظ نمود. در اينجا به گوشه‏هايى از ويژگيهاى اين شهيد راه حق، اشاره مى‏كنيم. الف) اخلاق
او در اخلاق و به ويژه در آنچه كه تحت عنوان زيربناى اخلاقى و ملكه اخلاق مطرح است، جزو سرآمدها بود. كمتر ديده شد كه خشمگين شود و بدون محاسبه با دشمن خود درآويزد. بدگويى‏ها و تهمت‏ها را با زبان نرم پاسخ مى‏گفت و سعى داشت مسائل را از راه بحث و استدلال حل كند.
او در يكى از مصاحبه‏هايش گفته بود: ما مى‏توانيم داغ و كوبنده و قاطع حرف بزنيم، ولى فحش ندهيم، حرفهاي زشت و تعابير زشت در گفتارمان نداشته باشيم. و نيز مى‏گفت: اسلام به ما آموخته كه نسبت به دشمنان خود دروغ نگوييم، تهمت نزنيم، فحش ندهيم.
آن شهيد بزرگوار از معدود افرادى بود كه در برابر تندى افراد در هنگام گفتگو، با صبر و متانت رفتار مى‏كرد. وى با متانت و بردبارى، به سخن مخالف گوش فرا مى‏داد و آن‏گاه با پاسخى منطقى، او را مجاب مى‏كرد؛ به طورى كه آن فرد در برابر چنين رفتارى شرمنده مى‏شد. همسر شهيد بهشتى درباره صبور بودن ايشان مى‏گويد: «من در طول 29 سال زندگى مشتركمان آنچه در ايشان ديدم، ملايمت و صبر ايشان بود. ايشان به قدرى صبر و متانت و خونسرد بود كه انسان خجالت مى‏كشيد. در سرتاسر زندگى اين مردِ مبارز و باتقوا، لحظه‏اى عصبانيت بى موقع را از ايشان به ياد ندارم.»(5)

از ويژگى بارز آن شهيد «صداقت و خلوص نيت» ايشان است. او اهل ريا و تزوير نبود و مى‏گفت «ريا» آفت زندگى است. در پيام فروردين 1359 در صدا و سيما گفت: ما كارهاى انجام نشده فراوانى در پيش داريم و بايد در همه بخش‏ها كه در انتظار تلاش هماهنگ و برنامه‏ريزي شده و مصممانه ماست، با برنامه‏ريزى و هماهنگى و تصميم و قاطعيت بيشتر بتوانيم به كارها برسيم و اين كارهايى كه انجام نشده را به انجام برسانيم.
از ويژگى‏هاى اخلاقى او «خوش قولى» بود؛ امكان نداشت كه قولى بدهد و ديرتر سر قرار حاضر شود يا قولى بدهد و عمل نكند و از اين بابت زبانزد همگان بود. ب) نظم در امور
«نظم»، اولين ويژگى شهيد بهشتى بود. آن شهيد به اين كلام امام على(ع): «اوصيكم بتقوى الله و نظم امركم» بسيار پاى‏بند بود و در همه حال آن را مراعات مى‏كرد. شهيد شاهچراغى در اين‏باره مى‏گويد: «آنچه كه قبل از هر چيزى موجب جلب شدن افراد به سوى ايشان بود، نظمى بود كه وى در كارها اعمال مى‏كرد. به ياد دارم كه ايشان براى كلاسهايى كه داشتند مجبور بودند از تهران به قم بيايند، اما هيچ‏گاه نديدم كه حتى يك دقيقه ديرتر از رأس ساعت 9 كه ساعت شروع كلاسش بود، در كلاس حاضر شوند و آن قدر منظم بود كه طلاب هميشه مى‏گفتند: ما با ورود ايشان ساعتمان را تنظيم مى‏كنيم؛ به علاوه او تأكيد زيادى نيز در نظم شاگردان داشت.»(6) ج) عبادت و خودسازى‏
به گواهى همه كسانى كه كم و بيش به او مأنوس بودند، وى فردى متعبد و در عبادت داراى خلوص خاصى بود. نماز اول وقت را به شدت ارج مى‏نهاد، و حتى در ماه مبارك رمضان، قبل از افطار نماز مغرب را به جا مى‏آورد. ايشان در مهم‏ترين جلسات نيز، هنگام نماز جلسه را تعطيل مى‏نمود و به نماز مى‏ايستاد. او معتقد بود: «نماز، به آدمى نشاط معنوى خاصى مى‏دهد و از پژمردگى و افسردگى روح جلوگيرى مى‏نمايد.»(7) شهيد شاهچراغى در اين‏باره مى‏گويد: «وقتى وضو مى‏گرفت و يا به نماز مى‏ايستاد، به قدرى باشكوه بود و به قدرى در نماز شاداب بود كه هر بيننده‏اى را، حتى اگر اعتناى چندانى به نماز نداشت، به سوى نماز جلب مى‏كردند.»(8) د) رفتار با خانواده‏
شهيد در سال 1330 با يكى از بستگانش ازدواج كرد و زندگى ساده‏اى را با او آغاز نمود و حاصل اين ازدواج دو پسر و دو دختر است. زندگى خانوادگى او در محيطى پر از صفا و صميميت و اخلاق و معنويت بود. اساس زندگى او در خانواده بر دو پايه ايمان و آرمان مشترك استوار بود و در اين راه جهت تداوم رأى و نظرش اصرار و تلاش بسيارى داشت. او براي همسر و فرزندانش پيش از اين كه سرپرستى مهربان و رازدار باشد، معلم خوبى بود؛ چنان كه براى مردم جامعه نيز معلمى نمونه بود.
وى هرگز مسائل و مشكلات خارج منزل را وارد منزل نمى‏كرد. «با وجود مشغله فكرى زياد و مسئوليتهاى سنگين سياسى و اجتماعى، هنگامى كه وارد خانه مى‏شد، با رويى گشاده و لبخندى بر لب، با همه اعضاى خانواده احوالپرسى مى‏نمود و از آنچه كه در طول روز اتفاق افتاده بود، مى‏پرسيد. سعى مى‏كرد از مشكلات هركدام از اعضاى خانواده سؤال نموده و راه‏حلى براى آن بيابد. تك تك فرزندانشان هم كه به جريانات اجتماعى سياسى روز علاقه‏مند بودند، سؤال مى‏كردند و در موارد مختلف از وى كسب تكليف مى نمودند.»(9) ايشان افزون بر همفكرى با اعضاى خانواده و راهنمايى آنان، در كارهاى منزل نيز به اعضاى خانواده كمك مى‏كرد. «در خانه، كارها را بين اعضاى خانواده تقسيم كرده بودند كه خانم خانه بيش از حد خسته نشوند. به طور متناوب كارهايى مانند: شستن ظرفها، آب دادن گلها، خريد مواد غذايى بين دختران و پسرانشان تقسيم شده بود و خود ايشان نيز در كارها تا زمانى كه در خانه بودند، مشاركت داشتند. محيط خانه بسيار گرم و صميمى بود و هيچ كس بر ديگرى رجحان نداشت؛ به عنوان مثال در خانواده‏ها معمولاً پسر بر دختر رجحان دارد، ولى ايشان همان امكاناتى كه براى پسرانشان به ويژه در زمينه تحصيلات فراهم مى‏كردند، براى دخترانشان نيز فراهم كرده بودند.»(10) آن شهيد بزرگوار همواره به دوستانش توصيه مى‏كرد كه با خانواده‏هايشان مهربان و رضايت آنها را به دست آورند. يكى از دوستان شهيد مى‏گويد: «قبل از پيروزى انقلاب اسلامى، در تابستان سال 56 به توصيه ايشان براى مطالعه درباره اوضاع مسلمانان در خاور دور به ژاپن رفتم كه كتاب «اسلام در ژاپن» محصول همين سفر است قبل از سفر، ايشان به من گفتند: حتماً با كسب رضايت همسرتان به اين سفر برويد و اگر نتوانستيد ايشان را راضى كنيد و بدون رضايت ايشان سفر رفتيد، حتماً در طول سفر از طريق نامه و تلفن با ايشان ارتباط داشته باشيد و احوالشان را بپرسيد و در بازگشت براي ايشان سوغاتى بياوريد.»(11)
شهيد بهشتى به حقيقت، شخصيتى برجسته بود. با اين كه همواره مورد حمله ليبرالها و منافقين واقع مى‏شد، اما با سعه‏صدرى كه داشت، هيچ‏گاه اين آزار و اذيتها نتوانست او را احساساتى و از مسير اعتدال و منطق خارج سازد.
دخترش مى‏گويد: «وقتى به ايشان معترض مى‏شديم كه چرا جواب تهمتها و افتراها را كه دشمن بر ايشان مى‏بست نمى‏دهيد، در پاسخ مى‏گفت: اينها، همه ريشه در حسادت افراد دارد. حيف وقتى كه به خاطر صرف پاسخ‏گويى به اين اراجيف تلف شود.»(12)

گوشه‏اى از فعاليتهاى شهيد بهشتى‏

الف) فعاليتهاى فرهنگى، اجتماعى‏ * تدريس‏
شهيد بهشتى از پيشگامان وحدت حوزه و دانشگاه و از كسانى است كه بيش از ديگران به ضرورت وحدت بين حوزه و دانشگاه پى‏برد. از اين‏رو، از سال 1330 به عنوان دبير زبان «انگليسى» كه اين هم از شگفتى‏هاى آن روز روحانيت است در دبيرستان حكيم‏نظامى قم مشغول به كار شد، و در اين زمينه بسيار موفق بود.
در حدود سالهاى 1333 بود كه دبيرستان «دين و دانش» را تأسيس كرد و با همكارى عده‏اى از فضلا اداره و سرپرستى آن را به عهده گرفت و اين كار را تا سال 1342 كه در قم بود ادامه داد. علاوه بر اينها، از جمله كارهاى ارزنده فرهنگى آن شهيد اين بود كه از حدود سالهاى 1338 كلاس زبان انگليسى براى طلاب حوزه، در اين مدرسه (دين و دانش) دائر نمود كه اين باب خوبى جهت مطالعات و تبليغ در پيشرفت خوب آنان به شمار مى‏آمد.
درسهاى او چه در دبيرستان و چه در حوزه چشمگير بود. او حتى مدتها بين قم و اصفهان آمد و شد داشت و طلاب آن منطقه را نيز از نظر علمى اقناع مى‏كرد. * برگزارى جلسات تفسير قرآن‏
شهيد بهشتى در مدت حضورش در تهران، درس تفسير قرآن را آغاز كرد كه در اين جلسه، جمع كثيرى از جوانان شركت داشتند. وى در اين باره مى‏گويد: «از سال 1350 من يك جلسه تفسير قرآن را آغاز كردم كه روزهاى شنبه به عنوان «مكتب قرآن»، مركزى بود براى تجمع عده‏اى از جوانان فعال از برادرها و خواهرها. در اين اواخر حدود 400 تا 500 نفر شركت مى‏كردند.»(13) اين جلسات به لحاظ آثار خوب و ارزشى آن، ساواك را به خشم آورد و در سال 54 با دستگيرى شهيد به تعطيلى كشيد. * تهيه كتب درسى تعليمات دينى‏
به يقين مى‏توان گفت كه زندگى او با اسلام و به خاطر اسلام بود. براي اسلام سخن مى‏گفت و به خاطر اسلام مى‏نوشت. بيانات و نيز نوشته‏هايش همه ساده و قابل فهم و قابل دسته‏بندى و در عين حال برگرفته ذوق و سليقه منحصر به فرد وى است.
شهيد بهشتى براى جبران خلأ فرهنگ دينى، بهترين راه را در نوشتن و تغيير كتاب تعليمات دينى مدارس كشور دانست. وى در اين‏باره مى‏گويد: «در همان سالها به فكر اين افتاديم كه با دوستان، اين كتابها و برنامه تعليمات دينى مدارس را كه امكانى براى تغييرش فراهم آمده بود، تغيير بدهيم. دور از دخالت دستگاه‏هاى جهنمى رژيم، در جلساتى توانستيم اين كار را پايه‏گذارى كنيم و پايه برنامه جديد و كتابهاى جديد تعليمات دينى را با آقاى دكتر باهنر و آقاى دكتر غفورى و آقاى برقعى و بعضى از دوستان، آقاى رضى شيرازى كه مدت كمى با ما همكارى داشتند و بعضى ديگر، مانند مرحوم آقاى روزبه، كه خيلى نقش مؤثر داشتند، با همكارى اينها پايه‏هاى اين برنامه فراهم شد.»(14) اين برنامه با همت و پشتكار اين عزيزان سامان يافت؛ اما شهيد بهشتى اجازه نداد تا نامش بر روى جلد آن ثبت شود؛ زيرا او نمى‏خواست نامش در كتابى كه عكس شاه خائن روى جلد يا داخل جلد آن چاپ مى‏شد، درج گردد.
از آن شهيد بزرگوار آثار و تأليفاتى باقى مانده است كه همگى بر اساس نياز زمان تهيه شده‏اند. البته ناگفته نماند كه بسيارى از گفته‏ها و نوشته‏هاى ايشان به صورت كتاب عرضه نشده و حتى جمع‏آورى و تدوين نگشته‏اند. بدين جهت نمى‏توان همه آثار او را برشمرد؛ ولى آنچه به صورت كتاب و مجله در اختيار است، به شرح زير است:
خدا از ديدگاه قرآن، نماز چيست، بانكدارى و قوانين مالى در اسلام، يك قشر جديد در جامعه، روحانيت در اسلام و در ميان مسلمين، مبارز پيروز، شناخت دين، نقش دين در زندگى انسان، كدام مسلك، شناخت، مالكيت. * تصويب اصل مترقى ولايت فقيه‏
شهيد دكتر بهشتى، طلايه‏دار اصل مترقى «ولايت فقيه» بود. وى در تشكيل مجلس خبرگان قانون اساسى نقشى مهم داشت. با اين كه ايشان نائب رئيس مجلس بودند، اما به دليل شايستگى بسيار بالا و توان و تدبير او و بنا به خواست رئيس مجلس، مديريت مجلس خبرگان قانون اساسى به وى سپرده شد. اين در حالى بود كه بسيارى از اعضاى مجلس خبرگان از علماى طراز اوّل بودند. هرچند عناصر معاند كهنه‏كار سياسى كه همواره در روند انقلاب اسلامى كارشكنى مى‏نمودند، در مجلس خبرگان قانون اساسى حضور داشتند، اما شهيد بهشتى توانست مجلس را به خوبى اداره كند و قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران را به تصويب برساند. اين عملكرد بسيار درخشان و قوى موجب شناخت بيشتر فرهيختگان حوزه و دانشگاه از وى شد. دشمنان نيز كه به توان بالاى آن شهيد پى برده بودند، به فكر ترور شخصيت و شخص او برآمدند و از آن پس تهمتها، جسارتها و بى‏احترامى‏ها آغاز شد و روزبه‏روز شدت گرفت و مظلوميت او بيشتر نمايان شد. مطبوعات داخلى، رسانه‏هاى خارجى به ويژه رسانه‏هاى غربى و دولت موقت كه غربزده بودند، همواره به مجلس خبرگان فشار وارد مى‏كردند تا به هر طريق ممكن، اصل «ولايت فقيه» را حذف كنند؛ از جمله اين فشارها، سناريوى استعفاى دولت موقت بود كه به دست گروهك نهضت آزادى طراحى شد تا با حذف اصل «ولايت فقيه»، حاكميت دينى را به شكست بكشانند؛ اما امام خمينى (ره) با قبول استعفاى دولت موقت و سپردن مسئوليت دولت به شوراى انقلاب كه رياست آن نيز به عهده شهيد بهشتى بود، ضرورت وجود اصل «ولايت فقيه» در قانون اساسى را تأييد كردند. اين روزها مخالفت با اصل «ولايت فقيه» با هدف تهى كردن قانون اساسى و ترويج و تبليغ حكومت سكولار از همان آبشخور سرچشمه مى‏گيرد. ب) فعاليتهاى سياسى‏
بى شك، شهيد دكتر بهشتى از چهره‏هاى بزرگ سياسى، فرهنگى و فكرى تاريخ معاصر و انقلاب اسلامى بود. وى با دورانديشى و تيزبينى خاص، موانع را به خوبى مى‏شناخت و در پى رفع آن بود. ازاين‏رو، تدبير سياسى وى از ويژگى‏هاى بارز آن شهيد بزرگوار بود كه او را از بسيارى سياسيون، برتر نشان مى‏داد. انديشه سياسى وى ناشى از نگرش نابش به اسلام بود. او بر اين باور بود كه اسلام هم دين است و هم دولت. اسلام توان اداره جامعه و قوانين مربوط به آن را دارد. با اين انديشه، فعاليت سياسى خود را در مبارزه با رژيم ستم‏شاهى آغاز كرد.
شهيد دكتر باهنر مى‏گويد: «يادم هست اولين مقاله‏اى كه از ايشان گرفتيم، براى همان مكتب تشيع، “حكومت در اسلام” بود و پيدا بود از همان روزايشان در سر، هواى ايجاد و استقرار حكومت اسلامى دارد.»(15)
شهيد بهشتى پس از ورود به تهران، فصل جديدى از فعاليت سياسى را آغاز كرد، و به صورت فعال در تظاهرات و اجتماعات شركت مى‏كرد. وى در سال 1331 در اعتصابات 26 تا30 تير فعاليت چشمگيرى داشت. در سال 1342 با جمعيت هيئتهاى مؤتلفه رابطه‏اى سازمان يافته داشت و به پيشنهاد شوراى مركزى اين هيئت و به دستور امام خمينى(ره) به سمت يكى از چهار عضو شوراى فقهى و سياسى آن تعيين گرديد.
* بازشناسى خط امام و خط سازش‏
هنگامى كه ليبرالها و ملى‏گراها شعار مذاكره با امريكا سر مى‏دادند و به فكر تكيه زدن بر اريكه قدرت بودند، پيروان خط امام سخت مخالفت مى‏كردند و مردم نيز با آنان به مخالفت برمى‏خاستند. آيت اللّه شهيد دكتر بهشتى در جمع مردم اصفهان به تبيين خط امام و خط سازش مى‏پردازد و مردم را با ماهيت اين دو خط فكرى آشنا مى‏كند. ايشان مى‏گويد: «خط امام و خط سازش، مقابل يكديگرند. خط امام از نظر ايدئولوژيك، يعنى خطى كه اسلام اصيل را با انديشه باز مى‏شناساند و مى‏پذيرد و عمل مى‏كند و نمى‏ترسد به او بگويند مرتجع امّل يا مرتجع و نمى‏ترسد كه به او بگويند: آدمى است كه خيلى روشن فكر شد. نه از برچسب روشن فكر منحرف مى‏ترسد، نه از برچسب ارتجاع.»(16)
شهيد بهشتى به شدت با حاكميت تفكر غرب‏گرايانه در كشور مخالف بود و بيم آن داشت كه استقلال كشور كه با خون هزاران شهيد و مجروح و… به دست آمده است، كم رنگ و به تدريج بى‏رنگ شود. * تربيت نيرو و سازماندهى‏
از جمله فعاليتهاى مهم سياسى آن شهيد، جذب، شناسايى و تربيت نيرو بود. «وى روحيه‏اى تشكيلاتى داشت و پيوسته علاقه‏مند بود كه با كار جمعى و برنامه‏هاى شورايى، مديريت صحيح و شايسته خود را اعمال كند.»(17) ايشان درباره ضرورت تربيت و كادرسازى مى‏گويد: «يادم هست كه مقايسه مى‏كرديم كار ملت ايران در رابطه با نفت و استعمار انگليس با كار ملت مصر و جمال عبدالناصر و مسئله كانال سوئز و انگليس و فرانسه بعد از كودتاى 28 مرداد در يك جمع بندى به اين نتيجه رسيديم كه در آن نهضت، ما كادرهاى ساخته شده، كم داشتيم؛ بنابراين تصميم گرفتيم كه يك حركت فرهنگى ايجاد كنيم و در زير پوشش آن كادر بسازيم و تصميم گرفتيم كه اين حركت اصيل، اسلامى باشد و پيش رفته باشد و زمينه‏اي براى ساخت جوانها؛ بنابراين، دبيرستانى به نام «دين و دانش» در قم تأسيس كردند.»(18) ايشان هم چنين اتحاديه انجمن هاى اسلامى در آلمان را تأسيس كرد، اما مسئوليت آن را به دانشجويان واگذار كرد و خود فقط نظارت و هدايت مى كرد تا به آنان شخصيت داده و از نظر سياسى و اجتماعى رشد كنند.
شهيد دكتر باهنر مى‏گويد: «جهت دومى كه ايشان روى آن زياد كار مى‏كرد، ساختن نيروى انسانى بود براى يك جامعه اسلامى. ايشان تبليغات عمومى را كافى نمى‏دانست و معتقد بود كه نيروى اساسى لازم براى نظام بايد ساخته بشود، از اين جهت از طريق تأسيس مدارس، تشكيل انجمنها، ايجاد كلاسهاى منظم آموزشى آزاد يا سازمان‏يافته گروهى جهت ساختن افراد مفيدى براى نظام آينده اقدام مى‏كرد و توفيق خوبى داشت.»(19) هجرت‏
از آنجايى كه شهيد بهشتى فقط به فكر انجام تكليف بود و براى او زمان و مكان مطرح نبود، در سال 1344 بنا به درخواستى كه از طرف دو تن از مراجع عصر صورت گرفته بود، به آلمان سفر كرد تا رسالت بزرگى را به انجام برساند. رسالتى كه هركس را ياراى انجام آن نبود؛ زيرا، گستره فعاليت آن بسيار وسيع و از نظر سطح علمى سنگين بود.
وى درباره سفرش به آلمان مى‏گويد: «مسلمانان هامبورگ به مناسبت مسجد هامبورگ كه بنيانگذارش روحانيت بود كه به دست مرحوم آيت اللّه بروجردى بنيان گذارده شده بود، فشار آورده بودند به مراجع كه بايد يك نفر روحانى به آنجا برود. اين فشارها متوجه آيت اللّه ميلانى و آيت اللّه خوانسارى شده بود و آيت اللّه حائرى و آيت اللّه ميلانى به بنده اصرار كردند كه بايد برويد به آنجا. آقايان ديگر نيز اصرار مى‏كردند… دشوارى كار من اين بود كه از اين فعاليتهايى كه اينجا داشتيم دور مى‏شدم.»(20)
شهيد بهشتى 5 سال در هامبورگ اقامت داشت. وى فعاليت خود را به ساير كشورها نيز گسترش داد و به كشورهاى سوريه و لبنان براى ديدار با عالمان آن منطقه، به ويژه امام موسى صدر، مسافرت كرد. وى همچنين به تركيه رفت تا از فعاليتهاى اسلامى آن منطقه نيز بازديدى داشته باشد. شهيد دكتر بهشتى به عراق نيز مسافرت كرد تا با رهبر فرزانه و محبوب خود ديدارى تازه كند و از ايشان انرژى و رهنمود بگيرد. وى در اين ديدار گزارش مبسوطى را از وضعيت مسلمانان آلمان، تركيه و ايران به امام خمينى (ره) تقديم كرد. اگرچه محل اقامت ايشان هامبورگ آلمان بود، ولى حوزه فعاليت وى بسيار گسترده بود. او در اين باره مى‏گويد: «اقامت من در هامبورگ بود، ولى حوزه فعاليتم كل اروپا، به خصوص اتريش بود و يك مقدار كمى هم سوئيس و انگلستان. اما ارتباط ما با همه كشورها و ارتباط كتبى با سوئد، با هلند، با بلژيك، با امريكا، با ايتاليا، با فرانسه، با اين كشورها ما ارتباط داشتيم.»(21)
شهيد نستوه، در سال 56 نيز براى بازديد از فعاليت اتحاديه انجمنهاى اسلامى به آلمان سفر كردند و به اتريش، انگلستان، فرانسه، ايتاليا رفت و از نزديك فعاليت دانشجويان مقيم اروپا و امريكا و كانادا را بازديد كرد. وى در سال 57 نيز براى ديدار امام خمينى(ره) به پاريس رفت و پس از ارائه گزارشى از وضعيت انقلاب اسلامى و دريافت دستورات و رهنمودهايى از امام خمينى(ره) به ايران بازگشت. دست نفاق هفتم تير را تيره و تار نمود
هفتم تير سال 1360 نقطه اوج جريان نفاق و خشونتى بود كه منافقين كوردل، دين‏گرايى، استقلال و موجوديت نظام مقدس اسلامى را كه از دستاوردهاى انقلاب اسلامى به شمار مى رفت، كانون حمله ناجوانمردانه خويش قرار دادند و به خيال خام و واهى خود مى‏خواستند با تيره و تار كردن اين روز و به شهادت رساندن عناصر فعال و مسئول نظام اسلامى به دليل نوپا بودن آن، حكومت را به شكست بكشانند.
دشمن كوردل به حيات بهشتى، آن نفس زكيه و ياران صديق انقلابى‏اش رضا نداد و در صدد برآمد كه او و همفكرانش را از ميان بردارد. از اين‏رو، توطئه‏هاى ترور از هر سو آغاز شد، چه اوائل انقلاب و چه بعد از آن.
آنها با گروه مزدور فرقان همداستان شدند كه عناصر شفيق و فعال نظام اسلامى را از ميان بردارند كه دستان پليدشان خون عزيزانى چون متفكر شهيد استاد مطهرى (ره) را بر زمين ريخت. اين بار آن گروه سفاك، نقشه ترور راست قامت تاريخ (دكتر بهشتى) و همرزمانش را تنظيم نمود. چرا بهشتى؟ زيرا، آنها از بهشتى و همفكرانش ضربه‏ها خورده بوده بودند.
سازمان به اصطلاح «مجاهدين خلق ايران!!»، بنى‏صدر و عمالش، گروه‏هاي چپ و راستى كه منافع خود را در مرگ و شهادت بهشتى و همرزمانش مى‏ديدند، آن جنايت دلخراش را مرتكب شدند.
اين حادثه براى هميشه حادثه‏اى سخت و فراموش نشدنى در تاريخ انقلاب اسلامى ثبت شد؛ اما خون هفتاد و دو تن از ياران انقلاب به همراه شهيد بهشتى، نهال حاكميت دين را آبيارى كرد و طومار ننگين منافقين، ملى‏گرايان و غرب‏پرستان را درهم پيچيد.
(سلام و صلوات خداوند و فرشتگان ارضى و سماوى او بر ارواح آن كبوتران خونين انقلاب باد.) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. حديث راست قامتى، ويژه نامه شهداى فاجعه هفتم تير، دوشنبه 7تير ،1378، ص 7. 2. همان. 3. همان. 4. همان. 5. روزنامه جمهورى اسلامى، 4تير 1380. 6. روزنامه كيهان، 6تير 1376. 7. روزنامه جمهورى اسلامى، ويژه شهيد بهشتى، سال 1380. 8. روزنامه كيهان،6 تير سال 1367. 9. روزنامه جمهورى اسلامى، 3تير 1380. 10. همان. 11. همان. 12. روزنامه جمهورى اسلامى، 4تير 1380. 13. حديث راست قامتى، ويژه نامه شهداى فاجعه هفتم تير، دوشنبه 7تير، 1378، ص 7. 14. بهشتى سيد مظلوم امت، ص 45. 15. همان، ص 12. 16. همان، ص 243. 17. روزنامه اطلاعات، 7تير 1367. 18. همان. 19. بهشتى سيد مظلوم امت، ص 13. 20. همان. 21. همان، ص 48.

/

فاطمه زهرا س و قرآن

قسمت دوم‏ فاطمه و فدك‏
پس از رحلت رسول خدا(ص) امت وى دچار تفرقه و تشتت شدند و توصيه‏هاى آن حضرت را به كلى فراموش نمودند، علاوه بر اينكه حرمت خاندانش را نگه نداشتند به تضييع حقوق آنان اقدام ورزيدند. اين در حالى بود كه بارها رفتار پيامبر را در حمايت و دوستى ذريه‏اش خصوصاً حضرت زهرا(س) مشاهده نموده بودند. همراهى و همدلى مردم در جريان فدك بر ناديده گرفتن حق مسلم دختر پيامبر(ص) سند مظلوميت وى را تا ابد بر سينه تاريخ حك نمود. فدك سرزمينى بود كه پيامبر از طريق جنگ بدست نياورده بلكه دشمن در صلح و دوستى آن را به پيامبر(ص) بخشيده بود. و آن از حقوق ويژه حضرت به حساب مى‏آمد، زمانى كه آيه «فآت ذاالقربى» نازل گرديد.
خداوند پيامبر را فرمان داد، حق نزديكانش را از آنچه دارد بپردازد. بنابراين در زمان حيات رسول خدا(ص) فاطمه(س) صاحب فدك شد و در آن تصرف نموده از عايداتش خود و خانواده را بهره‏مند مى‏ساخت، وقتى متجاوزان او را از اين حق محروم ساختند با استناد به قرآن از موجوديت اين كتاب الهى دفاع كرد و در مطالبه حق خويش پافشرد و فرمود: «و ورث سليمان داوود» سليمان از داوود ارث مى‏برد.(1) چگونه است كه من از اين قاعده مستثنى هستم و حق ارث ندارم. مسلماً اين سنت براى حضرت محمد(ص) و فرزند يگانه‏اش محفوظ خواهد ماند. آن حضرت با تلاوت آيه ديگرى از قرآن: «فهب لى من لدنك وليّاً يرثنى ويرث من آل يعقوب و اجعله ربّ رضيّا؛(2)(هنگامى كه زكريا گفت:) پس به من از سوى خود فرزندى ارزانى دار كه ميراث بر من و ميراث بر خاندان يعقوب باشد.» به غاصبان فدك و حاميان اين تصميم خلاف فهماند كه ارث مال و ثروت دنيا را شامل مى‏شود و در اين آيه چيز ديگرى منظور نيست. در كلام گهربار دختر پيامبر كه از قرآن گرفته شده دفاع از حق به زيبايى ترسيم گرديده است: «واولواالارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب اللّه؛(3) خويشاوندان در ارث بردن از يكديگر، از بيگانگان سزاوارترند.» به فرمان خدا تمامى مسلمانان خواه انسانهاى عادى باشند و يا پيامبرو امام معصوم در مسئله ارث بردن همانند يكديگرند و استثنايى در اين مورد وجود ندارد، زيرا كه قانون ارث عمومى و جهانشمول است. فاطمه(س) با بيان اين آيه: «ان ترك خيراً الوصية للوالدين والاقربين بالمعروف حقاً على المتقين؛(4)اگر كسى ثروتى از خود بجاى گذارد بر اوست كه براى پدر و مادر و بستگان به گونه‏اى شايسته وصيت نمايد اين بر همه پرواپيشگان سزاوار است.» شايستگى خود را براى طلب حق و ارث پدر بر همگان ثابت نمود.
حضرت فاطمه(س) نه تنها در سخن با بهره جستن از كلام وحى اهداف خود را بيان مى‏نمود بلكه با عمل به تعاليم حياتبخش آن كتاب الهى نمونه و الگوى مجسمى از يك انسان كامل با مشى قرآنى است كه قابليت اين را دارد كه سرور زنان جهان در عصر خويش و ديگر زمانها گردد به طورى كه هيچ انسانى توانايى برابرى با او را نخواهد داشت. عبوديت فاطمه‏
بر همگان روشن است كه سراسر زندگى فاطمه(س) عبادت است چه اعمالى كه مربوط به مسائل خانه و اجتماع مى‏شود و چه عبادتهاى ويژه نظير نماز، روزه و… آن حضرت به عنوان مادرى نمونه و همسرى وفادار مسئوليت خود را كامل انجام مى‏داد و در برخورد با جريانات اجتماعى، سياسى از موضع‏گيرى محكم و منطقى بهره مى‏گرفت. وى در تمامى ابعاد يك انسان كامل بود كه در عبادت و پرستش خداوند تنها به نماز و روزه اكتفا نمى‏كرد و در اين زمينه مفهوم وسيع و عميقى از عبادت و بندگى را در ذهن‏ها قوام بخشيد. راز و نياز و مناجات خاضعانه وى براى فرزندان پاكش كه خود از نمونه‏هاى بندگى و اطاعت محض پروردگارند، مثال زدنى است. از امام مجتبى(ع) در رابطه با مناجات مادر گراميش نقل شده كه فرمود: مادرم شب جمعه‏اى را تا سپيده دم به نماز و نيايش پروردگار گذراند، و ديدم نام افرادى را بر زبان آورده برايشان طلب بخشش مى‏كند، در حالى كه براى خود حاجتى به زبان نياورد. تعجب كردم، پرسيدم؟ مادر جان! چرا همانگونه كه ديگران را دعا كردى براى خويش دعا نكردى، فرمود: پسرم، نخست همسايه و آنگاه اعضاى خانوده. «الجار ثم الدار»(5)
از ابن عباس در مورد آيه شريفه: «كانوا قليلاً من الليل مايهجعون و بالاسحارهم يستغفرون؛(6) آنان اندكى از شب را مى‏خوابيدند و به هنگام سحر از خدا آمرزش مى‏خواستند.» سؤال شد، گفت: اينان عبارتند از اميرمؤمنان، فاطمه دختر گرامى پيامبر و دو فرزند ارجمندش حسن و حسين(ع).(7)
در روايتى است كه پيامبر خدا(ص) از ستمهايى كه به خاندان و اهلبيتش مى‏شود خبر داده و همانجا فرموده است: دخترم فاطمه كه سرور بانوان دو جهان است، چون در محراب عبادت مى‏ايستد نور او براى فرشتگان آسمان مى‏درخشد چنانكه نور ستارگان براى اهل زمين نور افشانى مى‏كنند در اين حال خداوند به فرشتگان مى‏فرمايد: بنده مرا كه سرور بندگان است بنگريد چگونه به عبادت ايستاده در حالى كه اندامش مى‏لرزد و با همه وجودش راز و نياز مى‏كند. من شما را گواه مى‏گيرم كه شيعيان او را از آتش ايمن ساختم. در ادامه سخن حضرت از هم نشينى فرشتگان با فاطمه(س) همچون مريم(س) خبر مى‏دهد طورى كه فرشتگان به آن حضرت مى‏گويند: يا فاطمة انّ اللّه اصطفاكِ و طهّرك و اصطفاكِ على نساء العالمين يا فاطمة اقنتى لربّك و اسجدى واركعى مع الراكعين؛(8) اى فاطمه خداوند ترا اختيار كرد و برگزيد و پاك ساخت و بر همه بانوان جهانيان ممتاز نمود، اى فاطمه خداى خود را عبادت و سجده كن و با راكعان درگاه خدا ركوع به جاى آور. چنين مقايسه‏اى توسط پيامبر خدا(ص) نشانگر مقام و مرتبه دختر عزيزش فاطمه(س) دارد. خداوند در قرآن فرموده است: «الابذكر اللّه تطمئن القلوب» ذكر خدا باعث آرامش دلهاست. حقيقتاً وجه بارزى از عبادت اذكارى است كه انسان بر زبان جارى مى‏سازد و بوسيله آنها بر خداى بزرگ توكل كرده از او نيرو مى‏گيرد. در روايت است كه وقتى فاطمه(س) از زيادى كار منزل و سختى‏هاى آن در رنج بود به همراه على(ع) نزد پيامبر آمده و از وى خواستند فردى را براى خدمتگزارى آنها برگزيند. پيامبر(ص) پس از تقاضاى فاطمه(س) فرمود: مى‏خواهيد به شما چيزى تازه بياموزم كه برايتان از هر خدمتگزارى بهتر و سودمندتر باشد. آن دو بزرگوار فرمودند: بلى. پيامبر(ص) بيان داشت هرگاه خواستيد به بستر برويد 33 بار سبحان اللّه و 33 بار الحمد لله و 34 مرتبه اللّه اكبر بگوئيد. اين از هر كمك كارى بهتر و ارزشمندتر است. حضرت فاطمه سر بلند كرد و سه بار گفت: رضيت عن اللّه و رسوله؛(9) از خدا و پيامبر خشنودم. يارى جستن از ذات اقدس الهى بوسيله ذكر و ياد خدا تا پايان عمر حضرت فاطمه(س) ادامه داشت و وى تلخى‏ها و سختى‏هاى روزگار را بدين وسيله شيرين مى‏نمود و در تمامى مراحل در عبادت و شكرگزارى از نعمتهاى الهى پيشقدم بود. چشمه دانش‏
مكتب اسلام براى علم و آگاهى و بينش دينى ارزش والايى قائل است و كسب آن را برهمگان ضرورى دانسته براى گروندگان به علم و نشر دهندگان آن اجرى عظيم در نظر گرفته است به شرط آنكه علم نورآفرين و هدايت گر باشد. قرآن كريم در اين زمينه فرموده است: «يرفع اللّه الذين آمنوا منكم والّذين اوتواالعلم درجاتٍ و اللّه بما تعملون خبير؛(10)خدا مقام اهل ايمان و دانشمندان شما را رفيع گرداند و خدا به هرچه (از نيك و بد) كنيد به همه آگاه است.» لازمترين علوم آن است كه دل و ضمير انسان را پاك و اصلاح نموده، از كژى و انحراف نجات دهد. فاطمه(س) وجود مقدسى است كه باطنش به جوهره علم عجين شده و با استناد به منابع روايى آن حضرت قدرت خبر دادن از حوادث قبل و بعد زمان خويش را داشته و در حل مشكلات و مسائل علمى از توانايى فوق العاده‏اى بهره‏مند بوده است. امام حسن عسگرى(ع) مى‏فرمايد: زنى خدمت حضرت فاطمه(س) رسيد و گفت: مادر ناتوانى دارم كه در نمازش به مشكلى برخورد كرده است اكنون مرا خدمت شما فرستاده تا مسأله او را طرح كنم پس از آن حضرت فاطمه(س) پاسخ وى را داد آن زن بار دوم مسأله‏اى پرسيد و حضرت جواب داد مجدداً سؤالى ديگر پرسيد و نهايتاً براى ده مسأله تقاضاى جواب نمود. آنگاه آن زن از زيادى سؤال شرمنده شد و گفت: اى دختر رسول خدا ديگر مزاحم نمى‏شوم، خسته شديد. فاطمه (س) فرمود: خجالت نكش هر سؤالى دارى بفرما تا جواب دهم، من از سؤالات تو خسته نمى‏شوم و با كمال ميل جواب مى‏دهم. آنگاه فرمود: اگر كسى بار سنگينى را بر بام حمل كند و در قبال آن مبلغ صد دينار بگيرد خسته مى‏شود؟ زن پاسخ داد نه خسته نمى‏شود حضرت فرمود: خدا در برابر جواب هر مسأله‏اى به من ثواب بيشترى مى‏دهد حتى بيشتر از آنكه بين زمين و آسمان پراز مرواريد باشد. با اين وجود از جواب دادن مسأله خسته مى‏شوم؟(11)امام حسن عسگرى (ع) در حديث ديگرى مى‏فرمايد: دو زن كه يكى اهل دين و ديگرى دشمن بود در مطلبى با هم اختلاف داشتند. خدمت حضرت فاطمه (س) رسيدند و مسئله خود را طرح نمودند. از آنجايى كه حق با زن مؤمنه بود حضرت فاطمه (س) گفتارش را با دليل و برهان پذيرفت و آن زن از اين پيروزى بر دشمن شادمان گرديد. حضرت زهرا (س) خطاب به وى فرمود: فرشتگان خدا بيشتر از تو شادمان شدند و غم و اندوه شيطان و پيروانش بيشتر از غم و اندوه آن (زن) دشمن دين مى‏باشد.(12) مرواريد عفاف
فريضه حجاب در ديدگاه مكاتب الهى و پيامبران بزرگ خدا اصل مهم شخصيت زن است و بر زنان مسلمان لازم است با تمسك به راه و روش فاطمه (س) كه زيبنده‏ترين الگوى جامعه بشرى است درس زندگى بياموزند. تا بنابر فرموده قرآن از افتادن به دام فساد و تباهى مصون مانند. «يا ايها النبى قل لازواجك و بناتك و نساءِ المؤمنين يدنين عليهن من جلابيبهن ذلك ادنى اَن يعرفن فلا يؤذين و كان الله غفوراً رحيما؛(13) اى پيامبر به زنان و دختران خود و زنان مؤمنه بگو كه خويشتن را به چادر فرو پوشند كه اين كار براى اينكه آنها (به عفت) شناخته شوند تا از تعرض و جسارت (هوس رانان) آزار نكشند بسيار نزديكتر است و خدا بسيار آمرزنده مهربان است.» على (ع) مى‏فرمايد: روزى با گروهى از اصحاب خدمت رسول خدا (ص) بودم آن حضرت به اصحابش فرمود چه ويژگى براى زن بهتر از هر چيز است. هيچ كس نتوانست جواب صحيحى بدهد اصحاب كه متفرق شدند به خانه رفتم و سؤال پيامبر را با فاطمه در ميان نداشتم وى فرمود: بهترين چيز براى زنان آن است كه مردان نامحرم آنها را نبينند و زنان نيز نا محرمان را نبينند. آنگاه پاسخ را خدمت رسول خدا (ص) بردم آن حضرت شادمان شد و فرمود: براستى فاطمه پاره تن من است.(14) در روايتى ديگر آمده است كه مرد نابينايى اجازه خواست تا به خانه فاطمه وارد شود، فاطمه(س) پوششى طلبيد و خود را با آن پوشاند. رسول خدا (ص) به فاطمه (س) فرمود او مرد نا بينايى است و تو را نمى‏بيند چرا خود را پوشاندى آن حضرت فرمود: اگر او مرا نمى‏بيند من او را مى‏بينم و بوى مرا استشمام مى‏كند پيامبر (ص) فرمود: گواهى مى‏دهم كه به راستى پاره تن من هستى.(15) ساده زيستى و قناعت
در تعدادى آيات قرآن مقام و مرتبه فاطمه (س) همسر و فرزندانش ستوده شده علاوه بر آن منزل و مأواى وى نيز كه پس از ازدواج با على (ع) و راهنماى پيامبر خدا مهيا گرديده بود جلوه‏اى نورانى يافت و به واسطه پاكى، قداست و سادگى مورد احترام واقع شد. خانه‏اى كه بنايش معمولى بود، سقفش از چوب خرما و سطحش با حصير پوشيده شده و ديوارهاى گِليش صداقت و صميميت را معنا مى‏بخشيد. از درون آن مكان نور خدا جلوه گر بود و سادگى فوق العاده‏اش همچون عطر نبوى مشام جانها را نوازش مى‏داد و مقام معنوى آنجا به گونه‏اى بود كه مورد ستايش الهى قرار گرفت. قرآن مى‏فرمايد: «فى بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبّح له فيها بالغدوّ و الآصال ؛(16) در خانه‏هايى كه خدا رخصت داده كه آنجا رفعت يابد و در آنها ذكر او شود و صبح و شام تسبيح و حمد ذات پاك او كنند».
ابن عباس مى‏گويد در مسجد پيامبر (ص) بوديم كه يكى از حاضران آيه فوق را تلاوت نمود من از پيامبر پرسيدم آنها چه خانه‏هايى هستند؟ فرمود: خانه پيامبران و آنگاه با دست خويش به خانه فاطمه (س) اشاره نمود و فرمود: اين خانه (17)ساده زيستى از مشخصه‏هاى زندگى پيامبر خدا بود و اين سنت در خاندان گراميش نيز رعايت مى‏شد. فاطمه زهرا (س) كه نزديكترين فرد به پيامبر (ص) بود، هيچگاه به دنيا و نعمت‏هاى زودگذر آن روى نياورد و در رفع نيازها به اندكى بسنده مى‏نمود زيرا پرورش يافته بوستان نبوت و آموزش ديده بزرگ عالم بشريت به شمار مى‏آمد. وى معيار و ملاك اين نوع زيستن را از قرآن و رفتار پيامبر (ص) آموخته بود. حتى هنگامى كه رسول خدا از پرده‏اى كه بر در آويخته بود و دستبندى كه به دست كرده بود اظهار ناخوشنودى كرد. فوراً پرده و دستبند را در بسته‏اى پيچيد و خدمت پيامبر (ص) فرستاد تا آنها را در راه خدا انفاق نمايد. رسول خدا(ص) از عمل فاطمه (س) چنان شاد شد كه سه بار فرمود: پدرش به فدايش، دنيا براى محمد و آل محمد نيست. از بيان اين واقعه به راز ساده زيستى فاطمه (س) پى برده درمى يابيم كه پيامبر خدا دوست نداشت بهره دخترش از پاداش پرشكوه آخرت كم شود بنابراين با داشتن كوچكترين ظواهر مادى و وسايل زينتى و رفاهى موافق نبود. روزى پيامبر (ص) ديد فاطمه (س) در حالى كه با دست خويش آسياب مى‏كند فرزندش را در آغوش گرفته او را شير مى‏دهد. از ديدن اين صحنه اشك از چشمانش سرازير شد فرمود: دخترم رنج و تلخى دنيا را مى‏چشى تا شيرينى نعمت‏هاى سراى جاودانه را دريابى؟ فاطمه (س) در پاسخ فرمود: اى پيامبر خدا (ص) من در همه حال خدا را به خاطر نعمت‏هاى بى كرانش سپاس مى‏گويم و آنگاه بود كه اين آيه نازل شد. «ولسوف يعطيك ربك فترضى».(18) مظهر وارستگى و ايثار
ايثار و انفاق در راه خدا ويژگى انسانهاى مؤمن و صالح است كه اعتقاد دارند در پى هر بخششى خداوند آنها را به جزاى نيك رسانده و از عمل آنها راضى و خشنود مى‏گردد. از جمله ايثارهايى كه مرضى درگاه الهى قرار گرفته و فرشتگان نيز بدان افتخار مى‏كنند، انفاق و گذشت فاطمه (س) و خانواده‏اش مى‏باشد در روايت است كه حسن و حسين (ع) بيمار شدند. افراد خانواده به فرمان پيامبر (ص) و به منظور سلامتى آنها روزه گرفتند. وقت غروب آفتاب و زمان افطار مسكينى بر در منزل تقاضاى غذا نمود. روزه داران غذايى را كه براى خويش مهيا كرده بودند به او دادند و با آب افطار كردند. روز دوم يتيمى و روز سوم اسيرى هنگام افطار در خواست غذا نمودند. فاطمه (س) و على (ع) همراه فرزندانشان غذاى خود را به آنان بخشيدند. قرآن كريم ايثار و فداكارى فاطمه(س) و همراهانش را تحسين كرده و عمل خالصى را كه براى رضايت پروردگار انجام داده بودند پذيرفت: «و يطعمون الطعام على حبّه مسكيناً و يتيماً و اسيراً انّما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا؛(19)هم بر دوستى او (يعنى خدا) به فقير و طفل يتيم و اسير طعام مى‏دهند و (گويند) ما فقط براى رضاى خدا به شما طعام مى‏دهيم و از شما هيچ پاداش و سپاسى هم نمى‏طلبيم».
در روايت است كه على (ع) براى تهيه غذا دينارى قرض نمود.
وقتى در كوچه پا نهاد تا حاجت خود را برآورد مقداد، از اصحاب، رسول خدا (ص) را ملاقات كرد كه در ساعات گرم و سوزان روز سرگردان بود و ناراحت به نظر مى‏رسيد. از احوال او پرسيد متوجه شد او نيز براى تهيه غذاى خانواده‏اش مشكل دارد. با كمال اخلاص دينارى را كه براى رفع نياز خود قرض نموده بود به مقداد داده و براى اداى نماز به سوى مسجد راه افتاد حضرت پس از نماز با رسول خدا (ص) ملاقات نمود پيامبر(ص) فرمود: على جان مى‏توانم امشب مهمان شما باشم. على (ع) در حالى كه از وضع خانه و نداشتن غذا مطلع بود نخواست درخواست پيامبر را رد نمايد و با كمال بزرگوارى با ايشان به خانه آمد. آنها مشاهده كردند فاطمه(س) در محراب عبادت مشغول راز و نياز با خداست و پشت سرش ظرفى پر از غذا به چشم مى‏خورد، فاطمه (س) با شنيدن صداى پيامبر (ص) از جايگاه خويش برخاست و در پى تقاضاى آن حضرت ظرف غذا را مقابل وى نهاد. على (ع) پرسيد فاطمه جان اين غذا را از كجا آورده‏اى؟ تاكنون غذايى به اين خوش رنگى و خوش بويى نديده‏ام. پيامبر دست بر شانه على(ع) نهاد و فرمود: اين برابر آن دينارى است كه در راه خدا انفاق نمودى و سپس ادامه داد خداوند تو را همچون زكريا و فاطمه را همانند مريم مورد لطف قرار داد كه هرگاه زكريا بر مريم وارد مى‏شد نزد او رزق و روزى مى‏يافت كه خدا برايش فرستاده بود. «كلما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقا قال يا مريم انّى لك هذا قالت هو من عند اللّه؛(20) هر وقت زكريا به محل عبادت مريم مى‏آمد نزد او روزى شگفت آورى مى‏يافت. گفت اى مريم اين روزى از كجا براى تو مى‏رسد پاسخ داد كه اين از جانب خداست.»
بخشش و ايثارى كه در زمانى خاص با نيتى خداپسندانه صورت گيرد. قطعاً نزد خداوند از ارزش ويژه‏اى برخوردار بوده و دهنده‏اش به اجر و ثوابى بالاتر دست مى‏يابد. دختران و پسران جوانى كه تازه پا به زندگى مشترك گذاشته‏اند و با اميد و آرزو به رؤياهاى خويش جامه عمل مى‏پوشند از هر كس به استفاده از اندوخته‏ها و هداياى اطرافيان سزاوارترند.
حضرت فاطمه(س) در شب عروسى خود با پايه‏گذارى اين سنت حسنه، ايثار در وقت نياز، فرمان قرآن را عملى ساخت. اين گونه كه پيامبر خدا(ص) در شب عروسى دخترش لباسى تهيه نمود تا فاطمه(س) آن را به تن كرده و آن شب ويژه و به يادماندنى گردد. در همان لحظه زن بينوايى به در خانه رسول خدا(ص) آمد و درخواست لباس كرد. فاطمه(س) به جز پيراهن شب عروسى كه هديه پدر بود لباس ديگر داشت كه قبلاً مورد استفاده قرار داده و كهنه شده بود. با تقاضاى فقير لباس را در بسته‏اى نهاد تا در راه خدا انفاق كند كه ناگهان با يادآورى آيه: «لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبّون؛(21) شما به نيكوكارى نمى‏رسيد مگر آنكه هرچه را كه در دست داريد در راه خدا انفاق كنيد.» در تصميم خود تجديد نظر كرد، لباس عروسيش را از تن درآورد و به بينوا داد و لباس كهنه را پوشيد. هنگامى كه خواستند فاطمه(س) را به خانه اميرمؤمنان ببرند فرشته وحى فرود آمد و پس از سلام به پيامبر(ص) فرمود: اى پيامبر خدا پروردگارت به تو سلام مى‏رساند و دستور داده كه درهايى نثار فاطمه نمايم و همراه من لباسى از بهشت است كه بايد به او هديه كنم.(22) احترام به فرمان الهى‏
بدنبال برخوردهاى عادى و گاه سخيف در ارتباط با پيامبر خدا توسط اطرافيان، قرآن كريم هشدار داده و آنان را به رعايت ادب و احترام نسبت به آن حضرت دعوت نموده و دستور داده آنگونه كه با يكديگر سخن مى‏گويند پيامبر(ص) را مورد خطاب قرار ندهند و شخصيت وى را محترم شمرند. «لاتجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا…؛(23)اى مؤمنان شما دعاى رسول و ندا كردن او را مانند نداى بين يكديگر قرار مدهيد…»
فاطمه(س) مى‏فرمايد:وقتى اين آيه نازل گشت من نيز همانند ديگران پدر خويش را با عنوان رسالت صدا مى‏زدم و گفتم: «اى پيامبر خدا» و از گفتن كلمه پدر خوددارى مى‏كردم. پيامبر گرامى پس از سه بار كه او را اينگونه خواندم پاسخى نداد و فرمود: فاطمه جان اين آيه در مورد تو و خاندان و نسل تو نيست. تو از من هستى و من از تو. اين آيه در مورد افرادى بى‏مهر و خشن و متكبر نازل شده، تو مرا با عنوان پدر صدا بزن كه صداى دلنوازت دلم را زنده‏تر و پروردگارم را خشنودتر مى‏سازد.(24) اگرچه در اين واقعه علاقه و احترام خاص پيامبر(ص) به دختر عزيزش قابل توجه است. پيش از آن اطاعت و پيروى كامل حضرت فاطمه(س) از فرمان وحى و رعايت ادب و حرمت مقام والاى رسالت است كه نشان مى‏دهد آن حضرت به فرمان الهى اهميت داده و از بيان تعلقات شخصى و عاطفى خويش چشم مى‏پوشد. و در يك كلام نتيجه مى‏گيريم كه قرآن در سيره و سخن، رفتار و كردار فاطمه(س) زنده و سارى و جارى است. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره نمل، آيه 16. 2. سوره مريم، آيه 6 و 5. 3. سوره انفال، آيه 75. 4. سوره بقره، آيه 180. 5. بحارالانوار، ج 43. 6. سوره ذاريات، آيه 18 و 17. 7. فاطمه الزهرا من المهد….،ص‏300. 8. بيت الاحزان، ص 53. 9. بحارالانوار، ج 43. 10. سوره مجادله، آيه 11. 11. بحار، ج 2، ص 3. 12. همان، ص 8. 13. سوره احزاب، آيه 59. 14. بحار، ج 43، ص 91. 15. سوره نور، آيه 35. 16. فاطمة الزهرا…، ص 230. 17. بحار، ج 43. 18. سوره انسان، آيه 8 و 9. 19. سوره آل عمران، آيه 37. 20. همان، 92. 21. فاطمة الزهرا…، ص 214. 22. سوره نور، آيه 62. 23. بيت الاحزان، ص 36.

/

آموزه‏هاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 10

پرهيز از ظلم و دزدى
در دهمين فراز از دعاى امام عصر(عج)چنين مى‏خوانيم: «واكففْ ايْدينا عن الظّلم و السّرْقة؛ خدايا! دست‏هاى ما را از ستم و دزدى باز دار.»
در اين فراز از دعا، سخن از دو گناه بسيار بزرگ كه از بلاهاى خانمان سوز سياسى و اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى كه داراى پيامدهاى بسيار ناهنجار و ويرانگر است به ميان آمده، كه پاك سازى از اين دو گناه بزرگ، مى‏تواند بسيارى از مشكلات و گرفتارى‏هاى كمرشكن و چالش‏هاى روانى و اجتماعى را برطرف سازد، و دو حجاب بزرگ سرراه تكامل و پاك زيستى را از ميان بردارد، و باعث پديدار شدن مدينه فاضله گردد. مبارزه اسلام با ظلم
ظلم يعنى خلاف عدل و حق، بنابراين معنى بسيار وسيعى داشته و مصداق‏هاى گوناگون و مراحل و درجات مختلف دارد، و به طور كلى حق خود و حق ديگران را پامال كردن و ناديده گرفتن، ظلم است، بنابراين بايد حقوق انسان‏ها را كه نسبت به يكديگر دارند براساس عدالت شناخت كه دست كم بيش از صد حق است، و آن را رعايت نمود. گاهى ظلم و ستم، شديد و بزرگ است مانند: قتل نفس، و پايمال كردن حق همسايه، آزار به پدر و مادر، خوردن مال يتيم، حمايت از ظالم در پايمال كردن حق مظلوم و… و گاهى شدّت آن كمتر است، مانند ظلم به حيوانى رام از قبيل ظلم به گوسفند و گاو و گربه كه حتى شامل گرفتن پوست جوى از دهان مورچه‏اى مى‏تواند يك نوع ظلم باشد كه امير مؤمنان على (ع) در سخنى فرمود: «واللّه لو اعطيت الْاقاليم السّبعة بماتحت افلاكها على ان اعصى الله فى نملة اسلبها جلب شعيرةٍما فعلْتهُ؛(1) سوگند به خدا اگر اقليم‏هاى هفتگانه با آنچه در زير آسمان‏ها است را به من دهند كه خداوند را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه‏اى (از روى ظلم) نافرمانى كنم، هرگز نخواهم كرد.»
اسلام باشديدترين تعبيرات و دستورها و تأديب‏ها و ارائه مسائل جزايى مانند ديات و اجراى حدود، با هر گونه ظلم مبارزه نموده، و پيروان خود را از آن برحذر داشته است. بنابراين بسيار به جاست كه ما براى گرفتار نشدن به هر گونه ظلم و ستم به خدا پناه ببريم و در دعاى هميشگى خود آن را بگنجانيم، و از خدا بخواهيم كه دست‏هاى ما و رفتار ما را از هر گونه آلودگى به ظلم پاك سازد، و اين دعا تلقين هر روزه ما براى پرورش روح و روانمان در پرهيز از ستم باشد. چرا كه ستم به كسى بزرگ‏ترين حق الناس است، و حق الناس سنگين‏ترين بار و وِزرو وبال انسان خواهد بود. براى روشن شدن بيشتر موضوع نظر شما را به ديدگاه قرآن و سپس احاديث پيشوايان، در اين راستا جلب مى‏كنيم: نكوهش ظلم از ديدگاه قرآن
در قرآن حدود 270 بار با واژه‏ها و تعبيرات گوناگون، از ظلم و ستم سرزنش شده، و گاهى با شديدترين تعبير به ستمگران هشدار داده شده است. به عنوان نمونه:
«انّ الظّالمين لهم عذاب اليم ؛(2) قطعاً براى ستمگران عذاب دردناكى هست.» «و انّ الظّالمين لفى شقاقٍ بعيدٍ ؛(3)ستمگران در عداوت شديد دور از حق (و در برابر حق) قرار گرفته‏اند.» «انما لعْنة اللّه على الظّالمين ؛(4)آگاه باشيد لعنت خدا بر ستمگران باد.» «يوم لا ينفع الظّالمين معْذرتُهم و لهم اللّعنةُ ولهم سوءُ الدّار؛(5)روز قيامت روزى است كه عذرخواهى ظالمان سودى به حالشان نمى‏بخشد، و لعنت خدا بر آنها، و جايگاه بد نيز براى آنان است.» «و سيعْلم الّذين ظلموا اىّ منْقلبٍ ينقلبون ؛(6)آنها كه ستم كردند به زودى مى‏دانند كه بازگشتشان به كجا است.»
اينها نمونه‏هايى از آيات قرآن است كه با شديدترين تعبير به ستمگران هشدار مى‏دهد كه ستم نكنند وگرنه عاقبت بسيار خطرناك، عذاب بسيار شديد در كمين آنها خواهد بود. نكوهش ظلم و ستم در گفتار پيشوايان
در گفتار پيامبر اعظم (ص) و امامان معصوم (ع) نيز به شدت از ظلم نهى شده، و آن را به عنوان يك گناه بزرگ داراى كيفر سخت و آثار نكبت بار توصيف كرده‏اند، نظر شما را به چند نمونه از اين گفتار در ميان هزارها سخن جلب مى‏كنيم:
1 – رسول خدا (ص) فرمود: «اياكم و الظّلم، فانّ الظّلم عنداللّه هو الظّلمات يوم الْقيامة ؛(7)از ظلم و ستم دورى كنيد، چرا كه نتيجه ظلم در پيشگاه خدا در روز قيامت، تاريكى‏ها خواهد بود.»
روزى مردى به پيامبر (ص) عرض كرد: دوست دارم در روز قيامت در ميان نور و روشنايى محشور گردم، چه كنم؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: «به احدى ستم نكن، در اين صورت به اين آرزو مى‏رسى.»(8)
انس بن مالك مى‏گويد: روزى پيامبر(ص) فرمود: بين انسان مؤمن تا بهشت پنج عذاب (و دست انداز سخت) وجود دارد، كه آسان‏ترين آن، مرگ است. انس مى‏گويد از آن حضرت پرسيدم سخت‏ترين آن عذاب چيست؟ فرمود: «الْوُقوفُ بين يدى اللّه عزّ وجلّ، اذا تعلّق الْمظلومون بالظّالمين ؛(9)توقف در پيشگاه خداوند متعال در قيامت، در آن هنگام كه ستمديدگان به ستمگرانشان آويزان شده‏اند» (و به اصطلاح دامن آنها را گرفته و مطالبه حق خود مى‏كنند).نيز از پيامبر (ص) نقل شده فرمود: «وقتى كه روز قيامت برپا مى‏گردد، انسان وارد صحراى محشر مى‏شود، و از نيكى هايى كه در دنيا انجام داده خشنود است، ناگاه مردى جلو او را مى‏گيرد، و به خدا عرض مى‏كند: «پروردگارا! اين شخص به من ظلم كرده است.» در اين هنگام پاداش‏هاى نيكى‏هاى آن را برمى دارند و به عنوان جبران ظلمى كه به آن شخص شاكى نموده در مجموعه پاداش‏هاى او قرار مى‏دهند، و همچنان اين كار ادامه مى‏يابد تا اين كه پاداش‏هاى آن مرد ظالم تمام مى‏شود. آنگاه گناهان آن مرد شاكى را در مجموعه گناهان ظالم قرار مى‏دهند، و اين كار ادامه مى‏يابد تا كه ظالم وارد دوزخ مى‏گردد.»(10)
2 – امير مؤمنان على (ع) فرمود: «ايّاك و الظّلْم فانّهُ اكبر الْمعاصى ؛(11)از ظلم دورى كن كه آن از بزرگ‏ترين گناهان است.» و نيز فرمود: «از جور و ستم دورى كن كه بوى بهشت به مشام انسان ستمگر و متجاوز، نمى‏رسد، ظلم و ستم موجب تخريب و تباهى قلب (روح و جان) مى‏شود، و باعث اضطراب و نا آرامى زندگى مى‏گردد.»(12)
بزرگى گناه ظلم در حدى است كه امير مؤمنان على (ع) در فرازى از خطبه خود مى‏فرمايد: «واللّه لان ابيت على حسك السّعدان مسهّداً، او اُجرّ فى الْاغلال مصفّدا، احبُّ الىّ من ان الْقى الله و رسوله يوم الْقيامه ظالماً لبعْض الْعباد…؛(13)سوگند به خدا اگر شب را بر روى خارهاى تيز سعدان به سر برم، يا به غل‏ها و زنجيرها بسته، كشيده شوم برايم محبوب‏تر و بهتر است از اين كه خدا و رسولش را در قيامت در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ظلم كرده، و چيزى از اموال دنيا را غصب نموده باشم. چگونه به كسى ستم روا دارم، آن هم براى پيكرى كه تاروپودش، شتابان به سوى كهنگى به پيش مى‏رود، (و از هم مى‏پاشد) و مدت‏ها در ميان خاك‏ها مى‏ماند.»
نيز مى‏فرمايد: «فاللّه اللّه فى عاجل الْبغى، و آجل وخامة الظّلْم ؛(14)زنهار، زنهار و شما را به خدا از زودرسى كيفر ظلم و ستم، و از عاقبت بسيار خطرناك ظلم.» اين تعبير امام على (ع) بيانگر بزرگى و زشتى گناه ظلم، و هشدار و آژير خطر براى ستمگران است، كه به هوش باشند كه در صورت ادامه ظلم، كيفر سختى در كمين آنها بوده، و سرنوشت بسيار خطرناكى آنها را تهديد مى‏كند.
شگفت اين كه با اين كه مقام شهادت بالاترين مقام‏ها است، و اولين قطره خون شهيد كه بر زمين مى‏چكد موجب آمرزش همه گناهانش مى‏شود.(15)در عين حال اگر ظلم و مظلمه‏اى برگردن او باشد، گرفتار كيفر آن خواهد شد، براى روشن شدن اين مطلب نظر شما را به چند روايت زير جلب مى‏كنم:
پيامبر (ص) فرمود: «حضرت موسى (ع) رفيقى داشت كه به شهادت رسيد، موسى (ع) خواست مقام او را تماشا كند، به خدا عرض كرد: آن دوستم كه شهيد شد كجاست؟ خداوند فرمود: در آتش است. موسى (ع) عرض كرد: مگر بهشت را براى شهيدان وعده نداده‏اى؟ خداوند فرمود: آرى چنين وعده‏اى داده‏ام، ولى اين دوستت در آزار رسانى و ستم به پدر و مادرش اصرار داشت، و من عمل نيك چنين كسى را نمى‏پذيرم.»(16) نيز روايت شده: روزى پيامبر اعظم (ص) نماز را با جماعت خواند، سپس به مسلمانان رو كرد و فرمود: «آيا از طايفه بنى النجّار كسى در اينجا هست؟ اين سؤالم از اين رو است كه يكى از افراد برجسته آنها به شهادت رسيده، ولى درِ بهشت بر روى او بسته است، و پشت در درمانده شده از اين رو كه به يك نفر يهودى سه درهم بدهكار است (تا آن سه درهم حق الناس را از جانب او به صاحبش بدهند، و او از حبس درماندگى پشت در آزاد شود»(17)با توجه به اين كه عدم اداى حق الناس در وقت خود يك نوع ظلم است.
نيز طبق آن حديث معروف: وقتى كه سعدبن معاذ مجروح جنگى به شهادت رسيد، و شخص پيامبر (ص) با تجليل فراوان، همراه مسلمانان او را به خاك سپردند، سرانجام آن حضرت فرمود: «امشب فشار قبر، سعد را عذاب نمود.» بعضى از حاضران پرسيدند: با اين كه او داراى آن همه مقام است و شما آن همه از او تجليل كرديد چرا عذاب مى‏شود؟ فرمود: «به خاطر اين كه او نسبت به همسرش بداخلاق بود»(18) يعنى با بداخلاقى خود يك نوع ظلم به خانواده‏اش مى‏كرد.
نيز روايت شده: در جنگ احد يكى از مسلمانان جوان به شهادت رسيد، مادرش به بالين پيكر پاك و به خون تپيده‏اش آمد و خاك از چهره شهيدش پاك نموده و خطاب به او گفت: «فرزندم، بهشت برايت گوارا باد.» پيامبر (ص) به او فرمود: چه مى‏دانى كه بهشت براى او گوارا است، فلعلّه تكلّم فيما لا يعْنيه، اوْ بخيل بما لا ينقُصُهُ ؛(19)شايد او سخنان بيهوده مى‏گفته، يا در مورد چيزى كه باعث كمبودش نمى‏شد بخل ورزيده باشد.» (با توجه به اين كه بيهوده گويى و بخل يك نوع ظلم است). تجزيه و تحليل
چنانكه گفتيم ظلم و ستم معنى گسترده‏اى دارد، و به طور كلى هرگونه بى عدالتى و بى انصافى، و آزار رسانى، ظلم است گرچه اين آزار رسانى به صورت رشوه، يا احتكار، يا گران فروشى، يا رنجاندن پدر و مادر و همسر و اعضاء خانواده با خيانت به امانت، يا تبعيض، يا كم كارى و عدم رعايت وجدان كارى، ويا ناراضى كردن كارگر، و كم كردن اجرت كار او، و هرگونه حق كشى ديگر. با توجه به اين امور به راز بزرگى گناه ظلم و سختى كيفر آن پى مى‏بريم، چرا كه ظلم موجب آشفتگى و بى نظمى در جامعه شده، و باعث انواع گرفتارى‏ها، اختلافات و اضطراب‏هاى اجتماعى و اخلاقى و سياسى خواهد شد، و شيرازه جامعه را از هم گسسته كرده، و آرامش را كه برترين نعمت الهى است از ميان مى‏برد. ظلم موجب رنج‏ها، آزارها، قطع رابطه‏ها، آشوب‏ها، فتنه‏ها، بيمارى‏ها و نا امنى و نا آرامى‏هاى گوناگون مى‏شود، و گاهى عرصه زندگى را بر انسان‏ها تنگ كرده و موجب فروپاشى خانواده‏ها، و زندگى‏ها مى‏گردد، برهمين اساس گفته شده «الْملك يبقى مع الْكفر و لا يبقى مع الظّلم؛ حكومت و فرمان روايى با كفر باقى مى‏ماند، ولى با ظلم از هم مى‏پاشد.»
به همين اساس قرآن مى‏فرمايد: «ولقد اهلكْنا الْقرون من قبلكم لمّا ظلموا ؛(20)ما امت‏هاى پيشين را كه ظلم كردند به هلاكت رسانديم.» نيز مى‏فرمايد: «فتلك بُيوتهم خاوية بما ظلموا ؛(21)اين خانه‏هاى آنها است كه به خاطر ظلم و ستمشان خالى و ويران مانده است.» چرا كه ظلم باعث ايجاد كينه و عداوت، و موجب شقاق و چند گانگى و سوءظن و آثار شوم ديگر شده، و همين به جاى آبادانى، عامل مرارت و تلخى زندگى، و ويرانى مى‏شود، زيرا پر واضح است كه دل زدگى بر اثر ظلم باعث سلب دل گرمى و اميد شده، و همين اثر بد، افكار و اعمال را تخريب نموده و به تباهى مى‏كشاند. 2 – نكوهش سرقت و دزدى از نگاه اسلام
دومين خواسته در دعاى فوق اين بود كه امام عصر (عج) به ما ياد داده كه به خدا عرض كنيم: «خدايا! دست هايمان را از دزدى باز دار» يكى از گناهان كبيره كه موجب وزر و وبال و آثار شوم و نكبت بار در دنيا و آخرت مى‏شود، و زندگى انسان را تباه و آلوده مى‏سازد دزدى است، يعنى انسان از راه‏هاى مختلف اموال ديگران را چپاول كند. سرقت و دزدى نيز مانند ظلم، معنى وسيعى دارد، مثلاً امام صادق (ع) مى‏فرمايد: دزدها سه گونه‏اند: ترك كننده زكات، و حيف و ميل كننده مهريّه زنان، و كسى كه وامى مى‏گيرد و نيّت اداى آن را ندارد.(22)و يا پيامبر (ص) فرمود: «دزدترين دزدها كسى است كه از نمازش بدزدد.»(23) و يا مسئله استراق سمع و… ولى بيشتر در موضوع ربودن اموال ديگران است، كه بعضى آشكار و بعضى نهان مى‏باشد مانند دزدى از اموال شوهر و رانت خوارى، و اختلاس و نيرنگ‏هاى مرموز براى چپاول اموال، خواه اموال خصوصى باشد، يا عمومى. مسأله سرقت يكى از معضلات جامعه در هر زمانى بوده، به ويژه در اين عصر كه نقشه‏ها و نيرنگ‏ها به شكل‏هاى گوناگون – به ويژه نسبت به بيت المال و اموال عمومى – توسعه يافته، و در اين راستا دزدهاى اموال خانه‏ها و اتومبيل‏ها، و جيب برى و انواع شگردها را كه هر روز در صفحات حوادث روزنامه‏ها و مجلّات مى‏خوانيم، مشمول عنوان سرقت و دزدى است كه موجب سلب امنيت و آرامش شده و گاهى به كشتار و فروپاشى خانواده‏ها و انواع كينه توزى‏ها و عداوت‏ها منجر مى‏گردد. دست ناپاكى كه به دزدى آلوده شده، در حقيقت اموال حرام را به خانه خود مى‏كشاند و انباشته مى‏كند، و در ميان آلودگى گرداب متعفّن حرام و غصب و زور و ظلم غوطه مى‏خورد، و چنين فردى بعيد است كه به راحتى نجات يابد، بلكه همان اموال نامشروع، روسياهى ننگين را براى او ايجاد كرده و آتش شعله ور دوزخ در انتظار بلعيدن و عذاب سخت او است. در اسلام در ميان دستورهاى بزرگش، سه چيز را بسيار محترم شمرده كه عبارتند از حفظ حريم جان و مال و ناموس. هر جامعه‏اى كه در اين سه مورد در امن باشد، آن جامعه را مى‏توان جامعه سالم و ايده آل خواند. براى اين كه به زشتى سرقت بيشتر پى ببريم، نظر شما را به گفتار قرآن و پيشوايان بزرگ اسلام در اين راستا جلب مى‏كنيم. سرقت و دزدى از نگاه قرآن
در قرآن درباره سرقت اموال، در دو مورد سخن به ميان آمده است.
1 – در آيه 12 سوره ممتحنه مى‏خوانيم: «يا ايّها النّبىُّ اذا جائك الْمؤمنات يبايعْنك على انْ لا يُشْركن باللّه شيئاً و لا يسْرقْن… فبايعْهنّ و اسْتغْفرْلهنّ…؛ اى پيامبر! هنگامى كه زنان با ايمان نزد تو آيند، و با تو بيعت كنند (با اين شرايط) كه چيزى را براى خدا شريك قرار ندهند، دزدى و زنا نكنند، فرزندان خود را نكشند، تهمت و افترايى پيش دست و پاى خود نياورند، و در هيچ كار نيكى با تو مخالفت نورزند، با آنها بيعت كن، و براى آنها از درگاه خدا آمرزش بطلب.»
اين آيه مربوط به بيعت مشروط زنان است، توضيح اين كه: طبق گفته مفسّران پس از آنكه مكه در سال هشتم به دست مسلمين به فرماندهى پيامبر اكرم (ص) فتح شد، پيامبر (ص) بر كوه صفا قرار گرفت و از مردان ايمان آورنده بيعت گرفت، سپس نوبت به زنانى كه ايمان آورده بودند شد، آنها براى بيعت به محضر پيامبر (ص) آمدند، آيه فوق نازل شد، پيامبر (ص) بر اساس اين آيه بيعت آنان را مشروط بر شش شرط پذيرفت كه شرط دوم اين بود كه دزدى از اموال شوهر، و ديگران نكنند. اين شرط بيانگر اهميت آن است، كه در نخستين بيعت زنان كه يك حادثه بزرگ سياسى است، ترك دزدى به عنوان پيش شرط در رديف ترك شرك و زنا، عنوان شده است، يعنى دزدى همچون شرك و زنا، گناه بسيار بزرگى است كه بيعت كنندگان بايد تعهد محكم بدهند كه دزدى نكنند. و دست به اين گناه زشت و پليد نزنند.(24)
2 – در آيه 38 سوره مائده مى‏خوانيم: «و السّارق السارقة فاقْطعوا ايْديها جزاءً بما كسبا نكالاً من اللّه ؛دست مرد و زن دزد را به كيفر عملى كه انجام داده‏اند، به عنوان يك مجازات الهى قطع كنيد.» اين آيه با صراحت حكم شديدى را كه قطع دست دزد باشد صادر كرده، و چنين حكمى بيانگر بزرگى گناه دزدى است، تا همين مجازات باعث عبرت و بازدارندگى و كنترل شديد شود، و جامعه از خطر دزدى و ناامنى مالى نجات پيدا كند. و از آنجا كه بيشتر دزدى‏ها از ناحيه دست انجام مى‏گيرد، و از آنجا كه دست براى انسان كارآمدترين و نافع‏ترين اعضا است كه توانايى انسان را مظهريت مى‏بخشد، بايد براى عبرت مردم و جلوگيرى از دزدى بريده شود، البته با شرايطى كه در روايات ما آمده است. ولى در بعضى از موارد به جاى قطع دست، زندان و تأديب مانند ضربات شلّاق تعيين شده است، مثلاً از حضرت على (ع) نقل شده كه در مورد مردى كه گوشواره دخترى را از گوشش دزديده بود، فرمود: اين يك نوع ربايش علنى است، آن دزد را كتك زد و زندانى نمود، و در سخنى فرمود: حكم قطع دست در مورد چهار دزد روا نيست ؛
1 – كسى كه اختلاس كند (اختلاس به معنى يك نوع دزدى است كه با كِش رفتن و تردستى و حيله انجام مى‏شود).2 – كسى كه از روى خيانت، امانت ديگرى را بربايد. 3 – كسى كه از غنائم جنگى دزدى كند. 4 – اجير و مزدورى كه در خانه كسى چيزى بردارد كه اين يك نوع خيانت است.(25)
بعضى اشكال كرده‏اند كه بريدن دست دزد (نخست چهار انگشت دست راست او) در صورتى كه اموال دزديده شده او يه اندازه قيمت يك چهارم دينار (كه هر دينار به اندازه يك سكّه يعنى 18 نخود طلا است) برسد، با آن همه احترامى كه اسلام براى جان انسان قايل است منافات دارد، با توجه به اين كه اگر كسى انگشتان كسى را بى جهت قطع كند، هر انگشت آن معادل يك دهم ديه كامل (هزار مثقال طلا) يعنى صد مثقال ديه دارد، پس ديه بريدن چهار انگشت، چهارصد مثقال طلا است، پس چرا دزديدن يك چهارم يك دينار (يعنى چهار نخود و نيم طلا) موجب حكم قطع چهار انگشت مى‏گردد؟ اتفاقاً همين سؤال را از عالم بزرگ علم الهدى سيد مرتضى (متوفّى 436 ه. ق) نمودند، ايشان در پاسخ به صورت شعر جواب داد، كه ترجمه‏اش اين است: «عزّت امانت، آن دست را گران قيمت كرد، ولى خيانت دزدى، بهاى آن را پايين آورد، فلسفه حكم خدا را بدان.»(26)

به هر حال وقتى كه اين حكم اسلامى اجرا مى‏شد، مسلمانان در پناه آن در رفاه و امنيت مى‏زيستند، چنان كه هم اكنون اين اثر در كشور عربستان سعودى ملموس است. و در نتيجه افراد دزد هم كم مى‏شدند و به تعداد شمارش انگشتان نمى‏رسيدند. آيا بريدن چند دست خطاكار براى حفظ امنيت و حريم اموال عموم مردم چند قرن يك ملت، قيمت گزافى است؟ با مقايسه اين خسارت كم قطع، و آن همه آثار خطير دزدى در صورت عدم قطع با آثار درخشان قطع، پى مى‏بريم كه چنين حكمى خشن نيست، بلكه جزاى مناسب و شايسته‏اى خواهد بود. نكوهش دزدى در نگاه پيشوايان
در گفتار پيامبر اعظم (ص) و امامان معصوم (ع) با شديدترين تعبيرات و روش، از گناه بزرگ دزدى نهى شده كه نظر شما را به چند نمونه جلب مى‏كنيم:
شخصى در مسجد النّبى در مدينه در حالى كه روپوش خود را بالش خود قرار داده بود به استراحت پرداخت، سپس براى تطهير برخاست و از مسجد خارج شد، وقتى بازگشت ديد روپوشش دزديده شده است، به جستجو پرداخت تا دزد را پيدا كرد، او را به محضر پيامبر (ص) برد و تقاضاى محاكمه نمود. پيامبر (ص) فرمود: دست (چهار انگشت دست راست) او را قطع كنيد. صاحب روپوش از شكايت خود گذشت و روپوش خود را به دزد بخشيد، و تقاضاى عدم قطع كرد، ولى پيامبر (ص) فرمود: اگر قبل از آنكه او را نزد من بياورى و من حكم كنم، راهى براى عدم قطع داشت، ولى اكنون راهى ندارد، آنگاه دستور داد دست آن دزد را قطع نمودند.(27)
در روايت ديگر آمده: چند نفر دزد را به محضر امير مؤمنان على (ع) آوردند، پس از اثبات دزدى، آن حضرت دست آنها را به خاطر اين جرم، قطع كرد، آنگاه فرمود: «آنچه از دست شما بريده شده، به سوى آتش دوزخ روانه مى‏گردد، پس اگر توبه كنيد آنها را از آتش باز گردانده‏ايد، وگرنه همانا شما را به سوى آتش دوزخ مى‏كشانند.»(28)
امام صادق (ع) فرمود: «مدْمن الزّنا و السّرق و الشّرب كعابد وثنٍ ؛(29)ادامه دهنده (عمل زشت) زنا و دزدى و شرابخوارى، همانند بت پرست است.»
پيامبر (ص) در سخنى فرمود: «يكى از چهار نفر هرگاه داخل خانه‏اى شود، قطعاً موجب خرابى آن مى‏گردد، و چنين خانه‏اى از بركات الهى آباد نخواهد شد ؛1 – خائن به امانت 2 – دزد 3 – شرابخوار 4 – زناكار.»(30)
از امام سجاد (ع) نقل شده: دزدى را نزد حضرت على (ع) آوردند كه براى اولين بار دزدى كرده بود، على (ع) دستور داد دست راستش (چهار انگشت) را قطع كنند، پس از مدتى همان دزد براى دومين بار دزدى كرد، حضرت على (ع) قدم پاى چپ او را قطع كرد، او براى سومين بار دزدى كرد، حضرت او را به زندان ابد محكوم فرمود.(31)
اين گفتار و اين گونه برخوردها با دزد، بيانگر شدت مجازات دزدى، و بزرگى جرم اين گناه است، تا آنجا كه در روايات آمده: «من مات دون ماله فهو شهيدٌ ؛كسى كه در دفاع از مالش در برابر دزد كشته شود، شهيد شده است.» شدت عمل در برابر دزد بيت‏المال‏
بايد توجه داشت كه يكى از انواع دزدى، دستبرد به بيت المال كه اموال عمومى است مى‏باشد، گر چه به اندازه برداشتن يك عدد خودكار، يا يك سوزن از بيت المال بدون مجوّز شرعى باشد، در اين راستا نظر شما رابه چند نمونه از شدت عمل پيامبر (ص) و امامان (ع) در بر خورد با رانت خواران و يا چپاولگران بيت المال جلب مى‏كنيم:
1 – يكى از غلامان پيامبر (ص) شخصى به نام مدْعم بود، او در جنگ خيبر در ركاب پيامبر (ص) با دشمن مى‏جنگيد، پس از پيروزى غنائم بسيارى به دست آمد، او بر اثر طمع به غنائم كه از بيت المال مسلمين بود، لباسى را قبل از تقسيم بيت المال محرمانه براى خود ربود (دزديد) پس از اين ماجرا سپاه اسلام همراه پيامبر (ص) به وادى القرى حركت كردند، در آنجا هنگام بارگيرى از شتر، تيرى از ناحيه دشمن آمد و به پيكر غلام نامبرده خورد، و همين باعث شهادت او شد، حاضران (در ضمن تأسف) گفتند: بهشت بر او گوارا باد، پيامبر (ص) فرمود: «نه سوگند به كسى كه جان محّمد (ص) در دست او است، اكنون آن لباس در تنش در آتش دوزخ مى‏سوزد، همان لباسى كه روز خيبر از غنائم مسلمين به خيانت ربوده بود.» اصحاب تعّجب كردند و سخت تحت تأثير قرار گرفتند، يكى از ياران از پيامبر (ص) پرسيد: «من هم دو بند كفش را از غنائم ربودم.» پيامبر (ص) فرمود: «همانند آن بند كفش در آتش دوزخ براى تو بريده مى‏شود.»(32)
2 – عقيل برادر على (ع) بر اثر تنگدستى و عيالوار بودن تقاضاى كمك مالى از امام على (ع) بيش از سهميه خود كرد. و اصرار ورزيد، على (ع) به مردى گفت: دست عقيل را بگير و در ميان بازار ببر، و به او بگو قفل دكانى را بشكند و كالاهاى دكان را بردارد. عقيل به على (ع) عرض كرد: آيا مى‏خواهى مرا به عنوان دزدى دستگير كنند؟ على (ع) فرمود: «پس تو مى‏خواهى با برداشتن از بيت المال مسلمين، مرا دزد كنى و از آن بردارم و به تو بدهم.» بعد از شهادت على (ع) روزى معاويه به عقيل گفت: بالاى منبر برو و به مردم بگو على (ع) با تو چگونه رفتار كرد و من با تو چگونه رفتار كردم. عقيل بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثنا گفت: «اى مردم! من از على (ع) دينش را طلبيدم، او مرا كه برادرش بودم رها كرد، و دينش را گرفت، ولى معاويه با دادن بيت المال به من مرا بر دينش مقدم داشت.»(33)
3 – در حكومت امام على (ع) على بن ابى رافع سرپرست بيت المال بود، ايام عيد قربان فرا رسيد، دختر على (ع) از على بن ابى رافع خواست گردنبندى از بيت المال را سه روز به عنوان عاريه‏اى كه داراى ضمانت باشد به او بدهد، تا در جشن عيد از آن استفاده كند، او به درخواست دختر على (ع) جواب مثبت داده و آن گردنبند را به او داد. على (ع) آن را در گردن دخترش ديد و پس از پرسش دريافت كه از ابن ابى رافع عاريه گرفته، با شدت به او حكم كرد كه آن را به بيت المال بر گرداند، و ابن ابى رافع را با تندى نكوهش كرد. و به زينب (س) فرمود: در صورتى اين كار براى تو روا است كه ساير زن‏هاى مسلمين نيز همين گونه از بيت المال بهره‏مند شوند. و به ابن ابى رافع فرمود: «لو كانت اخذت الْعقْد على غير عاريةٍ مضمونةٍ مرْدودةٍ، لكانت اذن اوّل هاشميّة قطّعْت يدها فى سرْقةٍ ؛(34)اگر دخترم آن گردنبند را بدون عاريه داراى ضمان و برگشت به بيت المال گرفته بود، نخستين زن هاشمى بود كه دستش به خاطر دزدى قطع مى‏كردم.»
4 – روزى عبدالله بن جعفر داماد على(ع) و برادرزاده آن حضرت، نزد على (ع) آمد و عرض كرد: سزاوار است براى تأمين هزينه زندگى روزانه‏ام به من كمك مالى شود، سوگند به خدا چيزى ندارم، مگر اين كه گوسفند يا الاغ خود را بفروشم. حضرت على (ع) به او فرمود: «نه، چيزى براى تو در نزد من نيست، مگر اين كه به عموى خود دستور بدهى تا (از بيت المال) دزدى كند و به تو بدهد.»(35)
5 – روزى دو زن يكى از نسل عرب، و ديگرى كنيز عجمى آزاد شده براى گرفتن سهميّه خود از بيت المال به محضر على (ع) آمدند، آن حضرت مقدارى درهم و غذا به طور مساوى به آن دو نفر داد. زن عرب اعتراض كرد و گفت: من عرب هستم، و اين زن عجم، چرا به من بيشتر ندادى؟ امام (ع) فرمود: «سوگند به خدا من در تقسيم بيت المال، فرزندان اسماعيل را بر فرزندان اسحاق برتر نمى‏بينم.»(36)
آرى حضرت على (ع) ضابطه را بر هرگونه رابطه مقدم مى‏داشت، و مصرف اموال عمومى را بر اساس روابط خويشاوندى يا دوستى، يك نوع دزدى مى‏دانست. با توجه به اين موضوعات مهم به دعاى امام عصر (عج) بازگرديم كه به ما ياد داد به خدا عرض كنيم: «خدايا! دست‏هاى ما را از هرگونه ظلم و دزدى بازدار.» به اميد استجابت اين دعا براى همه، و خشنود كردن آن حضرت با رعايت موازين حقوقى. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. نهج البلاغه، خطبه 224. درباره انواع ظلم به بحار الانوار، ج 75، ص 305، باب 79 مراجعه شود. 2. ابراهيم – 22. 3. حج – 53. 4. هود – 18. 5. مؤمن – 52. 6. شعراء – 227. 7. بحار، ج 75، ص 309. 8. كنزالعمّال، حديث 44154. 9و10. همان، حديث 8862. و7643. 11. غررالحكم ؛ ميزان الحكمة، ج 5، ص 597. 12. همان. 13. نهج البلاغه، خطبه 224. 14. همان، خطبه 192. 15. تهذيب الاحكام شيخ طوسى، ج 6، ص 121 به نقل از پيامبر (ص). 16. لباب الالباب راوندى . 17. بحار الانوار، ج 73، ص 362. 18. اقتباس از قاموس الرجال، ج 4، ص 341، طبقات ابن سعد،ج‏3،ص‏10و11. 19. المحجّة البيضاء، ج 5، ص 200. 20. يونس – 14. 21. نمل – 52. 22و23. بحار، ج 96، ص 12، و ج 84، ص 263. 24. اقتباس از تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 276. 25. شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 18، ص 503. 26. در تفسير آلوسى، ج 3، ص 6، اين پاسخ به علم الدين السّخاوى نسبت داده شده است، بايد توجه داشت كه هر دينار معادل 18 نخود طلا است، كه يك مثقال شرعى است. 27. خصال شيخ صدوق، ج 1، ص 90، بحار، ج 79، ص 182. 28. علل الشرايع، ج 2، ص 224، بحار، ج 79، ص 186. 29. ثواب الاعمال شيخ صدوق، ص 217، بحار، ج 79، ص 187. 30. همان مدرك، و بحار، ج 79، ص 125. 31. ارشاد المفيد، ص 251، بحار، ج 79، ص 188. 32. سيره ابن هشام، ج 3، ص 353. 33. روضات الجنّات، ص 90. 34. بحار، ج 40، ص 338. 35. ابواسحاق اصفهانى، الغارات، ج 2، ص 67. 36. بحار، ج 41، ص 137.

/

تملّق ستيزى و انتقادپذيرى؟

خاقانيا به تقويت دوست دل مبند

وزغصه و شكايت دشمن جگر مخور
گر دوست از غرور هنر بيندت نه عيب‏

دشمن به عيب كردنت افزون كند هنر
ترس زطعن دشمن و گردى بلند نام‏

بينى غرور دوست شوى پست و مختصر
پس دوست دشمن است به انصاف بازبين‏

پس دشمن است دوست به تحقيق درنگر
گرعقلت اين سخن نپذيرد كه گفته‏ام‏

اين عقل را نشانه ديوانگى شمر
(خاقانى)

موضوع سخن انتقاد پذيرى و پرهيز از تملق گوئى و نقش آن در كمال انسان است. در تبيين و نتيجه‏گيرى اين بحث تذكر چند نكته ضرورى است:
نكته اول اينكه: انسان مصون از عيب و خطا نيست و جز برگزيدگان خدا يعنى پيامبران و ائمه هدى عليهم السلام كه به لباس عصمت آراسته‏اند همه انسان‏ها در هر سطح و جايگاهى كه باشند به نوعى در معرض خطا و اشتباه و انحراف قرار دارند. بفرموده يوسف صديق(ع) كه حتى خود را در جايگاه پيامبرى از خطا و گناه مبرّا ندانست و گفت: «و ما أبرى‏ء نفسى انّ النفس لامّارةٌ بالسوء الّا ما رحم ربى» اگر خداى بزرگ و مهربان برآدمى رحم نياورد هيچ انسانى از خطر نفس امّاره در امان نيست و به كمك خداوند نياز دارد. آفريدگار جهان و انسان نيز با پيامبران برگزيده خود در موارد مختلف از اين حقيقت سخن گفته تا مبادا انسان‏ها را غرور دست دهد و از وادى توحيد دور افتاده و در معرض خودباورى و خود محورى كه پرتگاه شرك است قرار گيرند. نمونه آن داستان داود(ع) پيامبر است كه در معرض آزمايش الهى قرار گرفت كه اگر لحظه‏اى غفلت عارض شود پيامبر خدا نيز ممكن است به خطاى در داورى گرفتار آيد و چرب زبانى مدعى او را به حكم ناحق عليه متهم وادارد و از مسير حق و عدل به پرتگاه حكم به ناحق سقوط كند. بارى آدمى با خصلت ذاتى خود از وسوسه نفس مصون نيست و اگر نگهدارى خداوند و صيانت او نباشد به گناه مى‏افتد و با اين توضيح مختصر معناى «عصمت» كه همانا نگهدارى خداوند و نظارت و هدايت و كنترل بندگان برگزيده اوست روشن مى‏گردد، چرا كه آنها كه مقرر است رهبر و سرمشق ديگر انسان‏ها باشند، خطا و گناه از اعتبار آنها مى‏كاهد و اعتماد مردم را سست مى‏كند و نخواهند توانست نقش هدايتگر خويش را در علم و عمل براى جامعه بشرى ايفا كنند.
بطور خلاصه از پيامبران و امامان معصوم و برگزيدگان ويژه خدا كه بگذريم كه عصمت خداوندى حافظ و نگهدار آنهاست، همه انسان‏ها در معرض خطا و گناه قرار دارند و لازمه چنين خصلتى است كه آدميان بايد همواره مراقب خود باشند و از خداوند مدد بخواهند و به بندگان صالح خدا تاسّى جويند و رهنمودهاى آنان را مد نظر قرار دهند و پيوسته در حال مجاهده با نفس باشند و لحظه‏اى غفلت روا ندارند و اين مراقبت دائمى و محاسبه و تفكر و تذكر سرمايه سلوك آنها باشد تا بتوانند راه پرخطر كمال را طى كنند و از اين گذرگاه خطير سالم عبور نمايند در حالى كه از وسوسه و خطر شيطان و نفس امّاره در امان بمانند.
اين فرايند اخلاقى تا لحظه‏هاى آخر عمر بايد ادامه پيدا كند كه در هيچ حال و در هيچ شرائطى انسان از شرّ نفس و وسوسه شيطان مصون نيست چرا كه شيطان و نفس براى هر مقطعى از حيات انسان دام‏ها و تله‏هائى دارند كه رهائى از آنها مجاهدت دائمى را طلب مى‏كند… خطر خودخواهى‏
نكته دوم: خصيصه حبّ نفس و نقش آن در مسير حيات مادى و معنوى انسان و آثار مثبت و منفى آن است. بر اساس اين خصلت آدمى در جلب منفعت و دفع مضرت مى‏كوشد و در صيانت خويش تلاش مى‏كند. اين خصلت ذاتى كه در هر موجود زنده‏اى وجود دارد با نگاه مثبت سپر دفاعى است كه خطرات را دفع و منافع را جذب و شرائط ادامه حيات را تكميل مى‏كند افزون بر اين اگر خصيصه ذاتى حبّ ذات به درستى هدايت شود عامل سعادت جاودانى انسان است. چرا كه هيچ كسى بدبختى و بدفرجامى خود را نمى‏خواهد و بطور جدّ انسان خواهان خير است چنانكه قرآن كريم مى‏فرمايد: «و انّه لحبّ الخير لشديد» و كدام خير برتر و بالاتر از سعادت جاودانه انسان در حريم امن الهى و حيات ابدى. پس چرا انسان‏ها با دست خود خود را به هلاكت مى‏افكنند و به دشمن ديرين خود شيطان سر مى‏سپارند و يا تسليم نفس امّاره مى‏شوند و يا در دام راهزنان و حراميان مى‏افتند؟ براى اينكه در تشخيص خير و شرّ به اشتباه افتاده و لذت حاصل را بر سعادت پايدار آخرت ترجيح مى‏دهند و سيه روزى را براى خود فراهم مى‏سازند.
«انّ هؤلاء يحبّون العاجله و يذرون ورائهم يوماً ثقيلا» بطور خلاصه اگر غريزه حبّ نفس به درستى هدايت شود سرمنشأ خير و سعادت دوجهانى خواهد بود.
اما با نگاه ديگر: غريزه يا خصيصه حبّ نفس مى‏تواند خطرآفرين باشد و از خودخواهى، غرور، خودمحورى و طغيان سربر آورد و عامل سركشى، ستم كارى، حق كشى گردد، آدمى عيب‏هاى خود را نبيند و به صدد چاره جويى برنيايد. و همين خصلت است كه آدميان را به پايمال كردن حقوق ديگران و شكستن حريم مقدسات و قتل و غارت كشانده و زمين و دريا را از فساد پر مى‏كند. از اين ديدگاه انسان همواره به تذكر و تنبّه و موعظه نياز دارد تا سركشى نفس و حبّ ذات را مهار كند.
ساز و كار اين مجاهده يكى عامل درونى كه همان مجاهده با نفس است و ديگرى انتقاد پذيرى و حق گرائى و…از اينرو در روايات تربيتى اسلام به تفكر در عيوب خويش و اصلاح نفس و ضرورت نقد و پرهيز از تملق و مبارزه با چاپلوسى توصيه شده است. درباب نقد و نظر نخستين مرحله مسئوليت متوجّه انسان است كه خود را نقد كند و به رفع معايب خويش بپردازد. پيامبر گرامى اسلام در توصيف بندگان شايسته خداوند مى‏فرمايد: «…و تفكر فى عيوبه واصلحها» در عيوب خويش بينديشد و به اصلاح آن‏ها بپردازد. همچنين از قول امام صادق(ع) است كه مى‏فرمايد: «احبّ اخوانى من اهدى الىّ عيوبى» محبوب‏ترين برادران من كسى است كه عيب‏هاى مرا به من هديه كند!
جالب است امام تذكر معايب را هديه‏اى مى‏داند كه برادر به برادر خود مى‏دهد كه نه تنها موجب رنجش نبايد باشد بلكه سبب محبوبيت بيشتر مى‏گردد. اين بدان خاطر است كه تذكر عيبها از باب اصلاح و دلسوزى نه از باب تحقير و نكوهش كوشش در جهت صلاح و اصلاح است. چرا كه آدمى گاه از عيب خود غفلت دارد و در آن مى‏ماند و هرگز اصلاح نمى‏شود ولى هرگاه برادر دينى با عنوان آينه مؤمن نقطه ضعف‏ها و عيب‏ها را به تصوير كشد همانند آينه‏اى است كه چهره آدمى را از عيب مى‏زدايد و لذا در روايت آمده: «المؤمن مرآت المؤمن» مؤمن آئينه مؤمن است. و در همين حال در روايات اسلامى از مداحى‏ها و تعريف‏هاى نابجا و افراطى نكوهش به عمل آمده است از سخن پيامبر اعظم(ص) روايت شده كه فرمود: «احثوا التراب فى وجوه المدّاحين» در چهره مداحان يعنى تملق گويان خاك بپاشيد. راز مطلب اينست كه مدح و ثنا خوانى بى‏جا و تملّق و چاپلوسى از يك سو حاكى از ذلت و حقارت مديحه‏گويان است و اين با كرامت مؤمن سازگار نيست و از سوى ديگر مخاطب را به غرور و نخوت مى‏كشاند و چه بسا به طغيان و عصيان وا مى‏دارد و مجال نمى‏دهد به خود بينديشد. نخوت قدرت‏
اين خطر براى صاحبان قدرت از ديگران بيشتر است. چرا كه قدرت خود منشأ غرور است بويژه آنكه با تعريف و تمجيدهاى نابجا همراه گردد.
چنانكه تاريخ ارباب قدرت نشان داده كه به دليل نداشتن ظرفيت به ورطه طغيان افتاده و آتش نخوت و غرور آنان با تعريف و تملق شعله ور شده و آثار مخرب به جاى نهاده است. از اينرو صالحان قدرتمدار اجازه نمى‏دادند افراد رعيت در برابر آنان كرنش كنند در حالى كه طاغيان مردم را به بردگى مى‏كشانند و ملتهاى تحقير شده از ارباب زر و زور خدايگان مى ساختند و به خاك پاى آنان به ذلت مى‏افتاده‏اند و اسلام آمد كه اين تابوى‏هاى قدرت را بشكند و مردم را از بندگى، بندگان به بندگى خدا فرا خواند و بت‏هاى استكبارى را بشكند و مستضعفان را به امامت و پيشوائى برساند. «ليخرج العباد من عبادة العبيد الى عبادة اللّه» مقايسه كنيم حاكميت كسرى و قيصر را با حكومت اسلامى كه پيامبر(ص) و على(ع) طلايه دار آن بودند. در حاكميت اسلامى اجازه داده نمى‏شود افراد ملت به خاكپاى حاكم بيفتند و يا اگر حاكم سواره است در ركاب او پياده حركت كنند همانگونه كه در سيره حكومت علوى مى‏خوانيم كه حضرتش به يكى از همراهان كه پياده در ركاب آن حضرت حركت مى‏كرد، فرمود: «ارجع فان مشى مثلك مع مثلى فتنه للوالى و مذلة للمؤمن(نهج البلاغه، قصار 322) برگرد چرا كه راه رفتن مثل تو با مثل من فتنه براى حاكم و ذلت براى مؤمن است.
نمونه‏ها از اين دست در منابع اسلامى فراوان است البته آنچه از حاكميت اسلامى گفته شد به سيره سياسى پيامبر(ص) و على(ع) ارتباط دارد، نه حاكمان اموى و عباسى كه در كسوت خلافت اسلامى چهره كسرى و قيصر را به نمايش مى‏گذاشتند و از اسلام چهره واژگونه ارائه دادند.
امير مؤمنان على(ع) با مقام عصمت به ياران خود مى‏فرمود: «من از نقد شما فراتر نيستم هرآنچه را لازم مى‏دانيد با من بگوئيد و بيم و هراسى نداشته باشيد.» اين براى نهادينه كردن نقد و نصيحت به رهبران و حاكمان دولت اسلامى بود و حقى براى ملت و تصويرى از دموكراسى دينى و سرمشق و رابطه ملت و دولت و امروزه نيز بايد اين خط مشى سرمشق دولتمردان و مسؤولان ما باشد. از نقد و نظر روى نگردانند، چهره درهم نكشند، به اصل مشورت به ويژه با عالمان و فرهيختگان و تجربه آموختگان سخت پايبند باشند تا تصميمات پخته‏تر، سنجيده‏تر و بى عيب‏تر باشد و در همين حال تعريف و تمجيدها بوى تملّق ندهد، فراتر از حد معقول نباشد و قدرت سازى و قدسى گرائى سوژه به دست بهانه تراشان ندهد و آخرين سخن اين مقال تأكيد بر اصل مشورت و نقدپذيرى و تعامل سازنده به عناصر حاكميت و تلاش در تصحيح اشتباهات و عمل بر اساس حكمت و مصلحت و استفاده از تجارب ديگران در شيوه حاكميت است تا راهى كه آغاز شده به فرجام نيك بيانجامد و خداى ناخواسته تجربه ناموفق نباشد.
پاورقي ها:

/

برخى وظائف بانوان در كلام برترين زن هستى

در ماه جمادى الثانى هم شهادت مظلومانه زهرا (س) است و هم ولادت آن بانوى مكرّمه كه بنام «روز زن» نيز نامگذارى شده است. جا دارد باز بينى و باز خوانى از كلام سيده زنان عالم هستى، هر دو سرا و كاملترين بانوى عالم خلقت فاطمه زهرا (س) درباره زن داشته باشيم، او كه در فضائل اخلاقى و انسانى، پدر دارى و خدمت به او، شوهردارى، خانه دارى، تربيت فرزندان سرآمد روزگار است. آنجا كه در زمين و زمان خانه به خوشبختى خانه زهرا(س) نمى‏توان يافت، خانواده كه پدر معصوم، مادر معصومه، فرزندان ذكور معصوم، و دختران نيز هر يك در اوج فضائل و خصائص انسانى قرار دارند، هرگز خانه‏اى را نمى‏توان يافت كه چنين انسانهاى بزرگى در آن جمع آمده باشد، جز خانه گِلى فاطمه(س).
خانه كه نه تنها عضويت در آن موج مى‏زند كه نشاط و شادى و احترام متقابل نسبت به همديگر تمام فضاى خانه را پر كرده، فرزند ارشد وقتى وارد خانه مى‏شود مؤدّبانه بر مادر سلام مى‏كند كه «السلام عليكِ يا اُمّاهُ» و مادر جواب مى‏گويد: «وعليك السلام يا قرّة عينى و ثمرة فؤادى؛ سلام بر تو اى ميوه دلم و روشنى ديده‏ام» و فرزند دومى وقتى وارد خانه مى‏شود او نيز عرضه مى‏دارد «السلام عليكِ يا امّاه» و مادر در جواب فرزند كوچكتر با مهربانى بيشترى جواب مى‏دهد كه «و عليك السلام يا ولدى و يا قرّة عينى و ثمرة فؤادى ؛ و بر تو سلام اى فرزندم و روشنى چشم و ميوه دلم» و آنگاه كه شوهر وارد خانه مى‏شود با ادب كامل بر همسر خويش سلام مى‏كند كه «السلام عليكِ يا بنت رسول اللّه» و همسر نيز در كمال احترام و ادب و با حوصله تمام در جواب مى‏گويد: «و عليك السلام يا اباالحسن و يا امير المؤمنين»(1) چنين خانواده قطعاً مى‏تواند براى ابد براى جامعه الگو و اسوه باشد، لذا جا دارد با دقّت و حوصله، به دور از غوغا سالارى و غربزدگى و به دور از هر گونه تحجّر و مقدس مآبى، سخنان زهرا (س) در باره زن را مورد ارزيابى قرار دهيم و نتيجه هر چه باشد با جان و دل پذيرا باشيم. الف – آنچه براى زن نكوست
درباره حضور زنان در اجتماع و كيفيّت آن سخن بسيار بر زبان‏ها جارى شده است و قلم‏هاى زيادى در اين عرصه به قلم زنى پرداخته‏اند و امّا آنچه كه نبايد فراموش شود و هرگز هم نبايد توجيه گردد اين است كه اگر زن هم بناست در عرصه‏هاى ضرورى اجتماع حضور داشته باشد از ديدگاه نامحرمان بايد به دور باشد، اين واقعيتى است كه زن به هر صورتى كه در ديد نامحرم قرار گيرد براى آنان جذّاب است و (البته مراتب جذّابيت متفاوت است) اين مطلب را هر انسان با انصاف و با وجدان بخوبى در درون خويش احساس مى‏كند منتهى پاكان چشم خويش را فرو مى‏بندند و هوسبازان ويروس نگاه را پخش نموده، فضا و جوّ مربوطه را آلوده مى‏كنند. فاطمه زهرا (س) با توجّه به اين مطلب است كه ديدگاه خويش را در اين زمينه با صراحت تمام اعلام مى‏دارد، و بدون واهمه بيان مى‏كند.
على (ع) مى‏فرمايد: خدمت پيامبر اسلام (ص) بوديم، آن حضرت پرسيد: چه چيزى براى زنان نيكو و رواست؟ حضرت فاطمه (س) در پاسخ فرمود: «خيرٌ للنساءِ انْ لا يريْن الرّجال و لا يراهنّ الرّجالٌ ؛ بهترين (حالت) براى زنان اين است (كه بدون ضرورت) مردان نامحرم را نبينند و نامحرمان نيز آنان را ننگرند».
پيامبر اكرم آنچنان از اين سخن عميق و رسا به وجه آمد كه فرمود: «انّها منّى، براستى فاطمه از من (پاره تن من) است (كه چنين سخن سنجيده و عميق مى‏گويد)(2)» فاطمه زهرا(س) كسى نيست كه سخن بگويد و خود بدان عمل نكند. موسى بن جعفر(ع) از پدرانش تا مى‏رسد به على (ع) نقل كرده كه نابينايى اجازه گرفت كه بر فاطمه (س) وارد شود، پس فاطمه خود را پوشاند، رسول خدا فرمود: براى چه خود را پوشاندى در حالى كه او تو را نمى‏بيند (نابينا است) فقالت ان لم يكن يرانى فانّى اراهُ و هُو يشُمُ الريح فقال رسول الله: اشهد انكّ بضعة منّى ؛ پس فاطمه (س) گفت: اگر او مرا نمى‏بيند من او را مى‏بينم، و او بو (ى من) را استشمام مى‏كند سپس رسول خدا فرمود: شهادت مى‏دهم كه تو پاره تن من هستى (3)».
چه بسيار روابط نامشروع، قتلها، فرارها، طلاق‏ها از همين نقطه نگاه مرد به زن و برعكس شروع شده است. لذا اگر ما واقعاً مى‏خواهيم پيرو حضرت زهرا (س) باشيم همه، هم بانوان و هم مردان جامعه تلاش كنند كه در غير موارد ضرورت بانوان را در معرض ديد نامحرمان قرار ندهند. ب – خانه دارى
واقعيت مطلب اين است كه غرب با كشاندن زن در اجتماع و وسيله درآمد قرار دادن آن نه تنها جامعه را به فساد كشاند و شغلى براى بانوان ايجاد نكرد كه مهمترين و مقدس‏ترين شغل و كار بانوان را نيز از آنان گرفت، شغل اصلى زنان تربيت انسان است كه از تربيت نهال، و درخت، ساختن صنعت و لباس و… بالاتر است، متأسّفانه جوامع اسلامى نيز مجذوب اين اشتباه غرب شده و كم كم زنان را از اساسى‏ترين كارها و با ارزش‏ترين عمل‏ها دور مى‏سازند، اما فاطمه زهرا (س) با صداى رسا به بلنداى ابديت اعلام داشت كه نزديكترين حالت زن به خداى متعال و قرب الهى كه بالاترين كمال انسانى است اين است كه ملازم خانه خود بوده و مشغول تربيت فرزندان باشد.
پيامبر اكرم (ص) از ياران خود پرسيد در كدام لحظه زن به خدا نزديكتر است؟ جمعيّت پاسخ مناسبى ندادند تا اينكه حضرت زهرا (س) پرسش پدر را متوجه شد و چنين پاسخ داد «ادنى ما تكون من ربّها ان تلزم قعر بيتها؛ نزديكترين حالت زن به پروردگارش اين است كه زن در خانه خود بماند ( و به امور زندگى و تربيت فرزندان خويش بپردازد)» از اين پاسخ فاطمه(س) پيامبر اكرم (ص) خوشحال شد و به عنوان تأييد سخنان او فرمود: «انّ فاطمة بضعة منّى ؛براستى فاطمه پاره تن من است (و از سرچشمه علم من علم فرا گرفته است كه چنان پاسخ سنجيده و ژرف مى‏دهد) (4)». ج – حجاب
مقدار حجاب واجب همان است كه بدن غير از مچ و صورت (اگر آرايش ندارد) پوشيده باشد امّا حجاب كاملى كه مورد نظر زهرا (س) است آن است كه حجم بدن نيز پيدا نباشد، متأسفانه برخى لباسهاى زننده در جامعه مرسوم شده كه به صورت ناسالم حجم بدن زنان راجلوه مى‏دهد، فاطمه زهرا(س) به اين مسئله توجّه داشته و نگران بوده از اين كه حجم بدن زن براى نامحرمان نمايان باشد.
اسماء بنت عميس مى‏گويد: در روزهاى آخر زندگانى با او بودم، روزى مرا به ياد كيفيّت حمل جنازه توسط مردم انداخت، و ابراز نگرانى فرمود: كه چرا جنازه زن را روى تخته‏اى مى‏گذارند و بالاى دست مردان حمل مى‏كنند؟! فرمود؟: من بسيار زشت مى‏دانم كه (جنازه) زنان را پس از مرگ بر روى تابوت سرباز گذاشته و بر روى آن پارچه‏اى مى‏افكنند، كه حجم بدن را براى بينندگان نمايش مى‏دهد. مرا بر روى تابوت آنچنانى نگذار و بدن مرا بپوشان كه خدا تو را از آتش جهنّم باز دارد(5).
حضرت به سفارش به اسماء اكتفا نكرده بلكه به على (ع) چنين وصيت كرد: «اوصيك يابن عمٍّ ان تتّخذلى نعشاً فقد رأيت الملائكة صوّروا صورته ؛ وصيت مى‏كنم تو را اى پسر عمو! كه براى من تابوتى درست كنيد (ديوار دار) همانگونه كه ملائكه شكل آن را بمن نشان داده‏اند».
اسماء مى‏گويد: خدمت حضرت زهرا (س) توضيح دادم: كه در سرزمين حبشه تابوتى براى حمل جنازه‏ها درست مى‏كنند كه بدن ميت را مى‏پوشاند و سپس به وسيله چوب‏هاى‏تر و شاخه‏هاى نازك درخت، شكل و قيافه آن را ترسيم كردم. حضرت خوشحال شده فرمود: «اِصنعى لى مثلهُ اُستر ينى سترك الله من النّار؛ براى من تابوتى مثل آن درست كن و مرا (با آن) بپوشان، خدا تو را از آتش دوزخ حفظ نمايد(6)».
اين همه حساسيت حضرت زهرا (س) نشان مى‏دهد كه پوشاندن حجم بدن از نامحرمان اهميت خاص و بسزا دارد و بر زنان مؤمنه است كه در اين بخش بخوبى از زهرا(س) پيروى نموده و خود را از ديد نامحرمان حفظ نمايند. د – زن و كار خانه
فاطمه (س) در زندگى پر بار خويش، به كار و انجام وظائف خانوادگى و تربيتى توجه كاملى داشت، گندم را با آسياب دستى آرد مى‏نمود نان مى‏پخت و كار روزانه را انجام مى‏داد.
روزى رسول خدا (ص) وارد منزل على (ع) شد و از اوضاع زندگى پرسيد، فاطمه (س) پاسخ داد: «يا رسول الله لقد مجلت يداى من الّرحى اطْحن مرّةً و اعْجنُ مرّةً؛ اى رسول خدا! دستان من با كار كردن با آسياب (سنگى) تاول زده و زخم شده است، زيرا گاهى گندم آرد مى‏كنم و زمانى آرد را خمير مى‏سازم(7)،دست‏هاى حضرت بر اثر دستاس كردن زياد زخمى شد و ورم كرد لذا مجبور شد خدمت پدر رود و عرض كند «قد مجلت يداى من الرّحى ليلتى جميعاً ادير الرّحى حتى اُصبح و ابوالحسن يحمل حسناً و حسيناً(8)؛ هر دو دستم به علّت آرد كردن گندم با آسياب دستى ورم كرده و زخم شده است، ديشب تا صبح به آرد كردن گندم مشغول بودم و ابوالحسن، حسن و حسين را نگهدارى مى‏كرد».
متأسفانه در اين زمان عده‏اى از خانم‏ها از انجام كارهاى منزل خوددارى مى‏كنند و حتى تلاش مى‏كنند از غذا پختن نيز شانه خالى كنند و بيشتر از غذاى بيرون از خانه استفاده كنند، كه اين عمل عوارض فراوانى را به دنبال دارد اضافه وزن، و امثال آن از عوارض عدم فعاليت و بى كارى است، و در نتيجه مجبور مى‏شوند با خرج اضافى تن به ورزشهايى بدهند كه خيلى بيشتر از كارهاى خانه زحمت و رنج دارد. تقسيم كار
البته به اين نكته نيز توجّه شود كه كار در منزل اختصاص به مادر خانه ندارد خوبست فرزندان و مخصوصاً شوهر نيز همسر را در اين راه يارى رساند، از همه بهتر آن است كه تقسيم كار در خانواده وجود داشته باشد.
حضرت زهرا(س) به اين مسئله نيز سخت اهميت مى‏داد، كارهاى خانه و خانواده را بين خود و امير مؤمنان (ع) و كار روزانه داخل منزل را نيز بين خود و خدمتكارانش به گونه‏اى مساوى تقسيم مى‏كرد.
سلمان فارسى مى‏گويد: فاطمه زهرا(س) را ديدم كه با دستان مبارك و با آسياب دستى گندم را آرد مى‏كند، جلو رفته پس از سلام گفتم: اى دختر رسول خدا! خود را به زحمت مينداز در كنار شما خدمتكار منزلتان فضّه ايستاده است كار منزل را به ايشان واگذار! حضرت فاطمه (س) فرمود: «اوصانى رسول الله ان تكون الخدمة لها يوماًولى يوماً فكان امس يوم خدمتها و اليوم يوم خدمتى ؛ رسول خدا (ص) به من سفارش فرموده كه كارهاى خانه را با او (فضّه) تقسيم كنم، يك روز او كار كند و روز ديگر من، ديروز نوبت او بود و امروز نوبت من(9)».
امّا درباره تقسيم كار خانه با همسرش على (ع) حضرت باقر(ع) فرمود: حضرت فاطمه كارهاى منزل را با حضرت على(ع) اين گونه تقسيم كرد كه خمير كردن آرد، و نان پختن، تميز كردن و جارو زدن خانه، به عهده فاطمه(س) باشد و كارهاى بيرون منزل از قبيل جمع آورى هيزم، و تهيّه مواد اوليّه غذايى برعهده على (ع) باشد.
امام صادق (ع) فرمود: اين تقسيم كار، با رهنمود رسول خدا انجام گرفت، آنگاه كه فرمود: كارهاى داخل منزل را فاطمه و كارهاى بيرون منزل را على (ع) انجام دهد. حضرت زهرا(س) از اين تقسيم كار به شدّت خوشحال شد لذا فرمود: «فلا يعلم ما داخلينى من السُّرور الّا الله باكفائى رسول الله تحمّل رقاب الرّجال ؛ جز خدا كسى نمى‏داند كه از اين تقسيم كار تا چه اندازه خوشحال شدم، زيرا رسول خدا مرا از انجام كارهايى كه مربوط به مردان است معاف داشت (10)». ه – زن و ساده پوشى و سادگى زندگى‏
امروزه بر كسى پوشيده نيست كه همه اجتماع به نوعى گرفتار تجملات و زياده روى در لباس و وسائل زندگى شده‏اند، به قدرى چشم و هم چشمى فراوان شده كه جلسات عروسى‏ها و حتى جلسات روضه و ختم و حتى رفتن بر سر مزارها هنگام مراسم به نمايشگاه لباس‏ها و زيورآلات تبديل شده است، و عمده اين تجملات را زنان دامن مى‏زنند. يقيناً تمام اقشار جامعه جز عده‏اى قليل توان چنان تجملات و تشريفات و زياده‏روى‏ها را ندارند لذا مرد خانه مجبور مى‏شود يا تن به كارها و در آمدهاى نامشروع دهد، و يا زير بار كارى بيش از توان جسمى و چند شيفت برود كه در هر دو صورت عوارض و پى آمدهاى ناگوارى دارد حتى براى همسران و فرزندان.
بر زنان است كه با توجه به وضعيت زندگانى فاطمه زهرا (س) مقدارى از تجمّلات و زياده روى‏ها و زياده خواهى بكاهند، مخصوصاً همسران مسئولان و افرادى كه به عنوان الگو در جامعه مطرحند.
سلمان فارسى مى‏گويد: روزى حضرت فاطمه (س) را ديدم كه چادرى وصله دار و ساده بر سر داشت در شگفتى ماندم و گفتم: عجبا! دختران شاهان ايران و قيصر روم بر كرسيهاى طلايى مى‏نشينند و پارچه‏هاى زربافت به تن مى‏كنند، امااين دختر رسول خداست! نه چادرى گران قيمت بر سردارد و نه لباسهاى زيبا! فاطمه(س) فرمود: «يا سلمان! انّ اللّه ذخّر لنا الثّياب و الكرا سىّ ليوم آخر ؛ اى سلمان! خداوند بزرگ لباسها(ى زينتى) و تختهاى (طلايى) را براى ما در روز قيامت ذخيره كرده است(11)».
آنگاه زهرا (س) خدمت پدر رفت و شگفتى سلمان را اين گونه مطرح كرد: اى رسول خدا سلمان از سادگى لباس من تعجب نمود، سوگند به خدايى كه تو را مبعوث فرمود، مدّت پنج سال است فرش خانه ما پوست گوسفندى است كه روزها بر روى آن شترمان علف مى‏خورد و شب‏ها بر روى آن مى‏خوابيم و بالش، چرمى است كه از ليف خرما پر شده است (12)»
البته هرگز توقّع اين نيست و در توان كسى هم نيست كه مانند على (ع) و زهرا(س) رفتار شود ولى بانوان جامعه تلاش كنند با حفظ موقعيّت زمانى و مكانى در حد توان سادگى لباس و زندگى را شعارشان قراردهند تا رنگ و بوى از فاطمه زهرا(س) در زندگى آنها مشاهده شود. و – زن و آرايش
يكى از خواسته طبيعى زن بخاطر مصالحى بشرى، تمايل به آرايش و پيرايش و تزيين است هر زنى كشش به طرف زيبا نمودن و جذاب نمودن خويش را در درون خود مى‏يابد و احساس مى‏كند كه دوست دارد با هرگونه امكاناتى خود را محبوب دلهاى ديگران كرده و چشمهاى پرتعجب و خيره ديگران را به خويش جلب نمايد. ولى در اسلام اين تمايل طبيعى در چهارچوبه طبيعى خود مجاز شمرده شده است. در اسلام به آرايش و عطر زدن و استفاده از بوهاى خوش براى شوهر و محارم، يا منزل و يا در حالت عبادت و نيايش سفارش شده و نوعى عبادت و مستحب شمرده شده است. آنچه، نهى شده است و سفارش به احتياط كرده‏اند، استفاده از عطر و آرايش در مقابل نامحرمان است كه هم باعث تخريب اخلاق ديگران و تهييج احساسات جنسى آنان مى‏شود، و هم خود زن تا سر حد يك موجود صرفاً جنسى سقوط مى‏كند و باعث مى‏شود كه ديگران او را در حدى بالاتر از يك كالاى دلچسب شهوانى ننگرند. امروزه متأسفانه عدّه‏اى از بانوان برعكس عمل مى‏كنند، در اجتماع و منظر نامحرمان از آرايش‏هاى آنچنانه و عطروبوى جاذب استفاده مى‏كنند ولى در محيط خانه و براى شوهر و عبادت، كمتر به آرايش و بوى خوش توجّه مى‏كنند. سفارش حضرت زهرا (س) به زنان اين است كه در محيط خانه و زندگى و همين طور در حال عبادت از آرايش و بوى خوش به بهترين وجه استفاده شود. تهيه عطر براى شب عروسى
آرايش و عطر براى زنان در زندگى زن و شوهرى باعث شادابى و دلگرمى طرفين مى‏شود. پيامبر اكرم (ص) سخت به اين ظرافت‏ها توجه داشت، لذا به عمار ياسر مى‏گويد: عطر خوبى تهيه كرده به منزل فاطمه بردم. حضرت فرمود: «يا ابا اليقظان ما هذا الطيّب ؛ اى عمار اين عطر چيست؟ عرض كردم: پدرت رسول خدا (ص) مرا امر كرد تا فراهم نمايم(13)». استفاده دائمى از بوى خوش
برخى زنان گاهى از آرايش و بوى خوش در محيط خانه استفاده مى‏كنند و گاهى به اين امر توجّه نمى‏كنند خوب است اين امر در محيط زندگى زن و شوهرى و محل عبادت به صورت امر مستمر و دائمى در آيد. حضرت زهرا (س) چنين حالتى داشت و انتظار او از بانوان هم اين است كه به اين امر همّت گذارند.
امّ سلمه مى‏گويد: از حضرت زهرا (س) پرسيدم كه آيا عطر و بوى خوش ذخيره كرده‏اى؟ فرمود: آرى. رفت و شيشه عطرى آورد، و مقدارى در كف دست من ريخت، بوى خوشى داشت كه هرگز نبوييده بودم. گفتم اين عطر خوشبو را از كجا تهيّه كرده‏اى؟ فرمود: «هو عنبرٌ يسقط من اجنحة جبرئيل؛ اين عطر مشكى است كه از بال و پر جبرئيل فرو ريخته است (14)». آن حضرت، حتى در واپسين لحظه‏هاى زندگى بوى خوش رافراموش نكرد. اسماء بنت عميس مى‏گويد: در واپسين لحظه‏هاى زندگى، حضرت زهرا (س) وضو گرفت و به من فرمود: «هاتى طيبى الّذى اتطيّب به و هاتى ثيابى التى اصلّى فيها؛ (اى اسماء!) عطر مرا، همان عطرى ك هميشه مى‏زنم، و پيراهنى را كه هميشه با آن نماز مى‏گزارم بياور…(15)». زن و شوهردارى
از مسائلى كه زهرا (س) هم عملاً و هم با گفتار به زنها و مردها تعليم و سفارش نموده نيكو همسردارى و شوهردارى است. به مردها اين گونه سفارش نمود: «خياركم الينكم مناكبة و اكرمهم لسانهم ؛ بهترين شما كسى است كه در برخورد با مردم نرم‏تر و مهربان‏تر است و ارزشمندترين مردم كسانى هستند كه با همسرانشان مهربان و بخشنده‏اند(16)».
اما زنان اولين نكته كه جداً بايد به آن توجّه كنند مهربانى با شوهر و خوبى‏هاى او را به زبان آوردن است، البته اين وظيفه به عهده مرد نيز هست كه با همسر خود مهربان باشد و نسبت به او اظهار محبت كند و خوبى‏هاى او را به زبان آورد.
حضرت زهرا (س) از همان روز اول زبان به تمجيد على (ع) گشود و خوبى‏هاى او را مرتب بيان و بازگو نمود كه به نمونه‏هايى اشاره مى‏شود. 1- شب ازدواج
حضرت زهرا (س) در لحظه‏هاى آغازين زندگى، لب به ستايش شوهر نمونه‏اش گشود و به شناساندن آن بزرگمرد پرداخت، و در اشعارى چنين فرمود:
افتخار و عزت والا، از آن ما شد و ما در ميان فرزندان «عدنان» سربلند شديم، تو به بزرگى و برترى رسيدى و از همه آفريده‏ها والاتر شدى و جنّ و انس از عظمت تو عقب ماندند.
منظورم «على (ع)» است بهترين كسى كه گام بر خاك نهاده است، بزرگوار و داراى احسان و نيكى .
برترين‏هاى اخلاقى و بزرگى از آن اوست تا آن زمان كه مرغان بر شاخه‏ها به ترنّم مشغولند(17). 2- بعداز عروسى
پيامبر اكرم (ص) پس از سپرى شدن مراسم عروسى، خانه على و زهرا(عليها السلام) آمد در ابتدا از على (ع) پرسيد: همسرت را چگونه يافتى؟ امام پاسخ داد: «نعْم العون على طاعة اللّه؛ بهترين ياورى است بر طاعت و بندگى خدا نمودن» سپس از دخترش زهرا(س) پرسيد: شوهرت را چگونه يافتى؟ گفت: «خيرٌ بعلٍ؛ بهترين شوهر است (18)».
اين گونه تمجيدها از همديگر زندگى مشترك را شيرين و با نشاط مى‏كند، و باعث دلگرمى به زندگى مى‏شود. فاطمه (س) هيچگاه دست از تعريف و تمجيد على(ع) بر نداشت و در سخترين دوران زندگى خود، يعنى هجوم به خانه او و اهانت به آن حضرت باز على (ع) را اين گونه تمجيد مى‏نمود «على امامى ربانى و الهى و هيكل نورانى و مركز توجه همه عارفان و خداپرستان و فرزندى از خاندان پاكان، گوينده بحق و روا، جايگاه اصلى و محور امامت و پدر حسن و حسين دو دسته گل پيامبر، و دو سرور جوانان اهل بهشت است(19)». ح – تحمّل كمبودهاى زندگى
زندگى مشترك هر انسانى داراى فراز و فرود و سختى و خوشى، و ثروتمندى و ندارى است. يقيناً براى هر كسى روزگارى پيش مى‏آيد كه از نظر معيشت ممكن است سخت در مضيقه و تنگنا قرار گيرد. زنان فهيم و متدينه در چنين روزهايى با تحمل كمبودهاى زندگى و فقر وندارى و تحمل سختيهاى آن و ناملايمات مى‏سازند و با لبخند شادى آخرين حزن و اندوه را از دل شوهر و فرزندان مى‏زدايند. فاطمه زهرا (س) چنين انتظارى از زنان مؤمنه دارد چرا كه خود در اوج صبر و بردبارى و تحمّل كمبودها و نداريهاى زندگى بود. به اين نمونه‏ها توجه كنيد:
1- در يكى از صبحگاهان امير مؤمنان على (ع) فرمود: «فاطمه جان! آيا غذايى دارى تا گرسنگى ام برطرف شود؟ پاسخ داد: نه، به خدايى كه پدرم را به نبوّت و شما را به امامت برگزيد سوگند كه دو روز است در منزل غذاى كافى نداريم، آنچه بود به شما و فرزندانم دادم و خود از غذاى اندك موجود استفاده نكردم.
امام با تأسف فرمود: فاطمه جان! چرا به من اطلاع ندادى تا به دنبال تهيّه غذا بروم؟ فاطمه گفت: «يا اباالحسن انّى لاستحيى من الهى ان اكلف نفسك مالاتقدّر عليه؛(20) اى اباالحسن! من از خدايم حيا مى‏كنم كه تو را به چيزى وادار نمايم (و از تو درخواستى داشته باشم) كه تو بر آن توان و قدرت ندارى» اين درس بزرگى است براى همه زنانى كه زهرا(س) را به عنوان الگو پذيرفته‏اند، كه بخاطر درخواستهايى كه در توان شوهر نيست زندگى و نشاط زندگى را از بين نبرند، و خداى ناكرده زندگى مشترك را متلاشى نكنند.
2- روزى على (ع) فرمود: فاطمه جان آيا غذايى موجود است كه بياورى؟ فاطمه پاسخ داد: سوگند به خداوندى كه حق و قدر تو را بزرگ شمرد، سه روز است كه غذاى كافى در منزل نداريم و همان مقدار ناچيز را در اختيار شما قرار دادم و خود گرسنگى را تحمل نمودم! حضرت على (ع) فرمود: چرا اطلاع ندادى؟ گفت: «كان رسول اللّه نهانى ان اسألك شيئاً فقال لاتسألى ابن عمّك شيئاً ان جاءك بشى ءٍ عفواً والّا فلا تسأليه ؛ رسول خدا مرا نهى فرمود كه چيزى از تو درخواست نمايم و به من سفارش فرمود: چيزى از پسر عمويت درخواست مكن، اگر چيزى براى تو آورد بپذير و اگر نه خود درخواست چيزى نداشته باش(21)».
3- امير مؤمنان على (ع) باغ خود را به 12 هزار درهم فروخت و پول آن را بين فقرا و تهيدستان مدينه تقسيم نمود و با دست خالى به منزل برگشت. طبيعى است كه انتظار فرزندان و همسر پس از فروش باغ اين است كه مقدارى غذا و ميوه براى منزل تهيه شود .
فاطمه (س) پرسيد: غذاى امروز ما چه شد؟ امام براى تهيه غذا بيرون مى‏رود، اما فاطمه ناراحت است با خود مى‏گويد: چرا سؤال كردم؟ و آن گاه اين جمله را به زبان جارى كرد: «فانّى استغفراللّه و لا اعود ابداً ؛ من از خدا طلب آمرزش مى‏كنم و ديگر اين رفتار را تكرار نخواهم كرد (22)».
گاه فشار و سختيهاى زندگى به حدّى مى‏رسيد كه زهرا (س) مجبور مى‏شد گوشه‏هاى آن را با پدر مطرح نمايد از جمله روزى خدمت پدر عرض كرد: «من و پسر عمويم چيزى از مسائل رفاهى نداريم، مگر پوست گوسفندى كه شب‏ها بر روى آن مى‏خوابيم و روزها بر روى آن شتر خود را علف مى‏دهيم».
رسول گرامى اسلام (ص) فرمود: «يابنيّه اصبرى فانّ موسى بن عمران اقام مع امرأته عشر سنين مالهما فراش الّا عباءة قطوانيّة ؛دختر عزيزم! صبر و تحمل داشته باش، زيرا موسى بن عمران ده سال با همسرش (دختر شعيب) زندگى كرد و فرشى جز يك قطعه عباى قطوانى نداشتند(23)».
چه بسيار زندگيهايى كه بخاطر يك لباس اضافى كه در خواست شده و شوهر نتوانسته تهيه كند، و يا فلان وسيله زينتى و يا دكورى و… از هم پاشيده، و اگر در زندگيهاى امروزى مقدارى صبر و تحمل در مقابل كمبودها وجود داشت اين همه آمار طلاق بالا نمى‏رفت و در سطح دنيا در رتبه چهارم قرار نمى‏گرفتيم، آمار بالاى طلاق در بين اقشارى مشاهده مى‏شود كه با فقر فرهنگ دينى و معنوى از توقعات بالاى مادّى برخوردارند، كه اين حالت با فرهنگ شيعه بودن و فاطمه زهرا(س) و على (ع) را الگو قرار دادن سازگارى ندارد.
در يك كلام اگر آن گونه كه زهرا (س) زندگى كرد و آن گونه كه زهرا(س) به زنان مسلمان سفارش كرد رفتار شود، هم معنويات و آرامش زندگيها بهتر و بيشتر مى‏شود و هم آمار طلاق‏ها و جدايى كم مى‏شود، و هم شيرينى و نشاط زندگى خانوادگى بيشتر و بهتر خواهد شد. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1- ر.ك حديث كساء، مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمى، پايان كتاب. 2- بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، داراحياء التراث العربى، ج 1، ص 36، روايت 24 . 3- بحارالانوار، ج 43، ص 91، روايت 16. 4- همان، ج 43، ص 92. 5- كشف الغمّه اربلى، ج 2، ص 67، و ذخائر العقبى ص 53، فرهنگ سخنان فاطمه (س)، ص 63. 6- همان. 7- احقاق الحق، ج 10، ص 266، ذخائر العقبى، ص 105، عوالم ج 11، ص 587، فرهنگ سخنان حضرت فاطمه (س)، ص 126. 8- بحارالانوار، ج 43، ص 134 و 84 و 85، كنزالعمال ج 15، ص 507. 9- عوالم، ج 11، ص 205، دلائل الامامه، ص 49، فرهنگ سخنان حضرت فاطمه (س)، ص 49. 10- بحارالانوار، همان، ج 43، ص 31و 81؛ مستدرك الوسائل، ج 13، ص 48. 11- بحارالانوار، ج 8، ص 303، حديث 61. 12- همان، ج 8، ص 303، و كوكب الدّرى، ج 1، ص 175، تفسير برهان، ج 2، ص 346. 13- دلايل الامامه چاپ قديم، ص 26، چاپ جديد، ص 103، عوالم، ج 11، ص 334 باب 5. 14- بحارالانوار، ج 43، ص 95 و 114، وامالى صدوق، ص 42، مجلس ثانى. 15- كشف الغمّه اربلى، ج 2، ص 62، و فرهنگ سخنان فاطمه (س) ص 129. 16- كنز العمّال، ج 7، ص 225، تاريخ بغداد، ج 12، ص 50، فرهنگ سخنان، ص 119. 17- فرهنگ سخنان فاطمه (س) همان، ص 135. 18- بحارالانوار، ج 43، ص 133 و 117؛ بامناقب اين شهر آشوب، ج 3، ص 355 و 356. 19- رياحين الشريعه، ج 1،ص 93. 20- بحارالانوار، ج 37، ص 103، تفسير برهان، ج 1، ص 282. 21- بحارالانوار، ج 14، ص 197، احقاق الحق، ج 10، ص 314، البداية و النهايه، ج 6، ص 111. 22- بحارالانوار، ج 41، ص 46، كتاب امالى صدوق، حديث 10، ص 379. 23- سنن ابن ماجه، ج 2، ص 3، تذكرة الخواص، ص 316 به نقل از فرهنگ سخنان فاطمه (س)، ص 217، حديث 184.

/

قداست مادر در فرهنگ اسلامى‏

واژه «اُم» به معناى مادر در قاموس فرهنگ اسلامى و فرهنگهاى مربوط به نهاد خانواده و جامعه، بخصوص جوامع مشرق زمين كه بعضاً با فرهنگ غنى اسلام توسعه يافته‏اند بسيار شاخص و ارزشمند است. اين واژه به معناى مولد، سرمنشأ و اصل و ريشه هر چيز بكار برده مى‏شود. در «منتهى الارب» به معناى «والده» بكار رفته است و در «غياث اللغات» به معناى اصل، عماد و ستون كلمه بكار مى‏رود كه در آغاز كلمات ديگر آمده و با هر عبارتى كه به آن اضافه شود بكار برده خواهد شد.(1)
واژه «ام» به لحاظ دربرداشتن بار معنايى خاصى كه دارد شاخص بعضى از سمبل‏ها و نمادها و ساير تركيبات وصفى جهت شناسايى بهتر بكار برده مى‏شود از قبيل تركيباتى نظير «ام القرى» كه به معناى سرزمين امن و امان مكه است كه مادر همه قريه‏ها شمرده مى‏شود. «ام غيلان» خارهاى بزرگ كه بسان درختى عظيم در بيابانهاى وسيع و ساير صحراها و فلات مى‏رويند.
«ام المؤمنين» لقب زنان و همسران پيامبر به ويژه حضرت خديجه (س)مى‏باشد و «ام الائمه» مادر امامان كه لقب حضرت فاطمه زهرا(س) بشمار مى‏رود. نيز واژه «ام» به معناى اصل و منشأ پليدى و شر بكار برده مى‏شود مثل «ام الخبائث» كنايه از شراب كه مايه شر و فساد اخلاق انسانهاست و «ام الفساد» كنايه از ابر قدرتى همچون آمريكاست كه سر منشأ جنگ افروزيها، نابسامانيها و خونريزى ملتهاى بيگناه و مظلوم مى‏باشد.
بدين لحاظ غالب منابع و متون عرفانى و اسلامى هرجا كه سخن از احترام و ارزشمند شمردن انسانهاست خصوصاً بر روى واژه زيباى «مادر» تكيه مى‏شود.
در «رساله حقوق» به نقل از فرمايش امام زين العابدين(ع) اين چنين روايت شده كه: و اما حق مادرت اين است كه بدانى او ترا از جايى برداشته كه كسى، كس ديگر را برنمى‏دارد و از ميوه دل خود به تو داده كه كسى به كس ديگر نمى‏دهد و ترا با تمامى اعضاى وجود خويش نگهبان بوده است و باكى نداشته كه خود گرسنه ماند اما در عوض ترا سير گرداند و خود تشنه ماند تا ترا سيراب سازد و خود برهنه باشد و ترا بپوشاند و خود در آفتاب باشد و ترا در سايه نگاه دارد و به خاطر تو بيدارى مى‏كشد و ترا از گزند گرما و سرما دور دارد پس جز به يارى خدا و توفيق او از عهده سپاس برنخواهى آمد.»(2)
در روايات آمده كه روزى رسول اللّه(ص) در مسجد نشسته بود جبرئيل فرود آمد و سلام كرد و عرضه داشت: يا رسول‏اللّه! قدم به قبرستان بقيع گذاريد تا شايد به بركت حضور شما رحمت شما شامل حال برخى از اموات گردد. پيامبر(ص) به بلال دستور داد تا در مدينه ندا كند كه مردم به قبرستان آيند. آن حضرت از درون قبرى صداى ناله و زفير استماع نمود تا اينكه زنى به حضور پيامبر(ص) شرفياب شد و در حالى كه بر آن قبر اشاره كرده بود عرضه داشت: يا رسول اللّه(ص) من مادر صاحب اين قبر هستم فرمان چيست؟ آن حضرت فرمود: او را حلال كن، زيرا فرزندت در عذاب است. آن زن عرضه داشت يا رسول اللّه (ص) من او را حلال نمى‏كنم…زيرا من او را از شيره جان پرورده‏ام و مشقات و سختيهاى فراوانى را به جان خريده‏ام، او را بسيار دوست داشتم تا روزى رسد كه پشتيبان و حامى و پناهگاه من باشد ولى به هنگام بزرگسالى به آزار من پرداخت. سپس حضرت دست به دعا برداشت كه: خدايا به حق خمسه النجباء…صداى اين فرزند را به گوش مادرش برسان تا شايد به فرزندش رحم كند. و به مادر دستور داد تا گوش به خاك قبر پسر گذارد و ناله‏هاى او را استماع كند. مادر ناله جانسوزى شنيد كه مى‏گويد: اى مادر… بالاى سرم و پائين پايم از چپ و راست همه در آتش عذاب است از من درگذر و گرنه تا قيامت به همين درد و محنت مبتلا خواهم بود. مادر به حال پسر رقّت كردو گفت: خداوندا از سر تقصير او گذشتم. در حال خداوند بر آن جوان معذّب لباس رحمت پوشانيد.(3)
شيخ اجل سعدى شيرازى(ره) خود به دوران جوانى بخاطر يك اهانت به مادر اين چنين اذعان مى‏دارد كه: وقتى به جهل جوانى بانگ بر مادر زدم دل آزرده به كنجى نشست و گريان همى گفت، مگر خردى فراموش كرده‏اى كه درشتى مى‏كنى؟!
چه خوش گفت زالى به فرزند خويش‏

چو ديدش پلنگ افكن و پيلتن‏
گر از عهد خرديت ياد آمدى‏

كه بيچاره بودى در آغوش من‏
نكردى در اين روز بر من جفا

كه تو شيرمردى و من پير زن(4)
فلسفه احترام و تكريم نسبت به والدين

خداوند متعال در قرآن كريم شيوه‏ها و الگوهاى مختلف در راستاى احترام به مقام والدين به ويژه مادر براى ما معرفى فرموده است يعنى علاوه بر اينكه به دوران سرشار از رنج و درد باردارى اشاره مى‏فرمايد، نحوه تكريم و تجليل را نسبت به مقام مادر براى ما اثبات مى‏فرمايد آيه زير از سوره احقاف گواه بارزى بر اين مدعاست:
«و وصّينا الانسان بوالديه احساناً حملته امّه كرها و وضعته كرها و حمله و فصاله ثلثون شهراً حتى اذا بلغ اشدّه و بلغ اربعين سنةً قال ربّ اوزعنى ان اشكر نعمتك الّتى انعمت علىّ و على والدىّ…؛(5) و ما انسان را به احسان و نكوداشت در حق مادر خويش سفارش كرديم كه چگونه مادر با رنج و زحمت بار حمل را تحمل نمود و با درد و رنج توصيف‏ناپذير وضع حمل كرد چه در طول اين سى ماه بزرگترين ايثار و فداكارى را در مورد فرزندش انجام مى‏دهد.»
بعد از دوران زايمان كه يكى از سخت‏ترين لحظات زندگى مادر است دوران حساس و سخت ديگرى در پيش است. دوران مراقبت شبانه روزى از فرزند، دورانى كه فرزند كوچك بيمار قادر به بيان محل درد نيست و در صورت گرسنگى و تشنگى و يا گرم و سرد بودن محيط زندگى قادر به بيان آنها نيست. مادر بايد يك يك اين نيازها را تشخيص داده و برآورده سازد. لذا آيه مى‏فرمايد هنگامى كه طفل به حد رشد و تكامل رسيد آنگاه سزاوار است كه عرضه دارد خدايا، مرا بر نعمتى كه عطا فرمودى توانايى بخش و نحوه تشكر كردن از والدين را به من بياموز.
در پاره‏اى از احاديث آمده است كه ام سلمه خدمت پيامبر(ص) رسيد و عرض كرد: همه افتخارات نصيب مردان شده، زنان بيچاره چه سهمى از اين افتخارات دارند؟ پيامبر(ص) فرمود: «بلى اذا حملت المرئة كانت بمنزلة الصائم القائم المجاهد بنفسه و ماله فى سبيل اللّه فاذا وضعت كان لها من الاجر مالايدرى احدٌ ما هو لعظمة، فاذا ارضعت كان لها بكلّ مصة كعدل عتق محررٍ من ولد اسماعيل، فاذا فرغت من رضاعه ضرب ملكٌ كريم و على جنبها و قال استأنفى العمل فقد غفرلك…؛(6) هنگامى كه زن باردار مى‏شود در تمام طول مدت حمل به منزله روزه دار و شب زنده دار و مجاهد در راه خدا با جان و مال است و هنگامى كه وضع حمل مى‏كند آنقدر خدا به او پاداش مى‏دهد كه هيچكس حد آنرا از عظمت نمى‏داند و هنگامى كه فرزندش را شير مى‏دهد در برابر هر مكيدنى از سوى كودك خداوند پاداش آزاد كردن برده‏اى از فرزندان اسماعيل را به او مى‏دهد و هنگامى كه دوران شيرخوارگى كودك تمام شد يكى از فرشتگان بزرگوار بر پهلوى او مى‏زند و مى‏گويد: برنامه اعمال خود را از نوآغاز كن چرا كه خداوند همه گناهان ترا بخشيد.»
نكته بسيار مهم كه از محتواى آيه سوره احقاف برمى‏آيد مسئله مهلت شكرگزارى فرزند نسبت به خداوند كه نعمت وجود والدين را به او افاضه فرموده و تكريم مقام والدين در سن چهل سالگى «اربعين سنه» مى‏باشد. آدمى در اين سن به اوج بلوغ حكمت و دانش عقلانى نايل مى‏شود و غالب انسانهايى كه در سنين پختگى و نضج افكار قرار مى‏گيرند و عمر ارزشمند را صرف كارهاى ناشايست و لغو و باطل نمى‏كنند چنين سنينى به منزله شكوفايى قوه تفكر و تعقل بشر تا به سر حد كمال مى‏باشد. همانگونه كه پيامبر اسلام(ص) در چهل سالگى به مقام شامخ رسالت مبعوث گرديد.
همچنين نص آيه شريفه «حتى اذا بلغ اشدّه و بلغ اربعين سنه» دلالت بر اين موضوع دارد كه گاه فرزند در اوج دوران حيات از شور و حال نشاط و چالاكى خاص خويش برخوردار است و گاهى در حين غرور جوانى اسباب نگرانى و زحمت و دردسر را براى والدين فراهم مى‏سازد. لذا رسيدن به مرحله «بلغ اشدّه» زمان آرامش روح و تعادل عقل انسان كمال يافته و شايد آخرين مهلت شكرگزارى نسبت به والدين باشد. اما جاى سؤال باقى است كه آيا تشكر و قدردانى از زحمات والدين به مدت زمان خاصى مربوط است تا انسان قادر به انجام اين تكليف بزرگ بوده فرصت مطلوب اين نعمت عظيم را از دست ندهد و در هنگام مرگ از بابت كوتاهى تقصير، شرمنده از دنيا نرود؟!
بدين لحاظ حضرت سجاد(ع) در مناجات خويش از پروردگار متعال درخواست توفيق در اداى حقوق والدين فرموده و از خداوند مسئلت مى‏نمايد كه آن جناب را نسبت به دانش و ادراك وظايفى كه درباره ايشان واجب است توفيق بخشد از ديدگاه سيد الساجدين حقوق والدين و اداى حسن وظيفه نسبت به زحمات آنان بقدرى ارزشمند شمرده مى‏شود كه حتى بعد از مرگ آنها، انسان قادر به دريافت كنه اين عظمت نمى‏باشد و نمى‏تواند ذرّه‏اى از آنهمه محبت را جبران سازد.
آن حضرت در اين راستا خطاب به درگاه كبريائى و آستان ربوبى اين چنين بيان مى‏فرمايد: «… و الهمنى علم ما يجب لهما علىّ الهاماً واجمع لى علم ذلك كلّه تماماً، ثمّ استعملنى بما تلهمنى منه و وفقنى للنّفوذ فيما تبصرنى من علمه حتّى لايفوتنى استعمال شى‏ء علمتنيه ولا تثقل اركانى عن الحفوف فيما الهمتنيه…؛(7) خدايا… دانستن آنچه درباره والدين بر من واجب است الهام نما و آموختن همه آن واجبات را بى‏كم و كاست برايم فراهم آور. سپس مرا به آنچه كه به من الهام مى‏فرمايى وادار كن و براى انجام در آنچه به دانستن آن بينايم مى‏سازى توفيقم ده تا بجا آوردن چيزى از آن‏چه مرا به آن دانا گردانيده‏اى از من فوت نگردد و اندام و اعضاء من از خدمت در آنچه به من الهام نموده‏اى سنگين نشود.»
همچنين خداوند متعال در ارتباط با زحمات طاقت فرسا و رنجهاى بيشمار مادر چه در حين باردارى و چه در ايام پرورش فرزندان وصيت يا توصيه‏اى مشابه در سوره لقمان فرموده است: «و وصّينا الانسان بوالديه وهناً على وهنٍ و فصاله فى عامين ان اشكرلى و لوالديك الىّ المصير..؛(8) و ما به هر انسانى سفارش كرديم كه در حق مادر خويش نيكى كند كه از روى «وهن» (سنگينى و ضعف) بار حمل فرزند را برداشته تا مدت دو سال كه طفل را از شير باز مى‏گيرد. هر انسانى بايستى در ابتدا مرا شكر گويد و آنگاه مادر را تشكر و سپاس گويد و بازگشت خلق بسوى خداست.»
حال چرا كلمه «وهن» در اين آيه ذكر شده؟ خداوند در اين آيه به مستدل‏ترين دلايل علمى اشاره كرده مى‏فرمايد: «مادر، فرزند خويش را حمل مى‏كند در حالى كه هر روز ضعف و سستى او افزون مى‏شود.» اين مسئله از نظر علمى هم ثابت شده و تجربه نيز نشان داده كه مادران در دوران باردارى گرفتار وهن و سستى مى‏شوند. زيرا شيره جان خويش را به پرورش طفل اختصاص داده و از تمام مواد حياتى وجود خود بهترين عناصر حيات بخش را تقديم او مى‏دارند.(9) مادران اولياء و پيامبران‏
خداوند متعال در قرآن كريم از زنانى همچون ساره همسر ابراهيم و يا همسر زكريا و قابليت و استعداد مادرشدن در آنها ياد مى‏كند. اگرچه اين قبيل زنان سالهاى زيادى از عمر خود را سپرى نمودند لكن خداوند آنان را مستعد مادرى و بروز عواطف مادرانه فرمود. نظير همسر زكريا كه با وجود نازايى و كبر سن، خداوند به او يحيى را مرحمت فرمود همانگونه كه در آيات زير به زكريا تولد يحيى بشارت داده شده است:
«يا زكريا انّا نبشرك بغلامٍ اسمه يحيى لم نجعل له من قبل سميّا؛ اى زكريا ما ترا به پسرى بنام يحيى بشارت مى‏دهيم كه قبل از او چنين نامى را براى كسى قرار نداديم.»
زكريا كه در محراب عبادت بسر مى‏برده است سخت از اين ندا مدهوش شده و با شگفتى هرچه تمام عرضه مى‏دارد كه:
«قال ربّ انّى يكون لى غلامٌ و كانت امرأتى عاقراً و قد بلغت من الكبر عتياً…؛ خدايا… چگونه براى من پسرى خواهد بود در حالى كه زنم نازاست و من به نهايت كهنسالى و پيرى رسيده‏ام.»
«عاقر» در اصل از واژه «عقر» به معنى ريشه و اساس يا به معنى «حبس» است و اين كه به زنان نازا عاقر مى‏گويند به خاطر آن است كه كار آنها از نظر پيدايش فرزند به پايان رسيده يا اين كه تولد فرزند در آنها محبوس شده است.(10)
اما به رغم اين ابهامات آنگونه كه علم امروزه و عقايد عامه ثابت مى‏كند كه باردارى براى زن در سنين بالا خطرناك و مشكل آفرين مى‏باشد خداوند قادر و توانا بر اينگونه عقايد پوچ خط بطلان كشيده و مى‏فرمايد:
«قال كذلك قال ربّك هو علىّ هين و قد خلقتك من قبل و لم تك شيئاً…؛ فرمود: اينگونه پروردگارت گفته و اراده كرده است كه اين كار بر من آسان است من قبلاً ترا آفريدم و چيزى نبوده‏اى!»
همين بشارت را خداوند به «ساره» همسر ابراهيم در سن نودسالگى مى‏بخشد.
«فبشّرناها باسحق و من وراء اسحق يعقوب، قالت يا ويلتى أالدوانا عجوزٌ و هذا بعلى شيخاً انّ هذا لشى‏ء عجيبٌ…؛ پس او را بشارت داديم به اسحاق و از پس اسحاق به يعقوب. گفت اى واى بر من آيا فرزند آورم در حالى كه من زنى پير بيش نيستم و شوهرم پيرمردى بيش نيست بدرستيكه هر آينه اين چيزى است عجيب.»(11)
حتى خداوند بدون دخالت اسباب و وسايط مربوط به زناشويى و نكاح قادر است كه از زنى بى‏شوهر، فرزندى در حد و مرتبه پيامبر خلق نمايد نظير مريم(س) دختر عمران كه در نهايت پاكدامنى و زهد در ميان قوم و عشيره خود مى‏زيست و به نيكوترين وجهى خدا را عبادت مى‏نمود هنگامى كه جبرئيل در هيئت انسانى نيكو بر مريم جلوه كرده و عرضه مى‏دارد كه: «انا رسول ربّك لأهب لك غلاماً زكيّاً؛من فرستاده خدا بسوى تو هستم تا پسرى پاكيزه به تو ببخشم.»
مريم(س) كه دست هيچ مردى به او نرسيده بود با بيم و هراس سؤال مى‏كند: «انّى يكون لى غلامٌ و لم يمسسنى بشرٌ و لم اك بغيّا…؛ چگونه براى من پسرى خواهد بود در حالى كه مرا هيچ انسانى لمس نكرده و بدكاره و شقى نبودم.»(12)
مريم(س) در چنين حالاتى تنها به اسباب ظاهرى مى‏انديشيد و تصورش همچون ساير انسانها بر اين بود، براى اينكه زنى صاحب فرزند شود دو راه بيشتر ندارد يا ازدواج و انتخاب همسر و يا آلودگى و انحراف…
خداوند همان جمله‏اى را كه به ساره فرمود به مريم فرمود. «هو علىّ هيّن» چه بسا زنانى كه با طى مراحل و مقدمات ظاهرى و شرعى از طريق عقد نكاح با مردان محرم مى‏شوند لكن از نحوه تربيت صحيح فرزندان در ناآگاهى بسر مى‏برند و غالباً فرزندانى مجرم و مفسد به جامعه بشرى تحويل مى‏دهند!! همچنين جاى سؤال و ابهام باقى است كه در صورت نيافتن شوهرى زاهد و پارسا يك زن ديندار چگونه مى‏تواند فرزندى پديد آورد؟!.
اين امر براى خداوند بسيار آسان است اما براى انسانها اين باور و يقين كه خداوند مى‏تواند از يك زن بكر فرزندى پيامبرگونه پديدآورد بسيار غيرممكن مى‏نمايد، حال هدف از پيدايش مولودى بدون پدر چه بوده؟ استاد محقق آيت اللّه مكارم شيرازى مى‏فرمايد كه: «ما مى‏خواهيم او را آيه و اعجازى براى مردم قرار دهيم «و لنجعله آية للنّاس». ما مى‏خواهيم او را رحمتى از سوى خود براى بندگان بنمائيم. «و رحمةً منّا» اين امرى است پايان يافته و جاى گفتگو ندارد. «و كان امراً مقضيا».(13) تساوى تكريم والدين از ديدگاه قرآن كريم‏
اگر چنانچه از آلام و متاعب عديده مادران در دوران باردارى و وضع حمل و پرورش فرزند در قرآن كريم سخن به ميان آمده است و بطور اندك از زحمات پدر اشاره رفته است اين مسئله دليل بر بى اهميت شمردن مقام پدران نمى‏باشد. خداوند در مقام تساوى تكريم والدين خطاب به فرزندان جهت حمايت و دستگيرى مى‏فرمايد: «و احفض لهما جناح الذلّ من الرحمة و قل ربّ ارحمهما كما ربّيانى صغيرا؛(14) و بالهاى خود را از روى فروتنى و مهربانى و رحمت بر سر هر دو آنها بگشاى و بگو خدايا به آنها رحم كن همانگونه كه مرا در كودكى پرورش دادند.»
از ديدگاه خداوند منّان بحدى رحمت و رأفت ارجمند و مقدس شمرده مى‏شود كه عطوفت فرزند به منزله دوبال پرنده قلمداد شده كه از روى ذلّ و فروتنى بر سر پدر و مادر گشاده مى‏گردد اين تشبيه زيبا در اصطلاح علم بيان به استعاره مكنيه تعبير شده است. چون هنگام حذف ادات تشبيه عبارتى كه مفهوم مى‏گردد همانا فروتنى،رأفت و عطوفت سرشار از عشق و عاطفه فرزندان مى‏باشد.(15)
در اين آيه به ظرافت‏هاى حساس و نكته‏هاى پرمعنا در رابطه با احترام به پدر و مادر و نيز آزمايش فرزندان در ارتباط با نحوه نگاهدارى صحيح و ايثارگرانه آنها اشاره شده است:
1- توجه به حالات پيرى پدر و مادر كه در زمان كهولت و بيمارى بيشتر به حمايت و محبت نيازمند مى‏باشند چه آنها ممكن است كه بر اثر ناتوانى نتوانند از جاى برخيزند يا در امر نظافت شخصى كوشا باشند لذا فرزندان مورد آزمايش قرار مى‏گيرند كه آيا از صبر و حوصله كافى براى نگهدارى مهربانانه و مؤدبانه برخوردار هستند يا خير؟
2- ايجاد انگيزه تواضع و فروتنى «خفض جناح».
3- هنگامى كه فرزند سر برآستان الهى مى‏سايد و پروردگار خويش را حمد و سپاس مى‏گويد پدر و مادر را در حال حيات و ممات فراموش نكند و از خداوند براى آنها تقاضاى رحمت كند و به خدا عرضه دارد كه: بارالها! همانگونه كه آنها در كودكى مرا تربيت كردند و از نشاط و جوانى به لحاظ بالندگى و تكامل فرزند خويش ايثار نمودند هم اكنون آنها را مشمول عنايت و رحمت خود قرار بده. نيكى بايد مستقيم و بدون واسطه باشد
قرآن كريم در سوره انعام، آيه 151، نيكى به پدر و مادر را بلافاصله بعد از مبارزه با شرك عنوان مى‏نمايد كه دليل بر اهميت فوق العاده حق پدر و مادر در دستورات فرهنگ اسلامى است. در اين آيه مى‏فرمايد: «الّا تشركوا به شيئاً و بالوالدين احساناً؛هيچ چيز را شريك خدا قرار ندهيد و نسبت به پدر و مادر نيكى كنيد.»
اصل فرمايش اين است كه: «بالوالدين احساناً؛ اگر مى‏فرمود: الى الوالدين احساناً؛ يعنى نيكى كردن هرچند به طور مستقيم و يا غير مستقيم باشد. اما «بالوالدين احساناً» يعنى نيكى كردن به طور مستقيم و بدون واسطه، آيه مى‏فرمايد موضوع نيكى به پدر و مادر آنقدر اهميت دارد كه بايد فرزند شخصاً و بدون واسطه آنرا انجام دهد.(16) اطاعت از والدين مشرك جايز نيست‏
همه ما مى‏دانيم كه شرك در اسلام عملى حرام و زشت شمرده مى‏شود و انسان مشرك نجس قلمداد مى‏گردد. از ديدگاه اسلام اگرچه مقام پدر و مادر بسى ارزشمند شمرده مى‏شود لكن فرزند مسلمان وظيفه دارد از اطاعت پدر و مادر مشرك سرباز زند. نمونه بارز آن داستان سلمان فارسى است كه بر آئين مجوس بود لكن بعد از گرايش به اسلام از نزد والدين خويش كه هر دو مشرك بودند گريخت و از اوامر آنها اطاعت ننمود.
قرآن كريم در سوره عنكبوت اگرچه ما را به احسان نسبت به والدين فرا مى‏خواند لكن در جايى از آيه مى‏فرمايد كه اطاعت از پدر و مادر مشرك كه سعى و تلاش بر شرك ورزيدن فرزندان خويش دارند جايز نيست. آيه ذيل گواه بارزى بر اين مدعاست: «و وصّينا الانسان بوالديه حسناً و ان جاهداك لتشرك بى ما ليس لك به علمٌ فلاتطعهما…»(17) ما به انسان توصيه كرديم به پدر و مادر خويش نيكى كند و اگر آن دو تلاش كنند و اصرار ورزند كه براى من شريك قائل شوى كه به آن علم ندارى از آنها اطاعت مكن. تربيت صحيح مادر گام اساسى بسوى سعادت‏
عمده طرز تفكر موهوم در جامعه عرب قبل از اسلام بر اين باور استوار بود كه نه تنها دختران و زنان عضو اصلى و شاخص جامعه بشمار نمى‏روند بلكه گاه در حكم ظروفى براى نگاهدارى و آفرينش پسرانى قلمداد مى‏شدند كه تنها براى اصل و نسب آفرينى پدران فرزند مى‏آورند همانگونه كه يكى از شاعران عصر جاهلى اينگونه سروده است:
و انّما امهات النّاس اوعيه‏

مستودعات و للانساب آباء
مادران در حكم ظروف براى پرورش انسانها مى‏باشند و تنها براى نسب پدران فرزند مى‏آورند!(18)
چه بسا مادرانى كه با زحمات و مشقات فراوان تنها به داعيه بقاء نسل و تحكيم بنيان خانواده و فرزندان خود را در بطن خويش مى‏پرورانند و يا متحمل هزينه‏هاى سنگين و گزاف در امر زايمان و رشد و تكامل فرزند مى‏گردند لكن از شناخت ماهيت تعليم و تربيت در ناآگاهى بسر مى‏برند و همين عوامل علاوه بر فرسايش نيروى جسمانى منجر به ناديده انگاشتن عواطف واقعى و همه جانبه آنان در امر ايفاى وظايف خطير مادرانه و پرورش اطفال و ارضاء خواسته‏هاى مشروع و بر حق فرزندانشان خواهد گشت. آيا چنين مادرانى كه فرزندان خويش را در مسير تباهى و فساد سوق مى‏دهند و موجب توليد زحمات عديده و مشكلات و ناهنجاريهاى فراوان اجتماعى را فراهم مى‏سازند به واقع بهشت در زير پاى آنهاست؟! اگر چنانچه پيامبر اسلام(ص) مى‏فرمايند: تناكحوا…تناسلوا. ازدواج كنيد و فرزند آوريد كه من در قيامت به امت خويش مباهات خواهم نمود. مراد از اين فرمايش يك جمعيت متعادل و به عبارت بهتر و فراگير يك امت سازمان يافته و تربيت شده در امر تهذيب و تزكيه نفوس اجتماع مى‏باشد نه يك جمعيت رو به تزايد لجام گسيخته و فاقد روح تربيت و تعالى اخلاقى كه حتى از قابليت ذاتى لازم جهت تربيت پذيرى بى‏بهره مى‏باشند و هر از گاه مشكلات عديده را فراهم ساخته و مرتكب جرايم گوناگون مى‏شوند.
داستان شگفت آور خضر و كشتن طفل بدست او مبيّن آنست كه آن جناب از طريق علم لدنى و دانش الهامى و شهودى پى به فساد و عدم صلاحيت او برده بود. خضر در پاسخ اعتراض موسى(ع) خواهان فرزند صالح بود تا از اين طريق جمعيت متعادل و كمال يافته صالحان پديدار شود. او از خداوند درخواست نمود تا فرزند صالح به والدين با ايمان مرحمت فرمايد. «…و امّا الغلام فكان ابواه مؤمنين فخشينا ان يرهقهما طغياناً و كفراً فاردنا ان يبدلهما ربّهما خيراً منه…»(19)
بارها به تجربه ثابت شده خانواده هايى كه از فرزندان كمتر برخوردارند و مادر به منزله مدير در امر اداره منزل و تعليم صحيح فرزندان به شمار مى‏رود از امكانات لازم جهت تربيت و رشد و تعالى فرزندان خويش بهره‏مند مى‏باشند. لكن خانواده‏هاى پرجمعيت كه از كنترل لازم جهت حفظ و حراست اولاد خويش از دستبرد شياطين اجتماع در ناآگاهى بسر مى‏برند نمى‏دانند كه به پرورش شايسته كداميك از آنها توجه كنند!. قرآن كريم در اين رابطه مى‏فرمايد: «المال و البنون زينة الحياة الدنيا و الباقيات الصالحات خيرٌ عند ربك ثواباً و خير املا…؛(20) مال و ثروت و فرزندان مايه زينت حيات دنيا هستند اما آن‏چه از خير و صلاح باقى ماند بهتر است.
خواجه نصير الدين طوسى هدف از تربيت كودك را اين چنين معرفى مى‏كند:
«و چون رضاع (شيردهى) او تمام شود به تأديب و رياضت اخلاق او مشغول بايد شد پيشتر از آنكه اخلاق تباه فراگيرد چه كودك مستعد بود و به اخلاق ذميمه ميل بيشتر كند به سبب نقصان و حاجاتى كه در طبيعت او بود…»(21)
مطالعه در زندگينامه بسيارى از دانشمندان و فيلسوفان جهان و علل ترقى و پيشرفت آنان در علم و حكمت، هر وجدان آگاه و افكار بيدار را به قضاوت صحيح پيرامون تربيت شايسته و سازنده مادران ارجاع مى‏دهد. «كنفوسيوس» حكيم و فيلسوف معروف چين رمز موفقيت و تعالى خويشتن را مرهون مادرى مهربان و دانا مى‏دانست كه در آخرين دم حيات از هيچگونه كوششى جهت رفاه فرزند دريغ نورزيد، هنگامى كه مادر آن حكيم از دنيا رفت كنفوسيوس بسيار متأثر و محزون بود و حتى چنگ و تار خويش را شكست. مادر «منسيوس» پيشواى مكتب اصولى چين در خصوص پيشرفت فرزند دست به اقدام جالبى زد. هنگامى كه همسر آن زن فوت شد او با فرزند خويش در خانه‏اى سكنى گزيد كه در حوالى گورستان بود. مادر منسيوس مشاهده كرد كه فرزندش پيوسته از اعمال گوركنان تقليد مى‏كند ناچار به ترك خانه گرديد و در محله‏اى مشرف به بازار سكونت گزيد لكن دريافت كه منسيوس در بازيهاى خويش بسان كاسبان و اهل حرفه رفتار مى‏كند ناچار به ترك آن محل شد و عاقبت در محله‏اى كه غالب فيلسوفان و حكما در آنجا ساكن بودند رحل اقامت افكند. بعد از چندى آن زن دانا دريافت كه فرزندش با فيلسوفان و اهل دانش سرو كار يافته است لذا در همان محل جايگزين گشت تا منسيوس حكيم و فيلسوف شهير گرديد.(22)
اگر افلاطون و سقراط بوده‏اند بزرگ‏

بزرگ بوده پرستار خردّى ايشان(23)

بانوى مجتهده امين(ره) معروف به بانوى اصفهانى كه نقش ارزنده و شامخى پيرامون تعليم و تربيت شايسته زنان در قرن معاصر دارد پيرامون پرورش و تعالى روان فرزندان توسط مادر اين چنين به بانوان مسلمان اندرز مى‏دهد:
«…اى بانوان…شما موظف به امر بزرگى هستيد زيرا كه جاى ترديد نيست كه اولين كلاس تربيت بشر، دامن مادر است وقتى بشر پا در اين عالم مى‏گذارد چون لوح وجود او خالى است تربيت مادر و آنچه از قبل او به وى القاء مى‏شود مثل نقشى كه بر سنگ زده مى‏شود به همين گونه در سينه طفل نفوذ مى‏كند و سعادت و شقاوت در همان ابتدا در وى تعبيه مى‏شود… بديهى است كه هر خلق و ملكه‏اى كه در انسان رسوخ نمايد زائيده شده تكرار عمل اوست… اگر مادر از ابتدا مانع از اعمال زشت كودك شود به هنگام بزرگسالى به فساد اخلاق گرفتار نخواهد شد…»(24)
خواجه نصيرالدين طوسى نخست مرتبه تأديب كودك را منع از مخالطت اضداد مى‏داند چون همنشينى و ديدار غير متجانس موجب فساد طبع كودك خواهد شد:
«… و اول چيز از تأديب او آن بود كه او را از مخالطت اضداد كه مجالست و ملاعبه ايشان مقتضى فساد طبع بود نگاه دارند چه نفس كودك ساده باشد و قبول صورت از اقران خود زودتر كند…»(25)
حضرت زهرا(س) تجسم عينى بهترين آموزگار و مربى فرزندان‏
حضرت فاطمه زهرا(س) بهترين الگوى راستين مادران فداكار و از جان گذشته در امر تعليم و تربيت فرزندان عزيز خويش مى‏باشد. مقام شامخ آن حضرت در ايفاى وظايف خطير مادرى به قدرى والا شمرده مى‏شود كه آن بانو علاوه بر مقام «ام الائمه» دلسوزانه به پدر مكرم خويش رسول اللّه(ص) مهر و محبت بى‏شائبه ابراز مى‏فرمود تا جائيكه به «ام أبيها» مفتخر گشت. بقول شاعر:
بس كه محبوب است مادر بس كه دارد احترام‏

مصطفى را دخترش زهرا بجاى مادر است(26)
حضرت زهرا(س) در جنبه‏هاى مربوط به تربيت فرزندان مثل دقت در سلامتى آنان، بازى و تشويق و تربيت عبادى و دينى به نوگلان اهل بيت و توجه به حضور و غياب آنان، انتخاب بهترين اسماء جهت فرزندان و…نهايت توجه را مبذول مى‏داشت كه به برخى از اين جنبه‏ها اشاره مى‏كنيم: دقت در سلامتى روح و جسم آنان‏
آن بانوى عظيم الشأن اسلام در امر رسيدگى به سلامت روح و جسم فرزندان نهايت حساسيت و توجه از خودنشان مى‏داد. در تفسير سوره هل اتى آمده است كه ايشان جهت شفاى حسن و حسين(ع) نذر سه روزه انجام دادند. با حلول ماههاى عبادت مثل ماه شعبان و رمضان، فاطمه(س) مشتاق آن بود كه فرزندان را در نيمه شب و سحرگاهان از خواب بيدار سازد تا آنان از طريق تأثير پذيرى عبادت به رموز خداشناسى آشنا شوند. بازى و سرگرمى مفيد همراه با سخنان دلنشين و آموزنده‏
شكى نيست كه بازى و سرگرمى براى كودكان به منزله تقويت روح و روان آنان قلمداد مى‏گردد. فضاى بازى و سرگرمى اگر در محيطى آموزنده و سرشار از عطوفت و مهربانى مادران در خانه و مربيان در مهد كودك و مدرسه انجام گيرد ثمرات چشمگيرى ببار خواهد آورد. متأسفانه بسيارى از مادران از درك عميق چگونگى ايجاد محيط سالم جهت پرورش روحيه فرزندان ناآگاه مى‏باشند. بطور مثال استفاده از آهنگهاى مبتذل و ناسالم و مشاهده تصاوير لهو و لعب، طفل را به انسانى سرشار از عشق كاذب به موسيقى خلاف و ناسالم تبديل مى‏سازد. ثمره ترويج موسيقى حرام تا آنجا خواهد بود كه فلان زن خواننده معروف از سنين طفوليت عادت به رقص و ترانه داشته است… بارها مشاهده مى‏شود كه در مجالس مختلف دختر بچه‏ها را وادار به رقصيدن در انظار عموم مى‏كنند كه بديهى است چه اثرات مخرب و خانمانسوز اخلاقى را ببار خواهد آورد…
حضرت زهرا(س) از موقعيت مطلوب خانه دارى به نحو احسن كمال بهره بردارى را مى‏نمود گاه از طريق ترنم اشعارى زيبا حس شجاعت و مبارزه با ستمگران را به حسن و حسين(ع) القاء مى‏نمود. نقل است كه گاه حسن (ع) را در آغوش مى‏گرفت و اين چنين مى‏سرود:
اشبه اباك يا حسن‏

و اخلع عن الحق الوسن‏
واعبد الهاً ذاالمنن‏

ولاتوال زالاحن‏

حسن جان! مانند پدرت على(ع) باش و ريسمان را از گردن حق بردار خداى احسان كننده را پرستش كن و با افراد دشمن و كينه توز دوستى مكن.
و گاه حسين(ع) را بر زانوان مى‏نشاند و او را با دستان مباركش نوازش مى‏كرد و مى‏فرمود:
انت شبيهاً بأبى‏

لست شبيهاً بعلى…
حسين جان! تو به پدرم رسول اللّه(ص) شباهت دارى و به پدرت على(ع) شبيه نيستى.(27) توجه به رفت و آمد فرزندان‏
زمينه بسيارى از مفاسد اجتماعى ريشه در عدم توجه كافى و حساس والدين نسبت به فرزندان دارد. انواع شرارت، قتل، سرقت، اعتياد و دوستيها و رفاقتهاى كاذب و دروغين به لحاظ بى اعتنايى و اهمال والدين به ويژه مادران خانه دار كه وظيفه سرپرستى و تربيت اولاد بر عهده آنهاست مى‏باشد كه ثمره آنهمه فجايع بارها از طريق جرايد در قالب حوادث گوناگون به چاپ مى‏رسد. لكن به كارنامه درخشان زندگى فاطمه زهرا(س) كه بنگريم درمى‏يابيم كه ايشان با آنهمه تحمل شب زنده دارى و عبادت و انجام امور خانه لحظه‏اى از حضور و غياب فرزندان عزيزش غافل نبود و آن حضرت مراقب آنان بود كما اينكه روزى حسن و حسين(ع) به غار جبل رفته و مشغول بازى بودند غيبت طولانى آن دو طفل خردسال، مادر را نگران ساخته بود. پيامبر(ص) پس از شنيدن خبر گم شدن آنها به غار جبل رفت و نوه هايش را كه مشغول بازى بودند يافت و به خانه آورد. انتخاب بهترين نام‏ها
حضرت زهرا(س) در انتخاب نام نهايت دقت را مبذول مى‏داشت تا اين قبيل اسماء شخصيت بسزايى در رفتار و كردار فرزندان ايجاد نمايد. لكن بسيارى از والدين نامهاى مجعول و نامأنوس را براى فرزندان خود انتخاب مى‏كنند و حتى از تفهيم معناى نامها بى خبر مى‏باشند!(28)
بارالها! به همه مادران، زنان و همسران توفيق كفالت صحيح و با هدف در پرتو حسن عنايات حقانى خود قرار بده.
پروردگارا! به مادران بياموز كه در مسير جهانى شدن عواطف شايسته و سازنده مادرانه خويش گامهاى ارزشمند بردارند.
خداوندا! به همه زنان قدرت بينش و شناخت بانوان بزرگ الگوساز همچون حضرت فاطمه زهرا(س) و همه زنان بزرگ صدر اسلام عطابخش. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1- لغت نامه دهخدا، ج 3، ص 3298 – 3297. 2- ارزش پدر و مادر، سيد اسماعيل گوهرى، ص 21 – 20. 3- حقوق والدين، حديث مهر مادر، محمد حسين قاسمى، ص 31 – 30، نشر: روح. 4- كليات سعدى، باب ششم در ضعف و پيرى، دكتر محمد على فروغى، ص 151. 5- سوره احقاف، آيات، 16 – 15. 6- تفسير نمونه، ج 13، جزء شانزدهم، ص 58 – 57، آيت اللّه مكارم شيرازى. 7- صحيفه كامله سجاديه، فيض الاسلام، دعاى حضرت براى پدر و مادر، ص 159. 8- سوره لقمان، آيه 14. 9- تفسير نمونه – ج 17 – ص 40 – 39. 10- همان منبع، جزء شانزدهم، سوره مريم، ص 17 – 16. 11- سوره هود، آيات 71 – 72. 12- سوره مريم، آيه 20. 13- تفسير نمونه – جزء شانزدهم – ص 35. 14- سوره اسراءِ، آيه 24. 15- جواهر البلاغه فى المعانى و البيان و البديع – احمد هاشمى – ص 274- نشر الهام. 16- مقام پدر و مادر در فرهنگ اسلامى، ص 9، محمدرضا صالحيان – نشر: مهر قائم. 17- سوره عنكبوت، آيه 8. 18- تفسير نمونه، ج 2، ص 446 – 445. 19- سوره كهف، آيات 81 – 80. 20- سوره كهف، آيه 48. 21- اخلاق ناصرى، خواجه نصير الدين طوسى، باب سياست و تدبير اولاد. 22- تاريخ جامع اديان، جان مايرناس ، كنفوسيانيزم و مكتب اصولى چين – ترجمه دكتر على اصغر حكمت. 23- شعر از ديوان پروين اعتصامى، «مادر». 24- روش خوشبختى و توصيه به خواهران ايمانى. تأليف مصطفى هادوى ص 67 – 66. 25- اخلاق ناصرى ، سياست و تدبير اولاد. 26- شعر از مؤيد ، حديث مهر مادر، محمد حسين قاسمى ، ص 49 ، نشر روح. 27- فرهنگ فاطميه، الفباى شخصيتى حضرت زهرا (س)، مهدى نيلى پور – ص 268، نشر: رزمندگان اسلام. 28- همان منبع ، ص 106 – 105.  

/

اسلام و زندگى‏

##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور## تذكر:
در شماره پيشين تحت عنوان اسلام و زندگى پس از بيان معناى حيات و زندگى مراحل سه گانه حيات را تحت عنوان حيات حيوانى و انسانى و الهى از منظر قرآن و حكمت و شريعت بررسى كرده است، اكنون در ادامه آن به بيان حيات حقيقى در ميان مراتب سه گانه حيات مى‏پردازد. اسلام و حيات حقيقى انسان‏
مراتب سه گانه حيات، عبارت از حيات حيوانى و انسانى و الهى است حال با توجه به اين مراتب، حيات حقيقى انسان كدام است، اين كه خدا از مؤمنان خواسته است تا در پرتو اجابت دعوت خدا و پيامبر به حيات برسند، مقصود كدام حيات است قرآن فرمود: «يا ايهاالذين آمنوا استجيبوا للّه و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم؛(1) اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، دعوت خدا و پيامبرش را اجابت كنيد، هنگامى كه شما را به سوى آن چه كه به شما حيات مى‏بخشد، دعوت مى‏كنند.»
روشن است كه مراد از اين حيات، حيات و زندگى ظاهرى و جسمانى و به عبارت ديگر، حيات گياهى و حيوانى يا جسمانى و مادى نيست، زيرا مخاطب آيه كسانى هستند كه از آن زندگى بهره‏مندند، يعنى مؤمنان زنده به حيات ظاهرى و مادى مخاطب خداى سبحان هستند و اين روشن مى‏كند كه آن‏ها به حيات دقيق و عميق دعوت شده‏اند كه آن حيات حقيقى است و آدميان در پرتو انديشه و ايمان به خدا و قيامت و عمل به پيام الهى و توجه به هدف خلقت و حركت و تلاش در راستاى اين هدف مى‏توانند به آن نائل شوند.
هدف منطقى و متعالى قرار گرفته است تحصيل اين حقيقت جز از طريق علم و ايمان و عمل صالح ميسور و مقدور كسى نخواهد بود، و اين همان حيات طيّبه‏اى است كه خداوند مؤمنان را بدان وعده داده و فرمود: «من عمل صالحاً من ذكرٍ او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حيوة طيبةً؛(2) هر كس از مرد و زن عمل صالح انجام دهد در حالى كه اهل ايمان باشد، پس البته او را زنده داريم به زندگانى پاكيزه.»
بنابراين حيات حقيقى انسان از نگاه اسلام حياتى نيست كه به حيات و زندگى مادى محدود گردد آن گونه كه طايفه‏اى از منكران مبدأ و معاد تصور مى‏كردند و در مقابل پيامبر(ص) مى‏گفتند: «و قالوا ما هى الّا حياتنا الدنيا نموت و نحيا».(3) و يا مى‏گفتند: «ان هى الّا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما نحن بمبعوثين.»(4) خداوند سبحان در مقابل چنين پندار باطلى از مفهوم حيات فرمود: «و ما هذه الحياة الدنيا الّا لهو و لعب و انّ الدار الآخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون.»(5) بلكه حيات حقيقى انسان به حياتى اطلاق مى‏شود كه سير آن در جهت اهداف اخروى قرار گرفته و پرده‏هاى حجاب اوهام كه حايل ميان ظاهر و باطن است را كنار زده و بر مدار حقيقت هستى قرار گيرد. اسلام خواسته است كه انسان را علاوه بر توجه به جسم و بر آورده ساختن نيازهاى جسمانى، او را به اصل و حقيقت خويش، آشنا سازد و به تلاش در استكمال آن وادار نمايد، شعار اسلام اين است كه:
اقبل على النفس و استكمل فضائلها

فانت بالنفس لابالجسم انسان‏
يا خادم الجسم كم تسعى لخدمته‏

اتطلب الربح مما فيه خسران‏

اى انسان به روح و نفس خويش توجه كن و فضائل آن را تحصيل نما كه انسانيت تو در آن است نه در جسم تو.
اى خدمت كننده جسم چه قدر در خدمت به آن اهتمام دارى، آيا سود را در چيزى طلب مى‏كنى كه جز زيان در آن نيست، انسان معجونى از تن و روان است كه يكى فرع است و ديگرى جان است و حيات هر يك به ميزان سعه وجودى‏اش روان است. انسان عاقل بخوبى فهم مى‏كند كه جسم و تن متعلق به ماده است و عودت آن به سوى خاك است و نفس و جان از عالم اله بوده و به جانب جانان، شتابان و جاودان است، او عالم است به اينكه شرافت تن به قداست جان و حيات جسم مرهون روح و روان است.
امّا براى انسان ظاهر بين كه از تأملات عقلى بى نصيب و از تعليمات دينى شديد النفار و در تأمين حاجات جسم تمام الاهتمام است كمال حيات او در همان است. حيات حقيقى از نگاه امام سجاد(ع)
صحيفه سجاديه امام سجاد(ع)، در حقيقت داراى عالى‏ترين مضامين اعتقادى، اخلاقى، اجتماعى، سياسى و مبيّن هدفدارترين نظام مدوّن حيات فردى و اجتماعى است. امام سجاد(ع) اگرچه بيانات عرشى خويش را در قالب نيايش و دعا ظاهر ساختند ولى محتواى آن بسى فراتر از اوراد و اذكار است. امام در عصرى زندگى مى‏كرد كه كثيرى از مردم غايت انسانى خود را به باده فراموشى گذاشته و به دنبال اهداف پليد دنيوى بودند. آنان در اين طريق چنان حريص بودند كه هرگز اجازه نمى‏دادند كسى مردم را به حيات عالى انسانى‏شان آگاه سازد لذا امام صلاح و مصلحت مسلمين را در اين ديد كه آنان را با مضامين بلند عرفانى در قالب و وعاى دعا ترسيم نمايد. دعاى مكارم الاخلاق امام(ع) يك منشور جامع براى حيات حقيقى انسان است.
خصائص عالى‏ترين مرتبه حيات در آينه انديشه امام چنين ترسيم شده است كه:
«بلغ بايمانى اكمل الايمان و اجعل يقينى افضل اليقين و انته بنيتى الى احسن النيّات و بعملى الى احسن الاعمال و استفرغ ايّامى فيما خلقتنى له و لا تبتلينى بالكبر و عبدنى لك ولاتفسد عبادتى بالعجب و اجر للناس على يدى الخير وهب لى معالى الاخلاق و اعصمنى من الفخر…»(6)
كمال و بلوغ ايمان، برترين مرتبه يقين به حقيقت هستى، نيكوترين نيّت، عالى‏ترين اعمال، هدفدارى در زندگى، دورى از كبر و غرور، اجتناب از عجب و خودخواهى، خير رساندن به مردم، متصف شدن به اوصاف و فضائل اخلاقى و داشتن عزت نفس از جمله صفاتى است كه براى وصول به اعلى مرتبه حيات لازم و ضرورى است. سير زندگى با اين اوصاف جنبه ارزشى پيدا مى‏كند و فقدان اين صفات در زندگى انسان مساوى با حيات حيوانى است به همين دليل امام معصوم(ع) و هر انسان واقعى كه جايگاه خويش را در نظام هستى‏يافته باشد خواهان ادامه چنين حياتى نخواهد بود لذا امام مى‏فرمايد: «فاذا كان عمرى مرتعاً للشيطان فاقبضنى اليك قبل ان يسبق مقتك الىّ او يستحكم غضبك علىّ؛ هرگاه حيات من چراگاه شيطان گردد پيش از آن كه غضب تو بر من روى آورد و يا حكم خشم و غضبت بر من جارى شود جان مرا بگير.»(7)
نازلترين مرتبه حيات اين است كه آدمى صفات انسانى‏اش را از دست داده و شيطان بر او مسلط گردد.
در فرهنگ اهل بيت عصمت(ع) ارزش حيات در اتصاف به صفات انسانى و قابليت برترين مرتبه زندگى و تعليم به افراد براى زوال حيات حيوانى است همان گونه كه امام در صورت گرفتار شدن به اين حيات تمناى مرگ دارند. اسلام بزرگترين منادى براى اميدوار كردن به ادامه زندگى است، امّا نه هر زندگى بلكه حيات متعالى مناسب با جايگاه رفيع انسانى. فلسفه حيات در اسلام:
غرض از غايت خلقت انسان از جانب خداوند سبحان، موضوعى نيست كه در مباحث جامعه‏شناسى مطرح باشد بلكه اين موضوع به بحث انسان‏شناسى مربوط است. امّا براى تبيين بعد اجتماعى انسان در اسلام آشنايى با فلسفه خلقت و حكمت حيات، امرى لازم و ضرورى است، اين كه غايت خلقت و هدف حيات انسان چيست، در مقام پاسخ به اين پرسش غالب عالمان و دانشمندان دينى به اين آيه استناد كرده‏اند كه خداوند فرمود: «و ما خلقت الجن و الانس الّا ليعبدون؛ و من خلق نكردم هيچ جن و انسى را مگر براى عبادت.»(8)
يعنى با بيان اين آيه خواسته‏اند هدف را در حدّ عبادت محصور و محدود نمايند امّا غافل از اينكه آيه مزبور يك آيه از قرآن كريم و يك فراز از فرازهاى پيام الهى است نه همه قرآن و پيام كامل الهى. با بيان يك آيه نمى‏توان مراد كلى خداوند را در موضوعى فهم كرد بلكه شايسته است به آيات ديگرى كه در همان موضوع وارد شده تأمّل نمود. اهداف سه گانه حيات:
براى هدف خلقت انسان با توجه به طبيعت و سرشت وجودى‏اش، سه مرتبه طولى را مى‏توان بر شمرد، يعنى هر انسانى با توجه به توان و استعداد وجودى‏اش قادر است به آخرين مرتبه هدف خويش دست يابد و نيز با عدم توجه و تلاش در اولين مرحله هم گام نگذارد. آن مراحل سه گانه عبارتند از: الف – عبادت خداوند سبحان:
يكى از مراحل هدف حيات را مطابق آيه‏اى كه بيان شد مى‏توان عبادت و طاعت به حق دانست امّا اين تمام هدف و يا مرحله نهايى هدف حيات نمى‏باشد. خداوند سبحان در اين آيه به ابتدائى‏ترين و عام‏ترين مرتبه حيات اشاره فرمود كه من جن و انس را براى عبادت خلق كرده‏ام چنان چه ساير مخلوقات به تسبيح و طاعت اشتغال دارند. «يسبح للّه ما فى السموات و ما فى الارض»(9) «سبح للّه ما فى السموات و ما فى الارض»(10) «و ان من شى‏ء الا يسبّح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم.»(11)
بنابراين نمى‏توان گفت كه خداوند انسان را فقط براى عبادت خويش آفريده است زيرا كه اين آيه به نازل‏ترين هدف اشاره دارد و براى افراد مبتدى است. با اين وصف مى‏توان ادعا كرد كه نه تنها عبادت، آخرين غرض خلقت و هدف حيات نيست بلكه مى‏توان گفت كه عبادت فى نفسه هدف نبوده بلكه وسيله‏اى است براى وصول به اهداف عاليه، پس عبادت فى الجمله هدف است نه بالجمله، يعنى عبادت شطر حيات است نه شرط حيات. ب – عبوديت خداوند:
موهبت حيات به انسان اعطا نشده است كه او معرفتى به خالق خويش پيدا كرده و به طاعت او مشغول گردد. اگرچه عبادت جزء لاينفك حيات انسان است امّا او براى عبادت خلق نشده بلكه نعمت حيات براى عبوديت به او بخشيده شده است، يعنى حيات انسان بايد بستر احياى روح بندگى و وصول به مقام عبودى در مقابل خداوند سبحان باشد كه عبادت زمينه عبوديت است.
بنابراين غايتمندى حيات در راستاى عبوديت و بندگى تأمين كننده بخشى از هدف حيات است كه مرتبه‏اى برتر از عبادت مى‏باشد. امّا نمى‏توان انتهاى غايت را در اين حد هم محدود و محصور دانست زيرا اين هدف متوسطين است. ج – مظهر ربوبيت و ولايت حق:
در بيان دو هدف قبل روشن شد كه هدف حيات انسان براى افرادى كه در ابتداى مسيرند و هنوز سختى مسير و تعب طريق را نديده‏اند عبادت و براى متوسطين عبوديت است. امّا هيچ يك از اين دو هدف متضمن معناى واقعى غايت حيات نيستند، بلكه هدف نهايى بسى فراتر از اين دو (عبادت و عبوديت) است. كه آن مظهر ربوبيت و حريّت عبد است در لباس عبوديت حق، و اين هدف زندگى براى خواص است.
بنابراين هدف خلقت را نبايد از ظاهر برخى آيات مثل آيه 56 سوره مباركه ذاريات در عبادت و بندگى محدود و محصور نمود تا براى برخى از افراد بى اطلاع از حقيقت اسلام اين پندار باطل بوجود آيد كه اسلام مظهر بندگى و بردگى است و اومانيسم مظهر حريّت و آزادى.
فردى كه مراحل ابتدائى و متوسطه را پشت سر گذاشته وارد مرحله عالى تحصيل زندگى مى‏شود و براى او مدارك قبلى مهم نخواهد بود. خواص از بندگان در مسير عبادت و عبوديت به مرتبه‏اى نائل شدند كه به بسيارى از امور ولايت يافتند. ايشان مراتب ملك و ملكوت را پشت سر نهاده و به افق ولايت بار يافتند حيات و هستى‏شان فراگير شده و در همه مراتب هستى حضور يابند امّا اين مقام نيازمند همت و هجرت است.(12) قرآن و هدف زندگى انسان:
با تحليل و بررسى از آيات الهى در قرآن كريم مشخص خواهد شد كه اهداف سه گانه فرد (هدف ابتدائى و متوسط و عالى) امرى نيست كه طايفه‏اى از علما گفته و به كتاب و سنت نسبت داده باشند بلكه مشخص است كه در متون دينى بيان شده است.
«افمن شرح اللّه صدره للاسلام فهو على نورٍ من ربه»(13) كسى را كه خداوند در نتيجه زحماتش به او فراخى سينه عطا كرده باشد او مؤيد به نور الهى است. آن كه به نور هدايت حق تأييد شده است قلب او ظرف ذكر خداست و كسى كه شريان هستى اش را به حقيقت حقّه سپرده و از مبدأ حقيقى اشراب مى‏شود نمى‏تواند به حيات محدود قانع باشد.
برخى چون از هدف حيات خويش اعراض نموده و به لاطائلات دنيا مشغول شدند خداوند حيات هستى‏شان را در تنگنا قرار داده است: «و من اعرض عن ذكرى فانّ له معيشة ضنكاً»(14)
ولى آنان كه هدف را يافته و به مراتبى از آن دست يافتند حيات حسنه‏اى براى خود تدارك ديده‏اند: «قل يا عباد الذين آمنوا اتقوا ربكم للذين احسنوا فى هذه الدنيا حسنة و ارض اللّه واسعة انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب.»(15) خداوند به ايشان نيكوترين بشارت براى دنيا و آخرت را داده است.
«والذين اجتنبوا الطاغوت ان يعبدوها و انابوا الى اللّه لهم البشرى فبشر عباد.»(16) و بدترين وعيد و مذمت را مختص باطل پيشه‏گان نموده است. «ذلكم بما كنتم تفرحون فى الارض بغير الحق و بما كنتم تمرحون. ادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها فبئس مثوى المتكبرين.»(17) آنان كه با آغاز عبادت متصف به وصف عابد شدند و از آن مرحله به مقام عبد رسيدند و از مقام عبد به جايگاه عبوديت نائل شدند و از عبوديت به شوؤن ربوبيت دست يافتند كه: «العبودية جوهرة كنهها الربوبية»(18) در حقيقت به اهداف عالى حيات خويش واصل شده كه ايشان بندگان خالص حقند. «انا اخلصنا هم بخالصةٍ ذكرى الدار و انهم عندنا لمن المصطفين الاخيار.»(19) دركات و درجات انسان با توجه به فهم و درك‏شان در تعيين اهداف رقم مى‏خورد، آنان كه با آگاهى سطحى و كم عمق خويش اهداف دنيوى را دنبال مى‏كنند و حيات و هستى خود را در ماده و نشئه طبيعت محدود ساخته‏اند خداوند نتايج سعى آنان را از ايشان دريغ نمى‏كند. «من كان يريد العاجلة عجلنا له فيها ما نشاء لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصليها مذموماً مدحوراً»(20) و نيز در آيه ديگر مى‏فرمايد: «و من كان يريد حرث الدنيا نؤته منها و ماله فى الآخرة من نصيب.»(21) امّا آنان كه به مراتبى از معرفت دست يافته و اهداف عاليه را تعقيب مى‏كنند خداوند رفعت مقام شان را به ميزان فهم بلندشان به آنان اعطا مى‏كند. «و من اراد الآخرة و سعى لها سعيها و هو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكوراً.»(22) و نيز در آيه ديگر مى‏فرمايد: «من كان يريد حرث الآخرة نزد له فى حرثه.»(23)
پس با توجه به اختلاف در معرفت افراد، تشدد و تعدد در اهداف ظاهر مى‏شود و خداوند سبحان با توجه به ادراك انسان كه افراد با سعى و تلاش خويش در ارتقاء آن ايفاى نقش مى‏كنند فضائل را نصيب شان مى‏سازد. «انظر كيف فضّلنا بعضهم على بعضٍ و للآخرة اكبر درجاتٍ و اكبر تفضيلاً.»(24) بنابراين هدفى كه خداوند سبحان براى تكريم و تعظيم انسان لحاظ نموده با آنچه كه غالب بندگان با ادراك و اختيار خويش آن را تعيين مى‏كنند متفاوت است ذات ربوبى برترين جايگاه در نظام هستى را براى مقام انسانى ملحوظ داشته امّا برخى به نازل‏ترين مرتبه از هدف حيات قانع بوده و بدان بسنده مى‏كنند و گروهى با همت عالى خود به نهايت آن توجه داشته و در وصول به آن ساعى‏اند. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره انفال، آيه 24. 2. سوره نحل، آيه 97. 3. سوره جاثيه، آيه 24. 4. سوره مؤمنون، آيه 37 و سوره انعام، آيه 29. 5. سوره عنكبوت، آيه 26. 6. صحيفه سجاديه، دعاى مكارم الاخلاق. 7. همان. 8. سوره ذاريات، آيه 56. 9. سوره جمعه، آيه 1 – سوره تغابن، آيه 1. 10. سوره صف، آيه 1، سوره حشر، آيه 1. 11. سوره اسراء، آيه 44. 12. ر.ك: تفسير موضوعى قرآن (هدايت در قرآن)، ج 16، ص‏299. 13. سوره زمر، آيه 22. 14 سوره طه، آيه 124. 15 سوره زمر، آيه 10. 16 همان، آيه 17. 17 سوره فصلت، آيات 76 – 75. 18 مصباح الشريعة، باب صد. 19 سوره ص، آيات 46 – 45. 20 سوره اسراء، آيه 18. 21 سوره شورى، آيه 20. 22 سوره اسراء، آيه 19. 23 سوره شورى، آيه 20. 24 سوره اسراء، آيه 21.

/

آمريكا هولوكاست و جنگ‏هاى اسطوره‏اى‏

از لحظه‏اى كه جنبش حماس در انتخابات پارلمانى فلسطين به پيروزى رسيده و كابينه تشكيلات خودگردان را به رياست اسماعيل هنيه تشكيل داد، دولت آمريكا و رئيس جمهورى آن جورج دبليو بوش از هيچ تلاشى براى افزايش جنگ سياسى، تبليغاتى و اقتصادى عليه ملت فلسطين فروگذارى نكرد تا اين ملت را به دليل انتخاب آزاد و دمكراتيكش مجازات كند.
دولت آمريكا حتى پاى را از اين هم فراتر نهاد و گام در راه تشكيل جبهه بين المللى فعالى براى اين جنگ ظالمانه خود گذارد و در اين چارچوب تعدادى از كشورهاى عربى و اسلامى را هم با خود همراه ساخت تا جنگ گرسنگى سازى و محاصره تحميلى عليه ملت فلسطين را تقويت كند.
آيا اين استراتژى آمريكا است، آيا در سايه مشكلاتى كه آمريكا امروز در جهان عربى و اسلامى و برخى ديگر از كشورهاى جهان با آن دست به گريبان است و با توجه به ميزان كينه و خشمى كه نسبت به سياست هايش در جهان وجود داشته و از زير پوستى بودن به بالاى سطح آمده است و نائوم چامسكى نويسنده يهودى آمريكايى تبار به آن اذعان داشته، منافع آمريكا مى‏تواند در چنين چارچوبى بگنجد؟
در آوريل 2004 ميلادى 52 ديپلمات انگليسى در نامه‏اى به تونى بلر نخست وزير انگلستان اعلام كردند: نزاع اسرائيلى فلسطينى روابط بين غرب و جهان عرب و اسلام را مسموم كرده است، آنها ضمن هشدار نسبت به سياست‏هاى بوش و شارون، آن را يك طرفه و غير قانونى توصيف كردند.
رابرت هينتر هم در مقاله‏اى كه در 15/2/2002 پيش از آغاز حمله آمريكا به عراق منتشر شد به اين مسئله اشاره و تأكيد كرد اسرائيل آمريكا را به يك بازى خطرناك مى‏كشاند.
لازم است در اينجا مرورى به شكل و ساختار روابط آمريكايى – اسرائيلى داشته باشيم و چارچوب‏ها و زير بناهاى و زمينه‏هاى آن را بررسى كنيم.

مسايلى كه باعث شد تا آمريكا امروز جنگ‏هاى مستقيمى عليه امت عربى و اسلامى در عراق و افغانستان و عليه ملت فلسطين به نيابت از رژيم صهيونيستى به راه اندازد، رژيمى كه برخى از سياستمداران آمريكايى مايل بودند تا آنرا بعنوان خمير مايه استراتژيك آمريكا توصيف كنند اما امروز به بارى سنگين بر گرده ملت و دولت و منافع آمريكا تبديل شده است.
پيش از اشغال فلسطين در سال 1948 ساختارى براى لابى يهودى در ايالات متحده آمريكا آنگونه كه امروز شاهد آن هستيم وجود نداشت و خبرى از قبضه شدن ونفوذ آنها در مراكز سياسى، اقتصادى و اطلاع رسانى نبود آنها تنها بعنوان گروه فشارى بودند كه سعى داشتند از طريق آراى يهوديان در انتخابات رياست جمهورى اين كشور تأثير گذار باشند.
اين مسئله باعث شد تا هرى ترومان رئيس جمهورى وقت آمريكا اولين كسى باشد كه رژيم صهيونيستى را در سال 1948 به رسميت بشناسد و چند روز بعد از آن 100 ميليون دلار را بعنوان وام به اين رژيم اختصاص دهد او در اين رابطه گفت: آقايان من مجبور هستم كه به درخواست صدها هزار نفرى كه در انتظار موفقيت طرح صهيونيستى هستند پاسخ دهم من بين رأى دهندگان هزاران عرب را نمى‏بينم.
در مقابل، كندى اولين رئيس جمهورى بود كه راه را براى كمك‏هاى نظامى مستقيم به رژيم صهيونيستى هموار كرد، او سياست دشمنانه‏اى با اعراب و فلسطينيان اتخاذ نمود.
او در ديدارى كه در سال 1961 با بن گوريون رئيس رژيم صهيونيستى در نيويورك داشت به صراحت اعلام كرد: من خوب مى‏دانم كه با آراى يهوديان آمريكا انتخاب شدم، از اينرو من به آنها بدهكارم، به من بگوييد چه كارى بايد براى ملت يهود انجام دهم؟.
پس از كندى نوبت به لندون جانسون رسيد كه يكى از ديپلمات‏هاى صهيونيستى در آن زمان وى را بهترين دوست توصيف كرد كه اسرائيل در كاخ سفيد شناخته است. در سال 1967 و در جنگ شش روزه همكارى و پشتيبانى آمريكا به رهبرى جونسون از رژيم صهيونيستى به نقطه اوج خود رسيد.
شلومو افنيرى نويسنده صهيونيستى در كتاب خود ساختار صهيونيسم مدرن كه در سال 1981 منتشر شد، نوشت:(جونسون به طور بالفعل و با تمامى قوا از اسرائيل در جنگ شش روزه حمايت كرد و از آن سال به بعد بود كه 99 درصد از يهوديان آمريكا حمايت از صهيونيسم اسرائيلى را آغاز كردند). به نحوى كه اگر فردى يهودى باشد به معناى آن است كه با اسرائيل در ارتباط است .
جونسون در سال 1967 هواپيماهاى فانتومى را كه رژيم صهيونيستى درخواست دريافت آنرا داشت تحويل اين رژيم داد.
رؤساى جمهورى سابق آمريكا نقش مهم و استراتژيكى را در تقويت رژيم صهيونيستى و استوار كردن ساختار نظامى امنيتى و اقتصادى آن ايفا نمودند، شگفت آور است اگر بدانيم كه نيكسون با وجود آنكه تنها 15 درصد از يهوديان آمريكا در انتخابات رياست جمهورى به وى رأى دادند اما به يكى از مهمترين حاميان رژيم صهيونيستى تبديل شد و از هيچ نوع حمايت نظامى و سياسى از صهيونيستها دريغ نكرد البته اين، پيش از رسوايى واترگيت است كه به طور كامل به آينده سياسى نيكسون پايان داده و راه را براى هنرى كسينجر يهودى جهت قبضه كردن صحنه سياست خارجى آمريكا هموار سازد و پرونده امنيت ملى آمريكا در مورد خاورميانه را در دست او قرار دهد، اين حوادث با آغاز جنگ اكتبر 1973 همراه شد.
با آغاز اين جنگ بود كه دولت آمريكا مقادير زيادى سلاح و مهمات به طور فوق العاده و سريع در اختيار رژيم صهيونيستى قرار داد.
از ميان كمك‏هاى ارسالى آمريكا به رژيم صهيونيستى 40 فروند جنگنده فانتوم، 35 هواى اسكاى هوك، 12 هواپيماى ترابرى نظامى و 20 نفر بر زرهى را ظرف 10 روز براى صهيونيستها ارسال كرد، اين البته به جز تصويب 202 ميليون دلار كمك اختصاصى از سوى كنگره آمريكا براى رژيم صهيونيستى بود.
پشتيبانى كامل كسينجر از رژيم صهيونيستى در جريان اين جنگ مسئله‏اى كاملا معروف و آشكار است و او خود در خاطراتش به آن اشاره كرده است.
كسينجر آمريكا را وادار كرد مجموعه مدهوش كننده‏اى از تعهدات به رژيم صهيونيستى بدهد كه از آن جمله مى‏توان به كمك‏هاى سالانه دو ميليارد دلارى، اجازه دسترسى رژيم صهيونيستى به اطلاع از جديدترين و مدرنترين تسليحات آمريكا، تضمين تامين نيازهاى نفتى اين رژيم و تعداد ديگرى از هداياى غير قابل تصور.
در كنار آن دو امتياز ديپلماتيك نيز به رژيم صهيونيستى داده شد، اولين آنها هماهنگى و همسويى كامل در تحولات ديپلماتيك، امتياز دوم واشنگتن عدم به رسميت شناختن سازمان آزاديبخش فلسطين است، آمريكا متعهد شد تا زمانيكه سازمان آزادى بخش فلسطين حق اسرائيل را در بقا به رسميت نشناخته و قطعنامه 242 و338 را نپذيرد با اين سازمان وارد گفتگو نشود. همچنين مدتى بعد بند سومى هم به اين امتياز افزوده شد و آن اعلام رسمى مخالفت سازمان آزاديبخش فلسطين با خشونت و تروريسم عليه اسرائيل بود.
اين وعده دراز مدت نه تنها به رژيم صهيونيستى وضعيت منحصر به فردى از نظر اقتصادى، نظامى و ديپلماتيك اعطا كرد، بلكه آمريكا را در مقابل اسرائيل به زانو در آورد.
شيمون پرز وزير جنگ رژيم صهيونيستى در سال 1975 در مقاله‏اى كه در مجله تايمز منتشر شد، تأكيد كرد: توافقنامه سينا در سال 1975 كنفرانسى را به تأخير انداخت (كنفرانس ژنو) اما سلاح و مال و سياست را براى ما تضمين كرد، سياستى هماهنگ شده با واشنگتن و آرامشى در سينا به ما داد، ما بهاى كمى پرداختيم و امتيازات زيادى گرفتيم.
تحولات روابط آمريكايى – صهيونيستى از زمان شكل‏گيرى رژيم صهيونيستى تا تاريخ امضاى توافقنامه كمپ ديويد بين مصر و اسرائيل مهمترين پايه‏هاى روابط استراتژيك ميان واشنگتن و تل آويو را تشكيل داده و سهم عمده‏اى در گسترش حضور و قبضه شدن مراكز تصميم‏گيرى آمريكا در مورد خاورميانه در دست لابى يهوديان آمريكا ايفا كرد.
در دوره رياست جمهورى جيمى كارتر لابى صهيونيستى فشارهاى گسترده‏اى را براى صدور قانونى قويتر و كاراتر جهت واداشتن شركت‏هاى آمريكايى به شكستن تحريم‏هاى اعمال شده عربى عليه رژيم صهيونيستى وارد آورد.
در آن زمان اين تحريم‏ها بعنوان سامى ستيزى (يهودى ستيزى) توصيف شد.
حجم كمك‏هاى دولت آمريكا به رژيم صهيونيستى از سال 1981 كه رونالدريگان وارد كاخ سفيد شد به بيش از 5 ميليارد دلار در سال رسيد و از سال 1985 نيز تمامى اين كمك‏ها به صورت بلاعوض شدند.
جون مير شهايمر واستيون و ولت در پژوهشى مهم، نقش خطرناك لابى صهيونيستى در خط دهى و تاثير گذارى بر رويكرد سياست آمريكا به رشته تحرير در آوردند.
اين پژوهش زير نظر دو دانشگاه هاروارد و شيكاگو تدوين شد اما پس از صدور آن اين دو دانشگاه زير فشارهاى گسترده رهبران لابى صهيونيستى از زير بار پژوهش شانه خالى كرده و آرم دانشگاه هاروارد از روى اين پژوهش برداشته شد.
در بخشى از اين پژوهش كه در شماره 23/3/2006 مجله لندن ريويواوف بوكس منتشر شد، آمده است:
در دهه‏هاى اخير و بخصوص پس از پايان جنگ شش روزه در سال 1967 اولويت سياست خارجى آمريكا در راستاى منافع اسرائيل قرار گرفت و اسرائيل به بزرگترين دريافت كننده كمك‏هاى اقتصادى و نظامى مستقيم مبدل شد، به نحوى كه حجم اين كمك‏ها در سال 2003 به بيش از 3 ميليارد دلار رسيد تا يك پنجم از كمك خارجى و غير مستقيم آمريكا را به خود اختصاص دهد.
بى ترديد بخش بزرگى از اين كمك‏ها در ساخت شهرك‏هاى صهيونيست نشين در كرانه باخترى و نوار غزه مورد مصرف قرار گرفت.
بر اساس اين پژوهش در بخش نظامى آمريكا حدود 3 ميليارد دلار در سال براى تقويت سامان‏هاى تسليحاتى به اسرائيل كمك مى‏كند و به اين رژيم اجازه مى‏دهد تا از فن آورى‏هاى پيشرفته آمريكايى استفاده كند.
در بخش ديپلماتيك نيز آمريكا از سال 1982 تا كنون 32 بار از حق وتو عليه قطعنامه هايى كه به دنبال محكوميت اسرائيل در شوراى امنيت بوده، استفاده كرده است.
دولت آمريكا همچنين تلاش‏هاى بين المللى صورت گرفته براى مهار زرادخانه اتمى اسرائيل و قرار دادن برنامه‏هاى هسته‏اى اين رژيم زير نظر آژانس بين المللى انرژى اتمى كارشكنى كرده است.
بخشى از اين پژوهش همچنين به سياست‏هاى تروريستى رژيم صهيونيستى عليه ملت فلسطين و سياست شكست استخوان كودكان فلسطينى، جنگ ترورها و تخريب در انتفاضه اول و دوم اختصاص يافت و با انتشار آمارى، به جنايات رژيم صهيونيستى پرداخت كه به طور نمونه مى‏توان به موارد زير اشاره كرد:
آواره كردن بيش از 800 هزار فلسطينى از سرزمين هايشان با كشتارهاى خونين عليه فلسطينيان بى دفاع.
نيروهاى صهيونيستى بين سال‏هاى 1949 تا 1956، بين 2700 تا 5000 فلسطينى را كه مى‏خواستند به سرزمين و محل سكونت خود در شهرها و روستاهاى فلسطينى باز گردند را به شهادت رساندند.
هزاران اسير مصرى كه در سال‏هاى 1956، 1967، 1973 به اسارت در آمده بودند، توسط صهيونيستها از پاى در آمدند.
250 هزار فلسطينى و حدود 80 هزار سورى پس از جنگ 1967 آواره شدند.
صهيونيستها اقدام به شكستن دست و پاى 29 هزار كودك فلسطينى در انتفاضه اول كردند.
هزار مرد و زن و كودك فلسطينى طى انتفاضه اول و دوم كشته يا زخمى شدند.
اين آمارها كه توسط دو پژوهشگر آمريكايى در پژوهشى به ثبت رسيد، مطلب روزنامه صهيونيستى هاآرتص كه در تيترى تأكيد كرده بود ارتش اسرائيل به دستگاهى براى قتل و ترور تبديل شده را تأييد كرد.
و در پايان نيز به نتيجه رسيدند كه اسرائيل اكنون يك بار استراتژيك بر دوش آمريكا محسوب مى‏شود.
در همين راستا سناتور پل فندلى نويسنده، انديشمند و سياستمدار آمريكايى متخصص در امور لابى يهوديان در آمريكا و صاحب كتاب مهم چه كسى جرأت سخن گفتن دارددر گفتگويى با شبكه الجزيره در 6/3/2002 در مورد نقش لابى صهيونيستى در تأثير گذارى بر مراكز تصميم‏گيرى آمريكا گفت: برخى‏ها مى‏گويند كه اسرائيل يك هم پيمان استراتژيك براى آمريكا محسوب شده و براى سياست‏هاى استراتژيك و نظامى آمريكا جهت بسط نفوذ خود در بخش‏هاى مختلف جهان حائز اهميت است، اما من اين نظر را قبول ندارم و معتقدم كه اسرائيل به مثابه بار و مشكلى براى دولت آمريكا محسوب شده و از چهل سال پيش نيز اينگونه بوده است.
وى علت بقاى اين بار را بر گرده آمريكا وجود تعداد كمى از افراد دانسته كه داراى نفوذ بسيار زيادى هستند افرادى مانند پل ولوفيتز معاون وزير دفاع آمريكا كه يكى از نزديكترين دوستان و هم پيمانان دونالد رامسفلد وزير دفاع آمريكا محسوب مى‏شود.
اونقش پر رنگى هم در دولت جورج بوش پدر داشت.
و ولفوفيتز خود را ملزم به حمايت كامل از رژيم صهيونيستى مى‏داند و تمامى تصميماتش به عنوان يكى از بانفوذترين شخصيت‏هاى در دولت آمريكا به شكل بسيار گسترده‏اى به نفع اين رژيم است.
فندلى در ادامه مى‏افزايد زمانى كه ما در مورد لابى صهيونيستى سخن مى‏گوييم از چند لابى سخن مى‏گوييم لابى هايى همچون گروه‏هاى اصولگراى مسيحى كه يكى از اعضاى آن وزير دادگسترى آمريكا جون اشكروفت است، او يك مسيحى اصولگراست كه به شدت به عقيده مسيحيان اصولگرا مبنى براينكه اسرائيل قدرتمند اهرم اجرايى براى خواست خدا در فلسطين است، پايبند است، و به مقتضاى اين عقيده آنها بر اين باورند كه دولت آمريكا بايد اسرائيل را از نظر نظامى بسيار قدرتمند سازد و اين كار را تا روز قيامت ادامه دهد زيرا هر اقدامى بر خلاف آن نافرمانى از خداوند است.
تعداد مسيحيان اصولگرا بيش از 50 ميليون نفر است و آنها يك قدرت سازمان يافته و داراى گروه‏هاى كارى از افراد زبده و بسيار كارآمد هستند.
به نحوى كه اكنون تعداد زيادى از شخصيت‏هاى بارز دولت آمريكا و گروه‏هاى تاثير گذار آن از جمله افرادى هستند كه پيرو اين عقيده مى‏باشند و در رأس آنها جورج دبليو بوش رئيس جمهورى آمريكا قرار دارد.
به گفته فندلى برخى واشنگتن و مجلس سناى آمريكا را سرزمينى اشغال شده توسط اسرائيل مى‏دانند.
از آنچه كه گذشت به اين نتيجه مى‏رسيم كه لابى صهيونيستى به تسلط بر مراكز ثقل سياسى، مالى و اطلاع رسانى و كنترل انتخابات آمريكا از آن طريق اكتفا نمى‏كند، بلكه پاى را از اين هم فراتر گذارده و بين عقايد اصولگرايى مسيحى و ابعاد سياسى ارتباط تنگاتنگى ايجاد كرده است و سعى كرده است و سعى دارد به نحوى عمل كند كه گويى حمايت از رژيم صهيونيستى و لابى صهيونيستى در واقع نوعى از عقايد مذهبى است كه آمريكايى صاحب نفوذ و عوام اين كشور از آن طريق مى‏توانند عبادت كنند.
و از اين طريق لابى صهيونيستى مى‏تواند سياست‏هاى آمريكا و مفاصل سياسى و روحى آنرا در پنجه خود بگيرد. از اين منظر مى‏توان به درك خوبى از دلايل تسلط كامل اسرائيل بر رهبران دولت فعلى آمريكا به رهبرى جورج بوش پسر رسيد، بخصوص كه بوش امروز جنگ‏هاى رژيم صهيونيستى را به نمايندگى از آنها انجام مى‏دهد. جنگ‏هايى كه با اشغال افغانستان و عراق آغاز و تلاش‏ها براى شعله ور كردن جنگ ديگرى عليه ايران و سوريه درحال ادامه است .البته اين سواى تلاش براى دخالت مستقيم در لبنان و طراحى جهت ضربه زدن به مقاومت لبنان، خلع سلاح حزب الله لبنان، جنگ و محاصره و گرسنگى سازى عليه ملت فلسطين است.
در عصر الكترونيك و عصر ارتباطات پيشرفته و به اوج رسيدن تحقيقات و راهبردهاى تحقيقات علمى در تمامى علوم حتى علوم انسانى و تاريخى تعجب آور است كه شخصيت هايى در مهمترين مراكز تصميم‏گيرى آمريكا را مشاهده مى‏كنيم كه همچنان به اسطوره‏هاى ترويج شده توسط لابى صهيونيستى و هولوكاست نگاه مقدسانه‏اى دارند اين در حالى است كه صدها انديشمند، پژوهشگر و تاريخدان بى‏پايه و اساس بودن اين ادعاى جنبش صهيونيسم را به اثبات رسانده و نسبت به دقيق بودن ادعاهاى آنها در مورد هولوكاست ابراز شك و ترديد كرده است.
البته صهيونيستها هم در مقابل دروغ‏هاى مقدس خود بسيار حساس هستند و واكنش‏هاى ديوانه وارى را در مقابل هر فردى كه اين داستان آنها را زير سؤال مى‏برد، دارند، حملات و جنگ سختى را عليه وى سامان مى‏دهند و دست آخر هم سرنوشت اين فرد يا ترور جسمى يا سياسى بوده و يا اينكه سر از زندان در خواهد آورد تا كسى نتواند داستان صهيونيستها را زير سؤال ببرد.
به هر شكل اين داستان‏ها و اسطوره‏ها ستون فقرات لابى صهيونيستى را در آمريكا و اروپا تشكيل مى‏دهند، حتى نقد رژيم صهيونسيتى و زرادخانه هسته‏اى اين رژيم و اعمال تروريست صهيونيستها عليه ملت فلسطين نيز به خطوط قرمز مقدس صهيونيستها تبديل شده و هر فردى كه به اين مسايل بپردازد سريعاً متهم به سامى ستيزى مى‏گردد.
كنگره آمريكا در تاريخ 10/10/2004 قانونى به عنوان تعقيب جهانى فعاليت‏هاى سامى ستيزى global anti- semitism( )Review actرا به تصويب رساند.
اين قانون به امضاى جورج دبليوبوش هم رسيد او پس از امضاى آن گفت: اين قانون با هدف تدوين ليست تمامى فعاليت‏هاى ضد سامى در جهان به تصويب رسيده است و در چارچوب آن ليست عمليات‏هايى كه بايد در مقابل آن انجام داد نيز تهيه خواهد شد.
وى در جريان فعاليت‏هاى انتخابات دومين دوره رياست جمهورى‏اش در جمع تعدادى از هوادارانش در ايالات فلوريدا گفت: اين امت هوشيار باقى خواهند ماند ما به نحوى عمل مى‏كنيم كه انديشه‏هاى قديمى سامى ستيزى نتواند راهى به سوى تشكيل پايگاهى براى خود در جهان حاضر بيابند.
به گفته بوش دفاع از آزادى به معناى حمله به شرارتى است كه سامى ستيزى نماد و ساختار آن است.
در اين چارچوب عماد جاد مدير اجرايى سازمان مبارزه با تبعيض در مقاله‏اى تحت عنوان “سامى ستيزى… چه كسى به تبعيض نژادى صهيونيستى رسيدگى مى‏كند؟” مهمترين پرسش را مطرح كرده است.
وى در مقاله خود كه در تاريخ 24/11/2004 به چاپ رساند پرسيد چه كسى بايد نژاد پرستى صهيونيستى و شخصيت‏هاى مذهبى يهودى و نيز رسانه‏هاى اطلاع رسانى عليه غير يهوديان و هرچه غير يهودى است رسيدگى كند؟ نكند اين دسته از بشريت سواى ديگران بوده و معصوم از محاسبه و بازخواست مى‏باشند؟ نكند آنها اجازه دارند با فراغت بال تمامى اديان و مذاهب و نژادها را مورد حمله قرار دهند؟
جنبش صهيونيستى كه از دين يهودى براى اهداف سياسى خود سوء استفاده كرد پايه خود را بر اسطوره‏هايى همچون حق تاريخى يهوديان در سرزمين فلسطين، سرزمين موعود، ملت برگزيده خدا استوار كرد، اين واژه‏ها هر يك به نحوى باعث شد تا يهوديان جهان به سوى جنبش صهيونيسم جذب شده و مهاجرت و سكونتشان را در فلسطين تسريع بخشند.
جنبش صهيونيسم به همراه حامى‏اش لابى يهوديان در آمريكا و اروپا با اختراع واژه‏ها و عناوين مختلف سعى در جلب همدردى جهان با رژيم صهيونيستى دارد و از اين راهبرد بعنوان نقطه آغازين تثبيت استراتژى سلطه‏گرى بر جهان استفاده كرده او سعى مى‏كند از طريق ترغيب واكراه به اهداف از پيش طراحى شده خود دست يابد.
يكى از اين مسايل ساخته و پرداخته شده، هولوكاست است كه به تدريج به نقطه محور و اهرم پربازده طرح صهيونيستى و لابى صهيونيسم در جهان مبدل شده است.
هولوكاست امروزه گاو شيردهى است كه شير آن در خدمت به دولت تروريستى صهيونيستى يعنى اسرائيل خشك نمى‏شود، و مى‏توان آنرا حامل لوا و ضامن بقاى تمامى انواع پشتيبانى‏هاى مالى، سياسى و نظامى از رژيم صهيونيستى توصيف كرد.
اين واژه سنگرى است كه صهيونيستها در حملات مستمر خود عليه امت عربى و اسلامى و عليه امت فلسطين پشت آن سنگر مى‏گيرند.
با در نظر گرفتن اين داده‏ها نبايد از تصويب قطعنامه سازمان ملل در مورد هولوكاست تعجب كرد، سازمان ملل در حالى در 1/11/2005 روز 27 ژانويه هر سال را روز بزرگداشت هولوكاست اعلام كرد كه رژيم صهيونيستى هيچ توجهى به قطعنامه‏هاى سابق اين سازمان عليه اين رژيم نداشته است.
يكى از آخرين نمونه‏هاى جنگ لابى صهيونيستى عليه هر نوع انديشه‏اى كه مى‏تواند شاخص‏هاى واهى اين لابى را زير سؤال ببرد حكم دادگاه اتريش است كه در تاريخ 20/2/2006 عليه يكى از مورخان انگليسى صادر شد.
اين دادگاه ديويد اروينگ را به دليل سخنانى كه 17 سال پيش در سال 1989 ايراد كرده و در آن وجود كوره‏هاى آدم‏سوزى و اتاق‏هاى گاز را در بازداشتگاه اشوويتز نازى‏ها زير سؤال برده بود، محاكمه و محكوم شود.
پس هولوكاست به يك اسطوره دينى – مذهبى تبديل شده است اسطوره‏اى كه هاله‏اى از قداست آنرا در بر گرفته و سعى شده است تا از آن و از ستم رواداشته شده بعنوان مرجعى جهت بناى دولت صهيونيستى استفاده شود و هولوكاست جديدى كه عليه فلسطينيان صورت گرفته سرپوش نهاده شود، گويى كه فلسطينيان قربانيانى هستند كه بايد در مسلخ هولوكاست صهيونيستى سربريده شوند.
دكتر عبدالوهاب المسيرى در دايرة المعارف خود «يهود، يهوديسم و صهيونيسم» مى‏نويسد: هولوكاست در يونانى به معناى كشتار يا سوزاندن كامل قربانى است، و ترجمه آن به عربى “كوره است” در اصل هولوكاست يك واژه مذهبى يهودى است كه به شيئى اطلاق مى‏شود كه براى خدا قربانى مى‏شود. اين قربانى تنها كباب نمى‏گردد بلكه كاملاً در مسلخ و قربانگاه به طور كامل سوزانده مى‏شود، از اينرو هولوكاست يكى از بزرگترين مناسك و آداب رسوم دينى مقدس يهوديان است از اينرو اين واژه و اصطلاح در واقع براى تشبيه يهوديان به قربانى سوزانده شده است و از اينرو واژه سوزاندن استفاده شده است ، تا نشان دهد كه مقدسترين ملل است.
ارتباط بين هولوكاست و ساميسم هم از اين مبدأ و اصل نشأت گرفته و از اينرو مقدس شمرده مى‏شود.
نورمن فنكلشتاين نويسنده يهودى معروف به مخالفت با صهيونيسم در كتاب خود “صنعت هولوكاست…تأملى در سوءاستفاده از رنج يهوديان” مى‏نويسد: با توسعه صنعت هولوكاست، آنانى كه از اين صنعت به منافع هنگفتى رسيدند در ارقام و شمار نجات يافته‏گان از آن دست بردند تا خسارت هرچه بيشترى را بگيرند و بسيارى نقش قربانى را بازى كردند.
وى با تمسخر مى‏افزايد: اگر بگويم اكنون از هر سه يهودى كه در خيابان‏هاى نيويورك با آنها برخورد مى‏كنى، يكى ادعا مى‏كند كه از نجات يافتگان از اردوگاه‏هاى نازى هاست، از سال 1993 فعالان در اين صنعت اعلام مى‏كنند كه ماهانه 10 هزار نفر از نجات يافته‏گان هولوكاست جان خود را از دست مى‏دهند، اين ادعاى محالى است زيرا با اين اوصاف در سال 1945 حداقل هشت ميليون نفر از اين اردوگاه‏ها جان سالم به در برده‏اند، در حالى كه اسناد نشان مى‏دهند كه زمانى كه اروپا به اشغال يهوديان درآمد كمتر از 7 ميليون نفر يهودى در آنجا زندگى مى‏كردند.
گردانندگان صنعت هولوكاست تنها در ارقام دست نبردند بلكه حقايق را هم تحريف كردند، موزه زنده نگه داشتن ياد كشتارهاى نازى‏ها كه در واشنگتن قرار دارد به اشاره‏اى كوتاه به كشتارهاى دسته جمعى كولى‏ها، اسلاوها و معلولين بسنده كرده و اشاره چندانى هم به كشتار مخالفان سياسى نداشته است.
فنلكشتاين كه والدينش در اردوگاه نازى‏ها در جنگ جهانى دوم گرفتار شده بودند مى‏افزايد: تمامى شواهد و مدارك دال بر آن است كه يهوديان آمريكا تا جنگ ژوئن 1967 چندان توجه و اشاره به هولوكاست نداشتند و پس از جنگ اعراب و اسرائيل بود كه به آن پرداخته شد.
ما در اين مقاله در صدد پرداختن به واهى بودن هولوكاست و بى‏پايه و اساس بودن ادعاهاى تاريخى صهيونيستها برنيامديم بلكه مقصد و مقصود ما توجه به راهبردها و راهكارهايى است كه صهيونيستها از آن براى سرمايه‏گذارى و سود بردن از هولوكاست از آن استفاده كردند و چگونه سامى ستيزى را در راستاى خدمت به رژيم صهيونيستى قرار دادند.
اين به خودى خود مى‏تواند ميزان همسويى جبهه مخالف لابى صهيونيستى در اروپا و آمريكا را نشان دهد. از ميان مواضع افرادى كه جرأت سخن گفتن پيدا مى‏كنند و افرادى كه از اسرائيل انتقاد مى‏كنند مى‏توان حقيقت تروريسم صهيونيستى را كه اشكال و ابعاد مختلفى را به خود گرفته و در پشت اسطوره هايش پنهان شده نمايان مى‏گردد. به نقل از نداء القدس، شماره 92.
  پاورقي ها:

/

سخنان معصومين ع

احترام پدر و مادر رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«مَن اَصبَحَ مُسخِطاً لاَبَوَيهِ اَصبَحَ لَهُ بابانِ مَفتُوحان اِلى النّار»
(جامع السعادات، ج 2، ص 202)
كسى كه بر پدر و مادر عصبانى شود، خدا دو راه باز بسوى جهنم براى او در نظر مى‏گيرد. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«مَن اَصبَحَ مَرضيّا لابَوَيهِ اَصبَحَ لَهُ بابانِ مَفتُوحان اِلى الجَنَّة»
(جامع السعادات، ج 2، ص 203)
كسى كه پدر و مادرش از دستش خوشحال باشند خدا دو در از بهشت براى او باز مى‏كند. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«ثَلاثَةٌ مِن الذُّنُوبِ تُعَجِّلُ عُقُوبَتُها وَ لايُؤَخَرُّ اِلى الآخِرَة عُقُوقُ الوالِدَينِ وَ البَغىُ عَلى النّاسِ وَ كُفرُ الاِحسان» (امالى شيخ مفيد، ص 140)
سه گناه است كه كيفر آن سريع است و به قيامت كشيده نمى‏شود: عاق والدين، ظلم به مردم و كفران نيكى‏ها. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«نَظَرُ الولد اِلى والِدَيهِ حُبّاً لَهُما عِبادَة.» (تحف العقول، ص 38)
نظر فرزند به پدر و مادر از روى علاقه عبادت است. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«كُلُّ المُسلِمينَ يَرونى يَومَ القِيامَةِ اِلّا عاقُ الوالِدَينِ و شارِبُ الخَمر.» (جامع السعادات، ج 2، ص 203)
تمام مسلمانان روز قيامت مرا مى‏بينند غير از عاق والدين و شرابخوار كه مرا نمى‏بينند. امام على عليه السلام :
«…فَحَقُّ الوالِدِ عَلَى الوَلَد اَن يُطيعَهُ فى كُلّ شَى‏ء اِلّا فى مَعصِيَةِ اللّهِ سُبحانه.» (نهج البلاغه، كلمات قصار، ص 546)
حق پدر بر فرزند اين است كه در تمام كارهائى كه نافرمانى خداى عزيز در آن نيست از وى اطاعت كند. امام صادق عليه السلام:
«اَدنى لِلعُقوقِ اُفٍّ وَلَو عَلِمَ اللّهُ شَيئاً هُوَ اَهوَنُ مِنه لَنَهى عَنهُ كَما قالَ تَعالى: وَلا تَقُل لَهُما اُفٍّ و…» (اصول كافى، ج 3، ص 349 و ارشاد، ص 179)
پائين درجه عقوق والدين «اف» (آه، آه) گفتن است و اگر خدا كلمه‏اى پائين‏تر از اين مى‏دانست بيان مى‏داشت. خدا فرموده است به پدر و مادر اف نگوئيد. امام صادق عليه السلام:
«يَأتى يَومَ القِيامَةِ شَى‏ء مِثلُ الكُبَّةِ فَيُدفَعُ فى ظَهر المُؤمِنِ فَيُدخِلُهُ الجَنَّة فَيُقالُ: هذا البِّرُ.» (اصول كافى، ج 2،ص 158)
روز قيامت چيزى شبيه توپ (گلوله‏اى از پنبه) به پشت شخص مى‏خورد و او را به بهشت مى‏كشاند، گفته مى‏شود اين عمل صالح اوست. امام صادق عليه السلام:
«اَفضَلُ ما يُتَقَرَّبُ بِهِ العَبدُ اِلى اللّهِ بَعدَ المَعرِفَة الصَلاة وَ بِرُّ الوالِدَين….» (تحف العقول، ص 281)
بهترين كارى كه بنده خدا را به خدا نزديك مى‏گرداند پس از شناختن خدا نماز و نيكى به پدر و مادر است. امام صادق عليه السلام:
«عَن الرَّسُولِ(ص) اِيّاكُم وَ عُقُوقُ الوالِدَين فَاِنَّ ريح الجَنَّةِ يُوجَدُ مِن مَسيرَةِ اَلفَ سَنَةٍ وَلايَجِدُها عاقّ وَ لا قاطِع الرَّحِم»
(ارشاد القلوب، ص 179 و اخلاق شبر، ص 117)
از رسول خدا(ص) نقل شده كه فرمود: از ناراضى ساختن پدر و مادر، پرهيز كنيد زيرا بوى بهشت تا هزار سال مى‏رود و عاق والدين و قاطع رحم آن را درك نمى‏كند. امام صادق عليه السلام:
«بِرُّ الوالِدَينِ مِن حُسنِ مَعرِفَةِ العَبدِ بِاللّهِ اِذلا عِبادَة اَسرَعُ بُلُوغاً لِصاحِبِها اِلى رِضاءِ اللّهِ مِن بِرِّالوالِدَين لِوَجهِ اللّهِ تَعالى.»
(مصباح الشريعه، ص 70)
نيكى به پدر و مادر از بهترين معرفت بنده نسبت به خداست، زيرا هيچ عبادتى سودش از نيكى به پدر و مادر بخاطر خدا زودتر به صاحبش نمى‏رسد.

پاورقي ها:

/

دانستنيهايى از قرآن‏

گواهان روز قيامت‏
يكى از مواقف روز قيامت موقفى است كه گواهان درباره اعمال انسان‏ها گواهى مى‏دهند و به همين جهت قرآن مجيد روز قيامت را به عنوان «يوم يقوم الأشهاد يعنى ؛ روزيكه شاهدان براى اداى شهادت قيام مى‏كنند» معرفى مى‏كند.
شايد فلسفه برانگيختن اين همه شاهد براى اعمال انسانها با اينكه خود همه حقايق و اسرار را مى‏داند اين است كه اين موضوع در ترغيب مردم به انجام اعمال نيك و همچنين در بازداشتن آنها از اعمال بد تأثير بسزائى دارد زيرا هنگامى كه مردم بدانند كه غير از خداوند كريم شاهدان بسيارى مراقب اعمال آنها مى‏باشند و آنها را زير نظر دارند و در صحنه قيامت همه آنها در پيشگاه حضرت حق و در حضور خلائق شهادت خواهند داد اين موضوع در سرافرازى و سربلندى نيكان و سرشكستگى و افتضاح بدان فوق العاده مؤثّر است و در نتيجه در ترغيب به انجام حَسَنات و بازداشتن از سيّئات و گناهان تأثير مى‏گذارد.
روزى كه زمين بوسيله نور پروردگار روشن گرديده است تمام جريانها و حقايقى كه در دنيا بوقوع پيوسته را آشكار كرده است و نامه‏هاى اعمال انسانها در پيشگاه عدل الهى نهاده شده و پيغمبران الهى و گواهان اعمال انسان‏ها احضار شده‏اند و ميان مردم بر اساس حق و عدالت قضاوت صورت مى‏گيرد و به هيچ كس ظلم و ستم نخواهد شد در آنروز گواهان اعمال به اين شرح است:
1- خداوند متعال‏
2- پيامبران الهى(ع)
3- جانشينان پيمبران عليهم السّلام‏
4- فرشتگانى كه از جانب حضرت حقّ بر ثبت و ضبط اعمال گماشته شده‏اند
5 – زمانى كه در آن زمان انسان مرتكب عمل شده است‏
6- سرزمينى كه انسان در هنگام انجام عمل در آن مى‏زيسته است‏
7- اعضاء و جوارح انسانها گواهى خداوند متعال‏
نخستين شاهد اعمال، در روز قيامت خداوند متعال است، قرآن كريم در 18 مورد شهادت خداوند نسبت به اعمال انسانها را مورد تذكّر و تأكيد قرار داده است كه يكى از آن موارد به اين تعبير است:
«يَومَ يَبعَثُهُم اللّهُ جَميعاً فَيُنَبِّئُهُم بِما عَمِلوا اَحصيه اللّهُ و نَسُوهُ وَ اللّهُ على كُلِّ شى‏ءٍ شَهيد.»
روزى كه خداوند همه مردم را بر مى‏انگيزد و آنها را از آن‏چه كه در دنيا انجام داده‏اند آگاه مى‏سازد و همه آن اعمال را كه آنها فراموش كرده‏اند خداوند با شماره و عدد مى‏شمارد و خداوند بر همه موجودات گواه است. گواهى پيغمبران و امامان‏
آياتى از قرآن مجيد با تعبيراتى از قبيل «و يوم نبعث من كلّ امّةٍ شهيداً» يعنى روزى كه از هر امّتى شاهدى را بر مى‏انگيزيم دلالت بر اين مطلب دارند كه خداوند در روز قيامت با هر ملّتى شاهدى را بر مى‏انگيزد تا به اعمال آن امّت گواهى بدهد مفسّران قرآن در تفسير اين قبيل از آيات قرآن شاهدى كه با هر امّت بر انگيخته مى‏شود را به پيغمبر آن امّت در عصر و زمان خود و از آن پس به امامى كه قائم مقام آن پيغمبر است تفسير كرده‏اند.
در تفسير مجمع البيان مى‏گويد: اين نمونه از آيات دلالت دارند كه خداوند در هر عصرى در ميان مردم كسى كه گفتار او حجّت است را قرار داده است و هيچ عصرى از اعصار از وجود چنين كسى خالى نيست و از حضرت صادق عليه السلام نقل مى‏كند كه حضرتش مى‏فرمايند:
براى هر عصرى و هر امّتى امامى وجود دارد و آن امّت در روز قيامت با امام خود محشور مى‏گردد. گواهى فرشتگان‏
خداوند متعال نگهبانانى از فرشتگان بر انسانها گماشته است كه از طرفى وجود آنها را در برابر عواملى كه حيات و هستى آنها را به مخاطره مى‏افكند و به نيستى و نابودى تهديد مى‏كند حفاظت مى‏كنند و از طرف ديگر مراقب اعمال آنان مى‏باشند و كلّيه كردارها و گفتارهاى آنها را ضبط و بايگانى مى‏نمايند و در اين رابطه آياتى از قرآن مجيد مطالبى را بيان مى‏كنند مثلاً در موردى مى‏گويد:
«و السّماء و الطارق و ماادريك مالطارق النّجم الثّاقب ان كل نفسٍ لمّا عليها حافظ.»
سوگند به آسمان و ستارگانى كه شبها نمودار مى‏گردند و تو چه مى‏دانى كه طارق يعنى ستارگانى كه شبها نمودار مى‏شوند از لحاظ عظمت چيست؟ آنها ستارگانى هستند (با فاصله هزاران سال نورى و قدرت درخشندگى هزاران برابر خورشيد و نيز وزن و حجم هزاران برابر خورشيد در پهنه فضا حركت مى‏كنند) كه نورشان اعماق فضا را مى‏شكافد، بر هر فردى حافظ و نگهبان گماشته شده است. شهادت زمانها
«عن جعفر بن محمد الصادق عن ابيه عن آبائه قال ما من يوم يأتى على ابن آدم الّا قال له ذلك اليوم يا ابن آدم انا يوم جديد و انا عليك شهيد فافعل فىّ خيراً و اعمل فىّ خيرا اشهد لك يوم القيامة فانّك لن ترانى بعدها ابدا.؛حضرت صادق عليه السّلام از پدر بزرگوار خود و او هم از پدران بزرگوار خويش عليهم السلام نقل كردند كه فرمودند: هر روزى از روزها كه پديد مى‏آيد فرزندان آدم را صدا مى‏زند و مى‏گويد من روز تازه‏اى هستم و بر اعمال شما گواه مى‏باشم در اين چند ساعتى كه همراه من مى‏باشى، بكوش كه كار نيك انجام بدهى كه من در روز قيامت در نزد پروردگار شهادت خواهم داد و مرا ديگر – جز در روز قيامت كه براى گواهى دادن بر اعمال تو خواهم آمد – نخواهى ديد. شهادت مكانها
مكانها، سرزمينهائى كه انسان در آنها بسر مى‏برده و در آن به انجام اعمال – چه نيك و چه بد – پرداخته است در روز قيامت شهادت مى‏دهد كه در اين مورد قرآن مجيد مى‏گويد: «بسم اللّه الرحمن الرّحيم اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها و قال الانسان مالها يومئذ تحدّث اخبارها.»
هنگامى كه به سخت‏ترين زلزله‏هاى خود بلرزه درآيد و اجساد مردگان را از دل خاك بيرون بيفكند انسان با تعجب مى‏گويد براى زمين چه حادثه‏اى پيش آمده است؟ آنروز زمين همه جريانها و اعمالى كه در روى آن واقع شده است را بازگو مى‏كند. شهادت اعضاى بدن‏
يكى ديگر از گواهان روز قيامت اعضاى بدن انسان است قرآن كريم مى‏فرمايد:
«يوم تشهد عليهم السنتهم و ايديهم و ارجلهم بما كانوا يعملون؛ روزى كه زبانها، دستها و پاهاى انسانها به آن‏چه كه در دنيا انجام داده‏اند شهادت مى‏دهد و نيز مى‏گويد: «اليوم نختم على افواههم و تكلّمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون؛امروز بر دهان آدميان مُهر مى زنيم و دستهاى آنها با ما حرف مى‏زند و پاهاى آن‏ها به آنچه كه در دنيا انجام داده‏اند گواهى مى‏دهد.
به اميد روزى كه اعمال ما به گونه‏اى باشد كه گواهان مؤيّد ما باشند و در پيشگاه الهى سربلند باشيم.
پاورقي ها:

/

خاطراتى سبز از ياد شهيدان‏

امام (ره) و تشويق عزاداران كوچك‏
در زمان بچگى در قم، بچه‏ها در ايام محرم دسته راه مى‏انداختند. رسم اين بود كه داخل هر خانه‏اى كه در آن باز بود، مى‏شدند. و از آن سپرهاى قديمى مى‏بردند و هر خانواده چيزى مثل قند، چاى، پول داخل آن مى‏ريخت. معمولاً اگر كسى پول مى‏داد، ده‏شاهى بود، يعنى نصف يك ريالى. يك روز – كه احتمالاً مربوط به سال 41 مى‏شود – با يك دسته در حال حركت بوديم. خانه امام را بلد بوديم. خانه امام يك بيرونى داشت كه الآن هست و يك اندرونى داشت كه در كوچه پشت آن يك در داشت ولى ما نمى‏دانستيم آنجا هم در منزل امام (ره) است. ما همين طور با دسته از كوچه پشتى منزل امام مى‏رفتيم. رفتيم در خانه‏اى كه در آن باز بود. امام (ره) داشتند وضو مى‏گرفتند. دسته ما ده نفر هم نبود. امام (ره) از آن استقبال كردند. ما سلام داديم و ساكت شديم. امام وضو گرفتند و يك تومان داخل سپر گذاشتند آن موقع آن مقدار پول خيلى بود و هيچكس تا آن حد كمك نمى‏كرد. اين براى ما انگيزه زيادى ايجاد كرد.(1) خاطره‏اى جالب از امام خمينى (ره)
شهيد بزرگوار محمد رضا حمامى – معاون طرح و عمليات تيپ جواد الائمه(ع) – گفت: باغ بزرگى پشت منزل حضرت امام بود كه گاهى من و بچه‏ها مى‏رفتيم آنجا و تمرين كلت كشى و تيراندازى مى‏كرديم. تو يكى از اين تمرين‏ها، اتفاقاً امام هم قدم زنان آمدند پيش ما و ايستادند به تماشا. بچه‏ها كه هميشه نسبت به امام احساس انس و صميميت خاصى داشتند، تعارف كردند تا ايشان هم چنانچه مى‏خواهند، تيراندازى كنند. امام هم كه هميشه لطف و عنايتشان شامل حال نگهبانها مى‏شد، قبول كردند و بعد از نشانه روى، دقيقاً به هدف زدند. بچه‏ها كه انتظار چنين چيزى را نداشتند، مات و مبهوت مانده بودند. امام فرمودند: شما تمرينتان كم است من در جوانى براى كشيدن اسلحه و تيراندازى سريع، آن قدر تمرين داشتم كه چند تا جيب كت را پاره كردم.(2) اللّه واحد خمينى قائد
يك شب در حالت نشسته مشغول خواندن نماز شب بودم به طورى كه فراموش كردم اسيرم و نبايد صدايم را بلند كنم. در آن حال به گفتن: «الهى العفو» مشغول بودم كه ناگاه متوجه شدم كسى پشت سرم هست. احتمال دادم براى زدن شلاق و كابل آمده‏اند. اعتنايى نكردم و الهى العفو را ادامه دادم. ولى ديدم كسى كه پشت سرم هست مى گويد: اللّه اللّه. من هم بدون آن كه به طرف او برگردم، گفتم: اللّه اللّه.
فردا صبح در حال هواخورى جمال و احد را ديدم، دو سرباز عراقى كه خيلى هواى اسرا را داشتند. جمال خودش را به من نزديك كرد و گفت: اللّه اللّه. من هم در پاسخش گفتم: اللّه اللّه. يك دفعه جمال دستش را دور گردنم انداخت و با صداى تقريباً بلند و عربى گفت: آقاى من، سرور من، مرا ببخش.
آنگاه روى پايم افتاد و از من تقاضاى بخشش نمود.
من خم شدم و او را با حالتى محترمانه بلند كرده، گفتم: ما همه به بخشش خدا نياز داريم. خداوند همه ما را ببخشد.
لحظاتى هر دو اشك ريختيم، ناگهان نگهبان استخبارات سوت داخل شو زدند و با كابل به جان جمال افتادند. بعد از پذيرايى مفصل، ما را بيرون اردوگاه بردند و در قسمت ديگر مجدداً شروع به زدن ما كردند. سپس ما را به استخبارات افسران عراقى برده، هر دو را در يك سلول كوچك كه بوى تعفن مى‏داد، زندانى كردند. پس از مدتى در سلول را باز كردند و يك افسر ارشد همراه چند سرباز و چند نفر از استخبارات وارد شدند و ما را به كتك گرفتند. آنگاه من و جمال را رو به روى هم قرار داده، كابلى به من دادند و گفتند: جمال را بزن!
گفتم: اين عراقى است، من او را نمى‏زنم. من اسيرم!
رئيس آنها كه يك سرتيپ بود، گفت: اين عراقى نيست…!
گفتم: امكان ندارد…
عراقى‏ها كابل را از من گرفته، دوباره هر دو ما را زدند بعد از چند دقيقه كابل را به جمال دادند و…
جمال به عربى قسم خورد كه اگر بند بندم را جدا كنيد، دست به روى اين شخص دراز نمى‏كنم. او نماينده رهبر من است.
افسر عراقى گفت: رهبر تو صدام حسين است و اين دشمن ماست!
جمال گفت: لا،لا قائد و رهبر من حضرت امام خمينى(س) است.
سپس افسران ارشد مثل سگ هار به جان ما افتادند و تا نفس داشتند، ما را زدند. جمال در حال شلاق خوردن مى‏گفت: اللّه واحد، خمينى قائد.(3) دارم شهيد مى‏شوم‏
يادم هست يكى از بچه‏ها به نام حسين كارگر، طلبه جوانى از بچه‏هاى يزد بود. او در قم درس مى‏خواند. بچه زرنگ، باهوش و تيزى بود. يك روز به محوطه بيمارستان پادگان ابوذر آمد. در آنجا او به نگهبانى مى‏پرداخت. به من گفت: مى‏دونى؟ از اينجا خسته شدم.
گفتم: مى‏خواهى چه كار كنى؟
گفت: مى‏خواهم بروم جبهه.
گفتم: اينجا به وجود شما خيلى احتياج است. (بيابان برهوت بود و به وجود نگهبانان احتياج بود). در حقيقت به وجود آنها عادت كرده بوديم. و با وجود آنها در بيمارستان احساس امنيت مى‏كرديم. گفتم: اين كار را نكن.
گفت: نه، اتفاقاً مى‏خواهم بروم.
گفتم: چه جورى مى‏خواهى بروى؟
گفت: فقط مى‏خوام شما به قرآن تفألى بزنى.
گفتم: ببين كارگر، من اين كار را نمى‏توانم بكنم. برو پيش آيت اللّه صدوقى در ستاد فرماندهى همشهرى خودت هم هست. بگو برايت استخاره كند.
گفت: نه، مى‏خواهم تو تفأل بزنى.
به هر حال يك كم چونه زدم . چون يك مقدار كم سن بود و من از نظر سنى تقريباً از همه بزرگتر بودم، تفألى به قرآن برايش زدم. آيه 111 سوره توبه آمد: خدا جان و مال اهل ايمان را به بهاى بهشت خريدارى كرده. آنها در راه خدا جهاد مى‏كنند كه دشمنان را به قتل برسانند و يا خود كشته شوند. اين وعده قطعى است بر خدا و عهدى است كه در تورات و انجيل و قرآن ياد فرمود…
بعد گفت: حالا كه اين آيه آمد، پس مى‏روم.
بعد بلند شد و رفت. سه روز بعد جنازه‏اش را آوردند. بچه‏ها مى‏گفتند: نماز ظهرش را كه خواند، بلند شد كه نماز عصرش را بخواند. در آن حال يكى از دوستانش او را صدا كرد كه هوشمند، هوشمند، شهيد شدم! يا مهدى و تمام.
گفت:دارم شهيد مى‏شوم، يا مهدى و تمام.
يك تركش خيلى كوچك به قلبش خورده بود. وقتى كه جنازه‏اش را آوردند، من در حال كار بودم. بچه‏ها گفتند: جنازه كارگر را آورده‏اند.
من فكر كردم مجروح شده. البته آيه قرآن مى‏فرمود كه من ديگر او را نخواهم ديد. وقتى جنازه را مشاهده كردم، ديدم خواب خواب است. آن قدر زيبا خوابيده كه حد ندارد. همان موقع پزشك‏ها او را عمل كردند ولى فايده نداشت. قلبش پاره شده بود. همان موقع قرآن را كه باز كردم، همان آيه آمد.(4) راديو آبادان‏
در مواقع اضطرارى در زمان جنگ اعلام مى‏كرد به خون احتياج است. رزمندگان اسلام از مناطق مختلف مثل جبهه فياضيه و خرمشهر مى‏آمدند و خون مى‏دادند. در واقع رزمندگان تأمين كننده خون خود بودند. بيش از همه به خون گروه O و A احتياج پيدا مى‏شد. يك بار نزديك به 30 مجروح را طى چند ساعت وارد بيمارستان كردند. براى همين از طريق راديو اعلام شد بيمارستان به خون احتياج دارد. در كمتر از يك ساعت بچه‏هاى رزمنده خرمشهرى و جبهه فياضيه براى دادن خون صف كشيدند. برخى از مواقع پرسنل بيمارستان هم ناچار مى‏شدند خون بدهند. من هم دلم مى‏خواست خون بدهم. زيرا گاهى يك كيسه خون مى‏توانست جان مجروحى را نجات دهد. ولى وزنم پايين و لاغر بودم و از سويى مسؤول بخش خون‏گيرى فردى مقرراتى بود. براى همين هرچه اصرار مى‏كردم زير بار نمى‏رفت. يك روز همراه دكتر و دونفر نيرو در اطاق عمل مشغول كار بوديم. مجروحى كه زير دست ما بود، نياز به گروه خونى A پيدا كرد. نزديك به سه ليتر خون از بدنش رفته بود. يك كيسه خون سرد آورده، مشغول گرم كردن آن شدم اما دكتر گفت: «فايده ندارد، ما به خون گرم و تازه احتياج داريم». خود را به مسؤول مربوط رساندم و اعلام آمادگى كردم كه گفت: بيشتر پرسنل در مرخصى هستند و كارى نمى‏توانيم بكنيم.
گفتم: خون من از گروه A است. حاضر هستى از من خون بگيرى؟
آن خانم با اصرار گفت: نخير!
به سراغ دكتر رفتم. او با عصبانيت گفت: ما احتياج به خون گرم داريم و اين مريض نزديك است كليه‏هايش از كار بيفتد و…
بالاخره بعد از جرّ و بحث قرار شد من خون بدهم و بعد استراحت كنم. آن خانم گفت: من cc150 بيشتر از شما خون نمى‏گيرم. از قضا كيسه خون cc400 را به من وصل كرد. من هم به روى خود نياوردم. وسط كار كه شد، ناگهان گفت: اى واى! من چرا كيسه خون cc400 را به تو وصل كردم؟!
گفتم: آن قدر عصبانى بوديد كه نفهميديد چه كار مى‏كنيد.
به هر حال من cc400 خون دادم و آن را به دكتر رساندم و او از اين بابت خيلى خوشحال شد.(5) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. خاطره از سردار حسين علايى، ر.ك: معبر، ش 6، ص 13. 2. راوى: سيد هاشم موسوى، ر.ك: كليد فتح بستان، سعيد عاكف، ص 64. 3. راوى سروان كارگر: ر.ك: اردوگاه عنبر، ص 127 تا 130. 4. راوى: خاطره از خواهر«فاطمه،ر» ر. ك: فكه، شماره 43، ص 27. 5. راوى: زهره فرح نژاد، ر.ك: ستاره‏هاى بى نشان، ج 1، ص 88 – 86.

/

خدامحورى در ادبيات امام خمينى

مقدمه‏
در صدد اين نيستيم كه ادبيات امام را در قالب گفتار و نوشتار تقسيم نماييم و بگوييم كه امام بلندترين مطالب عرفان و اخلاق و سياست را در قالب محاوره، به زبان ساده بيان مى‏كرد و در نوشتار، شعرى زيبا و نثرى عالى مى‏نوشت، و همچنين بر آن نيستيم، كه بگوييم نثر امام به سه دسته ذيل تقسيم مى‏گردد:
الف: نثر مرسل: كتاب چهل حديث، آداب الصلاة.
ب: نثر مصنوع: نامه عرفانى به حاج احمد آقا و به خانم فاطمه طباطبايى.
ج: نثر محاوره: كتاب كشف الاسرار، تفسير سوره حمد، وصيت نامه الهى سياسى.
و همچنين در صدد اين نيستيم كه بگوييم اشعار امام در قالبهاى شعرى چون: الف: مسمط مخمس‏
مژده فروردين زنو بنمود گيتى را مسخّر
جيشش از مغرب بگرفت تا مشرق سراسر
رايتش افراشت پرچم زين مُقَرنس چرخ اخضر
گشت از فرمان وى در خدمتش گردون مقرّر
بر جهان و هرچه اندر اوست يكسر حكمران شد(1) ب: قصيده‏
اى ازليت به تربت تو مخمّر

وى ابديت به طلعت تو مقرّر
آيت رحمت زجلوه تو هويدا

رايت قدرت در آستين تو مضمر(2) ج: ترجيع بند
اى نقطه عطف راز هستى‏

برگير زدوست جام مستى(3)

و يا اينكه اشعارش را در بيش از 60 غزل، 30 قطعه و قريب 80 رباعى بياوريم، بلكه مى‏خواهيم منشأ ادبيات امام را، كه از منابع دينى و فرهنگى، دينى سرچشمه مى‏گيرد و غابت گرايانه از اويى و به سوى اويى است را در دوران تحصيلش تا به عرفان راه يافتن و به وصال رسيدن و به وصال يار نائل شدن و بازگشت من الحق الى الخلق بالحق و در يك كلام، خدامحورى در ادبيات امام را در سه دوره تبيين كنيم.
الف: دوران تحصيل (كودكى، نوجوانى و ميان سالى)
ب: دوران مبارزات سياسى (انقلاب اسلامى)
ج: دوران حاكميت (جمهورى اسلامى) ادبيات در يك نگاه‏
فرق ادبيات با زبان محاوره در اين است كه انسان در محاوره حرفهايش را با زبان ساده بيان مى‏كند، كتاب را بيار، دفتر را ببر، بشين، پاشو، بيا، برو؛ ولى ادبيات هنر بيان نيات، در قالبى زيبا، همراه با احساس و عاطفه است كه داراى قدرت نفوذ و محرك انديشه و احساس مى‏باشد، لذا با كمك استعاره، تشبيه، مجاز و كنايه، كلام آرايش داده مى‏شود تا تأثير عميقى برجا بگذارد.
هر اثر ادبى محدود و محصور به اعتقادات، جهان بينى، تربيت فرهنگى و انديشه صاحب اثر است. اگر خالق اثر داراى اعتقادى والا باشد، اثر برجا مانده‏اش، طبعاً والاست، ولى اگر صاحب اثر از عقيده و تربيت فرهنگى پست و مبتذل برخوردار باشد، اثرش نيز پست و مبتذل خواهد بود؛(4) «از كوزه همان برون طراود كه در اوست».
با اين نگاه، آثار ادبى با توجه به اهداف و غايت، به سه قسم خودخواه، ديگرخواه، خدا خواه تقسيم مى‏شود.(5) الف: ادبيات خودخواه‏
عده‏اى عقيده دارند كه هدف و غايت ادبيات، خود ادبيات است و زيبايى پايه و اساس ادبيات است، اگر ادبيات را در خدمت اجتماع قرار بدهيم، از ادبيات منفعت خواسته‏ايم، در صورتى كه نبايد از ادبيات منفعت خواست، زيبايى بايد براى زيبايى باشد؛ با اين عقيده هر گونه مسئوليتى از دوش ادبيات و اديب برداشته شده است و زمينه براى محصور كردن ادبيات به خود فردى «اصالت خود» و خود بزرگتر «اصالت دربار» فراهم مى‏شود و سير پرواز ادبيات به شراب و كباب و رباب ختم مى‏شود،ارزشش به حد تحفه و صله تنزّل مى‏كند.
كاندرين مدت كه بودستم زديدار تو فرد

جفت بودم با شراب و با كباب و با رباب(6)
با اين انديشه ادبيات در مذبح فرد ذبح مى‏شود، همچنانكه در مذبح حاكمان ذبح مى‏شد.
پيروز شه عادل منصور معظم‏

كز عدل بناكرد دگر بار جهان را
آن شاه سبك حمله كه در كفه جودش‏

بى وزن كند رغبت او حمل گران را(7)

بايد ادبيات را از اين مذبح شراب و كباب و رباب بيرون كشيد تا زنده و با طراوات بماند و به اجتماع طراوت ببخشد. ب: ادبيات ديگرخواه‏
وقتى ادبيات، در كنار ديگر وسايل مورد نياز اديب دانشمند، براى خلق اثر محرك و با طراوت قرار گرفت، شانه ادبيات و اديب مانند ديگر علوم و دانشمندش زير بار مسئوليت مى‏رود و ادبيات، ديگر خواه مى‏گردد؛ در اين بخش عده‏اى عقيده دارند كه هدف و غايت ادبيات، هدايت اجتماع به سوى ترقى در قالب زيباى ادبى است.
هنوزم زخردى به خاطر درست‏

كه در لانه ماكيان برده دست‏
به منقارم آن سان به سختى گزيد

كه اشكم چو خون از رگ آن دم جهيد
پدرخنده بر گريه‏ام زد كه هان‏

وطن دارى‏آموز از ماكيان(8)

در ادبيات ديگرخواه، هميشه بين اجتماع و اديب داد و ستد جريان داشته است، هر كدام كه برترى داشت، بر ديگرى تأثير گذاشته و در آن اثراتى پديدآورده است، گاهى تحولات اجتماعى برترى يافته موجبات ايجاد مكاتب ادبى گرديد و گاهى اديب برترى يافته و موجب تحرك و تحول ادبيات و انقلاب ادبى گرديد؛ هرچند كه گاهى قدرت حاكم بنام اجتماع بر ادبيات و اديب برترى مى‏يابد و اديب را وادار به عزلت نشينى و ادبيات را وادار به انحطاط مى‏كند و دور منفى ادبيات را بوجود مى‏آورد، ولى در مجموع ادبيات ديگرخواه موجب تحرك و تحول اجتماع مى‏شود. ج: ادبيات خداخواه
هرچند كه ادبيات ديگرخواه مى‏تواند افراد انديشمند را تا حدودى اغناء كند ولى هميشه افرادى هستند كه بالاتر از اجتماع مى‏انديشند، آنها خداپرستانى هستند كه اجتماع را در خدمت پيشرفت بشرى مى‏دانند، هرچند كه عدّه‏اى در اين مسير غرق در تصوف شدند و اجتماع را از ياد برده‏اند.
بشنو از من اين جهان هيچ است هيچ‏

هرچه هست اندر زمين و آسمان هيچ است هيچ‏
غير آن يكتاى بى‏همتاى زانديشه برون‏

هرچه در قيدش تو هستى، وارهان هيچ است هيچ‏
پيچ در پيچست اين دنيا و پيچ و مهره‏اش‏

(ناهج) اندر گردش كون و مكان هيچ است هيچ(9)
ولى عده‏اى از خداپرستان هستند كه براى رسيدن به هدف نهائى خلقت انسان دنيا را وسيله قرار دادند، اينها در صدد ايجاد اجتماعى عالى هستند تا در آن به مرتبه اعلاى انسانيت برسند، و خداوند اينها را در قرآنش امت وسط خواند.(10)
جز سر كوى تو اى دوست ندارم جائى‏

در سرم نيست بجز خاك درت سودائى(11)

در اين ادبيات اديب بار مسئوليت خليفة اللهى را براى ترقى بشريت بر دوش دارد و دستورات دين را مجموعه‏اى از حقيقت مى‏داند و سعى دارد زيبايى حقيقت دين را در قالب ادبيات زيبا ارائه نمايد.
با عنايت و حفظ اين مطالب مى‏توان گفت كه ادبيات امام خمينى در دسته سوم «ادبيات خداخواه» قرار مى‏گيرد.
ديده‏اى نيست نبيند رخ زيباى تو را

نيست گوشى كه همى نشنود آواى تورا
رهرو عشقم و از خرقه و مسند بيزار

بدو عالم ندهم روى دل آراى تورا
هيچ دستى نشود جز برخوان تو دراز

كس نجويد بجهان جز اثر پاى تورا
همه جا منزل عشق است كه يارم همه جاست‏

كور دل آنكه نيابد بجهان جاى تورا(12) الف: ادبيات خدامحورى امام خمينى در دوران تحصيل (قبل از مبارزات)
امام خمينى داراى جهان بينى اشراقى و شهودى است، هستى‏شناسى او، هستى‏شناسى عاشقانه و از سر شيدايى است كه از هفت سالگى با آموختن قرآن شروع شد و با تعليم خط و منطق و بيان و بديع و عروض و قوافى در خمين و اراك و قم ادامه يافت.
قم بدكى نيست از براى محصل‏

سنگگ نرم و كباب اگر بگذارد
حوزه علميّه داير است وليكن‏

خان فرنگى مآب اگر بگذارد(13)
و براى رسيدن به مقصد، فقه و اصول و تفسير و حديث و فلسفه را تعليم ديد و متعلمانه به خدمت گرفت.
اى حضرت صاحب زمان اى پادشاه انس و جان‏

لطفى نما بر شيعيان تأييد كن دين مبين‏
توفيق تحصيلم عطا فرما و زهد بى‏ريا

تا گردم از لطف خدا از عالَمين عاملين(14)
و براى همه خوانده‏ها و دانسته هايش، سرود:
در مدرس فقيه به جز قيل و قال نيست‏

در دادگاه، هيچ از او داستان نبود
در محضر اديب شدم، بلكه يابمش‏

ديدم كلام جز زمعانى بيان نبود(15)
امام خمينى به خوبى دريافته بود كه آنچه فهم هستى و درك محضر هستى را فراهم مى‏كند علم نيست.
در حلقه درويش نديديم صفائى‏

در صومعه از او نشنيديم ندائى‏
در مدرسه از دوست نخوانديم كتابى‏

در مأذنه از يار نديديم صدائى‏
در جمع كتب هيچ حجابى ندريديم‏

در درس صحف راه نبرديم بجائى(16)
امام علم را حجاب نورى كه با آن راز هستى گشوده نمى‏شود، مى‏دانست:
در بر دل شدگان علم حجاب است حجاب‏

از حجاب آنكه برون رفت بحق جاهل بود
عاشق از شوق بدرياى فنا غوطه وراست‏

بى خبر آنكه به ظلمتكده ساحل بود(17)
و براى همه مسير طى شده علمى‏اش نوشت: در جوانى سرگرم به مفاهيم و اصطلاحات پرزرق و برق شدم كه نه از آنها جمعيتى حاصل شد و نه حال، اسفار اربعه با طول و عرضش، از سفر به سوى دوست بازم داشت.(18)
اسفار و شفاء ابن سينا نگشود

با آن همه جرّ و بحثها مشكل ما(19)
نه از فتوحات فتحى حاصل شد و نه از فصوص الحكم، حكمتى دست داد، تا چه رسد به غير آنها كه خود داستان غمگين دارد.(20)
از فتوحاتم نشد فتحى و از مصباح نورى‏

هرچه خواهم در درون جامه آن دلفريب است(21)
امام خمينى براى رسيدن به وصال يار دائم در تكاپو بود:
از درس و بحث مدرسه‏ام حاصلى نشد

كى مى‏توان رسيد به دريا از اين سراب‏
هرچه فرا گرفتم و هرچه ورق زدم‏

چيزى نبود غير حجابى پس حجاب(22)
تا اينكه با عارف كامل آيت اللّه شاه آبادى آشنا شد.
دست من گير از اين خرقه سالوس رهان‏

كه در اين خرقه بجز جايگه جاهل نيست(23)
با اصرار امام خمينى، آيت اللّه شاه آبادى او را پذيرفت.
الا يا ايها الساقى زمى پرساز جامم را

كه از جانم فرو ريزد هواى ننگ و نامم را
از آن مى‏ريز در جامم كه جانم را فنا سازد

برون سازد زهستى هسته نيرنگ و دامم را
از آن مى‏ده كه جانم را زقيد خود رها سازد

به خود گيرد زمامم را فرو ريزد مقامم را(24)
رابطه بين شاه آبادى و امام خمينى، رابطه استاد و شاگردى صرف نبود، بلكه رابطه‏شان مراد و مريدى بود، عشق دو طرفه نسبت به هم داشتند كه آيت اللّه شاه آبادى در هر شرايطى امام را به حضور مى‏پذيرفت(25) و امام خمينى چنان به او عشق مى‏ورزيد كه بعد از نامش روحى له الفداء بكار مى‏برد،(26) و كلاسشان، كلاس تعليم و تعلم متعارف نبود، بلكه جنبه اشراقى داشت، عرفان عملى همراه با استاد بود.
كاش روزى بسر كوى تو ام منزل بود

كه در آن شادى و اندوه مراد دل بود
تا اينكه رسيد به:
چون به عشق آمدم از حوزه عرفان ديدم‏

آنچه خوانديم و شنيديم همه باطل بود(27)
امام خمينى حوزه عرفان را صوفيانه طى نكردند، بلكه تمام علوم آموخته‏اش را به خدمت گرفت، شريعت و طريقت و حقيقت را كه در طول تاريخ جدا از هم مطرح شده بود را يكجا جمع نمود، او وصال سالك را در با هم بودن اين سه مى‏دانست و خودشان در اوج وصال، شديداً به آداب و ظواهر شريعت پايبند بوده(28) و به قله سعادت انسانيت يعنى جامعيت براى ظهور صوراسماء الهيه و محلى براى تجلى اسماء الهى شد و خليفة اللهى گرديد كه خداوند فرمود: «انى جاعل فى الارض خليفة».(29)
اين آئينه تمام نماى انسان كامل، در اوج وصال به ملائك تناز زير پايش مى‏گويد:
قدسيان را نرسد تا كه به ما فخر كنند

قصه علّم الاسما به زبان است هنوز(30)
اين واصل حقيقت با دامن دامن عطر وصال به ميان خلق برگشت كه تاريخ با آن سنگينى‏اش را تكان داد. ب: ادبيات خدامحورى امام خمينى در دوران مبارزات (انقلاب)
امام خمينى در سال 1341 دست به سفر من الحق الى الخلق بالحق زد و خود آن ايام را چنين ترسيم مى‏كند: سال 41 سال شروع انقلاب اسلامى و مبارزه روحانيت اصيل در مرگ آباد تحجر و تقدس مآبى چه ظلم‏ها بر عدّه‏اى روحانى پاكباخته رفت، چه ناله‏هاى دردمندانه كردند و چه خون دلها خوردند.(31)
امام خمينى، زمانى بين خلق برگشت كه متدينين به اميد حفظ دين و سياسيون به اميد رسيدن به دنيا، بين دين و سياست خط حايل ممتدى كشيده بودند كه هيچ كس حق عبور از آن را نداشت، و اگر كسى تفكر عبور از آن را مى‏كرد، دو گروه پايمالش مى‏كردند.
در اين جوّ امام خمينى به روحانيون نوشت: هان اى روحانيون اسلامى، اى علماى ربانى، اى دانشمندان ديندار، اى گويندگان آيين دوست، اى دينداران خداخواه، اى خداخواهان حق پرست، اى حق پرستان شرافتمند، اى شرافتمندان وطن خواه، اى وطن خواهان با ناموس، موعظت خداى جهان را بخوانيد و يگانه راه اصلاحى را كه پيشنهاد فرمود بپذيريد و ترك نفعهاى شخصى كرده تا به همه سعادتهاى دو جهان نايل شويد و با زندگانى شرافتمندانه دو عالم دست در آغوش شويد، إن للّه فى ايام دهركم نفحات ألافتعر ضوالها.(32)
و هنگامى كه رژيم پهلوى دست به حبس و اعدام انقلابيون زد، امام خمينى براى انقلابيون نوشت: شما روحانيون حقايق را به مردم بگوييد كه چه نقشه‏اى بر عليه اسلام و استقلال مملكت دارند، تا مردم صفوف خود را فشرده‏تر كنند، مردم زنده‏اى باشند در برابر حوادثى كه پيش مى‏آيد، استقامت داشته باشيد و از آنهايى كه خداوند فرمود: إن الذين قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة ألّاتخافوا و لاتحزنوا وابشروا بالجنة التى كنتم توعدون؛خداوند ملائكه را بر شما فرو مى‏فرستد و قلبتان را آرامش مى‏بخشد كه از كشته شدن و اعدام شدن نگران نشويد، جايگاه ابدى شما بهشت عدن است كه خداوند به متقين وعده داده است.(33)
فقر، فخر است اگر فارغ از عالم باشد

آنكه از خويش گذر كرد، چه‏اش غم باشد؟(34)
اين نوشتار امام خمينى براى خلق اثر ادبى نيست، بلكه براى حقايق دستورات الهى در جامعه بشرى است و از سرسوز و ايمان راسخ و اعتقاد قلبى اوست، چنان ايمانى كه در جواب شهيد سعيدى كه گفته بود، بنظرم از اين به بعد شما در مبارزاتتان ياران كمترى خواهيد داشت، فرمود: آقاى سعيدى چه مى‏گويد؟! به خدا قسم اگر تمام جن و انس پشت به پشت هم بدهند و در مقابل من بايستند من چون اين راه را حق يافتم از پاى نخواهم نشست.(35)
امام خمينى چنان غرق در ايمان شده بود كه مبدل به اسلام مجسم شد، و شهيد سيد محمد باقر صدر مى‏گفت: در خمينى ذوب شويد چنانكه او در اسلام ذوب شده است.(36)
امام خمينى غرق در خدا بود و لذا همه چيز براى او عادى بود، حتى شهادت پسرش آقا مصطفى، كه گفت: اينطور قضايا خيلى مهم نيست، پيش مى‏آيد. براى همه مردم پيش مى‏آيد، خداوند تبارك و تعالى الطافى دارد ظاهر و الطاف خفيه، ما از الطاف خفيه‏اى كه خداوند نسبت به عبادش دارد و انّه لطيف على عباده، اطلاع نداريم كه جزع و فزع مى‏كنيم والا در اينطور چيزهايى كه جزئى است و مهم نيست اينقدر بى‏طاقت نبوديم، مى‏فهميديم كه يك مصالحى در كار است، يك الطافى در كار است، يك تربيتهايى در كار است.(37)
غم مخور ايام هجران رو به پايان مى‏رود

اين خمارى از سرما مى‏گساران مى‏رود
پرده را از روى ماه خويش بالا مى‏زند

غمزه را سر مى‏دهد غم از دل و جان مى‏رود
بلبل اندر شاخسار گل هويدا مى‏شود

زاغ با صد شرمسارى از گلستان مى‏رود
محفل از نور رخ او نور افشان مى‏شود

هرچه غير ذكر يار از ياد رندان مى‏رود
ابرها از نور خورشيد رخش پنهان شوند

پرده از رخسار آن سرو خرامان مى‏رود
وعده ديدار نزديك است ياران مژده باد

روز وصلش مى‏رسد ايام هجران مى‏رود(38) ج: ادبيات خدامحورى امام خمينى در دوران حاكميت‏
در زمانى كه زهد، گريز كامل از دنيا و توجه محض به آخرت تعبير مى‏شد و حكومت گريز كامل از آخرت و توجه محض به دنيا بود، بدترين افراد در رأس هرم حكومت قرار داشتند و از پست‏ترين جنايات باكى نداشتند و بهترين‏هاى جامعه در كنج دير و صومعه، خانقا و كليسا و مسجد عزلت گزيده بودند، امام خمينى با افكار روشن و والاى خود، تار و پود زهد مذموم و منفى را از هم گسست و بدآموزيهاى زهد صوفيانه را كنار زد و اوج زهد و تقوا و پارسايى و توجه كامل به آخرت، توجه به دنيا را براى پياده كردن حكومت حق و اجراى عدالت ضرورى دانست و خود به اين امر اقدام نمود و حكومت تشكيل داد.
جمهورى ما نشانگر اسلام است‏

افكار پليد فتنه جويان خام است(39)
و زمانى كه رأس هرم حكومت قرار داشت و تكيه‏گاه همه مسئولين نظام بود، در آن كوران مسائل حكومتى كه همه را غرق كرده بود، امام خمينى سوز عشقى مى‏سرود كه انسان خيال مى‏كند او در وسط گلستان نشسته و فارغ از همه هياهوى سياسى و اجتماعى و مسائل زندگى است و كارى جز سرودن شعر ندارد.
فرهادم و سوز عشق شيرين دارم‏

اميد لقاء يار ديرين دارم‏
طاقت زكفم رفت و ندانم چه كنم‏

يادش همه شب در دل غمگين دارم(40)
همين امام، هنگامى كه رزمندگان در جبهه جنگ دست به عملياتى مى‏زدند و مارش عمليات از راديو پخش مى‏شد، دل هر كس در پشت جبهه به سختى مى‏تپيد و نشاط و شادى در چهره رزمندگان خسته با بدنهاى خونين، بخاطر فتح موج مى‏زد، به خدايش مى‏گفت: بارالها! جوانان رزمنده ايران فتح را از تو مى‏دانند و به قدرت خويش مغرور نيستند، و اگر غرور و سرافرازى هست براى آن است كه مورد عنايت و حمايت ذات مقدس تو هستند، تو طمأنينه و سكينه را در دل آنان نازل فرمودى و رعب و وحشت را در قلوب دشمنان آنانكه دشمنان اسلامند انداختى، خداوندا هرچه هست از توست.
و همچنين خطاب به رزمندگان مى‏نوشت: همه بايد بدانيم كه تمام امور و از آن جمله فتح و نصر بدست خداوند متعال است، «و ما النصر إلّا من عند اللّه العزيز الحكيم».(41)
اى دوست هرآنچه هست نور رخ توست‏

فرياد رس دل نظر فرّخ توست(42)
و در توصيف جان باختگان عمليات مى‏گفت: از شهدا كه نمى‏شود چيزى گفت؛ شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه‏شان و در شادى وصالشان «عند ربهم يرزقون»اند؛ و از نفوس مطمئنه‏اى هستند كه مورد خطاب «فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى» پروردگارند، اينجا صحبت عشق است و عشق، و قلم در ترسيمش برخود مى‏شكافد.(43)
باده از دست لطيف تو در اين فصل بهار

جان فزايد كه در اين فصل بهار آمده‏ام‏
مطرب عشق كجا رفت در اين فصل طرب‏

كه به عشق و طربش باده‏گسار آمده‏ام‏
در ميخانه گشائيد كه در مسلخ عشق‏

به هواى رخ آن لاله عذار آمده‏ام(44) امام خمينى در همه جا و همه حال با يار بود و رخ يار مى‏خواست:
آيد آن روز كه من هجرت از اين خانه كنم‏

از جهان پرزده در شاخ عدم لانه كنم؟(45)
و همه چيز را براى يار مى‏خواست:
دردخواهم دوا نمى‏خواهم‏

غصّه خواهم نوا نمى‏خواهم‏
عاشقم، عاشقم مريض توأم‏

زين مرض من شفا نمى‏خواهم(46)
آنگاه كه همه دعاى شفاء مى‏خواندند، او دعاى پرواز مى‏خواند:
فرّخ آن روز كه از اين قفس آزاد شوم‏

از غم دورى دلدار رهم، شاد شوم‏
سرنهم بر قدم دوست به خلوتگه عشق‏

لب نهم بر لب شيرين تو فرهاد شوم(47)
امام خمينى شادمانه پركشيد و ما، در دريايى‏غم، آخرين كلمات پراميدش را خوانديدم: با دلى آرام و قلبى مطمئن و روحى شاد و ضميرى اميدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به سوى جايگاه ابدى سفر مى‏كنم.(48)
او چه زيبا آرامش و آسايش و اطمينان را در سراسر حيات خويش سارى ساخت و قطران آن را در جامعه جارى نموده تا بشريت در اجتماعى عالى به سوى مرتبه اعلاى الهى حركت كند.
خمينى در خم ابرويش جام پر ز مى‏داشت، افسوس كه قد عصر ما به آن بلندى نبود كه لبى‏تر كند.
ساقى بريز باده در ساغر حريفان‏

ما طعم باده عشق از دست او چشيديم(49) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1- امام خمينى سيد روح اللّه، ديوان امام، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام، بيست و سوم 1378، ص 271. 2- همان، ص 253. 3- همان، ص 285. 4- سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انسانى دانشگاهها، مجموعه مقاله‏هاى سمينار بررسى ادبيات انقلاب اسلامى، تهران، سمت اول، 1373، ص 3. 5- همان، ص 77 – 71. 6- انوارى، ديوان انوارى، با مقدمه سعيد نفيسى، تهران، نگاه، اول 1376، ص 80. 7- انورى ابيوردى، ديوان اشعار. 8- دهخدا، على اكبر، ديوان. 9- قزوينى ناهج، هيچنامه. 10- سوره بقره، آيه 142، وجعلناكم امة وسطا. 11- ديوان امام، ص 186. 12- همان، ص 42. 13- همان، ص 301. 14- همان، ص 262. 15- همان، ص 108. 16- همان، ص 187. 17- همان، ص 104. 18- امام خمينى سيد روح اللّه، صحيفه امام، ج 20، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، دوم 1379، ص 165. 19- ديوان امام، ص 44. 20- صحيفه امام، ج 20، ص 165. 21- ديوان امام، ص 51. 22- همان، ص 48. 23- همان، ص 67. 24- همان، ص 40. 25- ستوده اميررضا، پابه پاى آفتاب، ج 4، تهران، پنجره، ويرايش دوم، ص 259 – 240. 26- امام خمينى سيد روح اللّه، شرح چهل حديث، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، اول 1371، ص 20. 27- ديوان امام، ص 104. 28- مجموعه مقاله‏هاى سمينار بررسى ادبيات انقلاب، ص 330 – 328. 29- سوره بقره، آيه 30. 30- ديوان امام، ص 127. 31- صحيفه امام، ج 21، ص 240. 32- همان، ج 1، ص 23 و 22. 33- همان، ص 162. 34- ديوان امام، ص 86. 35- پابه پاى آفتاب، ج 4، ص 235. 36- حسين حائرى سيد كاظم، زندگى و افكار شهيد صدر، ترجمه طارمى حسن، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، اول 1375، ص 155. 37- صحيفه امام، ج 3، ص 234. 38- ديوان امام، ص 111. 39- همان، ص 195. 40- همان، ص 221. 41- صحيفه امام، ج 16، ص 155. 42- ديوان امام، ص 196. 43- صحيفه امام، ج 21، ص 147. 44- ديوان امام، ص 137. 45- همان، ص 158. 46- همان، ص 160. 47- همان، ص 159. 48- صحيفه امام، ج 21، ص 450. 49- ديوان امام، ص 164.

/

امام خمينى و دفاع از ارزش‏هاى اسلامى

ميراث معصومين‏
در قرآن مى‏خوانيم: «الّذين يبلّغون رسالات اللّه و يخشونه ولايخشون احداً الّا اللّه و كفى باللّه حسيباً(1) كسانى كه رسالت‏هاى الهى را به مردم مى‏رسانند و تنها از او بيم دارند و از هيچ كسى جز حق تعالى واهمه‏اى به دل راه نمى‏دهند و همين بس كه خداوند، حسابگر (و پاداش دهنده اعمالشان) مى‏باشد.»
اين كلام آسمانى به يكى از مهم‏ترين‏هاى برنامه‏هاى فرستادگان الهى اشاره دارد و تأكيد مى‏نمايد افرادى كه مى‏خواهند چنين وظيفه‏اى را بر عهده گيرند در اين مسير از كسى وحشتى ندارند زيرا در راه خدا بايد قاطعانه پيش رفت و بايد بى اعتنا به جوّ سازى‏هاى عوام، توطئه‏هاى فاسدان، مفسدان،زورگويان و عوامل استكبار، برنامه‏هاى خويش را پى‏گيرند. اين آيه دليل آشكارى است براى اين كه شرط اساسى براى پيشرفت در مسايل ارزشى و فرهنگى اخلاص و عدم وحشت از هر چيزى است، كسانى كه چنين رسالت سنگينى را پذيرا شده‏اند هيچ عاملى بر تصميم و اراده و برنامه آنان اثر نمى‏گذارد.
اصولاً كار بزرگان دين و وارثان راستين انبياء اين است كه راه را براى اصلاح جامعه، رشد و آگاهى افراد و سوق دادن انسان‏ها به سوى ايمان و پارسايى هموار سازند و جهت عملى ساختن اين برنامه‏ها آفت‏ها و موانع را از ميان برمى‏دارند، قاطعانه پيش مى‏روند، سخنان غير منطقى، سست و بى‏اساس بدگويان و مخالفان، تأثيرى در راهى كه آنان برگزيده‏اند ندارد. چرا كه اين شخصيت‏ها طالب حق‏اند و متوجه اين واقعيت‏اند كه بايد رضايت پروردگار را بدست آورند نه رضايت دسته‏ها، گروهها، جمعيت‏ها، احزاب و مانند آن‏ها را.
در حديث مشهورى آمده است: «انّ العلماء ورثة الانبياء؛(2) دانشمندان وارثان پيامبرانند.»
ارث پيامبران چيزى جز هدايت، تعليم، پايدارى، احياى نفوس، ارشاد و تصحيح مسير بشريت نمى‏باشد. عالمانى كه وارثان فرستادگان آسمانى هستند در تعهدات و تكاليف انسانى و اجتماعى و دينى پيامبر، وارث اويند و بايد جاى خالى پيامبر را در ميان جوامع بشرى پركنند عالمى مى‏تواند حركت سترگ انبياء را استمرار ببخشد كه چون حضرت ابراهيم(ع) تبر ايمان و خرد را بر دوش گيرد و بت‏هاى خوديت، خرافه و جهالت را درهم بكوبد، به مثابه حضرت موسى(ع) براى سرنگونى جبّاران، در هر چهره‏اى كه باشند، لحظه‏اى از پاى نايستد و چون نبى اكرم(ص) و پيامبر اعظم حضرت ختمى مرتبت با خلقى عالى و معنويتى فوق العاده، و قداستى شگفت انگيز، مروّج فضايل و مكارم باشد كه خود در عرصه انديشه و عمل به آنها التزام دارد و به بهترين نحو آنها را در زندگى فردى و اجتماعى خويش پياده كرده است و نيز همچون اميرمؤمنان(ع) و جانشينان بر حق او، به بيان احكام و معارف الهى در فرصت‏هاى مقتضى بپردازد و سنت پيامبر، حضرت محمد(ص) را زنده نگاه دارد و فرهنگ سياسى جامعه را شجاعانه اصلاح كند. براى گسترش حقايق اسلامى و دفاع از حريم ديانت، جلوگيرى از تحريف‏ها و بدعت‏ها، به پرورش شاگردانى پرمايه، دانشور و مؤمن اهتمام ورزد. جبهه حق را رهبرى كند و در هر شرايطى يارى آنان را فراموش نكند. و ستيز با كفر و نفاق وظيفه اصليش باشد و اين كه در حديثى تصريح گرديده كه: «الفقها امناء الرُسُل(3)؛ دانشوران امانت داران فرستادگان خدايند.» امانت همان محتواى رسالت است كه دانشمند مسلمان بايد در نشر و تبليغ آن بكوشد و به هنگام حضور موانع، براى رفع آن‏ها قيام كند. او بايد خارها و علف‏هاى هرزى را كه اجازه نمى‏دهند در سرزمين نفوس بشرى گل‏هاى فضيلت و عدالت كاشته شود و برويد، كنار زند. حضرت على(ع) مسؤوليت‏هاى اجتماعى را تنها متوجه حكّام و اميران نمى‏دانند و مى‏فرمايند: «و ما اخذ اللّه على العلماء الّا يقاروا على كظة ظالم و لاسغب مظلوم؛(4) و قرارى كه خدا با دانشمندان دارد كه با ظالمان قرار نداشته باشند و بر سيرى آنان و گرسنگى مظلوم تاب نياورند.»
قرآن اصرار دارد كه بايد در برابر كفر و عناد بسيج گرديد و نيروها را مهيا ساخت: «و اعدّوا لهم مااستطعتم من قوة»(5) در طريق نشر فرهنگ قرآن و عترت و استقرار موازين الهى، برخى شرايط پيش مى‏آيد كه انسان تصوّر مى‏نمايد براى پشت سرنهادن موانع و صعوبت‏ها، با پيروان اديان و فرق ديگر آن چنان بايد كنار بيايد كه زمينه‏هاى خشنودى و رضايت آنان را فراهم سازد. اما واقعيت مسلّم و محتوم اين است كه قرآن آن را مطرح مى‏نمايد: يعنى به تعبير كلام وحى دشمنان و مخالفان موقعى رضايت خود را اعلام مى‏دارند كه مؤمنين از ايمان، تقوا و دستورات قرآنى و سنّت نبوى دست بردارند. بر اين اساس پيروى از خواسته‏هاى استكبار، ليبراليسم، پلوراليسم و هر تفكر ضد الهى، با فرهنگ قرآن، تباينى آشكار دارد: «ولن ترضى عنك اليهود ولا النصارى حتّى تتّبع ملّتهم قل انّ هدى اللّه هو الهدى و لئن اتبعت اهواهم بعد الّذى جاءك من العلم مالك من اللّه من ولىّ ولانصير(6)؛ در جاى ديگر قرآن از اين كه مؤمنان، افرادى جز اهل خودشان را به عنوان محرم اسرار بگيرند نهى كرده است: «يا ايّها الّذين آمنوا لاتتّخذوا بطانةً من دونكم لايألونكم خبالاً ودّوا ما عنتم قد بدت البغضاء من افواهم و ما تخفى صدورهم أكبر قد بيّنا لكم الآيات ان كنتم تعقلون(7)؛ البته استقامت در راه حق نياز به يقين، ايمان و توكل دارد و از كمى همراهان نبايد واهمه داشت چنانچه حضرت على(ع) فرموده‏اند: «لاتستوحشوا فى طريق الهدى لقلّة اهله».(8) مقاومتى فراگير
حضرت امام خمينى(ره) خورشيد درخشان قيام در سپهر تشيع بود كه آيات نجات وحيات را بر صحيفه سرخ فجر نگاشت. سمند انقلابش سرادق كفر، نفاق و الحاد را سرنگون ساخت و انسان‏هاى مشتاق حق و تشنه فضيلت را از تيرگى و تباهى رهانيد و به سرزمين عزت و سربلندى رسانيد و كوشيد آيه شريفه: «اللّه ولىّ الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور»(9) را تحقق عينى و عملى ببخشد.
امام در خصوص ارزش‏هاى مقدس و ولاى دينى، باورهاى مذهبى و رعايت حريم الهى به حق و به جدّ غيرت فوق العاده‏اى داشت و كوشيد با بيانات، موضع‏گيرى‏ها و رفتارهاى خويش دفاع از ديانت را در بين امّت مسلمان به عنوان سنتى پسنديده، جارى و سارى نمايد.
امام كوچكترين سستى و مسامحه در روحيه مسلمين را برنمى‏تابيد زيرا اعتقاد داشت، چنين عارضه‏اى حريم ديانت را مورد خدشه قرار مى‏دهد،صبغه مذهبى را كمرنگ كرده و در صورت استمرار، تسامح و سستى در جامعه اسلامى ملّتى را كه با سلاح ايمان به نبرد با اهريمنان پرداخته و از دژهاى استوار معنويت صيانت مى‏كند، چنان دچار آفت مى‏نمايد كه اگر خصم در روز روشن به سرزمين ايمان و پارسايى يورش آورد، مسلمين خم به ابرو نياورند و رگ غيرتشان كه با شعارهاى دروغين مداهنه و تساهل تخدير شده به جوش نيايد و بدين گونه زمينه‏هاى هجوم همه جانبه استكبار و نفاق مدرن به مرزهاى اعتقادى فراهم گردد.
امام در فراز پيامى به مناسبت نوروز سال 1359 مى‏فرمايند: «ما بايد حسابمان را با قدرت‏ها و ابرقدرت‏ها يكسره كنيم و به آنها نشان دهيم كه با تمام گرفتارى‏هاى مشقت بارى كه داريم، با جهان برخوردى مكتبى مى‏نمائيم برادران عزيزم كه چشم اميد من به شماست، با يك دست قرآن و با دست ديگر سلاح را برگيريد و چنان از حيثيت و شرافت خود دفاع كنيد كه قدرت تفكر عليه خود را از آنان سلب نمائيد.»(10)
امام به پيروى از برگزيده پيامبران، حضرت رسول اكرم(ص) و در تداوم بخشيدن به شيوه‏هاى رشد دهنده ائمه هدى(ع) در هيچ شرايطى اجازه نمى‏داد گروهى با ادعاهاى دروغين، آزادى، مردم و ملت، حقايق دينى و معارف معنوى قرآن و عترت را مورد يورش قرار دهند و عقايد آحاد جامعه را نسبت به باورها و موازين شرعى با ترديد و تشويش بياميزند و با شبهه‏هاى ويران گر توأم سازند امام از موضع غيرت مذهبى مبارزه با استبداد و استكبار را در رأس برنامه‏هاى خود قرار داد و اصول و قواعد ستيزش از سنت نبوى و سيره امامان الهام گرفته شده بود و اين همه تلاش همه جانبه سياسى توسط آن رهبر عاليقدر يك نبرد صرف براى درهم كوبيدن خصم به عنوان دشمنى مزاحم جامعه نبود بلكه وظيفه‏اى الهى و تكليف شرعى به شمار مى‏رفت و اهداف والاى آن بر طرف كردن موانع و مزاحمت‏ها و آفت‏ها، براى رشد و تعالى جامعه بود.
امام در مصاحبه با نشريه ديلى تلگراف در تاريخ 15 آذرماه سال 1357 تذكر داده‏اند: «من هرگز حتى براى يك لحظه هم موضع خود را تغيير نمى‏دهم، اين تكليف الهى است و در صورت سكوت، مسؤول خواهم بود.»(11)
شكست و پيروزى ظاهرى در روح آن عبدصالح خداوند هيچ حرمان يا غرورى ايجاد نمى‏نمود و اين روند خالصانه يك قاطعيت بى‏نظيرى را در عمق وجود امام بوجود آورد كه بر اساس آن در اين راه هيچ گونه سازش و مماشاتى را از خود بروز نداد، همچنين آن روح قدسى به افسانه كذب و موهوم جدايى دين از سياست كه از سوى عوامل استبداد و ملى‏گرايان و غرب زده‏ها، تبليغ و ترويج مى‏گرديد، خاتمه داد و مبارزات سياسى را كه قبلاً به رهبرى علماى شيعه انجام گرفته ولى به پيروزى نرسيده بود، به كمال رسانيد.(12) به اين بيانات عنايت نمائيد:
«آيا) خمينى مى‏تواند با ظلم تفاهم كند؟…خمينى در حبس هم كه بود، مجد اسلام را حفظ مى‏كرد. (آيا) مى‏تواند حفظ نكند؟ اسلامى را كه پيغمبر اسلام اين قدر زحمتش را كشيده است، ائمه هدى اين قدر خون دل برايش خورده‏اند، علماى اسلام اين قدر زحمتش را كشيده‏اند…من از آن آدم‏ها نيستم كه اگر يك حكمى كردم بنشينم چُرت بزنم. من دنبالش راه مى‏افتم. اگر خداى نخواسته يك وقتى ديدم كه مصلحت اسلامى اقتضا مى‏كند كه حرفى بزنم، مى‏زنم و دنبالش راه مى‏افتم و بحمداللّه تعالى از هيچ چيز نمى‏ترسم. واللّه تا حالا نترسيده‏ام. آن روز هم كه مرا مى‏بردند، آنها مى‏ترسيدند، من آنها را تسليت مى‏دادم كه نترسيد.»(13) و در پاسخ به نامه علما و حجج اسلام يزد امام اين گونه مى‏نويسد: «من مصمم هستم كه از پاى ننشينم تا دستگاه فاسد را به جاى خودشان بنشانم و يا در پيشگاه مقدّس حق تعالى با عذر وفود كنم.»(14)
بيانات آن بزرگوار فرياد راستين انسان‏هاى صالح و محرومى بود كه از اعماق دلشان بر مى‏آمد و بر ژرفاى جان آدميان مى‏نشست و مردم پيرو اين عواطف مقدس در طول انقلاب اسلامى به عرصه مبارزه و فداكارى گام نهادند و شهادت‏طلبى را بالاترين فيض و عالى‏ترين مقصد تلقى كردند.
امام در پيامى به مناسبت هفده شهريور فرموده‏اند: «ملّت ما اكنون به شهادت و فداكارى خو گرفته است و از هيچ دشمن و هيچ قدرتى و هيچ توطئه‏اى هراس ندارد… ملتى كه شهادت براى او سعادت است پيروز است ملّتى كه خود همه چيز خود را براى اسلام مى‏خواهد پيروزمند است.»(15)
حركت كوبنده و سخنان چون توفان امام نه تنها كاخ استبداد شاهنشاهى را در هم كوبيد بلكه بى اثر بودن احزاب و تشكل‏هاى سياسى را كه داعيه حمايت از ملّت را داشتند، به اثبات رسانيد، امام به عنوان شخصيتى وارسته طى ستيز براى محو استبداد و خنثى كردن نقشه‏هاى استكبار يك دگرگونى در روابط اجتماعى پديد آورد، از پس اين حركت فرهنگى و سياسى امام حضور ديانت در ميدان سياست امرى متعارف تلقى گرديد و تفكر الحادى و التقاطى كه بر فضاهاى دانشگاهى و مراكز آموزشى حاكم بود، به تدريج جاى خود را به باورهاى اعتقادى و انديشه‏هاى مذهبى داد و بر تعداد دانشجويان متدين و دلسوز به نسبت مسايل مذهبى افزوده شد و مبارزانى از اين اقشار در پيروزى انقلاب اسلامى نقش اساسى را عهده‏دار گشتند.
دست خطى با تاريخ 11 جمادى الاول سال 1363 ه.ق از امام به يادگار مانده كه در يادنامه مرحوم سيد على وزيرى آمده است. در اين سند ايشان به لزوم يك حركت الهى در جهت مصون نگاه داشتن جامعه از مفاسد و ابتذال‏هاى موجود مى‏پردازد و ضمن ملامت شيوه سكوت و بى‏تفاوتى، تمام افراد خصوصاً عالمان دينى را به قيام اسلامى فرا مى‏خواند و هشدار مى‏دهد كه سكون و جمود، سلطه همه جانبه فساد ياغيان را به دنبال مى‏آورد: «اگر مجال را از دست بدهيد و قيام براى خدا نكنيد و مراسم دينى را عودت ندهيد، فرداست كه مشتى هرزه‏گرد شهوتران بر شما چيره شوند و تمام آيين و شرف شما را دستخوش اغراض باطله خود كنند…»(16)
اما بر اين حقيقت اصرار مى‏ورزند كه اگر مسلمانان بر جاى خود بنشينند، طعمه ديگران مى‏شوند آنان بايد بدانند كه مقصد اصلى اعتلاى اعتقادات و معارف ناب قرآنى است و بايد در اين راه استقامت ورزيد و مشكلات و ناگوارى‏ها را به جان و دل خريد و از هيچ عاملى كه مزاحم و مانع اين راه است نبايد هراس داشت. هدف اصلى در اسلام والاتر و برتر از زندگى دنيوى و تعفن‏هاى ننگين و ذلّت‏آور آن است و ما نبايد به بهانه اين كه زندگيمان مورد مخاطره و تهديد قرار مى‏گيرد و از ميزان آسايش و رفاهمان كاسته مى‏گردد در مقابل حيله‏هاى اجانب و نقشه‏هاى استكبار، خاموش باشيم و بعد توصيه مى‏فرمايند در راستاى حفظ بقا، گسترش و تعميق فرهنگ اسلامى، بايد امت اسلامى در حد توان مجهز و آماده باشند تا دشمن نتواند به آنان يورش ببرد.(17) رحمت و قاطعيت‏
از ديدگاه امام حتى مبارزه با عوامل فتنه و فساد وجهه‏اى رحمانى دارد و در مشى انبياء و اولياء حتى خنثى كردن توطئه‏هاى طمعكاران كينه ورز جنبه رحمت به خود مى‏گيرد و در واقع نبرد بر عليه اهل طغيان و نفاق، از بين بردن علف‏هاى هرز و آفت‏هاى مهلكى است كه رشد و اعتلاى جامعه را دچار نقصان مى‏سازد و اگر به بهانه تكثرگرايى، ملى گرايى و آزادى نوع غربى افرادى را رها كنند، بديهى است آنان به بوستان معطر معنويت مردم يورش مى‏برند و طبعاً چنين تهاجمى اختناقى خطرناك و استبدادى فكرى و روحى را براى اهل ديانت بوجود مى‏آورد كه خود اصل حيثيت انسانى را نقض مى‏نمايد چرا كه اهل تقوا و مؤمنان اقشارى از جامعه هستند كه در جستجوى فضاى سالم و آرام بخش مى‏باشند تا در پرتو آن با اطمينان و امنيت كامل به امور عبادى، رويش فضايل و مكارم در وجود خويش بپردازند و نيز نسل شايسته‏اى را تربيت كنند كه مشتاق معنويت و معارف الهى باشند و چنين تلاشى شرايط عارى از هرگونه آشفتگى و هراس را مى‏طلبد. نبردهاى حضرت رسول اكرم(ص) نه تنها با رحمة للعاللمين منافاتى ندارد بلكه مؤيّد و موكّد آن هم مى‏باشد. چنانچه امام خمينى (ره) فرموده‏اند: «…جنگ‏هاى پيامبر رحمت بوده است، بر عالم و رحمت بوده است حتى بر كفارى كه با آنها جنگ مى‏كرده است. رحمت بر عالم است براى اين كه فتنه در عالم اگر نباشد، همه عالم در آسايش اند اگر چنانچه آنهايى كه مستكبر هستند با جنگ سرجاى خودشان بنشينند اين رحمت است بر آن امّتى كه آن مستكبر بر او غلبه كرده است. بر خود مستكبر رحمت است براى اين كه اساس عذاب الهى بر اعمال ماست…»(18) اصولاً امام عقيده دارند اسلام دين خشن و سختى نمى‏باشد بلكه برخى قوانين قاطع اين آيين براى صيانت از ارزشها و حفظ جامعه از گزند گرفتارى‏هاى گوناگون است: «…اين مثل اين است كه يك طبيبى كارد را برداشته و شكم را پاره مى‏كند و غده سرطانى را بيرون آورد، بگوئيد كه اين دارد خشونت مى‏كند، اين رحمت است يا خشونت؟… اين جامعه مثل يك انسان مى‏ماند… يك نفر آدمى مى‏خواهد مملكت را فاسد بكند…و قابل اصلاح نيست… بايد براى تهذيب جامعه اين غده سرطانى را از جامعه دور كرد. يك حدّ از حدود الهى وقتى كه واقع بشود يك جامعه اصلاح مى‏شود…»(19) البته اسلام ضمن آن كه حاميان خود را به مبارزه‏اى مستمر با كفّار و مشركان فرا مى‏خواند مسلمين را به همزيستى م

سالمت‏آميز با ملت‏هاى ديگر كه آيينى غير از اسلام دارند، دعوت مى‏كند و حتى توصيه شده كه در برخورد با پيروان مذاهب ديگر، خوش‏خويى و رفتار پسنديده، فراموش نشود امّا بايد مراقب بود كه هنگام اين رابطه و صميميّت‏ها، حيله‏ها و مكايد آنان بر مسلمين تأثير نگذارد. امام با الهام از مضامين قرآنى جامعه اسلامى را به مقابله با هرگونه تهاجمى مهيّا مى‏كند و خواهان آن است كه ستيزه‏جويى با قدرت طلبان و دين ستيزان، در روح مسلمين با تمام اقتدار و عزّت زنده بماند و به مصداق ولن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلا»(20) خاطر نشان نموده‏اند: «…نكته مهمى كه همه ما بايد به آن توجه كنيم و آن را اصل و اساس سياست خود با بيگانگان قرار دهيم اين است كه دشمنان ما و جهان خواران تا كى و تا كجا ما را تحمّل مى‏كنند و تا چه مرزى استقلال و آزادى ما را قبول دارند و به يقين آنان مرزى جز عدول از همه هويت‏ها و ارزش‏هاى معنوى و الهيمان نمى‏شناسند، ما چه بخواهيم و چه نخواهيم صهيونيست‏ها و آمريكاو…در تعقيبمان خواهند بود تا هويت دينى و شرافت مكتبى‏مان را لكه دار نمايند.»(21) در يكى از روزهاى سال 1363 ه.ش امام به مهمانان خارجى تذكر دادند، براى مردم توضيح دهيد: «اشداء على الكفار رحماء بينهم» يعنى چه؟ براى مردم بگوئيد كه قتال هم رحمت است و رحمت خداوند بر آنان است.(22) و ضمن آن كه سفارش مى‏نمايند با محبت و رأفت و ملايمت بهتر مى‏توان انحرافات را از بين برد بر اين عقيده‏اند كه قاطعيت‏ها و مقاومت‏هاى دينى و سازش ناپذيرى در برابر خلافكاران نيز همان هدف رحمت را پى مى‏گيرند. عزت و عظمت معنوى‏
امام از همان آغاز مبارزه سياسى، رأس حكومت و اساس سلطنت شاهنشاهى را هدف قرار داد، در صورتى كه ديگران در كنار حكومت شاه، امور ديگر را آماج ستيزهاى خود قرار مى‏دادند و حتى برخى خواص به امام توصيه مى‏نمودند تا از مواضع استوار خود، كوتاه بيايد و اين شيوه از مجاهدات امام يادآور روش مبارزه امام حسين(ع) است كه چون از مدينه حركت كردند فرمودند: «انا للّه و انّا اليه راجعون و على الاسلام‏السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد»(23) و بدين گونه خطر حاكم فاسد را گوشزد كردند و در پاى‏بندى به اصول به گونه‏اى بودند كه فرمودند: واللّه لولم يكن ملجأ ولاماوى لما بايعت يزيد بن معاويه؛ از زمان امتناع امام حسين(ع) از بيعت با يزيد و هجرت به سوى مكّه تا عزيمت به عراق بسيارى از خواص به حضرت پيشنهاد تغيير مسير و يا انحراف را دادند ولى امام بر ادامه مسير و پى‏گيرى هدف و بيان انگيزه عالى خود از قيام تأكيد نمودند.(24)
سياست حضرت على(ع) در بيرون راندن دشمن اصلى يعنى معاويه نيز چنين بود. براى آن حضرت، كمى قوا و زيادى قشون دشمن مطرح نبود و در هيچ شرايطى اجازه نمى‏داد ارزش‏هاى الهى و اصول مسلّم قرآنى و سنت نبوى كمرنگ گردد و دشمن در اجراى نقشه‏هاى شوم خود گستاخ گردد. امام خمينى نيز پيرو راستين آن امام همام بود كه فرياد زد: «هيهات كه خمينى در برابر تجاوز ديوسيرتان و مشركان و كافران، به حريم قرآن كريم و عترت رسول خدا و امت محمد(ص) و پيروان ابراهيم حنيف ساكت و آرام بماند و يا نظاره گر صحنه‏هاى ذلّت و حقارت مسلمانان باشد. من خون و جان ناقابل خويش را براى اداى واجب حق و فريضه دفاع از مسلمانان آماده نموده‏ام و در انتظار فوز عظيم شهادتم. قدرت‏ها و ابرقدرت‏ها و نوكران آنان مطمئن باشند كه اگر خمينى يكّه و تنها بماند، به راه خود…ادامه مى‏دهد و به يارى خدا در كنار بسيجيان جهان اسلام، اين پابرهنگان مغضوب ديكتاتورها، خواب را از ديدگان جهانخواران و سرسپردگان كه به ستم و ظلم خويشتن اصرار مى‏نمايند سلب خواهد كرد.»(25) امام حضور مردم در صحنه‏هاى گوناگون را در هر شرايطى مهم‏ترين وظيفه آنان مى‏دانست و به مناسبت‏هاى مقتضى براى تحكيم و تعميق اين ويژگى و تقويت توان دشمن ستيزى جامعه و صيانت امّت مسلمان از ارزش‏هاى معنوى، نكاتى را تذكر مى‏داد و آفت‏هايى را كه امكان داشت اين روحيه را به تحليل ببرد يادآور مى‏گرديد و در اين خصوص مى‏فرمود: «…مادامى كه ملّت ايران همان قدرت اوّل را كه قدرت معنوى بود با اللّه اكبر پيش برد، مادامى كه اين حال حفظ بشود، شما بيمه هستيد، بيمه الهى هستيد. خدا نكند كه دست هايى كه الآن در كار هست مى‏خواهند شما را مأيوس بكنند در اين شيطنتشان پيروز شوند و شما را از آن حالى كه در آن اوّل انقلاب داشتيد منحرف كنند، آن روز، روزى است كه خداى تبارك و تعالى عنايتش را خداى نخواسته از شما برمى‏دارد و شما به همان حال مى‏افتيد، حفظ كنيد آن حالى را كه در اوّل نهضت داشتيد.»(26)
بديهى است همانگونه كه حركت اسلامى تاكنون با صلابت و عزّت تمام پيش رفت و در جهان عظمت و اقتدار آفريده همراه با تقويت روحيه تقوا، ايثار و شهادت‏طلبى، مى‏تواند به توفيق هايى دست يابد و موانع و مشكلات را پشت سر نهد. از زمانى كه امام خمينى مبارزه را آغاز كرد، تا آخر يك كلمه را بر زبان آورد و آن اسلام بود كه در اين راه محروميّت‏ها و تنگناهاى زيادى را تحمل نمود، اصولاً حيات فردى و اجتماعى امام در پيروى از موازين دينى خلاصه مى‏گرديد و به همين خاطر احساس پيروزى مى‏نمودند و مى‏فرمودند: «ما به هر حال چون اوامر الهى را اطاعت مى‏كنيم پيروزيم حالا چه ظاهراً شكستى خورده باشيم. كشته‏اى داده باشيم و چه نداده باشيم به هر حال پيروزيم.»(27)
از اهداف مهم مكتب انبياء آزاد نمودن انسان‏ها از انواع بندهايى است كه بر جسم و جانشان تنيده است. طاغوت‏ها عوامل اسارت بدن‏هايند و نفس امّاره جان آدمى را به بند مى‏كشد. پيامبران در گشودن اين زنجيرها، هادى و ياور بندگان خدا بوده‏اند و با طاغوت‏هاى بيرونى به مبارزه برخاستند تا مسدود كنندگان طريق توحيد را از ميان بردارند و با دعوت به تقوا و تزكيه، مردم را براى گسستن نيروهاى درونى توانمند سازند امام خمينى در اين دو عرصه اسوه‏اى شايسته و پيروزمند بود و در مصاف با شياطين درونى و برونى شهامتى شگفت از خود بروز داد و بر هر دو فائق آمد و همچون اجداد طاهرينش از غير خدا، نهراسيد و در سركوبى مظاهر كفر و الحاد لحظه‏اى ترديد به خود راه نداد. يك بار يكى از افرادى كه داعيه انقلابى بودن داشت به محضر امام آمد و از فراوانى و فرساينده بودن توطئه‏ها شِكوِه كرد، امام به آرامى دستى بر سينه‏اش زد و فرمود: «تو چرا مى‏ترسى؟! هيچ اتفاقى نمى‏افتد» در ماجراى اشغال لانه جاسوسى آمريكا كه برخى از ملّى گراها مخالفت مى‏كردند و براى عقب نشينى از گروگانگيرى دلايلى ارائه مى‏دادند، امام خطاب به آنان خاطرنشان ساخت: «آمريكا هيچ غلطى نمى‏تواند بكند» البته اين گونه شهامت‏ها و آن اقتدار و ابهت فوق العاده امام در برابر نيروهاى اهريمنى بيرونى، ريشه در آن آزادى معنوى و قدرت ملكوتى امام داشت كه از طريق پارسايى، عبادت، دعا، انس با قرآن و تزكيه به آن‏ها دست يافته بود و اصولاً تا كسى در پيكار با درون خويش توفيق نيابد، نمى‏تواند در نبرد با ستم و استكبار موفق گردد و به هيچ عنوان قدرت رها كردن خود يا ديگران را از چنگال اسارت‏هاى سياسى – اجتماعى نخواهد داشت.(28) شكوه شكيبايى‏
فرهنگ تربيتى امام خمينى شاگردانى را پرورش داد، كه از حصارهاى پولادين دود و آتش عبور كردند و بر هستى غارتگران، زر، زور و تزوير حرمان هستى سوز محرومان صالح را نشان دادند و اين ويژگى عاملى شد براى اين كه جهانخواران به خود آيند. امام با عملكرد پربار خويش آيينه تمام نماى صدق، صفا و نماد ايثار و پرهيزگارى بود و به ما اين گونه فهمانيد: «انبياء يك نفر بودند لكن از باب اين كه يك آدمى بود كه از كانال عبوديت رسيده بود به مقام رسالت، همه چيزش انسانى بود.(آنان) يك جامعه از زمان خودشان (را) تا بعدها اصلاح كردند (در حالى كه) يك نفر بودند ولى يك نفرى كه جامعه را اصلاح كردند…»(29)
آرى آن روح قدسى، با رسالتى الهى، اصلاح، تربيت، تزكيه جامعه و نيز ستيز عليه بيداد را در تاريك‏ترين دوران توحّش دنياى متمدن آغاز كرد و با اتكال به خداوند متعال و حمايت مردم دست از جان شسته، جامعه جهانى و دنياى اسلام را دگرگون ساخت و تربيتى نو بنياد نهاد كه ريشه در اسلام ناب محمّدى داشت. اسوه راستين تربيت دينى تمامى نيروها را از ورطه تباهى به قلّه فداكارى و نورانيّت رهنمون ساخت.
امام از موضع ايمانى راسخ و اعتقادى استوار در هنگام بروز خلاف و گناه دچار خشم و غضب مى‏گرديد و در راه اجراى احكام الهى و عزت مسلمين ملاحظه كسى را نمى‏كرد و همچون سلف صالح خويش غيرت فوق العاده‏اى در اين راه، داشت. بارها مى‏فرمود: وقتى عكس شاه معدوم را در برابر فلان رئيس جمهور آمريكا ديدم كه آن طور ذليلانه در مقابلش ايستاده بود، بسيار ناراحت شدم و تلخى اين منظره هنوز برايم باقى است كه (چرا بايد) حاكم يك كشور مسلمان در برابر كافرى خدا ناشناس اين طور اظهار حقارت كند؟. روزى يكى از نشريات، بعد از انقلاب اسلامى، با استفاده از هرج و مرج مطبوعاتى آن زمان به مرحوم شهيد شيخ فضل اللّه نورى اهانت كرده بود امام فرياد برآورد كه: اينها چه مى‏كنند؟(30)
موضع‏گيرى شديد ايشان نسبت به يك برنامه راديويى كه طى آن در گفتگويى، فردى الگوى خود را يك زن ژاپنى دانسته بود و طى آن نسبت به ساحت مقدّس حضرت فاطمه زهرا(س) اسائه ادب شده بود، شاهد ديگرى بر حمّيت دينى امام مى‏باشد. شهادت زائران خانه خدا در آن جمعه خونين توسط مأموران رژيم سعودى نيز به صورت چشمگيرى امام را آشفته ساخت و از اين فاجعه دردناك و خونين با عنوان «جهان در اين ماتم نشسته، و دل پيامبر خاتم شكسته» ياد كردند صدور فتواى مهدور الدم بودن مؤلف كتاب منفور آيات شيطانى، از جانب آن روح قدسى به دليل صيانت از مقدّسات دينى و مقابله با اهانت به وحى و رسول اكرم(ص) بود و اين كه دشمنان متنبّه شوند و در ذهن خودشان چنين امور وهن انگيزى را نپرورانند. امام همچون ابراهيم خليل(ع) تبر فرياد، خشم و روشنگرى را بر دوش خود حمل نمود و از منزل به فيضيه و از آنجا به حرم حضرت فاطمه معصومه(س) و از حرم به خيابان، با سخنرانى، پيام، اعلاميه و حركت دادن مردم به سوى ميدان مبارزه، همچنان آن را مى‏كوبد تا آن كه سرانجام آتش نمروديان شعله‏ور گرديد و امام را در انتخاب سكوت و سازش يا تحمّل دردها و آوارگى‏ها مخيّر ساخت، ولى او راه كعبه تقرّب و سرزمين هاجر و قربانگاه اسماعيل را برگزيد، زندان مى‏رود، تبعيد مى‏شود، شهادت فرزندش را مى‏نگرد و پس از تحمّل مصائب فراوان، در مهد آزادى يعنى فرانسه صاحبان همه بت‏ها را بهت زده، رسوا ساخت و سرانجام روز موعود فرا رسيد و او به ايران يعنى سرزمين مقاومت و فداكارى بازگشت.
او ايران را به عنوان كانون انتقال قدرت‏هاى معنوى و كانون صدور ارزش‏هاى راستين به جهانيان، انتخاب كرد و كوشيد جامعه را به سوى عدالت، انصاف و ديانت سوق دهد. حركت تحول، اصلاحات و سازندگى امام خمينى چنان حيرت‏انگيز بود كه در اندك زمانى چنان انديشه‏ها و آرمان‏هاى مردم را پرورش داد كه گويا آنان در كلاس‏هاى سياست، دانش آموخته‏اند و در بردبارى و استقامت در مقابل مصائب و مشكلات از پولاد آبديده‏تر شده‏اند. كورباد چشمى كه نمى‏خواهد اين همه مجد، شكوه و عظمت را بنگرد، همان‏ها كه از اين خورشيد فروزان، فروغ گرفته‏اند و از گرماى آن تحرك يافته‏اند ولى تازه از شب سياه سخن مى‏گويند گويى خفاش‏هاى شب پرست در دلشان رسوخ كرده و اينان را چنان مسخ نموده كه چون تابش و فروزندگى امام و انقلاب اسلامى را مشاهده مى‏كنند، از آن مى‏گريزند و به جاى اين كه، در پرتو چنين درخششى به اوج ملكوت و معنويت پرواز كنند و حالات روحانى خود را تقويت نمايند و با بال مكارم و معارف به جامعه و مردم خدمت كنند، در حضيض دنيا فرو غلطيده‏اند و در باتلاقى كه خود پديد آورده‏اند، دست و پا مى‏زنند. امام همان كسى است كه مى‏فرمايد: «در تمام عمرم جز خداوند متعال از كسى نترسيده‏ام» و با چنين ويژگى چنان صلابتى از خود نشان داد كه حوادث پرتلاطم روزگار و فشارهاى سياسى استكبار و تهديدهاى ابرقدرت‏ها هيچ گونه تزلزلى در وجودش بوجود نياورد و در اقيانوس اين شخصيت هيچ موجى پديد نيامد. برخى افراد چون از شدت گرفتارى‏ها دچار يأس مى‏شدند به خدمتش مى‏رفتند و خواستار گره‏گشايى داشتند امام با آرامش باطنى و صفاى معنوى كه از ايمانشان سرچشمه مى‏گرفت مى‏فرمودند. چيز مهمى نمى‏باشد و با مشاهده سيماى قدسى آن روح والا، دشوارى‏هاى آنان چون برف ذوب شده و بر طرف مى‏گرديد. در خطرناك‏ترين بحران‏ها و پيچيده‏ترين رخدادها كه بطور طبيعى غالب افراد در موجى از نگرانى و نااميدى فرو مى‏روند، امام به جاى ناراحتى و تشويش خاطر با نشاطى درونى بر آن وقايع و حوادث لبخند مى‏زد و مى‏فرمود چيزى نيست به همين دليل قادر نبودند، بر ديگران اثر بگذارند و افراد را اميدوار كنند و اين ويژگى روايتى را در ذهن متبادر مى‏كند: «انّ المؤمن ليسكن الى المؤمن كما يكسن الظمآن الى الماء البارد؛(31) فرد با ايمان به سوى مؤمن آرامش مى‏گيرد، چنان كه تشنه با نوشيدن آب سرد آرام مى‏گردد.» به صلابت كوه، به آرامش چشمه‏
آية اللّه اراكى خاطر نشان نموده است: خداوند يك قوه غريبى در اين مرد (امام) خلق فرموده كه همچون قوه‏اى كه به ايشان داده، به هيچ احدى نداده است.(32) نويسنده‏اى مسيحى پس از مراجعت از ايران مى‏گويد: خاطره من از رهبر انقلاب ايران اين بود كه تا به حال كسى را مانند وى صميمى، مطمئن و آرام نديده‏ام در عين حال كه مردى انقلابى و خستگى‏ناپذير است ولى گويا جهانى از آرامش و اطمينان او را همراهى مى‏كند.(33) يكى از اطرافيان امام مى‏گويد: يك بار متوجه شديم كه گروهى از دانشجويان فرانسوى براى گوش دادن به سخنرانى مى‏آمدند و اين روند طى چند شب استمرار يافت برادرى به زبان فرانسه از آنان پرسيد: آيا شما از بيانات امام چيزى درك مى‏نمائيد و اصولاً آيا زبان فارسى را مى‏دانيد؟ آنها جواب دادند: خير ما متوجه نمى‏شويم كه چه مى‏فرمايند امّا وقتى اين شخصيت مشغول سخنرانى مى‏گردد ما به هنگام نگريستن به سيماى پرصلابتش درخودمان يك آرامش و روحانيتى احساس مى‏كنيم.(34)
در ماجراى يورش مزدوران بعثى به ايران كه در پى آن فرودگاهها بمباران گرديد و هزاران تانك و نفربر به همراه كثيرى از نظاميان عراقى به مرزهاى ايران يورش آوردند و هراس چون ابر تيره‏اى بر همه جا سايه افكنده بود. امام به دريايى از شعله‏ها و احساسات منفى، آب اطمينان و بُردبارى ريخت و به آرامى فرمود: دزدى آمد و سنگى انداخت و در همين اوضاع و احوال كه همه نگران سرنوشت جنگ بودند، امام فرمودند: اين حادثه يك نعمت الهى بود.(35) در برابر حوادث شكننده و سخت امام يادآور مى‏گرديدند: در دنيايى كه ابرقدرت‏ها عليه ما هستند بايد به انجام وظيفه فكر كنيم و چون بيم توطئه‏هاى سنگين استكبار و گروهك‏هاى نفاق و الحاد مى‏رفت و در اين زمينه‏ها بحث و تحليل مى‏گرديد امام در پايان لبخندى زده و مى‏گفتند: حدّاكثر اين است كه بيايند همين جا كه ما ايستاده‏ايم ما را بكشند و اوج پيروزى و سعادت ما در اين لحظه است.(36)
يكى از ياران امام مى‏گويد در تمام حالاتى كه توفيق ديدار با امام را داشته و تقاضاى ارشاد يا درخواست تعيين تكليف، در مسايل مربوط را مى‏كرديم، چه قبل از پيروزى انقلاب و چه در ارتباط با مسؤوليت‏هاى خود بعد از انقلاب، هرگز شكست يا ناكامى را در سيماى ايشان مشاهده نكردم.(37)
از آن جا كه امام در تلاش‏ها و مقاومت‏ها و مبارزات خويش هدف والاتر و بالاترى داشتند و اين كوشش‏ها وسيله‏اى براى رسيدن به آن مقاصد به شمار مى‏رفت از وقوع برخى حوادث به ظاهر سخت و ناراحت كننده تكان نمى‏خوردند و گويا خود را براى اين گونه رويدادها مهيا كرده بودند، در فاجعه تلخ هفتم تير سال 1360، انفجار نخست وزيرى و شهادت بزرگانى چون شهيد مطهرى، دكتر بهشتى، دكتر مفتح و شهداى محراب و برخى ياران صديق و مبارز، امام چنان بود كه گويى از قبل اين حوادث به ايشان الهام گرديده بود البته اين بدان معنا نمى‏باشد كه آن روح قدسى در برابر شهادت اين عزيزان و بزرگان بى تفاوت باشد بلكه عطوفت و رقت قلب امام نمونه بود ولى با آگاهى از اين حوادث خود را نمى‏باختند و با تسلط كامل به مسايل، رفع مشكلات را در برنامه‏هاى خود قرار مى‏دادند و هرچه حادثه‏ها شدت مى‏يافت اطمينان امام به هدف مقدّس فزونى مى‏يافت و در واقع همين مصايب بزرگ خود دليل مهمى بر اين است كه به مقصدهاى مهم نزديك شده‏اند و از اين جهت شياطين كه اين نقشه‏ها را به اجرا در مى‏آوردند نااميد مى‏شدند قرآن در اين باره مى‏فرمايد: و لمّا رأالمؤمنون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا اللّه و رسوله و صدق اللّه و رسوله و ما زادهم الّا ايماناً و تسليماً؛(38) چون مؤمنان آن گروهها را ديدند گفتند اين همان چيزى است كه خدا و فرستاده‏اش به ما وعده داده‏اند پروردگار و رسولش راست گفته‏اند و جز به ايمان و تسليمشان نيفزود. در حالى كه احزاب دشمن براى نبرد، قتل و تخريب به مدينه آمده بودند و مى‏خواستند كار مسلمانان را يكسره كنند. حضرت امام حسين(ع) نيز هرچه به روز عاشورا نزديكتر مى‏گشت قيافه‏اى شادابتر مى‏يافت همچون عاشقى كه مى‏خواهد به لحظات وصل برسد. تلاش‏هاى امام، در آغاز مبارزه و پس از پيروزى روندى يكسان و نوسان نداشت و اين خيلى مهم است كه انسانى سال‏ها در غربت و تبعيد با هزاران مشقت و رنج بسر برد ولى هرگز اظهار ملامت و رنج نكند و مقاوم‏تر بشود و صلابت و قاطعيت او افزايش يابد. در سال 1342 ه.ش كه امام را به تهران انتقال داده و زندانى نمودند، رئيس سازمان امنيت وقت، پاكروان، تصميم به آزادى ايشان گرفت، پيرو اين مقصد به امام عرض كرد بهتر است براى تغيير آب و هوا به جاى ديگر برويد، امام در جوابش فرموده بود: واضح‏تر صحبت كنيد بعد افزودند شما چهار كار مى‏توانيد انجام دهيد ي

كى اين كه تبعيدم كنيد، دوم اين كه مرا بكشيد، سوم اين كه زندانم نمائيد و يا اين كه آزادم نمائيد براى من انجام هر كدام از اين موارد مساوى است ولى براى شما هر كدام از آنها ضرر دارد.(39)
امام در سال 1323 ه.ش با نگارش كتاب «كشف اسرار» به انتقاد از رژيم پهلوى پرداخت و خواهان تغييرات بنيادين در روابط و مناسبات سياسى نظام حاكم گرديد و در آن ايام سياه به حكم وظيفه دينى و روح تعهد به پا خاست و جهت بيدار نمودن امت بزرگ مسلمان از حوادث تلخى كه بر آنان مى‏گذشت و نقشه‏هاى شومى كه در شرف پياده شدن بود، درس عمومى و همگانى را آغاز كرد، گام نخست مقاومتش در برابر تباهى با درس اخلاق آغاز شد كه بطور شگفت انگيزى با استقبال اقشار گوناگون مواجه گرديد و در مدّتى كوتاه به يك اجتماع بزرگ تبديل شد. اين اجتماع طبقه حاكمه را در هراس افكند و عمال استكبار براى تعطيل نمودن آن به دست و پا افتادند كه در اين ماجرا نيز امام صلابت و سازش ناپذيرى خود را شجاعانه بروز داد.(40) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1- سوره احزاب، آيه 39. 2- كافى، ج 1،ص 32،الحياط، ج 2 ص 234. 3- بحارالانوار، ج 1، ص 216 ؛ الحياة، ج 2، ص 335. 4- نهج البلاغه، خطبه سوم. 5- سوره انفال، آيه 60. 6- سوره بقره، آيه 120. 7- سوره آل عمران، آيه 118. 8- نهج البلاغه، خطبه 192. 9- سوره بقره، آيه 257. 10- در جستجوى راه از كلام امام (دفتر 14)، ص 401 – 400. 11- مصاحبه‏هاى امام خمينى، ص 137. 12- در اين مورد بنگريد به كتاب زندگانى سياسى امام خمينى، محمد حسن رجبى. 13- سخنرانى پس از آزادى و بازگشت از تهران، در مسجد اعظم قم، ذيحجه سال 1383 ه.ق، كتاب خمينى و جنبش، ص 12. 14- در جستجوى راه از كلام امام – دفتر ششم (رهبرى انقلاب اسلامى)، ص 55. 15- همان، دفتر چهارم، ص 42. 16- صحيفه نور، ج 1، ص 4 – 3. 17- نك: ولايت فقيه، امام خمينى، ص 38. 18- صحيفه نور، ج 11، ص 83. 19- تفسير سوره حمد، امام خمينى، ص 110 – 109، فرازهاى فروزان، ص 15. 20- سوره نساء، آيه 141. 21- صحيفه نور، ج 20، ص 237. 22- روزنامه كيهان، شماره 16497. 23- مقتل خوارزمى، ج 1، ص 185. 24- نك: تاريخ طبرى، ج 7، ص 275، تاريخ ابن اثير، ج 3، ص 276؛ بحارالانوار، ج 44، ص 329. 25- صحيفه نور، ج 20، ص 113. 26- همان، ج 12، ص 140. 27- پابه پاى آفتاب، ج 1، ص 116. 28- مجموعه مقالات كنگره بررسى انديشه و آثار تربيتى امام خمينى، ص 541. 29- صحيفه نور، ج 14، ص 31. 30- پا به پاى آفتاب، ج 2، ص 231 – 230. 31- اصول كافى، ج 3، ص 345. 32- سرگذشت‏هاى ويژه از زندگى امام خمينى، ج 1، ص 12. 33- سيماى فرزانگان، رضا مختارى، ص 380. 34- سرگذشت‏هاى ويژه،…ج 2، ص 15. 35- نشريه با معارف اسلامى آشنا شويم، سال هيجدهم، شماره 43، ص 76. 36- پابه پاى آفتاب، ج 4، ص 177. 37- روزنامه كيهان، شماره 16579. 38- سوره احزاب، آيه 22. 39- پابه پاى آفتاب، ج 2، ص 96. 40- زندگينامه نايب الامام خمينى، نويسنده:؟، ج 1، ص 32.

/

فاطمه زهرا س و قرآن

جايگاه فاطمه در كلام وحى‏
با ظهور دين تحول آفرين اسلام به وسيله حضرت محمد(ص) كرامت انسانى، عدالتخواهى و آزادى معنايى واقعى يافت. پيامبر خدا حفظ و حراست از دين و ارزشهاى والاى آن را به تبعيت از دو چيز واگذار نمود. يكى قرآن و ديگرى اهل بيت كه مفسران حقيقى و عمل كنندگان واقعى اين كتاب الهى بودند. فاطمه زهرا(س) كه جزء اهل بيت پيامبر و حلقه اتصال نبوت و امامت گرديد در حديثى قدسى چنين توصيف مى‏گردد: «يا احمد لولاك لما خلقت الافلاك و لولا علىّ لما خلقتك و لولافاطمه لما خلقتكما؛اى احمد اگر تو نبودى جهان را نمى‏آفريدم و اگر على نبود ترا نمى‏آفريدم و اگر فاطمه نبود شما را نمى‏آفريدم.»(1) از امام محمد باقر(ع) روايت شده كه فرمود: آنگاه كه فاطمه(س) ولادت يافت، خداوند به فرشته وحى فرمود كه نام فاطمه را بر زبان پيامبر جارى سازد. از اين رو پيامبر اكرم(ص) به خواست خدا نام او را فاطمه نهاد. سپس خدا به آن بانوى گرانقدر فرمود: من بوسيله دانش و بينش، تو را از ديگر بندگان جدا ساخته و به همه آنان برترى بخشيدم و تو را پاك و پاكيزه ساختم. آنگاه امام باقر(ع) بيان داشت: به خدا قسم كه خدا وى را بوسيله دانش و بينش بر ديگران ممتاز ساخت و از همان عالم ميثاق (ذر) او را پاك و پاكيزه قرار داد و سپس به اين آيه اشاره فرمود:(2) «و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى شهدنا ان تقولوا يوم القيامة انّا كنّا عن هذا غافلين؛(اى رسول يادآور) هنگامى كه خداى تو، از پشت فرزندان آدم نسل آنها را بر خودشان گواه ساخت كه آيا من پروردگار شما نيستم همه گفتند: بلى ما گواهى مى‏دهيم. ديگر در روز قيامت نگوييد ما از اين واقعه غافل بوديم».(3) اين پاكيزگى را قرآن در آيه تطهير به روشنى بيان مى‏كند. «انما يريداللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا؛ خداوند اراده نمود هرگونه ناپاكى و پليدى را از اهل بيت دور كند و آنها را پاك و مطهر قرار دهد».(4)
نزول اين آيه در رابطه با جمعى است كه فاطمه(س) از اعضاى اصلى آن به شمار مى‏آمد. زيرا پيامبر(ص) پس از آن به روايت بسيارى از راويان و مفسران به مدت شش ماه يا بيشتر هر روز وقت نماز بر در خانه فاطمه(س) توقف مى‏نمود و با يادآورى زمان نماز اين آيه را تلاوت مى‏فرمود. كلام وحى وجود مقدس حضرت زهرا(س) را كه چون نورى خيره كننده دل تاريكى‏ها را شكافت و زهره‏اى در آسمان زمينيان و ملكوتيان شد چنين توصيف مى‏كند.
«اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح فى زجاجة، الزجاجة كانها كوكب درى يوقد من شجرة مباركة زيتونة لاشرقية و لاغربية يكاد زيتها يضيى‏ء و لو لم تمسسه نار نور على نور يهدى اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس و اللّه بكلّ شى‏ء عليم؛(5)…خدا نور آسمانها و زمين است. داستان نورش به مشكاتى ماند كه در آن روشن چراغى باشد آن چراغ در حبابى قرار دارد. حبابى شفاف و درخشنده، همچون ستاره‏اى درخشان. اين چراغ با روغنى افروخته مى‏شود كه از درخت پر بركت زيتون گرفته شده (با آنكه) شرقى و غربى نيست (شرق و غرب بدان فروزان است) نزديك است بدون تماس با آتش شعله ور شود و خود به خود (جهانى را) روشنى بخشد، پرتو آن نور (حقيقت) بر روى نور (معرفت) قرار گرفته است و خدا هر كه را بخواهد به نور خود هدايت كند و… .در تفسير اين آيه على بن جعفر آورده است: من از حضرت كاظم(ع) پرسيدم، «كمشكاة فيها مصباح» چه معنايى دارد. حضرت فرمود: منظور از مشكوة دختر پيامبر فاطمه(س) است و واژه مصباح دو نور ديده‏اش حسن و حسين هستند. سپس از «كانّها كوكبٌ درّى» سؤال كردم؟ فرمود: فاطمه در ميان زنان گيتى چون اخترى نورافشان مى‏ماند. وقتى از «يكاد زيتها يضى‏ء» پرسيدم. آن حضرت بيان داشت: فاطمه در دانش و بينش چنان است كه چيزى نمانده كه همه علوم و دانش از او سرچشمه گيرد. شايد كلام گهربار پيامبر(ص) كه فرمود: نور ابنتى فاطمة من نور اللّه؛ نور دخترم فاطمه از نور خداست، برداشتى از اين آيه باشد.(6)
قرآن فاطمه(س) را بسان كوثر كه منبع عظيمى از خير و رحمت است به پيامبر(ص) عطا نمود(انّا اعطيناك الكوثر) و همانگونه كه حوض كوثر را شفا بخش دلهاى عطشناك اهل محشر قرار داد، فاطمه را نسلى پايدار و والا بخشيد تا از وجود و بركت آن برگزيدگان حق و مقتدايان نيك سيرت آب حيات بنوشند و به ساحل سعادت و سلامت راه يابند. پيامبر خدا(ص) كه سخن و عملش حجت مى‏باشد و هيچ كارى را از سر هواى نفس انجام نمى‏دهد(و ما ينطق عن الهوى ان هوالّا وحى يوحى)(7) فاطمه را ستود، او را حورا و انسيه، طاهره و مرضيه، زكيّه و محدّثه ناميد و شأنش را بالاتر از مريم دختر عمران دانست. آن حضرت به امت خويش توصيه نمود كه: قل لااسئلكم عليه اجراً الّا المودة فى القربى؛(8) من از شما هيچ پاداشى نمى‏خواهم مگر دوستى نزديكانم. گويند پس از نزول اين آيه از پيامبر سؤال شد كه خويشان نزديكت كه دوستى آنها بر ما واجب شد چه كسانى هستند. آن حضرت فرمود: على و فاطمه و دو فرزند آنها حسن و حسين.(9) انس فاطمه با قرآن
حضرت فاطمه(س) در بوستان نبوى و در خاندان وحى تحت تربيت پدر گراميش رسولخدا كه بهترين معلم اخلاق و توحيد بود، آداب و ارزشهاى اسلامى را آموخت آنگونه كه باطنش با قرآن مأنوس گرديد و اسرار و دانشها را چنان فرا گرفت كه كتابى بنام مصحف فاطمه كه علم گذشته و آينده در آن است پديد آورد. در روايت است كه چون زمان ولادت حضرت زهرا(س) نزديك شد رسولخدا ام سلمه و زينب دختر جحش را فرمان داد تا به نزد كودك بيايند و آية الكرسى و آيه ان ربكم…بخوانند و با دو سوره عوذتين او را در پناه خدا قرار دهند.(10)
فاطمه (س) كه از ابتدا جان و روحش آميخته به عطر حياتبخش قرآنى بود، با بيان احكام و معارف الهى، جامعه اسلامى و بخصوص زنان را نسبت به وظايفشان آشنا ساخت و در عمل به قرآن و نشر آن از همگان پيشى گرفت و هر كه در مكتب توحيدى‏اش زانوى ادب زد از نامداران و ره‏يافتگان به درگاه ربوبى شد. شاگردان و پروش يافتگان كلاس درسش از خادمين، حافظين و گروندگان واقعى قرآن گرديدند.
فضه خدمتگزار حضرت فاطمه(س) كه عمر خويش را در معيت و هم نشينى دختر رسولخدا سپرى نمود. در مدت 20 سال جز با آيات قرآن سخن نگفت و هرگاه قصد بيان مطلبى را داشت آيه‏اى متناسب با آن را تلاوت مى‏نمود. جايگاه قرآن در نزد فاطمه(س) بسيار ارزشمند و اهتمام وى در آموزش و تعليم كتاب الهى بسى بلند و در خور توجه است. وى به تأسى از پدر گراميش در تلاوت قرآن مُصر بود و فاطمه(س) مى‏فرمايد رسولخدا شش چيز را لازمه مروّت دانست، سه تا در حضر و سه تا در سفر، امّا در حضر: تلاوت قرآن، آباد كردن مساجد و معاشرت با برادران دينى براى خدا، ولى در سفر: بخشيدن توشه، خلق حسن داشتن و مزاح نمودن در غير نافرمانى و معصيت الهى.(11) در روايت آمده است كه حضرت فاطمه(س) فرمود: همانا رسول خدا براى حسن و حسين تعويذ مى‏نوشت و به آنان اين كلمات را تعليم مى‏داد، چنانكه آنان را سوره‏اى از قرآن آموزش مى‏داد.(12) فاطمه(س) در آموزش قرآن و نحوه قرائت آن دستورالعملهايى دارد از جمله اينكه فرموده: كسى كه سوره‏هاى حديد، واقعه و الرحمن را تلاوت كند در ملكوت آسمانها چنين خوانده مى‏شود: «ساكن فردوس»(13) مؤانستى كه دختر رسولخدا(ص) با قرآن داشت با حضور پدر طراوت و شادابى خاصى بدو مى‏داد، طورى كه در فقدان پيامبر روحش بشدت آزرده گرديد و از قطع ارتباط فرشته وحى كه پيام‏آور آيات الهى بود شكوه نمود و خطاب به قبر پدر فرمود: جبرئيل با آياتى از قرآن همدم و مونس ما بود امّا (پدر) تو رفتى و خيرها از ما پوشيده شد.
حضرت فاطمه(س) الفت خاصى با قرآن داشت. پيامهاى قرآنى را نشر مى‏داد و دل گرفتگى‏اش زمانى بود كه مى‏ديد به قرآن عمل نمى‏شود و از آن ارمغان نبوت تنها نامى مانده و نه تنها به حفظش اقدام نمى‏گردد بلكه دشمن سعى در تغيير و تبديل آن مفاهيم الهى دارد. و به ذائقه و سليقه خويش آن را تفسير مى‏كند.
با مرورى اجمالى بر زندگى كوتاه فاطمه(س) به جلوه‏هاى ويژه‏اى از تأثير قرآن در سيره و سخن آن حضرت پى مى‏بريم كه مى‏تواند بيش از پيش چهره تابناك آن گوهره دهر و يگانه يادگار رسول اكرم(ص) را به شيفتگان حق و حقيقت و طالبان خداى‏جوى بشناساند. بيان توحيدى
بزرگان و اولياء الهى همواره در تبليغ دين و ارزشهاى والاى قرآنى بر مواضع توحيدى پاى فشرده‏اند. دختر گرانمايه پيامبر اسلام كه از سرچشمه توحيد جرعه‏ها نوشيده و ظرف دلش به نور خدايى روشن گرديده به سردمداران خلافت كه پس از رسولخدا(ص) به زور و مكر و حيله بر مسند پيشواى مسلمانان تكيه زده‏اند و خود را جانشين آن حضرت مى‏دانند نهيب زده و از ايمانى كه از بركت اسلام و وجود پر بركت پيامبر خدا بدست آوردند ولى در حفظ و حراست آن تلاش نكردند انتقاد نموده، مى‏فرمايد:
فان تكفروا انتم و من فى الارض جميعاً فان اللّه لغنى حميد؛ اگر شما و همه مردم روى زمين كفر ورزيد (به خدا زيانى نخواهد رسيد) چرا كه خداوند در خور ستايش است.(14) شمايان جز به خويشن زيان نمى‏رسانيد و جز با از دست دادن دين و ايمانتان به خود خسران و زيانى وارد نمى‏آوريد. حضرت فاطمه(س) براى روشن شدن اذهان عموم مردم كه خيال نمودند هر شخصى با هر فكر و انديشه‏اى لياقت جانشينى پيامبر و عملى كردن برنامه‏هاى دين اسلام را دارد و فقط حفظ ظاهر براى مقبوليت كافى است فرمود: من يبتغ غيرالاسلام ديناً فلن يقبل منه و هو فى الآخرة من الخاسرين؛(15) هر كس غير از اسلام دينى را اختيار كند هرگز از او پذيرفته نيست و او در آخرت از زيانكاران است. آن حضرت با اعتقاد راستين به حقيقت اسلام واپس گرايى و ارتجاع را در انديشه و افكار آن نابخردان مذمت نموده و از زبان قرآن مى‏فرمايد: افحكم الجاهلية يبغون و من احسن من اللّه حكماً لقوم يوقنون؛(16) آيا (با وجود اين دين كامل و قوانين محكم آسمانى) باز تقاضاى تجديد حكم زمان جاهليت را دارند و براى اهل يقين كدام حكم از حكم خدا نيكوتر خواهد بود. شميم رسالت‏
حضرت فاطمه(س) در بيان و عمل نسبت به دستورات دينى بسيار پر تلاش بود. حقيقت در سخن، تقوا در عمل، عدالت در رفتار و كردار، مفاهيمى بود كه از پدر آموخت و آنگونه به كار بست كه رسولخدا(ص) بارها او را ستود و در وصفش فرمود: «فداها ابوها» فاطمه(س) بستر پذيرش رسالت نبوى را با درايت خويش گستراند و در تفسير و تبيين نظرات پيامبر(ص) زيباترين نطقها و خطابه‏ها را ايراد نمود و آيات الهى را به بهترين شيوه و مؤثرترين راهكار مورد استفاده قرار داد وى در رويارويى با اهل باطل فرمود: من دختر پيامبرى هستم كه قرآن درباره‏اش گفته: لقد جائكم رسولٌ من انفسكم عزيز عليه ما عنتّم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم.
پيامبرى از ميان شما بسويتان آمد كه رنجهاى شما بر او گران است و به ارشاد و هدايت شما سخت عشق مى‏ورزيد و بر ايمان آورندگان رئوف و پرمهر بود.(17) اگر نسب اين پيامبر را بجوئيد خواهيد ديد كه او پدر من است. نه پدر ديگر زنان. پيامبرى كه خداوند او را با چنين ويژگى هايى برانگيخت. انّا ارسلناك شاهداً و مبشراً و نذيرا؛ اى پيامبر ما تو را گواه و مژده دهنده و بيم ده فرستاديم. (خلق را به رحمت بشارت و از قهر و عذاب بترسانى)(18) با استفاده از دو آيه فوق فاطمه(س) پيوستگى و اطاعت خود را از رسول(ص) اعلان ساخت و فرمود: من دختر يگانه همان پدرم، پيشواى بشر دوست و خيرخواهى كه با رسالت خويش شما را از عذاب سخت الهى هشدار داد و براى نجات انسانها كوشيد. حامى ولايت‏
حفظ اعتقادات قلبى و باورهاى دينى ويژگى بندگان صالح خداست، امّا براى پيمودن مراتب ايمان تنها ذكر زبانى و باور قلبى كافى نيست و لازم است در مواقعى كه دشمن قصد سست نمودن پايه‏هاى دينى و مذهبى امتى را دارد به جهاد و مبارزه روى آورده از حريم اسلام دفاع نمود. حضرت فاطمه(س) در گفتگوى خويش با كسانى كه به تضييع حقش رضايت دادند و راه را براى متجاوزان زورگو بازگذاشتند تا در لباس دين خلافت مسلمين را به عهده گيرند و آب را از سرچشمه قطع كنند داد سخن مى‏دهد و با استفاده از قرآن مى‏فرمايد: «الاتقاتلون قوماً نكثوا ايمانهم و همّوا باخراج الرسول و هم بدؤكم اوّل مرةٍ اتخشونهم فاللّه احقّ ان تخشوه ان كنتم مؤمنين؛ چرا با گروهى كه پيمان‏هاى خود را شكستند و آهنگ بيرون راندن پيامبر را نمودند كارزار نمى‏كنيد. در حالى كه آنان نخستين بار پيكار با شما را آغاز كردند. آيا از آنان مى‏ترسيد با اينكه سزوارتر است كه از خدا بترسيد، اگر ايمان داريد.(19)
جهاد و مبارزه‏اى كه فاطمه(س) مردم غفلت زده آن زمان را بدان دعوت مى‏نمايد، دفاع از حق ولايت حضرت على(ع) است. آنهايى كه با تن پرورى و رخوت و تقصير پوستين اسلام را وارونه به تن كردند و به كنار رفتن شخصيتى كه از همه شايسته‏تر بود رضايت دادند مورد نكوهش دختر رسولخدا(ص) واقع شدند. گويا فراموش كرده‏اند كه در ابتداى ظهور اسلام و اطاعت از پيامبر با دشمن به مبارزه برخاستند. امّا اكنون كه در كارها گشايش حاصل شده مسئوليت خويش را رها نموده و به راحت‏طلبى روى آورده‏اند. فاطمه(س) در ملاقاتى كه با زنان مهاجر و انصار داشت به نوعى ديگر از ولايت اميرمؤمنان على(ع) دفاع كرده و اين آيه را تلاوت مى‏كند… افمن يهدى الى الحقّ احقّ ان يتّبع امن لايهدّى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون؛ آيا آن كه (خلق را) به راه حق رهبرى مى‏كند سزاوارتر به پيروى است يا آن كه خود هدايت نيابد مگر آن كه هدايتش كنند. پس شما را چه شده چرا اينگونه قضاوت مى‏كنيد.(20) اين آيه كه به اصل هدايت اشاره دارد مقايسه‏اى است بين انسان والايى كه به حق و عدالت راهنمايى مى‏كند و مردم را به راه راست ارشاد نموده با آن فرد گمراهى كه نه خود هدايت شده و نه راه راست را مى‏شناسد تا بتواند ديگران را هدايت كند. دختر رسولخدا(ص) اين چنين آنها را مؤاخذه كرد كه كداميك از اين دو نفر شايسته الگو برداريند. آيا على بن ابيطالب(ع) كه نمونه انسان كامل و برجسته در دانش و فضيلت است يا مدعيان دروغ گو و غاصبى كه هيچ يك از امتيازات رهبرى را ندارند. شكوه شكيبايى‏
حضرت فاطمه(س) در عمر كوتاه اما پرثمر خويش با انواع ناملايمات روبرو شد كه با همتى دليرانه و مقاومتى بى‏نظير آنها را پشت سر نهاد وى به فرمان الهى صبر را پيشه ساخت و از شديدترين مصائب روزگار لب به شكوه و شكايت نگشود، بلكه با آغوشى باز به استقبال سختى‏ها رفت و بدون آنكه از انجام مسئوليت شانه خالى كند و به راحت‏طلبى و سازش با دشمن گردن نهد، به سر پنجه صبر و تدبير وظيفه خويش را به انجام رساند. تصاحب حق مسلم آن حضرت و همسر گراميش توسط غاصبان و بيدادگران امرى خلاف بود كه آن حضرت نه تنها با مسئله منفعلانه برخورد نكرد بلكه در اعتراض مستدل به خلفاى وقت آنان را از خطا و اشتباه آگاه كرده و از هواهاى جاه‏طلبانه و ظالمانه بر حذر داشت، و آنگاه كه كوشش خود را در اين زمينه بى‏ثمر ديد و گوشى شنوا براى پذيرش حق نديد. با بيان آيه‏اى از قرآن مشى خود را اينگونه ترسيم نمود.
…بل سوّلت لكم انفسكم امراً فصبرٌ جميلٌ و اللّه المستعان على ماتصفون؛(21) اينك صبرى نيكو براى من بهتر است و بر آنچه شما وصف مى‏كنيد خدا يارى دهنده است، و در فرازى ديگر از سخنانش فرموده است: «فاعملوا انا عاملون و انتظروا انّا منتظرون»(22).
شما كار خود كنيد، و «ما هم به وظيفه خويش عمل مى‏كنيم. شما منتظر (ميوه تلخ عملكرد ظالمانه خود) باشيد. ما نيز به انتظار(پاداش و شكيبايى و پايدارى و ايمان) عمل خود مى‏باشيم.» اوج پروا پيشگى‏
فاطمه(س) در زندگى سعادتمند و پربارش به اجراى فرامين قرآنى و سنت نبوى پايبند بود و با پشت پا زدن به مظاهر دنياى مادى، مراتب كمال را مى‏پيمود و رضايت پروردگار را مى‏طلبيد. خداترسى و پرهيزگارى آن بانوى نمونه وى را به سر حد كمال رسانيد و تشنگان حقيقت را از بركات آن نفس قدسيه سيراب نمود. هنگامى كه آيات ذيل بر قلب مقدس پيامبر خدا(ص) نازل گرديد: «و انّ جهنم لموعدهم اجمعين، لها سبعة ابواب لكلّ باب منهم جزء مقسوم؛ البته وعدگاه جميع آن مردم گمراه آتش دوزخ خواهد بود آن دوزخ را هفت در است كه هر درى براى ورود دسته‏اى از گمراهان معين گرديده است.(23)
پيامبر گريه شديدى كرد، صحابه به حال پيامبر ناراحت شدند ولى علت گريه را نمى‏دانستند. عادت آن حضرت چنان بود كه با ديدن فاطمه(س) شاد مى‏گرديد و آثار شادى در چهره‏اش نمايان مى‏گشت. يكى از اصحاب خدمت فاطمه(س) رفت و از وى خواست سبب گريه پيامبر(ص) را جويا گردد. آنگاه فاطمه(س) نزد رسولخدا(ص) آمد و پرسيد؟ پدرجان فدايت گردم. علت گريه شما چيست. پيامبر دو آيه فوق را تلاوت نمود. فاطمه(س) كه نام جهنم را شنيد فوق العاده منقلب شد و پى در پى گفت: الويل ثم الويل لمن دخل النار. واى، پس واى بر كسى كه وارد دوزخ گردد.(24)
در خطبه جاودانه‏اى كه فاطمه(س) در دفاع از حق خويش بيان نمود حاضران را به تقوا و پرهيزگارى دعوت نمود و فرمود: فاتقوا اللّه حق تقاته ولاتموتنّ و انتم مسلمون ؛ راه خداترسى را آنگونه كه شايسته است پيشه سازيد و بكوشيد جز مسلمان جهان را بدرود نگوييد.(25)
آن حضرت بدكاران را مورد خطاب قرار داده و به عذاب روز قيامت هشدار مى‏دهد: من يأتيه عذاب يخزيه و يحلّ عليه عذاب مقيم ؛ به زودى خواهيد دانست چه كسى عذاب خوار كننده بسويش خواهد آمد و كيفر ماندگار دامانش را خواهد گرفت.(26)
دختر رسولخدا(ص) در جمع زنان مهاجر و انصار از عدم ايمان و خداترسى مردان‏شان سخن گفته و مى‏فرمايد: ولو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض ولكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون؛ اگر مردم شهرها، ايمان آورده و پروا پيشه ساخته بودند. بى ترديد بركاتى از آسمان و زمين برايشان مى‏گشوديم. ولى آنان آيات ما را دروغ پنداشتند. پس ما نيز به كيفر اعمالشان گريبان آنها را گرفتيم.(27) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. مسند فاطمه، مهدى جعفرى، ص 23. 2. فاطمة الزهرا من المهد الى اللحد، ص 104. 3. سوره اعراف، آيه 172. 4. سوره احزاب، آيه 33. 5. سوره نور، آيه 35. 6. بحارالانوار، ج 15، ص 10. 7. سوره نجم، آيه 3 و 4. 8. سوره شورى، آيه 23. 9. تفسير درالمنثور، ج 2، ص 7. 10. مسند فاطمه، مهدى جعفرى، ص 336. 11. عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 27. 12. مسند فاطمه، ص 235. 13. درالمنثور، ج 6، ص 140. 14. سوره ابراهيم، آيه 8. 15. سوره آل عمران، آيه 85. 16. سوره مائده، آيه 50. 17. سوره توبه، آيه 129. 18. سوره فتح، آيه 8. 19. سوره توبه، آيه 13. 20. سوره يونس، آيه 35. 21. سوره يوسف، آيه 18. 22. سوره هود، آيه 122 – 121. 23. سوره حجر، آيه 44 – 43. 24. بيت الاحزان، محدث قمى، ص 50. 25. سوره آل عمران، آيه 102. 26. سوره هود، آيه 29. 27. سوره اعراف ، آيه 96.

/

آموزه‏هاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 9

پرهيز از غذاى حرام و شبهه‏ناك
در نهمين فراز دعاى امام عصر(عج)چنين مى‏خوانيم: «وطهّر بطوننا من الحرام و الشبهه؛ خدايا!اندرون ما را از غذاهاى حرام وشبهه ناك پاك كن.»
در اين فراز از دعا سخن از يكى از آفات مهم ويكى از عوامل خطرناك ضربه زننده راه هدايت و سعادت به ميان آمده كه از موانع وسنگ اندازهاى خطير در روند تكاملى انسان مى‏باشد،وموجب سقوط وهلاكت وتيرگى روح وجان وبدبختى دو جهان مى‏گردد،وآن خوردن يا آشاميدن غذاهاى حرام وحتى شبهه ناك است،وبه قدرى خطر غذاى حرام زياد است،كه از شبهه ناك آن نيز بايد پرهيز كرد،چرا كه موجب سراشيبى انسان در پرتگاه هولناك واژگونى در درّه پر وحشت انحراف وعذاب وتيره بختى مى‏شد وباعث سلب توفيق خواهد شد.
به طور كلى در مسير سعادت و نجات،بايد موانع وحجاب‏هاى رشد و روند را شناخت،چرا كه از موانع بازدارنده وسدراه است،ونه تنها مانع حركت است بلكه گاهى موجب واژگونى و عقب گرد وهلاكت خواهد شد.مثلاًدرختى را در نظر بگيريد عوامل تكامل مانند:نور وحرارت وآب وكود وهواى آزاد برايش فراهم شده وبر اثر آن،رشد شتابان وگسترده دارد،ولى ناگهان آفت ملخ به جان آن درخت مى‏افتد،وتاروپود آن رامى خورد،وآن را به وادى روزگار سياه تيرگى مى‏افكند،باغبان آگاه ودلسوز بايد به موقع از آن آفت جلوگيرى كند،تا درختش به ثمر برسد.انسان نيز در پرتو عوامل سازنده از ايمان،عبادت،معرفت،استقامت و دعا و مناجات به سوى تكامل به پيش مى‏رود،ولى ناگهان ممكن است او بر اثر خوردن غذاى حرام،مبتلا به آفتى خطرناك شود،وهمين چراغ ترقى وجود او را خاموش نموده،وتار و پود انسانيت و شخصيت و هويّت ملكوتى او را نابود سازد.وبايد توجه داشت كه غذاى حرام،غذايى است كه از راه‏هاى نا مشروع،مانند گران فروشى و يا كم كارى و عدم رعايت وجدان كارى در ادارات،ويا دستبرد به بيت‏المال از راه ناروا و… به دست مى‏آيد. اثر غذا در پرورش يا تباهى روح و جسم
از نظر علم و عقل و تجربه ثابت شده و قطعى است كه همان‏گونه كه غذاى سالم در پرورش جسم اثر دارد،و غذاى نا سالم موجب بيمارى جسم مى‏شود،ودر روح و روان انسان نيز اثر منفى دارد،غذاى حلال و طيّب موجب سلامتى و نورانيت روح و روان شده،و به عكس غذاى حرام و پليد باعث تيرگى و انحراف روح و روان مى‏شود.به عنوان مثال:اگر كودكى با شير و گوشت بز و بزغاله پرورش يابد،با كودكى كه با شير و گوشت ميش رشد كند،از نظر روحيه با هم تفاوت دارند،اولى علاوه بر پرورش جسم داراى روحيه‏اى همچون خصلت بز و بزغاله،نا آرام و پر جنب‏وجوش خواهد شد،و دومى همچون خصلت ميش،آرام و نرم خو خواهدگرديد. بنابراين غذا يك عامل مهم سرنوشت ساز و اثرگزار خواهدبود،و حتماًبايد مورد توجه قرار گيرد،چنان كه قرآن مى‏فرمايد: «فلينظر الانسان الى طعامه؛(1) انسان حتماًبايد به غذاى خود بنگرد و توجّه عميق كند» واژه طعام در اين آيه معنى و دلالت وسيع،و مصاديق متعدد دارد،از جمله اين كه انسان بايد مسأله حلال و حرام و مشروع و نا مشروع از غذا را،قطعاًمورد توجّه قرار دهد،تا آنجا كه علاوه بر پرهيز از غذاى حرام،حتى طبق فراز فوق از دعاى امام عصر(عج)از غذاى شبهه ناك نيز پرهيز كند.و شكم خود را از ورود چنين غذايى،پاك نگهدارد.مثلاًگوشت خوك از نظر اسلام از غذاهاى حرام است،چرا كه هم براى جسم زيان آور است و هم براى روح،ممكن است سؤال شود:زيان‏هاى جسمى آن به خاطر توليد كرم‏هاى تريشين است كه از آن نشاًت مى‏گيرد،ودر عصر حاضر آن را با داروها محو مى كنند،و در نتيجه از زيان رسانى به جسم جلوگيرى مى‏شود،در پاسخ مى‏گوييم به فرض چنين باشد،زيان روحى آن را چگونه بر طرف مى‏كنند؟خوك حيوانى شهوت پرست و تنفّرآميز و بى بندوبار است،و به همين دليل گوشت او نيز چنين خاصيتى را دارد،و خوردن آن موجب بى بندوبارى و شهوت زايى روح مى‏گردد،و نمى‏توان با دارو از چنين زيانى جلوگيرى كرد.بنابراين بايد همان گونه كه به ظاهر غذا توجه داريم كه آلوده نباشد،و همانند آنفلونزاى مرغى،به شدّت از آن جلوگيرى مى‏كنيم – و بايد نيز چنين باشد – در مورد باطن غذا و آثار مخرّب معنوى آن نيز بايد دقت كنيم،بلكه به خاطر اهميت روح نسبت به جسم بيشتر بايد به اين جهت توجه داشت و مراقبت كرد.بر همين اساس امام سجاد(ع)در ضمن شمارش و بيان حقوق اعضاء و جوارح مى‏فرمايد: «و امّا حقّ بطنك فان لا تجعله لقليلٍ من حرام،و
لا لكثير؛(2)واما حق شكمت آن است كه آن را ظرفى براى غذاى حرام خواه اندك باشد يا بسيار،قرار ندهى،و از حلال نيز به اندازه‏اش بدهى،و آن را از اندازه نيرو افزايى،به شكم بارگى و نا جوانمردى نرسانى.» پرهيز از غذاى حرام از ديدگاه قرآن
در قرآن در آيات متعددى با تعبيرات گوناگونى از خوردن غذاى حرام،واز آشاميدن نوشيدنى‏هاى حرام نهى شده است،كه به عنوان نمونه نظر شما را به آيات زير جلب مى‏كنيم:
1- «فلينظر الانسان الى طعامه(كه قبلاًذكر شد)».
2- «و لا تأكلوا اموالكم بينكم بالباطل و تدلوا بها الى الحكام لتأكلوا فريقاًمن اموال الناس بالاثم و انتم تعلمون؛(3)واموال يكديگر را به باطل و ناحق در ميان خود نخوريد،و براى خوردن قسمتى از مال مردم بر اساس گناه،(قسمتى از) آن را به قاضيان(رشوه)ندهيد،در حالى كه مى‏دانيد.»
3- «ان الذين يأكلون اموال اليتامى ظلماًانما يأكلون فى بطونهم ناراًو سيصلون سعيراً؛(4) كسانى كه اموال يتيمان را از روى ظلم و ستم مى‏خورند،در حقيقت آتش مى‏خورند،به زودى در آتش سوزان مى‏سوزند.»
4- «حرّمت عليكم الميتة و الدم و لحم الخنزير و ما اهلّ لغير اللّه به؛(5)گوشت مردار و خون و گوشت خوك و حيواناتى كه به غير نام خدا ذبح شوند، بر شما حرام است.»
5- «يا ايها الرّسل كلوا من الطيبات و اعملوا صالحاً؛(6)اى پيامبران از غذاهاى پاكيزه بخوريد،و عمل صالح انجام دهيد.»از اين آيه استفاده مى‏شود كه خوردن غذاى حلال منشأ كارهاى نيك مى‏شود،و در پاك سازى اعمال،اثربخش مى‏باشد،و بين خوردن غذاى حلال و اعمال نيك،رابطه تنگاتنگ است.
6- نظير اين مطلب در مورد ديگر آمده آنجاكه مى‏خوانيم: «يا ايها الذين آمنوا كلوا من طيّبات ما رزقناكم؛(7)اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد از غذاهاى پاكيزه‏اى كه به شما روزى داده‏ايم بخوريد.»
7- غذاى حرام يك نوع از امورى است كه خبيث و پليد است،و مطابق قرآن،يكى از برنامه‏ها و ويژگى‏هاى پيامبر اسلام (ص)اين است كه: «و يحلّ لهم الطيّبات و يحرّم عليهم الخبائث؛(8) پاكيزه‏ها را براى پيروانش حلال مى‏شمرد،و نا پاك‏ها و پليدى‏ها را حرام مى‏كند.»يعنى محتويات دعوتش هماهنگ با فطرت سليم و طبع پاكيزه است و از امور نفرت‏انگيز و زمينه ساز زشتى‏ها باز مى‏دارد.همه اين آيات با تعبيرات مختلف تأكيد مى‏كنند كه مااز غذاى حرام پرهيز كنيم،و گرنه باطن نا پاك غذاى حرام،موجب نا پاكى باطن ما خواهد شد. چند روايت در نكوهش مال حرام وستايش مال حلال
براى آگاهى بيشتر در اين راستا،نظر شما را از صدها روايت،به چند مورد جلب مى‏كنيم:
1- مردى به محضر رسول اكرم (ص)آمد و عرض كرد: «دوست دارم دعايم مستجاب شود،چه كنم؟» پيامبر(ص)در پاسخ فرمود: «طهّر مأكلتك،و لا تدخل بطنك الحرام؛(9)غذاى خود را پاك كن،و از ورود غذاى حرام به شكمت بپرهيز.»
2- در حديث قدسى آمده خداوند فرمود: «لا يحجب عنّى دعوةٌ الّا دعوة آكل الحرام؛(10)بين هيچ دعايى و من حجابى افكنده نمى‏شود،مگر بين دعاى خوانده غذاى حرام بامن.»
3- پيامبر (ص)فرمود: «العبادةُ عشرةُ اجزاءٍ،تسعةُ اجزاءٍ فى طلب الحلال؛(11)عبادت داراى ده بخش است،كه نُه بخش آن در كسب مال حلال مى‏باشد.»
4- نيز فرمود: «كسى كه از دسترنج خود از راه حلال هزينه زندگيش را تأمين كند،همانند برق از پل صراط مى‏گذرد.»(12)
5 – نيز فرمود: «كسب حلال بر هر مرد و زن مسلمان واجب است.» و «كسى كه غذاى حلال بخورد، فرشته‏اى بر فراز او قرار مى‏گيرد و براى او تا زمانى كه از غذا فارغ شود،استغفار مى‏كند.»(13)
6- نيز فرمود: «من لم ينال من اين اكتسب المال،لم يبال اللّه من اين ادخله النار؛(14)با كسى كه باكى ندارد كه مال و غذايش از چه راهى به دست مى‏آيد،خداوند باكى ندارد كه او را از چه راهى وارد دوزخ نمايد.»
7- نيز فرمود: «كسى كه از راه حرام،ثروتى را كسب كند،سپس آن را صدقه بدهد وانفاق كند،نه ثوابى مى‏برد ونه بركتى دارد،و اگر بميرد وآن را ارث بگذارد،توشه‏اى براى رفتن به سوى آتش دوزخ به جاى گذاشته است.»(15) «و عبادت كردن با حرام خوارى،همانند ساختمان سازى بر روى ريگ سست است» (آن ساختمان ويران مى‏شود).(16)
8 – امام سجّاد(ع)فرمود: «الحلال هو قوت المصطفين؛(17)غذاى حلال،غذاى بندگان برگزيده و ممتاز درگاه خدااست.»
9- پيامبر (ص)فرمود: «كسى كه از راه حرام كسب روزى كند،همان زاد و توشه او به سوى آتش دوزخ خواهد شد.» و نيز فرمود: «هرگاه لقمه حرامى وارد شكم انسان شود،همه فرشتگان آسمان‏ها و زمين او را لعنت مى‏كنند.»(18)
10- امام باقر(ع)فرمود: «كسى كه از مال حرام ارتزاق كند،حج و عمره و صله رحم او،در درگاه خداوند قبول نمى‏شود،حتى همين غذاى نا مشروع موجب تباهى دامن و توليد نسل او مى‏گردد.»(19)
اين روايات تكان دهنده اخطار شديد و هشدارباشى است كه با توجه به آثار شوم غذاى حرام،حتماً از چنين عامل خطرزايى پرهيز كنيم،و در پرتو كسب مال حلال،سعادت دو سراى خود را بيمه نماييم.
11- نيز پيامبر(ص)فرمود: «ترك يك لقمه حرام در پيشگاه خدا از دو هزار ركعت نماز مستحبى بهتر است،و رد كردن يك دانك (يك ششم درهم)مال حرام به صاحبش بهتر از هفتاد حج مقبول است.»(20)
12- و از امام باقر(ع)نقل شده فرمود: «هيچ عبادتى بهتر از نگهداشتن شكم از مال حرام،و پاكدامنى نيست.»(21) مراقبت از شير مادر غذاى نخستين انسان‏
مادر نقش بسيار در تربيت و سرنوشت فرزندش دارد.به ويژه در مورد تغذيه فرزند بايد مراقبت ويژه داشته باشد،دانشمندان مى‏گويند:حتى فكر مادر در فرزندش آن هنگام كه در رحم او است،و يا آن هنگام كه شير به او مى‏دهد اثر دارد.بر همين اساس امام معصوم (ع) فرموده‏اند: «سعادتمند در رحم مادرش سعادتمند است،و بدبخت در رحم مادرش بدبخت مى‏باشد.» و در مورد شير مادر،پيامبر(ص)فرمود: «زن ابله را شير دهنده فرزند خود قرار ندهيد،چرا كه شير بر طبع‏ها چيره مى‏گردد» و طبق روايت ديگر فرمود: «فانّ‏الولد يشبّ عليه؛(22)زيرا فرزند بر اساس آن شير رشد و نمو مى‏كند.» اميرمؤمنان على (ع)فرمود: «زنان شيرده را براى شير دادن فرزندتان گزينش كنيد،فان الرضاع يغيّر الطباع،(23)زيرا شير دادن طبيعت و باطن شيرخوار را (هماهنگ با باطن شير) دگرگون مى‏كند.» داستان شير نخوردن پيامبرانى مانند موسى (ع)و محمد(ص)در دوران كودكى از سينه زن‏هاى مختلف،و شير خوردن موسى(ع)از سينه مادرش،و شير خوردن رسول خدا(ص)از سينه حليمه سعديّه كه زن پاكدامن و نيك سيرتى بود بيانگر آن است كه بايد در انتخاب دايه و شير كه غذاى نخستين است مراقب بود،تا از كانال پاك و نيك باشد،چنان كه قرآن در مورد موسى(ع)مى‏فرمايد: «و حرّمنا عليه المراضع من قبل؛(24)ما همه زنان شيرده را از قبل بر موسى (ع)حرام كرديم.»همين مراقبت‏هاى ويژه،همراه مراقبت‏هاى ديگر باعث توليد فرزندان فرزانه خواهد شد،مانند احتياط و دقت‏هاى مادر عالم بزرگ شيخ مرتضى انصارى (صاحب مطالب و رسائل متوفى 1281 ه ق)، كه حتى بدون وضو فرزندش را شير نمى‏داد(25) باعث شد كه چنين فقيهى بزرگ و با عظمت پديدار شود. پرهيز از غذاى شبهه ناك
چنانكه ملاحظه كرديد امام عصر(عج)در اين فراز از دعا به خدا عرض مى‏كند: «خدايا اندرون ما را از غذاى حرام و شبهه ناك پاك كن.» اين تعبير بيانگر آن است كه بايد در مورد غذا بسيار مراقب بود كه نه تنها حرام نباشد،بلكه حتى شبهه ناك و مبهم نباشد،يعنى پس از احراز طيّب و پاك بودن غذا،آن را خورد،و گرنه از آن پرهيز كرد.چنان كه از امام حسن عسكرى(ع) نقل شده در ضمن گفتارى فرمود: «اورع الناس من وقف عند الشبهة،وازهد الناس من ترك الحرام؛(26) پارساترين مردم كسى است كه در برابر شبهه توقف كند،و زاهدترين مردم كسى است كه از مال حرام پرهيز نمايد.»توضيح اين كه اگر كسى خود را به امور شبهه ناك آلوده كند،آرام آرام قبح و زشتى گناه نزد او كم مى‏شود،و در پرتگاه حرام قرار مى‏گيرد،اين كه خداوند در قرآن مى فرمايد: «لا تتبعوا خطوات الشيطان؛(27) از گام‏هاى شيطان پيروى نكنيد» و به ويژه در مورد غذا و مال پاكيزه و حلال در دو آيه اين موضوع را مطرح مى‏كند(28) از اين رو است كه يكى از گام‏هاى شيطان همين امور شبهه‏آميز است، شيطان به انسان مقدس و نماز شب خوان نمى‏گويد:برو شراب بخور،بلكه در ابتدا به او مى‏گويد نماز شب كه جزء واجبات نيست، آن را رها كن، اگر پذيرفت كم كم سراغ نمازهاى واجب در اول وقت را دنبال مى‏كند و به او مى‏گويد: اول وقت خواندن كه شرط نماز نيست، و همين طور گام به گام در انسان وسوسه مى‏كند تا او را به طور كلى از خداوند دور مى‏سازد.
حضرت آيت اللّه مكارم شيرازى(مدظله) در اين راستا مى‏فرمود:يكى از اساتيد در شيراز براى من جريانى را نقل كرد كه هر وقت به ياد آن مى‏افتم عبرت مى‏گيرم،مى‏گفت:دوستى داشتم كه بسيار مقدّس بود،حتى به خانه برادرش نمى‏رفت،چرا كه برادرش در اداره دولتى(رژيم قبل)كار مى‏كرد،و مى‏گفت حقوقش حلال نيست،يا شبهه ناك است،اتفاقاًروزى بيمار و بسترى شد،او را از مدرسه نزد برادرش بردند ما به عيادتش رفتيم،از بستر بيمارى بر خاست،و فرش اطاق را جمع كرد و گفت:روى اين فرش ننشينيد،زيرا اشكال دارد،من از روى ضرورت در اينجا هستم.ولى همين مقدس كه اين قدر احتياط مى‏كرد،كم كم به يك سرى خطهايى افتاد كه پايان كارش به جايى رسيد كه اگر در سر سفره شراب نبود شايد به غذا دست نمى‏زد.اين تغيير و تحوّل چگونه رخ مى‏دهد؟اين از آن جهت است كه اول مستحبات را ترك كرد،بعد مكروهات و امور شبهه ناك را انجام داد،سر انجام به امور حرام آلوده شد.آيت اللّه مكارم(مد ظله)مى‏افزايد:موردى را هم شاهد بودم،طلبه‏اى بود شب‏هاى جمعه با صداى خوش و حالى ملكوتى دعاى كميل را مى‏خواند،من نيز در آن حجره بودم و لذّت مى‏بردم،ولى او كم كم به تهران رفت،به طور كلى عوض شد،زير پوشش طلبگى بود ولى از خواندن دعاى كميل متنفّر شده بود.چرا؟رازش اين بود كه حال و نشاط عبادت نداشت،اگر كسى بخواهد حال و نشاط داشته باشد،بايد از غذاهاى مشتبه و جلسات و حرف‏هاى مشتبه بپرهيزد،واقعاًبايد در كانال عملى،احتياط كند.(29) نمونه‏هايى از حساسيت مردان خدا در پاك خورى‏
براى تكميل و توضيح بيشتر،نظرشما را به دوازده نمونه از پرهيز مردان خدا از غذاى ناپاك شبهه‏آميز و حساسيّت جدّى آنها در اين راستا جلب مى‏كنيم:
1- لقمان در نصيحت به پسرش مى‏گويد:من در راستاى طول عمر و سفرهاى خود با چهارصد پيامبر(ص)ملاقات كردم،به نصايح و اندرزهاى آنها گوش فرا دادم، و از ميان آن همه پندهاى آنها چهار موعظه را گزينش نمودم،يكى از آنها اين است: «هرگاه كنار سفره غذا نشستى،مراقب حلق خود باش كه غذاى حرام نخورى.»(30)
2- حضرت ايوب(ع)به گرفتارى‏هاى جانكاه گوناگون مبتلا شد،و در همه آنها از امتحان رو سفيد بيرون آمدو شيطان نتوانست در او رخنه كند،تا اينكه ابليس همه اعوانش را جمع نموده و از آنها خواست براى فريب دادن ايوب(ع)چاره‏اى بينديشند، آنها پيشنهاد كردند كه از ناحيه همسر او وارد شده و به گمراهى ايوب(ع)بپردازند،ابليس اين پيشنهاد راپذيرفت، و روزى به صورت طبيب نا شناس، به همسر ايوب (ع) به نام رُحمه گفت: «براى رفع گرفتارى و بيمارى همسرت، بزغاله‏اى به تو مى‏دهم، اين بزغاله را به نام من نه به نام خدا، ذبح كن و گوشتش را به ايوب(ع) بده، او خوب مى‏شود.» همسر پذيرفت و آن بزغاله را نزد ايوب آورد و ماجرا را شرح داد.ايوب كه پيامبر و مرد خدا بود دريافت كه دست شيطان در كار است و مى‏خواهد با خوراندن غذاى حرام، پلى براى بر قرار كردن رابطه با ايوب پيدا كند، بسيار ناراحت شده و غيرتش به جوش آمد وبه همسرش گفت: «واى بر تو از اين كار، سوگند به خدا اگر شفا يافتم تو را به جرم چنين فريبى صد تازيانه خواهم زد، آيا مى‏خواهى غذاى حرام به من بخورانى، وبه اين وسيله مرا گمراه سازى نه هرگز من چنين غذايى نمى‏خورم.»(31)
3- دقت‏هاى حضرت على(ع)در حفظ بيت‏المال، و مراقبت و سفارش اكيد او در اين كه حتى به اندازه يك جو به كسى ظلم نشود، و حق كسى پايمال نگردد، و توجه به نامه 45نهج البلاغه، نامه آن حضرت به استاندار بصره عثمان بن حنيف و همه و همه ما را به اهميت غذاى حلال، و شدت پرهيز از حرام راهنمايى مى‏كند.به عنوان نمونه:عبدالله بن جعفر برادرزاده امام على(ع) و دامادش(شوهر زينب – س) بود، روزى نزد على (ع) آمد و گفت: «تهى دست شده‏ام تا آنجا كه براى تأمين هزينه زندگيم مى‏خواهم گوسفند يا الاغ خود رابفروشم، به من كمك كن.» حضرت در پاسخ او فرمود: «نه هرگز، مگر اين كه به عمويت دستور بدهى تا(ازبيت المال)دزدى كند و به تو بدهد، و على(ع) چنين كارى نمى‏كند.»(32)
4- يكى از غلامان امام صادق (ع) به نام مصادف به آن حضرت خبر داد كه مى‏خواهم براى تجارت فلان كالا به مصر سفر كنم امام به او اجازه داد، و به او هزار دينار داد تا كالا تهيه كرده و به مصر براى فروش ببرد، او با خريدارى آن كالا به مصر رفت، و چون آن كالا در مصر ناياب بود، آن را به دو برابر فروخت، و سپس به سوى مدينه بازگشت، خوشحال بود كه به امام(ع) خبر مى‏دهد كه هزار دينار استفاده كرده است .وقتى كه خدمت امام(ع) رسيد و ماجرا را گفت .امام (ع) ناراحت شد، و تنها پول خود را گرفت و استفاده آن را كه بر اثر گران فروشى به دست آمده بود به مصادف داد وگفت:بردار، من به چنين پولى نياز ندارم آنگاه فرمود: «يا مصادف!مجادلة السّيوف اهون من طلب الحلال؛ اى مصادف! جنگيدن با شمشيرها، آسان‏تر از تحصيل مال حلال است.»(33) آرى امام(ع)پول به دست آمده از گرانفروشى رانپذيرفت.
5- در تاريخ آمده مهدى عباسى (سومين خليفه بنى عباس) نياز به قاضى داشت، شخصى به نام شريك قاضى را به حضور طلبيد، و منصب قضاوت را به او پيشنهاد كرد، او آن را به خاطر نا مشروع بودنش در آن دستگاه طاغوتى نپذيرفت، مهدى عباسى به او گفت: «يكى از سه كار را بايد انجام دهى 1-قاضى شوى 2-آموزگار فرزندانم گردى 3-يك وعده در كنار سفره ماباما هم غذا شويم.» شريك فكر كرد ديد سومى آسانتر است، از اين رو در يك وعده غذاى خليفه شركت كرد، و از غذاى لذيذ او خورد.كارفرماى غذا گفت: «باهمين غذا كار شريك خلاصه شد.» آرى همين غذاى حرام آن چنان شريك را دگرگون كرد كه هم قاضى شد و هم معلّم فرزندان خليفه.و روزى با حقوق پرداز بر سر ماهيانه‏اش بگو مگو كرد، حقوق پرداز گفت: مگر بار گندم به ما فروخته‏اى كه آن همه پافشارى مى‏كنى؟شريك جواب داد: «سوگند به خدا دينم را كه مهم‏تر از بار گندم است فروخته‏ام.»(34)
6- روزى هارون الرشيد (پنجمين خليفه عباسى)از سفره سلطنتى خود يك دست غذابراى بهلول(شاگرد معروف امام كاظم- ع) فرستاد، بهلول آن رانپذيرفت و به آورنده گفت:آن راپيش سگ‏هاى پشت حمّام بينداز تاآنها بخورند.آورنده غذا عصبانى شد و گفت: «اى ابله!اين غذا ويژه خليفه است، نزد هر يك از صاحب منصب‏ها مى‏برم به من جايزه مى‏دهند، ولى تو اين گونه گستاخى به غذاى خليفه مى‏كنى.» بهلول گفت: «آهسته سخن بگو كه اگر سگ‏هاى بغداد بفهمند كه غذاى خليفه است، آن را نمى‏خورند.»(35)
7- در نجف اشرف يكى از علماى ربّانى شيفته وشيداى ديدار امام عصر (عج)بود، براى وصول به اين سعادت، بسيار رياضت و زحمت كشيد، چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله نزديك كوفه رفت و آداب آنجا را بجا آورد، و نيز چلّه نشين‏هاى ديگر و توسّلات متعدد نمود ولى به نتيجه نرسيد، به علوم غريبه مانند جفر و اسطرلاب رو آورد باز به مقصود نايل نشد.به شهرهاى مختلف سفر كرد و مجنون وار به ديدار معشوق مى‏شتافت، ولى حيران و سرگردان شده و به آرزويش نرسيد.تااينكه روزى لحظاتى در عالم كشف و خلسه فرو رفت، در آن حال به او گفته شد، به فلان شهر برو در آنجا به فلان خيابان و فلان مكان برو به مغازه پيرمردى آهنگر و قفل ساز مى‏رسى، در آنجا با امام زمانت ملاقات خواهى كرد.
او خشنود شد براى وصول به محبوب سر از پا نمى‏شناخت، بار سفر را بست و به آن شهر روانه شد و مطابق آدرس مغازه پيرمرد را پيدا كرد، و وارد آن مغازه شد، ديد پيرمرد مشغول كار خود است، جوانى نورانى در كنارش نشسته است.او متوجه نشد كه آن جوان همان امام مقصود او است.در مغازه بود كه طولى نكشيد پيرزنى وارد مغازه شد و قفلى را به آهنگر نشان داد و گفت:نياز پيدا كردم، اين قفل را براى فروش آورده‏ام اين را از من سه شاهى بخريد.پيرمرد قفل را گرفت و آن را وارسى كرد و گفت:اين قفل هشت شاهى مى‏ارزد، ولى من از شما هفت شاهى مى‏خرم و يك شاهى استفاده مى‏برم.پيرزن سخن پيرمرد آهنگر را باور نمى‏كرد، چرا كه قبلاً به چندين مغازه رفته بود و آن قفل را حتى سه شاهى نخريدند.پيرزن آن را به هفت شاهى فروخت و پولش را گرفت و خوشحال به خانه‏اش باز گشت.در اين هنگام آن جوان به آن دانشمند نجفى گفت: تماشا كردى، اين طور باانصاف باشيد تا من به سراغ شما بيايم.آن همه چله نشينى و از اين شهر به آن شهر رفتن لازم نيست، عمل نشان دهيد، تا من به ديدارتان بيايم.اين پيرمرد قفل ساز چون عمل دارد، هفته‏اى نمى‏گذرد مگر اين‏كه به نزدش مى‏آيم و از او احوال پرسى و دل جويى مى‏كنم سپس آن جوان غايب شد، آن دانشمند نجفى به مقصودش رسيد، و دريافت كه عمل صالح برترين وسيله ملاقات با آن حضرت است، به ويژه پرهيز از حرام خوارى يا پرهيز از مالى كه از راه بى انصافى و گران فروشى به دست آمده است.(36)آرى: «خدايا شكم ما را از غذاى حرام و شبهه ناك پاك ساز.» كه پيام امام عصر(عج)به همه مااست.
8- گويند:يكى از پادشاهان، آهويى براى يكى از علماى بزرگ اسلام فرستاد، و پيام داد كه اين آهو حلال است، از گوشت آن بخور.زيرا من آن را با تيرى كه به دست خود آن را ساخته‏ام، صيد كرده، و در هنگام صيد آن بر اسبى سوار بودم كه آن اسب را از پدرم به ارث برده‏ام.آن عالم اسلامى آن آهو را نپذيرفت و در پاسخ پيام شاه گفت: «يكى از شاهان به حضور استادم دو پرنده دريايى فرستاد و گفت از من اين دو پرنده را كه با سگ شكارى خودم صيد كرده‏ام بپذير.» استادم پاسخ داد: «سخن درباره اين دو پرنده نيست، سخن در غذايى است كه به سگ شكارى خود مى‏دهى، آيا آن سگ مرغ كدام پيره زنى را خورده، تا براى صيد كردن نيرومند شده است؟» بنابراين اين آهويى كه تو خودت با تير ساخته خودت، و سوار بر اسب موروثى خودت، صيد كرده‏اى، همه‏اش به فرض درست باشد، ولى آن اسب از جو كدام مظلومى خورده كه نيروى حمل تو را براى صيد يافته است؟آرى غذا بايد علاوه بر حلال بودن، طيّب باشد يعنى شبهه ناك نباشد از اين رو آن آهو را رد كرد.(37)
9- مؤسس حوزه علميه قم مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى (متوفّى 1355 ه ق)از علماى ربّانى تشيع، و در تهذيب نفس و صفاى باطن، بسيار ممتاز بود، روزى با چند نفر به دعوت صاحب باغى وارد آن باغ شد، او در ميان ميوه‏ها علاقه خاصى به انگور داشت، وقتى كه وارد باغ شد و خوشه‏هاى انگور را ديد، احساس علاقه بيشتر كرد، با همراهان در جايگاه باغ نشستند و مقدارى انگور طلبيد، ظرفى پر از انگور آوردند و كنار او نهادند.ولى او از آن انگور نخورد، حاضران تعجّب كردند، و عرض كردند: چرا نمى‏خورى؟او فرمود: «ميل ندارم» عرض كردند:چرا؟شما كه خيلى به انگور علاقمند بودى .فرمود:آرى ميل داشتم، ولى اكنون ميل ندارم حاضران با اصرار پرسيدند:راز اين دگرگونى چيست؟آيت الله حائرى در اين هنگام پس از پرس و جو از زمين و آب و شيوه صاحب باغ و… دريافت كه همه‏اش از راه حلال است.ولى نمى‏دانست كه راز عدم ميلش به انگور چيست؟نا گاه باغبان آمد و گفت: «من ديدم انگورهاى اين باغ هنوز شيرين نشده، بلكه ترش و شيرين است، ناچار به باغ همسايه رفتم از باغ او انگور شيرين چيدم و آوردم، به اين نيت كه بعداً از او اجازه بگيرم.» به اين ترتيب معمّا حل شد، و فهميدند كه آيت الله حائرى بر اثر توفيقات الهى به مرحله‏اى از بصيرت و معنويت رسيده كه خداوند او را از خوردن مال حرام يا شبهه‏ناك مصون داشته است.(38) آرى:
«آيينه شو جمال پرى طلعتان طلب

جاروب كن تو خانه سپس ميهمان طلب»

10- نظير ماجراى فوق، در مورد استاد محمد تقى جعفرى (متوفّاى 1377 ش)رخ داد، اواخر عمر ايشان را براى درمان به نروژ بردند، در آنجا يكى از دوستان فرزندش دكتر غلامرضا جعفرى، استاد را براى شام به خانه خود دعوت كرد، استاد با همراهان به خانه او رفتند، هنگام غذا، استاد گفت بوى تعفّن مى‏آيد، هر چه اصرار كردند از غذا نخورد، سرانجام از آنجا خارج شدند، صبح روز بعد دكتر غلامرضا جعفرى با دوستش تماس گرفت ومعذرت خواهى كرد.دوستش گفت:خوشحالم از اين كه استاد جعفرى از آن غذا نخورد، زيرا من هر چه تلاش كردم مرغ ذبح شده اسلامى پيدا نكردم به ناچار از مرغ‏هاى معمولى استفاده كردم، ولى بسيار ناراحت بودم كه مرغ نجس به استاد مى‏دهم. ولى اكنون خوشحالم كه استاد از آن نخورد.(39)
11- يكى از علماى ربانى و مراجع تقليد مرحوم آيت الله العظمى سيد محمد باقر دُرچه‏اى اصفهانى (ره)از اساتيد آيت الله العظمى بروجردى(ره)و از پارسايان وارسته روزگار است كه در سال 1342 ه ق در 71 سالگى در دُرچه نزديك اصفهان رحلت كرد، ومرقدش در تخت فولاد اصفهان است.وى كه داراى صفاى باطن در سطح اعلى بود، نسبت به غذا مراقبت عجيبى مى‏نمود، تا آنجا كه آقاى جلال الدين همايى نقل مى‏كند:اگر او احياناً لقمه شبهه ناك خورده بود بى درنگ انگشت در گلو مى‏كرد و همه را بيرون مى‏آورد، خودم يك بار از نزديك ديدم، يكى از بازرگانان ثروتمند آن جناب را همراه چند نفر از علما به خانه خود دعوت كرد، ايشان اين دعوت را پذيرفت و به خانه او رفتند، ميزبان سفره متنوع و پرزرق وبرق انداخت، آن جناب طبق عادت هميشگى مقدار كمى از غذاى آن سفره خوردند.پس از صرف غذا، ميزبان قباله‏اى مشتمل بر مسأله‏اى كه به فتواى آيت الله دُرچه‏اى حرام بود، براى امضاء به محضر آن بزرگوار آورد، آيت الله دُرچه‏اى دريافت كه اين ميهمانى مقدمه آن امضاى سند بوده است و شبهه رشوه داشته است.رنگش تغيير كرد، وبه تنش لرزه افتاد و به ميزبان فرمود: «من به تو چه بدى كردم كه اين زقّوم را به حلق من وارد كردى، چرا اين سند را قبل از نهار نياوردى، تا دست به اين غذاى آلوده نزنم؟»آنگاه آشفته حال برخاست، و دوان دوان به مدرسه آمد و كنار باغچه مدرسه، مقابل حجره‏اش نشست، و با انگشت به حلق فرو كرد، و همه را استفراغ نمود، سپس نفس راحتى كشيد»(40)
12- آخرين واقعه كه آن هم پيامى از امام عصر حضرت بقيةاللّه(عج)است اين كه:افراد مورد اطمينان نقل كردند: در دامغان در ميان سادات محترم شاه چراغى، يك نفر عارف وارسته به نام سيد طاهر شاه چراغى بود، كه هم واعظ و هم شاعر بوده و به عشق و شيدايى نسبت به امام عصر(عج)شهرت داشت.او چهل بار امام زمان (عج)را در عالم خواب زيارت كرده بود، و اين مطلب را در اشعار زيباى خود بيان نموده بود.ولى يك وقتى رابطه او با امام عصر(عج)به گونه‏اى قطع شد كه با اين كه هر پنجاه روز يك بار آن حضرت را در عالم خواب ديدار مى‏كرد، يك سال گذشت و به سعادت ديدار نرسيد.بسيار ناراحت شده و فرياد جانكاهش از فراق آن حضرت، بلند بود، همواره از عمق جان مى‏سوخت كه چرا از او سلب توفيق شده، از ته دل گريه‏ها و ناله‏ها كرد تا اينكه پس از يك سال فراق، در عالم خواب به سعادت زيارت آن بزرگوار نايل گرديد، عرض كرد:آقا جان!من كه سوختم، و نزديك است از فراقت جان بسپارم، چه شد كه ناگهان از من بريدى، و با من قطع رابطه كردى؟ رازش چيست؟ قربانت گردم!امام(ع)در پاسخ او به اين مضمون فرمود: «اى سيّد طاهر!چرا به هر منزلى مى‏روى؟چرا از هر غذايى مى‏خورى؟تو به خانه كسى رفتى كه غذايش مشكل داشت و حرام بود، از آن خوردى، نتيجه‏اش جدايى من از تو شد، سرانجام تا يك سال پاك سازى كردى و آب از دست رفته را به جوى خود باز گرداندى و در نتيجه به مقصود رسيدى»(41) آرى اين نيز يك پيام ديگر از امام عصر(عج)در مورد پرهيز شديد از غذاهاى حرام يا شبهه ناك است، بار ديگر به دعاى آن حضرت توجه كنيم كه نشأت گرفته از قرآن و گفتار پيامبر(ص)و اولياى خدا است، و همنوا با اين دعاى معروف پيامبر(ص)است كه سزاوار است هر شبانه روز به ويژه در سجده آخر نماز خوانده شود، و از آن پيروى گردد، و آن دعا چنين مى‏باشد: «اللّهمّ اغننى بحلالك عن حرامك و بفضلك عمّن سواك؛(42) خدايا مرا به وسيله حلال خودت از حرام خودت بى نياز ساز، و در پرتو فضل و كرمت ما را به غير خودت محتاج نگردان. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره عبس، آيه 24. 2. تحف العقول، ص 450. 3. سوره بقره، آيه 188. 4. سوره نساء، آيه 10. 5. سوره مائده، آيه 3. 6. سوره مؤمنون، آيه 51. 7. سوره بقره، آيه 172. 8. سوره اعراف، آيه 157. 9. وسائل الشيعه، ج 4، ص 176. 10. همان. 11. بحارالانوار، ج 103، ص 9. 12. همان. 13. همان، ص 9 و ص 12. 14. بحار، ج 103، ص 13. 15و16و17. همان، ص 15 و ص 2. 18و19. همان، ص 18و10وص 11. 20. سفينة البحار، ج 1، ص 448(واژه دعا) 21. مجالس السنيه،ج 2، ص 448. 22. فروع كافى، ج 6، ص‏43. 23. سفينة البحار، ج 1، ص 523 (واژه رضع) 24. سوره قصص، آيه 12. 25. زندگانى و شخصيت شيخ انصارى، ص 77. 26. بحار الانوار، ج 75، ص 373. 27. سوره بقره، آيه 168 و 208 ؛سوره انعام، آيه 142؛ سوره نور، آيه 21. 28. سوره بقره، آيه 168، و سوره انعام، آيه 142. 29. انوار هدايت، ص 101 و 102. 30. المواعظ العدديه، ص 142. 31. اقتباس از بحار الانوار، ج 12، ص 368 و 369. 32. الغارات ابو اسحاق اصفهانى، ج 2، ص 67. 33. فروع كافى، ج 1، ص 374. 34. مروج الذّهب، ج 3، ص 310. 35. مجمع النورين انسان، ص 77، كبريت الاحمر، ص 72. 36. اقتباس از سرمايه سخن، تأليف مرحوم محمد باقر سبزوارى، ج 1، ص 611 ؛اسرار و فوائد وجود ولى عصر(عج)، از:اسماعيل رسول زاده، ص 158. 37. سرگذشت‏هاى عبرت‏انگيز، از نويسنده، ص 66. 38. نفحات الرحمن فى منازل العرفان، ص 211. 39. مقالات ادبى از جلال الدين همايى، ج 1، ص 18. 40. گلشن ابرار، ج 3، ص 526. 41. اقتباس از چهارده گفتار ارتباط معنوى، از حسين گنجى، ص 84. 42. بحارالانوار، ج 95، ص 301.

/

مطالبات فرهنگى بدون جواب

در روزهاى نخستين ارديبهشت ماه جارى مجلس شوراى اسلامى شاهد اجتماعاتى از بانوان مسلمان تهرانى و خانواده شهدا بود كه با در دست داشتن پرچم‏ها و پلاكاردها و ايراد سخنرانى خواهان رسيدگى به وضع ناهنجار مفاسد اجتماعى بويژه بى حجابى گسترده در كشور و هتك حرمت حدود شرعى و ارزشهاى اسلامى زير نگاه مسئولين بودند! اجتماع كنندگان در برابر خانه ملت ساعت‏ها ايستاده و از نمايندگان مجلس خواهان پاسخگوئى به مطالبات به حق خود بودند كه سالها فرياد كردند و از كسى پاسخ نشنيدند و گوش شنوائى نبود كه به درد مردم توجه كند و مردانه به ميدان بيايد و فضاى آلوده اجتماعى را پاكسازى كند. در همين حال تنى چند از نمايندگان مجلس به ميان مردم آمده و با تأكيد به حقانيت مطالبات آنها در اين خواسته كه از سراسر كشور به گوش مى‏رسد، به آنان قول مساعد دادند كه پيگير مطالبات مردم بوده و اقدامات لازم را معمول دارند ولى آيا به اين مقدار مى‏توان اكتفا كرد و پاسخ مردم داده شد؟ و آيا اين تنها مجلس شوراى اسلامى است كه بايد پيگير اين مسائل باشد؟ و آيا مجلس به عنوان نهاد قانونگذار به تنهائى مى‏تواند اين معضل بزرگ اجتماعى را حل كند؟ و آيا اصولاً خلأ قانونى در برخورد با مفاسد و مفسدان و مروجان فساد و مرتكبان منكرات وجود دارد كه مجلس در رفع اين كاستى بكوشد؟ سالهاست كه قانون مصوب چه از سوى مجالس شوراى اسلامى پيشين و چه مصوبه‏هاى ستاد انقلاب فرهنگى در موضوع مبارزه با مفاسد از جمله بدحجابى و به عبارت صحيح‏تر بى حجابى و توليد و فروش و پوشش لباسهاى مبتذل وجود دارد و مجازات‏هاى سنگينى از قبيل زندان، تعطيلى محل كسب و جرائم مالى و تنبيه بدنى براى متخلفان در قانون پيش بينى شده ولى آيا براى يكبار اين قانون به اجرا درآمده است؟
آيا با سيل لباس‏هاى جلف و مبتذل كه از خارج مى‏رسد و يا در داخل توليد مى‏شود برخوردى صورت گرفته و آيا بر اتحاديه‏هاى توليد لباس نظارتى وجود داشته و يك توليدى به جرم توليد لباس مبتذل تعطيل شده و آيا يك فروشگاه به جرم عرضه اين لباسهاى نامشروع براى يك روز بسته شده است و آيا با مانكن‏هاى خيابانى و عروسكهاى بازارى به جرم پوشيدن اين لباسها برخوردى بوده است؟ و در همين روزها كه سينه‏هاى مردم با غيرت و خانواده‏هاى شهيد داده لبريز از خشم و تنفر نسبت به وضع موجود زنانى است كه لباسهاى چسبان و چاكدار و نازك در بر مى‏كنند و بى‏شرمانه در خيابانها و فروشگاه‏ها و حتى برخى اماكن دولتى و دانشگاه‏ها ظاهر مى‏شوند و دست در دست مردان به احساسات مردم لبخند مى‏زنند و باندهائى كه زمينه انحراف جوانان را فراهم
مى‏كنند و فساد و فحشاء و فرار دختران و قاچاق نواميس را دامن مى‏زنند برخورد جدى بوده است؟! آيا گوش شنوائى هست كه اين آژير خطر را بشنود، اين كشور كه مردم صدها هزار شهيد و معلول و مفقودالأثر تقديم انقلاب كرده و امروز از لوث شدن احكام اسلامى خون دل مى‏خورد و به دفاع از ارزشها بپاخيزد و بدون مجامله و ملاحظه يك كار جدى و مؤثر و پيگير بكنند كه خدا را خوش آيد و خلق را راضى كند؟! آيا اينهمه دستگاه‏هاى تبليغاتى و هنرى و رسانه‏اى در جستجوى ريشه‏يابى اين وضع اسف بار و چاره‏جوئى بوده‏اند؟!…
مى‏دانيم كه حجاب علاوه بر بعد شرعى و اجتماعى و خانوادگى و تأثيراتى كه در ساير فضاهاى اخلاقى و خانوادگى دارد در شرائط كنونى بعد سياسى نيز به خود گرفته است، چرا دولتهاى مدعى دموكراسى مثل فرانسه حق تحصيل را از يك دختر دانش‏آموز با حجاب سلب كرده و يك روسرى را تحمل نمى‏كنند؟ چرا رضاخان نوكر بيگانه در نخستين مأموريت خود در كشور ايران به برداشتن حجاب از سر زنان اقدام كرد و همين سياست را بيگانگان و استعمارگران در كشورهاى اسلامى ديگر به اجرا گذاشتند؟ براى اينكه حجاب پرچم اسلام است و نشانگر تعهد و غيرت دينى مردان و زنان مسلمان، امروزه حجاب روحيه انقلابى و پرخاشگر عليه فرهنگ ابتذالگر غربى‏ها است. ولى از اين نكته مهم نبايد
غفلت ورزيم كه همين سياست را عوامل بيگانه در كشور انقلابى ما دارند اجرا مى‏كنند، چندى قبل يكى از ديپلمات‏هاى آمريكائى با شادمانى گفته بود طرح‏هاى ما در صدور فرهنگ غربى به ايران اسلامى به ثمر نشسته و دليل آن چهره شهرهاى بزرگ ايران است كه زنان را با لباس مبتذل در خود جاى داده است. آيا اين اعتراف‏ها و نظائر آن براى دولتمردان، مردان ما و متوليان فرهنگ هشدار دهنده نيست؟! آيا با وجود اين مناظر زشت و خلاف شرع و هنجار شكن و صحنه‏هاى پشت پرده آن در خيابان‏ها و بازارها و اماكن عمومى و پارك‏ها و حتى دانشگاه‏ها و صدور آن به خارج كشور…نبايد يك عزم جدى را براى يك حركت گسترده و يك ساز و كار اجرائى و قاطع تاكنون بوجود آمده باشد؟ كدام كار فرهنگى؟
عجيب اينست كه هرگاه سخن از مفاسد اخلاقى و ابتذال و بدحجابى به ميان مى‏آيد، بويژه در فصل بهار و تابستان كه يك مانور فصلى از سوى نيروى انتظامى صورت مى‏گيرد كه آن هم در جاى خود صحيح است عدّه‏اى مى‏گويند بايد به جاى برخوردهاى فيزيكى كار فرهنگى كرد و مفاسد، ريشه يابى و بطور اصولى با آن مبارزه شود. ما نيز مى‏پذيريم كه كار فرهنگى در اولويت اول قرار دارد و برخورد فيزيكى در اولويت دوم كه آن هم ضرورى است و
حاكميت نمى‏تواند نسبت به جرائم مشهود و مفاسد آشكار بى‏تفاوت باشد، چرا كه امر به معروف و نهى از منكر از وظائف دولت اسلامى است كه قرآن بر آن تأكيد ورزيده است. اما دو نكته را بايد مد نظر داشت نخست اينكه: با توجه به اولويت كار فرهنگى، آيا ما كدام كار فرهنگى را بايد بكنيم؟ چه كسى عهده دار است؟ از كجا بايد شروع كنيم؟ از چه ابزارى در ارشادگرى بايد بهره بگيريم؟ اينها و نظائر آن ده‏ها سؤال است كه پاسخ داده نشده است.
آيا بيست و هفت سال كه بر انقلاب مى‏گذرد كافى نبود، اوضاع فرهنگى خود را اصلاح كنيم؟ آموزش و پرورش را، دانشگاه‏ها و آموزشگاه و رسانه‏ها و مطبوعات و كتابهاى درسى و فيلم و كتاب و سينما و ساير ابزارهاى فرهنگى را؟
آيا ثمره انقلاب فرهنگى همين فضاى اجتماعى و فرهنگى است كه مشاهده مى‏كنيم، آيا اين جوانان پسر و دختر در كدامين سرزمين تربيت شده‏اند؟ مى‏دانيم كه ده‏ها رسانه و ماهواره و هزاران نوع نوار و ابزار ديگر براى پراكندن بذر فساد در داخل و خارج شبانه روز مشغول اند تاميان اين نسل و اسلام انقلابى فاصله بيندازند هرچند نبايد از دست آوردهاى مثبت در فرهنگ و پيشرفت‏هاى علمى و فنى و روحيه مذهبى و عرفان و معنويت ميليون‏ها جوان ايرانى مسلمان غفلت كرد كه در زيارت و عمره و حج و اعتكاف و قرآن و نماز و نيايش موفق بوده و رتبه‏هاى علمى ارزشمندى را در جهان كسب كرده‏اند.اما نبايد بپذيريم كه حاكميت طى سالهاى گذشته در حد انتظار در فرهنگ سازى و تربيت اين نسل سرمايه‏گذارى نكرده و در برابر هجوم فرهنگى بيگانه خود را مسلح ننموده، بويژه در سالهاى حاكميت تساهل و تسامح شيرازه‏ها پاشيده شد كه امروز جمع كردن آن در نهايت دشوارى است، چرا كه فساد و عوامل و مظاهر و آثار ويرانگر آن كم نيست و اگر اين روند ادامه پيدا كند معلوم نيست نسل حاضر و نسل بعدى به كجا خواهد رفت و فروپاشى خانوادگى كه نتيجه همين بى بندو بارى و روابط نامشروع و ديگر عوامل پنهان و آشكار است، چه ضربه‏هاى مهلكى بر پيكر جامعه فرود خواهد آورد!
اما نكته دوم اينكه همه جا كار فرهنگى كار ساز نيست. چرا كه بسيارند كسانى كه قصد تخريب اخلاق و ترويج فساد و مواد و فحشاء و لااباليگرى را دارند با اينها از كار فرهنگى نمى‏توان سخن گفت. اينجا اقدام قانونى لازم است، مانند غده چركينى كه جز با جرّاحى قابل علاج نيست. اينجا بايد با تيغ قانون به عرصه آمد و با مفسدان اجتماعى برخورد قانونى و جدى شود و برخورد خيابانى ضرورتى اجتناب‏ناپذير است. همانگونه كه قانون پيش‏بينى كرده است حاصل آنكه كار فرهنگى و اقدام قانونى هر دو ضرورى است همانگونه كه نظام تربيتى و حقوقى و كيفرى اسلام به تفصيل درباره آن سخن گفته و البته هيچ جامعه ديگرى اجازه نمى‏دهد با ارزشهاى بنيادين وى بازى كند و حكومت نمى‏تواند نسبت به آن بى تفاوت باشد… چرا فرصت سوزى‏
و اما امروز مسئوليت ما از هر زمان ديگر سنگين‏تر است چرا كه مجلس و دولت و قوه قضائيه با ايده اصولگرائى به ميدان آمده‏اند و ملت با تمام وجود آماده همكارى است لذا مسئوليت‏ها از گذشته سنگين‏تر است. بايد متذكر شوم كه مجلس هفتم نسبت به مسائل حياتى جامعه و خدمت رسانى به مردم و از جمله فرهنگ اهتمام فراوان داشته و دارد. كميسيون فرهنگى با جديت تمام پيگير مسائل فرهنگى در همه زمينه‏ها بوده و تا آخر خواهد بود. ده‏ها جلسه با مسئولان فرهنگى چون ارشاد، سازمان ملى جوانان، صدا و سيما، دست اندركاران ورزش و… داشته و به تحقيق و تفحّص از عملكرد گذشته متصديان فرهنگى پرداخته و طرح‏هائى چون تسهيل ازدواج جوانان و ساماندهى مد و لباس را با توجه به وضع موجود دنبال كرده و پيگير آن خواهد بود و البته اين وظيفه كميسيون آموزش و تحقيقات نيز هست كه مسائل دانشگاه‏ها را از بعد علمى، اخلاقى و تربيتى بطور جدى پيگير باشد و در سالم سازى دانشگاه‏ها از عناصر ناصالح و انحراف‏ها اهتمام ورزد، همانگونه كه ساير كميسيون‏ها به تناسب مسئوليت در اين خصوص مى‏توانند نقش آفرين باشند تا كار فرهنگى و اجتماعى و آموزشى و تربيتى سامان گيرد و اين مسئوليت براى انقلاب فرهنگى كه چهره‏هاى علمى و اجرائى مؤثرى را در خود جاى داده همچنان جدى است. در اين شرائط هيچ كس حق ندارد در انجام وظيفه‏اى كه شرع و قانون بر عهده وى نهاده كوتاهى كند كه پيش خدا مسئول و در نظر ملت شرمسار خواهد بود. با اين حال بر اين باوريم كه از ظرفيت‏هاى موجود و امكاناتى كه در اختيار ماست در حد انتظار استفاده نكرده‏ايم و بايد آن را جبران كنيم. دولت و مسئوليت‏هاى جديد
و اما مسئوليت دولت با توجه به شرائط موجود داخلى و خارجى، اقتصادى، سياسى و فرهنگى از هر زمان ديگر بيشتر است. مخصوصاً مسئله فرهنگ ويژگى خاص دارد. با همين فلسفه است كه رئيس جمهور محترم در نامه تاريخى خود به رئيس جمهور آمريكا از فرهنگ آسمانى و بازگشت به مكتب پيامبران سخن گفته، هرچند از آن سوى گوش شنوائى نباشد اما رسالت اسلامى ما ايجاب مى‏كند كه ديگران را به خير و معنويت فرا خوانيم كه اين سيره صالحان و در صدر آنها پيامبران خدا بوده است… بارى مسئوليت دولت در پاسدارى از ارزشها و حريم فرهنگ اسلامى غير قابل انكار است. بويژه دولت اصولگراى كنونى كه نبايد فراموش كرد رويكرد مردم به دكتر احمدى نژاد در انتخابات با اين انتظار بود كه كمر به احياى ارزشها بر ميان بندد و سهل انگاريهاى گذشته را مرمت كند و مردم رنگ و بوى اسلام را بيشتر از قبل ببينند. مسائل فرهنگى كه عنصر اصلى انقلاب است زير گردو غبار سياست و اقتصاد گم نشود هرچند شعار خدمت و عدالت نيز از جلوه‏هاى فرهنگ اسلامى است كه اميد تحقق آن را داريم. با اين حال فرهنگ به مفهوم خاص آن ساز و كار خاص و توجه مخصوص طلب مى‏كند حقيقت اينست كه به عقيده نگارنده امروز كشور ما به يك انقلاب فرهنگى واقعى به مفهوم اسلامى و دينى آن نياز مبرم دارد نهادهاى آموزش و فرهنگى و دانشگاهى و مطبوعاتى و رسانه‏اى ما با چالش‏هاى جدى روبرو هستند كه وزارتخانه‏هاى مربوطه چون وزارت آموزش و پرورش و آموزش و تحقيقات و فرهنگ و ارشاد اسلامى و همچنين دستگاه‏هاى اجرائى به يك تحول بنيادين نياز دارند تا دست آورد اين نهادها را مردم منطبق با موازين شرع بنگرند متأسفانه سيماى فرهنگى و اخلاقى شهرهاى ما تدريجاً سيماى خيابان‏هاى پاريس و لندن را به خود گرفته،، فروشگاه‏ها، نوارها، سى‏دى‏ها،مجلات با عكس‏هاى مبتذل زنان هنرپيشه و تبليغات سينمائى تدريجاً رجعت به عصر طاغوت را حكايت دارد…مردم ديندار با بى صبرى تمام از دولت و مجلس و قوه قضائيه مى‏خواهند براى اين وضع كه تهديد جدى براى انقلاب اسلامى است چاره‏اى بينديشند و متأسفانه در عمل اثرى نمى‏بينند. نمايشگاه‏هاى كتاب نمايشگاه مد و آرايش عروسكهاى خيابانى شده و پاساژها و مغازه‏ها آكنده از مدها و تيپ‏هاى خلاف شرع است و شعار مبارزه با مفاسد اخلاقى نقش بر آب شده است و از حجاب اسلامى بر ديوارها تنها نوشتارى ديده مى‏شود و همين هاست كه بازگشت به اسلام و شعائر ارزشى را جدى‏تر مطرح مى‏سازد.
در همين حال تأكيد بر اينست كه دولت محترم و عناصر وابسته به دولت روابط خود را با حوزه‏ها و علما و مراجع عاليقدر بيش از پيش مستحكم كند، در تصميمات خود نظر بزرگان را بگيرد چرا كه حوزه و مرجعيت ركن ركين كشور و پشتوانه دين و ملت و دولت است كه بدون آن تصميمات ناقص و حركت‏ها ابتر خواهد بود. چه در غير اين صورت تنش‏هاى فكرى در مسائل اسلامى و اجتماعى پيش مى‏آيد كه اثرات زيانبار آن جبران كردنى نيست.



پاورقي ها:

/

اختلاف و پيامدهاى ناگوار آن در قرآن‏

قسمت دوم‏ 5 – رياست طلبى و دنياگرايى
دنيا گرايى يكى از آفات اساسى است كه به ويژه خواص يك جامعه را در معرض تهديد قرار مى‏دهد؛ به طورى كه به خاطر منافع شخصى، از قبيل مال پرستى، رياست‏طلبى و… افراد خود را در مقابل حق قرار داده و حتى با جمع‏آورى عِدّه و عُدّه براى نيل به اميال شيطانى خويش تلاش مى‏نمايند.
رسول اكرم (ص) بزرگترين نگرانى امّت خويش را دنياپرستى عنوان نموده و مى‏فرمايد: «ان اكثر ما اخاف عليكم ما يخرج الله لكم من بركات الارض؛ بيشترين نگرانى من بر شما، از بركاتى است كه خداوند از زمين بر شما عنايت مى‏دارد.»، از حضرت پرسيدند كه منظورتان از بركات چيست؟ فرمود: «زهرة الدنيا؛(1) زيبايى دنيا».
همچنين امام على (ع)، دنياگرايى را اساس و ريشه همه مشكلات معرفى مى‏نمايند: «حب الدنيا رأس الفتن و اصل المحن.»(2)
با مراجعه به تاريخ اسلام به روشنى مى‏توان دريافت كه چگونه گرايش خواص جامعه اسلامى به دنيا باعث اختلاف و تضييع حقوق گرديد. به عنوان مثال مى‏توان به رياست طلبى طلحه و زبير اشاره نمود، هنگامى كه به انگيزه رسيدن به رياست با حضرت على(ع) بيعت نمودند، ولى‏از آن حضرت جواب منفى شنيدند. از اينرو، سر به شورش برآورده و با ايجاد جنگ جمل، در صفوف مسلمانان اختلاف ايجاد نمودند.

ابن ابى‏الحديد مى‏نويسد: «طلحه و زبير به هوس كوفه با على(ع) بيعت كردند، ولى آن‏گاه كه پايدارى حضرت را در اين تصميم، محكم و سازش‏ناپذيرى وى را مشاهده كردند كه آن حضرت مصمم است خط اصلى حكومتى‏اش را بر مبناى كتاب و سنت پيامبر اسلام (ص) قرار دهد، سربه شورش برداشتند.»(3)
در واقعه كربلا نيز دنياپرستى كوفيان جلوه‏گر است؛ به طورى كه عده‏اى به جهت عشق به دنيا، مال و مقام و… در مقابل عطايا و پستها و مناصب پيشنهادى از سوى دستگاه يزيدى، از حق روى گرداندند و بيعت با امام حسين (ع) را شكستند و به جنگ با او برخاستند.
آرى، «حب دنيا منشأ همه بديهاست.» آفتى كه انقلاب اسلامى ما را نيز در معرض تهديد خويش قرار داده است؛ به طورى كه مقام معظم رهبرى بارها با ذكر موارد تاريخى همه اقشار و به ويژه مسؤولين را بر آن توجه داده‏اند؛ زيرا اين دنياگرايى‏ها و رياست طلبى‏ها است كه باعث مى‏شود افراد بجز منافع شخصى، به چيزى ننگرند و هنگامى كه افراد فقط در پى‏كسب رياست، جناح‏بازى، مال و… باشند و براى دستيابى به آن به هر عملى اقدام نمايند، بدون آن كه به مسائلى، چون «دين»، «قانون» و «رهبرى» كه محورهاى وحدت در جامعه اسلامى هستند توجه نمايند، بى‏ترديد «همبستگى ملى» در جامعه دچار بحران شده و «اختلاف» در كشور حاكم مى‏گردد كه ثمره آن جز از هم پاشيدگى نظام و… نمى‏باشد. 6- سست عهدى و پيمان شكنى‏
امام على (ع) مى‏فرمايد: «لاتعتمد على مودّة من لايوفى بعهده؛ به دوستى كسى كه به پيمانش وفا نكند، اعتماد مكن.»(4)
و همچنين مى‏فرمايد: «غش الصديق و الغدر بالمواثيق، من خيانة العهد؛ دغلبازى با دوست و خيانت در قرادادها، از خيانت در پيمانهاست.»(5) معلوم است كه مقصود از پيمان شكنى، نقض آن، بدون مجوز عقلى است. در اينجاست كه دغلبازي هم، نقض عهد شمرده مى‏شود و عاملى است براى جدايى و اختلاف. 7- تمسخر و تخاطب به القاب و اسامى زشت‏
دشنام دادن و ريشخند كردن، يكى از خوهاى زشت است كه در طبيعت آدمى نهفته است و اگر تربيت اخلاقى آن را مهار نكند، موجب آزار ديگران خواهد گرديد؛ استهزا و ريشخند كردن و گذشته زشت را به ياد كسى آوردن، موجب تحقير او، و از عوامل جدايى مسلمانان از يكديگر است. از اين‏رو، قرآن‏كريم مى‏فرمايد: «يا ايها الذين آمنوا لايسخر قوم من قوم عسى ان يكونوا خيراً منهم وَ لا نِساءٌ من نساء عَسى أَن يَكُن خَيراً منهُنَّ…؛ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگر را استهزا كنند، شايد آنها از اينها بهتر باشند، و نه زنانى از زنان ديگر شايد آنان بهتر از اينان باشند ….»(6)
از ابن عباس نقل شده كه اين آيه شريفه درباره «ثابت بن قيس» نازل شده است كه گوشهايش سنگين بود، و هنگامى كه وارد مسجد مى شد كنار پيامبر اكرم (ص) براى او جائى باز مى‏كردند، تا سخن حضرت را بشنود.
روزى دير رسيد و مردم انبوه شده بودند؛ ثابت پا بر گردن مردم مى‏نهاد و مى‏گفت: «تفسَّحوا»، راه بدهيد! راه بدهيد! تا به يكى از مسلمانان رسيد، و او گفت همينجا بنشين! چرا نمى‏نشينى؟ ثابت در خشم شد و گفت تو پسر فلانه نيستى؟ و آن زن در جاهليت بدنام بود. آن مرد شرمگين شد و سر خود را بزير انداخت، و اين آيه شريفه بر رسول‏خدا (ص) نازل گرديد.(7) و مسلمانان را از اين‏گونه كارهاى زشت كه باعث قطع همبستگى و اختلاف است، نهى كرد.
اين آيه شريفه همه مؤمنان، اعم از مردان و زنان را مورد خطاب قرار داده و به آنها هشدار مى‏دهد كه از اين عمل زشت (تمسخر) بپرهيزند؛ زيرا سرچشمه استهزاء و سخريه همان حس خود برتربينى و كبر و غرور است كه عامل بسيارى از اختلافات و جنگهاى خونين در طول تاريخ بوده است. قرآن‏كريم در ادامه اين توصيه‏هاى اخلاقى مى‏فرمايد: «ولاتلمزوا انفسكم ولا تنابزوا بالالقاب بئس الاسم الفسوق بعد الايمان؛ يكديگر را مورد طعن و عيبجوئى قرار ندهيد، و با القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد، بسيار بد است كه بر كسى بعد از ايمان، نام كفر بگذاريد.»(8)
بسيارى از افراد بى‏بند و بار در گذشته و حال اصرار داشته و دارند كه بر ديگران القاب زشتى بگذارند، و از اين طريق آنها را تحقير كنند، شخصيتشان را بكوبند، و يا احياناً از آنان انتقام گيرند، و يا اگر كسى سابقه بدى داشته است، سپس توبه كرده و كاملاً پاك شده باز هم لقبى كه بازگو كننده وضع سابق‏اش باشد را بر او بگذارند. اسلام صريحآً از اين عمل زشت نهى مى‏كند، و هر اسم و لقبى را كه كوچكترين مفهوم نامطلوبى دارد و مايه تحقير مسلمانى است، نهى نموده است. زيرا موجب درگيرى و اختلاف مسلمين است. البته عوامل اختلاف و تفرقه بيش از اينهاست. عواملى، همچون خصلت‏هاى سركش و تمايل به تجاوزگرى انسان(9) دسائس استعمارگران و… كه در اين نوشتار سعى شده به مهم‏ترين عوامل اختلاف اشاره شود. پيامدهاى ناگوار اختلاف در قرآن‏كريم‏
در قرآن‏كريم و روايات اسلامى، مطالب فراوانى در مورد زيانهاى اختلاف وجود دارد.
قرآن كريم به صراحت مى‏فرمايد: «…ولاتنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم و اصبروا انّ الله مع الصابرين(10)؛ …نزاع (و كشمكش) مكنيد تا سست نشويد و قدرت (و شوكت و هيبت) شما ازبين نرود و استقامت نمائيد كه خداوند با استقامت كنندگان است.»
در آيات پيشين اين سوره، قرآن‏كريم ثبات و به ياد خدا بودن را دو سبب از اسباب معنوى پيروزى برشمرده است و بلافاصله دستور «اطيعوا الله و رسوله…» را صادر كرده و در واقع، اطاعت از خدا و فرمانبردارى از دستورات او را در جنگ و غير جنگ و نيز اطاعت رسولش.(11) در اوامر و نواحى را، از اركان اساسى پيروزى دانسته است. خداوند بلافاصله در اين آيه شريفه فرمود: «ولاتنازعوا فتفشلوا…» فعل را به صيغه نهى بيان فرمود تا به اهميت مطلب، (اختلاف و نزاع و كشمكش) در ميان مسلمانان كه سبب ضعف آنان مى‏شود و عزت و شوكت آنان را از ميان مى‏برد … به خوبى تأكيد نموده باشد.
واژه «تنازع» از «نزع» است و نزع به معناى براندازى و بركندن است. چنان كه در تفسير المنار آمده است: تنازع، همچون «منازعه»، مشاركت در نزع است؛ يعنى جذب و اخذ شيئى به شدت يا نرمى، مانند نزع روح از جسد. در واقع هر يك از متنازعين مى‏خواهد آنچه را كه ديگرى دارد، بگيرد.(12) تنازع بدين معناست كه دو نفر كه از نظر فكر و سليقه و… اختلاف دارند، در مقابل هم موضع‏گيرى كرده و يكديگر را بكوبند تا اين كه يكى از آن دو بر ديگرى پيروز گردد و معلوم است كه ثمره‏اش جز پراكندگى و سستى و ضعف چيز ديگرى نيست؛ از اين‏رو، خداوند دستور داده كه از پراكندگى و نزاع اجتناب كنيد؛ زيرا در غير اين صورت، سست و ضعيف و ناتوان مى‏شويد (فتفشلوا) و در نتيجه، قدرت و عظمت شما از ميان مى‏رود.
و جمله «و تذهب ريحكم» يعنى «تذهب قوتّكم» زيرا، وقتى نيرو كم شد، دشمن غلبه مى‏كند. در واقع «ريح» در اينجا استعاره است براى قوت و نيرو.(13)
و در تفسير نمونه آمده است: «ريح، به معناى باد است و اين كه مى‏فرمايد: اگر به نزاع با يكديگر برخيزيد سست مى‏شويد و در پى آن، باد شما را از ميان خواهد برد، اشاره لطيفى به اين معناست كه «قوت و عظمت» و جريان امور بر وفق مرادتان از ميان خواهد رفت.»(14)
با مراجعه به تاريخ صدر اسلام به روشنى مى‏توان دريافت كه ضعف و انحطاط مسلمانان در اثر اختلاف و تفرقه و فراموش كردن ارزشهاى اصيل اسلامى به وجود آمد. در اثر نزاع و كشمكش، ضربه‏هايى سهمگين بر پيكر اسلام وارد آمد و امت بزرگ و نيرومند اسلام به ملتهاى كوچك و ضعيف تبديل شد. در اثر اختلاف بود كه كشور بزرگ و نيرومند «اندلس» از ليست كشورهاى اسلامى حذف شد و در اثر اختلاف است كه كشور فلسطين نيز دچار بحران شده و ساكنين مسلمان اين كشور، آواره شده‏اند و لبنان مورد تهاجم اسرائيل غاصب قرار مى‏گيرد و كشور افغانستان و عراق در بحران جنايات ددمنشانه آمريكا بسر مى‏برد. بر همين اساس است كه امام على (ع) بالاترين عامل شكست و ذلت و سقوط امت اسلامى را تفرقه و اختلاف دانسته و با كمال صراحت، فتنه‏انگيز و تفرقه‏افكن را مستوجب قتل مى‏داند، و نه تنها تفرقه‏افكن عينى و موجود را سزاوار چنين عقوبتى مى‏داند، بلكه حتى كسى را كه شعار تفرقه دهد و قدم نخستين شقّ عصاى مسلمانان را بردارد، سزاوار قتل مى‏داند. چنان‏كه در فرازى از يكى از خطبه‏هايش خطاب به مسلمانان چنين مى‏فرمايد: «وَ اَلْزَمُوا السَّواد الاَعْظم، فَاِنَّ يَدَاللّهِ مَعَ الْجَماعَه، وَ اِيّاكُم وَالْفُرْقَه، فَاِنَّ الشّاذَّ مِنَ النّاس لِلشَّيْطان، كَما اَنَّ الشّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْب؛(15) به جمعيت عظيم مسلمانان بپيونديد، كه دست خدا (قدرت و عنايت خدا) با جماعت است، و از پراكندگى دورى كنيد؛ زيرا آن كه از جمع مسلمانان به يك سو شود، بهره شيطان است، چنان كه گوسفند از گله درماند، نصيب گرگ بيابان است.»
امام على (ع) به قدرى نسبت به گروه خوارج كه موجب تفرقه در ميان سپاه آن حضرت شدند و با شعارهاى فريبنده براى خود دسته جدا كرده بودند، اظهار بيزارى نموده و مى‏فرمايد: «اَلا مَنْ دَعا اِلى هذا الشِّعارِ فَاقْتُلُوه و لو كانَ تَحْتَ عِمامَتِى هذه؛(16) آگاه باشيد! كسى كه به اين شعار (اغواگر و تفرقه‏افكن خوارج) دعوت كند، گرچه در زير عمامه من پناه آورده باشد، او را بكشيد.»
پيداست كه شعار تفرقه موجب فتنه مى‏شود. قرآن‏كريم مى‏فرمايد: «والفتنةُ اشدُّ من القتل؛(17) يعنى فتنه‏انگيزى از كشتن بدتر است» زيرا فتنه‏انگيزى چنان كه در ابتداى اين مبحث گذشت موجب سستى و از بين رفتن نيروها و در نتيجه غلبه دشمن مى‏شود. در اثر اختلاف و نزاع، تمامى وقت مسلمانان گرفته شده و فرصت تفكر و عمل براى اهداف اصلى از ايشان سلب مى‏گردد، در تمام دوران زندگى، مسائل اصلى، در حاشيه و مسائل فرعى، در متن زندگى قرار مى‏گيرد. رقبا در همه زمينه‏ها،از مسلمانان پيشى گرفته و در حقيقت، بدون درگيرى‏هاى زايد، بر مسلمانان مسلط مى‏شوند. طبيعت انسانى اين‏گونه است كه توانايى توجه به چند امر را به صورت مداوم ندارند. وقتى اين فرقه مسلمان، تمام همتش را در كوبيدن فرقه ديگر مصروف مى‏دارد و در مقابل، رقيب اصلى ايشان، يعنى آن كه اصول هر دو فرقه را بر خلاف عقايد و اهداف خويش مى‏بيند، طلايى‏ترين فرصت را پيدا كرده و از غفلت حاصله براي رقبا، بيشترين استفاده را برده و به تحكيم خويش مى‏پردازد. گاه اين درگيرى‏هاى فرعى، به اشتباه، اصلى شمرده شده و گروه‏ها و احزاب مختلف كه در اصول اعتقادات و اهداف اوليه مشتركند، يكديگر را خطرناكتر از رقيب اصلى معرفى مى‏نمايند و امنيت كامل را به دشمن حقيقى مى‏بخشند و در مقابل، نا امنى بى حد و حصرى را براى افراد مختلف پاى‏بند به اساس دين و نظام اسلامى، به ارمغان مى‏آورند. و اين فاجعه‏اى است بزرگ كه در سخنان گوهربار حضرات معصومين(ع) از آن به تبديل معروف به منكر و منكر به معروف ياد شده است؛ يعنى مشاهده مى‏شود كه افرادى (جناح و حزبى) براى كوبيدن (ترور شخصيت) فرد يا گروهى از مسلمانان، با دشمن اسلام و مقدسات پيمان مى‏بندند. حال آن كه دستور صريح شريعت نجات‏بخش اسلام كه به كرّات و با الفاظ گوناگون بيان شده اين است كه: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! افراد كافر (معاند) را به جاى مؤمنين راستين، دوست خود قرار ندهيد…»(18)
امروزه، انحطاط مسلمين از اختلاف ديرينه‏اى است كه كمتر كسى در فكر علاج آن برآمده است. جوامع مسلمان هنوز به خود نيامده‏اند و بر نقاط اختلافى و نزاع‏انگيز، بيشتر پاى مى‏فشارند و اين بيمارى روانى، بيشتر محتاج علاج است تا بيمارى‏هاى جسمى. اين كه از دميدن در كوره اختلاف، احساس شعف و گاه احساس پيروزى بشود، يك بيمارى خطرناكى است كه طبيبان حاذق را مى‏طلبد تا پس از مدتها تلاش و تلقين و پالايش متون فرهنگى، سلامت را به جامعه اسلامى برگردانند.
از مطالب يادشده درمى‏يابيم كه اختلاف و ناآگاهى مسلمين سبب سلطه استعمارگران بر كشورهاى اسلامى شده و شؤون اقتصادى و فرهنگى آنان را قبضه كرده است و ذخائر آنان را غارت مى‏كند؛ در حالى كه مسلمانان موقعيت‏هاى جمعيتى و منطقه‏اى ممتازى دارند و از نظر طبيعى در شرايط خوبى بسر مى‏برند و نيز از لحاظ استراتژيك در حساسترين مناطق جهان زندگى مى‏كنند و باسابقه‏ترين تاريخ و تمدن و دانش را دارند. مهمتر از همه، داشتن دين مشترك اسلام و كتاب قرآن‏كريم است كه مى‏تواند جهان انسانيت را به سعادت و كمال رهنمون گردد. بنابراين، كشورهاى اسلامى و در صدر آنها جمهورى اسلامى ايران كه بزرگ رهرو دولت كريمه است، بايد براى محو استكبار جهانى و فرزند نامشروع وى (اسرائيل خون‏آشام) يدِ واحده شوند و در صدد زدودن طرحها و نقشه‏هاى آنان برآيند. باتوجه به اوضاع كنونى جهان، مسئله وحدت و همبستگى ملى و دينى ميان مسلمين از ضرورى‏ترين مسائل جهان اسلام است، و بايد هر چه سريع‏تر و جدى‏تر براى دستيابى به اين مهم قيام كرد. محور و مركز ثقل اين وحدت و همبستگى «اسلام و ايران» است. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1- فيض كاشانى، محجةالبيضاء، ص 358. 2- غررالحكم. 3- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 10. 4- تصنيف غررالحكم، حديث: 9562. 5- همان، حديث: 9599. 6- سوره حجرات، آيه 11. 7- كشف الاسرار، ج 9، ص 259. 8- سوره حجرات، آيه 11. 9- سوره آل عمران، آيه 19، سوره شورى، آيه 14. 10- سوره انفال، آيه 46. 11- نويسنده تفسير المنار، ج 8، ص 24 نوشته است: عدم اطاعت از دستور رسول اكرم(ص) را در ميدان جنگ احد، مسلمانان ديدند و «نالوا ما نالوا منهم…». 12- ر.ك: تفسير المنار، ج 8، ص 25. 13- همان، ج 5، ص 25. 14- تفسيرنمونه، ج 7، ص 196. 15- سيد رضى، نهج البلاغه، خ 127. 16- همان. 17- سوره بقره، آيه 191. 18- سوره نساء، آيه 144.

/

زينبع الگو و قهرمان زنان‏

 «زاد روز ولادت حضرت زينب اولين پرستار نمونه و روز پرستار بر الگوهاى ايثار و فداكارى و عفاف مباركباد.» اى شير زن كربلا!
تو مهر روشن و اوج خصال آينه‏اى‏

عيار پاكى و حسن كمال آينه‏اى
تو صبح صادق فجرى، شكوه آينه‏اى‏

تو حرف روشن و پاك زلال آينه‏اى‏
در آسمان اصالت، به كهكشان مانى‏

گواه مريم و صبح وصال آينه‏اى‏
به صبر و حلم محمّد، شجاعتت چو على‏ست‏

به زهد فاطمه مانى، مثال آينه‏اى‏
تو زيب صبر و شكوهى، فرشته تقوا

تو قهرمان زنانى، جلال آينه‏اى‏

زينب(س) دختر زهرا (عليهم السلام) در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم يا ششم هجرت در مدينه منوره ديده به جهان گشود. با اين كه معمول است غالباً والدين نام فرزندان خويش را انتخاب مى‏كنند، ولى در جريان ولادت حضرت زينب(س) على و زهرا(ع) اين كار را به عهده پيامبر اسلام(ص) جدّ بزرگوار آن بانو گذاشتند. پيامبر نيز به دستور آسمانى بعد از در آغوش گرفتن و بوسيدن نوزاد اسم او را به امر الهى زينب(زين + اب) كه به معناى زينت پدر است انتخاب نمود.(1)
او را ام كلثوم كبرى، و صديقه صغرى نيز مى‏گويند، از القاب آن حضرت، محدّثه، عالمه و فهيمه بود. او زنى عابده، زاهده، عارفه، خطيبه، عفيفه و مديره بود. نسب نبوى، تربيت علوى و لطف خداوندى از او فردى با خصوصيّات و صفات برجسته ساخته بود طورى كه او را «عقيله بنى هاشم» مى‏گفتند. به همين جهت او نه تنها يك شير زن و به قول معروف قهرمان كربلاست بلكه زنى است جامع تمام خصوصيات و ويژگيهاى يك زن شايسته كه مى‏تواند در تمام زمانها براى تمام زنهاى جامعه بشرى، مخصوصاً جوامع اسلامى و على‏الخصوص جامعه تشيع به عنوان بهترين الگو مطرح باشد، الگويى كه هاله‏اى از محبّت و احساسات دور او را احاطه كرده بدين جهت به راحتى رفتارها و خصوصيات اخلاقى و عملى او مى‏تواند در بانوان نفوذ نمايد، و آنان را نيز به سمت و سوى شايستگى و برازندگى بكشاند، آنچه پيش رو داريد گامى است در اين مسير، و مقالى است به اين هدف كه با بيان گوشه‏هايى از اوصاف آن بانوى كمال يافته، بانوان جامعه اسلامى را به آن سمت و سو سوق داد. 1- پاسدار عفت و پاكدامنى‏
عفّت و پاكدامنى، برازنده‏ترين زينت زنان، و گران قيمت‏ترين گوهر براى آنان، و اصلى و اساسى‏ترين صفات بانوان است كه تمام كمالات و پيشرفتهاى زنان در پرتو آن معنى مى‏يابد، و موجب پيشرفت و شايستگى مى‏شود، و اگر زنى از عفّت و پاكدامنى عارى گشت هرچند از جهات علمى و مديريتى، ورزشى و قهرمانى و… در اوج باشد جز زيان و ضرر به كمالات انسانى و جامعه بشرى چيزى در پى نخواهد داشت.
زينب درس عفت را به خوبى در مكتب پدر آموخت آن جا كه فرمود: «مجاهد در راه خدا، اجرش بيشتر از كسى نيست كه قدرت دارد امّا عفّت مى‏ورزد، نزديك است كه انسان عفيف فرشته‏اى از فرشتگان باشد.»(2)
زينب كبرى عفت خويش را حتى در سخت‏ترين شرايط به نمايش گذاشت او در دوران اسارت و در حركت از كربلا تا شام سخت بر عفت خويش پاى مى‏فشرد و مورخين نوشته‏اند: «وهى تستر وجهها بكفّها لانّ قناعها قد اخذ منها؛(3) او صورت خود را با دستش مى‏پوشاند چون روسريش از او گرفته شده بود.» داستان عجيب‏
هرگاه زنى عفيف باشد در موارد لازم امدادهاى غيبى نيز به كمك او مى‏رسد، زينب از كسانى است كه مورد حمايت الهى قرار گرفت و امداد غيبى الهى باعث شد كه مردم بيگانه نتوانند او را ببينند. در حكايتى مى‏خوانيم: روزى مرحوم علّامه شيخ جعفر كاشف الغطا در سوگ حضرت زينب (س) اشعارى مى‏سرود و بر روى كاغذ نوشت كه ترجمه آن چنين است:
«زينب را در حالى كه دست‏هايش بر گردنش بسته بود، بر شتر لاغرى سوار كرده بودند و به اسارت بردند. نه صورتش پوشيده بود، و نه نقاب بر چهره داشت بلكه به وسيله دست و بازويش صورتش را مى‏پوشاند.عزيزش حسين(ع) را روى خاك‏هاى گرم بيابان رها كرد. اگر چشم‏ها به آن بدن‏هاى پاك چاك چاك شهيدان بنگرند، فرياد و فغان سر مى‏دهند و چنانچه آن سرهاى بريده را نگاه كنند، اشك‏شان جارى مى‏گردد. در آن وقت كه زينب(س) را آن گونه به اسيرى نزد يزيد مى‏بردند، آرزو داشت جسمش در زمين فرو رود تا ملامت و سرزنش دشمنان را نبيند.»
علّامه كاشف الغطا مدّتى بعد، به همان اشعار نوشته شده روى كاغذ مراجعه كرد. با تعجّب ديد يك بيت شعر به اين مضمون به سروده‏اش اضافه شده است:
«پرده‏هايى از نور، زينب را فرا گرفته بودند، كه همان پرده‏ها مانع نگاه بينندگان به او مى‏شدند.»
علّامه بسيار شگفت زده شد، زيرا چنين شعرى را نسروده بود. عجيب اين كه وقتى كه براى پاكنويس اشعارش به آن كاغذها مراجعه مى‏كند آن يك بيت شعر در دست نوشته‏هاى قبلى‏اش نيست. اين حادثه عجيب نشان مى‏دهد كه امدادهاى غيبى الهى به صورت پرده‏ها و هاله‏هايى از نور، مانع از آن مى‏شد تا تماشاگران قامت زينب(س) را بنگرند.(4) 2- بر كرسى تدريس‏
راه كسب دانش فراوان است، برترين علم و بهترين راه آن است كه دانش مستقيماً از ذات الهى به شخصى اضافه شود، يعنى علم «لدنّى» باشد. خداوند متعال در مورد حضرت خضر مى‏فرمايد: «و علّمناه من لدنّا علماً؛(5) علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بوديم».
زينب به شهادت امام سجاد(ع) داراى چنين علمى است، آن جا كه به عمه‏اش خطاب كرد و فرمود: «انت عالمةٌ غير معلّمة و فهمةٌ غير مفهّمةٍ؛(6) تو دانشمند معلم نديده و فهميده‏اى فهم نياموخته هستى.» رفتارهاى روزمرّه، و خطبه‏هاى آن بانو نشان از آن دارد كه سرمنشأ علم او عنايت و فيض الهى است.
روزى حضرت زينب(س) در محضر امام حسن(ع) و امام حسين(ع) نشسته بود و شاهد گفت و گوى برادرانش درباره گفتار رسول خدا(ص) پيرامون امور حلال، حرام و شبهه‏ناك بود تا اين كه خود شخصاً در بحث آنان شركت كرد و چنان درباره سخنان پيامبر اكرم(ص) براى برادرانش توضيح مى‏داد و تجزيه وتحليل مى‏كرد كه امام حسن(ع) و امام حسين(ع) از بيانات زينب(س) متعجب شده بودند، وقتى سخنان زينب(س) به پايان رسيد، امام حسن(ع) رو به خواهرش كرد و فرمود: «انّك حقّاً من شجرة النّبوّة و من معدن‏الرّسالة؛ به درستى كه تو (زينب) از درخت نبوّت و از معدن رسالت هستى.»(7)
يعنى گفتار و روش و منش تو، از مركز نبوّت و مخزن رسالت پيامبر اكرم(ص) نشأت مى‏گيرد.
به جهت همين علميت بالاى حضرت بود كه در كوفه با استقبال گرم بانوان براى تدريس و تعليم واقع شد. بعد از ماجراى جنگ «جمل» و «صفين» كه در سال (36 ه.ق) به بعد رخ داد، حضرت على(ع) با افراد خانواده به عراق آمدند و در كوفه ساكن شدند، و در اين سفر زينب(ع) نيز همراه او بود و حدود چهار سال در كوفه ماندگار شد. زنان كوفه دريافته بودند كه زينب از نظر مقام علمى و عملى همچون مادرش فاطمه(س) است، به همين جهت به وسيله مردان خود از حضرت على(ع) خواستند كه با زينب(س) سخن گويد و رضايت او را براى تدريس و تشكيل مجلس درس براى بانوان جلب كند. حضرت زينب(س) از اين درخواست استقبال كرد و اعلام كرد: هر روز صبح مجلس درس در خانه اميرالمؤمنين على(ع) براى بانوان برگزار مى‏شود.»
زنان كوفه نيز با شنيدن اين خبر بسيار خشنود شدند، آنان هر روز مشتاقانه به كلاس درس زينب(س) مى‏شتافتند و كسب علم و دانش مى‏كردند، زينب(س) در اين مجالس به تفسير قرآن، احكام، مباحث تربيتى مى‏پرداختند و باعث ارشاد و راهنمايى بانوان مى‏شدند.(8)
حضرت زينب هرگاه افراد مساعدى را پيدا مى‏كرد – چه در مدينه و چه در كوفه – چنان آنان را جذب مى‏كرد و مفاهيم قرآن و اسلام و احاديث را براى‏شان بالحن زيبا بيان مى‏نمود كه همگان شيفته وى مى‏شدند. تاريخ گواه خوبى براى اين موضوع است كه حضرت شاگردان بسيارى را تحت آموزش خود قرار داد و آنان را تربيت كرد كه برخى از آن‏ها به ازدواج كسانى درآمدند كه همسرانشان از مقام و موقعيّت نظامى يا سياسى بالايى برخوردار بودند. و حتّى برخى از آن شاگردان با برخوردهاى صحيح افكار شوهران خودرا اصلاح كرده و آنان را با مكتب اسلام آشنا نمودند. زينب(س) چنان با دقّت و پشت‏كار با شاگردان خود كار مى‏كرد و آنان را مورد تعليم و تربيت قرار مى‏داد تا در آينده بتوانند نسل‏ها را با اسلام آشنا سازند.(9) 3- ايثار و بخشش‏
يكى ديگر از صفات حسنه انسانهاى برتر، مقدّم داشتن ديگران بر خود است. امام على(ع) فرمود: «الايثار اعلى الايمان؛(10) ايثار بالاترين درجه ايمان است.» و فرمود: «الايثار اعلى الاحسان؛(11) ايثار برترين احسان است.» و همين طور بخشش و انفاق به ديگران از بارزترين مصداقهاى ايثار، و نشانه كمال نفس و خيرخواهى انسان است.
زينب مجلّله هم در ايثار و از خود گذشتگى، و هم انفاق و دستگيرى از فقرا، گوى سبقت را از ديگران ربوده است. از ايثار اوست كه براى حفظ جان اسرا و كودكان خطر را به جان خود مى‏خريد، و در تمام صحنه‏ها ديگران را بر خود مقدّم مى‏داشت. او در ماجراى كربلا حتى از سهميه آب خويش استفاده نمى‏كرد و آن را به كودكان مى‏داد. در بين راه كوفه و شام با اين كه خود گرسنه و تشنه بود، ايثار را به بند كشيد و آن را شرمنده ساخت چنان كه امام سجّاد(ع) مى‏فرمايد: «انّها كانت تقسّم مايصيبها من الطّعام على الاطفال لانّ القوم كانوا يدفعون لكلّ واحدٍ منّارغيفاً من الخبز فى اليوم و اللّيلة؛(12)عمّه‏ام زينب (در مدّت اسارت) غذايى را كه به عنوان سهميّه و جيره مى‏دادند بين بچّه‏ها تقسيم مى‏كرد. چون آن‏ها در هر شبانه روز به هر يك از ما يك قرص نان مى‏داند.» او نه تنها در بزرگى ايثار داشت كه در كودكى نيز اهل ايثار بود.
شبى اميرمؤمنان على(ع) مهمانى را به خانه آورد چون آن مرد شام نخورده بود، على(ع) به همسرش فرمود: فاطمه جان! آيا غذايى براى مهمان داريم؟
چيزى در خانه نداريم، فقط يك قرص نان، سهم دخترم زينب(س) است. زينب كه كودكى بيش نبود، گفت و گوى پدر و مادرش را شنيد، بى درنگ از رختخواب برخاست نزد مادر آمد و گفت: مادر جان! غذاى مرا به مهمان بده من صبر مى‏كنم! على (ع) و فاطمه(س) از اين رفتار دخترشان بسيار خشنود شدند.(13)
او حتى تازيانه‏ها را به جان مى‏خريد و نمى‏گذاشت بر بازوى كودكان اصابت كند.
امّا انفاق او به فقرا نيز زبانزد مردم آن زمان بود. و همچون پدر بزرگوارش اميرمؤمنان على(ع) كمك‏هاى خود را مخفيانه و به دور از چشم ديگران انجام مى‏داد تا باعث شرمندگى و خجالت نيازمندان نشود.
آن بانو بارها و بارها به نزديكان و آشنايان خود اين موضوع را سفارش مى‏كرد كه نبايد به آبروى نيازمندان و فقرا لطمه‏اى وارد شود و آنان در جامعه احساس حقارت و كوچكى كنند.»(14)
مورخان مى‏گويند: بعضى روزها فقرا و بينوايان چنان به در خانه دختر على(ع) پناه مى‏آوردند، و تجمّع مى‏كردند كه غلامان و كنيزان خانه آن‏ها را پراكنده مى‏ساختند، ولى همين كه زينب(س) از راه مى‏رسيد، همه آنان را اطراف خود جمع مى‏كرد و به يكايك مشكلات و گرفتاريشان رسيدگى و بارى از دوش شان برمى‏داشت.(15) 4- روحيه بخشى‏
در تمام دوران زندگى و فراز و نشيبهاى آن، مخصوصاً در حوادث تلخ و مسافرت‏ها آن چه بيش از هر چيز براى انسان لازم و كارساز است روحيه و دلگرمى است. اگر انسان براى كارهاى مهم و حساس زندگى روحيه نداشته باشد، آن كار با موفقيّت انجام نشده و به نتيجه نخواهد رسيد و چه بسا كه با شكست نيز مواجه شود.
زن هم در سطح جامعه و هم در خانواده در بخش روحيه بخشى همسر و فرزندان و زيردستان مى‏تواند نقش مهمى ايفا كند. يكى از بارزترين اوصاف كمالى زينب(س) روحيه بخشى اوست. او بعد از شهادت مادر روحيه بخش پدر و برادران بود، و در شهادت پدر و سپس برادرش امام حسن(ع) نقش مهمّى را براى تسلّاى بازماندگان ايفا مى‏كرد. پس از شهادت امام حسين(ع) و در طول دوران اسارت، اين صفت نيكوى زينب(س) بيشتر ظهور و بروز كرد. او پيوسته ياور غمديدگان و پناه اسيران، و روحيه بخش مصيبت ديدگان بود. از گودى قتلگاه تا كوچه‏هاى تنگ و تاريك كوفه، از مجلس ابن زياد تا ستمكده يزيد، همه جا فرشته نجات اسرا بود.
نه تنها زينب از دين ياورى كرد

به همّت كاروان را رهبرى كرد
به دوران اسارت با يتيمان‏

نوازش‏ها به مهر مادرى كرد
او حتّى تسلّى بخش دل امام سجاد(ع) نيز بود. از جمله به امام سجاد گفت:
لايجزعنّك ماترى فواللّه انّ ذلك لعهد من رسول اللّه (ص) الى جدّك و ابيك و عمّك؛ «اى پسر برادر!» آن چه مى‏بينى (از شهادت پدر و برادران و اسارت) تو را بى تاب نسازد، به خدا سوگند! اين عهد رسول خدا(ص) از جدّ و پدر و عمويت مى‏باشد.
آنكه قلبش از بلا سرشار بود

دخت زهرا زينب غمخوار بود
او ولايت را به دوشش مى‏كشيد

چون امام عصر او بيمار بود
باطنين خطبه‏هاى حيدرى‏

سخت او رسواگر كفّار بود
راستى وجود با بركت زينب(س) براى كاروان اسرا كه متشكل از 72 نفر زن و كودك بود سخت روحيه بخش بود، هرجا غمها و طعنه‏ها بيش از حد آنان را آزار مى‏داد به زينب پناه مى‏بردند. 5 – عبادت و بندگى‏
از مهمترين نيازهاى هر انسانى مخصوصاً قشر بانوان كه نياز به سكونت و آرامش بيشترى دارند، عبادت و بندگى خداوند انسان را تا اوج كمالات پرواز مى‏دهد. امّا عبادات و بندگى يك زن علاوه بر آن كه خود او را به كمالات و قرب الهى ترقّى مى‏دهد مى‏تواند بر فرزندان و همسرش تأثير شگرفى داشته، و از اين طريق كل جامعه را به سوى سعادت سوق دهد، چرا كه هدف از آفرينش و خلقت انسان رسيدن به قلّه كمال بندگى است: «ما خلقت الجنّ و الانس الّا ليعبدون؛(16) من جن و انس را نيافريدم جز براى اين كه عبادت كنند.»
زينب(س) نيز از عابدان روزگار و عاشقان عبادت و شب زنده دارى بود. او همچون مادرش فاطمه(س) نماز خود را اوّل وقت به جا مى‏آورد و در انجام آن بسيار دقّت داشت. اگر هنگام كار بود، كار را رها كرده، نماز را به جا آورده و بعد از آن اقدام مى‏كرد. چنان غرق در نماز و عبادت مى‏شد گويا در اين دنيا نيست، و تمام توجّه خود را به معبود يكتاى خويش متوجه مى‏نمود.(17)
علاوه بر نمازهاى واجب آن بانوى عابده، اهل تهجد و شب زنده دارى و تلاوت قرآن بود. امام سجاد(ع) مى‏فرمايد: «انّ عمّتى زينب كانت تؤدّى صلواتها من قيام الفرائض و النّوافل عند مسيرنا من الكوفة الى الشّام و فى بعض منازل كانت تصلّى من جلوسٍ لشدّة الجوع و الضّعف؛(18) عمّه‏ام زينب در مسير كوفه تا شام همه نمازهاى واجب و مستحب را اقامه مى‏نمود و در بعض منازل به خاطر شدّت گرسنگى و ضعف، نشسته اداى تكليف مى‏كرد.»
آن بانوى مكّرمه در حساس‏ترين شب زندگى، شب هجران از حسين(ع) و برادران، شب اسارت و غربت، شب آوارگى، شب دود و خون و ترس و وحشت و تنهايى،…تهجد و شب زنده داريش را ترك نكرد. از فاطمه بنت الحسين(ع) نقل شده است كه فرمود: «و امّا عمّتى زينب فانّها لم تزل قائمةٌ فى تلك اللّيلة اى عاشرةٍ من المحرّم فى محرابها تستغيث الى ربّها و ماهدأت لنا عين و لاسكنت لنازمرةٌ؛(19) عمّه‏ام زينب(س) در تمام شب عاشورا در محراب خويش ايستاده و به پروردگارش استغاثه مى‏كرد. در آن شب هيچ يك از ما نخوابيد و صداى ناله ما قطع نشد.»
امام حسين(ع) كه خود معصوم و واسطه فيض الهى است هنگام وداع به خواهر عابده‏اش مى‏فرمايد: يا اختاه لاتنسينّى فى نافلة الليل؛(20) خواهرجان! مرا در نماز شب فراموش مكن» اين نشان از آن دارد كه اين خواهر، به قلّه رفيع بندگى و پرستش راه يافته و به حكمت و هدف آفرينش دست يازيده است. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. شيخ ذبيح اللّه محلّاتى، رياحين الشريعه، تهران، دارالكتب الاسلاميّه، ج 3، ص 46. 2. نهج البلاغه، فيض الاسلام، حكمت 466. 3. جزائرى، الخصائص الزينبيّه، ص 345. 4. على اكبر سيد عبدالرّزاق مقرّم، ص 21، زينب فروغ تابان كوثر، محمدى اشتهاردى، ص 99 – 101. 5. سوره كهف، آيه 65. 6. شيخ عباس قمى، منتهى الآمال، تهران، علميّه اسلاميه، چاپ قديم، 1331 ه.ش، ج 1، ص 298. 7. السيده زينب، ص 911، زينب فروغ تابان كوثر، ص 74. 8. زندگانى حضرت زينب(س) ص 40 – 45. 9. همان، ص 125 و سيره عملى حضرت زينب، اميرحسين عليقلى، 20. 10. ميزان الحكمه، ج‏1، ص 4. 11. همان. 12. رياحين الشريعه، همان، ج 3، ص 62. 13. همان، ص 64 ؛ و فضايل…و كرامات حضرت زينب، ص‏27. 14. زندگى زينب (س) ص 29، 32، 37. 15. سيره عملى حضرت زينب، همان، ص 21، چهارده معصوم، ص 401 و 403. 16. سوره ذاريات، آيه 56. 17. داستانهايى از زندگى حضرت زينب(س)، ص 17 – 21. 18. رياحين الشريعه، ج 3، ص 62. 19. همان. 20. همان، ص 61 – 62.

/

كنفرانس فلسطين در تهران، همايشى براى حمايت از مقاومت‏

نماينده جنبش جهاد اسلامى فلسطين در تهران‏
هنوز يك روز از پايان كار كنفرانس قدس و حمايت از ملت فلسطين در تهران نگذشته بود كه استحكامات رژيم صهيونيستى در شهر تل آويو به لرزه در آمد.شهادت‏طلبى به نام «سامر حماد» كه بيش از 20 بهار از عمرش نمى‏گذشت، عمليات شهادت طلبانه‏اى را در عمق استحكامات امنيتى رژيم صهيونيستى در تل آويو انجام داد.
حماد از اهالى روستاى برقه در حومه جنين بود، اين مبارز شهادت طلب كه از اعضاى سراياالقدس شاخه نظامى جنبش جهاد اسلامى بود، موفق شد در تاريخ 17/4/2006 در مركز شهر تل آويو عمليات شهادت طلبانه خود را به رغم حضور گسترده نيروهاى امنيتى رژيم صهيونيستى انجام دهد.
عملياتى كه به هلاكت 8 صهيونيست و زخمى شدن بيش از 66 نفر ديگر از آنها منجر شد كه حال دو نفر از آنها نيز وخيم اعلام شده است.
اين عمليات شهادت طلبانه رهبران سياسى و فرماندهان نظامى و امنيتى رژيم صهيونيستى را دچار سر درگمى كرد، آنها اين عمليات را اوج موفقيت گروه‏هاى مقاومت در ايجاد شكاف در ساختار امنيتى و استراتژى‏هاى نظامى صهيونيستى كه از زمان آغاز انتفاضه مسجدالاقصى روز به روز بر وسعت و فراگيرى آن افزوده مى‏شود، توصيف كردند.
قدرت تاثير گذارى اين عمليات شهادت طلبانه به حدى بود كه روزنامه انگليسى ايندپندت شهادت‏طلب مجرى اين عمليات را منفجر كننده خاورميانه توصيف كرده و ديلى تلگراف ديگر روزنامه پرتيراژ انگليسى از اين عمليات بمثابه قرار گرفتن اسرائيل بر لبه تيغ ياد كرد.
اين نوع نگاه ما را بر آن مى‏دارد تا اين عمليات شهادت طلبانه متهورانه را در چارچوب و جايگاه اصلى آن قرار داده و از اين منظر به پرسش هايى كه برخى آنرا در مورد عمليات جهادى عليه اشغالگران در فلسطين تكرار مى‏كنند، پاسخ دهيم.
سؤال اول اين بودكه چرااين عمليات دراين زمان‏انجام گرفت؟
پاسخ صريح و شفاف، به اين سؤال در چند كلمه خلاصه مى‏شود، چرادر اين زمانبندى نباشد؟
آيا تغييرى در واقعيت‏هاى ملت فلسطين به وجود آمده است؟
اشغالگران صهيونيست كه همچنان سرزمين و وطن ما را در اشغال خويش دارند و روز به روز بر سبعيّت و وحشيگرى‏هاى صهيونيستها عليه ملت فلسطين افزوده مى‏شود، به اين اميد كه بتوانند اراده ملت فلسطين را درهم شكسته و روحيه آنها را در مبارزه و پايدارى جهت آزادى مقدسات و خاك وطنش درهم بكوبند.
صهيونيستها صحنه جنگ عليه ملت فلسطين را به محلى براى آزمايش فرماندهان و متدهاى جنگى و امنيتى خويش مبدل ساخته‏اند به نحوى كه از زمان آغاز انتفاضه مسجدالاقصى كه قيام مردمى بى دفاع در برابر خودكامگى و ظلم اشغالگران است دشمن صهيونيستى راهبردهاى جنگى و تروريستى جديدى را عليه اين ملت به كار مى‏گيرد.
ابتكاراتى كه از زمان اعلام پايان 90 روزه به انتفاضه الاقصى توسط شارون تروريست آغاز و با حمله عليه تمامى زيرساخت‏هاى زندگى روزمره فلسطينيان ادامه دارد.
تا پايان مارس (11 فروردين 1385)ملت فلسطين بيش از 4408 شهيد و 44500 مجروح تقديم انتفاضه كرده است 9400فلسطينى از جمله 120 زن نيز توسط صهيونيستها دستگير و زندانى شده‏اند. صهيونيستها 76 هزار و 868 جريب از زمين‏هاى فلسطينيان را تخريب و يك ميليون و 355 هزار و 290 اصله درخت را نابود كرده‏اند، اين در حالى است كه مزدوران رژيم صهيونيستى به بهانه ساخت ديوار حايل 245 هزار و 743 جريب از زمين‏هاى فلسطينيان را نيز مصادره كرده‏اند.
شارون با همراهى فرماندهان خود هر چه در توان داشت براى خفه كردن صداى فلسطينيان به كار بست، تمامى ابزارها و سلاح‏هاى پيشرفته را به كار بست، از جمله انجام ترورهاى كوركورانه از طريق هوا و گلوله باران مناطق مسكونى و حتى اتومبيل‏هاى بمب گذارى شده، اين اعمال رژيم صهيونيستى بقدرى گسترده مى‏باشد كه انجام اين گونه اعمال حتى براى كودكان و مردم عادى فلسطين هم به مسئله‏اى روزمرّه مبدّل شده است چه رسد به مجاهدين.
اين البته جداى از سياست گرسنه نگاه داشتن فلسطينيان و از بين بردن زيرساخت‏هاى اساسى لازم براى يك زندگى بشرى است، صهيونيستها با بستن گذرگاه‏ها و جلوگيرى از ورود كالاهاى ضرورى و اساسى از جمله حتى دارو، از اين راهبرد بعنوان اهرم فشارى بر فلسطينيان استفاده مى‏كنند.
در اينجا لازم است مثالى را تنها بعنوان نمونه ذكر كنم.
در استان‏هاى جنين، طولكرم و قلقيليا در كرانه باخترى 2054 كشاورز فعاليت مى‏كنند كه مجموع آنان 13847 نفر مى‏باشند، اكنون 33 هزار و 443 جريب از مجموع زمين هايشان كه 45 هزارو 658 جريب است در غرب ديوار حائل قرار گرفته است كه ساخت اين ديوار عملاً آنها را از رسيدن به زمينهاى خود محروم كرده است، و آنها براى رفتن بر سر زمينهاى خود بايد از دروازه هايى كه در درون ديوار تعبيه شده و از مراكز ايست و بازرسى صهيونيستها عبور كنند كه اين كار نيز مستلزم دارا بودن برگه‏هاى عبور از ارتش صهيونيستى است اينجاست كه كشاورز فلسطينى مى‏بيند كه چگونه درختان زيتون همان قوت روزانه‏اش پژمرده مى‏شوند اما قادر نيست براى آب دادن به آن كارى بكند.
به رغم تمامى تجاوزات و اعمال تروريستى كه رهبران رژيم صهيونيستى عليه ملت فلسطين انجام مى‏دهند اما مخزن ايثارگرى، جانفشانى و مقاومت ملت فلسطين پايانى ندارد.
ملت فلسطين نشان داده است كه اراده پايان ناپذيرى دارد، اين حقيقتى است كه صهيونيستها هم خود به آن اعتراف كرده‏اند.
زئيف شيف تحليلگر امنيتى و استراتژيك معروف مطبوعات صهيونيستى با اذعان به اين مسئله در مقاله روز 29 فروردين گذشته يعنى يك روز پس از انجام عمليات تل آويو گفت: واضح است كه اسرائيل در خشك كردن منابع تروريسم ناكام بوده است و دليل آن افزايش افراد داوطلبى است كه آماده انجام عمليات انتحارى هستند.
اين پايدارى اسطوره‏اى ملت فلسطين مى‏تواند انگيزه بسيار خوبى در ميان امت عربى و اسلامى باشد، انگيزه‏اى نشأت گرفته از دين يا وابستگى فرهنگى براى حمايت ملتى كه در خط مقدم براى دفاع از مقدساتمان و استقلال ميهن هايمان در برابر طرح صهيونيستى و برنامه‏هاى توسعه طلبانه‏اش حضور دارد.
نتايج نشست سران اتحاديه عرب در خارطوم كه 8 فروردين برگزار شد براى ملت فلسطين نااميد كننده بود، زيرا به سطح خواسته‏هاى اساسى ملت فلسطين و در حدواندازه استراتژى مورد نياز براى حمايت و پشتيبانى از مقاومت ملت فلسطين نبود.ملتى كه اكنون در معرض شديدترين انواع تروريسم قراردارد.
در حالى كه چنين عمليات تروريستى از سوى اشغالگران صهيونيست عليه ملت فلسطين همه روزه در حال انجام است، كشورهاى عربى در نشست سران خود هيچ موضع اجرايى قابل توجهى براى مقابله با طرح‏هاى يهودى سازى منطقه جليل، ادامه بيرون راندن فلسطينيان از مناطق مسكونيشان در مناطق 1948، يهودى سازى مسجدالاقصى و ساخت ديوار حائل در اطراف قدس از خود نشان ندادند.
آنها حتى موضع قابل ذكرى در برابر سياست آمريكايى -اروپايى در گرسنه سازى ملت فلسطين به دليل انتخابات آزادى كه انجام دادند هم از خود نشان ندادند و حاضر نشدند اقدام قابل توجهى در برابر تنبيهى كه از سوى آمريكا و اروپا عليه ملت فلسطين به دليل پشت كردن به اسلو و رهبران سابق تشكيلات خودگردان و فساد ادارى و مالى آن دادند، از خود نشان دهند.
رهبران عرب حتى پاى از آن هم فراتر نهاده و اكنون فشارهاى خود را بر جنبش حماس وارد مى‏آورند و اين جنبش را بين دو گزينه وراه برسميت شناختن اسرائيل يا سرنگونى دولت منتخب از سوى ملت فلسطين از طريق بايكوت منطقه‏اى، مالى سياسى اين دولت قرار داده‏اند.
اما آنچه كه باعث دميدن اميد جديدى در كالبد امت شد و نشان داد كه امت اسلامى همچنان شاخص‏هاى زنده بودن را داراست، برگزارى كنفرانس قدس و حمايت از ملت فلسطين بود كه در تهران و در روزهاى 25 تا 27 فروردين برگزارشد.
اين كنفرانس پارلمانى – مردمى به حق اعلام حمايتى صريح از مقاومت و پشتيبانى از پايدارى حماس در برابر فشارهاى آمريكايى – صهيونيستى – اروپايى و حتى كشورهاى عربى محسوب مى‏شود.
صدها نفر به نمايندگى از احزاب عربى، اسلامى به همراه رهبران گروه‏هاى ملى و مذهبى فلسطينى، رؤساى پارلمان‏ها، مديران سازمان‏هاى جامعه مدنى در جهان عرب و اسلام و نيز نخبگان از رهبران فكرى، اطلاع رسانى و سياسى در تهران گردهم آمدند تا يك صدا بگويند اسرائيل از بين خواهد رفت و همانطور كه آقاى دكتر احمدى نژاد رئيس جمهورى ايران گفت: درخت خشكيده و به تعفن رفته رژيم صهيونيستى با يك طوفان ريشه كن خواهد شد.
پاورقي ها:

/

چشم اندازى به سيره حكومتى پيامبر اعظم ص

اشاره
تشكيل حكومت و به عهده گرفتن زمام اداره امور جامعه از مواردى است كه علاوه بر هدايت و نجات انسان‏ها، نقش قابل تأمّلى را در جهت حفظ آيات الهى و آرمان‏هاى جامعه مسلمين ايفا مى‏كند.
از اين رو نبىّ مكرم اسلام (ص) بلافاصله پس از هجرت براى تشكيل حكومت و دولت اسلامى اقدام نمود.
اين حكومت اسلامى هر چند بعد از ارتحال آن حضرت (ص) عمرش كوتاه بود، امّانمونه كامل حكومت دينى با ويژگى‏هاى خاص خود بود كه در اين نوشتار بر جسته آن به عنوان شاخصه‏هاى آموزنده و سازنده اشاره مى‏شود: عدالت خواهى
مطالعه تاريخ زندگى پيامبر (ص) بيان‏گر اين است كه آن حضرت (ص) در روزگارى كه در مدينه قدرت بزرگى پديد آورد، تمام سعى و تلاشش برقرارى عدالت و احياى ارزش‏هاى الهى و انسانى بود. ايشان در يك منشور جهانى، عدالت خواهى و تساوى حقوق انسان‏ها را در جوامع اعلام كرده‏و ملاك احترام به حقوق بشر رامعين نمود.
آن منادى راستين عدالت و آزادى هنگامى كه مشاهده كرد يكى از اصحاب عرب وى «سلمان فارسى» را به خاطر غير عرب بودن تحقير مى‏كند، در كلمات حكيمانه و معروفى مى‏فرمود: «انّ‏الناس من عهد آدم الى يومنا هذا مثل اسنان المشط لافضل للعربى على العجمى و لا للاحمر على الاسودالا بالتقوى؛(1) همه مردم از زمان حضرت آدم(ع) تا به امروز همانند دانه‏هاى شانه مساوى و برابر هستند. عرب بر عجم و سرخ برترى ندارد مگر با تقوى».
آن حضرت در اجراى قانون عادلانه الهى اهتمام خاصّى داشت و اگر كسى از ايشان تقاضاى غير قانونى مى‏كرد، شديداً ناراحت مى‏شد.
بعد از جنگ احزاب در مورد تقسيم غنايم بعضى از همسران پيامبر(ص) تقاضاى غير معمول كردند، لذا آن‏بزرگوار ناراحت شد و حدود يك ماه از آنان فاصله گرفت. خداوند متعال نيزبه اين مناسبت آياتى را بر آن حضرت نازل كرد وفرمود: «يا ايهّاالنبى قل لازواجك ان كنتن تردن الحيوة الدنيا و زينتها فتعالين امتعكن و اسرحكن سراحا جميلا؛(2) اى پيامبر به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنيا و زرق و برق آن را مى‏خواهيد، بياييد با هديه‏اى شمارا بهره‏مند سازم و شما را به طرز نيكويى رها سازم». و به اين ترتيب پيامبر اكرم (ص) حتى به نزيك‏ترين افراد خانواده‏اش اجازه نداد از قانون الهى تخطّى كرده و عدالت اجتماعى را در حكومت اسلامى آن حضرت خدشه دار سازند. قاطعيّت و شهامت‏
در سيره حكومتى رسول گرامى اسلام قاطعيّت و شهامت در مورد اجراى قانون و حدود الهى به بهترين وجه انعكاس يافته است. در فتح مكه زنى از قبيله «بنى مخزوم» مرتكب سرقت شد و از نظر قضايى جرمش محرز گرديد . خويشاوندان آن زن كه هنوز رسوبات نظام طبقاتى دوران جاهليت در مغزشان ماند ه بود، اجراى مجازات (حد سرقت) را نسبت به آن زن، ننگ خانواده اشرافى خود مى‏دانستند؛به همين دليل براى متوقف ساختن اجراى حد سرقت به تلاش افتادند و به همين منظور «اسامة بن زيد» را- كه مانند پدرش نزد پيامبر (ص) محبوبيت داشت – وادار به شفاعت نمودند. اما همين كه اسامه زبان به شفاعت گشود، آن حضرت (ص) خشمگين شد و فرمود: چه جاى شفاعت است ؟مگر مى‏توان حدود و قانون را بلااجراگذاشت و فوراً دستور مجازات صادر نمود.اسامه متوجه لغزش خود شد و عذرخواهى نمود. پيامبر (ص) براى اين كه فكر تبعيض در اجراى قانون را از ذهن مردم بيرون نمايد، عصر همان روز به ايراد خطبه‏اى پرداخت و به مسأله اجراى قانون الهى اشاره نمود وفرمود: «اقوام و ملل پيشين دچار سقوط وانقراض شدند؛ زيرا در اجراى قانون تبعيض روا مى‏داشتند. هرگاه يكى از طبقات بالا مرتكب جرم مى‏شد، او را از مجازات معاف مى‏كردند و اگر كسى از زير دستان به جرم مشابه آن مبادرت مى‏ورزيد، او را مجازات مى‏كردند. قسم به خدايى كه جانم در دست اوست در اجراى قانون در باره هيچ كس كوتاهى و سستى نمى‏كنم. اگر چه مجرم از نزديكان من باشد»(3) چنان كه ملاحظه مى‏شود رسول گرامى(ص) در اجراى قوانين هيچ گونه تبعيضى روا نمى‏داشتند؛ شفاعت احدى را نمى‏پذيرفت و تحت تأثير نظرات ديگران قرار نمى‏گرفت. آن حضرت به شدّت مسلمانان را از تعطيل شدن حدود الهى نهى مى‏كرد و مى‏فرمود: «انّما هلك بنو اسرائيل لانّهم كانوا يقيمون الحدود على الوضيع دون الشريف؛(4)بنى اسرائيل نابود شدند از آن جهت كه حدود الهى را براى زير دستان اجرا مى‏كردند نه براى اشراف!» وفاق اجتماعى
با آغاز دولت رسول خدا(ص) در مدينه، وفاق اجتماعى به عنوان يك ساز وكار مهم از سوى پيامبر(ص) مطرح گرديد.
با درنگ در حيات سياسى آن حضرت پس از تشكيل حكومت اسلامى و هم پاى سامان دهى به ساختار دولت، نمونه‏هاى فراوانى از وفاق اجتماعى را مى‏توان يافت كه در جهت يك دلى و سازگارى مسلمانان شكل گرفت ؛ همچون ساختن مسجد، پيمان عمومى ميان مسلمانان، يهوديان و مشركان يثرب، هم دلى با قبايل عرب و قرار داد برادرى.
وفاق اجتماعى در دولت كريمه پيامبر اعظم (ص) بر چند اصل راهبردى و بدون تغيير استوار بود كه عبارت است از:
1- ايمان به خداى يكتا و اعتقاد به آموزه‏هاى دينى و قوّت بخشيدن به گرايش توحيدى كه پيامبر(ص) آن را مهم‏ترين ركن وفاق و اتحاد مى‏دانست.(5)
2- پيامبر(ص) بهترين و استوارترين راستى را تنها در گروه مؤمنان مى‏دانست و با چنين ديدگاهى وفاق را در محدوده آنان تلقى مى‏نمود. اين اصل در سال نهم هجرى و در اوج اقتدار دولت اسلامى و با الهام از آيه: «انّما المؤمنون اخوةٌ…»(6) نهادينه گرديد؛ آيه‏اى كه تمامى مؤمنان را بايكديگر برادر مى‏داند.
3- سازگارى با غير مسلمانان به عنوان يك تاكتيك و در جهت پيش برد منافع اسلام وجود داشته است و چنين وفاقى عارى از امتياز دهى يك سويه بوده و برترى اسلام و مسلمانان در آن لحاظ شده است.(7) شايستگى معنوى
معيار مورد نظر پيامبر(ص) در انتخاب مديران و مسؤولان، تقوا، سابقه خوب و پاى بندى به ارزش‏هاى دينى و ساير ملاك‏هاى شايسته بود.آن چه براى آن بزرگوار در انتخاب مديران اهميت نداشت، ملاك خويشاوندى و قوم گرايى بود؛ چنان كه اصحاب خاص آن حضرت يعنى ؛ سلمان فارسى، بلال حبشى، ابوذر غفارى و عمّار عربى هر يك از يك منطقه و نژاد بودند و وقتى آيه زكات(توبه – آيه 160)نازل شد چون سهمى براى كسانى كه زكات جمع آورى مى‏كردند، داده شد، عده‏اى از بنى هاشم نزد پيامبر(ص) آمدند و از ايشان تقاضا كردند كه به سبب خويشاوندى جمع آورى زكات را به آنان واگذار نمايد. رسول خدا(ص) به آنان فرمود: صدقه و زكات بر من و بنى هاشم حرام است، يعنى نه تنها به سراغ زكات نياييد، بلكه انتظار آن را هم نداشته باشيدكه از كارمندان جمع آورى آن شويد. سپس فرمود: آيا گمان مى‏كنيد من ديگران را برشما ترجيح مى‏دهم؟ خير بلكه من خوبى و صلاح شما را مى‏خواهم.(8) خدمت رسانى‏
يكى از برنامه‏هاى زندگى رسول خدا(ص) رسيدگى به كارها و گرفتارى‏هاى مسلمانان بود. آن حضرت در بر آوردن حاجات مردم كوشش بسيار داشت و در اين مورد اهل فضل و تقوا را بر ديگران ترجيح مى‏داد و نيازهاى آنان را برآورده مى‏ساخت .
روزى بايكى از ياران خود درصحراى مدينه قدم مى‏زد كه پيرزنى رابر سر چاهى مشاهده كرد؛ او مى‏خواست از چاه آب بكشد و به خيمه‏اش ببرد، امّادر كار خود ناتوان بود. پيامبر (ص) نزديك رفت و فرمود: اى مادر آيا مى‏خواهى برايت از چاه آب بكشم ؟آن بانوى سالخورده از پيشنهاد رسول خدا (ص) خوشحال شد.
حضرت رسول (ص) بر سر چاه آمد و مشك را پر از آب كرد و تا خيمه آن پيرزن حمل نمود. شخصى كه همراه پيامبر (ص) بود، هر چه اصرار كرد كه مشك را از پيامبر(ص) بگيرد، آن حضرت قبول نكرد و فرمود: من به تحمّل مشقت و زحمات امت خود سزاوارترم!
بعد از اين كه پيامبر (ص) خداحافظى كرد و به راه افتاد، پيرزن به فرزندانش گفت، مشك را از بيرون خيمه به داخل بياوريد
آن‏ها با تعجب پرسيدند: اى مادر! اين مشك سنگين را چگونه به خيمه آوردى؟ او پاسخ داد: جوانمردى زيبا روى و خوش سخن با كمال مهربانى آن را به اين جا آورد.
آن‏ها وقتى پيامبر را شناختند، به دنبالش دويدند و به دست وپاى آن حضرت افتادند و عذرخواهى نمودند. پيامبر (ص) آنان را دعا كرد و با لطف ومهربانى خويش نوازش داد.(9)
آرى! روش زندگى پيامبر اكرم (ص) گره‏گشايى و نيكى و احسان بود، سيره حكومتى آن حضرت نشان مى‏دهد كه ايشان پيروان خود را به كارگشايى و برآوردن حاجات برادر مؤمن تشويق و ترغيب مى‏كرد.
آن حضرت مى‏فرمايد: «من قضى لاخيه المؤمن حاجة كان كمن عبدالله دهرا؛(10) هر كس يك حاجت برادر خود را برآورد، چنان است كه در همه روزگار خدا را عبادت كرده است». تفقد واحوال‏پرسى
بزرگوارى و عنايت نبى اكرم (ص) به افراد را نبايد فقط به خدمت رسانى جهت پيش برد امور جامعه دانست، بلكه تمام اقشار جامعه به نوعى از لطف و بزرگوارى آن حضرت برخوردار بودند و دراين ميان تكريم آن رهبر بزرگوار نسبت به اصحاب از همه چشم گيرتر است. سيره كريمانه ايشان با اصحاب باعث ايجاد ارتباط عاشقانه و وحدت فكرى و اجتماعى مى‏شد كه همه، خود را وابسته به اين كانون عشق و ايثار و كرامت مى‏ديدند.و هيچ‏گاه پيامبررااز خود جدا نمى‏دانستند.
«انس بن مالك» نقل مى‏كند: هرگاه پيامبر(ص) يكى از اصحاب را سه روز نمى‏ديد، در باره او سؤال مى‏كرد ؛ اگر آن فرد در شهر نبود برايش دعا مى‏كرد؛ اگر حضور داشت به ديدن او مى‏رفت و اگر مريض بود از او عيادت مى‏نمود.(11) احترام به نظرات ديگران‏
در مسايل مربوط به جامعه با اين كه پيامبر (ص) هوش سرشارش در تشخيص امور بر همگان برترى داشت، امّا هرگز با تحكّم و استبداد رأى به افكار مردم بى اعتنايى نمى‏كرد.
نظر مشورتى ديگران را مورد توجه قرار مى‏داد و دستور قرآن مجيد را در عمل اجرا مى‏كرد و از مسلمانان مى‏خواست كه اين سنت را نصب العين قرار دهند.
يكى از نمونه‏هاى مشورت آن حضرت با اصحاب در جنگ «بدر» است. مسلمانان به قصد مصادره كردن اموال كاروان تجارى قريش كه از شام برمى‏گشت از مدينه بيرون آمدند،امّادر حال حركت به سمت بدر خبر رسيد كه سپاه قريش عازم آن منطقه است. با اين خبر اوضاع به كلى دگرگون شد و مسلمانان كه خود را براى حمله به كاروان قريش آماده كرده بودند، در مقابل يك لشكر مسلح كه در تعداد افراد سه برابر بودند، رو به رو شدند.
رسول خدا (ص) از همراهان پرسيد كه آيا حاضرند در اين شرايط در برابر قريش بايستند يا نه ؟
«ابوبكر» و «عمر» هر كدام برخاستند و سخنانى گفتند كه بوى تهديد و ترس مى‏داد، ولى پيامبر(ص) به حرف آن‏ها اعتنايى نكرد.
سپس «مقداد بن عمرو» سخنانى در اطاعت از حضرت بيان كرد، امّا باز پيامبر(ص) از مردم مشورت خواست، مخاطب آن بزرگوار در اصل «انصار» بودند، زيرا آن‏ها در بيرون مدينه نسبت به پيامبر(ص) تعهدى نداشتند. درنهايت با اعلام حمايت انصار، رسول اكرم (ص) دستور حركت صادر نمود و پرچم جنگ برافراشته شد.(12)
ديگر مشورت رسول خدا(ص) با اصحاب در جنگ «احد» بود. وقتى خبر لشكركشى قريش درمدينه به پيامبر(ص) و مسلمانان رسيد، آن حضرت با مسلمانان مشورت كرد. عده‏اى كه تعدادشان اندك بود و درميان آن‏ها «عبدالله بن ابى» حضور داشت، معتقد بودند در مدينه بمانند و از شهر دفاع كنند، اما عده‏اى از جوانان و كسانى كه در بدر نبودند وبرخى بزرگ سالان مانند حضرت «حمزه» و «سعد بن عباده» اصرار داشتند كه در بيرون مدينه با دشمن روبرو گردند تا مبادا متهم به ترس شوند.
پيامبر (ص)نظر اكثريت را قبول كرد و زره جنگ پوشيد. در اين هنگام، صحابه – كه احساس كردند با خواست رسول خدا(ص) مخالفت كرده‏اند – پشيمان شدند و نزد حضرت رفتند و اظهار ندامت كردند، ولى پيامبر (ص) فرمود: اكنون كه زره به تن كرده‏ايم، سزاوار نيست آن را بيرون بياوريم.(13)
پس از اتمام جنگ و شكست مسلمانان شبهه‏اى مطرح شد كه در اين موضوع جاى مشورت نبوده است، لذا آيه «… وشاورهم فى الامر…»(14) نازل شد تااين شبهه را بر طرف كند؛ زيرا در هر صورت فايده مشورت بالا بردن شخصيت و تكريم آن‏هاست . مهر و عطوفت
راز پيروزى رسول خدا (ص) در مديريت حكومتى، مهرورزى و عشق به مردم بود.اگر اين شيوه كارآمد در مديريت رسول خدا نبود، هرگز توفيق رفع مشكلات و موانع طاقت فرسا را پيدا نمى‏كرد.به همين جهت خداوند فرمود: «فبما رحمةٍ من اللّه لنت لهم و لو كنت فظّاً غليظ القلب لا نفضّوا من حولك… ؛(15)به موجب رحمتى كه خداوند به تو عنايت كرده بود، براى آنان نرم شدى كه اگر تندخو و سخت دل بودى، همه از اطراف تو پراكنده مى‏شدند…» در سال هشتم هجرى كه پيامبر گرامى اسلام (ص) با اقتدار و پيروزى كامل به شهر مكه وارد شد و آن را از دست كفّارو مشركان خارج نمود، طرفداران جبهه باطل به ويژه كسانى كه در مدت بيست سال گذشته، بدترين ستم‏ها و جسارت‏ها و دشمنى‏ها را در حق آن حضرت و يارانش كرده بودند، در هاله‏اى از رعب و وحشت گرفتار شدند و بعد از فتح مكه منتظر انتقام و عكس العمل متقابل پيامبر(ص) بودند. اين نگرانى و اضطراب هنگامى به اوج خود رسيد كه اهل مكه از سعدبن عباده (پرچم دار پيامبر) شنيدند كه فرياد مى‏زد: امروز روز جنگ و خونريزى و اسارت است.(16)
هنگامى كه اين شعار به گوش رسول خدا(ص) رسيد، آن حضرت ناراحت شد و دستور داد پرچم اسلام را از او گرفته و به دست حضرت على (ع) بسپارند، سپس با سخنان آرام بخش و ملاطفت‏آميز خود، دشمنان ديرينه خويش را آرامش داد.آن حضرت فرمود: شما در مورد من چگونه مى‏انديشيد؟ مشركان گفتند: ما جز نيكى و محبّت از تو انتظارى نداريم!ما تو را برادرى بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار خود مى‏دانيم .رسول خدا (ص) فرمود: من آنچه را برادرم يوسف (ع) در مورد برادران ستمگر خود انجام داد، همان مى‏كنم و همانند او مى‏گويم: «… لا تثريب عليكم اليوم…؛(17) امروز ملامت و سرزنشى بر شما نيست…»
هنگامى كه آن رهبر مهربان، مردم هراسناك و نگران را آرام نمود، اضافه كرد كه امروز روز نبرد و انتقام نيست، بلكه روز رحمت و محبت است و من از تمام جنايات و گناهان شما گذشتم .آن گاه جمله معروفش را فرمود: «اذهبوا فانتم الطّلقاءُ ؛(18) به دنبال زندگيتان برويد كه همه شما آزاد هستيد».
تمامى آنان گويا دوباره متولد شدند ؛ بنابراين نفس راحتى كشيدند وبه غير از افراد معدودى، همگى محبت و عشق رسول خدا در اعماق وجودشان نفوذ كرد و مسلمان شدند. مدارا با مخالفان
عصر نبوى، عصر تأسيس نظام اسلامى و تكوين اعتقادات اسلامى در ميان مردم بود. به همين دليل رفتارهاى پيامبر (ص) بيش‏تر با مدارا همراه بود تا مردم بتوانند اصل دين را در جامعه بپذيرند.
به همين جهت مخالفت‏ها، استهزاها و تمسخرها با گذشت نبى مكرم (ص) همراه بود.
بيش‏ترين تحمل و مداراى پيامبر(ص) با منافقان مدينه بود؛ زيرا برخورد شديد با آن‏ها خطرى جدّى عليه حكومت اسلامى به شمار مى‏آمد. عبد بن ابى رئيس منافقان مدينه بود كه به رغم اقدامات و خيانت هايش در مراحل گوناگون، پيامبر(ص) عليه او اقدامى نكرد. او در مدينه از جايگاهى بر خوردار بود و پيامبر(ص) بااو مدارا مى‏كرد. پس از غزوه «بنى مصطلق» او گفت: اگر به مدينه برگرديم، پيامبر را از آن جا بيرون مى‏كنيم!
اين خبر به آن حضرت رسيد و اصحاب خواستار بر خورد شديد با او شدند تا جايى كه مسأله قتل او شايع گرديد ؛ بنابراين پسرش از پيامبر (ص) خواست: اگر چنين است، او خود عامل اين حكم باشد تا مبادا او بخواهد قاتل پدرش را بكشد و دستش به خون مسلمانى آغشته گردد، امّا رسول خدا(ص) در پاسخ او فرمود: چنين حكمى مطرح نيست.(19) زهد و ساده زيستى
زهد و ساده زيستى از كردارهاى ستوده‏اى است كه موجب بسيارى از كمالات روحى در وجود انسان مى‏باشد.
از بارزترين صفات نبى مكرّم اسلام (ص) كه ايشان را در امر تشكيل حكومت موفق ساخت، زهد و ساده زيستى بود.
حضرت على (ع) در تشريح سيره نبوى به اين ويژگى آن حضرت مى‏پردازد و مى‏فرمايد: «رسول گرامى اسلام همواره بر روى زمين غذا مى‏خوردو همانند بندگان مى‏نشست و بادست خود كفشش را وصله مى‏زد و لباس خود را مى‏دوخت و بر الاغ برهنه سوار مى‏شد و شخص ديگرى را نيز به همراه خود سوار مى‏كرد. روزى متوجه شد كه پرده‏اى بر خانه‏اش آويخته شده كه نقش ونگاروتصوير داشت. به يكى از همراهانش فرمود:اين پرده را از برابر چشمانم دوركن كه هرگاه نگاهم به آن مى‏افتد، به ياد دنيا و زينت‏هاى آن مى‏افتم». (20)
«زيد بن حارث» روايت كرده است كه در يكى از روزها رسول خدا(ص) روى حصير خوابيده بود و نشانه‏هاى زبرى حصير بر بدن مباركش اثر گذاشته بود. عايشه از روى دلسوزى به آن حضرت عرضه داشت: يارسول الله!پادشاهان ايران وروم از همه گونه نعمت دنيوى برخوردار هستند، ولى شما كه رسول خدا وپيامبر الهى هستيد، از همه چيز تهى دست مى‏باشيد تاآن جا كه روى حصير استراحت مى‏كنيد و لباس ارزان قيمت مى‏پوشيد!حضرت فرمود: عايشه! چه خيال مى‏كنى! هرگاه من بخواهم، كوه‏ها طلا مى‏شوند و با من به حركت در مى‏آيند .
روزى جبرئيل(ع) بر من نازل شد و كليد خزينه و گنجينه‏هاى جهان را در اختيار من گذاشت، اما من نپذيرفتم. سپس حضرت رسول(ص) براى اين كه اين حقيقت را آشكارا به عايشه نشان دهد، به او فرمود: اى عايشه! حصير را بلند كن. او نيز دستور آن حضرت را اجرا كرد و مقدار زيادى طلا را مشاهده نمود. سپس به عايشه فرمود: نگاه كن و طلاها را از نزديك ببين! اما بدان كه دنيا و تمام زيبايى‏هاى فريبنده و ظاهرى آن از نظر خداوند متعال ارزش بال يك پشّه را ندارد.(21)
البته بهره گرفتن از دنيابراى آخرت امرى مذموم نيست، بلكه علاقه به دنيا و دوست داشتن آن در مقابل آخرت و ارزش‏هاى معنوى ناپسند است . فرجام سخن‏
پيامبر (ص) با هجرت به مدينه حكومت و دولت اسلامى را تشكيل داد و وجود خود را وقف اصلاح جامعه مسلمانان نمود، اما متأسفانه عمر اين حكومت كوتاه بود و با ارتحال جانگداز آن رسول گرامى، مردم به عقب برگشتند؛ افراد نالايقى روى كار آمدند و جامعه مسلمين را به هر سويى كه مى‏خواستند، كشاندند؛ دل‏ها از ياد خدا غافل و احاديث نبوى دستخوش كتمان و تحريف قرار گرفت.
در چنين وضعيّتى جامعه از نور هدايت منقطع گرديد و معنويت افول كرد و سرانجام آن باعث شد كه حضرت على (ع) خانه‏نشين شده؛ امام مجتبى (ع) مسموم و سر منّور امام حسين(ع) در گودال غربت با تيغ كين ازبدن جدا شد. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1 – مستدرك الوسايل، ميرزا حسين نورى، ج 12، ص 89. 2 – سوره احزاب، آيه 28. 3 – صحيح بخارى، محمد بن اسماعيل بخارى، ج 5، ص 269. 4 – مستدرك الوسايل، ج 18، ص 7. 5 – سيره رسول خدا، رسول جعفريان، ص 436. 6 – سوره حجرات، آيه 10. 7 – فصلنامه فرهنگ كوثر، شماره 50، تابستان 1381، ص 127. 8 – اصول كافى، كلينى، ج 4، ص 58. 9 – تفسير منهج الصادقين، ذيل آيه 4 سوره قلم . 10 – بحارلانوار، مجلسى، ج 93، ص 383. 11 – همان، ج 16، ص 232. 12 – سيره ابن هشام، ج‏1، ص 615. 13 – همان، ج‏3، ص 67 و 68. 14 – سوره آل عمران، آيه 159. 15 – همان . 16 – شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 17، ص 272. 17 – سوره يوسف، آيه 92. 18 – بحارلانوار، ج 21، ص 132. 19 – سيره ابن هشام، ج 2، ص 372. 20 – نهج البلاغه، محمد دشتى، خطبه 160، ص 301. 21 – حلية الاولياء، ابونعيم اصفهانى، ج 8، ص 138.

/

اسلام و زندگى‏

##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##
مفهوم حيات و زندگى از مفاهيم روشن و بديهى است كه هر انسانى مى‏تواند تصويرى از آن را در ذهن خود ترسيم كند، موجودى كه به لحاظ زيستى از اوصاف و خصوصياتى چون تغذيه و رشد و توليد مثل و مانند آن برخوردار باشد از آن به موجود زنده ياد مى‏شود و يا موجودى كه از حس و حركت بهره‏مند باشد از آن به حيوان ياد مى‏شود.
حيات حقيقتى است كه هم نازل‏ترين موجود از آن برخوردار است و هم موجود كامل و مطلق يعنى خداى سبحان آن را داراست، از اين رو، از حق به (حىّ لايموت) تعبير مى‏شود.
آدمى موجود زنده‏اى است كه مى‏خواهد زندگى كند از اين رو لازم است بدانيم كه زندگى حقيقى انسان چگونه است، آيا زندگى او در حدى است كه به اندازه تأمين غرايز و اغراض حيوانى از آن برخوردار بوده و در مرتبه جانوران ديگر باشد اين كه وى از حياتى برتر بهره‏مند است كه تمام تلاش خود را بايد در اين راستا به كار گيرد. از نظر آموزه‏هاى دينى و اسلامى، انسان‏ها از نظر حيات و زندگى درجات و مراتب گوناگون دارند. بهمين دليل در آغاز لازم است به اقسام حيات پرداخته شود و سپس به آثار حيات اشاره گردد.
صدرالمتألهين مى‏گويد: «واعلم انّ حيوة كل حىّ انما هى نحو وجوده، اذ الحيوة هى كون شى‏ء بحيث يصدر عنه الافعال الصادرة عن الاحياء من آثار العلم و القدرة»(1) بدان كه حيات هر موجود زنده‏اى به چگونگى وجود او مربوط است زيرا زندگى آن است كه افعال و كارهاى زندگان از آن صادر شود و افعال و كارهاى زندگان همان آثار علم و قدرت است. اقسام حيات‏
با توجه به مفهوم روشنى كه هر كس از حيات و زندگى دارد مى‏توان حيات انسان و مراتب آن را در سه مرحله ترسيم كرد:
الف – حيات حيوانى:
انسانى كه خدا او را آفريده است و خلقتش را متعادل قرار داده و فرمود: «الذى خلقك فسويك فعدلك»(2) خدايى كه تو را از عدم آفريد و به صورتى تمام و كامل بياراست و او را متعادل قرار داده است، او را از حيات حيوانى برخوردار نموده تا او با استفاده از قواى درونى خويش از مواهب زندگى برخوردار گردد. اما بايد بداند كه اهتمام او به بهره‏مندى از آن قوا چگونه خواهد بود؟ آيا تمام همّت او محدود كردن خود به ارضاء همين حيات است و در نتيجه خود را در پايين‏ترين مرتبه حيات قرار مى‏دهد يا به عاليترين درجه حيات نيز توجه مى‏كند. برخى آدميان در طول عمر خود در پايين‏ترين درجه حيات سير مى‏كنند.
هشتاد سال از خداى خويش حيات مى‏گرفتند امّا ديوار آن حيات بواسطه شهوت و غضب چيده شده است. و اين طايفه وراى ديوارى كه براى خود درست كرده‏اند را مشاهده نمى‏كنند. چون حيوانات همه همّت خود را در بكارگيرى شهوت محدود ساخته گويا كه هيچ قوّه و استعداد ديگرى در آنها وجود ندارد. زندگى منافقان و حيات كفار چنين زندگى و حياتى است. قرآن كريم در وصف كفار مى‏فرمايد: والذين كفروا يتمتعون ويأكلون كما تأكل الانعام؛ و كسانى كه كفر ورزيدند استفاده از زندگى و خوراكشان همانند چهارپايان است.»(3) اين گروه چنان در اين جنبه افراط كرده‏اند كه خداوند به رسولش خطاب مى‏كند كه آنان را به حال خويش رها ساز تا در ورطه حيوانيت خود ادامه حيات دهند و مانند چارپايان زندگى كنند: «فذرهم يخوضوا ويلعبوا حتّى يلاقوا يومهم الذى يوعدون؛ پس اى رسول آنها را به كفر و ضلالت خود بگذار كه به بازيچه دنيا مشغول باشند تا به روزى كه وعده عذاب آنهاست روبه رو شوند.»(4) چرا اين دسته از انسان‏ها در اين مرحله قرار گرفته‏اند؟ علت آن است كه اين گروه با عدم استفاده از عقل و بدون توجه به قوّه عاقله در غفلت بسر برده و به زندگى دنيا رضايت داده و با جهل مركب به همان مطمئن شده‏اند. «انّ الذين لايرجون لقاءنا و رضوا بالحيوة الدنيا و اطمأنوا بها والذين هم عن آياتنا غافلون؛ همانا آنان كه (به آخرت معتقد نشدند) به لقاء ما دل نبسته و به ديدار ما اميد ندارند و به زندگى حيوانى پست دنيا دل بسته‏اند و آنهايى كه از آيات و نشانه‏هاى ما غافلند.»(5) اولئك مأواهم النار بماكانوا يكسبون؛ ايشان به اعمالى كه انجام داده‏اند جايگاهشان در جهنم است.»(6)
امير بيان امام على(ع) در دورى از چنين حياتى در نامه معروف خود خطاب به عثمان بن حنيف مى‏فرمايد: «فما خلقت ليشغلنى اكل الطيباب كالبهيمة المربوطة همّها علفها او المرسلة شغلها تقممها؛ خلق نشده‏ام كه غذاهاى لذيذ و پاكيزه مرا سرگرم سازد، چونان حيوان پروارى كه تمام همّت او علف و يا چون حيوان رها شده كه شغلش چريدن و پركردن شكم باشد.»(7) معناى اين سخن حضرت امير(ع) اين نيست كه مقام و جايگاه انسان محدود باشد بلكه او خود با اراده‏اش جايگاه خويش را تنزّل بخشيد و قلمرو حياتش را با زندگى حيوانات نزديك نمود.
تو بلند آوازه بودى، اى روان‏

با تن دون يار گشتى دون شدى‏
صحبت تن تا توانست از تو كاست‏

تو چنان پنداشتى كافزون شدى‏
جاى افسون كردن مار هوى‏

زين فسون سارى تو خود افسون شدى‏
نور بودى، نارِ پندارت بكشت‏

پيش از اين چون بودى، اكنون چون شدى‏
ملك آزادى چه نقصانت رساند

كامدى در حصن تن مسجون شدى؟(8) ب – زندگى انسانى:
آدمى تا در تحقق بخشى قوه وهم و خيال است حيطه حياتش در رديف حيوانات است اما اگر گام را بلندتر نهاد و قوه عاقله را به خدمت گرفت و در بالندگى آن همت گمارد بطور قطع حياتش از زندگى حيوانات فراتر مى‏رود و ثمرات و آثار انسانى از آن حيات ظهور مى‏كند. زيرا قواى متعدد در نهاد و نهان انسان به منزله درخت‏هايى هستند كه طعم ميوه‏هاى‏شان مختلف است.
قرآن كريم به اين نكته تصريح دارد كه حيات شخص جاهل يا غافل با فرد عاقل و عالم يكسان نيست زيرا يكى از قوه عاقله برخوردار بوده و ديگرى در تلاطم حياتش با حس و وهم و خيال درگير است، يكى بر مركب عقل تكيه زده و ديگرى بر هوى‏ ركود و اعتماد نموده و پياده از عقل مى‏باشد، يكى كشته جهل خويش است و ديگرى از نور عقل و وحى روشنايى مى‏گيرد.
«اوَمن كان ميتاً فاحييناه و جعلناله نوراً يمشى به فى الناس كمن مثله فى‏الظلمات ليس بخارج منها كذلك زيّن للكافرين ماكانوا يعملون؛ آيا كسى كه مرده (جهل و ضلالت) بود پس ما او را زنده كرديم و به او روشنى علم و ديانت داديم كه با آن روشنى ميان مردم سرافراز رود مَثَلِ او مانند كسى است كه در تاريكى‏هاى (جهل و گمراهى) فرو رفته و از آن نمى‏تواند خارج گردد؟ آرى اعمال بد كافران اين چنين در نظرشان زيبا جلوه نمود».(9)
حيات مؤمنانه با زندگى فاسقانه برابر نيست زيرا يكى با اصل خويش پيوند دارد و ديگرى از اصل خويش بريده و زندگى‏اش چون گره كورى به هر طرف متمايل است.
«افمن كان مؤمناً كمن كان فاسقاً لايستوون؛ آيا كسى كه ايمان آورد با كسى كه فسق و فجور ورزيد مساوى است.»(10) عقل و نقل كه دو ركن اساسى دين را شكل مى‏دهند و مبيّن حقيقت دين مى‏باشند، هر دو بر اين امر اتفاق دارد كه زندگى با به كار بستن عقل و به كارگيرى ايمان معنا پيدا كرده و مى‏تواند اهداف واقعى را دنبال نموده و به مقصود و مراد انسانى رهنمون گردد زيرا حكم عقل، طاعت و پيروى از نقل را به همراه دارد.
«و مثل الذين كفروا كمثل الذى ينعق بما لايسمع الادعاء و نداء صمٌّ بكمٌ عمىٌ فهم لايعقلون؛ و مثل آنان كه كفر ورزيدند همانند كسانى است كه آوازش كنند و از آن آواز معنايى درك نكرده و جز صدايى نشنود، كفار هم از شنيدن و گفتن و ديدن حق كر و گنگ و كورند زيرا عقل خود را به كار نمى‏بندند.»(11)
حيات انسانى حيات مؤمنانه را گويند و زندگى حيوانى به حيات ملحدانه انسان اطلاق مى‏شود كه قرآن كريم بنا و آثارشان را متفاوت ارزيابى مى‏كند. تشبيه خداوند از اين دو زندگى اين است كه حيات انسانى چون سجده گاهى است كه بر پايه تقوا و حق و صواب تأسيس شده و داراى بناى محكم و استوارى است امّا زندگى حيوانى به مانند بنايى است كه بر پايه سستى در كنار سيل ساخته شد و به زودى ويران خواهد شد. «افمن اسّس بنيانه على تقوى من اللّه و رضوانٍ خيرٌ ام من اسّس بنيانه على شفا جرفٍ هارٍ فانهار به فى نار جهنم و اللّه لايهدى القوم الظالمين؛ آيا كسى كه مسجد به غرض تقوى و خداپرستى تأسيس كرده و رضاى حق را طالب است مانند كسى است كه بنايى سازد بر پايه سستى در كنار سيل كه زود به ويرانى كشد و عاقبت، آن بنا از پايه به آتش دوزخ مى‏افتد؟ و خدا هرگز ستم كاران را هدايت نخواهد كرد.»(12)
پس قلمرو حيات حيوانى، بهره‏بردارى از خيال و وهم است و لازمه حيات انسانى، استفاده از عقل و آموزه‏هاى دينى است و چون حيطه عقل فراتر از وهم است لذا حيات مبتنى بر آن دو نمى‏تواند يكسان باشد. ج – حيات الهى:
آدمى با بهره‏گيرى از عقل و تسليم پذيرى در برابر نقل قادر است حيات انسانى خود را رقم زند امّا حيطه حيات وى مى‏تواند از اين حوزه هم فراتر رود. اين موجود مادى چون داراى روح الهى است (و نفخت فيه من روحى)(13) قدرت آن را دارد كه پا را از عالم ماده فراتر گذاشته و در عالم ملكوت سير كند. اسباب وصول براى او مهيا است امّا گاهى انگيزه ظهور آن دروى ملغى است. بسيار زيبا گفته است لسان الغيب كه:
اى دل به كوى دوست گذارى نمى‏كنى‏

اسباب جمع دارى و كارى نمى‏كنى‏
ميدان به كام خاطر و گويى نمى‏زنى‏

بار ظفر به دست و شكارى نمى‏كنى‏
در اين مرتبه از حيات است كه انسان با تلاش و كوشش از مقام عبودى به جايگاه ربوبى باريافته زمان و مكان را در مى‏نوردد و با اينكه به ظاهر در اين عالم است امّا در واقع به باطن آن عالم مرتبط است. حق تعالى در خطاب به ابراهيم خليل (ع) اشاره به اين مرتبه از حيات دارد كه فرمود: «كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض…؛ و ما اين چنين حقايق آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايانديم.»(14) مقام منيع ملكوت منحصر در نبى و وصى نيست كه ديگران بدان دسترسى نداشته باشند و يا وصول به آن برايشان مستحيل باشد، زيرا:
اولاً انسان قوه و استعداد حشر با ملكوت را داراست زيرا سعه وجودى او برتر از مجردات است.
ثانياً خداوند سبحان در متن فرقان خطاب به غير معصومين از انسان فرموده است: «اولم ينظروا فى ملكوت السموات و الارض؛ آيا فكر و نظر در ملكوت و قواى آسمان‏ها و زمين نمى‏كنند.»(15)
صيغه جمع در مقام ترغيب و تحريص، شاهد بر اين مدعاست كه طيران هر انسان در طبيعت او و عروج به عالم شامخ ملكوت در صقع نفس او تعبيه شده است.
اگر بنى آدم حامل امانت الهى (انّا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوماً جهولاً)(16) و معلم به اسماى خداوندى (و علّم آدم الاسماء كلّها)(17) و برخوردار از مقام خليفة اللهى (انى جاعل فى الارض خليفة)(18) و مكرّم به كرامت سبحانى (و لقد كرّمنا بنى آدم و حملنا هم فى البرّ و البحر)(19) است پس او كون جامعى مى‏باشد كه اين مقامات براى او علماًو عملاً مقدور است. «هرچه در سريره انسان است،مرتبه مفصّل آن در ضمير انسان است و هرچه در ضمير انسان است بطور مفصّل‏ترى در ظاهر انسان است، پس سريره اجمال ضمير و ضمير اجمال ظاهر و ظاهر انسان مقام عمل جوارح اوست. فلسفه‏اش آن كه هرچه در عالم تعقل و مقام عقل و وجود عقلانى است به طور مفصل‏ترى در قلب و ملكوت و نفس و مثال و ضمير تصور مى‏شود و اندازه‏گيرى و تقدير مى‏شود و هرچه در نفس تقدير و اندازه شود به خارج و ناسوت وجود پيدا مى‏كند و بروزات مى‏كند.»(20)
آدم اسطرلاب گردون علوست‏

وصف آدم مظهر آيات اوست‏
هرچه دروى مى‏نمايد وصف اوست‏

همچو عكس ماه اندرآب جوست‏
خلق را چون آب دان صاف و زلال‏

اندر او تابان صفات ذوالجلال(21)

واجد حيات الهى شدن در نشئه طبيعت برترين مقام انسانيت است، انسان در عين حال كه در عالم ملك ادامه حيات مى‏دهد قادر است با ارتقاء انديشه، حيات خويش را تكامل و تعالى بخشيده و در عالم ملكوت سير نمايد. سرّش اين است كه وى از ساير حيوانات ممتاز است، حيوانات جز فربهى تن، هدفى ندارند امّا انسان كه صاحب انديشه و برخوردار از اختيار است از اين توانمندى برخوردار است و دين هم به خاطر همين آمده است كه دهنه انسان را گرفته تا از مرحله حيوانى به مرتبه زندگى انسانى بلكه به مقام حيات الهى سوق دهد.
حكمت اصلى دين الهى را مى‏توان در دو بعد كلى دسته بندى كرد، يكى تأمين حيات حقيقى و فراحيوانى و ديگر تضمين جامعه سالم انسانى، كمترين ترديد وجود ندارد در اين كه تعاليم آسمانى اسلام كه مجموعه‏اى از عقايد و برنامه‏هاى علمى و عملى و رفتارى مى‏باشد تضمين كننده برترين حيات فردى و اجتماعى براى بشر در همه ادوار تاريخ زندگى است. عقل و نقل مؤيد اين نكته است كه تسيلم پذيرى در مقابل تعاليم دينى نه به معناى بردگى و بندگى و محدوديت در آزادى است بلكه به معناى حريت و آزادگى و ارتقاء به جايگاه انسانى و وصول به مقام خليفة اللهى است.
اين نكته حقيقتى است كه در حكمت با عقل و در شريعت بواسطه نقل ثابت است. از اين منظر حكمت و آموزه‏هاى دين حيات انسانى و مراتب آن به صورت اجمال مورد تحليل و ارزيابى قرار مى‏گيرد. 1- مراتب حيات در حكمت:
حكماى الهى در بحث انسان‏شناسى بر مبناى تعاليم الهى معتقدند كه ماهيت انسان، همين لايه ظاهرى مادى نيست بلكه اين پوسته و لايه داراى تنه و ريشه هم مى‏باشد. آنان كه ظاهر بين هستند و از حواس ظاهرى بهره دارند انسان را در همين پوسته و بشره خلاصه كرده و خيال مى‏كنند كه همه حقيقت انسان همين است و بس. بنابراين تمام همت او بايد در تأمين و ترميم همين ظاهر به كار گرفته شود، امّا واقعيت فراتر از آن است كه آنان مى‏پندارند، حكمال الهى در بحث معرفت نفس گفته‏اند كه نفس داراى مراتب سه گانه مى‏باشد همان گونه كه عوالم هستى سه مرتبه دارد…مرتبه طبيعت و شهادت كه همان عالم ماده و ماديات است و مرتبه خيال كه عالم برزخ مى‏باشد و عالم عقل كه به آن عالم غيب گويند. انسان كه يك شخصيت واحده است هر سه مرتبه عالم كبير را داراست كه عبارتند از مرتبه طبيعت و خيال و عقل.
پس هر انسان در حقيقت داراى سه مرتبه وجودى است، مرتبه اوّل انسان طبيعى كه همان وجود ظاهرى و مادى و طبيعى اوست. دوم، انسان مثالى و خيالى كه فوق مرتبه طبيعى و دون مرتبه عقلى است. سوم مرتبه عقلى است. انسان بر اساس اراده و همت همراه با معرفتى كه دارد مى‏تواند نشئه حيات خويش را تعيين سازد. حكماى الهى معتقدند كه اگر انسان به مرتبه كمال رسيد فرشتگان الهى را به وجود عقلانى خويش درك كرده مى‏بيند فعليت اين مراتب به معناى درك همه كمالات است.
صدرالمتألهين در بحث مراتب وجود انسان مى‏فرمايد: قواى طبيعى انسان، سايه قواى نفس مدبره و قواى نفسانى سايه انسان عقلى مى‏باشند. بنابراين هر انسانى گويا سه انسان است، انسان طبيعى و مادى كه داراى اعضا و جوارح ظاهرى است، انسان برزخى (مثالى) و ديگر انسان عقلى.(22)
اگر انسان اين توانايى را در خود ايجاد كند كه بتواند خويشتن را از قواى طبيعى رهايى دهد حيات برزخى براى او كشف مى‏شود و به همين معنا قادر است كه از حيات برزخى فاصله گرفته به حيات عقلانى كه نتيجه كمالات نفسانى است برسد. 2- مراتب حيات در شريعت:
در آيات و روايات به اين نكته تصريح شده كه مراتب حيات براى همه افراد يكسان نبوده بلكه هر كس به فرا خور انديشه‏اش، مرتبه حيات خويش را رقم مى‏زند. برخى زندگى عادى دارند و برخى از زندگى بالاترى برخوردارند.
قرآن كريم حيات انسان‏ها را در دنيا به آبى تشبيه كرده كه از آسمان مى‏بارد و به بركت آن گياهان مختلفى در زمين مى‏رويد: «انما مثل الحياة الدنيا كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض مما يأكل الناس و الانعام»(23) همه انسان‏ها نيز با روح لطيف و پاك همانند آب زلال باران وارد عرصه طبيعت مى‏شوند امّا با گام نهادن در آن مسيرهاى مختلفى را پيش مى‏گيرند.
«اعلموا انما الحياة الدنيا لعب و لهو و زينةٌ و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال و الاولاد كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتراه مصفراً ثم يكون حطاماً و فى الآخرة عذابٌ شديدٌ و مغفرةٌ من اللّه و رضوانٌ؛ بدانيد كه زندگانى دنيا به حقيقت بازيچه‏اى است كودكانه و لهو و عياشى و آرايش زنانه و تفاخر و خودستايى با يكديگر و حرص افزودن مال و فرزندان اين حقيقت كار دنياست و در مثل مانند بارانى است كه به موقع ببارد و گياهى در پى آن از زمين برويد كه كفار را به شگفت آورد و سپس بنگرى كه زرد و خشك شود و بپوسد و در عالم آخرت عذاب سخت جهنم و آمرزش و خشنودى حق نصيب است.»(24) آنان كه منشأ ادراكشان حس است به ظاهر دنيا اهتمام دارند وطايفه‏اى كه به عقلانيت رسيده‏اند از ظاهر دنيا فراتر رفته‏اند.
«و ما اوتيتم من شى‏ء فمتاع الحيوة الدنيا و زينتها و ما عند اللّه خير و ابقى افلا تعقلون؛ و آن چه از نعمت‏هاى اين عالم به شما داده شده متاع و زيور بى قدر و زندگانى دنياست و آنچه نزد خداست براى شما بهتر و باقى‏تر است اگر فهم و عقل كار بنديد.»(25) و نيز در آيه ديگر مى‏فرمايد كسانى كه جاهلند به زينت و زيور ظاهرى دنيا دل بسته‏اند و آنان كه عالمند به جمال و زيبايى عقبى وابسته‏اند. «و ما هذه الحيوة الدنيا الّا لهو و لعب و انّ الدار الآخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون؛ و نسبت زندگانى اين دنيا جز لهو و لعب و همانا زندگانى در آخرت است اگر مردم بدانند.»(26) شبيه همين بيان را در آيه ديگر با اين تعبير فرموده است كه انسان‏هاى غافل چون از حق غفلت كرده‏اند به امور محسوس و ظواهر دنيا دل خوش كرده‏اند ولى آنان كه اهل توجه‏اند به ظاهر آن بى توجهند، و به عالم و حيات اعتنا دارند.
«يعلمون ظاهراً من الحيوة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون؛ اكثر مردم به امور ظاهرى دنيا آگاهند و از عالم آخرت غافلند.»(27) پس از نگاه شريعت اسلام، زندگى انسان براى عده‏اى در سطح حيات حيوانى است به اين معنا كه آنان در طول عمر خويش تمام اهتمام‏شان در به فعليت رساندن صفات حيوانى است و از قوا و استعداد انسانى غفلت داشته يا تغافل مى‏ورزند. امّا براى طايفه‏اى مسأله دقيقاً عكس آن است، يعنى در پى تحقق قواى انسانى و به دنبال حيات متعالى خويشند. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. اسفار، ج 6، ص 417. 2. سوره انفطار، آيه 7. 3. سوره محمد، آيه 12. 4. سوره معارج، آيه 42. 5. سوره يونس، آيه 8 – 7. 6. همان. 7. نهج البلاغه، نامه 45. 8. ديوان پروين اعتصامى، چاپ فرهنگ، ص 39. 9. سوره انعام، آيه 122. 10. سوره سجده، آيه 18. 11. سوره بقره، آيه 171. 12. سوره توبه، آيه 109. 13. سوره حجر، آيه 29 ؛ سوره ص، آيه 72. 14. سوره انعام، آيه 76. 15. سوره اعراف، آيه 185. 16. سوره احزاب، آيه 72. 17. سوره بقره، آيه 31. 18. همان، آيه 30. 19. سوره اسراء، آيه 70. 20. سيد محمد تقى معصومى اشكورى، دو چوب و يك سنگ، نشر سايه، چاپ دوم، ص 60. 21. مثنوى مولوى، دفتر ششم. 22. اسفار، ج 9، ص 70. 23. سوره يونس، آيه 24 و مشابه همين آيه در سوره كهف، آيه 45. 24. سوره حديد، آيه 20. 25. سوره قصص، آيه 60. 26. سوره عنكبوت، آيه 64. 27. سوره روم، آيه 7.

/

شهيد دكتر مصطفى چمران‏

 
خدايا مى‏خواهم فقير بى‏نياز باشم كه جاذبه‏هاى مادى زندگى مرا از زيبايى و عظمت تو غافل نگرداند، خدايا خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغاى كشمكش‏هاى پوچ مدفون نشوم.
خدايا درمندم و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مى‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.
خسته شده‏ام، پير شده‏ام، دل شكسته‏ام.
نااميدم، ديگر آرزويى ندارم، احساس مى‏كنم كه در اين دنيا ديگر جاى من نيست با همه وداع مى‏كنم و مى‏خواهم فقط با خداى خود تنها باشم.
خدايا به سوى تو مى‏آيم از عالم و عالميان مى‏گريزم تو مرا در جوار رحمت خود سكنى ده. (بخشى از نيايش شهيد دكتر مصطفى چمران)
در روزهاى فرجامين خرداد ماه، اسوه جهاد والگوى عرفان، شهيد دكتر مصطفى چمران – در حالى كه بيشترين سالهاى عمر خود را در جبهه‏هاى مختلف در راه نبرد براى حق گذرانده بود – به رفيق اعلى پيوست، او كه رادمردى از تبار شمشير بود آنان كه به جان پيمان مى‏سپردند و جان بر سر ميثاق خدايى خويش مى‏نهند. «من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا اللّه عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظرو ما بدلوا تبديلا»
در سراسر آسمان حيات شهيد چمران ستاره‏هاى درخشان جهاد و سلحشورى مى‏درخشند و براى مردان مردى چون او چه باك از مرگ كه مرگ اينان «مردن» نيست بلكه حياتى تازه است كه تا ابد جاودان مى‏شوند.
شهيد چمران در سال 1311 متولد شد. دوران ابتدايى را در مدرسه انتصاريه و متوسطه را در البرز و دارالفنون گذرانيد و تحصيلات خود را در دانشكده فنى ادامه داد.
وى در سال 1337 با استفاده از بورس تحصيلى دانشجويان ممتاز به آمريكا اعزام شد و پس از تحقيقات علمى در جمع مشهورترين دانشمندان جهان در كاليفرنيا با ممتازترين درجه علمى موفق به اخذ دكتراى الكترونيك و فيزيك پلاسما شد.
وى از 15 سالگى در درس تفسير قرآن مرحوم آيت اللّه طالقانى در مسجد هدايت و درس فلسفه و منطق استاد شهيد مطهرى حاضر مى‏شد. او از اولين اعضاى انجمن اسلامى دانشجويان دانشگاه تهران و از نيروهاى فعال ملى شدن صنعت نفت بود. شهيد چمران در آمريكا با كمك بعضى از دوستانش براى نخستين بار انجمن اسلامى دانشجويان آمريكا را پايه‏ريزى كرد و به همين سبب بورس تحصيلى او از سوى رژيم شاه قطع شد.
شهيد چمران پس از 15 خرداد 1342 همراه بعضى از دوستان همفكر خود رهسپار مصر مى‏شود و به مدت دو سال در زمان عبدالناصر، سخت‏ترين دوره‏هاى چريكى و جنگهاى پارتيزانى را مى‏آموزد و بهترين شاگرد اين دوره شناخته مى‏شود و فوراً مسؤوليت تعليم چريكى مبارزان ايرانى را به عهده مى‏گيرد. او با ناسيوناليسم به دور از اسلام به شدت مخالف بود و وقتى در مصر ديد كه مسلمانان به سبب اشاعه ناسيوناليسم و «پان عربيسم» از هم دور مى‏شوند. به جمال عبدالناصر اعتراض كرد و عبدالناصر در جواب اعتراض او گفت كه جريان ناسيوناليسم قوى‏تر از آن است كه وى بتواند با آن به مقابله برخيزد.
بعد از فوت عبدالناصر، شهيد چمران به همراه امام موسى صدر، سازمانى را در لبنان پايه‏گذارى كرد به نام «حركت المحرومين» كه جناح نظامى آن «سازمان امل» نام دارد.
آن شهيد پس از پيروزى انقلاب پس از سالها هجرت و جهاد به وطن باز مى‏گردد. با شروع جنگ تحميلى به همراه حضرت آيت‏اللّه خامنه‏اى، ستاد جنگهاى نامنظم را تشكيل مى‏دهد كه اين تشكيلات موجب مى‏شود كه بسيارى از شهرهاى ميهن اسلامى از جمله: اهواز، دزفول و انديمشك و…از خطر سقوط برهند.
از افتخارات بزرگ شهيد چمران در طول جنگ تحميلى، شكسته شدن حصر سوسنگرد است كه وى در اين عمليات به شدت زخمى شد.
فتح تپه‏هاى «اللّه اكبر» و پيروزى «دهلاويه» از ديگر نقاط درخشان كارنامه مجاهدتهاى او بود كه رهبرى آنها را با پاى مجروح بر عهده داشت و سرانجام در 31 خردادماه 60 در حالى كه جسم و جانش براى معبود پر مى‏كشيد رو به معراج حق نهاد. يادش گرامى باد.

پاورقي ها:

/

نگاهى به رويدادها

اخبار جهان اسلام‏
سياست‏هاى جديد فلسطين در نخستين جلسه دولت حماس در غزه بررسى شد. (16/1/84)
آيت اللّه سيستانى: نخست وزير عراق را بايد مجلس انتخاب كند. (17/1/84)
اسماعيل هنيه: تأكيد مى‏كنم، اسرائيل را به رسميت نمى‏شناسيم.
همزمان با كارشكنى آمريكا در تشكيل دولت جديد تروريست‏ها در بغداد حمام خون به راه انداختند. (19/1/84)
اشغالگران آمريكايى مناطق مسكونى رمادى را بمباران كردند. (21/1/84)
اسماعيل هنيه: آمريكا با ائتلاف شرارت نمى‏تواند حماس را به زانو درآورد. (26/1/84)
22 تفنگدار آمريكايى در عراق كشته و مجروح شند. (28/1/84)
جوان شهادت طلب از صهيونيست‏ها انتقام گرفت. 68 كشته و مجروح در تل آويو. (29/1/84)
جهاد اسلامى: 70 عمليات ديگر در راه است. اسرائيل منتظر باشد. (30/1/84)
10 تفنگدار اشغالگران در اثر انفجار بمب در مسير كاروان نظاميان در شمال بغداد به هلاكت رسيدند. (31/1/84)
ائتلاف بزرگ به جواد مالكى رأى داد. انتخاب نخست وزير اصولگرا، شكست تازه اشغالگران در عراق، ائتلاف بزرگ اصولگرايان عراق با انتخاب معاون ابراهيم جعفرى در حزب الدعوه به نخست وزيرى اين كشور، تلاش‏هاى چند ماهه اشغالگران را ناكام گذاشت. (3/2/84)
تروريست‏هاى اسرائيلى عضو برجسته فتح را به شهادت رساندند. (5/2/84) اخبار داخلى
فاينشال تايمز: ائتلاف بين المللى عليه ايران با شكست مواجه شده است. شليك اول موشك ايران در آبهاى خليج فارس نفت را دو دلار گران كرد. (16/1/84)
سود تسهيلات بانكى به نفع توليد كاهش يافت.
گاردين: خليج فارس تله مرگبار براى ناوگان آمريكاست.
عمليات آبى خاكى سپاهيان پيامبر(ص) با موفقيت اجرا شد. (17/1/84)
حقوق بگيران تا سقف 217 هزار تومان از ماليات معاف شدند.
البرادعى: هيچ انحرافى در برنامه‏هاى هسته‏اى ايران ديده نشده است. (19/1/84)
وزارت خارجه: به مذاكره با آمريكا بدبينم.
آقازاده: اخبار خوش هسته‏اى در راه است. (21/1/84)
دبير شوراى امنيت ملى در قطر: راه حل مسئله عراق، عقب نشينى اشغالگران است.
بافت فرش 6هزار متر مربعى در نيشابور آغاز شد. (22/1/84)
دانشمندان جوان باز هم شگفتى آفريدند، گام بلند ايران، آبشار هسته‏اى كامل شد.
موفقيت دانشمندان هسته‏اى ايران در دستيابى به غنى‏سازى صنعتى اورانيوم، فناورى چرخه سوخت اتمى كامل شد. (23/1/84)
رئيس جمهور: با هزينه 2هزار ميليارد تومان، تمام بدهى دولت به فرهنگيان تسويه شد. (24/1/84)
رهبر معظم انقلاب با تأكيد بر زوال سلطه آمريكا و اسرائيل جابه‏جايى قدرت در خاورميانه را تبيين كردند.
رهبر معظم انقلاب در مراسم افتتاحيه سومين كنفرانس بين المللى قدس و حمايت از مردم فلسطين: فلسطين در كانون بيدارى اسلامى به سوى فتح مبين مى‏رود. (26/1/84)
رهبر انقلاب: دنياى اسلام به نقطه سرنوشت ساز رسيده است. دولت جديد فلسطين نبايد تنها بماند.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: غنى سازى را متوقف نمى‏كنيم. (28/1/84)
پروژه ال 90 به دستور وزير صنايع متوقف شد.
رئيس جمهور در روز ارتش جمهورى اسلامى ايران: ارتش مقتدر ايران، دست هر متجاوزى را قطع خواهد كرد. (30/1/84)
آمريكا در نشست مسكو هيچ توافقى عليه ايران حاصل نشد.
رئيس جمهور: استانداران در عزل و نصب‏هاى نامناسب تجديد نظر كنند.
دومين تجمع اعتراض‏آميز مردم و خانواده‏هاى شهدا عليه بدحجابى در مقابل مجلس انجام شد. (31/1/84)
چين و روسيه تحريم ايران را نپذيرفتند. (2/2/84)
شوراى نگهبان با همزمانى انتخابات خبرگان و شوراها موافقت كرد. (3/2/84)
سخنگوى وزارت خارجه با تكذيب برخى شايعات: حتى براى يك ثانيه هم تحقيقات هسته‏اى را تعليق نمى‏كنيم.
رئيس جمهور سودان در آستانه سفر به تهران: دستيابى ايران به غنى سازى اورانيوم پيروزى امت اسلامى است. (4/2/84)
استقبال رسمى احمدى نژاد از رئيس جهمور سودان صورت گرفت.
رئيس جمهور: تحريم ايران بى عقلى قدرت‏هاست.
هادى ساعى پيشنهاد يك ميليون دلارى كره‏اى‏ها را رد كرد. وى گفت: عشق به مردمم را به تمام دنيا نمى‏فروشم و تمام انگيزه و اميد من كسب مدال و برافراشتن پرچم ايران اسلامى است و به صد برابر اين رقم هم فكر نمى‏كنم. (5/2/84)
لاريجانى: در صورت تحريم، همكارى با آژانس را قطع مى‏كنيم.
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور سودان: افول آمريكا آشكار شده است.
حضرت آيت اللّه فاضل لنكرانى: حضور بانوان در مكانهاى ورزشى مردان به هيچ وجه جايز نيست. (6/2/84)
رهبر انقلاب: در صورت تعرض به ايران، آمريكايى ها بدانند همه جاى دنيا لطمه مى‏بينند. (7/2/84)
مقامات ايران: ايران هسته‏اى برده غرب نمى‏شود.
نمازگزاران تهرانى در اعتراض به بدحجابى تظاهرات كردند. (9/2/84)
شيخ حمد بن خليفه آل ثانى امير قطر ديروز با استقبال رسمى رئيس جمهور وارد تهران شد. وى در ديدار خود از ايران با رهبر معظم انقلاب، رئيس جمهور، رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام و رئيس مجلس ديدار مى‏كند.
سخنگوى دولت: ارشادات علما براى ما نعمت و امتياز است. (12/2/84)
ايران و قطر 6 سند همكارى امضاء كردند.
رهبر انقلاب پاى درد دل معلمان نشست.
رهبر انقلاب : آموزش و پرورش بايد از اسارت در چارچوب‏هاى منسوخ خارج شود. (13/2/84)
رئيس جمهور در بازديد از نمايشگاه كتاب و مطبوعات: كتاب هنوز بهترين رسانه است.
آمريكا براى مقابله با برنامه هسته‏اى ايران در اجلاس پاريس هم ناكام ماند. (14/2/84) اخبار خارجى‏
آلبرايت: ايران با اشتباهات آمريكا قدرتمندتر شد.
تظاهرات ضد دولتى 150 شهر فرانسه را فرا گرفت. در پى اعتراض چند ميليونى فرانسه فلج شد. (16/1/84)
اولتيماتوم مردم نتيجه داد. دولت فرانسه عقب نشست. با افزايش تظاهرات مردم فرانسه عليه سياست‏هاى اشتغال زايى دولت شيراك عقب نشينى كرد و از ارائه لايحه براى تغيير قانون جديد كار به پارلمان خبر داد. (20/1/84)
نخست وزير جديد: سربازان ايتاليايى را از عراق فرا مى‏خوانم. (24/1/84)
كارشناسان اقتصادى: نفت بزودى 90 دلار مى‏شود. (28/1/84)
تنها هلى كوپتر ارتش چاد را شورشيان سرنگون كردند. (29/1/84)
شاه نپال در مقابل اراده مردم تسليم شد و آمادگى خود را براى كناره‏گيرى از قدرت اعلام كرد. (2/2/84)
آلبرايت: اشغال عراق بدترين فاجعه در تاريخ آمريكاست. (5/2/84)
در آستانه تشكيل دولت جديد، رايس و رامسفلد براى كارشكنى به عراق رفتند. (7/2/84)
فرانسوى‏ها باز به خيابان‏ها ريختند. اين بار عليه قانون مهاجرت. (10/2/84)
كاسترو: تحريم يانكى‏ها، كوبا را به رشد 5/12 درصدى رساند.

پاورقي ها:

/

سخنان معصومين ع

صبر و استقامت‏ رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«عَلامَةُ الصّابِرِ فى ثَلاثٍ: اَوَّلُها اَن لايَكسُلَ وَ الثّانِيَةُ اَن لايَضجُرَ وَ الثّالِثَة اَن لا يَشكُو مِن رَبِّهِ تَعالى…» (علل الشرايع، ص 498)
صابر سه علامت دارد: 1- كسل نمى‏شود 2- از سختى‏ها ناراحت نمى‏شود 3- از خداى عزيز شكايت نمى‏كند. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«اَلصَّبرُ ثَلاثَةٌ: صَبرٌ عِندَالمُصيبَة وَ صَبرٌ عَلى الطاعَة وَ صَبرٌ عَنِ المَعصِيَة.» (جامع السعادات، ج 3، ص 231)
صبر سه نوع است: صبر بهنگام مصيبت، صبر براى انجام عبادت نيكو، صبر براى ترك گناه و معصيت. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«مِن كُنُوزِ البِّرِ:اِخفاءُ العَمَلِ وَ الصَّبرُ عَلى الرَزاياء و كِتمانُ المَصائِب» (عيون الاخبار، ج 2، ص 38)
از گنج‏هاى خوب اين است كه عمل را مخفيانه انجام دهى، در برابر مصيبتها صبر كنى و مصيبتها را (از آنانكه لايق نيستند) كتمان نمائى. امام على عليه السلام :
«اِحذَر اَن يَراكَ اللّهُ عِندَ مَعصِيَتِهِ اَو يَفقُدَكَ عِندَ طاعَتِه فَتَكُونَ مِنَ الخاسِرينَ فَاِذا قَويت فَاقو عَلى طاعَةِ اللّهِ فَاِذا ضَعُفتَ فَاضعُف عَن مَعصِيَةِ اللّهِ.» (وسائل الشيعه، ج 11، ص 189)
از اينكه خدا ترا در حال انجام گناه و يا ترك كردن اطاعتش ببيند دورى كن كه در اين هنگام از زيانكاران خواهى بود پس تلاشت را براى انجام عبادت خدا و سستى خويش را در عصيان خدا بكار ببر. امام على عليه السلام :
«ثَلاثٌ بِهِنَّ يَكمُلُ المُسلِمُ: التَفَقّه فى الدّينِ، التَّقديرُ فى المَعيشَةِ وَ الصَّبرُ عَلى النَّوائِب.» (تفسير نور الثقلين، ج 2، ص 285)
مسلمان به سه چيز كامل مى‏گردد: تفقه در دين، ارزيابى و كنترل خرج و صبر در برابر سختى‏ها. امام على عليه السلام :
«انّا وَجَدنا الصَّبرَ على طاعَةِ اللّهِ اَيسَرُمِنَ الصَّبرِ عَلى عَذابِه»
(ارشاد القلوب، ص 126)
ما درك كرده‏ايم كه صبر براى فرمان خدا آسانتر از صبر بر عذاب خداست. امام باقر عليه السلام:
«مَن لايُعِدِّ الصَّبرَ لِنَوائِبِ الدَّهر يَعجُز»
(الحقائق، ص 140، و اخلاق شبر، ص 229)
كسى كه براى مصيبتهاى روزگار آماده نيست عاجز است. امام باقر عليه السلام:
«مَن صَبَرَ عَلى مُصيبَةٍ زادَه اللّهُ عِزّا اِلى عِزّه وَ اَدخَلَه الجَنَّة مَعَ مُحَمّدٍ وَ آلِ بَيتِهِ.» (ثواب الاعمال، ص 235)
كسى كه در گرفتارى‏ها صبر كند خدا بر عزت او بيفزايد و با محمد(ص) و اهل بيت او را در بهشت محشور گرداند. امام باقر عليه السلام:
«اَلصَّبرُ صبران: صَبرٌ على البلاء حسن جميلٌ و افضل الصّبر الورع عن محارم اللّه تعالى.» (الحقائق، ص 142)
صبر بر دو نوع است: صبر بر سختيها خوب و جالب است. و بهتر از اين صبر، خود نگهدارى و پرهيز از كارهائى كه خدا حرام كرده است. امام صادق عليه السلام:
«اِنَّ الصَّبرَ وَ البِرَّوَ الحِلمَ وَ حُسنُ الخُلقِ مِن اَخلاق الاَنبِياء»
(خصال، ج 1، ص 251)
صبر، نيكوكارى، بردبارى و خوش خلقى از صفات پيامبران است. امام صادق عليه السلام:
«مَن اِبتَلى مِنَ المُؤمِنينَ بِبَلاءٍ فَصَبر عَلَيه كانَ لَهُ مِثل اَجرِ اَلفَ شَهيدٍ» (الحقائق، ص 140، و اخلاق شبر، ص 226)
مؤمنى كه به بلائى گرفتار گردد و صبر كند، پاداش هزار شهيد را خواهد داشت. امام صادق عليه السلام:
«عَلَيكَ بِالصَّبرِ فى جَميعِ اُمُورِكَ فَاِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلّ بَعَثَ مُحَمَّداً(ص) فَاَمَرَهُ بِالصَّبرِ وَ الرِّفقِ…» (جامع السعادات، ج 3، ص 234)
بايد در تمام كارهاى خود صبر كنى، زيرا خداى عزيز محمد(ص) را كه به پيامبرى مبعوث نمود، به او دستور داد كه صبر و مدارا را پيشه خود سازد.
پاورقي ها:

/

محرومان را از خود مرانيد

«و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغدوة و العشىّ يريدون وجهه و لا تعد عيناك عنهم تريد زينة الحياة الدنيا و لا تطع من أغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتّبع هواه و كان أمره فرطا»
(سوره كهف،آيه‏28)

و نفس خود را شكيبا گردان با كسانى كه صبح و شام پروردگار خود را مى‏خوانند و رضايت او را مى‏طلبند و ديدگان خود را به خاطر زينتهاى دنيا، از آنان برمگردان و اطاعت مكن از كسى كه قلبش را از ياد و ذكرمان غافل گردانيديم و از هوا و هوس خود پيروى كرد و خود را تباه گردانيد.
و اصبر نفسك: خود را شكيبا گردان از اين جمله معلوم مى‏شود پيامبر از طرف مستكبران و گردنكشان قريش تحت فشار بوده، گويا از حضرت همواره مى‏خواستند كه فقرا و پا برهنگان را از خود دور گرداند تا ثروتمندان و سران قوم در مجلس آن حضرت حضور يابند ولى خداوند دستور قطعى صادر مى‏كند كه به هيچ وجه گوش به سخنان ياوه و بى ارزششان ندهد و ذاكران خدا و جويندگان حق را از پيش خود نراند. و خداوند به پيامبرش تذكر مى‏دهد كه اين فقيران هرچند سلبياتى هم داشته باشند اما آنقدر والا و مثبت هستند كه همواره به ياد خدايند و اين بالاترين امر مثبتى است كه تمام آن امور منفى را مى‏پوشاند. وانگهى اگر براى اسلام خطرى پيش آيد هرگز هواپرستان پولدار كمكت نمى كنند و تو را يارى نمى‏دهند بلكه همين محرومان پابرهنه‏اند كه سينه را سپر بلا قرار مى‏دهند و خود را فداى تو و دينت مى‏كنند.
و چه زيبا ملت محروم و مستضعف ايران در دوران ستمشاهى ثابت كردند كه همانا آنان از دين و آئين و وطن خود دفاع خواهند كرد و با پيوستن به فرزند رسول الله، خمينى بزرگ آنچنان حماسه‏اى – با دست تهى – آفريدند كه دنيا را براى هميشه به شگفتى واداشت. و اگر يادمان نرفته باشد همينان بودند كه جبهه هاى جنگ تحميلى را با قربانى كردن و از جان خود گذشتن گرم نگه داشتند و در برابر تمام مستكبران دنيا، يكه و تنها ايستادند. و اگر ملت ايران پيروز شد فقط به خاطر ايده و انگيزه رهبر و ملت بود كه براى خدا قيام كردند و تنها خدا را مى‏خواندند.
امروز نيز اگر ما خدا را مد نظر خويش قرار دهيم و فقط به خاطر او و براى دفاع از آرمان مقدسمان كه دين خدا است قيام كنيم و از دشمنان نهراسيم و تكيه فقط به پابرهنگان و محرومان داشته باشيم به خدا پيروزيم. و در غير اين صورت معلوم نيست به آن پيروزى دلخواه دست يابيم.
يريدون وجهه: صفت بسيار زيبا و جامعى براى مؤمنان در اينجا ذكر شده كه اينان ذات پاك او را مى‏طلبند يعنى غير از خدا را نمى جويند و تمام همّ و غمّشان اين است كه رضايت او را به دست آورند و به مقام قربش نائل گردند. و اين مقام بسيار بزرگ و والائى است كه انسان در تمام احوال فقط خدا را مدّ نظر خود قرار دهد و جز او را نخواهد. اين همان جمله والاى أمير المؤمنين عليه‏السلام را مى‏رساند كه فرمود: «ما عبدت الله طمعا فى جنته و لا خوفا من ناره و لكنى رأيته أهلا للعبادة فعبدته» من خدا را نه به خاطر طمع به بهشت برينش و نه به خاطر ترس از عذاب جهنمش مى‏خوانم و پرستش مى‏كنم بلكه او را اهل براى پرستش و عبادت يافتم، از اين روى او را عبادت مى‏كنم. اى كاش ما به خاطر ترس از دوزخ و يا طمع رسيدن به بهشت خدا را عبادت مى‏كرديم. خوشا به حال آنان كه خدا را فقط به خاطر خودش و به خاطر ذات پاك مقدسش تسبيح و تحميد و پرستش مى‏كنند و واى به حال ما كه حتى به خاطر ترس از جهنمش يا طمع دست يافتن به نعيمش هم او را عبادت نمى كنيم.
و لا تعد عيناك عنهم: در اين قسمت نيز تأكيد شده است كه هرگز ديده از آنان بر مگير و پيوسته آن فقيران خداپرست را در محضر مباركت بپذير و از آن مستكبران ثروتمند دورى جوى كه آنها هوا پرستند و اينان خدا پرست و چسان فرق است ميان آنان و اينان: اينها هرچند دستشان از مال دنيا تهى است ولى قلبى مالامال از عشق به خدا دارند ولى آنها در حد اسراف هواپرستند واز خدا دور.
اين آيه هرچند خطاب به پيامبر دارد ولى قطعا مخاطب ما هستيم زيرا پيامبر با آن خوى الهى و طبع بلند هرگز فقرا را از خود نمى راند و ثروتمندان از خدا بى خبر را به جاى آنان نمى گزيند ولى خداوند مى‏خواهد قلب مباركش را تسلى بخشد كه هرگز از دورى آن مستكبران متأثر و دلگير نشود و پيوسته تهيدستان خدا جوى را به خود نزديكتر گرداند و خلاصه خط قرمز بر آن پولداران هواپرست بكشد.
در تفسير نور الثقلين نقل شده است كه ابن مسعود ضمن يك حديث طولانى گفت: سلمان و خباب گفتند: اين آيه در حق ما نازل شده است و اضافه مى‏كند: «جاء لاقرع بن حابس التميمى و عيينة بن حصين الفرازي و ذووهم من المؤلفة، فوجدوا النبى صلى الله عليه و آله قاعدا مع بلال و صهيب و خباب فى ناس من ضعفاء المؤمنين، فحقروهم فقالوا: يا رسول الله لو نحيت هؤلاء عنك حتى نخلو بك» …روزى اقرع و عيينه و ديگر اشراف قوم خدمت حضرت رسيدند و آن بزرگوار را ديدند كه در كنار تهيدستان مانند بلال و صهيب نشسته است، پس آنان را تحقير كردند و كوچك شمردند و به حضرت رسول عرض كردند: اينها را از خود دور گردان تا ما مجلست را پر كنيم! كه اين آيه مباركه نازل شد.
سلمان گويد: ولى حضرت هرگز از ما دور نمى شد و ما را از خود نمى‏راند و آنقدر به ما نزديك مى‏شد كه زانوى مباركش به زانوى ما برخورد مى‏كرد. و ما هم هرگز از او دور نمى شديم و تا در مجلس تشريف داشت در كنارش مى‏نشستيم تا آنگاه كه برمى خاست و تشريف مى‏برد، آنگاه متفرق مى‏شديم.
در روايت ديگرى آمده است كه حضرت فرمود: «الحمد لله الذى لم يمتنى حتى أمرنى أن اصبر نفسى مع رجال من أمتى، معكم المحيى و معكم الممات» خداى را سپاس و شكر گويم كه مرا از دنيا نبرد تا آنكه به من دستور داد كه با خود شكيبا باشم و با مردانى از امتم همراه باشم. هان مرگ من و زندگى من با شما(مؤمنان تهيدست) است.
خداوندا مرگ و زندگى ما را مرگ و زندگى آل محمد قرار ده.
آمين رب العالمين.

پاورقي ها:

/

آثار و بركات تقوا در قرآن‏

مركز فرهنگ و معارف قرآن‏
پرهيز از محرمات كه در زبان دين از آن به تقوا تعبير شده است، مهم‏ترين وسيله در سير و سلوك معنوى و تقرّب به حضرت دوست است.
بدون تقوا رسيدن به هيچ مقامى امكان ندارد زيرا تا زمانى كه نفس آلوده به چرك محرمات و گناهان است و تا مادامى كه تابع هوس‏ها و لذت‏هاى نفسانى است و شيرينى آن در كام اوست، اولين مقام كمالات معنوى براى او رخ نداده است(1) و به حيات طيبه‏اى كه هدف آفرينش شمرده مى‏شود دست نمى‏يابد.
تقوا و پرهيز از محارم الهى از اهميت والايى برخوردار است، و داراى آثار و بركات فراوانى در زندگى دنيوى و مقامات اخروى شخص متقى مى‏باشد، در اين مقال كوتاه، بسان چشيدن نمى از يم، به برخى از آثار آن كه در كتاب آسمانى قرآن كريم آمده است نظرى مى‏افكنيم، باشد كه چراغ فروزان فرارويمان گردد. 1- تشخيص حق از باطل‏
همانطورى كه تفكر راهى است كه انسان را به حقايق جهان هستى آشنا مى‏كند. تقوا هم طريقى است كه انسان را قادر به مشاهده حقايق و اسرار عالم مى‏گرداند، هر قدر خواهش‏هاى مادى كمتر باشد و دل آدمى متوجه معبود گردد، معرفت فطرى شكوفاتر و عبادت درونى نمود بيشترى مى‏يابد، لذا متقى معارف دينى را آشكارا مشاهده كرده و مى‏يابد. اما انسان بى‏تقوا آن‏چنان در تاريكى فرو مى‏رود كه اگر همه آيات الهى را به او ارائه دهند، چيزى نمى‏بيند. از اين رو اگر انسان راه تقوا و پاكى نفس را طى كرد هم اسرار عالم را مى‏بيند و هم صراط مستقيم را به آسانى مى‏پيمايد. چنانچه حضرت حق مى‏فرمايد: «إِن تَتَّقُواْ اللَّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَانًا؛(2) اگر با تقوا بوديد خداوند توان فرق نهادن بين حق و باطل را نصيب شما مى‏كند.» اگر چه عقل آدمى براى درك حقايق آماده است، اما گاهى هوس‏ها و محبت‏هاى پوچ و حرص‏هاى بى‏مورد، چونان غبارى مانع ديد عقل مى‏گردند لذا شناخت حق از باطل، نيك از بد و راه و چاه در مسير حركت انسان مشكل مى‏گردد و اين تقوا و تهذيب نفس است كه نورانيتى ايجاد كرده و غبار راه را مى‏نشاند.
جمال يار ندارد حجاب و پرده ولى‏

غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد

با يك تحليل ساده نيز مى‏توان اين ثمره تقوا را درك نمود و آن اينكه در جوامعى كه ديندارى جايگاهى ندارد و هوس‏هاى آنى و لذت‏هاى مادى محور قرار گرفته است، دستگاه‏هاى تبليغاتى و رسانه‏هاى جمعى، لذت‏جويى و هوس‏رانى را ترويج مى‏كنند لذا در چنين محيطى تمييز حق از باطل بسيار مشكل مى‏گردد و اين‏ها همه در اثر بى‏تقوايى و آلودگى آن جامعه است.(3) و از اين گذر است كه حضرت اميرالمؤمنين (ع) مى‏فرمايد: «عقل آدمى در ميان كشاكش هواى نفس و شهوت از ميان مى‏رود».(4) 2- بهره‏مندى از تعاليم الهى‏
حضرت امام صادق(ع) مى‏فرمايد: علم تنها آموختن نيست بلكه آن نورى است كه خداوند در دل آن كسى كه مى‏خواهد هدايتش كند قرار مى‏دهد.(5) با اين بيان روشن مى‏گردد كه هر انسانى كه با ملكوت اعلى ارتباط پيدا كند، معارفى در نفسش القا مى‏گردد. بدين معنى كه قلب آدمى چونان آينه‏اى است و حضرت حق چون آفتاب، هر قدر آينه پاكيزه و صيقلى باشد، همانقدر نور حق در آن بيشتر تابيدن گيرد و همه جا را روشن گرداند. در طول تاريخ، علما و بزرگان زيادى به مقاماتى شده‏اند كه هرگز از طريق عادى نمى‏توانسته‏اند به آن مقامات علمى دست يابند مگر آن كه متصل به علم بيكران الهى گرديده باشند.(6) لذا اساتيد بزرگ، تصفيه نفس و اخلاص نيت را براى تحصيل علوم و معارف ضرورى مى‏شمارند چرا كه پارسائى و دورى از محرمات است كه نفس را صفا مى‏دهد و از پليدى‏ها مى‏رهاند و او را با عالم بالا مرتبط مى‏سازد و لايق تعليم الهى مى‏گرداند.(7)
و از همين گذر است كه تفكر در آيات الهى و تعمق در آنها به اهل تقوا منسوب شده است، آنجا كه مى‏فرمايد: «إِنَّ فِى اخْتِلافِ الَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ مَا خَلَقَ اللَّهُ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَأَياتٍ لِّقَوْمٍ يَتَّقُونَ؛(8) همانا در آمد و شد روز و شب و آنچه خداوند در آسمان‏ها و زمين آفريده، نشانه‏هايى براى اهل تقوا است.» گرچه سراسر جهان آيات الهى است و همه انسان‏ها حتى كافران در درياى اين نشانه‏ها غرقند، اما اين صفاى قلب پرهيزكاران است كه امكان شهود اسرار جهان را به آنان مى‏دهد. 3- بهره‏مندى از روزى و بركات آسمان و زمين‏
خداوند سبحان بندگان خود را آن‏چنان ظريف روزى مى‏دهد كه كس را بر آن وقوفى نيست. درهاى خزائن الهى را طورى مى‏گشايند كه مشهود كسى نمى‏باشد از اين رو كسى شايسته روزى الهى است كه در كارهاى خود، ظريف و دقيق باشد و ظرافت در سير و سلوك، همان تقواى اعتقادى، اخلاقى و عملى است.(9) لذا مى‏فرمايد: «مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ؛(10) هر كه تقوا پيشه كند، خداوند براى او راه خروج از تنگنا قرار مى‏دهد و از آن‏جائى كه گمان نمى‏برد به او روزى عطا كند.»
از سوى ديگر، تقواى مالى و اقتصادى را خاطرنشان كرده و آن را مايه طهارت و بركت روزى مى‏شمارد و مى‏فرمايد: «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ؛(11) از اموال آنها به عنوان زكات بر گير تا پاكيزه گردند.» معلوم مى‏گردد انسانى كه زكات مالش را نمى‏پردازد، آلوده است و مالى كه در دست دارد پاكيزه نيست. هم‏چنانكه كسب مال از راه حرام را اعلام جنگ با حضرت حق دانسته و آن را عامل بى‏بركتى مى‏شمارد و مى‏فرمايد: «يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَا وَيُرْبِى الصَّدَقاتِ؛(12) خداوند مال ربوى را نابود مى‏كند و صدقه (مال مزكّى‏) را افزايش مى‏دهد» از اين روست كه باز شدن درهاى بركات آسمان و زمين را در گرو ايمان و تقواى جامعه قرار داده است كه «لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى‏ ءَامَنُواْ وَاتَّقَوْاْ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكاتٍ مِّنَ السَّمَآءِ وَالأَْرْضِ؛(13) اگر مردم هر منطقه ايمان آورده تقوا بورزند، درهاى بركات آسمان و زمين را بر آنان مى‏گشاييم.» و اين به معناى تقواى همه افراد جامعه انسانى است نه تقواى عده‏اى و كفر و فساد برخى ديگر چرا كه در اين صورت سبب فساد از جامعه رخت بر نخواهد بست.(14) 4- قبولى اعمال نزد خداوند
خداى سبحان، طيّب است و منزه و مى‏فرمايد: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ؛(15) سخن پاك است كه به سوى او بالا مى‏رود» پس سعادت بالا رفتن به سوى خداوند را به سخن پاك كه همان اعتقاد حق است، اختصاص داده است.(16) اين سخن پاك، فقط از جان پاكيزه كه از چرك گناهان منزه است، صادر مى‏شود چرا كه سخن و عمل جداى از حقيقت انسان نيست. بدين معنا كه اگر صفحه دل آدمى از سياهى گناه صاف گردد، اعمال نيك در آن مؤثرتر بوده و به هدف خود كه تقرب جان آدمى به حضرت حق است بهتر مى‏رسد.(17) لذا معلوم مى‏گردد كه تقوا علاوه بر اصلاح نفس، در تأثير اعمال و قبولى آنها در درگاه الهى شرط لازم است، چنانچه قبولى اعمال را منحصر در اعمال متقين كرده مى‏فرمايد: «إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ؛(18) جز اين نيست كه خداوند فقط اعمال اهل تقوا را مى‏پذيرد.» و چون روح عمل ارزشمند گرديد، ديگر مقدار آن اهميتى ندارد و اندك آن نيز، بسيار محسوب مى‏شود، چه آنچه كه مورد رضايت الهى است اندك و ناچيز شمرده نمى‏شود.(19) 5- نجات از سختى‏ها
چنانچه گذشت، فرد متقى از تعليم الهى برخوردار بوده و توان تشخيص حق از باطل نصيب او شده است لذا او در دشوارى‏هاى زندگى فردى و اجتماعى خود درمانده نمى‏گردد و در تنگنا نمى‏ماند. او صاحب ديد نيرومندى است كه او را در مصائب و سختى‏ها يارى مى‏رساند چنانچه فرموده: «مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا؛(20) هر كه تقوا بورزد خداوند راه گشايش در سختى‏ها به او عطا مى‏كند.» آن‏گونه كه طبق بيان نورانى رسول اكرم(ص) حتى اگر آسمان‏ها و زمين براى فرد متقى در هم پيچيده شود، خداوند براى او راه گشايش و فرج را مى‏نماياند.(21) و نيز مى‏فرمايد: «مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مِنْ أَمْرِهِ يُسْرًا؛(22) هر كه تقوا بورزد، خدا كار را بر او آسان مى‏گرداند» از ديگر سوى اين فرقان و تعليم الهى، هشيارى و فراستى به فرد پارسا مى‏دهد كه در برابر دشمنان و حيله‏گران نيز خود را نمى‏بازد و در تنگنا قرار نمى‏گيرد چرا كه او با نور خداوندى مى‏نگرد لذا حضرت حق وعده مى‏دهد كه «إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لَا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيًْا؛(23) اگر صبر كرده تقوا پيشه كنيد، مكر و حيله آنان به شما ضررى نمى‏رساند.» 6- بهره‏مندى از هدايت قرآن‏
هدايت همان پيمودن طريق تكامل است كه انسان مراحل نقص را پشت سر گذاشته و به مقامات بالاتر معنوى راه يابد. مسلماً قرآن كريم براى هدايت همه انسان‏ها نازل گرديده است اما خداى متعال مى‏فرمايد: «هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ؛(24) قرآن مايه هدايت پرهيزكاران است» و بهره‏مندى از هدايت را مخصوص پارسايان مى‏نمايد. شايد سرّ اين اختصاص اين است كه تا اولين مرحله تقوا كه همان تسليم در برابر حق و پذيرش آن است، در انسان وجود نداشته باشد، او هيچ گاه در پى حق نبوده و به دعوت پيامبران گوش نخواهد سپرد. آن كس حق و هدايت را مى‏پذيرد كه در جستجوى آن باشد. لذا هدايت قرآن كريم شامل حال پارسايان خواهد بود زيرا همانگونه كه زمين شوره‏زار هرگز سنبل بر نيارد اگر چه هزاران مرتبه بر آن باران ببارد، سرزمين وجود انسان نيز تا از آلودگى‏هاى گناهان پاك نگردد، بذر هدايت را نمى‏پذيرد و شكوفا نمى‏گردد.(25)
از اين رو، بعد از آن كه خداى متعال ويژگى‏هاى اهل تقوا را بر مى‏شمارد، مى‏فرمايد: «أُوْلَكَ عَلَى‏ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ؛(26) ايشانند كه هدايت پروردگارشان شامل حالشان است.» 7- آمرزش گناهان و رستگارى‏
خطاها و گناهانى كه از آدمى سر مى‏زند به مرور او را از درگاه الهى دور و دورتر مى‏گرداند و قلبش را تاريك مى‏سازد، اما خداى مهربان كه پذيراى توبه بندگان است، در عين آنكه وعده آمرزش و محو گناهان مى‏دهد. آنان را به رعايت حرمت اوامر خويش فرا مى‏خواند و مى‏فرمايد «وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيَِّاتِهِ؛(27) هر كه تقواى الهى پيشه سازد، گناهان او را بپوشد و بيامرزد» از ديگر سوى آيه شريفه از بين رفتن گناهان و آثار آنها را از پاداش‏هايى بر مى‏شمرد كه بر پرهيزگارى مترتب مى‏گردد. پس هر آن‏كه به مقام والاى تقوا نايل آيد و سعى در جبران گذشته خود نمايد، با نور عبادت و اطاعت خالق خويش، تاريكى‏ها را از دلش برطرف ساخته و قدم در سعادت و رستگارى مى‏نهد(28) كه فرمود «قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّ(29)هَا؛(30) براستى رستگار شد آنكه نفس خويش را پاك گرداند»، از اين‏رو خداى سبحان بندگان را به اجتناب از معاصى دعوت مى‏كند تا آنان در سايه پارسايى به فلاح و رستگارى دست يابند چنانچه فرموده است «وَاتَّقُواْ اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛(31) تقواى الهى پيش گيريد باشد كه به سعادت برسيد.» 8- پاداش بزرگ اخروى‏
آنچه از بهشت و پاداش‏هاى اخروى، براى انسان‏ها وعده داده شده است، همه در سايه تقوا و انجام واجبات الهى و پرهيز از محرّمات است، بهشت برين با تمامى نعمت‏هاى بى‏پايانش براى پارسايان مهيا گرديده است كه «أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ؛(32) بهشت را به اهل تقوا نزديك سازند» اما آنچه كه براى پرهيزكاران، چشم‏روشنى بزرگ است آن است كه خداوند را با صفت رحمانيتش مشاهده خواهند نمود كه فرمود «يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْدًا؛(33) روزى كه متقين را به سوى خداى رحمان به اجتماع محشور گردانيم» پس آنان در جايگاهى بس رفيع و منيع به محضر ربوبى راه يابند «فِى مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرِ؛ در جايگاه صدق نزد مالك مقتدر» به وصال معشوق حقيقى برسند.» پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1) امام خمينى، چهل حديث، چاپ پنجم، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى(ره)، 1373، ص 206.
2) انفال/ 29.
3) جمعى از نويسندگان، تفسير نمونه، چاپ بيست و دوم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1373، ج 7، ص 140.
4) فريد تنكابنى، الحديث، چاپ دهم، تهران، نشر فرهنگ اسلامى، 1376، ج 2، ص 315.
5) علامه مجلسى، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403 ه .ق، ج 1، ص 225.
6) جمعى از نويسندگان، همان، ص 145.
7) امام خمينى، پيشين، ص 373.
8) يونس/ 6.
9) آيةالله جوادى آملى، تفسير موضوعى، همان، ج 4، ص 43.
10) طلاق/ 2 و 3.
11) توبه/ 103.
12) بقره/ 276.
13) اعراف/ 96.
14) علامه طباطبايى، تفسير الميزان، چاپ پنجم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1372، ج 8، ص 210.
15) فاطر/ 10.
16) علامه طباطبايى، پيشين، ج 11، ص 170.
17) امام خمينى، پيشين، ص 325.
18) مائده/ 27.
19) حديثى از رسول اكرم(ص)، علامه مجلسى، پيشين، ج 70، ص 286.
20) طلاق/ 2.
21) علامه مجلسى، پيشين، ج 70، ص 285.
22) طلاق/ 4.
23) آل عمران/ 120.
24) بقره/ 2.
25) جمعى از نويسندگان، پيشين، ج 1، ص 67.
26) بقره/ 5.
27) طلاق/ 5.
28) سيدكاظم ارفع، اخلاق در قرآن، چاپ اول، تهران، فيض كاشانى، 1373، ص 23.
29) شمس/ 9.
30) بقره/ 189.
31) شعراء/ 90.
32) مريم/ 85.
33) قمر/ 55.

/

خاطراتى سبز از ياد شهيدان‏

خاطره سوزناك برادر محمدى‏
من در مرحله دوم عمليات بيت المقدس، مسؤول امداد و درمان بودم. به ما دستور داده بودند 76 تانك‏T27 دشمن را سالم از چنگ آنها بيرون بياوريم.
بين سنگرهاى عراقى‏ها عبور كرديم و به توپخانه آنها رسيديم كه با زمين خوردن يكى از بچه‏ها و شليك بى اختيار وى لو رفتيم و ناچار به درگيرى شديم. دشمن با شليك منورهايش دشت را مثل روز كرده بود. بارش باران هم به سختى اوضاع افزود. براى همين مقابله با تانكهاى T27 خيلى مشكل شد. فرماندهى دستور داده بود تانكهاى عراقى را كه در حال فرار بودند، منهدم كنيم. همين كه سه تانك را منفجر كرديم، مابقى گريختند. در آن شب اسيرهاى زيادى هم گرفتيم. تا ساعت 7 صبح به دنبال تانكها مى‏دويديم. در ادامه پيشروى به جايى رسيديم كه دژ و خاكريزهاى عجيبش معروف بود. دشمن اطراف شلمچه را دو خاكريز بزرگ به موازات هم زده بود. بين آن دو خاكريز با ماده چسبنده و ژله مانندى كه امكان عبور را غيرممكن كرده بود، پوشانده شده بود. بعد از تصرف خاكريز اول و عبور از آن، تازه متوجه آن ماده ژله مانند شديم كه منطقه را به باتلاق چسبنده و وحشتناكى تبديل كرده بود. با اين حال به ابتكار بچه‏ها يك معبر خاكى گشوديم و به خاكريز دوم رسيديم، غافل از آن كه پشت خاكريز دوم تعدادى تانك در كمين هستند. به محض رسيدن به روى خاكريز، مورد هدف توپ و رگبار گلوله واقع شديم. لذا مجبور به عقبگرد شديم. خدا مى‏داند مبارزه انسان با تانك چقدر سخت و پرتلفات است. ما غافلگير شده بوديم ولى با توكّل به خدا مقاومت كرديم. هرچه تانك‏ها جلوتر مى‏آمدند،شليكشان بيشتر و تعداد شهداى ما افزونتر مى‏گشت. يك دفعه متوجه شدم تيرى به يك رزمنده خورد. مجدداً به طرفش رگبار بستند و او با سر توى سراشيبى خاكريز افتاد. در پى آن على هادلى داد زد: حسن، حسن به دادش برس!
به طرف او رفتم. ديدم اصلاً جاى سالمى برايش نمانده كه قابل پانسمان باشد. درد و خونريزى امانش را بريده بود و نفس‏هاى آخر را مى‏كشيد. با اشاره و به طور ناقص به من گفت كه راحتش كنم. خيلى سريع آمپول مرفين فشنگى را به بازويش زدم تا لااقل در حال شهادت درد كمترى بكشد. ناگهان يكى پشت سرم فرياد زد: كمك، كمك!
برگشته، ديدم على دارد به سمت پايين خاكريز مى‏غلتد. به طرف او دويدم كه متوجه رگبارى از گلوله‏ها نزديك پاهايم شدم به طورى كه نتوانستم طرف على بروم. در همان لحظه تانكى به سمت على شليك كرد و او به طرف هوا پرتاب شد و افتاد آن سوى خاكريز و من هم بر اثر تركشهاى آن گلوله مجروح شدم. از شدت جراحت نمى‏توانستم حركت كنم. با شليك يك تانك ديگر، چندين متر به هوا پرتاب شدم و ديگر چيزى نفهميدم و از هوش رفتم. بعد از به هوش آمدن و احساس سوزش در قسمت كمرم، ديدم يك عراقى پاهايم را مى‏كشد و فرياد مى‏زند: طبيب، طبيب! صداهايى شبيه تركيدن چيزى توأم با ضجه و ناله به گوشم مى‏خورد. تاپ تاپ اين صداها كه مدام تكرار مى‏شد روى اعصابم اثر بدى گذاشته بود. سرم را به سمت صداها كه برگرداندم، ديدم.
تانك‏هاى عراقى از روى جنازه بچه‏ها حركت مى‏كنند و اين صداها در پى له شدن آن سرهاى مطهر زير شنى تانك است. البته برخى از بچه‏ها چون تا قبل از آن كه سرمطهرشان زير شنى نرود، زنده بودند، ضجه و ناله و فرياد مى‏كردند.
سرباز عراقى كشان كشان مرا به يك سنگر كوچك برد. نزديك بود آنجا كشته شوم كه با وساطت‏هاى سرباز و فرمانده او نجات يافتم. وقتى آن سرباز مرا به منطقه امنى برد، روى دوش خود سوار كرد، سپس تا نيم ساعت مرا حمل كرد تا آن كه از شدت خستگى روى زمين افتاد. وقتى خاطرش جمع شد كسى ما را نمى‏بيند، با دستش ريش مرا كه خاكى و گلى شده بود، با نوازش پاك كرد و با بغض گفت: خمينى، خمينى، حبيبى….
من تازه فهميدم كه او چرا نسبت به من مهربانى كرده و مى‏خواست هرطور شده نجاتم دهد، با آن كه در خاك دشمن بوديم ولى احساس مى‏كردم كنار برادرم هستم. با اين حال جوانب احتياط را رعايت كرده، هيچ عكس العملى نشان ندادم. با اين حال ديدم با گريه و زارى زمزمه مى‏كند: خمينى، خمينى،…
و هم زمان با آن سر و صورتم را مى‏بوسد و نوازش مى‏كند…
ديگر شك نكردم و مطمئن شدم او از علاقمندان به امام و انقلاب و اسلام است، طولى نكشيد كه گروهى عراقى سررسيدند و مرا به عقبه خود بردند.(1) و ما رميت اذ رميت‏
بچه‏ها آن شب بعد از غسل شهادت و خداحافظى دردناك، آماده رفتن به منطقه و نقطه رهايى بودند. قرار بود عمليات پيش از اذان صبح شروع شود و بچه‏ها در تاريكى دست به حمله بزنند. دقايقى پيش از حركت، يكى از فرماندهان عمليات با دفتر امام(ره) تماس گرفته، تقاضاى استخاره كرد. امام(ره) از طريق دفتر پيغام دادند: اگر مقدمات و زمينه كار فراهم شده، نيازى به استخاره نيست.
با اين حال آن فرمانده عزيز دست بردار نبود. آن قدر پافشارى كرد كه امام عزيز قبول كردند استخاره‏اى براى عمليات آن شب بگيرند. لحظاتى بعد پاسخ استخاره با اين آيه ارسال گرديد: «بسم اللّه الرحمن الرحيم و مارميت اذرميت ولكن اللّه رمى».
اللّه اكبر از اين اشاره!
حضرت روح اللّه بعد از تلاوت آيه فرمودند: بهتر از اين نمى‏شود!
عمليات كه شروع شد، هنوز نيم ساعت نگذشته، خبر پيروزيهاى شگفت‏انگيز نيروها از طريق بى‏سيم‏هاى منطقه عمليات به همه رسيد. اين گزارش هم واصل گرديد: همان فرمانده عزيزى كه تقاضاى استخاره كرده بود، در آسمان صبح آن روز به باغ سبز ملكوت پر كشيد.(2) اسير گرفتن برادران مهندسى بسيج‏
حدود ساعت 14 در منطقه گردان 144 بودم.(3) و اولين پاتك دشمن سركوب گرديده بود. از مسافت دور لودرى را ديدم كه بيل خود را تا حد امكان بالابرده بود و به سمت عقب مى‏آمد. فكر كردم امكان دارد اتفاقى براى خدمه يا لودر پيش آمده كه قادر به ادامه كار نيست و براى همين به عقب خط مى‏آيد. طولى نكشيد كه لودر با همان حالت جلوى من توقف كرده كنار راننده يك نفر بسيجى نشسته بود كه به سرعت پياده شد و نزد من آمد.
آن بسيجى كه نامش محمد رضا بود، گفت: جناب سرهنگ، اسير گرفتيم، اسير عراقى! سه نفر هستند. اينها در سنگر پنهان شده بودند. قبل از آن كه لودر به سنگر آنها برسد بيرون آمدند و به زبان عربى چيزهايى گفتند و التماس مى‏كردند و دستهاى خود را بالا گرفته بودند. من از ميان گفته هايشان فقط كلمه «الامان» را متوجه مى‏شدم كه آخر هر دو سه حرفشان يكبار مى‏گفتند: الامان. ما براى اين كه آنها از چنگ ما فرار نكنند، بيل لودر را روى زمين گذاشتيم و اشاره كرديم داخل آن بروند. ابتدا از رفتن درون بيل امتناع مى‏كردند. شايد مى‏ترسيدند آنها را زنده به گور كنيم. اما بعد با اصرار ما راضى شدند و داخل بيل رفتند. ما هم براى اين كه فرار نكنند، بيل را تا حد امكان بالا برديم و آورديم آنها را به شما تحويل دهيم.
ما وقتى از آن اسيران عراقى بازجويى به عمل آورديم، مطلع شديم كه آنها در خواب بودند. و وقتى بيدار شدند، متوجه شدند در محاصره نيروهاى ايرانى قرار دارند.(4) اگر من جايش بودم…
وقتى به خط پدافندى پاسگاه زيد رسيديم، شب بود. يكى از بچه‏هاى اطلاعات عمليات گفت: برويم تو سنگر اطلاعات بخوابيم تا صبح بشود و ببينيم تكليف چيست. وسط سنگر يك نفر خوابيده بود و پتو را روى سرش كشيده بود. چه خوروپفى هم مى‏كرد. كنارش دراز كشيديم ولى مگر خوابمان مى‏برد. خسته بوديم، كلافه هم شديم. من با لگد به پايش زده، گفتم: برادر، برو آن طرف‏تر بخواب، ما هم جايمان بشود بخوابيم.
بيشتر منظورم اين بود كه بيدار شود و از صداى خروپفش راحت شويم.
او هم خودش را كشيد آن طرف‏تر و هر سه خوابيديم.
مى‏دانستم زين الدين هم به خط پدافندى آمده اما نمى‏دانستم همان كسى است كه من به او لگد زده‏ام، تا اين كه يكى آمد و صدايش كرد، آقا مهدى، برادر زين الدين!
تمام تنم يخ كرد. پتو را روى سرم كشيدم تا شناخته نشوم. حسابى خجالت كشيدم ولى شهيد زين الدين بلند شد و بدون اين كه به روى خودش بياورد، رفت. بعد از نيم ساعت آمد و دوباره سرجايش خوابيد، انگار نه انگار. اگر من به جايش بودم، لااقل آن لگد را يك جورى تلافى مى‏كردم. هميشه همين طور بود و ترجيح مى‏داد با گذشت، آدم را خجالت زده كند تا اين كه چيزى بگويد.(5) مسعود پلاتينى‏
به خاطر پيچ و مهره‏اى كه در پاى راستش بود و كارهاى استثنايى و اراده پولادينى كه داشت، به مسعود پلاتينى معروف شده بود. بعد از ظهر يكى از روزها بود كه صداى نكره نگهبان عراقى فضا را شكافت: يا اللّه، بابا آما، پنج پنج!
كم كم صف‏هاى اسرا براى سرشمارى شكل گرفت. دوباره صداى نگهبان بلند شد: بشينيد، سرها پايين!
نفس‏ها در سينه‏ها حبس شده بود و كسى جرأت هيچ كارى جز اجراى فرمان را نداشت.
باز نگهبان فرياد زد: مگر نگفتم سرها پايين؟!
با خود گفتم: خدايا، باز چه شده؟ همه سرها كه پايين است!
با شنيدن صداى درگيرى، سرم را برگرداندم. نگهبان عراقى با كابل و مشت و لگد به جان مسعود افتاده بود، اما مسعود خم به ابرو نمى‏آورد. سرش را بالا گرفته بود و زل زده بود تو چشم‏هاى نگهبان. چند نگهبان ديگر هم به كمك نگهبان اول آمدند و مسعود را كتك زدند، اما او تصميم خودش را مبنى بر پايين نياوردن سر گرفته بود. عاقبت تاريكى شب از راه رسيد و عراقى‏ها دست از سرش برداشتند. فرداى آن روز مسعود را درون چاله فاضلاب انداختند. وقتى از فاضلاب نجات يافت، دوباره كارهاى سابقش را از سر گرفت. براى همين به او مى‏گفتند: مسعود پلاتينى.(6) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. ر.ك: شجاعان نبرد، ص 196 تا 198. 2. راوى: آزاده برادر حسن محمدى، ر.ك: گزارش هشتادد و هفتمين مراسم شب خاطره حوزه هنرى مندرج در كيهان، 2 مرداد 84، ص 13. 3. اين خاطره از سرتيپ فرض اللّه شاهين راد است و مربوط به عمليات فتح المبين كه در فروردين سال 60 اجرا شد، مى‏باشد. 4. راوى: منصور ايمانى، ر.ك: كيهان، 22/12/84، ص 14. 5. راوى: يداللّه حسينى، ر.ك: تو كه آن بالا نشستى، ص 77 و 78. 6. ر.ك: وقتى باران بيايد، ص 101 – 99.

/

آموزه‏هاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 8

فراگيرى دانش و بينش‏
در هشتمين فراز از دعاى امام عصر(عج) چنين مى‏خوانيم: «و املأ قلوبنا بالعلم و المعرفة؛خدايا! دل‏هاى ما را از علم و معرفت (دانش و بينش) آكنده و لبريز فرما.»
در اين بخش از دعا سخن از اساس و اركان مهم ارزش‏ها به ميان آمده، كه هرچه بيشتر كسب شود مقام انسان را والاتر و ارجمندتر مى‏سازد. تعبير به «واملأ» (پر كردن و لبريز) اشاره به اين است كه انسان تا مى‏تواند بايد براى كسب علم و معرفت تلاش كند و به تحقيقات علمى و بينشى در همه عرصه‏ها پرداخته و در اين راه سختكوش باشد و در اين راستا زمان و مكان را در نوردد، و سخت‏ترين كارها را تحمّل نمايد. آن گونه كه پيامبر(ص) فرمود: «زگهواره تا گور دانش بجوى». و نيز فرمود: «علم را گرچه با مسافرت به سرزمين چين باشد به دست آوريد.» «و اگر مردم مى‏دانستند كه ارزش علم چقدر زياد است، آن را گرچه با خون دل، و رفتن به اعماق درياهاى عظيم مى‏آموختند.»(1)
مسأله ديگر در اين فراز از دعا، موضوع معرفت و شناخت است، كه ما از آن به بينش تعبير مى‏كنيم، علم خشك و بى هدف، هرگز كارساز نيست، آنچه كه علم را بارور و هدفمند و جهت دار مى‏كند، معرفت و بينش است، شناخت همچون چراغى است كه مسير حركت علم را روشن نموده، و آن را از ره روى در كژراهه‏ها و سقوط در چاه و درّه‏ها حفظ كرده، و به مقصود و مطلوب مى‏رساند. و بهتر اين است كه بگوييم علم و معرفت دو مقوله مكمّل همديگر هستند، و هر كدام بدون ديگرى ناقص خواهند بود، اين دو مانند دو بال و پر پرنده‏اى كه موجب پرواز مى‏شوند، و با يك پر و بال نمى‏توان پرواز كرد، و به عبارت روشن‏تر علم بيشتر با عقل و تفكّر رابطه دارد، ولى معرفت بيشتر با دل و عشق و عواطف آگاهانه سروكار دارد. تا آنجا كه گفته‏اند:
عالمان از گناه توبه كنند

عارفان از عبادت استغفار

بر همين اساس امام صادق(ع) فرمود: «عارف، شخصش با مردم است، ولى قلبش (شخصيتش) با خدا است، كه اگر قلب او به اندازه يك چشم به هم زدن از خدا غافل گردد بر اثر عشق و شوق شديد به خدا (كه بر اثر غفلت، به درد فراق گرفتار شده) مى‏ميرد.»(2) چنان كه گفته‏اند:
اى دوست برو عشق زپروانه بياموز

كان سوخته را جان شد و فرياد نيامد
نقل مى‏كنند به عنوان مثال: در مسأله خداشناسى دوگونه راه وجود دارد. 1- راه علمى 2- راه عرفانى. در مورد اول انسان بر اثر گسترش علم و دانش به دقايق و حكمت‏هاى جهان آفرينش پى مى‏برد، و بر خداشناسى خود مى‏افزايد، و در مى‏يابد كه ممكن نيست آن همه شگفتى‏ها خود به خود و تصادفى ايجاد شده باشند. ولى در مورد دوم (راه عرفانى) علاوه بر اين كه از علم بهره مى‏گيرد، روح خود را بر فراز علم به پرواز در مى‏آورد، و بر اثر رياضت علمى و پرهيز دل را آيينه ذات پاك خدا مى‏كند، و همه ذرات وجودش خدا بين مى‏گردد، چنان كه گويند: از عارفى ربّانى پرسيدند: چونى؟ در پاسخ گفت: «به مقامى رسيده‏ام كه همه چيز از ستارگان و زمين و باريدن باران و برف، و… به ميل من انجام مى‏شود، و با خواست من صورت مى‏گيرد.» پرسش گران مى‏دانستند كه او آدم وارسته‏اى است و دروغ نمى‏گويد، لذا از او پرسيدند: چگونه همه چيز به ميل تو انجام مى‏شود؟ در پاسخ گفت: «من آنچه را خداوند بخواهد همان را مى‏خواهم، و آنچه را او نخواهد، آن را نمى‏خواهم، بنابراين خواسته خدا خواست من و خواست من خواست خداست» اين پاسخ نشانگر اوج معرفت است، كه از مقام علم بالاتر خواهد بود.
مرحوم عارف سالك شيخ رجبعلى خياط اسمش را با زحمت مى‏نوشت، ولى چنان آيات قرآن را تفسير و روايات را معنى مى‏كرد كه همه مات و مبهوت مى‏شدند. چرا؟ چون اهل دل و عرفان بود و بر همين اساس با باطن قرآن انس عجيبى داشت و از آن بهره‏هاى عميق مى‏گرفت كه از علم خشك تنها چنين بهره‏گيرى ممكن نيست.
مثال ديگر در فرق بين عالم و عارف را مى‏توان چنين ترسيم كرد: عالم مى‏خواهد از نهرى عبور كند، به دنبال پل مى‏گردد، ولى تا او بيايد و پل را پيدا كند، عارف (كه ديوانه حق و عاشق است) ديوانه وار به آب زده و سريع‏تر به مقصد مى‏رسد.
مذهب عاشق ز مذهب‏ها جداست‏

عاشقان را ملّت و مذهب جدا است‏
با اين اشاره نظر شما را به توضيح فراز مذكور از دعاى امام عصر(عج) جلب مى‏كنيم: ارزش عقل و خردگرايى‏
عقل و تعقل و خردورزى از پايه‏ها و مايه‏هاى اصلى علم و معرفت است، كه اگر آن نباشد هرگز نمى‏توان به علم و معرفت رسيد، و يا از علم و معرفت بهره‏مند شد، خداوند هيچ نعمتى را كه برتر از عقل باشد به بشر نداده است، عقل چراغ تابان بر سر راه علم و معرفت و هدايت است، عقل ركن اساسى براى ترقّى و رشد به سوى قلّه عظمت انسانيت است. بر همين اساس در جوامع حديثى اسلام، قبل از علم و معرفت، سخن از عقل و ضد آن و جهل به ميان آمده است(3) و در قرآن مسأله تعقل و تدبّر بسيار تأكيد شده است. تا آنجا كه يازده‏بار با استفهام سرزنش‏آميز فرموده: «افلا تعقلون؛(4) آيا عقل خود را به كار نمى‏اندازيد؟ آيا در كارها نمى‏انديشيد؟» و در نكوهش بت‏پرستان مى‏فرمايد: «افٍّ لكم و لما تعبدون من دون اللّه افلا تعقلون؛(5) اف بر شما و بر آنچه جز خدا مى‏پرستيد، آيا تعقل و انديشه نمى‏كنيد؟.» و از زبان دوزخيان كه در دوزخ افتاده‏اند مى‏گويد آنها مى‏گويد: «لوكنّا نسمع او نعقل ماكنّا فى اصحاب السّعير؛(6) اگر ما گوش شنوا داشتيم يا تعقّل مى‏كرديم، در ميان دوزخيان نبوديم.»
در روايات اسلامى نيز سخن پيرامون ارزش تعقّل بسيار است كه در اينجا تنها به ذكر دو مورد بسنده مى‏شود.
1- رسول خدا(ص) فرمود: «خداوند به بندگانش چيزى را برتر از عقل عطا نكرده است، زيرا خوابيدن خردمند از شب زنده دارى جاهل بهتر است، و در خانه ماندن عاقل از سفر(حج و جهاد) جاهل بهتر است، خداوند پيامبرش را جز براى تكميل عقل مبعوث نكرد…»(7)
2- امام كاظم(ع) به هشام فرمود: «خداوند براى مردم دو حجّت دارد، حجت آشكار و حجت پنهان، حجّت آشكار، رسولان و پيامبران و امامان(ع) هستند، و حجت پنهان عقل مردم مى‏باشد.»(8) نتيجه اين كه براى رسيدن به علم و معرفت كه در دعاى مذكور امام عصر(عج) آمده، مسأله تعقل و انديشيدن از اركان آن است، و رابطه تنگاتنگ با علم و معرفت داشته و اين سه تكميل كننده همديگر مى‏باشند. ارزش مقام علم و علما
در اسلام و همه اديان آسمانى تحريف نشده، براى علم و علما، ارزش بسيار و فوق العاده ذكر شده است. در قرآن آيات متعددى بيانگر اين مطلب است از جمله مى‏فرمايد: «يرفع اللّه الّذين آمنوا منكم و الّذين اوتوا العلم درجاتٍ؛(9) خداوند كسانى را كه ايمان آورده‏اند و كسانى را كه علم به آنها داده شده درجات عظيم مى‏بخشد.» و نيز مى‏فرمايد: «و من يؤت الحكمة فقد اوتى خيراً كثيراً؛(10) و به هر كس كه دانش داده شده خير فراوانى داده شده است.»
و در گفتار پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) در موارد بى‏شمارى سخن از اوج ارزش علم و علما و دانش به ميان آمده كه نظر شما را به ذكر چند نمونه جلب مى‏كنيم:
امام صادق(ع) فرمود: «انسان‏هاى كامل دو دسته‏اند: 1-دانشمند 2- شاگرد دانشمند. و افرادى كه از اين دو دسته نيستند، زندگيشان پوچ و بر باد است.»(11) رسول خدا(ص) فرمود: «اذا كان يوم القيامة وزّن مداد العلماء بدماء الشّهداء فيرجّح مداد العماء على دماء الشّهداء؛(12) وقتى روز قيامت برپا مى‏شود، مركّب قلم دانشمندان را با خون شهيدان راه خدا، وزن مى‏كنند و مى‏سنجند، مركّب قلم دانشمندان بر خون شهيدان سنگين‏تر و برتر خواهد شد.»
امام صادق(ع) فرمود: «عالمٌ ينتفع بعلمه افضل من سبعين الف عابدٍ؛(13) ارزش دانشمندى كه از علم خود بهره ببرد(و يا ديگران از علمش بهره‏مند شوند) برتر از ارزش هفتاد هزار عابد است.»
نيز فرمود: «برترى دانشمند بر عابد بى دانش، همانند برترى درخشش ماه شب چهارده بر نور ستارگان است.»(14)
نتيجه اين كه علم كه ضد آن جهل است، نور درخشانى براى انسان است، و به عكس جهل و نادانى موجب ظلمت و گمراهى انسان مى‏شود. بايد با كسب نور علم و در پرتو آن، بر كمالات خود بيفزاييم، و چراغ بدست، تاريكى‏ها را از سر راه خود دور كرده تا به چاه ضلالت نيفتيم. و طبق دعاى فوق، آنچه مى‏توانيم بر علم خود بيفزاييم به گونه‏اى كه قلوب خود را سرشار از علم كنيم تا انوار علم بر همه زواياى صفحه قلب و روح و روان ما بتابد، كه در اين صورت مى‏تواند آيينه جمال الهى شود. علمى كه آميخته با عقل و عرفان باشد و گرنه موجب ترقى نخواهد شد. چنانكه لقمان در پرتو انوار علم و عقل به مقام عالى حكمت رسيد، و خداوند او را حكيم خواند و فرمود: «و لقد آتينا لقمان الحكمة؛ ما به لقمان حكمت عطا كرديم.» كه به فرموده امام كاظم(ع) منظور از اين حكمت فهم و عقل است.(15)
در تأييد اين مطلب نظر شما را به دو داستان زير جلب مى‏كنم:
1- سليمان ديلمى از پدرش نقل مى‏كند كه گفت: به امام صادق(ع) عرض كردم: فلان كس از نظر عبادت و دين و فضل در سطح بالا است، آن حضرت پرسيد: عقلش چگونه است؟ گفتم نمى‏دانم، فرمود: پاداش الهى به اندازه عقل به افراد داده مى‏شود، مردى در بنى اسرائيل در جزيره بسيار خوش آب و هوا و سبززار مشغول عبادت بود، يكى از فرشتگان خدا او را از نزديك ديد، فريفته عبادت او شد(خيال كرد او در نزد خدا بسيار پاداش دارد) عرض كرد: خدايا! پاداش اين بنده‏ات را به من بنمايان، خداوند به او نشان داد، و آن مقدار را ناچيز شمرد. خداوند به او وحى كرد، نزد آن عابد برو ساعتى همراه او باش، آن فرشته به صورت انسانى نزد عابد آمد، عابد از او پرسيد: تو كيستى؟ او گفت مردى عابد هستم، چون از مقام و عبادت تو در اين مكان آگاه شدم، آمدم با تو عبادت خدا كنم. پس آن روز را با او بود. چون صبح شد فرشته به او گفت: «جاى بسيار پاكيزه و شادابى دارى كه فقط براى عبادت خوب است.» عابد گفت: اينجا خوب است، ولى يك عيب دارد. فرشته گفت آن عيب چيست؟ عابد گفت: «خداوند يك چهارپايى ندارد، اگر او خرى مى‏داشت و در اينجا مى‏چرانيدم بسيار خوب است، به راستى حيف است كه اين علف‏ها از بين بروند.» فرشته گفت: آيا پروردگارت الاغى ندارد؟ عابد گفت: اگر خدا خرى مى‏داشت چنين علفى ضايع نمى‏شد. در اين هنگام خداوند به فرشته چنين وحى كرد:«من آن عابد را به اندازه عقلش پاداش مى‏دهم.»(16)
2- نظير اين مطلب از امام باقر(ع) روايت شده كه حضرت موسى(ع) مردى از بنى اسرائيل را ديد كه سجده‏هاى طولانى مى‏كند، و بسيار خاموش است (و زبانش را كنترل مى‏نمايد) و هرجا مى‏رود، او نيز همراهش حركت مى‏كند، در يكى از روزها با هم به صحراى بسيار سرسبز و خرّم رسيدند، در اين هنگام آن مرد آهى جانكاه كشيد. موسى(ع) به او گفت: چرا آه كشيدى؟ او گفت: «آرزو داشتم خدايم يك الاغى مى‏داشت، و من آن را در اينجا مى‏چرانيدم.» موسى(ع) با شنيدن اين سخن به طور طولانى سردر گريبان غم فرو برد، و از روى اندوه عميق بر زمين نگاه مى‏كرد، كه چرا سطح فكر اين مرد عابد آنقدر پايين است. خداوند به موسى(ع) وحى كرد: «چرا از سخنان اين بنده‏ام آن چنان يكه خوردى و غمگين شدى؟ من بندگانم را به اندازه عقلشان پاداش مى‏دهم.»(17) آرى پيامبران از احمقى بعضى از انسان‏ها غمگين مى‏شوند.
بنابراين آنچه كه به كمالات انسان مى‏افزايد دانش و بينش و عواملى است كه بر عقل انسان بيفزايد، و هرچه بر عقل و درك افزوده شود، انسان در محضر الهى مقرّب‏تر و ارجمندتر خواهد شد.
پس بايد همواره با امام عصر(عج) همنوا شد كه: «خدايا! روح و روان ما را لبريز از علم و معرفت كن.» معرفت و شناخت‏
درباره شناخت كه از ان «نظرية المعرفة» تعبير مى‏شود تعريف‏هاى مختلفى كرده‏اند، كه برترين تعريف از نظر محققين اسلامى اين است كه شناخت يعنى: «تطبيق و هماهنگ كردن مفهوم با مصداق» به عبارت روشن‏تر هماهنگ سازى مفهوم ذهنى با معيارهاى واقعى خارج از ذهن. بنابراين شناخت يعنى درك كردن، بينش صحيح به واقعيات، كشف نمودن، و حقايق را آن گونه كه هست ديدن، چنان كه در فرازى از يكى دعاها مى‏خوانيم: «اللهم ارنى الاشياء كما هى؛ خدايا مخلوقات را آن گونه كه هستند به ما نشان بده.» فرق بين شناخت و جهان بينى آن است كه شناخت بر جهان بينى تقدم دارد، مثلاً وقتى سؤال مى‏شود كه چرا جهان بينى‏ها مختلف است؟ يكى مادّى فكر مى‏كند، ديگرى الهى؟ پاسخش اين است كه مادى جهان را به گونه‏اى مى‏شناسد، و الهى به گونه‏اى ديگر، بنابر اين اگر خواسته باشيم بدانيم كه فلان ايدئولوژى درست است يا نه، بايد جهان بينى آن را بررسى كنيم. و اگر خواسته باشيم بدانيم فلان جهان بينى درست است يا نه، بايد در مسأله شناخت آن تحقيق كنيم كه درست يا نه. به عبارت ديگر جهان بينى‏ها زاده شناخت‏ها هستند، بايد اول شناخت شناس باشيم تا جهان شناس گرديم. و از آنجا كه حقيقت يكى است، دليل بر آن است كه شناخت صحيح نيز يكى است. در نتيجه شناخت بر دو گونه است، شناخت صحيح و شناخت ناصحيح.
البته بايد توجه داشت كه معرفت و شناخت، داراى، اقسامى است، مانند: 1- شناخت سطحى، كه هر فرد با ذهن ساده و فطرى خويش از طريق حواس به آن مى‏رسد، مثلاً، ديدن جاى پايى به رونده آن پى مى‏برد. 2- شناخت علمى و تجربى كه به سادگى در اختيار همه قرار نمى‏گيرد، بلكه آموزش و ابزارى لازم دارد، مانند معلومات و شناخت به دست آمده از تجربيات، مثلاً نفت موجب شل كردن قير سفت مى‏شود، و يا تاريخ بيانگر واقعيات ملموس است. 3- شناخت فلسفى كه از قلمرو حس و آزمون‏هاى تجربى و حسّى خارج است، بلكه از طريق استدلال عقلى مى‏توان به نتايج قطعى دست يافت. 4- شناخت عرفانى كه بالاتر از فلسفه است، و بيشتر با عشق و دريافت عميق فطرى و كشف و شهود، سروكار دارد.
پس از توجه به معنى و تعريف شناخت، بايد توجه داشت كه مسأله شناخت از ديدگاه اسلام در جايگاه بسيار رفيعى از اهميت قرار دارد، به طورى كه بر هر انسانى كه طالب كمال است لازم است در اين راستا قدم‏هاى راسخى بردارد. در حدى كه مطابق دعاى مذكور، خداوند قلب او را پر از معرفت، و لبريز از شناخت كند. توضيح اينكه حيوانات به حكم غريزه طبيعى محدود، راهشان مشخص است، ولى انسان در راهى كه قدم برمى‏دارد بايد اطلاع كافى از آن داشته باشد. به عنوان مثال در هواپيمايى سوار هستيم، اگر خلبان آن به اصول و ضوابط سمت يابى آگاه نباشد، در كوه و جنگل گم مى‏شود، و يا بر اثر اصابت با كوه و درخت متلاشى مى‏گردد. ما نيز اگر در مسير هدايت به نقاط ضعف اخلاقى خود پى نبريم نمى‏توانيم در خودمان تحوّل ايجاد كنيم، و با تغيير اساسى به سعادت برسيم. و يا اگر در تحليل مسايل، نقش هر يك را نتوانيم بسنجيم، به حل آن نمى‏رسيم. چرا بعضى از كشورهاى فقير توانسته‏اند خود را از فقر نجات دهند، ولى بعضى نتوانسته‏اند؟ چرا بعضى از جنبش‏هاى انقلابى پيروز شده‏اند و بعضى نشده‏اند؟ چرا و چرا؟ يكى از علل اصلى آن عدم شناخت صحيح بوده است. مثلاً هرگاه در داخل شهرى ترافيك سنگينى باعث بروز مشكلات فراوانى گردد، آيا مى‏دانيد كه اگر از اول در شهرسازى، و عرضه اتومبيل، شناخت صحيح و عمل به آن وجود داشت، آن همه مشكلات و آثار شوم پديد نمى‏آمد؟ و به طورى كلى آسيب‏ها و انحرافات و ضربه هايى كه بر اثر عدم شناخت نظرى و عملى در طول تاريخ بر سر انسان‏ها آمده، بر اثر هيچ چيزى نيامده است. در اينجا حتماً بايد توجه داشت كه بين سواد و دانش با معرفت و بينش فرق است، چنان كه قبلاً ذكر شد، علم و دانش مى‏تواند تكميل كننده معرفت باشد، و گرنه به تنهايى نجات بخش نخواهد بود. چه بسا افرادى در جامعه با سواد هستند. ولى با دانش خود مواد مخدّر و مخرّب مى‏سازند و انسان‏هاى بسيارى را به بدبختى و فلاكت مى‏كشانند. و يا بر اثر تقليد ناروا از غرب، و غرور كاذب و تعصب بيجاى ملّى و حزبى و فرهنگ استعمارى، انسان‏ها را به انحراف كشانده و جامعه را در سراشيبى سقوط قرار مى‏دهند. آنها اگر بينش صحيح مى‏داشتند باعث آن همه كژى‏ها و تباهى‏ها نمى‏شدند. در اينجا شايسته است آن مثال مولانا در كتاب مثنوى را به ياد آوريم كه گويد: در هندوستان فيلى را شبانه به روستايى آوردند كه مردم آن روستا اصلاً ف

يل را نديده بودند و نمى‏شناختند. فيل در طويله تاريك بود، مردم براى شناخت آن هجوم آوردند، يكى در تاريكى داخل طويله شد و دستش به دم فيل رسيد و بيرون آمد و گفت: فيل مانند طناب است، ديگرى دستش به پشت فيل رسيد و گفت: فيل مانند تخت است، و سومى دستش به خرطوم فيل رسيد و گفت: فيل مانند ناودان است، و چهارمى دستش به پاى فيل رسيد و گفت: فيل مانند پايه است و…
از نظرگه گفتشان شد مختلف‏

آن يكى دالش لقب داد و آن الف‏
در كف هر يك اگر شمعى بدى‏

اختلاف از نطقشان بيرون شدى‏
چشم دريا ديگر است و كف دگر

كف بِهِل وز ديده در دريا نگر(18)

آرى شمع و مشعل روشنى بخش معرفت و شناخت است كه موجب رفع نزاع‏ها و كشمكش‏ها شده و مسيرهاى راست را نشان مى‏دهد، و انسان را از كج انديشى و انحراف رهايى مى‏بخشد. معرفت و شناخت از ديدگاه اسلام‏
قرآن در آيات بسيار، سخن از علم و عقل و تفكّر و معرفت به ميان آورده و انسان‏ها را به كسب آن‏ها فراخوانده است، و در آيات بى شمار از ضد آنها نكوهش نموده و انسان‏ها را با تأكيد از آنها بر حذر داشته است قرآن بيست و هفت بار با جمله واعلموا(بدانيد) با صراحت، انسان‏ها را به تحصيل علم و دانش كه خمير مايه شناخت است فراخوانده و دعوت كرده است.(19) مانند: «اعلموا انّ اللّه يحيى الارض بعد موتها؛(20) بدانيد خداوند زمين را پس از مردنش زنده مى‏كند.»
قرآن هدف از آفرينش را علم و معرفت دانسته آنجا كه مى‏فرمايد: «اللّه الّذى خلق سبع سماواتٍ و من الارض مثلهنّ يتنزّل الامر بينهنّ لتعلموا؛(21) خداوند كسى است كه هفت آسمان را آفريد، و از زمين نيز همانند آن را خلق كرد، فرمان او همواره در ميان آنها نازل مى‏شود، اين براى آن است كه بدانيد.»
قرآن هدف از نزول قرآن را تدبّر و انديشه قرار داده و مى‏فرمايد: «كتابٌ انزلناه اليك مبارك ليدبّروا آياته و ليتذكّر اولوا الالباب؛(22) اين كتابى پر بركت است كه بر تو نازل كرديم تا در آيات آن تدبّر كنند، و صاحبان فكر و فهم متذكّر شوند.»
و همچنين قرآن هدف از معراج را علم و معرفت دانسته (اسراء – آيه 1) و دعوت خود را با خواندن و علم آغاز كرده (علق – 1 تا 5) و علم و معرفت را نور و روشنى خوانده (رعد – 16) و درك اسرار هستى را ويژه عالمان برشمرده (روم – 22) و علم و معرفت را مايه امتياز انسان بر ساير موجودات، معرفى كرده (بقره – 33) و تفكّر را كليد نجات انسانها دانسته(سبا – 46) است. و با كمال صراحت درجات قرب به خدا را بستگى به درجات ايمان و معرفت، مقررّ فرموده است آنجا كه مى‏فرمايد: «يرفع اللّه الذين آمنوا منكم و الّذين اوتواالعلم درجاتٍ؛(23) خداوند كسانى را كه از ميان شما ايمان آورده‏اند، و آنها كه از علم بهره دارند، به درجات عظيمى بالا مى‏برد.»
و خداوند به پيامبرش دستور مى‏دهد كه براى افزايش علم و معرفتش دعا كند، آنجا كه مى‏فرمايد: «و قل ربّ زدنى علماً؛(24) بگو پروردگارا علم مرا زيادتر كن.»
نتيجه اين كه قرآن با تعبيرات گوناگون، مردم را به شناخت و عوامل آن دعوت نموده، و با تأكيدات فراوان آنها را به فراگيرى ابزار شناخت و وصول به قلّه آن فراخوانده است.(25) ارزش شناخت از ديدگاه پيشوايان‏
در اين راستا نيز نظر شما را به چند سخن از پيامبر(ص) و امامان (ع) جلب مى‏كنيم:
پيامبر اكرم(ص) در سخنى فرمود: «ليس العلم بكثرة التّعلّم، و انّما العلم نورٌ يقذفه اللّه فى قلب من يحبّ…؛(26) علم (حقيقى) به بسيارى آموختن نيست، بلكه نورى است كه خداوند در قلب كسانى كه دوست دارد مى‏افكند، و به دنبال آن قلب گشوده مى‏شود، و غيب را مى‏بيند، سينه او گشاده مى‏گردد، و در برابر بلا و آزمون الهى، مقاوم مى‏شود.»
اميرمؤمنان على(ع) در تعريف و تمجيد حجّت‏هاى الهى مى‏فرمايد: «هجم بهم العلم على حقيقة البصيرة؛(27) علم و دانش با حقيقت بينايى به آنها روى آورده است.»
امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «دعامة الانسان العقل، و العقل منه الفطنة و الفهم و الحفظ و العلم، و بالعقل يكمل و هو دليله و مبصره و مفتاح امره؛(28) پايه شخصيت آدمى عقل است، هوش و فهم و حافظه و دانش از عقل سرچشمه مى‏گيرد، و انسان در پرتو عقل، كامل مى‏گردد. عقل راهنما و روشنگر انسان، و باز كننده درهاى علوم و كمالات به سوى آدمى است.»
ناگفته نماند كه مسأله شناخت داراى بحث‏هاى ديگرى است مانند: امكان شناخت،ابزار شناخت، منابع شناخت، موانع و آفات شناخت، مراحل شناخت و… كه هركدام توضيح طولانى دارد، كه از حوصله اين مقاله بيرون است، اميد آن كه با دريافت صحيح از علم و شناخت، چراغ زندگى معنوى خود را روشن و پرفروغ نگه داريم، و در پرتو آن به دعاى امام عصر(عج) لبيك بگوييم كه به خدا عرض كرد: «دل‏هاى ما را از علم و شناخت لبريز و آكنده گردان.» پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. بحارالانوار، ج 1، ص 180 و 185. 2. همان، ج 3، ص 14. 3. اصول كافى، ج 1، ص 10 تا 29 ؛ بحار، ج 1، ص 81 تا 161. 4. سوره بقره، آيه 76؛ سوره انعام، آيه 32؛ سوره اعراف، آيه 169 ؛ سوره يونس، آيه 16؛ سوره هود، آيه 51 ؛ سوره يوسف، آيه 109 و… 5. سوره انبياء، آيه 67. 6. سوره ملك، آيه 10. 7. اصول كافى، ج 1، ص 12. 8. همان، ص 16. 9. سوره مجادله، آيه 11. 10. سوره بقره، آيه 269. 11. بحارالانوار، ج 1، ص 194. 12. همان، ج 2، ص 16. 13. همان، و اصول كافى، ج 1، ص 33. 14. اصول كافى، ج 1، ص 34. 15. سوره لقمان، آيه 12 ؛ اصول كافى، ج 1، ص 16. 16. همان، ص 12. 17. بحارالانوار، ج 1، ص 91. 18. ديوان مثنوى به خط ميرخانى، ص 233. 19. المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الكريم، ص 444. 20. سوره حديد، آيه 17. 21. سوره طلاق، آيه 12. 22. سوره ص، آيه 29. 23. سوره مجادله، آيه 11. 24. سوره طه، آيه 114. 25. براى توضيح بيشتر به كتاب تفسير موضوعى پيام قرآن، ج 1، ص 56 به بعد مراجعه شود. 26. تفسير الصراط المستقيم، ج 1، ص 267. 27. نهج البلاغه، حكمت 147. 28. اصول كافى، ج 1، ص 25.

/

آفتاب بى غروب

كجائى اى عرب اى ساربان پير صحرائى؟

كجائى اى بيابانگرد روشن راى بطحائى؟
كه اينك بر فراز چرخ بينى نام احمد را

و در هر موج بينى اوج گلبانگ محمد را
محمد زنده و جاويد خواهد ماند

محمد تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند
جهانى نيك مى‏داند كه نامى در جهان تابنده چون نام محمد نيست‏

و مردى زير اين هفت آسمان همتاى احمد نيست‏
جهان ويرانه با دو واژگون باد آسمان پير

اگر بينيم روزى در جهان نام محمد نيست‏

اين سال از سوى رهبر فرزانه و گرانقدرمان به عنوان سال پيامبر اعظم(ص) نامگذارى شده است. هر چند همه سالها و ماه‏ها و روزها و ساعت‏ها و لحظه‏ها زمان براى امت به پيامبر اعظم تعلق دارد و بشريت با همه نژادها و در همه اقليم‏ها وامدار وجود مبارك «رحمة للعالمين» و بركات بى پايان حضرت اوست. نام مبارك آسمانى و زيباى محمد(ص) بر تارك اعصار و قرون مى‏درخشد و گردش اختران بر محور وجود ملكوتى اوست و افلاكيان رشحات فيض نخست آفرينش را بر دوش دارند…گلبانگ اذان مؤمنان بامدادان و شامگاهان به زمين و زمان روح و حيات مى‏بخشد و فرشتگان در مدرسه عشق طفل نوآموز اويند و بگفته لسان الغيب: «ملك در سجده آدم زمين بوس او نيت كرده چرا كه در حسن وى لطفى بيش از حد انسانى ديده است.»
ميلياردها انسان در طول تاريخ در پرتو نور هدايتگر و كتاب آسمانى او طى مدارج كمال نموده و ميليون‏ها كتابخانه در شرق و غرب عالم شمه‏اى از اقيانوس بى‏كران علوم و معارف اوست.
در روزگارى كه جاهليت سايه سياه و سنگين خود را بر پهنه گيتى گسترده بود و در شرق و غرب عالم مستبدان خودكامه حكم مى‏راندند رايت آگاهى و آزادى انسان و پرچم علم و حكمت و عدالت و حريت و كرامت انسانيت را بزرگمردى از وارثان ابراهيم خليل(ع) به اهتزاز درآورد و با درهم كوبيدن بت‏ها و بتكده‏ها و شكستن هيمنه اهريمنى سردمداران كفر و استبداد و شاهان و شاهزادگان كه دعوى خدائى داشتند! راه رشد و پويائى انسانها را هموار ساخت و دست مستضعفان و تحقير شدگان از پا افتاده را گرفت و به سوى مبدأ هستى هدايت كرد و در سايه ايمان و تقوا، كرامت و عزت براى مؤمنان به ارمغان آورد… و اين در حالى بود كه سردمداران كفر و استبداد و شرك و فساد و فتنه نفاق از تلألؤ اين نور الهى رنج مى‏بردند و به خود مى‏پيچيدند و خاموشى نور خدا را مى‏خواستند و نمى‏دانستند با دم شيطانى خود نور خدا را خاموش نتوانند ساخت و خدا بر سر پيمان خود در نصرت، پرچمدار توحيد و پناه‏جويان ستم كشيده و روشن نگاهداشتن مشعل فروزانش تا قيامت ايستاده هر چند كافران و مشركان نخواهند.
بارى در اين نهضت توحيدى مشركان و مستبدان و مفسدان و منافقان به خاك نكبت و ذلت و گمنامى و ناكامى درافتادند و ديگر سر بر نياوردند و اين درس بزرگ تاريخ رسالت انبياء و اولياى خدا است براى رهروان راه هدايت كه بدانند خداوندى كه براى او قيام كرده‏اند آنها را نيمه راه رها نخواهد ساخت و به مصاف دشمنان حق خواهد پرداخت.
در عصر نبى اعظم(ص) كم نبودند كسانيكه كمر به خصومت و نيرنگ با رسول خدا بسته بودند و هرچه در توان داشتند به خدمت گرفته، از تمسخر و استهزاء و تهمت و افترا و تحقير و توهين گرفته تا شكنجه ياران و تبعيد و تحريم و توطئه قتل و نابودى فرستاده خدا و خاموش كردن مشعل‏دار حق و چون خدا نخواست همه نقش بر آب شد و تيرهائى كه به سوى حضرتش نشانه گرفتند كمانه كرد و به سويشان بازگشت و كتاب جاودانه‏اش كه آنرا افسون و افسانه خواندند هر روز فروزان‏تر از پيش درخشيد و انديشه‏هاى آدميان را به خود معطوف ساخت و از كلمه‏اش علم و حكمت به بار نشست و اين معجزه جاودانه تا ابد ماندگار شد و ملحدان و منكران را با خسران و بى‏آبروئى روبرو ساخت و اين تا قيامت ادامه دارد.

تا قيامت مى‏زند قرآن ندا

كاى گروهى جهل را گشته فدا
خود بديديد اى خسان طعنه زن‏

كه شما بوديد افسانه نه من‏
مر مرا افسانه مى‏پنداشتيد

تخم طعن و كافرى مى‏كاشتيد
تابديديد اى كه طعنه مى‏زديد

كه شما فانى و افسانى بديد
من كلام حقم و قائم به ذات‏

قوت جان جان و ياقوت زكات‏
نور خورشيدم فتادم بر شما

ليك از خورشيد ناگشته جدا
نك منم ينبوع آن آب حيات‏

تا رهانم عاشقان را از ممات‏
«مثنوى مولوى» جاهليت نوين اروپا و آمريكا
و امروز كه جهان در جاهليت نوين با اقطاب كفر و استكبارى رودررو است و حراميان بر سر راه كاروان انسانيت كمين كرده و با حبائل جادوئى قرن بيستم كه از حلقوم رسانه‏ها و ماهواره‏هايشان شرارت و شيطنت مى‏بارد و آوازه آئين‏هاى منسوخ در سينه‏ها مرده و صنعت و دانش از پاسخگوئى به نيازهاى معنوى انسان درمانده شده و علم و فن به استخدام شهوت و شرارت درآمده و نوميدى و يأس خاكستر افسردگى بر مغزها و چهره‏ها پاشيده و جهان در انتظار نجات بخشى نشسته است، تنها راه نجات و نقطه اميد همان مكتب والاى محمدّ(ص) و پيك آسمانى اوست، نورى كه در افق تيره و قيرگون جهان در بستر انقلاب اسلامى تابيدن گرفته و خواب از چشم جهانخواران شرور ربوده و نقطه تجلى آن ايران اسلامى است و صداى رعد آسائى بر امواج نور نشسته و مرزها را درنورديده و نور اميدى در دلهاى افسرده افروخته و لرزه بر اندام اقطاب استكبارى قاره‏ها افكنده است و نشانه‏هاى آن را در فلسطين و لبنان و عراق و افغانستان و حتى خود اروپا و آمريكا در نهضت‏هاى مردمى و پايگاه‏هاى مقاومت اسلامى در جاى جاى جهان مى‏بينيم هرچند خناسان و بت گران و اشرار زمان در آمريكا و اروپا با توطئه‏هاى رذيلانه صهيونيستى به مقابله آن برخاسته و با ترفندهاى گوناگون از دروغ و نيرنگ تبليغاتى و فرهنگى و چاپ قرآن تحريف شده و اشاعه فساد و فحشاء و صادر كردن آن از خانه‏هاى خود به كشورهاى اسلامى و استخدام رسانه‏ها و ماهواره‏ها در هجمه فرهنگى گرفته تا اهانت به ارزشهاى دينى و نواميس الهى كه در برخى ورق پاره‏هاى غربى نمونه‏هاى آن را ديديم، و واكنش جهان اسلام و آزادگان جهان و خروش امت در برابر اين جسارتها را مشاهده نموديم.
اين هجوم ننگ بار بر مقدّسات آسمانى واكنش ضرباتى است كه از اسلام انقلابى بر پيكره فاسد و پوسيده آنها وارد آمده و نويد بخش افول اقتدار مستكبران و فروپاشى و نابودى و زوال قدرتهاى پوشالى آنها است. شكست مفتضحانه غربى‏ها
و در همين حال كه پيشرفت ايران اسلامى را در عرصه‏هاى مختلف علم و فن و نوآورى بويژه دانش هسته‏اى مى‏نگرند زوزه‏هاى جگر خراش آنها را كه از اعماق جانشان و زخم درونى‏شان برخاسته مى‏بينيم و شادمانى فرزندان اسلام در همه كشورهاى اسلامى بر زخم اين مارهاى زخم خورده نمك مى‏پاشد، جا دارد كه دشمن را در خشم و غيظ بنگريم. اين همان چيزى است كه قرآن كريم بدان اشاره فرموده كه: «چون درخت تن آور اسلام ريشه كند و روى پاى خود بايستد و به بار نشيند برزيگران از شادمانى در پوست نگنجند و كافران از خشم و غيظ به خود پيچند» و اين خشم و غيظ ره‏آوردى براى دشمن ندارد چرا كه انقلاب اسلامى به جهان صادر شده و معجزه جاودانه اسلام بار ديگر قدرتهاى جادوئى را به ذلت كشانده و به فرموده امام راحل بالأخره به خاك مذلت خواهد نشاند. و سپاس خداوندى را كه اسلام اعجازگر را بار ديگر جلال و شكوه بخشيده و شيفتگان رسول اعظم(ص) را به ميدان آورده تا توانمندى اسلام را در اداره جهان نشان دهند و زمينه صلح و عدل جهانى را با ظهور منجى بشريت فراهم سازند، و اين به بركت استقامت و صلابت و شجاعت ملت و دولت و رهبرى حاكميت ما است، و هم هشدارى است به بزدلان كه از هياهوى جادوگران عصر نهراسند، خداوند پيمان بسته كه يارى كننده كسانى باشد كه به يارى دين او برخيزند، حاكمان جنگ طلب و زبون كه در كاخهاى شيشه‏اى نشسته و بر سر نيزه تكيه كرده و از يارى خداوند محروم و از پشتيبانى ملتها مأيوس‏اند. و نيز درسى و هشدارى است به عناصر داخلى كه مرعوب اين ببرهاى كاغذى و عربده‏هاى نشأت گرفته از ترس آنها نهراسند به ملت به پيوندند و از قدرت لايزال الهى غافل نباشند و اين تجربه ايست كه طى بيست و هفت سال ملت بزرگ ما آموخته و براى ديگر مبارزان راه آزادى و عدالت خواهى در جهان درس‏آموز است. مسئوليت ما در سال پيامبر اعظم(ص)
در اين سال ما چه مى‏خواهيم؟ و چه بايد بكنيم؟ بديهى است كه تنها شعار و بيانيه و سخنرانى كافى نيست. سال پيامبر اعظم(ص) مى‏بايست سال بيدارى جهان اسلام و رجعت به چشمه زلال نبوت و قرآن و سنت و سيره نبوى است. بسيارى از فرزندان اسلام و بسيارى از جوامع اسلامى نام اسلام را يدك مى‏كشند اما در عمل و فرهنگ و عمل و سيره و سياست با تعاليم دين و سيره خاتم النبيّين فاصله زيادى دارند. از آن دانائى و حكمت و اخلاص و عمل و ايمان و جهاد و درس و بحث معارف اسلامى در محيطهاى فرهنگى و آموزشى و دانشگاهى و مديريتى نمونه‏هاى آن در حد انتظار نيست.
استحاله تدريجى در فرهنگ و عمل و اخلاق و سيره و سياست و فرهنگ و بينش‏ها و تفسيرها چيزى است كه به راحتى اتفاق مى‏افتد همانگونه كه در جوامع اسلامى ديده‏ايم و مى‏بينيم. بيائيم اين روزها را با روزهاى اول انقلاب اسلامى مقايسه كنيم، فضاهاى آموزشى، ادارى، مديريتى و بازدهى عملى و چهره اجتماعى و مفاسد اخلاقى و لباس‏هاى مبتذل و انحراف‏ها در انديشه و فرهنگ و هنر و سينما و فاصله‏هاى طبقاتى و شكاف فقر و غنا و مسئوليت ناشناسى پاره‏اى دست اندركاران و گفتار بدون عمل كم نيست.
سال پيامبر اعظم(ص) نه تنها به جهان اسلام بلكه در درجه نخست به ملت و نظام‏ها تكليف مى‏كند انحراف‏ها، كاستى‏ها، تحريف‏ها، كج فهمى‏ها را جبران نمائيم همانگونه كه بحمداللّه در مقطع جديد و حاكميت كشورمان آثار آن را مشاهده مى‏كنيم.
حاكميت و نهادهاى دست اندركار مديريت، قانونگذارى، قضائى و اجرائى مى‏بايست به احياء و اجراى احكام اسلام و قرآن و سيره مباركه نبوى و علوى كه حقيقت اسلام است بيشتر بينديشند بويژه در شرائطى كه جهانيان چشم به ايران اسلامى و عملكرد حاكميت ما دوخته و مى‏خواهند الگوى يك نظام اسلامى را در اينجا مشاهده كنند، جبران خطاها و اصلاح انحراف‏ها و سهل‏انگاريهاى گذشته در فضاى فرهنگى جامعه و سياست و مديريت و مبارزه با مفاسد در همه چهره‏هايش از وظائف اوليه حاكميت است و اين تنها چيزى است كه امت خداجوى ما را راضى مى‏كند و محاسبه خدائى را آسان مى‏گرداند. – از خداوند در اين راه مدد مى‏طلبيم -.


پاورقي ها:

/

نگاهى به آسيب‏شناسى حكومت دينى‏

مركز فرهنگ و معارف قرآن‏
مطالعه در تاريخ ملل و حكومت‏هاى دينى و غيردينى از آنجا ضرورت دارد كه بدانيم چه عواملى باعث پيشرفت و يا پسرفت يك حكومت مى‏شود. زيرا اين امر از يك سو نشان مى‏دهد كه همان عوامل و آسيب‏ها كم و بيش هم‏اكنون نيز به شكل سنّت تاريخى نقش خود را در پايدارى نظام‏ها و سقوط حكومت ايفا مى‏كند و به حكم قاعده «مشابهت تاريخى اقوام»(1) سرگذشت و فراز و نشيب نظام‏ها و حكومت‏هاى پيشين در حقيقت مشابه سرگذشت نظام‏هاى كنونى است؛ يعنى تاريخ همواره تكرار مى‏گردد.
امام على(ع) در اين باره مى‏فرمايد: «فيما اَشَدَّ اعتدال الاحوال و اقرب اشتباه الامثال؛(2) چه بسيار متناسب است سرگذشت‏ها و چه همانند و نزديك است داستان‏ها.»
از سوى ديگر بررسى و شناخت آسيب‏هاى نظام‏ها و حكومت‏هاى گذشته مى‏تواند مايه عبرت از تاريخ شود. بر اين اساس يك سوم قرآن را نقل قصص و تاريخ ملت‏هاى گذشته تشكيل مى‏دهد و مردم را به سير در زمين و عبرت‏گيرى از آن فرامى‏خواند تا آنجا كه هفت بار با تأكيد فراوان فرموده است: «قُلْ سِيرُوا فِى الْأَرْضِ» با اين بيان، قرآن كريم تاريخ جامعه‏ها و نظام‏هاى پيشين را آينه عبرت و مايه تنبّه و بيدارى و وسيله شناسايى علل ترقى و آسيب‏هايى كه منجر به انحطاط مى‏داند و در فرازى ديگر تأكيد مى‏كند كه: «لَقَدْ كَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِاُّولِى الْأَلْبَبِ».(3)
از اين رو، بر انديشمندان و دل‏آگاهان است كه در شيوه زندگى اقوام گذشته به طور عام، و نحوه حكومت حاكمان به طور خاص به كنجكاوى بپردازند و از علل قوت و آسيب‏هاى آن آگاه شوند.

امام على(ع) نيز بر اين امر تأكيد ورزيده و در وصيت‏نامه خود به فرزندش امام حسن مى‏فرمايد: «فرزندم به دقت سرگذشت پيشينيان و نقاط قوت و آسيب‏هاى آن را به خاطرت عرضه بدار و در خانه‏ها، آثار و نشانه‏هاى آنها گردش كن، بنگر كه چه كردند و از كجا منتقل شدند و به كجا فرود آمدند.»(4)
بنابراين، شايسته است مديران و تصميم‏گيران حكومت دينى با دقت در رفتار و اعمال خود بنگرند و به نقاط ضعف خويش آگاه شوند و آسيب‏هاى نظام اسلامى را كه مثل موريانه پايه‏هاى آن را مى‏خورد و سست مى‏كند، شناسايى كنند و به كتاب خدا تمسّك جويند و راهكارهاى مديريت صحيح را از آن بياموزند؛ زيرا قرآن طلوع و و سقوط نظام‏ها و حكومت‏هاى ناصالح را يك امر قطعى تلقى كرده و مى‏گويد: هرگز قدرت و تمكّن در دست يك گروه تا پايان جهان باقى نمى‏ماند بلكه به عللى دست به دست گشته تا عمر جهان سپرى گردد؛ «و تلك الايام نداولها بين الناس…».
حال مى‏پردازيم به برخى از آسيب‏هاى نابود كننده حكومت دينى از نگاه قرآن: 1- ستمگرى يا ستم‏پيشه‏گى‏
از جمله آسيب‏هاى حكومت دينى ظلم و ستم نسبت به مردم است؛ چرا كه كاخ‏ها و بناها از بادهاى صرصر ويران نمى‏شود ولى از آه جگرسوز مظلومان ويران مى‏شوند. حكومت‏آفرينان دينى به خاطر رفتارهاى نامناسب در نگاه مردم به چهره‏هاى زشت و نفرت‏انگيز بدل مى‏شوند و در نهايت نفوذ مردمى و پايگاه اجتماعى خود را از دست مى‏دهند. از اين جهت، رو در روى مردم قرار مى‏گيرند و به ناچار براى حفظ پايگاه خود به ستم روى مى‏آورند و ستم نيز پايه‏هاى كاخ حكومت را فرو مى‏ريزد. قرآن ستمگرى و خروج از خط عدالت را مايه هلاكت و نابودى امت‏ها و در نهايت حاكمان دينى مى‏داند و در آيات زيادى سبب فروپاشى جامعه و ملّت‏ها و افول حكومت‏ها را ستم ذكر كرده است. از جمله مى‏فرمايد: «ما پيش از شما عدّه‏اى را يكى پس از ديگرى هلاك كرديم چون ستم كرده بودند و فرستادگان ما پيغام‏هاى آشكار به آنها آمده بود ولى ايمان نياورده بودند بدين‏گونه ما گناهكاران را كيفر مى‏دهيم.»(5)
و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «اى محمد! پروردگار تو مردمان شهرى را هلاك و نابود نمى‏كند مگر پس از آن كه در ميان آن شهر پيغمبرى بفرستد كه سخنان ما را بر آنها بخواند و ما هلاك و نابود كننده مردمان شهرها نيستيم، مگر آنجايى كه مردمانش ستمكار باشد.»(6)
و نيز در آيات ديگر چنين آمده: «بگو چه مى‏بينيد اگر ناگهان در نهان يا آشكار عذاب خدا بر شما نازل شد و هلاك نمى‏شود جز گروه ستمكاران»(7)، و در فرازى ديگر مى‏خوانيم: «چه بسيار شهرها را كه مردم آنها ستمكار بودند، نابود كرديم.»(8)
براساس آيات ياد شده عامل سقوط و افول و نابودى حكومت‏هاى دينى پشت كردن به جادّه‏هاى حق و روى آوردن به ستم دانسته شده است و اگر قرآن به بيان عوامل سقوط و نابودى حكومت‏هاى دينى مى‏پردازد، تنها از زاويه كاربرد تاريخى آن نيست بلكه بيانگر قانون و سنّت حاكم بر هر جامعه و حكومتى است كه در طول تاريخ شكل مى‏گيرد و بر مبناى اين قانون و سنّت الهى است كه سرنوشت نظام‏هاى اجتماعى و حكومت دينى امروز بشر نيز رقم مى‏خورد.
بنابراين هر نظام و حكومتى دينى تا آن‏گاه زنده و پايدار مى‏ماند كه هماهنگ با قانون‏هاى عام آفرينش و سنّت‏هاى حق جلو برود و انحراف از اين اصل عامل سقوط و افول آن حكومت است. 2- فساد
دومين آسيب حكومت دينى فساد است. فساد در لغت به معناى خارج شدن از اعتدال چه كم و چه زياد مانند فساد در نفس، بدن و…(9) آمده است.
وقتى حكومت و جامعه دينى گرفتار فساد شود، از حدّ وسط و اعتدال خارج مى‏شود. فساد، يعنى دست‏اندازى به حقوق ديگران از راه قانون‏شكنى و سرپيچى از قانون. از اين‏روى در نگاه قرآن فساد كننده، محدوده كوچكى را به تباهى نمى‏كشد بلكه آثار زيان‏بار به همه اركان جامعه سريان پيدا مى‏كند و خشك وتر را مى‏سوزاند.
به طور كلى قرآن در سوره‏هاى اعراف، هود، شعراء از هلاكت و نابودى قوم نوح، هود، صالح، لوط و شعيب سخن گفته و تأكيد كرده كه اين قوم‏هاى صاحب حكومت و ثروت با وجود اينكه پيامبر داشتند و ديندار هم بودند، ولى بر اثر فساد نابود شدند.
گفتنى است كه فساد انواع مختلفى دارد و ما در اين جا تنها فساد اقتصادى و فساد جنسى را مورد بررسى قرار مى‏دهيم. الف) فساد اقتصادى
اقتصاد، از جمله پايه‏ها و ركن‏هاى مهم و بنيادين جامعه است، و در واقع از ستون‏هاى برپادارنده خيمه هر حكومت به شمار مى‏آيد، اگر اين ركن مهم فرو ريزد تمامى ركن‏هاى جامعه يكى پس از ديگرى فرو مى‏ريزد از اين روى خداوند، بر سالم ماندن اين ركن تأكيد مى‏ورزد و به پيامبر بزرگ خود شعيب مأموريت مى‏دهد كه در اصلاح اقتصاد مردم شهر «مَدْيَن» تلاش كند تا جامعه از هم فرو نپاشد.
«به سوى شهر مدين برادرشان شعيب را فرستاديم كه گفت اى خويشان من خدا را بپرستيد، شما را جز او خدايى نيست و پيمانه و ترازو را نكاهيد و كم ندهيد، من نيكويى شما را مى‏بينم و از عذاب بزرگ بر شما مى‏ترسم.»(10)
گويند كه قوم شعيب راه را به اصلاح بسته و بر افساد گشوده بودند چون شهرشان بر سر راه كاروان‏ها بود و از اين جايگاه بهره ناروا مى‏بردند و عرصه را بر كاروانيان و بازرگانان تنگ مى‏كردند؛ چنان‏كه كالاى آنها را به بهاى كم مى‏خريدند و كالاى مورد نياز آنان را به بهاى گران در اختيارشان مى‏گذاشتند و يا مردم را از پيوستن به حق باز مى‏داشتند و نمى‏گذاشتند برگرد شعيب حلقه زنند و راه را از بى‏راهه بازشناسند.
آرى هميشه چنين بوده كه حكومت‏هاى بزرگ، توانا با لشگريان بى‏شمار و فرمانروايان و سردمداران با تدبير، وقتى فساد و رانت‏خوارى به اركان اقتصادى آنها راه يافته، با وجود همه تلاش‏هايى كه براى سر پا نگه‏داشتن حكومت مصروف داشته‏اند، نظام حكومتى‏شان از هم فروريخته است.
استاد محمدتقى جعفرى در اين باره مى‏نويسد: «تباهى يا اختلالات اقتصادى، مى‏تواند عامل نابودى هر گونه حكومتى بوده باشد، اگر چه آن حكومت در اوج شكوفايى سير كند… بديهى است كه قوام حيات بشرى و ميدان تحرّك آن را مسائل اقتصادى تشكيل مى‏دهد زير انسان چه در ابتدايى‏ترين شكل حيات بوده باشد و چه در عالى‏ترين اشكال آن بدون استهلاك موادى از طبيعت امكان ادامه حيات ندارد.»(11) ب) فساد جنسى‏
بى‏ترديد يكى از آسيب‏هاى اجتماعى در حكومت دينى، فساد جنسى است و چنانچه از جانب مديران يك حكومت راهكارها و سمت و سوى آن به طور صحيح و قانونمند تعريف نشود، در دراز مدت پايه‏هاى آن حكومت را سست مى‏نمايد و در نهايت آن را به افول و سقوط مى‏كشاند.
اساساً فساد جنسى از مؤثرترين ابزارى بوده كه همواره جامعه‏هاى دينى را تهديد كرده و مى‏كند. اگر مردم بخصوص قشر جوان كه زير پرچم حكومت دينى زندگى مى‏كنند هر شامگاهان با هم‏آغوشى تصاوير زشت زنان روسپى از طريق ماهواره و اينترنت روزگار خود را سپرى كنند و يا در راه تأمين لذت‏جويى پليد خويش خود را در ميان ميگساران و در آغوش روسپيان قرار دهند، آيا فرصت پيدا مى‏كنند كه در راه راستين انسان و شناخت آن انديشه كنند و يا فرمانبر رهبران حكومتى دينى باشند و اهداف آن را به پيش ببرند.
به عنوان نمونه به حكومت دينى كشور اندلس اشاره مى‏كنيم. در نيمه دوم قرن اول هجرى سرزمين اسپانيا(12) به دست مسلمانان فتح شد و مسلمانان در آنجا حكومت دينى تشكيل دادند و 8 قرن در زير پرچم چنين حكومتى با قوانين و ادبيات و تمدن دينى زندگى كردند كه هنوز هم با گذشت ساليان دراز برخى از آثار آن همچنان باقى است. به هر حال، در آن زمان با بسط و گسترش اسلام در آن سرزمين تمام سران مسيحيت احساس خطر كردند و به طرح نقشه‏هاى شوم و فريبنده براى نابودى مسلمانان پرداختند آنان با سران حكومت دينى اندلس پيمان‏نامه‏اى به امضا رساندند كه سه ماده داشت: 1- آزادى مذهب، 2- آزادى تعليم و تربيت، 3- توسعه روابط بازرگانى كه با اين توافقنامه مسيحيان توانستند با رخنه در اجتماع اسلامى بخصوص با جوانان آنان ارتباط مستقيم بر قرار كنند. از جمله، تفريحگاه‏هايى ترتيب دادند كه در آن دختران مسيحى با شور و شراب از ايشان پذيرايى مى‏كردند. غيرت و جوهره و تعصب مسلمانى جوانان مسلمانان با هم آغوشى دختران مسيحى و مشروبات الكلى سست شد و با اين ابزار نيروهاى اخلاق و تعصب اسلامى در توده جوان از بين رفت(13) بدين‏سان بود كه فاجعه آغاز شد و دشمن شمشير جنگ بركشيد و با استفاده از سستى و ضعف و تخدير مسلمانان، به قتل‏عام آنان پرداخت و به حكومت دينى در اسپانيا پايان داد.
هم‏اكنون نيز يكى از ابزارهاى مهم براى از بين بردن اخلاق و غيرت و تعصب مردمان حكومت دينى فساد جنسى است كه آسيب جدى براى آن به شمار مى‏آيد. 3- اسراف‏
خداوند بشر را آفريد و به او عقل و شعور و قوه بازشناسى حق از باطل را عطا كرد تا راه كمال را بپيمايد و خود را از ساير جانداران جدا سازد و جامعه انسانى را بنا كند. و طبيعت را نگهبان باشد و از مواهب طبيعت به نحو مطلوب استفاده نمايد. همچنان كه به او جسمى قوى با توانمندى‏هاى بالا عنايت كرد تا بتواند بر بازدارنده‏ها پيروز شود و از موانع عبور نمايد و زندگى خويش را به بهترين وجه سامان دهد.
قرآن مى‏فرمايد: «اى فرزندان آدم هنگام نماز جامه بپوشيد و خود را بياراييد و بخوريد و بياشاميد ولى زياده‏روى نكنيد، كه خداوند اسراف‏كاران را دوست ندارد.»(14)
بنابراين استفاده از مواهب الهى اندازه دارد و اگر از اندازه درگذرد آفت‏ها و آسيب‏هاى انسانى بسيار در پى خواهد داشت. بسيارى از جوامع انسانى و حكومت‏هاى دينى در درازاى تاريخ به خاطر زياده‏روى در نعمت‏ها در باتلاق مرگ فرورفته‏اند و امروزه به سبب اسراف و تبذير در بسيارى از كشورهاى پيشرفته بخشى از جهان در سياهى فقر و فلاكت فرورفته و گرسنگى گريبانگير بسيارى از انسانها شده است.
بسيارى از حكومت‏هاى پيشرفته غربى ناقوس مرگ خود را با اسراف و تبذير به صدا در آورده‏اند و اگر اين حركت ويران‏گر ادامه يابد و از مركب غرور و كبر فرود نيايند و از اسراف و تبذير پرهيز نكنند، ديرى نمى‏پايد كه از هم فرو خواهند پاشيد.
فرعون در رأس هرم جامعه پيشرفته و متمدّن مصر قرار گرفته بود و از قدرت، شوكت، هيمنه ثروت، عدّه و عُدّه بى‏شمارى برخوردار بود؛ به گونه‏اى كه كسى باورش نمى‏كرد اين انسان قدرتمند از اريكه قدرت فرو بيفتد و لشگريانش نابود شوند و حكومت خيره كننده‏اش از هم فروپاشد و خوار و ذليل در آب غرق شود و آب جسدش را براى عبرت ديگران به ساحل براند.
خداوند اين انسان چموش و سركش را كه گرفتار عذاب الهى شد، از اسراف كنندگان مى‏داند و از او به عنوان مسرف ياد مى‏كند.(15)
قرآن كريم در جاى ديگر فساد و اسراف را از آسيب‏هاى مهم قوم عاد مى‏شمارد؛ چنان‏كه قوم عاد را با آن ساختمان‏هاى بزرگ و با شكوه و توانايى‏هاى شگفت‏انگيزشان، و قوم ثمود را با آن صنعت و هنر پيشرفته و توان بالاى ساختمان‏سازى در دل صخره‏ها و كوه‏هاى سخت و توان بريدن كوهها و صخره‏ها(16) به جهت گناهان بسيار از جمله اسراف و گردن ننهادن به فرمان صالح پيغمبر(17) و استفاده‏هاى ناروا از قدرت، فكر و انديشه، طبيعت و گوناگونى نعمت‏هاى خداوندى، در دل صخره‏ها و ساختمان‏هاى سر به فلك كشيده دفن شدند و عذاب خدائى دودمانشان را بر باد داد و از آن همه قدرت، حكومت و فرهنگ هيچ نماند جز درس عبرتى بزرگ و هميشگى براى انسان‏هاى بعدى.
از اين‏رو، مى‏توان اذعان داشت كه از اندازه گذشتن و از مرز تعادل و قانون پا فراتر نهادن، چه در استفاده از مواهب طبيعت و چه در بكارگيرى قدرت و ثروت، از آسيب‏هاى مهم حكومت دينى به شمار مى‏آيد. 4- پاى‏بندى به انديشه‏هاى كهنه‏
يكى ديگر از آفات و آسيب‏هاى حكومت دينى پاى‏بندى به انديشه‏هاى كهنه است، مطالعه و سير در تاريخ نشان مى‏دهد كه جوامع و تمدن‏هاى بزرگ انسانى در پرتو انديشه‏هاى نو و خردورزى‏ها پا گرفته و بالنده و شكوفا شده‏اند، از اين‏رو، حكومت دينى براى حيات خود ناگزير است از انديشه‏هاى كهنه و ناكارآمد، به ابتكارها و نوآورى‏ها روى آورد؛ مثلاً در آموزش و پرورش در امر تربيت كودكان و نوجوانان و جوانان از شيوه‏هاى جديد بهره بگيرد تا در مبارزه با ناهنجارى‏هاى اجتماعى موفق باشد.
استاد شهيدمطهرى در اين باره مى‏نويسد: دو مطلب سبب توقف جامعه مى‏شود مطلب اول مقدس بودن گذشته يعنى دلبستگى به گذشته از آن جهت كه گذشته است تقديس مى‏كند و عمداً نو را از آن جهت كه نو است تقبيح مى‏كند؛ كه در قرآن نيز به آن اشاره شده است.(18)
تقريباً همه پيغمبران با اين حرف روبرو بودند و برخورد امّت‏ها با پيغمبران مختلف بود چون هر اُمّتى با يك فساد اخلاقى مخصوص روبرو مى‏شدند ولى در يك امر مشترك بودند كه همان تقليد كوركورانه و ناآگاهانه نسبت به گذشتگان است.
مطلب دوم، رم كردن از جديد است؛ يعنى تازه را به دليل تازه بودن تقبيح مى‏كردند و با هر چيز جديدى مخالفند.(19)
از بيان استاد به خوبى استفاده مى‏شود كه كهنه‏انديشى و داشتن فكرى بسته و محدود تنها در مسائل دينى و عقيدتى جلوه ندارد؛ بلكه در هر چيز و عملى، مى‏تواند مصداق داشته باشد و خود از آسيب‏هاى بزرگ و مهمى است كه جامعه حكومت دينى را از پيشرفت باز مى‏دارد و در نتيجه حكومت دينى نخواهد توانست خود را با زمان هماهنگ سازد و نيازهاى روز را پاسخ گويد. در نهايت پايه‏هاى حكومت به تدريج سست مى‏شود و آن نظام به راحتى سقوط مى‏كند. از اين‏رو قرآن افكار كسانى را كه تلاش كرده‏اند انسان‏ها را به تقليد از پيشينيان وادارند بر ملا كرده و مذمت نموده و به انديشه‏هاى جديدى كه رسولان خداوند به آن مأمور بوده‏اند تشويق كرده و از واپس‏گرايى و تقليد كوركورانه و گمراه‏كننده پرهيز داده است: «و بدين گونه در هيچ شهرى پيش از تو هشداردهنده‏اى نفرستايم مگر آنكه خوشگذرانان آن گفتند: ما پدران خود را با آيينى (راهى) يافته‏ايم و به آنها اقتدا مى‏كنيم»(20)
بنابراين از اين آيه و آيات ديگر به خوبى استنباط مى‏شود كه از رموز ماندگارى حيات حكومت دينى و پويايى جامعه اسلامى و يا راه مواجهه با آسيب كهنه‏گرايى، آن است كه عرصه دين و فرهنگ را به ناز پروردگان و تن آسايان و راحت‏طلبان و افزون‏كاران بى‏درد وانگذارند؛ چرا كه اينان جامعه را هميشه در گذشته نگه مى‏دارند و حيات و ماندگارى و اريكه‏نشينى خودشان را در گرو گذشته‏گرايى و تقليد مردم از گذشته مى‏پندارند. از اين‏روى بايد آگاهانه در هر زمان و مكان با اين تيره‏روزان به مقابله برخاست تا آفتاب حق هميشه نورافشاند. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1) حكم الامثال فيما يجوز و فيما لايجوز سواء»
2) نهج‏البلاغه، فيض الاسلام، خ 234.
3) يوسف/ 111.
4) نهج البلاغه، نامه 31.
5) يونس/ 13.
6) قصص/ 59.
7) انعام/ 47.
8) حج/ 45.
9) مفردات راغب، ص 379.
10) هود/ 84.
11) تفسير و ترجمه نهج‏البلاغه، ج 5، ص 218.
12) اندلس سرزمين خاطره‏ها.
13) اقتباس از تفسير طنطاوى، ج 21، ص 180 – 182.
14) اعراف/ 31.
15) يونس/ 83.
16) فجر/ 7 و 9.
17) شعراء/ 147 – 150 و 158.
18) زخرف/ 23.
19) مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 13،ص 806.
20) زخرف/ 23.

/

اختلاف و پيامدهاى ناگوار آن در قرآن‏

مقدمه‏
تاريخ حيات بشرى همواره شاهد منازعات و كشمكش‏هاى بين اقوام و ملل جهان و پيامدهاى ناگوار و غم‏انگيز آن بوده است. تكثر در جوامع بشرى امرى تكوينى بوده و واقعيتى است كه بر اساس آن بايد رفتار كرد؛ ولى ثمره ناهنجار اين تكثر، اختلافاتى درپى دارد كه گاه به جنگ‏ها و مصايب تحمل ناشدنى و نابودى انسانها و نابسامانى‏هاى زيادى را در زندگى بشر مى‏انجامد كه البته در اين برهه از زمان فهم اين حقيقت براى همگان بسى آسان است؛ زيرا جهان و جهانيان جنايات ددمنشانه استكبار جهانى، آمريكا و فرزند نامشروع او اسرائيل غاصب را شاهدند و علت دوام اين جنايات و قلدرى‏ها چيزى جز تفرقه و جدايى مسلمانان نيست. در اين نوشتار مختصر بر آنيم اختلاف و عوامل و پيامدهاى آن را با مطالعه در آيات قرآن‏كريم و روايات اسلامى مورد بررسى قرار دهيم. مفهوم اختلاف و وحدت‏
واژه «اختلاف» و «وحدت» از معدود كلماتى است كه همواره تكيه كلام زمامداران و حاكمان بوده، ازاين‏رو مفهوم كلى اين دو واژه بسيار روشن است؛ اما نكته‏اى كه نبايد مورد غفلت قرار گيرد اين است كه: آيا واژه وحدت و اختلاف چون دو واژه عدل و ظلم‏اند كه يكى به طور مطلق مذموم و ديگرى ممدوح است و صدق مفهوم دادگرى يا ستمگرى در موردى، آن عمل شايسته يا ناشايست مى‏نمايد؟
در پاسخ بايد گفت: به رغم ذهنيت افكار عمومى، چنين نيست و اختلاف و وحدت هيچ يك ارزش ذاتى ندارند؛ بلكه ارزش يا ضد ارزش بودن هر كدام، متغيرى از موضوع، هدف و كيفيت رسيدن به آن است؛ به تعبير ديگر موضوع وحدت مى‏تواند رعايت و التزام به قوانين الهى باشد، چنان كه قرآن‏كريم مى‏فرمايد: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ اِذْ كُنْتُمْ اَعْداءً فَاَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَاصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ اِخْواناً؛(1) و همگى به ريسمان خدا (قرآن و اسلام و هرگونه وسيله رحمت) چنگ زنيد و پراكنده نشويد، و نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد، و او ميان شما الفت ايجاد كرد، و به بركت نعمت او برادر شديد.»
و يا رعايت قوانينى باشد كه با نظرخواهى و جمع‏بندى آراى انديشمندان، كارشناسان و نخبگان ملتى يا ملل جهان، با هدف حصول نظم و امنيت همگانى با رأى اكثريت تصويب شود و بيشترين منافع را براى عموم دارا باشد و در سايه آن، رشد و شكوفايى و توسعه همه‏جانبه ملت يا تجاوزات جهانى و ترقى و تعالى بشرى به دست آيد. چنين وحدتى كه ريشه در تفاهم و وفاق دارد بى‏ترديد مطلوب است و ايجاد اختلاف در آن نارواست. ولى اگر موضوع وحدت، اطاعت فرمان‏هاى ستمگر و ديكتاتورى باشد كه به منافع و برترى‏طلبى‏هاى خويش و اطرافيان يا قوم و نژاد خود مى‏نگرد و افكار عمومى و ديدگاه‏هاى ديگران را در آن ناديده گرفته مى‏شود، چنين وحدتى ارزش محسوب نمى‏شود و دفاع‏پذير نيست. همچنين اگر موضوع وحدت استراتژى ابرقدرتى است كه با هدف تك قطبى نمودن جهان و سلطه بر همه ملل از طريق باج‏خواهى و باج دادن و تهديد و تطميع شكل گيرد و منافع ملت‏هاى مستضعف ناديده گرفته شود، هيچ منصفى حفظ چنين وحدتى را كه با ظلم و ستم به اقشار ضعيف توأم است، روا نمى‏داند؛ بلكه در اين موارد اختلاف و شكستن اين‏گونه وحدت براى جايگزين نمودن وفاقى ديگر سزاوار است.
قرآن‏كريم مى‏فرمايد: «و تَعَاوَنُواْ عَلَى الْبرِّ و التَّقْوَى و لاَ تَعَاوَنُواْ عَلَى الاِثْمِ وَالْعُدْوَان…؛(2) و (همواره) در راه نيكى و پرهيزگارى با هم همكارى كنيد و (هرگز) در راه گناه و تجاوز همكارى ننمائيد.»
اين آيه شريفه بيانگر يك اصل كلى اسلامى تعاون بر «برّ و تقوا» است كه سراسر مسائل اجتماعى و حقوقى و اخلاقى و سياسى را دربرمى‏گيرد. طبق اين اصل مسلمانان موظفند در كارهاى نيك تعاون و همكارى كنند، ولى همكارى در اهداف باطل و اعمال نادرست و ظلم تعاون بر «اثم و عدوان»، به طور مطلق ممنوع است؛ گرچه مرتكب آن دوست نزديك يا برادر انسان باشد.
اين قانون اسلامى، درست بر ضد قانونى است كه عصر جاهليت و حتى جاهليت امروز نيز حاكم است كه «انصر اخاك ظالماً او مظلوماً؛(3) برادر (يا دوست و هم‏پيمانت) را حمايت كن، خواه ظالم باشد يا مظلوم!»
در آن روز اگر افرادى از قبيله‏اى حمله به افراد قبيله ديگر مى‏كردند، بقيه افراد قبيله به حمايت آنها برمى‏خاستند، بدون اين كه تحقيق كنند حمله عادلانه بوده يا ظالمانه؛ اين اصل در مناسبات بين‏المللى امروز نيز وجود دارد. به طورى كه اغلب كشورهاى هم‏پيمان، و يا آنها كه منافع مشتركى دارند، در مسائل مهم جهانى به حمايت يكديگر برمى‏خيزند، بدون اين كه اصل عدالت را رعايت كنند و ظالم و مظلوم را از هم تفكيك نمايند(؟!!) چنان‏كه تاريخ بشر شاهد است كه تحت شعار وحدت و تبعيت محض به ويژه آن‏گاه كه رنگ دينى تقدس به خود گرفته، چه مفاسد و حوادث ناگوار و جبران ناپذيرى بر جوامع بشرى تحميل گشته است و چه بسيار از مصلحان و دانشمندان، مظلومانه به بند كشيده شده و يا زير چرخ كاروان وحدت جان باخته و ملت‏ها و تمدن‏هاى بزرگ بشرى در سراشيبى انحطاط افتاده‏اند.
اما شريعت اسلام، بر اين قانون جاهلى خط بطلان كشيده و دستور داده كه مسلمانان با يكديگر بايد (تنها) در كارهاى نيك و برنامه‏هاى مفيد و سازنده تعاون و همكارى داشته باشند، نه در گناه و ظلم و تعدى.(4)
باتوجه به مطالب يادشده درمى‏يابيم كه وحدتى ارزشمند و مطلوب خواهد بود كه در سايه اختلاف آرا پديد آيد. چنين وحدتى همان وفاق عملى يا التزام به قانون است. در اين صورت اگر چه فرد در اعتقاد و نظر، مخالف فلان اصل يا قانون است؛ ولى چون مورد وفاق اكثر افراد است در عمل به آن ملتزم است.
نكته مهمى كه در فهم اين دو واژه (اختلاف و وحدت) نبايد از آن غفلت شود اين است كه اصولاً، واژه «وحدت» در مسايل اجتماعى در مواردى استفاده مى‏شود كه نوعى «اختلاف» وجود داشته باشد، تا همبستگى و وفاق ملى به وجود آيد و بدون هيچ‏گونه اختلافات، اتحاد و همبستگى موجود بوده و نياز به وحدت و همبستگى ندارد، و حال آن كه در اسلام دعوت به همبستگى شده است.(5) از سوى ديگر برخى از اختلافات، معقول و منطقى است. چنان كه اختلافات طبيعى، مانند اختلاف رنگها و قبيله‏ها لازمه آفرينش و خلقت انسان به حساب آمده است: «و من آياته خلق السموات و الارض و اختلاف السنتكم و الوانكم انّ فى ذلك لايات للعالمين(6)»براين‏اساس، معناى وحدت و همبستگى در جامعه آن نيست كه در جامعه اختلاف رنگها، زبانها و سليقه‏ها، تضارب انديشه و جناح‏بندى‏هاى سياسى و … وجود نداشته باشد؛ زيرا در اسلام به انتقادهاى سازنده، تضارب انديشه و رقابتهاى سياسى منطقى، توصيه شده و آنها از اصول پذيرفته شده هستند كه اين عناصر معمولاً اختلاف آورند. همين‏طور معناى همبستگى و وحدت آن نيست كه اقليتهاى مذهبى از عقايد خويش دست برداشته و عقيده‏اى واحد داشته باشند و يا برادران سنّى، شيعه و شيعيان سنّى شوند؛ بلكه مقصود از وحدت و همبستگى آن است كه همه افراد و گروه‏هاى يك جامعه با بهره‏گيرى از عوامل وحدت و همبستگى و با اتخاذ سياستهاى اصولى و منطقى در قبال سياستهاى خصمانه دشمن مشترك خود، متحد بوده و از اختلافات غير معقول پرهيز كرده و اختلافات خود را با تبادل انديشه حل نموده و با صلح و صفا در كنار هم زندگى كنند.
علما و انديشمندان، جوامع مسلمين بدانند كه اتّحاد، نخ تسبيحى است كه مهره‏ها را در كنار هم نگه مى‏دارد، و ارتباط منظّمى بين آنها برقرار مى‏سازد، و آنها را از پراكندگى و دورافتادگى و گم شدن حفظ مى‏كند؛ اگر آن نخ پاره شود، انسجام مهره‏ها گسسته شده، و هر كدام به جايى فرو خواهد افتاد.
وحدت عامل مهمّ حركت‏بخش براى انقلابها بوده، و انسانها را در گذر پيشرفت به سوى پيروزى‏ها، از دست‏اندازها و گردنه‏هاى صعب العبور، عبور مى‏دهد، به ناتوانى‏ها توان بخشيده، و دشوارى‏ها را آسان مى‏كند و ناممكن‏ها را ممكن مى‏سازد. وحدت مسلمانان، توان آنان را در برابر دشمنان، صدها و هزارها برابر مى‏كند، درست مانند سدهاى بزرگى كه در نقاط مختلف جهان ساخته شده و مبدأ بزرگ‏ترين نيروهاى صنعتى است، و سرزمين‏هاى وسيعى را زير پوشش روشنايى و آبيارى قرار داده است، اين قدرت عظيم چيزى جز نتيجه به هم پيوستن دانه‏هاى ناچيز باران نيست. بنابراين، اتّحاد و انسجام دانه‏هاى باران باعث ايجاد سدهاى عظيم با آن همه توانايى‏ها شده است. وقتى كه از دانه‏هاى باران در پرتو وحدت و به هم پيوستگى چنان آثار اعجازآميز بروز كند، به يقين اتّحاد و انسجام مسلمانان آثار و بركات اعجازآميز بيشترى در پيشرفت اهداف عالى انسانى و جلوگيرى از مقاصد غير انسانى استعمارگران و زورگويان خواهد داشت و موجب سربلندى و عزّت و اقتدار بى‏نظير خواهد شد.
قرآن‏كريم، گروه‏گرايى و پراكندگى را از برنامه‏هاى مشركان دانسته، و مسلمانان را به شدّت از آن نهى كرده و به انسجام تحت پوشش توحيد دعوت فرموده و با صراحت مى‏فرمايد: «وَ لاتَكونُوا مِنَ الْمُشْرِكينَ مِنَ الَّذينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعا؛(7) ؛ از مشركين نباشيد، از كسانى كه دين خود را پراكنده ساختند، و به دسته‏ها و گروه‏ها تقسيم شدند.»
قرآن تفرقه و اختلاف را در رديف عذاب‏هاى آسمانى عنوان كرده و مى‏فرمايد: «قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى اَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ اَوْ مِنْ تَحْتِ اَرْجُلِكُمْ اَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَ يُذِيقَ بَعْضُكُمْ بَأْسَ بَعْض؛(8)؛ بگو خداوند قادر است كه از بالا يا از زير پاى شما، عذابى بر شما بفرستد، يا به صورت دسته‏هاى پراكنده شما را با هم بياميزد، و طعم جنگ (و اختلاف) را به هر يك از شما به وسيله ديگرى بچشاند.»
قرآن به تفرقه‏افكنان هشدار داده و آنها را جداى از اسلام و دشمن مسلمانان معرّفى كرده و با قاطعيّت مى‏فرمايد: «اِنَّ الّذينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فى شَى‏ءٍ اِنَّما اَمْرُهُمْ اِلَى اللّهِ(9)؛ همانا كسانى كه آيين خود را پراكنده ساختند، و به گروه‏هاى گوناگون تقسيم شدند، تو هيچ‏گونه رابطه‏اى با آنها ندارى، سر و كار آنها تنها با خدا است.»
عوامل و زمينه‏هاى فراوانى براى تفرقه و تشتّت وجود دارد و همه انسان‏ها مسير حق را برنمى‏گزينند و گذشته تاريخ نيز به روشنى بر اين مدعا گواهى مى‏دهد، كه در اين رهگذر وظيفه جوامع مسلمان به ويژه علما و انديشمندان سنگين‏تر مى‏شود. زيرا عوامل اختلاف‏زا در بين امت اسلامى با توجه به ترفندهاى دشمنان قسم خورده اسلام و مسلمين در اين برهه از زمان (عصر ارتباطات و تكنولوژى) بسيار زياد است.
همگى بايد به هوش باشند و بدانند كه اين نعمت خدادادى (وحدت) آفاتى نيز دارد كه بايد به دقت شناسايى شده و از سر راه برطرف گردند. در حقيقت پاسدارى از حريم اخوت و وحدت و دورى از تفرقه و تشتّت، پاسدارى از حريم شريعت اسلام است؛ و حكم نگهبانى از دين خدا هم معلوم است. در اين قسمت از بحث به جهت اختصار تنها به مهمترين «عوامل اختلاف‏زا» اشاره مى‏كنيم: 1- تعصبات مذهبى و قومى‏
«تعصّب»، از «عَصَب» به معنى جمع و گروه است. تعصب همان عاملى است كه فرد را به گروه انسانى پيوند مى‏دهد تا به حمايت و جانبدارى از آن گروه برخيزد. تعصّب شاخص انسان و فصل واقعى و حقيقى او در برابر حيوان است؛ زيرا حيوان تعصب ندارد.
شخص داراى تعصّب را متعصّب گويند. متعصب خود را يك من تنهاى مستقل احساس نمى‏كند، بلكه خود و سرنوشت و احساس و اعتقاد خويش را با ديگرانى كه همدرد و هم سرنوشت و هم‏انديش او هستند، مشترك احساس مى‏كند و اين بزرگترين فضيلت انسانى و فاصل بين نوع انسان و حيوان است. متعصب كسى است كه از خويشاوندان خود، حمايت كند. اين خصلت روانى عامل همبستگى اجتماع بوده و ملاك و معيار انتخاب ارزشها و شيوه تفكر است.
تعصب بر دو قسم است: مذموم و ممدوح.
تعصب مذموم، آن است كه انسان از مرام و مسلك و حزبى، به طور مطلق، حتى پس از دانستن بطلان آن، حمايت نمايد، همان‏طور كه مشركان مى‏گفتند: «انّا وجدنا آباءنا على امة و انا على آثارهم مقتدون.»(10)
اما تعصب ممدوح، آن است كه در راه حق، تعصب و غيرت به خرج دهد و مسامحه روا ندارد. حق بايد چنين حاميانى سرسخت داشته باشد، وگرنه از بين مى‏رود، هيچ اجتماعى نبايد از اين متمسكان به حق، خالى باشد. زيرا هيچ دعوت به حقى رشد نكرده جز با مقاومت و دفاع پيروانش از آن. چنان كه قرآن كريم مى‏فرمايد: «يجاهدون فى سبيل الله و لا يخافون لومة لائم.»(11)
بنابراين، تعصب نسبت به اصل حقيقت و اهداف الهى و پاى‏بندى به آن و پاسدارى آن از هجوم جاهلان و تأويل منحرفان، امرى پسنديده است. اما تعصب نسبت به مرام و مسلك و حزبى، به طور مطلق، حتى پس از دانستن بطلان آن، امرى ناپسند و صاحبش گناهكار شمرده مى‏شود.
امام سجاد (ع) مى‏فرمايد: «آن تعصبى كه صاحبش گناهكار شمرده مى‏شود اين است كه فردى، انسانهاى بدكردار وابسته به خويش را از افراد نيكوكار و وابسته به قوم ديگر، بهتر بداند و با ارزش‏تر شمارد. ولى دوست داشتن وابستگان، از تعصب‏هاى مذموم نيست. بلكه يارى كردن بستگان، براى ظلم به ديگران، از نوع تعصب باطل و مذموم است.»(12) و اين نوع تعصب (مذموم) است كه خروج از ايمان شمرده مى‏شود؛ امام صادق (ع) از پيامبر اكرم (ص) نقل مى‏فرمايد: «كسى كه خودش تعصب بورزد يا ديگرى براى وى تعصب ورزد، حقيقتاً طوق (گردن‏بند) ايمان را از گردن خارج كرده است.»(13)
تعصب در وهله اول در روان كسى شكل مى‏گيرد كه توان و حال فكر كردن را ندارد. براى راحتى خود و شانه خالى كردن از زير بار اين عمل سخت، نظر كسانى را مى‏پذيرد كه به آنها تعلق دينى، يا ملى دارد. در فراشد تعصب، آراء و انديشه‏هاى گوناگون يكى پس از ديگرى ايجاد و بدان گردن نهاده مى‏شود و سپس نسبت به آن تعصب ورزيده مى‏گردد. اما تعصب نسبت به عقيده‏اى، دليل استحكام آن عقيده در روان متعصب نيست، بلكه دليلى است بر انحراف روان و داشتن نظرى سطحى و تقليدى. به مرور زمان اين روحيه فردى به روحيه‏اى جمعى دگرگون مى‏شود كه پيامدهاى اجتماعى خاصى را نيز به همراه دارد. البته افراد نادرى را مى‏توان يافت كه روانشان تهى از تعصب باشد، يا تعصب در درون آنها از بين برود. ازاين‏رو، اسلام در جهت‏دهى تعصب كوشيد، نه حذف و از بين بردن آن؛ زيرا حذف يك خصيصه روانى در مدت زمانى كوتاه عملى مشكل و شايد غيرممكن باشد. سفارش اسلام به فرموده امام على (ع) اين بود كه «عصبيت را در جهت كسب صفات عالى، انجام كارهاى شايسته و امور نيكو، حفظ حقوق همسايگان، وفاى به عهد و پيمان و عصيان در مقابل اعمالى كه موجب تكبر است، به كاربريد.» شايد بتوان گفت تعصب نوعى «وضع رفتار» است. تعصب يا وضع رفتار، آمادگى عصبى و روانى براى فعاليت نفسانى و جسمانى است. يعنى وجود تعصب فرد را براى واكنش معينى آماده مى‏كند. عقايد با تعصب پيوند نزديك دارد؛ زيرا آنچه را فرد درباره شيئى يا گروهى راست مى‏پندارد، به يقين در تعيين آمادگى او براى واكنش در برابر آن به شيوه‏اى بيش از شيوه ديگر كمك مى‏كند. در شكل‏گيرى تعصب، «تقليد» بيش از هر چيزى نقش دارد؛ يعنى ممكن است فرد بر اثر تقليد از پدر و مادر يا استاد خود و يا ديگران تعصب پيدا كند. تعصب بيشتر به ميل به قبول نظر رايج جامعه بستگى دارد تا به تجربه فردى.(14)
تعصب نقشى اساسى در تاريخ صدر اسلام داشته است. ابوطالب در مقاطع مختلفى از تعصب قبيله‏اى بهره برد. حتى بنى‏هاشم، چه مسلمان و چه كافر، به علت تعصب و دفاع از فرد خود، سختى‏هاى محاصره اقتصادى در شعب ابى‏طالب را تحمل كردند. همين ويژگى و خصلت روانى عربها نقش بسيارى در حفظ جان پيامبر(ص) داشت.(15) بعد از اسلام اين خصلت روانى در جهت تثبيت هدفهاى اسلام به كار گرفته شد، ولى بعد از رحلت پيامبر و به ويژه در زمان حكومت امويان به حالت اوليه برگشت. بنابراين تعصب در تاريخ اسلام، هم داراى نقش مثبت است: آنجا كه در پيشبرد هدفهاى اسلام مؤثر بوده است، و هم داراى نقش منفى است: آنجا كه يا از موانع گسترش اسلام بوده است، يا از عوامل انحراف آن. 2- خودپرستى يا كبر و غرور
خودپرستى و خودمحورى انسان خود پرست يا خود محور، كسى است كه هوسهاى او بت و محور او گشته است؛ به طورى كه جز سود و منافع خويش، به چيز ديگرى نمى‏انديشد و همه چيز را فداى مصالح مادى خود مى‏نمايد و اين خصلت شيطان است؛ زيرا اولين تفرقه و ناهماهنگى از هنگام استكبار «ابليس» از سجده آدم آغاز شد. ريشه خودپرستى را مى‏توان در مقوله‏هايى، چون «كبر»، «عجب»، «حسادت»، «ترس» و… جستجو نمود.
امام صادق (ع) مى‏فرمايد: «برادرى با سردمداران و قدرتمندان و دوستى با متكبران تحقق نمى‏يابد.»(16)
آن كس كه خود را از ديگران برتر مى‏داند و هيچ ارزشى براى غير خود قائل نيست، ضمن تحقير مستمر ديگران، اسباب كينه‏جويى و دشمنى را فراهم مى‏سازد. شرط پايدارى دوستى و همبستگى، احترام متقابل است. انسان خودپرست و متكبر، هويت و ارزشى براى ديگران قائل نيست و تنها خويشتن مى‏بيند و حال آن كه همبستگى و اخوت، عكس اين را طلب مى‏كند؛ يعنى بايد خود را فداى دوست و همنوع كرد.
امام على (ع) مى‏فرمايد: «به خاطر برادرت، مال و جان خود را بذل كن (فدا كن).»(17) به نظر آن حضرت، مبدأ تمام عقده‏هايى كه منجر به اختلافات مى‏گردد، خودپرستى و خودمحورى است و اين تلازم به اندازه‏اى است كه آن حضرت از اختلاف نيروها به اختلاف هوسها تعبير مى‏فرمايد و خودمحورى و خودپرستى را بزرگترين خطرى مى‏داند كه هويت جامعه اسلامى و پيشرفت آن را تهديد مى‏كند.(18)
ازاين رو، براى مقابله با اين آفت و ريشه‏هاى اختلاف سازان، همه مسلمانان لازم است كه به مقابله و پيكار عليه خودپرستى به پاخيزند؛ زيرا جهاد و مبارزه با دشمنان بيرونى فقط سبب پيروزى يك انقلاب يا نظام مى‏گردد و آنچه باعث تداوم و ماندگارى اين نظام مى‏شود، چيزى جز مبارزه با دشمن درونى نيست. بر همين اساس است كه پيامبر اسلام (ص) خطاب به گروهى از مسلمانان كه پيروزمندانه از ميدان جنگ برگشته بودند، فرمودند: «آفرين بر گروهى كه جهاد كوچكتر را انجام داده و جهاد بزرگتر هنوز برآنان باقى است.» و هنگامى كه از ايشان سؤال شد كه جهاد بزرگتر كدام است؟ فرمودند: «جهاد با نفس»(19)
امام على (ع) در اين‏باره مى‏فرمايد: «اعلموا ان جهاد الاكبر، جهاد النفس فاشتغلوا بجهاد انفسكم تسعدوا؛(20) بدانيد كه بزرگترين جهاد، مبارزه با نفس است، پس به جهاد خويش اشتغال ورزيد تا سعادتمند شويد.» 3- جهل و كج فهمى معارف عاليه اسلام‏
يكى از بزرگترين عوامل اختلاف، و علةالعلل دشمنى‏ها و تفرقه‏ها، جهل مسلمانان نسبت به هم و معارف عاليه اسلام راستين است؛ جهل به عقائد و احكام مذاهب اسلامى و جهل به تاريخ اسلام و تاريخ مذاهب و جهل افكار و انديشه‏هاى گروه‏ها و افراد موجود در جامعه است.
هركسى از اسلام، پيش خود، برداشتى خاص دارد و براى آن اصول و فروعى را معين مى‏كند كه گاهى با آنچه ديگران پنداشته‏اند، مخالف و باعث خروج از اسلام است.
جهل به تاريخ اسلام، سنت معمول هنگام نزول وحى را از خاطرها محو نموده است و منشأ فتنه‏ها و بدعتها را در ابهام نگه داشته است.
جهل پيروان مذاهب از مذاهب ديگر، جهل جناح‏هاى سياسى و اقليت‏هاى مذهبى از ايده و مسلك يكديگر، باعث بدگمانى‏ها و تهمت‏هاى زيادى نسبت به هم، دشمنى و صف‏آرايى در مقابل يكديگر و پندارهاى نادرست در پيدايش مذاهب يكديگر گرديده است.
آرى، كج فهمى‏ها و دور شدن مسلمانان از معارف اسلامى، بلاى عمده و ريشه همه بدبختى‏هاى آنان است. متفكر شهيد، استاد مطهرى(ره) تحت عنوان «انحطاط مسلمين در عصر حاضر» مى‏فرمايد:
«در ميان كشورهاى دنيا به استثناى بعضى كشورها، كشورهاى اسلامى، عقب مانده‏ترين و منحط ترين كشورها هستند. نه تنها در صنعت عقب هستند، در علم… در اخلاق در انسانيت و معنويت (نيز) عقب هستند. چرا؟… بايد اعتراف كنيم كه حقيقت اسلام به صورت اصلى در مغز و روح ما، موجود نيست، بلكه اين فكر، اغلب در مغزهاى ما به صورت مسخ شده، موجود است….»
فكر دينى ما بايد اصلاح شود. تفكر ما در اين باره غلط است….
ما قبل از اين كه بخواهيم درباره ديگران فكر كنيم كه آنها مسلمان شوند، بايد درباره خود فكر كنيم. چراغى كه به خانه رواست به مسجد حرام …. البته اين را نمى‏خواهم بگويم و شما را به غلط بيندازم كه استعمار و استثمار، ما را به اين حالت درآوده است. نه، ما قبلاً به اين حالت درآمديم، آنها امروز، ما را به اين حالت نگه مى‏دارند و علت مبقيه ما هستند. وگرنه ما، قبل از اين كه استعمار و استثمارى بيايد، افكارى… تدريجاً در ما پيدا شد و ما را به اين حالت درآورد…».
…حديث معروفى است «اذا ظهرت البدع، فعلى العالم ان يظهر علمه و الاّ فعليه لعنة الله(21)؛ اگر بدعتها پيدا شود (بدعت، يعنى آن چيزى كه جزء دين نيست ولى نام دين به خودش گرفته است و مردم خيال مى‏كنند، از دين است).»
… در ميان مردم، بر داناست كه اظهار بكند و بگويد. اين حديث شريف، وظيفه إحياء دين را، كه در درجه اول بر عهده علما است بيان مى‏كند، از راه مبارزه با بدعتها و تحريفها.»
اميدوارم از مجموع آنچه گفته شد، بتوانيم نتيجه بگيريم كه ما اكنون بيش از هر چيزى، نيازمند به يك رستاخيز دينى و اسلامى، به يك احياء تفكر دينى، به يك نهضت روشنگر اسلامى….
مخاطب سخن استاد شهيد(ره)، همه مسلمانان، علماء و فرق مختلف اسلامى است. با توجه به اين سخنان، احياء فكر دينى در تمام مجامع دينى و اسلامى ضرورى است. البته تذكر اين نكته لازم است كه اين نقل قول به معناى انكار تلاش رهبران و دردمندان نيست. اما بايد پذيرفت كه على رغم همه تلاش و كوششهاى درخور ستايش، هنوز هم بناى فكر دينى، تحول لازم را تجربه نكرده است. 4- كينه‏ورزى و عقده‏هاى شخصى‏
يكى از عواملى كه موجب ايجاد اختلاف در جوامع اسلامى مى‏شود، كينه ورزى‏هاى شخصى و عقده‏ها مى‏باشد كه نمونه افرادى كه به اين دليل از صفوف مسلمانان جدا گشته و در مقابل حق ايستاده‏اند در تاريخ اسلام فراوان است. ازجمله: هنگامى كه رسول‏اكرم (ص) آنچه بدان مأمور بود در غدير خم اعلام نمود و اين امر در بلاد شايع گشت. «نصربن حارث كلده عبدى»، از اين موضوع آگاه شد؛ ازاين‏رو، به محضر رسول خدا(ص) آمد و گفت: از سوى خدا امركردى كه گواهى به خدا و رسالت تو بدهيم، و نماز وروزه و حج و زكات را بجا آوريم، همه را از تو پذيرفتيم و قبول نموديم. حال به اينها اكتفا ننمودى و باز دست پسر عمت را گرفته، و بلند نمودى و بر ما برترى دادى و گفتى: «من كنت مولاه فعلى مولاه» آيا اين امر توست يا ازجانب خدا مى‏باشد؟! حضرت فرمود: قسم به خدايى كه جز او معبودى نيست، اين امر از جانب خداوند است. آن شخص پس از شنيدن اين سخن به طرف شتر خويش رفت، در حالى كه مى‏گفت: «خدايا! اگر آنچه محمد(ص) مى‏گويد، راست و حق است، بر ما سنگى ببار و يا عذابى دردناك به ما برسان.» هنوز به شتر خويش نرسيده بود كه سنگى از آسمان فرود آمد و او رابه هلاكت رساند. و خداوند متعال اين آيه را نازل نمود: «سأل سائل بعذاب واقع» كه به اعتقاد علماى شيعه و جمعى از علماى اهل‏سنت اين آيه بعد از قضيه غدير و در اين خصوص نازل شده است.»(22)
همچنين در زمان حكومت امام على (ع) نيز نمونه‏هاى بسيارى مى‏توان يافت كه وجود عقده‏ها و كينه‏هاى شخصى در افراد سبب جبهه‏گيرى آنها در مقابل حضرت شده بود. كسانى كه دلهايشان مالامال از حقد و كينه نسبت به امام على (ع) به خاطر جنگهاى بدر، خيبر، حنين و غيره بود. آنها به بهانه‏هاى مختلف از حق جدا گشته و در مقابل آن حضرت جبهه‏گيرى نمودند. چنان كه در دعاى ندبه مى‏خوانيم: « فاودع قلوبهم احقادا بدرية و خيبرية و حنينية و غيرهن فاضبت على عداوته و اكبّت على منابذته» از اين رو، وجود حقد و كينه سبب مى‏شود كه افراد حق را ناديده گرفته و در مقابل آن جبهه‏گيرى نمايند.
ناگفته نماند در نظام انقلاب اسلامى ما نيز اين امر محسوس است؛ زيرا شاهديم افرادى را كه از انقلاب زخمى خورده و يا كينه‏اى در دل داشته و يا خواهان مسئوليتى بوده ولى بدان نرسيده‏اند، چگونه با اعمال و رفتار و قلمهاى زهرآگين خويش خواسته و يا ناخواسته به «همبستگى ملى» صدمه مى‏رسانند و باعث ايجاد اختلاف در جامعه اسلامى مى‏گردند؛ به طورى كه حتى راديوهاى بيگانه از آنان تمجيد مى‏نمايند. مقام معظم رهبرى (ادام الله ظله العالى) دراين‏باره مى‏فرمايند: «اين افراد مختلفند. برخى‏ها عقده‏هايى دارند، بعضى‏ها كينه‏اى‏دارند، بعضى‏ها گله‏اى از كسى دارند. براى خاطر دستمالى قيصريه را آتش مى‏زنند، براى خاطر دشمنى و يك كينه شخصى و يك محروميت از فلان مسؤوليت كه مايل بود به او بدهند، و مثلاً داده نشد، براى خاطر يك اشتباه در فهم مى‏بينند حرفى مى‏زنند اقدامى مى‏كنند كه در خدمت دشمن قرار مى‏گيرند.»(23) 5 – رياست طلبى و دنياگرايى
دنيا گرايى يكى از آفات اساسى است كه به ويژه خواص يك جامعه را در معرض تهديد قرار مى‏دهد؛ به طورى كه به خاطر منافع شخصى، از قبيل مال پرستى، رياست‏طلبى و… افراد خود را در مقابل حق قرار داده و حتى با جمع‏آورى عِدّه و عُدّه براى نيل به اميال شيطانى خويش تلاش مى‏نمايند.

رسول اكرم (ص) بزرگترين نگرانى امّت خويش را دنياپرستى عنوان نموده و مى‏فرمايد: «ان اكثر ما اخاف عليكم ما يخرج الله لكم من بركات الارض؛ بيشترين نگرانى من بر شما، از بركاتى است كه خداوند از زمين بر شما عنايت مى‏دارد.»، از حضرت پرسيدند كه منظورتان از بركات چيست؟ فرمود: «زهرة الدنيا؛(24) زيبايى دنيا».
همچنين امام على (ع)، دنياگرايى را اساس و ريشه همه مشكلات معرفى مى‏نمايند: «حب الدنيا رأس الفتن و اصل المحن.»(25)
با مراجعه به تاريخ اسلام به روشنى مى‏توان دريافت كه چگونه گرايش خواص جامعه اسلامى به دنيا باعث اختلاف و تضييع حقوق گرديد. به عنوان مثال مى‏توان به رياست طلبى طلحه و زبير اشاره نمود، هنگامى كه به انگيزه رسيدن به رياست با حضرت على(ع) بيعت نمودند، ولى‏از آن حضرت جواب منفى شنيدند. از اينرو، سر به شورش برآورده و با ايجاد جنگ جمل، در صفوف مسلمانان اختلاف ايجاد نمودند.

ابن ابى‏الحديد مى‏نويسد: «طلحه و زبير به هوس كوفه با على(ع) بيعت كردند، ولى آن‏گاه كه پايدارى حضرت را در اين تصميم، محكم و سازش‏ناپذيرى وى را مشاهده كردند كه آن حضرت مصمم است خط اصلى حكومتى‏اش را بر مبناى كتاب و سنت پيامبر اسلام (ص) قرار دهد، سربه شورش برداشتند.»(26)
در واقعه كربلا نيز دنياپرستى كوفيان جلوه‏گر است؛ به طورى كه عده‏اى به جهت عشق به دنيا، مال و مقام و… در مقابل عطايا و پستها و مناصب پيشنهادى از سوى دستگاه يزيدى، از حق روى گرداندند و بيعت با امام حسين (ع) را شكستند و به جنگ با او برخاستند.
آرى، «حب دنيا منشأ همه بديهاست.» آفتى كه انقلاب اسلامى ما را نيز در معرض تهديد خويش قرار داده است؛ به طورى كه مقام معظم رهبرى بارها با ذكر موارد تاريخى همه اقشار و به ويژه مسؤولين را بر آن توجه داده‏اند؛ زيرا اين دنياگرايى‏ها و رياست طلبى‏ها است كه باعث مى‏شود افراد بجز منافع شخصى، به چيزى ننگرند و هنگامى كه افراد فقط در پى‏كسب رياست، جناح‏بازى، مال و… باشند و براى دستيابى به آن به هر عملى اقدام نمايند، بدون آن كه به مسائلى، چون «دين»، «قانون» و «رهبرى» كه محورهاى وحدت در جامعه اسلامى هستند توجه نمايند، بى‏ترديد «همبستگى ملى» در جامعه دچار بحران شده و «اختلاف» در كشور حاكم مى‏گردد كه ثمره آن جز از هم پاشيدگى نظام و… نمى‏باشد. 6- سست عهدى و پيمان شكنى‏
امام على (ع) مى‏فرمايد: «لاتعتمد على مودّة من لايوفى بعهده؛ به دوستى كسى كه به پيمانش وفا نكند، اعتماد مكن.»(27)
و همچنين مى‏فرمايد: «غش الصديق و الغدر بالمواثيق، من خيانة العهد؛ دغلبازى با دوست و خيانت در قرادادها، از خيانت در پيمانهاست.»(28) معلوم است كه مقصود از پيمان شكنى، نقض آن، بدون مجوز عقلى است. در اينجاست كه دغلبازي هم، نقض عهد شمرده مى‏شود و عاملى است براى جدايى و اختلاف. 7- تمسخر و تخاطب به القاب و اسامى زشت‏
دشنام دادن و ريشخند كردن، يكى از خوهاى زشت است كه در طبيعت آدمى نهفته است و اگر تربيت اخلاقى آن را مهار نكند، موجب آزار ديگران خواهد گرديد؛ استهزا و ريشخند كردن و گذشته زشت را به ياد كسى آوردن، موجب تحقير او، و از عوامل جدايى مسلمانان از يكديگر است. از اين‏رو، قرآن‏كريم مى‏فرمايد: «يا ايها الذين آمنوا لايسخر قوم من قوم عسى ان يكونوا خيراً منهم وَ لا نِساءٌ من نساء عَسى أَن يَكُن خَيراً منهُنَّ…؛ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگر را استهزا كنند، شايد آنها از اينها بهتر باشند، و نه زنانى از زنان ديگر شايد آنان بهتر از اينان باشند ….»(29)
از ابن عباس نقل شده كه اين آيه شريفه درباره «ثابت بن قيس» نازل شده است كه گوشهايش سنگين بود، و هنگامى كه وارد مسجد مى شد كنار پيامبر اكرم (ص) براى او جائى باز مى‏كردند، تا سخن حضرت را بشنود.
روزى دير رسيد و مردم انبوه شده بودند؛ ثابت پا بر گردن مردم مى‏نهاد و مى‏گفت: «تفسَّحوا»، راه بدهيد! راه بدهيد! تا به يكى از مسلمانان رسيد، و او گفت همينجا بنشين! چرا نمى‏نشينى؟ ثابت در خشم شد و گفت تو پسر فلانه نيستى؟ و آن زن در جاهليت بدنام بود. آن مرد شرمگين شد و سر خود را بزير انداخت، و اين آيه شريفه بر رسول‏خدا (ص) نازل گرديد.(30) و مسلمانان را از اين‏گونه كارهاى زشت كه باعث قطع همبستگى و اختلاف است، نهى كرد.
اين آيه شريفه همه مؤمنان، اعم از مردان و زنان را مورد خطاب قرار داده و به آنها هشدار مى‏دهد كه از اين عمل زشت (تمسخر) بپرهيزند؛ زيرا سرچشمه استهزاء و سخريه همان حس خود برتربينى و كبر و غرور است كه عامل بسيارى از اختلافات و جنگهاى خونين در طول تاريخ بوده است. قرآن‏كريم در ادامه اين توصيه‏هاى اخلاقى مى‏فرمايد: «ولاتلمزوا انفسكم ولا تنابزوا بالالقاب بئس الاسم الفسوق بعد الايمان؛ يكديگر را مورد طعن و عيبجوئى قرار ندهيد، و با القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد، بسيار بد است كه بر كسى بعد از ايمان، نام كفر بگذاريد.»(31)
بسيارى از افراد بى‏بند و بار در گذشته و حال اصرار داشته و دارند كه بر ديگران القاب زشتى بگذارند، و از اين طريق آنها را تحقير كنند، شخصيتشان را بكوبند، و يا احياناً از آنان انتقام گيرند، و يا اگر كسى سابقه بدى داشته است، سپس توبه كرده و كاملاً پاك شده باز هم لقبى كه بازگو كننده وضع سابق‏اش باشد را بر او بگذارند. اسلام صريحآً از اين عمل زشت نهى مى‏كند، و هر اسم و لقبى را كه كوچكترين مفهوم نامطلوبى دارد و مايه تحقير مسلمانى است، نهى نموده است. زيرا موجب درگيرى و اختلاف مسلمين است. البته عوامل اختلاف و تفرقه بيش از اينهاست. عواملى، همچون خصلت‏هاى سركش و تمايل به تجاوزگرى انسان(32) دسائس استعمارگران و… كه در اين نوشتار سعى شده به مهم‏ترين عوامل اختلاف اشاره شود. پيامدهاى ناگوار اختلاف در قرآن‏كريم‏
در قرآن‏كريم و روايات اسلامى، مطالب فراوانى در مورد زيانهاى اختلاف وجود دارد.
قرآن كريم به صراحت مى‏فرمايد: «…ولاتنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم و اصبروا انّ الله مع الصابرين(33)؛ …نزاع (و كشمكش) مكنيد تا سست نشويد و قدرت (و شوكت و هيبت) شما ازبين نرود و استقامت نمائيد كه خداوند با استقامت كنندگان است.»
در آيات پيشين اين سوره، قرآن‏كريم ثبات و به ياد خدا بودن را دو سبب از اسباب معنوى پيروزى برشمرده است و بلافاصله دستور «اطيعوا الله و رسوله…» را صادر كرده و در واقع، اطاعت از خدا و فرمانبردارى از دستورات او را در جنگ و غير جنگ و نيز اطاعت رسولش.(34) در اوامر و نواحى را، از اركان اساسى پيروزى دانسته است. خداوند بلافاصله در اين آيه شريفه فرمود: «ولاتنازعوا فتفشلوا…» فعل را به صيغه نهى بيان فرمود تا به اهميت مطلب، (اختلاف و نزاع و كشمكش) در ميان مسلمانان كه سبب ضعف آنان مى‏شود و عزت و شوكت آنان را از ميان مى‏برد … به خوبى تأكيد نموده باشد.
واژه «تنازع» از «نزع» است و نزع به معناى براندازى و بركندن است. چنان كه در تفسير المنار آمده است: تنازع، همچون «منازعه»، مشاركت در نزع است؛ يعنى جذب و اخذ شيئى به شدت يا نرمى، مانند نزع روح از جسد. در واقع هر يك از متنازعين مى‏خواهد آنچه را كه ديگرى دارد، بگيرد.(35) تنازع بدين معناست كه دو نفر كه از نظر فكر و سليقه و… اختلاف دارند، در مقابل هم موضع‏گيرى كرده و يكديگر را بكوبند تا اين كه يكى از آن دو بر ديگرى پيروز گردد و معلوم است كه ثمره‏اش جز پراكندگى و سستى و ضعف چيز ديگرى نيست؛ از اين‏رو، خداوند دستور داده كه از پراكندگى و نزاع اجتناب كنيد؛ زيرا در غير اين صورت، سست و ضعيف و ناتوان مى‏شويد (فتفشلوا) و در نتيجه، قدرت و عظمت شما از ميان مى‏رود.
و جمله «و تذهب ريحكم» يعنى «تذهب قوتّكم» زيرا، وقتى نيرو كم شد، دشمن غلبه مى‏كند. در واقع «ريح» در اينجا استعاره است براى قوت و نيرو.(36)
و در تفسير نمونه آمده است: «ريح، به معناى باد است و اين كه مى‏فرمايد: اگر به نزاع با يكديگر برخيزيد سست مى‏شويد و در پى آن، باد شما را از ميان خواهد برد، اشاره لطيفى به اين معناست كه «قوت و عظمت» و جريان امور بر وفق مرادتان از ميان خواهد رفت.»(37)
با مراجعه به تاريخ صدر اسلام به روشنى مى‏توان دريافت كه ضعف و انحطاط مسلمانان در اثر اختلاف و تفرقه و فراموش كردن ارزشهاى اصيل اسلامى به وجود آمد. در اثر نزاع و كشمكش، ضربه‏هايى سهمگين بر پيكر اسلام وارد آمد و امت بزرگ و نيرومند اسلام به ملتهاى كوچك و ضعيف تبديل شد. در اثر اختلاف بود كه كشور بزرگ و نيرومند «اندلس» از ليست كشورهاى اسلامى حذف شد و در اثر اختلاف است كه كشور فلسطين نيز دچار بحران شده و ساكنين مسلمان اين كشور، آواره شده‏اند و لبنان مورد تهاجم اسرائيل غاصب قرار مى‏گيرد و كشور افغانستان و عراق در بحران جنايات ددمنشانه آمريكا بسر مى‏برد. بر همين اساس است كه امام على (ع) بالاترين عامل شكست و ذلت و سقوط امت اسلامى را تفرقه و اختلاف دانسته و با كمال صراحت، فتنه‏انگيز و تفرقه‏افكن را مستوجب قتل مى‏داند، و نه تنها تفرقه‏افكن عينى و موجود را سزاوار چنين عقوبتى مى‏داند، بلكه حتى كسى را كه شعار تفرقه دهد و قدم نخستين شقّ عصاى مسلمانان را بردارد، سزاوار قتل مى‏داند. چنان‏كه در فرازى از يكى از خطبه‏هايش خطاب به مسلمانان چنين مى‏فرمايد: «وَ اَلْزَمُوا السَّواد الاَعْظم، فَاِنَّ يَدَاللّهِ مَعَ الْجَماعَه، وَ اِيّاكُم وَالْفُرْقَه، فَاِنَّ الشّاذَّ مِنَ النّاس لِلشَّيْطان، كَما اَنَّ الشّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْب؛(38) به جمعيت عظيم مسلمانان بپيونديد، كه دست خدا (قدرت و عنايت خدا) با جماعت است، و از پراكندگى دورى كنيد؛ زيرا آن كه از جمع مسلمانان به يك سو شود، بهره شيطان است، چنان كه گوسفند از گله درماند، نصيب گرگ بيابان است.»
امام على (ع) به قدرى نسبت به گروه خوارج كه موجب تفرقه در ميان سپاه آن حضرت شدند و با شعارهاى فريبنده براى خود دسته جدا كرده بودند، اظهار بيزارى نموده و مى‏فرمايد: «اَلا مَنْ دَعا اِلى هذا الشِّعارِ فَاقْتُلُوه و لو كانَ تَحْتَ عِمامَتِى هذه؛(39) آگاه باشيد! كسى كه به اين شعار (اغواگر و تفرقه‏افكن خوارج) دعوت كند، گرچه در زير عمامه من پناه آورده باشد، او را بكشيد.»
پيداست كه شعار تفرقه موجب فتنه مى‏شود. قرآن‏كريم مى‏فرمايد: «والفتنةُ اشدُّ من القتل؛(40) يعنى فتنه‏انگيزى از كشتن بدتر است» زيرا فتنه‏انگيزى چنان كه در ابتداى اين مبحث گذشت موجب سستى و از بين رفتن نيروها و در نتيجه غلبه دشمن مى‏شود. در اثر اختلاف و نزاع، تمامى وقت مسلمانان گرفته شده و فرصت تفكر و عمل براى اهداف اصلى از ايشان سلب مى‏گردد، در تمام دوران زندگى، مسائل اصلى، در حاشيه و مسائل فرعى، در متن زندگى قرار مى‏گيرد. رقبا در همه زمينه‏ها،از مسلمانان پيشى گرفته و در حقيقت، بدون درگيرى‏هاى زايد، بر مسلمانان مسلط مى‏شوند. طبيعت انسانى اين‏گونه است كه توانايى توجه به چند امر را به صورت مداوم ندارند. وقتى اين فرقه مسلمان، تمام همتش را در كوبيدن فرقه ديگر مصروف مى‏دارد و در مقابل، رقيب اصلى ايشان، يعنى آن كه اصول هر دو فرقه را بر خلاف عقايد و اهداف خويش مى‏بيند، طلايى‏ترين فرصت را پيدا كرده و از غفلت حاصله براي رقبا، بيشترين استفاده را برده و به تحكيم خويش مى‏پردازد. گاه اين درگيرى‏هاى فرعى، به اشتباه، اصلى شمرده شده و گروه‏ها و احزاب مختلف كه در اصول اعتقادات و اهداف اوليه مشتركند، يكديگر را خطرناكتر از رقيب اصلى معرفى مى‏نمايند و امنيت كامل را به دشمن حقيقى مى‏بخشند و در مقابل، نا امنى بى حد و حصرى را براى افراد مختلف پاى‏بند به اساس دين و نظام اسلامى، به ارمغان مى‏آورند. و اين فاجعه‏اى است بزرگ كه در سخنان گوهربار حضرات معصومين (ع) از آن به تبديل معروف به منكر و منكر به معروف ياد شده است؛ يعنى مشاهده مى‏شود كه افرادى (جناح و حزبى) براى كوبيدن (ترور شخصيت) فرد يا گروهى از مسلمانان، با دشمن اسلام و مقدسات پيمان مى‏بندند. حال آن كه دستور صريح شريعت نجات‏بخش اسلام كه به كرّات و با الفاظ گوناگون بيان شده اين است كه: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! افراد كافر (معاند) را به جاى مؤمنين راستين، دوست خود قرار ندهيد…»(41)
امروزه، انحطاط مسلمين از اختلاف ديرينه‏اى است كه كمتر كسى در فكر علاج آن برآمده است. جوامع مسلمان هنوز به خود نيامده‏اند و بر نقاط اختلافى و نزاع‏انگيز، بيشتر پاى مى‏فشارند و اين بيمارى روانى، بيشتر محتاج علاج است تا بيمارى‏هاى جسمى. اين كه از دميدن در كوره اختلاف، احساس شعف و گاه احساس پيروزى بشود، يك بيمارى خطرناكى است كه طبيبان حاذق را مى‏طلبد تا پس از مدتها تلاش و تلقين و پالايش متون فرهنگى، سلامت را به جامعه اسلامى برگردانند.
از مطالب يادشده درمى‏يابيم كه اختلاف و ناآگاهى مسلمين سبب سلطه استعمارگران بر كشورهاى اسلامى شده و شؤون اقتصادى و فرهنگى آنان را قبضه كرده است و ذخائر آنان را غارت مى‏كند؛ در حالى كه مسلمانان موقعيت‏هاى جمعيتى و منطقه‏اى ممتازى دارند و از نظر طبيعى در شرايط خوبى بسر مى‏برند و نيز از لحاظ استراتژيك در حساسترين مناطق جهان زندگى مى‏كنند و باسابقه‏ترين تاريخ و تمدن و دانش را دارند. مهمتر از همه، داشتن دين مشترك اسلام و كتاب قرآن‏كريم است كه مى‏تواند جهان انسانيت را به سعادت و كمال رهنمون گردد. بنابراين، كشورهاى اسلامى و در صدر آنها جمهورى اسلامى ايران كه بزرگ رهرو دولت كريمه است، بايد براى محو استكبار جهانى و فرزند نامشروع وى (اسرائيل خون‏آشام) يدِ واحده شوند و در صدد زدودن طرحها و نقشه‏هاى آنان برآيند. باتوجه به اوضاع كنونى جهان، مسئله وحدت و همبستگى ملى و دينى ميان مسلمين از ضرورى‏ترين مسائل جهان اسلام است، و بايد هر چه سريع‏تر و جدى‏تر براى دستيابى به اين مهم قيام كرد. محور و مركز ثقل اين وحدت و همبستگى «اسلام و ايران» است. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1- سوره آل عمران، آيه 103. 2- سوره مائده، آيه 2. 3- تفسيرنمونه، ج 4، ص 253. 4- ر.ك: سوره مائده، آيه 2. 5- سوره آل عمران، آيه 103. 6- سوره روم، آيه 22. 7- سوره روم، آيه 31 و 32. 8- سوره انعام، آيه 64. 9- همان، آيه 159. 10- سوره زخرف، آيه 21. 11- سوره مائده، آيه 54. 12- اصول كافى، ج 2، ص 308. 13- همان. 14- اتوگلانبرگ، روانشناسى اجتماعى، ترجمه على‏محمد كاردان تهران، انديشه ، سال 1364، ج 2، ص 537 – 539. 15- جعفر مرتضى عاملى، الصحيح من السيرة النبى الاعظم، قم، جامعه مدرسين حوزه علميه، 1402 ق، ج 1، ص 182. 16- تحف العقول، ص 376. 17- همان، ص 212. 18- رمز تداوم انقلاب در نهج البلاغه، محمدى رى‏شهرى، ص 37. 19- بحارالانوار، ج 19، ص 182. 20- غررالحكم. 21- ده گفتار، انتشارات صدرا، ص 144 – 151. 22- علامه امينى، الغدير، ترجمه: محمد تقى واحدى، ج 2، ص 127 – 128. 23- روزنامه جمهورى اسلامى ايران، 27/9/1378. 24- فيض كاشانى، محجةالبيضاء، ص 358. 25- غررالحكم. 26- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 10. 27- تصنيف غررالحكم، حديث: 9562. 28- همان، حديث: 9599. 29- سوره حجرات، آيه 11. 30- كشف الاسرار، ج 9، ص 259. 31- سوره حجرات، آيه 11. 32- سوره آل عمران، آيه 19، سوره شورى، آيه 14. 33- سوره انفال، آيه 46. 34- نويسنده تفسير المنار، ج 8، ص 24 نوشته است: عدم اطاعت از دستور رسول اكرم(ص) را در ميدان جنگ احد، مسلمانان ديدند و «نالوا ما نالوا منهم…». 35- ر.ك: تفسير المنار، ج 8، ص 25. 36- همان، ج 5، ص 25. 37- تفسيرنمونه، ج 7، ص 196. 38- سيد رضى، نهج البلاغه، خ 127. 39- همان. 40- سوره بقره، آيه 191. 41- سوره نساء، آيه 144.

/

امام حسن عسكرى (ع) از منظر ديگران‏

حسن بن على بن محمد بن على(ع) در ماه ربيع الثانى (ششم يا هشتم يا دهم) سال 230 يا 231 ه به دنيا آمد. مادر آن بزرگوار از زنان صالحه و عارفه بوده است كه به نام حديث، سليل، و سوسن ياد شده است.(1)
ولادت حضرت امسال همزمان شده است با دورانى كه هنوز غم تخريب مرقد عسكريين (ع) بر آن سايه افكنده است و دلهاى شيعيان بلكه مسلمانان را داغدار نمود، چرا كه امام حسن عسكرى(ع) نه تنها در منظر شيعيان بلكه در ديدگاه علماى اهل سنّت و شخصيت‏هاى جهان اسلام نيز از جايگاه والا و با عظمتى برخوردار است، آنچه پيش رو داريد نگاهى است به شخصيّت امام حسن عسكرى (ع) از منظر ديگران. 1- معتمد عباسى‏
نقل شده است كه جعفربن على الهادى از معتمد درخواست كرد كه او را به امامت نصب كند و مقام برادرش امام عسكرى(ع) را بعد از ايشان به او واگذار نمايد. معتمد گفت: «منزلت و مقام برادرت مربوط به ما نمى‏شود بلكه «انّما كانت باللّه عزّ و جلّ» فقط از طرف خداوند عزيز و جليل است و ما هر چند در نابودى و پايين آوردن مقام آنها تلاش كرديم، خداوند از اين كار اباء دارد و هر روز بر مقام و رفعت آنها افزود، از طريق حفظ و نگهدارى، و نيكو سكوت كردن و از طريق (افزودن) علم و عبادت آنها، و امّا تو اگر در نزد شيعيان برادرت منزلت و مقام او را دارى، نيازى به ما ندارى، و اگر از چنان منزلتى برخوردار نيستى و آن اوصافى را كه برادرت داشت دارا نيستى، از ما در اين رابطه كارى ساخته نيست.»(2) 2- طبيب دربار
بختيشوع المح طبيب معروف بود و در زمان امام حسن عسكرى(ع) طبيب دربار عباسى نيز بود. روزى حضرت عسكرى(ع) نياز به طبيب پيدا كرد از بختيشوع درخواست كرد كه يكى از شاگردان خود را در محضر حضرت بفرستد، او به يكى از شاگردان خود دستور داد كه نزد امام حسن عسكرى(ع) برود و از مقام و منزلت آن حضرت براى او نكاتى متذكر شد از جمله گفت: «طلب منى ابن الرضا من يقصده فصراليه و هو اعلم فى يومنا هذا بمن تحت السّماء…؛ ابن الرضا خواسته كسى نزد او بفرستم (براى طبابت) پس تو نزد او مى‏روى در حالى كه اين مسئله را (بخوبى) بايد بدانى كه در اين زمان زير آسمان از او داناتر نيست، و آنچه به تو دستور مى‏دهد اعتراض نكن.»(3) 3- احمد بن عبيد اللّه بن خاقان‏
احمد عامل جمع آورى خراج و ماليات در منطقه قم بود، پدرش عبيداللّه بن خاقان وزير معتمد عباسى بود، خود احمد از ناجين و دشمنان سرسخت اهل بيت(ع) به حساب مى‏آمد، او مأمور شد كه گزارش كسانى از آل ابى طالب را كه مقيم سامرّا هستند و جايگاه و منزلت آنان را نسبت به سلطان بنويسد، پس او چنين گزارش داد: «در سامرّا نديدم و نشناختم مردى از خاندان على را به مانند حسن بن على بن محمد بن الرضا(ع) و نشنيدم جز سكوت و عفت و بزرگى و كرم او در نزل اهل بيتش و تمام بنى هاشم، و همين طور همه او را مقدّم مى‏داشتند بر بزرگان، پيرمردان و رهبران و وزراء و… بعد از اين ارزش و مقام وى در نظرم بزرگ آمد و فهميدم كه دوست و دشمن او را به ديده احترام مى‏نگرند.»
همين احمد نقل نموده كه در مجلس پدرم عبيداللّه بودم كه دربان‏ها وارد شدند و گفتند: ابن الرضا(ع) (يعنى امام عسكرى(ع)) دم در است. پس پدرم با صداى بلند گفت: به او اجازه ورود دهيد، احمد گويد: از جسارت دربانان كه در نزد پدرم مردى را با كنيه (كه نشانه احترام اوست) معرفى نمودند با اين كه در نزد او جز خليفه يا ولى عهد يا فردى كه شاه عباسى معرّفى نموده بود با كنيه معرّفى نمى‏كردند، پس ديدم مردى كه قامت رسا و صورت زيبا و جوان نورس بود وارد شد به محضى كه نگاه پدرم به او افتاد چندگام جلو رفت، و هرگز نديده بودم پدرم با فردى از بنى هاشم و يا رهبران و يا ولى عهدها اين گونه رفتار كند. پس زمانى كه او داخل شد پدرم با او معانقه كرد و صورت و بازوى او را بوسيد و او را بر مصلّاى خويش نشاند. سپس احمد مى‏گويد فرداى آن روز بعد از اين كه پدرم نماز خواند نزد او رفتم، گفت: احمد حاجتى دارى؟ گفتم: بلى، اجازه مى‏دهى سؤالى مطرح كنم؟ گفت: اجازه دارى پسرم هرچه دوست دارى بگو. گفتم: پدر! آن مردى كه ديروز آمد كه بود. كه آن همه تجليل و احترام و تكريم نمودى و گفتى: جانم و پدر و مادرم فداى تو باد؟ پس گفت: او امام شيعيان، و ابن الرضا بود مدتى ساكت ماند آنگاه گفت: پسرم اگر خلافت از بنى عباس زائل شود هيچ كس از بنى هاشم جز همين فرد مستحق آن نيست، زيرا او بخاطر فضل و عفت، صيانت نفس، عبادت، زهد، صلاحيت و رفتار زيبايش مستحق اين مقام است اگر پدر او را ديده بودى، مى‏ديدى كه مردى بزرگوار، با جلالت، بهترين و فاضلترين بود.»(4) 4- نويسنده معتمد عباسى‏
از ابى جعفر احمد القيصر البصرى نقل شده است كه ما نزد آقايمان ابى محمد در عسكر(سامرّا) بوديم پس خادم سلطان (معتمد) وارد شد. عرض كرد: اميرمؤمنان!! به شما سلام رسانده و گفته است، كاتب (دربار) ما «انوش نى» مى‏خواهد دو پسر خود را پاكيزه كند، درخواست مى‏كنيم از شما كه به نزد او بروى و براى سلامتى و بقاى فرزندان او دعا فرمايى. پس من دوست دارم اكنون شما سوار اسب شده نزد او بروى و اين كار را انجام دهى. البته اين زحمت را براى آن به شما تحميل كرديم كه او (نصرانى) خود گفته است: ما (دوست داريم) با دعاى بقاياى نبوت و رسالت متبرك شويم پس آن گاه آقاى ما (حسن عسكرى(ع)) فرمود: «الحمد للّه الّذى جعل النصارى اعرف بحقنا من المسلمين؛ستايش خداى را كه نصارى را آگاهتر به حق ما از مسلمين (اين زمان) قرار داد.»(5)
آنگاه حضرت فرمود: اسبى را برايم آماده كنيد، پس سوار شد تا بر «انوش» وارد شديم، در حالى كه او سربرهنه و پابرهنه همراه با عالمان و راهبان مسيحى در حالى كه انجيل را بر سينه نهاده بود، به استقبال آن حضرت آمد و به امام عرض كرد: اى سيد ما متوسّل مى‏شوم به سوى تو با اين كتاب (انجيل) كه خود بر آن از ما داناترى، جز آن كه گناه جسارت زحمت خودت را بر من ببخشى قسم به حق مسيح بن مريم و آنچه كه از انجيل از نزد خداوند آورده است ما از اميرالمؤمنين(خليفه) شما را درخواست نكرديم مگر به اين جهت كه در انجيل (مقام شما را) يافتيم مانند مقام مسيح در پيشگاه الهى.
پس امام عسكرى(ع) فرمود: «امّا ابنك هذا فباق عليك و امّ الآخر فمأخوذ عنك بعد ثلاثة ايامٍ – اى ميّتاً – و هذا الباقى يسلم و يحسن اسلامه و يتولّانا اهل البيت ؛ امّا اين پسرت باقى مى‏ماند و اما ديگرى از تو گرفته مى‏شود – يعنى مى‏ميرد – بعد از سه روز و اين كه باقى مى‏ماند، مسلمان مى‏شود و اسلامش نيكوست و ما اهل بيت را دوست مى‏دارد. پس انوش گفت: بخدا قسم اى سيّد من سخن تو حق است، و براستى مرگ اين پسرم برايم آسان است، بخاطر آنچه كه از پسر ديگر گفتى كه مسلمان مى‏شود و شما اهل بيت را دوست مى‏دارد، پس برخى از كشيشان پرسيد چرا خود مسلمان نمى‏شوى؟ انوش گفت: من مسلمانم و مولايم اين را مى‏داند پس مولاى ما فرمود: راست مى‏گويد و اگر نبود كه مردم مى‏گفتند: ما خبر وفات پسرت را داديم و آنچنان كه ما گفتيم واقع نشده، از خدا مى‏خواستم بقاى فرزندت را.
انوش: من جز آن چه اراده كرده‏اى نمى‏خواهم. ابوجعفر احمد مى‏گويد: بخدا قسم اين پسر بعد از سه روز از دنيا رفت و دوّمى بعد از يك سال مسلمان شد و با ما نزد امام حسن(ع) تا وفات آن حضرت بود.(6)
روايت فوق سراسر عظمت امام حسن عسكرى(ع) را مى‏رساند، هم مى‏رساند كه مسيحيان به مقام و عظمت اهل بيت آگاهى دارند، چرا كه در انجيل عظمتى چون مسيح(بلكه بالاتر) از آن براى آنها بيان شده است و همين طور كاشف و بيانگر علم غيبى آن حضرت است كه از آينده افراد خبر مى‏دهد.و همين طور اين نكته و درد را نيز آشكار مى‏سازد كه افرادى با اين همه عظمت در بين مسلمين وجود داشته نه تنها از علم و عظمت آنها استفاده نبردند، بلكه آنان را با انواع اذيت و آزارها، رنج دادند و تنها در مواردى كه درمانده مى‏شدند و يا افتخار مى‏خواستند براى خود كسب كنند درب خانه اهل بيت مى‏آمدند. 5 – ابن صبّاغ مالكى‏
او درباره امام حسن عسكرى(ع) و علم و عظمت او چنين مى‏گويد: «او آقاى مردم عصرش و امام روزگارش بود، سخنان او محكم، كارهايش پسنديده، اگر افاضل زمان او قصيده باشند او در خانه و معدن قصيد قرار دارد، اگر گردنبدى از دُر را به نظم كشند رابط و تنظيم كننده او خواهد بود سوار بر علومى است كه همسان ندارد و بيان كننده غوامض آن است كه كسى با او مجادله نتواند كشف كننده حقايق است با نظر صائب خود، اظهار كننده دقائق است با فكر ژرف انديش خود، بيان كننده امور غيبى در (جلسات) پنهانى بود. او داراى بزرگوارى ريشه دار و روح و ذات كريم بود، خداى او را مورد رحمت فراوان خويش قرار داده در بهشت جايش دهد.»(7) 6- زندانبانان حضرت‏
خليفه عباسى به صالح بن وصيف توصيه كرد كه در حبس به امام حسن عسكرى(ع) سخت گيرد، صالح گفت: چه كنم، من او را به دست دو نفر كه بدترين اشخاص است سپرده‏ام بنام على بن يارمش و ديگرى افتامش ولى بعد از مدّتى اين دو نفر اهل نماز و روزه شده‏اند، و به مقاماتى دست يافته‏اند، پس آن دو را احضار كردند، و مورد ملامت قرار دادند، كه چرا بر امام حسن عسكرى(ع) سخت نمى‏گيريد، گفتند: چه كنيم و چه بگوييم در حق مردى كه روزها را روزه مى‏گيرد و شب‏ها را تا صبح مشغول عبادت است… و هر وقت به ما نظر مى‏افكند بدن ما مى‏لرزد چنان كه مالك نفس خود نيستيم و نمى‏توانيم خود را نگهداريم، خليفه وقتى سخنان آن دو را شنيد، با ذلّت از نزد صالح برگشت.(8) 7- محمد بن طلحه شافعى‏
او درباره امام حسن عسكرى(ع) مى‏گويد: «بدان منقبت عالى و مزيت بزرگى كه خداوند او را به آن اختصاص داده است و گوهر آن را به گردن او آويخته است و آن را صفت دائمى كه روزگار تازه‏گى آن را كهنه نمى‏كند و زبانها خواندن و نشر آن را فراموش نمى‏كند، اين است كه مهدى محمد(ع) از نسل اوست و از او آفريده شده و فرزند و پاره تن او مى‏باشد.»(9) 8 – سبط ابن الجوزى‏
او مى‏گويد: «حسن بن على بن محمد… عالم و ثقه و مورد اطمينان بود و از پدرش و جدّش روايت نقل نموده است»(10)
البته جملات فوق خيلى كمتر از قامت بلند عظمت علمى و شخصيتى حضرت عسكرى(ع) است ولى از يك عالم سنّى به همين مقدار نيز مى‏تواند قابل اهمّيت باشد. 9- راهب ديرالعاقول‏
او از بزرگان مسيحيت و داناترين آنها بود، هنگامى كه كرامات امام حسن عسكرى(ع) را شنيد، و ديد آنچه ديد از كرامات، با دست (مبارك) آن حضرت اسلام اختيار كرد، لباس نصرانيت را از تن بيرون آورد و لباس سفيدى بر تن نمود و زمانى كه پزشك معروف پيش گفته، بختيشوع از او درباره دست برداشتن از دينش (و مسيحيت) پرسيد، در جواب گفت: او را همچون مسيح و مانند او يافتم، لذا به دست او (امام عسكرى(ع)) مسلمان شدم (آرى) او مانند عيسى است در نشانه‏ها و برهانهايش، آنگاه نزد حضرت عسكرى(ع) رفت و ملازم او بود تا از دنيا رفت.(11) 10 – علّامه محمد ابوالهدى افندى‏
او درباره عظمت تمامى اهلبيت عصمت و طهارت، سخنان زيبايى دارد آن جا كه مى‏گويد: «مسلمانان شرق و غرب عالم مى‏دانند كه آنها رؤساى اولياء و امامان برگزيده بعد از رسول اعظم(ص) هستند، و آنها از نسل او و فرزندان پاك او كه يكى بعد از ديگرى و نسلى بعد از نسل قبلى به دنيا آمده‏اند تا زمان ما مى‏باشند. آنها اولياء بدون شك و رهبران مردم به پيشگاه حضرت قدسيه (خداوندى) هستند، محفوظ (و معصوم) از آلودگى و عيب مى‏باشند، كسانى كه بعد از طبقه اصحاب كه همراه نبى اكرم(ص) بودند، در صدر اولياء قرار دارند، يعنى حسن(ع) و حسين(ع) و سجاد(ع) و باقر(ع)، و كاظم(ع) و صادق(ع) و جواد(ع) و هادى(ع) و التقى(ع) و نقى(ع) و عسكرى(ع).»(12) 11- علّامه شبراوى شافعى
او مى‏گويد: يازدهمين امام حسن خالص ملقب به عسكرى است، در شرف او همين بس كه امام مهدى(عج) منتظر از اولاد اوست. خدا به اين بيت (اهل بيت) خير كثير دهد كه بيت شريفى است، و نسب خالص و بلند مرتبه دارد و همين بس در افتخار اين خانواده از علوّ و بلندى مقام…خوشابحال حسن عسكرى كه از خانواده عالى مرتبه و بلند مرتبه‏اى مى‏باشد و براستى در بلند مرتبگى غلبه يافته بر همه و رفعت يافته بر خورشيد و قمر از نظر جايگاه، و همه كمالات بدون استثناء در او جمع آمده و هيچ كمالى با كلمه «غير» و الاً از او استثنا نشده است همچون دُر و گوهر در مجد وعظمت آن امامان به نظم آمده‏اند، اوّل آنها با آخر آنها يكسانند. و چه بسيار كسانى كه تلاش كردند مقام آنها را پايين آورند ولى خدا آنها را بالا برد.(13) 12- على بن اوتاش(14)
محمد بن اسماعيل علوى مى‏گويد: «امام عسكرى(ع) را زمانى در نزد على بن اوتامش كه يكى از دشمنان سرسخت آل‏محمد(ص) بود زندانى كردند او مردى زشت خو و بد سيرت (بود) و با خاندان على(ع) عداوتى ديرينه داشت از طرف خليفه به او دستور داده بودند كه هر چه مى‏تواند امام را اذيت كند و بر او سختگيرى نمايد. امّا ابهت، هيبت و صلابت امام(ع) و حالات عرفانى و معنوى آن حضرت چنان آن مرد شقاوت پيشه را متحوّل كرد – با اين كه حضرت عسكرى بيش از يك روز در زندان او نبود – كه صورت خود را به احترام حضرتش بر خاك مى‏نهاد و سر خود را بالا نمى‏گرفت و همراهى يك روزه اين مرد با پيشواى يازدهم، رفتار و گفتارش را عوض نمود و حضرت عسكرى(ع) را در منظر او نيك‏ترين مردم قرار داد.» 13- محمد شاكرى
از همراهان امام عسكرى(ع) درباره آن حضرت مى‏گويد: او در محراب عبادت مى‏نشست و سجده مى‏كرد در حالى كه من پيوسته مى‏خوابيدم و بيدار مى‏شدم و مى‏خوابيدم در حالى كه او در سجده بود او كم خوراك بود، برايش ميوه‏هايى مى‏آوردند، او يكى دو دانه از آنها را مى‏خورد و مى‏فرمود: محمد! اين‏ها را براى بچّه هايت ببر.(15)
با توجه به آن چه كه از سخنان عالمان و محدّثان و مورخان اهل سنّت و غير آنها درباره امام عسكرى(ع) نقل شد بخوبى بدست مى‏آيد كه مقامات معنوى و فضائل علمى آن حضرت بر اثر اتصال به پروردگار ربوبى، و بر اثر عبادت و زهد بندگى، به اين جهت به اين بدخواهان و دشمنان اهل بيت(ع) و آنهايى كه در طول تاريخ سعى كرده‏اند از طريق حذف فيزيكى و شهادت امامان و يا از طريق حبس و زندان، و يا از راه تخريب قبور و بارگاه امامان، نام اهل بيت (ع) و مرام آنان را از زمين و ياد و محبّت آنها را از قلب‏ها بردارند، بايد گفت كه سخت در اشتباه هستند و هرگز بر اين كار موفق نخواهند شد، آن زمانى كه على(ع) را خانه نشين كردند شيعيان آن حضرت بسيار محدود بود امّا با شهادت او و ديگر امامان و تخريب قبور ائمه بقيع، و تخريب مرقد امام حسين(ع)در كربلا كه فقط 17 بار توسط متوكّل عباسى انجام گرفته است نه تنها از شيعيان على(ع) كاسته نشده بلكه امروزه با تمام افتخار مى‏توان گفت چهارصد ميليون شيعه در جهان داريم. آرى خداوند خواسته نام اهل بيت و مكتب آنان را زنده نگهدارد هرگز كسى قادر نخواهد بود جلو پيشرفت آن را بگيرد. به اين جريان تاريخى توجه نماييد.
اربلى در كشف الغمّه نقل كرده است كه مستنصر خليفه عباسى، سالى جهت زيارت قبور اجداد خود(و تفريح) به سامرا رفت. ابتدا به زيارت عسكريين(ع) مشرف گرديد و سپس به مقبره خلفاء عباسى رفت. ديد آنجا خراب گرديده است و پرندگان (و حيوانات) قبور خلفاء را آلوده كرده‏اند.
از اين مسئله متأثر شد يكى از همراهان گفت: قدرت و ثروت در دست توست و خليفه مسلمين تو هستى، دستور ده كه قبور پدرانت را مرتب كنند! همچنان كه قبور اين علويين را مشاهده مى‏كنى كه داراى صحن و بارگاه و فرش، چراغ و خدمه و زوّار مى‏باشند. مستنصر گفت: اين امرى است الهى و به زور نمى‏توان مردم را واداشت كه به زيارت قبور پدران من بيايند و اگر هم اجبار كنم پذيرفته نيست.(16) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. ر.ك الارشاد، شيخ مفيد، ج 1، ص 313 ؛ و تذكرة الخواص، سبط بن الجوزى، ص 324. 2. الخرائج و الجرائح، قطب راوندى، ج 3، ص 1109 و محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 52 ص 50 و اعلام الهداية، ج 13، ص‏22. 3. الخرائج، همان، ج 1، ص 422 باب 12، ح 3؛ و اصول كافى ج‏1، ص 512 باب 124 ح 24، و اعلام الهداية، ص 22. 4. اصول كافى، همان، ج 1، ص 503 – 504 باب 24 روايت 1 و كمال الدين، ج 1، ص 41 – 42. 5. مدينه المعاجز، ص 583؛ حلية الابرار، ج 2، ص 498 ؛ سفينة البحار، ج 2، ص 203. 6. الفصول المهمّه، ص 275 و اعلام الهداية، ج 13، ص 27. 7. شيخ عباس قمى، منتهى الآمال، سازمان انتشارات جاويدان، ص 450 و كشف الغمة، ج 3، ص 290. 8. محمد بن طلحه شافعى، مطالب السؤول، ج 2، ص 148 و اعلام الهداية، ص 26. 9. تذكرة الخواص، ص 362 و اعلام الهداية، ص 27. 10. الخرائج و الجرائح، قطب راوندى، ج 1، ص 422 و 424، بحارالانوار، ج 50 ص 261 و اعلام الهداية،همان، ج 13، ص‏26. 11. احقاق الحق، ج 2، ص 621، و كتاب ضوءالشمس الى الهدى افندى، ج 1، ص 119 و اعلام الهداية، ص 27. 12. الاتحاف بحب الاشراف، ص 178، و اعلام الهداية. 13. در كافى به نام (نارمش) ياد شده است. 14. اربلى، كشف الغمة، ج 3، ص 286 اصول كافى، باب مولد ابى محمد الحسن بن على (ع)، حديث 8. 15. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، ج 50، ص 253. 16. تاريخچه عسكريين(ع)، سيد مصلح الدين مهدوى، فردوس اصفهانى، 1381، ص 36.

/

مرورى بر تاريخچه حزب الله لبنان‏

تهاجم؛مقاومت ؛ پيروزى‏
حزب اللّه يك جنبش جهادى، ايمانى است‏
مقام معظم رهبرى(دام عزه)

همانگونه كه مقام معظم رهبرى اشاره نمودند حزب اللّه يك جنبش است كه بر دو پايه استوار است: ايمان و جهاد.
ايمان و جهاد – به معناى وسيع آن و نه فقط در مقابل اسرائيل – ايديولوژى حزب اللّه را مشخص مى‏كند و ضمن آن مبادى و اهداف اين حزب معلوم مى‏شود.

حمله صهيونيستى سال 1982م در 4 ژوئن ارتش اسرائيل تهاجم بسيار گسترده‏اى را از زمين، هوا و دريا به لبنان آغاز نمود. به سرعت و بدون برخورد با مقاومت قابل توجهى، تا دروازه‏هاى بيروت پيشروى كرد و در تاريخ 17 دسامبر 1982 دومين پايتخت يك كشور عربى را پس از بيت المقدس به محاصره خود درآورد.

پيامدهاى اين حمله:
1- اولين نتيجه اين تجاوز، حضور فيليپ حبيب فرستاده ويژه آمريكايى پس از يك هفته از شروع حمله نيروهاى اسرائيل در منطقه است. نتايج سفر وى منجر به آتش بس و بيرون كردن رزمندگان فلسطينى از تاريخ 21 سپتامبر 1982 شد و اين امر اخلال زيادى در معادلات لبنان به نفع اسرائيل و لبنانيهاى مسيحى و به ويژه نيروهاى لبنانى كه در آن وقت بشير جميل رياست آن را به عهده داشت، پديد آورد.
2- انتخاب بشير جميل(رئيس حزب فالانژها و همپيمان اسرائيل) براى رياست جمهورى لبنان با حمايت اسرائيل است، اما وى در حادثه انفجار جان خود را از دست داد، لذا برادرش امين جميل همان سال به عنوان رئيس جمهور انتخاب گرديد.
3- حضور نيروهاى دريايى آمريكا و نيروهاى پيمان آتلانتيك شمالى بر اساس طرح حبيب بود كه براى نظارت بر اجراى بندهاى طرح در لبنان حضور يافتند.
4- بعد از حادثه بشير جميل، ارتش اسرائيل با كمك شبه نظاميان مارونى فاجعه كشتار را در اردوگاه پناهندگان فلسطينى صبرا و شاتيلا مرتكب شدند كه 3500 نفر قربانى در پى داشت.
5 – خطرناكترين پيامد تجاوز اسرائيل به خاك لبنان امضاى قرارداد شوم و مذلت بار 17مى است كه تحت نظارت آمريكا انجام شد. اين قرارداد تبصره‏هاى امنيتى در برداشت كه از لبنان مستعمره‏اى اسرائيلى مى‏ساخت و بر اساس آن، قسمت مهمى از جنوب لبنان جدا مى‏شد تا به منطقه‏اى امنيتى براى حمايت از رژيم صهيونيستى درآيد و همه شرطهاى اسرائيل را بر لبنان تحميل مى‏كرد. استقرار اسلام گرايان شيعه در بقاع‏
دو منطقه شمال و بقاع (شمال شرقى لبنان) خارج از منطقه اشغالى قرار گرفتند. مجموعه‏هاى اسلام گرايان شيعه در بقاع كه اكثريت شيعه هست، مستقر گرديدند، چرا كه شمال لبنان عمدتاً سنى نشين است. اين مجموعه‏ها شامل گروه‏هاى زير بودند:
1- گروه‏هاى تكوين يافته در مساجد متشكل از جوانان مذهبى.
2- سازمانهاى دانشجويى شيعه.
3- مجموعه‏هاى شبه نظامى كوچك و افراد شبه نظامى شيعه كه عضو گروه‏هاى فلسطينى بودند.
4- كميته‏هاى يارى انقلاب اسلامى به رياست شيخ راغب حرب.
5 – علماى مستقل مانند سيد محمد حسين فضل اللّه.
با سقوط بيروت و محاصره ضاحيه جنوبى (حومه جنوبى بيروت كه اكثريت شيعه هستند)، اكثر اعضاى اين مجموعه‏ها، خود را به شهر بعلبك رسانده و در آنجا مستقر گرديدند.
يكى از شخصيتهاى محورى حزب اللّه لبنان مى‏گويد:«تأسيس اين حزب در سال 1982 برداشته شد. تعدادى از گروههاى ديندار و مؤمن با انديشه‏هاى اسلامى به ضرورت ايجاد يك فرمول مشخص به منظور مقابله با سستى حاكم بر صحنه مبارزه با اسراييل و تحقق هدفهاى اسلامى دست يافتند. تعدادى از شخصيتهايى كه در گذشته در چارچوب فعاليتهاى اسلامى مبارزه مى‏كردند و نيز پاره‏اى از شخصيتهاى بى طرف به اين حزب ملحق شدند. بدين ترتيب روند تكامل حزب اللّه آغاز شد.» سازماندهى حزب اللّه‏ شوراى لبنان:
بى ترديد، پيروزى انقلاب اسلامى ايران در سال 1979 تأثير بزرگ و اساسى در ساماندهى به انديشه‏هاى اين حزب و جنبه‏هاى نظرى و جهادى آن برجاى گذارد.
مجموعه‏هاى متفرق اسلام گرايى كه در بعلبك گردهم آمده بودند، عليرغم اختلاف ديدگاه‏هاى آنان، در دو موضع اشتراك نظر داشتند: «اعتقاد به ولايت فقيه و پيروى از امام خمينى(ره)» و «مقابله با اسرائيل»بود. از طرف ديگر ايشان هم عقيده بودند كه احزاب و سازمان‏هاى موجود در عرصه لبنان نمى‏توانند تئوريهاى سياسى و اهداف مورد نظر را تحقق بخشند و آنان بايد با بهره‏گيرى از تجارب انقلاب اسلامى ايران در فكر ايجاد تشكيلاتى جديد براى تحقق بخشيدن به تئوريهاى اسلامى و اهداف مورد نظر خود باشند.
بدين ترتيب، پنج نفر به رياست سيد عباس موسوى، به ايران سفر نمودند و با امام خمينى(قده) ديدار كردند و توافق گروه‏هاى اسلام‏گرا را به ايشان اطلاع دادند. پس از بازگشت، يك شوراى پنج نفره انتخاب گرديد كه رياست تشكيلات جديد را بر عهده گرفت.
خبر تشكيل شوراى لبنان، اسامى اين شورا و عنوانش محرمانه باقى ماند، و هيچ فرد مشخص به عنوان رئيس يا دبيركل اين شورا و تشكيلات جديد انتخاب نگرديد. شكل‏گيرى مقاومت‏
اسرائيل اشغالگر سعى كرد كه با ساكنان مسلمانان در جنوب لبنان روابط دوستانه برقرار كند. اما اسرائيل اشتباهى بزرگ كرد. مردم با كمك علماى اسلامى، در پاسخ به تهاجم و بازداشتها و اعمال خشونت بار نيروهاى اشغالگر در حق شهروندان بى دفاع، به روياروييها كه به سرعت به شكل جنبشها، اعتصابات، راهپيمايى‏ها عليه سلطه اشغالگر درآمد، دست زدند. مهمترين و برجسته‏ترين جنبشها جبل عامل، جنبش روستاى جبشيت به رهبرى شيخ راغب حرب بود، كه در تاريخ 16 فوريه 1984 به دست عوامل اسرائيل به شهادت رسيد.
به موازات اين مقاومت مردمى، نيز فعاليتهاى نظامى – مقاومت مسلحانه – كم كم گسترش پيدا كرد.
دبير كل شهيد حزب اللّه سيد عباس موسوى از آن مرحله چنين ياد مى‏كند:
هنگامى كه خاك لبنان به اشغال دشمن درآمد، دشمن مقاومت اسلامى را پيش بينى نمى‏كرد. مردم همه وحشتزده بودند تا اينكه عمليات نظامى مقاومت، خيلى ساده و بى تكلف آغاز شد و كم كم مردم فهميدند كه دشمن چيزى نيست و جوانان ما او را براحتى از پاى درمى‏آورند. پيروزيهاى گروهى مسلمانان و مؤمن آغاز شد و فضاى تازه‏اى ايجاد كرد. روحيه مردم را بالا برد و مردم مسلمان به خيابانها ريختند و با دشمن غاصب به مبارزه برخاستند و دشمن با دستگيريها و سركوب پاسخ مى‏داد ولى كار دشمن نتيجه عكس داد و با تحصن‏ها، راهپيماييها و اعتراضات مردم روبرو شد. هنگامى كه عمليات نظامى ويژه شروع شد مردم وارد مرحله تازه‏اى شدند. يعنى مرحله انتفاضه و قيامهاى خيابانى و دشمن را به استهزا و ريشخند گرفتند، تا آنجا كه كودك لبنانى، با اعصاب دشمن بازى مى‏كرد. سپس عمليات شهادت طلبانه افق جديدى را در مبارزه گشود.
دبير كل حزب اللّه حجةالاسلام سيد حسن نصراللّه نيز از روزهاى آغازين چنين مى‏گويد: «وقتى با سيد عباس موسوى رحمة اللّه عليه پا در راه مقاومت گذاشتيم، تعداد كمى بوديم. بعضى‏ها راه ما را به راه خودكشى توصيف مى‏كردند. ولى ما در آن شهادت و پيروزى را مى‏ديديم.»
به تدريج هسته‏هاى مقاومت – حزب اللّه – تشكيل شده، و ابتدا به بيروت كه در محاصره بود، اعزام شدند. مهمترين عمليات نظامى حزب اللّه در اين مقطع، نابود كردن مقر فرماندار نظامى ارتش اسرائيل در شهر صور جنوب لبنان توسط عمليات شهادت طلبانه «احمد قصير» در تاريخ 11 نوامبر 1982 بود كه اين روز، روز شهيد در حزب اللّه نام گذارى شد، طى اين عمليات 76 افسر و سرباز اسرائيلى را به هلاكت رساند. همچنين در 4 نوامبر 1983، حزب اللّه يك عمليات شهادت طلبانه را در يكى از مقرهاى اصلى نظاميان اسرائيلى انجام كرد، در اين عمليات 29 افسر و سرباز اسرائيلى كشته شدند.
نتيجه فشارهاى نظامى مقاومت اسلامى بر ارتش اسرائيل كه به طور چشمگير افزايش پيدا كرد، در 14 ژوئن 1985 ارتش اسرائيل به منطقه «كمربند امنيتى» (اين منطقه از سال 1978 م اشغال شده بود، مساحت آن 1000 كيلومتر مربع و شامل 171 شهرك و روستا مى‏باشد، كه داراى رودخانه‏ها و منابع آبى و زمينهاى حاصلخيز فراوان است.) كه زير نظر نيروهاى ارتش انتوان لحد مزدور قرار داشت و ارتش جنوب لبنان و تابع اسرائيل ناميده مى‏شد، عقب نشينى كرد. صهيونيست‏ها درباره اين عقب نشينى در اظهارات ذليلانه خاطرنشان كردند:
رابين رايت مى‏گويد: «در طول تاريخ كشور يهودى اسرائيل، اين اولين بار بود كه يك دولت يهودى تحت فشار يك كشور عربى و دشمن، تن به عقب نشينى داده بود…. اسرائيل به عنوان چهارمين قدرت نظامى جهان، اولين شكست خود را تجربه كرده و جنوب اسرائيل به صورت يك ويتنام درآمده است…». اما شارون طراح حمله نظامى اسرائيل به لبنان در سال 1982 گفت: «اسرائيل براى اولين بار در تاريخش اقدام به عقب كشيدن ارتش خود نمود به گونه‏اى كه دوست و دشمن آن را عقب نشينى بدون قيد و شرط تفسير مى‏كنند.»
در واقع شكست در جنوب لبنان تنها نگرانى مقامات اسرائيل نبود، بلكه پيش بينى مى‏كردند كه روش مبارزاتى حزب اللّه، بر مسلمانان نوار غزه و كرانه غربى رود اردن نيز تأثير خواهد گذاشت.
صحت اين پيش بينى‏ها «انتفاضه» را كه در سال 1988 شروع شد، اثبات كرد. اعلام موجوديت حزب اللّه‏
اشغال بخش وسيعى از خاك لبنان، حضور نيروهاى چند مليتى، و وجود دشمنانى همچون نيروهاى شبه نظامى مسيحى، شرايط سختى را براى اعلام موجوديت حزب اللّه بوجود آورده بود. درباره اين مرحله، شيخ نعيم قاسم در خصوص فعاليت غيرعلنى حزب اللّه در مراحل اوليه خود مى‏گويد: «حزب اللّه تا سال 1985 تشكيلات واحد، منسجم و يكپارچه نبود كه بتواند ابراز وجود نمايد، ليكن ما بدون اينكه كسى از كار و فعاليت و يا ارتباط ما با ديگران اطلاعى داشته باشد، به كار و فعاليت خود ادامه مى‏داديم… ليكن در اين مرحله سعى داشتيم تا حركت خود را تداوم بخشيم، چنانكه اگر كسى از ما به قتل برسد، شخصيت ديگرى وجود داشته باشد كه بتواند راه وى را ادامه دهد…»
به تدريج، كه تشكيلات و سازماندهى حزب اللّه و مقاومت(شاخه نظامى آن) قوام لازم را پيدا كرد، حزب اللّه بايد هويت مقاومت اسلامى را اعلام مى‏نمود زيرا اين كتمان اگرچه مقاومت و حزب اللّه را حفظ مى‏كرد، اما از نظر دستاوردهاى سياسى، حزب اللّه را در حاشيه قرار مى‏داد. لذا، براى اولين بار به طور رسمى يك بيانيه نظامى در 6 ژانويه 1984 با امضاى «مقاومت اسلامى» منتشر گرديد، و اين گام اول ورود حزب اللّه به مبارزه سياسى – اجتماعى بود.
سرانجام، همزمان با شروع عقب نشينى اسرائيل از شهر صيدا، حزب اللّه در يك گردهمايى رسمى در 16 فوريه 1985 كه به مناسبت اولين سالگرد شهادت شيخ راغب حرب برگزار شد، با صدور يك نامه سرگشاده، هويت، استراتژى و برنامه ايدئولوژيك خود را براى اولين بار اعلام كرد. پس از اعلام موجوديت، رهبران حزب اللّه از بقاع به بيروت آمدند و شوراى حزب اللّه در ضاحيه مستقر گرديد. مواضع فكرى و سياسى‏ هويت و استراتژى حزب اللّه‏
حزب اللّه لبنان از آغاز تأسيس، استراتژى بلند مدت و كوتاه مدت خود را مشخص كرد. حزب اللّه در بيانه‏اى تحت عنوان «ماچه كسانى هستيم و هويت ما چيست؟» رويكردهاى خود را بدين صورت بيان كرد:
«ما فرزندان امت حزب اللّه در لبنان هستيم… ما خود را بخشى از امت جهان اسلام مى‏دانيم كه در معرض شديدترين تهاجم استكبارى از شرق و غرب با هدف تهى كردن رسالت اين امت قرار گرفته است، امتى كه خداوند بر آن منت نهاد تا برگزيده مردم باشد، امربه معروف و نهى از منكر كند و به خداى يكتا ايمان آورد… ما فرزندان حزب اللّه هستيم…خود را به فرمانهاى رهبرى حكيمانه و عادلانه آن در شكل ولايت فقيه جامع الشرايط كه در حال حاضر در شخصيت بى‏نظير آيت اللّه العظمى روح اللّه الموسوى‏الخمينى(ره) هدايت كننده انقلاب مسلمانان و عامل نهضت مقدس آنها متجلى است، متعهد مى‏دانيم. بر اين پايه، ما در لبنان يك حزب تشكيلات بسته و يا چارچوب سياسى گنگ نيستيم، بلكه امتى هستيم كه به مسلمانان سراسر جهان از طريق كمربند اعتقادى و سياسى نيرومند به نام اسلام وابسته‏ايم.»
حزب اللّه در تشريح رويكردهاى خود مى‏افزايد: «فرهنگ ما روى منابع قرآن، سنت و سيره معصومان و احكام و فتاوى صادره از سوى فقيه مرجع تقليد ما متكى است. و اين مسأله بسيار روشن و غير پيچيده است. اما در مورد قدرت نظامى مان بگوييم نبايد كسى حجم آن را ارزيابى كند، زيرا ما شاخه‏اى نظامى در اختيار داريم كه به طور كلى از پيكره حزب جداست. در واقع هرگاه دعوت كننده به جهاد فرمان دهد، هر يك از ما سرباز است. ما پايه حركت خود را روى مبارزه ريشه‏اى با منكر بنا كرديم، اولين منكر هم آمريكا محسوب مى‏شود…» آمريكا و متحدانش و رژيم صهيونيستى اشغالگر سرزمين اسلامى و مقدس فلسطين، همه آنها تجاوز را عليه ما آغاز كرده و همواره قصد به ذلت كشاندن ما را دارند… از اين رو ما همواره در وضعيت آماده باش هستيم تا به هرگونه تجاوز پاسخ دهيم و از دين و موجوديت و عزت خود پاسدارى كنيم. مردم ما نمى‏توانند اينهمه خيانت را تحمّل كنند. از اين رو تصميم به مبارزه با رهبران كفر آمريكا و اسرائيل گرفته‏اند. مردم ما اولين كيفر اين كشورها را در 18 آوريل و سپس 29 اكتبر 1983 به اجرا گذاشتند. همچنين مردم جنگ دامنه دارى عليه اشغالگران اسراييلى آغاز كردند كه طى آن به مرز ويران كردن دو مركز اصلى فرماندهان نظامى آنها دست يافته و مقاومت اسلامى و مردمى خود را على رغم فرار تاكتيكى دشمن تشديد كردند. براى بيان يك حقيقت مى‏گوييم كه فرزندان امت حزب اللّه اكنون ديگر دشمنان واقعى خود را در اين منطقه بسيار خوب مى‏شناسند: اسرائيل، آمريكا و نيروهاى مزدور. اهداف ما عبارتند از:
1- بيرون راندن كامل اسراييل از لبنان به مثابه مقدمه زوال اين رژيم و آزاد سازى قدس شريف از يوغ اشغالگران.
2- بيرون راندن آمريكا و متحدان آنها از لبنان به صورت قطعى.
3- تن دادن مزدوران به الگوى حكومت عادلانه همراه با محاكمه تبهكاران آنها به خاطر جنايات واقع شده.
4- فراهم كردن فرصت در برابر همه فرزندان مردم لبنان براى تعيين سرنوشت و انتخاب آزادانه نظام سياسى مورد علاقه خود.
گفتنى است كه ما تعهد خود را به حكومت اسلامى پنهان نمى‏كنيم و از همگان مى‏خواهيم كه نظام سياسى اسلامى را برگزينند.» گسترش حزب اللّه‏
حزب اللّه لبنان اندكى پس از دوران تأسيس موفق شد حضور مردمى و نظامى مهمى در صحنه پيدا كند. شعار اين حزب در اين شرايط حول مبارزه با اشغالگران اسراييلى و مبارزه با استكبار جهانى دور مى‏زد. در ميان طرحهاى حزب اللّه، طرح توسعه قلمرو نفوذ اجتماعى خود از طريق ارائه خدمات اجتماعى نظير بيمارستان، درمانگاه و مراكز خدماتى در حومه جنوبى بيروت و برخى مناطق لبنان جلب توجه مى‏كند. اجراى اين طرحها به حزب اللّه لبنان امكان داد نقش مؤثّرى در جذب و هدايت افكار عمومى از طريق برگزارى نمازهاى جمعه در مساجد و گردهماييهاى مذهبى ايفا كند. حزب اللّه در بيانيه آغازين مواضع خود براى خدمت به مردم را اينگونه بيان مى‏نمايد:
ما در برابر بى‏توجهى مغرضانه و ظلمى كه در طول تاريخ بر مردم بى‏دفاع لبنان رفته است، برماست كه در كنار مبارزه مسلحانه با تجاوز و اشغال دشمن، پرچم مبارزه با محروميت و استضعاف را در دست گيريم. همانطور كه در مبارزه مسلحانه جلودار بوديم، در مبارزه با محروميت و استضعاف نيز در صف اول مبارزه باشيم. ما از آغاز قيام خود تلاش كرديم كه نيازهاى معيشتى، خدماتى و بهداشتى مردم را رفع كنيم و از طريق اجراى طرح تأمين با كمك‏هاى مالى بارى از دوش مردم فقير و محروم برداريم.
با كمك‏هاى مستقيم و با ايجاد مدرسه‏هاى نمونه كه هدف اصلى آن نگهدارى و مراقبت از فرزندان نيازمند و تضمين آينده تحصيلى آنهاست، توانستيم از هزينه و بار مالى مردم فقير كه مدارس خصوصى بر آنان تحميل مى‏كردند، بكاهيم. در همين راستا بيمارستانها و درمانگاههاى متعدد ساختيم. در حالى كه اجرا و انجام همه طرح‏هاى خدماتى از وظايف دولت لبنان است. امّا اين محروميت دردناك حاصل سياست تبعيض و توسعه ناموزونى است كه دولت از آن پيروى مى‏كند.
مؤسسه عمرانى ايجاد كرديم كه كارش بازسازى مناطقى است كه با تجاوز مستمر دشمن اشغالگر در شهرها و روستاها و بقاع ويران مى‏شود.
از ديگر كارهاى اين مؤسسه و نهاد عمرانى مى‏توان به حفر چاههاى عميق براى دهها روستاى محروم و فراموش شده اشاره كرد و نيز راهنمايى كشاورزان در زمينه كشاورزى و در اختيار قرار دادن آموزشهاى لازم از جمله كارهاى اين نهاد است. كشاورزان همان طور كه در زمينه‏هاى ديگر محرومند، قربانى سياست بى‏توجهى دولت‏اند.
خدمت به فقرا و مستضعفان و مبارزه ضد اشغال و تجاوز دشمن وظيفه اصلى ماست. شعار ما در اين راه همان چيزى است كه سيد شهيدان مقاومت اسلامى، دبيركل شهيد سيد عباس موسوى خطاب به محرومان مى‏گفت:«ما با تمام وجود به شما خدمت مى‏كنيم.»
حزب اللّه در اين چارچوب موفق شد در مناسبتهاى گوناگون مردم را حول طرح ضرورت مقاومت عليه اشغالگران اسراييلى و با تكيه بر جنبه‏هاى اعتقادى مردم بسيج كند. به نظر مى‏رسد فروپاشى سريع احزاب سياسى پس از تحويل سلاحها به دولت لبنان (پس از پيمان طايف) توان عمل سياسى آنها را به شدت كاهش داد و حزب اللّه لبنان درست در همين شرايط موفق شد خلاء به وجود آمده را پر كند. شيخ نعيم قاسم در اين زمينه مى‏گويد: «ضعف نيروهاى سياسى عمدتاً به دليل ناتوانى آنها براى پاسخگويى به مطالبات سياسى مردم بود. برخى از احزاب سياسى طرحهاى خود را براى تاريخ وضع مى‏كنند كه هيچ انسجامى با ضرورتهاى كنونى ندارد. البته حمايت از اين احزاب در گذشته در چارچوب طرحهاى آنها بوده است نه بر پايه مناسبات خارجى آنها.»
شيخ نعيم قاسم تأكيد مى‏كند: «ارزيابى حزب اللّه روى پايه كادرهاى ثابت آن، كه دستورات را اجرا مى‏كنند مقايسه نمى‏شود، بلكه بر پايه حمايتهاى مردمى و پايگاه اجتماعى وسيع آن مقايسه مى‏شود.عقب نشينى ديگر احزاب در واقع يك عقب نشينى فكرى و سياسى است، زيرا افكار برخى احزاب، مطالبات و آرزوهاى مردم را برآورده نمى‏كند. سلوك اين احزاب نيز ديگر چندان سازگارى با آنچه مردم مى‏خواهند و يا آنچه ضرورتهاى منطقه‏اى طلب مى‏كند، ندارد.برترى حزب اللّه در بسيج توده‏هاى مردم عمدتاً به ميزان تحقق مطالبات مردم باز مى‏گردد. اين حزب على رغم اينكه به لحاظ سياسى، نظرى و مالى از سوى كشورهاى بزرگ در محاصره قرار گرفت، اما موفق شد به نفوذ خود در پايگاههاى اجتماعى ادامه دهد.» حزب اللّه و مقاومت عليه اشغالگرى‏
حزب اللّه لبنان در زمينه‏هاى مربوط به «جهاد عليه اسراييل» و «مقاومت در برابر اشغال» جنوب و بقاع غربى از سوى اسراييل بر اين باور بود كه اين دو مسأله محور استراتژى حزب و نيروى محركه و پايه اصلى فعاليت آن محسوب مى‏شود. در اين زمينه حزب اللّه كوششهاى فراوانى در جهت تقويت شاخه نظامى خود و انجام عمليات كيفى شهادت طلبانه و اجراى عمليات كمين كه دشمن را به ستوه آورده بود، به عمل آورد. فعاليت حزب اللّه در اين زمينه نقطه عطف بسيار مهم از نقاط عطف مناقشه اعراب و اسراييل و بخشى از معادله منطقه‏اى و بين المللى حاكم به شمار مى‏رود. حزب اللّه در مورد ديدگاه خود نسبت به اسراييل به اين نكته اشاره مى‏كند كه:
اسرائيل غده‏اى سرطانى در پيكر امت مسلمان است كه بايد ريشه كن گردد و ما اعتقاد داريم كه از بين بردن اسرائيل وظيفه فرد فرد مسلمانان در جهان است. بنابراين آزادى فلسطين و آزادى قدس شريف بزرگ‏ترين مسأله اسلام در عصر حاضر مى‏دانيم.
اسرائيل كشورى دروغين و ساختگى است كه دست به تجاوز و اشغال و جنگ عليه ملتهاى منطقه زده است. مبارزه ما با اسرائيل بر سرهويت ماست نه بر سر مرزهاى جغرافيايى و مبارزه‏اى است كه از فهم و درك درست عقيدتى و تاريخى نشأت مى‏گيرد و جزيى از مبارزه ما با استعمار است كه رژيم بيگانه را در منطقه علم كرد و نيز جزيى از مبارزه ما با استكبار جهانى است كه در رأس آن اسرائيل است كه در جهان اسلام و منطقه است.
اسرائيل دشمنى است كه خطر بزرگى براى امت اسلام به شمار مى‏رود و نسلهاى آينده و سرنوشت امت و نيز موجوديت، دين، اخلاق، تاريخ و آينده امت اسلام را تهديد مى‏كند.
ما از حق قانونى مردم فلسطين براى بازگرداندن خاك فلسطين و آزادى سرزمينش و بازگشت كامل آن، پشتيبانى مى‏كنيم و با شدت و قدرت هرگونه راه حل سياسى با رژيم صهيونيستى را محكوم مى‏كنيم و آنها را طرحهايى مى‏دانيم كه مى‏خواهند از حق تاريخى، طبيعى و قانونى مردم فلسطين، براى به رسميت شناختن اشغال و تجاوز صهيونيستى به فلسطين سوء استفاده كنند. دولت لبنان و حضور حزب اللّه در دولت‏
حزب اللّه هميشه مخالف يا موافق با دولت نبود، بلكه سياست حزب اللّه بر اساس رفتار و سياست دولت درباره مصالح مردم و وضعيت منطقه خاورميانه، و بخصوص مسأله مقاومت اسرائيل، در نظر گرفته مى‏شود.
شيخ نعيم قاسم در اين زمينه مى‏گويد: «ما خواهان برقرارى توافق روى نظام سياسى متكى بر حقوق و تكاليف ميان دولت و ملت و القاى بافت طايفه گرى سياسى هستيم. ما هرگز در دايره تحميل يك انديشه به ديگران حركت نمى‏كنيم. ما با همه نيروهاى اسلامى در مبارزه عليه اشغالگران و استكبار جهانى و غرب در يك سنگر بوده و با آنها در همين چارچوب همكارى مى‏كنيم، اما تفاوتهاى تشكيلات فراوانى وجود دارد كه با باورها و انتخاب هر يك از طرفها در تشكيل حزب دلخواه و يا به شرايط پيرامون گرايشهاى سياسى باز مى‏گردد. ما كوشش فراوان به كار مى‏گيريم تا اختلاف نظرها(چه با احزاب اسلامى و چه ملى و مسيحى) به ايجاد زمينه مناسب براى رويارويى نظامى داخلى نينجامد.»
حزب اللّه لبنان موضع مخالفى در برابر نظام سياسى لبنان در دوره امين جميل و پس از آن اتخاذ كرد، اما پس از امضاى «موافقتنامه طايف» مواضع اين حزب به تدريج و متناسب با تحولات ساخت قدرت سياسى و تغيير روش‏هاى آن به انتقاد و آنگاه به جانبدارى متحول شد. حزب اللّه لبنان همواره تأكيد مى‏كند كه دگرگونيهاى موجود در ساخت قدرت چيزى جز گمراه كردن افكار عمومى نيست چرا كه اين تغيير بر اساس پايه طايفى انجام مى‏شد. همچنين حزب اللّه تأكيد مى‏كند كه دولت: «بايد از برخورد عجولانه سياسى با موضوع مقاومت پرهيز كرده و به فساد ادارى پايان داده و زمينه پايدارى مردم جنوب و بقاع غربى را فراهم كند.»
اما پس از گذشت چند سال با مشاركت حزب اللّه در صحنه انتخابات پارلمانى سالهاى 1992 و 1996 و 2000 و در انتخابات شوراى شهر و روستا سال 1998، موضع اين حزب در برابر دولت تغيير كرد و به سوى نرمش بيشتر به ويژه در برابر نقاط مثبت و رويكردهاى دولت، خصوصاً در مرحله رياست اميل لحود، پيش رفت، بر اين پايه حزب اللّه با تمايلات مردم در مخالفت با دولت و علاقه‏مندى آنها به اصلاح اوضاع اقتصادى بحران‏زده همراهى مى‏كرد، اما در مقابل به قاعده بازى پارلمانى و اصول آن وفادار ماند. و هم اكنون نيز با 14 نماينده در پارلمان لبنان و 2وزير در دولت حضور قدرتمندى در معادلات سياسى لبنان دارد. سازمان تشكيلات حزب اللّه‏ نهادهاى سياسى‏
حزب اللّه در چارچوب سياست محتاطانه‏اى فعاليت مى‏كند، به ويژه آنچه مربوط به فعاليتهاى جهادى و نظامى و تشكيلاتى، اما اين بدان معنا نيست كه اين حزب به دليل اين چارچوب از واقعيت فاصله گرفته است، بلكه اين حزب به حوزه‏هاى فعاليت آشكار خود از طريق كميته‏هاى گوناگون به ويژه آن بخش از فعاليتهاى خدماتى و مساعدت مردم براى فهم واقعيتهاى موجود اهتمام ويژه‏اى از خود نشان مى‏دهد.
چارچوب سياسى حزب اللّه اين است:
1- مجلس شوراى تصميم‏گيرى متشكل از 7 تن به رياست دبيركل حزب (كه در تاريخ 16 فوريه 1997 در پى شهادت مظلومانه دبيركل حزب اللّه شهيد سيد عباس موسوى جناب سيد حسن نصراللّه از طرف شوراى مركزى حزب به عنوان دبيركل حزب اللّه انتخاب شد.) اين مجلس به مثابه عالى‏ترين نهاد تصميم‏گيرى عمل مى‏كند.
2- شوراى اجرايى كه واحدهاى گوناگون ادارى حزب را هدايت كرده و فعاليتهاى فرهنگى، تبليغى، روابط عمومى و آموزش و اتحاديه‏ها را زير نظر دارد.
3- شوراى سياسى.
4- شوراى برنامه‏ريزى.
5 – شوراى جهادى.
6- شوراى قضايى. نهادهاى اجتماعى‏
نهادهاى اجتماعى و تبليغاتى حزب اللّه در واقع بيانگر بالندگى اين حزب و فعاليت فكرى و ارتباط تنگاتنگ با بدنه اجتماعى و طرحهاى سياسى خويش است. مهمترين نهادهاى اجتماعى حزب اللّه كه چه به صورت مستقيم و چه آنها كه به صورت غير مستقيم از سوى اين حزب پشتيبانى مى‏شوند اما عملاً در خدمت هدفهاى حزب قرار دارند عبارتند از:
1- بنياد اسلامى آموزش و پرورش (مدارس المهدى(عج)).
2- كميته اسلامى بهداشت.
3- بنياد شهيد و كميته حمايت از مجروحين.
4- كميته امداد امام خمينى(ره).
5 – پيش آهنگ امام مهدى(عج) (كشافة الامام المهدى(عج)).
6- جهاد سازندگى.
7- تشكيلات مردمى (هيئت پشتيبانى ازمقاومت، بسيج دانشجويى، انجمن اسلامى زنان مقاومت و…). نهادهاى تبليغاتى و فرهنگى‏
تلويزيون المنار و راديوى النور.
روزنامه الانتقاد، مجله بقية اللّه.
مركز فرهنگى امام خمينى(ره).
مركز اينترنت حزب اللّه.
مركز تحقيقات و پژوهشهاى استراتژيك.
همه اين نهادها در چارچوب فعاليتهاى مركزى اين حزب قرار دارد. بخشهايى از اين نهادها در مناطق و روستاهاى لبنان فعاليت مى‏كنند. حزب اللّه و نيروهاى سياسى‏
حزب اللّه لبنان از آغاز ورود به مرحله مقاومت عليه اشغالگران اسراييلى و مرحله حضور نيروهاى چند مليتى غرب در معرض ابهامات و پرسشها و حتى حملات وسيع درباره هدفها و روش فعاليت و ماهيت روند فعاليت قرار گرفت. اين ابهامات و حملات در شرايط گوناگون و متناسب با دستاوردهاى اين حزب در همه حوزه‏هاى سياسى، ايدئولوژيك و اجتماعى تشديد يا كاهش مى‏يافت. به دليل رويكرد جهادى اين حزب به ويژه در زمينه بيرون راندن نيروهاى اشغالگر اسراييلى و مقاومت در برابر آن، بروز مناقشه و بعضاً رويارويى با بخشى از نيروهاى سياسى فعال در تحولات سياسى لبنان و مشخصاً از اوضاع جنوب اين كشور، امرى طبيعى مى‏نمود.
حزب اللّه لبنان در سالهاى 1987 – 1986م. وارد جنگهاى متعددى در بيروت و مشغره با كمونيستها و نيروهاى ديگر شد. حزب اللّه بحرانى شدن صحنه اسلامى و ملى لبنان را به خوبى درك كرد و با صدور بيانيه‏هاى مختلف خواهان معرفى مسؤولان اين بحران و پايان دادن به جنگهاى داخلى شد، زيرا از ديدگاه اين حزب جنگ داخلى فقط در خدمت توطئه گران و مخالفان امنيت قرار دارد. و در اين زمينه هشدار داد كه نبايد روند جداسازى جنوب لبنان ادامه پيدا كند.
حزب اللّه لبنان پس از كنگره چهارم خود كوشش كرد ديدگاه خود را در قبال احزاب ملى و اسلامى لبنان بهبود بخشد. برقرارى ارتباط و ايجاد زمينه‏هاى مشترك براى فعاليت سياسى داخلى در دستور كار حزب قرار گرفت. حزب اللّه از احزاب سياسى براى برگزارى نشست مقدماتى هتل «بريستول» دعوت به عمل آورد كه در نتيجه آن يك سند سياسى به امضاى احزاب شركت كننده در اين نشست رسيد.همچنين در اين نشست تصميم گرفته شد يك كميته پيگيرى مسؤوليت اجراى فعاليتهاى مشترك احزاب و تلاش براى اجزاى آنرا به عهده گيرد.
همچنين حزب اللّه از احزاب سياسى لبنان خواست در مقاومت عليه اشغالگران اسراييلى در جنوب و بقاع غربى مشاركت فعال داشته باشند. در اين زمينه چارچوبى براى بسيج نيروها تحت عنوان «واحدهاى مقاومت» از سوى اين حزب شكل گرفت تا فعاليت احزاب را با مقاومت عليه اشغالگران اسراييلى هماهنگ كند. بسيارى از احزاب سياسى از اين اقدام حزب اللّه استقبال كرده و آنرا گامى براى گشوده شدن آغوش حزب اللّه به روى جناحهاى سياسى و توسعه قلمرو مقاومت در مقياس ملى به شمار آورند. عقب نشينى، پايان اشغال و ادامه مقاومت‏
اوايل مارس 1999 كابينه اسراييل رسماً طرح عقب نشينى ارتش اين كشور از جنوب لبنان را تصويب كرد و ايهود باراك رئيس جمهور وقت رژيم اشغالگر طى نامه‏اى به كوفى عنان دبير كل سازمان ملل اعلام نمود كه ارتش اسرائيل در اواسط سال 2000 به صورت يك جانبه اقدام به ترك خاك لبنان خواهد نمود. آن تصميم در واقع مهر تأييدى بر اولين شكست كامل نظامى اسراييل در طول جنگ با اعراب و پايان اسطوره شكست ناپذيرى ارتش اسرائيل و اثبات حقانيت مقاومت و جهاد در برابر اشغال و به فرموده مقام معظم رهبرى (تحقق وعده الهى در نصرت كسانى كه خدا را يارى مى‏كنند)، بود. نكته قابل توجه اين بود كه در پى افزايش حملات مقاومت اسلامى حزب اللّه و مردم جنوب لبنان خروج اسرائيل نه در تاريخ مذكور بلكه 45 روز قبل از آن صورت پذيرفت. در بامداد روز چهارشنبه 24 مى‏2000 ارتش اسرائيل به صورت شبانه اقدام به تخليه كامل مواضع خود در جنوب لبنان نمود. و خاك لبنان را به جز قسمتى از مزارع شبعا ترك كرد. اين عقب نشينى مفتضحانه و عجيب، شگفتى همگان را نه تنها در لبنان و جهان عرب بلكه در سراسر جهان برانگيخت به دنبال اين فرار شبانه شبه نظاميان مزدور آنتوان لحد در دسته‏هاى چند صد نفرى خود را به رزمندگان مقاومت اسلامى و يا ارتش لبنان تسليم كرده و فرماندهان و عناصر كليدى آن همراه خانواده‏هايشان به اسرائيل پناهنده شدند.عقب نشينى اسرائيل در واقع پايانى خفت بار بر تهاجم سالهاى 1978 و 1982 اسراييل به لبنان بود كه موج گسترده‏اى از شادى و سرور را در ميان مردم لبنان از هر طايفه‏اى و مذهبى دنبال داشت، و حزب اللّه به عنوان حزبى مردمى و مؤثر در معادلات منطقه و لبنان معرفى گرديد. دولت لبنان نيز روز 25مى را به عنوان روز مقاومت و آزادسازى تعطيل رسمى اعلام و آن را تحت عنوان عيد ملى براى هميشه در تاريخ لبنان ثبت نمود. البته حزب اللّه پس از اين موفقيت عمده فعاليتهاى خود را بر روى فشار بر رژيم اشغالگر براى عقب نشينى از مزارع شبعا كه قسمتى از خاك لبنان مى‏باشد و گسترش فعاليتهاى سياسى، مردمى و فرهنگى در جهت خدمت به مردم توسط نهادهاى خود و معرفى بيشتر اهداف حزب اللّه در جهان اسلام گام برداشت.
پاورقي ها:

/

آموزه‏هاى تربيتى در سيره پيشوايان

اشاره‏
انسان موجودى است سالك و پويا كه فطرتاً داراى حسّ «كمال جويى» است. اين ضميمه آدمى را از درون به حركت وا مى‏دارد تا او را به كسانى كه مظهر كمالات هستند، نزديك كند.
پيشوايان معصوم(ع) به عنوان مظهر و نماد كمالات الهى جهت تحقق چنين هدفى علاوه بر ترسيم راه هدايت و رستگارى، در فرايند تعليم و تربيت، شيوه‏ها و راهبردهاى بسيار مؤثّرى را به كار برده‏اند كه هر كدام چراغ راه ره‏پويان و نردبان تعالى روح و انديشه است و سعادت و سيادت انسان‏ها از اين رهگذر تأمين مى‏شود، لذا در اين نوشتار با توجه به سيره عملى آنان به بررسى اين شيوه‏ها و بيان مسايل تربيتى و نكات باريك روان شناختى آن خواهيم پرداخت. اميد است كه مورد توجه و عنايت پويندگان راه ولايت و امامت قرار گيرد. الگودهى‏
يكى از كارآمدترين روش‏هاى تربيت روش «الگودهى» است.
بى‏ترديد ارايه الگوى مناسب و سرمشق حقيقى به افراد بر تربيت آنان از جنبه‏هاى گوناگون اثر مى‏گذارد. از اين رو خداوند همه انبياء به خصوص رسول اكرم(ص) را به عنوان «اسوه حسنه» معرفى كرده است و مى‏فرمايد: «لقد كان لكم فى رسول اللّه اسوةٌ حسنةٌ…؛(1) به راستى براى شما خصلت‏ها و روش پيامبر خدا(ص) سرمشق نيكو و پسنديده است.» بنابراين پيامبر اكرم(ص) در تمام ويژگى‏هاى انسانى و در همه زمينه‏ها الگوست.
حضرت على(ع) با پيروى كامل از رسول خدا(ص) ايشان را به عنوان بهترين الگو براى عموم مردم به خصوص اصحاب و يارانش معرفى مى‏كند.
آن حضرت خطاب به عموم مردم فرموده‏اند: «و اقتدوا بهدى نبيّكم فانّه افضل الهدى و استنّوا بسنّته فانّها اهدى السّنن؛(2) به سيرت پيامبرتان اقتدا كنيد كه برترين سيرت است و به سنّت او گرايش يابيد، زيرا هدايت كننده‏ترين سنّت هاست.»
مقصود حضرت على(ع) در اين فراز از كلامش، ارايه الگوهاى مثبت و حقيقى است كه همان روش الگودهى است كه در خارج تحقق يافته و اين خود مى‏تواند به دو صورت ارايه شود: الف – ارايه الگو از خويشتن‏
در اين شيوه مربى رفتار و صفات مطلوب را عملاً در رفتار خود منعكس مى‏كند. امام صادق(ع) در اين‏باره مى‏فرمايد: «كونوا دعاةً للنّاس بغير السنتكم…؛(3) مردم را با عمل هدايت و راهنمايى كنيد نه با زبان.» از ديدگاه امام صادق(ع) بهترين مربى و الگو كسى است كه رفتارش گفتار وى را تأييد نمايد. با اين عمل صداقت مربّى براى متربّى ثابت مى‏شود و شك و ترديد متربّى را براى الگوبردارى از بين مى‏برد. ب – ارايه الگو از ديگران‏
در اين شيوه مربى اسوه‏ها و الگوهاى مطلوب را به متربى معرفى مى‏كند و خصوصيات شخصيتى و سيره فردى و اجتماعى آن‏ها را براى وى تبيين مى‏نمايد، مثلاً پيامبر گرامى اسلام (ص) اهل بيت خود را به مردم معرفى كرده و آنان را به تبعيّت از ايشان فرا خوانده است؛ تا جايى كه اهل بيت(ع) را به كشتى نوح تشبيه كرده است: «انّ مثل اهل بيتى كسفينة نوحٍ(ع) من ركبها نجا؛(4) مثل اهل بيت من مانند كشتى نوح است كه هر كس بر آن سوار شود نجات مى‏يابد.» الگوپردازى‏
هدف از اين شيوه ارايه الگوهاى فرضى است. در اين شيوه مربى الگوهاى مطلوبى را در نظر گرفته و به بيان اوصاف و فضايل اخلاقى آنان مى‏پردازد و زمينه را طورى فراهم مى‏كند كه مربى را به تجسّم يك الگو بكشاند. مربى بيش‏تر با بيان خصوصيات و نشانه‏ها به اين مهم دست مى‏يابد و هر قدر از مهارت و هنرمندى بيش‏ترى برخوردار باشد، در پردازش الگوهاى مطلوب موفق‏تر خواهد بود.
در روايات و متون اسلامى نمونه‏هاى فراوانى براى اين نوع روش الگويى مشاهده مى‏شود، به عنوان مثال رسول خدا(ص) در توصيف مؤمن مى‏فرمايد: «الا انبّئكم بالمؤمن؟ من ائتمنه المؤمنون على انفسهم و اموالهم و الا انبّئكم بالمسلم؟ من سلم المسلمون من لسانه و يده؛(5) آيا مؤمن را به شما معرفى كنم؟ كسى كه ساير مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند.»
هم چنين حضرت على(ع) در خطبه همّام خطابه بلندى در وصف متّقين بيان مى‏كند. همه اين‏ها در جهت ارايه الگوهاى مطلوب و متعالى به متربّيان مكتب تربيتى اسلام است، طى اين بيان‏ها پيشوايان معصوم(ع) به توصيف و پردازش الگو مى‏پردازند تا متربّى با ترسيم آن در ذهن خود از آن ويژگى‏ها پيروى كند. الگوزدايى‏
يكى ديگر از شيوه‏هاى تربيتى در سيره معصومين(ع) روش «الگوزدايى» است، به اين معنا كه الگوها و شخصيت‏هاى منفى چنان ترسيم مى‏شوند كه نوع دلزدگى و نگرش منفى در متربى نسبت به آن الگوها پديد مى‏آيد. اين شيوه تربيت به دو صورت قابل اجراست كه در روايات و احاديث مصاديق فراوانى براى آن يافت مى‏شود: صورت اول اين است كه مربّى در قالب بيان صفات، خصوصيات و نشانه‏هاى الگوهاى منفى، سعى در دورساختن متربى از آن الگوها دارد، مثل اين سخن پيامبر(ص) كه فرموده‏اند: «علامة الظّالم اربعةٌ يظلم من فوقه بالمعصية و يملك من دونه بالغلبة و يبغض الحقّ و يظهر الظّلم؛(6) نشانه‏هاى ظالم چهار چيز است: با نافرمانى به ما فوق خود ستم مى‏كند، با غلبه و زور بر زير دست خود حكم مى‏راند، حق را دشمن مى‏دارد و ستم را آشكار مى‏كند.»
امام حسن عسگرى(ع) درباره پست‏ترين بندگان فرمود: «بئس العباد عبدٌ يكون ذاوجهين وذالسانين يطرى اخاه شاهداً و يأكله غائباً ان اعطى حسده و ان ابتلى خانه؛(7) بدترين بندگان، بنده‏اى است كه داراى دوچهره و دو زبان باشد، در حضور برادرش او را مى‏ستايد و پشت سر او را مى‏خورد. اگر به او چيزى عطا شود، حسد مى‏ورزد و اگر گرفتار گردد، به او خيانت مى‏كند.»
صورت دوم اين است كه مربى با نهى مستقيم، متربى را از همراهى و مصاحبت با الگوهاى بد منع كند. در اين مورد روايات فراوانى وجود دارد، مانند سخن امام جواد(ع) كه فرمود: «ايّاك و مصاحبة السّرير فانّه كالسّيف المسلول يحسن منظره و يقبح اثره؛(8) از همراهى و رفاقت با آدم شرور و بد جنس بپرهيز، زيرا او مانند شمشير برهنه است كه ظاهرش نيكو و اثرش زشت است.» پند و اندرز
پند و اندرز از روش‏هاى مؤثّر در تربيت است، زيرا انسان ذاتاً نياز به موعظه و نصيحت دارد و گرايش‏هاى فطرى او با موعظه و پند شكوفا مى‏گردد. امام على(ع) به فرزندش امام حسن مجتبى(ع) وصيّت مى‏كند كه: «… و احى قلبك بالموعظة…؛(9) دلت را با موعظه زنده كن» زيرا موعظه حسنه دل‏هاى غافل را بيدار نموده و به حركت در مى‏آورد.
پيامبر اكرم(ص) به عنوان مربى نمونه بارها در تربيت و پرورش افراد اين روش را به كار مى‏بردند. آن حضرت در برخورد با مشركان و يا اهل كتاب با زبان بسيار نرم و محبت‏آميز آن‏ها را به اسلام دعوت مى‏كردند و همين روش موجب جذب افراد مختلف مى‏گرديد تا اين كه به زودى قلمرو سرزمين اسلام گسترش يافت.
در سيره حضرت سيدالشهداء(ع) مى‏بينيم كه جوانى خدمت ايشان رسيد و گفت من فرد گناه‏كارى هستم و نمى‏توانم جلوگناهان خود را بگيرم. مرا موعظه‏اى فرما!
امام حسين(ع) فرمود: پنج كار انجام بده، آن گاه هرچه مى‏خواهى گناه كن:
1- روزى خدا را مخور 2- از حكومت خدا بيرون رو 3- جايى را انتخاب كن كه خداوند ترا نبيند 4- وقتى عزرائيل براى گرفتن جان تو آمد او را از خود بران 5 – زمانى كه مالك دوزخ ترا به سوى آتش مى‏برد، در آتش وارد مشو، بعد هر گناهى مى‏خواهى بكن!(10)
جوان اندكى فكر كرد و شرمنده شد و در برابر واقعيت‏هاى مطرح شده، چاره‏اى جز توبه نداشت. نظارت و مراقبت‏
تربيت به وسيله نظارت و مراقبت از رفتار در تربيت افراد بسيار مؤثر است و نقش اساسى در اصلاح رفتار فرد دارد.
از آن جا كه نوع بشر نيازمند مراقبت و نظارت است، انسان بايد احساس كند كه ناظران و مراقبانى از بيرون بر اعمال و رفتار و عملكرد او نظارت دارند و نسبت به كارهاى گذشته بايد مورد بازپرسى قرار گيرد.از اين رو روش مراقبت در تربيت فرد اهميت بسزايى دارد.
امام على(ع) سخت مراقب كارگزاران خود بود و بر كارهاى ايشان كاملاً نظارت داشت و به صورت پنهان و آشكار عملكرد آنان را ارزيابى مى‏كرد. در همين زمينه امام به مالك اشتر چنين فرمان مى‏دهد: «…تفقد اعمالهم و ابعث العيون من اهل الصّدق و الوفاء عليهم فانّ تعاهدك فى السِّرِّ لامورهم حدوةٌ لهم على استعمال الامانة و الرّفق بالرّعيّة…؛(11) كارهاى كارگزارانت را وارسى كن و افراد شايسته و داراى صداقت و وفا را بر رفتار آنان مراقب ساز، زيرا بازرسى پنهان در كار آنان، آن‏ها را به امانت دارى و نرمى با مردم وادار مى‏سازد.» تحسين و تشويق‏
از موفّق‏ترين شيوه‏هاى تربيتى، روش تشويق و ترغيب افراد است. اين شيوه علاوه بر اين كه محرّكى بسيار قوى در تغيير رفتار به سوى اهداف مطلوب تربيتى است، در شكوفا سازى استعدادهاى درخشان و نهفته انسانى نقش فوق العاده دارد.
تجربه نشان داده است كه تشويق مناسب و به جا مى‏تواند نهفته‏ترين استعدادهاى درونى انسان را زنده كند و در مرحله پيشرفت و سازندگى قرار دهد.
انس بن مالك مى‏گويد: يكى از كنيزان امام حسن(ع) شاخه گلى را به حضور آن حضرت هديه نمود. امام حسن(ع) آن شاخه گل را با كمال ميل پذيرفته و به او فرمود: ترا در راه خدا آزاد كردم. من به عنوان اعتراض گفتم: در مقابل اهداء يك شاخه گل او را آزاد كردى؟
امام(ع) فرمود: خداوند در قرآن به ما چنين ياد داده و فرموده است: «و اذا حيّيتم بتحيّةٍ فحيّوا باحسن منها…؛(12) و هرگاه كسى به شما تحيّت گويد، پاسخ آن را بهتر بدهيد.» سپس فرمود: پاسخ بهتر همان آزاد كردن اوست.(13) تذكر و يادآورى‏
ياد نعمت‏ها و ياد صاحب آن‏ها انسان را به انجام كارهاى خوب و نيك وامى‏دارد و از پليدى و زشتى‏ها باز مى‏دارد. اگر كسى قلبش با ياد خدا آباد گشت، اعمال و رفتار او اصلاح مى‏گردد. به همين جهت است كه پيامبران الهى در شيوه تربيتى خود، مردم را به يادآورى نعمت‏هاى خدا دعوت مى‏كردند و از اين راه آنان را اصلاح مى‏نمودند.
امام على(ع) در اين زمينه مى‏فرمايد: «و كن للّه مطيعاً و بذكره آنساً و تمثّل فى حال تولّيك عنه اقباله عليك يدعوك الى عفوه و يتغمّدك بفضله و انت متولٍّ عنه الى غيره؛(14) و خدا را اطاعت كن و به ياد او انس‏گير و يادآور كه تو از خدا روگردان هستى و در همان لحظه او روى به تو دارد و تو را به عفو خويش مى‏خواند و جامه كرم خويش بر تو مى‏پوشاند در حالى كه تو از او روى گردان هستى و به غير او توجّه دارى.» نيكى در برابر بدى‏
در تعليم و تربيت تنبيه و تشويق دو روش براى تربيت و اصلاح رفتارهاى انسان به شمار مى‏آيد، بدين صورت كه خطاكاران را تنبيه و افراد خوب را تشويق مى‏نمايد. البته تشويق هميشه بر تنبيه مقدّم است و تا زمانى كه از تشويق بتوان استفاده كرد، نبايد به تهديد و تنبيه متوسّل شد. خداوند به پيامبر اكرم(ص) مى‏فرمايد: «ادفع بالّتى هى احسن السّيئة؛(15) اى پيامبر! آزار و بدى‏هاى مردم را با احسان و نيكى پاسخ بده.» امام سجاد(ع) در صحيفه سجاديه سفارش مى‏كند كه با افرادى كه خطاكار هستند با احسان و نيكى رفتار شود. ا
امام على(ع) در اين زمينه مى‏فرمايد: «خدايا! مرا بر آن دار كه بد كردارشان را به نيكى پاداش دهم و از ستم كارشان با عفو و بخشش درگذرم و درباره ايشان خوش گمان باشم.»(16) از دعاهاى فوق استفاده مى‏شود كه راه تربيت و اصلاح بدى‏ها منحصر به تنبيه و كيفر نيست، بلكه به وسيله بخشش و احسان مى‏توان به اصلاح بدى‏ها پرداخت! چنان كه انسان خطاكار از كيفر عبرت مى‏گيرد و خطاهايش را ترك مى‏كند، گاهى از احسان ديگران نيز فطرتش بيدار مى‏شود و از كردار بد خود پشيمان مى‏گردد و به راه حق مى‏گرايد. توبه‏
يكى ديگر از روش‏هاى تربيتى سازنده كه در سيره معصومين(ع) روى آن سخت تكيه و پافشارى شده است، «توبه» و بازگشت به سوى خداوند متعال است و تاريخ نيز در صفحات بى‏شمار خود آثار گران بها و گران سنگ تربيتى و سازندگى توبه را در خود ثبت كرده است.
توبه تنها يك روش نيست، بلكه يك مكتب تربيتى وسيعى است كه همه را زير بال خود مى‏گيرد، نه جنس مى‏شناسد، نه مال و ثروت، نه سن، نه سواد، نه علم و نه مرز پايانى، بنابراين هر كس با هر حالت و در هرجا بخواهد مى‏تواند به اين فضيلت الهى روى آورد.(17)
قرآن كريم در مورد ضرورت و لزوم توبه به صراحت مى‏گويد كه همه نياز به توبه دارند: «…و توبوا الى اللّه جميعاً ايّه المؤمنون؛(18) اى مؤمنان! همگى به سوى خدا توبه كنيد.» اين آيه خطاب به كفار نيست، بلكه به مؤمنين است آن هم نه فقط به مؤمن گناهكار بلكه عموميّت دارد.
امّا مرتكبان معصيت، بيش‏تر به توبه نيازمند هستند و هرچه زودتر بايد اين كار را انجام دهند.
اگر انسان پس از ارتكاب معاصى توبه نكند، آرام آرام صفحه دل او تيره و تار مى‏شود و سرانجام مغضوب خداوند واقع خواهد شد.
امام صادق(ع) در اين زمينه مى‏فرمايد: «هنگامى كه شخصى مرتكب گناه مى‏شود، در قلب او نقطه سياهى به وجود مى‏آيد، پس اگر توبه كند، از بين مى‏رود و اگر گناهان او زياد شود، ديگر رستگار نخواهد شد.»(19)
از مهم‏ترين آثار روش توبه اين است كه فرد گناهكار با ترك گناه و اصلاح خويشتن نسبت به آينده اميدوار مى‏شود. قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد: «…لاتقنطوا من رحمة اللّه انّ اللّه يغفر الذنوب جميعاً؛(20) اى بندگان خدا! از رحمت خداوند مأيوس نشويد، زيرا خداوند همه گناهان را مى‏بخشد.» پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره احزاب، آيه 21. 2. نهج البلاغه، محمد دشتى، خطبه 110، ص 210. 3. اصول كافى، كلينى، ج 2، ص 83. 4. بحارالانوار، ج 23، ص 120. 5. مأخذ قبل، ج 2، ص 235. 6. تحف العقول، ابن شعبه حرانى، ص 243. 7. همان، ص 518. 8. مسند امام الجواد(ع) عزيز اللّه عطاردى، ص 243. 9. نهج البلاغه، نامه 31، ص 520. 10. بحارالانوار، ج 78، ص 126. 11. مأخذ قبل، نامه 53، ص 578. 12. سوره نساء، آيه 86. 13. بحارالانوار، ج 43، ص 343. 14. نهج البلاغه، خطبه 223، ص 456. 15. سوره مؤمنون، آيه 96. 16. صحيفه سجاديه، دعاى 26، بند 3. 17. ماهنامه پاسدار اسلام، شماره 283، ص 20. 18. سوره نور، آيه 31. 19. اصول كافى، ج 2، ص 271. 20. سوره زمر، آيه 53.

/

دين دارى، حق يا تكليف‏

##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور## تذكر:
در مباحث گذشته در ارتباط با «حق و تكليف» به مباحثى چون بازگشت همه تكاليف دينى به حق، دين بهترين عامل براى تأمين حقوق بشر، منابع حقوق و تكليف و اين كه خداى سبحان مبدأ فاعلى حقوق انسان و ابلاغ كننده آن است و همچنين مبانى حق و تكليف، اشاره شده است كه همه آن‏ها مربوط به ماهيت و محتويات دين و حق و تكليف بوده است. در اين شماره از اين مطلب بحث مى‏شود كه آيا قبول اصل دين براى انسان حق است يا تكليفى بر اوست، آيا انسان در پذيرش اصل دين آزاد است يا مكلّف، و به طور خلاصه آيا دين دارى حق است يا تكليف، كه جواب آن در پى مى‏آيد.
يكى از مباحث دين و حقوق انسان اين است كه نسبت دين – انسان نسبتى تكليفى است يا حقوقى، يعنى آيا انسان مكلّف است دين را بپذيرد يا حق دارد ؛ آيا او در پذيرش دين و عدم قبول آن مختار است؟
برخى ممكن است با استناد به آيه «لااكراه فى الدين»(1) و مانند آن بپندارند كه پذيرش دين حق انسان است نه تكليف او و در تعريف حق نيز بگويند. چيزى است كه انسان در پذيرش يا رد آن مختار است. وقتى خداوند مى‏فرمايد: در پذيرش دين اكراهى نيست، معلوم مى‏شود كه قبول دين حق است، نه تكليف و هر ذى حقى در اعمال حق خود آزاد و مختار است، نه مقيّد و مكلّف.
در جواب اين اشكال گفته مى‏شود: حكم بر دو قسم است: تكوينى و تشريعى. در قرآن كريم جريان تكوين بشر كه ساختار خلقت او را عهده‏دار است آزاد معرفى شده است. از اين ديدگاه انسان موجودى است آزاد، حتى بين توحيد و الحاد، چه رسد به طاعت و عصيان. خلقت انسان و قوانين تكوينى حاكم بر او به گونه‏اى است كه وى مى‏تواند ملحد باشد يا موحّد. عمل كردن بر خلاف اين آزادى تكوينى، نه مذموم، بلكه محال است، زيرا اگر انسان چيزى را تكويناً نخواهد هرگز نمى‏شود به او تحميل كرد، يعنى جبر محال است، نه قبيح، ممتنع است نه ممنوع و مستحيل است، نه حرام و… البته بشر در اينكه آزاد آفريده شده، مجبور است ،يعنى وى مجبور است آزاد باشد و اصل حرّيت و آزادى كه در هويّت انسانى‏اش نهادينه شده به هيچ وجه قابل زوال نيست،نه از جانب خود او و نه از ناحيه ديگرى. بنابراين، اكراه در امور تكوينى معنا ندارد. مورد و مصدر فعل بودن انسان‏
جبر و اختيار، آزادى و تحميل، اراده و اكراه و مانند آن، درباره مصدر فعل بودن انسان است، نه مورد فعل قرار گرفتن آن، توضيح مطلب اينكه اگر كسى را با الجا و قهر از جايى بيرون كردند، يا به جايى بردند وى در آن حال «مورد فعل» است، نه «مصدر فعل»، در اين وضعيت او به هيچ وجه فاعل فعل نيست تا بحث شود فاعل بالجبر است يا فاعل بالاختيار، چون او بر اساس خلقت و آفرينش تكوينى، آزادى تكوينى دارد و آنچه را بخواهد مى‏پذيرد و امكان تحميل امرى بر خلاف تمايلات و خواسته‏هاى او وجود ندارد.
به بيان ديگر آنجا كه انسان «مورد فعل» است، خارج از موضوع بوده و دامنه بحث اين بخش را شامل نمى‏شود، ولى آنجا كه انسان «مصدر فعل» است، يعنى براى انجام كارى نخست قدرى تأمل مى‏كند، سپس اراده و تصميم مى‏گيرد، آنگاه آن را انجام مى‏دهد، در اين كار آزاد است، يعنى با اين مبادى مى‏تواند هر كارى را خواست انجام دهد يا آن را ترك كند، به همين جهت خداوند مى‏فرمايد: «و قل الحق من ربّكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر؛(2) بگو حق از پروردگار شماست. كسى خواست ايمان مى‏آورد و كسى خواست راه كفر را در پيش مى‏گيرد» ؛ «انّا هديناه السبيل امّا شاكراً و امّا كفوراً؛(3) ما راه را به او نشان داديم و او يا شاكر است و سپاسگزار و يا راه كافران را در پيش مى‏گيرد» و در چنين موردى است كه مى‏فرمايد: «لااكراه فى الدّين» يعنى دين اكراه‏پذير نيست، نه اينكه انسان را اكراه نكنيد، زيرا وى تكويناً آزاد آفريده شده و موجود آزاد خلق شده را نمى‏توان مجبور كرد.
قلب بشر كه محور انديشه و انگيزه اوست دست هيچ كس نيست تا بتواند او را به امرى تكليف يا چيزى را بر او تحميل نمايد. عقيده هر كسى به دست خود اوست، صاحب عقيده است كه مى‏تواند معتقد به چيزى شود، يا از اعتقاد امرى نكول كند؛ به سخن ديگر، جمله «لااكراه فى الدين»، هم ناظر به انسان و هم ناظر به دين است، يعنى نه انسان اكراه‏پذير است چون تكويناً آزاد آفريده شد و نه دين، چون از سنخ اعتقاد است و اعتقاد عقد و پيوند قلبى است و امر قلبى نه به دست خود فرد است و نه به دست ديگرى، به دست ديگرى نيست، چون در قلمرو نفوذ او نيست. در دست خود فرد هم نيست، زيرا عقيده از سنخ علم و تصديق است و تصديق علم از راه مبادى آن حاصل مى‏شود. هرگاه مبادى علم و تصديق تحصيل شد، نتيجه آن به بار مى‏نشيند و اگر آن مبادى و مقدّمات لازم حاصل نگرديد، نتيجه نيز ظاهر نخواهد شد. زمانى كه مبادى حاصل شد نه خود فرد مى‏تواند مانع پيدايش نتيجه و ظهور و بروز آن شود و نه ديگرى و اگر مقدمات و مبادى حاصل نشود نه خود فرد قادر به ايجاد نتيجه و تصديق است و نه ديگرى. بنابراين، دين نيز چون از امور اعتقادى است اكراه‏پذير نيست.
البته بعد از پيدايش مبادى علمى كه زمينه حصول عقد بين موضوع و محمول است، عقد و گره ديگرى لازم است كه عصاره قضايا و عقود علمى با جان انسان عالم، گره بخورد تا عقيده حاصل شود، از آن عقد و پيوند قلبى، به ايمان تعبير مى‏كنند و چون عقد دوم، يعنى عقيده كه ايمان نام دارد غير از عقد اول است كه بين موضوع و محمول قضيه برقرار مى‏شود، از اين رو انفكاك ايمان از علم ممكن، بلكه واقع شدنى است، يعنى ممكن است كسى مطلبى را از لحاظ علمى كاملاً فهميده باشد و رابطه بين موضوع و محمول را دريافت كرده باشد، ولى به آن مؤمن نباشد و عصاره آن را با قلب خود گره نزده باشد و معتقد نگردد. حق تكوينى و تشريعى انسان‏
تاكنون روشن شد كه بشر در نظام تكوين آزاد است و اكراه پذيرى در شخصيت وجودى‏اش راه ندارد. حال آيا در نظام تشريع هم اين گونه است؟ قوانين تكوين فقط از بود و نبود بحث مى‏كند. بحث از حق يا عدم حق، در قلمرو تشريع است اگر بگوييم بحث از بود و نبود، حق را مشخص مى‏سازد، يعنى انسان حق دارد دين را بپذيرد يا از قبول آن سرباز زند، پس پذيرش دين و موحّد شدن و نيز عدم پذيرش و نكول دين و در نتيجه ملحد شدن، حق انسان است.
نتيجه و ثمره بحث اين است كه هر دو طرف قضيه، يعنى دين دارى و بى دينى نسبت به انسان يكسان است، در حالى كه حقيقت امر اين چنين نيست و جمله «لااكراه فى الدّين» يك حقيقت تكوينى را بازگو مى‏كند، نه حق بودن هر دو طرف اثبات و نفى آن را. درست است كه انسان تكويناً آزاد و مختار خلق شده، امّا نه انسان موجودى است كه دو جنبه توحيد و الحاد برايش يكسان باشد و نه اين دو طريق توحيد و الحاد به يكجا ختم مى‏شوند.
انسان موجود لابشرط نيست كه همه امور متناقض با ساختار فطرت و طبيعت او تأثير همسان داشته باشند. همان گونه كه هر غذايى اعم از سمّ و عسل با دستگاه گوارش انسان يكسان اثر نمى‏گذارد، هر عقيده‏اى نيز اعم از توحيد و الحاد براى فطرت او مساوى نيست، انسان در خوردن سمّ و عسل آزاد است و مى‏تواند هر كدام را به اراده و اختيار خود بخورد، امّا آثارى كه از خوردن اين دو غذاى مصفّا و مسموم ظاهر مى‏شود يكسان نخواهد بود. درباره عقيده هم انسان با اراده و اختيار خويش مى‏تواند هر عقيده‏اى را انتخاب و اختيار كند، امّا هر عقيده‏اى با فطرت او سازگار نيست.
برخى از عقايد براى روح و جان آدمى در حكم سمّ كشنده است. آيا صرف اينكه انسان مى‏تواند چنين چيزى را اثبات يا نفى كند مى‏توان حق او دانست؟ آيا چيزى كه نتيجه‏اش هلاكت روحى انسان است مى‏تواند حق انسان باشد يا آن كه حق انسان تنها چيزى است كه حيات طيّبه‏اش را تأمين كند؟ ظاهر «لااكراه فى الدين» بيانگر «حق تشريعى» او نيست تا كسى بگويد قرآن هم بشر را صاحب حق معرفى كرده است، بلكه مضمون آن بيان حقيقت تكوينى است، يعنى ساختار انسان به گونه‏اى است كه هم مى‏تواند موحّد باشد و هم قادر است به الحاد رو آورد. در اين باره، محور بحث «توانستن» انسان است، نه حق شرعى داشتن. به بيان ديگر انسان حق حيات فطرى و روحى دارد. آنچه حق اوست حيات معنوى در مقابل مرگ معنوى است، پس مرگ معنوى و فطرى، حق او نيست، امّا براى انسان اين امكان وجود دارد كه يكى از اين دو را برگزيند.
اين قدرت و توانايى در او وجود دارد كه حق خويش را استيفا يا اسقاط كند و كمال انسان در همين است كه تكويناً موجودى مختار باشد و امكان اختيار و انتخاب هر يك از دو طرف را داشته باشد، ولى «حق تشريعى» در يكى از اين دو طريق بوده و او مكلّف به گزينش آن است. اينجاست كه انسان خود را نشان مى‏دهد و ساحت وجودى خود را به نمايش گذاشته و قادر به اثبات مقام خليفة اللهى خواهد بود.
به هر حال، آزادى تكوينى بشر صحيح است، ولى آزادى تشريعى سر از اباحه گرى در مى‏آورد و اين مخالف منطق دين است. اگر بر اساس آيه «لااكراه فى الدين» منطق دين چنين اجازه‏اى مى‏دهد، پس آيات ديگر قرآن كه سخن از عذاب و مجازات دارند چگونه تفسير خواهند شد؟ با چنين تصورى از حق، بخش عظيمى از آيات مربوط به قيامت بايد عبث و بيهوده باشد.
بنابراين، امكان انتخاب به معناى حق بودن هر انتخاب و تساوى هر منتخب نزد خداوند نيست. امكان انتخاب يك قانون، تكوينى است و اين تفكر جاهلى بود كه امكان تكوينى را مطابق حق بودن نتيجه انتخاب مى‏دانست. محققان از اهل شرك سخنشان اين بود كه: «لوشاء اللّه ما أشركنا؛(4) اگر خدا مى‏خواست ما مشرك نمى‏شديم» يعنى آن چيزى باطل است كه اتفاق نيفتد، آنچه اتفاق مى‏افتد حق است. اگر اعتقاد الحادى و عقيده به شرك، حق نبود خداوند از آن جلوگيرى مى‏كرد، چون قادر بود از تحقق آن منع كند. غافل از اين‏كه فرق است ميان آزادى تكوينى و حقانيت تشريعى، خداوند براى بشر تكويناً، امكان انتخاب قرار داده، امّا فقط يك راه را تشريعاً «حق» مى‏داند، آنچه برخى تصور و توهم كرده‏اند مخصوص نظام فرشتگان يا هندسه حيوانات است. در آن نظام هرچه اتفاق مى‏افتد حق است، ولى در نظام انسانى چون تكويناً امكان انتخاب حق و باطل وجود دارد، الزاماً هر آنچه اتفاق مى‏افتد حق نيست.
حق به معناى آزاد بودن تشريعى و يكسان بودن نتيجه انتخاب، در قاموس دين راه ندارد، چنان كه هيچ اهل انديشه‏اى آن را نمى‏پذيرد. قبول و پذيرش دين «بايد» است و از اين حيث در زمره تكاليف قرار مى‏گيرد؛ امّا تكاليفى كه بازگشت آن به حق است. انسان حق تكامل و تعالى دارد و طريق استيفاى اين حق در قبول دين و تعاليم آسمانى آن نهفته است، پس دين دارى حق مسلّم انسانى است، او مى‏تواند از اين حق مسلّم خود چشم پوشى كند و يا آن را استيفا نمايد؛ يعنى مى‏تواند دين دار باشد يا بى دين؛ امّا بى دينى حق نيست، به همين جهت ثمره اين دو اعتقاد و عملكرد يكسان نيست. نظير اينكه زنده بودن حق مسلّم انسان است، او مى‏تواند اين حق را استيفا كند و زنده بماند و مى‏تواند از آن صرف نظر كند و دست به خودكشى بزند؛ ليكن انتحار حق نيست و ثمره اين دو انتخاب حسن و قبيح نيز متفاوت است.
بنابراين، حق بشر، دين دارى اوست، نه اينكه پذيرش و عدم پذيرش دين، هر دو حق باشد. اين سخن نوعى مغالطه يا تلقى ناصوابى است كه برخى بر زبان جارى مى‏كنند، زيرا انسان مدعى و طالب حق و خواهان كمال خويش است و مى‏خواهد از طريق تحصيل آن آگاه گردد. انسان در قلمرو شريعت به كمال مى‏رسد، چنان كه گياه و نبات و حيوان در دامن طبيعت رشد مى‏كنند، پس ترديدى نيست كه آزادى انسان به تكوين برمى‏گردد و تكليف و تعهد و التزام وى به تشريع راجع است، از اين رو قرآن حكيم از يك سو درباره آزادى انسان رهنمودى مانند «لااكراه فى الدّين» دارد و از سوى ديگر پى‏آمد تلخ و شيرين انتخاب هر يك از دو راه توحيد و الحاد را به صورت شفاف ترسيم مى‏كند.
پيامد سوء انتخاب را با آياتى چون: «خذوه فغلّوه * ثمّ الجحيم صلّوه؛(5)بگيريد پس او را در غل و زنجير كشيد، آنگاه ميان آتشش اندازيد»، بيان مى‏كند و در آيه‏اى فرمود: «و مآواهم النار و بئس مثوى الظالمين»(6) و جايگاه آن‏ها آتش است و بد جايگاهى است جايگاه ستمكاران» و در آيه ديگرى فرمود: «من كان يريد الحيوة الدنيا و زينتها، نوفّ اليهم اعمالهم فيها و هم فيها لايبخسون، اولئك الذين ليس لهم فى الآخرة الا النّار؛(7) كسانى كه زندگى دنيا و زينت آن را بخواهند، نتيجه اعمال آن‏ها را در همين دنيا به طور كامل به آن‏ها مى‏دهيم و چيزى از آن كاسته نخواهد شد ولى آن‏ها در آخرت جز آتش سهمى نخواهند داشت.»
گاهى پيامد سوء انتخاب را از زبان كسانى كه روش پيشوايان كفر را با سوء اختيار پيشه خود ساختند، بيان مى‏كند و مى‏فرمايد: «قال ادخلوا فى امم قد خلت من قبلكم من الجن و الانس فى النار كلّما دخلت امة لعنت اختها حتى اذا اداركوا فيها جميعاً قالت اخريهم لاوليهم ربّنا هؤلاء اضلّونا فآتهم عذابا ضعفا من النار، قال لكلّ ضعف ولكن لاتعلمون، و قالت اوليهم لاخريهم، فما كان لكم علينا من فضل فذوقوا العذاب بما كنتم تكسبون؛(8) خداى سبحان به مشركان و ظالمان مى‏فرمايد: در صف گروه‏هاى مشابه خود از جن و انس در آتش وارد شويد، هر زمان كه گروهى وارد مى‏شوند، گروه ديگر را لعن و نفرين مى‏كنند، تا همگى با ذلّت در آن قرار مى‏گيرند، در اين هنگام گروه پيروان درباره پيشوايان خود مى‏گويند: خداوندا، اينها بودند كه ما را گمراه ساختند، پس كيفر آن‏ها را از آتش دوبرابر كن (كيفرى براى گمراهيشان و كيفرى به خاطر گمراه ساختن ما) مى‏فرمايد: براى هر كدام از شما دو برابر عذاب است ولى نمى‏دانيد زيرا اگر پيروان در اطراف پيشوايان گمراه جمع نمى‏شدند و به دنبال آن‏ها حركت نمى‏كردند، قدرتى براى اغوا و گمراه كردن مردم نداشتند. و پيشوايان آن‏ها به پيروان خود مى‏گويند، شما امتيازى بر ما نداشتيد، پس بچشيد عذاب الهى را در برابر آن چه انجام مى‏داديد. در واقع اين عذاب آثار تكوينى اعمال و رفتار شما در دنياست.
در برابر پيروان پيشوايان، قرآن از انسان‏هايى ياد مى‏كند كه با حسن اختيار خود، مسير هدايت را طى كرده و براى تكامل و رشد خويش حق را جستجو مى‏كنند، مى‏فرمايد: «ان الّذين قالوا ربّنا اللّه ثم استقاموا فلا خوف عليهم ولاهم يحزنون، اولئك اصحاب الجنّة خالدين فيها جزاء بما كانو يعملون؛(9) كسانى كه گفتند! پروردگار ما اللّه است، سپس استقامت كردند، نه ترس براى آنان است نه اندوهگين مى‏شوند، آن‏ها اهل بهشتند و جاودانه در آن مى‏مانند. اين پاداش اعمالى است كه انجام مى‏دادند و درباره پيامبر(ص) و همراهان مؤمن كه با اموال و جان هايشان جهاد كردند، مى‏فرمايد: «اعدّ اللّه لهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها، ذلك الفوز العظيم؛(10) خداى متعال براى آن‏ها باغ‏هايى از بهشت فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جارى است جاودانه در آن خواهند بود و اين كاميابى و پيروزى بزرگى است و در جاى ديگرى فرمود: «والذين آمنوا و عملواالصالحات سندخلهم جنّات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ابداً؛(11) و كسانى كه ايمان آورده‏اند و اعمال صالح انجام داده‏اند بزودى آنان را در باغ‏هايى از بهشت وارد مى‏كنيم كه نهرها از زير درختانشان جارى است، جاودانه در آن خواهند ماند» با توجه به اين آيات، دو طريق حق و باطل به سرانجام واحدى منتهى نخواهد شد، نتيجه يكى انحطاط و سقوط و پى آمد ديگرى اعتلا و تكامل است سرانجام يكى شقاوت و بدبختى و ديگرى سعادت و خوشبختى، يكى آتش و نار و ديگر نور و روشنايى است نه اين كه سرانجام هر نوع انتخابى يكى باشد و خوب و بد مساوى و برابر باشند «لايستوى اصحاب النار و اصحاب الجنة ؛اهل جهنم و اهل بهشت يكسان نيستند». پس آزادى تكوينى انسان در انتخاب راه از ميان راه‏هاى مختلف در حيات انسانى دليل بر حق تشريعى آن نيست يعنى اين حق تكويناً براى انسان محفوظ است كه او در هر مسيرى كه خواست گام نهاده و ادامه حيات دهد، اما معناى حق و آزادى تكوين اين نيست كه بتوان از آن حق و آزادى تشريعى نتيجه گرفت چنان كه انسان در انتخاب سمّ و عسل در تكوين آزاد است اما پس از انتخاب هر يك نتيجه آن يكى نخواهد بود، نتيجه سمّ درد و رنج و مرگ و نتيجه عسل لذت و شيرينى و درمان برخى دردهاست.
بر اساس مطالب گذشته گفته شده بايد توجه داشت كه دچار مغالطه نشد و لذا براى جلوگيرى از مغالطات احتمالى در مباحث علمى لازم است ميان حق تكوينى و تشريعى تفكيك قائل شده و آن دو را به يك معنا اخذ نكرد. حق تديّن‏
تا حال روشن شد كه آدمى از جهت تكوين، در انتخاب دين و كفر آزاد است، گرچه به لحاظ تشريع، اين چنين نيست كه نتايج يكسان داشته باشد. از اين رو كه دين دارى نتيجه آن حيات جاويد بهشتى و سعادت حقيقى است و ترك آن جهنم ابدى و شقاوت است، حق همه انسان‏ها آن است كه متديّن باشند و به دين حقيقى روى بياورند، بلكه دين دارى بعد از حق حيات از مهمترين حقوق انسانى است. زيرا زندگى بدون دين ورزى، حيات و زندگى جامد، ايستا و راكد است كه هيچ پويايى و حركتى به سمت تكامل در آن وجود ندارد. و در مقابل زندگى كه در آن دين ورزى وجود داشته باشد به اساسى‏ترين و ضرورى‏ترين وجه حيات دست يافته است شايد يكى از حكمت‏هاى وجوب جهاد در راه خدا، جهاد با نفس، استشهاد در راه اعتلاى كلمة اللّه و مبارزه با دشمنان براى حفظ دين، براى دسترسى به همين حق باشد.
پذيرش دين حق در ذات انسان نهادينه شده و خداى متعال باطن بشر را به آن متمايل ساخته است، «فطرة اللّه التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله ذلك الدين القيم؛(12) آدمى بايد ملازم با فطرت الهى باشد، فطرتى كه خدا انسان را بر آن آفريد، تغييرى و دگرگونيى براى آفرينش خدا نيست اين دين پايدار است.»
بنابراين هر انسانى حق مسلّم خود مى‏داند كه به دين فطرى متدين گردد و زمانى كه ظلمت از نور، تاريكى از روشنى و رشد از غى متمايز شوند، هيچ انسان بالغ و عاقلى، ظلمت و تاريكى و غىّ را بر نور و روشنايى و رشد ترجيح نمى‏دهد. از اين رو به دين حق مؤمن و به مكتب الهى متديّن شده و در وادى ايمن و در محيط نورانى و روشن وارد مى‏شود و به عبارت ديگر: انسان وقتى به رشد عقلى رسيده و عالم و آگاه گردد، اختيار دين الهى را حق مسلم خود مى‏داند و آن را انتخاب مى‏كند و به آن مى‏گرود.
اين كه مى‏گويند: انبياء الهى با اقوام و ملل جهاد كردند تا آنان را به اكراه به سوى خدا دعوت كنند، تصور ناصوابى است.
زيرا انبياء كارشان بيدارگرى فكر و شكوفا كردن دفينه‏ها و گنجينه‏هاى عقل است، علاوه عصبيت غير منطقى و خشونت‏طلبى درباره متوليان دين و مسلمانان راستين مخالف صريح آيات قرآن و سيره پيامبر(ص) و معصومين(ع) است. زيرا اسلام تأكيد دارد كه مسلمانان در زندگى اجتماعى با كفار و اهل كتاب تا زمانى كه دست به سلاح نبردند، به صورت مسالمت‏آميز زندگى كرده و تعامل سالم داشته باشند و بر اساس قسط و عدل با آنان رفتار نمايند. «ينهاكم اللّه عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبرّوكم و تقسطوا اليهم انّ اللّه يحبّ المقسطين؛(13) خداى متعال شما را از نيكى كردن و رعايت عدالت نسبت به كسانى كه در اثر دين با شما پيكار نكردند و از خانه و ديارتان بيرون نراندند، نهى نمى‏كند زيرا خدا عدالت پيشگان را دوست دارد.» و در آيه‏اى ديگر از برخورد همراه با تعصب با مخالفان نهى كرده و فرموده است: «ولاتجادلوا اهل الكتاب الا بالّتى هى احسن الاالذين ظلموا منهم و قولوا آمنا بالذى انزل الينا و انزل اليكم و الهنا و الهكم واحد و نحن له مسلمون؛(14) با اهل كتاب جز با روشى كه از همه نيكوتر است مجادله نكنيد، مگر كسانى از آنان كه ستم كردند و به آن‏ها بگوييد ما به تمام آن چه كه به سوى ما و شما نازل شده ايمان آورده‏ايم و معبود ما و شما يكى است و ما در برابر او تسليم هستيم.»
با اين آيات روشن مى‏شود كه رشد عقلى و بلوغ فكرى، معرفت به خالق هستى، علم به هدف زندگى و رسيدن به حيات طيبه و نورانى از مقدمات دين دارى است كه انبياء الهى مبعوث شدند تا با تهيه مقدمات لازم براى احقاق و احياى حق انسانى، آدميان را به دين حق توجه داده كه آن‏ها پس از آگاهى دين حق را اتخاذ كنند و از اين طريق وجود حقيقى خود را شكوفا سازند و سعادت جاويد و فلاح و رستگارى واقعى را براى خود تدارك ببينند. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره بقره، آيه 256. 2. سوره كهف، آيه 29. 3. سوره انسان، آيه 3. 4. سوره انعام، آيه 148. 5. سوره حاقه، آيات 30 – 31. 6. سوره آل عمران، آيه 151. 7. سوره هود، آيه 15 – 16. 8. سوره اعراف، آيه 38 – 39. 9. سوره احقاف، آيه 13 – 14. 10. سوره توبه، آيه 89. 11. سوره نساء، آيه 122. 12. سوره روم، آيه 30. 13. سوره ممتحنه، آيه 8. 14. سوره عنكبوت، آيه 46.

/

نگاهى به رويدادها

اخبار جهان اسلام‏
كليساهاى دانمارك از مسلمانان جهان عذرخواهى كردند. (1/12/84)
سفير آمريكا در عراق: وزارتخانه‏هاى كليدى عراق نبايد در دست شيعيان باشد! (3/12/84)
جنايت هولناك اشغالگران در تخريب حرمين امامان عسكريين در سامرا داغ سنگينى بر دل‏ها نشاند.
جنبش فتح با مشاركت در دولت جديد حماس موافقت كرد. (4/12/84)
توطئه تفرقه با تظاهرات مشترك و گسترده شيعه و سنى عليه هتك حرمت ائمه(ع) وحدت به بار آورد.
هشدار آيت اللّه سيستانى به اشغالگران: دخالت‏هاى آمريكا روزهاى سختى را پيش روى عراق قرار داده است. (6/12/84)
براى تحميل سازش به حماس، رئيس تشكيلات خودگران تهديد به استعفا كرد. (7/12/84)
افراد مسلح 25 كارگر شيعه را در شرق بغداد به قتل رساندند.
خالد مشعل همراه با يك هيأت بلندپايه از حماس وارد مسكو شد. (13/12/84)
خالد مشعل با پاسخ منفى حماس به روسيه: اسرائيل را هرگز به رسميت نمى‏شناسيم. (14/12/84)
اسماعيل هنيه اعضاى كابينه جديد فلسطين را معرفى كرد. (25/12/84)
صهيونيست‏ها همزمان با آغاز به كار دولت حماس، حمله به كرانه غربى و نوار غزه را شدت بخشيدند. (15/12/84) اخبار داخلى
كميسيون تلفيق با دو نرخى شدن بنزين مخالفت كرد.
سازمان بازرسى كل كشور از جلوگيرى از حيف و ميل 370 ميليارد تومانى خبر داد.
در پاسخ به خواسته روسيه مبنى بر تعليق غنى‏سازى توسط ايران، ايران مذاكرات هسته‏اى با روسيه را بدون پيش شرط پذيرفت.
ايران قهرمان كشتى جهان شد. (1/12/84)
خالد مشعل در پيمان تاريخى با رهبر معظم انقلاب اسلامى: سازش نمى‏كنيم.
دانش ژئوبيوتكنولوژى در جهان به نام ايران ثبت شد. (2/12/84)
دور جديد مذاكرات هسته‏اى آغاز شد، تهران ميزبان همزمان چين و روسيه است. (6/12/84)
دانشجويان مقابل سفارت انگليس در تهران نماز وحدت خواندند.
دانشجويان شيعه و سنى ديروز عليرغم تعطيل بودن كلاس‏هاى درس در دانشگاه‏هاى سراسر كشور براى اعلام همبستگى در مقابل دشمنان، روز پرحضور و داغى را پشت سرگذاشتند.
بودجه عمرانى 215 ميليارد تومانى شهردارى تهران تصويب شد. (8/12/84)
رهبر انقلاب در ديدار استانداران سراسر كشور: از مشكلات جارى و فورى مردم غفلت نكنيد.
رئيس جمهور در نشست مشترك وزرا و استانداران: انتصاب‏هاى اشتباه را تغيير دهيد.
متكى در ژاپن: ايران هرگز برنامه هسته‏اى خود را متوقف نخواهد كرد. (9/12/84)
احمدى نژاد با ملى پوشان فوتبال تمرين كرد.
دستگاه‏هاى دولتى از واردات كالا منع شدند.
البرادعى در گزارش دوپهلوى خود درباره پرونده هسته‏اى ايران: آژانس هيچ انحرافى به سوى تسليحات اتمى در پرونده هسته‏اى تهران مشاهده نكرده امّا آژانس همچنان در موقعيتى نيست كه به اين نتيجه برسد هيچ ماده و يا فعاليت هسته‏اى اعلام نشده در ايران وجود ندارد! (10/12/84)
2 عامل اصلى بمب گزاريهاى اهواز اعدام شدند. (11/12/84)
در نشست احمدى نژاد و بداوى طرح بانك و بازار مشترك ايران و مالزى ارائه شد. همچنين حضور رئيس جمهور در نماز جمعه كوالالامپور با ابراز احساسات پرشور مردم مواجه شد.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: كشور مورد طمع دشمنان است، انسجام ملى را حفظ كنيم.
رهبر انقلاب در ديدار شوراى شهر و شهردار تهران: تهران بايد به شهرى با هويت ايرانى و اسلامى تبديل شود. (14/12/84)
رئيس جمهور، طى 3 سال پروژه‏هاى نيمه تمام را به پايان مى‏رسانيم. (15/12/84)
با مصوبه مجلس، واريز درآمد نفت به بانك‏هاى خارجى ممنوع شد.
1940 ميليارد ريال اعتبار براى تكميل نيروگاه اتمى بوشهر اختصاص يافت. (17/12/84)
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: امروز بسيار نيرومندتر از گذشته‏ايم، آمريكايى‏ها در منزوى كردن ايران شكست خواهند خورد. (18/12/84)
روسيه: آمريكا نمى‏گذارد مسئله هسته‏اى ايران حل شود.
رهبر انقلاب: روند تبديل ايران به قدرت هسته‏اى ادامه خواهد يافت. (20/12/84)
رضازاده براى چهارمين باز قهرمان قهرمانان شد.
دانشجويان پليس زن فارغ التحصيل شدند. (21/12/84)
دانشجويان شريف بر مظلوميت شهدا گريستند. دانشجويان شريف. عصر ديروز عميق‏ترين و زلال‏ترين اشك‏هاى خود را تقديم سه شهيد گمنام دفاع مقدس كردند، در روزى كه عده‏اى فريب خورده و افرادى با تحريك سازمان يافته در جسارتى آشكار مى‏خواستند مانع دفع شهداى گمنام در مسجد دانشگاه صنعتى شريف شوند. امّا دانشجويان پسر و دختر جوان دانشگاه شريف كه بسيارى حتى در زمان شهادت جوانان غيور ايرانى در جبهه‏هاى جنگ پا به دنيا نگذاشته بودند ساحت مقدس شهدا را گرامى داشته و مسير قدوم آنان را با اشك خود ترنم بخشيدند…راستى چرا عده‏اى از نام شهيد هراس دارند؟! (23/12/84)
رهبر انقلاب در جمع سفرا و كارگزاران سياست خارجى: استفاده صلح‏آميز از فناورى هسته‏اى ضرورتى اجتاب‏ناپذير براى آينده كشور است. هرگونه عقب نشينى در مقطع كنونى، زنجيره‏اى تمام نشدنى از فشارها و عقب نشينى‏هاى ديگر را در پى خواهد داشت. بنابراين، اين راهى برگشت‏ناپذير است.
سومين نشست اعضاى دائمى شوراى امنيت درباره ايران با بن بست روبرو شد. (24/12/84)
پس از 26 سال كوشش، پيرمرد 93 ساله حافظ قرآن شد. (25/12/84)
حمايت از ايران با فرياد مرگ بر آمريكا در 200 شهر جهان صورت گرفت. (28/12/84)
موشك رادار گريز ساخت ايران، كابوس تازه آمريكا شد.
در پيام نوروزى رهبر معظم انقلاب سال 85 به نام مبارك پيامبر اعظم(ص) مزين شد. (14/1/85)
رسانه‏هاى آمريكا و انگليس در ارزيابى رزمايش پيامبر اعظم(ص) به توان ايران در كنترل خليج فارس اذعان كردند. (15/1/85) اخبار خارجى‏
تجديد خاطره محاكمه گاليله در دادگاه قرون وسطايى، سه سال زندان براى مورخ انگليسى منتقد هولوكاست رقم خورد. (3/12/84)
والدين نظاميان انگليسى: ما در جنگ عراق فريب خورديم. (17/12/84)
همزمان با آلمان موج تازه اعتصاب و تظاهرات در 150 شهر فرانسه به راه افتاد. (17/12/84)
آمريكا به وضعيت حقوق بشر در اسرائيل نمره 20 داد. (20/12/84)
نيويورك تايمز: بوش لياقت اداره كشور را ندارد. (22/12/84)
4 تفنگدار آمريكايى در شرق افغانستان به هلاكت رسيدند. (23/12/84)
شاهد پرونده ميلوسويچ در زندان لاهه خودكشى كرد. (24/12/84)
درگيرى‏هاى پاريس به شهرهاى ليل، نانت، رن و برست هم كشيده شد. درگيرى تازه در دانشگاه سوربن 5 ساعت به طول انجاميد. 52 دانشگاه از 85 دانشگاه همچنان در اعتصاب به سر مى‏برند. (25/12/84)
مجله تايم از همكارى نزديك آمريكا با بعثى‏ها خبر داد. (27/12/84)
رايس در يك كنفرانس خبرى در بغداد: در عراق خون داده‏ايم پس حق مداخله داريم. (15/1/84)


پاورقي ها:

/

سوگوارى‏هاى محرم در ايران از آغاز تا انقلاب اسلامى

(مباحث تاريخى و فرهنگى عاشورا)
قسمت دوم‏ نمايش‏هاى غم‏انگيز
فردريك ريچاردز در شمار سياحانى است كه با داشتن مهارت فراوان در فن نقاشى و ذوق نويسندگى و شاعرى مشاهدات خود را با بيانى لطيف و دقيق در كتابى تحت عنوان يك مسافر ايرانى شرح مى‏دهد، او مى‏نويسد در ماه محرم، عزادارى در يزد با چنان شور و حرارتى برگزار مى‏شود كه بعضى اوقات به يك اضطراب و التهاب مذهبى مبدّل مى‏گردد، در ميدان يزد كه مقابل مدخل اصلى بازار واقع شده، چوب بست بزرگى تعبيه گرديده كه نماينده يك نوع تابوتى است به نام نخل كه هر سال آن را با شال و آينه مى‏پوشانند، اين دستگاه عجيب و غريب به وسيله صدها تن مرد، دور ميدان حمل مى‏شود، اين مردان در زير نخل اجتماع مى‏كنند تا ثواب حركت دادن آن نصيبشان شود. در طى مراسم محرم در ايران، سلسله‏اى از نمايش‏هاى غم‏انگيز در كوچه و خيابان به اجرا در مى‏آيد كه همه آنها با خاطره مصيبت بزرگى كه در دهم محرم يا عاشورا اتفاق افتاده، پايان مى‏پذيرد. در روز عاشورا صحنه‏هاى زيادى به معرض نمايش گذاشته مى‏شود حركت كاروان كوچك از مكّه و ورود آنها به كربلاو جنگيدن آنها و سرانجام شهادت و اسارت زن‏ها و كودكان امام حسين(ع) توسط هنرپيشگان در نهايت اخلاص نشان داده مى‏شود، قبل از اين مراسم نوحه مى‏خوانند و عدّه‏اى به زنجير زدن و سينه زنى مشغولند. البته در شهر يزد كمتر تعزيه برگزار مى‏شود اما احساسات مذهبى مردمان اين ديار جدى‏تر از اغلب شهرهاى ايران است. مجالس وعظ و روضه خوانى احساسات مذهبى مردم را تحريك مى‏كند و موجب مى‏شود كه آن‏ها در حالت هيجان و از خودبيخود شدن زنجير بزنند.(1)
اوژن اوبن كه در در سال 1285 هجرى به ايران آمده است در سفر نامه‏اش مى‏نويسد: عاشورا بزرگترين روز ماتم و عزادارى است، از صبح زود دسته‏ها در چهارگوشه شهر تشكيل شده و به سوى بازار سرازير مى‏شوند پيش از تجمع در سبزه ميدان، ابتدا همه آنها طبق سنت مرسوم به امامزاده زيد تهران سرى مى‏زنند، انبوه جمعيت، سراسر ميدان، پشت بام‏ها و بالاى ديوارهاى خانه‏هاى مجاور را از سپيده صبح اشغال كرده‏اند، دسته‏ها از راسته‏ها و راهروهاى مختلف بازار به اين ميدان روى مى‏آورند هر دسته با علامت مخصوص در حركت است. پنجه حضرت عباس، پرچم‏هاى سبز و سياهى كه به هم گره خورده‏اند يا علم‏ها و كتل‏هايى كه بر بالاى آنها پره‏ها و تيغه‏هاى فلزى نصب كرده‏اند احتمالاً نهادهاى تشيع به شمار مى‏روند، اسبان سياه پوش نشانه‏اى از اسبان حسين، فرزندان و برادرانش و اسبى خون آلود با كبوترى بر پشت آن كه يادآور صحنه‏اى از شهادت امام سوم است، سينه زن‏ها با آهنگى موزون بر سينه مى‏زنند به طورى كه جاى ضربان سرخ مى‏شود، عده‏اى زنجير مى‏زنند و گروهى بر سرهاى خود گل ماليده‏اند. شعارها همراه با نوحه خوان تكرار مى‏گردد. شيعيان تنها به شنيدن مرثيه قانع نيستند و علاقه شديدى دارند تا با اجراى نمايش‏هاى صحنه هايى از مصائب رهبران مذهبى را مجسّم و خوب درك و لمس كنند.(2) نوحه‏هاى سوزناك‏
دكتر ويلز كه در زمان ناصرالدين شاه قاجار در شيراز بسر مى‏برده خاطرنشان مى‏نمايد: در سراسر محرم اغلب شيعيان به احترام امام حسين(ع) در تمامى برنامه‏هاى عزادارى و سينه زنى شركت مى‏كردند و لباس اكثريت آنان سياه بود، غالب مردم حتى چند روز از آغاز محرم ملبس به اين جامه مى‏گردند و تا هفته‏ها بعد از خاتمه محرم همچنان سياهپوش هستند، قبل از شروع تعزيه فردى روحانى بالاى منبرى كه در كنار صحنه رو به جمعيت قرار داده شده بود رفت و شروع به موعظه و شرح مصيبت حسينى و دليل مقاومت امام مسلمين و قيام او بر عليه ستمگر زمان نمود. صدايش كاملاً رسا و جملاتش مؤثر، قاطع و گرم و اثر گذار بود، به محض ذكر نام حسين، ناگهان فرياد حاضران بلند شد و سينه زنان، ماتم سرايى مى‏كردند. صداى «حسين جان حسين جان» صادقانه و توأم با ناله و اشك آنان ولوله شگفتى ايجاد كرد. در اين ميان نوحه‏خوانى با تجربه كه صداى گيرايى داشت به بالاى چهارپايه‏اى رفت و شروع به مرثيه سرايى نمود، سينه زنان عاشق حسين(ع) هم ضمن حلقه زدن به دورش، هم آهنگ و همراه با تكان دادن دست راست او، شروع به نواختن ضربه هايى محكم بر سينه هاى عريان خود كردند، با وجود سرخ شدن سينه‏ها ذوق زده همچنان مشغول عزادارى بودند.صحنه آن چنان منقلب كننده و هيجان‏انگيز گشت كه حتى اروپائيان حاضر در مجلس هم عنان اختيار از دست دادند و تحت تأثير اين همه خلوص و آشفتگى، افسرده خاطر شدند پس از آن تعزيه آغاز شد، همه صحنه‏ها مهيّج و منعكس كننده ظلمى بى‏نظير از سوى ظالم و مقاومتى تحسين برانگيز از طرف امام مظلوم بود.(3)
صحنه‏هاى سوگوارى چنان در اين ايام تأثير دارد كه وقتى سون هدين هلندى براى تحقيق در كويرهاى مركزى ايران، به اين سرزمين مى‏آيد و متوجه مى‏شود در طبس عزادارى است، مشتاق مشاهده آن مى‏گردد، و گزارشى از اين مراسم در كتاب خود، كويرهاى ايران، مى‏آورد:
دو روز جلوتر از بزرگترين روز مذهبى شيعيان يعنى ماه محرم وارد طبس شدم، دهه اول اين ماه به امام حسين اختصاص دارد، هيچ روزى از سال همچو عاشورا احساسات شيعيان را به اين اندازه تحريك نمى‏كند. ياد حسين در تمام شهرهاى ايران با نوحه‏ها و ناله‏هاى بلند و اشك‏هاى گرم زنده مى‏شود و مردم به خاطر مرگ شهيد بزرگ و شكست ظاهرى خاندان على گريه مى‏كنند. دلاورى‏هاى حسين مورد تقدير قرار مى‏گيرد و از دشمنش يزيد به نفرت و به بدى ياد مى‏شود. تمام ماجراى اين بخش از تاريخ شيعيان با شبيه خوانى، روى صحنه مى‏آيد.(4)
عزادارى چنان با حيات معنوى و اجتماعى مردم آميخته است كه هرگونه حادثه‏اى نمى‏تواند مانع برگزارى آن شود، در سال 1310 ه.ق كه مرض وبا در ايران و تهران تعداد زيادى از مردم را تلف نمود به رغم بروز اين بيمارى مهلك مردم تهران كه در شهر مانده و به شميرانات رفته بودند، و حتى كسانى كه به مناطق خارج از تهران گريخته بودند با وجود از دست دادن عزيزان و بستگان خود و بيم ابتلاء به وبا، در ايام محرم به سوگوارى پرداختند. عين السلطنه مى‏نويسد: همه چيز گران است، هيچ چيز پيدا نمى‏شود و اگر هم پيدا شود خيلى گران مى‏باشد، روضه خوانى و خيرات به حدى در تهران و شميرانات زياد شده كه چه نويسم، آش زين العابدين در تمام كوچه‏ها و گذرها طبخ مى‏شود دستجات سينه زن متصل درگردشند اين در حالى است كه در تبريز 8000 نفر و در تهران 20000 نفر بر اثر بيمارى وبا جان باخته بودند و در آن زمان جمعيت تهران زياد نبود و اين ميزان درصد مهمى از سكنه آن را تشكيل مى‏داد. در سال بعد با وجود خطر وبا، مجالس عزادارى با شكوه هرچه تمام‏تر برگزار گرديد و به علاوه فرنگى مآبى بيمارى ديگرى بود كه موريانه وار مى‏خواست در ايمان و باورهاى مردم رسوخ كند و آنها را از سنت‏هاى مذهبى جدا كند.(5) اعتماد السلطنه ذيل وقايع محرم 1312 ه.ق به رواج فرنگى بازى و تأثير سوء آن بر عزادارى محرم اشاره مى‏كند: مجالس روضه خوانى را كم ديدم، تكايايى بسته بودند بى رونق و بى اسباب و جمعيت در كوچه‏ها كم ديده مى‏شدند. روى هم رفته فرنگى بازى عقايد را سست كرده و نمى‏دانم اين از براى ملت و دولت ايران خوب است يا بد. با وجود تلاش غرب گرايان در محرم 1312 ه.ق نيز مراسم محرم با شكوه و توأم با هيجان مردم برگزار شد. جمعه دوم محرم 1312ه.ق مسجد شيخ عبدالحسين كه چند سال تجار ترك آنجا مفصلاً روضه خوانى مى‏كنند باز به همان تفصيل برپا بود. امسال با اين گرما روضه خوانى از سال گذشته بيشتر است.(6) در دوران حكومت مظفرالدين شاه نيز عزادارى محرم با همان هيجان قبلى برگزار مى‏گرديد و در سال 1316 ه. ق مجالس روضه خوانى بيشتر شده بود: از هر كوچه بگذرى اقلاً چهار پنج چادر زده‏اند در گذرها و سقاخانه‏ها و مسجد كه الى ماشاءاللّه، دسته امسال زياد است امّا حكم شده از محله خود به جاى ديگر نروند، تمام دسته‏هاى سينه زن امسال در حال حركت بود.(7) در اين سال افرادى روشنفكرنما و متمايل به غرب و نيز فرقه‏هاى ضاله به شدت مشغول فعاليت‏هاى تبليغى بودند تا مردم را از شعائر مذهبى و خصوص عزادارى عاشورا جدا كنند امّا در صفر سال 1320 ه.ق با آن كه نان در خراسان و تهران كمياب شد و تهيه آن بسيار گران بود، عزادارى برپا شد، محرم سال 1321 ه.ق نيز به همين منوال گذشت. محرم سال 1323 ه.ق مصادف با نوروز بود. در اين سال مردم عيد نگرفتند ومراسم عزادارى باشكوه ويژه‏اى برگزار شد.(8) نفرت عزاداران از ستمگران معاصر خود
اين گونه نبود كه تظاهرات عزادارى در فعاليت‏هاى سياسى و قيام‏هاى مردم بر عليه استبداد كارآيى نداشته باشد، در ماجراى قيام تنباكو وقتى تصميم مى‏گيرند ميرزاى آشتيانى را تبعيد كنند، در منزل اين فقيه مبارز عده‏اى از مردم اجتماع نمودند، بامداد روز دوشنبه 14 دى 1270 ه.ش بود، در بيت مزبور مراسم روضه‏خوانى و سوگوارى برپا بود، جمعيت بيشترى به سوى خانه ميرزاى آشتيانى در حال حركت بودند در حالى كه عده‏اى از آنان پارچه سفيدى را از وسط پاره كرده و به عنوان كفن به گردن انداخته و نگرانى خود را از تصميم ناصرالدين شاه مبنى بر تبعيد مجتهدى مسلّم اعلام مى‏كردند.
حوالى ظهر وقتى جمعيت رو به كثرت رفت، زنها جلو و مردان دنبال آنان به سوى قصر سلطنتى چون سيلى خروشان روان شدند، بانوان با روبنده سفيد و پيچه و چاقچور اغلب روى سر خود لجن ماليده و شيون مى‏كردند و ذكر يا حسين را با صداى بلند فرياد مى‏كردند، مردان نيز در فواصل در حالى كه زنان سكوت مى‏نمودند فرياد مى‏كشيدند يا على يا حسين و بى اختيار اشك مى‏ريختند و گريه مى‏كردند فرياد اعتراض‏آميز مردم كه با ذكر يا حسين معطر مى‏گرديد به همراه ناله و شيون تظاهر كنندگان، كامران ميرزا نايب السلطنه را در موجى از هراس و نگرانى فرو برد، چهره‏اش به زردى گرائيد و با صداى گرفته و لرزان خطاب به معترضين گفت: هيچ يك از علما را اجازه نمى‏دهيم بيرون بروند، خاطرتان جمع باشد، اين همه فرياد و فغان نكنيد ولى چون مشاهده كرد كسى به گفتارش ترتيب اثر نمى‏دهد و بيم ضرب و شتم مى‏رود به داخل ارك سلطنتى گريخت، جمعيت به راهپيمايى خود ادامه داده و هر لحظه بر تعداد آنها افزوده مى‏گرديد و بدون استثناء همگى از زن و مرد فرياد مى‏زدند «يا على»، «يا حسين»، «واشريعتا وااسلاما» خروش و خشم مردم كه ذكر يا حسين بر آن قداست مى‏بخشيد كاخ سلطنتى را به تزلزل درآورد، برخى از افراد وابسته به دربار از شدت خوف غش نموده و بيهوش شدند كامران ميرزا دستور داد توپ‏هاى ته پر كروپ را بيرون آورده، در اطراف عمارات سلطنتى نصب نمايند، در كاخ گلستان شاه بدون آن كه سخنى بگويد، آشفته و عصبانى به نظر مى‏رسيد. اگرچه در اين ماجرا، دستور شليك اسلحه به سوى مردم داده شده و عدّه‏اى را به خاك و خون كشيدند ولى مقاومت مردم با تأثيرپذيرى از فرهنگ عاشورا به رهبرى علماء به پيروزى رسيد و امتياز تنباكو لغو گرديد.(9) سوگوارى و قيام مشروطه‏
نهضت مشروطيت نيز متأثر از عزادارى‏هاى محرم مى‏باشد، قيام مزبور، به رهبرى علماى دينى و به منظور مبارزه با استبداد و اجراى قوانين اسلام، صورت گرفت. البته به دليل نفوذ عناصر بيگانه و برخى شيفتگان فرهنگ غربى اين حركت از مسير اصلى خود جدا گشت امّا نمى‏توان اين واقعيت را انكار كرد كه اوج قيام مشروطه از مساجد، مجالس روضه خوانى، و هيأت‏هاى عزادارى آغاز گرديد. در روز سوم محرم سال 1323 ه.ق در منزل آية اللّه بهبهانى روضه خوانى برپا بود، در عاشوراى همين سال عوامل حكومتى راه اندازى دسته‏هاى سوگوارى را منع كردند امّا مؤثر واقع نشد و مردم ترتيب اثر ندادند. در محرم سال 1324 ه.ق علما در صحن بارگاه حضرت عبدالعظيم حسنى تحصن كردند و از شاه خواستار برقرارى حكومت قانون گشتند كه با موافقت وى روبرو گرديد. در هفدهم محرم در تكيه خونگاه، در مجلس روضه سيد محمد طباطبايى، شريف الواعظين قمى از غربت اسلام و تلاش علما براى نصرت دين سخن گفت، سال بعد نيز در حالى آغاز گرديد كه مردم مشغول عزادارى بودند و مسايل مشروطه هم به نحوى جدّى‏تر مطرح گشت، عدّه‏اى از خطباى معروف در مجالس روضه خوانى درباره ترغيب مردم به اجراى عدالت و حفظ قانون سخنرانى كردند، در آغاز محرم همين سال (1325 ه.ق) در تبريز در دسته‏هاى سينه زنى هيجانى بوجود آمد و طى آن بر اثر تيراندازى كارگزاران حكومتى پنج نفر كشته شدند شدت تأثيرگذارى روضه‏ها بر قيام مردم بدان حد رسيد كه در پنجم محرم اين سال اعضاى انجمن مخفى مأمور گرديدند به مجالس روضه خوانى بروند و سخنان مخالفين را گوش كرده، گزارش آن را به انجمن مزبور ارائه كنند. روز هشتم محرم ادارات به دليل انجام مراسم عزادارى تعطيل گرديد. در سال 1326 ه.ق حركت دسته‏هاى عزادارى قابل توجه بود، عين‏السلطنه گزارش نموده است. پنج شنبه ده محرم 1326 ه.ق در مسجد شيخ عبدالحسين جا نبود، تمام بازار انبوه از زن و مرد بود، دسته‏هاى سينه زن متصل مى‏آمدند. در 27 جمادى الثانى 1327 ه.ق تهران به دست مشروطه خواهان تسخير شد و محرم سال 1328 ه.ق موقعى فرا رسيد كه اين شهر در اختيار مشروطه خواهان بود، بنا به گزارش مورخان، در اين ايام برخى افراد به ظاهر ملّى گرا در صدد بودند از ابهت و شكوه مجالس عزادارى بكاهند اما موفق نشدند و در شنبه دهم محرم 1328 ه.ق در مجلس شوراى ملى روضه خوانى برقرار شد، دستجات سينه زن و عزادار نيز در حال ح

ركت بودند، عزيزالسلطان درباره روز بعد، نوشته است: عصرى يك ساعت به غروب مانده پياده به مجلس رفتم، روضه بود امّا جمعيت موج مى‏زد، راه بند بود، دسته سينه زن هم مى‏آمد و مى‏رفت و توى عمارت و گالرى از جمعيت مملو گشته بود و در بالاخانه در اغلب اتاق‏ها روضه مى‏خوانند، در محرم سال 1329 ه.ق در منزل سيد احمد و سيد محمد طباطبايى و مجلس شوراى ملى مراسم ماتم دارى برپا بود، در سال 1330 ه.ق نيز اين مراسم با شكوه خاصى منعقد مى‏شد اما در عاشوراى اين سال در تبريز قواى متجاوز روس ثقةالاسلام تبريزى و چند نفر ديگر از مبارزان را به شهادت رسانيدند.(10) گزارش‏هاى متعددى از رونق مراسم عزادارى در سال‏هاى 1331 تا 1338 ه.ق
حكايت دارند، احمد كسروى با وجود نفرت از آداب و رسوم شيعيان از مراسم روضه خوانى تبريز سخن گفته است: ذيحجه سال 1337 ه.ق به دليل انعقاد قرار داد وثوق الدوله نخست وزير وقت با انگلستان علما از مردم خواستند كه مساجد را سياهپوش كنند و عموم مردم را عليه اين حركت استعمارى ترغيب كنند.
جمعى از وعاظ نيز در مجالس روضه خوانى عليه قرارداد ننگين مزبور سخنرانى كردند، بنابراين عزادارى‏هاى محرم در روند انقلاب مشروطه، پيروزى مردم بر استبداد و تداوم اين نهضت نقش اساسى و محورى داشته است.(11) مبارزه علما با خرافات و آفات عزادارى‏
رسوخ فرهنگ پادشاهان به عزادارى‏ها و متون نوحه‏ها و نمايش‏هاى مذهبى تعزيه و نيز آميخته شدن خرافات و برخى مطالب وهن آلود موجب گرديد تا علماى شيعه ضمن حمايت از سوگوارى سنتى و نقش آن در استحكام ارزش‏هاى شيعه در قلوب مؤمنان، به انتقاد از برخى از آداب و رسوم عزادارى بپردازند ميرزا حسين نورى معروف به محدث نورى(1320 – 1254 ه.ق) براى مبارزه با برخى از اين عوام زدگى‏ها و آفت‏هاى ناگوار كتاب پر ارج لؤلؤ و مرجان را
در سال 1319 ه.ق تأليف كرد و چون رودى با صفا و اخلاص خروشيد و فرياد زد و برآشفت و در برابر تحريف‏گران ايستاد و خاطرنشان ساخت نبايد براى گريانيدن مردم به دايره عصيان و امور ناروا پاگذارد و در روضه‏ها و نوحه‏ها مطالبى غير واقع و كذب مطرح كرد، اخلاص و صدق شرط اصلى كسى است كه مى‏خواهد مردم را از مصايب اباعبداللّه و ساير ائمه باخبر سازد و اشك آنان را جارى نمايد.(12)
شخصيت ديگرى كه در اين عصر از وجود خرافات و مطالب وهن آلود در عزادارى ناراحت بود، مرحوم ميرزا محمد حسين نائينى (1350 – 1277 ه.ش) مى‏باشد. او كه مبارزه با استبداد را در مكتب امام حسين(ع) آموخته بود، در كنار آخوند خراسانى براى برپايى و اجراى قوانين الهى، پاسدارى از سنت‏هاى الهى و رعايت حرمت مردم به حمايت از مشروطه برخاست و هنگامى كه اشغالگران بخش وسيعى از خاك عراق را تصرف كرده بودند، وارد صحنه گرديد و عليه استعمارگران حكم جهاد داد و حتى دولت دست نشانده انگليس در عراق را نپذيرفت.(13)
آية اللّه نائينى در پاسخ استفتايى راجع به عزادارى، چنين نوشته است: بديهى است كه بيرون آوردن هيأت عزا و سوگوارى براى اباعبداللّه الحسين(ع) در دهه عاشورا و غير آن در راهها و خيابان‏ها به نحوى كه معمول است از آشكارترين مصاديق عزاى سالار شهيدان مظلوم كربلاست كه رجحان آن بر هر مسلمانى روشن است و آسان‏ترين راه براى تبليغ هدف بزرگ امام حسين(ع) (ترويج قرآن و دين مبين اسلام) براى هر دور و نزديكى است لكن بايد اين شعائر بزرگ از هرگونه محرمات مانند آوازه خوانى و استعمال آلات لهو و لعب و نزاع براى جلو و عقب رفتن بين دو هيأت عزا يا دو محله، خالى باشد. بايد در هيآت عزا محرمات شرعى رعايت گردد.(14) بنابراين دليل مخالفت علماء با عزادارى اين بوده است كه مبادا در اين مراسم، از فرهنگ عاشورا فاصله گرفته شود و سوگوارى‏ها با امور خلاف شرع و عقل مخلوط نگردد تا درسى از مبارزه و فداكارى و نمونه‏اى درست براى امر به معروف و نهى از منكر باشد. رضاخان و ماتم دارى‏هاى محرم‏
هنگامى كه رضاخان به قدرت سياسى نرسيده بود، خود را مسلمان متعصب معرفى مى‏كرد چون مى‏دانست مذهب در فرهنگ ايرانيان، ريشه‏اى عميق و گسترده دارد و اگر برخلاف آن گام بردارد موفق نخواهد بود بنابراين براى جلب توجه مردم و روحانيون به زيارت عتبات مى‏رفت و در دسته‏هاى عزادارى محرم شركت مى‏كرد و مجالس روضه خوانى ترتيب مى‏داد. او طى سال‏هاى 1299 تا 1304 ه.ش كه دوران انتقال قدرت بود، چهره‏اى مذهبى به خود گرفت و حتى در محل استقرار نيروهاى قزاق مراسم عزادارى به راه مى‏انداخت.(15) سليمان بهبودى كه ساليان متمادى در دربار پهلوى خدمت كرده و از چاكران مورد اعتماد رضاخان بوده است مى‏نويسد: دسته كه راه مى‏افتاد معمولاً افراد رسته پياده در جلو به طور دسته جمعى در حركت بودند حضرت اشرف (رضاخان) و ساير درجه‏داران جلوى دسته قزاقان بودند. و شخص معينى كه در دامن خود كاه داشت به طور پراكنده بر سر ديگران مى‏پاشيد و موزيك عزا هم بود در يكى از روزها سينه زن‏هاى قزاق اين نوحه را مى‏خواندند.
اگر در كربلا قزاق بودى‏

حسين بى‏ياور و تنها نبودى‏

در بين تماشاچيان گروهى از اهالى رشت بودند كه در زمان قيام كوچك خان در زد و خورد قزاق‏ها با قواى وى، مورد چپاول و غارت قرار گرفتند كه در جواب نوحه خوانى قزاق‏ها اين نوحه را ساختند و گفتند:
اگر در كربلا قزاق بودى‏

چادر از سر زينب مى‏ربودى(16)

حسن اعظام قدسى كه خود شاهد شركت رضاخان در مراسم سوگوارى بوده است، مى‏نويسد: سردار سپه روز دهم محرم، عاشورا را به همراه دسته قزاق با يك هيأت از صاحب منصبان در جلو و افراد با بيرق و كتل با نظم و تشكيلات مخصوص از قزاقخانه حركت مى‏داد، اين دسته از ميدان توپخانه و خيابان ناصريه به بازار مى‏آمد. صاحب منصبان در جلو و در جلوى آنها سردار سپه با يقه باز و روى سرش كاه بود و حركت مى‏كرد، غالب آنها بر سر خود گل ماليده بودند.(17)
عين السلطنه سالور مى‏نويسد: يك دسته نظامى با صاحب منصب زياد كه جلو آنها سردار سپه حركت مى‏كرد، سرو پاى برهنه در بازار ديده مى‏شد.(18)
امام خمينى مى‏فرمايد: «من از همان زمان از كودتاى رضاخان تا امروز شاهد همه مسايل بوده‏ام، رضاخان آمد و ابتدا با چاپلوسى و اظهار ديانت و سينه زدن و روضه به پا كردن و از اين تكيه به آن تكيه رفتن در ماه محرم مردم را اغفال كرد.»(19) امام در جاى ديگر متذكر مى‏گردند «…از باب اين كه قضيه سيدالشهدا سلام اللّه عليه خيلى اهميت دارد روى آن نقطه خيلى پافشارى كرد، خودش روضه مى‏گرفت و در تكايايى كه روضه‏ها بودند پاى برهنه مى‏گفتند مى‏رود آنجاها، تكايا مى‏رود و مردم را گول مى‏زد به همين حربه كه مردم به آن توجه داشتند كه اين را مى‏خواستند لكن او بر ضد مردم مى‏خواست درست كند.»(20) و در ديدار با دانشجويان مى‏فرمايند: «رضاخان بعد از اين كه كودتا كرد و آمد تهران را گرفت، به صورت يك آدم مقدّس اسلامى خدمتگزار ملت درآمد. حتى در جلسه هايى كه در محرم انجام مى‏گرفت در تكيه‏هاى زيادى كه در تهران بود، آن وقت مى‏گفتند او مى‏رود و شركت مى‏كند و درستجاتى كه از نظامى‏ها در تهران بيرون مى‏آمد من خود ديده‏ام و مجلس روضه‏اى كه از طرف رضاخان با شركت خودش تأسيس مى‏شد من يكيش را خودم ديده‏ام. اين بود تا وقتى كه حكومتش مستقر شد اغفال كرد ملت را تا اين كه جاى پايش محكم شد.»(21)
طبيعى است وقتى عامه مردم چنين واقعه‏اى را از وزير جنگ مشاهده كنند، او را به عنوان شخصى مذهبى و پاى بند به شعائر شيعه و ملتزم به سوگوارى مى‏شناسند و اين موضوع براى افراد خوش باور به نوعى تأييدپذير بود امّا رفته رفته رضاخان سياست خود را در مخالفت با آيين‏هاى مذهبى به اجرا گذاشت و در محرم سال 1310 ه.ش در هنگامى كه دسته راه انداختن، سينه زنى و زنجيرزنى در پاره‏اى از مناطق كشور ممنوع شده بود، رضاخان به نقل از سردار اسعد كه خود شاهد ماجرا بوده، در تكيه دولت حضور يافت و آنجا روضه ساده‏اى خوانده شد امّا به همين روضه مختصر ايراد داشت.(22) به رغم اين تنگناها و فشارها مردم با هيجان زايد الوصفى مراسم عزادارى را برگزار مى‏نمايند، خانم مريت هاكس در خاطرات سفر به ايران مى‏نويسد: «در اين ده روز مجالس بسيارى برگزار مى‏شود كه مؤمنان براى شنيدن سرگذشت حزن‏انگيز امام حسين اجتماع مى‏كنند و حاضران در مجلس نوحه سرايى مى‏كنند و مى‏گريند و هر روز شيفته‏تر و هيجان زده‏تر مى‏شوند، هر شب سر و صدا افزايش مى‏يابد و گريه و زارى تا آخرين ساعات شب ادامه دارد، هرچند (عزادارى) را ممنوع كرده‏اند.»(23)
سخت‏گيرى رژيم رضاخان نسبت به سوگوارى‏هاى محرم شدت بيشتر مى‏يافت و بر اساس بخشنامه محرمانه وزارت داخله در 28 اسفند 1314، در ايام سوگوارى محرم و صفر راه انداختن دسته‏ها ممنوع شد.(24)
فشارها به حدى رسيد كه حتى در حوزه‏هاى علميه و مجالس ترحيم از ذكر مصائب اباعبداللّه ممانعت به عمل آمد(25) در دستورالعمل‏هاى بعدى بستن دستمال يا روسرى براى شركت در مجالس روضه خوانى ممنوع گرديد و در سال 1316 ه.ش طى اطلاعيه محرمانه وزارت داخله، روضه خوانى ممنوع شد. اعلام گرديد جلوگيرى از روضه خوانى و خارج كردن مردم از خرافات و آشنا نمودن مردم به تمدن امروز وظيفه اساسى دولت در مسايل داخلى است.(26)
با اين وجود شيعيان مشتاق در سياهترين شرايط و تحت شديدترين فشارها در داخل زيرزمين‏ها و هنگام نيمه شب و سحرگاهان براى امام حسين(ع) و يارانش مراسم ماتم برپا مى‏كردند.
يك بار ملك الشعراى بهار به شوكة الملك اميرقائنات گفته بود: شكر خدا كه شهر ما ديگر آب لوله كشى هم دارد، برق، مدرسه و راه هم دارد، ديگر مردم چه مى‏خواهند كه در مواقعى شكوه دارند و به اين طرف و آن طرف شكايت خود را منعكس مى‏كنند، شوكةالملك در همان روزهايى كه روضه خوانى و سوگوارى ممنوع بود، به بهار چنين پاسخ داد: آقا اين‏ها برق نمى‏خواهند، محرم مى‏خواهند، اين‏ها مدرسه نمى‏خواهند، اينها عاشورا مى‏خواهند، كربلا را به اين‏ها بدهيد، همه چيز به آنها داده‏ايد.(27) آرى رضاخان وقتى صاحب قدرت شد، به مردم نشان داد كه تمام آن ظاهر سازى‏هاى قبلى چيزى جز فريب و نيرنگ نبوده است و سياست مذهب زدايى را به اجرا درآورد. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. اقتباس از سفرنامه فرد ريچاردز، ترجمه مهين دخت صبا، ص 242 – 235. 2. ايران امروز، اوژن اوبن، ترجمه على اصغر سعيدى، ص 188 – 187. 3. سفرنامه دكتر ويلز، ترجمه غلامحسين گراگزلو، ص 326. 4. كويرهاى ايران، سون هدين، ترجمه پرويز رجبى، فصل 38. 5. روزنامه خاطرات عين السلطنه، قهرمان ميرزا سالور، به كوشش مسعود سالور و ايرج افشار، تهران اساطير، 1374، ج اول، ص 971 و 594 . 6. روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، ص 971. 7. خاطرات عين السلطنه، ج 2، ص 125. 8. يادداشت‏هاى ملك المورخين، ص 23 و 24؛ روزنامه خاطرات عزيز السلطان، به كوشش محسن ميرزايى، تهران، زوّار، 1376، ج اول، ص 614 – 613. 9. تحريم تنباكو، ابراهيم تيمورى، ص 161 – 157؛ تحريم تنباكو، محمد رضا زنجانى، ص 187 – 185. 10. روزنامه خاطرات عين السلطنه سالور، ج 2، ص 1165 و 1171 ؛ ج سوم، ص 2273، ج 81، ص 2280؛ روزنامه خاطرات عزيزالسلطان، ج سوم، ص 1677، 1740، 1966، 2183، شيعه‏گرى، احمد كسروى، ص 34 و 56. 11. تعزيه دارى و شبيه خوانى از زمان ديلميان تا امروز، محيط طباطبايى، روزنامه اطلاعات، شماره 14906، از مرثيه تا تعزيه از نگارنده، ص 92 ؛ كندوكاوى در تعزيه و تعزيه خوانى از نگارنده، ص 64. 12. نك: لؤلؤو مرجان، محدث نورى. 13. گلشن ابرار، ج دوم، ص 551. 14. البكاء الحسينى، سيد حسين طباطبايى، ص 482 و 483. 15. تحولات سياسى و اجتماعى ايران در دوران پهلوى، دكتر عليرضا امينى، ص 34 و 35. 16. خاطرات سليمان بهبودى به اهتمام غلامحسين ميرزاصالح، تهران، طرح نو، ص 11، تاريخ بيست ساله ايران، حسين مكّى، ج دوم، ص 126 و 127. 17. زندگانى من، حسن اعظام قدسى، ج دوم، ص 52. 18. روزنامه خاطرات عين السلطنه سالور، ج 8، ص 6507 و 6506. 19. تبيان، دفتر بيستم (تاريخ معاصر از ديدگاه امام خمينى (ره)) ص 81. 20. همان، ص 82 – 81. 21. همان، ص 82. 22. خاطرات سردار اسعد بختيارى، به كوشش ايرج افشار، تهران، اساطير، ص 242 – 241. 23. ايران افسانه و واقعيت، مريت هاكس، ترجمه محمد حسين نظرى نژاد، محمد تقى اكبرى و احمد غايى، ص 191 – 189 (ضمناً اين گزارش مربوط به سال 1311 ه.ش است). 24. واقعه كشف حجاب، ص 200، خشونت و فرهنگ، ص 16. 25. بغض پنهان، جام جم، شماره 822. 26. خشونت و فرهنگ، ص 26 و 128. 27. درخت جواهر، محمد ابراهيم باستانى پاريزى، ص 216 و 215 و نيز از سير تا پياز، همان مؤلف، ص 553 و 476.

/

فاطمه معصومه س كريمه اهل بيت

در روز اول ذيقعده سال 173 هجرى قمرى در شهر مدينه مولودى پاك پا به عرصه وجود نهاد و مدينة النبى و بيت امامت را به نور جمال خويش روشن ساخت.
مادرش نجمه بانوى كمال يافته‏اى بود كه حميده خاتون مادر امام كاظم عليه السلام درباره‏اش فرمود: «هرگز بهتر از او نديده‏ام.»(1)
ده سال از عمر با بركتش گذشته بود كه با شهادت پدر بزرگوارش حضرت موسى بن جعفر عليه السلام در زندان هارون روبرو شد و از آن پس تحت هدايت و سرپرستى برادر والامقامش حضرت رضا عليه السلام قرار گرفت.
حضرت رضا عليه السلام در پى توطئه مأمون عباسى ناچار شد راهى خراسان شود و در روز پنجم يا ششم رمضان سال 200 هجرى قمرى عنوان ولايتعهدى تحميلى را بپذيرد.
يك سال پس از اين رويداد فاطمه معصومه عليها السلام براى حمايت از ولايت و ديدار با برادر به همراه جمعى از برادران و برادرزادگان راهى خراسان شد تا غم پرسوز فراق برادر را به پايان رساند و از نزديك يار دلسوز مقام رهبرى گردد و در غم و شادى برادر و امامش شريك شود. مطابق پاره‏اى از روايات، هنگامى كه به ساوه رسيد دشمنان خاندان رسالت در يك جنگ نابرابر، برادرش هارون و جمعى از همراهانش را به شهادت رساندند و در ظرف غذاى آن حضرت زهر ريخته در نتيجه آن بانو مسموم و مريض شد و به سفارش آنحضرت در تاريخ 23 ربيع الاول سال 201 هجرى قمرى به شهر قم وارد و در منزل موسى بن خزرج اقامت گزيد و پس از 16 يا 17 روز اقامت و عبادت سرانجام در سن 28 سالگى در دهم ربيع الثانى به سراى باقى شتافت و مردم قم و شيفتگان به خاندان رسالت را در غمى بزرگ رها نمود. پيكر مطهره‏اش پس از تشييع به خاك سپرده شد تا پناهگاه عارفان و ملجأ روحانيان و دعوت كنندگان به اسلام راستين در طول تاريخ گردد.

ايّام معصوميّه‏
گرچه به روايت معتبرى پيرامون تولد دقيق اين بانوى مجللّه دست نيافتيم امّا با توجه به روز وفاتش كه دهم، يازدهم و دوازدهم ذكر شده شايسته است امّت حزب اللّه اين سه روز را به عنوان ايام معصوميّه به سوگوارى پرداخته و از اين بانوى با عظمت كه فاطمه ديگرى از آل محمد(ص) و اختر تابنده ولايت است تجليل شايان نمايند.
كريمه اهل بيت هرچند عمرى كوتاه داشت امّا در همين دوره مختصر توانست به مقامات عاليه‏اى در علم و معنويت دست يابد چنانچه در زيارتنامه غير معروفه آن حضرت از معصومين عليهم السلام خطاب به آن بزرگوار رسيده است كه: «السلام عليك ايتها الطاهرة الحميدة البرّة الرشيدة التقيّة النقية الرضيّة المرضيّة؛(2) سلام بر تو اى پاك سرشت و پاك روش، اى ستوده، اى نيكوكار، اى بانوى رشد يافته و پاك و پاكيزه و اى بانوى شايسته و پسنديده.»
در اين فراز، حضرت معصومه سلام اللّه عليها با هشت لقب كه هر كدام بيانگر يكى از ابعاد شخصيّت اوست، تمجيد شده است. القاب ديگر آن بانو: معصومه،كريمه، عالمه، محدّثه و… مى‏باشد.
در فرازى ديگر از همين زيارتنامه آمده است: «السلام عليك يا فاطمة بنت موسى بن جعفر و حجّته و امينه؛ سلام بر تو اى فاطمه دختر موسى بن جعفر(ع) و حجّت و امين آن بزرگوار»(3)
از زيارتنامه‏اش كه از حضرت رضا عليه آلاف التحية و الثناء نقل شده فهميده مى‏شود كه حضرت معصومه(س) داراى مقام شفاعت است در فرازى از اين زيارت كه حضرت رضا(ع) به سعد اشعرى تعليم داد آمده است: «اتقرّب الى اللّه بحبّكم و البرائة من اعدائكم و التسليم الى اللّه… يا فاطمة اشفعى لى فى الجنّة فانّ لك عند اللّه شأناً من الشأن».
زائر با استفاده از ابراز دوست داشتن اهل بيت(ع) و دشمنى با دشمنان آن‏ها و تسلم به خدا، خود را با آن بزرگواران همراه و همگام نشان مى‏دهد و بعد اعلام مى‏كند به وسيله اين اعمال مى‏خواهم به خدا نزديك شوم. و به طور ويژه از حضرت معصومه(س) نزد خدا شفاعت مى‏خواهد و دليلى كه، اين بانو را براى شفاعت برگزيده بيان مى‏دارد: «فانّ لك عند اللّه شأناً من الشأن» زيرا تو در نزد خدا منزلت والايى دارى.
روايت بسيار جالبى از حضرت صادق عليه السلام سالها قبل از ولادت حضرت معصومه(س) نقل شده كه سخن از قم به ميان آمده و آن را حرم امامان دانسته، آنگاه فرمود: «تقبض فيها امرأة من ولدى اسمها فاطمة بنت موسى، و تدخل بشفاعتها شيعتى الجنّة باجمعهم؛(4) در قم بانويى از فرزندان من كه نامش فاطمه دختر موسى است از دنيا مى‏رود، بانويى كه به شفاعت او همه شيعيانم داخل بهشت مى‏گردند…»
رواياتى كه بهشت را در مقابل زيارت حضرت معصومه (س) قرار داده‏اند مؤيّد مقام والاى اين بزرگوار است.
1- شيخ صدوق از حضرت رضا عليه السلام نقل كرده كه: «من زارها فله الجنّه(5)؛ هر كس او را زيارت كند، بهشت براى اوست.»
2- محمد بن قولويه قمى در كتاب كامل الزيارات از امام جواد عليه السلام نقل مى‏كند: «من زار عمّتى بقم فله الجنّة(6)؛ هر كس عمّه‏ام را در قم زيارت كند، بهشت براى اوست.
3- علّامه مجلسى از امام رضا عليه السلام نقل مى‏كند: «من زارها عارفاً بحقّها فله الجنّة؛(7) هر كس زيارت كند او را در حالى كه عارف به حقّ او باشد، پس بهشت براى اوست.»
با آن كه نام آن حضرت فاطمه است او را معصومه مى‏گويند كه بيانگر اوج طهارت و مقام عصمت اوست از حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام نقل شده كه فرمود: «من زار المعصومة بقم كمن زارنى؛(8) كسى كه معصومه را در قم زيارت كند مانند آن است كه مرا زيارت كرده باشد.»
رحلت كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه سلام اللّه عليها را به حضور آقا و مولايمان حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه، مقام معظم رهبرى دام ظلّه العالى، مسلمانان جهان، به ويژه مردم قهرمان قم تسليت عرض نموده اميدواريم شفاعت آن بانوى بزرگوار شامل حال همه ما باشد.
يكى از شباهتهاى حضرت معصومه(س) به حضرت زهرا(س) دفاع او از حريم ولايت و مقام عظيم رهبرى صحيح اسلامى بود. تا آن جا كه حضرت زهرا(س) در اين راه به شهادت رسيد، حضرت معصومه هم مطابق پاره‏اى از روايات در اين مسير به شهادت رسيد.
حضرت امام(ره) با تواضع ويژه‏اى كه نسبت به خاندان عصمت و طهارت دارد در قصيده‏اى آن حضرت را با حضرت زهرا(س) مقايسه كرده و عظمت آن گوهر عصمت را در اشعارى ترسيم نموده كه در قسمتى از آن چنين آمده:
آيت رحمت زجلوه تو هويدا

رايت قدرت درآستين تو مضمر
جودت هم بسترا به فيض مقدس‏

لطفت هم بالشا به صَدرِ مُصدّر
عصمت تو تا كشيد پرده به اجسام‏

عالم اجسام گردد عالم ديگر
جلوه تو نور ايزدى را مَجلى‏

عصمت تو سرّ مختفى را مظهر
گويم واجب تو را نه آنت رتبت‏

خوانم ممكن تو را زممكن برتر
وين نه عجب زانكه نور اوست ززهرا

نور وى از حيدر است و او زپيمبر
نور خدا در رسول اكرم پيدا

كرد تجلّى زوى به حيدر صفدر
وزوى تابان شده به حضرت زهرا

اينك ظاهر زدخت موسى جعفر
اين است آن نور كز مشيّت كن كرد

عالم، آنكو به عالم است مُنوّر
عيسى مريم به پيشگاهش دربان‏

موسى عمران به بارگاهش چاكر
آن يك چون ديده‏بان فرا شده بردار

وين يك چون قاپقان معطّى بردر
آن يك، انجيل را نمايد از حفظ

وين يك تورات را بخواند از بر
گر كه نگفتى امام هستم بر خلق‏

موسى جعفر ولىّ حضرت داور
فاش بگفتم كه اين رسول خدايست‏

معجزه‏اش مى‏بود همانا دختر
دختر جز فاطمه نيايد چون اين‏

صُلب پدر را وهم مشيمه مادر
دختر چون اين دو از مشيمه قدرت‏

نامد و نايد دگر هماره مقدّر
آن يك امواج علم را شده مبدأ

وين يك افواج حلم را شده مَضدر
آن يك موجود از خطابش مجلى‏

وين يك معدوم از عقابش مُستَر
آن يك بر فرق انبياء شده تارك‏

وين يك اندر سر اوليا رامغفر
آن يك در عالم جلالت كعبه‏

وين يك در ملك كبريايى مشعر
آن يك خاك مدينه كرده مزين‏

صفحه قم را نموده اين يك انور
خاك قم اين كرده از شرافت جنّت‏

آب مدينه نموده آن يك كوثر
عرصه قم غيرت بهشت برين است‏

بلكه بهشتش يساولى است برابر
زيبد اگر خاك قم به عرش كند فخر

شايد گر لوح را بيابد، همسر
خاكى عجب خاك!آبروى خلايق‏

ملجأ بر مسلم و پناه به كافر(9) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 14. 2. شيخ محمد على بن حسين كاتوزيان، المشعشعين، ج 1، ص 211. 3. همان. 4. علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 6، ص 228. 5. عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 271، و ثواب الاعمال، ص 98. 6. كامل الزيارات، ص 324. 7. بحارالانوار، ج 102، ص 265. 8. رياحين الشريعه، ج 5، ص 35. 9. ديوان امام خمينى، ص 253 – 258.

/

معلم بودن افتخار است‏

روز سه شنبه 11 ارديبهشت 1358 هرگز از خاطره امّت وفادار و انقلابى ايران اسلامى محو نخواهد شد روزى كه دست جنايتكار آمريكا از آستين گروه فرقان به درآمد و متفكرى دانا، فيلسوفى توانا، و فرزندى درد آشنا و يارى وفادار را از امام و انقلاب گرفت و رهبر و مردم را در غمى جانكاه و ماتمى عظيم فرو برد.
سالروز شهادت اين شهيد مطهر را كه روز معلّم نامگذارى شده گرامى مى‏داريم و اميدواريم الگويى باشد براى همه معلّمان و دانش پژوهان و امت شهيدپرور ما.
امام خمينى (ره) در اين باره فرمودند:
مطهرى فرزندى عزيز براى من و پشتوانه‏اى محكم براى حوزه‏هاى دينى و علمى و خدمتگزارى سودمند براى ملّت و كشور بود. (31/1/59)
مرحوم آقاى مطهرى يك فرد بود، جنبه‏هاى مختلف در او جمع شده بود و خدمتى كه به نسل جوان و ديگران مرحوم مطهرى كرده است، كمتر كسى كرده است. آثارى كه از او هست. بى‏استثناء همه آثارش خوب است و من كس ديگرى را سراغ ندارم كه بتوانم بگويم بى‏استثناء آثارش خوب است… انسان ساز است، براى كشور خدمت كرده، در آن حال خفقان خدمت‏هاى بزرگ كرده است اين مرد عالى قدر، خداوند به حق رسول اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلم) او را با رسول اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم) محشور بفرمايد. (11/2/61)

و پيرامون مقام معلّم فرمود:
مقام معلم مقام والائى است، مقامى است كه بالاتر از مقام معلم نيست، مقامى است كه خداى تبارك و تعالى از آن تعظيم فرموده است لكن مسؤوليت جوانان مسؤوليت كمى نيست، تمام ملت بايد معلم باشند، معلم فرزندان خود. اسلام تمام افرادش معلم بايد باشند و تمام افرادش متعلم. بانوان هم بايد معلم باشند براى فرزندان خود. در دامن خود مثل استادان، مثل معلمان تربيت كنند. پدران بايد معلم باشند از براى فرزندان خود، خانواده شما بايد مدرسه باشد. تعليم احكام اسلامى، تهذيب اخلاق نونهالان. شما بايد نونهالان مهذّب تحويل معلمان بدهيد و معلمان بايد آنها را بيشتر تهذيب كنند. معلمان خيلى مقام بزرگ دارند و خيلى مسؤوليت بزرگ. اگر معلمان ما كوتاهى كنند در تعليم، مسؤول هستند. معلمين هستند كه مى‏توانند مملكت را حفظ كنند، استقلال مملكت را. جوان‏هاى ما، آنهائى كه مقدرات مملكت به دست آنها خواهد آمد، زير دست معلمين بايد تربيت بشوند، اگر تربيت صالح شدند، مملكت صالح به دست ما مى‏افتد و اگر خداى نخواسته تربيت‏هاى غير الهى شد، مملكت از دست مى‏رود. (20/2/58)

مقام معظم رهبرى در اين باره فرمود:
مسأله عالم متفكر، فيلسوف يگانه ما مرحوم آيت اللّه مطهرى، مسأله يك ياد خشك و خالى نيست كه يك كسى زحمت مى‏كشد و شهيد مى‏شود و ما لازم است او را ياد كنيم و شكرانه زحمات او را بداريم، بلكه مسأله، مسأله يك جريان فكرى است در جامعه ما كه هرچه مى‏گذرد برجستگى بيشترى پيدا مى‏كند. در زمان حيات آن شهيد، كسانى كه او را مى‏شناختند زياد نبودند و كسانى كه به عمق برجستگى و نورانيت فكرى او آشنا بودند باز هم كم‏تر بودند. اما امروز در محيط ذهنى انقلاب، جريان فكرى شهيد مطهرى يك جريان ممتازى است.

و پيرامون مقام معلّم فرمودند:
در روايات هست كه وقتى با معلم حركت مى‏كنى، اگر شب تار است، تو جلوتر از معلم برو، تا اگر چاله‏اى در راه وجود دارد، تو بيفتى و معلمت سالم بماند. اين، آن روح رفتار تكريم‏آميز نسبت به معلم را نشان مى‏دهد. اگر اين روحيّه در جامعه رواج پيدا كند و هر كسى احساس نمايد كه در مقابل معلّم خود خاضع است، فضا براى معلّمان، فضاى مناسبى خواهد شد، و اگر معلمان در جامعه دلخوش بودند، تعليم رايج خواهد گرديد. تكريم، يعنى اين.
البته عرض كرديم كه در كنار اين، برخى امور مادى و معنوى ديگر هم وجود دارد، ولى اصل قضيّه همين است كه بايستى انجام بگيرد. متأسفانه در فرهنگ سوغات دنياى مادى، عكس اين وجود دارد و به هيچ وجه رعايت نشده است. يعنى در فرهنگ‏هايى كه ما از اروپايى‏ها گرفتيم، احترام به معلّم وجود ندارد. نمى‏گوييم آنها در كتاب هايشان نوشته‏اند كه به معلّم بى‏احترامى كنيد، اما عادت و تربيت احترام به معلّم، در فرهنگ غربى پيش‏بينى نشده است!
يك وقت در مجموعه‏اى عرض كرديم كه سال‏ها و قرن‏هاى متمادى، در محيط اسلامى هميشه معلمان از شاگردان خودشان احترام و تكريم مى‏ديدند، ولى چند ده سال بعد از آن كه فرهنگ اروپايى وارد كشور شد و در محيطهاى علمى، دين از علم جدا گرديد، چه بسا اساتيد براى خاطر نيم نمره، يا براى خاطر فلان برخورد نامناسب در كلاس، به دست شاگردانشان كشته شدند! اين، همان فرهنگ اروپايى است.
البته امروز خوشبختانه برگشت به همان اصالت اسلامى وجود دارد.شما معلمان هم بايد قدر خودتان را بدانيد؛ يعنى به معلّم بودن اهميّت بدهيد. معلّم بودن افتخارى است، فوق خيلى چيزهاست.اين كه كسى افتخار كند معلم است و معلم بودن را قدر بداند و براى تعليم و تربيت تلاش كند. يكى از بزرگترين ارزش‏هاى نظام اسلامى ماست.
اميدواريم كه خداوند متعال كمك كند و توفيق بدهد. تا اين بساط تعليم و تربيت در كشور ما روز به روز رنگين‏تر و گسترده‏تر بشود و ان شاء اللّه آموزش و پرورش تلاش‏هاى خودش را به جايى برساند كه حقيقتاً در هيچ جاى كشور خلأ تعليم و تربيت باقى نماند.
پاورقي ها:

/

سخنان معصومين ع

زبانت را حفظ كن‏ رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«هَل يَكُبُّ النّاسَ عَلى مَناخِرِهِم اِلّا حَصائِدُ اَلسِنَتِهِم »
(اخلاق شبر، ص 129)
آيا محصول زبان نيست كه مردم را بسقوط (دنيا و آخرت) مى‏كشاند؟! رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«شَرُّ النّاسِ عِندَ اللّهِ يَومَ القِيامَةِ الَّذينَ يُكرَمُونَ اِتِّقاء شَرِّهِم»
(جامع السعادات، ج 1، ص 277)
بدترين مردم در نظر خداوند متعال در روز قيامت، كسانى هستند كه براى پرهيز از شر (زبان و عملشان) مردم به ايشان احترام گذارند. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«ما عَمَلَ مَن لَم يَحفَظ لِسانَه»
(مكارم الاخلاق، ص 467)
كسى كه زبانش را كنترل نكند عملش به او ثمرات معنوى نمى‏بخشد. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«ما مِن شَى‏ءٍ اَحَقُّ بِطُولِ السِّجنِ مِنِ اللِّسانِ»
(مكارم الاخلاق، ص 467)
چيزى سزاوارتر از زبان براى تداوم زندانش نيست(زبان اگر در زندان سكوت باشد مفيد است). رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«اَلمُسلِمُ مَن سَلُمَ المُسلِمُونَ مِن يَدِه وَ لِسانِه»
(جامع السعادات، ج 1، ص 165)
مسلمان كسى است كه مسلمانان از دست و زبانش در امان باشند. امام على عليه السلام :
«لاتَقُل ما لا تَعلَم بَل لا تَقُل كُلَّ ما تَعلَم فَاِنَّ اللّهَ فَرَض عَلى جَوارِحِكَ كُلِّها فَرائِض يُحتَجُّ بِها عَلَيكَ يَومَ القِيامَة»
(نهج البلاغه، صبحى صالح، ص 544)
آنچه را يقين نمى‏دانى نگو بلكه هرچه را ميدانى تمامش را نگو، زيرا خدا بر تمام اعضاى بدن تكاليفى مقرر فرموده كه روز قيامت از آن بازجوئى مى‏كند. امام على عليه السلام :
«اِذا تَمَّ العَقلُ نَقَصَ الكَلام»
(نهج البلاغه، كلمات قصار)
وقتى عقل كامل بود انسان كم حرف مى‏گردد. امام على عليه السلام :
«مَن حَفِظَ لِسانَهُ سَتَرَ اللّهُ عَورَتَه»
(ثواب الاعمال، ص 287)
كسى كه زبانش را حفظ كند خدا عيب او را مى‏پوشاند. امام على عليه السلام:
«اللّسانُ سَبُعٌ اِن خُلِىَ عَنهُ عَقَر»
(نهج البلاغه، حكمت 60)
زبان درنده‏اى است كه او را رها كردى (ايمان و كمال ترا) مى‏درد. امام باقر عليه السلام:
«لايُسلَم اَحَدٌ مِنَ الذُّنُوبِ حَتّى يُخزَنَ لِسانَه»
(تحف العقول، ص 218)
هيچ فردى از گناه در امان نيست مگر اينكه زبانش را در گنجينه سكوت قرار دهد. امام صادق عليه السلام:
«مَن خافَ النّاسُ لِسانَه فَهُوَ فى النّار»
(جامع السعادت،ج 1، ص 278)
كسى كه مردم از زبانش بترسند، در آتش جهنم خواهد بود. امام صادق عليه السلام:
«نَجاةُ المُؤمِنِ فى حِفظِ لِسانِه»
(ثواب الاعمال، ص 217)
نجات مؤمن در كنترل زبان اوست. امام صادق عليه السلام:
«مَن صَدَقَ لِسانَهُ زِكّى عَمَلَه»
(كشف الغمه، ج 2، ص 420 و سيرالائمه، ج 4، ص 23)
كسى كه راستگو باشد عملش (مصون مانده و به او كمال مى‏بخشد) خوب انجام مى‏گيرد.
پاورقي ها:

/

يارى خداوند و توكل‏

«إن ينصركم اللّه فلا غالب لكم وإن يخذلكم فمن ذا الذى ينصُرُكُم من بعده وعلى اللّه فليتوكَّل المؤمنون»
(سوره آل عمران – آيه 160)
اگر خداوند شما را يارى كند پس هرگز كسى بر شما چيره نخواهد شد، و اگر خداوند دست از يارى شما بردارد، پس چه كسى شما را يارى خواهد كرد؟! بايد مؤمنان تنها بر خداوند توكل كنند.
اين سنت تخلف ناپذير الهى است كه اگر بخواهد ما را يارى كند حتما يارى خواهد كرد و اگر ما در اثر نافرمانيها و سرپيچى ها، قابليت نداشته باشيم، تمام قدرتهاى جهان نمى توانند ما را يارى كنند و كمك نمايند.
خداوند اين مسأله مهم را در آيات مختلفى گوشزد كرده است كه اگر شما خدا را يارى كنيد خداوند شما را يارى خواهد كرد. پر واضح است كه يارى خداوند يعنى يارى دين خدا وگرنه خداوند هيچ نيازى به كسى ندارد.
گر جمله كائنات كافر گردند
بر دامن كبرياش ننشيند گرد
و همانگونه كه از ما مى‏خواهد تا دينش را يارى كنيم به ما مى‏فهماند كه اگر ما به امر او اطاعت كرديم و براى او قيام نموديم و در برابر دشمنان دينش ايستاديم خداوند اسباب و علل پنهانى را براى يارى رساندن ما به كار مى‏گيرد آنسان كه كسى باورش نشود. زيرا تنها خدا است كه با لطف و كرمش مى‏تواند وسائل نصرت را آماده سازد هرچند در مقابل دشمنانش با وسائل مادى بسيارى مجهز باشند.
البته لازم نيست نصرت خداوند منحصر باشد به پيروزى در جنگ چه بسا جنگى كه به صورت ظاهر اولياى خدا شكست بخورند و دشمنانشان بر آنان چيره شوند ولى نتيجه قطعا به نفع مؤمنان خواهد بود. نمونه‏اش نبرد نابرابر امام حسين عليه السلام و ياران بسيار اندكش در برابر سپاه بسيار زياد و مجهز يزيد لعنة الله عليه.
در آن نبرد تاريخى هرچند حضرت ابى عبد الله با تمام خويشان و يارانش به شهادت رسيدند و به صورت ظاهر يزيد بر او غلبه كرد ولى نتيجه‏اش قطعا به نفع امام و به زيان يزيد و اصحابش بود كه هم در كوتاه مدت، آنها تارومار شدند و هم در دراز مدت نام حسين چون گوهرى درخشان در قلب تاريخ ماندگار شد و نام يزيد و يزيديان به مزبله تاريخ فرو افكنده شد و تا جهان زنده است حسين زنده است و يزيد نابود و شكست خورده.
بنابراين آنچه در اين موقعيت خطرناك فعلى اهميت دارد اين است كه ما به خاطر خدا(و فقط خدا) از دين و سرزمين و امّت و آرمانمان دفاع كنيم و چون دوران انقلاب اسلامى بى محابا به سراغ دشمن اصلى برويم و با اطمينان خاطر به پيش بتازيم، البته با در نظر گرفتن مصالح ملى و مذهبى و با مشورت با خردمندانمان و با استفاده از ابزارهاى مادى و معنوى و با ايمان كامل به هدف و با توكل بر خدا.. كه در اين صورت هرگز شكست معنى ندارد. و من بر اين باورم كه اگر آن جوش و خروش دوران انقلاب زنده شود و دفاع ملت براى خدا باشد قدرتهاى استكبارى اصلا جرأت هجوم به ايران اسلامى را نخواهند داشت و اگر حماقت كردند و هجوم نمودند هم از نظر مادى و هم از نظر معنوى شكست خواهند خورد و نام ايران اسلامى همچون هميشه در تاريخ خواهد درخشيد.
اين آيه مباركه ضمن اينكه ما را بشارت مى‏دهد به يارى محبوب ، هشدار نيز مى‏دهد كه در صورتى از يارى او برخوردار خواهيم بود كه قابليت نصرتش را داشته باشيم.
و در پايان آيه، نتيجه گيرى مى‏كند كه اگر خواهان شقّ اول آيه كه نصرت خدا است باشيد يك راه بيشتر ندارد و آن توكل بر خدا زيرا مؤمنين فقط و فقط بر خدا توكل مى‏كنند.
اين نيز كاملا منطقى و روشن است كه اگر كسى بخواهد با دشمنش مبارزه كند نياز به يك قدرت برتر دارد كه به او بپيوندد و از او استمداد كند. و چه قدرتى بالا تر از قدرت خدا است كه ما از او درخواست كمك كنيم؟ حال بايد ديد توكل بر خداوند چگونه است؟ آيا توكل به اين معنى است كه ما تنها به حمايت و پشتيبانى خداوند بسنده كنيم و هيچ كارى انجام ندهيم ؟
قطعاً اين توكل نيست. مگر ممكن است كسى در خانه بنشيند و كارى انجام ندهد و فقط به اميد خدا باشد كه خداوند چون ارحم الراحمين است و رزاق همه موجودات است پس روزى او را بى زحمت خواهد رساند ؟ بى گمان از گرسنگى خواهد مرد و خداوند براى او قرص نانى از آسمان نمى اندازد ؟!
ما اگر مأمور به توكل هستيم، معنايش اين نيست كه دست روى دست بگذاريم و با دست خالى به مصاف دشمن تا دندان مسلح برويم و بگوئيم چون توكل داريم پيروز خواهيم شد؟
همه داستان آن اعرابى را شنيده‏ايم كه شترش را با خود آورد و به رسول خدا عرض كرد مى‏خواهم نماز جماعت بخوانم، آيا اين شتر را رها كنم و به اميد خدا باشم؟ حضرت فرمود : «اعقلها و توكل» آن را در جاى امنى نگهدار آنگاه توكل بر خدا كن.
در موارد مختلفى از قرآن و سنت مى‏خوانيم كه بايد تا آنجا كه امكان داريم وسائل و ابزار جنگى را براى دفاع آماده كنيم: « و أعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخيل» و بقيه‏اش را به خدا بسپاريم. امدادات غيبى با رفتن دست خالى به جبهه هرگز ميسر نمى شود. كار بايد كرد و آماده بايد شد و در آن صورت است كه خداوند با امداد غيبى به كمك ما مى‏آيد و سپاه مخفى خود را براى نصرت كردن مؤمنان مى‏فرستد.
پس نخست بايد آماده كار شد، سپس بر او توكل كرد. در غير اين صورت امكان نصرت نيست. و به هر حال شرط اول پيروزى هم ايمان به خدا و داشتن تقوا است.
اميد است با دو بال تقوا و توكل بتوانيم در تمام مراحل زندگى فردى و اجتماعى، و در مبارزه با شياطين انس و جن پيروز و بهروز گرديم. آمين رب العالمين.
پاورقي ها:

/

خاطراتى سبز از ياد شهيدان‏

كيسه شنى گوشتى‏
وقتى به هوش آمدم، ديدم تمام بدنم پر از خون است. كسى اطرافم نبود. كمى خودم را حركت دادم و بچه‏ها متوجه من شدند و آمدند مرا به عقب بردند. 13 روز بعد در بيمارستان شهيد صدوقى شيراز – در حالى كه به علت آسيب شديد روده‏ها بسترى بودم – به هوش آمدم. با چند مرحله بسترى در بيمارستان و جراحى، از آن وضع راحت شدم ولى مسأله‏اى كه عجيب بود اين كه من با يك تركش به روى زمين افتادم و بى‏هوش شدم ولى وقتى به هوش آمدم، بدنم مثل آبكش سوراخ سوراخ بود و من نمى‏دانستم چه طورى اين اتفاق افتاده است و اين همه تير چگونه به من خورده است. در سال 69 خواستم تركشى را كه در جريان همان مجروحيت داخل گوشم شده بود، خارج سازم. وقتى بنياد جانبازان رفتم، گفتند فرمانده وقت شما بايد گواهى كند تا ما شما را به بيمارستان معرفى كنيم. فرمانده وقت ما آقاى بيطرفان بود. او در آن زمان در سپاه منطقه بود. رفتم پيش ايشان و سلام كردم. ديدم حالت خاصى به ايشان دست داد. گفت: «چه كار دارى؟» گفتم اين طورى شده است. فورى گواهى خواسته شده را نوشت و گفت: «برو و اينجا نايست؟» من از رفتار او خيلى شگفت زده شدم. اين ماجرا گذشت، تا سال 72 كه در دانشگاه قبول شدم. در آن موقع در بسيج دانشجويى فعاليت مى‏كردم. يكى از برنامه‏هاى ما شركت در ارودى راهيان نور بود. در يكى از اين اردوها آقاى بيطرفان هم دعوت شده بود اما خيلى طرف من نمى‏آمد و از من دورى مى‏كرد و اين موضع باعث ناراحتى من مى‏شد. مى‏گفتم اين بنده خدا فرمانده ما بوده، چرا اين طورى مى‏كند؟! در آنجا آقاى عزيزى – كه در آن وقت هم كلاسى ما در دانشگاه و عضو بسيج دانشجويى بود – از او علت آن رفتارش را مى‏پرسد و آقاى بيطرفان در پاسخ وى داستانى را تعريف مى‏كند. در پى آن آقاى عزيزى از او مى‏خواهد آن داستان را براى همه دانشجويان تعريف كند. آقاى بيطرفان در جمع دانشجويان مى‏گويد: من خاطره‏اى از يك رزمنده برايتان مى‏گويم كه خودش هم از آن خبر نداشته است و اولين بار است كه مى‏شنود…
موضوع از اين قرار بود كه وقتى من با آن وضع مجروح و بى هوش شدم، همه فكر كردند من شهيد شده‏ام. و چون عراقى‏ها در حال پيشروى بودند و روى جاده هيچ سنگر و حفاظى نبود، آقاى بيطرفان تصميم مى‏گيرد با تيربار جلوى دشمن را بگيرد تا بچه‏ها فرصت عقب روى پيدا كنند. براى اين كه سنگرى درست كند، جنازه دو تا از شهدا را روى هم مى‏گذارد، پيكر من را هم روى آنها قرار مى‏دهد و پشت ما سنگر مى‏گيرد و راه عراقى‏ها را مى‏بندد. ايشان تا سال 69 فكر مى‏كرده كه من شهيد شده‏ام ولى با ديدن من مى‏فهمد كه من آن روز زنده بودم و در حال بى هوشى به سر مى‏بردم.
بعد از شنيدن اين ماجرا بود كه من متوجه شدم چرا بدنم مثل آبكش سوراخ سوراخ شده بود. البته خدا را شكر كردم كه بدن بى جان من هم براى دفاع از ميهن و اسلام و يارى ساير رزمندگان مفيد واقع شده بود.(1) وصيت نامه شهيد محمدرضا نيازمند
محمد رضا در عمليات والفجر هشت آسمانى گرديد با شروع پاتك دشمن، او در پى اصابت تركش خمپاره به ناحيه شكم مجروح شد. با اين حال و وضعيت وخيمى كه داشت، به فكر مجروحان ديگر بود. محمد رضا بعد از آن كه همه مجروحان را به عقب فرستاد، به علت جراحت عميق و خونريزى شديد، به نداى حق لبيك گفت.(2)
به گوشه‏هايى از وصيت نامه او نگاه مى‏كنيم:
بارالها، من براى رضاى تو و براى يارى دين تو كه همان دين محمد(ص) است، به جبهه رفتم، جبهه‏اى كه در آن معنويت حكمفرماست… جبهه‏اى كه انسان در آن خدا را مشاهده مى‏كند. جبهه‏اى كه در آن قلب مى‏سوزد، اشك مى‏جوشد، وجود خاكستر مى‏شود و احساسش سخن مى‏گويد. جبهه‏اى كه وقتى در آن گام مى‏نهى، احساس مى‏كنى كه در هاله‏اى از نور همگام با فرشتگان مقرب الهى قدم مى‏گذارى و عطر دلنشين بهشتى، مشامت را پر مى‏كند و زمزمه خوش تسبيح و دعا گوش‏هايت را مى‏نوازد و صفحه خاطرات شيرينى دلت را زينت مى‏بخشد… پروردگارا… خوش دارم كه از مرزهاى عالم وجود در گذرم و در وادى فنا غوطه‏ور شوم، جز خدا چيزى احساس نكنم… خدايا، به من موهبتى ارزانى دار كه از همه چيز ببرم و به وصال تو برسم… ايزدا، به بركت گداختگان هيبت تو و به بركت نواختگان حضرت تو، الهى، به بركت متحيران جلال تو و به بركت مقهوران مهتر تو، اى ملكى كه همه مملوكان توُ اند و اى جبارى كه همه جباران عالم مجبور تُواند و اى رزاقى كه همه بشر مرزوق تواند و اى غفارى كه همه اهل خطا مغفور تواند، مرا درياب و به سوى زندگى ابديت سوق ده. پروردگارا، اين چندمين بار است كه وصيت نامه‏ام را تعويض مى‏كنم. ديگر از تو خجالت مى‏كشم وليكن اميدوار به لطف تو مى‏باشم. ياريم كن باصلاح خودت اين آخرين وصيت نامه‏ام باشد كه بنويسم… معشوقا، دل بر اميد تو بسته و بر عشقت مى‏سوزم. تو خود مى‏دانى كه عشق به تو و دين تو مرا بدين جا كشانيده. لذا جوابم را بده، شهادت در راهت را نصيبم گردان و مرا بر اين آرزوى ديرينه‏ام برسان…(3) برخورد تند شهيد خالو
يك بار با يكى از ماشين‏هاى پادگان رفتيم جايى. راننده ماشين يكى از بچه‏هاى كادر بود. از همان اول به قول معروف گازش را گرفت. شهيد على خالو – مسؤول محور عملياتى تيپ ويژه شهدا -(4) يكى، دوبار به او تذكر داد و گفت: آرام‏تر هم كه برى، مى‏شود.
او به شوخى گفت: وقت طلاست.
نمى‏دانم چقدر رفته بوديم كه يك دفعه يك دست‏انداز سر راهمان سبز شد. راننده تا آمد به خودش بجنبد، ماشين با همان سرعت افتاد توى دست انداز. خالو طورى توپيد به آن راننده و با او برخورد كرد، كه همه ما ماتمان برد. خود آن راننده هم توقع چنان برخوردى را نداشت. ناراحتى خالو همه به خاطر اين بود كه آن ماشين به بيت المال تعلق داشت. مى‏گفت: اگر ايمان مان قوى باشد، بايد بدانيم كه حتى همين بى‏احتياطى‏ها هم حساب و كتاب دارد. تو قيامت بايد به خاطر همين خطاهاى به ظاهر كوچك هم جواب پس بدهيم.(5) همچو ايوب پيامبر(ع)
در يك عمليات بناشد شهيد بزرگوار محمد باقر رادمرد يك تانك براى مانور بياورد. ايشان به كار مشغول شد. در آخر وقتى داشت دوشكا را روى تانك سوار مى‏كرد، يك آن ديدم انگشتش زير پايه دوشكا گير كرد. به سختى توانست آن را در بياورد. چون آثار درد در چهره‏اش نبود و يك آخ هم نگفت، مطمئن شدم آسيبى نديده است. وقتى كارش تمام شد آمد پايين، به من گفت: سيد جان، سيم چين اين دور و برا هست؟
سريع رفتم و يك سيم چين آوردم. هنوز نمى‏دانستم براى چه كارى مى‏خواهد. با اشاره به انگشت سبابه‏اش گفت: بى‏زحمت اين انگشتر را ببر!
همين كه چشمم به انگشتش افتاد، نفسى از ته دل كشيدم. كم مانده بود چشمهايم از كاسه بزند بيرون. به سبب سنگينى پايه دوشكا انگشترش كج شده و در پوست و گوشتش فرو رفته و دستش پر از خون شده بود. وقتى ديد همچنان خيره انگشتش هستم، دلدارى‏ام داد و گفت: طورى نيست فقط زود آن را در بياور.
من به سختى توانستم قسمتى از آن را ببرم. بعضى قسمتها را هم كه توى گوشت فرو رفته بود و چسبيده بود، به سختى توانستم از لابه‏لاى پوست و گوشت لهيده شده بكنم. در تمام اين مدت با اين كه دلم ريش ريش شد ولى او حتى يك آخ هم نگفت.
رادمرد اعتقاد داشت هر درد و مصيبتى كه براى رضاى حضرت حق و در راه او باشد، شيرين و گواراست. با اين وجود، من از اين همه صبر و تحمل او مات و مبهوت شدم.(6) حكايت آن نماز مغرب‏
اوايل جنگ ما در پايگاه دزفول مستقر بوديم. آن روزها عمليات هوانيروز به صورت «بكاو و بكش» بود. يعنى چون دشمن جاى مشخصى نداشت، هلى كوپترها به منطقه مى‏رفتند و دشمن را شناسايى مى‏كردند و او را مورد هدف قرار مى‏دادند. شبها هم به پست فرماندهى مى‏رفتيم و پروازهاى روز بعد را هماهنگ مى‏كرديم.
شبى ديرتر از معمول به محل اجتماع پرسنل برگشتيم. تصميم گرفتم اول نمازم را بخوانم و سپس به غذاخوارى بروم. در نماز خانه كسى نبود. نماز مغرب را شروع كردم. در اثناى ركعت دوم احساس كردم چند نفر وارد شدند و پشت سر من ايستادند. با خود گفتم كه آنها هم نماز خود را فرادا مى‏خوانند. البته در ركعت سوم متوجه شدم آنها به من اقتدا كرده‏اند. براى همين عرق سردى در وجودم نشست و احساس مسؤوليت سنگينى كردم. بعد از اتمام نماز، وقتى به عقب برگشتم، ناگهان چهره نورانى حضرت آيت اللّه خامنه‏اى را ديدم كه آن روزها به عنوان نماينده امام در شوراى عالى دفاع انجام وظيفه مى‏كردند. با ديدن ايشان شرمم بيشتر شد و در دل خود گفتم: خدايا، من چه كسى هستم كه ايشان و همراهانشان به من اقتدا كردند. بلافاصله پشت صف رفته و منتظر نشستم.(7) يكى از منتظران واقعى
و آخرين بار با جمعى از دوستان به ديدن حاج حسين دخانچى رفتيم. وقتى مى‏خواستيم خداحافظى كنيم، مرا صدا زد، نزديك او رفتم و گوشم را نزديك دهانش بردم. پرسيد: بزرگان از علائم ظهور امام زمان(عج) خبرى داده‏اند يا نه؟
پرسيدم: چطور مگر؟
گفت: مى‏خواهم اين نيمه جانى كه دارم، فداى امام زمان(عج) كنم.
گريستم و گفتم: با توجه به علائم و قرائنى كه بزرگان مى‏فرمايند، ان شاء اللّه ظهور امام عصر(عج) نزديك است و بايد منتظر باشيم.
ديدم اشك توى چشمانش حلقه زد و برگونه هايش جارى شد. آنگاه به دوستان همراه عرض كردم. هر كس مى‏خواهد منتظر واقعى را ببيند، به حاج حسين نگاه كند. هفده سال است روى تخت و از ناحيه گردن قطع نخاعى است ولى يك لحظه هم چشم از امام زمان(عج) بر نداشته. هرچند اداى تكليف كرده ولى مى‏گويد نيمه جانم را هم مى‏خواهم فداى مولا و آقايم امام زمان (عج) كنم.(8) معامله با خدا
برادر حسين دخانچى در نوزده سالگى قطع نخاعى شد. خيلى درد كشيد ولى هيچگاه گلايه و شكوه نكرد. از مدتها قبل خودش را براى هر وضعيتى آماده كرده بود. هفده سال درد و رنج داشت ولى هرگز شكايت نكرد و هميشه شكرگزار بود. اگر كسى دعا مى‏كرد شفا پيدا كند، مى‏گفت: من با خدا معامله كرده‏ام و حاضر به پس گرفتن آن نيستم.
او در مقابل درد و رنجش تسيلم نمى‏شد و مقاومت مى‏كرد. آن چنان صبر و رضايت از خود نشان مى‏داد كه گويى لذت مى‏برد. و در همه حال شاكر خدا بود. يكى از اقوام كه براى عيادت از حسين آمده بود، گفت: «نذر كنيد بلكه خدا شفا عنايت كند. شايد حسين از اين درد و رنج راحت شود.» بعد از اين كه خداحافظى كرد و رفت، حسين با تعجّب پرسيد: مادر، اينها چه مى‏گويند؟ من با خدا معامله كرده‏ام و هيچ وقت حاضر نيستم اين معامله را به هم بزنم.
حسين به مقام رضا رسيده بود و جز خدا كسى را نمى‏ديد.(9) قرعه شهادت براى چه كسى است؟
يك قبضه چهار لول 5/14 ميلى مترى چيزى حدود يك ماه در اسكله لشكر 17 مستقر بود و با آن به طور مرتب شليك مى‏كرديم. بچه‏ها در روزهاى عمليات غذايشان را هم پشت قبضه مى‏خوردند. تصميم داشتيم نيروها را به علت خستگى تعويض كنيم كه هواپيماهاى دشمن به بمباران منطقه پرداختند. بلافاصله پشت قبضه رفته، در سينى محاسب ايستادم و آن را تنظيم كردم و به مأمور آتش گفتم شليك كند. ناگهان احساس كردم كسى به من گفت بيا پايين. بعد از من برادر «قلعه جانباز»(10) نشست. يك دفعه صداى مهيبى برخاست. متوجه شدم هواپيما قبضه را زد و برادر قلعه جانباز به طرز فجيعى به شهادت رسيد. فقط بالا تنه او باقى مانده بود. ايشان نيم ساعت بيشتر نبود كه به آن منطقه آمده بود. گويى فقط براى شهادت آمده بود.(11) دفاع با تمام وجود
در پايان عمليات والفجر ده براى حفاظت از آسيب‏هاى احتمالى بمباران شيميايى به تپه‏اى در مجاور مقرگردان رفتيم. آن تپه بر مقر گردان كاملاً اشراف داشت. هواپيماهاى دشمن ابتدا پدافندهاى ضدّ هوايى را مى‏زدند. خودم شاهد بودم كه تمام خدمه‏هاى توپ ضدهوايى يكى پس از ديگرى مجروح يا شهيد مى‏شدند و نفرات بعدى آنها را از روى توپ بلند كرده، خودشان به تيراندازى مشغول مى‏شدند. آن قدر از مقر گردان دفاع كردند تا همگى به شهادت رسيدند.(12) به ياد شهيد سحرى‏
در عمليات غرور آفرين خيبر كه در اسفند 62 در جزاير مجنون انجام شد، فرمانده دسته ما برادر محمد باقر سحرى بود. وقتى به دشمن رسيديم، دنيايى از آتش به روى ما گشوده شد به حدى كه هيچكس نمى‏توانست سرش را از روى زمين بلند كند. در پى آن دشمن در صدد برآمد ما را دوز بزند امّا شهيد كلهرى با زدن چندين آرپى‏جى مانع از اجراى نقشه شوم آنها شد و به من گفت: به نيروها بگو نارنجك‏هاى خود را به آن طرف كه جاده دشمن است پرتاب كنند.
درگيرى بسيار شديدى بين طرفين ايجاد شده بود و عده‏اى از همرزمان ما به شهادت رسيدند و جمعى هم مجروح شدند. قرار شد يك عقب نشينى تاكتيكى داشته باشيم. برادر محمد باقر سحرى هم به شدت مجروح شده بود. با آن كه يك دست و يك پاى ايشان قطع شده بود و فشار دشمن به ما لحظه به لحظه بيشتر مى‏شد، به ما روحيه مى‏داد: او – كه بعداً به خيل شهدا پيوست – دست سالمش را زير سرش گذاشته بود و نيروها را به مقاومت دعوت مى‏كرد. حتى در لحظه آخر هم كه ديگر كسى نبود، به من گفت: كوهى، مقاومت كن!
جنازه اين شهيد بزرگوار يازده سال زير آبهاى جزيره ماند و سپس به ديار خود بازگشت.(13) ميگ و ولش!
وقتى جنگ شروع شد، ما را كه هفتاد نفر بوديم، به مسجد سليمان آوردند. ناهار ما را يك دستگاه وانت از شركت نفت مى‏آورد و آن را داخل آشيانه مى‏خورديم. يك روز بدون خوردن صبحانه به آشيانه رفتم و به شدت مشغول كار شدم. وقت ناهار شد و اعلام كردند كه وانت غذا رسيده و آماده تقسيم غذاست. بلافاصله هر كس بشقاب خود را برداشت و در صف ايستاد. تقريباً 50 نفر جلوتر از من در صف بودند. خسته و كوفته بودم. دو، سه بار صف ناهار را برانداز كردم و لرزه به اندامم افتاد كه خدايا، چه موقع نوبت من مى‏شود. ناگهان صداى آژير قرمز در فضاى آشيانه پيچيد. در يك لحظه صف غذا به هم ريخت و همه به پناهگاه رفتند. در نتيجه يك ديگ پر از غذا را در كنارم ديدم و كسى هم بالاى سرش نبود با ترديد به غذا نگاه كردم. دوستانى كه نزديك من پناه گرفته بودند، مرا صدا مى‏كردند: «ابراهيم، ميگ‏ها آمدند، بيا پناهگاه!» در يك لحظه به فكر فرو رفتم و تصميم گرفتم به طرف ديگ غذا بروم و يك بشقاب پر بردارم و شكمى از عزا دربياورم. يكى از بچه‏ها با التماس مى‏گفت: «ابراهيم، ميك‏ها آمدند، بيا پناهگاه!» به طرف او برگشتم و گفتم: «ميگ‏و ولش كن، ديگ‏و بچسب!» آن وقت به طرف ديگ رفته و يك شكم سير غذا خوردم. پس از آن ماجرا هرگاه دوستان و همكاران را مى‏ديدند، مى‏گفتند: ميگ‏و ولش، ديگ‏و بچسب.(14) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. راوى: برادر حاج احمد اميرآبادى، ر.ك: عطش، 30 خرداد 84، ص 22 – 20. 2. ر.ك : عطر شكوفه‏هاى سيب، مهرى حسينى، ص 16 و 68. (نشر مجنون، قم، چاپ اول، 1383.) 3. همان، ص 108 تا 111. 4. اين عنوان، آخرين درجه شهيد بود. 5. كليد فتح بستان، سعيد عاكف، ص 89. 6. راوى: سيد على حسينى، ر.ك: كليد فتح بستان، ص 111 و 112. 7. راوى: برادر خليلى، ر.ك: پرواز در پرواز، ص 100 و 101. 8. راوى: برادر جوشقانيان، ر.ك: نگين شكسته، ص 105 و 106. 9. راوى: مادر شهيد، ر.ك: نگين شكسته، محمد خامه يار، ص 30 و 31 ( ناشر: رهپويان، قم، 1384). 10. به ايشان لقب «حافظ» داده بودند. زيرا ديوان حافظ را زياد مى‏خواند. 11. راوى: ابوالفضل رابع، ر.ك: معبر، ش 6، ص 21. 12. راوى: حسين احمدى كافشانى، ر.ك: معبر، ش 6، ص 21. 13. راوى: عباس كوهى، ر.ك: معبر، ش 6، ص 55. 14. راوى: ابراهيم برزكار، ر.ك: پرواز در پرواز، ص 107 و 108.

/

انتقاد و معيارهاى آن در آموزه‏هاى دينى‏

مركز فرهنگ و معارف قرآن‏
در ميان مخلوقات عالم هستى، انسان تنها موجود معجون و مركب از دو بُعد مادى و معنوى است و اين دو بُعد نهادينه شده در وجود انسان، مدام با همديگر در تضاد و درگيرى به سر مى‏برند. جنگ و نزاع هميشگى بين ماده و معنى، بسترى شده است تا انسان، خود و همنوعانش را بهتر و بيشتر شناسايى نموده، نقايص، كاستى‏ها و عيوب را بر طرف ساخته و جبران كند در نتيجه راه سعادت، كمال و تعالى را پيدا كرده و بپيمايد.
از سوى ديگر، ميزان خطاى انسان در ميدان سعى و تلاش زندگى، رقم قابل توجهى را تشكيل مى‏دهد تا جايى كه باعث شده است گفته شود «انسان ذاتاً خطاكار است» رواياتى از معصومان و نيز آياتى از قرآن كريم به نوعى آن را بيان مى‏دارد.
قرآن‏كريم، طبق يك نظر از زبان حضرت يوسف و طبق رأى ديگر از زبان همسر عزيز مصر(1) اين گونه مى‏فرمايد: «من خويشتن را تبرئه نمى‏كنم زيرا نفس آدمى، انسان را به بدى فرمان مى‏دهد مگر پروردگار من ببخشايد.»(2) محتواى آيه اين اصل مسلم را روشن مى‏سازد كه: همه انسان‏ها در فعاليت‏هاى شبانه‏روزى‏شان، مصون از خطا نيستند جز عده خاصى كه مورد توجه و عنايت خاص پروردگار جهان قرار مى‏گيرند.(3)

در سوره عصر، باز هم اصل خاطى بودن انسان، با تأكيد بيشترى مورد توجه قرار گرفته است آن‏جا كه مى‏فرمايد: «قسم به عصر كه همه انسان‏ها زيانكار هستند مگر كسانى كه ايمان به خدا آورده و عمل صالح دارند و همديگر را به راه راست و صواب دعوت مى‏كنند.»(4)
بنابراين، اصل مسلم اين است كه همه انسان‏ها «به جز انبياء و معصومين، در فعاليت‏هاى فردى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى، نظامى، فرهنگى و… دچار خطا و گرفتار اشتباه مى‏شوند و همين امر، باعث طرح اصل ديگر به نام «نقد و انتقاد» در زندگى انسان به خصوص فعاليت‏هاى جمعى او شده است. تعريف انتقاد
انتقاد از ماده «نقد» به معانى: عيب‏يابى، و جدا ساختن خوب و بد، و زشت و زيبا، ذكر شده است اين معانى از سوى واژه‏شناسان در زبان‏هاى فارسى، عربى و انگليسى، مورد توجه قرار گرفته و در كتب لغت بيان شده است.
لغت‏نامه دهخدا، با استناد به كتب لغت و ذكر تعاريف مختلف، نتيجه مى‏گيرد «انتقاد عبارت است از سره كردن، سره گرفتن، بيرون كردن درهم‏هاى ناسره از ميان درهم‏ها، آشكار كردن، عيب شعر بر قايل آن، كاه از دانه جدا كردن.»(5)
لسان العرب، مى‏گويد: «تمييز الدراهم و اخراج الزيف منها»(6) كه به معناى جدا كردن و سره كردن درهم و شناخت اصلى و قلابى آن است، بايد توجه داشت كه در گذشته پول رايج در بين مردم، سكه‏هاى فلزى گران‏قيمت بوده و در ضرب آن، معيار و ملاك مورد اطمينان وجود نداشت لذا امكان تقلب در وزن و عيار آن وجود داشت، براى رفع اين معضل و تشخيص صحت و سقم سكه‏هاى ضرب شده به تدريج، كارشناسانى پيدا شدند كه با نگاه دقيق و كارشناسانه، سكه‏ها را از حيث وزن و عيار و شكل، بررسى و اصل و تقلبى آن را شناسايى و براى مردم معرفى مى‏كردند. و به مرور زمان، اين اصل و قاعده در حوزه‏هاى ديگرى مثل نظم و نثر و… تسرى و گسترش پيدا كرد.
و در اصطلاح نيز گفته‏اند: نقد عبارت از: «تجزيه و تحليل آثار و ارزيابى آن از نظر فنى» است(7) ماتيوار نولد، نقاد و شاعر انگليسى، نقد را «سعى و مجاهده‏اى مى‏داند عارى از شائبه اغراض و منافع تا بهترين چيزى كه در دنيا دانسته شده است و يا از انديشه انسان تراوش كرده است، شناخته گردد و شناسانده شود.»(8) و كارلونى، نقد را عبارت از «بررسى آثار گذشته و معاصر به منظور رفع ابهام و توضيح و ارزيابى آنها»(9) معرفى مى‏كند و مى‏گويد: «نقد كردن قبل از هر چيز درك كردن است»(10) از مجموعه مطالب ياد شده، مى‏توان استفاده كرد كه: نقد در اصطلاح عبارت از تحليل و ارزيابى آثار علمى، هنرى و… گذشته و حال و تشخيص صحت و سقم آن به منظور دفع ابهام و كج‏فهمى‏ها است.
بنابراين، انتقاد به معناى بيان نقايص و كاستى‏ها مى‏باشد و اين اصل و قاعده در كليه حوزه‏ها و قلمرو فعاليت انسان‏ها، جريان داشته و دارد. در حقيقت، بيان نقايص و كاستى‏ها باعث رشد انسان و جامعه انسانى در تمام ساحات شده است و همين ويژگى مسير انسان را از ساير موجودات كه به نحوى زندگى اجتماعى دارند، جدا مى‏سازد.

آثار و پيامدهاى انتقاد

1- نجات از غفلت و فراموشى‏
از جمله صفات كه اكثراً حسرت و اندوه را براى انسان ايجاد مى‏كند نسيان و فراموشى است به قول سقراط: آدميان جاهل نيستند بلكه غافل‏اند و از اين رو نياز به تذكر دارند.(11) افراد و اشخاص كه وظيفه مسئوليت خود را فراموش مى‏كنند، نقد و انتقاد «تذكر و توصيه» مى‏تواند به يارى و كمك آنان شتافته و از زيان‏هاى فراوانى كه ممكن است دامنگيرشان شود جلوگيرى نمايد، حوزه نسيان و فراموشى به عمل خلاصه نمى‏شود در حوزه‏هاى علمى و عملى نيز دامنگير انسان‏ها شده و مى‏شود، غفلت از يك نكته اساسى ممكن است يك نظريه پرداز را دچار خطا و اشتباه كرده و يا متزلزل سازد، نقد، انتقاد و تذكر مى‏تواند اين نقيصه را رفع نمايد.
كم نيستند آيات قرآنى كه با صراحت انسان را به تفكر، تدبر و تعقل دعوت مى‏نمايد و در طرف مقابل با جملات افلا يتدبرون، افلا يتفكرون، افلا ينظرون، نارضايتى خود را از افراد سُست و سطحى‏نگر ابراز مى‏دارد چرا كه در سايه تفكر و تعقل است كه خيلى از مشكلات حل و فصل مى‏شود، نقايص و كاستى‏ها شناسايى و مرتفع مى‏شود. 2- اصلاح خطاها در حوزه عملى و نظرى
انسان‏هاى غير معصوم در هر حوزه و حيطه‏اى «علمى و عملى» كه وارد شوند احتمال خطا و لغزش وجود دارد چرا كه علم و آگاهى انسان محدود و ناقص است از طرف ديگر شهوات، غرايز و منيت‏ها بر عملكرد او، تأثير فراوان داشته و دارد، نقد و نقدپذيرى، حتى خود را در معرض نقد قرار دادن، بهترين راه و روش است كه مى‏تواند درصد خطا و اشتباه انسان را كاهش داده و ضريب اطمينان را بالا ببرد، كم نبوده‏اند بزرگان و معلمان اخلاق كه براى شناخت و رفع عيوب نفس، پيشنهاد كرده و مى‏كنند كه درصدد يافتن دوستى باشيد كه راستين، بصير و متدين باشد. 3- رشد علوم و فنون‏
انتقاد، اشكال و عيب‏جويى، گرچه در ظاهر و ابتداى امر، براى هر انسانى، تلخ و ناخوشايند است ولى نقش بسيار مؤثر و تعيين كننده در جهت رشد و بالندگى انسان در فعاليت‏هاى فردى و عرصه‏هاى كلان اجتماعى، ايفا مى‏نمايد. اگر انتقاد و عيب‏يابى نباشد، بدون شك قطار حركت رشد و تكامل انسان در تمام حوزه‏ها و عرصه‏ها، متوقف خواهد شد و يا سرعت آن، به شدت كاهش پيدا خواهد كرد و اين يك واقعيت انكارناپذيرى است كه همه انسان‏ها در زندگى فردى و اجتماعى خود، شب و روز با آن سر و كار دارند.
از باب نمونه، طفل خردسال در ابتداى يادگيرى در اداء و تلفظ حروف، كلمات و جملات، اكثراً دچار اشتباه شده و با خنده، اعتراض و انتقاد والدين و اطرافيان مواجه مى‏شود ولى اعتراض و انتقاد همراه با هدايت و راهنمايى والدين و افراد خانواده، به مرور زمان مؤثر واقع شده و باعث مى‏شود اطفال خردسال، اداء و تلفظ حروف و كلمات و جملات را آهسته آهسته ياد بگيرند، اشكالات و نقايص را بر طرف ساخته و وارد مدرسه و اجتماع شده و به سخنوران و سخن‏سرايان معروف و مشهور تبديل مى‏شوند، در راه رفتن، غذا خوردن، لباس پوشيدن و آداب و معاشرت با ديگران و… قاعده و قانون همان است كه گفته شد.
در فعاليت‏هاى اجتماعى نيز قاعده و قانون فوق حاكم است، پيشرفت‏هاى اعجازانگيزى كه در عرصه‏هاى مختلف سياسى، اجتماعى، فرهنگى، اقتصادى، مديريتى، صنعت و تكنولوژى و… به دست انسان پديده آمده است ثمره و نتيجه طرح و برنامه، تلاش و فعاليت، و انتقادهاى تلخ و شيرين است كه انسان‏ها از ابتدا تا حال از همديگر داشته و آن را تجربه كرده و به فعليت رسانده‏اند و به وضعيت كه امروز مشاهده مى‏شود رسيده‏اند.
براى درك مطلب، كافى است به سرگذشت تلفن كه امروزه در هر خانه‏اى و حتى همراه هر انسانى ممكن است وجود داشته باشد، قدرى درنگ كرده و به آن دقت كنيم، دستگاه ابتدايى تلفن كه در سال 1876 توسط «گراهام بل» آمريكايى طراحى، ابداع و اختراع شد در مراحل اوليه به زحمت مى‏توانست رابطه بين دو انسان را از فاصله چند مترى برقرار كند، ولى با انتقاد، عيب‏جويى و عيب‏يابى و دفع نقايص آن، دستگاه ابتدايى آن روز، به سيستم پيچيده امروز تبديل شده است و اين تفاوت و پيشرفت، ثمره و محصول تلاش و فعاليت انسان ، همراه با اعتراض، انتقاد و عيب‏جويى بوده است نه چيز ديگر.
اگر جامعه بشرى راه انتقاد و عيب‏يابى را مسدود مى‏كرد از سيستم پيشرفته و پيچيده فعلى خبرى نبود. در عرصه‏هاى ديگر مثل ماشين‏هاى پيشرفته، كشتى‏هاى غول‏پيكر، هواپيماهاى قاره‏پيما و ماهواره‏هايى كه كرات ديگر را فتح و تسخير كرده و مى‏كنند نيز قصه همان است كه گفته شد و اين ثمره شيرين نقد و كاركرد انتقاد است و اختصاص به صنعت و تكنولوژى هم ندارد بلكه در عرصه‏هاى سياسى، فرهنگى، اقتصادى، مديريتى و… جريان دارد. جايگاه انتقاد در مفاهيم دينى‏
از آن‏جا كه انتقاد و عيب‏يابى، باعث مى‏شود انسان، نقايص و كاستى‏هاى رفتارى خود را در عرصه‏هاى فردى و اجتماعى، شناسايى كرده و در صدد اصلاح آن برآيد، آموزه‏هاى دينى نيز انتقاد مثبت، سازنده و انگيزشى را مورد توجه قرار داده و نسبت به آن تأكيد و توصيه فراوان نموده است.
در آيات قرآن كريم، گرچه واژه نقد و انتقاد ذكر نشده است ولى جملات و كلمات كه بار معنايى نقد و انتقاد را داشته باشند، فراوان ديده مى‏شود از جمله در سوره زمر، اين گونه مى‏خوانيم: «[اى رسول‏] تو نيز بندگان را به لطف و رحمت من، بشارت ده، بندگان كه سخن حق را مى‏شنوند و به نيكوتر آن عمل مى‏كنند. خداوند آنان را به لطف خود هدايت نموده و آنان خردمندان هستند.»(12) برگزيدن سخنِ بهتر از ميان سخن‏هاى فراوان، نياز به دقت، تأمل و ارزيابى دارد تا صحت و سقم و قوت و ضعف آن، روشن و مشخص گردد. دقت و تفكيك قوت و ضعف و تمييز سره از ناسره، همان نقد و انتقاد سازنده است.
امام على(ع) افرادى و اشخاصى را كه عيوب انسان را با خود او در ميان گذاشته و بيان مى‏نمايد به عنوان افراد دلسوز و رفيق واقعى معرفى مى‏نمايد، در طرف مقابل، افراد آشنايى كه نقايص، كاستى‏ها و عيوب انسان را بيان نكرده و از آن چشم‏پوشى مى‏نمايند، به عنوان دشمن معرفى كرده و دورى از آنان را ضرورى و لازم مى‏دانند: «افرادى كه عيوبت را با تو آشكارا بيان كرده و نشان مى‏دهد، دوستدار تو است و كسانى كه عيوب تو را پنهان مى‏نمايد، دشمن تو خواهد بود.»(13)
در آموزه‏هاى دينى از برادران دينى، به عنوان آيينه همديگر ياد شده است.(14) آيينه‏اى كه بدون غرض و چشم‏داشتى جهات مثبت و منفى شخصيت برادران دينى را بايد نشان دهد و زمينه رشد، تكامل و ترقى آنان را در عرصه‏هاى فردى و اجتماعى، مادى و معنوى فراهم سازد.
حضرت على(ع) علت و فلسفه نامگذارى دوستان نزديك را به عنوان «صديق» اين گونه بيان مى‏دارد: «دوست را از آن جهت دوست و صديق ناميده‏اند كه در مورد تو و عيب‏هايت، صداقت داشته و راستش را با تو مى‏گويد.»(15) امام صادق(ع) نيز بيان عيب و كاستى‏ها را از سوى دوستان به عنوان بهترين هديه معرفى مى‏نمايد و مى‏گويد: «محبوب‏ترين برادرانم نزد من كسى است كه عيب‏هايم را به من هديه كند.»(16) جمله زيباى امام خمينى رهبر كبير انقلاب، شايد برگرفته از كلام امام صادق(ع) باشد، آن‏جايى كه اعتراض و انتقاد را به عنوان هديه الهى براى رشد و تعالى انسان‏ها و اجتماعات، معرفى نموده و مى‏فرمايد: «اشكال بلكه تختئه يك هديه الهى است براى رشد انسان‏ها»(17)
اصولاً جرح و تعديل و بررسى افكار و نظريات و مشورت در امور زندگى فردى و اجتماعى كه به عنوان يك راهكار در آيات شريفه و احاديث نورانى ذكر شده است و نيز دو اصل مهم امر به معروف و نهى از منكر كه به عنوان تكليف الهى و همگانى در آموزه‏هاى دينى مطرح است به نوعى انتقاد همراه با هدايت، راهنمايى و ارائه طرح است. از نظر آيات الهى همه اهل ايمان، بدون استثناء، بدون در نظر داشت مقام و موقعيت سياسى، اجتماعى و فرهنگى، حق نقد و انتقاد دارند لذا مى‏خوانيم: «مردان و زنان مؤمن، بعضى‏هاى‏شان نسبت به همديگر ولايت دارند همديگر را امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنند.»(18) اين ولايت و قدرت قانونى انتقاد سازنده است كه خداى متعال به همه اهل ايمان داده است تا رسماً و قانوناً بتوانند با انواع منكرات سياسى، اقتصادى، فرهنگى، اخلاقى و… مبارزه جدى و پيگيرى را انجام دهند.
نكته‏اى كه بايد دقت كرد اين است كه در آموزه‏هاى دينى، همانگونه كه نقد و انتقاد از اعمال و رفتار همديگر، آن هم بازگو كردن آن براى خود افراد، مورد توجه قرار گرفته است در عين حال از غيبت، تهمت دروغگويى، تمسخر و استهزاء و تجسس در امور شخصى به شدت منع شده است، آموزه‏هاى دينى، نقد و عيب‏يابى را به عنوان وسيله‏اى كه هدف آن، هدايت انسان است ذكر مى‏نمايد، لذا منتقد بايد جهات مثبت و سازندگى انتقاد را در نظر داشته و در بيان نقايص و كاستى‏ها، عدالت و انصاف را رعايت كند.
پيامبر گرامى اسلام معيار و ملاك امر به معروف و نهى از منكر را در جمله زيبا اين گونه مى‏فرمايد: «هيچ كس حق امر به معروف و نهى از منكر ندارد مگر اين كه سه تا ويژگى بايد داشته باشد اولاً در امر و نهى «= نقد و انتقاد» ديگران رفق و مدارا داشته باشد، ثانياً در امر و نهى، عدل و انصاف را رعايت كند، ثالثاً شناخت و آگاهى كافى در مورد آنچه كه بدان امر و نهى مى‏كند داشته باشد.»(19) در جاى ديگر مى‏فرمايد: «علامت و نشانه ناصح و منتقد چهار چيز است، به حق داورى مى‏كند، خودش نيز حق و عدالت را رعايت مى‏كند. آنچه از مردم توقع و انتظار دارد خودش نيز پاى‏بند است و بر هيچ كس تعدّى نمى‏كند.»(20) معيار انتقاد در نظام اسلامى‏
گفته‏اند همه انسان‏ها «به جز معصومين» در زندگى و فعاليت‏هاى فردى و اجتماعى‏شان، دچار خطا و اشتباه شده و مى‏شوند و هر قدر دايره قلمرو فعاليت انسان، وسيع و گسترده شود، ضريب خطا و اشتباهات او بيشتر شده، خطر، ويرانگرى و آسيب‏رسانى آن، جدى‏تر مى‏شود.
اداره يك كشور و مملكت، امر سهل و ساده‏اى نيست بلكه ظرافت‏كارى‏ها و پيچيدگى‏هاى خاص خود را دارا مى‏باشد، اشخاصى كه در رأس اين هرم قرار گرفته‏اند از رئيس دولت تا معاونين، وزرا، رؤسا، مديران و… امكان دارد دچار اشتباهات فراوانى شوند و طرح و سياستى كه در پيش مى‏گيرند، ممكن است كارايى لازم، شايسته و مطلوبى را نداشته باشد، لذا آحاد جامعه به عنوان يك تكليف الهى و اجتماعى، مسئوليت دارند با چشمان باز، عملكرد آنان را زير ذره‏بين قرار داده خطا و اشتباهات را مورد ارزيابى و نقد منصفانه قرار دهند و به مسئولين گوشزد كنند و با انتقادهاى سازنده و مؤثر خود به دور از اغراض و آلودگى‏هاى سياسى و جناحى، زمينه و بستر رشد، تعالى و توسعه كشور را در عرصه‏ها فراهم سازند. لذا اصول و معيارهايى كه از سوى منتقد بايد رعايت شود را اجمالاً يادآور مى‏شويم.
1- هدف از انتقاد، نبايد انتقام و ويرانگرى بلكه اصلاح و سازندگى باشد. محور اصلى و اساسى هر انتقادى، گذر از وضعيت موجود و رسيدن به وضعيت مطلوب و تغيير عملكرد فردى و سازمانى و سوق دادن آن در جهت مثبت مى‏باشد، در نتيجه تكامل و اصلاح در افكار و رفتار را باعث مى‏شود.
افراد و اشخاصى كه راه و روش ديگران را جرح و تعديل كرده و زير شلاق و تازيانه نقد قرار مى‏دهند، قبل از هر چيزى، بايد به درون و وجدان خود، مراجعه كرده هدف و نيت خود را زير ذره‏بين قرار داده و ارزيابى كنند كه چه عامل باعث شده است فلان رفتار و گفتار را جرح و تعديل نموده و مورد انتقاد قرار دهند؟ آيا حب و بغض‏هاى شخصى و جناحى در قضاوت و داورى او، نقش و تأثير داشته است يا نه؟ چرا كه براى تشخيص سازنده بودن انتقاد، هيچ ملاك و معيارى، جز وجدان افراد منتقد، وجود ندارد، تنها انسان‏هاى منتقد منصف، با مراجعه به درون خويش، متوجه مى‏شوند كه هدف‏شان چيست؟ انتقام است و يا انتقاد؟
امام راحل، معمار بزرگ عصر حاضر، ضمن اينكه اشكال و انتقاد را به عنوان يك هديه الهى معرفى كرده و آن را عامل اصلاح امور و رشد انسان و اجتماع، معرفى مى‏كند(21) مى‏فرمايد: «ما اميدواريم كه ايران اولين كشورى باشد كه به چنين حكومتى دست مى‏يابد حكومتى كه كوچكترين فرد ايرانى بتواند آزادانه و بدون كم‏ترين خطر، به بالاترين مقام حكومتى، انتقاد كند و از او در مورد اعمالش توضيح بخواهد.»(22) ولى تأكيد مى‏كند كه «انتقاد صحيح از دولت مانع ندارد ولى انتقام و تضعيف نبايد باشد»(23) و براى تشخيص انتقاد از انتقام، مراجعه به درون و وجدان خود افراد منتقد را بهترين مرجع مى‏داند و مى‏فرمايد: «انسان مى‏فهمد كه اگر انتقاد بكند آيا اين انتقاد سازنده است يا انتقام است خودش مى‏فهمد يعنى غالباً مى‏فهمد.»(24)
يكى از نويسندگان در مقام بيان تفاوت انتقاد از انتقام و يا انتقاد سازنده از انتقاد ويرانگر مى‏گويد: «انتقاد مشفقانه و سازنده با انتقام خصمانه تفاوت بسيار دارد نقد زدن غير از نق زدن است منتقد اشكال‏شناس است منتقم اشكال تراش، منتقد در پى تقويت است، منتقم در پى تضعيف، منتقد راه حل نشان مى‏دهد، منتقم يأس و بن‏بست، و در مقام ارائه راه حل نيست منتقد در صدد كشف بيمارى و علاج است و منتقم در صدد ايجاد آن، منتقد طبيب است منتقم رقيب است انتقاد از شفقت است انتقام از خصومت.»(25) بنابراين اولين اصلى كه بايد از سوى انتقاد كننده رعايت شود اين است كه در جرح و تعديل‏ها، در صدد تشخيص درد و اصلاح گرفتارى‏ها و درمان بيمارى‏ها باشد، كينه، خصومت و انتقام‏گيرى، رقابت‏هاى سياسى و جناحى را كنار بگذارد و مرجع تشخيص انتقام از انتقاد هم وجدان خود افراد است.
2- ارائه راه‏كار براى رسيدن به وضعيت مطلوب: دومين اصلى كه بايد منتقد، ملاحظه كرده و آن را رعايت كند اين است كه در كنار اعتراض و انتقاد، حتى‏المقدور، سعى كند با ارائه طرح و راهكار، راه‏هاى نيل به وضعيت مطلوب را جستجو كرده و آن را بيان نمايد و از اين طريق، دانش و مهارت‏هاى لازم را به آحاد جامعه آموزش داده و منتقل كند «اگر منتقد خواستار منافع دنيايى باشد بدين سان، قدر مى‏بيند و بر صدر مى‏نشيند و به تدريج ديگران او را نه به عنوان منتقدى منفى باف و نق زن، بلكه به عنوان ناصحى راه‏گشا خواهند شناخت و احترام او را پاس خواهند داشت. اگر هم منتقد در پى كسب ثواب اخروى است، باز برايش بهتر است به جاى آن كه تنها عيب‏هاى برادر مسلمانش را به رويش بياورد، بكوشد تا دستش را بگيرد و او را گامى به پيش ببرد.»(26)

3- ملايمت و بكارگيرى جمله‏هاى مثبت: در تاريخ انسان‏ها، شايد افراد مثل فرعون از لحاظ جرم و جنايت، و گناه و معصيت، انگشت‏شمار باشد، فرعون كه ادعاى خدايى داشت، مردان بنى‏اسرائيل را قتل عام كرده و زنان‏شان را به اسارت و بردگى مى‏برد.(27) ولى خداى متعال هنگامى پيامبرش را به سوى او مى‏فرستد به موسى و هارون دستور مى‏دهد تا با فرعون جنايت‏كار با نرمى و ملايمت صحبت كرده تا شايد او بر سر عقل آيد دست از ظلم و فساد بر دارد و هدايت شود.(28)
دستور خداوند به حضرت موسى، مبنى بر ملايمت با فرعون جنايتكار، اگر چشم‏بينا، گوش شنوا و عقل سالم وجود داشته باشد، وظيفه و تكليف مسلمانان را در برخورد با يكديگر به زيبايى روشن مى‏نمايد. مسلمانان كه به فرموده قرآن، برادران همديگر هستند،(29) لذا سومين اصل و معيارى كه منتقد بايد مدنظر قرار دهد اين است كه در مقام جرح و تعديل ديگران، ملايمت نموده و از كلمات و جملات مثبت، سازنده، مأدبانه و انگيزشى استفاده كرده و بهره ببرد بلكه بهتر است در ابتداء، جهات مثبت مورد نقد را يادآور شود، از كلمات و جملات زشت، زننده و توهين‏آميز جداً پرهيز بنمايد، اين امر باعث خواهد شد بين او و كسى كه مورد نقد قرار گرفته است ارتباط سالم برقرار شده و زمينه تعامل و پذيرش نظريات همديگر فراهم شود.

ولى در صورتى كه منتقد با به كارگيرى الفاظ زشت، زننده و ركيك، به طرف مقابل توهين و تحقير روا دارد، علاوه بر اينكه از نظر مبانى دينى مرتكب گناه و معصيت شده است در بين جامعه و مردم نيز به عنوان شخص هتاك، منفور و منزوى خواهد شد ديدگاه و نظرياتش نيز ارزش و اعتبار خودش را از دست خواهد داد. و ممكن است خودش نيز مورد توهين و تحقير قرار گيرد. به قول شاعر:
كسى كو با كسى بد ساز گردد

بدو روزى همان بد باز گردد

از امام صادق(ع) نيز نقل شده كه مى‏فرمايد: «اگر مى‏خواهى تو را عزيز و گرامى بدارند، نرمى و ملايمت پيشه كن و اگر مى‏خواهى خوار و ذليلت كنند درشتى كن.»(30) حضرت امام خمينى نيز مى‏فرمايد: «لسان نصيحت غير لسان لجن كردن و ضايع كردن است»(31) بنابراين منتقد كه در صدد اصلاح جامعه و مردم است، مانند طبيب و پرستار مهربان، با مراجعين و بيماران خود، با نرمى و ملايمت برخورد نمايد و اگر چنين نكند نه تنها اصلاحات صورت نمى‏گيرد بلكه مشكلات و درگيرى‏ها بيشتر شده و بخش اعظمى از نيروها، امكانات و فرصت‏ها در جهت تأييد و تكذيب اين و آن صرف خواهد شد.

4- استفاده از سؤال: اگر اشكال و انتقاد در قالب طرح يك سؤال يا مجموعه‏اى از سؤالات، مطرح و عنوان شود، در انتقال اطلاعات و هدايت طرف مقابل، بهتر و بيشتر مى‏تواند تأثير داشته باشد، چرا كه انسان در هر مقام و موقعيت كه قرار داشته باشد، در برخورد با اعتراض و انتقاد، براى دفاع از موقعيت خود جبهه‏گيرى نموده و سنگر مقاومت تشكيل مى‏دهد، ولى در صورتى كه با طرح پرسش، طرف مقابل شخصاً به خطا و اشتباهات خود، پى برده و اطلاع و آگاهى پيدا كند، بدون جبهه‏گيرى و مقاومت تسليم شده و در صدد رفع نقايص، كاستى‏ها و اشكالات مورد نظر، بر آمده و اقدامات لازم را انجام خواهد داد.
5- نقد همراه با عمل: در برخى موارد ممكن است گفتار و نوشتار، سودى نداشته باشد ولى از طريق مداخلات رفتارى، مى‏توان از عملكرد ناشايست و نامطلوب، انتقاد كرد و تفكر مورد نظر و اصلاحى را از طريق عمل و رفتار به طرف مقابل منتقل نمود چرا كه انتقاد عملى اثربخشى بسيار عميقى بر روح و روان مخاطب دارد و به آسانى از ذهن و ضمير او پاك نمى‏شود، لذا امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «مردم را با اعمال‏تان به سوى خوبى‏ها و فضايل، دعوت كنيد.»(32) در دوره جاهليت قبل از اسلام، خرافات فراوانى در بين مردم رواج داشت از جمله ازدواج با مطلقه پسرخوانده را جايز نمى‏دانستند. زينب بنت جحش، زن مؤمنه است كه با پيشنهاد پيامبر(ص)، با زيد، غلام آزاد شده و پسرخوانده پيامبر، ازدواج مى‏كند ولى بعد از مدتى بنابر دلايلى از هم جدا مى‏شوند خداوند براى اين كه يكى ديگر از سنت‏هاى غلط را از بين ببرد به پيامبرش دستور مى‏دهد تا با زينب بن جحش ازدواج كند لذا مى‏فرمايد: «هنگامى كه زيد، همسرش را طلاق داد، او را به ازدواج تو در آورديم، تا براى افراد باايمان درباره همسران پسرخوانده خود، هنگامى كه آنها را طلاق مى‏دهند محدوديتى نباشد.»(33)
6- بيان شفاف: آنچه را كه مى‏خواهد مورد انتقاد قرار دهد به طور دقيق و شفاف بيان كند چرا كه صراحت كلام، انتقاد را مؤثر مى‏نمايد، لذا از اجمال، كلى‏گويى و كلام مبهم خوددارى كند.(34) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1) تفسير نمونه، ج 9، ص 433.
2) وَ مَآ أُبَرِّئُ نَفْسِى إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّى»(يوسف/ 53)
3) قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ» (سوره ص/ 83)
4) سوره عصر: «وَ الْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنسَنَ لَفِى خُسْرٍ * إِلَّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّلِحَتِ»
5) لغت‏نامه دهخدا، ج 2، ص 2965.
6) لسان العرب، ج 14، ص 254.
7) ضيف شوقى، نقد ادبى، ترجمه لميعه ضميرى، تهران، اميركبير، 1362، ص 13.
8) زرين كوب، عبدالحسين، نقد ادبى، ج 1، ص 5، تهران، اميركبير، 1354.
9) ژرس – كارلونى، س – فيلو، ترجمه نوشين پزشك، 1368، ص 1.
10) ژرس – كارلونى، س – فيلو، ترجمه نوشين پزشك، 1368، ص 129.
11) ر.ك: ژان بردن، «سقراط»، ترجمه ابوالقاسم پورحسينى، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ج دوم، 1374، ص 67 – 71.
12) فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئكَ الَّذِينَ هَدَلهُمُ اللَّهُ وَ أُوْلَئكَ هُمْ أُوْلُواْ الْأَلْبَبِ»(زمر/ 17 – 18)
13) ميزان الحكمة، ج 3، ص 2207: «مَن اَيانَ لكَ عيبك فَهُوَ ودودكَ و مَن سائر عيبك فهو عدوك»
14) الكافى، ج 2، ص 166: «المسلم اَخوُا المسلم هو عينه و مرأته و دليلُه لايَخُونُهُ و لايَخدعه و لايَظلِمُهُ…»
15) غرر الحكم، كلام 134: «اِنّما سُمِى الصَّديقُ صَديقاً لِاَنَّهُ يصدقكِ فى نفسك و معايبك».
16) الحياة، ج 1، ص 196: «اَحَبَّ اخوانى اِلىَّ مَن اَهْدى اِلَىّ عيوبى»
17) صحيفه امام، ج 20، ص 451.
18) وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَآءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ»(توبه/ 71).
19) بحار، ج 100، ص 93: «لا يأمر بالمعروف و لاينهى عن المنكر الّامَن كان فيه ثلاث خصال: رفيق بما يأمر به رفيق فيما ينهى عنه عدل فيما يأمر به عدل فيما ينهى عنه عالم بما يأمر به عالم بما ينهى عنه»
20) تحف العقول، ص 12: «اما علامة الناصح فاربعة يقضى بالحق و يعطى الحق من نفسه و يرضى للناس ما يرضاه لنفسه ولا يعتدى على احد»
21) صحيفه امام، ج 20، ص 451.
22) همان، ج 5، ص 449.
23) همان، ج 19، ص 363.
24) صحيفه امام، ج 19، ص 365.
25) معرفت‏شناسى دينى، ص 39، محمد فنايى اشكورى، تهران، برگ، 1374.
26) انتقاد و انتقادپذيرى، ص 108، سيد حسن اسلامى، چاپ سوم، 1383، مؤسسه نشر آثار امام خمينى.
27) يُذَبِّحُونَ أَبْنَآءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَآءَكُمْ…»(بقره/ 49)
28) فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّيِّنًا لَّعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى‏»(طه/ 44)
29) إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُواْ بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ»(حجرات/ 10)
30) ميزان الحكمة، ج 2، ص 1104: «اِن شئتَ اَنْ تُكرَم فَلِن و اِن شئتَ اَن تهان فاخشن»
31) صحيفه امام، ج 20، ص 127.
32) قرب الاسناد، ص 77، حديث 251: «كونوا دعاة الناس باعمالكم و لاتكونوا دعاة بالسنتكم».
33) احزاب/ 37 و 38.
34) سايت: www.hooshmand-mag.com

/

دوازده فروردين: روزى باشكوه و خجسته

(به مناسبت فرا رسيدن سالروز استقرار جمهورى اسلامى ايران) چرا يوم اللّه؟
در قرآن كريم مى‏خوانيم: «و ذكّرهم بايّام اللّه انّ فى ذلك لآياتٍ لكلّ صبّارٍ شكور؛(1) يعنى: و روزهاى خدا را به يادشان آور. و در اين براى هر شكيبا و شكرگزار عبرت‏هايى است. با توجّه به اين كه همه ايام و موجودات از آن خداست، منظور از ايام اللّه در اين آيه، وقايعى است كه در برهه‏اى خاص روى داده و امر حق تعالى را آشكار ساخته است كه در ديگر ايام چنين ظهورى رخ نداده است و امكان دارد در ايّام مذكور رحمت الهى چنان قوى و قابل توجه بوده كه در ديگر ايّام روشن نبوده است، همچنين گاهى در مقاطع زمانى مزبور قهر و قدرت الهى كه تجلّى عزّت پروردگار است حضور خود را نشان مى‏دهد.(2) چنانچه در روايتى به نقل از رسول اكرم(ص) آمده است: ايام اللّه نعمائه و بلائه ببلائه؛(3) روزهاى نعمت‏هاى خداوند و نيز زمان آزمايش‏هاى او توسط بلاها، ايام اللّه است در هر حال يادآورى روزهاى بزرگ اعم از ايام پيروزى، نصرت و غلبه بر دشمنان يا روزهاى دشوار و طاقت فرساى مبارزه، نقش مؤثّرى در بيدارى و هشيارى امّت‏ها و انسان‏ها دارد و با الهام از همين پيام آسمانى است كه خاطره روزهاى بزرگى را كه در تاريخ اسلام مشخص گرديده همواره گرامى مى‏داريم و هر سال براى تجديد اين خاطرات روزهاى معينى را اختصاص مى‏دهيم و درس‏هاى آموزنده‏اى از آن فرا مى‏گيريم. در آيه‏اى كه بدان اشاره شد، پس از ذكر ايّام اللّه تنها روزى كه بر آن تأكيد گرديده، زمانى است كه قوم بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان رها يافته‏اند و ذكر روز نجات دليل مهم و ارزشمندى بر اهمّيت فوق العاده آزادى و استقلال در سرنوشت انسان‏ها مى‏باشد(4) و بديهى است ملّتى مى‏تواند بهتر ايمان خود را تقويت كند و به عبادت بپردازد و خدا را نيكوتر پرستش كند و نيز نبوغ و توانايى‏هاى درونى خود را شكوفا سازد كه از سلطه استبداد، استكبار و استثمار آزاد گردد. به همين دليل نخستين تلاش فرستادگان الهى اين بود كه ملّت‏ها را از اسارت‏هاى فكرى، سياسى و اقتصادى رها نمايند و ما بايد شكرگزار چنين نعمت بزرگ الهى باشيم و لازم است چنين روحيه‏اى براى تقويت بُعد معنوى جامعه، ترويج گردد، درست است كه مردم بر عليه ابرقدرت‏ها و ستمگران به ستيز و مقاومت برمى‏خيزند و البته ميوه اين استقامت آنان، نابودى اين قواى باطل است ولى بايد فراموش نشود كه اولاً خداوند چنين نيرويى را در وجود انسان‏ها قرار مى‏دهد و آنان را در اين راستا امداد مى‏نمايد و در ثانى سنّت الهى بر اين تعلّق گرفته كه نيرنگ‏هاى استكبار خنثى گردد. در قرآن آمده است: استكباراً فى الارض و مكر السّيئى ولايحيق المكر السيئى الّا باهله فهل ينظرون الّا سنّت الاوّلين فلن تجد لسنّت اللّه تبديلا و لن تجد لسنّت اللّه تحويلاً.(5) در زمين سركشى كردند و نيرنگ‏هاى بد نموده و اين حيله‏هاى بد جز نيرنگ بازان را در بر نگيرد. آيا جز سنتى كه برگذشتگان رفته است منتظر چيز ديگرى هستند. در سنت خدا هيچ تبديلى مشاهده نمى‏كنى و در سنّت الهى هيچ دگرگونى نمى‏يابى.
ايام اللّه پيمانه‏هاى تكوين و تشريع هستى‏اند كه در عالم امر و خلق و در لامكان و لازمان پس از فرمان «كُن»، «فيكون» شدند و بار وجود را از واجب الوجود دريافته و لحظه‏هاى سرنوشت انسان را پرداخته و تجلّى‏گاه الطاف خفيّه و جليّه الهيّه گرديدند. از خلقت آدم تا رسالت خاتم و از امامت على(ع) تا ولادت حضرت مهدى (عج) و از غيبت كبرى تا ظهور آن ذخيره الهى و نيز از قيام 15 خرداد 1342 تا پيروزى انقلاب اسلامى همه از ايام اللّه است.(6)
ايام اللّه يعنى لحظه‏هاى ظهور حق و افول باطل، در پگاه سرخ عاشورا نيز ايام اللّه آشكار گشت همانگونه كه 22 بهمن 1357 و 12 فروردين 1358 ه.ش از چنين ايامى حكايت دارند.
امام خمينى مى‏فرمايد: «…تذكّر به ايّام اللّه كه خداوند متعال به آن امر فرموده است، انسان ساز است، قضايايى كه در ايّام اللّه رخ داده است براى تاريخ و انسان‏ها در طول تاريخ آموزنده و بيدار كننده است. حوادث بزرگ تاريخ كه قرآن مجيد هم از بعضى از آن‏ها ياد كرده است، سرمشقى پر بركت براى ساختن جامعه و اشخاص و جامعه عصر ما كه عصر انقلاب است و در كشور ايران كه كشور انقلاب و شاهد بسيارى از حوادث بزرگ است كه بايد آنها را ايّام اللّه محسوب كنيم و به ذكر آنها و تذكر آن ايّام بپردازيم كه براى ملّت قهرمان و مجاهدان سلحشور درس انقلاب است…»(7) مظهر تجلّى لطف الهى‏
خداوند در قرآن كريم مى‏فرمايد: و نريد ان نمنّ على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين؛(8) ما بر آن هستيم كه ضعيف نگاه داشته شدگان را به روى زمين عزّت نهيم و آنان را پيشوايان سازيم و وارثان گردانيم. امام خمينى ضمن آن كه روز دوازده فروردين را يوم اللّه و آغاز حكومت اللّه دانسته‏اند، يادآور شده‏اند: «روز دوازدهم فروردين، سالروز رسميت يافتن حكومت مستضعفين بر مستكبرين در ايران است، سالروز تحقق وعده حق تعالى است… دوازده فروردين روز غلبه جنود اللّه بر جنود شيطان و روز فتح و نصر خدا و بندگان مؤمن به اوست.»(9)
در اين روز قدرت خداوند تجلّى پيدا كرد، وعده الهى تحقّق يافت و سنّت ثابت الهى در ازاى فداكارى و تحوّل و مبارزه امّتى مسلمان در برابر ستم طاغوت، عملى گرديد. در اين روز خجسته شجره مباركه انقلاب اسلامى به ثمر نشست. پيروزى امّتى با دست خالى و بدون سلاح در برابر بزرگترين طاغوت عصر و تشكيل نظام الهى شكل عينى به خود گرفت و چنين روزى اعجاب برانگيز حاصل لطف الهى مى‏باشد كه در جهان طنين انداز شده است و شعاع و پرتوهاى آن انسان‏هاى مسلمان و محرومان جهان را روشنى بخشيده است از سوى ديگر اين روز، زمان ميثاق و پيمان ملت مسلمان ايران با خداى متعال، نبى اكرم، ائمه هدى و پيرو راستين راه انبياء و اولياء يعنى امام خمينى مى‏باشد و چنين بيعتى حتى به قيمت گسسته شدن رشته حيات آنان نيز نخواهد گسست، دشمنان هرگز حكمت، تقدّس و ارزش و فرهنگ دوازدهم فروردين را درك نمى‏كنند و نخواهند فهميد، آنان متوجّه نشده‏اند كه اين يوم اللّه حلقه پيروزى بزرگ زنجير مستمر ايّام اللّه تاريخ و مظهر تجلّى حق است و حق يعنى مبارزه با تمام وجود در برابر باطل و در اين راه شكست معنا و مفهومى ندارد. آنان دريافته‏اند كه حيثيت، فضيلت، حيات، شرف، مجد و اصالت ملت مسلمان ايران در حفظ و دفاع از اين فرهنگ و فرازنگى است و بنابراين هيچ سلاح و قدرتى و تهديدى نمى‏تواند بر آن اثرى منفى بگذارد.
امت مسلمان ايران به اين باور رسيده‏اند كه اين يوم اللّه و حاكميت جمهورى اسلامى امانتى الهى است و مردم به اين يقين رسيده‏اند كه اين روز شريف سرآغاز حركت نوين به سوى هدفى بزرگ، متعالى و مقدس است يعنى همان هدف آفرينش و غايت خلقت و آرمان تمامى انبياء و اولياى خداوند و محصول كتابهاى آسمانى و اراده پروردگار مى‏باشد و مبارزه و نبرد با موانع و مزاحمان اين راه مبارك امرى طبيعى و ضرورى است و آنگاه براى جامعه شكست پديد مى‏آيد كه از اين مقصد فاصله بگيرند يا اين مسير شكل ديگرى بيابد كه چنين چيزى هرگز اتفاق نخواهد افتاد. نسيمى جان بخش‏
انقلاب اسلامى به اللّه انتساب دارد و از اين جهت روزهايش يوم اللّه مى‏باشد چرا كه نور خداوند در آنها تجلّى يافته است. بعد از طى قرون و اعصار متمادى كه ستم‏هاى فراوان و بيدادهاى سنگين ستمگران و مستكبران بر اقشار گوناگون محروم و مظلوم و تبديل شدن دنيا به ظلمتكده‏اى بى‏روح و بدون محتوا و نگران كننده و حزن برانگيز ناگهان بارقه‏اى الهى طلوع فجر پيروزى امت‏هاى مسلمان را نويد بخشيد و نسيمى جان بخش بر كالبد افسرده و پژمرده بشريت دربند، وزيدن گرفته است. از اين جهت امام خمينى به مناسبت روز قدس در سال 1360 در فرازى از پيام پرمحتواى خويش فرموده‏اند: «اميد است كه اين انقلاب جرقه و بارقه‏اى الهى باشد كه انفجارى عظيم در توده‏هاى زير ستم ايجاد نمايد و به طلوع فجر انقلاب مبارك حضرت بقية اللّه ارواحنا لمقدمه الفداء منتهى شود.»(10)
آرى يوم اللّه دوازدهم فروردين چشم انداز شكوهمند آينده الهى تاريخ را ترسيم نموده و افقى تابناك و اميدبخش در برابر چشمان منتظر و مضطر مستضعفين به تنگ آمده از جور و اختناق مى‏گشايد قرآن پيروزى نهايى ايمان اسلامى و غلبه قاطع و قطعى صالحان و پرهيزگاران و كوتاه شدن دست جباران را نويد داده و آينده درخشان بشريت را پس از اين فتح بزرگ مطرح كرده است:
هو الّذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كلّه ولوكره المشركون؛(11) او كسى است كه پيامبر خود را براى هدايت مردم فرستاد با دينى درست و برحق تا او را بر همه دين‏ها پيروز گرداند هرچند مشركان را خوش نيايد.
قال موسى لقومه استعينوا باللّه واصبروا انّ الارض للّه يورثها من يشاء من عباده والعاقبة للمتقين؛(12) موسى(ع) به قوم خود گفت: مدد جوييد و صبر پيشه سازيد كه اين زمين از آن خداست و به هر كس از بندگانش كه بخواهد آن را به ميراث مى‏دهد و سرانجام نيك از آن پرهيزگاران است.
دوازده فروردين تجسّم عينى آن همه شعارها، فريادها، خواستن‏ها و عطش‏ها بود كه بر روى دوازده ستون نورانى نهاده شد. اين روز يادآور ايام مبارك ديگرى هم هست از جمله روزى كه توبه آدم پذيرفته شد، زمانى كه كشتى نوح(ع) بر ساحلى آرام گرفت، موقعى كه ناقه صالح به معجزه از دل سنگ و كوه برآمد، هنگامى كه آتش نمروديان بر ابراهيم خليل(ع) سرد و گلستان و سرسبز و خرم گرديد.زمان وصال يعقوب است كه پس از سال‏ها غم دورى از فرزندش، يوسف را در آغوش گرفت و همان موقعى كه خواب اين نبى يعنى يوسف تعبير گرديد و در مصر اقتدارى مهم بدست آورد و از اعماق چاه بر فراز جاه و جلال قرار گرفت، يادآور عصا و يد بيضاى موسى كليم است كه قدرت پوشالى فرعون و افسون ساحران و جادوى كاهنان را دَرهم كوبيد و بر ادعاهاى دروغين آنان مهر باطل زد، دم مسيحيايى را در اذهان تداعى مى‏كند كه جان‏هاى مرده را احيا نمود و اينك وقت آن فرا رسيده كه داود بر مسند قضاوت قرار گيرد، سليمان است كه حكم صادر مى‏كند، قارون بر اعماق گل و لاى زمين فرو مى‏رود، بتكده‏هاى كَلَده و آشور به دست ابراهيم(ع) بت شكن درهم كوبيده مى‏شود و اصحاب كهف پيروز گرديده و عهد دقيانوس از رواج مى‏افتد، پرندگان ابابيل را برايمان باز مى‏خواند كه بر قوم ابرهه و فيل سواران غلبه يافتند شعار شعورآفرين محمد رسول اللّه است كه در فضاى شبه جزيره عربستان به نقاط مجاورش پيچيده و پادشاهان و خسروان و قيصرها را در موجى از آشفتگى فرو برده است، يادآور ذوالفقار علوى است كه خيبرى‏ها را چون ملخ‏هايى از هم پراكنده ساخت و عمروبن عبدودها را به خاك هلاكت و ذلّت كشانيد. اينك مكّه فتح گرديده، درهاى خيبر گشوده شده و يهوديان رميده‏اند، بت‏ها از ديوارهاى كعبه فرو ريخته‏اند و احزاب قريش در جنگ خندق و غزوه بدر منهزم شده‏اند، فتح مبين و نصر الهى كه عطيه‏اى آسمانى است فرا رسيده است. دوازده فروردين روز مباهله‏اى را متذكر مى‏گردد كه نصاراى نجران را رسوا ساخت، صفّينى بود كه پيروان على(ع) را از معاويه و امويان جدا ساخت، عاشورايى را فريادمى زند كه امام حسين(ع) و ياران با وفايش در آن حماسه آفريدند و در اين روز دشمنان اهل بيت كارنامه‏اى منفى از خود به يادگار نهاده‏اند و گزارش جنايت و سفاكى را در تاريخ نگاشتند كه جز نفرت و انزجار بذرى نكاشتند و محصولى جز خذلان و خود باختگى برداشت نكردند.
دوازده فروردين صراط برّنده و لغزنده‏اى است بر فراز جهنم خودخواهى‏ها، شقاوت‏ها و قدرت‏طلبى‏ها تا امتى مسلمان را به سوى بهشت خداباورى، اسلام خواهى و عزّت و افتخار رهنمون نمايد، امت مسلمان و آگاه كه همين فجر و فلق و يوم اللّه را در آينه سرخ شهادت مشاهده كردند، به خوبى نظاره‏گر بودند كه چگونه منافقين و ملى گراها و فرقه‏هاى منحرف و گروههاى محارب و اعوان و انصار شيطان در چاهى كه خود حفر كرده بودند، فرو غلطيدند و داغ ننگ و ذلّت را بر جبين خود نهادند.(13) نقش ارزشمند ايرانيان‏
امّت مسلمان و هوشيار ايران در طول تاريخ پرفراز و نشيب خود حاكميت‏هاى گوناگونى را تجربه كرده است و گرچه قرن‏هاى متمادى تحت سلطه استبداد و زير چكمه دژخيمان صدمات و لطماتى هولناك را تحمّل كرده است امّا همواره در پى دستيابى به چشمه جوشان و زلال حقيقت تلاش كرده و در اين ارتباط كارنامه درخشانى را بر سينه خود نشانيده است.
هنوز پرتوهاى پرفروغ آيين اسلام و نهضت حق گستر محمدى از محدوده شبه جزيره عربستان فراتر نرفته بود كه يك ايرانى تشنه حقايق ناب سراسيمه و آواره از اين شهر به آن شهر، رنج‏ها را تحمّل كرد و مسيرهاى پرخطر فراوانى را در نورديد تا آن كه با رسول اكرم(ص) چنان مأنوس گرديد و آن چنان جرعه‏هاى معنويت و معرفت به كامش ريخته شد كه به شرف سلمان محمدى نائل گرديد و هنوز هيچ كشورى به اسلام گردن ننهاده بود كه بزرگترين قدرت طاغوتى آن زمان يعنى ايران بنابه خواست و سرشت فطرى انسان‏هاى حق‏جوى دروازه‏هاى شهرهايش بر جويبارهاى با صفاى وحى الهى گشوده و اسلام را پذيرا گرديد و اين در حالى بود كه خسرو پرويز پادشاه ساسانى نامه مبارك پيامبر اكرم(ص) را پاره كرد و يزدگر سوم از هراس، در نقاط گوناگون ايران متوارى بود تا آن كه در مرو به دست آسيابانى كشته شد از اين جهت خاتم رسولان الهى مى‏فرمايند: أعظم النّاس نصيباً فى الاسلام أهل فارس؛(14) يعنى: نصيب ايرانيان از اسلام نسبت به ديگر ملت‏ها، بزرگ‏تر است. در روايت ديگر از آن مصطفاى پيامبران نقل شده است: اسعد النّاس بالاسلام اهل فارس؛(15) سعادتمندترين عجم (غير عرب‏ها) نسبت به اسلام، مردم ايران هستند.
در قرآن مى‏خوانيم: و ان تتولّوا يستبدل قوماً غيركم ثمّ لايكونوا امثالكم؛(16) اين آيه خطاب به ملت عرب مى‏باشد كه قرآن در ميان آنان نازل گرديد و خداوند تعالى به آنان هشدار مى‏دهد، اگر از نعمت اسلام قدردانى نكنيد مردمانى ديگر ارزش آن را درك خواهند كرد، عده‏اى از اصحاب حضرت محمد(ص) از ايشان سؤال كردند اين مردمى كه در اين آيه از آن‏ها ياد كرديد كه از عرب‏ها در جذب گشتن به اسلام قوى ترند، چه كسانى هستند؟ سلمان در اين حال، كنار پيامبر نشسته بود، حضرت با دست به پاى سلمان زدند و فرمودند: منظور اين آيه وى و قوم اوست، قسم به آن كه جانم در دست اوست اگر ايمان به ستاره ثريّا آويخته باشد مردمانى از ايران به آن دست مى‏يابند.(17)
امام صادق(ع) نيز در ذيل آيه مذكور فرموده‏اند: ان تتولّوا يا معشرالعرب يستبدل قوماً غيركم يعنى الموالى؛(18) اى ملّت عرب اگر به اسلام پشت كنيد خداوند به جاى شما ملت ديگرى تابع اسلام قرار مى‏دهد يعنى ايرانيان را. و در تبيين آيه شريفه: ولو نزّلناه على بعض العجمين فقرأه عليهم ماكانوا به مؤمنين؛(19) اگر قرآن را به زبان عجم نازل كرديم و با اين لسان بر عرب خوانده مى‏شد، عرب به آن ايمان نمى‏آورد، امام صادق(ع) مى‏فرمايد: اگر قرآن را بر عجم نازل كرده بوديم عرب به آن ايمان نمى‏آورد ولى بر عرب نازل گرديد و عجم به آن ايمان پيدا كرد و اين فضيلتى براى عجم است.(20)
همانگونه كه پيامبر خاتم پيش بينى نموده بود، ملت ايران، بيش از همه ملت‏ها از اسلام بهره‏گرفت و هيچ قومى به اندازه ايرانى از منبع روشنايى بخش وحى، پرتو نگرفته است،مردمان اين سرزمين تمامى نيروهاى مادى و معنوى، ذوق و استعداد، فكر و ابتكار خود را در خدمت اسلام قرار دادند شهيد آية اللّه مطهرى مى‏نويسد: «…اين اسلام بود كه استعداد ايرانى را تحريك كرد و در او روح تازه‏اى دميد و او را به هيجان آورد… به همان نسبت كه اسلام دين همه جانبه است و بر جنبه‏هاى مختلف حيات بشرى سيطره دارد خدمات ايرانيان به اسلام نيز وسيع و گسترده و همه جانبه است و در صحنه‏ها و جبهه‏هاى گوناگون صورت گرفته است. اولين خدمتى كه بايد از آن نام برد، خدمت به تمدن جوان اسلامى است… از اين كه بگذريم به خدمات ايرانيان به مسلمانان مى‏رسيم(كه) در جبهه‏هاى مختلف صورت گرفته است. جبهه نشر و تبليغ و دعوت ملت‏هاى ديگر، جبهه نظامى، جبهه علم و فرهنگ جبهه ذوق و هنر…»(21) ايرانيان در اسلام آوردن مردمان آسياى جنوب شرقى و جنوبى و آسياى مركزى نقش مهمى دارند.(22)
پس از چندى با آن كه سيطره حاكمان بنى اميه و بنى‏عباس حاكميت اسلامى را دچار مشكل ساخت و حق مسلّم و راستين امامان و جانشينان واقعى رسول اكرم(ص) را غصب كردند و با تمامى توان عظيم تبليغاتى كوشيدند نام و ياد ائمه از نظر مردم مخفى بماند اين مردمان ايران بودند كه حق را دريافتند و عشق آن رهبران معصوم و مظلوم را در قلب خويش شعله‏ور نمودند و در طول ساليان دراز سلطه غاصبان بر سراسر جهان اسلام، اين مردم مشتاق ولايت و امامت اهل بيت(ع) در زير شديدترين خفقان‏ها و فشارهاى فرساينده سياسى كه با تهديد جان و مال و آبروى آنان توأم بود، دست از حق‏جويى و حق خواهى برنداشتند كه بى‏ترديد ماجراى آن از شگفت‏انگيز صفحات تاريخ بشريّت است، شركت ايرانيان در قيام مختار و تارومار نمودن قواى اموى در اين حركت يكى از نمونه‏هاى فوق مى‏باشد. در عصر صفويه هم وقتى دولت شيعى روى كار آمد ايرانيان براى گسترش فرهنگ تشيع، احياى مراسم امامان شيعه و نيز رواج ارزشهاى الهى كوشيدند و دولت مزبور را يارى دادند تا بتواند در زمينه‏هاى گوناگون سياسى، علمى و فكرى در اين راه موفق گردد البته برخى از حاكمان صفوى از اين نيروى عظيم مردم بهره‏هاى منفى گرفتند و به رفاه‏طلبى و اشرافيت روى آوردند و همين رويكرد زمينه‏هاى سقوط آنان را فراهم ساخت. در دوره‏هاى بعد هم مردم ايران هر حركت اصيلى را مشاهده مى‏كردند در تداوم و به ثمر رسيدن آن اهتمام مى‏ورزيدند، حضور فعال در قيام تنباكو به رهبرى ميرزاى شيرازى، شركت در جنبش مشروطه، همراهى با سيدجمال الدين اسدآبادى در ستيز با استبداد و استكبار كه نمود سهم آن به هلاكت رسانيدن ناصرالدين شاه قاجار توسط ميرزا رضاى كرمانى مى‏باشد، شاهى كه به نصايح سيد جمال اعتنايى نكرد و راه ستم را ادامه داد، مردم ايران در ايستادگى شهيد آية اللّه مدرس و نيز ميرزا كوچك خان در برابر رژيم سفّاك پهلوى اين دو مبارز را حمايت كردند و اگر چه اين حركت‏ها به سامان نمى‏رسيد و بعضاً با شكست مواجه مى‏گرديد امّا در كوله‏بار تجربه‏هاى تاريخى اين ملّت كه از شط خون شهيدانش بدست آمده بود، زاد راهى ديگر مى‏نهاد و اين همه بود كه ملت را در برابر حوادث و نقشه‏هاى مزوّرانه و حيله‏هاى استعمارگران آبديده مى‏كرد.
ملّتى كه بويژه در صد سال اخير گونه‏هاى گوناگون حاكميت را در قانون‏گذارى و دولتمدارى فرنگ برگشته‏هاى پس از مشروطيت تا هرج و مرج دوره احمدشاه و از ديكتاتورى وحشى رضاخان تا سال‏هاى اختناق شديد فرزندش محمدرضا و از دولتمدارى ملى‏گراها تا حكومت ازهارى را ديده و تجربه كرده بود و از عملكرد و خيانت چپ‏ها در مشروطه و نهضت جنگل تا ماجراى نهضت ملى و حزب توده و نيز مجاهدين خلق مطلع شده بود، در طليعه قيام اسلامى يعنى در 15 خرداد 1342 آنچه را كه قرن‏ها در پى آن شكنجه شده و شهادت داده بود و همواره با مثال حكومت على(ع) آرزويش را مشخص كرده بود در عمل فرياد كرد. اين چنين بود كه با وجود تلاش‏هاى مذبوحانه جناح‏هاى گوناگون و توطئه‏هاى متعدد ابرقدرت‏ها به رهبرى امام خمينى (قدس سره)، به مبارزات و مقاومت‏هاى خود ادامه داد و سرانجام در 22 بهمن 1357 ه.ش پيروزى پر افتخارى را در آغوش كشيد. آرى آنان ياد و خاطره امام معصومشان را با آن همه اشتياق و علاقه‏اى كه به آن وجودهاى مبارك ابراز مى‏داشتند در چهره و عملكرد و رفتار امام خمينى (ره) متبلور يافتند. همه پرسى تاريخى
مردمى اين‏گونه عاشق و با معرفت و بصيرت به شيوه‏هاى گوناگون سياست بازى و نيرنگ‏هاى تبليغاتى توجه نكردند نه فريب سلطنت شاه بدون حكومت را خوردند و نه به سوسيال دموكرات‏ها گردن نهادند و نه به جمهورى دموكراتيك خلق يا جمهورى دموكراتيك ملى اعتنا كردند حتى حاضر نشدند جمهورى دموكراتيك اسلامى را بپذيرند و يا به كلمه جمهورى اكتفا نمايند چون آنچه مى‏خواستند در كلمه اسلام نهفته بود و اين عنوان به تنهايى برايشان كامل و جامع بود حتى در آغاز قيام نمى‏گفتند جمهورى اسلامى بلكه براى استقرار حكومت اسلامى سينه‏هاى خود را سپر رگبار گلوله‏ها قرار دادند و اين چنين بود كه با وجود تمامى دسيسه‏هاى متعددى كه منافقان داخلى و دگرانديشان بازگشته از غرب و دشمنان بيرونى به اجرا در آوردند مردم از وراى اين امور به ظاهر ملى و دموكراتيك نيت‏هاى سوء و نيش‏هاى زهرآگين و چنگال‏هاى خون آشام آنان را مشاهده كردند و در پى اين درك و شناخت آنان و رسوايى گروهك‏هاى گوناگون بود كه در ميان مخالفت‏ها و تبليغات زياد آنان كه سنگ جمهورى دموكراتيك،جمهورى، سوسيال دموكراسى، مشروطه سلطنتى را بر سينه مى‏زدند 2/98 % از مردم ايران به جمهورى اسلامى رأى دادند و شگفتى ديگرى را براى ثبت در تاريخ رفراندوم‏هاى جهان ايجاد كردند و در ادامه نيز همان راه طولانى مقاومت و فداكارى را دنبال نمودند. در ماجراى رفراندوم موضع‏گيرى‏هاى چپ و راست واضح‏تر به چشم مى‏خورد، ليبرال‏هاى دست راستى نظير جبهه ملّى و دولت موقت صحبت از جمهورى دموكراتيك اسلامى مى‏نمودند كه گويا آنان مى‏خواستند القاء كنند اسلام چيزى كم دارد و بايد به آن عنوانى اضافه كرد! چپ‏هاى كمونيست و چپ‏هاى مسلمان شعار جمهورى دموكراتيك را مطرح كردند كه در آن اثرى از اسلام كه مردم هزاران شهيد براى آن داده‏اند، نبود و الگويى از كشورهاى جمهورى‏هاى خلق كمونيستى است. اعتراضات آغاز مى‏شود كه بايد رفراندوم تنها بر مبناى پاسخ آرى يا نه به جمهورى اسلامى نبوده و تمام اشكال حكومتى به همه‏پرسى گذاشته شود و چون احساس كردند نظام مورد توجّه امام و مردم مسلمان به تصويب قاطع مردم خواهد رسيد چريك‏هاى فدايى آن را تحريم كردند و چپ‏هاى مسلمان هيچ‏گونه حركت تبليغى در اين راستا انجام ندادند.(23) در ميان اين مخالفت‏ها و اشكال تراشى‏ها امام خمينى در هشتم يا نهم فروردين (29 يا 30 ربيع الثانى سال 1399 ه.ق) در قم
و در جمع اقشار گوناگون فرمودند: «در اين قضيه رفراندوم كه سرنوشت ايران را با او تعيين خواهيم كرد، همه بايد رأى بدهيد. شماها اگر براى خدا رأى بدهيد، اين حكومت اسلامى در اينجا مستقر خواهد شد. من توصيه مى‏كنم كه همان طورى كه خودم به جمهورى اسلامى رأى مى‏دهم… تقاضا مى‏كنم از شماها كه به جمهورى اسلامى نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد رأى بدهيد…»(24) اين كه بر جمهورى اسلامى تأكيد شده بود، صرفاً تكيه بر نام نبود بلكه محتواى آن اهميت داشت و آن همان اسلام راستين خالص مبتنى بر ولايت فقيه و با شعار نه شرقى و نه غربى كه هم اكنون در سطح جهان شناخته شده و مورد توجّه مسلمان‏ها و محرومان جهان قرار گرفته است اين همه كه منجر به برقرارى نظام جمهورى اسلامى گرديد در حقيقت بزرگترين تحوّل در تاريخ ايران پس از انقلاب افتخار آفرين 22 بهمن 1357 مى‏باشد. عيد مذهبى و ملى‏
پس از برگزارى رفراندوم جمهورى اسلامى ايران، امام خمينى ضمن تشكر از مردم، ضمن اعلام جمهورى اسلامى در فرازى از بيانات خود فرمودند: «صبحگاه 12 فروردين كه روز نخستين حكومت اللّه است از بزرگترين اعياد مذهبى و ملّى ماست. ملّت ما بايد اين روز را عيد بگيرند و زنده نگاه دارند روزى كه كنگره‏هاى قصر 2500 سال حكومت طاغوتى فرو ريخت و سلطه شيطانى براى هميشه رخت بربست و حكومت مستضعفين كه حكومت خداست به جاى آن نشست.»(25)
در پيام راديو – تلويزيونى نيز امام چنين مى‏فرمايند: «اعلام مى‏كنم جمهورى اسلامى را و اين روز را عيد مى‏دانم و اميدوارم كه در هر سال روز دوازده فروردين روز عيد ملت ما باشد كه رسيدند به قدرت ملّى و خودشان سرنوشت خودشان را به دست خواهند گرفت.»(26)
روز 12 فروردين به اين دليل مبارك و خجسته است كه نعمتى عظيم از جانب خداوند بزرگ براى ملتى است كه با نثار خون خويش لياقت و شايستگى براى رسيدن به چنين ساحل آرام و امنى را به اثبات رسانيدند و شكر اين نعمت آن است كه با جان و مال خويش از اين شجره با بركت حراست كنند و نيز هر سال فرا رسيدن آن را به نحو احسن گرامى دارند، برخى چنين مطرح كنند كه ديگر در چنين روزى تعطيلى براى نهادها و سازمان‏هاى كشورى و لشكرى معنا ندارد كه اين ادعا با بيانات امام مبنى بر عيد دانستن اين روز و عيد گرفتن و زنده نگاه داشتن آن در تضاد است. آنان به بُعد تبليغى و فراگير تعظيم چنين شعائرى توجه ندارند. اميد آن كه ما در تمامى ايّام اللّه‏ها، شكرگزار چنين مناسبت هايى باشيم. والسلام. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره ابراهيم، آيه 51. 2. الميزان فى تفسير القرآن، ترجمه فارسى، ج 23، ص 29 – 28. 3. تفسير نورالثقلين، ج 2، ص 526. 4. تفسير نمونه، زير نظر آية اللّه مكارم شيرازى، ج 10، ص 272 – 271. 5. سوره فاطر، آيه 43. 6. انقلاب در قلمرو ايام اللّه، دكتر محمود افتخار زاده، ص 3 – 2. 7. درجستجوى راه از كلام امام، دفتر دهم (انقلاب اسلامى)، ص 428. 8. سوره قصص، آيه 5. 9. صحيفه امام، ج 12، ص 219. 10. مجله پيام انقلاب، شماره 55، ص 29. 11. سوره توبه، آيه 33 و سوره صف، آيه 9. 12. سوره اعراف، آيه 128. 13. با استفاده از كتاب روايت انقلاب، ج 1، ص 30 – 29. 14. كنزالعمال، حسام الدين هندى، ج 12، ص 90. 15. همان . 16. سوره محمد، آيه 38. 17. نك: مجمع البيان، ج 9، ص 108. 18. همان. 19. سوره شعرا، آيه 199 – 198. 20. تفسير الميزان، ج 15، ص 362، به نقل از تفسير قمى. 21. خدمات متقابل اسلام و ايران، شهيد آية اللّه مرتضى مطهرى، ص 374 – 373. 22. نك: سرزمين اسلام، از نگارنده. 23. نگرشى كوتاه بر انقلاب اسلامى ايران، ص 136 – 135. 24. صحيفه امام خمينى، ج 6، ص 428 – 427. 25. همان، ص 454 – 453. 26. همان، ص 462.

/

مزار امام حسين (ع) از آغازين روز

##ترجمه: حسين علينقيان‏##
پس از شهادت امام حسين(ع) در روز دهم محرم الحرام سال 61 هجرى و ترك لشكر ابن سعد از ميدان جنگ، جنازه امام حسين(ع) و ياران او بر زمين ماند.
آنگاه تعدادى از قبيله بنى‏اسد كه از قديمى‏ترين قبايل عربى ساكن در شهر كربلا به شمار مى‏رفته، به آنجا آمده و سه گودال قبر مهيا كردند. يكى از آنها براى شهداى بنى هاشم، ديگرى جهت مابقى ياران امام حسين(ع) و يكى نيز براى تدفين امام(ع) بود.
انتقال يكباره جسد مبارك امام حسين(ع)براى آنها غير ممكن بود زيرا جسد پاره پاره شده بود. لذا آنها را داخل حصيرى گذاشته و به طرف قبر برده و در آنجا دفن كردند.
افراد قبيله پس از تدفين، سريعاً به طرف مزارع خود رفته از بيم اينكه اتباع ابن‏زياد آنها را ببينيد…پس از هفته‏ها صحابى جليل جابربن عبداللّه انصارى به زيارت امام(ع) رفته و گريه‏كنان بركنار قبر شريف او نشست… سپس او هم به جهت اينكه در ديد اتباع ابن زياد قرار نگيرد، شبانه آنجا را ترك كرد.
1- قبر شريف، حالت معمولى داشت تا اينكه سليمان بن صرد خزاعى و گروهش كه بعدها به توابين مشهور شدند به آنجا آمده و جايگاه مخصوصى براى مزار درست كردند. در همانجا آنها هم پيمان شدند كه انتقام او را از ابن زياد و آل مروان بگيرند.
2- پس از آنها، مختار به سال 66 هجرى قيام كرد و براى مزار، علاماتى جهت راهنمايى زائرين، درست كرد و مرقد مطهر امام را به مكانى معلوم و مشخص تبديل ساخت.
از آن پس قافله‏هاى مسلمان براى تبرك و زيارت قبر امام به آنجا رهسپار مى‏شدند. هيچ يك از واليان اموى، اقدامى در مورد مزار به عمل نياوردند بلكه تلاش بسيار مى‏نمودند كه از آمدن زائرين به طرف قبر شريف خوددارى كنند. اما زائران با دادن اجناس و هدايا به سربازان اموى، به زيارت قبر امام(ع) مى‏رفتند.

3- پس از سقوط امويان به سال 132 هجرى و تأسيس حكومت عباسى، اقبال مسلمانان به زيارت مرقد امام حسين(ع) رو به ازدياد گذاشت. خلفاى عباسى براى زائرين تسهيلاتى را فراهم كردند جز اين تعدادى از خلفاى آنها، زايران امام حسين(ع) را از زيارت منع كرده و برخى نيز قبر ايشان را ويران ساختند. كينه ورزترين خلفاى عباسى نسبت به امام حسين(ع) متوكل بوده، پس از قتل متوكل پسرش مستنصر كه بر عكس پدرش دوستار امام حسين(ع) بود به تخت نشست او به زيارت مرقد امام(ع) رفته و مبالغ قابل توجهى براى بناى مرقد مطهر تخصيص داد.
4- پس از مدتى به حكومت رسيدن مسترشد عباسى وى اموال و هدايايى كه حاكمان،وزرا و اشراف به هنگام زيارت مرقد شريف به آن مكان بخشيده بودند مصادره و آنها را به خزينه دولت افزود و صرف امور لشكر نمود.

5 – در سال 273 هجرى بنايى كه مستنصر خليفه عباسى در آن مكان ساخته بود ويران شد. سپس يكى از واليان خليفه عباسى يعنى المعتضدباللّه در سال 283 هجرى آنرا تجديد بنا كرد پس از آن زائران بر قبر شريف ازدحام مى‏كردند، به طوريكه آن مكان ميان مسلمانان مشهور شد. خليفه عباسى المعتضد باللّه نه تنها مانع زائرين نمى‏شد بلكه مبالغى جهت هزينه كردن براى زائرين قبر شريف اختصاص داد.
6- در سال 368 هجرى عضدالدوله قبر شريف را زيارت كرد و دستور داد تعدادى اقامتگاه عمومى بسازند و تسهيلاتى را براى زائرين فراهم آورد. همچنين اموال بسيارى براى بناى مرقد مطهر و به كارگيرى زيور آلات زيباى اسلامى در گنبد مبارك كه مرقد مطهر را در بر گرفته، اختصاص داد.
7- در سال 369 هجرى ضبة الأسدى به مرقد شريف يورش برده و تمامى هدايا و جواهرات را به سرقت برد و مرقد را به آتش كشيد و فرار كرد. پس از اينكه فهميد گروهى نظامى از بغداد به قصد دستگيرى او راهى شده‏اند به شهر «عين تمر» فرار كرد.
8 – در سال 401 هجرى، عمران بن شاهين بطائحى، رواقى را در مرقد امام(ع) بناكرد. اين رواق از آن پس تا اوايل قرن 13 هجرى به نام رواق ابن شاهين معروف بود.
9- در سال 407 هجرى، حرم شريف به جهت دو شمع بزرگى كه به هنگام شب افتاده بودند، دچار آتش سوزى شد به طوريكه آتش تا بقعه و رواقها زبانه كشيد و تمامى فرش‏ها و تحفه‏هاى موجود را سوزاند.
10- در سال 489 هجرى جماعتى از عشيره خفاجه مرقد مقدس را غارت كردند. اينها كه از دزدان قافله‏ها بودند هرآنچه در داخل مرقد شريف بود را ربوده و گوشه‏اى از آنرا ويران كردند و در آنجا به اعمال زشت و منكر پرداخته و زائرين را كشته، اموال آنها را به غارت بردند…
11- در سال 553 هجرى خليفه عباسى المستنصر باللّه، به زيارت مرقد مطهر رفته و دستور داد كه مرقد را تعمير نمايند و مبالغى را براى هزينه مرقد و خادمان حرم مطهر اختصاص داد.
12- در سال 653 هجرى ناصر ايوبى از حلب به زيارت مرقد شريف رفت و مبالغ هنگفتى براى تعمير مرقد مقدس و خادمان آن اختصاص داد.
13- در سال 767 هجرى سلطان اويس ايلكانى، دستور داد كه مرقد مطهر را كه در اثر آتش سوزى بزرگى كه در آنجا رخ داده بود دچار آسيب‏هاى فراوانى شده بود، تعمير و ساخت و ساز كنند. پس از اين زمان يعنى زيارت پادشاه ايوبى، مرقد مبارك مورد تعرض واقع نشد و بلكه آنجا مورد پاسداشت و احترام مسلمانان قرار گرفت و هزاران زائر به آنجا تردد كردند. اين وضعيت تا آغاز قرن نهم هجرى تداوم يافت.
14- در آغاز قرن نهم، على بن محمد بن فلاح مشعشعى، مرقد مقدس را مورد تهاجم قرار داد و تمامى اشياى گرانبها و فرش‏ها و… را به غارت برد و تعدادى از ابواب صحن مطهر حسينى را از جاى كند و بسيارى از زائرينى كه داخل حرم شريف بودند را به قتل رسانيد.
15- در سال 914 هجرى قمرى شاه اسماعيل صفوى – مؤسس حكومت صفوى – مرقد مطهر را با فرش‏هاى فاخر و جارهاى زيبا و دل‏انگيز تزيين كرد و حرم مبارك را از جميع جهات آراست. پس از اين دوره، عراق تحت نفوذ دولت عثمانى درآمد و شهر كربلا به آرامش رسيد و كسى به مرقد مطهر، آسيبى نرساند جز اينكه برخى حوادث جزئى رخ داد اما مرقد مقدس به حرمت خود باقى ماند.
16- در سال 1048 هجرى قمرى، شاه اسماعيل اول به زيارت كربلا رفته و دستور ساخت دو مرقد مطهر روضه حسينى و عباسى را صادر كرد و مبالغى را در اين راستا هزينه كرد.
17- در اواخر سال 1048 هجرى قمرى، سلطان عثمانى گنبد مبارك را تعمير و تجديد بنا كرد و آنرا از بيرون گچ برى كرد. از اين پس حرم مطهر مورد تعرض احدى قرار نگرفت.
18- در سال 1216 هجرى قمرى، ابن سعود به شهر كربلا هجوم آورد و به مرقد مطهر داخل شد و خزاين ذى قيمت آنرا به غارت برد. مورخين آورده‏اند كه ابن سعود و ياران او تعداد بيست شمشير محلّى به طلاى خالص و مزين با سنگهاى قيمتى را از آنجا دزديدند نيز ظروف طلا و نقره و فيروزه‏ها و الماس‏ها و قطعات نادر ديگرى را به غارت بردند. همچنين درهاى طلايى و بخشى از ضريح را از بين بردند سپس خزاين مرقد مقدس را باز كرد و تعداد زيادى از مواد آنرا به سرقت بردند. گفته مى‏شود كه در آن خزانه‏ها تعداد 400 شال كشميرى، 300 شمشير نقره، و تعداد زيادى اسلحه و مهمات نادر موجود بوده است.
19 – در سال 1241 هجرى قمرى، واقعه مناخور رخ داد و سپاه عثمانى شهر كربلا را محاصره كردند.
پس از اينكه اهالى كربلا بر ضد حكومت، اعلان قيام كردند به داخل مرقد مطهر حسينى پناه بردند آنگاه توپخانه عثمانى‏ها حرمت مرقد مقدّس را نگاه نداشته و به سوى مرقد شليك كردند كه در نتيجه آن برخى از صحن شريف آسيب ديد و درپى بمبارانهاى پياپى آنها در طول چندين ماه، قواى تركيه داخل شهر كربلا شده و به متحصنين مرقد امام حسين(ع) هجوم آورده و تعدادى از آنها را كشته و به مرقد مطهر، آسيب‏هاى فراوانى رساندند. پس از آرامش اوضاع تعدادى از ساكنين شهر و علماى دينى به جمع آورى اموال پرداخته و ويرانيهاى مرقد مطهر را كه توسط نيروهاى تركى وارد آمده بود ترميم كردند.
20 – در سال 1258 هجرى قمرى، اهالى شهر كربلا از پرداخت ماليات به حكومت عثمانى امتناع ورزيدند. حاكم عراق در اين دوره نجيب پاشا بود. هنگامى كه اين حاكم از قانع كردن مردم براى پرداخت ماليات شكست خورد با لشكر بزرگى جهت نابود كردن شهر روانه آنجا شد. اهال شهر كربلا دفاع سرسخت و جان سوزى در مقابل آنها به عمل آوردند. امّا به دليل كثرت سپاه و وجود سلاح‏هاى پيشرفته، نجيب پاشا وارد شهر شد. اهال شهر با مشاهده لشكر به مرقد امام حسين(ع) پناه بردند. به طوريكه هزاران نفر از زنان، كودكان و پيران به آنجا پناه آوردند. امّا با اين وجود نجيب پاشا قداست مرقد شريف را محترم نشمارد، به لشكر خود دستور داد با اسبهاى خود به مرقد وارد شوند و تمامى پناهندگان را به قتل برسانند. لشكر به دستور وى داخل صحن شريف شدند و بر پناهندگان آتش گشودند و صدها نفر را به قتل رساندند و به قبر شريف آسيب فراوان رسانيدند. نيز مناره‏ها از شدت بمباران، و بخش بزرگى از صحن مطهر ويران شد و سربازان، عتيقه‏ها و فرش‏هاى گرانبهاى موجود در مرقد مبارك را به غارت برده و پس از حرمت شكنى‏هاى فراوان آنجا را ترك گفتند، اما طولى نكشيد كه پس از ترك لشكر، اهال شهر به تعمير خرابى‏هاى ايجاد شده پرداختند.
21- در سال 1259 هجرى قمرى، ملك اَوَد درهاى داخلى صحن داخلى دو مرقد مطهر حسينى و عباسى را به آب طلا مزين كرد.
22- در سال 1920 ميلادى يعنى پس از جنگ بيستم، شهر كربلا پايتخت انقلاب شد به طوريكه سران انقلاب در آنجا تجمع كردند. همچنانكه امام شيخ محمد تقى حائرى رهبر انقلاب كه براى شهر كربلا اهميت زيادى قائل بودند حضور داشت. شهر كربلا در اين زمان در مقابل قواى بريتانى مقاومت كرد اما در نهايت نيروهاى انگليسى اين قيام را سركوب كردند و به شهر كربلا يورش بردند. و آنگاه شهر را به بمب بستند. لذا بسيارى از اهالى شهر به صحن حضرت حسين(ع) وحضرت عباس(ع) گريختند و به آنجا پناه بردند. اما نيروهاى انگليسى حرمت اين دو مرقد را نگه نداشته و توپخانه‏ها به سمت آنجا نشانه رفت و زيانهاى فراوان به آنجا وارد كردند و قسمتهاى زيادى از دو مرقد شريف ويران شد. اين ويرانيها تا مدت‏هاى زياد باقى ماند تا اينكه برخى از علماى دينى با جمع آورى عايدات، به تعمير مرقد مطهر پرداختند.
23- در سال 1260 ه.ق. سيد كاظم رشتى از علماى مبرز دينى در آن زمان به تجديد بناى قسمت شرقى صحن شريف حسينى پرداخت. دراين باره تعداد زيادى از تجار شهر كربلا به حمايت‏هاى مالى پرداختند.
24- در سال 1281 ه.ق. مادر سلطان عثمانى عبدالحميد پاشاه در قسمت جنوبى صحن شريف حسينى، نسبت به ساخت آبخورى اقدام كرد و مبالغى را براى تعمير پاره‏اى از مكانها، اختصاص داد.
25- در سال 1296 ه.ق. ديوار غربى صحن با سنگ مرمر كاشانى پوشانده شد و بر زيبايى مرقد مطهر افزود.
26- در سال 1297 ه.ق، پرده دار و خادم حرم حسينى از ميان گنبد بالاى ضريح، پنجره‏هائى را ايجاد كرد.
27- در سال 1309 ه.ق، مأذنهاى شرقى و غربى توسط يكى از تجار مسلمان با طلا پوشانده شد.
28- در سال 1320 ه.ق، بخش پائينى مأذن شرقى توسط يكى از تجار هندى طلائى شد.
29 – در سال 1355 ه.ق ورودى‏هاى حرم شريف را توسعه دادند و پايه‏هاى گنبد مطهر را با سيمان بنا كردند و تمامى ديوارهاى حرم شريف و رواق‏ها را به دليل از بين رفتن قسمت‏هائى از آن با آجر و سيمان تجديد بنا كردند.
30- در سال 1361 ه.ق زمين حرم شريف توسط يكى از تجار مسلمان با سنگ مرمر بلژيكى سنگ فرش شد.
31- در سال 1365 ه.ق ترميم قسمت سوخته صندوق خاتم كه بالاى سر آرامگاه مطهر قرار داشت، به اتمام رسيد و نيز در همين سال در داخل محفظه‏هايى كه با چوب ساگ ساخته شده و با چوب نارنج خاتم كارى شده بود، جام‏هاى شيشه‏اى قرار دادند.
32- در سال 1948 م، سه در ورودى جديد به صحن شريف اضافه شد اين به دليل ازدحام زائرين مرقد مطهر و تسهيل در ورود و خروج به صحن مبارك بود.
گفتنى است كه صحن مقدس داراى 10 باب (در) است كه هر يك داراى اسم ويژه‏اى است و شامل:
باب قبله: كه در سمت قبله صحن واقع است.
باب زينبيه: كه در سمت غربى صحن واقع است.
باب سلطانيه: كه آن نيز در سمت غربى واقع است.
وجه تسميه آن به علت منسوب بودن در به سازنده آن كه يكى از سلاطين عثمانى است مى‏باشد.
باب سدره: اين در در زاويه صحن شريف از قسمت شمال غربى واقع است.
باب شهداء: كه در سمت شرقى صحن شريف قرار دارد.
باب قاضى الحاجات: كه در قسمت شرقى واقع است از درهاى قديمى صحن مى‏باشد.
باب رأس الشريف: كه ما بين باب زينبيه و سلطانيه يعنى در ضلع غربى صحن شريف قرار داد.
باب كرانه: كه در زاويه شمال شرقى صحن مقدس واقع است.
باب رجانه: در زاويه جنوبى صحن مقدس قرار دارد.
باب صالحين: كه در سمت شمال صحن شريف واقع است و در سال 1960 ميلادى افتتاح شده است.
33- در سال 1949 ميلادى برخى از درهاى حرم شريف و تمامى درهاى حجره‏هاى صحن توسط بخش تعميرات مرقد مطهر با چوب ساگ ترميم شد.
34- در سال 1950 ميلادى جبهه شرقى به حرم اضافه شد و ايوان‏ها ساخته و با كاشى نفيس مزين شد.
35- در سال 1953 ميلادى، بخش بالائى ايوان جلوئى (قِبلى) حرم شريف طلاكارى شد.
36- در سال 1963 ميلادى ديوارهاى خارجى مشرف به حرم شريف با سنگهاى زيباى مرمر ايتاليائى تزيين شد(پوشانده شد).
37- در سال 1974 ميلادى بناى طارمى جلوئى مرقد شريف حسينى با مرمر ايتاليايى و اردنى به اتمام رسيد. منبع: كتاب (هذاالحسين) تأليف سعيد رشيد زمزم، بيروت، مؤسسة البلاغ، چاپ اول، 1421 ه.ق، 2000 ميلادى.
پاورقي ها:

/

تكريم زنان در فرهنگ اسلام‏

اشاره‏
خداوند متعال انسانها را از دو جنس زن و مرد آفريد و هر كدام را به ويژگيها و صفات خاصى آراست تا با كسب خوبى‏ها و شايستگى‏ها به كمالات معنوى دست يابند و با گام نهادن در صراط مستقيم استعدادهايشان را شكوفا سازند. اسلام برترى افراد را به زن و مرد بودن نمى‏داند، بلكه آن را در گرو ايمان خالص، عمل صالح و انجام تكاليف الهى دانسته و هيچ عملى را ولو اندك ضايع و بى‏پاداش نمى‏گذارد. در قرآن آمده است:
تمامى مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان با ايمان و مردان و زنان اهل طاعت و عبادت و مردان و زنان راستگوى و مردان و زنان صابر و مردان و زنان خداترس خاشع و مردان و زنان خيرخواه مسكين نواز و مردان و زنان روزه دار و مردان و زنان – پاكدامن – از تمايلات حرام، و مردان و زنانى كه ياد خدا بسيار كنند. براى همه آنها خداوند مغفرت و پاداشى بزرگ مهيا ساخته است.(1)
در بينش اسلامى زن و مرد در هستى يك منشأ دارند و بنابر مصالحى آفرينش آنها دوگونه تجلى يافته است.
«يا ايها الناس اتقوا ربكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها…» اى مردم بترسيد از پروردگار خود، آن خدايى كه شما را از يك تن بيافريد و هم از آن جفت او را خلق كرد.(2)
خلقت متفاوت بشر به لحاظ زيستى، لطفى الهى است تا آنها به كمك هم راه تكامل و رشد و تعالى را بپيمايند. بسيارى از آيات قرآن با عبارت «يا ايها الناس» و «يا ايها الانسان» شروع مى‏شود و اشاره به اين مطلب دارد كه زن و مرد در نزد پروردگار امتياز خاصى بر يكديگر ندارند و آثار نيك وعمل شايسته و تأثير مخرب كارهاى ناپسند، يا به عبارتى ثواب و عقاب عمل براى هر دو يكسان مى‏باشد. تكريم شخصيت زن و احترامى كه مكتب اسلام براى وى قائل شده همگان را به شناختى عميق از زن و نقش مؤثر او در صحنه آفرينش فرا مى‏خواند. در طول تاريخ بشريت هيچ تفكر و آئينى همانند اسلام زن را به جايگاه حقيقى خويش نرسانده و با حقوق واقعيش آشنا نساخته و او را به درك شايسته مرواريد وجوديش دعوت ننموده است. گرچه در عصر كنونى هياهوهاى تبليغاتى به پشتوانه قدرت‏هاى مادى، شعار دفاع از حقوق زن سر داده و سعى در جذب و جلب جوامع بشرى دارند. ليكن واقعيت اجتماعى و سياسى خلاف آن را به اثبات مى‏رساند و زنان نه تنها به جايگاه راستين و مطلوب خويش دست نيافته‏اند بلكه در جنبه‏هاى حقوقى، فرهنگى و اخلاقى تحت عنوان شعار فريبنده آزادى از نوع دمكراسى غربى و تساوى حقوق بدون در نظر گرفتن عدالت و تفاوتها از موقعيت خويش فاصله گرفته‏اند.
با مرورى در تاريخ ايران و جهان چنين استنباط مى‏گردد كه بانوان از گذشته‏هاى دور در گستره تاريخى و جغرافيايى مورد ستم و اجحاف قرار گرفته و افرادى با برداشت غلط از شخصيت زن مقام او را كم تلقى كرده و در عرصه عمل منزلتش را حقير دانسته‏اند.
خداوند حكيم كه جهان آفرينش را بر پايه عدالت استوار نموده با ارج نهادن به حضور و تلاش ارزنده زنان، شأن و منزلت آنها را پاس داشته و زمينه پرورش انسانهاى صالح ونيك را در دامن بانوان با ايمان پاك سيرت فراهم نموده است. زنان در عرصه‏هاى اجتماعى و اقتصادى‏
از ديدگاه اسلام همانگونه كه مردان در فعاليت‏هاى اجتماعى و تصميم‏گيرى‏هاى مهم حق مشاركت دارند، زنان نيز قادرند قابليت‏هاى خود را در اين خصوص بروز داده و با نقش سالم و سازنده در اجتماع، مسؤوليت زن مسلمان را به خوبى عملى سازند.
قرآن كريم مى‏فرمايد: مردان مؤمن و زنان مؤمنه برخى يكديگر را دوست دارند. به معروف يكديگر را امر مى‏كنند و از منكر باز مى‏دارند و نماز مى‏گذارند و زكات مى‏دهند و از خدا و پيامبرش فرمان مى‏برند خدا، اينان را رحمت خواهد كرد.(3)
با توجه به اين آيه زنان همراه مردان و همانند آنها مى‏توانند به هدايتگرى و امر به معروف بپردازند، از بديها نهى كنند و با نظرات مثبت و راهگشا در مسائل مهم سياسى و اجتماعى، موقعيت، حرمت و ارزش خويش را تثبيت نمايند. در صدر اسلام بيعت زنان با رسول خدا(ص) و هم پيمانى با نظام نوپاى اسلامى گوياترين مصداق حضور آنها در جنبش اجتماعى و سياسى و هماهنگى با حركت فعالانه مسلمانان مبارز مى‏باشد. اين ماجرا كه هنگام فتح مكه رخ داد اينگونه بود كه پيامبر پس از بيعت با مردان درخواست زنان را كه طالب بيعت با آن جناب بودند اجابت نمود و جمعشان را به حضور پذيرفت و به همه ثابت كرد زنان چون مردان، حق مشاركت در سرنوشت خود را دارند. همچنين در منابع روايى آمده، كه در حكومت امام على(ع) گروهى از بانوان براى بيعت با آن حضرت حاضر شدند و با دست گذاشتن در ظرف آبى كه امام در آن دست نهاده بود حمايت و همراهى خويش را از مقام ولايت و امامت اعلام نمودنده و رهبرى حضرت را در جامعه اسلامى پذيرفتند. افزون بر موارد ياد شده، مهاجرت زنان در برهه‏اى از تاريخ اسلام، يعنى زمانى كه راه هرگونه فعاليت و مشاركت اجتماعى به روى آنها بسته بود حكايت از شخصيت مستقل و تصميم گير زن مسلمان است. ويژگى اين نوع مهاجرت آن بود كه زنان نه به خاطر اختلافات خانوادگى و از سرناسازگارى با همسران زندگى خود را رها كرده بودند. بلكه با نيت خالص و انجام امر پروردگار به چنين اقدامى روى آورده‏اند. قرآن كريم در اين‏باره مى‏فرمايد: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد زنانى كه به عنوان اسلام و ايمان از ديار خود هجرت كرده و به سوى شما آمده‏اند، امتحان كرده و از آنها تحقيق كنيد. (البته خدا به ايمانشان داناتر است) اگر آنها را با ايمان شناختيد بپذيريد.(4)
در تفسير اين آيه آمده است كه زنان مهاجر سوگند ياد مى‏كردند كه مهاجرتشان بدليل دلزدگى از شهر و سرزمين خويش و يا دعوا و اختلاف با همسر نبوده و مسائل دنيايى نيز سبب اين حركت خدايى نبوده است. از ديگر نشانه‏هاى بالندگى زنان در عرصه‏هاى اجتماعى، فرهنگى ظهور خلاقيت‏ها و توانمندى‏هايى است كه حاصل تلاش و تكاپوى اين قشر از جامعه است. پس از آنكه رسول خدا(ص) با گسترش فرهنگ حياتبخش اسلام موانع موجود در حيات سياسى، اجتماعى زنان را از سر راه برداشت، ميادين علم و فرهنگ با حضور گسترده و چشمگير بانوان شايسته، دين دار و متفكر جلوه‏اى ديگر يافت، بعلاوه آنان با پرورش انسانهاى وارسته و اهل معرفت به جامعه اسلامى رونق و صفاى ديگرى دادند.
از امتيازات برجسته‏اى كه به فرمان الهى نصيب زنان شد و منزلت آنها را همانند مردان ارتقاء داد، به رسميت شناختن حقوق اقتصادى آنها بود، بويژه در دورانى كه كوچكترين حقى براى زن قائل نمى‏شدند و نه تنها او را صاحب سرمايه نمى‏دانستند بلكه اجازه ارث بردن و به ارث گذاردن مالى را به او نمى‏دادند. شركت زنان در فعاليت‏هاى اقتصادى و حضور در مراكز تجارى و توجه به حقوق مادى و معنوى آنها صرفاً به پشتوانه اسلام و دستورات عادلانه آن محقق گشت.
«للرجال نصيبٌ مما اكتسبوا و للنساء نصيب مما اكتسبن؛براى مردان از آنچه (به اختيار) كسب كرده‏اند بهره‏اى است و براى زنان نيز از آنچه (به اختيار) كسب كرده‏اند بهره‏اى است.
مالكيت زن بر اموالش نظريه اسلام است، اگرچه نظريه پردازان غربى احساس مى‏كنند قبل از آنها هيچ آئينى در اين زمينه پيشقدم نبوده و سوغات آزادى و استقلال اقتصادى را آنها براى زنان به ارمغان آورده‏اند. اولين قدم به استناد اظهارات اين افراد قانون سال 1882 م بود كه به موجب آن زنان بريتانيايى از اعتبار بى‏سابقه‏اى برخوردار شده و اين حق را يافتند كه پول به دست آمده از كار و تلاش خود را تصاحب نمايند.(5)
زنان در خانه و اجتماع‏
مهمترين كانونى كه حضور زنان در آن اهميت ويژه‏اى دارد و نقش محورى آنها از تأثير گذارى قابل توجهى برخوردار است، نهاد مقدس خانواده مى‏باشد. جايگاه زن در خانه چون لنگرگاهى است كه ساكنان اين محيط به ظاهر كوچك را در پناه خود ايمن ساخته و به جمع آنان طراوت و شادى مى‏بخشد. با استناد به نمونه‏هاى فراوان مى‏توان گفت: زنان قادرند علاوه بر نقش مادرى، با حركت، تلاش و هدايت به زندگى رونق بخشيده در مواقع سخت و مشقت بار با بروز توانايى‏هاى خدادادى، مردان سرگردان و بى‏تفاوت را به حيات اميدوار ساخته و با ايثار و از خود گذشتگى به حفظ و بقاى خانواده كمك نمايند. آرامش و سكونى كه مردان در كنار همسران خويش بدست مى‏آورند در پرتو آن كشتى زندگى را از امواج شكننده روزگار به ساحل امن مى‏رسانند، مدال افتخارى است كه خداوند به زنان ارزانى داشته است. «و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودة و رحمة…؛(6) از نشانه‏هاى قدرت اوست كه براى شما از نوع خودتان همسرانى آفريد كه با آنان آرام گيريد و ميان شما دوستى و مهربانى نهاد….
در پرتو حس همدلى و هميارى زنان، مردان در رسيدن به اهداف متعالى موفق‏ترند و با كار آمدى بيشتر و مطلوب‏ترى چرخ زندگى را به گردش درمى‏آورند. زن شخصيتى است با ويژگى‏هاى فراوان و قابليت‏هاى بالقوه كه با بروز آن به خانه و اجتماع روشنى بخشيده و به سلامت و سعادت هر دو مى‏انديشد. رسالت مادرى از جمله وظايف برجسته اوست كه در عين سنگينى با لذّت و ظرافت بى‏نظيرى همراه بوده و اين امكان را فراهم مى‏آورد تا بانوان بتوانند بنيادهاى اجتماع را با تربيت نيروهاى مؤمن، خلّاق و كارآمد چنان بسازند كه با هيچ طوفانى صدمه و آسيبى نبيند.
البته توانايى‏هاى ياد شده منحصر به مادرانى است كه با مراقبت‏هاى دوران باردارى و شيردهى مطابق با دستورات مكتب اسلام همت ورزيده و در انجام اعمال و رفتار پسنديده كوشا باشند مقام مادرى منزلتى رفيع است و هرگونه تلاش و فداكارى در پذيرش اين تعهد همواره قرين پاداش و ستايش بوده بطورى كه بهشت برين ثمره كوشش آنهاست. زنان بايد قدر اين شايستگى‏ها را بدانند. مبادا با شعارهاى تساوى حقوق زن و مرد و بى‏تفاوتى در قبال مسؤوليت مادرى ارزش و اعتبار دنيوى و اخروى خود را بى‏بها از دست بدهند. خشونت عليه زنان‏
متأسفانه امروزه تفسيرهاى غلط و برداشت‏هاى سطحى از دستورات اسلامى سبب گرديده افراد مغرض و ناآشنا، دين اسلام را آميخته به سوء رفتار با زنان و برخوردهاى نادرست متهم سازند بعثت نبى مكرم اسلام(ص) بر پايه مكارم اخلاق و رحمت و مدارا با مردم بوده است و آن حضرت بهترين الگو در اين زمينه مى‏باشد. رفتارهاى آكنده از مهر و محبت رسول خدا(ص) و امامان معصوم در تمام لحظات زندگى و در برخورد با انسانها كلاس درسى است كه تشنگان حق و معرفت بايد در آن زانوى ادب زنند و تعليم ببينند، آن بزرگواران نه تنها با دوستان خويش بلكه با دشمن تا جايى كه ارزشهاى الهى تهديد نشود به مهربانى، صميميت و رأفت برخورد نموده و با اين روش مكتب انسان ساز اسلام را در سراسر گيتى گسترش دادند. پيامبر اكرم(ص) برخورد خشن و زورگويانه بين افراد را مذموم دانسته مى‏فرمايد: آن كه به مؤمنى آزار رساند، مرا آزار كرده است و آن كه مرا آزار دهد خداى را آزار داده است و آن كه خداى را آزار داده در تورات و انجيل و زبور و قرآن نفرين شده است.(7)
اسلام همواره به تكريم شخصيت انسانها تأكيد ورزيده و اصل احترام به افراد سرلوحه سفارشات بزرگان دين بوده و اهانت و تحقير و خشونت در منطق الهى مطرود شمرده شده است. پرهيز از رفتارهاى خشونت‏آميز كه منجر به تكدر خاطر افراد و تيره گرديدن ارتباطات مى‏شود، وظيفه اشخاصى است كه با تمسك به مكتب نبوى و منش علوى خواهان بوجود آمدن محيطى سالم و مطلوب هستند تا در سايه سار آن رشد و بالندگى افراد را درجامعه اسلامى نظاره‏گر باشند. براى حفظ آرامش و امنيت روحى و روانى انسانها رفتارهاى ملايم، صلح‏آميز بدور از تنش و تيرگى است و چنانچه برخوردها از مرز عدالت و شايستگى فاصله گيرد و به آسايش و طيب خاطر ديگران صدمه‏اى وارد گردد مورد نكوهش عالم بالا قرار مى‏گيرد: پيامبر اكرم(ص) فرمود: آنكه مؤمن را به قصد تحقير براند يا سيلى بزند، يا با او برخوردى ناخوشايند داشته باشد ملائكه او را نفرين كنند…(8)
مؤمن در اين روايت زن و مردى را شامل مى‏شود كه عامل به دستورات دينى باشند و با دورى از بدى‏ها و كژى‏ها در انجام اعمال صالح ورفتارى نيك تلاش كنند. با بررسى عميق در آيات و روايات منقول از اهل بيت عصمت و طهارت به ارزش بالاى خلق نيك و ثواب خاص آن در نزد پروردگار و در ميزان محاسبه اعمال پى مى‏بريم خصوصاً در برخورد با زنان در محيط خانه و زندگى مشترك اين امر توصيه شده است، از منظر قرآن اداره خانه، وظيفه مردان بوده و تأمين نيازهاى رفاهى، معيشتى شامل مسكن، غذا و پوشاك افراد خانواده به عهده آنان مى‏باشد، برآوردن خواهش‏هاى منطقى زن به امور قانونى منحصر نمى‏گردد. خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «و على المولود رزقهن و كسوتهن بالمعروف؛(9) و بر عهده صاحب فرزند(يعنى پدر) است كه خوراك و لباس مادر را به وجهى نيكو تأمين كند.» گرچه در اين آيه ملاك و معيار معروف در خصوص زنان شيرده (بچه دار) مطرح گرديده، امّا با دقت درآموزه‏هاى دينى كه واژه معروف زياد بكار رفته و با توجه به نظر مفسرين در مى‏يابيم كه خداوند نسبت به زنان رفتارى آميخته به نيكو كارى و افزون بر حق و عدل را خواستار گرديده است. با زنان به عدالت رفتار كردن، يعنى حقوق آنها را منصفانه بپردازيد و به معروف رفتار نمودن كه در آيه فوق بدان اشاره شده بدين معناست كه بيش از محدوده حقوقى و قانونى به آنان رسيدگى كنيد و نيكى را در مورد ايشان به حدى رسانيد كه اقتضاى اخلاق و شأن انسانى و بيانگر رشد و كمال مردان مسلمان باشد.
مرحوم طبرسى در توضيح واژه معروف بيان نموده است: معروف نام فراگيرى است براى هر كارى كه موجب اطاعت پروردگار و يا نزديكى به او و نيكى نسبت به مردم باشد… معاشرت با معروف، يعنى رفتارى طبق دستور خدا و اداى حقوق زنان در تأمين نيازها و نيكوگفتارى و نيكورفتارى با آنان. همچنين گفته شده معروف به اين معناست كه زنان را نزنيد و به آنان سخنان زشت نگوييد و در رويارويى با ايشان گشاده روى باشيد.(10)
معاشرت نيكو با زنان، صرفاً به دوران آشتى و روابط صميمانه زن و شوهر بر نمى‏گردد.
صبر و شكيبايى در مواقعى كه مردان با عدم توافق اخلاقى، عاطفى به زندگى مشترك ادامه مى‏دهند و از برخوردهاى تند و رفتارهاى آزار دهنده خوددارى مى‏ورزند خيرى را بدنبال خواهد داشت كه فقط خداوند بدان آگاه است اين پاداش نصيب افرادى مى‏شود كه خواسته الهى را بر تمايلات نفسانى ترجيح داده و رضايت خدا را بر رضايت خويش طالب شده‏اند. منزلت و تكريم زن‏
در دين اسلام به روابط سالم و انسانى افراد خانواده خصوصاً زن و شوهر تأكيد فراوانى شده است زيرا اگر اين محيط با صميميت و احترام متقابل همسران معطر نگردد بنيادش سست گشته و با فروريختن آن عواقب ناخوشايندى دامنگير اعضاء آن مى‏شود.
نيكى در معاشرت و تكريم شخصيت زنان از خصوصيات انسانهاى شايسته است چنانچه پيامبر اكرم(ص) مى‏فرمايد: «ما اكرم النساء الّاكريم و لااهانهن الّا لئيم؛ انسانهاى بزرگوار، زنان را گرامى مى‏دارند و افراد پست به آنها اهانت روا مى‏دارند.»
قوام زندگى مشترك بر اساس احترام و محبت متقابل است در بيانى ديگر رسول اكرم(ص) فرمود: «خياركم، خياركم لنسائهم؛(11)بهترين شما آن است كه با زنان بهترين باشد.»
رهبران الهى در تمام عمر و حتى لحظات آخر زندگى به رعايت حقوق زنان سفارش نموده‏اند. پيامبر اكرم(ص) در خطبه حجة الوداع در حضور مسلمانان فرمود: اى مردم زنانتان بر شما حقوقى دارند، چنانكه شما را بر آنان حقوقى است خدا را نسبت به زنان در نظر داريد و نسبت به آنها به خير ونيكى سفارش كنيد.(12)
سازگارى با زنان و حفظ حرمت و رعايت شأن و منزلت آنها در برخوردها و نحوه زندگى پيشوايان دينى و علماء و بزرگان به خوبى مشهود بوده است حضرت على(ع) فرمود: با زنان سازگارى كنيد و با ايشان گفتارى نيك داشته باشيد.(13)
در تعاليم اسلامى گراميداشت زنان حتى در مواردى كه خطايى مرتكب شده كه قابل بخشش است فرمان داده شده است. قرآن كريم در رابطه با چنين زنانى مى‏فرمايد: اگر شما مؤمنين از خطا و دشمنى زنان و فرزندانتان چشم پوشى كنيد خداى تعالى با شما به مغفرت و رحمت معامله مى‏كند.(14)
در روايتى آمده كه از پيامبر سؤال شد كه: حقوق زنان بر مردان چيست؟ آن حضرت فرمود: برادرم جبرئيل همواره نسبت به حقوق زنان سفارش مى‏كرد بدان گونه كه پنداشتم كلمه ناخوشايند “اف” نسبت به آنها نيز روانيست، سپس گفت: اى محمد درباره زنان از خدا بپرهيزيد چون ايشان دستياران شما و امانت و وديعه خدايى در نزد شمايند. زنان بر شما حقوق واجبى دارند چون با آنان حلال شديد، با ايشان مهربان باشيد و دلهاشان را شاد كنيد، تا با شما زندگى كنند و آنها را به كارى مجبور مسازيد و ايشان را خشمگين نكنيد. از آنچه بدانان داديد باز پس مگيريد مگر با رضايت و اجازه آنان. سه اصل مهم اين سفارش كه شادمانى زنان، اجتناب از فرمان دادن به كارى روى عدم تصرف در اموال آنها نشانگر شناخت حقوق زنان و احترامى است كه دين اسلام براى آنها در نظر گرفته است.(15) مشورت با زنان‏
از نكات مثبت و ارزنده‏اى كه اسلام بدان اهتمام دارد مشورت زن و مرد در زندگى مشترك و تلاش در زمينه گذران بهتر امور خانواده است. مشورت از اصول مهم در مديريت خانواده مى‏باشد كه با تكيه بر آن مسائل خانوادگى به خوبى حل شده و راه براى رشد و تربيت فرزندان هموار مى‏گردد. عدم مشورت با يكديگر كه حاصل ديدى منفى و سطحى مى‏باشد احتمال دارد آثار سوئى براى اعضاء خانواده و سپس جامعه به بارآورد. قرآن كريم مردان را به نظرخواهى و مشورت با همسران دعوت نموده و مهمترين دستاورد اين عمل را متوجه فرزندان كه گلهاى باغ زندگى هستند مى‏داند.
«اگر فرزندان شما را شير مى‏دهند مزدشان را بدهيد و با يكديگر به شايستگى و نيكى رايزنى كنيد.»(16) بر اساس اين آيه رسيدگى به مسائل فرزند و به ويژه تربيت و تغذيه وى بايد بر پايه مشورت و تدبير نيك صورت پذيرد و روابط متقابل بايد بر محور احترام شايسته و دورى از خود كامگى شكل گيرد. خوشرفتارى با زنان و دختران‏
پيامبر اكرم(ص) كه اسوه كامل از رفتار الهى است، يكى از ملاك‏ها و معيارهاى نزديكى به مقامش شامل كسانى است كه با زنان خويش به نيكى رفتار نمايند. آن حضرت فرموده است: نزديكترين شما به جايگاه من در روز رستاخيز كسانى هستند كه با همسرانشان بهتر رفتار نمايند و باز فرمودند: بهترين مردم در دين باورى كسانى هستند كه نسبت به همسرانشان مهربانتر باشند و من از همه شما نسبت به خانواده‏ام مهربانترم.(17)
در تعاليم اسلامى برقرارى مساوات بين فرزندان توصيه شده است، اما در بعضى موقعيت‏ها جانبدارى از دختران و زنان ما را با وظيفه‏اى ديگر آشنا مى‏كند. پيامبر اكرم(ص) فرمود: آن كه به بازار برود و ارمغانى بخرد و به خانه ببرد در تقسيم از دختران آغاز كند. آن حضرت كه مظهر رأفت و نماد عدالت و انصاف مى‏باشد با عمل خويش مسلمانان را به بهترين راه هدايت مى‏نمايد. در جايى ديگر در كلامى گهربار فرموده است: با فرزندانتان به مساوات رفتار كنيد. اگر من مى‏خواستم (كسى را) برترى دهم زنان را برترى مى‏دادم.
سفارشات مكرّر اولياء دين در خوشرفتارى و نيكى با دختران و زنان، پدران و مادران مسؤول و با ايمان را به رأفت و مهربانى با اين قشر دعوت نموده و برخوردهاى مهربانانه عالمان و بزرگان در محيط خانواده ناشى از همين رهنمود جاودانى الهى است.
اينهمه نرمخويى نسبت به زن و دختر از جانب اسلام برخاسته از احترام و تكريمى است كه پروردگار متعال براى آنها در نظر گرفته و وظيفه همه است در رعايت اين اصل نهايت همت و تلاش را بكار گيرند. تا مبادا به عواقب بدرفتارى با زنان مبتلا گشته و به سختى پس از مرگ گرفتار آيند.
هنگامى كه سعد بن معاذ از ياران پيامبر اكرم(ص) از دنيا رفت آن حضرت همراه مسلمانان تشييع جنازه با شكوهى به عمل آورد. در پايان كار كه مادر سعد گفت: فرزندم بهشت گوارايت باد! پيامبر(ص) فرمود: چنين بر پروردگار خود قطعى مگير زيرا كه فشار قبر سعد را فرا گرفت. ياران پيامبر به آن حضرت گفتند يا رسول اللّه با سعد چنان رفتار كردى كه با احدى اينگونه رفتار نكرده بودى، با پاى برهنه او را تشييع كردى بر جنازه‏اش نماز گذاردى و او را در گور نهادى و در پايان فرمودى قبر او را بفشرد. پيامبر(ص) فرمود: آرى! چنين است كه گفتم. زيرا كه سعد با خانواده‏اش بد اخلاق بود. مسلم با وجود احترامى كه پيامبر(ص) براى سعد قائل شده پى مى‏بريم كه او كسى نبوده كه حقوق خانواده را رعايت نكرده باشد. بلكه از كلام پيامبر(ص) مطلبى بالاتر و برتر مطرح است و آن رعايت ارزشهاى اخلاقى درباره زن و خوشروئى و گشاده‏روئى با وى است. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره احزاب، آيه 35. 2. سوره نساء، آيه 1. 3. سوره توبه، آيه 71. 4. سوره ممتحنه، آيه 10. 5. دفاع از حقوق زن، محمد حكيمى، ص 56. 6. سوره روم، آيه 21. 7. بحارالانوار، ج 75، ص 150. 8. علل الشرايع، ج 2، ص 210. 9. سوره بقره، آيه 233. 10. مجمع البحرين، ج 3، ص 159. 11. نهج الفصاحه. 12. تحف العقول، خطبه حجةالوداع. 13. وسائل الشيعه، ج 7، ص 130. 14. سوره تغابن ، آيه 14. 15. مستدرك الوسائل، ج 14، ص 252. 16. سوره طلاق، آيه 6. 17. وسائل الشيعه، ج 8، ص 507.

/

آموزه‏هاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 7

كنترل زبان و درست سخن گفتن‏
در هفتمين فراز از دعاى امام عصر(عج) چنين مى‏خوانيم: «و سدّد و السنتنا بالصّواب و الحكمة؛ خدايا! زبان‏هاى ما را به درست گويى و حكمت استوار فرما.»
در اين فراز از يكى از مهم‏ترين ارزش‏ها، و عالى‏ترين خلاقيت‏هاى سرنوشت ساز كه مربوط به زبان است سخن به ميان آمده، كه به راستى اگر اين دعا در زندگى انسان تحقق يابد، او به بزرگترين عامل رشد و ترقى و نورانيّت دست يافته، و سازنده‏ترين وسيله را براى پيمودن مدارج تكامل در اختيار گرفته است. از اين فراز، دست كم سه مطلب استفاده مى‏شود:
1- كنترل و نگهدارى زبان از هرگونه انحراف و باطل گويى.
2- عادت دادن زبان به درست‏گويى و سخن حق و مفيد و آموزنده؛
3- وسيله قرار دادن زبان براى آموزش دانش و حكمت‏ها و آگاهى‏هاى سودمند و تكامل بخش. هركدام از اين سه موضوع موجب استوارى زبان شده، و آن را وسيله مفيد و افتخارآميز و زاينده براى رشد و تعالى خود و ديگران مى‏سازد. و عدم وجود هر كدام از اين ويژگى‏ها براى زبان، خسارت بزرگى در مسير روند تكاملى انسان بوده و باعث شكست او در عرصه‏هاى معنوى، اخلاقى، اقتصادى و فرهنگى خواهد شد. با توجه به اينكه زبان در حقيقت نماينده روح و روان و نشان دهنده چگونگى حالات روحى انسان است، و كليد در گنج انسانيت مى‏باشد، تا آنجا كه علماى اخلاق و عارفان سير و سلوك، مسأله كنترل زبان و استفاده بهينه از زبان را نخستين منزلگاه دانسته، كه بدون آن نه سيرى هست و نه سلوكى. براى توضيح هر يك از سه ويژگى مذكور نظر شما را به مطالب زير جلب مى‏كنيم: 1- كنترل زبان
كنترل زبان پايه نخست اصلاح زبان است، و آن به معنى مراقبت جدى و شديد براى نگهدارى زبان از هرگونه انحراف، و خطاگويى است. هرگاه زبان، رها و لق و هرز باشد، بزرگترين بلا براى انسان خواهد شد، و محصول آن جز فتنه، گناهان بزرگ و انحرافات ويرانگر و خانمان برانداز نخواهد بود، و اين كه در روايات اسلامى از سكوت تمجيد بسيار شده، اين سكوت همان عاملى است كه موجب كنترل زبان مى‏شود، و به اصطلاح ترمزى در زبان ايجاد مى‏كند، و چنين سكوتى غير از تسليم در برابر ظلم است كه مردود مى‏باشد و به راستى كه زبان بى ترمز، همچون اتومبيل بدون ترمز است كه در پيچ و خم‏هاى خطير باعث خطرهاى سنگين و غيرقابل جبران خواهد شد.
و از آنجا كه زبان مهم‏ترين وسيله ارتباط انسان‏ها با يكديگر و اطلاع رسانى و مبادله افكار و انديشه‏ها است، مى‏توان آن را از فعال‏ترين عضو بدن ياد كرد، زبان بيش از هر چيز ديگر بر انسان حاكميت دارد، و هميشه در اختيار انسان است از اين رو اگر افسار گسيخته باشد، خطرات آن با خطرات هيچ يك از اعضاء ديگر قابل قياس نيست، آفات و گناهان كبيره‏اى كه از زبان برمى‏خيزد، بسيار است كه مى‏توان آن را به گفته بعضى به صدها رسانيد مانند: تهمت، دروغ، غيبت، سخن چينى، گواهى به باطل، خودستايى،اشاعه فحشاء و نشر اكاذيب، بيهوده گفتن، ناسزا گويى، خشونت با زبان، اصرار بى‏جا، تكدى گرى و چاپلوسى با زبان، مسخره كردن، و آزار رسانى به ديگران با زبان، نكوهش ديگران، كفران نعمت با زبان، تبليغ باطل و تشويق به گناه، وعده دروغ، بدزبانى، نهى از معروف و امر به منكر با زبان و…
محقق و فقيه بزرگ فيض كاشانى در كتاب ارزشمند المحجّة البيضاء، تحت عنوان آفات اللسان (خطرهاى زبان) بحث مشروحى نموده، و به نقل از غزالى در احياء العلوم، بيست نوع از گناهان و آفت‏هاى زبان را بر شمرده ، ولى حق اين است كه آفات زبان بيش از اين موارد است و بعضى سى نوع از گناهان زبان را برشمرده‏اند، ولى بايد گفت اين موارد سى گانه قسمت عمده آن است، و گرنه گناهان زبان از ريز و درشت شايد به بيش از صد نوع برسد. و بعضى از گناهان نيز به طور غيرمستقيم از زبان سرچشمه مى‏گيرد و مى‏تواند رابطه‏اى با زبان داشته باشد، مانند: ريا، حسادت، تكبّر، قتل نفس، زنا و روابط نامشروع و…بر همين اساس از رسول خدا(ص) روايت شده فرمود: «انّ اكثر خطايا ابن آدم فى لسانه؛(1) قطعاً بسيارى از گناهان انسان از ناحيه زبان او است.» و نيز فرمود: «در روز قيامت بيشترين گرفتارها آنان هستند كه بيهوده‏گو بوده و زبان لق و بى‏كنترل داشته‏اند.»(2)
و نيز فرمود: «خداوند هيچ يك از اعضاء انسان را مانند زبان عذاب نمى‏كند»، زبان عرض مى‏كند: «خدايا چرا مرا بيش از ساير اعضاء عذاب مى‏كنى؟ خداوند مى‏فرمايد: از ناحيه تو سخنى خارج شد و به مشرق‏ها و مغرب‏ها رسيد، و باعث ريختن خون بى‏گناه و غارت اموال، تجاوز ناموسى گرديد. به عزّت و جلالم سوگند تو را به گونه‏اى عذاب كنم كه هيچ يك از اعضاء ديگر را آن گونه عذاب نكرده باشم.»(3) و نيز فرمود: «نجاة المؤمن فى حفظ اللّسان؛(4) نجات و رستگارى انسان با ايمان در كنترل زبان است.» و از امام صادق(ع) نقل شده فرمود: «از حكمت‏هاى داود(ع) اين بود كه، خردمند كسى است كه به زمان خود آشنا باشد، و به كار خويش سرگرم بوده، و زبانش را كنترل نمايد. و امام باقر(ع) در تعريف شيعه فرمود: «شيعيان ما لال(مراقب شديد زبان) هستند.»(5)
در اين راستا سخن بسيار است، از جمله سخن معروف لقمان حكيم است كه بسيار سخنى حكيمانه و كامل مى‏باشد، او مى‏گويد: «من در عمر طولانى خودم با چهارصد پيامبر ملاقات و خدمت كردم، و از همه گفتار و نصايح آنها چهار سخن را برگزيدم: 1- هنگامى كه در نماز هستى، حضور قلبت را حفظ كن 2- هنگامى كه بر سر سفره هستى، گلويت را (از مال حرام) حفظ كن 3- هنگامى كه به خانه ديگرى رفتى چشم خود را (از نگاه به نامحرم) حفظ كن 4- هنگامى كه در بين انسان‏ها رفتى زبانت را حفظ كن.»(6) با توجه دقيق به گزينش لقمان، به اوج اهميت كنترل زبان پى‏مى‏بريم، كه به راستى سخن بسيار حكيمانه و عميقى است، و از اركان كليدى چهارگانه براى سير و سلوك عرفانى و اخلاقى خواهد بود.
در اينجا براى تكميل اين بخش نظر شما را به دو نكته جلب مى‏كنم:
1- دوستى داشتم در نزاعى با همسرش، همسرش سخن ركيكى به او گفت او جواب ركيك‏تر داد، همسر ادامه داد او نيز با عدم كنترل زبان ادامه داد سرانجام دوستم عصبانى شد و پايه قليانى را كه در كنارش بود برداشت و به سوى همسرش پرت كرد، آن پايه به سر همسر خورد، ضربه مغزى شد و در نتيجه به قتل رسيد. ضارب را دستگير نموده پس از مدتى محكوم به اعدام شده و اعدام گرديد، و چند كودك بى‏سرپرست به جاى گذاشت. به راستى اگر آنها زبانشان را كنترل مى‏كردند، به چنين خطر جبران ناپذيرى گرفتار مى‏شدند؟! آرى زبان سرخ سر سبز مى‏دهد بر باد.
2- مرحوم آيت اللّه شيخ محمد تقى ستوده (متوفى 1420 ه.ق) استاد عاليقدر حوزه علميه قم مى‏فرمود: «من وقتى كه افراد اصرار مى‏كنند و موعظه‏اى مى‏خواهند، مى‏گويم: زبان! زبان! بايد مواظب زبانتان باشيد، خيلى انسان بايد سنجيده حرف بزند مرحوم خوانسارى (آيت اللّه العظمى سيد احمد خوانسارى، متوفى 1405 ه.ق) طورى بود كه اگر پنجاه سال با ايشان مى‏نشستى، درباره كسى يك كلمه نمى‏گفت، يا خود را بر كسى ترجيح نمى‏داد… ايشان خيلى بر زبانش مسلّط بود. زبان حفظش لازم است، چون جرم زبان سنگين است اميرمؤمنان(ع) درباره زبان مى‏فرمايد: «جرمه صغيرٌ و جرمه ثقيلٌ؛(7) حجم و جسم زبان، كوچك است، ولى جرم و گناه آن بزرگ است.»
هشدارها و تعبيرهاى معنى دار امامان(ع) پيرامون آفت و خطر زبان نيز طريق ديگرى است كه ما را براى كنترل آن تأكيد مى‏كند. مانند اين كه امام على(ع) فرمود: «زبان كلب عقور(سگ گزنده) است، اگر آن را رها كنى مى‏گزد.»(8) و در سخن ديگر فرمود: «زبان حيوان درّنده است كه اگر كنترل نشود مى‏درد.»(9) و نيز فرمود: «زبان تيرى است كه به خطا مى‏رود(در هدف‏گيرى خطا مى‏كند) بنابراين مراقب آن باشيد كه شما را صيد نكند.»(10) و امام صادق(ع) فرمود: «هرگاه خداوند خواست بنده (ناشايسته‏اش) را رسوا كند، رسوايى او را در هرزگى زبانش قرار مى‏دهد.»(11)
و امام على(ع) فرمود: «انسان بايد به زبانش افسار بزند، زيرا زبان عضو سركش و چموشى است، خداوند تقواى هيچ بندهاى را مفيد نمى‏داند، مگر اين كه زبانش را كنترل كرده و افسار بزند.»(12)
از اهميت كنترل زبان همين بس كه مطابق روايات بسيار، از پيامبر(ص) و امامان(ع)، هنگامى كه هر روز صبح فرا مى‏رسد زبان به تمام اعضاء بدن نظر مى‏افكند، و مى‏گويد: صبح شما چگونه است؟ آنها در پاسخ مى‏گويند: «اگر تو ما را به حال خود بگذارى حال ما خوب است.» سپس زبان را سوگند داده چنين مى‏گويند: «خدا را خدا را! رعايت حال ما را بكن. چرا كه ما به وسيله تو داراى پاداش و عذاب مى‏شويم.»(13) از جمله امام صادق(ع) فرمود: «ما من يومٍ الّا و كلّ عضوٍ من اعضاء الجسد يكفّر اللّسان يقول نشدتك اللّه ان تعذّب فيك؛(14) روزى نيست جز آن كه هر عضوى از اعضاء تن در برابر زبان فروتنى كنند، و بگويند: تو را سوگند به خدا مبادا به سبب تو مشمول عذاب شويم.» مجازات سخت عدم كنترل زبان‏
قبلاً در مورد كيفر شديد آنان كه زبانشان را كنترل نمى‏كنند به مطالبى اشاره شد، براى آگاهى بيشتر در اين راستا نظر شما را به چند روايت زير جلب مى‏كنم:
1- رسول خدا(ص) فرمود: «كسى كه پرچانگى كند، خطا و لغزش او فراوان مى‏شود، و كسى كه خطاء و لغزشش فراوان گردد حياء او كم مى‏شود و كسى كه حيائش كم گردد، پرهيزكاريش كم مى‏شود، و كسى كه پرهيزكاريش كم گردد قلبش مى‏ميرد و داخل دوزخ مى‏شود.»(15)
2- روزى پيامبر(ص) در موعظه خود به مردم فرمود: خدا بيامرزد بنده‏اى را كه از گفتارش سود ببرد، و يا سكوت كند تا سالم بماند، زبان بيش از هر چيز ديگر بر انسان حاكميت دارد. آگاه باشيد تمام سخنانى كه از انسان صادر مى‏شود، به زيانش است، مگر ياد و ذكر خدا،امر به معروف و نهى از منكر، و اصلاح بين مؤمنان. يكى از اصحاب به نام معاذ بن جبل گفت: «اى رسول خدا! آيا سخن گفتن هم چنان چيزى است كه انسان بر اثر آن عذاب شود؟» پيامبر (ص) در پاسخ فرمود: «و هل يكبّ النّاس على مناخرهم فى النّار الّا حصائد السنتهم…؛(16) آيا چيزى جز درو شده‏ها (و محصول) زبان انسان را از ناحيه صورت به دوزخ مى‏افكند؟ پس هر كس مى‏خواهد از عذاب در امان باشد و سالم بماند مراقب زبان و گفته‏هايش باشد.»
استاد آيت اللّه مكارم شيرازى در شرح اين جمله مى‏نويسد: «معلوم مى‏شود گناهانى كه به سبب آنها انسان با صورت به جهنّم مى‏رود، سينه يا پا و يا دست نيست، بلكه دست آوردهاى زبان است. شايد چنين عذابى براى اين باشد كه وقتى كسى را به سبب گناهى به آتش دوزخ مى‏افكنند، با آن عضوى كه گناه كرده مى‏اندازند، و لذا چون با زبان گناه كرده، با صورت او را به دوزخ مى‏افكنند تا اول زبانش بسوزد زيرا همين زبان آتش‏ها را برافروخته و به انسانها توهين و اذيت‏ها كرده است. بايد هر روز صبح كه از خواب بيدار مى‏شويم از خدا بخواهيم تا ما را از شرّ زبان حفظ كند، و شب هم وقتى به بستر مى‏رويم، از گناهانى كه به خصوص با زبان انجام شده استغفار كنيم، زيرا واقعاً انسان به سبب زبان در خطر عظيمى است.»(17)
3- اميرمؤمنان على(ع) فرمود: «زلّة اللّسان اشدّ من جرح السّنان؛(18) كيفر لغزش زبان سخت‏تر از زخم و جراحت نيزه است.»
4- نيز فرمود: «پاى انسان بر اثر ضربه‏اى كه خورده خوب مى‏شود، ولى ضربه زبان سرها را بر باد مى‏دهد.»(19)
5 – نيز فرمود: «ربّ كلمةٍ سلبت نعمة؛(20)چه بسا يك كلمه (از زبان بى‏كنترل) موجب محروميت از نعمتى خواهد شد.»
6- يكى از گناهان بزرگ زبان غيبت كردن است. از عذاب غيبت كننده همين بس كه پيامبر(ص) فرمود: «كسى كه مؤمنى را غيبت كند خداوند نماز و روزه او را تا چهل شبانه روز قبول نمى‏كند، مگر اين كه غيبت شونده او را ببخشد.»(21)
نيز فرمود: در شب معراج گروهى را ديد كه با ناخن‏هاى خود صورت هايشان را مى‏خراشند و مجروح مى‏كنند. به جبرئيل گفتم اين‏ها كيستند؟ گفت: اين‏ها كسانى هستند كه بر اثر عدم كنترل زبان، به غيبت و ريختن آبروى مردم پرداختند.»(22)
ولى كنترل زبان از غيبت به قدرى ارزش دارد كه پيامبر(ص) فرمود: «ترك الغيبة احبّ الى اللّه عزّ و جلّ من عشرة آلاف ركعةٍ تطوّعاً؛(23) ترك غيبت در پيشگاه خداوند متعال از انجام ده هزار ركعت نماز مستحبى محبوب‏تر و بهتر است.» آرى آنچه كه موجب ترك غيبت مى‏شود، كنترل زبان است، و به راستى كنترل زبان چه نعمت بزرگى است كه موجب آن همه الطاف و پاداش‏هاى ويژه الهى مى‏گردد.
بر همين اساس وقتى كه از اميرمؤمنان على(ع) سؤال شد: «زيباترين آفريده‏هاى خداوند چيست؟ فرمود: سخن گفتن، و سپس سؤال شد زشت‏ترين مخلوفات خدا چيست؟ فرمود: سخن گفتن. سپس فرمود: با زبان و سخن گفتن، چهره‏ها سفيد و نورانى مى‏شود، و با همين سخن گفتن چهره‏ها سياه مى‏گردد.»(24) اين مطلب ما را به ياد لقمان حكيم مى‏اندازد، كه مولايش روزى به او گفت: امروز برترين غذا را برايم فراهم كن، لقمان زبان گوسفندى را تهيه نموده و پخت و نزد مولايش گذاشت. مولا در روز ديگر به او گفت: امروز بدترين غذا را برايم فراهم كن. لقمان باز زبانى تهيه نموده و پخت و نزد او نهاد. او پرسيد: يك غذا چگونه هم بهترين و هم بدترين خواهد شد؟ لقمان گفت: زبان اگر به حق حركت كند برترين عضو است و گرنه بدترين عضو خواهد بود.
7- حضرت على(ع) فرمود: «من خاف النّاس لسانه فهو من اهل النّار؛(25) شخصى كه مردم از گزند زبان او بترسند، آن شخص اهل جهنّم است.» 2- عادت دادن زبان به درست‏گويى‏
در فراز مذكور از دعاى امام عصر(عج) چنين آمده: «خدايا زبان‏هاى ما را به صواب (درست گويى) استوار ساز.» واژه صواب در موردى گفته مى‏شود كه چيزى با حق اصابت كند، و هيچ‏گونه باطلى به آن راه نيابد. بنابراين مسأله استوارى زبان به صواب به اين است كه آن را به درست گويى و حرف حق زدن عادت دهيم، به گونه‏اى كه هرگز به ناصواب و به باطل‏گويى حركت نكند، چنين كارى نخست بستگى به كنترل زبان از انحراف دارد، كه بحث آن گذشت، دوم اين كه زبان را به راستى و درستى و حق‏گويى عادت دهيم به گونه‏اى كه جز درستى به چيزى حركت نكند. ما وقتى كه به قرآن واژه قَول مراجعه كرده و دقت مى‏كنيم مى‏بينيم به ما مى‏آموزد كه سخن گفتن آدابى دارد، و بايد حساب شده و سنجيده باشد، گاه مى‏فرمايد: «وليقولوا قولاً سديداً؛(26) و سخنى استوار و درست بگويند.» «و قولوا قولاً سديداً؛(27) و سخن استوار و درست بگوييد.» اين دستور همان است كه در دعاى امام عصر(عج) آمده «و سدّد السنتنا؛زبان‏هاى ما را استوار گردان.» و گاه مى‏فرمايد: «قولاً معروفاً؛(28)سخن نيك و زيبا بگوييد.»
و گاه مى‏فرمايد: «قولاً كريماً؛(29) بزرگوارانه و مهرانگيز سخن بگوييد.» و گاه مى‏فرمايد: «قولاً ليّناً؛(30) نرم و با ملاطفت سخن بگوييد.» و گاه مى‏فرمايد: «قولاً ميسوراً؛(31) با نرمش و مهربانى با آنها سخن بگو.» و گاه مى‏فرمايد: «قولاً بليغاً؛(32) با سخن شيوا و زيبا با آنها حرف بزن.» از اين تعبيرات فهميده مى‏شود كه بايد زبان در سخن گفتن در موارد و جاهاى گوناگون، به طور كامل مراقب باشد، و آداب را بشناسد و رعايت كند تا به آفات گرفتار نگردد.
و حتماً بايد زبان را به آداب خوش كلامى و زيبا سخن گفتن، كه يك نوع هنر است عادت داد، چنان كه در روايت آمده: پيامبر(ص) سوار بر مركبى بود، شخصى افسار آن را به دست گرفته بود و مى‏كشانيد، در اين هنگام آن شخص از پيامبر(ص) پرسيد: «بهترين كارها چيست؟» پيامبر فرمود: «اطعام الطّعام و اطياب الكلام؛(33) بهترين كارها غذارسانى به مردم، و خوش گويى و زيبا سخن گفتن است.»
امام سجاد(ع) در بيان حقوق اعضاء، در مورد حق زبان مى‏فرمايد: و اما حق زبان آن است كه او را از دشنام و زشت‏گويى برحذر دارى، و به نيك گفتارى عادت دهى، و او را آميخته با ادب به حركت درآورى، و افسار آن را جز در موارد منافع دين و دنيا نگهدارى، و از پرچانگى بازدارى، و از بيهوده‏گويى دور نمايى… زيبايى عقل و خرد به نيك زبانى و درست سخن گفتن بستگى دارد.»(34)
بايد توجّه داشت كه اصلاح زبانى و عادت دادن آن به نيك گويى بستگى به تفكّر و تدبّر دارد، يعنى انسان قبل از سخن گفتن، اندكى فكر كند تا سنجيده و آگاهانه و خردمندانه سخن بگويد. براى تحقق اين موضوع بايد به خطرات زبان و پيامدهاى آن توجه جدى كند، و مسأله سكوت را براى مهار زبان رعايت نمايد، و كم گويى را از صفات خود قرار دهد، و نتيجه سخن را با ترازوى عقل و خرد ارزيابى نموده آنگاه تصميم به سخن بگيرد. بر همين اساس پيامبر(ص) فرمود: «انّ لسان المؤمن وراء قلبه… و انّ لسان المنافق امام قلبه…؛(35) زبان مؤمن در پشت قلب او قرار دارد، هنگام سخن گفتن نخست مى‏انديشد، سپس آن را با زبانش امضاء مى‏كند، ولى زبان منافق در جلو قلب او است، يعنى هنگام سخن گفتن، بدون انديشه آن را با زبانش امضا مى‏كند.»
علامه مجلسى(ره) مى‏گويد: «بعضى از اصحاب رسول خدا(ص) سنگى را به دهانش مى‏گذاشت، هرگاه مى‏خواست سخن بگويد به اندازه بيرون آوردن سنگ از دهانش فكر مى‏كرد كه آيا سخنش براى خدا و در راه خدا و مورد خشنودى خدا است، و بسيارى از اصحاب و تربيت شدگان پيامبر(ص) هنگام سخن گفتن همچون شخص غرق شده نفس مى‏كشيدند(يعنى در فشار بودند كه درست سخن بگويند) و همچون افراد بيمار سخن (را با آرامش) مى‏گفتند، چرا كه سخن درست سبب نجات انسان از هلاكت است. خوشا به سعادت كسى كه به شناسايى عيوب و درستى گفتار توفيق يافته، و به ارزش سكوت(كنترل زبان) و نتايج درخشان آن آگاهى يافته است.» علامه مجلسى در ادامه سخن درباره ربيع بن خثيم (خواجه ربيع كه در مشهد مقدس مدفون است) مى‏نويسد: وى هر روز صبح كاغذى را نزد خود مى‏نهاد، و تا شب هر سخنى مى‏گفت در آن كاغذ مى‏نوشت. وقتى كه شب فرا مى‏رسيد آن سخنان را محاسبه مى‏كرد تا ببيند چقدر نيك وچقدر بد بوده است، سپس مى‏گفت: «آه و واى! آنان كه سكوت كردند و زبانشان را نگهداشتند نجات يافتند، ولى ديگران زيان كردند.»(36) 3- زبان يا برترين وسيله براى آگاهى بخشى‏
سومين ويژگى زبان كه از دعاى امام عصر (عج) استفاده مى‏شود، استوارى زبان به آموختن و حكمت آموزى است. يعنى زبان استوار و الهى زبانى است كه علاوه بر كنترل از گناه و علاوه بر درست گويى، وسيله‏اى براى تبيين حقايق و آموزش و پرورش و آگاهى بخشى و اطلاع رسانى صحيح گردد. واژه حكمت در اصل از ماده حَكَم (بر وزن حرف) به معنى منع است، و از آنجا كه علم و دانش و تدبير كه از معانى حكمت است، انسان را از كارهاى خلاف باز مى‏دارد، به آن حكمت مى‏گويند. حكمت داراى معانى بسيار و مفهوم گسترده است، از جمله: معرفت،شناخت اسرار، آگاهى از حقايق و وصول به حق از نظر گفتار و عمل و تلاش، و نيز به معنى نور الهى آمده كه انسان در پرتو آن از تاريكى گمراهى‏ها، و از وساوس شيطان نجات مى‏يابد، و به طور كلى حكمت بر دو گونه است: 1- حكمت نظرى 2- حكمت علمى. حكمت به قدرى ارزشمند است كه خداوند مى‏فرمايد: «ومن يؤتى الحكمة فقد اوتى خيراً كثيراً؛ به كسى كه دانش داده شود، خير فراوانى داده شده است.»(37)
اميرمؤمنان على(ع) مى‏فرمايد: «قلب خود را با موعظه زنده بدار، و به وسيله نور حكمت نورانى كن»(38) و نيز مى‏فرمايد: «حكمت گمشده مؤمن است، آن را اگر چه از ناحيه منافقان باشد دريافت كن.»(39)
كوتاه سخن آن كه به فرموده حضرت عيسى(ع): «به حق به شما مى‏گويم كه خورشيد وسيله روشنى هرچيز است، و حكمت مايه روشنى هر روح و روان است، و پرهيزكارى سرلوحه هر حكمت است.»(40)
نتيجه اين كه طبق دعاى امام عصر(عج) بايد زبان را علاوه بر درستى، به حكمت استوار ساخت.
توضيح آن كه: زبان از بزرگترين نعمت‏هاى الهى است، واز شگفت‏انگيزترين اعضاى بدن مى‏باشد كه نقش به سزايى در سلامتى و امكانات كاربردى انسان را دارد، و در ميان فوايد زبان، از همه مهم‏تر سخن گفتن آن است كه با حركات سريع و پياپى و منظّم و جست و خيز زبان در جهات ششگانه انجام مى‏گيرد، و استعداد انسان به تكلّم به وسيله زبان از عنايت‏هاى خاص الهى است، و اين مطلب با مقايسه با آدم لال به خوبى روشن مى‏شود. بنابراين طبق قانون لزوم شكر نعمت‏ها، بايد شكر نعمت زبان را به جا آورد، و شكر كامل آن به اين است كه آن را كنترل نموده و به درست گويى و تعليم و آموزش ارزش‏ها عادت داد. قابل توجه اين كه نقش زبان به قدرى در اصلاح ايمان و استوارى قلب بسيار است كه پيامبر(ص) فرمود: «لايستقيم ايمان عبدٍ حتّى يستقيم قلبه، و لايستقيم قلبه حتّى يستقيم لسانه؛(41) ايمان كسى استوار نمى‏شود مگر اين كه قلب او استوار و استقامت يابد، و قلب او استوار نيابد مگر اين كه زبانش استوار گردد.»
براى تكميل اين مطلب، نظر شما را به اين سخن جالب پيامبر(ص) جلب مى‏كنم: آن حضرت فرمود: «خداوند و فرشتگان و همه مخلوقات حتى مورچه در لانه‏اش، و ماهى در دريا بر معلّم و گوينده درس‏هاى نيك صلوات و درود مى‏فرستند.»(42)
نيز فرمود: «معلم و آموزگار نيكى‏ها مشمول استغفار همه موجودات زمين، و ماهيان دريا و زندگان فضا و همه اهل آسمان‏ها و زمين است.»(43) روشن است كه ابزار مهم آموزش كارهاى نيك، زبان است. نتيجه اين كه بايد از زبان براى تعليم حكمت و آگاهى بخشى اكثر استفاده را نموده تا به پاداش‏هاى عظيم رسيد. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. المحجة البيضاء، ج 5، ص 194. 2. همان، ص 207. 3. اصول كافى، ج 2، ص 115. 4. همان، ص 114. 5. همان، ص 116 و 113. 6. المواعظ العدديه شيخ حرّ عاملى، ص 142. 7. ستارگان حرم، ج 12، ص 62. 8. بحارالانوار، ج 71، ص 287. 9. همان، ص 29. 10. غررالحكم؛ميزان الحكمة، ج 8، ص 498. 11. بحارالانوار، ج 78، ص 228. 12. نهج البلاغه، خطبه 176. 13. اصول كافى، ج 2، ص 115. 14. همان. 15. همان. 16. نهج البلاغه، حكمت 349. 17. بحارالانوار، ج 77، ص 178. 18. انوار هدايت، ص 73. 19. غررالحكم. 20. بحارالانوار، ج 71، ص 287. 21. همان، ج 75،ص 259. 22. تنبيه الخواطر، مجموعه ورّام، ص 93. 23. بحارالانوار، ج 75،ص 261. 24. تحف العقول، ص 154. 25. سفينة البحار، ج 2، ص 510(واژه لسن). 26. سوره نساء، آيه 9. 27. سوره احزاب، آيه 70. 28. سوره بقره، آيه 235. 29. سوره اسراء، آيه 23. 30. سوره طه، آيه 44. 31. سوره اسراء، آيه 28. 32. سوره نساء، آيه 63. 33. بحارالانوار، ج 71، ص 312. 34.تحف العقول، چاپ جديد، ص 448. 35. المحجة البيضاء، ج 5، ص 195. 36. بحارالانوار، ج 71، ص 284. 37. سوره بقره، آيه 269. 38. نهج البلاغه، نامه 31. 39. همان، حكمت 80. 40. تحف العقول، ص 618. 41. بحارالانوار، ج 68، ص 287. 42. كنزالعمّال، حديث 28736. 43. بحارالانوار، ج 2، ص 17.

/

قوه قضائيه، مسئوليتها و چالشها

آخرين خاكريز ايمنى يك كشور تشكيلات قضائى آن است. در مسائل گوناگون و حقوق فردى و اجتماعى محكمه حرف آخر را مى‏زند. قوّه قضائيه در ميان سه قوّه به مثابه داورى است كه قوه مقننه و قوه مجريه را و قانون و اجرا را در عمل تطبيق مى‏دهد در مسائل مورد اختلاف و كشمكش‏ها آنچه فصل خصومت مى‏كند دادرسى عادلانه است، اجراى عدالت و تأمين امنيت در اموال و نفوس و نواميس مردم بخش عمده‏اش در گروه عملكرد قوه قضائيه و دادسراها و دادگاه‏هاى كشور مى‏باشد. از اينرو قوه قضائيه بايد مظهر اقتدار نظام باشد و محور عدالت و سد پولادين در برابر تجاوز و تعدى و هنجارشكنى‏ها
به طور خلاصه: همانگونه كه در قانون اساسى آمده نظارت بر حسن اجراى قوانين، كشف جرم و تعقيت و مجازات مجرمين و اجراى حدود و مقررات مدوّن جزائى و پيشگيرى از وقوع جرم و اصلاح مجرمين از وظائف قوّه قضائيه است.
حكميت و داورى به حق و عدل منصبى است كه خداوند براى پيامبران و نخبه‏گان خلق قرار داده و آنان را به اقامه قسط و احقاق حق و اجراى عدل فراخوانده است.
«لقد ارسلنا رسلنا بالبيّنات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للناس…» (سوره حديد، آيه 25)
ما پيامبرانمان را با دلائل روشن فرستاديم و كتاب و ميزان با آنان نازل كرديم تا مردم به عدل و داد برخيزند و آهن را نازل كرديم (پديد آورديم) كه در آن نيروئى سخت و منافعى براى مردم است…».
اين آيه كريمه از سه عنصر اساسى در محاكم دادرسى سخن مى‏گويد.
يكى: كتاب كه همان وحى و رسالت است كه پيامبران حامل آن مى‏باشند، چه هر پيامبرى كتابى و دستورالعملى دارد كه در آن اصول و معارف و نظامات و تكاليف مردم بيان شده است.
دوم: ميزان يعنى ترازو و وسيله سنجش كه به وسيله آن حق از باطل شناخته مى‏شود و به دين و عدل و عقل نيز تفسير شده است.(نك، الميزان، ج 19 – تفسير سوره حديد).
سوم: آهن، همان فلز معروف است كه با هدايت خداوند از دل زمين استخراج گرديده و در اختيار بشر قرار داده شد و تاريخ كشف و استفاده از آن به زمان حضرت داود و اسكندر ذوالقرنين مى‏رسد و قرآن كريم حكايت بهره‏گيرى اين دو شخصيت را از آهن بيان فرموده است. به هر حال آهن داراى منافعى است در صنعت كه موضوع بحث ما نيست و وسيله دفاعى است كه انسان در برابر دشمن از آن بهره مى‏گيرد و هيچ سلاحى به اندازه آهن از شدّت و تأثير برخوردار نبوده و امروزه نيز چنين است.
اما رابطه موارد ياد شده (كتاب، ميزان، آهن) بر چه اساس است؟
و به عبارت ديگر سلاح را با كتاب و قسط و عدل و ترازو چه رابطه مى‏باشد؟
رمز مطلب اينست كه انسان‏هاى سركش را كه به حق و عدل گردن نمى‏نهند، با سختى مى‏توان به تسليم كشاند و اگر ترس نباشد زير بار حق و عدل نمى‏روند. از اينرو يك نظام الهى در عين حالى كه با كتاب و ميزان و آئين و قانون سروكار دارد از سلاح و قدرت و شدت بى‏نياز نيست چرا كه سركشان و ياغيان و قانون شكنان را با قدرت و اگر لازم شد با شمشير و سلاح متناسب هر زمان بايد به پذيرش حق فرا خواند. و از سركشى و طغيان بازداشت.
ناگفته نگذاريم كه اساس دين بر هدايت و رأفت و رحمت و عقل و درايت و انتخاب آگاهانه است اما رحمت و هدايت همه جا جواب نمى‏دهد.
همانگونه كه برخى زخم‏ها را با مرهم مى‏توان درمان كرد و برخى را جز با جراحى نمى‏توان علاج كرد زخمهاى اجتماعى و غده‏هاى چركين جامعه را هميشه نمى‏توان با رأفت و رحمت پاكسازى نمود و بى‏ترديد به جراحى نياز است و اين جراحى ابزارش قانون كيفرى است و پشتوانه قانون سلاح و تنبيه و مجازات‏هاى متناسب با تخلفات.
جالب است توجه كنيم كه رأفت و رحمت بر مجرمان به بيان قرآن در مقام اجراى حدود الهى مذموم و ناپسند است قرآن كريم در باب اجراى حد بر زناكاران مى‏فرمايد: «الزانى و الزانيه فاجلدوا كل واحد منهما مأة جلدة ولاتأخذكم بهما رأفة فى دين اللّه ان كنتم تؤمنون باللّه و اليوم الآخر و ليشهد عذابهما طائفة من المؤمنين»(سوره نور، آيه 2)
«مرد زنا كار و زن زناكار را هر يك صد تازيانه بزنيد و در دين خدا نبايد رأفت و ترحم نسبت به آنها بر شما چيره شود اگر خدا و روز قيامت را باور داريد. و بايد گروهى از مؤمنان شاهد كيفر دادن آنان باشند.»
آيا مسئولان قضائى در اين آيه تأمل كرده‏اند كه خداوند چه مى‏فرمايد؟ يك بار ديگر توجه فرمايند كه خداوند شرط ايمان به خدا و قيامت را اجراى حدود الهى بدون پروا و احساس ترحم نسبت به تبهكاران دانسته است و هم تأكيد فرموده كه هنگام اجراى حد گروهى تماشا كنند، كه زنا كار را تازيانه مى‏زنند تا وسيله عبرت براى ديگران باشد و به عواقب گناه بينديشند و فكر تجاوز و تعدّى به نواميس مردم را در سر نپرورند.(البته اين حد براى زناكاران مجرد است و براى زناكاران متأهل و زناى محصنه حد قتل و رجم مقرر گرديده است.)
مفهوم آيه كريمه اينست كه كسانيكه حدود الهى را اجرا نمى‏كنند به خدا و قيامت يا ايمان ندارند و يا ايمانشان ضعيف است و كسانيكه بر مجرم رحم مى‏آورند از راه حق و عدل خارج شده و به گسترش دامنه گناه و فساد دامن زده‏اند. آنها به مجرمان امنيت مى‏دهند. اما ناامنى عمومى را در جامعه گسترش مى‏دهند، در چنين شرائطى هيچ تبهكارى از كيفر گناه خود بيم ندارد، به مثل معروف:
ترحم بر پلنگ تيز دندان‏

ستمكارى بود بر گوسفندان‏

حال اگر اين تبهكارى نسبت به نواميس جامعه از سر غفلت و تجاوز باشد بى شك كيفر آن سخت‏تر و مجازات آن سنگين‏تر است. و بسا با عنوان محارب و مفسد قابل تعقيب و رسيدگى و مجازات باشد.
امروز باندهاى فسادى كشف و شناسائى مى‏شوند كه با آدم‏ربائى و ربودن كودكان معصوم و پسران و دختران و تجاوز و قتل امنيت را از جامعه گرفته‏اند. و با شهامت اسامى چون: «باند گرگ سياه – كركس – گروه وحشت – باند باغ خرمالو در روح سرگردان و قبيله فيوج باند قاچاق دختران به خارج و فروش آنها به خارجى‏ها يدك مى‏كشند.» و هنرشان سرقت اتومبيل، شكستن قفل خانه‏ها وبردن اموال مردم و ربودن نواميس مردم و كودكان دختر و پسر در راه مدرسه به بيابان‏ها و كشاندن آنها به مناطق دور از شهر و تجاوز و قتل است و… برخى از اين باندها گرفتار مى‏شوند و در دادگاه اعتراف مى‏كنند و در صفحات حوادث اخبار دلخراش و ننگ‏بار آن منتشر مى‏شود، اما معلوم نيست كار اينها به كجا مى‏كشد و دادگاه‏هاى ما با آنها چه برخوردى مى‏كند!؟

در ديدارى كه نگارنده با رياست محترم قوّه قضائيه داشتم بعضى از اين موارد را مطرح كردم و گفتم كداميك از حدود الهى امروزه درباره اينان اجرا مى‏شود؟
اعمال اين باندها فراتر از يك عمل خلاف شرع است، آيا اينها از مصاديق بارز مفسد فى الارض نيست؟ و مع‏الأسف هر روز رو به گسترش است. چند ماهى حداكثر اينها در زندان مى‏مانند و سپس با احترام مرخص مى‏شوند و از حقوق شهروندى برخوردار مى‏گردند و يا مرخصى مى‏گيرند و مى‏روند و ديگر برنمى گردند! آيا با اين سياست قضائى مى‏توان جامعه و كشور را مديريت كرد و تأمين امنيت حقوقى براى كودكان معصوم و پسران و دختران جوان و نواميس مردم و حقوق و اموال عمومى نمود؟ پس احكام كيفرى اسلام براى كجاست؟ اگر دادگاه‏ها و دادسراها اينگونه حوادث و مسببان برخورد مفسد و محارب نكند پس مصداق مفسد چه كسى است و چگونه مى‏توان امنيت مالى و ناموسى براى مردم تأمين نمود.
بارى در شرائطى كه حكومت اسلامى در اختيار فقيهان و عالمان و دينداران قرار گرفته و فرصت تاريخى بى‏نظيرى فراهم آمده است اگر ما حدود اسلامى را اجرا نكنيم به اسلام و مسلمانان ستم كرده‏ايم. پس حلال و حرام اسلام كه آئين ابدى است چه زمان بايد حفظ و حراست شود؟

نگارنده در يكى از شماره‏هاى همين ماهنامه مقاله‏اى داشتم با عنوان «دادسراهاى ما تا دارالقضاى مدينه» در آن مقاله به اين مطلب پرداختم كه چرا در شهر مدينه از جلو دارالقضا عبور مى‏كنيم آنجا را خلوت و كمتر ارباب رجوع مى‏بينيم و وقتى از جلو دادگسترى‏هاى كشورمان عبور مى‏كنيم مجرمان و شاكيان صف اندر صف ايستاده و يا نشسته و ماه‏ها و سالها در انتظار رسيدگى به مسائلشان سرگردانند؟ هيچگاه آقايان متصدى امر قضا به اين موضوع فكر كرده‏اند! و در جستجوى علل آن بوده‏اند؟ و البته اين سخن امروز نيست كه سخن ديروز نيز مى‏باشد. و متأسفانه نه تنها از حجم پرونده‏ها كاسته نشده كه با وجود دادسراها و دادگاه‏ها و هيأت‏هاى حل اختلاف (كه آنهم ماجراى ديگرى دارد)، حجم پرونده‏ها روبه افزايش نهاده است، هر روز ده‏ها پرونده سر يك قاضى و يا داديار ريخته مى‏شود كه بايد فله‏اى رسيدگى كند، نه فرصت تحقيق و بررسى وجود دارد و نه مى‏توان نيرو اضافه كرد و سرانجام حق هاست كه به ناحق پايمال مى‏گردد و در اين بازار آشفته آنكه سود مى‏برد مجرمان اند و رشوه دهندگان و صاحبان نفوذ كه از دست قانون مى‏گريزند و با چند صدهزار تومان جرم‏هاى سنگين صاف مى‏شود. در يكى از جرائد خواندم كه پرونده باند قاچاق دختران ايرانى به كشورهاى عربى در يكى از شعب
مطرح مى‏شود رئيس اين باند به اتهام قاچاق دختر ايرانى در دادگاه بدوى به سه تا پنج ماه حبس محكوم مى‏شود! و سپس در دادگاه تجديد نظر اين آدمى كه از فروش هر دختر حداقل 15 ميليون درآمد داشته به 300 هزار تومان جزاى نقدى محكوم مى‏شود و فرد مزبور بلافاصله با پرداخت اين مبلغ از زندان آزاد مى‏گردد!؟
واقعاً كه فاتحه چنين دادگاهى را بايد خواند كه با خائنان به ميهن و ناموس و شرف مردم اينگونه برخورد مى‏كند… نمونه از اين دست فراوان است كه اگر شماره بكنم مثنوى هفتاد من كاغذ خواهد شد. باند دزدى كه نود پرونده سرقت دارد و فاميل و خانواده آن دزدان حرفه‏اى هستند با نام «فيوج» به دست آگاهى مى‏افتد و به موارد جرم اعتراف مى‏كنند چند ماهى در زندان مى‏مانند و با شهامت دوباره و چندمين بار به حرفه خود برمى‏گردند نه تنها دستى از آنها بريده نمى‏شود كه موئى هم از سر آنها كم نمى‏گردد و با تجربه بيشتر به تخريب و سرقت خانه‏ها و اموال مردم دست مى‏زنند؟ چرا دستگاه قضائى به فكر چاره‏جوئى نيست تازه به دستگاه‏هاى انتظامى هم اخطار مى‏شود كه آنها حق ندارند كمتر از گل به مجرمان بگويند كه حقوق شهروندى ضايع مى‏شود!!
خلاصه آنكه جرم و جنايت چون قتل، مواد مخدر، تجاوز به عنف، قاچاق ناموس و سرقت و شرارت بيداد مى‏كند و كسى نيست دادرسى اساسى كند. اشكال كار كجاست؟ اگر پاسخ سؤال پيشين را توانستيم بدهيم كه چرا دارالقضاى مدينه آنقدر خلوت است و دادگسترى ما اينقدر ازدحام به حل مشكل نزديك شده‏ايم. اشكال اينست كه يا قوانين ما مشكل دارد و در صدد اصلاح آن نيستيم و يا ما از اجراى حدود الهى مى‏ترسيم. براى مجرم احترام قائليم و نمى‏خواهيم به او از گل نازكتر بگوئيم و به عواقب اين رأفت نابجا كه قرآن از آن نهى كرده نمى‏انديشيم. مى‏ترسيم جهان استكبارى ما را نقض كننده حقوق بشر بنامد! مثل اينكه ما آمده‏ايم دشمنان اسلام را راضى كنيم نه خدا و پيامبر(ص) را! در حاليكه تجربه 27 ساله نشان داده دشمنان ما به چيزى كمتر از دست كشيدن از آرمانهاى انقلاب اسلامى در همه زمينه‏هاى سياسى، فرهنگى و اقتصادى و اجتماعى راضى نيستند…
اينكه در روايات آمده اجراى يك حد براى جامعه اسلامى از بارانهاى پى در پى سودمندتر است، اينكه قرآن كريم براى مفسد و محارب اشد مجازات را از قبيل بريدن دست و پا يا قتل يا تبعيد و امثال آن قائل شده است، اينكه قرآن فرمان مى‏دهد دست سارق و سارقه را قطع كنيد تا عبرتى براى ديگران باشد، كه با وجود شرائط عمل نمى‏شود، اينكه شرع مقدس فرموده مرتكب زناى محصنه و… را اعدام كنيد و يا قصاص را عامل حيات جامعه دانسته است و آيات و روايات و فقه آن پيش روى مسئولان قضائى است، و هر روز در قرآن مى‏خوانيم، اينها براى كجاست؟
از سوى ديگر سيستم قضائى ما به گونه‏اى است كه پرونده يك قتل مسلم يا تجاوز آشكار آنقدر از اين شعبه به آن شعبه و از بدوى به تجديد نظر و از آنجا به ديوان و از شهرستان به تهران و از تهران به شهرستان مى‏رود و بر مى‏گردد كه صفحات پرونده فرسوده مى‏شود و مجرم در زندان با پول اين ملت گردن خود را كلفت‏تر مى‏كند و خانواده مورد تجاوز يا مقتول آه و ناله مى‏كنند و كسى پاسخ گو نيست كه چرا حد اجرا نمى‏شود؟ و تأثير اجتماعى مجازاتهاى اسلامى كم رنگ و بى‏خاصيت مى‏گردد. اينها قابل رسيدگى است.
ما به اصلاحات جدى در اين قوه نيازمنديم چه از نظر تدوين و اصلاح قوانين و چه سيستم دادرسى كه با اطاله آن همه چيز لوث مى‏شود و چه در باب گزينش قضات كه بايد داراى تجربه تعهد و تدوين باشند و چه از نظر نظارت بر عملكرد دستگاه‏ها كه با متخلفان صنفى برخورد مى‏شود و جلو رشوه و فساد گرفته شود و بطور خلاصه دستگاه قضائى بايد در امر قضا و وضع موجود بازنگرى جدى داشته باشد… هرچند به دشوارى اين امر اذعان داريم ولى از آن ناگزيريم.



پاورقي ها:

/

نقش امام حسن عسكرى (ع) در تفسير قرآن‏

جلوه‏هايى از پاسدارى و مرزبانى از قرآن
امام حسن عسكرى(ع) علاوه بر تفسير آيات الهى و انجام وظيفه تعليم، تربيت و آموزش قرآنى و تفسيرى، در صحنه فكر و عمل به «پاسدارى از قرآن» و «مرزبانى از شريعت با قرآن» نيز مى‏پرداخت. اينك جلوه‏هايى از تلاش مقدس آن امام را به نظاره مى‏نشينيم. الف: پاسدارى از قرآن
از زمان نزول قرآن هميشه شبهات و سؤالاتى پيرامون برخى آيات قرآنى يا كل قرآن مطرح بوده است، جداى از منشأ خير انديشانه يا مانع تراشانه اين سؤالات و شبهات، بايد گستردگى آن را مرتبط با رويكرد علمى، فلسفى، فقهى و… در هر عصر نسبت به قرآن دانست.
از اين روى در عصر برخى امامان مثل امام عسكرى(ع) و قبل از آن امام صادق(ع) و… شاهد شبهاتى گسترده كه گاه پيامدهاى اجتماعى و سياسى مهمى هم داشت مانند مسئله قديم بودن قرآن و…بوده‏ايم. امام عسكرى(ع) خود را پاسدار قرآن مى‏دانست و در مقابل اين شبهات، به زدودن غبار از چهره قرآن و عيان كردن واقعيت آن مى‏پرداخت. قديم بودن قرآن!
ابوهاشم مى‏گويد با خودم گفتم دوست دارم بدانم ابومحمد عسكرى(ع) درباره قرآن چه مى‏گويد آيا آفريده شده يا نه؟ در حالى كه قرآن غير خداست؟ حضرت روبه من كرد و فرمود: آيا حديث امام صادق(ع) به تو نرسيده است كه فرمود: «وقتى قل هو اللّه احد نازل شد، خداوند براى آن چهار هزار بال آفريد. پس بر هر گروهى از فرشتگان كه مى‏گذشت، همه در برابرش فروتنى مى‏كردند و مى‏گفتند اين نسب (شناسنامه) پروردگار متعال است.(1) امام عسكرى(ع) به نقل ابن شهر آشوب، همچنين در جواب ابوهاشم (قرآن آفريده است يا نه؟) فرمود: ابوهاشم خداوند آفريدگار هرچيز است و هرچه جز او آفريده است.(2) امام عسكرى(ع) طبق اين دو روايت به روش روايى و نيز قرآنى پاسخ شبهه قديم بودن قرآن را داده است. نسبت بداء به خداوند
از جمله انحرافهايى كه برخى با توجه بر آيات قرآن مانند: آيات مربوط به تعويض قبله، مرتكب شده‏اند، مسئله نسبت دادن بداء به خداوند است. امام عسكرى(ع) با روش روايى و بيان شأن نزول، اين شبهه را چنين مى‏زدايد: امام حسن عسكرى(ع) مى‏فرمود: زمانى كه پيامبر خدا(ص) در مكه بود، خداى متعال فرمان داد در نمازش رو به سوى بيت المقدس كند و كعبه را ميان خود و آن قرار دهد، اگر ممكن شود. و اگر ممكن نشد، رو به بيت المقدس كند، هر طور كه شد.
پيامبر خدا(ص) در طول سيزده سالى كه در مكه بود، چنين كرد. چون به مدينه رفت، در آنجا پايبند بود رو به بيت المقدس باشد، رو به آن كرد و هفده يا شانزده ماه از كعبه روى برگرداند. گروهى از سركشان يهود شروع كردند به گفتن اينكه: «به خدا قسم! محمد نمى‏داند چگونه نماز مى‏خواند، او به قبله ما رو مى‏كند و در نمازش شيوه و عبادت ما را پيش گرفته است.»
وقتى سخن آنها به گوش پيامبر خدا(ص) رسيد، بر او سخت آمد و از قبله آنان خوشش نيامد و كعبه را دوست داشت. حضرت جبرئيل آمد. پيامبر فرمود: اى جبرييل دوست دارم خداوند مرا از بيت المقدس رو به كعبه برگرداند. آنچه از سوى يهوديان نسبت به قبله خود به گوشم مى‏رسد، آزارم مى‏دهد. جبرئيل گفت: از خدا بخواه روبه‏كعبه‏ات بگرداند، او خواسته‏ات را رد نمى‏كند و تو را از درخواستت محروم نمى‏سازد. چون دعايش به پايان رسيد، جبرئيل بالا رفت.پس از ساعتى برگشت و گفت: بخوان اى محمد «قد نرى تقلّب وجهك شطر المسجد الحرام و حيث ماكنتم ففولّوا وجوهكم شطره…؛(3) مى‏بينيم كه صورتت را به سوى آسمان بر مى‏گردانى. پس تو را به قبله‏اى خواهيم گرداند كه آن را بپسندى. پس چهره‏ات را به سوى مسجد الحرام برگردان و هرجا كه بوديد، صورتهايتان را به طرف آن برگردانيد.»
يهوديان در آن هنگام گفتند: «چه چيزى آنان را از قبله‏اى كه داشتند، برگرداند…»(4) خداوند بهترين پاسخ را به آنان داد: «قل للّه المشرق و المغرب…؛(5) بگو مشرق و مغرب از آن خداست.»
امام حسن عسكرى(ع) فرمود: گروهى از يهود نزد پيامبر آمدند و گفتند: اى محمد! اين قبله بيت المقدس است كه چهارده سال به سوى آن نماز خواندى، اكنون چرا رهايش كردى؟ آيا آنچه پيش‏تر مى‏كردى حق بود كه به باطل رو كردى؟ چرا كه آنچه مخالف حق باشد، باطل است. يا قبله نخستين باطل بود. پس در اين مدت بر باطل بوده‏اى. پس چه چيزى ايمن مى‏دارد كه اكنون بر باطل باشى؟ پيامبر فرمود: آن حق بود، اين هم حق است. خداوند مى‏فرمايد: «قل للّه المشرق و المغرب يهدى من يشاء الى صراطٍ مستقيم؛ بگو مشرق و مغرب مال خداست. هركه را بخواهد، به راه راست هدايت مى‏كند. اى بندگان خدا! اگر خدا صلاح شما را در روى كردن به مشرق بداند، به آن فرمان مى‏دهد و اگر در مغرب بداند، به آن فرمان مى‏دهد و اگر در غير اين دو بداند به همان دستور مى‏دهد. پس تدبير الهى را درباره بندگانش و اراده او را در مصلحت خودتان انكار نكنيد.
سپس پيامبر به آنان فرمود: شما كار و تلاش را در روز شنبه تعطيل كرديد و در روزهاى ديگر انجام داديد باز هم شنبه تعطيل كرديد و پس از آن كار كرديد، آيا حق را رها كرده و به باطل روى آورديد يا باطل را ترك كرده و به حق روى آوريد؟ يا باطل را به سوى باطل يا حق را به سوى حق ترك كرديد؟ هرگونه كه خواستيد بگوييد، همان سخن و پاسخ پيامبر به شماست. گفتند: كار نكردن در شنبه حق است كار كردن پس از آن هم حق است. پيامبر فرمود: قبله بودن بيت المقدس در آن وقت حق بود و قبله بودن كعبه در اين وقت حق است.
به او گفتند: اى محمد در نماز به سوى بيت المقدس، براى فرمان پروردگارت به عقيده خودت «بداء» و تغيير نظر پيش آمده كه تو را به سوى كعبه برگرداند؟ فرمود: نظر خدا عوض شد، او سرانجامها را مى‏داند و بر مصلحتها تواناست، نه بر خود، كار غلطى را جبران مى‏كند و نه رأى تازه‏اى بر خلاف نظر پيشين مى‏يابد. او منزّه از اين است مانعى هم براى او از انجام خواسته‏اش پديد نمى‏آيد. تغيير نظر براى كسى است كه چنين باشد و او از اين صفات منزّه است.
سپس فرمود: اى قوم يهود! از خدا به من خبر دهيد آيا بيمار نمى‏كند، سپس سلامتى مى‏دهد، تندرست نمى‏كند، سپس بيمار مى‏كند، آيا نظرش برگشته؟ آيا زنده نمى‏كند و نمى‏ميراند؟( آيا شب را پس از روز و روز را پس از شب نمى‏آورد؟) آيا در همه اينها نظرش برگشته است؟ گفتند: نه فرمود: همين گونه خداوند پيامبرش محمد را فرمان داد به سوى كعبه بازگردد. پس از آنكه او را فرمان داده بود به سوى بيت المقدس نماز بخواند و در فرمان اول نظرش عوض نشد…خداوند در وقتى به خاطر مصلحتى كه دارد به شما فرمان مى‏دهد، در وقت ديگر به خاطر مصلحت ديگرى دستور ديگرى مى‏دهد. اگر در هر حال خدا را اطاعت كنيد، شايسته پاداش مى‏شويد…»(6) تناقض آيات قرآن‏
شواهد فراوانى بر «تفسير قرآن با قرآن» از زمان ائمه تا كنون در دست است. مانند معناى ليس عليكم جناح در «اذا ضربتم فى الارض فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصلاة» كه امام باقر(ع) بر اساس آن نماز مسافر را واجب مى‏دانست شكسته باشد و (لاجناح را به معناى وجوب) معنا مى‏كردند و دليل آن را با آيه ديگرى «فمن حج البيت او اعتمر فلاجناح عليه ان يطوّف بهما» توضيح مى‏دادند كه در آن فلاجناح به معناى وجوب است و طواف حج واجب است.(7) و به طور مرسل از پيامبر نقل شده است كه القرآن يفسر بعضه بعضاً؛(8) اما رواياتى هم هست كه توهم مخالفت با روش قرآن به قرآن دارد، مانند حديث امام صادق(ع) كه «قال ابى ماضرب رجل القرآن بعضه ببعض الّا كفر» پدرم فرمود هيچ كس بعضى از قرآن را به بعضى ديگر نزد مگر اينكه كافر شد.»(9) محققان معتقدند شايد منظور از اين ضرب القرآن، همان تناقض گيريهايى از قرآن است كه در زمان امام على(ع) و امام عسكرى(ع) زنديقها انجام مى‏دادند، آنان مثل روش قرآن به قرآن، آيات را در مقابل هم قرار مى‏دادند، اما به جاى تلاش براى فهم ارتباط و مناسبت آيات، به القاى تناقض در آنها دامن مى‏زدند.(10) حكايت اسحاق كندى نمونه روشنى از اين گرايش است. ابن شهرآشوب از ابوالقاسم كوفى در كتاب تبديل چنين نقل مى‏كند: اسحاق كندى كه در زمان خود فيلسوف عراق بود، مشغول تأليف كتابى درباره «ناقض قرآن» شد. وى خود را به آن مشغول و در خانه‏اش آغاز به تحقيق و تأليف كرد. روزى كه يكى از شاگردانش خدمت امام عسكرى رسيد، حضرت پرسيد: آيا ميان شما مرد رشيدى نيست كه استادتان كندى را از كارى كه درباره قرآن به آن مشغول است، باز دارد؟ وى گفت: ما شاگردش هستيم. چگونه شايسته است كه در اين مورد يا موارد ديگر به او اعتراض كنيم؟ امام فرمود: اگر چيزى به تو بگويم، به او مى‏رسانى؟ گفت: آرى. فرمود: نزدش برو و با او هم صحبت شو و در كارها كمكش كن وقتى خوب رفيقش شدى: بگو: مسئله‏اى برايم پيش آمده است كه مى‏خواهم بپرسم. او از تو خواهد خواست كه سؤالت را بپرسى. آن وقت بپرس: اگر سخنگوى به اين قرآن و صاحب اين سخن (خدا) پيش تو بيايد، آيا ممكن است بگويد مقصودش از اين گفته‏ها چيزى غير از آن است كه تو مى‏پندارى؟ او خواهد گفت: آرى، ممكن و رواست. چون خدا كسى است كه اگر بشنود، مى‏فهمد. وقتى اين را پذيرفت، بگو: چه مى‏دانى، شايد مقصودش غير از آن باشد كه تو فهميده‏اى ؛ آنگاه معنايى بر خلاف مقصودت خواهد شد. آن شخص نزد كندى رفت و هرآنچه امام فرموده بود، اجرا كرد. تا اينكه سؤالش را مطرح كرد. وى گفت:تكرار كن. او تكرار كرد. اسحاق پيش خود انديشيد و متوجه شد كه در لغت چنين احتمالى هست. و در نظر هم شدنى است. گفت: تو را قسم مى‏دهم بگو اين نكته را از كجا مى‏گويى؟ گفت: چيزى بر دلم گذشت، با تو در ميان گذاشتم. اسحاق نپذيرفت و گفت، تو و كسى كه هم اندازه تو باشد، به اين نكته نمى‏رسد. بگو از كجا اين را فهميده‏اى؟ گفت: ابومحمد (امام عسكرى(ع)) چنين فرمانم داد. گفت: اينك راست گفتى. اين سخن جز از چنان خاندانى برنمى‏آيد. سپس آتش خواست و هرچه را نوشته بود، سوزاند.(11) سؤال از فلسفه آيات‏
كلينى از اسحاق بن محمد نخعى نقل مى‏كند كه فهفلى از امام حسن عسكرى(ع) پرسيد چرا زن بينواى ضعيف يك سهم مى‏گيرد، اما مرد دو سهم؟ (اين اعتراض به حكمى است كه نص قرآن است: للذكر مثل حظّ الانثيين)(12) امام عسكرى فرمود: انّ المراة ليس عليها جهاد ولانفقة ولا عليها معقله انما ذلك على الرجال؛(13) زن نه وظيفه جهاد دارد، نه نفقه و نه ديه خطاى، خويشان بر عهده اوست. اينها بر عهده مردان است.»
پيش خودم گفتم به من گفته شده بود كه ابن ابى العوجا همين مسئله را از امام صادق(ع) پرسيده بود و حضرت همين جواب را داده بود. امام عسكرى(ع) فرمود: آرى اين مسئله، مسئله ابن ابى العوجاء است. هرگاه سؤال يكى باشد. جواب ما نيز يكى است. براى آخرين ما همان جارى است كه بر اولين ما. و اولين ما و آخرين ما در دانش برابر است و پيامبر خدا(ص) و اميرمؤمنان(ع) فضيلت خاص خود را دارند.»(14)
درباره فلسفه روزه نيز كه نص قرآنى دارد، امام فرموده است: تا ثروتمند، سختى و گرسنگى را بيابد و به فقير عاطفه و مهرورزى كند.(15) سؤال از اخذ ميثاق الهى‏
ابوهاشم مى‏گويد: نزد ابو محمد(ع) بودم كه محمد بن صالح ارمنى درباره معنى آيه: «و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و أشهدهم على انفسهم ألست بربكم قالوا بلى شهدنا؛(16) و آن گاه كه پروردگارت از نسل فرزندان آدم، ذريه آنها را برگرفت و آنها را بر (خدايى) خود گواه ساخت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟ همه گفتند: آرى ما گواهى مى‏دهيم.» حضرت فرمود: با اين كار معرفت به خدا محقق شد و آن زمان را فراموش كردند، ولى آن را به ياد خواهند آورد و گرنه كسى نمى‏دانست آفريدگار و روزى دهنده‏اش كيست؟(17) سؤال از مرگ‏
احمد بن حسن حسينى مى‏گويد: از امام حسن عسكرى(ع) پرسيدند مرگ چيست؟ (يك واژه قرآنى) امام فرمود: تصديق و باور به چيزى كه نمى‏شود. پدرم از پدرش از امام صادق(ع) روايت كرد: هرگاه مؤمن بميرد، مرده نيست. همانا كافر مرده است خداوند مى‏فرمايد: «يخرج الحى من الميت؛(18) مرده را از زنده بيرون مى‏آورد.» يعنى مؤمن را از كافر و كافر را از مؤمن.(19) سؤال از برگزيدگان خدا
ابوهاشم جعفرى مى‏گويد از امام عسكرى(ع) درباره اين آيه پرسيدم: «ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن اللّه؛(20) سپس كتاب را به ميراث كسانى رسانيديم كه ايشان را از بندگان خود برگزيديم، پس برخى از آنان به خويش ستمگر بودند و برخى ميانه رو بودند و بعضى به اذن خدا در كارهاى نيك پيشتاز بودند.»
امام فرمود: همه از خاندان محمد اند. آن كه بر خود ستم كرده، كسى كه به امام اعتراف ندارد و ميانه رو كسى است كه امام را بشناسد و پيشتاز كارهاى نيك به اذن خدا، امام است.(21) ب: مرزبانى از شريعت با قرآن
بخشى از شخصيت قرآنى امام را بايد در مقابله‏اش با مسائل و مشكلات اعتقادى و فكرى از طريق قرآن شناخت. امام عسكرى(ع) براى هر مسئله‏اى، پاسخى شايسته از قرآن ارائه مى‏كند و به اين وسيله جلوى بسيارى از انحرافها را از لحاظ مبنايى سد مى‏كند:
رد غلوّ نسبت به ائمه با: بل عبادمكرمون لايسبقونه بالقول..؛
ادريس بن زياد كفرتوثايى مى‏گويد: درباره آنان و ائمه، بسيار افراط مى‏كردم. روزى براى ديدار ابومحمد(ع) روانه سامرا شدم و خسته از راه سفر وارد شهر شدم. خود را به پلكان حمامى افكندم و خواب مرا در ربود. با ضربه عصاى مخصوص ابومحمد(ع) بيدار شدم. آن بزرگوار را شناختم و به پاخاستم و در حالى كه سوار بود و غلامان پيرامونش را گرفته بودند، پشت پا و زانوى حضرت را بوسيدم. اين نخستين برخورد من با حضرت بود. امام به من فرمود: اى ادريس «بل عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون؛(22) بلكه آنان (فرشتگان) بندگان مقرب خدايند و در گفتار بر او سبقت نمى‏گيرند و به فرمان او عمل مى‏كنند.»
عرض كردم: مولاى من! همين مطلب مرا بسنده است و من تنها براى اين كه همين را از شما بپرسم، خدمتان آمده بودم.(23) امام (ع) با اين پاسخ قرآنى وى را متوجه كرد كه حتى فرشته‏ها نيز فرمان بر خدايند و از خود اختيارى ندارند. ائمه نيز بندگان خدايند و در گفتار و عمل تابع او. بنابراين نبايد آنان را از شأن بندگى خارج كرد و با غلو و بزرگ نمايى شأن الهى به آنان داد.
رد مفوضه با: ذو ماتشاؤن الا ان يشاء اللّه‏

مفوضه معتقدند خداوند حضرت محمد(ع) را آفريد و آفرينش دنيا را به وى سپرد و هرچه در دنياست او آفريده است. همين طور گفته‏اند: اين كار به على(ع) سپرده شده است.(24)
راوندى مى‏گويد گروهى از مفوضه كامل بن ابراهيم مدنى را نزد ابومحمد(ع) فرستادند. وى مى‏گويد: وارد شدم و كنار در كه پرده‏اى داشت، نشستم. در همان حال بادى وزيد و گوشه‏اى از پرده كنار رفت. كودكى را ديدم كه چون پاره ماه مى‏درخشيد و حدود چهار سال داشت. به من فرمود: اى كامل بن ابراهيم! به خود لرزيدم و الهام شد كه بگويم: بله مولاى من! فرمود:…آمده‏اى درباره سخن مفوضه بپرسى؟ آنان دروغ مى‏گويند. بلكه دلهاى ما ظرفهاى خواست الهى است. هرگاه او بخواهد ما هم مى‏خواهيم: خدا مى‏فرمايد: «و ما تشاؤن الّا أن يشاء اللّه»(25) امام عسكرى(ع) به من فرمود: چرا نشسته‏اى پاسخت را داد. برخيز.(26)
رد عفو مشركان با: ان اللّه لايغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك لمن يشاء
ابوهاشم مى‏گويد: شنيدم امام عسكرى(ع) مى‏فرمود: خداوند در روز قيامت چنان عفو مى‏كند كه بر دل بندگان خطور مى‏كند، تا آنجا كه مشركان مى‏گويند: «واللّه ربنا ما كنّا مشركين؛(27) سوگند به خدا، پروردگارمان، ما مشرك نبوديم.» به ياد حديثى افتادم كه يكى از شيعيان از اهل مكه نقل كرده بود كه: پيامبر خدا اين آيه را مى‏خواند: «ان اللّه يغفر الذّنوب جميعاً؛(28) خداوند همه گناهان را مى‏بخشد.» مردى گفت: و هر كسى را كه شك ورزد. از آن سخن ناخشنود شدم و نسبت به آن مرد ابراز ناخشنودى كردم و در حالى كه پيش خود چنان مى‏گفتم، امام رو به من كرد و فرمود: «انّ اللّه لايغفر ان يشرك به ويغفر مادون ذلك لمن يشاء؛(29) خداوند شرك را نمى‏آمرزد و جز آن را براى هركه بخواهد مى‏آمرزد. او بد سخن گفت: و بد چيزى روايت كرد.(30)
رد محدوديت در علم خدا با تفسير (يمحوا اللّه ما يشاء)
شيخ طوسى از ابوهاشم جعفرى نقل مى‏كند كه محمد بن صالح ارمنى از امام عسكرى(ع) درباره اين آيه (يمحوا اللّه ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب؛(31) خدا آنچه را بخواهد محو مى‏كند و ثابت مى‏كند و اصل كتاب نزد اوست.» پرسيد. امام فرمود: جز آنچه را كه بوده، محو مى‏كند؟ و جز آنچه را نبوده ثابت مى‏كند؟
پيش خودم گفتم اين بر خلاف گفته هشام بن حكم است كه خداوند چيزى را تا نشود نمى‏داند! امام به من نگريست و فرمود: خداوند عظيم الشأن كه پيش از وجود اشياء به آنها علم دارد، از اين اوهام برتر است. اوست آفريدگار قبل از هر آفريده و پروردگار قبل از پرورش يافته و توانا و قادر قبل از وجود قدرت.
مبارزه با اسرائيليات در مورد هاروت و ماروت با آيه (لايعصون اللّه ما امرهم و يفعلون مايؤمرون)
صدوق از يوسف بن محمد بن زياد و على بن محمد بن يسار از پدر اين دو چنين نقل مى‏كند: به امام حسن عسكرى(ع) گفتيم گروهى نزد ما فكر مى‏كنند هاروت و ماروت دو فرشته بودند كه ملائكه آن دو را برگزيدند و چون گناه بنى آدم زياد شد، خداوند آن دو را با فرشته سومى به دنيا فرستاد. آن دو فريفته زهره شدند و خواستند با او زنا كنند و شراب نوشيدند و انسان گشتند و خدا آن دو را در بابل عذاب مى‏كند و جادوگران از آن دو جادو مى‏آموزند و خداوند آن زن را به صورت اين ستاره كه زهره است مسخ كرد. امام فرمود: پناه به خدا از اين سخن! فرشتگان خدا معصوم‏اند و به لطف الهى از كفر و كارهاى زشت مصون‏اند. خداوند درباره آنان مى‏فرمايد: «لا يعصون اللّه ما امرهم و يفعلون مايؤمرون؛(32) خدا را در آنچه فرمانشان داده نافرمانى نمى‏كنند و هرچه به آنان امر شود، انجام مى‏دهند.» و نيز مى‏فرمايد: «له من فى السموات و الارض و من عنده لايستكبرون عن عبادته و لا يستحسرون؛(33) آنچه در آسمانها و زمين است و آنكه نزد اوست، يعنى فرشتگان، براى اوست. از عبادت او نه تكبّر مى‏ورزند و نه خسته مى‏شوند. شب و روز او را تسبيح مى‏كنند و سست نمى‏شوند.» و نيز درباره فرشتگان مى‏فرمايد: «بل عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم ولايشفعون الّا لمن ارتضى و هم من خشيته مشفقون؛(34) بلكه بندگانى مورد احترام‏اند. در گفتار بر خدا سبقت نمى‏گيرند و به فرمانش عمل مى‏كنند، آنچه را پيش روى آنان و پشت سر ايشان است، مى‏دانند و جز براى كسى كه او بپسندد، شفاعت نمى‏كنند و آنان از خشيت الهى در هراس‏اند.»
سپس فرمود: اگر چنان بود كه مى‏گويند، بايد خداوند آن فرشته‏ها را جانشين خود در زمين قرار داده باشد و در دنيا مثل پيامبران يا امامان باشند. آنگاه از پيامبران و امامان كشتن انسان و زنا سر بزند؟ آيا نمى‏دانى خداى متعال هرگز زمينى را از پيامبر يا امامى از جنس بشر خالى نگذاشته است. آيا خدا نمى‏فرمايد: «ما پيش از تو پيامبرى به سوى مردم نفرستاديم مگر مردانى از اهل آباديها كه به آنان وحى مى‏كنيم؟»(35) پس خبر داده كه فرشتگان را براى امام و حاكم بودن به زمين نفرستاده است بلكه آنان را به سوى پيامبران فرستاده است.(36) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. الخرائج و الجرائح، ج 2،ص 686، ح 6. 2. المناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 436. 3. سوره بقره، آيه 144. 4. همان، آيه 142. 5. همان. 6. احتجاج طبرسى، ج‏1، ص 81، ح 25. 7. وسايل الشيعه، ج 5، ص 538، باب 22 از ابواب صلوة مسافر، ح 2. 8. مطالعه بيشتر، ر.ك به: درآمدى بر تفسير علمى قرآن، ص 92. 9. كافى، ج 2، ص 632، بحارالانوار، ج 89، ص 39. 10. روايات مفصلى در بحارالانوار آمده است كه شايد منظور از روايت ضرب القرآن جواب به اين افراد باشد. بحارالانوار، ج 90، ص 98 – 142. 11. المناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 424. 12. سوره نساء، آيه 11. 13. الكافى، فروع، ج 7، ص 85، كتاب المواريث، باب علة كيف صار للذكر سهمان و للانثى سهم، ح 2. 14. همان، ج 4، ص 181، ح 6. 15. سوره اعراف، آيه 172. 16. كشف الغمه، ج 3، ص 209، واثبات الوصية، ص 241. 17. سوره روم، آيه 19. 18. معانى الاخبار، ص 290، ج 10 (اين پاسخ در واقع تفسير روايى آيه نيز است). 19. سوره فاطر، آيه 32. 20. الثاقب فى المناقب، ص 566، ح 506. 21. سوره انبياء، آيه 26. 22. با خورشيد سامرا، ص 8 و 267 به نقل از: بحارالانوار، ج 50، ص 283. 23. با خورشيد سامرا، ص 266 به نقل از شرح باب حادى عشر، ص 99، بحارالانوار، ج 25، ص 342. 24. سوره انسان، آيه 30. 25. با خورشيد سامرا، ص 267، به نقل از الغيبة، ص 148. 26. سوره انعام، آيه 23. 27. سوره زمر، آيه 53. 28. سوره نساء، آيه 48. 29. الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 682، ح 7. 30. سوره رعد، آيه 39. 31. اثبات الوصية، ص 241، كشف الغمه، ج 3، ص 210. 32. سوره تحريم، آيه 6. 33. سوره انبياء، آيه 19. 34. همان، آيه 26 – 28. 35. سوره يوسف، آيه 109. 36. عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 243، ذيل ح 1.

/

جهانى بودن رسالت ختم پيامبران‏

خبر دردناك اهانت برخى غربيان (هلند و دانمارك) به ساحت مقدس خاتم پيامبران حضرت محمّد(ص) و حمايت تلويحى سران آمريكا و آلمان از اين اهانت جسورانه به گوش همه جهانيان رسيد، و نه تنها قلب مسلمانان جهان را جريحه‏دار نمود كه قلب هر انسان آزاد انديش و خردورز را محزون نمود. منتهى مسلمانان جهان بيش از ديگران سنگينى اين اهانت را بر قلب و دوش خود احساس نموده و با تظاهرات‏ها و اعتراض‏هاى وسيع و گسترده اهانت گران و غربيان را وادار به عقب نشينى مفتضحانه نمودند.
نكته‏اى كه بايد به آن توجّه بشود اين امر است كه اهانت به شخص پيامبر خاتم، فقط اهانت به شخص او و يا توهين به بيش از يك ميليارد مسلمان نيست بلكه توهين به كلّ بشريت و آزاديخواهان جهان است چرا كه پيامبر اكرم(ص) رسالتش جهانى بود و قرآن كريم را براى كلّ بشريت به ارمغان آورد، و غربيان نيز جيره‏خوار مكتب مترقى اسلام و بهره برنده از علوم بى‏پايان قرآن مى‏باشند.
«دنيورت» مى‏نويسد: «واجب است اعتراف كنيم كه علوم طبيعى و فلكى و فلسفه و رياضيات كه در اروپا رواج گرفت عموماً از بركت تعليمات قرآن است و ما مديون مسلمانانيم بلكه اروپا از اين جهت شهرى از اسلام است.»(1)
كارلايل مورّخ و دانشمند معروف انگليسى درباره قرآن مى‏گويد: «مزاياى اوليه قرآن و اركان اساسى آن مربوط به حقيقت و احساسات پاك و عناوين برجسته و مسائل و مضامين مهم آن است كه هيچگونه شك و ترديد در آن راه نيافته و پايان تمام فضائل را كه موجد تكامل و سعادت بشرى است در برداشته و آنها را به خوبى نشان مى‏دهد.»(2) به اين جهت توهين كنندگان به حضرت محمد(ص) هم نمك نشناسى كرده‏اند، چرا كه از كلمات قرآنى كه پيامبر خاتم (ص) آورد، بهره‏مند، و از نعمت‏هاى آن استفاده كردند ولى نمك دان را شكستند، و هم توهين به همه بشريت كردند چرا كه رسالت پيامبر اكرم جهانى و بشرى است. آنچه پيش رو داريد نگاهى است به برخى آيات و نامه‏هاى پيامبراكرم(ص) به سران كشورهاى آن روز، كه نشانه جهانى بودن رسالت آن حضرت، و عمومى بودن تعاليم در براى همه بشريت است. الف: آيات قرآن
آيات متعددى از قرآن دلالت بر جهانى بودن رسالت پيامبر اكرم(ص) دارد كه به نمونه‏هايى اشاره مى‏شود: 1- رسول همگان‏
«قل يا ايّها النّاس انّى رسول اللّه اليكم جميعاً الّذى له ملك السّموات و الارض؛(3) بگو: اى مردم من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم همان خدايى كه حكومت آسمانها و زمين از آن اوست.» در حديثى از امام مجتبى (ع) چنين مى‏خوانيم: عده‏اى از يهوديان نزد پيامبر(ص) آمدند و گفتند: اى محمّد تويى كه گمان مى‏برى فرستاده خدايى و همانند موسى(ع) بر تو وحى فرستاده مى‏شود؟! پيامبر اكرم(ص) كمى سكوت كرد، سپس فرمود: آرى منم سيد فرزندان آدم و به اين افتخار نمى‏كنم، من خاتم پيامبران و پيشواى پرهيزكاران و فرستاده پروردگار جهانيانم. آنها سؤال كردند به سوى چه كسى؟ به سوى عرب يا عجم يا ما (يهوديان)؟ خداوند آيه فوق را نازل فرمود: و با صراحت جهانى بودن رسالت آن حضرت را به تمام بشريّت اعلام نمود.(4) 2- مبعوث براى جهانيان‏
«و ما ارسلناك الّا كافّة للنّاس بشيراً و نذيراً ولكنّ اكثر النّاس لايعلمون؛(5) ما تو را جز براى همه مردم نفرستاديم تا (آنها را به پاداشهاى الهى) بشارت دهى و (از عذاب او) بترسانى ولى اكثر مردم نمى‏دانند.»
اين آيه به خوبى عموميّت و جهانى بودن رسالت پيغمبر را مى‏رساند و خود نيز فرمود: «بعثت الى الاحمر و الاسود؛(6) من به سوى (تمامى انسانها از) سرخ و سياه مبعوث شده‏ام.» 3- رحمت براى جهانيان‏
«و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين؛(7) ما تو را جز براى رحمت جهانيان نفرستاديم.» عموم مردم دنيا اعم از مؤمن و كافر مرهون رحمت پيامبر خاتمند چرا كه حضرت محمد(ص) نشر آيينى را به عهده گرفته است كه سبب نجات همگان است منتهى عده‏اى از اين رحمت الهى يا به عمد يا از روى بى‏خبرى بهره نمى‏برند. رحمت بودن پيامبر اكرم(ص) نه براى زمينيان است كه آسمانيان را نيز در بر مى‏گيرد. شاهد مدّعا حديث ذيل است بعد از نزول آيه فوق، پيامبر از جبرئيل پرسيد: آيا چيزى از اين رحمت عائد تو شد. جبرئيل در پاسخ عرض كرد: بلى من از پايان كار خويش بيمناك بودم، امّا به خاطر آيه‏اى كه در قرآن بر تو نازل شد از وضع خود مطمئن شدم آنجا كه خداوند مرا با اين جمله مدح كرده «ذى قوّةٍ عند ذى العرش مكين؛(8) صاحب قدرت است و نزد (خداوند) صاحب عرش، مقام والايى دارد.»(9) 4- قرآن براى همه است‏
«و اوحى الىّ هذا القرآن لانذركم به و من بلغ؛(10) اين قرآن را بر من وحى كرده است تا شما و تمام كسانى را كه اين قرآن به آنها مى‏رسد انذار كنم.»
جمله «و من بلغ» بخوبى رسالت جهانى قرآن و دعوت عمومى و همگانى آن را اعلام مى‏دارد تعبيرى از اين كوتاهتر و جامعتر براى اداى اين منظور تصور نمى‏شود و دقّت در وسعت آن مى‏تواند هرگونه ابهامى را در مورد عدم اختصاص دعوت قرآن به نژاد عرب و يا زمان و منطقه خاصى بر طرف سازد. ب: نامه‏هاى حضرت به سران كشورها
در ماه ذيحجّه سال ششم هجرت هنگامى كه پيامبر از حديبيّه برگشت تصميم گرفت افرادى را با نامه نزد پادشاهان بفرستد و آنها را دعوت به اسلام نمايد. خدمت پيامبر عرض شد يا رسول اللّه! پادشاهان نامه‏اى كه مهر نداشته باشد نمى‏خوانند، حضرت انگشترى را كه نگين آن از نقره بود و نقش آن اين بود «محمد رسول اللّه» تهيه كرد و نامه را به وسيله آن مهر مى‏نمود. در آن سال شش نفر را در يك روز به كشورهاى مختلف اعزام نمود كه هر كدام از آنها با زبان همان كشور آشنايى داشتند و سخن مى‏گفتند اين حركت حضرت در زمانى كه هنوز مكّه فتح نشده بود نشان از جهانى بودن رسالت آن حضرت براى تمام بشريت دارد، در ذيل به تعدادى از اين نامه‏ها اشاره مى‏شود. 1- نامه به نجاشى‏
رسول خدا(ص) عمروبن اميّه را با دو نامه نزد نجاشى به حبشه فرستاد، در يكى از آنها او را به اسلام دعوت كرده بود و مقدارى از آيات قرآن را در آن آورده بود، نجاشى هنگامى كه نامه رسول خدا را گرفت آن را بر ديده گذاشت و از تخت خود به زير آمد و به جهت تواضع روى زمين نشست. سپس اسلام آورد و شهادت حق را به زبان جارى ساخت و گفت: اگر استطاعت داشتم خدمت او مى‏رسيدم. و در جواب پيامبر اكرم(ص) نوشت كه من اجابت نمودم و به دست جعفربن ابى طالب اسلام اختيار كردم. در نامه دوم به نجاشى امر كرده بود كه‏ام حبيبه دختر ابوسفيان را كه در حبشه شوهرش را از دست داده بود به عقد آن حضرت درآورده و اصحابش را كه در حبشه هستند به مدينه بفرستد. او نيز قبول كرد و با دو كشتى آنها را روانه مدينه نمود.(11) 2- نامه به مقوقس‏
«حاطب بن ابى بلتعه» مرد دلاور و سواركار چابكى بود كه مأمور شد نامه حضرت را به «مقوقس» حكمران «مصر» برساند، ترجمه نامه اين است:
بنام خداوند بخشنده مهربان (نامه‏اى است) از محمد فرزند عبداللّه به «مقوقس» بزرگ قبطيان درود بر پيروان حق، من تو را به آيين اسلام دعوت مى‏كنم، اسلام آور (تا از خشم خداوند) در امان باشى، اسلام آور تا خداوند به تو «پاداش بدهد و اگر از آيين اسلام روى گردانى، گناه قبطيان نيز برتو است؛…» سفير پيامبر اسلام خود را به اسكندريه رسانده و با زورقى خود را به كاخ مقوقس رساند، او «حاطب» را به حضور پذيرفت و بعد از خواندن نامه و مقدارى فكر، گفت: اگر به راستى محمّد پيامبر خدا است چرا مخالفان او توانستند كه وى را از زادگاه خود بيرون كنند و ناچار شد كه در مدينه مسكن گزيند، چرا بر آنها نفرين نمى‏فرستد تا آنها نابود شوند؟! سفير پيامبر(ص) در جواب گفت: حضرت عيسى پيامبر خدا بود شما نيز به رسالت او گواهى مى‏دهيد موقعى كه بنى اسرائيل نقشه قتل او را كشيدند چرا وى درباره آنها نفرين نكرد تا خدا آنها را نابود سازد؟ فرماندار كه انتظار چنين پاسخى را نداشت زبان به تحسين گشوده، گفت: «آفرين بر تو مرد فهميده‏اى هستى و از طرف شخص فهميده و با كمالى پيغام آورده‏اى.»(12) در مذاكرات خصوصى بين سفير و مقوقس او به اسلام تمايل پيدا كرد ولى از اظهار آن بخاطر ترس مخالفت قبطيان خوددارى نمود و در نامه به پيامبر اكرم(ص) چنين پاسخ داد: «نامه‏اى است به محمد فرزند عبداللّه از مقوقس بزرگ قبط، درود بر تو، من نامه تو را خواندم و از مقصود تو آگاه شدم و حقيقت ترا يافتم، من مى‏دانستم كه پيامبرى ظهور خواهد كرد ولى تصور مى‏نمودم كه از نقطه شام مبعوث خواهد شد، من مقدم سفير تو را گرامى شمردم. سپس در نامه خود به هدايائى كه براى پيامبر فرستاده بود اشاره مى‏كند از جمله چهاركنيز كه يكى از آنها ماريه قبطيّه، مادر ابراهيم بود، و نامه را با جمله «سلام بر تو» به پايان مى‏برد.»(13) 3- نامه به قيصر روم‏
قيصر پادشاه روم با خدا پيمان بسته بود اگر در نبرد با ايران غالب شود، به شكرانه اين پيروزى بزرگ از مقر حكومت خود «قسطنطنيه» به زيارت بيت المقدس پياده برود. او پس از پيروزى به نذر خود جامه عمل پوشاند و پياده رهسپار «بيت المقدس» شد. دحيه كلبى مأمور شد كه نامه رسولخدا(ص) را به قيصر برساند، او پيش از آن كه شام را ترك گويد در يكى از شهرهاى شام بنام «بُصرى» متوجّه شد كه قيصر عازم بيت المقدس است لذا فوراً با استاندار «بصرى» حارث بن ابى ثمر تماس گرفت و مأموريت خطير خود را به او ابلاغ كرد. استاندار «عدى بن حاتم» را خواست و او را مأمور كرد تا همراه سفير پيامبر به سوى بيت المقدس حركت كند و نامه پيامبر را نزد قيصر برساند.
دحيه وقتى به شهر «حمص» رسيد كار پردازان سلطان به او گفتند بايد در برابر قيصر سر به سجده بگذارى و در غير اين صورت به تو اعتنا نكرده و نامه تو را نخواهد گرفت. «دحيه» سفير خردمند پيامبر اسلام گفت: من براى كوبيدن اين سنتهاى غلط رنج اين همه راه را بر خود هموار كرده‏ام، من از طرف صاحب رسالت محمد(ص) مأمورم به قيصر ابلاغ كنم، كه بشر پرستى از ميان برود، و جز خداى يگانه كسى مورد پرستش واقع نگردد آيا با اين مأموريت با اين عقيده و اعتقاد چگونه مى‏توانم تسليم نظريه شما شوم و در برابر غير خدا سجده كنم؟ منطق نيرومند سفير مورد اعجاب كاركنان دربار قرار گرفت، يكى از آنها گفت: شما مى‏توانى نامه را روى ميز مخصوص سلطان قرار دهى و با خواندن نامه شما را احضار مى‏كند. قيصر نامه را گشود، آغاز نامه با «بسم اللّه» توجّه قيصر را جلب كرد و گفت: من از غير «سليمان(ع)» تاكنون چنين نامه‏اى نديده‏ام سپس دستور داد نامه را ترجمه كنند.
(نامه‏اى است) از محمد فرزند عبداللّه به «هرقل» بزرگ روم، درود بر پيروان هدايت، من ترا به آيين اسلام دعوت مى‏كنم، اسلام آور تا در امان باشى، خدا به تو دو پاداش مى‏دهد(پاداش ايمان خود و پاداش ايمان زير دستانت) اگر از آيين اسلام روى گردانى گناه «اريسيان» (كشاورزان و يا كارمندان دربار) نيز بر تو است، اى اهل كتاب ما شما را به يك اصل مشترك دعوت مى‏كنيم…»
قيصر روم احتمال داد كه نويسنده نامه همان محمد موعود انجيل و تورات باشد لذا دستور داد از بستگان او كسى را پيدا كنند كه اتفاقاً با كاروان قريش به سركردگى ابوسفيان در شام برخوردند، و آنها را نزد قيصر بردند، از آنها پرسيد كسى از شما با «محمد» پيوند خويشاوندى دارد، ابوسفيان به خود اشاره كرد، قيصر دستور داد، ابوسفيان پيش رو و مابقى پشت سر او صف بكشند و مراقب باشند كه ابوسفيان خلاف جواب ندهد. پرسشها و پاسخها به اين شرح است:
1- حسب «محمد» چگونه است؟
گفت از خانواده شريف و بزرگ .
2- در نياكان او كسى هست كه به مردم سلطنت كرده باشد؟ گفت: نه.
3- آيا پيش از آنكه ادّعاى نبوت كند از دروغ پرهيز داشت يا نه؟
گفت: بله محمد مرد راستگويى بود.
4- چه طبقه‏اى از مردم از وى طرفدارى مى‏كنند و به آيين او گرايش پيدا مى‏كنند؟
گفت: اشراف با او مخالفند، و افراد عادى و متوسط هوادار جدّى او هستند.
5 – هواداران وى رو به افزايش است؟
گفت: بله.
6- كسى از پيروان او تا حال مرتد شده است؟
گفت: نه.
7- آيا او در نبرد با مخالفان پيروز است يا مغلوب؟
گفت: گاهى پيروز و گاهى با شكست روبرو است.
قيصر به مترجم گفت كه: به ابوسفيان و رفقاى او بگويد كه اگر اين گزارشها دقيق و صحيح باشد حتماً او پيغمبر موعود آخرالزمان است. و در پايان افزود كه من اطلاع داشتم كه چنين پيامبرى ظهور خواهد كرد ولى نمى‏دانستم كه از قوم «قريش» خواهد بود، ولى من حاضرم در برابر او خضوع كنم، و به عنوان احترام پاهاى او را شستشو دهم و در همين نزديكى‏ها قدرت و شوكت او سرزمين روم را خواهد گرفت.
برادر زاده قيصر گفت: محمد در نامه اسم خود را بر تو مقدم داشته است، قيصر گفت: كسى كه ناموس اكبر (فرشته وحى) بر او نازل مى‏شود شايسته است نام او بر نام من مقدم باشد. نظرخواهى از سران‏
قيصر سران روم را در يكى از صومعه‏ها جمع كرد و نامه پيامبر را براى آنها خواند و گفت: اى جماعت روم! آيا شما خواهان سعادت و رستگارى هستيد و اين كه ملك شما پايدار بماند و از آنچه عيسى گفته تبعيّت كنيد؟ گفتند: آرى، مگر چيزى رخ داده است؟ گفت: از اين پيامبر عربى متابعت كنيد وقتى سخنان او را شنيدند صليب‏ها را بلند و اعلان مخالفت كردند، او زمانى كه از اسلام آنها مأيوس شد و برجان و سلطنش ترسيد، به آنان گفت: خواستم با اين پيشنهاد شما را آزمايش كنم. صلابت و استقامت شما در آيين مسيح مورد اعجاب و تقدير من قرار گرفت. پس آنها او را سجده كردند.(14)
قيصر دحيه را خواست و او را احترام كرد و پاسخ نامه پيامبر را نوشت و هديه‏اى نيز به وسيله دحيه ارسال كرد و مراتب ايمان و اخلاص خود را در آن منعكس نمود.(15)
4- نامه به كسرى‏
در آغاز سال هفتم هجرت يكى از افسران ارشد خود يعنى عبداللّه حذافه سهمى قرشى، را مأمور كرد كه نامه وى را به دربار ايران ببرد، و آن را به دست خود خسروپرويز برساند، و او را به وسيله نامه به آيين توحيد دعوت نمايد، متن نامه چنين است:
«بسم اللّه الرحمن الرحيم از محمد رسول خدا به كسرى بزرگ فارس، سلام بر كسى كه از هدايت پيروى كند و به خدا و رسولش ايمان بياورد و به يكتايى خدا شهادت داده و به رسالت پيامبرش گواهى دهد كه او را خدا به سوى همه مردم فرستاده است تا زنده‏ها را انذار كند. اسلام بياور تا در امان بمانى و اگر از ايمان و اسلام امتناع كردى، گناه ملّت مجوس به گردن تو خواهد بود.»
و «حكيم نظامى» اين حقايق تاريخى را به نظم درآورده، چنين مى‏گويد:
تو اى عاجز كه خسرو نام دارى‏

وگر كيسخروى صد جام دارى‏
مبين در خود كه خود بين را بصر نيست‏

خدا بين شو كه خود ديدن هنر نيست‏
گواهى ده كه عالم را خدايى است‏

نه برجا و نه حاجتمند جائى است‏
خدايى كادمى را سرورى داد

مرا بر آدمى پيغمبرى داد

هنگامى كه كسرى، نامه پيامبر را خواند، آن را پاره كرد و گفت: او بنده من است، اين گونه براى من نامه مى‏نويسد، دستور داد عبداللّه را از قصر بيرون كنند، حكيم نظامى در اين‏باره مى‏گويد:
چو قاصد عرضه كرد آن نامه تو

بجوشيد از سياست خون خسرو
خطى ديد از سوار هيبت انگيز

نوشته از «محمد» سوى پرويز
كرازهره كه با اين احترامم

نويسد نام خود بالاى نامم‏
دريد آن نامه گردن شكن را

نه نامه بلكه نام خويشتن را

عبداللّه وقتى به مدينه رسيد جريان را گزارش داد، پيامبر از بى احترامى «خسرو» سخت ناراحت شد و فرمود: «اللّهم مزّق ملكه؛ خدايا رشته سلطنت او را پاره كن»(16)

نامه كسرى به باذان‏
باذان كه از طرف كسرى در يمن بود نامه‏اى از كسرى دريافت كرد كه در آن آمده بود: به من گزارش رسيده است كه مردى از قريش در مكه مدّعى نبوت است دونفر از افسران خود را به سوى او بفرست تا او را دستگير كرده نزد من آورند، باذان قهرمان خود بابويه (يا فيروز) و خرخسره را روانه حجاز كرد،آن دو بعد از طايف روانه مدينه و بعد از راهيابى به محضر پيغمبر اكرم پيغام باذان را اعلام كردند پيامبر اكرم با كمال خونسردى سخنان آنها را گوش داد، پيش از آن كه به پاسخ گفتار آنها بپردازد، آنها را به اسلام دعوت نمود، هنگامى كه پيامبر آيين اسلام را به آنها عرضه داشت بندهاى بدن آن دو مى‏لرزيد سپس فرمود: امروز برويد، فردا من نظر خود را به شما اعلام مى‏كنم.(17) در اين هنگام فرشته وحى نازل شده و پيامبر را از كشته شدن «خسروپرويز» آگاه ساخت فرداى آن روز كه نمايندگان فرماندار يمن به حضور آن حضرت رسيدند، پيامبر(ص) فرمود: پروردگار جهان مرا مطّلع ساخت كه ديشب هفت ساعت از شب گذشته «خسروپرويز» به وسيله پسرش «شيرويه» كشته شده و پسر بر تخت سلطنت نشست. شبى را كه پيامبر معيّن فرمود: شب سه شنبه دهم جمادى الاولى سال هفت هجرى بوده است. مأموران باذان گفتند: مسئوليت اين گفتار شما به مراتب بالاتر از ادّعاى نبوت است كه شاه ساسان را به خشم آورده است ماناچاريم جريان را گزارش دهيم. حضرت فرمود: گزارش دهيد و نيز به او بگوييد كه «انّ دينى و سلطانى سيبلغ الى منتهى الخف و الحافر؛ آيين و قدرت من به آن نقطه‏اى كه اسبهاى تندرو به آنجا مى‏رسد خواهد رسيد (كنايه از اين كه دين من كشور كسرى را فرا مى‏گيرد) و اگر اسلام آوردى تو را در اين حكومت كه در اختيار دارى باقى مى‏گذارم و بر قوم خودت نصب مى‏كنم.» آنگاه رسول خدا براى تشويق، كمربند گرانبهايى را كه برخى رؤساى قبايل به او هديه داده بودند، و در آن طلا و نقره بكار رفته بود به مأموران (باذان) داد، بعد از اطلاع باذان از خبر پيامبر، گفت: اگر اين گزارش درست باشد حتماً او پيامبر آسمانى است و بايد از او پيروى كرد چيزى نگذشت كه نامه «شيرويه» به دست باذان رسيد كه من «خسرو پرويز» را كشتم زيرا او اشراف را كشته و زندانى كرده بود، تو از مردم آن سامان براى من بيعت بگير و هرگز با شخصى كه ادعاى نبوت مى‏كند و پدرم بر ضد او دستور داده بود، با خشونت رفتار مكن تا دستور مجدد من به تو برسد.
هنگامى كه نامه شيرويه به باذان رسيد، گفت: اين مرد پيامبر است. سپس اسلام آورد و كليه كارمندان حكومت وقت كه از فارس در يمن بودند اسلام آوردند. بابويه: به باذان گفت: من هرگز با كسى سخن نگفته بودم كه داراى چنين هيبتى باشد. باذان گفت: او را نگهبانى هم هست؟ گفت: نگهبان ندارد. و سرانجام در طى نامه اسلام خود و كارمندان حكومت را به حضرتش ابلاغ نمود.(18)
و همچنين رسول خدا يكى از اصحابش را به نام شجاع بن وهب به سوى «حارث بن ابى شمر غسّانى فرستاد و او را به اسلام دعوت كرد او در عين حالى كه هدايايى سنگين به سفير پيامبر داد اسلام نياورد، پيامبر فرمود: ملك او از بين رفت و اتفاقاً در سال فتح مكّه از دنيا رفت.»(19) و همچنين نامه به «هوذة بن على» توسط سليط بن عمرو فرستاد كه او نيز در مقابل اسلام آوردن مقام دنيوى خواست، حضرت فرمود: او نيز هلاك شد و سرانجام در سال دهم هجرى بعد از فتح مكه هوذه نيز از دنيا رفت.
درست در لحظات پايانى اين مقاله خبر دلخراش و ناراحت كننده انفجار در حرم عسكرين(ع) و تخريب حرم و گنبد شريفين اعلام شد كه دل هر انسان آزاده و مسلمان را جريحه دار مى‏كند، آرى استعمارگران غربى از توهين به پيغمبراكرم(ص) نه تنها بهره نبردند، كه به ضرر و زيان آنها نيز تمام شد چرا كه مسلمانان دنيا يكصدا اهانت روزنامه‏هاى غربى را محكوم و حمايت قاطع خود را از پيامبر اكرم(ص) و مكتب او اعلام نمودند، و در واقع يك‏بار ديگر وحدت جهانى اسلام باشكوه جهانى به نمايش گذاشته شد، اين بار تلاش مذبوحانه ديگرى را آغاز كرده‏اند و آن اين كه با تخريب حرم‏امامان معصوم(ع) و كشتن زائران بى‏گناه وحدت جهانى اسلام را از هم پاشيده ايجاد جنگ‏هاى داخلى به نام تشيّع و تسنن نمايند، يقيناً مسلمانان بيدار هستند و اين بار نيز كارى خواهند كرد كه سلطه جويان غربى و مزدوران داخلى آنها از اين عمل ننگين خويش پشيمان شوند. شاهد اين ادّعا تظاهرات اعتراض‏آميز بلافاصله اهالى سامرا بود كه اكثريت قاطع آن اهل سنّت هستند با اين حال به اين جنايت هولناك و نامردانه شديداً اعتراض نمودند. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. قرآن بر فراز اعصار، به نقل از ناصر مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج 1، ص 138. 2. همان، ص 136. 3. سوره اعراف، آيه 158. 4. ر.ك تفسير نمونه، همان، ج 6، ص 405 – 406 و محسن فيض كاشانى تفسير الصافى، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، ج 2، ص 243 – 244. 5. سوره سبأ، آيه 28. 6. تفسير مجمع البيان، ذيل آيه 28 سبأ، به نقل از تفسير نمونه، همان، ح 18، ص 92. 7. سوره انبياء، آيه 107. 8. سوره تكوين، آيه 20. 9. مجمع البيان ذيل آيه 107 انبياء و تفسير نمونه، همان، ح 13، ص 527. 10. سوره انعام، آيه 19. 11. طبقات ابن سعد، بيروت، دارصادر، ج 1، ص 285، المنتظم، ابن جوزى بيروت، دارالكتب العلمية، ج 3، ص 288، و قصه هجرت، على نظرى منفرد، ص 481. 12. اسدالغابه،ج 1، ص 362 به نقل از جعفر سبحانى، فروغ ابديت ج 1-2، نشر عمّار، ص 621 – 622 با تلخيص. 13. الطبقات الكبرى، همان، ج 1، ص 260 و كامل ابن اثير، ج 2، ص 210. 14. ر.ك طبقات ابن سعد، ج 1، ص 295 ؛ بحار ج 20، ص 378 – 380 ؛ طبقات كبرى، ج 1، ص 259 ؛ فروغ ابديت، ص 612 – 613. 15. طبقات كبرى، ج 1، ص 259؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 44؛ بحار، ج 20، ص 379 و فروغ ابديت، ص 615. 16. تاريخ طبرى، ج 2، ص 654، طبقات ابن سعد، ج 1، ص 295 و فروغ ابديت، ص 617 ؛ قصه هجرت، ص 482. 17. طبقات كبرى، ج 1، ص 260 به نقل از فروغ ابديت، همان، ص 619 – 620 و بحار، ج 20، ص 382 و المنتظم، همان، ج 3، ص 282 و تاريخ طبرى، ج 20، ص 654 و قصه هجرت، ص 483 – 484. 18. المنتظم، همان، ج 3، ص 289.

/

بيكران دانش و بينش‏

(نگاهى به سيره علمى و عبادى امام مجتبى(ع)) اشاره‏
پيشوايان شيعه سرچشمه علم و معدن اسرار الهى اند و ملكه علم و عصمت از كودكى در آنان بوده و در سراسر عمر با آنان همراه است و از جمله محورهاى اساسى و پشتوانه‏هاى امامت، محسوب مى‏شود كه بر اساس آن بشريت را از كوره راه‏هاى نابودى رهايى مى‏بخشند. از اين رو، زندگانى امامان معصوم از كودكى تا شهادت آنان در بردارنده نكاتى عالى و درس‏آموز و الگوى كاملى براى انسان‏هاست. شخصيت علمى و عبادى امام مجتبى(ع) از همان دوران كودكى و پيش از امامت ايشان شكل گرفت كه مقاله پيش رو نگاهى گذرا، به حيات علمى و عبادى ايشان دارد. عصمت؛ عطاى الهى‏
برترين و والاترين ويژگى جانشين پيامبر(ص) دورى از هر گونه گناه و اشتباه و فراموشى است و داشتن اين ويژگى براى او ضرورى است؛ زيرا پس از پيامبر(ص) او پاسدار شريعت و نگهبان قرآن و حجت بالغه خداوند در عالم هستى است و كسى كه چنين وظيفه سنگينى بر عهده دارد، بايد از همه آلايش‏هاى مادى و معنوى پاك باشد.
بنابراين، امام براى برآوردن اين هدف، نه تنها در دوران امامت، بلكه پيش از آن نيز بايد از اين ويژگى برخوردار باشد:
اِنّما يُريدُ اللّه لِيُذهِبُ عَنكُم الرِّجسَ اَهلَ البَيتِ و يُطَهِّرَكُم تَطهيراً. (احزاب: 33)
خداوند خواسته است تا هرگونه پليدى را از شما اهل بيت بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند.
«آلوسى» مفسر بزرگ اهل سنت با اشاره به حديث ثقلين، نزول اين آيه را در شأن فرزندان پيامبر و خانواده او مى‏داند و از رسول خدا(ص) نقل مى‏كند كه: «اين آيه در شأن پنج نفر نازل شده است؛ من، على(ع)، فاطمه(س)، حسن(ع) و حسين(ع)».(1)
او مى‏افزايد: «پيامبر اكرم(ص)، فاطمه(س)، على(ع) و حسنين(عليهما السلام) را زير عبايى جمع كرد و فرمود: خدايا! اينان اهل بيت من هستند. پس پليدى را از آنان دور كن و پاك شان گردان!». او در پايان با پيروى از ديدگاه شيعه، مى‏گويد: «تفسير «دورى از گناهان»، همان عصمت است. پس على(ع)، فاطمه(س)، حسن(ع) و حسين(ع) از گناه و زشتى دورند و معصوم مى‏باشند».(2) بر شاخسار نيايش‏
امام مجتبى(ع) در شب زنده دارى اهتمامى فراوان داشت. امام صادق(ع) در بيان حالت معنوى ايشان مى‏فرمود:
«امام مجتبى(ع) عابدترين مردم زمان خود بود. بسيار حج به صورت پياده و گاه با پاى برهنه به جاى مى‏آورد. هميشه او را در حال گفتن ذكر مى‏ديدند و هر گاه آيه «يا اَيُّها الذينَ آمَنوا» را مى‏شنيد، پاسخ مى‏گفت: «لَبيك اَللّهُمَ لَبيّك» خداوندا، گوش به فرمان توام».(3)
امام همواره در قنوت نمازش، بسيار دعا مى‏كرد و خدا را اين گونه مى‏خواند:
«اى پناهگاه درماندگان! فهم‏ها در درك تو حيران و دانش‏ها در برابر تو ناتوان و نارساست. تو پروردگار زنده و قيّومى كه جاودانه است. تو خود مى‏بينى آن‏چه را كه مى‏دانى و در آن كار دانا و بردبار هستى. تو قدرت بر آشكار ساختن هر پنهان را دارى و مى‏توانى از انجام هر كارى جلوگيرى كنى؛ بدون آن‏كه در تنگنا واقع شوى. بازگشت همه چيز به سوى توست؛ همان سان كه آغاز آن از خواست تو سرچشمه مى‏گيرد. تو از آن‏چه در سينه‏ها پنهان مى‏دارند، آگاهى. آن‏چه را خواسته‏اى اجرا شده است. آن‏چه را در خزانه غيب خودت بوده بر عقل‏ها واداشته‏اى تا هر كه نابود گردد از روى دليل آن كار نابود شود و هر كه زنده شود، از روى دليل زنده گردد. به راستى كه تو شنوا و دانايى و يكتا و بينايى.
بار خدايا! تو خود مى‏دانى كه من از تلاش خود فروگذار نكرده‏ام تا هنگامى كه برش تيغم از ميان رفت و تنها شدم. در آن وقت از گذشتگان خودم پيروى كردم. (و صبر كردم) تا جلوى اين دشمن سركش و ريختن خون شيعيان را بگيرم. تا اين كه آن چه را اولياى من حفظ كردند، حفظ كردم. خشم خود را فرو بردم و به خواسته آن‏ها تن در دادم. راهى راكه مى‏خواستند رفتم و هيچ نگفتم تا يارى تو فرا برسد كه تو تنها ياور حق و بهترين پشتيبان آن هستى ؛ گرچه اين يارى تأخير افتد و نابود شدن دشمن اندكى به درازا كشد».(4) پارسايى و خدا ترسى‏
هر گاه امام مجتبى(ع) وضو مى‏گرفت، تمام بدنش از ترس خدا مى‏لرزيد و رنگ چهره‏اش زرد مى‏شد. وقتى از او در اين باره مى‏پرسيدند، مى‏فرمود: «بنده و عبد خدا بايد هنگامى كه آماده بندگى به درگاه او مى‏شود، از ترس او رنگش تغيير كند و اعضايش بلرزد».(5) هر گاه براى نماز به مسجد مى‏رفت، كنار در مى‏ايستاد و اين گونه زمزمه مى‏كرد:
«خدايا! مهمانت به درگاهت آمده است. اى نيكو كردار، بد كردار به نزد تو آمده است. تو خود فرموده‏اى كه اى بندگان من! از گناه ديگران بگذريد. اكنون تو بخشنده‏اى و من گناهكار به عظمت و جلالت سوگند كه آن‏چه زشتى و گناه كرده‏ام، از من در گذر اى بخشاينده».(6)
امام صادق(ع) فرمود: «وقتى (امام حسن(ع)) به ياد مرگ مى‏افتاد مى‏گريست. هر گاه به ياد قبر مى‏افتاد، سخت گريه مى‏كرد. وقتى به ياد قيامت مى‏افتاد، ناله مى‏كرد. هر گاه به ياد گذشتن از پل صراط مى‏افتاد، مى‏گريست. هر گاه كردارهاى خود را براى خداوند باز مى‏گفت، ناله‏اى مى‏كرد و از هوش مى‏رفت. وقتى به نماز مى‏ايستاد، بدنش مى‏لرزيد. هر گاه بهشت و دوزخ را به ياد مى‏آورد مى‏گريست. مانند مار گزيده، از خدا بهشت را مى‏خواست و از آتش جهنم او دورى مى‏جست».(7)
هنگامى كه آثار مرگ در چهره‏اش آشكار شد، او را ديدند كه كه مى‏گريد. پرسيدند: «شما چرا مى‏گرييد كه مقام والايى نزد خدا و رسولش داريد و پيامبر(ص) آن سخنان والاگهر را در مورد شما فرموده است. شما كه بيست مرتبه پياده حج به جاى آورده‏ايد و سه بار همه دارايى‏هاى خود را در راه خدا تقسيم كرده‏ايد؟» در پاسخ مى‏فرمود:
«به دو دليل مى‏گريم: اول از ترس روز قيامت و ديگرى از دورى دوستانم».(8) ترنم آيات وحى‏
امام حسن(ع) در خانه‏اى تربيت يافته بود كه كلام خدا پيوسته سخن آغاز و انجام بود. در خانه‏اى كه پدر نخستين گرد آورنده قرآن و اهل خانواده بهترين عمل كنندگان به آيات آن بودند. او صوتى زيبا در قرائت قرآن داشت و از كودكى علوم قرآن را به نيكى مى‏دانست. همواره پيش از خوابيدن سوره كهف را تلاوت مى‏كرد و سپس مى‏خوابيد. گفته‏اند در دوران زندگانى پيامبر اكرم(ص)، شخصى وارد مسجد شد و از كسى در زمينه تفسير شاهد و مشهود(9) پرسيد، آن مرد پاسخ داد: «شاهد روز جمعه است و مشهود روز عرفه». از مرد ديگرى پرسيد، ولى او گفت: «شاهد روز جمعه و مشهود روز عيد قربان است».
سپس نزد كودكى كه در گوشه مسجد نشسته بود، رفت. او پاسخ داد: «شاهد رسول خدا و مشهود روز قيامت است. مگر نخوانده‏اى كه خداوند درباره رسولش مى‏فرمايد: «اِنّا اَرسَلناك شاهدا و مُبَشِّرا و نَذيرا؛ اى پيامبر، ما تو را گواه و بشارتگر و هشدار دهنده فرستاديم. (احزاب: 45)
و نيز درباره قيامت مى‏فرمايد: «ذلك يَوم مَجموع لَه النّاسُ و ذلكَ يَوم مشَهود؛ آن روز، روزى است كه مردم رابراى آن گرد مى‏آورند و روزى است كه (جملگى در آن) حاضر مى‏شوند». (هود: 103)
راوى داستان مى‏گويد: «پرسيدم فردى كه اول پاسخ داد كه بود؟ گفتند: ابن عباس. پرسيدم دومى كه بود؟ گفتند: ابن عمر. سپس گفتم آن كودك كه از همه بهتر و درست‏تر پاسخ داد كه بود؟ گفتند: او حسن بن على بن ابى‏طالب بود».(10) داناى راز و گوياى اسرار
امام مجتبى(ع) از آگاه‏ترين و دانشمندترين افراد زمان خود بود. آثار دانش از كودكى در ايشان پديدار بود. علاقه‏مندى به علم آموزى او را در كودكى بر آن مى‏داشت كه هر روز، در مسجد حضور پيدا كند و سخنان وحى را به خاطر بسپارد و براى مادر بازگو نمايد.(11) «حذيفه يمانى» روايت كرده است كه روزى اصحاب نزديكى‏هاى كوه حرا گرد پيامبر(ص) نشسته بودند كه امام حسن(ع) كه كودك خردسالى بود آمد. پيامبر(ص) به گونه‏اى خاص او را نگاه مى‏كرد و چشم از او برنمى‏داشت. سپس فرمود:
«بدانيد كه حسن(ع) پس از من پيشوا و راهنماى شما خواهد بود. او هديه‏اى از خدا براى من است. درباره من، شما را آگاه خواهد كرد و مردم را با آثار علم من آشنا خواهد ساخت. سيره و روش زندگانى مرا زنده خواهد كرد؛ زيرا رفتار او مانند رفتار من است. خدا به او عنايت دارد. خدا رحمت كند كسى را كه او را واقعاً بشناسد و به پاس احترام من به او نيكى كند».
در همين هنگام، مرد بيابان نشينى با عصبانيت و چماقى در دست وارد شد و فرياد كشيد: «كدام يك از شما محمد(ص) است»، اصحاب برخاستند و با تندى جوابش را دادند، ولى پيامبر(ص) فرمود: «صبر كنيد!» عرب دوباره فرياد زد: «من دشمن تو بودم و اكنون دشمنى ام بيش‏تر شده است. تو كه ادعاى پيامبرى مى‏كنى، نشانه‏ات چيست؟» پيامبر با آرامش پاسخ داد: «اگر خواستى، نشانه‏هايم را فرزند خردسالم حسن به تو نشان خواهد داد». مرد عرب به گمان اين‏كه مسخره شده است، با عصبانيتى بيش‏تر گفت: «خودت نمى‏توانى پاسخ دهى، اين بچه خردسال را بهانه مى‏كنى؟» امام مجتبى(ع) به اشاره پيامبر(ص) برخاست و اشعار زيبايى را با اين مضمون خواند:
«تو از انسان نادان و يا فرزند نادانى پرسش نمى‏كنى، بلكه تو در برابر انسانى آگاه و دانشمند هستى و تويى كه گرفتار نادانى هستى. حال كه چنين گرفتار نادانى هستى، پاسخ پرسشت و داروى دردت نزد من است. هر چه مى‏خواهى بپرس كه من درياى بيكرانه علم و دانشم و آن‏را از پيامبر(ص) به ارث برده‏ام».
سپس فرمود: «از حق خودت تجاوز كردى، ولى به زودى ايمان خواهى آورد». سپس هدف آن مرد عرب را از آمدن به نزد پيامبر(ص) بيان كرد؛ زيرا او مى‏خواست اين را بهانه‏اى براى كشتن پيامبر(ص) قرار دهد. امام مجتبى(ع) پرده از اسرار او برداشت و فرمود:
«شبانه از خانه‏ات بيرون آمدى، ولى توفان شديدى در گرفته بود و تو توان حركت نداشتى. ستارگان ديده نمى‏شدند و نمى‏توانستى راهت را پيدا كنى. توفان تو را آزرده ساخت و اينك هم توانى برايت باقى نمانده است».
مرد كه با شگفتى تمام به سخنان اديبانه و عالمانه امام مجتبى(ع)، گوش مى‏داد، پرسيد: «اى پسر! اين چيزها را از كجا دانستى؟ تو اسرارى را كه در دلم نهفته بود، آشكار ساختى. گويى همراه من بوده‏اى. تو غيب مى‏دانى! چگونه بايد مسلمان شوم؟»
امام مجتبى(ع) در حضور بزرگانى چون پيامبر(ص)، على(ع) و اصحاب، اسلام آوردن را به او ياد داد. آن مرد بيابان نشين، اسلام آورد و به قبيله‏اش بازگشت. چند روز بعد، به همراه بسيارى از بستگانش براى مسلمان شدن بازگشت. از آن روز، درباره آن كودك مى‏گفتند: «حسن(ع) هديه‏اى است كه خدا به ما داده و مانندش را هيچ‏كس به ما ارزانى نداشته است».(12)
نوشته‏اند روزى دو نفر نزد ايشان آمدند. حضرت به يكى از آن دو نفر فرمود: «ديروز با فلان كس درباره فلان مطلب اين چنين گفته‏اى؟» او با شگفتى به دوستش گفت: «گويى او اسرار، را مى‏داند!» سپس حضرت در بيان آگاهى از اسرار و دانش امام معصوم(ع) فرمود: «ما (امامان معصوم) هر چه كه در شب و روز اتفاق مى‏افتد مى‏دانيم. خداوند بزرگ حلال و حرام، تنزيل و تأويل – همه دانش‏ها – را به پيامبر(ص) آموخت. آن‏گاه او به على(ع) كل دانش خود را آموخت».(13) بر توسن چالاك سخن‏
يكى از برجسته‏ترين ويژگى‏هاى امام مجتبى(ع) توان ايشان در سخنورى است. ايشان از كودكى اين ويژگى نيكو را دارا بودند. به زيبايى سخن مى‏گفت و اشعار را حفظ مى‏كرد.(14) و نكته‏هايى ظريف و نغز را در سخنان خود مى‏گنجانيد.
نخستين روزهاى پس از رحلت پيامبر(ص) بود. امام حسن(ع) كه هفت سال بيش‏تر نداشت، به مسجد آمد و ديد كه ابوبكر بالاى منبر پيامبر(ص) نشسته است و سخنرانى مى‏كند. امام حسن(ع) با همان لحن كودكانه‏اش، جمله‏اى كوتاه و پرمعنا گفت كه همگان را به شگفتى واداشت. با صداى رسايى فرمود: «پائين بيا! از منبر پدرم پايين بيا و بالاى منبر پدر خودت برو!» ابوبكر غافل‏گير شد و با شرمسارى پاسخ گفت: «راست مى‏گويى. به خدا كه اين منبر پدر توست ؛ نه منبر پدر من.»(15)
روزى على(ع) براى اين‏كه برترى حسن(ع) را بيش‏تر به مردم نشان دهد و كودك خود را نيز تعليم بيش‏ترى داده باشد، به او فرمود: «پسر عزيزم! برخيز و سخنرانى كن. [دوست دارم ]سخنرانى‏ات را بشنوم».
حسن(ع) پاسخ داد: «پدر جان! در حالى كه به صورت شما نگاه مى‏كنم، خجالت مى‏كشم و نمى‏توانم سخن بگويم.» سپس على(ع) از مجلس دور شد؛ در حالى كه سخنان فرزندش را از دور مى‏شنيد. سپس حسن(ع) شروع به سخنرانى كرد. پس از سخنرانى على(ع) كه سخنان كودك سخنورش را مى‏شنيد، وارد مجلس شد و حسن(ع) را در آغوش گرفته و ميان ديدگانش را بوسيد و اين آيه را زمزمه كرد: «ذُرِيَة بَعضُها مِن بَعض و اللّه سَميعٌ عَليم؛ فرزندانى كه بعضى از آنان از نسل بعضى ديگرند و خداوند شنواى داناست». (آل عمران: 34) اين چيرگى در سخن، تا جايى بود كه همواره تحسين همگان را در پى مى‏داشت(16). عمر درباره هنر سخن‏پردازى او گفته بود: «او كانون سخن شيوا و رساست».(17)
معاويه مى‏گفت: «حسن(ع) تنها كسى است كه وقتى سخن مى‏گفت، آرزو مى‏كردم كه گفتارش را ادامه دهد. من درباره هيچ كسى چنين احساسى نداشته‏ام و هرگز واژه تندى از او نشنيدم».(18)
در همين راستا، روزى به معاويه گفتند: «حسن بن على(ع) در سخنرانى ناتوان است. او را وادار كن كه براى مردم سخن بگويد تا كاستى‏هاى او بر مردم روشن شود». معاويه به امام مجتبى(ع) رو كرد و گفت: «بالاى منبر برو و ما را موعظه كن». حضرت بالاى منبر رفت و پس از سپاس و ستايش خداوندى فرمود: «اى مردم! هر كه مرا مى‏شناسد كه مى‏شناسد و هر كه نمى‏شناسد بداند من حسن(ع) فرزند على بن ابى‏طالب(ع) و فرزند فاطمه(س) دختر رسول خدا هستم. من زاده بهترين آفريده خدايم. منم فرزند رسول خدا(ص) ؛ آن‏كه دارنده همه نيكى‏ها و معجزات و راهنمايى‏ها بود. من فرزند امير مؤمنانم(ع). من آنم كه حقم را گرفتند. من و برادرم حسين(ع) مهتر جوانان بهشتيم. من فرزند ركن و مقامم، من پور مكه و منايم. من پسر مشعر و عرفاتم». سخن شيواى حضرت هم چنان ادامه داشت تا آن‏جا كه معاويه ترسيد سخن او در دل مردم بنشيند. از همين رو، سخن او را قطع كرد و سبك سرانه پرسيد: «ابامحمد! [اين سخن را فروگذار] در توصيف رطب سخن بگو؟» امام با بزرگوارى تمام فرمود: «باد آن را مى‏روياند، گرما مى‏رساند و سرما خوش طعمش مى‏كند». و دوباره سخن آغازين خود را ادامه داد: «من فرزند كسى هستم كه دعايش مستجاب بود. من فرزند شفاعت كننده مطاع هستم و…». معاويه بار ديگر به تكاپو افتاد و اين بار با تندى سخن زيباى امام را بريد.(19)
[ماهنامه پاسدار اسلام، شهادت مظلومانه ريحانه رسول اللّه(ص)، سبط اكبر حضرت مجتبى عليه‏السلام را به محضر حجة اللّه الاكبر ارواحنا فداه، مقام معظم رهبرى، ملت مسلمان و متعهد ايران و شيعيان جهان تسليت گفته از خداى بزرگ توفيق پيروى خالصانه از اهل بيت عصمت و طهارت را براى محبّان آنان خواستار است.] پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1) شهاب الدين محمود آلوسى بغدادى، تفسير روح المعانى، ج 12، ص 24 .
2) همان، ص 24 .
3) محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 43، ص 331.
4) سيد ابن طاووس، مهج الدعوات، ص 145
5) ابن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 14؛ بحارالانوار، ج 43، ص 339.
6) ابن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 17؛ بحارالانوار، ج 43، ص 339.
7) بحارالانوار، ج 43، ص 339 .
8) همان، ص 332.
9) بروج، 3.
10) بحارالانوار، ج 43، ص 345.
11) همان، ص 338.
12) بحارالانوار، ج 43، صص 333 – 335 . (با گزينش)
13) همان، ص 330.
14) همان، ص 334.
15) ابن حجر هيثمى، الصواعق المحرقه، ص 105.
16) بحارالانوار، ج 43، ص 350 .
17) باقر شريف قرشى، حياة امام الحسن بن على(ع)، ج 1، ص 29.
18) ابن واضح اخبارى، تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 158.
19) همان، ج 43، ص 353.

/

حكمت تكاليف و حقوق در تعاليم اسلامى‏

##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور## اشاره:
در مباحث گذشته از حقوق و تكاليف و چگونگى ارتباط آن‏ها با يكديگر و مبانى و منابع آن گفتگو شد در اين شماره از حكمت تكاليف و حقوق الهى سخن به ميان مى‏آيد كه در ادامه توجه خوانندگان را به آن جلب مى‏كنيم.
سخن در تحصيل حق است، آيا حق به دست آوردنى است يا خود به خود تأمين مى‏شود؟ هر حقى تأمين كننده منافع ذى‏حق است، آيا صرف استحقاق فرد نسبت به حقى خاص، براى بهره‏بردارى از آن كافى است يا براى استيفاى آن بايد تلاش و كوشش كرد؟
فرق است ميان ذى حق بودن و نقد شدن منافع و آثار آن، اثبات استحقاق يك حق لازم است اما در بهره‏مندى از آن كافى نيست، حق را بايد بدست آورد و براى به دست آوردن آن بايد تلاش كرد و استيفاى هر حقى راه مخصوص به خود دارد. راه به دست آوردن حق و نقد كردن فوايد آن، همان چيزى است كه از آن به عنوان وظايف و تكاليف ياد مى‏شود. اگر حق را بايد به دست آورد، بهترين راه كسب و به دست آوردن آن، تكليف است. اينجاست كه قوانين و برنامه‏ها معنا مى‏يابند و بايدها و نبايدها در دين تفسير مى‏شوند.
«بايدها» راههاى تأمين حقوق و «نبايدها» نشان موانع و آفات به شمار مى‏روند، پس حقوق بدون تكاليف در حدّتئورى و ادعا و بى‏مصداق است. تأمين حقوق راههايى دارد كه بايد شناخت، از برخى امور بايد پرهيز كرد تا حقوق انسان به مخاطره نيفتد و به كارهايى بايد پرداخت تا آن حقوق به دست آمده و نقد شوند و انسان مستحق از فوايد آن بهره‏مند گردد.
با اين بيان پيوند ميان تكوين و تشريع و كيفيت تعامل ميان آن دو روشن مى‏شود. منشأ حق از سنخ تكوين و «بود و نبود» است و خود تكليف از سنخ تشريع و «بايد و نبايد»، چنان كه خود حق از قبيل تشريع و بايد و نبايد است و منشأ تكليف از سنخ تكوين و بود و نبود. چگونگى و كيفيت ارتباط ميان آنها و نوع تعامل ميان آن دو از مسائل مهم و حساس حقوقى است. بنابراين، تشريع قانون شكوفايى تكوين است و براى شكوفايى و بالندگى تكوين و نقد كردن استعدادهاى نهفته آن كه همگى حق اوست، نيازمند برنامه و قانون است كه در بر دارنده بايدها و نبايدهاست و به واسطه تشريع بازگو مى‏شود.
دين مجموعه‏اى از قوانين مدوّن در راستاى تأمين حقوق فردى و جمعى انسان است، هرچند دين مجموعه‏اى از تكاليف و بايدها و نبايدها نيز هست؛ ولى اين بايدها و نبايدها تنها طريق تأمين حقوق فرد و جامعه‏اند، پس بار زايد بودن تكاليف به اين معنا كه شخص ديگرى در اين ميان به منافعى دست يابد، بى‏معناست. تكليف، تضمين كننده حق‏
گفته شد كه حقوق بدون تكاليف امرى نامأنوس و بى‏مصداق است و دين آفرين همان انسان آفرين است و انسان آفرين به حقيقت انسان و مصالح و منافع او آگاه است، از اين رو براى تضمين حقوق در راستاى احياى منافع و مصالح انسان تعاليم و تكاليفى تدوين نموده و در مجموعه‏اى به نام دين عرضه كرده است تا بشر به حقوق خود دست يابد.
همه بايدها و نبايدها و حلال و حرامهاى شرعى كه از آن به تكاليف دينى تعبير مى‏شود، براى احقاق حقوق انسانهاست، چون خالق نظام هستى با علم مطلق خود مى‏دانست كه چه چيزهايى مايه قوام و سعادت جان انسان و چه عواملى باعث تداوم و استمرار مصلحت تنِ اوست. تا آنها را حلال كند و كدامين عامل به زيان جان يا جسم اوست، آنها را حرام كند. اگر امنيت و آزادى، سلامت و صحت جسمانى و حيات آبرومندانه و زندگى با رفاه نسبى مادى حق انسان است، منشأ و عوامل آن را بايد شناخت و بشر را به آن امور واداشت و به موانع آن بايد معرفت پيدا كرد و مردم را از آن بازداشت و اين مطلب مربوط به حقوق مادى انسان است.
سخن درباره حقوق معنوى هم به همين نحو است، اگر تعالى روح به حقيقت انسانى، تصاعد جان به مقامات عرفانى و تكامل انسان به جايگاه خليفة اللّهى حق انسان است شايسته است كه عوامل و موانع آن نيز شناخته شود. بايدها و نبايدها(واجبات و محرمات) و تكاليف دين عهده‏دار همان حكم اند، بايدها ما را به عوامل سودمند رهنمون مى‏شوند و نبايدها در راستاى موانع زيان‏بار تنظيم شده‏اند و اين گونه است كه انسان مى‏تواند حقوق خود را استيفا كند، پس تكاليف دينى به اين معنا متضمّن حقوق واقعى انسانهاست، نه بارى زايد از جانب شخص ثالث كه بر او تحميل شده باشد، به صورتى كه كلفت از او باشد و منعفت براى ديگرى. حكمت و فلسفه وجودى تكليف‏
برخى اين شبهه را مطرح مى‏كنند كه انسان به اختيار خويش آفريده نشده و شروع زندگى به دست او نبوده است پس تكليف براى انسان وجه منطقى ندارد. چرا بايد مكلّف به عقايد و اعمالى باشيم كه در صورت ترك آن‏ها به عذاب مبتلا گرديم، حال كه به اجبار آفريده شده‏ايم، مى‏خواهيم آزاد باشيم و زير بار هيچ تكليفى نرويم.
شبهه و اشكال مطرح شده در حقيقت داراى دو بخش است:
بخش نخست: اين كه انسان با اختيار خود خلق نشده، بلكه به اكراه و اجبار آفريده شده است. كسى كه در خلقت انسان از او اجازه نخواسته و خالق يكتا با قدرت خويش او را آفريده است. ظاهر امر نيز همين است كه گفته مى‏شود، چنان كه حضرت على(ع) در بيانى مى‏فرمايد: «عبادٌ مخلوقون اقتداراً و مربوبون اقتساراً»(1) امّا حقيقت آن است كه خداى سبحان با سخا و كرم بهترين درجه وجودى مناسب را به خاك و يك قطره آب عطا كرد و ظرفيت هرگونه كمال، جمال، جلال و فن آورى را به وى بخشيده است تا او را با جهاد و تلاش و سير جوهرى و تحوّل درونى به مرحله والاى انسانيت برساند و اين جام و جامه را در فضاى نظام علّى و معلولى ارائه كرده است كه شرح اجمالى آن اين است كه همه مخلوقات و نيز انسانها بر اساس اصل سنت الهى كه نظام علّى و معلولى است، آفريده مى‏شوند و زمانى كه سلسله علل براى خلق موجودى فراهم گردند، معلول صادر مى‏شود.
فاعل مى‏تواند ايجاد معلول را اراده كند و قدرت دارد كه آن را نيافريند. انسان قادر است با اراده و اختيار خويش، تمهيداتى را براى تماميت علّت جهت خلقت فرزند فراهم نسازد، امّا وقتى علت تتميم و تكميل شد، اجازه و اذن معلول(فرزند) معنا ندارد. معلولى كه معدوم است، نه اختيار درباره او معنا دارد و نه اجبار، اراده و اختيار و جبر و تفويض براى موجود است، نه معدوم. چون درك درستى از اين نكته نشده، شاعرى عرب زبان به نام ابوالعلاء معرّى با نگاهى بدبينانه مى‏گويد: پدر و مادرم در حقّ من جنايتى مرتكب شده مرا خلق كردند و من اين جنايت را در حقّ هيچ كس انجام نخواهم داد. سپس دستور داد اين عبارت را بر روى سنگ قبرش بنويسند كه :
هذا ما جناه أبى علىّ‏

و ما جنيت على أحدٍ

يا آن شاعر بدبين پارسى گوى گفته است:
خلقت من در اَزل يك وصله ناجور بود

من كه خود راضى بدين خلقت نبودم زور بود

نظام هستى برپايه اصولى استوار است كه كمترين ضعف و سستى در آن راه ندارد، يكى از آن اصول محال بودن تخلف معلول از علت است كه اصلى عقلى و ثابت بوده و انكار آن به معناى انكار حكم عقل است. آنان كه اين شبهه را مطرح كرده‏اند، در حقيقت قانون عليت را منكر شده‏اند.
بخش دوم شبهه اين است كه چرا انسان بايد مكلّف به تكاليف الهى باشد. منشأ اين سؤال به حكمت تكليف مربوط مى‏شود كه در هستى‏شناسى انسان نهفته است. تعيين تكليف براى انسان به جهت تبيين جايگاه و تكريم مقام انسانى اوست. انسان با توجّه به پذيرش امانت الهى «انّا عرضنا الأمانة…»(2) و بر تن نمودن لباس كرامت «و لقد كرّمنا بنى آدم…»(3) و برخوردار بودن از برترين ظرفيت علمى و آشنايى با اسماى الهى: «و علّم آدم الأسماء كلّها…»(4) جايگاه برترى پيدا كرد و مقام خلافت الهى را در زمين به خود اختصاص داد.
حفظ چنين جايگاهى مستلزم پذيرش مسئوليت و قبول تكليف است. عقل و منطق حكم مى‏كند كه وجود هر امتيازى در سايه قبول وظايف و تكاليف، امكان‏پذير است و به ميزان امتيازى كه به فرد مى‏دهند از او مسئوليت طلب مى‏كنند. به بيان ديگر، تكليف براى حفظ و مصونيت انسان و در قلمرو هويت اوست. به همين سبب تكاليفى كه بر عهده انسانها گذاشته شده، بر حيوانات و ديگر موجودات ديگر نيست، زيرا انسان مى‏خواهد حيات انسانى داشته باشد و انسان‏وار زندگى كند، ميل فطرى او نه تنها داشتن يك حيات خوب و ايده‏آل انسانى، بلكه دارا بودن يك الگوى نمونه براى زندگى انسانى است. از او براى چنين انسانى، تكليف لازم حيات اوست.
در مقام تصوّر، انسانى را در نظر بگيريد كه پاى‏بند به مبانى اعتقادى، مسائل اخلاقى و احكام عملى نيست، از چنين انسانى چه تصوير مى‏توان داشت و چه هويتى مى‏توان براى او در نظر گرفت؟ آيا جز همان تلقّى و برداشتى كه برخى از صاحب‏نظران غربى از انسان دارند و وى را «گرگ انسان» يا «حيوان سياست‏مدار» و «ميمون برهنه» خوانده‏اند؟
به نظر مى‏رسد اگر انسان بدون مبانى اعتقادى توحيدى بى‏مسئوليتى در قبال مسائل اخلاقى و بى‏تعهدى به احكام عملى، لحاظ شود همين معانى يا معناى نازل‏تر از آن خواهد داشت، چنان كه در قرآن تعابيرى نظير ستمگر و ظالم، نادان و جاهل، سركش، حريص، عجول، نافرمان و ناسپاس به كار رفته است(5) مخاطب همه اين تعابير، انسان بدون تكليف است، يعنى انسانى كه از بار مسئوليت شانه خالى كند، پس حكمت تكليف با عزت انسانى عجين شده و انسانيت انسان مرهون مكلف بودن اوست.
ثبوت تكليف همراه با عمل به آن، مساوى صعود انسان به مقامات عالى است و سقوط تكليف يا ترك آن به معناى هبوط وى از درجات عالى انسانى است. بشر براى رفع يا كاستن فقر خويش نيازمند موجودى غنى‏تر از خود ماست: «يا أيّها النّاس أنتم الفقراء الى اللّه و اللّه هو الغنىّ الحميد؛(6)اى مردم شما همه نيازمند به خدائيد تنها خداوند است كه بى‏نياز و شايسته هرگونه ستايش است.» پديده فقر جز با اداى تكليف از جانب فقير در مقابل غنى مطلق كاهش نمى‏يابد. صدرالمتألّهين در پاسخ منكران تكليف مى‏گويد: آنان حكمت وجودى تكاليف و ترتيب نظام را ندانستند، چون با انكار آن چگونه مى‏توان امر و نهى در شريعت را توجيه كرد؟ با اين نگاه همه شرايع عبث و بيهوده خواهد بود.(7)
از امام صادق(ع) روايت شده است كه فرمود: «انّ الناس فى القدر على ثلاثة اوجهٍ: رجلٌ يزعم انّ اللّه عزّ و جلّ أجبر الناس على المعاصى، فهذا قد ظلّم اللّه فى حكمه فهو كافرٌ و رجل يزعم انّ الأمر مفوّض اليهم فهذا قد اوهن اللّه فى سلطانه فهو كافرٌ و رجلٌ يزعم انّ اللّه كلّف العباد مايطيقون و لم يكلّفهم مالايطيقون و اذا أحسن حمد اللّه و اذا اساء استغفر اللّه فهذا مسلمٌ بالغٌ».(8) مردم در قدر بر سه گونه‏اند. برخى گمان مى‏كنند كه خداوند آن‏ها را بر گناهان مجبور كرده است. چنين انسانى به خدا در حكمش نسبت ظلم داده است. برخى مى‏پندارند. خدا انسان‏ها را به خود وا نهاده است، چنين شخصى خداى سبحان را در سلطنت و حاكميتش بر نظام جهان و انسان سست كرده است او نيز كافر است. برخى مى‏گويند: خدا آدميان را به آن چه توان انجام آن را دارند تكليف كرده است و آن چه را كه توان انجام آن را ندارند تكليف نكرده است. چنين انسانى اگر احسانى به بيند خدا را ستايش مى‏كند و اگر بدى به بيند از خدا تقاضاى آمرزش مى‏كند. اين انسان مسلمانى كامل است.
حاصل آنچه گذشت در چند بند ذكر مى‏شود:
1. روح هر تكليفى تشريف است، نه تحميل. 2. در باطن هر تكليفى حق نهفته است، مانند تكليف كودك به فراگيرى علم، تكليف بيمار به پرهيز و…، زيرا حق مسلّم هر كودكى عالم شدن و حق قطعى هر انسان بيمارى، سالم شدن است. 3. فريادى كه از فطرت انسانى و صلايى كه از هويت بشرى هر كسى برمى‏آيد استغاثه به تكليف الهى است و آنچه از تريبون شهوت و بلندگوى غضب و رسانه‏هاى ضد انسانى نفس امّاره برمى‏آيد، نفير اهريمن است كه انسان را رها مى‏پندارد و او را در مقايسه با حيوان توهين مى‏كند و از ارج و حرمت وى مى‏كاهد. بر هر انسان لازم است صداى دوست را از صفير دشمن كه از خانه صياد مى‏آيد بشناسد و تسبيح مرغ حق را از خوار عجل سامرى جدا كند. با چنين حالتى، حكمت وجودى تكليف كه همان غايت اصلى خلقت انسانى است. براى وى آشكار خواهد شد كه آدمى آئينه تمام نماى قدرت الهى و مخزن محبت خداوندگارى است. چنان كه آن عارف در حال نيايش با خداى خويش پرسيد: «الهى ما الحكمة من خلقى به قيل بالحكمة من خلقك رؤيتى فى مرآة روحك و محبّتى فى قلبك».(9)
خدايا حكمت و فلسفه آفرينش من چيست؟ ندا آمد: حكمت و فلسفه آفرينش تو آن است كه مرا در آئينه روح تو به بينى و محبّت و دوستى مرا در قلبت بيابى. حكمت طاعت خدا از نگاه ابن سينا
ترديدى نيست كه بشر به واسطه خردورزى صرف و عقل گرايى محض، بدون استمداد از وحى نمى‏تواند حاجات فردى و جمعى را رفع كند و توان او ناقص است.
ابن سينا كه از بزرگ‏ترين حكماى اسلامى است، به جنبه اجتماعى و سياسى مسئله بسيار عنايت داشته است. او به نكته‏اى اشاره دارد كه جهان معاصر بدان مبتلاست و آن بى‏عدالتى و ظلمى است كه قوانين ناقص بشرى و مجريان ستمگر به انسانهاى مظلوم روا مى‏دارند. ايشان براى رهايى بشر از ظلم و تعدّى ظالمان، ديدگاهى را ارائه مى‏دهد كه جوامع بشرى با عمل به آن مى‏توانند به حقوق خويش دست يابند، وى معتقد است كه انسان بر اساس شاكله وجودى‏اش به گونه‏اى است كه نمى‏تواند به تنهايى و مستقل زندگى كند و اگر مشاركت ديگر هم نوعان نباشد، متعسّر بلكه متعذر است كه فردى بتواند همه نيازهاى خويش را برآورده سازد، از اين جهت ميان افراد اجتماع روابط و داد و ستد جارى بوده كه عدالت لازمه اين روابط اجتماعى است. براى حفظ عدالت، شريعتى لازم است كه شارع بايد شايسته اطاعت باشد و لازم است كه علائم و ويژگيهايى داشته باشد تا معلوم شود كه وى از جانب خداست و شايسته است كه نيكوكار و گنه‏كار نزد خداوند ثواب و عقاب داشته باشند، پس معرفت و شناخت شارع و مجازات كننده واجب و ضرورى است و شناخت بايد عاملى را به همراه داشته باشد تا آن را حفظ كرده و مانع از فراموشى آن گردد، از اين رو طاعات و تكاليف كه يادآورنده معبود است واجب گرديد و تكرار عبادات براى حفظ ياد الهى ضرورى شد…(10)
بر اساس اين انديشه دو سؤال مطرح شده كه بوعلى به پاسخ يكى از آنها اشاره كرده است.
سؤال نخست آن است كه براى حفظ عدالت، چه لزومى به شريعت است، در حالى كه انسان با عقل و انديشه خويش قادر به تشخيص آن و محافظت از آن است؟ پاسخ اين است كه عقل در حقيقت، جزئى از ادله شرع است و عقل و نقل دو نور الهى و هر دو معاضد هم و در صدد كشف حكم خدا هستند، امّا چون غالباً عقل دستخوش امارت هواى نفس اماره بر عهده دارد: «كم من عقلٍ أسيرٍ تحت هوى أمير»(11) و تلاش مى‏كند كه عدل، آزادى و ساير اصول حقوقى را به سود خويش تبيين و تفسير كند يا چون در مواردى عقل مشوب به باطل مى‏گردد، به همين جهت عقول بشرى را در اصل تشخيص و در حفظ و حراست عدالت، كافى ندانسته‏اند.
سؤال دوم اينكه: چرا تكرار تكاليف و استمرار عبادات بر مردم فرض و واجب گرديد؟ پاسخ اين است كه دليل آن محافظت از ياد الهى و در نتيجه دعوت به عدالت و قسط است كه قوام حيات بشرى بر آن استوار است و به هر دو امر در قرآن اشاره شده است در يكجا فرمود: «فارسلنا فيهم رسولاً منهم ان اعبدو اللّه ما لكم من اللّه غيره؛(12) در ميان آنان رسولى از خودشان فرستاديم كه خدا را بپرستند، جز او معبودى براى شما نيست…»
«و لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط؛(13)ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آن‏ها كتاب آسمانى و ميزان (شناسايى حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند.»
پس آن كه به تكاليف الهى پاى بند و بر آن متعهدند، افزون بر فوايد دنيوى به پاداش اخروى نيز نائل خواهند شد، بنابراين در طاعت از فرمان‏هاى الهى حكمت بسيارى نهفته است كه بر هيچ اهل انديشه‏اى پوشيده نيست. ديدگاه صدرالمتألّهين‏
برخى از فرقه‏هاى كلامى، مانند اشاعره تكليف را منكر شده و اين شبهه را مطرح كرده‏اند كه چرا بايد مخالفت با تكاليف الهى از جانب بنده منشأ عذاب و باعث عقاب گردد با اينكه خداوند نيازى به طاعت بنده‏اش ندارد؟ بعضى از اهل اين روزگار نيز مى‏گويند: چه لزومى به دين دارى و دين ورزى است، در حالى كه دين مظهر و نماد بندگى است.
صدرالمتألّهين ضمن بيان مقصود از تكليف و انجام و ترك افعال(واجبات و محرمات) مى‏فرمايد:
تكليف الهى بر بنده‏اش جارى مجراى تكليف طبيب است، اگر حرارت بر مريض غلبه كند، طبيب دستور به خوردن مبرّدات مى‏دهد، در حالى كه خودش بى‏نياز از آن است و چنانچه مريضى از دستور طبيب سرپيچى كند، خود ضرر مى‏بيند، نه طبيب كه فقط ارشاد كننده است. خداوند براى شفاى مريض، سببى را خلق كرده كه مقتضى آن است، براى سعادت اخروى نيز سببى آفريده كه آن طاعت خداست.(14)
حرام در دين به معناى كفّ نفس از معصيت و گناه است، با تلاش و مجاهدت مى‏توان نفس را از رذايل اخلاقى تطهير و تهذيب كرد، چنان كه اجتناب از فضائل و اكتساب رذائل در دنيا براى نفس مشقت و در آخرت موجب عذاب و هلاكت است، همان گونه كه رذائل اخلاط و نامتعادل شدن مزاج، موجب مرض بدن در دنيا مى‏شود، بنابراين اثر طبعى ترك تكليف، عقاب و عذاب است، همانند اثر طبيعى و وصفى خوردن سم كه هلاكت است.
انبياء آمده‏اند تا اين پيام را به مردم ابلاغ كنند و خلق را به واسطه تكاليف دينى به طريق فلاح ارشاد نمايند كسانى كه از هدايت و راهنمايى آنان سرباز زنند به آثار اعمال خود مبتلا مى‏شوند. حضرت على(ع) مى‏فرمايد: خداوند خانه آخرت را پر از نعمت آفريد و پيامبران را فرستاد تا انسان‏ها را به آن دارالنعمه دعوت كنند. افسوس كه آنان اجابت نكردند و به نتيجه اعمال خود كه خوردن جيفه و مردار دنيا و دوستى و رسوايى آن است دچار شدند «سبحانك خالقاً و مبعوداً بحسن بلائك عند خلقك، خلقت دارا و جعلت فيها مأدبة، مشرباً و مطعماً و ازواجاً وخدماً و قصورا و انهارا و زروعاً و ثماراً، ثم ارسلت داعيا يدعواليها فلا الداعى اجابوا و لافيما رغّبت رغبوا ولاالى ماشوّقت اليه استاقوا اقبلوا على جيفة قد افتضحوا باكلها و اصطلحوا على حبّها»(15)
تو منزهى كه هم آفريدگار و هم معبودى. از نعمت‏هاى نيكى كه بر آفريدگان عطا كرده‏اى اين است كه سرايى (به نام سراى آخرت) آفريدى و در آن سفره‏اى گسترده‏اى كه همه چيز در آن يافت مى‏شود، آشاميدنى و خوردنى همسران و خدمت گزاران، كاخ‏ها و نهرها و كشتزارها و ميوه‏ها در آن قرار دادى، سپس كسى را فرستادى تا مردم را به سوى آن دعوت كند. نه دعوت كننده را اجابت كردند و نه در آن چه ترغيب كرده‏اى رغبت ورزيدند و نه به آن چه تشويق كردى مشتاق شدند. به مردارى روى آوردند كه با خوردن آن رسوا گشتند و در دوستى آن توافق كردند.
هر كس به چيزى (ديوانه وار) عشق ورزد نابينايش كند و قلبش را بيمار مى‏سازد سپس با چشمى معيوب مى‏نگرد و با گوشى غير شنوا مى‏شنود خواسته‏هاى دل، عقلش را نابود ساخته، دنيا قلبش را مى‏ميراند و شيفته آن مى‏كند، او بنده دنياست و بنده كسى كه از دنيا چيزى را در دست دارد… و حال آن كه دنيايى كه آن را جاودانى و ايمن مى‏پنداشتند از آن جدا شدند و به آن چه در آخرت به آن‏ها وعده داده بودند، رسيدند. توحيد ضامن اجراى حقوق‏
تاكنون روشن شد كه در برابر هر حقى، تكليفى وجود دارد، خواه در محدوده كوچك خانواده، روستا، شهر، منطقه، و خواه در امور بين المللى.
زيرا هر چند ذى حق بايد براى استيفاى حق خود قيام كند. چنان كه اميرمؤمنان(ع) فرمود: «لايمنع الضيم الذليل و لايدرك الحق الابالجد»(16) شخص ضعيف و زبون توان ظلم زدايى ندارد و حق فقط با كوشش و تلاش به دست مى‏آيد، لكن كسى كه مورد حق است. مكلف است صاحب حق را يارى كند، چه حق فرد در برابر ديگرى وچه حق دولت‏ها در برابر همديگر و چه دولت‏ها و ملت‏ها در مقابل يكديگر.
ميان تكليف‏هاى متقابل هر يك پيوند و ارتباطى است كه بدون رعايت آن، نه صاحب حق به حق خود مى‏رسد و نه مكلّف به تكاليف خود عمل كند، حتى در صحنه پيكار ايمان و كفر و جنگ بين عدل و ظلم و نبرد ميان توحيد و الحاد براى كافر، ظالم و ملحد حق انسانى وجود دارد هرچند از حقوق ديگر خود را به عمد محروم كرده است.
اگر در جنگ ميان مسلمانان و كفار، اهل اسلام پيروز شدند و اهل كفر شكست خورده و در معرض قتل يا اسارت قرار گرفتند، در همان حال حق معيّنى دارند كه حاكم اسلامى بايد آن را رعايت كند، از اين رو حضرت اميرمؤمنان(ع) چنين فرمود: «ان أظهرتنا على عدوّنا فجنّبنا البغى و سدّدنا للحق و ان اظهرتهم علينا فارزقنا الشهادة و اعصمنا من الفتنة»(17) اگر ما را بر دشمن پيروز كردى از ظلم و تعدّى بركنارمان دار و بر حق استوارمان فرما، و اگر آنها را بر ما چيره كردى شهادت را روزيمان كن و ما را از شرك و فساد و آشوب حفظ فرما. آن عامل مهم و كارساز كه هم در اقدام و قيام ذى حق سهم تعيين كننده دارد و هم در امتثال مكلّفان به تأديه حقوق ديگران اثرگذار است و هم در تعاون داخلى و مساعدت درون شهرى يا كشورى يا امّتى سهم بسزايى را ايفا مى‏كند، دو چيز است، ايمان به خداوند و اخلاص در آن ايمان كه توانايى گره‏زدن حقوق و تكاليف را كاملاً داراست، وگرنه حق گسيخته از تكليف و تكليف جدا شده از حق هرگز تعهد متقابل خود را عمل نخواهند كرد، از اين رو اميرمؤمنان، على(ع) فرمود: «و شدّ بالاخلاص و التوحيد حقوق المسلمين فى معاقدها»(18) صيانت حقوق مسلمانان و اجراى آن را با اخلاص و توحيد استوار كرد.
روشن است كه براى اجراى حق چاره‏اى جز گره زدن آن با تكليف ديگران نيست، يعنى حق دولت وقتى اجرا مى‏شود كه با تكليف ملّت گره بخورد و به عكس، ياحق پدر و مادر وقتى محقق مى‏شود كه به تكليف فرزند پيوند بخورد و به عكس.
نيز حق بين المللى دولتها وقتى تحقق پيدا مى‏كند كه با تكليف دولت مقابل گره بخورد. عامل گره زدن حق به تكليف هم، ايمان با اخلاص است كه نور درونى و حافظ دائمى و نگهبان قطعى است و بدون آن حق و تكليف به هم گره نمى‏خورند يا بعد از مدّتى كوتاه نقض مى‏شود. از همين جهت حضرت على بن ابى طالب (ع) فرمود: «من واجب حقوق اللّه على عباده…والتعاون على اقامة الحق بينهم»(19) از جمله حقوق لازم الهى بر بندگان، اين است كه آنان يكديگر را در اقامه حق يارى كنند، البته اين حق، اعم از حق خدا و حق خلق است.
پس دو عامل اساسى در تحقق حقوق شخصى و اجتماعى و انجام تكاليف فردى و عمومى نقش عمده‏اى را ايفا مى‏كند، يكى اعتقاد به وحدانيت الهى است و ديگر اخلاص در عمل، يعنى كنار زدن همه خودخواهيها و منيّتها و تكيه زدن به قدرت واحدى كه منشأ تمام قدرتهاست و انجام عمل در راستاى جلب رضايت او و تقدم خشنودى حق بر خلق. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. نهج البلاغه، خطبه 83. 2. سوره احزاب، آيه 72. 3. سوره اسراء، آيه 70. 4. سوره بقره، آيه 31. 5. ر.ك سوره اعراف، آيه 179، سوره احزاب، آيه 72، سوره حج، آيه 66؛ سوره علق، آيه 6، سوره اسراء، آيات 11 و 100؛ سوره كهف، آيه 54. 6. سوره فاطر، آيه 15. 7. تفسير القرآن الكريم، ج 2، ص 230. 8. التوحيد، ص 360 – 361. 9. فرهنگ مأثورات عرفانى، ص 82. 10. اشارات، نمط نهم، فصل چهارم، ص 371. 11. نهج البلاغه، حكمت 211. 12. سوره مؤمنون، آيه 32. 13. سوره حديد، آيه 25. 14. تفسير القرآن الكريم، ج 2، ص 49. 15. نهج البلاغه، خطبه 109. 16. نهج البلاغه، خطبه 29. 17. همان، خطبه 171. 18. همان، خطبه 167. 19. همان، خطبه 216.

/

نگاهى به رويدادها

اخبار جهان اسلام‏
فرياد برائت از مشركين در كعبه طنين انداز شد. (18/10/84)
حماس: با پيروزى در انتخابات به پيمان اسلو خاتمه مى‏دهيم. (19/10/84)
مقتدا صدر در ديدار با هاشمى رفسنجانى: حاكميت اسلام خواست مردم عراق است. (4/11/84)
فلسطينى‏ها در انتخابات شگفتى آفريدند. (6/11/84)
خبر اول دنيا: فلسطين به انتفاضه رأى داد.
اين روزها در حالى كه صهيونيست‏هاى متنفذ در اروپا مراسم روز هولوكاست برگزار مى‏كنند تا فاجعه غم‏بار نسل كشى در فلسطين اشغالى را بپوشانند، محققان جهان بسيارى از جمله پروفسور آرتور بارتز آمريكايى درباره افسانه دروغين هولوكاست مى‏پرسند: چرا انديشيدن و اظهار نظر درباره هولوكاست حتى در زيرزمين‏هاى اروپا خطرناك است و انديشمندان براى گفتن واقعيت بايد بهاى گزافى بپردازند؟ (8/11/84)
آيت اللّه سيستانى: براى سركوب تروريسم همه بايد از دولت حمايت كنيم. (9/11/84)
فشار دولت‏هاى غربى عليه حماس شدت گرفت. (11/11/84)
تحريم مردم باعث تعطيلى كارخانه دانماركى در عربستان شد.
آيت اللّه سيستانى: با اهانت كنندگان به پيامبر اسلام(ص) در دانمارك بايد برخورد شود.
سردبير روزنامه دانماركى رسماً مجبور به عذرخواهى از مسلمانان شد. (12/11/84)
خون امت اسلام به جوش آمد. اهانت به رسول خدا را بى‏پاسخ نمى‏گذاريم.
حماس حرف آخر را زد، اسرائيل را به رسميت نمى‏شناسيم. (15/11/84)
مسلمانان معترض، سفارت دانمارك را به آتش كشيدند. (16/11/84)
در اعتراض به ادامه هتاكى عليه پيامبر اكرم(ص) چند سفارتخانه ديگر اروپايى در آتش سوخت. (17/11/84)
دعوت پوتين از مسئولان حماس با عصبانيت صهيونيست‏ها روبرو شد. (23/11/84)
ابراهيم جعفرى نامزد اسلامگرايان نخست وزير عراق شد. (24/11/84)
مردم دانمارك از مسلمانان جهان عذرخواهى كردند. (29/11/84)
پارلمان فلسطين با اكثريت حماس آغاز به كار كرد.
مجلس جديد فلسطين در توافقنامه‏ها و مصوبات حكومت خودگردان تجديد نظر مى‏كند. (30/11/84) اخبار داخلى
در سفر رئيس جمهور و اعضاى كابينه، 32 ميليارد تومان اعتبار براى محروميت زدايى از قم اختصاص يافت. (17/10/84)
آنفلوانزاى حاد مرغى به پشت مرزهاى ايران رسيد. (18/10/84)
با نظارت بازرسان آژانس، ايران تعليق را شكست و تحقيقات هسته‏اى دوباره آغاز شد.
رهبر انقلاب: خدا ما را موظف كرده رأى و اراده مردم را معتبر بشماريم. (19/10/84)
ايران در توليدات صنعتى 22 پله صعود كرد. (20/10/84)
رهبر معظم انقلاب با حضور در مسجد دانشگاه تهران به پيكرهاى پاك سرداران شهيد اداى احترام كرد. (22/10/84)
ابراز نگرانى كارشناسان خارجى از تهديد تازه غرب، تحريم ايران بازار نفت را منفجر مى‏كند.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: از تحريم نمى‏هراسيم و بر مواضع هسته‏اى خود پايداريم. (24/10/84)
رئيس جمهور از شگرد غربى‏ها در برخورد با ايران پرده برداشت. جلو دوربين تهديد مى‏كنند در مذاكرات التماس.
بودجه 176 هزار ميليارد تومانى امروز تقديم مجلس مى‏شود. (25/10/84)
دولت جديد اولين لايحه بودجه را تقديم مجلس كرد. (26/10/84)
سياستمداران و تحليل گران اروپايى و آمريكايى اذعان كردند، غرب نمى‏داند با غرور ملى ايرانيان چه كند.
مذاكرات ايران و 3 كشور اروپايى امروز در وين آغاز مى‏شود. (28/10/84)
نخستين كشتى لوله گذار ساخت ايران به آب انداخته شد.
رؤساى جمهورى ايران و سوريه بر مقابله با توطئه‏هاى استكبار جهانى و صهيونيسم تأكيد كردند. (1/11/84)
مجهزترين بيمارستان فوق تخصصى خاورميانه در مشهد راه اندازى شد.
روزنامه آمريكايى – اسرائيلى نيويورك سان: ايران در عراق جلوتر از آمريكا عمل مى‏كند. (2/11/84)
مرقد مطهر امام رضا(ع) سالانه ميزبان 20 ميليون زائر از سراسر جهان است.
مطبوعات آمريكايى اعتراف كردند: شوراى امنيت هم نمى‏تواند مانع فعاليت هسته‏اى ايران شود.
طى 9 ماهه امسال درآمد نفتى ايران از 35 ميليارد دلار گذشت. (3/11/84)
تروريست‏ها در اهواز با انفجار دو بمب دهها شهروند را به خاك و خون كشيدند. در اين حادثه 6 نفر شهيد و 45 نفر زخمى شدند.
وزير كشور: رسانه‏هاى غربى منتظر انفجارهاى اهواز بودند.
تحرك جديد ايران براى گسترش همكارى هسته‏اى با روسيه صورت گرفت. (5/11/84)
رهبر معظم انقلاب در ديدار مبلغان: درس عاشورا، اقدام حتى در خطر. (6/11/84)
كوفى عنان: نشست اضطرارى آژانس درباره ايران به نتيجه نمى‏رسد. (8/11/84)
رهبر انقلاب در ديدار دست اندركاران مراسم حج: ملت‏هاى مسلمان، عقبه سياسى ايران در جهان. (9/11/84)
رئيس جمهور: جاذبه پيام انقلاب در ماهيت عاشورايى آن است.
مذاكرات هسته‏اى ايران و اروپا در بروكسل آغاز شد. (10/11/84)
باز محرم شد و دل‏ها شكست…
عوامل بمب گزارى‏هاى اخير اهواز دستگير شدند. (11/11/84)
خروج از ان پى تى پاسخ قاطع به بيانيه لندن: دبير شوراى عالى امنيت ملى در واكنش به نشست لندن هشدار داد ارجاع يا گزارش پرونده ايران به شوراى امنيت، پايان ديپلماسى و اقدامات داوطلبانه است. (12/11/84)
رئيس جمهور در اجتماع بزرگ مردم بوشهر: ملت در مقابل دولت‏هاى قلدر كوتاه نمى‏آيد.
لاريجانى: در صورت ارجاع گزارش ايران به شوراى امنيت، نطنز را فعال مى‏كنيم. (13/11/84)
با تصويب در دهمين سفر استانى دولت: گازرسانى به بوشهر در اولويت قرار گرفت. (15/11/84)
در پى لغو عملى معاهده از سوى آژانس، اكنون نوبت ماست از ان پى تى خارج شويم.
به دستور رئيس جمهور و در پى تصويب بيانيه اروپا عليه پرونده اتمى ايران، كليه تعليق‏ها و همكارى‏هاى داوطلبانه با آژانس لغو شد. (16/11/84)
از ابتداى اسفندماه، هزينه درمان در بيمارستان‏هاى خصوصى به مردم پرداخت مى‏شود.
براى دفاع از دستاوردهاى علمى كشور، رئيس جمهور به ملت اطمينان داد. دكتر احمدى نژاد در بيانه‏اى خطاب به ملت تأكيد كرد: قاطعانه از حق ملت ايران در دستيابى به انرژى هسته‏اى دفاع مى‏كنيم. (17/11/84)
رئيس جمهور: دوره زورگويى آمريكا به سر آمده است. اراده ملت را در روز 22 بهمن ببينيد. (18/11/84)
ملت تهديدهاى آمريكا را لگدمال كرد.
رهبر انقلاب: ملت ايران در مقابل تهديد، ضعف نشان نخواهد داد. (23/11/84)
رهبر انقلاب: حماسه 22 بهمن اوج همت و هوشيارى بود.
واگذارى سهام عدالت به مردم در 4 استان كشور آغاز شد. (24/11/84)
غنى سازى در نطنز آغاز شد.
مجلس اتكاى بودجه 85 به نفت را 26 درصد كاهش داد. (25/11/84)
رئيس جمهور در پى از سرگيرى غنى سازى به نطنز سفر كرد. (27/11/84)
با دستور وزير ارتباطات و بازنگرى در قرار دادها، 50 ميليارد تومان به خزانه دولت بازگردانده شد.
100 ميليارد دلار قرار داد نفتى چين با ايران، اسفندماه در تهران نهايى مى‏شود.
اولين نيروگاه خورشيدى كشور در يزد احداث مى‏شود. (29/11/84)
به دنبال قرار داد 100 ميليارد دلارى با ايران، واشنگتن پست: چين تصميم آمريكا را به هم ريخت.
سخنگوى شوراى نگهبان: اجتهاد شرط عضويت در مجلس خبرگان است.
عقب نشينى آژانس بين المللى انرژى اتمى، البرادعى: ايران مى‏تواند در داخل خاك خود در مقياس كوچك غنى سازى كند. (30/11/84) اخبار خارجى‏
در ژاپن 4 متر برف باريد.
ترور سفير آمريكا در افغانستان نافرجام ماند. (17/10/84)
گاردين: بوش در جنگ عراق 10 برابر پيش بينى خرج كرد. 2000 ميليارد دلار هزينه تا امروز.
مرگ شارون اسرائيل را در هرج و مرج فرو برده است. (18/10/84)
12 تفنگدار آمريكايى در سقوط هلى‏كوپتر در عراق به هلاكت رسيدند. (19/10/84)
رسوايى بزرگ مالى در آمريكا باعث استعفاى رهبر جمهوريخواهان كنگره شد. (20/10/84)
پارلمان اوكراين دولت نارنجى را بركنار كرد. (22/10/84)
امير كويت در گذشت. (26/10/84)
در پى تهديد عليه ايران، ارزش سهام بورس آمريكا سقوط كرد. (27/10/84)
همسر كلينتون: دولت بوش بدترين دولت تاريخ آمريكاست. (28/10/84)
نخست وزير كويت (شيخ صباح الاحمد الصباح) امير جديد اين كشور شد. (1/11/84)
تحركات مرموز براى تشكيل فراكسيون سكولار در پارلمان عراق از سوى سفير آمريكا در حال انجام است.
البرادعى: “باشگاه اتمى” پنج كشور هسته‏اى جهان بايد منحل شود. (3/11/84)
در ادامه اختلافات بر سر جانشينى شيخ جابر، پارلمان كويت امروز تكليف امير را مشخص مى‏كند. (4/11/84)
200 مورد از تخلفات مالى در سازمان ملل فاش شد. (5/11/84)
نخستين موج سونامى نفت، بازارهاى بورس اروپا را به هم ريخت. (6/11/84)
بهاى نفت اوپك از 60 دلار گذشت.
پدر بزرگ بوش شريك تجارى هيتلر بود. پدر بزرگ جرج بوش مؤسس شركت آى بى ام و شريك تجارى آدولف هيتلر بود و از وى نشان عقاب دريافت كرده بود. (11/11/84)
ليبى طى نشست شوراى حكام آژانس: از ما عبرت بگيريد، به وعده‏هاى غرب اعتماد نكنيد.
ترور رئيس جمهور گرجستان نافرجام ماند. (15/11/84)
هئيت آمريكايى – اروپايى را به بلاروس راه ندادند.
كارتر: آمريكا به عراق آمده تا 50 سال بماند. (16/11/84)
اختلالات روانى سربازان انگليسى در عراق افزايش يافته است. (30/11/84)


پاورقي ها:

/

درآمدى بر انديشه‏هاى نورانى امام هشتمع

اشاره‏
امامان معصوم(ع) چشمه‏هاى جوشان معرفت و گنجينه‏هاى حكمت الهى هستند كه چون چراغى پرفروغ و خاموش نشدنى فراسوى علم را با پرتو افشانى خود روشن مى‏كنند. آنان با انديشه‏ها و افكار منوّر خود، تاريكى‏هاى جهل را از بين برده و در هر زمان اميد حق ستيزان را نوميد مى‏ساختند.
امام هشتم على بن موسى الرضا(ع) همانند ديگر امامان معصوم(ع) داراى تمام كمالات و فضايل انسانى در مرتبه اعلى است كه بعد از شهادت پدر بزرگوارش امامت و رهبرى شيعيان را به عهده گرفت و به رغم مشكلات حاد جامعه مسلمين، در جهت بارور نمودن فرهنگ غنى اسلامى و هدايت جامعه مسلمانان از درياى مواج انديشه‏هاى خود بهره مى‏برد.
مقاله‏اى كه از نظر خوانندگان عزيز مى‏گذرد، گامى است در بيان انديشه‏هاى تابناك آن گوهر نبوى، اميد است كه ره توشه‏اى باشد براى پويندگان راه امامت و ولايت. استناد به قرآن‏
با اندكى تأمّل در زندگانى حضرت امام رضا(ع) روشن مى‏شود كه قرآن در سيره و سخن آن امام بزرگوار جايگاه ويژه‏اى داشته و زندگى روزمره خود را با آيات قرآن آن چنان آميخته بود كه در تمام ابعاد پرتوافشانى مى‏كرد.
«ابراهيم بن عباس» يكى از همراهان حضرت رضا(ع) مى‏گويد: «همه صحبت‏ها، جواب‏ها و مثال‏هاى آن حضرت نشأت گرفته از آيات نورانى قرآن مجيد بود. انس و الفت ايشان با قرآن به گونه‏اى بود كه هر سه روز يك بار قرآن را ختم مى‏كرد و مى‏فرمود: اگر بخواهم در كم‏تر از سه روز هم مى‏توانم آن را ختم كنم، امّا هرگز آيه‏اى را تلاوت نمى‏كنم مگر اين كه در آن تدبّر مى‏كنم كه درباره چه چيزى و چه وقت نازل شده است.»(1)
خود آن حضرت (ع) در مورد پيروى از آيات الهى مى‏فرمود: «قرآن سخن خداوند است از آن نگذريد و هدايت در غير آن نجوييد، زيرا گمراه مى‏شويد.»(2)
«على بن شعبه» مى‏گويد: وقتى امام رضا(ع) در مجلس مأمون به گروهى از دانشمندان عراقى و خراسانى پيوست، مأمون گفت: منظور از آيه «ثمّ اورثنا الكتاب الّذين اصطفينا من عبادنا»(3) چيست؟
دانشمندان گفتند: منظور تمام امت است، يعنى همه امت پيامبر(ص) برگزيده‏اند و كتاب به آن‏ها ارث مى‏رسد.
مأمون به امام رضا(ع) گفت: نظر شما چيست؟ امام رضا(ع) فرمود: خداوند در اين آيه به عترت پاك پيامبر(ص) نظر دارد. مأمون پرسيد: چگونه؟
امام(ع) فرمود: اگر همه امت، برگزيده خدا و وارث كتاب بودند، پس بايد همه بهشت بروند، زيرا خداوند مى‏فرمايد: «فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن اللّه ذلك هو الفضل الكبير»(4) پس وراثت به عترت پاك رسول خدا اختصاص دارد. عترت پيامبر(ص) كسانى هستند كه خداوند در كتابش آن‏ها را چنين توصيف مى‏كند: «انّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرّجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً».(5) منع قرائت و تفسيرهاى نادرست‏
امام هشتم در فرصت‏هاى مناسب از تفسيرهاى نادرست قرآن كريم جلوگيرى كرده و معناى صحيح آيه را بيان مى‏كرد. آن حضرت در ضمن گفتارى مفصّل به «على بن جهم» فرمود:«اتّق اللّه ولاتنسب الى اولياء اللّه الفواحش و تتاول كتاب اللّه برأيك؛(6) از خدا بترس و نسبت‏هاى ناروا به اولياى الهى نده و بپرهيز از اين كه كتاب خدا را طبق رأى خودت معنى و تفسير كنى.» در يكى از جلسات علمى كه در دربار مأمون تشكيل شده بود، امام رضا(ع) «حسن بن موسى وشاء» (يكى از دانشمندان عراق) را مورد خطاب قرار داد و به او فرمود: اهل عراق اين آيه قرآن را چگونه قرائت مى‏كنند؟ «انّه ليس من اهلك انّه عملٌ غير صالحٍ؛(7) اى نوح! او از اهل تو نيست، او عمل غير صالحى است.»
او پاسخ داد: يابن رسول اللّه! بعضى طبق معمول «انّه عملٌ غير صالحٍ؛ او فرزند ناصالحى است قرائت مى‏كنند، امّا بعضى ديگر بر اين باورند كه خداوند هرگز پسر پيامبرى را مشمول قهر و غضب خود قرار نمى‏دهد و آيه را اين گونه قرائت مى‏كنند: «انّه عمل غير صالحٍ؛ او فرزند آدم بدى است، فرزند تو نيست!» و مى‏گويند او در واقع از نسل نوح(ع) نبود. خداوند به او گفت: اى نوح! اين پسر از نسل تو نيست. اگر از نسل تو مى‏بود من به خاطر تو او را نجات مى‏دادم. امام فرمود: ابداً اين طور نيست او فرزند حقيقى نوح و از نسل نوح بود، چون بدكار شد و از دستور خداوند نافرمانى كرد، پيوند معنوى اش با نوح بريده شد و به حضرت نوح گفته شد: اين فرزند تو ناصالح است، از اين رو نمى‏تواند در رديف انسانهاى صالح و برگزيده قرار گيرد.(8) دعوت به امام‏شناسى‏
مردم بعد از رحلت پيامبر(ص) جايگاه امامت و ولايت را نشناختند، بنابراين كسانى روى كار آمدند كه هيچ‏گونه شايستگى و لياقت در وجود آنان نبود، لذا اين عدم آگاهى و شناخت پى‏آمدهاى ناگوارى همچون به وجود آمدن اختلافات، رواج بدعت‏ها و وارد نمودن زيان‏هاى سنگين علمى و فرهنگى بر جامعه اسلامى به دنبال داشت، به همين علت امامان معصوم(ع) در طول تاريخ اسلام تلاش نمودند تا تبيين صحيح و درستى از امامت و ولايت و جايگاه آن در شرع مقدّس اسلام ارايه كنند.
امام رضا(ع) همچون پدران بزرگوارش سخت تلاش نمود تا از فرصت‏ها بهره‏بردارى نمايد و در جامعه‏اى كه امامت و خلافت رنگ پادشاهى و خودكامگى به خود گرفته بود و در حدّ ولايت عهدى تنزّل نموده بود، معنا و تفسير روشنى از امامت و جايگاه آن ارايه دهد و مردم را به شناخت امام عصر خود رهنمون كند.
ايشان در مورد جايگاه رفيع امامت مى‏فرمايند: «انّ الامامة اسّ الاسلام النّامى و فرعه السّامى. بالامام تمام الصّلوة و الزّكوة و الصيام و الحج و الجهاد و توفير الفى‏ءو الصّدقات و امضاء الحدود و الاحكام. الامام يحلّ حلال اللّه و يحرّم حرام اللّه و يقيم حدود اللّه و يدعوا الى سبيل ربّه بالحكمة و الموعظة الحسنة و الحجّة البالغة؛(9) به راستى امامت ريشه اسلام بالنده و شاخه بلند آن است. كامل شدن نماز، زكات، روزه و حج، جهاد، فراوانى غنايم، صدقات و اجراى حدود و احكام به وسيله امام انجام مى‏شود. امام است كه حلال خدا را حلال و حرام او را حرام مى‏كند و حدود الهى را برپا داشته و با بيان حكمت‏آميز و اندرزهاى نيكو و دلايل رسا مردم را به سوى خدا دعوت مى‏كند.»
هم چنين اوصاف امامت را اين گونه بيان مى‏كند: «امام مانند خورشيد فروزان است كه نورش عالم را فرا گيرد و خودش در افق اعلا قرار دارد. امام ستاره راهنما در تاريكى‏ها، رهگذر شهرها، كويرها و گرداب درياهاست. امام آب گواراى زمان تشنگى و راهنماى نجات بخش از هلاكت است.»(10) هدايت منحرفان‏
امام رضا(ع) به راهنمايى و هدايت منحرفان فكرى و سياسى بسيار اهميت مى‏داد. پس از شهادت امام كاظم(ع) گروهى چنين پنداشتند كه امام موسى كاظم(ع) هم چنان زنده است. حضرت رضا(ع) به شيوه‏هاى گوناگون با اين گروه روبرو مى‏شد و به هدايت آن‏ها مى‏پرداخت.
«عبداللّه بن مغيره» مى‏گويد: من به مذهب «واقفيّه»(11) اعتقاد داشتم. وقتى براى به جاى آوردن مراسم حج به مكه رفتم، شك و ترديد تمام وجودم را فرا گرفت. خود را به ديوار كعبه چسباندم و گفتم: خدايا! حاجتم را مى‏دانى مرا به بهترين و كامل‏ترين دين‏ها ارشاد فرما.
همان جا به قلبم خطور كرد كه به مدينه نزد امام رضا(ع) بروم. وقتى به خانه آن حضرت رسيدم، به خدمتگزار گفتم: به مولايت بگو مردى عراقى آمده است. در اين لحظه صداى امام رضا(ع) را شنيدم كه دوبار فرمود: عبداللّه بن مغيره وارد شو!
وارد خانه شدم به چهره‏ام نگريست و فرمود: خداوند دعايت را مستجاب و تو را به دين خويش هدايت كرد. گفتم: اشهد انّك حجّة اللّه و امينه على خلقه.(12) اهميت به نماز اول وقت‏
همه پيامبران و اولياى الهى پس از معرفت خدا و اصول اعتقادات، نماز را بر همه چيز مقدّم مى‏شمردند و آن را پيوند مقدّس عبد سالك با ربّ مالك مى‏دانستند.
از منظر امام على بن موسى الرضا(ع) هيچ عملى برتر و ارزشمندتر از نماز نيست. زيرا نزديك‏ترين راه براى رسيدن به قرب الهى است.
آن حضرت بارها مى‏فرمودند: «الصّلاة قربان كلّ تقى(13)؛ نماز هر انسان پارسايى را به خداوند نزديك مى‏كند.»
امام هشتم(ع) اهميت نماز و تأثير آن را در جامعه و آثار پربار نمازهاى جماعت و قدرت تحوّل آفرينى آن را به مسلمانان و زمام داران ثابت نمود، لذا به هيچ قيمتى فضيلت نماز اول وقت را از دست نمى‏داد. حتّى در مهم‏ترين جلسات سياسى و علمى به نماز اول وقت اهميت مى‏داد. موقعى كه حضرت رضا(ع) در خراسان بود، روزى يكى از دانشمندان بزرگ به نام «عمران صابى» كه منكر خدا بود به مجلس آن حضرت آمد و بين آن دو مذاكره و بحث شروع شد و ادامه يافت. بحث به جاى داغ و باريكى رسيده بود و در همين هنگام صداى اذان ظهر به گوش رسيد. امام همان لحظه براى نماز آماده شد و به مأمون عباسى گفت: وقت نماز فرارسيده است. عمران صابى با احساسات پرشور به امام عرض كرد: اى آقاى من! قلبم رام و آماده شده، بحث خود را قطع مكن، بنشين پس از پايان بحث براى نماز برو. آن حضرت با كمال قاطعيت گفت: نماز را برگزار كنيم سپس براى بحث برمى‏گرديم. امام با همراهان برخاست و نماز خواندند و پس از اقامه نماز به همان مجلس بازگشت و به بحث ادامه داد.(14) آشنايى با زبان‏هاى مختلف‏
يكى از ويژگى‏هاى بارز امامان معصوم(ع) آگاهى آنان به علوم مختلف و اسرار نهان و آشكار جهان هستى به صورت علم لدنى و خدادادى است. به عبارت ديگر آنان درياى علم و سرچشمه اسرار الهى هستند كه تشنگان علوم و معارف از زلال آن سيراب مى‏شوند.
در لابه‏لاى اخبار و احاديث متعددى كه از ائمه معصومين(ع) روايت شده است به احاديثى بر مى‏خوريم كه به آشنايى آنان به برخى زبان‏ها اشاره دارد.
شيخ صدوق به نقل از اباصلت مى‏گويد: امام رضا(ع) با هر گروه و ملّتى كه مواجه مى‏شد به زبان آنان سخن مى‏گفت! به خدا سوگند او از خود آن‏ها به زبانشان داناتر بود و از خودشان فصيح‏تر صحبت مى‏كرد.
روزى به او گفتم: اى پسر رسول خدا! من از آشنايى شما به اين همه زبان‏هاى مختلف درشگفتم، چگونه ممكن است يك انسان به اين همه زبان رايج و ملّت‏هاى مختلف آشنايى كامل داشته باشد. آن حضرت در پاسخ فرمودند: اى ابا صلت! من حجّت خداوند بر تمامى مردم هستم و خداوند كسى را حجت خود بر مردم جهان قرار نمى‏دهد مگر اين كه به زبان همه آنان آشنايى كامل داشته باشد.(15)
باز روايت شده است كه «جاثليق» به امام رضا(ع) گفت: اى فرزند رسول خدا! در اين جا مرد سندى نصرانى هست كه به زبان سندى احتجاج و سخن‏پردازى مى‏كند. امام فرمودند: او را نزد من آوريد. او را به حضور آن حضرت آوردند. امام رضا(ع) با او به زبان سندى سخن گفتند، سپس با او به مباحثه پرداختند.
امام رضا(ع) فرمودند: به زبان سندى خداوند را به يگانگى ياد كرد. پس از آن درباره عيسى و مريم با او سخن گفتند و پيوسته گام به گام او را از حالى به حال ديگر مى‏بردند تا اين كه به زبان سندى گفت: اشهد ان لا اله الّا اللّه و انّ محمّداً رسول اللّه. آن گاه كمربندش را بالا برد و زنّار را كه به زير ميانه كمربند داشت، آشكار كرد و گفت: اى فرزند رسول خدا! اين زنّار را شما با دست خود قطع كنيد. على بن موسى الرضا(ع) كاردى خواستند و آن را قطع كردند. آن گاه به «محمد بن فضل هاشمى» فرمودند: اين مرد سندى را به حمّام ببر و پاكش ساز و بر او جامه بپوشان او و خانواده‏اش را به مدينه ببر.(16) تعقّل و خردورزى‏
پيشوايان و امامان(ع) در گفتار و رفتار براى عقل و خردورزى اهميت بسيارى قايل شده‏اند و آن را قوى‏ترين اركان و پايه زندگى دانسته‏اند تا آن جا كه عدم آن را فاجعه و مصيبت بزرگى معرفى كرده‏اند. چنان كه امام باقر(ع) فرمود: «لامصيبة كعدم العقل(17)؛ هيچ مصيبتى مانند بى خردى نيست.» امام رضا(ع) در روزگارى كه امامت الهى در حد پادشاهى و ولايت عهدى تنزّل يافته بود، از عقل و خرد خويش بيش‏ترين بهره را برد و با تشكيل مناظرات و احتجاجات عقلانى خردورزان را جذب خويش نموده و عده‏اى از آن‏ها را به راه اصلى و حجت ظاهرى و امامت هدايت نمود.
آن حضرت در تمام عرصه‏هاى زندگى به ويژه عرصه سياسى‏اش رفتارى كاملاً حكيمانه و خردورزانه داشت. پذيرش ولايت عهدى در دوران امامتش يك موضع كاملاً عاقلانه در جامعه اسلامى بود كه توانست تمام شيطنت‏ها و نقشه‏هاى مأمون را خنثى كند، به عنوان مثال هنگامى كه مأمون امام را از مدينه به خراسان دعوت كرد، آن حضرت فضاى مدينه را از كراهت و نارضايتى خود پر كرد، به طورى كه همه افراد پيرامون امام يقين كردند كه مأمون بانيت سوء آن حضرت را از وطن خود دور مى‏كند. هم چنين هنگامى كه در مرو پيشنهاد ولايت عهدى آن حضرت مطرح شد، امام به شدت استنكاف ورزيد و تا وقتى مأمون صريحاً آن حضرت را تهديد به قتل نكرد، آن را نپذيرفت.
اين مطلب همه جا پيچيد كه امام رضا(ع) از پذيرش خلافت و ولايت عهدى استنكاف ورزيده است، امّا بعد از قبولى ولايت عهدى امام رضا(ع) شرط كرد كه در هيچ يك از شؤون حكومت دخالت نكند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبير امور نپردازد.باز نه تنها سر جنبانان تشيع از سوى امام به سكوت و سازش تشويق نشدند، بلكه قراين حاكى از آن است كه وضع جديد امام(ع) موجب دلگرمى آنان شد و شورشگرانى كه بيش‏ترين دوران‏هاى عمر خود را در كوه‏هاى صعب العبور و آبادى‏هاى دوردست و با سختى و دشوارى مى‏گذراندند، با حمايت امام على بن موسى الرضا(ع) حتى مورد احترام و تجليل كارگزاران حكومت در شهرهاى مختلف نيز قرار گرفتند.
نتيجه اين خردورزى و تدبير آن شد كه:
اولاً: افرادى كه حتى امام را نمى‏شناختند و يا بغض آن حضرت را در دل داشتند با اين تدبير حكيمانه جزو عاشقان و شيفتگان امام رضا(ع) شدند.
ثانياً: نه تنها مأمون نتوانست معارضان و مخالفان شيعى را به خود خوش بين سازد، بلكه امام مايه اميد و تقويت روحيه آنان شد.
ثالثاً: نه تنها مأمون نتوانست امام را متهم به حرص بر دنيا و عشق به مقام و منصب نمايد، بلكه حشمت ظاهرى بر عزّت معنوى او افزود.
كوتاه سخن آن كه مأمون در اين كار نه تنها چيزى بدست نياورد، بلكه بسيارى چيزها را از دست داد. اين جا بود كه مأمون احساس شكست و خسران كرد و در صدد برآمد كه خطاى فاحش خود را جبران كند كه تنها راه آن شيوه توسل به توطئه و قتل آن حضرت بود.(18) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. كشف الغمة فى معرفة الائمه، على بن عيسى اربلى، ج 2، ص 315 و مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 360. 2. مسند الرضا، ص 294. 3. سوره فاطر، آيه 32. 4. همان، آيه 32. 5. سوره احزاب، آيه 33. 6. تفسير نورالثقلين، على بن جمعه الحويزى، ج‏1، ص 318. 7. سوره هود، آيه 46. 8. بحارالانوار،مجلسى، ج 10، ص 65. 9. اصول كافى، كلينى، ج 1، ص 286. 10. تحف العقول، ابن شعبه حرّانى، ص 436. 11. فرقه‏اى بودند كه امامت على بن موسى الرضا(ع) را نپذيرفتند و بعد از شهادت امام موسى كاظم(ع) در امامت و رهبرى دچار ايستايى شدند. 12. اصول كافى، ج 1، ص 355. 13. من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج 1، ص 210. 14. عيون الاخبار الرضا، شيخ صدوق، ج 1، ص 172. 15. همان، ج 2، ص 232. 16. بحارالانوار، ج 49، ص 78. 17. همان، ج 78، ص 165. 18. گزيده‏اى از پيام مقام معظم رهبرى دامت توفيقاته به نخستين كنگره حضرت امام رضا(ع) به نقل از پاسدار اسلام شماره 273 7 شهريور 1383، ص 13.

/

سوگوارى‏هاى محرم در ايران از آغاز تا انقلاب اسلامى

(مباحث تاريخى و فرهنگى عاشورا) ارادت ايرانى به خاندانى نورانى‏
عزادارى براى خامس آل عبا و ديگر افراد خاندان عترت از شعائر ارزشمند مكتب تشيع مى‏باشد اصولاً اين مذهب به دليل روح حماسى موجب ترويج دين مبين و نشر فرهنگ ارزشى گرديد. زيرا مبارزه‏اى سخت را در دو عرصه پى گرفت يكى نبرد با جهل و جمود و خمود و ديگرى ستيز با ستم و بى‏داد، سيره معصومين(ع) ما را بدين حقيقت هدايت مى‏كند كه اصل قيام و نهضت مقدّس امام حسين(ع) براى زنده كردن اسلام بوده است، اسلامى كه مى‏رفت براثر كارنامه منفى زمامداراى گروهى نالايق و ستمگر به بوته فراموشى سپرده شود، اين حركت معنوى موانع رشد و شكوفايى ديانت را از ميان برداشت. بديهى است براى زنده ماندن اين قيام و تزريق روح ايثار و حماسه به انسان‏ها اقامه عزا براى آن حضرت و گريه در برابر مصائب امام حسين(ع) و يارانش مى‏باشد، در نتيجه مراسم سوگوارى حافظ اسلام هم مى‏باشد علاوه بر اين كه در محافل و مجالسى كه بدين مناسبت برپا مى‏گردد مردم با حقايق دينى آشنا شده و بر اثر تبليغات وسيع و گسترده‏اى كه توأم با اين مراسم صورت مى‏گيرد آگاهى عموم مردم افزايش پيدا كرده و ارتباطشان با معارف معنوى قوى‏تر مى‏گردد و نهاد فضيلت در اعماق وجودشان روئيده مى‏شود.
از سوى ديگر عزادارى و گريستن عالى‏ترين نمونه تنفر و انزجار از جنايت و قساوت مى‏باشد زيرا تا شعله‏هاى درونى روشن نباشد و دل متأثر نشود اشك سرازير نمى‏گردد و كسى در واقع به گريه مى‏افتد كه التهابى وجودش را در رنج و تعب قرار داده است. اين مراسم در عصر ائمه و با تأكيد آن ستارگان فروزان برگزار مى‏شده و در اعصار و قرون بعد به اشكال و شيوه‏هاى گوناگون در سرزمين‏ها و نواحى اسلامى برگزار شده و مى‏شود. در اين ميان كشور ايران از قرن‏ها قبل به رغم برخى موانع از كانون‏هاى مهم برگزارى مراسم عزادارى‏هاى محرم مى‏باشد.
اصولاً ايرانيان از قديم كه اسلام را برگزيدند بيش از اقوام و ملت‏هاى ديگر به خاندان نبوت علاقه نشان دادند، البته برخى كه متأسفانه در ميان آنان افراد روشنفكر هم ديده مى‏شود خواسته‏اند چنين ارادتى قلبى و ايمانى را به مسايل موهوم ديگر ربط دهند، آنان گفته‏اند چون امام حسين(ع) دختر آخرين پادشاه ايرانى (يزدگرد) را به زنى اختيار كرد، مردمان اين سامان نسبت به خاندان عترت اشتياق خود را بروز دادند.(1) كنت گوبينو در كتاب فلسفه و اديان در آسياى مركزى مى‏نويسد: حسين بن على(ع) شهربانو دختر يزدگرد سوم را به حباله نكاح خود در آورد و بنابراين شيعيان نه تنها نماينده فضايل خاندان نبوتند بلكه واجد حقوق و خصلت‏هاى سلطنت نيز مى‏باشند زيرا نژاد از دو سو دارند از بيت رسالت و از دودمان ساسانيان(2) در حالى كه اصل داستان شهربانو و اين كه وى همسر امام حسين(ع) و مادر امام سجاد(ع) بوده است به لحاظ مدارك تاريخى مشكوك است، مورّخين معاصر هم بعضى در آن ترديد كرده‏اند، ادوارد براون و كريستن سن و سعيد نفيسى اين ماجرا را افسانه مى‏دانند، روايتى كه به اين ازدواج اشاره دارد ناقل آن دو فردى هستند كه علماء رجال آنان را از نظر دينى متهم دانسته و احاديث منقول از آنها را غيرقابل اعتماد شمرده‏اند، به علاوه مردم ايران اوستا را رها كردند و به قرآن گرويدند و يزدگرد كه نتوانست در مركز حكومت مقاومت كند شهر به شهر و استان به استان فرار مى‏كرد و پناه مى‏جست و اگر مردم ايران به او ذرّه‏اى علاقه داشتند، از وى حمايت مى‏كردند، جلو لشكر مهاجم را مى‏گرفتند ولى او را پناه ندادند و به خراسان گريخت و سرانجام به دست آسيابانى يا مرزدارى كشته شد، چگونه ايرانى كه يزدگرد را اين گونه رها مى‏كند اهل بيت(ع) را به دليل پيوند با او، عزيز و مكرّم بشمارد و آنها را در حساس‏ترين نقاط قلب خود جاى دهد و در مجالس ويژه‏اى خصوص عزادارى‏ها عالى‏ترين
احساسات را نثارشان كنند. به علاوه اگر بخواهند براى مردم چنين ارادتى را بدين گونه توجيه كنند پس بايد به اين سؤال پاسخ دهند كه چرا وقتى وليد بن عبدالملك در يكى از جنگ‏هاى قتيبه بن مسلم يكى از نوادگان يزدگرد به نام شاه آفريد را كه به اسارت گرفت با او ازدواج كرد و از او يزيد بن وليد بن عبدالملك معروف به يزيد ناقص متولد شد، برايش ابراز احساسات نكردند و چرا هنگامى كه عبيداللّه بن زياد مادرى ايرانى دارد و نامش مرجانه است و اهل شيراز بود، مردم به او نه تنها علاقه نشان ندادند بلكه وى را از چهره‏هاى منفور و پست و پليد مى‏دانند.(3) آل بويه و عاشورا
بعد از واقعه عاشورا شيعيان ايران همواره به ياد امام حسين(ع) و مصائبى كه بر آن حضرت، اهل بيت(ع) و اصحابش، وارد گرديد، بوده‏اند و در روزهاى تاسوعا و عاشورا مجالس سوگوارى نهانى برپا مى‏داشته‏اند اين كه امويان روز عاشورا را زمان جشن و سرور اعلام كردند بيشتر موجب گرديد كه شيعه به ياد امام حسين(ع) باشد و از قاتلان و دشمنان آن حضرت نفرت جويد، بنى عباس براى تشكيل و استقرار فرمانروايى خود، از حادثه كربلا بهره بردارى نمودند، در اوايل روى كار آمدن عبداللّه سفاح، اولين خليفه عباسى، وقتى سُدَيف شاعر در مجلس او مرثيه‏اى خواند و طى آن ستم‏هاى بنى اميه در كربلا و ديگر جنايت‏هاى اين سلسله را تذكر داد، سفّاح تظاهر به غضب نمود و فرمان داد رجال اموى حاضر در مجلس كشته شوند ولى بنى عباس در اعمال ستم نسبت به اهل بيت و بروز دشمنى در خصوص خاندان عترت از بنى اميه دست كمى نداشتند، فشارهاى سياسى منصور دوانيقى و ديگر خلفاى عباسى كه به اولاد امام على(ع) روا داشتند و خصومت متوكل عباسى با امام حسين(ع) و اقداماتش براى از
ميان بردن مرقد مطهر آن امام، معروف است. اين فجايع و سياهكارى‏هاى آشكار موجب گرديد كه علاقه دوستداران اهل بيت نسبت به امام حسين(ع) و ديگر اولاد على و انزجار از مخالفان اين خاندان مضاعف گردد كه اين ويژگى در سروده‏ها، آثار منثور و ديگر موضع‏گيرى‏هاى شيعيان به خوبى منعكس است. صاحب بن عبّاد هرگاه آب خنك مى‏نوشيد بر يزيد لعنت مى‏فرستاد، امّا با وجود تلاش‏هاى فكرى، فرهنگى و ادبى شيعيان در مورد پر حرارت نمودن حادثه عاشورا تا زمان حكومت احمد معزالدوله ديلمى، ارادتمندان حضرت امام حسين(ع) عزادارى گسترده و رسمى در مقياس وسيع نداشتند و يك سال قبل از اين كه وى دستور تعطيلى مراكز كسب و كار و سوگوارى در روز عاشورا را بدهد يعنى در سال 351 ه.ق در ماه ربيع الاول عدّه‏اى بر ديوارهاى مساجد بغداد شعارهايى مبنى بر لعن معاويه و چيزهاى ديگر نوشتند، معزالدوله نه تنها با اين كار مخالفتى نكرد بلكه تأكيد نمود به لعن امويان تصريح گردد. يك سال بعد يعنى در سال 352 ه.ق معزالدوله فرمان داد مردم در روز عاشورا اجتماع كنند و بصورت گروهى حزن خويش را بروز دهند. در اين روز بازارها بسته شد، خريد و فروش موقوف گرديد، قصابان گوسفند ذبح نكردند، مردم آب ننوشيدند و حليم نپختند، در بازارها خيمه بر پا كردند و بر آنها پلاس آويختند، بر سينه زدن و نمد سياه از گردن آويختن كه رسم ديلمى‏هاست متداول گشت، زنان بر سر و روى خود مى‏زدند و بر امام حسين(ع) و يارانش ندبه مى‏كردند حتى برخى مورخان گفته‏اند زنان در حالى كه چهره‏هاى خود را سياه كرده بودند به راه مى‏افتادند و براى امام حسين(ع) به صورت خويش سيلى مى‏زدند.(4)

يافعى در اثر معروف خود مى‏نويسد: در روز عاشوراى سال 352 ه.ق معزالدوله به اهل بغداد دستور داد ماتم برپا دارند و نوحه گرى كنند، مغازه‏ها را بسته و در جلو آنها پلاس بياويزند، طبّاخان را از پختن طعام منع كرد، زنان مويه كنان بيرون آمدند، گويند اين نخستين روزى بود كه بر شهداى كربلا سوگوارى شد!(5)
كه مقصود وى رسمى شدن عزادارى است و گرنه ماتم دارى براى شهداى كربلا همواره و بطور پنهانى برگزار مى‏گرديد. ابن كثير ضمن وصف وقايع سال 352 ه.ق پس از ذكر تعطيل و سوگوارى در عاشوراى سال مزبور، مى‏افزايد اهل تسنّن قدرت نداشتند شيعه را از اين برنامه باز دارند زيرا شمارشان زياد و نيروى حكومت با آنان بود. از اين سال تا اواخر آل بويه مراسم عاشورا با نوسان هايى برپا مى‏شد و اگر روز عاشورا با عيد نوروز مصادف مى‏گرديد انجام مراسم مربوط به حلول سال جديد به تأخير مى‏افتاد، از جمله در سال 398 ه.ق كه عاشورا با عيد مهرگان مصادف شد، مراسم اين عيد را عقب انداختند.(6)
در دوران آل بويه اگر چه عزادارى رسمى بود و حكومت وقت از آن حمايت مى‏كرد ولى گاهى براى شيعيان با مزاحمت‏هاى خونينى توأم مى‏گشت، ابن اثير ذيل حوادث سال 358 ه.ق آورده است، در اين سال در روز دهم محرم اهالى بغداد طبق عادت ساليانه خود بازارها را تعطيل كرده و به نوحه خوانى و برپايى مراسم ماتم دارى براى حسين بن على(ع) پرداختند اما در خصوص سال 363 ه.ق مى‏نويسد بر اثر مخالفت ساكنان غير شيعى بغداد با انجام مراسم
عزادارى درگيرى بزرگى روى داد، در اين سال عزّالدوله بختيار فرمانرواى آل بويه نوحه خوانى و عزادارى براى امام حسين(ع) را اعاده كرد.(7)
در ربيع الاوّل سال 407 ه.ق حرم سيد الشهداء دچار آتش سوزى شد، مورخان علت آن را سقوط شمع هايى مى‏دانسته‏اند كه عزاداران و زايرين سوگوار روشن كرده‏اند، در سال 421 ه.ق در شب عاشورا اهالى كرخ بازارها را بستند و مجدداً عزادارى را به شيوه سابق برپا كردند. ظاهراً در خلال اين سال‏ها امكان برگزارى مراسم عمومى سوگوارى براى شيعيان ايران و نقاط هم جوار وجود نداشته است اما با وجود درگيرى‏ها و ممانعت‏ها و تنگناهاى موجود شيعيان، از اقامه عزا براى خامس آل عبا دست برنمى‏داشته‏اند بنابر نوشته ابن الجوزى در سال 458 ه.ق اهل كرخ در روز عاشورا بازارها را تعطيل و همانند قديم بر حسين(ع) نوحه خوانى كردند.(8)
همزمان با رواج عزادارى در دوران حكومت آل بويه در قلمرو ايران و عراق، در مصر كه تحت حاكميت خلفاى فاطمى شيعه اداره مى‏گرديد، شيعيان در مقبره‏ام كلثوم، سيده نفيسه و رأس الحسين(ع) به عزادارى پرداختند و اصولاً در طول دوره زمامدارى اين سلسله مراسم عزادارى عاشورا در مصر برپا مى‏گرديد و دسته‏هاى مختلف براى عزادارى به مسجد جامع قاهره مى‏رفتند.(9) ابوالمحاسن ذيل وقايع سال 366 ه.ق گفته است: در عاشوراى اين سال بر امام حسين(ع) سوگوار شدند و اين امر سال‏هاى متمادى استمرار داشت، همچنين
مقريزى باز مى‏گويد در سال 396 ه.ق در روز عاشورا مطابق معمول بازارها را تعطيل كرده و نوحه كنان به سوى مسجد حركت نمودند.(10)
در ايران با افول سلسله قدرتمند شيعى آل بويه و غلبه فرمانروايان غير شيعه اوضاع بر علاقه‏مندان به خاندان عترت مشكل گرديد، سخت‏گيرى‏هاى توأم با اختناق و سركوبى‏هاى وحشتناك بر اثر تعليمات ابن تيميّه مبنى بر اين كه عزادارى نوعى بدعت است، محدوديت‏هاى ناگوارى به بارآورد با اين وجود نه تنها عزادارى بين شيعيان متداول گرديد بلكه اهل تسنّن معتدل هم به اين برنامه روى آوردند. چنانچه موفق بن احمد خوارزمى خطيب معروف منطقه خوارزم در نيمه دوم قرن ششم كتاب مقتل الحسين را نوشت. عبدالجليل رازى در كتاب النقض شرح كامل از عزادارى اهل سنّت در قرن ششم، براى امام حسين(ع) ارائه مى‏نمايد و مى‏نويسد مراثى شهداى كربلا كه بين اصحاب بوحنيفه و شافعى رواج دارد از شمار بيرون مى‏باشد. در همين قرن ششم هجرى با توجه به آشكار شدن حدّ اعتدال در ميان اهل سنّت، نزاع بين شيعه وسنى در بغداد كاهش مى‏يابد و دو واعظ معروف بغداد از جمله على بن حسين غزنوى حنفى و امير عبادى كه هر دو از اهل سنت بودند براى اباعبداللّه روضه خوانى مى‏كردند كه ابن الجوزى از منبرهاى آنان گزارش‏هايى ارائه مى‏نمايد.
در قرن هشتم هجرى و در دوران حاكميت تيموريان واعظى كه از اهل تسنن بود كتابى در مصائب اهل بيت و خصوص وقايع عاشورا نگاشت به نام روضة الشهداء، او كه ملاحسين واعظى كاشفى نام داشت با نوشتن اين اثر، روضه خوانى را بين شيعيان را رواج داد، زيرا عدّه زيادى از خطبا براى گريز زدن به كربلا ذكر وقايع عاشورا بر فراز منبر از اين اثر كمك مى‏گرفتند البته ناگفته نماند كه مطالبى غيرواقع و تحريفات معنوى و لفظى به اين كتاب راه يافته است كه بايد منقّح گردد. عزادارى در عصر صفويه‏
دولت صفويه كه مذهب تشيع را در ايران رسمى نمود، حوادث عاشورا را محور تبليغات خويش قرار داد و على(ع) و فرزندانش را مظهر تمامى تلاش‏هاى خود معرفى كرد و شور و هيجان شيعيان را با برپايى مجالس ويژه اهل بيت حفظ نمود. يكى از مورخين نوشته است شاه اسماعيل صفوى روز عاشورا مجلس عزايى منعقد مى‏كند و يكى از وعاظ كتاب روضة الشهداى كاشفى را بر منبر مى‏خواند امّا چون اين كتاب به فارسى است و اميران و لشكريان زبان تركى دارند، آن را نمى‏فهمند، شاه اسماعيل براى رفع اين مشكل دستور داد ملا محمد بغدادى مشهور به فضولى كتابى در مقتل الحسين به زبان تركى نوشته تا مردم از آن استفاده كنند.(11)
در دهه‏هاى نخست حكومت صفويه مراسم سوگوارى عاشورا در دهه اول محرّم برگزار مى‏گرديد امّا به مرور ايام از ابتداى محرم تا آخر صفر ايام عزا و ماتم شناخته شد. وان كالمار مى‏نويسد: تجديد خاطره فاجعه كربلا به صورتى كه در زمان صفويه جانى تازه گرفت دنباله سنتى دراز از آداب مذهبى است، در سراسر دوران صفويان، مراسم محرم با شكوفايى ادامه يافت و بخش‏هايى از ادبيات عاميانه به آن افزوده شد. در دهه‏هاى آخر سده دهم هجرى شاهد متداول شدن مراسم عزادارى ماه محرم بيشتر در مراكز شهرى ايران هستيم. عزاى عمومى كه گرايش به آن دارد كه از دهه اول محرم گام را فراتر نهند و تا بيستم و حتى بيست و هشتم صفر كشانيده شود و بر وجوه مختلف شعائر دينى رعايت مصيبت اثر مى‏گذارد، به موازات اين امر روضه خوانى گسترش مى‏يابد و از سده يازدهم هجرى موجب افزايش خيرات براى پذيرايى جمع كثيرى كه به اين مجالس روى مى‏آورند مى‏گردد. از نيمه دوم قرن يازدهم هجرى مراسم عزادارى به صورت مصيبت نماهايى واقعى در مى‏آيند كه حيثيت هر كدام نصيب حاكمى مى‏گردد كه سامان يافتن آنها را زير نظر دارد، بر حسب نوع آنها، اعتبار مصارف و هزينه‏هاى آنها را تأمين مى‏كند.(12) پيتردلاواله كه در عصر صفويه به ايران آمده است يادآور مى‏شود ايرانيان تمام اين مدت (محرم) را بطور مداوم عزادارى مى‏كنند، تشريفات و مراسم عزادارى به اين قرار است كه همه غمگين و مغموم به نظر مى‏رسند و لباس عزادارى به رنگ سياه مى‏پوشند، هيچ كس سر و صورت خود را نمى‏تراشد و مى‏كوشند از هر گناهى پرهيز كنند، عده‏اى كه با پارچه‏هاى تيره سترعورت كرده‏اند سرتاپاى خود را با جوهرى سياه و براق رنگ زده‏اند و حركت مى‏كنند و تمام اين تظاهرات براى نشان دادن مراتب سوگوارى و غم و اندوه آنان در عزاى حسين است، به همراه اين اشخاص، عدّه‏اى برهنه راه مى‏روند كه تمام بدن خويش را به رنگ قرمز درآورده‏اند تا نشانى از خونهايى كه به زمين ريخته و جناياتى كه در روز عاشورا نسبت به امام حسين(ع) انجام گرفته باشد و همه با هم آهنگ‏هايى غم‏انگيز در وصف حسين(ع) و مصائبى كه بر او وارد شده مى‏خوانند و دو قطعه چوبى را كه در دست دارند به يكديگر مى‏كوبند و از آن صداى حزن انگيزى به وجود مى‏آورند و حركتى كه به سر و تن مى‏دهند علامتى از اندوه بى‏پايان آنان است، هنگام ظهر در وسط ميدان در بين جماعتى كه گردآمده‏اند ملّايى كه ا

ز سادات است و علامت مميزه‏اش عمامه سبز است براى مردم بر فراز منبر روضه مى‏خواند و به شرح وقايعى كه منجر به شهادت امام حسين(ع) گرديد مى‏پردازد و گاهى نيز شمايلى را نشان مى‏دهد و روى هم رفته تمام همّت خود را بكار مى‏برد كه حاضرين وادار به ريختن اشك شوند. همين مراسم روزها در مساجد و شب‏ها در مكان‏هاى عمومى و برخى خانه‏ها كه با چراغ‏هاى فراوان و علامات عزادارى و پرچم‏هاى سياه مشخص شده‏اند تكرار مى‏شود و روضه خوانى با شدت هرچه تمام‏تر ادامه دارد و مستمعين با صداى بلند گريه مى‏كنند. زنان بر سينه مى‏كوبند و با نهايت حزن با هم مرثيه مى‏خوانند و آه حسين مى‏گويند.
وى اضافه مى‏كند پس از اين كه روز دهم ماه محرم فرا رسيد از محلات اصفهان دسته‏هاى بزرگى به راه مى‏افتد و بيرق و عَلَم با خود حمل مى‏كند و بر روى اسب‏هاى آنان سلاح‏هاى مختلف و عمامه‏هاى متعدد قرار دارد. چندين شتر همراه دسته‏ها هستند كه بر روى آنها جعبه‏هايى حمل مى‏شود كه درون هر يك سه چهاربچه به علامت فرزندان اسير حسين(ع) قرار دارند، علاوه بر اين دسته‏ها هر كدام به حمل تابوت‏هايى مى‏پردازند كه دور تا دور آنها مخمل سياه رنگى پوشيده شده و در روى آنها يك عمامه كه به رنگ سبز است و نيز يك شيشه جاى داده‏اند و دور تا دور تابوت سلاح‏هاى گوناگونى چيده شده است و تمامى اين اشياء روى طبق‏هاى متعدد بر سر عده‏اى قرار دارد كه به آهنگ سنج و ناى جست و خيز مى‏كنند و دور خود مى‏چرخند. در ميدان و محل‏هاى اصلى تقاطع، تعداد زيادى از سواران آماده‏اند كه نگذارند دسته‏هاى عزادار درگير شوند.(13) نگارنده در سنوات اخير بخش‏هايى از اين گونه عزادارى را در شلمزار از توابع استان چهارمحال و بختيارى و نيز در زادگاهم زواره (از شهرهاى استان اصفهان) ديده‏ام «آنتونيو دوگوه‏آ» سياح اسپانيايى كه در سال 1011 ه.ق در زمان شاه عباس اول به ايران آمده مى‏نويسد: طى ده روز محرم، دسته‏هاى مردم در شيراز در حالى كه فرياد واى حسين(ع) سر مى‏دادند در كوى و برزن گردش مى‏كردند و سوگ و سرود مى‏خواندند.برخى از اين دسته‏ها مسلّح‏اند و برخى ديگر نه، در جلو دسته‏هاى عزادار شترانى ديده مى‏شود كه بر پشت هر يك پارچه‏اى سبزرنگ افكنده و زنان و كودكانى را بر آنها سوار كرده بودند، گويى سر و روى زنان و كودكان توسط نيزه زخمى بود و تظاهر به گريه مى‏نمودند، سپس عدّه‏اى از مردان مسلّح عبور نمودند، پس از آنها ديگر برجستگان دولت، كفن پوشان آمدند، همه وارد مسجد شيراز شدند و در آنجا ملّايى بر منبر رفت و مصيبت‏ها خواند و همه گريه كردند.(14)
توماس هربرت سيّاح انگليسى كه صحنه‏هاى عزادارى عصر صفويه را مشاهده كرده و گزارش‏هايى از آن آورده، افزوده است: مردم در ايّام عزادارى‏هاى محرّم در حال رفت و آمد در ميادين و معابر شهر هستند و در اين مدت نه سر را مى‏تراشند و نه ريش را، با لحن غم‏انگيز فرياد يا حسين را از دل برمى‏كشند و هر سال نظير اين مراسم را تكرار مى‏كنند.(15) دُن گارسيا دسيلوا فيگوئروا سفير اسپانيا در دربار شاه عباس اول نيز شرحى از عزادارى مردم اصفهان در سال 1028 ه.ق ارائه مى‏نمايد: «سخنان موعظه‏گران به قدرى تأثّر برانگيز است كه زن‏ها به سختى اشك مى‏ريزند و با سيلى بر چهره و با مشت بر سينه خود مى‏كوبند. صداى گريه حضّار در اين ايام چنان بلند بود كه در همه اتاق‏ها و پستوهاى خانه سفير به گوش مى‏رسيد.»(16) ژان شاردن سياح فرانسوى در يكى از مجلّدات سفرنامه مفصل خود كه از روى تيزبينى و كنجكاوى و دقت آن را نوشته است، يادآور مى‏شود: در جلو هر دسته بيست علم، بيرق، هلالى پنجه‏هاى فلزى مزيّن به نقوش رمزى كنده كارى شده از محمد(ص) و على (ع) و… قرار گرفته بر دسته‏هاى نيزه مانند در حال حركت بود، اين وسايل نماد مقدّسى بود كه از جنگ‏هاى صدر اسلام حكايت مى‏نمود.(17)
ژان باتيست تاورنيه جهانگرد اهل فرانسه كه در عصر صفويه شش بار به ايران سفر كرده است و حضور وى در ايران با دوران سلطنت شاه صفى، شاه عباس دوم و شاه سليمان مقارن بوده است در بخش هفتم از كتاب چهارم خود متذكر مى‏گردد: هر دسته عزادار يك عمارى داشت كه در برخى از آنها طفلى شبيه نعش شده و خوابيده بود و آنهايى كه دور عمارى را احاطه كرده بودند گريه و نوحه و زارى مى‏كردند زنها كه براى تماشا در ميدان شهر ايستاده بودند با ديدن اين وضع رقّت‏انگيز يك مرتبه بطور جمعى فرياد زدند و به شدت گريستند، تصوّر اين‏ها، آن است كه بر اثر اشك‏هايى كه براى امام حسين(ع) مى‏ريزند مورد مغفرت و آمرزش قرار مى‏گيرند.(18) جملى كار رى سيّاح ايتاليايى نوشته است: با طلوع ماه نو(محرم) برگزارى مراسم بسيار غم انگيزى آغاز گرديد، ايرانيان به ياد در گذشت دو تن از امامان خود (حسن و حسين(ع)) فرزندان على(ع) اين مراسم را همه ساله برگزار مى‏كنند، اين برنامه‏ها ده روز طول مى‏كشد و در تمام اين مدت ميدان‏ها و گذرگاهها چراغانى و روشن و علم‏هاى ساده در همه جا برافراشته است.(19) گورنى يل‏لايرون كه جهانگرد هلندى است از عزادارانى سخن مى‏گويد كه از طريق حركات نمايشى صامت (بدون خواندن) صحنه‏هاى حزن‏انگيز كربلا را به تصوير مى‏كشيده‏اند، اين صحنه‏ها به دو صورت سيّار و ساكن اجرا مى‏شد، و برخى از اين افراد براى اين كه ضربات و جراحات وارد شده بر بدن را نشان دهند، بدن خويش را به رنگ سرخ و سياه مى‏نمايند.(20)
آدم اولئاريوس كه در زمان شاه صفى به ايران آمده است و به عنوان سفير آلمان مأموريت سياسى خود را در اين سرزمين انجام داده است، گزارش مفصلى از عزادارى‏هاى محرم در عصر صفويه ارائه مى‏دهد كه بخش‏هايى از آن را يادآور مى‏شويم: در اردبيل نوجوانان در كوچه و خيابان دور هم جمع شده و دسته‏هايى را تشكيل مى‏دادند و با بيرق‏هاى بلند در حالى كه فرياد مى‏كشيدند يا حسين، به طرف مساجد و تكايا مى‏رفتند و در شب‏هاى سه روز آخر ايام محرّم در اين مكان‏ها زير چادرهاى بزرگى اجتماع مى‏نمودند. در آخرين روز سوگوارى دستجات در معابر از صبح تا ظهر حركت مى‏كنند و شب آن روز در مراسم ويژه‏اى حضور مى‏يابند. در وسط ميدان شهر شمع‏ها و مشعل‏هاى زيادى روشن بود و طناب‏هايى بالاى ميدان كشيده بودند كه با كاغذهاى الوان تزئين نموده بودند، مردم اردبيل در دسته‏هاى متعددى وارد ميدان شدند، عده‏اى روى زمين نشستند و برخى ديگر كه مشعل‏ها و چوب‏هايى كه سر آنها نارنج زده بودند، در دست داشتند، دور يكديگر دايره‏وار جمع شده و شروع به خواندن مرثيه كردند، هر دسته كه نوحه و اشعار بهترى عرضه كرد مورد تشويق قرار گرفته و به افرادش شربت مى‏دهند، در گوشه‏اى از مراسم عده‏اى سياهپوش مشغول سنگ زنى بودند.(21) در دوران افشاريه و زنديه
مجالس سوگوارى براى امام حسين(ع) چنان با آداب و رسوم و زندگى فردى و اجتماعى مردم ممزوج گرديد و انگيزه‏هاى آنان را به شكلى تقويت كرد كه هيچ عاملى نمى‏توانست، مردمان ايران را از اجراى چنين مراسمى باز دارد، لذا در هر كوى و برزن مجالس عزادارى را منعقد مى‏ساختند و با سخنان شورانگيز واعظان، مدّاحان، نوحه خوانان و نيز سينه زنى صادقانه اصل تولى و تبرّى را در وجود خويش ريشه دار مى‏ساختند و به قول مسيوماربين آلمانى عموماً يك نوع رغبت طبيعى در مردم براى ذكر مصائب امام حسين(ع) ديده مى‏شود و اين عامل گونه‏اى از اتحاد و تفاهم را بين شيعيان ايران بوجود آورد.(22) بدين سان مردم كه متوجه شدند حيات فرهنگى، مذهبى و اجتماعى آنان مرهون چنين مجالس و محافلى است چنان با سوگوارى‏هاى محرم خو گرفتند و در برگزارى آن اهتمام و علاقه و ذوق نشان دادند كه وقتى نادرشاه افشار كوشيد از ترتيب دادن چنين برنامه هايى جلوگيرى كند موفقيتى بدست نياورد. محمد كاظم مروى نوشته است: امّا به طور پنهانى شيعيان در تعزيه دارى اقدام داشتند و در اكثر بلاد جمعى از علاقه‏مندان به نهج سابق، ماتم دارى مى‏نمودند.(23)
جونس هنوى مى‏نويسد: نادرشاه در نتيجه غلبه بر تركان به فكر افتاده بود كه روزى دو كشور ايران و عثمانى را به صورت مملكتى واحد درآورد، اين نقشه خيره كننده اگرچه خيال او را به خود مشغول داشت ولى شخصاً مطمئن نبود كه بتواند مذهب ايرانى‏ها را به زودى تعبير دهد يا با وجود اختلاف مذهب تركان و ايرانى‏ها بتواند آن دو كشور را متحد سازد، از آنجا كه نادرشاه به آيين تسنّن پرورش يافته بود احتمال دارد كه بدين علت آن عقيده را در سر مى‏پرورانيد. در مورد سوگوارى در شهادت حسين بن على(ع) اگرچه اين عمل مرسوم شده بود ولى چون امكان داشت موجب شورش و آشوب گردد و مخالف منافع نادر باشد، وى آن را نهى كرد، در اين مورد قرار گذاشتند فتواى ملّاباشى را بپذيرند پس او رابه حضور پادشاه آوردند. وى خطاب به نادر چنين گفت: پادشاهان حق ندارند كه بگويند خداى عالم را چگونه بايد پرستش كرد، قوانين ما از طرف خداوند به رسولش نازل شده و راهنماى ماست. از آنجا كه هر تغييرى در مسايل مذهبى عواقب خطرناكى در بردارد، اميدوارم اقدامى نكنيد كه مخالف مصالح مؤمنين باشد و از فتوحات شما بكاهد، نادر به جاى اين كه نظر او را مورد بررسى قرار دهد و به اجرا بگذارد از اين كه فردى توانسته در مقابل روحيه آمرانه‏اش مقاومت كند خشمگين شد از اين جهت به دستور نادر، اين ملّاى خوش فكر و ناصح كشته شد.(24)
بعدها ثابت گرديد كه اين سياست به زيان نادر تمام شد و گذشت زمان روشن ساخت كه مراسم عزادارى‏هاى محرم در رشد مذهب تشيع نقش انكارناپذيرى داشته و نمى‏توان به سادگى از برپايى آنها جلوگيرى كرد.
پس از اختناق دوران سلطه افغانها و افشاريان در قرن دوازدهم هجرى مراسم عزادارى به نحوى شايان توجه حيات دوباره و نوينى پيدا كرد كه نوآورى‏هايى با آن همراه گرديد، اين تكامل كه هم در شمال ايران روى مى‏دهد و هم در فارس ملازم با گسترش وسايلى است براى راه اندازى تعزيه‏هاى سيّار و دسته‏هاى سينه زنى و مناظر زنده مصائب.(25)
ويليام فرانكلين شرق شناس و افسر ارتش انگلستان كه در دوران كريم خان زند به ايران آمد و مدت هشت ماه به صورت مهمان در يك خانه ايرانى در شيراز سكونت داشت، مدت اقامتش در ايران از نهم جمادى الثانى سال 1200 ه.ق تا يازدهم ربيع الاول 1202 ه.ق بوده است، او گزارش جالبى از سوگوارى‏هاى محرم در شيراز مركز حكومت زنديه ارائه مى‏دهد: ده روز اول ماه محرم كه اولين ماه اسلامى است در سراسر ايران ايام عزادارى محسوب مى‏شود و آن را «دهه» مى‏نامند، در روز 27 ذيحجه در مساجد منبرهايى برپا مى‏كنند و ديوارهاى مساجد را با پارچه‏هاى سياه مى‏پوشانند، آخوندها و پيش نمازها به منبر مى‏روند و به ذكر واقعه كربلا و شرح زندگى و چگونگى شهادت امام حسين(ع) و فرزندان و ياران و اصحابش مى‏پردازند. عزادارى با صداى موقر و آرام و محزونى شروع مى‏شود و حقيقتاً روى انسان تأثير عميق مى‏گذارد. بين دو نوحه خوانى، مردم با دست‏هاى خود محكم به سينه‏هاى خويش مى‏كوبند و در عين حال گريه مى‏كنند و جملاتى چون يا حسين، واى حسين بر زبان جارى مى‏سازند. شمايل‏ها و تصاويرى نيز وجود دارند كه توسط دسته‏هاى عزادارى حمل مى‏شوند و به محلات گوناگون منتقل مى‏گردند. دسته هايى از پسربچه‏ها و مردهاى جوان كه نمايش دهنده سپاهيان ابن سعد يا امام حسين(ع) و همراهانش مى‏باشند در كوچه‏ها و خيابان‏ها به صورت نمايشى با هم مى‏جنگند، اين گروه‏ها و دسته‏ها داراى علائم و نشانه‏هاى ويژه خود هستند. طى اين ده روز از نوشيدن آب خوددارى مى‏كنند تا با اين ترتيب با موقعيت ناگوارى كه امام حسين(ع) در طلب آب طى اين مدّت با آن مواجه بوده است، همدردى كرده باشند. در سراسر محرم مردم از رفتن به حمام و حتى عوض كردن لباس و پوشيدن جامه نو خوددارى مى‏كنند. روز دهم محرم تابوت شهداء كه آغشته به خون است همراه با شمشيرها و عمامه هايشان كه با پرهاى حواصيل تزيين شده‏اند آورده مى‏شوند و با تشريفات خاصى به خاك سپرده مى‏شوند. پس از آن آخوندها يكبار ديگر به منبر مى‏روند و به ذكر واقعه مى‏پردازند و مراسم با لعن بر يزيد پايان مى‏يابد.(26) گسترش عزادارى در زمان قاجاريه
اگرچه آغامحمدخان قاجار در جهت ترويج مراسم عزادارى تلاشى به عمل نياورد و فتحعلى شاه هم جدّيت عصر ناصرى را از خود بروز نداد ولى در مجموع با روى كارآمدن قاجارها، مردم عزادارى‏هاى محرم را با رونقى زايد الوصف و گسترشى فزاينده برگزار مى‏كردند.
سرهنگ گاسپارد رويل كه در زمان فتحعليشاه قاجار مدت سه سال در ايران اقامت داشته است، در گزارشى از سوگوارى‏هاى عاشورا مى‏نويسد: در تمام مدت ده روز اول محرم جز صداى شيون و فرياد كه با اسم امام حسين(ع) در آميخته است صداى ديگرى به گوش نمى‏رسيد.(27)
بارون فيودور كورف كه هنگام فوت فتحعليشاه و روى كارآمدن محمد شاه در ايران بسر مى‏برده است يادآور مى‏شود: برگزارى مراسم محرم در تهران فوق العاده مجلّل است، در روزهاى نخست محرم در نقاط گوناگون شهر چادرهاى سياه بلندى برپا مى‏دارند در اين چادرها ملايى بر منبر مى‏رود و با صدايى بلند تاريخچه روزهاى مصيبت بار عاشوراى سال 61 هجرى را بيان مى‏كند، مردم هم صدا با سخنانش به شدت گريه مى‏كنند و قيافه هايى حزن‏آور به خود مى‏گيرند. شب هنگام جماعات انبوهى از عزاداران مجدداً در اين چادرها گرد مى‏آيند، مشعل‏ها را روش مى‏كنند و به مدت دو يا سه ساعت و گاهى تمام شب را گريه مى‏نمايند، سينه مى‏زنند و با تمام حنجره فرياد يا حسين بر مى‏آورند، در روز دهم ماه محرم مراسم شبيه خوانى اصلى در ميدان بزرگ شهر انجام مى‏گيرد.(28)
محمد حسن خان اعتماد السلطنه متذكر مى‏شود عزادارى از آل‏بويه تا صفويه غالباً به روز عاشورا و دهه اول محرم منحصر بوده است اما در زمان ناصرالدين شاه چندان اين آداب و رسوم رواج گرفت كه در تمام ايام در اغلب ايام سال در شهرها و روستاها مجالس ذكر مصيبت و عزادارى منعقد مى‏گردد.(29)
بنجامين كه از طرف پرزيدنت آرتور، رئيس جمهور آمريكا، به عنوان نخستين سفير آمريكا در ايران منصوب گرديد شرحى مفصل از عزادارى‏هاى مذهبى زمان ناصرى ارائه داده است كه در بخشى در آن مى‏خوانيم:
ماههاى واقعى عزادارى كامل شيعيان محرم و صفر است، علامت فرا رسيدن اين ماه، متوقف شدن كار و كاسبى در شهرهاست. شب‏ها در اوايل ماه محرم صداى فرياد كسانى كه مشغول عزادارى در تكايا و مساجد از فواصل دور به گوش مى‏رسد، دهه اول ماه محرم اختصاص به عزادارى براى شهادت امام حسين و خاندان او دارد و از روز سوم به بعد دسته‏هاى عزادارى متعددى در كوچه‏ها و خيابان‏هاى شهر به راه مى‏افتد و معابر چهره‏اى ديگر پيدا مى‏كند. در اين دسته‏ها مردان در حالى‏كه جلوى پيراهن‏هاى خود را باز كرده و با دو دست بر سينه مى‏كوبند و مرتب فرياد مى‏زنند: يا حسين يا حسين، در يك سال، روز عاشورا دسته بزرگى از جلوى محل سكونت من عبور كرد و من آنها را تماشا كردم. چند نفر در تابوت‏هايى خوابيده و به صورت نعش درآمده بودند و عده‏اى تابوت‏ها را به دوش گرفته و حمل مى‏كردند و جلو و عقب تابوت‏ها عدّه‏اى سينه زن به شدت با دست بر سينه و سر و صورت مى‏كوبيدند يا حسين مى‏كشيدند، بنجامين سپس به تشريح مجالس تعزيه خوانى مى‏پردازد.(30) دسته گردانى
دكتر ج. گ ويشارد پس از دو سال خدمات طبى در غرب ايران، به تهران انتقال يافت و مريضخانه‏اى را در اين شهر اداره كرد، او مشاهدات خويش را از مسايل اجتماعى، فرهنگى و آداب و رسوم ايران در عصر ناصرالدين شاه در سفرنامه‏اى كه به سال 1287 ه.ش تدوين كرده، آورده است درباره عزادارى مى‏نويسد: محرم ماه عزادارى است و تمامى طبقات در آن شركت دارند، مردم سياه مى‏پوشند، پرچم‏هاى سياه كوچك بر سر در خانه‏ها به منزله دعوتى است از عابران براى شركت در مراسم مذهبى كه واعظ طى آن مطالبى در مصائب شهيدان كربلا مى‏گويد، مقامات مذهبى با نشان دادن بعضى صحنه‏هاى نمايشى از واقعه كربلا مى‏كوشند تا فاجعه شهادت پيشوايان صدر اسلام را در اذهان مردم نگه‏دارند، اين كار تعزيه ناميده مى‏شود كه توجه و تحركى در احساسات مذهبى مردم ايجاد مى‏كند و آنها را براى روز دهم محرم كه مهمترين روز اين ماه است مهياتر مى‏سازد، از اوايل صبح عاشورا دسته‏هاى زيادى در خيابان‏هاى تهران به راه مى‏افتد، عده‏اى با دست بر سينه‏هاى لخت خود مى‏كوبند و يا بر پشت‏هاى خويش زنجير مى‏زنند و همه با هم نام شهداى كربلا را بر زبان مى‏آورند، همراه آنان مردان ديگرى هستند كه علم‏هايى با خود حمل مى‏كنند و نام امام حسن و امام حسين(ع) را فرياد مى‏زنند.(31)
ليدى شيل همسر وزير مختار انگليس، در اوايل سلطنت ناصرالدين شاه در ايران بسر مى‏برده است، وى مى‏نويسد: ماه دسامبر امسال مصادف با ماه محرم يعنى دوره ماتم و ندبه و زارى ايرانى‏ها بود، در اين ماه شيعيان مراسمى به عنوان يادبود و ذكر مصيبت امام حسين(ع) و خانواده‏اش در صحراى كربلا برگزار مى‏كنند.اين واقعه به قدرى ايرانى‏ها را تحت تأثير قرار داده كه ماجراى آن رابه صورت يك برنامه نمايشى درآورده‏اند، حضور در چنين مجلسى كه چندين هزار نفر را در ماتم و اندوه عميقى فرو برده است برايم شگفتى داشت، موقعى كه يكى از آنان شروع به گريستن نمود، بقيه به وى تأسى مى‏كنند و ناگهان همه را گريه فرا مى‏گيرد، گاهى اوقات من هم حس مى‏كردم كه بر اثر شنيدن اين همه آه و ناله، اشكم آماده سرازير شدن است، برخى قسمت‏هاى تعزيه آنقدر عميق و پر احساس اجرا مى‏گرديد كه فوق العاده متأثر كننده بود.(32)
گرترودلاوئين بل درسال 1270 ه.ش همراه ليدى لاسلز به تهران آمد و خاطرات و مشاهدات خويش را در ايام اقامت ايران به نگارش درآورد، او فصلى از كتاب خود را به عزادارى اختصاص داده و در بخش هايى از آن نوشته است. به ياد رنج و شهادت امام حسين(ع) و يارانش تمام ايران در سوگ مى‏نشيند با شروع ماه محرم هيجان پنهان مشرق زمينى آشكار شد، هر شب، هنگام غروب شيون و زارى عزاداران فضا را پر مى‏كرد و غم و اندوه گاه اوج مى‏گرفت، سرانجام روز دهم محرم فرا رسيد، روزى پر اهميت براى مسلمانان امّا براى شيعيان لحظه‏اى ژرف‏تر و پرمعناتر است چرا كه شهادت امام حسين در اين روز روى داده است، كمى بعد ازظهر صداى عزادارى در دهكده پيچيد. اهالى كه دسته‏هايى تشكيل داده بودند در خيابان‏هاى سايه دار به راه افتادند و از باريكه‏اى از صحرا كه به خيابان اصلى مى‏رسيد گذشتند، اندوه و ماتم اين گروه عزاداران احترام شگفتى بود نسبت به قهرمان دليرى كه پيكرش در دشت كربلا آرميده است و آواى او در طول قرن‏ها با انعكاس ابدى طنين انداز بوده و تا امروز رسيده است. در ابتداى صفوف گروهى از پسر بچه‏ها راه مى‏سپردند كه به دور نوحه خوان سبزپوشى جست و خيز مى‏كردند و او در حين راه رفتن در ميان جمعيت، مصائب امام حسين را بيان مى‏كرد، بچه‏ها جست و خيز مى‏كردند و سينه مى‏زدند. به دنبال آن مردان علمدارى بودند كه علم‏هاى دهكده را حمل مى‏كردند، ميله‏هاى بلندى كه بر بالايشان مهره‏ها و پارچه‏ها و نوارهاى ابريشمى رنگارنگ و تزئينات عجيب ديگرى نصب شده بود و در پى آن مرثيه خوان و گروهى از مردم مى‏آمدند كه بر سينه و پيشانى مى‏زدند و نام امام حسين را با هماهنگى و يكنواختى تكرار مى‏كردند كه با گريه‏ها و شيون‏ها گاهى آميخته مى‏شد.
مراسم واقعى هنگام شب برپا مى‏شد، بازار را كه مركز دهكده بود با سقفى از كرباس پوشانيده بودند و با قالى‏هاى معمولى و پرده‏هاى نخى فرش كرده بودند، سكوى كوتاهى در انتهاى بازار برپا شده بود، روى سكو نوحه خوانى با لباس بلند و عمامه سفيد نشسته بود و شرح شهادت را با آهنگ كشيده و حزن انگيزى مى‏خواند. مردها بر سينه برهنه خود مى‏كوبيدند در حالى كه اشك برگونه‏هايشان سرازير بود و گاه به گاه كلمات نوحه خوان را مضمون هم سرايى خسته و ماتم زده‏اى قرار مى‏دادند يا با ناله زمزمه مانندى وارد داستان او مى‏شدند كه شدت و قدرت مى‏يافت تا به دورترين گوشه‏هاى چادر فرياد يا حسين مى‏رسيد. زنان با چادرهاى سياه و چهره‏هايى كه به اشك نشسته بود حضور داشتند.(33)
كنت دوگوبينو تصوير روشنى از عزادارى‏هاى زمان قاجاريه ارائه مى‏نمايد: خيابان در ماه محرم لبريز از قيافه‏هاى غم‏انگيز است، روضه خوان‏ها با مردم ارتباطى تنگاتنگ داشته و همواره مورد تكريم و احترام آنها قرار گرفته‏اند، روضه خوان‏ها در به راه اندازى دسته‏ها نيز نقش بسزايى دارند، اينها متشكل از مردان و كودكانى هستند كه علم‏هاى سياه يا سبز دارند، اين دسته‏ها كه شب هنگام مشعل به دست با قدم‏هاى شتابان از كوچه‏ها مى‏گذرند و پشت سرهم وارد تكيه شده، از تكيه‏اى به تكيه ديگر مى‏روند و ضمن چرخيدن به نوحه سرايى مى‏پردازند با فرياد بلند حسين، حسين مى‏گويند و در مسجد مقابل روضه خوان يا مداح قرار گرفته و به شيوه‏اى شگفت همراه با او به نوحه خوانى مى‏پردازند.(34) (ادامه دارد) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. قانون و شخصيت، دكتر پرويز صانعى، ص 157. 2. خدمات متقابل اسلام و ايران، شهيد مطهرى، ص 123. 3. همان، ص 133 – 132. 4. آل بويه نخستين سلسله قدرتمند شيعه، ص 466 و 467. 5. مرآت الجنان، يافعى يمنى، ج سوم، ص 247 – 246. 6. آل بويه، ص 467. 7. الكافى فى التاريخ، ابن اثير، ج 7، ص 7 و 35؛ المنتظم، ابوالفرج بن الجوزى، ج 14، ص 150. 8. المنتظم، ج 5، ص 111 و 120 ؛ تاريخ ابن اثير، ج 7، ص 295. 9. المواعظ و الاعتبار بذكر الخطط و الآثار، مقريزى، ج 2، ص 432؛ المنتظم، ج 15، ص 38 و 81. 10. المواعظ و الاعتبار، ج 2، ص 432 و نيز النجوم الزاهره، ج 4، ص 126. 11. زندگى شاه اسماعيل اول، يوسف جمالى، ص 242 – 241؛مجله مشكوة، شماره 81، ص 70. 12. تعزيه هنر بومى پيشرو ايران، پيترچلكلووسكى، ترجمه داود حاتمى، مقاله ژان كالمار، ص 167 – 166. 13. سفرنامه پيتر دلاواله، ترجمه دكتر شعاع الدين شفا، ص 126 – 123. 14. سفرنامه آنتونيو دو گوه آ، ص 75 و 76. 15. معتقدات و آداب ايرانى، هانرى ماسه، ترجمه مهدى روشن ضمير. 16. سفرنامه دن گارسيا دسيلوا فيگوئروآ، ترجمه غلامرضا سميعى، تهران نشر نو، 1363، ص 311 – 307. 17. سفرنامه شاردن، . 18. سفرنامه تاورينه، ترجمه ابوتراب حيدرى، تهران، سنايى، 1336، ص 414. 19. سفرنامه جملى كاررى، ص 125. 20. ارزيابى تعزيه، ازنگارنده، دست نويس، ص 35. 21. سفرنامه آدام اولئاريوس، ترجمه مهندس حسين كردبچه، ج دوم، ص 490 – 487. 22. سياسة الحسينيه ياروليسيون كبير، ماربين آلمانى، ص 45. 23. عالم آراى نادرى، محمد كاظم مروى، ج سوم، ص 982. 24. زندگى نادرشاه، جونس هنوى، ترجمه اسماعيل دولتشاهى، ص 158. 25. تعزيه هنر بومى پيشرو ايران، ص 166. 26. مشاهدات سفر از بنگال به ايران، ويليام فرانكلين، ترجمه محسن جاويدان، ص 73 – 72. 27. سفر در ايران، گاسپار دروويل، ترجمه منوچهر اعتماد مقدم، ص 138. 28. سفرنامه بارون فيودوركورف، ترجمه اسكندر ذبيحان، ص 242. 29. فصلنامه تاريخ اسلام، سال دوم، شماره اول، بهار 1380، ص 168. 30. سفرنامه بنجامين، ترجمه حسين كردبچه، ص 283. 31. سفرنامه دكتر جان ويشارد (بيست سال در ايران)، ترجمه على پيرنيا، ص 163 و 164. 32. خاطرات ليدى شيل، ترجمه دكتر حسين ابوترابيان، ص 70. 33. تصويرهايى از ايران، گرترود بل، ترجمه بزرگمهر رياحى، ص 46 – 45. 34. شكوه تعزيه در ايران، كنت دوگوبينو، ترجمه فلورا اولى پور، فصلنامه هنر، زمستان 1374، بهار 1375، شماره 30، ص 353 – 351.

/

يادى از يادگار امام‏

در آستانه 26 اسفند ماه سالگرد عروج ملكوتى حجةالاسلام و المسلمين حاج سيد احمد خمينى يادگار گرامى حضرت امام خمينى(ره) قرار داريم. به پاس خدمات فراوان و نقش برجسته آن بزرگوار در حوادث قبل و بعد از پيروزى انقلاب اسلامى و سهم ويژه ايشان در بعضى از حوادث حساس به فرازهايى از ابعاد شخصيتى آن عزيز اشاره مى‏كنيم:
در روز بيست و چهارم اسفند 1324 هجرى شمسى ديده به جهان گشود و نخستين صدايى كه در اين عالم شنيد آواى ملكوتى اذان و اقامه بود كه از زبان حضرت روح اللّه پدر بزرگوارش در گوش او طنين توحيد افكند. نامش را احمد برگزيدند و چه نام با مسمّايى هنگامى كه او به دنيا آمد وطن مظلوم و اسلامى، چهارمين سال حكومت خيانت پيشه دومين عامل بيگانه از خاندان پهلوى را مى‏گذرانيد.
احمد دوران كودكى را در محيطى مى‏گذراند كه گرمابخش بيت روحانى خمينى كبير بحث چگونگى انجام تكليف الهى در فضاى آشفته كشور بود. نيمه‏هاى شب زمزمه ملكوتى پدر و آواى قرآن از زبان آن عارف باللّه شنيده مى‏شد و روزها سخن از علم و جهاد و از چگونگى نجات مردم مظلوم ايران از يوغ شاهان ستمگر، سخن از رهايى اسلام از زنگار خرافه‏ها و پيرايه‏ها و سخن از مبارزه‏اى دشوار و طولانى در جبهه‏هاى گوناگون بود. معلوم است كه قدم در اين راه نهادن تبعيد، حبس، محروميت، تهمت و يا شهادت را در پى خواهد داشت.
احمد دوران كودكى و نوجوانى را در محيطى پشت سر گذاشت كه مقدورات محدود مالى و عايدى بسيار اندك پدر از ملك موروثى در خمين به عنوان تنها ممرّگذران زندگى آنان بود اما امام نه اين زمان و نه قبل از آن و نه حتى آن روزگارانى كه به عنوان رهبرى مقتدر و محبوب بر جهان اسلام و ميليونها دلباخته عدالت و حق حكومت مى‏كرد ذرّه‏اى از منش زاهدانه خود عدول نكرد.
احمد در دامن مادرى پرورش مى‏يابد كه بحق او را بانوى بزرگ انقلاب اسلامى و بانوى صبر و استقامت لقب داده‏اند همان بزرگوارى كه خداوند لياقت آن را عطايش كرد كه همسر و انيس دل و همدم شخصيتى چون امام خمينى باشد. بانوى فاضله‏اى كه در دامن خود فرزندانى چون مصطفى و احمد… پرورانيد تا ياريگر دين خدا باشند.
با دستگيرى امام در سحرگاه 15 خرداد 42 و نخستين سخنرانى امام پس از آزادى در فروردين 43 و نطق كوبنده امام در چهارم آبان 43 و اعلاميه تاريخى امام پيرامون كاپيتولاسيون و دستگيرى مجدّد امام و تبعيد به تركيه رسالت تاريخى احمد آغاز مى‏گردد چرا كه ديرى نمى‏پايد كه مرحوم حاج مصطفى نيز دستگير و به نزد پدر به تبعيدگاه تركيه و سپس به عراق روانه مى‏شود. به دنبال آنان احمد در پى آن است كه در اوّلين فرصت به محضر پدر بشتابد و درس تكليف و انجام وظيفه را از او بجويد لذا در اواخر سال 44 از طريق آبادان رهسپار نجف اشرف گرديد تا پس از مدتى به ايران مراجعت و به وظايفى كه رهبر كبير انقلاب به عهده او قرار داده به نحو شايسته عمل نمايد و در تمام مراحل مبارزه سايه وار به دنبال پدر بزرگوار خود چه در نجف اشرف، چه در پاريس و چه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران حركت نمود.
بهتر آن است كه مرحوم حجةالاسلام و المسلمين حاج سيد احمد خمينى را از زبان خود امام رضوان اللّه عليه و مقام معظم رهبرى بشناسيم.
امام امت در تأييد صداقت و امانتدارى ايشان فرمودند:
من شهادت مى‏دهم كه احمد فرزند اينجانب از موقعى كه در مسايل روز وارد شده است و تماس با كارهاى اينجانب داشته است تا حال تحرير اين كلمات از او خلاف دستورات اينجانب مشاهده نكرده‏ام و در اعلاميه‏ها و امثال آنها تصرّفى بدون رضاى من نكرده است و چيزى بر خلاف گفته‏هاى من به من نسبت نداده است و بالجمله خلافى از او مشاهده نكردم. لكن احمد بايد بداند كسانى خصوصاً مثل او كه در اين امور ا جتماعى يا سياسى وارد مى‏شوند، مصون از اشتباه و ضربه نيستند و او بايد حساب خود را با خداى قادر متعال درست كند و به ذات مقدسش اتكال نمايد و از بشر ضعيف هراس نداشته باشد كه مكايد بشرى چون خود بشر زودگذر و فانى است و همه به سوى او جلّ و علا خواهيم رفت و اكنون نيز در محضر مبارك او هستيم. والسلام على من اتبع الهدى. از خداوند تعالى توفيق خدمت به خلق براى همه دست اندركاران و براى منسوبان به خود خواستارم.
(تاريخ سلخ، صفر 1405، روح اللّه الموسوى الخمينى)
و در جايى ديگر مرقوم مى‏فرمايند:
«فرزند عزيزم احمد حفظه اللّه تعالى و ايده‏
از آنجا كه شما را بحمداللّه تعالى در مسايل سياسى و اجتماعى صاحبنظر مى‏دانم و در تمامى فراز و نشيب‏ها در كنار من بوده‏اى و هستى و با صداقت و كياست امور سياسى و اجتماعى اينجانب را متصدى هستى لذا شما را براى تنظيم و تدوين كليه مسايل مربوط به خود كه بسا در رسانه‏هاى گروهى اختلافات و اشتباهاتى رخ داده است انتخاب مى‏نمايم…».
(صحيفه امام، ج 21، ص 126)
و در اينجا تصوير يادگار امام را از آينه چشم جانشين بر حق امام، مقام معظم رهبرى حضرت آية اللّه العظمى خامنه‏اى مدظلّه العالى مشاهده مى‏كنيم:
«مرحوم حجةالاسلام و المسلمين حاج سيد احمد خمينى يكى از مؤثرترين عناصر در جريانات كلى كشور و انقلاب بود. او براى رهبر كبير انقلاب فرزندى مهربان و در عين حال مشاورى امين و يارى ديرين و سربازى فداكار و مريدى گوش به فرمان و كارگزارى لايق و كارآمد بود. امام بزرگ ما، بارها محبت پرشور و اعتماد عميق و تحسين قلبى خود نسبت به اين فرزند خاضع و مطيع خود را به زبان آورده بود.»
«در طول سالهاى انقلاب اسلامى چه بسيار گره‏ها كه به دست او گشوده شد و چه بسيار كارهاى بزرگ كه به تدبير او انجام شد.»
«تاريخچه خدمات ارزنده آن مرحوم به دوران پس از پيروزى، منحصر نمى‏شود. نقش ايشان در دوران مبارزات ملت ايران نيز برجسته و فراموش نشدنى است.»
«امام خمينى دوبار گفتند: احمد اعزّ اشخاص است براى من.»
(فصلنامه حضور، شماره 14، ص 22)
يادگار امام از نظر شجاعت و صراحت بيان و لهجه، زبانزد خاص و عام بودند.
مقام معظم رهبرى راجع به صراحت يادگار امام مى‏فرمايند:
«اولاً ايشان خيلى باهوش بود، به طورى كه اگر انسان بخواهد يك صفت ذاتى و خصوصيت برجسته را از حاج احمد آقا بشمرد، هوش اوست. بسيار مرد باهوش و تيز و زيركى بود. ثانياً بعضى از صفات خوب امام را هم در ايشان ديده‏ام، مثلاً بى‏رودبايستى بود، امام هم همين طور بودند. مرحوم حاج آقا مصطفى هم همين گونه بود. من از نزديك با ايشان هم معاشرت و رفاقت داشتم. رودربايستى نداشتند جاهايى كه لازم بود يك حالت صراحت خوبى را داشت.»
(همان، ص 22) پيرامون امانت و صداقت ايشان‏
مقام معظم رهبرى مى‏فرمايند:
«مرحوم حجةالاسلام و المسلمين حاج سيد احمد خمينى يكى از مؤثرترين عناصر در جريانات كلى كشور و انقلاب بود. او براى رهبر كبير انقلاب، فرزندى مهربان و در عين حال مشاورى امين و يارى ديرين و سربازى فداكار و مريدى گوش به فرمان و كارگزارى لايق و كارآمد بود…»
«امام بزرگ ما بارها محبت پرشور و اعتماد عميق و تحسين قلبى خود نسبت به اين فرزند خاضع و مطيع خود را بر زبان آورده بود.»
(همان)
يادگار حضرت امام از آغاز مبارزه خوى استكبار ستيزى داشت. اين البته به دليل نزديكى به حضرت امام و ايمان و اعتقاد كامل ايشان به همه مواضع امام بود. از آنجايى كه حاج سيد احمد آقا تسليم محض امام بود و در برابر نص قول و فعل امام، هرگز اجتهاد نكرد. همواره دشمن شناس بود و دشمن دين و مردم و انقلاب و استقلال كشور را آمريكا مى‏دانست.
اين خصلت را بهتر است از زبان خود يادگار امام بشنويم:
«ما هرچه در مقابل ابرقدرتها خصوصاً آمريكا نرمش به خرج دهيم وضعمان در تمام زمينه‏ها بدتر خواهد شد. اين تحليل كه اگر ما مسائلمان را در تمام زمينه‏ها با كشورهاى غربى و قدرتهاى شرقى حل كنيم. مسأله ديگر نداريم، اشتباه است.» (12/2/69)
«ما امروز با تمام توان در مقابل آمريكا ايستاده‏ايم، هيچ كسى جرأت نزديك شدن به غرب و آمريكا را ندارد. نرمش سياسى در صورتى مورد قبول است كه آن روى سياست خشم انقلابى اسلام باشد و الّا مردم عزيز ايران از هيچ مقامى سازش نمى‏پذيرد. ما هنوز خود را دشمن قسم خورده آمريكا و انگلستان مى‏دانيم.» (7/8/69)
حسن ختام سخن را هم به مقام معظم رهبرى مى‏سپاريم تا از ديدگاه اين شخصيت خدابين، يادگار امام را تماشا كنيم:
«در هر حال، موضعى كه ايشان بعد از رحلت امام اتخاذ كرده بودند خيلى ارزشمند بود و من معتقدم كه يكى از بهترين فصول زندگى ايشان عنداللّه، همين فصل اخير است كه ايشان واقعاً راه خدا، راه حق، راه صحيح را متقرباً الى اللّه پيمودند با آنكه بعضاً از ايشان توقعات گوناگونى بود و وسوسه‏هايى… اما ايشان محكم ايستاده بود و همان اصولى را كه مورد نظر شريف امام رضوان اللّه تعالى عليه بود با قاطعيت تمام ابراز مى‏كرد.»
«اكنون اين يادگار امام از ميان رفته و ما را در فقدان خود مهموم و مغموم به جا گذاشته است. شكوه اين غم جانكاه را به پيشگاه صاحب و مولاى خود حضرت بقية اللّه الاعظم مى‏بريم و از او دعا براى صبر و تسلّى مى‏طلبيم و در عين حال نخستين تسليت را هم به او مى‏گوييم.»
سالگرد ارتحال تلخ و دردناك يادگار حضرت امام مرحوم حجة الاسلام و المسلمين حاج سيد احمد آقا خمينى را به ساحت مقدس حضرت بقية اللّه الاعظم امام عصر ارواحنا فداه و به حضور مقام معظم رهبرى و به مردم شريف و انقلابى و خدامحور و به همه علاقمندان و ارادتمندان آن بزرگوار به خصوص خاندان محترم و معزّز و عزيزشان و به ويژه به فرزندان ارزشمندشان خاصه به جناب حجةالاسلام والمسلمين حاج سيد حسن آقا تسليت مى‏گوييم.

پاورقي ها:

/

ره توشه‏هايى از كلام ختمى مرتبت

روز بيست و هشتم ماه صفر، يكى از سخت‏ترين و شديدترين روزها بر آل محمّد بود كه در آن روز محور دايره وجود، صاحب وحى صادر نخستين، او كه تاج افتخار «لولاك لما خلقت الافلاك» را برسر داشت، به معبود و معشوق خود پيوست و از وفاتش ناله و فرياد در قلمرو ايجاد به اوج رسيد و شريك اشك از ديدگان آل عبا سرازير شد.
فرا رسيدن اين ماتم جانسوز را به فرزند دلبندش حضرت ولى اللّه الاعظم ارواحنا فداه و به جهان بشريّت، مسلمانان جهان به ويژه ملّت قدرشناس ايران و مقام معظم رهبرى تسليت مى‏گوييم به اين اميد كه پيروى از ثقلين را سرلوحه اعمال خود قرار دهيم تا پيامبر و خداى پيامبر از ما راضى و خشنود شوند.
خاتم پيامبران محمّد مصطفى (ص) آخرين حلقه رسالت، و پايان دهنده آن است، و به همين جهت افضل پيامبران و سرآمد آنان است از تمام جهات و معجزه جاويد او، قرآن كريم نيز كاملترين و جامعترين كتاب آسمانى است كه بر بشر عرضه شده است.
و كلمات و سخنان او در بين كلمات انبياء نيز برترين و جامع‏ترين سخنان است. آنچه پيش رو داريد گزيده‏اى است از كلمات ختمى مرتبت درباره برخى موضوعات مختلف: الف – كوچك‏هاى بزرگ
انسان نوعاً به گناهان بزرگ (كبيره)توجّه دارد يا آن را مرتكب نمى‏شود و اگر هم مرتكب شود سعى مى‏كند در مواقع فراهم بودن زمينه توبه(مانند شب قدر، حضور در عرفات و…) از آن توبه كند و هرگز آنرا فراموش نمى‏كند.
امّا گناهان كوچك(صغيره) فراوانى از انسان صادر مى‏شود و بر ترك آن و يا توبه از آن خيلى اهميت داده نمى‏شود، و حال آنكه ممكن است همين گناهان ريز گاهى بر اثر كثرت و زيادى و يا فراهم نمودن زمينه گناهان بزرگتر سخت خطرساز باشد، به همين جهت به آن‏ها «كوچك‏هاى بزرگ» گفته مى‏شود:
پيامبر خاتم(ص) نيز به اين نكته سخت حساسيت داشته و از طرق مختلف انسان‏ها را متوجّه خطر آن نموده است. گاه دستور مى‏داد كه اصحاب سنگ جمع نمايند، وقتى كه سنگ جمع مى‏شد، مى‏فرمود: سنگ‏ها را سرجاى خود برگردانيد، اصحاب عرض مى‏كردند: اى رسولخدا، محل سنگ‏هاى بزرگ را مى‏دانيم، ولى محل سنگ‏هاى ريز را نمى‏دانيم حضرت مى‏فرمود: هدف اين نيست كه سنگ‏ها را در محل خود قرار دهيد، غرضم از اين دستور اين بود كه نوعاً گناهان بزرگ را مانند سنگ درشت جايگاه وتوبه از آن را فراموش نمى‏كنيم ولى گناهان كوچك را به سرعت از ياد مى‏بريم، مانند سنگهاى ريز كه جايگاه آن به فراموشى سپرده مى‏شود.
گاه مى‏فرمود: هيزم جمع كنيد. اصحاب عرض مى‏كردند: در اين بيابان خشك هيزمى وجود ندارد، مى‏فرمود: هر كسى به مقدارى كه مى‏تواند جمع كند، وقتى كه همه راه مى‏افتادند، يك وقت مى‏ديدى تلّى از هيزم جمع شده است. حضرت مى‏فرمود: با اين دستور مى‏خواستم بفهمانم كه گناهان ريز هم مانند هيزم ريز است در بيابان زندگى كه به ظاهر ديده نمى‏شود ولى وقتى جمع شود تلّى از گناه را تشكيل مى‏دهد كه مى‏تواند صاحبش را دچار آتش ابدى نمايد.
و به اباذر اينگونه نصيحت فرمود: «يا اباذر لاتنظر الى صغر الخطيئة ولكن انظر الى من عصيت؛(1) اى اباذر به كوچكى گناه نگاه نكن، بلكه نگاهت به اين باشد كه چه كسى را نافرمانى مى‏كنى.»
در جاى ديگر فرمود: «انّ ابليس رضى منكم بالمحقّرات؛(2) براستى شيطان از شما به انجام گناهان كوچك و حقير شمرده شده راضى مى‏شود.»
ايمان مؤمن اقتضا مى‏كند كه هر گناهى را نسبت به پروردگارش بزرگ بداند و از آن به شدّت بترسد، رسول اكرم(ص) فرمود: «انّ المؤمن ليرى ذنبه كانّه تحت صخرةٍ يخاف ان تقع عليه، و الكافر يرى ذنبه كانّه ذبابٌ مرّ على انفه؛(3) براستى مؤمن گناهش را همچون صخره‏اى مى‏پندارد كه زير آن قرار دارد و ترس آن دارد كه بر او واقع شود (بر سر او خراب شود) ولى كافر گناهان خود را همچون مگسى مى‏داند كه از جلوى بينى او گذشته است.»
و همچنين امام صادق(ع) فرمود: «اتّقوا المحقرات من الذّنوب…؛(4) از گناهان تحقير شده پرهيز كنيد و گناهان تحقير شده سخن بنده است كه مى‏گويد: اى كاش غير از گناه، گناهى برايم نبود.» ب – عقوبت سريع برخى گناهان‏
هرچند در امّت مرحومه بنابر اين است كه خيلى از گناهان در اين دنيا مجازات در پى‏نداشته باشد ولى با اين حال برخى گناهان در همين دنيا برخى عقوبت‏ها را در پى دارد، رسول اكرم(ص) در سفارش دلسوزانه خود به على(ع) فرمود: «يا على اربعٌ اسرع شى‏ءٍ عقوبةً، رجلٌ احسنت اليه فكافأك بالاحسان اساءةً؛ يا على چهار كس زودتر كيفر مى‏شوند، مردى كه به او خوبى كنى و وى به جاى آن به تو بد كند.و رجلٌ لاتبغى عليه و هو يبغى عليك؛ مردى كه تو بر او ظلم نكرده‏اى ولى وى به تو ستم مى‏كند.
ديدى كه خون ناحق پروانه شمع را

چندان امان نداد كه شب را سحر كند

و رجلٌ عاقدته على امر فمن امرك الوفاء له و من امره الغدر بك؛ مردى كه با او در انجام كارى پيمان بسته‏اى و وفادار به آن هستى در حالى كه او در صدد خيانت به توست.و رجلٌ تصله رحمه و يقطعها؛ مردى كه تو با او صله رحم كنى ولى او با تو قطع رابطه كند.»(5)
خالى از لطف نيست كه خلاصه روايت طولانى را كه آثار برخى گناهان در آن بيان شده منعكس كنيم:
گناهانى كه نعمت‏ها را تغيير مى‏دهند:
1- ظلم بر مردم 2- از دست دادن عادت به كار خير و نيك 3- كفران نعمت نمودن. خداوند مى‏فرمايد: «خداوند نعمتهايى را كه به مردم داده است تغيير نمى‏دهد اين خود مردم هستند كه بوسيله افعال و اعمال خودشان تغيير بوجود مى‏آورند.»(6)
گناهانى كه پشيمانى مى‏آورند:
1- كشتن نفس كه خداوند حرام كرده است(7) 2- ترك صله رحم 3- ترك نماز 4- ترك وصيّت 5 – منع زكات گناهانى كه باعث نزول بلا مى‏شوند:
1- سركشى در برابر مردم 2- استهزاء و مسخره نمودن ديگران 3- با ستم از عالم نافرمانى كردن 4- كمك نكردن به درمانده نالان 5 – يارى نكردن مظلوم 6- ضايع نمودن امر به معروف و نهى از منكر.
گناهانى كه روزى را تغيير مى‏دهد:
1- اظهار فقر و ندارى كردن 2- نماز عشاء را نخوانده خوابيدن‏
3- قضا نمودن نماز صبح 4- تحقير نمودن نعمتهاى خدا 5 – از خدا شكايت كردن.
گناهانى كه پرده‏ها را مى‏درند:
1- شرابخوارى 2- بازى با آلات قمار 3- لغو و بيهوده‏گويى 4- برملا نمودن عيب ديگران 5 – همنشينى با اهل شك و ريبه .
گناهانى كه باعث قدرت دشمنان مى‏شود.
1- آشكارا ستم نمودن 2- كارهاى زشت را علنى كردن 3- حرام را حلال شمردن 4- نافرمانى از خوبان و نيكان 5 – اطاعت از اشرار
گناهانى كه باعث رسوايى مى‏شود
1- قرض گرفتن با قصد عدم پرداخت آن 2- اسراف در خرج نمودن در مسير باطل 3- بخل نمودن بر اهل و عيال 4- بد اخلاقى 5 – كم صبرى 6- تنبلى و كسالت را پيشه ساختن 7- اهانت به اهل ديانت .
گناهانى كه مانع استجابت دعا مى‏شود:
1- سوء نيت داشتن 2- بد باطن بودن 3- نفاق و دورويى با برادران دينى 4- يقين به اجابت دعا نداشتن 5 – تأخير انداختن نمازهاى واجب 6- ترك احسان و نيكى و صدقه 7- بد زبانى و فحاشى.
و گناهانى كه حبس باران مى‏كند:
1- به ناحق قضاوت كردن قاضيان 2- شهادت دروغ دادن 3- كتمان شهادت حق كردن 4- قرض الحسنه به كسى ندادن 5 – ترك احسان و نيكوكارى 6- بى رحمى بر فقرا 7- ستم بر يتيمان و بيوه زنان 8 – ردّ سائل و فقرا در شب (8)
و پيامبر اكرم(ص) در يك جمع بندى گناهان خطر زا و بلاآور را چنين بيان نمود:
«هرگاه امّت من پانزده خصلت را دارا شوند به بلا دچار مى‏شوند. عرض شد اى پيامبر خدا آن خصلت‏ها چيست؟ فرمود: هرگاه در آمدها در دست عدّه‏اى مخصوص باشد و امانت را غنائم (جنگى) شمارند (و براحتى خيانت كنند) و پرداخت زكات را خسارت بدانند، مردان به فرمان همسرانشان باشند ولى از مادر نافرمانى كنند، نسبت به دوستان خود نيكوكار باشند ولى نسبت به پدران جفا كنند، آوازهاى نامشروع در مسجدها بلند شود، و مرد (فرد) را از ترس شرّش احترام كنند، ساز (و آواز) بنوازند، و آيندگان اين امّت و پيشينيان خود را لعنت كنند در چنين شرائطى منتظر بلا باشند و…»(9) ج – آخرت را فراموش نكنيد
واقعيت امر اين است كه بعد از فروكش كردن جنگ و پذيرش صلح و بسته شدن راه شهادت خيلى‏ها مرگ و قيامت را فراموش كرده‏اند. آنچنان چهاردستى به دنيا و بهتر كردن زندگى و بزرگ كردن منزل و بهتر نمودن ماشين و… چسبيده‏اند كه گويى اصلاً قيامت و مرگى وجود ندارد، از طرف ديگر خود آخرت فراموشى باعث غفلت و قساوت قلب‏ها مى‏شود، قرآن كريم اين كتاب غفلت‏زا و انسان ساز در بيش از يك سوم آيات خود به نوعى مسائل مرگ و قيامت و آخرت و حساب آن را تذكر داده است تا مردم آخرت را فراموش نكنند و از آثار و بركات ياد آخرت كه زنده شدن قلبها، غفلت زدايى‏ها و كنترل شهوات و تمايلات نفسانى و…است بى بهره نباشند.
پيامبر اكرم(ص) نيز در راستاى قرآن از جمله مسائلى را كه سخت مورد توجّه و تذكر قرار داده است ياد آخرت و مرگ و حساب است. گويا آينده امّت خويش را مى‏ديد كه چگونه سرگرم دنيا شده‏اند، و با فريادى به بلنداى ابديت فرمود: «مالى ارى حبّ الدّنيا قد غلب على كثيرٍ من النّاس حتّى كانّ الموت فى هذه الدنيا على غيرهم كتب و كانّ الحق فى هذه الدّنيا على غيرهم وجب؛چه شده است كه مى‏بينم دنيادوستى بر بسيارى از مردم چيره گشته است تا آنجا كه گويا در اين دنيا مرگ براى غير آنان رقم خورده؟! گويا حق در اين دنيا بر ديگران واجب است» در ادامه مى‏فرمايد: «و حتّى كانّ مايسمعون من خبر الا موات قبلهم عندهم لسبيل قومٍ سفر عمّا قليلٍ اليهم راجعون، تبوّؤونهم اجداثهم و تأكلون تراثهم و انتم مخلّدون بعدهم، هيهات هيهات؛ تا آنجا كه وقتى خبر مردگان پيش از خود را مى‏شنوند چنين مى‏پندارند كه آنان به مسافرتى رفته‏اند و به زودى نزد اينان برمى‏گردند! آنان را به خاك مى‏سپاريد و ميراثشان را مى‏خوريد و (آنگاه مى‏پنداريد كه) خود بعد از آنان جاويد مى‏مانيد؟! هيهات هيهات خيلى پندارى دور از حقيقت است» آنگاه فرياد بر مى‏آورد:
«آيا آيندگان از گذشتگان پند نمى‏گيرند؟! براستى كه هر پند و اندرزى را كه در قرآن آمده ناديده گرفته و به دست فراموشى سپردند و از فرجام بد هر كار ناروا خود را در امان پنداشتند و از نزول هيچ بلا و بروز هيچ حادثه ناخوشايندى نهراسيدند.»(10)
در جاى ديگر درباره نقش ياد مرگ فرمود: «كفى بالموت واعظاً و كفى بالتّقى غنىً و كفى بالعبادة شغلاً و كفى بالقيامة موئلاً و باللّه مجازياً؛(11) مرگ براى پند آموزى و تقوا براى بى‏نيازى، و عبادت براى شغل كافى است. و رستاخيز را همين بس كه پناهگاه آينده و خداوند تنها جزا بخش مى‏باشد.»
و درباره اثر گرانسنگ ياد آخرت فرمود: «من اصبح وامسى والآخرة اكبر همّه جعل اللّه الغنى فى قلبه و جمع له امره و لم يخرج من الدّنيا حتّى يستكمل رزقه…؛(12) هر كس صبح و شام كند و بزرگترين غصّه (و هدفش) و هم او آخرت باشد خداوند دل او را بى‏نياز نمايد و كارش را رو به راه كند و از دنيا نرود مگر اين كه همه روزى خود را دريافت نمايد و (بر عكس) هر كس صبح و شام كند و بزرگترين قصدش دنيا باشد، خداوند فقر را در مقابل ديدگانش قرار داده و كارش را پريشان سازد و از دنيا هم چيزى بيشتر از آن كه مقدّرش بوده به دست نياورد.»(13) د: سفارشات خدا به پيامبر(ص)
گوينده‏اى خردمند به اندازه درك و فهم مستمع خويش سخن مى‏گويد، قطعاً اگر گوينده‏اى رئيس و خالق همه خردمندان باشد همچون خداى متعال و مستمع عقل كل باشد مانند پيامبر خاتم(ص) يقيناً سفارشات و سخنان از ژرفا و عمق بيشترى برخوردار خواهد بود، و دُر و گوهرهاى نايابى خواهد بود كه به سادگى نمى‏توان به آن دسترسى پيدا نمود. از اين قبيل است سفارشات حضرت حق به بنده سراسر خلوص و حضورش حضرت محمد(ص) كه فرمود: «اوصانى ربّى بتسع: اوصانى بالاخلاص فى السّرّ و العلانية و العدل فى الرّضا و الغضب و القصد فى الفقر و الغنى؛پروردگارم مرا به نه چيز سفارش كرده است: اخلاص در نهان و عيان، رفتار عادلانه در حال خشنودى و خشم، ميانه روى در حال بينوايى و توانگرى و ادامه داد:و ان اعفو عمّن ظلمنى، و اعطى من حرمنى، و اصل من قطعنى، و ان يكون صمتى فكراًو منطقى ذكراً و نظرى عبراً؛ و اين كه درگذرم از كسى كه به من ستم روا داشته، بخشش نمايم به كسى كه از من دريغ نموده، و ارتباط داشته باشم با كسى كه قطع رابطه كرده با من، و اينكه سكوتم انديشيدن، سخنم ذكر(خدا) و نگاهم عبرت‏آموز باشد.»(14) ه. به سه گروه رحم كنيد
ترحم و مهربانى نسبت به همه خوب است ولى نسبت به برخى افراد كه بر اثر حوادث روزگار وضع استثنايى پيدا كرده‏اند بايد بيشتر ترحّم شود، تا شكست آنها جبران و زخم‏هايشان التيام يابد، در همين راستا پيامبر گرامى اسلام فرمود: «ارحموا عزيزاً ذلّ و غنيّاً افتقر و عالماً ضاع فى زمانٍ جهّالٍ؛(15) به عزتمندى كه خوار شده و ثروتمندى كه فقير گشته و به دانشمندى كه در زمان مردمان نادان تباه شده رحم كنيد.»
پيامبر اكرم(ص) كسى نيست كه آنچه مى‏فرمايد خود به آن عمل نكند، بلكه بيش و پيش از ديگران به سخنان خود عامل است به اين نمونه توجّه كنيد. ترحم بر دختر حاتم طائى‏
از حاتم طائى سخاوت‏مند معروف عرب پسرى به نام عدى و دخترى باقى ماند، دخترش بر اثر حمله رزمندگان اسلام به بت كده قبيله «طى» با عده‏اى اسير شد و عدى به شام فرار كرد و بعدها در رديف مسلمانان مبارز و مجاهد درآمد و رياست منطقه را بعد از پدر جوانمردش به عهده گرفت.
دختر حاتم در مدينه در خانه‏اى در نزديكى مسجد پيامبر(ص) كه مركز اسيران بود نگهدارى مى‏شد، روزى كه پيامبر اكرم(ص) براى رفتن به مسجد براى نماز از آنجا عبور مى‏كرد، دختر حاتم از فرصت استفاده كرد، عرض كرد: «يا رسول اللّه، هلك الوالد و غاب الوافد فامنن منّ اللّه عليك؛ اى رسول خدا(ص) پدرم درگذشته و سرپرست من ناپديد شده، بر من منّت گذار خدا بر تو منّت گذارد… پيامبر در پاسخ گفت: براى رفتن (به شام) شتاب مكن من تصميم گرفته‏ام كه ترا همراه شخصى امين به زادگاهت بازگردانم ولى فعلاً مقدمات مسافرت شما فراهم نيست. روزى كاروانى از خويشاوندان حاتم از مدينه به سوى شام حركت مى‏كند پيامبر اكرم(ص) دختر حاتم را همراه با مبلغى پول به عنوان هزينه سفر و مركبى رهوار و مقدارى لباس به سوى شام مى‏فرستد.
برادرش عدى مى‏گويد: من در شام در غرفه منزل نشسته بودم ناگهان ديدم شترى با كجاوه در برابر منزل من زانو به زمين زد، ديدم خواهرم است، خواهرم را از كجاوه پياده كرده و به منزل بردم… از خواهرم درباره پيامبر پرسيدم او گفت: در شخص وى فضائل و ملكات بسيار عالى ديدم و مصلحت مى‏بينم كه هرچه زودتر با او پيمان دوستى ببندى زيرا اگر او رسولخدا باشد در اين صورت فضيلت از آن كسى خواهد بود كه پيش از ديگران به وى ايمان آورده باشد، و اگر فرمانرواى عادى باشد هرگز از او ضررى به تو نخواهد رسيد و از سايه قدرت او بهره‏مند خواهى بود و همين كلمات باعث شد كه عدى به مدينه رود و اسلام اختيار كند.(16) آرى دختر حاتم كه در خانواده بزرگ و آبرومند به دنيا آمده بود به اين جهت پيامبر اكرم(ص) آنگونه با او با لطف و مهربانى رفتار نمود و اثرات آن رفتار نيز به زودى ظاهر شد. و- پرسش كليد علم و دانش‏
پرسش و پاسخ هدايتگرانه، روشى است كه قرآن بر آن سفارش و تأكيد نموده است و از جامعه بشرى خواسته است كه شبهات و مشكلات خود را نزد عالمان و فرهيختگان مطرح نمايند، چنان كه فرمود: «فاسئلوا اهل الذّكر ان كنتم لاتعلمون؛(17) اگر نمى‏دانيد از آگاهان بپرسيد.»
قرآن به اين حد اكتفا نكرده بلكه به اهمّ پرسشها و شبهاتى كه در عهد و دوران رسالت مطرح بوده پاسخ داده به اين جهت واژه «يسألونك؛ از تو مى‏پرسند» پانزده بار در قرآن آمده است.
از سوى ديگر در پرتو وسايل ارتباط جمعى و پيشرفت صنعتى جهان امروز به صورت دهكده در آمده است كه افكار و انديشه با سرعت تمام در سرتاسر جهان پخش و منتشر و در هر جامعه مخصوصاً جوامع اسلامى همواره جوانان با يك رشته پرسشهاى نو روبرو هستند كه وظيفه دارند براى حل اين پرسشها و شبهات به علما و كارشناسان دينى مراجعه نمايند. پيامبر اكرم(ص) در راستاى حل شبهات جامعه اولاً دستور مى‏دهد، و تشويق مى‏كند كه سؤال كنيد، آنجا كه فرمود: «العلم خزائن و مفاتيحه السّؤال فاسألوا رحمكم اللّه فانّه تؤجر اربعةً: السّائل و المتكلّم و المستمع و المحبّ لهم؛(18) دانش گنجينه‏هايى است كه كليدهايش پرسش است، پس بپرسيد – خداوند شما را رحمت كند – زيرا (با پرسش) چهار كس اجر و پاداش داده مى‏شود: پرسشگر،پاسخگو،شنونده و دوستدار آنان.»
و ثانياً دستور مى‏دهد كه كامل و عميق و صحيح پرسش كنيد، چنان كه فرمود: «حسن المسأله نصف العلم و الرّفق نصف العيش؛(19) خوب پرسيدن نيمى از دانش و نرم رفتارى نيمى از زندگى خوش است.»
و ثانياً مشخص فرمود كه از چه كسانى پرسش نماييد: «سائلو العلماء و خاطبوا الحكماء و جالسو الفقراء؛(20) از دانشمندان و علما بپرسيد، با حكما گفتگو كنيد و با تهيدستان همنشينى نماييد.» ز – ستايش از فاجر ممنوع‏
بيش از 35 گناه از زبانى به اين كوچكى صادر مى‏شود. اين زبان چه آبروهايى را كه نبرده و چه خونهايى را كه نريخته و چه فتنه‏هايى را كه ايجاد نكرده و… به اين جهت پيامبر هدايت سخت بر حفظ و نگهدارى زبان سفارش نموده است، لذا به مردى كه از او نصيحت خواست فرمود: «احفظ لسانك، ثمّ قال يا رسول اللّه اوصينى؟ قال احفظ لسانك؛ ثم قال: يا رسول اللّه اوصينى؟ فقال ويحك و هل يكبّ النّاس على مناخرهم فى النّار الا حصائد السنتهم؛(21) زبانت را نگهدار، سپس گفت: اى پيامبر خدا، نصيحتى ديگرم فرماى! فرمود: زبانت را نگهدار. آنگاه گفت اى رسول خدا نصيحتم فرماى! فرمود: واى بر تو! آيا جز اين است كه مردم براى آنچه با زبان دِرو كنند به دوزخ افكنده شوند؟»
يكى از گناهان زبان تعريف و تمجيد از فاجر و اهل گناه است كه متأسفانه امروزه در رسانه‏ها گاهى اين گناهان انجام مى‏گيرد.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اذا مُدِحَ الفاجر اهتزّ العرش و غضب الرّبّ؛ هنگامى كه فاجرى مورد مدح و ستايش قرار مى‏گيرد، عرش (خدا) به لرزه مى‏آيد و پروردگار خشم مى‏گيرد.» ح – جايگاه عقل در كلام ختمى مرتبت‏
از بزرگترين نعمت‏هايى كه خداوند به انسان عنايت فرموده، عقل است، خير دنيا و آخرت انسان بستگى به عقل و بهره‏بردارى از آن دارد. به نمونه‏هايى از سخنان پيامبر اكرم(ص) عقل كل، و رئيس العقلاء درباره عقل اشاره مى‏شود. 1- اهميت عقل‏
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «قوام المرء عقله ولادين لمن لاعقل له؛(22) نگهدارنده مرد (و انسان) عقل اوست آن كس كه عقل ندارد دين (كامل) ندارد.» و فرمود: «انّما يدرك الخير كلّه بالعقل، ولادين لمن لا عقل له؛(23) تمام خيرها فقط با عقل قابل درك است، آن كس كه عقل ندارد، دين ندارد.»
و در جاى ديگر برترين نعمت را عقل دانسته، مى‏فرمايد: «انّ اللّه خلق العقل فقال له اقبل فاقبل و قال له ادبر فادبر فقال اللّه تبارك و تعالى و عزّتى و جلالى ما خلقت خلقاً اعظم منك ولااطوع منك؛(24) و براستى، خداوند عقل را آفريد و به او فرمود: رو كن و او رو كرد، سپس فرمود: برگرد او برگشت. آنگاه خداى تبارك و تعالى به او فرمود: به عزّت و جلالم سوگند كه من آفريده‏اى از تو بزرگتر و فرمانبردارتر نيافريدم.» 2- معناى عقل‏
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «انّ العقل عقالٌ من الجهل و النّفس مثل اخبث الدّواب فان لم تعقل حارث فالعقل عقال من الجهل؛(25) همانا عقل زانوبندى است بر نادانى و نفس (امّاره) مانند پليدترين جانوران است كه اگر پايش بسته نشود، بيراهه مى‏رود و سرگردان مى‏شود پس عقل زانوبند نادانى است.»
همچنين پيامبر اكرم(ص) فرمود: «العقل نورٌ خلقه اللّه للانسان و جعله يضى‏ء على القلب ليعرف به الفرق بين المشاهدات من المغيبات؛(26) عقل نورى است كه خدا آن را براى انسان آفريده و آن را آفريده كه بر قلب انسان روشنايى دهد تا به وسيله آن بين آنچه ظاهر است از آنچه غايب است فرق گذارد.» 3- ثواب و عقاب بر اساس عقل است‏
در يك جا فرمود: «بك ابدء و بك اعيد، لك الثواب و عليك العقاب؛(27) به تو آغاز كردم (خلقت را) و تو را به درگاه خود برگردانم.»
در جاى ديگر آمده كه: « جمعى در محضر پيامبر از مردى تعريف و تمجيد كردند، تا آنجا كه تمام صفات نيك او را برشمردند، پيامبر(ص) فرمود: «كيف عقل الرّجل» عقل اين مرد چگونه است؟(و بر چه پايه‏اى است) در پاسخ گفتند: اى پيامبر خدا! ما از كوشش او در عبادت و كارهاى نيك او گزارش مى‏دهيم و شما درباره عقل او از ما پرسش مى‏كنى؟ پيامبر فرمود: شخص احمق به خاطر كم عقلى‏اش بيشتر ضربه مى‏خورد تا شخص فاجر به خاطر فسق و فجورش! و همانا مردم در فرداى قيامت به اندازه خردشان به درجات برآيند و به پروردگارشان تقرّب يابند.»(28) 4- نشانه عقل و عاقلان‏
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «صفات عاقل اين است كه در برابر كسى كه با نادانى برخورد كرد بردبارى مى‏كند و از كسى كه به او ظلم كرده مى‏گذرد، و در برابر كسى كه پايين‏تر از اوست فروتنى مى‏كند و مسابقه مى‏گذارد با كسى كه بالاتر از اوست در نيكى، و هرگاه بخواهد سخن مى‏گويد تدبّر مى‏كند، اگر خوب و خير باشد مى‏گويد و سود مى‏برد و اگر شر باشد سكوت مى‏كند و سالم مى‏ماند. هرگاه فتنه‏اى پيش آيد به خدا پناه مى‏برد. و دست و زبانش را (از گناه) باز دارد و هرگاه فضيلتى را ببيند به دنبال آن تلاش مى‏كند، از حياء جدا نمى‏شود، و دور حرص نمى‏رود، اين ده خصلتى است كه عاقل به وسيله او شناخته مى‏شود.»(29)
و در جاى ديگر درباره نشانه عاقلان فرمود: «الاومن علامات العقل التجافى عن دارالغرور و الانابة الى دار الخلود، و التّزوّد لسكنى القبور و التّاهبّ ليوم النشور؛(30) بيدار باشيد از نشانه‏هاى عقل دورى گزيدن از دنيا، و برگشت به خانه هميشگى (يعنى آخرت) و توشه جمع كردن براى سكونت قبرها، و آمادگى براى روز قيامت است.» نشانه‏هاى كمال عقل‏
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «قسّم اللّه العقل ثلاثة اجزاءٍ فمن كنّ فيه كمل عقله و من لم يكنّ فلا عقل له، حسن المعرفة باللّه و حسن الطّاعة للّه و حسن الصّبر على امر اللّه؛(31) خداوند عقل را سه قسمت كرده است هر كس همه آنها را داشته باشد عقل او كامل است و هر كس همه را دارا نباشد از عقل بى‏بهره است: خوب شناختن خدا، خوب طاعت كردن براى خدا و خوب پايدارى نمودن بر كار خدا»
مرد مسيحى نجرانى وارد مدينه شد. او داراى زبان گويا و رفتارى با وقار و پرهيبت بود كسى گفت: اى رسول خدا(ص) «ما اعقل هذا النصرانى؟!؛ اين مرد مسيحى چه خردمند است. حضرت گوينده را از اين سخن منع كرد و فرمود(كه خوب سخن گفتن نشانه عقل نيست بلكه) مه انّ العاقل من وحّد اللّه و عمل بطاعته؛ ساكت باش، عاقل كسى است كه خدا را يگانه بداند و به طاعت او عمل نمايد.»(32) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. مستدرك الوسايل، ج 2، ص 315، مجموعه ورّام، ج 2، ص 53، امالى طوسى، ج‏2، ص 140. 2. بحارالانوار، ج 73، ص 363. 3. همان، ص 345. 4. تحف العقول على بن شعبه قم انتشارات آل على، اوّل، 1382، ص 18. 5. سوره رعد، آيه 11. 6. سوره مائده، آيه 31. 7. وسائل الشيعه، حرّ عاملى، ج 11، ص 519 – 530. 8. تحف العقول، همان، ص 88 شماره 138. 9. همان، ص 50، با ترجمه آزاد. 10. همان، ص 56، شماره 1. 11. همان، ص 80، شماره 104. 12. همان، ص 58. 13. همان، ص 60، شماره 15. 14. مغازى واقدى، ج 3، ص 988 – 989، سيره ابن هشام، ج 2، ص 578 – 581 به نقل از فروغ ابديت، جعفر سبحانى، نشر عمّار، ج 1- 2، ص 767 – 769. 15. سوره نحل، آيه 43. 16. تحف العقول، همان، ص 66، شماره 39. 17. همان، شماره 159، ص 94. 18. همان، ص 66، شماره 40. 19. همان، ص 92. 20. روضة الواعظين، ص 9، به نقل از منتخب ميزان الحكمه، محمدى رى شهرى، ص 357. 21. همان، ص 358، و تحف العقول، همان، ص 90 شماره 143. 22. تحف العقول، همان، ص 28، 23. همان. 24. منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 358 و غوااللآلى، ج 1، ص 248، روايت 1. 25. همان. 26. همان، ص 90، شماره 144 و مجمع البيان، ج 10، ص‏487. 27. منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 359 و تحف العقول، ص 48. 28. منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 360، روايت 4411 و اعلام الدين، ص 333. 29. همان، ص 90، روايت 145. 30. همان، روايت 146.

/

سخنان معصومين

رياء شرك كوچك‏ رسولخدا صلى اللّه عليه و آله وسلّم:
«لايُقبلُ اللّهُ عَمَلاً فيه مِقدارُ ذَرَّةٍ مِن رِياءٍ»
(اخلاق شبر، ص 155، و جامع السعادات، ج 2، ص 290)
خدا عملى را كه ذرّه‏اى از رياء در آن باشد قبول ندارد. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله وسلّم:
«اِنّ اَخوَفُ ما اَخافُ عَلَيكُم الشِّرك الاَصغَر، قالُوا وَ ما الشِّركُ الاَصغَرِ؟ قالَ (ص) الرِّياء…» (جامع السعادات، ج 2، ص 290)
ترسناك‏ترين چيزى كه من شما را از آن مى‏ترسانم شرك كوچك است.
گفتند شرك كوچك چيست؟
حضرت (ص) فرمود: رياء. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله وسلّم:
«يَقُولُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَن عَمِلَ عَمَلاً اَشرَكَ فيه غَيرى فَهُوَ لَهُ كُلُّهُ وَ اَنا مِنهُ بَرى‏ء وَ اَنَا اَغنى الاَغنِياءِ عَن الشِّرك»
(حقائق، ص 81، و اخلاق شبر، ص 155)
خدا فرموده است كسى كه عملى را انجام دهد و غير مراهم در آن شريك قرار دهد عمل را مخصوص ديگرى قرار مى‏دهم و از آن بيزارم، من در پذيرفتن شريك از تمام بى‏نيازان نيازمندتر هستم. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله وسلّم:
«اِستَعيذُوا بِاللّهِ مِن جُبِّ الحُزنِ، قيلَ وَ ما هُوَ يا رَسُول اللّهِ؟ قالَ: وادٍ فى جَهَنَمَ اُعِدَّ لِلقُرّاءٍ المُرأتين» (جامع السعادات، ج 2، ص 290)
از «چاه غم» به خدا پناه ببريد. پرسيدم آن چاه چيست؟
حضرت فرمود: در جهنم نقطه‏اى است كه براى قرآن – خوانان رياكار در نظر گرفته شده است. رسولخدا صلى اللّه عليه و آله وسلّم:
«اِنَّ المُرائى يُنادى عَلَيه يَوم القِيامَةِ: يا فاجِر! يا غادِرٌ! يا مُرائى ضَلَّ عَمَلكَ وَ حَبَطَ اَجرُكَ اِذهَب فَخُذ اَجرَك مِمَّن كُنتَ تَعمَلٌ لَهُ.» (جامع السعادات، ج 2، ص 290)
روز قيامت به رياكار مى‏گويند اى گناهكار! اى خيانتكار! اى رياكار عمل خود را انجام دادى و اجر خود را از دست دادى برگرد و مزد خود را از كسى كه براى او كار كرده‏اى بگير. امام على عليه السلام :
«اِعمَلُوا للّه فى غَيرِ رِياءٍ وَلاسُمعَةٍ فَاِنَّهُ مَن عَمِلَ لِغَير اللّهِ وَ كَّلَهُ اللّهُ اِلى عَمَلِه» (الحقائق، ص 81)
براى خدا بدون رياء و خودنمائى انجام وظيفه كنيد، زيرا كسى كه براى غير خدا كار كند خدا او را به عمل خويش واگذار مى‏گرداند. امام على عليه السلام :
«ثَلاثُ عَلاماتٍ لِلمُرائى: يَنشِطُ اِذا رَاى النّاسَ وَيَكسَل اِذا كانَ وَحدَهُ وَ يُحِبُّ اَن يُحمَدَ فى جَميعِ اُمُورِه» (الحقائق، ص 81 و اخلاق شبر، ص 156)
ريا كار سه علامت دارد: وقتى عمل او را مردم مى‏بينند نشاط عبادت دارد، آنگاه كه تنها است در عبادت بى‏حال است و دوست دارد كه در تمام كارها از او ستايش كنند. امام صادق عليه السلام :
«فَاتَّقُوا اللّهَ فى الرِّياء فَانّهُ شِركٌ بِاللّه»
(عقاب الاعمال، ص 304)
از خدا بخاطر ريا كردن بترسيد، زيرا رياء شريك قرار دادن براى خداست. امام صادق عليه السلام:
«اِيّاكَ وَ الرِّياء فَاِنَّهُ من عَمِلَ لِغَيرِ اللّهِ وَكَّلَهُ اللّهُ اِلى مَن عَمِلَ لَهُ» (اصول كافى، ج 2، ص 293)
از ريا پرهيز كنيد زيرا ريا، كار براى غير خداست و خدا او را به كسى كه براى او كار كرده حواله مى‏دهد. امام صادق عليه السلام:
«كُلُّ رِياءٍ شِركٌ اِنَّهُ مَن عَمِلَ لِلناسِ ثَوابُهُ عَلى النّاسِ وَ مَن عَمِلَ لِلّهِ كانَ ثَوابُهُ عَلَى اللّه» (حقائق ص 81، و اخلاق شبر، ص 156)
تمام رياء شرك است، كسى كه براى مردم كار كند اجرش با مردم است و كسى كه براى خدا كار كند ثوابش به عهده خداست. امام صادق عليه السلام:
«قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: اَنَا خَيرُ شَريكٍ مَن اَشرَكَ مَعى غَيرى فى عَملٍ لَم اَقبَلهُ اِلّا ما كانَ لى خالِصاً» (اصول كافى، ج 2، ص 295)
خداى عزيز فرموده است: من بهترين شريك هستم، كسى كه در عمل خود ديگرى را شريك من قرار دهد، آن عمل را قبول نمى‏كنم تا موقعى كه عمل مخصوص من باشد.
پاورقي ها:

/

دانستنيهايى از قرآن‏

نور و ظلمت ؟
«الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات إلى النور و الذين كفروا أولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النور إلى الظلمات أولئك اصحاب النار هم فيها خالدون»
(سوره بقره،آيه 257)
خداوند يار و ياور مؤمنان است.. آنها را از تاريكيها بيرون مى‏آورد و به نور سوق‏دهد و اما آنان كه كافر شدند، پس يارشان طاغوت است كه آنها را از نور به سوى ظلمات و تاريكيها مى‏كشاند و همانا اينان أهل جهنم اند و در آن براى هميشه خواهند ماند.
خداوند با ارسال رسل و پيامبران و كتابهاى آسمانى همواره انسان‏ها رابه سوى نور و تقوا دعوت كرده و آنان را از منجلاب هاى فساد و گمراهيها و تباهيها بيرون‏آورد ولى در اين بين انسانهاى پاكى وجود دارند كه اين هدايت الهى را با جان و دل‏پذيرند و اوامر و نواهى او را اطاعت مى‏كنند و خداوند نيز بر آنها منت گذاشته با لطف و كرمش توفيق هدايت را به ايشان مى‏بخشد و راه رسيدن به حق را برايشان هموار مى‏سازد.
از آن سوى آنان كه با انبيا و كتابهاى الهى مخالفت ورزيدند و با رسولان خدا جنگيدند و اوامر الهى را زير پا گذاشتند، بى گمان از سوى شياطين و طاغوتها و ائمه كفر به سوى ضلالت و گمراهى بيشتر كشيده مى شوند تا آنجا كه در ظلمتكده كفر و گناه غرق شوند و راه بازگشت نداشته باشند و در نتيجه به عذاب جاودان الهى گرفتار گردند.
الطاغوت: مقصود از طاغوت چيست ؟ اينان كه ياوران و دوستان كفار مى‏باشند چه كسانى هستند؟
طاغوت بر هر گمراه كننده و مضلّى اطلاق مى‏شود چه شيطان باشد و چه انسانهاى مفسد كه مردم را به گمراهى‏كشانند و از هر شيطانى پليدتر و خبيث تر هستند.
برخى از مفسرين طاغوت را بر سران يهود كه در آن زمان در مكه و مدينه و اطراف آن‏مى زيستند اطلاق مى‏كنند ولى ظاهرا اعم از يهود و غير يهود مى‏باشند. چه بسا مسلمانانى با خرقه زهد و تسبيح عبادت نيز مؤمنين را از راه مستقيم بيرون آورند و به راه شيطان بكشانند.
مقصود از نور و ظلمت چيست ؟ مفسران در اين باره بحثهاى زيادى كرده اند كه ضرورتى ندارد آنها را بحث و بررسى كنيم بلكه آنچه به ذهن نزديكتر است اين است كه نور عبارت است از اطاعت و ظلمت از نافرمانى. پس كسى كه نافرمانى مى‏كند و احكام خدا را با اطاعت نكردن مورد اهانت قرار مى‏دهد او از نور به ظلمت گرائيده است و همچنين بالعكس كسى كه با وجود قواى شهوت و غضب،نفس خود را مهار كرده و أوامر الهى را با دل و جان اطاعت مى‏كند و منهياتش را اجتناب مى‏نمايد او قطعا از ظلمت گناه به نور ايمان و تقوا و اطاعت‏رسد و از ظلمت خارج مى‏شود.
حال بايد ديد چگونه مؤمن از ظلمت به نور مى‏رسد و يا كافر از نور به ظلمت؟ هر انسانى هنگام تولد چنانكه در روايتهاى زيادى ديده ايم با نور فطرت الهى به دنيا مى آيد. يعنى اين نور تكوينى است كه ملازم هر انسانى مى‏باشد چه پدر و مادرش يا محيطش مؤمن باشند و چه كافر. پس اين والدين و يا محيط اطراف و يا دوستان ناباب هستند كه او را از نور فطرت جدا ساخته و به ظلمت كفر يا گناه مى‏كشانند. و همينطور است انسانى كه در يك محيط سالم و در خانواده پاكى به دنيا مى‏آيد.. درست است كه او با همان نور فطرت متولد مى‏شود ولى تا قبل از رسيدن به حقائق و درك مسائل دين در حقيقت در ظلمت قرار دارد، يعنى اگر او را رها كنند و تربيت نكنند على رغم اينكه پدر و مادرش نيز مؤمن باشند هيچ اثرى در وجودش نخواهد داشت و او با آلوده شدن به گناه به تدريج از آن نور فطرى جدا مى‏شود و در ظلمت انكار و كفر و فساد باقى مى‏ماند. و به عبارت ديگر انسان قبل از بلوغ در يك نور فطرى نسبى است و همچنين در هاله اى از ظلمتهاى گوناگون قرار گرفته است. اگر از آن ظلمتها به نور تفصيلى ( طبق تعبير مرحوم علامه طباطبائى) وارد شد مورد عنايت حق قرار گرفته است ولى اگر از نور فطرى خارج شد و به كفر تفصيلى رسيد مورد غضب خداوند قرار گرفته و در دوزخ براى هميشه خواهد ماند.
در كافى شريف روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود مراد از نور آل محمد است و مراد از ظلمات دشمنان ايشان هستند. پس كسى كه از نور فطرى به نور تفصيلى كه همان راه عترت مى‏باشد منتقل نگردد هرچند روزها را روزه بدارد و شبها را با عبادت و نماز بگذراند، همچنان در ظلمت است. از سوى ديگر مى‏توان گفت كه كافر پيوسته در ظلمت است ولى اين كسى كه اسلام آورده و ولايت ندارد اين در حقيقت وارد نور شده است كه آن اسلام‏باشد ولى به جاى اينكه راه درست را برود به بى راهه رفته و از عترت رسول خدا دست برداشته و ولايت دشمنانشان را براى خود اختيار كرده است، پس اينچنين شخصى از نور به ظلمت مى‏رود و در ظلمت باقى‏ماند تا روز رستاخيز كه براى هميشه در آتش خشم الهى بماند.
در اين روزها كه شاهد بزرگترين اهانت به ساحت مقدس امامين همامين امام هادى و امام عسكرى عليهما السلام هستيم به درستى مى‏بينيم گروهى كه ظاهرا مسلمان هستند ولى آنچنان در كفر و تباهى به سر مى برند كه به دو امام معصوم و مفترض الطاعة اينچنين اهانتى را روا مى‏دارند. اينها مصداق بارز و قطعى بخش دوم اين آيه كريمه مى‏باشند كه در اثر ضلالت و گمراهى از سوى بزرگان و رهبرانشان كه رهبران سوء و امامان ضلالت هستند، اقدام به انفجار و تخريب مرقد پاك عسكريين عليهما السلام كردند وقلب ميليونها پيرو و دوست امامان را به شدت جريحه دار نمودند، و اين ادامه خط پليدى بود كه پس از رحلت رسول خدا در اسلام پيدا شد و مسلمانان زيادى را به گمراهى كشاند.
به اين اميد كه خداوند منجى عالم بشريت را براى نجات انسانهاى دربند و مستضعفين دوران هرچه زودتر برساند و انتقام اهانت به ساحت مقدس امامان هدى را از دشمنان بگيرد. آمين رب العالمين.

پاورقي ها:

/

خاطراتى سبز از ياد شهيدان‏

تقيّد عجيب به نماز اول وقت‏

وقتى از فرزند شهيد عالى مقام زين الدين – فرمانده لشكر 17 على بن ابى طالب(ع) – سؤال شد «كدام يك از ابعاد زندگى پدرت برايت جالب‏تر است؟» گفت: مطالعه زياد ايشان. تعجب مى‏كنم كه با وجود آنهمه كار و فرصت كم چطور اين قدر براى مطالعه وقت مى‏گذاشتند. نماز اول وقتشان هم خيلى برايم جالب است. دوستانشان چيزهايى از نماز اول وقت پدرم تعريف كرده‏اند كه تعجّب برانگيزاند. شنيده‏ام پدرم در سخت‏ترين عمليات‏ها، نماز اول وقت را رها نمى‏كرد.(1)
درباره نماز اول وقت ايشان برادر على حاجى‏زاده گويد: همراه چند تن از دوستان عازم شوش بوديم. آقا مهدى همراه ما بود. كنار سپاه شوش يك غذاخورى وجود داشت. وارد غذاخورى كه شديم، صداى اذان بلند شد. هر كدام غذايى را سفارش داديم، بعد هم رفتيم و پشت سر آقا مهدى به نماز ايستاديم. آرزوى بچه‏ها بود كه حتى در خواب هم كه شده ببينند پشت سر آقا مهدى به نماز ايستاده‏اند. آقا مهدى بعد از نماز به سجده رفت. چنان با صداى بلند الهى العفو مى‏گفت كه همه برگشتند ببينند صداى چه كسى است كه داخل رستوران چنين استغفار مى‏كند. همين كه سر از سجده برداشت، از شدت اشك صورتش كاملاً خيس شده بود. خيلى زيبا شده بود. به نظر مى‏رسيد همه كسانى كه داخل رستوران بودند با ديدن چهره آقا مهدى روح از بدنشان جدا شده است. آقا مهدى با ديدن اين صحنه خنديد و همه سر به زير شدند.(2)
مهرورزى و ايثار شهيد زين الدين‏

شهيد زين الدين خيلى كم در مقر مى‏ماند. شناسايى‏ها را خودش شخصاً انجام مى‏داد و معبرها را چك مى‏كرد. بعضى وقتها به من مى‏گفت: شما نيا. مى‏گفتم چرا؟ مى‏گفت: «من كه مى‏روم، اجازه دارم كه مى‏روم. اگر مى‏خواهى بيايى، بايد از آقا محسن اجازه بگيرى. چون مسؤوليت دارى و ممكن است آسيب ببينى.»
هميشه مى‏گفت: «گردانى كه مى‏خواهم به معبر بفرستم، اول خودم بايد از آن مطمئن شوم.» اگر مى‏ديد معبر خطرناكى است، اجازه عبور گردان را نمى‏دادند.(3)
پوتين كهنه‏

وقتى به اتاق فرماندهى لشكر 17 مى‏رفتيم، قبل از ورود، ابتدا جلوى اتاق را نگاه مى‏كرديم، اگر يك جفت پوتين كهنه و ساييده شده و گرد و خاكى مى‏ديديم، متوجّه مى‏شديم كه آقا مهدى برگشته و به ديدنش مى‏رفتيم. و اگر چنين پوتينى وجود نداشت، از همانجا برمى‏گشتيم و اصلاً وارد اتاق نمى‏شديم.(4)
تأثير معنوى شهيد زين الدين

آخرين شب جمعه‏اى بود كه با آقا مهدى دعاى كميل مى‏خوانديم. از اول دعا به طور عجيبى گريه مى‏كرد و امام زمان (عج) را صدا مى‏زد. نيمه‏هاى شب از خواب بيدار شد و به سجده افتاد و تا صبح در اين حالت بود. سپيده دم اذان گفت و بچه‏ها را براى نماز بيدار كرد. ما به امامت او نماز جماعت خوانديم. بعد از نماز زيارت عاشورا زمزمه كرديم. گريه‏هاى او عجيب روى بچه‏هاى لشكر على بن ابى طالب(ع) اثر گذاشت تا آنجا كه برادر محسن رضايى فرمانده كل سپاه مى‏گفت: هفتاد درصد نيروهاى لشكرش اهل نماز شب بودند.(5)
بخشى از مكاتبه دو شهيد

… برادرم عليرضا، اگر من مخلص بودم، اگر اعمالم در درگاه خداوند مورد پسند بود، الآن به سعادت خويش يعنى شهادت نائل آمده بودم. به خاطر اين كه من شب و روز، دعايم شهادت در راه خداست لكن مستجاب نشده. چون شهادت سعادت مى‏خواهد. چون شهيد، وجدان بيدار تاريخ شيعه است. و كسى وجدان بيدار تاريخ مى‏شود كه زندگى‏اش سراسر اخلاص و خادمى در راه حق باشد…
… برادرم جواد، شما به اين فكر هستيد كه شهادت سعادت مى‏خواهد (اين) خوب فكرى است. اما خود را چه بگويم كه به اين فكرم كه مبارزه در جبهه حق، كلى سعادت مى‏خواهد كه من از (اين) سعادت بويى هم نبرده‏ام. برادرم جواد، در نامه نوشته‏اى كه جاى افرادى مثل شما خالى است… اگر من لايق بودم، الآن پيش شما بودم. همين (كه پيش شما نيستم) دال بر نالايقى من است…
عليرضا غلامى و جواد فروتن اين مكاتبه را در تاريخ 1/2/60 نمودند. و چند ماه بعد يعنى در خرداد و شهريور 60 به ملكوت اعلى پر كشيدند و آسمانى شدند.(6)
علت توقف موتور

در عمليات فتح المبين به اتفاق برادر محسن رضايى(7) در حالى كه سوار بر موتور سيكلت بوديم، به تعقيب دشمن در حال گريز پرداختيم. در اين تعقيب از نيروهاى خودى خيلى جلو افتاديم و همچنان به پيش مى‏رفتيم. ناگهان موتور خراب شد. هرچه كرديم، روشن نشد. از موتور پياده شديم تا آن را هل داده و روشن كنيم كه با كمال تعجّب متوجّه شديم روبروى ما يك ميدان مين است و حكمت خرابى را فهميديم.(8)
گلبرگى از خاطرات شهيد اسماعيلى

در عمليات والفجر هشت قايق ما مورد اصابت گلوله قرار گرفت و تعدادى از سرنشينان آن شهيد و برخى مجروح شدند. من هم از ناحيه پرده گوش و مچ پا زخم برداشتم. در قايق ما چند بشكه بنزين قرار داشت كه به محض اصابت گلوله به آن مشتعل شد. مضطرب شدم و با خود گفتم الآن قايق با تمامى سرنشينان آن – اعم از زنده و شهيد – آتش مى‏گيرد و همه غرق مى‏شوند. براى همين به خدا پناه برده از او درخواست كمك كردم كه ياريم كند. درپى آن پتويى را كه در قايق بود، در آب فرو برده، روى بشكه‏هاى مشتعل انداختم. به لطف حق آتش خاموش شد. به بچه‏ها نظر كردم، ديدم حالشان رفته رفته وخيم‏تر مى‏شود. قايق هم بدون هدف روى آب سرگردان بود. براى نجات افراد مشغول خواندن زيارت عاشورا و دعاى توسل شدم. البته اين دعاها را از حفظ بودم، ولى در آن شرايط بحرانى شگفت زده شدم كه چگونه تا پايان آنها را بدون هيچ غلطى قرائت كردم. و اين جز از عنايات امام زمان(عج) چيز ديگرى نبود. بعد از مدتى قايق ما در كنار كشتى غرق شده‏اى ايستاد. فورى با همكارى ساير همرزمان قايق را با طنابى به كشتى بستيم. بعد از 24 ساعت قايق‏هاى خودى ما را پيدا كردند و نجات يافتيم.(9)
آخرين مهلت

شبى برادر حسين محزونيه گفت: امشب شب تاسوعاى ما و شب آخر عمر ماست مى‏خواهيم براى حضرت ابوالفضل (ع) سينه بزنيم. چون مى‏خواهيم فردا شب ميهمان حضرت ابوالفضل(ع) باشيم. (پدرش در هيأت اصفهان ميان دار دسته سينه زنى بود).
حسين مى‏گفت: مى‏خواهم به جاى پدرم ميان دارى كنم.
آن شب خيلى ابوالفضل ابوالفضل كرد و سينه زد. همان طور كه سينه مى‏زد، آرام آرام كنار من آمد و گفت: اخبارى، امشب، شب آخر عمر من است، يادت باشد! به نام ابوالفضل امشب ميان دار شدم. پدرم در هيأت ابوالفضل(ع) و من در لشكر امام حسين ميان دارى مى‏كنم.
سپس كمى گريه كرد و ادامه داد: يادت باشد، فردا شب به تو خواهند گفت بدنش تكه تكه و شهيد شده است. به پدرم سلام برسان و بگو: دلم مى‏خواست يك تاسوعا و عاشوراى ديگر با هم سينه مى‏زديم.
فردا شب خيلى نگران او بودم. تا اين كه يك نفر كه نام شهداى خط شكن را اعلام مى‏كرد، گفت: حسين محزونيه هم شهيد شد.(10)
من هم رفتنى شدم‏

صبح روز عمليات بيت المقدس در سنگر نشسته بوديم و با دوستان مشغول گفتگو و نقل خاطرات شب گذشته بوديم كه مرتضى معين با چهره‏اى گرفته وارد سنگر شد. گوشه‏اى نشست و گفت: اگر پيامى داريد، بدهيد. من هم رفتنى شدم.
يكى پرسيد: كجا، نجف آباد؟
او با همان حالت گفت: خير، پيام براى شهدا، براى رجايى، براى با هنر، براى بهشتى.
پرسيدم: مرتضى، چه شده است؟
گفت: خواب ديدم كه شهيد مى‏شوم.
هرچه اصرار كرديم خوابش را بگويد، نگفت. چند دقيقه بعد از سنگر خارج شد. در همان هنگام صداى انفجار گلوله‏اى آمد.
برادر مصطفايى به سرعت از سنگر خارج شدو مرا صدا كرد. وقتى بيرون رفتم، ديدم تركشى به گلوى معين اصابت كرده و خون از آن بيرون مى‏جهد. بيش از چند دقيقه با او صحبت نكردم كه مرغ روحش به سوى بهشت برين پر گشود.(11)
گفته‏هاى شهيد باكرى قبل از بدر

شهيد عظيم الشأن مهدى باكرى – فرمانده لشكر عاشورا پيش از شروع عمليات سرنوشت ساز بدر (9/12/63، شرق دجله) اين سخنان را ايراد فرمود: «همه برادران تصميم خود را گرفته‏اند ولى من به خاطر سختى عمليات، تأكيد مى‏كنم: شما بايد مثل حضرت ابراهيم(ع) باشيد كه رحمت خدا شامل حالش شد. مثل او در آتش برويد. خداوند اگر مصلحت بداند، به صفوف دشمن رخنه خواهيد كرد. بايد در حدنهايى از سلاح مقاومت استفاده كنيم. هرگاه خداوند مقاومت ما را ديد، رحمت خود را شامل حال ما مى‏گرداند. اگر از يك دسته بيست و دو نفرى يك نفر بماند، بايد همان يك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهيد شد، نگوييد فرمانده نداريم و (نگوييد كه) نجنگيم كه اين وسوسه شيطان است. فرمانده اصلى ما، خدا و امام زمان (عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستيم. ما وسيله هستيم براى بردن شما به ميدان جنگ. وظيفه ما مقاومت تا آخرين نفس و اطاعت از فرماندهى است…»(12) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: –
1. شهيدستان (1)، به كوشش حامد حجتى، ص 40. 2. راوى: على حاجى زاده، ر.ك: مأخذ پيشين، ص 76. 3. راوى: سردار عباس محتاج، ر.ك: شهيدستان، ج 1، ص 67. 4. ر.ك: شهيدستان، ج 1، ص 91. 5. راوى: سردار شهيد اسماعيل صادقى، ر.ك: شهيدستان، ج 1، ص‏99. 6. ر.ك: حماسه ماندگار، پيش شماره 7 و 8، آذر و دى 84، ص 10. 7. وى بعداً در زمره شهدا قرار گرفت. 8. ر.ك: داستان‏هايى از اخلاق شهدا، ميرخلف زاده(نشر آل محمد(ص)، 1383، قم)، ج 3، ص 28. 9. خاطره از شهيد روحانى نگهدار اسماعيلى، ر.ك: حماسه ماندگار، پيش شماره 7 و 8، آذر و دى 84، ص 9. 10. راوى: برادر اخبارى، ر،ك: داستان‏هايى از اخلاق شهداء، ج‏3، ص 49. 11. راوى: على صالحى، ر.ك: داستان هايى از اخلاق شهداء، ميرخلف زاده ج 3، ص 30. 12. ر.ك: نشريه «خط»، ش 4.

/

حماسه حسينى راز پيروزى و رمز تداوم انقلاب اسلامى‏

حسن استفاده از ميراث محرّم‏

از ديدگاه امام خمينى، نهضت عاشورا دين را احياء كرد و حاكميت اللّه، عبوديت خداوند، زدودن طاغوت، نشاندن اوامر و نواهى الهى به جاى فرهنگ منحط دستگاه اموى، ارمغان اين حماسه شكوهمند بود.
«خطرى كه معاويه و يزيد بر اسلام داشتند اين نبود كه غصب خلافت كردند. اين يك خطر كمتر از آن بود. خطرى كه اينها داشتند اين بود كه اسلام را به صورت سلطنت در مى‏خواستند بياورند، مى‏خواستند معنويت را به صورت طاغوت درآورند… اين خطر را سيدالشهداء دفع كرد…»(1)
حضرت امام حكومت را به عنوان يك مجموعه در نظر مى‏گيرد و نشان مى‏دهد كه چگونه تسامح، سهل انگارى و خيانت در انتخاب شخص حاكم كه خود گناهى بزرگ است مى‏تواند فساد عملى را به سرعت به اركان حكومت سرايت دهد و از آنجا تمام شئون اجتماعى و فرهنگى جامعه را مخدوش نمايد. عدالت را كم رنگ و دين را از محتوا خالى كند. نفاق و ظاهر سازى، قدرت طلبى و بازگشت به اخلاق جاهلى را ترويج نمايد.
آن روح قدسى با پيروى از حضرت اباعبداللّه و با الهام گرفتن از فرهنگ عاشورا بر اين حقيقت ثابت يعنى ترسيم دو جناح حق و باطل و مبارزه قاطع با اهل فساد و ستم به معناى عام آن و سازش‏ناپذير بودن آن دو يعنى بر همه اصولى كه در روش و گفتار رهبر عاشورا مشاهده مى‏نمود تأكيد مى‏ورزيد و در هدف خود از قاطعيت ويژه و عزم راسخ و تغيير ناپذيرى برخوردار بود. حركت و انقلاب اسلامى را نيز بر اساس همين انديشه استوار ساخته بود كه آثار اين فرهنگ و تفكر در سيره و روش او و نيز در سخنانش به روشنى پيداست، در جائى فرموده‏اند:
«خمينى مى‏تواند تفاهم كند با ظلم؟… خمينى آنجا هم كه بود مجد اسلام را حفظ مى‏كرد، مى‏تواند حفظ نكند؟ اسلامى كه پيغمبر اسلام اين قدر زحمت كشيده است خمينى و امثال خمينى مى‏توانند يك چيزى بگويند كه بر خلاف مصالح اسلام باشد.»(2)
هنر حضرت امام در بهره‏ورى شايسته از عاشورا تعويض نگاه مردم بود. كارى كه حضرت امام موفق به آن شد اين بود كه نگاه مردم را در اين رويداد از مقام ثبوتى به اثباتى كشانيد و توجه مردم را بيشتر به فلسفه قيام جلب كرد تا خود حادثه، از قيام امام حسين(ع) و حماسه‏هاى عاشورا مشعلى براى حركت و زندگى مردم ساخت و اين حماسه را در متن زندگى سياسى اجتماعى مردم وارد نمود و از آن به عنوان الگويى براى نجات انسانها از چنگال جنود شيطان الهام گرفت و آن را پشتوانه حركت و قيام عمومى ساخت. اين نگرش چنان تأثير شگرفى نهاد كه انسان‏هاى ذليل، ترسو، ظلم‏پذير، بى اراده و فرو خفته در غفلت‏هاى فراوان را به انسانهاى استوار با شهامت، ستم گريز و خودباور تبديل ساخت و فرهنگ حسينى را در بطن اجتماع وارد ساخت و نظامى به ظاهر محكم و استوار را سرنگون نمود و تشكيلاتى ديگر به جاى آن بنيان نهاد و به مردم آموخت عاشورا فقط براى گريستن نيست بلكه اين گريه‏ها و مويه‏ها فلسفه دارد. آدمى ضمن گرامى داشت عاشورا بايد بياموزد كه حسينى زندگى كند وگرنه همچون يزيديان خواهد بود. بنابراين فرهنگ اين قيام مى‏تواند در تمامى جوامع درس‏آموز، هدايت گر و راهنما باشد و كلام نبوى كه فرموده‏اند: «انّ الحسين مصباح الهدى و سفينة النجاة» تحقق عينى خواهد يافت.(3)
زنده ماندن عاشورا با اين نگاه به معناى زنده ماندن همه ارزشهاى والاى انسانى و الهى است يعنى مصونيت جامعه در برابر سلطه گرى‏ها استبدادها و جهالت‏ها.
قبل از پيروزى انقلاب اسلامى، به دليل اوضاع اجتماعى و برخى تبليغات مسموم و منفى، اسلام در دنيا خرافه و كهنه و غير قابل استفاده در فرهنگ جوامع تلقى مى‏گرديد. نماز خواندن در مراكز عمومى نشانه‏اى از جمود به حساب مى‏آمد. يك مسلمان گاهى گناه ترك نماز را به دليل فشار افكار عمومى مى‏پذيرفت. يكى از مقامات سياسى يكى از كشورهاى عربى در ماه رمضان به ديدن شاه ايران آمد. برايش چاى و ديگر وسايل پذيرائى آوردند. وى نقل كرده بود به شاه گفتم: ماه رمضان است من مسافرم شما مگر كسالتى داريد؟ در جوابم گفت: مگر شما هم اين خرافات را قبول داريد؟(4) رئيس حكومتى در كشورى كه اكثريت آن شيعه هستند احكام قطعى قرآن و واجبات الهى را قبول نداشت. التزام به موازين شرعى را نوعى عقب افتادگى مى‏پنداشت. استفاده از شراب و ساير مشروبات الكلى عادى بود و قمار بازى و ساير مفاسد اخلاقى و اجتماعى هيچ گونه قباحتى نداشت. در اين وضع نگران كننده، امام خمينى با پيروى از امام حسين(ع) همه را از خواب غفلت بيدار كرد و مردم را به درجه‏اى از رشد و تعالى رسانيد كه احساس نمودند نه تنها اسلام خرافه نيست بلكه تنها راه نجات بشريت مى‏باشد.
نگاه رهبرى انقلاب اسلامى به ميراث گرانقدر و حيات بخش عاشورا، تعالى بخش ولى در عين حال قدردان تلاش افراد در اعصار گذشته بود. آن روح قدسى ضمن آن كه خود عميق‏ترين تحول نظرى و عملى نسبت به درك عاشورا و نهضت حسينى را داشت. نقدى سازنده و احترام‏آميز به برداشت‏هاى رايج از سنت‏ها و سوگوارى‏هاى محرم داشت و قدر و ارزش همين مجالس و محافل سنتى عزادارى و بزرگداشت‏هاى متداول و مرسوم را در حفظ اساس نهضت و انتقال پيام آن به خوبى مى‏شناخت و بر اين اعتقاد بود كه «ما هرچه داريم از محرم است» و يا اين كه «محرم و صفر اسلام را زنده نگه داشته است» و «با ذكر مصائب اهل بيت اين مذهب تا حالا زنده مانده است» وامدارى خود را نسبت به سوگوارى‏هاى صادقانه و خالصانه مردم بروز مى‏داد و بعضاً با لحنى توأم با احترام، خطاى روشنفكران را در كم اعتنايى و ناديده انگاشتن كوششهاى گذشتگان اعلام مى‏داشت. در عين حال با تعبير به اين كه همه ائمه به رغم تفاوت مقتضيات و اوضاع اجتماعى و سياسى كه به اختلاف مشى مبارزه مى‏انجاميد «اصل مبارزه با باطل» را با جديت دنبال مى‏نمودند، برداشت راحت طلبانه دينداران عافيت طلب را افشا مى‏ساخت و از همين موضع بود كه فرمود:
«لازم است در نوحه‏ها و اشعار مرثيه و اشعار ثناى از ائمه حق، بطور كوبنده فجايع و ستمگرى‏هاى ستمگران هر عصر و مصر(شهر) يادآورى شود.»(5)
امام خمينى با حسن استفاده از ميراث بزرگداشت محرم و احياء و اصلاح ابعاد فراموش شده‏اش يا بد فهميده شده‏اش خيل عظيم محبّان كربلا و دوستداران اهل بيت را به سرچشمه كوثر حقيقى عاشورا اتصال داد و از توده وسيع اما خاموش و بى خطر عزاداران، مداحان، گويندگان مذهبى و مرثيه سرايان فاجعه كربلا لشكرهاى فريادگر با هدف، شهادت طلب و فداكار سامان داد كه بنياد بيدادگرى ظلم و بيگانه پرستى را در كام آتش افروخته از ايمان به «كل يوم عاشورا» فرو بلعيد. به يمن اين حركت قيام 15 خرداد 1342 سند آغازگر نهضتى شد كه در عاشوراى 1357 سند ختم مشروعيت و مقبوليت رژيم شاهنشاهى را به امضاى همه مراكز خبرى و محافل تصميم‏گيرى هواداران نظام طاغوتى رسانيد و به اين ترتيب يكى از مستحكم‏ترين نظام‏هاى يزيدى تاريخ به مَدَد فهم درست از نهضت عاشورا به موزه تاريخ پيوست.
قوى‏ترين عامل تحول جامعه‏

در شرايطى كه تفكر ناب و اصيل اسلام محجور گرديده بود اهل ديانت با هجوم آفت‏ها تحرك و پويايى خود را از دست مى‏دادند و علائم حيات يكى پس از ديگرى زايل مى‏گرديد، احياگران چگونه مى‏توانستند نشاط و تكاپورا به اين پيكر نيمه جان باز گردانند و از خواب آلودگانى كه سراسر وجودشان را يأس و حرمان فرا گرفته و از فرط سستى و خمارى، احساس درد را هم از دست داده‏اند. چگونه انسان‏هاى باشور و حرارت، متعهد و اهل تكليف و دردمند بسازد. در اين شرايط امام خمينى براى يك دگرگونى اساسى و بنيادى به سراغ قوى‏ترين عامل تحول جامعه رفت و با درك صحيح و عميق از مكتب، شناخت همه جانبه جامعه و توانايى از ارائه برنامه اصلاحى، سوژه كربلا را به كار گرفت زيرا متوجه اين حقيقت بود كه هيچ موضوعى مانند آن در اعماق جان شيعيان نفوذ نكرده و اين حادثه صرفاً جنبه فكرى و ذهنى ندارد بلكه با پر شورترين احساسات و عواطف عجين مى‏باشد چرا كه در هيچ واقعه‏اى به اين ميزان اشك نريخته و در هيچ ماتمى چنين سوگوارى نكرده و در هيچ مراسمى اين گونه به ميدان نيامده است.
به علاوه اين قيام آيينه تمام نماى ارزش‏هاى انسانى است و اوج ايثار، حماسه، جهاد، مبارزه، اشتياق معنوى و عبادت را به نمايش مى‏گذارد. از اين رو مطرح كردن عاشورا و ترسيم چهره راستين كربلا به معنى توجه دادن مردم به آشناترين چهره پرجاذبه‏ترين حركت توحيدى، كاملترين سرمشق و عالى‏ترين حماسه در هر عصر مى‏باشد. به همين دليل يكى از نويسندگان معاصر مى‏نويسد: «آية اللّه خمينى بيش از هر مقام شيعى كه داراى منزلتى قابل قياس با وى باشد خاطره كربلا را با احساس حادى از ضرورت سياسى به كار گرفته است.»(6)
امام خمينى عقيده دارد بايد عاشورايى بوجود آورد:
«اسلام را عرضه بداريد و در عرضه آن نظير عاشورا بوجود آوريد چطور عاشورا را محكم نگه داشته و نگذاشته‏ايم از دست برود. چگونه هنوز مردم براى عاشورا سينه مى‏زنند و اجتماع مى‏كنند، سلام بر مؤسس آن، شما هم امروز كارى كنيد كه راجع به حكومت موجى بوجود آيد، اجتماعات بر پا گردد.»(7)
امام حسين(ع) جامعه را از حالت سكون و ايستايى خارج نمود و سبب بالندگى و شكوفايى آن گرديد. او كه عصاره اسلام ناب محمدى است قيام مى‏كند تانشان بدهد آنچه بنى اميه حكومت خود را به وسيله آن توجيه مى‏كند دين نيست بلكه نوعى فريب و نيرنگ است كه به نام دين عرضه مى‏شود. اسلام حقيقى با چنين حكومتى سازگارى ندارد. امام خمينى نيز با اقتدا به امام حسين(ع) چنين كرد و در مقابل حكومت جابر همه مصايب را تحمّل نمود و با ايستادگى و سازش ناپذيرى خود مشروعيت اجتماعى و سياسى نظام شاهنشاهى را براى اولين بار در تاريخ ايران زير سؤال برد و براى هميشه جور آن را از سر مردم كم كرد و آزادگى و ظلم ستيزى امام حسين(ع) در وجود امام خمينى متجلى گشت. آن روح قدسى مى‏گويد:
«حضرت سيدالشهداء به همه آموخت كه در مقابل ظلم، در مقابل ستم، در مقابل حكومت جائر چه بايد كرد.»(8)
و در جاى ديگر فرموده‏اند:
«امام مسلمين به ما آموخت كه در حالى كه ستمگران زمان به مسلمين حكومت جائرانه مى‏كنند در مقابل او اگرچه قواى شما ناهماهنگ باشد بپاخيزيد و استنكار كنيد. اگر كيان اسلام را در خطر ديديد فداكارى كنيد و خون نثار نمائيد.»(9)
مقام معظم رهبرى حضرت آية اللّه خامنه‏اى تأكيد نموده‏اند:
«عنوان پيروزى خون بر شمشير را امام بزرگوار از ماه محرم استحصال كردند و مردم ايران نيز با پيروى از حسين بن على(ع) از عاشورا درس گرفتند و سرانجام خون بر شمشير پيروز شد. حضرت امام به عنوان يك انسان حسينى و عاشورايى دنياى كفر و الحاد را به مبازره طلبيد و همه شاهد بودند كه در عمل چه كرد و امروز همه ما بايد عاشورايى باشيم تا حركت دنيا به سمت صلاح برود تسريع و زمينه ظهور ولى مطلق نيز فراهم شود. گويندگان علماى دين بايد با شمشير حق ذوالفقار علوى و ولوى عاشورا در مقابل تبليغات خصمانه و خباثت‏آميز دشمن بايستند و با همت و فداكارى خود بار ديگر همان معجزه بزرگ را در برابر جناح كفر مطرح كند.»(10)
استاد شهيد علامه مرتضى مطهرى گفته است:
«نداى امام خمينى از قلب فرهنگ و از اعماق و از ژرفاى روح اين ملت برمى‏خاست. مردمى كه در طول چهارده قرن حماسه محمد(ص)، على، زهرا، حسين (عليهم السلام)، زينب (س) سلمان، ابوذر و صدها هزاران مرد ديگر را شنيده بودند و اين حماسه‏ها با روحشان عجين شده بود بار ديگر همان نداى آشنا را از حلقوم اين مرد شنيدند. على را، حسين را در چهره او ديدند. او را آيينه تمام نماى فرهنگ خود كه تحقير شده بود تشخيص دادند. او توانست ايمان از دست رفته مردم را به آنها بازگرداند و آنها به خودشان مؤمن كرد و مردمى كه سال‏ها اين آرزو را كه در زمره ياران امام حسين(ع) باشند رد سر مى‏پروراندند… به ناگاه خود را در صحنه‏اى مشاهده كردند آن چنان كه گويى حسين(ع) را به عينه مى‏ديدند و همين باعث شد كه به پاخيزند و يكسره بانك تكبير بر هر چه ظلم و ستمگرى است بزنند.»(11)
انقلاب اسلامى صرفاً در صدد ايجاد يك امپراتورى قوى با سيستم رفاهى كم نظير يا ساختار فرهنگى و سياسى مبتنى بر نظريات علمى نبود بلكه اين حركت عظيم با حدوث و تداومش در صدد بود كه جامعه را از حضيض ذلت به اوج عزت برساند و محرومين صالح را به مقام وراثت و خلافت الهى در زمين نايل گرداند. از اين جهت وقوع اين تحول بزرگ با ديگر انقلاب‏ها تفاوت آشكارى دارد. علت اصلى پيدايش انقلاب اسلامى ايران سريان ولايت عاشورايى امام خمينى بود. اينك تداوم آن نيز در گرو حفظ و انتقال ولايت به نسل جديد و نسل‏هاى آينده خواهد بود. آنچه كه در فرايند اين تسرّى نقش واسطه را ايفا مى‏كند اصل معرفت و شناخت امام خمينى و محبت و عشق نسل‏ها به اوست كه خود بهترين مقدمه براى ورود به ولايت اهل بيت(ع) و ولايت الهى است. ولايت عاشورايى امام خمينى سرمنشأ علت محدثه انقلاب اسلامى بوده است يعنى پيروزى اين قيام را جز اعجاز ولايت حسين كه از آستين ولايت امام خمينى بيرون آمد نمى‏توان دانست. همين جاذبه معنوى و نفس رحمانى امام بود كه مس‏ها را تبديل به طلا ساخت و دمادم بر كالبد امّت عاشورايى خون تازه‏اى مى‏دميد و موج وار شخصيت عرفانى و حماسيش در جامعه تحول و پويايى بوجود مى‏آورد. تداوم انقلاب نيز بر همين حضور دائمى بستگى دارد. در ميان اولياى غير معصوم نوادرى يافت مى‏شود كه در برخوردارى از شرايط ولايت تا مرز اولياى كامل الهى پيش مى‏روند. از همين روى گفتار و كردارشان حالتى ديگر پيدا مى‏كند. آنان مصداق اين روايت رسول اكرم(ص) هستند كه فرموده‏اند: «ان للّه عباداً ليسوا بانبياء يغبطهم النبيّون.»(12) خداوند بندگانى دارد كه گرچه پيامبر نمى‏باشند ولى فرستادگان الهى به حالشان غبطه مى‏خورند. امام خمينى در نقطه اوج اين گونه از اولياست چنانچه رهبر معظم انقلاب اسلامى در وصفش فرمود:
«امام خمينى نشان داد كه در كسب فضايل تا مرز ائمه معصومين پيش رفتن اضافه نيست.»(13)
استاد شهيد مرتضى مطهرى عدالت اجتماعى، استقلال، آزادى و معنويت اسلامى را به عنوان اركان تداوم انقلاب اسلامى نام مى‏برد و رخنه فرصت طلبان، عدم اخلاص و معنويت، ابهام طرح‏هاى آينده، نفوذ انديشه‏هاى بيگانه و تجدد گرايى افراطى را از آفات انقلاب مى‏داند.(14) بى شك همان عواملى كه انقلاب را پديد آورده‏اند بايد در استمرار اين حركت نقش ايفا كنند و قلب تپنده آن يعنى ولايت حق حضور داشته باشد وگرنه تمام اركان و اعضاء از حركت تكاملى باز خواهند ايستاد.(15)
سرچشمه پيروزى‏

ائمه (ع) ادامه دهنده راه انبياء هستند يعنى همان تزكيه تعليم و برقرار كردن قسط و عدل و بيرون آوردن امت‏ها از تاريكى‏ها به سوى نور و از شرك به توحيد و از تفرقه و جدايى به اتحاد و تفاهم و از ذلت به عزت. روح دعوت همه انبياء و اولياء نفى هرگونه استكبار و استبداد بوده است و شعار هر مسلمانى كه حضرت امام خمينى بر آن تأكيد كرده‏اند اين است (نه ستم را بپذيريد و نه زير بار ظلم برويد) پيامبران آمدند تا عقل سليم مردم را شكوفا كنند و آنان را به بصيرت و تفكر و تعقل وا دارند چنانچه حضرت على(ع) فرموده‏اند: «و يثيروا لهم دفائن العقول(16) (فرستادگان الهى) آمده‏اند تا عقل‏هاى دفن شده را بيرون آورند و به كار اندازند دعوت مردم به معروف و نهى از منكر و دور كردن آنان از خرافات نيز از اهداف انبياء است(17) حضرت امام حسين(ع) نيز اين هدف را دنبال كرده و در وصيت نامه خود خطاب به برادرش محمد حنفيه پس از شهادت به يگانگى خداوند و رسالت حضرت محمد(ص) و روز جزا فرموده‏اند: «و انّى لم اخرج أشراً ولابطراً و لا مفسداً و لاظالماً و انّما خرجت لطلب الاصلاح فى امّة جدّى اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدّى و ابى على بن ابى طالب»(18) (يعنى من خروج نكردم از براى تفريح و تفرج و نه از روى بلند منشى و نه از براى فساد و خرابى و نه از براى ستم بلكه خروج من براى اصلاح امت جدم مى‏باشد. من مى‏خواهم امر به معروف نمايم و نهى از منكر كنم و به سيره و سنت جدم و آيين و روش پدرم على(ع) رفتار كنم).
حضرت امام خمينى براى نجات مردم از آتش بيداد و تباهى‏هاى خاندان پهلوى و نيز ستيز با استكبار و رهبرى انقلاب اسلامى از اين مكتب درس گرفته و همان راه را ادامه داده‏اند:
«ما كه تابع حضرت سيدالشهداء هستيم بايد ببينيم ايشان چه وضعى در زندگى داشت. قيامش، انگيزه‏اش نهى از منكر بود كه هر منكرى بايد از بين برود، ببينيم من جمله قضيه حكومت جور حكومت جور، بايد از بين برود.»(19)
امام خمينى علل شكل گرفتن و بقاى انقلاب اسلامى را مديون و مرهون عاشورا مى‏دانند و مى‏گويد مردم درس قيام و مبارزه را از امام حسين(ع) فرا گرفتند. ايشان در سخنانى متذكر گرديده‏اند:
«ما بايد همه متوجه اين معنا باشيم كه اگر قيام حضرت سيدالشهداء نبود امروز ما نمى‏توانستيم پيروز شويم. انقلاب اسلامى پرتوى از عاشورا و انقلاب عظيم الهى آن است.»(20)
در جاى ديگر تأكيد كرده‏اند:
«تمام اين وحدت كلمه‏اى كه مبدأ پيروزى ما شد براى خاطر اين مجالس عزا و اين مجالس سوگوارى و اين مجالس تبليغ و ترويج اسلام شد.»(21)
امام يادآور شده‏اند:
«اين خون سيدالشهداء است كه خون‏هاى همه ملت‏هاى اسلامى را به جوش آورد. ملت ما از طفل شش ماهه تا پيرمرد هشتاد ساله را در راه خداوند فدا كرد و اين اقتداء به بزرگ مرد تاريخ حضرت سيدالشهداء (سلام اللّه عليه) است… .»
امام حسين(ع) فرموده‏اند: «لو لم يكن فى الدنيا ملجأ و لامأوى لما بايعت يزيد بن معاوية»(22) (برادرم محمد حنفيّه) اگر تمام اين دنياى وسيع هيچ پناهگاه و ملجأ و مأوايى نباشد باز هم با يزيد فرزند معاويه بيعت نخواهم كرد. امام خمينى نيز در مرز كويت وقتى به معظم له اجازه نمى‏دهند، به بغداد بر مى‏گردند و بعد به پاريس مى‏روند. آنجا از امام مى‏خواهند كه كوچكترين كارى را انجام ندهند ايشان مى‏فرمايند من هركجا بروم حرفم را مى‏زنم من از فرودگاهى به فرودگاهى ديگر و از شهرى به شهر ديگر سفر مى‏كنم تا به دنيا ثابت كنم كه تمام ظالمان دنيا دستشان را در دست يكديگر گذاشته‏اند تا مردم جهان صداى ما مظلومان را نشنوند ولى من صداى مردم دلير ايران را به دنيا خواهم رساند.(23)
امام خمينى ضمن آن كه انقلاب اسلامى را نشأت گرفته از قيام سيدالشهداء(ع) مى‏داند بين يزيد و يزيديان و شاه و اعوان شاه و انصارش مقايسه‏اى دارد، كه:
«آن روز يزيديان با دست جنايتكاران گور خود را كندند و تا ابد هلاكت خويش و رژيم ستمگر جنايتكار خويش را به ثبت رساندند و در 15 خردادماه 1342 پهلويان و هواداران و سردمداران جنايتكارشان با دست ستم شاهى خود گور خود را كندند و سقوط و ننگ ابدى را براى خويش به جاى گذاشتند كه ملت عظيم الشأن ايران بحمداللّه تعالى با قدرت و پيروزى بر گور آتشبار آنان لعنت مى‏فرستيد.»(24)
ايشان طى پيامى به مناسبت سالروز قيام 15 خرداد در تاريخ 15 خرداد 1361 فرمودند: «ملت عظيم الشأن در سالروز شوم اين فاجعه انفجارآميزى كه مصادف با 15 خرداد 1342 بود با الهام از عاشورا آن قيام كوبنده را به بار آورد و اگر عاشورا و گرمى و شور انفجارى آن نبود معلوم نبود چنين قيامى بدون سابقه و سازماندهى واقع مى‏شد، واقعه عظيم عاشورا از 61 هجرى تا خرداد 1361 و از آن تا قيام عالمى بقية اللّه ارواحنا لمقدمه الفداء در هر مقطع انقلاب‏ساز است.»(25)
خيلى از خواص به امام خمينى مى‏گفتند: نمى‏شود در مقابل حكومت شاه قيام كرد و استقامت در برابر چنين قدرتى امكان‏پذير نمى‏باشد! افرادى نيز سياست را از ديانت جدا مى‏دانستند و مى‏گفتند گام نهادن به عرصه‏هاى سياسى در شأن علما نمى‏باشد. امام خمينى در جواب آنان فرمود:
«امام حسين(ع) نيروى چندانى نداشت و قيام كرد. او هم مى‏توانست بنشيند و بگويد تكليف شرعى من نيست كه قيام كنم. دربار اموى هم خيلى خوشحال مى‏شد كه سيدالشهداء بنشيند و حرف نزند اما مسلم بن عقيل را فرستاد تا مردم را دعوت كند به بيعت تا حكومت اسلامى تشكيل دهد. وقتى كه حضرت سيدالشهداء آمد مكه و از مكه در آن حال بيرون رفت يك حركت سياسى بزرگ بود كه در يك وقتى كه مردم دارند به مكه مى‏روند، ايشان از مكه خارج شود اين يك حركت سياسى بود تمام حركاتش سياسى بود و اين حركت اسلامى سياسى بود كه بنى اميه را از بين برد و اگر اين حركت نبود اسلام پايمال شده بود.»(26)
امام خمينى در تمام مراحل انقلاب به پيروى از حسين بن على(ع) راه مقاومت، پايدارى و استقامت را پيشه خود ساخته و امت اسلامى را نيز متوجه چنين حقيقتى نمود و در بياناتى در فروردين 1342 در مورد وظايف مسلمانان در صيانت از ديانت فرمود:
«شما پيرو پيشوايانى هستيد كه در برابر مصايب و فجايع صبر و استقامت كردند. آنچه امروز مى‏بينيم نسبت به آن چيزى نيست. پيشوايان بزرگ ما حوادثى چون عاشورا و شب يازدهم محرم را پشت سر گذاشته‏اند و در راه دين خدا يك چنان مصايبى را تحمل كرده‏اند… عيب است براى كسانى كه ادعاى پيروى از حضرت امير(ع) و امام حسين(ع) را دارند در برابر اين نوع اعمال رسوا و فضاحت‏آميز دستگاه حاكم خود را ببازند.»(27)
در جاى ديگر امام تأكيد مى‏نمايد:
«ما بايد روى آن فداكارى‏ها حساب كنيم كه سيد الشهداء(ع) چه كرد و چه بساط ظلمى را بر هم زد و ما هم چه كرده‏ايم؟ مگر خون ما رنگين‏تر از خون سيدالشهداء است؟ ما چرا بترسيم از اين كه خون بدهيم يا اين كه جان بدهيم. دستور اين است… دستور است براى همه كه كلِّ يوم عاشورا و كل ارض كربلا دستور است به اين كه هر روز و در هرجا بايد همان نهضت را با استقامت ادامه دهيد.»(28)
باران بيدارى‏

بدون شك انقلاب اسلامى به عنوان تداوم قيام حسينى احياء اسلام را بعد از چهارده قرن به بهترين شكل به منصه ظهور رسانيد. همانگونه كه قيام امام حسين(ع) عكس العملى در مقابل تحريف اصول ديانت به حساب مى‏آمد. انقلاب اسلامى پس از قرن‏ها ضعف و انحطاط مسلمانان موجب مرحله جديدى از ظهور مجدد اسلام گرديد. نهضت امام حسين يك حركت بزرگ فرهنگى است كه انسان‏ها را از درون متحول مى‏كند تحولى كه لزوماً در مسايل سياسى، اجتماعى زمان اثر مى‏گذارد. انقلاب اسلامى نيز به اعتبار موقعيت رهبرى آن و موضع‏گيرى امام خمينى حركتى فرهنگى محسوب مى‏گرديد چرا كه امام در مرحله نخست جانها را متحول كرد و پس از آن توانست ساختار نظام سياسى ايران را دگرگون كند.همانگونه كه در نهضت عاشوراى حسينى جان انسان‏ها در پرتو شهادت و فداكارى روشنايى گرفت. در انقلاب اسلامى ايران، عاشورا چراغ راه و موجد انقلاب درونى گرديد. امام خمينى به صراحت در اين‏باره فرموده‏اند:
«آن چيزى كه در اينجا حاصل شد و بايد او را جزء معجزات ما حساب بكنيم همان انقلاب درونى اين ملت بود. انقلاب درونى اين ملت موجب شد كه انقلاب پيدا شد و همان انقلاب درونى آنها و شناخت آنها از اسلام و توجه آنها به خداى تبارك و تعالى موجب شد كه در تمام اين دوره‏اى كه ما در آن هستيم از اول كه قيام شد و بعد اين انقلاب مبدّل شد و بعد پيروزى شد و تا الآن روز به روز مى‏بينيد كه حضور ملت و تعهد ملت رو به افزايش است اين نه براى انقلاب است بلكه براى انقلاب درونى است… پيروزى را ما بايد از انقلاب درونى مردم جستجو كنيم.»(29)
در ماجراى عاشورا آن چنان جان مردم در سايه سلطه ستم و سركوب دچار تحريف و انحراف شده بود كه تنها حماسه حسينى مى‏توانست در درون انسان‏ها تحوّل ايجاد كند. در قيام كربلا حركت امام حسين(ع) اصلاح گرايانه و مخالفت با تحريف حقيقت و انحطاط ارزشهاى اسلامى و استقرار سنت‏هاى موهوم قومى و قبيله‏اى رژيم اموى بود.
تكيه گاه انقلاب اسلامى دگرگونى در روح و روان انسان‏هايى بود كه هدايت آنان به دليل فرهنگ استبدادى و سياست‏هاى تخريبى رژيم پهلوى كم رنگ و محو شده بود و ارزشهاى ايران باستان به عنوان حربه در مقابله با اسلام مطرح گرديد. تغيير تقويم از هجرى شمسى به شاهنشاهى، روشن‏ترين علامتى بود كه نظام شاهنشاهى طى آن تصميم گرفته بود پيوند ايران اسلامى را با اسلام قطع كند چنانكه روشنفكران وابسته به دربار كوشيدند هويت ايران و آداب و رسوم بومى را در مقابل ارزشهاى دينى قرار دهند. امام و مردم نگاهشان به عاشورا بود و شهادت. شاه و حاميانش نگاهشان به كوروش بود و ماندن.(30)
يكى از انگيزه‏هاى اساسى امام خمينى در نهضت اسلامى ايران، عزت خواهى و تقويت روحيه سربلندى و شكست ناپذيرى مردم ايران بوده است. به همين دليل ايشان از ذلت پذيرى دولت ايران كه طبعاً به حساب مسلمين تلقى مى‏گرديد سخت احساس بيزارى نمود. روح بلند و عزيز بنيان گذار نظام اسلامى در ايران با شنيدن و يا مشاهده اندك حركتى ذليلانه متلاطم مى‏گرديد، مى‏خروشيد و سيلى به راه مى‏انداخت و ذليلان و آنها كه حقارت مردم ايران را طالب بودند را در غرقاب آن هلاك مى‏نمود. از پرهيجان‏ترين سخنرانى‏هاى ايشان، بيانات امام عليه پيمان ذلت بار كاپيتولاسيون است. در اين سخنرانى مردم تحت تأثير احساسات رهبرشان قرار گرفتند و بيش از پانزده بار گريه شديد حضّار سخنان امام را قطع نمود.(31) امام در اين بيانات به رغم تهديد جدى رژيم پهلوى در نطق خود ضمن حملات شديد به طرح اسارت بار و ذلت آور و ضد اسلامى مذكور و اعلام خطر به علما و مراجع و حوزه‏هاى علميه و ارتش و ملت ايران با صراحت فرياد زد:
«… رئيس جمهور آمريكا بايد بداند كه امروز در پيش ملت ما منفورترين افراد بشر است. امروز تمام گرفتارى ما از آمريكا است.»(32)
امام در فراز يكى از سخنان خود فرياد زد:
«خمينى را اگر دار بزنند تفاهم نخواهد كرد.»(33)
و در پيامى ديگر فرمود:
«من اكنون قلب خود را بر سر نيزه‏هاى مأمورين شما حاضر كرده‏ام ولى براى قبول زورگويى‏ها و خضوع در مقابل جبارى‏هاى شما حاضر نخواهم بود.»(34)
موضع‏گيرى‏هاى فوق انگيزه رد بيعت از سوى امام حسين(ع) را به خاطر مى‏آورد. تعبير بلند «هيهات مناالذله»(35) اين بخشى از روحيه سازش ناپذيرى و عزت‏طلبى امام بوده است.
حضرت امام خمينى به قدرى به مسئله عزت مسلمانان اهميت مى‏داد كه مى‏فرمود: وقتى عكس محمد رضا شاه معدوم را در برابر فلان رئيس جمهور آمريكا، كه آن طور ذليلانه در مقابل او ايستاده بود، ديدم بسيار ناراحت شدم و تلخى اين منظره هنوز براى من باقى است كه شاه مملكت اسلامى در برابر كافر خدانشناس، اين طور اظهار كوچكى كند.(36)
دگرگونى بنيادى در ارزشهاى فرهنگى‏

امام حسين(ع) مظهر جهاد وايثار، حماسه و خشم مقدس است. طاغوت و عوامل وابسته به او قصد داشتند عنصر اسلامى را در اعماق باورها، انديشه‏ها و گرايش‏هاى امت مسلمان ايران به صورتى رخوت آور و مسخ شده درآورند و در نتيجه بسيارى از سرمايه‏هاى عظيم معنوى و اسلامى را در بين افراد جامعه آن چنان كوچك و محدود و واژگونه جلوه دادند كه روح و حقيقتش تهى گرديد و تنها قالبى بسيار تحريف شده از آن باقى ماند اما رهبر نستوه انقلاب اسلامى عاشوراى ملت را زنده كرد و چهره تابناك امام حسين(ع) را از آن زواياى تاريك تاريخ و از پشت ابرهاى تيره وارد صحنه كرد. مردمى كه ساليان متمادى در بى تفاوتى بسر مى‏بردند و در برابر سرنوشت اجتماعى خود احساس مسؤوليت نمى‏كردند و اسلام را صرفاً در گوشه مساجد و محافل دينى مى‏شناختند و دين را جداى از مسايل سياسى و اجتماعى تلقى مى‏كردند در پرتو رهبرى قاطع امام خمينى ناگهان اسلام را به گونه‏اى اصيل و ناب فرا گرفتند. دانستند كه اسلام در متن جامعه و سياست تحول ايجاد مى‏كند و همه در برابر سرنوشت خويش مسؤولند.(37) شهيد دكتر محمد جواد باهنر مى‏نويسد: رهبر عاليقدرمان امام خمينى عاشوراى ما را زنده كرد. در عاشوراى دو روز قبل از پانزده خرداد سال 1342 جملات نوحه گرى و سينه زنى همه ساله ناگهان به شعارهاى تند عليه طاغوت زمان تبديل شد. همان نيروهايى كه ساليان دراز بر باد مى‏رفت و نابود مى‏شد و كسى خبر نداشت كه چگونه اين نيروهاى عظيم در بطن جامعه وجود دارد ناگهان اين نيروها بالا آمد و به صورت يك موج و يك اعتراض شد و دشمن را لرزاند يك دفعه صفحه عوض گرديد و مردم آن شعار معروف را سر دادند كه: «خمينى خمينى خدا نگهدار تو، بميرد بميرد دشمن خونخوار تو»(38) بنابراين يكى از بزرگترين بركات انقلاب اسلامى مردم ايران دگرگونى بنيادى در ارزشهاى فرهنگى، در معيارهاى قضاوت و ارزش گذارى مقام و شخصيت و وضع اجتماعى، فضيلت‏ها، كرامت‏ها و رفعت‏هاى انسانى بود. به قول شهيد باهنر: انقلاب اسلامى در راه متجلى كردن حقايق و شناخت شخصيت‏ها و متبلور كردن ارزشهاى واقعى به جاى ارزش‏هاى طاغوتى و شيطانى بزرگترين خدمت را به بشريت كرده است.(39) شهيد مظلوم آية اللّه دكتر بهشتى در اين زمينه خاطر نشان ساخته است: اگر انقلابى در ايران روى داده، جهت اين انقلاب روشن است. حاكميت صدق، حق، عدل، عفت، تقوا، مهر، عطوفت، برادرى الهى، قهر و غضب فى اللّه، دوستى با دوستان خدا، دشمنى با دشمنان خدا است. انقلاب براى حاكميت اين ارزشهاى متعالى و مبارزه با نفى ضد ارزشهايى بوده كه سال‏ها و قرن‏ها بر زندگى ما مردم، بر اخلاق، بر روابط، در زندگى خصوصى، خانواده‏گى، اجتماعى، سياسى و اقتصادى ما حاكم بود. انقلاب براى اين بود كه آن ضد ارزش‏ها را از حاكميت بيندازد و ارزشهاى اصيل متعالى و الهى و نور را به جاى ظلمات حاكم كند.(40)
اين همان آرمان‏ها و ارزش‏هايى است كه امام خمينى درباره‏اش فرموده‏اند:
«جمهورى اسلامى ايران نبايد تحت هيچ شرايطى از اصول و آرمانهاى مقدس و الهى خود دست بردارد.»(41)
با توجه به اين كه نيروى محركه انقلاب اسلامى حماسه عاشورا، روح ايمان و اعتقادات مذهبى است بنابراين بايد هويت اسلامى، ارزشهاى دينى و فرهنگى آن حفظ شود و كانونهايى كه در جهت بارور كردن انقلاب و آشنا كردن نسل جوان با فضايل و مكارم نقش بسيارى داشتند، بايد به عنوان سنگر دفاع از انقلاب و ارزش‏هاى آن حفظ و تقويت شود. لازم است منظومه منوّر عاشوراى حسينى با پيام پيروزى خون بر شمشير در الگوى رفتارى و مناسبات اجتماعى و سياسى حضور دائم داشته باشد.
امام خمينى در سخنرانى‏هاى متعدد تكليف را براى امت خود روشن كردند و يادآور شدند كه نهضت ما در امتداد قيام حسينى است:
«تكليف ماها را حضرت سيدالشهداء(ع) معلوم كرده است.»(42)
البته امت اسلامى اين درسها را بخوبى آموختند و خود كه بهترين شاگردان مكتب عاشورا بودند چنان به رشد و تعالى رسيدند كه معلمان فرهنگ عاشورا گرديده تا به نسل‏ها و عصرهاى بعد بياموزند و حجت را بر همه تمام كنند كه نهضت سيدالشهداء مى‏تواند سرلوحه تمام امور قرار گيرد.
چنانچه ابا عبداللّه از ياران خود تقدير مى‏كند و مى‏فرمايد:
«همانا يارانى باوفاتر از ياران خود سراغ ندارم و بهتر از ايشان را نمى‏شناسم…»(43)
امام نيز از امت خود تقدير مى‏كند:
«من با جرأت مدعى هستم كه ملت ايران و توده ميليونى آن در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسول اللّه(ص) و كوفه و عراق در عهد اميرالمؤمنين(ع) و حسين بن على(ع) مى‏باشند آن مسلمانان عراق و كوفه كه با سيد الشهداء آن شد كه شد. آنان كه در شهادت دست آلوده نكردند يا گريختند از معركه و يا نشستند تا آن جنايت تاريخ واقع شد. اما امروز مى‏بينيم كه ملت ايران از قواى مسلح نظامى و انتظامى و سپاه و بسيج تا قواى مردمى از عشاير و داوطلبان و از قواى در جبهه‏ها و مردم پشت جبهه‏ها با كمال شوق و اشتياق چه فداكارى‏ها مى‏كنند و چه حماسه‏ها مى‏آفرينند.»(44) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: –
1. صحيفه نور، ج 7، ص 37، و نيز ج 17، ص 58. 2. صحيفه نور، ج 1، ص 70. 3. نك عيون اخبار الرضا، ج 7، ص 62، بحارالانوار، ج 36، ص 204، كمال الدين صدوق، ج 1، ص 264. 4. خورشيد شهادت، ج 2، سخنرانى آية اللّه محمد يزدى، ص 66 – 65. 5. قيام عاشورا در كلام و پيام امام خمينى، ص 91. 6. تفكر نوين سياسى اسلام، حميد عنايت، ترجمه ابوطالب صارمى، ص 271. 7. ولايت فقيه (حكومت اسلامى)، امام خمينى، ص 160. 8. عاشورا در كلام و پيام امام خمينى، ص 55. 9. همان. 10. روزنامه همشهرى، 4 خرداد 1374، شماره 691. 11. پيرامون انقلاب اسلامى، استاد شهيد مرتضى مطهرى، ص 95 – 94. 12. شواهد الربوبيه، ملاصدرا، ص 377. 13. مجموعه مقالات دومين كنگره امام خمينى و فرهنگ عاشورا، دفتر دوم، ص 96. 14. پيرامون انقلاب اسلامى، ص 95، نهضت‏هاى اسلامى در صد ساله اخير، ص 87. 15. مجموعه مقالات دومين كنگره…، مقاله عباس ايزدپناه. 16. نهج البلاغه، فرازى از خطبه اول. 17. نك: سوره اعراف، آيه 156. 18. مقتل عوالم، ص 54، مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188، ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 602، نفس المهموم، ص 45. 19. صحيفه نور، ج 20، ص 189. 20. همان، ج 17، ص 60. 21. همان. 22. مقتل عوامل، ص 54، مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188. 23. مجموعه مقالات دومين كنگره بين المللى امام خمينى و فرهنگ عاشورا، دفتر اول، ص 42. 24. صحيفه نور، ج 16، ص 179. 25. همان، ص 219. 26. همان، ج 18، ص 140. 27. همان، ج 1، ص 38. 28. كلمات قصار امام خمينى (ره)، ص 74. 29. صحيفه نور، ج 19، ص 270 – 269. 30. مجموعه مقالات اولين كنگره بين المللى امام خمينى و فرهنگ عاشورا، دفتر دوم، ص 223. 31. نك: كوثر(مجموعه سخنرانى‏هاى امام خمينى) ج 1، ص 165 – 164. 32. فرازهاى فروزان، از نگارنده، ص 412. 33. صحيفه نور، ج 1، ص 65. 34. همان، ص 40. 35. مقتل خوارزمى، ج 2. 36. پابه‏پاى آفتاب، رضا ستوده، ج 4، ص 68. 37. مباحثى پيرامون فرهنگ انقلاب اسلامى، دانشمند شهيد دكتر محمد جواد باهنر، ص 61. 38. همان، ص 68. 39. همان، ص 103. 40. ارزشها در نگاه شهيد بهشتى، ص 111. 41. صحيفه نور، ج 21. 42. همان، ج 17، ص 92. 43. الارشاد، ج 2، ص 93 – 92. 44. صحيفه انقلاب (وصيت نامه سياسى الهى امام خمينى)، ص 12.

/

جنبه‏هاى غيبى عاشورا

در مكتب كرامت‏

خداوند كريم مظهر كرامت است و در آيات متعددى از قرآن به اين مطلب اشاره شده است. از جمله مى‏فرمايد: «تبارك اسم ربك ذى الجلال و الاكرام.»(1)
از مصاديق بارز كرامت امر نبوت پيامبران است كه بدينوسيله از اكرام الهى بهره‏مند شده تا در مكتب وحى درس كرامت دهند و بر محور اين ويژگى انسانها را به سوى نور و سعادت رهنمون گردند پيامبر اكرم(ص) در اين‏باره مى‏فرمايد: «انى بعثت لاتمم مكارم الاخلاق.»(2)
خداوند بندگان خاص و اولياء خويش را به مقام مكرّمان رسانيد و آنها را به عالى‏ترين درجات و رفيع‏ترين مراتب انسانى نائل گرداند و نفسشان را از هرگونه فرومايگى و پستى منزّه و مبرّا كرد. كرامت در سايه سار تقواى الهى و رستن از وابستگى‏هاى دنيوى و محدوديت‏هاى مادى حاصل مى‏گردد و پيشوايان دين بوسيله آن از مبدأ فيض ربوبى، دلها و چشمهاى عاشق حق را به فراسوى ماده و طبيعت سير مى‏دهند. كرامت فضيلتى است چون اعجاز كه اولياء الهى بدان متصفند و در پرتو آن توان خرق عادت دارند.
امام حسين(ع) كه در خاندانى كريم پرورش يافت اهل كرامت است و در زندگى جاودانه و مبارزه خالصانه‏اش خوارق عادات بسيارى به چشم مى‏خورد. آن حضرت در دعاى شب عاشورا فرمود: «اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوه و علّمتنا القرآن و فقّهتنا فى الدين.»(3)
پيامبران و امامان(ع) خزانه داران دانش الهى‏

خداوند متعال وجود مقدّس رسول اكرم(ص) را از نور خويش بيافريد و او را با اخلاقى نيك و خصالى پسنديده براى رهبرى مردم برگزيد. قلب پاك آن حضرت را جايگاه وحى الهى و تجلى گاه انوار خدايى قرار داد، مقامش را چنان رفيع گرداند كه جز ذات احدى و وصى بر حقش على بن ابيطالب(ع) كسى او را نشناخت. لطف و اراده پروردگار مهربان بر اين تعلق گرفت كه بعد از رحلت آن شخصيت يگانه، احكام جاودانى دين اسلام بدون مُبَيّن و مفسّر باقى نماند و جانشينى او را كسى بر عهده گيرد كه همانند آن حضرت داراى مقام عصمت و صاحب نفسى پاك و آراسته باشد. از اين رو خلافت ائمه معصومين(ع) كه منصبى است الهى در وجود اميرالمؤمنين(ع) و يازده فرزندش ثابت و منحصر گشت و علم و ايمان و آثار نبوت به آنها واگذار شد. خداوند در باطن آن حضرت نيرويى قرار داد تا به وسيله آن قدرت يابند، از وجود كائنات خبر دهند و از هر اتفاق در عالم خلقت آگاه شده و با نور عظمت خويش راه را بر مشتاقان حق و حقيقت بگشايند و آنان را به سر منزل مقصود برسانند. يكى از ياران امام صادق(ع) مى‏گويد: روزى در كنار حجر اسماعيل خدمت آن حضرت نشسته بوديم. كه فرمود: سوگند به صاحب اين خانه اگر من نزد موسى و خضر بودم به آنها مى‏گفتم كه من از شما اعلم هستم و به آنان مطالبى را مى‏گفتم كه از آن بى‏اطلاع بودند.
زيرا موسى و خضر فقط از گذشته خبر داشتند ولى ما از آينده خبر داريم تا قيام قائم و اين علم را ما از پيامبر(ص) به ارث برده‏ايم.(4) از روايات استفاده مى‏شود كه براى خداوند دو علم است يكى آنكه خاص حضرت احديت است و كسى بر آن اطلاعى ندارد ديگرى آن است كه به رسولان و فرشتگان عطا نموده است علم امامان معصوم(ع) به حالات بندگان و اخبار زمان و مكان از همين نوع است. ائمه اطهار(ع) بوسيله قوه مقدسى كه خداوند از ابتداى خلقت در نهاد آنها گذاشته است، از مكتونات قلبى انسانها مطلع شده و از حوادث حال و آينده خبر مى‏دادند. در زندگى آنها حالات غيبى و خوارق عاداتى بسيار وجود دارد كه بنابر مقتضيات زمان گاه بر ديگران آشكار و گاهى مكتوم مانده است.
امام حسين صاحب كرامات‏

زندگى سومين پيشواى شيعيان جهان كه براى آحاد بشر مايه فخر و مباهات و تمسك به راه و هدفش موجب قرب پروردگار و رستگارى در دنيا و آخرت مى‏باشد آكنده از پيش بينى‏ها و وقايع خارق العاده‏اى است كه براى آن حضرت از هنگام ولادت تا شهادت اتفاق افتاد. جانبازى دليرانه و خالصانه آن امام همام در عرصه كربلا و در روز عاشورا حماسى‏ترين و بى‏نظيرترين واقعه تاريخى است كه پس از گذشت ساليان طولانى نه تنها به بوته فراموشى سپرده نشده بلكه سرّ عمشق دلدادگان مكتب حق شده و شعاع عشق و عظمتش قلب آزادگان عالم را كاويده و آنها را به تجليل و تكريم از آن همه شجاعت و از خود گذشتگى واداشته است و يادآورى مصائب و مظلوميت او تا ابديت تاريخ دوستدارانش را به سوگ و ماتم نشانده است.
امام حسين(ع) در نهضت مقدسش به حفظ ارزشها و زدودن تحريف و بدعت‏هايى كه نا اهلان بر دين جدش وارد ساخته بودند پافشارى نمود و با نثار جان خويش و يارانش آيين حياتبخش الهى را زنده كرد و با رسوا نمودن حيله گران اموى كه غاصب حكومت در جامعه اسلامى بودند حقانيت خويش را ثابت نمود. با گذر بر روايات بسيار در شأن امام حسين(ع) علاوه بر اينكه به مقام شامخ آن حضرت در پيشگاه الهى، انبياء و اولياء پى مى‏بريم، از كرامات خاص وى در زندگى و شهادتش مطلع مى‏گرديم.
آدم (ع) گريست‏

در تفسير آيه 37 سوره بقره نقل مى‏شود: هنگامى كه آدم كلماتى نورانى را ديد كه بر ساق عرش نوشته شده از جبرئيل پرسيد اين كلمات چيست؟ جبرئيل گفت: اينها اسامى رسول خدا و خاندان بزرگوارش مى‏باشد، بدانها متوسل شو و خدا را بخوان. آدم چنين گفت: يا حميد بحق محمّد يا عالى بحق على… و آنگاه خدا را به اين نامها قسم داد. به نام حسين كه رسيد قلبش از اندوه گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد. علت اين گريه و اندوه را از جبرئيل پرسيد و او گفت: “حسين” فرزند تو به مصيبتى بزرگ مبتلا مى‏گردد كه تمامى مصائب در برابر آن كوچك است. آدم پرسيد آن مصيبت كدام است؟ جبرئيل گفت: حسين تشنه و غريب و تنها كشته مى‏شود و يار و ياورى ندارد، اى آدم اگر او را ببينى در حالى كه مى‏گويد: آه از تشنگى و آه از بى‏ياورى و از شدت تشنگى بين او و آسمان دود حائل مى‏شود و هيچكس جواب نمى‏دهد مگر با شمشير و شربت مرگ!(5)
امام حسين(ع) محبوب پيامبر و على(ع)

رسول خدا(ص) بارها در حضور مردم به مقام و عظمت نوادگانش امام حسن(ع) و امام حسين(ع) تأكيد نمود و به احترام آنها در منبر و محراب مراسم را به اختصار برگزار كرد. پيامبر امام حسين(ع) را پاره جگر خويش خواند و در كلامى گرانقدر فرمود: «حسين منّى و انا من حسين» وى دوستداران اباعبداللّه(ع) را دعا مى‏كرد و از مخالفانش تبرّى مى‏جست. گاهى اوقات كه آن حضرت در منزل يكى از همسرانش به سر مى‏برد و از آمدن حسين(ع) كه كودك بود به حجره‏اش جلوگيرى مى‏كردند برافروخته مى‏شد و از اين كار اعلام ناراحتى مى‏نمود. در يكى از روزها كه آن حضرت در منزل ام سلمه بود فرشته‏اى – جبرئيل – با كسب اجازه به محضرش شرفياب شد. در همين اثنا حسين(ع) به آغوش پيامبر جست و مورد مهر و محبت واقع شد. جبرئيل كه ناظر اين صحنه بود عرض كرد: همانا امّت شما اين طفل را خواهند كشت. اگر بخواهيد به شما نشان خواهم داد سپس خاك سرخى كه همراه داشت به پيامبر داد و پيامبر آن را به ام سلمه سپرد و فرمود: از آن نگهدارى كن. ام سلمه گويد: آن خاك را در شيشه‏اى نگه داشتم تا روزى كه تبديل به خون شد فهميدم در چنين روزى حسين شهيد شده است.(6)
مطلب فوق را ام سلمه در هنگامى كه امام حسين(ع) از عراق خارج شد به وى يادآورى كرد و گفت: با رفتن به سوى عراق ما را محزون نكن، زيرا من از رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود: فرزندم حسين در عراق و در زمين كربلا كشته خواهد شد و اكنون مشتى از آن خاك در شيشه نزد من است. امام فرمود: مى‏دانم كشته مى‏شوم و اراده الهى بر اين تعلق گرفته كه خويشاوندان و خاندان من اسير گردند در حالى كه صداى استغاثه ما را كسى نمى‏شنود و مى‏دانم در چه ساعتى و چه روزى در كدام سرزمين كشته خواهم شد.
تربت مبارك‏

واقعه شهادت سيدالشهداء يكى از اسرار خلقت است كه قضاياى غمبار آن در انديشه و كلام پيامبران و اوصياء الهى سارى و جارى بوده به طورى كه آنها با بيان گوشه هايى از اين حماسه جاويد همواره مغموم و محزون بودند. آدم ابوالبشر بر غمش گريست و ابراهيم خليل پس از آنكه به قدرت الهى صحنه كربلا را مشاهده نمود قلبش پر از اندوه شد و اشك از ديدگانش فرو ريخت. «زمانى كه اميرالمؤمنين(ع) همراه يارانش عازم نبرد صفين شدند از كربلا عبور كردند. پس در آن سرزمين توقف نموده و با صداى بلند فرمودند: اينجا را مى‏شناسيد؟ و آنگاه با دست خود به جايى اشاره كرده و فرمودند: آنجا محل نزول آنهاست و سپس جاى ديگرى را نشان داده و بيان نمودند: اينجا جايى است كه خون آنها ريخته خواهد شد و باز فرمود: چه مبارك تربتى هستى كه گروهى از خاك تو بر مى‏خيزند و به محشر مى‏آيند و بدون حساب به بهشت داخل مى‏شوند و آنگاه اشك از ديدگان مباركش جارى شد و افرادى كه در خدمتش بودند نيز گريستند.»(7)
مقامات عالى‏

خداوند متعال براى اهل بيت(ع) مقاماتى مهيا ديده كه با دفاع از حق و شهادت در اين راه بدان خواهند رسيد.
مسلم اسرار اين مطلب را كسى جز پروردگار نمى‏داند. هر فعلى كه از طرف ائمه اطهار انجام مى‏پذيرد اعم از سكوت، مبارزه،قيام و قعود طبق برنامه خاصى است كه از جانب خداوند بدانها رسيده است. و اين مسئله با اختيار و تصميم آن بزرگان منافاتى نداشته و آنها براى اطاعت از پروردگار عالم به انجام تكليف همت مى‏گمارند و از سرنوشتى كه برايشان مقدر شده سرباز نمى‏زدند و قبول هرگونه مصيبت در راه خدا را سبب تقرب به حق و رسيدن به درجات عاليه‏اى مى‏دانستند كه خداوند براى آنها مهيا نموده است. امام حسين(ع) با قيام جاودانه خويش از توطئه‏ها و حيله‏هاى دشمن پرده برداشت و ديندارى و شجاعت را در بين مسلمانان احياء كرد و با نثار خون خويش درس ايستادگى در برابر ظلم را با كمى افراد و تجهيزات به ديگران آموخت. آن حضرت از شهادت خويش آگاه بود و مطالبى كه در مدت حركتش از حجاز تا عراق بر زبان راند گوياى اين حقيقت است.
در سرزمين ثعلبه هنگام ظهر امام حسين(ع) اندكى خوابيد و وقتى بيدار شد فرمود: در خواب هاتفى را ديدم كه مى‏گفت: شما به شتاب مى‏رويد و مرگ شما را با شتاب به بهشت مى‏برد. على اكبر(ع) كه چنين سخنى را از پدر شنيد گفت: پدر جان مگر ما بر حق نيستيم؟ امام حسين(ع) فرمود: آرى به خدا قسم ما بر حق هستيم. على اكبر عرضه داشت در اين صورت ما از مرگ باكى نداريم و امام حسين(ع) كه از استقبال فرزندش شاد شده بود بيان داشت: فرزندم خدا به تو جزاى خير دهد.(8)
اينگونه خبر از آينده دادن مختص اولياء الهى است و از مصاديق آن مى‏توان وجود مقدس اباعبداللّه (ع) را نام برد. امام علاوه بر اين مورد، بارها در مسير حركت به سوى كربلا و خصوصاً شب عاشورا همراهان را از اتفاقاتى كه در پيش دارند آگه نمود. در مبارزه نابرابر سپاهيان كفر با امام شهيدان اگرچه دشمن مستانه در شيپور پيروزى دميدامّا فتح واقعى از آن امام حسين(ع) و يارانش بود. امام پيروزى را در مبارزه ظاهرى و كشت و كشتار نمى‏دانست، بلكه آن را در رسيدن به هدفهاى مقدسى مى‏دانست كه به خاطر آنها قيام كرده و شهادت را انتظار مى‏كشيد.
يارى فرشتگان و جنيان‏

حمايت پروردگار و امدادهاى غيبى در اكثر نبردهاى مسلمين آنها را بر دشمن فائق گرداند، در جنگ بدر كه رسول خدا(ص) و يارانش به جنگ با كفار پرداختند بيش از سه هزار فرشته آنها را يارى داده تا دشمن را شكست دهند و با پيروزى از ميدان جنگ بيرون آيند. «در روزى كه امام حسين(ع) از مكه حركت نمود، گروهى از فرشتگان آن حضرت را ملاقات كرده و گفتند: اى حجت خدا ذات مقدس باريتعالى در بسيارى از جنگ‏ها به وسيله ما، جدت رسول خدا(ص) را يارى نمود. اينك براى يارى تو آمده‏ايم. امام حسين(ع) به آنها فرمود: وعدگاه من و شما زمين كربلاست كه من در آنجا كشته مى‏شوم. علاوه بر فرشتگان جمعى از جنيان نزد امام آمده و گفتند: ما از شيعيان و ياران تو هستيم، اگر فرمان دهى تمام دشمنانت را نابود خواهيم كرد. امام حسين(ع) در حق آنها دعا كرد و فرمود: به خدا قسم قدرت ما بر كشتن آنها بيش از شماست. لكن مى‏خواهيم حجت بر همه تمام گردد تا كسانى كه هلاك مى‏شوند و يا به سعادت مى‏رسند هر دو از روى دليل و آگاهى باشد.»(9)
احسان به دشمن‏

نيكى و احسان به انسانها از خصائص بزرگان دين است. آنها حتى در رويارويى با دشمنان و معاندان رفتارى پسنديده داشتند و ديگران را به رعايت اين عمل ترغيب نموده‏اند. بخششهاى سخاوتمندانه رسول خدا(ص)، از خود گذشتگى‏هاى على(ع) در جنگها و چشم پوشى و بخشش امام حسن(ع) در برخوردهاى سخيف مخالفان، مظهر اخلاق و رفتار الهى در مكتب حياتبخش اسلام است. امام حسين(ع) كه در خاندانى پاك، سخاوتمند و با فضيلت پرورش يافت در مواجهه با لشكر دشمن، زيباترين و پسنديده‏ترين روش را برگزيد. بطورى كه نكات آموزنده و تربيتى آن تا ابديت الگو و سرمشق انسانهاى آزاده قرار خواهد گرفت.
در منزل «ذوحسم» كه امام و يارانش فرود آمدند، لشكر حر بن يزيد رياحى با هزار سوار رسيد. ابن زياد فرمان داده بود امام حسين(ع) را هركجا ديدند محاصره كرده و از رفتن وى به كوفه جلوگيرى كنند. امام حسين(ع) كه حر و لشكريانش را تشنه يافت. ابتدا دستور داد او و افرادش و حتى اسبهايشان را سيراب كنند و پس از آن به «على بن طمان محاربى» كه از دشمنان بود و تازه از راه رسيده بود و از همه تشنه‏تر بود آب داد امام او را كمك كرد تا آب نوشيد زيرا از شدت تشنگى نمى‏توانست از لب مشك آب بنوشد.(10)
چشمه آب‏

عبيداللّه بن زياد دورادور جريان جنگ و مقابله با امام حسين را از طريق ابن سعد و ديگر سرداران برگزيده‏اش كنترل مى‏كرد: عمر سعد بنا بر خواسته او سوارانى انتخاب نمود و بر فرات گمارد تا نگذارند امام و اصحابش از آب استفاده كنند. اين بزرگترين بى‏رحمى در حق امام و فرزندانش بود. اولين محاصره و بستن آب روز ششم محرم اتفاق افتاد. تشنگى، خاندان و اصحاب امام را آزار مى‏داد و آنها را سخت تحت فشار قرار داده بود. در اين هنگام امام حسين(ع) به بيرون خيمه آمد، سنگى برداشت و به اندازه 19 قدم به طرف قبله حركت نمود و آن جا چاه آبى خوشگوار هويدا گشت، همگى از آن نوشيدند و پس از آن آب چشمه خشك گرديد و از بين رفت. اين خبر به گوش ابن زياد رسيد، به عمر سعد نوشت، شنيده‏ام حسين بن على چاه حفر مى‏كند و خود و يارانش از آن مى‏نوشند. از اين كار ممانعت كن و اوضاع را بر آنها تنگ گير. پس از اين فرمان، عمر سعد عمربن حجاج را با پانصد سوار فرستاد و جلو آب را گرفتند و نگذاشتند امام ديگر از آب استفاده كند.(11)
محل شهادت‏

كاروان امام حسين(ع) در كنار دهكده‏اى به نام «عقر» توسط حر و لشكريانش متوقف شده بود، امام از حر خواست آنها را مقدارى جلوتر ببرد تا در كنار فرات رسيدند. اسب امام در اين مكان ايستاد و ديگر از جايش حركت نكرد امام حسين(ع) از نام اين سرزمين پرسيد؟ همراهان گفتند: اينجا را ماريه و به قولى كربلا گويند. چشمان امام از اشك پر شد و فرمود: خداوندا از غم و اندوه به تو پناه مى‏برم، اين جا محل ريختن خونهاى ماست، بارها را باز كنيد و شتران را بخوابانيد و خيمه‏ها را بپا كنيد.»(12)
نفرين امام

امام حسين(ع) در تمام منزلگاهها كه توقف مى‏نمود هركجا موقعيتى پيش مى‏آمد به موعظه سپاه دشمن مى‏پرداخت و آنها را از جنگ باز مى‏داشت، حتى در ملاقاتى با عمر سعد سعى نمود او را از اين گمراهى نجات دهد و هر وعده‏اى كه ابن زياد به او داده بود را به بهترين وجه برآورده كند، امّا سخنانش بر قلب قسى او اثرى نبخشيد و هربار به بهانه‏اى واهى از نصايح امام سرباز زد. امام حيسن(ع) كه سخت دلى او و سست پيمانى لشكرش را ديد، احتمال هرگونه تعرضى را به خيام حرمش داد. بنابراين فرمان داد اطراف حرم خندقى كنده و از هيزم پركنند و سپس آتش بزنند.
زمانى كه آتش زبانه كشيد فردى از لشكر دشمن سوار اسب شد و به سوى خيام امام جلو آمد و گفت: اى حسين، پيش از آتش آن دنيا به خود آتش زدى! حضرت فرمود: كذبت عدو اللّه دروغ گفتى اى دشمن خدا، گمان دارى تو به بهشت مى‏روى و من به دوزخ، پس روى به قبله آورد و فرمود: خدايا او را به آتش دنيا بسوزان قبل از آنكه به آتش آخرت گرفتار آيد. نفرين امام در مورد او به اجابت رسيد. پاى اسب به سوراخى رفت و تعادلش به هم خورد و در حالى كه پاى آن ملعون در ركاب اسب گير كرده بود به اينطرف و آنطرف كشيده شد و نهايتاً به خندق آتش افتاد.(13)
لجاجت و قساوت دشمن در كارزار كربلا چنان شد كه به تذكرات و سخنرانى‏هاى امام گوش نمى‏دادند و هنگام خطابه امام همهمه مى‏كردند تا صداى آن حضرت به گوش ديگران نرسد، و چنانچه مورد مؤاخذه امام واقع مى‏شدند گفته‏هايش را تصديق نمى‏كردند و به تكذيب آن مى‏پرداختند. به سخن امام كه فرمود: آيا امروز در شرق و غرب عالم فرزند دختر پيامبرى غير از من مى‏شناسيد. اعتنايى نكردند و با جسارت تمام در مقابل او و خاندانش اسب مى‏راندند، رجز مى‏خواندند و هتاكى مى‏كردند. عبداللّه بن حصين از لشكر ابن سعد به آواز بلند فرياد زد: اى حسين از اين آب فرات كه مى‏بينى چون شكم ماهى موج مى‏زند قطره‏اى نمى‏چشى تا هلاك گردى. آن حضرت از شنيدن اين سخن ديده‏اش گريان شد و فرمود: «اللهم امته عطشانا؛ خدايا او را تشنه بميران.» در آن حال اسب رميد و برزمينش زد. او برخاسته و بدنبال اسب مى‏دويد و در حالى كه تشنگى بر او غالب شده و فرياد العطشش بلند بود، هرچه آب به او رساندند نتوانست آن را بخورد و با تشنگى به هلاكت رسيد.(14)
پدر، بر تو سلام‏

بعد از شهادت ياران و نزديكان امام نوبت به جانبازى فرزند وى حضرت على اكبر(ع) رسيد. او كه ريشه‏اش از خاندان نبوت بود، در خلق و خوى شباهت زيادى به پيامبر اكرم(ص) داشت و اين خصلت دلبستگى امام و ديگران را به وى دو چندان مى‏كرد. امام حسين(ع) فرمود: هرگاه دلمان براى پيامبر تنگ مى‏شد على اكبر را نظاره مى‏كرديم. بنابراين وداع او براى رفتن به ميدان به امام بسيار گران آمد. در لشكر دشمن هماوردى براى على اكبر يافت نشد و او خود را به قلب دشمن زد و با نبردى سنگين تعداد زيادى از آنان را نابود ساخت. شدت حمله تاب و تحمّل را از آن حضرت گرفت و به سوى پدر روانه‏اش كرد، بلكه با قطره آبى عطش خود را فرونشاند و دوباره به رزم ادامه دهد. هنگامى كه على اكبر نزد پدر آمد و از تشنگى سخن گفت، امام حسين(ع) زبانش را مكيد و انگشترى رسول خدا(ص) را در دهانش نهاد و او را به طرف ميدان بازگرداند. حضرت على اكبر(ع) پس از مبارزه‏اى سخت پدر را مورد خطاب قرار داد و فرمود: پدر جان سلام بر تو، اين جدّم رسولخداست كه با جامى پر از آب مرا سيراب كرد، به طورى كه بعد از اين تشنگى نخواهم ديد.(15)
جانبازى ياران‏

1- به يقين مى‏توان گفت در عرصه مبارزات جبهه حق و باطل هيچ گروهى به اندازه ياران امام حسين(ع) از خود ايثار و فداكارى نشان ندادند. با اينكه امام به آنها اجازه داد كه وى را تنها گذاشته و به شهرى ديگر پراكنده گردند تا از تعرض و آسيب دشمن مصون بمانند بر پيمان خويش پاى فشردند و قسم ياد كردند تا لحظه آخر از امام و آيين اسلام دفاع كنند. هنگامى كه امام حسين(ع) صدق نيت و اخلاص عمل يارانش را ديد آنها را از سرنوشتى كه در پيش دارند با خبر ساخت. پس به اذن خدا و خواست امام پرده‏ها كنار رفت و آنها جايگاه خويش را در بهشت ديده به نعمت‏هايى كه خداوند برايشان فراهم نموده بود نظر افكندند و براى رسيدن به آن لحظه شمارى مى‏كردند.
در شبى كه همه مى‏دانستند فرداى آن سرها جدا مى‏گردد و در ضرب شمشيرها سيلاب خون به راه مى‏افتد و اسيرى آغاز مى‏گردد، نشاط چهره ياران لشكر حق را فرا گرفت. برير از ياران امام با عبدالرحمن انصارى سخنى به مزاح گفت. عبدالرحمن او را از اين كار منع كرد و خواست از شوخى دست بردارد.
برير در پاسخ به عبدالرحمن گفت: خويشاوندانم مى‏دانند كه من هرگز اهل شوخى نبوده‏ام حتى در جوانى بسوى سخن باطل نرفته‏ام، اما اكنون خوشحالم چون به همين زودى در پيشگاه خدا ظاهر مى‏گرديم و در جوار رحمت او در بهشت برين قرار مى‏گيريم.(16)
2- «جون» غلام ابوذر غفارى از امام حسين(ع) اجازه خواست به ميدان رود. امام فرمود: اى جون به تو اذن مى‏دهيم هر طرف مى‏خواهى بروى چونكه تو براى ديدن مشقت دنبال ما نيامدى. جون خود را روى قدمهاى امام انداخت و گفت: در هنگام خوشى در خانه شما بودم و از لطف و كرمتان بهره‏مند شدم، اكنون كه هنگام سختى است شما را ترك گويم! گرچه چهره‏ام سياه و بوى بدنم كثيف و نژادم پست است و لياقت ندارم خون خود را با خون شما در آميزم، اجازه دهيد به ميدان روم تا چهره‏ام سفيد و نژادم بزرگ و بدنم خوشبو گردد و در بهشت جاى گيرم. به خدا قسم هرگز شما را ترك نمى‏گويم تا اين خون سياهم با خون شما درآميزد. امام حسين(ع) به او اجازه داد به ميدان رود. او پس از مبارزه‏اى دلاورانه تعداد زيادى را به هلاكت رساند. و خود بر زمين افتاد. امام در لحظات آخر به بالينش آمد و گفت: خدايا چهره او را سفيد و بدنش را خوشبو و با محمّد(ص) و آل محمّد(ع) محشور گردان، دعاى امام مستجاب شد و بدن او پس از شهادت بسيار خوشبو شد و فضاى اطراف را عطرآگين نمود به طورى كه همه با خبر شدند.(17)
خونى كه به زمين برنگشت‏

وقتى تمام ياران و نزديكان امام حسين(ع) شربت شهادت نوشيدند وى به تنهايى در مقابل آن لشكر عظيم به نبرد پرداخت و بسيارى را كشت. هيبت امام اجازه نمى‏داد كسى روياروى او بجنگد. بنابراين دسته جمعى به طرفش هجوم برده و با هر وسيله‏اى كه در اختيار داشتند بر پيكر شريف و مطهرش ضربه وارد نمودند. از شدت جراحات، توانائيش كم شد و براى لحظاتى بر زمين نشست كه ناگاه سنگى بر پيشانيش اصابت نمود و خون فوران كرد، وقتى لباس خود را بالا گرفت تا خون سرش را پاك كند تيرى زهرناك بر سينه‏اش نشست و قلبش را دريد. امام در حالى كه سر به آسمان گرفته بود فرمود: بسم اللّه و باللّه و على ملة رسول اللّه؛ آنگاه تير را از پشت خود بيرون كشيد و همانطور كه خون از سينه‏اش مى‏ريخت كفى از آن پر كرد و به آسمان پاشيد كه قطره‏اى از آن به زمين برنگشت. در ساعات آخر كارزار ملعونى ضربه‏اى به سر مبارك امام زد به طورى كه عمامه‏اش بر زمين افتاد و سرش شكافت آن حضرت او را نفرين كرد و فرمود: اميدوارم با اين دست نخورى و نياشامى و خدا تو را با ستمگران محشور كند. نفرين امام او را گرفتار كرد و زمانى كه عمامه را به سرقت برد، همسرش او را طرد كرد و از خانه بيرون راند. آن ملعون خواست به صورت زنش سيلى بزند دستش به ميخى گرفت و از مرفق قطع شد و هميشه فقير و گدا باقى ماند.(18)
لحظه شهادت‏

با اينكه در وجود نازنين فرزند رسول خدا(ص) رمقى نبود تا چون ساعات اوليه بر جميع روباهان بشورد. امّا دشمن از نفس كشيدن او نيز واهمه داشت. به اين دليل تعدادى داوطلب شدند سر آن حضرت را از پيكر جدا كنند و با آرامش خيال براى گرفتن جايزه نزد عبيداللّه بروند. آخرين نگاههاى امام تنى چند از آن گستاخان را با ترس و لرز به عقب راند، آنها در چهره پسر فاطمه(س) چشمان رسول خدا(ص) و هيبت على مرتضى(ع) را مى‏ديدند و توانايى خويش را براى كشتن آن حضرت از دست مى‏دادند شمر ملعون كه رجز شهامت سرداده بود قدم به قتلگاه گذاشت و شمشير بر گلوى آن حضرت نهاد. امام چشمانش را باز نمود و فرمود: تو كيستى؟ شمر گفت: شمر بن ذى الجوشن صبابى هستم. امام فرمود: تو مرا مى‏شناسى كه فرزند على (ع) و فاطمه (س) هستم و جدم رسول خدا(ص) و برادرم امام حسن(ع) است. شمر گفت: آرى مى‏شناسم، امام پرسيد: حال كه شناختى چرا قصد جان من كردى؟ او گفت: قصد من گرفتن جايزه از يزيد است. امام فرمود: واى بر تو كه جايزه يزيد محبوبتر از شفاعت جدم رسول خدا(ص) است. و سپس افزود بحق خدا شكمت را به من نشان ده، شمر بدنش را برهنه كرد. شكمش بيمارى برص داشت مانند شكم سگها و موى آن چون موى خوك‏ها بود. امام فرمود: اللّه اكبر، جدم چه درست فرمود كه چنين فردى تو را خواهد كشت.(19)
دستان خشك‏

روز عاشورا براى اهلبيت پيغمبر(ص) مالامال غم و اندوه بود. هتاكى دشمن و مظلوميت خاندان امام حسين(ع) دلها را مى‏آزارد و اشكها را روان مى‏سازد. پس از شهادت امام حسين(ع) كه پيكر مقدسش بر خاك گرم كربلا قرار گرفت شخصى به نام ابحر بن كعب لباس امام را از تن بيرون آورد و بدن او را برهنه روى زمين رها كرد. به گفته تاريخ بر اثر اين كار زشت دو دستش در تابستان مانند دو چوب خشك بخشكيد و در زمستان‏تر بود و خون و چرك از آن مى‏آمد و به آن حال بود تا هلاك شد.(20)
در غم شهادت امام حسين(ع) پيامبر گريست و امامان معصوم عزادار شدند و از آن زمان تاكنون حرارت عشق و سوزناكى اين واقعه التيام نيافته. بطورى كه هر ساله بيش از سال قبل در ايام عزادارى آن حضرت مردم به ياد مصائبش اشك مى‏ريزند و نهضت مقدّسش را گرامى مى‏دارند. حضرت سجاد(ع) كه در حادثه كربلا حضور داشته و در طول ساليان بسيار، با يادآورى آن روز به شدت اشك ماتم مى‏ريخت، به طورى كه اصحاب ترسيدند از اينهمه فشار غم و غصه جان دهد، آن حضرت در بيان خاطراتش مى‏فرمود: من با چشمان خود ديدم پدر و برادران و خويشاوندانم را كشتند و آن‏ها را در بيابان افكندند، اينك چگونه آن مصائب را فراموش كنم. من هنگامى كه ميدان جنگ كربلا و بدن‏هاى متلاشى شده را از نظر مى‏گذرانم گريه گلويم را مى‏گيرد و آن هنگام كه خواهران و عمه‏هايم از اين خيمه به آن خيمه فرار مى‏كردند را هرگز فراموش نمى‏كنم. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: –
1. سوره الرحمن ، آيه 78. 2. بحار، ج 16، ص 21. 3. نفس المهموم، شيخ عباس قمى، ص 100. 4. اصول كافى، ج 2، ص 307. 5. لهوف، سيد بن طاووس، ص 23. 6. ينابيع الموده، ج 2، ص 118 – 117. 7. مقتل الحسين، علامه مقرم، ص 25. 8. لهوف، ص 70. 9. همان، ص 68. 10. مقتل الحسين، ص 218. 11. همان، ص 224. 12. ينابيع الموده، ج 2، ص 161. 13. همان، ص 69. 14. نفس المهموم ص 152، روضة الشهداء، ملا حسين كاشفى، ص 269. 15. بحار، ج 45، ص 44. 16. امام حسن(ع) و امام حسين(ع)، علامه محسن امين، ص 127. 17. مقتل الحسين، ص 312. 18. ينابيع الموده، ج 2، ص 181. 19. همان، ص 182. 20. لهوف، ص 73.

/

آموزه‏هاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 6

ارزش هدايت و استقامت‏

در ششمين فراز از دعاى امام عصر(عج) چنين مى‏خوانيم: «و اكرمنا بالهدى والاستقامة؛ خدايا به وسيله هدايت شدن و استقامت در راه هدايت، ما را گرامى بدار.»
در اين فراز از مسأله مهم و كليدى يعنى كرامت هدايت و استقامت كه منشأ و سرچشمه فضايل و كمالات عظيم و اساس ترقى و تعالى است سخن به ميان آمده كه بدون آن هرگز انسان به فلاح و رستگارى نمى‏رسد.
مسأله هدايت و استقامت همان است كه ما هر روز در نمازهاى خود در سوره حمد مى‏گوييم: «اهدنا الصّراط المستقيم؛ خدايا ما را به راه راست هدايت فرما.»
در اين فراز، دو موضوع مورد توجه قرار گرفته: 1- مسأله هدايت 2- مسأله صبر و استقامت در مسير هدايت كه نظر شما را به توضيح هر كدام جلب مى‏كنيم:
عظمت و توفيقات سرشار الهى انسان بستگى به شناخت تكريم انسانى، و گام نهادن در راستاى اين كرامت دارد. كه در اين فراز، مسأله هدايت به عنوان كرامت شامخ انسانى از سوى خدا براى انسان ذكر شده كه بايد آن را شناخت و به آن عمل كرد.
كرامت بر دو گونه است: 1- ذاتى مانند: عقل، فطرت پاك، مقام خليفة اللّهى براى بشر، و برخوردارى از داشتن ظرفيت وسيع براى فرا گرفتن علم و كمالات، و اين كه خداوند آسمان‏ها و زمين را در تحت تسخير انسان قرار داده است و… 2- كرامت اكتسابى، مانند كسب راه هدايت، تحصيل علم و تقوا و هرگونه مواهب الهى.
در قرآن به هر دو نوع از كرامت اشاره شده، در مورد كرامت ذاتى مى‏فرمايد: «ولقد كرّمنا بنى آدم… و فضّلنا هم على كثيرٍ ممّن خلقنا تفضيلاً؛(1) ما انسان‏ها را كرامت بخشيديم (و تاج كرامت بر سر آنها نهاديم)…و بر بسيارى از مخلوقات خود برترى بخشيديم.»
به گفته بعضى منظور از واژه كثير در اينجا جميع است، چنان كه قرائن و روايات اين مطلب را تأييد مى‏كند.(2) مانند رواياتى كه بيانگر برترى انسان از فرشتگان است، و در اين راستا امام باقر(ع) فرمود: «ما خلق اللّه عزّ و جلّ خلقاً اكرم على اللّه عزّ و جلّ من مؤمنٍ لانّ الملائكة خدّام المؤمنين؛(3) خداوند متعال مخلوقى را در پيشگاهش گرامى‏تر از انسان با ايمان نيافريد، زيرا فرشتگان خدمت گذاران مؤمنان هستند.»
و در مورد كرامت اكتسابى، قرآن مى‏فرمايد: «انّ اكرمكم عند اللّه اتقاكم؛(4) قطعاً گرامى‏ترين شما در پيشگاه خداوند پاك‏ترين شما است.» و يا در مورد علم و معرفت كه ركن اساسى كرامت انسان است، مى‏فرمايد: «يرفع اللّه الّذين آمنوا منكم والّذين اوتوا العلم درجاتٍ؛(5) خداوند كسانى را كه ايمان آورده‏اند، و كسانى را كه علم به آنان داده شده درجات عظيمى مى‏بخشد.»
نتيجه اين كه خداوند هدف از آفرينش انسان را كرامت بخشى به او، و كسب مراحل و مراتب كرامت كه همان كمالات و ارزش‏ها است قرار داده است، و اين كرامت طبق دعاى مذكور در پرتو انوار هدايت و استوارى و استقامت در مسير هدايت، به دست مى‏آيد. خداوند همه زمينه‏ها و استعدادهاى كرامت و هدايت را در اختيار بشر نهاده، و اينك اين بشر است تا با اراده و اختيار و همّت و ابتكار خود از اين مواهب كمال استفاده را بكند، و قلّه رفيع كرامت را فتح نمايد.
هدايت و راه‏هاى تحصيل آن‏

هدايت به معنى راهنمايى و نشان دادن راه از چاه، و ارائه طريق حق از باطل است، و آن داراى مراحلى است كه از هدايت ناقص و ضعيف گرفته تا هدايت كامل و قوى، كه هر كدام در درجه‏اى قرار دارند، روشن است كه بعضى مانند پيامبر(ص) و معصومين(ع) به درجه عالى هدايت رسيده‏اند، و بعضى در درجه ضعيف هدايت هستند، همچون نور چراغى كه داراى يك وات از روشنى است و چراغى كه از ميليون‏ها وات نور و روشنايى برخوردار است. كرامت كامل انسان به اين است كه تا مى‏تواند با استقامت و استوارى نيرومند، در اين راستا گام‏هاى راسخ بردارد و روز به روز بر كمال هدايت خود بيفزايد.
در ارزش هدايت همين بس كه قرآن نتيجه و هدف از ارسال رسل و انزال كتاب‏هاى آسمانى را همان هدايت قرار داده است و مى‏فرمايد: «… و انزل فيه القرآن هدى للنّاس؛(6) و در ماه رمضان قرآن نازل شد كه مايه هدايت مردم است.» و نيز مى‏فرمايد: «و انزل التوراة و الانجيل من قبل هدى للنّاس؛(7) خداوند تورات و انجيل را پيش از قرآن، براى هدايت مردم فرستاد.» و در مورد پيامبران مى‏فرمايد: «و جعلنا هم ائمّةً يهدون بامرنا؛ و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما مردم را هدايت مى‏كنند.»
و بالاتر از همه اينها اين كه خداوند در قرآن ذات پاك خود را به عنوان نور و هادى (هدايتگر) ناميده آنجا كه مى‏فرمايد: «اللّه نور السماوات و الارض؛(8) خداوند مايه نور و روشنايى و هدايت آسمان‏ها و زمين است.» و نيز مى‏فرمايد: «و كفى بربّك هادياً و نصيراً؛(9) و براى تو همين بس كه پروردگارت هدايت كننده و ياور است.»
اوج ارزش هدايت‏

با توجه به محتواى هدايت و آثار آن، و ضديت آن با ضلالت و گمراهى كه عامل همه بدبختى‏ها است، مى‏توانيم مسأله هدايت را در رأس ارزش‏ها بدانيم، چرا كه همه ارزش‏ها در پرتو انوار آن تحقّق مى‏يابد، و كرامت كامل انسان در راستاى آن به دست مى‏آيد. مثال آن همانند آن است كه شخصى در شب ظلمانى پر از وحشت در بيابانى پر خطر، راه را گم كرده و هرلحظه خطرهاى گوناگون او را تهديد مى‏كند، اگر او با همين وضع به راه خود ادامه دهد، روشن است كه با شديدترين وضع به هلاكت مى‏رسد، ولى هرگاه ناگهان يك نفر با چراغى تابان نزد او آمد، و او را به راهى راهنمايى كرد، و همراه او در آن راه كه پايانش بهشتى پر از نعمت‏ها است رسيد، به راستى آن شخص به چه سعادت عظيمى نائل شده است؟ با توجه به اين مثال در فرق بين هدايت و ضلالت. آيا كدام بهتر است؟ آيا شما كدام را مى‏پسنديد؟ چنان كه قرآن مى‏فرمايد: «افمن يهدى الى الحقّ احقّ ان يتّبع ام من لايهدى الّا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون؛(10) آيا كسى كه به سوى حق هدايت مى‏كند، براى پيروى شايسته‏تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى‏شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏كنيد؟.»
براى توضيح بيشتر در درك ارزش هدايت نظر شما را به چند روايت جلب مى‏كنيم:
1- امام صادق(ع) اين آيه را تلاوت كرد: «من قتل نفساً بغير نفسٍ فكانّما قتل النّاس جميعاً و من احياها فكانّما احيا النّاس جميعاً؛(11) هر كس انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين، بكشد چنان است كه گويى همه انسان‏ها را كشته است، و هر كس انسانى را از مرگ رهايى بخشد، چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است.»
آنگاه فرمود: «يعنى هرگاه موجب گمراهى انسانى شود، او را كشته است و اگر او را از گمراهى به سوى هدايت بكشاند، گويى همه مردم را زنده نموده است.» و در نقل ديگر فرمود: «اين تفسير، تأويل اعظم اين آيه است.»(12) و از امام باقر(ع) در معنى اين آيه آمده، يعنى: اگر شخصى را از غرق و يا سوختن نجات داد، و يا بزرگتر از اين‏ها او را از گمراهى به سوى هدايت، زنده كرد، گويى همه مردم را زنده نموده است. و در عبارت ديگر فرمود: «يعنى كسى كه انسان را از كفر به سوى ايمان هدايت كرد…»(13)
2- اميرمؤمنان على(ع) فرمود: پيامبر(ص) مرا از مدينه به سوى يمن(براى تبليغ) فرستاد، در بدرقه فرمود: «و ايم اللّه لان يهدى اللّه على يديك رجلاً خيرٌ لك ممّا طلعت عليه الشّمس او غربت؛(14) سوگند به خدا هرگاه خداوند به دست تو يك نفر از آنها را هدايت كند، براى تو بهتر است از آنچه خورشيد بر آن مى‏تابد، يا غروب مى‏كند.»
3- روايت شده: روزى حضرت داود(ع) تنها از شهر به سوى كوه‏ها و بيابان‏ها خارج شد، خداوند به او وحى كرد: «چرا از خلق بريده‏اى و تنها سر به بيابان‏ها نهاده‏اى؟» داود (ع) عرض كرد:«اشتياق و علاقه شديد به تو مرا به اين كار وا داشت، تا بيشتر با تو رابطه برقرار سازم.» خداوند به او وحى كرد: «به سوى شهر و مردم باز گرد، كه اگر در ميان مردم با هدايت‏هايت، يك نفر منحرف را به سوى راه راست هدايت كنى، نام تو را در لوح محفوظ به عنوان «حميد» (پسنديده و ستوده) ثبت مى‏كنم.»(15)
4- رسول خدا(ص) فرمود: سخت‏تر از زندگى يتيمى كه پدرش را از دست داده، يتيمى است كه امامش را نمى‏شناسد و بين او و امامش فاصله افتاده است، و در احكام دين سرگردان است كه چه كند؟ آگاه باشيد هر كس از شيعيان ما به مسايل ما آگاهى دارد، و چنين يتيمى سرگردان از احكام ما را بنگرد و او را ارشاد و هدايت نمايد و شريعت ما را به او بياموزد، كان معنا فى الرّفيق الاعلى؛ آن راهنما،در بهشت با گروه ما و همدم پيامبران در جايگاه رفيع و ارجمند خواهد بود.»(16)
5 – در جنگ احد با اين كه پيامبر(ص) و مسلمين صدمات بسيار ديدند و شهدايى همچون حضرت حمزه دادند و سرتا پاى پيامبر(ص) و امام على(ع) مجروح شد، و آنان در شديدترين وضعيت قرار گرفتند، در اين بحران سخت يكى از مسلمانان به پيامبر عرض كرد: «چرا نفرين نمى‏كنى؟ بر دشمن نفرين كن» پيامبر(ص) در پاسخ او، دست به درگاه الهى بلند كرده و عرض كرد: «اللّهم اهد قومى فانّهم لايعلمون؛(17) خدايا قوم مرا به راه راست هدايت كن، چرا كه آنان نادان هستند.»
آرى مسأله هدايت قوم، حتى در بحرانى‏ترين رويكردها براى پيامبر(ص) بر همه چيز برترى داشت.
6- ابن ابى الحديد روايت مى‏كند: هنگامى سپاه اميرمؤمنان على(ع) در جنگ صفّين بر شريعه آب مسلّط شدند و چند روزى موقعيت جنگ به نفع آن حضرت به پيش مى‏رفت، در چنين فرصتى، حضرت على (ع) از فرستادن لشگر به ميدان دست نگه داشته بود، به طورى كه بعضى از يارانش به آن حضرت عرض كردند: «آيا ما را از كوفه به نزديك شام كشانده‏اى كه اينجا را وطن خود سازيم؟ تا آنجا كه بعضى گمان مى‏كنند شما از جنگيدن اكراه دارى، از اين رو كه از مرگ مى‏گريزى؟ و بعضى مى‏پندارند تو در مورد صحت جنگ با سپاه معاويه به شك و ترديد افتاده‏اى؟» امام على(ع) در پاسخ فرمود: من در چه زمانى از جنگ و مرگ ابا و هراس داشتم؟ آيا هرگز چنين چيزى در قاموس وجود من بوده است؟ من در آن هنگام كه نوجوان بودم كه معمولاً نوجوانان از جنگ و مرگ هراس دارند؟ هراس نداشتم، بلكه به آن علاقه داشتم. آيا اكنونى كه سايه عمرم به لب ديوار رسيده اكراه دارم؟ اما در مورد شك و ترديد، اگر چنين بود در جنگ جمل در بصره شك مى‏كردم كه تصميم‏گيرى در اين جنگ از نظر نزديك بودن عايشه و طلحه و زبير و…سخت‏تر بود. سوگند به خدا موضوع جنگ با سپاه معاويه را، زيرو رو كرده و با دقت بررسى نمودم، و چنين نتيجه گرفتم كه راهى جز جنگ وجود ندارد، و گرنه خدا و رسولش را مخالفت نموده‏ام، «و لكنى استأنّى بالقوم عسى ان يهتدوا او تهتدى منهم طائفةٌ…؛ ولى اين كه اينك از جنگ دست برداشته‏ام به اين اميد است كه بلكه در اين فرصت دشمنان استفاده كرده و هدايت شوند، و يا گروهى از آنها به راه هدايت گرايش يابند، چرا كه رسول خدا (ص) در ماجراى جنگ خيبر به من فرمود: هرگاه خداوند به وسيله تو يك نفر را هدايت كند، براى تو برتر است از آنچه كه خورشيد بر آن مى‏تابد.»(18) آرى به خاطر هدايت، دست از جنگ برداشته‏ام.
7 – مردى به محضر امام سجّاد(ع) آمد در حالى كه مرد ديگرى را همراه خود نزد آن حضرت آورده بود و به امام عرض كرد:«اين مرد پدرم را كشته است»، آن مرد نيز اعتراف كرد كه قاتل پدر او است، و در نتيجه بايد قصاص شود. قاتل درخواست عفو داشت. امام سجّاد(ع) به مدعى خون و خوهان قصاص فرمود: «اگر به ياد دارى كه اين قاتل بر گردن تو در گذشته حقى داشته، به خاطر آن حق او را ببخش و قصاص نكن.» مدعى عرض كرد: «او حقى بر گردن من دارد، ولى آن حق به اندازه‏اى نيست كه به جاى آن از قتل پدرم صرف نظر كنم و او را ببخشم. بلكه مى‏خواهم او را قصاص كنم، و در برابر كشتن پدرم، او را بكشم. در عين حال حاضرم كه به خاطر آن حقى كه بر گردن من دارد از قصاص بگذرم و به جاى آن خونبهاى پدرم را از او بگيرم.» امام سجّاد(ع) از مدعى پرسيد: آن حق قاتل بر تو چه بوده است؟ مدعى گفت: اى فرزند رسول خدا! او توحيد الهى و نبوّت پيامبر خدا محمّد(ص) و امامت على(ع) و امامان(ع) را به من آموخته است، و مرا به اين امور اعتقادى هدايت نموده است. امام سجاد(ع) با تعجّب فرمود: «آيا چنين حق بزرگى كه او برگردن تو دارد كفايت و جبران قصاص را نمى‏كند؟ آرى اين حق (هدايت) به قدرى مهم است كه سوگند به خدا كفايت و جبران خون همه انسان‏ها از پيشينيان و آيندگان – غير از پيامبران و امامان (ع) – را مى‏كند، زيرا هيچ چيزى جبران خون پيامبران و امامان را نمى‏كند. بنابراين به جاى قصاص، از او ديه (خونبها) بگير.»
مدعى خون، پيشنهاد امام سجّاد(ع) را پذيرفت. آنگاه امام با نصايح خود كارى كرد كه آن مدعى، نه تنها قصاص قاتل را بخشيد، بلكه خونبها را نيز بخشيد.(19)
آرى مسأله هدايت و حق هدايت كردن در پيشگاه پيامبر(ص) و امامان(ع) اين گونه در اوج ارزش و عظمت قرار داشت. بنابراين بايد سعى و تلاش كرد تا هم خود به مرحله عالى هدايت برسيم، و تاج كرامت هدايت را بر سر نهيم، و هم ديگران را هدايت كرده، تا به آن همه پاداش دست يابيم.
8 – از امام صادق(ع) روايت شده: در عصر حضرت موسى(ع) زنى روسبى و آلوده دامن زندگى مى‏كرد، يكى از عابدهاى معروف و مورد قبول آن عصر بر اثر اغواى شيطان عابدنما و فريفتن او مبنى بر اين كه اگر با آن زن روسبى زنا كنى، از ترس اين گناه، بيشتر عبادت خدا خواهى كرد. آن عابد سراغ آن زن آمد و از او درخواست كامجويى كرد، زن او را شناخت و به او چنين گفت: 1- اى بنده خدا ترك گناه آسان‏تر از توفيق به توبه است. 2- از كجا توفيق توبه يابى؟ 3- وانگهى توبه هر كسى كه قبول نمى‏شود… همين چند جمله آن زن موجب هدايت عابد شد، و عابد منصرف شده و به جايگاه خود بازگشت.از قضا آن زن همان شب از دنيا رفت، صبح مردم ديدند بر بالاى در خانه او چنين نوشته شده: «احضروا فلانة فانّها من اهل الجنّة؛ براى تشييع جنازه اين زن اجتماع كنيد، او اهل بهشت است» مردم در شك و ترديد بودند و تا سه روز براى دفن جنازه او اقدام نكردند، خداوند به حضرت موسى(ع) يا يكى از پيامبران وحى كرد: «نزد جنازه آن زن برو و بر آن نماز بخوان، و به مردم امر كن كه در نماز شركت كنند،زيرا من او را به خاطر آن كه بنده‏ام فلان عابد را از گمراهى گناه بازداشت (و هدايت كرد) بخشيدم و او را اهل بهشت نمودم.»(20)
اين احاديث كه چند نمونه از صدها حديث است بيانگر ارزش و پاداش عظيم هدايت و گام نهادن در پرتو انوار هدايت است و حكايت از آن دارد كه هدايت خميرمايه كرامت انسان، و چراغ فروزان كرامت خواهد بود.
استقامت يا اكسير اعظم‏

در دنباله دعاى مذكور سخن از استقامت به ميان آمده، استقامت يعنى استوارى و مقاومت در راه هدف، پرواضح است كه تداوم هرچيزى بستگى به پى‏گيرى و پشتكار و استقامت دارد، و ضد آن يعنى بى حوصلگى و خستگى و سستى، انسان را از حركت در صراط مستقيم باز مى‏دارد، و بزرگترين ضربه را بر او زده و دست آوردهاى او را تباه و نابود مى‏سازد. محققان و صاحب نظران گفته‏اند و تجربه ثابت كرده كه نگهدارى و تداوم كار نيكى كه انسان ايجاد كرده، از خود ايجاد آن، مهم‏تر و سخت‏تر است. از اين رو دورانديشى و عاقبت به خيرى، و مقاومت در مسير آرمان‏ها موجب پرورش و افزايش و رونق خواهد شد، و زايش بدون رويش، و رويش بدون افزايش نتيجه بخش نيست، بنابراين چراغ مفاهيم عالى انسانى، و ارزش‏هاى والاى بشرى و الهى در پرتو صبر و استقامت روشن است و لحظه به لحظه موجب رشد مراحل هدايت خواهد شد، و اگر استقامت نباشد. اين چراغ خاموش مى‏شود، چنان كه در صفحات تاريخ بسيار ديده شده كه افرادى پس از سال‏ها حركت در وادى هدايت، ناگهان بر اثر سستى و تهى شدن از استقامت وامانده شده و به عقب بازگشته‏اند. پس اگر بگوييم استقامت، اكسير اعظم و كبريت احمر (ياقوت سرخ ناب كمياب) است گزاف نگفته‏ايم چنانكه مولانا گويد:
صد هزاران كيميا حق آفريد

كيميايى همچو صبر آدم نديد

و قرآن چقدر زيبا فرمود: «انّ الّذين قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل عليهم الملائكة الّا تخافوا ولاتحزنوا وابشروا بالجنّة الّتى كنتم توعدون؛(21) به يقين كسانى كه گفتند پروردگار ما خداوند يكتا است، سپس در اين راه استقامت كردند. فرشتگان بر آنان نازل مى‏شوند و به آنها مى‏گويند كه نترسيد و غمگين مباشيد،و بشارت باد به شما به آن بهشتى كه به شما وعده داده شده است.»
و پيامبر اكرم(ص) فرمود: «الصّبر خير مركبٍ مارزق اللّه عبداً خيراً له ولا اوسع من الصّبر؛(22) صبر و استقامت، مركب نيكى است، خداوند به بنده‏اى چيزى كه برتر و نيرومندتر از صبر و استقامت باشد نداده است.» آرى بايد همواره دعاى امام عصر(عج) را تكرار كرد كه: «خدايا ما را به وسيله هدايت و استقامت گرامى بدار.» پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: –
1. سوره اسراء، آيه 70. 2. تفسير مجمع البيان، ج 6، ص 429. 3. تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 189. 4. سوره حجرات، آيه 13. 5. سوره مجادله، آيه 11. 6. سوره بقره، آيه 185. 7. سوره آل عمران، آيه 4. 8. سوره نور، آيه 35. 9. سوره فرقان، آيه 31. 10. سوره يونس، آيه 35. 11. سوره مائده، آيه 32. 12. اصول كافى، ج 2، ص 210. 13. بحار، ج 2، ص 21. 14. همان، ج 21، ص 361. 15. بحارالانوار، ج 14، ص 40. 16. همان، ج 2، ص 2. 17. اعلام الورى طبرسى، ص 92. 18. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 4، ص 13 و 14. 19. اقتباس از بحار الانوار، ج 2، ص 12 و 13. 20. روضة الكافى، ص 384، بحار، ج 14 ، ص 495 و 496. 21. سوره فصلت، آيه 30. 22. بحارالانوار، ج 82، ص 139.

/

موريانه فساد در دستگاه ادارى‏

از عواملى كه همچون موريانه نظام را از درون تضعيف و تهديد مى‏كند رشوه و فساد در دستگاه‏هاى ادارى اعم از اجرائى و قضائى است. از آنرو كه پشتوانه يك نظام اعتماد ملت و حمايت از حاكميت است، اگر ديوار بى‏اعتمادى ميان دولت و ملت فاصله انداخت بزرگترين پشتوانه مردمى با چالش جدى روبرو شده و زمينه را براى نفوذ دشمن و طمع به تجاوز فراهم مى‏سازد.
در اين ميان نظام اسلامى با جايگاه ويژه‏اى كه دارد بيشترين نياز را به اين اعتماد و دلگرمى دارد. چرا كه بناى اين نظام بر حاكميت سرنيزه نيست تا با زور مردم را به تسليم و تمكين بكشاند چه اينگونه نظام‏ها در دلهاى مردم جايگاهى ندارند و هرگاه توده‏هاى مردمى نسبت به سرنوشت نكبت بار خود واقف گردند بالأخره زنجير تسليم را پاره مى‏كنند و سر به تمرد برمى‏دارند و حكومت در برابر شورشهاى مردمى تاب مقاومت نخواهد داشت كه نمونه‏هاى بسيار آن را در طول حاكميت ديكتاتورها ديده‏ايم، از جمله رژيم سلطنتى پيشين كه سرنوشت آن را فراموش نكرده‏ايم و اينست سرنوشت هر نظامى كه بر سر نيزه و زور تكيه كند.
نظام اسلامى ما با شعار آزادى و مردمسالارى دينى و جمهوريت و اسلاميت پا گرفت و جوهره اصلى نظام، ايمان به خدا و كرامت انسان و انتخاب آگاهانه و رابطه عاطفى و خادم و مخدوم ميان دولت و ملت است و اين سرمايه عظيم نبايد كمترين خدشه را ببيند. در چنين شرائطى كه حاكميت بر پايه ايمان و اعتماد است نبايد اجازه داد اين سرمايه گِران خدشه ببيند و اين هنگامى ميسّر است كه عملكرد مسئولان و مديران در همه سطوح و كاركنان و كارگزاران در همه رده‏ها مايه دلگرمى باشد و مردم بدانند حاكميت در كنار آنهاست و براى آن‏ها مايه مى‏گذارد و دل مى‏سوزاند و فاسدان و مفسدان را مجال عرضه و ظهور نمى‏دهد و دست خائنان را از حريم قانون و بيت المال كوتاه مى‏كند و زمينه را براى رشد ويروس‏هاى بيمارى زا در عرصه سياست و فرهنگ و اقتصاد فراهم نمى‏سازد و مجال نمى‏دهد عناصر ناباب با نفوذ در پيكره نظام به اعتماد و ايمان و اميد مردم خللى رسانند و زمينه را براى اميد و طمع دشمن فراهم سازند.
از همين جاست كه تصفيه پست‏هاى مديريتى از عناصر ورشكسته سياسى و منحرفان، يك ضرورت است كه مسئولان اجرائى و قضائى كشور نبايد از آن غفلت ورزند.
همانگونه كه مى‏دانيم با تشكيل مجلس هفتم و روى كارآمدن دولت نهم يعنى حاكميت اصولگرائى با دغدغه صيانت از ارزشهاى اسلامى شعار خدمتگذارى و عدالت محورى و بازگشت به اصول انقلاب اسلامى و خط امام از يكسو آب پاكى روى دست دشمنان ريخت و به مصداق «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم» اقطاب كفر و استكبارى اميدشان به يأس مبدل شد و رؤياى بازگشت مجدد سلطه بيگانه بر كشور اسلامى‏مان را به خواب آشفته‏اى تبديل كرد و سردمداران آمريكا به صراحت گفتند با روى آمدن اين مجلس و دولت اميد ما از دست رفت! و همين اعتراف براى مجلس و دولت و كليت نظام بزرگترين افتخار و نشانه سلامت راه و آگاهانه بودن انتخاب مردم است و نشان مى‏دهد ملت ما هم دشمنان خود را شناخته و هم راه خود را يافته است. نسل دوم و سوم انقلاب نيز با شور و علاقه و آگاهى به آرمانهاى راستين انقلاب اسلامى اعلام وفادارى نمود و اين دست آورد بزرگترين حاصل انتخاب مردم در غوغاسارى موجود از خارج و داخل است. از سوى ديگر حركت انقلابى و درس‏آموز مردم در دو انتخابات مجلس و دولت، عناصر دگرانديش و حمله بيگانه و فريب خورده‏گان را سرجاى خود نشاند تا بدانند ملت بازيچه دسيسه‏ها و وسوسه‏هاى آنان نيست و به رغم همه افسونگرى‏ها بر سر پيمان خود استوار ايستاده و آن عناصر بهتر آنست مرض خود بيش از باين نبرند و زحمت ديگران را فراهم نسازند كه هرچه بيشتر لجاجت كنند رسواتر خواهند شد.
اينها پايان ماجرا نيست‏

دشمنان ما از پاى نمى‏نشينند، خنّاسان را از در ميرانى از پنجره وارد مى‏شوند. دندان زهرآگينشان مى‏كنى با دم مى‏زنند همچون مارى كه از سر و دم زهر مى‏زند! لذا بايد سلاح از كف ننهاد و هر لحظه آماده پيكار بود چه با دشمنان خارجى و چه عواملشان در داخل و پياده نظام دشمن در كسوت‏هاى حزبى سياسى و فرهنگى و…از يكسو بايد نهاد حاكميت را از عناصر كج انديش پاكسازى كرد و مجال توطئه را از آنان گرفت و از سوى ديگر اصلاحات اساسى را از درون آغاز نمود و عمل گرائى را به جاى شعار گرائى به خدمت گرفت كه زبان عمل از هر زبانى رساتر است. در اين عرصه بازشناسى نوع عملكرد عناصر فاسد يا جاهل و يا بى‏تعهد از ضرورتهاى نخستين است. از يك طرف مافياى مفاسد اقتصادى كه در برخى تشكيلات حكومتى و در بازار آزاد اقتصادى فعال اند و بازبردستى حلقوم اقتصاد را مى‏فشرند و گرانى و احتكار و بحران به وجود مى‏آورند كه برخورد با اينان به شيوه بى‏رحمانه و قاطع از وظائف دستگاه‏هاى قضائى و اجرائى است و معرفى كردن آنها به ملت و نقاب تزوير از چهره آنان برداشتن. اينها عامل نارضايتى مردم و دلسردى نيروهاى صالح و خدمتگذارى هستند كه دغدغه خدمت دارند. همانگونه كه در موضوع تثبيت قيمت‏ها و كاهش سود بانكى و… ديديم كه مجلس شوراى اسلامى با تصويب اين قانون توانست تا حدودى بر رشد تورم و افزايش قيمت‏ها فائق آيد اما كار شكنى‏ها در اين طرح مصوب كم نبود و عوامل نامرئى كه نمى‏خواستند موفقيت مجلس را ببينند به كارشكنى پرداخته و سنگ اندازى در اين راه نمودند كه افزايش قيمت ميوه‏جات در 1384 از آن جمله بود، با اين حال كارشناسان اقتصادى از تأثير گذارى مصوبه مجلس بر نرخ تورم و رشد قيمت‏ها با نگاه مثبت سخن گفتند و اگر اين كارشكنى از سوى برخى نهادهاى مسئول و مافياى احتكار و فساد اقتصادى نبود قطعاً طرح تصويب و تثبيت قيمت‏ها آثار محسوس‏ترى داشت لذا دستگاه اطلاعاتى و نظارتى بايد در صدد شناسائى اين عناصر مخرب و معرفى آنان به مردم باشند و اجازه ندهند خناسان در عرصه اقتصاد و معيشت مردم مجال خرابكارى يابند. بويژه در شرائطى كه دولت نيز در جهت كاهش تورم وگرانى و جلوگيرى از مفاسد اقتصادى با مجلس همصدا مى‏باشد و لايحه بودجه سال 85 و راه كارهاى اجرائى آن قطعاً در ارائه خدمت و مبارزه با فساد نقش مؤثر دارد و در مرحله نخست بايد مراقب توطئه‏ها و تخريب‏ها بود كه قوان

ين مصوب مجال شكوفائى پيدا كند.
رشوه و حق حساب‏

از مفاسد جارى در دستگاه‏هاى اجرائى و قضائى موضوع رشوه‏خوارى و حق و حساب است. رواج اين فساد تا بدانجا است كه كمتر كسى اميدوار است بتواند بدون رشوه به حق مشروع و قانونى خود دست يابد. براى مبارزه با اين فساد مى‏بايست ساز و كارى را پيش بينى كرد تا نظارت بر عملكرد كاركنان در دستگاه‏هاى فوق الذكر به صورت جدى صورت پذيرد و متخلفان به عنوان مفسدان تحت پيگرد قانونى قرار گيرند و اين علاوه بر ضرورت وجود يك نهاد ناظر، نظارت عمومى را مى‏طلبد اما مشكل اينجاست كه اگر ارباب رجوع از يك دستگاه شكايتى داشت و به مقام مافوق مثلاً وزارتخانه يا رياست قوه منعكس كرد به جاى اينكه آن شكايت را بررسى و رسيدگى كنند عين شكايت را براى مسئول متخلف مى‏فرستند و به جاى اينكه در حل مشكل بكوشند مشكل را مشكل‏تر مى‏كنند و مسئول متخلف را رودرروى ارباب رجوع قرار مى‏دهند! با اين شيوه نظارتى نمى‏توان مديريت كرد و به اعتراض مردم پاسخ داد و با فساد ادارى مقابله نمود. در شيوه سياسى اميرالمؤمنين(ع) مى‏خوانيم كه هنگامى كه يك زن از حاكم منطقه خود شكايت كرد و عريضه‏اى خدمت امام داد، آن حضرت بى‏درنگ حكم عزل حاكم را نوشته و به دست او داد تا براى حاكم ببرد. چنين شيوه‏اى مى‏تواند فساد را از درون تشكيلات مديريتى ريشه كن سازد. كم كارى، رشوه‏خوارى، اختلاس كمر نظام را زير بار سنگين مى‏شكند و نابسامانى و دلسردى و نوميدى را پديد مى‏آورد متأسفانه تاكنون گامى در جهت اصلاحات ادارى برداشته نشده است. شعار اصلاح‏طلبى طى سالهاى گذشته نيز به بيراهه رفت و به جاى اينكه مفاسد را از درون دستگاه‏هاى مديريتى ريشه كن كند، عرصه را براى رشد انديشه‏هاى دگرانديش و سياسى كار و مفسد گشود و امروز وقت آن است كه به اصلاحات واقعى رو آورده شود و بدنه نظام مديريتى و عوامل اجرائى و قضائى از فساد و عناصر مفسد پاكسازى شود…
قاطعيت در برخورد با مفاسد

برخورد با فساد و مفسدان به قاطعيت نياز دارد. با سهل انگارى و سعه صدر! و بى تفاوتى و ساده انديشى نمى‏توان لايه‏هاى فساد را از درون جامعه و تشكيلات مديريتى زدود.
با كمال تأسف بايد معترف بود كه فضاى كنونى زمينه مناسبى را براى رشد فساد و اعمال خلاف شرع فراهم ساخته است. ناامنى، سرقت، آدم ربائى، آدم فروشى، قاچاق مواد مخدر و بى حجابى، قتل و جنايت در جامعه بيداد مى‏كند. و ضعف دستگاه قضائى يا نارسائى قوانين در اين عرصه پوشيده نيست حتى همين قوانين موجود نيز در برخورد با فساد و مفسدان اجتماعى و اخلاقى كمتر عمل مى‏شود. در يك عبارت در وضع كنونى مجرمان و مفسدان احساس امنيت مى‏كنند چرا كه نه احكام اسلامى در مورد قاتل و سارق و محارب به اجرا در مى‏آيد و نه زندان و وثيقه و تعهد كارساز است و حقوق شهروندى نيز دستمايه‏اى براى تجرى بيشتر مفسدان و سوء استفاده متخلفان شده است! چه بايد كرد؟ آيا راه كارى بهتر از احكام اسلامى در برخورد با مجرمان وجود دارد؟ چرا احكام اسلامى به اجرا در نمى‏آيد؟ پس آيات كيفر و قوانين فقه اسلامى براى كجاست؟ تا كى و تا چند بايد شاهد تعطيل احكام اللّه باشيم؟! از قوانين اسلامى كه بگذريم هيچ قانونى حلّال مشكلات در باب جرائم نيست. تلاشى است بى خاصيت كه جواب نداده است.
بطور خلاصه: فرصتى كه امروزه براى حاكميت نظام پديد آمده كمتر در تاريخ وجود داشته و از دست دادن اين فرصت جز ندامت و مسئوليت و عقوبت در پى نخواهد داشت تا در اين آزمايش الهى و فرصت تاريخى چه كنيم؟!
  پاورقي ها:

/

شوق شهادت در مكتب حضرت سيدالشهداع

در نظام ارزشى اسلام، شهادت در راه خدا يك معيار اصيل و معنوى است كه ساير امتيازات انسانى و اعمال صالح يك فرد مسلمان را تحت الشعاع خود قرار مى‏دهد و در طبقه بندى ارزشها و اصول اسلامى، جايگاهى بس رفيع دارد. رسول گرامى اسلام در اين مورد مى‏فرمايد: «فوق كلّ ذى برٍّ، برٌّ حتى تقتل الرّجل فى سبيل اللّه فاذا قتل فى سبيل اللّه فليس فوقه برٌّ؛(1) بالاتر از هر نيكى، نيكى ديگرى است تا اينكه شخص در راه خدا به شهادت برسد. هنگامى كه در راه خدا به شهادت رسيد، ديگر بالاتر از آن نيكى وجود ندارد.
اساساً اگر روحيه شهادت‏طلبى و جهاد در راه خدا در جامعه‏اى نباشد و افراد آن جامعه به تن پرورى و تعلقات مادّى مشغول شدند سرنوشتى ذلت بار و آينده‏اى حقارت‏آميز خواهند داشت.
امير مؤمنان على(ع) در خطبه معروف خود مى‏فرمايد: «فانّ الجهاد بابٌ من ابواب الجنّة فتحه اللّه لخاصّة اوليائه و هو لباس التّقوى و درع اللّه الحصينة و جنّته الوثيقة فمن تركه رغبةً عنه البسه اللّه ثوب الذّلّ و شمله البلاء و ديّث بالصّغار و القماءة و ضرب على قلبه بالاسهاب و اديل الحقّ منه بتضييع الجهاد و سيم الخسف و منع النّصف؛(2) جهاد در راه خدا، درى از درهاى بهشت است كه خداوند آنرا به روى دوستان مخصوص خود گشوده است. جهاد،لباس تقوا و زره محكم و سپر مطمئن خداوند است. و كسى كه جهاد را ناخوشايند دانسته و ترك كند، خداوند لباس ذلت و خوارى را بر او مى‏پوشاند و دچار بلا و مصيبت مى‏شود و كوچك و ذليل مى‏گردد، دل او در پرده گمراهى مانده و حق از او روى مى‏گرداند به جهت ترك جهاد به خوارى محكوم و از عدالت محروم است.»
طبق اين بينش الهى مردمانى كه روحيه جهاد و شهادت را در وجودشان تقويت كنند و در راه اهداف والايشان استقامت ورزند و براى تحقق آرمانهاى مقدس الهى با تمام وجود به استقبال شهادت بروند ملتى عزيز، مورد توجه ديگران، مقتدر و مستقل خواهند بود. انسانهاى شهادت طلب كه شايستگى خويش را براى رسيدن به اهداف مقدس اثبات مى‏كند و با ايستادگى آگاهانه و مقاومت هوشمندانه هستى‏اش را به اهل جهان عرضه مى‏دارد هرگز روى ذلت و خوارى نخواهد ديد و او با شهادت در راه خدا به درجات والاى معنوى نائل خواهد شد. مولاى متقيان براين باور وحيانى تأكيد مى‏كرد كه: «ما ضرّ اخواننا الّذين سفكت دماءهم و هم بصفّين الّا يكونوا اليوم احياءً؟ يسيغون الغصص و يشربون الرّنق، قد و اللّه لقوا اللّه فوفّاهم اجورهم و حلّهم دار الامن بعد خوفهم؛(3) آن گروه از برادران ما كه در مصاف با دشمن – در جنگ صفين – خونشان ريخته و به شهادت رسيدند، هرگز زيان نكردند، آنان امروز نيستند (تا همانند من) خوراكشان غم و غصه و نوشيدنى آنها خون دل باشد، بخدا سوگند آنها به ملاقات خداوند رفتند و پاداش خود را به نحو شايسته‏اى دريافت نمودند و پس از گذراندن مرحله خوف و دلهره در سراى امن الهى مسكن گزيدند.
بنابراين فرهنگ شهادت معامله‏اى عزتمندانه و سودمند است كه انسانهاى وارسته با خداى خود به عمل مى‏آورند و با زدودن غبارهاى تعلق از تمام مظاهر دنيوى به مقامات عاليه دست مى‏يابند. متفكر شهيد استاد مطهرى در تعريف شهادت مى‏نويسد: شهادت به حكم اينكه عملى آگاهانه و اختيارى است و در راه هدفى مقدس است و از هرگونه انگيزه خودگرايانه منزه و مبرا است؟ تحسين‏انگيز و افتخارآميز است و عملى قهرمانانه تلقى مى‏شود. در ميان انواع مرگ و ميرها تنها اين نوع از مرگ است كه از حيات و زندگى برتر و مقدس‏تر و عظيم‏تر و فخيم‏تر است… پس شهادت قداست خود را از اينجا كسب مى‏كند كه فداكردن آگاهانه تمام هستى خود است در راه هدف مقدس.(4)
صدرالمتألهين در مورد مقام جاويد شهيدان مى‏گويد:
آنانكه ره دوست گزيدند همه‏

در كوى شهادت آرميدند همه‏
در معركه دو كون فتح از عشق است‏

هر چند سپاه او شهيدند همه‏
شهادت در قرآن‏

شهادت براى انسانهاى وارسته و خود ساخته كه از دنيا و وابستگى‏هاى آن رسته و به خدا پيوسته‏اند، ميانبرترين راهى است كه آنان را به مقصد نهايى و هدف والاى الهى مى‏رساند. شهادت از ديدگاه آيات وحيانى قرآن نه تنها خسارت نيست بلكه حياتى جاودانى و هميشگى است و اين نداى قرآن همواره در گوش مردمان آزاده جهان طنين انداز است كه: «ولاتحسبن الّذين قتلوا فى سبيل اللّه امواتاً بل احياءٌ عند ربّهم يرزقون؛(5) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شده‏اند، مردگانند، بلكه آنان زنده‏اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند.»
سعدى مى‏گويد:
زنده كدامست بر هوشيار

آنكه بميرد به سر كوى يار
آرى به حقيقت شهداى راه حق زنده‏اند و ما از آن زندگى جاودانه خبر نداريم. آنان در كنار اولياء و انبياء الهى در بهشت برين جاى دارند. آنان انسانهاى با فضيلت و كاملى هستند كه مقام بس عظيمى كسب نموده‏اند.
«فرحين بما آتاهم اللّه من فضله و يستبشرون بالّذين لم يلحقوا بهم من خلفهم الّا خوف عليهم ولا هم يحزنون؛(6) آنها به خاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به ايشان بخشيده است، خوشحالند و به كسانى كه هنوز به آنها ملحق نشده‏اند، بشارت مى‏دهند كه نه ترسى بر آنهاست و نه اندوهى خواهند داشت.»
شهادت در حقيقت يك پيروزى و فتح است. پيروزى بر شيطان و فتح قلّه‏هاى رفيع كمالات و فضائل «قل هل تربّصون بنا الّا احدى الحسنيين؛ بگو، آيا درباره ما جز يكى از دو نيكى را انتظار داريد؟ (پيروزى يا شهادت).»
براى يك مسلمان دين‏باور و خدا محور، هم شهادت و هم كشتن دشمن، هر دو پيروزى است، چرا كه هدف او از جهاد مقدس، احقاق حق و اعتلاى پرچم حق است و روشن نمودن شاهراه انسانيت. و پرتو افشاندن در ظلمات استبدادها و ستم‏ها و فسادها است، به همين جهت او در هر دو صورت به اين هدف والايش رسيده و موجب استحكام ارزشهاى الهى و انسانى گرديده است.
امام حسين(ع) و شهادت‏
حضرت امام حسين(ع) سرور و سيد شهيدان است. عشق به شهادت و جانفشانى در راه حق سراسر وجود آن حضرت را فرا گرفته بود و آن گرامى، شهادت را برترين نوع مرگ مى‏دانست و مى‏فرمود:
«و ان تكن الابدان للموت انشأت‏

فقتل امرءٍ بالسّيف فى اللّه افضل(7)
اگر بدن‏ها براى مرگ آفريده شده‏اند، پس كشته شدن يك انسان با شمشير در راه خداوند برترين نوع مرگ مى‏باشد.
سالار شهيدان (ع) عشق به شهادت را از مكتب پرمايه رسول گرامى اسلام، پدر گراميش اميرمؤمنان(ع) آموخته بود. رسول خدا(ص) مى‏فرمود: «و الّذى نفسى بيده لوددت انّى اقتل فى سبيل اللّه، ثمّ احيا، ثمّ اقتل، ثمّ احيا، ثم اقتل؛(8) سوگند به آن كه جانم در دست اوست دوست دارم در راه خدا كشته شوم، سپس زنده شوم و آنگاه كشته شوم، سپس زنده شوم و آنگاه كشته شوم.»
على(ع) نيز بارها اين عشق درونى خود را اظهار كرده بود. آن حضرت هم براى خود و هم براى ياران نزديكش اين افتخار را آرزو مى‏كرد. آن حضرت براى ممتازترين يارش، جناب مالك اشتر، چنين مقامى را از خداوند خواسته و فرمود: «اسأل اللّه ان يختم لى ولك بالسّعادة و الشّهادة؛ و انّا اليه راغبون؛(9) من از خداى متعال درخواست مى‏كنم كه پايان عمر من و تو را به رستگارى و شهادت ختم كند و البته كه ما به ملاقات او مشتاق هستيم.»
و هنگامى كه آرزوى ديرينه‏اش در محراب مسجد كوفه در آستانه تحقق قرار گرفت، با كمال رضايت فرمود: «فزت و ربّ الكعبة؛(10) به خداى كعبه سوگند! رستگار شدم.»
البته شوق شهادت در وجود امام حسين(ع) به اين معنا نبود كه خود را تسليم مرگ كند و هيچگونه اقدام و دفاعى از خود نشان ندهد، بلكه آن پيشواى حقيقت طلبان در برابر ظلم و ستم غارتگران بيت المال و متعرضين به مسلمانان شديداً مقابله و دفاع مى‏كرد، امّا هنگامى كه در نيمه رجب سال 60 هجرى در معرض بيعت با يزيد قرار گرفت، احساس نمود كه دين خدا جز به شهادت آن حضرت احياء نخواهد شد. به كنار قبر پيامبر(ص) آمد و عرضه داشت: «اى رسول خدا! پدر و مادرم به فدايت! با اكراه و اجبار از جوار تو بيرون مى‏روم، ميان من و تو جدايى انداختند، زيرا با يزيد بن معاويه كه شرابخوار و فردى فاسق و فاجر است، بيعت نكردم. اكنون با همه ناخوشايندى از نزد تو خارج مى‏شوم.»
امام را خوابى سبك فرا گرفت و در عالم رؤيا جدّش رسولخدا را زيارت كرد. پيامبر(ص) او را در آغوش گرفته و صورتش را بوسيد و در ضمن سخنانى فرمود: «يا حبيبى! يا حسين! انّ اباك و امّك و اخاك قد قدموا علىّ و هم اليك مشتاقون و انّ لك فى الجنان لدرجةً عاليةً، لن تنالها الّا بالشّهادة؛(11) اى محبوب من، اى حسين! پدر و مادر و برادرت در كنار من مشتاق ديدار تو اند، براى تو در بهشت درجات عالى است كه به آن نخواهى رسيد مگر با شهادت.»
بعد از اين بشارت، شوق شهادت در راه اعتلاى كلمة اللّه در وجودش مضاعف گرديد. هنگامى كه امام با ياران خويش به سوى كربلا رهسپار بود، در راه، فرزدق شاعر، آن حضرت را ملاقات كرده و بعد از سلام گفت: اى پسر رسول خدا! چگونه به كوفيان دل مى‏بندى و اعتماد مى‏كنى، در حالى كه پسرعمويت مسلم بن عقيل و دوستانش را كشتند؟! چشمان حضرت پر از اشك شد و فرمود: «رحم اللّه مسلماً فلقد صار الى روح اللّه و ريحانه و جنّته و رضوانه، امّا انّه قد قضى ما عليه و بقى ما علينا؛(12) خدا مسلم را رحمت كند، او به سوى آرامش الهى و بارگاه عطرآگين بهشت و خشنودى خداوند هجرت كرد. او تكليف خود را انجام داد و هنوز تكليف ما باقى است.»
دعوتنامه شهادت‏

امام حسين(ع) در يكى از سخنرانى‏هاى عمومى خود براى حجاج، بعد از تبيين فلسفه قيام خويش و تحليل اوضاع سياسى روز، از شهادت خود به دست ستمگران حكومت اموى خبر داده و از مسلمانان آزاده و متعهد خواست كه در اين حماسه جاويدان، حضرتش را همراهى كرده و آماده شهادت در راه خدا باشند. امام در فرازى از سخنان روشنگرانه خويش فرمود: اى مردم! مرگ بر انسانها چونان گردنبندى كه لازمه گردن دختران جوان است حتمى است، و من به ديدار نياكانم آنچنان اشتياق دارم كه يعقوب(ع) به ديدار يوسف(ع) داشت و براى من قتلگاهى معيّن گرديده است كه در آنجا به شهادت خواهم رسيد.
گويا با چشم خود مى‏بينم كه درندگان بيابانها(لشكريان يزيد) در سرزمينى در ميان «نواويس و «كربلا» اعضاى مرا قطعه قطعه و شكم گرسنه خود را سير مى‏كنند، از پيش آمدى كه با قلم تقدير نوشته شده، گريزى نيست.»
آنگاه حضرت ادامه داد:
«رضى اللّه رضانا اهل البيت، نصبر على بلائه و يوفيّنا اجور الصّابرين لن تشذّ عن رسول اللّه لحمته و هى مجموعةٌ له فى حضيرة القدس، تقرّبهم عينه و ينجزبهم وعده، من كان باذلاً فينا مهجته و موطّناً على لقاء اللّه نفسه فليرحل معنا فانّى راحلٌ مصبحاً ان شاء اللّه تعالى؛(13) رضايت خداوند رضايت ما اهل بيت است بر بلاهاى او صبر مى‏كنيم و پاداش صابران را خواهيم داشت پاره‏هاى تن پيامبر(ص) از او جدا نخواهند شد و آنان در بهشت در كنار پيامبر(ص) گرد خواهند آمد. چشمان پيامبر(ص) با ديدن آنان روشن خواهد شد و توسط اهل بيتش وعده او (گسترش آيين توحيدى اسلام) تحقق خواهد يافت.
هر كسى آمادگى جان نثارى در راه ما و تقديم جان خويش را در راه خدا دارد، پس به همراه ما سفر كند كه انشاء اللّه من فردا صبح حركت خواهم كرد.»
امام حسين(ع) عشق به شهادت را در روز عاشورا در مرحله عمل نشان داد و جان خويش را در راه خدا تقديم نمود.
اين نوشته را با سخنى حكيمانه از استاد شهيد مطهرى به پايان مى‏بريم:
«امام حسين(ع) به واسطه شخصيت عاليقدرش، به واسطه شهادت قهرمانانه‏اش مالك قلبها و احساسات صدها ميليون انسان است. اگر كسانى كه بر اين مخزن عظيم و گرانقدر احساسى و روحى گمارده شدند – يعنى رهبران مذهبى – بتوانند از اين مخزن عظيم در جهت هم شكل كردن و هم رنگ كردن و هم احساس كردن روحها با روح عظيم حسينى بهره‏بردارى صحيح كنند جهان اصلاح خواهد شد. راز بقاء امام حسين(ع) اين است كه نهضتش از طرفى منطقى است، بعد عقلى دارد و از ناحيه منطق حمايت مى‏شود و از طرف ديگر در عمق احساسات و عواطف راه يافته است.»(14) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: –
1 الكافى، ج 2، ص 348. 2 نهج البلاغه، خطبه 27. 3 نهج البلاغه، خطبه 182. 4 قيام و انقلاب مهدى (عج)، ص 84. 5 سوره آل عمران، آيه 169. 6 سوره آل عمران، آيه 170. 7 كنزالعمال، ج 4، ص 295. 8 نهج البلاغه، نامه 53. 9 منتهى الآمال، ج 1، ص 174. 10 اللهوف، ص 74. 11 مدينة المعاجز، ج 3، ص 484. 12 اللّهوف، ص 74. 13 شرح الاخبار مغربى، ج 3، ص 146 ؛ فرهنگ سخنان امام حسين(ع) ص 274. 14 قيام و انقلاب مهدى (ع)، ص 122.

/

عاشورا در آيينه كلام معصومان‏

تا خون شهيد كربلا مى‏جوشد

با ياد محرّم دل ما مى‏جوشد
داغ غم او، هميشه عالم سوز است‏

تا هست خدا خون خدا مى‏جوشد
عاشورا طبق نقل كلينى و ابن شهر آشوب در مناقب، و شيخ مفيد و ارشاد در روز شنبه دهم محرّم، و طبق نقل شيخ طوسى و علّامه مجلسى و سيد بن طاووس و طبرى روز دوشنبه دهم محرّم، و بر اساس گفته مرحوم سپهر در ناسخ و فرهاد ميرزا در قمقام در روز جمعه دهم محرّم سال 61 هجرى بوده است.(1)
و طبق محاسبه دانشمندان در زمان فتحعلى شاه محرّم سال 61 هجرى برابر بوده با شهريور سال 59 هجرى شمسى و بلندى روز در آن زمان سيزده ساعت و سى هشت دقيقه بوده است.(2)
امّا آن روز آن ساعات به ظاهر گذشت و تمام شد ولى آثار و عظمت عاشورا آنچنان زمين و زمان و قلب‏ها را فتح كرده كه هر روز بيش از پيش زنده‏تر، پررونق‏تر مى‏درخشد و همچنان به پيش مى‏رود. خالى از لطف نيست كه گوشه‏اى از اعترافات برخى دانشمندان را درباره عظمت عاشورا مورد اشاره قرار دهيم.
1- پروفسور ادوارد براون درباره عاشورا مى‏گويد:

آيا قلبى پيدا مى‏شود كه با شنيدن حادثه غمبار كربلا دچار غم و اندوه نگردد، حتى غير مسلمانان؟ آرى كسى نمى‏تواند پاكى روحى اين جنگ اسلامى را كه تحت لواى اسلام انجام گرفت انكار كند.(3)
2- عاشورا از ديدگاه دكتر ژوزف فرانسوى:

او در كتاب «اسلام و اسلاميان» مى‏نويسد: پس از واقعه كربلا پيروان على(ع) بر آشفته و وقت را غنيمت شمرده مشغول پيكار شدند… و عزادارى برپا كردند و كار به جايى رسيد كه شيعيان عزادارى حسين بن على(ع) را جزء مذهب خود قرار دادند و از آن زمان تاكنون به پيروى از نيّتهاى بزرگان دين كه آنها دوازده نفر از اولاد رسول(ص) مى‏باشند و گفتار و رفتار و كردار هر يك از آنها در رديف گفتار و كردار خدا و رسول (ص) و هم سنگ قرآن مى‏باشد در عزادارى امام حسين(ع) شركت كرده و رفته رفته يكى از اركان مذهب شيعه قرار گرفته است ترقيات سريع السيرى كه شيعيان در اندك مدتى كردند مى‏توان گفت در دو قرن ديگر عدد آنها بر ساير فرقه‏هاى مسلمانان بيشتر خواهد شد و علّت اين امر به واسطه عزادارى امام حسين است.
امروز در هيچ نقطه از جهان نيست كه براى نمونه حداقل دو يا سه نفر شيعه نباشند كه براى امام حسين(ع) عزادارى نمايند… بايد اعتراف كرد كه شيعيان از بذل جان و مال خود در راه مذهب و سوگوارى امام حسين دريغ نداشته‏اند.»(4)
3- نظر ناپلئون بناپارت در مورد عاشورا

او مى‏گويد: «ما اگر وقتى كارى اجتماعى يا سياسى داشته باشيم، بايد دهها هزار كارت چاپ كرده و با چه زحماتى توسط نفراتى آن كارتها را به اشخاص داده، تازه از ده هزار، هزار نفر حاضر مى‏شوند و كار هم ناتمام مى‏ماند. لكن اين مسلمانان و شيعيان با نصب يك پرچم سياه بر درب يك خانه كه مى‏گويند مى‏خواهيم براى امام حسين(ع) مجلس عزا برپا كنيم، دهها هزار نفر در ظرف دو ساعت در مجلس عزاى امام حسين(ع) بدون كارت حاضر مى‏شوند و تمام مسائل اجتماعى و سياسى و مذهبى خود را در آن مجلس حلّ و فصل مى‏نمايند.»(5)
با توجّه به اين اعتراف و آثار گرانسنگ عاشورا خوب است مرورى به روايات داشته باشيم و عظمت عاشورا را از ديدگاه معصومان باز خوانى نماييم.
1- عاشورا رمز برترى امّت پيامبر اكرم(ص)

همچنان كه پيامبر خاتم بر اديان ديگر برترى و فضيلت دارد، امّت پيامبر خاتم نيز «امت وسط» و «خيرالامم» است و در اين برترى امورى نقش دارند از جمله مسئله عاشورا است كه در روايت ذيل بدان اشاره شده است.
در حديث مناجات حضرت موسى(ع) با خداوند آمده است كه حضرت موسى به درگاه خداوند متعال عرضه داشت: پروردگارا چرا امّت محمّد(ص) را بر ساير امتها برترى دادى؟! خداوند فرمود: به خاطر ده خصلت. موسى(ع) عرض كرد: آن ده خصلت چيست تا به بنى اسرائيل دستور دهم انجام دهند؟
خطاب رسيد ان ده خصلت عبارتند از: نماز، زكات، روزه، حج، جهاد، جمعه، جماعت، قرآن، علم و عاشورا. «قال موسى يا ربّ و ما عاشوراء؟ قال: البكاء و التباكى على سبط محمّدٍ(ص) و المرثية و العزاء على مصيبة ولدالمصطفى؛موسى عرض كرد پروردگارا عاشورا چيست؟ فرمود: گريه كردن يا تباكى كردن و روضه خوانى و عزادارى بر مصيبت فرزند مصطفى(ع) است.
اى موسى! در آن زمان هيچ بنده‏اى نيست كه گريه يا تباكى كند در عزاى فرزند پيامبر(يعنى حسين بن على) مگر اين بهشت براى او حتمى است و هيچ بنده‏اى نيست كه مقدارى از مالش را در راه محبّت فرزند پيامبر(ص) انفاق كند از طريق طعام دادن يا غير آن مگر اين كه خداوند متعال در دنيا به هر درهمى هفتاد درهم به او بركت عنايت مى‏كند و سرانجام به فضل خدا وارد بهشت مى‏شود و گناهانش آمرزيده مى‏گردد.
به عزت و جلالم قسم «ما من رجلٍ او امرأةٍ سال و دمع عينيه فى يوم عاشوراء، قطرةً واحدةً الّا و كتب له اجر مائة شهيدٍ؛(6) كه هيچ مرد و زنى نيست كه در روز عاشورا و غير عاشورا (براى امام حسين(ع)) قطره اشكى بريزد مگر اين كه براى او ثواب صد شهيد نوشته مى‏شود.»
2- عاشورا و كربلا در كلام پيامبر اكرم(ص)

روايات متعددى در منابع شيعه و اهل سنّت از پيامبر اكرم(ص) درباره شهادت امام حسين(ع) و عاشوراى او نقل شده است كه فقط به يك روايت از طريق اهل سنّت اكتفا مى‏كنيم عايشه مى‏گويد: «روزى جبرئيل بر رسول خدا(ص) نازل شد و به آن حضرت وحى نمود حسين نزد پيامبر(ص) وارد شد و از شانه و پشت آن جناب بالا مى‏رفت و بازى مى‏كرد. جبرئيل گفت: «يا محمّد! انّ امّتك ستفتّن بعدك و يقتل ابنك هذا من بعدك؛ اى محمد! به زودى امّت تو فتنه مى‏كنند و اين فرزند كوچك تو را پس از تو خواهند كشت آنگاه جبرييل دست برد و خاك سفيد رنگى آورد و گفت فرزندت در اين سرزمين كه نام آن «طف» است كشته مى‏شود پس از آنكه جبرئيل از نزد رسول خدا(ص) رفت، آن حضرت در حالى كه خاك را در دست داشت و گريه مى‏كرد بر گروهى از يارانش كه ابوبكر، عمر، على(ع)(7)، حذيفه، و عمار و ابوذر در بين آنها حضور داشتند وارد شدند و فرمود: «اخبرنى جبرئيل ان ابنى الحسين يقتل بعدى بارض الطف و جائنى بهذه التّربة فاخبرنى انّ فيها مضجعه؛ جبرئيل به من خبر داده است كه فرزندم حسين پس از من در سرزمينى به نام طف كشته مى‏شود و اين خاك را به من نشان داده كه محل شهادت و قبر او در اين خاك خواهد بود.»(8)
3- گريه على(ع) بر كربلا و عاشورا

روايات متعددى از اميرمؤمنان نقل شده است در مورد كربلا و عاشورا، تنها در منابع اهل سنّت از عبداللّه بن نجى، اصبغ بن نباته شعبى و… رواياتى در اين زمينه نقل شده است. از جمله ابن عباس مى‏گويد: «همراه على(ع) در جنگ صفين از سرزمين نينوا گذشتيم به من فرمود: اى ابن عباس آيا اين سرزمين را مى‏شناسى؟ عرض كردم خير اى اميرمؤمنان حضرت فرمود: اگر مانند من آن را مى‏شناختى از اينجا عبور نمى‏كردى مگر آن كه مانند من مى‏گريستى آنگاه شروع به گريه كرد تا آنجا كه اشك محاسن (مبارك) حضرت را فرا گرفت و بر سينه مباركشان جارى شد. ما نيز با آن حضرت گريستيم. حضرت على(ع) فرمود: شگفتا ما را با آل ابوسفيان و آل حرب و حزب شيطان و اولياى كفر، چه كار! در همين حال فرمود: «صبراً يا اباعبداللّه…» اى اباعبداللّه (الحسين) صبر و مقاومت كن. آنگاه بسيار گريست و ما نيز با او گريستيم تا آنجا كه حضرت به صورت به زمين افتاد و از هوش رفت».(9)
4- عاشورا از نگاه امام حسن(ع)

بعد از شهادت حمزه سيدالشهدا رسم بر اين بود كه در مدينه در هر عزادارى اوّل براى حمزه سيدالشهداء گريه مى‏كردند، اين رسم ادامه داشت تا امام حسين(ع) به شهادت رسيد، از آن به بعد مردم براى آن حضرت گريه مى‏كردند، امّا امام حسن مجتبى(ع) در سخت‏ترين لحظه مصيبت خويش هنوز امام حسين(ع) به شهادت نرسيده به ياد عاشوراى آن حضرت گريست.
ابن نما مى‏گويد: امام حسن مجتبى(ع) در بستر بيمارى قرار گرفته بود. حسين بن على(ع) براى عيادت برادر آمد، وقتى وارد اطاق شد و برادرش را در تب و تاب ديد بنا كرد گريه كردن امام مجتبى(ع) فرمود: براى چه گريه مى‏كنى؟! اظهار داشت برادرم! چرا گريه نكنم و حال آن كه شما را مسموم و مرا بى برادر كرده‏اند.
امام مجتبى(ع) فرمود: برادرم مرا به زهر مى‏كشند در حالى كه تمام وسائل حاضر است (آب بخواهم آماده است، شيربخواهم آماده است و… برادران و خواهران همگى اطراف من جمعند) اما «لايوم كيومك يا اباعبداللّه» هيچ روزى مانند روز (عاشوراى) تو نيست روزى كه سى هزار نفر از كسانى كه خود را امّت جدّمان مى‏دانند تو را محاصره مى‏كنند و بر كشتن تو همّت مى‏گمارند تا تو را بكشند و خونت را بريزند و زن و فرزندانت را اسير نمايند، و مال و اموالت را به غارت برند، در اين هنگام لعنت خدا بر بنى اميّه روا گردد و آسمان و زمين و حيوانات دريايى و صحرايى بر تو خواهند گريست.
5 – عاشورا از نظر امام سجاد(ع)

حضرت سجاد(ع) كه خود از نزديك شاهد حوادث عاشوراء بود هرگز آن را فراموش نكرد و تا آخر عمر براى حوادث آن اشك ريخت و ديگران را نيز تشويق مى‏كرد، هرگاه چشمش به غذا و آب مى‏افتاد گريه مى‏كرد. روزى يكى از خدمتگذاران آن حضرت عرض كرد: آيا هنوز زمان پايان حزن و اندوه شما فرا نرسيده است. فرمود: واى بر تو! يعقوب داراى دوازده فرزند بود خداوند يكى از آنان را از جلوى چشمش دور و پنهان كرد. چشمان يعقوب از اندوه سفيد شد در حالى كه يوسف زنده بود. امّا من در جلو چشمانم شاهد بودم كه پدرم،برادرم، عمويم هفده تن از اهلبيتم و گروهى از ياران پدرم را به قتل رساندند، و سرهايشان را از تن جدا كردند آنوقت چگونه اندوه من به پايان برسد.(10) علاوه بر آن در كربلا ناموس اهلبيت به اسارت رفت كه اين داغ را هرگز نمى‏شود فراموش كرد.
و همچنين نقل شده است كه امام سجّاد(ع) به عبيداللّه بن عباس بن على نگاه كرد و اشكش جارى شد سپس فرمود: «هيچ روزى سخت‏تر از روز احد براى رسول (ص) نبود كه در آن روز عمويش حضرت حمزه، شير خدا و شير رسول خدا(ص) كشته شد و بعد از آن روزى سخت‏تر از روز موته نبود كه پسرعمويش جعفر بن ابى طالب كشته شد.
سپس فرمود: هيچ روزى مثل (روز عاشورا) روز امام حسين(ع) نيست (چرا كه) سى هزار نفر كه به گمان خود امّت پيغمبر(ص) بودند، جمع شدند و هر يك قربةً الى اللّه براى كشتن پسر پيغمبر(ص) خود را آماده كرده بودند، در حالى كه آن حضرت آنها را نصيحت و موعظه كرد، امّا نصيحت‏پذير نشدند تا اين كه او را از راه دشمنى، مظلومانه كشتند.»(11)
و در ماه مبارك رمضان نيز حضرت هنگام افطار به ياد روز عاشورا مى‏افتاد و مى‏فرمود: «وا كربلا واكربلا» و اين جمله را همواره تكرار مى‏كرد كه «كشته شد پسر رسول خدا در حالى كه خايف بود! كشته شد پسر رسول خدا در حالى كه تشنه بود» اين جملات را آنقدر تكرار مى‏كرد و گريه مى‏كرد كه لباسش بر اثر اشك خيس مى‏شد.(12)
6- عاشورا از نگاه امام باقر(ع)

وضعيت استبدادى حاكمان بنى اميّه باعث شده بود كه در دوران امام باقر(ع) به صورت علنى از عاشورا تجليل نشود، بلكه مجبور بودند مجالس عزادارى و گراميداشت عاشورا را در خفا و با حضور افراد خاصّى برگزار نمايند. آن حضرت از شعراى آن زمان از جمله كميت بن زيد اسدى (م 126 ه.ق) دعوت مى‏گرفت تا اشعارى در عزا و مصائب اهل بيت بخواند.
مالك جهنى مى‏گويد: امام باقر(ع) درباره عاشورا فرمود: در روز عاشورا براى امام حسين(ع) مجلس عزا برپا نموده و بر مصائب آن حضرت همواره با اعضاى خانواده گريه كنيد و در اين جهت غم و اندوه خود را آشكار نماييد و در ديدار با يكديگر تعزيت بگوئيد( به اين صورت): «اعظم اللّه اجورنا بمصابنا بالحسين(ع) و جعلنا و ايّاكم من الطّالبين بثاره مع وليّه الامام المهدى من آل محمّد(ص)؛ هر كس اين عمل را انجام دهد براى او در نزد خدا ثواب دوهزار حج و عمره و جهاد در ركاب رسول خدا و امامان راشدين ضمانت مى‏كنم.»(13)
در يكى از مجالس عزا با حضور امام باقر(ع) كميت شعر مى‏خواند تا رسيد به اين بيت:
«و قتيل بالطّف غودرمنه‏
بين غوغاء امّةٍ و طعامٍ»
امام باقر(ع) گريه زيادى كرد و آنگاه فرمود: «اگر سرمايه‏اى داشتم در پاداش اين شعر كميت به او مى‏بخشيديم امّا جزاى تو همان دعايى است كه رسول خدا(ص) درباره حسان بن ثابت شاعر معروف صدر اسلام فرمودند كه همواره به خاطر دفاع از ما اهل بيت مورد تأييدات فرشته روح القدس خواهى بود.»(14)
و در حديث ديگرى از آن حضرت نقل شده است كه «پدرم امام زين العابدين هرگاه محرّم فرا مى‏رسيد كسى او را خندان نمى‏ديد و پيوسته در غم و اندوه بود تا روز عاشورا و وقتى كه عاشورا فرا مى‏رسيد آن روز، روز مصيبت و گريه و غم و اندوهش بود.»(15)
امام به علقمه فرمود: «تا مى‏توانى در آن روز(عاشورا) براى رفع نياز خود از منزل خارج مشو چرا كه روز نحسى است و خواسته انسان برآورده نمى‏شود. و اگر هم برآورده شود در آن خير و بركتى نخواهد بود و نيز در اين روز براى منزل خود غذا ذخيره نكن، كه اگر ذخيره كردى خير و بركتى نخواهد داشت.»(16)
شيخ طوسى مى‏گويد امام باقر(ع) وظيفه ما را در روز عاشورا چنين بيان مى‏كند: «كسى كه دور (از كربلا) قرار دارد (جهت زيارت) كافى است كه به سوى كربلا اشاره نمايد و سلام و درود بفرستد و در دعا و نفرين كشندگان شهداى كربلا بكوشد، آنگاه دو ركعت نماز بپا دارد بايد اين اعمال را پيش از زوال خورشيد انجام دهد و سپس از آن اهل خانه را جمع كند و مجلس عزا برگزار نمايد و بر آن حضرت همگى بگريند.»
7- عاشورا از ديدگاه امام صادق(ع)

امام صادق(ع) درباره اهميت عاشورا ترويج و تبليغ آن، عزادارى و گريه در آن سخنان فراوانى دارد كه به نمونه‏هايى اشاره مى‏شود:
عبداللّه بن سنان مى‏گويد: روز عاشورا خدمت امام صادق(ع) رسيدم در حالى كه آن بزرگوار را در حالتى از غم و اندوه مشاهده كردم كه اشك از چشمان مباركش مانند مرواريد جارى بود عرض كردم يابن رسول اللّه، خداوند چشمان شما را نگرياند، براى چه گريه مى‏كنيد؟! فرمود: آيا از اهمّيت امروز غافلى؟ و نمى‏دانى كه در چنين روزى چه گذشته عرض كرد: اى آقاى من درباره روزه امروز چه مى‏فرماييد؟ فرمود: امروز را بدون نيّت روزه بدار ولى به آخر نرسان يعنى يك ساعت به غروب مانده با آب افطار كن، چون در اين وقت، جنگ از آل رسول برطرف شد و آن فتنه بزرگ فرو نشست… راوى مى‏گويد: پس از بيان مطالب (فوق) امام صادق(ع) سخت گريست كه محاسن شريفش‏تر شد.(17)
و همچنين عبداللّه بن فضل هاشمى مى‏گويد: بر امام صادق(ع) وارد شدم و عرض كردم، يابن رسول اللّه چرا روز عاشورا را روز حزن و اندوه و گريه ناميده‏اند؟ و اهميتى كه براى عزادارى امام حسين(ع) در اين روز وارد شده، در روز رحلت پيامبر اكرم(ص) و على(ع) و فاطمه زهرا(س) و امام حسن مجتبى(ع) چنين اهميتى وجود ندارد؟ حضرت فرمود: «انّ يوم الحسين(ع) اعظم مصيبةً من جميع ساير الايّام ؛ براستى كه روز شهادت امام حسين(ع) از همه روزها بزرگتر است».
اى عبداللّه بدان كه «آل عبا» پنج تن بودند و زمانى كه پيامبر اكرم(ص) از دنيا رفت، مردم خود را به چهارنفر (باقى مانده) تسلّى مى‏دادند و چون فاطمه زهرا شهيد شد، مردم به ديدار اميرالمؤمنين و حسن و حسين(ع) دل خوش بودند. و هنگامى كه على(ع) به شهادت رسيد، دل گرمى مردم به امام حسن و امام حسين(ع) بود. و بعد از شهادت امام حسن(ع) مردم به وجود امام حسين(ع) دلشاد بودند، ولى هنگامى كه امام حسين(ع) به شهادت رسيد. گويا پنج تن «آل عبا» در آن روز يكباره شهيد شدند، زيرا امام حسين(ع) يادگار همه آنان بود، از اين جهت عظمت سوگوارى او بيشتر است.(18)
و زينب (س) نيز در روز عاشورا به همين مطلب اشاره كرد آنگاه كه فرمود: «اليوم مات جدّى و ابى و امّى و اخى ؛ امروز (با شهادت امام حسين(ع)) جدّم (رسول خدا)، پدرم (على(ع)) و مادرم(زهرا) و برادرم (حسن(ع)) از دنيا رفتند.»
و همين طور از زيد شحام نقل شده است كه «همراه جماعتى از اهل كوفه در خدمت امام صادق(ع) بوديم يكى از شعراى عرب به نام جعفر بن عفال وارد شد. آن حضرت او را احترام نمود و در نزديك خود جاى داد. آنگاه فرمود: اى جعفر! عرض كرد لبيك! به فدايت گردم فرمودند: به من گفته‏اند كه تو اشعار نيكى درباره حسين(ع) سروده‏اى عرض كرد: آرى. فرمود: اشعار خود را بخوان او شعرى خواند و امام و اطرافيان مى‏گريستند. به گونه‏اى كه قطرات اشك بر صورت و محاسن آن حضرت جارى بود سپس حضرت فرمودند: اى جعفر! فرشتگان الهى حضور دارند و صداى تو را شنيدند و چنان كه ماگريه كرديم، آنها نيز گريه كردند، بلكه بيشتر از آن. خداوند در اين براى تو بهشت را واجب كرده و تو را ببخشد.»(19)
8 – اهميّت عاشورا از نگاه امام هفتم(ع)

دوران امام كاظم(ع) دوران فشار و مراقبت بنى عباس بود از اين رو آن حضرت بيشتر زندگى خود را در زندان سپرى كرد. عزاداريها رونق و نمودى نداشت، با اين حال با فرا رسيدن ايّام عاشورا آن حضرت محزون و غمناك بود و آن روز را روز غم و اندوه مى‏دانست. امام رضا(ع) مى‏فرمايد: «با فرا رسيدن ماه محرّم پدرم موسى بن جعفر(ع) با چهره خندان ديده نمى‏شد و حزن و اندوه سراسر وجودش را فرا مى‏گرفت «فاذا كان اليوم العاشر منه كان ذلك اليوم، يوم مصيبته و حزنه و بكائه؛(20) آن روز روز مصيبت، اندوه وگريه آن حضرت بود.»
9- اهميت عاشورا از نگاه امام هشتم(ع)

امام رضا(ع) فرمودند: «هر كس روز عاشورا به دنبال انجام كارها و حوائجش نرود، خداوند حوائج دنيا و آخرت او را برآورده مى‏سازد و نيز اگر كسى روز عاشورا را روز حزن و اندوه قرار دهد، خداوند عزّ و جلّ روز قيامت را روز شادى و سرورش قرار خواهد داد و در بهشت چشمانش به ديدار ما روشن خواهد شد. ليكن اگر كسى روز عاشورا را روز بركت و كسب و كار قرار دهد و براى خان اش چيزى در آن روز ذخيره كند آنچه ذخيره كرده بركت نخواهد داشت.»(21)
دعبل خزاعى از شعراى بزرگ و علاقمند به اهل بيت پيامبر(ص) است وى در سال 198 در شهر مرو به خدمت امام رضا(ع) رسيد. او مى‏گويد: در شهر مرو بر آقايم على بن موسى الرضاء وارد شدم در حالى كه ياران آن حضرت پيرامون او نشسته بودند حزن و اندوه از چهره امام پيدا بود. با ورود من فرمود: خوشا بحالت اى دعبل كه ما را به وسيله دست و زبانت يارى مى‏نمايى! آنگاه مرا احترام نموده و در نزد خود جاى داد، فرمود: دوست دارم كه براى من شعر بگويى، اين روزها، روز حزن و اندوه ما اهل بيت(ع) و روز شادى دشمنان ما بويژه بنى اميّه است. پس از آن حضرت رضا(ع) پرده‏اى را جهت حضور خانواده در مصيبت جدّشان حسين(ع) آويزان كرد و به من فرمود: اى دعبل مرثيه سرايى كن. تا تو زنده هستى ياور و ستايشگر اهل بيت پيامبر(ص) خواهى بود! آنگاه گريستم به گونه‏اى كه قطرات اشك بر صورت جارى شد و اين شعر را سرودم:
افاطم لو خلت الحسين مجدلا

و قدمات مات عطشاناً بشط الفرات‏
امام رضا(ع) و خانواده و فرزندان آن حضرت به شدّت گريستند.»(22)
10 – امام جواد، امام هادى، امام حسن عسكرى (ع) و امان زمان (عج) و عزادارى بر حسين عليه السلام‏

در عصر امام جواد(ع) عزادارى براى امام حسين(ع) به صورتى آشكار در منازل علويان برگزار مى‏شد، امّا پس از معتصم عباسى جانشينان وى از اقامه عزادارى و حتّى از زيارت قبور امامان و شهداى كربلا به شدّت جلوگيرى مى‏كردند.
امام هادى(ع) در محيط خفقان آور زندگى مى‏كرد و متوكل عباسى – حاكم وقت – دشمنى خاصى با امام و شيعيان آن حضرت داشت، وى به اندازه‏اى در زشتكارى پيش رفت كه قبر امام حسين(ع) را ويران ساخت و آثار آن را از بين برد.(23)
ابوالفرج اصفهانى مى‏گويد: «متوكل نسبت به خاندان ابوطالب بسيار سخت گير بود و به شدّت از رفتار و اعمال علويان مراقبت مى‏كرد، بغض و كينه فراوانى از ايشان در سينه داشت و بر اين اساس تهمتهاى ناروايى به آنان نسبت مى‏داد.
سخت‏گيرى متوكل به جايى رسيد كه هيچ يك از خلفاى پيشين به اندازه وى تندروى نكرده بودند و به دستور او قبر امام حسين(ع) را تخريب كردند به طورى كه هيچ آثارى از آن بر جاى نماند و پاسگاههايى در مسير قبر آن حضرت قرار داده بود تا هر كس را كه به زيارت آن حضرت مى‏رود دستگير و مجازات نمايند.»(24)
اين وضعيت تا عصر امامت امام حسن عسكرى(ع) استمرار داشت امّا شيعيان و علويان هرگز ترس به خود راه ندادند و همواره در طول تاريخ با ستمگران اموى و عباسى مبارزه خواه از دل مبارزه مثبت و يا منفى، از راه زيارت قبور و نفرين بر كشندگان آنان يا از راه عزادارى و گريه بر مظلوميت شهيدان به ويژه شهداى كربلا.
بى شك امام زمان(عج) سيره پدران بزرگوار خود را در راه بزرگداشت عاشورا استمرار بخشيده و بر جدّ بزرگوارش حسين بن على(ع) شب و روز گريه مى‏كند، چنان كه در زيارت ناحيه مقدسه آمده است: «لاندبنك صباحاً و مساءً ولابكين عليك بدل الدموع دماً؛ (25) هر صبحگاه و شامگاه بر تو (اى جدّ بزرگوار) مى‏گريم و (اگر اشكم تمام شود) بدل اشك خون از چشمانم جارى مى‏شود.» سخن را با اشعارى درباره عاشوراى حسين(ع) به پايان مى‏بريم.
بگرييم‏

بيا بر روز عاشورا بگرييم‏

بر آن وادى بر آن صحرا بگرييم‏
بيا بر سرزمين آتش و خون‏

بر آن طفلان بى بابا بگرييم‏
بيا بر لاله‏هاى سرخ پرپر

زجور كينه اعداء بگرييم‏
بيا آن روز را باور نماييم‏

كه بى آبى كند غوغا بگرييم‏
بيا ياد آوريم از سرو ليلا

كه افتاد از جفا از پا بگرييم‏
بيا از ديدگان ريزيم الماس‏

بر عباس آن مه بطحا بگرييم‏
بيا بر قاسم آن دلداده عشق‏

بر آن نوباوه زهرا بگرييم‏
به عطشان بودن شش ماهه طفلى‏

كز او نايد برون آوا بگرييم‏
به ميدان رفتن و برگشتن شه‏

وداع آخر مولا بگرييم‏
بيا از صبح تا شب شام تا صبح‏

فرات و دجله و دريا بگرييم(26) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: –
1. آشنايى با حسين (ع) ميرزا باقر زمره‏اى، قم، نامدار، 1382، ص 221 و نهضت حسينى، ج 1، ص 23. 2. همان، ص 221 و الوقايع و الحوادث، ج 2، ص 260. 3. همان، ص 64. 4. همان، ص 66، و شهيد كربلا، ج دوم، ص 224 – 227. 5. دفاع از حسين شهيد، ص 476 و آشنايى با حسين(ع)، همان، ص 67. 6. ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسائل بيروت، مؤسسة آل البيت، سوم 1411، ص 318 – 319 روايت 14 و ر ك معالى السبطين، ص 143. 7. توجه كنيد ترتيب افراد توسط عائشه بيان شده است. 8. مجمع الزوايد، ابوبكر هيثمى، ج 9، ص 188 باب مناقب حسين بن على(ع)، كنزالعمال، ج 6، ص 223 ؛ اعلام النبوه مامروى، ص 83، الصواعق المحرقه، ابن حجر، ص 192، مقتل خوارزمى، ج 1، ص 159. 9. همان، (مقتل) ص 162 تذكرة الخواص ابن جوزى، ص 225 و كتاب صفين، نصربن مزاحم، ص 58. 10. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 180 فصل فى كرعه و حبره و بكائه . 11. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 298. 12. مناقب شهر آشوب، ج 4، ص 180. 13. كامل الزيارات، ص 174، باب 71، ثواب من زار الحسين فى يوم العاشورا، و مصباح المتهجد، ص 731. 14. مصباح المتهجد، ص 713. 15. همان، ص 731. 16. بحارالانوار، ج 44، ص 283. 17. مصباح شيخ طوسى، ص 724. 18. بحارالانوار، همان، ج 44، ص 269. 19. بحارالانوار، ج 44، ص 284 و تاريخ النياحة على الحسين(ع)، ص 160. 20. بحارالانوار، ج 44، ص 284 – 283 و امالى صدوق، مجلس 27. 21. عيون اخبار الرضا به نقل از آشنايى با قبله هفتم، امام هشتم، ص 69 و آشنايى با حسين، ص 220. 22. بحارالانوار، ج 45، ص 257، تاريخ النياحة على الحسين(ع)، ص 164. 23. كامل ابن اثير، ج 5، ص 287، و زندگى تحليلى پيشوايان ما، ص 256. 24. مقاتل الطالبين، ابوالفرج اصفهانى، ص 478. 25. بحارالانوار، ج 98، ص 320. 26. سيد محمد سراج زاده، گلبرگ عشق 7 ص 275.

/

پرسه بر سالار

السلام عليك يا ابا عبداللّه الحسين(ع)
«بازنمايى دقايقى از ظهر روز عاشورا»

تابستان سال 61 هجرى قمرى است. بيابانى به نام كربلا. روز از نيمه گذشته است. از صبح جنگى نابرابر بين سپاه حق با سپاه باطل در جريان بوده است. ديگر صداى چكاچك شمشيرها به گوش نمى‏رسد. اما اسبهاى بى‏صاحب با شيهه سوزناك خود ولوله‏اى برپا كرده‏اند.
تعدادى از بدنهاى پاره پاره و خون آلود شهيدان در نزديك خيمه‏گاه رديف شده‏اند در حالى كه قطعاتى از اعضاى بدن آنها هنوز در ميدان برجاى مانده است. گروهى ديگر هنوز در ميدان و روى خاكهايى كه با سم اسبان شخم زده شده‏اند، افتاده‏اند. نه فرصت و مجالى فراهم شده و نه كسى باقى مانده است كه جسد پاره پاره يا نيمه جان ياران اباعبداللّه الحسين(ع) را به خارج از محوطه معركه انتقال دهد. اجسادى نيز به دليل از هم پاشيدگى قابل انتقال نيستند. گاهگاهى صداى خرخر گلوهاى بريده و ناله‏هاى دردناك از دور و نزديك شنيده مى‏شود.
اما ديگر اللّه اكبرهاى عباس بگوش نمى‏رسد. از هم آورد طلبيها و رجزخوانيهاى على اكبر خبرى نيست. على اصغر از بى شيرى و تشنگى بى‏تابى نمى‏كند. قاسم آرام گرفته است. عبداللّه چشم و دم فرو بسته است. حسين، خسته، داغ ديده، تنها و بى‏ياور مانده است. كودكان حرم، ديگر طلب آب نمى‏كنند. با شنيدن هر خبر مرگى، تاب و توان خويش را بيشتر از كف داده‏اند. هر يك به گوشه‏اى از چادر خزيده و زانوى غم در بغل گرفته‏اند. همچون بيد بدنشان مى‏لرزد، گويا در آن بيابان سوزان، سرما بر آنان مستولى گشته است.
با آن خداحافظى دردناك حسين(ع) از همه اهل حرم، اميدى به بازگشت پير و مرادشان ندارند اضطراب و نگرانى لحظه به لحظه بيشتر و بيشتر مى‏شود.
آيا حسين(ع) زنده باز خواهد گشت؟ آيا دوباره لطافت و صفاى دست مولايشان بر سر يتيمى خويش احساس خواهند كرد؟ همه اهل حرم، داغ از دست دادن پدر و برادر و فرزند خويش را فراموش كرده‏اند. همه به حسين(ع) مى‏انديشند. زمين و زمان براى سلامتى او، دست به دعا برداشته‏اند.
اى شمشيرها چه مى‏شود كه شما نيز مثل كارد حضرت ابراهيم بر گلوى اسماعيل كند شويد و رگهاى گلوى حسين را نبريد؟
اى ابرها، همچنان كه در مسجد غمامه بر سر رسول خدا(ص) سايه گسترانديد، بيائيد و بربالاى ابدان شهدا و بدن خسته حسين و كودكانش سايه افكنيد و كمى از سوز تشنگى اطفال بكاهيد.
اى خورشيد، چرا همچون آتشى كه بر ابراهيم سرد شد، از داغى تابش خود نمى‏كاهى؟
اى مرغان آسمان، چرا ابابيل نمى‏شويد و پيل سواران يزيدى را از پاى در نمى‏آوريد؟
اى بادها چرا طوفان نمى‏شويد و بناى كاخ ستم را ويران نمى‏كنيد؟
اى زمين چرا به لرزه در نمى‏آيى؟
اى كوهها چرا فرو نمى‏ريزيد؟
اى آسمان چرا دكاً دكا نمى‏گرديد؟
اى ابرها چرا نمى‏گرييد و با اشك خويش زمين تفتيده كربلا را براى اطفال، نمناك نمى‏كنيد؟
اى ملائكة المسومين، چرا همانطورى كه رسول خدا(ص) را در جنگ بدر يارى كرديد به يارى پسر رسول خدا(ص) نمى‏شتابيد؟
اى كشته‏ها، آهاى ياران حسين، اى عباس، اى على اكبر، قاسم، جعفر، عون، حر، عوسجه چرا مثل اصحاب كهف دوباره زنده نمى‏شويد و سيد پير و دلشكسته را يارى نمى‏كنيد؟
آخر حسين وارث آدم است، حسين وارث ابراهيم خليل و موساى كليم است.
كاش آن زمان سرداق گردون نگون شدى‏

وين خرگه بلند ستون بى ستون شدى‏
كاش آن زمان درآمدى از كوه تا به كوه‏

سيل سيه كه روى زمين قيرگون شدى‏
معجزه عاشورايى‏

اما گويا اين بار خداوند مى‏خواهد معجزه‏اش را به گونه‏اى ديگر به رخ جهانيان بكشد. اين بار حفظ دينش نه با گلستان شدن آتش، اژدها شدن عصا، دو شقه شدن رود نيل، تكلم آتش در كوى طور و شكافته شدن خانه كعبه نشان دهد، بلكه مى‏خواهد، با نمايش ايثار، ارث و فداكارى همه انبياء و صبر و استقامت عصاره خلقت، معجزه كند. تأثير معجزه همه انبياء و اولياء محدود به همان زمان و مكان بوده است و تعداد افرادى كه تحت تأثير آن آيت الهى قرار گرفته‏اند بسيار اندك بوده‏اند و چه بسا پس از مدتى همانها نيز منكر گشته‏اند. اما معجزه عاشورايى خداوند، از آدم تا خاتم نقش آفرين بوده و هست، معجزه عاشورايى از سنخ نبوت خاتم(ص) است و بايد تا قيام قائم (عج) گرمابخش حيات بشر باشد.
اينك امر الهى بر اين قرار گرفته است كه، فتبارك اللّه احسن الخالقين را به عينه، به جن و انس بنماياند. آن دست مريزادى كه خداوند به خويش گفت، براى منكرين اثبات نمايد. خداوند مى‏خواهد، معجزه ولايت پذيرى بنى آدم را بر ملائك نمايان سازد.تأثير خون، اين درّه نادره را بر سرنوشت بشر به رخ جهانيان بكشد و حسين به نمايندگى از انسان، اين بار امانت را بر دوش گرفته است…
اما ناگهان صداى شيهه ذوالجناح، همه را متوجه خود مى‏كند و از جا بر مى‏خيزند. زانوانشان توان و رمقى ديگر مى‏يابند. نور اميد به خيمه‏ها تابيدن مى‏گيرد. داغ عزيزان فراموش مى‏شود.
خدايا شكر، خدا شكر… حسين سالم برگشته است، دوباره مى‏توانيم چهره آرام و مهربان او را ببينيم. دوباره زينب را در حال ايستاده مقابل برادر خواهيم ديد، آخر بعد از وداع با برادر، زينب دست به زانو راه مى‏رود، نماز نشسته مى‏خواند. همه حتى زينب از حرم بيرون مى‏روند و به طرف ذوالجناح خيز برمى دارند.
اما…اما خدايا چه مى‏بينند؟ ذوالجناح بى حسين برگشته است. ذوالجناح تنهاست، ذوالجناح خونين است، ذوالجناح شرمگين است.
ذوالجناح…ذوالجناح؟…نكند؟…نكند؟…زبانم لال…
نحر خورشيد

اضطراب و نگرانى و دلشوره همه اهل حرم را فرا گرفته است. براى اطلاع از سرنوشت سالار شهيدان به بالاى تل زينبيه مى‏روند آن مكان به خوبى بر قتلگاه مشرف است. فاصله تل تا قتلگاه به حدى است كه همه حوادث قابل مشاهده و غالب سخنان قابل شنيدن است.
آنچه در برابر ديدگانشان در حال وقوع هست، باور كردنى نيست. زاده رسول خدا(ص)، نيم خيز در گودالى نشسته است. كتفش بر اثر ضربت شمشير زرعه بن شريك، شكافته شده و دهان باز كرده است.
بيش از سيصد زخم عميق بر بدنش وارد شده است تمام لباس عين شيله سرخ سرخ است. تعداد بى شمارى نيزه و تير در بدن مباركش فرو رفته است.
عبداللّه، اين كودك امام حسن(ع) كه روى تل ايستاده است تاب ديدن حال عمو را ندارد. به طرف قتلگاه خيز برمى‏دارد. زينب تلاش مى‏كند مانع رفتن او به ميدان شود. حسين(ع) از خواهر مى‏خواهد جلو عبداللّه را بگيرد. اما او خود را از دست عمه مى‏رهاند و خود را به عمو مى‏رساند. دست در گردن مجروح و خونين عمو مى‏اندازد. مى‏بيند ابجز بن كعب شمشير به دست به قصد وارد كردن ضربه‏اى ديگر به حسين(ع) نزديك مى‏شود. به هنگام فرود آمدن ضربه، دست خود را حايل مى‏كند. دست كوچكش از شدت ضربه قطع مى‏شود و از پوست آويزان مى‏گردد. حسين(ع) برادر زاده را در آغوش مى‏گيرد. خون از دست قلم شده‏اش فوران مى‏كند. تيرها پشت سر هم بر بدن عمو و برادر زاده اصابت مى‏كند و عبداللّه پس از لختى در آغوش عمو آرام مى‏گيرد. حسين(ع) او را بر روى خاك پا به قبله مى‏خواباند…
حسين(ع) همچنان مقاومت مى‏كند. در حال نشسته نيز با شمشير از خود دفاع مى‏كند. ظالمى به ناگاه از دور سنگى بر پيشانى مباركش مى‏كوبد. خون جستن مى‏كند و بر چهره مبارك جارى مى‏شود. جلو چشمانش پرده مى‏شود. پيراهن را بالا مى‏زند تا خون از چهره پاك كند. حرمله، كه منتظر فرصت است تيرى سه شعبه و زهرآلود به سينه مبارك مى‏زند. تير سينه را مى‏شكافد و از پشت شانه خارج مى‏شود. حسين تلاش مى‏كند تير را از سينه بيرون بكشد. اما پره‏هاى تير مانع خروج مى‏شود. خم مى‏شود و با زحمت تير را از پشت خارج مى‏سازد. خون فواره مى‏زند و صداى حزين در فضا مى‏پيچد، بسم اللّه و باللّه و على ملة رسول اللّه، ديگر تاب نشستن نيز ندارد. به زمين مى‏افتد. روبه قبله مى‏خوابد. برجستگى‏هاى سطح زمين مانع ديد او مى‏شوند، ديگر نمى‏تواند خيمه گاه را ببيند. دلشوره تمام وجودش را فرا مى‏گيرد، در حال احتضار نيز نگران اهل حرم است، با دستان لرزانش مقدارى خاك را جمع مى‏كند تا سرش در موضعى بالاتر قرار دهد. با يكى از دو چشم، شبحى از خيمه را مى‏تواند ببيند، خيالش راحت‏تر مى‏شود. لختى نمى‏گذرد كه سواران عمر سعد به سوى خيمه هجوم مى‏برند. ناگهان غيرت اللّه تمام نيروى باقيمانده خويش را در توان و صداى خويش جمع مى‏كند، نيم خيز مى‏شود و بر سر مهاجمان فرياد مى‏زند.
مهاجمان به خيال اينكه امام هنوز زنده است، سراسيمه از خيمه‏ها دور مى‏شوند و پا به فرار مى‏گذارند. حسين بى حال بر زمين مى‏افتد، اما ميزان خونى كه در هر بازدم به بيرون فوران مى‏كند كم و كمتر مى‏شود و فاصله بين نفس‏ها نيز طولانى‏تر مى‏شود. شمر بن ذى الجوشن، لشكريان خويش را نهيب مى‏زند كه «چرا كار حسين را يكسره نمى‏كنيد؟» سپاهيان از همديگر سبقت مى‏گيرند و به طرف بدن نيمه جان و بى‏رمق حسين خيز بر مى‏دارند.
حصين بن تمين، تير به دهان مباركش مى‏زند. ابو ايوب غنوى، سر نيزه بر حلقوم شريفش مى‏كوبد. زرعة بن شريك با ضربت شمشير مچ دست او را قطع مى‏كند. سنان بن انس، با سنگدلى بالاى سر حسين مى‏آيد و نيزه خود را چندين بار در سينه و گردن او فرو كرده و بيرون مى‏آورد.
عمر سعد،به مردى كه در كنارش ايستاده دستور مى‏دهد كه، «از اسب پياده شو و برو و حسين را راحت كن».
اما خولى بن يزيد، بر او سبقت مى‏گيرد و با شتاب به سوى حسين مى‏رود. همين كه مى‏خواهد سر حسين را جدا كند، رعشه‏اى بر بدنش مى‏افتد و پا به فرار مى‏گذارد. سنان بن انس، مى‏خواهد كار خولى را پى بگيرد. با قساوت تمام روى سينه امام مى‏نشيند تا سر از بدن جدا كند. اما چشمان نافذ امام، جرئت اين كار را از او مى‏گيرد، هراسان بر مى‏خيزد و از صحنه خارج مى‏شود.
اين بار شمر خود به قتلگاه مى‏آيد. براى درامان ماندن از تأثير شرم و حياء و يا ترس و دلهره ناشى از چشمان امام، بدن بى‏رمق حسين(ع) را به پشت برمى‏گرداند. شمشير را از قفا بر گردن فرزند زهرا(س) مى‏گذارد و مثل اره بر گردن مى‏كشد. لايه اوليه پوست گردن را مى‏شكافد. ولى هرچه بر گردن مى‏كشد، نمى‏برد. روى زانوها مى‏نشيندو با دو دست، دو طرف شمشير را مى‏گيرد و فشار مى‏دهد از شدت فشار استخوان گردن را مى‏شكند و با كشيدن سر، پوست و گوشت باقى مانده را از بدن جدا مى‏كند.
هلال بن نافع، از سپاهيان عمرسعد مى‏گويد:
دلم از تشنگى و مظلوميت فرزند رسول خدا(ص) به رحم آمد. رفتم تا در دم آخر جرعه‏اى آب براى حسين بياورم. هنگام بازگشت ديدم شمر هراسان و لرزان در حالى كه تلو تلو مى‏خورد پنجه در موهاى سر بريده‏اى كرده كه هنوز از رگهاى گلوى او خون مى‏چكد و به طرف ابن سعد در حركت است. رو به من كرد و گفت: هلال ديگر به آب نيازى نيست، من او را سيراب كردم….(2)
خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد

بنياد صبر و خانه طاقت خراب شد
خاموش محتشم كه از اين حرف سوزناك‏

مرغ هوا و ماهى دريا كباب شد
خاموش محتشم كه از اين شعر خونچكان‏

در ديده اشك مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم كه از اين نظم گريه خيز

روى زمين به اشك جگرگون كباب شد(3)
و سيلعم الذين ظلموا اىّ منقلب ينقلبون‏ پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: –
1. در جنوب ايران به مراسم عزادارى و شيون و زارى گفته مى‏شود. 2. در نگارش متن فوق از منابع زير استفاده شده است: مقتل ابن مخنف، ترجمه جواد سليمانى، لهوف (الملهوف على قتلى الطفوف) سيد بن طاووس. ترجمه سيد ابوالحسن ميرابوطالبى. 3. اشعار از محتشم كاشانى.

/

منشأ حق و تكليف‏

##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##

يكى از مسائل مهم در مباحث حق و تكليف. مسئله منشأ و منابع حق و تكليف است به اين معنا كه منبع و سرچشمه حق و تكليف چيست. آيا منبع حقوق انسان است يا اين منبع آن است و انسان شايستگى وضع حقوق را ندارد و به عبارت ديگر: خداى متعال و اراده الهى منشأ و منبع حقوق است. در جواب اين سؤال نظرات و آرائى مطرح شده است كه ما در اينجا در آغاز برخى انديشه‏هاى موجود را مطرح و سپس به منابع حقوق از نظر اسلام مى‏پردازيم.
مراد از منشأ حق‏

مراد از منشأ حق. مبدأ حقوق فردى و اجتماعى، يا مقام قانون گذارى حق است. يعنى واضع حقوق و تكاليف چه مقامى است و چه كسى قادر به وضع قوانين حقوقى اعم از حقوق فردى و اجتماعى است.
حقوق انسان در اديان الهى، به ويژه اسلام كه كامل‏ترين و جامع‏ترين شرايع است يكى از مهمترين مباحث شمرده شده و در آيات و روايات بسيارى بدان تأكيد شده است.
قوانين مربوط به عقايد، اخلاق و فقه و حقوق و منبع هستى آن اراده الهى و علم ازلى الهى است كه بمقتضاى ربوبيت الهى، انسان و پديده‏هاى جهان هستى را تربيت مى‏كند. البته خداى سبحان به مقتضاى ربوبيت خود هر موجودى را به اندازه سعه وجودى او تربيت مى‏كند و اقتضاى مقام انسانى و جايگاه او در نظام هستى و سعه وجودى او آن است كه خداوند در پرتو دين و حقوق و تعاليم و تكاليف خود، وى را تربيت كند.و به عبارت ديگر: خداى سبحان به مقتضاى خالقيتش انسان را مى‏آفريند و به مقتضاى ربوبيت، او را هدايت مى‏كند تا او خود را در پرتو هدايت الهى پرورش دهد.
از اين رو هدف از ارسال رسولان و انزال كتاب‏هاى آسمانى، ايجاد معرفت و ارتقاى بشريت به مقام والاى انسانيت است اين كه در اسلام، مبدأ هستى‏شناسى دين و احكام و حقوق و تكاليف اراده و علم ازلى خداوند است به استناد فلسفه الهى است كه در آن هم منشأ فاعلى حقوق و تكاليف يعنى ذات اقدس الهى اثبات و معرفى مى‏گردد و هم منشأ قابلى آن يعنى نفس قدسى انسان كامل اثبات مى‏شود. البته در الهيات فلسفه مبدأ فاعلى وحى و الهام و در علم النفس مبدأ قابلى آن تبيين مى‏گردد.
منبع معرفت‏شناسى حق و تكليف‏

پس از بيان اين مطلب كه اولاً براى نظام هستى مبدئى وجود دارد و آن ذات لايزال الهى است و انسان نيز از نظام تكوين بيگانه نيست، بلكه خدا خالق و انسان و همه موجودات مخلوق اويند و ثانياً همان ذات ربوبى نظام هستى را تدبير مى‏كند، چون به مصالح و مفاسد آن‏ها آگاه است و اسرار موجود در اشياى افعال، اخلاق و افراد را مى‏داند و آن‏ها را ملاك تقنين قرار مى‏دهد و قانون را در نظام تكوين و تشريع وضع مى‏كند. از اين رو منبع حقيقى و اصلى دين و حقوق و تكاليف، اراده الهى است كه قرآن و سنت و عقل و اجماع كاشف از اراده الهى هستند.
و به عبارت ديگر: منبع معرفتى حق و تكليف دو چيز است عقل و نقل و هر دو زير مجموعه خاص خود را دارند. كتاب و سنت دليل نقل‏اند و هر يك حجيت خاص خود را دارند. سنت گاهى با خبر كشف مى‏شود و گاهى با شهرت يا اجماع، خبر نيز يا متواتر است يا واحد، شهرت هم يا فتوايى است يا روايى، اجماع يا منقول است يا محصّل، حجيت اجماع به جهت كاشفيت آن از سنت است، و گرنه براى اجماع مردم در مقابل سنت، ارزشى نيست. عقل در حوزه اهل توحيد معناى واحدى ميان موحدان دارد، ولى نزد ملحدان مغالطه نيز عقل محسوب مى‏شود كه آن را مى‏توان عقل ملحدانه گفت، چنان كه امام صادق(ع) درباره معاويه تعبير شيطنت را نكراء دارد و تعبير عقل به كار نمى‏برد، شخصى از امام مى‏پرسد: عقل چيست؟ حضرت در پاسخ مى‏فرمايد: «ما عبد به الرحمن واكتسب به الجنان؛ عقل آن است كه با آن خداى رحمان عبادت شود و بهشت كسب گردد، پرسيد آنچه معاويه داشت چه بود؟ فرمود: «تلك النكراء تلك الشيطنة و هى شبيهة بالعقل و ليست بالعقل؛(1) آن نكراء و شيطنت و شبيه به عقل بود نه خود عقل.» اين گونه از موضوعات جزء مباحث معرفت‏شناسى است.
منشأ حقوق از ديدگاه متفكران غربى‏

منشأ حق از نگاه غالب انديشمندان غرب، همان قراردادهاى اجتماعى است. بسيارى از آنان اعتقاد دارند كه شكل‏گيرى جامعه بر مبناى قراردادهاى اجتماعى بوده و همه حقوق انسانها بر اساس همين قوانين تأمين مى‏شود. بنابراين ترديدى نيست در اينكه حقوق بشر بايد از همين قراردادهاى اجتماعى سرچشمه گيرد و منشأ ديگرى نبايد براى آن جست و جو كرد. از منظر ايشان حقوق بدون تشكيل جامعه واقعيتى نخواهد داشت و زمانى كه جامعه انسانى با تدوين قوانين و مقررات اجتماعى شكل گيرد، حقوق بشر از آن قوانين و مقررات اجتماعى منتزع مى‏شود و مراد از مقررات اجتماعى، مجموعه قوانينى است كه حاكمان يا قواى مقننه آن را تنظيم و تدوين كرده باشند، چنان كه يكى از صاحب نظران غربى به نام توماس هابز (1588 – 1679) بر اين نكته تصريح دارد كه همه حقوق از حاكم سرچشمه مى‏گيرد و هيچ حقوق طبيعى يا الهى وجود ندارد.
وضع طبيعى انسان، وضع جنگ است كه آدميان بى خردانه رفتار مى‏كنند و براى كنترل آنان لازم است حاكم مطلقى باشد.(2)
از اين رو استيفاى حقوق به واسطه مقررات اجتماعى كه از تفكر حاكمان يا حقوق دانان تراوش كرده مقدور است. بر فرض صحت اين نظر سؤال اين است كه آيا همه حقوق انسان‏ها از طريق قرارداد اجتماعى تأمين مى‏شود و آيا مقررات اجتماعى از جامعيت لازم در اين امر برخوردارند؟ پاسخ اين پرسشها از نگاه قرارداد گرايان اجتماعى مثبت است، چون حق از نظر ايشان امتيازى است كه قانون به انسان اعطا كرده است،(3) امّا اين ديدگاه با مبانى اسلام سازگار نيست، زيرا حقيقت انسان مسبوق به فراطبيعت و ملحوق به آن است، يعنى انسان گذشته از جنبه بدنى و مادى، روح اصيل و مجردى دارد كه نه از خاك است و نه به خاك برمى‏گردد و همه عقايد، اخلاق، احكام و حقوق او سازنده هويت تكاملى اوست، تمام قوانين او بايد بر اصول اوّلى آفرينش وى تكيه كند و به مرجع نهايى او بعد از مرگ بازگردد.
بنابراين، همه بايدها و نبايدهاى حقوقى و تشريعى وى به استناد بودها و نبودهاى تكوينى او خواهد بود، به طورى كه اگر آن حقايق تكوينى فرضاً به صورت تشريع تجلى كنند، به حالت مواد حقوقى متبلور مى‏شوند و اگر اين مواد حقوقى و تشريعى فرضاً به صورت تكوين تجلّى يابند، به حالت همان حقايق تكوينى درمى‏آيند و باطن اين قوانين و ملكوتشان حقايق و ظاهر آنها حقوق است، به گونه‏اى كه تكوين و تشريع، حقيقت و حقوق، ملكوت و ملك، ظاهر و باطن دو روى يك سكّه انسانيت‏اند. منطقه فراغ كه عبارت از موارد اباحه، تخيير عقلى، اضلاع واجب نقلى و مانند آن است داراى پشتوانه باز و آزاد تكوينى است كه به استناد وسعت آن، سعه‏اى در حكم تشريعى پديد آمده است.
منشأ حقوق از نگاه منكران وحى و نبوّت‏

برخى از منكران وحى و نبوّت معتقدند كه عقل بشر براى هدايت و سعادت او كافى است و نيازى به وحى نيست. عقل انسان پاسخ گوى همه نيازها و حاجات انسانى است و با وجود آن تمسّك به هر ابزارى ديگر براى وصول به سعادت، امرى عبث و بيهوده خواهد بود. انديشه مزبور كه در آثار انديشمندان كلامى شيعه به شبهه براهمه معروف است، از مدتها قبل مطرح گرديده كه پاسخ آن در كتابهاى كلامى تبيين شده است، امّا امروزه برخى از پيروان مكاتب جديد در غرب همين انديشه را تبليغ و ترويج مى‏كنند و كامل‏ترين نظام حقوقى را كه متضمن هدايت و سعادت انسانى است «اعلاميه جهانى حقوق بشر» مى‏دانند. اين گروه را عقيده بر آن است كه هيچ نيازى به بعثت انبياء نبوده و دليلى وجود ندارد كه مردم به وحى و نبوّت گرايش داشته باشند، زيرا ره‏آورد انبياء اگر موافق عقل باشد صاحبان عقل از آن بى نياز بوده و حاجت و فايده‏اى در گرايش به وحى نيست و اگر مخالف عقل باشد، پذيرش آن سودمند و نافع نخواهد بود.(4)
از ميان مسلمانان صورى و مسيحيان ظاهرى برخى طرفدار چنين تفكرى بوده و آن را ترويج مى‏كنند. در اسلام آنان كه در حسن و قبح عقلى راه افراط را پيش گرفته‏اند، عقيده دارند كه احكام حقوقى مدوّن از جانب حكيمان كه داراى انديشه و عقول برترى از ديگران هستند كافى است. در مسيحيت نيز افرادى چون «گروسيوس» (Grotius) (1583 – 1645) حقوق دان معروف هلندى كه با تأليف كتابى به نام «حقوق جنگ و صلح» به عنوان مؤسس و پايه‏گذار حقوق بين الملل در غرب شهرت يافته، پوفندرف (Pufendorf) آلمانى و دكارت (Descartes) فرانسوى به عقل انسان بسيار بها داده و حقوق طبيعى را محصول عقل بشرى دانسته‏اند.(5)
حاصل كلام و انديشه عقل گرايان اين است كه عقل تنها منشأ قابل اعتماد براى حقوق و تكاليف انسانها و تنها منبع مؤثر براى تنظيم امور فردى و اجتماعى آنهاست و انسان با دارا بودن چنين منبع مطمئن، نيازى ندارد كه سرچشمه ديگرى را براى تأمين حقوق خويش جست و جو كند.
از ديدگاه اسلام، اين عقيده باطل است. زيرا، درك عميق عقل اگرچه مى‏تواند منشأ معرفت حقوق به شمار آيد، ولى صلاحيت كامل در اين امر را ندارد، زيرا قلمرو ادراك عقل در مقابل وحى محدود است و شعاع وحى بسى وسيع‏تر از آن است، بسيارى از مصالحى را كه وحى تبيين مى‏كند عقل از فهم آن عاجز است. اساس وحى و بنيان نبوت بر ترميم مصالح و تأمين كامل منفعت انسانى استوار است.
انبياء آمده‏اند تا حقوق انسانى و تكاليف بشرى را از طريق وحى دريافت و به جوامع انسانى ابلاغ نمايند. اگر آب در حوضچه عقل به حدى بود كه بشر را از لحاظ نيازهاى مادى و معنوى به طور كامل سيراب مى‏كرد ديگر نيازى به چشمه وحى نمى‏بود. بنابراين مى‏توان ادعا كرد كه بسيارى از حقوق و تكاليف و احكام منشأ عقلانى دارند، امّا نمى‏توان مدّعى شد كه عقل انسان، تنها واضع قوانينى است كه حيات انسانى را سامان بخشيده و گامهاى او را استوار مى‏سازد، پس همان‏گونه كه قرارداد اجتماعى و قانون مدنى نمى‏تواند منشأ واقعى حقوق به شمار آيد، عقل نيز قادر نيست سرچشمه حقيقى همه حقوق انسانى باشد. بلكه براى ارائه نظام حقوقى كامل بايد از منبع وحى استمداد كند.
منبع حق در انديشه آرمان‏گرايان‏

از نگاه آرمان گرايان، منبع حقوق فردى و اجتماعى افراد، اراده الهى يا عقول بشرى است. اين گروه به قوانين حقوقى كه نشأت گرفته از قدرت حاكمه يا هر ناحيه‏اى ديگر باشد بى اعتنا هستند و به حقوق اجتماعى مدوّن از دولت وقعى نمى‏نهند.
حقوق انسانها محدود به حقوق فطرى و طبيعى است و ساير قوانين موضوعه بايد مظهر حق طبيعى باشند. ارزش و اعتبار قوانين حقوقى در راستاى همين حق فطرى است.(6) توصيه آنان اين است كه با قوانين خلاف حقوق فطرى و طبيعى بايد مبارزه كرد. بنابراين براى دولتها و قدرتهاى حاكم بهتر است كه دست به تدوين و تنظيم قوانين حقوقى نزنند، بلكه براى آنان شايسته است كه از اراده برتر از خود كه همان اراده الهى است پيروى كنند، وظيفه حاكم مطالعه و دسترسى به آن اراده برتر است كه قواعد مطلوب نزد اوست. اينكه آيا مى‏توان به آن اراده والا دست يافت و ايده‏ها و قواعد آرمانى را از او به دست آورد و آيا اين كار در حيطه قدرت حاكم است يا نه؟ و آيا همه حقوق از چنين جايگاهى برخوردارند يا برخى از حقوق اجتماعى و فردى بايد مستند به اراده الهى باشد؟ اين پرسشها بدون پاسخ‏اند. ظاهراً اين انديشه زمانى ظهور كرد كه حاكمان و دولتمردان به رعاياى خود ظلم و ستم روا مى‏داشتند و اين گروه از انديشمندان براى جلوگيرى از ظلم و تعدّى حاكمان به چنين تفكرى روى آوردند.
با توجّه به اين نكته به نظر مى‏رسد كه مراد از حقوق در انديشه آرمان گرايان، حقوق فطرى و طبيعى باشد، نه حقوق عام. البته تمام حقوق اعتبارى انسان مسبوق به حقايق تكوينى اوست كه گاهى از آنها به طور فطرى و زمانى به امور طبيعى و وقتى به امور فراطبيعى ياد مى‏شود و هر يك از اين تعبيرها به زاويه‏اى از زواياى گسترده هستى بشريت عنايت دارد و همه آنها مى‏تواند صحيح باشد دو خداست كه محيط به همه جوانب است، لذا منبع هستى حقوق بشر اراده و علم ازلى خداست و تنها به دليل كاشف از آن عقل برهانى و علوم وحيانى (قرآن و سنت) است كه بايد بدون تعارض و با هماهنگى امر حقوقى را كشف كنند.
خاستگاه حق در تفكر واقع‏گرايان‏

گروهى از انديشمندان در مقابل آرمان گرايان چندان توجهى به حقوق فطرى و طبيعى نداشته، بلكه به نظام بخشى حقوق اجتماعى در روابط مدنى افراد معتقدند. تفكر ايشان غالباً در راستاى واقعيتهاى اجتماعى خلاصه مى‏شود و ايده آرمانى و مطلوب آرمان گرايان را برنمى‏تابند، به خواسته مردم بيش از اراده الهى در مستندات حقوقى اهميت مى‏دهند. به همين سبب منشأ و منبع حق را خواسته مردم و قدرت حاكم مى‏دانند، نه اراده الهى كه برتر از اراده جمعى است. حقوق بر اساس خواسته‏ها و تمايلات مردم متغير است، دولت موظف به تدوين و تأمين حقوقى است كه افراد جامعه آن را طالب هستند. بنابراين، سرچشمه حقوق، گرايشات و نيازهاى مردم است نه چيز ديگر.(7) به همين جهت اين گروه براى احقاق حقوق افراد در جامعه، قائل به حكومت دموكراسى(حكومت مردمى) هستند، نه حاكميت تئوكراسى (حكومت الهى).
اشكالات زيادى بر اين ديدگاه وارد است كه عمده‏ترين آنها اين است كه لازم است در فلسفه حقوق معلوم شود محدوده و قلمرو نيازى انسان تا كجاست و مراد از نياز چه نيازهايى است، نياز فطرى انسانى يا نيازهاى كاذب حيوانى؟ ظاهراً نگاه ايشان همه نيازهاست، چنان كه با همين نگاه به اصطلاح واقع گرايانه مجالس قانون‏گذارى، برخى از جوامع غربى بنا به خواسته برخى انسانها، قانون هم جنس بازى را تصويب كرده و جزء حقوق قانونى به شمار آورده‏اند.
منشأ حق و تكليف از نگاه فردگرايان‏

برخى از صاحب نظران معتقدند كه حقوق هر فرد لازم شخصيت او بوده و هميشه با اوست، انسان از آن حيث كه انسان است حقوقى دارد كه هيچ قدرتى قادر نيست آن را از وى سلب يا به ديگران انتقال دهد. كسى قادر به محدود ساختن حقوق او نيست، مگر آنكه خود اجازه دهد. او تا حدّى به اجتماع روى آورده و حاضر به زندگى اجتماعى مى‏شود كه به حقوق فردى‏اش زيانى وارد نگردد. انسان با قطع نظر از خالق خويش و احساس هرگونه مسئوليت و تكليف در مقابل او از حقوق ذاتى و طبيعى برخوردار بوده و آزادى فردى او در هر صورت قابل احترام است. بنابراين منشأ حق، اراده خود فرد است، نه نيازهاى افراد يا قدرت حاكمه و يا اراده و خواست جامعه.
صاحب نظران فردگرا عقيده دارند كه اجتماع سالم انسانى و جامعه متمدن زمانى شكل مى‏گيرد كه حداكثر آزادى براى تأمين حقوق فردى فراهم آيد. اگر به افراد اجازه داده شود كه بر اساس اراده شخصى خويش تصميم بگيرند، معلوم خواهد شد كه چگونه جامعه مسير تكامل را طى خواهد كرد. پس اراده فردى تنها منشأى است كه قادر به رفع موانع حقوق افراد و تأمين آن در تمام ابعاد خواهد شد. اين انديشه در غرب ريشه دارد كه بر اثر نگرانيها و ناامنيهاى دوران جنگ در قرن نوزدهم ظهور پيدا كرد. تفكر مزبور كه در اروپا «اگزيستانسكياليسم» نام گرفت، به شيوه فردگرايى بسيار تأكيد دارد. به عقيده آنان هيچ وظيفه و آرمانى كه جهت و مسيرى را بر انسان تحميل كند وجود ندارد، انسان خود بايد دست به خلق ارزشها بزند. او هر لحظه در حال شدن و اراده كردن است و هر آنچه تصميم گرفت ارزش و حق است و همان را به عنوان وظيفه و تكليف بايد برگزيند.
طيف الحادى اگزيستانسياليست معتقد است كه خارج از اراده انسان هيچ امرى وجود ندارد، هر فرد ماهيتى مختص به خود دارد و تعريف انسان با انتخاب و اختيار تعيين مى‏شود. شيوه عقلى و سلوك فلسفى آنان برفردگرايى افراطى مبتنى است، جامعه آراى خود را بر انسان تحميل كرده و وجود وى در جامعه رنگ مى‏بازد،(8) بنابراين، هيچ امرى در سرچشمه حقوق نمى‏تواند جايگزين اراده فرد گردد.
منشأ حقوق و تكاليف در اسلام‏

از آراء گذشته روشن شد كه درباره منشأ پيدايش حق، گاهى گفته مى‏شود بشر داراى حقوق طبيعى است و گاهى گفته مى‏شود انسان حقوق فطرى دارد، گاهى از چيستى حق براى انسان سخن به ميان مى‏آيد و گاهى از انتظارات بشر از حق سخن مى‏رود. همه اين مطالب لازم است، امّا كافى نيست. براى تبيين بحث ضرورى است حقيقت انسان و جايگاه او در هندسه خلقت روشن گردد.
زيرا منشأ حق همانند منشأ حكم و قانون و تكليف به مسئله وحى و نبوت مستند است، زيرا:
1. انسان موجودى نيست كه همه هستى‏اش محدود به تولّد و مرگ باشد: «و انتم بنو سبيل على سفرٍ من دارٍ ليست بداركم و قد اوذنتم منها بالارتحال».(9)
2. حيات واقعى انسان پس از انتقال از دنيا بوده، زندگى مادى و حيات دنيوى وى بسيار محدود است: «و ما هذه الحيوة الدنياالّا لهو و لعب و انّ الدار الآخرة لهى الحيوان»،(10) «و انّ الآخرة هى دار القرار»؛ «و للآخرة خير لك من الأولى»(11).
3. او در رديف ساير موجودات مادى نيست، بلكه از همه جهات وجودى از ساير موجودات ممتاز است. به همين جهت خالق انسان در خطاب به او فرمود: «انّى جاعلٌ فى الأرض خليفة»(12)، «ولقد كرّمنا بنى آدم و…»(13).
4. عناصر محورى وجودى انسان تركيبى از جسم و روح است، جسم او از عالم طبيعت و روح از عالم اله است، با اين وصف بخشى از حقوق او طبيعى است و جنبه مادى او را تأمين مى‏كند، امّا بخش ديگر آن حقوق فراطبيعى است كه مربوط به بعد معنوى اوست.
5. خداوند همه نظام هستى را در راستاى هدف خلقت انسان آفريد و همه پديده‏ها را مسخّر وى قرار داد: «و سخّر لكم ما فى السّماوات و ما فى الأرض جميعاً منه»(14)؛ «ألم تروا انّ اللّه سخّر لكم ما فى السّموات و ما فى الأرض»(15)؛ «الا و انّ الأرض الّتى تقلكم و السّماء الّتى تظلكم، مطيعتان لربّكم و ما أصبحتا تجودان لكم ببركتهما توجّعاً لكم و لا زلفةٌ اليكم و لا لخيرٍ ترجوانه منكم و لكن امرتا بمنافعكم فأطاعتا و أقيمتا على حدود مصالحكم فقامتا».(16) در احاديث قدسى نيز وارد شده است كه من همه چيز را براى تو آفريدم و تو را براى خود خلق كردم.(17)
6. غايت خلقت انسان، وصول به كمال دنيا و فلاح عقبى است و تنها طريق اين كمال و فلاح، عبوديت حق و بندگى رب است. اميربيان حضرت على(ع) مى‏فرمايد: شما انسانها در اين چند روز مهلت داده شديد تا در راه صحيح گام برداريد و راه نجات شما تنها رضايت خداست، بايد فكر و انديشه خود را به كار گرفته و در معرفت و تحصيل نور الهى همّت گماريد: «عبادٌ مخلوقون اقتداراً و مربوبون اقتساراً و مقبوضون احتضاراً و مضمّنون اجداثاً…، قد امهلوا فى طلب المخرج و هدوا سبيل المنهج و عمّروا مهل المستغتب و كشفت عنهم سدف الريب و خلّوا المضمار الجياد و رويّة الارتياد و اناة المقتبس المرتاد فى مدّة الأجل و مضطرب المهل».(18)
7. هرچند كمال واقعى انسان، تحصيل رضاى خداى سبحان است، امّا اين به معناى مذمت دنيا و زمين و آسمان نيست، بلكه دنيا در آينه اسلام مهد كمال و نردبان ترقى و دار تحصيل مقامات عالى انسان و محل گذار فرشتگان است. پس دنيا در مكتب اسلام اولاً و بالذات مذموم نيست، بلكه ثانياً و بالعرض مورد نكوهش واقع شده است. آنچه مذموم است حب و دلبستگى و تعلّق خاطر به مال و مقام دنياست كه موجب فراموشى خدا و قيامت مى‏شود: «و فرحوا بالحيوة الدنيا و ما الحيوة الدنيا فى الآخرة الّا متاع»(19) پس در تعاليم الهى هيچ گونه تنافى ميان زندگى سالم دنيوى و سعادت اخروى وجود ندارد: «و ابتغ فيما آتاك اللّه الدار الآخرة و لا تنس نصيبك من الدنيا».(20)
8. در جنبه معرفتى، قلمرو عقل فراتر از حس و تجربه بوده و بسيارى از معارف به واسطه آن تحصيل مى‏شود، ليكن همه علوم محدود به عقل نيست و برخى از آن معارف عاليه از طريق وحى تحصيل مى‏شود.
9. عقل برهانى، نه عقل وهم آلود و نه خيال زده، از ادلّه شرع محسوب مى‏گردد، يعنى همان طور كه قبلاً بازگو شد اراده و علم ازلى خداى سبحان كه منشأ پيدايش دين و تكوين قوانين اعتقادى و اخلاقى و فقهى و حقوقى است، به وسيله عقل برهانى و نقل معتبر كشف مى‏شود، از اين رو اوّلاً عقل بايد از آفت وهم و خيال آزاد گردد، ثانياً دليل معتبر نقلى را در كنار خود ببيند، چنان كه دليل نقلى نيز اوّلاً بايد از وهن، ضعف، جعل دسّ، تقيّه و مانند آن مصون باشد، ثانياً برهان عقلى را در كنار خود ملحوظ داشته باشد، زيرا نه عقل به تنهايى براى كشف حقيقت دين كافى است و نه نقل به تنهايى خودكفاست، البته در موارد ويژه‏اى كه حرم امن وحى است و عقل هرگز در آن محدوده راه ندارد و هيچ گونه حكم ايجابى و سلبى در آن باره نيست، دليل معتبر نقلى خودكفاست.
با توجّه به مقدّمات مذكور اين نتيجه به دست مى‏آيد كه حدود حقوق و تكاليف انسان بايد بر اساس سعه وجودى او باشد و بر ابعاد وجودى انسان هيچ كس جز صانع او احاطه كامل ندارد، پس تعيين كننده حقوق واقعى انسان بايد محيط بر او و عالم به نيازهاى او باشد و حق بايد از چنين قدرتى سرچشمه گيرد و گرنه هر مبدأ ديگرى چون داراى نقص وجودى است، منشأ واقعى احكام و حقوق بشر نخواهد بود.(21)
البته اين نگاه نبايد با نظريه «امر الهى» كه همه امور را به خدا اسناد داده و به ناكارآمدى عقل و ناكامى آن در حيات انسانى معتقد است، خلط و خبط گردد، زيرا اين نظريه از نگاه ما مردود است. با اين نگاه هيچ اراده و قدرتى جز قدرت مطلقه الهى قادر به اعطاى حقوق واقعى به انسان نخواهد بود. با توجّه به اينكه قلمرو معرفتى عقل براى اين قوه محفوظ مانده و كمترين خللى بر آن وارد نيست.
بنابراين، مبادى مشروح عقل به آسانى حكم مى‏كند كه چنين قدرتى مى‏تواند حقوق و تكاليف و ابزار و اسباب وصول به آن را براى انسان تعيين كرده و به او خطاب كند كه «تزوّدوا فانّ خير الزاد التقوى‏».(22)
ذات اقدس الهى است كه هم حقوق فطرى و طبيعى انسان را تعيين كرده است و هم حقوق فردى و اجتماعى او را، هم حدود و جايگاه حقوق وى را معين كرده است و هم آثار و نتايج آن را، هم حقوق كامل و شايسته انسان را تبيين نموده و هم حقوق ساير موجودات را، هم حقوق واقعى و كاذب را از هم باز شناسانده و هم تكاليف افراد را در جايگاه مختلف در قبال آن حقوق مشخص كرده است. او در كتاب تشريع كه «تبياناً لكلّ شى‏ء» است، ذرّه‏اى از حقوق كتاب تكوين را كه مقام حقيقى انسان است كم نگذاشته و چون خداى سبحان حق محض است. منشأ همه حقوق، ذات متعالى اوست.
خداوند مى‏فرمايد: «الحقّ من ربّك».(23) از ظرافتهاى اين آيه آن است كه كلمه حق را با «مِن» ابتدائيه مقيد كرده، يعنى مبدأ و منشأ حق خداوند است، نه اينكه حق با او قرين و همراه باشد. او حقِ بالاصاله و سَرَيان و سَيَلان همه حقوق از اوست، قرب با او، قرب به حق و بعد از او بعد از حق است، براى وصول به حق و احياى آن در حيات فردى و اجتماعى هيچ مسيرى واقعى‏تر از راه الهى نيست كه از طريق وحى به انبياء تعليم داده شده است.
بر هيچ خردورزى اين امر پوشيده نيست كه انسان و حتى حيوانات داراى حقوق طبيعى‏اند، امّا كلام در اين است كه اين حقوق فطرى و طبيعى چگونه قابل تحصيل‏اند؟ آيا صرف ميل طبيعى و فطرى موجب تحصيل حقوق او مى‏گردد يا بايد آن كس كه اين حقوق را در او نهادينه كرده طريق تحصيل آن را هم به او تعليم دهد؟ در پاسخ اين پرسشهاست كه دين و تعاليم انبياء و مقررات و قوانين الهى در پرتو مكاتب وحيانى، جايگاه و معناى واقعى خود را مى‏يابند و نقص قوانين بشرى آشكار مى‏شود.
و به عبارت ديگر: به لحاظ اين كه كسى مى‏تواند تكاليف و حقوق انسان را بيان كند كه به اضلاع سه گانه مربوط به انسان، يعنى حقيقت انسان، جايگاه او در نظام هستى و تعامل او با نظام هستى، شناخت داشته باشد و بدون اين شناخت نمى‏توان حقوق انسان را تعيين كرد، همه انديشمندان مى‏پذيرند كه تدوين حقوق بشر با توجه به عدم معرفت به حقيقت انسان و جايگاه او در نظام هستى، منجر به ستم نامه مى‏شود. نه حق نامه در جايى كه شناخت ناقص باشد. تدوين هرگونه حقى بر پايه شناخت ناقص نيز نتيجه آن ستم نامه خواهد بود. از اين رو حقوق واقعى انسان در صورت شناخت تام و معرفت كامل او تعيين و تبيين مى‏شود و شناخت كامل انسان و اضلاع سه گانه او با انسان آفرين است و كامل‏ترين شناخت را بايد در محضر انسان آفرين جستجو كرد كه خود كمال مطلق است و غنى بالذات.
و در واقع او منبع اصيل شناخت است و چنين كسى جز خداوند كه علم محض است، نيست. بر اين پايه و بر اساس اينكه نه افراد عادى شناخت صحيحى از انسان دارند و نه پيامبران از آن جهت كه بشر عادى‏اند، شناخت بالاصاله از حقيقت انسان دارند معلوم مى‏گردد كه تعيين حقوق بشر و تكليف او بايد در دست چه كسى باشد. كسى بايد زمام تعيين حقوق و تدوين قوانين حقوقى انسان را در دست داشته باشد كه خالق بشر و آگاه كامل به همه هستى حكيم مطلق و عادل محض است.با توجه به آنچه گفته شد، مى‏توان گفت كه فقط چنين منبعى مى‏تواند حقوق واقعى انسان را تعيين كند و هر منبعى جز آن توان چنين كارى را ندارد، چون فاقد عناصر محورى تعيين حق است و هرچه انجام دهد ره‏آوردى جز ستم به بشر نخواهد داشت.
مبدأ فاعلى حق‏

بر اساس آنچه بيان شد، بايد حق تعيين حقوق بشر در اختيار خداوند باشد، زيرا او تنها وجودى است كه از حقوق واقعى انسان آگاه هست. واگذارى چنين امرى به هر منبع ديگر غير از خداوند حتى به خود فرد، اثر و نتيجه‏اى جز ظلم و زوال حق در پى نخواهد داشت. سپردن تعيين حقوق به خداوند كه حق محض و مالك تمام حقوق است عين عدل و حفظ حقوق انسانى است و استحقاق بشر به حقوق – كه معلوم بالاجمال و مجهول بالتفصيل اوست – مصحّح وضع آن توسط وى نخواهد بود. اگر مبدأ فاعلى تعيين حقوق، خود انسان باشد و آثار و نتايج نظام حقوقى خود ساخته‏اش، ستم به انسان باشد آيا مى‏توان آن را حق واقعى ناميد؟
اگر خدا بشر را آفريده و با نظام خاصى كه دارد او را وارد نشئه طبيعت ساخته و با نظم و نسق مخصوصى او را به جهان ديگرى انتقال مى‏دهد و با برنامه‏هاى ويژه‏اى وى را به محكمه عدل فراخوانده و محاكمه مى‏كند و تنها آن ذات اقدس است كه به همه جوانب نظام هستى و امور انسانى آگاه است چرا نتوان گفت حقوق بشر است كه خدا حقوق او را تعيين كند؟ آيا اگر خداوند حقوق وى را تعيين و از طريق پيامبران و كتابهاى آسمانى به او ابلاغ نمى‏كرد بشر حق نداشت اعتراض كند و بگويد خدايا ما كه از اسرار جهان خبرى نداشته و توان آگاهى از آن را نيز نداشتيم، چرا ما را هدايت نكردى و حقوق واقعى ما را به ما ابلاغ ننمودى؟ به خوبى مى‏توان نتيجه گرفت كه از حقوق مسلّم بشر تعيين و ابلاغ حقوق او از ناحيه خداوند است و اين همان فلسفه رسالت است كه بسيارى از حكماى الهى به آن اشاره كرده‏اند.
مستحق و محقق حق‏

با توجّه به مطالبى كه به ميان آمد اين نكته روشن شد كه بين انسان به عنوان صاحب حق و خداوند به عنوان مبدأ فاعلى فرق است، يكى مستحق حقوق و ديگرى محقق آن است. هيچ ملازمه‏اى ميان مبدأ فاعلى حق و مستحق حقوق نيست. ممكن است كسى صاحب حق باشد و واضع قوانين حقوقى خود نباشد، پس اينكه خداوند واضع حقوق است به معنى نفى حقوق انسان نيست و اينكه انسان صاحب حق است به اين معنا نيست كه مبدأ فاعلى حق نيز خود اوست. انسان صاحب حق است، يعنى مستحق دريافت قوانين حقوقى است، نه واضع حق، و از حقوق مسلّم اوست كه حقوق واقعى اش را خداوند وضع و ابلاغ كند.
انسان با سرمايه دانشى مزجات آفريده شده:«و ما أوتيتم من العلم الّا قليلاً»(24) ولى تعاملى وسيع با خود و با نظام كيهانى دارد. احساس و تجربه بشرى از يك سو و براهين تجريدى از سوى ديگر بدون شكوفايى آن از طرف وحى الهى جوابگوى نيازهاى غيب و شهود او نخواهد بود و از طرف ديگر بدون رهنمود وحيانى و افاضه ربوبى و اشراق غيبى نيل بشر به شهود عرفانى و كشف نهائى نيز ميسور انسان نيست، از اين رو لازم است در تمام حقايق تكوينى و تشريعى از وحى استمداد كرد. از جمله در تعيين حقوق بشر و تدوين قوانين حقوقى جز از ناحيه خدا صحيح نيست. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: –
1. اصول كافى، ج 1، ص 10. 2. ر.ك: سنت روشنفكرى در غرب، ص 283 – 292. 3. ديباچه‏اى بر دانش حقوق، ص 45 به بعد. 4. كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، ص 273. 5. ر.ك: فلسفه حقوق (دوره سه جلدى)، ج 1، ص 59. 6. ر.ك: فلسفه حقوق، ج 1، ص 40 و ج 2، ص 43. 7. همان، ص 41، ديباچه‏اى بر دانش حقوق، ص 61. 8. ر.ك: فرهنگ واژه‏ها، ص 25. 9. نهج البلاغه، خطبه 183. 10. سوره عنكبوت، آيه 64. 11. سوره غافر، آيه 39. 12. سوره ضحى‏، آيه 4 و ر.ك: سوره انعام، آيه 32، سوره اعراف، آيه 169، سوره توبه، آيه 138، سوره يوسف، آيه 109 ؛ سوره نحل، آيه 30، سوره اعلى‏، آيه 17. 13. سوره بقره، آيه 30. 14. سوره اسراء، آيه 70. 15. سوره جاثيه، آيه 13. 16. سوره لقمان، آيه 20. 17. نهج البلاغه، خطبه 143. 18. شرح فصوص الحكم (خوارزمى)، ص 833. 19. نهج البلاغه، خطبه 83. 20. سوره رعد، آيه 26. 21. سوره قصص، آيه 77. 22. ر.ك: فلسفه حقوق بشر، ص 111. 23. سوره بقره، آيه 197. 24. سوره اسراء، آيه 85.

/

نگاهى به رويدادها

اخبار جهان اسلام‏

ليست 555 در صدر انتخابات عراق است. (24/9/84)
آيت اللّه صافى گلپايگانى و ائمه جمعه سراسر كشور جسارت شبكه الجزيره به آيت اللّه سيستانى را محكوم كردند. (26/9/84)
ائتلاف عراق يكپارچه به تنهايى مى‏تواند دولت تشكيل دهد.
واشنگتن و تل‏آويو از پيروزى حماس در انتخابات فلسطين عصبانى شدند. (27/9/84)
دو سوم كرسى‏هاى مجلس افغانستان در قبضه مجاهدين است.
انتخابات عراق كاخ سفيد را لرزاند.
با كسب 52 درصد آراء انتخابات مجلس، شيعيان در عراق اكثريت لازم را براى تشكيل دولت كسب كردند. (29/9/84)
به دستور ديك چنى و براى مقابله با پيروزى چشمگير اسلامگرايان در انتخابات، سران حزب بعث عراق از زندان آزاد شدند. (30/9/84)
يونس قانونى عضو برجسته مجاهدين، رئيس مجلس نمايندگان افغانستان شد. (1/10/84)
آيت اللّه سيستانى: نمى‏گذارم نتيجه انتخابات دستكارى شود. (3/10/84)
نتيجه انتخابات عراق بر عكس سناريوى آمريكا بود.
آيت اللّه سيستانى خواستار تشكيل دولت وحدت ملى در عراق شد. (4/10/84)
سلامت انتخابات عراق، به تأييد كميسيون عالى رسيد. (7/10/84)
طالبانى و حكيم درباره تشكيل دولت وحدت ملى عراق توافق كردند. (10/10/84)
در پى متهم كردن دمشق به دخالت در قتل رفيق حريرى، سوريه عبدالحليم خدام را مزدور بيگانگان خواند.
شكنجه‏گر آمريكايى زندان ابوغريب در آتش سوخت. (11/10/84)
اخبار داخلى

خونين‏ترين روز خبرنگاران ايرانى ظهر ديروز در حادثه اسف بار سقوط هواپيماى 130 ارتش در شهرك توحيد رقم خورد كه در آن جمعى از هموطنانمان از جمله 68 تن از رسولان رسانه‏ها به شهادت رسيدند.
امروز و فردا از سوى هئيت دولت به خاطر آلودگى هوا در تهران تعطيل رسمى اعلام شد.
رئيس جمهور در آستانه حضور در اجلاس فوق العاده سران كنفرانس اسلامى: حركت به سمت آينده‏اى اميدبخش وظيفه مهم مسؤولان جهان اسلام است. (16/9/84)
در وداع با خبرنگاران و نظاميان شهيد، مردم سنگ تمام گذاشتند. (19/9/84)
رهبر انقلاب در ديدار اعضاى ستاد كنگره بين المللى حمايت از انتفاضه: ريشه‏هاى مبارزه با غاصبان قدس قطع شدنى نيست.
آقازاده: ايران به توانايى ساخت نيروگاه هسته‏اى دست يافت. (20/9/84)
با رأى اعتماد به سيد كاظم وزيرى هامانه به عنوان وزير نفت كابينه تكميل شد. (21/9/84)
سيد احمد خاتمى امام جمعه موقت تهران با حكم مقام معظم رهبرى شد. (22/9/84)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس دفتر سياسى حماس: آمريكا در حال عقب نشينى از خاورميانه است. (23/9/84)
رئيس جمهور: كشور يهودى را به رسميت مى‏شناسيم اگر در اروپا تشكيل شود.
پيشنهاد گروه مطالعاتى نزديك به پنتاگون: اسرائيل را خلع سلاح كنيد، ايران سلاح هسته‏اى ندارد.
رئيس جمهور در اجتماع مردم زاهدان: با همت مردم و بازوى تواناى جوانان، سيستان و بلوچستان را خواهيم ساخت. (24/9/84)
هيأت پارلمانى ايران از بلاروس و تاتارستان بازديد كرد. (26/9/84)
نامه رسمى وزير امور خارجه به دبير كل سازمان ملل: ايران خواستار رسيدگى به نقض حقوق بشر در آمريكا شد. (27/9/84)
با تصميم مشترك وزيران كار و جهاد كشاورزى، يك ميليون و 740 هزار شغل در بخش كشاورزى ايجاد مى‏شود.
210 كيلومتر از بزرگراه كربلا در كرمانشاه به بهره‏بردارى رسيد. (28/9/84)
ايران از فردا گاز آذربايجان را صادر مى‏كند.
53 هزار دانش‏آموز در كلاسهاى كپرى درس مى‏خوانند. (29/9/84)
بين 28 كشور خاورميانه، ايران كمترين بدهى خارجى را دارد.
رهبر انقلاب: ملت‏ها راهى جز قوى شدن ندارند.
رئيس اطلاعات نظامى رژيم صهيونيستى: آمريكا در مقابل ايران در گل مانده است. (1/10/84)
سقف جوايز بانكى 25 ميليون تومان تعيين شد. اين رقم قبلاً بين 100 تا 200 ميليون تومان بود.
«ميدل ايست نيوزلاين»: شوراى همكارى خليج فارس با آمريكا عليه برنامه هسته‏اى ايران همكارى مى‏كند. (3/10/84)
با اختصاص 1000 ميليارد تومان بودجه، ايران ظرف 3 سال در توليد برنج خودكفا مى‏شود.
از سوى سازمان مديريت و برنامه ريزى، با بودجه 77 ميليارد تومانى براى سرشمارى سال آينده مخالفت شد. (4/10/84)
باران زمستانى، تهران را بهارى كرد.
با پى‏گيرى دستور رئيس جمهور، شهريه دانشگاه‏هاى آزاد و غير دولتى كاهش يافت.
وزير امور خارجه: ايران براى دسترسى به فناورى هسته‏اى به دنبال كسب اجازه از هيچ كشورى نيست. (6/10/84)
شوراى نفت با حضور رئيس جمهور آغاز به كار كرد. بازنگرى در قراردادها و مديران وزير نفت از وظايف اين شورا است.
رئيس جمهور: شرايط كشور براى يك جهش علمى فراهم است. (7/10/84)
ايران در بهره بردارى از ميدان گازى مشترك پارس جنوبى از قطر پيشى گرفت. (8/10/84)
1200 ميليارد تومان سهام شركت‏هاى دولتى تا پايان سال واگذار مى‏شود. (10/10/84)
بر اساس مصوبه مجلس، آزمون ادوارى استخدام حذف شد.
صادرات غير نفتى به 7 ميليارد دلار رسيد.
اصفهان براى يك سال مركز فرهنگى جهان اسلام شد. (12/10/84)
كاهش نرخ ارز در بودجه 85 قطعى است.
خط كشتيرانى بوشهر به كشورهاى حوزه خليج فارس راه اندازى شد. (13/10/84)
رهبر انقلاب: ايران مى‏تواند مادر علم باشد. (14/10/84)
رهبر انقلاب در ديدار هزاران نفر از كشاورزان سراسر كشور: مى‏توانيم صادر كننده باشيم.
اخبار خارجى‏

وزير خارجه روسيه: دموكراسى چيزى نيست كه از خارج صادر شود. (16/9/84)
پنتاگون از اعزام 5000 سرباز تازه نفس به عراق منصرف شد. (19/9/84)
دو نماينده انگليس: تل آويو را ما به سلاح هسته‏اى مجهز كرديم. (20/9/84)
تظاهر كنندگان در هنگ كنگ خواستار انحلال سازمان تجارت جهانى شدند. (22/9/84)
سه انفجار مهيب در مخازن سوخت، لندن را لرزاند. (21/9/84)
دود غليظ آتش سوزى لندن به فرانسه هم رسيد.
مصونيت عضو پارلمان اروپا در پى دروغ خواندن هولوكاست لغو شد. (23/9/84)
اعتصاب سراسرى در يونان فعاليت‏هاى اقتصادى را مختل كرد. (24/9/84)
پس از ونزوئلا و با شعار ملى كردن نفت، مردم بوليوى هم به رئيس جمهور ضد آمريكايى رأى دادند.
يك دانشمند ناراضى اسرائيل: غرب بايد به خاطر تسليح اسرائيل به سلاح اتمى خود را لعنت كند. (29/9/84)
بعد از آمريكا و انگليس، دولت فرانسه هم مكالمات شهروندان را شنود مى‏كند. (3/10/84)
كاسترو، بوش و رايس را احمق و ديوانه خواند. (4/10/84)
سومين شوك بزرگ اقتصادى در دبى، 8 ميليارد دلار زيان بورس امارات در يك روز بود.
از سوى مجله آمريكايى نيوزويك، بوش به عنوان دروغگوى سال 2005 برگزيده شد. (5/10/84)
كلاهك‏هاى اتمى آمريكا به 10 هزار رسيد. (6/10/84)
موج سرما و يخبندان 3 قاره جهان را فرا گرفت.
ظرف 31 ماه اشغالگرى، آمريكا 100 ميليارد دلار از درآمد نفت عراق را به سرقت برد.
بحران سوخت در آمريكا جنرال موتورز را از پادرآورد. (10/10/84)
با انتخاب رهبران ضد آمريكايى، كاسترو: جغرافياى سياسى آمريكاى لاتين در حال تغيير است. (11/10/84)
مأموران سيا و موساد به ديدار عبدالحليم خدام رفتند. (13/10/84)
سيا از خدام خواست براى تشكيل جبهه ضد بشار اسد اقدام كند. (15/10/84)


پاورقي ها:

/

گفته‏ها و نوشته‏ها

خانه اميرالمؤمنين‏

سُوَيد بن غفله مى‏گويد: روزى در خانه اميرالمؤمنين وارد شدم ديدم در خانه‏اش جز حصيرى كه بر روى آن نشسته بود چيزى نيست. گفتم يا اميرالمؤمنين حاكم و اختيار دار مؤمنان هستى و بيت المال به دست توست هيأت‏هايى بر تو وارد مى‏شوند در حالى كه جز حصيرى چيزى ديگر در خانه تو نيست. حضرت گريست و فرمود: اى سويد، عاقل در منزل موقتى سامان نمى‏گيرد. ما اثاث منزل را به آنجا فرستاده‏ايم و خود نيز به زودى به آنجا خواهيم رفت. (نهج السعادة، ج 3، ص 53)
زيباترين آفريده‏

از اميرالمؤمنين سؤال كردند از آفريده‏هاى خداوند كدام زيباتر است؟ فرمود: سخن، پرسيدند كدام زشت‏تر است؟ فرمود: سخن، سپس فرمود: به وسيله سخن سپيدرو مى‏شوند و به وسيله سخن روسياه مى‏گردند. (تحف العقول، ص 216)
فاصله حق و باطل‏

على(ع) ضمن خطبه‏اى فرمود: مگر نه اين است كه بين حق و باطل بيش از چهار انگشت فاصله نيست. حاضران از مفهوم اين سخن پرسيدند. حضرت انگشتان خود را به هم چسباند و بين گوش و چشمش قرار داد و سپس فرمود: باطل اين است كه بگويى شنيدم، و حق اين است كه بگويى ديدم. (نهج البلاغه، 43)
راه پاك كردن گناه‏

پيغمبر فرمودند: آيا مى‏خواهيد راه پاك كردن گناهان را از دامن خويش براى شما بيان كنم؟ حضّار جواب موافق دادند. پيغمبر فرمودند: در هر حال با وضو باشيد زياد به مسجدها رفت و آمد كنيد و هر نمازى را كه خوانديد عشق و انتظار انجام دادن نماز بعدى را در دل بپرورانيد. (بهجة الآمال، ج 7، ص 580)
احترام به پدر

روزى ابراهيم بن شعيب به امام صادق(ع) عرض كرد: يابن رسول اللّه پدرم پير گشته و ضعيف شده و ما او را به قضاى حاجت مى‏بريم. امام صادق(ع) فرمودند: اگر مى‏توانى خودت پدرت را به قضاى حاجت ببر، وقت غذا خوردن تو با دست خود لقمه بگير و به دهان پدرت بگذار اين رفتارها به پدر باعث آزادى از آتش جهنم است. (اصول كافى، ج 2، ص 162)
دعا با هر دو دست

ابوسليمان دارانى گفته است شبى در مسجد بودم و از سرما آرامم نبود به وقت دعا يكدست در بغل پنهان كردم راحتى عظيم به من رسيد در خواب شدم هاتفى آواز داد كه اى سليمان دستى كه به وقت دعا بيرون كردى روزى آن به تو داديم اگر دست ديگر هم بيرون بودى نصيب آن هم به تو رسيدى بعد از آن سوگند خوردم كه در سرما و گرما دعا نكنم الّا به هر دو دست خود.
(خزينة الاصفيا، ج 2، ص 135)
اعداد شگفت انگيز

يوم در قرآن 365 و شهر 12 بار آمده دو كلمه دنيا و آخرت به تعداد مساوى با هم 115 بار تكرار شده است دو كلمه موت و حيات نيز با مشتقاتشان به تعداد برابر 145 بار و دو كلمه رجل به معنى مرد و امرأة به معنى زن نيز مساوى با هم هر دو 24 بار آمد است كلمه امام نيز به صورت مفرد جمع 12 بار ذكر شده است.
(فرهنگ آمارى كلمات قرآن كريم)
قطع رحم‏

روزى على بن ابى طالب(ع) در خطبه مى‏فرمود: اعوذ باللّه من الذنوب التى تعجل الفناء. پناه مى‏برم به خدا از آن گناهى كه زود آدمى را فنا مى‏كند. شخصى عرض كرد كدام گناه انسان را فانى مى‏كند، فرمودند: قطع رحم بزودى مرگ مى‏آورد.
(اصول كافى، ج 2، ص 347)
كار الهى‏

يكى از ارادتمندان رجبعلى نقل مى‏كند. اسم فزرندم براى سربازى درآمده بود مى‏خواستم دنبال كار او بروم كه زن و مردى براى حلّ اختلاف نزد من آمدند. بعد از ظهر فرزندم آمد و گفت نزديك پادگان به چنان سردردى مبتلا شدم كه سرم متورّم شد دكتر معاينه كرد و مرا از خدمت معاف داشت، همين كه از پادگان بيرون آمدم گويى اثرى از ورم و سر درد نبود! شيخ رجبعلى در پايان اضافه كرد كه ما رفتيم كار مردم را درست كنيم خدا هم كار ما را درست كرد. (كيمياى محبت، مؤلف رى شهرى)

عمار ياسر مى‏گويد: من با اميرالمؤمنين بودم در بعضى از غزوات بناگاه! به يك وادى رسيديم ديديم مملو از مورچه است، گفتم: يا سيدى آيا كسى از خلق خدا هست كه عدد اين مورچه‏ها را بداند؟ فرمود: بلى اى عمار من مى‏شناسم كسى كه مى‏شناسد عدد آنها را و مى‏شناسد عدد ذكر و انثى آنها را. عرض كرد يا اميرالمؤمنين آن شخص كيست؟ فرمود اين آيه را از سوره يس قرائت نكرده‏اى «كل شى‏ء احصيناه فى امام مبين».
گفتم بلى يا اميرالمؤمنين قرائت كرده‏ام، فرمود، انا ذالك الامام المبين. (بهارالانوار، ج 2، ص 467)

پاورقي ها:

/

انديشه سبز، چشمان آبى

گفتگو با جانباز عليرضا سربخش مديرعامل مؤسسه سينمايى امور جانبازان‏
اشاره:

جانباز عليرضا سربخش، مدير عامل مؤسسه سينمايى جانبازان، متولد 1342،داراى مدرك فوق ليسانس حقوق امور بين الملل، سالهاست كه درعرصه سينما، اعم از نقد و بررسى فيلم‏ها، فيلمنامه نويسى، تهيه كنندگى و مديريت امور سينمايى حضور فعال دارد. در همين راستا بيش از صد مقاله در مطبوعات به چاپ رسانده. هرچند ايشان در راه دفاع از آرمانهاى انقلاب اسلامى و عرصه دفاع مقدس دو چشم خويش را در راه خدا هديه كرده، امّا حضور توانمند ايشان در فعاليتهاى فرهنگى به ويژه عرصه سينما نشان داد چشم هايى نيز وجود دارد كه مى‏شود با آنها فيلم‏ها را ديد، درك كرد و سپس با انديشه زلال و پاك، نقد و بررسى نمود. برايمان تعجب برانگيز بود كه چگونه مى‏شود با اين شرايط جسمى، در عرصه فيلم حرف اول را زد. وقتى پاى صحبتش نشستيم به اين باور رسيديم كه مى‏شود بدون آن كه نگاه كرد بخوبى ديد. آنچه مى‏خوانيد ماحصل گفتگويى است كه با اين جانباز مخلص و توانمند در عرصه‏هاى فرهنگى انجام داده‏ايم.
چطور شد با اين كه فارغ التحصيل كارشناسى ارشد حقوق بين الملل بوديد. سينما را براى فعاليتهاى فرهنگى انتخاب كرديد؟

بسم الله الرحمن الرحيم – قبل از فعاليتهاى سينمايى هدفم اين بود كه يك وكيل بين المللى شوم. به همين خاطر در رشته مربوطه تا كارشناسى ارشد ادامه تحصيل دادم حتى براى مقطع دكتراى اعزام به خارج نيز قبول شدم اما به خاطر فعاليتهاى فرهنگى اعزام نشدم.
چه انگيزه‏اى شما را به طرف وكيل بين المللى شدن مى‏كشاند؟

مى‏خواستم در محاكم بين المللى به عنوان و كيل بين المللى مدافع حقوق كشور عزيزمان باشم؛ چرا كه شنيده بودم به علّت كمبود وكلاى بين المللى ايرانى، مجبور به استخدام وكلاى خارجى در اين زمينه هستند. اما وقتى وارد كارهاى اجرايى كشور شدم و معضلات فرهنگى را از نزديك مشاهده كردم به اين نتيجه رسيدم كه حراست از مسائل فرهنگى به عنوان زير بناى بسيارى از مسائل اجتماعى مهم‏تر از مسائل حقوقى است؛ لذا با اين گرايش وارد عرصه فرهنگى شدم. با روزنامه نگارى شروع كردم و با توجه به نقش وتأثير پذيرى سينما در جامعه، از ميان هنرها اين مقوله را براى ادامه فعاليتهاى فرهنگى انتخاب كردم.
آيا قبل از جانبازى نيز به مقوله هنرى علاقه‏مند بوديد؟

نه اينكه كلاً نسبت به اين مقوله بى‏تفاوت باشم؛ اما دغدغه اصلى‏ام اين نبود.
اگر موافق باشيد كمى به عقب برگرديم؛ به سالهاى 56 و 57، شما در آن دوران به عنوان يك نوجوان 15 ساله چه نقشى در پيروزى انقلاب داشتيد؟
بنده آن زمان در سال دوم نظرى در كرج درس مى‏خواندم. اما هميشه براى شركت در راهپيمايى و تظاهرات به تهران مى‏آمدم. مخصوصاً در اوج انقلاب كه به همراه مردم به پادگانها حمله كرديم. در روز تسخير پادگان ارتش در باغشاه سابق تهران واقع در ميدان حرّ من با اسلحه ضد تانك به ديوار پادگان شليك كردم؛ ديوار فرو ريخت و مردم به داخل پادگان هجوم بردند و آن را تسخير كردند.
حضور شما در دوران انقلاب اسلامى مرا ياد اين جمله حضرت مى‏اندازد كه وقتى گفتند شما با چه ارتشى مى‏خواهيد در برابر رژيم شاه بايستيد فرمود «سربازان من در گهواره هستند» حضور شما به عنوان يكى از گهواره نشينان سال 42 در دفاع مقدس چگونه بود؟

پيش بينى حضرت امام (ره) درست بود. امام همه ما را پرورش داد. بزرگ كرد تا اينكه فهم و درك پيدا كرديم و با اين زمينه، هم در صحنه‏هاى انقلاب و هم در دفاع مقدس حضور يافتيم. با توجه به نياز انقلاب، بنده قبلاً آموزش‏هاى نظامى را در كرج طى كرده بودم. سال چهارم نظرى بودم كه جنگ را بر ما تحميل كردند. من در 5 مهر 59 با طى يك سرى آموزش‏هاى فشرده مربوط به كلاه سبزها عازم جبهه شدم. سرپل ذهاب، پادگان ابوذر گيلان غرب، كوههاى بازى دراز، تنگه حاجيان و كورك از جمله مناطقى بود كه حضور داشتم و تا 17 دى ماه در جبهه بودم.
بعد براى ادامه تحصيل به پشت جبهه برگشتيد؟

بله چون من علم‏آموزى را سنگر ديگرى مى‏دانستم؛ لذا به همان غيرتى كه در جبهه شركت كرده بودم. درس را نيز ادامه دادم و در همان سال ديپلم گرفتم.
چه زمانى و در كجا مجروح شديد؟

بنده با اينكه بارها در جبهه‏ها حضور داشتم، اما تقدير براين بود كه در پادگان امام حسين(ع) تهران در سر كلاس درس به هنگام آموزش، بر اثر انفجار نارنجك صوتى به افتخار جانبازى نايل شوم.
فيلم‏هاى سينمايى راچگونه نقد و بررسى مى‏كنيد؟

از دو جنبه فيلم‏ها را مورد نقد و بررسى قرار مى‏دهم؛ محتوايى و تكنيكى، چرا كه معتقدم اين دو لازم و ملزوم يكديگرند. بهترين محتوى اگر در قالب سينمايى مطلوب ارائه نشود نمى‏تواند پيام خود را انتقال دهد و بالعكس اگر شما بهترين قالب و تكنيك را براى فيلم انتخاب كنيد اما محتواى آنچنانى نداشته باشد باز به گونه‏اى نقص بزرگى محسوب مى‏شود. در كنار اين دو جنبه تطبيق فيلم‏ها با ارزش‏ها و آرمانهاى انقلاب اسلامى است كه به هنگام نقد و بررسى در نظر مى‏گيرم.
واژه «فيلم فارسى» از كى باب شد و تاريخ تولد اين گونه فيلم‏ها مربوط به چه سالهايى مى‏شود؟

اطلاق فيلم فارسى به اين گونه فيلم‏ها شايد قدرى صحيح نباشد، چرا كه كلمه فارسى ارزشمند است و ريشه در ادبيات و فرهنگ ما دارد. اما در كل خصوص فيلم‏هاى كوچه بازارى اين واژه بكار مى‏رود كه ساخت آن قبل از انقلاب اسلامى باب بود. بعد از پيروزى انقلاب عملاً امكان ساخت و حضور چنين فيلم هايى نبود. اما بعد از هشت سال دفاع مقدس كم كم حضورشان مشاهده شد به ويژه در سالهاى اخير حضور پر رنگ‏ترى داشتند و درحال حاضر مى‏بينيم كه بخش مهمى از فيلم‏ها در عرصه سينما به اين سمت گرايش دارند.
آيا بوده‏اند كسانى كه در قبل از انقلاب نيز فيلم فرهنگى مثبت بسازند؟

چون سيستم حاكم آن زمان سيستمى بود كه اجازه ساخت اين گونه فيلم‏ها را نمى‏داد و فقط فيلم‏هايى مورد حمايت قرار مى‏گرفتند كه تحكيم بخش اهداف طاغوت باشند، لذا توليد اين فيلم‏ها ميسر نبود. اما از سال 50 به اين طرف سينمايى به نام سينماى شبه روشنفكر رو نشان داد كه جرأت نداشت بطور مستقيم معضلات جامعه طاغوتى را مطرح كند، لذا با رمز و كنايه و نماد مسائل را مطرح مى‏كرد. اين جريان شبه روشنفكرى بيمار گونه حيات خود را ادامه داد و عملاًديديم كه بعداز انقلاب اسلامى نيز آن گونه كه شايسته است اين شبه روشنفكران نتوانستند وظيفه شان را در مورد انقلاب و مردم انجام دهند.
سينماى بعداز انقلاب اسلامى چگونه شكل گرفت و روند آن را چگونه بررسى مى‏كنيد؟

از همان ابتدا حضرت امام (ره) فرمود: «ما با سينما مخالف نيستيم، ما با فحشا مخالفيم» بادر نظر گرفتن اين ديدگاه، بعداز انقلاب، سينماى ما ابزارى شد در جهت كمال و هدايت انسانها. لذا در دهه اول ساخت فيلم هايى كه در سينماى طاغوت مطرح مى‏شد، به كلى ممنوع گرديد و يك نوع سينماى فرهنگى و انديشه‏اى به وجود آمد. درواقع بعد از انقلاب بود كه سينماى ما جان گرفت و دفاع مقدس به اين ارزش‏ها تعميق بخشيد و به يك مرحله بالاترى ارتقاء يافت.
فيلم‏هاى مبتذل و خلاف اخلاق از چه مقطعى و با چه رويكرد واهدافى رواج يافت؟

صداى پاى فيلم‏هاى مبتذل از سالهاى پيش شنيده مى‏شد بخصوص در اين 5 يا 6 سال اخير سير صعودى پيداكرد، بطورى كه سوژه بسيارى از فيلم‏ها به سوژه فيلم‏هاى قبل از انقلاب برگشت؛ دراين راستا فيلم‏هايى مورد حمايت قرار گرفتند و تجديد حيات شدند، جريان روشنفكرى بيمارگونه جاى پاى خودش را بيشتر باز كرد. در عرصه سينما كسانى مسئوليت گرفتند كه فاقد بينش و تفكر انقلابى بودند. كار به جايى رسيد كه 75 درصد فيلم‏هاى توليدى دوستى پسر ودختر را مطرح كردند. ارزشهاى انقلاب در اين گونه فيلم‏ها ناديده گرفته شد و غرب را به عنوان آرمان و ايده‏آل‏ها نشان دادند. اين حركت‏هاى حساب شده از آنجا نشأت گرفت كه دشمنان انقلاب علنا اعلام كردند كه با هجوم نظامى نمى‏شود كارى از پيش برد لذا استراتژى خود را بر اين قرار دادند كه انقلاب را از درون متلاشى كنند و اين ميسر نبود مگر از طريق فرهنگى در قالب داستان، رمان و فيلم‏هاى سينمايى؛ كه آمدند روى اين بخش سرمايه‏گذارى كردند و در مجموع ديديم كه سينماى ما كم‏كم از آرمانهاى انقلاب فاصله گرفت.
علت كاهش بينندگان اين گونه فيلم‏ها و فيلم هايى كه با هدف تسامح و تساهل ساخته شد را در چه چيزى مى‏دانيد؟

آمار تماشاچيان فيلم‏ها بخوبى گواهى كاهش بينندگان اين گونه فيلم‏هاست. در سال 75 پنجاه وپنج ميليون بليط فروخته شد، درسال 76 اين رقم به 50 ميليون كاهش يافت، سال 77 بيش از چهل واندى ميليون بليط فروخته نشد و درنهايت سال 83 كه جمعيت كشور به 70 ميليون نزديك شد. سينما روهاى ما به كمتر از 13 ميليون تقليل يافت. پروسه مخاطبين سينما از سال 75 تا 83 كه بسيار سيرنزولى دارد نشان مى‏دهد كه مردم عزيز و بزرگوار ما نسبت به مباحث فرهنگى حساسند و با عدم استقبال از اين سينما ثابت كردند كه با وضعيت موجود فيلم‏ها موافق نيستند.
پس به نظر شما مردم با چه نوع فيلم‏هايى موافقند؟

استقبال از فيلم‏هايى مثل «حضرت مريم» يا فيلم‏هاى دينى و فرهنگى مشابه نشان داد كه مردم فيلم‏هاى فرهنگى را از ضد فرهنگى تشخيص مى‏دهند؛ چرا كه مردم با هر نوع گرايش حاضر نيستند همسر و فرزندان خود را به يك محفل ضد اخلاقى ببرند و تأثير منفى و مخرب بگيرند ؛ لذا مردم نسبت به نمايش آن فيلم‏ها واكنش نشان دادند. هر چند تلفاتى در اين زمينه داديم اما به نظر من دست‏اندركاران و سازندگان آن گونه فيلم‏ها نتوانستند به اهداف خود برسند.
پس به چه علت باز مى‏بينيم كه فيلم‏هاى غير اخلاقى ساخته مى‏شود؟

ساخت اين گونه فيلم‏ها با توجيه بعضى از مسئولان اين عرصه در زمان گذشته شكل گرفت آنها توجيه مى‏كردند كه فيلم‏ها آينه جامعه است و اين فيلم‏ها مسائل جامعه را مطرح مى‏كنند؛ در حالى كه عكس اين قضيه بود. اين گونه فيلم‏ها مباحث فرهنگى انحرافى را مطرح و نشان مى‏دادند كه در جامعه جا بيندازندو الگو كنند .
در اسفند سال 82 گزارشى تحليلى از شما در مطبوعات منعكس شد كه در بخشى از اين گزارش به نقد و بررسى فيلم‏هاى جشنواره سال 82 پرداخته بوديد، اشاره داشتيد كه 79 درصد اين فيلم‏ها به مسائل عشق و عاشقى (دوستى دختروپسر) پرداخته‏اند ؛ آيا اين روند بعدها ادامه يافت؟

بعد از اين كه مردم با نرفتن به سينماو عدم استقبال از اين گونه فيلم‏ها، پاسخ عملى منفى نسبت به ساخت آنها دادند مجبور شدند تا حدودى جلوى اين كار را بگيرند؛ بعدها حدش پايين و اما هرگز به زير 50 درصد نرسيد.
درهمان گزارش نوشته بوديد كه 20 درصد فيلم‏هاى جشنواره سال 82 چهره افراد خشن، دلال مواد مخدر، زن باره، ساده لوح، بى رحم و سارق را با چهره مذهبى به تصوير كشيده‏اند.
اين گونه فيلم‏ها با چه انگيزه‏اى توليد مى‏شود؟

باتوجه به اين كه مذهبى‏هاى ما عموماً داراى شكل و شمايل مشخصى هستند،لذا جريان فكرى و مرعوب غرب با انديشه انقلابى و مذهبى و صدور آن در تعارض بود مى‏خواست هر طور شده با انديشه باطل خود اين انديشه مذهبى را از عرصه اجتماع كنار بگذارد. به همين خاطر در فيلم‏هاى توليدى خود چهره‏هاى ضد قهرمان، زن باره، رباخوار و فاسد را با چهره‏هاى مذهبى، ريش دار، يقه آخوندى، تسبيح به دست و انگشتر عقيق نشان مى‏دادند. تعداد اين فيلم‏ها در طول اين سالها به بيش از 50 فيلم رسيد. هدف اينها آن بود كه با نشان دادن اين چهره‏ها تفكر و انديشه دينى آنها را هم تخريب كنند ولى شركت مردم در اين انتخابات اخير تمام تبليغات آنها را خنثى كرد و نتيجه عكس داد.
روند نقش نهادهاى متولى و نظارت بر توليد فيلم به ويژه در دوره‏اى كه بازار فيلم‏هاى خلاف اخلاق رواج پيدا كرد را چگونه ارزيابى مى‏نماييد؟

دولتمردان گذشته عملاً ادعا كردند كه ما وظيفه كنترل و نظارت در اين گونه امور را نداريم و دولت وحكومت نبايد چنين كارى را انجام دهد. در صورتى كه اين سياست برخلاف قانون اساسى و برخلاف خط مشى كشور دارى است. شما مى‏بينيد كه حتى در كشورهاى غربى مثل انگلستان و آمريكا فيلم‏هاى توليدى كه درچهارچوب خودشان ساخته نشود مانع تراشى مى‏كنند. كجا ديديد كه در جهان غرب يك فيلم ضد صهيونيستى پا بگيرد؟ حتى فيلم‏هاى ضد صهيونيستى كه ما توليد كرديم در جشنواره خارجى كن راه ندادند. دبير جشنواره كن گفته اگر چنين فيلمى كه يك فيلم ضد صهيونيستى است در جشنواره راه پيدا كند آن لابى يهودهاى اروپا در يك مدت كم ما را منهدم خواهندكرد. در سال گذشته هم در جشنواره ونيز يك كارگردان آمريكايى فيلمى ساخته بود كه در آن فيلم دخالت آمريكارا در عراق زير سؤال برده بود. لذا اينها نگذاشتند اين فيلم در جشنواره مطرح شود.پس مى‏بينيم كه هر جامعه‏اى براى خودش يك خط قرمزهايى دارد. در حالى كه مسئولان قبلى ادعا مى‏كردند ما وظيفه كنترل و نظارت نداريم در صورتى كه اين كار را انجام مى‏دادند منتهى به طور معكوس واقعاً جاى تأسف است كه در ظرف 8 سال كه آنها بودند، اجازه ندادند هيچ فيلم ضد آمريكايى ساخته شود.حتى فيلم‏هاى ضد آمريكايى مثل عشق بدون مرز، يا آشوبگران در زمان اينها تا سه سال اجازه اكران نگرفت. در حالى كه اينها هيچ نوع كمك و تجهيزات در اختيار اين فيلم‏ها قرار نداده بودند، اما چون وزارت فرهنگ وارشاد اسلامى آن زمان در دست حزب خاصى قرار داشت كه به دنبال برقرارى رابطه با آمريكا بود لذا مى‏بينيم كه براى اكران اين فيلم‏ها نيز مانع تراشى مى‏كردند. بنابراين آن نظارت و كنترلها كه مى‏گفتند نسبت به دوستان و نيروهاى انقلابى بود وتسامح و تساهلى كه مطرح مى‏كردند نسبت به دشمنان انقلاب بود.
محتواى سريالهاى تلويزيونى را در يك نگاه و بطور خلاصه چگونه ارزيابى مى‏كنيد؟

با توجه به اينكه سازندگان فيلم‏هاى سينمايى ما عموماً براى تلويزيون هم سريال مى‏سازند لذا بعضى از اين سريال‏ها از نظر محتوايى خالى از اشكال نيست. در عرصه سريالهاى تلويزيون مسائلى مطرح مى‏شود كه با ارزش‏هاى انقلاب تناسب ندارد. به عنوان مثال استفاده از موسيقى‏هاى شيطان پرستان يا خوانندگان غربى در متن سريال‏ها. وناديده گرفتن بعضى از آداب و رسوم ارزشى خانواده‏ها، با اين اوصاف اميدواريم با دغدغه‏ها و نگرانى‏هايى كه مسئولين صدا وسيما دارند موارد مذكور سيرنزولى را طى كند و روزى برسد كه در فيلم‏ها وسريالهاى ما موارد ضد اخلاقى نداشته باشيم .
آيا سينماى فرهنگى بطور عام و سينماى دينى بطور خاص توانسته است جاى پاى خود را در سينماى ايران باز كند؟

البته بنده به اين معتقد نيستم كه يك ژانر بنام سينماى دينى داشته باشيم؛ بلكه معتقدم كه همه فيلم‏هاى ما بايستى رنگ و بوى دينى را داشته باشند. يعنى اگر شما به مقوله طلاق و ازدواج و يا توسعه مسائل فرهنگى و اجتماعى اشاره مى‏كنيد همه اينها بايد رنگ و بوى دينى را بدهد. البته اين بدان معنى نيست كه مظاهر دينى مثل نماز را به طور شعار گونه نشان بدهيم بلكه مفاهيم عميق دينى را با تكنيك خوب مطرح كنيم. حال اگر مابااين ديدگاه دينى به دنبال راه اندازى جنبش نرم‏افزارى باشيم و با ديدگاه دينى به مقوله آزادى نگاه كنيم مى‏بينيم كه چه فضاى وسيع‏ترى در اختيار ماگذاشته مى‏شود كه نتيجه آن آزادى و بندگى خدا بودن است درست برعكس آن آزادى را كه ليبراسيم به دنبالش است كه غير از بندگى شيطان هيچ چيز ديگر براى ما ندارد جز اسارت فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى. آنهايى كه فكر كردند آزادى يعنى پرداختن به مباحث ابتذال در واقع به دنبال اسارت فكر ما هستند. بنابراين اگر با اين بينش نگاه كنيم فضاى بسيار وسيع در چشم‏اندازمان ايجاد مى‏شودكه اين فضاى وسيع بسيار جاى كار دارد.
با توجه به اين‏كه شاهد هستيم توليد فيلم‏هاى فرهنگى، ارزشى به ويژه دينى با استقبال خوب مردم مواجه بوده، موانع ساخت اين گونه فيلم‏ها را در چه مى‏دانيد؟
در دهه اول انقلاب كسانى بودند كه اجازه نمى‏دادند ما وارد اين مقولات بشويم و توجيه‏شان اين بود كه كسى كه در مسائل عرفانى سيروسلوك كرده، به تصوير كشيدن چنين شخصيتى غير ممكن است و اگر اين كار را انجام دهيم ارزش آن را پايين آورده‏ايم. اين عقيده ظاهرش حرف درستى است يعنى كسى كه سير وسلوك كرده و به كشف و شهود رسيده مثل كسى نيست كه شهود نكرده امادر باره سير و سلوك و شهود مى‏نويسد. ولى اين بدان معنا نيست كه به اين مقوله پرداخته نشود. عده ديگر مى‏گفتند شما با ابزار سينما كه محصول غرب است نمى‏توانيد حرف دينى بزنيد. كه خوشبختانه بعد از مدتها احساس اين طيف اخير اين بود كه از اين وسيله نيز در جهت نشان دادن مفاهيم ارزشى و دينى بايد استفاده كرد. پس اينها يك مقدار از اين موانع توليد فيلم‏هاى دينى و مذهبى بود كه جنبه تئوريك داشت. اما بعدها كسانى آمدند گلوگاه فرهنگى ما را در اختيار گرفتند كه خود مرعوب فرهنگ غرب بودند و نمى‏خواستند كه اين رسالت را سينما انجام دهد ومردم را به سوى كمال و فضيلت‏هاى انقلابى هدايت كند. اينها با تعيين بعضى از سياست‏ها و عدم كمك به اين نوع فيلم‏ها سعى كردند مانع تراشى كنند. اما جاى اميدوارى است اين حركتى كه در زمينه ساخت سريالهاى دينى از چند سال پيش آغاز شده. و در بعضى از كشورهاى خارجى و آسيايى مورد استقبال قرار گرفته به نقطه‏اى برسد كه فيلم‏هاى دينى ما جاى پاى خودش را در جهاى باز كند، با اين شرط كه يك سرمايه گذارى جدى در اين زمينه انجام گيرد و بانگارش فيلم‏نامه‏هاى خوب و با طرح تفكر و انديشه‏هاى ناب دينى اين مقوله را توسعه دهند كه بطور يقين مورد استقبال داخل و خارج از كشور قرار خواهد گرفت.
به نظر شما طيف وسيع مخاطبان سينما بيشتر به چه فيلم‏هايى علاقه‏مندند؟

مردم به آن چيزهايى علاقه مندند ك دغدغه‏هاى امروزشان باشد. در اين راستا ساخت يك سرى فيلم‏هاى اجتماعى كه به مشكلات مردم مى‏پردازد و در راه‏يابى اين مشكلات آنها را كمك مى‏كند، ضرورى به نظر مى‏رسد و مورد علاقه مردم مى‏باشد. از سوى ديگر مردم ما بيشتر علاقه‏مند فيلم‏هاى دينى هستند. فيلم‏هايى كه به گونه‏اى زندگى ائمه اطهار (ع) يا پيامبران
الهى را مطرح كند. مورد استقبال مردم خواهد بود. ساخت يكسرى فيلم‏هاى علمى و تخيلى نيز طرفداران خاص خود را در بين مردم به ويژه جوانان ونوجوانان دارد. و نكته آخر اين كه ساخت فيلم هاو سريالهاى طنز كمدى نيز در بين مردم طرفدار دارد اما بشرطى كه كمدى مبتذل نباشد و مسائل و مشكلات مردم را در قالب طنز بيان كند.
به نظر شما چه تلاشهايى لازم است كه براى ساخت فيلم‏هاى فرهنگى صورت گيرد؟

كار فرهنگى كارى نيست كه يكساله يا دو ساله جواب بدهد. 5 سال يا 10 سال بايد زحمت كشيد، برنامه ريزى و مديريت كرد تامحصول دهد. ما براى اينكه به فيلم‏هاى خوب برسيم، بايد فيلم‏نامه‏هاى خوب و بامحتوى بنويسيم. اساسى‏ترين مشكل در فيلمنامه‏هاى ما نبودن تفكر و انديشه است. لذا مى‏بينيم كه فيلمنامه نويسان حرفه‏اى ما از عدد انگشتان دست نيز بيشتر نيستند. به همين خاطر اكثر سوژه‏هاى ما تكرارى و كليشه‏اى است. به نظر من بايستى در اين عرصه انسانهاى انديشمند و متفكر وارد شوند تا با مطالعه و تحقيق دغدغه‏هايى كه در اين مسير داريم بدست آورند تا در يك برنامه ريزى 5 ساله يا 10 ساله بجايى برسيم كه فيلم‏هاى خوب توليد كنيم پس اين جنبه از كار كه جنبه تئوريك دارد بسيار مهم است و از جنبه ديگر سياستگذاران و مديران اين عرصه بايد از هنرمندان متعهد حمايت كنند و از سوى ديگر نويسندگان ما بايد كاهلى را كنار بگذارند و تلاش كنند با نقب زدن به منابع دينى و ادبيات كشور سوژه‏هاى خوبى را استخراج كنند. ما نياز به فيلم نامه‏هاى خوب داريم و نوشتن فيلم نامه‏هاى خوب هم تلاش مى‏خواهد و به نظر من مسئولان مى‏توانند در اين زمينه فيلم نامه نويسان كشور را براى خلق آثار به ياد ماندنى يارى كنند. سينماى ما اگر ريشه در ادبيات نداشته باشد خيلى نمى‏تواند پا بگيرد. پس چرا يك نويسنده برزيلى مى‏آيد با استفاده از اشعار مولوى رمان كيمياگر را مى‏نويسد اما نويسندگان ما نمى‏توانند از اين گنجينه بهره ببرند؟ خلاصه ما از نظر منابع غنى هستيم و هيچ نيازى نيست كه در اين زمينه سراغ خارجى‏ها برويم. بلكه آنها هستند كه از منابع و سوژه‏هاى ما استفاده مى‏كنند.
چه توصيه‏هايى براى هنرمندان عرصه سينما به ويژه جوانان اين عرصه داريد؟

با توجه به اينكه عرصه هنر يك عرصه حساس و لغزنده‏اى است، لذا لازم است كه هنرمندان در گام اول خودسازى كنند واز جنبه تقوى ورع خود را تقويت نمايند، آشنايى با تكنيك و قالب‏هاى مختلف هنرى گام ديگرى است كه بايد هنرمندان اين عرصه با آموزش و مطالعه به فراگيرى آن بپردازند. امام راحل و عزيزمان مى‏فرمود: «هنر عبارت است از دميدن روح تعهد در كالبد انسانها» لذا لازم است هنرمندان عزيز اين عرصه با مفاهيم دينى و انقلاب اسلامى آشنا باشند چرا كه هنر با دين آميخته است و يك هنرمند رسالتى بزرگ دارد. آن هنرى كه مردم را به سوى خدا هدايت نكند هنرنيست. از ديگر ويژگى‏هايى كه بايد يك هنرمند داشته باشد دشمن‏شناسى است. با توجه به اينكه ابزار سينما سوغات غرب است و اگر هنرمند با اهداف دشمنان آشنا نباشد ممكن است مثل خيلى‏ها مرعوب فرهنگ غرب شده و آن رسالت مقدسى كه داشته به فراموشى سپرده شود.مطالعات روانشناسى، جامعه‏شناسى و ساير علوم انسانى از جمله ضرورياتى است كه يك هنرمند بايستى آنها را بداند تا بتواند آثار ماندگار خلق كند.
براى بهبودو حيات اوضاع فرهنگى كشور به ويژه در عرصه هنر چه پيشنهادهايى براى دولت محترم، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامى و ديگر دست اندركاران فرهنگى داريد؟

قبل از ارائه پيش فرضهاى لازم براى آغاز يك حركت فرهنگى ابتدا به راههاى ميان بُر برون رفت از معضلات موجود در عرصه فرهنگى به شرح ذيل اشاره مى‏كنم:
1- بنا به اهميت كارهاى تئوريك بايستى گروههاى منسجم فكرى از دلسوزان متعهد و متخصص انقلاب تشكيل گردد تا براى معضلات مختلف، تدابير لازم انديشيده شود. تدوين تئوريها در طول مسير به سوى اهداف، به نيروها اين مدد را مى‏رساند كه دچار پريشانى و سردرگمى نشوند و بر اساس نقشه از پيش تعيين شده، حركت نمايند. متأسفانه تاكنون دين اسلام در يك معنا به عنوان يك نظام تئوريك سياسى، فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى در عصر گذار تا رسيدن به حكومت حضرت مهدى (عج) تدوين نشده است. براى تحقق اين كار اساسى و همچنين بينشهاى فكرى فرهنگى و مسلح كردن نيروهاى خودى به انديشه‏هاى مهاجم انقلابى حزب اللهى يك ضرورت انكار ناپذيراست.
2- همراه با انجام امور تئوريك ضرورى است يكسرى اصلاحات فرهنگى، سياسى، اقتصادى، و… انجام شود. بايدمردم جدى بودن نظام درمبارزه با فقر، فساد وتبعيض را با گوشت، پوست و جان خود احساس كنند.
3- سمت وجهت كلى اصلاحات درهمه ابعاد بايستى صبغه عدالت طلبانه داشته باشد و مردم و مسئولين را به اين خصيصه ترغيب و تشويق كند. وجود دشمنان در پشت مرزهاى كشور و مشكلات ديگر ممكن است اين فرصت را از ما سلب كند كه بصورت بنيادى ساختارهاى مثلاً اقتصادى را زير و رو كنيم. بايستى با انجام اصلاحات اقتصادى عدالت طلبانه، ميل عمومى مردم به نظام و مقبوليت آن را بيشتر نماييم.
4- در حيطه فرهنگ بسوى احياى شعارهاى انقلاب حركت كنيم. با اين تفاوت كه نسبت به گذشته اين شعارها نبايد سطحى و زودگذر باشد به عبارتى شعارها بايستى همراه با شعور توأم با كار پر فشار، مداوم و خستگى‏ناپذير تئوريك و ترويجى باشد. با توجه به شرايط موجود، روشهاى تبليغى بايستى بازسازى شوند.
5- حذف قطعى مديران سست عنصر و فاقد بينش هرچه سريعتر و در كوتاهترين فرصت بايستى انجام شود. انقلاب نبايد ديگر هزينه‏اى براى چنين مديرانى پرداخت كند. عناصر غيروفادار به انقلاب اسلامى و ولايت درهمه پستهاى مديريتى اعم از داخلى و خارجى بايستى كنار گذاشته شوند، اين پستهابايد به جوانان معتقد، حزب اللهى، داراى روحيه تهاجمى و مجهز به انديشه تئوريك واگذار شوند.
6- جلوگيرى از گسست سازمانهاى حساس از پيكره نظام به بهانه خصوصى سازى به عنوان مثال در عرصه فرهنگى، بنياد سينمايى فارابى و خبرگزارى جمهورى اسلامى ايران و…
7- پرهيز از تحجّر گرايى و تبعيت تام و تمام از رهنمودهاى مقام معظم رهبرى.
8- اتخاذ تدابير مناسب و شايسته در خصوص اعتمادسازى مردم به سازمان صدا و سيما به عنوان عالى‏ترين منبع تبليغى نظام.
پيش فرضهاى لازم براى آغاز هر نوع حركت‏

1- انقلاب اسلامى پرچمدار دوره گذار به سمت جامعه ايده‏آل دينى است.
2- انقلاب اسلامى گشاينده افقى است تازه نه تنها در تاريخ ايران بلكه در تاريخ بشريت.
3- بااين افق روشن بايستى بناى فرهنگى و تمدن اومانيستى غرب را به طور كامل ويران كنيم نه آنكه آن را ترميم نماييم.
4- پس از اين ويرانى بايستى ساختارهاى متناسب با دوره‏گذار، تأسيس و ايجاد شوند به عبارتى بنيانهاى فكرى و تئورى آن بايد در ابتدا تدوين شده، سپس تأسيس اجرايى وعملى گردد.
5- باور نيروهاى خودى به توانايى اسلام و ذخاير فكرى، فرهنگى انقلاب اسلامى به تغيير وضع موجود به عبارتى دورى جستن از يأس ،نااميدى و دلسردى دراين راه .
باتشكر از شما كه در اين گفتگو ما را يارى داديد .
من هم از شما و همكاران شما در مجله پاسدار اسلام تشكر مى‏نمايم.
گفتگو از: ابوالفضل طاهرخانى‏

پاورقي ها:

/

هاآرتص: احمدى نژاد مى‏تواند به لبخند خود ادامه دهد

روزنامه صهيونيستى هاآرتص در واكنش به سخنان دكتر محمود احمدى نژاد اعتراف كرد كه ايران توانايى تقويت جايگاه خويش را دارد و نگرانى خاصى از تحريم‏هاى اقتصادى يا نظامى ندارد متن كامل اين مقاله كه در نداى قدس وابسته به جهاد اسلامى فلسطين، ترجمه شده است، در پى مى‏آيد: داده‏ها و اطلاعاتى كه در پى مى‏آيد مى‏تواند به فهم دشوارى اعمال تحريم‏هاى اقتصادى عليه ايران كمك كند:
در اوايل 2006 حجم مبادله بازرگانى بين ايران و چين حدود 8 ميليارد دلار مى‏رسيد و تا پايان اين سال حجم آن به 10 ميليارد دلار خواهد رسيد.
خط لوله انتقال گاز از ايران به هند 10 ميليارد دلار هزينه در بر خواهد داشت و حجم زيادى از نيازمندى هند را از گاز تأمين خواهد كرد.
روسيه هم تا چندى ديگر آخرين مراحل عقد قرار داد يك ميليارد دلارى فروش سلاح به ايران را به پايان خواهد رساند.
افزايش قيمت نفت هم ايران را به يكى از كشورهاى ثروتمند تبديل كرده است كه مى‏تواند مبالغ قراردادهايش را نقداً بپردازد و كشور را به سوى شكوفايى اقتصادى پيش ببرد.
رهبران اين كشور معتقدند كه در وضعيت بسيار خوبى به سر مى‏برند به نحوى كه مى‏توانند پيشنهاد ميانيجگرانه روسيه را در مورد پرونده هسته‏اى ناديده بگيرند. زيرا مى‏تواند روى وتوى چين عليه هر نوع قطعنامه بين المللى كه منجر به تحريم ايران گردد، اعتماد كند.
در جبهه داخلى نيز ايران مى‏تواند از آزادى عمل خويش لذت ببرد. انتخابات رياست جمهورى توانست راهى را كه از سه سال پيش آغاز شده بود به پايان رساند. و محافظه كاران اكثريت در اين كشور از شوراى شهر گرفته تا قوه مقننه و مجريه را به دست گيرند.
با توجه به اين قدرت – كه اصلاحگرايان در به وجود آمدن آن سهيم مقصر هستند – احمدى نژاد مى‏تواند به راحتى اسرائيل و آمريكا را به باد ناسزا بگيرد، كوره‏هاى آدم سوزى را زير سؤال ببرد، و پيشنهاد بازگشت يهوديان را به اروپا بدهد بدون آنكه اين سخنان تأثيرى در جايگاهش در ايران به وجود آورد.
در حقيقت رئيس جمهور ايران اكنون داخل چارچوبى از حكومت قرار گرفته كه رهبر انقلاب آنرا تعيين مى‏كند.
جايگاه ايران از ديد كشورهايى چون روسيه و چين كه صاحب حق وتو هستند و نيز از نگاه كشورهايى ديگر همچون ژاپن، هند و پاكستان كه از اين حق برخوردار نيستند اين حقيقت را به اثبات مى‏رساند كه غرب از گزينه‏هاى حقيقى براى تهديد ايران و جلوگيرى از دستيابى اين كشور به تسليحات اتمى نيست. و اين تهديدها چه حقيقى باشند و چه ساختگى راه به جايى نمى‏برند.
اين طرز تلقى كاملاً واقعى است و تا زمانى كه سازمان‏هاى بين المللى مانند آژانس بين المللى انرژى اتمى و شوراى امنيت سازمان ملل در دو نوع اتفاق نظر و تفاهم در مورد نحوه حل و فصل مسئله اتمى ايران محصور و گرفتار هستند راهى از پيش نخواهند برد.
يكى از دو تفاهم دور از ذهن باقى گذاردن رهبرد نظامى است، نبود يقين كامل در مورد تلاش‏هاى هسته‏اى ايران و درس گرفتن از جنگ عليه عراق مهمترين انگيزه‏ها و دلايل حاميان اين نظريه هستند.
دومين تفاهم موجود در چارچوب حمايت چين و روسيه از ايران است زيرا با توجه به روابط ويژه اقتصادى تهران با اين دو كشور نمى‏توان روزنه‏اى براى موفقيت تهديد به تحريم اقتصادى پيدا كرد.
البته در اين چارچوب نبايد تجربه آمريكا در استفاده و همكارى با ايران در آرام كردن اوضاع عراق براى فراهم كردن زمينه خروج خود از اين كشور را فراموش كرد.
طى دو هفته گذشته زلماى خليل زاد تلاش فراوانى براى يافتن يك مذاكره كننده ايرانى كرد اما نتوانست راهى به جايى برد و اين خود نشان از احساس قدرتى است كه ميان ايرانيان است.
اگر از تمامى اين مسايل هم بگذريم تسليحات اتمى ايران از نگاه اروپا، روسيه و چين تنها به عنوان ناقض توازن جهانى نگريسته مى‏شود نه يك تهديد مستقيم و آنى.
اين موضع دقيقاً در نقطه مقابل مواضع اسرائيل است كه از نقص و برهم خوردن توازن قوا چندان متأثر نمى‏گردد همانطور كه در مورد مسابقه تسليحات اتمى هند و پاكستان متأثر نشد و اصولاً معاهده منع انتشار تسليحات اتمى را امضا نكرده است، اما فعاليت‏هاى اتمى ايران را تهديد مستقيمى عليه خود و تنها عليه خود مى‏داند.
اينجا علت ديگرى هم براى پشت كردن جهان به خواست‏هاى اسرائيل وجود دارد، زيرا جامعه جهانى به پرونده اتمى ايران به عنوان يك مشكل تنها براى اسرائيل مى‏نگرد، اين حقيقت دشوارى‏ها را براى بسيج جهانى مشترك عليه ايران افزايش مى‏دهد، و هرگاه كه اسرائيل اين مسئله را پيش كشيد، پرداختن به مسئله ايران دورتر شد.
دام مضاعفى هم در اين ميان وجود دارد دام آمريكا كه براى دو شريكش روسيه و چين انداخته شده است و دام دوم دامى است كه اسرائيل براى قانع ساختن جهان در مورد تهديدهاى ايران با آن مواجه است كه هر دو به شكل جالبى به نفع ايران عمل مى‏كنند.
به هر شكل بايد گفت كه حتى اگر ايران واقعاً هم سلاح امتى توليد نكند بازهم خواهد توانست از آن به عنوان حربه‏اى تهديدآميز استفاده كرده و با تكيه بر اختلاف نظر افكار عمومى براى پيشبرد اين راهبرد سود برد.
پاورقي ها:

/

سخنان معصومين ع

سپاسگزارى نعمتها

پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«ما فَتَحَ اللّهُ عَلى عَبدٍ بابَ شُكرٍ فَخَزُنَ عَنهُ باب الزِّيادَة»
(اصول كافى، ج 2، ص 94)
خدائى كه راه شكر را باز كرده راه افزايش را نبسته است.

رسول‏خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«اَسرَعُ الذُّنوبِ عُقُوبَةً كُفرانُ النِّعمَة»
(سفينة البحار، ج 1، ص 710)
سريعترين كيفرها كيفر كفران نعمت است.

امام على عليه السلام:
«شُكرُ النِّعَمِ يَزيدُ فى الرِّزق»
(نورالثقلين، ج 2، ص 529)
شكر نعمت بر رزق مى‏افزايد.

امام مجتبى عليه السلام:
«اللَّؤُمُ اَن لاتَشكُرَ النِّعمَِةَ»
(مجالس السنيه، ج 2، ص 347)
از پستى است كه انسان از نعمت قدردانى نكند.

امام مجتبى عليه السلام:
«لافَتحَ لِعَبدٍ باب شُكرٍ فَخَزَنَ عَنهُ بابَ المَزيد»
(مجالس السنيه، ج 2، ص 349)
خدا درب شكر را باز نكرده و راه افزايش را ببندد.

امام سجاد عليه السلام:
«اِنَّ اللّهَ تَعالى يُحِبُّ كُلّ قَلبٍ حَزينٍ وَ يُحِبُّ كُلَّ عَبدٍ شَكُورٍ»
(الحقائق، ص 153)
خداى عزيز تمام قلبهاى محزون و تمام بندگان شكرگزار را دوست دارد.
امام باقر عليه السلام:
«لا يَنقَطِعُ المَزيدُ مِنَ اللّهِ حَتّى يَنقَطِعَ الشُّكرَ عَلى العِباد»
(سفينة البحار، ج 1، ص 711)
زياد شدن نعمت خدا قطع نمى‏گردد مگر اينكه شكر بندگان خدا قطع گردد.

امام صادق عليه السلام:
«فى كُلِّ نَفسٍ مِن اَنفاسِكَ شُكرٌ لازِمٌ»
(سفينة البحار، ج 1،ص 710)
در هر نفسى كه مى‏كشى بايد شكرى بجاى آورى.

امام صادق عليه السلام:
«اذا انعم اللّه عليك بنعمة فاحببت بقاءها فاكثر من الحمد و الشّكر…» (مجالس السنيه، ج 2، ص 504)
آنگاه كه خدا نعمتى به تو داد و خواستى آن را حفظ كنى بايد حمد و شكر خدا را زياد انجام دهى.

امام صادق عليه السلام:
«شُكرُ النِّعَمِ اِجتِنابُ المَحارِمِ وَ تَمامُ الشُّكرِ قَولُ الرَّجُلِ اَلحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمين» (الحقائق، ص 151 و اخلاق شبر، ص 237)
شكر نعمت پرهيز از كارهاى حرام است و شكر كامل اين است كه انسان بگويد: «الحمد للّه ربّ العالمين».

امام صادق عليه السلام:
«ثلاث لايضرّ معهنّ شى‏ء: الدّعاء عند الكرب و الاستغفار عند الذّنب و الشّكر عند النّعمة»
(جامع السعادات، ج 3، ص 192 و اخلاق شبر، ص 236)
وجود سه چيز است كه با وجود آن ضررى متوجه انسان نمى‏گردد: دعا به هنگام سختى، استغفار موقع گناه و شكر به هنگام نعمت.

امام صادق عليه السلام:
« كان رَسُولُ اللّهِ: اِذا وَرَدَ عَلَيهِ اَمرٌ يَسرُّهُ قالَ اَلحَمد لِلّهِ عَلى هذِهِ النعمَةِ وَ اِذا وَرَدَ عَلَيهِ اَمرٌ يَغتَمُّ بِهِ قالَ اَلحَمدُ لِلّهِ عَلى كُلِّ حالٍ»
(الحقايق، ص 151)
وقتى موضوعى پيش مى‏آمد كه رسول خدا(ص) را خوشحال مى‏كرد مى‏گفت: خداى را سپاس مى‏كنم بر اين نعمت و آنگاه كه موضوعى پيش مى‏آمد كه او را غمناك مى‏ساخت مى‏گفت: حمد مخصوص خدا در هر حال است.

امام جواد عليه السلام:
«نعمة لاتشكر سيئة لاتغفر»
(سيرالائمه، ج 4، ص 171)
نعمتى كه از آن شكرگزارى نشود گناهى است كه بخشيده نمى‏شود.
پاورقي ها:

/

انسان، مفسد فى الأرض‏

« و إذ قال ربك للملائكة إني جاعل في الأرض خليفة، قالوا أتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك، قال إني أعلم ما لا تعلمون »
( سوره بقره / آيه 30)

اى پيامبر، به ياد آور آنگاه كه پروردگارت به فرشتگان فرمود: همانا من در زمين خليفه و جانشين قرار خواهم داد. فرشتگان گفتند آيا در زمين كسى را مى‏گمارى كه در آن فساد كند و خونهائى را بريزد در حالى كه ما تو را حمد و سپاس مى‏گوئيم و تو را به پاكى ياد مى‏كنيم؟ خداوند فرمود: من مى‏دانم آنچه را شما نمى دانيد.
خداوند پس از بيان نعمت بزرگ آفرينش آسمانها و زمين، خلقت اولين انسان كه حضرت آدم مى‏باشد را بيان مى‏كند و به فرشتگانش خبر مى‏دهد كه اراده كرده است در زمين انسان را بيافريند.
ملائكه كه مى‏دانستند دنيا سرزمينى مادى است و از اطلاعات اوليه‏اى كه داشتند نتيجه گيرى كردند كه مادّه عوارضى در پى دارد زيرا موجب اجتماع است و اجتماع باعث بر تزاحم مى‏باشد و تزاحم مخلوقات مادى را به فساد و تباهى مى‏كشاند. و به عبارت ديگر انسان مخلوقى مادى است كه از آب و گِل خلق مى‏شود و مادّه محدود است. از اين روى مركز تزاحمها و درگيريها و كشمكش ها مى شود. چرا؟ براى اينكه عالَم مادّى هرچه گسترده و پهناور باشد طمعهاى انسان توسعه طلب را تأمين نمى كند.
مگر خود در اين جهان مادّى شاهد توسعه‏طلبى‏هاى مستكبران و ظالمان نيستيم؟ و مگر همين انسان طمّاع از تسلّط بر جهان قانع شده است؟ پس چرا دست درازى به ماه و كواكب مى‏كند و ميليارها دلار صرف كشف كواكب ديگر مى‏نمايد؟ و مگر آن كس كه در آن سوى جهان كه به اندازه اختلاف 12 ساعت زمانى با ما دور است همواره نعره نمى كشد كه خاور ميانه را – با زور -خاضع براى خويش سازد؟ ملائكه كه اين وضعيت را با اطلاعات كمى كه داشتند مى‏دانستند شگفت زده شدند كه چگونه خداوند در اين جهان مادى مى‏خواهد خليفه و جانشين براى خود قرار دهد، غافل از اينكه همين انسان كه داراى دو غريزه شهوت و غضب است و ممكن است با استفاده از اين دو غريزه فطرى خدادادى از يك درنده، خونخوارتر گردد و زمين را پر از فساد و تباهى كند، همين انسان داراى عقل است كه اگر به كار بندد آن دو قوّه را چنان مهار مى كند و در برابر خدا آنچنان خاضع مى‏شود كه مقامش از صدها فرشته بالاتر مى‏رود.
ملائكه كه مى‏پنداشتند اين موجود مادى كه داراى دو نيروى مخرب است ممكن است جهان را پر از فساد و ظلم كند و با استفاده از خيرات و نعم آن و حس برترى جوئى همنوعان خود را از پا در آورد يا خاضع براى خود سازد و اين كار جز با فساد و خونريزى ميسر نيست پس حق داشتند كه از علت خلقت آدم بپرسند. البته ممكن است برخى از مفسرين اين را اعتراض بخوانند ولى قطعا اين سخن غلط و اشتباه است زيرا ملائكه بندگان محترم و مورد تقدير خداوند هستند و هرگز دمى از اطاعت و بندگى فروگذار نيستند ، و آنها تنها توضيح خواستند نه اينكه اعتراض كنند.
ملائكه خيال مى‏كردند مِلاك و معيار قرب بيشتر، عبادت و اطاعت بيشتر است و آنان كه براى عبادت آفريده شده‏اند قطعا بهتر و بيشتر خدا را مى‏پرستند.
اينجا نقطه مهمى نهفته شده و آن اينكه عبادت يك انسان مادى كه خداوند در او نيروهاى فساد خواه قرار داده، در صورتى كه با وجود اين نيروها، آنها را مهار كند و به عبادت بپردازد قطعا ارزشمند تر و مهمتر است تا عبادت موجودى كه براى عبادت آفريده شده و نمى تواند خطا كند يا پا را فراتر بگذارد، هرچند اين موجودى است خاكى و او موجودى است نورى.
به عنوان مثال: شخصى به صورت زاهدانه زندگى مى‏كند زيرا پولى ندارد كه طغيان كند، او مهمتر است يا آن كس كه داراى پول فراوان است ولى مانند زاهدان و پارسايان زندگى مى‏كند آيا اين دو با هم برابرند؟
آرى، اين انسان است كه با وجود آن همه غرائز و نيروهاى مادى، آنچنان خدا را اطاعت مى‏كند كه روح القدس – مقرّب ترين فرشتگان خدا – در برابرش تعظيم مى‏نمايد.. و همين انسان ممكن است به جائى برسد كه از حيوان بدتر شود ( بل هم أضل ) بلكه بايد بگويم كه از شيطان هم پست‏تر و حقير تر گردد و به اسفل السافلين رود.
راستى چقدر عظيم و سترگى اى انسان و چه پست و بى ارزشى اى انسان. نتيجه گيرى:
1- نصب خليفه فقط از طريق خدا است لا غير، و اصلا كلمه ” خليفه ” با ” جعل ” الهى تمام مى‏شود و محقق مى‏گردد. پس خليفه را بايد خدا نصب كند نه مردم.
و همانا انسان خليفه دائمى خدا است بر روى زمين. و انسان از اينكه اشرف مخلوقات است خليفه خدا مى‏شود.
2- تسليم و اطاعت منافى با سؤال كردن و طلب توضيح نيست. پس بايد همواره پرسيد و نادانيها را با پرسش از بين برد.
3- تمام فرزندان آدم استحقاق و لياقت خلافت خدا را ندارند زيرا در ميان آنان كسانى هستند كه از حيوان بدتر است ولى كسانى هم هستند كه تا قاب قوسين به خدا نزديك مى‏شوند.
4- عبادت و تسبيح در جاى آرام دليل قرب و فضل بيشتر نيست.
5 – حاكم و خليفه خدا بايد عادل باشد و بر روى زمين فساد نكند. و اين آيه خود دليلى است روشن بر ضرورت عدالت و عصمت خلفاى راستين خدا.
6- تصور ملائكه اين بود كه انسان دائم الفساد است زيرا مى‏گفتند ” يفسد ” و ” يسفك ” و هر دو معناى استمراريت مى‏دهد. و چنين‏اند ظالمان و مستكبران كه به خاطر حفظ منافع خود پيوسته به ديگران ظلم مى‏كنند و فساد مى‏نمايند.
7- لازم است در داورى تند روى نكنيم بلكه همواره خوبيها و بديها را كنار هم بگذاريم و نتيجه گيرى كنيم نه چون ملائكه كه وضعيت مادى انسان را ديدند، از جنبه معنويش غفلت كردند. و السلام‏

پاورقي ها:

/

«امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان»

يوم اللّه بيست و دوم بهمن‏

سالروز پيروزى انقلاب عظيم ايران را به مستضعفين جهان و مسلمانان عموماً و ملت شريف و شجاع ايران تبريك عرض مى‏كنم. در چنين روز فرخنده‏اى حق بر باطل و جنود رحمانى بر اولياء شيطان و حزب اللّه طاغوت و طاغوتيان غلبه نمود و حكومت عدل اسلامى مستقر گرديد و دست انتقام حق از آستين ملت رزمنده ايران بيرون آمد و نصرت اعجازآميز اسلام بر كفر تحقق يافت. در چنين روز مسعودى همبستگى قشرهاى ملت دلير روزافزون و ارتش و ساير قواى انتظامى وفادارى خود را به اسلام و ايران نشان دادند و ميهن خود را از شر طاغوت‏هاى زمان كه در رأس آنان دولت آمريكاست رهائى بخشيدند.
درود بر چنين ملت زنده و هوشيار و آفرين بر قواى انتظامى و سپاه پاسداران انقلاب اسلامى. جاويد باد پرچم پرافتخار اللّه اكبر كه رمز پيروزى معجزه آساى ملت بزرگ ايران است…
ما گرچه شهداى گرانمايه و جوانان برومندى از دست داديم و برادران و خواهران معلول و ناقص العضو به جاى گذاشتيم. شهدائى كه نور انقلابمان و خواهران و برادران معلولى كه سرمايه انقلاب اسلامى ما هستند و از احترام خاصى در ميان ملت قدرشناس ما برخوردارند ولى در عوض ملتى بزرگ را نجات داديم و چنگال گرگان آدمخوار، وحشيان به صورت آدمى را از شريان حيات امتى عظيم الشأن قطع كرديم و با خواست خداوند و اراده مصمم ملت عزيز تا ابد صحنه ميهن اسلامى خود را از لوث وجود جنايتكاران بى فرهنگ و خيانتكاران غارتگر پاك و در تحت لواى پربركت اللّه اكبر براى هم ميهنان خود آزادى و استقلال را تأمين نموديم.
(22/11/58)
روز 22 بهمن روزى بود كه ارتش و ملت به هم پيوستند و روزى بود كه ارتش از طاغوت به اللّه برگشت و تكبير و پشتيبانى امت بر طاغوت غلبه كرد و اين معنا بايد سرمشق ما باشد در تمام زندگى، كه اگر يك ملتى همه قشرهايش با هم بودند و يكپارچه بودند هيچ قدرتى نمى‏تواند در مقابل آنها ايستادگى كند و آسيبى به آنها برساند…
در 22 بهمن ثابت شد كه ملتى يكپارچه، ملتى كه مقصدشان يك مقصد الهى است نه مقصدشان يك مقصد مادى صرفاً و همه‏شان با هم يكصدا هستند، يك مقصد هستند، نمى‏توانند كه بر اين ملت غلبه كنند و ديدند كه ملت غلبه كرد بر همه آنها…
22 بهمن بايد سرمشق ما باشد در طول زندگى و براى نسل‏هاى آينده كه همه آنها 22 بهمن را كه غلبه ايمان بر كفر و اللّه بر طاغوت و اسلام بر كفر بود، بايد حفظ كنند و بزرگ بشمارند، بزرگ بشمارند روزى را كه خداى تبارك و تعالى به ملت ما منت گذاشت كه اين ملت را يكپارچه كرد و ملت را غلبه داد.
(24/11/59)
رهنمودهاى مقام معظّم رهبرى

عاشورا پيامها و عبرتهايى دارد. عاشورا به ما درس مى‏دهد كه براى حفظ دين بايد فداكارى كرد. درس مى‏دهد كه در راه قرآن بايد از همه چيز گذشت. درس مى‏دهد كه در ميدان نبرد حق و باطل، همه افراد اعم از كوچك و بزرگ، زن و مرد، پير و جوان، شريف و وضيع و امام و رعيت با هم در يك صف قرار مى‏گيرند. درس مى‏دهد كه جبهه دشمن با همه تواناييهاى ظاهرى بسيار آسيب‏پذير است.
عاشورا به ما درس مى‏دهد كه در ماجراى دفاع از دين، بصيرت بيش از چيزهاى ديگر براى انسان لازم است. بى‏بصيرتها بدون اينكه بدانند، فريب مى‏خورند و در جبهه باطل قرار مى‏گيرند چنانكه در جبهه ابن زياد كسانى بودند كه فسّاق و فجّار نبودند ولى از بى‏بصيرتها بودند. اينها درسهاى عاشورا است. البته همين درسها كافى است كه يك ملت را از ذلت به عزّت برساند. همين درسها مى‏تواند جبهه كفر و استكبار را شكست بدهد. اينها درسهاى زندگى ساز است.
ما بايد بفهميم چه بلايى بر سر آن جامعه آمده كه سر حسين بن على(ع)، آقازاده اول دنياى اسلام و پسر خليفه مسلمين على بن ابيطالب(ع)، در همان شهرى كه پدر او بر مسند خلافت مى‏نشسته است گردانده شد و آب از آب هم تكان نخورد. ببينيم چگونه از همان شهر افرادى آمدند به كربلا و او و اصحابش را با لب تشنه به شهادت رساندند و حرم اميرالمؤمنين(ع) را به اسارت گرفتند.
دنياى امروز، دنياى دروغ، زور، شهوترانى و دنياى ترجيح ارزشهاى مادى بر ارزشهاى معنوى است. دنيا اين است. مخصوص امروز هم نيست. قرنهاست كه معنويت در دنيا رو به افول و ضعف بوده است. قدرتمندها تلاش كردند معنويت را از بين ببرند. صاحبان قدرت، پول پرستها و سرمايه دارها يك نظام و بساط مادى در دنيا چيدند كه در رأس آن قدرتى مثل قدرت آمريكاست كه از همه، دروغگوتر، فريبگرتر، بى اعتناتر نسبت به فضائل انسانى و بى رحم‏تر نسبت به انسانهاست. چنين قدرتى در رأس است و دوستان او هم در مراتب بعد قرار مى‏گيرند. اين وضع دنياست. انقلاب اسلامى يعنى زنده كردن دوباره اسلام، زنده كردن «انّ اكرمكم عنداللّه اتقيكم» و انقلاب آمد تا اين بساط و اين ترتيب غلط جهانى را بشكند و يك تربيت جديدى درست كند.
آنچه جامعه ما را فاسد مى‏كند، غرق شدن در شهوات و از دست دادن روح تقوا و فداكارى است. بسيجى بايد در وسط ميدان باشد تا فضيلتهاى اصلى انقلاب زنده بماند. دشمن از راه اشاعه فرهنگ غلط، فساد و فحشاء سعى مى‏كند جوانهاى ما را از دست ما بگيرد. كارى كه از لحاظ فرهنگى دشمن مى‏كند نه تنها يك تهاجم فرهنگى بلكه بايد گفت يك شبيخون فرهنگى، يك غارت فرهنگى و يك قتل عام فرهنگى است. امروز دشمن دارد اين كار را با ما مى‏كند. چه كسى مى‏تواند از اين فضيلتها دفاع كند؟ آن جوان مؤمنى كه دل به دنيا و منافع شخصى نبسته است.
پاورقي ها:

/

پرتوهاى پرفروغ غدير خم

به مناسبت هيجدهم ذيحجه سالروز عيد سعيد غدير خم‏
از غار حراء تا غدير خم‏

تا زد نبى به نام على نقش رهبرى‏

نقش مخالفان همه، نقش برآب شد
بر جن و انس، رهبر و مولاو پيشوا

بعد از نبى، به امر خدا، بوتراب شد
آنها كه بود در دلشان كينه على‏

دلهايشان زآتش حسرت كباب شد
هر بنده‏اى كه دامن مهر على گرفت‏

فارغ زهول و وحشت روز حساب شد
هر كس كه گشت داخل فيض ولايتش‏

ايمن به روز حشر، ز بيم عذاب شد
نوروز شيعيان جهان، عيد مرتضى است‏

روزى كه شادمان، دل ختمى مآب شد(1)
بعثت نبى اكرم (ص) و ظهور اسلام در جهان را مى‏توان برجسته‏ترين تحول در تاريخ زندگى انسان‏ها تلقى كرد، خاتم رسولان براى نشر، گسترش، معرفى و تثبيت اين آيين آسمانى بر اساس تعاليم وحى و موازين معجزه جاويدش يعنى قرآن كريم، زحمات زيادى را متحمّل گرديد امّا استمرار، تكميل و تتميم برنامه‏هاى نبوت، به امامت و رهبرى ائمه هدى بستگى داشت كه رويداد روشنى بخش غدير اين مهم را تحقق عينى و عملى بخشيد و وقوع آن با توصيه‏اى از سوى خداوند متعال به خاتم رسولانش يعنى حضرت محمد(ص) اتفاق افتاد.
ختم كننده رسالت فرستادگان الهى در زير باران تهمت و مخالفت و مخاصمت بناى امتى مسلمان و واحد را پى‏ريخت، نخستين افراد اين جامعه موحّد يعنى حضرت خديجه و مولا على(ع) به حضرتش ايمان آوردند و حمايت از انديشه، آرمان و مبانى پيامبر را وجهه همّت خويش قرار دادند. هدف بعثت رسول اكرم(ص) بنيان نهادن امتى وسط بود، خدا و رسولش بر آن بودند كه بذر ايمان در دل‏هاى مؤمنان موقعى به بار مى‏نشيند كه مجموعه شرايطى براى باليدن آن فراهم گردد و در غير اين صورت بوستان روح افزاى رسالت، وحدت، همدلى و همراهى خود را از دست مى‏دهد و تند باد حوادث آن را دچار پژمردگى و خزان زدگى مى‏نمايد و در اين حالت گلستان معطر نبوى نمى‏تواند نتايج مطلوب و رايحه معطر خود را عالم گير سازد. از اين روى پيامبر اعلام كرد آيينى كه وى آورده است همه مردمان جهان را مورد خطاب قرار مى‏دهد و بين آنان از نظر نژاد، توانايى مالى، تشخص‏هاى قومى و قبيله‏اى تفاوتى قائل نمى‏گردد و صرفاً پرهيزگارى و فضيلت‏هاى معنوى عامل برترى‏هاى افراد است نه چيز ديگرى.
در مكّه به رغم عداوت‏ها و خصومت‏هاى شديد، اين جامعه پى‏ريزى گرديد و با هجرت پيامبر از مكه به مدينه، آن حضرت در صدد گرديد تا گسترش چنين امتى را جدى‏تر و استوارتر پى‏گيرد. جامعه‏اى كه نبى اكرم(ص) در مدينه پايه‏ريزى كرد در واقع صورت عملى تعاليمى بود كه حضرتش به نشر و تبليغ آن مبعوث گرديده بود و طبيعى است كه ايشان بايد براى اداره چنين امتى و نيز سرنوشت آتى آن حسّاس باشد. فرياد فرحزاى وحى از سرزمين حجاز عبور كرده و به قلمروهاى ديگر در آسيا و آفريقا رسيده بود، طى بيست و سه سال مجاهدت و استقامت حضرت محمد(ص) جامعه‏اى كه تشكيل آن آرزوى ديرينه ايشان بود، شكوهمندانه شكل گرفت اما اكنون آن فرستاده الهى در آستانه گذر از جهان فانى به سوى جهانى ابدى است و بايد هرچه زودتر دعوت حق را لبيك گويد و زينت بخش قدسيان در سراى ديگر گردد، آيا اين نهاد نوپا را كه با مشقتى وافر پديد آورده است در اين لحظات آخر رها سازد و در موقعى كه اشرافيت زخم خورده جاهلى، امپراتورى‏هاى ايران و روم و منافقين داخلى كمر به فروپاشى آن بسته‏اند تا پيامى را كه هر روز پرطنين‏تر مى‏گرديد و پوسته‏هاى زمان و مكان را مى‏شكافت، آن را خاموش نمايند، نسبت به اداره آن تصميمى نگيرد. بنابراين پيامبر در برابر اين يورش‏هاى وحشيانه و توطئه‏هاى خطرناك مى‏خواهد اقدامى جدّى بنمايد. امّا كيست كه بتواند تحمل چنين بارى گران را داشته باشد، او كسى جز حضرت على(ع) نمى‏باشد. در واقع اين پيشگام راستين كه براى رهبرى و امامت مورد تربيت و پرورش مستقيم شخص رسول اكرم (ص) قرار گرفت، جز او كسى نيست، هم او بود كه به مسايل و مشكلات دينى و علمى امت را پس از خاتم رسولان به صورتى بارز و چشمگير پاسخگو بود و در هر زمان مناسب، حقايق اسلام و سنّت پيامبر را آشكار مى‏ساخت. او تنها كسى بود كه در خانه خدا ديده به جهان گشود و در پرتو پرورش‏هاى پرمايه نبى اكرم (ص) نشو و نما نمود. براى او فرصت‏ها و زمينه‏هايى از همكارى با پيامبرو قدم جاى رسولخدا(ص) نهادن پيش آمد كه براى هيچ يك از صحابه نزديكان خاتم انبياء و مسلمانان صدر اسلام اعم از مهاجرين و انصار پيش نيامد. شواهد و دلايل فراوانى از حيات در آميخته پيامبر با امام اميرالمؤمنين (ع) در دست است و اثبات مى‏كند كه آن رسول الهى، ايشان را به منظور رهبرى جامعه پس از خود مهيا مى‏ساخت آنگاه كه امام مظلومان و مؤمنان پرسش‏هاى
خود را از پيامبر خاتمه مى‏داد، خود رسول اكرم(ص) بحث‏ها را پى مى‏گرفت و او را با تعاليم نورانى وحى آشنا مى‏ساخت. با وى ساعات زيادى از شب و روز را خلوت مى‏كرد و ديدگان امام اوّل را بر مفاهيم دين خدا، مشكلات راه و شيوه‏هاى عمل تا آخرين روز حياتش باز مى‏نمود. در پاسخ به اين پرسش كه چگونه على(ع) از طرف رسول خدا به مقام زعامت امّت انتخاب گرديد، ابن عباس مى‏گويد: زيرا على(ع) پيش از همه ما به پيغمبر ملحق گرديد و به وى ايمان آورد و پيوستگى و نزديكى او به رسول خدا از همه ما شديدتر و محكم‏تر بود.(2) در جاى ديگر از وى نقل شده است كه مى‏گفت: نبى اكرم(ص) هفتاد وصيت به على(ع) نمود كه به كسى غير از او چنين وصايايى نكرد.(3)
ضرورت تعيين رهبرى‏

در فرهنگ قرآنى و روايى و منابع تاريخى اين واقعيت آمده است كه جامعه‏هاى بشرى در همه شرايط رهبر و راهنما داشته‏اند و روزى بر انسان نگذشته است كه بدون مدير زيسته باشد. حضرت رضا(ع) فرموده‏اند: هيچ امت و ملتى را نمى‏يابم كه بدون پيشوا به حيات و معيشت خود رسيده باشد. در كارنامه همه صالحان و شايستگان آمده است كه در زمان حيات خويش، هيچ‏گاه از تعيين جانشين براى خود غافل نبوده‏اند. آدم ابوالبشر وصى داشت، ابراهيم خليل(ع) جانشين تعيين كرد، زكرياى پيامبر وارث خواست، عيسى روح اللّه و موسى كليم اللّه(ع) وصى و خليفه داشته‏اند و رسول مكرم اسلام دوازده جانشين را با نام و نشان، كنيه و لقب معرفى نمود و اين حديث در منابع اهل سنت به عنوان روايت قطعى و متواتر آمده است در سيره سنت نبوى آمده است حضرت رسول اكرم(ص) هرگاه مى‏خواست مدينه را براى هر موضوعى از جمله جبهه و جهاد، سفر عمره و حج ترك گويد جانشينى براى خود تعيين مى‏نمود تا نماز جمعه و جماعت را برگزار نمايد و در هيچ موردى بر خلاف اين ضابطه عمل نشده است و حال چگونه براى پس از بدرود حيات خود كارى انجام ندهد. ده سال از هجرت پيامبر مى‏گذرد. در خلال اين مدت شالوده دين مقدس اسلام در پرتو كوشش شبانه روزى حضرت محمد(ص) و ياران باوفايش گذارده شده است. دامنه تعليمات قرآنى به ديگر نقاط جهان رسيده است. اوضاع پريشان قبايل عرب با تدبير خردمندانه نبى‏اكرم(ص) سامان يافته است. آتش فتنه‏ها، قتل‏هاخاموش شده و نغمه دوستى و برادرى «انّماالمؤمنون اخوة»، دل‏ها را به هم نزديك ساخته و رشته استوارى از اتحاد و هم بستگى پديد آورده است.
اقوام و طوايف بسيارى در پرتو دستورات سعادت بخش رسول خدا(ص) به آيين مقدّسش گرويده‏اند، دژهاى مستحكم يهوديان معارض به پايمردى دلاورى رزمندگان اسلام گشوده شده است. سرداران فاتح لحظه به لحظه به دروازه‏هاى امپراتورى‏هاى ايران و روم نزديك‏تر مى‏شوند، قيام حكيمانه آخرين فرستاده الهى در برابر جاهليت، بت پرستى و شرك، اجتماعات گوناگونى را به كيش اسلام فراخوانده است. اينك پس از عمرى تلاش و كوششى ده ساله دور از موطن اصلى، پيشواى شصت و سه ساله اسلام مصمم است به منظور برگزارى مراسم حج به شهر مكّه سفر كند و براى آخرين بار در آيين عبادى سياسى و نيز بزرگترين و مقدس‏ترين گردهم آيى مسلمين كه در ماه ذيحجه در اطراف خانه خدا تشكيل مى‏گردد، حضور يابد. خبر تصميم حضرت محمد(ص) به سفر حج و اعلام حركت آن وجود بزرگوار به سوى كعبه معظمه انبوهى از مسلمانان را همچون جويبارهايى به سوى مدينه سرازير نمود. مردمانى كه از راههاى دور و نزديك طى طريق مى‏كنند تا به حضرتش اقتدا كنند و هم سفرش باشند و افتخار برگزارى اين سنّت مهم را در حضورش درك كنند.
دريافت پيام وحى‏

پيامبر ضمن برگزارى مراسم حج، چگونگى انجام اعمال اين عبادت دسته جمعى را به حاضران آموزش داده و در اين زمينه ميراثى گرانقدر را براى آيندگان برجاى نهادند و بدين‏گونه براى نخستين بار مردم مناسك حج و اعمال آن را از پيامبرشان فرا گرفتند.(4) پس از انجام اعمال حج، پيامبر پياده همراه جمعيت به سوى مسجد خيف حركت كرد، آن حضرت از اين كه توانسته بود فريضه حج را انجام دهد و به فرمان خدا عمل كند و مسلمانان را با اين عبادت آشنا كند شادمان بود امّا موضوعى در ذهن مباركش نقش مى‏بست كه به آن انديشه مى‏نمود، زيرا وظيفه ديگرى را در نظر داشت و آن جانشينى پس از خودش بود. پيامبر همواره نگران بود كه مبادا پس از رحلتش در ميان افراد جامعه اسلامى تفرقه ايجاد شود و اخوّت از ميانشان رخت بربندد و دوباره تعصّب‏هاى قبيله‏اى زيان بار قبلى، گريبان گير مردم شود. پيامبر به روشنى متوجه اين واقعيت بود كه امت اسلامى به رهبرى عادل، عالم و دلسوز و شايسته نياز دارد كه اگر او بعد از وى زمام امور جامعه را قبول نكند تمام زحمات گرانبهايش بهدر خواهد رفت همچنين او خوب مى‏دانست كسى بايد اين مسؤوليت خطير را بپذيرد كه از آغاز زندگى لحظه‏اى عقايد و افكارش به شرك و ظلم آلوده نشده است. در دامن وحى باليده و براى پيشبرد دين خدا پيشقدم بوده و در غزوات و نبرد با مشركان و منافقان سربازى شجاع و فداكار بوده است. در علم و معرفت و ايمان سرآمد مهاجر و انصار است و در قضاوت شخصى بى‏نظير، اميال نفسانى را در تمامى عرصه‏ها مهار كرده است و بر آنها غالب آمده است. پيامبر در اين فكر بود و همچنان آرام و با وقار در حال حركت و هنوز چند قدمى تا مسجد خيف باقى مانده بود كه ناگهان پيك وحى حضرت جبرئيل امين فرود آمد، رسول خدا(ص) از مردم فاصله گرفت، فرشته به سخن آمد و گفت: اى محمد خداوند به تو سلام مى‏رساند و مى‏فرمايد: اى فرستاده‏ام زمان رحلت تو فرا رسيده است و كسى را از اين كوچ ابدى گريزى نمى‏باشد. پس به عهدهاى خود وفا كن، وصايا را با امت مسلمان در ميان بگذار، آنچه از ميراث انبياء نزد توست همه را به وصى خود تسليم كن كه او حجت من و ولىّ من پس از تو خواهد بود. مردم را از اين امر مطلع گردان و ميثاق مسلمين را با او محكم گردان و برايش بيعت بگير.(5) رسول اكرم(ص) در حالى كه به بيانات جبرئيل گوش فرا مى‏داد، خطاب به وى فرمود: اى فرشته الهى، براى مردم و آينده آنان از منافقان واهمه دارم و خوف آن مى‏رود كه پس از من امّت دچار پراكندگى و هزيمت شوند، از دين خدا خارج گشته و به دوران جاهليت و شرك باز گردند كينه افرادى در ظاهر مسلمان را نسبت به او(حضرت على(ع)) مى‏شناسم و شدت خصومت مخالفان را احساس مى‏كنم مگر اين كه پروردگار، وى را از شرارت و نقشه دشمن حفظ كند و افزود اى جبرئيل از خداوند بخواه كه چنين مصونيتى را عنايت فرمايد، پيامبر بعد از اين مطالب به سوى جمعيت بازگشت و انبوه جمعيت همراه ايشان وارد مسجد خيف شدند تا نماز بگذارند.
رسول خدا(ص) نماز را اقامه نمود و تصميم گرفت مكه را به قصد مدينه ترك كند، هنوز بر مركب خويش سوار نشده بود كه بار ديگر پيك وحى آمد و ندا داد: اى محمد، پروردگارت به تو درود مى‏فرستد و مى‏فرمايد: پيام مرا به مردم برسان و به آنان بگو كه او پس از تو امام اين امّت است. بگو كه هر كس رهبرى او را به رسميت بشناسد مؤمن است و كسى كه ولايت او را انكار كند كافر است. اى محمد به مردم بگو كه اطاعت از او پيروى از تو و متابعت از امر خداوند است و سرپيچى از فرمانش، نافرمانى كردگار است بگو كه مؤمنان به او اهل بهشت و كافران نسبت به او دوزخى‏اند.(6)
پيامبر از جاى خويش برمى‏خيزند، اصحاب به سوى ايشان مى‏شتابند، رسول اكرم(ص) فرمودند:بايد همه حركت كنيم و به سوى مدينه طى طريق مى‏كنند. كاروان به مسير خود ادامه مى‏دهد تا به سرزمين «رابغ» مى‏رسند كه تا منزل جحفه سه ميل فاصله دارد. از اين محل هم آن حج گزاران عبور مى‏كنند و به توقفگاهى به نام «كراع غميم» رسيدند در حوالى اين مكان، غدير خم قرار دارد كه كاروان به آن رسيد. اينجا محل تقاطع مسيرها و راه عبور و نقطه جدا شدن مردم مصر،عراق، مدينه و نجد از يكديگر است. پيامبر همراه جمعيت به بركه خم رسيده بودند كه جبرئيل خطاب به پيامبر(ص) اين آيه را تلاوت نمود: «يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه يعصمك من النّاس انّ اللّه لايهدى القوم الكافرين؛(7) اى فرستاده ما (اى پيامبر) آنچه را از پروردگارت بر تو فرو فرستاده شده است به مردم برسان. اگر چنين نكنى امر رسالت او را اذا نكرده‏اى. خداوند تو را از (شر) مردم حفظ مى‏كند كه پروردگار، مردم كافر را هدايت نمى‏كند».
پيامبر با دريافت وحى با شادمانى از شتر خويش پياده گرديد و خداى را سپاس گفت و احساس نمود زمان حادثه مهمى فرا رسيده است و بايد موضوع سرنوشت سازى را براى مردم آشكار سازد، از اين جهت دستور داد كاروان‏ها توقف كنند و گروهى كه هنوز نيامده‏اند و عدّه‏اى كه جلو رفته‏اند به سوى غدير خم بيايند و به آن جمع ملحق گردند. حوالى ظهر است و گرماى هيجدهم ذيحجه بيداد مى‏كند. يكصد و بيست هزار نفر از مردم در آن جا جمع مى‏شوند، مسلمانان در درياى افكار خود غوطه ور بودند و به اين نكته مى‏انديشيدند كه چه موضوع حياتى پيش آمده است كه بايد در آن گرماى طاقت فرسا جمع شوند كه ناگهان مؤذّن فرياد زد نماز جماعت. از شدت خشونت هواى آن بيابان مردم بخشى از رداى خود را بر سر و قسمتى را بر زير پا افكنده بودند. سلمان فارسى، ابوذرغفارى، مقداد بن اسود كندى و عمار ياسر براى پيامبر با استفاده از چوب درخت‏ها سايبانى با چادر برپا كردند. در زير اين فضاى كوچك كه در آن بيابان سايه‏اى ايجاد كرده بود منبرى از سنگ‏ها و رواندازهاى شتران فراهم ساختند تا حضرت پيامبر اكرم(ص) وقتى بر روى آن مى‏ايستد و خطابه مى‏خواند بر همه مردم مشرف باشند.(8)
حاضران براى اقامه نماز جماعت آماده شدند، طنين بانگ اللّه اكبر آنان را به سوى نماز فرا مى‏خواند حضرت محمد(ص) نماز ظهر را با آن جماعت به جاى آوردند. سپس در حالى كه آن انبوه جمعيت پيرامون ايشان حلقه زده بودند به سوى همان نقطه فرازينى كه قبلاً مهيا شده بود رفتند تا به آن افراد مسلّط باشند، از ميان مردم همهمه‏هايى به گوش مى‏رسيد، همه در انتظارند تا مشاهده كنند پيامبر از پيك وحى چه پيامى براى آنان دارد، چشم‏ها به آخرين فرستاده خداوند دوخته شده است، نفس‏ها در سينه‏ها محبوس گرديده و بى‏صبرانه مشتاقند بيانات نبى اكرم(ص) را بشنوند. پيامبر بر فراز منبر مذكور قرار گرفتند و با سيمايى گشاده و بشّاش آن جمعيت چشم انتظار را از نظر گذرانيدند. از ديدگان مباركشان رحمت، محبت و عطوفت مى‏باريد. وقتى سكوت معنادارى بر صحراى غدير حكم‏فرما گشت رسول خدا(ص) خطبه معروف خويش را بيان كردند.(9)
فرازهاى فروزان‏

پيامبر سخنان گهربار خويش را در يازده محور به شرح ذيل مطرح ساختند:
1- حمد و ثناى الهى و ذكر صفات قدرت و رحمت حق تعالى و گواهى به بندگى خود در برابر ذات الهى.
2- بايد فرمان مهمى درباره على بن ابى طالب ابلاغ كنم و اگر آن را نرسانم رسالت الهى را نرسانده‏ام.
3- آن حضرت امامت دوازده امام بعد از خود تا آخرين روز دنيا را اعلام نمودند تا تمامى طمع‏ها درباره رهبرى امّت قطع گردد. سپس به عموميت ولايت ائمه بر تمامى انسان‏ها در تمامى زمان‏ها و مكان‏ها و نفوذ كلماتشان در جميع امور اشاره كردند و نيابت تام آن ستارگان درخشان آسمان امامت را از خدا و رسولش در حلال و حرام و جميع اختيارات اعلام كردند.
4- براى آن كه هرگونه ابهامى از بين برود و دست منافقين و معاندين از هر جهت مسدود باشد در فراز چهارم خطبه، پيامبر اكرم(ص) با دستهاى مبارك خويش بازوان اميرالمؤمنين را گرفتند و آن حضرت را از جاى بلند كردند تا حدّى كه پاهاى آن امام همام محاذى زانوان پيامبر قرار گرفت. در اين حال فرمودند: «من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه، اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله؛هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم اين على نسبت به او اختيار بيشترى دارد، خدايا دوست بدار هر كس على را دوست دارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن مى‏دارد و يارى كن هر كس او را يارى كند و خواركن هر كس او را خوار كند». سپس كمال دين و تمام نعمت را با ولايت ائمه اعلام فرمودند و بعد از آن خدا و ملائكه و مردم را بر رسانيدن اين وظيفه مهم شاهد گرفتند.
5 – حضرت محمد(ص) با صراحت فرمودند: هر كس از ولايت ائمه سرباز زند اعمال نيكش سقوط مى‏كند و در جهنم خواهد بود. بعد از آن بخشى از فضايل حضرت على(ع) را برشمردند.
6- حضرت جنبه غضب الهى را نمودار فرمودند و با تلاوت آيات عذاب و لعن، يادآور شدند: منظور از اين آيات عده‏اى از اصحاب من هستند كه مأمور به چشم پوشى از آنان مى‏باشم ولى بدانند كه خداوند ما را بر معاندين، مخالفين و خائنين و مقصرين حجّت قرار داده است و چشم پوشى از آنان در دنيا مانع از عذاب آخرت نمى‏باشد، سپس به فرمانروايان گمراهى كه مردم را به جهنّم مى‏كشانند اشاره كردند.
7- حضرت اثرات ولايت و محبّت اهل بيت را مورد توجه قرار دادند و فرمودند: اصحاب صراط مستقيم در سوره حمد پيروان اهل بيت عصمت و طهارت هستند، سپس آياتى درباره اهل بهشت تلاوت فرمودند و آنان را به شيعيان و پيروان آل محمد تفسير كردند، همچنين آياتى درباره اهل جهنم مطرح كردند و مصداق آنها را دشمنان ائمه دانستند.
8 – مطالبى درباره حضرت مهدى(عج) فرمودند و به اوصاف و شئون خاص حضرت بقية اللّه الاعظم حجة بن الحسن ارواحنا فداه، اشاره كردند و آينده‏اى مشحون از عدل و داد به دست امام زمان را براى جهانيان مژده دادند.
9- تأكيد كردند پس از اتمام خطابه، شما را به بيعت با خودم و سپس بيعت با على بن ابى طالب (ع) دعوت مى‏كنم. پشتوانه اين بيعت آن است كه من با خداوند بيعت نموده و على هم با من بيعت كرده است.
10- به احكام الهى توجه كردند از جمله اين كه چون بيان تمامى حلال‏ها و حرام‏ها از سوى من امكان ندارد با بيعتى كه از شما درباره ائمه(ع) مى‏گيرم به نوعى آن‏ها را تا روز قيامت بيان كرده‏ام. ديگر اين كه بالاترين امر به معروف و نهى از منكر، تبليغ پيام غدير درباره امامان و امر به اطاعت از ايشان و نهى از مخالفتشان است.
11- در آخرين مرحله خطابه، بيعت لسانى انجام شد. حضرت با توجه به كثرت جمعيت و شرايط غيرعادى زمانى و مكانى و عدم امكان بيعت با دست براى همه مردم فرمودند:خداوند فرمان داده است تا قبل از بيعت با دست، از زبانهايتان اقرار بگيرم. سپس مطالبى را كه مى‏بايست همه مردم به آن اقرار مى‏كردند، تعيين نمودند كه عصاره آن اطاعت از دوازده امام و عهد و پيمان بر عدم تغيير و تبديل و بر رساندن پيام غدير به نسل‏هاى آينده و غائبان از غدير بود. در ضمن بيعت با دست هم محسوب مى‏گرديد. زيرا حضرت فرمودند، بگوئيد با جان و زبان و دستمان بيعت مى‏كنيم.
بشارت ملكوتى‏

سخنان پيامبر به پايان رسيد، هنوز اجتماع با شكوهى كه در صحراى غديرخم شكل گرفته بود، از يكديگر پراكنده نگرديده بود كه جبرئيل فرود آمد و به پيامبر بشارت داد و اين آيه را تلاوت فرمود: «اليوم يئس الّذين كفروا من دينكم فلاتخشوهم واخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً؛(10) امروز كافران از بازگشت شما از دينتان نااميد شدند. از آنان بيمى به دل راه مدهيد و از من بترسيد امروز دين شما را به كمال رسانيدم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را دين شما برگزيدم.»
پس از اتمام خطابه غدير دو خيمه برپا گرديد كه در يكى رسول اكرم(ص) و در ديگرى اميرالمؤمنين(ع) جلوس فرمودند. مردم دسته دسته وارد خيمه پيامبر مى‏شدند و پس از بيعت و تبريك در خيمه حضرت على(ع) حضور مى‏يافتند و با آن حضرت نيز بيعت مى‏كردند و مبارك باد مى‏گفتند. زنان نيز با قراردادن ظرف آبى كه پرده‏اى در وسط آن بود بيعت مى‏كردند، به اين صورت كه اميرمؤمنان(ع) دست مبارك را در يك سوى پرده داخل آب قرار مى‏دادند و در سوى ديگر زنان دست خويش را در آن ظرف مى‏نمودند. در طول سه روز توقف در غدير پس از ايراد خطابه، چند رويداد به عنوان تأكيد و به نشانه اهميت غدير به وقوع پيوست از جمله پيامبر عمامه خود را كه «سحاب» نام داشت بعنوان افتخار بر سر مبارك اميرمؤمنان (ع) قرار دادند حسان بن ثابت با كسب اجازه از پيشگاه پيامبر، اوّلين شعر را درباره غدير سرود. جبرئيل در شمايل انسانى ظاهر گرديد و خطاب به مردم فرمود: پيامبر بر على(ع) پيمانى گرفت كه جز كافر به خدا و رسولش كسى آن را بر هم نمى‏زند. مردى از منافقين چنين نجوا كرد: خدايا اگر آنچه محمّد مى‏گويد از سوى توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى دردناك برما بفرست. در همين لحظات سنگى بر سرش فرود آمد و او را هلاك نمود و اين معجزه غدير تأييد الهى را بر همگان روشن كرد. پس از سه روز مراسم پرشور غدير پايان يافت و آن روزها بعنوان «ايّام الولايه» در صفحات تاريخ نقش بست و خبر واقعه مذكور در همه شهرها انتشار يافت و بدين گونه خداوند حجتش را بر مردم تمام كرد.(11)
حقيقتى استوار و ماندگار

حديث غدير از جهت سلسله راويان بسيار استوار است زيرا يكصد و ده نفر از اصحاب رسول اكرم(ص) كه در اين برنامه حاضر بوده‏اند، روايت مزبور را بدون هيچ واسطه‏اى از پيامبر نقل كرده‏اند، هشتاد و چهار نفر از تابعين نيز به نقل آن اقدام نموده‏اند، دانشوران، مورخان و مفسّران از اهل تسنن نيز حديث غدير را با مدارك متعدد و معتبر در كتاب‏هاى خود آورده‏اند كه نام سيصد و پنجاه نفر از آنها را علامه عبدالحسين امينى در كتاب گران سنگ «الغدير» آورده است بسيارى از مشاهير علماى مسلمان در اين‏باره كتابى مستقل نگاشته‏اند كه نام بيست و شش نفر از آنان با مشخصات آثارشان در كتاب الغدير آمده است. فرهنگ نويسان نيز وقتى به واژه غدير يا مولى رسيده‏اند، اين رويداد را باز گفته‏اند بنابراين كوچكترين ترديد و كمترين شكى در سند اين حديث وجود ندارد به علاوه رسول اكرم و امامان بزرگوار روز هيجدهم ذيحجه را يكى از اعياد رسمى مسلمانان اعلام فرمودند تا مسأله غدير هر ساله بازگو و ياد شود و به دست فراموشى سپرده نگردد. محمد عبدالغنى الحسن دانشمند اهل قاهره مى‏گويد پيشآمد غديرخم از حقايق ثابتى است كه جدل در آن راه ندارد. حديث آن از رواياتى است كه شيعه و سنى بر آن اجماع دارد، حضرت فاطمه زهرا(س)، امام حسن(ع) و امام حسين(ع) و نيز عبدالله بن جعفر بر اين حديث احتجاج كرده‏اند. حديث مذكور از لحاظ درستى، تواتر و نيرومندى سند به درجه‏اى است كه نيازى به اثبات يا تأييد ندارد.(12)
عبدالفتاح عبدالمقصود نيز نوشته است: حديث غدير حقيقتى است كه دستخوش باطل نمى‏گردد تابنده و روشن است. پرتوى از وحى است كه بر قلب رسول اكرم(ص) درخشيده است تا بوسيله آن حامى و دوست مخلص خود را در ميان امّت و اصفياى برگزيده خود استوار كند. اين حديث حجتى نقلى است بر مقام و پايگاه امام و نيز نماياندن حق پايمال شده‏اش. هر كس بخواهد ظالمانه و يا جاهلانه آن را به دروغ مخدوش كند بايد ثابت كند كه در ميان صحابه ابرار آيا مى‏توان فردى را يافت كه به هنگام بر شمردن فضيلت‏ها، مزيت‏ها و ارزش‏ها، بر فرزند ابوطالب سبقت جويد.(13)
سكوت حيرت‏انگيز تعدادى از مورّخان مشهور اسلام همچون طبرى، ابن هشام، عزالدين ابن اثير و… درباره واقعه غدير خم سبب شده است كه مورخان بعد از آنان نيز غالباً يا واقعه را به سكوت بگذرانند يا در رويداد آن شك كنند البته اين پندار كه سكوت تمام اين مورخان مشهور از باب تقيه يا به پاس احترام افرادى يا مراعات احوال زمان بوده است با خرد و منطق، مطابقت ندارد چرا كه بسيارى از محدثين معروف خبر آن را به طرق و اسناد گوناگون نقل كرده‏اند بدون آن كه تمايل شيعى داشته باشند، نه فقط مورخى مثل يعقوبى كه از شيعيان است آن را ذكر مى‏نمايد بلكه بلاذرى در انساب الاشراف، ابن قتيبه در المعارف و حتى احمد حنبل در مسند و مناقب خويش به نقل آن پرداخته‏اند. ابن ماجه، ترمذى و نسايى و تعداد ديگرى از مورخان و محدثان معروف نيز به درج آن روى آورده‏اند. چنانچه در اشعار بعضى شاعران اين اشارت‏ها آشكار و روشن قابل مشاهده است. البته كسانى چون ابن عساكر و ابن كثير وجود اين خبر را به هيچ وجه مستندى براى شيعيان تلقى نكرده‏اند. ابن كثير گويا مى‏خواهد وانمود كند كه تعريف پيامبر در حق على(ع) در واقعه غدير ظاهراً بيشتر براى اسكات كسانى بوده است كه از سخت‏گيرى‏هاى اميرمؤمنان(ع) در امر صدقات يمن ناراضى بوده‏اند امّا در پذيرش اين ادّعا جاى تأمّل زيادى وجود دارد زيرا بر اساس آنچه ابن هشام و ديگران گفته‏اند پيغمبر در مكّه و قبل از حركت به مدينه جواب ناراضيان مذكور را داده بود.(14) ضياءالدين مقبلى متوفى به سال 1108 هجرى مى‏گويد اگر حديث غدير مسلّم نباشد هيچ امر مسلّمى در اسلام وجود ندارد.(15) حقايق تلخى وجود دارد كه بايد نسل حاضر بداند، نبى اكرم(ص) نسبت به وصايت و ولايت على بن ابى طالب(ع) با منتهاى صراحت وصيت كرد ولى عدّه‏اى آن را پشت گوش انداختند و اگر به فرمان مؤسس بزرگ اسلام گردن نهاده بودند، سرنوشت جهان اسلام جز آن بود كه شد و مسلمين هرگز گرفتار تفرقه و اختلاف نمى‏شدند و اتحاد و يگانگى، آنان را از بلاهايى كه به ايشان رسيد حفظ مى‏كرد. آرى جوينده حقايق بايد نكاتى را بداند، احساسات را به يكسو افكند، از خطاهاى گذشته پند گيرد. به راستى اگر پيشينيان برگرد غدير حصارى نكشيده بودند و در طول اعصار راهش را نبسته بودند اكنون فَيَضان آن سراسر گيتى را گرفته و جهانيان را از چشمه پربهره خود سيراب ساخته بود غدير واقعه‏اى نيست كه صرفاً جنبه تاريخى داشته باشد و هر انسانى مكلّف است حق را در اين زمينه بشناسدو به آن معتقد باشد. مضمون و مقصود اين رويداد در هر لحظه از حيات جامعه اسلامى مصداق و مورد دارد و جوهر اصلى آن تعيين شكل صحيح رهبرى است و مؤمن بودن به امامت پيشواى عادل و بيعت نمودن با رهبرى عادل، مؤمن و پرهيزكار. از اين رو حماسه غدير چون مشعلى جاويدان در ذهن‏ها و زمان‏ها و اعصار تابندگى دارد.
عيدى جاويدان خجسته‏

فرّخا عيد دلپذير غدير

كه جوان شد ازو زمانه پير
پير گيتى، جوانى از سر يافت‏

از فرّ عيد دلپذير غدير(16)
رسول اكرم(ص) فرموده‏اند: برترين عيد مسلمانان، عيد غدير است و امام صادق(ع) مى‏فرمايند: روز غدير خم برترين عيدهاى امت من است و آن روزى است كه خداوند در آن روز دين را كامل كرد.(17) فيّاض بن محمد بن عمر طوسى مى‏گويد در روز غدير ديدم كه امام رضا(ع) جمعى از دوستان را براى صرف غذا به حضور پذيرفته بود، در آن روز با امكانات تازه‏اى غير از آنچه در ديگر روزها در خانه امام بكار مى‏رفت، ميهمانان پذيرايى شدند و امام همواره فضيلت و عظمت آن روز و سابقه ديرينش را در تاريخ اسلام شرح مى‏داد.(18)
از نخستين سال پيدايش غدير، مسلمانان بر حسب توصيه رسول اكرم و ائمه هدى اين روز را عيد مى‏گرفتند و جشن‏ها برپا كرده و با شادمانى فرا رسيدن سالروز آن را به يكديگر تبريك مى‏گفته‏اند، به ديدن علما و سادات مى‏رفته‏اند. به دعا و زيارت، كارهاى نيك و استمالت از مستمندان، دستگيرى افراد ناتوان و اطعام بينوايان مى‏پرداخته‏اند و بر خويشتن و خانواده‏شان وسعت بيشترى داده و جامه‏هاى نو برتن مى‏كرده‏اند. در خلال زمان‏هاى گذشته و سپرى شدن قرن‏ها و ادوار تاريخى هر سال اين عيد خجسته ماجراى جاويدان خود را با طراوتى افزون‏تر جلوه‏گر مى‏سازد و توجه جهانيان را به واقعه‏اى بسيار مهم و سرنوشت ساز كه در خود گنجانيده است، جلب مى‏كند و بدين وسيله اين يادگار ارزشمند اسلام و وصيت رسول اكرم(ص) در مورد خلافت و وصايت على بن ابى طالب(ع) از دستبرد نسيان مصون مانده و غبار گذشت زمان از سيمايش سترده مى‏گردد.
اين عيد صرفاً به شيعيان اختصاص ندارد و شواهد تاريخى نشان مى‏دهد ديگر مسلمانان در برگزارى آن اهتمام مى‏ورزيده‏اند. ابوريحان بيرونى دانشور مشهور ايرانى مربوط به قرن پنجم هجرى، در اثر معروف خود، غدير را از عيدهايى بر شمرده است كه همه مسلمين برپا مى‏داشته‏اند و آن را جشن گرفته‏اند.(19) ابن طلحه شافعى مى‏گويد: غدير عيد است و يادگارى تاريخى زيرا روزى است كه پيامبر آشكارا و صريح على(ع) را به مقام ارجمند امامت و رهبرى بعد از خود، برگزيد و با آن موقعيت رفيع، او را بر ديگر مسلمانان فضيلت بخشيد.(20)
دانشمندان معروفى از اهل سنت در آثار خود غدير را عيد ناميده‏اند و تأييد كرده‏اند اين عيد به دست‏بانى عاليقدر اسلام پايه گذارى شده و اختصاص به شيعيان ندارد. در آثار ادبى و اشعار شعراى عرب نيز تشبيهات زيبايى به شب‏هاى جشن عيد غدير ديده مى‏شود.(21) محقق برجسته لبنانى و عالم اهل سنت عبد اللّه علايلى چنين گفته است: عيد غدير جزء اسلام است. هر كس آن را منكر شود، اسلام را انكار كرده است.(22) سيد بن طاووس در كتاب الاقبال خود نقل كرده است در اين روز چون مؤمنى را ملاقات كنى مستحب است تبريك گفته و بگوئيد: الحمد للّه الّذى جعلنا من المتمسكين بولاية اميرالمؤمنين و الائمة عليهم السلام. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: –
1. كتاب غم‏ها و شادى‏ها، ص 35 – 34. 2. اين روايت را حاكم در مستدرك به سند خود از ابواسحاق نقل كرده است. 3. حافظ ابونعيم اصفهانى متوفى به سال 430 هجرى اين حديث را در كتاب حلية الاولياء آورده است. 4. درباره چگونگى برگزارى اين مراسم توسط رسول اكرم(ص) بنگريد به فضائل الصحابه، احمد بن شعيب نسايى، مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 118 و 119؛ ج 4، ص 281 و 368؛ ج 5، ص 370، سنن ابن ماجه، محمد بن يزيد قزوينى، تحقيق محمد فؤاد عبدالباقى، ج 1، ص 43 مستدرك الحاكم، حاكم نيشابورى، ج 3، ص 109 و 371؛ مجمع الزوائد، نورالدين ميثمى، ج 7، ص 17 ؛ ج 6، ص 108 – 104 ؛ ج 9، ص 164؛ المعيار و الموازنه ابى جعفر اسكافى، تحقيق شيخ محمد باقر محمودى، ص 214 – 212 المصنف، ابن ابى شيبة الكوفى، تحقيق سعيد محمد اللحام، ج 7، ص 499 و 503. 5. الاحتجاج، ج 1، ص 67 ؛ طبقات، ابن سعد، ج 3، ص 225. 6. الاحتجاج، ج 1، ص 67 – 66. 7. سوره مائده(پنجمين سوره قرآن)، آيه 67. 8. تاريخ طبرى، ج 2، ص 216 ؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 210. 9. متن كامل اين خطبه در كتاب احتجاج طبرسى آمده است. 10. سوره مائده، آيه 3. 11. نك: بحارالانوار، ج 21، ح 37؛ الغدير، علامه امينى، ج 1، عوالم العلوم، ج 15 و نيز بنگريد به احتجاج طبرسى، ج 1، ص 71، المنار، رشيد رضا، ج 6، ص 264، سيره حلبى، ج 3، ص 302. 12. حماسه غدير، نگارش و گردآورى، محمد رضا حكيمى، ص 360. 13. همان، ص 373. 14. سيره ابن هشام، ج 4،ص 275. 15. الغدير، ج 1، فصل الكلمات حول سند الحديث . 16. ديوان طرب شيرازى، ص 213. 17. حماسه غدير، ص 38. 18. الغدير، ج 1، ص 287. 19. آثار الباقيه، ص 395. 20. الغدير، ج 1، ص 267. 21. همان، ج 1، ص 269. 22. الشيعه و التشيع، محمد جواد مغنيه، ص 288.

/

نگرانى مردم از وضعيت موجود سينما

سير نزولى محتواى فيلمهاى سينمايى به مرور زمان سبب گرديد تعداد تماشاگران سينما از 55 ميليون نفر بليط در سال 1375 به كمتر از 13 ميليون نفر بليط در سال 1383 تنزل يابد و اين در حالى بود كه جمعيّت ايران در سال 83 به مرز 70 ميليون نفر نزديك مى‏شد. با مشاهده اين آمار، سؤالى كه به ذهن هر مخاطب بيطرف خطور مى‏كند اين است كه چه عامل و يا عواملى سبب فرار مخاطب از سينما شده است؟
مديران سينمايى دولت پيشين بيشتر از جنبه شكلى و ظاهرى به اين پرسش پاسخ مى‏گفتند. در بسيارى از مصاحبه‏ها چنين اظهار مى‏داشتند كه سينماهاى موجود از جنبه فيزيكى و تكنيكى چندان براى حضور خانواده‏ها مناسب نيست. بايد با ساخت سينماهاى مدرن و مجهز مردم را به سوى مكانى بنام سينما كشاند. آيا حقيقتاً اين موضع، عامل اصلى فرار مخاطب از سينما است؟ آيا محتواى فيلمها براى كشاندن مخاطب به سينما يكى از اصلى‏ترين عوامل جذب مخاطب نيست؟ به راستى سينماى موجود چه پيامى براى مخاطب امروز خود بخصوص جوانان دارد؟ سينما به كدام نياز فرهنگى، سياسى و اعتقادى روز جامعه دينى ما پاسخ گفته است؟ اساساً جوهر تفكر و انديشه اين مرز و بوم كه با اسلام آميخته شده است، چگونه در سينماى ما به مخاطب معرفى مى‏شود؟و…
اجازه دهيد از منظر پرسش آخر به سينما بنگريم و بررسى نماييم اسلام اين ايدئولوژى ضد ظلم و استكبار چگونه در بيست و سومين جشنواره فيلم فجر در سال 1383 به تصوير درآمد.
در فيلم «بابا عزيز» كه با سرمايه گذارى مشترك آلمان، فرانسه، انگليس در خاك جمهورى اسلامى ايران به تصوير درآمد، شمايى كه از اسلام به مخاطب داخلى و خارجى نشان داده شده، اسلام خانقاهى، صوفى‏گرى، فردى و انزوا طلب بود. دست اندركاران فيلم با انگشت گذاشتن بر نقطه اشتراك اديان مسيحيت، يهوديت و اسلام، سعى داشتند چهره‏اى از اسلام به مخاطب معرفى كنند كه از سياست جداست. اسلام غير سياسى‏اى كه منافع غرب را به خطر نياندازد و آن را به مبارزه‏طلبى نخواند.
آن اسلامى كه آلمان، انگليس و فرانسه در آن سرمايه‏گذارى كنند، استكبار ستيز و ظلم ستيز نخواهد بود بلكه دينى است فردى كه انسانها را تنها به تهذيب و تزكيه نفس، گوشه‏گيرى و انزوا دعوت مى‏كند. اسلامى كه تنها در خانقاه، رقص سماع، دف زدن و… خلاصه شده و هرگز متعرّض حكومت مستبدان و زورگويان داخلى و در عرصه بين الملل نمى‏شود در اين صورت چرا غربيان از اين اسلام بترسند؟ آنان خود مبلّغ چنين اسلامى خواهند بود و آن را در همه كشورهاى بخصوص اسلامى ترويج مى‏نمايند.
در فيلم «يك تكه نان» سالك در سير عرفانى خويش در سه مرحله درسهايى مى‏آموزد كه اين درسها بيش از آنكه نمود اجتماعى داشته باشد، نمود فردى مى‏يابد. در اين فيلم بار ديگر پيام فيلم «مارمولك» كه به تعداد نفوس راه براى رسيدن به خدا وجود دارد، تكرار مى‏شود كه مباحث صراطهاى مستقيم، تقسيم حقيقت در بين همه اقوام و اديان، دين فردى و… از جمله مباحثى است كه در اين نوع قرائت از دين مطرح مى‏شود.
در فيلم «مرثيه برف» درويش جوان در كوران سرما، تنها اتاق خانه‏اش را در اختيار دخترى بى‏پناه قرار مى‏دهد و آنگاه كه هواى نفس به درويش فشار مى‏آورد، دست خود را با آتش مى‏سوزاند تا مبادا هواى نفس بر او غالب شود. كارگردان با نمايش خانقاه، رقص سماع و شكل و شمايل دراويش به تبليغ اين فرقه مى‏پردازد.
سياه‏نمايى‏هايى كه از انقلاب اسلامى در فيلمها به مخاطب نشان داده مى‏شود نيز يكى از آيتمهايى است كه بايد به آن توجه كرد. در بيست و سومين جشنواره فيلم فجر در سال 1383 حدوداً 5/72 % فيلمهاى بخش مسابقه، چهره انقلاب و اسلام را تيره و تار، مشوّه و نازيبا به تصوير كشيدند كه نسبت به سال 1382 از رشد معادل 5/36 % برخوردار بود. همچنين در اين جشنواره، 23 % فيلمهاى بخش مسابقه، چهره زيبا و قابل قبولى از غرب به مخاطب ارائه كردند. بر اساس همين گزارش 27 % فيلمهاى جشنواره بصورت مستقيم و يا غير مستقيم به فيلمهاى دفاع مقدّس و خانواده محترم ايثارگران پرداختند كه از اين مقدار 83 % چهره زيبايى از دفاع مقدّس به تصوير درنياورده بودند.
آمارهاى ديگر در خصوص برخى مسائل ضد اخلاقى و منكر نيز قابل توجه است.
حدوداً 14 % فيلمهاى بخش مسابقه جشنواره بيست و سوم به مقوله دختران فرارى و زنان بدكاره اختصاص داشت. مسئله به تصوير درآوردن سيگار كشيدن خانمها حدوداً در 14 % از فيلمها نشان داده شده بود. حداقل، پوشش 50 % زنان بازيگر داراى اشكال شرعى و 32 % فيلمهاى بخش مسابقه، تماس بدنى بازيگران زن و مرد را به نمايش گذاشته بودند. طرح معشوقه و تعدد زوجات هم در 27 % از فيلمها وجود داشت. بر طبق اين گزارش حدوداً 82 % فيلمها به صورت مستقيم و غير مستقيم به مقوله عشق، عاشقى پرداخته بودند. 27 % اين فيلمها موسيقى غربى و طاغوتى را رواج مى‏دادند. مسئله رقص نيز در 27 % از فيلمهاى جشنواره فيلم فجر به نمايش درآمده بود. دوستى دختر و پسر نيز تقريباً در 18 % فيلمها ديده مى‏شد. يكى از مسائل منكراتى ديگر نشان دادن اتاق خواب و مسائل مربوط به آن است كه در 9 % از فيلمها به تصوير درآمده بود. در 14 % از فيلمهاى جشنواره، آدمهاى مشروبخوار و صحنه‏هاى شرابخوارى و در 5 % از آنها آلات قمار به تصوير درآمده بود.
موارد منكر و خلاف اخلاق به آنچه گفته شد محدود نمى‏شود. ما تنها به گوشه‏اى از آن اشاره كرديم كه بايد مورد عنايت مسؤولين قرار گيرد. اكنون كه در قوّه اجرايى كشور از جنبه اصولى و مبنايى تغيير و تحولات اساسى به وجود آمده، نياز است مسؤولين جديد بخصوص در عرصه فرهنگ به رسانه سينما توجه خاص مبذول دارند. تغيير در سياستگذارى، كنارگزاردن مديران خودباخته و مرعوب فرهنگ غرب، قانونمند كردن فعاليتهاى سينمايى، مبارزه با سرمايه سالارى در عرصه سينما و مروّجين فرهنگ سكولار، ليبرال و فمنيزم، هدفمند كردن برگزارى جشنواره‏ها در راستاى اهداف انقلاب اسلامى، تربيت نيروى انسانى متعهد و دلسوز، خلق آثار هنرى فاخر، پرهيز از خشونت و سكس در فيلم‏هاى سينمايى، احياى حقوق مخاطب و… از جمله مواردى است كه عنايت ويژه مسؤولين سينمايى جديد را مى‏طلبد. توجه داشته باشيم ساخت فيلمهاى بى‏محتوا و بى كيفيت در دولت پيشين توجيهى براى اكران اينگونه فيلمها در زمان مسؤولين سينمايى جديد نيست.
اميدواريم مديران جديد وزارت ارشاد در ايفاى مأموريت خويش با حفظ اصول و مبانى انقلاب اسلامى به موفقيتهاى چشمگير در شأن و مقام ملّت بزرگ ايران نائل آيند.



پاورقي ها:

/

ولايت و خلافت امام على (ع) در قرآن‏

مركز فرهنگ و معارف قرآن‏

بشر براى پيمودن راه سعادت و گام نهادن در طريق عبوديت و پيشرفت معنوى و رسيدن به كمالات انسانى كه مهم‏ترين هدف خلقت جنيان و انسان‏ها از نگاه قرآن است.(1) هميشه محتاج راهنمايان و پيشوايانى بوده‏اند تا آنان را در راه دستيابى به اين هدف والاى الهى يارى رسانند و آن‏چه موجب رشد و ترقى معنوى و رسيدن به اين هدف است را به او تعليم دهند و او را از آن چه سبب انحراف و گمراهى و سقوط مى‏گردد بازدارند و در نهايت تشخيص راه حق از باطل و هدايت از ضلالت را به وى بشناسانند.
بر اين اساس خداوند متعال از باب رحمت گسترده خويش بر بندگان و لطف بى‏كرانش بر آنان، از آغاز خلقت بشر، پيامبران و راهنمايانى همراه با تعاليم و دستورات حياتبخش را به سوى بندگان فرو فرستاد تا آنان با ارشاد بشر و ابلاغ اين تعاليم و معارف الهى، انسان‏ها را به سوى حق و راه هدايت رهنمون سازند و از انحراف و سقوط آنان در دام شياطين جن و انس جلوگيرى كنند.
لكن از آن‏جا كه مدت حيات هر يك از اين پيامبران الهى كوتاه و عصر رسالت و تبليغ آنان محدود است خداوند متعال پس از سپرى شدن عصر رسالت هر يك از انبياء، جانشينانى را براى آنان برگزيد تا رسالت و راه آنان را ادامه دهند و از دين و عقايد مؤمنان پاسدارى نمايند. روى اين جهت، مشاهده مى‏كنيم كه پس از وفات هر يك از انبياء الهى جانشينان و حجت الهى ديگرى رهبرى و هدايت مؤمنان را به دست گرفته‏اند و به ارشاد و رهبرى پيروان آن پيامبر الهى و ديگر بندگان خدا همت گماشته‏اند.
پس از وفات پيامبر خاتم(ص) نيز بشر از اين لطف و رحمت الهى محروم نگرديد و خداوند متعال براى پيامبر خاتم(ص) جانشين يا جانشينانى را برگزيد تا اين حجت‏هاى الهى و جانشينان آن حضرت رسالت پيامبر اسلام را ادامه دهند و از دين و عقايد مؤمنان حفاظت نمايند. ولكن براى اين كه مسلمانان و پيروان پيامبر خاتم با جانشينان آن حضرت آشنا گردند و خود را پس از وفات پيامبر اكرم ملزم به تبعيت و اطاعت از آنان بدانند خداوند متعال از همان آغاز بعثت پيامبر(ص) با نزول آيات متعدد و در مراحل و مواقع مختلف ويژگى‏هاى برجسته اين حجت‏هاى الهى و جانشينان پيامبر را براى مسلمانان تبيين نمود و آنان را به عنوان ولى و سرپرست مسلمانان و كسانى كه امت اسلامى مى‏بايست از آنان پيروى نمايند معرفى كرد. افزون بر اين به پيامبرش نيز فرمان داد تا با ابلاغ و تبيين اين آيات براى مسلمانان، شخصيت و جايگاه جانشينان خود را براى آنان بازگو نمايند تا بر همگان روشن گردد كه پس از وفات آن حضرت مسلمانان بايد آنان را به عنوان رهبر و راهنماى خود در امور دين و دنيا برگزينند و دين و عقايد خود را از آنان دريافت كنند كه ما در ذيل به بخشى از عمده‏ترين آياتى كه در قرآن كريم در مورد ولايت و جانشينى اميرالمؤمنين على(ع) نازل شده و نيز رواياتى كه در تفسير و تبيين اين آيات از رسول خدا صادر گرديده است اشاره مى‏نمائيم تا پيروان و رهروان راه ولايت و ديگر مسلمانان با حقيقت راه و مسيرى كه پيامبر اكرم پس از خود براى مسلمانان ترسيم نموده آشنا گردند.
1- آيه انذار:

در سال سوم بعثت آيه انذار عشيره نازل گرديد و به پيامبر فرمان داد كه خويشاوندان خود را دعوت به اسلام نمايد. «وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ؛(2) [اى پيامبر ]خويشاوندان نزديكت را انذار كن»
در پى اين فرمان الهى مبنى بر انذار و دعوت خويشاوندان به اسلام، پيامبر اكرم مجلسى تشكيل داد و حدود چهل نفر از بستگان نزديك خود را به خانه ابوطالب دعوت نمود كه از جمله آنان حمزه و ابولهب بودند، پس از صرف غذا و هنگامى كه پيامبر قصد اعلام اين مأموريت را داشت ابولهب با سخنان خود زمينه ابلاغ اين پيام را از ميان برد لذا پيامبر روز بعد غذايى تهيه كرد و آنان را دوباره به خانه ابوطالب دعوت نمود و پس از صرف غذا فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب، به خدا سوگند هيچ جوانى را در عرب نمى‏شناسم كه براى قومش چيزى بهتر از آن چه من آورده‏ام آورده باشد، من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده‏ام و خداوند به من دستور داده كه شما را به آئين اسلام دعوت نمايم سپس فرمود: «ايكم يؤازرنى ليكون اخى و وارثى و وزيرى و وصيّى و خليفتى فيكم؟؛ كدام يك از شما مرا يارى مى‏دهيد تا پس از من برادر و وارث و وزير و وصىّ و جانشين من در ميان شما باشد.»(3)
جمعيت همگى از پاسخ دادن امتناع كردند جز على(ع) كه با وجود كمى سن از جا بپاخواست و عرض كرد: اى پيامبر من در اين راه يار و ياور خواهم بود. پيامبر اكرم پس از تكرار اين سخن و پاسخ نشنيدن از سوى ديگران دست به شانه على(ع) نهاده و فرمود: «هذا أخى و وارثى و وزيرى و وصيّى و خليفتى فيكم بعدى فاسمعوا له و اطيعوه؛(4) اين [على‏] برادر من و وارث و وزير و وصى و جانشين من در ميان شما پس از من خواهد بود به امر او گوش فرا دهيد و از او فرمان بريد.»
و بدين ترتيب پيامبر اكرم(ص) در همان آغاز بعثت خويش علاوه بر دعوت ديگران به اسلام، على(ع) را به عنوان وزير و وصى و جانشين خود به مسلمانان معرفى كرد و همگان را به اطاعت و پيروى آن حضرت فراخواند. اين حديث را علاوه بر مفسران و محدثان شيعه، بسيارى از مورخان، مفسران و محدثان اهل سنت از جمله طبرى، ابن اثير، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، ابى نعيم، بيهقى، ثعلبى و ابن ابى الحديد در كتب تاريخ، تفسير و حديث خود نقل كرده‏اند.(5)
2- آيه مودت:

قرآن كريم در آيه 23 شورى خطاب به پيامبر مى‏گويد: «قُل لَّآ أَسَْلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى‏ وَ مَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ؛ بگو من هيچ پاداشى از شما نمى‏خواهم جز دوست داشتن نزديكانم و هر كس عمل نيكى انجام دهد به نيكى‏اش مى‏افزاييم چرا كه خداوند آمرزنده و شكرگزار است».
در شأن نزول آيه فوق روايت شده است: هنگامى كه پيامبر اسلام وارد مدينه شد و پايه‏هاى اسلام مستحكم گرديد انصار نزد پيامبر آمدند و به آن حضرت عرض كردند: اگر مشكلات مالى براى شما پيدا شد ما حاضر هستيم تمام اموالمان را بدون هيچ شرطى در اختيار شما قرار دهيم كه در اين هنگام آيه فوق نازل شد و مسلمانان را به دوست داشتن خويشاوندان پيامبر به جاى مزد آن حضرت فرمان داد. در اين كه مراد از خويشاوندان پيامبر چه كسانى هستند اقوال مختلفى نقل گرديده است لكن نظريه‏اى كه از همه معتبرتر بوده و مفسران شيعه و بسيارى از مفسران اهل سنت آنرا نقل كرده‏اند اين است كه مقصود از خويشاوندان پيامبر در آيه مذكور على و فاطمه و حسن و حسين(عليهم‏السلام) هستند، زمخشرى و قرطبى از مفسران اهل سنت در ذيل آيه چنين آورده‏اند: هنگامى كه آيه «قُل لَّآ أَسَْلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى‏» نازل شد اصحاب پيامبر خطاب به آن حضرت عرض كردند: اى رسول خدا! خويشاوندان تو كه محبت نمودن به آنان بر ما واجب است چه كسانى هستند؟ پيامبر در پاسخ فرمود: على و فاطمه و دو فرزند آنان. و اين سخن را سه مرتبه تكرار كرد.(6)
براساس اين آيه و روايت فوق و روايات فراوان ديگرى كه در مورد محبت نمودن به اهل بيت از سوى پيامبر نقل گرديده است بر همه مسلمانان واجب است كه اهل بيت پيامبر را دوست داشته باشند و به آنان محبت ورزند ولكن دوست داشتن و محبت نمودن به اين خاندان تنها به علاقه قلبى محقق نمى‏شود بلكه علاوه بر آن، تبعيت عملى از آنان و پذيرش سخنان و پيمودن راه و عقيده آنان نيز لازم است زيرا نمى‏شود كسى ادعا كند من فردى را دوست دارم اما در عمل بر خلاف راه و عقيده او عمل نمايد و اعمالى را انجام دهد كه در نقطه مقابل راه و اعمال محبوب او قرار دارد و او از اين اعمال تنفر دارد كه چنين محبتى از ديدگاه قرآن محبت واقعى نبوده بلكه ادعاى محبت است چنان كه در صدر اسلام يهود ادعا مى‏كردند كه ما خداوند را دوست داريم ولى با اين ادعا حاضر نبودند به پيامبر اسلام ايمان آورند و سخن و فرمان خدا را در اين مورد بپذيرند كه آيه نازل شد و به پيامبر خطاب نمود كه: «قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِى يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ؛(7) [اى رسول‏] بگو [به يهود] كه اگر واقعاً خداوند را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا نيز شما را دوست داشته باشد.»
و اساساً فلسفه اين كه در آيه مودّت و روايات فراوان، محبت اهل بيت به عنوان يك تكليف بر همه مسلمانان لازم شمرده شده جهت دادن به مسلمانان براى انتخاب راه و عقيده صحيح و عدم انحراف از خط رسالت پس از وفات پيامبر اسلام است و خداوند و رسول او با وجوب اين تكليف در پى آن بوده‏اند كه مسلمانان پس از رحلت پيامبر اكرم به سوى اين خاندان متمايل گردند و دين و عقايد خود را از آنان بگيرند تا بدين وسيله از مسير حق و هدايت منحرف نگردند زيرا اين خاندان از همگان نسبت به شريعت الهى و آن چه خداوند بر پيامبرش نازل كرد آگاه‏ترند و بهتر مى‏توانند مسلمانان را با تعاليم الهى آشنا سازند. بر اين اساس، اين محبت، يك محبت شخصى كه برخاسته از علايق خانوادگى كه در هر پدر و فرزندى وجود دارد نيست بلكه يك محبت الهى است كه نفع آن در نهايت به خود مسلمانان باز مى‏گردد. چنان كه قرآن در آيه‏اى ديگر در اين باره مى‏گويد: «قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِّنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ؛(8) به مسلمانان بگو اين مزدى كه از شما طلب كردم [محبت خويشاوندانم‏] اين به نفع خود شماست».
به توجه به مطالب فوق، هر چند ظاهر آيه مودّت و رواياتى كه در مورد محبت نمودن به اهل‏بيت از پيامبر اكرم وارد شده اين است كه همه مسلمانان موظفند به اين خاندان محبت نمايند و آنان را دوست بدارند ولكن پيام اصلى اين آيات معرفى اهل‏بيت به عنوان جانشين و جايگزين پيامبر اكرم و رهبرى مسلمانان پس از رسول خداست.
3- آيه مباهله:

مباهله به معناى نفرين كردن دو نفر به يكديگر است به اين معنى كه دو نفر يا دو گروه كه با يكديگر به گفتگو مى‏نشينند و سخن و عقيده يكديگر را نمى‏پذيرند با يكديگر قرار مى‏گذارند كه از خدا بخواهند شخص دروغگو و كسى كه بر باطل قرار دارد را هلاك سازد. داستان مباهله صدر اسلام كه آيه مباهله در مورد اين قضيه نازل گرديد بدين قرار است كه گروهى از مسيحيان نجران كه حدود 60 نفر بودند براى گفتگو و بحث با پيامبر اسلام وارد مدينه شدند ولكن پس از گفتگو درباره مسائلى از جمله ولادت عيسى، سخن و عقيده پيامبر را در اين مورد نپذيرفتند كه در پى اين واقعه آيه 61 آل عمران كه معروف به آيه «مباهله» است نازل شده و در آن به پيامبر اسلام خطاب كرد كه: «فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَآءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَأَبْنَآءَكُمْ وَنِسَآءَنَا وَنِسَآءَكُمْ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ؛ هر گاه بعد از علم و دانشى كه به تو رسيده باز كسانى با تو به محاجه و ستيز برخيزند به آنها بگو: بيائيد ما فرزندان خود و شما هم فرزندان خود و ما زنان خويش و شما نيز زنان خويش و ما جان‏هاى خود و شما نيز جان‏هاى خود را دعوت كنيد آنگاه مباهله كرده و لعنت خدا را به دروغگويان قرار دهيم»
در پى نزول اين آيه و درخواست پيامبر از مسيحيان براى مباهله كردن آنان از پيامبر مهلت خواستند تا در اين باره بينديشند و با بزرگان خود به مشورت بنشينند. پس از مشورت تصميم گرفتند با پيامبر مباهله كنند و لكن بزرگان آنان به مباهله كنندگان توصيه كردند كه اگر مشاهده كرديد پيامبر با جمعيت و سر و صداى فراوان به مباهله آمد با او مباهله كنيد و نترسيد زيرا حقيقتى در كار نيست اما اگر او با افراد خاص و اندك خود به ميعادگاه آمد بدانيد كه او پيامبر خدا است و از مباهله با او بپرهيزيد كه نابود خواهيد شد آنان وقتى طبق قرار قبلى به ميعادگاه آمدند ديدند پيامبر فرزندش حسين را در آغوش دارد و دست حسن را در دست گرفته و على و فاطمه(س) همراه او هستند و به آنان سفارش مى‏كند كه هرگاه من دعا كردم شما نيز آمين بگوئيد. مسيحيان وقتى اين صحنه را مشاهده كردند به وحشت افتادند و از اقدام به مباهله خوددارى كردند و حاضر شدند با پيامبر مصالحه نموده و به آن حضرت جزيه پرداخت نمايند.(9)
اين واقعه را بيشتر مفسران و محدثان اهل سنت در منابع تفسير و حديثى خود نقل كرده‏اند(10) و حتى صاحب تفسير كشاف از مفسران اهل سنت پس از نقل اين روايت مى‏گويد: اين آيه قوى‏ترين دليلى است كه فضيلت اصحاب كساء (پنج تن آل عبا) را ثابت مى‏كند.(11) ولكن اگر به خوبى به محتوا و متن اين آيه دقت شود مى‏توان بالاتر از اين امر يعنى موضوع ولايت و خلافت على(ع) را از اين آيه استفاده نمود با اين توضيح كه در اين آيه خداوند از حسن و حسين(عليهما السلام) تعبير به «ابناءنا» يعنى فرزندان پيامبر و از فاطمه(س) تعبير به «نساءنا» يعنى زنانى كه به پيامبر تعلق دارند و از على(ع) تعبير به «انفسنا» كرده و «انفسنا» يعنى نفس و جان پيامبر و از اين تعبير فهميده مى‏شود كه على(ع) مانند پيامبر و همچون پيامبر است لذا بعد از رحلت و رفتن پيامبر بايد كسى در جاى او بنشيند كه همچون پيامبر و مانند اوست نه ديگران كه مدت زيادى از عمر خود را در بت‏پرستى گذراندند.(12) و از جهات متعدد داراى نقص و عيب بودند از جمله اين كه از جهت علم و آگاهى نسبت به مسائل شريعت كه شاخصه اصلى و اوليه جانشين پيامبر و خليفه مسلمانان است در رتبه‏اى بسيار پائين قرار داشتند به گونه‏اى كه بارها اين سخنان را بر زبان جارى مى‏كردند كه اگر على(ع)(13) يا معاذ(14) نبودند هلاك مى‏شديم يا مى‏گفتند: همه مردم حتى زنان خانه‏نشين از ما داناتر هستند.(15)
بنابراين، آيه فوق نه تنها يكى از فضائل على(ع) و فرزندانش به شمار مى‏رود بلكه يكى از محكم‏ترين ادله بر ولايت و جانشينى على(ع) پس از پيامبر و شايستگى آن حضرت براى احراز اين مقام نيز خواهد بود لذا در مجلس بحثى كه مأمون در دربار خود تشكيل داده بود از امام رضا(ع) سؤال كرد كه چه دليلى بر خلافت و جانشينى جدت على ابن ابى‏طالب دارى؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: آيه «انفسنا»(16) يعنى آيه مباهله كه در آن خداوند از اميرالمؤمنين(ع) به عنوان نفس و جان پيامبر(ص) ياد كرده است.
4- آيه ولايت:

قرآن در آيه 55 مائده خطاب به مسلمانان مى‏گويد: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ ءَامَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَهُمْ راكِعُونَ؛ سرپرست و ولىّ شما تنها خداست و پيامبر او و آنان كه ايمان آورده‏اند و در حال ركوع انفاق مى‏نمايند».
شيعه و اهل سنت در شأن نزول اين آيه از ابوذر غفارى روايت كرده‏اند كه وى مى‏گويد: روزى با رسول خدا در مسجد نماز مى‏خواندم، سائلى وارد شد و از مردم تقاضاى كمك كرد ولى كسى پاسخ او را نداد در پى اين امر سائل دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: خدايا شاهد باش كه من در مسجد رسول تو تقاضاى كمك كردم ولى كسى جواب مرا نداد كه در همين هنگام على(ع) كه در حال ركوع نماز بود با انگشت دست راست خود به سائل اشاره كرد. سائل نزديك آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بيرون آورد. پيامبر اكرم(ص) كه در مسجد حضور داشت پس از نماز سر را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود: خداوندا، برادرم موسى از تو تقاضا كرد كه سينه او را وسيع گردانى و كارها را بر او آسان‏نمايى و برادرش هارون را وزير و ياورش قرار دهى. خداوندا، من محمد برگزيده و پيامبر توام، سينه‏ام را گشاد نما و كارها را بر من آسان‏ساز و از خاندانم على را وزير من گردان تا به وسيله او پشتم قوى و محكم گردد. هنوز دعاى پيامبر به پايان نرسيده بود كه جبرئيل نازل شد و آيه فوق را نازل نمود.(17)
اين آيه با كلمه «انّما» كه در لغت عرب به انحصار دلالت دارد آغاز گرديده است و معناى آيه اين است كه ولىّ و سرپرست شما تنها خداوند و رسول او و كسى است كه در حال ركوع در راه خدا انفاق مى‏نمايد و طبق روايتى كه ذكر گرديده است اين شخص تنها على ابن ابى‏طالب است بر اين اساس مطالبى كه برخى از مفسران اهل سنت بيان كرده‏اند و «ولى» در آيه فوق را به معناى دوست و ياور دانسته‏اند صحيح نيست زيرا ولايت به معناى دوستى و يارى كردن تنها اختصاص به كسانى كه در حال ركوع انفاق مى‏كنند ندارد بلكه يك حكم عمومى است و تمام مسلمانان را در بر مى‏گيرد و همه موظف هستند با يكديگر دوست بوده و همديگر را يارى نمايند بلكه از اين كه قرآن اين ولايت را منحصر به خدا و رسول انفاق كننده در حال ركوع نموده بدست مى‏آيد كه اين ولايت به معناى سرپرستى و صاحب اختيار و متصرف در امور بودن است و اين كه اين ولايت در رديف ولايت خداوند و پيامبر او قرار گرفته است و هر سه با يك جمله بيان گرديده خود مؤيد ديگرى است براى اثبات اين معنى.
5- آيات تبليغ و اكمال دين:

پيامبر اسلام در سال آخر عمر مبارك خود به همراه مردم مدينه و ديگر سرزمين‏هاى اسلامى كه جمعيت آنان بالغ بر صد هزار نفر مى‏گرديد عازم حجةالوداع شدند پس از انجام مراسم حج و در بازگشت، هنگامى كه به منطقه‏اى بنام «غدير خم» رسيدند فرشته وحى بر آن حضرت نازل گرديد و به پيامبر فرمان داد كه آنچه قبلاً بر او نازل شده است را به مردم ابلاغ نمايد.(18)
«يَأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ؛(19) اى رسول، آن‏چه از طرف پروردگارت بر تو نازل گرديده را به مردم ابلاغ نما و اگر اين كار را نكردى رسالتت را انجام نداده‏اى.»
ولى پيامبر از ابلاغ صريح اين امر نگران بود و خوف آن را داشت كه مردم نپذيرند و در برابر او به مخالفت برخيزند زيرا از يك طرف على(ع) پسر عمو و داماد آن حضرت است و مى‏ترسد مردم تهمت خويشاوند بودن على را به پيامبر بزنند و بگويند پس از خود، پسر عمو و دامادش را بر ما مسلط ساخت و از طرف ديگر على(ع) در جنگ‏هاى متعدد اجداد و بستگان كافر بسيارى از اين مسلمانان را به قتل رسانده و آنان از او كينه شديدى به دل دارند و از سويى ديگر افراد منافق فراوانى كه در ميان مسلمانان وجود داشتند مانع بسيار بزرگى براى خلافت و و لايت على(ع) به شمار مى‏رفت، چنانچه در روايتى كه از پيامبر اكرم(ص) نقل گرديده به اين موضوع اشاره شده است.(20) لكن خداوند در ادامه اين آيه به پيامبرش اطمينان مى‏دهد كه از هيچ چيز و هيچ كس خوفى نداشته باشد زيرا خداوند او را از شر مردم نگه مى‏دارد. «وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَفِرِينَ؛ خداوند تو را از خطرات مردم نگه مى‏دارد و خداوند جمعيت كافران را هدايت نمى‏كند.»
در پى نزول اين آيه پيامبر دستور توقف مسلمانان را صادر كرد و به آنان فرمان داد كه صبر نمايند تا آنان كه عقب هستند به جمعيت ملحق شوند و آنان كه پيشاپيش قافله در حركت بودند بازگردند پس از اجتماع مسلمانان نماز ظهر را به جماعت پيامبر اقامه كردند سپس آن حضرت فرمان داد تا از جهاز شتران منبرى را براى آن حضرت تهيه نمايند سپس بر بالاى منبر قرار گرفته و پس از حمد و سپاس الهى فرمود: من به همين زودى دعوت خدا را اجابت كرده و از ميان شما مى‏روم، من مسئول هستم و شما هم مسئوليه، شما در مورد من چگونه شهادت مى‏دهيد مردم با صداى بلند گفتند: ما گواهى مى‏دهيم كه تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شرط خيرخواهى را انجام دادى و آخرين تلاش خود را در راه هدايت ما انجام دادى، خداوند تو را جزاى خير دهد. سپس فرمود: آيا شما گواهى به يگانگى خدا و رسالت من و حقانيت روز رستاخيز مى‏دهيد؟ همگان گفتند آرى، گواهى مى‏دهيم، سپس فرمود: خدايا گواه باش. پس از بيان اين سخنان و گرفتن اعتراف مبنى بر توحيد و نبوت و معاد و صدق گفتار و كردارش در اين مورد، دست على را گرفت و بلند كرد و فرمود: اى مردم! چه كسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است، همه گفتند: خدا و پيامبر او داناتر هستند پيامبر فرمود: خداوند ولى و رهبر من است و من مولى و رهبر مؤمنان هستم و نسبت به آنان از خودشان سزاوارترم. سپس فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه؛(21) هر كس من مولاه و رهبر او هستم اين على نيز مولى و رهبر اوست.» و اين سخن را سه بار تكرار كرد و بدنبال آن سر را به سوى آسمان برداشت و فرمود:
«اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و أدر الحق معه حيث دار؛(22) خداوندا دوست بدار كسى كه او را دوست بدارد و دشمن بدار كسى كه او را دشمن بدارد و محبوب بدار كسى كه او را محبوب بدارد و مبغوض بشمار كسى كه او را مبغوض شمارد و يارى نما كسى كه او را يارى نمايد خوارگردان كسى كه او را خوار گرداند و حق را به همراه او بدار به هر سويى كه او رود.»
پس از پايان سخنان پيامبر و ابلاغ اين پيام الهى آيه اكمال دين نازل شد و خطاب به همه مسلمانان گفت: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَمَ دِينًا؛(23) امروز آئين شما را كامل و نعمت را به شما تمام كردم و اسلام را به عنوان آئين شما پذيرفتم.»
در روايات نقل گرديده است كه پس از نزول اين آيه پيامبر خود در خيمه‏اى نشستند و على(ع) در خيمه‏اى ديگر و به مسلمانان فرمان دادند كه اين حادثه را به آن حضرت و على(ع) تبريك بگويند و از جمله افرادى كه به حضور پيامبر(ص) و على (ع) رسيدند خليفه دوم بود كه با جملات ذيل به آن حضرت تبريك گفت: «بخٍ بخٍ يابن ابى طالب، اصبحت و امسيت مولاى و مولا كلّ مؤمن و مؤمنة؛(24) مبارك باد بر تو اى فرزند ابوطالب كه مولاى من و تمام مردان و زنان با ايمان شدى.»
و بدين ترتيب بود كه پيامبر اكرم(ص) به فرمان الهى ولايت و خلافت على(ع) را به صراحت به مسلمانان اعلام كرد و مسلمانان را به پيروى از على(ع) پس از خود توصيه نمود ولكن با تأسف فراوان عالمان و اهل سنت اين آيه و روايات نقل شده در اين مورد را همانند دلايل ديگرى كه در اين مورد وجود دارد توجيه و تأويل نمودند و بدين وسيله حقيقت امر را به بسيارى از مسلمانان پوشيده داشتند و آنان را از اين نعمت عظيم ولايت كه موجب سعادت انسان در دنيا و آخرت مى‏گردد محروم ساختند. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: –
1) مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»(ذاريات/ 56)
2) شعراء/ 214.
3) تفسير تبيان، ج 8، ص 67 ؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 63.
4) مجمع البيان، الميزان، درالمنثور، ذيل آيه 214 شعراء.
5) الغدير، ج 2، ص 278 ؛ المراجعات، ص 130 به بعد.
6) تفاسير الكشاف و الجامع لاحكام القرآن، ذيل آيه 23 شورى.
7) آل عمران/ 31.
8) سبأ/ 47.
9) مجمع البيان، ذيل آيه 61 آل‏عمران.
10) فضائل الخمسه فمن الصحاح السته، ج 1، ص 29.
11) تفسير الكشاف، ذيل آيه 61 آل عمران.
12) تاريخ طبرى، ج 2، ص 45؛ البداية و النهاية، ج 2، ص 406.
13) كافى، ج 7، ص 424 ؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 18 و ج 12، ص 179.
14) السنن الكبرى، ج 7، ص 443؛ شرح نهج‏البلاغه ابن ابى الحديد، ج 12، ص 179 و 204.
15) المجموع، ج 16، ص 327 ؛ كنزالعمال، ج 16، ص 538.
16) الميزان، ج 3، ص 230 ؛ مستدرك سفينة البحار، ج 10، ص 118.
17) الغدير، ج 2، ص 52 تا 54.
18) مجمع البيان، ذيل آيه 67 مائده؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 250.
19) مائده/ 67.
20) الاحتجاج، ج 1، ص 73؛ بحارالانوار، ج 37، ص 206.
21) مسند احمد، ج 1، ص 84 و 118 ؛ كافى، ج 1، ص 294 و 295.
22) دعائم الاسلام، ج 1، ص 16؛ مسند احمد، ج 1، ص 119.
23) مائده/ 3.
24) بحارالانوار، ج 37،ص 108 و 143 ؛ البداية و النهاية، ج 7، ص 386.

/

آموزه‏هاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 5

رعايت حريم‏ها و مرزهاى قوانين و اخلاق‏
اهميت حريم‏ها و مرزهاى قوانين و اخلاق

در پنجمين فراز از دعاى امام عصر(عج) با تعبير «و عرفان الحرمة؛ خدايا توفيق شناخت حرمت‏ها و حريم‏ها را به من عنايت كن.» سخن از احترام به حريم‏ها، و شناخت آنها، و نگهبانى از مرزها و خط قرمزها به ميان آمده است كه در جاى خود از اهميت ويژه‏اى برخوردار است.
براى توضيح اين مطلب لازم است امورى در اين راستا مورد بررسى قرار گيرد، كه در ذيل تحت چند عنوان تبيين مى‏گردد:
1- مسأله شناخت‏

مسأله معرفت و شناخت، به ويژه معرفت دينى و شناخت قوانين و حريم‏ها و مرزها، و به اصطلاح شناخت خط قرمزها، از امور بسيار مهمى است كه بايد در سرلوحه برنامه‏ها و ارزش‏ها قرار گيرد، چرا كه موجب نگهدارى دين و جامعه و انضباط اجتماعى شده، و از انحرافات و كژى‏ها و هرج و مرج جلوگيرى مى‏نمايد. و فرد فرد انسان‏ها را از حرمت شكنى، و تحريم حريم كه عامل بزرگترين خسارت دينى و اجتماعى است باز مى‏دارد. از اهميت شناخت همين بس كه پيامبر(ص) فرمود: «انّ لكلّ شى‏ءٍ دعامةً، و دعامة هذا الدّين الفقه، و الفقيه الواحد اشدّ على الشيطان من الف عابدٍ؛(1) هر چيزى داراى زير بنا و پايه است، زيربنا و پايه اسلام، علم و شناخت است، به طورى كه يك فرد داراى شناخت در ضدّيت با شيطان (الگوى هر بدى) از هزار عابد(انسان خداپرست ولى بى‏شناخت) خطرناك‏تر است.» و نيز فرمود:«من عمل على غير علمٍ كان ما يفسد اكثر ممّا يصلح؛(2) كسى كه بدون شناخت كارى انجام دهد فساد و تباهى او بيش از اصلاح و سامان دهى او خواهد بود.» اهميت شناخت از نظر اسلام در درجه‏اى است كه امام صادق(ع) در ضمن گفتارى فرمود: «هرگاه قاضى بدون آگاهى حتى قضاوت بر حق كند، اهل دوزخ است.»(3)
براى دريافت اهميت كاربردى شناخت كافى است كه آن مثال معروف مولانا را در مثنوى يادآور شويم كه مى‏گويد: در هندوستان شبانه در تاريكى فيلى را به روستايى آوردند، و در اصطبل تاريكى جاى دادند، مردم آن روستا اصلاً نمى‏دانستند كه فيل چه شكلى دارد، در همان شب مى‏خواستند بدانند كه فيل چگونه است، كنار آن اصطبل اجتماع كردند و در تاريكى هر كدام داخل اصطبل مى‏شدند، تا بيرون بيايد و شكل فيل را براى حاضران تعريف كنند. يكى به داخل رفت دستش به پشت فيل رسيد، سپس بيرون آمد و گفت: فيل مثل تخت است. دومى رفت و دستش به دم فيل رسيد و بيرون آمد و گفت فيل مانند ريسمان ضخيم است، سومى رفت و دستش به خرطوم فيل رسيد و بيرون آمد و گفت: فيل مانند ناودان است، چهارمى رفت و دستش به گوش‏هاى فيل رسيد و بيرون آمد و گفت: فيل مانند بادبزن است، پنجمى رفت و دستش به پاى فيل رسيد و بيرون آمد و گفت فيل مانند ستون است. و چون چراغ شناخت در دستشان نبود، اختلاف نظرشان به اوج رسيد و همه به اشتباه افتادند، آنها اگر با چراغ وارد اصطبل مى‏شدند مى‏دانستند كه فيل آن‏گونه نيست كه آنها مى‏گويند، بلكه مجموعه‏اى از اعضاء جوارح با شكل‏هاى مختلف به هم پيوسته است:
از نظرگه گفتشان بد مختلف‏

آن يكى دالش لقب داد، آن الف‏
در كف هر كس اگر شمعى بُدى‏

اختلاف از گفتشان بيرون شدى‏
چشم حس همچون كف دست است و بس‏

نيست كف را بر همه آن دست رس‏
چشم دريا ديگر است و كف دگر

كف بِهِل وزديده در دريا نگر(4)
2- احترام به حريم‏ها پس از آگاهى از آنها

در جمله «عرفان الحرمة» كه در دعاى مورد بحث آمده، امام عصر(عج) سفارش كرده كه ما حرمت‏ها را بشناسيم، يعنى هم از جهت نظرى حريم‏ها و حدود و مرزها و خط قرمزها را بشناسيم، و هم در عمل آن را رعايت كنيم، يعنى چنان كه جهل به حريم‏ها و ناآگاهى از حرمت‏ها، گناه است، آگاهى به آنها بدون عمل به آنها كه احترام حريم‏ها باشد نيز گناه است. به عنوان مثال مرز بين ذلّت و تواضع، و بين عزّت و تكبّر، و بين سياست و دنياپرستى، و بين قناعت و بخل، و بين سخاوت و اسراف، و بين سكوت و كنترل زبان، و بين شجاعت و بى‏باكى، و بين عفّت و تعطيل خواست‏هاى غرائز و بين زهد و ترك دنياى خوب و… مرزهاى نزديكى – البته به نظر سطحى – وجود دارد، كه بسيارى بر اثر عدم شناخت به اشتباه خطرناكى مى‏افتند. مثلاً به عنوان حفظ عزّت، تكبر مى‏ورزند، و يا به عنوان قناعت، بخل مى‏ورزند، و يا به عنوان تواضع دچار ذلّت و تملّق مى‏گردند. چنين انحراف خطرناك بر اثر عدم شناخت حريم‏ها و مرزها پديد مى‏آيد. بنابراين بايد ضابطه‏ها، معيارها، و حريم‏ها را شناخت تا ناخواسته به دره هولناك گناه و صفات زشت اخلاقى نيفتاده، و كار نيك را به عنوان كار بد ترك نكرد، و يا كار زشت را به عنوان كار نيك انجام نداد.
و نيز بايد توجه داشت كه در راستاى شناسايى ارزش‏ها و ضد ارزش‏ها، و در مرحله عمل، بايد به استثناها و تبصره‏ها توجه كرد، چرا كه در بسيارى از موارد انجام گناهان كبيره در بعضى از موارد بصورت استثنا جايز بلكه واجب است و يا بعضى از واجبات و امور مباح در مواردى حرام يا مكروه مى‏باشند، در اين بخش نيز اگر استثناءها و تبصره‏ها شناخته نشوند، ممكن است انسان مؤمن به طور ناخودآگاه، واجبى را به عنوان حرام ترك كند، و يا حرامى را به تصور واجب انجام دهد، به عنوان مثال سوگند دروغ از گناهان كبيره است، ولى اگر حفظ جان مظلومى از دست ظالم. بستگى به آن داشته باشد، در اين مورد سوگند دروغ واجب است، و يا مثلاً غيبت و بدگويى در پشت سر افراد از گناهان كبيره است، ولى در بعضى از موارد – به صورت استثناء – غيبت كردن جايز بلكه واجب است. چنان كه فقيه بزرگ شيخ انصارى بيش از ده مورد از استثنائات غيبت را برمى‏شمرد، يكى از آنها غيبت از بدعت گذار است، كه براى آگاهى بخشى و جلوگيرى از فريب او واجب خواهد بود.(5)
بنابراين بايد حريم‏ها و خط قرمزها را شناخت، ولى به استثنائات و تبصره‏ها نيز توجه داشت كه در اين موارد، حرمتى وجود ندارد، و يا اگر حرمتى هست، به دلايل مهم‏تر، شكستن آن جايز و يا لازم است، چنان كه امام معصوم(ع) فرمود: «سه شخص حرمت و احترامى ندارد: 1- هوى پرست بدعت گذار 2- حاكم ستمگر 3- فاسقى كه آشكارا گناه مى‏كند.»(6)
مطلب مهم ديگر در راستاى شناخت حرمت‏ها اين است كه درشناخت عناوين بايد به همه ارزش‏ها و جوانب توجه عميق داشت. و بر اساس قانون اهم و مهم، مسأله عنوان اولى و ثانوى مطرح مى‏شود، كه دامنه وسيعى در فقه اسلامى دارد، مثلاً گاهى كار نيكى آن چنان مهم است كه كارهاى ناشايسته ديگر را تحت الشّعاع قرار داده و به ورطه فراموشى مى‏سپارد. در صورتى كه بايد به آن كارهاى ناشايسته نيز توجه كرد و آن را ترك نمود، و گرنه آثار درخشان كار نيك را خنثى خواهند ساخت، در جنگ احد يكى از ياران پيامبر(ص) با كمال دلاورى در ركاب پيامبر(ص) با دشمنان نبرد قهرمانانه كرد تا به شهادت رسيد، مادرش به بالينش آمد، خاك از چهره شهيدش پاك كرده و به او گفت: «فرزندم بهشت برتو گوارا باد» رسول اكرم(ص) به آن مادر فرمود: «چه مى‏دانى كه بهشت براى او گوارا است؟ شايد او سخنان بيهوده مى‏گفته، و يا در مورد چيزى كه باعث كمبودش نمى‏شد، بخل ورزيده باشد.»(7) و نيز روايت شده پيامبر(ص) پس از جنگ خيبر، در يكى از سفرهاى نظامى، همراه ياران براى جلوگيرى از اشرار به منطقه جنگ رفتند، يكى از ياران آن حضرت به نام مِرعَم، وسائل جنگى را از پشت شترى گرفت و به زمين گذاشت، تا آماده براى جنگ شود، در اين هنگام ناگهان از ناحيه دشمن، تيرى به بدن او اصابت كرد، و او در خون خود غلطيد و به شهادت رسيد. حاضران فرياد زدند: «خوشا به حالش، بهشت بر او گوارا باد» پيامبر(ص) كه با شناخت حرمت‏ها و حريم‏ها، به همه جوانب توجه داشت به ياران خطاب كرد و فرمود: «سوگند به كسى كه جان محمّد(ص) در دست او است، اكنون لباسى كه در تن مِرعَم است از آتش شعله‏ور است، همان لباسى كه در ماجراى پيروزى در جنگ خيبر از غنائم مسلمين به خيانت برده است.» اصحاب تعجب كردند و تحت تأثير شديد گفتار پيامبر(ص) قرار گرفتند، يكى از ياران از پيامبر(ص) پرسيد: «من دو بند كفش از غنائم برداشته‏ام، آيا من نيز مسؤولم؟ پيامبر(ص) در پاسخ فرمود:«براى تو همانند آن دو بند كفش، در آتش دوزخ بريده مى‏شود.»(8)
آرى مسؤوليت حريم شكنى اين گونه خطير است كه حتى شهيد راه خدا، از اين رو كه حريم حفظ بيت المال را به اندازه يك لباس، شكسته آن گونه كيفر مى‏گردد. و حتى مقام شهادت با آن همه عظمت، نمى‏تواند از كيفر آن جلوگيرى نمايد.
نيز در روايات آمده:روزى پيامبر اكرم(ص) پس از اقامه نماز جماعت، به مسلمانان رو كرد و فرمود: آيا از طايفه بنى‏النجّار كسى در اينجا هست؟ كه يكى از افراد برجسته آنها شهيد شده و به خاطر بدهكارى سه درهم حق‏النّاس، (مراحل را طى كرده تا به كنار بهشت رسيده ولى) پشت در بهشت مانده، و در را به روى او باز نمى‏كنند. براى آن كه آن در به روى او باز شود، آيا كسى هست كه اين حق‏الناس را از طرف او بپردازد؟(9) شخصى براى اداى اين حق‏الناس داوطلب شد،و در نتيجه در بهشت براى آن شهيد گشوده گرديد. چنان كه ملاحظه مى‏كنيد حريم شكنى در رابطه با حق‏الناس باعث شد، كه حتى شهيد راه خدا، پس از گذر از همه مراحل، مانند پل صراط، اعراف و…تا به در بهشت رسيد، ولى در بهشت به رويش باز نشد، اما شفاعت پيامبر(ص) و اداى حق‏النّاس به نيابت از او، باعث نجات او گرديد.
3- اقسام حرمت‏ها و حريم‏ها

به طور كلى حدود الهى، و مرزهايى كه خداوند براى برنامه‏هاى عملى انسان قرار داده همان حرمت‏ها و حريم‏ها هستند، به ويژه محرّمات و امورى كه به عنوان حرام شناخته شده، مشخص كننده همان خط قرمزهاى اسلام است كه بايد از آن حفاظت كرد، و حرمت آن را نشكست، بهترين تعبير اين است كه بگوييم قانون الهى، همان حريم است كه بايد حرمت و احترام آن را هم از نظر فكرى، و هم از نظر عملى نگه داشت. و از نظر ديگر مى‏توان حريم را تقسيم كرد، مانند: حريم الهى، حريم نبوت، حريم ولايت و امامت، حريم دستورهاى الهى از سياسى، فرهنگى، اقتصادى، نظامى، اجتماعى و فردى، و در اين راستا بايد توجه داشت همان‏گونه كه گناهان گوناگون هستند و به گناهان بزرگ و كوچك و هر كدام به مراحل شدت و ضعف تقسيم مى‏شوند، حريم‏ها نيز گوناگون است، بايد همه را به ويژه حريم‏هاى مهم را شناخت و رعايت كرد. به عنوان مثال شراب خوارى از گناهان كبيره است و بايد نزديك آن نرفت، ولى از آن بزرگ‏تر شرابخورى در ماه رمضان است، و از آن بزرگ‏تر شرابخورى در ماه رمضان در مسجد است، و از آن بزرگ‏تر شرابخوارى در ماه رمضان در مسجد الحرام در كنار كعبه است. و به همين ترتيب، حريم‏ها داراى مراحل شديدتر خواهند بود، و قطعاً آن كه شديدتر است، بايد بيشتر رعايت شود. يا مثلاً انسان‏ها داراى حرمت و كرامت هستند، ولى حرمت مؤمن بيشتر است، و حرمت دانشمند مؤمن از آن بيشتر مى‏باشد، و حرمت همسايه دانشمند مؤمن از آن نيز بيشتر است، مثلاً در مورد رعايت حرمت انسان مؤمن، امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «من استخفّ مؤمناً فبنا استخفّ، وضيّع حرمة اللّه عزّ و جلّ؛(10) كسى كه مؤمنى را تحقير كند و حرمت او را سبك بشمرد، ما را تحقير كرده و حرمت ما را سبك شمرده، و حرمت الهى را تباه ساخته است.»
4- سفارش قرآن به حفظ حريم‏ها

قرآن در مورد احترام به قوانين الهى، و حدود و مرزهاى آن تأكيد فراوان كرده، از جمله مى‏فرمايد: «تلك حدود اللّه فلاتقربوها؛(11) اين دستورها، مرزهاى الهى است، پس (براى شكستن آن) به آن نزديك نشويد.»و در مورد ديگر مى‏فرمايد: «تلك حدود اللّه فلا تعتدوها و من يتعد حدود اللّه فاولئك هم الظّالمون؛(12) اين‏ها حدود و مرزهاى الهى است، از آن تجاوز نكنيد(آنها را نشكنيد) و هر كس از آن تجاوز كند ستمگر است.»
قرآن در موارد ديگر قانون شكنان را به عنوان كافر، ظالم و فاسق معرفى كرده و مى‏فرمايد: «آنان كه بر طبق قانون الهى حكم نمى‏كنند، كافرند و… ظالمند و… فاسق مى‏باشند.»(13) وقتى كه ما پذيرفتيم حاكميت مطلق از آن خدا است، پس بايد چهارچوب قانون ما فراتر از حدود الهى نباشد و گرنه سر از انحراف و ستم بيرون مى‏آورد. چنان كه خداوند مى‏فرمايد: «تلك حدود اللّه و من يتعدّ حدود اللّه فقد ظلم نفسه؛(14) اين حدود خداست و هر كس از حدود خدا تجاوز كند به خود ستم كرده است.»
براى روشن شدن بيشتر در مورد شدت كيفر قانون شكنان و مخالفت با حريم‏هاى الهى نظر شما را به داستان اصحاب سبت، كه قرآن به آن اشاره كرده (15) جلب مى‏كنم.
عصر حضرت داود(ع) بود، در ساحل درياى سرخ واقع در خاورميانه، شهرى به نام ايله وجود داشت كه دهها هزار نفر در آن سكونت داشتند. خداوند توسط پيامبرش به آنها فرمان داده بود كه در روزهاى شنبه صيد ماهى نكنند. مدتى به اين قانون الهى عمل شد، و همين باعث شده بود كه ماهيان در روزهاى شنبه احساس امنيت مى‏كردند، و در كناره‏هاى دريا ظاهر مى‏شدند، ولى در روزهاى ديگر به قعر دريا مى‏رفتند. دنياپرستان از خدا بى خبر حيله و ترفندى پيش خود طرح كردند، كه در حقيقت قانون شكنى بود، ولى در ظاهر يك نوع كلاه شرعى و نيرنگ بود، و مى‏خواستند وانمود كنند كه قانون شكنى نمى‏كنند. ترفند آنها چنين بود كه حوضچه‏ها و جدول‏هايى در كنار دريا درست كردند، و راه‏هايى براى ارتباط بين دريا و آن حوضچه‏ها و جدول‏ها ساختند، به طورى كه ماهى‏ها در روزهاى شنبه وارد آن حوضچه‏ها و جدول‏ها شده، هنگام غروب كه مى‏خواستند به دريا بازگردند، راه‏ها را مى‏بستند و در نتيجه ماهى‏ها در آن حوضچه‏ها و جدول‏ها حبس مى‏شدند، آنگاه در روزهاى ديگر (كه صيد ماهى حرام نبود) آنها را صيد مى‏كردند، و از اين راه نامشروع ثروت‏هاى كلانى به دست مى‏آوردند. و مدتى زندگى را با مخالفت حريم الهى، و قانون شكنى گذراندند. و به نهى از منكر ناصحان و پيام‏هاى پيامبران گوش نكردند، و با شكستن خط قرمزها، به گناه بزرگ خود ادامه دادند. مطابق بعضى از روايات، هشتاد و چند هزار نفر در شهر ايله سكونت داشتند، و آنها در رابطه با اين قانون شكنى سه دسته بودند، حدود هفتاد هزار نفر آنها به اين نيرنگ خشنود بودند، و به آن دست زدند، ولى حدود ده هزار نفر از آنها دو قسمت شدند يك قسمت آنها نهى از منكر مى‏كردند، و با نصايح خود، حريم شكنان را از اين كار حرام نهى مى‏كردند، ولى يك قسمت از آنها خاموش بودند و راه سكوت را برگزيدند، و حتى به ناصحان مى‏گفتند: «چرا اين قوم قانون شكن را نصيحت مى‏كنيد؟ چكار به آنها داريد؟ خداوند خودش به موقع آنها را عذاب شديد خواهد كرد.» ناصحان در پاسخ مى‏گفتند: «ما از اين رو كه در پيشگاه خداوند معذور باشيم، آنها را نصيحت و نهى از منكر مى‏كنيم.» كوتاه سخن آنكه سخن ناصحان در آنها اثر نكرد، حتى ناصحان با خود گفتند اينك كه چنين است خوب است از شهر ايله خارج شويم و به جاى ديگر كوچ كنيم زيرا هر لحظه ممكن است عذاب عمومى سختى بر اين قوم قانون شكن وارد شود. آنها از

شهر خارج شدند، طولى نكشيد كه عذاب سختى بر مردم ايله وارد شد، و آنها بر اثر آن به صورت ميمون‏هاى گوناگون مسخ شدند و پس از سه روز با كمال ذلّت تسليم مرگ شده و نابود گشتند، آرى چنانكه قرآن مى‏فرمايد: «فلمّا عتوا عن مانهوا عنه قلنا لهم كونوا قردةً خاسئين؛(16) هنگامى كه در برابر آنچه از آن نهى شده بودند سركشى كردند، به آنها گفتيم به شكل ميمون‏هاى طرد شده درآييد.»
عجيب اين كه شيطان آن چنان اين قانون شكنان را به وادى نيرنگ و تزوير افكنده بود كه بعضى از آنها روز شنبه ماهى مى‏گرفت و نخى به دم سوراخ شده ماهى مى‏بست، و طرف ديگر نخ را در بيرون آب به ميخى بند مى‏كرد، و ماهى را در ميان آب رها مى‏ساخت، ماهى در ميان همان قسمت آب، زندانى مى‏شد، فرداى آن روز، او مى‏آمد و ماهى را صيد مى‏كرد و مى‏گفت من در روز شنبه ماهى را صيد نكرده‏ام.(17) روايت شده امام سجّاد (ع) فرمود: پس از آن كه آنها به صورت ميمون مسخ شدند، اهالى روستاهاى اطراف كنار قلعه ايله آمدند، و از ديوار آن بالا رفتند ديدند همه اهل ايله از زن و مرد، ميمون شده‏اند، اهالى روستا، خويشان و دوستان خود را مى‏شناختند، نزد آنها رفته و از تك تك آنها مى‏پرسيدند، كه آيا تو فلانى نيستى. او گريه مى‏كرد و با سرش اشاره مى‏كرد و مى‏گفت: آرى. آنها سه روز به همين شكل ماندند، و روز سوم طوفان شديدى برخاست و همه آنها را به درياى سرخ افكند، و به اين ترتيب همه آنها نابود شدند.(18) آرى همان‏ها كه مدت‏ها ماهيان حرام را مى‏خوردند، و با ارتزاق از راه قانون شكنى، زندگيشان را آلوده كرده بودند، سرانجام خوراك ماهيان شدند، و كيفر شكستن خط قرمز الهى را چشيدند. بايد بدانيم مسأله قانون و حرمت آن از نظر اسلام در رأس ارزش‏ها است، موجب نظم و عدالت و امنيت و حفظ حريم‏هاى مختلف شده و جامعه را به صلح و صفا و مدينه فاضله و ايده‏آل تبديل مى‏سازد.
همه ما وظيفه داريم كه قانون مدار باشيم، هم قانون را به خوبى بشناسيم و هم به آن عمل كنيم. حضرت امام خمينى (قدّس‏سرّه) به حفظ حريم قانون بسيار حساس بود، و در همه جا مى‏فرمود: «بايد طبق مقررات رفتار شود.» يكى از علماى مورد اطمينان مى‏گفت: از امام اجازه خصوصى خواستم تا گاهى كه از ماشين‏هاى دولتى استفاده كنم جايز باشد امام فرمود: «طبق مقررات رفتار شود.» نيز مى‏گفت: آنگاه كه امام در پاريس بود، بعضى از دوستان گوسفندى تهيه كرده و به حياط خانه استيجارى امام آوردند، تا هم گوشت حلال با ذبح اسلامى فراهم شود، و هم به خاطر سلامتى امام به اصطلاح خونى ريخته گردد، پس از آن كه گوسفند ذبح شد، و با گوشت آن غذا تهيه گرديد، امام از آن غذا نخوردند از علت آن سؤال شد فرمود: «شما برخلاف قانون فرانسه كه براى حفظ بهداشت محيط زيست نبايد گوسفند را در اينجا ذبح نمود، چرا خلاف قانون رفتار نموديد؟!»
آخرين سخن اين كه يكى از طرفداران حضرت على(ع) به نام نجاشى كه شاعرى دلير بود و در جنگ‏ها در ركاب على(ع) اشعارش را به صورت شعار مى‏خواند و با دشمن مى‏جنگيد، در ماه رمضان، حريم شكنى كرد و شراب خورد،اين موضوع براى على(ع) ثابت شد، به عنوان اجراى حد شرابخوارى هشتاد ضربه به او شلّاق زد، سپس دستور داد تا او را يك شب زندانى كنند و فردا نزدش بياورند، فردا او را نزد حضرت على(ع) آوردند، آن حضرت بيست ضربه ديگر به او شلاق زد. او پرسيد: ديروز شلاق مرا زدى، پس اين بيست ضربه براى چيست؟ در پاسخ فرمود:هذا لتجرّيك على شرب الخمر فى شهر رمضان؛(19) اين بيست ضربه براى آن است كه با كمال گستاخى حريم قداست رمضان را شكستى و در ماه رمضان شراب خوردى.»
آرى قداست حرمت‏ها را بايد شناخت، و كمال احترام را در حفظ آن‏ها كرد، و دانست كه گستاخى و بى‏باكى در شكستن حريم آن‏ها از نظر اسلام، مجازات بسيار سخت دارد. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: –
1. نهج الفصاحة، حديث 90. 2. اصول كافى، ج 1، ص 44. 3. فروع كافى، ج 7، ص 407. 4. ديوان مثنوى، دفتر سوم، به خط ميرخانى، ص 233. 5. مكاسب، ص 44 و 46. 6. همان . 7. المحجّةالبيضاء، ج 5، ص 200. 8. سيره ابن هشام، ج 3، ص 353. 9. بحارالانوار، ج 17، ص 295. 10. وسائل الشيعه، ج 8، ص 592. 11. سوره بقره، آيه 187. 12. سوره بقره، آيه 229. 13. «و من لم يحكم بما انزل اللّه فاولئك هم الكافرون – هم الظّالمون – هم الفاسقون» (سوره مائده، آيات 44 و 45 و 47.) 14. سوره طلاق، آيه 1. 15. آيات 163 تا 166 سوره اعراف. 16. سوره اعراف، آيه 166. 17. بحارالانوار، ج 14، ص 62. 18. همان، ص 58. 19. فروغ كافى، ج 7، ص 216.

/

باز هم مسئله حجاب و كشف حجاب نوين‏

بالأخره مسئله حجاب چه شد؟ چرا با كشف حجاب نوين با نام بدحجابى برخورد نشده و نمى‏شود؟ اين پرسشى است كه از صدها زبان شنيده مى‏شود. غيرتمندان و دلسوزان انقلاب كه از لجام گسيختگى جمعى از زنان و دختران كشورمان در فضائى از بى‏مسئوليتى خون دل مى‏خورند مى‏گويند آيا وقت آن نرسيده كه حاكميت با عزم جدى به مبارزه با فساد آشكار كه بدترين شكل آن بدحجابى يا كشف حجاب است بپردازد؟ و البته اين تنها بدحجابى نيست بلكه مفاسد ديگرى چون مواد مخدّر بيداد مى‏كند و با مسببين آن برخورد جدى و قضائى صورت نمى‏گيرد، و نيز مفاسد اقتصادى و مفاسد ادارى و رشوه خوارى در اين فهرست ناميمون مى‏گنجد. چنين به نظر مى‏رسيد كه مبارزه با فساد، بيشتر از آنچه عمل شود در مرحله شعار مانده است. و حساسيت‏ها از بين رفته است.
نويسنده اين مقال طى مقالاتى در اين ماهنامه گفتارهاى فراوانى داشته و رنجنامه كشف حجاب نوين را با خوانندگان بازگو كرده است. اين مقالات در دولت پيشين بود كه گوش شنوا كمتر در ميان بعض مسئولين وجود داشت و سياست حاكم را نوعى تساهل و تسامح همراهى مى‏كرد كه امروزه جامعه بايد غرامت آن را بپردازد! جلو سيل فساد كسى نايستاد، نوعى ليبراليسم اخلاقى جوّ را پوشش داد و حركت‏هاى جسته گريخته از سوى برخى نهادهاى تبليغاتى به جائى نمى‏رسيد… اما اين درد بى درمان همچنان باقى است و اين غده چركين پيكر اجتماع را رنج مى‏دهد. موضوع كشف حجاب نوين يكى از مشهورترين جرم‏ها و منكرات آشكارى است كه نظام را به چالش مى‏كشد. و براى بيگانگان نقطه اميدى است كه فرهنگ صادراتى خود را از طريق ماهواره‏ها و عوامل داخلى‏شان به اجرا در آورده‏اند. خوانندگان گرامى تعجب نكنند كه چرا روى مسئله حجاب و كشف حجاب اينقدر تأكيد مى‏شود! حجاب در جامعه مسلمان مانند دستگاه حرارت سنجى است كه از ضمير و درون خانواده‏ها و عملكرد فرهنگ پيام مى‏آورد. راستى چرا برخى خانواده‏ها اينقدر بى‏درد شده‏اند؟!

چرا اينهمه لباس مبتذل و تنگ و چسبان و كوتاه به بازار مى‏آيد؟ چرا بر توليدى‏ها كسى نظارت ندارد؟ چرا اتحاديه‏هاى توليدى و فروش لباس تعهد ندارند و تنها به سود نامشروع مى‏انديشند؟ و چرا دستگاه‏هاى نظارتى بر توليد لباس و فروش و پوشش اينگونه لباسهاى مبتذل كمترين تحركى ندارند و بوى قبرستان از اين دستگاه‏ها به مشام مى‏رسد؟ چرا پدران و مادران نسبت به پوشش فرزندانشان و آرايش‏هاى غليظ دختران مجرد در كوى و برزن بى تفاوت شده‏اند؟چرا قانون توليد و عرضه لباس و پوشش لباس‏هاى مبتذل كه سالها قبل تصويب شده در بايگانى‏ها مانده و خاك مى‏خورد؟ از حجاب اسلامى تنها نامى مانده و شعار «رعايت حجاب الزامى است» در برخى مغازه‏ها و اماكن نقش بر ديوار شده است؟ چرا از لباسهاى وزين و شرعى در فروشگاه‏ها كمتر اثرى ديده مى‏شود! زنان مسلمان كمتر به مانتو و روسرى قابل اعتماد دسترسى دارند، دختران مدارس نيز لباس فرم را تنها براى مدرسه رفتن و كلاس درس مى‏پوشند و اكثر اينها در اوقات ديگر همان لباسهاى جلف را مى‏پوشند و حتى بسيارى از دختران زير 15 سال به تجمل و آرايش خيابانى رو آورده‏اند؟ نه فرهنگ خانوادگى و نه فرهنگ اجتماعى و نه آموزش و پرورش در صدد چاره جوئى بوده و نه نظارتى در ساير دستگاه‏ها وجود دارد! به دانشگاه‏ها مى‏رويم، دختران دانشجو نيز اغلب با حجاب اسلامى بيگانه‏اند، از آن لباسهاى چسبان و آستين‏ها و شلوارهاى كوتاه و آرايش‏هاى زننده و سر و وضع پريشان در دانشگاه فراوان به چشم مى‏خورد و هيچكس به فكر چاره نبوده است، نه رياست دانشگاه‏ها نه مسؤولان معارف اسلامى و نه نمايندگان ولىّ فقيه در مراكز آموزش. در حالى كه اگر عزم جدى بود حداقل در فضاهاى آموزشى و دانشگاهى اين وضع با يك برنامه ساده قابل كنترل بود. تنها حرف زده مى‏شود و عملى وجود ندارد. به ادارات دولتى و بيمارستان و بانكها و ديگر مراكز كه حقوق دولت را مى‏گيرند سرى مى‏زنيم آنجا نيز از مشكل بد حجابى و لباس چسبان نمونه‏هاى زيادى را شاهديم كه اگر مسؤولان در فكر بودند به راحتى مى‏توانستند به مهار اين روند اقدام كنند. از زنان دونده و ورزشكار و لباسهاى زننده آنها در كشور قطر نيز غفلت نكنيم…بطور خلاصه به هر كجا مى‏رويم كم و بيش از توطئه دشمن در بى‏بند و بار ساختن زنان مسلمان نمونه‏هاى بسيارى را شاهد هستيم. مشكل آنقدر گسترده شده كه عده‏اى بر اين باورند كه ديگر كار از كار گذشته و بهتر آن است كه به موضوعات ديگر پرداخته شود! برخى مى‏گويند به جاى اينگونه سخن‏ها بايد كار فرهنگى كرد كه با اذعان به صحت اين نظريه مى‏پرسيم كدام كار فرهنگى؟ وقتى در كانون‏هاى فرهنگى آموزش و پرورش و دانشگاه و فيلم و هنر و مطبوعات و مجلات و تآتر و سينما و حتى پاره‏اى برنامه‏هاى سيما جلوه‏هاى ضد فرهنگى حجاب و عفاف مرز محرم و نامحرم را برداشته‏ايم و روابط عاشقانه رسمى شده و فيلمهاى بدآموز اجازه اكران و نمايش مى‏گيرند چه كسى بايد كار فرهنگى كند؟ وانگهى پس از گذشت 27 سال از انقلاب چرا كار فرهنگى هنوز در هاله‏اى از ابهام بايد بماند؟ و چرا استحاله تدريجى ارزشها عادى شود و عقب گرد به جاهليت گذشته خط سير اجتماع را ترسيم نمايد؟ و نيز آيا كار فرهنگى به فرض انجام آن به تنهائى براى همه كافى است؟ مگر همه مجرمان و لجام گسيخته‏گان و مروجان فساد را با كار فرهنگى مى‏توان اصلاح كرد؟ پس آنهمه حدود كيفرهاى قانونى در همه شرايع و جوامع از جمله نظام ادارى و قضائى اسلام براى چيست؟
مسئله بدحجابى و مفاسد اجتماعى امروزه از سوى دشمنان هدايت مى‏شود و به دست مزدوران يا فريب‏خوردگان به اجرا درمى‏آيد و در حقيقت يك توطئه حسابشده و يك كودتاى خزنده بر ضد انقلاب اسلامى و كيان اجتماعى ماست به منظور جداسازى اين نسل و نسل‏هاى آينده از شعائر اسلامى.
آيا اينها با كار فرهنگى قابل علاج است. بطور خلاصه شيوع مفاسد آشكار چهره بسيار زشت و زننده‏اى را در كشور به نمايش مى‏گذارد كه به هيچ وجه با معيارهاى اسلامى ونظام همخوانى ندارد. و سخن همگانى اينست كه بايست راهكار عملى براى اين معضل يافت. اخيراً مقام معظم رهبرى اين موضوع را با سران سه قوه مطرح فرموده و با اظهار نگرانى از روند كنونى به چاره‏جوئى توصيه كرده‏اند. همچنين مراجع عظام حوزه همواره دغدغه خود را نسبت به اين وضع موجود ابراز داشته‏اند، سران سه قوه نيز بى‏ترديد اين حساسيت را دارند. در ديدارى كه نگارنده با رياست محترم قوه قضائيه داشت ايشان فصل مبسوطى در مورد بى‏حجابى اخير گفتند و مشاركت همه نهادها و دستگاه اجرائى و انتظامى را براى حل آن توصيه مى‏كردند. مجلس شوراى اسلامى و كميسيون فرهنگى نيز با اهتمام مسئله حجاب و اصلاح وضع موجود مطالعات‏جدى دارند و طرح‏هائى دنبال مى‏كنند، قطعاً دولت اصولگرا نيز بدينگونه مى‏انديشد و بدين ترتيب يك اجماع كم نظير در اين مسئله وجود دارد كه اگر متوليان امر و ستاد احياى امر به معروف و نهى از منكر در مركز و شهرستان‏ها بطور جدى آن را در دستور كار خود قرار ندهند فرصت بهتر از اين نخواهند يافت. اين مسئله بصورت يك امر ملى بايد دنبال شود چرا كه بُعد اخلاقى و فرهنگى و حتى سياسى آن قابل انكار نيست. دشمنان ما با عنوان ساختن وضع پوشش زنان خيابانى از اينكه طرحهايشان به اجرا درآمده اظهار شادمانى مى‏كنند و دوستان ما در ساير كشورها از بى تفاوتى دستگاه‏هاى مسؤول فرهنگى و اجرائى اظهار شگفتى مى‏نمايند.
بدين ترتيب مبارزه با بد حجابى و به عبارت صحيح‏تر بى حجابى بايد به عنوان يك مسئله راهبردى احيا و مطرح گردد و همانگونه كه بحث مبارزه با مفاسد اقتصادى شعار روز شده و مفسدان اقتصادى مى‏بايست معرفى و تعقيب و مجازات گردند، مفسدان اخلاقى و مروجان فساد نيز مى‏بايست تحت پيگرد قانونى قرار گيرند. اين وظيفه حاكميت است. مگر قرآن كريم احياى امر به معروف و نهى از منكر را در زمره وظائف حكومت اسلامى قرار نداده و آيات كريمه همه مسلمانان را به امر به معروف و نهى از منكر فرا نخوانده است. در برابر اين تكليف ما چه كرديم كه در پيشگاه خدا پاسخگو و مسؤول نباشيم. اين حكم صريح قرآنى و آيات حجاب اسلامى تا كى و تا چند بايد در بوته فراموشى بماند و چهره زشت اين فساد مشهود آبروى ما را در ديد جهانيان و در نظر دوست و دشمن مخدوش سازد؟!
بطور خلاصه در اوضاع و احوال كنونى به اين مطالبه مردمى و الهى بايد پاسخ دهيم و دغدغه‏هاى اقتصادى و اشتغال و غيره نبايد ما را از آن وظيفه مهم باز دارد و مبارزه با مفاسد اقتصادى اگر جدى است بايد با مقابله با مفاسد فرهنگى همراه باشد، وزراى كابينه بويژه آنها كه با ساز و كار فرهنگى مستقيم در ارتباطاند مسئله فرهنگ دينى و عوامل ضد فرهنگ را جدى بگيرند، چرا كه اگر فرهنگ اسلامى لوث شود و شعائر دينى كم رنگ گردد به مثل معروف «شتر را رها كرده و به مهار آن چسبيده‏ايم» اصل بنيادين انقلاب، فرهنگ اسلامى است و كليه نهادهاى فرهنگى چون ستاد عالى انقلاب فرهنگى و نهادهاى تبليغى و كليه دستگاه‏هاى اجرائى مسئولند، ملت نيز پشتيبانى خواهد كرد و مطالبه اجتماعى است. اينهمه نيروهاى بسيجى آماده به خدمت و دفاع از ارزشها مى‏توانند در اجراى طرح‏هاى فرهنگى و سازندگى اخلاقى جامعه ما را يارى دهند و اگر ما سازمان و برنامه و طرحى نداشته باشيم گناه ماست كه به وظيفه عمل نمى‏كنيم اين پيام ماست براى همه مسؤولان نظام و كليه دستگاه‏هاى حاكم و اميد است گوش شنوائى باشد و همه دست بدست يكديگر داده و در بازسازى فرهنگى جامعه گام برداريم و تكليف شرعى خود را به انجام رسانيم.

پاورقي ها:

/

امام جواد (ع) – الگوى دانشمندان جوان‏

پيشواى نهم شيعيان حضرت امام محمد تقى (ع) نخستين رهبر الهى است كه در ميان امامان شيعه در خردسالى مسؤوليت مقام رفيع امامت را عهده‏دار گرديد.
آن گرامى در سال 203 قمرى و در سن هفت سالگى بعد از شهادت پدر بزرگوارش اين مسؤوليت را پذيرفته و عملاً به هدايت و ارشاد مردم پرداخت.
در آن هنگام برخى اين سؤال را مطرح مى‏كردند كه آيا مى‏توان رهبرى جامعه را به يك كودك هفت ساله سپرد؟ آيا يك كودك هفت ساله مديريت، دورانديشى و درايت يك مرد كامل را دارد؟
از منظر باورهاى شيعه كه موضوع امامت را يك موهبت الهى مى‏داند، پاسخ اين پرسش روشن است، چرا كه از اين ديدگاه خداوند متعال هر كسى را كه شايسته اين مقام بداند، به منصب پيشوايى امت بر مى‏گزيند؛ حتى اگر در سنين كودكى باشد. مقياس سن بالا، گرچه در ميان مردم مقياسى براى رسيدن به كمال محسوب مى‏شود، اما در بينش وحيانى قرآن ممكن است يك فرد در سن كودكى فضائل و كمالات و شرائط رهبرى جامعه را دارا باشد و امتيازات ويژه‏اى را كه لازمه رهبرى و امامت و نبوت است در او موجود باشد و خداوند متعال موهبت رسالت و امامت را به او عنايت كند و اطاعت از وى را بر مردم واجب و لازم گرداند.
البته خداوند متعال از اين طريق مى‏خواهد به مردم بفهماند كه مقام نبوت و امامت، كه تداوم راه نبوت است، همانند منصب‏هاى معمولى نيست كه با زمينه‏ها و شرايط عادى انجام پذيرد، بلكه مقام معنوى نبوت و امامت مافوق اين مناصب بوده و زمينه‏ها و شرايط ويژه‏اى مى‏طلبد.
در عصرى كه زمينه امامت پيشواى نهم فراهم آمده بود و آن حضرت در دوران كودكى اين منصب آسمانى را عهده‏دار گرديد، از اين دست سؤالات زياد مطرح مى‏شد و پاسخهاى مناسب نيز ارائه مى‏گرديد. به همين دليل چون مسئله تقريباً در زمان امام جواد(ع) حل شده تلقى شده بود، ديگر در مورد امام هادى(ع) كه در سن 8 سالگى و امام زمان (ع) كه در 5 سالگى به امامت رسيدند، اين پرسشها تكرار نگرديد.
نقل يكى از رواياتى كه در اين زمينه وارد شده است، در اينجا مناسب مى‏نمايد:
روزى يكى از شيعيان در محضر امام رضا(ع) پرسيد: مولاى من! اگر خداى ناكرده براى وجود مقدس شما حادثه‏اى پيش آيد، به چه كسى رجوع كنيم؟ امام رضا(ع) با كمال صراحت فرمودند: به پسرم ابوجعفر (امام جواد(ع)). آن مرد از شنيدن اين سخن تعجب كرد، چرا كه امام نهم (ع) كودكى بيش نبود و آن مرد وى را كم سن و سال ديد. امام رضا(ع) از سيماى متعجب و نگاه‏هاى ترديدآميز او، انديشه ناباورانه‏اش را دريافت و به او فرمود: اى مرد! خداى سبحان عيسى بن مريم (ع) را به عنوان پيامبر و فرستاده خود برگزيد و او را صاحب شريعت معرفى كرد، در حالى كه خيلى كوچكتر از فرزندم ابوجعفر بود.(1)
امام هشتم (ع) براى اثبات امامت حضرت جواد(ع) و پاسخ به شبهات طرح شده، گاه از آيات قرآن و دلايل تاريخى بهره مى‏گرفت و گاهى نيز از تفضلات الهى و تأييدات غيبى استفاده مى‏كرد.
در اين رابطه حسن بن جهم مى‏گويد: در حضور امام هشتم(ع) نشسته بودم كه فرزند خردسالش را صدا كرد. آن سلاله پاك نبوى نيز در پاسخ به نداى پدر به جمع ما پيوست. امام رضا(ع) لباس آن كودك را كنار زده و به من فرمود: ميان دو شانه‏اش را بنگر! چون به ميان دو كتف او نگاه كردم، چشمم به يكى از شانه‏هايش به مهر امامت افتاد كه در ميان گوشت بدن قرار داشت. فرمود: آيا اين مهر امامت را مى‏بينى؟ شبيه همين در روى شانه پدرم نيز وجود داشت.(2)
نوجوانى در قلّه رفيع دانش‏

امام نهم(ع) در مقام رهبرى امت اسلام، به عنوان الگوى دانشمندان جوان چنان در عرصه علم و دانش درخشيد كه دوست و دشمن را به تعجب و شگفتى واداشت. گفتگوها، مناظرات،پاسخ به شبهات عصر، گفتارهاى حكيمانه و خطابه‏هاى آن گرامى، گواه روشنى بر اين مدعاست.
على بن ابراهيم از پدرش نقل كرده است كه: بعد از شهادت امام هشتم(ع) ما به زيارت خانه خدا مشرف شديم و آنگاه به محضر امام جواد (ع) رفتيم. بسيارى از شيعيان نيز در آنجا گرد آمده بودند تا امام جواد(ع) را زيارت كنند. عبد اللّه بن موسى عموى حضرت جواد(ع) كه پيرمرد بزرگوارى بود و در پيشانى‏اش آثار عبادت ديده مى‏شد، به آنجا آمد و به امام (ع) احترام فراوانى كرده و وسط پيشانى حضرت را بوسيد.
امام نهم برجايگاه خويش قرار گرفت. همه مردم به علت خردسال بودن حضرت با تعجب به همديگر نگاه مى‏كردند كه آيا اين نوجوان مى‏تواند از عهده مشكلات دينى و اجتماعى مردم در جايگاه رهبرى و امامت آنان برآيد؟! مردى از ميان جمع بلند شده از عبداللّه بن موسى، عموى امام جواد(ع) پرسيد: حكم مردى كه با چهارپايى آميزش نموده است چيست؟ و او پاسخ داد: بعد از قطع دست راست‏اش به او حد مى‏زنند.
امام جواد(ع) با شنيدن اين پاسخ ناراحت شد و به عبداللّه بن موسى فرمود: عموجان از خدا بترس! از خدا بترس! خيلى كار سخت و بزرگى است كه در روز قيامت در برابر خداوند متعال قرار بگيرى و پروردگار متعال بفرمايد: چرا بدون اطلاع و آگاهى به مردم فتوا دادى؟ عمويش گفت: سرورم! آيا پدرت – كه درود خدا بر او باد – اين گونه پاسخ نداده است؟!
امام جواد(ع) فرمود: از پدرم پرسيدند: مردى قبر زنى را نبش كرده و با او درآميخته است، حكم اين مرد فاجر چيست؟ و پدرم در پاسخ فرمود: به خاطر نبش قبر دست راست او را قطع مى‏كنند و حد زنا بر او جارى مى‏گردد، چرا كه حرمت مرده مسلمان همانند زنده اوست.
عبداللّه بن موسى گفت: راست گفتى سرورم! من استغفار مى‏كنم.
مردم حاضر، از اين گفت و شنود علمى شگفت زده شدند و گفتند: اى آقاى ما! آيا اجازه مى‏فرمايى مسائل و مشكلات خودمان را از محضرتان بپرسيم؟
امام جواد(ع) فرمود: بلى. آنان سى‏هزار مسئله پرسيدند و امام جواد(ع) بدون درنگ و اطمينان كامل همه را پاسخ گفت. اين گفتگوى علمى در نه سالگى حضرت رخ داد.(3)
امام جواد(ع) در سنين نوجوانى عالم‏ترين و آگاه‏ترين دانشمند عصر خود بود و مردم از دور و نزديك به حضورش شتافته و پاسخ مشكلات علمى خود را از او دريافت مى‏كردند.
اينك نظر برخى از دانشمندان مخالف و موافق را در اين زمينه باهم مى‏خوانيم:
ابن حجر هيثمى در كتاب الصوائق المحرقه مى‏گويد: مأمون او را به دامادى انتخاب كرد، زيرا با وجود كمى سن، از نظر علم و آگاهى و حلم بر همه دانشمندان برترى داشت.
شبلنجى در نورالابصار آورده است: مأمون پيوسته شيفته او بود، زيرا با وجود سن اندك، فضل و علم و كمال خود را نشان داده و برهان عظمت خود را آشكار ساخت.
جاحظ معتزلى كه از مخالفان خاندان على(ع) بود، به اين حقيقت اعتراف كرده است كه: امام جواد(ع) در شمار ده تن از «طالبيان» است كه هر يك از آنان عالم، زاهد، عبادت پيشه، شجاع، بخشنده، پاك و پاك نهادند و هيچ يك از خاندانهاى عرب داراى نسب شريفى همانند امامان شيعه نيست.(4)
فتال نيشابورى نيز مى‏گويد: مأمون شيفته او شد، چون مشاهده كرد كه آن حضرت با سن كم خود، از نظر علم و حكمت و ادب و كمال عقلى، به چنان رتبه والايى رسيده كه هيچ يك از بزرگان علمى آن روزگار بدان پايه نرسيده‏اند.(5)
امام محمد تقى(ع) خود نيز گاهى به علم و دانشى كه خداوند ارزانى‏اش داشته بود، اشاره كرده و مى‏فرمود: «منم محمد فرزند رضا! منم جواد! منم دانا به نسبهاى مردم در صلبها، من داناترين كس هستم كه رازهاى ظاهرى و باطنى شما را مى‏دانم و از آنچه كه به سوى‏اش روانه هستيد آگاهم! اين علمى است كه خداوند متعال قبل از آفرينش تمامى مخلوقات جهان به ما خانواده عنايت كرده است. اين دانش سرشار تا پايان جهان و بعد از فانى شدن آسمان‏ها و زمين‏ها نيز باقى خواهد ماند.
اگر غلبه اهل باطل و حكومت ناحق گمراهان و هجوم اهل شك و ترديد نبود، هر آينه سخنى مى‏گفتم كه همه اهل جهان از گذشته‏گان و آينده‏گان ناباورانه انگشت حيرت به دهان مى‏گرفتند.»
سپس دست مبارك خود را بر دهان گذاشته و فرمود: «يا محمّد اصمت كما صمت آباؤك من قبل؛ اى محمد خاموش باش! همچنانكه پدرانت قبل از تو سكوت را برگزيده‏اند.»(6)
امام نهم در سن كودكى به امامت رسيد و دانش سرشار آن گرامى دوست و دشمن را به حيرت و شگفتى واداشت. بر جوانان مسلمان و مشتاق اهل بيت (ع) شايسته است كه از فرصت جوانى بهره گرفته و در جستجوى دانش با تمام وجود تلاش كنند و رهنمودهاى آن امام عزيز در زمينه علم و دانش را چراغ راه خويش قرار دهند. در اينجا به برخى از رهنمودهاى آن حضرت در اين زمينه مى‏پردازيم:
جوانان در عرصه تفكر و كسب دانش‏

جوانان بر اساس طبيعتى كه دارند، براى آشنايى با افكار و انديشه‏هاى متفاوت علاقه شديدى از خود نشان مى‏دهند. آنان دوست دارند انديشه‏هاى نو و متفاوت را بشناسند و از ميان آنها آنچه را كه به نظر خود بهتر و كارآمدتر تشخيص مى‏دهند انتخاب كنند.
امام على(ع) فرمودند: «انما قلب الحدث كالارض الخالية ما القى فيها من شى‏ءٍ قبلته؛(7) دل نوجوان همانند زمين خالى(آماده و مستعد) است و هر انديشه‏اى كه در آن القاء شود، مى‏پذيرد.»
بذر دانش يكى از مهم‏ترين سرمايه‏هايى است كه مى‏توان در دل جوان كاشت و آن را بارور نمود. امام جواد(ع) در پيامى اهميت علم و دانش را اين گونه بيان مى‏كند: «عليكم بطلب العلم فانّ طلبه فريضةٌ و البحث عنه نافلةٌ و هو صلةٌ بين الاخوان و دليلٌ على المروّة و تحفةٌ فى المجالس و صاحبٌ فى السّقر و انسٌ فى الغربة؛(8) بر شما باد كسب دانش! چرا كه آن براى همه لازم است و سخن از علم و بررسى آن امرى مطلوب( و دوست داشتنى) است. برادران (دينى) را به هم پيوند مى‏دهد و نشانه (شخصيت والا و) جوانمردى، تحفه مناسبى براى مجالس، دوست و همراه در سفر و مونس غربت و تنهائى است.»
از منظر امام جواد(ع) شايسته است كه يك جوان مسلمان به علم و دانش روى آورد و آن را به عنوان مونس و يار مناسب براى خود برگزيند، دوستان خود را بر اساس بينش و دانش انتخاب كند و شخصيت اجتماعى خود را به وسيله دانش و علم مشخص سازد، براى مجالس و ديدار ديگران علم هديه برد و در تنهايى و غربت و سفر، علم و دانش را بهترين همسفر و مونس خود بداند، چرا كه علم و دانش، سرچشمه تمام كمالات و ريشه همه پيشرفتهاست. پيشواى نهم، علم را دو قسمت كرده و مى‏فرمود: علم و دانش دو نوع است: علمى كه در وجود خود انسان ريشه دارد و علمى كه از ديگران مى‏شنود و ياد مى‏گيرد. اگر علم اكتسابى با علم فطرى هماهنگ نباشد، سودى نخواهد داشت. هر كس لذت حكمت را بشناسد و طعم شيرين آن را بچشد، از پى‏گيرى آن آرام نخواهد نشست. زيبايى واقعى در زبان (و گفتار نيك) است و كمال راستين در داشتن عقل.»(9)
امام محمد تقى(ع) علم و دانش را يكى از مهمترين عوامل پيروزى و رسيدن به كمالات معرفى مى‏كرد و به انسان‏هاى كمال خواه و حقيقت طلب توصيه مى‏نمود كه در راه رسيدن به آرزوهاى مشروع و موقعيت‏هاى عالى دنيوى و اخروى از اين نيروى كارآمد بهره لازم را بگيرند. آن گرامى مى‏فرمود: «أربع خصالٍ تعين المرء على العمل: الصّحة والغنى و العلم و التّوفيقٌ؛(10)چهار عامل موجب دست يابى انسان به اعمال (صالح و نيك) است: سلامتى، توانگرى، دانش و توفيق(خداوندى)».
با توجه به سخنان آموزنده امام جواد(ع) در عرصه علم و دانش بر همگان و از جمله جوانان لازم است از فرصت جوانى بهره گرفته و خود را به اين خصلت زيباى انسانى بيارايند و كسب معرفت و علم را سرلوحه برنامه‏هاى زندگى خود قرار دهند.
علم بال است مرغ جانت را
بر سپهر او برد روانت را
علم دل را بجاى جان باشد

سربى علم بدگمان باشد
علم نور است و جهل تاريكى‏

علم، راهت برد به تاريكى
علم روى تو را به راه آرد

با چراغت به پيشگاه آرد
علم را دزد برد نتواند

به اجل نيز مرد نتواند
نه به ميل زمان خراب شود

نه به سيل زمين درآب شود
گفتار انديشمندان‏

يك جوان شايسته و هدفمند بر اساس انديشه‏ها و عواطف خود ممكن است به سوى برخى صاحب‏نظران و انديشمندان، متمايل شود، به جلسات آنان برود، به سخنرانى‏هايشان گوش فرا دهد و حرفهايشان را بشنود و بپذيرد.
اما در اين ميان پيروى از گفته‏هاى آنان، اگر بر اساس حق نباشد، ممكن است انسان را به سوى باطل و راه‏هاى انحرافى سوق دهد. بنابراين بر يك جوان مسلمان و متعهد زيبنده است كه تمايلات خود و گفته‏هاى ديگران را بر اساس انديشه‏هاى صحيح و عقلانى بسنجد و راه خود را با معيار حقيقت انتخاب كند. امام جواد(ع) در اين زمينه رهنمود راهگشايى براى همگان دارد. آن گرامى مى‏فرمايد:
«من اصغى الى ناطق فقد عبده فان كان النّاطق يؤدّى عن اللّه عزّ و جلّ فقد عبد اللّه و ان كان النّاطق يؤدّى عن الشّيطان فقد عبد الشيطان؛(11) هر كس به گفتار گوينده‏اى گوش فرا دهد، او را پرستش كرده است، اگر ناطق از خداى مى‏گويد، شنونده خدا را عبادت كرده و اگر از شيطان بگويد، شنونده نيز به پرستش شيطان پرداخته است.»
در اينجا مناسب است كه به حكايتى از يك جوان كه در راه كسب علم و دانش تلاش نموده و خود را به مقامات عاليه كمال رسانده اشاره‏اى داشته باشيم. چنين حكاياتى اين پيام را به ما مى‏دهند كه اگر جوانان درباره كسب علم و دانش تلاش كنند مى‏توانند سرآمد باشند و بر بزرگترها نيز پيشى گيرند.
دانشمند نوجوان‏

هنگامى كه عمربن عبدالعزيز به خلافت رسيد، مردم از اطراف و اكناف گروه گروه، براى عرض تبريك به مركز خلافت آمده و به حضورش مى‏رسيدند. روزى جمعى از اهل حجاز به همين منظور بر او وارد شدند. خليفه بعد از ديدار ابتدايى متوجه شد كه پسر بچه‏اى آماده است تا از ميان آن جمع سخن بگويد.
خطاب به او گفت: بچه! برو كنار تا يكى بزرگتر از تو صحبت كند پسر نوجوان فوراً گفت: اى خليفه! اگر بزرگسالى ميزان است، پس چرا شما بر مسند خلافت قرار گرفته‏ايد؟ با اينكه بزرگتر از شما هم افرادى اينجا هستند؟!
عمر بن عبدالعزيز از تيزهوشى و حاضر جوابى او متعجب شده و گفت: راست مى‏گويى و حق با توست. اكنون حرف دلت را بزن! آن نوجوان هوشمند گفت: اى امير! از راه دور آمده‏ايم تا به شما تبريك بگوييم و منظورمان از اين عمل، شكر الهى است كه مثل شما خليفه خوبى را به مردم عطا كرده است، وگرنه مجبور نبوديم به اين سفر بياييم، زيرا نه از تو مى‏ترسيم و نه طمعى داريم. امّا اينكه از تو نمى‏ترسيم براى اين است كه تو اهل ظلم و ستم بر مردم نيستى و علت اينكه طمع نداريم اين است كه ما از هر جهت در رفاه و نعمت هستيم.
وقتى سخن آن نوجوان تمام شد، خليفه از او درخواست كرد كه وى را موعظه كند.
او نيز گفت: اى خليفه! دو چيز زمامداران را مغرور مى‏كند: اول، حلم خداوند و دوم، مدح و چاپلوسى اشخاص از آنها. خيلى مواظب باش كه از آنان نباشى، زيرا كه اگر از آن عده شدى، لغزش پيدا مى‏كنى و در زمره گروهى قرار مى‏گيرى كه خداوند متعال در حق آنان فرمود: «ولاتكونوا كالّذين قالوا سمعنا و هم لايسمعون؛(12) از آن افراد نباشيد كه ادّعاى شنيدن مى‏كنند با اينكه نمى‏شنوند.»
در پايان: خليفه از سن و سال او پرسيد و معلوم شد كه بيش از دوازده سال ندارد. آنگاه خليفه او را تحسين كرده و در مورد وى و عظمت علم و دانش او شعرى خواند كه:
تَعَلّم فَلَيسَ المَرءُ يولَدُ عالِماً

وَ لَيسَ أخو عِلمٍ كَمَن هُوَ جاهِلٌ‏
فَانَّ كَبيرَ القَومٍ لاعِلمَ عِندَه‏

صَغيرٌ اذا التَفَتَ عَلَيهِ المَحافِلُ‏
«دانش بياموز، كه آدميزاد دانشمند به دنيا نمى‏آيد و هيچ گاه دانا با نادان هم رتبه نيست. بزرگ قوم، هرگاه دانش نداشته باشد، در مجالس و محافل، كوچك و خوار ديده مى‏شود.» پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: –
1 كشف الغمه، على بن عيسى اربلى، مكتبه بنى هاشمى، تبريز، 1381، ج 2، ص 353. 2 ارشاد شيخ مفيد، چاپ كنگره، قم، 1413 ق، ص 618. 3 بحارالانوار، علامه محمد باقر مجلسى، مؤسسه الوفاء، بيروت، 1404 ق، ج 50، ص 85. 4 سيره پيشوايان، مهدى پيشوائى، مؤسسه امام صادق(ع)، قم، 1381 ش، ص 555. 5 روضة الواعظين، محمد فتال نيشابورى، نشر رضى، قم، ج 1، ص 237. 6 بحارالانوار، ج 50، ص 108. 7 وسائل الشيعه، محمد بن حسن حر عاملى، مؤسسه آل البيت(ع)، قم، 1409 قمرى، ج 21، ص 478. 8 بحارالانوار، ج 7، ص 80. 9 كشف الغمه، ج 3، ص 193. 10 معدن الجواهر، ابوالفتح كراجكى، كتابخانه مرتضويه، تهران، 1394 ق، ص 41. 11 سوره انفال، آيه 21. 12 المستطرف، محمد بن احمد ابشيهى، ج 1، ص 107.

/

خطبه غدير و آيات مطرح شده در آن‏

 
دل را ولا و حبّ على با صفا كند
هر درد را محبت مولا دوا كند
آن شاهكار خلقت و فرمانرواى عشق‏
مدحش به آيه آيه قرآن خدا كند
در سال دهم هجرت، بعد از اتمام حج، كه آن را به نامهاى متعددى خوانده‏اند، همچون «حجةالوداع» و «حجة البلاغ»، «حجةالكمال»، «حجة التمام» و حجة الاسلام در «غدير خم» قبل از جحفه كه راههاى متعددى (همچو) اهل مدينه، مصر، عراق، از آنجا منشعب و جدا مى‏شود، حادثه‏اى رخ داد كه مى‏توانست سعادت ابدى بشريت را تضمين كند و براى هميشه، انسانها را از ضلالت و گمراهى نجات بخشد، به اين جهت، داستان غدير يك قصّه تاريخى خاص نيست كه زمان آن گذشته باشد و همين طور يك حادثه شخصى نيز نيست كه پيامبر فقط على(ع) را به عنوان وصى خود (آنچنان كه شيعيان مى‏گويند) و يا به عنوان محبوب جامعه اسلامى (آنچنان كه اهل سنّت مدّعى هستند) معرّفى نموده و در نتيجه تاريخ مصرف آن گذشته باشد، بلكه در غدير خم تاريخ كل بشريت رقم خورد، چرا كه امامت امامان در طول تاريخ مطرح و تبيين شد، حقيقتى كه از اميرمؤمنان آغاز مى‏شود و به مهدى صاحب الزّمان(ع) منتهى مى‏گردد. مخالفان نيز اين را به خوبى فهميده‏اند، لذا از همان آغاز تلاش كردند (و در حدّى موفق شدند) كه داستان غدير را تأويل نمايند، چرا كه اگر فقط امامت اميرمؤمنان بود. ممكن بود به نوعى آن را پذيرا شوند، ولى آنچه ترس داشتند و دارند، ادامه كار، و تداوم امامت و ولايت در طول تاريخ است كه سخت مخالفان را خلع سلاح مى‏كرده است. بنابراين به شدّت در مقابل آن قرار گرفتند و از اوّل زير بار نرفتند تا جلوى استمرار آن را نيز بگيرند.
و پيامبر اكرم(ص) نيز به خوبى به اين مسئله توجّه داشته لذا تصريح فرمود كه امامت ادامه دارد «…ثم من بعدى على وليّكم و امامكم بامر اللّه ربّكم ثم الامامة فى ذرّيتى من ولده الى يوم تلقون اللّه عزّ اسمه و رسوله؛(1) سپس بعد از من على ولىّ شما و امام شما به فرمان خداست. سپس امامت در نسل من از فرزندان على تا روزى كه خدا و رسولش را ملاقات كنيد، مى‏باشد.»
آنچه پيش رو داريد نگاهى است به آياتى كه در خطبه غدير درباره امامت على(ع) و ديگر امامان (ع) مورد استدلال و اشاره قرار گرفته است.

نكاتى از حديث و حادثه غدير
يك نگاه اجمالى به خطبه و حديث غدير، و وقايعى قبل و بعد از آن بخوبى اين نكته را روشن مى‏سازد كه بحث امامت على(ع) و تداوم آن مطرح بوده است به جهت اين نكات:
1- پيامبر اكرم(ص) حدود نود هزارنفر تا يكصد و بيست هزار نفر را در گرماى شديد در چهار راهى جحفه متوقف ساخت كه نشانگر اهمّيت مسئله مطرح شده مى‏باشد.
2- خطبه خويش را با ذكر اين نكته آغاز مى‏كند كه رحلت من نزديك است و به زودى دعوت حق را لبيك مى‏گويم، اين خود نشان از آن دارد كه در پى مطرح كردن جانشين خويش مى‏باشد.
3- از مردم اقرار و اعتراف گرفت كه آنچه را خداوند براى آنان از اعتقادات و احكام و اعمال فرستاده است به آنها ابلاغ نموده و خدا را بر اين اقرار شاهد گرفت.
4- حديث ثقلّين را مجدداً يادآورى نمود كه اگر مى‏خواهيد دچار گمراهى نشويد از قرآن و اهل بيت(ع) جدا نشويد، و اين سخن مقدمه‏اى است براى نكته بعدى.
5 – بعد از اين كه دست على(ع) را بالا مى‏برد و از مردم اقرار مى‏گيرد كه خدا و رسولش بر آنان ولايت دارند، مى‏فرمايد: «هر كس كه من مولاى او هستم على مولاى اوست» يعنى همان ولايتى كه براى پيامبراكرم(ص) ثابت است، كه ولايت زعامت و حكومت بر آنان باشد، براى على(ع) نيز ثابت است.
6- جمله «من كنت مولاه و…» را سه بار و به قول احمد حنبل چهار بار تكرار نمود تا هم تأكيدى شده باشد و هم كسانى كه متوجّه نشده‏اند، متوجه شوند.
7- در حق كسانى كه ولايت على(ع) را بپذيرند دعا، و در حق كسانى كه آن را رد كند نفرين نمود.
8 – آيات عديده‏اى از قرآن از جمله آيه تبليغ اكمل و…، مورد استدلال و استشهاد قرار گرفت كه بعداً بيان مى‏شود.
9- تبريك گفتن حاضران و بيعت زن و مرد با اميرمؤمنان(ع) و… همه نشانگر اين مطلبند كه هدف، معرّفى امامت اميرمؤمنان(ع) و تداوم آن بوده است.
با توجّه به اين نكات سراغ آياتى مى‏رويم كه در خطبه غدير و بعد از آن مورد استدلال و اشاره قرار گرفته و يا بعد از حادثه نازل شده است. 1- آيه تبليغ يا اعلام امامت‏
بعد از ثنا و ستايش الهى فرمود: «فاوحى الىّ…«يا ايّها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه يعصمك من النّاس؛(2) اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، كاملاً (به مردم) برسان، و اگر نكنى، رسالت او را انجام نداده‏اى، خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم نگاه مى‏دارد.»(3) آنگاه ادامه داد كه مردم! جبرئيل سه بار نازل شده است كه خداوند فرمان داده كه در ميان اين جمع براى سفيد و سياه اعلام كنم كه: «انّ علىّ بن ابى طالب اخى و وصيّى و خليفتى و الامام بعدى؛(4) كه به حقيقت على بن ابى طالب برادر و وصى و جانشين و پيشواى بعد از من است.»
در منابع اهل سنّت مى‏خوانيم كه ابن عباس نقل كرده است كه آيه «يا ايها الرّسول…» در مورد على(ع) نازل شد. خداوند به رسول خدا فرمان داد كه در مورد (ولايت) على(ع) تبليغ نمايد. سپس پيامبر خدا دست على را گرفت و فرمود: هر كس من صاحب اختيار اويم پس على صاحب اختيار اوست پس خدايا دوست بدار كسى را كه او را دوست بدارد و دشمن بدار كسى كه او را دشمن بدارد.»(5) 2- على سرپرست شماست‏
دوّمين آيه كه مورد استشهاد پيامبر اكرم(ص) قرار گرفته آيه ولايت است، حضرت فرمود: «و هو وليّكم بعد اللّه و رسوله، و قد انزل اللّه تبارك و تعالى بذلك آية من كتابه؛ على صاحب اختيار و ولىّ شما است بعد از خدا و رسولش، و در اين آيه در قرآنش نازل فرموده است، آنجا كه مى‏فرمايد: «انّما وليّكم اللّه و رسوله و الّذين آمنوا الّذين يقيمون الصّلاة و يؤتون الزّكاة و هم راكعون؛(6) سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده‏اند، همانها كه نماز را برپا مى‏دارند، و در حال ركوع، زكات مى‏دهند،» و اين على بن ابى طالب بود كه اقامه نماز كرد و زكات (صدقه) در حال ركوع در راه خدا داد.»(7)
و ضريس از على(ع) نقل نموده كه آيه «انّما وليّكم اللّه…» بر پيامبر نازل شد، حضرت به مسجد وارد شدند در حالى كه مردم مشغول نماز بودند، ديد سائلى ايستاده است، پيامبر رو به سائل كرد و فرمود: آيا كسى چيزى به تو داده است؟ عرض كرد: نه يا رسول اللّه جز آن ركوع كننده(به على(ع) اشاره كرد) كه انگشتر خود را به من داد.»(8)
علّامه شيخ عبدالحسين امينى شصت و شش نفر از دانشمندان اهل حديث و استوانه‏هاى روايى اهل سنّت را با نام و نشانى دقيق كتابهايشان فهرست كرده و متن حديثى را كه حاوى انطباق آيه مذكور با شخص على(ع) است از انس بن مالك نقل مى‏كند و در آخر مى‏افزايد: «مضمون اين حديث در اين كتابها موجود است و همه آنها تصريح دارند كه اين آيه در مورد خاتم بخشى حضرت اميرمؤمنان على(ع) در مسجد نبوى نازل گرديده است.»(9)
مرتضى را دان ولىّ اهل ايمان تا ابد
چون زديوان ابد دارد مثال «انّما»(10) 3- افشاى منافقان‏
در ادامه مى‏فرمايد: «از جبرئيل خواستم كه از بيان آيه تبليغ مرا معذور دارد، چرا كه مؤمنان (راستين) در اقلّيت و منافقان و خدعه‏گران و… فراوانند چنان كه قرآن كريم درباره آنها فرمود: «تقولون بافواهكم ما ليس لكم به علمٌ و تحسبونه هيّناًو هو عند اللّه عظيمٌ؛(11) با دهان خود سخنى مى‏گفتيد كه به آن يقين نداشتيد، و آن را كوچك مى‏پنداشتيد در حالى كه در نزد خدا بزرگ است.» همانهايى كه مرا آزار دادند، تا آنجا كه مرا اُذُن (خوش باورم ناميدند)… و خداوند در ردّ آنها فرمود: «و منهم الّذين يؤذون النّبىّ و يقولون هو اذنٌ، قل اُذُن خيرٍ لّكم…؛(12) از آنها كسانى هستند كه پيامبر(ص) را آزار مى‏دهند، و مى‏گويند «او آدم خوش باورى است!» بگو «خوش باور بودن او به نفس شماست».
… اگر بخواهم اسامى تك تك آنها را ببرم مى‏توانم، و اگر به خواهم به شخص آنان اشاره كنم مى‏توانم، ولكن به خدا در امور آنها (و كارهايشان) به آنها احترام گذاشتم، با اين حال آيه تبليغ را بايد به گوش مردم برسانم.»(13)
اين منافقان همانهايى بودند كه بعد از خطبه غدير و معرّفى على(ع) به عنوان جانشين پيامبر(ص) انواع توطئه‏ها را براى انحراف خلافت از مسير اصلى خود و افتادن آن به دست غاصبان به اجرا گذاشتند كه به نمونه‏هايى اشاره مى‏شود. 1- صحيفه ملعونه اول‏
دو نفر از منافقين در يك تصميم اساسى و خطرناك با هم پيمانى بستند و آن اين بود كه «اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد، نگذاريم خلافت و جانشينى او در اهل بيتش مستقر شود» سه نفر ديگر در اين تصميم با آنها هم پيمان شدند، و اوّلين قرار داد و معاهده را در كنار كعبه بين خود امضاء كردند، و داخل كعبه آن را زير خاك پنهان نمودند تا سندى براى التزام عملى آنها باشد، يكى از اين سه نفر معاذبن جبل بود او گفت: شما مسئله را از جهت قريش حل كنيد و من درباره انصار ترتيب امور را خواهم داد»، از آن جا كه «سعد بن عباده» رئيس كل انصار بود و او كسى نبود كه با غير على(ع) هم پيمان شود، لذا معاذ بن جبل به سراغ بشيربن سعيد، و اسير بن حضير كه هر كدام بر نيمى از انصار يعنى دو طايفه «اوس» و «خزرج» نفوذ و حكومت داشتند، آمد و آن دو را با خود بر سر غصب خلافت هم پيمان نمود.(14) 2- توطئه قتل پيامبر(ص)
نقشه قتل پيامبر(ص) بارها به اجرا درآمد، ولى منجر به شكست شد. يك بار در جنگ تبوك و چند بار به وسيله سم و بارها به صورت ترور تدارك ديده شده بود. در حجة الوداع همان پنج نفر اصحاب صحيفه ملعونه، با نه نفر ديگر براى بار آخر نقشه دقيق‏ترى براى قتل حضرت در راه بازگشت از مكّه به مدينه كشيدند، و نقشه چنين بود كه در محل از پيش تعيين شده‏اى، در قلّه كوه «ارشى» كمين كنند و همين كه شتر پيامبر(ص) سربالايى كوه را پيمود و در سرازيرى قرار گرفت، سنگهاى بزرگى را به طرف شتر حضرت رها كنند تا بِرَمد و با حركات ناموزون حضرت را به زمين افكند و آنان با استفاده از تاريكى شب به حضرت حمله كند و وى را به قتل برسانند و متوارى شوند.
خداوند متعال پيامبرش را از اين توطئه آگاه ساخت و وعده حفظ او را داد – منافقين كه چهارده نفر بودند – نقشه خود را عملى ساختند. همين كه شتر پيامبر(ص) به قلّه كوه رسيد و خواست رو به پايين رود، سنگها را رها كردند، پيامبر با يك اشاره به شتر فرمان توقف داد در حالى كه حذيفه و عمّار، يكى افسار شتر حضرت را در دست داشت و ديگرى از پشت سر شتر را حمايت مى‏كرد. با توقف شتر سنگها به سمت پايين كوه رفتند و حضرت سالم ماند. منافقين كه از اجراى دقيق نقشه مطمئن بودند، از كمين گاهها بيرون آمدند و با شمشيرهاى برهنه به حضرت حمله كردند تا كار را تمام كنند، ولى عمّار و حذيفه شمشير كشيدند و سرانجام آنها را فرارى دادند…
صبح روز بعد كه نماز جماعت برپا شد، همين چهارده نفر (15) در صفهاى اوّل جماعت ديده شدند!! و حضرت سخنانى فرمود كه اشاره ضمنى به آنان داشت.(16)
على جنب اللّه است.
در ادامه خطبه فرمود: «مردم على را برتر بدانيد زيرا او بر همه مردم بعد از من برترى دارد مردم به وسيله ماست كه خداوند روزى مى‏دهد و خلق باقى مى‏ماند، از رحمت خدا دور است كسى كه با اين سخنان من مخالفت كند… بعد فرمود: مردم! «انّه جنب اللّه الّذى نزل فى كتابه يا حسرتى على فرطّت فى جنب اللّه؛(17) براستى على جنب اللّه (از مقربان درگاه الهى است) كه خداوند در كتابش درباره او فرمود: «افسوس بر كوتاهى كه در (مورد) جنب اللّه كردم».
امام باقر(ع) فرمود: «نحن جنب اللّه؛(18) ما اهل بيت جنب اللّه هستيم» و امام است و بعد از او ديگر اوصياء در مكان رفيع قرار دارند، تا برسد به آخرين آنها.»(19) از امير مؤمنان نقل شده است كه فرمود: «من جنب اللّه هستم»(20). جنب اللّه كنايه از قرب و نزديكى در پيشگاه الهى است و اين گونه آيات رمزى است براى بيان موفقيّت حجت الهى تا از دست تحريف گران در امان باشد.(21) امامت همچنان باقى است‏
در فرار ديگر از خطبه غدير فرمود: «اى مردم اين امر خلافت را به عنوان امامت و وراثت در نسل خود تا روز قيامت به وديعه مى‏سپارم، و من ابلاغ كردم آنچه را مأمور به ابلاغش بودم تا حجّت باشد بر حاضر و غائب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند.»(22)
در ادامه مى‏فرمايد: «معاشر النّاس القرآن يعرّفكم انّ الائمّة من بعده ولده و عرّفتكم انّهم منّى و منه حيث يقول اللّه عزّ و جلّ «كلمةً باقيةً فى عقبه»(23) و قلت لَن تضلّوا ما ان تمسّكتم بهما؛ اى مردم! قرآن معرّفى مى‏كند كه امامان بعد از او (على) فرزندان او هستند و من نيز به شما فهماندم كه آنان از (نسل) من و او هستند، آنجا كه خداوند عزيز و جليل مى‏فرمايد: «كلمه پاينده‏اى در نسل او» و من گفتم: اگر به آن دو (قرآن و ائمه) تمسك كنيد هرگز گمراه نمى‏شويد.»(24)
در روايتى از پيامبر(ص) مى‏خوانيم وقتى از آيه «كلمةً باقيه…» سؤال شد حضرت فرمود: «فقال الامامة فى عقب الحسين عليه السلام يخرج من صلبه تسعة من الائمّة. منه مهدى هذه الامّة؛(25) امامت در نسل حسين(ع) است كه از صلب او نه نفر از امامان به وجود مى‏آيند، و از جمله مهدى اين امت( صاحب الزمان) است.»
از امام سجاد(ع) در اكمال الدين، و امام باقر(ع) در علل الشرايع همين مضمون نقل شده است.(26) بيعت با على (ع) بيعت با خداست‏
در ادامه فرمود: «و من بايع فانّها يبايع اللّه؛(27) كسى كه با على بيعت كند همانا با خدا بيعت كرده است.» چرا كه دست على دست خداست قرآن كريم مى‏فرمايد: «انّ الّذين يبايعونك انّما يبايعون اللّه يد اللّه فوق ايديهم فمن نكث فانّما ينكث على نفسه و من اوفى بما عاهد عليه اللّه فسيؤتيه اجراً عظيماً؛(28) كسانى كه با تو بيعت مى‏كنند(در حقيقت) تنها با خدا بيعت مى‏نمايند و دست خدا بالاى دست آنهاست، پس هر كس پيمان شكنى كند، تنها به زيان خود پيمان شكسته است و آن كس كه نسبت به عهدى كه با خدا بسته وفا كند، بزودى پاداش عظيمى به او خواهد داد.»
آنگاه دستور داد همه مردم با او بيعت كنند و مردم نيز به سوى پيامبر(ص) و اميرمؤمنان(ع) هجوم آوردند و با ايشان به عنوان بيعت دست مى‏دادند و به پيامبر اكرم(ص) و على(ع) تبريك مى‏گفتند و پيامبر اكرم(ص) مى‏فرمود: «الحمد للّه الّذى فضّلنا على جميع العالمين؛ حمد براى خداى است كه ما را بر همه جهانيان برترى داد» و صداى مردم بلند شد كه آرى شنيديم و طبق فرمان خدا و رسول با قلب و جان و زبان و دستمان اطاعت مى‏كنيم.»(29)
پيامبر اكرم(ص) مكرّراً مى‏فرمود: «به من تبريك بگوييد، به من تهنيت بگوييد زيرا خداوند مرا به نبوّت و اهل بيتم را به امامت اختصاص داده است.»(30)
و زنان نيز با حضرت بيعت كردند به اين صورت كه پيامبر اكرم(ص) دستور دادند تا ظرفى آوردند و پرده‏اى زدند كه نيمى از ظرف آب در يك سوى پرده و نيم ديگر در آن سوى ديگر قرار بگيرد و زنان با قرار دادن دست خود در يك سوى آب، و اميرمؤمنان در سوى ديگر، با آن حضرت بيعت نمايند. همچنين دستور دادند تا زنان هم به حضرتش تبريك و تهنيت بگويند و اين دستور را درباره همسران خويش مؤكّد داشتند. بانوى بزرگ اسلام، حضرت زهرا(س) نيز از حاضرين در غدير بودند، همچنين كليه همسران پيامبر(ص) در آن مراسم حضور داشتند. با ولايت على دين كامل شد
هنوز جمعيت متفرق نشده بودند كه امين وحى اين آيه را فرود آورد: «اليوم اكملت دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً؛(31) امروز دين شما را كامل كردم، و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم.»
آنگاه رسول خدا(ص) فرمود: «اللّه اكبر على اكمال الدين، و اتمام النعمه و رضى الرّب برسالتى، و الولاية لعلى من بعدى؛(32) اللّه اكبر بر كامل شدن و تمام شدن نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من».
روايت فوق را شانزده نفر از محدّثان اهل سنّت نقل كرده‏اند، همچون گنجى شافعى در «كفايت الطالب»، ص 60، سيوطى «الدر المنثور» ج، 2، ص 284 ؛ ابن مغازى در «المناقب» ص 19 و جرير طبرى در كتاب «الولايه» ؛ و ابن مردويه اصفهانى، و ابونعيم اصفهانى در كتاب «مانزل من القرآن فى على» و خطيب بغدادى در كتاب «تاريخ بغداد»….(33) آيات بى‏شمار در فضائل على(ع)
آنچه از آيات ذكر شد برخى آيات بود كه در خطبه غدير مورد استدلال و اشاره قرار گرفته است وگرنه آياتى كه درباره امامت و ولايت على(ع) و فضائل آن حضرت وارد شده بيش از آن است كه حتّى در يك كتاب بگنجد، خود پيامبر اكرم(ص) در همين خطبه غدير به اين مطلب اشاره فرموده است آنجا كه فرمود: «و ما نزلت آية رضى الّا فيه، و ما خاطب اللّه الذين آمنوا الّا برأبه، ولانزلت آية مدحٍ قرآن الّا فيه، و لا شهد اللّه بالجنّة فى «هل اتى على الانسان» الّا له، و لا انزلها فى‏سواه، ولا مدح بها غيره؛(34) و آيه خشنودى (پروردگار) جز درباره او نازل نشده است، و مخاطبه خداوند با مؤمنان آغازش با او (على) است، آيه مدحى در قرآن نازل نشده است مگر او داخل آن است و در هل اتى بهشت را خدا براى او شهادت داده است و سوره هل اتى درباره غير او(و اهلبيتش) نازل نشده و جز او (و اهلبيتش) كسى بوسيله آن مدح نشده است.»
خوارزمى مى‏گويد: تمام «يا ايها الذين آمنوا» در قرآن درباره على (ع) است.(35)
و مرحوم سلطان الواعظين مى‏گويد از طبرانى و محمد بن يوسف گنجى شافعى و محدّث شام در تاريخ كبير مسنداً نقل شده است كه بيش از سيصد آيه در شأن على (ع) نازل شده است.(36) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج 37، ص 207 – 208 و ر ك عوالم العلوم، شيخ عبداللّه بحرانى، ج 15، ص 375 – 376.2. سوره مائده، آيه 67.3. بحارالانوار، همان، ج 37، ص 206.4. همان.5. سيوطى، الدر المنثور، ج 2، ص 327 ذيل آيه 67 مائده، فخر رازى، تفسير الكبير، ج 3، ص 636 ؛ ينابيع المودة، شيخ سليمان قندوزى، ص 140، باب 39 ؛ آلوسى روح المعانى، ج 6، ص 172.6. سوره مائده، آيه 55.7. بحارالانوار، همان، ج 206.8. ابوالنصراء الحافظ ابن كثير الدمشقى، البداية و النهاية، بيروت، مكتبة المعارف، ج 7، ص 358 ؛ فرائد السمطين، همان، ج‏1، ص 195 حديث 153؛ ينابيع المودة، سليمان قندوزى، ص 251.9. الغدير، علّامه امينى، دارالكتب الاسلامية، ج 3، ص 162.10. ابن يمين.11. سوره نور، آيه 15.12. سوره توبه، آيه 61.13. بحارالانوار، همان، ص 207.14. بحارالانوار، همان، ج 17، ص 29 و ج 28، ص 186 و ج 37، ص 114 – 115، كتاب سليم بن قيس، ص 816 حديث 37؛ عوالم، ج 15، ص 164 ؛ اسرار غدير، محمد باقر انصارى، ص 57.15. معاويه، عمر و عاص، طلحه، سعد بن ابى وقاص، عبدالرحمان، ابوعبيده، ابوموسى اشعرى، ابوهريره، مغيره و…16. بحارالانوار، ج 28، ص 99 و 100 و ج 37 ص 115 ؛ عوالم، ج 15، ص 304 ؛ اقبال الاعمال، ص 458.17. سوره زمر، آيه 56.18. فيض كاشانى، تفسير صافى، مؤسسة الاعلمى، ج 4، ص‏326.19. همان.20. همان.21. همان، ص 327.22. بحارالانوار، همان، ص 211.23. سوره زخرف، آيه 28.24. بحارالانوار، ج 37، ص 215.25 تفسير الصافى، همان، ج 4، ص 388.26 همان، ص 387.27 بحارالانوار، همان، ص 219.28 سوره فتح، آيه 10.29 بحارالانوار، همان، ص 126 و 166؛ الغدير، ج 1،ص 58.30 همان، و بحارالانوار، ص‏217 ج 37.31 سوره مائده، ص 3.32 الغدير، ج‏1، ص 11 و ر ك فرائد السمطين، ج 1، ص 74، ابن كثير در تفسير، ج 2، ص 491.33 ر ك الغدير، ج 1، ص 237 – 230.34 بحارالانوار، ج 37، ص 210.35 مناقب خوارزمى، ص 266 – 28.36 سلطان الواعظين شيرازى، شبهاى پيشاور، دارالكتب الاسلامية 1376، ص 386.

/

بررسى قناعت و خودبسندگى در الگوهاى رفتارى معصومين

سيره عملى و شيوه رفتارى اهل بيت عصمت و طهارت (ع) الگويى برتر براى رهروان و سالكان طريق معرفت است و سرمشقى كامل براى دوستداران آن بزرگواران در راستاى بهبود وضعيت اخلاقى و ترميم نارسايى‏هاى روحى و رفتارى مى‏باشد.
از جمله ويژگى‏هاى بارز و نمايان اهل بيت وحى(ع) قناعت آن بزرگواران به دارايى اندك خود است. با يك بررسى اجمالى در سيره معصومين برگهاى زرّينى از اين فضيلت سترگ اخلاقى به دست مى‏آيد كه نوشتار حاضر تلاش كرده نگاهى كوتاه و گذرا به آن داشته باشد. اميد است تورّق اين مقال، افزونى مجال را در بازخوانى مفهوم سترگ خودبسندگى ابتدا براى نگارنده و بعد براى مخاطبان به دنبال داشته باشد.
لازم به يادآورى است نوشتار موجود و نيز مقاله‏هاى بعدى تنها سعى در بازپرورى مفاهيم اخلاقى در سيره عملى ائمه معصومين(ع) را دارد و تلاش مى‏نمايد مفاهيم مذكور را در رفتارهاى عملى و نه روايات معصومين(ع) بررسى نمايد.
ضرورت قناعت‏

افراد در زندگانى روزمره تلاش اقتصادى زيادى از خود نشان مى‏دهند و از لحظه‏اى كه از خانه خارج شده وارد گردونه كار و تلاش مى‏شوند، تكاپوى فراوانى براى اداره زندگى خود مى‏نمايند اما بخشى از اين فعاليت‏ها برخاسته از نيازهاى غير واقعى و كاذبى است كه برخاسته از حس زياده خواهى و طمع آدمى است و لحظه‏اى تفكر در گرماگرم كار و تلاش روزانه اين فرصت را به او مى‏دهد كه بينديشد آيا به راستى اين همه تلاش براى امرار معاش است و در راستاى از بين بردن نيازهاى حقيقى زندگى است؟ آيا او مجاز است تمام وقت خود حتى اوقات عبادت،امور فردى، سركشى به خانواده و همه را صرف و فداى كوشش براى رسيدن به نيازهاى كاذب زندگى كند و يا با اندكى قناعت مى‏توانست زندگى با آرامش‏ترى داشته باشد نوشته‏اند در روزى گرم كه آفتاب به گرمى مى‏تابيد «ابونيزر» مشغول بيل زدن زمين مزرعه بود. از دور مولاى خود اميرالمؤمنين(ع) را ديد كه به طرف او مى‏آيد بيلش را در زمين فرو كرد و به استقبال امام شتافت. امام روبه او كرد و فرمود: آيا طعامى براى خوردن دارى؟ابونيزر مقدارى از كدوهايى كه محصول همان مزرعه بود را در روغن سرخ كرده بود و نصف آن را خورده بود و مقدارى از آن نيز در ته ظرف باقى مانده بود اما شرم داشت كه بگويد اين غذاهست. عرض كرد: چيزى هست اما شايستگى پذيرايى از شما را ندارد كه بياورم. مولا فرمود: هرچه هست بياور، ابونيزر با شرمندگى غذاى نيم خورده خود را پيش روى امام گذاشت. امام برخاست و كنار نهر آب رفت و دستهاى خود را شست و مشغول خوردن غذا شد. اندكى از آن خورد سپس دوباره سرجوى آب رفت و چربى دستهاى خود را با گل و آب شست. و آمد كنار ابونيزر نشست. سپس با دست به شكم خود اشاره كرد و فرمود: شكمى كه با اين غذاى اندك پر مى‏شود و قانع است، هرگز شايسته نيست صاحب خود را به خاطر قانع نبودن به غذاهاى ساده وارد آتش دوزخ كند، سپس امام بيل را برداشت و فرمود: مى‏خواهد در ازاى غذايى كه ابونيزر به او داده است مقدارى در مزرعه او كار كند(1) اين داستان كوتاه به خوبى اثبات كننده اين مدعاست كه بسيارى از نيازهاى غير واقعى ارزش فانى شدن در زندگى دنيا را ندارد.
قناعت بهترين ثروت‏

بسيارى از انسان‏هاى امروزى خوشبختى و سعادت را در گرو تمكن مالى و تمتعات دنيايى مى‏دانند كه البته شمار اين دست انسان‏هاى قرن حاضر در بين مسلمانان و گاه در برخى مسلمانان پايبند به ارزشهاى اسلامى نيز قابل توجه است و مى‏پندارند هرچه انسان درآمد بيشترى داشته باشد بهره‏ورى بيشترى نيز از دارايى‏هاى خود دارد اما تاريخ حكايت ديگرى دارد.
گله شترهاى مردى عرب، آرام از ميان صحرا عبور مى‏كرد گله از جلوى پيامبر(ص) گذشت. پيامبر(ص) رو كرد به يكى از اصحاب خود و فرمود: نزد ساربان آن گله شتر برو و مقدارى شير از او بگير.
او نزد ساربان آمد و مقدارى شير درخواست كرد. شتربان گفت: شير اين شترها كه در پستانشان است صبحانه قبيله و آن چه در ظرفها دارم شام آنهاست. او برگشت و به رسول خدا(ص) آنچه شنيده بود بيان داشت. پيامبر(ص) فرمود: خدا بر مال و فرزندان او بيفزايد.
پيامبر(ص) به راه خود در صحرا ادامه داد تا به گله گوسفند رسيدند. حضرت، شخصى را نزد چوپان گله فرستاد تا مقدارى شير از او بگيرد. او نزد چوپان آمد. وقتى چوپان از درخواست پيامبر اكرم(ص) مطلع شد بى‏درنگ شير گوسفندان را در ظرفى دوشيد و همه آن را براى پيامبر(ص) فرستاد. چوپان به اندازه‏اى خوشحال شده بود كه يكى از گوسفندان خود را نيز به فرستاده پيامبر(ص) داد تا براى ايشان ببرد و غذايى براى پيامبر(ص) تهيه نمايد. در پايان نيز عذرخواهى كرد كه بيش از اين گوسفند و شير چيز ديگرى در بساط ندارد تا براى ايشان بفرستد. فرستاده پيامبر(ص) به سوى كاروان خود بازگشت و ظرف شير و گوسفند را به پيامبر(ص) داد.
پيامبر(ص) از اين رفتار چوپان خوشش آمد و دست به دعا برداشت و فرمود: «پروردگارا به او بسندگى و قناعت ارزانى دار».
يكى از اصحاب جلو آمد و پرسيد: «اى رسول خدا! شما در مورد آن شتربانى كه از دادن شير به ما دريغ ورزيد دعايى فرموديد كه همه ما دوست داريم آن دعا را در مورد ما نيز بكنيد و از خدا خواستيد كه پروردگار مال و فرزندانش را بيشتر كند ولى در مورد اين چوپان كه هم شير به ما داد و هم گوسفندى براى شما هديه فرستاد دعايى مى‏كنيد كه حتى ما نيز آن را ناخوش مى‏داريم. شما فرموديد: خدايا به او بسندگى و قناعت بده، دليل آن چيست؟
پيامبر (ص) به او فرمود: بدانيد اگر انسان مال كمى داشته باشد ولى بدان قانع باشد بهتر است از اينكه مال زيادى داشته باشد و آن مال سبب غفلت او گردد.
سپس دست به دعا برداشت و فرمود: بار خدايا! به محمد(ص) و دودمان او بسندگى در زندگى عنايت بفرما.»(2)
آثار قناعت و خودبسندگى‏

همواره زندگى كم مؤونه، مجال را بر انجام بسيارى از خيرات باز مى‏كند.مسافرى كه راه دورى در پيش ندارد و سفرش كوتاه است كار خود را با برداشتن توشه بيش از حد دشوار نمى‏كند. مسلمانى كه دنيا را سراى گذر مى‏بيند هرگز به «نقش ايوان» آن نمى‏پردازد. از اين رو در زندگانى دنيايى خود اگر بتواند به قدر نياز بهره بردارى كند اگر روزى مالى به دست او برسد راحت‏تر انفاق مى‏كند و چون خود زندگى قناعت پيشه‏اى دارد آسان‏تر از مال خود به ديگران مى‏بخشد از اين رو قناعت‏ورزى بركت زيادى دارد. روزى يكى از صحابه نزديك پيامبر(ص) كه خدمت ايشان نشسته بود نگاهى طولانى به وصله‏هاى پيراهن پيامبراكرم(ص) كرد از گوشه قباى خود يك كيسه كوچك بيرون آورد و گفت: اى رسول خدا! با اين دوازده درهم لباسى براى خود بخريد. اين لباس ديگر خيلى فرسوده شده است. پيامبر اكرم(ص) رو كرد به اميرالمؤمنين(ع) و فرمود: اين دوازده درهم را بگير و براى من پيراهنى تهيه كن. اميرالمؤمنين(ع) كيسه را از مرد ستاند و برخاست تا به بازار برود. مدتى بعد با لباسى در دست نزد رسول خدا(ص) بازگشت و لباس را نشان پيامبر(ص) داد. پيامبر(ص) نگاهى به آن كرد و فرمود: اين لباس اندكى گران است برو و ببين اگر فروشنده آن حاضر است آن را پس بگيرد لباسى ارزانتر برايم بخر. اميرالمؤمنين (ع) به مغازه فروشنده بازگشت و فروشنده با كمال ميل پذيرفت كه لباس را پس بگيرد. اميرالمؤمنين(ع) پول را پس گرفت و خدمت پيامبراكرم(ص) آمد و سپس هر دو با هم به بازار رفتند تا لباس ساده‏تر و ارزان‏ترى خريدارى كنند. در بين بازار حركت مى‏كردند كه كنيزى را ديدند گوشه‏اى نشسته و گريه مى‏كند. پيامبر(ص) نزديك رفت و به او سلام كرد و پرسيد: چرا گريه مى‏كنى؟ كنيز ايستاد و اشكهايش را پاك كرد و پاسخ داد: اربابم به من 4 درهم داده تا از بازار چيزى بخرم، اما من سكه‏ها را گم كرده‏ام. اكنون نيز جرأت بازگشت به خانه را ندارم. رسول خدا(ص) به اميرالمؤمنين (ع) فرمود كه 4 درهم از كيسه دوازده درهمى به او بدهد و به او فرمود: اين 4 درهم را بگير و هرچه قرار است بخرى خريدارى كن و به خانه‏ات بازگرد.
پيامبر اكرم(ص) خوشحال از اينكه توانسته بود انسانى را شاد كند خدا را شكر كرد و به راهش ادامه داد. جلوى مغازه‏اى ايستاد و داخل رفت و پيراهنى ارزان قيمت به بهاى 4 درهم خريدارى كرد و پوشيد وقتى به سوى منزل باز مى‏گشت در راه فردى را ديد كه سرش برهنه است و آفتاب بر آن مى‏تابد در گوشه‏اى آن جامه تازه را بيرون آورد و به او داد و دوباره با اميرالمؤمنين(ع) به بازار بازگشت و جامه‏اى ديگر به 4 درهم خريد و آن را پوشيد. در راه بازگشت دوباره همان كنيز را ديدند كه گريه مى‏كند. پيامبر(ص) از او پرسيد: چرا به خانه‏ات بازنگشتى؟ عرض كرد: اى رسول خدا! مدت زيادى است كه به بازار آمده‏ام و دير كرده‏ام مى‏ترسم به خاطر دير كردنم مرا بزنند، پيامبر(ص) فرمود: بيا با هم برويم. خانه‏تان را به من نشان بده من ميانجى مى‏شوم كه تو را تنبيه نكنند.
هر سه به سوى خانه كنيز حركت كردند. كوچه‏هاى مدينه را پشت سر گذاشتند، و كنيز ايستاد و گفت: همين خانه است، رسول خدا(ص) در را به صدا درآورد و بلند فرمود: سلام خدا بر شما اهل خانه باد. اما جوابى نشنيد، بار دوم در زد و به اهل خانه سلام نمود ولى بازهم جوابى نيامد.
پيامبر(ص) براى بار سوم به اهل خانه سلام داد. مردى از خانه بيرون آمد و تعظيم نمود و پاسخ داد: سلام و درود خدا برفرستاده خدا باد! پيامبر (ص) به او فرمود:
چرا اول جواب نداديد! آيا صداى مرا نمى‏شنيديد؟
پاسخ داد: چرا يا رسول الله! صداى شما را مى‏شنيديم و همان ابتدا متوجه شديم كه شما هستيد.
پيامبر(ص) با تعجب پرسيد: پس چرا همان بار اول پاسخ نداديد؟ مرد گفت: دوست داشتيم سلام شما را به خود مكرّر بشنويم.
پيامبر(ص) فرمود: اين كنيز شما مدت زيادى است به بازار آمده و دير كرده است. من اينجا آمده‏ام تا از شما درخواست كنم او را به خاطر ديركردنش مورد مؤاخذه قرار ندهيد.
مرد كه علاقه بسيارى به رسول خدا(ص) داشت دست بر سينه نهاد و عرض كرد: از رسول خدا! به ميمنت قدوم شما به درب منزل ما اين كنيز از همين لحظه در راه خدا آزاد است.
پيامبر(ص) تبسمى فرمود و از اينكه قناعت او در پوشيدن يك لباس سبب آزادى يك كنيز و پوشاندن يك برهنه شده بود احساس خرسندى كرد و دست به آسمان بلند كرد و فرمود: خدا را شكر! چه دوازده درهم با بركتى بود. دو برهنه را پوشانيد و يك كنيز را در راه خدا آزاد كرد.(3)
پاداش قناعت‏

از جمله كاركردهاى مثبت قناعت اين است كه انسان كمتر محتاج ديگران مى‏شود و در نتيجه عزت نفس او بيشتر حفظ شده و كمتر در خطر آسيب قرار مى‏گيرد. چه بسا انسان در مشكلات دنيايى خود را ناتوان از رفع آن مى‏بيند و با اندك مشكلى به ديگران روى مى‏آورد چرا كه به آنچه داشته قانع نبوده و با بروز معضل، امكانات موجود خود را براى ادامه زندگى و يا رفع مشكل خود كافى نمى‏بيند از اين رو از خير و فضل بزرگ محروم مى‏كند روزى جمعى از اصحاب، پيامبر اكرم(ص) را ديدند و دسته جمعى خدمت پيامبر(ص) رسيدند و به پيامبر(ص) سلام كردند. يكى از آنها به نمايندگى گفت: «اى رسول خدا! ما از شما خواسته‏اى داريم». پيامبر فرمود: «بگوئيد! حاجتتان چيست؟» گفتند: آخر حاجت ما خيلى بزرگ است، حضرت فرمود: هرقدر هم كه بزرگ باشد بگوئيد بدانم چيست؟ گفتند: شما نزد خداوند ضمانت ما را بكنيد كه همگى از اهل بهشت شويم.
پيامبر(ص) سرش را به زير افكند و اندكى تأمل كرد و در حال تفكر كمى خاكهاى جلوى پايش را پس و پيش نمود و فرمود: من حاضر هستم كه بهشت را براى شما ضمانت نمايم اما شرط آن اين است كه همواره به آن چه داريد قانع باشيد و هرگز از كسى چيزى نخواهيد.
پاسخ پيامبر(ص) آن قدر رسا و گويا بود كه همگان ارزش قناعت را دانستند و بدون آنكه چيزى بگويند شرط پيامبر(ص) را پذيرفتند.(4)
قناعت موجب بى‏نيازى است‏

مردى از دور رسول خدا(ص) را مشغول صحبت با كسى ديد و به سوى حضرت حركت كرد تا از ايشان درخواست چيزى بنمايد، وقتى نزد پيامبر(ص) رسيد ديد پيامبر(ص) مشغول گفتن اين جمله با دوست خود است: هر كه از ما چيزى بخواهد به او مى‏دهيم اما اگر قناعت پيشه خود سازد خدا او را بى‏نياز خواهد ساخت. مرد با شنيدن اين جمله از گفتن خواسته خود صرف نظر كرد و بدون آن كه خواسته خود را بيان كند بازگشت. اندكى دور شد اما روز بعد دوباره نزد پيامبر(ص) آمد ولى باز هم بدون گفتن چيزى بازگشت. روز سوم مشكلات مالى آن قدر به او فشار آورد كه او را وادار نمود به پيامبر(ص) خواسته خود را بگويد ولى در ميان راه به ذهنش خطور كرد كه برود و تيشه‏اى به امانت بگيرد و هيزم بيابان را جمع كند و بفروشد. تيشه‏اى به امانت گرفت و به صحرا رفت و مقدارى هيزم جمع نمود و آن را به بازار برده و در مقابل نيم صاع جو آن را فروخت. به خانه بازگشت و آن را به همسرش داد تا با آن نانى درست كند. او اين كار را چند روزى ادامه داد و توانست با فروش هيزم‏ها يك تبر بخرد. پس از آن به شكستن هيزم‏هاى بزرگ مشغول شد و توانست براى حمل آن دو شتر جوان و يك برده نيز بخرد. رفته رفته به كار خود تداوم بخشيد تا آنجا كه ديگر نيازى به كسى نداشت. روزى نزد پيامبر اكرم(ص) رفت و جريان را از نخست براى او تعريف نمود. پيامبر اكرم(ص) فرمود: به تو نگفتم هركه از ما چيزى بخواهد به او مى‏دهيم ولى اگر قناعت پيشه‏خود سازد خداى او را بى‏نياز خواهد گردانيد.(5)
پيامد دورى از قناعت‏

زياده‏خواهى و افزون‏طلبى و در يك كلام دورى از قناعت به آنچه در دست انسان است پيامدهاى منفى و گاه جبران ناپذيرى را به دنبال دارد. چرا كه انسان هرگز از فرداى خود مطلع نيست و بايستى از زياده‏خواهى نفس به خداى خود پناه ببرد روزى «ثعلبه» نزد پيامبر آمد و به پيامبر(ص) سلام كرد و مقابل ايشان نشست. گفت: اى رسول خدا! از پروردگار بخواه كه به من ثروتى عنايت كند، پيامبر(ص) در صورت او نگريست و فرمود: اى ثعلبه! قناعت پيشه خود كن اگر مال كمى داشته باشى و شكر آن را به جاى آورى و به همان قانع باشى بهتر است از ثروت زيادى كه نتوانى از عهده شكرش به درآيى. ثعلبه سرى تكان داد و اجازه خواست مرخص شود. از پيش پيامبر(ص) برخاست و آرام راه منزل خود را در پيش گرفت. چند روزى گذشت و دوباره نزد پيامبر(ص) آمد و همان خواسته را تكرار كرد، پيامبر(ص) كه از پرسش دوباره او تعجب كرده بود به او فرمود: اى ثعلبه! مگر من الگو و سرمشق تو نيستم؟ آيا دوست ندارى مانند پيامبر خدا باشى؟ به خدا سوگند اگر بخواهم كوههاى زمين براى من تبديل به طلا و نقره مى‏شود و هرجا بروم دنبال من مى‏آيند ولى همان طورى كه مى‏بينى به آنچه دارم راضى و قانع هستم، ثعلبه سكوت كرد و چيزى نگفت پس از اندكى از جايش برخاست و خداحافظى كرد و رفت. مدتى بعد براى بار سوم با همان قيافه نزد پيامبر اكرم(ص) آمد و گفت: اى رسول خدا! اگر دعا كنيد كه خدا ثروتى به من بدهد من حتماً در راه خدا انفاق هم مى‏كنم و به فقيران و مستمندان هم مى‏دهم. پيامبر(ص) كه ديد ثعلبه دست بر دار نيست و از خواسته خود در نمى‏گذرد. با بى‏ميلى به او نگريست و دست به دعا برداشت و عرض كرد: بار پروردگارا! به ثعلبه ثروتى مرحمت فرما! برق شادى در چشم ثعلبه درخشيد و سپاسگزارى كرد و از پيش پيامبر(ص) رفت، به زودى گوسفندى خريد و خدا به آن بركت و فزونى زيادى داد.گوسفند او در مدت كوتاهى زياد شد و تا آنجا پيش رفت كه خانه او گنجايش آن همه گوسفند را نداشت. از اين رو مجبور شد مدينه را ترك گويد و به اطراف شهر برود. پيشتر او اهل نماز جماعت بود و تمام نمازهايش را در مسجد پشت سر رسول خدا(ص) به جا مى‏آورد اما زيادى گوسفندان و زحمت نگهدارى و چراى آنها به گونه‏اى وقت و توان او را مى‏گرفت كه ديگر نمى‏توانست از بيرون شهر خود را به نماز جماعت رسول خدا(ص) برساند و تنها روزهاى جمعه فرصت مى‏كرد داخل شهر بيايد و در مسجد پيامبر(ص) را ديدار كند و فقط به خواندن نماز جمعه اكتفا كند.
اما وضع دگرگون شد و گوسفندان او همين طور رو به افزايش گذاشته بودند. گله او به قدرى بزرگ شد كه ثعلبه حتى در كنار مدينه هم امكان ماندن نداشت و به بيابانهاى دور دست كوچ كرد و اين گونه شد كه ثعلبه فرصت نماز جمعه را هم از دست داد و ارتباط او با پيامبر خدا(ص) به طور كلى قطع گرديد. پيامبر(ص) كه احوال او را پيوسته از دور و نزديك زير نظر داشت كسى را فرستاد تا همان‏گونه كه ثعلبه به هنگام بيان درخواست خود شرط گذاشته حق محرومان را بگيرد، زكات ثعلبه را گرفته و نزد پيامبر آورد.
وقتى قاصد پيامبر(ص) نزد ثعلبه رفت و پيام رسول خدا(ص) را به او ابلاغ كرد ثعلبه جمله زشتى گفت و آن را انكار كرد. جمله‏اى شبيه اين كه: مگر ما كافريم كه بايستى از مال‏مان جزيه به ديگران بدهيم. او از پرداختن حق محرومين شانه خالى كرد و زكاتش را نپرداخت.
پيك پيامبر(ص) نزد ايشان آمد و آنچه شنيده بود خدمت پيامبر(ص) عرض كرد. رسول خدا(ص) چهره درهم كشيد و از اين نامرادى ثعلبه ناراحت شد و دو بار زير لب گفت: واى بر ثعلبه! واى بر ثعلبه! در همين هنگام آيه‏اى بر پيامبر(ص) نازل شد:
«بعضى از آنان با خدا پيمان بستند كه اگر خدا به آنها ثروتى از كرم خود عنايت نمايد حتماً صدقه و زكات داده و هرآينه از نيكوكاران خواهيم شد ولى همين كه لطف او شامل حال‏شان گرديد بخل ورزيدند و از دين خدا روى برتافتند به خاطر اين پيمان شكنى و دروغ‏گويى، نفاق در قلب آنان تا روز قيامت جايگزين گرديد.»(6)
ثعلبه به مال اندك خود قناعت نورزيد و بيشتر خواست اما اين زياده خواهى او را نابود كرد. ورق از زندگى ثعلبه برگشت و زندگى‏اش دگرگون شد. گوسفندانش از بين رفتند واو در فقر و بدبختى با دنيا بدرود زندگانى گفت.(7) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: –
1. ميرزا حسين محدث نورى، مستدرك الوسايل، ج 16، ص 330، قم، مؤسسه آل البيت، 1408 ه.ق. 2. محمد بن يعقوب كلينى، الأصول من الكافى، ج 2، ص 140، ح‏4، تهران، منشورات مؤسسة الاعلمى، بى تا، . 3. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 16، ص 214، بيروت، مؤسسة الرسالة، 1403 ه.ق. 4. بحارالانوار، ج 22، ص 129. 5. همان، ج 75، ص 108. 6. سوره توبه، آيه 75. 7. بحارالانوار، ج 22، ص 40.

/

راهبردهاى تكريم شخصيت در سيره معصومين

آغازين سخن‏

يكى از روش‏هاى صحيح و كارآمد در تربيت انسان، روش احترام و «تكريم شخصيت» است. اين شيوه در حقيقت پشتوانه سلامت روان بشر و از مهم‏ترين عوامل رشد شخصيّت اوست.
خداوند متعال در قرآن كريم بنى آدم را تكريم نموده است و هيچ موجودى را برتر از او نيافريده است: «و لقد كرّمنا بنى آدم و حملناهم فى البرّ و البحر و رزقناهم من الطيّبات و فضّلناهم على كثيرٍ ممّن خلقنا تفضيلاً؛(1) ما فرزندان آدمى را گرامى داشتيم و آن‏ها را در خشكى و دريا بر مركب‏هاى راهوار سوار كرديم و از انواع غذاهاى پاكيزه به آنان روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات برترى بخشيديم.»
از آيه مزبور چنين استنباط مى‏كنيم كه خداوند بر نوع بشر منّت نهاده و به او دو چيز بخشيده است: يكى كرامت و بزرگوارى و ديگرى برترى بر ساير مخلوقات. منظور از تكريم انسان، اعطاى خصوصياتى است به او كه در ساير موجودات و پديده‏ها نيست و منظور از برترى، اعطاى خصوصياتى است به انسان كه ديگر موجودات در آن شريك هستند، ولى انسان در حدّ اعلاء از آن برخوردار است. نظر به اين كه انسان از اين دو مزيّت عالى و فطرى برخوردار است، احترام و تكريم وى يك وظيفه اساسى است كه هيچ عاملى نبايد آن را متزلزل سازد، بنابراين پيشوايان معصوم(ع) در سيره عملى خود توجه خاصى به اين موضوع دارند و آن را سرلوحه برنامه‏هاى تربيتى و سازنده خويش قرار داده‏اند كه به استناد احاديث و روايات در اين نوشتار به تبيين و تشريح آن خواهيم پرداخت.
كرامت نبوى‏

سيره عملى پيامبراسلام (ص) گوياى توجه و احترام به شخصيت مردم است. در زمان آن حضرت هركس بر او وارد مى‏شد، مورد تكريم قرار مى‏گرفت كه اين خود يكى از عوامل بسيار مؤثر در گرايش مردم به دين مبين اسلام بوده است. ايشان در راستاى كار و تلاش، كارگران و توليد كنندگان را تكريم و تمجيد مى‏نمودند.
انس بن مالك مى‏گويد: هنگامى كه پيامبر(ص) از جنگ تبوك بر مى‏گشت، «سعد انصارى» – يكى از كارگران مدينه – به استقبال آن حضرت آمد. هنگامى كه رسول خدا(ص) با او دست داد، دست‏هاى زبر و خشن مرد انصارى پيامبر(ص) را تحت تأثير قرار داد، بنابراين از او پرسيد: چرا دست‏هاى تو اين قدر زبر و خشن است؟!
عرضه داشت: يا رسول اللّه! اين خشونت و زبرى دستان من بر اثر كار با بيل و طناب است كه به وسيله آن زحمت مى‏كشم و مخارج خود و خانواده‏ام را تأمين مى‏نمايم.
پيامبراكرم(ص) دست او را بوسيد و فرمود: اين دستى است كه آتش جهنم آن را لمس نخواهد كرد.(2)
از ديگر رفتارهاى متداول آن حضرت رعايت احترام نسبت به كودكان و اعطاى شخصيت به آنان بود. احساس ضعف شخصيت نه فقط بزرگ سالان را رنج مى‏دهد و به رفتار ناهنجار وا مى‏دارد، بلكه كودكان را نيز دچار مشكل مى‏كند. بعضى مى‏پندارند چون كودك پيكرى كوچك‏تر از بزرگ سالان دارد، شخصيت خود را هم كوچك مى‏پندارد، حال آن كه چنين نيست و چه بسا بى توجهى به شخصيت كودكان زيان بارتر از بى‏توجهى به شخصيت بزرگ سالان باشد، زيرا احساس ضعف شخصيت در كودكى سبب بروز رفتارهاى نادرست و ويران‏گر در بزرگ سالى مى‏شود. به همين سبب است كه امام هادى(ع) مى‏فرمايد: «من هانت عليه نفسه فلا تأمن من شرّه؛(3) هر كس شخصيتش مورد اهانت واقع شود، از شرّ او در امان نيستيد.» رسول اكرم(ص) در حضور دختر خردسالش (فاطمه) مى‏ايستاد و احترامش مى‏كرد.(4) گاه به احترام و نيز مراعات خردسالى نوادگانش، سجده نماز را طولانى مى‏ساخت و يا براى برآوردن حاجت آنان، نماز را با سرعت به پايان مى‏برد. هر روز صبح بر سر فرزندان و نوادگانش دست نوازش مى‏كشيد و مهربانى و عطوفت نسبت به كودكان، خوى هميشگى آن حضرت بود. مرحوم علامه مجلسى در ضمن نقل روايتى مى‏نويسد: پيامبر اكرم(ص) هر روز با نوه‏اش حسين(ع) بازى مى‏كرد. روزى آن قدر با وى بازى كرد كه عايشه به اعتراض گفت: چقدر با او بازى مى‏كنى؟! حضرت(ص) فرمود: واى بر تو! چه طور او را دوست نداشته باشم در حالى كه او ميوه دل و نور چشم من است.(5)
لازم به ذكر است در بزرگداشت شخصيت كودكان بايد همواره توجه داشت كه اين امر براى ارضاى حسّ شخصيت‏طلبى آنان است.
بدين سبب بايد در انجام آن به شيوه‏اى گام برداشت كه زمينه غرور و نازپرورى كودكان فراهم نشود و اين امر زمانى است كه ما همه شيوه‏هاى تربيتى را هم گام عمل كنيم، چنان كه رسول خدا(ص) عمل مى‏كرد.
كرامت علوى‏

در حكومت امام على(ع) كرامت انسان در عالى‏ترين درجه ممكن رعايت مى‏شد. آن حضرت به كرامت ذاتى انسان‏ها معتقد بود، زيرا انسان بر همه موجودات و بر فرشتگان برترى دارد و از اين لحاظ داراى زمينه و استعدادى است كه هيچ موجودى اين امتياز را ندارد.
ميزان اهميت ارزش افراد در نظر حضرت بر سيره حكومتى ايشان و حاكميت اخلاق بر سياست، تأثيرى تعيين كننده داشت.
در نگاه امام(ع) انسان‏ها بدون توجه به دين و اعتقادشان كرامت دارند و حكومت بايد به ارزش انسانى آنان احترام بگذارد.
اين مسأله به طور كامل در آغاز نامه آن حضرت به مالك اشتر آمده است: «اشعر قلبك الرّحمة للرّعيّة و المحبّة لهم و اللّطف بهم و لاتكوننّ عليهم سبعاً ضارياً تغتنم اكلهم فانّهم صنفان: امّا اخٌ لك فى‏الدّين اونظيرٌ لك فى الخلق…؛(6) مهربانى با مردم را پوشش دل خويش قرار بده و با همه دوست و مهربان باش. با مردم همچون حيوان درنده مباش كه خوردن آنان را غنيمت بشمارى، زيرا مردم دو دسته هستند: دسته‏اى برادر دينى تو و دسته ديگر همانند تو در آفرينش مى‏باشند…» اين فرمان زمانى صادر شد كه زمام داران همچون درندگان با مردم رفتار مى‏كردند و هيچ كدام از حقوق اوليه افراد را محترم نمى‏شمردند.
بى‏ترديد حكومتى كه بر مبناى فكرى «تكريم انسان‏ها» استوار باشد، نمى‏تواند در برخورد با آنان اخلاق و اصول اخلاقى را زير پا نهد. بدين سبب امام(ع) با هرگونه تبعيض ميان مسلمان و غير مسلمان، مرد و زن و موافق و مخالف حكومت مقابله مى‏كرد و آن را با مبانى فكرى خويش ناسازگار مى‏دانست.
سايه عطوفت‏

امام حسن مجتبى(ع) به همه انسان‏ها به ديده كرامت و بزرگى مى‏نگريست و تلاش مى‏كرد بزرگى و عزّت نفس را در آن‏ها تقويت كند، ولى اين معاويه بود كه مردم را كوچك و حقير مى‏شمرد و براى آن كه مردم از او كوركورانه پيروى كنند، آنان را در جهالت نگاه مى‏داشت تا خطرى برايش ايجاد نكنند و با خردكردن شخصيتشان آنان را به صورت ابزارى براى مقاصد شوم خود در آورده بود تا برايش بجنگند و كوركورانه موانع را از سر راه سلطه‏اش بردارند.
امّا امام حسن(ع) مردم را بزرگ مى‏شمرد و سعى مى‏كرد بر آگاهى و دانش آن‏ها بيفزايد و آنان را به كرامت نفس و گوهر نفيس انسانيّت خود توجه دهد.در مناسبات اجتماعى با مردم بى‏پيرايه و بى تكلّف بود و عزّت نفس و كرامت آنان را پاس مى‏داشت.
نسبت به افراد سالخورده مهربان بود و بدون تحقير و عيب‏جويى اشتباهاتشان را گوشزد مى‏كرد. فروتن و مردمدار بود و دولتمند و تنگدست در نظرش يكسان بود.(7)
پرتو عزّت‏

امام حسين(ع) در يارى رسانى به درماندگان و بى‏پناهان براى آبرو و حيثيّت آنان اهميت زيادى قايل بود. هميشه در بخشش‏ها و امدادهاى خويش اين نكته را مدّ نظر داشت كه مبادا عزّت نفس و شخصيّت نيازمند خدشه‏دار شود!
روزى مرد بينوايى كه در اثر فشار زندگى از همه جا دستش كوتاه شده و به اميد رسيدن به نوايى به مدينه آمده بود، از كريم‏ترين و سخى‏ترين فرد آن شهر سؤال كرد.
به او گفتند: حسين بن على(ع) سخى‏ترين فرد در اين جاست. او در جست و جوى آن حضرت به مسجد رفت و آن بزرگوار را در حال نماز ديد، آن گاه با ابياتى چند، خواسته‏اش را مطرح نمود.
امام حسين(ع) بعد از شنيدن سخنان وى رو به قنبر كرد. و فرمود: آيا از مال حجاز چيزى به جاى مانده است؟
قنبر گفت: آرى! چهار هزار دينار داريم. امام(ع) فرمود: قنبر! آن‏ها را حاضر كن كه اين شخص در مصرف آن از ما سزاوارتر و نيازمندتر است. سپس به منزل رفته و رداى خود را كه برد يمانى بود از تن درآورد و دينارها را در آن پيچيد و به خاطر شرم از اعرابى از لاى در به آن مرد نيازمند داد.
مرد عرب آن هديه‏ها را گرفت و گريست. امام حسين(ع) فرمود: آيا عطاى ما را كم شمردى؟ مرد گفت: هرگز نه! بلكه به اين مى‏انديشم كه اين دستان پرمهر و با سخاوت چگونه در زير خاك پنهان خواهد شد.(8)
تكريم همسر

امام حسين(ع) براى تربيت افراد از كارآمدترين شيوه‏ها بهره مى‏گرفت. آن حضرت با چهره‏اى گشاده و روحى سرشار از عاطفه و محبّت با همسران خود برخورد مى‏كرد، زيرا آرامش روحى و روانى مادر در پرورش فرزندان نقش به سزايى دارد. امام حسين(ع) بارها تكريم همسر را به دوستانش متذكّر شده و در پاسخ اعتراض آنان كه به وجود فرش‏ها و پرده‏هاى نو در منزل آن حضرت ايراد مى‏گرفتند، مى‏فرمود: «انّا نتزوّج النّساء فنعطيهنّ مهورهنّ فيشترين بها ماشئن ليس لنا فيه شى‏ءٌ؛(9) ما با زن‏ها ازدواج مى‏كنيم و پس از ازدواج مهريه آنان را پرداخت مى‏كنيم و آنان با مهرهايشان هرچه دوست داشته باشند، مى‏خرند و ما دخالتى نمى‏كنيم.»
تكريم دوست و دشمن‏

هنگامى كه يزيدبن معاويه عامل جنايت كار خود «مسرف بن عقبه» را به مدينه فرستاد و لشكر وى به قتل و غارت اهل مدينه پرداختند، حضرت زين العابدين(ع) چهارصد نفر از بانوان بى‏پناه را پناه مى‏داد و در كمال سخاوت و جوانمردى از آنان پذيرايى نمود.
هنگامى كه لشكر مسرف بن عقبه از مدينه بيرون رفت، آن بانوان گفتند: به خدا قسم! در كنار پدر و مادرمان اين چنين زندگانى خوش و آرامش روحى و روانى نداشته‏ايم كه در سايه محبّت اين مرد شريف (حضرت سجاد)، در اين مدت بحرانى اين چنين در آرامش و در كمال احترام به سربرديم.(10)
على بن عيسى اربلى مى‏نويسد: روزى امام سجاد(ع) از مسجد بيرون آمد و با مردى كه با آن حضرت دشمنى ديرينه داشت، روبرو شد. مرد همين كه چشمش به امام افتاد، جسارت كرد و ناسزا گفت. ياران و غلامان امام سجاد خواستند آن مرد را تأديب كنند، امّا على بن الحسين(ع) فرمود: با او كارى نداشته باشيد. آن گاه به او نزديك شد و گفت: آن چه از صفات و كارهاى ما بر تو پوشيده است، بيش‏تر از آن است كه تو مطّلع هستى!
سپس با مهربانى و عطوفت تمام فرمود: آيا مشكلى دارى كه ما در حلّ آن تو را يارى نماييم؟
مرد با مشاهده اين رفتار انسانى از كرده خود شرمسار گرديد، امّا امام سجاد(ع) او را نوازش كرد و عباى ارزشمند خود را به همراه هزار درهم به وى بخشيد. بعد از اين ماجرا آن مرد شديداً به امام(ع) علاقه‏مند گرديد و در هر كجا مى‏رسيد به بيان فضايل و مناقب آن حضرت مى‏پرداخت و خطاب به حضرتش مى‏گفت: به راستى تو از فرزندان رسول خدا هستى!(11)
تكريم شاگردان‏

دوران 34 ساله امامت امام صادق(ع) يك فرصت طلايى بود تا كام تشنگان معارف ناب الهى را از زلال سرچشمه وحى سيراب سازد. از اين رو تمام برخوردهاى آن حضرت با افراد و گروه‏ها آموزنده بود.
در اين ميان ياران و شاگردان آن امام(ع) بيش‏ترين استفاده را بردند.
سلوك علمى امام صادق(ع) طى اين چند سال (34 سال) برخورد شايسته يك استاد را با شاگردان خود به زيباترين وجه ترسيم مى‏كند.
تاريخ زندگى برخى ياران و شاگردان امام صادق(ع) و تعبيرات بسيار زيبايى كه آن حضرت در حضور و يا در غياب آن‏ها مى‏فرمود، به خوبى نشانگر آن است كه امام(ع) تاچه حد آنان را مورد تشويق و احترام قرار مى‏داد. در ميان ياران امام صادق(ع) شاگردان جوانى حضور داشتند. يكى از اين جوانان «هشام بن الحكم» بود كه به گفته شيخ مفيد(ره) آن چنان در نزد امام(ع) مقام و منزلت داشت كه گاهى برخى را به شگفتى وا مى‏داشت.
وى مى‏نويسد: روزى هشام بن الحكم در منا بر آن حضرت وارد شد در حالى كه تازه جوانى بيش نبود و در آن مجلس، بزرگان شيعه همانند «يونس بن يعقوب»، «حمران بن اعين» و «ابوحمزه احول» حضور داشتند. در حالى كه از تمامى حاضران كوچك‏تر بود، امام صادق(ع) او را بر همگان مقدّم داشت، همين كه امام(ع) دريافت كه احترام به هشام بر حضار گران آمده است، فرمود: «اين جوان با قلب، زبان و دستش يارى كننده ماست.»(12)
انفاق با حفظ كرامت‏

اسلام به منظور حمايت از فقرا و محرومان جامعه، راه‏هاى زيادى را پيش‏بينى كرده است. يكى از اين راه‏ها انفاق كردن به آنان است.
يكى از مسايلى كه به هنگام انفاق بايد مورد توجه قرار گيرد، مساله «حفظ كرامت» است، يعنى انفاق بايد به گونه‏اى باشد كه به كرامت و عزت نفس فقرا ضربه‏اى وارد نسازد.
«محمد بكرى» نقل مى‏كند: وارد مدينه شدم تا پولى به دست آورم و قرض خود را ادا كنم، امّا به مقصود نرسيدم. با خود گفتم: بهتر است خدمت امام موسى كاظم(ع) بروم. آن حضرت به باغى كه خارج از مدينه قرار داشت، رفته بود. نزد ايشان رفتم. حضرت علت آمدنم را جويا شد. داستان را به عرض رساندم. حضرت به درون باغ رفت و بلافاصله بيرون آمد. غلام خود را مرخّص كرد و سى‏صد دينار پول به من بخشيد و خود نيز تشريف برد. من هم بر مركب خود سوار شدم و شاد و خندان برگشتم.(13)
چنان كه ملاحظه مى‏شود امام موسى كاظم(ع) براى حفظ كرامت محمد بكرى هنگام اعطاى پول به وى، غلام خويش را مرخّص كرد تا مبادا با اعطاى پول در حضور غلام، شخصيّت و كرامت وى جريحه‏دار شود.
نتيجه گيرى‏

با توجه به آن چه مورد بررسى قرار گرفت به اين نتيجه مى‏رسيم كه احترام و تكريم شخصيّت آدمى از اصولى است كه در فرايند تربيت بايد رعايت شود، زيرا انسان نيازمند اين است كه ديگران برايش قدر و منزلتى قايل باشند و خودش را با قدر و قيمت ببيند و در برخورد با قدردانى ديگران، اين احساس را به دست آورد كه داراى ارزشى است كه وى را در فراز و نشيب زندگى يارى كند، لذا اگر انسان در درون احساس شخصيّت و عزّت نمايد، به گناه روى نمى‏آورد و مى‏تواند هنگامى كه توفان شهوات و تمايلات نفسانى، درياى وجودش را متلاطم مى‏كند، خود را سالم نگه دارد و اگر در درون احساس بى‏شخصيتى كرد، مستعد گرايش به انحرافات و كج رفتارى‏هاى اجتماعى مى‏شود. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: –
1. سوره اسراء، آيه 70. 2. اسدالغابه، ابن اثير، ج 2، ص 169. 3. تحف العقول، ابن شعبه حرانى، ص 512. 4. المحجّة البيضاء فى تهذيب الاحياء، محسن فيض كاشانى، ج‏3، ص 336. 5. بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 44، 260. 6. نهج البلاغه، محمد دشتى، نامه 53. 7. فصلنامه فرهنگ كوثر، شماره 55، ص 42 – 41. 8. بحارالانوار، ج 44، ص 190. 9. اصول كافى، كلينى، ج 6، ص 476. 10. منتهى الآمال، شيخ عباس قمى، ج 2، ص 8. 11. كشف الغمّه فى معرفة الائمه، على بن عيسى اربلى، ج 2، ص 101. 12. سفينة البحار، شيخ عباس قمى، ج 2، ص 719. 13. الارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص 232.