/

علم امام به حوادث آينده

درسهائي از نهج
البلاغه

آيت الله العظمي
منتظري

خطبه 231 ــ آخرين
قسمت

علم امام به حوادث
آينده

«… وَ لا يَعِي
حَدِيثَنآ إلّا صُدورٌ أَمِنَةٌ وَّ أَحّلامٌ رَّزِينَةٌ، أَيُها النّاسُ سَلوُني
قَبْلَ إَنْ تَفْقِدُوني ــ فَلَأَ بِطُرُقٍ السََّمآءِ إَعْلَمُ مِنِّي بِطُرُقٍ
الْأَرضِ ــ قَبْلَ أَنْ تَشْغَرَ بِرِجْلِها فِتْنَةً تَطَأُفِي خِطامِها، وَ
تَذْهَبُ بِأَحْلامِ قَوْمِها».

در ادامۀ بررسي
خطبه 231 نهج البلاغه با ترجمه فيض الاسلام و يا خطبه 198 با تفسير محمد عبده، به
اين فراز از خطبه رسيديم كه حضرت مي فرمايد: امر ما ــ كه ظاهراً مرادر امر امامت
يا مقام عترت طاهره است ــ بسيار سخت و دشوار است و تحمل آن را براي هر كسي نمي
تواند مگر مومن شايسته و ممتازي كه خداوند قلبش را براي ايمان آزمايش كرده باشد و
مي تواند مؤمن واقعي باشد. و اكنون به دنبال بقيه خطبه:

«و لا يعي حديثنا
الاّ صدورٌ أمنيةٌ و أحلام رزينةٌ».

و حديث ما را نمي
تواند درك كند مگر سينه هائي امين و خردهائي متين.

 

شناخت حديث امامان

ممكن است مقصود از
حديث، همان مقام شامخ امامت باشد و ممكن است احاديث و روايت هائي باشد كه از علي
عليه السلام و اولاد طاهرينش عليهم السلام نقل شده و داراي مسائل عميق و محكم است.
در هر صورت، حضرت مي فرمايند: حديث ما را كسي نمي تواند به دل بسپارد و به عمق آن
پي ببرد مگر آنان كه سينه هائي امين و عقل هائي محكم دارند. آنان كه مي توانند
عترت پيامبر «صلي الله عليه و آله» را بشناسند و از آنان استفاده كنند، با آن
شرايط تبليغاتي مخالفين از قبيل بني اميه و بني عباس، بي گمان افرادي ممتاز و ويژه
هستند.

همان گونه كه قبلا
تذكر داديم، اين از ظلم هاي نابخشودني تاريخ است كه مكتب امام صادق عليه السلام با
اينكه از عترت طاهره است و كانون علم پيامبر «صلي الله عليه و آله» مي باشد، به
فراموشي سپرده شود و افرادي كه چند صباحي از مجلس آن حضرت استفاده كرده و افتخار
شاگردي امام صادق را دارند، داراي عنوان فقهي مهم و با اعتبار شوند و خود جعفر بن
محمد سلام الله عليه از صحنه كنار زده شود و حتي در عرض فقهاي ديگر به حساب نيايد.
و هم چنين ديگر پدران و فرزندان آن حضرت كه مورد سفارش موكد پيامبر اكرم «ص» بودند
و تمام علوم اسلامي از آنان سرچشمه مي گيرد.

حضرت امير عليه
السلام در ادامه خطبه، خطاب به مردم چنين مي فرمايند:

«ايها الناس: سلوني
قبل ان تفقدوني».

اي مردم ! از من
بپرسيد، پيش از آن كه مرا در ميان خود نيابيد.

 

از من بپرسيد!

و سرانجام حضرت
امير «ع» اهميت خط اهل بيت را معرفي مي كند كه اين همان خط عترت است؛ عترتي كه
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله آن را در عرض كتاب الهي (قرآن) ذكر كرده و به
مردم توجه مي دهد كه اين خط، متصل به پيامبر «ص» است و بايد آن را پيروي كنند و به
آن اهميت دهند.

اي مردم! از من
بپرسيد، از هر علمي كه مي خواهيد تا من در ميان شما هستم، از من سوال كنيد كه من
بر تمام علوم واقفم. اين ادعاي بزرگي است كه يك نفر از مردم بخواهد، در هر رشته اي
كه مي خواهند از او بپرسند زيرا او در تمام علوم و دانش ها تخصص دارد، و اي كاش آن
زمان، مردم قدر آن حضرت مي دانستند و از او مي پرسيدند تا تمام بزرگ راه هاي معرفت
را بر آن مي گشود و آن ها را رهنمون مي ساخت.

ابن ابي الحديد
معتزلي كه از بزرگان اهل سنت و از شرّاح نهج البلاغه است پس از ذكر اين عبارت مي
گويد: «اجمع الناس كلّهم علي انه لم يقل احدٌ من الصحابة و لا أحدٌ من العلماء،
سلوني، غير علي بن ابي طالب» ــ همه مردم اتفاق بر اين دارند كه هيچ يك از اصحاب
پيامبر و هيچ يك از علما اين جمله را بر زبان نياورده كه هر چه مي خواهيد از من
بپرسيد، مگر علي بن ابي طالب. آن وقت ادامه مي دهد: «ذكر ذلك ابي عبد البرفي
الاستيعاب» ــ ابن عبدالبر ـ كه يكي از علماي اهل سنت است ـ در كتاب استيعاب اين
مطلب را آورده است.

اين ادعاي بزرگ،
مقام والاي علمي امام علي عليه السلام را مي رساند و ثابت مي كند كه تنها او است
درِ شهر حكمت و علم و او است كه علوم و معارف را از پيامبر «ص» فرا گرفته و مردم
بايد به سراغ او روند و مسائل دين و دنياي خود را از محضر او ياد بگيرند.

«فلأنا بطرق السماء
اعلم منيّ بطرق الأرض».

همانا من به راه
هاي آسمان، داناترم از راه هاي زمين

 

راه هاي آسمان

حضرت در ادامه آن
جمله كه فرمود: از من بپرسيد پيش از آن كه مرا در ميان خود نيابيد، مي فرمايد:
زيرا من به راه هاي آسمان، آشناترم از راه هاي زمين. حال مقصود از راه هاي آسمان
چيست، برخي از جمله، ابن ابي الحديد معتزلي مي گويند: مراد از راه هاي آسمان، علل
فتنه ها و اموري است كه در آينده خواهد آمد و علل و اسباب حوادثي كه در عالم رخ مي
دهد. و بي گمان اگر كسي احاطه داشته باشد به عالم قضا و قدر الهي و امّ الكتابي كه
همه حوادث در آنجا مكتوب است، به اين عالم هم احاطه پيدا خواهد كرد و پيامبر و
ائمه كه داراي علم غيب بودند و بر عالم علل و اسباب، احاطه يا با آن ارتباط
داشتند، از آن راه مي توانستند حوادث آينده را بينند و كشف كنند.

و گر چه حوادث در
اين جهان رخ مي دهد ولي علل و اسبابش در عالم مثال و عالم جبروت و ملكوت است و اگر
كسي بر آن عالم احاطه داشته باشد، قهرا حوادث و فتنه هاي آينده را مي تواند به
راحتي ببيند و از آنها قبل از حدوث با خبر باشد.

برخي ديگر مي گويند
كه مراد، احكام و دستورات الهي است كه مربوط به عوالم بالا يعني عوالم جبروت و
ملكوت است و كسي كه احكام خدا را كه در ام الكتاب است و از عالم غيب است مي داند،
مسائل روي زمين را خواهد دانست. ولي از جمله بعد، معلوم مي شود، مقصود همان فتنه
ها و حوادث آينده است.

«قبل أن تشغر
برجلها فتنةٌ تَطَاءُفي خِطامها و تذهب بأحلام قومها».

پيش از آن كه فتنه
ها و حوادث (مانند شتر مست) پا بردارد و مهار خود را لگدمال كند و خردهاي قومش را
از بين ببرد.

 

فتنه هاي سركش

همان گونه كه عرض
شد، مراد از مسائل آسماني و غيبي، همان فتنه ها و فسادهاي آينده است و اين معني از
آخرين جمله خطبه كاملا مشخص مي شود. حضرت مي خواهند بفرمايد: فتنه ها و حوداثي كه
توسط بني اميه و بني عباس و ديگر ظالمان پيش خواهد آمد، من از آنها باخبرم و مي
توانم وظيفه مردم را در آن زمان مشخص كنم، پس پيش از آن كه اين حوادث رخ دهد و
حيران و سرگردان شويد، از من بپرسيد كه راه حق را به شما بنمايانم و وظيفه تان را
مشخص نمايم.

در آينده اي بس
نزديك، خلفاي غاصب بني اميه مي آيند و لباس خلافت اسلامي را، اين نااهلان فاسق بر
تن مي كنند و در حالي كه به نماز جمعه و جماعت رفته‌، امامت مسلمين را غاصبانه بر
عهده مي گيرند، با بطري شراب و با كنيزكان نامحرم، همدم مي شوند و مؤمنان واقعي را
به جرم پيروي از اسلام به قتل مي رسانند! و شما مردم در هر زماني وظيفه اي داريد،
بايد از من بپرسيد تا به شما ياد دهم كه در آن دوران ها تا چه اندازه تقيه كنيد و
چقدر مبارزه نمائيد.

در هر صورت چون اين
حوادث نيامده است، علمش در مقام بالا است و تنها عالم مجردات به آنها احاطه دارد.
شايد چندين بار مثالي زده ام كه اكنون ناچارم آن را تكرار كنم تا معلوم شود: چگونه
آينده براي عالم مجردات آينده نيست؟

 

چگونه امام آينده
را مي بيند؟

به اين مثال توجه
فرماييد:

اگر فرض كرديم يك
نفر در ته چاهي عميق ايستاده باشد و بداند طنابي از سر چاه، از آن بالا، دارد عبور
مي كند. آدمي كه در ته چاه قرار گرفته است، در ذهن خودش اين طنابي را كه از بالاي
چاه افقي عبور مي كند، به سه قسمت تقسيم مي نمايد و مي گويد: يك قسمت از اين طناب
رد شد يعني از در چاه گذشت و به آن طرف رفت، پس اين قسمت «گذشته» است. قسمت ديگر
طناب الآن روي چاه است و پيدا است. قسمت سوم طناب هنوز نيامده است پس در «آينده»
مي آيد و به چاه مي رسد. پس اين چيزي كه عبور مي كند و حركت دارد، لازمه اش اين
است كه به سه قسمت منقسم شود: «گذشته و حال و آينده». اين طناب يك قسمتش گذشته است
از چاه و قسمت ديگر روي چاه است و قسمت سوم بعد ازاين خواهد رسيد به سر چاه. اين
از نظر كسي است كه در ته چاه قرار گرفته است و گرنه آن انساني كه بالاي چاه است،‌
او طناب را يك نواخت مي بيند و زمان برايش مفهومي ندارد زيرا بر تمام طناب احاطه
دارد و طناب را كاملا از اول تا آخر با هم مي بيند.

اين مثلي است براي
ما كه در عالم طبيعت و ماده هستيم، ما در چاه طبيعت و ماده زنداني هستيم لذا عالم
را به سه قسمت تقسيم مي كنيم اما خداوند تبارك و تعالي كه فوق همه عوالم است، زمان
براي او مفهومي ندارد حتي براي عالم مجردات و عالم مثال كه به آنها عالم قضا و قدر
هم مي گويند، عالم ماده يك نواخت است و زمان حال و گذشته و آينده مفهومي ندارد.

حضرت علي عليه
السلام نيز در اثر ارتباط با عالم بالا، گذشته و حال و آينده برايش يكسان است. و
لذا مي فرمايد: من به راه هاي آسمان يعني به علل و اسبابي كه شرايط وجود آينده است
بيشتر احاطه دارم تا به خود عالم ماده.

حال اگر كسي بگويد:
حضرت كه به هر دو عالم علم دارد، چرا مي فرمايد: من به آن عالم داناترم؟

 

عالم جمع الجمع و
عالم تدرج

در جواب مي گوئيم:
چون آن عالم «جمع الجمع» است يعني همه را در آن عالم به آن واحد مي بينند و بر همه
اش احاطه دارد اما عالم زمين عالم «تدرّج» است. يعني اول بايد به گذشته اش علم
پيدا كني، آن گاه به حال و سپس به آينده اش. چون تدرّج در كار است، علمش هم تدرّج
پيدا مي كند. بنابراين، در حالي كه اين عالم (ماده) در آن عالم (مجرد) به نحو «جمع
الجمع» موجود است، در آنجا «يك علم» كافي است كه به هه اش احاطه پيدا كند و نيازي
به تدرّج نيست ولي اينجا چون تدرّج لازم است، لذا علم نيز تدرّج پيدا مي كند. از
اين روي، علم آن جا محكمتر از اينجا هست. از اين روي مي گوئيم: علومي كه به نحو
جمع الجمع است و به نحو وحدت، يك دفعه به همه عالم احاطه دارد، آن علم قويتر و
محكمتر است از اين علمي كه به تدرّج مي خواهد پيدا شود.

پس وجه اعلميت و
داناتر بودن حضرت، به آن عالم اين است كه در آنجا علم به نحو جمع الجمع است و با
يك علم به همه احاطه دارد ولي اينجا علم متدرج است و كم كم پيدا مي شود در آنجا در
آنِ واحد بهم علم پيدا مي شود ولي در عالم ماده، علم به آينده هنوز پيدا نشده است
و زمان هر چه پيش برود، علم پيدا مي شود.

تشغر برجلها فتنة:
حضرت در اينجا فتنه را تشبيه به شتر چموشي كرده است كه از عصبانيت پاهايش را بلند
كرده و مي خواهد طرف مقابل را از بين ببرد. تشغر به معناي بلند كردن است.

تطأفي خطامها: اين
شتر سركش، آن چنان چموش شده است كه پايش را بلند كرده و به جاي اينكه بر زمين بزند
محكم به افسار خود مي كوبد و در نتيجه طنابها و مهارش كه در بينيش قرار دارد،
لگدمال و پاره مي شود. و آن گاه كه افسار گسيخته شد، چه مي تواند آن را سركشي باز
دارد؟!

خطام: به معناي
افسار است كه معمولا بيني شتر را سوراخ مي كنند و طنابي در آن سوراخ قرار مي دهند،
عرب به اين طناب كه به جاي مهار از آن استفاده مي شود، خِطام مي گويد: جمع آن
«خُطُم» است مانند كتاب كه جمعش «كتب» است.

تذهب باحلام قومها:
اين شتر افسار گسيخته چموش كه به هر كس برسد، اذيت مي كند و هر جا پا بگذارد لگد
مال مي نمايد، صاحبانش را سردرگم كرده و نمي دانند چگونه با آن رفتار كنند و هر چه
فكر مي كنند، عقلشان به جائي نمي رسد كه از شر اين شتر رها گردند. احلام: جمع حلم
به معناي عقل است.

در هر صورت حضرت مي
فرمايد: گرفتار اين فتنه هاي وحشتناكي كه در آينده خواهد آمد و گرفتار حكومت هائي
مانند حكومت معاويه و يزيد و وليد خواهيد شد و در گيرودار اين فتنه ها و حوادث دردناك،
سر درگم و متحير خواهيد شد، الآن از من بپرسيد تا من به شما وظيفه تان را در چنان
حكومتهائي مشخص نمايم و روش مبارزه را در حكومت هاي جائري كه به نام اسلام حكومت
مي كنند و با فساد و فسق و فجور، اموال بيت المال را به يغما مي برند، ياد دهم.
اين فتنه هاي افسار گسيخته اي كه مانند شتر سركش، عقل ها را از شما مي گيرد و در
حالت حيرت و بيچارگي قرارتان مي دهد، قبل از اينكه فرا رسد، راه هاي رهائي از آنها
را از من بپرسيد تا شما را راهنمائي كنم.

ولي آيا از حضرت
پرسيدند؟ و آيا «سلوني» را پاسخ دادند؟ تاريخ به عكس آن گواهي مي دهد. نه قدر آن
حضرت را شناختند و نه خود را از حوادث نجات دادند و نه وظيفه خود را تشخيص دادند!.

 

/

غدير، مكمِّل مبعث

غدير، مكمِّل مبعث

 

 

روز هيجدهم ذي
الحجة كه امسال مصادف است با 23 مرداد، روز غدير است و روز غدير از عظيم ترين
اعياد اسلامي و روزي است كه خداوند دين خود را كامل فرمود: «اليوم يئس الذين كفروا
من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت
لكم الاسلام ديناً». (سوره مائده، آيه 35)

امروز كافران از
دين شما مايوس شدند (كه بتوانند آن را نابود كنند) پس از آنها نهراسيد و از من
بترسيد. امروز آئين شما را به سر حدّ كمال رسانيدم و نعمتم را بر شما كامل نمودم و
اسلام را به عنوان دين جاويدان براي شما پذيرفتم.

از نظر عموم مفسران
شيعه بسياري از مفسران عامه بلكه اكثر آنها و بر اساس احاديث متواتري كه در تفسير
اين بخش از آيه نازل شده است، منظور از آن روز عظيم و مبارك كه براي جامعه اسلام
حقا بايد پس از روز بعثت، بزرگترين عيد باشد، همانا روز غدير است كه به بركت ولايت
اميرالمومنين به دين اسلام جاودانگي بخشيد.

مشركين قريش و يهود
سعي داشتند كه دين نو پاي اسلام را نابود سازند و همواره مترصد فرصت ها بودند كه
مسلمانان را از دين خود بر گردانند يا از پاي در آورند. خداوند مي فرمايد: «و لا
يزالون يقاتلونكم حتي يردّوكم عن دينكم ان استطاعوا…»، (بقره،217) هم چنان با
شما مي جنگند تا از دينتان برگردانند اگر بتوانند. و در مورد يهود مي فرمايد: «ودّ
كثيرٌ من اهل الكتاب لو يردونكم من بعد ايمانكم كفاراً‌ حسداً من عند انفسهم…»
بسياري از اهل كتاب سعي دارند كه شما را پس از ايمان به كفر برگردانند و اين از
روي حسد و رشك آنها است.

هنگامي كه ابراهيم
فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله از دنيا رفت مشركان شادي كردند به گمان اين كه
رشته اين انقلاب قطع خواهد شد زيرا مي پنداشتند تنها كسي كه مي تواند ادامه دهندۀ
اين خط باشد فرزند رهبر است و روي اين اساس پيامبر را «ابتر» گفتند يعني كسي كه
دنباله اي ندارد؛ خداوند پيامبرش را بشارت به «كوثر» داد و شماتت كننده او را
«ابتر» خواند.

گاهي مشركان به خود
نويد مي دادند كه به هر حال پيامبر از دنيا مي رود و نهضت او در برابر شرك و ظلم
نابود مي شود خداوند در پاسخ آنها مي فرمايد: «و ما جعلنا لبشرٍ من قبلك الخلد
أفإن متّ فهم الخالدون» ما هيچ بشري را پيش از تو در اين جهان، جاودان قرار نداديم
آيا اگر تو مردي آنان جاودانند؟!

 

معرفي رهبر آينده

ولي هم چنان مشركان
و بد خواهان و منافقان، منتظر مرگ آن حضرت بودند تا به جاهليت خويش باز گردند.
خداوند براي اين كه بعثت را تكميل كند و نعمت را به كمال و تمام برساند پيامبرش را
در واپسين روزهاي زندگي فرمان داد تا رهبر آينده را معرفي كند و مقام ولايت را به
جهانيان بشناساند.

آن حضرت از اين بيم
داشت كه بدخواهان او را به انحصار طلبي متهم سازند زيرا ولي امر مسلمين طبق فرمان
آسماني و آيه «انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون
الزكاة و هم راكعون» اميرالمؤمنين علي عليه السلام بود. خداوند با لحني تهديد آميز
فرمان داد تا حجت را بر مردم تمام كند ولايت عهدي را به مولاي متقيان بسپارد و
فرمود: «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلَّغت رسالته و
الله يعصمك من الناس ان الله لا يهدي القوم الكافرين» اي فرستاده ما برسان به مردم
آن چه را بر تو فرو فرستاديم و اگر تبليغ اين امر نكني هرگز رسالتت را انجام نداده
اي و (از مردم هراسي به دل راه مده كه) خداوند تو را از بدخواهان محافظت مي فرمايد
و به تاكيد خداوند كافران را هدايت نخواهد فرمود. يعني اگر از گمراه شدن مردم ترس
داري بدان آنان كه ايمان دارند و سخن تو را وحي الهي مي دانند هر چه بگوئي مي
پذيرند و آنان كه در دل شك و شبهه دارند و براي دنيا و رسيدن به منصب و مقام، به
ظاهر ايمان آورده اند و در باطن كافرند، هرگز خداوند هدايتشان نخواهد فرمود پس
گمراهي آنان قطعي و حتمي است و نبايد در ابلاغ اين امر خطير به خاطر آنان تاخير
روي دهد. بگو به مردم كه علي خليفه و جانشين من و رهبر همه مسلمانان است. پيامبر
در آن جمع عظيم حاجيان در آخرين حجي كه حضرتش به جا آورد و به هنگام بازگشت در
موضعي به نام غدير خم بر فراز منبري از جهاز شتران بر آمد و پس از خطبه اي بليغ كه
بسياري از مسائل مهم اسلام را در آن مطرح فرمود و از مرگ خويش نيز آنها را باخبر
ساخت از آنان پرسيد: آيا من (طبق آيه قرآن) از شما بر مال و جانتان سزاوار نيستم؟
يعني آيا ولايت و رهبري من به معناي حق هر گونه تصرف در مال و جان شما نيست؟ همگي
گفتند: بلي يا رسول الله (صلي الله عليه و آله) پس حضرت فرمود: «الا فمن كنت مولاه
فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاده و انصر من نصره و اخذل من خذله».

اين سخن را در حالي
فرمود كه دستان مبارك آن حضرت را چنان بلند كرده بود كه زير بغل آن دو بزرگوار
نمايان شد تا كسي ترديدي به خود راه ندهد كه شايد اين علي شخصي ديگر است و فرمود:
هان هر كه را من مولاه و سرورم اين علي است كه او را نيز مولي و سرور است خداوندا
دوست دوستان و دشمن دشمنانش باش ياري كنندگانش را ياري فرما و آنان كه از ياريش ابا
كننده به خود واگذار.

 

نعمت بزرگ

در اين هنگام بود
كه فرشته وحي شادان و خرامان آيه اي كه حكايت از خرسندي عالم ملكوت دارد فرود آورد
امروز كافران از دست يابي به حريم مقدس اسلام مايوس و نااميد شدند و هم آن افكار
پوچ و بيهوده و نقشه هاي شوم، نقش برآب شد و ادامه نهضت به وسيله ولايت و رهبري
امام اميرالمؤمنين علي عليه السلام تامين شد. امروز خداوند نعمت بعثت را كامل
فرمود و اين همان نعمت بزرگي است كه خداوند بر مومنان به خاطر آن منت گذاشته «و
لقد منّ الله علي المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا…» اكنون اين منت به نهايت رسيد و
نور خورشيد نبوت در تاريكي شب جاهليت از چهره فروزان ماه ولايت بر افق تاييد تا
پويندگان حقيقت هر چند كم باشند راه را بيابند و بيراهنه نروند كه هدف از خلقت
انسان كمال است نه رفاه و دولت.

نكته مهمي كه در
اين آيه است تهديدي است كه از جمله «و اخشون» به نظر مي رسد. خداوند با جمله «فلا
تخشوهم» مسلمانان را از امكان دست يابي كفاره به هدفهاي شوم خود در مورد اصل دين
مطمئن مي سازد و سپس با جمله واخشون تهديد مي كند كه تنها خطري كه در كمين است از
انتقام من است. اگر به اين نعمت كفران بورزيد و حق آن را ادا نكنيد و ولايت را
نپذيريد از ادامه نعمت هدايت الهي محروم خواهيد ماند: «ذلك بان الله لم يك مغيراً
نعمة انعمها علي قوم حتي يغيروا ما بانفسهم» خداوند نعمتي را كه بر قومي فرستاده
تغيير نخواهد داد مگر اين كه آنها خود متغير شوند و آن نعمت را كفران كنند.

متاسفانه اين تهديد
عملي شد و جامعه اسلامي، رهبري را از مجراي الهي خود خارج ساخت و اين چنين كه
مشاهده مي شود دچار اختلاف و تشتت و از هم گسيختگي گشت و بالاخره كفار گر چه
نتوانستند دين را از بين ببرند ولي هم چنان كه مشهود است بر كيان جامعه مسلمين
مسلط شدند تا آنجا كه هر گوشه اي از بلاد اسلام آشكار و نهان تحت سلطه يك قدرت
استعمارگر قرار گرفته. همه اين مصيبت ها كه بر مسلمانان وارد شده است و اين ذلتي
كه يك كشور اسلامي براي خاموش كردن صداي اسلام زير همه نوع پرچم كفر مي رود تا از
خشم ملت مسلمان در امان باشد و اين همه تشتت و جدائي كه ميان مسلمانان است و اين
همه تجاوز كه به بلاد اسلامي با آن سابقه عظمت و مجد و شكوه مي شود و اين همه
چپاول كه از سوي كافران بر ثروت هاي سرزمين هاي اسلامي روا گشته، همه و همه از آن
روز پي ريزي شد كه مسلمانان نعمت ولايت را ناديه گرفتند و فرمان تاريخي «غديرخم» را
نشنيده انگاشتند. زهراي مرضيه سلام الله عليها در خطبه اي كه در مسجد پيامبر صلي
الله عليه و آله ايراد فرمود و فلسفه احكام را به اختصار ذكر نمود، فلسفه ولايت را
وحدت و يك پارچگي جامعه اسلامي اعلام نمود: «و ولايتنا اماناً من الفرقة».

و شاهد اين مطلب
همين انقلاب شكوهمند اسلامي است كه در اين دوران تاريك بازگشت و ارتجاع به جاهليت
و شرك و آلودگي بار ديگر نور خورشيد اسلام را از چهره ولايت فقيه كه خود پرتوي از
ولايت امامان عليهم السلام است بر جهان تابيد و اين همه شكوه و عظمت و سرفرازي كه
براي اسلام در اين عصر تاريكي به وجود آمد، همه و همه از بركت نعمت ولايت است كه
ملت بزرگ ايران قرن ها است به آن افتخار مي كند و همه از بركات روز غدير است كه
ملت مسلمان ايران هر ساله آن را با شكوه فراوان جشن مي گيرند. اميدواريم كه همواره
خداوند سايه اين نعمت بزرگ را بر اين مرز و بوم مستدام بدارد و صاحب ولايت عظمي
ولي عصر ارواحنا فداه را هر چه زودتر براي برافراشتن پرچم بعثت و ولايت در همه
جهان بر انگيزد.

 

/

دانستيهائي از قرآن

دانستنيهائي از
قرآن

مفهوم استعمار در
قرآن

بسم الله الرحمن

«هو انشأكم من
الأرض و استعمركم فيها ثمّ توبوا اليه انّ ربي قريب مجيبّ»[1]

او است كه شما را
از زمين پديد آورد و آباداني آن را به شما واگذار نمود، پس به سوي او باز گرديد كه
پروردگارم نزديك و اجابت كننده است.

هو انشأكم من
الأرض: راغب در مفردات مي گويد: «الأنشاء ايجاد الشيء و تربيته» انشاء به معني به
وجود آوردن و تربيت و پرورش چيزي است و بيشتر در مورد حيوان و انسان به كار مي
رود، و از اين نظر داراي مفهومي وسيع تر از «خَلَقَ» مي باشد. بنابراين «انشأكم من
الارض» تنها به ايجاد انسان از زمين اشاره ندارد بلكه به مراحل بعدي زندگي بشر كه
در سايه لطف و عنايات پيوسته الهي رشد و پروش مي يابد.

و استعمركم فيها:
استعمار در فرهنگ قرآن به معني واگذاري چيزي به منظور آبادسازي است و لذا در
«مفردات» آمده: «و استعمرته اذا فوضت اليه العماره».

اميرالمومنين عليه
السلام در رابطه با تفسير اين آيه شريفه مي فرمايد: «خداوند به ما فهمانده و امر
فرموده كه افراد، زمين را (با كشاورزي و درخت كاري) آباد سازند تا بدين وسيله
خوراكشان به وسيله حبوبات و ميوه جات تامين گردد».[2]

البته اين امر الهي
در مورد آباداني زمين تنها متوجه قشر شريف و زحمتكش كشاورز نيست، بلكه دولت و تمام
كساني كه مي توانند با سرمايه گذاري و مدرنيزه كردن كشاورزي آنها را، براي كشت و
برداشت هر چه بهتر و بيشتر ياري رسانند، مشمول امر الهي خواهند بود.

بدين ترتيب مي
بينيم كه استعمار با چنين مفهومي زيبا چگونه به وسيله قدرت هاي طاغوتي دنيا مسخ
شده تا آنجا كه در فرهنگ لغات چنين معنا مي شود: «استعمار در اصطلاح امروز، دست
درازي و اعمال نفوذ و مداخله دولت هاي قوي در كشورها و سرزمين هاي دولت هاي ضعيف
به بهانه آبادي و عمران و به قصد استفاده از منابع ثروت آنها»[3] است، البته تنها
واژه استعمار نيست كه در دنياي ما معني واقعي خود را از دست داده بلكه تمدن، آزادي
و … از جمله واژه هائي هستند كه به چنين سرنوشتي دچار گشته اند تا بدين وسيله
استعمارگران بتوانند به راحتي چهره زشت خويش را در پشت اين واژه هاي زيبا پنهان
نموده و اهداف شيطاني و پليد خود را بدين وسيله پياده نمايند ولي جهان اسلام
خوشبختانه با الهام از انقلاب رهائي بخش اسلامي ملت ما، بيدار گرديده و مي رود تا
دامان خويش را براي هميشه از لوث وجود استعمارگران تطهير نمايد.

انّ ربّي قريب
مجيب: راغب در مفردات مي گويد: قرب به خداوند با اتصاف انسان به صفات الهي و
پاكسازي نفس از پليديها حاصل مي شود «و ذلك قرب روحاني لا بدني» و اين خود قرب
معنوي و روحاني است نه قرب جسمي.

امام صادق (ع) عليه
السلام مي فرمايد: از جمله خطاب هاي خداوند به موسي (ع) اين بود: «يا موسي ما
تقرّب اليّ المتقربون بمثل الورع من محارمي»، موسي! مقربان به درگاه من به چيزي
بهتر از اجتناب محرمات تقرب نمي جويند.

و از اين رو در آيه شده پس از اينكه
دستور توبه داده و مي فرمايد: «ثم توبوا اليه» مساله قرب و نزديكي خداوند را مطرح
مي نمايد، زيرا هنگامي كه انسان با توبه و ترك گناه به خداوند تقرب جست از آن سوي
خداوند هم به او نزديك خواهد شد. ابوذر مي گويد: از پيامبر شنيدم كه مي فرمود: «من
تقرب الي الله عزوجل شبراً تقرب اليه ذارعاً…» هر كس به مقدار يك وجب به خداوند
نزديك شود خداوند به مقدار يك ذراع به وي نزديك گردد. كه البته منظور همان تقرب
معنوي به خداوند مي باشد و در اين صورت است كه خدا دعا و خواسته او را هم اجابت مي
نمايد نه يك باره كه بارها و از اين جهت در اينجا به صفت «مجيب» از او ياد شده است
يعني بسيار اجابت كننده.



1_ سوره هودــ
آيه 61.

/

سرمقاله

يک در برابر دهها
ميليون!

بسم الله الرحمن
الرحيم

عبادت فلسفه آفرينش
انسان است و اهميت هر عبادتي بستگي دارد به کميت و کيفيت آثار آن در سازندگي و
تکامل انسان در پرتو تقرب به حق تعالي و حج با ترکيب و ابعاد گسترده و کاربرد وسيع
آن از نظر معنوي، اخلاقي، سياسي، اجتماعي و … از مهمترين عبادات محسوب يم شود که
بررسي هر يک از اين ابعاد بحث مستقلي را طلب مي کند.

عبادات از يک نظر
به فکري، جوارحي و مالي تقسيم شده است که هر يک داراي ويژگيهاي خاص خود هستند و حج
همراه با محتواي جامع آن در بردارنده هر سه قسم عبادت مذکور است: هم مستلزم صرف
مال است و هم اعضاء و جوارح براي انجام مناسک آن به کار گرفته مي شوند و هم
برخوردار از نشانه هاي آشکار و عناصري است که نيروي فکر و انديشه انسان هاي خردمند
را بيدار کرده و آنان را به تفکر و تدبر برانگيخته و راه را براي يک انقلاب و تحول
عميق براي تحقق بخشيدن به آرمان هاي جهان شمول اسلام هموار مي سازد که در اين
منحصر فقط به نمونه هايي از بخش اخير اشاره مي شود:

در اولين گام و قبل
از لبيک و دخول در احرام، لباس ها از هر جنس و رنگي که باشد کنده و جامه احرام بر
تن پوشيده مي شود. اين صحنه بي نظير نظر هر بيننده را به طور محسوس به خود خيره مي
سازد به عنوان يک الگو و نمودار، خردمندان را به تفکر وا مي دارد که جامعه اسلامي
در صورتي مي تواند به حريم حرم کبريايي نزديک و به طواف کعبه مقصود دست يابد که
قبل از هر چيز تمام امتيازات و تشخصات موهوم و اعتباري را از خود فرو ريزد و
مرزهاي نژادي، قومي، جغرافيايي و … را در نوردد و همگي همسان، همسو و هم صدا
«امة واحدة» شوند و با قدم عبوديت به سوي: «اله واحد» ره سپارند «انّ هذه امتکم
امة واحدة و انا ربکم فاعبدون»، (انبياء ـ 92).

و بايد انديشيد که
بندگي حق و رسيدن به سعادت مطلق و رجم شياطين و جهاد عليه دشمنان خدا هرگز با
خودخواهي، نژادپرستي، ملي گرايي، تبعيض، اختلاف، تنازع و هر پوشش و معياري جز نيت
خالص و تقواي الهي سازگار نيست.

و راهپيمائي «وحدت»
در مدينه منوره قبل از شروع مناسک حج تمهيدي است براي شکستن تمام اين مرزها و پرواز
در فضاي لايتناهي عبوديت حق.

… و کعبه که قبله
گاه و مطاف پاک باختگان حق است يادآور ابراهيم است و قيام و هجرت او. ابراهيم بت
شکن که يک تنه در برابر تمام بتها و بت پرستان قيام کرد و از تمام رنج ها و
تهديدها و حتي انبوه آتشي که براي سوزندان او فراهم شده بود نهراسيد و از رفاه و
خانه و کاشانه و جسم و جان گذشته و در طلب جانان به سوي «وادي غير ذي زرع» بيابان
بي آب و علف ره سپرد تا معاد را و پرستش حق را برپا دارد «ربنا ليقيموا الصلاة» و
در آن جا با ساختن کعبه پايه هاي بناي رفيع عبوديت و دين خدا را استوار ساخت که:
«لا يزال الدين قائماً ما قامتِ الکعبه»، (امام صادق) و بايد انديشيد درباره کعبه
که اولين خانه با برکت است که براي «ناس» وضع گرديده است. «ان اول بيت وضع للناس
للذي ببکّْة مبارکاً»، (آل عمران، 96).

کعبه اي که خداوند
آن را مرجع و پناهگاه امن براي «ناس» قرار داده است: «و اذ جعلنا البيت مثابة
للناس و اَمنا»، (بقره، 125) تا ملتهاي مظلوم و تحت سلطه ــ نه نمايندگان آنهاــ
يا رجوع و پناه آوردن به آن و تقرب به حق و پيوستن به ساير ملتهاي مسلمان «قطره
قطره جمع گردد وانگهي دريا شود» خروشان شوند و همدل و هم صدا از تمام مشرکين و
مزدورانشان اعلام برائت کرده و از پايگاه توحيد و مبدا وحدت براي تحقق آرمان هاي
مکتب رهايي بخش اسلام و رجم تمام شياطين کوچک و بزرگ قيام کنند که اينجاست ملجأ و
مأمن «ناس» و اينجاست بر پا دارنده «ناس»، «جعل الله الکعبة البيت الحرام قياماً
للناس»، (مائده، آيه 97).

توجه به همين چند
نمونه کافي است که ما را به محتواي واقعي حج و کاربرد آن رهنمون شود، حجي که
بهترين زمينه را براي شکوفائي خرد و بيداري انديشه در جهت تحکيم پايه هاي ايمان و
ايجاد مودت و يک رنگي بين پيروان خاتم المرسلين «رحماء بينهم» و قيام و مبارزه
عليه تمام شيطان ها و طاغوت ها «اشداء علي الکفار» فراهم مي آورد.

نموداري از ارزش و
عظمت حج را نيز در روايات بي شماري که درباره اهميت و فضليت آن وارد شده است به
خوبي مي توان دريافت که در اينجا يک نمونه آن را ذکر مي کنيم: «درهم في الحج افضل
من الفي الف فيما سويٰ ذلک من سبيل الله»، (امام صادق عليه السلام)،‌(وافي، ج 2،
47).

صرف يک درهم در راه
حج برتر است از دو ميليون درهم که در غير حج براي خدا صرف شود. معلوم است که در
راههاي ديگر که براي خدا باشد به نوبه خود صرف مال داراي فضليت هاي بسيار است و با
احتساب اين نکته ممکن است يک درهم در راه حج به دهها ميليون برابر نيز برسد و باز
معلوم است که اين فضليت براي حج بي روح و اعمال خشکي که با مصالح آمريکا و اذناب
آن هيچ گونه تضادي نداشته باشد نيست بلکه براي حجي است که موجب تقويت دين و تامين
کننده مصالح و منافع مسلمين مي باشد.

و با توجه به همين
محتواي ژرف است که قدرت هاي استکباري با تحقق آن خود را در معرض بزرگترين خطر مي
بينند و همواره تلاش کرده و مي کنند که: 1ـ با تغيير معالم و محو يا تحت الشعاع قرار
دادن آثار و سرگرم کردن حجاج به بازار و نمودارهاي صنعت و فرهنگ و معماري بيگانگان
و … از بيداري و تعقل و تدبر آنان پيشگيري کنند. 2ـ با ايجاد تفرقه و حساسيت هاي
مذهبي و قومي و دروغ و شايعه پراکني به وسيله وعاظ السلاطين از وحدت و همکاري بين
ملتهاي مسلمان جلوگيري کنند. 3ـ با انواع فشارها و استفاده از تمام روشهاي ممکن از
پيوستن حجاج به ساير کشورهاي اسلامي به راهپيمائي وحدت و برائت و تماس با حجاج
ايراني ممانعت به عمل آورده و بي شرمانه تبليغ مي کنند که هر گونه شعار سياسي و
تظاهر عليه قدرتهاي شيطاني مغاير با حج و قداست آن است!

ولي اينک بحمدالله
بعد از قرن ها و در پرتو پيروزي انقلاب اسلامي در ايران و پيام هاي حيات بخش امام
مي رود تا حج محتواي واقعي خود را بازيابد و ملل مسلمان تدريجا دشمنان اصلي و فرعي
خود را شناخته و با شعارهاي مرگ بر آمريکا و … آشنا شده اند و اميد مي رود به
زودي تمام مسلمانان جهان همگام و هم صدا با ملت مسلمان ايران به مبارزه اي بي امان
عليه تمام قدرت هاي استکباري برخيزند و بشريت را از شر آمريکا، شوروي، فرانسه،
انگليس و صهيونيست ها و نوکرانشان آزاد ساخته و پرچم توحيد را در سراسر گيتي
برافرازند انشاء…..

رحيميان

 

/

امام خمینی ثابت و استوار

امام خميني ثابت و
استوار از آغاز تا کنون

کشاورزي اساس
اقتصاد کشور

«مملکت ما از حيث
کشاورزي غني است. اگر کشاورزي صحيح در اين مملکت بشود، ممکن است آذربايجان يا
خراسان کافي باشد براي همه مملکت و بقيه اش بايد صادر شود».

26/6/58

«خدمت به اين است
که کشاورزها در زمين هائي که دستشان است زرع کنند، کشت کنند، آبياري کنند و همت به
خرج بدهند و اين معنا را بايد تذکر بدهم که نبايد غصب کنند مال مردم را. اينکه
بعضي ها گفته اند هر کس هر چه دستش آمد بکارد! خير! بايد زمين ها را روي موازين
شرعي و الهي، کشت و زرع کنند و مسامحه نکنند در اين مطلب بلکه انشاءالله در چند
سال آينده خودکفا بشويم و سر پاي خودمان بايستيم».

2/8/85

«امروز مي دانيد که
ما را دارند تهديد مي کنند به حصر اقتصادي! ما بايد فکر کنيم. فکر اين است که کشور
مشغول کشاورزي شود. مشغول کشت شود… ما کشور خيلي بزرگي داريم، ما اگر روي يک
اصول صحيح اين مملکت را اداره بکنيم، بهترين زندگي براي اين ملت حاصل مي شود، لکن
نمي گذارند اين طور حاصل شود. آب اين شيط (کارون) هرز مي رود. يک وقتي که من رفته
بودم از آنجا عبور کنم، بيابان و هم چنين زمين هاي سالم (براي کشت) افتاده بود،
اين آب اگر خرج اين زمين مي شد و اين زمين آباد مي شد مي توانست براي صد ميليون
جمعيت ايران ارزاق بدهد نه اينکه حالا که سي و پنج ميليون است نتواند خودش را
اداره کند».

3/10/85

«کشاورزها بايد
کشاورزي خودشان را تقويت کنند و بيشتر کنند و کارها را طوري کنند که ما ديگر در
خوردنمان محتاج به مردم نباشيم».

14/89/58

«لازم است دولت بيش
از پيش کمکهاي لازم را به کشاورزي و کشاورزان بکند و در اين امر از هيچ کوششي
خودداري ننمايد و از پيچ و خم هاي اداري که موجب تاخير در اين امر حياتي است
جلوگيري نمايد و در اين موضوع، به استاندارها در سطح کشور سفارش اکيد نمايد که امر
کشاورزي در کشور ما، از اهم امور است و هدايت و اجراي آن به وجه صحيح، اساس اقتصاد
کشور است».

12/1/60

«کشاورزي در اسلام
از امور بسيار مهم و از اموري است که درباره او گفته شده است که: کشاورزان بهترين
مخلوقات هستند و کشاورزان اقرب ناس به خداي تبارک و تعالي هستند و کشاورزان در آن
عالم شايد در صف اول از مردم نيکوکار واقع بشوند و شغل کشاورزي، شغلي بوده است که
انبيا هم به آن اشتغال داشته اند و انبيا هم رزق خودشان را از راه کشاورزي به دست
مي آوردند… و من اميدوارم که کشاورزان قدر خود را بدانند. و شما کشاورزان سرتاسر
کشور ارجمندتر از ساير قشرها هستيد چون شما ارزاق ملت را که مورد احتياج ملت است و
بالاترين احتياج است، تامين مي کنيد و انشاءالله خودتان را به حد کفا برسانيد به
طوري که ما احتياج به هيچ يک از کشورها نداشته باشيم بلکه انشاءالله اين فرآورده
کشاورزان به جاهاي ديگر و کشورهاي ديگر هم صادر شود».

7/7/60

 

/

فهرست

امام خمینی ثابت و استوار(کشاورزی،اساس
اقتصادکشور)

سرمقاله

دانستنیهائی از قرآن(مفهموم استعمار در قرآن)

غدیر، مکمل مبعث

علم امام به حوادث آینده                                       آیت الله العظمی منتظری

بررسی آیه میثاق                                              آیت الله جواد
آملی

معاد                                                           
آیت الله حسین نوری

سخنان معصومین(استمداد از مخلوق)

تجلی عرفان از تجلی ماه شعبان                             آیت الله محمدی
گیلانی

مسلمانان صدر اسلام                                        حجة الاسلام و
المسلمین رسولی محلاتی

همراه با امام بسوی حج پایگاه انقلاب جهانی
اسلام       حجة الاسلام و المسلمین موسوی
خوئینی ها

هجرت و حج ابراهیم (ع)                                   عبدالکریم بی
آزار شیرازی

شرح دعای ابوحمزه ثمالی                                  آیت الله
ایزدی نجف آبادی

حقوق فرزندان

پیام شهید

انفاق و صدقه 
                                              حجه السلام محمدحسن
رحیمیان

یاران امامان                                                 سیدمحمدجواد مهری

گفته ها و نوشته ها

مدیریتهای اجرائی                                           محمدرضا حافظ نیا

پاسخ به نامه ها

نگاهی به رویدادها

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

 

 

 

/

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

رهنمودها

امام خميني

*از هياهوي ابرقدرتها در خليج فارس نترسيد كه آنها هيچ غلطي نمي­توانند بكنند.

*صلح با صدام كار ضعفاست، وقت آنست كه همه جديت كنند و مهلت را از صدام
بگيرند.

*آنهائيكه مي­گويند بايد سازش كرد آيا ميفهميد كه اگر ملت ما سازش كند به وضع
سابق برمي­گردد و دوباره له مي­شود.

*اگر چنانچه رفراندوم كنيد بين ملتهاي دنيا كه امروز وحشي­ترين رژيمها چه كسي
است،‌ اكثريت قاطع مي­گويند: آمريكا.

*اين ابرقدرتها مي­خواهند به همه جا مسلط شوند و اين بدبختيهاي خليج فارس هم
مثل كويت گرفتار اين وسوسه شده­اند، خيال مي­كنند كه اگر در دامن آمريكا بروند،
خلاص مي­شوند، اين اشتباه است.

*از مناقشات لفظي دست برداريد و يكصدا دنبال اين باشيد كه نگذاريد ابرقدرتها
در كشور شما ديگر دخالت كنند.

9/3/66

آيت الله العظمي منتظري

*اگر بخواهند خانه ما را مركز حب و بغض­ها و خطوط و افكار مختلف قرار دهند من
راضي نيستم.

*نيروهاي مومن را كنار نزنيد و هر روز افراد و مسئولين را با انگ و برچسب متهم
نسازيد كه در اين صورت نيروهاي لايق و با ايمان جامعه بتدريج تحليل مي­روند.

26/1/66

*سرنوشت اسلام و ايران وابسته به جنگ است،‌ براي پيروزي بايد تمام نيروهاي
نظامي، انتظامي و مردمي متحد شوند.

*در انتخابات آينده بي­طرفي خود را حفظ كنيد و مردم را در انتخاب آزاد
بگذاريد.

*در استانداري ننشينيد تا مردم به شما مراجعه كنند، خودتان به شهرها و روستاها
برويد و مشكلات مردم را حل كنيد.

29/1/66

*بايد بدون خستگي و دلسردي از كمبودها و مشكلات، معارف اصيل اسلامي را ميان
ملتها كه تشنه اسلام هستند گسترش دهيم.

1/2/66

آيت الله العظمي منتظري

*قواي سه گانه كشرو بايد مشكلات و قوانين دست و پا گير را حل نموده و در مسيري
حركت كنند كه مستضعفين جامعه بتوانند براحتي حق خود را بگيرند.

26/1/66

 

 

/

نگاهي به رويدادها

نگاهي به رويدادها

جنگ

كارخانه اسلحه سازي «حله» در بغداد توسط نيروهاي تحت امر قرارگاه رمضان منفجر
و به آتش كشيده شد.

14/2/66

نيروهاي مشترك قرارگاه رمضان، پادگان «تانجو» و مركز فرماندهي و لجستيكي جبهه­هاي
شمال عراق را به آتش كشيدند در اين عمليات 5 فروند از هليكوپترهاي دشمن بعثي مستقر
در اين پايگاه منهدم و بيش از يكصد تن از افسران پادگان بهلاكت رسيدند.

15/2/66

يك فروند ميگ 21 عراق در جبهه ماهشهر سرنگون و يك هليكوپتر دشمن در ارتفاعات
2285 سردشت سقوط كرد.

غيورمردان سپاه اسلام متشكل از تيپ 65 هجرت تحت امر قرارگاه رمضان و پيشمرگان
حزب الله كرد عراق، شهر مرگسور عراق را بمدت 8ساعت بتصرف خود درآوردند كه در اين
عمليات 8 ساعته ساختمانهاي سازمان امنيت حزب بعث، فرمانداري، مقر تيپ 75 مزدوران
عراقي، نيروگاه برق، پمپ بنزين و چند مركز دولتي شهر مرگسور كاملاً منهدم شد.

21/2/66

سازمان ملل: عراق حتي عليه غيرنظاميان ايران سلاح شيمائي بكار برده است.

دو واحد صنعتي در اصفهان و تبريز هدف حمله جنگنده-هاي متجاوز عراقي قرار گرفت.

24/2/66

عمليات پارتيزاني نيروهاي مشترك به 60 كيلومتري بغداد كشيده شد.

4/3/66

جهان اسلام

يك نشريه اسپانيائي از ايران گيت بعنوان جديدترين سيلي امام خميني به ريگان
ياد كرد.

15/2/66

گروهي از علماي مسلمان سومالي بطور سري در يك دادگاه امنيتي به اعدام محكوم
شدند.

17/2/66

انقلابيون مسلمان لبناني در يك عمليات كمين 18 تن از افسران و سربازان اسرائيلي
را كشته و مجروح كردند.

19/2/66

«گاري سيك» مشاور كارتر در مسائل ايران: در جهان هيچ ملتي به اندازه ملت ايرن
حاضر نيست در راه اهداف انقلابي مذهبي خود ايثار كند.

21/2/66

سفارت عربستان در هند از دادن ويزاي حج به مسلمانان كمتر از 30 سال خودداري
كرد.

پايگاههاي نظامي حلبچه و سيد صادق عراق، در جريان شورش مردم مبارز، سقوط كرد.

هلي كوپترهاي توپدار عراق تظاهرات مردم سيد صادق و حلبچه را به رگبار بستند.

24/2/66

در پي مقاومت و ايستادگي دانشجويان مسلمان، دولت تركيه مجبور به لغو قانون منع
حجاب در دانشگاههاي الهيات اين كشور شد.

27/2/66

مسلمانان دهلي عليرغم اعلام حكومت نظامي و جلوگيري از هر گونه تجمع و
راهپيمائي مراسم روز جهاني قدس را برگزار كردند.

وزارت اوقاف كويت دستور داد كه در روز قدس خطبه نماز جمعه به بيماري ايذر
اختصاص يابد.

پليس انگلستان از مسلمانان مناطق اشغالي كرانه باختري رود اردن و نوار غزه در
تظاهرات روز قدس شركت كردند.

2/3/66

گردان 88 خفيه ارتش عراق با تمام تجهيزات به مبارزين منقطه اربيل پيوست.

رهبران مذهبي كشورهاي اسلامي در مورد قتل عام مسلمانان در هند ابراز نگراني
كردند.

5/3/66

رئيس امنيت سفارتخانه­هاي آمريكا در مصر، سودان و اردن هدف حمله مسلحانه
انقلابيون مسلمان مصري قرار گرفت.

6/3/66

تعداد زيادي از اجساد مسلمانان هند كه بدست هندوها بقتل رسيدند كشف شد.

7/3/66

يك هواپيماي رژيم صهيونيستي با آتش رزمندگان مقاومت اسلامي در جنوب لبنان سقوط
كرد.

حزب الله كويت مسئوليت انفجار بندر احمدي را بعهده گرفت.

تعدادي از فرماندهان نظامي اسرائيل كه در يك جلسه نظامي شركت كرده بودند در
جريان حمله چريك­هاي مسلمان كشته يا مجروح شدند.

11/3/66

اخبار داخلي

ديوان لاهه، آمريكا را موظف كرد 500 ميليون دلار از وجوه ايران را فوراً مسترد
كند.

15/2/66

450 ميليون دلار از دارائيهاي مسدود شده ايران در آمريكا آزاد شد.

16/2/66

براي اولين بار در كشور، سرويس و تعميرات اساسي كوره سفيد ذوب آهن اصفهان توسط
مهندسين ايراني انجام شد.

گروهي از افراد خيّر هزينه احداث 100 دستگاه مدرسه در مناطق محرومن و مستضعف
نشين تهران را تقبل كردند.

127 كاميون و كاميونت حامل كمكهاي اهدائي مردم ايلام به جبهه ارسال شد.

19/2/66

كاروان بزرگ كمكهاي مردم گيلان بوسيله 310 كاميون به ارزش 250 ميليون ريال
روانه جبهه­ها شد.

21/2/66

سرانجام پس از گذشت چهار سال، شوراي امنيت، رژيم عراق را بخاطر بكار بردن
سلاحهاي شيميائي عليه نظاميان و  غير
نظاميان ايران محكوم كرد.

26/2/66

سرانجام پس از گذشت چهال سال، شوراي امنيت، رژيم عراق را بخاطر بكار بردن
سلاحهاي شيميائي عليه نظاميان و غير نظاميان ايران محكوم كرد.

26/2/66

سيل در تهران، كرج و ساوه 6 كشته و ميليونها ريال خسارت بجاي گذاشت.

31/2/66

50 ميليون ريال كمهاي جنسي هموطنان حوزه خليج فارس به جبهه­هاي نبدر ارسال شد.

ايران در نامه­اي به دبير كل سازمان ملل از توطئه مشترك عراق،‌ آمريكا و
كشورهاي مرتجع منطقه براي دخالت مستقيم ابرقدرتها در جنگ تحميلي پرده برداشت.

3/3/66

شهر ذزفول كه تاكنون 3500 شهيد تقديم انقلاب نموده و 170 فروند موشك و 5100
گلوله توپ را تحمل نموده بعنوان شهر نمونه و مظهر و سمبل استقامت ملت ايران شناخته
شد.

5/3/66

7 فروند قايق تندرو كويتي به همراه سرنشينان آن توسط رزمندگان اسلام توقيف و
بازداشت شدند.

11/3/66

اخبار خارجي

عرفات: براي ملاقات با رهبران اسرائيل آماده­ايم!

15/2/66

يك ميليون سياهپوست در اعتراض به انتخابات نژادپرستان آفريقاي جنوبي دست به
اعتصاب زدند.

16/2/66

100 هزار نيروي آمريكائي براي انجام مانور نظامي با هندوراس در نزديكي
نيكاراگوئه مستقر شدند.

17/2/66

شامير و شاه حسين در يك تماس مستقيم تلفني با يكديگر گفتگو كردند.

سوريه 17 تن از مقامهاي فلسطيني را اخراج كرد.

19/2/66

معاون وزارت خارجه آمريكا با «طارق عزيز» در بغداد ملاقات كرد.

موشك «پولاريس انگليس» هنگام شليك آزمايشي منفجر شد.

21/2/66

رژيم صدام در ادامه جناياتش، روستاهاي مناره، پيرداود، دوسته په، اريتان، علي
اوا و دوسيه از توابع مرگسور و سراء، ميراوا، سروك، مه چه لكه، ماهه جلگه،‌ خرواته
و سروني از توابع بخش حريره را با خاك يكسان كرد.

رئيس كميسيون تحقيق كنگره آمريكا: عربستان 32 ميليون دلار به ضد انقلابيون نيكاراگوئه
كمك كرده است.

23/2/66

رسوايي ماجراي مك فارلين يك قرباني ديگر گرفت: قرباني جديد «جانتان ميلر» نام
دارد و رئيس امور اداري كاخ سفيد مي­باشد.

ريگان اعلام كرد در نتيجه رسوايي ايرانگيت و تنگناهاي روزافزونش دچار سردرد
شده ولي بيماريش كشنده نيست.

27/2/66

اولين نفتكش شوروي تحت اجارۀ كويت با يك مين دريايي برخورد كرد.

ناو جنگي آمريكا اشتباهاً هدف 2 موشك عراقي قرار گرفت كه 3 ملوان آمريكائي
كشته و 30 نفر ناپديد شدند.

28/2/66

كاخ سفيد اظهارات ريچارد مورفي در مورد تأثير حمله به ناو جنگي آمريكا بر جنگ
عراق عليه ايران را رد كرد.

يك كشتي متعلق به قطر در آبهاي خليج فارس مورد اصابت چند موشك قرار گرفت.

2/3/66

وزاري خارجه 12 كشور عضو جامعه اقتصادي اروپا، رژيم عراق را بخاطر استفاده از
سلاحهاي شيميائي در جنگ با ايرام محكوم كردند.

جمعيت جهان به مرز 5 ميليارد نفر رسيد.

5/3/66

در پي درگيريهاي ميان مسلمانان و هندوها در شهر آشوب زده مبروت، دست كم 83 تن
كشته، تعداد بيشماري مجروح و در حدود 3000 تن بازداشت شدند.

ريگان اعلام كرد مردم آمريكا بايد مطمئن باشند شريف­ترين مردان و زنان در
استخدام «سيا» هستند!!

7/3/66

يك فروند جنگنده اف -4 آمريكا در آسمان اسپانيا منفجر شد.

اختراع و اكتشاف

كاغذ حساب عكاسي توسط يك مبتكر در سبزوار ساخته شد.

دستگاه سري تراش 15 ميليمتري تمام اتوماتيك در اصفهان ساخته شد.

16/1/66

براي اولين بار لاستيك ليفتراك در ايران ساخته شد.

31/1/66

دستگاه توليد علوفه بدون خاك براي اولين بار در كشور در يزد ساخته شد.

23/2/م66

براي اولين بار توپ دوربرد اتوماتيك بدون خدمه در جبهه­ها بكار گرفته شد.

2/3/66

ضد انقلاب

محموله قاچاق 50 ميليارد ريالي در حال خروج از كشور كشف و توقيف شد.

14/2/66

با عكس العمل سريع و هوشياري نيروهاي گارد پرواز، توطئه ربودن يك هواپيماي
مسافربري خنثي شد.

16/2/66

طي يك درگيري مسلحانه از دو قاچاقچي بين المللي 91 كيلوگرم ترياك بدست آمد.

رابط حمل كننده مواد منفجره از عراق در پيرانشهر دستگير شد.

با هوشياري مأمورين گمرك ميرجاوه از يك تريلر تركيه­اي مقدار 220 كيلو هروئين
خالص كشف شد.

50هزار كوپن جعلي بنزين چاپ پاكستان از يك باند در مشهد كشف شد.

7/3/66

ملاعظيمي امام جمعه سردشت توسط دشمنان اسلام مورد هدف قرار گرفت و به شهادت
رسيد.

9/3/66

 

 

/

پاسخ به نامه ها

پاسخ به نامه­ها

*تبريز- برادر رحيم اعتقادي

1- علت قطعي براي احكام خداوند نمي­توان
ذكر كرد. بايد انسان تسليم حكم خداوند باشد هر چند فلسفه آن را نداند يا آن را
مخالف مصالح خويش ببيند. و اصولاً معناي اسلام و تسليم همين است. از خدا دلبيل
خواستن يك طغيان است.

2- جلوگيري از بارداري اگر موجب عقيم
و نازا شدن مرد يا زن نباشد اشكال ندارد.

3- موسيقي و آوازي كه طرب انگيز و
مناسب محافل لهو و عياشي است حرام است. و آنچه چنين نيست يا مشكوك است اشكال
ندارد.

4- ازدواج به دليل حافظ نصف دين
انسان است كه مانع انحرافهاي جنسي و به فساد كشيده شدن جوانان است و تربيت خانواده
انسان را از ساير انحرافها و جنايتها باز مي­دارد و لذا در روايت ديگر رسول خدا (ص)فرموده
است: «شرار امتي عزابها». يعني اشرار امت من مجردانند و در هر جامعه­اي چنين است
كه اكثر جنايتكاران و حتي همين منحرفاني كه آلت دست سياستمداران وابسته به دشمنان
قرار مي­گيرند از جوانان مجردند.

قم- خواهر پ-م- س

شرعاً شما ملزم نيستيد كه او را
بپذيريد ولي اگر در او نقصي نيست دليلي ندارد كه او را با آن همه قول و قرار گرچه
بيجا بوده رد كنيد اگر خانوادۀ شما موافقت كردند شما نيز بپذيريد.

چهار محال و بختياري- برادر-ب-ذ-م

1-     كسي را كه عادل نمي­دانيد نمي­توانيد به او اقتدا كنيد.

2-     در روايت است گناهكاري كه توبه كند ماندن كسي است كه گناه
نكرده. بنابراين اگر توبۀ شما جدي و مخلصانه است و از آن گناهان بكلي اجتناب مي­كنيد
اشكالي در رابطه با پذيرفتن آن سمت نيست.

3-     در رابطه با اهداف جنگ و نياز به ادامۀ آن، مقالات و
سخنرانيها فراوان است ما نيز در بعضي شماره­هاي گذشته مقاله­هائي داشتيم مي­توانيد
مراجعه كنيد.

برادر 304

فرزند كسي كه شراب مي­خورد حرام زاده
نيست.

مشهد- برارد حميدرضا قاسميان

1-     زن در مسأله تقليد و تشخيص مرجع و هر مسأله ديگر بايد به
تشخيص خود عمل كند و اطاعت شوهر در اين گونه مسائل لازم نيست.

2-     استمنا حرام است ولي تأثيري در ازدواج يا امكان توليد مثل
ندارد مگر اين كه بيش از حد افراط شده باشد.

3-     محل سكونت حكم وطن را ندارد مگر اين كه قصد داشته باشد تا
آخر در آنجا زندگي كند. بنابراين اگر هر روز از محل سكونت به محل كار كه بمقدار
مسافت شرعي يا بيشتر است رفت و آمد دارد نمازش در هر دو جا شكسته است.

دهلران- برادران قنبر پور و بزرگاني

مكرر در همين بخش تذكر داده­ايم كه
آن چه به اين عنوان منتشر مي­شود و گاهي در مفاتيح و كتب ادعيه­اي كه در حرمهاي
مطهر است نوشته مي­شود كه شخصي خوابي ديده يا معجزه­اي براي او رخ داده و مثلاً از
خداوند شفا گرفت و هر كس اين را منتشر كند چه مي­شود به طور كلي مطلبي است خرافي و
نامربوط و سراسر دروغ و دغلبازي و براي فريب ساده لوحان است.

رامهرمز- برادر داريوش، د-ج

1-     به مسأله 73 رساله مراجعه كنيد.

2-     كتابهائي كه دربارۀ خداشناسي نوشته­ شد فراوان است از آنها
استفاده نمائيد.

برادر، ع-ف- 14

1-     ازدواج زن مسلمان با مرد غير مسلمان به هيچ وجه جايز نيست
چه دائم و چه موقت. و ازدواج مرد مسلمان با زن غير مسلمان اگر اهل كتاب نباشد جايز
نيست و اگر اهل كتاب باشد و نحو موقت جايز است و به نحو دائم احتياط واجب ترك است.

2-     ازدواج دختر باكره بدون رضايت پدر يا جد پدري جايز نيست مگر
اين كه پدر و جد پدري نداشته باشد كه در اين صورت اختيار با خود او است.

كرج-ف-1

1-     لازم نيست همه مطالب را به او بگوئيد.

2-     نمازها و روزه­ها را احتياطاً قضا كنيد. كفاره لازم نيست.

كرمان- برادر، م- ر

همانگونه كه قبلاً تذكر داديم كساني كه قبل از ازدواج رسمي عقد موقت مي­خوانند
بايد در وقت خواندن عقد دائم يا مدت عقد موقت تمام شده باشد يا باقيماندۀ آن را
شوهر ببخشد در غير اين صورت عقد دوم كه دائم است باطل خواهد بود. كساني كه مبتلا
به چنين وضعي شده­اند بايد اكنون دوباره صيغۀ عقد دائم را بخوانند فرزندان آنها به
دليل جهل به مساله حلال زاده­اند و باي گذشته كفاره­اي لازم نيست.

زنجان- برادر ع-م- 500

1-     آيا فكر مي­كنيد خداوند فقط در ماه رمضان به اعمال و رفتار
بندگانش رسيدگي مي­كند. طبق روايات كسي كه يك ركعت نماز را عمداً ترك كند كافر
است. اگر شما در پيشگاه خداوند محكوم به كفر باشيد اعمال ماه رمضانتان هم به جائي
نخواهد رسيد. نبودن حمام عذر نيست. در موقع نياز با يك سطل آب در هر گوشه­اي مي­توان
غسل كرد آب را با مشت يا كاسه بر خود بريزيد و با دست به همه جاي بدن برسانيد همان
گونه كه وضو مي­گيريد. غسل هيچ احتياجي به حمام ندارد.

2-     حرام نيست ولي زيانبار است از آن بپرهيزيد.

3-     كسي كه مي­توان قرآن را بخواند و هرگز نخواند جفاكار است يا
بي­ايمان.

انديمشك- برادر سيد علي افتخاريان- اهواز- برادر محمد خزائي

پاسخ نامه شما عودت داده شد. لطفاً آدرس صحيح بدهيد.

تهران- خ باسمه شرقي

1-     كسي كه از روي جهل به مساله كاري كه روزه را باطل مي­كند
انجام دهد و جهل او بگونه­اي باشد كه ملتفت سؤال نباشد كفاره بر او لازم نيست گرچه
بهتر است به مساله 1659 توضيح المسائل حضرت امام مراجعه كنيد و بدون شك اوائل
تكليف كه كودك متوجه اصل تكليف نيست و پدر و مادر، او را متوجه مساله نمي­كنند
واضحترين مصداق اين مساله است. و در كي استفتاء نيز دفتر استفتاء حضرت امام در
خصوص اين مورد تصريح كرده­اند كه كفاره واجب نيست.

2-     مسائل زناشوئي تا حدودي در رساله­هاي حضرت امام ذكر شده ولي
مساله مورد سؤال شما بطور مخصوص ذكر نشده است. بطور عموم ذكر شده و اشكالي ندارد
ولي از نظر بهداشتي عمل نامطلوبي است.

تهران- خواهر، ز-ب

وجود جوانان مؤمن و متعهد در خانواده­هاي بي­ايمان در اين زمان يادآور
مسلمانان صدر اسلام است همان گونه كه بسياري از تحولات ناشي از اين انقلاب عظيم
يادآور ويژگيهاي آن دوران است. صبر و تحمل شما بدون شك اجري عظيم دارد. تا حد
مقدور با ارحام خود قطع رابطه نكنيد و سعي در هدايت آنها داشته باشيد. ولي اگر
حضور در مجلس يا محفلي از آنان مستلزم گناه است در صورتي كه نمي­توانيد مانع آن
گناه باشيد حاضر نشويد.

اصفهان- آ- پ

شما سالميد ازدواج كنيد و نگران نباشيد.

بهشهر- خواهر، ج- الف

1-     طالع بيني و فال بيني و امثال آنها از خرافات است و اگر به
ادعاي كسب اطلاع از اجنه يا بعضي مقدمات و اسباب كه به گمان آنه ادخالت بر حوادث
آينده دارد باشد كهانت است و آن ملحق است به سحر و سحر از بدترين گناهان است.

راوي از امام صادق (ع)پرسيد: در جزيرۀ ما كسي كه از موضع اشياء به سرقت رفته و
امثال آن خبر مي­دهد آيا جايز است از او 
مطلبي را بپرسيم فرمود: رسول خدا (ص)فرموده است: هر كس به سوي ساحري يا
كاهني (غيبگوئي) يا دروغگوئي برود و او را بر گفته­اش تصديق كند به كتابهاي آسماني
كه خدا فرستاده كافر شده است.

2-     عكس گرفنت زن بدون حجاب اگر مستلزم گناهي نشود خود بخود
اشكالي ندارد ولي اگر به وسيله نامحرم عكس گرفته مي­شود مستلزم نگاه كردن به مواضع
محرمه است جايز نيست.

رشت- ق- س – ه- 90 ل

روايات مجعول و ساختگي فروان است. هر حديث را بايد جداگانه مورد بررسي قرار
داد نمي­توان گفت فلان كتاب همه احاديثش صحيح يا نادرست است.

مشهد مقدس- م- 44- 852

روزه شما صحيح است.

اسفراين- ش- م- ر

تحقيق در آن امر نه ممكن است و نه جايز است و نه لازم. وسوسه شما بي­مورد است
مطمئن باشيد.

گراش- برادر جواد- ع

اين بار نيز پاسخ مي­گوئيم و بسيار است نامه­هائي كه پاسخ داده نمي­شود. دليل
آن اين است كه بعضي مطالب قابل درج در مجله نيست بايد آدرس بدهيد.

قزوين- برادر، محمود چنگيزي

ابراهيم ادهم و امثال او از صوفياني كه جامعه را ترك كرده و غاري روي آورده­اند
از بزرگان دين نيستند در اسلام رهبانيت ممنوع است و برخلاف سنت پيامبر (ص)و اهل
بيت عليهم السلام است.

استان مركزي- خواهر، م- ص- ب

روزه­هاي شما صحيح است.

جوانرود- برادر، ع- ج

توبه كنيد و به لطف خداوند اميدوار باشيد.

كرج- برادر اصغر الف

1-     قرآن خواندن براي ميت مؤمن مفيد است.

2-     گناه كبيره يعني گناه بزرگ و آن گناهي است كه خداوند بر آن
وعدۀ عقاب داده باشد يا در قرآن يا به وسيله احاديث و همچنين گناهي كه در روايات
صريحاً آن را بزرگ بدانند يا از گناهي بزرگ بزرگتر دانسته شود. اكثر گناهان معروف
از كبائر است. و در روايت است كه گناهي كه انسان آن را كوچك بشمارد بزرگ است.

نااميدي از رحمت خداوند و خود را از عقاب او در امان ديدن، و دروغ بر او و
فرستادگانش بستن، و قتل نفس محترمه، و عدم رعايت حقوق والدين، و خوردن مال يتيم از
روي ستم، تهمت، فرار از جنگ، قطع رحم، سحر، رباخواري، قمار بازي، كم فروشي، كمك به
ستمگران و اعتماد به آنان، دروغ، تكبر، اسراف، تبذير، خيانت، غيبت، سخن چيني و ترك
نماز و… از كبائر است.

3-     دوست خوب آن است كه اعمال و رفتار و حتي وضع ظاهري او انسان
را به ياد خدا بياندازد و رفاقت بر او برعلم و ايمان انسان بيافزايد. عاقل و
درستكار و مؤمن و متواضع و باوفا و راستگو باشد.

بجستان- برادر، ح- س

1-     لاغري شما ربطي به آن عمل ندارد و به پزشك مراجعه كنيد.

2-     توبه كنيد خداوند مي­بخشد ان شاءالله.

3-     اگر عذر صحيحي نداشته­ايد تيمم باطل است و نمازها را بايد
قضا كنيد.

برادر، ت- 42- س- ح- ع.

نگراني شما بي­مورد است و آن چه ديده­ايد علامت خيانت او نيست اگر توضيح
خواستيد آدرس بدهيد.

هشتگرد كرج- برادر، شيرمحمد هاشمي

پانكها و امثال آنها مجله ما را نمي­خوانند تا اميد تاثير باشد. بايد راههاي
ديگري را براي جلوگيري از ادامۀ فساد پيش گرفت بهرحال ما به نوبۀ خود تذكر مي­دهيم
ولي بايد مسئولين فكري بكنند ما كه چيزي در اين زمينه بجز وعده نديديم.

آبادان- برادر، محمد هادي نيا

نمازها و روزه­هاي فوت شده را بايد قضا كند و براي خوردن عمدي كفاره بدهد براي
هر روز يا 60 روز روزه بگيرد يا شصت فقير را غذا بدهد هر چند به هر كدام 750 گرم
نان خالي بدهد. و براي تاخير قضا از سال اول نيز بايد براي هر روز 750 گرم غذا ولو
نان خالي باشد به يك فقير بدهد.

ياسوج- برادر، م-م

خودكشي از آن گناه به مراتب بزرگتر است و نااميدي از رحمت خدا از همه گناهان
بزرگتر. توبه كنيد و به لطف خداوند اميدوار باشيد. اما در رابطه با تكليفي كه
داريد آدرس بدهيد تا توضيح داده شود.

جبهه جنوب- برادر، م- ح- ك

1-     پرسيده­ايد: آيا كسي براي فراز از گناه بزرگتر مي­تواند
استمنا كند؟ خير!‌ اين بهانه مجوز نيست.

2-     آن روابط حرام است و با هر كدام از آنها مي­تواند ازدواج
كند.

قم خواهر، اچ –ام – آر

1-     شما با اين كارها قبل از اينكه از چشم او بيافتيد مورد خشم
و غضب الهي قرار خواهيد گرفت. و اما خودكشي آخرين راه حل كافران است زيرا آنها مرگ
را آخرين مرحله سير انسان مي­دانند و به يك لحظه خود را از ساير مراحل كه طي آن
مشكل است راحت مي­كنند ولي مؤمن مي­داند كه اين تازه اول راه است. و هرگز انسان
مؤمن راه حل را خودكشي نمي­داند.

2-     شما نبايد در مساله ازدواج مسائل عاطفي و عشقهاي كاذب را
ملاك قرار دهيد. آنها كه شما را وادار به گناه و انحراف مي­كنند دوست شما نيستند
بلكه بدترين دشمنند كه آبرو و حيثيت و شرافت شما را فداي شهوت خويش مي­نمايند به
نصيحت و صلاح انديشي پدر و مادر گوش كنيد آنها بدون شك خيرخواه شما هستند.

اصفهان- 16- م- ي گ – گناباد- برادر، ج- ص – 2 – كاشان- برادر رضا زاده.

نام و آدرس دقيق پستي خود را با ذكر مجدد سؤال بنويسيد تا پاسخ خصوصي ارسال
شود.

 

/

گفته ها و نوشته ­ها

گفته ها و نوشته ­ها

يار راستين

اميرالمؤمنين«ع»: «في الشدة يختبر
الصّديق».

«غررالحكم»

در سختي­ها دوست آزمايش مي­شود.

از ارسطو پرسيدند:

در زندگي دشوارترين چيز چيست؟

گفت: اينكه انسان خود را بشناسد.

پرسيدند: آسان­ترين چيز چيست؟

گفت: ديگري را نصحيت كند.

مرد عاقل ز لهو پرهيزد            زين چنين عمر، عقل بگريزد

در جهاني كه عقل او ايمانست        مردن جسم، زادن جانست

«سنائي»

كمال تدرستي

سعدي در گلستان چنين گويد:

يكي از ملوك عجم، طبيبي حاذق به خدمت
مصطفي (ص) فرستاد سالي در ديار عرب بود و كسي تجربه پيش او نياورد و معالجه از وي
در نخواست. پيش پيغمبر آمد و گله كرد كه بنده را براي معالجه اصحاب فرستاده­اند و
در اين مدت كسي التفات نكرد تا خدمتي كه بر بنده معين است بجاي آورد. حضرت رسول(ص)
گفت: اين طايفه را طريقتي است كه تا اشتهاي غالب نشود نخورند و هنوز اشتها باقي
بوده كه دست از طعام بدارند. حكيم گفت: اين است موجب تندرستي. زمين ببوسيد و برفت.

*زاهدي در مجلسي مي­گفت: آيا ماه
رمضان از ما خشنود رفت يا نه؟

ظريفي گفت: آري! خشنود رفت.

زاهد گفت: از كجا مي­گوئي؟

ظريف گفت: از آنجا كه اگر ناخشنود
رود سال ديگر باز نيايد!

*جاحظ مي­گويد: هيچ كس با دليل و
برهان در مدت عمر بر من غالب نيامد جز كودكي خردسال. روزي در راهي مي­رفتم، ديدم
جمعي از كودكان بازي مي­كنند، يكي از آنها سر راه را بر من گرفت و گفت: اي شيخ!
درباره معاويه چه مي­گوئي؟ گفتم: در امر او ساكتم! گفت: در حق پسرش يزيد؟ گفتم:
لعنت خدا بر او باد! گفت: در حق دوستان و هوادارانش چه گوئي؟ گفتم: لعنت خدا بر
ايشان باد گفت: هيچ پدر باشد كه دوستدار فرزندش نباشد؟!

*روزي وزير هارون، بهلول را گفت: دل
خوش دار كه خليفه ترا تربيت كرد و بر سر خوك و خرس حاكم گردانيد. بهلول گفت: پس تو
از اينجا نرو و قدم از فرمان من بيرون منه كه رعيّت مني! اهل مجلس خنديدند و وزير
منفعل گشت.

چنان به موي تو آشفته­ام به بوي تو
مست كه نيستم خبر از هر چه درد و عالم هست

دگر به روي كَسَم بر نمي­باشد         خليل من همه بتنهاي آزري بشكست

درِ قفس طلبد هر كجا گرفتاري است         من از كمند تو تا زنده­ام نخواهم جست

زبان آمار

*در هندوستان 34% از تمام خانواده­هاي
روستائي و 44% از تمام خانواده­هاي شهرنشين در خانه­هاي يك اطاقه زندگي مي­كنند،
البته بدون در نظر گرفتن ده­ها هزار نفر كه در خيابانها  و پياده­روها مي­خوابند. در همان حال قصر
سلطنتي عربستان سعودي در خود 5000 شاهزاده و به همان تعداد شاهزاده خانم را جاي
داده است!!

*كليه انسان از بيش از يك ميليون
لوله ريز تشكيل شده و طول تمامي لوله­هاي هر دو كليه به حدود 40 مايل مي­رسد.

*5/2 سانيمتر مربع از پوست انسان
تشكيل شده از: 19 ميليون سلول، 60 مو، 90 منفذ چربي، 5/6 متر رگ خون، 625 منفذ
عروقي و 19000 سلول عصبي.

*بدن انسان از حدود 60 تريليون سلول
تشكيل شده است.

*اگر 23 ميليون كيلومتر مكعّب يخ
دنيا، همزمان آب شود، سطح درياها حدود 60 متر بالا مي­رود. در اين صورت حتي
ساختمان امپايراستيت (يكي از مرتفع­ترين بناهاي دنيا كه در نيويورك واقع است) تا
طبقه 20 در آب فرو خواهد رفت.

*در سال 1978، ملتهاي دنيا 800000
دلار در دقيقه خرج تسليحات كردند!

*در ايالات متحده آمريكا، كه بيشترين
درصد آدمكشي بوسيله اسلحه آتشين در دنيا را دارد، در هر 5/13 ثانيه يك اسلحه جديد
فروخته مي­شود.

باز هم سيگار بكشيد!!

تركيبات زيان زائي كه در توتون موجود
مي­باشد، از اينقرار است:

1-     اكرولين: مايع بي­رنگ و سمّي.

2-     مونوكسيد كربن: گاز سمي­اي كه مانع انتقال اكسيژن از شش­ها
به بافتهاي بدن مي­شود.

3-     نيكوتين: از تركيبات سمي است كه در كشتن حشرات از آن
استفاده مي­شود.

4-     آمونياك: تركيب گازي شكل ازت و هيدروژن است كه در كودهاي
شيميائي بكار مي­رود.

5-     استيد فورميك: تماس با آن سبب ايجاد تاول و خارش در سطح
پوست مي­شود.

6-     سيانيدهيدروژن: مايعي بسيار سمّي و كشنده است و به صورت گاز
در «اتاق گاز» براي اعدام به كار مي­رود!

7-     اكسيدهاي نيتروس: بافتهاي بدن را در قسمت­هاي تنفّسي غير
مقاوم مي­كند.

8-     فرمالدئيد: به جدارهاي مخاطي لطمه مي­آورد.

9-     فنول: تركيبي اسيدي و سمي كه در زغال سنگ يافت مي­شود.

10-استالئيد: باعث سوزش چشم و ناراحتيهاي مخاطي مي­شود. ضربان
قلب را بالا مي­برد و در دراز مدت باعث كاهش گلبولهاي قرمز و سفيد مي­شود.

11-سولفيد هيدروژن: گازي سمي و خطرناك است.

12-پايريدين: در مواد ضد عفوني و دفع آفات نباتي به كار مي­رود.

آيا مي­دانيد كه

–        
رود خوني در بدن انسان 93000 كيلومتر طول دارد.

–        
و 55 ماهيچه در صورت انسان است كه در تأثرهاي عاطفي فعاليت مي­كنند.

–        
و عمر زمين در حدود 3 ميليارد سال است.

–        
و عدد ستارگان آسمان مساوي است با شماره يك و جلويش 22 صفر.

–        
و تعارف­هاي زيادي گر چه «ريا» است ولي بعضي­ها آن را دوست دارند!

–        
و چهار چيز است كه هرگز برنمي­گردد. سخني كه گفته شود و تيري كه انداخته شود و
ساعتي كه بگذرد و فرصتي كه از دست برود. و

–        
و كاغذ بازي بدترين دشمن انقلاب است.

شناخت خويشتن

اميرالمؤمنين«ع»: «من عرف نفسه فقد
عرف ربه»

«غررالحكم»

اندراين ره كه راه مردان است

هر كه خود را شناخت مرد آنست

اي شده از شناس خود عاجز

كي شناسي خداي را هرگز

چون تو در علم خود زبون باشي

عارف كردگار چون باشي

«سنائي»

كتمان سر

امام صادق«ع»: «صدرك أوسع لسرِّك»

بحار- ج 75- ص 71

پرده در است آنچه در اين عالم است

رازترا هم دل تو محرم است

مصلحت تست زبان زير كام

تيغ پسنديده بود در نيام

چون دل تو بند ندارد بر آن

بند چه جويي ز دل ديگران

«نظامي گنجوي»

مناظرۀ دو شاعر

خواجه علي بن شهاب، شاعري فاضل بوده
و ميان وي و شيخ حمزه آذري مناظره و مشاعره واقع شده. روزي در مجلسي كه بسي فضلا و
شعرا جمع بودند، آذري او را مخاطب ساخته اين رباعي بر بديهه گفت:

سردفتر ارباب هنر خواجه علي است                 اي آنكه ترا لطف طبيعت ازلي است

تو خواه مرا پسند و خواهي مپسند   داند همه كس كه حمزه استادعلي است

و خواجه علي بن شهاب در جواب او، از
روي بديهه چنين گفت:

اي حمزه بدان كه عرش حق جاي علي است             بر دوش رسول از شرف پاي علي است

استادعلي است حمزه در جنگ ولي                 صد حمزه به علم و فضل لالاي علي
است

جان بي عالم، تن بميراند                 شاخ بي­بار دل بگيراند

روزگارند اهل علم و هنر سينه شان چرخ و نكته­شان اختر

كار بي­علم، باد و بر ندهد        تخم بي­مغز بس ثمر ندهد

علم كز بهر حشمت آموزي      حاصلش رنج دان و بدروزي

نطق زيبا زخامشي بهتر          ورنه در جان فرامشي بهتر

گنگ اندر حديث كم آواز          به كه بسيار گوي بيهوده تاز

عمر با دوستي كه او يكتاست         يك دمش را هزار ساله بهاست

«سنائي»

 

/

نيروي انساني سيستم اداري

ساختار نظام اجرائي كشور

قسمت سيزدهم

نيروي انساني سيستم اداري

محمد رضا حافظ نيا

بالا بودن سنّ كارشناسان

در ادامۀ بحث جنبه­هاي مختلف نيروي انساني نظام اداري و اجرائي موجود كشور، در
اين قسمت به مسائل كمّي و كيفي نيروي انساني موجود اشاره مي­گردد، باشد تا راهگشاي
چاره­انديشي­هاي اساسي قرار بگيرد. يكي از مسائل نيروي انساني بويژه در حوزه­هاي
ستادي بالا بودن سن كارمندان و كارشناسان است و اين امر در خصوص حوزه­هاي ستادي و
مركزيت سياست گذاري وزارتخانه­ها و سازمانها بيشتر مشاهده مي­گردد. اين امر اگر چه
ممكن است بلحاظ مجرّب بودن كارشناسان و لوزم تحقّق اين امر براي وظايف ستادي مورد
پسند باشد ولي از دو جهت قابل بررسي است: اوّل- اينكه نيروي انساني حوزه­هاي ستايد
دستگاهها با توجّه به نقش خاصّي كه در شكل گيري سياستها و دستور العملها و خط
مشيهاي وزارتخانه و نيز در تهيۀ لوايح براي ارائه به مجلس دارند و وظيفه­اي سرنوشت
ساز كه براي كشور بعهده دارند مي­بايست بدليل ضرورتهاي خاصّ ناشي از انقلاب اسلامي
از روحيۀ انقلابي- تحرّك و پويائي- عشق و علاقه به كار- احساس مسئوليت شديد-
تعهّد- درك عميق از مسائل- سوز و گذار انقلابي وجودش و خروش توأم با تفكّر و تخصّص
برخوردار باشند تا بتوانند در جايگاه مغزگونۀ وزارتخانه و آنه در شرايط انقلابي
جامعه انجام وظيفه نمايند و با امور و مسائل با روحيه­اي باري بهر جهت برخورد
نگردد

دوّم اينكه بلحاظ بالا بودن سن آنان، دير يا زود بازنشسته شده و از گردونه
خارج ميگردند و كوله بار تجربه را نيز با خود به بايگاني مي­سپارند در حاليكه
نيروي جديد نيز بدون دستگاه وارد نشده است كه بتواند ضمن جانشيني، تجربۀ لازم را
كسب نمايند.

در بررسي بعمل آمده از يك واحد ستادي يكي از وزارتخانه­ها 52% كادر كارشناسي
آن بيش از بيست سال سابقۀ خدمت داشته­اند كه در حقيقت در شرُف رفتن ميباشند در
حاليكه امكان تأمين جانشين از طريق استخدام وجود ندارد.

ممنوعيت استخدام در مورد حوزه­هاي ستادي وزارتخانه­ها خطر زيادي براي انقلاب
اسلامي دارد زيرا: اولاً- همانطور كه ذكر گرديد در اين مراكز مهمّ تصميم گيري و
سياست گذاري، بايد افرادي كه سوز انقلابي داشته باشند حضور يابند كه نيستند.

ثانياً- نيروهاي قديمي بلحاظ سن بالا تدريجاً بازنشسته شد و نيروي جديد ساخته
نشده است و بهتر بگوئيم كادرسازي صورت نگرفته است.

ثالثاً- تصميمات كادر متخصّص و كارشناسي گذشته ولو اينكه مخالفتي با انقلاب
اسلامي نداشته باشند؛ متأسفانه برخي فاقد درك درستي از انقلاب و جامعه مي­باشند و
طبعاً اين روحيه در شكل گيري تصميمات وزارتخانه و تنظيم مقررات و لوايح و قانونها
تأثير مستقيم ميگذارد.

براي روشنتر شدن موضوع در اينجا لازم است نقش يك كارشناس و يا متخصّص در حوزۀ
ستادي وزارتخانه­ها بيشتر توضيح داده شود. اصولاً هرگونه تصميم كه راجع به مسئله­اي
توسط يك وزارتخانه گرفته ميشود و يا لازم است در مورد مشكل يك استان يا شهرستان يا
كلَ كشور توسط وزارتخانه اتخاذ تصميم گردد و يا راجع به حلّ مشكلي كه مجوزّ قانوني
براي آن تحصيل نگرديده است، لايحه­اي به مجلس ارسال گردد و يا براي برنامه­ريزي و
تعيين خط مشي وزارتخانه اقدام گردد، معمولاً وزير و رئيس دستگاه از معاون مربوطه
آنرا خواستار مي­شود و معاون از مدير كلّ ستادي و مدير كلّ ستادي از معاون خود و
او نيز از كارشناسي مربوطه و نهايتاً پيشنهاد لازم آنرا به مسئول مربوطه و سپس به
مدير كلّ ارائه مي­نمايد و مدير كلّ به معاون وزارتخانه و سپس وزير منتقل مي­گردد.
لذا وزير- معاون- مدير كلّ ستادي و معاون مربوطه عمدتاً نقش مديريت را دارند نه
كارشناسي و بنابراين كار اصلي را كارشناس انجام مي­دهد و اگر احياناً در اين سلسلۀ
مديريت كسي باشد كه در آن موضوع خاصّ صاحبنظر باشد قطعاً مي­تواند دخل و تصرف
نموده و تعديل لازم را معمول دارد ولي ظاهراً چنين نيست و آنها نقش مديريتي خود را
بازي مي­كنند و شالودۀ تصميم يا اظهارنظر يا مقررات يا برنامه و بالاخره لايحۀ
قانوني براي ارائۀ به مجلس را ديدگاه و نظر كارشناس تشكيل مي­دهد و در مجلس نيز
عهدۀ بحثها در حول و حوش همان شالوده صورت پذيرفته و نمايندگان نيز گاهي از تخصّص
در موضوع لايحه برخوردار نبوده و لذا كمتر مورد بحث و بررسي كارشناس بافته شده است
بتصويب مي­­رسد و بعلاوه از نظرات كارشناسي خود در مقابل سئوال و بحث نمايندۀ مجلس
كه تخصّص آنرا ندارد دفاع كرده و ميتواند بسادگي آنها را متقاعد نمايد!! وزارتخانه
در تصميمات و سرنوشت كشور بسيار اهميّت داشته و حتّي شايد از نقش وزير و نمايندۀ
مجلس نيز مهمتر باشد.

مسئله- مشكل- برنامه- لايحه و…

كارشناسي مربوطه       معاون مدير كلّ     مدير كلّ ستادي   معاون وزير   وزير

(مسير انتقال امور براي تصميم گيري در يك وزارتخانه يا سازمان)

و اگر كارشناسي درك انقلابي نداشته باشد معلوم است كه چه بر سر كشور و جامعۀ
انقلابي خواهد آمد و خداي ناكرده اگر كارشناسي اهل غرض بوده و با نظام جمهوري
اسلامي سر ناسازگاري داشته باشد مي­تواند با آراسته كردن ظاهرها طرحها و برنامه­ها
و لوايح ضربۀ محكمي بر نظام جمهوري اسلامي وارد سازد.

خطر ممنوعيت استخدام رسمي

حال با توجّه به اين نقش سرنوشت ساز كارشناسان در وزارتخانه­ها، متأسفانه در
دوران بعد از پيروزي انقلاب اسلامي افراد انقلابي بطور محدود و نادري در پستهاي
كارشناسي جذب شده­اند و عمدتاً نيروهاي انقلابي جذب پستهاي مديريت گرديده­اند.
ممنوعيّت استخدام رسمي براي حوزه­هاي ستادي وزارتخانه­ها خطر بزرگي است كه دستگاههاي
جرائي جمهوري اسلامي را بسوي بحران سوق مي­دهد، به سمتي كه اولاً كارشناس قديمي با
همان وضع اشاره شده با بازنشسته شدن و يا دليل جاذبه­دار نبودن ادارات و متقابلاً
جاذبه­دار بودن بخش خصوصي و شركتها تدريجاً از واحد ستادي خارج مي­گردد. ثانياً
نيروي ديگري بمنظور انتقال تجربه و ساخته شدن و كادرسازي، جانشين او نشده است  و در ادامۀ اين وضع واحدهاي ستادي را از كادر
كارشناسي ثابت و رمسي خالي كرده و ممكن است زماني دستگاهها بخود آيند كه كار از
كار گذشته باشد، و تصوّر مي­رود تحليل نكردن شرايط كنوني حوزه­هاي ستادي وزارتخانه­ها
و در جريان قرار ندادن مسئولين كشور بخصوص مجلس، خود نقشه­اي باشد كه كارشناسان
مربوطه در دستگاههاي مسئول، اين امر در كشور بفكر آن نمي­باشند، لذا اين ممنوعيّت
كه بمعناي جلوگيري از ورود حزب الله به سنگر مهمّ تصميم گيري وزارتخانه­ها و
سازمانها است بايد بفوريت برداشته شود و نيروهاي ميانسال انقلابي و حزب الله يا
جوانترها با آموزش تخصّصي مربوطه جذب شده و پستها را در اختيار گرفته تا با جذب
تجربۀ كارشناسان موجود هم وزارتخانه­ها با روحيه­اي انقلابي با مسائل كشور برخورد
نمايند و قدرتمند و قوي عمل كنند و هم خطر بحران، آنها را تحديد ننمايد و هم جمهوري
اسلامي از ضربه خوردن احتمالي ناشي از معدود طرحهاي ظاهراً خوش آب و رنگ مخالفينش
كه احياناً بصورت معدود در اين سنگرهاي مهمّ‌ تصميم گيري ناشناخته باقي مانده­اند
در امان باشد و هم اينكه امور و مشكلات مردم با بينش عميق و دلسوزي مطلوب همراه با
تغييرات بنيادي و اساسي در ساختارهاي نظام اداري- مالي- بودجه­اي- آموزشي و …
حلّ و فصل گردد.

جذب نيروهاي كارشناس

مسئلۀ ديگر جذب نيرو براي كادرهاي كارشناسي حوزه­هاي ستادي وزارتخانه از بين
افراد مجري در استانها و شهرستانها است و مسلماً مجريان تصميمات وزارتخانه در
استانها قرار دارند و با نقائص و نارسائيهاي قوانين و مقرّرات بطور ملموس آشنا
هستند و اگر اينها پس از يك مرحله كار اجرائي در شهرستان و سپس استان به دفاتر
ستادي جذب گردند مي­توانند تجربيات عملي خود را در مقام سياست گذاري و برنامه ريزي
مدّ نظر قرار داده و در تصميمات لحاظ نمايند و تصميم پخته بگيرند. غالباً ديده شده
كه تصميمات وزارتخانه­ها بدليل بيگانه بودن با مسائل شهرستان­ها و معضلات اجرائي
برنامه­ها داراي نقائص ميباشد و مسلماً در شرايط مساوي كسي كه كار اجرائي مربوط را
انجام داده و از نزديك مسائل را لمس كرده، بهتر از كسي كه كار اجرائي نكرده و
تهران نشين بوده و فقط مسائل را به نقل شنيده است، ميتواند در تصميم گيري و اتخاذ
سياست و برنامه ريزي پخته عمل نمايد. بنابراين جذب كارشناسنان، از بين نيروهاي
اجرائي استانها در جهت كيفيّت يافتن كار دستگاه خواهد بود و لذا امري ضرروي است.
ولي متأسفانه مشكل مسكن و هزينه­هاي بالاي زندگي در تهران مانع از جذب اينگونه
افراد كه برخي از توان و انرژي مطلوبي برخودارند در حوزه­هاي ستادي ميشود كه بر
دولت فرض است براي رفع مشكل خود و نيز بهره­وري از نيروهاي قوي و خلاق و مجرّب
شهرستاني از طريق تأمين مسكن بصورت خانۀ سازماني در تهران اقدام نمايد. و در ادامۀ
اين موضوع ذكر اين نكته لازم است كه اگر چه از گذشته تهران نشينان عمدتاً پستهاي
كارشناسي و حوزه­هاي ستادي وزارتخانه­ها را در اختيار گرفته­اند ولي مشكلات مسكن و
زندگي امروزه اين امر را بيشتر تأكيد مي­كند. و وزارتخانه­ها و سازمانها و نهادها
در صورتي كه نتوانند خانه سازماني تأمين نمايند، بناچار نيروي مورد نياز خود را از
بين تهران نشينان و تهرانيها تأمين خواهند كرد كه اين مسئله، هم منجر به محروم
كردن دستگاهها از استفادۀ از نيروهاي مجرب شهرستاني خواهد گرديد و هم بلحاظ اينكه
تهرانيها ولو اينكه افراد متعهّدي باشند و مسائل مناطق مختلف كشور با بشنوند و
مستقيماً برخورد نداشته­اند نمي­توانند مشخصه­هاي مناطق مختلف كشور با بفهمند و
متناسب با آن تصميم عاقلانه اتّخاذ نمايند. اينجا است كه ضرورت شهرك دولتي و بيورن
كشيدن حوزه­هاي ستادي وزارتخانه­ها و نهادهاي اجرائي از تهران و غير متمركز كردن
امور آنها شديداً احساس ميشود. غريبه بودن كارشناسان تهراني با مسائل مناطق مختلف
كشورهمانند غالب تحصيل كرده­هاي دانشگاهي و حتّي اساتيد مربوطه ميباشد كه مي­بينيم
در مسائل روستائي اطلاعات وسيعي داشته و خود را صاحبنظر مي­داند و حتّي رسالۀ
دكتراي خود را در كشورهاي خارجي در مسائل روستائي گرفته است ولي به جهت اينكه
روستائي نبوده و زندگي روستائي را نداشته نمي­تواند خواستها و تمايلات و باورها و
علائق واقعي روستائي در عالمي ديگر. و حاصل تفكرات و ديدگاههاي غريبۀ او در مسائل
روستائي كه مبتني بر بعضي تئوريها و نظريه­هاي علمي هم قرار دارد كارشناسان و
تخصّصهايي مي­شود كه وقتي ميخواهند براي حلّ مسائل روستاها و توسعۀ روستائي طرح
بدهند چون متناسب با عالم خودشان است و نه عالم روستا و روستائي، مي­بينيم نتيجۀ
كار معكوس از آب در ميآيد و اين امر محدود به وزارتخانه­هاي قديمي و يا نهادهاي
انقلابي جديد نيست. چه بسا افراد متعهّد تهراني و شهرنشين در نهادها براي روستا و
روستائي صادقانه دلسوخته­اند و متناسب با عالم و علائق خود براي روستا طرح و نقشه
داده­اند و خواسته­اند روستائي را رشد داده و او را در محلّ زندگيش تثبيت كرده و
مانع مهاجرت او به بيغوله­هاي شهرها شوند ولي نتيجۀ كار معكوس شده و روستائيان
بجاي تثبيت در روستا، به شهرها مهاجرت كرده­اند. بروستا برق و آب و… هم داده­اند
ولي نتيجۀ عكس از بابت مسئله مهاجرت گرفته شده است. در مورد عشاير نيز بهمين نحو
عمل شده است و يا گاهي اوقات عمل ميشود. مثلاً جهت دلسوزي براي عشاير و تقويت
دامپروري با فروش گوسفندان خود كه بتواند وانت را بخرد رابطه­اش را با دامداري
قطع  نموده و يا به مسافركشي مي­پردازد و
يا با فروش آن در بازار آزاد و تهيۀ سرمايه اقدام به ايجاد مغازه­اي در كنار
شهرهاي عشايري! مانند ياسوج- ايلام- شهركرد مي­نمايد!! و مي­بينيم اين دلسوزي
نتيجۀ معكوس داده و زندگي عشايري را تهديد مي­نمايد. بنابراين درك و شناختي كه
انسان در مقام اجرا و عمل از موضوعي پيدا ميكند با درك و شناختي كه فرد در كتاب و
گزارش و نقل به آن علم پيدا مي­نمايد خيلي تفاوت دارد.

تأثير رفتارهاي بد در روحيّه ارباب رجوع

مسائل ديگري كه در رابطۀ با نيروي انساني دستگاهها مطرح ميباشد رفتارها و
روحيات و خصلتهايي است كه در اذهان عمومي به كارمندان منتسب مي­دانند كه مختصراً
به آنها اشاره مي­گردد.

يكي از آن موارد ناراضي تراشي است كه هنوز در روحيۀ بعضي از كادرهاي اداري
متأسفانه مشاهده مي­گردد و جالب اينكه گاهي اوقات فردي پيدا مي­شود كه گويا از
اينكه ارباب رجوع را ناراضي كند لذّت ميبرد و اين امر برايش عادت شده است. يكي
ديگر از آن موارد وجود روحيۀ «بمن مربوط نيست!‌ و آقاي رئيس و يا مدير كلّ‌ بايد
دستور بدهند!» كه اين روحيه بوفور يافت ميشود حال اين امر مولود رنده بودن كارمند
و يا عادتي كه سالهاست در كار اداري برايش ايجاد شده و يا احساس عدم استقلالي است
كه مسئولين بالاتر به او نداده­اند خود بحث جداگانه دارد. ولي غالباً ارباب رجوع
با اين جمله كه «بايد آقاي رئيس دستور بدهند» روبرو است. اين افراد از خود ظاهراً
رفع مسئوليت و تكليف مي­نمايند و از طرفي ديگر باعث تراكم كارهاي بيمورد براي
مسئولين و مديران خود ميشوند و همانطور كه قبلاً بيان گرديد يكي از عوامل تمركز
گرائي غيررسمي در دستگاهها و ادارات مي­باشند.

يكي ديگر از موارد مزبور وجود خودي و باور غريبه نيست به واقعيات و تمايلات و
علائق مردم ميباشند كه همانطور كه ياد شد اين امر در حوزه­هاي ستادي بيشتر مشاهده
ميشود و اين امر از تربيت تخصّصي نامطلوب دانشگاهي و وجود رسوبات فرهنگ زدگي و
تمدن زدگي غرب ناشي مي­گردد و آنها حسابشان را از مردم و تمايلات مردم جدا مي­كردند
و اقدامات آنها در خصوص مسائل فرهنگي- اجتماعي- اقتصادي- خدماتي و كالبدي، تبلور
ديدگاهاي مبتني بر ارزشهاي فرهنگي غرب بود.

تمركز گرائي نيز روحيه­اي است كه برخي از كارمندان آنرا دارند و از اينكه امور
جزئي را به مسئولين بالاتر ارجاع دهند لذت مي­برند. و اين بي­اعتمادي بخود كه در
بعضي از آنها وجود دارد احتمالاً ناشي از القاء روحيۀ خود كم بيني و احساس حقارتي
است كه سالها فرهنگ غرب به مردم و بخصوص كارمندان دولت، تزريق نمود و الآن هم اين
روحيۀ تمركز گرائي يكي از خصلتهاي ناپسندي است كه بعضي از كاركنان شايد به آن
ببالند. فقر روحيۀ تمركز گرائي يكي از خصلتهاي ناپسندي است كه بعضي از كاركنان
شايد به آن ببالند. فقر روحيۀ تفكر و خلاقيت نيز از مشخصه­هاي كادر اداري كشور ما
است و اين مسئله هم يك القاء فرهنگي است كه ريشه در هدف فرهنگي احساس حقارت كردن
ما دارد. در سيستم اجرائي كشور تفكّر و خلاقيت غريب است و گاهي كارمند كه با يك
شيوه و روش كار عادت كرده است بطوري برايش ملكه شده است كه خارج از آن را نمي­تواند
تصوّر كند و اين امر نوعي ايستائي و تحجّر است كه داراي نوآوري، و خلاقيت بردار
نيست. ديواره­هاي ذهن او بسيار كِرخت و خشك شده است و گاهي آنچنان سخت شده است كه
گويا اين ديواره با زدن پتك هم شكسته نمي­شود و او را سالها به روش خاصّي عادت
داده­اند و قالبي­اش كرده­اند و اگر آن روش و آن قالب از او گرفته شود ديگر ياراي
كار كردن ندارد چونكه نمي­تواند بيانديشد چرا كه او را بفكر كردن عادت نداده­اند و
يا در فكر كردن و انديشه قالبي­اش نموده­اند و سيستم اداري و اجرائي كشور از اين
بابت نيز لطمۀ زيادي را متحمّل مي­گردد.

از ديگر مسائل نيروي انساني اين است كه گاهي اوقات افراد بر اساس تخصّص تحصيلي
و يا آموزشي خود اشتغال ندارند و بر حسب ضرورت به كار گمارده ميشوند و طبيعي است
كه وقتي كسي در كاري كه تخصّص و تجربۀ آنرا ندارد بكار گماشته شود نه تنها كارآئي
لازم را ندارد بلكه باعث به هم پاشيده شدن امور و تأخير در انجام آن مي­شود. مثلاً
مشاهده مي­شود كه يك مهندس كشاورزي در كار بازرگاني و يا سياسي و يا ليسانس مديريت
بازرگاني در كار اداري و يك ليسانس فيزيك در كار بازرگاني و يك ليسانس شيمي در كار
سياسي و يا اجتماعي و… اشتغال دارد در صورتي كه اگر افراد بر اساس تخصّص تحصيلي
خود، در كارهاي كارشناسي بكار گرفته شوند مسلماً بازده آنها همراه با تجربه بيشتر
خواهد بود.

يكي ديگر از مسائلي كه در نيروي انساسي دستگاهها بايد مدّنظر قرار گيرد بخصوص
در شرايطي كه كار اداري و دولتي نسبت به كارهاي بخش خصوصي كم جاذبه باشد اين است
كه بايد ترتيبي داده شود كه با هوش­ترين و خوش فكرترين و مبتكرترين افراد جامعه
جذب كادرهاي دولتي شوند. بنابراين كار دولتي نسبت به مشاغل خصوصي بايد از درآمد و
جاذبۀ بيشتر برخوردار باشد تا بتواند آنها را جذب نمايد. (البته با غير متمركز
كردن امور، به كادر اداري و پستهاي فراوان نياز نمي­باشد و تورّم كنوني تشكيلات
سيستم اجرائي كشور كاهش خواهد يافت) جذب آنها باعث فعّال شدن و قوي شدن سيستم
دولتي كه اداره كنندۀ كشور مي­باشد بويژه در حوزه­هاي ستادي خواهد شد و دولت بهتر
خواهد توانست مسائل مملكت را رفع و رجوع نموده و راههاي رشد و توسعه را سريعتر
بپيمايد. در صورتي كه اگر مانند گذشته دستگاه اداري جاذبه­دار نباشد بهترينها جذب
آن نشده و افراد ضعيف و ناتوان به سيستم اداري روي خواهند آورد و معلوم است كه
وقتي نيروي انساني دستگاههاي اداره كنندۀ كشور ضعيف باشند دولت نخواهد توانست كشور
را دست اداره كرده و طرق رشد و توسعه را در زمان كوتاهتر طي نمايد.

از مسائل ديگري كه نظام اداري و اجرائي كشور با آن روبرو است، كم بودن
آموزشهاي حين خدمت كارمندان مي­باشد. وقتي در كنار كسب تجربه توسط كارمند و
كارشناس، آموزش و تزريق دانش شغلي جديد وجود داشته باشد از او فردي متحوّل- پويا و
نوآور ساخته خواهد شد و از ايستائي و تحجّر او جلوگيري بعمل خواهد آمد. وجود روحيۀ
كار قالبي و تحجّر و ايستائي و كِرِختي ديواره­هاي ذهني در بين بعضي از كارمندان
كه قبلاً نيز توضيح داده شد عمدتاً ناشي از فقر آموزشهاي حين خدمت مي­باشد و چون
اهميت اين آموزشها در كشور بخوبي شناخته شده نيست و دستگاهها و مديران كمتر به آن
بها مي­دهند لذا از نتيجۀ مفيد آن نيز محروم مي­باشند آموزش حين خدمت، ضمن اينكه
فرد را به دانش شغلي جديد مسلّح كرده و او را توانا مي­نمايد مي­تواند در حلّ و
فصل امور و باز شدن پيچيدگيهاي شغلي مفيد واقع گردد. روشهاي جديد كار كه در
آموزشها به فرد داده ميشود باعث باز شدن ابعاد ذهن كارمند و جلوگيري از بسته بودن
و خشكي آن ميگردد. و اصولاً حركت از وضع موجود به وضع مطلوب در هر سيستمي از طريق
آموزشهاي حين خدمت قابل اعمال مي­باشد و اين آموزشها محدود به شغل­ها و يا افراد
خاصّي نيست بلكه همۀ مشاغل دولتي- آزاد و شركتها و كارخانجات حتّي رانندۀ ماشين و
تراكتور را در بر مي­گيرد ولي براي كسانيكه نقش آموزشي دارند مانند معلميّن و
دبيران و اساتيد دانشگاهها، آموزش حين خدمت بيشتر تأكيد مي­گردد زيرا آنها بايد
هميشه به دانش نو مسلح باشند، و تزريق دانش نو فقط از طريق آموزش حين خدمت و به
شكلهاي مختلف آن مانند كلاس- خودخواني- رسانه­هاي گروهي و… و بصورت رسمي يا غير
رسمي مقدور مي­باشد.

آنچه كه بيان گرديد مسائل مبتلا به
سيستم اجرائي كشور در ارتباط با نيروي انساني آن ميباشد و اين مسائل هم بالفعل و
هم بالقوّه موجد مشكلات بوده و بعنوان ريشه و منشاء گِرِههاي كارها عمل ميكنند، و
كاهش تدريجي كارمندان و كارشناسان- افزايش وظايف جديد- افزايش حجم عمليات اداري و
مكاتباتي- نبودن فرصت تفكّر و انديشيدن و برنامه­ريزي كردن، همگي عواملي هستند كه
بالقوّه، آبستن گرههاي كوري در مسائل اجرائي كشور براي آيندۀ نه چندان دور مي­باشند
چرا كه مسائل در كشور روز بروز افزوده مي­گردد و نيازهاي جديد ايجاد و متورّم مي­شوند
و برخورد اساسي و برنامه­اي نكردن با آنها و ريشه يابي نشدن و مبارزه كردن با
معلولها بجاي علّتها، بعنوان كار و وظيفۀ روزمرّه دستگاهها، امور اجرائي كشور را
آبستن طيف وسيعي از مشكلات و گرهها ميكند كه حلّ كردن آنها در آينده بمراتب مشكل­تر
خواهد بود و لذا بايد هر چه زودتر دولت و مجلس براي رها شدن از كار روزمره و گرايش
به كار برنامه­اي و بنيادي دستگاهها و نهادها اقدام نمايند تا قبل از اينكه مشكلات
آنها را بلعيده و غرق نمايد آنها مشكلات را ريشه يابي و علّت جوئي نموده و با
مبارزۀ با علّتها و رفع آنها بر مشكلات فائق آيند. انشاءالله.

ادامه دارد

امام حسن عسكري«ع»:

«لايَشْغَلُكَ رِزْقٌ مَضْمُونٌ عَنْ
عَمَلٍ مَفْرضٍ»

(تحف العقول- ص 368)

مبادا انديشۀ رزق و روزي تضمين شده
(از سوي خداوند) تو را از انجام كار لازم و ضروري باز دارد.

 

/

یاران امامان

ياران امامان

سيد محمد جواد مُهري

فضل بن شاذان

«من به اهل خراسان غبطه مي­خورم كه شخصيتي همچون فضل بن شاذان در ميان آنان
است و از او بهره مي­برند».

اين سخن بزرگ ار «كشّي» در «رجال» خود، از «امام حسن عسركي عليه السلام» نقل
كرده است كه دربارۀ يكي از ياران مخلص و باوفاي خود و پدر خود، «فضل بن شاذان
نيشابوري ازدي» چنين فرمود. اصل داستان چنين است:

حامد بن محمد ازدي از اهالي «بوزجان» نيشابور گويد: «ابومحمد فضل بن شاذان»-
كه خدايش رحمت كند مرا به عراق براي ديدار با «ابومحمد امام حسن عسكري (ع) فرستاده
بود.

نوشته­اند: او بر حضرت وارد شد و در هنگام بيرون آمدن، كتابي را كه در عباي
خود پيچيده بود، بر زمين افتاد حضرت عسكري (ع)آن كتاب را برداشت و در آن نگريست.
آن كتاب از تأليفات فضل بن شاذان بود. حضرت بر او ترحم نموده و فرمود:

«أغبط اهل خراسان بمكان الفضل بن شاذان و كونه بين أظهرهم».

فضل بن شاذان كيست؟

فضل بن شاذان كيست، يكي از معدود چهره­هاي بسيار درخشنده و تابناك دوران چهار
امام معصوم، امام رضا و امام جواد و امام هادي و 
امام عسكري عليهم السلام بود كه نه تنها در خدمت و اخلاص نسبت به سروران و
امامان معصوم كوشا بود و همواره از محضر ايشان استفاده مي­كرد، بلكه داراي دانشي
سرشار و علومي فراوان بود. او در علوم گوناگون اسلامي از قبيل فقه، حديث، تفسير و
علم كلام، تأليفات فراوان دارد كه متأسفانه از كتابهاي ارزشمند او، كه بالغ بر صد
كتاب است، اكنون تنها كتاب «ايضاح» بطور كامل در دسترس است و به چاپ رسيده است.
اين كتاب در علم كلام و در اثبات حقانيّت مذهب نوشته شده و مطالعه آن براي اهل فضل
كافي است كه ثابت كند، فضل بن شاذان داراي فضلي سرشار و علمي بسيار مي­باشد.

«مرحوم سيد حسن صدر» در كتاب «تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام» در دو مورد از آن
بزرگمرد ياد مي­كند؛ يكي آنجا كه مصنّفين در علم تفسير قرآن را نام برده است و
ديگري در بخش نويسندگان بزرگ شيعه در علم كلام.

وي دربارۀ فضل چنين مي­نويسد:

فضل بن شاذان نيشابوري از اصحاب امام رضا (ع)در هر دانشي بر ديگران مقدّم بود؛
در قرآن، فقه، حديث و كلام. او بيش از صد كتاب نگاشته است. «ابن النديم» در
«فهرست»- بخش «ترتيب القرآن» او را يكي از بزرگان علم قرآن و حديث دانسته. در جاي
ديگر مي­نويسد: فضل بن شاذان از بزرگان اصحاب و از فقها و متكلمين دوران خود كه در
تمام فنون دين، جامعيّت داشت. او او از نظر عظمت و شخصيت بالاتر از اين است كه ما
او را معرّفي كنيم. او صد و هشتاد كتاب تأليف كرده است و آنگاه 49 كتاب او را به
نقل از «رجال نجاشي» آورده است.

نجاشي، او را چنين مي­ستايد:

فضل بن شاذان بن خليل، ابومحمد ازدي نيشابوري، از امام هادي(ع)روايت كرده است
و گفته شده از امام رضا(ع)نيز روايت كرده. فضل ثقه است. وي يكي از فقها و متكلمين
اصحاب است و در طايفه شيعه داراي مقام وعظمت والائي است و بالاتر از اين است كه
مورد ستايش قرار گيرد. كشّي (يا كنجي) يادآور شده كه او 180 كتاب نگاشته است.

شيخ طوسي دربارۀ وي چنين گويد:

فضل بن شاذان نيشابوري، فقيه، متكلّم، بلند پايه و جليل القدر است. كتاب­ها و
تصنيفات زيادي دارد. او از اصحاب امام هادي و امام عسكري عليهما السلام بوده است.

«كشّي» دربارۀ وي بتفصيل سخن گفته و او را از جمله عدول و ثقات اصحاب مي­شمارد.
آنگاه داستانهائي در شرح حال او و مقام و منزلتش نزد امامان ذكر كرده است،‌ از
جمله چنين گويد:

تأييد امام عسكري(ع)از كتاب فضل

محمد بن ابراهيم ورّاق سمرقندي گويد: به زيارت خانه خدا رفته بودم، ميل داشتم
در راه خود، سري به يكي از اصحاب و ياران، كه معروف بود به راستي و خيرانديشي و
پارسائي به نام «بورق بوشنجاني» (بوشنجان قريه­اي از قراي هرات است) بزنم و او را
زيارت كنم و تجديد عهدي با وي بنمايم.

در هر صورت، بديدنش رفتم و در آنجا به ياد فضل بن شاذان افتاديم «بورق» گفت:
در موقعي كه فضل بن شاذان، كسالت شديدي داشت و از درد شكم مي­ناليد، در راه خانه
خدا به بغداد رفتم و به ديدار محمدن بن عيسي عبيدي شتافتم. او را شيخي فاضل و
دانشمند يافتم. گروهي از شيعيان نزد او نشسته بودند و ديدم همگي ناراحت و غمگين
هستند. سؤال كردم: چه شده است كه شما را چنين ناراحت مي­بينم؟ پاسخ دادند:
«ابومحمد، امام عسكري عليه السلام» زنداني شده است.

پس از بازگشت از حج، باز هم به ديدار محمد بن عيسي رفتم، و او را اين بار
خوشحال  مسرور يافتم. گفتم: چه خبر داريد؟
پاسخ داد: امام آزاد شد.

خبر آزادي امام را كه شنيدم به «سرَّ من رأي» (سامرا) رفتم و بر حضرت وارد
شدم. و كتابي كه فضل نگاشته بود، بدست حضرت دادم و عرض كردم:

قربانت گردم! ميل دارم كتاب را ببينيد و نظر خود را به ما بفرمائيد.

حضرت كتاب را گرفت و در آن نگريست و تمام صفحاتش را ورق زد، آنگاه فرمود- كتاب
خوب و درستي است و سزاوار است به آن عمل شود.

عرض كردم: فضل بن شاذان، كسالت شديدي دارد و بيمار است.

حضرت فرمود: رحم الله الفضل- رحم الله الفضل. خداوند فضل را رحمت كند و
بيامرزد.

«بورق» گويد: پس از آنكه برگشتم، ديدم «فضل» در همان روزهائي كه امام عسكري (ع)بر
او ترحم نموده بود، از دنيا رفته است.

سهل بن بحر گويد: در روزهاي آخر عمر فضل، او را شنيدم  كه مي­گفت:

من جانشين گذشتگانم. من محمد بن ابي عمير و صفوان بن يحيي و ديگران را درك
كردم و در مدّت پنجاه سال از آنها استفاده كردم. هشام بن حكم كه از دنيا رفت،‌
يونس بن عبدالرحمن جانشين او شد. و پس از يونس، سكّاك، ردّ بر مخالفين مي­كرد. او
هم اكنون از دنيا رفته است و من جانشين آنها هستم.

وفات فضل

مرحوم شيخ عباس قمي در كتاب «سفينة البحار» به بزرگي و عظمت از فضل بن شاذان
ياد مي­كند آنگاه مي­گويد: فضل در زمان امام عسكري (ع)در گذشته است و قبرش در يك
فرسخي نيشابور قرار دارد و من او را در آنجا زيارت كرده­ام.

در هر صورت، فضل بن شاذان، اين چهرۀ تابناك جهان اسلام و اين افتخار بزرگ
طايفه اماميّه و اين دانشمند بي­نظير، پس از استفاده شايان از محضر امامان سلام الله
عليهم به ديار خود،‌ نيشابور بازگشت و ايام آخر عمرش را به تأليف و تصنيف و
پاسخگوئي به مشكلات و سئوالات مردم گذراند و سرانجام در سال 260 هجري يعني چند ماه
قبل از آغاز امامت حضرت ولي عصر امام زمان ارواح العالمين له الفداء، از دار دنيا
به جهان جاويدان شتافت. خداوند او را رحمت كند و با سرورانش محشور فرمايد.

در كتاب معجم رجال الحديث آمده است: نام فضل در 775 روايت آمده كه يا مستقيماً
از امام روايت كرده يا بواسطه و يا از او روايت كرده­اند.

منابع

فهرست ابن النديم- رجال كشي- رجال نجاشي- سفينة البحار- معجم رجال الحديث-
تأسيس الشيعه- رجال شيخ طوسي.

 

/

سیمای سردار

سيماي يك سردار

امام را فرزندان لايقي است كه در كسوت فرماندهي دين خدا را ياري مي­كنند.
پاسداران گمنامي كه جاي جاي جبهه حكايت از ايثارها و سلحشوريهاي آنان را در خود به
يادگار دارد. اينان گوئي سفت گمنامي را از مولايشان علي به ارث برده­اند و در ميان
جامعه ما غريب و گمنامند آن حد كه حتي نزديك­ترين افراد به آنان پدر، مادر، همسر،
خواهران، برادران و گاهي همرزمان آنها از صفات عظيم و متعالي آنان مطلع نيستند و
جز مواردي كه چاره و گريزي جز ظهور آن صفات عظيم خدائي آنان نبوده از موقعيت آنان
بي­اطلاعند.

در جبهه چنانند كه از قدمهاي آنان مرانگي، شجاعت، ايثار، و رشادت مي­بارد و
آتش دشمن را به مسخره مي­گيرند و مي­جنگنند و در شب چنانند كه وقتي به آنان نظر مي­افكني
چنان پرده­هاي حجب و حيا و تواضع و فروتني و وقار بر سيماي وجودي آنان سايه افكنده
كه آنها را باز نمي­شناسي- حتي اگر خويش آنها باشي خدايا اين­ها كيستند و چيستند و
چگونه يك شبه اين راه دراز و سخت و طولاني را طي نموده­اند. اينها كيستند كه يك
شبه از همه چله نشين­ها و سالكان هفتاد ساله سرگردان در يك خم كوچه عشق سبقت
گرفتند و چگونه و چرا. چگونه­اش را بايد بيابي و خود آن را لمس كني آنهم نه با
شنيدن بلكه آنسان كه رزمنده مجروحي مي­گفت در حالي كه سراپاي وجودش غرق خون و درد
بود: كه راه رفتني است نه گفتني. اين از چگونه. اما چرايش را پس از شهادت است كه
مي­يابيم كه الحق اين عزيزان مستحق شهادتند و گوئي خداوند اراده فرموده است تا در
اين جهان خاك هر چند بار همچون جرقه شام ظلماني زندگي ما را با حضور و ظهور اين
شهدا نوراني كند كه هم درخشيدن را بياموزيم و هم راه را در اين وراي پرده­هاي ظلمت
نفس از چاه باز شناسيم و چه داغي اين عزيزان با رفتن خود بر دل ما بجاي مي­گذراند
و ما را غرق درياي حسرت و آه مي­كنند كه اي واي عمري در كنار آنها و با آنها بوديم
و نميدانستيم كه اينگونه­اند و اكنون كه دانسته­ايد. ديگر نيستند گو اينكه هستند و
زنده­تر. چه زنده­اي زنده­تر از كشته عشق، آنهم عشق حسين و ما را به حيات طيبه مي­خوانند
و به سوي كربلا «فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينظر».

و در اين شماره اشاراتي مختصر به زندگي كوتاه اما درخشان يكي از فرماندهان
شجاع و سلحشور سپاه اسلام مي­پردازيم بي­آنكه از او شخصاً سخني بميان آوريم تا
بدانيم كه شهداي ما همه چنينند. اميد كه قدر اين غريبان را باز شناسيم و در زمان
حيات دنيوي آنها به آنها خالصانه اقتدا كنيم.

نامش حميدبود و الحق كه همه چيز او ستوده و شهداي ما گر چه نامهاي متعدد دارند
اما همه­شان حميدند و ستوده. از همان بچه­هاي خردسالي بود كه امام فرموده بود
سربازان او در گهواره هستند.

بلوغ جسمي و عقلي خود را در زمان انقلاب و در مبارزه با رژيم شاه آغاز كرد و
بي­وقفه وارد جنگ شد. او از ميان همه كارها، سپاه را برگزيد و كسوت سبز مقدس سپاه
را بر تن خود نمود. لباس سبزي كه نشان از تداوم نهضت علويان و آل علي دارد همچون
همه در جبهه روز از شب نمي­شناخت گوئي حاضر نبود يك لحظه از جبهه را كه هر لحظه­اش
درس جديدي دارد و پيام جديدي، از دست بدهد بسرعت مراحل رشد خود را در جبهه طي مي­كرد
تا اينكه مسئولين سمت فرماندهي را از هر جهت شايسته او ديدند اما به ذكر اين جهات
مي­پردازيم.

بسيار ساده مي­پوشيد و صلابت و محبوبيت را با هم جمع نموده بود در فرمانش تلخي
دستور ديده نمي­شد همه او را از خودشان مي­دانستند و مشهدي حميد صدا مي­كردند با
اينكه سني نداشت و دانشگاههاي جنگ دنيا را نديده بود در امور نظامي بسيار وارد بود
و به مطالعه كتب جنگي و ديدن فيلمهاي نظامي رغبت تام داشت گردان را كه در منطقه
مستقر مي­كرد محل استقرار چادرها را بر روي اصول نظامي و بر اساس پراكندگي و…
معين مي­كرد. بهنگام كار چنان بود كه گوئي با نزديك­ترين خويشان خود بيگانه است.
افرادي را كه سواد مكتبي و فرهنگي خاصي داشتند بشدت دوست مي­داشت و در بدر بدنبال
آنها براي توجيه نيروهاي گردان خود بود و آنها را اگر چه بضعي از او كوچكتر بودند
و تجربه و سابقه جنگي خاصي هم نداشتند استاد خطاب مي­كرد و متقابلاً چنين نيروهائي
نيز شديداً به او متمايل بودند. تعلّقي به دنيا نداشت به شهر كه مي­آمد اوقات خود
را نسبت به انجام امور جاري زندگي و نيازمنديهاي خانه تقسيم مي­كرد و وقتي را صرف
مطالعه خود مي­كرد و به اهل خانه مي­گفت كه در اين ساعت به او كاري را ارجاع
ندهند. به نماز اول وقت پاي بندي شديد داشت حتي يك بار نماز اول وقت او فوت نشد.

با قرآن انس خاصي داشت هنگامي كه با لحني حزين قرآن را تلاوت مي­كرد چنان بود
كه گوئي هيچكس را نمي­شناسد. افرادي را كه در چادر فرماندهي او بودند موظف به حفظ
آيات قتال مي­كرد و خود همچون يكي از آنها بي­تكلّف به قرائت آيات حفظ شده مي­پرداخت.

در گردان كار را بين همه از جمله خويش تقسيم مي­كرد و مثل همه در موعد مقرر
ظرف مي­شست و سنگر و چادر را تميز مي­كرد. قبل از هر نمازي به شيوه رسول الله (ص)
و علي(ع) مسواك مي­زد.

همرزمان او مي­گويند: هر بار كه شبها بر مي­خاستيم، حميد در نماز شب بود و
نماز شب او ترك نمي­شد. شب كه همه به خواب مي­رفتند به بچه­ها سركشي مي­كرد تا
مبادا در هواي سر زمستان پتوئي از روي نيروئي افتاده باشد.

چنان با صلابت راه مي­رفت كه گوئي پاهاي او در زمين با هر قدم فرو مي­روند و
براي قدم ديگر از زمين برون مي­آيند. وقتي از گردان سان مي­ديد نفس­ها در سينه حبس
مي­شد و چشمها خيرۀ حركات او. بدقت وضع ظاهري نيروها را وارسي مي­كرد و به افرادي
كه رعايت نمي­كردند در نهايت ادب و خضوع تذكر ميداد. در شجاعت چنان بود كه در سخت­ترين
شرايط به دل دشمن مي­زد چه در مقدماتي و الفجر، چه در بدر و خيبر و فاو. براي
مواقع حساس گروه ويژه­اي را از نيروهاي گردان شناسائي كرده بود و هر وقت اوضاع بر
نيروها سخت مي­شد و نياز به تغيير مواضع يا عقب نشيني تاكتيكي بود خود در رأس آن
گروه شهادت طلب و شجاع از گردان حمايت مي­كرد. شجاعت او از پاكي او بود. به سنّت­هاي
رسول الله (ص) سخت عمل مي­كرد.

روزي در بيابان با موتور مي­رفت، بنا گه ايستاد. روز پس از عمليات بود او دعاي
مخصوص آن روز را نخوانده بود به همرزم و همراه خود گفت: اندكي صبر كن دعاي امروز
را نخوانده­ام. به نيروهاي بسيج بسيار علاقمند بود و آنها را شديداً دوست داشت. يك
روز صبح، در هواي سرد حميد را ديدند كه دارد شنا مي­كند علت را با تعجب پرسيدند
گفت امروز قرار است گردان را به تمرين شنا بياورم و مي­خواهم قبل از اينكه بچه­هاي
مردم را در اين آب سرد شنا بياموزم به بدن خودم مزۀ سرما را چشانده باشم.

هرگز ديده نشد كه از بيت المال استفاده كند و امورات شخصي خود را انجام دهد با
اينكه سپاه و (لشكر) وسيله­اي را جهت امورات فرماندهان در اختيار آنها مي­گذارد مع
ذلك او به هيچ وجه استفاده نمي­كرد. پدرش مي­گفت: روزي مرا با ماشين بنياد مرمت
بود تا آنجا نسبت به منزل موشك خورده و در حد تخريب صحبت كنيم چند صد متري كه
رفتيم مرا پياده كرد و خود نيز پياده شد گفتم چرا ايستادي؟ گفت با وسيله بيت المال
نمي­شود كار شخصي انجام داد و تا كسي گرفت.

زياد فكر مي­كرد چه در جبهه و چه به شهر كه مي­آمد، هر وقت فرصت مي­كرد قدم
ميزد و فكر مي­كرد و اين صفت او زبانزد همه كساني است كه بنحوي او را مي­شناختند.
در مورد مطالعه و امور فرهنگي بسيار حساس و معتقد بود كه بايد براي مسئولين و
فرماندهان دوره­هاي آموزشي خاصي گذاشته شود. دعاهاي غير معروف نظير جامعه و… را
مي­خواند.

تشنه شهادت بود و در تمام عمليات­ها تا زمان شهادتش در فاو شركت كرده بود و در
انتظار شهادت. ارادت عجيبي به سيد الشهدا و 
اهل البيت عليهم السّلام داشت.

بچه­هائي را كه از قبل در جبهه بودند و اهل جبهه شده بودند بسيار دوست داشت و
احترام خاص مي­كرد و آنها نيز او را دوست داشتند. برادري تعريف مي­كرد كه حميد را
در عمليات بدر ديده بود كه چند تن از بسيجي­ها مانند پروانه بگرد او مي­چرخند دو نفر
در زير آن آتش شديد دشمن از حميد حفاظت مي­كنند و او شاهد بوده كه دو سه نفر آنها
نيز در اين رابطه مجروح و شهيد شده بودند.

از خانواده­هاي شهدا مستمراً سركشي مي­كرد گاه مرخصي مي­گرفت و در استانهاي
دوري كه شهدا را مي­شناخت صدها كيلومتر طي مي­كرد و از خانواده­هاي معظم شهدا
دلجوئي مي­نمود. موقع عمليات براي نيروها چنان مطمئن از نزول امدادهاي الهي و جنود
غيبي سخن مي­گفت كه گوئي بارها و بارها شاهد نزول آنها بوده و براي او بصورت يقين
درآمده است.

به بچه­ها مي­گفت: در عمليات نفسانيت­ها را بايد كنار گذاشت و بايد براي خدا
جنگيد و شجاعت خود را بروز داد.

خدمات و نقش و ارزش كار خود را در جبهه به كسي نمي­گفت. به خواهرش كه از او
علت سرماخوردگيش را پرسيده بود فقط گفت: سرما خورده­ام! و اين در صورتي بود كه در
هواي سرد زمستان نيروها را در آب، آموزش شنا مي­داد.

در عمليات فاو فرمانده گروه غواصهاي خود شد و اروند وحشي را با شجاعت شنا كرد
و خط دشمن را شكافت و در ساعات اوليه درگيري كه دشمن را به هلاكت مي­رساند، تيري
به سرش خورد و خون به آسمان فواره مي­زد نيروهاي او بي­تابي مي­كردند او آنها را
دعوت به آرامش كرد و به آنها گفت: به شما دستور مي­دهدم كه بالاي سر من نمانيد و
پيشروي كنيد و بعد دست بي­سيم چي خود را گرفت و گفت تو بمان! و سپس در حالي كه خون
بشدت از سر او فواره مي­زد از طريق بي­سيم، نيروها را به حالت خوابيده هدايت مي­كرد
و در اين حالت بود كه به فيض شهادت نائل گشت و به خيل شهداي كربلا پيوست و در جوار
حضرت سيد الشهداء كه به او عشق مي­ورزيد آرام گرفت و روح مطهرش در كنار مليك
مقتدرش نظاره­گر حماسه­ها و رشادتها و ايثارهاي خود و همرزمان شهيدش گرديد.

درود خدا بر او و دو برادر شهيد ديگرش كه قبل از او به لقاءالله رسيدند و سلام
خدا بر او باد كه عزيز شهدا بود. والسلام.

غلامعلي رجائي

 

/

انفاق و زكات

قمست دهم

اخلاق و تربيت اسلامي

انفاق و زكات

حجة الاسلام محمدحسن رحيميان

يكي از مظاهر دنيا «مال» است كه انسان آن را از راههاي گوناگوني به مالكيت خود
درآورده و براي تأمين نياز، و اهداف خويش مورد استفاده قرار مي­دهد و اسلام كه
ديني است براي دنيا و آخرت و جسم و جان و احكام آن با توجه به ويژگيهاي تكويني
انسان تشريع شده است،‌ در مورد غرائز و نيازهاي مادي انسان و از جمله امور اقتصادي
و مالي او نيز داراي دستورات و احكامي است كه ضمن سامان بخشيدن و تأمين نيازهاي
مادي فرد و جامعه، مجموعۀ اين امور را در خدمت رشد و كمال معنوي انسان قرار مي­دهد.

اسلام در مورد راههاي به دست آوردن مال از دزدي، ربا، كم فروشي، غش در معامله،
احتكار و خريد و فروش اعيان نجاسات، مسكرات، آلات قمار و هر وسيله­اي كه منحصراً
در جهت حرام به كار گرفته مي­شود، اكتساب به سحر و هر عمل حرام ديگر و بسياري از
امور ديگر تحت عنوان «مكاسب محرمه» نهي و تمام آنها را تحريم فرموده است و در عين
حال راههاي صحيح كسب و درآمد را از قبيل بيع، مضاربه، مزارعه، مساقات و… و
بالاخره گرفن اجرت و برابر هر كار مشروعي با شرائط و قيود مربوطه به طور مبسوط و
گسترده بيان فرموده است كه اين مجموعه خود بخش مهمي از فقه اسلامي را تشكيل مي­دهد.
البته ابعاد اخلاقي و نظام دقيقي كه تضمين كنندۀ حقوق مردم و رعايت حق و عدل است و
روابط صميمانه و آكنده از اطمينان و آرامش خاطري كه در پرتو اين مقررات و عمل به
آنها بين افراد جامعه پديد مي­آيد، در جاي خود بايد بررسي و تحقيق شود.

كسب حلال

به طور كلي درباره كار و كسب مال و تأمين نيازهاي زندگي از طريق حلال تأكيد
فراواني شده كه در اينجا به چند نمونه اشاره مي­شود:

عن النّبي(ص): «العِبادَةُ سَبْعُونَ جُزْءً اَفْضَلُها طَلَبْ الْحَلالِ».

عبادت داراي هفتاد جزء است كه برترين آنها به دست آوردن مال حلال است.

و از حضرت صادق (ع)چنين نقل شده:

«الكادُّ عَلي عِيالِهِ كَالْمُجاهِدِ في سَّبيلِ الله».

(وسائل كتاب التجاره، باب 22).

از رحمت خدا بدور است كسي كه با زندگي­اش را به دوش مردم بيفكند.

و از امام صادق (ع)منقول است كه فرمود:

«لَيْسَ مِنّا مَنْ تَرَكَ دُنياهُ لِآخِرَتِهِ وَ‌لا آخِرتَهُ لِدُنياهُ».

از ما نيست كسي كه دنيايش را براي آخرت و آخرتش را به خاطر دنيا واگذارد.

خطرات مال

اسلام در عين حال كه آنهمه بر كار و كوشش براي كسب مال حلال ترغيب و تأكيد
فرموده است، از دل بستن به مال و فريفته شدن به آن نبي فرموده و آن را در كنار
برخي از عوامل دنيوي ديگر، وسيله­اي براي آزمايش انسان دانسته و در صورت بازي
خوردن از آن و غفلت از خدا آن را عامل انحطاط، سقوط و خسران معرفي فرموده است:

«يا اَيُّها الدَّين آمَنُوا لا تُلْهكُمْ اَمْوالُكُمْ وَ لا اَوْلادُكُمْ‌عَن
ذِكرِ الله وَ مَن يَفْعَلْ ذلِكَ فَأولِئكَ‌هُمُ الخاسِرُونَ».

(منافقون/9).

اي كساني كه ايمان آورده­ايد مبادا كه «اموالتان» و فرزندانتان شما را از ياد
خدا غافل كنند. آنان كه چنين كنند همانا زيانكارانند.

«وَ اعْلَمُوا انَما اَمْوالُكُمْ وَ اَوْادُكُمْ فِتْنَةٌ وَ‌اِنَّ الله
عِنْدَهُ اَجْرٌ عَظيمٌ».

(انفال/28)

و بدانيد كه «مالهايتان» و فرزندانتان فقط آزمايشي است و نزد خدا است پاداشي
بزرگ.

«… وَ‌ مَا الْحَيوةٌ الدُْنيا اِلاَّ متاعُ الغروُر، لَتُبلَوُنَّ في
اَمْوالِكُمْ وَ‌اَنفُسِكُمْ…»

(آل عمران- آخر آيه 185 و اول آيه 186)

… و زندگي اين دنيا جز مايه فريب نيست. بي­گمان در اموال و جانهايتان مورد
ابتلا قرار مي­گيريد.

معلوم است كه مال در زمره مظاهر دنيا به طور غريزي مورد تعلق خاطر انسان قرار
دارد و قرآن مطلب را چنين بيان فرموده است:

«زيّن لِلنَّاس حُبُّ الشَّهواتِ مِنَ النَّساءِ والبَنينَ وَ‌القَناطِر
المُقنطرَةِ مِنَ الذَّهَب والفِضَّةُ وَ الخَيْلِ المُسَوَّمَةِ وَ‌الاَنْعامِ وَ‌الْحَرثِ
ذلِكَ مَتاعُ الحَيوةِ الدُّنيا والله عِندَهُ حُسْنُ المآبن.

(آل عمران- آيه 14)

براي مردم دوست داشتن شهوتها از: زنان،‌ فرزندان و بسته­هاي فراهم شده از طلا
و نقره و اسبان داغدار و رمه و كشت، آرايش يافته است اين متاع زندگي دنيا است. و
نزد خداست سرانجام نيك.

دل بستن به مال منشأ هلاكت

گرچه وجود اين غرائز در انسان بخاطر بقاء نسل و زندگي مادي انسان ضروري است ولي
اگر خارج از كنترل و بيرون از مرز اعتدال و ضرورت، از آنها استفاده شود موجب هلاكت
انسان مي­شوند و به فرموده امام صادق عليه السلام.

«مَثَلُ الدُّنيا كَمَثَلِ ماءِ البَحْرِ كُلَّما شَرِبُ مِنْهُ الْعَطْشانُ
ازداد عَطَشَّا حَتّي يَقتُلَهُ.»

مثل دنيا، مثَل آب دريا است كه هر چه انسان تشنه از آن بياشامد عطش او افزون
شود تا او را هلاك نمايد.

پس: به اين نكته مهم بايد توجه داشت كه اين امور از جمله مال هرگز نبايد عنان
اختيار را از كف انسان بربايند و بصورت مانع و حجابي تاريك، راه تكامل و تعالي
معنوي انسان را مسدود و قلب انسان را از تابش نور ايمان و محبت به خدا محروم سازند
و بهمين جهت در آيه ديگر ضمن برشمردن نمودارهاي مهم اين نوع وابستگيهاي طبيعي،
هشدار مي­دهد كه مبادا انسان با قرار دادن آنها در عرض محبت به خدا، دلبستگي به
آنها بر محبت به خدا غلبه نمايد:

«قُلَ اِنَّ كانَ آباؤُكُم وَ‌اَبْناؤُكُمْ وَ‌اِخْوانُكُمْ وَ‌ اَزْواجُكُمْ
وَ عَشيرَتُكُمْ وَ‌ اَموالٌ افْتَرفْتُمُوها و تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ‌ كَسادَها وَ‌
مَساكِنُ تَرْضَوئها اَحَبَّ الَيْكُمْ مِنَ الله وَ‌رَسُولِهِ وَ‌ جِهادٍ في
سَبيلهِ فَتَربَّصُوا حتّي يِاتي اللهُ بِامْرِهِ وَ‌اللهُ لايَهْدي الْقَومَ
الْفاسِقِينَ».

(توبه- آيه 24)

بگو: اگر پدرانتان، فرزندانتان، برادرانتان و همسرانتان و خويشاونتان و اموالي
كه به دست آورده­ايد و تجارتي كه از كساد آن هراس داريد و مسكنهائي كه دل به آن
خوش كرده­ايد نزد شما از خدا و پيامبر خدا و جهاد در راه خدا محبوبتر است، پس
منتظر باشيد تا خدا امر خويش را بياورد كه خدا فاسقان را هدايت نفرمايد.

علاقه و دل بستن به مال دنيا و حرص بر ثروت اندوزي و تكاثر، انسان را از ياد
خدا غافل ساخته و چنين انساني آنگاه كه خود را در ثروت انبوه مستغرق ديد،‌علي رغم
فقر و نيازي كه در ذات و هستي او وجود دارد، چنان دچار تخيّل و فريفتگي ميشود كه
احساس بي­نيازي و استغناء به او دست داده و در پي آن سر از طغيان و سركشي درمي­آورد.

«اِنَّ الانسانَ لَيَطْغي اَنْ رَآهُ اسْتَغْني»

(علق- آيت 6 و 7)

آنگاه كه انسان خويش را بي­نياز ديد، طغيان مي­كند.

و از پيغمبر اكرم(ص) نقل شده كه فرمود:

«اِطَّلْعَتُ عَلَي الجَنَّةُ فَرِأيْتُ اَكْثَرَ‌اَهْلِها الفُقَراء وَ‌
اطّلَعْتُ عَلَِ النّارِ‌فَرَأَيتُ اَكْثَرَ اَهْلِها اْلأَغْنياأ».

بر بهشت نگريستم، اكثر اهل آن را فقرا يافتم و بر جهنّم نگريستم، اكثر اهل آن
را اغنيا يافتم!!

بخل

يكي از نتايج حب مال و دلبستگي آن، صفت رذيله بخل است كه خود زمينه ساز پستي و
بدبختي انسان و دوري بيشتر او از خدا و بندگان خدا مي­شود كه آيات و روايات در
مذمت آن بي­شمار است:

«وَ لايَحْسَبَنبَ الدَّينَ يَبْخلُونَ بِما آتاهُمُ اللهُ مِن فَضلِهِ هُوَ
خَيراً لَهُمْ بَلْ هَُوَ شَرٌّ سَيُطِّوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ
القِيمَةِ».

(آل عمران- 180).

و آنان كه نسبت به آنچه خداوند از كرم خويش به آنها داده، بخل مي­ورزند گمان
نكنند اين كار براي ايشان مايه خير است بلكه بخل براي ايشان مايه شرّ است. روز
قيامت آنچه را به آن بخل كرده­اند طوق گردنشان ميشود.

«ها اَنْتُمْ هؤلاءِ‌ تَدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا في سَبيلِ الله فَمِنْكُمْ مَنْ
يَبْخَلُ وَ‌ مَنْ يَبْخَلُ فَاِنبما يَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ‌ وَاللهُ الغَنيُّ وَ‌
انْتُمْ الْفُقَراءُ…».

(محمّد- 38)

اينك شما اشخاص براي آن كه در راه خدا انفاق كنيد، دعوت مي­شويد، پس بعضي از
شما بخل مي­ورزند و هر كه بخل ورزد فقط در باره خويش بخل مي­ورزد كه خدا بي­نياز
است و شما نيازمندان.

و از پيغمبر گرامي(ص) نقل شده كه فرمود:

«الشُّحُّ وَ‌الأيْمانُ‌ لايَجتَمِعانُ في قَلبٍ واحِدٍ».

بخل و ايمان در يك قلب جمع نمي­شوند.

اسلام براي پيشگيري از فرو غلتيدن انسان در دنيا و مظاهر آن و دل باختن در
برابر مال و منال و پي­آمدهاي مهلك آن از قبيل حرص، طمع و بخل كه موجبات ذلّت نفس
و غفلت ناز خدا و سرانجام خسران ابدي انسان را فراهم مي­كنند، بهترين شيوه­ها را
ارائه داده و گذشته از محدوديتها و حدوود و قيودي كه براي كانالهاي درآمد و كسب
مال مقرر كرده بر صفات پسنديده و فضائل برجسته­اي مانند زهد، ورع، سخاوت و قناعت
تأكيد و ترغيب فراوان و نتايج و پادشهاي بي­اندازه­اي براي آنان بيان كرده است، كه
نمونه­اي از آنها در اينجا ذكر مي­شود:

زهد

در معني زهد از حضرت اميرالمؤمنين (ع)چنين نقل شده:

«الزُّهدُ كُلُّها بَيْنَ كَلِمَتَين مِنَ القُرآنِ، قال اللهُ سبحانَه:
لِكَيْلا تَأسَوْا عَلي ما فاَتَكُمْ وَ‌لا تَفْرحُوا بِما آتاكُمْ».

(نهج البلاغه- كلمات قصار)

زهد به معني كامل در دو كلمه از قرآن بيان شده است. خداوند سبحان مي­فرمايد:
تا براي آنچه از دست شما رفته است اندوهناك نشويد و براي آنچه كه بدست شما آمده
خوشحال و غره نگرديد.

و امام صادق (ع)درباره اهميت زهد فرموده است:

«… اَلا اِنَّهُ حَرامٌ عَلَيْكُم اَن تَجِدُوا طَعمَ الايمانِ حَتّي
تَزَهَّدُوا في الدُّنيا».

آگاه باشيد كه از چشيدن طعم ايمان محروم هستيد تا آنگاه كه از زهد نسبت به
دنيا برخوردار شويد. و در مورد سخاوت كه از آثار زهد و نموداري از ايمان است، از
پيغمبر اكرم چنين نقل شده است:

«السَّخاءُ منَ الايْمانِ وَ‌الايمانُ في الجَنَّةِ».

سخاوت از ايمان است و ايمان در بهشت.

و نيز از آن حضرت نقل شده است كه فرمود:

«اِنَّ السَّخِيَّ قَريبٌ مِنَ اللهِ،‌ قريبٌ مِنَ النّاسِ، قَريبٌ مِنَ
الجَّنَّةِ، بَعيدٌ مِنَ النَّارِ».

همانا سخاوتمند به خدا نزديك است. به مردم نزديك است، به بهشت نزديك است و از
آتش (دوزخ) دور است.

قناعت و ميانه روي

همچنين بر قناعت و ميانه روي در هزينه­هاي زندگي و ساده زيستي تأكيد فراوان
شده است كه اين امور به نوبه خود موجب عزت نفس و عدم دلبستگي و وابستگي بيش از حد
به دنيا و مال دنيا بوده و زمينه حرص، طمع و امثال آنها را منتفي مي­سازد و در
همان حال از اسراف و تبذير به شدّت نهي شده است كه ترك اين دو نيز در تأمين منظور
فوق نقش به سزائي دارند:

«عَزَّ مَنْ قَنَعَ وَ ذَلَّ مَنْ طَمَعَ».

عزت به قناعت است و ذلت به طمع.

از پيغمبراكرم(ص) در مورد ميانه روي در زندگي و نهي از تبذير چنين نقل شده
است:

«مَن اقْتَصَدَ اَغْناهُ اللهُ وَ مَنْ بَذَّرَ اَفْقَرَهُ اللهُ».

كسي كه ميانه روي- در هزينه زندگي- پيشه كند خداوند بي­نيازش فرمايد و كسي كه
تبذير كند خداوند فقيرش نمايد.

و از اميرالمؤمنين (ع)نقل شده كه:

«القَصْدُ‌ مَثْراةٌ و السَّرفُ مَثْواةٌ»

(وافي ج 5/295)

ميانه روي- در زندگي- موجب ثروت و اسراف، موجب هلاكت است.

و از امام باقر (ع)چنين نقل شده:

«مَن قَنَعَ بِما رَزَقُه الله فَهُو مِن اَغْنَِ النّاسِ».

(الكافي ج2/139 باب القناعه)

اسراف و تبذير

اسراف و تبذير كه يكي از عوامل عمده در افراط و حرص در ثروت اندوزي است و منشأ
بسياري از نابسامانيها، نابرابريها و مشكلات اقتصادي بشريت است به عنوان گناه
كبيره مورد نهي قرار گرفته و آيات و روايات فراواني در اين باره وارد و ضمن آنها
ابعاد و احكام و نتايج زيانبار آن را بيان داشته است.

«… و ان المسرفين هم اصحاب النار».

(غافر 43)

… و همانا اسرافكاران خودشان اهل دوزخند.

«… و اهلكنا المسرفين».

(انبيا/9)

… و مسرفين را هلاك كرديم.

«كُلوا و اشربوا و لا تسرفوا انه لا يحب المسرفين».

(اعراف/ 31)

… بخوريد و بنوشيد و اسراف نكنيد كه خداوند اسرافكاران را دوست ندارد.

«… و لا تَبذَّر تبذيراً ان المبذّرين كانوا اخوان الشّياطين و كان الشيطان
لربه كفوراً».

(اسراء آخرآيه 26 و آيه 27)

و هرگز تبذير را روا مدار كه مبذران و اسرافكاران برادران شيطانند و شيطان سخت
كفران نعمت پروردگار خود كند.

و به طور كلي از مصرف مال در جهت لغو، گناه و هر نوع فساد و تباهي چه براي
صاحب مال يا ديگران نهي شده است.

ادامه دارد

 

/

مدیریت اسلامی

مديريّت اسلامي

حجة الاسلام و المسلمين محمدي ري شهري

مقالاتي كه از اين شماره به بعد تحت عنوان «مديريّت اسلامي» از نظر خوانندگان
گرامي خواهد گذشت،‌ حاصل بيست و هفت سخنراني است كه در جلسات هفتگي معاونتها و
مديران كل و رؤساء ادارات وزارت اطلاعات پس از تأسيس اين وزارتخانه در سالهاي 63 و
64 توسط نگارنده ايراد گرديده است.

مكرر دوستان تقاضا داشتند كه اين مباحث چاپ و بصورت كتاب در اختيار علاقمندان
قرار گيرد و از آنجا كه عرضۀ آن بصورت كتاب نياز به بازنگري داشت و نگارنده را با
كثرت اشتغالات فرصت اين كار نبود، اجابت آن ميسّر نمي­شد، تا اينكه بالأخره تصميم
بر اين شد كه بتدريج بازنگري آغاز و بصورت سلسله مقالاتي در مجلۀ پاسدار اسلام
منتشر گردد تا هم پاسخي تدريجي به خواستۀ علاقمندان باشد و هم مقدمه­اي براي
انتشار آن بصورت كتاب.

در سلسله مقالاتي كه تحت عنوان «مديريّت اسلامي» از نظر خوانندگان گرامي خواهد
گذشت،‌ جايگاه مديريت، شيوۀ مديريت و ويژگيهاي مدير شايسته از نظر اسلام مورد
بررسي قرار مي­گيرد، بنابراين آنچه مورد بحث است اخلاق مديريت است نه علم مديريت.

اميد آنكه با بكار بستن آنچه اسلام دربارۀ شيوۀ مديريت آورد و تلاش براي تحصيل
صفاتي كه مدير شايسته از نظر اسلام بايد واجد آن باشد، انقلابي الهي در مديريتهاي
نظام جمهوري اسلامي تحقق يابد.

مديريت چيست؟

پيش از آنكه شيوۀ مديريت در اسلام و ويژگيهاي مدير اسلامي را مورد بررسي قرار
دهيم بايد ديد كه اصولاً مدير كيست و مديريت چيست و چند شيوه براي مديريت وجود
دارد.

مدير در لغت به معناي: كارگردان،‌ گرداننده، دور دهنده، اداره كننده وكسي است
كه كاري را اداره مي­كند. و اداره به معناي: كارگرداني، قوام دادن، نظام دادن و
تنظيم كردن كارها است. مديريت به معناي مدير بودن و مديري است.[1]

بر مبناي معناي لغوي كلمۀ مدير، مديريت اصطلاحاً تعريف شده است به: «انجام
كارها بوسيله و از طريق ديگران» بنابراين علم مديريت عبارت است از: «علمي كه انسان
را به انجام كارها از طريق ديگران هدايت مي­كند» و اخلاق مديريت عبارت است از
ويژگيهائي كه انجام كار از طريق ديگران را ميسر مي­سازد، و با اين ويژگيها است كه
انسان مي­تواند دانش مديريت را بكار بندد و به هنر مديريت متصف گردد. در اينجا به
مسألۀ ديگري مي­رسيم و آن رابطۀ مديريت و سازمان است.

مديريت و سازمان

بر اساس آنچه در تعريف مديريت آمد، مديريت و سازمان لازم و ملزوم يكديگرند و ارتباط
آنها ناگستني است يعني تحقق مديريت بدون سازمان و تحقق سازمان بدون مديريت ممكن
نيست.

سازمان چيست؟

سازمان عبارتست از گروهي كه براي وصول به هدفي مشترك با يكديگر همكاري مي­كنند.

قدرت و توانائي هر سازمان رابطۀ مستقيم با قوت مديريت آن سازمان دارد،‌ هر چه
مديريت صحيح­تر و قويتر باشد سازماندهي و انجام كارهاي جمعي بهتر و كاملتر و
توانائيهاي سازمان افزونتر مي­شود.

شيوه­هاي مديريت

دومين مقدمه­اي كه پيش از طرح مديريت اسلامي بايد به آن اشاره نمود مسألۀ شيوه­هاي
مديريت است.

شيوه­هاي مديريت از انگيزه­ها و مبانيِ فكري و عقيدتي و خصلتهاي روحي مدير و
نيز افراد تحت رهبري او ريشه مي­گيرد.

بنابراين بتعداد مكاتب و سازمانها و احزاب و حتي افرادي كه در سمت مديريت قرار
مي­گيرند شيوه­هاي مديريت، متغير و متفاوت است، ‌و براي شناخت شيوه­هاي مديريت،
شناخت ايدئولوژي سازمان و عقايد و خصلتها و انگيزه­هاي مدير ضروري است.

از باب مثال در مكتبي كه هدف وسيله را مباح مي­كند مدير مي­تواند براي رسيدن
به اهداف خود و سازمان تحت ادارۀ او هر كار زشت و ناپسندي را انجام دهد، وي در
مكتبي كه هدف موجب اباحۀ وسيله نمي­شود، مدير تنها از طرق مشروع مي­تواند به اهداف
خود برسد، و لذا مديريت نخست ظاهراً توفيق بيشتري براي رسيدن به اهداف دارد تا
بشيوۀ دوم.

مديريت اسلامي

مديريت اسلامي ابتدا بايد اسلام را معنا كنيم، و پس از آن مباني اسالم دربارۀ
مديريت و رهبري را تبيين نمائيم و سپس با مديريت به شيوه اسلامي آشنا شويم.

تفسير اسلام در يك جملۀ خيلي كوتاه عبارتست از تسليم در برابر حق «الاسلام هو
التسليم» و مسلمان كسي است كه در عقيده و اخلاق و عمل تسليم حق باشد. و بر اساس
اين تفسير، اساسي­ترين مباني اسلام در رابطه با رهبري كه ساير اصول  مديريت به آن باز مي­گردد مبناي حق و عدول است.

در اين شيوه از مديريت انگيزه­هاي فردي و گروهي، جهت دهنده نيست، جهت دهنده
ارزشهاي انساني است و لذا همۀ تلاشهاي مدير بر مبناي حق و در جهت آرمانهاي حق
خواهي و حق جوئي است،‌ و اگر بر دوراهي حق و حكومت قرار گيرد قطعاً حق را انتخاب
مي­نمايد.

از آنجا كه اسلام آئين همه پيامبران است. «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ‌ اللهِ
الأسلامُ» مديريت انبياء الهي عموماً بر اساس اين شيوه بود. و علت اصلي اينكه آنها
كمتر موفق به تشكيل حكومت و يا تداوم آن شدند شيوۀ مديريت آنها بود كه آنها حكومت
را براي حق مي­خواستند و ديگران حق را براي حكومت مي­خواهند!

براي نشان دادن شيوۀ مديريت اسلامي دو نمونه از روش پيامبر اسلام (ص)و سيرۀ
علي (ع)را در اينجا مطرح مي­كنيم:

در جنگ بدر كه نخستين جنگهاي اسلامي است و پيامبر اسلام فوق العاده نيازمند به
نيروهاي مجرب و جنگجو است پيش از شروع جنگ در محلي بنام عقيق شخصي بنام خبيب بن
يساف كه رزمنده­اي دلير و شجاع و باتجربه بود با دوستش قيس در حالي كه غرق در
تجهيزات جنگي بودند به پيامبر اسلام رسيد، پيامبر از آنها پرسيد كه براي چه آمده­ايد؟
خُبيب پاسخ داد كه بخاطر خويشاوندي و همسايگي و غنايم احتمالي آمده­اند كه همراه
او بجنگند.

پيامبر فرمود: كسي كه آئين و عقايد ما را قبول ندارد همراه ما باشد!

خبيب در حاليكه از پاسخ پيامبر اسلام سخت در شگفتي بود كه چرا در چنين وضعي،
ياري و همراهي آنها را نمي­پذيرد، مقداري درباره تجربه و شجاعت و دلاوري خود توضيح
داد و در پايان گفت: «فاقاتل معك للغنيمة و لااسلم» بنابراين اجازه بدهي كه همراه
شما بجنگم براي غنيمت وي اسلام نياورم!

پيامبر اسلام با قاطعيت تمام پاسخ داد كه:

لا،‌أَسلِمْ ثمَّ قاتِل

خير، اسلام بياور سپس بجنگ!

خبيب نپذيرفت ولي پس از مدتي كوتاه در منزلگاه ديگري به نام روحاء خدمت آنحضرت
رسيد و گفت:

يا رسول الله اسلمت لله رب العالمين و شهدت انك رسول الله

اي پيامبر خدا! در برابر پروردگار جهانيان تسليم شدم و گواهي ميدهم كه تو
فرستادۀ خدا هستي!

او در جنگ بدر و جنگهاي ديگر اسلامي در سپاه اسلام نقش حساس و تعيين كننده­اي
داشت.[2]

علت مسلمان شدن اين مرد در تاريخ نيامده ولي بي­ترديد مديريت و شيوه برخورد
پيامبر اسلام با او در آشنائي و عقيده او به اسلام نقش تعيين كننده داشته است. هر
كس داراي كمترين شعور سياسي و اجتماعي باشد مي­داند كه اين شيوۀ برخورد، شيوۀ يك
سياستمدار بمفهوم رسمي سياست نيست. كدام سياستمدار در حساس­ترين لحظات حيات سياسي
خود مي­تواند از نيروئي كه در تحكيم قدرتش نقش تعيين كننده دارد چشم بپوشد، چون به
آنچه او مي­گويد و براي آن مي­جنگد اعتقاد ندارد؟!

خبيب فكر كرد كه اگر اين مرد واقعاً پيامبر خدا نبود مانند همۀ سياستمداران
حرفه­اي كه من بعنوان يك وسيله و پل براي رسيدن به مقصود استفاده مي­كرد و پس از
رسيدن به قدرت هر گونه كه مي­خواست عمل مي­نمود، بنابراين بايد هدفي جز قدرت و
حكومت داشته باشد و آن چيزي جز حق نمي­تواند باشد.

نمونۀ ديگر از اين شيوه مديريت را در حكومت امام علي (ع)مي­توان ملاحظه نمود.
هنگاميكه مردم دنيا طلب از اطراف امام پراكنده شدند و بسياري از افراد سرشناس به
معاويه پناهنده گرديدند، گروهي از ياران امام كه ادامۀ اين وضع را براي تداوم
حكومت او خطرناك مي­ديدند خدمت حضرت رسيدند و پيشنهاد كردند كه سهم بيشتري از بيت
المال را به اشراف اختصاص دهد و امتيازات بيشتري براي مردم عرب در مقايسه با
ايرانيان و عجم قائل شود و با پرداخت پول و امكانات به كساني كه احتمال مخالفت و
پناهندگي به دشمن مي­دهد آنها را جذب كند و پايه­هاي حكومت خويش را استحكام بخشد.

اين پيشنهاد كه از روي دلسوزي و علاقۀ امام و براي تقويت جبهۀ او در برابر
معاويه بود از نظر يك سياستمدار رسمي كه هدف وسيله را مباح مي­كند، پيشنهادي است
صد در صد درست و منطقي، و در مديريت اسلامي و از ديدگاه امام علي (ع)پيشنهادي است
كاملاً‌ غلط و غيرقابل قبول، چون حق بر پايۀ باطل تقويت مي­شود و حق در سايۀ باطل
و ظلم پيروز مي­گردد. اين بود كه امام با صراحت تمام فرمود:

اَتَأ مُرُوني أنْ اَطْلُبَ النَّضْرَ بِالجَوِر؟ لا وَ اللهِ لا اَفْعَلُ ما
طَلَعَتْ شَمْسٌ وَ‌لاحَ فِي السَّماءِ نَجْمٌ…

آيا از من مي­خواهيد كه پيروزي را در سايۀ ظلم طلب كنم؟! نه والله چنين نخواهم
كرد ماداميكه خورشيد طلوع كند و در آسمان ستاره­اي ظاهر گردد.[3]

بنابراين اساسي­ترين اصلي كه مديريت اسلامي را از ساير مديريتها جدا مي­كند
اينست كه در اين شيوه از مديريت، مبنا حق است و 
حركت بسوي حق و ارزشهاي متعاي انساني. براي اينكه مديريت بر مبناي اين شيوه
از مديريت حركت كند و اهداف مديريت را تأمين نمايد ويژگيهائي را بايد دارا باشد كه
اين ويژگيها را مي­توان اصول مديريت اسلامي ناميد.

بنظر مي­رسد اصول مديريت به شيوۀ اسلامي در آيات 25 تا 34 سورۀ مباركه طه آمده
است.

هنگاميكه حضرت موسي مأموريت يافت پيام الهي را به فرعون ابلاغ كند و با رهبري
بني اسرائيل حكومتي را بر پايۀ ارزشهاي اسلامي تشكيل دهد،‌ از خداوند چهار درخواست
داشت كه بانضمام هدفي كه او در رابطه با اين خواسته­ها مطرح نمود، پنج ويژگي براي
مديريت اسلامي از سخن موسي (ع)مي­توان استنباط نمود. اصول مديريت اسلامي در اين
ويژگيها خلاصه شده است. متن سخن موسي بنقل قرآن كريم اينست:

قالَ رَبَّ اشْرَحْ لي صَدري، وَ يَسِّرلي امري، وَ احْلُلُ عُقْدَة مِنْ
لِساني يَفْقَهُوا قَولي و اجْعَلِ لي و‍زيراً مِنْ اَهْلي، هراونَ اَخِي اشْدُد
بِهِ اَرزي وَ‌اَشرِكْهُ في اَمري كَي نُسِبّحَكَ كَثيراً وَ‌نَذكُرَكَ كثيراً.

گفت پروردگارا، سينه­ام بگشاي، و كارم برايم آسان كن، و گره از زبانم باز كن،
تا گفتارم را بفهمند، و براي من وزيري از كسانم مقرر فرما، هارون برادرم را، و پشت
مرا بدو محكم كن، و او را شريك كارم گردان، تا ترا تسبيح بسيار گوئيم و فراوان
يادت كنم.

در اين آيات پنج مسأله مطرح شده كه هر يك اصلي از اساسي­ترين اصول مديريت
اسلامي است. اين اصول عبارتند از:

1-     شرح صدر

2-     آسان شدن كار

3-     قابل فهم بودن سخن

4-     همكار شايسته

5-     الهي بودن هدف

در قسمتهاي آينده اين اصول به طور مشروح مورد بررسي قرار خواهد گرفت.

اميرالمؤمنين«ع»:

يُسْتَدَلُْ عَلي اِدْبار الدُّرْبعٍ تَضْييِع الاُصُولِ وَ‌التَّمَسُكِ
بِالْفُروُعِ وَ‌ تَقْديمِ اْلاَراذِلِ وَ تَأخيرِ اْلاَفاضِلِ.

چهار چيز نشانه تيره بختي و ادبار دولتهاست: واگذاردن كارهاي اصلي و اساسي و
پرداختن به امور فرعي، جلو انداختن فرومايگان و پس راندن صاحبان فضل.

(غررالحكم، ص 257)

 



[1]
. نگاه كنيد به لغت نامه دهخدا و فرهنگ معين واژه «مدير».

/

شرح دعاي ابوحمزۀ ثمالي

شرح دعاي ابوحمزۀ ثمالي

قسمت دوم

آيت الله ايزدي نجف آبادي

«مِنْ اَيْنَ لِيَ الخَيرُ يا رَبَّ
وَ لايِوجَدُ اِلّا مِن عِندكَ وَ‌مِنْ اَيْنَ لِيَ النَّجاةُ وَ لاتُسْطاعُ اِلا
بِك».

پروردگارا! از كجا براي من خير است و
حال اينكه خيري يافت نمي­شود مگر از پيش تو و از كجا براي من نجات و رهائي هست با
اينكه بغير وسيله تو نجاتي امكان ندارد.

خير، فقط از سوي خدا است

در اين دو جمله از دعا اقرار به دو
مطلب توحيدي (البته توحيد افعالي) مي­باشد:

1-     اينكه خيري بهر كس و بهر چيز برسد همه از ناحيه ذات مقدس
پروردگار، نشأت گرفته و مي­گيرد.

2-     اينكه نجات از خطراتي كه در اين جهان پرحوادث ممكن است،
بهركسي رو آورد، بجز بوسيله ذات خداوندي ميسر نيست و همچنين رهائي از آثار شوم
دنيائي و آخرتي اعمال زشت و ناروا بجز شمول رحمت و عنايت الهي ممكن نخواهد بود.

ابتدا راجع به خير و اينكه فقط از
ناحيه او است:

اولاً درباره واژه و لغت خير آنچه
بايد گفت اين است كه (بر حسب گفته اهل تحقيق از فلاسفه يا غير آنها) مفهوم «خير»
كه معمولاً مي­گويند «ضد شرّ» است، مفهومي است بديهي و واضح و نيازي به فكر و
تأمّل در بدست آوردن اين مفهوم نيست؛ تنها اگر اشكالي باشد در اين است كه در عالم
خارج از ذهن يعني عالم واقعيت و هستي روي چه اموري مي­توان انگشت گذاشت و آنها را
بعنوان مصداق خير شناخت و نام برد كه در رابطه با اين مطلب «ثتويّه» اشتباه بزرگي
مرتكب شده­اند كه براي عالم هستي دو مبدء و دو اصل قائل شده­اند يكي بنام يزدان كه
خالق خيرات است و ديگري اهريمن كه خالق شرور است و چنين پنداشته­اند كه خيرات يك
صف از موجودات است مثل خورشيد و آب و نور و صف شرور هم صف ديگر موجودات است چون
درندگان و گزندگان .

در هر صورت در اينجا است كه محققين
از فلاسفه مي­فرمايند از آنجائي كه خاصيت خير اين است كه همواره خواستني و دوست
داشتني است لذا همه كس و همه چيز از روي شعور و علم و چه بالطبيعه خواهان آن
هستند. همچنانكه راغب در مفردات گويد:

«الخير ما يرغب فيه الكل كالعقل
مثلاً و الفضل و العدل و الشيء النافع»

يعني: خير چيزي است كه همه كس در او
رغبت دارد مثل عدالت و عقل و فضل و اشياء سودمند.

و با در نظر گرفتن اينكه هر موجودي
وجود و هستي خود و كمالات خود را خواهان است و از نيستي خود و نبود كمال خود
گريزان است پس مصداق خير در عالم  هستي
وجود و كمالات وجودي است و همه اسباب و وسائلي كه سبب رشد و تكامل موجودات مي­گردند
همه خيرند و بعضي از اهل لغت نيز گفته­اند:

«الخير حصول الشيء علي كمالاته».

يعني: خير ظفر يافتن هر چيز بر
كمالات او است.

بعد از آنچه در معناي خير گفته شد،
مطلب اول اين دو جمله دعا كه اقرار به اين مطلب كه تنها خير از ناحيه خداوند است
روشن مي­شود كه از آنجائي كه منشأ هستي­ها همه ذات مقدس پروردگار است و در عالم هر
موجودي كه سبب وجود موجودي يا كمال موجود ديگري مي­شود از خداوند است.

بنابراين همه خيرات از ناحيه خداوند
است كه در دعاهاي تكبيرات نماز است كه:

«اَلخَيرْ في يَدَيكَ وَ الشَرُّ
لَيْسَ اِلَيكَ»

خداوندا خير تنها در دست تو است و
هيچ گونه شرّ و بدي به تو برنمي­گردد.

رهائي از خطرات و حوادث

امّا اقرار دوم: كه از خطرات جهان بر
حوادث و نتايج شوم اعمال زشت و ناروا بجز در سايۀ عنايت خداوندي و لطف او راه
نجاتي نيست.

آنچه بطور اختصار بايد گفت اين است
كه: درست است كه در اين جهان امور بسياري ديده مي­شود كه گمان مي­كنيم به پناهندگي
به آنها از گزند روزگار و پيش آمدها مي­توانيم خود را حفظ كنيم مثلاً از خطر سيل و
طوفان به كوه پناهنده شويم همچنانكه پسر حضرت نوح پيغمبر وقتي نوح (ع)به او فرمود:
اي پسرك من با من به كشتي سوار شو و با كافرين مباش! در جواب گفت:

«سَاوي اِلي يَعْصِمني مَنَ الماء»[1]

يعني: بهمين زودي در كوه قرار مي­گيريم
كه مرا از آب حفظ مي­كند!!

و نيز گمان كنيم كه از خطر غرق در
دريا به خشكي پناه مي­بريم همچنانكه در سورۀ بني اسرائيل آمده است:

«وَ اِذا مَسَّكُمُ الضُرِّ في
البَحرِ ضَلِّ مَن تدعُونَ اِلا ايّاهُ فَلَمَّا نَجّيكُمْ اِلي اَعْرَضْتُم وَ
كانَ الإنسانُ كَفُوراً».[2]

يعني: هنگامي كه شما در دريا گرفتاري
فرا مي­گيرد هر چه كه بجز خدا بود و او را مي­خوانديد از نظرتان گم مي­شود ولي
همين كه شما را بخشكي رساند و نجات داد (از خدا) رو مي­گردانيد و هميشه اين انسان،
ناسپاس بوده است.

ولي ما غفلت داريم از اينكه اگر امر
و اراده خداوندي بر اين قرار گيرد كه ما هلاك شويم كوه هم نمي­تواند ما را پناه
دهد همچنانكه حضرت نوح به فرزندش فرمود:

«لا عاصِمَ الِيْومَ منْ اَمْرِ الله
اِلا مَنْ رَحِمَ».[3]

يعني: امروز ديگر پناه و پناهگاهي از
امر خدا نيست جز اينكه خدا كسي را رحم كند.

و همچنين ممكن است در عين اينكه از خطر امواج دريا به خشكي پناه ببريم در اثر
زلزله يا فرورفتگي زمين زيرزمين و آوار هلاك شده يا بادهاي شن آور ما را زير توده­هاي
شن روان دفن كند همچنانكه در سوره بني اسرائيل بدنبال آيه فوق مي­فرمايد:

«اَفَاَمِنْتُمْ اَنْ يَخْسِفَ بِكُمْ جانِبَ الْبَرِّ اَوْ يُرْسِلَ
عَلَيْكُمْ حاصِباً…[4]».

يعني: آيا درامانيد از اينكه خداوند در ناحيه خشكي شما را زيرزمين پناه كند
(در اثر فرورفتگي زمين) يا بر شما تندباد شن آور بفرستد.

بطور سربسته بايد از اين معنا غفلت نكنيم كه جهان ماده را هم از نظر عقل نبايد
مورد اعتماد قرار داد و به آن تكيه كرد بحكم اينكه جهان ماده است و عالم مزاحمات
است كه بقول شاعر مي­گويد:

«جهان رباط خرابي است بر گذرگه سيل».

و نيز در چنگ قدرت حق و زير سلطه خداوند است كه هر لحظه ممكن است همانجائي كه
ما به آن پناه برده­ايم و همان چيزي كه ما براي حفظ خودمان به آن دل گرم كرده­ايم
از ناحيه­اي كه ما از آن غفلت داشته­ايم و از ما غيب و پنهان بوده است به امر
خداوند پيشامدي پيش آمده و پناهگاه ما مدفن ما گردد.

در آخر به اين نتيجه مي­رسيم كه در عين اينكه ما بايد براي حفظ و نجات خودمان
از گرفتاريها و پيشآمدها و پيشگيري از ناگواريها دست بدامن اسباب كه خداوند قرار
داده بشويم ولي از اين حقيقت غفلت نكنيم كه نجات بدست خدا است و حافظ و نگهبان او
است.

«لَا الَّذي اَحْسَنَ اسْتَغني عَنْ عَوْنِكَ‌ وَ رَحْمَتِكَ وَ‌ لا الَّذي
اَساءَ وَ‌اجْتَرَأَ عَلَيْكَ وَلَمْ يُرضِكَ خَرَجَ عَنْ قُدْرَتِكَ»
(خدايا!) نه آن كسي كه عمل خوب كرده، از كمكها و رحمت تو بي نياز شد و نه آن كسي كه
كار بد و نافرماني كرد و رضايت تو را در نظر نگرفت از چنگ قدرت تو بيرون رفت.

هيچ كس از خدا بي­نياز نيست

در اين دو جمله از دعا نيز به دو حقيقت بسيار عالي و ژرف اقرار و اعتراف شده
است.

1-     اينكه هيچ كس و هيچ چيز در هيچگونه شرايطي از عنايت و لطف
خداوندي بي نياز نيست.

2-     چنين نيست كه كسي كه گناه ونافرماني كرد بتواند خود را
مثلاً با پناهندگي به قدرت ديگري از چنگ قدرت حق برهاند.

مطلب اول كه اقرار به اين است كه حتي كسانيكه نيكوكار بوده­اند از لطف خداوندي
بي نياز نيستند بدين جهت است كه اولاً- سراسر عالم آفرينش وابسته به عنايت حق بلكه
عين وابستگي به ذات او است كه اگر لحظه­اي عنايت او زائل شود جهان نيست و نابود
خواهد شد،‌ چنانچه خداوند مي­فرمايد:

«اِنَّ الله يُمْسِكُ السَّمواتِ وَ‌الارْضَ اَنْ تَزُولا وَ‌لَئنْ زالَتا
اِنْ اَمْسَكَهُما مِنْ اَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ».[5]

يعني: همانا خداوند است كه آسمانها و زمين را نگهداري مي­كند كه مبادا زايل
شوند (از جاي خودشان پرت شوند و يا وجودشان دوام نيابد) كه بر فرض از جاي بلغزند،
احدي جز او، آنها را نمي­تواند نگهداري كند.

بر حسب مفاد اين آيه و آيات ديگر و حكم عقل، دوام هستي و دوام آفرينش به دوام
فيض است كه بقول فيض كاشاني:

باندك التفاتي زنده دارد آفرينش را     اگر
نازي كند درهم فرو ريزند قالبها

و به قول ملاي رومي:

هر زمان نو مي­شود دنيا و ما   بي­خبر
از نو شدن اندر بقا

در هر صورت نيكوكار و بدكار بلكه جمله عالم هستي هيچ كس و يا هيچ چيز- در هيچ
شرائطي- از عنايت لطف خداوندي بي­نياز نيست.

ثانياً- نيكوكاري و احسان نيكوكار از يكسو جز بسرمايه توفيق و عنايات الهي
صورت پذير نيست و از سوي ديگر بدون عفو و اغماض خداوندي قابليت اينكه قبول شود و
روسفيد كننده باشد نيست كه بايد گفت:

بنده همان به كه ز تقصير خويش      عذر
به درگاه خداي آورد

ورنه سزاوار خداونديش           كس
نتواند كه بجا آورد

امّا در رابطه با اقرار به مطلب دوم كه كسانيكه بخود جرأت گناه مي­دهند و
موجبات نارضايتي خداوند را فراهم مي­كنند از چنگ قدرت خداوند بيرون نيستند، بموقع
ديگر و گفتار ديگر واگذار مي­كنم انشاءالله.

ادامه دارد

اميرالمؤمنين«ع»:

«قِلَّةُ الْعَفوِ أَقْبَحُ الْعُيوبِ وَ‌التَّسرُّعُ اِلَي الإنتقامِ
أَعْظَمُ الذُْنُوب»

(غررالحكم- ص 537)

كم گذشتي از لغزشهاي مردم زشت­ترين عيبها است و شتاب كردن در انتقام بزرگترين
گناهان است.

 



[1]. سوره هود، آيه 43.

/

هجرت و حج ابراهيم(ع) عبدالكريم بي آزار شيرازي

هجرت و حج ابراهيم(ع)

عبدالكريم بي آزار شيرازي

قال: انّي مُهاجِرٌ اِلي رَبّي

(عنكبوت: 26)

از شمال فاو (اور) به كوفه و كربلا
تا قدس و مكه و عرفات و تا مزدلفه و مسجد خيف در مني

مقدمه

«فتلقي آدم من ربه كلمات فتاب عليه
انه هو التواب الرحيم»

آدم از پروردگارش كلماتي دريافت داشت
و با آن به سوي پروردگارش بازگشت و خداوند، توبه او را پذيرفت، چه او توبه پذيري
مهربان است.[1]

آدم و حوا پس از عصيان و پيروي از
شيطان؛ از خدا دور گشتند و از بهشت الهي خارج شدند و هبوط كردند، گفته مي­شود بر
فراز دو كوه مقابل هم در مكه فرود آمدند، گواهي كه آدم(ع) بر آن فرود آمده بود به
مناسبت لقب آدم «صفي الله» كوه صفا و كوهي كه حوا بر آن فرود آمد به مناسبت امر ئه
مروه ناميده شد.

بنا به روايت امام صادق(ع) حضرت
آدم(ع) پس از خروج از جوار خداوند و فرود به دنيان چهل روز هر بامداد بر فراز كوه
صفا با چشم گريان در حال سجود بود جبرئيل بر آدم فرود آمد و پرسيد:

–        
چرا گريه مي­كني اي آدم؟

–        
چگونه مي­توانم گريه نكنم در حاليكه خداوند مرا از جوارش بيرون رانده و در
دنيا فرود آورده است.

–        
اي آدم به درگاه خدا توبه كن و به سوي او باز گرد.

–        
چگونه توبه كنم؟

جبرئيل در روز هشتم ذيحجه آدم را به
مني برد، آدم شب را در آنجا ماند، و صبح با جبرئيل به صحراي عرفات رفت، جبرئيل به
هنگام خروج ازمكه احرام بستن را به او ياد داد، و به او لبيك گفتن را آموخت و چون
بعد از ظهر روز عرفه فرا رسيد تلبيه را قطع كرد و به دستور جبرئيل غسل نمود و پس از
نماز عصر، آدم را به وقوف در عرفات واداشت و كلماتي را كه از پروردگار دريافت كرده
بود به وي تعليم داد. اين كلمات عبارت بودند از:

سبحانك اللهم و بحمدك خداوندا با
ستايشت تو را تسبيح مي­گويم.

لا اله الا انت جز تو خدايي نيست.

امام خميني:

آقايان اهل علم و كاروان­ها و رؤساي
كاروان­ها و ساير حجاج، مبادا اين سفر را سفر تجارت قرار بدهيد و امور تجاري در
اين سفر مطرح باشد؛ سفر، سفر الي الله است نه سفري به سوي دنيا، آلوده به دنيا
نكنيد.

عملت سوء و ظلمت نفسي كار بد كردم و
بخود ظلم نمودم.

و اعترفتُ بذنبي اغفرلي به گناه خود
اعتراف مي­كنم مرا ببخش.

انك انت الغفور الرحيم كه تو بخشندۀ
مهرباني.

آدم(ع) تا به هنگام غروب آفتاب
همچنان دستش رو به آسمان بلند بود و با تضرع اشك مي­ريخت، وقتي كه آفتاب غروب كرد،
همراه جبرئيل روانۀ مشعر شد و شب را در آنجا گذراند. و صبحگاهان در مشعر بپا خاست
و در آنجا نيز با كلماتي به دعا پرداخت و به درگاه خدا توبه گذاشت…[2]

از آن زمان تا به روز قيامت اين
مراسم، برنامه ايست براي بازگشت بني آدم به بهشت در جوار خدا، متأسفانه در طول
تاريخ اين مراسم پس از مدتي از محتوي تهي گشته و به صورت تقليدي كوركورانه درآمده و
همزمان با انحراف بشر از خداپرستي بسوي خورشيد و ماه و ستاره پرستي چنانكه در اين
نوشتار خواهيم ديد، هياكل و پرستشگاههايي براي خورشيد و ساير اجرام آسماني ساخته
كه به دور آن طواف مي­كردند.

حضرت ابراهيم(ع) در چنين محيطي ظهور
يافت و با اين افكار و عادات مسخ شده و شرك و بت پرستي سالها به مبارزه برخاست و
براي مردم به بهترين وجه استدلال كرد و عملاً بتها را شكست.

و چون خود كامگان در برابرش دست به
توطئه زدند تصميم گرفت به سوي خدا مهاجرت كند و به جوار خداوند باز گردد از اينرو
راه بُقاع متبركه چون كوفه، كربلا، قدس ومكه، عرفات و مشعر الحرام و مني و مسجد
خيف را در پيش گرفتتا همچون آدم، به سوي بهشت الهي به جوار رحمتش بازگشت نمايد.

در اين مقاله ما همراه ابراهيم(ع)
سفري را آغاز مي­كنيم به سوي خدا

ميلاد ابراهيم(ع)

نمرود بن كنعان، امپراطوري كه بر
قسمت بسيار وسيعي از زمين فرمانروايي مي­كرد و مقرش در بابل بود شبي در خواب ديد
كه ستاره­اي از افق آن كشور طلوع كرد و در پرتو آن نور آفتاب و ماه نابود گشت. با
نگراني از خواب برخاست، و كاهنان و معبران را احضار كرد و خوابي را كه ديده بود بر
ايشان تعريف نمود، معبران، خواب نمرود را چنين تعبير كردند:

در اين سال در سرزمين بابل فرزندي به
دنيا خواهد آمد كه نابودي تو واهل مملكت تو به دست او است.

نمرود دستور داد تا ميان زنان و
مردان جدايي افكنند، و بر هر زن حامله مأموري بگمارند تا اگر پسر زايد بلافاصله
آنرا بكشند.

ادني، مادر ابراهيم، چون حاملگيش آشكار
نبود كسي او را تعقيب نكرد. وقتي كه هنگام وضع حمل نزديك شد به بهانه­اي از شهر
بيرون رفت و رهسپار غاري كه در كوهستان مي­شناخت، شد و در آن غار ابراهيم(ع) را
بزائيد و او را در لباس و پارچه بپوشاند،‌ و در همان غار گذاشت و در آنرا با سنگ
به بست. و به شهر نزد شوهر آمد و گفت از ترس گماشتگان نمرود به صحرا رفتم «پسري
بزادم كه در همان حال بمرد» در خاك دفنش كردم و بازگشتم.

ادني مرتب به غار مي­رفت و به
ابراهيم سركشي مي­كرد.

ابراهيم، به سرعت رشد كرد. گفته مي­شود
كه 7 يا 13 و يا 17 سال در غار بسر برد وقتي ابراهيم بزرگ شد، ادني جريان فرزندش
را براي آزر نقل كرد و او را به غار برد و ابراهيم را به او نشان داد،‌ آزر همينكه
ابراهيم را ديد، محبت او در دلش افتاد و به مادرش گفت: او را از غار به خانه بريم.

مادر، ابراهيم را به خانه برد و
اسامي اشياء و حيوانات را بتدريج به وي ياد داد. روزي ضمن توصيف مخلوقات به وي
گفت:

– فرزندم! هر مخلوقي، خالقي دارد كه
آنرا تربيت مي­كند و پرورش مي­دهد. همانطور كه من تربيت كنندۀ تو و پدرت مربي من و
نمرود ارباب پدرت مي­باشد.

ابراهيم پرسيد: خداي نمرود كيست؟

مادر بانك بر او زد كه ديگر از اين
حرفها نزد كه بسار خطرناك است.

اما ابراهيم كه فرزند كوه است و در
طبيعت آزاد رشد يافته و در زندگي مصنوعي مسخ نشده، شجاعانه با فطرتي پاك و قلبي
سالم به سئوال خود ادامه مي­دهد و با پدر خواندۀ بت فروش و با مردم ستاره پرست، به
گفتگو مي­نشيند تا به خداي حقيقي راه يابد. برخلاف مردم بابل كه در اختناق شديد و
مسخ افكار بسر مي­بردند و جرأت نداشتند خود را از بند خرافات و بت پرستي و ستاره
پرستي و شرك نجات دهند و نام خداي حقيقي را بر زبان جاري كنند. و اجازه نداشتند
فرزند پسر بدنيا آورند تا مبادا روزي آنان را از اين خرافات برهاند و بساط خدايي
آنان را از بين ببرد.

زادگاه ابراهيم(ع)

درباره زادگاه حضرت ابراهيم(ع) اقوال
گوناگون است: بعضي شهر «شوشِ» اهواز را به عنوان زادگاه آن حضرت مي­دانند و بعضي
گفته­اند در بابل عراق بوده و بعضي مي­گويند در قريه كوثار يا كوثي (بر وزن طوبي
دهكده­اي از سواد كوفه)[3] و
برخي نوشته­اند در «وركا» (از ناحيۀ زاب ماها و حدود كسكر) به دنيا آمده و پدرش او
را به كوثي كه مقر نمرود بوده آورده است.

عده­اي برآنند كه ابراهيم(ع) در شهر
حران متولد شده و پدرش او را به بابل برد.[4]

اما بنا بر نوشتۀ تورات[5] و
قاموس كتاب مقدس[6] و بعضي از
نويسندگان اسلامي چون عبدالوهاب النجار[7] و
تحقيقات باستانشناسان، شهر اور كلدانيان محل تولد و مسكن ابراهيم(ع) بوده است.

اوركلده

اور كلده سرزميني در بابل جنوبي
(جنوب عراق) است كه در عهد عتيق زياد از آن نام برده شده و گاه به همۀ سرزمين بابل
گفته مي­شود،‌ حدود آن مجاور رأس خليج فارس و شهر فاو بين عربستان و دلتاي رودخانه
فرات است. قبل از حفاري باستانشناسنان در خاك بين النهرين كسي از موقعيت و وضع
تمدن شهر «اور» كه گفته مي­شود روزي زادگاه و مسكن حضرت ابراهيم(ع)بوده، اطلاعي
نداشت چه امروز اين شهر جز بياباني خالي ديده نمي­شود ولي در نتيجه تحقيقات وُولي[8] و
ديگر دانشمندان معلوم شد كه اور شهري با عظمت و ثروتمند و پايتخت ملتي بزرگ بوده
است. زمين شناسان معتقدند خليج فارس در ابتدا از شمال تا بغداد امروزي امتداد
داشته و رود كارون از شرق و رود ديگري از عربستان به آن مي­ريخته و به مرور
ايندونهر نواحي كم عمق شمال خليج فارس را با رسوبات خود پرساخته و از دو سو
دلتاهاي وسيعي در آن به وجود آورده­اند.[9]

در اواسط قرن نوزدهم ميلادي «هنري
روالينسن» بزرگترين دانشمند زمين شناس با خواندن خطوط ميخي و مطالعۀ دقيق در كتيبۀ
گنج نامه نزديك همدان موفق شد نقطه­اي را كه شهر اور در آن واقع شده بود بخواند و
خرابه­هاي آن شهر را در بابل سفلي در ساحل غربي فرات كه در زير شن پنهان شده بود
پيدا كند. اين شهر سالها قبل از دستيابي كلدانيان بر آن، پايتخت آشوريان بوده، و
مردم آن رب النوع يازدهم سفر پيدايش تورات آمده براي پرستش خود ساخته بودند
بنابراين ابراهيم(ع) وقتي از وطنش بسوي خدا مهاجرت كرد،‌ تبعۀ يك ملت متمدني بوده
است.[10]

بسوي كوفه

فارادوا به كيداً فجعلناهم الاسفلين
و قال اني ذاهب الي ربي سيهدين.[11]

به دنبال احتجاجات فراوان حضرت
ابراهيم(ع) با مشركان و ستاره پرستان سرزمين بابل، خود كامگان با توطئه­هاي
گوناگون قصد از بين بردنش را كردند. ولي خداوند آنها را منكوب گرداند. و چون
ابراهيم(ع) از هدايت آنها مأيوس شد، تصميم گرفت آن سرزمين شرك و طاغوت را رها سازد
و به سوي خدا مهاجرت نموده به شهرهاي مقدس كه در آنها خانۀ خدا بود چون كوفه و
كربلا، قدس و مكه رهسپار گردد.

در اين سفر برادرزاده­اش لوط كه به
او ايمان آورده بود[12] با
او هجرت كرد:

قآمن له لوط و قال: اني مهاجر الي
ربي[13]

حضرت ابراهيم(ع) از دهكده كوثي كوفه
يا شهر «اور» در شمال خليج فارس ميان فاو و كوفه را ترك كرده و از كناره رود فرات
را به سوي شمال در پيش رفت. ابتدا به شهر كوفه يا كوفان رسيد، در مسجد كوفه كه يكي
از مساجد اربعه بود و روزگاري خانه حضرت نوح در كنار آن قرار داشت، در كنار ستون
پنجم به نماز ايستاد.[14] چرا
كه او يكي از شيعيان حضرت نوح(ع)بود وَ‌اِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لِاَبْراهيمَ اِذْ
جاءَ رَبَّه بِقَلْبٍ سَليم.[15]

گردش به دور خانه خدا نشان دهند اين
است كه به غير از خدا گرد ديگري نگرديد.

امام خميني

امام صادق(ع) به بعضي از اصحاب خود
مي­فرمودند: در كنار ستون پنجم دو ركعت نماز گزار كه آن مصلاي ابراهيم(ع) است[16]

اهميت كوفه و مسجد آن

كوفه، يكي از معروفترين شهرهاي عراق
است كه در كناره غربي رود فرات و در حدود يك فرسخي و شمال شهر باستاني حيره واقع
شده است.

در كتاب مفاتيح الجنان در فضيلت كوفه
و مسجد بزرگ آن و اعمال آن مسجد آمده و مي­نويسد:

كوفه يكي از چهار شهري است كه خداوند
آن را برگزيده و آيه طور سينين به شهر كوفه تفسير شده و در روايت است كه آن حرم
خدا و حرم رسول الله و اميرالمؤمنين(ع) است،‌ در شرافت آن همين بس كه يكي از چهار
مسجدي است كه سزاوار است تنها بخاطر آن بار سفر بربست تا به درك فيوضات آن نائل
گشت.[17]و يكي
از مكانهايي است كه مسافر در آن مخيرميان قصر و اتمام است و نماز فريضه در آن
معادل حج مقبول و برابر با هزار نماز است كه در جاي ديگر بجا آورده شود. و نيز در
فضيلت آن آمده كه اين مسجد محل نماز پيامبران است. و بنا به روايات صدها پيامبر و
وصي پيامبر در آن نماز خوانده­اند.

از پاره­اي روايات استفاده مي­شود كه
مسجد كوفه از مسجد الاقصي و بيت المقدس برتر است. امام باقر(ع) مي­فرمودند: «اگر
مردم بدانند كه مسجد كوفه چقدر فضيلت دارد از شهرهاي خود قصد آن كند و به سوي آن
سفر نمايند.

گفته مي­شود كه پيامبر اكرم(ص) در شب
معراج به هنگام عبور از برابر آن در آن فرود آمد و دو ركعت نماز بجا آوردند.[18]

حضرت علي(ع) در سال 36 هجري مقر
خلافت خود را از مدينه به كوفه انتقال دادند و از آن ببعد نقطۀ عطفي در تاريخ كوفه
پديد آمد[19] و آنچنان
اين شهر شهرت و اهميت يافت كه يك قرن بعد، از حساسترين و شكوه­مندترين شهرها بعد
از مكه و مدينه گرديد. پس از شهادت حضرت امير(ع) در سالم چهلم هجري با اينكه
پايتخت اسلام به شام انتقال يافت اما هيچگاه از اهميت آن كاسته نشد. با توسعه و
رونق بغداد، گرچه اين شهر رونق سياسي خود را از دست داد اما تا چند قرن پس از آن
همچنان يكي از مراكز علمي اسلامي بود.

كوفه نه تنها جايگاه علمي شيعه بلكه
پايگاه علمي اهل سنت نيز بود همچنانكه ابوحنيفه يكي از فقهاي بزرگ اهل سنت در همين
شهر كوفه مكتب فقهي حنفي را بنيان گذاشت. البته بيشتر اهالي كوفه شيعه بودند و از
آنجا كه مرقد مطهر حضرت آدم و نوح و امام علي(ع) در يك فرسخي كوفه قرار داشت اين
امر باعث شد كه شيعيان به آن نقطه جذب شوند و شهر نجف را پديد آورند و حوزۀ علمي
شيعه را به آنجا منتقل نمايند بنابراين اگر نجف اشرف را جزو شهر بزرگ كوفه بدانيم
بايد گفت كوفه موقعيت ممتاز علمي خود را همچنان تا عصر حاضر حفظ كرده است.

(با استفاده از كتاب خطط الكوفه و
خريطتها، لويي ماسيتون به نقل از كيهان انديشه شماره 6، سال 1365).

بسوي كربلا و بابل

… و آنگاه حضرت ابراهيم(ع) و
همراهان از كوفه به راه خود بطرف شمال ادامه دادند و از كناره رود فرات به سرزمين
پر بركت كربلا رسيدند[20] اين سرزمين
به نامهاي غاضريه و نينوا و شاطي الفرات[21] و
حائر ناميده شده است.

بعضي آنرا از دو كلمه آرامي: كرب
(مزرعه) و الّ (خدا) مركب مي­دانند (مزرعۀ خدا)[22] و
بعضي آنرا مخفف كورۀ بابل بمعناي شهرستان بابل دانسته­اند.

حضرت ابراهيم مدتي در اين سرزمين كه
مكاني سرسبز و پر از مرتع و نزديك به پايتخت بابل و بقعه­اي متبركه بود اقامت كرد
و به عبادت خدا پرداخت و شايد از همين كربلا به شهر بزرگ و معروف بابل رفته چنانكه
در قصص اسلامي آمده كه حضرت ابراهيم از شهر اور به بابل آمده و در همين شهر ازدواج
كرده سپس به كنعان مهاجرت نموده است.[23]

آنگاه ابراهيم(ع) به راه خود در كنار
رود فرات ادامه داد تا به نقطۀ مقابل شام رسيد و از آنجا راه خود را بسوي شام
ادامه داد و در آنجا اقامت گزيد. و از آنجا كه حضرت ابراهيم از گذرگاه فرات

من نمي­دانم اينها چگونه مي­گويند
مراسم حج مسأله سياسي نيست در حالي كه قرآن كريم صريحاً خانه كعبه را مركز قيام
مردم و مبارزه با شرك و كفر جهاني دانسته است؟!

آية الله العظمي منتظري

عبور كرد و به سرزمين فلسطين درآمد،
كنعانيان وي را عبراني (مشتق از غابر به معناي گذركننده از نهر) لقب دادند و از آن
پس اين لقب در خانوادۀ او باقي ماند.[24]

در شهر بابل

نام قديم بابل شنعار بوده[25] و
نمرود پادشاه معاصر حضرت ابراهيم(ع) در آن سكونت داشته است. بسياري از مورخين اين
شهر را عظيم-ترين شهرهاي دنيا دانسته­اند. هيرودوتس مورخ مشهور مي­نويسد: «رود
فرات اين شهر را به دو قسمت تقسيم مي­كند و هيكل (معبد) بيل از جمله عمارات معظم
اين شهر است. بعضي از مورخين شهر بابل را از عجائب هفتگانه دنيا شمرده­اند».[26]

در قصص اسلامي آمده كه حضرت ابراهيم
از زادگاهش (شوش، اوريا كوثي) به بابل آمد[27] و در
همين شهر با ساره ازدواج كرد.[28]

احتمالاً در همين شهر بابل بود كه
حضرت ابراهيم با نمرود به گفتگو نشست:

الم تر الي الذي حاج ابراهيم في ربه
ان آتاه الله الملك اذ قال ابراهيم: ربي الذي يحيي و يميت قال: انا احيي و اميت
قال ابراهيم: فان الله ياتي بالشمس من المشرق فأت بها من المغرب فبهت الذي كفرو
الله لا يهدي القوم الظالمين.

آيا نديدي [نمرود را] كسي كه با
ابراهيم دربارۀ پروردارش محاجه [و سفسطه] كرد؛ زيرا خداوند به وي حكومت داد [و در
اثر نداشتن ظرفيت، دچار غرور شد و پرسيد: پروردگار و كيست؟] هنگامي كه ابراهيم
گفت: «پروردگار من كسي است كه مرده را زنده مي­كند و زنده را مي­ميراند»، [نمرود] گفت: من هم زنده مي­كنم و مي­ميرانم [بلافاصله دستور داد دو زنداني آوردند، يكي را
آزاد و ديگري را اعدام كرد] ابراهيم گفت: خداوند، خورشيد را از مشرق برمي­آورد،
اگر راست مي­گويي تو آنرا از مغرب برآور. در اينجا آن كفر پيشه از جواب واماند. و
خداوند قوم ظالم و ستمگر را هدايت نمي­كند.[29]

اخيراً در بابل لوحي مربوط به زمان
قديم توسط باستانشناسان كشف شده كه در آن از شخصي بنام «آباراما» كه كرايۀ خود را
پرداخته، نام برده شده است و نشان مي­دهد كه وقتي ابراهيم(ع) به سوي خدا مهاجرت
كرد و اين شهر را ترك كرد، از همۀ راحت و آسايش تمدن آن روز چشم پوشيد.[30]

بسوي شام

بنا به روايتي از امام صادق(ع):

حضرت ابراهيم(ع) با رمه و دارايي خود
از سرزمين بابل به سوي شام حركت كرد. بخاطر غيرتي كه نسبت به همسرش داشت صندوقي
ساخت و ساره را در ان صندوق نهاد و آنرا قفل كرد.

پس از چندين روز به قلمرو پادشاهي از
قبطيان بنام «عراره» رسيدند، در مرز، راه­بانان جلوي ابراهيم را گرفتند تا 10%
آنرا بستانيد و ما را رها سازيد.

هر چه ابراهيم گفت سودي نبخشيد، سر
صندوق را باز كردند. ساره را ديدند با جمال تمام كه هرگز چنين نديده بودند. كسي را
بنزد شاه فرستادند و جريان را به اطلاعش رساندند.

و سرانجام ابراهيم و صندوق را به نزد
شاه بردند. شاه گفت:

– صندوق را باز كن.

ابراهيم(ع) گفت: اي پادشاه در اين
صندوق ناموس و دخترخالۀ من است، من حاضرم همه دارائيم را بجاي گشودن صندوق تقديم
كنم.

پادشاه ابراهيم را واداشت تا در
صندوق را بگشايد، همينكه در صندوق باز شد و چشمش به ساره افتاد خواست دست به سويش
دراز كند ولي ابراهيم سر به سوي آسمان بلند كرد و گفت: خدايا دست او را از همسر و
دختر­خاله­ام باز دارد.

دعاي ابراهيم(ع) مستجاب شد و دست شاه
از حركت باز ماند.

شاه با شگفتي از ابراهيم(ع) پرسيد:

–        
آيا خداي تو با من چنين كرد؟

–        
آري خداي من غيور است و كار حرام را دوست ندارد.

–        
از خداي خود بخواه كه دست مرا به حال اول باز گرداند.

ابراهيم(ع) دعا كرد و دست پادشاه به
حالت اول بازگشت اما

اي اقيانوس بزرگ مسلمانان! خروش
برآوريد و دشمنان انسانيت را درهم شكنيد.

امام خميني

بار ديگر شيطان او را وسوسه كرد و
رفت تا دست به سوي ساره دراز كند. ابراهيم دوباره او را نفرين كرد و پادشاه بار
ديگر دستش خشك شد و از حركت ايستاد ولي اين بار از كرده خود پشيمان شد و اظهار
داشت:

–        
براستي كه خداي تو غيور است و تو  نيز
مرد غيرتمندي هستي از خدا بخواه كه دوباره دست مرا شفا بخشد. ديگر چنين كاري
نخواهم كرد.

ابراهيم(ع) با اين شرط دعا كرد و
دستش معجزه­آسا شفا يافت، و اين معجزه در نظر شاه بسيار مهم آمد و هيبت و عظمت
معنوي ابراهيم او را تحت تأثير قرار داد و گفت:

–        
تو در امان هستي و دارائي و همسرت در اختيار توست به هر جا كه بخواهي مي­تواني
بروي ضمناً كنيزك زيبايي از مصر نزد تو است دلم مي­خواهد اجازه دهي او را به اين
زن تقديم كنم و به خدمتش بگمارم.

ابراهيم(ع) پذيرفت و آن زن زيباي
مصري را- كه همان مادر اسماعيل بود و به مناسبت هجرتش بسوي خانۀ خدا هاجر ناميده
شد به اتفاق ساره به شمال شام ببرد و در آنجا سكونت داد و برادرزاده خود لوط را به
جنوب شام فرستاد.[31]

در تورات همين ماجرا به صورتي ديگر
در سرزمين مصر نقل شده و در آن نسبت دروغگويي به حضرت ابراهيم داده شده است.

بسوي مصر

بنا به نوشته قاموس كتاب مقدس (صفحه
4): حضرت ابراهيم(ع) همواره از جايي به جاي ديگر مي­رفت تا زماني كه بواسطۀ
خشكسالي به مصر عزيمت كرد. در آن زمان عمالقه در مصر حكمفرمايي مي­كردند بنا به
نوشته تورات پيدايش «12 و 13»: «هكسوس پادشاه مصر وقتي از ورود زن زيبايي همراه
ابراهيم(ع) باخبر مي­شود آنها را به حضور فرا مي­خواند و ابراهيم چون جان خود و
همسرش را در خطر احساس مي­كند مصلحت مي­بيند كه وانمود كند ساره خواهر است،[32]
پادشاه تصميم مي­گيرد كه با ساره ازدواج كند ولي شب در خواب مي­بيند كه وي شوهر
دارد، روز بعد كه حقيقت برايش آشكار مي­شود مقداري مال و رمه همراه با زني مصري[33] به
ابراهيم هديه مي­كند و ابراهيم از همان راهي كه آمده بود به سرزمين قدس باز مي­گردد.

مناسبترين جائي كه در آن شعار مرگ بر
آمريكا و مرگ بر اسرائيل به جهانيان اعلام شود مراسم حج است.

آية الله العظمي منتظري

ابراهيم(ع)در كنعان

حضرت ابراهيم(ع) پس از عبور از نهر
فرات در عراق و ورود به سرزمين شام به سوي كنعان شامل سوريه، نهر اردن، سواحل
بحرالميت و لبنان و فلسطين، رهسپار شد.[34]و چون
متوجه شد كه مردم شهر سدوم و شهركهاي پيرامون درياي ميت (درياي لوط) يعني عموره،
لوط را به اين مناطق اعزام داشت، تا مردم را ارشاد و هدايت كند. در سوره توبه: آيه
70 و الحاقة 9 به اين شهرها مؤتفكات گفته شده است.

در تورات نيز ضمن داستان ابراهيم به
سرزميني در جنوب درياي ميت اشاره شده كه داراي جمعيت كثير و شهرهاي آباد بوده در
حالي كه امروز در آنجا جز صحراي لم يزرع و فاقد سكنه چيزي ديده نمي­شود ولي
تحقيقات باستانشناسنان وجود اين شهرها را تأييد مي­كند، دكتر آلبرايت استاد
دانشگاه «جان هاپكينز» در اين باره مي­نويسد:

«تحقيقات مكرر باستانشناسان روايات
قديمي كتاب مقدس

را تأييد نموده ثابت مي­كند درّه
اردن در زماني كه ابراهيم به آنجا رسيد، سرزميني بسيار آباد و فوق العاده پرجمعيت
بوده است، با اينكه هنوز شهرهاي سدوم و عموره كشف نشده، آثار گوگرد رسوبات
آتشفشاني بر وقوع آتشفشان گواهي مي­دهد. سطح آب درياي ميت تدريجاً بالا مي­آيد
بطوري كه امروزه مي­توان بيشه­هائي را كه در زير آب مدفون شده­اند مشاهده كرد.
بنابراين ممكن است ايندو شهر در نواحي كم ارتفاع جنوب درياي ميت بوده باشند كه
بعدها به زير آب فرو رفته­اند.[35]

دو مولود مبارك براي ابراهيم(ع)

ساره عقيم و نازا بود و از اينكه
شوهرش بدون نسل بود رنج مي­برد از اينرو به حضرت ابراهيم پيشنهاد كرد كه با «هاجر»
همسر شود، باشد كه از وي صاحب نسل و ذريه گرديد.

حضرت ابراهيم، هاجر را به همسري
پذيرفت و خداوند به او پسري داد كه نامش را اسماعيل ناميدند چندي بعد فرشتگان به
ابراهيم بشارت پسري ديگر از ساره دادند، و ساره از اين بشارت در تعجب شد و خنديد
كه چگونه ممكن است از مردي پير و زني عقيم فرزندي پديد آيد، فرشتگان گفتند:
أتعجبين من امر الله؟[36] (آيا
از كار خدا تعجب مي­كنيد؟)

يكسال نگذشت كه خداوند فرزندي به
ساره در سن 90 سالگي عطا فرمود، اسمش را «يَصْحَق» يَضحكَ (ارضحكَ بمعناي خنده)
گذاشتند، چرا كه هر كس راجع به اين ولادت شگفت انگيز مي­شنيد، تعجب مي­كرد و مي­خنديد.

خداوند اين فرزند را نيز فرزندي صالح
گرداند و به مقام نبوت رساند، و فرزندي بنام يعقوب به او داد كه صاحب دوازده فرزند
شد (يوسف و برادران) كه اين دوازده تن اسباط و قبائل دوازده گانۀ بني اسرائيل را
تشكيل دادند.

در سفر تكوين 25:17-14 آمده است كه:
«ابراهيم به خدا گفت كاش اسماعيل در حضور تو زيست كند، خدا گفت… و اما در خصوص
اسماعيل ترا اجابت فرموده­ام اينك او را بركت داده با رو گردانم و او را بسيار
كثير گردانم و دوازده امام از وي پديد آيند و امتي عظيم از وي بوجود آورم.»
بنا به نقل تورات بعد از مرگ سارا حضرت ابراهيم قطوره را به زني گرفت و از وي شش
پسر بدنيا آمد كه هر يك بنيانگذار و پديد آورنده طايفۀ مخصوصي از اعراب شدند.[37]

مسلمين بايد در حج وقتيكه ميروند يك
حج زنده، يك حج كوبنده، يك حجي كه محكوم كننده اين شوروي جنايتكار و آن آمريكاي
جنايتكار باشد انجام دهند، يك چنين حجي مقبول است.

امام خميني

 



[1]
. سوره بقره، آيه 37.

/

همراه با امام بسوي حج پایگاه انقلاب جهانی اسلام

همراه با امام بسوي:

حج

پايگاه انقلاب جهاني اسلام

حجة الاسلام و المسلمين موسوي خوئيني­ها

بسم الله الرحمن الرحيم

وَ‌أَذِن فيِ النَّاسِ بِالحَجِّ
يَأتوكَ رِجَآلَا وَ‌عَلَي كُلِّ ضَامِرٍ يَأتينَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَميِقٍ
لَيشهَدُواْ مَنَفِع لَهُم…

«به ابراهيم خليل خطاب ميشود كه مردم
را به حج بخوان تا براي شهود منافع خود از همه اقطار بيايند، اين منافع، منافع
جامعه است: منافع سياسي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي…».

(پيام امام بمناسبت عيد قربان-
12/6/62).

«و از جمله وظائف در اين اجتماع عظيم
دعوت مردم و جوامع اسلامي به وحدت كلمه و دفع اختلافات بين طبقات مسلمين است…».

(پيام امام به زائران بيت الله
الحرام- 7/7/58).

«حجّي كه خداي تبارك و تعالي مي­خواهد
و حجّي كه اسلام از ما خواسته است آن است كه وقتي مي­رويد حج، مسلمين بلاد را
بيدار و با هم متحد كنيد».

(از بيانات امام در ديدار با
روحانيون كاروانها- 26/5/62).

جامعيّت حج

در ميان عبادات اسلامي اگر جستجو
كنيم شايد بتوانيم عبادتي را بيابيم كه علّت تشريع آن تنها تنظيم رابطه فرد با
آفريدگار جهان، رابطه عاشق با معشوق، و تنها نتيجه­اش ثواب آخرت و بهشت و يا
بالاتر لقاء حق باشد بدون كمترين تأثيري در جامعه و ابعاد مختلف آن، ليكن در ميان
همين عبادات نمي­توان انكار نمود كه «حج» از بزرگترين عباداتي است كه از جامعيّت
كاملي برخوردار مي­باشد يعني دنيا و آخرت، فرد و اجتماع، ظاهر و باطن، عرفان و
سياست، عشق و فناء في الله، جهاد و ايثار همه و همه را يكجا در خود جا داده است
نيز مي­توان ادّعا كرد كه در عين شمول و فراگيري نسبت به همه ابعاد زندگي يك ملت
واحد نيرومند بعضي از ابعاد آن بر سايرين غلبه دارد.

«فريضه حج در بين فرائض الهي از
ويژگي­هاي خاصي برخوردار است و شايد جنبه­هاي سياسي و اجتماعي آن بر جنبه­هاي
ديگرش غلبه داشته باشد با آنكه جنبه عباديش نيز ويژگي خاصي دارد… علماء اعلام و
خطباي معظم مسلمانان را به جهات سياسي و وظائف بسيار خطيرشان آگاه سازند».

(پيام امام بمناسبت حج- 15/6/60).

«بعد عبادي حج كه از آغاز آن يعني
محرم شدن تا پايان مناسك سراسر عبادت است و بايد با قصد قربت و اطاعت فرمان خدا
باشد هر چند كه بيشتر از هر جنبه ديگرش مورد توجه مسلمانان است و براي فراگيري
مناسك آن و احكام هر جزءش سعي فراوان ميشود و گاهي در انجام آن تا حد وسواس دقت
بكار مي­رود ليكن اين عبادت بزرگ از آنچنان محتواي عظيم عرفاني و روحاني برخوردار
است كه جز بندگان خاص آن معبود مطلق و عاشقان رازدار آن معشوق حقيقي ديگران از
آنهمه اسرار و اشارات محروم و مهجورند و هر چند كه هر مسلماني كه توفيق حضور در آن
اماكن و مواقف مقدسه را پيدا مي­كند سعي در انجام مكرر طواف و سعي و نماز و عبادت
در مسجد الحرام و يا حرم كعبه و مشاعر را محل قيام و شورش جبهه توحيد و موحدين
عالم در برابر جبهۀ شرك و كفر قرار دهيم.

آية الله العظمي منتظري

امام در اهميت بعد سياسي حج و لزوم
رعايت آن معتقدند كه شرط قبول حج اين است كه همراه با ابعاد سياسي آن برگزار شود و
حج بدون اين بعد قبول نمي­شود بلكه صورتي بي­ معناست و حتي حج نيست زيرا اعمالي كه
بقصد انجام يك عبادت آورده ميشود در صورتي مصداق آن عبادت است كه آن اعمال آنچنان
كه خداوند خواسته است آورده شود نه آنچنان كه شيطان مي­خواهد كه شيطان نه تنها ترك
يك عبادت را مي­خواهد بلكه گاهي عبادت بي محتوي را بيشتر مي­پسندد زيرا كه هم
نيروها هدر ميرود و هم مقصود اسلام تحقق نمي­يابد و برگشتن گمراه از بيراهه به راه
حق بسي مشكلتر است از طي طريق حق براي كسي كه هنوز وارد راهي نشده است «جاهل
متنسّك» كه پيامبر فرمود پشت مرا شكست كسي است كه عبادتي را انجام مي­دهد اما نمي­داند
كه چه ميكند و چگونه بايد آن عبادت را انجام دهد كه نه تنها ثوابي ندارد بلكه پشت
نهضت و انقلاب و اسلام و رهبري آنرا مي­شكند، زيرا اين عبادت بدون رعايت شرائط آن
و فاقد روح و محتوي براي عبادت كننده جاهل بر اثر تكرار و عادت به تبليغ شياطين
چنان مي­شود كه عبادت كننده را كم كم از محور رهبري دور مي­سازد و بتدريج وارد در
خطي و راهي مقابل خط رهبري مي­گردد و در مقاطع حساس و سرنوشت ساز حركت و انقلاب،
رودروي رهبر و انقلاب مي­ايستد و وسوسه­هاي شيطاني هم اين مقابله را براي وي توجيه
مي­كند بطوريكه هم خود مسلمان و پيرو رهبر مي­داند و هم مقابله و رودروئي با رهبري
را جايز مي­شمارد: «انقصم ظهري رجلان: عالم متهتك و جاهل متنسّك». كه تفسير كافي
براي اين سخن دردآلود رهبري را مجال ديگر لازم است:

«حج از مسائلي است كه جنبه سياسي­اش
بسيار بيشتر است از جنبه­هاي عبادي­اش… مسلمين بايد در حج وقتي كه مي­روند يك حج
زنده يك حج كوبنده يك حجي كه محكوم كننده اين شوروي جنايتكار و آن آمريكاي
جنايتكار باشد انجام دهند يك همچو حجي مقبول است اگر ما حج برويم و مصالح مسلمين
را در نظر نگيريم بلكه بر خلاف مصالح مسلمين هي روي جنايتها پرده بپوشيم نگذاريم
مسلمين صحبت بكنند از جنايتهائي كه بر مسلمين مي­گذرد و جنايتهائي كه از حكومتها و
از قدرتهاي بزرگ بر مسملين مي­گذرد اين حج نيست اين يك صورت بي معناست».

(از بيانات امام در ديدار با
روحانيون كاروانها- 26/5/62).

تاكيد بر وحدت مسلمين

امام كه احياء كننده حج و خصوصاً بعد
سياسي آن در اين زمان است در ميان همه مسائل مورد نياز مسلمين بيش از هر چيز بر
مسئله وحدت تكيه نموده و تحقّق اين ضرورت حياتي را از حج و از برگزار كنندگان آن
در ايام حج انتظار دارند امام در اكثر قريب به اتفاق پيامها و سخنانشان كه در
رابطه با حج عنوان نموده­اند بر وحدت مسلمين و پرهيز از هر گونه تفرقه و ايجاد
اختلاف تأكيد فراوان نموده­اند:

«و از جمله وظائف در اين اجتماع عظيم
دعوت مردم و جوامع اسلامي به وحدت كلمه و رفع اختلافات بين طبقات مسلمين است كه
خطبا و گويندگان و نويسندگان در اين امر حياتي اقدام نمايند و كوشش كنند در بوجود
آوردن جبهه مستضعفين كه با وحدت جبهه و وحدت كلمه و شعار «لااله الاّ الله» از تحت
اسارت قدرتهاي شيطاني اجانب و استعمارگران و استثمارگران بيرون آيند و با اخوت
اسلامي برمشكلات غلبه پيدا كنند…».

(پيام امام به زائرات بيت الله-
7/7/58).

امام چون ايجاد وحدت و رفع اختلاف را
از مهمترين اسرار تشريع حج ميدانند لهذا معتقدند كه غلبه بر اين مشكل كه ما در
ساير مشكلاتي است كه براي جهان اسلام پيدا شده است بايد در حج تحقق پيدا كند:

«مشكل مسلمين همين است كه بينشان
اختلاف انداخته­اند و… اين مشكلي است كه در روز عيد و در روز عرفه در پناه خانه
خدا بايد حل بشود سران قوم در مكه معظمه مجتمع شوند و امر خداي تبارك و تعالي را
اطاعت كنند و در آنجا اجتماع كنند و مشكلات خودشان را با هم در ميان بگذارند و بر
آنها غلبه كنند…».

(از بيانات امام در ديدار سفراء
كشورهاي اسلامي- 28/7/59).

تعمق در تشريع مناسك حج و وجوب آن
براي همه كسانيكه توانائي حضور در آن مشاهده معظمه را دارند و تعيين زمان واحد
براي همه آنان و لزوم اطاعت مردم كه بطور اجتماع آن مناسك را انجام ميدهند:
«افيضوا من حيث افاض الناس» همه بيان اين حقيقت است كه هدفي در اين اجتماع و كنگره
عظيم نهفته است كه بدون تحقّق آن اين اعمال كالبدي بي­جان

من دست برادري به تمام مسلمانان
متعهد جهان مي­دهم و از آنان مي­خواهم كه به شيعيان با چشم برداري عزيز نگاه كنند
و با اين عملشان همانند هميشه نقشه­هاي شوم اجانب را خنثي كنند.

امام خميني 21/6/59

خواهد بود و آن وحدت و اتحاد است. حج
افراد و آحاد مسملين را از بلاد مختلف و از نژادهاي گوناگون با فرهنگها و زبانهاي
بيگانه از هم، مجتمع ميسازد و لحظه به لحظه آن از مُحرِم شدن كه آغاز دور ريختن
تشخيصات فردي و قومي و محلي است تا طواف بر گرد يك محور تا «رومي» و هجوم و حمله
به يك دشمن؛ همه تفسير و بيان اين حقيقت است كه بايد مسلمين متحد شوند بر يك هدف و
مقصد واحد و اطاعت از يك فرمان و فرمانده و حمله بر يك دشمن كه همان دشمن اصلي است
و هر كه و هر چه در جبهه دشمن اصلي است. در حج يك آهنگ وجود دارد و آن آهنگ وحدت و
هماهنگي است:

«رمز تمام گرفتاريهاي كشورهاي اسلامي
اختلاف كلمه و عدم هماهنگي است كه خداوند تعالي در يك جمله بيان فرموده است: و
اعتصموا بحبل الله جميعاً و لا تفرّقوا… اعتصام به حبل الله بيان هماهنگي جميع
مسلمين است براي اسلام و به سوي اسلام و براي مصالح مسلمين و گريز از تفرقه و
جدائي و گروه گرائي كه اساس همه بدبختي­ها و عقب افتادگي­هاست».

(پيام اما به زائران بيت الله-
7/7/58).

امام با نگاهي فقيهانه به ژرفاي
احكام و واجبات الهي و دقتي جامعه شناسانه در مناسك حج و جامعيّت اين عبادت بزرگ
اسلامي، غير ممكن ميداند كه اسلام و شارع مقدّس آن براي مسلمين چنين اجتماعي را
فراهم آورد و بهره­برداري از آن اجتماع را براي تحقق مهمترين عامل اعتلاء مسلمين
يعني ايجاد وحدت و تفرقه زدائي منظور نكرده باشد در حاليكه اتحاد و وحدت عظيمترين
نفعي است براي مسلمين كه ميتوانند در حج شاهد آن باشند!

«… و اين وحدت كه اسلام شريف و
قرآن كريم بر آن پافشاري كرده­اند با دعوت و تبليغ دامنه­دار بايد بوجود آيد و
مركز اين دعوت و تبليغ مكه معظّمه در زمان اجتماع مسلمين براي فريضه حج است…».

(پيام امام بمناسبت عيد قربان-
12/6/62).

در حديث آمده است كه «حجرالاسود» دست
خداست در روي زمين كه مسلمين بوسيله اسلام آن با خداوند بيعت ميكنند و پيمان مي­بندند
و امام اين پيمان را چنين تفسير مي­كنند:

«… و با اتّكال به خداي بزرگ در
اين مواقف عظيمه پيمان اتّحاد و اتفاق در مقابل جنود شرك و شيطنت ببنديد و از
تفرّق و تنازع بپرهيزيد «و لا تنازعوا افتفشلوا و تذهب ريحكم».

(پيام امام بمناسبت روز عرفه-
30/8/58).

گوئي كه اساساً حج براي بهم پيوستن
مسلمين و آموزش هماهنگي و هدف گيري واحد و حركت و اطراق و باز هم كوچ كردن، حركت و
كوچ و روز، در شب، درنگ و ايستادن و اردو زدن در روز،‌ در شب، آماده شدن، مسلّح
شدن، حمله كردن و ايثار نمودن،‌ امّا همه اينها در حال بهم پيوستن و حتي دعا و راز
و نياز در حال اجتماع و بهم پيوستن.

«اي زائران خانه خدا در مواقف و
مشاعر الهي به هم بپيونديد و از خداوند تعالي نصرت اسلام و مسلمين و مستضعفان جهان
را بخواهيدن.

(پيام اما بمناسبت روز عرفه-
30/8/58).

امام خميني كه وحدت و كاربرد آن را
از قرآن و سنت بعنوان يك فقيه و اسلام شناس استنباط كرده بود در مسير مبارزاتش
عليه ستم و طاغوتيان كاربرد عملي آن را نيز آزمود بطوريكه هميشه يكي از اركان اصلي
پيروزي را وحدت كلمه مّلت ايران مي­داند

«رمز پيروزي مسلمين در صدر اسلام
وحدت كلمه و قوت ايمان بود…»
به هنگامي كه امام از پاريس انقلاب را هدايت مي­نمود به اطلاع ايشان رساندم كه
بعضي از گروهها براي رسيدن به پيروزي مبارزه مسلّحانه را پيشنهاد مينمايند و
معتقدند كه بدون مبارزه مسلّحانه و تنها با تظاهرات و اعلاميه، شاه و رژيم
شاهنشاهي سرنگون نخواهد شد! امام در پاسخ فرمودند: «براي بيرون كردن شاه نياز به
مبارزه مسلحانه نيست مبارزه مسلحانه براي كارهاي بزرگتر لازم است و اگر ما موفق شويم
كه فقط علماء ايران را متّحد كنيم كه هم يكصدا بگويند كه شاه بايد برود و بر اين
كلمه واحده متّفق شوند، شاه ساقط ميشود» و امام آزمودند كه چنين شد و در حقيقت شاه
آنروزي ساقط شد كه اوّلين اعلاميه علماء قم در پاسخ مثبت به اين خواسته امام صادر
شد و در آن اعلاميه عدم مشروعيّت رژيم شاهنشاهي و سلطنت شاه اعلام گرديد و امام در
پاسخ اضافه نمودند كه مبارزه مسلّحانه و سلطنت شاه اعلام گرديد و امام در پاسخ
اضافه نمودند كه مبارزه مسلّحانه و حمله به نيروهاي نظامي و انتظامي از ناحيه مردم
و با اسلحه مشروعيّت مبارزه را در افكار عمومي دنيا از بين مي­برد زيرا در همه
دنيا پذيرفته شده است كه اگر به نيروي مسلح حمله شد لازم است كه از خود دفاع نمايد
وليكن امروز رژيم شاه محكوم است چرا كه همه دنيا مي­بينند مردم در خيابانها راه مي­روند
و خواسته خود را اعلام ميكنند و اين رژيم شاه است كه پاسخ مردم و شعارهايشان را با
گلوله مي­دهد و… امام كه سلاح وحدت را از هر سلاح ديگري كارآمدتر مي­داند و
كاربرد آنرا قطعي­تر و مؤثرتر ميشناسد در هر فرصتي ملتها را به اين

عموم برادران و خواهران اسلامي بايد
توجه داشته باشند كه يكي از مهمات فلسفه حج ايجاد تفاهم و تحكيم برادري بين مسلمين
است.

امام خميني

سلاح توصيه مي­كنند و هر جا كه دردها
و مصائب و بدبختي­هاي جهان اسلام را برمي­شمارند براي چاره آنها به وحدت سفارش مي­كنند:

«امروز چاره چيست و براي شكستن اين
بتها چه تكليفي متوجه مسلمانان جهان و مستضعفان مي­باشد؟ يك چاره كه اساس چاره­ هاست
و ريشه اين گرفتاريها را قطع مي­كند و فساد را از بن مي­سوزاند وحدت مسلمانان بلكه
تمامي مستضعفان و دربند كشيده شدگان جهان است…».

(پيام امام بمناسبت عيد قربان-
12/6/62).

امام خميني آنقدر بر ضرورت وحدت در
بين مسلمين و دولتهاي آنان تأكيد نموده و مينمايد كه اگر درباره هدف و  انگيزه نهضتش بگوئيم كه براي وحدت بين مسلمين و
تفرقه زدائي قيام كرده است، سخني به صواب گفته­ايم. امام در مجموعه سخنان و
پيامهايشان بيش از هر موضوعي بر مسئله وحدت تكيه كرده و توصيه نموده­اند و عوامل
تفرقه را معرفي و افشاء ساخته­اند و بهانه­هاي اختلاف و تفرقه را كه دشمنان از
آنها براي جلوگيري از اتحاد مسلمين استفاده ميكنند بيان كرده­اند و تا آنجا كه
براي ما قابل جستجو بوده است امام بيش از دهها بار بر مسئله وحدت انگشت گذاشته و
سفارش نموده­اند.

«هان اي مسلمانان جهان و مستضعفان
تحت سلطه ستمگران بپا خيزيد و دست اتحاد به هم دهيد و از اسلام و مقدرات خود دفاع
كنيد و از هياهوي قدرتمندان نهراسيد كه اين قرن بخواست خداوند قادر قرن غلبه
مستضعفان بر مستكبران و حق بر باطل است».

(پيام امام به زائران بيت الله-
15/6/60).

نه تنها امام كه در زمره دانشمندان
برجسته و نامدار تاريخ اسلامند بلكه از صدر تاريخ اسلام تاكنون تمامي علماء بيدار
به پيروي از پيامبر عظيم الشأن اسلام منادي وحدت و اتحاد بوده­اند.

«عقلاء و علماء اسلام از صدر اسلام
تا كنون كوشش كردند تا اينكه مسلمين همه با هم مجتمع باشند و همه بر غير مسلمين يد
واحد باشند. در هر جا كه مسلمي پيدا بشود بايد با ساير مسلمين تفاهم كنند و اين
مطلبي است كه خداي تبارك و تعالي در قرآن كريم سفارش كرده است و پيغمبر اكرم(ص)
سفارش فرموده است و ائمه مسلمين عليهم السلام سفارش فرموده­اند و علماء بيدار اسلام
دنبال اين امر را گرفته و كوشش كرده­اند به اينكه مسلمين را در تحت لواي اسلام به
وحدت و يگانگي دعوت كنند مسلمين بايد يد واحده بر ماسوايشان باشند… و لا تنازعوا
فتفشلوا و تذهب ريحكم…».

(از بيانات امام در ديدار با گروهي
از حجاج پاكستان- 16/8/59).

چرا كه همه علماء بيدار و دانشمندان
دلسوز اسلام به روشني به اين حقيقت پي برده­اند كه حكومتهاي باطل در شرائط تفرقه
مسلمين به وجود آمده­اند و تا زمانيكه اين تفرقه بوده است اين حكومتها نيز بوده­اند
و آنگاه كه مسلمين متحد شده­اند حتي در بخش كوچكي از مناطق اسلامي در همان منطقه
بساط اين حكومتها برچيده شده است و امام به يك تجربه عملي و مثال عيني براي اثبات
اين حقيقت استدلال مي­كنند تا شايد موجب بيداري مسلمين شود:

«آن چيزي كه آنها ميخواهند اين است
كه مسلمين متفرق باشند و آنها بر مسلمين حكومت كنند… ليكن مي­بينند كه اگر يك ميليارد
مسلم با هم مجتمع بشود و آن معنائي كه در سي و پنج ميليون جمعيّت ايران تحقق پيدا
كرد و آنها ضربه زد- آنچنان ضربه­اي كه تا آخر سر خودشان را نمي­توانند بلند كنند-
اگر در يك ميليارد جمعيّت مسملين تحقق پيدا كند چه خواهد شد…»

(از بيانات امام در ديدار با گروهي
از حجاج پاكستان- 16/8/59).

براي اينكه عوامل تفرقه انگيز از
همين سخن كه براي وحدت و دعوت به اتحاد است سوءِ استفاده نكنند و نگويند كه مقصود
از دعوت به وحدت برداشتن مرزها بين كشورهاي اسلامي و ايجاد يك جمهوري در تمام
كشورها است و تحميل رهبري ايران بر ساير بلاد اسلامي است و اين خود دخالت در امور
داخلي ساير كشورهاست؛ براي جلوگيري از امثال اين وسوسه­هاي شيطاني امام تصريح
ميكنند:

«و چنانچه مسلمين كه جمعيّت بسيار
كثيري هستند- شايد تعداد آنها بيش از يك ميليارد باشد- و خزائن بسيار دارند. با
حفظ مرزهاي خودشان با هم اتحاد پيدا كنند و قلب­هايشان با هم متحد بشود احتياج به
هيچ كشوري ندارند و همه كشورها تقريباً به آنها محتاج هستند…»

(از بيانات امام در ديدار با افسران
نيروهاي سه گانه ارتش پاكستان- 3/9/58).

مكه مكرمه را با هماهنگي زائران
سراسر جهان به كانون فرياد عليه ستمگران تبديل كنيد كه يكي از اسرار حج است.

امام خميني

و در همين كلام امام به وسوسه گراني
پاسخ ميدهند كه ممكن است بگويند اگر هدف اتحاد است و نه چيز ديگر امروز سازمانها و
شوراها و كنفرانسهاي بين رؤساي كشورهاي اسلامي و يا ساير مسئولين اين كشورها و يا
كشورهاي عربي اين اتحاد وجود دارد پس از اينجهت مشكلي نيست همه با هم اجتماع مي­كنند
و قطعنامه و بيانيه صادر مي­نمايند امام با اضافه نمودن اين جمله كه «قلب­هايشان
با هم متّحد بشود…» بي اساس بودن اين مجامع را روشن ميكنند زيرا كه اين اجتماعات
نه براي رسيدن به يك هدف است و آن نجات كشورهاي اسلامي بلكه در اين اجتماعات هر يك
دنبال هدفي جداي از اهداف ديگران مي­روند، بنام اسلام اجتماع مي­كند و در همان حال
يكي با اسرائيل رابطه پنهاني دارد و ديگري با آمريكا عليه مسلمين وارد مذاكره و
عقد قرارداد ميشود و سوّمي هدفهاي شوروي را تعقيب مي­كند يكي به جناحي از جناحهاي
داخل نظام آمريكا وابسته است و از منافع آن دفاع مي­كند و ديگري به جناح مقابل
مرتبط است و مدافع منافع آن.

عوامل تفرقه

براي ايجاد وحدت و اتحاد بين مسلمين
و براي اينكه حج اين نقش وحدت آفرين خود را ايفاء نمايد بايد عوامل تفرقه و از هم
پاشيدگي مسملين را شناخت تا بتوان در پرتو مبارزه با آن عوامل خصوصاً در ايّام حج
و در پناه خانه خدا كه سمبل وحدت است به مقصود يعني اتحاد مسلمين رسيد. امام دو
عامل را معرّفي ميكنند و بر يكي ازآن دو عامل سخت پافشاري دارند كه آن را به
مسلمين بشناسانند.

يك: سران فاسد كشورهاي اسلامي و
دربارهاست.

دو: كه مهمترين نيز هست آخوندهاي
درباري و وعاظ السلاطين و به تعبير ديگر يكي زور و ديگري تزوير و روشن است كه عامل
زور در لجنزار همان دو عامل زور و تزوير متولّد شده و امكان رشد مي­يابد.

«مسلمانان جهان بايد اين تفرقه افكن­ها
را بشناسند و توطئۀ پليد آنان را خنثي كنند».

(پيام امام به زائران بيت الله-
21/6/59).

دولتها و سران كشورهاي اسلامي

«يكي از بزرگترين و اساسي­ترين
مشكلات عدم اتحاد بين مسلمين است كه بعضي از به اصطلاح سران كشورهاي اسلامي منشاء
آن مي­باشند…».

(پيام امام به زائران بيت الله-
15/6/60).

«چرا بايد دولتهاي اسلامي اينطور از
هم منفصل و جدا باشند؟!…».

(از بيانات امام در ديدار با گروهي
از حجاج پاكستان- 16/8/59).

«… و در وقتي كه مسلمانان بيشتر از
هر زمان احتياج به وحدت كلمه دارند سادات اين نوكر خيانتكار آمريكا و دوست و برادر
بگين و شاه مخلوع معدوم و صدام آن خادم سرسپرده آمريكا دست به تفرفه افكني
مسلمانان بايد به خيانت اين سرسپردگان آمريكا به اسلام و مسلمين توجه داشته
باشند».

(پيام امام به زائران بيت الله-
21/6/59).

نقش قدرتهاي استكباري در تفرقه
مسلمين

امام كه دولتها از منشاء اختلاف و
تفرقه معرفي ميكنند، به اين نكته مهم هم اشاره دارند كه اين دولتها چون نوكر اجانب
و دشمنان اسلامند منشاء اختلافند زيرا دشمنان اسلام ميدانند كه قدرت مسلمين در
اتحاد آنهاست و اگر مسلمين قدرتمند شوند استكبار و قدرتهاي شيطاني در برابر قدر
تاسلام و مسلمين ذليل و خوار خواهند بود؛ از اينرو قدرت خود را در ضعف مسلمين ديده­اند
و ضعف مسلمين هم در اختلاف و تفرقه آنان است و اين فتنه را با دست نوكرانشان يعني
دولتهاي دست نشانده و وابسته در كشورهاي اسلامي بر پا ساخته­اند:

«… و اين نقشه بعد از جنگ عمومي
كشيده شد. قدرت اسلام را ديدند و دولتهاي اسلامي را از هم جدا كردند و مسلمين را
با هم مخالف كردند و دولتهاي اسلامي با هم دشمن شدند».

در مسئله حادي كه بنام اسرائيل بصورت
يك فتنه خطرناك براي جهان اسلام پيش آمده است وقتي دقت مي­كنيم مي­بينيم همه
مسلمانان بحسب اعتقاد مخالف وجود اسرائيل و غضب فلسطين و مسجد اقضي قبله اوّل
مسلمينند و براي نابود كردن اسرائيل هم امكانات و شرائط لازم را دارند و ليكن
فلسطين نه تنها رو به آزادي نيست بلكه روز به روز درهاي آزادي به روي آن يكي پس از
ديگري بسته ميشود چرا كه عامل اصلي اشغال فلسطين همچنان بقوّت خود باقي است:

«… اين اختلافات سران كشورهاي
اسلامي است كه مشكله فلسطين را بوجود آورده و نمي­گذارد حل شود

بايد مراسم عظيم حج بصورت كانوني
خروشان و دريائي موّاج و طوفان آفرين در برابر تمام توطئه­هاي شرك آميز و تفرقه گر
درآيد.

آية الله العظمي منتظري

اگر هفتصد ميليون مسلمان با اين
كشورهاي عريض و طويل رشد سياسي داشتند و با هم متحد و متشكل شده در صف واحد قرار
مي­گرفتند براي دولتهاي بزرگ استعمار ممكن نبود كه در ممالك آنها رخنه كنند تا چه
رسد به مشتي يهود كه از عمّال استعمارند».

(پيام امام به زائران بيت الله- بهمن
1349).

امام نه تنها مشكله فلسطين را معلول
اختلاف سران كشورهاي اسلامي ميداند كه اين يكي از مصائب و فتنه­هاي جهان اسلام است
هر چند كه مصيبت و درد بزرگي است بلكه همه بدبختي-ها را معلول همين اختلاف سران
ميداند:

«… آيا ميدانيد كه تمام بدبختي­هاي
شما در تفرقه و اختلاف بين سران كشورهاي شما و بالنتيجه بين خود شماست»

آخوندهاي درباري

گفتيم كه عامل اختلاف دو چيز است يكي
زور و ديگري تزوير، و يا به تعبير ديگر: عامل سياسي و عامل فرهنگي. و اشاره كرديم
كه چرا نامي از عامل زور و يا عامل اقتصادي در كلام امام برده نشده است و گفتيم كه
چون عامل اقتصادي و يا«زر» در لجنزار و فضاي آلوده مابين آن دو عامل زور و تزوير
شكل مي­گيرد و رشد مي­كند براي آن نقش فرعي و تبعي معتقديم برخلاف انديشه­اي كه
اقتصاد را زيربنا و داراي نقش اصلي ميداند و فرهنگ و سياست را زائيده و روبناي
عامل اقتصادي ميشناسند وليكن قبل از پرداختن به نقش عامل تزوير و يا عامل فرهنگي
در ايجاد اختلاف و تفرقه و جلوگيري از پيدايش اتحاد بايد اشاره كرد كه عامل زور
نيز چهره ديگري از عامل تزوير است و بعبارت ديگر آنروي سكّه است!

انسان پيش از آنكه زور پذير شود منطق
پذير است اگر بخواهند به انساني زور را تحميل كنند ابتدا بايد در ذهن و فكر و
انديشه او زمينه و آمادگي پذيرش آنرا فراهم كنند كه در غير اينصورت در برابر زور
مقابله و مقاومت خواهد كرد پس ابتدا انسان را تحميق مي­كنند تا باطلي را بوي تحميل
كنند و شيطان نيز براي تحميل باطل خود به «آدم» ابتدا با استدلال ذهن و فكر او را
آماده كرد و بي­جهت نيست كه در كلام امام كه خواهيم آورد لحن و آهنگ پرخاش نسبت به
اين عامل يعني عنصر تزوير با لحن و آهنگ برخورد با عامل اوّل بسيار متفاوت است
يعني امام نيز اهمّيت را به اين عامل دوم ميدهند:

«… گرچه مع الاسف بعضي از آخوندهاي
بسيار نافهم يا بسيار موذي در همين مقطع از زمان شروع كردند به نوشتن چيزهائي و
پخش كردن رساله­هائي… آن آخوند احمقي كه در چنين مقطع از زمان به بعضي مقدّسات
شيعه جسارت ميكند در صدد اين است كه در مقابل او هم يك كسي پيدا بشود، آن هم يك
چيزي بگويد و موجب بشود كه در بين مسلمين در چنين مقطع از زماني كه دارد وحدت
ايجاد ميشود، اختلاف ايجاد بشود…»

(از بيانات امام در ديدار با مسئولين
كشور در عيد قربان 15/6/63).

خطر روحاني نمايان

امام در ضمن معرفي اين عامل خطرناك
تفرقه انگيز به يك نكته مهم در ارتباط با شيوه عمل اين عامل اشارها ميكند و آن
اينكه اين «آخوندهاي بسيار نافهم و يا بسيار موذي» در سر راه يك حركت
اسلامي-انقلابي قرار مي­گيرند و نسبت به مسائلي كه عنصر انقلابي در حال حركت به
آنها وابستگي اعتقادي دارد مطالبي را مطرح مي­كنند كه آن عنصر انقلابي ناخودآگاه و
يا ناگزير در مقام پاسخگوئي و عكس العمل برمي­آيد كه اوّلين زيان اين عكس العمل
بازماندن از ادامه حركت است و زيان دومش اصلي شدن مسائل فرعي است زيرا كه عوامل
تفرقه هرگز مسائل اصلي را مطرح نمي­سازند چرا كه در طرح مسائل اصلي به سرعت مشت
آنان باز شده و شناخت ميشوند وليكن زيان مهمتر از دو زيان مورد اشاره، اختلاف و
تفرقه­اي است كه ايجاد ميشود زيرا طبيعي است يك گروه در حال انقلاب و مبارزه علي
رغم توافق و اتفاق بر سر اصول در مسائل فرعي اختلاف نظر داشته باشند وليكن خطر
آنگاه انقلاب را تهديد مي­كند كه اين نيروهاي انقلابي بر سر اين اختلاف در فروع
اصول را قرباني كنند و بجاي مبارزه با دشمن مشترك يعني دشمن اصول مورد اتفاق به
مبارزه و درگيري با يكديگر برخيزند و آن «آخوندهاي بسيار موذي» همين هدف را تعقيب
ميكنند: هدف شكستن وحدت مسلمين هدف خدمت به استعمار و خدمت به قدرتهاي بزرگ.

و هميشه رهبران بزرگ كه در برابر همه
دشمنان اسلام و انقلاب چون كوهها محكم و استوار بوده­اند و همه طوفانها و زلزله­ها
و رعد و برقها را در مسير انقلاب پشت سر گذاشته­اند در برابر اين فتنه يعني فتنه
اختلاف و تفرقه خصوصاً از ناحيه روحاني نمايان بخود لرزيده­اند و براي انقلاب و ره
آوردهاي آن احساس خطر جدي كرده­اند و براي مبارزه با آن با اين بيان استمداد مي­كنند:

«… واقعاً اسلام با اين طرز فكرها،
با اين طرز عملها چه كند؟ اسلام با اين آخوندهائي كه خودشان را به صورت يك روحاني
درآورده­اند و در بين مردم پخش هستند چه كند؟ اين گرفتاري است كه در چنين

اي مسلمانان و اي مستضعفان عالم! دست
به دست هم دهيد و به خداي بزرگ رو آوريد و به اسلام پناهنده شويد وعليه مستكبران و
متجاوزان به حقوق ملتها پرخاش كنيد.

امام خميني

موقعي كه مسلمين دارند فكر مي­كنند
او به عنوان اينكه من ديدم كه بعضي از جوانها متمايل به اين اجتماع شدند متمايل به
ايران شدند تكليف ديدم كه بگويم اينها مشتركند، اينها مجوسند، اينها چطورند و به
بعضي مقدسات جسارت كردند. اين جز خدمت باستعمار است؟!، خدمت به قدرتهاي بزرگ است و
كار شكني براي اسلام ومسلمين است؟! ما بايد براي اين مسائل فكر كنيم. مسلمان­ها
بايد براي اين مسائل و اين اشخاصي كه اينطور در صدد شكستن وحدت مسلمينند فكر
كنند».

(از بيانات امام در ديدار با مسئولين
كشور در عيد قربان 15/6/63).

امام در معرفي اين چهره نفاق افكن
يعني آخوندهاي بسيار موذي و روحاني نما، در مواردي به يك خصيصه اينان اشاره مي­كنند
كه شايد سرّ انحراف آنان همين خصيصه باشد و آن عبارت است از دنياگرائي و وابستگي
به دربارها و سلاطين يعني سمبلهاي زور و زر. روحاني آنگاه از مسير اسلام و خدمت به
مستعضفين منحرف ميشود كه در او انگيزهاي رفاه طلبي پيدا شده و رشد مي­نمايد،
انگيزه دنيا زدگي و به رنگ اهل دنيا شدن و لباس زهد و تقوي را از تن به در كردن و
به زيّ اشراف و دنيا پرستان و ارتباط و پيوند زدنگي و معاشرت با قشر متوسط و محروم
جامعه را قطع كردن انحراف از همينجا شروع ميشود انحراف به جهت توجيه زندگي و رفاه
طلبي و تجمل پرستي خود، انحراف به جهت دفاع از منافع آن گروهي كه خود را وابسته به
آنان مي­بيند و رسول اكرم(ص) علماء و امانتداران انبياء مي­دانند تا زماني كه داخل
در دنيا نشده­اند: ما لم يدخلوا في الدنيا قيل يا رسول الله و ما دخولهم في الدنيا
قال اتباع السلطان فاذا فعلوا ذلك فاحذروهم علي دينكم.»

«… و هماهنگ خروشيدن بر دشمن مشترك
كه دشمن اسلام عزيز است و… و با تفرقه افكني و نفاق پراكني مي­خواهد اين مانع
ملموس را از سر راه خود بردارد و عمّال مزدور آنان كه در رأس آنها آخوندهاي حسود
دنياگراي درباري­اند و در هر جا و هر وقت خصوصاً در ايام حج و مراسم الهي آن مأمور
اجراي اين مقاصد شوم مي­باشند.»

(پيام امام بمناسبت حج- سال 1357).

و اگر عميقاً به مسئله نگاه كنيم
خواهيم ديد همانطور كه اساس هدايت و سرچشمه اصلي آن انبياء عظام و اوصياء طاهرين
آنان صلوات الله عليهم اجمعين و به پيروي و جانشيني از آنان علماء الهي هستند اساس
ضلالت و منبع اصلي آن شيطان و علماء سوء‌ و همين آخوندهاي درباري­اند همانطور كه
در قرب به ساحت قدس ربوبي پس از انبياء و ائمه عليهم السلام علماء رباني قرار
دارند در قرب به شيطان و اتصاف به صفات شيطاني، آخوندهاي فاسد نزديكتر و شيطاني­ترند.

«مسلمانان در مواقف و مراسم اين
عبادت،… لازم است با هوشياري مراقب اعمال ضد اسلامي و قرآني اين عمّال خبيث و آخوندهاي
نفاق افكن باشند و آنان را كه با نصيحت به اسلام و منافع مسلمين وقعي نخواهند
گذاشت، از خود برانند كه اينان از طاغوتيان شيطانتر و پست­ترند»…

(پيام امام بمناسبت حج- سال 1375).

امام در برخي موارد از اين آخوندهاي
بسيار موذي كه از طاغوتيان شيطان­تر و پست­ترند با وف «وعّاظ السّلاطين» ياد مي­كنند
كه قابل تأمل است و بحق در خور عمل و شأن همان آخوندها هم هست زيرا آن روحاني
نمائي كه دعوت به اختلاف مي­كند، واعظي است كه از طرف سلاطين جور سخن مي­گويد؛ او
به نفع سلاطين مردم را موعظه مي­كند و پند و اندرز مي­دهد؛ او مردم را از قهر
سلاطين مي­ترساند و به لطف آنان وعده مي­دهد؛ او از طرف خداي عالم و شارع مقدس
اسلام سخن نمي­گويد و براي حفظ اسلام به مبارزه با سلاطين و اربابان آنان دعوت نمي­كند
و خود را قلعه­اي محكم براي حفظ حرمتهاي اسلام نمي­داند كه اينها صفات آن دسته از
علمائي است كه رسول اكرم (ص) درباره آنان فرمود:

«الفقهاء امناء الرسل ما لم يدخلوا
في الدنيا. قيل يا رسول الله: و ما دخولهم في الدنيا؟ قال: أتباع السّلطان فاذا
فعلوا ذلك فاحذروهم علي دينكم».

و يا سيد الشهدا حسين بن علي (ع)درباره
آنان مي­فرمايد:

«مجاري الامور و الاحكام علي ايدي
العلماءِ بالله الأمناءِ علي حلاله و حرامه…».

و يا امام موسي بن جعفر (ع)ميفرمايد:

«… لانَّ المؤمنين الفقهاء حصون
الاسلام كحصن سور المدينة لها»ۀ
اينها شأن علماء ربّاني و رسالت و مسئوليّت آنان است و امّا آن آخوند درباري كه
رسول گرامي فرمود: بترسيد از آنان بر دين خود، او حتي كفر و شرك و نفاق را بر
اسلام و كفّار و مشركين و منافقين را بر مسلمين ترجيح مي­دهد و بالاتر آنكه سركوبي
آنان را نيز لازم مي­داند و حتي لازمتر از مبارزه با سرمداران كفر.

«آيا وعّاظ السّّلاطين… كه از
سلاطين جور سياه روي­ترند… سركوبي انقلاب اسلامي ايران را از مخالفت با آمريكا و
اسرائيل لازمتر مي­شمارند؟!«

(پيام امام به زائران بيت الله-
15/6/60).

«آن ضروري كه اسلام از اين آخوندهاي
درباري مي­خورد بدتر از آن ضرري است كه از آمريكا مي­خورد براي اينكه آمريكا اين
كار را نمي­تواند بكند آمريكا اينها را وادار مي­كند».

(از بيانات امام در ديدار با
روحانيون كاروانها- 26/5/62).

اسلام با نورانيتي كه دارد اگر
آنچنانكه هست تبليغ شود وجدانهاي پاك و انسانهاي طالب حق و عدالت و خسته از بندگي
اربابان زر و روز و تزوير مي­پذيرندت و اگر تبليغ نشود همچنان زمينه تبليغ بافي مي­ماند
چرا كه هيچ چيز جايگزين آن نمي­شود وليكن اگر اسالم مُحرَّف تبليغ گرديد و ا فرادي
بنام اسلام،‌ غير اسلام را تبليغ كردند و ظلمت را بجاي نور به ملّتها عرضه نمودند
در حقيقت عليه اسلام تبليغ كرده­اند و اسلام را منزوي نموده­اند و پذيرفت اسلام
حقيقي براي اين ملتها بسيار مشكلتر است از آنكه اگر با چنين اسلام تحريف شده­اي از
آغاز آشنا نمي­شدند.

در اينجا لازم است به يك نكته توجه
شود و آن اينكه هر چند در كلام امام از عامل دوم يعني عامل تزوير كه نقش مخرّب
تفرقه افكني را بر عهده دارد با نام آخوند درباري و وعّاظ السلاطين و… ياد شده
است وليكن اين خيانت در انحصار اين قشر نيست بلكه كليه دانشمندان و فيلسوفان و
جامعه شناسان و هنرمندان و نويسندگان و شاعران و ساير گروههاي فرهنگي كه وابسته به
سلاطين و دربارها و كاخها و قدرتهاي ضد مردمي هستند از همين گروه دوم يعني عامل
تزوير محسوب مي­شوند يعني همه اين دستجات به نوعي وعّاظ السّلاطينند كه بايد
شناخته شوند و شناسانده شوند تا مردم فريب آنان را نخورند.

 

/

حقوق فرزندان

حقوق فرزندان

در شمارۀ گذشته اهميت اين موضوع را
متذكر شديم و اولين حق فرزند را پس از ولادت تذكر داديم و آن حق نامگذاري است. طبق
روايات پيامبر اكرم(ص) و اهل بيت عليهم السلام از حقوق فرزندان اين است كه نام
نيكو بر او نهد. و اين يك نوع گرامي داشتن فرزند است و در زندگي و حالت رواني و خط
مشي او تأثير به سزائي دارد.

دومين حق اساسي و مهم فرزند تربيت و
تأديب است. در همان رواياتي كه در شمارۀ گذشته ذكر كرديم بر اين نكته تأكيد شده
است. در روايت پيامبر (ص) آمده است «تحسّن اسمه وادبه…» و در نهج البلاغه است
«ان يحسّن اسمه و يحسّن ادبه…» و در روايت امام صادق(ع) آمده است: «و تحسين اسمه
و المبالغة في ادبه».

در رساله حقوق امام زين العابدين(ع)
در فرازي كه مربوط به حقوق فرزندان است حسن تاديب و تربيت را يك مسئوليت شرعي
معرفي فرموده­اند و آن فراز اين است: «و حق ولدك ان تعلم انه منك و مضاف اليك في
عاجل الدنيا بخيره و شره وانك مسئول عما وليته من حسن الادب والدلالة علي ربه
عزّوجلّ و المعونة له علي طاعته فاعمل في امره عمل من يعمل انه مثاب علي الاحسان
اليه معاقب علي الاسائة اليه».

در مورد حق فرزندان بايد بداني كه او
از تو است و در اين جهان از نظر خير و شر به تو تعلق دارد (خير و شر او به تو نسبت
داده مي­شود) و بايد بداني كه تو مسئولي از آن چه متكفل مي­شوي در امر تربيت او به
آداب نيكو و هدايت او به سوي پروردگارش و كمك و ياري او در راه اطاعت خداوند. پس
بكوش در رابطه با او و بدان كه اين احسان و نيكوئي به فرزند ثواب و اجر الهي دارد
و اگر نسبت به او بدرفتاري كني عقاب خواهي شد.

رسول خدا(ص) فرمود: «الزموا اولادكم
و احسنوا آدابهم فانّ اولادكم هدية اليكم».

فرزندان خود را ملازم باشيد و آنها
را رها نكنيد و آداب و رفتار نيكو بياموزيد كه آنان هديه خداوند براي شما هستند.

نكته­اي كه در اين حديث جلب توجه
ميكند دستور به ملازمت فرزند است. گاهي عدم تناسب پدر و فرزند مايه تعجب و شگفتي
است. پدري روحاني، زاهد و عابد، خانواده و محيط مهيا براي ساختن و تربيت فرزندي
صالح و نيكوكار ولي فرزندي منافق به جامعه تحويل ميدهد كه مايۀ سرافكندگي خانواده
و محيط و شهر و كشور است. شايد يك دليل اين ناهماهنگي عدم ملازمت پدر با فرزند
باشد. برخي از پدران بدليل اشتغال به علم يا كارهاي اجتماعي مهم و حساس از ملازمت
و ادامۀ نظارت بر كليۀ حركات و رفتار فرزند غفلت ميكنند و شايد برخي از پدران
مناسبت شأن و شخصيت خود نمي­بينند كه با كودك يا نوجوان خويش رفتاري دوستانه داشته
باشند و احتاجات مادي و معنوي او را برآوردند. و اين درست برخلاف سيره و دستور
رسول اكرم(ص) است.

اما سيرۀ آن حضرت دربارۀ فرزندان
خويش امام حسن و امام حسين عليهما السلام بر همگان روشن و هويدا است كه چگونه آن
حضرت به آنان محبت و ملاطفت مي­فرمود. اگر بر فراز منبر مشغول وعظ و خطابه و هدايت
مردم بود و يكي از آنان را مي­ديد كه افتان و خيزان بسويش در حركت است از منبر
بريز مي­آمد و آنان را در آغوش مي­گرفت و بجاي خود باز مي­گشت و ادامه ميداد. آيا
هرگز چنين رفتاري از شخصتيهاي ديگر ديده شده است؟ و ظاهراً دليل همۀ آن رفتار
خصوصيت آن دو بزرگوار نبوده گر چه بعضي مسائل اختصاص به آنان دارد. در همين قضيۀ
منبر كه در تواريخ عامه و خاصه ذكر شده است هنگاميكه بر منبر قرار گرفت اين آيه را
تلاوت فرمود: إِنّما أَموالكُمْ وَ أولادُكُمْ فِتْنة. يعني اموال و فرزندان شما
مايۀ آزمايش شما هستند تا دربارۀ آن چگونه رفتار خواهيد كرد. با اين سخن حضرتش
ديگران را مي­آموخت كه بايد با فرزندان خويش مهربان باشند.

و از بالاتر اينكه در حال نماز كه
صفوف جماعت مسلمين به حضرتش اقتدا كرده بودند هر گاه يكي از اين دو بزرگوار در حال
سجده بر دوش آن حضرت مي­نشست سجده را طولاني مي­كرد بحدي كه مأموين مي­پنداشتند
وحي نازل شده، يا حادثه­اي رخ داده و حضرت پس از نماز توضيح مي­دادند كه نخواستم
فرزندم را ناراحت كنم.

رفتار خارق العادۀ آن حضرت اختصاص به
فرزندان خود نداشت، در روايت است هر گاه كه كودكي را به خدمتش مي­آوردند كه برايش
دعا كند يا براي او نام بگذارد حضرت آن كودك را بر دامن خويش مي­گذاشت، اتفاقاً
گاهي كودك ادرار مي­كرد و بعضي كه متوجه مي­شدند فرياد بر مي­آوردند رسول خدا (ص)
مي­فرمود: از ادارار او جلوگيري نكنيد و سپس پس از پايان دعا و يا نامگذاري اولياي
كودك در نهايت خوشحالي او را مي­گرفتند، زيرا كمترين آزردگي از پيامبر در اين باره
نمي­ديدند، آن حضرت لباس خود را پس از رفتن آنها مي­شست. از لحن حديث واضح مي­شود
كه اين اتفاق مكرر واقع شده. و در روايتي فرمود: «خمس لاادعهن حتي الممات: الا كل
علي الحضيض مع العبيد و ركوبي الحمار موكفا و حلبي العنزبيدي و لبس الصوف و
التسليم علي الصبيان لتكون سنة من بعدي» پنج چيز را تا دم مرگ ترك نخواهم كرد:
خوردن با بردگان بر روي خاك و سوار شدن بر الاغ همراه با ديگري و دوشيدن بز با دست
خود و پوشيدن لباس پشمينه و سلام كردن به كودكان تا سنّتي بماند بعد از من.

ظاهراً منظور اينست كه هر چه موقعيت
اجتماعي و گسترش دامنۀ مسئوليتها بالا رود اين اخلاق متواضعانه را ترك نخواهم كرد
تا آيندگان از من اين سنت را فرا گيرند. ممكن است منظور، همۀ اين پنج چيز باشد
همان گونه كه كلمۀ لتكونَ (فعل مؤنث) بر آن دلالت دارد و ممكن است منظور فقط قسمت
آخر باشد، در دو مصدر ديگر (علل الشرايع و عيون اخبار الرضا) يَكونُ آمده است.

عجبا فاصلۀ ما كه خود را پيرو آن
حضرت ميدانيم با اين اخلاق متواضعانه چقدر زياد است؟ آيا در كنار يك فقير با لباس
ژوليده (نه با بردگان) مي­نشينيم و هم غذا مي­شويم؟ آيا بر يكديگر (نه بر كودكان)
سلام مي­كنيم؟ بلكه آيا پاسخ سلام را با تواضع مي­گوييم؟

در تاريخ و در سيرۀ آن حضرت بر اين
امر تأكيد شده كه هرگز از كنار كودكان نمي­گذشت مگر اينكه بر آنان سلام مي­كرد و
با اين عمل به آنها گوشزد مي­فرمود كه آن شخصيتهاي محترمي هستند و بايد مواظب
رفتار و كردار خويش باشند و اين بهترين تربيت است و ديگران را نيز مي­آموخت كه
بايد كودكان را احترام كنند و براي آنان ارزش قائل شوند و همچنين در سيرۀ آن حضرت
امده است كه هر گاه از مسافرت برمي­گشت كودكان نيز به استقبالش مي­شتافتند او مي­ايستاد
و دستور مي­داد كه آنان را بلند كنند تا او را ببينند و گاهي خود بعضي را بلند مي­كرد
و اين موجب افتخار آنان مي­شد.

و اما دستور آن حضرت در اين باره در
روايتي آمده است: لاعب ابنك سبعاً و ادّبه سبعاً و صاحبه سبعاً ثم اترك له الحبل
علي الغارب.

با فرزندت هفت سال هم بازي باش و هفت
سال او را تأديب كن و هفت سال با او دوست و رفيق باش و سپس او را رها كن.

دستوري است حكيمانه و اعجازآميز و
مناسب با فطرت انسان و به همين دليل دائمي و همگاني است. كودك هفت سال نياز به
بازي دارد. هيچگونه كنترلي نبايد در اين دوران بر روح پرنشاط كودك باشد بجز
جلوگيري از كارهاي خطرناك و منع از اذيت ديگران و اما كساني كه سعي در تأديب كودك
در اين هفت سال دارند بخيال اينكه پايۀ تأديب از همان كودكي آغاز مي­شود سخت در
اشتباهند. از نظر روان شناسي نيز اهميت آزادي كودك در اين دوران و بخصوص اهميت
شركت بزرگان با آنها در بازي مورد توجه قرار گرفته است. در روايتي ديگر رسول خدا (ص)مي­فرمايد:
«من كان عنده صبي فليتصاب له» كسيكه نزد خود كودكي را تربيت مي­كند بايد براي او
رفتار كودكانه داشته  باشد.

همچنين از اميرالمؤمنين (ع)به همين
مضمون نقل شده كه فرمود: «من كان له ولد صبا» از امام صادق (ع)روايت شده: دع ابنك
يلعب سبع سنين كودكت را هفت سال آزاد بگذار تا بازي كند.

هفت سال هم بازي و هفت سال تأديب و
هفت سال مصاحبت و دوستي و سپس رهائي. اين همان ملازمه است كه در اولين روايت ذكر
شده است. در هفت سال تأديب تنها مواظبت از رفتار آنان و تنبيه و گوشمالي نيست كه
كودك را پرورش ميدهد بلكه مهمتر از آن رعايت رفتار تربيت كنندگان است. پدر و مادر
بايد عملاً فرزند را به راستي و درستكاري راهنما باشند. در روايات بسيار تأكيد شده
كه به فرزندانتان دروغ نگوييد و اگر وعده­اي داديد وفا كنيد.

پدري كه در برابر فرزند خردسالش از
هر گونه عمل زشت و ناپسند ابائي ندارد و رعايت ادب و اخلاق نمي­كند و فحاشي و
بدگوئي و دروغ و حيله گري و خيانت او آشكار است چگونه مي­تواند فرزندي صالح و
شايسته به جامعۀ خويش تحويل دهد؟ با چنين پدري بهتر آن است كه آن ملازمت و مصاحبت
و دوستي هرگز نباشد. بنابراين شرط اول حسن تربيت، ايجاد محيط سالم و با ايمان و
تقوا است و در عين حال بايد كاملاً رفتار و كردار كودك در دوران تربيت كه از هفت
سالگي شروع مي­شود مورد مراقبت باشد. نكتۀ ديگر اينست كه نبايد در تنبيه كودك عجله
نمود چه بسا كودك براي عمل ناشايست خود دليلي دارد يا اشتباهي مرتكب شده است بايد
او را متوجه نمود. خونسردي و آرامش شرط اساسي حسن و پرورش و تربيت كودك است. از
سوي ديگر بايد سعي بر اين باشد كه كودك بطور طبيعي و فطري بسوي خوبيها سوق داده
شود و به ميل خود از عادتهاي زشت و ناپسند دوري كند. بايد توجه داشت كه غرايز در
او بطور طبيعي رشد مي­كند و او نيز طبق خواستها و تمايلات غريزي حركت مي­كند. بايد
روح ايمان و تقوي و درستكاري را در او پرورش داد تا به طبع خو غرائزش را تعديل
نمايد. مثلاً او براي حسن تفوق طلبي كه خود يك احساس مفيد و سادزنده است ممكن است
تمايلي به تجاوز به حقوق كودكان ديگر نشان دهد. اين يك حالت عدم تعادل در غرايز
است ولي نبايد او را ابتدائاً به زور و تهديد از آن كار بازداشت بلكه بايد حسن نوع
دوستي را در او تحريك كرد، و اگر در محيط سالم و با ملاحظه تعديل غرايز باز هم
كودك به عادات ناپسند كشيده شده بايد او را به نحوي كه موجب آزردگي سخت او نشود
تنبيه نمود تا در صورت سركشي غرايز از عقاب قانون هراس داشته باشد كه اين خود نيز
يكي از عوامل دروني بازدارنده از گناه و تجاوز است. در اينجا بايد توجه به اين
وظيفۀ شرعي داشت كه اگر تنبيه بدني موجب سرخ شدن يا كبود شدن بدن كودك باشد ديه بر
انسان واجب است و ديۀ آن تا حدودي سنگين است، كساني كه زود به تنبيه بدني متوسل مي­شوند
بايد به اين مسئله توجه داشته باشند. بنابراين يكي ديگر از حقوق فرزندان حسن تربيت
است ولي اين موضوع مسائل فراواني دارد و در اين باره كتابهاي بسيار نوشته شده است.
ما در اينجا فقط بطور فهرست­وار بعنوان يكي از حقوق فرزند نام مي­بريم.

 

/

شهيد خرازي پرچمدار جهاد و شهادت

شهيد خرازي پرچمدار جهاد و شهادت

«حاج حسين خرّازي» اسطورۀ مقاومت،
الگوي فرماندهي، پرچمدار جهاد، عاشق سيد الشهدا«ع»، شيفتۀ شهادت و اسوۀ ايمان،
تقوي، خداشناسي پارسائي و اخلاق انساني، سبكبال به معارج خون تاخت و در پيشگاه
عظمت حق و شهود و حضور رسيد. او كه تمام لحظات زندگي افتخار آفرينش، حماسه،
مقاومت، ايثار، فداكاري، اخلاص و خدمت به دين خدا و بندگان خدا بود و در تمام صحنه­هاي
پيكار و مبارزه با دشمنان حق، جلوه­اي ويژه داشت كه جهبه­ها را حرارت، قدرت،‌
نشاط، نور، خلوص و تحرّكي افزون بخشيده بود،‌ پس از سالها نبرد همراه با شهامت،
رشادت، دلاوري، شجاعت، بردباري و تحمّل بيش از 30 تركش در عمليات مختلف، و تقديم
كردن دست راستش در عمليات خيبر به اسلام، سرانجام به آرزوي ديرينه­اش دست يافت و
با لبخند زدن به مرگ، زندگي جاويد خود را در كنار سفرۀ رنگين الهي آغاز كرد و به
كام دل رسيد.

اين سردار دلاور و قهرمان اسلام،
فرماندهي و مسئوليت را از گروهان شروع و نهايتاً فرماندهي لشكر امام حسين(ع)را
پذيرفت. او در تمام عمليات و حملات حضور فعّال داشت، از حاج عمران تا فاو و تمام
جبهه­ها را زير گامهاي استوار خود طي كرد. و قبل از آن در آغاز غائله كردستان، از
نخستين افرادي بود كه براي سركوبي اشرار به آن منطقه اعزام شد و در همان
مأموريت  زخمي شد و 5 كيلومتر به حالت سينه
خيز خود را كشيد تا نجات پيدا كرد.

يكي از همرزمانش، نحوۀ شهادتش را
چنين بازگو مي­كند:

ساعت 10 صبح روز جمعه به طرف خط مقدم
حركت كرديم و چند ساعت بعد به سنگر حاج حسين رسيدم كه به علت خستگي زياد، به خواب
رفته بود. پس از بيدار شدن، از اوضاع منطقه سئوال كرد و دستورات لازم را براي
جلوگيري از نفوذ دشمن به بچه­ها مي­داد. به او خبر دادند ماشين غذا مورد اصابت
گلوله قرار گرفته و نتوانسته است براي رزمندگان غذا ببرد. حاج حسين به شدت ناراحت
شد و دستور داد فوراً آب و غذا را به جلو برسانند. نيم ساعت بعد يكي از برادران
گفت كه ماشين غذا آماده است. شهيد خرازي از جا بلند شد و به بيرون سنگر رفت بچه­ها
مي­خواستند به طريقي ايشان را از خارج شدن از سنگر منصرف كنند اما خجالت مي­كشيدند.
يكي از برداران گفت: شما به داخل برويد و ما ماشين را خواهيم فرستاد، ولي ايشان به
كنار ماشين آمد و سفارشهائي را به راننده كرد كه چگونه و از كدام راه برود. من در
آن لحظه در نيم متري حاج حسين بودم، يك مرتبه ديدم كه فرمانده به زمين افتاد.
اصلاً باورم نمي­شد حتي درست متوجه صداي خمپاره­اي كه در كنارمان به زمين خورد
نشدم بلافاصله سر سردار را بلند كردم، تركشهاي بزرگي به سر و گردن اين بزرگوار
اصابت كرده بود. بي­اختيار فرياد زدم: «حاج آقا شهيد شهد». حس مي­كردم از چشمانم،
نه اشك بلكه خون مي­بارد و بي­اختيار زار زار گريه كردم…

شهيد خرازي در قسمتي از وصيتنامه­اش
چنين مي­فرمايد:

«… شخصي هستم معتقد به انقلاب
اسلامي ايران و رهبري و ولايت حضرت امام خميني روحي له الفداء در عصر غيبت امام
زمان«عج». و انتخاب شخص دوم مملكت حضرت آيت الله العظمي منتظري را انتخابي بجا و
پسنديده مي­دانم چرا كه نظر ملت حزب الله است. از مردم مي­خواهم كه پشتبان ولايت
فقيه باشند. راه شهداي ما راه حق است. اول مي­خواهم كه آنها مرا بخشيده و شفاعت
مرا در روز جزا كنند و از خدا مي­خواهم كه ادامه دهندۀ راه آنها باشم؛ آنهائي كه
با بودنشان و زندگيشان به ما درس ايثار دادند، با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان
درس عشق به ما آموختند. از خانواده­هاي شهدا، اسرا و مفقودين مي­خواهم كه صبر را
پيشه كنند چرا كه دنيا فاني است و ما معتقد به معاد هستيم و انشاءالله انتقام اين
مظلومين را با مظلوم كربلا، يكجا خواهيم گرفت…

از تمام اقشار ملت اعم از كسبه،‌
اطبا، مهندسين، علما و سپاهيان به عنوان يك فرد از اجتماع كه حق بر گردنش هست،
تشكر مي­كنم و عرض مي­دارم كه هر كدام از شما ممكن است در كار خود كمبودهائي حس
كنيد و مشكلاتي براي شما باشد؛ اينجانب خواهشمند است كه موفقيت اسلام و انقلاب و كشور
را در نظر گرفته و صبر بيشتري كنيد و توجه داشته باشيد كه در مشكلات است كه انسان­ها
آزمايش مي­شوند. كاري نكنيد كه خداي نياورد آن روزي را كه شما در مقابل شهدا و
خانواده­هاي محترمشان جوابي نداشته باشيد كه بدهيد…

خدايا تو خود توبه مرا قبول كن و از
فيض عظماي شهادت، نصيب و بهره­مند ساز. از تو طلب مغفرت و عفو دارم، يا واسع
المغفرة، يا من سبقت رحمته غضبه.

 

/

آغاز دعوت رسول خدا(ص)

بخش سوّم- قسمت اوّل

آغاز دعوت رسول خدا(ص)

حجة الاسلام و المسلمين رسولي محلاتي

برخي از سيره نويسان دوران دعوت رسول
خدا(ص) را در چهار مرحله ذكر كرده­اند:

مرحله اوّل- مرحلۀ دعوي سرّي و
مخفيانه (و بقول امروزيها زيرزميني) كه سه سال يا پنج سال طول كشيد.

مرحلۀ دوّم- دعوت آشكاراي زباني و
تبليغي بدون درگيري مسلحانه و جنگ و خونريزي كه اين مرحله نيز تا زمان هجرت بمدينه
طول كشيد.

مرحلۀ سوّم- دعوت آشكارا همراه با
جنگ دفاعي و مبارزۀ مسلحانه با متجاوزان بحريم اسلام و مراكز اسلامي و يا توطئه­گران…
كه اين مرحله نيز تا صلح حديبية ادامه داشت.

مرحله چهارم- دعوت آشكارا توأم با
مبارزۀ مسلحانه بر ضدّ همۀ كساني كه مانعي در راه پيشرفت اسلام در جهان ايجاد كرده
اعم از مشركين جزيرة العرب و ملحدان و ديگران… كه تا پايان عمر رسول خدا(ص)
ادامه داشت و حكم جهاد نيز بر اين پايه مستقر گرديد…

و بنظر ما اين مرحله بندي با اين
خصوصيات زماني شديد خيلي دقيق و حساب شده نباشد و با پاره­اي از روايات نيز هم
آهنگ نباشد، اما اصل مراحل چهارگانه دعوت و تقسيم بندي آن ظاهراً صحيح بنظر ميرسد
و ما نيز بخواست خداي تعالي روي همين تقسيم بندي بحث خود را دنبال مي­كنيم:

مرحلۀ دعوت سرّي و مخفيانه

اين مرحله همان مرحله و دوراني است
كه پيامبر گرامي اسلام ناچار بود دعوت خود را در خفا و سرّي انجام دهد، و البته
اين كار نه از روي ترس از دشمنان و خوف از جان خود بود بلكه روي الهام الهي و از
آنجا كه رسول خدا(ص) ميخواست در شيوۀ دعوت و قيام و نهضت خود گذشته از اتكال و
اعتماد بر امدادهاي غيبي و كمكهاي الهي از وسائل طبيعي و جريانات عادي نيز بهره
گيرد، و بيهوده خود و ياران اندك و انگشت شمار خود را كه بدو ايمان آورده بودند در
معرض خطر قرار ندهد، و براي آئين جهاني خود زمينه­اي از نظر عِدّه و عُدّه و بلكه
از نظر آمادگي روحي خود آنحضرت و يارانش زمينه را فراهم سازد،‌ و در فرصت مناسب
دعوت خود را علني و آشكار سازد…

و يا جهات ديگري كه برخي براي اين
مرحله و علّت آن ذكر كرده و دربارۀ آن قلمفرسائي نموده­اند كه چندان قابل ذكر
نيست، و البته در مدت اين مرحله سه سال طول كشيد، و در پاره­اي از روايات نيز مدّت
آن پنج سال ذكر شده[1] ولي مشهور
همان سه سال است، گر چه برخي با توجه به ترتيب نزول آيات و سوره­هاي قرآني آن مدّت
را نيز بعيد دانسته­اند.

كساني كه در اين مدت ايمان آوردند

ابن اسحاق در كتاب سيرۀ خود حدود
پنجاه نفر مرد و زن را نام مي­برد كه در اين مدت مسلمان شدند پس از زيد بن حارثه و
ابوبكر كه در ميان آنها نام ابوذر و زبير و طلحه و عثمان و عبدالرحمن بن عوف و سعد
بن ابي وقاص و سعيد بن زيد و همسرش فاطمه دختر خطاب و خباب بن ارث و عبدالله بن
مسعود و جعفر بن ابيطالب و همسرش اسماء بنت عميس و عمار بن ياسر به چشم ميخورد…

و در اين ميان روايتي نقل مي­كند به
اين مضمون كه هنگامي كه ابوبكر ايمان آورد چون مرد تاجر و خوش خلقي بود و مردم با
او الفت و انس داشتند چنانچه بمن رسيده (فيما بلغني) پنج نفر بدست او ايمان آوردند
كه عبارت بودند از زبير و عثمان و طلحه و سعد بن ابي وقاص و عبدالرحمن بن عوف، و
ابوبكر آنها را بنزد رسول خدا(ص) آورد و خدمت آنحضرت معرفي كرد.[2]

ولي همان گونه كه ابن اسحاق بطور
ترديد اين روايت را نقل كرده و با تعبير «فيما بلغني» ضمانت صحت آنرا از خود سلب
كرده با توجه بروايات ديگري كه دربارۀ اسلام زبير و سعد بن ابي وقاص و طلحة رسيده
كه اسلام آنها بطور جداگانه و بدون ارتباط با ابوبكر نقل شده منافات دارد…[3]

داستان اسلام ابوذر غفاري

و از جمله كساني که در اين مرحله از
مراحل دعوت رسول خدا(ص) اسلام آورده ابوذر غفاري است كه بنا بگفتۀ برخي از علماي
اهل سنت چهارمين نفر و بگفتۀ ديگران پنجمين شخصي است[4] كه به
رسول خدا (ص) ايمان آورده و مسلمان شده است، و چنانچه برخي گفته­اند:

وي سالها قبل از اسلام بت پرست بوده
و بتي داشته بنام «مناة» كه همان بت قبيله­اش «بني غفار» بوده روزي براي بت خود
مقداري شير آورد و در كنار او گذارد و خود بكناري رفت تا بنگرد كه «مناة» با آن
شير چه مي­كند و در اين هنگام مشاهده كرد كه روباهي بيامد و شير را خورد و سپس
بكنار بت «مناة» آمد و پاي خود را بلند كرده و بر آن بت بول كرده و رفت!…

دين اين منظره ابوذر را بفكر فرو برد
و وجدان خفتۀ توحيدي او را بيدار كرده بخود آمد و با خود گفت: اين بتي كه به اين
اندازه ناتون و مفلوك است كه روباهي ميتواند غذاي او را بخورد و اين جرأت و جسارت
را نسبت به او روا دارد كه بر سر و روي او بول كند چگونه مي­تواند معبود من باشد و
دفع زيان و ضرر از من و انسانهاي ديگر بكند و همين سبب شد تا او دست از بت پرستي
برداشته و به خداي جهان ايمان آورد و اشعار زير را نيز در همين باره گفت:

اربّ يبول الثعلبان برأسه                 لقد ذلّ من بالت عليه الثعالب

فلوكان ربّاً كان يمنع نفسه              و لا خير في رب نأته المطالب

برئت من الاصنام فالكل باطل           و آمنت بالله الذي هو غالب

و پس از سرودن اين اشعار به دنبال
حنفاي زمان خود رفت و سالها قبل از بعثت رسول خدا(ص) دست از بت پرستي برداشت و در
زمرۀ حنفاي زمان خود درآمد.[5]

و بلكه بر طبق پاره­اي از روايات وي
قبل از ظهور اسلام و بعثت رسول خدا(ص) نماز ميخواند، و چون از او پرسيدند بكدام
جهت نماز ميخواندي؟ پاسخ داد:

«حيث وجّهني الله»

بدان سو كه خداوند مرا بدان سو توجه
ميكرد![6]

و هم چنان بود تا وقتي كه به او خير
ظهور رسول خدا(ص) رسيد و بمكه آمده و بدست رسول خدا(ص) مسلمان شد.

و البته داستان اسلام او بدو صورت
نقل شده كه يكي از مرحوم صدوق در امالي و كليني(ره) در روضة و ابن شهر آشوب در
مناقب نقل كرده­اند و ديگري را دانشمندان اهل سنت و ارباب تراجم حديث كرده­اند.

مرحوم ابن شهر آشوب در كتاب مناقب در
باب معجزات رسول خدا(ص) و آن بخش از معجزات آنحضرت كه مربوط به تكلّم حيوانات و
سخن گفتن آنها با رسول خدا(ص) و ديگران بوده و حديث را بطور مرسل از ابي سعيد خدري
روايت كرده و ظاهراً آنرا از طريق اهل سنت روايت كرده ولي مرحوم صدوق و كليني(ره)
با شرح بيشتري نظير آنرا با سند خود از طريق شيعه از امام صادق (ع)روايت كرده­اند
كه ترجمۀ حديث روضۀ كافي- كه سالهاي قبل با ترجمۀ نگارنده چاپ رسيده- چنين است:

مردي از امام صادق روايت كند[7] كه
فرمود: آيا جريان مسلمان شدن سلمان و ابوذر را براي شما باز نگويم؟ آن مرد گستاخي
و بي­ادبي كرده گفت: اما جريان اسلام سلمان را دانسته­انم ولي كيفيت اسلام ابي ذر
را براي من باز گوئيد.

فرمود: همانا اباذر در درۀ «مر» (دره­اي
است در يك منزلي مكه) گوسفند مي­چرانيد كه گرگي از سمت راست گوسفندانش بدانها حمله
كرد، ابوذر با چوبدستي خود گرگ را دور كرد، آن گرگ از سمت چپ آمد ابوذر دوباره او
را براند سپس بدان گرگ گفت: من گرگي پليدتر و بدتر از تو نديدم، گرگ بسخن آمده
گفت: بدتر از من- بخدا- مردم مكه هستند كه خداي عزوجل پيغمبري بسوي ايشان فرستاد و
آنها او را تكذيب كرده دشنامش مي­دهند.[8]

اين سخن در گوش ابوذر نشست و به زنش
گفت: خورجين و مشك آب و عصاي مرا بياور، و سپس با پاي پياده راه مكه را در پيش
گرفت تا تحقيقي دربارۀ خبري كه گرگ داده بود بنمايد، و همچنان بيامد تا در وقت
گرما وارد شهر مكه شد،‌ و چون خسته و كوفته شده بود سر چاه زمزم آمد و دلو را در
چاره انداخت (بجاي آب) شير بيرون آمد، با خود گفت: اين جريان- بخدا سوگند- مرا
بدانچه گرگ گفته است راهنمائي ميكند و ميفهماند كه آنچه را من بدنبالش آمده­ام بحق
و درست است.

شير را نوشيد و بگوشۀ مسجد آمد، در
آنجا جمعي از قريش را ديد كه دور هم حلقه زده و همانطور كه گرگ گفته بود به
پيغمبر(ص) دشنام ميدهند، و همچنان از آنحضرت سخن كرده و دشنام دادند تا وقتي كه در
آخر روز ابوطالب از مسجد درآمد، همينكه او را ديدند بيكديگر گفتند: از سخن خودداري
كنيد كه عمويش آمد.

آنها دست كشيدند و ابوطالب بنزد آنها
آمد و با آنها بگفتگو پرداخت تا روز بآخر رسيد سپس از جا برخاست، ابوذر گويد: من هم
بر او برخاستم و بدنبالش رفتم، ابوطالب رو به من كرده گفت: حاجتت را بگو، گفتم:
اين پيغمبري را كه در ميان شما مبعوث شده (ميخواهم)! گفت: با او چه كار داري؟
گفتم: ميخواهم بدو ايمان آورم و او را تصديق كنم و خود را در اختيار او گذارم كه
هر دستوري بمن دهد اطاعت كنم، ابوطالب فرمود: راستي اينكار را ميكني؟ گفتم: آري.
فرمود: فردا همين وقت نزد من بيا تا تو را نزد او ببرم.

ابوذر گويد: آن شب را در مسجد
خوابيدم، و چون روز ديگر شد دوباره نزد قريش رفتم و آنان همچنان سخن از پيغمبر(ص)
كرده و باو دشنام دادند تا ابوطالب نمودار شد و چون او را بديدند بيكديگر گفتند:
خودداري كنيد كه عمويش آمد، و آنها خودداري كردند،‌ ابوطالب با آنها بگفتگو پرداخت
تا وقتيكه از جا برخاست و من بدنبالش رفتم و بر او سلام كردم،‌ فرمود: حاجتت را
بگو، گفتم: اين پيغمبري كه در ميان شما مبعوث شده ميخواهم، فرمود: با او چه كار
داري؟ گفتم: ميخواهم بدو ايمان آورم و تصديقش كنم و خود را در اختيار او گذارم كه
هر دستوري بمن بدهد اطاعت كنم، فرمود: تو اينكار را ميكني؟ گفتم: آري، فرمود:‌
همراه من بيا، من بدنبال او رفتم و آنجناب مرا بخانه­اي برد كه حمزه(ع) در آن بود،
من به  او سلام كردم و نشستم حمزة گفت:
حاجتت چيست؟ گفتم: اين پيغمبري را كه در ميان شما مبعوث گشته ميخواهم،‌ فرمود: با
او چه كار داري؟ گفتم: ميخواهم بدو ايمان آورده تصديقش كنم و خود را در اختيار او
گذارم كه هر دستوري بمن بدهد اطاعت كنم، فرمود: گواهي دهي كه معبودي جز خداي يگانه
نيست، و به اينكه محمد رسول خدا است؟ گويد: من شهادتين را گفتم. پس حمزه مرا بخانه­اي
كه جعفر(ع) در آن بود برد، من بدو سلام كردم و نشستم، جعفر بمن گفت. چه حاجتي
داري؟ گفتم: اين پيغمبري را كه در ميان شما مبعوث شده ميخواهم، فرمود: با او چه
كار داري گفتم: ميخواهم بدو ايمان آورم و تصديقش كنم و خود را در اختيار او گذارم
تا هر فرماني دهد انجام دهم، فرمود: گواهي ده كه نيست معبودي جز خداي يگانه­اي كه
شريك ندارد و اينكه محمدن بنده و رسول او است.

گويد: من گواهي دادم و جعفر مرا
بخانه­اي برد كه علي(ع) در آن بود من سلام كرده نشستم فرمود: چه حاجتي داري؟ گفتم:
اين پيغمبري كه در ميان شما مبعوث گشته ميخواهم، فرمود: چه كاري با او داري؟ گفتم:
ميخواهم بدو ايمان آورم و تصديقش كنم و خود را در اختيار او گذارم تا هر فرماني
دهد فرمان برم،‌ فرمود: گواهي دهي كه معبودي جز خداي يگانه نهيست و اينكه محمد
رسول خدا است، من گواهي دادم و علي(ع) مرا بخانه­اي برد كه رسول خدا(ص) در آنخانه
بود، پس سلام كرده نشستم رسولخدا(ص) بمن فرمود: چه حاجتي داري؟ عرض كردم: اين
پيغمبري را كه در ميان شما مبعوث گشته ميخواهم، فرمود: با او چه كاري داري؟ گفتم:
ميخواهم بدو ايمان آوردم و تصديقش كنم و هر دستوري بمن دهد انجام دهم، فرمود:
گواهي دهي كه معبودي جز خداي يگانه نيست و اينكه محمد رسول خدا است، گفتم: گواهي
دهم كه معبودي جز خداي يگانه نيست، و محمد رسول خدا است.

رسول خدا(ص) بمن فرمود: اي اباذر
بسوي بلاد خويش بازگرد كه عموزاده­ات از دنيا رفته و هيچ وارثي جز تو ندارد، پس
مال او را برگير و پيش خانواده­ات بمان تا كار ما آشكار و ظاهر گردد ابوذر بازگشت
و آن مال را برگرفت و پيش خانواده­اش ماند تا كار رسول خدا (ص)وسلم آشكار گرديد.

امام صادق(ع) فرمود: اين بود سرگذشت
ابوذر و اسلام او، و اما داستان سلمان را كه شنيده­اي.[9]

و اما صورتي كه دانشمندان اهل سنت
مانند بخاري و مسلم در كتاب صحيح خود و ديگران با مختصر اختلافي از ابن عباس نقل
كرده­اند كه ما ترجمۀ يكي از آنها را كه انتخاب كرده­ايم بدينگونه است كه گويد:

چون خبر ظهور پيامبري در مكه به
اطلاع ابوذر رسيد برادرش را فرستاده بدو گفت: براي تحقيق بمكه برو و خبر اين مرد
را و آنچه دربارۀ او شنيدي بمن گزارش كن…

وي بمكه آمد و خبري از آنحضرت گرفت و
سپس بازگشته به ابوذرگفت: او مردي است كه مردم را امر بمعروف و نهي از منكر مي­كند
و به مكارم اخلاق دستور ميدهد.

ابوذر گفت: خواستۀ مرا انجام
ندادي!…

و بدنبال اين سخن ظرف آبي و توشۀ
راهي برداشته و خود بمكه آمد ولي احتياط كرد پيش از آنكه رسول خدا(ص) را شخصاً
ديدار كند و خواستۀ خويش را بكسي اظهار كند، بهمين منظور آنروز را تا شب در مسجد الحرام
گذراند و چون پاسي از شب گذشت علي (ع) او را ديدار كرده فرمود:

از كدام قبيله هستي؟

پاسخ داد: مردي از بني غفار هست.

عليه (ع)بدو فرمود: برخيز و بخانۀ
خود بيا!

و بدين ترتيب عليه (ع)در آن شب او را
بخانۀ خود برد و از وي پذيرائي كرد ولي هيچكدام سخن ديگري با هم نگفتند.

آن شب گذشت و روز ديگر را نيز ابوذر
تا غروب به جستجوي رسول خدا(ص) گذراند.

ولي آن حضرت را ديدار نكرد و از كسي
هم سؤالي نكرد و چون شب شد بجاي شب گذشته خود در مسجد رفت و دوباره علي (ع) بدو
برخورد و فرمود:

هنوز جائي پيدا نكرده­اي! و بدنبال
آن مانند شب گذشته او را بخانه برد و از او پذيرائي كرد و هيچكدام با يكديگر سخني
نگفتند، و شب سوم نيز بهمين ترتيب گذشت و چون روز سوم شد ابوذر به علي (ع) عرض
كرد:

اگر منظور خود را از آمدن به شهر مكه
اظهار كنم قول ميدهي آنرا مكتون و پنهان داري؟ و علي (ع) اين قول را به او داد و
ابوذر اظهار داشت: آمده­ام تا از اين پيامبري كه مبعوث شده است اطلاعي پيدا كنم، و
قبلاً نيز بردارم را فرستاد ولي خبر صحيح و كاملي براي من نياورد و از اينرو ناچار
شدم خودم بدين منظور آمده­ام!

علي (ع) بدو فرمود: امروز بدنبال من
بيا، و هر كجا كه من احساس خطري براي تو كردم مي­ايستم و همانند كسي كه آب ميريزم
بسوي تو بازميگردم، و اگر كسي را نديدم (و خطري احساس نكردم) هم چنان ميروم و تو
نيز دنبال سر من بيا تا بهر خانه­اي كه وارد شدم تو هم وارد شو!

ابوذر دنبال علي (ع)رفت تا بخانۀ
رسول خدا(ص) وارد شدند و هدف خود را از ورود بمكه و تشرف خدمت آنحضرت ابراز كرده و
مسلمان شد،‌ و آنگاه عرض كرد: اي رسول خدا اكنون چه دستوري بمن ميدهي؟

فرمود: بنزد قوم خود بازگرد تا خبر
من بتو برسد!

ابوذر عرض كرد: بخدائي كه جان من در
دست او است بازنگردم تا اين كه دين اسلام را آشكارا در مسجد بمردم مكه ابلاغ كنم!

اينرا گفت و بمسجد آمده با صداي بلند
فرياد زد:

«اشهد ان لا اله الله و انّ محمداً
عبده و رسوله»

مشركان كه اين فرياد را شنيدند
گفتند:

اين مرد ا زدين بيرون رفته! و بدنبال
اين گفتار بر سر او ريخته آنقدر او را زدند كه بيهوش شد، در اينوقت عباس بن
عبدالمطلب نزديك آمد و خود را بر روي ابوذر انداخت و گفت: شما كه اين مرد را
كشتيد! شما مردماني تاجر پيشه هستيد و راه تجارت شما از ميان قبيلۀ غفار ميگذرد و
كاري ميكنيد كه قبيلۀ غفار راه كاروانهاي شما را ناامن كنند!

و بدين ترتيب از ابوذر دست برداشتند،
و روز ديگر هم ابوذر همين كار را كرد و مشركين مانند روز گذشته او را زدند و با
وساطت عباس از او دست برداشتند.[10]

نگارنده گويد: با توجه به سبقت ابوذر
در اسلام، و آمدن او بمكه در مرحلۀ تبليغ سرّي اسلام همانگونه كه از اين روايات
ظاهر ميشود بنظر ميرسد رسيدن خبر ظهور پيامبر اسلام در مكه به ابوذر از طريق
غيرعادي و بصورت خارق العاده بوده و همانگونه كه در روايات شيعه بود، و بدان گونه
نبود كه به سادگي خبر ظهور رسول خدا(ص) به قبيلۀ بني غفار در باديه­هاي مكه رسيده
باشد و او نيز به جستجوي آنحضرت بمكه آمده باشد، والله العالم.

 



[1]. بحارالانوار، ج 18، ص 177-188 تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 14، سيره ابن
اسحاق، ص 126.

/

روش قرآن در عرضۀ معارف اسلامي

«قرآن و سنن
الهي در اجتماع بشر»

فتنه و ايمان

قسمت سيزدهم

روش قرآن در عرضۀ معارف اسلامي

آيت الله محمدي گيلاني

*مقدمه سوم در بيان ضرورت متشابه در قرآن، شناخت مقصد قرآن است*سبيل الله كه
حدود شصت بار در قرآن آمده، استقرار حاكميت قوانين اجتماعي عدل آفرين است*تفسير
سبيل الله براه شعبده ملحق كردن است*حاكميت قوانين، مقدمۀ شكوفائي عبادات و عبادات
وسيلۀ شكوفائي حقائق معارف است*علّة العلل انحطاط مسلمين خلل در حاكميت قوانين
اجتماعي اسلام، سازمندي بين قوانين اجتماعي و عبادات و معارف، و اسلوب بياني قرآن،‌
كليد همۀ معلومات كلّي و جزئي حواس است* نقل كلام معلم اول در اين باره*زيربناي
معلومات، و تفاوت ادراكات*القاء توحيد بمعناي واقعي بقشر گرفتار حسّ، عنادانگيز
است*روش قرآن در عرضه معارف بگونه­اي است كه تصوير آن متناسب با سطح ادراك عامّه
مردم است*اسلوبهاي تمثيلي و تشبيهي همراه با تنزيه و آيات محكمات، تضمين كننده
هدايت است.

مقدمۀ سوّم: در بيان ضرورت متشابه در قرآن كريم شناخت مقصد قرآن كريم است:
مقصد اساسي قرآن چنانكه خود متكرّراً اعلام ميدارد: و «انّ‌ هذا القرآن يهدي للّتي
هي اقوم» همانا هدايت و ايصال انسان به لقاء الله تعالي است و جملگي بحثهاي آن و
مسائل تعليم و تربيت و انذار و تبشيرش پيرامون همين مقصد دور مي­زند و اين مقصد
متقوّم به دو منصر است:

عنصر اوّل: عنصر علم و اعتقاد حق و معارف مربوط به مبدء تعالي از ذات مقدّسه و
صفات جمال و جلال حضرتش و مراحل عود الي الله و معرفت معاد و مواقف معاد و مواقف
يوم الحشر و حساب و كتاب و ميزان و شفاعت و جنّت و نار و ظهور سرائر و صور اعمال
به تناسب آن نشئه و امثال اينها است.

عنصر دوّم: عنصر عمل است كه در بعد اجتماعي يا جعل قوانين، معيشت انسان را بر
اساس عدل اجتماعي استوار مي­كند و بدينوسيله او را از تشويش ضمير در نابساماني
معيشت اجتماعي ضروري رهائي مي­بخشد و در بُعد نفساني و سلوك باطن علاوه بر الزام
به تحصيل مكارم اخلاق، با جعل احكام عبادي، ضمير و قلب او را با صبغۀ انحصار به
مبدء و معاد، متوجه مي­سازد، و با تمرين در عبادت و كوشش، در تثبيت در كرائم
اخلاق، او را به عالم قدس و طهارت اشراف مي­بخشد و آنچه ناديدني است آن بيند و
همين است معناي سير و سلوك الي الله تعالي كه استقرار قوانين عدالت آفرين اسلام در
جامعه و حاكميت آن طريق و مقدمه براي سير و سلوك است و لفظ «سبيل الله» كه حدود
شصت بار در قرآن آمده است،‌ همين استقرار حاكميت قوانين اجتماعي عدالت آفرين اسلام
است كه جاده­ايست هموار و مأمون از راهزنان عقائد، و پاك سازي شده از هر فتنه، و
در اختيار رهروان الي الله تعالي است.

اينكه گفته شده است: «سبيل الله» راه خلق است، ‌سخني است كه لفظ «سبيل الله»
با افتراء بودن آن گواه است،‌ مضافاً بر آن، كانالي است براي جريان پاره­اي از
افكار الحادي، و چنين توجيهي، همانا رقم مغلطه بر دفتر دانش زدن، و سرّ حق با ورق
شعبده ملحق كردن است.

و آنكه آن بزرگ مرد الهي فرموده: «سبيل الله» راهي است كه از ميان خلق مي­گذرد
مرادشان همين است كه گفتم و گرنه نمي­توان پذيرفت كه «سبيل الله» راهي است كه از
ميان خلق مي­گذرد و مردم در حواشي و اطراف آن پرسه مي­زنند، بلكه مراد آن معلم
كبير- جزاه الله است عن الاسلام واهله احسن الجزاء- همين است كه «سبيل الله» راهي
است كه از ميان مردم و در دسترس آنها، به مقصد الله مي­گذرد، و پارسيان و عابدان و
عارفان در متن آن طيّ مراحل مي­كنند، و به نهايت و غايات متناسب با وجهۀ خويش و
اصل مي­گردند: «ولكلٍ وجهة هومولّيهان (سورۀ‌ بقره ‌آيۀ 148).

تقوي بر مبناي اجتماع

و البتّه معلوم است كه عنصر علم و اعتقاد حق، اهمّ امور و اشرف و افضل عناصر
دين است ولي اسلام آنچنان دربارۀ عنصر عمل، اهتمام مي­ورزد كه گوئي اصالت از آن
عمل است و اهمّ اعمال را اصلاح شئون جامعه اعلان فرموده، و احكام و تشريعاتش مانند
نماز و حجّ و جهاد و انفاق و به يك كلام، تقواي ديني را بر مبناي اجتماع بنا نهاده
است،‌ و براي محافظت اين اساس، مضافاً به الزام حكومت در حفظ آن و مضافاً به فريضۀ
دعوت به خير و امر بمعروف و نهي از منكر كه وظيفۀ هر فرد است، هدف مجتمع اسلامي را
كه سعادت حقيقي و صول به «الله» است، همچون رايتي برافراشته نصب العين قرار داده
است و اين رقيب الهي است كه از طريق باطن هماهنگ با حكومت و امّتِ داعي الي الخير
و آمر بمعروف و ناهي از منكر حافظ اين اساسند.

اعجاب انگيز آنكه صعود كلم طيّب و
اعتقاد حقّ را بسوي «الله» در گرو عمل صالح كه در پرتو جامعۀ صالح، امكان پذير
است، ابلاغ فرموده­اند: «اليه يصعد الكلم الطيّب و العمل الصالح يرفعه» (فاطر- آيۀ
10).

بنابراين: «استقرار قوانين اجتماعي
اسلام و حاكميت آن در جامعه، طريق و مقدمه است براي شكوفائي احكام عبادت و امكان
اكتساب مكارم اخلاق و سلوك و سير الي الله تعالي، چنانكه شكوفائي احكام عبادات و
مكارم اخلاق نيز مقدمه است براي شكوفائي معارف حقّه».

نتيجۀ مهمّ اين بيان، اين است كه
كمترين اخلال به قوانين اجتماعي اسلام، موجب خلل در عبادات است و نهايتاً به نفوذ
خلل در امر معارف حقّه مي­گردد، چنانكه تجربۀ تلخ نيز مؤيّد اين استنتاج است و
نگاهي تحليلي به علل انحطاط مسلمين به خوبي روشن مي­كند كه علة العلل آن، خلل در
حاكميت قوانين اجتماعي اسلام بوده و مسئولان امور اسلام با مسامحۀ اسف انگيز از
كنار آن مي­گذشتند و بدنبال آن شعائر دين و عبادات رو به ضعف نهاده و مآلاً حقايق
معارف مورد تحريف و تشويه گرديد به نحوي كه از مراكز علمي بيرون رانده شد،‌ و در
رديف اساطير و جادو قرار گرفت!

باري! ترتّب و سازمندي بين حقايق
معارف و عبادات و مكارم اخلاق و قوانين اجتماعي موجب گرديد كه قرآن مجيد نخست با
اسلوب بيان مخصوص بخود، حقايق معارف، از توحيد خداوند متعال و بي­همتائي و اوصاف
جمال و جلال و ويژگي او درتدبير امور و اوساط 
فيض از مكارمن غيب و امثال آنها را به انسان تعليم دهد، سپس موقعيت او را
در مستواي آفرينش تفهيمش كند كه او صفوه و گزيدۀ مخلوقات است و اجزاء اساسي جوهر
خلافت و گوهر ولايت را در وجودش دفين ساخته، كه استخراج آن و تركيبش به صورت گوهر
ناب و كامل در اختيار او است، و علي اي حال او با سير اضطراري بسوي پروردگارش
شتابان است: «انك كادح الي ربك كدحاً فملاقيه» و نهايت سيرش ايما الي جنه ايما الي
نار.

و براي وي اعمال سعادت آفرين و افعال
و اخلاق شقاوت انگيز را تبيين نمود و ارتباط احكام عبادات و كرائم اخلاق و قوانين
اجتماعي را با حقايق معارف، با بهترين اسلوب بياني، بيان فرمود.

و حاصل آنكه روشن ساخت كه براي ظاهر
قوانين و احكام عبادات اگر چه وضعي و اعتباري است ولي در باطن سير و سلوك به كمال
مطلق «الله» و وصول به معارف حقّه و سعادت جاودانه است.

حواس، كليد معلومات است

و بديهي است كه مخاطبين مقصود به
افهام در اين خطابات قرآن، قاطبه مردمند و بدون استثناء در همۀ شرايع الهي چنين
بوده كه طرف خطاب پيغمبران صلوات الله عليهم در مقام تبليغ رسالات الله تعالي، همۀ
مردم بوده­اند كه تفاهم مقاصد و القاء معاني بهمديگر در بين آنان از طريق معلومات
ذهني كه در طول زندگي دستجمعي و تعاوني، تحصيل نموده­اند، صورت مي­گيرد و معناي
القاء شده و مصنوعات را به كمك معلومات از پيش تهيه شده،‌ تفسير و توجيه مي­كنند و
ارزش شناخت به آنها مي­دهند، و بايد دانست كه كليد ابواب همۀ معلومات كلي و جزئي،
حواس است چه نفس انساني، جملگي مبادي تصوّري و تصديقي را بوسيلۀ حواس اكتساب مي­نمايد
مثلاً:

هنگاميكه با يكي از حواس چون باصره،
صورت محسوسي از محسوسات را ادراك كند صورتي مساوي صورت مفروض در خيال او ترسيم مي­شود
كه بعد از غيبت آن محسوس، در ذهن وي حضور دارد و همچنين با ديگر حواس صور محسوسه
متناسب با هر يك را ادراك و در حافظه كه خزينۀ خيال است بايگاني مي­كند، سپس در
آنها دخل و تصرّف مي­نمايد و با مقايساتي، عوارض آنها را از ذاتيّات متمايز ساخته
و  عَرَض عام را از خاص جدا نموده و ذاتيات
مشتركه را از فصول خاصّه ممتاز مي­كند و به حمل اولي ذاتي و فرق آنرا با حمل شايع
صناعي دست مي­يابد و دهها معاني معقول را اكتساب مي­كند كه تفصيل آنها را از محل
مربوط خصوصاً كتاب برهان بايد مطالبه نمود، و جملۀ پرعمق «من فقد حسّاً فقد فقد
علماً» كه از معلم اول ارسطو حكايت شده، بهمين معناي نامتناهي الابعاد اشارت دارد.

و مقصود ما به اين اشارت، اين است كه
معاني و مقاصد شناخته شده براي هر ذهني بدون استثناء همانا معاني و مقاصد محسوسه
است كه طبعاً از راه حواس، پايه­هاي اساسي معلومات ذهني هر انساني را تشكيل مي­دهد
و مقياس و ميزان ارزشهاي معرفتي است.

انگيزۀ اختراع الفاظ

و آنجا كه انسان بحكم اضطرار بمعيشت
دستجمعي، نيازمند به محاوره و تبادل مقاصد بوده ناگزير شد، با الهام خداوند
عزّوجلّ، الفاظ را در طول زندگي اجتماعي خود اختراع نمايد و بازاءِ همان معاني و
مقاصد محسوسه وضع كند تا به اين وسيله تفاهم مقاصد بينشان ممكن گردد.

پس الفاظ موضوعه در ابتداء بمقتضاي
حاجت طبعي نوعاً بازاء معاني محسوسه بخاطر تفاهم مقاصد، اختراع و قرار داده شده­اند
و بعداً با عنايت و مناسبتي معقوله تسرّي داده شده و در آنها استعمال گرديده­اند،
و معذلك اكثر اقشار مردم در مقام محاوره و تخاطب، همان معاني محسوسه را از آن
الفاظ مي­فهمند، و درك معناي معقوله و منزّه از ماده و عوارض آن براي كثيري از ‌آنان
ممتنع است مثلاً:

درك توحيد مبدء تعالي بمعني شايسته­اش
كه مقدّس از كمّ و كيف و زمان و مكان و وضع و تغيير و آنكه بي­همتا و منزّه از جسم
و جسمانيات است،‌ نه برون علام و نه درون عالم است و هم خارج و هم داخل عالم است و
اشاره بسوي وي محال است و القاء اين معني با اين عرياني، بقاطبه مردمِ غرق در
محسوسات، عناد انگيز است، و بسا كه بمقابله با ايمان بچنين توحيدي برمي­خيزند، چون
مبدء چناني در پندار آنان ممتع الوجود است،‌ و طائفه مخصوصي هسند كه با مجاهدات
نفساني يا رياضتهاي علمي، جائز توفيق ادراك معانطي لطيفه شهوداً يا علماً گرديده­اند.

از اين رو، مردم در ادراك معاني خارج
از حوزۀ حسّ شديداً متفاوت و مختلفند و اين زيربناي معلومات از يك طرف و اختلاف
ظروف ادراكات مردم از طرف ديگر مضافاً به واقعيت تنزيل و تأويل قرآن عظيم- كه
قبلاً روشن نموديم- موجب گرديد كه قرآن شريف مشتمل بر متشابهات شود و در عرضه
مسائل الهي و معارف ربوبي بر اقشار مردم، اسلوبي را مراعات كند كه تصوير آن مسائل
و معارف در آن اسلوب، متناسب با سطح ادراكاتشان باشد كه اجمالاً شناخت آن حقائق
برايشان ميسور شود اگر چه مسانختي بين حقائق مزبور و بين معلومات از پيش تهيه شدۀ
آنها كه ميزان ارزش شناخت است، وجود ندارد ولي همان تناسب كه گفتيم موجب معرفت
اجمالي بمعارف حقّه مي­شود، نظير توزين اجناس بوسيلۀ سنگ و ترازو كه بين اجناس و
وسيلۀ توزين سنخيّت نيست ولي تناسب بين آنها موجود است كه عمل توزين با آن انجام
مي­پذيرد.

و چون بيان تشبيهي و تمثيلي مزبور در
القاء معارف و مسائل ربوبي مستلزم يكي از اين دو محذور بوده است: يا مخاطبهاي به
اين خطابات، در تلقي معارف، بمصاديق محسوسه كه مأنوس اذهان آنها است جمود مي­نمودند
و در اينصورت نه فقط هدايتي انجام نگرفته بلكه تدليس و اضلال انجام پذيرفته و
مردمي ساده­انديش را با تلبيس بياني بورطه شرك و خلود در عذاب گرفتار كرده­اند،
زيرا آنها از متشابهات و بيانات تمثيلي مانند «الرحمن علي العرش استوي» و «جاء
ربك» و «يبقي وجه ربّك» و «ياتي ربك» و «يدالله فوق ايديهم» و «هل ينظرون الاّ ان
يأتيهم الله في ظلل من الغمام» و نظائر آنها بر اساس معلومات ذهني از پيش تهيه شده
كه مقياس و معيار ارزش معرفي آنها است، همان مصاديق محسوسه را «العياذ بالله» ممكن
است تلقّي كنند و بر آن جمود ورزند كه نظير اين امثال و تمثيلات در ادعيه، فوق حد
احصاء و آمار است.

و يا در صورت عدم جمود در مرتبۀ
محسوسات، و توفيق تعريه لباس تشبيه و تمثيل از اندام معاني مقصود و اشراف بر آنها،
هيچگونه تضميني در اينصورت براي مأمون بودن از فزوني و كاستي وجود نداشت، و باز
مقصد قرآن كه هدايت و ايصال الي الله عزّوجل بوده انجام نگرفته، بلكه همانطور كه
در محذور اوّل گفتيم، بجاي هدايت، اضلال و تدليس انجام پذيرفته است و در هر دو
صورت، نفوس ساده­اي را كه از نقوش اعوجاج بريء بوده­اند و برحمت خداوند متعال
نزديكتر، با اين اسلوب بياني در معرض شقاوت قرار داده­اند، چنانكه گفته­اند:
«البلاهة ادني الي الخلاص من فطانةٍ بَتْراء» يعني ابلهان ساده­انديش بخلاص
نزديكترند از مردمان زيرك و هشياري كه بغايت نرسيده­اند، و اين چنينند مردمي كه در
حوزۀ هدايت واقع نشده­اند و حجت الهي بر آنان تماميّت نيافته،‌ بعنايات الهي
نزديكتر از مردمي كه در چنين حوزه­اي قرار گرفتند ولي اسلوب بياني سبب گمراهي و
ضلال آنان گرديده باشد.

لزوم اين محذورات باعث گرديد كه
اولاً قرآن عزيز، آن معارف دقيقه را در اسلوبهاي تمثيلي ريخته تا با اين اختلاف
روشن شود كه اين بيانات، تمثيلاتي بيش نبوده و حقايق ممثّله، وراء معاني محسوسۀ
متبادر از الفاظ است و ثانياً همان معارف گاهاً با اسلوبهاي تنزيهي محكم بيان
نمايد تا آن خصوصياتي كه بايد الغاء شود، از بيانات تمثيلي و متشابهات الغاء گردد:
«منه آيات محكمات هنّ ام الكتاب و اخر متشابهات» صدق الله العلي العظيم.

ادامه دارد

 

/

معاد

معاد

قسمت هشتم

آيت الله حسين نوري

اثبات معاد از راه مشاهده و برهان

فرزند صد ساله و پدر پنجاه ساله

پيوند خوردن اجزاء مرغان بر سر كوهها

در رابطه با عنايت و اهتمام قرآن كريم به موضوع «معاد» كه مورد بحث ما است در
مقاله­هاي قبل، تعدادي از استدلالهائي را كه براي اثبات «معادن در اين كتاب مقدس
صورت گرفته است ذكر كرديم اكنون در پي گيري آن بحث توجه باين نكته لازم است كه
براي اثبات يك موضوع سه راه وجود دارد:

1-     با ترتيب مقدماتي كه در اصطلاح صغرا و كبرا ناميده ميشود
استدلال كنيم و آن موضوع را از راه اقامۀ برهان به اثبات برسانيم.

2-     موضوع مورد نظر را عيناً ارائه بدهيم تا با مشاهدۀ آن حقيقت
امر را از راه حسّ ثابت و مسلّم شود.

3-     موضوع مورد نظر را علاوه بر اينكه ارائه ميدهيم علّت و سبب
پيدايش آنرا نيز ارائه بدهيم تا هم مسبّب مورد مشاهده قرار بگيرد و هم سبب آن.

مثلاً در موردي كه وجود آتش را ميخواهيم ثابت كنيم، اگر از وجود دُود و حرارت
و آثار ديگري كه از دور بچشم ميخورد بوجود آتش استدلال كنيم اين همان اثبات مطلب
از راه ترتيب مقدمات علمي و راه اوّل است.

و اگر شخص را نزديك­تر برده و آتش را عيناً به او نشان بدهيم اين راه دوّم
براي اثبات موضوع است.

و اگر هيزم را بياوريم و در پيش چشم او روشن كنيم و آنرا تبديل به آتش نمائيم
راه سوم را پيش گرفته مسبّب و سبب آنرا مورد مشاهدۀ او قرار داده­ايم.

اين هر سه طريق كه ذكر گرديد هر چند حقيقت امر را ثابت مي­كند ولي راه سوم
هميشه قوي­ترين راه اثبات است چنانكه راه دوّم نيز از راه اول قوي­تر است.

قرآن كريم براي اثبات معاد هر سه راهي را كه ذكر كرديد در پيش گرفته و اين
موضوع مهم را از تمام راهها اثبات كرده است تا راه شك و شبهه­اي باقي نماند.

راه اوّل كه راه استدلال و اقامۀ برهان است همان است كه در مقاله­هاي قبل به
شرح آن پرداختيم.

و اين آيه از سورۀ بقره مبيّن راه دوّم است:

«أوْ كالَّذي مرَّ عَلَي قَرْيَة وَ‌هِيَ خاوِيَةٌ عَلي عُرُوشِها قال انّي
يُحْيي هذِهِ الله بَعْدَ مَوتِها فَاماتَهُ الله مأة‌ عام ثُمَّ قالَ كَمْ
لَِّبِثْتَ قالَ لبثْتُ يَوْماً اَوْ بَعْضَ يَومٍ قال بَلْ لَِّبِثْتَ مِائَةَ
عامٍ فَانْظُرْ اِلي طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنّهْ وَ‌ انْظُرْ اِلي
حِماركَ وَ لَنَجْعَلَكَ ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً فَلَمّا تَبَيَّنَ لَه قالَ
اَعْلَمُ اَنَّ الله عَلي كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ»[1]

اين آيه سرگذشت كسي را ذكر مي­كند كه در ضمن مسافرت خود در حالي كه بر الاغي
سوار و مقداري آشاميدني و خوراك كه در تفاسير آنرا شير و آب انگور و انجير و انگور
ذكر كرده­اند همراه داشت. از كنار آبادي­اي كه خراب و درهم ريخته شده و اجساد
كساني كه در آن ساكن بوده­اند پوسيده شده و قطعات استخوانهاي آنها در روي زمين
ريخته و بهم آميخته شده عبور كرد و هنگامي كه اين منظره را ديد گفت خداوند اين مردگان
را چگونه زنده مي­كند؟

او چنانكه قرائن موجود در آيه نشان ميدهد يك فرد عادي نبود و اين سخن را از
روي انكار و ترديد بزبان نياورد بلكه او يكي از پيامبران بود كه به گواهي همين آيه
و رواياتي كه در تفسير آيه آمده است خداوند با او سخن گفته است و لذا اين سخن را
هرگز از روي انكار و ترديد نگفت و مطلب براي او از راه دليل و برهان روشن بود و
خداوند متعال چنانكه در آيه ذكر شده است فرمود: «وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنّاسِ» اراده
كرد دليل را بر اساس راه دوّم كه ذكر گرديد بوجود بياورد تا مردم ما مشاهدۀ آن
موضوع «معاد» را روشن­تر از راه برهان و دليل درك كنند از اين جهت او را قبض روح
كرد و بعد از يكصد سال ويرا زنده كرد و از آن پس از او پرسيد: چقدر در اين نقطه
بوده­اي؟

او چنين فكر ميكرد مقدار يكروز بلكه چون خورشيد را در غير وضعي كه قبل از توقف
خود ديد كمتر از يك روز، در آنجا بوده است و چون مسألۀ «معاد» بر اساس علم و قدرت
خداوند استوار است خداوند متعال براي اثبات قدرت خود فرمود: «تو يكصد سال در اينجا
بوده­اي».

اكنون به غذا و آشاميدني خود نگاه كن و ببين چگونه در طول اين مدّت خداوند
آنرا تازه و با طراوت نگاه داشته و هيچگونه تغييري در آن رخ نداده است- او در اين
حال نگاه كرد ديد انگور و انجير و شير و آب انگور تازه و باطراوت است.

ولي نگاهي نيز به مركب سواري خود بيفكن- او نگاهي به مركب سواري خود افكند ديد
بعكس غذا و آشاميدني كه همانطور تازه مانده بود پوسيدگي و پراكندگي زيادي در وجود
آن پديد آمده است كه نمايانگر گذشت ساليان دراز است.

خداوند فرمود اكنون نگاه كن و ببين اجزاء و ذرات پراكندۀ آنرا چگونه جمع آوري
كرده و بهم پيوند ميدهيم و آنرا زنده ميكنيم او همچنانكه نگاه مي­كرد ديد ذرّات و
قطعات از هم جدا شده بهم متّصل و با هم تركيب ميشوند و گوشت و پوست و اعصاب بهم
پيوند ميخورند و هر يك در جاي مناسب خود قرار مي­گيرد بطوريكه آن مركب كاملاً
بحالت اول خود برگشت!

وي هنگامي كه اين منظره را ديد گفت:

ميدانم خداوند بر هر چيزي توانا است.

قرآن كريم آن شخص را كه كداميك از پيغمبران خدا بوده است آيا «عزيز» بوده است
چنانكه مشهور است و در بعضي روايات آمده است و يا «ارميا» بوه است در برخي ديگر از
روايات مذكور گرديده است؟[2] ذكر
نكرده است. و همچنين آن شهر را كه كدام شهر بوده است آيا بيت المقدس بوده است يا
غير آن؟ و آن مردم كه در آن شهر ساكن بوده­اند از چه قومي بوده­اند هيچيك از اينها
را معرفّي نكرده است چون منظور اين بوده است كه اصل موضوع را يعني موضوع معاد را
براي مردم روشن كند و به مفاد «ولنجعلك آية للنّاس» آيتي را در اين رابطه از راه
مشاهده بوجود بياورد تا ترديدي براي كسي باقي نماند.

او هنگامي كه به ميان آن مردم برگشت در ظرف اين صد سال تغييرات زيادي در شهر
بوجود آمده و خرابي­هائي آباد و آبادي­هائي خراب گشته بود و همچنان در همان سنّي
كه از ميان آنها خارج گرديده بود با همان سنّ و وضع و قيافه به ميان آنها آمد كه
حضرت اميرمؤمنان(ع)فرمودند:

«عزيز» از ميان خانواده خود در حالي كه پنجاه سال از عمر او گذشته بود و زنش
حامله بود خارج گرديد خداوند او را صد سال بميراند و پس از آن زنده­اش كرد و بخانۀ
خود برگشت در حالي كه فرزند او صد ساله شده بود ولي او همچنان پنجاه سال داشت.[3]

راه سوّم براي اثبات «معاد» راهي است كه به تقاضاي حضرت ابراهيم(ع)بوجود آمده
است و اين آيه متكفّل بيان آن ميباشد:

«وَ اِذْ قالَ اِبْراهيمُ رَبِّ اَرِني كَيْف تُحْيي الْمَوتي قالَ
اَوَلَم  تُؤمِنْ قالَ بَلي وَلكِنْ
لِِيَطْمَئُنَّ قَلْبي قَالَ فَخُذْ اَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ
اِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلي كُلِ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جزءاً ثُم ادْعُهُنَّ بأتينَكَ
سعْياً وَاْعلَمْ اَنَّ الله عَزيزٌ حَكيمٌ»[4]

اين آيه همانطور كه بيشتر مفسّران ذكر كرده­اند در اين مورد است كه روزي حضرت
ابراهيم(ع)از كنار دريائي مي­گذشت مرداري را ديد كه در كنار دريا در حالي كه
مقداري ديگر در خشكي است افتاده است و پرندگان و حيوانات دريا و خشكي از دو سو
آنرا طعمۀ خود قرار داده­اند حتي گاهي بر سر آن با يكديگر نزاع مي­كنند، ديدن اين
منظره حضرت ابراهيم را به ياد كيفيّت زنده شدن مردگان پس از مر گ انداخت و گفت
پروردگارا بمن نشان بده چگونه مردگان را زنده مي­كني خداوند فرمود: مگر ايمان به
اين مطلب نداري؟ او پاسخ داد: ايمان دارم ولي ميخواهم اطمينان قلبي پيدا كنم
(البتّه برهان صحيح يقين ميآورد ولي آنچه كه عواطف انسان را بهتر سيراب مي­كند
شهود عيني است) خداوند دستور داد: چهار پرنده را بگير[5] و
آنها را ذبح كن و گوشتهاي آنها را با هم بياميز سپس آنها را چند قسمت كن و هر
قسمتي را بر سر كوهي بگذار[6] و از
آن پس آنها را بخوان.

او همين كار را انجام داد و ديد اجزاي مرغان از نقاط مختلف جمع شد و جزء بدن
هر مرغي به بدن آن متصل گرديد و حيات و زندگي هر يك بآن برگشت.

پس از آنكه حضرت ابراهيم(ع)اين صحنۀ شگفت انگيز را ديد خداوند به او وحي كرد
كه: «و اعلم انّ الله عزيز حكيم» يعني بدان كه خداوند بر هر چيزي توانا است و
كارهاي او بر اساس و حكمت انجام مي­گيرد و با داشتن قدرت بي­پايان و علم نامحدودي
كه بر پايۀ حكمت استوار است.

نه مسأله شناسائي و تشخيص اجزا بدن
مردگان براي او مشكلي ايجاد ميكند و نه جمع آوري آنها و تشكيل مجدّد بدنها و زنده
كردن آنان. و حكمت الهي اقتضا مي­كند كه اين موضوع جامۀ تحقّق بپوشد.

نه مسأله شناسائي و تشخيص اجزا بدن
مردگان براي او مشكلي ايجاد ميكند و نه جمع آوري آنها و تشكيل مجدّد بدنها و زنده
كردن آنان. و حكمت الهي اقتضا مي­كند كه اين موضوع جامۀ تحقّق بپوشد.

بقيه از دعوت رسول خدا(ص)

بمكه در مرحلۀ تبليغ سرّي اسلام
همانگونه كه از اين روايات ظاهر ميشود بنظر ميرسد رسيدن خبر ظهور پيامبر اسلام در
مكه به ابوذر از طريق غيرعادي و بصورت خارق العاده بوده و همانگونه كه در روايات
شيعه بود، و بدان گونه نبود كه به سادگي خبر ظهور رسول خدا(ص) به قبيلۀ بني غفار
در باديه­هاي مكه رسيده باشد و او نيز به جستجوي آنحضرت بمكه آمده باشد، والله
العالم.

نه مسأله شناسائي و تشخيص اجزا بدن
مردگان براي او مشكلي ايجاد ميكند و نه جمع آوري آنها و تشكيل مجدّد بدنها و زنده
كردن آنان. و حكمت الهي اقتضا مي­كند كه اين موضوع جامۀ تحقّق بپوشد.

بقيه از دعوت رسول خدا(ص)

بمكه در مرحلۀ تبليغ سرّي اسلام
همانگونه كه از اين روايات ظاهر ميشود بنظر ميرسد رسيدن خبر ظهور پيامبر اسلام در
مكه به ابوذر از طريق غيرعادي و بصورت خارق العاده بوده و همانگونه كه در روايات
شيعه بود، و بدان گونه نبود كه به سادگي خبر ظهور رسول خدا(ص) به قبيلۀ بني غفار
در باديه­هاي مكه رسيده باشد و او نيز به جستجوي آنحضرت بمكه آمده باشد، والله
العالم.

 



[1] . آيه 259 سوره بقره.

/

بررسي آيه ميثاق

هدايت در قرآن

قسمت نهم

آية الله جوادي آملي

بررسي آيه ميثاق

بحث­هائي كه در اطراف آيه كريمه ميثاق بود،‌ با توضيحاتي كه گذشت در چهار امر
خلاصه شد:

امر اوّل- اشكالاتي كه بر تفسير عالم ذر كه به آن معني معهود وارد بود.

امر دوّم- پاسخ به اشكالات مزبور.

امر سوّم- نظريه سيدنا الاستاد، علامه طباطبائي رضوان الله عليه.

امر چهارم- شهباتي كه بر نظر شريف ايشان وارد بود.

اكنون رواياتي كه در اين زمينه وارد شده است ذكر مي­نمائيم تا روشن گردد كه
كدامين نظريه از نظريّات ياد شده مورد تأييد روايات مي­باشد.

بعضي از روايات مزبور، مستقيماً مربوط به تفسير آيه است و بعضي به مناسبت­هائي
از معصوم (ع)وارد شده است. در جلد هشتم الميزان از صفحه 323 تا صفحه 331 اين
روايات جمع آوري و درج گرديده ولي برخي از آنها با بحث طينت ارتباط مي­يابد كه
بايد در مبحث جبر و تفويض مورد استفاده و استدلال قرار گيرند و ما در اينجا با
نگاهي گذرا از آنها مي­گذريم:

روايت اول

عن أبي جعفر (ع)قال: «انّ الله تبارك و تعالي حيث خلق الخلق، خلق ماء عذباً و
ماء مالحاً اُجاجاً فامتزج الماءان، فأخذ طيناً من أديم الأرض، فعركه عركاً شديداً
فقال لأصحاب اليمين و هم كالذَّرِّ يدبّون: الي الجنةو لا ابالي، و قال لأصحاب
الشمال: الي النار و لا ابالي، ثم قال: ألست بربكم؟ قالوا: بلي شهدنا ان تقولوا
يوم القيامة انّا كنّا عن هذا غافلين».

امام باقر (ع)فرمود: خداوند تبارك و تعالي مخلوقات را آفريد و آبي گوارا و آبي
شور و تلخ آفريد و آن دو را بهم آميخت و از زمين خاكي برگرفت و آن را به شدّت مالش
داد، سپس به اصحاب يمين كه در آن روز بصورت ذرّاتي جاندار در جنبش بودند،‌ فرمود:
به طرف بهشت برويد و مرا در اين امر باكي نيست، و به اصحاب شمال فرمود: بسوي جهنّم
برويد و مرا در اين امر باكي نيست، آنگاه فرمود آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند:
چرا شهادت مي­دهيم، تا اينكه روز قيامت نگوئيد ما از اين امر غافل بوديم.

چنانچه ملاحظه مي­نمائيد، صدر اين روايت به مسأله سرنوشت و طينت مربوط مي­شود
كه در بحث جبر و تفويض ذكر مي­شود و ذيل روايت در مورد ميثاق است.

روايت دوم

عن عبدالله بن سنان، عن أبي عبدالله (ع)قال: سألته عن قول الله عزَّوجلَّ
«فطرة الله التي فطر الناس عليها» ماتلك الفطرة؟ قال: هي الاسلام فطرهم الله حين
أخذ ميثاقهم علي التوحيد، قال: ألست بربّكم؟ و فيه المؤمن و الكافر.

عبدالله بن سنان از امام صادق (ع)چنين روايت نموده كه از آنحضرت پرسيدم كدام
فطرت است كه آيۀ شريفۀ «فطرة الله التي فطر الناس عليها» از آن ياد نموده است؟
امام فرمود: اسلام است، خداوند به هنگامي كه از انسان پيمان توحيد گرفت و به كافر
و مؤمن فرمود آيا من پروردگار شما نيستم؟ او را بر فطرت اسلام آفريد، و در آن ميان
مؤمن و كافر وجود داشت.

اين جمله آخر «و فيه المؤمن و الكافر» شاهد شبهاتي است كه در مورد نظريّه
سيدنا الأستاد قبلاً عرض شد كه اگر در آن مرحله، جنبه ملكوت مطرح بوده، بنابراين
مسأله ايمان و كفر در آن راهي ندارد، بلكه آنچه هست صرفاً ايمان است، زيرا كسي كه
ملكوت را مي­بيند در حال يقين است و اصولاً رؤيت ملكوت با يقين همراه است، و با
كفر و نفاق سازگاري ندارد.

روايت سوم

عن الأصبغ بن نباته عن علي (ع)قال: أتاه ابن الكواء فقال: اخبرني يا
اميرالمؤمنين عن الله تبارك و تعالي هل كلَّم أحداً من ولد آدم قبل موسي؟ فقال علي
عليه السلام: «قد كلّم الله جميع خلقه برّهم و فاجرهم وردّوا عليه الجواب» فثقل
ذلك علي ابن الكواء و لم يعرفه فقال له: كيف كان ذلك يا أميرالمؤمنين؟ فقال له:
أوماتقرء كتب الله اذ يقول لنبيّه «و اذ أخذ ربّك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و
اشهدهم علي أنفسهم ألست بربّكم قالوا بلي» فقد اسمعهم كلامه وردّوا عليه الجواب
كما تسمع في قول الهل- يا ابن الكواء-«قالوا بلي» فقال لهم: انّي انا الله لا إله
إلّا و أنا الرّحمن الرّحيم، فاقّروا له بالطاعة له بالطاعة و الربوبيّة‌‌ و ميّز
الرسل و الأنبيأ و الأوصيا و أمر الخلق بطاعتهم فاقرّوا بذلك في الميثاق فقالت
الملائكة عند اقرارهم بذلك: شهدنا عليكم يا بني آدم ان تقولوا يوم القيامة انَّا
كنّا عن هذا غافلين.

اصبغ بن نباته از علي بن ابيطالب (ع)روايت مي­كند كه ابن كواء به حضور
اميرمؤمنان(ع)رسيد و عرض كرد: اي اميرمؤمنان! به من خبر بده كه حضرت فرمود: خداوند
با جميع مخلوقات خويش، خوب و بد آنان تكلّم نموده و همگان پاسخ او را داده­اند.
اين مطلب بر اين كواء گران آمد و مقصود امام را نفهميد و لذا  پرسيد چطور يا اميرالمؤمنين؟ حضرت فرمود: ديگر
كتاب خدا را نخوانده­اي كه به پيامبر خويش مي­فرمايد: «و اذ اخذ ربك من بني آدم من
ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم ألست بربّكم قالوا بلي» اين كلام خود را به گوش
آنان رسانيد و آنها پاسخ گفتند، چنانچه تو مي­شنوي در سخن خدا اي ابن كواء «قالوا
بلي» را (كه جواب بني آدم است) پس به آنها فرمود: به حقيقت كه من پروردگار شما
هستم معبودي نيست جز من و من رحمان و رحيم مي­باشم، و آنها قرار نمودند به طاعت و
ربوبيّت او، و رسولان و انبيا و اوصيا را از يكديگر مشخّص ساخت و خداوند خلق را به
اطاعت آنان مأمور ساخت و آنها به تمام اين موارد در عالم ميثاق اعتراف نمودند و
فرشتگان به هنگام اقرار آنان گفتند: اي آدمي زادگان ما بر اين گواهي مي­دهيم تا در
قيامت نگوئيد ما از اين امر غفلت داشتيم.

تكلّم خدا با بندگان

سؤال ابن كواء از امام در مورد اصل تكلّم خداوند است اما كلامش چه بوده؟ او از
امام پرسيده است ولي امام اين مطلب را براي او روشن مي­سازد كه كلام خداوند چه
بود، و آنها چه جوابي دادند. طبق اين روايت نه تنها مسأله عبودّيت مطرح است، بلكه
مسأله اطاعت از مواليان الهي هم امده است و خلق به رسالت انبياء و وصايت اولياء
عليهم السلام اقرار نموده­اند. بنابراين،‌ روايت مزبور اين مسأله را تأييد مي­نمايد
كه تنها ربوبيت، فطري نيست بلكه اسلام كه عبارت است از مجموعه معارف اسلامي نيز
فطري است، همان فطرتي كه در آيه 30 از سوره روم فرموده: «فأقم وجهك للدين حنيفاً
فطرة الله التي فطر الناس عليها».

مرحوم استاد رضوان الله تعالي پس از نقل آن مي­فرمايد: اين روايت دلالت دارد
بر اينكه سؤال و جواب بين خداوند و خلق، كلام حقيقي بوده نه مجرد زبان حال. ولي
كساني هم كه اين كلام را بر زبان حال حمل مي­نمايند مي­گويند: حال هم كلام حقيقي
است، همانطوري كه شهود ملكوت كلام حقيقتاً كلام است، زيرا كلمه آن است كه نشانه
غيب باشد، صور كلمات الهيه هر چه كه در جهان­اند كلمات الله­اند چه حال و چه مقال.

روايت چهارم

عن رفاعه قال سألت أبا عبدالله عن قول الله «و اذ أخذ ربّك من بني آدم من
ظهورهم ذريتهم» قال: نعم لله الحجة علي جميع خلقه، أخذهم يوم أخذ الميثاق هكذا و
قبض يده.

رفاعه مي­گويد از امام صادق (ع)معناي آيۀ «و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم
ذريتهم» را پرسيدم، فرمود: آري! براي خداست حجت بر تمام خلق كه در روز اخذ ميثاق
از هم اخذ نمود، سپس حضرت دست خود را جمع كرد و فرمود: اينطور.

يعني همه در احاطه ذات اقدس الله و در حيطه ملك و ملكوت الهي­اند.

روايت پنجم

عن ابن مسكان عن أبي عبدالله (ع)في قوله «و اذ أخذ ربك من بني آدم من ظهورهم
ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم ألست بربكم قالوا بلي» قلت معاينةً كان هذا؟ قال: نعم
فثبت المعرفة و نسوا الموقف وسيذ كرونه و لولا ذلك لم يدر احد منْ خالقه و رازقه
فمنهم من اقرَّ بلسانه في الذّر و لم يؤمن بقلبه فقال «فما كانوا ليؤمنوا بما
كذبوا به من قبل».

ابن مسكان مي­گويد: از امام صادق (ع)پرسيدم: اشهادي كه در آيه «و اذ أخذ ربّك
من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم ألست بربكم قالوا بلي» آمده است آيا
بطور معاينه بوده است يا نه؟ فرمود: آري! اصل معرفت در نهادشان ثابت ماند ولي محل
اخذ ميثاق را از ياد بردند و بزودي ( در قيامت) آن موقف بيادشان خواهد آمد، و اگر
اين اخذ ميثاق و آن رؤيت معاينه­اي و شهود نمي­بود، هيچ كس پي به آفريدگار و رازق
خويش نمي­برد، و كساني كه در اين نشأت كافر شدند همانهائي هستند كه در آن موقف
ايمان نياورده­اند و اقرارشان زباني بوده و همانهايند كه خداوند درباره آنها
فرموده: «ايمان نخواهند آورد به آنچه در سابق آن را تكذيب كرده بودند».

ولي چنانچه يادآور شديم اگر در آن موقف جنبه ملكوت بوده و انسان معاينتاً الله
را ديده، لازمه چنين مشاهده­ي يقين و ايمان است نه كفر و نفاق، بنابراين چگونه عده­اي
تنها به اعتراف زباني اكتفا نمودند و قلباً نپذيرفتند، و با قطع نظر از روايات
طينت، اگر موطن اخذ ميثاق، ملكوت باشد، خاصيت رؤيت ملكوت اين است كه همراه با
ميثاق، ملكوت باشد، خاصيت رؤيت ملكوت اين است كه همراه با يقين است،‌ چنانچه در
سوره انعام آيه 75 مي­فرمايد: «و كذلك نُري ابراهيم ملكوت السموات و الأرض و ليكون
من الموقنين» و هم چنين ما به ابراهيم ملكوت آسمان­ها و زمين را ارائه داديم تا به
مقام يقين برسد.

مرحوم استاد رضوان الله عليه مي­فرمايد: كساني كه منكر عالم ذر به آن معناي
معروف­اند، مي­گويند: روايات يا از جهت دلالت و يا از جهت سند داراي اشكال­اند ولي
اين روايت دلالتش تام و سندش هم  صحيح مي­باشد
و بنابراين ردّ بر چنين ادعائي خواهد بود. ولي چنانچه ما گفتيم رؤيت ملكوت كه در
روايت ياد شده است،‌ با كفر و نفاق سازگار نمي­باشد.

ادامه دارد

 

/

اولين دستاورد حادثه هفتم تير

ملت ايران در اين فاجعۀ بزرگ 72 تن بي ­گناه به عدد شهداي كربلا از دست داد.

امام خميني

اولين دستاورد حادثه هفتم تير

انقلاب­هاي زيادي در جهان رخ داده و مي­دهد، با اين حال ديده نشده است كه
انقلابي مردمي، بدون وابستگي به يكي از قدرتهاي بزرگ، بتواند روي پاي خود بايستد و
دوام داشته باشد چرا كه انگيزه­ها معمولاً- مادّي بوده است. اما در مورد انقلاب
اسلامي ايران، ملاحظه مي­شود كه گر چه- به صورت ظاهر- تكيه­اش بر مردم است و مردم
با فداكاري و ايثار و جانبازي آن را به وجود آوردند و در حالي كه شرق و غرب و تمام
قدرتهاي كوچك و بزرگ از شاه خائن طرفداري مي­كردند، با اين حال ملت با دست خالي و
با سينه سپر قرار دادن توانست، انقلاب را به وجود آورد. آنچه در اين ميان از ديد
بيگانگان پنهان بود، عامل اصلي پيروزي انقلاب است كه همان عامل معنوي و اتكال به
قدرت لايزال الهي است. و بي­گمان اگر انگيزه چيزي جز خدا بود، انقلاب پا نمي­گرفت
و اگر هم پيروز مي­شد،‌ يا مي­بايست تكيه بر شرق و غرب زند و در دامن آلودۀ
بيگانگان پرورش يابد و يا اينكه تندباد حوادث، آن را از پاي درآورد و در همان
روزهاي نخست از بين برود. ولي چه خوش گفت پير جماران كه: «اين انقلاب، موجودي الهي
است و هرگز شكست نمي­خورد». و مگر مي­توان با سرنوشت ملّتي كه به نصرت الهي چشم
دوخته و نظري جز خدا ندارد، بازي كرد؟!

آمريكا كه از اين مقولۀ معنوي چيزي نمي­دانست، در صدد برآمد كه انقلاب را يا
از بين ببرد و يا به نحوي منحرف و آلوده سازد لااقل از پيشرفت آن در ساير نقاط
جهان بكاهد. از اين روي، دست به توطئه­هاي گوناگون زد،‌ از ايجاد ناامني و شرارت
در كردستان و ساير مرزها گرفته تا توطئه­هاي نظامي از قبيل حمله مستقيم به طبس و
توطئه­هاي براندازي و ايجاد انفجارها و ناامني­ها توسط عوامل مزدور و منافقين بي وطن.

توطئه­ها يكي پس از ديگري توسط امام و امت هميشه بيدار و در صحنه ناكام مي­ماند.
اينجا بود كه آمريكا به يكي از حربه­هاي ديگر متوسّل شد. حربۀ تبليغات مسموم، عليه
چهره­هاي اصيل انقلاب همچون شهيد دكتر بهشتي و برادران همرزمش، آن هم توسط يكي از
عوامل خودفروخته­اي كه مدتها پيش او را براي چنين روزي آماده كرده بودند و با دادن
چهره­اي انقلابي به وي، او را به مرز سياست جمهوري رسانده بودند.

پس از رأي دادن مجلس به عدم كفايت رئيس جمهور و عزل وي از سوي امام امت، براي
گرفتن انتقام از اسلام، همراه با منافقين، طرحهاي پليدي را ريختند كه يكي از فاجعه
انگيز­ترين و دردناكترين آنها فاجعۀ هفت تير بود كه در اين روز شهيد بزرگوار،‌
عالم هميشه مبارز و چهرۀ تابناك انقلاب آيت الله دكتر بهشتي همراه با يكي از اصيل­ترين
و محكم­ترين ستون­هاي انقلاب، فرزند اسلام و قرآن شهيد حجة الاسلام محمد منتظري و
هفتاد و دو تن ديگر از ياران صديق و باوفاي اسلام و امام، به شهادت رسيدند.

دشمن با خيال خام خود، چنين پنداشته بود كه اين انقلاب بزرگ، مانند ساير
انقلابهاي مردمي وابسته به افراد است و حال كه هفتاد و دو شخصيت مبارزه و مهمّ آن
را يكجا از دست داده است، پس فاتحۀ آن را بايد خواند! و بر همين ايدۀ غلط، تمام
خبرگزاريها و راديوها و كانال­هاي تبليغاتي خارجي،‌ تبليغ مي­كردند. ولي درست به
عكس آنچه مي­پنداشتند،‌ اين حادثۀ دلخراش در عين اينكه فاجعه­اي بزرگ بود و افرادي
را از ملت و اسلام گرفت كه هرگز جبران نخواهد شد، انقلاب اسلامي را از خطرات بيمه
كرد.اين حادثه مانند حادثۀ كربلاي حسيني(ع)بود كه انقلاب محمّدي(ص) را از گزند
دشمنان مصون كرد. و اگر پيامبر اكرم(ص) فرمود: «حسين مني وانا من حسين»،‌ جا دارد
كه ما نيز بگوئيم: حادثه هفتم تير، براي تثبيت انقلاب اجتناب­ناپذير بود و پايداري
انقلاب از هفتم تيربود. گر چه مسلّم است كه وجود مبارك رهبر عظيم الشأن انقلاب،
امام خميني، همواره انقلاب ما را مصون نگهداشته است وهشياري و سياست حكيمانه معظّم
له تمام توطئه­ها را خنثي كرده است ولي حادثه هفتم تير اولين دستاوردي كه داشت اين
بود كه آن همه تبليغات مسموم را عليه شهيد مظلوم دكتر بهشتي و محمد منتظري و
يارانشان در يك شبانه روز خنثي كرد و حركت انقلاب را سرعت بخشيد و چهرۀ منافنقان و
كوردلان را براي ملت نمايان ساخت و خادم را از خائن مشخّص نمود و خلاصه راه صد
ساله انقلاب را يك شبه طي كرد. درود بي­پايان بر روان پاك بهشتي و ياران.

 

/

مُسْتَضْعَفْ كيست؟

درسهائي از نهج البلاغه

خطبه 231

مُسْتَضْعَفْ كيست؟

آيت الله العظمي منتظري

وَّ لا يشقَعُ اسمُ الاِستِضْعافِ عَلي مَن بَلَغَتْهُ الحُجَّةُ فَسَمِعَتهآ
اُذُنُهُ وَوَعاها قَلْبُهُ

إِنَ أَمرَ ناصَعبٌ مُّستَصعَبٌ،‌لايَحِملُهُ إِلّا عَبدٌ مُّومِنٌ امتَحَن
اللهُ قَلْبَهُ لِلايمانِ

موضوع بحث، ادامۀ خطبه 189 از نهج البلاغه با تفسير محمد عبده يا 231 با شرح
فيض الاسلام است. در قسمت گذشته، در رابطه با وجوب هجرت به سوي امام و تعيين ملاك
هجرت و مصداق مهاجر از نظر حضرت امير (ع) قسمتهائي از اين خطبه شريفه بحث شد.
اكنون به ادامۀ بحث:

«و لا يقع اسم الاستضعاف علي من بَلَغَتْه الحجَّة فَسَمِعَتْها ادُنُهُ
وَوَعاها قَلبُه»

و نام استضعاف (و ناتواني از رسيدن به حقيقت) بر كسي نهاده نمي­شود كه خبر
حجَّت خدا به او برسد پس گوشش آنرا بشنود و قلبش آن را دريابد و درك كند.

ضعيف و مستضعف

مستضعف يا ضعيف و ناتون فرق مي­كند. ضعيف كسي است كه ذاتاً ناتوان است ولي
مستعضف كسي است كه مستكبرين او را ضعيف نگهداشته­اند يعني شخصي كه استعداد و هوش
دارد و ذاتاً مي­تواند پيشرفت كند ولي عدّه­اي سدّ راه او شده­اند و نمي­گذارند
پيش برود. برخي از اين مستضعفين، توان اين را دارند كه از زير بار مستكبرين شانه
خالي كنند و هجرت نمايند،

مستضعفين ادّعائي

در آيه 97 از سوره نساء مي­خوانيم:

«اِنَّ الَّذينَ توفيهُمُ المَلائكَةُ ظالِمي قالُوا فِيْمَ كُنْتُم قالُوا
كُنّا مُسْتَضْعَفينَ في الأرضِ قالوا اَلَمْ تَكُن أَرْضُ الله واسِعَةٌ فتها
جروا فيها فاوئك مَاؤاهُم جَهَنَّمُ وساءتَ مصيراً»

كساني كه در حالي كه بخود ظلم مي­كنند، فرشتگان جانشان را مي­گيرند، از آنها
مي­پرسند؟ چگونه بوديد؟ مي­گويند: در زمين مستعضف بوديم، پاسخ مي­دهند: آيا زمين
خدا پهناور و وسيع نبود كه در آن هجرت كنيد؟ همانا جاي آنان در جهنم است و چه
بدسرانجاميست.

ملاحظه بفرمائيد خداوند اينها را «ظالمي انفسهم» معرفي كرده است يعني كساني كه
به خودشان ظلم مي­كنند زيرا به وظائف اسلامي كه بر عهدۀ آنان است، عمل نمي­كنند.
آن وقت در بازخواست فرشتگان و جنود عزرائيل كه براي قبض روح و گرفتن جانشان مي­آيند،
خود را مستعضف معرّفي كرده و اظهار ناداني و ناتواني از دريافت حقيقت مي­نمايند،
در آنجا پاسخ مي­شنوند كه: كجا بوديد؟ آن روزها كه داشتيد عيّاشي مي­كرديد و به
فساد مي­گذرانديد، چرا به دستورات الهي پشت كرديد، اكنون استضعاف را دليل كارهاي
بد و زشت خود قلمداد مي­كنيد، اگر آمريكا، شوروي و بساري از سران كشورهاي اسلامي
كه دست نشاندگان ابرقدرتها بودند، شما را به حالت استضعاف نگه داشته بودند، مي­توانستيد
از آن ديار بيرون برويد و به ساير سرزمينهاي الهي سر بزنيد. زمين خدا كه آنقدر
وسعت داشت كه شما را دربر گيرد، چرا به ساير اماكن هجرت نكرديد؟ اگر نداي حق به
شما نمي­رسيد، چرا به شهرها يا كشورهاي ديگر مسافرت نكرديد كه پيامهاي الهي را
دريابيد و علوم اسلامي را فرا گيريد و خود را از عذاب الهي برهانيد و به وظايف
ديني خود عمل كنيد؟

و در اينجا اين نكته را تأكيد مي­نمايم به برادران و خواهران كه اينقدر به
روستا و يا شهر خود نچسبيد، اگر مجال خدمت كردن به اسلام و قرآن نداريد و شرايط
خدمت را در دريا آبا واجدادي خود نمي­يابيد، پا را فراتر گذارده، به جاهاي ديگري
مهاجرت كنيد كه مجال خدمت بيشتر و فراهم­تر باشد.

مستعضفين واقعي

در ادامۀ آيه گذشته مي­فرمايد:

«اِلّا المُستَضْعَفين مِنَ الرِّجالِ و النَّساأِ وَالوِلْدانِ
لايَسْتَطيعُونَ حِيلَةً وَ لايَهْتَدوُنَ سَبيلاً». مگر آن مستضعفين از مردان و
زنان و كودكاني كه حيله­اي نتوانند و راهي نيابند و وسيله­اي نداشته باشند، كه
همانا ممكن است خداوند از آنها بگذرد و عفوشان كند، و خداوند بخشنده و آمرزنده
است.

بنابراين، هر كسي نمي­تواند،‌ عنوان استعضاف را براي خود يدك بكشد و از زير
بار مسئوليت الهي شانه خالي كند مگر آن مستضعفين بيچاره­اي كه واقعاً توان ندارند
و گر چه ميل باطني. آنها اين است كه از ديار خود هجرت نموده و به جائي ديگر مسافرت
كنند و در راه خدا قدم بگذارند ولي واقعاً شرايط مسافرت آنها بقدري دشوار است كه
ناچار به ماندن و درجا زدن مي­باشند، اينها ممكن است مورد عفو و بخشش الهي قرار
گيرند. در غير اين صورت هيچ كس نمي­تواند از وظيفه الهي و مسئوليت شرعي و اسلامي
خود فراتر كند.

كسي كه از عترت دوري جويد، مستضعف نيست

بهمين مناسبت حضرت امير (ع) تأكيد مي­فرمايند كه مستضعف كسي نيست كه نام حجت
الهي به گوشش خورده باشد و كوتاهي كند. آن انساني كه فهميده است علي كانون علم
پيغمبر است اگر سراغ علي نرود، هيچ عذر و بهانه­اي- در روز قيامت يا در عالم برزخ-
نمي­تواند داشته باشد و اگر بگويد من مستضعف بودم، هرگز از او پذيرفته نمي­شود. آن
شخصي كه شنيده است علي باب حكمت است همان حكمتي كه پيامبر شهر آن است و باز هم
نخواهد از راه «باب» به شهر حكومت برسد و به بيراهه مي­رود، و سراغ علي را نمي­گيرد
و به دستورات عترت پيامبر عمل نمي­كند، چنين انساني نمي­تواند ادعا كند كه مستضعف
بوده چرا كه هم نام علي به گوشش رسيده و هم از علي شناختي دارد.

با مراجعه به آيه استضعاف معلوم شد كه دو نوع مستضعف وجود دارد: 1- مستعضفي كه
عذرش پذيرفته نيست زيرا راه گريز دارد و مي­تواند حق را درك كند ولي سستي مي­نمايد
2- مستضعفي كه هيچ راه گريز ندارد و دست يابي به حق برايش ميسّر نيست، چنين انساني
عذرش پذيرفته است و ممكن است خداوند او را ببخشد و از او بگذرد.

عبارت حضرت در نهج البلاغه، ممكن است به هر يك از اين دو احتمال نظر داشته
باشد. حضرت مي­فرمايد: نام مستعضف نمي­شود بر كسي گذشت كه حجّت خدا به گوشش رسيده
و در قلبش هم جا گرفته است. اين عبارت دو احتمال دارد: يا اينكه بگوئيم: اگر كسي
حجت خدا به گوشش رسيده و دستورات خدا را ياد گرفته و در دلش كاملاً جا گرفته است،
اين شخص ديگر مجبور نيست مسافرت كند، چرا كه مستعضف نيست. پس آن مستضعفي كه اهل
عذاب است بر چنين كسي اطلاق نمي­شود، براي اينكه حجت خدا را شناخته و از او پيروي
كرده و نياز به مهاجرت ندارد. و در مورد احتمال دوم: ممكن است نام استضعاف،‌ اشاره
به آيه دوّم باشد كه مي­فرمود: «… مگر مستضعفين از مردان، زنان و كودكاني كه هيچ
حيله­اي ندارند و هيچ راهي نمي­يابند» و حضرت مي­خواهد بفرمايد: اگر كسي نام امام
به گوشش رسيده و دستوراتش را كاملاً ياد گرفته است و مي­داند كه او نايب پيامبر
است و بايد از او پيروي كرد و با اين حال سراغ امام نمي­رود و از او تبعيّت نمي­كند،
اين آدم مستعضف نيست، و نمي­شود او را جزء مستضعفيني حساب كرد كه عذرشان پذيرفته
است چون در دنيا راه و چاره­اي نداشته­اند.

فرض كنيد كودكي كه در يك خانوادۀ صدردرصد مسيحي بدنيا آمده است، اگر پس از رشد
و بلوغ، هرگز نام اسلام به كوشش نخورد و نداند كه پيامبري آمده است و ديني آورده
است كه آن دين ناسخ اديان گذشته است، اين آدم مستضعف است ولي اگر نام پيامبر را
شنيده است و از اسلام اطلاعي دارد بايد تحقيق كند تا به حق برسد و حق را دريابد و
به چنين شخصي نمي­توان مستضعف گفت.

آن كسي كه نام عترت و اهل بيت پيامبر(ص) به گوشش رسيده ولي به سراغ آنها نمي­رود
و بي­اعتنايي مي­كند، روز قيامت نمي­تواند ادعا كند كه مستعضف بوده است و عذرش
پذيرفته نيست. آن كسي كه سخن علي«علي» را شنيده است كه مي­فرمايد: من وصي و جانشين
پيامبرم، بر او واجب است كه اين مطلب را تحقيق و بررسي كند، شايد حق غير از آن
چيزي است كه تاكنون به او رسيده است، و نمي­شود از چنين سختي به آساني گذشت،
خصوصاً كه علي(ع)را به عنوان عترت پيامبر(ص) شناخته است و در دلش جاي گرفته است.

بنابراين، بر انسان لازم است تحقيق و بررسي كند و به اعتقاد آبا و اجدادش
اكتفا نكند، در غير اين صورت، روز قيامت مسئول خواهد بود و عذرش پذيرفته نمي­باشد.

«انَّ أمرنا صعبٌ مستصعبٌ، لايحمله الاّ عبدٌ مؤمنٌ امتحن الله قلبه للإيمان»
شناخت مقام ما (و يا امر امامت) بسيار سخت و دشوار است و هر كس نمي­تواند آن را
بفهمد مگر بندۀ مؤمني كه خداوند قلبش را براي ايمان آزمايش كرده باشد (و مي­تواند
مؤمن واقعي باشد).

امر امامت بسيار دشوار است

در اين خطبه حضرت مي­خواهد مردم را به عترت پيامبر(ص) توجه بدهند، زير پس از
وفات حضرت رسول (ص) شرايط طوري شد كه علي (ع) و اولاد علي(ع) را از صحنه كنار
زدند. در زماني بني اميه كار به جائي رسيد كه علي (ع) با آن سوابقي كه در اسلام
داشت و اولين شخصي بود كه به پيامبر(ص) ايمان آورد و در تمام جنگها پشتيبان و حامي
اسلام بود، در خطبه­هاي جمعه و پس از نمازهاي جماعت، در اثر تبليغات سوء بني اميه،
او را لعن مي­كردند. و در آن دوران و دوران بني عباس بقدري بر اولاد علي(ع) سخت
گذشت و بقدري عترت پيامبر اكرم(ص) مورد اهانت و ضرب و شتم و شكنجه و… قرار
گرفتند كه اگر پيامبر(ص) بجاي سفارش به پيروي از آنان و عترت را در عرض كتاب خدا
قرار دادن، سفارش به اذيت و آزار آنها كرده بود، بيش از اين كاري نمي­توانستند در
حق آنان بكنند.

آري! پس از وفات پيامبر(ص) شرايط  طوري
شد كه كسي سراغ عترت پيامبر را نمي­گرفت مگر آنان كه ايمانشان خيلي محكم و استوار
بود و خداوند ياريشان كرد كه تحت تأثير تبليغات سوء و شرايط اجتماعي موجود قرار
نگيرند و به سراغ اهل بيت عصمت و طهارت بروند و از آنها پيروي بنمايند.

بنابراين، مراد حضرت- ظاهراً- از كلمۀ «امرنا»‌ امامت يا مقام عترت پيامبر است
كه هر كس نمي­تواند آن را درك كند مگر اينكه امتيازي داشته باشد.

صعب: بمعناي سخت و دشوار است.

مستصعب: يعني در نهايت سختي و دشواري است.

لايحمله: هيچ كس تحمّل آن را نمي­تواند بكند.

حق جويان، مؤمنين واقعي­اند

عامّه مردم بيشتر دنبال جو و تبليغات مي­روند، «همجٌ رعاعٌ يميلون مع كل ريح»،
پس در محيطي كه پس از نماز يا در خطبه­هاي نماز جمعه، مي­ديدند علي(ع)مورد لعن و
نفرين خطيب يا امام جمعه قرار مي­گيرد، آنها كه ايمانشان ضعيف بود و تحمّل امر
امامت را نداشتند، به دنبال همان جوّ فاسد مي­رفتند ولي در همان شرايط سخت،
انسانهائي ممتاز و حق جو بودند كه نه تنها دست از علي و آل علي برنداشتند بلكه در
اين راه نهايت ايثار و فداكاري كردند و جان باختند. لذا حضرت از امر امامت يا
پيروي از عترت پيامبر(ص) به عنوان «صعبٌ مستصعبٌ» يعني بسيار دشوار، ياد مي­كند،
چرا كه در چنان جوّي، اگر كسي مي­خواست برخلاف جوّ موجود حركت كند، بسيار مشكل و
دشوار بود و از اين روي، آن افراد ممتاز و مؤمنين واقعي در اين راه بسا از جان و
مال و فرزندان خود مايه مي­گذاشتند تا از حق و حقيقت دفاع نمايند.

ادامه دارد

 

/

نگاهي به سيره امام رضا (ع)

نگاهي به سيره امام رضا (ع)

«عن ابي عباد قال: كان جلوس الرضا (ع)في السيف علي حصير و في الشتّاء علي مسح
و لبسه الغليظ من الثياب حتّي اذا برز للناس تزيّن لهم».

(عيون اخبار الرضا(ع)جلد 2 ص 178)

ابوعباد گويد: امام رضا (ع)در تابستان بر روي حصير مي­نشست و در زمستان بر روي
پلاس، و جامه درشت و خشن مي­پوشيد ولي هنگامي كه در ميان مردم ظاهر مي­شد خود را
مي­آراست.

«ابراهيم بن العباس يقول: ما رأيت الرضا (ع)سئل عن شيء قطّ الاعلمه ولا رأيت
اعلم منه بما كان في الزمان الي وقته و عصره و كان المأمون يمتحنه بالسؤال عن كل
شيءٍ فيجيب فيه و كان كلامه كلّه و جوابُه تمثَله انتزاعات من القرآن…»

(بحار- جلد 49- ص 90)

ابراهيم بن عباس مشاهدات خود را درباره امام چنين نقل مي­نمايد:

هرگز نديدم از امام رضا (ع) سؤالي شده باشد، جز اينكه امام جوابش را حاضر داشت
و آگاه­تر و داناتر از او به حوادث و مسائل روز تا آن زمان نيافتم. مأمون پيوسته
با طرح سؤالات در زمينه­هاي مختلف او را مي­آزمود و امام پاسخ مي­گفت، و تمام سخن
و جواب و مثالهايش گرفته شده از قرآن بود.

«عن الصّولي عن جدته… و كان (ع)اذا صلِّ الغداة- و كان يصلّيها في اوّل وقت
ثمّ يسجد فلا يرفع رأسه الي ان ترتقع الشمس ثمّ يقوم فيجلس للناس او يركب.»

(عيون-  جلد – ص 179)

صولي از جدّۀ خويش كه مدتي مستخدم امام (ع)بوده است چنين نقل مي­نمايد: امام
هميشه نمازش را در اوّل وقت بجاي مي­آورد، هنگامي كه نماز صبح را مي­گذارد پس از
نماز به سجده مي­رفت و تا بلند شدن آفتاب همچنان در سجده بود سپس بلند مي­شد و در
مجلس براي رسيدگي به كار مردم مي­نشست و يا سوار شده و بدنبال كارهاي خويش مي­رفت.

رجاء بن ابي الضّحاك كه بدستور مأمون مأمور احضار امام از مدينه به مرو بوده و
در تمام اين سفر دورودراز در كنار امام بوده است، پس از شرحي طولاني از عبادات و
شيوه برخورد امام با مردم بين راه مي­گويد:

«ماذا كان الثلث من الليل قام من فراشه بالتسبيح و التحميد و التكبير و
التهليل و الأستغفار فاستاك ثم توضّأ ثم قام الي صلاة الليل… وكان يكثر بالليل
في فراشه من تلاوة القرآن فاذا مرّ بآية فيها ذكر جنة اوناربكي و سأل الله الجنة و
تعوّذ به من النّار».

(عيون- جلد 2- ص 236)

هنگامي كه 1/3 از شب مي­گذشت حضرت از رختخواب بلند مي­­شد و به حمد و تكبير و
تسبيح و لا اله الا الله گفتن و استغفار مشغول مي­شد، سپس مسواك نموده، وضو مي­گرفت
و مشغول نماز شب مي­شد و شبها در رختخواب، بسيار به تلاوت قرآن مي­پرداخت و چون به
آيه­اي كه در آن ياد بهشت يا آتش شده مرور مي­نمود مي­گريست و از خداوند بهشت
طلبيده و از آتش به او پناه مي­برد.

«عن ابراهيم بن العباس قال: ما رأيت ابا الحسن الرضا (ع)جفا احدا بكلامه قطّ‌
و ما رأيت قطع علي احد كلامه حتي يفرغ منه و ما ردّ احدا عن حاجة يقدر عليها».

(بحار- جلد 49- ص 91)

ابراهيم عباس گويد: هرگز نديدم حضرت ابوالحسن امام رضا (ع)با سخن خويش كسي را
بيازارد و يا تا كلام كسي تمام نشده سخنش را قطع نمايد و يا نيازمندي را با وجود
قدرت بر تأمين نيازش، نوميد سازد.

«عن معمّربن خلّا دقال: كان ابوالحسن الرضا (ع)اذا اكل اتي بصفحة فتوضع قرب
مائد فيعمد الي اطيب الطعام ممّا يؤتي به فيأخذ من كل شيء شيئا فيوضع في تلك
الصفحه ثمّ يأمر بها للمساكين».

(المجالس- ص 329)

معمّر بن خلاد درباره امام چنين تعريف مي­نمايد:

امام رضا (ع)بهنگام آماده شدن غذا، ظرفي نزديك سفره مي­گذاشت، و از بهترين
غذاها از هر كدام مقداري برمي­داشت و در آن ظرف مي­ريخت و سپس به خانه مستمندان مي­فرستاد.

«عن رجل من اهل بلخ قال: كنت مع الرضا في سفره الي خراسان فدعا يوماً بمائدة
له فجمع عليها مواليه من السّودان و غيرهم فقلت: جعلت فداك لو عزلت لهؤلاء مائدة
فقال: مه انّ الرّبّ تبارك و تعالي واحد و الأمّ واحدة و الأب واحد و الجزاء بالأ
عمال».

(كافي- جلد 4- ص 23)

مردي از اهل بلخ كه همراه امام در سفر خراسان بوده مي­گويد: روزي امام دستور
غذا داد،‌ سفره كه گسترده شد، تمام مستخدمين سياه پوست و سفيد پوست را بر سر سفره
نشانيد.

من به حضرت عرض كردم: فدايت گردم! براي اينها سفره­اي جدا گسترده مي­شد امام
فرمود: كافي است!‌ پرودگار تبارك و تعالي يكي است و مادر همه و نيز پدرشان يكي مي­باشد
و پاداش و كيفّر به اعمال خواهد بود.

 

«عن ابي عباد قال: كان جلوس الرضا (ع)في السيف علي حصير و في الشتّاء علي مسح
و لبسه الغليظ من الثياب حتّي اذا برز للناس تزيّن لهم».

(عيون اخبار الرضا(ع)جلد 2 ص 178)

ابوعباد گويد: امام رضا (ع)در تابستان بر روي حصير مي­نشست و در زمستان بر روي
پلاس، و جامه درشت و خشن مي­پوشيد ولي هنگامي كه در ميان مردم ظاهر مي­شد خود را
مي­آراست.

«ابراهيم بن العباس يقول: ما رأيت الرضا (ع)سئل عن شيء قطّ الاعلمه ولا رأيت
اعلم منه بما كان في الزمان الي وقته و عصره و كان المأمون يمتحنه بالسؤال عن كل
شيءٍ فيجيب فيه و كان كلامه كلّه و جوابُه تمثَله انتزاعات من القرآن…»

(بحار- جلد 49- ص 90)

ابراهيم بن عباس مشاهدات خود را درباره امام چنين نقل مي­نمايد:

هرگز نديدم از امام رضا (ع) سؤالي شده باشد، جز اينكه امام جوابش را حاضر داشت
و آگاه­تر و داناتر از او به حوادث و مسائل روز تا آن زمان نيافتم. مأمون پيوسته
با طرح سؤالات در زمينه­هاي مختلف او را مي­آزمود و امام پاسخ مي­گفت، و تمام سخن
و جواب و مثالهايش گرفته شده از قرآن بود.

«عن الصّولي عن جدته… و كان (ع)اذا صلِّ الغداة- و كان يصلّيها في اوّل وقت
ثمّ يسجد فلا يرفع رأسه الي ان ترتقع الشمس ثمّ يقوم فيجلس للناس او يركب.»

(عيون-  جلد – ص 179)

صولي از جدّۀ خويش كه مدتي مستخدم امام (ع)بوده است چنين نقل مي­نمايد: امام
هميشه نمازش را در اوّل وقت بجاي مي­آورد، هنگامي كه نماز صبح را مي­گذارد پس از
نماز به سجده مي­رفت و تا بلند شدن آفتاب همچنان در سجده بود سپس بلند مي­شد و در
مجلس براي رسيدگي به كار مردم مي­نشست و يا سوار شده و بدنبال كارهاي خويش مي­رفت.

رجاء بن ابي الضّحاك كه بدستور مأمون مأمور احضار امام از مدينه به مرو بوده و
در تمام اين سفر دورودراز در كنار امام بوده است، پس از شرحي طولاني از عبادات و
شيوه برخورد امام با مردم بين راه مي­گويد:

«ماذا كان الثلث من الليل قام من فراشه بالتسبيح و التحميد و التكبير و
التهليل و الأستغفار فاستاك ثم توضّأ ثم قام الي صلاة الليل… وكان يكثر بالليل
في فراشه من تلاوة القرآن فاذا مرّ بآية فيها ذكر جنة اوناربكي و سأل الله الجنة و
تعوّذ به من النّار».

(عيون- جلد 2- ص 236)

هنگامي كه 1/3 از شب مي­گذشت حضرت از رختخواب بلند مي­­شد و به حمد و تكبير و
تسبيح و لا اله الا الله گفتن و استغفار مشغول مي­شد، سپس مسواك نموده، وضو مي­گرفت
و مشغول نماز شب مي­شد و شبها در رختخواب، بسيار به تلاوت قرآن مي­پرداخت و چون به
آيه­اي كه در آن ياد بهشت يا آتش شده مرور مي­نمود مي­گريست و از خداوند بهشت
طلبيده و از آتش به او پناه مي­برد.

«عن ابراهيم بن العباس قال: ما رأيت ابا الحسن الرضا (ع)جفا احدا بكلامه قطّ‌
و ما رأيت قطع علي احد كلامه حتي يفرغ منه و ما ردّ احدا عن حاجة يقدر عليها».

(بحار- جلد 49- ص 91)

ابراهيم عباس گويد: هرگز نديدم حضرت ابوالحسن امام رضا (ع)با سخن خويش كسي را
بيازارد و يا تا كلام كسي تمام نشده سخنش را قطع نمايد و يا نيازمندي را با وجود
قدرت بر تأمين نيازش، نوميد سازد.

«عن معمّربن خلّا دقال: كان ابوالحسن الرضا (ع)اذا اكل اتي بصفحة فتوضع قرب
مائد فيعمد الي اطيب الطعام ممّا يؤتي به فيأخذ من كل شيء شيئا فيوضع في تلك
الصفحه ثمّ يأمر بها للمساكين».

(المجالس- ص 329)

معمّر بن خلاد درباره امام چنين تعريف مي­نمايد:

امام رضا (ع)بهنگام آماده شدن غذا، ظرفي نزديك سفره مي­گذاشت، و از بهترين
غذاها از هر كدام مقداري برمي­داشت و در آن ظرف مي­ريخت و سپس به خانه مستمندان مي­فرستاد.

«عن رجل من اهل بلخ قال: كنت مع الرضا في سفره الي خراسان فدعا يوماً بمائدة
له فجمع عليها مواليه من السّودان و غيرهم فقلت: جعلت فداك لو عزلت لهؤلاء مائدة
فقال: مه انّ الرّبّ تبارك و تعالي واحد و الأمّ واحدة و الأب واحد و الجزاء بالأ
عمال».

(كافي- جلد 4- ص 23)

مردي از اهل بلخ كه همراه امام در سفر خراسان بوده مي­گويد: روزي امام دستور
غذا داد،‌ سفره كه گسترده شد، تمام مستخدمين سياه پوست و سفيد پوست را بر سر سفره
نشانيد.

من به حضرت عرض كردم: فدايت گردم! براي اينها سفره­اي جدا گسترده مي­شد امام
فرمود: كافي است!‌ پرودگار تبارك و تعالي يكي است و مادر همه و نيز پدرشان يكي مي­باشد
و پاداش و كيفّر به اعمال خواهد بود.

 

/

سرمقاله

بسم الله الرحمن الرحيم

در ادامه بحث چارۀ گرفتاريها

در سرمقاله پيشين سخن از ضرورت
اجتناب ناپذير گرفتاريها و سختيهائي بود كه فرد و جامعه اسلامي در راه تحقق
آرمانهاي اسلامي و انجام تكاليف الهي بطور طبيعي يا بوسيله دشمن با آنها روبرو مي­شوند
و… كه در ادامۀ بحث لازم است نكات ديگري نيز مورد اشاره قرار گيرد.

يكي از تحليلهاي دشمنان اين است كه:
هر انقلابي بطور طبيعي توقع آفرين است بويژه اين انقلاب كه يكي از شعارهاي مهمش
حمايت از مستضعفين بوده و اكثريت مستضعف مردم ايران را بخود جذب و بدين وسيله به
پيروزي رسيده است! و با توجه به اين كه مفهوم استضعاف نيز در استضعاف اقتصادي و
مادي خلاصه و ترسيم شده است، مردم توقعي مضاعف نسبت به امور مادي از اين انقلاب
دارند و بر اين اساس چنين تصوري دشمن بخش مهمي از توطئه­هايش را در جهت جلوگيري از
رفع مشكلات مادي و اقتصادي و حتّي تشديد آنها بكار گرفت تا بگمان خام خود بدين
وسيله مردم، خود را در اين انقلاب ناكام ديده و دست از حمايت آن بردارند! كه البته
اين تحليل نيز مانند ديگر تحليلها و محاسبات موهوم و مادي گرايانه­شان غلط از آب
درآمد، تيرشان به سنگ خورد و نتيجه معكوس بخشيد و همانگونه كه قبلاً ترسيم كرديم
همۀ اين سختيها و مشكلات موجب آبديدگي بيشتر امت اسلام شد و بصورت نردباني براي
تكامل معنوي و مادي جامعه اسلامي مورد استفاده قرار گرفت و ما لازم ديديم كه
اعتقاد امت قهرمان اسلام و برداشت و زبان حال آنها را نسبت به اين نوع گرفتاريها و
سختيها ترسيم كنيم تا دشمن بيشتر به ناكامي و شكست خود در اين زمينه واقف شود.

و اتقاقاً برخي از دوستان هم تصورشان
بر اين بود كه اعتراف به گرفتاريها و حتّي پيش بيني تشديد آنها و نويد ندادن به
برطرف شدن آنها در آيندۀ نزديك، ممكن است مردم را متوحش كند در حاليكه اينگونه
نيست و آنچه كه مطرح شده مبتني بر آيات و روايات و تجربه تاريخي و عينيت خارجي است
و از طرفي مردم خود بهتر از ما به واقعيت امور آشنا و با مشكلات مادي دست به
گريبان هستند و اگر براي قشر مرفه و مترفين از خدا بي­خبر مسأله تنگدستي و مشكلات
مردم مستغرب باشد، براي خود مردم ملموس است و بيان آن نوعي همدردي با آنان است و
مهمتر آنكه مردمي كه جان و مال و عزيزانشان را در راه اسلام نثار مي­كند و براي
خدا روزه مي­گيرند طبيعي است كه از چنين مشكلاتي نيز همان برداشتي را دارند كه
قرآن و حديث آن را بيان كرده است اين مردم پيرو دلباختۀ امام حسين (ع) هستند كه
تمام هستي خود را و آنچه را در اختيار داشت فداي اسلام كرد و مقلِد امامي هستند كه
مي­فرمايد: «بايد تمامي قدرتها و ابرقدرتها بدانند كه ما تا آخرين نفر و تا آخرين
منزل و تا آخرين قطرۀ خون بر اعتلاي «كلمة الله» ايستاده­ايم و برخلاف ميل تمامي
آنان حكومت نه شرقي و نه غربي را در اكثر كشورهاي جهان پايه­ريزي خواهيم نمود».

امتِ چنين امامي هرگز بخاطر گراني
فلان جنس يا كميابي فلان خوراكي يا نايابي فلان وسيله رفاهي نگراني و ترس بخود راه
نميدهند آنها فقط از اموري نگران و خائف هستند كه امام نسبت به آنها احساس خطر و
خوف دارد. اموري مانند اختلاف و تنازع، دسته بنديها، تبعيضها و بي­عدالتي­ها و…
كه چنين مباد.

نكته ديگر آنكه بايد توجه داشت كه
گرفتاري و سختي بطور مطلق مطلوب و مفيد نيست و بديهي است كه ابتلائاتي كه انسان
بطور عمدي و مستقل از يك هدف الهي و يا در اثر جهالت و تقصير در انجام وظائف و
تكاليف الهي و يا گناه و نافرماني از دستورات خداوند براي خود يا ديگران ايجاد مي­نمايد
بهيچ وجه از نظر اسلام و عقل مطلوب و مجاز نيست و لازم است اين دو نوع گرفتاري را
دسته بندي و تفكيك نمود تا در برخورد با آنها دچار اشتباه و انحراف نشويم. 

معلوم است مثلاً فرد يا جامعه­اي كه با داشتن امكانات و زمينه­هاي مساعد
خدادادي در اثر كم كاري، بيكاري و تنبلي گرسنه و محتاج باشد يا بدليل عدم رعايت
اصول بهداشتي به انواع بيماريها مبتلا شود و يا مثلاً با تخلف از مقررات رانندگي
موجب اختلال در نظم و ايجاد تصادف و خود يا ديگري را ناقص العضو كند و يا بقتل
برساند و صدها نمونۀ ديگر از اين قبيل هيچكدام مطلوب و مجاز نيستند و بطور كلي هر
گونه گرفتاري ناشي از تخلف از سنتهاي تشريعي و تكويني خداوند نشانه­اي از انحطاط و
هلاكت انسان است و تنها راه حل اين نوع مشكلات، شناخت و التزام قطعي فرد و جامعه
به رعايت دقيق و اجراي مقررات و قوانين اسلامي است و در اين راستا مجلس و
دستگاههاي اجرائي بعنوان جزئي از نظام و جامعۀ اسلامي مسئوليت سنگين­تري را بر دوش
دارند و نقش مهمترين را در حلّ مشكلات ايفاء مي­نمايند و با توجه باينكه مجلس هم
قانونگذار است و هم دولت كه مجري قانون است با تأييد و راي اعتماد مجلس بكرسي قدرت
اجرائي مي­نشيند و اين رأي مردم است كه نمايندگان را به مجلس مي­فرستد و آنرا شكل
مي­دهد پس اگر رأي مردم بشايسته­ترين، آگاهترين و متدين­ترين و كارآمدترين دولت
براي پيشرفت امور و رفع مشكلات منعكس مي­شود و اگر خداي ناكرده آراء تحت تأثير سهل
انگاري­ها، جهالت­ها و هواها و اغراض نفساني، گروه گرائيها و… قرار گرفت و
بانتخاب اصلح نيانجاميد موجب پيامدهاي ناخوشايند و ايجاد و احياناً تشديد
گرفتاريها خواهد شد و با توجه باهميت و حساسيت اين مسأله است كه از هم اكنون بايد
در صدد آگاهي دقيق از معيارهاي انتخاب و منتخب و شناخت مصاديق آن باشيم تا بخواست
خداوند از اين طريق مهمترين گام را در جهت تثبيت بهتر نظام اسلامي و مقابله با
گرفتاريها و مشكلات گوناگون برداريم. والسلام

رحيميان

 

/

امام خمینی ثابت و استوار

امام خميني ثابت و استوار از آغاز تا
کنون

آمريكا هيچ غلطي نمي­تواند بكند

«آمريكا هيچ غلطي نمي­تواند بكند.
صحبت اينكه اگر دخالت نظامي بكند، ما چه خواهيم كرد، غلط است. مگر آمريكا مي­تواند
در اين كشور دخالت نظامي كند؟… غلط مي­كند دخالت نظامي كند. نترسيد. نترسانيد.
آمريكا عاجزتر از اين است كه در ايران دخالت نظامي كند. آمريكا خود داراي مسائل و
گرفتاريهايي است و نمي­تواند اين كار را بكند. اگر آنها مي­توانستند دخالت نظامي
بكنند، شاه را نگه مي­داشتند!!»

17/8/58

«شما غافليد كه الآن با آمريكا كه
مجهز به همۀ جهازهاي دنيا است يعني يك قوه­اي است كه در دنيا مقابل ندارد، روبرو
هستيد؛ امّا ما مجهزيم به يك قدرت بالاتر از آن و آن توجه به خدا و به اسلام است.»

6/9/58

«آنچه كه من مي­فهمم اين است كه
آمريكا نه دخالت نظامي در ايران مي­خواهد بكند و نه محاصرۀ اقتصادي، اگر هم حصر
اقتصادي بكند پيروز نمي­شود. خودش هم مي­تواند اين سيلي كه ابرقدرتها از ايران
خوردند، از اول عمرشان تا حالا هم نخورده بودند، اين سيلي را جنگ جهاني بين دو
ابرقدرت بزرگ به آنان نزده بود.»

23/10/58

«آمريكا آمدن و نظامي پياده كردن
همان و مردم آنان را از بين بردن همان! و اكنون هم بايد بداند كه قضيّه ايران غير
از افغانستان است؛ در ايران همۀ مردم با هم همصدا هستند.»

29/2/59

«اگر همۀ كشتي­هايشان را بياورند و
همه طياره­هايشان را هم بياورند اينجا، وضع حالا غير از سابق است، ما اتكا به خدا
داريم… مادامي كه همان قدرت اول كه قدرت معنوي بود و با الله اكبر پيش رفت،‌ حفظ
شود شما بيمه هستيد، بيمه الهي هستيد. اقدامتان را ثابت نگه داريد و مشتهاي گره
كرده را كه مشتهاي الهي است حفظ كنيد و از هيچ ابرقدرتي نترسيد و از هيچ تبليغات
داخلي و خارجي خوف نداشته باشيد و ما راه خودمان را كه همان راه خدا است مي­رويم.»

17/3/59

آمريكاي جهانخوار بايد بداند كه ملت
عزيز و خميني تا نابودي كامل منافعش او را راحت نخواهد گذاشت و تا قطع هر دو دست
آن، به مبارزۀ خدائي خود ادامه خواهند داد.»

17/3/60

«ملت ايران در مقابل آمريكا مي­ايستد
و به اميد خداوند پيروز است»

22/7/61

«بايد مسلمين با هم متحد شوند و به
آمريكا تودهني بزنند و بدانند كه توانائي اين امر را دارند»

15/6/61

«بايد محكم بايستيد در مقابل قدرتها،
بايد مهيا كنيد خودتان را در مقابل مشكلات، بايد بايستيم در مقابل قدرتهائي كه مي­خواهند
ما را ببلعند و سر آنها را بكوبيم»

4/2/62

«خليج فارس دست ما است و آمريكا تا
بجنبد، ديگر نفتي براي آنها باقي نمي­گذاريم»

13/7/62

«آمريكا حالا علناً به ميدان آمده،
جوانها بروند به جبهه­ها و هر چه زودتر جنگ را تمام كنند… رئيس جمهور آمريكا
گفته است ايران ما را تحقير كرد؛ اين اول كار است، ايران تا آخر شما را تحقير
خواهد كرد.»

12/11/62

«از كسي باك نداشته باشيد. همۀ
ابرقدرتها از قدرت شما رزمندگان اسلام لرزيده­اند.»

31/2/63

«ملت ايران همه تهديدها حتي تهديد
كاخ سفيد را توي خيابان گذاشت و از رويش عبور كرد.»

1/4/64

الآن قدرتهاي بزرگي كه به سلاحهاي
عجيب و غريب خود تكيه دارند در اضطراب زندگي مي­كنند و شما گمان نكنيد كه آنها در
كاخ سفيد و كرملين آرام زندگي مي­كنند و اين اضطراب براي اين است كه آنها تابع
شيطان هستند و شيطان نمي­گذارد كه در قلب آنها طمأنيه پيدا شود.»

29/4/65

«بي­اعتنائي ايران به كاخ سفيد از
تمام پيروزيهاي ملت بالاتر است.»

1/9/65

 

/

فهرست

امام خمینی ثابت و استوار(آمریکا هیچ غلطی
نمیتواند بکند)

سرمقاله

نگاهی به سیره امام رضا علیه السلام

مستضعف کیست؟                                            آیت الله العظمی
منتظری

اولین دستاورد حادثه هفتم تیر

بررسی آیه میثاق                                             آیت الله جوادی آملی

معاد      
                                                    آیت
الله حسین نوری

روش قرآن در عرضه معارف اسلامی                   آیت الله محمدی گیلانی

آغاز دعوت رسول خدا(ص)                              حجة الاسلام و المسلمین رسولی محلاتی

شهید خرازی، پرچمدار جهاد و شهادت

حقوق فرزندان

همراه با امام به سوی حج پایگاه انقلاب جهانی
اسلام      حجه السلام و المسلمین موسوی
خوئینی ها

هجرت و حج ابراهیم (ع)                                     عبدالکریم
بی ازار شیرازی

شرح دعای ابوحمزه ثمالی                                     آیت الله
ایزدی نجف آبادی

مدیریت اسلامی                                                
حجه السلام و المسلمین محمدی ری شهری

انفاق و زکات                                                  
حجه الاسلام محمدحسن رحیمیان

سیمای سردار

یاران امامان(فضل بن شاذان)                                سیدمحمدجوادمهری

نیروی انسانی سیستم اداری                                   محمدرضا حافظ
نیا

گفته ها و نوشته ها

پاسخ به نامه ها

نگاهی به رویدادها

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

 

/

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

رهنمودها

امام خميني

·   ملت ايران توجه بکند که
امروز روزي است که بايد مجهز بشود تا اين جرثومه فساد(صدام) را از بن برآورد.

·   مرگ بر همه ظالمين دنيا
مرگ بر آنها که دارند مردم را و ملت را مي چاپند و با تبليغات خودشان را يک ملت يا
يک دولت صلح طلب حساب مي کنند اينها در حال مرگ هستند.

·   بر ما است که به هيچ يک
از بوقهاي تبليغاتي و آنهائي که تابع آمريکا هستند و يا از زبان آمريکا صحبت مي
کنند يا اشتباه مي کنند راجه به اين که جنگ را بايد پايان داد گوش ندهيم جنگ ممکن
نيست پايان بپذيرد الا به رفتن حزب فاسد بعث.

·   ايجاد اختلاف چه از جانب
دشمنان ما صادر شود چه از افرادي که ادعاي قداست مي کنند و چه از اشخاصي که اين
ادعا را ندارند از گناهان نابخشودني است.

·   آتش بس در ماه رمضان
بهانه اي است براي تجهيز صدام اين جرثومه فساد را بايد ريشه کن کنيم. 26/1/66

آيت الله العظمي منتظري

·   قرآن مسلمانان را موظف
مي کند که در زمان جنگ و صلح آموزش نظامي ديده و کشور را به مدرنترين و پيشرفته
ترين سلاح روز مجهز کنند.

·   اگر وحدت کلمه خلوص و
هماهنگي را حفظ کنيم و همه جا اسلام و خدا مطرح باشد شرق و غرب هيچ غلطي نمي
توانند بکنند.

·   کم حرف بزنيم و بيشتر
کار کنيم و همه براي خدا تلاش کنيم و يقين بدانيد که پيروز خواهيم شد.

·   اگر من و ما در ارتش و
سپاه مطرح شود و خلوص و پاکي برود يقين بدانيد شکست خواهيم خورد.

·   تمام وزارتخانه ها به هم
مربوط و متعلق به مردم و انقلابند و بايد امکانات خود را در اختيار يکديگر قرار
دهند.

·   لازم است صنايع نظامي را
مطابق نيازهاي روز تقويت کنيم و کشور را به پيشرفته ترين صلاحها مجهز نمائيم.   15/1/66

 

امام خميني

دسيسه ها براي ايجاد اختلاف هست و شما توجه داشته باشيد که
يک کلمه اختلاف انگيز در چنين موقعي که اسلام در معرض خطرکفر است ازگناهان بزرگي
است که مشکل است خداي تبارک و تعالي بيامرزد.

/

نگاهي به رويدادها

نگاهي به
رويدادها

· جنگجنگنده هاي ايران 2
هواپيماي عراق را برفراز خليج فارس شکار کردند.  
17/1/66

· عمليات کربلاي -8 با رمز
يا صاحب الزمان در غرب درياچه ماهي با پيشروي نيروهاي ايران آغاز و 2هزار تن از
نيروهاي عراقي در نخستين ساعات آغاز عمليات کشته و مجروح شدند و 70 اسير به پشت
جبهه انتقال يافتند.   18/1/66

· 2 فرودند جنگنده
عراقي در بندر امام و حميديه سرنگون شدند.

· 3000 تن از قوي
دشمن در نبرد ذيشب غرب کانانل ماهي از بين رفتند.   20/1/66

· عمليان کربلاي 9 با رمز
مقدس يا مهدي ادرکني در شمال شرقي قصر شيرين آغاز شد.

· ولاوران اسلام سنگين
ترين پاتک دشمن به فرماندهي عدنان خيرالله را در هم شکسته و جاده استراتژيک تعاون
در شرق بصره را آزاد و شمار تلفات دشمن در عمليات کربلاي- 8 و کربلاي -9 را به مرز
10 هزار تن رساندند.    22/1/66

· عمليات نصر-1 با رمز
مقدس يا صاحب الزمان عج ادرکني در ارتفاعات غرب کشور آغاز شد در اين عمليات 8
روستاي منطقه مرزي غرب کشور پاکسازي و آزاد شد.

· در عمليات چريکي
رزمندگان اسلام 6 ارتفاع و 5 روستا آزاد و دکل تلويزيون استان سليمانيه و مقر لشگر
39 از سپاه يکم مهندم وبيش از هزار تن از نيروهاي عراقي به هلاکت رسيده و زخمي
شدند و تعدادي نيز به اسارت درآمدند که تا کنون 200 تن از آنان به پشت جبهه انتقال
داده شدند.   27/1/66

· توسط رزمندگان تحت الامر
قرارگاه رمضان 10 ارتفاع حساسا و 20 روستاي ناحيه شمال عراق فتح شد.    31/1/66

· عمليات کربلاي 10 در
پاسخ به شرارتهاي اخير رژيم عراق در بمباران شيميائي شمال عراق آغاز  شد در اين عمليات بيش از 2700 تن از مزدوران
بعثي به هلاکت رسيده و يا زخمي شدند و 173 تن از اسراي عمليات به پشت جبهه منتقل
گرديدند.

· با آغاز مرحله دوم
عمليات کربلاي-10 حدود 250 کيلومتر مربع از خاک آزاد شد که پاسگاهاي مرزي خزينه و
گناو و 25 روستا از استان سليمانيه عراق جزء مناطق آزاد شده مي باشد.

· يگان موشکي ساحل به دريا
و توپخانه دوربرد سپاه در خليج فارس و تنگه هرمز مستقر شد.

· 8 پاتک و يک تک
شيميائي عراق در منطقه عملياتي کربلاي-10 سرکوب شد.   7/2/66

· در مرحله سوم عمليات کربلا-10
نيروهاي اسلام در 500 متري شهر ماووت استقرار يافتند و 14 تيپ و گردان عراقي در
اين عمليات نابود شدند و شمار تلفات ارتش عراق به 4 هزار تن رسيد.   8/2/66

· شهر سنگاو عراق بدست
نيروهاي مشترک پارتيزانهاي ايراني و عراقي سقوط کرد و تا کنون 2هزار کيلومتر مربع از
شهر سليمانيه از کنتري رژيم عراق خارج شد.  
10/2/66

· با آتش پرحجم و دقيق
نيروهاي دريائي ايران عمليات خروج شناورهاي دشمن از خورعبدالله شکست خورد.

جهان اسلام

·   يک کشيش زئيري و چهار تن
از فرزندانش در شهر نموما به اسلام روي آوردند و مسلمان شدند.  15/1/66

·   قرائت آيات قرآن در
گردهمائي هاي انتخاباتي در اندونزي ممنوع اعلام شد.    17/1/66

·   دهها تن از رهبران جنبش
اسلامي توسط ماموران رژيم بورقيبه بازداشت وشکنجه شدند.    19/1/66

·   مسمانان کراچي با
تظاهرات و اعتصاب غذا نيبت به حضور ناوگان دريائي آمريکا در اين بندر اعتراض کردند.   22/1/66

·   هزاران مسلمان هندي در
مساجد تعطيل شده اين کشور نماز اقامه کردند دولت هند اين مساجد را به بهانه آثار
باستاني تعطيل کرده بود.   29/1/66

·   حزب الله لبنان طي نبردي
سنگين غرب مرجعيون واقه در جنوب لبنان را از وجود نيروهاي صهيونيستي پاک کرد.     30/1/66

·   يم پزشک اسپانيائي و
همسرش در سهر بارسلون اسپانيا به دين مبين اسلام و مذهب تشيع گرويدند.

·   دولت ترکيه دختران
باحجاب را از شرکت در جلسه کنکور دانشگاهها محروم کرد.   1/2/66

·   ارنست گلوفو جامعه شمناس
يهودي اعتراف رکد اسلام براي احتياجات سياسي و اجتماعي کنوني دنيا کاملا مناسب
است.   3/2/66

·   صدها مسلمان کويتي در
اعتراض به محاکمه 15 تن از مسلمانان اين کشور در برابر دادگاه امنيتي کويت دست به
تظاهرات زدند.   8/2/66

·   بدنبال درخواست کويت از
ابرقدرتها جهت حضور در منطقه حزب الله کويت به دربار آل صباح هشدار داد.  10/2/66

·   همزمان با آغاز ماه
مبارک رمضان دولت هند اقدام به بستن تعدادي از مساجد مسلمين دراين کشور نمود.   12/2/66

اخبار داخلي

·   سال گذشته گندمکاران
کشور با افزايش توليد گندم از خروج 75 ميليون دلار ارز جلوگيري کردند.   23/1/66

·   بعد از پيروزي انقلاب
اسلامي تعداد شماره هاي تلفن موجود از 900 هزار شماره به يک ميليون و 700 هزار
شماره افزايش يافته است.

·   همزمان با ميلاد خجسته
حضرت مهدي عج وروز جهاني مستضعفين لشگريان صاحب الزمان عج از 185 شهر عازم ميادين
نبرد شدند.  26/1/66

·   به حکم دادستاني انقلاب
اسلامي تهران جان پاتيس جاسوس آمريکائي به ده شال زندان محکوم شد.

·   862 کاميون
کمکهاي مردم گرگان و دشت به جبهه ها ارسال شد.

·   يک پزشک ايراني در بخش
شيمي دانشگاه ويرجينيا 2 داروي جديد ضد سرطان ساخت.

·   مجاهدين و مهاجرين
افغاني مقيم ايران طي راهپيمائي باشکوهي خواستار خروج بي قيد و شرط نيروهاي اشغالگر
روس و حاکميت ملت مسلمان افغان برسرنوشت کشورشان شدند.

·   ايرانيان مقيم شهر ميلان
15 ميليون لير ايتاليا جهت کمک به سيلزدگان تسليم سرکنسولگري جمهوري اسللامي در
ميلان نمودند.

·   23 روستاي
ايرانشهر توسط جهاد سازندگي در سال گذشته از مزاياي آب آشاميدني سالم و برق بهره
مند شدند.   8/2/66

·   در آستانه ماه مبارک
رمضان 4 گردان از روحانيون حوزه علميه قم عازم جبهه هاي نبرد شدند.  9/2/66

·   60 گردان از
نيروهاي بسيجي کارگري کارخانجات تهران و 19 گردان از نيروهاي کارگري سپاه صاحب
الزمان از شهرستانها رهسپار ميادين نبرد شدند.

·   يک فرد خير زنجاني هزينه
احداث دانشکده پزشکي زنجان را تقبل کرد. 
12/2/66

  اخبار خارجي

·   ميتران: شکست عراق به
رشد اسلام گرائي در تمام کشورهاي از مديترانه تا ساحل اقيانوس اطلس منجرميشود.

·   ريگان:آمريکا کماکان
اطلاعات جنگي را در اختيار عراق قرار خواهد داد. 
15/1/66

·   به دنبال تظاهرات اعتراض
آميز مردم سخنراني پاپ در پايتخت شيلي لغو شد. 
16/1/66

·   يک ناو هواپيمابر
آمريکائي به همراه يک گروه از تفنگداران دريائي وارد بندر کراچي در پاکستان شد.

·   در نخستين روز برگزاري
انتخابات پارلماني مصر 65 نفر کشته و مجروح شدند.

·   آمريکا از جناح هاي متخاصم
در لبنان خواست آتش بس مورد حمايت سوريه را رعايت کند.   18/1/66

·   160 روستائي در
شمال عراق در اثر بمباران شيميائي توسط ارتش صدام مصدوم شدند.

·   ريگان طي پيامي به حافظ
اسد خواستار بهبود روابط آمريکا و سوريه شد.  
29/1/66

·   صهيونيستها 14 روستاي
جنوب لبنان را گلوله باران کردند.

·   عليرغم دعاوي ضد
تروريستي کاخ سفيد سخنگوي وزارتخارجه آمريکا ارتباط با منافقين را تائيد کرد.
3/2/66

·   انفجارات پي در پي مخازن
گاز منطقه احمدي کويت را به آتش کشيد.  
5/2/66

·   فهدشاه عربستان به
مناسبت تولد فرزند پانزده ساله اش 300 ميليون دلار به وي هديه کرد.

·   75 هزار
آمريکائي که از 200 شهر آمريکا به واشنگتن آمده بودند در اعتراض به سياست خارجي
دولت ريگان در مقابل عمارت کنگره اين کشور دست به تظاهرات زدند.  6/2/66

·   شب گذشته اتومبيلي حاوي
بمب در برابر ساختمان شرکت نفت کويت در منطقه احمدي منفجر شد.  7/2/66

·   13 نظامي ترکيه
در حمله به چريکهاي کردکشته شدند.  10/2/66

·   حمله هوائي رژيم صهيونيستي
به اردوگاه فلسطيني ميهميه در شرق صيدا 51 کشته و مجروح در پي داشت.

·   هيات اتحاديه عرب
خواستار اعمال فشار شوروي بر ايران شد.  
12/2/66

ضد انقلاب

·   مظفر بقائي کرماني رهبر
حزب زحمتکشان هفته گذشته بازداشت شد از بازرسي منزل وي مقدار زيادي مشروبات الکلي
خارجي ترياک و تعدادي مجلات و فيلمهاي مستهجن مخصوص همجنس بازان و اسناد مربوط به
حزب زحمتکشان به دست آمد.  15/1/66

·   محمد شادماني معروف به
شادي شکنجه گر معروف ساواک دستگير شد. 
31/1/66

·   60 هزار برگ کپن
جعلي گوشت در فرودگاه مهرآباد کشف شد.

·   باند جعل اسکناسهاي 1000
توماني در مشهد و تربت جام بدام افتاد.  
5/2/66

·   در يک درگيري مسلحانه با
قاچاقچيان در مناطق کوهستاني جيرفت 125 کيلوگرم ترياک و 5 قبضه سلاح بدست
آمد.  2/2/66

 

 

/

پاسخ به نامه ها

پاسخ به نامه ها

زرند کرمان-
برادر م-س-21

بسيار کساني که
باور ندارند به خاطر يک اشتباه و لغزش تا آخر عمر از آنچه آنرا خوشبختي خويش مي
دانند محروم مي شوند. چگونه مي شود به خاطر يک گناه که انسان مرتکب شده حق ندارد
با فرد مورد پسند خويش ازدواج کند؟! ولي بايد بدانيد يک اشتباه گاهي انسان را به
دره سقوط مي فرستد.همان گونه که اشتباه و غفلت يک لحظه راننده او را به همه
سرنشينان اتومبيل به قعر دره مي افکند با يک گناه انسان از نظر قانوني چنان گرفتار
مي شودکه آبرو و حيثيت خود را بر باد خواهد داد.يک عمل ناشايست که با برادر او
انجام داده ايد شرعا شما را از ازدواج با او تا ابد محروم مي کند.تنها اين مورد
نيست موارد زيادي است که يک عمل موجب حرمت ابدي ازدواج مي شود حتي گاهي بدون اينکه
گناهي مرتکب شده باشند بلکه گاهي ازدواج انجام شده را عمل يک فرد ديگر بر هم مي
زند و يک خانواده گرم وصميمي به خاطر اشتباه يک انسان که آن هم گناه نيست بدون
اينکه مايل باشند از هم مي پاشد.خانواده اي را سراغ داريم که پس از سالها زندگي و
با فرزندان متعدد ناچار شدند از هم جدا بشوند بدليل اينکه مادرزن فرزند دختر خويش
را شير داده بود پس شما نبايد از اين حکم تعجب کنيد. قسم خوردن شما هيچ تاثيري
ندارد. اگر يقين به آن عمل داشته باشيد بايد از اين مورد صرف نظر کنيد.البته اگر
آدرس بدهيد بعضي توضيحات بيشتر داده خواهد شد که شايد براي شما در اين رابطه مفيد
باشد.

ني ريز-برادر
ظفرآبادي

مسئول مطالبي که
در مقاله ها با نام نويسنده ها درج مي شود خود آن آقايان هستند و مسئول مقاله هاي
بي نام و نشان هيئت تحريريه دارندبنابراين اگر دوگانگي در بعضي موارد باشد مانند
داستان تکفل رسول خدا صلي الله عليه و آله براي اميرالمومنين عليه السلام که در
مقاله (13 رجب مطلع نور ) مورد تکذيب يا تشکيک قرار گرفته و در بعضي مقالات ديگر
بدون اعتراض ذکر شده جاي تعجب نيست.تشخيص صحت و سقم مطالب مورد اختلاف با خواننده
تيزبين و دقيق است.

گلپايگان- برادر-
ن- 8/540

مکرر در همين بخش
به برادران و خواهران تذکر داده ايمکه قبل از ازدواج به دقت مسئله را بررسي کنيد و
تحت تاثير احساسات تند و زودگذر قرار نگيريد و همچنين تسليم زور و تحميل خانواده
نشويد و خلاصه به قول بعضي از دانشمندان قبل از ازدواج چشمان خود را خوب باز کنيد
و پس از آن برهم نهيد. يعني بايد بعد از ازدواج از بسياري از عيوب و نقصها چشم
بپوشيد و آنها را ناديده بگيريد.

اکنون نيز وظيف
اخلاقي همين است.اگر شما با او اظهار محبت و مهرباني کنيد او نيز متقابلا چنين
خواهد کرد و تدريجا کانون خانواده گرم و باصفا خواهد شد و علاقه اي که براي دوام و
ثبات خانواده مورد نياز است به وجود خواهد آمدبه هيچ وجه فکر طلاق را به خود راه
ندهيد.

آستاره- برادر
نظامي

با تشکر از تذکر
شما متذکر مي شويم که هر نويسنده اي مسئول مقاله خويش است و اگر حديثي يا مطلبي در
مقاله اي از مقالات مجله آمده و در مقاله ديگر به شدت مورد تکذيب قرار گرفته ناشي
از آزاد انديشي است و جاي انتقاد نيست.شما که مطالعه مي کنيد نيز بايد با
آزادانديشي آنچه را دليل و برهان تاييد مي کند بپذيريد.

زاهدان- برادر
م-ب

همانگونه که
نوشته ايد خواندن آن شعر و امثال آن در محضر رزمندگان يا خانواده شهدا بلکه بطور
کلي موجب تضعيف روحيه  تحريک احساسات پدري
و بروز سستي در حرکت جهاد است ولي متاسفانه اينگونه نکات در اکثر مجامع مراعات نمي
شود مثلا در دعاي کميل و مناسبتهائي مانند آن بدون دليل داغ مادران را –با ذکر
مصبتهاي گذشته به گونه اي احساسات برانگيز- تازه مي کنند. گوئي هدف اين افراد فقط
برآوردن فرياد و ضجه بانوان است.بجاي اين که با توجه دادن آنان به هدف عظيم و راه
مقدس رزمندگان دلهاي آنها را آرامش بخشند با ذکر نکات ريز فجايع مانند جدا شدن سر
و امثال آن عواطف آنها را تحريک نموده و ناله آنان را برمي آورند. بدون شک اين کار
عملي است ضدانساني  وضد اخلاق اسلامي و
عموما ناشي از غفلت و بي توجهي است.

فريدن-برادر
حسن-ب-12

اولا نبايد تسليم
ازدواج تحميلي مي شديد و اکنون که عجولانه و به دليل ناداني اقدام کرده ايد نبايد
بدون دليل اظهار تنفر نمائيد.چگونه وجدانتان مي پذيرد که تاوان اين معامله را فقط
ضعيف ترين طرف پس بدهد و مثلا اگر کمترين چيزي که به قول خودتان به شان شما مناسب
نيست رخ داد بايد او را رها کنيد و از او تنفر داشته باشيد.و ثانيا شما دليلي براي
اين تنفر ننوشته ايد بجز رفتار نامناسب و بي سوادي در حالي که شما مثلا ديپلم
هستيد.بايد بدانيد آنچه کانون خانواده را گر م نگه مي دارد و صفا مي بخشد توافق اخلاقي
و مهر و محبت و صميميت است که اين هم بايد متقابل باشد وگرنه مدرم تحصيلي او به چه
کار شما مي آيد؟ غالبا دليل اينگونه تنفرهاي بيجا تلقين وگاهي خود بزرگ بيني است.
همان جمله که ( اصلا به شان من نمي خورد) دليل اين واقعيت است که وجدان خود را
قاضي کنيد و اگر به درد کبر و غرور گرفتاريد خودرا علاج نمائيد مشکلتان خود بخود
حل مي شود.و اکثر گرفتاريهاي انسان از همين بلاي خودبزرگ بيني است اميدواريم
خداوند همه را به وظيفه خويش آشنا سازد و ميان شما مودت و الفت قرار دهد.

تهران- برادر
ع-2-36-30

ذکر مساله به آن
گونه صراحتي که مورد نياز شما است در  مجله
ممکن نيست.اگر صراحت رساله عمليه براي شما کافي نبوده چگونه متوقعيد در مجله از آن
صريحتر نوشته شود.در صورت نياز حتما بايد آدرس بدهيد و بهرحال اگر شک يا گمان
داريد اشکالي نيست وسوسه به خود راه ندهيد.

تبريز –برادر
حين- الف- ج

ازدواج کنيد و
نگران نباشيد.

زرند کرمان –
خواهر ر-ي

از ادامه آن
ارتباط به شدت اجتناب کنيد. دين و ايمان و عفت و آبروي خود را نگهداريد.اگر او
خواهان شما باشد بايد به خواستگاري شما بيايد نه اينکه با شما رابطه برقرار کند اين
گناه است و براي شما بسيار خطرناک فريب ظواهر را نخوريد.

قم- برادر م-
2000

در ازدواج رضايت
دخترو پدرش شرط است ورضايت کسي ديگر لازم نيست بنابراين خلافي مرتکب نشده ايد و
هرکس اعتراض کند از ناداني اوست.

نورآباد ممسني-
برادر ب-س-ژ

ازدواج يک معامله
زودگذر نيست که مراعات رضايت پدر و مادر در آن بشود ممکن است اکنون براي رضايت پدر
يا مادر با کسي ازدواج کنيد و چون تمايل نداريد نتوانيد به زندگي ادامه دهيد و
مشکل بزرگي در سر راه خود قرار داده باشيد بنابراين پدر و مادر محترمتان نيز بايد
بدانند که شرط اول موفقيت در اين امر تمايل و علاقه شما است و نبايد مورد دلخواه
خود را بر شما تحميل کنند و شما نيز نبايد تسليم ازدواج تحميلي شويد در عين حال که
به هردوي آنها نهايت احترام لازم و واجب است. از سوي ديگر سعي کنيد دائي را راضي
کنيد که مهر سنگين قرار ندهد که از نظر شرعي نکوهيده است و اما شيربها و امثال آن
اصلا شرعيت ندارد و شرعا پدر و مادر حق ندارند چنين مخارجي را بتراشند و تعيين مهر
نيز بايد با توافق دختر باشد نه به دلخواه پدرو مادر.اين حکم شرعي است. اميدواريم
آنها رسوم محلي خود را بر حکم خدا مقدم ندارند.

مشهد-برادر علي
نصرالله پور

احضار ارواح حرام
و گناه و ملحق به سحرو جادو مي باشد.

جبهه- برادر م –ر-ش
0013

به پزشک
بيماريهاي مجاري ادرار مراجعه کنيد.

بروجرد-برادر ع-ک
811

کسي را واسطه
قرار دهيد تا پدر و مادر را متوجه وظيفه خود بنمايد.

اردبيل-
برادرخدام 235

نگاه کردن به بدن
نامحرم حق الناس ندارد و توبه کافي است.

تهران-خواهر
س-ص-17

براي تشخيص آن
مساله و احتمال تاثير آن جراحي بايد به پزشک مراجعه کنيد.

باختران- برادر
ل-ک-110

به نظر ما بهتر
است در صورت نياز با ديگري ازدواج کنيد و تاحد مقدور همسرتان را طلاق ندهيد و سعي
در هدايت او داشته باشيد.

اهواز –برادر
جواد  م-م-م-64  بجنورد-برادر جعفر پناهي   تهران – خواهر س-خ-ا

سءاول خود را از
دفتر استفتاء امام به آدرس قم- دفتر استفتاء امام بپرسيد.

برادر عاصي-ا-وا

آدرس بدهيد يا با
تلفن (24803)تماس حاصل نمائيد.

برادر ح-پ-م-ي

مجله جاي اين
گونه مسائل نيست اگر نياز داريد آدرس بدهيد.

برادر م-م-م-م

کسب ايمان و تقوا
و دستيابي به کمالات انساني با يک عمل مشخص حاصل نمي شود بلکه با رياضت نفساني و
دوري از شهوات غير مشروع و تا حدودي چشم پوشي از تمايلات مباح به دست مي آيد.شما
براي قدم اول سعي کنيد برخود مسلط شويد و حداقل از آن عادت زشت دست برداريد اگر
موفق شديد مي توانيد به آينده خود اميدوار باشيد.بهرحال از رحمت الهي مايوس نشويد.

تهران- خواهر
فاطمه چ-ج

برما مشکل و گران
است که چنين پاسخي بگوئيم ولي چاره اي نيست. با کمال تاسف بايد بگوئيم که شما بر
اين مرد که او را شوهر مي دانيد تا ابد حرام هستيد. اکنون نيز او شوهر شما
نيست.ازدواجتاب باطل است و بايد از او جدا شويد. فرزندتان بدليل عدم اطلاع از
مساله حلال زاده است.

البته بر شما
گران مي آيد ولي خودکشي راه حل هيچ مشکلي نيست و اگر شما به اين حکم ااهي تن در مي
دهيد و زندگي خود را از هم مي پاشيد براي رضاي خداوند و تسليم در برابر خواسته او
است پس بايد متوقع اجر از سوي او باشيد مبادا با گناهي بزرگتر که خودکشي باشد اجر
خود را ضايع کنيد. اين امتحاني است از خداوند و البته امتحاني است سخت و تلخ ولي
بايد سعي کنيد از آن سربلند بيرون آئيد.ضمنا اين را نيز بپزيريد که مقصر در اين
مشکل خودتان هستنيد. اين مثل را نيز به ياد داشته باشيد که مضمون احاديث است: يک
لحظه هوسراني، يک عمر پشيماني.

در اينجا بار
ديگر به همه برادران و خواهران تذکر مي دهيم که در هر مورد مشکوکي پيش از تحقيق
کافي از وظيفه شرع اقدام به ازدواج ننمايند که پس از تحکيم زندگي خانوادگي ناچار
به جدائي نشوند.

بستان آباد-
برادرم-ع-ن

سوال خود را
مجددا ارسال نمائيد.

برادر سعيد-
د-آ-20

آردس بدهيد تا
پاسخ داده بشود.

بابل- الف-5-70

1-آن آب پاک است
و غسل ندارد.

2-اگر روزه را
عمدا بخوريد کفاره واجب مي شود هرجند بعد از آن به مسافرت برويد.

3- اگر ممکن است
در موقع کار بيني و دهان را با دستمالي بپيچيد تا گرد و خاک وارد نشود.البته اين
کار از نظر بهداشتي هميشه لازم است. گرد و خاک زياد همچنان روزه را باطل مي کند
براي سلامتي انسان نيز مضر است. و بهرحال اگربه مقدار مسافت شرعي مسافرت برويد و
در آنجا روزه بخوريد و برگرديد اشکالي ندارد.

تهران برادر(7-7)

کاري که انجام مي
دهيد صد در صد گناه و حرام است انسان در انگيره اينگونه اعمال خود را فريب مي دهد.

برادر م-م-چ

اگر شير به مقدار
کافي خورده ايد ازدواج جايز نيست و اگر شک در مقدار آن داريد گر چه ازدواج جايز
است ولي بهتر است از چنين ازدواجي صرف نظر کنيد.

ملاير- برادر
الف- 100

ازدواج شما اشکال
دارد و آدرسي که نوشته ايد کافي نيست تا توضيح کافي داده شود.

ميمند-برادر
غ-5918

آن کار گناه است
چه ضرر داشته باشد و چه نداشته باشد شما بايد با ازدواج خود را از اين گرفتاري
نجات دهيد.

شوشتر- برادر
م-ب-1346-11

بدون شما ازدواج
شما با دختر عمه بي سرپرست که مورد ستم شوهر سابق قرار گرفته بسيار خوب و مناسب و
موجب رضاي خداوند متعال است ان شاء الله.

هشتپر-برادر
س-ر-ص-دو

مطمئن باشيد آن
دوست شما از روي حسادت آن تهمتها را زده. به او اعتنا نکنيد و هرچه زودتر اقدام
نمائيد.

خمين- برادر ج-ي

به پزشک
بيماريهاي اعصاب مراجعه کنيد.

برادر ح-29

شما سالميد نگران
نباشيد.

برادر س-ح-غ

لوشان-برادر
م-ک-ک-س

آدرس دقيق پستي
بدهيد تا پاسخها به صورت خصوصي ارسال شود.

/

وضعيت ناگوارمسلمانان در هند

وضعيت
ناگوارمسلمانان در هند

جنگ هندو-
مسلمان!

برخوردهاي خشونت
بار هندوها و مسلمانان در هند و کشته شدن صدها مسلمان و وارد آمدن ميليونها روپيه
خسارات مالي و جاني تازگي ندارد و جزء طببيعت حيات سياسي هند شده است. تبلور آن در
گذشته هاي نه چندان دور را بايد در برخورد شديد هندوها –مسلمانان در شبه قاره و
ايجاد کشور پاکستان بعد از استقلال هند دانست و در گذشته نزديک نيز بدون اينکه
اشاره به حوادث سالهاي گذشته کنيم تنها حوادث سال گذشته کافي است ابعاد اين مصيبت
و وضع ناگوار مسلمانان در هند را نشان دهد تل جائيکه خبرگزاريها آن را چنگ هند و –
مسلمان مي نامند. متاسفانه در اين ميان هميشه مسلمانان بازده بوده اند. شديدترين
موج درگيري در گذشته در 1983 و در جريان انتخابات آسام بود که در آن حدود چهارهزار
نفر که اکثريت مسلمان بوده کشته شدند.

قبل از اينکه به
شرح درگيري هاي اخير که در نتيجه صدور راي يک دادگاه به نفع هندوها و به ضرر  مسلمانان بود پرداخته شود مروري بر حوادث سال
جاري مي کنيم ولي قبل از آن نيز لازم است يادآوري شود که طبق آمار منتشره دولتي
جمعيت مسلمانان حدود 80 ميليون نفراست ولي خود مسلمانان معتقدند که آنان حدود 120
تا 150 ميليون نفر مي باشند. در هر صورت از لحاظ آماري در درجه دوم بعد از هندوها
قرار دارند اگر تقسيم قدرت را بر اساس جمعيت حساب کنيم طبيعتا بايد سهم قابل
ملاحظه اي در هرم قدرت سياسي حکومت هند داشته باشند ولي متاسفانه نه تنها چنين
نيست بلکه همه درگيريها دقيقا در جهت تضعيف اقتصادي و سياسي مسلمانان و دور کردن
آنها از صحنه قدرت تا مرحله جذب آنها در جامعه هند و نهاينا حذف قدرت اسلام مي
باشد و لذا طبيعي است که به هر وسيله ممکن که سهل ترين آنها ايجاد درگيري مذهبي
است از سر راه برداشته شود.

درگيري هاي گجرات

مروري به حوادث
سال گذشته نشان مي دهد که در درگيريها و تحريکات احمد آباد گجرات- که البته هنوز
تمام نشده – صدها مسلمان کشته و زخمي و هزاران نفر بي خانمان بجاي گذاشت و صدها
خانه ونيز امامکن مسلمانان به آتش کشيده شد.علت آن اين بود که دولت ايالتي اعلام
کرد قصد دارد به طبقات محروم و فقير جامعه که عمدتا از هندوها هستند 18 درصد سهم
جهت شرکت آنها در مشاغل اداري آموزشي و حرفه اي اختصاص دهد. در اين فاصله که
درگيري ميان امتياز خواهان و طبقات مرفه هندوها درگرفت سازمان افراطي هندو زماني
که مشاهده کرد هندوهاي مرفه به جان هندوهاي فقير و محروم افتاده اند براي انحراف
افکار عمومي اعلاميه ها و شب نامه هائي عليه هندوها منتشر کرد که هندوهاي ناآگاه و
متعصب را عليه مسلمانان تحريک و موجب درگيري شدند.

دستور قتل عام
مسلمانان

در يکي از شب
نامه ها آمده بود: اگر مسلمانان خواهان پاکستان بودند به آن دست يافته اند و ديگر
حق ندارند در هند زندگي کنند. ما هندوها بايد قسم ياد کنيم که هر کدام يک مسلمان
را به قتل برسانيم. مسلمانان از نظر اعتقادي نامقدسند… آنها معابد و گاوهاي ما
را از بين مي برند و به ما اهانت مي کنند. ما بايد به آنها درس فراموش ناشدني
بدهيم. همه دستگاه پليس با ماست…هندوها بيدار شويد و آماده باشيد… آب دهان خود
را بهنگام عبور از مسجد بيرون بريزيد(تف کنيد) خوکها را سرببريد و آنها به داخل
مسجد بيندازيد.

در خونين ترين
حملات که در ناطق کالو بود نيروهاي پليس به زنان مسلمان که عليه سکوت دولت در مورد
اين فجايع اعتراض کردند يورش بردند و آنها را تا سر حد مرگ مورد ضرب و شتم قرار
دادند.

در بخشي از حملات
ارديبهشت ماه سال 64 افراطيون هندو به مسلمانان گجرات چنديدن مسجد و دهها کتاب و
قرآن خطي و 1700 خانه به آتش کشيده شد و اموال زيادي به غارت رفت. درگيريها به
ساير نقاط سرايت کرد و 140 مغازه و 37 باب خانه در شهر ويرانگام طعمه آتش قرار
گرفت.

در ر.ز عيد سعيد
فطر که مسلمانان در مساجد احمدآباد مشغول بجاي آوردن مراسم مذهبي بودند دسته هاي
عظيمي از هندوها پس از يک راهپيمائي مفصل آنهم زماني که مقررات منع رفت و آمد برقرار
بود در برابر مساجد اقدام به بجا آوردن مراسم مذهبي خود که توام با رقص و آواز بود
نموده ودر بازگشت دهها خانه مسلمانان را به آتش کشيدند.

در شهر بارودا
شهري که اجداد آنها اولين کساني بودند که به اسلام مشرف شدند و زماني بيش از دويست
مسجد داشت فعلا از جمعيت يک ميليون نفري فقط صدهزار مسلمان دارد. کشتار مسلمانان
در اين شهر تکرار شد.تعدادي از موبدان هندو از شهرهاي احمد آباد ويرانگام- دهليو
راجکوت جلسه اي در اين شهر تشکيل دادهو سپس به سخن راني هاي تحريک آميزي عليه
مسلمانان پرداختند. بخشي از سخنراني چنين بود :

ما هندوها حاکمان
اصل هنديم ولي مسلمانان روزبروز قدرتمند تر مي شوند دوهزار و پانصد شهر بزرگ در
هند وجود دارد اگر شما هندوها هر روز سه مسلمان را در يک شهر هند بکشيد بايت ترتيب
/7500 مسلمان در هر روز و دويست و بيست و پنج هزار مسلمان در ماه به قتل خواهد
رسيد.باين ترتيب ديگر مسلماني باقي نخواهد ماند.و بقيه هم بدين ما يعني هندوئيزم
خواهند پيوست.

وضع مسلمانان در
ايالات ديگر از جمله در آسام بهتر از جاهاي ديگر نيست عده زيادي از آنها که سالها
قبل از کشور هاي مجاور آمده بودند بيرون رانده شدند و گروه ديگري که ساکن شده اند
بر اساس توافقي که بين دولت مرکزي و افراطيون هندوي محلي بسته شد از حقوق مدني و
از جمله حق راي در انتخابات اخير ايالت محروم شدند در حال حاضر آسام حدود بيست
ميليون جمعيت دارد که بيش از بيست درصد آن را مسلمانان تشکيل مي دهند.

همانطور که قبلا
يادآوري شد بهنگام انتخابات 1983 و درگيريهائي که شد بيش از چار هزار نفر اکثرا
مسلمان کشته شدند.

دولت جديد آسام
در آغاز فعاليتهاي انتخاباتي اعلام کرده بود که به محض به قدرت رسيدن همه مسلمانان
را بيرون خواهند ريخت که در اين صورت صدهزار نفرآواره خواهند شد.

تازه ترين
درگيريها که موجب وارد آمدن خساراتمالي و جاني فراوان شدهو قطعا آخرين آنها نخواهد
بود اين است که روز آول فوريه 1986 برابر با 12 بهمن 64 دادگاه ايالتي اوتار پرداش
رايي صادر کرد که بر اساس آن مکاني ( مسجدي) که از سالها محل عبادت مسلمانان بوده
براي عبادت در اختيار هندوها قرار گرفت.

بقيه هندوها مکان
مزبور را که يوها نام دارد و در نزديکي فيض آياد در ايالت اوتار پرادش قرار گرفته
محل تولد يکي از محبوب ترين خدايان هندو بنام راما قهرمان افسانه اي هندي
راماياناست بروايت آنها بابر پادشاه (مسلمان) مغول مکان مزبور را در 1528 تخريب و
تبديل به مسجد کرد از آن پس تا 1949 مسلمانان در آنجا عبادت مي کردند. بقرار معلوم
درگيريهائي نيز در همين دوره بين مسلمانان و هندو ها ايجاد مي گردد. مسلمانان مي
گويند در آن وقت که باير مکان مذکور را به مسجد تبديل کرد معبدي وجود نداشت تا
هندوها بر سر آن ادعا داشته باشند. درگيريها باعث شد که دولت مرکزي براي جلوگيري
از تشنجات دستور تعطيل آنرا بدهد ولي مسئله توسط هندوها به دادگاه احاله ميگردد.
اينک پس از 37 سال روز اول فوريه 1986 راي دادگاه به نفع هندوها صادر ميگردد و به
آنها اجازه ميدهد که در آن محل به عبادت بپردازند بدون اينکه اعلام نمايد که تملک
آن با مسلمانان است يا هندوان  ومشکل از
هنگامي آغاز گرديد که پنجاه هزار هندو صدور راي دادگاه را جشن مي گرفتند.به گزارش خبرگزاريها
در اينحال مسلمانان باين راي اعتراض و با شمشير چوب و سنگ به آنها حمله مي کنند که
در نتيجه عده اي کشته و زخمي مي شوند اين راي جامعه مسلمانان هندرا نگران نموده و
موجبات اعتراض شديد و گسترده در شهر دهلي و ساير شهرها از جمله کشمير گرديده.در
برخورد بين مسلمانان و هندوها در اطراف مسجد جامع شهر دهلي که منجر به کشته شدن
چند مسلمان گرديد امام جماعت مسجد(امام بخاري) بشدت به تيراندازي پليس و کشته شدن
افراد مسلمان اعتراض نمود.

ناآراميها به
سرعت به شهرهاي ديگر از جمله جامو و کشمير و سهور سرايت نمود. خبرگزاريها گزارش
داده اند که بدترين برخورد در شهر سهور بوده که طزفين هندوها و مسلمانان با اسلحه
شمشير سنگ و چوب به جان هم افتادند.در اين درگيريها عده زيادي کشته و صدها نفر
مسلمان زخمي مي شوند. وگروهي در اين رابطه دستگير شده اند ضمنا عده اي پليس زخمي
گرديدند.اين حوادث در هند تازگي ندارد ولي صدور راي وسيله دادگاه ايالتي آنهم پس
از 37 سال و بجان انداختن گروهاي مذهبي سوال برانگيز است.شواهد نشان مي دهد و پليس
و قواي دولتي نتوانسته اند حافظ مسلمانان باشند و جلوي خسارات فراوان مالي و جاني
را در شهرهاي مختلف بگيرند.

آخرين تحولان
حاکي است:زد و خورد بين هندوها و مسلمانان در سهور سه نفر کشته و در جامو بخاطر
ايجاد يک مسجد 120 نفر از جمله صد مامور پليس زخمي شد.

عکس العمل
مسلمانان هند

مسلمانان و احزاب
مختلف هند روز 2/12/64 در يک گردهمائي از مردم خواستند اتحاد خود را همچنان حفظ
کنند تابتوانند بر مشکلاتي که دولت هند پس از واگذاري غيرقانوني مسجد بابري به
هندوها ايجاد کرده است به هندوها فائق آيند.امام جمعه دهلي نو تظاهرات جمعه گذشته
مسلمانان را در اطراف مسجد جامع صلحجويانه خواند که پليس دخالت و دو نفر را به قتل
رسانده وي به دولت هشدار داد که بايد مسجد را به مسلمانان باز گرداند وي گفت ما تا
دستيابي به حقوق خود خاموش نخواهيم شد.

در پايان
گردهمائي قطعنامه صادر و طي آن اعلام گرديد مبارزات مسلمين عليه هيچ مذهب بخصوصي
نيست و فقط به منظور احقاق حقوق خودشان است در است قطعنامه آمده است که مسلمين
اجازه نخواهند داد دولت در شريعت آنان دخالت کند.

شرکت کنندگان در
گردهمائي هم چنين بازگرداندن نه تنها مسجد بابري بلکه تمامي اماکن عبادي که تحت
نظارت اداره آثار و ابنيه هند درآمده را خواستار شدند.

در اين رابطه
فدراسيون مسلمانان هند از سازمانهاي ملي هندي هاي مقيم انگليس در بيانيه مطبوعاتي
خود اعلام کرده حداقل بيست هزار مسجد در هند وجود دارد که در طول 39 سال گذشته به
معبد تبديل شده اند و اين با قانون اساسي کشور در تضاد است. اين فدراسيون روز 9
مارس 18 اسفند مجمعي تشکيل و در مورد واگذاري مسجد بابري به بحث خواهند پرداخت.در
اين مجمع مسلمانان کشورهاي ديگر شرکت خواهند داشت.

مورد فوق و يا
موارد مشابه نشان مي دهد که سازمانها و تشکيلات دولتي نيز به اختلافات از طريق ايجاد
محدوديت در فعاليت مذهبي مسلمانان دامن مي زنند. به عنوان مثال تعدادي از مساجد
تحت عنوان آثار باستاني تعطيل و اداي فرايض ديني در آنها غيرممکن گرديده
است.بعقيده مقامات دولتي اقامه نماز در مساجدي که وسيله دولت حفظ شده مجاز نيست و
يا يک دادگاه ايالتي کلکته اخيرا درخواست نموده که به تقاضاي چند هندوي متعصب از
دادگاه محل از انتشار قرآن در آن ايالت جلوگيري و قرآن هاي منتشره جمع آوري گردد و
اين کار با اعتراضات مسلمانان مواجه و دادگاه عقب نشيني کرد. کشور هاي مسلمان نظر
پاکستان و بنگلادش نيز به آن اعتراض کردند. و مطبوعات با همه بدبيني بخشي از
تلاشهاي مسلمانان در اين زمينه را انتشار دادند و از جمله از قول وزير امور مذهبي
پاکستان نوشتند که اين بدترين نوع محدوديت مذهبي عليه اقليتها در يک کشور ميتواند
باشد. مورد ديگر اينکه علائم و فشارهائي از اقدامات اوليه دولت در تغيير قانون
احوال شخصيه مسلمانان به چشم ميخورد.

بطور خلاصه
مسلمانان با تعداد قابل توجه جمعيت که به حدود     جمعيت کل هند ميرسد ازنقش اصلي خود به عنوان
يک قدرت فعال در سيستم حکومتي هند در قبال اقليتهاي ديگر محرومند برعکس باستناد
اظهارات يک هندو حاکميت اکنون در اختيار برهمن هائي است که تنها ده درصد کل جمعيت
هند را تشکيل ميدهند ولي اين عده معدوم مردم هند را مورد ظلم و ستم قرار ميدهند
اين طبقه توانست از طريق مراحل دموکراتيک به قانون مربوط به اتباع مسلمان يجاوز کند.
براي نيل به اين اهداف از دادگاهها و ساير مراجع استفاده مينمايد و نمونه هائي
قبلا ذکر گرديد.

باظهار مسلمانان
سرشناس هند هويت اسلامي مسلمانان دائما از طرف سيستم حاکمه اين کشور مورد تهديد
قرار مي گيرد. مسلمانان به ناچار بايد درصدد 
حفظ و حمايت از هويت اسلامي خود باشند.بعقيده يکي از اساتيد دانشگاههاي هند
حتي موضعگيري قانون اساسي نيز در رابطه با مسئله هويت اسلامي نامفهوم است.شواهد
امر نشان مي دهد که در هند مسلمانان هدف تبعيض مذهبيواقع مي شوند و در موارد مختلف
مانند پيدا کردن شغل و کار هندوها با تعصبات مذهبي و فرقه گرائي محيط را براي
داوطلبان استخدام و کارمندان مسلمان محدود مي سازد.

(دولت هند در
انخاب  اعزام نيروي کار به کشورهاي مختلف
دخالت زيادي داردو به مسلمانان فرصت کافي نمي دهد) مسلمانان گاه از بيم خشونت
هندوها مناطق مسکوني جداگانه اي براي خود تشکيل داده اند.مسلمانان از يک طرف
پايبند اصول و اعتقادات و فرهنگ خاص خود هستند از طرف ديگر ناچارند از بعضي
خصوصيات از قبيل مقاومت در برابر فرهنگهاي هندوئي چشم بپوشند.از لحاظ فرهنگي به
علت عدم توجه دواير و مقامات دولت به فرهنگ اسلامي زبان اردو –زبان اکثريت قريب به
اتفاق مسلمانان هند از اهميت خود افتاده است. در زمينه تجاري مسلمانان از تسهيلات
سرمايه گذاري در صنايع تا حد زيادي محروم اند. آنها درانتخابات شرکت فعال ندارند و
بعلت نداشتن بنيه و پايگاه مستحکم قدرت از ترس خشونت هندوها با احزابي که هيچ
علاقه اي به اسلام ندارند راي ميدهند و يا با آنها ائتلاف مي کنند.مسلمانا هروقت
که اعتراض براي کسب حقوق حقه خود کرده اند با خشونت روبرو شده اند در حاليکه
هندوها با ايجاد ناآرامي در موارد مختلف نه تنها به خواسته هاي خود ميرسند بلکه
امتيازات بيشتري نيز مي گيرند مثال بارز آن در آسام است که افراطيون هندو با ايجاد
ناآرامي هاي مداوم به حکومت رسيدند ولي عده زيادي از مسلمانان از حقوق خود محروم
شدند.

بطور خلاصه نگاهي
به وضع مسلمانان هند نشان مي دهد که بعد از استقلال هند و ايجاد پاکستان در 1947
مراکز اقتصادي و اجتماعي و مذهبي مسلمانان بطور سيستماتيک در شهرهاي مختلف بخصوص
مراکز تجمع مسلمانان مورد تهاجم سازمانهاي افراطي است. مسلمانان در بسياري از
موارد در برابر اقليتهاي ديگر مورد تبعيض قرار مي گيرند. حقوقشان ضايع و مهمترين
وسيله براي تضعيف آنها ايجاد درگيري هاي عمدي با استفاده از عوامل واحساسات مذهبي
است.

عوامل دشمني با
مسلمانان

علل و عوامل امر
را مي توان بشرح زير خلاصه کرد:

الف-وجود
سازمانهاي مختلف نژادپرستانه با زمينه فعاليت هاي ضد اسلامي زحمات گروههاي افراطي
هندو و حمايت ضمني مقامات و دستگاههاي دولتي هندي از جمله پليس برخوردار استاز آن
جمله است:

سازمان آر-اس-اس:اين
سازمان متعصب و پيرو سيستم حفظ کاستو معتقد است همه غير از هندوهائي که در هند
هستند بايد به آئين هندوها درآيند. اين سازمان در موارد بسياري به خشونت متوسل شده
اموال مسلمانان و گاه پيروان ساير مذاهب را غارت و حياتشان را مورد تهديد قرار
ميدهد معروف است که قاتل گاندي(که درصدد برچيدن سيستم کاست بود) اعضاي اين سازمان
بوده است.

2-جان سنگ. يک
سازمان طرفدار تبعيض نژادي که دستش به بسياري از غارتهاي اموال مسلمانان سوزاندان
اماکن تجاري و اقتصادي آنها آلوده است.

3-شيوسنا- که
اخيرا در شهر بمبئي تاسيس شده و مراکز فعاليت خود را به شدت و سرعت به شهرهاي
مختلف که مرکز تجمع مسلمانان از جمله کشمير گسترش داده اعضاي اين سازمان متعصب
هندوئي معتقدند که هند متعلق به هندوهاست و زمينه فعاليت آنهامشخصا ضداسلامي
است.رهبر آنها اخيرا گفته بود که اگر روزي به قدرت برسد اجازه نخواهد داد که حتي
يک مسلمان در هند باقي بماند.

4-حزب چپ و
کمونيست:ترديد نيست که احزاب کمونيست نقش فعالي در ايجاد تضييقات و محدوديتها براي
فعاليت گروههاي مذهبي و بخصوص مسلمانا دارند. و مشوق و راهنماي دولت در انجام اين
امورند.نقش مسيحيت را نبايد در اين مورد ناديده گرفت.

ب: جدا از عواملي
که ريشه در سياست و حکومت هند دارد از جمله رعايت اصل سيلکرلاريزم که بخصوص در هند
هميشه به عنوان اصل جدائي از سياست بر آن تاکيد مي شود عوامل ديگري ناشي از خود
جامعه مسلمانان در هند است که اين وضع آشفته را تسريع مي کند که از آن جمله:

1-عدم آگاهي کافي
توده مسلمان به علت فقر بينوائي عقب ماندگي نداشتن امکانات براي ايجاد آگاهي سياسي
و اجتماعي.

2-خلاء رهبري در
ميان مسلمانان.

3-عدم انسجام
مسلمانان و نداشتن پايگاه قدرت در متن جامعه خود.

4-وجود مسلمانان
دولتي يا عناصر وابسته به دولت که در هر موردي اقدامات ضداسلامي دولت را توجيه و
آنها را قانوني تفسير مي کند.

5- عوامل پنهان
خارجي و داشتن امکانات کافي براي ايجاد تفرقه و آشوب ها و درگيري هاي خونين مذهبي
در مواقع لازم.

6-رسانه هايگروهي
که برخي از آنها ضمن وارونه جلوه دادن حقايق و بزرگ کردن اشتباهات مسلمانان به
موقع آتش افروزي مي کنند و در عوض مظالم هندوها را بر مسلمانان ناديده مي گيرند.

7- در کنار همه
اين عوامل بي تفاوتي حکومت هند نسبت بهاين جرياناتتجربه نشان داده است که نيروهاي
پليس و حفاظتي هميشه موقعي وارد عمل شده اند که مسلمانان خسارات مالي و جاني
فراوان ديده و نقش آنها تا حدي فقط براي نشان دادن حضور دولت در صحنه به نفع
مسلمانان است( البته بي انصافي است اگر گفته شود هيچ نقشي ندارند زيذت در برخي
موارد دخالت آنهاموجب کاهش خسارات و تشنجات است)ضمنا دولت هند هميشه سعي دارد ادعا
کند که دموکراسي بزرگ هند خانه مذاهب بسياري است و پيروان آنها بطور مسالمت آميز
در کنار يکديگر و براي هند زندگي مي کنند حتي راجيوگاندي در مصاحبه هاي خود بخصوص
در خارج از هند (در سفر اخير مسقط و عمان) از اقدامات حمايتي هند از مسلمانان و
برنامه هائي که براي اقليت مسلمان در نظر دارد سخن مي گويد در هفته جاري نيز از
احزاب مخالف خواسته تا نسبت به يک لايحه در مورد مسلمانان که ظاهرا براي جلب رضايت
آنها است تشکيل جلسه دهند.دليل اين امر اين است که راي مسلمانان هميشه در انتخابات
سراسري نقش مهمي داشته شايد اينديراگاندي تا حد زيادي بر اين امرواقف بود و با
توجه به نقشي که مسلمانان در استقلال هند داشتند سعي در جذب قلوب مسلمانان داشت و
حزي کنگره در دوره هاي قبل حتي بعنوان سمبليک هم شده گاها رياست جمهور( هرچند نقش
تشريفاتي داشته و دارد) را از ميان مسلمانان انتخاب مي کردند. ذاکرحسين و فخرالدين
علي احمد از آن جمله بودند. امام اين رسم نيز ظاهرا منسوخ گرديده و چند سالي است
که به موجب تجنب سيکها يک نفر سيک برياست جمهوري برگزيده شده بهتر است اگر حزب
کنگره نيز علاقه اي به جامعه اسلامي نشان مي دهد بيشتر براي جلب آراء موافق
انهاست.

عامل اميد بخش

خوشبختانه در اين
ميان يک عامل مهم که مايه اميدواري جهان اسلام ميباشد به مسلمانان هند دلگرمي و
اميد ميدهد و آن انقلاب شکوهمند اسلامي ايران است.آثار اين انقلاب در بيداري
مسلمانان هندرا در چند سال گذشته مي توان از لابلاي خطوط و علائم خشنود کننده اي
در ميان جامعه مسلمانان و نوشته ها و گفته هاي مسلمانان آ» کشور مشاهده کرد.آثار
پديدار گشته وعلاقه به تشکيل اجتماعات انجمن ها برگزاري کنفراتس ها سمينارها متعدد
و بيش از گذشته است.يادآور مي شود که در گذشته جامعه مسلمانان که امکان تظاهرات
وسيع نداشتند فقط شرکت وسيع و همه جانبه در نمازهاي عيد سعيد فطر فرصت مغتنمي براي
آنها براي نشان دادن ناخشنودي خود از دولت بود و اين امر به هشدار به دولت و
قدرتهاي ضداسلامي تعبير مي شد.

اينک سمينارها و
کنفرانس ها و نشستهاي متعدد ميتوانند بيانگر اعتراضات و نقطه نظرات آنان باشد. اين
سمينارها و نشست ها بيشتر به منظور بالا بردن صداي اعتراض مسلمانان در مقابل حق
کشي هاي مسلمانان و نيز حفظ هويت اسلامي است. بعنوان نمونه در سميناري که اخيرا
وسيله مسمانان ترتيت داده شد گفته شد دولتي که مدعي آزادي است درصدد نابود ساختن
مسلمانان بوده و در موضع گيري عليه مسلمانان ترديدي بخود راه نميدهد. سمينار هشدار
داد در صورتي که اين روند ادامه يابد مسلمانان اعتماد خود را به سيستم کاملا از
دست داده و به دولت هشدار مي دهند که در اين صورت مجبورند پارلمان مجالس انتخابات
و تمام سيستم ستمگر و فاسد را تحريم کنند

با توجه به اينکه
مقدمات بيداري مسلمانان در شبه قاره کم و بيش فراهم شده و انقلاب اسلامي ايران
چراغ فراراه اين بيداري باشد لذا جمهوري اسلامي ايران ميتواند با ايجاد رابطه
بيشتر با مسلمين شيه قاره و توسعه آن نقش بسيار سازنده اي در نجات مسلمانان آن
ايفانمايد در سايه حمايت و هدايت جمهوري اسلامي مسلمانان هند ميتوانند در وحله اول
هويت اسلامي خو را که اکنون کوشش براي حفظ آن آغاز گرديده بکمال برسانند و در وحله
بعدي با آگاهي از توانائيهاي خود و قدرت اسلام نقش موثر و سازنده خود را در هرم
قدرت و جايگاه رفيع خود و اسلام را در آن کشور بزرگ و در ميان جمعيت چند
صيدميليوني هندي بيابند.

/

یاران امامان

ياران
امامان   11

ابوحمزه ثمالي

سيد محمدجواد
مهري

ابوحمزه در زمانش
مانند سلمان است در آن زمان.

امام صادق عليه
السلام با اين تشبيه زيبا –براساس اين نقل- ابوحمزه ثمالي را مانند جناب سلمان
فارسي يار باوفاي پيامبر بزرگ اسلام ص و اميرالمونين عليه السلام  معرفي مي کند. سلمان همان کسي است که پيامبر
صلي الله عليه و آله درباره اش فرمود: ان سلمان منا اهل البيت سلمان از ما اهل بيت
است و بي ترديد اين بالاترين قضيلت سلمان است که پيامبر ص او را نه تنها از اصحاب
و ياران خود بلکه از اهل بيت و خاندان والاي خويش مي داند و شايد چنين سخن بزرگي
درباره هيچ يک از اصحاب خويش نفرموده باشد. پس وقتي امام صادق عليه السلام ابوحمزه
را تشبيه به سلمان مي نمايد به اين معني است که او را نزديکترين افراد به خاندان
عصمت و طهارت عليهم السلام وي داند و اين سخن والا دليل بر اين است که ابوحمزه
احترام خاصي نزد امامان ما داشته و مورد اطمينان آنان بوده است. و شايد وجه تشبيه
ديگر همين باشد که ابوحمزه مانند سلمان مردي حکيم و دانشمند بوده و در علم تفسير
قرآن و حديث کتاب نگاشته است.و از اين روي مي بينيم در روايتي ديگر از امام رضا
ليه السلام نقل شده است که فرمود: ابوحمزه ثمالي قي زمانه کلقمان في زمانه و ذلک
انه خدم اربعة منا علي ابن الحسين و محمدبن علي و جعفر بن محمد و برهة من عصر موسي
بن جعفر صلوات الله عليهم

ابوحمزه ثمالي در
د.ران خود مانند لقمان است در زمان خود چرا که او به چهر نفر از ما چهار امام خدمت
کرده است:امام سجاد و امام باقر و امام صادق و مقداري از دوران امام کاظم صلوات و
درود خدا بر آنان باد.

گرچه تدر زنده
ماندن ابوحمزه تا زمان امام هفتم عليه السلام نزد بزرگان اختلاف است ولي اين روايت
دليل است بر اينکه ابوحمزه در رمان موسي بن جعفر ع نيز بوده است.

ابوحمزه ثمالي
کيست؟ در هر صورت ابوحمزه چهره اي است شناخته شده نزد ائمه و بزرگان و علما و
بسياري از روايت هاي معروف را ازامامان عليهم السلام نقل کرده است و تمام علماي
رجال او را توثيق نموده اند و به جلالت و عظمت و شخصيت ارزشمند او اعتراف
دارند.حتي برخي از علماي اهل سنت نيز از او روايت نقل کرده و به صدق  وامانتش اعتراف دارند. و اما اين نام شريف نه
تنها نزد عالمان که نزد عوام نيز معروف و مشهور است و چه کسي است که عاي ابوحمزه
ثمالي را نخوانده يا لااقل نشنيده باشد؟ و اين دعائي است شريف که در سحرهاي ماه
مبارک رمضان مي خوانند و هروقت بخوانند خوب استو مضامين عاليه اش دلالت دارد
براينکه بي گمان از امام معصوم سلام الله عليه واردشده است. اين دعا را امام سجاد
عليه السلام به ابوحمزه ياد داد و اوحمزه آن را براي شيعيان نقل کرد تا هم اين دعا
جاودانه بماند و هم نام نامي راويش درود بي پايان خدا بر او و ديگر ياران صديق
امامان باد.

ابوحمزه ثمالي
نامش ثابت بن دينار کنيه اش ابوحمزه و کنيه پدرش ابوصفيه و ثمالي از اين جهت به او
گويند که نسبش مي رسد به شخصي به نام ثمالة بن اسلم بن کعب که از قبيله ازد بوده
است و لذا به او ازدي نيز مي گويند.

نجاشي به نقل از
محمد بن عمر جعابي گويد:او داراي سه فرزند بود به نامهاي: نوح منصور و حمزه که هر
سه همراه با زيد بن علي بن الحسين ع به شهادت رسيدند. نجاشي همچنين درباره اش مي
گويد: او از بهترين ياران امامان و مزدان موثق بود که در روايت به قول او اعتماد
مي کنند.ابوحمزه در کوفه مي زيسته و از مرا جع شيعيان به شمار مي آمده است و
نزدامامان احترام فوق العاده اي داشته و در سال 150 هجري از دنيا رفته است.

شيخ صدوق مي
گويد: ابوحمزه ثابت بن دينار ..ثقة عدل قدلقي اربعة من الائمة علي بن الحسين و
محمدبن علي و جعفر بن محمد و موسي بن جعفر عليهم السلام –ابوحمزه ثقه و عادل است
او چهار امام را ملاقات کرده است امام سجاد و امام باقر و امام صادق و امام کاظم
عليهم السلام.

کشي از ابوحمزه
نقل مي کند که گفت :روزي دختر کوچکم به زمين خورد و دستش شکست. او را نزد شکسته
بند بردم تا بدستش نگاه کند گفت: شکسته است و بايد فورا مداوا شود. هنگامي که
مشغول به کارش شد در اثر درد شديدي که بچه احساس مي کرد ناله و فريادش بلند شد.من
دلم شکست گريه کردم و براي دخترکم دعا کردم. ناگهان شکسته بند دست بچه را گرفته
بيرون آمد و با تعجب هرچه به دست بچه نگاه مي کرد اثري از شکستگي  نمي ديد. آنگه رو به من کرد و گفت: دست بچه ات
هيچ نقصي ندارد سالم است.من اين داستان را براي امام صادق عليه السلام نقل کردم
فرمود: دعاي تو با رضايت حق تعالي همراه شد و در کمتر از چشم به هم زدن دعايت
مستجاب شد.

از مولفين اصحاب

ابوحمزه از خواص
اصحاب بوده است و گذشته از روايتهاي زيادي که نقل کرده خود داراي تاليفات و نوشته
جات زيادي است. ابن النديم در فهرست گويد: او از مردان بزرگ و ثقه بوده است و
کتابي به نام تفسير ابي حمزه ثمالي در تفسير قرآن نگاشته است.يکي از روايتهايي که
ابوحمزه از امام سجاد نقل مي کند در آن مي گويد: صحيفه اي به دست آوردم که در آن
سخنان امام زين العابدين ع در رابطه با زهر در دنيا و پند و اندرز به مردم بود. فورا
آن را استنساخ نمودم و براي اطمينان خاطر نزد حضرت بردم تا اگر اشتباهي در نقل
صحيفه وجود دارد رفع نمايد. حضرت آن را از من گرفت و تصحيح کرد سپس به من
بازگردانيد. از اين روايت دقت احتياط و اتقان در نقل حديث از ايشان کاملا روشن مي
شود و لذا متن دعاي ابوحمزه را مي توان يکي از معتبرترين دعاها دانست.نجاشي کتاب
النوادر را از جمله کتاب هاي ابوحمزه دانسته و رسالة الحقوق امام زين العابدين
عليه السلام را هم به او نسبت داده است گويا اين رساله را که امام سجاد عليه
السلام به اصحابش نوشته توسط ايشان به آنها رسيده است.

شيخ طوسي در
فهرست خود کتاب النوادر را به تاليفات خود افزوده است.

ابوبصير گويد: بر
امام صادق عليه السلام وارد شدم : از من احوال ابوحمزه ثمالي را پرسيد. عرض کردم:
او بيمار بود. حضرت فرمود: هنگامي که بازگشتي سلام مرا به او برسان و به او خبر ده
که در فلان روز و فلان ماه از دنيا خواهد رفت.

ابوبصير گويد:
عرض کردم: قربانت کردم او به شما علاقه زيادي دارد و از شيعيان شما است.فرمود:
آري! راست ميگويي و آنچه نزد ما است براي او بهتر است.

آنگاه عرض کردم:
آيا شيعيان شما با خواهند بود؟

فرمود:آري!آن
شيعه اي که از خدا بترسد و به سخنان پيامبر ص عمل کند و از گناهان اجتناب نمايد
همراه ما و در درجه ما خواهد بود.

دو روايت از
ابوحمزه

هن ابي حمزه
الثمالي قال: سمعت علي بن الحسين ع يقول: من عمل بما افترض الله عليه فهو من
خيرالناس ومن اجتنب ماحرم الله عليه فهو اعبد الناس ومن اورع الناس و من قنع بما
قسم الله له فهو من اغني الناس.

(امالي مفيد-ص
185)

ابوحمزه گويد:
شنيدم امام سجاد عليه السلام فرمود: هرکس به آنچه خدا بر او واجبکرده عمل نمايد پس
او از بهترين مردم است و هرکس آنچه را خداوند براو حرام کرده از آن اجتناب ورزد پس
او از پارساترين و پرهيزگارترين مردم استو هرکس به آنچه خداوند بر او مقرر کرد
قانع شود پس او از بي نيازترين مردم است.

ابوحمزه ثمالي از
امام باقر عليه السلام نقل مي کند که فرمود: بني الاسلام علي خمس: علي الصلاة
والزکاة والصوم و الحج والولاية و لم يناد بشيء کمانودي بالولاية

(کافي –ج2- ص18)

اسلام بر پنج رکن
استوار گرديده: بر نماز و زکات و روزه و حج و ولايت و به چيزي مانند ولايت اهميت
داده نشده است.

منابع:

رجال کشي-فهرست
شيخ طوسي- فهرست ابن النديم- وسائل الشيعه-معجم الرجال الحديث-اعيان الشيعه-جامع
الرواة-امالي مفيد.

/

حقوق فرزندان

حقوق فرزندان

شک نيست که
بزرگترين حق برعهده هر انساني پس از حق خداوند حق پدر و مادر است و لذا در آيات
قرآن مکرر پس از دستور توحيد در عبادت احسان و نيکي به والدين مورد تاکيد قرار
گرفته است ولي اهميت اين مطلب نبايد موجب شود که پدران و مادران حقوق فرزندان خويش
را فراموش کنند و آنها را ناديده بگيرند. غفلت از اين امر مهم موجب بروز مشکلات
اجتماعي بسيار پيچيده اي مي گردد که حل آنها نياز به صرف وقت وهزينه فراوان دارد و
شايد گاهي لاينحل بماند. مشکلات اجتماعي مانند بيماريهاي شخصي را بايد با پيشگيري
از بروز آن جلوگيري کرد.

بدون شک قسمت
اعظم هر جامعه اي را کودکان و جوانانتشکيل مي دهند گذشه از اين از نظر کيفي نيز
قمت عمده هر جامعه آنها هستند. بي توجهي به مسائل آنها به کل جامعه صدمه هاي غير
قابل جبراني مي زند.اکثر کارهاي انسان نشات گرفته از عوامل دروني است که پي ريزي
آنها اکثرا در کانون خانواده است گرچه محيط مدرسه و جامعه و اطرافيان نيز بسيار
موثر است ولي ريشه تحولات غالبا به عوامل تربيتي خانوادگي برمي گردد.

اسلام وتربيت
کودکان

روي اين اساس دين
مقدس اسلام اهميت فراواني به مساله تربيت کودک داده است. و نه تنها در بدو ولادت
که در ايام حمل بلکه قبل از آن و حتي در موقع اختيار همسر دستورات شارع مقدس اسلام
بيشتر متوجه فرزندان آينده است که چه محيطي براي تربيت آنها به وجود خواهد آمد.

بر اساس روايات
اهل بيت عليهم السلام همانگونه که والدين بر انسان حقوقي دارند که بايد رعايت شود
و اگر نشد عقوق به حساب مي آيد فرزندان نيز حقوقي دارند که عدم رعايت آنها عقوق
است. عقوق در اصل به معناي بريدن و شکافتن است. گويا کسي که رعايت حقوق واجبه پدر
و مادر يا ديگران را نمي کند و روابط را با آنها قطع کرده است.

از رسول خدا صلي
الله عليه و آله نقل شده که فرمود: يلزم الوالدين من العقول لولدهما مايلزم
الولدلهما من عقوقهما همانگونه که پدر 
مادر ممکن است مورد عقوق فرزندان باشند و به اصطلاح فرزند عاق والدين شود
فرزند نيز ممکن است مورد عقوق پدر و مادر باشد و آنها عاق او شوند.

از رسول خدا صلي
الله عليه و آله نقل شده که فرمود:يلزم الوالدين من العقول لولدهما مايلزم
الولدلهما من عقوقهما همانگونه که پدر  و
مادر ممکن است مورد عقوق فرزند باشند و به اصطلاح فرزند عاق والدين شود فرزند نيز
ممکن است مورد عقوق پدر و مادر باشد و آنها عاق او شوند.

و از امام صادق
عليه السلام روايت شده که فرمود برالرجل بولده بره بوالديه نيکي و احسان به
فرزندان مانند نيکي و احسان به پدر و مادر است.

در روايت ديگر
اکرموا اولادکم و احسنوا آدابهم يغفرلکم فرزند خود را گرامي بداريد و اخلاق خوب
بياموزيد خداوند گناهان شما را مي آمرزد.

مردي از امام
صادق عليه السلام پرسيد:به چه کسي احسان کنم؟ فرمود به پدر و مادرت. گفت: آنها
وفات کرده اند. فرمود:به فرزندانت احيان کن.

و امثال اين
روايات فراوان است که نشانگر اهميت و لزوم رعايت حقوق فرزندان در اسلام است.

حقوقي که در
اسلام براي فرزندان ذکر شده بعضي از آنها از نظر فقهي واجب است و حتي از نظر حقوقي
قابل پيگرد و تعقيب قانوني است و آن نفقه لازم او است و اين اختصاص به فرزندان
کوچک ندارد بلکه هر فرزندي واجب النفقه پدر و مادر است و هر پدر و مادري واجب
النفقه فرزندان. ولي ترتيب و شرايطي دارد که در رساله هاي عمليه ذکر شده است.

اجمال مطلب آن که
طبق فتواي حضرت امام در تحريرالوسيله بر انسان واجب است که در صورت تمکن نفقه لازم
فرزند از خوراک و پوشاک و مسکن در صورتي که او نيازمند باشد تهيه کند.

نامگذاري فرزندان

يکي از اين حقوق
نام گذاري است که در روايات زيادي انتخاب نام خوب براي فرزندان مورد تاکيد فراوان
قرار گرفته است.

مردي از پيامبر
خدا صلي الله عليه و آله پرسيد: اين فرزند من چه حقي بر من دارد؟ فرمود:تحسن اسمه
و ادبه و تضعه موضعا حسنا –نام نيکو برايش انتخاب کني و او را اخلاق و آداب نيکو
بياموزي و در جايگاه خوبي قرار دهي.

شايد منظور از
جمله اخير احترام گرامي داشتن فرزند يا به وجود آوردن محيط سالم براي زندگي او
باشد.

اميرالمونين عليه
السلام در نهج البلاغه مي فرمايد: حق الولد علي الولدان يحسن اسمه و يحسن ادبه و
يعلمه القرآن – حق فرزند بر پدر اين است که نام خوبي بر او نهد و او را خوب تاديب
و تربيت کند و قرآن بياموزد وشايد قرآن به معني مصدري باشد يعني خواندن بياموزد.

در روايتي ديگر
از رسول اکرم صلي الله عليه وآله نقل شده که فرمود: از حقو فرزند بر پدر سه چيز
است: نام خوب بر او نهد. و او را نوشتن بياموزد و چون به سن بلوغ جنسي برسد برايش
همسر اختيار کند.

از امام صادق
عليه السلام منقول است که فرمود: وتجب للولد علي والده ثلاث خصال:اختيار لوالدهتة
و تحسين اسمه و المبالغة في تاديبه

سه چيز براي
فرزند بر پدر واجب است که رعايت کند :1- در انتخاب مادرش دقت کافي به عمل آورد.
وشايد منظور از تضعه موضعا حسنا در بعضي روايات همين باشد 2-نام او را از  نام هاي خوب انتخاب کند 3-در تربيت و تاديبش
کوشش کافي بنمايد.

نامگذاري فرزند
از مسائلي است که در اسلام به آن اهميت فراوان داده شده است زيرا نام عنوان شخصيت
انسان است و اگر نامناسب باشد از نظر رواني تاثيرات سوء دارد. بطور کلي نامگذاري
فرزند هميشه حکايت از گرايشهاي جامعه دارد. در روايتي از امام رضا عليه السلام
پرسيدند:چرا عرب نام فرزندان خود را بنامهاي سگ پلنگ و يوزپلنگ و امثال آنها مي
گذارد فرمود: عرب جنگجو است و با اين نامها مي خواستند دشمن را به وحشت بياندازند.

در هر دوراني و
در هر جامعه اي نوع خاصي از نامگذاري شايع مي شود و هميشه حکايت از گرايشها ي
اجتماعي دارد. در دوران سياه گذشته ايرا سعي بر اين بود که نام هاي قديم پارسي را
در ميان مردم ترويج نمايند.يکي از فرهنگهاي اطلاعات عمومي چند صفحه بنامهاي دختران
و پسران اختصاص داده است که همه از همين قبيل است: هوشنگ و فريدون و …براي پسران
و شهناز و مهناز  و … براي دختران!!

ائمه اطهار عليهم
السلام نيز  به همين دليلي مردم را از بعضي
نام ها منع کردند با اينکه در اثر معناي نامناسبي ندارد ولي چون حکايت از شخصيت
هاي بدسابقه اي مي کند آنگونه نامها منع شده است مانند حارث و خالد و حکم و
اباالحکم و امثال آنها. و در روايت است که رسول خدا صلي الله عليه و آله نام اشخاص
و شهرها را اگر زشت بود تغيير مي دادو مي فرمود: نام خوب اختيار کنيد که روز قيامت
شما را به همي نامها مي خوانند.امام موسي ابن جعفر عليه السلام فرمود : اولين
احسان پدر بر فرزند اين است که نام خوبي براي او انتخاب کند.

بهترين نامها

طبق روايات اهل
بيت عليهم السلام راست ترين نام آن است که مشتمل بر عبودين خداوند باشد مانند
عبدالله و عبدالکريم و عبدالرحمان و افضل نامها نام پيامبران است و از همه برتر
نام رسول خدا صلي الله عليه و آله است. واضح است نامهايي مانند عبدالله و
عبدالرحيم و عبدالکريم و امثال آن که معناي همه آنها بنده خدا است راست ترين نامها
است و کودک هنوز هيچ لياقتي از خود نشان نداده که مستوجب مدح يا ذم باشد ولي بنده
خدا بودن واقيتي است که براي همه کس از ابتدا اثبات است.

و اما نامهاي
پيامبران مانند ابراهيم موسي عيسي داود سليمان و به خصوص نام مبارک پيامبر گرامي
اسلام محمد صلي الله عليه و آله و همچنين ائمه اطهار عليهم السلام و بخصوص نام علي
که يادآور شخصيت والالي اميرمنين عليه السلام است از بهترين نامها است:

1-فرزند را بياد
عظمت و فداکاري و قدس و تقواي آنان انداخته و او را ناخودآگاه به سوي پاکي سوق مي
دهد. برخلاف نامهائي مانند چنگيز و صدام که يادآور خونخواري و آدمکشي است که بطور
طبيعي در فرزند انگيزه قساوت و شقاوت به وجودمي آورد و همچنين نام شخصيتهاي خيالي
که در افسانه هائي همچون شاهنامه و امثال آن آمده است که اگر تاثيري در روحيه
فرزند داشته باشد او را به گردنکشي و طغيان و تجبر و تکبر وامي دارد.

2-نشانه علاقه و
محبت انسان به آن شخصيت هاي ارزنده تاريخ بشريت است. طبيعي است که انسان با گذاشتن
نام افراد مورد علاقه خويش بر اولاد و شهرها و خيابانها و مغازه ها و امثال آن سعي
در زنده نگه داشتن نا آن شخصيتها دارد.در روايت است که شخصي از رسول خدا صلي الله
عليه و آله پرسيد: پسري برايم متولد شده نام او را چه بگذارم؟ فرمود محبوبترين
نامها نزد من حمزه است.

به احتمال زياد
اين ولادي پس از شهادت جناب حمزه عليه السلام بوده است و پيامبر خدا صلي الله عليه
و آله با اين پيشنهاد خواستند که نام آن حضرت با نامگذاري مورد توجه بيشتر قرار
گيرد.

و همچنين در
روايات فراواني تاکيد برا اين شده است که تا حد مقدور از نام محمد استفاده شود. از
رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت شده که فرمود: هر کس سه پسر داشته باشدو يکي
از آنها را محمد نام ننهد بر من  جفا کرده
است.

و در روايتي ديگر
: رواي از امام پرسيد که ما  نام شما اهل
بيت را بر فرزندانمان مي گذاريم آيا اين کار که دليل علاقه است براي ما نفعي دارد؟
فرمود آري! بخدا قسم

و همچنين در مورد
دختران در روايات آمده است که نام فاطمه برآنها بگذاريد. حضرت زهرا سلام الله
عليها داراي القاب بسيار جالب و نيکو است و مي توان براي دختران نيز از آن نامها
استفاده کرد مانند: زهرا طيبه و طاهره و امثال آنها.

نامها نامناسب

مناسب است در
اينجاتذکري داده شود و آن اينکه بعضي افراد به دليل عدم آگاهي از معاني الفاظ عربي
نامهايي را از پيش خود اختراع مي کنند که معناي مناسبي ندارد. مثلا کلمه سيدة
الزهرا را نام مي گذراند در حالي که معناي آن با ملاحظه اضافه کلمه سيده به زهرا
نامناسب است گويا او بر حضرت زهرا برتري دارد کهسيده او است. بعضي لقب الانسيه
الحوراء را که از القاب حضرت زهرا سلام الله عليه است تفکيک مي کنند و تنها نام
انسيه يا حوراء مي گذاند و اين نيز صحيح نيست و بطور کلي اين لقب حکايت ازيکي از حصائص
آن حضرت مي کند و اطلاق آن بر ديگران حتي به عنوان تيمن و تبرک نيز نامناسب است.

بعضي از افراد
نامهاي مخصوص خداوند يا صفات مخصوص الهي را بر فرزندان خود مي گذارند و اين نيز
ناشي از عدم آشنائي به زبان عربي است مانند نامهاي کريم رحيم رحمن عظيم جبار و
امثال آن که در اصل نام اينها عبدالرحيم عبدالرحمن و … است بخصوص نام رحمن که
علم ذات مقدس الهي است و بر غير از او اطلاق نمي شود. و همچنين نامهائي مانندنبي
که در اصل عبدالنبي و عبدالرسول است.

بعضي از آن فراتر
رفته و راهي براي توجيه نگذاشته اند و بر فرزند خود نام نبي الله مي دارند!! گويا
هر کلمه اي را به الله اضافه کنند مي شود نام اسلامي مناسب ولذا نامهائي از قبيل
آيت الله حجت الله بيت الله (يعني خانه خدا) و امثال آن انتخاب مي کنند! بلکه
شنيده شده است بعضي بر فرزند خودنام الله را مي گذارند که اين ديگر به هيچ وجه قابل
توجيه نيست.نامهاي نامناسب براي فرزند از چند جهت موجب ناراحتي مي شود:

1-اگر نا  قابل تلفظ به سادگي نباشد و هر کس او را به
نحوي صدا کند از نطر رواني اثر سوء دارد و ممکن است موجب احساس دوگانگي در شخصيت
خود بشود.

2- اگر نام معناي
واضحي نداشته باشد ممکن است موجب احساس بي شخصيتي و پوچي بشود. يکي از برادران طي
نامه اي از ما مي پرسيد که معناي نام او چيست؟ و ما هرچه در فرهنگ ها جستجو کرديم
معنائي براي نام او نيافتيم. واضح است که او از بي معنا بودن نام خويش رنج مي برد
که به ما متوسل شده بود.

3- بعضي از نامها
در ميان مردم موجب سرافکندگي است.نامهائي که معناي زشت دارد و بدليل بعضي اعتقادات
خرافي بر فرزندان خويش مي گذارند بخيال اينکه اگر چنين نام نهند زنده مي ماند
غالبا در مواردي که فرزندان پيشين خود را از دست داده اند چنين نامهائي انتخاب مي
کنند.

4-نامهائي که
يادآور شخصيت هاي خونخوار يا متجبر و زورگو 
باشد انسان را ناخودآگاه بسوي همان صفات سوق مي دهد گويا آنرا الگوي خويش
قرار مي دهد. هرگاه که به نام خود توجه مي کند توقع همان صفات را از خود دارد.

5- نامهائي که
مناسب کودکي و ظرافت آن دوران است هميشه انسان را کوچک و پرتوقع و به اصطلاح لوس
جلوه مي دهد و شايد موجب بروز اين صفات در او نيز بشود.

6- بعضي از نامها
ممکن است در جامعه هاي ديگر بخصوص کشورهاي عربي که باين الفاظ آشنا هستند موجب
تنفر و حتي برخورد خصمانه شود.شخصي که نام او نبي الله بوده از قرار مسموع در يکي
از ادارات دولتي يک کشور عربي به اين مسال برخورده است و کارمند عرب حاضر نشده کار
او را انجام دهد تنها بدليل تنفر او از اينکه کسي خود را پيامبر خدا بداند. و حق
هم با همان کارمند است. و همچنين ديگري که نام او اسرائيل است نيز گرفتار چنين
وضعي شده است.

خلاصه شکي نيست
که نام عنوان و معرف شخصيت انسان است. پدر و مادر بايد دقت کافي بعمل آورند و نام
مناسب براي فرزند خويش انتخاب کنند. نامي که يادآور شخصيت هاي محبوب در جهان اسلام
است و مي تواند اورا وادارد که آنرا الگوي خويش قرار دهد و از آنان در زندگي پيروي
نمايد و از سوي ديگر در برابر دوستان و آشنايان و ديگران احساس خجلت و شرمندگي
نکند بلکه نام براي او يک زينت و مايه افتخار باشد.

/

صبر

اخلاق و تربيت
اسلامي          قسمت نهم

حجة الاسلام محمد
حسن رحيميان

صبر

موارد و اقسام
صبر

صبر بر حسب موارد
داراي اقسامي است که در تعابير گوناگون به آنها اشاره شده است.

حضرت
اميرالمؤمنين عليه السلام از پيغمبر صلي الله و عليه و آله نقل کرده که فرمود:

الصبر ثلاثة :
صبر عند المصيبة و صبر علي الطاعة و صبر عن المصيبة…

اصول کافي –حديث
15- باب الصبر

صبر بر سه قسم
است:سبر بر مصيبت صبر بر طاعت و صبر از معصيت…

و حضرت امير
المومنين عليه السلام فرموده است:

الصبر
صبران:صبرعلي ماتکره و صبر عما تحب

نهج البلاغه
فيض-خطبه 55

صبر بر دوگونه
است: صبر بر آنچه دوست نداري و صبر از آنچه که دوست داري.

ودر حکمت 31 نهج
البلاغه چنين فرموده:

الْإِيمَانُ
عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ: عَلَى الصَّبْرِ وَ الْيَقِينِ وَ الْعَدْلِ وَ
الْجِهَادِ-  وَ الصَّبْرُ مِنْهَا عَلَى
أَرْبَعِ شُعَبٍ-  عَلَى الشَّوْقِ وَ
الشَّفَقِ وَ الزُّهْدِ وَ التَّرَقُّبِ- 
فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَى الْجَنَّةِ سَلَا عَنِ الشَّهَوَاتِ-  وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النَّارِ اجْتَنَبَ
الْمُحَرَّمَاتِ-  وَ مَنْ زَهِدَ فِي
الدُّنْيَا اسْتَهَانَ بِالْمُصِيبَاتِ- 
وَ مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ إِلَى الْخَيْرَاتِ

وقتي که راجع به
ايمان از آنحضرت سءوال شد در جواب فرمود:

ايمان بر چهار
پايه استوار است:صبر يقين عدل وجهاد. و اما صبر داراي چهار شاخه است:شوق (علاقه
مندي)رس پارسائي و انتظار پس انکس که مشتاق بهشت است خود را از شهوتها و خواهش هاي
نفس پاک کرده و از آنها چشم مي پوشد و هر که از آتش ترسد از آنچه حرام است دوري مي
گزيند و هرکس از دنيا دل برکند مصيبت ها و گرفتاريها را سبک مي شمارد و هر که در
انتظار مرگ بود بسوي خوبيها شتاب مي کند.

در مجموع امور
مربوط به انسان را مي توان به دو بخش کلي تقسيم کرد: يکي- اموري که موافق طبع و
ميل انسان است و ديگر- اموري که موافق ميل او نيست.

صبر بر
سراء(الصبر علي السراء)

اموري که موافق
طبع و ميل است صبر آنها را ((صبر بر سراء))‌ مي نامند. اين امور مانند سلامت و
آسايش جسم رفاهيات زندگي مال جاه مقام زن و فرزند هستند که اگر انسان خود را
بوسيله صبر در برابر آنها کنترل نکند با دلبستگي و دلخوشي مفرط به آنها خود را مي
بازدو دچار غفلت و بازي خوردن او شده و به سرکشي و طغيانگري مي انجامد.

کلا ان الانسان
ليطغي ان راه استغني)) (علق-6و7)

به حقيقت همانا
انسان آنگاه که خود را بي نياز ديد سرکش مي شود.

در حالي که انسان
بايد همواره در پرتو ياد خدا متوجه به فقر و نياز خويش به خدائي که همه چيز از
اوست داشته باشد.

يا ايها الناس
انتم الفقراء الي الله والله هوالغني الحميد (فاطر-15)

اي مردم شما همگي
– در همه چيز- محتاج و نيازمند به خدا هستيد و آنکه – از هر کس و هر چيز- بي نياز
و غني بالذات و ستوده است فقط خدا است.

قرآن براي
پيشگيري از حالت خطرناک سرکشي و طغيان درآيات متعدي عوامل مهم بروز آن را متذکر
شده و بر ضرورت شکيبائي و خويشتن داري در برابر آن تاکيد فرموده:  $pkš‰r’¯»tƒ tûïÏ%©!$# (#qãZtB#uä Ÿw ö/ä3Îgù=è? öNä3ä9ºuqøBr&
Iwur öNà2߉»s9÷rr&
`tã
̍ò2ό «!$# 4
`tBur
ö@yèøÿtƒ y7Ï9ºsŒ
y7Í´¯»s9’ré’sù ãNèd tbrçŽÅ£»y‚ø9$#  منافقون -9

اي کسانيکه ايمان
آورده ايد مبادا اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا بازدارد و کسي که چنين کند
ايشان خود زيانکاران هستند.

$pkš‰r’¯»tƒ
šúïÏ%©!$#
(#þqãZtB#uä
žcÎ) ô`ÏB öNä3Å_ºurø—r&
öNà2ω»s9÷rr&ur
#xr߉tã
öNà6©9 öNèdrâ‘x‹÷n$$sù (تغابن – 14)

اي مومنان برخي
از همسران و فرزندانتان دشمن شما هستند –چرا که انسان را با استفاده از دلبستگي به
آنها به معصيت خدا مي کشانند-پس از آنها برحذر باشيد.

انما اموالکم و
اولادکم فتنة والله عنده اجر عظيم (تغابن -15)

جز اين نيست که اموال و اولاد شما وسيله آزمايش هستند و نزد
خدا است پاداش بزرگ.

در اين امتحان و آزمون الهي انسان بايد با بکار بستن صبر
نفس خويش را از بازي خوردن در برابر  مال و
فرزند باز دارد تا از ياد خدا و رهسپردن به سوي او باز نماند و پاداش عظيم صبر را
از دست ندهد.

انسان براسا حب ذات به تمام چيزهائيکه منسوب به او هستند
دلبستگي و علاقه دارد و اگر محبت و دلبستگي به آنها بيش از حد و خارج از کنترل
باشد و تحت الشعاع محبت به خدا و در طول آن نباشد پرده و حجاب تاريکي بر صفحه دل
مي افکند که انسان را از همه حقايق و واقعيات دور کرده و از ياد خدا که منشا آرامش
واقعي قلب و سعادت حقيقي اوست باز مي دارد.

قرآن مجيد مجموعه اي از اين دلبستگي ها را بدين گونه بيان
فرموده است:

قل ان کان ابائکم و ابنائکم و اخوانکم و ازواجکم و عشيرتکم
و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضوها احب اليکم من الله و
رسوله و جهاد في سبيله فتربصوا حتي ياتي الله بامره و الله لايهدي القوم
الفاسقين(توبه-24)

-اي پيغمبر- بگو: اگر پدران پسران برادران همسران و بستگانتان
واموالي که به دست آورده ايد و تجارتي که از کساي آن مي ترسيد و مسکنهائي که
دلخواهتان است نزد شما محبوب تر است از خدا و فرستاده او و جهاد در راه خدا پس
منتظر باشيد تا امر خدا فرا رسد و خدا مردمان فاسق را هدايت نمي کند.

اموري که خلاف ميل هستند

اموري که برخلاف ميل انسان هستند خود شامل سه بخش مي باشند:

1-اموري که در حيطه اختيار و توان انسان هستند که انجام
طاعات و ترک گناهان از اين قبيل هستند.

صبر بر طاعت:

طبع انسان از بندگي و اطاعت ديگران گريزان و به ربوبيت و
مطاع بودن متمايل است و بهمين جهت طاعت خدا نيز خلاف ميل اوست و بي حالي و احساس
خستگي يا بخل يا هرودو کار انجام طاعت و عبادت را با سنگيني و سختي مواجه مي کند.

بي حالي در مثل نماز بحا در مثل زکات و بي حالي و بخل  هردو در مثل حج و جهاد پيش مي آيد صبر قبل از
انجام طاعت براي تحصيل اخلاص و در اثناء عبادت براي توجه به خدا و خضوع و خشوع و
… و بعد از عبادت از افشاء آن و عجب و … نقش خود را ايفاء کند.

صبر از معصيت:

عموم گناهان و کارهاي زشت با طبع و هواي نفس سازگار  است و طبعا ترک آنها برخلاف ميل و کشش نفساني
است.طبيعي است که ترک گناهان و صبر از آنها در همه موارد يکسان نيستند مثلا ترک
گناهي که انسان به آن عادت کرده صبر بر آن نسبت به گناهي که عادت نکرده مشکل تر
است و همچنين صبر از گناهاني که انجام آنها آسانتر باشد مانند گناهان مربوط به
زبان مشکل تر از ساير گناهان است.

2-اموري که وقوع آنها خارج از اختيار انسان است ولي انسان
آنها را دفع نمايد. مانند اين که انسان مورد آزار ديگري قرار مي گيرد که در برخورد
با آن قادر است با عمل به مثل يا انتقامجوئي آن را دفع و به مقابله برخيزد و يا آن
که صبر و شکيبائي را پيشه نمايد و از دايره حق و رضاي خدا خارج نشود.

در برخورد با اين امور معيار عمل تکليف الهي است و جز با
صبر نمي توان آن را تحصيل نمود.

در اينجا به مواردي از اين قبيل که در قرآن مجيد بيان شده
اشاره مي کنيم:

واصبر علي ما يقولون واهجرهم هجرا جميلا (مزمل-10)

و بر آنچه که مي گويند شکيبا باش و از آنها به زيبائي کناره
جوي.

نمونه اي کار اين مورد را در دروغ پراکنيها و تهمتهاي بيحد
وسائل ارتباط جمعي و بلندگو هاي استکبار جهاني عليه انقلاب و جمهوري اسلامي و
رهبران آن شاهد هستيم که بر مبناي همين روش قرآن و مکتب تربيتي آن که هرگز خود را
نباخته و به صورت انفعالي به عکس العمل مشابه آلوده نشده و از مرز حق خارج نگرديده
ايم که حق سرانجام همچون خورشيد عالمتاب از پس پرده هاي تيره جهان را روشن خواهد
کرد.

واذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما (فرقان -63)

و آنگاه که نادانان آنها (مومنين) را مورد خطاب قرار دهند
در پاسخ سلام گويند.

در برخورد با انسانهاي ناآگاه نادان و قريب خورده بهترين
روش اين است که انسان بجاي مقابله به مثل کردن و همسان جاهل شدن صبر و شکيبائي را
پيشه کند تا هم خود را به زينت حلم و فضيلت اخلاق آراسته کند و هم رسالت هدايت و
سعادت انسانها و خدمت به آنها را با بيدارگري و آگاهي بخشيدن به آنان ايفاء نمايد.

لا تستوي الحسنة ولا السيئة ادفع بالتي هي احسن فاذا الذي
بينک و بينه عداوه کانه ولي حميم وما يلقها الا الذين صبروا وما يلقيها الا ذو حظ
عظيم (فصلت-34-35)

نيکي و بدي- در پاداش- يکسان نيستند بدي را به روشي که
نيکوتر است دفع کن. پس آنگاه کسي که ميان تو و او دشمني بود کوئي دوستي نزديک است
و برخوردار نمي شود از اين خصلت نيک مگر کساني که صبر پيشه کردند و از –عقل کامل-
بهره عظيم دارند.

نمونه هائي از اين خصلت والا که از ويژگيهاي صبر مي باشد در
روايتي از رسول اکرم صلي الله عليه و آله چنان بيان شده است:

صل من قطعک واعط من حرمک واعف عمن ظلمک

با هر کس که با تو قطع رابطه کرده پيوند برقرار کن و عطاء
کن به کسي که ترا محروم کردهو چشم پوشي کن از کسي که به تو ستم کرده است.

وقتي که مورد صبر در آيه جائي است که بين طرفين دشمني و
عداوت حاکم باشد و در عين حال از درخت صبر آنچنان ميوه محبت چيده شود به طريقه
اولي و به وجهي مسلم تر در مواردي که دشمني در کار نيست و فقط اموري مانند
سوءتفاهم بدگماني و مسائل جزئي تري مانند اختلاف سليقه و نظر در امور جاري زندگي-
که عموما طبيعي و غير قابل اجتناب است- در بين باشد همين روش بهترين و تنها راه
جلب دوستي و صميميت بين اعضاء خانواده ها و افراد جامعه مي باشد و صبر در بکار
گرفتن اين روش مي تواند ريشه عمده مشکلات و از هم پاشيدگيهاي خانوادگي و تشنجات
اجتماعي را از بين برده و زمينه را براي ايجاد و تحکيم وحدت در جامعه اسلامي فراهم
کند.

واطيعوا الله و رسوله ولا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحکم
واصبروا ان الله مع الصابرين (انفاق-46)

خدا و رسول او را اطاعت کنيد و با يکديگر نزاع نکنيد که
ضعيف و سست مي شويد و شوکت شما بر باد مي رود و ((صبر)) کنيد به يقين خدا با
صابران است.

در اين آيه ضممن آنکه محور حرکت و وحدت جامعه را در
فرمانبرداري از خدا و رسول او قرار داده مردم را از هر گونه تنازع و رودر روي هم
قرار گرفتن بر حذر داشته و نتيجه تلخ تنازع را هم بيان فرموده است. ليکن از آنجا
که اطاعت از خدا و رسول و نيفتادن در دام تنازع به آساني انجام پذير نيست و عوامل
بازدارنده و مخرب و فراواني بر سر اين راه قرار دارد ناگهانقرآن به مهمترين عنصر
سازنده و بهترين وسيله کمک دهنده تکيه کرده مي فرمايد: ((واصبروا)) صبر کنيد و در
پي آن بالاترين نتيجه حاصله را اعلام مي نمايد:

ان الله مع الصابرين:

به يقين خدا همراه صابران است.

و چه تضمين و پشتوانه اي بالاتر از اين؟!

3-و اما در اموري که وقوع و دفع آنها خارج از اختيار انسان
است مصائب و پيش آمدهاي ناگواري است مانند مرگ عزيزانمان از دست دادن برخي از
اعضاء بدن و امثال اينها که صبر در اين موارد بسيار مشکل و داراي فضيلت فراوان
است.

از پيغمير اکرم نقل شده که:

اسالک من اليقين مايهون علي مصائب الدنيا

خدايا از تو چنان يقيني مسئلت مي کنم که مصائب دنيا را بر
من آسان کند.

 

/

مقاومت اسلامي لبنان در پرتو هدايت رهبريت

مقاومت اسلامي
لبنان در پرتو هدايت رهبريت

الحاج حسين
الشامي     مسئول دفتر حزب الله لبنان در
ايران

آن طوفان شديدي
که در اثر پيروزي انقلاب اسلامي ايران وزيدن گرفت همچنان دستاوردهاي سترگش در
منطقه و جهان فعل و انفعالهاي تازه اي مي آفريند. اين انقلاب بزرگ آرزو و اميد را
در ملت هاي مستضعف پديد آورد و توان قيام و جنبش و مبارزه عليه وضع استکبارموجود
را در آنان ايجاد کرد. و از سوي ديگر چنان خوف و ترس و نا امني و وحشتي در رژيم ها
و حکومت ها و سازمانها و نظام هاي ستمگر و دشت نشانده بوجود آورد که مرگ را در چند
قدمي خود احساس کنند و سرنوشت شوم و سياهي را جلو ديدگان خود ببينند زيرا ملتهاي
مستضعفي که در اين برهه از زمان دستخوش پليدترين توطئه ها و رقت بارترين شکنجه هاي
جسمي و روحي بودند و اين حکومت هاي ستمگر در حق آنان و در حق انسانيت بالاترين
جنايت ها را مرتکب شدند اکنون به پا خاسته اند و نواي انتقام را سر داده اند.

نهضت انتقام

و اين جنب و جوش
هاي سياسي گسترده اي که اکنون در ميان رژيم هاي عربي و بين المللي به چشم مي خورد
و در سالهاي گذشته بي سابقه بوده است بويژه در زيارت ها وديد و بازديدهاي رؤسا و
مسئولين رژيم هاي مرتجع با کشورهاي استکباري و قدرتهاي بزرگ و همچنين دست و دل
بازي هاي پادشاهانو رؤسا و شيوخ منطقه و مسئولين بزرگ دولتي در اين کشورها براي برپائي
کنفرانس ها و امضاي پيمان ها و عقد قراردادهاي دوطرفه اي و يا دسته جمعي که همراه
بوده است با چشم پوشا از وعده هاي گذشته و پايمال کردن حقوق و خون مظلومان و عقب
نشيني بي سابقه از عقيده ها وايده ها و سياست هاي تغيير ناپذير !! همه اينها نشان
دهنده يک مطلبي است که هيچ شک وترديدي در آن راه ندارد و آن اينکه :مرحله کنوني که
مجاهدين مسلمان در برابر درب هاي بصره و يا در جنوب لبنان و مرز فلسطين  و يا در شهرهاي افغانستان آن را ترسيم مي کنند
و آن حرکتها و مقاومتهاي اسلامي در مصر تونس کويت فلسطين و ساير کشورها و منطقه
هائي که شاهد قيام مستضعف مسلمان در برابر حکومتها و سازمانهاي مرتجع و وابسته مي
باشند اين مرحله حساس کنوني خواب رژيم هاي وابسته را آشفته کرده است بويژه اينکه
اين نهضت مقدس اسلامي از چنان بيداري و هشياري ملت ها برخوردار است که حقيقت
شعارهاي انقلابي و مردمي و ناسيوناليستي دروغين سرسپردگان و دست نشاندگان را برملا
ساخته و وعده هاي پوچ و بي اساسي که تا کنون به ملتها داده و موجب فريب بسياري از
مردم شده بود براي همگان هويدا و ظاهر گشته است.

تاثير شيوه هاي
فريب کارانه

اکنون همه
دريافته اند که انگيزه سر دادن آن شعارهاي بظاهر انقلابي و ملي چيزي جز برانگيختن
فتنه ها و حساسيتها و ايجاد شکاف و اختلاف بين برادران و هم کيشان و مسلماناني که
يک ايده  ويک انگيزه و يک هدف داشتند نبوده
است و متاسفانه اين اختلاف اندازي ها و تفرقه ها نتيجه اي جز کشتارهاي برادرانه! و
در نطفه خفه کردن حرکتهاي آزادي خواهانه و لگد کوب کردن نهضت هاي اسلامي و ايجاد
حالت ياس و نوميدي در ملتها  از امکان
مقابله و مبارزه با ابرقدرتها و ابرجنايت ها نداشته است.و همين روشهاي سالوسانه و
شيوه هاي فريب دهنده اين حاکمانغاصب باعث از بين رفتن حقوق ملتها شد تا آنجا که
پذيرش رژيم اشغالگر قدس نزد توده ها امري امکان پذير گشت و نيروهاي جنايتکار با
تبليغات مسموم تا اندازه اي توانستند مردم را قانع کنند که مي شود با اسرائيل غاصب
کنار آمد!

دشمني با انقلاب
اسلامي

دنبال کردن جريان
و رويداد هاي جاري و گفتگو ها و رفت و آمدهاي دو قطب شرقي و غربي و حرکتهاي بي
پرده آنها در برخي از کشورهاي جهان سوم گوياي اين حقيقت است که اکنون منافع مشترک
هر دو ابرقدرت اقتضا مي کند چه از نظر نظامي و چه از نظر سياسي با انقلاب اسلامي
ايران و ملت هاي مسلماني که شانه را از زير بار پيمان هاي استکباري خالي کرده اند
و در حرکتهاي سياسي خويش خط مستقلي را دنبال مي کنند که الهام گرفته از همان
رهبريت شرعي است و دنباله رو خط پيامبران و امامان عليهم السلام مي باشد و در شخص
امام خميني دام ظله متبلور شده است به مقابله و نبرد برخيزند.

اجتماع کشورهاي
استکباري و اتفاق کلمه شان در برخورد خصمانه با انقلاب اسلامي و تمام حرکتهاي
اسلامي اصيل با کليه وسائل  و روشهاي موجود
دليل روشني است بر وحشت بزرگي که انقلاب اسلامي و حرکت هاي جهاد گرايانه ملتهاي
مستضعف منطقه در عمق وجود رژيم استکباري و غاصب ايجاد کرده تا آنجا که قدرت آنها
را در ادامه قبضه کردن سرنوشت توده هاي مستضعف و مسلمان سلب نموده است.و همچنين
اين برخورد خصمانه ابرقدرتها دليل روشني است بر اينکه تمتام روشها و ايده هاي که
تا کنون برملتها تحميل مي شده در حال فرو ريتختن است چرا که هر روز بر حجم بيداري
ملتها افزوده مي شود و استواري و پايداري و صحت خط  امام روشن تر و منور تر مي گردد و لزوم
ايستادگي هرچه نيرومند تر و شجاعانه تر در برابر سپاه دشمن واضح تر مي شود تا آنجا
که ديگر ترسي از بهم پيوستن تمام نيروهاي کفر و شرک و نفاق به دل راه نمي دهند و
در راه ريشه کن کردن اصول  و پايه هاي ظلم
و ستم و کفر و الحاد پايدارتر و مصمم تر مي شوند.

موضعگيري رهبري
هاي دروغين و موضعگيري رهبريت راستين انقلاب

برنامه ريزي و حسابگري
دقيق برخي از رهبريتهاي سياسي در گذشته و منتظر فرصت مناسب! شدن براي تعيين وقت
شرع شدن در حرکت عليه استکبار و صهيونيسم! و اغفال و سرگرمي مردم با چند سوال بي
ارزش و توخالي که گوش ملتها و جامعه ما را خسته کرده بود بي گمان بسياري از
نيروهاو قدرت هاي خدادادي ملت ها را از بين برد و آنان را در حالتي از شک و تردد و
ترس از مقابله و دوري انتظار بر جاي گذاشت به علاوه اينکه خط و برنامه و موضعگيري
بسياري از رهبران حرکتها و جنبش ها و احزاب و سازمانها در کشورهاي اسلامي به صورت
عامل رکورد و واپس گرائي در حرکت بيدارباش و خودشناسي جوامع درآمده بود و باعث
تضعيف روحيه ايثار و شهادت طلبي نزد اغلب افراد ملتمان شده بود و ايده اصلي خلاصه
ميشد در حفظ نفس و دريافت دستاوردهاي ناچيز. و آنچه در انقلاب اسلامي ايران يافتيم
و لمس کرديم روشني خط و برنامه و موضعگيري رهبريت انقلاب بود در ساختن جامعه اي
جهادگرا که امتياز و ويژگي اش در روشن بيني و تعهد و ايثار و بيعتي صادقانه و
راستين با ولايت فقيه است علي رغم اوضاع سخت اقتصادي و نظامي و علي رغم آنهمه
توطئه ها و نقشه هاي خائنانه اي که همواره انقلاب را مورد هجوم قرار داده است.

تجربه اي از دوران
پيش از پيروزي

در دوران پيش از
پيروزي بسياري از سياستمداران تلاش مي کردند که از شدت مقابله با شاه معدوم بکاهند
و مسئله را خلاصه کنند در برآورده شدن برخي اصلاحات ظاهري در رژيم شاهنشاهي تا
اينکه پس از آن در سياستي گام به گام ساير مطالب ملت ايران محقق گشته و شاه
خودبخود به صورت فردي معزوا در آيد و از هدر رفتن خونها و اموال مردم جلوگيري شود!
ولي پايداري و استقامت امام خميني و اصرار معظم له در سقوط بي چون و چراي شاه و
تاکيد بر اينکه حق هرگز گام به گام نمي شود بدست آورد بلکه بايديکجا و به دور از
ملاحظات سياسي و مصلحت جوئي سازشکاران و به طور کامل کسب نمود و هر شعاري جز سقوط
شاه مردم را در هاله اي از شک و ترديد قرار مي دهد و مردم را وادار به پذيرفتن
نيمي از حقوق و چشم پوشي از نيمي ديگر مي سازد و درهمان وقت به شاه فرصت مي دهد که
دوباره خود را تقويت کند و با نيروي افزونتر تمام دست آوردهاي جزئي و کلي را از
بين ببرد و براي هميشه خون شهيدان پايمال گردد. اين استقامت امام درسي فراموش
نشدني براي تمام مبارزين راه حق و فضيلت در تمام مناطق و اعصار است. اين استقامت
بود که شاه را بيرون کرد و انقلاب را پيروز ساخت. و اين استقامت امام است که
انقلاب اسلامي را جاودانه و پابرجا ساخته است.

استقامت امام پس
از پيروزي

پس از پيروزي
انقلاب اسلامي از گوشه و کنار صداهائي بلند شد که خواهان در جا زدن و محدودنمودن
انقلاب بود وبه دنبال آن ايجاد روابط و امضاي پيمان هاي بين المللي و منطقه اي
براي برقراري امنيت کامل درکشور و رفاه ملت ايران و پس از پيدايش شرايط کامل
استقرار و امنيت داخلي و تامين نيروي نظامي قوي و گسترده آنگاه به فکر ساير ملتهاي
مستضعف بيفتد و به کمک آنان بشتابد! ولي امام عزيزمان که از آغاز تا کنون ثابت و
استوار بوده است اين بار نيز موضعگيري ثابت و استوار خود را اعلام نموده وبه مردم
فهماند که موقعيت استراتژي و مهم ايران در منطقه هرگز نبايد فراموش شود و اگر
ايران توانست دست استکبار را قطع کند نبايد از توطئه هاي آينده دشمنان غفلت کرد
چرا که آنها بدون شک براي بازپس گيري اين مرکز حساس و مهم نقشه ها خواهند کشيد و
چه بسا تمام امکانات خود را براي اشغال مجدد آن به کار خواهند گرفت وانگهي آزادي
ملت ايران از قيد و بند استعمار بمعناي سقوط تکليف شرعي مسلمانان ايران از پاسخ
مثبت دادن به ديگر آزاديخواهان مسلماني که زير چکمه ابرقدرتها و رژيمهاي غاصب به
سر مي برند نميباشد.

امام با اتخاذ
اين روش مي خواست اهداف انقلاب را برملا سازد و ديگر ملتهاي مسلمان را وادار به
دنبال کردن وظيفه شرعي مقاومت ظلم و ظالمين و ادامه عمل به اصل امر به معروف ونهي
از منکر بنمايد.

الخير فيماوقع

ايالات متحده
آمرکا و هم پيمانانش براي مجبور ساختن ايران به چشم پوشي و عقب گرد از اصول کلي
انقلاب و براي وادار کردن ايران اسلامي به خضوع و فروتني در برابر نيروهاي قدرتمند
استکباري ايران را در محاصره اقتصادي و نظامي قرار دادند و با تبليغات گسترده اي
که به راه انداختند خطر ناديده گرفتن شرايط آمريکا براي رفع اين محاصره اقتصادي
سياسي را با لحنهاي آمرانه خود هشدار دادند.

در اين ميان
فريادها و سر و صداهاي شکست خوردگان سازشکاران و ترسوهاي بزدل بلند شد که خواهان
کوتاه آمدن و چشم پوشي از برخي اصول کلي و ايده هاي انقلاب بودند از ترس اينکه
مبادا ادامه محاصره اقتصادي ملت را از پا در آورد! وي امام همچنان با قلبي مطمئن و
و استوار با اين مشکل جديد روبرو شد و آن را در نتيجه به نفع ايران و انقلاب
قلمداد کرد و در حالي که تمام مسلمانان را مخاطب قرار داده بود با صدائي رسا
فرمود: الخير فيما وقع گويا اين محاصره اقتصادي از الطاف خفيه الهي است که راه
بازاريابي دشمنان براي قالب کردن کالاهاي بي ارزش خود مي بندند و راه توليد و
خلاقيت و ابتکار و اختراع را بر مستضعف مي گشايد و ما را از  چارچوب دنباله روي بيگانگان و واپس گرائي رهائي
مي بخشد و مقدمات آزادي کامل اقتصادي و سياسي و نظامي را فراهم ميآورد.

واينچنين ايران
اسلمي توانست در مدتي کوتاه خود را از اين چارچوب هاي ننگين خارج سازد و تا آنجا
پيش رود که آمريکائي ها اعتراف به دست آوردهاي ايران کنند و به تعهد هاي خود در
رابطه با هم پيماناني که در نبرد محاصره اقتصادي با آنها شرکت داشتند خيانت ورزند
و آن بيچارگان را دچار شک و ترديد کنند هنگامي که پيشنهاد فروش لوازم يدکي از راه
ماکفارلين بي ايران بنمايند.

تاثير هجوم
صداميان به ايران

کشورهاي استکباري
براي محدود کردن انقلاب و در منگنه قرار دادن ايران اسلامي از راه صدام پليد به
ايران يورش بردند تا در تلاشي ديگر ايران را به تسليم وا دارند و در نتيجه قسمتهاي
گسترده اي از سرزمينهاي ايران به اشغال درآمد.اين بار نيز سر و صداهاي ترسوها بلند
شد که بايد به سازمانهاي بين الملي شکايت برد و به تصميمات آنها تن در داد چرا که
نيروهاي مسلح ايران توانئي مقابله با اين تجاوز و بازپس گيري سرزمينها و مناطق
اشغال شده را ندارد! ولي باز هم افق ديد دورنماي امام مسير جنگ را عوض کرد و انر‍ي
ها و قدرت ها ي مادي و انساني بزرگي که تا آن روز معطل و بي کار مانده بود به کار
و حرکت و نهضت واداشت و نه تنها دشمن متجاوز را سرکوب کرد که يک نيروي نظامي عظيمي
را پايه ريزي و تشکيل داد که نيروها و ارتش استکباري  براي آن حسابي نو بازکردند.

اينها فرازهائي
کوتاه از تجربه هاي انقلاب اسلامي بود که روشني و وضوح افق خط و مشي و موضعگيري
حکيمانه رهبريت انقلاب را ه خوبي نمايان مي ساخت تا درسي باشد براي آنهائي که
صادقانه مي خواهند ملتهاي خود را رهبري و هدايت کنند و درسي براي ما باشد که رهبري
هاي تحميلي بر ملت هاي مستضعف را خوب شناسائي کنيم. همينقدر کافي است که موضعگيري
ها و خط و مشي هاي سياسي اين رهبريت ها را در طولمدت تصديشان مورد بررسي قرار دهيم
تا حقيقت آنها بر ما روشن شود و پايداريشان در مواقع خطر نمايان گردد و ايثار و
گذشنگان براي دلجوئي از مستضعفين و محرومين ملتهاشان آشکار شود!

تشخيص خط و مشي
ها اولين گام

و همانا سرزمين
لبنان شاهد بسياري از حرکت ها سازمان ها و رهبريت ها بوده است چه آنها که در
چارچوب مشکل لبنان حرکت مي کنند و يا آنها که مساله فلسطين را يدک مي کشند.و امروز
مسلمانان آن ديار با الهام از تجربه اي سرافراز انقلاب شکوهمند اسلامي ايران تا
اندازه اي توانسته اند خط و مشي ها را تشخيص دهند و آن جهتي را که دنباله رو خط و
مشي رهبري شرعي تمام مسلمانان جهان است و متمثل در ولي فقيه حضرت امام خميني مي
باشد براي خود اتخاذ نمايند. و از اين روي امت حزب الله لبنان اين پيروي را عملا
به اثبات رسانده و نبرد با اسرائيل را بعدي ديگر بخشيده و از مسلمانان لبناني و
فلسطيني وديگران مي خواهد اين بعد حقيقي مسئله را درک کنند خصوصا اکنون که برخي از
رهبران جنبش ها و سازمان ها در لبنان و منطقه تلاشهاي مايوسانه اي را براي به
تعطيل کشاندن و لکه دار کردن کليه برنامه هاي مقاومت و براندازي رژيم
صهيونيستي  آغاز کرده اند و در نتيجه
کوششها برايتثبيت موقعيت رژيم اشغالگر قدس در منطقه و دست يابي به برخي امتيازهاي
شخصي همچنان ادامه دارد.

مقاومت اسلامي
لبنان با پيروي از خط انقلابي و تعهد کامل نسبت به رهبريت ولي فقيه توانسته است
جريان امور را به حقيقت خود بازگرداند چه در مورد تشخيص مسير واقعي مبارزه که بايد
عليه وجود صهيونيسم و استکبار و دست نشانده هايشان در منطقه باشد و چه نسبت به خلق
حالت جهادگرائي در روحيه مسلمانان و زدودن آثار تردد و ترس از قلوب آنان و مبارزه
با حالت سردرگمي که رهبريت هاي حزبي بوجود آوردند و همچنين در مورد فعاليت و حرکت
در چارچوب وظيفع شرعي تعهد به اصل کلي امر به معروف و نهي از منکر.

و از اينکه تنها
جبهه اي که اکنون عليه اسرائيل به مبارزه مي پردازدهمان منطقه اي است در جنوب و
بقاع غربي لبنان که مجاهدين مقاومت اسلامي در محدوده آن نبرد خود را دنبال مي کنند
از اين رو مقاومت لبناني خود را راهنما و دليلي مي داند براي هموار ساختن راهي که
مي بايست کليه رزمندگان آن راه را دنبال کنند تا اسرائيل را نابود ساخته و قدس
شزيف زا آزاد سازند. وهمگام با حرکت اين مجاهدين در راه خدا نهضت دليرانه مسلمانان
در داخل فلسطين اشغالي و کرانه باختري و بخش اشغالي غزه آغاز شده است که در مجموع
تشکيل دهنده حرکتي نوين در امت اسلامي مي باشد و بيانگر تنها راهي است که با
پيمودن آن مي توان قدس اشغالي را آزاد و مسجدالاقصي را از زير چکمه پليد صهيونيست
هاي غاصب رها ساخت.

پرواضح است که
تلاش هاي شکست خوردگان و ترسوها و منافقين در رژيم ها و سازمانهاي عربي و
همکارانشان براي پايان بخشيدن به قضيه فلسطيني و پايمال کردن خون هزاران هزار شهيد
تاثيري جز اصرار بيشتر بر ادامه مقاومت اسلامي و همکاري با جنبشهاياسلامي درداخل
سرزمينهاي اشغاليبراي مسلمانانيکه خط و مشي و برنامه و رهبريت خود را بخوبي شناخته
است نخواهد داشت و هرچند در اين راه مقدس خونهاي پاک ايثارگران و متعهدان با ايمان
بيشتر ريخته شود تابش فجر پيروزي را بر سرزمين فلسطيني و ساير مناطق اشغالي و بر
فراز گنبد مسجداقصي نزديکتر مي سازد. به اميد آن روز

/

شرح دعاي ابوحمزه ثمالي

آيت الله ايزدي
نجف آبادي        قسمت اول

شرح دعاي ابوحمزه
ثمالي

الهي لاتودبني
بعوبتک و لاتمکر بي حيلتک

خدايا مرا به
عقوبتها و مجازاتهاي خود ادن مکن و به مکر و حيله ات مرا غفلگير مساز.

معاي ادب

ادب کردن به
معناي تربيت کردن است. ولي گاهي اين تربيت کردن به آرامي و نرمي است و گاهي در اثر
عصيان و نافرماني به خشونت مي گرايد.

در اين جمله امام
که مي فرمايد: خداوندا! مرا به عقوبتها و مجازاتهايتادب مکن اشاره به اين مطلب است
که ممکن است خداوند بنده اي را-در اثر گناهانش- با کيفر و مجازات تاديب نمايد. و
اين نوع تاديب در زندگي روزمره مان نيز به وضوح ديده مي شود.مثلا گاهي يک معلم
براي تربيت کردن شاگردش از روش هاي ساده معمولي مانند صحبت کردن پند دادن نصيحت
نمودن استفاده مي کند و گاهي در اثر عصيان و نافرماني شاگرد ناچار متوسل به روشهاي
سخت و خشن مي شود مانند توبيخ لفظي يا در درجه بالاتر تنبيه بدني.

خداوند پيامبر را
ادب مي کند

خداوند يک نحوه
تاديب دارد که بوسيله انبيا و اولياء ش انجام مي پذيرد دستوراتي را به بشر مي دهد
و آنچه مصلحت آنها است به آنها گوشزد مي نمايد و از عذاب الهي تحذير وهشدار مي دهد
در ذيل آيه شريفه سوره اعراف به پيامبرش مي فرمايد: خدا العفو وامر بالعرف واعرض
عن الجاهلين[1]– با
عفو بخشش ملازم باش و به کارهاي پسنديده امر کن و از جاهلان روگردان باش.

بمناسبت نزول اين
آيه حديثي از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله نقل شده که فرموده

ادبني ربي فاحسن
تاديبي[2]
–خداوند مرا ادب کرد و چه خوب ادب کرد

و در حديث ديگري
از اميرالمومنين عليه السلام نقل شده است که فرمود

ان رسول الله صلي
الله عليه و آله ادبه عزوجل و هوادبني و انا اودب المونين…[3]

خداوند تبارک و
تعالي پيامبرش را ادب کرد و او مرا ادب کرد و من مومنين را ادب مي کنم

آري! خداوند
پيامبرش را ادب کرد تاديبي نيکو و زيبا تا آنجا که او را پسنديده و برگزيد و امر
دين را به او واگذار کرد.در روايتي به اين معني از امام صادق عليه السلام نقل شده
است که مي فرمايد

ان الله عزوجلادب
نبيه فاحسن ادبه فلما اکمل له الادب  قال:
وانک لعلي خلق عظيم)) ثم فوض اليه امرالناس و الامة ليسوس عباده…))[4]

خداوند پيامبرش
را ادب کرد و چه خوب ادب کرد و آنگاه که ادب را براي او کامل نمود به او فرمود
همانا تو بر خلقي بزرگ و عظيم آزاسته اي آنگاه امر مردم و امت را به او واگذار و
تفويض کرد تا بندگان خدا را هدايت و راهنمايي کند.

بنابراين ادب
کردن پيامبر ص يعني او را ساختن که خدا پيامبرش را ساخت و تربيت کرد و آنگاه که
پيامبر به حد کمال ادب رسيد امر امت را به او واگذار نمود.

معناي لغوي ادب

علماي لغت گويند
الادب اجتماع خصال الخير- ادب عبارت است از جمع شدن صفتها و خصلتهاي نيکو.

اين صفت خوبي که
از آن به ادب تعبير مي کنيم گاهي فردي است يعني در  شخصي آن را مي يابيم و گاهي در يک کار است پس
اگر يک کاري به هيئت خوب و طرز پسنديده و جالب انجام پذيرد خود آن کار ادب است ولي
اگر به وضع بدي انجام پذيرد حتي اگر کار در اصل خوب باشد ولي انسان آن را به نحو
بدي انجام دهدآن بي ادبي است.

پس يک معناي ادب
کار کار پسنديده اي است که به وضع پسنديده اي عمل شود نظير درس گفتن و احسان نمودن
و و … مثلا اينکه در شرع وارد شده است که بهتر است نماز را با ادابش انجام داد
اين آداب نماز غير از واجبات است به عنوان نمونه از ادب نماز است که انسان بهترين
لباسش را بپوشد وعطر بزند و در مسجد نماز بگذارد.پس خود کار که نماز است حسن و
نيکو است ولي آنچه ادب نماز است همان است که با آن شيوه زيبا و نيکو نيز انجام مي
پذيرد. اين زي حسن و وضع پسنديده را ادب کار مي نامند.

اما ادب شخصي و
فردي همان ملکاتي است که در اثر آنها حرکات وسکنات آم فرد خوب و به وضع پسنديده اي
واقع مي شود آنجا است که به آن شخص مودب مي گويند.

انواع ادب

نتيجه سخن اينکه
خداوند پس از ايجاد بندگان بوسيله انبياء و فرستادگان خود در مقام تاديب آنها بوده
است و با آگاهي دادن و ارشاد نمودن و هشدار دادن آنان را تاديب نموده  است. گاهي در اثر عصيان و نافرماني بندگان اين
تاديب روش ديگري به خود مي گيرد پس همانگونه که معلم دلسوز گاهي شاگردانش را براي بهتر
تربيت کردن و انضباط داشتن تنبيه مي نمايد يا پدر فرزند دلبندش را کتک مي زند
خداوند نيز بنده گناهکارش را مجازات مي کند و کيفر مي دهد و پس از آنکه پاک شد و
زنگارهايش زدوده شد آنگاه او را به بهشت مي برد. و چه بسا در همين دنيا نيز در اثر
اعمال بد بندگان خداوند آنان را تاديب

نمايد.

حضرت
اميرالمومنين ع در خطبه اي که به مناسبت استسقاء و طلب باران ايراد نموده اند چنين
مي فرمايد: ان الله يبتلي عباده عند الاعمال اليسئة بنقض الثمرات و حبس البرکات و
اغلاق خزائن الخيرات ليتوب تائب و يقلع مقلع و يتذکر متذکر و يزدجر مزدجر…[5]

خداوند بندگانش
را- هنگامي که کارهاي بد و ناشايسته انجام وي دهند- تاديب مي کند به کم کردن ميوه
ها محصولاتش و بازداشتن برکتها و بستن دربهاي خزائن خيرات بر روي آنها تا اينکه
توبه کننده اي توبه کند و گنهکاري از گناه دوري جويد و پند گيرنده اي پند پذيرد و
سرخره اي منزجر گردد و به گناه روي نياورد.

پس اينجا که حضرت
مي فرمايد خداوندا! مرا به عقوبتهايت تاديب مکن مانند اين است که ذکر لازم کرده
باشد و اراده ملزوم يعني

خدايا به من
توفيق ده که خود بخود زيربار دستوراتت بروم و آدم پذيرنده اي باشم و متمرد و خيره
نباشم تا براي تربيت کردن مرا حتما عقوبت کني.

معناي مکر

در جمله دوم مي
فرمايد در حيله ات به من مکر مکن. حيله مصدر مضاف است و افاده عموم مي کند يعني در
ضمن حيله هايت به من مکر مکن.

مکر حيله خدعه و
کيد معاني نزديک به هم دارند که در فارسي همان نقشه کشيدن توطئه کردن و حيله نمودن
مي گويند.

در قرآن کريم مکر
به خدا هم نسبت داده شده است. ميفرمايد:ومکروا مکرا و مکرنا مکرا [6]و
در جاي ديگر ومکروا ومکر الله والله خيرالماکرين[7]
و در واژه خدعه آمده است ان المنافقين يخادعون الله وهو خادعهم[8]
و در واژه کيد مي فرمايد انهم يکيدون کيدا واکيد کيدا[9]

بسياري از مفسرين
چون خدعه و نيرنگ را حمل بر قبح کرده اند و خداوند هم از هر قبح و عيبي منزه است
لذا چنين معني مي کنند که خداوند پاداش مکر را کيفر مي دهد و چون کيفر مکر در
مقابل مکر است لذا تحت نام مکر آمده است و اين را در فن بديع مشاکله مي نامند به
اين معني که چون دشمنان مکر مي کنند و خداوند هم پاداش مکر به آنها مي دهد اين
پاداش بد نام همان عمل بد به خود گرفته است.

ولي به نظر مي
رسد که معناي الهي چيز ديگري باشد. مثلا ممکن است ما حوادثي را پيش بيني و ايجاد
بنمائيم و به نظر برسد که نتيجه اين حوادث چيزي است که خودمان از قبل مقرر نموده
ايم ولي چه بسا در اين ميان يک يا چند نفر کاهائي بکنند که حوادث بگونه اي ديگر
نتيجه بدهد و نتيجه پيش بيني شده از آن گرفته نشود.مثلا درباره جنگ آمده است الحرب
خدعه –معناي خدعه همان ايجاد تاکتيک و نقشه اي است که طرف مقابل از آن باخبر نباشد
و پيش بيني آن را نکرده باشد.

از اين روي خوب
بودن يا بد بودم مکر و خدعه تابع مقصدي است که ماکر وخدعه گر دارد. مادري که
ميخواهد بچه اش را از شير بازدارد آن کار هرگز به ضرر بچه اش نيست ولي چاره اي
ندارد جز اينکه متوسل به نقشه هائي شود تا آن بچه را از شير خوردن باز دارد اين
نقشه ها مکر و خدعه است و خيلي هم بجا و خوب است. ولي آن توطئه هايي که ابر قدرتها
و قدرتهاي شيطاني براي چپاول و به استضعاف کشاندن ملتهاي مظلوم به کار مي گيرند
مکرهاي بد و قبيح است پس خوب يا بد بودن مکر و خدعه دائر ومدار غرض و انگيزه اي
است که ماکر و مخادع در نظر گرفته است.

مکر الهي

داستان حضرت يوسف
را همه خوانده ايم که برادرانش چه نقشه ها و کيدها براي دور کردن او از پدرش
داشتند تا آنجا که او را به چاه انداختند و خيال مي کردند که با اين کار او را
براي هميشه از پدر دور کرده اند. از آنطرف صحنه هائي که پس از آن براي حضرت يوسف پيش
مي آمدکه او را به قيمت ارزاني بفروشند و زنهاي هرزه براي او پرونده سازي کنند و
به زندانش بياندازندو چه رنجها که در اين ميان بر او وارد شد که به صورت ظاهر همه
اش نتيجه بد داشت. ولي شايد تقدير الهي هم اين بوده است که يوسه از پدرش جدا شود و
زليخا به قيمتي ارزان او را خريداري نمايد و به زندانش افکند تا اينکه تعاقب حوادث
و پيش آمده ها شخصيت والاي اورا به مردم بشناساند و کم کم خزانه دار مصر شود و
آنگاه عزيز مصر گردد وخوابش تعبير شود که : آفتاب و ماه و يازده ستاره در برابرش
سرتسليم وکرنش فرود آورند و به او احترام بگذارند.

وجود مردم دانا
مثا زرطلسي است    که هرجا برود قدر و
قيمتش دانند

بزرگ زاده نادان
به شهر واماند          که در ديار غريبش
به هيچ نستانند

برادران يوسف
خواستند از او راحت شوند به خيال خام خودشان او را به چاه انداختند ولي از آنجا که
خداوند چيز ديگري را براي او منظور کرده بود مي بينيم حوادث همچنان- به صورت ظاهر-
به ضرر يوسف پيش مي رود ولي در نتيجه بهترين وضعيت براي او پيش مي آورد. و بي گمان
آنان که کيد بد داشتند و بد عمل کردند خداوند به آنها کيفر مي دهد و کيفر عملشان
را خواهند ديد.

بس دشمنان که
خيال مي کنند با کارهاي بدشان منقصتي در کار خدا ايجاد کنند سخت در اشتباهن چه
اينکه خداوند با قدرت خدائيش همه کارها را جزء نقشه ها و کيدهاي الهي مي آورد و
نتيجه اش تنها به ضرر دشمنان است و چون خداوند هرگز اراده سوئي ندارد لذا کيد
خداوند حسن است.

در مورد ظالمين
در قرآن کريم آمده است که خيال مي کنند ما به آنها مهلت مي دهيم – و امکانات مي
دهيم- اين براي آنها خوب است ولي نمي دانند که اين مهلتدادن به زيان آنها است و
براي اين است که بيشتر گناه کنند تا کيفرشان سخت تر و عذابشان دردناکتر گردد. اين
کيد براي کساني است که در گناه بقدري فرو رفته اند که بکلي از هدايت دور شده اند.
ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوة وگرنه در مورد بندگان مومنم
خداوند که گاهي به گناه روي مي آورند برخي از بلاها براي اين است که آنان را از
گناه بازدارد و به خود آيند همانگونه که در خطبه حضرت امير عليه السلام ملاحظه
کرديم.

پس اينکه حضرت از
خدا مي خواهد که در ضمن حيله ها و مکرهايش او را قرار ندهد به اين معني است
که:خدايا! مرا جزء کساني که خودبخود ادب نمي شموند و تربيت نمي گردند و آنگاه از
قابليت مي افتند و چه بسه ملت ها و نعمتها و احسانهايت براي آنان نقشه الهي باشد
که بيشتر در گناه فرو روند قرار مده.

ادامه دارد



[1] .سوره اعراف- آيه 199

/

عیدفطر

از سخنان جاودانه
شهيد حجة الاسلام دکتر باهنر

عيد فطر

ما در اسلام دو
عيد داريم يکي عيد فطر و ديگري عيد قربان. و نماز عيد هم در همين دو عيد وارد شده
است و دعوت به اجتماع مردم هم در همين دو عيد مشاهده شده است.اين دو عيد را
برادران اهل سنت در کشورهاي عربي خيلي ارج مينهند و جشم مي گيرند و مراسم بزرگ بر
پا مي کنند.

خوشبختانه در
اوائل انقلاب وپس از آن در ايران اسلامي نيز عيد فطر شکل وشمايل تازه اي پيدا کرد
و برادران و خواهران شاهد بودند که مراسم عيدفطر در تپه هاي قيطريه مبدا حرکت منظم
و راهپيمائي عظيمي در سراسر خيابانهاي تهران بودکه به دنبال آن راهپيمائي ها و
تظاهرات و شهادتها و استقبال از مرگ و حرکت انقلابي به سوي پيروزي به صورت گسترده
اي آغاز شد.

عيد فطر پيروزي
است

عيد فطد و عيد
قربان به دنبال دو توفيق است و در حقيقت عيد پيروزي است. عيد فطر بدنبال پيروزي در
عبادتهاي ماه رمضان است آنان که روزه مي دارند و نماز مي گذارند و قرآن تلاوت مي
کنند و سحرگاهان ماه مبارک رمضان به راز و نياز و عبادت و مناجات مشغول اند و در
محافل و مجالس مذهبي شرکت مي کنند و روح خور را با برادران مسلمانشان در سراسر
دنيا پيوند معنوي مي دهند ماه رمضان يک موفقيت و توفيق الهي است براي آنهاکه
بدنبالش عيد فطر مي آيد.

و چنين است عيد
قربان:آنگاه که سيل عظيمي از جمعيت سراسر دنيا در اجتماع ايام حج و مراسم زيارت
خانه خدا موفق به انجام اين فريضه بزرگ حج مي شوند و اين کنگره عظيم اجتماعي سياسي
اسلامي رابر پا مي دارند پس از آن عيد قربان را که عد پيروزي است و موفقيت در
اعمال و مناسک است بر آنان گرامي خواهد بود.

جلوه هاي عيد
اسلامي فطر

ما معمولا در اين
دوعيد اسلامي سه جلوه بزرگبه دنبال پيروزي مي بينيم که اين سه جلوه براي مراحل بعد
از پيروزي درسي است بسيار آموزنده و جالب:

1-دانستيم که
عيدفطر و قربان در واقع عيد پيروزي است عيد توفيق سربلندي نشاط معنوي و انجام
وظيفه است. و يکي از اعمال جالب و ارزشمند که در اين عيد بر عهده مسلمان است اين
است که سهمي از آنچه دارد براي مستضعفان اختصاص مي دهد.در عيد فطر مردم زکات فطر
را مي دهند يعني حداقل از طرف خود و افراد خانواده و تحت تکفل خويش به اندازه 3
کيلوگرم –تقريبا- از غذاي معمولي روزمره در اختيار بيچارگان و مستمندان قرار مي
دهند و در عيد قربان مردم با قرباني کردن شتر و گاو و گوسفند مي توانند کمکيبه
گرسنگان بکنند

واطمعوا القانع و
المعتر

اين مسئله را مي
توان به عنوان الگوئي از خدمت به مستضعفين دانست و در حقيقت گامي کوتاه و نمونه اي
کوچک از وظايف بعد از پيروزي است که بايد نسبت به بي نوايان و مستضعفان انجام
پذيرد.

دقت کنيد! هر
پيروزي که عليه طاغوت ها مستکبرين مترفين و زورگويان و زراندوزان خون آشام انجام
مي شود بايستي بدنبال آن پيروزي برق نشاط در جبين مستضعفين بجهد.

بايستي اقدام هاي
فعال و جدي در راه حاکميت مستضعفين و روي کار آمدن محرومان و بيچارگان باشد.

بايستي در پرتو
آزادي زير بازوي مستضعف و محروم گرفته شود و آنان بتوانند به حيات و حرکت و آزادي
و حقوق اوليه خود برسند.

ونريدان نمن علي
الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة ونجعلهم الوارثين

اگر اين انقلاب
اسلامي به دنبال پيروزيش طزحهائي نداشته باشد و قدمهاي رسا و استوار براي رهانيدن
مستضعفان جامعه از رنج محروميت و توسري خوري و بردگي و اسارت نداشته باشد پيروز
نشده است. واز اين روي امام علنا اعلام فرمودند: اين حرکت مستضعفين عليه مستکبرين
بوده است.

بنابراين بايستي
در طرحهاي انقلابي تمام نهادهاي انقلابي جوشيده از انقلاب و حرکت و آهنگ اين
انقلاب آهنگ نجات مستضعف و حرکت در سوي حاکميت مستضعفين باشد.

ما برآنيم تا
ببينيم آيا پس از قرنها که اکنون يک تجربه بزرگ را در تاريخ اجتماعي و سياسي خود
انجام داده ايم آيا مي توانيم از اين تجربه به نفع مستضعفين استفاده کنيم؟

آيا مي توانيم در
سايه برنامه هاي اسلامي و در سايه نظام عدل توحيدي اسلام عدالت اسلامي را در سراسر
جامعه خود بگسترانيم؟

آيا مي توانيم
قشر عظيم کشاورز و کارگر و محرومين جامعه خود را که در اعماق روستاها از زندگي
فرهنگ بهداشت و رفاهيت محروم اند طعم زندگي بچشانيم؟

آيا مي توانيم
محيطي بوجود آوريم که آنها احساس کنند در پرتو اسلام زنده شده اند حرکت کرده اند
فرهنگشان کشاورزيشان مسکنشان و رفاهشان تامين شده است؟

آيا مي توانيم در
سايه نظام اسلامي وضعي بوجود آوريم که کارگر ديگر مورد استثمار وبهره کشي غلط
نباشد و حاصل کارش به جيب خود و به کام بچه هاي گرسنه اش برسد و بتواند از زندگي
استفاده کند؟

آيا مي توانيم در
نظام توحيدي اسلام وضعي بوجود آوريم که برادري و برابري در جامعه ما حکمفرما گردد؟
اگر بنا است جمهوري اسلامي برقرار شود بايست تمام نهادهاي انقلابي ما آهنگ حرکتشان
آنگونه باشد که بخواهند نظام عدالت گسترانه اسلامي در سراسر منطقه بوجود آورند…

من به صراحت
اعلام مي کنم:اگر انقلاب اسلامي ما بعد از تصرف آن کاخهاي عظيم و بعد از راندان آن
طاغوتها و مستکبرين تنواند مستضعفين را روي کار آورد و محرومين جامعه را به برگ و
نوائي برساند انقلاب ما پيروز نشده است. اگر انقلاب ما به نفع مستضعفين خودمان گام
بردارد آنگاه مي تواند درسي باشد براي مستضعفين جهان….

ما بسياري از
مظلومين و محرومين جهان سوم را مي بينيم که در مصاحبه ها و گفتارهايشان مي
گويند:بعد از اينکه انقلاب ما پيروز شد ما در اعماق و زواياي دنيا چشم اميدمان را
به اين مرکزي دوخته ايم و آمده ايم تا از شما براي نجات خودمان کمک بگيريم. آري!
مستضعفان دنيا به انقلاب ما به صورت يک پناهگاه مي نگرند و توقع دارند کمک فکري
نظامي مالي و اقتصادي به آنها بکنيم تا بتوانند در مبارزه عليه طاغوتها موفق شوند.

درس تزکيه و خود
سازي

2-درس ديگري که
از عيد فطر و قربان مي گيريم درس نماز است. درس تزکيه خودسازي و پاکسازي درون است.
قد افلح من زکاها و قد خان من دساها- اين آيه ها در نماز عيد خوانده مي شد يعني
وقتي اوج پيروزي مير سد لازم است انسان به خودش بازگردد و خود را از آلودگيها پاک
و منزه کند.

مبادا غرور
پيروزي او را دچار نوعي خودسري و يا انحراف کند؟ و لذا در سوره فتح مي فرمايد:
وقتي نصر و پيروزي پروردگارت رسيد و ديد که فوج فوج جمعيت وارد دين خدا مي شود
خداي را حمد و سپاس گو و استغفار کن. تازه پس از پيروزي موقع استغفار و خودسازي
است.

ما چقدر در اين
مرحله نياز به خودسازي و پاکسازي درون و فکر و انديشه و اخلاق و عمل خود داريم؟ در
اين دوران مرحله دوم پيروزي لازم است مردم ما با رياضت کشيدن با نوعدوستي  با حرکت با پشتکار با گذشت و ايثار و با
جلوگيري از تجاوزها و تعدي ها از انقلاب خود دفاع کنند. راستي چه شرم آور است تا
انقلاب پيروز شد کارمند ما سر را بلند کرد و گفت :اضافه کاري حق ماموريت وو….
بازاري ما سخن از احتکار و گرانفروشي به ميان آوردو ديگران به نحوي ديگر!!
خودخواهان شروع کردند به سودطلبي و توقع پشت سر توقع.انگار اصلا انقلابي نشده
است!!

ما بايد انقلابي
عمل کنيم و دگرگونيهائي در تمام نظام ها و روابط اجتماعي مان به وجود آيد. بايد به
خودآئيم و ببينيم چقدر خدمت کرده ايم؟ ايا باز هم خود خواهيها سود جوئي ها تفرقه
انگيزي ها دشمني ها و فسادهاي اخلاقي –خداي ناخواسته- در بين ما وجود دارد؟ آيا
باز هم بدبيني ها شايعه پراکني ها اتهام ها و دروغها هست يا نه؟ پس بايد اخلاق
انقلابي و فرهنگ انقلابي پيدا کنيم و به تزکيه و خودسازي و تصفيه درون بپردازيم.دزس
بسيج عمومي و همبستگي اجتماعي

3-سومين درسي که
از اين دو عيد بزرگ مي گيريم درس بسيج عمومي و همبستگي اجتماعي و وحدت است. ماه
رمضان را با توفيق پشت سر گذاشته ايم و اکنون عيد فطر را جشن مي گيريم اما درست در
دل متن فرمان نماز عيد و حرکت دسته جمعي مردم و اتحاد هماهمنگي داده مي شود. و در
خطبه هاي نماز عيد برنامه هاي سياسي و اجتماعي براي مردم در يک هماهنگي و وحدت و
بسيج عمومي بيان مي شود.

پس از پيروزي
انقلاب همه شاهد بوديم که دشمنان انقلاب در چهره ها و قيافه هاي مختلف با تهمت ها
دورغ ها شايعه پراکني ها و تبليغات مسموم خود چقدر چهره انقلاب و رهبري انقلاب را
مخدوش کردند و ايکاش به تليغات و اتهامات قناعت مي کردند که به توطئه عملي عليه
جمهوري اسلامي و با مامورين رسمي رژيم گذشته و جاسوسان آمريکائي و عوامل استکبار
همکاري کردندو آن همه جنايت ها و خيانت ها و کشتارها و نفاق افکني ها و تفرقه
افکني ها و تفرقه افکني ها بوجود آوردند و به راستي امام که در تمامفرازهاي تاريخ
انقلاب و همچنين پساز پيروزي بداد انقلاب رسيده است اين بار نيز با پيام خود و
فرياد خود جلوي اين حرکت هاي ضد انقلابي که مي رفت بار ديگر دشمن را بر ما مسلط
کند انقلابي در انقلاب بوجود آورد و با فرمان بسيج عمومي مردم را به حرکت و قيام
در برابر خيانت توطئه گران وا داشت و خوشبختانه مردم قدمهاي بسيار موثري براي در
هم کوبيدن ضد انقلاب و عوامل وابسته به استکبار برداشتند و اين از برکات بسيج
عمومي و همبستگي اجتماعي است.

در اثر همين بسيج
عمومي و ايثار و فداکاري مردم بود که با خون پاک و مقدس خويش از انقلاب دفاع کردند
وبدنهايشان آماج تيرها قرار گرفت و اين شهادتهامبدا يک دگرگوني تازه در روند
انقلاب ما است.

خون شهيد مبدا
شکوفائي است و لاله ها از خون شهيد شکوفا مي شود لاله انقلاب لاله موج لاله بيداري
و لاله حرکت ولذا واقعا مي بينيم که اين قطرات خون به هدر نمي رود و با همه غم و
تاسفي که از مرگ و شهادت عزيزانمان داريم اما چون اين شهدا در راه خدا شهيد مي
شوند و براي خدا جان مي دهند قطرات خونشان مبدا تحرک تازه اي براي انقلاب ما است.

ما اميدواريم که
ان شاء الله اين همبستگي و موج وحدت که گاهي در راهپيمائي وحدت و يا در راهپيمائي
روز قدس تجلي مي يابد براي هميشه باشد تا مردم انقلاب را از ياد نبرند و فراموش
نکنند که رسالت انقلابي بر دوش فرد فرد آنهاست.

اين انقلاب احساس
مسئوليت را در درون ما احيا کرد و اين احساس مسئوليت بايست در بين ما همچنان ادامه
پيدا کند و باقي باشد و ما را در گرماي خود ان شاء الله حفظ کند و نگهدارد تا
بتوانيم مسئوليت خودمان و رسالت خودمان را در اين راه بزرگي که در پيش داريم انجام
دهيم.

/

نخستين کسي که اسلام آورد

بخش دوم                     آخرين قسمت

حجة الاسلام
والمسلمين رسولي محلاتي

نخستين کسي که
اسلام آورد

بحث پاياني و
تکميلي اين گفتار

در خلال گفتار
گذشته همانگونه که خوانديد در محور سن امرالمومنين ع در هنگام بعثت رسول خدا
ص  و ايمان آن حضرت به اسلام اختلافي وجود
داشت چنانچه از داشمندان اهل سنت از حاکم در مستدرک نقل شده بود که گفته است

و لا اعلم خلافا
بين اصحاب التواريخ ان علي ابن ابطالب رضي الله عنه اولهم سلاما وانما اختلفوا في
بلوغه.

از نويسندگان
معاصر نيز هاشم معروف حسني در کتاب سيرة المصطفي گويد

لقد اتفق المورخون
و المحدثون علي ان عليا علي السلام اول الناس اسلاما ولکن اختلفوا في سنه يوم
اسلامه[1]

ولي اين اختلاف
سبب آن شده که برخي خواسته اند در اين فضيلت بزرگ که مخصوص علي عليه اسلام بوده
خدشه وارد کرده و سن آنحضرت را در آن روز که بسياري گفته اند کمتر از حد بلوغ بوده
سبب نقض و در نتيجه کاسته شدن اهميت بسياري که اين فضيلت داشته است يحساب آورند.

چنانچه شيخ مفيد
ره فرموده:

اجمعت الامة علي
ان اميرالمومنين عليه السلام اول ذکر اجاب رسول خدا صلي الله عليه وآله و لم يختلف
في ذلک احد من اهل العلم الا ان العثمانية طعنت في ايمان اميرالمونين  عليه السلام بصغرسنه في حال الاجابة[2]

يعني اجماع امت
اسلامي بر آن است کع علي عليه السلام نخستين مردي است که دعوت رسول خدا ص  را اجابت کرده و به آنحضرت ايمان آورد و هيچ يک
از اهل علم در اين باره اختلاف ندارند جز اينکه عثمانيه در مورد ايمان اميرالمومنين
کم سني آن حضرت را عيب شمرده و گفته اند:وي در آن زمان بالغ نبوده و در نتيجه
ايمان او از روي شناخت صحيح انجام نگرفته… و روايات ديگري هم بود که نخستين
انساني که ايمان آورد خديجه بود در پاره اي از روايات هم نخستين مسلمان را ابوبکر
و يا زيدابن حارثه دانسته اند.

و روي همين بعضي
ها خواسته اند براي اينکه دل همه را به دست آمرده باشند وسط افتاده و پا در مياني
کرده و به قول دانشمندان ميان همه روايات را جمع کرده و چنين گفته اند

الا ورع في الجمع
بين هذه الاقوال اي يقال ان اول من اسلم من الرجال الاحرار ابوبکر و من نساء خديجه
و من الصبيان علي ومن المالي زسدابن حارثه…[3]

يعني نزديکتر به
احتياط در جمع بين اين قولها آن اسن که گفته شود نخستين کسي که از جنس مردان آزاده
اسلام اختيار کرد ابوبکر بود و از زنان خديجه از کودکان علي و از موالي آزاد شدگان
زيد ابن حارثه…

و چنانچه از جلال
الدين سيوطي نقل شده نخستين کسي که اين جمع را کرده است ابوحنيفه بوده و به دنبال
اين جمع ابن کثير گفته است و اسلام ابوبکر از 
اسلام آن چند نفر ديگر سودمندتر بود براي اينکه او شخصيت بزرگي بود و در
ميان قريش رئيسي بود که مورد احترام آنها و مالدار بود …[4]
و ….

ولي بد نيست
ندانيد همين آقاي ابن کثير در جاي ديگر اعتراف کرده که از نظر زماني ايمان آن سه
نفر ديگر مقدم بر ايمان ابوبکر بوده است چنانچه ابن حجر عسقلاني پس از نقل نقل
مزبور در الصواعق المحرقة از او نقل کرده که گفته است

و خالف في ذلک
ابن کثير فقال الظاهر ان اهل بيته صلي الله عليه و آله و سلم آمنوا قبل کل احد
زوجته خديجة و مولاه زيد و زمجته ام يمن و علي وورقه[5]

يعني ابن کصير با
اين کيفيت جمع مخالفت کرده و گفته است ظاهر آن است که خاندان آن حضرت ص پيش از هر
شخص ديگري ايمان آوردند و آنها عبارت بودند از خديجه همسر آن حضرت و آزاده شده او
يعني زيد ام المين و علي و ورقة …

و از گفتا راين
دو دانشمند و محدث اهل سنت که تعصب بيشتري نسبت به معتقدات خود و اهل مذهب خود از
ديگران دارند و از کتابها و نوشته هايشان مانند همين کتاب الصواعق المحرقة و کتاب
البداية و النهاية و اهانتها و دشنامهائي که نثار شيعيان و رافضيان کرده اند بخوبي
معلوم مي شود که اين طريقه جمع ميان اين اقوال صحيح نيست زيرا بحث در اين است که
آيا علي عليه اليلام و ديگران کداميک از نظر زماني در ايمان به رسول خدا ص و اسلام
سبقت جستند و پس از اعتراف به اينکه علي عليه السلام از اين نظر سبقت داشته ديگر
جاي آن يحث باقي نخواهد ماند….

و خوب بود اين
آقايان اگر هم مي خواستند ميان روايات را جمع کنند بگونه اي که با عقيده شان نيز که
ابوبکر را برتر از علي عليه السلام ميدانند مخالفنباشد همانند برخي مي گفتند منور
از اينکه ابوبکر مسلمان بود يعني نخستين کسي بود که اسلام خور را اظهار کرد ولي
ديگران از ترس مشرکان جرئت اظهار آنرا نداشتند که آنهم مورد بحث است و مسما از
رسول خدا و خدايجه و علي عليه السلام زودتر اظهار اسلام نکرده چنانچه از روايت
عفيف کندي که پيش از اين نقل کرديم معلوم مي شود و بلکه از ابوذر غفاري چنانچه پس
از اين خواهد آمد.

ويا همانگونه که
از برخي ديگر مانند سعد ابن ابي وقاص و محمدابن حنفيه روايت کرده اند جمع مي کرده
اند که آن دو درباره ابوبکر گفته اند

لم يکن اولهم
اسلاما و لکن کان افضلهم اسلاما[6]

ابوبکر در ميان
آنها نخستين مسلمان نبود ولي اسلام او برتر بود. و يا روايت ديگري که همين آقاي
ابن کثير از ابي جرير بسندش از محمدبن سعدبن ابي وقاص روايت کرده که گويد:

قلت لابي اکان
ابوبکر اولکم اسلاما؟ قال لا ولقد اسلم قبله اکثر من خمسين و لکن کان افضلنا
اسلاما[7]

يعني به پدرم
سعدبن ابي وقاص گفتم آيا ابوبکر در ميان شما نخستين مسلمان بود گفت نه بلکه قبل از
او بيش از پنجاه نفر مسلمان شدند ولي ابوبکر برترين ماها بوداز نظر اسلام…

که البته اين
مطلب هم بر فرض صحت روايت جز يک اجتهاد شخصي و اظهار نظري خصوصي بيش نيست که براي
ديگران ارزشي نداردکه بهتر آن است که از اين يحث صرفنظر کرده همان بحث ديگر را
دنبا کرده و بگذريم.

باري همانگونه که
گفته شد در سبقت اسلام و ايمان علي عليه السلام ظاهرا جاي ترديد نيست و مطلب
همانگونه که نقل کرديم اجتماعي و اتفاقي است منتهي براي اينکه اين فضيلت بزرگ را
خدشه دار کرده و زير سوال ببرند به اين گفتار متشبث شده اند که ايمان علي عليه
السلام درآن روز که ده سال بيشتر از سن او نگذشته بود از روي تدبر و تفکر نبوده بلکه
از روي تقليد و تلقين بوده ولي ديگران که پس از بلوغ و در سنين بالاتري ايمان
آورده اند ايمانشان از روي تعقل و تدبر و معرفت و يقين بوده است.

که در اين باره
نيز به طور اختصار و فشرده مي گوئيم:

اولا- همانگونه
که در خلال گفتارهاي گذشته از حاکم نيشابوري و يعقوبي و ديگران شنيديددرباره سن آن
حضرت در هنگام بعثت رسول خدا ص و ايمان او به آنحضرت اختلافي است و نظر قطعي در
اين باره اظهار نشده زيرا از برخي روايات مانند روايات قتاده از حسن بصري و ديگران
که در کتابهاي اهل سنت و شيعه[8]
نيز آمده است سن آنحضرت در آن روز پانزده يا شانزده سال بوده که از آنجمله است اين
دو روايت:

1-روي قتاده عن
الحسن و غيره قتال: کان اول من آمن علي بن ابي طالب عليه السلام و هم ابن خمس عشرة
سنة اوست عشرة[9]

يعني قتاده از
حسن و ديگران نقل کرده که نخستين کسي که ايمان آورد علي ابن ابيطالب عليه السلام
بود در حالي که پانزده ساله يا شانزده ساله بود.

2-وروي شدادبن
اوس قال: سولت خباب بن الارت عن اسلام علي بن ابطاالب عليه السلام قال:اسلم وهو
ابن خمس عشرة سنة ولقد رايته يصلي مع النبي ص و هو يومئذ بالغ مستحکم البلوغ[10]

يعني شدادبن اوس
گفته است: از خباب بن ارت درباره اسلام علي ابن ابيطالب سوال کردم؟ در پاسخ گفت:
او در سن پانزده سالگي اسلام آورد و من او را ديدم که با رسول خدا نماز ميخواند و
در آنروز بحد کمال و بلوغ رسيده بود.

و اين دو شعر هم
از عبدالله بن ابي سفيان نقل شده که گويد:

وصلي علي مخلصا
بصلاته     لخمس و عشر من سنيه کوامل

و خلي اناسا بعده
يتبعونه      له عمل افضل به صنع عامل [11]

و در پاره اي از
روايات آمده است که آنحضرت در آنروز چهارده ساله بود چنانچه علي ابن زيد از ابي
نصرة روايت کرده که گويد:

اسلم علي عليه
السلام و هو ابن اربع العشرة سنة[12]

و در روايات
ديگري آمده که آنحضرت دوازده ساله و يا يازده ساله بود که همانگونه که قبلا نيز
تذکر داده ايم مشهور نزد علماي اهل شيعه و اهل سنت و روايات معتبر آن  است که آنحضرت در آن روز ده ساله بود…

ولي آنها که
خواسته اند در اين فضيلت بزرگ خدشه وارد کنند بايد نخست اين مطلب را ثابت کنند که
سن آنحضرت کمتر از سن بلوغ بوده و سپس به خيال خود آنرا مخدوش يازند…در صورتي که
در بسياري از رواياتي که خود ايشان از علي عليه السلام و ديگران نقل کرده اند با
اين تعبير آمده بود که نخستين کسي که از مردان رجال ايمان آورده آنحضرت بوده مانند
روايتي که ابي داوود و ديگران بسندهاي خود از علي عليه السلام روايت کرده اند که
فرمود:

انا اول رجل اسلم
مع رسول الله[13]

يعني من نخستين
مردي بودم که با رسول خدا ص اسلام آموردم

و يا در تاريخ
يعقوبي آمده بود که

کان اول من اسلم
خديجه بنت خويلد من النشاء و علي بن ابيطالب من الرجال ثم زيد بن حارثه ثم
ابوذر…[14]

و ثانيا- رسيدن
به سن پانزده سالگي که يکي از سه نشانه حد بلوغ در باب تکاليف شرعيه است همانگونه
که برخي از اهل سنت گفته اند در سالهاي پس از هجرت و در  داستان غزوه خندق تعيين شده و بعنوان حدي از
حدود تبليغ آمده و گرنه قبل از آن ميزان در بلوغ و تکليف تميز و ادراک بوده نه سن
و سال چنانچه از کتاب اسعاف الراغبين و سيره حلبيه نقل شده است.[15]

وثالثا-مسئله
پذيرش ايمان و امور اعتقادي و بلکه عبادت افراد و بندگان الهي در نزد خداي تعالي
توقفي بر بلوغ و رسيدن به حد تکليف شرعي ندارد چنانچه فقهاي اسلام در باب عبادات
صبي بطور مشروح مستدل بيات داشته اند و ارزش عمل آنها از نظر پاداش و ثواب و قبولي
آن در نزد خداي تعالي با عمل آنهائي که بحد تکليف و بلوغ رسيده اند تفواتي ندارد
اگر نگوئيم پاداش بيشتري دارند…

و عمل رسول خدا
ص  و گفتار آنحضرت درباره ايمان علي عليه
السلام نيز مي تواند بهترين گواه براين مطلب باشد که در طبق روايات بسياري که در
کتابههاي شيعه و اهل سنت آمده رسول خدا ص علي عليه السلام را دعوت به اسلام کرد و
پ س از آنکه او ايمان آورد بعنوان نخستين مسلمان و مومن بخود او را مورد آنهمه مدح
وستايش قرار داده بدو گفت:

ان هذه اول من
آمن بي وهو اول من يصافحني…

ويا آنکه فرمود:

و يا آنکه اول
الناس ورودا علي الحوض اولهم اسلاما

و يا به فاطمه
عليها السلام فرمود:

زوجتک اقدمهم
سلما

و يا آنچه را
اميرالمونين به عمنوان افتخار ذکر مي کند که مي گويد:

صليت قبل ان يصلي
احد

و يا آنکه فرمود:

عبدت الله مع
رسول الله قبل ان يعبده احد

و يا روايات ديگري
که در گفتار پيش از اين با تفضيل بيشتري نقل شده… که بنا بگفته اينان اينگونه
روايان هيچ معني و مفهوم صحيحي ندارد زيرا عبادت و نمازي که در سن ده سالگي و يا
کمتر انجام پذيرد ارزش و پاداشي ندارد تتا موجب افتخار و سربلندي بوده و قابل ذکر
باشد.

 و ممکن است اين بحث به آياتي از قرآن کريم چون
داستان دلادت حضرت عيسي عليه السلام نيز سرايت کرده و مورد يوال قرار گيرد که وقتي
آنحضرت در گهواره به زبان آمده و ميگويد:

… اني عبدالله
آتاني الکتاب و جعلني نبيا و اوصاني بالصلوة والزکاة مادمت حيا و برا بوالدتي و لم
يجعلني جبارا شقيا…[16]

يعني براستي که
من بنده خدايم که او بمن کتاب داده ومرا پيامبر قرار داده و مرا در هر کجا باشم
مبارک گردانده و مرا به نماز و زکاة سفارش کرده تا آنگاه که زنده ام و يه نيکي و
مهرباني نسبت به مادرم و مرا نافرمان و سخت دل قرارم نداده…

و در اينجا نيز
کسي بگويد اين چه افتخاري است که حضرت مسيح مي کند که خدا در گهواره به او کتاب
داده و او را پيامبر قرار داده و به نماز و زکات و نيکي بمادر سفارش کرده…؟!

و يا در داستان
حضرت يحيي عليه السلام که خدا يتعالي درباره اش مي فرمايد:

و اتيناه الحکم
صبيا[17]

يعني ما حکم نبوت
و يا حکمت و فرزانگي را در کودکي به او داديم…

کسي بگويد: اين
چه افتخاري بود که خدا ي تعالي آنرا ذکر کرده و به يحيي عطا فرموده؟!

و يا در داستان
شاهد يوسف که مي فرمايد:

وشهد شاهد من
اهلها ان کان قميصه قد من قبل فصدقت و هو من الکاذبين و ان کان قميصه قدمن دبر
فکذبت و هو من الصادقين.

بيشتر مفسران
گفته اند که آن شاهد و گواه کودکي گهواره اي بود که خداوند براي تبرئه بنده
بزرگوارش حضرت يوسف او را به سخن آورد و راه تحقيق صحيح را به عزيز مصر آموخت…

ونمونه هاي ديگري
که در تاريخ و روايات هست و شهادت و عبادت کودکان نابالغ مورد پذيرش و تمجيد و
افتخار قرار گرفته است که همه آنها زير سوال رفته و مخدوش ميشود…

.لي بهتر همان
است که بگوئيم:

شب پره گر وصل
آفتاب نخواهد          ذره اي از قدر آفتاب
نکاهد

و اين اشکال
تراشيها و تشبثات موهوم نمي تواند اين فضيلت بزرگ را مخدوش ساخته و زير سوال ببرد
و شايسته تر آن است که دامنه اين بحث را نيز جمع کرده و بهمين جا خاتمه دهيم و به
سراغ بحث بعدي برويم.

ولي به عنوان
نمونه اي از تناقض گوئيهاي اين آقايان بدنيست قسمت زير را بخوانيد: ابن کثير در
کتاب السيرة النبويه خود پس از نقل روايات و سخنان زيادي از راويان و ترجيح اينکه
نخستين کسي که اسلام آورد ابوبکر بوده آنگاه روايت زير را از ابن اسحاق نقل کرده
که خود اين روايات مي تواند گوياترين دليل بر رد اين مدعا باشد متن روايت اينگونه
است:

حدثنا احم قال
حدثنا يونس عن ابن اسحاق قال ثم ان ابابکر نبا رسول الله صالي الله عليه و سلم
فقال احق ما تقول قريش يا محمد بن ترکک الهتنا و تسفيهک عقولنا و تکفيرک آبائنا
فقال رسول الله صلي الله عليه و سلم يا ابابکر اني رسول الله و نبي و بعثني لا بلغ
ريالته فادعوک الي الله بالحق. فوالله انه الحق و ادعوک الي الله يا ابابکر وحده
لا شريک له و لا يعبد غيره و الموالات علي طاعة اهل طاعته)) … و قرء عليه القرآن
فلم يقر ولم ينکر و اسلم و کفر بالاصنام و خلع الانداد و اقرا بحق الاسلام و رجع
ابوبکر و هو مومن مصدق[18]

که آن را اين
حديث که ابن کثير آن را پذيرفته است بخوبي روشن مي شود که

اولا داستان بعثت
رسول خدا ص را ابوبکر از زبان ديگران شنيده اند از قول آنحضرت. ثانيا پس از آنکه
دعوت علني شده بود و قريش شنيده بوده است و در بحث آينده خواهيد خواند که طبق نقل
مشهور علني شدن دعوت رسول خدا ص پس از گذشت سه سال يا پنج سال از بعثت رسول خدا ص و
ايمان آوردن بيش از چهل يا پنجاه نفر بوده و ثانيا پس از تردد و دودلي اسلام آورده
که همه اين مسائل با گفتارهاي ديگرشان تناقض و مخالفا دارد. والله اعلم.



[1] .براي اطلاع بيشتر از متن
گفتارها و ترجه آنها به شماره 63 صفحه 34 و 35 مراجعه نمائيد.

/

پیام شهید

پيام شهيد

اين وصيت نامه ها
انسان را ميلرزاند و بيدار مي کند      
امام خميني

تاريخ شهادت:
19/10/65 عمليات کربلاي 5

قسمتي از
وصيتنامه شهيد ابراهيم مهري

امروز که جريان
حق و باطل هر کدام خالص تر از هميشهو با اصراري بيشتر به نبرد هم آمده اند وظيفه
اهل حق اين است که حق را بگيرند وگرنه بر باطلند و امروز است که مدعيان بايد ادعاي
خود را به اثبات برسانند و نشان بدهند که مدعي کذب و دروغ نبوده اند. هر کس بر
مظلوميت حضرت اباعبدالله گريه مي کند و يا ليتنا کنا معکم مي گويد اکنون بايد به
ياري برخيزد وگرنه از کساني است که مصائب را شنيدند و به آنها راضي شدند و مورد
لعن ابدي قرار گرفتند.

ميدانم امروز که
خيلي مثل آن زمان که پيامبر ص و اميرالمومنين و امام مجتبي و امام حسين عليه
السلام به جنگ دعوت مي کردند بهانه مي آورند و بر سر کلاه شرعي مي گذارند. يکي
مشکلات زندگي را بهانه مي آورد ديگري از جاي خود حرکت نمي کند تا امام زمان عج
بيايد. عده اي به بهانه اينکه ما جمهوري اسلامي واقعي نداريم و ايتهمه گرفتاري و
مشکلات روحي وجود دارد و مديران همه پاک و منزه نيستند و خطا و انحراف وجوددارد
جبهه را جبهه حق نمي داندو شرکت نمي کند. همه مي دانيم که مشکل هست و زياد هم هست
و گرفتاري ها از هر سو بر ما مي بارند عده اي از خارج گروهي از داخل دانسته يا
ندانسته ضربه ميزنند. آري! ما به همه اينها نه کم بلکه زياد هم واقفيم ولي قضيه
اصلي در اينجاست که بنيان اين جمهوري و قانون اساسي آن بر پايه اسلام است و در
مقابل دشمنان آن چنان گرگ هاي هستند که اگر بر ما مسلط شوند به هيچ مسلماني هم رحم
نمي کنند و پايه اسلام را از بن مي کنند که البته خدا جلويشان را گرفته و مي گيرد.
وظيفه ما است که در اين شرايط حساس که کفار و منافقين دنيا از هر طرف به جائي که
مرکز تشيع است حمله ور شده اند و در کمين مومنان و خالصان نشسته اندقيام کنيم و
ابتدا شر آنها را دفع کنيم آن وقت برگرديم و به معالجه امراض داخلي مشغول شويم.

از همه آنان که
اين جنگ را مقدس و مشروع نمي دانند و خود را پيرو حضرت وليعصر عج هم مي خوانند مي
پرسم که اگر اين حکومت هم از هم بپاشد ديگر به کجا پناه خواهيد بردو پرچم تشيع را
در کدام قسمت جهان مي خواهيد برافرازيد؟ جواب شما به لبنان که اميدشان تنها و تنها
ايران است چه خواهد بود؟ و اگر در نتيجه سستي و سهل انگاري ما طوري بشود که فرياد
اسلام خواهي سالها خاموش گردد جوابي نداريم که به حضرت رسول ص  و ائمه اطهار و حضرت مهدي عج بدهيم.البته همه
بايد مطمئن باشيم که خدا حافظ و ناصر دين مبين است ولي اگر در اين امتحان قبول
نشويم به ضرر خودمان تمام مي شود و خدا علم حق را به دست قومي ديگر مي دهد. خلاصه
آنکه من با علم به مشکلات و  گرفتاريها و
فشارهاي روحي و جسمي که امروز به اسلام و مسلمين وارد مي آيد به جبهه آمدم و
اميدوارم خداوند متعال اين آمدن مرا قبول کند و عاقبت خير به من عطا فرمايد.

قسمتي از
مصيتنامه شهيد سيد محمد حسيني مهري

خدايا بار
پرودگارا الها معبودا تو را قسم مي دهم به حق محمد و آل محمد ص که اگر قرار است در
اين دنيا بمانم و بر گناهانم افزوده گردد مرا لحظه اي در اين دنيا قرار مده.

مولاي من اگر
مصلحت بر اين است که مرا از اين دنيا ببري شهادت در راهت را نصيبم کن.

خدايا اگر رضاي
تو بر اين است که شهيد شوم مرا همچون حسين با نيت حسين با اخلاص حسين و با هدف
حسين ع در جوار خودت ببر و مرا با شهداي کربلا مشحور گردان.

و در پايان شما
را و دين شما را به خدا مي سپارم و قسمتان مي دهم که امام عزيزمان را رها نکنيد و
به سخنانش عمل کنيد و تذکر مي دهم که دل به اين دنياي فاني نبنديد. همه ما رفتني در
پيش داريم که ان شاء الله عاقبت به خير شويم.

/

تاويل کتاب الهي

آيت الله محمدي
گيلاني         قسمت دوازدهم

فتنه و ايمان

قرآن و سنن الهي
در اجتماع بشر

تاويل کتاب الهي

*مقدمه دوم در
تبيين ضرورت وجود متشابه در قرآن درک مفهوم تاويل کتاب الله تعالي است*روش و طريقي
که قرآن براي استنتاج صحيح پيشنهاد مي کند تدبر است* تدبر يعني ترتيب امو معلومه
پشت دبر يکديگر براي کشف مجهول*و تذکر مقابل تدبر اختصاص به اولوالالباب دارو که
از سنخ مواهب است نه از سنخ مکاسب* نقل آراء اهل لغت در مفهوم تاويل* آمار سور و
آياتي که در آنها لفظ تاويل آمده است*از آيه سوره اعراف و سوره يونس ظاهر مي شود که
همه قرآن شريف مشمول تاويل است*ارتباط تاويل با معارف و مواعظ و احکام و جامعتر:
با همه محکمات و متشابهات قرآن*نتيجه تدبر در آيات مربط بتاويل اين است که تاويل
واقعيت عينيه اي است که بر مجموعه کتاب در صعود و اول الي الله تعالي مترتب مي شود
وتنزيل مقابل آن است در قوس نزول* وحدت منشا تنزيل و موطن تاويل نهايات همان رجوع
به بدايات است*علم به تاويل قرآن مختص به خداوند متعال و بمطهرين ازرجس عليهم
السلام است.

مقدمه دوم در
تبيين ضرورت وجود متشابه در قرآن

معرفت دقيق مفهوم
تاويل کتاب الله تعالي در پرتو رهنمودهاي خود قرآن است و طريقي که قرآن سلوک آن را
منتهي به شناخت صحيح مقاصد خويش متکررا اعلام فرموده همانا تدبر در ايات شريف آن
است.

تدبر يعني ترتيب
دادن صحيح معاني معلومه و قرار دادن هر يک از آنها پشت سر دبر معني ديگري که محل
طبيعي آن در قواعد استنتاج است و اعتبارعقلي چنين ترتيب و نظمي را  جهت کشف و استحصال مطلوب اقتضاء دارد و کافي
است در وجوب تعييني سلوط اين طريق در استنباط مقاصد قرآني آيه کريمه ((كِتَابٌ
أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِّيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ
أُوْلُوا الْأَلْبَابِ))(سوره ص- آيه 29)که انزال کتاب مبارک و چشمه جوشان برکات
را به انگيزه احياء افکار انسانها بوسيله تدبر در آياتش اعلام نموده که با ترتيب
دادن معاني معلومه بگونه اي که هر يک در محل مقتضي پشت يکديگر قرار گرفته و از اين
ينبوع مبارک مجاري برکات را جاري سازند مضافا بر اين يادگيري اولو الالباب-نه اولو
الاقشار!- علوم دفين در فطرتشان رابا استعانت از انوار قرآن ياآور مي شوندو
استضائه از پرتو قرآن براي صاحبان لب هم تعلم و يادگيري است و هم تذکر و يادآوري
است يادآوري معلوماتي که مغروس در نفوس آنهاست که بواسطه استغراق در تدبير شئون
ابدان حجابي از غفلت آن معلومات را مستور نموده و در ديجور فراموشي سپرده شده اند
و با استضائه از منبه الانوار بي پايان قرآن ديجور فراموشي و غفلت نابود مي گردند
و معلومات مغروس ونفوس بادآوري شده و بالنده مي گردند که تعبير: ليتذکر در بيان
مقام تذکر که مواهب است و تعبير: ليدبروا در مقام بيان تعلم که مکاسب است و با اين
بيان ميتوان گفت تخاصم ديرينه بين فلاسفه که آيا تعلم يادگيري است يا تذکر و ياد
آوري است بمالصحه منتهي مي شود.

مفهوم تاويل در
لغت

باري!با توجه به
وجوب تعييني سلوک طريق ياد شده لازم است احصاء لفظ تاويل در سوره قرآني و آيات
مربوط بمقصد ما را در معرض تدبر و تربيت صحيح قرار دهيم باشد که به عنايت پرودرگار
استنتاج مطلوب –بطور متقي- از آنها نموده باشيم و پيش از عرضه آيات شريفع مناسب
است کلام اهل لغت را در تفسير تاويل نقل کنيم و نظر آنها در معني تاويل براي ما
روشن شود: جوهري در صحاح مي گويد:التاويل:تفسير مايوول اليه الشيء – تاويل تفسير و
پرده برداري از واقعيتي است که چيزي به آن واقعيت بر مي گردد.

و ابن منظور در
لسان عرب مي گويد: الاول: الرجوع… طبخت النبيذ حتي آل الي الثلث او الربع اي
رجع- اول به معني رجوع است… شراب را پختم تا اول به ثلث يا ربع کرد يعني به ثلث
يا ربع برگشت.

و راغب در مفردات
آورده: التاويل من الاول اي الرجوع الي الاصل ومنه الوئل للموضع الذي يرجع اليه و
ذلک رد الشيء الي الغاية المرادة منه علماکان او فعلا ففي العلم نحو قوله: و ما
يعلم تاويله الا الله و الراسخون في العلم )) وفي الفعل کقول الشاعر: وللنوي قبل
يوم البين تاويل- تاويل ماخوذ از اول به معني رجوع به اصل است و از همين معني است
موئل که موضع بازگشتن است و معني آن راندن چيزي بسوي غايتي است که از آن چيز مطلوب
است چه آن تاويل علمي باشد مانند  وما يعلم
تاويله… يا فعل خارجي باشد مانند قول شاعر: براي هسته قبل از روز شکافتن و
شکوفائي تاويل است يعني قبل از رسيدن به غايت شکفتن ناگزير از رجوع و رانده شدن به
سوي شکوفائي است و بعبارتي : هسته فرآيندي دارد که متصل به شکوفائي آن است.

وحاصل جمع آراء و
اقوال اهل لغت اين است که: تاويل مطلق رجوع نيست بلکه رجوع و راده و روانه شدن به
سوي چيزي غايت و غرضي است که از آن چيز مترقب است مانند افشره انگور و غيره که
بوسيله طبخ آن را به غايتي مي رانند که طباخ آن غايت را اراده کرده مثلا به ثلث يا
ربع منتهي شود يا مانند هسته که با حرکت جوهري به سوي غايت شکوفائي و باروري که از
آن مترقب است رانده مي شود و فرآيندي دارد که به غرض متناسب با آن مرتبط است و
همين معني که از اهل لغت استفاده شد تقذيبا از آيات کريمه با تدبر و و امعان
استفاده مي شود چنانکه خواهد آمد واما آثار لفظ تاويل مذکور در قرآن و عرضه آيات
مرتبط به مقصد ما:

تاويل در قرآن

لفظ تاويل در
آيات 6 21 36 37 44 45 100 101 از سوره يوسف عليه السلام و در آيات 78 82 از سوره
کهف و در آيه 59 از سوره نساء و در آيه 35 از سوره اسراء و در آيه 39 از سوره يونس
عليه السلام و دوبار در آيه 7 از سوره آل عمران و در بار در آيه 53 از سوره اعراف
آمده است که مجموعا هفده بار در اين هفت سوره تکرار شده است.

از آيه سوره
اعراف ظاهر مي شود که مجموع قرآن کريم – اعم از معارف و احکام و قصص و مواعظ و به
تعبير جامع -: محکمات و متشابهاتش- داراي تاويل است : ولقد جئناهم بکتاب فصلناه
علي هدي و رحمة لقوم يومنون هل ينظرون الا تاويله يوم ياتي تاويله يقول الذين نسوه
من قبل قد جاءت رسل ربنا بالحق فهل لنا من شفعاء فيشفعوا لنا او نرد فنعمل غير
الذي کنا نعمل قد خسروا انفسهم و ضل عنهم ما کانوا يفترون.

و سوگند ياد مي
کنم که تحقيقا براي مردم کتابي آورديم که بر اساس علم خويش آن را در همه ي ابعاد
سعادت انسانها تبيين و تفضيل داديم. بهره گيري از هدايت و رحمت اين کتاب ويژه
مومنان است آيا انتظارشان جز ظهور تاويل و فرآيند کتاب مذبور است؟ روزي که تاويل
آن کتاب مي آيد آنان که چنين روزي را فراموش کرده اند مي گويند: حقا که پيامبران
پروردگار ما برنامه سعادت حقيقي را آورده بودندآيا براي ما هيچ شفيعاني پيدا مي
شوند که ما را شفاعت کنند يا راه بازگشت به دار عمل براي ما ممکن است تا بجاي
اعمال بدي که انجام داديم اعمال نيک انجام دهيم؟‌ راستي که اينها به دست خويش
خويشتن را در زيان جبران ناپذير گرفار کرده اند و آنچه را که به افتراء معبود خويش
مي پنداشتند از ايشان گم گرديده است.

لفظ تائيل که
دوبار بضميري که مرجعش لفظ کتاب است اضافه شده است دلالت مي کند که مجموع کتاب
بدون استثناء داراي تاويل است و روز آمدن تاويل مقارن با تصديق اضطراري
فراموشکاران به حقانيت انبياء عليهم السلام و برنامه سعادتي که آورده اند مي باشد
امام تصديق اضطراري با ظهور تاويل و فرايند معارف و احکام متصل بغايات هيچ سودي
ندارد نه شفيعي براي آنان برانگيخته مي شود و نه راه بازگشت به دارالعمل را براي
آنان مي گشايد و همه سرمايه در سعادت سوزي و شقاوت سازي صرف گرديده است؟

پس اضافه لفظ
تاويل به کتاب دلالت دارد بر اينکه مجموع کتاب مشمول تاويل است و روزي خواهد آمد
که همه معارف و اخکام و مواعظ و جمله محتوياتش که نفوس انسانها را بغايات تقدير
شده سوق مي دهند بمواطن اصلي خود بر مي گردند و نهايات با بدايات متحد مي شوند. و
نظير آيه مذکور در دلالت بر شمول تاويل مجموع کتاب شريف ا آيه کريمه از سوره يونس
عليه السلام: (( وَمَا كَانَ هَذَا الْقُرْآنُ أَن يُفْتَرَى مِن دُونِ
اللّهِ وَلَكِن تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ الْكِتَابِ لاَ
رَيْبَ فِيهِ مِن رَّبِّ الْعَالَمِينَ أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُواْ
بِسُورَةٍ مِّثْلِهِ وَادْعُواْ مَنِ اسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ اللّهِ إِن كُنتُمْ
صَادِقِينَ بَلْ كَذَّبُواْ بِمَا لَمْ يُحِيطُواْ بِعِلْمِهِ وَلَمَّا يَأْتِهِمْ
تَأْوِيلُهُ كَذَلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ
عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ)).

و بهيچ وجه شان
اين قرآن نيست که افتراء شده از غير خدا باشد ولي آن کتب پيمبران پيشين را تصديق
دارد و خود تفصيل برنامه سعادت انسانها در همه ابعاد است ترديدي در آن نيست از
جانب پروردگار عالميان استآيا مي گويند پيمبر ما قرآن را از خود ساخته و به دروغ
به خدا نسبت داده است؟! بگو: شما فصحاء عرب فقط يک سوره در قرآن در اسلوب و نظم و
تاثير و هدايتش بياوريد و غير خدا هر کس را مي توانيد بمظاهرت و پشتيباني خود در
ساختن اين يک سوره دعوت کنيد اگر در اين دعوي افتراء راستگو هستيد بلکه حقيقت اين
است: اينها به همه جوانب حقائق قرآني احاطه ندارند و هنوز تاويل آن حقايق بسراغشان
نيامده – و بالاضطرار تصديق کنند- اين چنين بوده تکذيب امم پيشين انبيائشان را پس
به کيفيت عاقبت ستمکاران نظري کن که پايان تکذيبشان چه مصائبي را ببار آورد.

صريح آيه مذکور
از سوره اعراف و لحن آيه مورد بحث از سوره يونس عليه السلام دلالت دارد که ظهور
تاويل موجب تصديق ناچاري کافران بآنچه که پيمبران عليه السلام آورده بودند ميگردد
و آنها اظهار اضطراري مي کنند: قد جاءت رسل ربنا بالحق پس ترتب اين تصديق ناچاري
بر ظهور تاويل کتاب و آمدن آن بسراغشان روشن ميکند که تاويل واقعيت عينيه اي است
انکار ناپذير که مرتبط با جاءت رسل ربنا بالحق است و آن معارف حقه و احکام مربوط
بعما و غيره که رسولان پروردگار آورده بودند در فرايند صعود الي الله همانند هسته
هائي هستند که شکوفا گرديده اند و بعين اليقين ترتب تاويل را-يعني واقعيت عينيه-
بر واقعيت معارف و غيره مشاهده مي کنند و راهي براي انکار نيست زيرا ارتباط شکوفه
هاي برخواسته از شاخه هاي درخت با ريشه هاي آن انکارناپذير است.

علي اي حال تاويل
کتاب نه مدلولات و مفاهيم ذهني الفاظ موضوعه است که با وضع اعتبار علاقه دلالي بين
الفاظ و مفاهيم پديد آمده است و نه مصاديق خارجي آنها است که تکيه گاه کلام است
بلکه تاويل آن آثار و حقايق عيني است که از سنخ غايات مترتبه بر ذي الغايات است
مثلا مي گويم: فرزندم را کتک زدم. وجود خارجي اين ضرب و کتک که تکيه گاه براي خبر
است تاويل کلام من نيست بلکه اين ضرب و کتک به انگيزه تاديب بوده ترتب اين اثر
برضرب تاويل کلام مفروض است.مثلا صورت رويائي که براي يوسف عليه السلام تجلي کرد
عبارت بود از سجود يازده کوکب و خورشيد و ماه به آن حضرت که اين واقعه را با
تعبير: يا ابت اني رايت احد عشر کوکبا و الشمس و القمر رايتهم لي ساجدين براي پدرش
حکايت مي کند وجود اين واقعه رويائي مولول کلام يوسف است نه تاويل آن بلکه تاويل
اين واقعه آن واقعيت عيني است که در فرآيند زندگي يوسف پديد مي آيد و همان صورت
نومي شکوفا مي گردد و آثار مرغوبه آن هويدا مي شود چنانکه بهمين حقيقت در وقت
شکوفائي جلال و اقتدارش تصريح فرمودند: خروا له سجدا وقال يا ابت هذا تاويل روياي
قد جعلها ربي حقا – پدر و مادر و برادرانش براي ائ فرئتني و سجده نمودند و يوسف
گفت پدرم اين تاويل همان رويايي قبلي من است که پروردگارم آنرا حق گردانيد و اين
گونه شکوفايش ساختند.

مي بينيد که
تاويل در کلام حضرت صديق عليه السلام ترتب شکوفائي عظمت و حشمت آن بزرگوار بر
واقعه رويائي است که خود واقعيتي است.

و بر همين معني
دلالت مي کند لفظ تاويل که در قصه حضرت موسي و خضر عليهما السلام آمده است و جناب
خضر عليه السلام آثار عيني مترتب بر افعال خارجي خويش را در سه مورد مذکور در قرآن
تتاويل مينمايد به تين توضيح:

پيمبري از
پيمبران اولوالعزم چون موسائي عليه السلام به انگيزه تعلم خدمت خضر عليه السلام با
تحمل آن همه رنج صفر و گرفتاري ميرسد ولي آن معلم رباني در پذيرفتن اين رسول معظم
بعنوان تلميذي گراني نشان ميدهد و تحمل ثقل علم را در وجودش حدس نمي زند و جبرا
اعلام ميدارد: انک لن تستطيع معي صبرا و کيف تصبر علي مالم تحط به خبرا از موسي
ميثاق مي گيرد آنچه که مي بيند شکيبائي کند و در مقام سوال و اعتراض برنيايد تا
خود آنحضرت سر فرصت براي او چيزي مربوط به ماجري ذکر کند.

اما معلمي رباني
چون خضر عليه السلام آن هم معلم پيمبري از پيمبران اولوالعزم چون کليم خداوندمتعال
عليه السلام پس از سوار شدن دبه کشتي که در دريا روان است و آن همه سرنشين دارد
بايجاد شکافتن در کشتي مشغول مي شود و خرق و شکافي در کشتي پديد مي آورد روشن است
که اين خرق بدنبالش غرق است!

آنگاه پس از فرود
آمدن از کشتي بجواني که در طول راه برخورد مي کند بدون هيچ مجوزي او را به قتل مي
رساند! سپس ديوار در در شرف سقوط قريه اي را که اهل آن قريه از ضيافتشان امتناع
بدون هيچ ملاکي ظاهرا مرمت و راست مي کند!

اين افعال از هر
انسان عادي که انجام مي گرفت اعتراض انگيز بوده تا چه رسد که از مانند خضر معلم
کليم الله عليهما السلام صادر شود که مستوجب اشد الاعتراضات است لذا موسي عليه
السلام اعتراض نموده و افعال سه گانه انجام شده را تقبيح کردند خرق و شکاف در بدنه
کشتي را کاري بس زشت و کشتن جوان بي گناه را کاري بد وراست کردن ديوار قريه را
فعلي مفت و بي مورد خواندند و ظاهر امر هم حق را بموسي ميداده است ولي با تخلف
وفاء بميثاق از جانب موسي عليه السلام براي خضر عليه السلام بهانه اعلان از جدائي
از مصاحبت فراهم گرديد و فرمود: هذا فراق بيني و بينک ولي شما ره به تاويل کارهائي
که از حوزه صبرت بيرون بوده آگاه مي کنم: اما کشتي مربوط به گروهي از مساکين بوده
که براي تايمن معيشت در دريا بکار اشتغال دارند و با خرق و شکاف به ان کشتي عيب
رساندم تا از غصب سلطاني که هر کشتي سالم را غصب ميکند محفوظ بماند و اما جوان
مزبور پدر و مادرش مومن بوده اند و از ناحيه اين جوان در معرض طغيان و کفر واقع مي
شدند با کشتن او سرمايه ايمان ابوينش مصون مي ماند و بهتر از آن خداند متعال به
آنان موهبت ميفرمايد و اما ديوار مربوط به دو يتيم در آن شهر بوده که در زير آن
گنجي بوده پدرشان مرد صالحي بوده ديوار را از سقوط و افتادن با مرمت و راست نمودن حفظ
کرديم تا آن دو يتيم بعد از بلوغ و کمال آن گنج را استخراج کنند و تمام اين کارها
به اراده و امر پروردگارت انجام گرفته و جملگي رحمت بوده است و هيچ يک از اين امور
که مشاهده کردي به راي و اجتهاد خودم نبوده است ذلک تاويل مالم تستطع عليه صبرا
اين بود تاويل کارهائي که بر صبر و شکيبائي تو سنگيني داشت و از وسعت و توان صبرت
بيرون بوده است.

تيجه آنکه در
بيان حضرت خضر عليه السلام آثارخارجي: حفظ کشتي از غصب حفظ ايمان پدر و مادر مقتول
حفظ گنج از ضايع شدن که مترتب بر افعال خارجي خرق و شکافتن کشتي کشتن پسرک مرمت و
راست کردن ديوارگديده تاويل ناميده شده است.

با توجه به آنچه
گفته شد تاويل قرآن مجيد و کتب الهي آن حقائق عيني معارف و مواعظ و قصص و محکم
ومتشابه اش در اول و صعود الي الله خواهد بود چنانچه موطن حقيقي قرآن در مقام
تاويل کتاب مبين که مستقر در او الکتاب است بوده است و مبدا تنزيل و منتهاي تاويل
را جز خداوند متعال- وما يعلم تاويله الا الله- احدي نمي داند و از مساس و دسترسي
همه بيرون است مگر مطدوه يعني آناني که طهرهم الله عن الرجس: فلا اقسم بمواقع
النجوم و انه لقسم لو تعلمون عظيم انه لقرآن کريم في کتاب مکنون لا يمسه الا
المطهرون صدق الله العي العظيم.

ادامه دارد

 

/

شهيد انصاري غريبي در وطن

شهيدان شمع محفل
بشريتند

شهيد انصاري
غريبي در وطن شهيد بزرگوار حاج شيخ مصطفي انصاري در سال 1326 در آبادان به دنيا آمد
و زندگي پربار خود را با توکل به خدا و رهنمودهاي خانواده روحاني اش که چنديدن نسل
از سربازان امام زمان ((عج)) بوده اند آغاز نمود. و از همان اوان کودکي به فراگيري
علوم اسلامي مشغول تحصيل شد و ضمنا دوران دبستان و دبيرستان را پشت سر گذاشت.

پس از چند سالي
که از تحصيلش مي گذشت راهي حوزه علميه قم شد و در آنجا از محضر استاداني که از
شاگردان مبرز امام عزيزمان بودند مشغول فراگيري علوم اسلامي شد.

شهيد انصاري در
سال 1340 با آشنائي به رهبريت خط امام وارد جريانات سياسي شد و با بعضي از همدرسان
خويش با پيروي از فرامين امام به فعاليت پرداختند.و در سال 1342 در سخنراني امام
در مسجد اعظم قم با تهيه طوماري از حرکت خروشان ملت پشتيباني کرد.

پس از سال  که42 در اثر فشار بيش از حد رژيم فعاليتهاي
سياسي خفيانه صورت مي گرفت به دورود آمد و با بيان شيواي خود به تبيلغ و ترويج در
راستاي خط امام پرداخت.

در سال 1347 در
دفتر مذهبي کارخانه سيمان و فارسيت دورود و کتابخانه آن با کمک همکارانش جزواتي از
رهنمودهاي ائمه اطهار عليهم السلام منتشر نمود و تا سال 1356 همطمان به آوردن
اعلاميه و نوارهاي سخنراني حضرت امام و تکثير پخش آنها بوسيله افراد متعددي که آن
زماندر آموزشگاه ها و ادارات و کارخانه سيمان فعاليت مي کردند نمود. و مانند ديگر
روحانيون مبارز در افشارگري اعمال زشت رژيم منفور پهلوي گامهاي مثبت و استواري
برداشت و از هيچ کوششي دريغ نورزيد تا اينکه در جمع هزاران تن از مردم دورود در
مسجد قائم سخنراني گرمي ايراد کرد و پس از اتمام سخنراني توسط ساواک دستگير شد.
مردم دورو براي آزادي او روزها در محل دادگاه متحصن مي شدند و پس از 33 روز شهيد
انصار با ديگر همرزمانش آزاد گرديد.

پس از پيروزي
انقلاب اسلامي با پيروي از خط امام در پيشبرد اهداف عاليه اسلام کوشا بوده و در
سنگر دفاع مقدس از انقلاب بر عليه خطهاي انحرافي و گروهاي ضدانقلاب شوريد و با
تشکيل جلسات ديني وتدريس اصول عقايد اسلامي و کلاسهاي مختلف و تاسيسي انجمن اسلامي
مجتمع صنعتي سيمان و فارسيت با همکاري عده اي از برادران متعد فعاليت نمود و ضمن
جلسات مختلفي که در ارگان ها و ادرات داشته حمايت از انقلاب اسلامي تا سر حد شهادت
را در راس هر کار مي دانست.

بارها بوسيله
مسئولين به گرفتن مسئوليت هاي مختلف در ارگانها و نهادهاي انقلاب دعوت مي شد ولي
به عقيده خودش با منحصر نبودن کار در يک واحد بهتر مي توانبه وطيفه ارشادي خود عمل
نمودو بدينوسيله از گرفتن هر مسئوليتي امتناع مي ورزيد. تا اينکه در سال 62 با
اصرار فرماندهي کميته هاي انقلاب اسلامي کشور و احساس نياز فوق العاده آن ديار به
فرماندهي کميته هاي انقلاب اسلامي استان لرستان منصوب شد و پس از مدت يک سال و با
خدمت زيادي که انجام داد به تدريس بينش ديني و عربي در آموزش و پرورش و علوم
اسلامي و اصول اعتقادات در کلاسهاي صنايع دفاع نظامي دورود مشغول فعاليت شد.

سرانجام پس از
گذراندن 39 سال عمر پربرکت خويش و فعاليت هاي مداوم و خستگي ناپذير در راه احياي
اسلام و قرآن و دفاع از انقلاب مقدس اسلامي در تاريخ 2/11/65 در بمباران وحشيانه
رژيم پليد بعث عراق به شهيدان راه حق و فضيلت پيوست. درود بي پايان خداوند بر او
باد.

مجله پاسدار
اسلام براي ارج نهادن به مقم مقدس روحانيت اصيل مه در راه مکتب شهادت را برمي
گزيند به عنوان تقدير و سپاس از زحمات بي شائبه شهيد انصاري نسبت به نشر و تبليغ
مجله – که اين را جز وظايف مقدس خود برمي شمرد و براي خدا بيشترين تلاش را در اين
راه مبذول مي داشت- يادي از آن بزرگوار نموده و شهادت پرافتخارش را به حضرت ولي
عصر ارواحنا فداه و امام امت و ملت شهيد پرور و خانواده داغدارش تبريک و تسليت عرض
مي نمايد.

/

معاد

معاد               قسمت هفتم

آيت الله حسين
نوري

زنده شدن زمين در
فصل بهار

تشبيه جالب

کاخ رفيع هستي

ان البنا ايبهم
ثم ان علينا حسابهم

بحث ما در مقاله
گذشته –در رابطه با عنايت مخصوص قرآن کريم به موضوع ((معاد))-

درباره
استدلالهايي بود که در اين کتاب جاويدان براي اثبات ((معاد)) بعملآمده است.

و چنانچه گفتيم
اساس يکي از اين استدلالها خلقت انسان است که بطور خلاصه اين موضوع را بيات ميکند
که: شما انسانها درباره خلقت خود فکر کنيد که در آغاز چه بوده ايد و چه مراحلي را
پيموده ايد تا به اين صورت در آمده ايد و آن دست قدرتي که آفرينش شما را در جهان
از رحم آغاز کرده و پس از گذراندن از مراحلي به اين جهان آورده است البته قدرت
دارد که شما را پس از مرگ زنده کند و در جهان ديگري براي پاداش و کيفر اعمالتان
بسيج نمايد. اين استدلال به طور مشروح با ذکر مواردي از قرآن مجيد در مقاله قبل
ذکر گرديد.

يکي از
استدلالهاي قرآن با پديد آمدن بهار و زنده شدن زمين پس از مرگ خزان ارتباط دارد که
مي گويد:

((وَتَرَى
الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ
وَأَنبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ
وَأَنَّهُ يُحْيِي الْمَوْتَى وَأَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ
السَّاعَةَ آتِيَةٌ لَّا رَيْبَ فِيهَا وَأَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَن فِي
الْقُبُورِ))[1]

يعني: (( سطح
زمين را خشک و بي گياه مي بيني ولي هنگامي که باران برا او فرو باريم به جنبش در
ميآيد و نمو مي کند و از هر گياه بهجت زا مي روياند.

اين موضوع نشانه
آن است که خداوند حق است و او مردگان را زنده مي کند و او بر هر چيزي توانا است و
به طور مسلم و بدون هيچ شک و ترديد قيامت خواهد آمد و خداوند مردگان را از قبر
برخواهد انگيخت.))

و يا ميفرمايد:
(( و احيينا به بلدة ميتا کذلک الخروج.))[2]
يعني : ((‌بوسيله باران زمين مرده را زنده ساختيم و زنده شدن و سر بر آوردن شما از
خاک نيز به همين ترتيب است.))

و نيز مي گويد:
((وَاللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَابًا فَسُقْنَاهُ إِلَى
بَلَدٍ مَّيِّتٍ فَأَحْيَيْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا كَذَلِكَ
النُّشُورُ))[3]

يعني: ((‌خداوند
آن کسي است که بادها را مي فرستد تا ابرها را برانگيزد ما آن ابرها  را به شهر مرده مي رانيم و بوسيله بارانش زمين
را پس از مرگ خزان زنده مي گردانيم حشر و نشر مردگان نيز روز قيامت به همين ترتيب
خواهد بود.))

و يا مي گو يد:
((وَمِنْ آيَاتِهِ أَنَّكَ تَرَى الْأَرْضَ خَاشِعَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا
عَلَيْهَا الْمَاء اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ إِنَّ الَّذِي أَحْيَاهَا لَمُحْيِي
الْمَوْتَى إِنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ))[4]

يعني: ((از جمله
آيات قدرت الهي اين است که زمين را مي بيني که خشک و خاموش است ما چون ما بر آن
باران فرود آوريم بحرکت در ميآيد و نمو مي کند آن خداوندي که آن زمين را زنده مي
کند مردگان را نيز مجددا زندگي مي بخشد که او بر هر چيز قادر است.))

تشبيه جالب:

تشبيه برانگيخته
شدن انسانها در روز قيامت به زنده شدن زمين در فصل بهار تشبيه بسيار مناسب و جالب
است:

زمين خزان ديده
در زمستان مرده است. و به نظر مرده ميآيد اما در عين اين خشکي و خموشي در درون آن
دانه ها و ريشه هاي  زيادي که يادگار و
بقاياي دوران زندگي و فعاليت تابستان قبل است وجود دارد که از نظر ما پنهان است.
اين دانه ها ريشه ها در زير خاک محفوظ هستند و از خود آثاري ابراز نمي دارند اما
همين که فصل بهارفرا رسيد و هوا ملايم و مساعد شد باد بهاري وزري و قطرات باران بر
سطح آن باريد و محيط از جهت حرارت و رطوبت مساعد گرديد اين زمين که خاموش بود بجنب
و جوش در ميآيد سبزه ها و گلها را ظاهر مي کند درختانش مي شکفد گل و خار و شکر و
حنطل ميروياند.

بنابراين پيدايش
بهار که سالي يک مرتبه تکرار مي شودنمونه اي است از قيامت و شما در عمر پنجاه ساله
و هفتاد ساله خود 50 بار و يا 70 بار اين نمونه را مشاهده کرده ايد و اين نمونه
مکرر و منظم را که نشانگر قدرت لا يزال الهي است ديده ايد قيامت نيز به همين ترتيب
است.

در روز قيامت نيز
پس از اينکه ذرات بدن انسانها بقايائي از اعضا و اندام از چشم ها و گوش ها از
مغزها و جهاز اعصاب از زبانها و دلها از دست ها و پاها که هزاران بلکه ميليونها
سال در بين خاکها  در دل درياها در آغوش
سنگ ها در دامن تپه ها پنهان گرديده است ولي در کتاب حق تعالي محفوظ و معين است
خاموشند و در سکوت عميق و طولاني فرو رفته اند اما همين که نفخ صور بوجود آمد و
اعلان بسيج عمومي فرا رسيد همه به حرکت و خروش در ميآيند و زنده مي شوند و همان
طور که در آغاز بهار از نقطه اي گل و از نقطه اي خار ميرويد از زميني شکر و از
زميني حنطل پديد مي آيد در روز قيامت هم از يک خاک چهره اي روشن مانند ماه و از
نقطه اي چهره اي سياه و تاريک سر بر مي آورد :

((وجوه يومئذ
مفسرة ضاحکة مستبشرة و وجوه يومئذ عليها غبرة ترهقها قترة))[5]

((چهره هائي چون
صبح فروزان خندان و شادمان وچهره هائي بر آنها گرد و غبار غم و اندوه نشسته و خاک
مذلت آنرا فرا گرفته است.

((وُجُوهٌ
يَوْمَئِذٍ خَاشِعَةٌعَامِلَةٌ نَّاصِبَةٌ صْلَى نَارًا حَامِيَةً تُسْقَى مِنْ
عَيْنٍ آنِيَةٍ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاعِمَةٌ لِسَعْيِهَا رَاضِيَةٌ فِي جَنَّةٍ عَالِيَةٍ
))[6]

((رخسار گروهي
ترسناک و ذليل در رنج و مشقت است و بالاخره در آتش فزوزاد دوزخ معذب خواهد شد و از
چشمه آب جوشان جهنم خواهد نوشيد.

چهره هائي در
پرتو نعمت هاي الهي شادمان و خندان و از سعي و کوشش خود که از امروز به نتيجه
رسيده است خشنود است و در بهشت بلند مرتبت بسر خواهد برد.))

چنانچه ملاحظه
کرديد اين تشبيه يعني تشبيه زنده کردن مردگان در روز قيامت به زنده کردن زمين به
فصل بهار بسيار جالب  و پرمحتوا است. آري:

اين بهار نور
زبعد برگ ريز                  هست برهان
بر وجود رستخيز

آتش و باد ابر و
آب و آفتاب                رازها را مي
برآرند از تراب

در بهاران راز ها
پيدا شود                  هر چه خورده است
اين زمين رسوا شود

بردمد آن از دهان
و از لبش                تا پديد آيد ضمير
مذهبش

سر بيخ هر درختي
و خورش              جملگي پيدا شود آن بر
سرش

رازها را مي کند
حق آشکار               چون ببايد رست تخم
بد مکار

اي دريده پوستين
يوسفان                گرگ برخيزي از اين
خواب گران

گشته گرگان يک به
يک خوهاي تو      ميدرانن از غضب اعضاي تو

کاخ رفيع هستي

يکي ديگر از
استدلالهاي قرآن کريم در برابر کساني که با ديده ترديد و يا انکار به موضوع معاد
مي نگريستند و اين حقيقت بزرگ را باور نمي کردند اين است که آنها را به آفرينش
آسمانها متوجه مي کند و مي گويد: ((که خلقت شما در برابر خلقت اين فضاي پهناور و
اين کاخ رفيع و اين اجرام کيهاني بسيار حقير است و آن پروردگار توانائي که اين
دستگاه بسيار با عظمت را آفريده و اداره مي کند مسلما قدرت دارد که شما را پس از
مرگ مجددا زنده و به عرضه قيامت بسيج کند.))

در اين مورد براي
نمونه به اين آيات توجه کنيد: ((اءنتم اشد خلقا ام السماء بنيها رفع سمکها فسويها
واغطش ليلها و اخرج ضحيها))[7]

((آيا خلقت شما
سخت تر و محکم تر است ياخلقت آسماني که خداوند آن را بنا کرد و سقف ارتفاع آن را
بالا برد و آنرا استوار و متعادل ساخت و شب هاي آن را تاريک و روزهاي آن را روشن
گردانيد))؟

در اين آيات در
اين چنر نکته بايد دقت کنيم:

1-بناي  آسمان:

در قرآن مجيد
خداوند بزرگ در 7 مورد از بناي آسمان سخن گفته است که البته اين تعبير تنها بمنظور
يک تشبيه به کار نرفته است بلکه مقصود اصلي اين است: همانطور که در بناي يک
ساختمان قطهات متعددي از قبيل سنگ آهن آجر آهک سيمان گچ چوب و شيشه هر يک در جاي
خود به کار رفته تا يک ساختمان برپا گرديده است در ساختمان بناي بند آسمان نيز اين
اجرام کيهاني ثابت و سيار درخشان و تاريک نجوم و کواکب و اقمار با حجم ها و وزنهاي
مختلف با دندازه گيري و محاسبه دقيق به کار رفته و هر يک در محل و موقعيت مخصوصي
قرار داده شده است و درباره حجم و جرم وفاصله و سرعت حرکت و جهت حرکت هر يک از
آنها حساب دقيقي صورت گرفته تا برپا شده است بطوريکه کوچکترين اختلال در يکي از
آنها موجب به هم خوردن نظمو نظام آنها مي گردد.

بس کاخها خراب شد
و آسمان به جاست       بنياد علم بين که چه
سان محکم توفتد

2-رفعت آسمان:

قرآن کريم در 4
مورد از رفعت آسمان سخن گفته و اين موضوع را يکي از نشانه هاي قدرت آفريدگار جهان
قلمداد کرده است و مقصود اصلي از اين عبارت نيز اين است که به ارتفاع اين سفق با
عظمت که بدون تکيه گاه و ستون برافراشته شده است با نظر دقت کنيم و از اين رهگذر
درس بزرگي در رابطه با علم و قدرت خداوند را بخوانيم.

اين ارتفاع به
اندازه اي زياد و اين مسافت بقدري دور است که تنها با سرعت سير نور که در هر ثانيه
300 هزار کيلومتر و در هر دقيقه سه ميليون فرسخ را طي مي کند ميتوان آنرا اندازه
گيري کرد.

و نيز نکته  قابل توجه اين که سير نور ئدر هر ثانيه و ساعت
از عهده بيان اين مسافت ها برنمي آيد و لذا دانشمندان تنها مقياسي که آن را  به عنوان واحد در زمينه معرفي مقدار اين
ارتفاعها و مسافتهاي آسماني پذيرفته اند و در رشته نجوم و هيات معمول و متداول
گرديده است سالنوري است يعني آن مقدار مسافتي که امواج سريع السير آنرا در ظرف يک
سال مي پيمايد.

ميدانيم که يک
سال 000/558/31 (سي و يک ميليون و پانصد و پنجاه و هشت هزار) ثانيه است و سرعت
امواج نور- چنانچه گفته شد- در هر ثانيه 300 هزار کيلومتر است.[8]

بنابراين سال
نوري عبارت از حاصل شرب رقم 000/558/31(مجموع ثانيه هاي يک سال) در 000/003
کيلومتر است که مساوي است با 000/000/400/467/9 کيلومتر (نه هزار و جهارصد و شصت و
هفت ميليلرد و چهارصد ميليون).

براي روشن تر شدن
مطلب فرض کنيد که هواپيمائي در هر ثانيه 300 هزار کيلومتر راه طي مي کند نشسته ايد
و ميخواهيد به يک مسافرت فضائي اقدام کنيد پس از پيمودن يک ثانيه و يک چهارم ثانيه
به ماه و پس از پيمودن 8 دقيقه و 20 ثانيه به خورشيد ميرسيد!

ولي براي رسيدن
به ينزديکترين ستاره که نامش پروکسيما و در جنوب آسمان واقع گرديده است 4 سال با
اين مرکب بايد راه بپيمائيد.

و براي رسيدن به
ستاره شعراي يماني 9 سال.

براي رسيدن به
ستاره عيوق 47 سال.

براي رسيدين به
ستارگان 7 برادر بزرگ 60-80 سال.

برايرسيدن به
ستاره قطبي جدي 300 سال.

براي رسيدن به
ستارگان پروين 330 سال.

براي رسيدن به
کهکشان ما(نزديکترين کهکشان نسبت بما که منظومه مشسي ما جزئي از آن است)000/45
سال.

براي رسيدن به
کهکشان المرئة المسلسلة 000/800 سال.

براي رسيدن به
کهکشان دب اکبر 000/500/1 سال.

براي رسيدن به
کهکشان فرس اعظم 000/500/3 سال.

و
بالاخرهکهکشانهائي وجود دارد که ميايونها و مياياردها سال نوري با ما فاصله دارند
و دانشمنداي که با دقت بسيار زياد اين معماي بزرگ و راز دقيق آفرينش يعني موضوع
تعيين مرز عالم هستي را مورد مطالعه قرار داده اند هنوز نتوانسته اند جوابي پيدا
کنند که آيا عالم هستي مرزي دارد يا نه؟

يکي از داشمندان
علوم فضائي برونو بورگل مي گويو: ((بهتر است از اين مسائل(مرز جهان هستي کجا
است؟)که هنوز لاينحل به نظر ميرسد صرف نظر کنيم زيرا ما را بوضع و حال نابينائي که
با چوب دست خود را در صحراي بيکراني ميان مه کورمال کورمال ميکند دچار ميسازد.))[9]

3-آسمان سازماني
است استوار و متعادل:

نکته سوم در
رابطه با تعبير فسويها است . در اين مورد نخست بايد توجه داشت که تعداد ستارگان
آسمان بسيار زياد است و علماء اين فن پس از پيگيري زياد و تحقيقات فراوان به اين
نکته رسيده اند که آنها در فضا بدون نظو و ترتيب پراکنده نيستند بلکه مجموعه هائي
را که کهکشان ناميده مي شود و حداقل هر يک از آنها 000/000/000/100 (صد هزار
ميليون) ستاره است را تشکيل مي دهند و تعداد اين کهکشانها نيز مجموعا حداقل به
000/000/000/100(صدهزار ميليون) بالغ ميگردد.

اکنون حساب کنيد
که حاصلضرب رقم صد هزار ميليون تعدادکهکشانها در صد هزار ميليون تعداد ستارگاني که
در هر يک از اين کهکشانها موجود است چقدر است؟

000/000/000/000/000/000/000/100=000/000/000/100*000/000/000/100

(ده هزار ميليارد
ميليارد)

براي اينکه تصور
صحيحي از اين رقم داشته باشيم بايد بگوئيم: اگر کليه جمعيت روي زمين را سه هزار
ميليون نفر در نظر بگيريم و فرض کنيم که همه آنها زن و مرد و پير و جوان براي سر
شماري اين ستارگان که تا کنون کشف شده است بسيج شوند و خيلي هم با سرعت اين کاررا
انجام بدهند بطوري که هر يک از آنها در هر ثانيه 10 تا از اين يتاره ها را بشمارند
و تمام عمر خود را از آغاز تا انجام به ستاره شماري بپردازند در صورتي مي توانند
از عهده اين سرشماري برآيند که هر يک داراي 30 هزار سال عمر باشند.[10]

البته اين رقم
تقريبي است و حقيقت مطلب اين است که دانشمندان علوم فضائي مي گويند: تعداد ستارگان
آنقدر زياد است که نمي توان آنها را در هيچ رقمي محصور و محدود نمودو هر قدر
دستگاه هاي نيرومندتري براي کاوش فضا اختراع مي گردد در فاصله دور دست تر ستارگاني
مشاهده مي شود.

بطوريکه يکي از
آنان مي گويد: ((شماره ستارگان آسمان بيش از ذرات ماسه کنار درياهاي دنياست.))[11]

اکنون با توجه به
اين ارقام و آمار اين مطلب روشن مي شود که ايجاد تعادل و توازن ميان اينهمه ستاره
که همه نيز در حال حرکت مي باشند و جهت حرکت همه آنها نيز يکسان نيست نشانگر علم و
قدرت آن آفريدگاري است که اين کاخ با عظمت را برافراشته و برپا ساختهاست و مسلما
آنها نيز مسکون هستند و موجودات زنده اي در آنها به فعاليت هاي زندگي مي پردازند.

4-نظام نور و
ظلمت:

چهارمين نکته اي
در آيات گذشته مورد تذکر واقع شده است مسئله نظام نور و ظلمت است که اين نظام دقيق
نيز مانند نظام هاي ديگر آفرينش يکي از شگفتيهاي جهان است و بيانگر علم و قدرت
خداوند است.

نتيجه:

نتيجه اي که اين
آيان بر آن دلالت دارند اين است آن خداوندي که اين جهان با عظمت را باين ترتيب
آفريده واين نظام متقن و بديع را پديد اورده است توانائي آن را دارد که پس از مرگ
شما را زنده کند و به حساب اعمال و اخلاق و عقايد شما بطور کامل بردسد و به مجازات
و پاداش و کيفر لازم برساند.

((ان الينا
ايابهم ثم ان علينا حسابهم))[12]

((بازگشت همه
بسوي ما و حساب همه نيز بر ما است.))



[1] .آيه 5-7 سوره حج

/

سخنان معصومين

سخنان معصومين

جهاد در راه خدا

پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله:

مردي به حضور رسول خدا (ص) رسيد و عرضه داشت من براي جهاد
کاملا آماده ام پيامبر فرمود: ((فجاهد في سبيل الله فانک ان تقتل کنت حيا عندالله
ترزق و ان مت فقت وقع اجرک علي الله و ان رجعت خرجت من الذنوب الي الله.))

(تفسير نورالثقلين-جلد1-ص409)

پس به جهاد در راه خدا بپرداز که اگر شهيد گردي به حيات
جاودانه دست يابي و چنانچه (در بازگشت) به مرگ طبيعي از جهان رخت بندي اجرت بر
خداست و در صورت بازگشت به وطن فارغ از گناهان به سوي فيض الهي مراجعت مي نمائي.

پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله:

در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله مردي از جامعه  کناره گرفته و به منظور عبادت به کوهي پناه برد
خانواده او وي را به حضور پيامبر آوردند حضرت او را از اين عمل نهي نموده و فرمود:

ان صبر المسلم في بعض مواطن الجهاد يوما واحدا خيرله من
عبادة اربعين سنة 

(مستدرک-جلد 2-
ص245)

يک روز صبر و
پايداري مسلمانان در بعضي از مواضع جهاد بهتر از جهل سال عبادت است.

اميرمؤمنان عليه
السلام:

((ان الجهاد اشرف
الاعمال بعد الاسلام …. والبشري في الجنة بعد الشهادة))

(تفسير نور
الثقلين جلد 1 ص 408)

پس از پذيرش
اسلام جهاد برترين اعمال است و مژده باد مجاهدان را پس از شهادت به بهشت برين.

اميرمومنان عليه
السلام:

((ضاربوا عين
دينکم بالظبي و صلوا السيوف بالخطا و انتصرو بالله تظفرئا و تنصروا.))

(غررالحکم –
ص463)

اميرمومنان در
جنگ صفين به سپاهيان خويش فرمود:

دشمن را براي
پايداري دينتان از دم شمشير بگذرانيد و گامي فراتر صلاحتان را به آنها رسانيد و از
خداوند ياري جوئيد تا پيروزي و نصرت حق شامل حالتان شود.

اميرمومنان عليه
السلام:

((ان الله فزض
الجهاد و عظمه و جعله نصره و ناصره و الله ما صلحت دنيا ولا دين الا به.))

(وسائل –جلد11-
ص9)

خداوند جهاد را
واجب ساخت و آن را بزرگ و گرامي داشت و وسيله پيروزي (دين) خويش قرار داد و خود آن
را ياري نمود به خدا سگند که دين و دنيا جز با جهاد اصلاح نگردد.

امير مومنان عليه
السلام:

حضرت اميرمومنان
عليه السلام در دعا به رزمندگان اسلام به پيشگاه پروردگار عرضه مي داشت:

(( اللهم الهمهم
الصبر و انزل عليهم النصر و اعظم لهم الاجر.))

( شرح نهج
البلاغه ابن ابي الحديد جلد4 ص 26)

خداوندا! صبر
شکيبائي بر سختيها و مشکلات جنگ را به آنها الهام فرما و پيروزي و نصرت بر آنان
فرو فرست و اجرشان را افزون ساز.

امير مومنان عليه
السلام:

((ان الله کتب
القتل علي قوم والموت علي اخرين و کل اتيه منيته کما کتب الله له فطوبي للمجاهدين
في سبيله والمقتولين في سبيله.))

(شرح نهج البلاغه
ابن ابي الحديد- جلد 3- ص 184)

خدانود شهادت را
براي گروهي و مرگ طبيعي را براي گروهي ديگر مقدر فرموده و هر انسان به مرگي که خدا
برايش تقدير نموده از دنيا مي رود پس خوشا به حال مجاهدان في سبيل الله و شهيدان
راه او.

اميرمومنان عليه
السلام:

((الجاد عماد
الدين و منهاج السعداء))

(غرر الحکم)

جهادستون استوار
دين و روش سعادتمندان است.

امام رضا عليه
السلام:

((ما اعمال
العباد کلهم عندالمجاهدين في سبيل الله الا کمثل خطاف اخذ بمنقاره من ماء البحر.))

(کنز المعال حديث
10681)

تمام اعمال
بندگان در مقايسه با جهاد مجاهدان في سبيل الله همچون قطره آبي است که پرستوئي با
منقارش از دريا بگيرد.

 

/

بررسی آیه میثاق

هدايت در قرآن

قسمت هشتم

بررس آيه
ميثاق   آية الله جوادي آملي

در رابطه با آيه
شريفه ميثاق نظر استادعلامه طباطبائي رضوان الله تعالي عليه و اشکالات پنچ گانه اي
که بر آن وارد بود بيان شد. بنابراين بايد ديد که براي احتراز از اشکالات ياد شده
آيه شريفه را بر چه معنائي مي توان حمل نمود؟

معناي تمثيلي:

چنانچه گفتيم
جمعي از مفسران و از جمله مرحوم سيد شرف الدين رضوان الله عليهم آيه مزبور را حمل
بر تمثيل نمود ه اند. ما اگر اين نظريه را بعنوان يکي از احتمال ها بپذيريمهيچ يک
از آن اشکالات پنچگانه ديگر وارد نخواهد بود چنانچه آيه کريمه (( فقال لها و للارض
ائتيا طوعا او کرها قالتا اتينا طائعين))[1]
–خداوند به آسمان و زمين فرمود: با ميل و يا به اجبار بيائيد (و اطاعت نمائيد)
گفتند: ما از روي ميا آمديم و سر به فرمان نهاديم بر همين معناي تمثيلي حمل گرديده
است.

و اگر حمل بر
نمثيل نشود و بخواهيم ظاهر آيه محفوظ بماند بايد موطن ميثاق را به موطن عقل و وحي
و رسالت تفسير نمائيم تا آن اشکالات پيش نيايد زيرا ظاهر آيه به سبق و تقدم موطن
ميثاق اشاره دارد و نشان مي دهد که آن موطن قبل از تکليف است و خداوند عقل داده که
حجت دوروني است و سپس وحي فرستاده و انبياء را اعزام نموده و آنگاه انسان را مکلف
ساخته اس. بنابراين هر دو حجت دروني و بيروني پيش از تکليف مي باشد. و بيدن ترتيب
انسان را از ميان ديگر موجودات حائز اين خصيصه و ويژگي مي يابيم و به همين دليل
اخذ ميثاق تنها به او اختصاص يافته است ولي اگر آيه را بر موطن ملکوت حمل نمائيم
اين اشکال پيش خواهد آمد که تمام اشياء در مخزن الهي داراي چهره ملکوتي اند و
انسان از هيچ  ويژگي در اين مرحله برخوردار
نيست تا تنها از او ميثاق گرفته شود. پس اشکال اول که بر نظريه استاد وارد مي شود
بر اين نظريه واردنيست.

موطن عقل و وحي:

اشکال دوم نيز
متوجه اين تفسير نيست زيرا در سراسر قرآن کريم چه درباره دنيا و چه درباره آخرت
هنگامي که سخن ازاحتجاج مطرح است خداوند مي فرمايد: ما به شما عقل داديم و براي
شما پيامبر فرستاديم ولي در هيچ جا به فطرت ملکوتي احتجاج نشده است که بفرمايد: ما
شما را در عالم ملکوت آورديم و از چهره ملکوتيتان ميثاق گرفتيم. پس اگر حمل بر
موطن عقل و وحي و رسالت شود با احتجاج هاي قرآن هماهنگ خواهد بود و چون اين موطن
موطن عقل و وحي و موطن علم حصولي است و با غفلت همراه مي باشد جا دارد که در موطن
غفلت تعهد گرفته شود.

رد اشکال سوم:

اشکال سومي که در
آن نظريه وجود داشت اين بود که خداوند چگونه از ملکوت تعهد مي گيرد تا درعالم ملک
خلافي از آنها سر نزند و اين کار مانند اين است که از انسان بيدار تعهد بگيرند تا
هنگامي که به خواب فرو مي رود حرف زشت نزند و يا با پايش ظرف کسي را نشکند! عالم
ملکوت عالم شهادت و حضور است و اين عالم عالم غفلت و غرور ولي بر اين نظريه اخير
اين اشکال هم وارد نيست زيرا در  اين عالم
گرچه انسانها خوابند و به فرموده علي عليه السلام: مردم خوابند و آنگاه که بميرند
بيدار مي شموند. اما اين خواب همراه با عقل و وحي است که نمي گذارد آن خواب به
خوابي سنگين تبديل گردد که ديگر بيداري در پي نداشته باشد. خداوند به او عقل داده
تا خود را گرفتار طبيعت نسازد و چنين خوابي بر او مستولي نشود. پس اگز خود را به
لذت هاي طبيعي سپرد اين چراغ دروني را به دست خويش خاموش خواهد کرد. اميرمؤمنان
علي عليه السلام مي فرمايد: (( نعوذ بالله من سبات العقل)) – به خداوند پناه مي
برم از خفتن عقل. و نز خداوند وحي فرستاده و به وسيله پيامبرانش  آن را به بشر ابلاغ فرموده تا انسان را از غرور
و غفلت رهائي بخشد.انساني که گرفتار گناه و معصيت است خفته است و تنها با نور افکن
درون بيدار مي شود. سراسر عالم آيات و بينات است بنابراين اگر هم ميثاق مي گيرند
آن ميثاق با عقل ارتباط مي يابد زيرا در موطن ميثاق شهوت و غضب را راهي نيست زيرا
هنگامي که اين موطن تمام شد مسئله شموت و غضب مطرح مي گردد و از اينرو در آن موطن
است که عقل ((بلي)) مي گويد.

اگر بخواهيم
ظواهر روايات هم محفوظ بماند بايد بپذيريم که در عالم ملکوت عده اي با اين ربوبيت
رب العالمين و عبوديت خويش را معاينه و مشاهده نمودند کفر ورزيدند و تنها در زبان
بلي گفتند در صورتي که ممکن نيست در موطن ملکوت همه چيز را بالمعاينه ببينند و در
عين حال در درون منافق و کافر گردند. بنابرابن موطن ميثاق همين موطن عقل و وحي است
نه موطن ملکوت.

اگر از انسان در
همين موطن که موطن ظاهري است و از راه سمع و بصر عالم مي شود تعهد بگيرند حجت
بالغه الهي بر او تمام مي شود چرا که موطن اخذ ميثاق با موطن تکليف يکي است و ديگر
نمي تواند بگويد آنجا که من تعهد سپردم موطن غفلت نبود و اينجا که مرا مکلف ساخته
اي موطن غفلت و لغزش است در آنجا از چهره ملکوتي من ميثاق گرفتي و در اينجا از
چهره آغشته به ظلمتم تکليف مي طلبي؟! و بدين ترتيب مي بينيم که اشکال چهارم نيز بر
اين تفسير وارد نمي باشد.

رد اشکال پنجم:

اشکال پنجم اين
بود که اگر موطن اخذ ميثاق عبارت از موطن ملکوت باشد در آنجا مسئله پدر بودن و
فرزند بودن مطرح نيستو بنابراين با ذيل آيه: ((او تقولوا انما اشرک اباؤنا من قبل
و کنا ذرية من بعدهم افتهلکنا بما فعل المبطلون.)) سازگار نمي باشد ولي اگر خطاب
به نشاه عقل و وحي باشد يعني به همين انسانهاي عاقلي کهحجت وحي بر آنها تمام شده
است اين اشکال پيش نمي آيد چرا که در اين نشاه است که بهضي آباء و بعضي ابناء مي
باشند و جاي تاثير گذاشتن محيط بر روي افراد است در اينجاست که به انسان مي گويند
: ما به تو عقل داديم تا در انتخاب عقيده مستقل بوده و وارث ناآگاه و بي اراده
عقايد پدران خويش نباشي و براي تو پيامبر فرستاديم تا نگويي پدران ما مشرک بودند و
ما  راهي جز تبعيت از آنها نداشتيم!.

پس هر فردي که از
صلب پدرش استخراج شد از او ميثاق گرفته شده است و اين افراد ذريه نسل قبل اند و
نسل قبل ذريه نسل قبل تا برسد به آدم سلام الله عليه و ((ذر)) عبارت از ذريه اند
نه ذرات ريز و عالم ذر هم به آن معنا نيست بلکه عالم ذريه است و آن عالم هم در
همين نشاه مي باشد. اين خلاصه احتمالي است که در آيه داده مي شود. نظريات ديگري هم
در مورد آيه وجود دارد که بايد به بررسي آنها پداخت تا ببينيم کداميک مي تواند
نظزيه نهائي باشد.

نظريه بيضاوي و
زمخشري:

مرحوم ميرداماد
در تعليقه اش بر اصول کافي دو نظريه ديگر از تفسير بيضاوي و کشاف نقل نموده و آنها
را رد نکرده است.خلاصه آنچه از بيضائي نقل نموده اين است که: خداوند سراسر عالم را
آيات آفاقي وانفسي خويش قرار داد و افراد بشر را از آن مقدار عقل و خرد برخوردار
ساخت که به ربوبيت رب العالمين و به عبوديت خويش پي ببرند ((حتي صاروا بمنزلة من
قبل لهم آلست بربکم قالوا بلي)) چناچه مي بينيم سوال و پاسخ لفظي در کار نبوده
بلکه به منزله اين است که گفته باشد: آيا من پروردگارتان نيستم؟ و آنها بگويند:
آري!و سپس شاهدي هم از آيه 44 سوره ((اسراء)) مي آورد که: ((تسبح له السموات السبع
والارض ومن فيهن و ان من شيء الا يسبح بحمده ولکن لاتفقهون تسبيحهم انه کان حليما
غفورا)): آسمانهاي هفتگانه و زمين و هرچه در آنها است به تسبيح خداوند مشغول اند و
موجودي نيست جز اينکه ذکرش تسبيح و ثناي او است ولي شما تسبيح آنها را نمي فهميد
همانا او بسيار بردبار و آمرزنده است.

البته اين مطلب
از بيضاوي نيست بلکه او نيز از زمخشري نقل نموده که وي اين آيه را به ترتيبي که
گفتيم حمل بر تمثيل نموده است و گفته است که خداوند تمام جهان را نشانه ها و علائم
وحدانيت خويش قرار داده بگونه اي که اگر انسان تفکر نمايد پي بردن به وحدانيت
پروردگار چندان برايش دشوار نبوده و اعتراف به ربوبيت رب العالمين خواهد نمود چرا
که هر چه در عالم هست جز آيه و نشانه وجود او چيزيز نيست.

علامت هايي که از
سوي بشر تعيين گريده گاه جنبه قراردادي دارد به اينصورت که مثلا لباس سياه را
نشانه عزاداري و پرچم سه رنگ را علامت استقلال يک مملکت قرار داده اند و اينطور
نيست که تکوينا اينها علامت باشد بلکه علامت بودنشان اعتباري است نوع ديگر
قراردادهاي تکويني موسمي هستند مثلا سرسبزي دزخت نشانه آب است ولي نه هميشه بلکه
تا هنگامي که درخت خشک نشود و به مجرد خشکيدن ديگر علام وجود آب نخواهد بود.

بنابراين آيا
جهان که آيات الهي است از کدام قبيل است؟ روشن است که وجود پديده هاي هستي به طور
تکويني علامت ها و نشاهنه هاي ذات آفريدگارند و از نوع علائم قراردادي نيستند
چنانچه علامت بودنشان هم مقطعي و موسمي نمي باشد مثلا يک درخت کائنا ما کان وکائنا
مايکون از آن زمان که روئيده و وجود پيدا نموده و تا هنگامي که هست آيت پروردگار
است آيا درخت چيزي دارد که نتوان آن را جزء آيات الهي به حساب آورد؟ ميوه و تنه و
شاخه ها و برگها و ريشه هايش همه وهمه آيات الهي به حساب مي آيند.

همه اشياء آيات
الهي است:

ما وقتي مي
گوئيم: ((الشجر آية الهية)) آيا از قبيل ((الا ربعة زوج)) است که زوجيت در درون
ذات اربعه نيست بلکه متاخر از آن بوده و لازمه ذات است اگر چنين باشد که درون ذات
درخت آيه نباشد در اين قسمت محتاج به خدا نبوده و مستقل است و لذا خدا را نشان نمي
دهد و آيه نيست در صورتي که چنين نمي باشد بلکه آيه بودن عين ذات شجر است و حقيقت
آن با حقيقت آيه بودن يکي است يعني دو لفظ اند که داراي يک مصداق مي باشند وقتي که
آيه بودن عين ذات شجر بود تمام ذرات وجودش نشانه وجود و قدرت پروردگار است. اين
است که حضرت سيد الشهداء عليه السلام به درگاه خدوند عرضه ميدارد: ((عنيت عين لا تراک))
اين جمله نفرين نيسن و امام نمي خواهد بگويد: کور باد ديده اي که ترا نبيند. بلکه
يک جمله خبري است و به اين معني است که: کور است ديده اي که ترا نبيند. هر که را
ديده بينائي باشد خدا را در تمام موجودات عالم مي بيند و به اين حقيقت پي مي برد
که: تسبيح گوي او نه بني آدمند و بس بلکه (( ان من شيء الا يسبح بحمده))نه تنها
بلبل غزلخوان بر شاخساران زمزمه تسبيح او مي نمايد بلکه خود شاخ و برگها نيز
((سبوح قدوس)) مي گويند. پس سراسر هستي آيات تکويني خدايند و تنها آناني از مشاهده
و درک اين حقيقت بي خبرند که ديده بينايشان نيست.

مرحوم صدوق از
حضرت امام رضا عليه السلام روايتي نقل مي فرمايد که: (( گناه چشم را کور مي سازد))
کودک خردسال به طبيعت اولي تمايل به صداقت و راستگويي دارد و از اينرو براي نخستين
بار که مي خواهد خلاف واقه گفته و دروغ بگويد زبانش گرفته و رنگش سرخ مي شود و مي
ترسد که مبادا از دروغ او کسي آگاهي يابد.

انساني که ديده
فطرتش را با گناه نلبينا نکرده باشد خدا را در تمام صفحات اصلي مشاهده مي نمايد.
وقتي که شخصي به حضرت عرض کرد:ما را به وجود امامي غائب حواله داده اي؟ فرمود:
((گناه نکن تا او را ببيني)).

در روايات ما
آمده است کهمؤمن وقتي گناه مي کند مؤمن نيست چرا که لحظه گناه لحظه غفلت است (( لا
يزني الزاني و هو مؤمن)) کسي که به عمل زشت زنا آلوده مي شود مؤمن نيست. در جوامع
روايي ما به اين مضمون رواياتي هست يعني در آن لحظه نور ايمان او خاموش مي شود و
خداوند را در موجودات نمي بيند. آنگاه آن بيان پر خروش اميرمومنان عليه السلام که
(( دخل في الاشياء لا بالممازجة)) روشن مي گردد.

مرحوم ملاصدرا در اين زمينه مي گويد: دخول صفت فعل است نه
صفت ذات پس معني اين جمله اين نيست که ذات اقدس ((الله))‌ داخل در اشياء است بلکه
فعل ذات اقدس او است که همه جا هست. دل هر ذره را که بشکافيد جز فيض((الله)) چيزي
در آن نمي يابيد اگر هم تاريک باشد آيت تاريک است و اگر روشن باشد آيت روشن است. و
خلاصه چيزي وجود ندارد که خدا را نشان نداده و آيت او نباشد چه آيت کمرنگي باشد و
چه آيت پر رنگ الهي از اينرو شب و روز در قرآن کريم از آيات شمرده شده اند:
((وجعلنا اليل و النهار آيتين)) –شب و روز را دو آيت قرار داديم. اينس که زمخشري
در تفسير کشاف مي گويد: خداوند ادله و براهين ربوبيت خويش را آن چنان به روشني نصب
کرده که عقل ها و بينش ها به آن گواهي مي دهند.سپس موحوم ميرداماد در رابطه با
تسبيح موجودات عالم که در سوره ((اسراء)) آمده است مي گويد: اين تسبيح از انسانها
به زبان مقال است و از غير عقلا به زبان حال ولي براي اينکه ((تسبح)) در آيه شريفه
در هر دو استعمال نشود تا اشکال استعمال لفظ واحد در بيشتر از يک معناي حقيقي پيش
نيايدمي گوئيم يا از باب استعمال مجاز است يا در معني جامعي استعمال شده که عبارت
از نسبيح به زبان حال مي باشد(( فسبحان الذي بيده ملکوت کل شيء )) اشاره دارد به
اينکه در باطن هر موجودي ملکوت استکه مسبح حق تعالي است (( والملکوت باطن الکون))
و خداوند نمي فرمايد که ما دو عالم دنيا و آخرت را قرار داده و آفريده ايم بلکه مي
فرمايد: دو عالم وجود دارد: عالم برون که دنيا است و عالم درون که آخرت مي باشد((
يعلمون ظاهرا من الحيوة الدنيا وهم عن الاخرة هم غافلون))[2]
آنها از ظاهر زندگي دنيا آکاهي دارند و از آخرت بي خبرند.و رابطه ايد با هم رابطه
دو عالم در عرض يکديگر نيست بلکه ارتباطشان ارتباط درون و برون است مانند رابطه
لباس با آستر آن و اين باطن که عالم آخرت استعالم حيات است نه جماد(( و ان الدار
الاخرة لهي الحيوان لو کانوا يعلمون))[3]
–به حقيقت که سراي آخرت عالم حيات است آگر آگاهي مي يافتند.

آنگاه همين مفسر مي افزايد: تسبيح سنگ ريزه ها در دست ميارک
رسول اکرم صلي الله عليه و آله به آن زباني بود که روز قيامت هر موجودي سخن مي
گويد ((يومئذ تحدث اخبارها)) – در آن روز زمين اخبارش را بازگو مي نمايد.

ميرداماد پس اط نقل اين نظريه به رد آن نمي پردازد که
احتمالا دليل رضا و قبول ايشان است.



[1] .سوره فصلت آيه 11

/

وجوب هجرت بسوی امام

خطبه231

درسهائي از نهج
البلاغه

آيت الله العظمي
منتظري

وَالْهِجْرَةُ
قَائِمَةٌ عَلَي حَدِّهَا الْأَوَّلِ، مَا کَانَ لِلَّهِ فِي أَهْلِ الْأَرْضِ
حَاجَةٌ مِنْ مُسْتَسِرِّ الْأُمَّةِ وَمُعْلِنِهَا، لاَ يَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَةِ
عَلَي أَحَدٍ إلاَّ بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ في الْأَرْضِ، فَمَنْ عَرَفَهَا
وَأَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ،

موضوع بحث بررسي
خطبه 189 از نهج البلاغه با تفسير محمد عبده يا 231 با شرح فيض الاسلام بود. در
قسمت گذشته در رابطه با درجات ايمان و حد براءت بحثهايي مطرح شد و اکنون  به دنبال خطبه:

((والهجرة قائمة
علي حدها الاول ما کلن لله في اهل الارض حاجة من مستسر الامة م معلنها)) :- هجرت
همچنان واجب است همان گونه که در زمان پيامبر(ص) واجب بوده و خداوند هيچ نيازي به
اهل زمين ندارد چه آنان که ايمان خود را مخفي مي دارند و چه آنان که اعلان مي
دارند.

نخستين هجرت:

در زمان پيامبر
اکرم صل الله عليه و آله پس از آنکه مسلمانان در مکه زير فشار قرار گرفتند و شرايط
اضهار اسلام براي آنان فراهم نبود به دستور آن حضرت عده اي به حبشه مهاجرت کردندو
پس از زماني خود پيامبر اکرم ص و حضرت امير ع و ساير مسلمين نيز به مدينه مهاجرت
کردند و حکومت اسلامي را تشکيل دادند.

پيامبر اکرم ص در
روز دوشنبه به محله قبا –که اکنون مسجدش معروف است و در دوسه کيلومتري مدينه قرار
دارد- وترد شدند و تا روز جمعه ماندند و صبح روز جمعه حرکت کردند و در منطقه اي
بين  قبا و مدينه نماز جمعه را اقامه نمودند
و چون عددشان از صد نفر تجاوز نمي کرد آن جائي که حضرت نماز جمعه را برپا داشتند
به نام((مسجد المئه)) معروف شد. و در هر صورت براي فراهم آوردن شرايط حکومت اسلامي
هجرت از مکه به مدينه واجب شدتا اينکه در سال هشتم هجري که مکه به دست پيامبر ص و
مسلمين فتح شد آنگاه از حضرت روايتي نقل شده که فرمود: ((لا هجرة بعد الفتح))[1]
پس از فتح مکه هجرت لازم نيست.

پر واضح است که
اين سخن حضرت به معني آن نيست که هجرت براي هميشه لازم و واجب نباشد بلکه چون در
آن وقت مکه فتح شد و مرکز اسلام گرديد هجرت ديگر موضوعيت نمي توانست داشته باشد
لذا حضرت فرمودند که پس از فتح مکههجرت لازم نيست.

اما در هر زماني
چنانچه لفظ دين انسان متوقف باشد بر مهاجرت لازم است انسان به جايي که دينش محفوظ
است مهاجرت کند. يعني اگر فرض کرديم کسي در منطقه اي باشد که مسائل اسلام اصلا
مطرح نيست و کسي را نمي يابد که از او مسائل دينش را بپرسد بر او واجب است که به
منطفه اي ديگر مهاجر کند که در آنجا بتواند علوم اسلامي را درک کرده و به وظايف
دينش عمل نمايد. اين مهاجرت در تمام زمانها واجب است و لذا حضرت امير عليه السلام
مي فرمايد: هجرت همانگونه که در زمان پيامبر اکرم صل الله عليه و آله واجب بوده
اکنون نيز به همان حاي واجب است.[2]

هجرت براي حفظ
دين:

در قرآن نيز مي
خوانيم : ((فلولا نفر
من کل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين ولينذروا قومهم اذا رجعوا الهيم.))[3]
–چرا از هر دسته اي يک گروه کوچ نمي کنند تا در دين فقيه شوند و مسائل دين را فرا
بگيرند و سپس به سوي قوم خود باز گردند و آنها را از عذاب الهي بترسانند.

پس اگر در زمان
حضرت رسول صل الله عليه و آله کوچ کردن به مدينه و فراگيري علوم احکام و اسلام از
آن حضرت واجب و لازم بوده بي گمان در زمان حضرت امير عليه لسلام نيز مي بايست
گروهي از اقطار و اکناف جهان به سوي آن حضرت روانه شوند و علوم دين خود را فرا
گيرند و همچنين در زمان هر يک از امامان معصوم تا برسد به زمان غيبت که همان وجوب
به حال خود باقي است و لازم است گروهي براي تفقه دين خود به کانون علم و مرکز دين
مهاجرت نمايندو دروس ديني خود را ياد بگيرند و به سوي اقوام و ملت هاي خويش باز
گردند و آنان را انذار نموده و به سوي حق رهنمون سازند.

ابن ابي الحديد
معتزلي با اينکه از علماي بزرگ اهل سنت استاين عبارت حضرت را چنين معرفي مي کند:
(( وهذه الهجرة التي يشيراليها اميرالمونين(ع) ليست تلک الهجرة بل هي الهجرة علي
الامام))- اين هجرتي که اميرالمونين عليه السلام به آن اشاره مي فرمايد آن هجرتي
نيست که پيامبر ص از مکه به مدينه رفتندبلکه اين هجرت به سوي امام است.

وجوب هجرت در
تمام زمانها:

بنابراين امام
وقت که کانون اسلام است و مرکز علوم اسلامي است بايد به سوي او مهاجرت کرد و مسائل
دين را از او فرا گرفت و بنا بر آيه ايکه ذکر شد در زمان غيبت که دسترسي به امام
نيست بايد برخي از افراد به سوي حوزه هاي علمي و مراکز علوم اهل بيت عليهم السلام
مهاجرت کنند و پس از فراگيري علوم به مردم ابلاغ کنند.

سابقا مردم عوام مي
گفتند: ما به مسجد نمي رويم چرا که اگر به مسجد رفتيم تکاليفمان زياد مي شود!
اينها اشتتباه مي کنند زيرا تکليف شرعي به قوت خود باقي استچه به مسجد بروند و چه
نروند و در روز قيامت به انسان گفته مي شود: چرا به وظيفه شرعي ات عمل نکردي؟ او
نمي نواند عذر بياور که نمي دانستم چراکه در پاسخ به او مي گويند : (( افلا
تعلمت؟!)) چرا ياد نگرفتي؟[4]

پس مهاجرت به اين
معني که از گمراهي و ضلالت به سويبينائي و هدايت حرکت کردن بر همه کس واجب است و
تا قيام قيامت اين واجب الهي به قوت خود باقي است.[5]

آنگاه حضرت گويا
در جواب سؤال مقدر که اگر پرسيده شو: چرا مهاجرت بکنند؟ مي فرمايد: خيال نکنيد که
اين مهاجرت کردن براي خداوند نفعي و سودي دارد چرا که داوند غني علي الاطلاق است و
به کسي نياز ندارد و اگر شما مهاجرت کرديد و دستورات اسلام را فرا گرفتيد چه در
صورتي که علنا اظهار بداريد و چه آنها را تقيه وار مخفي و پنهان انجام دهيد نفعش
عايد خودتان مي شود  و هيچ سودي براي خدا
ندارد.

گرچه کائنات کافر
گردند          بر دامن کبريايش ننشيند گرد

((ما)) در عبارت
((ما کان الله…)) ماي نافيه است و جواب سؤال مقدر مي باشدو معناي جمله چنين مي
شود: نيست از براي خدا در اهل زمين احتياجي.

((مستسر)) کسي
است که مخفيانه عملش را انجام مي دهد.

((معلن)) کسي است
که آشکار و علني دستورات اسلام را انجام مي دهد.

((امة))برخي گفته
اند مقصود از ((امت))دين و مذهب است و برخي ديگر اين واژه را ((امة))با کسر همزه
خوانده اند و((امة))به معني حالت است يعني کسي که حالاتش سري يا علني باشد ولي
ظاهرا((امت))بمعناي ظاهري خود يعني مردم مي باشد و ((مستسر الامه)) يعني افرادي از
امت که وظايفشان را مخفيانه و سري انجام مي دهند پس اين اضافه بعض است به کل.

ابن ابي الحديد
معتزلي((ما)) را ماي نافيه ندانسته بلکه آن را ((ما)) ي ((مادام)) معني کرده است
که در آنه صورت معناي جمله چنين مي شود: مادامي که خداوند به مردم نياز دارد چه
مردم حالت مخفيانه و سري اعمالشان را انجام دهند 
وچه علني و آشکار اين هجرت سر جاي خود باقي است! و طبق نظر ايشان ((ما))
نافيه نيست بلکه توفيقي و مادامي مي باشدو اين تعبير به نظر مي رسد که تعبير
نادرستي باشد چون خداوند هرگز احتياج به مردم نداردلذا معناي جمله طبق اين نظر
درست نيست و صحيح همان است که (( ما)) را نافيه بگيريم همانگونه که ذکر شد.

((لايقع اسم
الهجرة علي احد الا بمعرفة الحجة في الارض))

اسم هجرت نمي
توان بر کسي نهاد مگر اينکه حجت خدا را در زمين بشناسد.

بزرگترين ظلم
تاريخ:

پس از پيامبر
اکرم صل الله عليه و آله شرايط طوري شد که حضرت علي عليه السلام از صحنه کنار زده
شد با اينکه او نخستين کسي بود که به پيامبر اسلام((ص))  ايمان آورد و اطلاعات علمي آن حضرت نسبت به
اسلام از همه کس زيادتر بود. من در اينجا به هيچ وجه نمي خواهم مسئله خلافت را
مطرح کنم ولي اين ظلم تاريخ را نمي توان ناديده گرفت که حتي در مسائل علوم اسلامي
کمتر به سراغ علي ((ع))‌ بروند و اشخاصي همچون کعب الاحبار يهودي به صحنه بيايند و
محور اسلام قرار گيرند.

در يکي از
روايتهائي که محدثين شيعه و سني نقل کرده اند پيامبر اکرم صا الله عليه و آله در
آخرين روزهاي عمرشان فرمود: (( اني اوشک ادعي فاجيب و اني تارک فيکم الثقلين ان
تمسکم بهما لن تضلوا کتاب الله و عترتي اهل بيتي)) – من نزديک است که دعوت حق را
لبيک گويم و از ميان شما بروم و همانا در ميان شما دو متاع نفيس و ارجمند مي گذارم
که اگر به اين دو تمسک جوئيد هرگز گمراه نخواهيد شد کتاب خدا و عترتم اهل بيتم.[6]

بنابراين عترت و
اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله که از حضرت علي عليه السلام شروع مي شودو تالي
تلو قرآن و محور اسلام و کانون علم است به دستور خود پيامبر ((ص)) و به نقل بزرگان
حديث از اهل سنت و شيعه بايد مورد تمسک قرار گيردو از آنان تبعيت شود و اگر کسي
خواهان علوم اسلامي است بايد به سراغ علي و فرزندان علي عليه السلام برود و در اين
هيچ جاي ترديد و شک نيست ولي چقدر تاريخ به اهل بيت ظلم روا داشت که علي عليع
السلام با آن سابقه درخشان اسلامي و علمي در عرض معاويه قرار بگيرد؟!و چه فاجعه اي
از اين بالاتر!

يا اينکه امام
صادق عليه السلام با آن مقام علميکه چهار هزار شاگرد تربيت کرده و بسياري از ائمه
اهل سنت مانند ابوحنيفه و مالک ابن انس و سفيان ثوري و ابن عيينه از محضر
درسشاستفاده نموده اند تا آنجا که ابوحنيفه بارها بگويد: (( لولا السنتان لهلک
النعمان))[7]اگر
دو سال-که در مجلس درس امام صادق ((ع)) حضور يافتم- نبودهرآينه هلاک مي شدم. يا
مالک ابن انس بگويد: ((مارات عين افضل من جعفر ابن محمد))[8]
– هيچ ديده اي با فضيلت تر و برتر از جعفر ابن محمد به خود نديده است. با اين حال
فقه ابوحنيفه و مالک و شافعي و ابن حنبل محور مي شود ولي فقه جعفر ابن محمد عليه
السلام کنار زده مي شود و تا آنجا اين ظلم پيش رود کع علماي دربار سعودي اعلام
کنند: شيعه خبيث ترين گروهاي مسلمين هستند!! مگر گناه شيعه چيست جز عمل کردن به
فقه جعفر ابن محمد و مگرامام صادق عليه السلام عترت پيغمبر((ص)) نيست؟ و مگر تمام
علماي بزرگ اهل سنت به فضيلت و برتري او گواهي نداده اند؟

ابن خلدون در
مقدمه خود پس از ذکر چهار مکتب اهل سنت وقتي که به شيعه مي رسد مي گويد: ((و شذ
اهل البيت في مذهب ابتدعوها و فقه انفردوا به مثل الخوارج!!))[9]
– اهل بيت مانند خوارج مذهبي را براي خود ساختند که مسلمانان کمتر به سراغ آنها
رفتند!!آيا ظلمي از اين بالاتر مي شود درباره اهل بيت پيامبر که آنقدر مورد سفارش
و وصيت ان حضرت قرار گرفته اند تصور کرد که آنان را مانند خوارج دانست؟

در هر صورت من
همان طور که بارها به برادران اهل سنت توصيه کرده ام باز هم سفارش مي کنم که به
کتابهاي خودشان مراجعه کنند و فضيلت اهل بيت را دريابند و به سراغ کساني روند که
پيامبر ((ص)) بارها سفارش آنها را کرده است و به قول آنان عمل کنند و و دستورات آن
بزرگان را محور عمل قرار دهند که در غير اينصورت بنا به فرموده پيامبر اکرم((ص))
ره گمراهي پيش مي گيرند و در روز قيامت چنين عذرهايي پذيرفته نيست. اين سفارش را
به تمام برادران شيعه و سني مي کنم  و ما
همه بايد به دستور پيامبر ((ص)) از اهل بيت پيروي کنيم و از آنان تبعيت نمائيم
وگرنه تنها به زبان شيعه بودن کافي نيست.

((فمن عرفها و
اقربها فهو مهاجر))

هر کس حجت خدا را
شناخت و به او اقرار کرد او مهاجر است.

مهاجر کيست؟

حضرت پس از اينکه
مي فرمايند: نمي توان نام هجرت را بر کسي نهاد مگر آن کس که حجت خدا را بشناسد و
تشخيص دهد آنگاه مي فرمايند: پس هر کس که حجت خدا را شناخت و به او ايمان آورد
همانا او مهاجر است. و به قول ابن ابي الحديد هدف از هجرت همان هجرت کردن به سوي
امام و شناختن و پيروي کردن از امام است.

بنابراين مهاجرت
از شهر به شهر لازم نيست باشد چه بسا شخصي در شهر دوري از امام زندگي کند ولي امام
خود را بشناسد و به حق او معرفت داشته باشد و دستورات او را مورد عمل قرار دهد که
او مهاجر ست و چه بسا افرادي که در کنار امام باشند ولي به دستوراتش عمل نکنند و
به او اعتنا ننمايند که اينان مهاجر نيستند بلکه مصداق متعرب بعد الهجره مي باشند.

پس در اينجا حضرت
ملاک هجرت را ذکر مي کنند و مصداق مهاجر را مشخص مي نمايند که همانا نام مهاجر بر
هر کس اطلاق نمي گردد مگر کسي که حجت خدا را بشناسد و کانون علوم اسلامي را دريابد
و به سوي او مهاجرت کند يعني به دستورهاي او عمل کند و اينجا ديگر زمان و مکان
مطرح نيست چرا که مراد از مهاجرت از جهل به علم و از کفر به اسلام و از بيگانه به
امام است.

ادامه دارد

اميرالمؤمنين ((ع((

)غررالحکم -ص646)

((من لم يعتبر
بغيره لم يستظهر لنفسه))

هر کس که از
سرنوشت ديگران پند نگيرد در زندگي خود حامي و پشتيباني نگرفته است.

 

 



[1] .کنز العمال- حديث 46278

/

دانستيهائي از قرآن

دانستنيهائي از
قرآن

خادم و خائن را
به يک چشم ننگريد

((ام حسب الذين
اجترحوا السيئاتان نجعلهم کالذين آمنوا و عملوا الصالحات سواء محياهم و مماتهم ساء
مايحکمون.))        (سوره جاثيه-/آيه 21)

آيا کساني که به
ارتکاب اعمال زشت پرداخته اند،پنداشتند که ما آنها را مانند کساني قرار مي دهيم که
ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند که مرگ و زندگيشان يکسان باشد؟ چه بد داوري
مي نمايند!

اجترحوا السيئات:
اجتراح از جرح گرفته شده و جرح بگفته راغب عبارت از اثري است که بواسطه بيماري بر
روي پوست بدن بر جاي مي ماند و سيئات جمع سيئه و به معني((ما تسوء بها صاحبها))
است يعني چيزي که به مرتکب آن آسيب مي رساند و نقطه مقابل آن حسنات و حسنه مي
باشد.

بنابراين جمله
فوق اشاره به اين واقعيت است که گناه ير روح و روان انسان اثر نامطلوب مي گذارد و
سرشت پاک و الهي او را جريحه دار و آلوده مي سازد.

امام صادق عليه
السلام در رابطه با تاثير سوء سيئات از حضرت عيسي((ع)) روايت مي نمايد که فرمود:
موسي بن عمران((ع)) به شما دستور دادند، زنا ننمائيد و من به شما امر مي کنم که
فکر زنا را هم به خاطر خطور ندهيد تا چه رسد به انجام آن، زيرا آنکه انديشه زنا
نمايدمانند کسي باشد که در عمارتي زيبا و مزين آتش افروزد و در نتيجه دود ناشي از
آتش، تزئينات عمارت را خراب نمايد گرچه خود عمارت آتش نگيرد.[1]

بنابراين طبيعي
است که ميان گنه پيشگان و خداباوراني که اعمال شايسته انجام مي دهند تفاوت وجود
داشته باشد. بگفته ابن عباس اولين مصاديق اين آيه جمعي از مشرکان اموي و عده اي از
مؤمنان بني هاشم و از آنجمله علي بن ابيطالب و حمزة بن عبدالمطلب بودند که زندگي
دسته اول تا سرحد مرگ براي نابودي اسلام به کار گرفته شد و حيات و شهادت دسته دوم
در خدمت پاسداري از ارزشهاي والاي اسلامي قرار گرفته بود.و اينجاست که قرآن کريم،
هرگز حيات و ممات اين دو گروه را با هم برابر نمي داند چرا که در فرهنگ قرآن گاهي
حيات و موت، مفهومي وسيع تر از آنچه در نظر ما است پيدا مي نمايد، در اين رابطه مي
بينيم قرآن مشرکان را مردگاني بي بهره از حيات مي شمرد((اموات غير احياء))[2]
و شهدا را زندگاني جاويد، چنانچه در سوره بقره مي خوانيم: (( ولا تقولوا لمن يقتا
في سبيل الله اموات بل احياء))[3]
به کساني که در راه خداوند جان باخته اند مدگان نگوئيد بلکه آنان زندگانندو در
سوره آل عمران از اين گامي فراتر نهاده و فرموده آنها را مرده نپنداريد.[4]
و بدن ترتيب مي بينيم حيات و مرگ هر انساني در عقيده و عمل او که هويت انساني او
را تشکيل مي دهد در ارتباط است.وبگفته مولوي :

مرگ هر کس اي پسر
هم رنگ اوست              آينه صافي يقين
هم رنگ اوست

اي که مي ترسي ز
مرگ اند فرار                     هان ز
خود ترساني اي جان هوشدار

زشت روي توست ني
رخسار مرگ                  جان و تو همچون
درخت و مرگ برگ

بنابراين آيه ياد
شده اين درس را به همگان به خصوص کساني که مسئوليتي را در جامعه پذيرا شده اند مي
آموزد که به خياتنکار و خدمتکار به يک چشم ننگرند چنانچه اميرالمومنين عليه السلام
به مالک فرماندار حضرت در مصر موکدا توصيه مي نمايد: ((و لا يکونن المحسن والمسيء
عندک بمنزلة سواء فان في ذلک تزهيدا لا ها الاحسان في الاحسان و تدريبا لا هل
الاسائة و الزم کلا منهم ما الزم نفسه))[5]
نبايد نيکوکار و تبه کار در نزد تو از موقعيتي همسان برخوردار باشند چرا که چنين
روشي نيکوکاران را در انجام کار نيک بي رغبت و بدکاران را به اعمال زشت وا مي دارد
و هر يک از آنان را به آنچه انتخاب نموده اند جزا بده.



[1] 0وسائل جلد 5 ص 37

/

سرمقاله

بسم الله الرحمن
الرحيم

مشکلات و گراني
زمينه اي براي يک پيروزي ديگر

با پيروزي انقلاب
اسلامي در ايران،‌تحولات و دگرگوني هاي شگرفي در تمام جهان و منطقه پديدار شد از
جمله در سطح داخلي:دست و چنگال پليد استعمارگران خون آشام  و ايادي کثيف آنان برچيده شد و تلاش گستردهو بي
وقفه اي در رفع استضعاف در همه ي جوانب آن آغاز گرديد که با توجه به ريشه چند ساله
مفاسد و ميراث هاي شوم نظام ستمشاهي طبيعي است هنوز راه زيادي را تا رسيدن به سر
منزل مقصود و تحقق همه جانبه اهداف اسلامي در پيش داريم.بهر حال فعلا در مقام بيان
دستاوردهاي بزرگ و بي شمار انقلاب اسلامي در داخل و خارج نيستيم که دوست و دشمن به
عظمت و گستردگي آنها معترفند و طبيعي است که دوستان اعم از مسلمانان راستين يا ملت
هاي آگاه آنها را مثبت مي شمارند و دشمنان بشريت و اسلام آنها منفي و نادرست مي
پندارند.

در اين ميان
مشکلات فراواني که ميراث نظام ستمشاهي است و مشکلاتي که به طور طبيعي لازمه يک
انقلاب عظيم است به همراه گرفتاري هايي که دشمنان انقلاب ايجاد کرده اند نيز همگي
يکجا بر سر راه نظام اسلامي قرار گرفت که از آنجمله است کمبودها و نارسائي و گراني
متصاعدي که به طور عمده دوش مردم مستضعف را مي فشارد و سخن در اينجا به طور اجمال
درباره شيوه برخورد با اين نوع پديده ها است پس فعلا بحث در اين نيست که آيا مثلا
به طور خاص پديده گراني را دشنان اسلام همچون جنگ بر ما تحميل کرده اند؟ يا اينکه
اين پديده جزئي اجتناب ناپذير از يک روند کلي است که تقريبا تمام کشور هاي جهان را
در بر گرفته است و يا آنکه اين مسئله معلول نارسائيها و عوامل خائن داخلي و ضعف
مديريت ها است و يا آنکه مجموعه اين عوامل و امثال آنها در ايجاد چنين وضعي نقش
دارند که اين بحث جداگانه اي است.بلکه سخن در اين است که آيا تلقي و برخورد ما
نسبت به اين نوع گرفتاريها بايد چگونه باشد؟

در زمينه مورد
نظر، نکات فراواني است که ملت مسلمان و مصمم ايران به آنها توجه کامل دارند ولي
براي آنان که هنوز مکتب و امت اسلام را نشناخته اند و گمان مي کنند با اين مشکلات
مي توانند ملت مسلمان را از پاي در آورند، برخي اين نکات را متذکر مي شويم:

اولا: اسلام هم
دنياي خوب را براي مردم مي خواهد و هم آخرت را ولي نکته اساسي در اينجا است که
دنياي خوب از نظر اسلام دنيائي است که که در خدمت آخرت و در مسير نيل به مسير
جاوداني باشد. پس رفاه دنيا و حتي زندگي آن اگر با عزت و شرافت انساني و سعادت
اخروي تصادم پيدا کند، در دوران امر بين اين دو بايد همه چيز دنيا را و حتي آسايش
رفاه را جسم و جان را فداي آخرت کرد که «مرگ در راه عزت جاودانه از زندگي در ذلت
فساد و سايه ظلم بهتر است.»:« مومن في عز خير من حياة في ذل» (امام حسين عليه السلام)و
زندگي در اين است که بميريم ولي پيروز باشيمو مرگ در اين است که بمانيم ولي مغلوب
و مقهور دشمنان خدا باشيم))الحياة في موتکم قاهرين و الموت في حياتکم مقهورين))(نهج البلاغه)و اين يک
مسئله عقلي است و هر عاقلي تشخيص مي دهد که هميشه بايد مهم را فداي اهم کردو از
باب مثال: اگر امر دائر شود بين از دست دادن تمام ثروت يا از دست دادان يک عضو
بدن، هر انساني مال را به هر اندازه که باشدفداي نگهداري عضو بدنش مي کند و اگر
امر دائر شود بين از دست دادن يک عضو يا مردن،عضو را فداي زنده بودن مي کند و اگر
حفظ دين و سعادت جاودانه متوفق بر دادن جان باشد زندگي فاني را فداي زندگي باقي مي
کند:(( اذا نزلت
نازله فاجعلوا انفسکم دون دينکم))( امام علي عليه السلام) و بديهي است که تمام
مشکلات و ابتلاء ات موجود از جنگ گرفته تا گراني ها عمدتا ناشي از اعمال خصومت
دشمنان اسلام و بشريت استو چناچه در هر لحظه اي ما از اسلام و اصول اسلامي مان دست
برداريم و سر تسليم به جاي خدا در برابر شياطين و بوي‍ه شيطان بزرگ فرود آوريم بي
گمان عمده اين مشکلات ظاهري زائل مي شود و تحريم ها، کارشکنيها، حصارها و …
برداشته و سيل مواد مصرفي، وامها! کمکهاي بلا عوض! و انسان دوستانه!! همراه با
کارشناسان و مستشاران گوناگون سرازير مي شود و ايران دوباره همچون گورستان مرده
هاي متحرک و خاک مذلت بر سر به جزيره ثبات! تبديل و تمدن بزرگ! براي يک زندگي
حيواني دروازه اش را مي گشايد ولي (( هيهات منا الذله و المنية ولا الدنية و …))

ثانيا: مشکلات و سختيها گرچه به ظاهر
پديده هاي ناخوشايندي است ولي هيچ مرتبه از کمال نيست که تواه با مشکلات نباشد و
رسيدن به کمال بدون عبور از لابلاي سختيها ميسور نيست و حتي در مورد کمالات نازل
يا موهوم دنيوي اين قانون کلي صادق است. از کشاورزي که مي خواهد به محصول خوب دست
يابدتا ملتي که ميخواهد به استقلال و خودکفايي برسد:نابرده رنج گنج ميسر نمي شود.
و به عنوان مثال مروري گذرا بر تاريخ اروپاي معاصر بوي‍‍ژه در طي جنگ هاي اول دوم
جهاني و خسارات و سختيها و قحطيها و… و مقاومتها يي که موجوديت آنها را حفظ و
موجب آبديدگي و جهش در جهت اهداف دنيوي آنها شد گواهي براين واقعيت است.

ولي اين مسئله بر اساس جهان بيني
الهي اسلام و اهداف دير پاي آن از عمق و محتواي بالاتري نيز برخوردار است و اصولا
گرفتاريها و بردباري و شکيبايي در برخورد با آنها به عنوان يک ضرورت اجتناب ناپذير
در راستاي تکامل معنوي و ساختن و پرداختن انسانها در رسيدن به سعادت جاوداني مطرح
است.

در اين رابطه گذشته از آيات بسياري
که در قرآن کريم آمده است:(( لبنلونکم بشي… و بشر الصابرين)) روايات فراواني نيز
وارد شده که فقط دز 30 حديث در اصول کافي تحت عنوان (( شدة ابتلاء المومن)) ذکر
شده است و از آن جمله است از امام صادق (ع):(( ما احب الله قوما الا ابتلا هم)) که
در اين روايت هم ضرورت ابتلاء بيان شده و هم اين که جامعه نيز بسان فرد مورد
ابتلاء قرار مي گيرد و نکته جالب آن که ابتلاء را نشانه محبت خدا دانسته است ((
البلاؤ للولاء))

پس اگر ملت ايران با تمسک قطعي به
اسلام و عظم جزم در پياده کردن حکومت الهي در جمهوري اسلامي ،مواجه با مشکلات و
سختيها گرديده دور از توقع آنها نيست و روايان فوق بيانگر حقانيتو محبوبيت آنها در
پيشگاه خداوند استو هرچه اين سختيها افزونتر شود به درستي راه و هدفشان مطمئن تر و
بر ادامه آن راسختر مي شوند که:((انما المومن بمنزلة کفة الميزان کلما زيد في
ايمانه زيد في بلائه)) (امام صادق عليه السلام کافي 2/254) مومن به منزله کفه
ترازو است که هر چه بر ايمانش افزوده شود ابتلاء اش زيادتر گردد:

و در مقابل آن:(( من سخف دينهو ضعف
عمله قل بلائه))(اميرالمونين«ع»/اصول کافي) کسي که وزنه دينش سبک و عملش ضعيف باشد
ابتلاءش کمتر است!و به طور خاص  در مورد
تنگدستي از امام صادق چنين نقل شده:(( کلما ازدادالعبد ايمانا ازداد ضيقا في
معيشته)) (کافي/2/261)هرچه ايمان بنده خدا افزوني گيرد تنگدستي اش در زندگي
افزونتر است.

ثالثا: منظور از صبر بر گرفتاريها و
سختيها بويژه گرفتاري هايي که به خاطر پيمودن راه خدا از سوي دشمنان خدا ايجاد مي
شود مانند جنگ و محاصره اقتصادي و گراني و احتکار، اين است که جامعه اسلامي نبايد
زير  فشار اين ابتلائات احساس شکست کند و
تسليم دشمن شود چرا که هدف دشمن همين است بلکه بايد با مقاومت و پايداري از تمام
سختيها به جاي اهرم فشار و شکست به عنوان عاملي در جهت رسيدن به کمالات مادي و
معنوي استفاده کند زيرا که اين فشارها بهترين زمينه است براي زدودن رسوبات فرهنگ
منحط دوران گذشته مانند ترس،وابستگي،مصرف گرائي،تنبلي وگريز از کار و مسئوليت و
…و به دست آوردن شجاعت،استقلال،عزت،صرفه جويي،توليد،خودکفائي و جديت در کار و
انجام مسئوليت و بالاخره ثواب اخروي و … و بديهي است که با تحقق چنين اموري ،
بزرگترين گامها رل در جهت عزت و سربلندي و تکامل مادي و معنوي برداشته ايم و ديگر
صادرات نفتي و وادرات مواد غذايي! رگ حياتي ما نخواهد بود و راه نفوذ را بر دشمنان
اسلام بسته و آنها را از  دست درازي به
استقلال و منابع خود مايوس خواهيم کرد.

و سخن آخر اين که در عين استقبال از
سختيها و استفاده مثبت از آنها، نقاط ضعف و ايادي مرموز دشمن را در صحنه داخلي نيز
بايد شناسايي و چاره کنيم و عواملي که از پشت به جامعه اسلامي خنجر مي زنند و با
اتحکار و ايجاد بازار سياه همواره با((هل من مزيد))جيبهاي جهمني شان را هر روز
پرتر کردند و همچون زالو خون مردم مستضعف را مي مکند و دشمن را اينگونه ياري مي
کنند با همکاري امت حزب الله و برنامه ريزي صحيح دولت خدمتگزار وبوسيله ديتگاه
قضايي بدون شعار  بلکه با عمل قاطعانه دست
پليدشان را براي هميشه قطع مي نمائيم که کمبود و گراني اگر  براي همه باشد قابل تحمل است ولي وجود چنين
عناصر ناپاک و ميکربهاي مسري و کشنده اي که غرق در اسراف و تبذير هستند و با اعمال
و چهره هاي ضداسلامي شان دلهاي پاک امت شهيدپرور را جريحه دار مي کنند بهيچ وجه
قابل تحمل نيستند و هر چه زودتر بايد پيکر جامعه اسلامي را از لوث وجود آنان پاک
کرد. انشاءالله. والسلام

رحيميان  29/2/66

/

امام خمینی ثابت و استوار

امام خميني ثابت و
استوار از آغاز تا کنون

جهاد سازندگي

((جهاد سازندگي کاري است
که بايد بشود و همه مردم موظف اند که در آن شرکت کنند و اگر با همه ملت اين کار
شروع بشود، ايران بعد از چندي يک ايران آباد خواهد بود انشاء الله. در اين جهاد به
قشرهاي پايين تر بيشتر توجه بشود، به جنوب شهريها و روستاها بيشتر توجه بشود.

به در مشکلات بايد متوسل
شويم به ملت، ملتي که بحمدالله مهيا براي خدمت و فداکاري بوده و هستند… ما
ناچاريم که براي سازندگي به ملت متوجه بشويم، براي اينکه ترميم کنيم اين خرابي ها
را که در طول مدت حکومت جائر پهلوي در مملکت ما حاصل شده است و بحمدالله ملت راجع
به سازندگي مهيا بودن خود را اعلام کرد. دانشجوهاي عزيز، متخصصين، مهندسين، بازاري
ها،کشاورزان و همه اقشار ملت داوطلب براي اين هستند که ايراني را که به طور مخروبه
درآمده است بسازند. بنابراين همه قشارهاي ملت، زن و مرد، پير و جوان ، دانشگاهي و
دانشجو، مهندسين و متخصصين، شهري و دهاتي همه با هم بايد تشريک مساعي کنند و اين
ايران را که خراب شده است بسازند.

ما دستمان را پيش ملت
دراز مي کنيم و از ملت مي خواهيم که همه در اين نهضت شرکت کنند و همه دست برادري
به هم بدهن و مامورين دولت و روحانيون در همه جا و همه بلاد در اين امر تشريک
مساعي کنند.))  26/3/58

(( شما آقايان که در جهاد سازندگي هستيدتوجه کنيد که جهاد
سازندگي، سازندگي باشد، در آن تخريب نباشد، در آن انحراف نباشد، اگر در جهاد
سازندگي انحراف نباشد و براي خدا باشد،همان جهادي است که توام با جهاد اکبر هست.))
28/5/59

((آقاياني که در جهاد سازندگي هستيد و کار پرارزشي داريد، بايد توجه داشته
باشي که علاوه بر اينکه جهاد سازندگي مي کنيد، جهاد با نفس خودتان هم بکنيد. اگر
خداي نخواسته در اين جهاد سازندگي يک کاري بشود که برخلاف مصلحت انقلاب است، اسباب
دلسردي مردم مي شود… اگر چنانچه از احکام اسلامي تخلف کنيد، اين جزء رذائل است.
پس هم جهاد سازندگي و هم کسان ديگري که در هر جا مشغول کار هستند بايد قوانين و
مقررات را حفظ بکند.)) 28/5/59

(( آنطور که گزارش داده مي شود ، کارهايي که تا کنون در
جهاد سازندگي شده استف در ظرف آن 50 سال به قدر اين دو سالبا همه گرفتاري ها يي که
دوات داشته است، کار نشده است.)) 1/11/60

((بحمدالله فعاليت هاي جهاد سازندگي بسيار انسان را دلخوش
مي کندو اميدواريم که فعاليت بيشتر از اين به روستاها، به مستضعفين و به محرومين
که در طول تاريخ محروم بوده اند بشود و بيشتر به آنها رسيدگي شود و من از اين
زحمتها تشکر مي کنم.))  4/11/60

/

فهرست

امام خمینی ثابت و استوار(جهاد سازندگی)

سرمقاله

دانستنیهائی از قرآن(خادم و خائن را به یک چشم
ننگرد)

وجوب هجرت به سوی امام                                آیت الله العظمی منتظری

بررسی آیه میثاق                                            آیت
الله جوادی آملی

سخنان معصومین(جهاد در راه خدا)

معاد                                                           
آیت الله حسین نوری

شهید انصاری، غریبی در وطن

تاویل کتاب الهی                                              آیت
الله محمدی گیلانی

بررسی مسئله جنگ و…در مصاحبه با حجه السلام و
المسلمین هاشمی رفسنجانی

نخستین کسی که اسلام آورد                                 حجة الاسلام و
المسلمین رسولی محلاتی

عید فطر                                                      
شهید حجه السلام دکتر باهنر

مقاومت اسلامی لبنان در پرتو رهبریت ولایت
فقیه       حاج حسین شامی

صبر                                                          
حجه الاسلام محمدحسن رحیمیان

حقوق فرزندان

یاران امامان(ابوحمزه ثمالی)                                سیدمحمدجوادمهری

وضعیت ناگوار مسلمانان در هند

پاسخ به نامه ها

نگاهی به رویدادها

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

 

/

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

 

رهنمودها

امام خمینی

* اگر ما از دولتی که الان دارد خدمت می‌کند و خدمتش هم
شایان است و مورد اعتماد است بخواهیم تکذیب بکنیم، بدانید که دست شیطان در کار
است.

* وقتی همۀ قدرتها علیه ما هستند، عقل و دیانت و اسلام
اقتضاء می‌کند همه با هم باشیم. این یک تکلیف شرعی است.

* اگر خدای نخواسته ببینیم می‌خواهد اختلاف واقع شود تکلیف
شرعی ما این است که با هر ترتیبی که می‌شود جلویش را بگیریم، ولو با افشا کردن،
ولو باینکه یک نفر و یا یک دسته را برای ملت قربانی کنیم.

* حضرت امیر (ع) در بسیاری از اموری که برایش سخت بود دندان
روی جگر می‌گذاشت و بخاطر مصالح کلی اسلام با آن موافقت می‌کرد.

24/12/65

* دنیا عوض شده و ابرقدرتها باید خود را عوض کنند، مسلمین و
مظلومین در مقابل ظالم‌ها بایستند و نترسند.

* در کاخ سفید مسائلی است، اصلا ً سردرگم هستند، یک روز می‌گویند
دخالت نظامی می‌کنیم و یک روز برمی‌گردند، اینها خیال می‌کنند زمان قاجار و پهلوی
است، شما غایت امر بتوانید کلاه خودتان را نگه دارید!

* آفریقا، اروپا و آسیا متحول شده‌اند، سردمداران جهان باید
افکارشان را عوض کنند و با مردم همراه شوند.

9/1/66

آیت الله العظمی منتظری

* تضعیف برادران حزب الله لبنان در حقیقت ایجاد امنیّت برای
اسرائیل است نه لبنان.

11/12/65

* اگر ما به خود مغرور شویم و دیگران را ارج ننهیم سرانجام
عدم موفقیت، ذلت و زبونی در انتظار ما خواهد بود.

* بجای پرونده سازی و از بین بردن آبروی یکدیگر، باید در جهت
رشد علمی و اصلاح جامعه تلاش کنیم.

* شیعه بودن باین نیست که به اسم و شعار شیعه باشد، بلکه
باید پیرو واقعی حضرت علی علیه السلام بود.

25/12/65

* امروز همت و اراده مکتبی می‌تواند از جهت نظامی ما را به
خودکفائی برساند تا هیچ قدرتی در جهان به ما زور نگوید.

27/12/65

* عده‌ای از کشورهای باصطلاح اسلامی امروز که خلیج فارس فرصت
نفس کشیدن آزاد را دارد تلاش می‌کنند که پای آمریکا را به وسط بکشانند.

* آنچه که موجب نجات انسان می‌شود رعایت عدالت در حالت رضا و
غضب و رعایت میانه روی در غنا و فقر و ترس از خدا در ظاهر و پنهان است.

10/1/66

امام خمینی

* ما اگر امروز مخالفت با هم بکنیم قضیه یک ملت در کار است،
قضیه ملتهای اسلامی در کار است، قضیه اسلام در کار است، قضیه ارزشهای الهی در کار
است. این جرمش غیر از آن جرمی است که کسی در خانه‌اش نشسته معصیتی می‌کند.

24/12/65

 

/

نگاهي به رويدادها

نگاهی به رویدادها

جنگ

·   
با پیشروی
رزمندگان اسلام در جبهه شلمچه، دژ دفاعی غرب دریاچه ماهی سقوط کرد در این عملیات 2
هزار تن از نیروهای دشمن کشته و زخمی و تعدادی اسیر شدند که 70 تن از اسرا به پشت
جبهه منتقل شده‌اند.

10/12/65

·  
یک فروند میگ 23
دشمن در شمال منطقه عملیاتی کربلای- 5 سرنگون شد.

13/12/65

·       
عملیات «کربلای-
7» با رمز «یا مولای متقیان» در ارتفاعات حاج عمران آغاز شد. در این عملیات بیش از
دو هزار تن از افراد تیپ‌های 75، 604، 93، 96 دشمن کشته و زخمی و یا به اسارت
رزمندگان اسلام در‌آمدند که 55 تن از اسرا به پشت جبهه تخلیه شدند. همچنین
ارتفاعات و بلندیهای استراتژیک «گردمند»، «تپه سرخی»، «یال کله اسبی» و ارتفاع مهم
و حساس 2519 به تصرف نیروهای اسلام درآمد.

14/12/65

·       
با رشادت بی‌نظیر
رزمندگان اسلام، طی دو روز گذشته، 6 پاتک سنگین دشمن در 2 جبهه «حاج عمران» و «شرق
بصره» درهم شکست و مواضع آزاد شده حاج عمران و شرق بصره توسط نیروهای اسلام تثبیت
شد.

·       
12 دستگاه تانک
پیشرفته تی 76 که اخیرا ً وارد سازمان رزمی ارتش وابسته عراق گردیده بود سالم به
غنیمت نیروهای اسلام درآمد.

·       
2 فروند از
هواپیمای مهاجم عراقی از نوع سوخو- 22 در منطقه عملیاتی کربلای- 5 توسط پدافند
نیروی هوائی ارتش جمهوری اسلامی سرنگون شد.

16/12/65

·       
دلیرمردان ارتش
اسلام باقیمانده تیپ 94 دشمن در منطقه عملیاتی کربلای- 7 را متلاشی کردند.

·       
یک فروند میگ 23
و سه فروند هواپیمای «پی- سی- هفت» دشمن در شرق بصره سرنگون شدند.

20/12/65

·       
یک فروند
هواپیمای متجاوز دشمن در منطقه دریائی جنوب سرنگون شد.

10/1/66

·       
آتش توپخانه
ایران پل تدارکاتی و چند تانک دشمن در منطقه عملیاتی غرب را منهدم کرد.

11/1/66

جهان اسلام

·       
پاکستان درصدد
جمع‌آوری اطلاعات پیرامون کارکنان عالیرتبه شیعه در این کشور برآمده است.

12/12/65

·       
انقلابیون مسلمان
لبنانی دهها نفر از نظامیان اسرائیلی را در سه حمله جداگانه بهلاکت رساندند.

14/12/65

·       
یک مرکز نظامی در
شهر کانی ماسی از استان دهوک به تصرف پیشمرگان کرد درآمد.

17/12/65

·       
برای نخستین بار،
اخوان المسلمین مصر مخالفت خود را با سیاست خارجی مبارک اعلام داشت.

19/12/65

·       
140 نفر از
انقلابیون مسلمان مصری از جمله برادر شهید خالد اسلامبولی بازداشت شدند.

20/12/65

·       
در یک حمله
غافلگیرانه توسط پیشمرگان اتحادیه میهنی کردستان عراق، پایگاه «شیخ ناصر» نیروهای
دشمن در استان اردبیل عراق نابود شد.

25/12/65

·       
انقلابیون مسلمان
لبنانی یک اتومبیل حامل افسران اطلاعاتی رژیم صهیونیستی را با کلیه سرنیشینانش
منهدم کردند.

·       
رژیم مبارک یک
دانشجوی مسلمان مصری را به اتهام نوشتن عبارت «مرگ بر آمریکا شیطان بزرگ» بر روی
دیوار سفارت آمریکا بازداشت کرد.

·       
یک بمب در نزدیکی
غرفه اسرائیل در نمایشگاه بازرگانی قاهره منفجر شد.

·       
مزدوران صدام دو
مجاهد عراقی را در پاکستان به قتل رساندند.

26/12/65

·       
کاخ سفید در پی
موضعگیری قاطع جمهوری اسلامی تهدید خود علیه خلیج فارس را پس گرفت.

·       
چهار جوان مسلمان
اندونزی به اتهام تلاش برای برقراری یک حکومت اسلامی به 15 سال زندان محکوم شدند.

9/1/66

·       
میتران: فرانسه
برای جلوگیری از گسترش نهضت جهانی اسلام به رژیم عراق کمک می‌کند.

·       
مسئول مبارزه با
فعالیتهای اسلامی استان واسط عراق توسط انقلابیون مسلمان بهلاکت رسید.

11/1/66

اخبار داخلی

·       
جمعیت کشور طبق آخرین
نتایج سرشماری عمومی نفوس و مسکن سال 65 به مرز 50 میلیون نفر رسید.

13/12/65

·       
بالغ بر 153
میلیون ریال وام بلاعوض به خسارت دیدگان ناشی از سیل در خوزستان پرداخت شد.

14/12/65

·       
پارک یکصد هزار
متری 22 بهمن با 16 کمپ استراحت خانوادگی در جنوب تهران افتتاح شد.

18/12/65

·       
16 میلیارد ریال
جهت اجرای طرح‌های عمرانی و عملیات عمرانی بخش‌های محروم اختصاص یافت.

19/12/65

·       
طی هفته گذشته 18
میلیارد ریال وجه نقد از سراسر کشور به جبهه‌های جنگ اهداء شد.

24/12/65

·       
در آستانه نهمین
بهار آزادی 33 گردان رزمی از 6 استان کشور به رزمندگان اسلام پیوستند.

·       
مجلس بودجه 7426
میلیارد ریالی سال 66 کل کشور را تصویب کرد.

·       
102 اسیر عراقی
بطور یکجانبه آزاد شدند که 26 تن از آنان از جمهوری اسلامی تقاضای پناهندگی کردند.

27/12/65

·       
وزارت امور خارجه
تونس با صدور بیانیه‌ای ضمن متهم کردن سفارت ایران در تونس به انجام فعالیتهای
خارج از عرف دیپلماتیک، قطع روابط دو کشور از سوی تونس را اعلام کرد.

·       
مدال طلای
نمایشگاه لایپزیک به فرش ایران اختصاص یافت.

9/1/66

·       
چهار میلیارد
ریال اعتبار برای بازسازی سریع مناطق بمباران شده اختصاص یافت.

11/1/66

اخبار خارجی

·       
گروه «جنبش
تصحیح» علیه رهبری امل اعلام موجودیت کرد.

11/12/65

·       
120 هزار پلیس
کره جنوبی برای مقابله با تظاهرات مخالفین بحال آماده باش درآمدند.

·       
رابرت گیتز دومین
قربانی گزارش تاور از ریاست سازمان سیا کناره‌گیری کرد.

12/12/65

·       
250 تن از
مزدوران ارتش بعث عراق در بیمارستان کویت مستقر شدند.

13/12/65

·       
ترکیه با 30
فروند هواپیمای جنگی مناطق کردنشین مخالف رژیم صدام را در داخل خاک عراق بمباران
کرد.

·       
حسن جلال گوزل
وزیر مشاور و سخنگوی دولت ترکیه اعلام داشت عملیات هوائی مناطق کردنشین عراق با
توافق قبلی بغداد صورت گرفته است.

·       
«پیتروالیسون»
مشاور حقوقی ریگان سومین قربانی گزارش «تاور» استعفا داد.

14/12/65

·       
قطعنامه استیضاح
ریگان تسلیم مجلس نمایندگان آمریکا شد.

16/12/65

·       
امین جمیل از نقش
حافظ اسد در تثبیت اوضاع لبنان ستایش کرد.

17/12/65

·       
رزمندگان
پولیساریو 300 سرباز مراکشی را کشته و 28 تن دیگر را باسارت درآوردند.

·       
یک خانم معلم
چینی بر اثر بدنیا آوردن ششمین فرزند خود از کار برکنار شد!

18/12/65

·       
در پی بحران
سیاسی ناشی از رسوائی مک فارلین، «جان کوهلی» رئیس جدید ارتباطات کاخ سفید یکهفته
پس از انتصاب مجبور به استعفا شد.

19/12/65

·       
در اعتراض به
کشته شدن یک رهبر دانشجوئی، دانشجویان معترض بنگلادشی صدها بمب دست‌ساز در سراسر
این کشور منفجر کردند.

20/12/65

·       
رژیم نژادپرست
آفریقای جنوبی از سلاحهای شیمیائی علیه مردم نامیبیا استفاده کرد.

21/12/65

·       
57 جسد کودک کرد
که چشمانشان از حدقه بیرون کشیده شده بود توسط مقامات رژیم عراق به شهر سلیمانیه
بازگردانده شد.

26/12/65

·       
چهار هزار کارگر
تأسیسات نفتی ترکیه دست به اعتصاب نامحدود زدند.

28/12/65

·       
چهار هواپیمای
جاسوسی بدون سرنشین آمریکا بر فراز نیکاراگوا سقوط کرد.

·       
سنای آمریکا با
اعطای 40 میلیون دلار کمک به ضد انقلابیون نیکاراگوا موافقت کرد.

·       
معاون نماینده
شوروی در سازمان ملل: ما اذعان می‌داریم که اشغال افغانستان یک اشتباه بوده است
اما اکنون می‌خواهیم نیروهای خود را از این کشور عقب بکشیم.

9/1/66

·       
یک فروند
هواپیمای متجاوز رژیم کابل توسط نیروی هوائی پاکستان برفراز خاک این کشور سرنگون
شد.

·       
شبکه مخابرات
حساس سفارت آمریکا در مسکو بسته شد.

·       
در پی قطع روابط
دیپلماتیک با ایران، نماینده رژیم تونس در سازمان ملل با یک مقام عالیرتبه
اسرائیلی دیدار کرد.

11/1/66

اختراع و اکتشاف

·       
قرص تصفیه میکر
بی‌آب در دانشگاه شیراز ساخته شد.

·       
دو ذخیره معدنی
دولومیت مرغوب در منطقه فریدن کشف شد.

16/10/65

·       
دستگاه نشاء برنج
در استان گیلان ساخته شد.

·       
دستگاه منشی
تلفنی برای اولین بار در کشور، در سمنان ساخته شد.

·       
برای اولین بار
دستگاه تولید عایقهای صنعتی در سمنان ساخته شد.

17/10/65

·       
داروهای ضد
ویروسی جدید توسط شیمیست ایرانی ساخته شد.

7/11/65

·       
توپ اتوماتیک با
سیستم هدایت آتش از راه دور در یزد ساخته شد.

11/12/65

·       
دستگاه بافندگی
نوار دوک توسط یک نوآور اراکی برای اولین بار در کشور ساخته شد.

·       
پماد سنگر جهت
حفاظت از پوست بدن در مقابل حشرات در یزد ساخته شد.

24/12/65

·       
دستگاه سنجش
دیجیتالی اختلاف فاز و تصحیح اتوماتیک ضریب توان در سمنان ساخته شد.

·       
سیستم صنعتی تهیه
شیره قند از سیب‌زمینی توسط یک مبتکر شاهرودی ابداع و ساخته شد.

26/12/65

·       
پاتیل حمل سرباره
مذاب کوره‌های فولادسازی توسط کارگران و کارشناسان ذوب آهن اصفهان ساخته شد.

9/1/66

 

/

پاسخ به نامه ها

پاسخ به نامه‌ها

* اراک- برادر، الف 888- 777

1-    حضور قلب در نماز شرط صحت نیست ولی شرط کمال است. دستیابی
به حضور قلب بطور کامل یک کار بسیار مشکلی است که تنها اولیای خاص خدا به چنین
نعمت والائی می‌رسند ولی باید سعی کرد هر اندازه که ممکن است حضور قلب و توجه به معبود
را نگه داشت و راه دستیابی به این امر تمرین و ورزش است. می‌گویند مرتاضین که
کارهای خارق‌العاده‌ای انجام می‌دهند در اثر این است که با تمرین و ریاضت بسیار
طولانی و مشکل می‌توانند برای چند دقیقه کوتاه فکر خود را در یک نقطه خاص متمرکز
سازند. و این مسأله اهمیت و سختی توجه و تمرکز فکر را نشان می‌دهد.

2-    ما باید دستورات شرع را دقیقا ً انجام دهیم و امیدوار باشیم
که مورد رضایت و قبول خداوند قرار گیرد و اما اطمینان به این امر نه مقدور است و
نه لازم.

* اهواز- برادر، م- س

با مسئولینی که کتابها و سایر وسایل را در اختیار شما قرار
داده‌اند در میان بگذارید. اگر طبق مقررات لازم است آنها را تحویل دهید که باید
عین آنها را برگردانید و اگر در غیر مورد مصرف کرده‌اید و تلف شده ضامنید و باید
مثل آن را تحویل بدهید و اگر مثل آن پیدا نمی‌شود قیمت آن را. و اگر طبق مقررات آن
اشیاء ملک شما است و پس گرفته نمی‌شود چیزی بر شما نیست.

* ساری- برادر، س ش 10

برقراری آن روابط جایز نیست.

* اراک- برادر، الف 912- 138

به صلاح شما است که اگر او از مهر خویش بگذرد طلاق بدهید
زیرا چنین ازدواجی نمی‌تواند دوام و ثبات داشته باشد.

* لنگرود- برادر، ن- ع- م 2940

توقف جنب در مسجد جایز نیست. خجالت و امثال آن عذر نیست.
اگر در جلسه‌ای باید شرکت کند حتما ً باید غسل کند هر چند تأخیر بیفتد و حتی اگر
در اثناء متذکر شود باید از مسجد خارج شود. بهر حال نسبت به گذشته توبه کافی است و
کفاره‌ای ندارد.

* برادر رجبعلی محسن زاده

مقایسه‌ای که میان رژیم صدام و شاه در مقاله جنگ و جنگ
تبلیغاتی شده بر اساس کارهائی است که حزب بعث در طول این مدت و بخصوص پس از انقلاب
برای نابود ساختن روحانیت و هرگونه آثار مسلمانی در عراق انجام داده است که ظاهرا
ً شما اطلاع کافی از آنها ندارید. جنایاتی که عراق در این مدت برای از بین بردن
دین اسلام نه تنها روحانیت شیعه انجام داده بسیار وحشتناک است و متأسفانه تبلیغات
ما بحدی است که حتی رزمنده‌ای مانند شما نیز این مسائل را فراموش می‌کند. ما
جنایات شاه را فراموش نکرده‌ایم ولی اگر دقیقا ً جنایات چندین ساله او را با
جنایات همین چند سال اخیر بعثیها مقایسه کنیم فرقی بسیار خواهیم دید. و اما مسأله
تکفیر شاه از سوی حضرت امام، ما چنین چیزی به یاد نداریم و آن جمله را ایشان
دربارۀ اسرائیل فرمودند که اگر انگشت به دریا بزند نجس می‌شود و این هم واضح است
که بعنوان کنایه از نهایت پلیدی آن رژیم گفته شده وگرنه آب دریا با هیچ نجاستی نجس
نمی‌شود.

* شوشتر- برادر اصغر سلیمانی پور

پاسخ سؤالات شما برگشت شده است آدرس کافی بدهید تا مجددا ً
پاسخ سؤالات ارسال شود.

* قاین- برادر، ح- ن- ج- د

1-    بنابر فتوای حضرت امام همه خمس را باید به مرجع برسانید یا
با اجازه ایشان مصرف کنید چه سهم سادات و چه سهم امام علیه السلام.

2-    نماز و روزۀ قضا بمقداری که یقین دارید فوت شده قضا نمائید
و مقدار مشکوک لازم نیست گرچه بهتر است آن را نیز قضا کنید.

3-    پسر می‌تواند با دختر زن پدر خود که از شوهر دیگر است
ازدواج نماید.

* بهشهر- برادر احمدی

نوشته‌اید: کسانی با دعا افرادی را دیوانه می‌کنند یا کسی
را با دیگری دوست یا دشمن می‌کنند.

این دعا نیست که چنان تأثیری دارد بلکه سحر و جادو است و آن
حرام و گناهی بسیار بزرگ است. کسی را که چنین جنایتی مرتکب می‌شود به دادگاه معرفی
کنید تا جزای عملش را ببیند.

* نهاوند- برادر، م- ش- جلالوند

می‌توانید سرمایه خود را به کسی بدهید تا با آن معامله کند
و سود حاصله را طبق قرارداد تقسیم کنید و این همان مضاربه است ولی این معامله
شرایطی دارد که ابتدا باید دقیقا ً مسائل فقهی مربوطه به آن را مطالعه کنید تا
مشکلی شرعی پیش نیاید همچنان که در سایر موارد نیز باید انسان قبل از انجام معامله
مسائل شرعی آن را دقیقا ً بداند. متأسفانه بعضی از افراد حتی در مسأله ازدواج که
بسیار حساس و مهم است بدون دقت در احکام شرعی آن اقدام می‌نمایند که مشکلات بزرگی
در پی دارد.

* گیلانغرب- برادر، ل- میرزائی

1-    لزومی ندارد که سجده بر مهر باشد. از نظر مذهب شیعه باید
محل سجده از جنس زمین باشد یا چیزی که از زمین می‌روید و خوردنی و پوشیدنی نیست.
بنابراین می‌توانید بر برگ درختانی که برگ آنها خوردنی نیست سجده کنید ولی سجده بر
خاک مقدس کربلا که تربت سیدالشهداء علیه السلام است ثواب بسیار دارد و این بزای
زنده نگه داشتن نام آن حضرت و ارج نهادن به مقام مقدس شهادت است.

2-    از نظر مذهب شیعه نیز بهتر است نماز در پنج وقت خوانده شود
ولی جایز است جمع بین ظهر و عصر و همچنین مغرب و عشا. در روایات سنی و شیعه آمده
است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم گاهی بین این نمازها جمع می‌کردند و
در بعضی روایات تصریح فرموده‌اند که به دلیل تسهیل امر بر امت اجازۀ جمع داده‌اند.

* تهران- خواهر خاطره- ش- آ- ن

1-    موجبات غسل را در رساله بخوانید مواردی که ذکر کرده‌اید از
آن موارد نیست.

2-    اگر قسم با شرایط بوده و عمل نکرده‌اید باید کفاره بدهید 10
فقیر را باید غذا بدهید یا لباس بپوشانید. منظور از غذا 750 گرم گندم یا آرد یا
نان یا برنج و امثال آن است.

3-    قرآن را می‌توان بدون وضو خواند ولی دست بی‌وضو نباید به خطوط
آن برسد.

4-    ظرفی که با مشروب نجس شده مانند سایر متنجسات با آب کر یک
بار پاک می‌شود.

5-    آن گونه نذر معنی ندارد و اثری نیز بر آن مترتب نیست. از آن
افکار پوچ دست بردارید و خود را فریب ندهید.

* مشهد- برادر علی- ن

نیت همان انگیزۀ عمل است. اگر در وقت شستن متوجه بوده که
غسل می‌کند و به قصد امتثال فرمان الهی عمل را انجام می‌دهد کافی است و لازم نیست
آن را بر زبان بیاورد یا به قلب خود بگذراند و همچنین است نیت در نماز و روزه و
سایر اعمال.

* برادر قربان (ی) 1605

اگر آن خانواده مؤمن و متعهد باشد و با ما مشورت کنند به
نظر ما شما کفو مناسب آنها نیستید. این نهایت بی‌ایمانی و بی‌تقوائی است که برای
رسیدن به یک هدف بی‌ارزش دنیائی چاره را در این ببینید که حریف را از میان
بردارید. به چه جرمی و به چه گناهی؟! و چگونه جرأت چنین تصمیمی به خود می‌دهید؟! و
چرا باید انسان این اندازه ضعیف و بی‌اراده باشد که به دلیل دلباختگی! تصمیم به
چنین جنایتی بگیرد؟! اگر ذره‌ای از ایمان داشته باشید حتی خیال چنین امری را نمی‌کردید.

* کاشمر- برادر اکبر ابراهیمی

آیه 50 سوره کهف صراحت دارد که ابلیس از جنس جن می‌باشد و
از ملائکه بوده است ولی در آن جمع بوده و خداوند را عبادت می‌کرده و با آن
نافرمانی از مقام قرب و محضر مقدس ملائکه طرد شد.

* شوشتر- برادر، م- پ- ک- م

مطالبی که نوشته‌اید از توبه و خدمتهای شایان آن برادر موجب
بخشش گناه او در پیشگاه خداوند و نجات از عذاب ابدی خواهد بود ان شاءالله ولی به
هیچ وجه حکم شرعی مربوط به آن عمل با توبه از بین نمی‌رود. البته لازم نیست به
دادگاه معرفی شود تا مجازات دربارۀ او اجرا گردد و توبه کفایت می‌کند ولی باید از
همسرش جدا شود مگر این که در اصل مطلب شک داشته باشد. فرزندان او به دلیل جهل به
مسأله حلال‌زاده‌اند. بهرحال اگر آدرس بدهید توضیح بیشتری داده خواهد شد.

* اراک- برادر مسعود- ک

خدا کند هیچ گاه این کمروئی را از دست ندهید که حداقل اگر
تقوی مانع شما نشده کمروئی مانع شود تا آن اقدام ناشایست را انجام ندهید. برقراری
هرگونه رابطه‌ای با دختر نامحرم حرام و گناه است.

* محمودآباد- برادر- 555- م

فریب او را نخورید و برای این که از این دام نجات یابید هر
چه زودتر با فرد مناسبی که مورد رضایت خانواده است ازدواج کنید.

* نکاء- برادر سید آقا مصطفوی

1-    قضای نماز مادر بر پسر بزرگتر واجب نیست ولی اگر بخواند
بهترین احسان است دربارۀ او و حق مادر بسیار بزرگ است.

2-    به رادیوهائی که فحاشی و توهین به مقدسات می‌کنند و ترویج
باطل می‌نمایند نباید گوش داد.

3-    میان دو نماز جمعه باید بمقدار یک فرسخ شرعی که تقریبا ً
7/5 کیلومتر است فاصله باشد.

4-    تا جبهه به نیرو نیاز دارد بر هر کاری مقدم است.

5-    داستان ازدواج حضرت قاسم اصلی ندارد.

* تهران- برادر، ا- پ

1-    مکرر تذکر داده‌ایم که معطل کردن ازدواجها بخاطر احترام
نیست و حتی برای شهید بمقدار یک سال کاری لغو و بی‌معنی است حداکثر چهل روز کافی
است. البته اینها مسائل عرفی است و در شرع حتی یک روز هم تأخیر لازم نیست ولی باید
عرف را راهنمائی کرد تا به ضرر جامعه رسم و قانون وضع نکند.

2-    اگر عقد موقت خوانده‌اید باید توجه داشته باشید که عقد دائم
باید بعد از پایان عقد موقت باشد و اگر چیزی مانده باشد باید قبل از عقد، وقت
باقیمانده را به او ببخشید در غیر این صورت عقد دائم باطل خواهد بود.

* کردستان- برادر الف- الف- الف

هر دو مورد سئوال گناه نیست ولی از نظر بهداشتی زیانهائی
دارد لذا از آن اجتناب کنید.

* سمنان- خواهر، ب- م و پ- م

شما باید همه سئوالات را از پزشک خود می‌پرسیدید ما پزشک پاسخگو
نداریم.

* خلخال- ن- فکری

پولی که از مردم برای سیل‌زدگان جمع‌آوری شده باید در همان
راه مصرف شود.

* اهواز- برادر علی علیزاده

برای پاسخ شما آدرس و توضیح کافی لازم است.

* برادر، پ- ن- 450

به آن روش ادامه ندهید که از جهات مختلفی زیانبار است.

* تهران- م- ع- ع- مسجدی

1-    ازدواج شما صحیح است و عقد با این گونه مسائل باطل نمی‌شود.

2-    توبه کافی است و لازم نیست بلکه جایز نیست با او مطلب را در
میان بگذارید.

* خوانسار- برادر، ت- ی 100

توبه کنید و با اراده و تصمیم قوی از ادامۀ گناه بپرهیزید
به نظر ما راه حل صحیح و طبیعی برای ایجاد نیروی مقاومت در برابر این گونه گناهان
فقط ازدواج است سعی کنید امکانات آن را فراهم نمائید و تا آن روز در تقویت ارادۀ
خویش از راه روزه و ورزش‌های جسمانی سخت و تلقین بکوشید. در زمینۀ تقویت اراده
کتابهائی مشتمل بر دستورات روان شناسان نوشته شده آنها را تهیه و مورد استفاده
قرار دهید.

* غرب- برادر (آ- 124- 59)

استمناء حرام است و گناه و باید به شدت از آن بپرهیزید ولی
آن همه ضررهای عجیب و غریب که در بعضی کتابها برای آن ذکر کرده‌اند واقعیت ندارد
مگر این که تکرار آن بسیار زیاد باشد بهرحال شما سالمید از نظر ازدواج و فرزندان
آینده هیچ جای نگرانی نیست.

* برادر سعید آ- 20- ح

به دادگاه مدنی خاص شکایت کنید.

* باختران- برادر، ر- ق- 400

نگران نباشید حالتی که در خود احساس می‌کنید یک امر طبیعی
است و با ازدواج آرامش خود را باز خواهید یافت.

* برادر، م- ع- ص

ما پزشک پاسخگو نداریم.

* قائمشهر- برادر حمید حسن پور

البته هر کار زشت و گناه پشیمانی دارد ولی تنها پشیمانی
کافی نیست باید تصمیم بر ترک گناه بگیرید. البته راه حل اساسی ازدواج است ولی تا
آن وقت شما باید ارادۀ خویش را با عبادت و روزه و حضور در مجامع مذهبی و خواندن
کتابهای علمی تقویت نمائید. اوقات فراغت را با کار و کوشش و سرگرمیهای مجاز پر
کنید و با خود زیاد خلوت نکنید و در تخیلات شهوت انگیز فرو نروید و کتابهای تحریک
آمیز را نخوانید با دوستان نامناسب نشست و برخاست نکنید. روزه زیاد بگیرید و ورزش
را تا حد خستگی انجام دهید و از خداوند در این راه کمک بخواهید.

* نائین- برادر، س- م- م

شما سالم و طبیعی هستید نگران نباشید.

* کاشمر- برادر 741

لطفا ً نام کامل و آدرس دقیق پستی خود را با ذکر مجدد
سؤالات بدهید تا پاسخها به صورت خصوصی ارسال شود.

 

/

نیروی انسانی سیستم اداری

ساختار نظام
اجرائی کشور

قسمت دوازدهم

نیروی انسانی
سیستم اداری

محمدرضا حافظ نیا

نیروی انسانی یکی
از اجزای مهمّ سیستم اجرائی هر کشوری می‌باشد بنابراین، توجّه به آن لازم است
بخصوص اینکه در ارتباط با نیروی انسانی نیز مسائلی مطرح است که این مسائل مستقیم
یا غیر مستقیم در پیچیده شدن امور دستگاهها و تراکم کار و طبعا ً ایجاد مشکلات
برای مردم نقش مؤثری دارند. این مسائل از جهات کمّی و کیفی مطرح می‌باشند لذا مورد
بررسی قرار می‌گیرند. مقدمتا ً یادآوری می‌گردد که سیستم موجود بگونه‌ای است که
جهت انجام امور کشور با وضعیّت فعلی نیروبر بوده و کادر اداری و اجرائی وسیعی را
بخصوص در بعد خدمات، نیاز دارد و تعداد کارکنان و پستهای سازمانی متناسب با وظایف
مربوطه تعیین گردیده است و هر نوع حذف پست سازمانی یا کارمند در حالتی که ماهیت
سیستم در تمرکززدائی، کاغذبازی وو… تغییر نکرده است باعث آفرینش مشکلات جدید و
تراکم کارها و تأخیر در انجام آن و پیچیده‌تر شدن امور مردم خواهد گردید. یکی از
مشکلات کنونی نیروی انسانی دستگاهها خالی بودن بخشی از پستهای سازمانی از کارمندان
رسمی می‌باشد که گاهی تا 40% پستهای سازمانی واحدها را شامل می‌شود و خالی بودن
پستها منجر به فشار کار اداری به دوش کارکنان موجود گردیده و فرصت انجام وظیفۀ
اصلی خود را از آنها سلب خواهد کرد.

کمبود نیروی
انسانی و خالی بودن تعدادی از پستها بدلایل مختلف می‌باشد که از آن جمله می‌توان
بموارد زیر اشاره کرد:

عوامل خالی بودن
پستها

1-   
تصفیۀ وابستگان
رژیم گذشته و خطاکاران که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی انجام پذیرفت و بجای آنها
افراد جدید جایگزین نشدند.

2-   
بازنشسته شده
عدّه‌ای از کادرهای اداری دارای سابقۀ خدمت بالا و جایگزین نشدن افراد جدید.

3-   
ترک خدمت، فوت و
سوانح برای تعدادی از کارکنان که خودبخود از مجموعه حذف گردیدند.

4-   
جاذبه‌دار نبودن
کار اداری از جهت حقوق و درآمد به نسبت درآمدهای مشاغل دیگر و اینکه افراد از کار
اداری کناره‌گیری نموده و بسوی مشاغل دیگر رو می‌آورند و این امر در مورد کادرهای
اداری متخصص بیشتر دیده می‌شود. بعنوان مثال یک نفر مهندس یا پزشک یا حسابدار، کار
آزاد را بر کار اداری ترجیح داده و دست به استعفاء یا ترک خدمت می‌زند. در اینجا
اشاره به این مسئله نیز ضروری است که بدلیل وجود تبعیض حقوقی بین دستگاههای دولتی،
غالبا ً افراد کارمند، اشتغال در دستگاههای دارای حقوق بالاتر مانند بانکها و
وزارت نفت را ترجیح می‌دهند و متأسفانه این جریان نیز در دستگاههای دولتی ناشی از
وجود تبعیض بین آنها تشدید گردیده است و گریز از وزارت آموزش و پرورش و جذب به
وزارت نفت می‌تواند نمونۀ روشنی باشد.

5-   
کمبود یا نبود
مجوزّهای استخدام همانند گذشته در دستگاههای دولتی بعلل مختلف از جمله مشکلات مالی
دولت در شرایط کنونی و اتّخاذ سیاست جلوگیری از تورّم کارمند، که اگر دولت با کمک
مجلس توفیق یابد و سیستم اداری را بنیادی تغییر دهد احتمالا ً تعدادی از کارمندان
فعلی نیز اضافه باشند ولی در قالب سیستم موجود متأسفانه تعداد کارمند موجود نیز کم
می‌باشند.

با توجّه به
موارد مزبور، مشاهده می‌گردد که عدّه‌ای از کارمندان و کارشناسان مجرّب در اثر
بازنشسته شدن و سوانح از رده خارج می‌شوند و یا اینکه با ترک خدمت و انتقال آنها،
بخشی از پستهای سازمانی دستگاه و اداره خالی می‌ماند و طبعا ً در اثر جایگزین نشدن
فرد جدید وظایف وی بر روی زمین می‌ماند و نهایتا ً بر سر سایر افراد باقیمانده
سرشکن شده و آنها را نیز از کار اصلی باز خواهد داشت چرا که حجم کار زیاد شده و
برای انجام آن باید بر دیگران فشار وارد گردد و اگر بحدّی برسد که کادر باقیمانده
نیز عاجز باشند، امور مردم و دستگاه معطّل خواهد ماند و کمیّت‌گرائی جای کیفیت
گرائی در انجام وظایف را خواهد گرفت و این همان چیزی است که در حال حاضر دستگاههای
اداری کشور را تهدید می‌نماید.

در اینجا مجددا ً
یادآوری می‌گردد که در قالب سیستم اداری موجود کشور که تمرکزگرائی و کاغذبازی و
امور زاید از مشخصات آن می‌باشد، حجم کار بی‌مورد متأسفانه زیاد است و گریزی هم از
آن نیست بلحاظ اینکه اگر یک مورد آن انجام نشود کارمندان دیگر نیز در مسیر سلسله
اقدامات نخواهند توانست وظایف خود را انجام دهند، همانند حلقه‌های زنجیر که اگر
یکی از آنها حذف گردد زنجیر پاره خواهد شد و سلسله امور اداری که قبلا ً نیز به
گوشه‌هایی از آن اشاره گردید شبیه حلقه‌های زنجیر می‌باشند و مجموعۀ اقدامات
نهایتا ً به انجام یک امر مورد نظر منتهی می‌گردد.

مسئلۀ دیگر که
قابل توجّه بود اینست که افراد متخصص مانند مهندس- دکتر- معلّم- کارشناس متخصّص و
غیره بدلیل جاذبه‌دار نبودن مشاغل اداری نسبت به مشاغل دیگر ترک خدمت می‌نمایند و
جذب مشاغل خصوصی و یا دولتی پر درآمد مانند بانکها می‌شوند و معلوم است که خالی
شدن اداره و دفتر یا دستگاه و سازمان از نیروهای متخصّص باعث لطمه خوردن بوظایف آن
شده و هم باعث کاهش شدید کیفیت کار آن خواهد شد و هم از جهت کمّی وظیفۀ مربوطه بر
روی زمین مانده و بر دوش دیگران سنگینی خواهد کرد و اگر او در اداره‌ای منحصر بفرد
باشد مشکل شدید بوده و نبود او بمعنی تعطیلی دستگاه در ارتباط با انجام وظیفه‌اش
خواهد بود. این مسائل مستقیم و غیر مستقیم باعث معطل ماندن امور مردم و مملکت
خواهد شد.

نیازهای پس از
انقلاب

مسئله دیگر اینکه
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بدلیل ضرورتهای متعدّد نیازهای جدیدی مطرح گردیده است
و این نیازهای جدید در ارتباط با ضرورتها طبعا ً وظایف جدیدی بر روی دوش دستگاه
قرار می‌دهد و بعلاوه اینکه در طی این چند سال مرتبا ً جمعیّت کشور رو به رشد بوده
و افزایش یافته است؛ این افزایشها نیز نیازهای جدیدی را مطرح کرده است که می‌بایست
دستگاه‌ها با نیروی انسانی موجود خود آنرا رفع نمایند و روزبروز نیز افزوده می‌گردد.

در حالت اوّل
نمونه‌ها فراوان است که عمدۀ آنها ناشی از تأثیر مستقیم و غیر مستقیم جنگ است مثلا
ً کمبود سوخت و سهمیه‌بندی آن باعث افزایش وظایف دستگاههای ذیربط و طبعا ً نیاز به
نیروی انسانی گردید. شرکت نفت هم برای تهیه و توزیع کوپن و هم برای تدوین مقررات و
هم برای توزیع موادّ سوختی در سطح کشور و سایر مسائل مربوطه احتیاج به نیروی جدید
داشت. وزارت کشاورزی و ادارات کلّ و ادارات شهرستان برای توزیع گازوئیل و روغن و
کوپن مربوطه و صدور حواله جهت تراکتورها و موتورهای چاه آب درگیر موضوع سوخت
گردید. فرمانداریها و وزارت کشور و استانداریها درگیر شدند. وزارت راه و ترابری و
ادارات کلّ مربوطه و پلیس راه و غیره برای گازوئیل کامیونها دچار گرفتاری شدند.
وزارت صنایع برای تأمین سوخت کارخانجات در این مسئله درگیر شدند.

وزارت برنامه و
بودجه و سازمانهای مربوطه برای تأمین نیاز شرکتهای پیمانکاری گرفتار شدند. وزارت
جهاد سازندگی و جهادهای استان و شهرستان دچار این مسئله شده و بخشی از نیروی آنها
مشغول گردید. کلیّه وزارتخانه‌ها و ادارات کلّ استان و شهرستان برای تأمین نیازهای
خود بنوعی درگیر این مسئله شدند. ستادهای سوخت در سطح کشور و ستادهای بسیج اقتصادی
همگی گرفتار این معظل گردیدند. بانکها نیز از این مسئله بی‌نصیب نماندند و با
کمبود کادری که دارند در این موضوع درگیر شدند. انجام امور مربوط به تهیه و توزیع
کوپن و حوالۀ گازوئیل و نیز تهیّه و تأمین خود گازوئیل و روغن، بخشی از وقت و نیروی
کارکنان کلیّه وزارتخانه‌ها و سازمانها و نهادها را در سطح مرکز و استانها و
شهرستانها و بخشها بخود اختصاص داد. بعلاوه بخش غیر دولتی مانند تعاونیهای
کامیونداران و رانندگان و کارخانجات و شرکتها وو… نیز بخشی از نیرو و وقت خود را
بر سر این کار گذاشتند. حال تصوّر طیف گسترده درگیری نیروی انسانی دستگاهها و
نهادهای دولتی و مردمی فقط در مورد یک کالا و آنهم گازوئیل ما را به اهمیت مسئله
واقف نموده و بخصوص اینکه این امر باعث می‌گردد بخشی از توانائی دستگاهها از انجام
وظیفۀ اصلی منحرف و برای این امور مصرف گردد و لذا بر کارآئی دستگاه و حلّ و فصل
امور مردم اثر منفی می‌گذارد و یادآوری می‌گردد که غالبا ً برای این وظیفۀ جدید
نیروی انسانی جدید و رسمی به ادارات اضافه نشده است. البته چاره‌ای هم جز این نبود
بلحاظ اینکه گازوئیل کم بود و می‌بایست عادلانه توزیع گردد لذا از اینجهت بحثی
نیست بلکه بیشتر بیان این مسئله است که این وظایف جدید بر کارآئی دستگاهها در
شرایطی که سازمان و نیروی جدید بخاطر آن تأمین نگردد تأثیر منفی می‌گذارد. همین
جریان بیان شده در مورد گازوئیل در ارتباط با تهیّه و توزیع سایر مواد سوختنی
مانند بنزین- نفت سفید- روغن- نفت سیاه- قیر و غیره صادق می‌آید و همگان از مسائل
گوناگونی که انجام آن بهمراه داشته و دارد مطّلعند.

از موادّ سوختی
که بگذریم مسئلۀ کالاهای اساسی و غیر اساسی مورد نیاز پیش می‌آید و توزیع آن
بسیاری از دستگاهها را درگیر نموده و نیروی انسانی موجود آنرا بخود مشغول می‌دارد.
مثلا ً توزیع قند و کوپن مربوطه، سازمان قند و شکر- ستاد بسیج اقتصادی- وزارت
بازرگانی- وزارت صنایع- وزارت کشاورزی- سازمان تعاون روستا- بانکها- فرمانداریها
وو… را در سطح مرکز و نیز استانها و شهرستانها درگیر کرده و نیاز جدید به نیروی
انسانی را بوجود می‌آورد. توزیع چای- لوازم خانگی مانند یخچال و پنکه- پارچه و فرش
و بخاری و روغن خوردنی- تاید و صابون- گوشت و پنیر و لبنیات و غیره بهمان نسبت
ایجاد کار جدید برای دستگاهها نموده و منجر به غفلت آنها از وظایف اصلی می‌گردد.
توزیع تراکتور و وسایل کشاورزی نیز باعث ایجاد گرفتاری برای فرمانداریها-
بخشداریها- جهادهای سازندگی- بنگاه توسعۀ ماشین آلات کشاورزی- وزارت کشاورزی- هیئت
هفت نفری- سازمان تعاون روستائی- بانک کشاورزی در سطح مرکز و استانها و شهرستانها
می‌گردد. توزیع پیکان، موتور و ماشینهای سواری باعث گرفتاری فراوانی برای کلیّه
وزارتخانه‌ها و سازمانهای دولتی گردیده و بخشی از نیروها را بخود مشغول داشته و
علاوه بر آن فکر کارمندان ذینفع را که در قرعه‌کشی سهمیۀ وزارتخانه شرکت کرده‌اند
بیشتر مشغول کرده و مقداری از بحثهای اداری و کارمندی به این مسائل مربوط می‌شود.
توزیع وانت‌ها و کامیونها و بطور کلّی ماشین آلات باعث درگیری تعداد زیادی از
وزارتخانه‌ها و سازمانها و نهادها در سطح مرکز و استان و شهرستان و حتّی بخش می‌گردد.
توزیع مصالح ساختمانی مانند تیرآهن- سیمان- آجر و میل گرد- کاشی- لوله و چتائی
وو… نیز باعث درگیری وزارتخانه‌های مختلف مانند بازرگانی- صنایع- برنامه و
بودجه- مسکن و شهرسازی- شهرداریها- استانداریها- فرمانداریها- راه و ترابری وو…
گردیده است و بطور کلّی هر کالائی که جنبۀ سهمیه‌بندی و توزیع پیدا می‌کند قطعا ً
وظیفۀ جدیدی را برای وزارتخانه‌ها و سازمانها و نهادهای مربوطه ایجاد می‌نماید و
انجام آن نیز به امکانات و نیروی انسانی نیاز دارد و وقتی برای آن سازمان، نیروی
انسانی جدیدی پیش‌بینی نگردد طبعا ً بر روی دوش انسانی موجود سنگینی می‌کند که
باید آنرا انجام دهند، چون لازم است، و بخصوص در شرایط کنونی شاید چاره‌ای جز
توزیع عادلانه با این طریق وجود نداشته باشد ولی بهرحال نیروی انسانی موجود
دستگاهها را بخود مشغول داشته و از وظیفۀ اصلی خود باز می‌دارد و مستقیم و غیر
مستقیم باعث معطل شدن امور مردم می‌گردد. توضیح اینکه بخش وسیعی از انجام امور
توزیع کالاها و خدمات خوشبختانه بدوش شورای اسلامی شهرها و روستاها و نیز
تعاونیهای صنفی و تولیدی قرار دارد و این امر کمک زیادی به دستگاههای دولتی می‌باشد
چرا که اگر دولت خودش می‌خواست تا آخرین مراحل توزیع را انجام دهد شاید اگر کلیّه
کارکنان موجود دستگاه مربوطه اقدام شوراهای اسلامی کمک مؤثری بدولت و مردم بحساب
می‌آید.

مسئله دیگر اینکه
توزیع کالاها در سطح کشور و در چند سالۀ بعد از جنگ تحمیلی متأسفانه طیف گسترده‌تری
پیدا کرده است و این امر باعث گردیده که در سطح استانها و شهرستانها برای توزیع هر
کالائی بالاخره نمایندۀ سیاسی دولت دیگر باشد و بناچار استانداران و فرمانداران و
بخشداران شدیدا ً گرفتار این معضل گردیده‌اند و استانداریها و فرمانداریها که
دارای سازمان کوچک و نیروی انسانی معدود برای وظایف خاصّ خودشان می‌باشند عهده‌دار
مسئولیت توزیع همه نوع کالاها و خدمات و نیازمندیهای مردم گردیده‌اند که شامل
کالاهای اساسی مانند قند و شکر- روغن- تاید و صابون- آرد و نان- برنج و کالاهای
غیر اساسی سوختی مانند نفت و گاز و روغن و بنزین و قیر- روغن سیاه و گاز و کالاهای
غیر سوختی مانند تراکتور- ماشینهای سواری و وانت- کامیون- مصالح ساختمانی آهن و
سیمان و آجر- و پارچه و لوازم خانگی وو… می‌باشد و اصلا ً نمایندگان سیاسی دولت
شاید نتوانند با توجّه به حجم گستردۀ این امور از پس آن برآیند و متقابلا ً از
انجام وظایف مربوطه نیز غافل خواهند ماند و همین امور باعث گردیده که برای مردم و
ادارات و سازمانها و نهادها امر مشتبه گردد و تصوّر نمایند که استاندار یا
فرماندار یعنی کسی که آهن و مرغ و روغن- پیکان- یخچال و تیرآهن وو… توزیع می‌کند!!
و او را موزّع خوبی بدانند و در اینجا او ناچار است نقش رئیس ادارۀ بازرگانی را
بازی کند!! و مردم هم همین را از او انتظار داشته باشند و متأسفانه این مسائل باعث
گردیده بود که نمایندگان سیاسی دولت در استانها و شهرستانها از وظایف اصلی خود که
همانا ایجاد هماهنگی و اجرای سیاستهای دولت- برقراری نظم و امنیّت- تنظیم امور
سیاسی و اجتماعی منطقه- برنامه‌ریزی و ترسیم آیندۀ منطقه- تلاش در جهت تعیین خطوط
کلّی توسعۀ منطقه‌ای و بارور کردن استعدادهای خدادادی و نفته- پشتیبانی جنگ- تلاش
در جهت توسعه و عمران و رشد فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی منطقه- نظارت و هدایت
دستگاههای اداری و اجرائی و نهادهای منطقه وو… می‌باشد بناچار غافل بمانند.

ایجاد وظایف جدید
در رابطه با جنگ

آنچه بیان شد، در
زمرۀ تأثیرات غیر مستقیم جنگ بر دستگاههای دولتی و نهادها می‌باشد. حال علاوه بر
وظایف جدید و غیر مستقیم که به آنها اشاره گردید پیامدهای جنگ تحمیلی منجر به
ایجاد وظایف جدید بطور مستقیم برای ادارات و سازمانها و نهادها بخصوص در استانهای
جنگی گردیده است. یعنی اینکه بدلیل ضرورتها و نیازها اجتناب‌ناپذیر بخشی از
امکانات و نیروی انسانی و وزارتخانه‌ها و نهادها درگیر جنگ می‌باشند. ستادهای
پشتیبانی جنگ وزارتخانه‌ها و سازمانها در همین راستا عمل می‌کنند و برای پشتیبانی
جنگ و تأمین نیاز جبهه‌ها مثلا ً ماشین‌آلات و تعدادی از نیروی انسانی وزارت راه و
ترابری- جهاد- شهرداریها و وزارت بهداشت و درمان- وزارت کشاورزی و نیرو و غیره
بکار گرفته می‌شود و حتّی بازسازی ویرانیهای ناشی از وحشیگری رژیم بعث عراق نیز
بخشی از توان آنها را بخود مشغول داشته است و بعلاوه بازسازی و رفع آثار و
خرابیهای ناشی از اعمال در منشانۀ صدامیان کافر در حملۀ هوائی و موشکی به شهرها و
مناطق مسکونی کشور و تأسیسات صنعتی و خدماتی نیز بخشی از توانائیهای دستگاهها را
بخود اختصاص می‌دهد. بدین ترتیب می‌بینیم دولت خدمتگزار با همۀ مشکلاتی که دارد و
با همۀ نابسامانیهای ساختاری نظام اداری و مالی و بودجه‌ای کشور و با وجود
تنگناهای متعدّد و کمبود کمی و کیفی نیروی انسانی، تمامی وظایف جدید را بدوش کشیده
و انجام می‌دهد. در صورتی که نیروی انسانی جدیدی نیز به آن معنی اضافه نگردیده
است. البته این وظایف جدید مسلما ً مانع از پرداختن آنها به وظایف اصلی خود در حدّ
مطلوب گردیده است و در دراز مدت قطعا ً مشکلاتی را ایجاد می‌کند. لکن با تغییر
بنیادی سیستم اجرائی و غیرمتمرکز کردن و حذف امور زائد مسلما ً کارآئی مفید آن بیش
از این مقدور خواهد بود.

افزایش جمعیت و
نیازهای جدید

در حالت دوم
افزایش جمعیّت نیازهای جدیدی را طرح کرده که باید توسط وزارتخانه‌ها و نهادها
مرتفع گردد. رشد جمعیّت در کشور ما نسبتا ً بالا است و بیش از 3% یا 30 در هزار می‌باشد
و احتمالا ً تا 35 در هزار می‌رسد، یعنی هر سال به ازای هر 1000 نفر 35 نفر افزایش
جمعیّت داریم که این رشد جمعیّت باعث رشد نیازها می‌شود و مثلا ً برای تعلیم و
تربیت آنها مدارس و معلّم و دانشگاه و استاد جدید نیاز است و یا درمانگاه و
بیمارستان و پزشک جدید احتیاج می‌باشد و یا شغل جدید- مسکن جدید- توسعۀ شهری و
روستائی جدید- امکانات و وسایل تفریح و سرگرمی سازنده و گذران اوقات فراغت نیاز می‌باشد،
نیاز به تغذیه و البسۀ جدید و وسایل خانگی جدید مطرح می‌گردد. وسایل نقلیۀ عمومی-
رانندۀ جدید- ماشین جدید- و بالاخره صدها نیاز جدید بوجود می‌آید که این نیازها
باید مرتفع گردد و مسئولین مربوطه نیز وزارتخانه‌ها می‌باشند که باید برنامه‌های
توسعۀ فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی کشور را در راستای اهداف نظام جمهوری اسلامی که
در قانون اساسی منعکس می‌باشد و در رابطه با وظایف مربوطه تهیّه و بتصویب مجلس
شورای اسلامی و نمایندگان مردم برسانند تا بتوانند هم پاسخگوی نیازهای جدید ناشی
از رشد جمعیّت در آینده باشند و هم بتوانند عقب افتادگیهای گذشته را در ارتباط با
توسعۀ کشور مرتفع نمایند.

توضیح این نکته
ضروری است که نقش نمایندگان مجلس در این تصمیمات سرنوشت‌ساز کشور بسیار مهّم می‌باشد
و اگر نمایندگانی ناتوان و ضعیف و ناوارد به این مسائل به مجلس راه یابند نتوانند
برنامه‌های توسعه را بفهمند- تحلیل کنند- صاحبنظر بوده و نظر بدهند و بالاخره
تصمیم عاقلانه گرفته و مطابق آن رأی دهند مسلما ً امور توسعه و رشد کشور دچار
تشتّت گردیده و مشکلات فرهنگی- آموزشی- اجرائی- اجتماعی- خدماتی- اقتصادی کشور حلّ
نخواهد شد بلکه پیچیده‌تر خواهد گردید و رشد و توسعه بعمنی واقعی صورت نخواهد
پذیرفت لذا باید مردم چشم و گوش خود را باز کنند و کسانی را برای تصمیم‌گیری در
امور مهّم کشور به مجلس بفرستند که علاوه بر تعهّد و تدیّن و انقلابی بودن، بفهمند
و عاقلانه نظر داده و تصمیم بگیرند.

بهرحال مقصود از
بیان موضوع رشد جمعیّت در ارتباط با نیروی انسانی دستگاهها این بود که برنامه‌ریزی
و اجرا و انجام اقدامات برای تأمین و رفع نیازهای جدید ناشی از جمعیّت جدید،
احتیاج به نیروی انسانی جدید از جهت کلّی و کیفی دارد. کلاسهای درس اضافی ناشی از
رشد جمعیّت- بیمارستان و درمانگاه جدید و برنامه‌ریزی برای رفع آنها و مراحل اجرا،
احتیاج به معلّم- دکتر- پرستار- کارمند و کارشناس دارد.

اینکه گفته می‌شود
دستگاهها و ادارات کار روزمره می‌کنند و از کار اساسی و برنامه‌ریزی غافلند دلیلش
با این توضیحات روشن می‌گردد زیرا:

اولا ً- کارمند و
کارشناس، آنهم بدون اینکه سیستم متمرکز اجرائی موجود کشور که کارمندتر می‌باشد
تغییر اساسی نماید، مرتبا ً از نظر کمّی و کیفی کاهش می‌یابد.

ثانیاً- وظایف
جدید ناشی از مسائل خاصّ جنگ بطور مستقیم و غیر مستقیم بر روی دوش دستگاهها و طبعا
ً کارمندان موجود قرار گرفته است.

ثالثا ً- حجم
عملیات اداری بلحاظ بعضی نابسامانیهای اداری و تراکم نامه پراکنی‌ها، ناشی از
خواستهای مردم در سیستم کنونی اداری کشور، بطور چشم‌گیری افزایش یافته است.

رابعا ً- افزایش
جمعیّت و تأمین خدمات مورد نیاز آنها وظایف و عملیات جدیدی را بر عهدۀ وزارتخانه‌ها
و سازمانها گذاشته است. بنابراین برای کار اساسی و برنامه‌ریزی که شدیدا ً به
کارشناس متعهّد و پرشور و متخصص و متفکّر و نیز فرصت کافی و آرامش خاطر نیاز دارد
با وجود نیروی انسانی موجود و حجم زیاد عملیات اداری، وزارتخانه‌ها و سازمانها
امکان آنرا کمتر پیدا خواهند نمود. توضیح این نکته لازم است که اگر چه در دستگاهها
تعدادی نیروی انسانی قراردادی جذب شده‌اند ولی بدلیل عدم ثبات و رسمی نبودن، هر آن
امکان رفتنشان وجود دارد و بعلاوه عمدتا ً اینگونه افراد به کارهای خدماتی بیشتر
از کارهای کارشناسی جذب گردیده‌اند و کار کارشناسی به تجربه- دانش و رسمی بودن
کارمند احتیاج شدید دارد.

چگونه با
هوای نفس مبارزه کنیم؟

امیرالمؤمنین «ع»:

«ذللوا أنفسکم بترک العادات وقودوها الی فعل الطّاعات و
حمّلوا بها اعباء المغارم و حلوّها بفعل المکارم وصونوها عن دنس المآئم».

(غررالحکم- ص 407)

نفس سرکش خویش را با ترک عادتهای ناپسند، خوار و ذلیل
نمائید و به انجام اوامر الهی وادارش سازید و بار غرامتهای تخلّفش را بر وی تحمیل
نمائید و با ارتکاب مکارم اخلاق زینتش دهید و از پلیدیهای گناه مصونش دارید.

 

/

در گوشه و کنار جهان

در گوشه و کنار
جهان

* جنگ
دفترها

در نبرد جدیدی که
ماه گذشته در غرب بیروت رخ داد و به نام «جنگ دفترها» نامیده شد و هر یک از گروه‌های
درگیر تلاش می‌کردند که بر این بخش از لبنان مسلّط شوند، فاجعه‌های زیادی به وقوع
پیوست که در طول سه ماه جنگ همین منطقه با اسرائیل، چنین خسارتهائی پدید نیامده
بود. این درگیری‌ها که تنها بمدت یکهفته ادامه داشت، این دستاورد را دربرداشت:

1-   
ویرانی 50 منزل
مسکونی به طور کامل و قریب 50 منزل نیز آسیب دید.

2-   
غارت کردن و
تاراج بردن اثاثیه 150 منزل.

3-    50 مغازه ویران شد و 75 مغازه آسیب دید.

4-   
کالاهای بیش از
200 مغازه به طور کامل به تاراج رفت.

5-    200 ماشین در آتش سوخت و 250 ماشین آسیب دید و بیش از 100 ماشین
دزدیده شد.

* اسقف‌های
مبتلا به ایدز

روزنامه
تورنتواستار کانادائی در تاریخ 8/1/1987 سرمقاله‌ای تحت عنوان «آمار بیماری ایدز»
به چاپ رسانیده است که خلاصه آن به شرح زیر است:

با توجه به گسترش
بیماری ایدز در بین اقشار مختلف، کارشناسان بر این اعتقادند که برای جلوگیری از
گسترش این بیماری، می‌بایست آموزش‌های مربوطه از دوره راهنمائی در مدارس آغاز شود.
بر اساس اطلاعات موجود، تنها 50 هزار بیمار مبتلا به ایدز در کانادا وجود دارد و
به طور بی‌سابقه‌ای این بیماری رو به افزایش می‌باشد به طوری که برای نمونه حداقل
دوازده اسقف کاتولیک به این بیماری گرفتار شده‌اند که کلیسا از افشای آن خودداری
می‌نماید!

* کویت و
نگرانی از روابط ایران- فرانسه

وزارت خارجه
کویت، از احتمال پیشرفت روابط بین تهران و پاریس اظهار نگرانی کرد و به سفارت
فرانسه در کویت اطلاع داد که اگر فرانسه مصمّم باشد که به ایران سلاح بفروشد، دولت
کویت از هرگونه همکاری اقتصادی بویژه در مورد خرید اسلحه از فرانسه خودداری خواهد
کرد. دولت فرانسه از این بدبینی نگران شده و از این روی دولتهای خلیج فارس را
مطمئن ساخت که اسلحه‌های جدیدی در اختیار آنان قرار خواهد داد و در امر آموزش
اسلحه، همکاریهای بیشتری نشان خواهد داد. گذشته از اینکه وزیر دفاع فرانسه تصریح
کرده است که اگر فرانسه احساس کند، منافعش در منطقه خلیج فارس تهدید می‌شود، تدخّل
نظامی خواهد کرد. با این حال، هنوز کویت قانع نشده است خصوصا ً پس از رسیدن
گزارشهائی به اینکه فرانسه از دادن اسلحه اضافی به عراق بسبب وضع اقتصادی خراب
عراق، خودداری خواهد کرد.

* مواضع
کلیسای کاتولیک ایرلند در مورد بیماری ایدز

تبلیغات در مورد
جلوگیری از شیوع بیماری ایدز در ایرلند شکل تازه‌ای بخود گرفته است. بنا به گزارش
وزارت بهداری ایرلند تاکنون 7 نفر در اثر ابتلاء به بیماری ایدز مرده‌اند. گزارشات
بعدی روزنامه تعداد مردگان را 14 نفر ذکر کرده‌اند. ادعا شده است که صدها نفر از
مردم ایرلند دارای ویروسی می‌باشند که این ویروس در بلند‌مدت تبدیل به ایدز می‌گردد.
ارقام فوق الذکر با توجه به جمعیت اندک ایرلند ارقام قابل توجهی است. تعداد مردگان
بیماری ایدز در ایرلند شمالی تاکنون 2 نفر گزارش شده است. همگام با بکار افتادن
ماشین تبلیغاتی غرب در مورد جلوگیری از بیماری ایدز کلیسای ایرلند نیز به نوبه خود
علم مبارزه با بیماری ایدز را بر دوش گرفته است و در بیانیه‌های خود هشدار داده
است که ایرلند در لبۀ پرتگاه شیوع عمومی بیماری ایدز قرار گرفته است. در این رابطه
کلیسا دست عطوفت؟! خود را از آستین بیرون کشیده و از مردم درخواست کرده است که
نسبت به این بیماران عطوفت بیشتری بعمل آمده و در بیمارستانها در کنار سایر بیماران
بستری گردند.

اگر چه کلیسا
تعلیمات و مراقبت را مهمترین زمینه‌های فعالیت برای جلوگیری از این بیماری اعلام
کرده است ولی کلیسای ایرلند ممکن است در چارچوب بیمارستانها کمکهائی به بیماران
بنماید ولی از لحاظ تعلیماتی بسیار ضعیف و بلکه ناتوان در تشخیص ارزشها و ضد ارزشها
است. کلیسا بجای اینکه بیماران ایدز را که چون عامل فسادی، جامعه را به نابودی می‌کشانند
از جامعه دور نماید این عاملان فساد را حمایت کرده و کوشش می‌کند که آنها را با
جامعه آشتی دهد، در حالیکه تنفر عمومی از اینگونه بیماران مشهود است این حرکت
کلیسا این سؤال را برمی‌انگیزد که آیا مقامات کلیسائی ایرلند خود به این بیماری
آلوده نیستند؟! اگر چه هنوز در رابطه ابتلاء مقامات کلیسای کاتولیک ایرلند به
بیماری ایدز خبری مشاهده نگردیده ولی گزارش شده است که دو تن از مقامات عالیرتبه
کلیسای انگلیکان در لندن در اثر ابتلاء به بیماری ایدز مرده‌اند. قضیه آنقدر
افتضاح بوده است که کلیسای انگلیکان از افشای نام آنها شرم دارد.

احتمال آلوده
بودن مقامات کلیسای ایرلند به بیماری ایدز نیز بعید نیست. حمایت کشیشان و اسقف‌ها
از نهضت «وایت بوی ایسم» در جنوب شرقی ایرلند در قرن 18 می‌تواند مدرک تاریخی خوبی
باشد. اگر چه پیدایش اجتماعات سری «وایت بوی ایسم» بمنظور مقابله با اربابان و
زمینداران انگلیسی در ایرلند بوده است ولی وجه مشخصه این گروه تجاوزات جنسی و
ربودن دختران بوده است و کلیسا از آن حمایت می‌کرده؟!

اگر چه کلیسای
ایرلند در مورد سقط جنین و طلاق حساس و فعالیت چشمگیری بمنظور مبارزه با این دو
پدیده دارد ولی بنظر می‌رسد که بی‌حرکتی کلیسا راجع به تجاوز به عنف که در سالهای
اخیر در ایرلند شدیدا ً افزایش یافته است سابقه تاریخی تأیید ضمنی از جانب کلیسا
دارد. اگر چه فعالیت کلیسا در سال گذشته منجر به شکست رفراندوم لایحه طلاق در
ایرلند گردید ولی تاکنون مشاهده نگردیده است که کلیسای کاتولیک اعلامیه‌هائی راجع
به محکوم نمودن گروههای هم‌جنس‌باز در ایرلند منتشر نماید. و این مسأله نشان می‌دهد
که اربابان کلیسا «در این کشور باصطلاح مذهبی‌تر اروپا» تا چه حدّ در منجلاب فساد
و تباهی و بدبختی فرو رفته‌اند.

 

/

ضرورت ادامه مبارزه حزب الله لبنان

ضرورت ادامه
مبارزه حزب الله لبنان

حاج حسین شامی

(2)

نقاط ضعف در
لبنان

سرزمین لبنان که
مساحت آن از ده هزار و پانصد کیلومتر مربع تجاوز نمی‌کند و تعداد نفوس آن بیش از
سه میلیون و نیم نمی‌باشد، از سال 1975 میلادی (1354) تاکنون در حال سوختن است و
می‌توان گفت هیچ سلاحی در جهان وجود ندارد که در آنجا به کار گرفته نشده باشد و
هیچ تدبیر نظامی نیست مگر اینکه در شهرها و مناطق مسکونی آن مورد آزمایش قرار
گرفته است و این در صورتی است که کوششهای زیادی برای فرو نشاندن این آتش خانمانسوز
که در هیچ پایتخت کشوری جز لبنان اتفاق نیفتاده، به عمل آمده ولی هرگز به نتیجه
نرسیده زیرا هر بار به یک بن‌بستی برخورد می‌کند که قابل عبور نیست چرا که سرزمین
لبنان علی رغم کوچکی و ناتوانی، پر است از تناقضهای مذهبی و جریانهای فکری و سیاسی
و کشمکش‌های منطقه‌ای و بین‌المللی، تا آنجا که عدد احزاب ملّی و قومیّتی و مذهبی
از سی حزب و گروه تجاوز می‌کند و هر یک از این حزب‌ها برای خود منطقه یا مناطقی
تحت نفوذ دارند که از لابلای آنها در حدود 17 دستگاه اطّلاعاتی به تفرقه افکنی و
خیانت به نفع نیروهای منطقه‌ای و بین‌المللی مشغول‌اند.

به علاوه آنچه
نقاط ضعف را در لبنان افزایش می‌دهد، یکی پیچیدگی درونی است که در رابطه با نظام
لبنانی است و دیگری وضعیّت سیاست خارجی است که لبنان را در بر گرفته است، از
صهیونیسم غاصب گرفته تا حکومتهای دست نشانده عربی که در ایده‌ها و برنامه‌های
سیاسی خویش هرگز بر مبانی اسلامی تکیه نمی‌کنند و از حقیقت خواسته‌های ملتهای
اسلامی آگاهی ندارند، همان ملتهائی که استعمار کهنه و نودستی دراز در پراکنده
ساختن و متفرق ساختن و متفرق نمودن آنان داشته و اینقدر سدّها و مرزهای سیاسی برای
آنها پدید آورده است. در هر صورت، این محیط که دارای محورها و مراکز مختلف و
ارتباط‌ها و ایده‌های گوناگون است، مهمترین عامل در ادامۀ کشمکش‌ها و درگیری‌ها
میان گروه‌های مختلف لبنان می‌باشد.

به بن بست رسیدن
طرحها

نقشه‌ها و طرح‌های
زیادی تاکنون از هر سوی برای بازگرداندن حیات طبیعی به لبنان طرح ریزی شده ولی
تمام این برنامه‌ها از زاویه‌های سیاسی محدودی نشأت گرفته که با دیدگاه کلی حل
مشکل خاورمیانه یعنی مسأله فلسطین و دیگر مسائل، انجام و هماهنگی دارد. و به
ملاحظه تعدّد این طرحها و اختلاف انگیزه‌ها و نیروهائی که در این کشمکش‌ها کاری جز
کوشش برای به بن بست کشاندن آن طرحها ندارند، تمام این عوامل در شکست آنها مدخلیّت
داشته‌اند گرچه هر یک شعار وحدت وطن و ایجاد امنیت برای هموطنان و بازگشت حیات
طبیعی به لبنان سر می‌دادند. ولی در هر صورت، همین اختلاف سلیقه‌ها و انگیزه‌ها که
گاهی به ایجاد نزاعهای جدید می‌انجامید، قضیه لبنان را همچنان معلّق گذاشته و راه
حل‌ها را به بن بست کشانده یا به تأخیر وا می‌داشت، آن هم چه تأخیری که سالهای
متمادی می‌گذرد و لبنان شاهد برنامه‌ها و طرح‌های شکست خورده و بی‌خاصیت می‌باشد
چرا که مسئله اصلی که عبارت است از مبارزه جدی برای محو و نابودی صهیونیسم اشغالگر
هرگز بررسی نشده است مگر از زاویۀ به رسمیت شناختن اسرائیل و تسلیم امر واقع شدن و
اگر گاهی اختلافی در این میان پیش آمده، اختلافی ظاهری و صوری بوده که از چارچوب
ظاهربینی خارج نشده است و کسی تاکنون به عمق مسئله اشاره نکرده و بحث در آن را با
کمال صراحت و شهامت پیش نکشیده جز امام خمینی مدّظلّه که اسرائیل را جرثومه‌ای
سرطانی معرّفی می‌نماید و لزوم نابودی و بیرون راندن آن از قلب امت اسلامی را
همواره گوشزد نموده است، و براستی جز این، راهی برای نجات لبنان نیست مگر اینکه
همچنان لبنان و منطقه را در دائرۀ توازن مرگ ویرانگر و خفه کننده قرار دهیم تا
سایر لبنانیان را نیز در گام خود فرو برد.

تعهد حزب الله به
ولایت فقیه

فرقی که جریان
اسلامی با دیگر جریان‌ها دارد در این است که اینان به حقیقت اعتقاد دارند و بر این
باورند که جز راه اسلامی راهی برای نجات لبنان نمانده است و تمام طرحهائی که برای
حل مشکل لبنان طرح ریزی می‌شود و در آنها ایده محو اسرائیل و آزادسازی قدس شریف از
لوث وجود صهیونیست‌ها وجود ندارد، طرحهائی ورشکسته و بی‌ارزش و فاقد اعتبار است.

شعارهای زیادی در
لبنان و منطقه از سوی سازمان‌هائی لبنانی و غیر لبنانی سر داده شد ولی با کمال
تأسف در همان محدودۀ شعار باقی ماند و فراتر نرفت و لذا نتوانست یک حالت قیام و
برانگیختن در توده‌های مسلمان بوجود آورد و همچنین نتوانست یک حالت خیزش و شورشی
در افراد جامعه پدید آورد که آنان را همواره به حرکت و جنبش وادارد و از آنان
جوانانی با شهامت و ایثارگر بسازد و این مطلبی است که حزب الله لبنان آن را بخوبی
درک کرد و در راه ایجاد آن حالت همیشه قیام، برنامه ریزی و فعالیت کرد و در این
راه از رهنمودهای امام امّت دام ظلّه در این زمینه توشه برگرفت. و همین امر آن را
از دیگر گروه‌ها متمایز و مشخّص ساخته و درگیر و دارهای مذهبی که هر چند یکبار
افروخته می‌شود وارد نساخته است.

همین تعهدّی که
حزب الله به رهبری شرعی و واقعی داده است و در ولایت فقیه جلوه‌گر می‌باشد، به آن
توان مقابله و روبرو شدن با تمام برنامه‌ها و نقشه‌های خائنانه و ذلت بار داده است
هر چند در این راه پرپیچ و خم مبارزه با سختی‌ها و مشکلات و حوادث دردناکی دست به
گریبان بوده می‌باشد، و هر چند برخی از گروه‌ها و رهبرانشان، این فرزندان خداجوی
را به تهور و جنون توصیف می‌کنند و چنین تبلیغ می‌کنند که اینان راه خودکشی را
برای خود هموار ساخته‌اند!! گویا هنوز ساده اندیشانی پیدا می‌شوند که می‌پندارند
تنها چند تغییر و تبدیل در برخی از قوانین و رفع بعضی از محرومیتها از برخی طوایف
لبنان، کافی است که تمام مردم لبنان را با همۀ گروه‌ها و عقیده‌ها و مذهب‌هاشان در
دایره امنیت نگهدارد و صلح و صفا را به لبنان بازگرداند.

تاریخ و جغرافی
را بیاموزیم

همه گروه‌ها دوست
دارند که جامعه لبنانی الگوئی برای همزیستی مسالمت آمیز طوایف و ادیان گوناگون بر
پایه عدالت و برابری باشد و همگان دوست دارند این کشتی که در دریای متلاطم شناور
است، تمام اجزا و اقسامش بهم پیوند خورده باشند، پیوندی ناگسستنی ولی آنچه بیش از
اینها مطلوب است این است که جهت این کشتی مشخص باشد و عناصر قوّت و نیرومندی در آن
گرد آید تا بادهای گوناگون آن را به این سو و آن سو نکشاند و آن را غرق نسازد.

بر ما است که
مشکلاتمان را بر اساس واقع بینی و بدور از تأثیرهای بین المللی و منطقه‌ای و بشرط
اینکه انقلاب اسلامی را فراموش نکنیم و رهبری واقعی آن را از یاد نبریم و دشمنی
تاریخی و دیرینه‌ای که جهان استکباری و صهیونیسم به اسلام و مسلمین دارند به
فراموشی نسپاریم چه اینها پیوسته برای ما نقشه می‌کشند و در پی ضربه زدن و از بین
بردن ما هستند و از هیچ فرصتی برای به انجام رساندن اهداف پلیدشان فروگذار نمی‌باشند.

بر ما است که
جغرافی را خوب بیاموزیم تا از لابلای آن، جایگاه خود را و آن مساحتی که برای وجود
ما سازگار است و حرکت ما را در زندگی هموار می‌سازد، دریابیم و نقاط اختلاف طبیعی
میان ما و سایر ملتها و جامعه‌ها را مشخص سازیم ولی از آن بالاتر بر ما است که سری
به تاریخ گذشته بزنیم، همان تاریخی که شهدای ما با خونهای پاکشان بر سرزمینهای
گسترده‌ای از کرۀ زمین، ثبت کردند و ترسیم نمودند تا مطمئن شویم راهی را که پیموده‌ایم
راهی هموار است و آفاق فکری و سیاسی که باید بر اندیشه‌ها و انگیزه‌های ما حکمفرما
باشد، آفاقی روشن می‌باشد و از این روی بتوانیم از درسهای تاریخ عبرت بگیریم و
فرصت را پیش از سر آمدن، مغتنم شماریم.

زیبا است اگر با
مردم به زبان احساسات سخن بگوئیم و عواطفشان را جلب کنیم و به امنیت و آرامش وعده‌شان
دهیم چرا که امنیّت امری است که تمام مذاهب و ادیان و عرفهای اجتماعی آن را می‌پسندند
و بر همگان است که در راه ایجاد و برقراری آن تلاش کنند ولی اگر این شعارها وسیله‌ای
باشد برای قبولاندن راه‌های ذلیلانه و صلح‌های تحمیلی و ایجاد امنیّت و آرامشی که
از راه زیرپا گذاردن شخصیّت و کرامت والای انسانی بدست آید و وطن را به بیگانگان
بفروشد، امری است که باید پیش از ساختن و پرداختن به پیامهای عجولانه و انتخاب راه‌های
نادرست، با دقّت مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد.

خیانتکاران نباید
تصمیم بگیرند

حق مسلّم مردم
لبنان است که در جوّی سالم و آزاد و بدور از خفقان و فشار با هم بنشینند و مشکلات
و نابسامانی‌های خود را به مناقشه و بحث گذارند، ولی اینکه در این نشست‌ها افرادی
بنشینند که هنوز دستهایشان به خون بیگناهان آلوده است یا آنان که کشتارهای دسته‌جمعی
و جنایتهای بی‌شماری را مرتکب شدند که هزاران مرد و زن و پیر و جوان، قربانی داشته
است یا آنان که در بند و بست‌ها و قراردادهای خائنانه با دشمن صهیونیستی وارد شدند
و کشور مردم را آماج توطئه‌ها و جنایت‌ها قرار دادند، این چیزی جز توطئه بر علیه
وطن و خیانت به هموطنان نیست.

کافی است به ده
سال گذشته سری بزنیم و تاریخ رویدادهای خونین لبنان را در این سالها ورق بزنیم تا
بزرگی اشتباهی که در حق وطن و هموطن روا داشته شد و موجب ریختن خون بیگناهان و
ویرانی خانه‌ها و مناطق مسکونی مسلمان نشین و رانده شدن ده‌ها هزار آواره گشت
دریابیم. تمام این پیشامدهای ناگوار پس از امضای قراردادهای خائنانه و برنامه‌های
امنیتی عجولانه که هرگز جهت‌گیری‌های گروه‌های مارونی و ارتباط تنگاتنگ آنان با
صهیونیسم مدنظر نبوده، پیش آمد و از همین راه بود که مارونیها فرصت را غنیمت شمرده
و بوسیله عوامل خود در هیئت حاکمه و نیروهای مسلح لبنان، نقشه‌های پلید خود را
برای نابودی اسلام و مسلمین به مرحله اجرا می‌گذاردند. و در چنین جوّهای مسمومی
بود که با استفاده از پیشنهادهای عربی و بین المللی، برای بیشتر کشتن و خونریزی
کردن و مسلمانان را آواره ساختن، بهره‌گیری می‌کردند. و کافی است به برخی از این
حوادث دردناک اشاره کنیم تا دلیلی بر صدق ادّعایمان باشد:

1-   
در 12 ژوئن 1976
و همگام با طرح عربی برای بازگرداندن امنیّت و آرامش به لبنان از طریق نیروهای
بازدارندۀ غرب، گروه جنایتکاران مارونی با همکاری موساد، اسرائیلی و با استفاده از
طرح عربی، بزرگترین جنایت را در حق مسلمانان مناطق نبعه، تل زعتر، دکوانه، سبنیه،
حیّ الغوارنه، کرنتینا و مسلخ روا داشتند که در اثر خرابی خانه‌ها و منازل مسکونی
مسلمانان و کشته شدن هزاران نفر از فرزندان این مناطق مسلمان نشین و تجاوز به
نوامیس آنان و غارت و دزدی اموال و دارائیشان، بیش از نیم میلیون مسلمان از این
شهرها هجرت کردند و آوارۀ دیار شدند.

2-   
در 17 سپتامبر
1982 و همگام با طرح بین المللی برای اخراج رزمندگان فلسطینی از لبنان و
بازگرداندن آرامش به آن و برنامه ریزی برای اخراج اسرائیل از آن مناطق لبنانی که
به صورت ظاهر برای سرکوب سازمان آزادیبخش فلسطین آنها را تحت اشغال خود قرار داده،
گروه مارونیان با توطئه بین المللی و همکاری صهیونیسم، مخفیانه نتوانستند به
«صبرا» و «شتیلا» پس از بیرون راندن رزمندگان فلسطینی از آنها، وارد شوند و هزاران
مسلمان فلسطینی و لبنانی را قتل عام نموده و یا معلول سازند، که در این میان،
بیماران، زنان و کودکان نیز نتوانستند جان سالم بدر برند.

3-   
از طریق
قراردادهای امنیتی بسیاری که بین نیروهای متخاصم و زیر نظر نیروهای منطقه‌ای بسته
شد، ارتش دولتی به بهانه حفظ امنیت و بازگرداندن حیات طبیعی به کشور، وارد بیروت
غربی و منطقه جنوب شد، ولی در هر بار بجای حل و فصل مشکلات لبنان، این ارتش گروهی
به خانه‌ها و مراکزی که احتمال می‌داد، مجاهدین مسلمان از آنجا به جنگ با اسرائیل
در سال 1982 پرداخته‌اند، یورش برده و بسیاری از مجاهدین و مبارزین مسلمان را
دستگیر می‌نمود. به علاوه به منازل مسکونی مستضعفین در مناطق «رمل عالی»، «وادی
ابوجمیل»، «حیّ فرحات» و دیگر مناطق هجوم آورده و خانه‌های مستضعفین را بر ساکنین
منهدم می‌کرد و همچنین برای ویران کردن مسجد «رسول اعظم (ص)» در راه فرودگاه بین
المللی بیروت، تلاش فراوانی نمود و مسجد امام رضا (ع) را در منطقه «بئرالعبد»
اشغال کرده و به روی علما و مجاهدینی که در آنجا به عنوان اعتراض به «قرارداد 17
مارس» که بین حکومت لبنان و صهیونیست‌ها امضا شده بود، بست نشسته بودند، آتش گشود
که در این حادثه و حادثه‌های مشابه هزاران کشته و زخمی از مسلمانان به جای گذاشت.

لازم به تذکر است
در آن اوقاتی که ارتش دولتی قدرت را در شهرها بدست می‌گرفت ده‌ها انفجار رخ می‌داد
که خود باعث قتل و جرح و معلول شدن هزاران بیگناه می‌شد و هنوز آثار کشتارها و
جنایتهای فاجعه‌آمیز ارتش گروهی لبنان در خانه‌ها و ساختمانهای «ضاحیه» و «بیروت
غربی» مشهود است.

آیا باز هم معقول
و منطقی است که سر میز مذاکره با قاتلین و مجرمین و خائنین بنشینیم و شهرها و
مناطق و اسلحه‌های خود را به آنان واگذار کنیم و امنیت خانواده‌ها و سلامت
ناموسمان را به عهدۀ همین ارتش دولتی بگذاریم که کودکان و زنانمان را به کشتن داد
و مستضعفین و محرومینمان را آواره ساخت؟ و آیا به ما اجازه داده می‌شود که خون
شهدایمان را پایمال کنیم تا اینکه احترامی ظاهری و جائی برای خود در این دولت جائر
بدست آوریم؟ پس با چه روئی با یتیمان و بیوه‌زنان و فرزندان شهدایمان که به ما
عزّت و کرامت و شخصیّت بخشیدند و در روحیۀ ما امید و توان تزریق کردند، روبرو
شویم؟

این مراجعۀ کوتاه
به مهمترین حوادث و رویدادهائی که در ادامۀ برنامه‌ها و طرحهای توخالی برای حل و
فصل مشکل بزرگ لبنان، از سوی خائنان و قدرتهای شیطانی طرح ریزی می‌شود، شاید مایۀ
عبرتی باشد برای آنان که همچنان تا امروز شعار مبارزه با اسرائیل و جلوگیری از
نقشه‌های پلید آمریکائی اسرائیلی در منطقه سر می‌دهند؛ چرا که روا نیست مشکلات
همچنان گذشته بررسی و حل و فصل شود و سیاستهای بین المللی و منطقه‌ای نادیده گرفته
شود؛ خصوصا ً پس از اینکه دولتها و رژیمهای استکباری، واقعیّت و حقیقت خود را در
برابر دیدگان ملل جهان از دست دادند، چرا که مرتکب خیانتهای فضاحت بار شدند و
اهداف توسعه طلبی‌شان که تا امروز ملت‌ها را تحت نام استعمار و آبادی فریب می‌دادند
برای همگان کشف شد.

آیا باز هم وقت
آن نرسیده است تمام آنهائی که می‌خواهند با جهان استکباری به مبارزه و مقابله
برخیزند، گامهای استوارتر و بلندتری به پیش گذارند و از این حالت سستی و ضعفی که
جهان استکباری را در بر گرفته، برای اجرای تعهّدها و شعارهایشان استفاده کنند. و
همچنین از دست آوردهای بزرگی که انقلاب اسلامی ایران توانست پس از تغییر جریان
پیکار و مبارزه در منطقه به نفع مسلمین و مستضعفین بدست آورد بهره ببرند. و نیز از
تجربۀ مقاومت اسلامی و جهاد مسلمانان در «جبل عامل» و «بقاع غربی» که دشمن
صهیونیستی را وادار به فرار و یا پناه آوردن به سنگرهای طبیعی و بشری گروه‌های
مارونی ساخت، در راه خود استفاده کرده و به کار گیرند.

حوادث اخیر غرب
بیروت

حوادث اخیری که
در غرب بیروت رخ داد و همگام با ورود نیروهای سوری به لبنان شد و برخی از سربازان
و افسرانشان جنایتهای فجیعی در حق مسلمانان مرتکب شدند چیزی جز همان طرح پیش‌بینی
شده استعماری برای سرکوبی مسلمانان مبارز و تمام نیروهائی که در راه مبارزه با
آمریکا و اسرائیل تلاش می‌کنند نمی‌باشد.

دشمنان می‌خواهند
سوریه را در همان گرداب آلودۀ لبنانی غرق کنند تا اینکه از این راه به شرایط و
عواملی که برای سرکوبی تمام دست آوردهای مسلمانان پی‌ریزی و تهیه شده است، دست
یابند و تمام افرادی را که علیه دولتهای استکباری مبارزه می‌کنند و طرحهای ذلّت
بارشان را نمی‌پذیرند، سرکوب و نابود سازند.

و آنچه در
نیروهای مسلمان دیده می‌شود از صبر و تحمّل نارسائی‌ها و جنایتها و ظلمهائی که به
آنان شده است، بهترین دلیل بر رشد والائی است که از آن برخوردارند چرا که دشمن
اصلی را شناخته و برای مبارزۀ با آن برنامه‌ریزی و تلاش می‌کنند و هرگز در جنگهای
فتنه انگیز محلّی و مذهبی وارد نمی‌شوند هر چند از این جنایتکاران فریبگر و پیمان‌شکن
ضربه‌ها خورده و برخی از بهترین و متعهدترین فرزندان مبارز خود را از دست داده‌اند.

بنابراین،
نیروهای مسلمان درک می‌کنند که هنوز شرایط حل مشکل لبنان فراهم نیامده تا آسوده
خاطر کناره‌گیری کنند و یا نسبت به طرحهای موجود خوشبین باشند. و مشکل لبنان
همچنان یکی از مشکلات لاینحل منطقه باقی است تا آنگاه که دسته‌بندیهائی که هم
اکنون در سطح بین المللی و اقلیمی راجع به مسئله به رسمیت شناختن دشمن صهیونیستی،
اتمام پذیرد. و از این روی تمام حرکتها و تلاشهائی که این روزها در لبنان و منطقه
انجام می‌پذیرد، فقط در این چارچوب شناخته می‌شود و بی‌گمان فشارهای بین المللی و
عربی بسیار بزرگی وجود دارد و تحت عناوین زیادی قرار گرفته ولی از همه آنها
بزرگتر، راستی در شعارها و صدق در ایده‌ها و نگهداری خون شهدائی است که به ما عزت
و کرامت و زندگی بخشیده‌اند.

 

/

تجسم ایثار

تجسم ایثار

این وصیت‌نامه‌ها
انسان را میلرزاند و بیدار می‌کند.                                                    امام‌خمینی‌(ره)

شهید سید حمزه در
سال 1300 در روستای جورد از توابع دماوند در خانواده‌ای متدین چشم به جهان گشود و
دوران کودکی را در کنار پدر و مادر سپری نمود. اجدادش بواسطه مؤذّن بودن مسجد
روستا به مؤذّن مشهور بودند سید حمزه نیز این سنت حسنۀ خانوادگی خود را حفظ کرده،
در سه وقت صبح و ظهر و مغرب از بام مسجد اذان سر می‌داد و مردم را به اقامه نماز
فرا می‌خواند. آن شهید دارای شش پسر و سه دختر است.

فرزندانش را در
دامنه کوههای لواسانات حوالی دماوند بزرگ کرد پسرانش وقتی پا به سن بلوغ می‌گذاشتند
نظر باینکه روستا محدود بین کوهها بود امرار معاش از طریق کشاورزی و باغداری دشوار
بود جهت تأمین معيشت به تهران هجرت می‌کردند.

شهید سید حمزه در
جمع خانواده‌های معظم شهدا و… بعنوان پدر نمونه اظهار می‌دارد. «بچه‌های من
همینکه به سن بلوغ می‌رسیدند جهت تأمین معيشت زندگی به تهران می‌رفتند و در آن
محیط طاغوتی و پر از فساد روزها کار می‌کردند و شبها یا در پیاده‌روها و یا در
مغازه‌ها با مشکلات دست و پنجه نرم می‌کردند اینطور خداوند اینها را حفظ کرد و
بزرگ نمود و تربیت کرد. این امانتهائی که خداوند بما داد نمونه شدند و برای من درس
شدند من از اینها درس می‌گرفتم. من هم چند بار در جبهه شرکت کردم اما قبول نشدم به
درگاه خداوند! اگر قبول می‌شدم من هم شهید می‌شدم».

چه نیکو وصف کرد
آن شاعر که گوید:

گوهر پاک بیاید
که شود قابل فیض

ورنه هر خشت و
گلی لؤلؤ و مرجان نشود

شهید سید حمزه
اوایل سال 1361 مشرف به زیارت امام رضا (ع) در مشهد بود. خبر شهادت فرزندش سید
کاظم را که در عملیات بیت المقدس به درجه رفیع شهادت نائل آمده بود شنید و موفق به
شرکت در مراسم تشییع جنازه شهید نشد و وابستگانش پیکر شهیدش را در بهشت زهرا بخاک
سپردند و این در حالی بود که شهید خود را از شهادت خود خبر داده بود.

او هنگامی که
برای آخرین بار اعزام می‌شد با مشت به پشت مادر می‌زد و می‌گفت: «تو مادر شهیدی و
خودت را آماده کن» و سفارش همان و نائل آمدن به مقام رفیع شهادت همان. همچنین پس
از گذشت چند ماه از شهادت و مدفون شدن سید داوود در بهشت زهرا که همزمان با سید
کاظم در عملیات بیت المقدس به فیض شهادت نائل آمده بود. سید حمزه از شهادت سید
داوود با اطلاع شد و این در حالی بود که سید داوود بمدت دو سال در سپاه دماوند خدمت
می‌کرد و هنوز موفق به دیدار تنها فرزندش نشده بود که با رضایت همسر محترمه‌اش به
جبهه اعزام و پس از مقاومتهای شگفت‌انگیز و پیروزی آفرینیهای فراوان با 11 تن از
برادران سپاه دماوند به شهادت رسیدند.

شهید سید حمزه
اواخر سال 1361 در جبهه بوکان بعنوان رزمنده اداء‌دین می‌کرد که پس از هشت ماه بی‌اطلاعی
از سید کریم مطلع شد که وی (سومین فرزند) مفقودالاثر شده است.

شهید سید حمزه
هنوز در بوکان بود که خبر شهادت فرزند چهارم خود سید ابوالقاسم را شنید و چون پیکر
شهید در منطقه جا مانده بود لازم ندیدند که مراجعه کنند و در مصاحبت خود با
خانواده‌های معظم شهدا فرمودند: «وقتی خبر شهادت هر یک از فرزندانم را می‌شنیدم
سجده شکر بجای می‌آوردم» سید جعفر اخوی سید قاسم که در معیت هم در عملیات والفجر
مقدماتی شرکت داشتند می‌گوید ما با 300 متر فاصله از هم حرکت می‌کردیم که بعلت موج
گرفتگی خبر شهادتش را در یکی از بیمارستانهای تهران شنیدم. از سید ابوالقاسم سه
دختر به یادگار مانده است.

شهید سید حمزه سه
بار از طریق بسیج سپاه دماوند به جبهه اعزام شد بار اول 15/10/61 لغایت 30/1/62
بیش از سه ماه در منطقه کردستان با ضدانقلاب مبارزه می‌کرد بار دوم 25/11/62 به
ندای هل من ناصرنی امامش لبیک گفت و با راهیان طرح لبیک به جنوب اعزام شد و بار
سوم 10/10/65 شاهد و ناظر همه عملیاتهای حال و آینده گردید و شلمچه را کربلا و
سکوی عروج خود ساخت و با وجودیکه بیش از 65 سال از عمر گرانمایه‌اش می‌گذشت در
جبهه در همه کار پیش قدم بود. در برنامه‌های صبحگاهی پابپای جوانان می‌دوید و با
ذکر حسین حسین حسین جان رفع خستگی می‌کرد. نمازهای شب و نوافل را مقید بود و هر جا
اجتماعی بود شمع محفل دلباختگان طریق نور بود.

سه ماه قبل از
اعزام به جبهه از ایشان سؤال شد حاجی امسال به جبهه نخواهی رفت؟ فرمود الآن مشغول
درس در کلاس نهضت سوادآموزی هستم این دوره تمام شود می‌روم.

او پنج بار مشرف
به مکه معظمه شده و برای تک تک شهدایش حج بجا آورده بود و امسال نیز طی نامه‌ای که
از جبهه برای بنیاد شهید دماوند نوشته بودند جزء متقاضیان حج تمتّع سال 66 نیز
منظور شده بودند که اعزام های مجدد و مکرر او سعی صفا‌و‌مروه شد و در منای کعبۀ
وصل یار قربان شد و حجش مقبول افتاده چه قبول افتادنی.

قسمتی از
وصیتنامۀ شهید سید داوود سجادیان

سخنم را با سخن
شیوا از امام عزیز آغاز می‌کنم که خط سرخ شهادت خط آل محمّد و علی است.

بلی برادر و
خواهر خط سرخ شهادت خطی است که آغازش از هابیل بدست قابیل و در امتداد این خط بر
می‌خوریم به علی (ع) که در محراب نماز بدست منافقی چون ابن ملجم به شهادت می‌رسد.
و حسین سرور آزادگان که فقط و فقط بخاطر حفظ مکتب و حاضر نبودن در رفتن به زیر بار
ظلم بدست یزید شربت شهادت نوشید و تمام امامان شیعه تا به عصر حاضر که مشاهده
کردید و می‌کنید. که چه شهیدانی را تقدیم مکتب می‌کنیم و بخاطر اسلام چه کسانی را
از ما می‌گیرند چرا که می‌گوئیم که تا زنده هستیم و تحت هیچ شرایطی زیر بار ظلم
ابرجنایتکارها نخواهیم رفت و بهای سنگین این سخن را هم با دادن بهشتی و رجائی و…
می‌پردازیم و خواهیم پرداخت…

قسمتی از
وصیتنامۀ شهید سید کاظم سجادیان

حضور شما پدر و
مادر عزیزم در صحنه است که توطئه ستمگران و حیله گران تاریخ را خنثی می‌کند حضور
شما در صحنه است که گرد یاس و درماندگی بر چهره‌های منافقین بی‌آبرو می‌پاشد.

حضور شما عزیزان
شجاع و با نور ایمان است که خط اصیل اسلام را بر ایران و بیاری خدا بر جهان حاکم
خواهد نمود و حضور شما امت مؤمن و از جان گذشته است که روشنفکران غرب و شرق زده را
برای همیشه رسوا می‌کند حضور شما در صحنه تمام (من ها) و منیّتهای شیطانی را
کوبیده و شما هستید که دماغ آمریکا و نوکرانش را بخاک مالیده‌اید.

اینجانب از تمام
برادران و خواهران ایرانیم می‌خواهم که امام را تنها نگذارید و امید است که یار و
یاور امام راه اسلام است ادامه بدهید و از معلمان هم می‌خواهم شما هم به بچه‌ها
درسی را بیاموزید که خدا راضی باشد.

پدر یا مادری که
پسرش را به مدرسه می‌فرستند به امید اینکه بچه‌ها را با ایمان کنید پس معلم نقش
پدر و مادر را اینجا در حق بچه‌ها بازی می‌کند…

… قسمتی از
وصیتنامۀ برادر مفقودالاثر سید کریم سجادیان

بنام خداوند
بخشنده مهربان و ستایش نامحدود آفریدگاری راستین که بندگانش را راهنمائی کرد تا
معتقد شوند که بعد از هر پیشوائی پیشوای دیگری خواهد بود. و بدینگونه بوظایف خود
آشنا گرداند. خداوندی که دین مقدسش را در دوره و زمانی بوسیله پیغمبران امین و
سفرای راستین خود برای اهل ایمان و یقین کامل گردانید و ستایش نامحدود به خداوند
عالم که امام خمینی بت شکن را بر ما عرضه کرد تا دین مقدسش را پیاده کند و درود بر
امام خمینی و درود بر شهدای راستین انقلاب اسلامی ملت ایران و سایر جهان.

«فالذین هاجروا
واخرجوا من دیارهم واوذوا فی سبیلی و قاتلوا وقتلوا لاکفّرنّ عنهم سیئاتهم
ولادخلنهم جنات تجری من تحتها الانهار ثوابا ً من عندالله»…

… ای پدر و
مادر خداوند متعال شما را دارد امتحان می‌کند و ببینید تا چه حدی اسلام را یاری می‌کنید.
مبادا از این امتحان خیلی مهم خوب درنیائید که من مطمئن هستم که خوب در می‌آئید…

قسمتی از
وصیتنامۀ شهید سید ابوالقاسم سجادیان

امروز که حاکمیت
خدا در جامه اسلامی ما که با استقامت و با پشتکار مردان و زنان مؤمن و متقی همراه
با امام امت و ولایت روح الله در ایران این سرزمین عاشقان تشیّع تحقق یافت، به
جبهه می‌رویم که اسلام را پیروز و صدامیان را نابود کنیم.

«ان الجهاد باب
من ابواب الجنه. فتحه الله لخاصّه اولیائه» همانا جهاد دری از درهای بهشت است که
خداوند برای دوستان خاص خویش گشوده است.

ای جوانان، اسلام
به کمک شما احتیاج دارد. درخت اسلام خون می‌خواهد و اگر به حد کافی خون به این
درخت (اسلام) نرسد خشک می‌شود، به جبهه می‌رویم که انشاءالله اسلام را زنده کنیم و
راه انبیاء را زنده کنیم، به جبهه می‌رویم تا راه شهداء را زنده کنیم که فریاد این
رهبر عزیزمان با دل و جان بپذیریم، به جبهه می‌رویم که حق را از باطل، مظلوم را از
ظالم جدا کنیم، به جبهه می‌رویم که ریشه صدامی را از بن برکنیم.

اما شما گوش
بفرمان رهبر عزیزمان باشید. تا کفر از این دنیا برکنده شود انشاءالله…

 

/

صبر

اخلاق و تربیت
اسلامی

قسمت هشتم

حجه الاسلام محمد
حسن رحیمیان

صبر

قبل از آغاز بحث
دربارۀ نقش اخلاق در عبادات و عبادات در اخلاق بر اساس دستور و روش قرآن مجید باید
مسأله مهم دیگری مورد بررسی قرار گیرد و آن مسألۀ صبر است.

در صحنۀ نبرد سخت
و سرنوشت ساز درونی که به «جهاد اکبر» تعبیر شده است و قبلا ً دربارۀ آن سخن گفتیم
برای تضمین پیروزی کشش ملکوتی بر خواسته‌های حیوانی، در کنار ایمان به خدا که در
حکم سکوی پرواز و محور اصلی حرکت به سوی خداست، قرآن مجید ما را موظف و راهنمائی
به کمک جستن از خدا فرموده است:

«ایّاک نعبد و
ایّاک نستعین»:

فقط تو را می‌پرستیم
و تنها از تو کمک می‌جوئیم.

و در آیۀ دیگر
بیش و پیش از هر چیز دیگر دو عنصر مهم را به عنوان دو «وسیله» برای کمک جستن از
خدا مورد تأکید قرار داده است:

در آغاز، صبر! و
سپس نماز

« $yg•ƒr¯»tƒ z`ƒÏ%©!$# (#qãZtB#uä (#qãY‹ÏètGó™$# Ύö9¢Á9$$Î/ Ío4qn=¢Á9$#ur 4 ¨bÎ) ©!$# yìtB tûïΎÉ9»¢Á9$#» (بقره/
153).

ای ایمان
آوردگان، کمک جوئید به وسیله «صبر» و «نماز» که همانا خدا با صابران است.

قابل توجه است از
آیه استفاده می‌شود که:

اولا ً- در میان
عبادات که همگی وسائل تقرّب به حقّ هستند مهمتر از همه صبر و نماز است.

ثانیا ً- قرار
گرفتن صبر- به عنوان یک فضیلت اخلاقی در کنار و قبل از نماز- به عنوان کاملترین
عبادت، بیانگر اهمیت فضائل اخلاقی و یگانگی مفهوم و هدف در اخلاق و عبادت است.

ثالثا ً- دستور و
امر به کمک گرفتن «استعینوا» آن هم به مؤمنین نشانه این واقعیت است که عروج به سوی
کمال و تقرّب به خدا به ویژه در آغاز راه، همچون صعود بر قلّه کار آسانی نیست و
بدون وسیلۀ کمکی میّسر نمی‌باشد و بهمین دلیل مکتب انسان ساز قرآن بدور از
خیالپردازیها و فلسفه‌بافیهای صرفا ً ذهنی به شکلی دقیق و شیوه‌ای حکیمانه و
حسابشده، و منطبق با ویژگی‌های تکوینی انسان، ضمن روشن کردن راه از چاه «قد تبین
الرشد من الغی» و مشخص کردن هدف و مرجع نهائی انسان «ایمان» و راهی که به سوی آن
منتهی می‌شود «عمل صالح = عبادت»، از میان عبادات- که همه وسیلۀ تقرّب به خدا و
صعود به سوی کمال هستند- صبر و نماز را به عنوان دو وسیله ممتاز برای کمک گرفتن از
آنها مورد تأکید قرار داده است.

با توجه به نقش
کارساز و اهمیت این دو عنصر خواهیم دید که مکتب تربیتی قرآن چگونه همه چیز را به
صورت دقیق و عملی برای تکامل بخشیدن به انسان، منظور فرموده و در روند کامل و روش
جامع آن، هیچ چیز را از قلم نینداخته است. در آغاز صبر را و سپس نماز را، آنهم هر
دو بعد از ایمان!

صبر

صبر به معنی خاص
در مقابل فزع است و عبارت است از: ثبات نفس در برابر گرفتاریها و مصائب بگونه‌ای
که مانع از اضطراب خاطر شود.

و به معنی گسترده‌تر،
عبارت است از: ایستادگی و پایداری روان در برابر هواها و تمایلات نفسانی و شکیبائی
بر ترک آنها، بدانگونه که موجب غلبه کششهای ملکوتی در انسان شود و حرکت در این
مسیر را میسر نماید.

و بدینسان پایگاه
صبر و نقش ممتاز آن شناخته می‌شود که در هنگام جهت‌یابی و جهت‌گیری انسان به سوی
کمال و سعادت یا خسران و شقاوت و سقوط در ورطۀ ضلالت: «اولئک کالانعام بل هم اضل
سبیلا» اگر این عنصر کارساز در این صحنه «جهاد اکبر» همواره حاضر نباشد، انگیزه‌های
الهی مقهور هواهای نفسانی و شهوات لجام گسیخته می‌شود و انسان نمی‌تواند کوچکترین
گامی را در صراط مستقیم و رسیدن به کمال بردارد.

قرآن مجید راه
رسیدن به بهشت موعود و سعادت جاودانی را در دو جمله خلاصه فرموده:

«و امّا من خاف
مقام ربّه» (ایمان)

«و نهی النّفس عن
الهوی» (صبر)

«فانّ الجنّه هی
الماوی» (بهشت جاوید)

کسی که از مقام
پروردگارش ترسید و نفس خویش را از هوی باز داشت پس همانا بهشت جایگاه او است.

و حضرت
امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در اهمیت صبر چنین فرموده:

«… و علیکم
بالصّبر فانّ الصّبر من الایمان کالرّاس من الجسد ولاخیر فی جسد لاراس معه ولا فی
ایمان لاصبر معه».

(نهج البلاغه، حکمت 79)

… و بر شما باد
به صبر پس به تحقیق که صبر نسبت به ایمان همچون سر است نسبت به بدن و خیری در بدن
بدون سر و ایمان بدون صبر نیست!

با صبر است که
انسان می‌تواند تمام فضائل اخلاقی را تحصیل و همۀ رذائل اخلاقی را از خود زائل
نماید. صبر در جنگ، شجاعت و صبر بر گرفتاریها، سعۀ صدر، صبر از دلبستگی به دنیا،
زهد و صبر بر تعدیل شهوت، عفت وو… و عدم صبر بر آنها رذائلی مانند: جبن، ضیق
صدر، حرص، بی‌عفتی وو… را موجب می‌شود.

مراتب صبر

صبر در آغاز ممکن
است، همراه با تکلّف و مشقّت باشد که آن را «تصبر» می‌نامند ولی با استمرار و
تداوم بر آن کم کم به شکل یک ملکه راسخ و صفت ثابت در نفس تبدیل می‌شود که دیگر در
آن سختی و مشقّت نیست:

«فامّا من اعطی
واتّقی و صدّق بالحسنی فسنیسره للیسری»

(سورۀ لیل، آیات 5 تا 7)

پس آنکس که حقوق
الهی را اداء کرد و از گناهان پرهیز نمود و روش نیکی را تصدیق کرد پس بر او آسان
کنیم فرمانبرداری را.

صبر در مراتب
تکاملی، مقام رضا و سپس مقام محبت را در پی دارد. پس اگر چه صبر در آغاز ممکن است
توأم با سختی باشد ولی کم کم عادی و آسان شده و پس از آن همراه با رضایت و طیب
خاطر و سرانجام لذت بخش خواهد شد.

اگر لذّت ترک
لذّت بدانی                                                 دگر لذّت نفس لذّت ندانی

فضیلت صبر

از موقعیت و نقش
خطیر صبر می‌توان به فضیلت و پاداش آن و از فضیلت و پاداش آن می‌توان به اهمیت و
جایگاه والای صبر پی برد.

در فضیلت صبر
آیات و روایات بیشماری وارد شده است که در این مختصر فقط بذکر برخی از آنها اشاره
می‌کنیم:

«انّما یوفّی
الصّابرون اجرهم بغیر حساب»

فقط صابران را
خداوند اعطاء فرماید اجرشان را بدون حساب.

پاداش تمام فضائل
و عبادات دارای اندازه و حساب است مگر صبر که طبق این آیه صابران را پاداشی بی‌شمار
است (به یک معنی) و معنی دیگر این که پاداش صابران اعطاء می‌شود بدون آن که اعمال
آنان را محاسبه نمایند و توازنی بین عمل و پاداش آن برقرار نمایند.

در آیۀ دیگر
خداوند وعده داده که همواره با صابران است:

«واصبروا انّ
الله مع الصّابرین»

و صبر کنید، به
یقین خداوند با صابران است.

و صابران را
بشارت فرموده به صلوات، رحمت و هدایت خود:

«…و بشّر
الصّابرین الّذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انّا لله و انّا الیه راجعون اولئک
علیهم صلوات من ربّهم و رحمه و أولئک هم المهتدون» (156 و 157، بقره)

… و بشارت ده
صابران را آنان که هرگاه مصیبتی بر آنها وارد شود چنین گویند: بی‌گمان ما از آن
خدا هستیم و بی‌شک بازگشت کننده به سوی او. بر آنان است درودهای پروردگارشان و
رحمت او آنانند پذیرندگان هدایت الهی.

در قرآن بیش از
هفتاد آیه در رابطه با صبر و فضیلت آن آمده که بررسی تمام آنها نیاز به کتابی
مستقل دارد.

و از حضرت رسول
اکرم (ص) در محجه البیضاء نقل شده که:

«الصّبر نصف
الایمان» صبر نصف ایمان است.

«فی الصّبر علی
ماتکره خیر کثیر» در صبر بر آنچه نمی‌پسندی خیر فراوان است.

«الصّبر کنز من
کنوز الجنّه» صبر گنجی از گنجهای بهشت است.

و حضرت امیرالمؤمنین
علیه السّلام در بیان صفات متقین فرموده:

«صبروا ایّاما ً
قصیرهً اعقبتهم راحه طویله»

(نهج البلاغه- خطبه متقین)

روزگاری کوتاه
صبر کردند که آسایش طولانی را برای ایشان در پی آورد.

و امام محمد باقر
علیه السّلام چنین فرموده:

«الجنّه محفوفه
بالمکاره و الصّبر فمن صبر علی المکاره فی الدّنیا دخل الجنّه و جهنّم محفوفه باللذّات
و الشّهوات فمن اعطی نفسه لذّتها و شهوتها دخل النّار»

(اصول کافی- باب الصبر)

و روایات نیز در
فضیلت صبر فراوان است که در کتب حدیث ذکر شده و قسمتی از آنها در کتاب محجه
البیضاء باب الشکر و الصبر و جامع السعادات ج 3 ص 230 الی 235 گردآوری شده است.

ادامه دارد

 

/

نخستین کسی که اسلام آورد

نخستین کسی که
اسلام آورد

حجه الاسلام
والمسلمین رسولی محلاتی

بخش دوم

قسمت هیجدهم

و برای توضیح و
تأیید این وجه لازم است به چند مطلب توجه شود:

الف- همانگونه که
در بحثهای گذشته گفتیم رسول خدا (ص) پیش از بعثت نیز نماز می‌خواند و عبادت می‌کرد،
چنانچه در گفتار بالا خواندید در روایات اهل سنت نیز- مانند روایت عایشه در باب
وحی- آمده که رسم آنحضرت چنان بود که در هر سال یک ماه یا چند ماه برای عبادت به
کوه حرا می‌رفت [1]،
و حتی بدنبال این بحث نیز بحث دیگری بود که آیا بر طبق چه شریعتی عبادت می‌کرد؟ که
ما در بحثهای گذشته شمّه‌ای روی آن بحث کرده‌ایم.

و بلکه دربارۀ
دیگران نیز- مانند حنفاء که داستانشان را ذکر کردیم- امثال این گونه تعبیرات آمده
بود، و بلکه در مورد ابوذر غفاری گفته‌اند که وی از کسانی بود که در زمان جاهلیت
به وحدانیت حقتعالی معتقد بود و بتها را پرستش نمی‌کرد و گفته‌اند:

«انّه صلّی قبل
مبعث النبی بعدّه سنوات» [2]

یعنی او چند سال
پیش از بعثت رسول خدا نماز می‌گذارد.

ب- با توجه به
نزدیکی امیرالمؤمنین علیه السلام با رسول خدا (ص) در دوران کودکی و شدت علاقه‌ای
که آنحضرت به علی علیه السلام داشت و بالعکس، بنظر می‌رسد که رسول خدا (ص) آنچه را
در مورد خداشناسی و عبادت حقتعالی می‌دانست و بدان عمل می‌کرد به علی علیه السلام
نیز که همانند فرزند او بود یاد داده و تعلیم می‌فرمود، و علی علیه السلام نیز که
همانند شاگردی که شیفته و عاشق استاد و مربّی خود باشد سخنان آنحضرت را به جان می‌پذیرفت،
بسیار عادی بنظر می‌رسد که رسول خدا (ص) همان عبادت و نمازی را که خود انجام می‌داد
به علی علیه السلام نیز یاد داده و آنحضرت نیز مانند رسول خدا (ص) سالهای قبل از
بعثت نماز می‌خوانده است.

و شاهد این مطلب
نیز گفتار خود امیرالمؤمنین علیه السلام است که در خطبه قاصعه فرماید:

«أنا وضعت فی
الصّغر بکلا کل العرب * وکسرت نواجم قرون ربیعه ومضر * وقد علمتم
موضعی من رسول الله صلّی الله علیه و آله بالقرابه القربیه والمنزله الخصیصه *
وضعنی فی حجره و أنا ولید یضمّنی الی صدره و یکنفنی فی فراشه * و یمسّنی
جسده ویشمّنی عرفه و کان یمضغ الشّیء ثمّ یلقمنیه وما وجد لی کذبه فی قول *
ولاخطله فی فعل * ولقد قرن الله به صلّی الله علیه و آله من لدن ان کان
فطیما ً اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم * و محاسن أخلاق العالم *
لیله و نهاره * ولقد کنت اتّبعه اتّباع الفصیل أثر امّه یرفع لی فی کلّ یوم
من أخلاقه علما ً و یأمرنی بالاقتداء به ولقد کان یجاور فی کلّ سنه بحراء فأراه
ولایراه غیری ولم یجمع بیت واحد یومئذ فی الإسلام غیر رسول الله صلّی الله علیه و
آله و خدیجه وأنا ثالثهما أری نور الوحی و الرّساله * وأشمّ ریح النّبوّه *
ولقد سمعت ربّه الشّیطان حین نزل الوحی علیه صلّی الله علیه و آله فقلت یا رسول
الله ماهذه الرّنّه فقال هذا الشّیطان قد أیس من عبادته * إنّک تسمع ما
أسمع * وتری ما أری إلاّ انّک لست بنبیّ * ولکنّک لوزیر و إنّک لعلی
خیر».

– یعنی من در
کوچکی سینه‌های عرب را بزمین رساندم، و شاخهای برآمده قبیله ربیعه و مضر را شکستم،
و شما مقام و منزلت مرا بسبب خویشی نزدیک و منزلت مخصوص نسبت برسول خدا می‌دانید،
که آنحضرت مرا در دامان خود پروراند و من کودکی بودم که مرا بسینه می‌چسباند، و در
بستر خویش در آغوش می‌گرفت، بدنش را بمن می‌مالید و بوی خوش خود را بمن می‌بویانید،
و غذا را در دهان خود می‌جوید و نرم کرده سپس در دهان من می‌گذارد، هیچگاه از من
دروغی در گفتار و خطائی در کردار ندید، و براستی که خداوند از روزی که از شیر
گرفته شد بزرگترین فرشتۀ خود را با او قرین و همراه کرد که او را به مکارم اخلاق
جهان سیر دهد در شب و روز، و من نیز بدنبال او بوده و همچون بچه شتری که بدنبال
مادرش باشد از او پیروی می‌کردم، و هر روز برای من در اخلاق خود نشانه و علامتی
میافراشت، و پیروی آنرا بمن دستور می‌داد، و هر ساله در غار حراء (برای عبادت و
اعتکاف) اقامت می‌نمود، که من فقط او را می‌دیدم و غیر من دیگری او را نمی‌دید، و
آن روز اسلام در خانه‌ای گرد نیامده بود جز خانۀ رسول خدا و خدیجه که من سومی آن
دو بودم که نور وحی و رسالت را می‌دیدم، و بوی نبّوت را استشمام می‌کردم، و براستی
که صدای نالۀ شیطان را هنگامی که وحی بر رسول خدا (ص) نازل شد شنیدم و به رسول خدا
گفتم: این صدا چیست؟ فرمود: این شیطان است که از پرستیدن او مأیوس شده (و امید
گمراه کردن مردم را از دست داده) تو براستی که می‌شنوی آنچه را من می‌شنوم و می‌بینی
آنچه را من می‌بینم جز آنکه تو پیامبر نیستی ولی تو وزیر (و کمک کار من هستی) و تو
بر خیرخواهی بود.

و داستان رفتن
علی علیه السلام بخانۀ رسول خدا (ص) در کودکی را پیش از این اشاره کرده‌ایم، و
طبری و دیگران اینگونه نقل کرده‌اند که چند سال قبل از بعثت رسول خدا (ص) قریشیان
در مکه دچار قحطی و خشکسالی سختی شدند و عیال ابوطالب و نانخورهای او زیاد بود،
رسول خدا (ص) به عباس (عمویش) که زندگی بهتری در میان قبیلۀ بنی هاشم داشت فرمود:
برادرت ابوطالب کثیرالعیال است و وضع زندگی مردم را هم که خود می‌بینی خوب است نزد
ابوطالب رفته و بوسیله‌ای از نانخورهای او بکاهیم به این ترتیب که من یکی از
فرزندان او را برگیرم و تو دیگری را! عباس پذیرفت و هر دو بنزد ابوطالب رفته و
منظور خود را به او اظهار کردند و ابوطالب (که به عقیل علاقۀ خاصی داشت) گفت: عقیل
را برای من بگذارید و هر که را خواستید برگیرید، و رسول خدا (ص) علی علیه السلام
را برگرفته و با خود بخانه برد، و عباس نیز جعفر را پیش خود برد و بدین ترتیب علی
علیه السلام از کودکی در خانۀ رسول خدا (ص) بسر می‌برد تا وقتی که آنحضرت به نبوّت
مبعوث گردید… [3]

و بدنبال آن طبری
روایت دیگری از محمدبن اسحاق روایت کرده که گفته است:

«کان رسول الله
(ص) اذا حضرت الصلاه خرج الی شعاب مکّه و خرج معه علی بن ابیطالب مستخفیا ً من
عمّه ابی طالب و من جمیع اعمامه وسائر قومه، فیصلیان الصلوات فیها، فاذا امسیا
رجعا، فمکثا کذلک ماشاءالله أن یمکثا…»

رسم رسول خدا (ص)
این بود که چون هنگام نماز می‌شد به درّه‌های مکه می‌رفت و علی ابن ابیطالب نیز با
او می‌رفت در حالی که خود را از عمویش ابوطالب و همه عموها و مردم دیگر پنهان می‌داشت،
و آندو در آن درّه‌ها نماز می‌گذاردند و چون شام می‌شد باز می‌گشتند و مدتی را که
خدا می‌خواست بهمین منوال گذراندند.

و در مورد شدت
علاقه علی علیه السلام نسبت به رسول خدا (ص) و علاقه رسول خدا (ص) به او ابن ابی
الحدید روایت جالبی نقل کرده که متن آن چنین است:

«روی الفضل بن
عباس رحمه الله قال: سئلت أبی عن ولد رسول الله (ص) الذکور: ایّهم کان رسول الله
(ص) له أشدّ حبّا ً؟ فقال: علی بن ابیطالب علیه السلام، فقلت له: سئلتک عن بنیه؟
فقال: انّه کان أحبّ الیه من بنیه وأرأف، ما رأیناه زایله یوما ً من الدهر منذ کان
طفلا ً، الاّ ان یکون فی سفر لخدیجه، وما رأینا أبا ً ابرّ بابن منه لعلیّ، ولا
ابنا ً اطوع لأب من علیّ…» [4]

– یعنی فضل بن
عباس گفت: من از پدرم پرسیدم: رسول خدا (ص) کدامیک از پسرانش را بیشتر دوست می‌داشت؟
گفت: علی بن ابیطالب را! بدو گفتم: من از پسرانش از تو سؤال کردم؟ گفت: آری او را
از پسرانش بیشتر دوست می‌داشت و نسبت به او مهربانتر بود، تا وقتی که کودک بود هیچ
روزی از روزها ندیدیم که او را از خود جدا کند جز آنکه برای خدیجه به سفری رفته
باشد، و پدری را ندیدیم که نسبت به پسرش مهربانتر از آنحضرت نسبت به علی باشد، و
پسری را هم ندیدیم که نسبت به پدر خود فرمانبردارتر از علی نسبت به آنحضرت باشد.

و نیز حسین بن
زیدبن علی علیه السلام از پدرش زیدبن علی علیه السلام روایت کرده که گفته است:

«کان رسول الله
یمضغ اللحمه و التمره حتی تلین، و یجعلهما فی فم علیّ وهو صغیر فی حجره…» [5]

– شیوۀ رسول خدا
(ص) آن بود که گوشت و خرما را می‌جوید تا نرم می‌شد و آنها را در دهان علی که
کودکی بود در کنار او می‌نهاد.

و از جبیربن مطعم
روایت کرده که گفته است: ما با کودکان مکّه بازی می‌کردیم و پدرم به ما می‌گفت:

«الا ترون الی
حبّ هذا الغلام- یعنی علیّا ً- لمحمد واتّباعه له دون أبیه» [6]

– آیا محبت این
پسرک- یعنی علی- را نسبت به محمد و پیرویش را از بجای پدرش می‌بینید؟

ج- روایاتی نیز
که محمدثین شیعه و اهل سنت درباره موحد بودن و خداشناسی علی علیه السلام قبل از
بعثت رسول خدا (ص) نقل کرده‌اند می‌تواند مؤید و شاهد خوبی بر دو مطلب فوق باشد. و
از آنجمله است روایت زیر که قاضی دیار بکری در تاریخ الخمیس خود نقل کرده که از
رسول خدا (ص) روایت شده که فرمود: «سبّاق الامم ثلاثه لم یکفروا بالله طرفه عین:
علی بن ابیطالب، و صاحب یس، و مؤمن آل فرعون» [7].

پیشتازان امتها
سه نفر بودند که چشم برهم زدنی بخدا کافر نشدند: علی بن ابیطالب و صاحب یس و مؤمن
آل فرعون.

و از آنجمله
حدیثی است که ابن حجر عسقلانی با شدّت تعصبی که دارد از ابن سعد حسن بن زیاد روایت
کرده که دربارۀ علی علیه السلام گفته:

«لم یعبد الاوثان
قطّ».

و دنبال آن گفته
است:

«ومن ثم یقال
فیه: کرّم الله وجهه و الحق به الصدیق فی ذلک لما قیل انه لم یعبد صنما ً قطّ…».
[8]

– و بهمین جهت به
او «کرم الله وجهه» گفته می‌شود و لقب «صدیق» هم در همین رابطه به آنحضرت اطلاق
شده زیرا نقل شده که آنحضرت هیچگاه بتی را پرستش نکرد.

و این هم عبارت
کتاب «امتاع الاسماع» مقریزی است که در سیرۀ حلبیه نقل شده که گفته است:

«و اما علی بن
ابیطالب فلم یکن مشرکا ً بالله ابدا ً لانّه کان مع رسول الله (ص) فی کفالته کأحد
اولاده یتبعه فی جمیع اموره فلم یحتج أن یدعی للاسلام، فیقال اسلم…» [9].

– و اما علی بن
ابیطالب هیچگاه مشرک نبود، زیرا او در تحت کفالت رسول خدا (ص) و مانند یکی از
فرزندان او بود که در همۀ کارها از او پیروی می‌کرد و نیازی نبود که او به اسلام
دعوت شود تا در نتیجه گفته شود که او اسلام آورد.

و از عرائس نیز
نقل کرده که از رسول خدا (ص) روایت نظیر روایت تاریخ خمیس را روایت نموده، و
جالبتر آنکه از فاطمه بنت اسد مادر آنحضرت روایت کرده که گوید: وقتی که در زمان
جاهلیت به آنحضرت حامله بود روزی فاطمه خواست برای بت هبل سجده کند که آن کودک در
شکم او خم شد و بدینوسیله مانع سجدۀ مادر برای بت هبل گردید… [10].

و بنابر آنچه
گفته شد بد نیست مطلبی را نیز که مرحوم علامۀ امینی در اینجا تذکر داده یادآوری
کنیم که پس از نقل اقوال دانشمندان دربارۀ سبقت امیرالمؤمنین در اسلام و اینکه
آنحضرت «اوّل من اسلم» بود چنین گوید:

هذا ما اتقضته
المسالمه مع القوم فی تحدید مبدء اسلامه علیه السلام، وأمّا نحن فلانقول: إنّه
أوّل من أسلم بالمعنی الذی یحاوله إبن کثیر وقومه لأنّ البدئه به تستدعی سبقا ً من
الکفر و متی کفر أمیرالمؤمنین حتّی یسلم؟ و متی أشرک بالله حتّی یؤمن؟ وقد انعقدت
نطفته علی الحنیفیه البیضاء، واحتضنه حجر الرّساله، وغدّته ید النبوّه، وهدّبه
الخلق النبویّ العظیم، فلم یزل مقتصّا ً أثر الرّسول قبل أن یصدع بالدین الحنیف و
بعده، فلم یکن له هوی غیر هواه، ولانزعه غیر نزعته، وکیف یمکن الخصم أن یقذفه بکفر
قبل الدّعوه؟! وهو یقول (و إن لم نر صحّه مایقول): إنّه کان یمنع امّه من السّجود
للصنم وهو حمل أیکون إمام الامّه هکذا فی عالم الأجنّه ثمّ یدنّسه درن الکفر فی
عالم التکلیف؟ فلقد کان صلوات الله علیه مؤمنا ً جنینا ً ورضیعا ً وفطیما ً و
یافعا ً و غلاما ً و کهلا ً و خلیفه ً.

ولولا أبوطالب
وابنه

لما مثل الدین
شخصا ً وقاما

بل نحن نقول: إنّ
المراد من إسلامه و ایمانه وأوّلیّته فیهما وسبقه إلی النبیّ فی الإسلام هو المعنی
المراد من قوله تعالی عن إبراهیم الخلیل علیه السلام: وأنا أوّل المسلمین. و فیما
قال سبحانه عنه: إذ قال ربّه أسلم قال أسلمت لربّ العالمین. وفیما قال سبحانه عن
موسی علیه السلام: وأنا أوّل المؤمنین: وفیما قال تعالی عن نبیّه الأعظم: آمن
الرّسول بما انزل إلیه من ربّه. وفیما قال: قل إنّی امرت أن أکون أوّل من أسلم.
وفی قوله: وامرت أن أسلم لربّ العالمین. [11]

و در پایان این
بحث وجه دیگری هم در قسمتی از این روایات مانند روایت «صلّیت» یا «اسلمت قبل الناس
بسبع سنین» بنظر رسید که فعلا ً در همان حدّ احتمال آنرا نقل می‌کنیم و شاهد و
دلیل محکمی برای اثبات آن نداریم و بهمان صورت احتمال نقل می‌کنیم، شاید خوانندۀ
محترم بتواند دلیل و شاهدی برای آن پیدا کرده و به ما نیز اطلاع داده و بی‌خبرمان
نگذارند، و آن احتمال این است که منظور از تقدّم اسلام و ایمان در هفت سال یا کمتر
و بیشتر تقدّم رتبی و سبقت در درجۀ ایمان و اعتقاد باشد نه تقدّم زمانی نظیر
روایات «کنت نبیا ً و آدم بین الماء والطین» یا «بین الروح و الجسد» که از رسول
خدا (ص) نقل شده و یا روایت «أنا أصغر من ربّی بسنتین» که از امیرالمؤمنین علیه
السلام روایت شده، و نظائر اینگونه روایات که جمعی از دانشمندان آنها را بر همین
معنا حمل کرده‌اند…

و خصوص عدد «هفت»
نیز شاید بدان جهت باشد که در «باب درجات ایمان» در چند روایت برای ایمان هفت درجه
ذکر فرموده‌اند، مانند روایت کافی که بسند خود از امام صادق علیه السلام روایت
کرده که فرمود:

«انّ الله عزّوجل
الایمان علی سبعه اسهم، علی البرّ والصدق والیقین والرضا والوفاء والعلم والحلم،
ثمّ قسّم ذلک بین الناس، فمن جعل فیه هذه السبعه الاسهم فهو کامل محتمل وقسّم لبعض
الناس السهم و لبعض السهمین ولبعض الثلاثه حتی انتهوا الی السبعه…» [12]

و عرفاء و اهل
سیر و سلوک نیز منازل و مراحل رسیدن به کمال را هفت مرحله ذکر کرده‌اند و شعر ذیل
هم ناظر بهمین معنا است که گوید:

هفت شهر عشق را
عطار گشت                                              ما
هنوز اندرخم یک کوچه‌ایم.

 



[1]
متن روایت عایشه اینگونه بود «فکان یخلو بغار حرا فیتحنّت و هوا التعبد». و در
روایت محمدبن اسحاق نیز اینطور بود «وکان رسول الله (ص) یخرج الی حرا فی کل عام من
السنه یتنسّک فیه…».

/

قرآن، کتاب مبین

فتنه و ایمان

قسمت یازدهم

«قرآن و سنن الهی
در اجتماع بشر»

قرآن، کتاب مبین

آیت الله محمدی
گیلانی

* پاسخ
اشکال وجود متشابهات در قرآن مبتنی بر مقدماتی است که شناخت آنها ضرورت وجود
متشابهات را اثبات می‌کند، مقدمه اول، شناخت خود قرآن است * قرآن خود را
کتاب مبین می‌شمارد * حقیقت کتاب مبین در منطق قرآن * دلالت آیه
پنجاه و نهم از سورۀ انعام و آیه بیست و یکم از سوره حجر بر اینکه کتاب مبین دون
غیب مطلق، و مستقر ثابت همۀ موجودات از گذشته و حال و آینده است * مراد از
غیب مطلق و غیب نسبی * نسبت کتاب مبین بموجودات همانند برنامه عمل مدوّن
بنفس آن عمل است * قرآن مجید، همین کتاب مبین تنزّل یافته در لیله مبارکه
قدر در ماه رمضان است که خداوند متعال با جعل تألیفی کتاب مبین را قران عربی
گردانید * اتحاد انزال و جعل * منزلگه این انزال کجا است؟ آیا قلب
اطهر رسول الله صلی الله علیه و آله است و مراد از بیت معمور همین قلب در مقام
شهود ذاتی است؟ آیا نسبت قرآن منزل بکتاب مبین، نسبت مثل بغرض مقصود از کلام است؟
چه میدانی؟

پاسخ اشکال وجود
متشابه «دلالت آیه به معنی شبهه انداز» در قرآن کریم مبتنی بر معرفت مقدماتی است
که با شناخت آنها نه فقط این مشکل حل می‌گردد، بلکه ضرورت وجود متشابه در قرآن
کریم روشن می‌شود، و نتیجۀ معرفت صحیح آن مقدمات، همانا لزوم وجود متشابهات در
قرآن است، و نخستین مقدّمه از آن مقدّمات، شناخت خود قرآن عظیم است بآنگونه که خود
را تعریف می‌نماید، و حقیقت خویش را وراء آنچه که با فهم عادی و متعارف درک می‌کنیم
می‌شمارد.

قرآن، کتاب مبین

توضیح اجمالی این
مقدمه آن است که در آغاز برخی از سور هشدار می‌دهد که قرآن مورد تلاوتتان «آیات
الکتاب المبین» است چنانکه در سورۀ یوسف علیه السلام و سورۀ شعرا و سورۀ قصص این
تعبیر بالفاظه آمده است، و از اوائل بعضی از سور دیگر همین معنی استفاده می‌شود، و
بنابراین، قرآن همان آیات کتاب مبین است، و اما کتاب مبین چیست؟ در آیات بسیاری
کتاب مبین را توصیف می‌نماید که مستقرّ همۀ اشیاء و امور خرد و کلان قبل از نشأه
ماده و طبیعت است و همۀ موجودات و حوادث پیش از پذیرفتن نقش صنع و آفرینش در جهان
متحوّل و سیّال با همۀ مشخصات و حدود کلا ً بدون استثناء در کتاب مبین موجودند،
چنانکه بعد از پذیرفتن نقش وجود عینی مادّی نیز با آنها معیّت داشته و پس از
انقضاء و گذشت وجود مادی آنها، نقش وجودشان در کتاب مبین محفوظ است، و آن کتاب
مشتمل بر علم فعلی «نه علم ذاتی» خداوند متعال بهمۀ اشیاء و امور است و هیچگونه
تغییر و تبدیل و ضلال و نسیان در آن راه ندارد، و آن کتاب از نظر رتبه نظام هستی
در قوس نزول، دون مفاتح الغیب، واقع شده است.

در آیۀ پنجاه و
نهم از سورۀ مبارکه انعام می‌فرماید: «وعنده مفاتح الغیب لایعلمها الاّ هو و یعلم
ما فی البرّ و البحر و ما تسقط من ورقه الاّ یعلمها ولا حبّه فی ظلمات الأرض ولا
رطب ولا یابس الاّ فی کتاب مبین».

خزائن غیب، نزد
خداوند است کسی جز او بآنها علم ندارد، و آنچه در همه خشکی و دریا است همه را می‌داند
و هیچ برگی از درخت نمی‌افتد مگر آنکه بآن علم دارد و هیچ دانه‌ای در تاریکیهای
زمین و هیچ تر و خشکی نیست مگر آنکه در کتاب مبین است.

آیه شریفه چنانکه
ظاهر است در مقام بیان شمول علم باریتعالی بهمۀ موجودات است، النّهایه هستی مادون
ذات واجب الوجود را بدو بخش تقسیم نموده، بخشی از آن دارای مرتبۀ علیائی است که
نامتناهی و بی‌پایان است، و چون نامتناهی و بی‌پایان است، دست ادراک احدی بآن نمی‌رسد،
و چون از دسترس ادراک ذوی العقول بیرون است پس نسبت بآنها غیب مطلق است و علم بآن
مختصّ بخداوند متعال است.

در آیۀ بیست و
یکم از سورۀ مبارکه حجر می‌فرماید: «و إن من شیئ الاّ عندنا خزائنه و ما ننزّله
الاّ بقدر معلوم».

هیچ چیزی نیست
مگر در نزد ما خزائن آن بنحو بی‌پایان و بی‌اندازه موجود است و نازل نمی‌کنیم مگر
باندازۀ معلوم.

آیۀ شریفه بروشنی
دلالت دارد بر اینکه، آن خزائن نامحدود و بلاقدر است و جملگی اشیاء در آن خزائن
بنحو بساطت ورتق موجودند، و بعد از تنزّل و هبوط از آن خزائن، مبان و ممتاز از
همدیگر شده، و تفصیل و فتق در آنها راه می‌یابد و گرفتار حدود و قیود می‌گردند و
هر یک دارای قدر معلومی می‌شوند که خروجش از حدّ محدود و قدر معلوم ممتنع است و
این قسم، بخش دوم است که ذیل آیه مورد بحث از سورۀ انعام نیز بر آن دلالت داشته
است. و بنابراین، هر دو آیه بهر دو بخش دلالت دارند ولی آیۀ سورۀ انعام با اضافه
بغیب مطلق، بمرتبۀ بی‌پایانی خزائن دلالت می‌کند و آیۀ سورۀ حجر با استثناء به
مرتبۀ بی‌پایانی خزائن اشیاء دلالت دارد، و بحکم لاحدّی ولاقدری، غیب مطلق بوده و
از ادراک هرذی ادراک ممکن الوجود محجوبند و از این جمله است، انسان که شعاع
ادراکاتش محدود است، زیرا مجموعه وجودش که قوای درّاکه‌اش جزئی از آن است، محدود
می‌باشد، و با حجاب محدودیت چگونه بنا محدود احاطه می‌یابد؟

باری اشیاء و
موجودات در خزائن غیب که مرتبۀ پیش از تنزیل و تقدیر است بنحو بساطت ورتق موجودند،
از شعاع ادراک هرذی ادراکی که اسیر اقدار و حدود است بیرون بوده و این عنقاء مغرب
آشیان شکار کس نشود و دام بازچین کانجا همیشه باد بدست است دام را. [1]

بلی بعد از آنکه
از آشیانۀ غیب مطلق در عرصۀ شهادت و مهبط حدود و مقادیر، نزول و هبوط کردند در طوق
ادراک و شعاع علم ما واقع می‌شوند، و در این مرتبه است که هر یک از اشیاء با حدّ
معیّنی و قدر معلومی لباس تحقق پوشیده، و عرصۀ فتق و تفصیل موجودات پدید می‌آید و
موقعیت کتاب مبین که موطن همۀ موجودات بعد از تنزیل از خزائن غیب مطلق است، وجود
می‌یابد چنانکه مدلول ذیل آیۀ مزبور از سوره مبارکۀ انعام است، «یعلم ما فی البرّ
و البحر و ما تسقط من ورقه الاّ یعلمها و لا حبه فی ظلمات الأرض ولا رطب ولا یابس
الاّ فی کتاب مبین» چه همۀ اشیاء جزئی را که اسیر حدود و اقدارند و طبعا ً در
دسترس ادراک واقع شده‌اند و بهمین ملاحظه ممکن است آنها را غیب نسبی در مقابل غیب
مطلق نامید، در کتاب مبین، مستقر می‌داند و در آیات بسیاری، حوادث جزئیه در جهان
طبیعی را نشأت گرفته از کتاب مبین بحساب می‌آورد.

«وما یعزب عن
ربّک من مثقال ذرّه فی الأرض ولا فی السماء ولا اصغر من ذلک ولا اکبر الاّ فی کتاب
مبین».

سورۀ یونس علیه
السلام آیه 61 و آیه سوم از سورۀ سباء که با عبارت: «لایعزب عنه» شروع گردیده:

««و هیچ ذره‌ای
در همۀ زمین و آسمان از پروردگارت پنهان نمی‌گردد و کوچکتر از ذره و بزرگتر از آن
نیست مگر آنکه در کتاب مبین است» و نظیر آن در دلالت بر مطلوب ما، بلکه دلالتش
روشن‌تر است، آیه بیست و دوم از سورۀ حدید است:

«ما اصاب من
مصیبه فی الأرض ولا فی انفسکم الاّ فی کتاب من قبل ان نبرءها انّ ذلک علی الله
یسیر»:

نه هیچ مصیبتی در
زمین- چون فقر و بیماری عمومی و خونریزی و استعمار فکری- و نه در نفوستان- مانند
خوی ظلم‌پذیری و بیمایگی و بی‌غیرتی و غم مانده- اصابت نمی‌کند مگر آنکه قبل از
ایجادش در کتابی «مبین» ثبت است تحقیقا ً چنین کاری بر خداوند آسان است.

با تدبّر در این
آیات ذکر شده و آیاتی که ذکر نشده روشن می‌شود که نسبت کتاب مبین بموجودات عالم
طبیعت، نسبت برنامۀ عمل تدوین شده بنفس آن عمل است، همانگونه که عمل مورد نظر پیش
از وجود عینی و خارجی در برنامۀ مدوّن مربوطه‌اش وجود کتبی داشته و بنحوی تعیّن
یافته و حدود و مشخصات آن معلوم گردیده است همچنان همۀ امور و اشیاء قبل از وجود
عینی طبیعی، در کتاب مبین بگونه‌ای تعیّن یافته‌اند و حدود و اقدار آنها معلوم
گردیده و بتدریج در ظرف مکان و غلتک زمان با اطواری آفریده می‌شوند و این وجود
مادی آنها دستخوش تغییر و تحول است و اما وجوداتشان در کتاب مبین از هرگونه تغییر
و تبدیل محفوظ است و آنچه که در جهان مادی رقم صنع و ایجاد یافته و گذشته یا هم
اکنون موجود یا در آینده موجود می‌شود کلا ً در کتاب مبین است که لوحی است محفوظ و
کتابی است مکنون، از هر تغییر و تحوّل.

بلی قرآن کریم در
نظام قوس نزولی هستی بکتاب و لوحی اشارت فرموده‌اند که تغییر و محو و اثبات در آن
راه دارد که بحث در آن از مقصد این مقاله خارج است: «…Èe@ä3Ï9 9@y_r& Ò>$tGÅ2 . (#qßsôJtƒ ª!$# $tB âä!$t±o„ àMÎ6÷Vãƒur ( ÿ¼çny‰YÏãur ‘Pé& É=»tGÅ6ø9$#» (الرعد-
آیه 38 و 39).

پس حاصل و گزیده
شناختی که قرآن مجید از «کتاب مبین» بما موهبت فرموده‌اند چنین می‌شود که «کتاب
مبین» مرتبه‌ای از هستی در نظام قوس نزول است که دون خزائن غیب مطلق و فوق عالم
محض و اثبات است که موطن اصلی و ثابت همۀ اشیاء و امور محدود و مقدر است و هیچ خرد
و کلانی در جهان طبیعی آفریده نمی‌شود مگر آنکه مسبوق الوجود در کتاب مبین است و
نسبت این کتاب به همه موجوداتی که نقش وجود عینی ماده می‌یابند نسبت برنامۀ عمل
تدوین شده بنفس آن عمل است که همۀ حدود و ثغور عمل مفروض در برنامۀ مربوط وجود
کتبی داشته همچنان همۀ موجودات محدوده قبل از ظهورشان در جهان طبیعت وجودی متناسب
در کتاب مبین دارد که هیچگونه آسیب تغیّر و فساد بر آن راه ندارد.

نزول قرآن در شب
قدر

اینک با روشن شدن
معنی «کتاب مبین» توجهتان را باین حقیقت معطوف می‌دارم که قرآن مجید، همین کتاب
مبین تنزّل یافته است تا در دسترس عقول و افکار بشر قرار گیرد و با اعتصام باین
حبل الله تعالی بسعادت ابدی دست یافته و به جوارالله عزّوجل عروج کنند، و اگر کتاب
مبین معروض انزال نمی‌گردید، و در لیلۀ مبارکه قدر فرود نمی‌آمده، برتر از ادراک
عقول بوده و از نیل به آن محروم می‌ماندند، این موهبت کبری در سوره‌های متعددی
بیان شده است، در آغاز سورۀ مبارکه دخان می‌فرماید «والکتاب المبین انّا انزلناه
فی لیله مبارکه» سوگند به کتاب مبین حقا ً ما آنرا در شبی مبارک نازل کردیم. و در
سوره قدر می‌فرماید: «انا انزلناه فی لیله القدر» و در آیۀ 185 از سورۀ بقره آمده:
«شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن». آیه مبارکۀ دخان تصریح می‌کند که کتاب مبین را
در شبی مبارک از مرتبۀ عالی نازل فرمودند و آیۀ مبارکه سوره قدر بعد از بیان انزال
و فرود آوردن، شب را تقیّد به قدر می‌نماید و آیۀ مبارکه بقره ماه رمضان را ظرف
فرود آمدن قرآن از مقام علو معرفی می‌نماید که جمع‌بندی این آیات حاصلش این می‌شود:
کتاب مبین بعنایت خداوند متعال جهت هدایت مردمان در لیلۀ مبارکه قدر در ماه رمضان
از مقام متعالیش فرود آمد.

و جامعتر و
روشنتر در دلالت، آیات ابتداء سوره شریفه زخرف است: «والکتاب المبین انا انزلناه
قرآن عربیا لعلکم تعقلون و انه فی ام الکتاب لدینا لعلّی حکیم» سوگند به کتاب مبین
تحقیقا ً ما آنرا قرآن عربی گردانیدیم باشد که در معرض ادراک عقولتان واقع شود، چه
کتاب مبین، موطن درام الکتاب نزد ما دارد که برتر از ادراک عقول و محکم و ممتنع از
نفوذ است.

چنانکه ملاحظه می‌کنید،
وصف قرآن عربی بودن با جعل تألیفی خداوند عزّوجل، عارض کتاب مبین گردیده و بدیهی
است که متعلق جعل تألیفی اعراض مفارق است، مثلا ً می‌گویم: «زید را نویسنده ساختم»
این وصف نویسندگی عرض مفارق و جدا از زید بوده که من با تعلیم و تمرین او را واجد
این صفت کردم و زید نویسنده شد و وصف نویسندگی به حمل شایع صناعی که ملاکش اتحاد
در وجود است بر آن حمل می‌شود. این چنین است وصف قرآن عربی که از اعراض مفارق است
و با جعل خداوند متعال عارض کتاب مبین گردیده و با آن اتحاد در وجود یافته و ظاهرا
ً حقیقت این جعل با حقیقت انزال یکی است یعنی انزال و فرود آمدن کتاب مبین در لیلۀ
مبارکه قدر در ماه رمضان عینا ً جعل و گردانیدن کتاب مبین، قرآن عربی است و گمان
می‌کنیم که بخاطر دارید که انزال از نظر لغت فرود آمدن دفعی از بالا به پائین است
و انزال کتاب مبین یقینا ً از سنخ نزول مکانی نیست پس این سؤال موقعیت دارد که
منزلگاه این حقیقت علیا چه بوده؟ و نسبت این کتاب منزل و قرآن عظیم بکتاب مبین چه
نسبتی است؟

آیا منزلگاه آن،
قلب اطهر رسول الله صلی الله علیه و آله بعد از شهود ذاتی بوده و بیت معمور که در
قرآن آمده و روایات فریقین آنرا منزلگاه قرآن شناسانده‌اند همین قلب اطهر‌ است و
می‌توان آیۀ: ‌«Ÿwur ö@yf÷ès? Èb#uäöà)ø9$$Î/ `ÏB È@ö6s% br& #Ó|Óø)ムšø‹s9Î) ¼çmã‹ômur» (طه-
114) را بر این دعوا شاهد گرفت زیرا آنحضرت را نهی می‌کند که پیشی در اظهار قرآن
قبل از انجام وحی نگیرد، پس به مجموعۀ قرآن عالم بوده که چنین نهیی متوجه او شد و
نظیر آن دلالت آیۀ: «ولا تحرّک به لسانک لتعجل به» (سوره قیامه).

گروهی از اهل
تحقیق و معرفت چنین گفته‌اند.

و آیا نسبت این
کتاب منزل و قرآن عظیم به کتاب مبین، نسبت لباس به متلبّس یا نسبت مثال به حقیقت
یا نسبت مثل به غرض مقصود از کلام است؟ و می‌توان برای این فرض اخیر آیاتی را
بشهادت طلبید که از آنجمله است: «šù=Ï?ur ã@»sVøBF{$# $ygç/ΎôØnS Ĩ$¨Z=Ï9 ( $tBur !$ygè=É)÷ètƒ žwÎ) tbqßJÎ=»yèø9$#»‌(عنکبوت-
43)‌ و ‌روشنتر، آیۀ:

«ã@sW¨B Ïp¨Ypgø:$# ÓÉL©9$# y‰Ïããr tbqà)­GßJø9$# ( !$pkŽÏù ֍»pk÷Xr&…» ‌(سوره
محمد‌«ص»-‌ آیه 15) و آیه 37 از سوره رعد، با توجه بآیه: «Ÿxsù ãNn=÷ès? Ó§øÿtR !$¨B u’Å÷zé& Mçlm; `ÏiB Ío§è% &ûãüôãr&»‌(آیه
17- سوره السجده)، چنانکه بعضی از اولیاء الله الاماجد گفته‌اند، بهرحال «انا
انزلناه فی لیله القدر و ما ادریک ما لیله القدر».

صدق الله العلی العظیم

ادامه دارد



[1]
یادآور می‌شوم که مطلب یاد شده منافاتی با ولایت کبری ندارد، زیرا ولی الله الاعظم
که در قرب فریضه‌ای از فناء در افعال و اوصاف سلوک نموده و فانی- فی الله شده و
درباره او «ص» آمده: «وما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی» ولی درباره داوود «ع»
فرموده «قتل داوود جالوت» ولایت کبری ظلّ ولایت حضرت واجب تعالی است، امام
المحدثین کلینی قدس سره در باب النوادر در کتاب التوحید از اصول کافی این روایت را
از امام صادق علیه السلام نقل می‌کند: «ان الله خلقنا فاحسن صورنا و جعلنا عینه فی
عباده و لسانه الناطق فی خلقه و یده المبسوطه علی عباده بالرافه و الرحمه و وجهه
الذی یؤتی منه و بابه الذی یدلّ علیه و خزّانه فی سمائه و ارضه بنا الثمرات
الاشجار و انیعت الثمار وجرت الانهار و بنا ینزل غیث السماء و ینبت عشب الأرض و
بعبادتنا عبدالله ولو لا نحن ما عبدالله.» (ج 1، طبع جدید، ص 144، حدیث 5).

در
قرب نفی می‌فرماید: «… وانه لیتقرّب الیّ بالنافله حتّی احبه فاذا احببته کنت
اذا ً سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصربه و لسانه الذی ینطق به ویده الّتی یبطش
بها…» (اصول کافی، ج 2، از طبع جدید، ص 352، حدیث 8).- ببین تفاوت ره از کجاست
تا بکجا؟.

/

معاد

معاد

* عنایت
قرآن به معاد

* جبهه‌گیریهای
منکرین

* قرآن در
برابر جبهه‌گیریها

قسمت ششم

آیت الله حسین
نوری

در مباحث گذشته
در طیّ چند مقاله، دلائل و براهینی را که بر اساس عقل و نقل پی‌ریزی شده و مقتضی
اثبات «معاد» بود ذکر کردیم اینک قبل از تشریح خصوصیّات و کیفیّت معاد، لازم و
مناسب است توجه خوانندگان محترم را به اهتمام و عنایت خاصّی که قرآن مجید به موضوع
«معاد» دارد نیز جلب نمائیم.

باید دانست که در
این کتاب مقدس آسمانی هیچ موضوعی پس از «توحید و خداشناسی» به اندازۀ معاد مورد
توجه قرار نگرفته است بطوریکه در میان کلّ آیات قرآنی که تعداد آن به 6236 آیه (1)
بالغ می‌گردد در حدود «1400» آیه مربوط به «معاد» است و اساسا ً تعدادی از سوره‌های
قرآن مانند سورۀ واقعه و غاشیه و قارعه و زلزال و قیامت از آغاز تا به آخر اختصاص
به معاد دارد و فقط دربارۀ آن سخن می‌گوید.

و در سوره‌های
دیگر نیز علاوه بر تأکیدهای فراوانی که برای اثبات «معاد» صورت گرفته است سوگندهای
بسیاری نیز برای تثبیت آن بعمل آمده و این موضوع مورد توجه فراوان قرار گرفته و از
هر فرصتی برای تذکر و اثبات «معاد» بهره‌برداری بعمل آمده است.

و بالأخره موضوع
«معاد» در قرآن گاهی با اقامۀ دلیل و برهان و زمانی با ضرب‌المثل‌های زنده و مؤثّر
و گاهی با ذکر داستانهائی مورد تذکّر و توجه واقع شده است و نیز در آیات و سوره‌های
متعددی از یک رستاخیز جهانی و تحوّل و انقلاب عالمگیر و با عظمتی که در طی آن
ستاره‌های فروزان خاموش و طومار وجود خورشید درخشان درهم پیچیده و کوههای بزرگ از
جا کنده شده و در فضا پراکنده می‌شوند و دریاها مشتعل می‌گردد و زمین‌لرزه مهیبی
پدید می‌آید سخن می‌گوید و این رستاخیز و تحول عالمگیر را مقدّمۀ قیام قیامت
معرّفی می‌کند که ما بتوفیق خداوند در آینده به توضیح این جریانها خواهیم پرداخت.

جبهه‌گیریهای
منکران

اکنون باید باین
مطلب توجه داشت یکی از جهاتی که موجب گردیده است که قرآن کریم این عنایت و اهتمام
را در تثبیت «معاد» بکار ببرد این است که در آن عصر بسیاری از مردم موضوع معاد را
انکار می‌کردند و در انکار خود پافشاری و اصرار بخرج می‌دادند و یا بدیدۀ استهزاء
و استبعاد بآن نگاه می‌کردند که قرآن مجید انکار و استبعادهای آنها را با این
عبارات بیان نموده است:

«قالوا ائذا متنا
و کنّا ترابا ً و عظاما ً أئنّا لمبعوثون لقد وعدنا نحن وآباؤنا هذا من قبل ان هذا
الا اساطیر الأوّلین» [1].

گفتند چون ما
مردیم و پوسیده شدیم و بصورت خاک و استخوان درآمدیم مجّددا ً زنده و برانگیخته می‌شویم؟!
از این وعده‌ها به ما و پیش از این به پدران ما نیز داده شود ولی این افسانه‌های
پیشینیان است.

یا می‌گفتند: «#sŒÏär& $uZù=n=|Ê ’Îû ÇÚö‘F{$# $¯RÏär& ’Ås9 9,ù=yz ¤‰ƒÏ‰y`» [2].

آیا ما پس از
اینکه در اعماق زمین فرو رفتیم و نابود شدیم باز مجدّدا ً خلقت خواهیم یافت.

یا می‌گفتند: «#sŒÏär& $uZ÷FÏB $¨Zä.ur $\/#tè? ( y7Ï9ºsŒ 7ìô_u‘ ӉŠÏèt/» [3].

آیا ما بعد از
اینکه مردیم و خاک شدیم دوباره به زندگی بازگشت می‌کنیم؟ این بازگشت دور از فکر و
عقل ما است.

قرآن در پاسخ می‌گفت:
«ô‰s% $oY÷HÍ>tã $tB ßÈà)Zs? ÞÚö‘F{$# öNåk÷]ÏB ( $tRy‰YÏãur ë=»tGÏ. 8á‹Ïÿym» [4].

یعنی «جای تعجب و
استبعاد نیست ما بآنچه زمین از آنها بکاهد کاملا ً آگاهیم و در نزد ما کتابی که
همۀ حقایق و اشیاء را در خود حفظ و بایگانی می‌کند وجود دارد».

یا می‌گفتند: «$¯RÏär& tbrߊrߊöyJs9 ’Îû ÍotÏù$ptø:$#. #sŒÏär& $¨Zä. $VJ»sàÏã ZotÏƒªU» [5].

آیا ما پس از مرگ
باز زندگی دیگری خواهیم یافت؟ چگونه پس از اینکه مردیم و استخوانهای ما پوسیده شد
زنده خواهیم شد؟».

و بالأخره گاهی
انکار و استبعاد آنان چنان اوج می‌گرفت و شدّت می‌یافت که به ساحت مقدّس حضرت رسول
اکرم «ص» نسبت افتراء یا جنون می‌دادند که قرآن آنرا چنین بازگو می‌کند:

«tA$s%ur tûïÏ%©!$# (#rãxÿx. ö@yd öNä3—9߉tR 4’n?tã 9@ã_u‘ öNä3ã¥Îm7t^ム#sŒÎ) óOçFø%Ìh“ãB ¨@ä. A¨“yJãB öNä3¯RÎ) ’Ås9 9,ù=yz >‰ƒÏ‰y_. 3“uŽtIøùr& ’n?tã «!$# $¹/ɋx. Pr& ¾ÏmÎ/ 8p¨ZÅ_» [6].

یعنی: «کافران با
مردم می‌گفتند آیا شما را به مردی راهنمائی کنیم که می‌گوید شما پس از آنکه مردید
و ذرّات بدنتان متفرق و پراکنده گردید از نو باز زنده خواهید شد! آیا این مرد نسبت
به خدا دروغ می‌بندد یا دیوانه شده است؟

تا اینکه در این
مورد استبعاد شخصی که مفسّران قرآن نوعا ً نام وی را «ابی بن خلف» ذکر کرده و گفته‌اند
که روزی در حالی که استخوان کهنه‌ای بدست گرفته به حضور حضرت پیغمبر «ص» آمد و
آنرا ریز ریز کرد و همان منطق زنگ زدۀ منکرین «معاد» را تکرار کرد و گفت: «ائذا
کنّا عظاما ً ورفاتا ائنّا لمبعوثون خلفا» هنگامی که ما مردیم و استخوان و متلاشی
گردیدیم آیا مجدّدا ً مبعوث خواهیم شد؟ [7] را
به این صورت بازگو می‌کند:

«z>uŽŸÑur $oYs9 WxsWtB zÓŤtRur ¼çms)ù=yz ( tA$s% `tB ÄÓ÷ÕムzN»sàÏèø9$# }‘Édur ÒOŠÏBu‘. ö@è% $pkŽÍ‹ósムü“Ï%©!$# !$ydrt±Sr& tA¨rr& ;o§tB ( uqèdur Èe@ä3Î/ @,ù=yz íOŠÎ=tæ» [8].

«برای ما مثلی
جاهلانه زد و گفت این استخوانهای پوسیده را که زنده می‌کند؟ ای رسول ما بگو همان
خدائی که نخستین بار بآن حیات بخشیده است آنرا مجدّدا ً نیز زنده می‌کند و او بهر
نوع خلقت دانا است».

قرآن در برابر
جبهه‌گیریها

قرآن کریم در
برابر این جبهه‌گیریها که از شک و تردید و انکار و استبعاد و احیانا ً لجاجت و
عناد آنها سرچشمه می‌گرفت در ضمن آیاتی، مانند هر مورد دیگر راه منطق و برهان را
پیش گرفت منطق و برهانی که بر اساس علم و قدرت خداوند استوار گردیده است.

و بطور کلی آیاتی
که در برابر این جبهه‌گیریها وجود دارد، چند دسته است:

الف- آیاتی که از
راه توجه دادن، به خلقت خود انسان برای اثبات معاد استدلال می‌کند.

مفاد این دسته از
آیات این است آن خداوند دانا و توانائی که شما را با این اعضاء و اندام کامل و با
این تجهیزات روحی و جسمی از خاک و نطفه پدید آورده است مجدّدا ً می‌تواند در پرتو
علم بی‌نهایت خود که به کلیّۀ ذرات بدن شما در هر جا که متفرق شده باشد آگاهی دارد
و در سایۀ قدرت کامل خود، آنها را جمع‌آوری کرده بصورت و خلقت اوّلیه‌ای که در
دنیا داشتید در بیاورد و برای حضور در صحنۀ قیامت آماده و مهیّا سازد.

بنابراین، انکار
و استبعاد شما کاملا ً بی‌مورد و حاکی از عدم توجه به علم و قدرت خداوند و یا
نشانگر ضعف ایمان شما است.

ما در اینجا برای
نمونه تعدادی از این دسته از آیات را ذکر می‌کنیم: و آیاتی را که از راههای دیگر
استدلال می‌کند برای مقاله‌های بعد که با توفیق الهی انجام خواهد شد می‌گذاریم.

1-   
«$yg•ƒr¯»tƒ â¨$¨Z9$# bÎ) óOçFZä. ’Îû 5=÷ƒu‘ z`ÏiB Ï]÷èt7ø9$# $¯RÎ*sù /ä3»oYø)n=yz `ÏiB 5>#tè? §NèO `ÏB 7pxÿõܜR §NèO ô`ÏB 7ps)n=tæ ¢OèO `ÏB 7ptóôҕB 7ps)¯=sƒ’C Ύöxîur 7ps)¯=sƒèC tûÎiüt7ãYÏj9 öNä3s9 4 ”É)çRur ’Îû ÏQ%tnö‘F{$# $tB âä!$t±nS #’n<Î) 9@y_r& ‘wK|¡•B §NèO öNä3ã_̍øƒéU WxøÿÏÛ ¢OèO (#þqäóè=ö7tFÏ9 öNà2£‰ä©r& ( Nà6ZÏBur `¨B 4†¯ûuqtGムNà6ZÏBur `¨B –Štãƒ #’n<Î) ÉAsŒö‘r& ̍ßJãèø9$# Ÿxø‹x6Ï9 zNn=÷ètƒ .`ÏB ω÷èt/ 8Nù=Ïæ $\«ø‹x©» [9].

یعنی: ای
مردم اگر شما دربارۀ «معاد» و برانگیخته شدن در روز قیامت شک و تردید دارید به این
دلیل توجه کنید که: ما شما را از خاک و سپس از نطفه و از آن پس از علقه (خون بسته)
و بعد از آن از پارۀ گوشت- که اعضاء و اندام در آن ترسیم گردیده است بعد از آنکه
ترسیم نشده بود- تا قدرت خود را بر شما آشکار سازیم آفریده‌ایم و این نطفه را با
این وضعی که ذکر گردید در رحم تا وقت معیّن قرار می‌دهیم از آن پس بصورت طفلی پا
بعرصۀ گیتی می‌گذارد و زیست می‌کند تا بحدّ بلوغ و کمال می‌رسد و برخی از شما در
این بین می‌میرند و برخی به سنّ ضعف و ناتوانی می‌رسند تا آنجا که فهم و درک خود
را در نتیجۀ زیادی سنّ و سال از دست می‌دهند.

چنانکه ذکر گردید
خداوند در این آیه دوران آفرینش و تحوّلی که برای انسان رخ می‌دهد را در هفت مرحله
خلاصه می‌کند:

1-   
خاک بودن.

شکّی نیست که همۀ
انسانها در نخستین گام خلقت خاک می‌باشند زیرا نطفه از غذا است و غذای انسان هم چه
گیاهی و چه گوشتی بالأخره از خاک بعمل می‌آید.

2-   
نطفه.

3-   
علقه (خون بسته).

4-   
مضغه (یکپارچه
گوشت).

5-   
کودکی.

6-   
دوران رسیدن به
کمال جسمی و روحی.

7-   
دوران ضعف و
ناتوانی.

نتیجه اینکه آن
خداوندی که شما را در این مراحل سیر می‌دهد قدرت دارد که پس از مرگ و پوسیدن اجسام
و خاک شدن مجدّدا ً کالبد شما را بسازد و زندگی شما را دوباره به شما بازگرداند.

2-   
«ÌÝàYu‹ù=sù ß`»|¡RM}$# §NÏB t,Î=äz . t,Î=äz `ÏB &ä!$¨B 9,Ïù#yŠ . ßlãøƒs† .`ÏB Èû÷üt/ É=ù=Á9$# É=ͬ!#uŽ©I9$#ur . ¼çm¯RÎ) 4’n?tã ¾ÏmÏèô_u‘ ֑ϊ$s)s9» [10]

یعنی:
«انسان بنگرد که از چه چیز خلقت شده است از آب جهنده‌ای که از میان استخوانهای کمر
و سینه سرچشمه گرفته است پدید آمده است و آن خداوندی که او را در طی این مراحل
بوجود آورده است مسلّماً می‌تواند که پس از مرگ، زندگی وی را مجدّدا ً باو برگرداند».

3- 
«Ü=|¡øts†r& ß`»|¡RM}$# br& x8uŽøIム“´‰ß™. óOs9r& à7tƒ ZpxÿôÜçR `ÏiB %cÓÍ_¨B 4Óo_ôJãƒ. §NèO tb%x. Zps)n=tæ t,n=yÜsù 3“§q|¡sù. Ÿ@yèpgmú çm÷ZÏB Èû÷üy_÷r¨“9$# tx.©%!$# #Ós\RW{$#ur. }§øŠs9r& y7Ï9ºsŒ A‘ω»s)Î/ #’n?tã br& }‘Å¿øtä† 4’tAöqpRùQ$#» [11].

یعنی:
آیا انسان چنین می‌پندارد که او به حال خود و مهمل گذاشته شده و مسؤولیّتی ندارد و
در خلقت او هدفی و حکمتی در نظر گرفته نشده است و در نتیجه، در رابطه با اعمالش
ثواب و عقاب و پاداش و کیفری وجود نخواهد داشت؟ هرگز چنین نیست آیا آغاز وجود او
نطفه نبود که از آن پس بصورت علقه درآمد و سپس دوران تکامل خود را پیمود و خداوند
او را بصورت مخلوقی آراسته و مجهّز درآورد و از آن بر اساس حکمت و حساب معیّن نر و
ماده پدید آورد آیا پروردگاری با چنین قدرت، توانائی آنرا ندارد که او را پس از
مرگ زنده کند؟!

4-   
«tbqä9qà)uŠ|¡sù `tB $tR߉‹Ïèム( È@è% “Ï%©!$# öNä.tsÜsù tA¨rr& ;o§tB» [12].

یعنی
کافران می‌گویند: ما را پس از مرگ که زنده می‌کند؟ بگو همان خدائی که نخستین بار
شما را آفرید.

چنانکه
ملاحظه می‌کنید در این آیات در برابر انکار منکرین و استبعاد کسانی که معاد را
مورد انکار و استبعاد خود قرار می‌دادند در پاسخ، با تکیه به علم و قدرت خداوند
گفته شده است: «آن پروردگاری که شما را در آغاز آفرید قدرت و توانائی آنرا دارد که
شما را مجدّدا ً زنده کند شما اگر در اصل خلقت خود فکر و مطالعه کنید هضم و قبول
موضوع معاد بر شما آسان خواهد شد پس فکر کنید.

 



[1]
آیه 82 و 83 سوره المؤمنون و نظیر این تعبیر در سورۀ صافّات آیۀ 16 و در سورۀ
واقعه آیۀ 47 نیز واقع شده است.

/

بررسی آیه میثاق

هدایت در قرآن

قسمت هفتم

آیه الله جوادی
آملی

بررسی آیه میثاق

بررسی آیه شریفه
میثاق منتهی به نظریه استاد علاّمه طباطبائی رضوان الله تعالی علیه گردید، البته
بر نظریه ایشان نیز اندک اشکالی وارد است که چنانچه قابل رد نباشد، ناگزیر باید
آیه را بر معنای دیگری حمل نمود که خالی از هرگونه اشکال باشد.

نظریه علامه
طباطبائی (ره)

خلاصه نظریه
استاد عبارت است از اینکه: تنزیل فیض از خزائن غیبی گاهی مستند به امر الهی است که
در این گونه موارد تدریج در آن راه ندارد، چنانچه در سوره «یس» می‌فرماید: «!$yJ¯RÎ) ÿ¼çnãøBr& !#sŒÎ) yŠ#u‘r& $º«ø‹x© br& tAqà)tƒ ¼çms9 `ä. ãbqä3uŠsù» [1]
فرمان او تنها این است که هرگاه چیزی را اراده نماید به او می‌گوید: «موجود باش»
آن نیز بی‌درنگ موجود می‌شود. و نیز در سوره «قمر» می‌فرماید: «!$tBur !$tRãøBr& žwÎ) ×oy‰Ïmºur £xôJn=x. Ύ|Çt7ø9$$Î/» [2]– و فرمان
ما یک امر بیش نمی‌باشد همچون یک چشم بر هم زدن. آیات مشابه دیگری نیز در این
زمینه در قرآن کریم آمده است که ثابت می‌نماید: اینگونه تنزیل به جهان طبیعت،
منزّه از تدریج می‌باشد.

و گاهی تنزیل به
خود اشیاء مادّی ارتباط می‌یابد که در این صورت به تدریج انجام می‌پذیرد و برخلاف
مورد نخست است که امر ایجادی می‌باشد چنانچه در سوره «حجر» که تدریجی است آمده
است: «bÎ)ur `ÏiB >äóÓx« žwÎ) $tRy‰YÏã ¼çmãYͬ!#t“yz $tBur ÿ¼ã&è!Íi”t\çR žwÎ) 9‘y‰s)Î/ 5Qqè=÷è¨B» [3]
چیزی در عالم نیست جز آنکه خزائن آن نزد ما می‌باشد ولی ما جز به اندازه معین آن
را نازل نمی‌نمائیم. این گونه تنزیل همراه با حرکت و تغیّر مادّی است.

در مورد آیه
شریفه میثاق، از آنجا که جنبۀ ملکوتی اشیاء بدلیل ارتباطشان با مبدأ، مقدّم بر
جنبه ملکی آنها می‌باشد. موطن میثاق مقدم بر این موطن است، و «واذ اخذ ربّک» ظهور
بر چنین تقدّمی دارد. چرا که آن موطن، موطن ملکوتی انسان است و زمام و ناصیه او به
دست خدا می‌باشد و در آن موطن است که عبودیّت خویش و ربوبیّت ربّ العالمین را
مشاهده می‌نماید و در بعضی از روایات چنین آمده است که بطور معاینه و مشاهده،
ربوبیّت خدا را دیده و سخن او را شنیده است. گرچه خود این مطلب فی نفسه حقّ است و
مورد تأیید بعضی از روایات نیز می‌باشد ولی اشکالاتی بر آن وارد است:

اعتراض به نظریه
استاد

1-   
این مسأله
اختصاصی به انسان نداشته و شامل تمام موجودات و پدیده‌های طبیعی می‌شود. چنانچه در
آیه «21» سوره حجر دیدیم که هر چیز دارای خزائنی می‌باشد و تمام اشیاء از آنجا
تنزّل می‌نمایند، و انسان از جمله این موجودات است و در سوره «هود» می‌فرماید: «$¨B `ÏB >p­/!#yŠ žwÎ) uqèd 8‹Ï{#uä !$pkÉJuŠÏ¹$uZÎ/ 4 ¨bÎ) ’În1u‘ 4’n?tã :ÞºuŽÅÀ 8LìÉ)tGó¡•B» [4]
هیچ جنبنده‌ای نیست مگر اینکه او بر وی تسلّط دارد و همانا پروردگار من بر صراط
مستقیم است. انسان هم در آن موطن که جنبۀ ملکوتی او است و زمام اختیار و ناصیه‌اش
به دست خدا است، خدا را به ربوبیّت و خود را به عبودیّت مشاهده کرده است و آن موطن
هم که جای حضور و شهود است نه جای اختیار مقدّم بر این موطن است.

بنابراین
برای هر چیزی ملکوت است و این مسأله از ویژگی‌های انسان نمی‌باشد و جنبه ملکوت همه
جنبندگان بر جنبه ملکشان سبقت دارد؛ با وجود این، چرا در این میان تنها از انسان
اخذ میثاق به عمل آمده است؟ اگر دلیل برای گرفتن چنین تعهّدی از انسان آیه شریفه
سوره حجر است که به آن اشاره شد، دلیل مزبور عام بوده و روشن است که دلیل عام تنها
مدلول عام را ثابت می‌نماید نه مدّعای خاص را و به مقتضای آیه شریفه «ان من شیء
الاّ یسبّح بحمده»- موجودی نیست مگر اینکه تسبیح و حمد خداوند می‌گوید، همه اشیاء
موحّدند و تمام آنها تسبیح پروردگار می‌گویند و این مسأله اختصاصی به انسان ندارد.

2-   
اگر اخذ میثاق
مربوط به عالم ملکوت بوده و در آنجا حجّت بالغه تمام شده است، حدّاقل در یک جای
قرآن باید به این حجّت اشاره شده باشد در صورتی که به هنگام بیان حجّت تنها روی دو
حجّت تکیه شده است، یکی حجّت باطنی است به نام عقل و دیگری حجّت ظاهری به نام وحی
و نبوّت. چنانچه در سوره «نساء» دربارۀ بعثت انبیاء می‌فرماید: «Wxߙ•‘ tûïΎÅe³t6•B tûï͑ɋYãBur žxy¥Ï9 tbqä3tƒ Ĩ$¨Z=Ï9 ’n?tã «!$# 8p¤fãm y‰÷èt/ È@ߙ”9$# 4 tb%x.ur ª!$# #¹“ƒÍ•tã $VJŠÅ3ym» [5]– و
رسولان را فرستاد که بشارت‌دهنده (به رحمت خداوند) و بیم دهنده (به عذاب الهی)
باشند تا آنکه مردم را بر خداوند حجّتی پس از فرستادن پیامبران نباشد و خداوند
پیوسته مقتدر و کارش بر وفق حکمت است. و در اصول کافی کتاب العقل آمده: عقل وسیله
احتجاج خلق بر خالق و خالق بر خلق است. یعنی هم خداوند می‌تواند با آن بر بنده
احتجاج نماید که اداء امانت و رعایت عدل و اجتناب از ظلم بحکم عقل پسندیده بود چرا
برخلاف آن عمل نمودی و هم بنده می‌توانست در صورت عدم بعثت انبیاء بگوید: مرا در
این عالم بدون رهنما رها نمودی و در نتیجه به گمراهی افتادم، لذا در روایت وارد
شده است که عقل حجت مشترک میان «الله» و «بندگان» است ولی وحی، حجّت خداوند بر خلق
می‌باشد. عقل نبی را از متنبّی و دین را از بافته‌های بشری تشخیص می‌دهد و به
منزله چراغی است که راه را از بیراهه مشخّص می‌سازد ولی وحی، راه و صراط مستقیم است.

در سوره
مبارکه «طه» می‌فرماید: «öqs9ur !$¯Rr& Nßg»oYõ3n=÷dr& 5>#x‹yèÎ/ `ÏiB ¾Ï&Î#ö7s% (#qä9$s)s9 $uZ­/u‘ Iwöqs9 |Mù=y™ö‘r& $uZø‹s9Î) Zwqߙu‘ yìÎ7®KuZsù y7ÏG»tƒ#uä `ÏB È@ö7s% br& ¤Aɋ¯R 2”t“øƒwUur» [6] – و
اگر ما پیش از فرستادن پیامبر، کافران را به عذاب هلاک می‌نمودیم. هر آینه آنان می‌گفتند
پروردگارا! چرا برای ما رسولی نفرستادی تا از وی پیروی نمائیم پیش از آنکه به ذلّت
و خواری دچار گردیم.

و در
سوره «زمر» می‌فرماید: «t,‹Å™ur tûïÏ%©!$# (#ÿrãxÿŸ2 4’n<Î) tL©èygy_ #·tB㗠( #Ó¨Lym #sŒÎ) $ydrâä!%y` ôMysÏGèù $ygç/ºuqö/r& tA$s%ur öNßgs9 !$pkçJtRt“yz öNs9r& öNä3Ï?ùtƒ ×@ߙ①ö/ä3ZÏiB» [7]
آنها که بخداوند کافر شده‌اند فوج فوج به سوی جهنّم رانده می‌شوند و چون به آنجا
رسند و درهای جهنم را برویشان بگشایند، خازنان دوزخ به آنان گویند مگر پیامبرانی
از میان شما برایتان نیامد؟! در آیات دیگر نیز از این حجت ظاهری یاد شده است.

بدین
ترتیب می‌بینیم که در موارد متعدّدی در قرآن کریم روی این حجّت ظاهری که وحی و
بعثت انبیاء است تکیه شده ولی در هیچ جای آن بعنوان حجّت روی موطن میثاق تکیه نشده
است.

3-   
این مسأله که
انسان دارای دو چهره ملکوتی و ملکی است مطلبی صحیح است و این نیز صحیح است که این
دو در خارج متّحدند نه واحد، زیرا واحد آن است که یک معنا و یک مصداق باشد و متّحد
آن است که دو شیء بوده و در خارج متّحد باشند و مطلب سوّمی هم که عبارت از تقدّم
ذاتی رتبی ملکوت بر ملک است، نیز صحیح می‌باشد ولی برای اینکه ظاهر و محتوای «واذ
اخذ» را حفظ نمائیم باید بگوئیم که آن موطن ملکوت، موطن حضور و بیداری است و موطن
ملک موطن غفلت است.

در کلمات
قصار امیرمؤمنان علیه السّلام آمده است: «النّاس نیام واذا ماتوا انتبهوا»- مردم
در دنیا در خواب غفلت‌اند و چون بمیرند بیدار شوند. چگونه ممکن است انسان بیدار را
به میثاقگاه برده و از او تعهّد بگیرند تا بهنگام خواب کار خلافی از او سر بزند و
مثلا ً ظرف کسی را نشکند.

آیا می‌توان
گفت که انسان در موطن میثاق بطور معاینه ربوبیّت خداوند و عبودیّت خویش را دیده و
تعهّد سپرده تا در عالم دنیا که عالم غرور و غفلت است گناه نکند؟ در روایات میثاق
آمده است که خداوند دارای حجّت بالغه می‌باشد. حجّت بالغه باید روشن و بیّن باشد
تا قابل احتجاج بوده و طرفین بتوانند به آن استدلال نمایند.

چرا
خداوند از میان فرشتگان پیامبری برای بشر نفرستاد؟ برای اینکه در آن صورت، حجّت
الهی بر بشر تمام نمی‌شد، فرشته و بشر هر کدام از سرشتی جداگانه برخوردارند و
بنابراین نمی‌توانند برای انسان اسوه باشند، وقتی حجّت خداوند بر بشر تمام می‌شود
که پیامبر هم از جنس بشر باشد و بتواند گناه نماید، و چنانچه فرشته‌ای باشد که جز
طاعت از او بر نیاید برای انسانی که امکان این هر دو از برایش محفوظ است، حجّت
بالغه نخواهد بود. عالم میثاق هم باید طوری باشد که بتواند حجّت بالغه به حساب
آید.

4-   
آن چهرۀ ملکوتی
اشیاء در آن عالم شهود که از معصوم می‌پرسند: آیا معاینتا ً ربوبیّت الله و
عبودیّت خویش را دیدند؟ حضرت می‌فرماید: آری! بطور معاینه دیدند. چگونه در چنین
موطنی عدّه‌ای از قلب، شهادت می‌دهند و بعضی تنها اعتراف زبانی می‌نمایند در صورتی
که اگر معاینتا ً ربوبیّت ربّ العالمین را مشاهده کرده‌اند، نمی‌توانند در درون
منافق و کافر باشند، چرا که کفر و نفاق بواسطه این است که دنیا آنها را مغرور و
وابسته می‌سازد. «وغرّنهم الحیوه الدّنیا و شهدوا علی انفسهم انّهم کانوا کافرین»-
زندگی دنیا آنان را فریب داد و بر زبان خود گواهی می‌دهند که کافر بودند. همانطوری
که در قیامت همه حقّ را می‌بینند و دیگر جائی برای کتمان باقی نمی‌ماند، در آن
عالم که انسان در جنبه ملکوتی است اولا ً- جائی برای انکار وجود ندارد و ثانیا ً-
اگر هم انکار قلبی نمایند نمی‌توانند به دروغ «بلی» بگویند و بنابراین با ظاهر آیه
«قالوا بلی شهدنا» سازگار نمی‌باشد.

روایات
هم موطنی را اثبات می‌نماید که موطن معاینه است، اما آن موطن همان موطن اخذ میثاق
و جنبۀ ملکوت موجودات است، دیگر این مسأله را اثبات نمی‌کند. و اگر بعضی از روایات
ثابت کند، بقیه روایات هم باید آن را تأیید نمایند، در صورتی که چنین نمی‌باشد و
در بعضی روایات است که از امام سؤال می‌نمایند، آیا به زبان «بلی» گفتند؟ امام می‌فرماید:
به قلب هم گفتند، یعنی اعتراف از روی دل بود نه به زبان.

و آیه
«فما کانوا بما کذّبوا به من قبل» [8] در
بعضی از روایات به گروهی تطبیق شده که در موطن میثاق از روی دل «بلی» نگفتند و لذا
در دنیا هم که آمدند به انکار خداوند پرداختند، پس طبق این روایات معلوم می‌شود که
در آنجا هم کفر و نفاق راه دارد ولی اگر چنین بگوئیم: جائی که کفر و نفاق را در آن
راه باشد، ملکوت شیء نخواهد بود زیرا کفر و نفاق نه در مخزن‌های الهی است، و نه از
آنجا تنزل کرده است، بلکه اینجا که آمده است با کفر و نفاق همراه شده است.

5-   
درست است که «و
اذ اخذ» ظهور در سبق موطن میثاق دنیا دارد ولی باید ظاهر این آیه و آیه بعد نیز
محفوظ بماند، چرا که مجموعه این دو آیه ناظر به یک صحنه و یک مسأله است که در آن
میثاق گرفتن و شهادت دادن و انگیزه آن بیان شده است.

در ذیل
آیه نخست می‌فرماید: «ان تقولوا یوم القیمه انّا کنّا عن هذا غافلین»- برای اینکه
در قیامت نگوئید ما از این غافل بودیم. و در ذیل آیه بعد می‌فرماید: «او تقولوا
انّما اشرک اباؤنا من قبل و کنّا ذریّه من بعدهم افتهلکنا بما فعل المبطلون»- یا
نگوئید پدران ما پیش از ما بت‌پرستی را برگزیدند و ما هم فرزندانی بعد از آنان
بودیم، آیا ما را به آنچه باطل‌گرایان انجام می‌دادند مجازات می‌نمائی؟

آیا در جنبه
ملکوت اشیاء مسأله پدری و فرزندی مطرح است؟ آیا چهره ملکوت کسی پدر و پسر بودن کسی
است یا مستقیما ً ملکوت اشیاء به دست خداوند متعال می‌باشد؟ بدون تردید آن ملک است
که پدر است یا پسر وگرنه «سبحان الذی بیده ملکوت کلّ شیء» ملکوت پسر و پدر در عرض
هم به ید الله است، چرا که اگر ملکوت تدریج‌پذیر نیست، بنابراین دارای تاریخی هم
نمی‌باشد، و ملکوت پدر و پسر بلکه ملکوت اوّلین و آخرین یک جا پیش خدای تعالی ثابت
است.

با توجه
به این واقعیت، نمی‌توان به چهره ملکوتی اشیاء گفت: ما از شما تعهّد گرفتیم که
مبادا بگوئید، دلیل شرک ما این بود که پدران ما قبلا ً مشرک شده بودند! چه اینکه
آنجا جای پدر و پسر نیست، جای ابّوت و بنّوت و جای وراثت در شرک ورزیدن و امثال آن
نمی‌باشد.

بنابراین
تعلیلی که در ذیل آیه ذکر شده است با آنچه استاد فرمودند مناسبتی ندارد، زیرا در
موطن ملکوت همانند موطن قیامت، همگان یک جا حاضرند و حضور تدریجی نیست تا ابّوت و
بنّوت در چهره ملکوتی افراد مطرح باشد و خداوند در آنجا به چهره ملکوتی اشیاء
فرمود: «الست بربّکم» خداوند متعال متکلّم بود و ملکوتیان، مستمعین او نه ملکی‌ها.

وقتی در
امر «کن» تدریجی در کار نیست «وما امرنا الاّ واحده» زمان در آن راه ندارد، پس
پیدایش همه با هم خواهد بود و مسأله پدر و پسر بودن که نشانه تدرّج و حرکت است
مطرح نمی‌باشد.

البته
تعلیل اوّل درست است، چون خداوند ربوبیّت خویش و عبودیّت آنها را نشان داد. غفلت
در آنجا وجود نداشت، امّا بگوید من این کار را کردم که مبادا بگوئید ما وارث شرک
پدران خود بودیم، این تعلیل چنانچه گفتیم با آنچه استاد فرموده‌اند سازگار نیست.

این
اشکالاتی است که بر نظریه استاد وارد است البته ایشان رسیدند به ملکوت و این مسأله
برایشان حلّ شد، امیدواریم برای ما هم حلّ گردد.

 



[1]
سوره یس، آیه 82.

/

آیات الهی برای صابران و سپاسگزاران

تفسیر سوره لقمان

قسمت بیست و هشتم

آیات الهی برای صابران و سپاسگزاران

آیت الله مشکینی

«óOs9r& ts? ¨br& y7ù=àÿø9$# “̍øgrB ’Îû ̍óst7ø9$# ÏMyJ÷èÏZÎ/ «!$# /ä3tƒÎŽãÏ9 ô`ÏiB ÿ¾ÏmÏG»tƒ#uä 4 ¨bÎ) ’Îû y7Ï9ºsŒ ;M»tƒUy Èe@ä3Ïj9 9‘$¬7|¹ 9‘qä3x©» [1]

آیا ندیدی کشتی‌ها
را در دریا که به فرمان خداوند و به برکت نعمت او در حرکت‌اند تا (از این راه)
خداوند بعضی از آیات خویش را به شما بنمایاند که در اینها آیات و نشانه‌هائی‌است
برای‌کسانی‌که شکیبا و شکرگزارند.

پیشرفت وسائل
نقلیه

یکی از ویژگیهای
انسان، قدرت ابتکار و خلاّقیتی است که خداوند به وی عنایت فرموده است و او در سایه
این توانائی توانسته است هر روز برای نقل و انتقال خویش وسیله‌ای بهتر اختراع
نموده و بدین ترتیب وسائل جدیدی را جایگزین وسائل طبیعی و قدیمی بنماید، و از
اینراه به سیر و سفر خویش شتاب بیشتر و برای خود راحتی و آسایش زیادتری تأمین
نماید.

در گذشته هنگامی
که مردم مثلا ً از قم به سوی تهران حرکت می‌نمودند مدّت زیادی وقت آنان در میان
راه به هدر می‌رفت، و پس از رسیدن به مقصد هم با تنی خسته و فرسوده نیاز به مدتی
استراحت داشتند تا پس از آن بتوانند کارهای خویش را انجام دهند ولی امروز آن چند
روز به چند ساعت تبدیل شده است و وسائل نقلیه مصنوعی جای وسائل طبیعی را پر نموده
است.

روزگاری انسان
پریدن پرندگان را در آسمان می‌دید و آرزو می‌کرد او هم بتواند در آن فضای بیکران
پر کشیده و آسوده خاطر از خوف و خطرهای مسافرت زمینی- آنهم با وسائل رنج‌آور و
خسته کننده آن زمان- به هر نقطه‌ای که مایل باشد رفت و آمد نماید و سرانجام این
آرزو محقق شد و امروز راهی را که در طی یک سال- در گذشته- با زحمت و مشقّت می‌پیمود،
در طی چند ساعت با هواپیما، می‌پیماید و در زمینه سفر دریائی نیز با ساختن کشتی‌های
مجهز و غول‌پیکر که شهری را در اذهان تداعی می‌نماید، به آسودگی و سرعت، به هر
جائی که بخواهد، مسافرت می‌نماید.

قرآن کریم در چند
مورد از کشتی سخن به میان آورده که یکی در همین آیه است، «الم تر انّ الفلک تجری
فی البحر بنعمت الله»، آیا ندیدی کشتی‌ها در دریاها به فرمان خداوند و به برکت
نعمت او در حرکت‌اند.

و برای اینکه بشر
را غرور نگیرد و به خود نبالد که اوست که چنین وسیله نقلیّه دریائی با عظمتی را
ساخته، و این غفلت از خدا او را به گناه و احیانا ً به کفر نکشاند، به او خاطر
نشان می‌سازد که فکر نکن این کار، از تو بر می‌آید، و تو آن را با نیروی دستها و
تلاش مغزی خویش ساخته و پرداخته‌ای و در دریاها سفر می‌نمائی بلکه با لطف و نعمت
من است که کشتی بر فراز آب در حرکت می‌باشد و اگر چنین نبود تو هرگز نمی‌توانستی
از آن بهره‌برداری نموده و آن را وسیله حمل و نقل خویش قرار دهی، گذشته از اینکه
فکر و اندیشه خلاّق بشر و ابتکار عمل انسان هم دادۀ خداوند است. نیروی جسمی که
بوسیله آن توان پیاده کردن آنچه را که در فکر طرح می‌نماید، مواد اوّلیه‌ای که با
آن کشتی و یا هر چیز دیگری می‌سازد، همه‌اش نعمت‌های الهی است.

دریا یکی از آیات
خداوند

«لیریکم من
آیاته» گاهی قرآن مطالبی را بیان می‌نماید و بی‌درنگ به دنبال آن دلیل آن را ذکر
می‌کند، در این مورد نیز علّت دادن این نعمت‌هائی را که انسان به برکت آن، قادر به
ساختن کشتی و مسافرت در دریا می‌شود، چنین بیان می‌فرماید: تا خداوند پاره‌ای از آیات
و نشانه‌های قدرت و عظمت خویش را به شما نشان دهد.

در دعای «جوشن
کبیر» می‌خوانیم: «یا من فی البحر عجائبه» ای پروردگاری که سطح دریاها و پهنه
اقیانوسها، صحنه آفریده‌های شگفت‌انگیز تو است.

یکی از شگفتیهای
دریا همین نعمتی است که خداوند در این آیه اشاره فرموده و آن را برای استفاده‌های
گوناگون در اختیار بشر قرار داده است، اگر در گذشته از کشتی تنها برای صید و
مسافرت بهره‌برداری می‌شد، امروزه از آن استفاده‌های بسیاری می‌شود و برای مطالعات
علمی در دریاها، عملیات نظامی و اکتشافی و غیره نیز مورد توجّه قرار گرفته است. به
خصوص با توجه به اینکه مساحتی قابل توجه از زمین را دریاها به خود اختصاص داده‌اند
و انسان بوسیله کشتی است که از آن‌ها، هم چون سطح زمین استفاده می‌نماید، در گذشته
چنین می‌پنداشتند که  کره
زمین را خشکی و  بقیه
را آب فرا گرفته است ولی امروزه با مطالعاتی که انجام گرفته است به این حقیقت پی
برده‌اند که مقدار مساحت خشکی، اندکی بیش از آن است که سابقا ً فکر می‌کرده‌اند.

«انّ فی ذلک
لآیات لکلّ صبار شکور» در اینها نشانه‌ها و آیات عظمت الهی است ولی برای کسانی که
حوصله تفکّر و اندیشه در این آیات را دارند و در برابر این همه نعمت شکرگزار می‌باشند.

آیات الهی

«آیه» در واژه
عربی به معنی نشانه است و جمع آن «آیات» است که به معنای نشانه‌ها می‌باشد و در
قرآن این واژه به صورت مفرد و جمع زیاد وارد شده است، و مصادیق بسیاری هم برای آن
بیان نموده است. در سوره «بقره» می‌فرماید: «¨bÎ) ’Îû È,ù=yz ÏNºuq»yJ¡¡9$# ÇÚö‘F{$#ur É#»n=ÏG÷z$#ur È@øŠ©9$# ͑$yg¨Y9$#ur Å7ù=àÿø9$#ur ÓÉL©9$# “̍øgrB ’Îû ̍óst7ø9$# $yJÎ/ ßìxÿZtƒ }¨$¨Z9$# !$tBur tAt“Rr& ª!$# z`ÏB Ïä!$yJ¡¡9$# `ÏB &ä!$¨B $uŠômrsù ÏmÎ/ uÚö‘F{$# y‰÷èt/ $pkÌEöqtB £]t/ur $pkŽÏù `ÏB Èe@à2 7p­/!#yŠ É#ƒÎŽóÇs?ur Ëx»tƒÌh9$# É>$ys¡¡9$#ur ̍¤‚|¡ßJø9$# tû÷üt/ Ïä!$yJ¡¡9$# ÇÚö‘F{$#ur ;M»tƒUy 5Qöqs)Ïj9 tbqè=É)÷ètƒ» [2]
محققا ً در آفرینش آسمان‌ها و زمین و رفت و آمد شب و روز و کشتی‌ها که در سطح آب
برای بهره‌برداری مردم در حرکت است و بارانی که خدا از بالا فرو فرستاد تا به آن
زمین را بعد از مردن زنده سازد و انواع جنبندگان را در آن گسترده و همچنین در
تغییر مسیر بادها و ابرهائی که در میان زمین و آسمان معلق می‌باشند، نشانه‌هائی از
قدرت مطلقه پروردگار برای مردمی است که دارای عقل و اندیشه‌اند.

کوهها، دریاها،
تغییر فصل‌های سال، خلقت نباتات و حیوانات و آفرینش انسان‌ها، همه و همه آیات و
نشانه‌های وجود آن ذات مقدّس و آیات قدرت و حکمت او می‌باشند، و گاهی عمل یک انسان
هم آیه است:

«ô`ÏBur ¾ÏmÏG»tƒ#uä /ä3ãB$uZtB È@ø‹©9$$Î/ ͑$pk¨]9$#ur Nä.ät!$tóÏGö/$#ur `ÏiB ÿ¾Ï&Î#ôÒsù 4 žcÎ) ’Îû šÏ9ºsŒ ;M»tƒUy 5Qöqs)Ïj9 šcqãèyJó¡o„» [3]  و یکی از آیات الهی خوابیدن شما در شب و روز و
نیز جستجوی شما برای بدست آوردن روزی از فضل خداوند می‌باشد؛ در این امر آیاتی است
برای مردمی که سخن حق را می‌شنوند.

تمام اینها نشانه‌های
وجود خداوند و آیه علم و حکمت و قدرت و لطف الهی است بنابراین تمام جزء جزء این
جهان و نیز مجموع آن، آیات خداوند می‌باشند اگر انسان به دقّت پدیده‌های گوناگون
هستی را مورد مطالعه قرار دهد و در این کتاب بزرگ آفرینش بنگرد، پی به وجود
وحدانیّت «الله» برده و از علم و حکمت و قدرت او آگاه می‌گردد.

و نیز اگر کسی با
بینشی تخصّصی مسأله خواب را مورد توجه قرار داده و در آن درست دقّت نماید که این
چه حالتی است که بر افراد عارض می‌گردد و در آن حال چگونه روح بطور موقّت بدن را
ترک گفته و به نقاط دیگر سفر کرده و به هر جا سری می‌زند و از هر سو خبری می‌آورد
و سپس باز می‌گردد، آیات الهی را در آن آشکارا مشاهده می‌نماید.

«ª!$# ’®ûuqtGtƒ }§àÿRF{$# tûüÏm $ygÏ?öqtB ÓÉL©9$#ur óOs9 ôMßJs? ’Îû $ygÏB$oYtB ( ہšôJçŠsù ÓÉL©9$# 4Ó|Ós% $pköŽn=tæ |NöqyJø9$# ã@řöãƒur #“t÷zW{$# #’n<Î) 9@y_r& ‘‡K|¡•B 4 ¨bÎ) ’Îû šÏ9ºsŒ ;M»tƒUy 5Qöqs)Ïj9 šcr㍩3xÿtGtƒ» [4] خدا
است که به هنگام مرگ، ارواح مردم را می‌گیرد و کسی را که هنوز مردنش فرا نرسیده
است نیز در حال خواب روحش را قبض می‌نماید، سپس کسی را که مرگش مقدّر گردیده، روحش
را نگاه می‌دارد و آن را که مقدّر نشده، به پیکرش باز می‌گرداند تا اجل معین او
فرا رسد در این کار آیاتی است برای مردمی که می‌اندیشند.

پس در قرآن کریم
در موارد بسیاری واژه آیه و آیات، وارد گردیده است و از آن جمله در آیه مورد بحث
ما می‌باشد که می‌فرماید: «لیریکم من آیاته» تا نشانه‌های خداوند را به شما ارائه
دهد.

اکنون باید دید
چگونه حرکت کشتی بر روی دریاها و اقیانوس‌ها از آیات الهی به حساب می‌آید. وقتی
دقّت می‌نمائیم، می‌بینیم بشر، طیّ قرنها زندگی در خشکی سرمایه‌گذاری فکری نموده
تا توانسته است وسیله ای برای حرکت بر فراز آب بسازد و آن را رفته رفته با گذشت
زمان کامل و کامل تر سازد تا به صورت کنونی رسیده است.

مسأله دوّم
موادّی است که در ساختن کشتی به کار رفته است. خداوند این موادّ طبیعی را در معادن
و جنگل‌ها ایجاد فرموده که خود آنها هرکدام آیه‌ای از آیات پروردگار شمرده می‌شوند.

و سپس نیروی بدنی
انسان، که پس از نیروی فکری او که شکل کشتی را در مغز خویش طرح نموده و آن را در
عمل پیاده نموده و کشتی ساخته است، نیز آیه‌ای از آیات الهی است.

آب دریا خود آیه‌ای
به حساب می‌آید که کشتی بر روی آن حرکت می‌نماید و انسان را به مقصد و مقصود خود
می‌رساند. و در گذشته که کشتی‌های بادی به وسیله باد حرکت می‌کردند، باد به منزلۀ
موتور کشتی بود که اگر می‌ایستاد کشتی تا بهنگام وزش مجدد آن بی‌حرکت در وسط دریا
متوقّف می‌شد. و لذا در سوره «شوری» می‌فرماید: «ô`ÏBur ÏmÏG»tƒ#uä ͑#uqpgø:$# ’Îû ̍óst7ø9$# ÉO»n=ôãF{$%x.. bÎ) ùt±o„ Ç`Å3ó¡ç„ yxƒÌh9$# z`ù=n=ôàuŠsù y‰Ï.#uru‘ 4‘n=tã ÿ¾Ín̍ôgsß 4 ¨bÎ) ’Îû y7Ï9ºsŒ ;M»tƒUy Èe@ä3Ïj9 9‘$¬6|¹ A‘qä3x©» [5] و
یکی از آیات الهی حرکت کشتی‌ها است در آب که مانند قصرها در حرکت‌اند، اگر خداوند
بخواهد باد را ساکن سازد پس کشتی‌ها از حرکت باز ایستند، در این کار برای صابران
شکرگزار آیاتی است.

صابران شکرگزار

ولی نشانه بودن
حرکت کشتی بر روی آب برای کسی است که صبر و حوصله اندیشیدن و تفّکر در این آیات را
دارا باشد، وگرنه انسان تنبلی که حوصله کار و ساختن کشتی از خود نشان نمی‌دهد، پی
به آیات الهی نخواهد برد چرا که با ساختن کشتی این بخش از آیات برایش روشن می‌شود.
و قدرت خدا را به روشنی در آن مشاهده می‌نماید.

شما همین جامه‌ای
را که به تن می‌پوشید و یا ساختمانی را که برای سکونت خود مورد استفاده قرار می‌دهید
و یا ماشین و هواپیمائی که وسیله مسافرت شما است، نتیجه صبر و حوصله سال‌ها و بلکه
قرن‌هائی است که انسان با تلاش فکری و توان بدنی به ساختن و تکامل بخشیدن به آن
پرداخته تا به صورت کنونی رسیده است، و در آینده به آنها کیفیّت و تکامل بهتر و
بیشتری خواهد داد و بدون تردید اگر این صبر و پشت کاری مداوم نبود، هرگز به این
همه وسائل مدرن امروز دست نمی‌یافت و در نتیجه، آیات الهی برای او، همچنان
ناشناخته باقی می‌ماند.

و بدنبال آن می‌فرماید
«شکور»، حرکت کشتی که یکی از آیات خدا است این آیات و نشانه‌ها برای کسی است که
کاملا ً شکرگزار پروردگار باشد، وگرنه کسی که در اصل وجود پروردگار دچار تردید
است، هرگز توجهّی به این‌ها بعنوان آیات الهی نخواهد نمود تا چه رسد به اینکه
شکرگزار او باشد.

«#sŒÎ)ur NåkuŽÏ±xî Ólöq¨B È@n=—à9$$x. (#âqtãyŠ ©!$# tûüÅÁÎ=øƒèC ã&s! tûïÏe$!$# $£Jn=sù öNßg8¯gwU ’n<Î) ÎhŽy9ø9$# Nßg÷YÏJsù ӉÅÁtFø)•B 4 $tBur ߉ysøgs† !$uZÏF»tƒ$t«Î/ žwÎ) ‘@ä. 9‘$­Fyz 9‘qàÿx.» [6].

و هنگامی که موجی
چون ابرها (در سفر دریا) آنها را بپوشاند (و بر فراز سرشان قرار گیرد) خدا را با
اخلاص می‌خوانند، امّا زمانی که آنها را به خشکی رسانیده و نجات داد، بعضی راه
اعتدال را پیش می‌گیرند (و به ایمان خویش وفادار می‌مانند در حالی که بعضی دیگر
فراموش کرده و راه کفر را پیش می‌گیرند) و آیات ما را جز پیمان‌شکنان کفران‌گر
انکار نمی‌نمایند.

خداوند، منجی
بیچارگان

برای کسانی که
سفر دریائی نموده‌اند و در وسط دریا گرفتار طوفان شده و امواج عظیم دریا را که
همانند کوهی سر از آن بیرون کشیده و کشتی را از هر سو در میان خویش احاطه می‌نمایند،
این تشبیه قرآن، از امواج دریا به ابرها بهتر قابل درک است. وقتی انسان در چنین
وضعیتی قرار گیرد و مرگ را در پیش چشم خویش ملاحظه نماید، در آن لحظه‌های بحرانی
دیگر دل از همه بریده و تنها به خداوند امید می‌بندد و از صمیم قلب و از اعماق
ضمیر روی به سوی پروردگار می‌آورد و با اخلاصی که تا به آن هنگام در خویش سراغ
نداشته است خدا را می‌خواند.

مردی به حضور
حضرت امام صادق علیه السلام شرفیاب گردید و عرض کرد: «یا ابن رسول الله! دلنی علی
الله ماهو فقد اکثر علیّ المجادلون و حیرونی؟ فقال له: یا عبدالله هل رکبت سفینه
قطّ؟ قال: نعم، قال: فهل کسر بک حیث لاسفینه تنجیک ولا سباحه تغنیک؟ قال: نعم.
قال: فهل تعلق قلبک هنالک ان شیئا ً من الاشیاء قادر علی ان یخلصک من ورطتک؟ فقال:
نعم قال الصادق علیه السلام: فذلک الشیء هو القادر علی الانجاء حیث لامنجا و علی
الاغاثه حیث لامغیث». [7]

ای فرزند رسول
خدا! منکرین خدا با من به مجادله بسیار پرداخته بطوری که مرا در پاسخ متحیر ساخته‌اند،
از شما می‌خواهم که با دلائل و براهین مرا به ذات مقدس او راهنمائی فرمائی.

امام: ای بنده
خدا! آیا سوار کشتی شده‌ای؟

مرد: آری.

امام: آیا اتفاق
افتاده که کشتی بشکند و در آن حال نه کشتی دیگری به نجات تو بشتابد و نه بوسیله
شنا رهائی یابی؟

مرد: آری.

امام: آیا در آن
هنگام هیچ به قلبت گذشته که موجودی هست که قادر به نجاتت از این مهلکه خواهد بود؟

مرد: آری.

امام صادق «ع»
فرمود: آن موجود همان «الله» است که در آن هنگام که نجات‌بخش و فریادرسی نیست،
قادر به نجات و امداد انسان خواهد بود.

آری! در آن هنگام
که آدمی برای لحظه‌ای از تحت تأثیر جاذبه‌های مادّی و کششهای غریزی آزاد گردیده و
امیدش را به آنچه که تا آن وقت به آن امیدوار بود از دست می‌دهد، فطرت خداجویش به
یکباره بیدار شده و از سر خلوص خدا را می‌خواند و تنها از او استمداد می‌نماید، و
بهمین دلیل است امام او را متوجه آن لحظه می‌سازد، چرا که بزرگترین دلیل برای
اثبات وجود خالق، شهادت فطرت خود انسان است.

 



[1]
سوره لقمان، آیه 31.

/

درجات ایمان

درسهائی از نهج
البلاغه

خطبه 231

آیت الله العظمی
منتظری

درجات ایمان

در ادامۀ بحث از
خطبه 231 نهج البلاغه با شرح فیض الاسلام، به این مقطع از خطبه رسیدیم که حضرت می‌فرماید:
اگر خواستید از کسی بیزاری بجوئید، صبر کنید تا مرگش فرا رسد، آنگاه از او براءت و
بیزاری جوئید زیرا مرگ، مرز بیزاری است.

در این رابطه
روایت جالبی در کتاب کافی نقل شده است که آن را در اینجا می‌آوریم تا برادران و
خواهران متوجه شوند که بیشتر قضاوتهای ما دربارۀ افراد برخلاف مذاق شریعت است.

از همکیشان
بیزاری مجوئید

حضرت امام صادق
علیه السلام سرّاج را که از خادمان حضرت بود، برای مأموریتی، پی کاری می‌فرستد.
سرّاج گوید: پس از اتمام مأموریت، در وقت نماز عشا بود که بازگشتیم. من خیلی خسته
بودم و خودم را در بسترم انداختم. امام صادق علیه السلام تشریف آوردند و فرمودند:
ما آمده ایم. من راست نشستم و حضرت کنار بستر من نشست. آنگاه پرسید: آن کار را
انجام دادی؟ عرض کردم: آری. و گزارش کار خود را به حضرت دادم. حضرت خدا را حمد و
ستایش کردند.

سپس سخن از
جماعتی به میان آمد، و من گفتم: «جعلت فداک، إنّا نبرأمنهم، انهم لایقولون
مانقول»- قربانت گردم! ما از آنها بیزاری می‌جوئیم زیرا آنها به آنچه ما اعتقاد
داریم، اعتقاد ندارند.

حضرت فرمود:
«یتولّونا ولا یقولون ما تقولون، تبرؤون منهم؟»- آنها از دوستان ما هستند ولی به
آنچه شما عقیده دارید، اعتقاد ندارند، از آنها بیزاری می‌جوئید؟!

از این فراز
روایت استفاده می‌شود که آنها شیعه بوده اند و از علاقمندان و محبّان اهل بیت، ولی
به آن درجه اعتقادی که اصحاب حضرت داشتند، نرسیده بودند، با این حال سرّاج می‌گوید،
از آنها بیزاری می‌جوئیم و حضرت اعتراض می‌کنند به این طرز تفکّر و چنین قضاوت
کردن نسبت به افراد.

امام صادق علیه
السلام در ادامۀ اعتراض خود می‌فرمایند: «فهوذا عندنا مالیس عندکم فینبغی لنا ان
نبرأ منکم؟!» پس اگر چنین است، آنچه نزد ما هست و به آن اعتقاد داریم، نزد شما
نیست و به آن نرسیده اید، پس سزاوار است که ما هم از شما بیزاری جوئیم؟!

سرّاج می‌گوید:
من عرض کردم: نه! قربانت گردم.

آنگاه حضرت
فرمود: «وهوذا عندالله مالیس عندنا، افتراه اطرحنا؟» و همچنین چیزهائی (حقایقی)
نزد خدا هست که ما نیز نداریم (و به آن درجات نرسیده ایم) پس آیا خداوند ما را طرد
کرده است؟ سرّاج می‌گوید: نه بخدا قسم! قربانت گردم، چه معامله ای با آنها داشته
باشیم؟

حضرت فرمود:
«فتولوّهم ولا تبرّؤوا منهم»- پس آنها را دوست داشته باشید و از آنها بی‌زاری
نجوئید. یعنی گرچه آنها در درجات پائین تری از ایمان قرار دارند و اعمالشان در حدّ
اعمال شما نیست، با این حال آنها را دوست داشته باشید و از آنها دوری و بیزاری
نجوئید.

مراتب ایمان

آنگاه حضرت به
تفصیل درجات ایمان را چنین بیان می‌فرمایند:

«انّ من المسلمین
من له سهمٌ و منهم من له سهمان و منهم من له- ثلاثه أسهم، و منهم من له أربعه
أسهم، و منهم من له خمسهُ أسهم و منهم من له ستَّه أسهم و منهم من له سبعه أسهم.
فلیس ینبغی أن یُحمَل صاحب السَّهم علی ما علیه صاحب السَّهمین ولا صاحب السهمین
علی ما علیه صاحب الثلاثه ولا صاحب الثلاثه علی ما علیه صاحب الأربعه ولا صاحب
الأربعه علی ما علیه صاحب الخمسه ولا صاحب الخمسه علی ما علیه صاحب السّته ولا
صاحب السّته علی ما علیه صاحب السَّبعه…»

(کافی- ج 2، ص 42)

برخی از مسلمانان
هستند که بیش از یک سهم از ایمان ندارند (دارای درجۀ ضعیفی از ایمان هستند) و برخی
دو سهم از ایمان دارند و برخی سه سهم… تا هفت سهم. پس سزاوار نیست به آن کس که
یک درجه از ایمان دارد، تحمیل کنی که باید مثل آن کس باشی که دارای دو درجه و دو
سهم است. و همچنین آنها را که دو درجه دارند، با آنها که سه درجه دارند نباید
مقایسه کرد وو…

شرایط محیط در
ایمان تأثیر دارد

در هر صورت، حضرت
می‌خواهند بفرمایند که ایمان اشخاص تفاوت دارد و کسی که یک درجه از ایمان را دارد،
نمی‌توانی به او تحمیل کنی که مانند کسی باشد که دو درجه ایمان دارد. آن کسی که
بیشتر درس خوانده و معلومات دارد و استعدادش زیادتر بوده و محیط خانوادگیش آمادگی
بیشتری به او می‌داده است و خلاصه شرایط محیط و خانوادگی و تربیت و رشد فکری برای
او فراهم تر بوده است با آن کسی که در یک محیط بد پرورش یافته و پدر و مادرش از
سواد و دانش بهره ای نداشته اند و خلاصه شرایط برای او فراهم نبوده، قابل مقایسه
نمی‌باشد. او که در درجۀ پائین تری از ایمان است، اگر نسبت به انقلاب اسلامی بی‌تفاوت
باشد، نباید مؤاخذه شود ولی آن کس که در دانشگاه امام صادق علیه السّلام به تحصیل
علم مشغول بوده و شرایط خانوادگی و محیط برایش فراهم آمده بوده است، نه تنها بی‌تفاوتی
از او پذیرفته نیست که باید به انقلاب اخلاص ورزد و اگر نارسائی یا کمبودی دید،
برای خدا تحمّل کند و به حساب انقلاب و اسلام نگذارد.

یک‌وقت به دزفول‌رفته‌بودیم.
یکی‌از‌سرهنگ‌های نیروی‌هوائی‌آنجا‌به‌ما‌می‌گفت:‌«سی‌سال تمام‌ به ما تزریق‌کردند:
چه‌فرمان یزدان، چه‌فرمان شاه!! اکنون پس از سی‌سال تربیت غلط، خود را بازیافته‌ایم
و می‌خواهیم بدانیم اسلام چه می‌گوید؟ نماز و روزه چیست؟ و احکام اسلام را اکنون
می‌خواهیم بیاموزیم». او درست می‌گوید، پس از سی سال پرورش غلط، تازه می‌خواهد به
اسلام روی آورد، نباید از او توقع زیادی داشت و نباید او را طرد کرد و نباید او را
با کسی که تمام عمرش را در محیطی مذهبی به سر برده است مقایسه نمود باید نسبت به
افراد جاذبه داشته باشیم و مراتب و درجات ایمان اشخاص را در نظر بگیریم و عجولانه
دربارۀ آنان قضاوت نکنیم.

در روایتی از
حضرت سجاد علیه السلام آمده است: «لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان لقتله»- اگر ابوذر
می‌دانست چه در قلب سلمان می‌گذرد، هر آینه او را می‌کشت.

در روایت دیگری
آمده است: سلمان در رتبه دهم است و ابوذر در رتبۀ هشتم. و معنایش این است که ابوذر
دو درجه ایمانش از سلمان کمتر است و لذا در آن روایت می‌فرماید: «اگر ابوذر از
معتقدات قلبی سلمان اطلاع داشت، او را می‌کشت»، چرا که با معتقدات قلبی خودش نمی‌توانست
مقایسه کند.

با رفتار خود مردم
را از انقلاب نرانید

پس وقتی ابوذر با
آن مقام والائی که در اسلام دارد، نمی‌تواند مراتب ایمان سلمان را درک و یا تحمّل
کند، نباید از اشخاصی که در محیط‌های غیر مذهبی پرورش یافته‌اند و دارای درجات
پائین ایمان هستند، توقّع زیادی داشت. اگر خدای نخواسته یک تازه مسلمان را طرد
کنیم، گناه بزرگی مرتکب شده‌ایم. اگر رفتار من و شما سبب شود یک نفر را که می‌خواهد
به انقلاب و اسلام باز گردد، خدای نخواسته به دامن ضد انقلاب برگردد یا به اسلام و
روحانیت بدبین شود، گناهی بزرگ مرتکب شده‌ایم. در قرآن می‌خوانیم: «من قتل نفسا ً
بغیر نفس او فساد فی الارض فکأنما قتل الناس جمیعا ً» و هیچ قتلی بالاتر از این
نیست که انسانی را از هدایت به گمراهی و ضلال سوق دهیم.

مبادا اخلاق من و
شما سبب شود کسی به اسلام و انقلاب بدبین شود و به انحراف کشیده شود که در آن حال،
گناهش به عهدۀ ما خواهد بود. باید از ائمه علیهم السلام یاد بگیریم و افراد ضعیف
الایمان را نه تنها طرد نکنیم که با رفتار و اخلاق خوب، آنان را هدایت کنیم و به
اسلام و انقلاب سوق دهیم.

در همین روایتی
که از امام صادق علیه السلام نقل شد، حضرت پس از اینکه مراتب ایمان را می‌شمارند.
داستانی ذکر می‌کنند که خیلی جالب است:

تازه مسلمانی که
کافر شد

حضرت می‌فرماید:
یک نفر بود که همسایه‌ای نصرانی داشت. آن مسلمان متعبّد مقدس، روزی همسایه نصرانی
خود را به اسلام دعوت کرد و او را تشویق و ترغیب نمود و مزایای اسلام را برای او
تعریف کرد به نحوی که آن نصرانی متأثر شده و به اسلام گروید و شهادتین را بر زبان
جاری ساخت.

روز بعد- قبل از
اذان صبح- آن مسلمان به خانۀ همسایه تازه مسلمانش رفت و در را کوبید. نصرانی پرسید
کیست؟ گفت: من هستم. پرسید: این وقت سحر چه می‌خواهی؟ گفت: وضو بگیر و لباست را
بپوش و حرکت کن با هم به مسجد برویم و نماز بخوانیم.

آن تازه مسلمان
وضو گرفت و لباسش را پوشید و با دوستش به سوی مسجد روانه شد. در آنجا نماز شب را
خواندند و همچنان نمازهای مستحبی را تا وقت اذان صبح شد.

پس از اذان، نماز
صبح را بجا آوردند و مشغول تعقیبات شدند تا آفتاب طلوع کرد! مرد نصرانی برخاست که
به منزلش باز گردد، آن مرد به او گفت: کجا می‌روی؟ روز کوتاه است و چیزی تا اذان
ظهر باقی نمانده است!! آن تازه مسلمان- بیچاره- نشست تا وقت ظهر شد، نماز ظهر را
بجای آورد. دوستش به او گفت: بین ظهر و عصر وقتی نیست؛ و او را مجبور کرد بماند تا
نماز عصر فرا رسد و پس از تمام شدن نماز عصر، نصرانی برخاست که به منزلش برگردد.
به او گفت: روز که به پایان رسیده و چیزی به وقت نماز مغرب باقی نیست! خلاصه او را
نگهداشت تا نماز مغرب را خواندند، آنگاه نصرانی خواست به منزلش برود، به او گفت:
یک نماز دیگر باقی است، آن را هم بخوانیم، آن وقت آزاد می‌شوی! لذا همچنان منتظر
ماندند تا وقت (فضیلت) نماز عشا رسید و نماز را با هم خواندند، آنگاه متفرق شدند.
فردا صبح آن مرد مسلمان باز هم به در خانۀ تازه مسلمان رفت و در را کوبید. نصرانی
پرسید: چه می‌خواهی؟ گفت: وضو بگیر، لباست را بپوش و بیا تا با هم به مسجد برویم و
نماز بگذاریم! مرد نصرانی در پاسخ گفت: برای این دین یک آدم بیکاری غیر از من
جستجو کن. من آدم بیچاره‌ای هستم و زن و بچه دارم و می‌خواهم آنها را نان بدهم!!

آنگاه حضرت می‌فرماید:
او را از چیزی خارج کرد و به همان بازگرداند. یعنی او را از کفر خارج کرد ولی با
این کج سلیقگی و مقدّس مأبی آن بیچاره را دوباره به کفر بازگرداند.

دست رد به سینه
افراد نزنید

بنابر این،
برادران و خواهران باید هشیار باشند، موقعیت و سابقه اشخاص را در نظر بگیرند و به
آنان تحمیل مالایطاق نکنند و اگر دیدند کسی را که چندین سال در منجلاب فساد بوده و
اکنون شعله‌ای از انقلاب و اسلام در او پیدا شده- که چه بسا در درگاه خداوند
مقرّبتر هم از آنها باشد- به او مجال بدهند و میدان را جلوش باز کنند و از او عضو
مؤثر و نافعی برای جامعه بسازند نه اینکه دست رد به سینه او بزنند و او را طرد
کنند و در اثر کج سلیقگی چنین از او بخواهند که مانند خودشان به اسلام و انقلاب
خدمت کند و در نتیجه بجای خوشبینی، به انقلاب بدبین شود و به روش سابق خود یا بدتر
باز گردد، در این صورت مانند این است که او را کشته‌اند و از بین برده‌اند.

در روایت دیگری
که در همین جلد از کتاب کافی از امام صادق علیه السَّلام نقل شده است، حضرت چنین
می‌فرماید:

«إنّ الإیمان عشر
درجات بمنزله السَّلم یصعد منه مرقاه بعد مرقاه فلایقولنَّ صاحب الاثنین لصاحب
الواحد لست علی شئ حتی ینتهی الی العاشر. فلا تسقط من هو دونک فلیسقطک من هو فوقک،
واذا رایت من هو أسفل منک بدرجه فارفعه الیک برفق ولا تحملنّ علیه مالایطیق
فتکسره، فإنّ من کسر مؤمنا ً فعلیه جبره».

(کافی- ج 2- ص 45)

ایمان ده درجه
دارد، مانند نردبان است که پلّه پلّه از آن بالا می‌روند، پس کسی که دارای دو درجه
است، به کسی که یک درجه دارد نگوید: تو هیچ ارزشی نداری! و همچنین بالاتر تا برسد
به صاحب ده درجه. بنابراین، کسی که از تو پائین تر است و درجه ایمانش کمتر است، او
را کوچک مشمار و ساقط مکن زیرا آن کس که درجه‌اش از تو بیشتر است تو را ساقط خواهد
کرد. و اگر کسی را دیدی که یک درجه از تو پائین تر است، او را بامدارا و زبان خوش
بالاتر ببر و به درجۀ خودت برسان و هرگز به او تحمیل مکن آنچه را که برایش دشوار
است و توان آن را ندارد، که در این صورت او را می‌شکنی- و از ایمان دور می‌سازی- و
همانا کسی که مؤمن را بشکند، بر او واجب است که او را دوباره هدایت نماید و جبران
کند.

در کتاب ایمان و
کفر کافی روایتهای بسیار جالبی است که خوب است برادران و خواهران مطالعه کنند و
استفاده نمایند.

مردم را با رفتار و گفتار، با زبان و بیان، با اخلاق خوب و
سازنده به طرف اسلام و انقلاب جذب نمائید نه اینکه روشی تند و خشن داشته باشید که
مردم را طرد کنید. شما که می‌خواهید پیرو راستین پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه
و آله و ائمه معصومین علیهم السلام باشید و آنان را اسوه و الگوی خود می‌دانید
باید جاذبه داشته باشید و با اخلاق خوب تمام گروه‌ها و اقشار مختلف را به سوی
انقلاب و اسلام سوق دهید.

در هر صورت، حضرت امیر علیه السلام در این قسمت از خطبه نهج
البلاغه می‌فرماید: اگر خواستید از کسی بیزاری بجوئید، صبر کنید- فورا ً قضاوت
نکنید- تا اینکه مرگش فرا رسد چرا که مرگ مرز بیداری است. یعنی اگر تا آن وقت به
حال انحراف باقی ماند و بازگشت نداشت، می‌توانید از او بیزاری بجوئید.

حرّبن یزید ریاحی «ره» کاری کرد که به صورت ظاهر تمام حوادث
کربلا معلول عمل او بود زیرا حضرت را نگهداشت و نگذاشت باز گردد و جنگ رخ داد و
حضرت و تمام اصحاب و یارانشان شهید شدند. ولی دم آخر که وجدانش او را به حرکت در
آورد و پشیمان شد و توبه کرد، حضرت توبه‌اش را پذیرفت و کارش بجائی رسید که شخصیتی
مانند حضرت ولی عصر ارواحنالتراب مقدمه الفداء به زیارتش می‌رود و در مقابل او و
دیگر یارانش می‌ایستد و می‌فرماید: «بأبی انتم وامّی، طبتم وطابت الأرض التی فیها
دفنتم…».

مخلصین را جذب و توطئه‌گران را طرد کنید

من بار دیگر تذکر می‌دهم که پست‌های کلیدی مهم را باید به
اشخاصی داد که صد در صد مورد اطمینان هستند و از پست خود سوء استفاده نمی‌کنند ولی
طرد کردن اشخاص درست نیست؛ بویژه در جامعۀ امروز ما که ما نیاز فراوان به اساتید
دانشگاه‌ها، متخصصین و دانشمندان رشته‌های مختلف داریم، ما به نیروهای فنّی و با
مهارت احتیاج داریم و نباید به بهانه اینکه مثلا ً در گذشته سابقۀ خوبی ندارد یا
با اعضای سلطنت عکس گرفته است، آنها را طرد کنیم. همینقدر اگر توطئه‌گر نباشد
کفایت می‌کند زیرا وقتی شرایط دانشگاه اسلامی باشد، او هم ناچار است که خود را با
شرایط جدید بسازد و جذب شود.

البتَّه اگر استادی خواست عقاید انحرافی را مانند فلسفه
ماتریالیسم یا مارکسیسم به فرزندان ما تزریق کند، قابلیت ندارد گرچه او را هم ممکن
است هدایت کنند و پس از اطمینان به کار خود باز گردانند. اما اگر بر عقیدۀ انحرافی
خود باقی بود، باید او را رها سازند. امّا آن استادان و متخصصانی که اکنون بازگشته‌اند
و به سوی انقلاب روی آورده‌اند، اگر آنان را طرد کنیم، فاجعه است و لطمه‌اش به
دانشگاه‌های ما و صنایع ما و کشور ما و جامعه ما وارد خواهد شد.

اینچنین اشخاصی که تلاش در طرد افراد متخصّص دارند یا نادان
و جاهلند و یا افراد مغرضی می‌باشند که از این راه می‌خواهند به کشور و انقلاب
لطمه بزنند. چه بسا افراد منحرف و یا مارکسیسم با دروغ و خدعه وارد انجمن‌های
اسلامی بشوند و خود را منافقانه جا بزنند و در پی ضربه زدن به دستگاه‌های علمی و
صنعتی ما باشند. باید افراد مخلص با دقَّت و هشیاری، مواظب چنین عناصر فاسدی باشند
و ضمنا ً بچه‌های با اخلاصی که از روی نادانی و جهل ضربه می‌زنند را هم روشن کنند
و نگذارند چنین فاجعه‌های جبران ناپذیری در دستگاه‌های علمی و فنی ما وارد شود.

من این مطلب را همواره تکرار می‌کنم و روی آن اصرار دارم
زیرا مسئله روز ما است: کشور ما بحمدالله از نظر زمین، آب، معادن، ذخایر فنّی و
دیگر منابع طبیعی و خدادادی غنی است ولی از نظر نیروی انسانی ماهر و متخصص فقیر
است. باید از نیروهای موجود استفاده کرد و آنها را طرد نکرد مگر کسانی که توطئه‌گر
باشند که در آن صورت نه تنها فایده ای ندارند بلکه ضررشان به اسلام و جامعه
انقلابی ما بمراتب بیشتر خواهد بود.

ادامه دارد

 

/

ولادت امام مجتبی علیه السّلام

ولادت امام مجتبی
علیه السّلام

بنا به نقل
مورخین در نیمۀ مبارک رمضان سال دوم یا سوم هجرت ولادت با سعادت سید جوانان بهشت،
ریحانۀ رسول الله صلی الله علیه و آله و اولین ثمرۀ درخت پربار ولایت، امام حسن
مجتبی علیه السلام است.

امام مجتبی علیه
السلام هفت ساله بود که جد بزرگوارش و سپس مادرش فاطمه زهرا سلام الله علیها را از
دست داد و سی سال در دوران امامت پدر می‌زیست و مدت امامتش 10 سال بود.

امام مجتبی علیه
السلام شبیه‌ترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله و از خوشروترین و زیباترین
مردم بود. چهره‌ای سفید و نورانی آمیخته به سرخی، قامتی متوسط، شانه‌هائی گشاده و
محاسنی پر و زیبا داشت. و چون متولد شد پاک و پاکیزه و مطهر بود و تسبیح و تهلیل
خداوند می‌گفت و آیاتی از قرآن را بر لب داشت.

روز ولادت

در روز فرخنده
ولادتش جدّ گرامش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به خانۀ دخترش آمد. اسماء
بنت عمیس از زهرای اطهر سلام الله علیها پرستاری می‌کرد پیامبر فرمود: اسماء
فرزندم را بیاور. اسماء گوید او را در پارچه زردی پیچیده و به حضرت دادم فرمود مگر
من نهی نکردم که نوزاد را در پارچه زرد نپیچید پس او را در پارچه سفیدی پیچیدم و
به خدمتش آوردم آنحضرت اذان در گوش راستش و اقامه در گوش چپش گفت:

پیامبر صلی الله
علیه و آله با این کار اولین آوای توحید را بگوش فرزند خواند گرچه او پیش از ولادت
نیز در عالم غیب از پرتو توحید بهره مند بود و در هیچ مرحله ای از توحید جدا نبود
ولی سر حلقه موحدان باید اولین ندای توحید را در گوش ظاهری او بخواند تا سنّتی شود
که همه، فرزندان خویش را بر اساس توحید پرورش دهند و روش تربیتی را با فطرت توحید
که در سرشت انسان است همگون سازند.

تعیین نام

سپس پیامبر خدا
صلی الله علیه و آله از امیرالمؤمنین علیه السلام خواست تا نام این مولود فرخنده
را معین کند. عرض کرد من هرگز بر رسول خدا سبقت نمی‌جویم. رسول خدا نیز از تعیین
نام فرزند ابا کرد و گفت هرگز بر خدای خویش پیشی نمی‌گیرم خداوند متعال جبرئیل
امین را فرستاد تا هم تبریک گوید و هم برکات آسمان را بر خانواده وحی و رسالت فرود
آرد و نام مقدس «حسن» را بر آن نوزاد مبارک نهد که حسن طلعت او جهان را منّور
ساخته. نام حسن و حسین دو مدال افتخار است که خداوند بر آن سروران جوانان بهشت
آویخت. هرگز قبل از آنها چنین نامی در عرب مرسوم نبود. با اینکه معنائی بسیار جالب
و مناسب دارد چرا که دلالت بر حسن و زییایی خلق و خلق دارد و مردم معمولا ً مایلند
فرزندان خویش را بنامهای نیکو مزیّن سازند ولی گویا خداوند این دو نام ارجمند و
زیبا را از ذهن آن مردم محو نمود که با آنهمه تفنّنی که عرب در استفاده از الفاظ
زیبا دارد هرگز بیاد این دو نام جالب و مناسب نیافتاد تا اولین بار بر این
بزرگواران اطلاق شود.

پیامبر گرامی
اسلام چنان از تولّد این فرزند خرسند بود که همه همواره این عاطفه و مهر سرشار را
از حرکات و کلمات آنحضرت مشاهده می‌کردند و مایه تعجب همگان بود.

علاقه پیامبر

امیرالمؤمنین
علیه السلام گوید شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله که فرمود: این دو پسر
(حسن و حسین) مرا چنان بخود مشغول ساخته اند که نمی‌توانم دیگری را دوست بدارم
خداوند مرا امر کرده که آنها و دوستان آنها را دوست بدارم.

شاید جمله بعد
برای دفع این توهم باشد که دوستی پیامبر نسبت به آنها تنها بدلیل مهر پدری است.
حضرت با بیان امر الهی این توهم را پاسخ گفتند.

در روایت دیگری
عمران بن حصین گوید پیامبر فرمود: ای عمران هر چیزی در قلب انسان جائی دارد و هیچ
چیز در قلب من هرگز جای این دو پسر (حسن و حسین) را ندارد عمران گوید من با تعجب
گفتم تا این اندازه؟! فرمود ای عمران آنچه بر تو مخفی مانده بیش از آنست که می‌بینی.
خداوند مرا فرمان داده که آنها را دوست بدارم…

بارها رسول خدا
صلی الله علیه و آله حسن و حسین را دو ریحانه و دو گل خوشبوی می‌خواند. بارها در
حال نماز بر دوش پیامبر سوار می‌شدند و آنحضرت سجده را طولانی می‌کرد تا آنها خود
فرود آیند و مردم معطّلی را بدلیل نزول وحی می‌پنداشتند ولی آنحضرت توضیح می‌داد
که بخاطر حسن و حسین است که در سجده معطل شدم. و بارها رسول خدا صلی الله علیه و
آله در حال خطبه از منبر به زیر می‌آمد و آنان را بر دوش می‌گرفت و باز می‌گشت.

براستی شگفت
انگیز است! ولی توجه بعظمت رسول خدا صلی الله علیه و آله این مسأله را روشن می‌سازد
که اینها تنها بدلیل مهر پدری نیست بلکه حضرت مطلبی را که بسیار مهم است با این
روش به مردم می‌رساند که با هیچ بیانی نمی‌توانست عظمت آن مطلب را گوشزد نماید.

برخورد با طاغوت
در کودکی

امام مجتبی علیه
السلام همچون سایر امامان از همان اوایل کودکی عظمت و شخصیت فوق العادۀ خویش را
ابراز می‌فرمود. در تواریخ عامه و خاصه آمده است که آن حضرت پنج ساله بود که
ابوسفیان برای تحکیم معاهدۀ مشرکان با مسلمانان به مدینه آمد و هرکس را واسطه قرار
داد حاضر به شفاعت نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله نشدند. خدمت امیرالمؤمنین
علیه السلام آمد آنحضرت نیز نپذیرفت زیرا بعضی از مشرکان پیمان را شکسته و برخی از
هم‌پیمانان رسول الله صلی الله علیه و آله را کشته بودند. ابوسفیان امام حسن علیه
السلام را دید به حضرت زهرا سلام الله علیها خطاب کرده گفت ای دختر محمد از این
کودک بخواه تا مرا نزد جدش شفاعت کند و با این کار بر عرب و عجم سیادت و آقائی
نماید. امام حسن علیه السلام سوی او آمد و دستی بر بینی او کوبید و دست دیگر را بر
ریش او زد و فرمود: ای ابوسفیان بگو لا اله الا الله، محمد رسول الله تا ترا شفاعت
کند. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود حمد خدای را که آل محمد صلی الله علیه و آله
و از ذریّه آن حضرت کسی را مانند یحیی بن زکریا قرار داد که خداوند دربارۀ او
فرمود: «و آتیناه الحکم صبیا».

هیبت و محبوبیت

واصل بن عطا
گوید: بر چهرۀ حسن علیه السلام سیمای انبیا و هیبت پادشاهان بود. و چنان محبوبیتی
میان مردم داشت که هرگاه در بیرون خانه بر بساط مخصوص خویش می‌نشست مردم از دو سوی
گرد می‌آمدند و هرگز از جلوی روی او نمی‌گذشتند بیست بار یا بیشتر پیاده به حج
خانه خدا رفت و حتّی گاهی با پای برهنه راه می‌رفت در حالیکه شتران فراوان همراه
آنحضرت بود مردمیکه سواره از آن راه می‌گذشتند چون او را پیاده می‌دیدند همگی
پیاده می‌شدند. راوی می‌گوید یکبار که چنین شد مردم خسته گشته سعدبن ابی وقاص که
خود یکی از صحابه و از شخصیت‌های عرب بود را دیدند که او نیز به احترام آنحضرت
پیاده شده است از او خواستند که ایشان را وادارد تا سوار شود حضرتش در پاسخ فرمود:
هرگز سوار نمی‌شوم ولی از راه به کناری می‌روم تا مردم به راه خود ادامه دهند.

سخاوت امام مجتبی

جود و سخاوت
آنحضرت زبانزد خاص و عام بود دو یا سه بار تمام دارائی خویش را دو قسمت کرد نیمی
را در راه خدا بخشید و نیمی را نگهداشت و در بعضی از روایات است که دوبار آنچه
دارائی داشت در راه خدا داد غلامان او گفتند دیگر درهمی نمانده که با آن حاجتی را
تهیه نمائیم حضرت فرمود: ولی من امیدوارم که برای اینکار نزد خداوند اجری عظیم
داشته باشم.

بینوائی وارد
مسجد رسول الله صلی الله علیه و آله شد عثمان بن عفان را دید و از او حاجت را
خواست وی 5 درهم به او داد بینوا گفت به کسی راهنمائیم کن که مرا کمک نماید عثمان
گفت به آن جوانان روی آور و اشاره کرد به حسنین علیهما السلام و عبدالله بن جعفر،
بینوا پیش رفت و سلام کرد و از آنان کمک خواست امام مجتبی علیه السلام فرمود: ای
مرد سؤال جایز نیست بجز در سه مورد خونیکه به خطا ریخته باشی و از عهده دیۀ آن بر
نیائی و قرضی که بر تو سنگینی کرده و از ادای آن عاجز باشی و فقر و تنگدستی که تو
را به خاک مذلت افکنده باشد آیا چیزی از این سه مورد در تو وجود دارد؟ مرد گفت آری
یکی از اینها در من هست امام مجتبی علیه السلام به او 50 دینار طلا داد و امام
حسین علیه السلام چهل و نه دینار و عبدالله چهل و هشت دینار- بینوا نزد عثمان
برگشت و داستان را باز گفت و از این که آنها بی‌مورد کمک نمی‌کنند اظهار تعجب کرد.
عثمان گفت: اینان کسانی هستند که علم و حکمت را در انحصار خویش دارند.

زهد و تقوی

از امام زین
العابدین علیه السلام روایت شده که فرمود: حسن بن علی بن ابی طالب علیهم السلام در
عبادت و زهد و فضیلت بر همه مردم آن زمان مقدم بود و چون به حج می‌رفت پیاده می‌رفت
و گاهی با پای برهنه می‌رفت و چون یاد مرگ و قبر و قیامت و صراط می‌افتاد می‌گریست
و هرگاه به یاد حضور در پیشگاه مقدس خداوند متعال می‌افتاد صیحه ای می‌زد و از هوش
می‌رفت و چون یاد از بهشت و جهنم می‌کرد همچون مار گزیده به خود می‌پیچید و به
خداوند از آتش جهنم پناه می‌برد و بهشت را آرزو می‌کرد.

خلافت و صلح

امام مجتبی علیه
السلام پس از شهادت پدر به اتفاق اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله که پیرامون پدر
بزرگوارش بودند خلافت ظاهری را پذیرفت و چون مسأله اصلی آن زمان همچون زمان ما جنگ
با طاغوت شام بود حضرتش با درایت تمام ثغور و حدود مملکت اسلامی را در کنف رعایت
خویش گرفت و لشکریان پدر را به جنگ دشمن بسیج ساخت. جاسوسان معاویه را که به قصد
از هم پاشیدن لشکر اسلام به عراق فرستاده بود دستگیر و اعدام نمود و معاویه را از
پی‌آمد حرکتهای زشتش بر حذر داشت و با وی اعلام جنگ نمود.

ولی افسوس که از
بی‌وفائی و نفاق و زشتخوئی اهل کوفه که همیشه بر پیشانی آنان چون داغ مذلتی است که
هرگز پاک نخواهد شد آن امام مظلوم ناچار شد که جنگ را رها کند و از خلافت ظاهری
کنار رود. فتنۀ کبری و امتحان بزرگ و مصیبت عظمای امت از آن روز شروع شد که امت
ندانسته افرادی را که هرگز لیاقت خلافت را نداشتند بر اهل بیت وحی که از سوی خدا
برای رهبری خلق منصوب شده بودند مقدم داشته. آن بزرگان که ریاست در این جهان را از
عطسۀ بزی کمتر می‌دانستند و ارزشی برای آن قائل نبودند مگر به عنوان وسیله ای که
حقی را بر پا دارند و باطلی را بمیرانند چون چنین پستی و دنائت را در آن مردم
مشاهده نمودند و یافتند که هرگز امیدی به هدایت آنان نیست آنها را به خود
واگذاشتند تا نتیجۀ این بدرفتاری را ببینند. و چنین است که نسلهای بعدی آن جامعه
نیز به آن بلا گرفتار شدند و جز تشتت و فقدان رهبر صالح و مورد اعتماد نتیجه‌ای از
آن رفتار خویش نچیدند و این سنت الهی است. «ولن تجد لسنت الله تحویلا».

خدای را شکر که
به امت قهرمان و مسلمان ایران به فضل پیروی از مکتب ولایت اهل بیت چنان لیاقتی داد
که حتی پیش از ظهور مهدی آن محمد صلی الله علیهم اجمعین از فیض وجود رهبری عظیم
الشأن از همان دودمان پاک بهره‌مند ساخت که اسلام را دوباره حیات بخشیدند و جهان
را از این اسلام خواهی به تلاطم درآوردند. و تا امت لیاقت از خود نشان ندهد خداوند
نعمت رهبر صالح را بر آنها عطا نخواهد فرمود. امید است که به لطف الهی قدر این
نعمت را هرگز فراموش نکنیم و هرگز از فیض آن محروم نمانیم. آمین.

 

/

سخنان معصومين

سخنان معصومین

عفت و پاکدامنی

·       
رسولخدا صلی الله
علیه و آله:

«ان الله یحبّ
الحیی الحلیم المتعفّف»

(سفینه البحار- ج 2 ص 207)

خداوند انسان
بسیار باحیا و بردبار و پاکدامن را دوست دارد.

·       
رسولخدا صلی الله
علیه و آله:

«ثلاث اخافهنّ
علی امتی من بعدی: الضلاله بعد المعرفه و مضلاّت الفتن و شهوه البطن و الفرج».

(اصول کافی- ج 2- ص 79)

برای امت خویش
نسبت به سه چیز احساس خطر می‌نمایم:

گمراهی پس از
شناخت، آشوب های گمراه کننده، میل جنسی و شکم پرستی.

·       
رسولخدا صلی الله
علیه و آله:

«اکثر ما تلج به
امّتی النّار الأجوفان: البطن و الفرج»

(اصول کافی- ج 2- ص 79)

بیشترین عاملی که
امّت مرا به آتش وارد می‌نماید، شکم و مسائل جنسی است.

·       
امیر مؤمنان علیه
السلام:

«افضل العباده
العفاف»

(اصول کافی ج 2 ص 79)

برترین عبادت،
عفت و پاکدامنی است.

·       
امیرمؤمنان علیه
السلام:

«کل قانع عفیف»

(غررالحکم- ج 2- ص 546)

هر انسان قانعی،
عفیف و پاکدامن است.

·       
امیرمؤمنان علیه
السلام:

«لکاد العفیف ان
یکون ملکا ً من الملائکه»

(نهج البلاغه- کلمه قصار 474)

نزدیک است شخص
پاکدامن (از نظر مقام و ارزش همچون) فرشته ای از فرشتگان باشد.

·       
امیرمؤمنان علیه
السلام:

«قدرالرّجل علی
قدر همّته و عفّته علی قدر غیرته»

(بحار ج 70 ص 4)

ارزش مرد باندازه
همت او است و عفّتش بمقدار غیرتش.

·       
امیرمؤمنان علیه
السلام:

«دلیل غیره
الرجل عفّته»

(غررالحکم ج 2- ص 401)

نشانه غیرت مرد،
پاکدامنی و عفّت او است.

·       
امام باقر علیه
السلام:

«قال رجل لابی
جعفر علیه السلام: ان ضعیف العمل، قلیل الصیام ولکنّی ارجو ان لاآکل الاّ حلالا ً.

فقال له: ایّ
الاجتهاد افضل من عفه بطن و فرج»

(اصول کافی- ج 2- ص 79)

شخصی به امام
باقر علیه السلام عرض کرد: من در انجام عبادات و روزه های مستحبی کوشا نبوده و ضعیفم
ولی امیدوارم جز از مال حلال استفاده ننمایم.

امام فرمود:
کدامین تلاش و کوشش از پاکدامنی و پرهیز از حرام بالاتر است؟

·       
امام صادق علیه
السلام:

«انّما شیعه
جعفربن عفّ بطنه و فرجه واشتدّ جهاده و عمل لخالقه ورجا ثوابه وخاف عقابه فاذا
رأیت اولئک، فاؤلئک شیعه جعفر.»

(وسائل- جلد 11- ص 199)

همانا شیعه جعفر
(امام صادق علیه السلام) کسی است که عفیف و پاکدامن بوده و در جهاد با نفس سخت کوش
و قاطع باشد، برای آفریدگار خود عمل نماید و به پاداش او امید داشته و از کیفرش
بیمناک باشد. پس هرگاه چنین افرادی مشاهده نمودی، آنان شیعیان و پیروان جعفرند.

 

/

علی علیه السّلام شخصیتی جاویدان

بمناسبت شهادت
امیرالمؤمنین علی علیه السّلام

علی علیه السّلام

شخصیتی جاویدان

استاد شهید آیت
الله مرتضی مطهری

مقدمه:

دوازدهم اردیبهشت
ماه امسال مصادف است با شهادت استاد شهید آیت الله مرتضی مطهّری «ره» و ضمنا ً 28
اردیبهشت مصادف است با نوزدهم ماه رمضان، روز ضربت خوردن مولای متّقیان،
امیرمؤمنان علی علیه السّلام، و ما برای اینکه مجلّه را به نام نامی آن حضرت
متبرّک کنیم و ضمنا ً یادی از استاد شهید مطهّری کرده باشیم، یکی از سخنرانی‌های
ایشان را دربارۀ حضرت‌امیر‌علیه‌السّلام که در تاریخ 18‌رمضان 1345 در مسجد اتّفاق
تهران ایراد کرده‌اند، انتخاب کرده و پس از تحریر به صورت مقاله درآورده، تقدیم به
خوانندگان عزیز می‌نمائیم.

علی، شخصیتی
جاویدان

«والشمس وضحیها
والقمر اذا تلیها»- قسم به خورشید و آن روشنائی خورشید و قسم به ماه در آن موقعی
که پس از خورشید طلوع می‌کند.

ظاهر مفهوم آیه
همین خورشید است و همین ماه ولی در روایات تعبیر لطیفی شده است: خورشید، پیغمبر
صلّی الله علیه و آله است و ماه، امیرالمؤمنین علیه السّلام است که پیرو و دنباله
رو و مقتبس از روشنایی او است.

پیامبر اکرم در
مورد قرآن می‌فرماید: «القرآن یجری کما یجری الشمس والقمر»- قرآن جریان دارد
همانگونه که خورشید و ماه جریان دارند.

یعنی همانگونه که
ماه و خورشید در یکجا ثابت نیستند که تنها بر سرزمین معینی بتابند و از آن سرزمین
تجاوز نکنند، قرآن نیز کتابی نیست که مربوط به مردم معینی باشد. قرآن از مختصات یک
ملّت نیست بلکه دائما در حال طلوع کردن است. اگر مردمی از قرآن رو برگردان شوند،
خیال نکنید قرآن از بین رفته است چرا که اقوام دیگری در دنیا خواهند بود که خیلی
بهتر و بیشتر از آنها قرآن را استقبال می‌کنند.

قرآن همیشه زنده
است

یکی از اعجازهای
قرآن- که واقعا ً برای کسی که اهل مطالعه باشد، اعجاز است- این نسبتی است که قرآن
با تفسیرهای قرآن دارد. چهارده قرن است که قرآن نازل شده و ملاحظه می‌کنیم که از
همان قرن اول، مفسرین آن را تفسیر کردند. بسیاری از مفسرین از صحابه بوده اند
مانند عبدالله بن عباس و عبدالله بن مسعود. طبقۀ بعد، طبقه تابعین اند مانند سدی و
ابن جبیر. در هر دوره ای مردم از قرآن همان را می‌فهمیدند که تفسیر می‌کردند. سپس
دوره عوض شد و فهم و ادراک مردم تغییر کرد و علوم پیشرفت داشت، لذا تفاسیری دیده
می‌شود که آن تفاسیر گذشته را نسخ کرده است. مردم می‌دیدند که تفاسیر قبلی قابل
مطالعه کردن نیست ولی خود قرآن زنده است. می‌دیدند قرآن با آنچه که امروز تفسیر
شده بهتر تطبیق می‌کند تا آنچه که در گذشته تفسیر کرده بودند. یعنی قرآن جلو می‌آید،
و تفسیر قرون اول را همانجا رها می‌کند. در قرن دوم هم تفاسیری بر قرآن نوشته اند
ولی در قرن سوم علوم توسعه پیدا می‌کند و دانش بشر پیشرفت می‌نماید و تفسیر دیگری
نوشته می‌شود. تازه مردم این قرن می‌بینند که این تفسیر انطباق بهتری با خود قرآن
دارد و آن تفسیر قبلی مسخره است و به هیچ قیمتی نمی‌شود آن را زنده کرد. قرن به
قرن همچنان جلو آمده و تفاسیر قرنهای پیش را کنار گذاشته ولی خود قرآن همچنان به
جلو آمده است.

دو قرن نشاط نه
دو قرن سکوت

امروز می‌بینید
که یک متفکّر امروزی وقتی قرآن را مطالعه می‌کند، احساس می‌نماید که این کتاب، یک
کتاب مطالعه کردنی است و از خواندن آن لذّت می‌برد. «ادوارد براون» مستشرق معروف
در جلد اول کتاب «تاریخ ادبیات»- که تاریخ فکری ایرانیان را بیان می‌کند- راجع به
وضع ایرانیان در صدر اول اسلام بحث می‌نماید. در آنجا مطالب بسیار خوبی دارد.
البته مطالبی هم دارد که اشتباه است. [1] می‌گوید:
«من کوشش می‌کنم که در این کتابم، خودم را از یک اشتباه بزرگ که بعضی از هموطنانم
مرتکب شده اند مصون بدارم. آن اشتباه این است که بعضی از هموطنان من [2] نام
دو قرن اول اسلام برای ایران را دو قرن سکوت گذاشته اند، تا بعد از دو قرن دولت
طاهریان و بعد سامانیان و سپس صفاریان تشکیل شد. این دو قرن را ایرانیان از خود
حکومتی تشکیل نداده بودند یعنی ایرانی پادشاه یا خلیفه نبود وگرنه قدرتهائی به
اندازۀ قدرت خلیفه تشکیل داده بودند، وزارت می‌کردند بگونه ای که به اندازه خود
خلیفه دارای قدرت بودند مانند برامکه یا فضل ذوالریاستین. منظورشان این است که دو
قرن اول اسلام از نظر ایران دو قرن سکوت و خاموشی بوده است. یعنی ایرانی، اسلام را
به طوع و رغبت نپذیرفت بلکه زور سیاسی بوده که بر آنها تحمیل شده بود و تا وقتی که
از خود پادشاهی نداشتند در سکوت و خاموشی بسر می‌بردند.»

ادوارد براون می‌گوید:
ولی من کوشش می‌کنم این اشتباه را مرتکب نشوم برای اینکه اگر ما به تاریخ ایران
مراجعه کنیم می‌بینیم به اندازه ای که ایرانی در آن دو قرن نشاط و فعالیت داشته
است، هیچ ملّتی در تاریخش نداشته است. این دو قرن سکوت نیست بلکه دو قرن نشاط و
فعالیت است.

سخن دیگری که این
مرد می‌گوید راجع به زردشت است. می‌گوید: چطور شد اسلام که آمد، دین زردشت منسوخ
شد و حتی الفبای پهلوی رفت و الفبای عربی جای آن را گرفت؟ سپس ادامه می‌دهد: بعضی
از مستشرقین شاید در اینجا بخواهند زور را مستمسک قرار دهند ولی تاریخ نشان می‌دهد
که ملت ایران دین زردشت را از روی رضا و رغبت رها و با کمال رغبت دین اسلام را
انتخاب کرد. ما که یکنفر خارجی هستیم و نه مسلمانیم، وقتی قرآن را جلومان بگذاریم،
کتاب زند و پازند [3]
را هم بگذاریم، می‌بینیم اصلا ً با قرآن طرف نسبت نیست. اساسا ً قرآن یک کتاب زنده
است و برای همیشه زنده است. امروز هم یک کتاب زنده است و انسان خودش را از آن بی‌نیاز
نمی‌بیند. اما آثار زردشت چیزی نیست که قابل مطالعه باشد. آنگاه می‌افزاید:
ایرانیان که کور نبودند، از یک طرف قرآن را می‌دیدند و از طرفی دیگر کتاب زردشت را
مشاهده می‌کردند که این دو قابل مقایسه نیستند، قهرا ً قرآن را انتخاب می‌کردند.
این خودش دلیل بر رشد ملت ایران است. دلیل بر این است که ملت ایران در عین اینکه
به ملّیت خودش علاقمند بوده است ولی هرگز تعصّب ملّی چشم او را کور نکرده است.
یعنی بخاطر تعصّبات ملّی پا روی حقیقت نمی‌گذاشته است.

آری! این فخر
ملّت ایران است که تعصّب او را کور و کر نکرد. نگفت: چون قرآن از میان ملّت ما
برنخاسته است، هر چه هم خوب باشد آن را نمی‌خواهیم! بلکه گفت: خوب را باید گرفت.
اگر از میان ملّت خودش هم چیزی برخاسته بود که آن را حقیقت نمی‌دانست با آن مبارزه
کرد؛ افشین را که یک سردار ایرانی است به قتل رساند. پس ملت ایران رشد خویش را در
این جهت که اگر حقیقتی را ببیند ولو از خارج باشد، آن را می‌پذیرد، ثابت کرده است
همانطور که اسلام را پذیرفت و اگر باطلی را ببیند گرچه از میان ملت خودش باشد زیر
بارش نمی‌رود. این نشانه رشد این ملت است.

علی، مانند قرآن
زنده و جاوید است

علی بن ابیطالب
علیه السّلام از آن شخصیتهائی است که مخصوص به زمان معینی نمی‌باشد. او مربوط به
تمام زمانها است. علی شخصیتی دارد و کلامی دارد که هر چه زمان بگذرد، زمان نمی‌تواند
آن را کهنه سازد. پس معلوم می‌شود شخصیت‌ها بر دو گونه اند: شخصیتهای ابدی پابرجا
و شخصیتهای متغیّر.

جبران خلیل
جبران، این مسیحی لبنانی که در دوازده سالگی به آمریکا رفته است و به دو زبان عربی
و انگلیسی کتابهائی نوشته که شاهکار است، با اینکه مسیحی است از جزء شیفتگان مولای
متقیان علی علیه السّلام است. من در آثارش دیده ام که بهر مناسبتی که باشد، وقتی
می‌خواهد از شخصیتهای بزرگ دنیا نام ببرد، نام عیسای مسیح و علی بن ابیطالب را می‌برد.

از جمله سخنان او
دربارۀ حضرت امیر علیه السّلام این است که: «من از این راز دنیا سر در نمی‌آورم که
چرا بعضی از افراد از زمان خودشان اینقدر جلو می‌باشند. به عقیدۀ من علی بن
ابیطالب مال آن زمان نبود، به این معنی که زمان مال علی بن ابیطالب نبود» (یعنی آن
زمان ارزش علی را نداشت. علی قبل از زمان خودش متولد شده بود).

آنگاه می‌گوید:
«وفی عقیدتی ان علی بن ابیطالب اول عربی جاور الروح الکلیه وسامرها»- به عقیده من،
علی بن ابیطالب اولین شخصیتی است از عنصر عرب که همیشه در کنار روح کلّی عالم است
(یعنی همسایه خدا است) و او مردی بود که شبها با روح کلّی عالم به سر می‌برد.

علی خودش دربارۀ
افرادی می‌فرماید: «اللهم بلی لاتخلو الارض من قائم لله بحجّه اما ظاهرا ً مشهورا
ً و امّا خائفا ً مغمورا ً» تا آنجا که می‌فرماید: هجم بهم العلم اعلی حقیقه کثیره
و باشروا روح الیقین و أنسوا بما استوحش منه الجاهلون». [4]

می‌فرماید:
«هستند افرادی که علم از باطن به آنها هجوم آورده است. در حقیقت روشنائی یعنی
علمشان غیر از این علمهای متغیر نسخ شدنی است. به آن عمق حقیقت رسیده اند و با روح
یقین مباشر و متّصل شده اند»، که این عمق یقین را نیز از لسان خودش چنین درمی‌یابیم:
«لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا ً» اگر پرده برداشته شود بر یقین من افزوده نمی‌گردد.

در ادامۀ آن حکمت
می‌فرماید: «… وصبحوا الناس با بدان ارواحها معلّقه بالمحل الأعلی»- بدنهایشان
با مردم است ولی روحهایشان در ملأ علی است.

حال ببینید چقدر
سخت و دشوار است که «روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم» علی، چنین مردی می‌خواهد
با خوارج بسر ببرد!! اصلا ً تصوّر کردنی نیست. کدام درد از این بالاتر است؟ در
نامه ای حضرت به یکی از خویشاوندانش می‌نویسد که: حال که دیدی روزگار بر من سخت
است، تو هم رفتی! براستی برای علی مرگ آسایش بود.

شخصیتهای ثابت و
متغیّر

نتیجه بحث اینکه:
همانطور که قوانین دنیا بر دو قسم است: ثابت و متغیّر؛ شخصیتهای انسانی هم
همینطورند. یعنی بعضی از افراد و شخصیتها، شخصیت همۀ زمانها هستند، چهره‌هائی
هستند که در تمام زمانها درخشانند و هیچ زمانی نمی‌تواند آنها را کهنه و منسوخ
بکند. ولی بعضی از چهره‌ها مربوط به یک زمان و دوره خاصّی است که تا آن دوره هست،
افراد را به دنبال خود می‌کشاند و درخشندگی دارد ولی وقتی که اوضاع عوض شد، بکلّی
آن شخصیت از آنچه که هست سقوط می‌کند و افکارش منسوخ می‌شود… شما هیچ عالمی از
علمای اسلامی و یا غیر اسلامی نمی‌توانید پیدا کنید که لااقل صدی هشتاد از آراءش
منسوخ نشده باشد. ابن سینا را می‌بینید که نیمی از عقائد او کهنه شده است. ارسطو
را می‌بینید که در مشرق زمین افرادی پیدا شدند که با آن همه احترامی که برای ارسطو
قائل بودند بسیاری از عقائد او را خراب کردند و افکار دیگری بجای آن گذاشتند و در
مغرب زمین آنچنان ارسطو شکسته شد که یک عده اصلا ً راه اغراق و مبالغه را پیموده،
ارسطو را مسئول انحراف فکری بشر دانستند.

دکارت منسوخ شده
است و الآن به افکار او می‌خندند. وقتی که انسان «عدّه» شیخ طوسی را می‌بیند و با «رسائل»
شیخ انصاری مقایسه می‌کند، می‌بیند «عدّه» شیخ طوسی را فقط باید در کتابخانه‌ها به
عنوان آثار قدیم نگهداری کرد و اکنون ارزش اینکه یک کتاب درسی باشد ندارد. در هر
صورت شما نمی‌توانید یک نفر را پیدا کنید که کتاب او صد در صد زنده مانده باشد.
امّا در میان افراد بشر، چهره‌هائی هست منسوخ نشدنی، کهنه نشدنی؛ چهره‌هائی که در
تمام زمانها می‌درخشند و افراد را جذب می‌کنند. علی بن ابیطالب چنین شخصیتی است که
مربوط به تمام زمانها است و هرگز کهنه نمی‌شود. او ابدی، پابرجا و جاودانه است…

دنیا عقیم است که
مانند علی بزاید

پس از گذشت سالها
از شهادت علی علیه السّلام، روزی «عدی بن حاتم» نزد معاویه آمد. معاویه می‌دانست
که عدی یکی از یاران قدیمی مولا است، خواست کاری بکند که این دوست قدیمی بلکه یک
کلمه علیه حضرت سخن بگوید. گفت: عدی! فرزندانت چه شدند؟ [5] عدی
گفت: در رکاب مولایشان علی با تو که در زیر پرچم کفر بودی، جنگیدند و کشته شدند.

معاویه- عدی! علی
دربارۀ تو انصاف نداد!

عدی- چطور؟

معاویه- پسران
خودش را نگهداشت و پسران تو را به کشتن داد.

عدی- معاویه! من
دربارۀ علی انصاف ندادم. نمی‌بایست علی امروز در زیر خروارها خاک باشد و من زنده
باشم. ای کاش من مرده بودم و علی زنده می‌ماند!

معاویه دید تیرش
کارگر نیست، گفت: عدی! الآن دیگر کار از این حرفها گذشته است، چون تو زیاد با علی
بودی، دلم می‌خواهد، مقداری کارهایش را برایم توصیف کنی!

عدی- معاویه!
معذورم بدار.

معاویه- نه! حتما
ً باید بگوئی!

عدی- حال که باید
بگویم، آنچه را که می‌دانم می‌گویم، نه اینکه مطابق میل تو سخن بگویم!!

آنگاه عدی شروع
به صحبت کردن دربارۀ علی علیه السّلام کرد و گفت: یکی از خصوصیتهای او این بود که
علم و حکمت از اطرافش می‌جوشید.

علی شخصیتی بود
که در مقابل ضعیف، ضعیف بود و در مقابل ستمکاران، نیرومند.

با اینکه در میان
ما می‌نشست و هیچ تکبری نداشت و بدون امتیاز می‌نشست، اما خداوند یک هیبتی از او
در دل مردم قرار داده بود که بدون اجازه نمی‌توانستیم حرف بزنیم…

بعد گفت: معاویه!
می‌خواهم منظره ای را که به چشم خود دیده ام برایت تعریف کنم. در یکی از شبها خودم
علی را در محراب عبادت دیدم. دیدم مستغرق خدای خودش است و محاسن شریفش را بدست
مبارک گرفته می‌گوید: آه! آه از این دنیا و آتشهای آن. یا دنیا غرّی غیری! ای دنیا
دیگری را غیر از من فریب بده. آنچنان عدی، علی را وصف کرد که دل سنگ معاویه تحت
تأثیر قرار گرفت بطوری که با آستین اشکهای صورتش را پاک می‌کرد. آنگاه گفت: «دنیا
عقیم است که مانند علی بزاید».

و مناقب شهد
العدوّ بفضلها                                             والفضل
ما شهدت به الأعداء

 



[1]
اصلا ً یک نفر خارجی نمی‌تواند در اینگونه موارد اشتباه نکند. کسی که دارای فرهنگ
بخصوصی است، قطعا ً وقتی وارد یک فرهنگ اجنبی می‌شود، ممکن است اشتباه کند.

/

دانستيهائي از قرآن

دانستني هايي از
قرآن

روزه و خودسازی

«یا ایهّا الذین
آمنوا کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم لعلکم تتّقون». [1]

ای کسانی که
ایمان آورده اید روزه بر شما نوشته شد، آنچنان که بر افراد پیش از شما نوشته شده
بود، که پرهیزکار گردید.

کتب علیکم
الصیام: کتابت به معنی نوشتن است، راغب در مفردات می‌گوید: از آنجا که وقتی چیزی
واجب می‌شود نخست اراده ایجاب آن گردیده و سپس به صورت سخن و یا نوشته اظهار می‌شود
لذا از اراده مزبور به نوشتن نیز تعبیر می‌گردد، از اینرو این جمله در اینجا دلالت
بر وجوب روزه می‌نماید.

لعلکم تتّقون:
باشد که متّقی شوید، چرا که صرف امساک نمی‌تواند عامل پیدایش تقوی در انسان باشد،
بلکه هنگامی از چنین نقش سازنده ای برخوردار خواهد بود که با توجّه کاملی به
خداوند همراه بوده و در سایر ایّام سال در حفظ و تداوم این حالت معنوی بکوشد، از
اینرو امیرمؤمنان علیه السلام می‌فرماید: «کم من صائم لیس له من صیامه الاّ الظمأ»
چه بسا روزه داری که جز تشنگی از روزه خویش بهره ای نصیبش نمی‌شود.

در چند آیۀ قبل
خداوند از مؤمنان دعوت به استفاده از مواهب طبیعت نموده و فرمود: «یا ایّها الذین
آمنوا کلوا من طیبات ما رزقناکم» ای کسانی که ایمان آورده اید از نعمت های پاکیزه
ای که به شما روزی دادیم بخورید، و سپس در این آیه با همان خطاب از مؤمنان می‌خواهد
که در تمام مدّت روزهای ماه رمضان، از مبطلات روزه که از آنجمله همان نعمت‌های یاد
شده در آیه قبل است، امساک نمایند، چه اینکه قرآن کریم هدف از آفرینش انسان را
تنها در لذّت جوئی و استفاده از نعمت‌های گوناگون زندگی خلاصه نمی‌نماید، بلکه می‌خواهد
او را از حدّ یک انسان طبیعی تا اوج و بلندای یک انسان الهی بالا برد.

این است که امیر
مؤمنان علیه السلام طیّ نامه ای به عثمان بن حنیف می‌نویسد: «فما خلقت لیشغلنی اکل
الطیّبات کالبهمیه المربوطه همّها علفها او المرسله شغلها تقممها، تکترش من
اعلافها، وتلهو عمّا یرادبها» آفریده نشده ام که خوردن غذاهای نیکو مرا (از
مسئولیتهایم) باز دارد، همانند چهارپایی بسته که تمام همّش در علوفه اش بوده و یا
حیوانی که خاکروبه ها را بهم زند تا چیزی یافته بخورد و شکم را از علفی که به دست
آورده پر نماید و از آن هدفی که برای او در نظر گرفته شده است غافل گردد.

قرآن می‌خواهد
انسانی بسازد که قدرت مقابله با هرگونه مشکلی را در زندگی داشته و از عهده انجام
مسئولیتهای سنگینی که رفاه طلبان از انجام آن عاجزند، به سادگی برآید. بیهوده نیست
که پیش از فریضه جهاد دستور روزه می‌رسد، از اینرو امام هشتم علیه‌السلام بعنوان
یکی از علل تشریع روزه می‌فرماید: «ورائضا ً‌لهم‌علی‌اداء‌ما‌کلّفهم» [2]
روزه مردم مسلمان را برای انجام وظایفی که به آنان محوّل گردیده است آماده و تربیت
می‌نماید.

می‌خواهد انسانی
بسازد که با گرفتن روزه فقر و محرومیت گرسنگان جامعه خویش را احساس نموده و با
انفاق و کمک‌های مادّی خویش به یاری آنان بشتابد، از اینرو در آغاز همین سوره که
صفات متّقین را بر می‌شمرد، از جمله اوصاف آنان از «ممّا رزقناهم ینفقون» یاد می‌نماید،
یعنی از آنچه روزیشان ساخته ایم انفاق می‌نمایند.

در این رابطه
امام باقر (ع) بعنوان یکی از فلسفه های تشریع روزه می‌فرماید: لیجد الغنی الجوع
فیحنو علی الفقیر»[3]
تا انسان غنی و مرفه رنج و سختی گرسنگی را دریافته و بر تهی دستان ترحّم نماید.

 



[1]
سوره بقره، آیه 178.

/

سرمقاله

آیا ما با عراق
می‌جنگیم؟!

بِسْمِ اللَّهِ
الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

تجلی اسلام در
جمهوری اسلامی استوره حاکمیت و سلطه اجتناب ناپذیر یکی از دو ابرقدرت شرق یا غرب
بر تمام اقطار عالم و رویدادهای جهان را درهم شکست. بر کاخهای سیاه استکبار لرزه
افکند و ملتهای دربند و دل مرده را نور امید و گرمی حرکت و حیات بخشید و بدینسان
بزرگترین خطر، تمام قدرتهای شیطانی و استکباری را تهدید کرد این خطر موجب گردید تا
شرق و غرب رقیب در برخورد با آن با احساس مشارکت همصدا و همدست شوند و تمام ایادی
آنها ناچار شدند تا پردۀ نفاق و نقابهای فریبنده ای که بر چهرۀ پلیدشان داشتند عقب
زنند و همگی بمصداق «الکفر مله واحده» برای مقابله با این خطر بزرگ بپاخاستند و با
ناکامی در توطئه های گوناگون سرانجام بجنگی تمام عیار علیه جمهوری اسلامی دست
یازیدند.

در این راستا
آمریکا این شیطان بزرگ و امّ الفساد قرن که بزرگترین ضربه را از پیروزی انقلاب
اسلامی در ایران دریافت کرده بود با داشتن بیشترین اشتهای جهانخواری و فتنه انگیزی
بعنوان محور و کانون تمام جنایتها به سازماندهی و تقسیم کار برای خنثی سازی این
خطر بزرگ دست بکار شد: تأمین سلاح و کارشناس را با استفاده از همدردی و هراس و
حماقت روسها و سلطه ایکه بر هم پیمانهای غربی خود داشت بعهده آنها گذاشت و هزینه
را از کیسه خلیفه یعنی دلارهای نفتی نوکران و مزدورانش در منطقه بخشید و جان دادن
و تباه شدن را نیز به ملت و ارتش عراق واگذار نمود و بیرق سرداری قادسیه را نیز بر
دوش صدام نهاد تا با جنگی برق‌آسا! و همراه آن با طوفانی از جنگ سیاسی، اقتصادی،
تبلیغاتی و… کانون انقلاب اسلامی را شکسته و نور اسلام را خاموش کند! و البته
این بود معنی بیطرف بودن آمریکا در جنگ تحمیلی و همین است معنی شیطان بزرگ بودن.

در چنین جنگی
جریان طبیعی امور و معادلات و محاسبات کامپیوتری بیانگر شکست و نابودی قطعی جمهوری
اسلامی بود ولی مرور زمان و واقعیت، عکس محاسبات فوق را اثبات کرد و مقاومت و
پیروزیهای شگفت انگیز امّت اسلام، جهانیان را در تحیّر و ناباوری عمیقی فرو برد و
برای همگان شکست ناپذیری جمهوری اسلامی و قدرت فزایندۀ آن محقّق گردید. گرچه هنوز
نامحرمان سراپردۀ غیب نتوانسته اند که رمز و راز این واقعیّت را کشف کنند و
نخواهند توانست.

بموازات پایداری
و ثبات و پیروزیهای جمهوری اسلامی در مقابل تمام ابرقدرتها و موفقیت تزنوین نه
شرقی نه غربی و پیامدهای گستردۀ آن در سطح جهانی که بحرکت و بالندگی ملّتهای دربند
و ایجاد بحرانهای عمیق در محافل استکباری انجامید، وحشت و سردرگمی قدرتهای شیطانی
فزونی گرفت و اگر در آغاز برای بازیابی و حفظ منافع خود جنگ را بمنظور براندازی
جمهوری اسلامی براه انداختند اکنون برای حفظ حیثیت و موجودیت خود تلاش می‌کنند که
شکست نخورند!

امروز برای همۀ
مردم جهان روشن شده است که این جنگ برخلاف آنچه بوقهای استکباری القاء می‌کردند
جنگ بین ایران و عراق یا عرب و عجم و یا شیعه و سنّی نیست بلکه با آشکار شدن حمایت
بیدریغ و همه جانبۀ تمام قدرتهای شیطانی از رژیم صدام در جنگ با جمهوری اسلامی
ایران برای ملل جهان مشخص گردیده که تمام جهان کفر در مقابل اسلام می‌جنگند- البته
اسلام راستینی که با هرگونه ظلم و تجاوزی سرسازگاری ندارد نه اسلام دروغینی که با
منافع مستکبرین تضادی ندارد و یا حتّی در خدمت آنها است مانند اسلامی که فهد و
مبارک و دیگر سران مزدور حاکم بر اکثر کشورهای اسلامی از آن دم میزنند- و این یک
واقعیّت است که اکنون جنگ جهانی سوم بطور اعلام نشده و در شکلی ویژه بوقوع پیوسته
است با این تفاوت که اگر در دو جنگ جهانی گذشته دو مجموعه از کشورها با توان
تقریبا ً متوازن می‌جنگیدند اکنون تمام قدرتهای استکباری و اذناب آنان با
برخورداری از تمام امکانات پیشرفته در یک طرف و در طرف دیگر یک کشور کوچک یکّه و
تنها و با امکانات محدود و مشکلات فراوان- 
البته با اتّکال به خداوند- در حال جنگ می‌باشند.

اکنون همه می‌دانند
که جمهوری‌اسلامی به تنهائی و بدون کمک مالی و تسلیحاتی بیگانگان و حتّی کارشکنی‌ها
و فشارهای گوناگون آنان روی پای خود ایستاده و در جنگ پیروزمندانه به پیش می‌رود
ولی عراق از خود هیچ چیز نداشته و در هر لحظه ای حمایت نظامی، مالی، سیاسی وو…
جهان استکبار از رژیم صدام قطع شود و یا نزدیک به دو میلیون نفر بیگانه شاغل در
عراق از مستشاران روسی و فرانسوی گرفته تا کارگزاران و مزدوران مصری و کره ای
وو… دست از کار بکشند، مسلم است که صدام نه آنکه توان کمترین مقاومتی را در
برابر قدرت اسلام نخواهد داشت بلکه حتّی بدون کمترین عملیاتی از درون ساقط می‌شود.

با چنین وضعیتی
پیروزی قطعی جمهوری اسلامی در این جنگ بمعنی پیروزی بر صدام نخواهد بود بلکه بمعنی
شکست تمام قدرتهای شیطانی در مقابل یک کشور مستقل و نوپا تلقّی شده و جمهوری
اسلامی بعنوان ابرقدرتی که به تنهائی بر هر دو ابرقدرت و هر دو اردوگاه شرق و غرب
پیروز شد پا به صحنۀ جهان خواهد گذاشت و بصورت یک الگو و هم بعنوان یک پشتوانۀ
نیرومند، تمام ملتها را بیک انقلاب فراگیر علیه تمام قدرتهای شیطانی سوق خواهد داد
و طوفانی سهمگین تمام منطقه و جهان را فرا خواهد گرفت.

پس ملت قهرمان
ایران بخوبی آگاه است که این جنگ در حقیقت جنگ با صدام نیست که صدام چنین ارزشی را
ندارد بلکه جنگ با تمام استکبار و ظلم و تجاوز حاکم بر جهان است و صدام نه برای ما
موضوعیّت دارد نه برای آنان و ما اگر برای سقوط صدام پای می‌فشاریم برای همان چیزی
است که جهان استکبار از آن می‌ترسد آنها بویژه اکنون در شرائطی قرار گرفته اند که
برای حفظ حیثیّت و موجودیت خویش تا آنجا که در توان دارند در حفظ صدام خواهند
کوشید لکن ملت بزرگ اسلام با توجه به هدف رفع فتنه از کل عالم- و اینکه فتنه گران
عالم همگی بنوعی در این جنگ شرکت دارند و با پیروزی در این جنگ تمام آنان محکوم به
شکست خواهند شد- همچنان بپایداری خود ادامه خواهد داد و اگرچه امیدوار است که در
هر یک از عملیات به پیروزی نهائی دست یابد ولی با توجه به عظمت هدف خویش و با توجه
باینکه در برابر خود نه تنها صدام را که تمام قدرتهای استکباری را می‌بیند آماده
است که اگر دهها سال دیگر هم جنگ طول بکشد و اگر لازم باشد همانگونه که حضرت امام
فرمودند در همین جنگ «تا آخرین نفر و تا آخرین منزل و تا آخرین قطرۀ خون برای
اعتلای کلمه الله بایستد و حکومت نه شرقی نه غربی را در اکثر کشورهای جهان پایه
ریزی کند» چرا که پیروزی نهائی در این جنگ بمعنی پیروزی حق بر باطل و اسلام بر
تمام مستکبران است که آزادی تمام بشریت مظلوم را در پی خواهد داشت انشاءالله.
والسلام.

رحیمیان

 

/

امام خمینی ثابت و استوار

امام خمینی ثابت و استوار از آغاز تا کنون

مسجد و منبر

«درصدر اسلام، از مسجد، ارتش راه می‌افتاد برای جنگ با کفار
و با قلدرها. و از همان مسجد خطبه خوانده می‌شد و مردم دعوت می‌شدند و از مسجد راه
می‌افتادند و می‌رفتند به طرف دشمنی که بر ضد مسلمین قیام کرده یا مال مردم را
چپاول می‌کند یا انحراف دارد… در خطبه نماز جمعه مقدرات مملکت باید بیان شود.
مسائل سیاسی، اجتماعی، گرفتاریهای مسلمین و اختلافات مسلمین باید طرح بشود و رفع
بشود».

21/8/57

«درصدر اسلام، مسجد و منبر مرکز فعالیت‌های سیاسی بوده است.
طرح بسیاری از جنگهای اسلامی از مسجد ریخته می‌شد… در عصر رسول الله «ص» مسجد
مرکز اجتماع سیاسی بود. محراب یعنی مکان حرب. از محرابها باید جنگ پیدا شود چنانچه
بیشتر از محرابها پیدا می‌شد».

26/3/58

«ملت مسلمان ما در تمام بلاد به مساجد روی آورند و نهضت را
از راه مساجد که جبهۀ محکم اسلام‌اند، زنده نگهدارند».

17/4/58

«ما با ذکر خدا پیش برویم و نماز بالاترین ذکر خدا است. اگر
در نماز کوتاهی بشود و هر کس بگوید: من خودم تنهائی در خانه‌ام نماز می‌خوانم!
خیر! نماز را در جماعت بخوانید. اجتماع باید باشد. مساجد را پر کنید، اینها از مسجد
می‌ترسند».

4/5/58

«شما هم باید در مساجدتان و هم در منابرتان مردم را دعوت به
اجتماع کنید. این اجتماع است که اسلام را حفظ کرده… اجتماعات مساجد را زیاد
کنید. مردم را به مساجد دعوت کنید و بفهمانید به آنها که نکته گریه برای چیست؟
برای اینکه مکتب تمامی ندارد و این سند مکتب ما است و ما می‌خواهیم با این،
مکتبمان را حفظ کنیم».

14/3/59

«آنهائی که می‌خواهند نقشه بکشند و شما را از مساجد دور
کنند، از مراکز تعلیم و تربیت دور کنند، آنها دشمن‌های شما هستند. ماه مبارک نزدیک
است. در ماه مبارک باید بقدر چندین ماه تربیت بشوید. باید در ماه مبارک تربیت و
تعلیم در همه بعدهایش در مساجد باشد. در محافل باشد».

10/4/59

«این مساجد بود که این پیروزی را برای ملت ما درست کرد. این
مراکز حساسی است که باید ملت به آن توجه داشته باشد. اینطور نباشد که خیال کنند
حالا دیگر ما پیروز شدیم، دیگر مسجد می‌خواهیم چه کنیم؟! پیروزی ما برای اداره
مسجد است… مراکزی که مراکز بسط حقیقت اسلام است، بسط فقه اسلام است، مساجد است،
آنها را خالی نگذارید. این یک توطئه است که می‌خواهند مساجد را کم کم خالی کنند…
شما باید هشيار باشید که مسجدهایتان و محراب‌هایتان و منبرهایتان را حفظ کنید و
بیشتر از سابق».

20/4/59

«ما امروز به مجالس تعزیه و روضه بیشتر احتیاج داریم از
سابق. این اجتماع سرتاسری کشور، این دستجات سرتاسری کشور، امروز رنگ سیاسی پیدا
کرده است و حق هم همین است… خطبا بروند مسائل روز را بگویند و تعزیه بگویند و
برای سیدالشهدا گریه کنند. این یک شعار الهی است. امروز ما انقلاب کردیم، روضه
لازم نیست!! از غلط‌هائی است که در دهان‌ها انداخته‌اند، مثل این است که بگوئیم:
امروز ما انقلاب کردیم، دیگر لازم نیست نماز بخوانیم. ما انقلاب کردیم برای اینکه
شعائر اسلام را زنده نگهداریم نه انقلاب کردیم که شعائر اسلام را بمیرانیم. زنده
نگهداشتن عاشورا مسأله بسیار مهم سیاسی عبادی است. عزاداری کردن برای شهیدی که همه
چیز را در راه اسلام داد. یک مسأله سیاسی است. یک مسأله ای است که در پیشبرد
انقلاب اثر بسزا دارد… مجالس باید سرجای خودش باشد و مجالس عزا باید باشد و اهل
منبر باید این شهادت امام حسین سلام الله علیه را زنده نگهدارند و ملت باید با همه
قدرت این شعائر اسلامی را خصوصا ً این را زنده نگهدارند».

14/8/59

 

/

فهرست

امام خمینی ثابت و استوار(مسجد و منبر)

سرمقاله

دانستنیهائی از قرآن(روزه و خودسازی)

علی،شخصیتی جاویدان                                      استاد
شهید آیت الله مرتضی مطهری

سخنان معصومین(عفت و پاکدامنی)

ولادت مجتبی علیه السلام

درجات ایمان                                                  
آیت الله العظمی منتظری

آیات الهی برای صابران و سپاسگزاران                    آیت الله مشکینی

بررسی آیه میثاق                                              آیت الله جواد
آملی

معاد                                                            آیت
الله حسین نوری

قرآن، کتاب مبین                                             آیت
الله محمدی گیلانی

نخستین کسی که اسلام آورد                                حجة الاسلام و
المسلمین رسولی محلاتی

صبر                                                        
حجه السلام محمدحسن رحیمیان

تجسم ایثار

ضرورت ادامه مبارزه حزب الله لبنان                    حاج حسین شامی

درگوشه و کنار جهان

نیروی انسانی سیستم اداری                                محمدرضا حافظ نیا

پاسخ به نامه ها

نگاهی به رویدادها

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

 

 

 

/

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

رهنمودها

امام خمینی

ـ ابر قدرتها از آمریکا که در رأس
همه مفاسد عالم است گرفته تا شوروی وفرانسه که متأسفانه بیشترین امکانات تهاجم به
شهرها را اعم از موشک، بمب و هواپیما در اختیار عراق گذارده اند باید بدانند که با
ادامه این حمایت های علنی و تلویحی از صدام، کینه یک ملت انقلابی و استوار و یک
حکومت اسلامی ومردمی و صد در صد تثبیت شده و دارای هواداران بی شمار از مکتب ها و
نژادها و ملیت های مختلف در سرتاسر جهان را علیه خود برمی افروزند ومردم ما و ملت
ما و ملتهای جهان، آنانرا در این جنایت ها و خیانت ها سهیم می دانند.

ـ ملت ما کمربندها را محکم بسته اند
و از زن و مرد و پیر و جوان همه و همه به جز تعداد انگشت شماری منافق خود فروخته
جاسوس و سایر وابستگان به استکبار جهانی در صحنه نبرد حق در برابر باطل ایستاده
اند و بر یکدیگر سبقت می جویند.

ـ از ملت دلاور مسلمان ایران انتظاری
جز ادامه راه حسین (ع) و زینب (س) نیست.                                                      
18/11/65

ـ ملت را به صبر و مقاومت سفارش می
کنم، من ویرانی خانه ها و شهادت فرزندان شما را ویرانی خانه خود و شهادت فرزندان
خودمی دانم.

ـ من وقتی بعضی از این جوانها را می
بینم که با سرافرازی و با عظمت روح و با شادی دارند در جایی که هر روز آتش است پیش
می روند، متحیر می شوم و از این حسرت می برم که ما به یک چنین مقامی نرسیدیم.

23/11/65

آیت الله العظمی منتظری

ـ با برادر کشی و هر روز به دیدار
سران خود فروخته کشورهای بظاهر اسلامی رفتن و از سیاست آنها پیروی کردن منافع
فلسطینیان تأمین نمی شود.

9/11/65

ـ بی تفاوتی در برابر ظلم تحت هیچ
شرایطی برای مسلمانان توجیه پذیر نیست.

ـ برای رسیدن به حکومت الهی، تحمل
سختی ها و رنجها، امری طبیعی و اجتناب ناپذیر است.

21/11/65

ـ مشکلات و انحرافات موجود در جامعه
را باید ریشه یابی کرد و پس از شناخت علل و عوامل آن با آن برخورد نمود.

ـ برادران کمیته باید افرادی آگاه و
دارای دید روانشناسانه باشند تا بتوانند مجرمین را از مسیر غلط بازدارند.

ـ برادران کمیته و کسانی که در سپاه،
دادستانی، و مراکز قضائی هستند باید خودشان را همچون پزشکی بدانند که با مریض
روبرو شده اند.

ـ برادران کمیته باید به مسائل
اسلامی آگاهی داشته و افرادی حلیم و پرحوصله باشند.

ـ رفتار برادران کمیته باید به گونه
ای باشد که به مردم احساس امنیت بدهد.

25/11/65

آیت الله العظمی منتظری:

مردم ایران با ایمان و اتحاد
توانستند بر حکومتی که شرق و غرب از آن حمایت می کرد پیروز شوند. پس در همه کشورها
اگر این هماهنگی بوجود آید پیروزی حتمی است.

21/11/65

 

 

 

/

نگاهي به رويدادها

نگاهی به رویدادها

جنگ

ـ منطقه سیاسی ـ نظامی بغداد امروز
هدف موشک دوربرد ایران قرار گرفت.

ـ یک فروند از هواپیماهای رژیم
جنایتکار عراق که قصد بمباران مناطق مسکونی کشورمان را داشت در یک نبرد شدید هوائی
در منطقه شمال اراک بوسیله هواپیماهای خودی سرنگون شد.

ـ شهرهای اومیه، قم، تفرش، رودبار،
میانه، آشتیان، ملایر، نهاوند، شیراز و روستاهای اطراف میانه از جمله شهرهای
بمباران شده است که دهها نفر از مسلمانان بیدفاع این شهرها توسط بمبها و راکتهای
عراقی به خاک و خون کشیده شدند.

14/11/65

ـ مناطق مسکونی اصفهان، تبریزو بیابانهای
قم بمباران شد در این بمباران چند نفر شهید و مجروح شدند.

16/11/65

ـ در پاسخ به شرارتهای جنایتکاران
بعثی در حمله به مناطق مسکونی کشورمان یک فروند موشک زمین به زمین در ساعت 20
پنجشنبه شب یک مرکز مهم نظامی ـ اقتصادی در قلب بغداد را مورد هدف قرار داد.

18/11/65

ـ 2 جنگنده عراق هنگام تجاوز به
مناطق مسکونی اراک وشمال خوزستان سرنگون شدند.

19/11/65

ـ طی عملیات پیروزمند «فتح ـ 4» در
سحرگاه 22 بهمن، مرکز رادار اربیل عراق درعمق 70 کیلومتری خاک دشمن کاملاً منهدم
شد.

ـ شهرهای قم، ارومیه، تبریز، نهاوند،
مراغه، بروجرد، شوشتر، کوهدشت و اصفهان همزمان با برگزاری راهپیمائی 22 بهمن
بمباران شد.

23/11/65

ـ بغداد و 13 شهر عراق هدف موشک، بمب
و توپخانه ایران قرار گرفت.

25/11/65

ـ 3 فروند هواپیمای مهاجم دشمن در
مناطق گچساران وایذه با آتش دقیق پدافند هوائی سرنگون شدند و خلبان یک فروند از
هواپیماهای سرنگون شده میراژ اف ـ یک به اسارت رزمندگان اسلام درآمد.

26/11/65

ـ با آتش پدافند موشکی سپاه پاسداران
یک فروند میگ ـ 25 روسی دشمن در اصفهان و همچنین یک فروند دیگر از هواپیماهای
متجاوز در 30 کیلومتری مسجد سلیمان سرنگون شد.

ـ نقاط مسکونی شهرهای قم، تبریز،
الیگودرز، درود، خرم آباد، ایوانغرب، دزفول، سلماس، کوهدشت و پلدختر مورد حمله
هوائی دشمن سفاک قرار گرفت که تعدادی شهید و تعدادی مجروح شدند.

27/11/65

ـ کارخانه باروت سازی «ام القمصر»،
تأسیسات نفتی «بزرگان» و ایستگاه راه آهن «شعیبیه» عراق در حملات تلافی جویانه
ایران به آتش کشیده شدند.

30/11/65

ـ خلبانان شجاع ایران در یک نبرد کم
نظیر هوائی 3 فروند هواپیمای میراژ  عراقی
را در اطراف جزیره فارسی وحوزه نفتی ابوذر در آبهای خلیج فارس سرنگون کردند.

2/12/65

ـ مرحله دوم عملیات فتح 4 در منطقه
ای به وسعت 300 کیلومتر مربع آغاز شد. در این عملیات مقر سپاه پنجم عراق در شهر
دیانه منهدم شد.

ـ در ادامه عملیات کربلای ـ 5 بخش
دیگری از خاک عراق در غرب نهر جاسم آزاد وتیپ ها ی116 و 3 و 435 به طور کامل منهدم
و شمار تلفات ارتش عراق به 2500 تن رسید و تعداد 100 اسیر در نخستین ساعات نبرد به
پشت جبهه تخلیه شدند که افسر متخصص سلاحهای شیمیائی نیز جزء اسرا می باشد.

4/12/65

ـ میراژ اف ـ یک عراق که به کرج حمله
کرده بود در کردستان سرنگون و خلبان آن اسیر شد.

ـ با سقوط 3 فروند هواپیمای دیگر،
شمار جنگنده های ساقط شده عراق در عملیات کربلای ـ 5 به 80 فروند رسید.

ـ خطوط مستحکم دفاعی ارتش عراق در
غرب نهر جاسم فتح و یک تیپ دشمن در غرب دریاچه ماهی، به طور کامل منهدم شد.
فرمانده گردان دوم تیپ 423 ارتش عراق جزء اسرا می باشد.

6/12/65

ـ در نبردهای سنگین دیشب و صبح
امروز، بخش تازه ای از ساحل غربی دریاچه ماهی آزاد و 3 تیپ ارتش عراق در محور
شمالی جاده شلمچه ـ بصره نابود شد.

7/12/65

جهان اسلام

ـ انقلابیون مسلمان لبنان، طی
عملیاتی بنام خیبر 27 سرباز اسرائیلی و مزدوران لبنانی را بهلاکت رساندند.

ـ سازمان عدالت انقلابی: برای رد
یابی ما، در بدن «تری ویت» (فرستاده کلیسای انگلستان به لبنان ) بی سیم کارگذاری
شده بود.

19/11/65

ـ انفجار دو بمب، سالن اجرای نمایش
ضد اسلامی در استانبول را ویران کرد.

ـ انقلابیون عراقی سرهنگ مصری بنام
«محمود اسماعیل» و یک افسر اردنی بنام «محمود عبدالسلام» را در بغداد بهلاکت
رساندند.

20/11/65

ـ انفجار اتومبیل حامل مواد منفجره
در منطقه شیعه نشین بیروت 68 کشته و زخمی برجای گذاشت.

21/11/65

ـ هیئت ایرانی زیر باران گلوله،
کمکهای غذائی خود را به اردوگاه برج البراجنه رساند.

23/11/65

ـ مسلمانان انگلیس 6 هزار پوند به
جبهه ها اهدا کردند.

26/11/65

ـ سرهنگ هادی احمد الجبوری فرمانده
گردان عراقی از سپاه سوم عراق بدست یکی از مجاهدین عراقی به هلاکت رسید.

29/11/65

ـ تعداد یکصد هزار جلد قرآن کریم طی
دو روز در لهستان بفروش رفته است.

3/12/65

ـ در جریان استقرار نیروهای سوریه در
غرب بیروت 27 چریک حزب الله به شهادت رسیدند.

6/12/65

ـ 8 حزب مؤتلفه اسلامی افغانستان
هرگونه مذاکره در جهت سازش بر سر مسأله افغانستان را شدیداً محکوم کردند.

7/12/65

ـ بدنبال تیر اندازی پلیس کویت به
سوی مردم معترض، هفت تن از مسلمانان کویت به شهادت رسیدند.

9/12/65

اخبار داخلی

ـ 43 گردان از استانهای فارس و گیلان
به سپاه حضرت مهدی «عج» پیوستند.

16/11/65

ـ اولین دانشکده کشتی سازی و صنایع
دریائی ایران در بندرعباس افتتاح شد.

19/11/65

ـ بیش از 22 هزار واحد کیسه خون جهت
مجروحین در سطح اورژانسهای جبهه وبیمارستانهای خوزستان توزیع شد.

20/11/65

ـ علی اصغر عطاریان سازنده دستگاه
خنثی کننده بمیهای شیمیائی به عنوان کارگر نمونه سال 65 انتخاب شد.

21/11/65

ـ ایران عظیم ترین راهپیمائی مقاومت
را در سالروز 22 بهمن، زیر بمباران برگزار کرد.

ـ عظیمترین کاروان تدارکاتی وکمکهای
مردمی به ارزش 8/1 میلیارد ریال از تهران به جبهه ها ارسال شد.

23/11/65

ـ تولید نیمه صنعتی آمپی سیلین و
ریخته گری به روش انفجاری در ایران آغاز شد.

27/11/65

ـ رئیس جمهور، بخش رادیو شیمی و خط
تولید داروئی «تکنیسون 99 ام» سازمان انرژی اتمی را افتتاح کرد.

ـ در پی پخش فیلم توهین آمیز نسبت به
مقدسات جمهوری اسلامی از تلویزیون آلمانغربی، وزارت امور خارجه به دو دیپلمات
آلمانغربی ابلاغ کرد، ظرف 72 ساعت ایران را ترک کنند.

29/11/65

ـ گوته، مؤسسه فرهنگی آلمان در
تهران، تعطیل شد.

30/11/65

ـ رئیس جمهور: رژیم عراق طی شش هفته
حمله به شهرهای ایران جمعاً 65 شهر و بخش را مورد تهاجم و بمباران هواپیماهای خود
قرار داد که در نتیجه 236 بار بمباران و 28 بار پرتاب موشک، 3035 تن از هموطنان
بیگناه ما شهید و 11150 تن دیگر مجروح شدند.

ـ سپاهین مهدی «عج» از 16 شهر عازم
جبهه های نبرد حق علیه باطل شدند.

ـ عظیمترین کاروان پشتیبانی و کمکهای
مردمی استان خراسان به ارزش 500 میلیون ریال به جبهه های جنگ تحمیلی ارسال شد.

ـ 50 میلیون ریال کمک بلاعوض برای
مرحله اول بازسازی میانه اختصاص یافت.

2/12/65

اخبار خارجی

دولت عربستان سعودی در سال 1985 با
خرید نوزده میلیارد دلار سلاح آمریکائی بزرگترین مشتری صنایع جنگی آمریکا بوده
است.

15/11/65

ـ مک فارلین با خوردن 20 تا 30 قرص
والیوم دست به خودکشی زد.

ـ پنج کشتی جنگی آمریکا به نیروهای
این کشور در بندر حیفا پیوستند.

21/11/65

ـ اسرائیل با 12 فروند هواپیمای جنگی
صبح امروز محله های فلسطین نشین جنوب شهر صیدا در جنوب لبنان را بمباران کردند.

23/11/65

ـ سازمان حقوق بشر ترکیه اعلام کرد
طی 6 سال گذشته 97 تن از زندانیان این کشور تحت شکنجه مأمورین جان خود را از دست
دادند.

26/11/65

ـ دو هزار تفنگدار آمریکائی در بندر
اسکندریه مصر پیاده شدند.

28/11/65

ـ سفیر عراق در فرانسه: عراق در حال
دفاع از غرب میباشد و کشورهای غربی باید به عراق کمک کنند.

ـ زد وخوردهای نیروهای کمونیست و
دروزی با شبه نظامیان امل در بیروت 31 کشته بجا گذاشت.

29/11/65

ـ هلی کوپترهای ارتش عربستان سعودی
جهت پیدا کردن لاشه هواپیما و کمک رسانی به خلبانان عراقی اقدام به پرواز شناسائی
در منطقه کردند.

ـ آمریکا و انگلیس قطعنامه مجازاتهای
اقتصادی علیه آفریقای جنوبی را وتو کردند.

ـ وزیر خارجه سوئد، رسماً عراق را
عامل کاربرد سلاح شیمیائی علیه ایرانیان معرفی کرد.

ـ وزیر دفاع آمریکا: پیروزی ایران در
جنگ برای اعضای ناتو فلاکت بار است.

2/12/65

ـ 27 نفر در رابطه با طرح ترور
گورباچف در شوروی دستگیر شدند.

4/12/65

ـ از سوی برزیل، یکصد فروند هواپیمای
آموزشی نظامی تحویل مصر و عراق شد.

7/12/65

ـ دونالد ریگان رئیس کارکنان کاخ
سفید و مشاور ریگان بدنبال ماجرای مک فارلین استعفا کرد.

9/12/65

ـ هواپیماهای افغانی برای دومین روز
متوالی مناطق مرزی پاکستان را بمباران کردند.

10/12/65

ضد انقلاب

ـ علی اکبر محمدی خلبان ایرانی که
چندی پیش از کشور گریخته بود در آلمان غربی توسط دو نفر ناشناس بضرب گلوله کشته
شد.

28/10/65

ـ چهار سرنشین یک دستگاه اتومبیل روز
پنجشنبه در تهران هدف حمله مسلحانه منافقین کوردل قرار گرفتند و به شهادت رسیدند.

ـ منافقین سوء قصد کننده به سید هادی
خامنه ای و جمعیت راهپیمایان 22 بهمن در مشهد در یک درگیری به هلاکت رسیدند.

26/11/65

ـ حجة الاسلام ایرانمنش مدیر کل آموزش
وپرورش استان کرمان و راننده اش هدف حمله مسلحانه دو تن از منافقین کوردل قرار
گرفته و بشهادت رسیدند.

28/11/65

ـ یک منافق که قصد داشت در میدان
آزادی تهران بمب گذاری نماید و امّت حزب الله شرکت کننده در راهپیمائی 22 بهمن را
به رگبار ببندد قبل از انجام این جنایت بازداشت شد.

ـ چهار منافق در حال تقویت رادارهای
هدایت کننده هواپیماهای عراقی در باختران بخش صحنه دستگیر شدند.

3/12/65

ـ از یک باند خروج طلا هنگام خروج از
مرز 700 سکّه طلا کشف شد.

5/12/65

 

 

 

/

ساختار نظامي اجرائي کشور

ساختار نظام اجرائی کشور

محمدرضا حافظ نیا

قسمت یازدهم

در حال حاضر نیز بدلیل مشکلات و
مسائل متعدّد، متأسفانه حوزه های ستادی دستگاهها نمی تواند بطور کامل کارآئی داشته
باشند و برخی به نسبت انرژی و توان استانها و بخصوص شهرستانها عقب ترند. مشکلات
زندگی و ایاب و ذهاب و غیره در تهران، در فضای شغلی حوزه های ستادی اثر مستقیم
گذاشته است ومشکلات مربوط به متمرکز بودن سیستم اداری را پیچیده تر می نماید. در
اینجا وضعیّت کارمندی که زبانحال تقریباً اکثریت کارمندان در تهران میباشد بیان
میگردد:

وضعیّت کارمندی در تهران

در تهران فرو رفته در انبوهی از
مشکلات اقتصادی ـ اجتماعی ـ خدماتی ـ رفاهی ـ ارتباطی و غیره معمولاً کارمند برای
اینکه تا ساعت حدود هفت ونیم (اگر برسد) سرکار حاضر باشد باید صبح زود از خانه
بیرون آمده ودر فضای دودآلود وترافیک و پس از طی کیلومترها مسافت، با وسایل نقلیه
عمومی مانند اتوبوس ها و تاکسی ها خود را به محلّ کار برساند وکارمند خسته وگاهی
دچار سرگیجه شده تا مدّتی در محلّ کار باید بماند تا آرامش خود را بازیابد وتا
بخواهد کارش را آغاز نماید باید سفره صبحانه اش را در پشت میز یا آبدارخانه پهن
کرده و مدتی را به صبحانه خوردن صرف کند چرا که صبح زود از خانه بیرون آمده و فرصت
برای صبحانه خوردن نداشته است! (حال اگر زن و شوهر کارمند باشند بیچاره بچه ها در
خانه چه باید بکنند!) و مقداری از فکر کارمند متوجّه فرزندان خواهد بود. کار را
آغاز می نماید. خاطرات روز گذشته همکاران در تهرانِ خاطره انگیز و احیاناً بحثهای
سیاسی پیش کشیده میشود، تراکم نامه، ارباب رجوع استانی و شهرستانی (که محصول سیستم
متمرکز میباشد). جلسه و و… فرصت فکر کردن را از او میگیرد. نزدیک ظهر، صدای اذان
بلند میشود و او برای نماز خواندن آماده میشود و مراسم نماز معمولاً تا ساعت یک
بعدازظهر طول میکشد و گاهی اوقات بیشتر. او به محل کار می آید باید ناهار ظهر را
میل نماید چرا که جای دیگری برای ناهار خوردن در اختیار ندارد. کافه و ساندویچ
گران است، خانه دور است وباید در صف اتوبوس و مسیر راه که در اوج ترافیک بعدازظهر
تهران میباشد و کارمندان جملگی به ایستگاههای اتوبوس هجوم آورده اند چند ساعت وقت
صرف کند تا به خانه برسد. لذا اگر ناهار نخورد زخم معده میگیرد ناهار خوردن هم
ممکن است نیم ساعت طول بکشد و نزدیک ساعت 2 بعدازظهر آماده رفتن میشود تا اینکه
ساعت 2 یا 2ربع اداره را ترک گوید چرا که مدت زیادی باید در راه باشد. نگران
فرزندانش که در خانه یا مدرسه بوده اند می باشد. همسرش نیز وضع مشابه او دارد و
گاهی باید بچه ها را از مدرسه بیاورند یا از مهد کودک تحویل بگیرند و اگر بموقع
نرسد معلوم نیست بچه ها چه بر سرشان خواهد آمد. در محیط کار گرفتاری های خانه ـ
وضع بچه ها ـ مشکل مسکن و احیاناً بیماری او، فکرش را بخود مشغول داشته است وگاهی
در ارباب رجوع از او چهره ای عبوس و خشن میسازد. حوصله ندارد با دو یا سه بار
تکرار موضوع توسط ارباب رجوع از کوره در میرود وصدایش بلند میشود.

در تحقیقی که از یکی از واحدهای
ستادی وزارتخانه ای بعمل آمده است: «80% کارکنان آن روزانه بیش از 15 کیلومتر راه
را در ترافیک گیج کننده و هوای دودآلود و خیابانهای شلوغ تهران طی می کنند و 21%
دارای وسیله نقلیه شخصی (موتور یا ماشین) بوده اند و 30% آنها در تهران خانه ملکی
داشته اند».

این سیما که بیان گردید تقریباً یک
حالت عادی بخود گرفته است و مسلّم است که هم از جهت کمّی و زمان کار و هم از جهت
کیفی آثار سوئی از خود بجا می گذارد و میزان کارآئی مفید را کاهش می دهد و مقداری
از وقت کارکنان حوزه ستادی بکار وظایف دستگاه نمی آید و کاهش کارآئی در مقیاس
وزارتخانه و در کارهای ستادی و مراکز سیاست گذاری و تصمیم گیری و برنامه ریزی و
جهت دهی، مشکل بزرگی، خواهد بود، بخصوص زمانی که سیستم اداری و اجرائی کشور متمرکز
باشد و شهرستانها و استانها از مرکز و یا تهران انتظار حلّ مشکلات خود را داشته
باشند.

روال تدوین مقررات

مسئله دیگری که به پیچیده تر شدن
امور و تمرکز گرائی کمک میکند روال تدوین ضوابط و مقررات میباشد بدین معنی که
مسائل پیش پا افتاده و کوچک گاهی اوقات برای تصویب به مراجع بالای کشوری ارجاع
میگردد و وقت مسئولین بالای دستگاه و هیئت محترم دولت و حتّی مجلس را به خود مشغول
می دارد و این امر نیز بر اساس عادتی که در بدنه و روال عملکردی سیستم اجرائی
متمرکز و گاهی خوی کارمندان و کارشناسان و مدیران از گذشته بجای مانده است مایه می
گیرد و بخصوص در شرایط کنونی که حجم گرفتاریهای مربوط به مسائل اساسی کشور زیاد بوده
و مسئولین اجرائی وزارتخانه ها ودستگاهها با تمام قوا و منبعث از ایمان و عشقی که
به نظام اسلامی دارند، صادقانه تلاش کرده و سخت درگیر رتق وفتق امور می باشند و می
بایست وقت و نیروی مجلس و کمیسیونها وهیئت دولت و رأس مخروط وزارتخانه ها ونهادها
برای آن مصروف گردد، ضایعات مربوط به درگیر شدن رده های تصمیم گیری یاد شده در
مسائل پیش پا افتاده زیاد خواهد بود و از طرفی ارجاع امور جزئی به آنها باعث تراکم
و شلوغی کارها شده و تصمیم گیری در مورد آنها بتعویق افتاده و منشأ مشکلات زیادی
خواهد گردید و باعث تأخیر در انجام امور مردم و خود دستگاهها خواهد شد.

سلسله دنباله دار مراحل تدوین ضوابط
و مقرّرات نیز یکی از مشکلات اجرائی برای دستگاهها و ادارات و کارکنان آنها و مردم
می باشد. وقتی قانونی در مجلس تصویب می شود پس از آن نیاز به آئین نامه اجرائی می
باشد که باید با پیشنهاد مشخّص وزارتخانه و کمیسیون مربوطه در هیئت دولت نهایتاً
به تصویب هیئت دولت برسد و آئین نامه ها بتنهائی روشنگر همه مسائل نمی باشند لذا
ضرورت ایجاب می کند که بعضی موارد به کمیسیونها و شوراها و کمیته ها در سطح
وزارتخانه ها و استانها واگذار گردد یا اینکه منجر به صدور بخشنامه ها و
دستورالعملها از ناحیه وزارتخانه بشود ونهایتاً اگر مجری در سطح مرکز یا استان یا
شهرستان یا بخش صادقانه برخورد نماید، امید حل شدن مشکل مردم وجود دارد ولی
متأسّفانه با توجّه به روحیّه و خصلت کارمندی مرسوم در سیستم اداری موجود معمولاً
بعضی از مجریان با احتیاطات بیجا و به سمت استنباط منفی بافانه از ضوابط و مقررات
غش می نمایند وبقول معروف برای روشن شدن ابهام موجود در مقرّرات، سلسله مکاتبات
جدید و دور و دراز مرجع قانونی مربوطه آغاز می گردد و مجدّداً چند مرحله 30اقدامی
(قرطاس بازی) صورت می پذیرد.

مسائل یاد شده باعث ایجاد مقرّرات
دست وپا گیر و پیچیده گردیده وکلاف سردرگمی را بوجود می آورد که هم سازمان و
وزارتخانه محوری و هم وزارتخانه مجری و هم کارمندان و هم مردم را دچار نوعی
سرگردانی می نماید. خانه عنکبوتی مقررات و ضوابط مربوط به مسائل مالی در ارتباط با
وزارت دارائی و امور اقتصادی و نیز مسائل ادارای باعث سرگردانی خودشان و وزارتخانه
های دیگر و مردم می گردد.

آنچه که بیان گردید بخشی از مصائب
ناشی از متمرکز بودن امور اجرائی کشور می باشد که باعث بهدر رفتن امکانات و منابع
مالی و بودجه و نیروی انسانی و وقت دولت و مدم و تأخیر در پیشرفت امور می گردد و
متأسّفانه دامنگیر بعضی از نهادهای انقلاب اسلامی هم گردیده است و آنها نیز بطور
ناخواسته درگیر این جریان می باشند و دلیل اصلی این امر نیز خصلت تمرکز گرائی
وماهیّت سیستم اجرائی بارث رسیده از گذشته می باشد که قبلاً دلیل سیاسی شکل گیری
آن ذکر گردید و بیش از هر زمان دیگری ضرورت دارد با تفکّری پویا و تحوّلی وبا
نگرشی عمیق، سیستم اجرائی موجود که بر اساس عدم اعتماد بنیانگذاری و شکل یافته است
زیر سؤال رود و سیستم جدید با خصلت غیر متمرکز بودن بمعنی واقعی پایه گذاری گردد
تا رده های بالای تصمیم گیری کشور چون مجلس و دولت بتوانند به امور اساسی و بنیادی
بپردازند و حوزه ای ستادی دستگاههای اجرائی و وزارتخانه ها بجای انجام وظایف اداری
سنّتی به تفکّر و تفحّص در امور کشور در ارتباط با وظایف مربوطه پرداخته و با
تدبیر و تفکّر، مسائل مختلف، ریشه یابی ـ علت شناسی ـ پیش بینی و برای آنها برنامه
ریزی و سیاست گذاری بنیادین صورت پذیرد.

در اینجا یادآور می گردد که تأکید بر
ضرورت تفکّر پویا و نگرشی تحوّلی و سیستمی و منظومه ای در تغییر بنیادی ساختارهای
اداری و مالی ـ بودجه ریزی ـ برنامه ریزی و آموزشی و و… بخاطر این است که افراد
مختلف ادعای یکنواخت تغییر بنیادی در ساختارها را دارند منتها درک و شناخت و قلمرو
موضوع در بین آنها تفاوت می کند. گاهی مشاهده می گردد افرادی معدود، که برخی از
آنها مسئولیت کاری را دارند مدّعی تغییر بنیادی بوده واظهاراتی نیز بیان می دارند
ولی وقتی خوب دقّت می شود قلمرو تغییر بنیادی مورد دعوی ایشان در حقیقت نوعی رفرم
و بازسازی و رنگ و آب زدن به سیستم موجود و با حفظ اسکلت وساختار گذشته می باشد.
مثلاً تعویض درب و پنجره ساختمان و تغییر رنگ آنرا تغییر بنیادی می داند و این
دقیقاً منبعث از سطحی نگری آنها در موضوع تغییر بنیادی ساختار می باشد امّا در
مقابل، بعضی افراد معتقد به تغییر بنیادی با تغییر در ساختار و اسکلت ساختمان و
نقشه و هدف و مکان و پایه ریزی و اجزاء و و… میباشند تا آنرا متناسب با هدفهای
مورد نظر از نوشکل دهند. در مسئله تمرکز زدائی نیز گاهی در بخشنامه های بعضی
وزارتخانه ها با همان دید سطحی نگرانه دعوی غیر متمرکز کردن امور می شود که اولاً
کاری جزئی و سطحی است ثانیاً غیر متمرکز کردن امور با حفظ ساختار سیستم اجرائی
موجود که متمرکز بودن، صفت ذاتی آن است، تقریباً امری غیر ممکن میباشد.

با توجّه به آثار سوء متمرکز بودن و
فوائد غیر متمرکز کردن امور اجرائی کشور، بعضی از ممالک نسبت به حلّ این مشکل
اقدام نموده و اداره امور کشور را بصورت غیر متمرکز انجام میدهند و این امر در
کشورهای مختلف سرمایه داری ـ سوسیالیستی ـ جهان سوم بچشم میخورد و کشور بصورت
استانی وایالتی یا فوراتیو یا کانتی یا جمهوری تقسیم بندی وامور آنها توسط مسئولین
محلّی در چارچوب سیاستها و جهت گیریهای کلّی کشور که توسط دولت مرکزی تعیین میگردد
انجام می پذیرد.

ژاپن و غیر متمرکز کردن امور اجرائی

برای نمونه میتوان از ژاپن ـ آمریکا
ـ شوروی ـ استرالیا ـ کانادا ـ هندوستان ـ آلمانغربی ـ مالزی و … نامبرد. بعنوان
مثال ژاپن که جزو کشورهای پیشرفته جهان بحساب می آید به 47 استان یا کانتی تقسیم
شده وامور کانتیها توسط انجمنهای محلّی و شهرداریها انجام می شود و شهرداریها نقش
های سیاسی وخدماتی و انتظامی را تواَماً بعهده دارند. این کشور که بیش از هزار
دانشگاه و مؤسسه آموزش عالی و کالج (457 مورد فقط دانشگاه میباشد) داشته و از طرفی
خدمات آموزشی و مدرسه ای را برای دانش آموزان جمعیّت 120 میلیونی خود تأمین می
نماید، دارای یک وزارتخانه بنام فرهنگ و آموزش و پرورش می باشد که همه مدارس و
دانشگاههای کشور را اداره می نماید و در مقام مقایسه با سیستم اجرائی کشور ایران
نقش وزارت آموزش و پرورش ووزارت فرهنگ و آموزش عالی وبخشی از وظایف وزارت ارشاد
اسلامی را با یک وزارتخانه انجام میدهد و این وزارتخانه نیز در مرکز شهر توکیو
دارای ساختمان نسبتاً قدیمی، و به نسبت کوچک میباشد و آنچه در آن وجود دارد فکر
است و اندیشیدن کارشناسان ومدیران که وظیفه ستادی خود را انجام می دهند و با ارباب
رجوع سروکاری ندارند چرا که کار ارباب رجوع با مرکز نیست و نیازی هم به متورم شدن
سیستم اداری ندارند. کارمند کم لازم دارند، ساختمان و تجهیزات اداری زیادی لازم
ندارند، و ژاپنی صرفه جو حساب لحظه های وقت کارشناس ـ ارباب رجوع و معلّم و هزینه
های اداری و و… را کم کرده و از اسراف و بهدر رفتن آنها جلوگیری کرده است و اگر
چه تجربه ژاپن می تواند از بعضی جهات مورد توجّه قرار گیرد و دلالت بر محسنات غیر
متمرکز کردن اداره امور کشور می نماید لکن فواید غیر متمرکز شدن اساسی امور و آثار
سوءِ تمرکز امور، آنقدر بدیهی و روشن است که عقل انسان تأکید می کند که برای نجات
مردم و کشور از این سیستم پیچیده، می بایست بطور جدی به آن توجّه نمود.

خوشبختانه نظام جمهوری اسلامی با
ویژگیهای خاص ومثبت خود برای اداره امور کشور مانند نظام طاغوتی گذشته نیازی به
فلسفه سیاسی برای سیستم متمرکز کشور ندارد چرا که نظام حکومت اسلامی پایگاه مردمی
دارد و وحدت سیاسی بر اساس وحدت عقیدتی و با وجود نظام امّت و امام خود بخود حاصل
می شود و برای ایجاد وحدت سیاسی در کشور نیازی به ابزار سیستم اداری متمرکز ندارد
و وحدت سیاسی در جامعه با محور امامتِ امّت و از طریق نمایندگان حضرت امام و ائمه
محترم جمعه منصوب از طرف مقام رهبری ونیز روحانیت محترم در استانها و مناطق مختلف
کشور بوجود می آید ولذا نمایندگان مجلس و دولت وکمیسیونهای مربوطه لازم است بفوریت
طرح نظام اجرائی کشور را با لحاظ داشتن اصل غیر متمرکز نمودن امور بطور اساسی
وبنیانی (نه سطحی) وتفویض اختیار کردن و واگذاری امور اجرائی مناطق به خود آنها
تهیه و بمورد اجرا گذارند و حوزه های ستادی وزارتخانه ها صرفاً به سیاست گذاریهای
کلّی ـ جهت گیری ـ تدوین اصول و چارچوبهای کلّی 
برنامه های توسعه و تنظیم سیاست عمومی دولت بپردازند و رتق و فتق امور
اجرائی ـ اداری ـ مالی و بودجه ای و برنامه ریزیهای منطقه ای و محلّی واتخاذ
سیاستهای محلّی در قالب سیاستهای کلّی کشور در مسائل اقتصادی ـ اجتماعی ـ اداری ـ
آموزشی و غیره بعهده استانها گذاشته شود (البته استان بندی و تعیین حدود مرزهای
استانها ومناطق باید بر اساس یک مطالعه جغرافیائی دقیق و با رعایت تعادل جوئی در
پراکندگی استانها صورت پذیرد) و مقرّرات داخلی استان و بهمان نسبت مقررات
شهرستانها و مناطق بعهده کمیته ها یا شورهای استانی یا منطقه ای مرکب از نماینده
مقام رهبری ـ امام جمعه ـ نماینده سیاسی دولت ـ شورای اسلامی استانی یا منطقه ای ـ
نمایندگان مجلس شورای اسلامی گذاشته شود و حتّی استانها خودشان را از جهات مختلف
اداره نمایند و برای تأمین آن برنامه ریزی کنند. مثلاً خراسان با وجود آستان قدس
رضوی ـ منابع طبیعی ـ منابع انسانی ـ دانشگاهها ـ فضای کافی و غیره خودش را اداره
نماید و با برنامه ریزی منطقه ای پایه های اقتصاد خودکافی خود را پایه ریزی نماید.
این امر باعث بروز خلاقیّتها و ابتکارات گردیده و استانها در یک صحنه رقابت عمومی
قرار خواهند گرفت و رُشدی پُرشتابتر خواهند داشت ودولت مرکزی میتواند هماهنگ کننده
لازم بین آنها بوده و تجربیات آنها را به دیگران منتقل نماید وخود، سیاستهای کلّی
کشور را تعیین و سیاست عمومی کشور در داخل و خارج را تنظیم ونظارتهای کلّی ودفاع
عمومی را معمول داشته و کشور را به سوی رشد وتوسعه معنوی و مادّی در ارتباط با
مقام رهبری امت اسلامی و قوای مقنّنه و قضائیه هدایت نماید.

جالب است که در صدر اسلام نیز بهنگام
حکومت حضرت مولا علی (ع) فرمانداران منصوب شده از ناحیه حضرتشان کلیّه امور قلمرو
مسئولیت خویش را در ارتباط با امامت امّت رتق و فتق می نمودند و در حقیقت کارها
بصورت غیر متمرکز انجام می پذیرفت و همین روش میتواند همانند سایر جنبه های حکومت
حضرت علی (ع) برای ما الگو و نمونه قرار بگیرد.

توضیح اینکه برای دگرگونی سیستم
اداری و طراحی سیستم جدید قبل از آنکه به دانش اداری وتخصّصهای نظری وتئوریک
دانشگاهی که از نزدیک مسائل اجرائی را در سطوح و رده های مختلف اداری لمس نکرده
اند نیاز باشد به عقل اجرائی و تجربیات عملی در سطوح مختلف و لمس مسائل و درک عمیق
آنها و تفکّری خلاق و مبتکر و متحوّل همراه با دانش اداری نیاز می باشد و باید
توجّه کنیم که وقتی بر اساس برداشتهای ذهنی و تئوریک وبدون اینکه در عمل با مسائل
مختلف برخورد شود، خواسته باشیم نظام اجرائی را طراحی کنیم ولو طراحان از متخصصان
متعهّد و دانشمند علوم اداری و استاد دانشگاه بوده ولی در عمل و در سطوح و رده های
مختلف مسائل را لمس نکرده باشند، نمی توانیم نظام مطلوبی را طراحی کنیم و نتیجه
اینگونه اقدام کردن چیزی شبیه سیستم موجود خواهد بود چرا که خودش شاید محصول آن
باشد. البته این بمعنای نفی دانش اداری و تخصّص دانشگاهی نیست بلکه بمعنی این است
که فرد ولو بسیار متعهّد هم باشد نمی تواند واقعیّات را آنطور که هستند بفهمد و
درک کند لذا باید مجموعه ای از عوامل مانند عقل اجرائی ـ دانش اداری ـ تخصّص
دانشگاهی ـ تجربه اداری و اجرائی در کلیّه سطوح و رده ها اعمّ از شهرستان و استان
و حوزه ستادی ـ جوشش و تلاش ـ تفکّر خلاّق و متحول و دید انقلابی ـ بینش و نگرش
سیستمی و منظومه ای و دلسوزی و و… فراهم آیند تا بتوان سیستم مطلوب را طراحی کرد
و از این میان عقل اجرائی، دانش تجربی در سطوح مختلف و دانش علمی اهمیّت دارند.

مسئله دیگر اینکه با غیر متمرکز شدن
امور اجرائی کشور قطعاً حوزه های ستادی وزارتخانه ها و سازمانهای مرکزی و نهادهای
انقلاب اسلامی کوچک تر شده و میتوان با انجام مطالعه جغرافیائی و انتخاب محلّ
مناسبی در کشور، شهرک دولتی را پایه گذاری نمود و حوزه های ستادی کوچک شده را به
آنجا منتقل کرده تا هم آنها از شرّ مسائل و مشکلات پیچیده شهر تهران نجات یابند
وهم شهر تهران از پیامدها ومعضلات ناشی از آنها آزاد گردد و بعبارتی میتوان نقش
اداری و سیاسی شهر تهران را برای کلّ کشور از آن گرفت و به یک شهرک دولتی محوّل
نمود. (این شهرک فقط محلّ تمرکز وزارتخانه ها و سازمانهای مرکزی و نهادهای انقلاب
اسلامی که نقش اداری را دارند خواهد بود و سایر ارگانهای مسئول و حسّاس کشور نباید
به آن منتقل گردند).

ادامه دارد

پاسخ به نامه ها

یاسوج ـ برادر حاج سید عبدالخالق
رضائی

ظاهراً معنای جمله «و همّ بها لولا
ان رای برهان ربه» که درباره حضرت یوسف علیه السلام در قرآن کریم آمده این است که
اگر آن حضرت برهان خداوند را که مخصوص بندگان خالص او است به روشنی مشاهده نمی کرد
هر آینه او نیز قصد گناه می کرد ولی چون آن برهان الهی را می دید حتی قصد گناه نیز
از او سر نزد.

برادر 2000

پرسیده اید که اگر یک پسر و یک دختر
بواسطه خوردن شیر (با همدیگر برادر و خواهر رضاعی شوند) آیا برادران و خواهران
دیگر آنها می توانند با همدیگر ازدواج کنند؟

در این سؤال یک اشتباهی است که در
میان عامه مردم رایج است ما ضمن توضیح آن از همه کسانی که می خواهند با مواردی از
این قبیل ازدواج کنند هشدار می دهیم که قبلاً مسأله خود را دقیقاً بپرسند یا از
مورد مشکوک صرف نظر کنند. نکته مورد اشتباه این است که اگر پسری از خانواده شما از
مادر آن خانواده شیر بمقدار کافی خورده با همه دختران آنها محرم است نه تنها با
دختری که به اصطلاح با او هم شیر بوده و همچنین اگر دختری از آن خانواده از مادر
شما شیر خورده با همه پسران خانواده شما محرم است. ولی بجز آنکه شیر خورده دیگری
محرم نیست ولی احتیاط آن است که در این مورد نیز ازدواج نکنند. بنابراین بهتر است
شما با دختر دیگر آن خانواده ازدواج نکنید که به فتوای بعضی از علما جایز نیست.

قائمشهار ـ برادر، م ـ حسینی

توبه شما قبول می شود انشاءالله
نگران نباشید و از زندگی ودرس مأیوس نشوید و به تلاش خود ادامه دهید پاسخ مسأله
شما نیاز به آدرس و نامه خصوصی دارد.

دولت آباد ـ ارد ـ زیر بافقع

شما حق ندارید حتی به کنایه واشاره
به او اظهار تمایل کنید. او در حریم دیگری است. حدود الهی را رعایت کنید. روابط
پیشین شما گناه بوده و اظهار تمایل شما اکنون گناهی بسیار بزرگتر.

تبریز ـ برادر حسن الف ـ ج

شما سالم و طبیعی هستید نگران
نباشید.

جبهه خرمشهر ـ برادر عبدالحسین قاهری

1ـ خداجوئی در فطرت ونهاد انسان
موجود است و هر انسان مادامی که تحت تأثیر عوامل خارجی با انگیزه های درونی خویش
به ستیز برنخیزد انگیزه خداجوئی از درون او را به تحقیق درباره خداشناسی وامی
دارد.

2ـ قرآن به دو نحو نازل شده است.
نزول تدریجی که هر قسمت به مناسبت شأن نزول خاصی نازل شده و نزول دفعی بطور کامل.
ولی نزول دفعی آن معنای دقیقی دارد که مقام را گنجایش توضیح آن نیست به تفاسیر ذیل
سومین آیه سوره دخان مراجعه کنید.

3ـ از وسایلی که در خانه های ویران
شده مناطق جنگی بجای مانده بدون کسب رضایت صاحبانشان جایز نیست استفاده کنید.

اصفهان ـ برادر، ی ـ ن

گرچه گناهتان بسیار بزرگ است ولی
توبه کنید و به لطف خداوند امیدوار باشید. با برادرتان قطع رابطه نکنید فرزندانتان
می توانند با یکدیگر ازدواج نمایند.

دزفول ـ برادر امیر، م ـ ا ـ ص ـ ن

1ـ نمی توانید اورکت یا هر چیز دیگر
شخصی خود را با چیزی که از بیت المال است تعویض کنید.

2ـ برای یاد دادن نماز می توانید
صورت نماز انجام دهید واما بقصد نماز واجب نمی توانید بخاطر یاد دادن، تسبیحات یا
قرائت را در رکعت سوم و چهارم بلند بخوانید.

بهبهان ـ برادر آب روشن

پدر نمی تواند فرزند را از ارث محروم
کند هر چند بداند او پول را در راه حرام مصرف می کند ولی می تواند  در حال حیات خود همه اموال را به وارث دیگر یا
به هر کس دیگر هر چند وارث نباشد ببخشد و فرزند حق اعتراض ندارد.

ماهشهر ـ برادر، م ـ ع ـ 145

شما سالمید نگران نباشید.

تهران ـ برادر امید ـ 10 ـ 200

نه خودکشی کنید ونه خود را به دادگاه
مفرفی نمائید. توبه کنید و راه و روش صالحان و پاکان را در پیش بگیرید و به رحمت
خداوند امیدوار باشید و از او کمک بخواهید وزندگی خود را با پیدا کردن کار مناسب
سروسامان بدهید وچه زودتر ازدواج کنید.

شیراز ـ برادر، ن ـ م

راهی که به آن اشاره کرده اید راه حل
نیست بلکه راه حل صحیح ومنطقی آن شکایت به دادگاه مدنی است. البته به اتفاق
یکدیگر.

باختران ـ برادر مهرداد ـ ح

کسی که در راه خدا مبارزه می کند
وکشته می شود شهید است چه خواهان شهادت باشد و چه نباشد.

ماهشهر ـ برادر، ع ـ م ـ ژ

خودکشی چرا؟! به پزشک مراجعه کنید.

تهران برادر، م ـ ش

در رابطه با فروش کالاهای دولتی که
تعاونی اداره در اختیار کارمندان قرار می دهد در بازار آزاد باید مقررات دولت
اسلامی را رعایت نمائید.

تهران ـ برادر حسن پورحسینی

رجوع از غیر اعلم به اعلم واجب است
به احتیاط وجوبی.

سمنان ـ خواهر، ح ـ گ 312

شما سالمید نگران نباشید ولی از
ادامه آن کار بپرهیزید که گناه است.

برادر علی رحیم پور

به نظر ما تأخیر روا نیست هر چه
زودتر اقدام نمائید.

اراک ـ خواهر طلعت ـ ق ـ 599

گناهی در آن مورد نیست ولی شما می
توانید نپذیرید و اطاعت در آن زمینه واجب نیست.

تهران برادر، س ـ ن 5555

شما اشتباه می کنید و آنچه دیده اید
دلیل خیانت او نیست اگر توضیح می خواهید آدرس بدهید.

ایلام ـ الف ـ ر ـ خ

این گونه مسائل باید دردادگاه حل شود
و افراد متفرقه حق دخالت ندارند.

مازندران ـ م ـ ی ـ س

به هر بهانه ای هست باید آن وسیله را
به آن ارگان برگردانید چه مال شما پیدا شود و چه نشود زیرا عمداً برداشته اید.

قم ـ برادر سید ع ـ موسوی

معلولیت شما تأثیری در فرزندتان
ندارد.

شیراز ـ برادر، س ـ ش ـ ح

رضایت پدر و مادر در ازدواج شما شرط
نیست ولی بهتر است به صلاح اندیشی آنان احترام بگذارید و سعی کنید رضایت آنها را
بدست آورید و بهر حال با موردی که خودتان تمایل ندارید ازدواج نکنید و تسلیم
ازدواج تحمیلی نشوید.

 

/

ضرورت ادامه مبارزه حزب الله لبنان

ضرورت ادامه مبارزه حزب الله لبنان

حاج حسین شامی

در تجزیه وتحلیل مسائل سیاسی، نیاز
به پایه ها و پایگاه های اساسی و ثابتی داریم که بتوسط آنها بتوانیم مشکلاتی که
جهان اسلام را در بر گرفته است، فهمیده وبرطرف نمائیم.

برگشت این امور ثابت و اساسی در
حقیقت به همان جهان بینی است که از راه قرآن و سنّت بدست می آوریم و از راه آنه نه
تنها راه مستقیم الهی را که تأمین کننده بهترین و جاودانه ترین زندگانی برای
ملّتها وجامعه هامان است، به ما ارائه می دهد بلکه به ما می فهماند که چگونه روابط
اجتماعی و پیوندهای انسانی خود را با دیگر نیروها وگروه های انسانی و ملّیت های
مختلفی که برای خود راه دیگری را انتخاب کرده اند، برقرار سازیم.

این دیدگاه که بر اساس آن تمام حرکت
ها و عکس العمل ها و ایده های ما سنجیده می شود، زائیده یک اندیشه زودگذر یا تابش
امری عاطفی یا برانگیختن یک غریزه نیست بلکه پذیرش کامل و تسلیم بی چون و چرا در
برابر آنچه که از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله رسیده است، می باشد. و ما به
خوبی دریافته ایم که در این دوران سیاه که بسیاری از مردم آن از تمام ارزشها و
مبادی الهی دست شسته اند و تمام پایه های ثابت و اساسی از بین رفته و کلّ ارزشها و
سنجش های انسانی اخلاقی پایمال شده و عمل به آنها مایه مسخره واستهزاء قرار گرفته
ونوعی جنون به حساب می آید، در این دوراه همه چیز در سایه کشمکش ملّت ها و امّت ها
تحت عناوین اشباع غریزه ها وتحقّق مصالح مادّی، نابود وفناپذیر شده است.

اینها همه نیازمند یک ایستادگی
شجاعانه و یک حرکت و جهش نیرومند است که بتواند مسائل انحرافی را به مسیرهای
مستقیم آن بچرخاند و آلودگی ها را بزداید و بی گمان چنین اقدام متهورانه ای نخست
احساس مسئولیت را در انسان برمی انگیزاند و سپس تحمّل عواقب سخت وشرایط ناگوار در
بر خواهد داشت.

تأثیر انقلاب اسلامی ایران

نگرش ما به فرازهای اعجاب برانگیز
انقلاب شکوهمند اسلامی از آن آغاز جنبش تا حرکتهای اساسی که برای روبرو شدن با
شدیدترین و ستمگرترین نیروی منطقه در پی داشت، وتعهّد بی چون و چرای ملّت مسلمان
ایران در برابر دستورها و رهنمودهای مقام معظم رهبری حضرت امام خمینی مدّظلّه و
ایثارها و شهامتها و پایداری های قهرمانانه این ملّت بزرگ که آن را بصورت الگوئی
برای دیگر ملّتهای مبارز در سرنگونی طاغوتها و چپاولگرها درآورده است، ما را که
گروهی مسلمان مستضعف در لبنان هستیم، چنان نیروئی بخشیده که توانسته ایم بر تمام
عوامل وگروهکهای داخلی و خارجی فائق شویم و روح جهاد و مقاومت در ما چنان رشد ونمو
کند که نه تنها این دوران را بنگریم بلکه دوراندیش و آینده نگر شویم و به همان
آینده ای بیندیشیم که امید است نسلهای آینده نسیم عدالت، آزادی وکرامت والای انسانی
را از آن استشمام نمایند.

اگر ما به ناچار لغزش ها و اشتباه
های بزرگ نسلهای گذشته را در لبنان بر دوش کشیدیم، امروز جای بسی خواری و ذلّت است
که بر همان اشتباه ها پایدار بمانیم! و هرگز کوششی در رفع و حل آنها ننمائیم. مگر
نه اینکه نسلهای گذشته ونیاکان ما در اثر عقب نشینی از پایه های ثابت و اساسی که
می بایست قیامها و حرکتهای سیاسی آنان را رهنمائی سازد، موجب شکست وتن به ذلّت
دادن آنها در برابر عوامل منافق و فریبکار دشمنان اسلام شد و از آنان گروه هائی
فرسوده به بارآورد که جذب نیروهای متخاصم شده و در کشمکش به تحلیل روند.

و همچنین اگر ما ـ فرزندان این دوران
ـ با چشمی کوتاه بین وتنگ نظر به مسائل مهم و سرنوشت ساز بنگریم و رویدادها را
برطبق معیارها و مقیاسهای متزلزل و بی دوام، تحلیل و بررسی نمائیم، بی گمان مورد
لعن و نفرین نسلهای آینده قرار خواهیم گرفت وتاریخ سیاه ما با خواری و ذلّت نگاشته
خواهد شد.

درس عبرت از گذشتگان

از ساده اندیشی است اگر باور کنیم که
جهان استکباری برای ما ارجی قائل خواهد شد، اگر در برابر نقشه ها و توطئه ها و
زورگوئیهایش عقب نشینی کنیم وسرنوشت خود را بدست آن بسپاریم و از خودمان، عناصری
مزدور برای تحقّق منافع مادی آن بسازیم، بلکه بعکس، بکلّی ما را از حساب ساقط
خواهد کرد و با ما همچون زباله ها و پس افتاده های خود معامله خواهدنمود و آنگاه
به قبرستان تاریخ روانه مان خواهد ساخت. ما را بس که از دیگر ملّت های عقب افتاده
ای که به چنین سرنوشت شومی دچار شدند و آثارشان بکلّی محو و نابود شد، درس عبرت
بگیریم.

خداوند متعال ما را به اسلام رهنمون
ساخته و بر حقیقت آفرینش آگاه نموده و درسهائی از امتهای گذشته تاریخ به ما تعلیم
کرده و از گذشتگان داستانهائی برای ما آورده تا پند و اندرز بگیریم و در برابر
مسئولیت بزرگی که اکنون آن را لمس کرده ایم قرار بگیریم و از راه مستقیمی که امام
خمینی در برخوردهای سیاسی اش اتخاذ کرده، دنباله روی کنیم، و امیدواریم که با آن
بزرگوار مسیرمان را آغاز کرده باشیم.

حزب الله لبنان یک حزب نیست

ما که چارچوب حزب الله را در لبنان
برای خود اعلام کردیم، به این دلیل نبود که از خود یک گروه سیاسی، حزبی و یا
اجتماعی بسازیم، بلکه خواستیم آن را شعاری قرار دهیم که اصل رابطه ما را با خدای
متعال بیان دارد و به اوامر و منهیات او متعهدمان سازد ودر برابر آن خط الهی که
مسیر انسان را از آغاز تاریخ حضرت آدم تا پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله و
امامان معصوم علیهم السّلام و اولی الامر از بندگان شایسته خدا، رهنمائی کرده
تسلیممان سازد و از این راه بتوانیم آرمان بزرگ منجی عالم بشریت را دنبال کنیم ودر
جهان خودمان تا اندازه توانمان محقّق سازیم و نقشه ها و توطئه های شیاطین را خنثی
نمائیم.

لبنان از اوج عزت به حضیض ذلّت

لبنان، که امید داریم ـ بفضل الهی ـ
روی سرزمین آن دورنامهای آینده را ترسیم نمائیم، روزی جزئی از جهان اسلام به شمار
می آمد، همان جهان گسترده ای که بیشترین مساحت ها و ملت ها را در بر گرفته بود،
ولی انحراف بزرگی که سیاستمداران و حاکمان اسلامی در آن سقوط کردند و فسادی که
بیشترین جوانب و زاویه های زندگیشان را فراگرفته بود، سرانجام آنان را به ضعف و از
هم پاشیدگی کشانید و کار به جائی رسید که پیش پا افتاده ترین مردم بر آنان چیره
شدند و مقدسات اسلام و مسلمین را به بازی گرفتند و سوار بر سرنوشتشان گردیدند و
دارائی هایشان را تاراج کردند و با تمام توان در جهت محو آثار اسلام پیش رفتند.

بنابراین، لبنان که روزی آواز اندیشه
های اسلامی از آنجا بلند می شد و نمایشگاه بزرگی از بهترین و ارزنده ترین موارد
علم و معرفت وهدایت به شمار می آمد و مرکز نشر علوم و اندیشه های بلند آل محمد «ص»
و علمای عالیقدر اسلام بود و والاترین فرآورده های خرد اسلامی از آنجا تولید می
شد، متأسفانه بجائی رسید که بیشترین منطقه ها و شهرهایش از کمترین مطالب واحکام
اسلام برخوردار بودند.

به عنوان نمونه، «جزّین» یکی از
شهرهای جبل عامل که روزی بزرگترین حوزه های دینی و مراکز علمی در آنجا بنیانگذاری
شده بود و فرزانگان و دانشمندان بسیاری مانند شهید اوّل، محمّد بن مکّی «ره» از
آنجا فارغ التحصیل شده بودند، اکنون با کمال تأسف به صورت جولانگاه گروه های صلیبی
کینه جوی درآمده است و شعار همکاری و سازش با اسرائیل در آن بلند می شود و پرچمهای
صلیبیان و اسرائیلیان در آن برافراشته می شود و بر دربهای ورودی شهر، پلاکاردهائی
بچشم می خورد که روی آنها چنین نوشته شده است:

«با هم معبد سلیمان را بنا نهادیم و
با هم زمین پروردگار را آزاد می کنیم»!!

«تمدن مسیحی + تمدن یهودی = تغییر
وجهه شرق»!!

و همچنین مناطق دیگری وجود دارد که
دشمنان صلیبی آنها را اشغال کرده اند و تمام آثار اسلام را در آنها نابود ساخته
اند مانند منطقه های جبیل و بلاد کسروان که در گذشته بیشتر اهالی آنان را مسلمانان
تشکیل می دادند و عددشان متجاوز بر صد هزار نفر بود در صورتی که اکنون یورشها و
اختناق ها و کوشش ها برای نصرانی کردن مردم، مسلمانان لبنانی را از این دژ محکم
محروم کرده اند و عدد مسلمانان از ده هزار هم تجاوز نمی کند.

کشوری غربی در شرق

این حقیقت تلخی است که دستگاه های
صلیبی کینه توز آن را ایجاد کردند و کشورهای استکباری به کمک آنان شتافتند تا سلطه
آنها را هموار سازد و در نتیجه منافع و اهدافشان محقّق گردد، و لبنان را به صورت
مستعمره ای غربی درآورند و مارونی ها سرنوشت و زمام امور مردم را بدست گیرند.

پس لبنان در نظر آنها مانند کشوری
غربی است که در «شرق» واقع شده است وتمدن غربی در مرزهای آن پایان می پذیرد تا
فراتر از آن مرزها تمدن های دیگر آغاز شود. و بدینسان مارونی ها مناسب ترین زمینه
را در لبنان برای دریافت مفاهیم و ارزشهای غربی ایجاد کردند و در جهان اسلام منتشر
ساختند، و در این میان از کمکهای مادّی و معنوی اسرائیل به خوبی برخوردار بودند
چرا که اسرائیل آنها را بهترین یاوران خود در منطقه می داند. در سال 1937 یکی از
رهبران صهیونیسم به نام «بن گوریون» چنین می گوید:

«همسایگی با لبنان مسیحی، پشتوانه
سیاسی جالبی برای حکومت یهودی است زیرا لبنان هم پیمان طبیعی یهودیان سرزمین
اسرائیل است و همانا برای مسیحیان لبنان، سرنوشتی نظیر سرنوشت ملّت یهود می باشد»[1].

این هم پیمانی در صورتی وجود خارجی
پیدا می کند که رهبران صلیبی یا «صهیونیسم» یک آرمان و یک هدف را در نقشه شان برای
نابودی اسلام و مسلمین دنبال کنند وآنچه اندیشه سیاسی آنها را تشکیل می دهد، شناخت
دشمن از دوست است که براستی دشمن مشترک خود را شناختند در حالی که بسیاری از
مسلمانان از این حقیقت غفلت کرده یا از آن چشم پوشی نمودند. برای نمونه، قسمتی از
سخنان اسقف عبدالله خوری یکی از رهبران مارونی ها در لبنان ـ در حضور رئیس جمهور
مارونی لبنان «شاره خوری» در سال 1941ـ را یادآور می شویم که برای دوستش جاسوس
صهیونیست «الیاهو ساسون» تعریف کرده است:

«بین ما و شما یک سدّی وجود دارد که
باید آن را از میان برداشت و آن سدّ «جبل عامل» است. لازم است که این منطقه را از
مسلمانان شیعه ای که برای هر دو بلاد ما و شما خطر دارند، خالی کرد، چرا که در
گذشته هنگامی که زد و خوردهائی در فلسطین رخ داد با گروه های «مفتی حاج امین
الحسینی» در فراری دادن افراد مسلح و رد کردن سلاح همکاری می کردند… و همچنین
لازم است جبل عامل را از تمام اهالی خالی کرد و به جای آنان، مارونی های لبنانی که
اکنون به آمریکا هجرت کرده اند، جای داد و در مقابل بر دولت صهیونی لازم است که
مبلغ زیادی پول را به اسقف بزرگ مارونیان «انتوان عرضه» وام بدهد تا اینکه منطقه
جبل عامل را برای اسکان مارونی ها در آینده خریداری نماید که بجز مارونی ها هیچ کس
در این منطقه وجود نداشته باشد. و بدینسان مارونی ها با یهودیان همسایه می شوند و
همکاری با هم، بدون هیچ دردسری، انجام می پذیرد و آنجا است که یهودیان و مارونی ها
همگام با هم در برابر سیل بنیانکن اسلامی از شرق می ایستند و مقاومت می کنند، و
یهودیان نیز مرزهای شمالی خود را نگه می دارند».!![2]

و چنین هم شد! زیرا مارونیهای لبنان
توانستند از طریق کلیساها و دیرها و مراکز گوناگون خود در منطقه های مسلمان نشین
بخصوص جنوب لبنان، مساحتهای گسترده ای از زمین های مزروعی را خریداری کنند، و در این
میان از بیچارگی و فقر کشاورزان جنوب لبنان سوء استفاده کرده و به بهانه کمک مادّی
به آنان، زمین ها را از دستشان خارج سازند، چه بطور مستقیم و چه از راه فئودالهای
مسلمانی که آلت دستشان بودند.

و مسأله به خریدن زمین ختم نشد بلکه
شروع کردند به اجرای برنامه های گسترده فرهنگی، اجتماعی، آموزشی و تبشیری در مناطق
گوناگون اسلامی. ومتأسفانه شرایط نیز برای گذراندن و به اجرا درآوردن این توطئه و
غرب زده کردن مسلمانان، هموار ومناسب بود تا آنجا که اسقف «اگناتیوس مبارک» یکی از
اسقف های مارونیان، یادداشتی برای «کمیسیون بین المللی تحقیق» در سال 1947 ارسال
داشت که ضمن آن آمده است:

«عوامل اجتماعی، انسانی و دینی مهمّی
وجود دارد که ایجاب می کند، دو وطن برای اقلیّت ها باشد: 1ـ وطن مسیحی در لبنان 2ـ
وطن یهودی در فلسطین. و این دو وطن باید از نظر جغرافیائی با هم نزدیک باشند و از
نظر اقتصادی یار و همکار یکدیگر باشند وبا هم پُلی را تشکیل دهند که چه از نظر
فرهنگی و چه از نظر پیشرفت، وجود آن برای ربط دادن شرق و غرب ضرورتی است جبران
ناپذیر.[3]

تأثر مردم از حماسه های ناسیونالیستی!

صهیونیست ها با اشغال فلسطین و تشکیل
دولت ظالمانه خود بر آن سرزمین، پس از بیرون راندن و آواره کردن ملت فلسطین
توانستند جزئی از این توطئه استکباری در منطقه را محقق سازند و جزء دیگر آن باقی
مانده است که عبارت است از تشکیل وطن مارونی در لبنان که همچنان صلیبیان لبنان در
پی تحقق آن هستند.

پس از اشغال فلسطین در سال 1948 و
رویدادها وتحول های زیادی که پس از آن فرزندان آن مرز وبوم را به حرکت و هشیاری
واداشت و تا اندازه ای برای آنان پیروزیهائی سیاسی در بر داشت، لبنان نیز دچار
هیجان ها وتحوّلاتی گشت که در نتیجه تفسیرها و تحلیل های زیادی بر طبق معیارهای بی
دوام و متزلزل درباره رویدادهای سیاسی منتشر شد، و همین امر باعث شد که اندیشه های
قومی و ناسیونالیستی به اوج خود برسد ومردم را به سوی خود جذب کند وحماسه های قومی
و محدود آنان را برانگیزاند، ولی با کمال تأسف در آن دوران، اسلام نقشی نداشت چرا
که اسلام شناسان آن زمان ـ در منطقه ـ آن جرأت و شهامت لازم را برای درمان مشکلات
سیاسی و اجتماعی در پرتو تعالیم انسان ساز اسلام نداشتند و از این روی در برابر آن
اندیشه های خطرناک عقب نشینی کردند و بدینسان روحیه جهاد در مسلمین به شکست و
نابودی کشیده شد.

اثر انگشت صلیبیان و صهیونیست ها

ولی آنچه در آن هیچ شک و تردیدی
نیست، این است که اثر بارز و برجسته انگشت های صلیبی و صهیونیستی، در آن جریانات
سیاسی بخوبی نمایان است؛ همان جریاناتی که بسیاری از اصول و ایدئولوژیهای مسلمانان
را ـ در آن برهه از زمان ـ به باد داد. و در آن هنگام که صلیبیان مارونی لبنان،
نقشه ها برای اخراج و بیرون راندن مسلمانان بهر وسیله ممکن می کشیدند و لبنان را
به صورت یک کشور مارونی در می آوردند، متأسفانه مسلمانان در دریائی از خوابهای
شیرین خود که با ایده های قومی، منطقه ای، ناسیونالیستی، مارکسیستی و لنینیستی
همراه بود غوطه ور بودند و در نتیجه اختلافات و تفرقه های حزبی و گروهی در کنار
عقب نشینی مذهبی اوج می گرفت و بدینسان بیشترین نیرو و امکانات خود را از دست
دادند وناچار تسلیم همان جوِ سیاسی که مارونی ها آن را ایجاد کرده بودند شدند و با
دست خود صحّه بر حاکمیت آنان گذاشتند.

صلیبیان لبنان در برابر افزایش عدد
مسلمانان و احتمال خطر آنان در آینده، کاملاً خود را آماده کرده بودند و از این
روی، بیشترین امکانات را ـ برای پیشرفت همه جانبه مارونی ها ـ در اختیارشان قرار
دادند و تمام مراکز حساس سیاسی، اقتصادی و نظامی را به آنان اختصاص دادند و در
مقابل، مسلمانان را در وضعیّت بسیار بدی از هر نظر قرار داده و هیچگونه حسابی برای
منافع آنان باز نکردند.

براستی فاجعه های بیشماری برای
مسلمانان لبنان و منطقه رخ داد و در طول مدت های زیادی که مارونی ها قدرت را بدست
گرفته بودند ظلمها و ستمها بر مسلمین همچنان در افزایش بود و از آن طرف متأسفانه
هیچگونه مبارزه و مقاومتی از مسلمانان دیده نشد جز تسلیم بیشتر و یا توسّل به
سیاست اعتدال و میانه روی! که در بهدر دادن و پشت پازدن به بسیاری از حقوق
وامتیازها سهم بسزائی داشت، و بالاتر اینکه چهره یک انسان مکتبی را که نقش مهم او
در قیام و احقاق حق مستضعفین و همکیشان خلاصه می شود، لکه دار کرد تا آنجا که
افراد زیادی فریاد همزیستی مسالمت آمیز ومذاکره سر می دادند از ترس اینکه نکند
همان مقدار اندکی ـ از حقوق ـ که بدست آورده اند از دستشان برود!

یکی از اشتباهات بلکه خیانتهای بزرگ
به امّت اسلامی و نسلهای آینده همین است که ما نقشه های خائنانه جهان استکباری وهم
پیمانانشان در منطقه را برای تسلط بیشتر بر کشورهای جهان سوم و ملتهای مستضعف،
نادیده بگیریم و یا بی اعتنا از آن بگذریم، و از آن بدتر به سهل انگاری و مسالمت
با نیروهای اهریمنی وستمگر با علم به اهداف شوم آنان؛ بپردازیم که خداوند هرگز این
خیانت را بر ما نمی بخشد و اما اینکه در صحّت آیاتی از قرآن کریم که بیانگر
آرمانهای اساسی و مهمی است که بر اندیشه های یهود و نصاری و منافقین و دیگر مشرکان
سایه افکنده است، شک وتردید روا داریم، این مطلبی است که ما را ملزم می کند در
ایمان خود به خدا و پذیرش اسلام، نگرشی دوباره داشته باشیم!

در هر صورت اگر پایه های ثابت و
پایدار وجودنداشته باشد که روابط و ارزیابی ما را نسبت به نیروها و مکتب ها و
افراد، راهنمائی کند، بی گمان در جهنّم پایگاه های متغیر و بی ثباتی که دیگر عوامل
زنده بودن ما را تهدید می کند، غرق خواهیم شد، و این چیزی است که ما دقّت می کنیم
در مسیر حرکت سیاسی خویش در لبنان، از آن بدور باشیم، چرا که کشورهای استکباری
هرگز به ضعیفان احترام نمی گذارند و برای آنها ارزشی قائل نیستند بلکه هر چه ضعف
آنها بیشتر شود، جسارت و ستمگری آنان در معامله با آنها بیشتر خواهد شد. و همچنین
آنانکه از پایه های ثابت و پابرجا برخوردارند، احساس می کنند که لازم است از هر
حالت ضعف و ناتوانی که دچار دیگران می شود، بهره گیری کنند و آن نقاط ضعف را به
نقاط قوّت مبدّل سازند تا آرمانهای خویش را زودتر تحقّق بخشند.

اینکه چند نفر یهودی سرگردان در گوشه
و کنار جهان و مورد نفرین گذشتگان و آیندگان بتوانند دولت ظالمانه خود را در
فلسطین بنیانگذاری کنند و افتخارات تاریخی! خود را زنده کنند و آن را گامی برای
تشکیل دولت بزرگ اسرائیل به حساب آورند، تحقق آن بی گمان آسان نیست، خصوصاً که در
طرف مقابل یک میلیارد مسلمان وجود دارد که در ثروتمندترین واستراتژی ترین مناطق
روی زمین پخش شده اند، مگر اینکه استفاده کنند از لغزشهای بزرگ مسلمانان که در اثر
ارتجاع وعقب نشینی از تعهّد به آن ایده های ثابت و اساسی که پیامبر اسلام صلی الله
علیه و آله آنها را آورد، به وقوع پیوسته است و همین امر باعث پیدایش حالت ضعف و
رکود و ذلّت و شکست در آنان شده است چرا که از محدوده اسلام درآمدند و به محدوده
سازش گرویدند و تسلیم در برابر قوانین و احکام ظالمانه بشرساز شدند.

شعارهای تسلیم و سرسپردگی

بسياری از بوقهای مزدور وافراد بی
شخصیت در لبنان، هر چندی یکبار شعارهای تسلیم و سرسپردگی به ظالم قدرتمند سر می
دهند و چنین تبلیغ می کنند که اسرائیل هرگز شکست نمی خورد! و یا اینکه ابرقدرتها
حق دارند درامور داخلی کشورها وملتهای مستضعف دخالت کنند! و بر مستضعفین است که
خود را با شرایط ظالمان سازش دهند! و بر ما است که چشم پوشی کنیم از آن همه
خونریزیها و هتک ناموس ها ومقدسات و جنایتهای صهیونیستهای پلید و بر سر مذاکره با
آنان بنشینیم! و در برابر قدرت و توان آنان خاضع شویم! و شرایط سازش با آنان را
طبق دلخواهشان پذیرا شویم! و در برابر مارونی های صلیبی سر تسلیم فرود آوریم! و
امتیازها و برتری های آنان را اقرار نمائیم! و محق بودن آنان در لگدمال کردن
سرنوشت مسلمانان لبنان را اعتراف کنیم! چرا که ایده سازش پذیرانه ذلیلانه، ما را
مجبور به این اعتراف ها و پذیرش ها می کند هر چند که روزانه در مناطق اسلامی به حق
اسلام و مسلمین جنایت کنند و مسلمانان را منکوب سازند!!!

این شعارها که از این سو وآن سو بلند
می شد، نزدیک بود مسلمانان لبنان را در دام توطئه ای که صهیونیست ها و صلیبی ها آن
را گسترده بودند، بیافکند، لولا اینکه خداوند بر ما منّت گذاشت و انقلاب اسلامی
ایران را به پیروزی رساند، این انقلاب شکوهمندی که تمام معادلات منطقه را بر هم زد
و با فداکاری و جانبازی امام ملّت نقشه های خائنانه ای که می خواست اسلام و مسلمین
را ریشه کن سازد، برملا کرده و از بین برد و همچنان توانست آرزو را در نفوس مؤمنان
سبز کند و اطمینان را به قلوبشان بازگرداند.

استعدادها باید به شکوفائی برسد

آری! استعدادها در فرزندان اسلام در
جبل عامل، سرزمین ابوذر غفاری و زادگاه علما و مجاهدان وجود داشت ولی نیازبه
شکوفائی داشت، نیاز داشت به یک ایستادگی شجاعانه از سوی رهبران دینی و دانشمندان
مبارز که با خون خود و در سایه فداکاریهای خویش، دورنماهای آینده این کشور را
ترسیم نمایند و این جامعه را به چنان جامعه ای جهادگرا مبدّل سازند که قلوب کفار و
منافقان را بلرزه درآورد.

در هر صورت، گر چه گروه سازشکاران
مسلمان فرصت زیادی داشتند ولی نتوانستند پیشرفتی را در تضمین حقوق مسلمانان و دفع
زیان از آنان بدست آورند و همچنین نتوانستند جلوی آن همه فشارها و هجرت ها را
بگیرند و نتوانستند از هم پیمانی صلیبی صهیونیستی برای اشغال سرزمین جلوگیری کنند.
و هر چه از سازمانهای بین المللی خواهش و تضرع کردند و دست گدائی به سوی آنان دراز
کردند کوچکترین پیروزی را در اخراج دشمن صهیونیستی از سرزمینهای اسلامی بدست
نیاوردند بلکه به عکس آن حاصل شد، چرا که نیروهای اشغالگر و حامیان جنایتکار، به ظلم
و جنایت خود ادامه دادند و بدون در نظر گرفتن تصمیماتی که توسط سازمانهای بین
المللی صادر شده است، به اجرای نقشه های خود پرداختند و این در حالی بود که
سازشکاران تمام برنامه های تسویه آمریکائی اسرائیلی را پذیرفته بودند و از تمام
حقوق حقّه خود چشم پوشی کرده بودند. و با این حال نتوانستند از قتل ده ها هزار
مسلمان و آواره شدن صدها هزار مسلمان در مناطق اسلامی که مورد یورش بیرحمانه
نیروهای رژیم صهیونیستی قرار گرفته بودند، جلوگیری نمایند. و این همه حق کشی ها و
تنازل ها نتوانست سرزمین فلسطین را به اهالی آن بازگرداند بلکه با کمال تأسف
همواره شاهد عقب نشینیهای رنگارنگی تحت عنوان ها و شعارهای تو خالی و بی رمق بوده
و هستیم، واکنون مرحله هم پیمانی نوینی بین دشمنان گذشته صورت پذیرفته است، همان
ها که ملتهای خود را فراموش کردند و خون شهدایشان را پایمال نمودند و سر یک میز
نشستند و با هم، پیمان مبارزه با حرکتها و جنبش های اصولی و اسلامی را که همگام با
پیروزی انقلاب اسلامی ایران رشد کرده اند، بستند.

بنابراین، نتیجه حتمی آن همه سازش و
تسلیم چیزی جز تأکید بیشتر بر جنایت های دشمنان اسلام و مشارکت در خیانت هائی که
ابرقدرتها به حق ملتهای مسلمان و مستضعف روا داشته اند، نبوده است و اینجا است که
می توانیم به حقّانیت مقاومت اسلامی پی ببریم که علی رغم آن همه فشارها و تهدیدها
وتطمیع ها وتشویق ها و فریب ها، به راه خود ادامه داده و در پرتو تعالیم مقدس
اسلام و قرآن، مبارزه توقف ناپذیر را تا اینکه رضایت خداوند متعال را بدست آورد و
قدرت اسلام را در حرکت بخشیدن به امّت اسلامی، به اسلام بازگرداند. ان شاء الله.

 



[1] ـ کتاب «الصهیونیه علی لسان زعمائها» صفحه 48

/

پیام شهید

پیام شهید

این وصیت نامه ها انسان را میلرزاند
و بیدار میکند. (امام خمینی)

قسمتی از وصیتنامه روحانی شهید
محمدمهدی آفرند

… شاهد باشید که من با چشم و گوشی
باز و با آگاهی کامل از مسائل جبهه به جبهه آمدم و باید بفهمند آنهائی که عمداً
نمی خواهند قبول کنند که رزمندگان اسلام با آگاهی کامل و با دیدی وسیع به جبهه می
روند تا از اسلام دفاع کنند، این رزمندگان خون دادن را از حسین می آموزند.

… از شما ای امت قهرمان و شهید
پرور ایران عاجزانه درخواست می کنم که اگر می خواهید در روز قیامت شهیدان از شما
راضی باشند… و اگر می خواهید اسلام در تمام نقاط جهان طنین افکند پیرو امام و
قائم مقام رهبری و پیرو روحانیت در خط امام باشید که خط امام جز خط اسلام نیست…

قسمتی از «وصیتنامه شهید هادی زرگر»

یاالله، یاالله، یاالله ترسم از آن
است که نکند بر اثر سنگینی گناهانم نتوانم سبک شوم و به سویت پرواز کنم ولی تو
یالله خودت می دانی که از بچگی عاشق حسین بودم وزندگی ام را وقف حسین کردم و هر
موقع که از حسین نامی به میان می آمد بی اختیار به گریه می افتادم و الان هم که در
جبهه هستم صبح را بیاد اباعبدالله شروع می کنم و شبها را در اینجا به یاد اباعبدالله
به صبح می رسانم. بخدا از همینجا مقبره آقا اباعبدالله الحسین (ع) و حضرت ابوالفضل
العباس (ع) برایم نمایان است و آرزویم این است که آقایم، مولایم امام حسین (ع)
شفاعت ام را بکند و چون بدون شفاعت او نمی توانم پیش دوستان شهیدم بروم و همانطور
که اماممان گفت: تکلیف ما را سیدالشهداءِ معلوم کرده است شاید من بخاطر نداشتن
سواد نتوانم بدین صورت ادبی صحبت کنم ولی از شما عاجزانه می خواهم که امام را تنها
نگذارید و از جبهه ها غافل نشوید که قیامت شما شرمنده و خجل زده اید نزد ائمه
اطهار و معصومین.

قسمتی از وصیتنامه شهید محمدعلی
باقری

ای آفریدگار من این نکته را باید
بگویم که با آنکه عمل من غضب تو را برمی انگیخت ولی به ذات مقدست سوگند هیچگاه جز
مهربانی از تو ندیدم، و به همین جهت مهربانی تو مرا در مقابل گناه شرمنده می ساخت.

معبودا نمی دانم کدام یک از اسماءِت
را ذکر کنم که تو را بیشتر خوش آید، وقتی می گویم که تو با من مهربانی به این دلیل
است که مهربانی تو را در همه حال و در همه جا با خود دیده ام، وقتی میگویم تو
ستارالعیوبی به این دلیل است که می بینم که تو گناهان مرا از تمام بندگانت وحتی
بهترین آنها پوشاندی، وقتی می شنوم که از حکومت تو فرار محال است با خود میگویم که
اگر من جائی را میداشتم که از حکومت تو فرار کنم، هرگز چنین کاری را نمی کردم و
هرگز به چنین جائی نمی رفتم. زیرا تو از همه کس نسبت به من مهربان تری.

معشوقا تو می دانی که از تو شهرت و
نام نمیخواهم، از تو کسی و چیز را نمیخواهم بلکه از تو فقط تو را میخواهم، میخواهم
که با تو باشم در همه حال و در همه جا و برای همین است که اینجا دَم به دَم مولایم
علی «ع» داده وهم صدا با او به تو عرض میکنم، خدایا گیرم که من در آتش غذاب تو صبر
کنم، چگونه در آتش فراق تو صبر کنم.

خدایا تو می دانی که هدفم از نوشتن
وصیت نامه روشن کردن شمعی هر چند کم سو، برای پویندگان این راه جهت تندتر نمودن
گامهایشان در ادامه دادن راه شهیدان است و اِلاّ از نوشتن همین چند خط نیز خودداری
میکردم

 

/

یاران امامان

یاران امامان 9

نواب خاص امام زمان علیه السّلام

سید محمد جواد مُهری

در طول 69 سال غیبت صغرای حضرت ولی
عصر عجّل الله فرجه که از آغاز امامت آن حضرت تا وفات چهارمین سفیر به طول
انجامید، شیعیان از راه چهار نایب خاص امام با آن حضرت، مسائل و مطالب خود را در
میان می گذاشتند و پاسخ را یا شفاهی و یا بوسیله توقیعهایی که از ناحیه مقدّسه می
رسید دریافت می کردند.

این چهار سفیر عبارتند از :

1ـ ابوعمرو، عثمان بن سعید عَمری.

2ـ ابوجعفر، محمد بن عثمان بن سعید.

3ـ ابوالقاسم، حسین بن روح نوبختی.

4ـ ابوالحسن، علی بن محمد سَمُری.

اکنون به گوشه ای کوتاه از زندگی این
بزرگان اشاره می کنیم:

1ـ عثمان بن سعید

این بزرگوار از یاران باوفا و وکلای
امام هادی و امام عسکری علیهما السّلام بوده که مورد توثیق واطمینان این دو امام
نیز می باشد.

امام هادی علیه السلام درباره وی
چنین می فرماید:

«هذا ابوعَمرو، الثِّقَهُ الأَمینُ،
ماقالَهُ لَکُم فَعَنّی یَقُولُهُ وَ ما أدّاهُ اِلَیکُم فَعَنّی یُؤَدّیهِ»ـ این
ابوعمرو است که مورد اعتماد و امین می باشد. آنچه به شما بگوید از سوی من گفته و
آنچه به شما برساند از سوی من رسانده است.

و امام عسکری علیه السلام درباره او
می فرماید:

«هذا اَبوعَمرو،الثِّقَهُ الأَمینُ،
ثِقَهُ الماضي وَ ثِقَتي فِي المحیا و المَماتِ فَما قالَه لکُم فَعنّي یقُوله وما
أداهُ اِلیکُم فَعنّي یُؤدّیه»ـ این ابوعمرو است که هم ثقه و هم امین می باشد. او
مورد اعتماد امامِ گذشته (امام هادی «ع») و مورد اعتماد من است در مرگ و زندگی، پس
آنچه به شما بگوید از سوی من گفته و آنچه به شما برساند از سوی من است.

او را سمّان می نامیدند زیرا روغن
فروشی می کرد تا شناخته نشود و هر گاه شیعیان پولهای واجب و حقوق شرعیّه خود را
برای امام عسکری علیه السلام می آوردند به او می دادند واو پولها را در ظرفهای
روغن مخفی می نمود و آنگاه برای حضرت حمل می کرد.

روزی چهل نفر از یاران امام عسکری
علیه السلام، خدمت حضرت شرفیاب شدند و از آن حضرت پرسیدند: امام بعد از شما چه کسی
است؟ ناگهان کودکی همچون ماه تابان وارد شد و به امام عسکری شباهت زیادی داشت،
حضرت فرمود:

«هذا امامکم من بعدي وخلیفتی علیکم،
أطیعوه ولا تتفرّقوا من بعدي فتهلکوا في أدیانکم، ألا و انّکم لا ترونه بعد یومکم
هذا حتی یتمّ له عمر، فاقبلوا من عثمان بن سعید ما یقوله وانتهوا الی امره واقبلوا
قوله فهو خلیفة امامکم والأمر الیه»:

این کودک امام شما است پس از من
جانشین من است بر شما از او اطاعت کنید و پس از من متفرّق نشوید که در دینتان هلاک
گردید. هان! پس از امروز شما او را نخواهید دید تا اینکه عمری (طولانی) بر او
بگذرد، پس به عثمان بن سعید روی آورید و آنچه به شما می گوید گوش دهید و از او
اوامر امامتان را دریافت نمائید و قول او را بپذیرید که او جانشین امامتان می باشد
وامرش مطاع است.

بنابراین، امام عسکری علیه السلام در
زمان حیات خود، اولین سفیر ولی عصر ارواحناه له الفداء را تعیین فرمود و امر او را
امر امام دانست و از شیعیان خواست از او پیروی کنند و سخنانش را با جان و دل پذیرا
باشند.

آری! او با آن فضیلت و بزرگواری که
داشت، و عمرش را در خدمت امامان گذرانده بود، سزاوار بود که به این مقام والا برسد
که واسطه فیض میان امام معصوم و امّت باشد و همواره به حضور مبارک ولی الله اعظم
سلام الله علیه شرفیاب شود و سؤالها و مشکلات شیعیان را به خدمت حضرت برساند و
پاسخهای لازم را دریافت نماید.

این بزرگ مرد همچنان به کار خود
ادامه داد تا آنگاه که ندای رحیل از سوی حق تعالی به وی رسید و به رحمت الهی
پیوست. فرزندش محمد بن عثمان او را در قسمت باختری مدینة السلام بغداد به خاک
سپرد. و از آن روز خود به این مقام ومنزلت مشرّف شد.

2ـ محمد بن عثمان

پس از وفات اولین سفیر امام زمان
صلوات الله علیه، بأمر آن حضرت و توسط عثمان بن سعید، فرزندش محمد بن عثمان به این
سمت والا انتصاب یافت.

البته در زمان امام عسکری علیه
السلام، آن حضرت نیز او را قبلاً معرّفی کرده بود و به مردم شناسانده بود. در یکی
از روایات چنین آمده است:

«قال الحسن العسکری علیه السلام:
اشهدوا علي أن عثمان بن سعید العَمري وکیلی وان ابنه محمداً وکیل ابني مهدیکم».

امام عسکری علیه السلام فرمود: شاهد
باشید که عثمان بن سعید عمری وکیل من است وفرزندش محمد وکیل فرزندم، مهدی شما است.

و در جای دیگری به یکی از یارانش می
فرماید:

«العَمريُ واِبنُه ثِقَتان فَما
أدّیا اِلَیک فَعَنّي یُؤَدِیان وما قالا لَکَ فَعَنّي یَقُولان فَاسمَع لَهُما وَ
أَطِعهُما فَإِنَّهُما الثَّقَتان المَأمُونان»:

عَمری و فرزندش هر دو مورد اعتماد من
هستند، پس هر چه به تو بازگوکنند از من بازگو کرده اند و هر چه به تو بگویند از
سوی من گفته اند، بنابراین، به سخنان آنها گوش فرا ده و اوامرشان را اطاعت کن چرا
که آنها هر دو ثقه و امین اند.

در این روایت، حضرت هر دو را (هم پدر
و هم پسر را) در یک مقام قرار داده و برای هر دو بالاترین ارج را می نهد و آنان را
مورد اعتماد و وکیل خویش معرفی می نماید و از دیگران می خواهد که سخنانشان را گوش
دهند ودستورهایشان را اطاعت کنند. واطاعت از آنان را اطاعت از خود می داند و این
اوج شخصیت یک انسان است.

محمدبن عثمان، نه تنها وکیل وسفیر
امام زمان علیه السلام می باشد که خود دارای شخصیّتی علمی است که مزید بر شرافتش
می باشد. او کتابهائی در فقه نگاشته است وآنچه از امام عسکری و امام زمان صلوات
الله علیهما شنیده و به صورت کتاب درآورده است. از او نقل شده است که گفت: بخدا
قسم، ولی عصر «ع» هر سال در موسم حج، حاضر می شود ومردم را می بیند ومردم هم او را
می بینند ولی نمی شناسند.

وهمچنین از وی که امام زمان علیه السلام
را در مستجار یافتم که به پرده های کعبه آویزان شده بود و عرض می کرد: «اللَّهُمَّ
انتَقِم بي مِن أَعدائِکَ»ـ بارالها! بوسیله من از دشمنانت انتقام بگیر.

آخرین باری که خدمت امام مشرف شد، می
گوید: آن حضرت را کنار خانه خدا دیدم، که عرض می کرد: «اللّهم انجزلي ما وعدتني»ـ
خداوندا! آنچه به من وعده دادی انجام فرما.

وپس از آن به دوستانش خبر داد که در
چه روزی وفات خواهد کرد. و گویند: برای خود قبری ساخت وگفت: به من امر شده است که
خودم را آماده رحلت سازم و در آخرین روز از جمادی الاول سال 304 یا 305 هجری قمری
وفات کرد و کنار قبر مادرش در بغداد به خاک سپرده شد.

3ـ حسین بن روح نوبختی

محمد بن عثمان دو سال قبل از وفاتش،
بزرگان و شخصیت های شیعه را جمع کرد و به آنها گفت: به من امر شده است که حسین بن
روح را به شما معرفی کنم و پس از من به او رجوع کنید و بر او اعتماد نمائید.

در روایت دیگری آمده است که از او
پرسیدند: اگر برای شما حادثه ای رخ داد (و مرگ شما فرا رسید) چه کسی جانشین شما
خواهد بود؟ ایشان در پاسخ فرمود: ابوالقاسم حسین بن روح بن ابی بحر نوبختی، قائم
مقام من است وسفیر بین شما و حضرت صاحب علیهالسلام می باشد. او وکیل آن حضرت است و
مردی ثقه و امین می باشد، پس به او رجوع کنید در تمام کارهایتان و بر او اعتماد
نمائید در مشکلاتتان و من به این امر مأموریت یافته ام و شاهد باشید که ابلاغ
کردم.

نوشته اند: محمد بن عثمان، دومین
سفیر امام با یکی از بزرگان شیعه به نام جعفربن احمدبن متیل دوستی ورفاقت زیادی
داشت وهمواره در منزل او رفت و آمد می کرد وبقدری بین این دو شخص محبّت و علاقه
بود که مردم گمان نمی کردند کسی غیر از او جانشین محمد بن عثمان باشد ولی خود
جعفربن احمد می گوید: هنگامی که ساعتهای آخر عمر محمدبن عثمان فرارسید، نزدیک سرش
نشسته بودم و با او صحبت می کردم وحسین بن روح پائین پایش بود. او به من فرمود: به
من امر شده است که سفارش ابوالقاسم حسین بن روح کنم و او را به جای خود معرّفی
نمایم. من تا شنیدم از کنار سرش بلند شدم ودست حسین بن روح را گرفتم و به جای
خودنشاندم و خودم پائین پای محمدبن عثمان نشستم.

حسین بن روح پس از اینکه مأموریت
یافت، سفیر حضرت باشد و به این مقام برجسته نائل آمد، به خوبی انجام وظیفه نمود تا
آنگاه که ندای ارجعی شنید و در ماه شعبان سال 326 ندای حق را لبیک گفت. درورد بی
پایان خدا بر او باد.

4ـ علی بن محمد سَمُری

حسین بن روح، سومین سفیر امام، قبل
از وفات خویش، بزرگان شیعه را جمع کرد و علی بن محمد سَمُری را به عنوان جانشین
خویش و چهارمین سفیر امام زمان صلوات الله علیه معرفی نمود.

این بزرگوار دو سال یا سه سال سفیر
امام بود و واسطهبین آن حضرت و شیعیان تا اینکه چند روز قبل از وفاتش، این توقیع
از ناحیه مقدّسه بیرون آمد:

«بسم الله الرحمن الرحیم، یا علی بن
محمد السمري، أعظم الله أجر اخوانک فیک فإنک میّتٌ مابینک و بین ستة أیام، فأجمع
أمرک ولا توص الی احد فیقوم مقامک بعد وفاتک فقد وقعت الغیبة التامة فلا ظهور
الابعد اذن الله تعالی ذکره، وذلک بعد طول الأمد و قسوة القلوب وامتلاء الأرض
جوراً…».

ای علی بن محمد سمری! خداوند
برادرانت را در مرگ تو، اجری جزیل عنایت فرماید. همانا تو تا شش روز دیگر خواهی
مرد پس خود را آماده ساز و به هیچ کس پس از خود سفارش مکن که کسی جایگزین تو
نخواهد بود و به تحقیق غیبت کبری آغازشده است ودیگر ظهوری نیست (من ظاهر نخواهم
شد) تا آنگاه که خداوند متعال اجازه دهد و اذن فرماید، واین نباشد مگر پس از مدتی
طولانی و وقتی که دلها به قساوت گراید و زمین پر از ظلم وبیدادگری شود… ولا حول
ولا قوة اِلاّ بالله العلی العظیم.

راوی می گوید: روز ششم به خدمتش
رسیدیم، دیدیم در حال احتضار است از او پرسیدیم: پس از تو جانشینت کیست؟ فرمود:
«لله أمرٌ هو بالغه»ـ خدای را امری است که خود آن را به انجام خواهد رسانید. و سپس
از دار دنیا رحلت فرمود. وفات این آخرین سفیر امام زمان صلوات الله علیه در نیمه
شعبان از سال 328 یا 329 هجری قمری بود. خداوند او را و دیگر یارانش را مورد رحمت
بی پایان خود قرار دهد. درود وسلام بر او وبر دیگر سفیران امام زمان عجل الله فرجه
الشریف واین غیبت بزرگ را هر چه زودتر پایان بخشد ومنجی بزرگ بشریت را ـ هر چه
زودتر ـ برای دادخواهی پیروان مظلومش از بیدادگران جهان بفرستد. آمین رب العالمین.

 

/

رابطه عبادت و اخلاق

اخلاق و تربیت اسلامی

رابطه عبادت و اخلاق

حجة الاسلام محمد حسن رحیمیان

قسمت هفتم

ایمان و عبادت

گفتیم که اخلاق از مقوله عبادت است و
عبادت امری است فطری و ملازم با فطرت خداشناسی که با شکوفائی این فطرت در پرتو
وحی، شناخت خدا و پرستش او شکل آگاهانه یافته و هر چه ایمان به خدا افزونتر گردد،
به موازات آن، عبادت نیز از کیفیّت و محتوای عمیق تری برخوردار می شود.

پرستش خدا که لازمه لا ینفکّ شناخت
او است، حقیقتی است والا که زیباترین و باشکوه ترین حالات انسان است و با اوج
احساس ستایشگری و سپاس خاضعانه در پیشگاه خالق هستی و کمال مطلق شکل می گیرد و
همین عبادت است که مقصد آفرینش انسان می باشد:

«وَ ما خلقتُ الجنّ و الانس الاّ
لیعبدون» (ذاریات / 56): جن و انس را نیافریدم مگر برای آن که مرا عبادت کنند.

واگر چه «لیعبدون» به «لیعرفون» نیز
تفسیر شده است ولی با بیان فوق و عدم وجود فاصله بین عرفان و عبادت، تفاوتی محسوس
بین «لیعبدون» و «لیعرفون» وجود ندارد.

عبادت نمودار ستایش و ثنای خداوندی
است که دارای کمال مطلق است و بی نیاز از همه چیز، و تنزیه او است از هر گونه نقص
و کاستی. عبادت نشانگر سپاس و شکر خداوندی است که تمام نعمتها و خیرها از او نشأت
گرفته است. و ابراز تسلیم و اطاعت محض است در برابر او که بی قید و شرط مطاع است و
تنها او است که شایسته فرمان دادن و اطاعت شدن است. او که در هیچ یک از ویژگیهایش
شریک و انبازی نداشته و هیچ کس و هیچ چیز جز او کمال مطلق و منزّه از عیب و نقص
نیست و غیر از او منعم واقعی نیست و تمام سپاس مخصوص او است. اطاعت و تسلیم محض
فقط ویژه او است و تمام اطاعتهای دیگر مانند اطاعت از پیغمبر و امام و ولایت فقیه
و پدر و مادر و… باید در طول اطاعت او باشد.

این چنین عبادتی است که لازمه شناخت
حق و موجب تقرّب به او است و اساس و معیار کمال و فضیلت انسان است. و هر صفت و
عملی که او را در راستای اين هدف قرار دهد واو را به خداوند نزدیک و نزدیکتر کند،
نموداری از عبادت است و انسانی که به آن مقام دست یابد همه هستی خود را از او
یافته و با تمام وجود همه چیز خود را در جهت رضای او و تقرّب به درگاهش قرار می
دهد وبویژه در اطاعت از دستوراتش با تمام توان می کوشد؛ همان دستوراتی که تمام
شئون زندگی او را در بر می گیرد. و در این میان برای انجام اعمال ویژه ای که
خداوند به عنوان خاص عبادت و نمودار پرستش او، در شکلها و قالبهای مخصوصی مقرّر
فرموده است با اهتمام و شوق بیشتری اقدام می کند.

بر این اساس که عبادت و پرستش خدا،
عکس العمل و نتیجه لاینفکّ شناخت و ایمان به او است، عبادت وظیفه ای است بر عهده
انسان نسبت به خالق خویش و نتیجه آن هم تقرّب انسان است به درگاه او. با این حال
خداوند مهربان از روی تفضّل و برای تشویق و ترغیب آن عدّه از انسانها که به مرتبه
بالای شناخت وایمان دست نیافته اند، برای تمام عبادات، پاداش و اجر مقرّر فرموده
است تا بدینوسیله آنها را در مسیر سعادت و کمال واقعی سوق دهد.

بنابراین اموری که به عنوان خاصِ
عبادت مورد نظر است دارای این ویژگیها می باشد:

ـ خداوند متعال بصورت واجب یا مستحب
به آنها امر فرموده است.

ـ قصد قربت را در آنها شرط اساسی
دانسته است و با این قصد است که ثمربخش بوده وانسان را به خدا نزدیک و موجب کمال
وخداگونه شدن او می شود.

ـ خداوند برای تمام آنها اجر و پاداش
مقرّر فرموده است.

اخلاق و عبادت

با این مقدمات نتیجه می گیریم که
تمام محاسن و فضائل اخلاقی در زمره عبادات قرار دارند چرا که:

ـ خداوند به تمام فضائل اخلاقی امر
فرموده و در مقابلش، همه رذائل اخلاقی را موردنهی قرار داده است.

ـ خداوند ضمن ستودن تمام فضائل
اخلاقی برای همه آنها پاداش و ثواب مقرّر فرموده است.

ـ فضائل اخلاقی آنگاه به طور کامل در
انسان تحقّق می یابند وموجب کمال نفس میشوند که برای خدا ودر جهت رضای او اکتساب
شوند و بفرض آن که انسان با انگیره غیر الهی مانند شهرت طلبی و محبوبیتِ اجتماعی و
رسیدن به منافع مادّی و دنیوی در حدّ ناقصی به آنها دست یابد نتیجه مطلوب و نهائی
را برای کمال نفسانی و معنوی انسان نداشته و اگر هم ارزشی برای آن تصوّر شود، برد
و شعاع آن در همان محدوده تنگ مادّی است و کمالی نهائی برای انسان محسوب نمی شود.

آیات و روایاتی که در زمینه های فوق
الذکر در مورد اخلاق و فضائل و رذائل آن وارد شده است بی شمار است که با بررسی
یکایک فضائل ورذائل اخلاقی و آیات و روایات مربوط به هر یک، مطلب روشن تر می شود و
در اینجا به طور کلی و فقط به عنوان نمونه، دو مورد از روایات در این باره را
متذکر می شویم:

امام صادق علیه السّلام در روایتی
ضمن برشمردن ویژگیها وابعاد مختلفِ اخلاق خوب، تصریح می فرماید که: حسن خلق وسیله
قرب ونزدیکی انسان به خداست ـ و مسلم است که چیزی جز عبادت نمی تواند انسان را به
خدادنزدیک کند ـ:

«الخلق الحسن جمال فی الدّنیا ونُزهة
فی الآخرة و به کمال الدّین و القربة الی الله» (مستدرک ـ ج 2/83)

خلق نیکو در دنیا مایه جمال و زیبائی
ـ در جامعه است ـ و در آخرت موجب دوری از عذاب وبوسیله حسن خلق است که دین کامل می
شود و انسان به خداوند نزدیک می گردد.

و در روایتی دیگر حضرت امیرالمؤمنین
علیه السّلام در این زمینه چنین فرموده است:

«انّ الله جعل محاسن الأخلاق وصلة
بینه و بین عباده»

(مستدرک ج 2/283)

همانا خداوند «محاسن اخلاق» را
«رابط» بین خود و بندگانش قرار داده است.

کلمه «جعل» به معنی قرار دادن، نسبت
به خداوند متعال هم به معنی جعل تکوینی می تواند باشد و هم جعل تشریعی. تکوینی به
این معنی که خداوند محاسن اخلاق را به طور فطری در نهاد انسان برای ایجاد رابطه
بین خود و انسانها قرار داده است و هر انسانی با برخورداری از گرایش فطری به فضائل
اخلاقی و تخلّق به آنها احساس پیوند با خداوند داشته و از این دریچه است که به سوی
خدا صعود می کند و به درگاهش نزدیک می گردد.

و تشریعی به این معنی که خداوند با
امر به محاسن اخلاقی، تخلّق به آن را که همان اطاعت از پروردگار است وسیله ارتباط
بین انسان و خود قرار داده است که با هماهنگی تکوین و تشریع الهی ـ و با توجه به
این که گفتیم عبادت به طور کلّی امری است فطری ـ هر دو معنی صادق است ونتیجه، آن
که اخلاق و محاسن اخلاقی از دیدگاه اسلام از مقوله عبادت می باشد.

آمیختگی اخلاق با عبادات (به معنی
اخص)

ارتباط بین اخلاق و عبادت را از
آمیختگی محاسن اخلاقی با عباداتی که در اشکالی خاص به صورت واجب یا مستحب تشریع
گردیده است نیز می توان دریافت و به تعبیر دیگر با بررسی نقش محاسن اخلاقی در
تحقّق کامل عباداتی مانند نماز، روزه، حج، زکات، امر به معروف ونهی از منکر و…
از یک سو و نقش این عبادات در تربیت اخلاقی وشکوفائی و ایجاد فضائل اخلاقی در
انسان از سوی دیگر، می توانیم به همسو بودن این دو عنوان و یگانگی هدف هر دو، پی
ببریم.

با این بررسی بخوبی آشکار می شود که
هیچ یک از عبادات بدون ایفای نقش در تربیت اخلاقی انسان وبدون همراه شدن با محاسن
اخلاقی، هرگز از محتوای واقعی پرستش برخوردار نمی شوند وبهیچ وجه مقبول درگاه الهی
واقع نگردیده و موجب تقرّب واقعی انسان به پیشگاه احدیتش نمی شوند. و این خود
دلیلی است بر ماهیّت عبادی اخلاق ونقش آن در تقرّب انسان به خداوند متعال همانگونه
که در دو روایت سابق الذکر به آن تصریح گردیده است.

وبهمین گونه روشن می شود که دست
یافتن به کمال فضائل اخلاقی بدون ایمان به خدا وجز از طریق پرستش او امکان پذیر
نیست و در پرتو تقرّب جستن به او است که تخلّق به اخلاق الهی شکل می گیرد و در
حقیقت چون عبادت همپای ایمان است و هر چه ایمان افزون تر شود عبادت نیز عمیق تر می
شود واخلاق نیز از مقوله عبادت است، پس اخلاق تابعی است ملازم با ایمان که هرچه
ایمان کاملتر شود، اخلاق نیز کاملتر می شود و از سوی دیگر هر چه عبادت افزون تر و
خالص تر شود و فضائل اخلاقی در انسان بیشتر متجلّی شود، تقرّب به حقّ و ایمان به
او بیشتر می گردد و چنین است که از پیغمبر اکرم اینگونه نقل شده که فرمود:

«اکمل الناس ایماناً احسنهم
اخلاقاً».

و در همین حال ایمان به خداوند که با
محبت و دلباختن به خدا همراه است موجب می شود که انسان به اوامر ونواهی خدا
سرسپرده وبه تمام فضائل اخلاقی که مورد امر و رضای محبوب است آراسته و از تمام
رذائل اخلاقی که مبغوض ومورد نهی او است وظلمت است و متضادّ با محبت او پیراسته
گردد که در زمینه نقش ایمان در تحقّق فضائل اخلاقی قبلاً نیز سخن گفتیم.

نقش عبادات در تربیت اخلاقی

آنچه در اینجا مورد توجه قرار می
دهیم این است که با بررسی نقشِ عبادات ـ به معنای خاص ـ در تربیت اخلاقی انسان و
نگاهی گذرا بر آمیختگی و ارتباط تنگاتنگ بین محاسن اخلاقی وعبادات که ضمناً ماهیّت
عبادی اخلاق را روشن تر می کند به بهترین راهِ عملی، که اسلام برای تکامل معنوی و
اخلاقی انسان تنظیم کرده است دست یابیم ولی قبل از ورود در اصل مطلب باید دو نکته
مهمّ دیگر را درباره ضرورت و فایده این بحث متذکر شویم:

1ـ علم اخلاق در هر مکتبی بر مبنای
جهان بینی ومعیارهای آن مکتب شکل گرفته وتدوین می شود و اختلاف و تفاوت در همین
مبانی است که موجب اختلاف وتفاوت مکاتب اخلاقی می شود. اسلان نیز به عنوان
کاملترین آئین الهی که اخلاق را یکی از اهداف مهمّ خود قرار داده است بر اساس جهان
بینی و اصول استوار خود، درباره ماهیّت اخلاق، معیار شناخت فضائل ورذائل، مسائل و
جزئیات اخلاق وبالاخره روش تربیت اخلاقی سخن آخر را با ارائه کاملترین مکتب اخلاقی
گفته وهیچ جائی خالی که موجب نیاز به استفاده از سایر مکاتب شود، باقی نگذاشته
است.

با این حال عمده کتابهائی که تا کنون
با هدف بیان اخلاق اسلامی تألیف شده است از جهت شیوه نگارش وتألیف وحتی از جهت
محتوی متأثر از مکاتب غیر اسلامی بویژه یونانی است. و بخاطر همین نکته است که
مثلاً صبر را در قرآن در صدر جدول مسائل اخلاقی و حتی قبل از نماز می یابیم ولی در
«جامع السادات» در اواخر آخرین جلد آن! و این ناهماهنگی نتیجه همان تفاوت و
اختلافی است که بین مبانی مکتب اخلاقی اسلام با مکتب اخلاقی یونانی وجود دارد.

بنابراین با توجه به مطالب گذشته به
نظر می رسد که اخلاق اسلامی از نظر اصولی بر مبنای معارف و مبانی اعتقادی اسلام
پایه گذاری شده و ساختار عملی و روش تربیتی آن، به عنوان یک امر عبادی همساز و
آمیخته با احکام عملی اسلام بویژه اعمال عبادی تنظیم شده است. لذا برای تدوین
اخلاق اسلامی گذشته از ریشه یابی آن در اصولی اعتقادی و پرستش خدا ـ که قبلاً مورد
بحث قرار گرفت ـ در ادامه بحث برای شناخت مسائل اخلاقی و روشهای تربیتی آن از نظر
اسلام باید به بررسی عبادات مهمّ اسلامی بپردازیم.

2ـ در سایر مکاتب اخلاقی حتی فرض بر
تشخیص و بیان دقیق مسائل اخلاقی و ارائه بهترین وکاملترین مطالب اخلاقی هیچکدام از
پشتوانه نیرومندی که تحقّق عینی تئوریهای ارائه شده را به صورت کامل تضمین کند،
برخوردار نیستند؛ در حالی که اخلاق در اسلام گذشته از پشتوانه و پایگاه بسیار
نیرومند اعتقاد و ایمان به حق، در مقام عمل نیز با آمیختن کامل اخلاق در اعمال
عبادی، تحقّق صد در صد اخلاق را در انسان تضمین کرده است. چرا که انسان مسلمان
حداقل با التزام قطعی به انجام تمام عبادات واجب و ممارست عملی و مداوم بر این
عبادات وتکرار آنها در طول زندگی و به طور شبانه روزی، واخلاق و فضائل اخلاقی را
که ملازم و آمیخته با آنها است همواره در متن زندگی خود قرار داده، و به شیوه ای
عملی و کاملاً ممکن و میسور درون و برون خود را به فضائل اخلاق آراسته و از جمیع
رذائل دور می دارد.

بنابراین با طرح مسائل اخلاقی در
راستای عبادات به چند هدف مهمّ دست می یابیم: یکی شناخت عمیق تر عبادات به عنوان
مهمترین عامل و وسیله کمال وتقرّب انسان به خداوند. و دیگر توجه خاص به ابعاد
اخلاقی و نقش آنها در تربیت اخلاقی انسان. و سوم این که ضمن بیان مسائل اخلاقی
متناسب با هریک از عبادات ومنطبق با روندی که اسلام در بیان عبادات وتأکید بر آنها
اتخاذ فرموده است، طرح نوینی را ـ که تا کنون در تألیف کتب اخلاقی سابقه نداشته ـ
برای بیان مسائل و سیستم اخلاقی اسلام ارائه می دهیم.

ادامه دارد

 

/

نخستین کسی که اسلام آورد

نخستین کسی که اسلام آورد

حجة الاسلام و المسلمین رسولی محلاتی

بخش دوم

قسمت شانزدهم

1ـ وجه اول ـ وجهی است که مرحوم علی
بن عیسی اربلی در کتاب شریف کشف الغمه پس از نقل حدیثی در اینباره از زیدبن ارقم
از خوارزمی نقل کرده که گفته است:

بر فرض صحت این حدیث معنای آن این
نیست که قبل از همه مردم، بلکه منظور قبل از مردمانی است که اسلام آنها در سالهای
آخر بعثت در مکه انجام گردیده نه آنکه هفت سال قبل از افرادی مانند عبدالرحمن بن
عوف و عثمان و سعد بن ابی وقاص و طلحة و زبیر نماز خوانده است، زیرا فاصله میان
اسلام آنها و اسلام علی علیه السلام نزد همه سیره نویسان و مورخین به این مقدار
نبوده…[1]

ولی برای خواننده محترم این پاسخ
قانع کننده نیست، زیرا در بسیاری از این احادیث اینگونه بود که فرموده: «قبل أن
یصلّی أحد» یا به این تعبیر که «قبل ان یعبده أحد». و پر واضح است که این توجیه با
متن اینگونه روایات مخالف است.

2ـ وجه دوم وجهی است که مرحوم علامه
امینی در کتاب الغدیر ذکر کرده و فرموده است:

اما روایات «ثلاث سنین» یعنی روایات
سه سال شاید منظور فاصله آغاز دعوت تا اظهار دعوت رسول خدا (ص) بوده که بر طبق
تواریخ سه سال بوده.

و اما روایات «خمس سنین» یعنی روایات
پنج سال نیز شاید منظور همان سه سال نخست به اضافه دو سال فاصله فترت وحی الهی
یعنی فاصله میان نزول آیه «اقرء باسم ربّک» و نزول سوره «یا ایها المدثر» بوده
است…

و اما روایات «سبع سنین» یعنی هفت
سال ـ که بیشتر از سایر روایات نقل شده و از نظر سند نیز اعتبار بیشتری هم دارد ـ
شاید منظور از آنها فاصله میان آغاز دعوت رسول خدا (ص) تا فرض نماز واجب بوده،
زیرا اختلافی نیست در اینکه نماز در شب معراج فرض شد، و آن شب نیز ـ چنانچه محمد
بن شهاب زهری گفته ـ سه سال قبل از هجرت بوده و توقف آنحضرت نیز در مکّه ده سال
بوده …[2]

نگارنده گوید: آنچه مرحوم علامه
امینی فرموده روی این احتمال است که این روایات را حمل بر ظاهر آنها کنیم، و با
توجه به روایات دیگری نیز که در این باره آمده است بعید هم نیست که سه سال و یا
هفت سال رسول خدا (ص) دعوت خود را آشکار نفرموده و کسی هم جز علی علیه السّلام از
مردان با آنحضرت نماز نخوانده است، و آنچه مرحوم اربلی از خوارزمی نقل کرده بود
استبعادی بیش نیست، و با توجه به روایاتی که ذیلاً میخوانید بمقدار زیادی از این
استبعاد هم کاسته خواهد شد و میتواند مورد پذیرش وقبول قرار گیرد.

البته با این توضیح که لفظ «تسع
سنین» در یکی دو روایت بیشتر ذکر نشده و در بیشتر روایات لفظ «سبع» ذکر شده که
بنظر نگارنده به احتمال قوی، لفظ «تسع» تصحیف همان «سبع» است، و نظیر این تصحیفها
در روایات زیاد دیده شده است که بخاطر شباهت دو لفظ در هنگام کتابت ـ بخصوص با
توجه به اینکه خط قدیم خط کوفی بوده ونقطه و اعراب نداشته ـ با یکدیگر اشتباه شده
و به دست کاتبان و استنساخ کنندگان اینگونه اشتباهات رخ میداده، و از اینرو محور
بحث همان روایاتی است که لفظ «سبع» در آنها آمده، و اکنون برای تأیید گفتار فوق به
حدیثهای زیر توجه کنید:

الف ـ ابن شهر آشوب (ره) از تفسیر
قطان ـ یکی از تفاسیر اهل سنت ـ از ابن مسعود روایت کرده که در تفسیر آیه «فسبّح
باسم ربّک العظیم»[3] گفته است:

«فکان اول من قال ذلک عليّ علیه
السّلام و انّه صلّی قبل النّاس کلّهم سبع سنین واشهراً مع النّبي، و صلّی مع
المسلمین اربع عشرة سنة و بعد النّبي ثلاثین سنة»[4]

ـ یعنی علی علیه السلام نخستین کسی
بود که این ذکر را گفت، و او کسی بود که هفت سال و چند ماه پیش از همه مردم با
پیغمبر نماز خواند، و با مسلمانان نیز چهارده سال نماز گذارد و پس از رسول خدا (ص)
نیز سی سال نماز خواند که اگر عمر آنحضرت در هنگام شهادت 63 سال باشد ـ همانگونه
که مشهور است، در هنگام بعثت رسول خدا (ص) دوازده ساله بوده، که این نیز حدّ وسط
روایاتی است که در اینباره رسیده، چنانچه در صفحات آینده روی آن تحقیق خواهیم کرد
ـ انشاءالله تعالی ـ

و همین عالم بزرگوار ـ یعنی مرحوم
ابن شهر آشوب ـ در قسمت دیگری از گفتار خود فرموده:

«و هو اوّل من صلّی القبلتین، صلّی
الی بیت المقدس اربع عشرة سنة…»

و پس از چند سطر گوید:

«… و صلّی الی الکعبة تسعاً و
ثلاثین سنة…»[5]

که از نظر جمع بندی سالهای عمر
آنحضرت، با روایت فوق تقریباً یکسان است.

ب ـ حدیث دیگر، حدیث کتاب احتجاج
طبرسی است که در بحارالانوار از آن کتاب نقل شده که بسند خود از امام حسن عسکری
علیه السّلام از پدرانش از امیرالمؤمنین علیهم السّلام روایت کرده که فرمود:

«… کنت اوّل النّاس اسلاماً، بعث
یوم الاثنین، و صلّیت معه یوم الثلثاء و بقیت معه اصلّی سبع سنین حتّی دخل نفر فی
الاسلام…»[6]

یعنی ـ من نخستین مسلمان بودم که
آنحضرت روز دوشنبه مبعوث شد و من روز سه شنبه با او نماز خواندم و هم چنان هفت سال
با او بودم و نماز میخواندم تا آنگاه که افرادی به اسلام گرویدند.

ج ـ در کتاب مناقب ابن شهر آشوب از
مروان وعبدالرحمان تمیمی روایت کرده که گفته اند:

«مکث الاسلام سبع سنین لیس فیه الاّ
ثلاثة: رسول الله و خدیجة و عليّ»[7]

ـ بر اسلام هفت سال گذشت که جز سه
نفر دیگری در این آئین نبود: رسول خدا و خدیجة و علی

د ـ و از کتاب ابن مردویه اصفهانی و
مظفر سمعانی و امالی سهل بن عبدالله مروزی از ابی ذر غفاری روایت کرده که گفت:
رسول خدا (ص) فرمود:

«انّ الملائکة صلّت علیّ و علی عليّ
سبع سنین قبل ان یسلم بشر»[8]

ـ فرشتگان هفت سال بر من و علی درود
فرستادند پیش از آنکه بشری مسلمان شود.

هـ ـ ابن مغازلی شافعی در کتاب مناقب
خود بسندش از أبی ایّوب انصاری از رسول خدا (ص) روایت کرده که فرمود:

«صلّت الملائکة عليّ و علی عليّ سبع
سنین وذلک انّه لم یصلّ معی احد غیره»[9]

ـ فرشتگان هفت سال بر من و علی درود
فرستادند، چون غیر از او کسی با من نماز نمی گذارد.

و ـ ونیز بسندش از انس بن مالک از
رسول خدا (ص) روایت کرده که فرمود:

«صلّت الملائکة علیّ و علی علیّ
سبعاً، وذلک انّه لم یرفع الی السماء شهادة ان لا اله الاّ الله و انّ محمّداً
عبده ورسوله الاّ منّی ومنه»[10]

ـ فرشتگان هفت سال بر من و علی درود
فرستادند چون شهادتین جز از من و از او بسوی آسمان بالا نرفت.

ز ـ و در بحارالانوار از کتاب الفصول
المختاره شیخ مفید (ره) نقل کرده که بسند خود از عبایه اسدی از امیرالمؤمنین علیه
السلام روایت نموده که فرمود:

«لقد اسلمت قبل النّاس بسبع سنین»[11]

ـ براستی که هفت سال پیش از مردم
مسلمان شدم.

و امثال اینگونه روایات که با تحقیق
و تتبّع در کتابهای سیره و تاریخ نمونه های دیگری هم نظیر آنها دیده میشود، و با
ضمیمه روایاتی همچون روایت طبری که از ابن اسحاق روایت کرده و در صفحات آینده
خواهید خواند که گوید:

«کان رسول الله (ص) اذا حضرت الصلاة
خرج الی شعاب مکّة و خرج معه علی بن ابیطالب مستخفیاً من عمّه ابی طالب و من جمیع
اعمامه و سائر قومه فیصلیان الصلوات فیها فاذا امسیا رجعا فمکثا کذلک ماشاءالله أن
یمکثا»[12]

این نظریه تأیید و تقویت می شود که
سالها از بعثت رسول خدا (ص) و رسالت آنحضرت گذشت تا آنحضرت مأمور به انذار عشیره و
نزدیکان گردید، و پس از آن نیز سالها گذشت که مأمور به ابلاغ رسالت ونبوت خویش به
دیگران گردید و تدریجاً افرادی به آنحضرت ایمان آوردند، که طبق این روایات این
ماجرا هفت سال طول کشید، و استبعاد هم در این مورد بی جا است، و منشأی جز بی
اطلاعی از تاریخ صدر اسلام ندارد.

3ـ سومین وجهی که در خلال گفتار
مرحوم علامه امینی هم بدان اشاره شده و بصورت احتمال و بطور اختصار ذکر شده، و
بنظر نگارنده و با توضیحی که ذیلاً خواهد آمد شاید بی اشکال ترین وجه باشد، این
است که منظور آنحضرت سالهای قبل از بعثت بوده نه بعد از بعثت رسول خدا (ص) و این
وجهی است که برخی از دانشمندان اهل سنت نیز آنرا ذکر کرده و اختیار نموده اند که
از آنجمله ابن ابی الحدید از استاد خود ابوجعفر اسکافی (که از علمای بغداد در قرن
سوم و متوفای سال 240) نقل می کند که در پاسخ جاحظ ـ در ضمن بحثی طولانی که میان
آندو ردّ و بدل شده ـ گفته است:

اینکه در کلام امیرالمؤمنین علیه
السّلام آمده که فرموده: «من هفت سال پیش از همه مردم نماز خواندم» منظور آنحضرت
فاصله میان هشت سالگی و پانزده سالگی آنحضرت است ـ یعنی روزی که رسول خدا (ص) علی
علیه السلام را بخاطر قحطی و خشکسالی که پیش آمده بود از پدرش ابوطالب باز گرفته و
بخانه خود برد که در آنوقت هشت سال از عمر علی علیه السلام گذشته بود، و پانزده
سالگی آنحضرت یعنی روزی که جبرئیل بر رسول خدا (ص) نازل شد و رسالت الهی را بر
آنحضرت فرود آورد[13] ـ که در
این فاصله نه دعوتی بود و نه رسالتی و نه ادعای نبوتی، بلکه در  این مدت رسول خدا (ص) عبادت الهی را بر طبق
آئین ابراهیم ودین حنیف انجام میداد و از مردم کناره گرفته و به اعتکاف و عبادت
روزگار میگذرانید و گاه در کوه حرا به اعتکاف میرفت، و علی علیه السلام همه جا
مانند پیروی علاقمند و شاگردی از شاگردان بهمراه او بود، تا آنگاه که به سنّ
پانزده سالگی و مرحله بلوغ رسید، و فرشته وحی بر رسول خدا (ص) نازل شده و رسالت
الهی را به آنحضرت ابلاغ نمود و رسول خدا (ص) علی را به اسلام دعوت نمود و او نیز
از روی تفکر و اندیشه پذیرفت[14].

ادامه دارد

نشانه های تیره بختی

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

«مِن عَلاماتِ الشِّقاءِ جُمُودُ
العَینِ وَ قَسوَةُ القَلبِ وَ شِدَّةُ الحِرصِ فِي طَلَبِ الدُّنیا وَ الأِصرار
عَلَي الذَّنبِ.»                (اصول
کافی ـ جلد 2 ـ ص 290)

خشکی چشم، قساوت و سنگدلی، بسیاری
حرص و آز در طلب دنیا و پافشاری بر گناه از نشانه های شقاوت و تیره بختی است.

 



[1] ـ بحارالانوار ج 38 ص 245 بنقل از کشف الغمه

/

اختیار و اراده

قرآن و سنن الهی در اجتماع بشر

فتنه و ایمان

قسمت دهم

اختیار و اراده

آیت الله محمدی گیلانی

سؤال از متشابهات در قرآن به دو سؤال
منحل می شود: 1ـ سؤال از فعل خداوند متعال که چرا چنین کرد؟ 2ـ سؤال از صلاح و
خیری که در آن است چیست؟

پاسخ سؤال اول متوقف است بر ادراک
معنی مقرون بودن فعل خداوند متعال به صلاح حکمت و بیان قیاس غلط انداز و معلومات
ذهنی خویش را معیار تفسیر معارف الهی قرار دادن و تمثیلی از مثنوی در این باره.

تحلیلی از حقیقت اختیار و اراده و
فرق بین آنها.

صورت ذهنی مصلحت و فائده، داعی و
علّت غائی برای ایجاد فعل و وجود خارجی فائده، غایت است.

فاعل بالاراده بون خداوند متعال
مشتمل بر این مبادی که در تحلیل گفته اند، نیست. او غنّی تام است. غایت افعالش ذات
مقدسش بوده و جملگی موجودات طالب او هستند چه با شوق طبیعی و چه با شوق ارادی و او
غایة الغایات است.

اشتباه گروهی از متکلمین که افعال
الله تعالی را به حسن و اولویت تعلیل نموده و می گویند جود کردن و ایصال نفع بغیر،
نیکو و اولی از ترک است.

بیان اشتباه آنان که اگر با انجام
جود، حسن واولویّت مفقودی را تحصیل کند، این خود سود بردن است نه جود کردن، و نتیجه
بحث و گفتگو.

در مقالهپیشین گفتیم: حدوث فتنه و
افتراق امّت واحده اسلامی به فرقه های متخاصم و پدیدآمدن بدعتهای سوکمند، از ناحیه
متشابهات قرآن، سؤال برانگیز است؛ قرآنی که خود نور و فرقان بین حق و باطل است و
بطریقه اقوم رهنمائی می نماید، و در قرون متمادیه، انسانهائی ساخته که در معرفت و
فضیلت مشارٌ بالبنان و أسوه عرفان و وارستگی از غیر خدای وپیوستگی به خدای بلکه
فناء فی الحق بوده اند. و معذلک عین همین قرآن بواسطه اشتمالش بر متشابهات، شیطان
ساز و وسیله ای برای کج دلان: «اما الذین في قلوبهم زیغٌ» در اضلال مردم و اقامه
فتنه است چه هر یک از فرقه های منسوب به اسلام در اثبات مسلک و مذهب خویش به
متشابهی از متشابهات قرآن متوسّل می شود و در نتیجه این همه مذهبهای متخاصم و
بدعتهای گوناگون در اصول عقاید و فروع دین حادث گردیده است. آیا اگر قرآن از
متشابهات خالی می بوده، فراگیرتر در نظام هدایت نبوده و ساده دلان از اضلال و فتنه
کج دلان رهزن در امان نمی بودند و مصلحت مترتّب بر بعثت رسول الله صلی الله علیه و
آله گسترده تر نبوده است؟

چه حکمتی در متشابهات قرآن است؟

و به عبارتی: چرا قرآن مشتمل بر
متشابهات است که بدینوسیله کج دلان و اهل زیغ در حریم هدایت رخنه نموده و سبب
گمراهی بسیاری از مردم شوند؟ و چنانچه اشتمال قرآن بر متشابهات، مقرون به مصلحت
وحکمت است، آن مصلحت وحکمت چیست؟ و بنابراین، سؤال از اشتمال قرآن بر متشابهات،
منحل به دو سؤال می شود:

1ـ چرا خداوند متعال، قرآن را که
کتاب هدایت و رهنمای طریقه اقوم در همه ابعاد سعادت بشر است مشتمل بر متشابهات
فرموده که طبعاً بدینوسیله نظام هدایت آسیب پذیر گردیده و از رهگذر متشابهات،
ابلیسهای کج دل در حریم دیانت راه یافته و فتنه ها بپا کرده و مذهبها و بدعتها
پدید آورده و مصلحت و سعادت بسیاری از مردم را به مفسده و شقاوت مبدّل نموده اند،
در صورتی که بدیهی است خداوند متعال، حکیم علی الاطلاق است و همه افعال او دارای
مصلحت می باشد وهنگامی فاعل، بصفت حکمت متَّصف می شود که فعل صادر از وی در عرصه
وجود عینی، بر نظام خیر و مصلحت، منطبق شود ومصلحت است که سبب اتقان و استواری فعل
می گردد و فاعل آن حکیم به شمار می آید؛ و با این بیان روشن می شود که حکمت، صفت
ذاتی فعل موجود در عالم خارج است که مشتمل بر خیر و مصلحت است و بهمین مناسبت فاعل
آن «حکیم» خوانده می شود و در صورت فقدان فعل از مصلحت در عرصه وجود عینی، فعلی
است بیهوده و لغو و فاعل آن حکیم شمرده نمی شود. پس با توجه به فتنه ها و بدعتهای
نشأت گرفته از متشابهات قرآن، آیا می توان اذعان نمود که حاوی مصلحت است و در عرصه
وجود، بر نظام خیر و حکمت منطبق می باشد؟!

2ـ و در صورت اشتمال متشابهات بر
حکمت و مصلحت در مفروض مسئله، آن مصلحت کدام است؟ و چگونه بر نظام خیر و صلاح،
قابل انطباق است؟

پاسخ سؤال اول

اما پاسخ سؤال اول، تبیین آن متوقف
بر ادراک معنی مقرون بودن فعل خداوند متعال بصلاح وحکمت است. و اینکه ترتّب مصلحت
و فائده که در انجام افعال ارادی ما وجود دارد، نباید آن را مقیاس ومیزان در افعال
خداوند متعال قرار دهیم و اکثر اشتباهات و اعتراضات در معارف، ناشی از این قیاس
غلط انداز است که آدمی هر مسئله ای را بدون استثناء معمولاً به مدد تجربیات و
معلومات قبلی خودتعبیر و تفسیر می کند. البته جای انکار نیست که احساس مجرّد، یعنی
تاثرات بدنی منعکس در ذهن، به خودی خود ارزش معرفتی ندارد، بلکه احساس هر چیزی به
یاری نفسانیّات دیگرـ که قبلاً در ذهن بایگانی شده ـ تفسیر و تعریف می شود. مثلاً:
صدائی شنیده می شود (احساس مجرّد سمعی) فوراً ذهن، آن را به کمک فرآورده های
پیشین، تشخیص می دهد که مثلاً این صدای موتور اتومبیل یا افتادن سنگ یا … است.
یا آهن گداخته را می بینیم (احساس بصری مجرّد) حکم به سوزندگی آن به مدد تجربیات
قبلی است و همچنین تأثرات دیگر، جملگی بواسطه معلومات ومجرّبات از پیش فراهم شده،
تفسیر و توجیه می شود و به دنبال آن، تشخیص و شناخت حاصل می گردد. و این روش که از
مواهب الهی است و در حدود معتنابهی رابطه انسان را با خارج از خود برقرار می کند،
متاسفانه از موارد استعمال، تجاوزش می دهند و آن را مقیاس امور دیگر خصوصاً
«معارف» می گردانند، و ادراکات حسّی بایگانی شده در نفس را مکیال معارف الهی نموده
و با آن، حقائق مجرّده را پیمان و توزین می کنند. مولانا جلال الدین بلخی تمثیل و
قصّه ای در اینگونه قیاس مضحک دارد که نقل آن در این مقام مناسب است و بقول او
حقیقت هر تمثیل و قصّه ای:

ای برادر قصّه چون پیمانه است               معنی اندر آن بسان دانه است

دانه معنی بگیرد مرد عاقل                     ننگرد پیمانه را گر گشت نقل

اما قصّه مناسب مقام، همان حکایت مرد
بقّال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان بقّالی هنگام پرواز است که بقّال برآشفته
شد وبر سر طوطی کوفت و طوطی با آن ضربه کَل شد ونطق او بسته شد وبقال سخت پشیمان
گردید و:

ریش خود می کند و می گفت ای
دریغ          کافتاب نعمتم شد زیر میغ

دست من بشکسته بودی آن زمان        چون زدم من برسر آن خوش زبان

ناگهانی جولقی ای می گذشت        با سربی موچوپشت طاس وطشت

طوطی اندر گفت آمد در زمان            بانگ بر درویش زد که هی فلان

ازچه ای کَل با کلان آمیختی             تو مگر از شیشه روغن ریختی

از قیاسش خنده آمد خلق را              کوچو خود پنداشت صاحب دلق را

کار پاکان را قیاس از خود مگیر             گر چه ماند در نبشتن شیروشیر

جمله عالم زین سبب گمراه شد           کم کسی زابدال حق آگاه شد

و از این قبیل است قیاس فعل خداوند
متعال در مقرون بودنش به مصلحت و فائده، بر افعال ارادی خودمان به انگیزه وجود
مصلحت و غایت انجام می پذیرد و مآلاً وجود این مصلحت و فائده مترتّب بر افعال
ارادی ما، وسیله حصول کمالی در ما می شود و ما با آن بنحوی مستکمل می شویم. و از
این روی لازم است تحلیلی از حقیقت اراده و اختیار و فرق بین آن دو به عمل آوریم تا
مقصود ما آشکارتر شود:

تحلیلی از حقیقت اراده و اختیار

دو فرد انسانی را فرض می کنیم که روی
بالکن طبقهفوقانی ایستاده اند و به تماشای گلهای رنگارنگی که صحن حیاط را آرایش
بخشیده مشغولند: یکی از این دو نفر پس از اندک تماشا راه پلّه ها را گرفته وارد
صحن حیاط شده و آن دیگری پایش روی بالکن لغزیده و به حیاط پرت شده. حرکت و فعلی که
از هر دو انجام گرفته از آن جهت که حرکت نزولی و از فرازبه فرود است با هم مشترکند
ولی بطور جزم، فرقی بین این دو حرکت وجود دارد، چه حرکت اوّلی واجد معنائی است که
حرکت دوّمی فاقد آن معنا است. معنای مزبور را که وجه تمایز بین دو حرکت است
«اختیار» می نامیم. و به این ملاحظه، حرکت اوّلی را «فعل اختیاری» و حرکت دوّمی را
«فعل غیر اختیاری» می خوانیم. و هنگامی که در مقام تحلیل فعل اختیاری برمی آئیم و
به جستجو از مبادی ومقدّمات آن می پردازیم، می یابیم که نخستین مبدء برای صدور فعل
اختیاری علم است یعنی فاعل، ابتداء بفعلی که بعداً انجام می دهد متنبّه می شود وآن
فعل را تصوّر می کند.

مثلاً در مثال فوق، نخست صورت قرار
گرفتن خویش را کنار گلها در صحن حیاط و استشمام شمیم جانفزای آنها را تصوّر می
کند، سپس تروّی و تأمّل می کند که آیا انجام چنین کاری مصلحت وفائده ای دارد یا
مصلحت و فائده ای ندارد؟ این ارزیابی طرفین یعنی انجام دادن در صورت صلاح و ترک آن
در صورت عدم صلاح یا وجود فساد را، اختیار می گویند.

پس حقیقت «اختیار» همان انعطاف نفس
است به طرفین یعنی فعل و ترک جهت ارزیابی صلاح و فساد و شناخت مرجّح برای یکی از
دو طرف و پس از تشخیص صلاح و اینکه فعل مفروض ملایم با وی نوعی از کمال و فائده
است، اذعان و اعتقاد به صلاح و خیر بودنش در نفس وی به وجود می آید وتصوّر پیشین
اشتداد یافته به تصدیق مبدّل می شود و با امعان بیشتری در فائده و صلاح فعل مورد
نظر، شوق به انجام آن مؤکّد گردیده و «اراده» پدید می آید. و حقیقت «اراده» همان
انسجام نفس با همه قوای مربوطه در ایجاد فعل است که به آن «اجماع نفس» نیز گفته می
شود که به دنبال آن قوای عمّاله برای انجام فعل حرکت می کنند و فعل مفروض انجام می
شود و صورت ذهنی فائده و مصلحت، صورت عینی و وجود خارجی می یابد و فاعل بدینوسیله
مستکمل می شود یعنی کمال و خیری را تحصیل می کند که قبلاً فاقد آن بوده است.

صورت ذهنی مصلحت و فائده

اکنون صورت ذهنی مصلحت و فائده را
محطّ نظر و وجهه کاوش قرار می دهیم، می یابیم که همین صورت ذهنی مورد تصدیق، باعث
برانجام فعل بوده و به همین مناسبت آن را «علّت غائی» می نامند، و وجود خارجی
مصلحت را «غایت» می گویند. آنگاه با اندک تأمل در منشأ این صورت ذهنی، متوّجه می
شویم که منشأ آن، نظام جاری هستی می باشد که چنین صورتی را در ذهن ما ترسیم ساخته
است. و این صورت ذهنی شمیم فرح انگیز و جان نواز گلهای رنگارنگ، از تجربیّات و
معلومات قبلی بوده که مورد تنبّه در این هنگام واقع شده است و مبادی دیگر فعل
مزبور را به دنبال خویش پدید آورده و مآلاً فعل انجام گرفته است، و چنین فعلی را
«فعل محکم» می گویند، زیرا صورت عملی آن با نظام خارجی منطبق است و وجود ذهنی صلاح
و خیر که انعکاسی از نظام عینی بوده بر آن مترتّب گردیده و بنابراین، از هر فاعل
مریدی ـ که با توجه به تعریف مذکور ـ می توان پرسش نمود که: چرا چنین فعلی را
انجام دادید؟ و مطلوب از این پرسش، بیان تطبیق فعل وی بر نظام جاری خارج است که
نقش دهنده و آفریننده صورت ذهنی انگیزه فعل یعنی مصلحت است و به عبارت دیگر: مطلوب
از این سؤال، تبیین مصلحتی است که باعث بر انجام این فعل گردیده است.

و امّا فاعل بالاراده بودن خداوند
متعال به معنای مذکور محال است، زیرا فاعل مرید به این معنا چنانچه روشن شد با
انجام دادن فعل مخصوصی، صورت ذهنی خیر و صلاح را عینیّت می بخشد و با وجود آن
مستکمل می شود، وحضرت واجب تعالی غنّی تام است یعنی محتاج به غیر نیست نه در ذات
خویش و نه در صفات حقیقیّه اش مانند حیات و نه در صفات حقیقیّه ذات الاضافه اش
مانند قدرت و علم. و ارتسام صورت خیر و صلاح ماخوذ از نظام خارج در ذاتش نیز محال
است مضافاً بر اینکه نظام تکوینی دیگری غیر از نظام موجود نیست، که تحقیق این مطلب
شریف را باید از محلّش یعنی «الهیات» بالمعنی الاخص مطالبه نمود. و همین است معنای
جمله «واجب الوجود بالذّات واجبٌ من جمیع الحیثیات الکمالیَّة» و تعلیل افعال حضرت
باری تعالی به غایتی غیر ذات مقدسش،کفر و الحاد است و معنای «افعال الله تعالی غیر
معلّلة بالأغراض» همین است و با امعان نظر در تفسیری که برای «غنیّ تام» گفته شد،
اشتباه نظر بعضی از متکلّمین در تعلیل افعال خداوند متعال به حسن و اولویََّت نیز
روشن می شود:

تعلیل افعال به حسن و اولویّت

قومی از متکلمین اسلام به پندار
خویش، نازک اندیشی نموده و افعال خداوند متعال را به «حسن و اولویت» تعلیل کرده
اند و گفته اند: ایصال نفع بغیر، حسن ذاتی دارد و انجام آن اولی از ترک آن است، و
از این روی خداوند متعال موجودات را آفرید و ایصال نفع به آنها جود است نه تحصیل
سود و احیاناً به حدیث قدسی تشبّث کرده اند که در این نظم آمده:

من نکردم خلق تا سودی کنم                     بلکه تا بر بندگان جودی کنم

توضیح این اشتباه به این بیان است:
فاعلی که انجام کاری برای او نیکو است و صدور آن از وی، اولی و سزاوارتر است،
طبعاً فاقد این حسن و اولویت است و ناچار محتاج به تحصیل و اکتساب است و مآلاً با
وجدان آن مستکمل می شود.

و «وجود» که بمعنی «افادة ما ینبغي
لا لعوض» می باشد، اگر بداعی حسن و اولویت انجام گیرد، این چنین افاده ای معاوضه
است و فاعل آن سوداگر است نه جواد، و این سود بردن است نه جود کردن. پس هر گونه
غایتی بمعنای بخشنده کمال به فاعل، از افعال خداوند غنیّ تام منتفی است وغایت
افعال او ذات مقدس او است، و آن ذات مقدس غایت همه موجودات است یعنی همه موجودات،
طالب او هستند و جملگی با شوق ارادی یا طبیعی مشتاق اویند و او است غایة الغایات:
«ألا الی الله تصیر الأمور» و «إنّ الی ربّک الرّجعی» و «انّ الی ربک المنتهی» و
«هو الأوّل و الآخر و الظاهر و الباطن».

نتیجه بحث

نتیجه بحث اینکه، سؤال اوّل: «چرا
خداوند متعال، قرآن مجید را مشتمل بر متشابهات فرموده»؟! به تفصیلی که بیان شد،
سؤالی است یاوه و بیهوده، زیرا انگیزه در این سؤال، بیان تطبیق فعل مزبور بر نظام
جاری عینی است که نقش دهنده دواعی نفسانی در صدور افعال ارادی از انسان ها است، و
مورد این سؤال، افعال ارادی است که صورت ذهنی خیر و صلاح باعث و داعی بر انجام فعل
می شود تا آن خیر و صلاح ذهنی، وجود عینی یابد و فاعل با آن، کاملتر شود. و امّا
افعال خداوند متعال، خود عین نظام احسن خارجی است و نظام عینی دیگری وجود ندارد تا
تصوّر شود که مطلوب از این پرسش، بیان تطبیق این فعل یا هر فعلی از افعال
باریتعالی بر آن نظام است که مشتمل بر خیر و صلاح است، پس این سؤال یاوه و لغو از
جهالت بقدر و عظمت مقام حضرت باریتعالی نشأت گرفته «ما قدروا الله حق قدره» و با
قیاس بنفس، چنین مغالطه ای پدید آمده است.

این ندانستند ایشان ازعمی                  هست فرقی در میان بی منتها

کار بیچون را که کیفیّت نهد               این که گفتم هم ضرورت می دهد

مضافاً بر اینکه چنین سؤالی مطالبه
اجتماع نقیضین است زیرا با فرض عدم نظام خارجی وراء نظام موجود، سؤال از بیان
تطبیق فعل باریتعالی، تقاضای جمع بین نفی واثبات است!

پس سؤال از افعال خداوند متعال، به
انگیزه بیان تطبیق بر نظام جاری در خارج، سؤالی است لغو و بیهوده زیرا مورد این
سؤال، فعل ارادی است که از فاعل ناقص صادر می شود چه درباره چنین فاعلی امکان دارد
که فعل وی حق باشد یا باطل و با پرسش، بیان حق بودن کارش مطلوب است و به عبارتی:
مقرون بودن کارش به خیر و صلاح مورد سؤال است و چنانکه روشن ساختیم، خداوند متعال
غنیّ تام و واجب بجمیع حیثیات کمالی است، مضافاً بر اینکه چنین سؤالی تقاضای جمع
بین نفی و اثبات است! پس «لا یُسئل عمّا یفعل وهم یُسئلون».

صدق الله العلي العظیم.

امام رضا علیه السلام

مَن رَضِيَ بِالقَلیلِ مِنَ الرِّزقِ
قُبِلَ مِنهُ الیَسِیرُ مِنَ العَمَلِ

(تحف العقول ـ ص 334)

کسی که به روزی کم راضی باشد، اعمال
اندک او (نزد خداوند) پذیرفته گردد.

 

/

معاد

آیت الله حسین نوری

معاد

قسمت پنجم

سوّمین برهان معاد

اهمیّت حقّ در اسلام

ظلم = تجاوز به حقوق

ظلم به فرد ظلم به اجتماع

قبح فطری و عقلی

مکافات دنیوی مجازات اُخرَوی

همانطور که در مقاله قبل گفته شد
سوّمین برهان «معاد» این است که در صحنه این جهان بسیاری از افراد بجای اینکه قدرت
و امکانات خود را در جهت احیاء ارزشهای انسانی و تأمین و رفاه بشر و شکوفا ساختن
استعدادهای خداداد و رعایت حقوق و عدالت اقتصادی و اجتماعی بکار ببرند، آنرا در
راه تجاوز به حقوق دیگران  و استثمار و استعمار
انسانها و سلب آزادی و بالأخره در راه ظلم و ستم بکار میاندازند.

و میدانیم ظلم بهر شکلی که صورت
بگیرد به فرد یا به اجتماع، ظلم است و تجاوز به حقوق بهر نحوی که باشد فرهنگی،
سیاسی، اقتصادی، اخلاقی، مادّی، معنوی، جسمی و روحی، تجاوز به حقوق است و بهر
اندازه ای که شعاع آن وسیعتر و آثار زیانبار آن بیشتر باشد بهمان نسبت گناهِ آن
بزرگتر است.

و از طرفی چون مجازات بیشتر این ظلم
ها در این دنیا صورت نمی گیرد لذا بر «خداوند عادل» لازم است صحنه دیگری بوجود
بیاورد تا در آن احقاق حق بعمل آید و انتقام مظلوم از ظالم گرفته شود (این مطلب بر
اساس برهان عقلی و آیات قرآنی در مقاله قبل توضیح داده شد).

ونیز در مقاله قبل گفتیم چون عدالت
بمعنای رعایت حقوق و ظلم به معنای تجاوز و تعدّی به حقوق دیگران است لذا برای
شناخت مفهوم کامل عدالت و ظلم باید حقوقی را که در اسلام مقرّر شده است درست
بشناسیم و بهمین مناسبت برخی از حقوق اسلامی را متذکر شدیم.

اکنون در دنباله آن بحث می گوئیم که
در اسلام دامنه حقوق بسیار گسترده است و بر هر فرد مسلمان لازم است که در این مورد
توجه و دقّت بیشتری مبذول نماید.

حضرت امیر مؤمنان علیه السّلام در
خطبه ای که در آغاز خلافت خود در رابطه با مسئولیّت های فراوانی که بعهده افراد
گذارده شده است ایراد نمودند فرمودند:

اِتّقُوا الله في عِبادِهِ وَ
بِلادِهِ فَاِنّکُم مَسئُولُونَ حَتّی عَنِ البِقاعِ وَ البَهائِمِ.[1]

یعنی: «از خداوند درباره بندگان و
شهرهای خدا بترسید زیرا شما حتّی درباره زمین ها و چهارپایان نیز مسئولیّت دارید»
(یعنی نقاط زمین و چهارپایان نیز بعهده شما حق دارند”).

و چون دامنه حقوق بسیار وسیع است و
بحث کامل درباره آنها به تألیف کتاب و بلکه کتابها احتیاج دارد لذا در این مقاله
به ذکر نمونه هائی از آن اکتفا می کنیم:

الف ـ حقّ برادر دینی

هر فردی از افراد مسلمان در هر جای
دنیا باشد بر عهده مسلمانان دیگر این حقّ را دارد که نسبت به سرنوشت او از لحاظ
فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و اخلاقی بی تفاوت نباشند و باندازه امکانات خود گامهائی
در راه تأمین رفاه و ترقّی و آزادی وی و همچنین در رفع ظلم ومحرومیّت در صورتی که
مستضعف و مظلوم باشد بردارند.

حضرت کاظم «ع» در مقابل خانه کعبه
ایستاده آنرا چنین مخاطب قرار داد: ای خانه کعبه چقدر حقّ تو بزرگ است ولی سوگند
بخدا حقّ مؤمن از حق تو عظیم تر است.[2]

حضرت پیغمبر اکرم «ص» حقوق یک فرد
مسلمان بر مسلمانان دیگر را در 30 حقّ خلاصه کردند که ما تعدادی از آنها را در
اینجا میاوریم:

1ـ از لغزشهای او چشم پوشی کردن.

2ـ عیب های او را پوشاندن.

3ـ در حال درماندگی و احتیاج او را
مورد ترحّم قرار دادن.

4ـ عذر او را قبول کردن.

5ـ هر گاه کسی بر غیبت کردن از او
مبادرت کرد در برابر غیبت کننده ایستادن و از برادر دینی دفاع کردن.

6ـ همیشه نسبت به او خیر خواه بودن و
او را نصیحت کردن.

7ـ هنگامی که مریض شد از او عیادت
نمودن.

8ـ هنگامی که از جهان درگذشت در
تشییع جنازه وی شرکت کردن.

9ـ دعوت او را اجابت نمودن.

10ـ هدیه او را قبول کردن.

11ـ احسان و نیکی او را جبران نمودن.

12ـ در برابر نیکی ها و خدمات او از
او تشکّر کردن.

13ـ خانواده او را حفظ نمودن.

14ـ حوائج او را برآوردن نمودن.

15ـ وساطت او را پذیرفتن.

16ـ گمشده او را پیدا کردن و باو
رساندن (در صورت امکان).

17ـ جواب سلام او را دادن.

18ـ با گفتار گرم و پاکیزه با او صحبت
کردن.

19ـ او را چه در حال مظلوم واقع شدن
و چه در حال ظلم کردن کمک کردن.

از آن پس حضرتش این جمله را توضیح
دادند و فرمودند: یعنی: در حال مظلوم واقع شدن از او دفاع کند و او را تنها نگذارد
و در حال ظلم کردن جلو ظلم او را بگیرد و نگذارد که ظلم کند.

20ـ آنچه را که برای خود می پسندد
برای او هم بپسندد و آنچه را که برای خود نمی پسندد و ناروا میداند برای او هم
ناروا بداند.[3]

ب ـ حقّ پدر و مادر

قرآن مجید در 4 مورد در رابطه با
حقوق پدر و مادر که یکی از مهمترین حقّ ها است میفرماید: «و بالوالدین احسانا» که
یک مورد از آن باین ترتیب است:

وَ قَضی رَبُّکَ اَلاّ تَعبُدُوا
اِلاّ اِیّاهُ وَ بِالوالِدَینِ اِحساناً اِمّا یَبلُغَنَّ عِندَکَ الکِبَرَ
اَحَدُهُما اَو کِلاهُما فَلا تَقُل لَهُما اُفٍ وَلا تَنهَرهُما وَقَل لَهُما
قَولاً کَریماً وَ اخفِض لَهُما جَناحَ الذُُّلِّ مِنَ الرَّحمَةِ وَ قُل رَبِّ
ارحَمهُما کَما رَبَّیاني صَغیراً[4].

یعنی: «خداوند حکم کرده است که غیر
از او هرگز نپرستید و درباره پدر و مادر احسان و نیکی بعمل بیاورید و اگر یکی از
آنها یا هر دو بدوران پیری رسیدند هرگز کوچکترین کلمه ای که آنها را آزرده خاطر
سازد بآنها مگوئید و آنان را از خود مرنجانید همواره با آنها با تکریم سخن بگوئید
و پروبال تواضع را در برابر آنها بگسترانید و درباره آنها دعا کنید و بگوئید
پروردگارا آنان را مشمول رحمت خود قرار بده چنانکه آنها مرا در دوران کودکی تربیت
کردند».

حضرت صادق «ع» در تفسیر این آیه
فرمودند: «احسان» درباره پدر و مادر این است که مصاحبت با آنها را بر اساس احترام
و حُسن رفتار انجام بدهی و قبل از اینکه آنها اظهار احتیاج کنند در تأمین احتیاجات
آنها بطور کامل کوشا باشی حتّی نگاه تو بر چهره آنان باید آمیخته با محبّت و
احترام باشد و صدای خود را از صدای آنها بلندتر نکنی و در موقع راه رفتن از آنها
جلوتر نیفتی و در هنگام نشستن پیش از آنها ننشینی و به نیابت از آنها و بقصد آنها
عبادتها را به انجام برسانی.[5]

ج ـ حقّ فرزند

البتّه فرزند نیز بر عهده پدر و مادر
حقوق فراوانی دارد که در احادیث مذهبی توضیح داده شده است که از آنجمله بیان حضرت
امیر مؤمنان «ع» در این مورد است:

حَقُّ الوَلَدِ عَلَی الوالِدِ اَن
یُحَسِّنَ اِسمَهُ وَ یُحَسِّنَ اَدَبَهُ وَ یُعَلِّمَهُ القُرآنَ[6].

یعنی: حقّ فرزند بر پدر این سه چیز
است:

1ـ برای او نام خوب انتخاب کند.

2ـ در تعلیم وتربیت صحیح او کوشش
نماید.

3ـ مخصوصاً قرآن را به او بیاموزد.

د ـ حقّ مجلس

بطور کلّی در فرهنگ اسلامی دامنه
حقوق باندازه ای وسیع است که انسان در هر جریانی با حقوق فراوانی مواجه میشود
مثلاً از دیدگاه اسلام حتّی نشستن در یک مجلس، هر چند یک لحظه هم باشد موجب می
گردد که آن مجلس حقّی بر عهده کسانی که در آن مجلس شرکت نموده اند بوجود بیاید که
در این رابطه حضرت رسول اکرم «ص» فرمودند:

«هر مجلسی که در آن شرکت می کنید حقّ
آنرا ادا کنید».

از حضرتش سؤال شد که حقّ مجالس چیست؟

در پاسخ فرمودند:

1ـ چشمهای خود را از نگاههای ناروا
بپوشانید.

2ـ جواب سلام افرادی را که وارد آن
مجلس میشوند بدهید.

3ـ به افراد جاهل علم و آگاهی
بیاموزید.

4ـ امر به معروف کنید.

5ـ نهی از منکر نمائید.[7]

هـ ـ حقّ حیوان

حتّی برای حیوانات نیز بر عهده
صاحبانشان حقوق بسیاری ذکر شده است که برای نمونه یکی از صدها حدیثی که در این
مورد وجود دارد را ذکر می کنیم:

حضرت پیغمبر اکرم «ص» فرمودند از
برای حیوان بر عهده صاحبش چند حقّ است:

1ـ در هر منزلی که فرود میآید پیش از
انجام هر کاری، علوفه در اختیار آن بگذارد.

2ـ در هر نقطه ای که در راه پیمودن،
به آب میرسد لازم است آنرا بر آن حیوان عرضه بدارد تا اگر تشنه باشد سیراب گردد.

3ـ هرگز بر چهره آن نزند.

4ـ در موقع توقّف بر پشت آن ننشیند
مگر در هنگام جهاد در راه خدا (در این قبیل موارد گاهی نشستن بر پشت حیوان در حال
توقّف ضرورت پیدا می کند).

5ـ هرگز بیش از اندازه طاقت، بار بر
پشت آن ننهد.

6ـ هرگز بیشتر از آنچه آن حیوان طاقت
دارد آنرا راه نبرد.

7ـ داغ بر چهره حیوان نزند.

8ـ در موقع لغزیدن آنرا نزند.[8]

و بالأخره باید توجه داشت که در هر
گامی از گامهای زندگی و در هر لحظه ای از لحظه های عمر، انسانها با چندین حقّ از
حقوق متقابل از قبیل حقّ رهبر، حقّ رعیّت، حقّ پدر و مادر، حقّ فرزند، حقّ شوهر،
حقّ همسر، حقّ خویشاوندان، حقّ معلّم، حقّ متعلّم، حقّ برادر و خواهر دینی، حقّ
همنشین، حقّ بزرگترها، حقّ زیردستان … مواجه می باشند که رعایت آنها لازم و
تخلّف از هر یک از آنها ظلم محسوب می شود.

البتّه همه ظلم ها یکسان نیست و هر
اندازه که حقّ مهمتر و تخلّف از آن، اثر تخریبی بیشتر داشته باشد ظلم، در رابطه با
آن بزرگتر خواهد بود وعاقبت وخیم تری خواهد داشت. مثلاً: آزادی یکی از حقوق مهمّ
انسانها است و سلب آزادی ظلم بزرگی است. استقلال نیز در هر یک از ابعاد خود،
سیاسی، فرهنگی، اقتصادی یکی از حقوق بزرگ انسانها است و هر نوع اقدامی که علیه این
قبیل حقوق انجام بگیرد ظلم و جنایت بزرگی است. و نیز روشن است که گناه ظلم به
جوامع وملّت ها از گناه ظلم به فرد بسیار بزرگتر است وکسانی که این قبیل ظلم ها را
مرتکب می شوند مرتکب جنایت بزرگی می گردند و نیز کسانی که به منابع طبیعی ملّت هاـ
از قبیل معادن، زمین ها، دریاها، نهرها و جنگلهای یک ملّت چشم طمع میدوزند و یا
دستبرد می زنند مرتکب بزرگترین ظلم ها و جنایت ها می شوند.

«ظلم» علاوه بر اینکه فطرتاً قبیح و
از لحاظ منطق و برهان عقلی کار ناشایست ومحکوم و از دیدگاه اسلام گناه بزرگی است،
دارای عکس العمل و مکافات دنیوی و مجازات اخروی نیز می باشد. عالِم اجتماعی ابن
خلدون در فصل 43 از مقدّمه خود تحت این عنوان: اِنّ الظُّلم مؤذن بخراب العمران
یعنی: «ظلم موجب خرابی آبادیها می گردد.» بر اساس علم جامعه شناسی آنرا اثبات و
نمونه های بسیاری که از دیدگاه جامعه شناسی ثابت و مبرهن است را ذکر می کند.

آیات قرآنی و احادیث فراوانی نیز این
مطلب را ثابت می کنند. قرآن کریم می گوید:

فَتِلکَ بُیُوتُهُم خاوِیةٌ بِما
ظَلَمُوا[9] وَ
لَقَد اَهلَکنا القُرُونَ مِن قَبلِکُم لَمّا ظَلَمُوا[10] وَ
تِلکَ القُری اَهلَکناهُم لَمّا ظَلَموا[11] .

حضرت امیرمؤمنان «ع» فرمودند:

الظُّلمُ یُدَمِّرُ الدّیار یعنی :
«ظلم خانه ها را خراب می کند»[12]

مَن ظَلَمَ اَفسَدَ اَمرَه یعنی: «هر
کس ظلم کند کار خود را با دست خود به تباهی می کشاند»[13]

مَن جارَ قَصَّرُ عُمرَه یعنی: «هر
کس ظلم می کند عمر خود را کوتاه و روز نابودی خود را نزدیک می کند»[14]

مَن ظَلَمَ رَعِیَّتَه نَصَرَ
اَضدَادَه یعنی: «هر کس به زیردستان و رعیّت خود ظلم کند بدشمنان خود کمک کرده
است»[15]

و امّا مجازات اخروی ظلم و اینکه آن
موجب عذاب شدید الهی است و اینکه در صحنه معاد یکی از مواقفی که در آن درباره ظلم
هائی که در دنیا صورت گرفته است رسیدگی کامل بعمل خواهد آمد و مجازات شدید صورت
خواهد گرفت و هر اندازه که ظلم از جهت کیفیّت و اثر و از جهت کمیّت مؤثرتر ووسیعتر
و بیشتر صورت گرفته باشد عذاب و مجازات زیادتر در دنبال خواهد داشت مطلبی است که
آن از آیات قرآنی و احادیث فراوان دینی بدست می آید که توضیح بیشتر آنرا برای فرصت
دیگری که بتوفیق خداوند فراهم خواهد گشت می گذاریم و در اینجا تنها با ذکر یک آیه
از قرآن مجید و یک حدیث این مقاله را به آخر می رسانیم:

1ـ !$¯RÎ) $tRô‰tGôãr& tûüÏJÎ=»©à=Ï9 #·‘$tR xÞ%tnr& öNÍkÍ5 $ygè%ϊ#uŽß  4 bÎ)ur (#qèVŠÉótGó¡o„ (#qèO$tóム&ä!$yJÎ/ È@ôgßJø9$%x. “Èqô±o„ onqã_âqø9$# 4 š[ø©Î/ Ü>#uޤ³9$# ôNuä!$y™ur $¸)xÿs?öãB[16]

یعنی: «ما برای ظالمان آتشی مهیّا ساخته ایم که شعله های آن (مانند خیمه های
بزرگ) آنها را احاطه می کند و هر گاه از شدت عطش آب درخواست کنند، آبی مانند مس
گداخته سوزان بآنها داده می شود که چهره های آنها را می سوزاند و آن آب، نوشیدنی
بسیار بد و دوزخ نیز منزلگاه بسیار بدی است».

2ـ حضرت پیغمبر اکرم «ص» فرمود:

اِتَّقُوا الظلمَ فَاِنَهُ ظُلُماتٌ یَومَ القیمَةِ[17]
یعنی: «از ستم کردن بپرهیزید که در روز قیامت موجب تاریکیها خواهد شد».

ادامه دارد

 



[1] خطبۀ 167 نهج البلاغه.

/

بررسی آیه میثاق

هدایت در قرآن

بررسی آیه میثاق

قسمت ششم

آیة الله جوادی آملی

خداوند انسان را با عقل و ادراک در
این نظام هستی آفریده و سراسر جهان را با پدیده های شگفت انگیز، آیات الهی قرار
داده است و گویی که انسان را با مشاهده این آیات به اعتراف به ربوبیت خویش فرار
خوانده است و آنان «بلی» گفته اند. بنابراین تعهّد و اعتراف به وسیله کلام حقیقی
صورت نگرفته است بلکه زبان حال است و موطن آن همین دنیای موجود می باشد، این نظریه
ای است که از سوی منکرین عالم ذر اظهار شده است.

زمان اخذ میثاق

ولی آنچه بر این نظریه وارد است این
است که ظاهر آیه دلالت بر این دارد که موطن اخذ میثاق قبل از این موطن دنیا بوده
است و از اینرو در آیه جمله «اُذکُر» در تقدیر است، یعنی بیاد آور که قبلاً در
موطنی خداوند از تو میثاق گرفته است و «اَخَذَ» به معنی گرفتن میثاق در گذشته می
باشد. چه اینکه استعمال فعل ماضی یا برای گذشته است و یا برای مستقبل محقق الوقوع
که در حکم ماضی باشد.

و از اینرو در سوره «مائده» می
فرماید: «و اذ قال الله یا عیسی ابن مریم ءانت قلت للنّاس اتّخذونی و امّی الهین
من دون الله قال سبحانک ما یکون لي ان اقول ما لیس لي بحقّ ان کنت قلته فقد علمته
تعلم مافی نفسی ولا اعلم ما في نفسک انّک انت علاّم الغیوب»[1]

به یاد آور زمانی را که خداوند به
عیسی بن مریم می گوید: آیا تو به مردم گفتی: من و مادرم را دو معبود غیر از خدا
انتخاب نمائید؟ او می گوید: منزّهی تو، من حق ندارم آنچه شایسته من نیست بگویم،
اگر چنین سخنی گفته باشم تو می دانی، تو از آنچه در روح و جانم می گذرد آگاهی و من
از آنچه در ذات تو است آگاهی ندارم، زیرا تو با خبر از تمام اسرار و نهان ها می
باشی.

در آیه یاد شده با اینکه خطاب خداوند
به عیسی در قیامت خواهد بود، با این حال از آن به «قال» که فعل ماضی است و برای
گذشته استعمال می گردد، تعبیر شده است، چرا که این خطاب در قیامت به طور قطعی
اتفاق خواهد افتاد و مستقبل محقق الوقوع می باشد.

ولی در آیه میثاق گرچه «اَخَذَ» فعل
ماضی است ولی در همان ظرف گذشته هم استعمال شده است، چرا که استعمال فعل ماضی برای
زمان مستقبل در صورتی صحیح است که مصحّحی در کار باشد و در آیه مزبور نه تنها چنین
مصحّحی وجود ندارد بلکه جمله مقدّر «اذکر» دلیل بر تقدّم چنان موطنی است.

به نظر مادّیین، زندگی انسان با
تولّد آغاز و به مرگ پایان می پذیرد، چنانچه قرآن کریم در سوره «جاثیه»می
فرماید:«وقالوا ماهی الاّ حیاتنا الدنیا نموت ونحیا و ما یهلکنا الاّ الدّهر و ما
لهم بذلک من علم ان هم الاّ یظنون».[2]

(کافران) گفتند زندگی ما جز همین
حیات دنیا نیست گروهی از ما می میرند و گروهی جای آنها را می گیرند و چیزی جز
طبیعت ما را از بین نمی برد!! آنان این سخن را باور ندارند وتنها چنین می پندارند.

به نظر این افراد، بشر پیش از آمدن
به دنیا، عالمی را پشت سر نگذاشته و عوالمی را در پیش ندارد بلکه انسان در اثر فعل
و انفعالات ماده فوراً به وجود می آید و سپس می میرد و پروردگار آفریننده و هلاک
کننده ای وجود ندارد. قرآن کریم در برابر چنین منطق بی پایه ای خاطرنشان می سازد
که تو پیش از آمدن به این دنیا، عالمی را پشت سر گذاشته ای و در آنجا تعهد
یکتاپرستی سپرده ای، و نیز عوالمی را پیش رو داری «و من ورائهم برزخ الی یوم
یبعثون»[3] و از
پی آنان عالم برزخ است تا روزی که برانگیخته گردند.

«قل الله یحییکم ثم یمیتکم ثم یجمعکم
الی یوم القیمة لا ریب فیه و لکنّ اکثرالناس لا یعلمون. و لله ملک السّموات و
الأرض و یوم تقوم السّاعة یومئذ یخسر المبطلون»[4] بگو
خداوند شما را زنده می سازد و سپس می میراند و بار دیگر در روز قیامت که در آن
تردیدی نیست، شما را جمع آوری می نماید ولی اکثر مردم نمی دانند مالکیت و حاکمیت
آسمان ها و زمین برای خدا است و آن روز که قیامت برپا می گردد، باطل گرایان زیان
خواهند دید.

انزال پدیده ها به مقدار معین

تمام پدیده های هستی به طور عموم و
انسان بطور ویژه، قبلاً عالمی را پشت سر گذاشته که از آنجا تنزّل نموده و به عالم
بعدی آمده است «و اِن مِن شیٍ الاّ عندنا خزائنه و ما نزّله الاّ بقدر معلوم»[5] و
بدان که هیچ چیزی در عالم نمی باشد جز آنکه خزانه و منبع آن نزد ما است ولی ما از
آن به جز مقدار معینی به عالم نمی فرستیم.

و در سوره «حدید» می فرماید: «و
انزلنا الحدید فیه بأس شدید و منافع للناس»[6] و آهن
را که در آن هم سختی وهم منافعی برای مردم موجود است نازل نمودیم. و در سوره «زمر»
می فرماید: «و انزل لکم من الأنعام ثمانیة ازواج»[7] و
نازل نمود از برای شما هشت قسم از چهار پایان را.

در این آیات انزال، تنها به معنی خلق
و آفرینش نیست، بلکه علاوه بر آن به مسأله دیگری هم اشاره دارد و آن این است که
آنها را از عالم دیگری به این عالم تنزل داده است. آهن هائی که در کوهها و معادن
وجود دارند و حیوانات و چهار پایانی که آفریده شده اند، همه آنها مانند سایر
موجودات عالم، ریشه در عالم دیگر دارند و از آنجا نازل گردیده و به این جهان راه
یافته اند، چنانچه در سوره (حجر) به وجود مخازن آن نزد پروردگار اشاره شده بود.

پس تمام اشیاء سابقه هستی در عالم
غیب داشته و دارند و مانند کتابهائی نیستند که چون از قفسه پائین آورده شوند، جایشان
خالی شود و یا همچون قطرات بارانی که اگر از ابر فرو ببارد دیگر چیزی در آن بالا
باقی نماند، بلکه می توان گفت این اشیاء مانند علومی می باشند که از مغز و اندیشه
یک دانشمند تراوش نموده و بصورت سخنرانی یا نوشته پیاده شده است و با این کار آن
علوم در قوّه عاقله وی فروکش نمی نماید، بلکه آنچه را که در اندیشه دارد به آن جامه
لفظ و یا کتابت پوشانیده و بدین ترتیب آنها را قابل شنیدن و خواندن می نماید ولی
همچنان در مغز او پابرجاست.

با این توضیح روشن شد که تنزّل پدیده
های هستی از خزائن غیب به معنی تجافی وتهی شدن جای آنها نیست بلکه تنها مرتبه ی
نازل آن در اختیار بشر قرار می گیرد.

مطالبی را که اکنون شما در این نوشته
و یا در هر کتابی می خوانید چنین نیست که در مغز نویسنده به صورت مادّه ای جای
داشته باشد، و سپس از مغز به روی صفحه کاغذ انتقال یابد؛ چرا که افکار و اندیشه ها
از مقوله مادیّات نمی باشند تا مکانی برای آنها تصوّر شود، بلکه موجوداتی مجرّدند
که در گوشه ذهن کسی جای ندارند، بلکه ذهن انسان به آنها می رسد و آنها را به صورت
نوشتار و گفتار و یا اختراع و ابتکار اظهار می نماید، پس چنانچه این ها پیش از
آنکه به ذهن ما برسد وجود داشته اند، تمام پدیده های عالم نیز قبل از آمدن در این
جهان در خزائن غیبی وجود داشته اند «وعنده مفاتح الغیب لا یعلمها الاّ هو»[8]
کلیدهای غیب نزد او است و جز او کسی از آن آگاهی ندارد «له مقالید السموات والأرض»[9]
کلیدهای آسمان و زمین در اختیار او است.

صرف اراده بدون حرکت

مسأله دیگر این است که آیا این تنزل
از مخزن غیب به عالم طبیعت، با حرکت و تلاش خداوند انجام می پذیرد و یا به صرف
اراده او صورت می گیرد؟

حضرت امیر مؤمنان علیه السلام در این
باره می فرماید: «فاعل لا بالحرکة» کار خداوند با حرکت و تلاش نیست، ما که کاری را
انجام می دهیم با حرکت اعضاء و در افق زمان است و نیز هر چیزی را که می نویسیم و
هر حرفی که می زنیم چنین می باشد، چرا که موجوداتی زمانی می باشیم و جز این چاره
ای نداریم ولی خداوند خالق و آفریدگار زمان و مکان است و به فرموده امیر مؤمنان
علیه السلام: «و کیف علیه ما هو اجراه» خداوند که خود حرکت را آفریده است، محکوم
حرکت نخواهد بود و کار او در قلمرو حرکت نمی باشد و این برای ابطال هرگونه منطق
دیالیکتیکی سندی قاطع می باشد؛ آنها که معتقدند هر موجودی متحرک است و موجودی غیر
متحرک اصلاً نیست، با این گونه تفکر نمی توانند خدا را ثابت نموده و باور نمایند،
چرا که خداوند خارج از این محدوده حرکت است و آنان ذات مقدس او را در چهار چوب این
محدوده جستجو می نمایند!!

پس خداوند به صرف اراده موجودات را
می آفریند و از عالم دیگر به این عالم نازل می فرماید «انما امره اذا اراد شیئاً
ان یقول له کن فیکون»[10]
همانا فرمان خداوند اراده خلقت چیزی را کند و گوید موجود باش بی درنگ موجود خواهد
شد. و اگر در سوره «فصّلت» می خوانیم: «و قدّر فیها اقواتها فی اربعة ایام»[11] یعنی
روزی را در چهار فصل تنظیم نمود، و یا در سوره «حدید» می فرماید: «هوالذی خلق
السموات و الأرض فی ستة ایام»[12] او
است آنکه آسمان ها و زمین را در شش مرحله آفرید، و در سوره «فصلت» فرموده: «خلق
الأرض فی یومین»[13] زمین را در
دو روز خلق نمود، این چهره دیگری است که تدریج پذیر است نه آن چهره امر «کُن» که
خارج از محدوده زمان می باشد.

دو چهره هستی

پس برای اشیاء هستی دو چهره است، یکی
چهره ارتباط با مخزن غیب که با امر «کُن» ایجاد می گردد و دیگر چهره ارتباط با
عالم طبیعت که «یکون» است و تدریجی و در افق زمان می باشد و آیات یاد شده ناظر به
چنین چهره ای است.

امام سجاد در دعائی می فرماید: «وَ
مَضَت علی ارادتک الأشیاء، فهی بِمَشیّتک دونَ قولکَ موئَمَرةً و بارادتک دون نهیک
منزجرةً»[14].

اشیاء بر وفق اراده وخواست تو به کار
رفته اند، پس آن اشیاء به اراده تو بی گفتنت فرمان بردار و به خواست تو بی نهی و
بازداشتنت، بازداشته شوند.

و امیرمؤمنان علیه السلام می فرماید:
«انما کلامه سبحانه فعل منه» سخن خداوند همان فعل او است نه صدائی که شنیده شود،
این کلام، کلام تکوینی است، چه اینکه لفظ برای روح معنا وضع شده و اگر به حضرت
مسیح علیه السلام «کلمة الله» گفته می شود برای این است که غیب و قدرت غائبه الهی
را تفسیر می نماید و پرده از این معنا برمی دارد.

بنابراین اطلاق کلام بر سخن الهی با
اینکه به فرموده امیر مؤمنان علیه السلام از مقوله فعل است، اطلاقی حقیقی است نه
مجازی، و از این نظر سرتاسر عالم هستی «کلمات الله» اند و در همین رابطه قرآن از
آنها به کلمات تعبیر نموده و می فرماید: «ولو انّ ما فی الأرض من شجرة اقلام و
البحر یمدّه من بعده سبعة ابحر ما نفدت کلمات الله..»[15]

اگر تمام درختانی که در روی زمین
وجود دارند قلم شوند و دریاها تبدیل به مرکّب گردند وهفت دریا بر آن افزوده گردند
باز هم کلمات خداوند پایان نپذیرد. پس سراسر جهان سخنان و کلمات حق است و خداوند
هر روز سخنی دارد و کلامی می گوید و هر لحظه حرفی می زند منتهی بعضی کلمات او
کلمات تامّه اند که معصومین علیهم السلام فرموده اند:

«نحن الکلمات التامّات» و در مقام
عرض ادب به پیشگاه آنان می گوئیم: شما کلمات تامّه خدائید، و دیگران کلمات ناقصه
اند، یعنی آنها هم به نوبه خود سخن خدا را به ما تفهیم می نمایند.

البته سخن را هم کلام می گویند ولی
چنین نیست که کلام منحصر به آن باشد، و از اینرو چنانچه گفتیم در قرآن به تمام
پدیده های هستی کلمات الله اطلاق گردیده است. و این اطلاق مجازی نیست بلکه
استعمالی حقیقی می باشد، یک روز به نوری که از سوختن هیزم به وجود می آمد، مصباح و
چراغ می گفتند، بعدها هم که بتدریج چراغ پیه سوز و نفتی وبرقی اختراع شد به آنها
نیز چراغ گفتند، منتها چراغ برق مصداق کامل تری است، بنابراین کلمات تکوینی و لفظی
نیز همه حقیقتاً کلمات هستند ولی بعضی نسبت به بقیه مصداق کامل تر می باشند، چه
اینکه لفظ اصولاً برای موجود خارجی وضع نمی شود، بلکه برای مفهوم کلّی وضع می
گردد، و چنین نیست که اگر مصداق بهتری برایش پیدا شد تحت آن مفهوم کلی داخل نباشد.

ادامه دارد

 



[1] ـ سوره مائده آیه 116.

/

خاطره اي از جبهه

خاطراتی از عملیات کربلای 4

آنجا که باید از بدن، پل ساخت

این بار سخن از عملیات غرورآفرین
کربلای 4 است. عملیاتی که آن همه ایثارها و شجاعتها و رشادتهای رزمندگان اسلام را
در سینه خود دارد و برای نسل حاضر ونسلهای آینده خاطرات بسیار عظیم و سازنده و
انسانساز را در خود جای داده است و پیدا نیست که چه کس باید بر این خط غربت و
مظلومیت عملیاتها با آنهمه صحنه ها و خاطرات ژرف و عمیق (که تنها یک نمونه از آن
اگر در دست کشورهای دیگر بود معلوم نبود چه هیاهو و جنجالی راه می انداختند و چه
بهره برداریها که نمی کردند) خط بطلان بکشد و این نمونه های عظیم رشد و کمال
مؤمنین را در پیشگاه بشریت آگاه عرضه نماید.

در این عملیات همانند عملیاتهای
گذشته سپاه اسلام، صحنه های عظیم و غیر قابل وصفی مشاهده می شد. امدادهای غیبی و
الهی متعددی به ظهور پیوست که بطور اختصار به ذکر بعضی از آنها اشاره می شود:

1ـ نارنجک ضامن کشیده عمل نکرد:

بچه ها خود را آماده کرده بودند که
به آب بزنند. همه سر و وضع خود را مرتب می کردند. غواصها با لباس خود و سلاح و …
می رفتند و عده ای در حال مناجات و دعا و عده ای هم سلاح خود را امتحان می کردند و
عده ای تازه شوخیشان گل کرده بود، صحنه هائی که هر کدام یک دوربین را می طلبید تا
اندکی از وضعیت شب حمله رزمندگان را که امام فرمودند: «وقتی رزمندگان ما می خواهند
به خط مقدم جبهه بروند، انگار به حجله عروسی میروند» به تصویر بکشاند ـ که نبود! ـ
. یکی از بچه ها داشت نارنجکهای خود را وارسی می کرد و آنها را به خود می بست. در
این بین بر اثرِ بی احتیاطی ضامن نارنجک از منفذ آن خارج شد و نارنجک بزمین افتاد.
افتادن نارنجک تنها باعث شهادت او و همرزمان نزدیک و جراحت عده ای دیگر نمی شد
بلکه به سادگی دشمن غافل بعث را نسبت به حرکت احتمالی رزمندگان اسلام و نسبت به کل
عملیات و تعیین موضع آنان هشیار می کرد و بعد کافی بود بلافاصله از آن طرف رودخانه
اروند که چیزی بیشتر از چهارصد متر نبود سپاه اسلام را به زیر آتش شدید سلاحهای
سبک و سنگین خود بگیرد که این امر بالطبع در شروع و ادامه عملیات ضربه جبران
ناپذیری وارد میکرد. برادر رزمنده به شدت دستپاچه شد که چرا با بی احتیاطی باعث
شهادت خود و جمعی دیگر از سربازان امام زمان می شود و … لذا با سر و صدا فریاد
زد: بچه ها! زود بخوابید که نارنجک دارد منفجر می شود.

همه به هر صورتی بود از او فاصله
گرفتند و در سر جای خود روی زمین خوابیدند و اندکی منتظر ماندند که دیدند خبری از
انفجار نشد. لحظات کوتاه ولی بسیار سختی می گذشت. در این لحظات فرد همه چیز خود را
تمام شده می بیند و خودش را خوب می شناسد و این صحنه ها دروس خودشناسی جبهه هستند
که در طول اقامت یک رزمنده در جبهه خصوصاً در مواقع عملیات بارها و بارها اتفاق می
افتد.

بهر حال بچه ها ابتدا خیال می کردند
که او با آنها شوخی کرده است ولی وقتی از جای خود بلند شدند دیدند که او هنوز
دستپاچه شده و دارد در آن تاریکی و در میان آن علفزارها و نخلستانهای کنار اروند
دنبال نارنجک خود می گردد جدّی بودن قضیه را بیشتر باور کردند. بالاخره برادر
رزمنده نارنجک خود را پیدا کرد و در حالی که هنوز مضطرب و شتاب زده بود به سرعت
تصمیم گرفت آن را از زمین بردارد و به دور از بچه ها پرتاب کند. در این کار البته
خطر انفجار هنوز به قوت خود باقی بود ولی چاره ای نبود و او بایستی برای حفظ جان
بچه ها جان خود را به خطر بیندازد. لذا با سرعت زائدالوصفی نارنجک را بلند کرد و
با همه قدرت و توان آن را دهها متر آنطرف تر پرتاب کرد و بچه ها باز خوابیدند که
از شر ترکشهای احتمالی آن در امان بمانند. مدتی صبر کردند، لحظاتی کوتاه اما بسیار
سنگین سپری می شد، امّا باز نارنجک منفجر نشد. بچه ها سرشار از نشاط و شادی بلند
شدند، خود را تکاندند و به کار خودشان مشغول شدند در حالی که برای همه آنها این
امر محرز شده بود که در ابتدای عملیات، خداوند اولین امداد و نصرت خود را بر آن
جمع نازل کرد و خطر را از آنها برطرف نمود و اضطراب ونگرانی آنها را به آرامش و
اطمینان و قوت قلب بدل نمود وحرکت آنها را نیز از دید دشمن بعثی همچنان در
غافلگیری و استتار نگه داشت.

آری! اینجا است که آدمی بی اختیار به
یاد آیه شریفه «و کان حقّاً علینا نصر المؤمنین» می افتد که خداوند نصرت مؤمنین را
یکی از حقوقی می داند که بر  عهده خود
گذاشته است.

2ـ ایثار یک برادر روحانی

بچه ها به خط زده بودند و داشتند تند
و تند از بین معبرهای باز شده توسط برادران ایثارگر و شجاع تخریب عبور می کردند.
در یکی از این معبرها، موانع کاملاً مرتفع نشده بود و نیروهای پیاده به هنگام تردد
از میان یک معبر به یک سیم خارداری که حدود دو متر به صورت انبوه سطح زمین را
پوشانده بود، برخوردند. ستون متوقف شد. چه باید کرد؟ چگونه از آن می توان گذشت؟ از
این صحنه ها، شبهای عملیات مکرر اتفاق می افتاد که در حین پیشروی در معبر رزمندگان
به میدان مین برخورد کرده اند که یا کاملاً خنثی نشده و یا قابل پیش بینی نبوده
است و بارها و بارها اتفاق افتاده است که عده ای داوطلب شده اند که پیشقدم و
پیشمرگ دسته شوند و روی مین بروند و با رفتن خود چند متر ـ آری تنها چند متر ـ راه
را پاکسازی کنند. چون در عملیات، گاهی آنقدر وقت مهم است که نمی توان بچه ها را
منتظر کرد تا مین ها خنثی بشوند. چون با اتلاف وقت ضربات دیگری ممکن است وارد
بشود، لذا بعضی از این عزیزان حاضر می شدند که برای چند متر پاکسازی میدان مین،
جان خود را قربان کنند که این منطق را جز عشاق خود باخته نمی فهمند و کافی است ذهن
عاقلان و روشنفکران در همان لحظه برخورد با خطر از کار بیفتد و پای استدلال به
میان کشیده شود که آیا صحیح است برای پاکسازی چند متر میدان مین کشته شوم و…
بعضی دیگر خود را پرت می کنند که مین های زیادتری را با کشیده شدن بدنشان در میدان
مین خنثی کنند و این اوج ایثار است.

بهر حال در این معبر همه مانده بودند
که چه کنند که ناگاه یکی از برادران عزیز روحانی که هم وظیفه ارشاد بچه های گردان
را داشت و هم پیشاپیش آنها حرکت می کرد گفت: بچه ها! شما را قسم می دهم که من روی
این سیم خاردارها می خوابم و شما به سرعت از روی من رد شوید. و بعد منتظر جواب
نماند و خود را روی سیم خاردارها انداخت و فشار و تیزی آنها را به بدن خویش
خرید.بچه ها ابتدا نمی رفتند، حد اقل می خواستند یکی از خودشان این کار را بکند
ولی حاج آقا روحانی که به صورت روی سیم های خاردار خوابیده بود بچه ها را قسم می
داد که وقت را تلف نکنید وتعارف نکنید و از روی پشت من عبور کنید. بچه ها به سرعت
از روی او رد می شدند، هر کس حداقل دو یا سه قدم باید روی بدن این روحانی ایثارگر
بگذارد و بعد از قدم آخر خود را به آنطرف مانع پرت کند. بیش از شصت و هشت نفر از
بچه ها بدین ترتیب از روی بدن این عزیز گذشتند و به پیشروی خود به سوی دشمن ادامه
دادند. این ایثارگری نقش بسیار مهمی در کسب و تصرف مواضع دشمن و انهدام نیروهای
فریب خورده بعثی بود در صورتی که اگر بچه ها پشت آن مانع زمین گیر می شدند شاید
همگی یا غالب آنان مورد اصابت تیر و محصور آتش دشمن می شدند.

آری! بچه ها گذشتند و به هدف خود
رسیدند و این عزیز روحانی نیز از جان خود گذشت و به هدف خویش که وصال محبوب بود
رسید و به جوار حق تعالی شتافت و سعادت ابدی را نصیب خود ساخت. فردای عملیات پیکر
غرق به خون این برادر روحانی در زیر تابش آفتاب حکایت از فتح الفتوحی دیگر می کرد.

منطقه عملیاتی کربلای 4                                       غلامعلی
رجائی

 

/

آفرینش و برانگیختن انسانها

تفسیر سوره لقمان

قسمت بیست و هفتم

آفرینش و برانگیختن انسانها

آیة الله مشکینی

«ما خلقکم و لا بعثکم الاّ کنفس
واحدة انّ الله سمیع بصیر.

الم تر انّ الله یولج اللیل في
النهار و یولج النهار في اللیل و سخّر الشمس و القمر کلٌّ یجري الی اجل مسمّیً و
ان الله بما تعملون خبیر»[1]

آفرینش و برانگیختن شما همانند خلقت
و حیات دادن دوباره به یک فرد بیش نیست، و همانا خداوند شنوا و بینا است.

آیا ندیدی که خدا شب را در روز و روز
را در شب وارد می سازد وخورشید و ماه را مسخّر شما گردانیده و هر کدام تا سرآمد
معینی به حرکت خویش ادامه می دهند؟ و خداوند به آنچه عمل می نمائید آگاه است.

در عصر نزول قرآن کریم، مشرکین با
ملاحظه پیدایش تدریجی انسان بر آنها دشوار بود که حیات مجدّد انسان را به یک باره
برای حضور در قیامت باور نمایند و از اینرو به انکار آن می پرداختند. قرآن برای
ردّ چنین پنداری که در آینده نیز به مغز امثال آنان راه خواهد یافت فرمود: آفریدن
و محشور ساختن شما پس از مرگ برای ما به سادگی خلقت یک فرد انسان است و در پیشگاه
قدرت مطلقه او هیچ کاری دشوار نیست.

آفرینش تدریجی انسانها

اصولاً پروردگار در مورد انسان سه
کار انجام می دهد که دو عمل آن تدریجی و یک عمل آن دفعی و یک باره ای می باشد:

نخستین کار تدریجی خداوند عبارت از
این است که خداوند نخست پیکر آدم و حوّا را آفرید و در آنها روح دمید و به تدریج
از نسل آنها فرزندانی تا روز قیامت قرار داد و سفره گسترده جهان را با نعمت های
متنوع در اختیارشان گذاشت و برای هر یک مدّت زمانی معین از عمر مشخص ساخت تا از
این خوان پر برکت وجود بهره مند گردند و هر یک پس از مدتی زندگی، دنیا را بدرود
گفته و جای خویش را به دیگران بسپارند. بنابراین خلقت انسان ها بطور دفعی و یک
باره ای نیست، بلکه تدریجاًـ از آغاز خلقت تا پایان عمر بشرـ در این کره خاک به
وجو آمده و پس از گذراندن عمر می میرند.

فلاسفه، نفوس انسان را نامتناهی می
دانند،چنانچه اخترشناسان که با تلسکوپ های قوی به تماشای آسمان می نشینند و میلیون
ها ستاره ریز و درشت و سحابی و کهکشان را از نظر می گذرانند، از وجود آن همه اجسام
نورانی به شگفت افتاده و می گویند شمار آنها نامتناهی است.

ولی واقعیت این است که این تعبیر بی
نهایت نسبت به ضعف و محدودیت علم و آگاهی ما انسان های ضعیف است و گرنه از نظر
پروردگار موجودی بی نهایت وجود ندارد و هر چه هست، حدّ و نهایتی برایش مقدّر گردیده
است و خداوند خود از آن آگاه و مطّلع می باشد، نفوس بشر نیز نامتناهی نیست
وتعدادشان در لوح محفوظ بطور دقیق ثبت و ضبط می باشد، چنانچه شمار ستارگان برای
خداوند معلوم و مشخص است.

پس آفرینش انسانها یک عمل تدریجی
است، و عمل تدریجی دوم خداوند مرگ آنها است، و همانگونه که آنها بتدریج به دنیا می
آیند، نیز بتدریج از جهان رخت برمی بندند و بدین ترتیب قافله بزرگ بشریت از این
عالم به سوی عالم برزخ در حرکت اند تا آنگاه که قیامت فرا رسد.

برانگیختن دفعی انسانها

عمل سوم خداوند درباره انسان که عمل
دفعی و یک باره ای است برانگیختن آنها برای حضور در صحنه قیامت است «و نفخ فی
الصّور فصعق من فی السّموات و من فی الارض الاّ من شاء الله ثمّ نُفخَ فیه اُخری
فاذا هم قیام ینظرون»[2] پس در
صور دمیده گردد و هر کس در آسمان ها و در زمین است مدهوش مرگ شوند جز آنکه خداوند
بقای او را خواهد. آنگاه بار دیگر در صور دمیده شود، پس ناگاه برخاسته و نظاره
نمایند.

و در سوره مبارکه «یس» می فرماید: «و
نُفخ فی الصور فاذا هم من الأجداث الی ربّهم ینسلون»[3] و چون
در صور دمیده شود، ناگاه همه از قبرها به سوی خداوند خویش شتابان روانه شوند.

تمام انسان هائی که دنیا را پشت سر
گذاشته و در عالم برزخ بایگانی گردیده اند و پیکرهای آنان پراکنده و به خاک تبدیل
شده است، در قیامت حضور بهم می رسانند، یعنی خداوند بار دیگر اجزاء پراکنده
اجسادشان را گرد آورده و بصورت نخستین می آفریند و روحشان از عالم برزخ به اجساد
باز می گردد و رو به صحنه رستاخیز می آورند، ولی این حیات مجدّد، دفعی و یکباره ای
می باشد نه تدریجی و از این عمل در قرآن به «حشر» و «بعث» تعبیر گردیده است،
چنانچه به عمل اوّل و دوم «احیاء» و «اماته» گفته می شود.

پیدایش دفعی در عالم قیامت

آنهائی که پذیرش حشر و بعث برایشان قابل
تردید بود و آنرا نمی پذیرفتند دلیلشان این بود که انسانی که در مرحله پیدایش به
تدریج از موجود ریزی به نام اسپرم ساخته می شود و تدریجاً مراحل مختلفی را طی می
نماید تا بصورت انسانی کامل الخلقه درمی آید و سپس به دنیا آمده و زندگی جدیدی را
آغاز می نماید و از آن پس نیز رو به رشد و تکامل می رود، چگونه ممکن است پس از
اینکه مرد و تمام اعضاء بدن وی به خاک تبدیل گردید، بدون پشت سر گذاشتن آن مراحل
تکوین و پیدایش، یکباره بصورت نخستین خویش بازگشته و در چهره انسانی با همان
وضعیّت وجودی پیشین خویش، در صحنه قیامت ظاهر گردد؟

خود آن اسپرم و اُو ول نیز از موادّ
موجود در طبیعت تکوین یافته است، به این معنی که پدران و مادران ما از همان شیر
پاستوریزه محلی و گندم مشهدی و پرتقال گیلانی و برنج شمال و عسل کوهرنگ اصفهان و
پرتقال بم کرمان و انگور شهریار و تاکستان و گوشت گوسفندان لرستان و و… تغذیه
کرده اند تا مبدأ پیدایش انسان در آنها بصورت اسپرم و اُو ول فراهم گردیده است و
انسانی نوین پس از پشت سر گذاشتن دوره های مختلف به دنیا آمده است، ولی اگر از این
همه مقدمات برای خلقت یک انسان، صرف نظر شده و ناگاه انسانی دوباره همانند قبل به
وجود آید، آیا این مسأله برای کسی که اعتقاد به پروردگار و قدرت مطلقه او ندارد
قابل شک وتردید نیست؟!

آنها قدرت نامحدود خداوند را با
توانائی محدود خویش مقایسه می نمودند، مثلاً فکر می کردند که اگر از یک کیلو موم
بخواهند صد تا موجود ریز و درشت بسازند چقدر دقت و وقت لازم دارد تا صرف آن گردد،
آنهم موجوداتی که تنها مجسمه هائی بی جان و بی حرکت اند، حال چگونه با یک نفخ صور،
میلیاردها انسان به همان حالت نخستین ساخته شده و به سوی قیامت می شتابند؟!

برانگیختن همانند آفرینش قبلی است

خداوند در جواب آنان می فرماید: «و
ما خلقکم و لا بعثکم الاّ کنفس واحدة»آفرینش تمام شما انسان ها و سپس برانگیختن
شما برای خداوند به سادگی خلقت نخستین و آفرینش مجدّد یک فرد است. آن فرد ممکن است
یک فرد انسان باشد یا یک پشّه، چه اینکه نفس واحده در آیه شامل هر موجود زنده ای
می شود، اصولاً در پیشگاه قدرت مطلقه قادر متعال، کار دشوار و ساده بی معنا است و
اعتقاد به چنین چیزی انکار قدرت مطلقه پروردگار و مستلزم کفر است.

«ان الله سمیع بصیر»ـ خداوند بسیار
شنوا و بینا است.

این جمله از آیه برای پیش گیری از
اشکالی است که ممکن برای بعضی مطرح شود و بگویند چگونه خداوند می تواند به تمام
گفتار و کرداری که در مدّت زندگی یک انسان از او سر زده است در قیامت رسیدگی
نماید؟ قرآن با این جمله کوتاه خاطر نشان می سازد که خداوند هر چه را انجام دهید
می بیند و هر سخنی را که بر زبان رانید می شنود و چیزی از وی پوشیده و مخفی نمی
ماند و بنابراین در آن روز به حساب همه آنها رسیدگی خواهد نمود.

ولوج شب در روز و روز در شب

«الم تر ان الله یولج اللیل في
النهار ویولج النهار في اللیل…»

خداوند شب را در روز و روز را در شب
داخل می سازد… برای روز و شب مدت زمان ثابتی در تمام فصول سال نیست، در تابستان
شب ها بسیار  کوتاه و روزها بلند می شوند و
در فصل زمستان برعکس شب ها بلند و روزها کوتاه است و در دو فصل دیگر یعنی در بهار
و پائیز نیز ساعات شبانه روز نسبت به آن دو فصل تفاوت پیدا می نمایند، مثلاً بعضی
شب های زمستان به شانزده ساعت و روزهای آن به هشت ساعت می رسد و در اواخر بهار و
اوائل تابستان برعکس، شب ها به هشت ساعت و روزها به شانزده ساعت می رسد و بدین
ترتیب می بینیم که پیوسته از ساعت های شب و روز از یکی کاسته و به دیگری افزوده می
گردد و این عبارت از معنای ولوج است که ورود ساعات شب و روز را در یکدیگر تفسیر می
نمایند، و این مسأله بوسیله حرکت انتقالی زمین و انحرافی که در قطبین صورت می
گیرد، تحقق پیدا می نماید، پیدایش فصول چهارگانه سال هم از همین حرکت نشأت می
گیرد.

تسخیر آفتاب و ماه

«وَ سَخَّرَ الشَّمسَ وَ القَمَرَ».

تسخیر خورشید و ماه در این آیه از
نوع تسخیر تکوینی است نه ارادی. خداوند پاره ای از پدیده های خلقت را در اختیار
بشر قرار داده است، از اینرو در سوره «حج» درباره بعضی از بهائم می فرماید: «…
کَذلِکَ سَخَّرناها لَکُم لَعَلَّکُم تَشکُروُنَ»[4]
اینگونه آنها را مسخّر شما ساختیم تا شکر خدا را بجای آورید ولی تسخیر کواکب چنین
نیست، بلکه خداوند آنها را در جهت منافع انسان قرار داده است نه اینکه خود آنها
مسخر انسان باشند، بلکه تابش خورشید و نورماه برای ادامه زندگی انسان نقش حیاتی
دارند. پس به این معنا نور آنها تحت تسخیر انسان قرار گرفته اند ولی خود آنها
مسخّر اراده خداوند می باشند. میوه جات و گیاهان و حیوانات و دیگر موجوداتی که
برای حیات انسان وجودشان لازم و مفید است در زیر نور خورشید رشد و نمو پیدا می
نمایند، ماه نیز اضافه بر دیگر منافعی که برای انسان دارد، تاریخ دقیق را مشخص می
سازد، روزگاری بود که از ساعت و تقویم خبری نبود و چراغ هنوز اختراع نشده بود، در
آنهنگام ماه نقش تقویم و چراغ شب خواب مردم را ایفا می نمود.

افلاک در مسیرهای تعیین شده

«کُلٌّ یَجری اِلی اَجَلٍ مُسَمّی».

هریک از خورشید و ماه حرکت و مسیر
خاصی دارند و به این حرکت ادامه می دهند تا آنگاه که فرمان خدا برای پایان گرفتن
این حرکت و برچیده شدن نظام هستی فرا رسد، چنانچه در سوره مبارکه «تکویر» به چنین
سرانجامی اشاره شده است «اذا الشَّمسُ کُوِّرَت وَ اِذَا النُّجُومُ انکَدَرَت»[5]
هنگامی که آفتاب تاریک گردد و ستارگان به تیرگی گرایند.

پس معنای «الی اجل مسمّی» این است که
سیر ماه و خورشید تا چنین زمانی که از برای خداوند معلوم و مشخص است ادامه خواهد
داشت، ولی برای ما آن نهایت معلوم نیست.

«و ان الله بما تعملون خبیر» خداوند
به تمام اعمال شما آگاه است، چه آن اعمال کارهای فکری باشد و چه کارهای یدی و
عضوی، بدون تردید خداوند که این نظام بدیع خلقت را با اینهمه پدیده های شگفت انگیز
و زیبا آفریده و آنها را در جهت منافع انسان ها قرار داده است، از آنچه در اندیشه
ها می گذرد یا به دست آنها انجام می گیرد و یا بر زبانشان جاری می شود آگاه و
مطّلع است.

«ذلِکَ بِاَنَّ الله هُوَ الحَقُّ ما
یَدعُونَ مِن دُونِهِ الباطِلُ وَ اَنَّ اللهَ هُوَ العَلِیُّ الکَبیرُ»[6]

اینها همه دلیل برآن است که خداوند
حق است و آنچه غیر از او می خوانند باطل است و خداوند بلند مقام و بزرگ مرتبه است.

قدرت نامتناهی خداوند دلیل حق بودن
خدا است

«ذلک» اشاره است به آنچه در آیات قبل
گذشت، در آن آیات صفت خالقیت «الله» مطرح گردیده بود و خداوند بعنوان آفریدگار
آسمان ها و زمین و مالک مطلق آنها معرفی شده و در آیه بعدی از علم بی نهایت خداوند
سخن به میان آمده بود و اینکه اگر دریاها همه مرکب و هفت دریای دیگر به آن اضافه
گردد و درختان روی زمین مبدّل به قلم شوند، تمام آنها تمام شوند ولی کلمات الله،
پایان نگیرد.

و سپس قرآن در آیه دیگر از قدرت
نامحدود الهی یاد نموده و فرموده خداوند قادر تمام بشر را مجدّداً زنده نماید و
این کار برای او به سادگی آفرینش یک فرد است و خدا ساعات شبانه روز را در یکدیگر
وارد می سازد. پس از ذکر این صفات می فرماید «ذلک بانّ الله هو الحقّ…» اینها
همه بدین جهت است که خداوندی که از این صفات برخوردار می باشد حق است و غیر او همه
باطل اند، گویی که خداوند می گوید آفرینش تمام پدیده های هستی به من مربوط بوده
چرا که جز او کسی علم و قدرت بی پایان ومالکیت مطلقه آسمان ها و زمین را دارا نمی
باشد.

«حق» یعنی وجود حقیقی و ثابت و مسلّم
و تنها موجودی که قائم بالذّات و پاینده و همیشگی است و هر چه غیر از او به دنبالش
بروید و او را بخوانید، زوال پذیر و باطل است و بدین ترتیب خداوند بشر را به عبادت
و عبودیّت خویش دعوت نموده و می فرماید تمام هستی آفریده من و سایه وجود ثابت من
می باشد و هر که را جز من پرستش نمائید همانند خودتان بی ثبات و ناپایدار می باشد.

اصالت از ذی ظل است نه از ظل

هنگامی که آفتاب از آسمان بر زمین می
تابد کوچکترین مانعی که در جلو اشعّه آن قرار گیرد، سایه آن در زمین ظاهر می شود،
چنانچه دست خویش را جلو آفتاب نگاه دارید، سایه آن بر زمین می افتد، ولی آیا آن
سایه اصالت وجودی دارد، و یا دست شما؟ مسلّماً آنچه از حقیقت و اصالت برخوردار
است، دست شما است ولی سایه آن اصالت را ندارد و بلکه سایه اثر دست و در بقاء و
حرکت و سکون تابع دست شما است، اگر دست را از جلو آفتاب برگیرید، سایه ناپدید می
گردد و چنانچه آن را ثابت نگه دارید ثابت مانده و اگر حرکت دهید حرکت خواهد نمود.
پس اصالت از ذی ظلّ است نه از ظلّ.

تمام موجودات عالم نیز همانند همان
سایه اند و از خود اصالتی نداشته و وابسته به فیض «الله» اند.

«اگر نازی کند، در هم فرو ریزند قالب
ها».

و لذا در آیات متعددی خداوند از خویش
بعنوان «قیّوم» یاد نموده است که اشاره به این است که تمام پدیده ها تحت اداره و
حفظ و قیمومیّت او می باشند.

اگر کسی جلو آینه باستد عکس او در آن
منعکس می گردد ولی آن عکس درست تابع او است پس اگر او بخندد، و یا بنشیند، آینه
تمام حرکات او را کاملاً در خویش منعکس می سازد. موجودات همه نظیر انعکاس در آینه
است. و لذا در سوره «یس» می فرماید: «انّما امره اذا اراد شیئاً ان یقول له کن
فیکون»[7] همانا
فرمان خداوند چون اراده آفرینش چیزی را نماید بمحض اینکه گوید، موجود باش بلافاصله
موجود می شود. تمام موجودات وابسته به امر او است، هرگاه بفرماید: «باش» وجود پیدا
می نمایند و چون بگوید « نباش» نیست و نابود می شوند.

خداوند علّی کبیر

«وانّ الله هو العلیّ الکبیر».

در جمله قبل حقیقت ذات مقدس پروردگار
روشن شد و در این آیه می فرماید: خداوند از هر چیز برتر و از هر توصیف پاک تر است،
پس «العلیّ» یعنی مقام او بالاتر ازاوصافی است که دیگران دارا هستند، و «الکبیر»
یعنی صاحب تمام کمالات است.

این دو صفت اشاره به صفات ثبوتیه و
صفات سلبیّه پروردگار است که در علم کلام مطرح گردیده است، صفات ثبوتیه، یعنی صفات
جمال الهی که در خدا وجود دارد، مانند، حیّ، عالم، سمیع، بصیر و غیره و صفات دیگر
موجودات، نشأت گرفته از این صفات ثبوتیه اومی باشد.

بخش دیگر از صفات خداوند، صفات
سلبیّه است، آنچه را که در خداوند نبوده و ذات مقدّسش از آنها پاک و منزّه می
باشد.

نه مرکّب بود و جسم نه مرئی نه
محل 

                                      بی شریک
است و معانی تو غنی دان خالق

تشکیل یافته از اجزا و اعضا نیست و
نه مانند ما دارای جسم است، و نه دیده می شود و نه محل حوادث است که حادثه ای بر
او وارد شود و حرکت و سکون و قلب و انقلاب بر ذات مقدّسش عارض نمی گردد، شریکی
برای او نبوده و مکانی انتخاب نمی نماید، اینها صفات سلبیه خداوند است، و خدا برتر
و بالاتر از این است که به این اوصاف متّصف باشد، پس «العلّی» اشاره به چنین صفاتی
است و «کبیر» اشاره به صفات ثبوتیّه الهی است و جمال هر موجودی جلوه ای از تجلّی
جمال «الله» می باشد.

 



[1] ـ سوره لقمان آیات 29ـ 28.

/

سخنان معصومين

سخنان معصومین

آثار گناه

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله:

«مَن اَذنَبَ ذَنباً وَ هُوَ ضاحِکٌ
دَخَلَ النّارَ وَ هُوَ باکی.»

(عقاب الاعمال ص 14)

کسی که با چهره خندان گناهی انجام
دهد، با چشم گریان بدوزخ وارد شود.

امام باقر علیه السلام:

«اِنَّ الرَّجُلَ لَیُذنِبُ الذَّنبَ
فَیُدرَء عَنهُ الرِّزقُ»

(محاسن 115)

گاه انسان گناهی مرتکب می گردد که از
روزیِ (معیّنی) محروم می شود.

امام باقر علیه السلام:

«اِنَّ العَبدَ یَسأَلُ الله
الحاجَةَ فَیَکُونُ مِن شَأنِهِ قَضاؤُها اِلی اَجَلٍ قَریبٍ اَوِالی وَقتٍ بَطيءٍ
فَیُذنِبُ العَبدُ ذَنباً، فَیَقُولُ اللهُ تَبارَکَ وَ تَعالی لِلمَلَکِ لا تَقضِ
حاجَتَهُ وَ احرَمَهُ اِیّاهُ فَاِنَّهُ تَعَرَّضَ لِسَخَطی وَ استَوجَبَ
الحِرمانَ مِنّي.»

(کافی جلد 2 ص 67)

گاه انسان از خداوند حاجتی می طلبد
که معمولاً دیر یا زود برآورده می گردد ولی گناهی از او سر میزند که در نتیجه خدای
تبارک و تعالی به فرشته می فرماید: حاجتش را بر نیاور و او را از آن محروم ساز،
زیرا خویش را در معرض خشم من قرار داده و از سوی من مستوجب این حرمان گردیده است.

امام صادق علیه السلام:

«اِنَّ الرَّجُلَ یُذنِبُ الذَّنبَ
فَیُحرَمُ صَلوة الَّیلِ.»

(کافی چاپ قدیم ص 440)

انسان گناهی مرتکب می گردد و در
نتیجه از انجام نماز شب محروم می شود.

امام صادق علیه السلام:

«مَن هَمَّ بِالسَّیِّئَةِ فَلا
یَعمَلها فَاِنَّهُ رُبَّما عَمِلَ السَّیِئَةَ فَیَراهُ الرَّبُّ تَبارَکَ وَ
تَعالی فَیَقُول: وَ عِزَّتی وَ جَلالی لا اَغفِرُلَکَ بَعدَ ذلِکَ اَبَداً.»

(کافی چاپ قدیم ص 440)

کسی که آهنگ گناهی می نماید از
انجامش اجتناب ورزد، چه اینکه گاه از انسان گناهی سر می زند که خداوند متعال او را
(در آن حال) دیده و می فرماید: سوگند به عزت و جلالم که پس از این دیگر ترا
نبخشایم (و در نتیجه توفیق توبه پیدا نمی نماید).

امام صادق علیه السلام:

«اِذا اَذنَبَ الرَّجُلُ خَرَجَ فی
قَلبِهِ نُکتَةٌ سَوداءُ فَاِن تابَ انمَحَت وَ اِن زادَ زادَت حَتّی تَغلِبَ عَلی
قَلبِهِ فَلا یَفلَحُ بَعدَها اَبَداً.»

(کافی چاپ قدیم ص 440)

هنگامی که انسان گناهی انجام می دهد
در دلش نقطه ای سیاه پیدا می شود، چنانچه توبه کرد آن سیاهی ناپدید می گردد و اگر
به گناه ادامه داد، بیشتر و بیشتر می شود تا تمام قلبش را فراگیرد و پس از آن دیگر
روی رستگاری را نخواهد دید.

امام صادق علیه السلام:

«ما اَنعَمَ اللهُ عَلی عَبدٍ
نِعمَةً فَسَلَبَها اِیّاهُ حَتّی یُذنِبُ ذَنباً یَستَحِقُّ بِذلِکَ السَّلبَ.»

(کافی چاپ قدیم ص 441)

خداوند نعمتی را که به بنده ای عطا
فرموده است، از او نخواهد گرفت مگر اینکه آلوده به گناهی گردد که بواسطه آن سزاوار
این سلب نعمت باشد.

امام رضا علیه السلام:

«کُلَّما اَحدَثَ العِبادُ مِنَ
الذُّنُوبِ مالَم یَکُونُوا یَعلَمُونَ اَحدَثَ لَهُم مِنَ البَلاءِ ما لَم
یَکُونُوا یَعرِفُونَ.»

(کافی چاپ قدیم ص 442)

هر گاه مردم به گناهانی تازه که
قبلاً بانجام آن نمی پرداختند، آلوده شوند با بیماری ها و مشکلات جدیدی که برایشان
ناآشنا خواهد بود، مواجه گردند.

 

/

درجات ایمان

درسهائی از نهج البلاغه

آیت الله العظمی منتظری

درجات ایمان

خطبه 231 ـ قسمت اوّل

«وَ مِن خُطبَةٍ لَّهُ عَلَیهِ السَّلامُ:»

فَمِنَ الایمانِ ما یَکُونُ ثابِتًا
مُّستَقِرّاً فِی القُلُوبِ، وَ مِنهُ ما یَکُونُ عَوارِیَّ بَینَ القُلُوبِ وَ
الصُّدوُرِ إلی أَجَلٍ مَّعلُومٍ، فَإذا کانَت لَکُم بَراءَةٌ مِن أَحَدٍ
فَقِفُوهُ حَتّی یَحضُرَهُ اَلمَوتُ، فَعِندَ ذلِکَ یَقَعُ حَدُّ البَراءَةِ.

حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در
خطبه 189 از نهج البلاغه با شرح محمد عبده یا 231 با تفسیر فیض الاسلام درباره
مراتب و درجات ایمان بحث می کنند. در این خطبه آمده است:

«فمن الایمان ما یکون ثابتاً
مستقرّاً فی القلوب و منه ما یکون عواريّ بین القلوب و الصدور الی اجل معلوم».

بعضی از ایمان ها در دلها ثابت و
برقرار است و بعضی دیگر بین دلها و سینه ها بصورت عاریه و تا مدّتی معلوم و محدود،
قرار دارد.

حقیقت ایمان

حقیقت ایمان، رسوخ اعتقاد به خدا و
نبوت و معاد و عدل و امامت و سایر شئون اسلام در قلب انسان است.

ایمان از مادّه امن است، چون اعتقادی
که انسان بدست می آورد موجب امنیّت و آرامش خاطر وی می گردد. در آیه شریفه می
خوانیم:«اَلا بِذِکرِالله تَطمِئنَّ القُلُوب»[1]ـ
همانا با یاد خداوند دلها آرام می گیرند. و این آرامش و اطمینان خاطر بدینجهت است
که: آن کسانی که به یاد خدا هستند، دلهای خود را به یک کانون قدرت بی پایان بسته
اند که آرامش و سکون به آنها می بخشد و لذا حوادث و مشکلات روزگار آنان را نمی
لرزاند و از پای در نمی آورد و نگران نمی سازد.

درباره حضرت سیدالشهداء سلام الله
علیه، با آن همه حوادث و مصیبت هائی که بر آن حضرت وارد شد و هریک به تنهائی کوهی
را می لرزاند، راوی (حمید بن مسلم) گوید:

«فَوِالله ما رَأَیتُ مَکثُوراً
قَطُّ قَد قُتِلَ وَلدُهُ وَ أَهلُ بَیتِهِ وَ اَصحابُهُ أَربَطُ جَأشاً وَ لا
أَمضی جَناناً مِنهُ عَلَیهِ السَّلامُ»[2] ـ
بخدا قسم هرگز ندیدم مصیبت زده ای را که فرزندانش و اهل بیتش و یارانش کشته شده
باشند، روانش آرامتر و قلبش محکمتر از آن حضرت باشد.

در قرآن آمده است:«یا أَیَّتُها
النَّفسُ المُطمَئِنَّةُ ارجِعي اِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرضِیَّةً، فَادخُلي في
عِبادِي وَادخُلي جَنَّتي»[3]ـ ای
نفس مطمئن و آرام! به سوی پروردگار خود که تو به او خشنود و او از تو راضی است باز
گرد و آنگاه در صف بندگان خاصّ من در آی و در بهشت برین داخل شو.

در برخی از روایتها آمده است که
مصداق این آیه شریفه، حضرت سید الشهداء علیه السلام است.

در هر صورت، اعتقاد به خدا و ارتباط
به کانون قدرت، سبب امنیت و آرامش خاطر انسان می شود و به این اعتبار، به آن
«ایمان» می گویند. ایمان در اصل «ائمان» بوده است از باب افعال و از مادّه امن
بمعنای امنیّت و آرامش خاطر.

ایمان ثابت و ایمان متزلزل

اکنون حضرت ایمان را به دو قسم تقسیم
می کنند: یکی ایمانی که ثابت است و در دل ریشه دارد و این همان ایمانی است که از
روی برهان و دلیل محکم و متقن می باشد، مانند اینکه انسان چیزی را خودش مشاهده
کرده باشد و هیچ شک و تردیدی در آن نداشته باشد.

در روایت است که پیغمبر اکرم صلی
الله علیه و آله از کسی پرسید:

«کَیفَ اَصبَحتُ یا فُلان؟» چگونه
صبح کردی و در چه حالی هستی؟

او در پاسخ گفت:«أَصبَحتُ یا رَسُول
اللهِ مُوقِناً» ـ ای رسول خدا صبح کردم در حالی که به حالت یقین هستم.

حضرت فرمود:«إنَّ لِکُلَّ یَقینٍ
حَقیقَهُ یَقینِکَ؟» ـ هر یقینی را حقیقتی است، پس حقیقت یقین تو چیست و یقینت در
چه حدّی است؟

او ضمن پاسخ به این پرسش پیامبر اکرم
«ص» عرض می کند:«… و کأنّی اَنظرُ الی اهلِ الجنَّةِ یَتَّنَعَّمُونَ فِی
الجنَّة و یَتَعارَفُونَ علی الأَ رایک متَّکِئُونَ وَ کَأَنّی أنظُرُ الی اهل
النَّارِ وهُم فیها مُعَذَّبُونَ مُصطَرِخُونَ…» ـ … انگار به اهل بهشت نگاه
می کنم که چگونه در بهشت از نعمتهای الهی برخوردارند و بر کرسی ها تکیه زده اند و
گویا به اهل جهنم می نگرم که چگونه در آن شکنجه می شوند و فریاد و ناله می کنند.

در اینجا بود که حضرت فرمود: «هذا
عَبدٌ نَوَّرَاللهُ قَلبَهُ بِالإیمانِ این بنده ای است که خداوند قلبش را با
ایمان نورانی ساخته است.[4]

آری! چنین شخصی که ایمان در قلبش
رسوخ دارد و ثابت ومستقر و ریشه دار است، هرگز با تشکیک ها وشبهات از دلش بیرون
نمی رود و حوادث و مشکلات هر چند زیاد باشد، در ایمانش خللی ایجاد نمی کند. و به
آنچه اعتقاد دارد از صمیم دل اعتقاد دارد که هرگز از آن منحرف نمی شود و شبهه ها
او را متزلزل نمی سازد. در قرآن می خوانیم: «یُثَبِّتُ اللهُ الَّذینَ آمَنُوا
بِالقَولِ الثّابِتِ في الحَیاةِ الدُّنیا وَ فی الآخِرَةِ »[5] ـ
خداوند مؤمنان را با عقیده ثابت در زندگانی دنیا و آخرت پایدار و پابرجا می دارد.
آن کسی که ایمان در دلش رسوخ دارد و عقیده دارد که «لا مؤثّر في الوجود اِلاّ
الله»ـ هیچ کس جز خداوند نمی تواند در هستی تأثیر بگذارد، چنین کسی که «لا الله
الا الله» را براستی باور دارد، در دم مرگ هم بر همین عقیده پابرجا خواهد بود و در
آخرت هم همین عقیده را خواهد داشت و این غقیده را به هیچ وجه از او نمی توان گرفت.
این یک نوع از ایمان بود که در دل استقرار دارد و در هر شرایطی از دل بیرون نرود.

ایمان عاریه ای

و اما قسمت دوم، آن ایمان عاریه ای
که ثبات ندارد و با اندک شبهه یا حادثه و پیشامدی از دل بیرون می رود و تزلزل در
آن پیدا می شود.

«عواریّ»ـ جمع عاریّه است (به تشدید
«یا») ولی در ضرورت شعر گاهی عاریه بدون تشدید «یا» تلفظ می شود که جمع آن «عواری»
با تخفیف «یا» می باشد ولی اصل ریشه لغوی آن با تشدید «یا» است.

در هر صورت دو معنا برای آن ذکر کرده
اند: 1ـ عَوَرَ، تَعاوَرَ الشئي یا اِعتَوَرَ الشئي بمعنای دست بدست کردن چیزی
گویند. تَعاوَرَهُ: یعنی آن را دست بدست گرداند. و به این معنی، «عاریّه» در اصل
«عوریّه» بوده که واو حرف عله متحرک ماقبل مفتوح، قلب به الف کرده اند، «عاریّه»
شده است.

2ـ از مادّه «عارّ» باشد بمعنای
خجالت که در این صورت «عاریّه» منسوب به آن می شود ومعنایش این است که عاریه گرفتن
چیزی، خجالت و شرم می آورد زیرا تا انسان ناچار نباشد، چیزی را به عاریه نمی گیرد،
پس اصل «عاریّه»، عوریّه است یعنی چیزی که از دستی بدستی بگردد یا اصل آن «عار»
است یعنی منسوب به ننگ و عار.

در هر صورت، ایمان عاریه ای، ایمانی
است که در دل ثابت نیست بلکه همچنان بین دل و سینه در حال تزلزل است و با اندک چیزی
زائل می شود.

اینکه حضرت می فرماید: این ایمان بین
دل و سینه است و ثبات ندارد، گویا می خواهد بفرماید هنوز در دل جای نگرفته بلکه
همچنان به حالت شک وتردید، در سینه می گردد. البته معلوم است که مقصود از دل، آن
عضوی نیست که مرکز خون است و خون را به بدن منتقل می سازد بلکه مقصود، جان و روان
و روح انسان است که جایگاه ایمان می باشد ولی چون قلب، کانون بدن است، در اینجاـ
به صورت کنایه ـ از روح به قلب تعبیر شده. این ایمان متزلزل در یکی از آیات قرآن
چنین بیان شده است:

« وَ مِنَ النّاسِ مَن یَعبُدُ الله
عَلی حَرفٍ فَإن أَصابَهُ خَیرٌ اطمَأَنَّ بهِ وَاِن أَصابَتهُ فِتنَةٌ اَنقَلَبَ
عَلی وَجهِهِ خَسِرَالدُّنیا وَ الآخِرَة ذلِکَ هُوَ الخُسرانُ المُبینُ »[6] از
جمله مردم کسی است که خدا را با یک حرف (در زبان و به صورت ظاهر) می پرستد و
هنگامی که یک خیر و خوبی به او رسید، آرامش پیدا می کند و هر گاه بدی و آفتی به او
برسد، (از خدا) روی بر می گرداند، او دنیا و آخرتش را از دست داده است که این همان
زیان آشکار و ظاهر است.

آری! اینان که ایمان ثابت ندارند و
ایمانشان عاریه ای و مدّت دار است به این معنی که گاهی در دل جای می گیرد و گاهی
در اثر یک شبهه یا یک حادثه و پیشامد از دل بیرون می رود، اگر همواره خوبی و خیر
به آنان رسد آرامش خاطر دارند ولی اگر خدا خواست آنها را امتحان کند و پیشامدی
برای آنان رخ داد، از خدا روی برمی گردانند و سخنان کفرآمیز بر زبان می رانند.

ایمان تقلیدی

نسخه های موجود نهج البلاغه، همین دو
قسم از ایمان را نقل کرده اند ولی گویا نسخه ای که نزد ابن ابی الحدید بوده، ایمان
را به سه قسمت تقسیم کرده است: در شرح این الحدید آمده است:

«من الایمان ما یکون ثابتاً مستقراً
في القلوب و منه ما یکون عواريّ في القلوب و منه ما یکون عواريّ بین القلوب و
الصّدور»ـ یکی از اقسام ایمان، آن است که ثبا ت دارد و در دل مستقر است و قسمت دوم
آن ایمانی است که در دل، عاریه است و سوم ایمانی است که بین دل و سینه در حرکت
است.

ابن ابی الحدید، پس از ذکر این جمله
امام، می گوید: به حساب مراتب، آن ایمانی ثابت و مستقر است که از روی دلیل و برهان
قطعی باشد که دیگر قابل تزلزل نیست و آن ایمانی که در دل عاریه است، ایمانی است که
در اثر استدلالهای خطابی و جدلی و امثال آن، برای انسان حاصل می شود و پایه اش به
آن محکمی آن ایمانی که از روی دلیل و برهان قطعی باشد، نیست و سوم ایمان تقلیدی
است که مردم آن را از پدر و مادر و جامعه می گیرند بدون اینکه از استدلال برهانی
یا حتی استدلال جدلی و خطابی برخوردار باشد.

در هر صورت، ایمان مراتب و درجات
دارد و استعدادها هم در پذیرش ایمان تفاوت دارند. پس باید از خدا بخواهیم که ایمان
ما را تا دم آخر برایما حفظ کند و خدای ناکرده مانند بلعم باعور نشویم که با آن
مراتب تقوی وزهد و عبادت، عاقبت منحرف شد و دیگران را هم به انحراف کشاند.

در روایت است که شیطان در دم آخر از
سه دسته، ایمانشان را می گیرد و باید پناه برد به خدا که ما را جزء این سه دسته
قرار ندهد. اینان عبارتند از حسودان و آنان که پدر و مادر از آنها راضی نیستند و
شاربان خمر. (حسود و عاق والدین و دائم الخمر).

مرز بیزاری جستن

«فَاذا کانت لکم براءة من أحد فقفوه
حتّی یحضره الموت، فعند ذلک یقع حدّ البراءة» پس هر گاه خواستید از کسی بیزاری
بجوئید، صبر کنید تا مرگش فرا رسد، چرا که مرگ، مرز بیزاری است.

این نکته بسیار مهمّی است که حضرت
روی آن تکیه کرده است. حضرت ما را سفارش می فرماید که درباره هیچ کس قضاوت کامل
نکنیم و فوراً از او و کارهای زشتش بیزاری نجوئیم زیرا ممکن است در آخرین ایّام
عمر توبه کند و به خدا باز گردد ولی اگر کسی با همان حال بد و با اعمال بد تا دم
آخر بود وهرگز پشیمان نشد و با حال فساد و تباهی مُرد، آن وقت جا دارد از او
بیزاری و تبرّی جوئیم و او را لعن و نفرین کنیم. البتّه از کارهای بد او ـ چه در
حال زندگی و چه پس از مرگ. باید تبرّی بجوئیم ولی از خود شخص تا زنده است نباید
بیزار شد، چرا که ممکن است در واپسین لحظات زندگی به خود آید و چه بسا گذشته فاسدش
را جبران نماید.

این قسمت از نهج البلاغه درس بزرگی
است برای جوانان پرشور و انقلابی که گاهی در اثر شور انقلابی تندیهائی دارند و
قضاوتهای نابجائی نسبت به اشخاص می نمایند. اگر کسی را می بینی ضد انقلاب است،
بجای اینکه فوراً او را لکه دار کنی و لعن و نفرین نمائی و از جامعه طرد کنی، کوشش
کن او را هدایت و راهنمائی کنی شاید برای او سوء تفاهمی رخ داده و شاید در اثر
تبلیغات ناروای رسانه های گروهی و منافقین و عمال آنها در داخل و خارج، نسبت به
انقلاب کج فهمی داشته باشد، پس باید از اول او را ارشاد و هدایت نمود و اگر هیچ
مؤثر واقع نشد و با همان حال به هلاکت رسید، آن وقت جا دارد او را لعن و نفرین
نمائی و از او برائت و بیزاری جوئی.

در روایت آمده است: از عمل انسان
فاسد بیزاری جوئید ولی از خودش بیزاری نجوئید.

بنابراین، در مورد افراد با ایمان،
اگر گاهی لغزش و انحرافی درآنان پیدا شد ونسبت به انقلاب ـ خدای نخواسته ـ بدبین
شدند، نباید فوراً آنها را لعن و نفرین کرد بلکه باید از کار آنها بیزاری جست ولی
در مورد خودشان ـ طبق فرموده امام ـ نباید عجله کرد بلکه به آنها مهلت باید داد
شاید در ایمان قلبی آنها ثبات و پایداری پیدا شود و از کردار و گفتارهای باطل خویش
پشیمان گردند و به خدا و اسلام و انقلاب باز گردند، اما اگر تا آخر عمر، ایمانشان
نجاتشان نداد و همچنان در حال فساد و تباهی و ضد انقلابی ماندند تا از دنیا رفتند،
آنجا دیگر سزاوارند که از آنان تبرّی جست.

در نهج البلاغه مرحوم سید حبیب الله
خوئی، روایتی نقل شده است که: اسامه بن زید از سوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و
آله در یکی از جنگها مأموریت یافته بود، او در این جنگ یک نفر یهودی را به نام
مرداس با اینکه شهادتین بر زبان خود جاری ساخت به قتل رساند، وقتی که حضرت رسول
«ص» خبردار شد، خیلی ناراحت شد و به اسامه بن زید اعتراض شدید کرد که چرا با این
که آن مرد یهودی شهادتین را بر زبان جاری ساخته، به قتل رسانده است؟

حضرت به اسامه فرمود: «افلا شققت
الغطاء عن قبله »؟ـ پس چرا پرده دلش را نشکافتی تا ببینی در دلش چه می گذرد؟ یعنی:
تو که از قلب او خبر نداشتی، صِرف اینکه قبلاً یهودی بوده دلیل نمی شود که در همان
حال تغییری در قبل و روح او صورت نگرفته باشد؟

سپس فرمود: لا ما قال بلسانه قبلت
ولا ما کان في نفسه علمت»ـ نه آنچه به زبانش گفته بود پذیرفتی و نه آنچه در دلش می
گذشت دانستی؟! پس تو حق نداشتی او را بکشی.

ادامه دارد

 



[1] ـ سورۀ رعد ـ آیه 28.

/

تجسم ایثار

پیام شهید

این وصیت نامه ها انسان را میلرزاند
و بیدار می کند. (امام خمینی)

تجسم ایثار

تجسم ایثار در جبهه های ایران اسلامی
بقدری فراوان است که انسان را به حیرت وا می دارد. راستی چه بزرگمردانی در شهرها و
روستاهای مختلف به چشم می خورند که بحق، در آزمایش بزرگ الهی با سربلندی قبول شدند
و با گرفتن بالاترین نمره، مدرک افتخار و عظمت و سرافرازی را از دست بزرگ معلّم
انسانیّت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله گرفتند و اکنون که فارغ التحصیل
مدرسه عشق و ایثار شده اند، جا دارد که از آنها به عظمت یاد شود.

یکی از این فارغ التحصیلان مدرسه
عشق، شهید حاج محمد حسن مرادی است که پس از شهادت دو فرزندش، خود نیز به این مدرک
افتخار آفرین دست یافت.

او از آغاز به انقلاب و امام علاقه و
محبتی فراوان داشت. و به همین جهت با بردن نام امام خمینی در سال 1347 در ایستگاه
راه آهن قائمشهر، توسط عناصر وابسته به طاغوت، دستگیر و زندانی گردید.

در اردی بهشت ماه 59 بود که فرزند
ارشدش شهید مصطفی مرادی در کاروان 72 نفری یاران حسین زمان از قم به سوی باختران،
جهت سرکوب ضد انقلاب روانه شد و پس از درگیر شدن و زخمی شدن و بهبود یافتن، دوباره
به مبارزه بی امان با مزدوران پرداخت و به لقاءالله رسید.

در تاریخ 24/3/64 نیز فرزند دیگرش،
شهید علی اکبر مرادی با شرکت در خط اول عملیات قدس به شهادت رسید.

این بار، این پیرمرد خداجوی، پرچم
خونینی را که از دست دو فرزند برومندش بر زمین افتاده بود، بدست گفت و با ثبت نام
در بسیج به عنوان نیروی رزمنده راهی جبهه های حق علیه باطل شد و پس از سه ماه تلاش
مستمر در کردستان به خانه برگشت. برای چهارمین بار در تاریخ 6/12/64 بهمراه راهیان
کربلا، عازم جبهه گردید و با اصرار زیاد، به طور داوطلبانه به شهر فاو رفت و با
دفع پاتک نیروهای صهیونیستی عراق در شب 25/12/64 در ادامه عملیات والفجر هشت با
اصابت خمپاره، ندای حق را لبیک گفته و به شهادت که آرزوی دیرینه اش بود، مفتخر
گردید.

قسمتی از وصیتنامه شهید حاج محمد حسن
مرادی

«… اینجانب محمد حسن مرادی در حالی
عازم به جبهه می شوم که سنگینی مسئولیتی که بر دوشم گذاشته شده، بیش از پیش احساس
می کنم و این احساس وظیفه و مسئولیت مرا برآن داشت که در جبهه های حق علیه باطل به
یاری رزمندگان همیشه در صحنه و دلاوران همیشه مقاوم بشتابم، سنگینی وظیفه مرا حرکت
داد تا در این راه مقدس قدم برداشته و ادای وظیفه نمایم… من احساس کردم که اگر
ما در سال 61 هجری در صحنه کربلا حضور نداشتیم که به ندای «هل من ناصر» امام حسین
«ع» لبیک گوئیم ولی در این زمان که امام امت ـ که از فرزندان برحق آن امام شهید است
ـ راه مقدس او را ادامه می دهد، لازم است هر چه توان داریم به ندای حسین زمان خود
لبیک گفته و در راه رهبر انقلاب که همان راه امام حسین «ع» است، فعالانه شرکت
نمائیم…»

قسمتی از وصیتنامه پاسدار شهید مصطفی
مرادی

«من در حالی وصیتنامه خود را می
نویسم که عازم به سرحدات جمهوری اسلامی، به استان مظلومان ایران «کردستان» به
سنندج می باشم تا به کمک و یاری دیگر برادران جان برکف بشتابم. این وظیفه دینی و
عقیدتی مرا برآن داشت تا در مرزهای وطن از مرزهای مکتبی خود دفاع کنم… و با
مزدوران از خدا بی خبر تا آخرین نفس بجنگم و سنندج مظلوم را از لوث وجود مزدوران،
پاک گردانم و اگر این کار عملی گردد، زمانی است که به ندای «هل من ناصر ینصرنی»
حسین زمان لبیک گفته ام، و در این موقع می توانم به راحتی بجنگم و علاقه خودم را
نسبت به اسلام و قرآن و وفاداری ام را به امام عزیز و ولایت فقیه ثابت گردانم…».

قسمتی از وصیتنامه پاسدار شهید علی
اکبر مرادی

«… از خدا تقاضا کرده ام که مرا در
بستر نمیراند و به دست شقی ترین بندگان بمیراند. و آرزو دارم که خداوند به من
ایمانی عطا کند که راه حسین «ع» را دنبال کنم…

امت ایران! درخت انقلاب اسلامی برای
سیراب شدن احتیاج به خون دارد. امام زمان صدا می زند «هل من ناصر ینصرنی» بر ملت
ایران است که این پیام را لبیک گویند و این درخت را با خون خود آبیاری کنند».

 

/

نیمه شعبان زادروز برپا کننده دولت مستضعفان

نیمه شعبان

زادروز برپا کننده دولت مستضعفان

«و لقد کتبنا في الزبور من بعد الذکر
ان الارض یرثها عبادي الصالحون»: به راستی در زبور داود پس از تورات نگاشتیم که
زمین را در نهایت بندگان شایسته ام مالک خواهند شد.

این آیه و برخی آیات دیگر دلیل روشن
و واضحی است بر اصل انتظار فرج. گویند اصل انتظار در همه ادیان و ملل بوده است و
همیشه انسانیت در انتظار یک مصلح جهانی است که بنیان ظلم و ستم را براندازد و عدل
و داد را پایه نهد و انسان را از هر محرومیت مادّی و معنوی برهاند.

از نظر شیعه و بعضی از علمای عامه،
آن مصلح یگانه فرزند برومند امام حسن عسکری علیه السّلام است. نام گرامیش «محمّد»
و القاب شریفش: «المهدی، السیّد، صاحب الامر، صاحب الزمان، صاحب العصر، القائم،
الحجّة، الخلف الصالح، و المنتظر» است. بنا بر روایت مشهور ولادت با سعادتش در نیمه
ماه شعبان سال 255 هجری قمری در شهر سامراء واقع شده است. مادر گرامیش نرجس خاتون
که هم اکنون قبر مقدسش در کنار قبر امامین همامین امام هادی و امام عسکری علیهما
السّلام زیارتگاه شیعیان است. درباره نام مادر آن حضرت نیز اختلاف است ولی مشهور
همان نرجس است، وممکن است نامهای مختلف داشته باشد.

طبق بعضی روایات وی نواده قیصر
پادشاه روم و مادرش از فرزندان یکی از حواریین حضرت عیسی علیه السّلام بوده که طی
داستان جالبی خود وسایل اسارت خویش به دست مسلمانان و پیوستن به خاندان اهل بیت
علیهم السّلام را فراهم نموده تا بتواند صدفی لایق برای آن درّ گرانمایه که روشنی
بخش عالم انسانیت ومحور دائره وجود است قرار گیرد.

از امام عسکری علیه السّلام نقل شده
که فرمود: ولی خدا و حجت او بر بندگانش وجانشین من در شب نیمه شعبان سنه 255 نزدیک
طلوع فجر در حالی که مختون بود، متولد شد و اولین کسی که او را شست، فرشته مأمور
بهشت (رضوان) بود با جمعی از فرشتگان مقرب با آب کوثر وسلسبیل سپس عمه ام حکیمه او
را شستشو داد.

از همان آغاز ولادت معجزات آن حضرت،
معدود اشخاصی را که مشرّف به دیدار آن مهر عالم افروز شدند به تعجب واداشت. در
همان لحظه ولادت پس از اداء شهادت بر وحدانیت وامامت ائمه اطهار علیهم السّلام آیه:«و
نرید ان نمنّ علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة ونجعلهم الوارثین…» را
خواند و بدین گونه قیام مقدس خویش را اعلام نمود.

ابوسهل نوبختی گوید: بر امام عسکری
علیه السّلام وارد شدم در حالی که بیمار بود. خادمش را دستور داد که مصطکی را در
آب بجوشاند و چون آماده شد قدح را به دست آن حضرت دادند ولی نتوانست از ضعف آن را
بیاشامد. فرزندش را آوردند. دیدم کودکی است نورانی، سپید چهره، با موهای به هم
پیچیده و دندانهائی زیبا. امام عسکری علیه السّلام گریست و فرمود: ای سرور خاندان
خویش مرا آب ده که من به سوی پروردگارم رفتنی هستم. کودک آن آب مصطکی را به آن
حضرت نوشانید در حالی که ذکری زیر لب می خواند، سپس پدر را وضو داد، صورت و دستهای
او را شست و سر و پای او را مسح نمود. امام عسکری علیه السّلام فرمود: بشارت باد
تو را ای فرزند که تو صاحب الزمان ومهدی و حجّت خدا بر زمین هستی…

آری! در سن پنج سالگی پدر را از دست
داد و رهبری جامعه را به عهده گرفت و از مخفیگاه خویش بوسیله نوّاب خاص که چهار
نفرند امور شیعه را اداره فرمود. و پس از شصت و نه سال تقریباً غیبت کبری آغاز شد
و با وفات سفیر چهارم ابو الحسن علی بن محمد سمری دوران نیابت خاصه پایان یافت و از
سوی آن حضرت اعلام شد که دیگر کسی مرا به طور مرتب و بعنوان نیابت خاص نخواهد دید
و امتحان بزرگ و آزمایش سخت شیعه شروع شده است که تا کنون ادامه دارد و شیعه هر
روز و هر ساعت امیدوار است که خداوند اجازه فرماید تا آن وعده ای که در قرآن به
صالحان و مؤمنان داده است جامه عمل بپوشد و وعده های خدا هرگز تخلّف ندارد. «انّ
الله لایخلف المیعاد».

انتظار، آماده بودن است

نکته لازم به تذکر این است که هرگز
انتظار به معنای نشستن و دعا کردن ودست بر دست گذاشتن و مفاسد را نظاره کردن و آه
کشیدن نیست بلکه انتظار بمعنای آماده بودن و دیگران را مهیا ساختن و جامعه را به
سوی ولایت و پیروی آن حضرت دعوت کردن و زمینه را برای قیام جهانی آن ولی الله اعظم
آماده نمودن است. و در این راه بحمدالله چنان موفقیتی در این دوران نصیب پیروان
اهل بیت علیهم السّلام شده که هیچ زمانی چنین قدرت و چنین جامعه مهیا ومردم آماده
فداکاری و آزمایش داده ای نبوده و تاریخ چنین پیروان صدیق و منتظران واقعی برای آن
حضرت در طول دوران غیبت نشان نداده است. ولی نمی دانیم آیا همین مقدار از آمادگی
کافی است. یا باید باز هم از خود فداکاری نشان دهیم و باز هم در بوته امتحان
بگدازیم تا ناخالصیمان زدوده شود و سره از ناسره جدا گردد و مدعیان بی خبر از
عاشقان واقعی تمیز داده شوند ومنتظران حقیقی از نشستگان راحت طلب شناخته شوند؟
شاید چنین باشد و ما باید باز هم آمادگی خود را نشان دهیم تا لایق دیدار آن چهره
تابناک وبهره بری از حکومت عدل جهانی آن امید پیامبران و امامان وصالحان باشیم.

«اللهم عجّل فرجه و سهل مخرجه واسلک
بنا محبته».

 

/

سوم شعبان روز پاسداری از خون حسین علیه السّلام

سوم شعبان

روز پاسداری از خون حسین علیه
السّلام

بنا به روایت مشهور ولادت با سعادت
سالار شهیدان امام ابی عبدالله الحسین علیه السّلام در روز سوّم شعبان سال چهارم
هجرت واقع شده است. حضرتش نزدیک به هفت سال از دوران رسالت را درک نمود و سی سال
پس از آن با پدر بود و ده سال در دوران امامت برادر و مدت امامت آن حضرت قریب ده
سال بود و در سال 61 هجری در حادثه فراموش نشدنی عاشورا آن چه داشت در طَبَق اخلاص
نهاد و فدای راه محبوب نمود. و بدین سان الگو و اسوه همه آزادگان و رهروان حقّ
گردید.

در روایت از اسماء بنت عمیس نقل شده
که گفت یک سال پس از ولادت امام مجتبی علیه السّلام برادرش حضرت امام حسین علیه
السّلام متولد شد. پیامبر صلی الله علیه و آله به خانه زهرا سلام الله علیها آمد و
به من گفت: اسماء! فرزندم را بیاور. او را در پارچه ای سفید پیچیدم و به حضرتش
دادم. اذان در گوش راستش گفت و اقامه در گوش چپ. و او را بر دامن خود گذاشت و
گریست. گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد گریه برای چیست؟ فرمود: بر این فرزندم گفتم
او اکنون به دنیا آمده. فرمود: گروه تجاوز گر بعد از من او را می کشند. شفاعتم
نصیب آنها نخواهد شد.

نام آن حضرت همانند برادرش از سوی
خداوند تعیین شد. و این نامها همانند نام پدر و جدّ آنان برای اوّلین بار در میان
عرب ذکر می شد و هیچکس قبل از آن چنین نامی نداشته. و این مطلب خود نوعی لطف و
اختصاص از سوی خداوند متعال است. خداوند درباره حضرت یحیی علیه السّلام آن گاه که
به پدرش بشارت می دهد می فرماید:

«یا زکریّا انّا نبشّرک بغلام اسمه
یحیی لم نجعل له من قبل سمیّا»: ای زکریّا ما تو را بشارت می دهیم به پسری که نامش
یحیی است و پیش از او برای او هم نامی قرار ندادیم.

در روایات بسیار که عامه و خاصه نقل
کرده اند وارد شده که برای نام گذاری فرزندان زهرا سلام الله علیها از رسول خدا
صلی الله علیه و آله نظر خواهی کردند و آن حضرت فرمود: من بر خدای خویش سبقت نمی
جویم. و این اشاره به اهمیت اینه امر در مورد این بزرگواران است. فرشته وحی فرود
می آمد و نام آنان را از سوی خداوند نازل می نمود. و طبق روایات بسیار این نامها
ترجمه عربی نام فرزندان هارون است به این مناسبت که امیرالمؤمنین علیه السّلام
نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله مانند هارون نسبت به موسی علیهما السّلام
است.

روز پاسدار

نام گذاری سوّم شعبان به روز پاسدار
بسیار مناسب و بجا است. پاسدار کلمه ای است که در فرهنگ انقلاب اسلامی حکایت از
روحیه شجاعت و شهامت و فداکاری و از خود گذشتگی دارد. پاسدار حقیقی وواقعی تلاش می
کند تا حد مقدور صفات والای حسینی را در خود جلوه دهد. پاسدار سعی می کند جمله «یا
لیتنا کنا معک» را عینیت بخشد. پاسدار فریاد «هیهات منّا الذلّة» آن حضرت را نصب
العین خویش قرار داده و نه تنها آن را بصورت شعار می نماید بلکه عملاً از هر گونه
ذلّت و خواری در برابر دشمن ابا دارد و هیچ گاه تسلیم زورگوئی ابرقدرتان نمی شود.
پاسدار گر چه به یک مجموعه نظامی وابسته است ولی عملاً از هر چه بجز خدا است حتی
سمت پاسداری وارسته است. پاسدار واقعی لباس و آرم ندارد، ملیّت و خاک او را جذب
نمی کند، و اگر با دشمن می جنگد با نیت حسین و با هدف حسین و با اخلاص حسین می
جنگد. و چون سوّم شعبان روز ولادت بزرگ پاسدار اسلام است چه زیبا است که این روز
«روز پاسدار» نامیده شده است. این روز، روز همه ملت مسلمان است چرا که روز حسین
«ع» است و روز پاسدار. و همه ملت ما پاسدارند و همه پیرو حسین علیه السّلام. و همه
فریاد «هیهات منّا الذلّة» را در عالم طنین انداخته اند.

نکته ای که باید توجه داشت این است
که برادران پاسدار و همه آنان که می خواهند پاسدار خون حسین علیه السّلام باشند
باید سعی کنند که در همه ابعاد، خلق و خوی حسینی داشته باشند. گر چه صفت شجاعت و
فداکاری آن حضرت از همه صفات نیک و خجسته او برجسته تر است ولی تنها این بعد نیست
که او را ممتاز ساخته. جود و کرم، مهربانی و عطوفت، گذشت و بخشش، اخلاص و کُرنش در
برابر خداوند متعال، تواضع و فروتنی و آن چه خوبی در یک انسان مورد ستایش است در
آن حضرت به نهایت زیبائی و درخشش تجلّی می کرد.

در روایت است که آن حضرت بر عده ای
از مستمندان می گذشت که ردائی را پهن کرده و در آن نان خشک گذاشته می خوردند، آنها
حضرتش را دعوت کردند. بی درنگ زانو زد و با آنان تناول نمود سپس فرمود: دعوتتان را
پذیرفتم، دعوتم را بپذیرید و آنان را به خانه برد و به بهترین وجه پذیرایی نمود.

ولید بن عقبه امیر مدینه بود و با آن
حضرت در مورد زمینی نزاع داشت، در مجلس حکومتی خواست اظهار قدرتی کند. امام حسین
علیه السّلام عمامه او را برداشت و بر گردنش پیچید. مروان حکم گفت: بخدا قسم تا
کنون چنین جرأتی را نسبت به یک امیر ندیدم! ولید گفت: تو برای من در خشم نیامدی
بلکه از حسد چنین گفتی در حالی که می دانی زمین از آنِ او است. امام برخاست و
فرمود: زمین برای تو. یعنی من برای زمین نزاع نمی کنم بلکه تسلیم ظلم نمی شوم.

داستانها که حکایت از نهایت عظمت آن
حضرت در اخلاق کریمه و صفات پسندیده دارد بیش از آن است که در مقاله یا کتابی
بگنجد. و از یادگارهای ارزنده آن حضرت دعای عرفه است که با مضامینی بسیار عالی و
در نهایت خضوع و خشوع است. پس بکوشیم تا به راستی و درستی و در همه ابعاد پیرو آن
حضرت و پاسدار ارزشهائی باشیم که او آنها را گرامی می داشت.

«السلام علی الحسین و علی اولاد
الحسین و علی اصحاب الحسین الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السّلام».

 

/

مبعث پیامبر «ص»

مبعث پیامبر «ص»

در دورانی که تاریکی جاهلیّت، جهان
انسانیّت را فرا گرفته بود و روز به روز بر ظلم و فساد و تباهی افزوده می شد؛
سنتهای پیامبران فراموش شده و بت پرستی عالمگیر شده بود، نوری از مکّه تابید که همه
عالم را فراگرفت و آتشفشانی خروشید که بنیان ظلم و ستم را برانداخت. خداوند مهربان
منّت گذاشت و رحمت خویش را در انسانی متجلّی ساخت که قافله بشریّت را به اوج سعادت
رهنمون گشت و تاریکیها را شکافت. فجری بود که شب تیره جهل را درید و آفتابی بود که
گرمی و نور  خویش را تا ابد بر صحرای
تفتیده انسانیّت ارزانی داشت تا بذرهای لایق برومند و غنچه ها بشکفند.

«لقد منّ الله علی المؤمنین اذ بعث
فیهم رسولاً من انفسهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة وان
کانوا من قبل لفي ضلال مبین»

خدا بر مؤمنان منّت گذاشت که در میان
آنان پیامبری از خود آنان برانگیخت تا بر آنها آیات خدا را بخواند و آنان را رشد و
تعالی بخشد و حکمت و کتاب خدا را بیاموزد، هر چند پیش از آن در گمراهی آشکاری می
زیستند.

در بیست و هفتم رجب بنا بر قول مشهور
که شاید میان علمای شیعه مورد اتفاق باشد اوّلین آیه قرآن برآن حضرت نازل شد. «کوه
حراء» که در نزدیکی مکّه قرار دارد، مدتها پیش از آن روز شاهد عبادت و تفکر و خلوت
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بود که در غاری از غوغای بت پرستان پناه می برد
و با خدای خویش خلوت می کرد. آن روز فرشته وحی، جبرئیل امین فرود آمد و پنج آیه از
اوّل سوره علق را بر آن حضرت نازل نمود:

«اقرأ باسم ربّک الذي خلق خلق
الانسان من علق اقرأ و ربّک الاکرم الذي علّم بالقلم علم الانسان مالم یعلم»:

بخوان بنام پروردگارت که جهان را
آفرید. و انسان را از خون بسته به وجود آورد. بخوان که پروردگار گرامی تو همان است
که به وسیله قلم تعلیم داد. و انسان را آن چه نمی داند آموخت.

شاید سایر آیات این سوره نیز همان
روز و در همان غار نازل شده باشد. و بدین ترتیب اسلام با دستور علم و دانش و نشر
آگاهی و رسالت قلم متولد شد.

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و
آله از کوه فرود آمد در حالی که بدن مبارکش به شدت می لرزید و گوئی تب شدیدی بر آن
حضرت عارض شده بود. و همواره در طول مدت رسالت هنگام نزول وحی آثار آن بر چهره
مبارکش هویدا بود، بدنش سنگین می شد و عرق از پیشانیش می ریخت. خدیجه علیهما
السّلام همسر مهربان آن حضرت او را استقبال نمود و چون دگرگونی حال او را دید
جریان را از او پرسید. خدیجه او را تشویق نموده و برای موفقیتش دعا کرد. آن حضرت
فرمود: «دثّرینی»، یعنی مرا بپوشان. اینجا بود که پس از اندکی، آیات سوره مدّثر
نازل شد:

«یا ایها المدّثر قم فانذر و ربّک
فکبّر و ثیابک فطهّر و الرجز فاهجر ولا تمنن تستکثر»:

ای آن که خود را در رختخواب پیچیده
ای برخیز و خلق را از عواقب بدیها بترسان و اندرز ده و خدای را به بزرگی یاد کن و
دامن خویش را پاک نگهدار و از هر ناپاکی و پلیدی دوری بجوی و احسان خود را بر مردم
منّت منه و ان را بسیار مشمار.

وحی دوم به این معنی بود که اسلام
دین قیام و اندرز و حق گوئی است نه دین آرامش و سکون و سکوت. اسلام فقط خدا را
بزرگ می داند و هر گونه برتری جوئی را منع می کند. اسلام دعوت به پاکی و پاکدامنی
و حسن خلق و تواضع می نماید. برنامه دعوت دیگران بر این وحی بر رسول خدا صلی الله
علیه و آله نازل شد. ولی مدتهای طولانی فقط خدیجه همسر گرامی آن حضرت
وامیرالمؤمنین علیه السّلام دست پرورده آن بزرگوار تنها کسانی بودند که به او
ایمان آورده و پشت سر او نماز می گذاردند.

مهمترین حادثه اسلام

تاریخ گویا نیست و تحقیق این مسائل
تاریخی بسیار مشکل است. مهمترین حادثه اسلام بعثت است. وهنوز در روز و حتی ماه آن
اختلاف است. گر چه از نظر شیعه مسلم است که بعثت در بیست و هفتم رجب بوده ولی
علمای عامه آن را در ماه رمضان می دانند و در روز آن اختلاف دارند و برخی آن را
دوازدهم ربیع الاوّل ذکر نموده اند. و ظاهراً منشأ این توهّم که بعثت در ماه رمضان
بوده آیاتی است که دلالت دارد بر نزول قرآن در این ماه. ولی ظاهراً نزول قرآن در
ماه رمضان و در خصوص شب قدر معنای دیگری دارد که این مقاله را گنجایش بحث از آن
نیست.

اختلاف دیگر در این است که آیا قرآن
در آغاز بعثت نازل شده یا ابتدا مطالب به گونه ای دیگر برآن حضرت القاء می شده
است. در روایت است که آن حضرت در سی و هفت سالگی در خواب می دید که او را «یا رسول
الله» می خوانند. و در بعضی روایات است که مدتی آن حضرت صدا را می شنید و کسی را
نمی دید. ولی مشهور میان علما ومقبول از روایات همین است که اولین آیات قرآن در
بدو بعثت و در بیست و هفتم رجب نازل شده است.

البته این بعثت به معنای اعلام رسمی
شریعت و دستور تبلیغ و فرمان مأموریت است و گرنه آن حضرت از بدو امر همه مطالب را
می دانست. واضحترین سند در این رابطه خطبه امیرالمؤمنین علیه السّلام است که
فرمود:

«و لقد قرن الله به صلی الله علیه و
آله من لدن ان کان عظیما اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق
العالم لیله و نهاره…:

از دوراان کودکی آن حضرت خداوند
عظیمترین فرشته از فرشتگانش را بر او موکل نمود که او را به راه مکرمتها سوق دهد و
به بهترین اخلاق جهانیان شب و روز وادارد… بنابراین ارتباط او با عالم غیب تازگی
نداشته. و بعثت چهل سالگی یا کمتر از آن بمعنای لزوم تبلیغ و دعوت دیگران و نزول
شریعت بوده است. و این دعوت نیز تدریجی بوده و ظاهراً سالها فقط امیرالمؤمنین علیه
السّلام و حضرت خدیجه سلام الله علیها پیروان آن حضرت بودند و سپس لزوم دعوت
نزدیکان نازل شد. در آیه:«وانذر عشیرتک الاقربین» یعنی عشیره و نزدیکان خود را
دعوت کن و از عذاب خدا بترسان. که این دعوت خود نیز داستان جالبی دارد. و سپس دعوت
عمومی لازم شد که بر اساس بعضی روایات آیه:«فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشرکین» در
این مرحله نازل شده است: به صراحت مأموریت خود را اعلام کن و از مشرکان روی
بگردان. یعنی از نپذیرفتن آنها دلسرد مشو و به تبلیغ خود ادامه ده.

و بدین گونه اسلام بعنوان دین جهانی
و همگانی بر عالم عرضه شد و بر افق انسانیت پرتو افشانی کرد و روز به روز بر درخشش
و نورانیتش افزوده شد.

به امید آن روز که در جهان بشریت
تاریکی نماند و همه عالم را نور اسلام فراگیرد.

 

/

دوازدهم فروردین غدیر جمهوری اسلامی

دوازدهم فروردین

غدیر جمهوری اسلامی

دوازدهم فروردین، غدیر جمهوری
اسلامی… روزی مبارک و خجسته که در آن یکی از اهداف بزرگ انبیاء و امامان و شهدا
و صالحین تحقق یافت.

دوازدهم فروردین، روزی که خون های
پاک شهیدان مظلوم این مرزو وبوم به ثمر نشست و بارور شد.

دوازدهم فروردین، روزی که پیامبر
اکرم صلی الله علیه و آله دوباره علی علیه السلام را به خلافت نصب کرد و ملت ایران
را به گواهی طلبید.

دوازدهم فروردین، روزی که امامان و
راهبران معصوم ما (علیهم السلام) یکی از پس دیگری در جایگاه خلافت قرار گرفتند و
ملت دست به سینه در برابر آنان تعظیم کرد و خود را آماده اجرای دستوراتشان نمود.

دوازدهم فروردین، روزی که انقلاب
اسلامی حاکمیّت یافت.

دوازدهم فروردین، روزی که آمال امام
عزیزمان محقق شد… آرزوی مستکبران به نومیدی بدل گشت… دست ابر قدرتها از کشور
امام زمان قطع شد و چشم امید جهانخواران کور شد.

دوازدهم فروردین، روزی که شعارهای
انقلاب جامه عمل به خود پوشید و شهیدان گلگون کفن جشن پیروزی برپا کردند و کبوتر
آزادی بر فراز ایران زمین به پرواز درآمد و لبخند شادی بر لبهای محرومین و
مستضعفین جهان نقش بست.

دوازدهم فروردین، روزی که اسلام پس
از گذشت چهارده قرن رونق گرفت و ریشه پادشاهان ستمگر برای همیشه خشکید.

دوازدهم فروردین تکرار غدیر بود.
غدیری در بهار و بهاری سرشار از امید.

صبحگاهان دوازدهم فروردین، هنگامی که
نسیم علیل بهاران می دمید، هر دلباخته خداخواهی، شناسنامه خود را بدست گرفته بود و
به سوی مراکز رأی گیری یا صراط بهشت روانه بود… می رفت که نبوت محمّد «ص» را و
ولایت علی «ع» را گواهی دهد… می رفت که به پیامبر «ص» عرض کند: لبیک یا رسول
الله! سخنانت را در روز عید غدیر شنیدم و اکنون آمده ام با جانشین بر حقّت دست
بیعت بدهم. امیدوارم این بیعت را از من پذیرا باشید. می رفت که به علی علیه السلام
عرض کند: فریادهای مظلومانه ات را در سالهای رنج و محنت شنیدم و اگر آن سست عنصران
سرمای زمستان و گرمای تابستان را برای شانه خالی کردن از بار وظیفه، بهانه می
آوردند، من بی هیچ بهانه ای در هر فصل و زمانی که دستور دهی برای دفاع از تو و
آرمان مقدست آماده و مهیّایم. مرا بپذیر. می رفت که به امام حسین علیه السلام عرض
کند: اگر در صحرای کربلا نبودم که «هل من ناصرت» را پاسخ گویم، الآن آمده ام و با
جان و دل به تو و ندایت، لبیک می گویم و در عمل ثابت خواهم کرد که سرباز توام، مرا
پذیرا باش. می رفت که به یک یک امامان عرض ادب کند و بگوید: اگر ظالمان و ستمگران
حق شما را غصب کردند، من آمده ام تا جان و مال و هستی ام را در طبق اخلاص گذارم و
به نام شما، در راه شما قدم بگذارم، یاریم فرمائید. می رفت که به ولی عصر ارواحنا
فداه عرضه بدارد: اکنون که ایران را از دست ظالمان باز گرفته ایم، و جز تو پناهی
نداریم، تو ما را پناه ده و حق ما را از ظالمان بستان و به خانه دل ما قدم بگذار.
کرم نمای فرود آی، خانه خانه تو است.

می رفت که به نایب برحق امام زمان
«عج» رهبر عزیزش خمینی بت شکن بگوید: «من به جمهوری اسلامی رأی می دهم، نه یک کلمه
کم و نه یک کلمه زیاد».

و چنین هم شد… روز به شب نرسیده
بود که بر همگان ماه تابان «جمهوری اسلامی» از افقی گلگون دمید و نه تنها ایران را
که خانه های مستضعفان و کوخ های محرومان را در سراسر گیتی روشن ساخت و حاکمیت
جمهوری اسلامی به امضای امام و بیش از 98% ملّت رسید و تثبیت شد.

حال چه باید کرد؟

اکنون که جمهوری اسلامی تحقق یافت،
تکلیف ما در برابر آن چیست؟ وظیفه ما در برابر آن همه خونهای پاک شهیدانِ انقلاب
از آغاز تا کنون بلکه تمام شهدای اسلام که چشم به این انقلاب و جمهوری دوخته اند
چیست؟ ما که وظیفه را طبق فرموده امام تشخیص دادیم و به جمهوری اسلامی رأی مثبت
دادیم، الآن برای پابرجائی آن چه باید کنیم؟ آیا دست روی دست بگذاریم و آن همه
نقشه ها و توطئه های خائنانه دشمنان اسلام و انقلاب را نادیده بگیریم، یا باید
همچنان گذشته قیام کنیم، مبارزه نمائیم و در برابر حوادث و مشکلات و نابسامانیها
همچون کوهی استوار بایستیم و از آرمانمان دفاع کنیم؟

آری! بیاد همیشه و در هر حال به یاد
این یوم الله بزرگ باشیم و در راه پایداری آن بکوشیم و مطمئن باشیم زحمت ها، تلاش
ها، نبردها و مبارزه هایمان به هدر نخواهد رفت، بلکه هم در دنیا از آن بهره مند
خواهیم شد و هم نتیجه شیرینش را در آخرت خواهیم چشید.

در خاتمه برای تیمّن و تبرک قسمتی از
نخستین پیام امام، بمناسبت این یوم الله بزرگ را نقل می کنیم و امیدواریم
عزیزانمان با دقت، کلمه کلمه این پیام بزرگ را بخوانند و از آن بهره جویند:

«من در این روز مبارک، روز امامت امت
و روز فتح و ظفر ملّت، جمهوری اسلامی ایران، را اعلام می کنم… مبارک باد بر شما
روزی که پس از شهادت جوانان برومند و داغ دل مادران و پدران و رنجهای طاقت فرسا،
دشمن غول صفت و فرعون زمان را از پای درآوردید و با رأی قاطع به جمهوری اسلامی،
حکومت عدل الهی را اعلام نمودید. حکومتی که در آن جمیع اقشار ملت با یک چشم دیده
می شوند و نور عدالت الهی بر همه و همه به یک طور می تابد…

صبحگاه دوازده فروردین که روز نخستین
حکومت الله است، از بزرگترین اعیاد مذهبی و ملّی ما است. ملت باید این روز را عید
بگیرند و زنده نگهدارند. روزی که کنگره های قصر دو هزار و پانصد سال حکومت طاغوتی
فرو ریخت و سلطه شیطانی برای همیشه رخت بر بست و حکومت مستضعفین که حکومت خدا است
به جای آن نشست…

هان! ای ملت عزیز که با خون جوانان
خود، حقّ خود را بدست آوردید، این حق را عزیز بشمرید و از آن پاسداری کنید و در
تحت لوای اسلام و پرچم قرآن، عدالت الهی را با پشتیبانی خود اجرا نمائید. من با
تمام قوا در خدمت شما که خدمت اسلام است این چند روز آخر عمر را می گذرانم و از
ملت انتظار دارم که با تمام قوا از اسلام و جمهوری اسلامی ایران پاسداری
کنند». 

 

/

دانستيهائي از قرآن

دانستنیهائی از قرآن

چگونه بر پیامبر «ص» صلوات بفرستیم

بسم الله الرحمن الرحیم

«¨bÎ) ©!$# ¼çmtGx6Í´¯»n=tBur tbq=|Áム’n?tã ÄcÓÉ<¨Z9$# 4 $pkš‰r’¯»tƒ šúïÏ%©!$# (#qãZtB#uä (#q=|¹ Ïmø‹n=tã (#qßJÏk=y™ur $¸JŠÎ=ó¡n@ »
(سوره احزاب ـ آیه 56)

همانا خدا و فرشتگان
او بر پیامبر درود می فرستند، شما که ایمان دارید بر او صلوات و درود فرستید و
سلام کنید، سلامی تمام و کامل.

در کتاب ثواب الأعمال
از امام هفتم علیه السلام نقل شده است که صلوات خداوند، رحمت است و صلوات فرشتگان
تزکیه پیامبر است و صلوات مؤمنین دعائی است از آنها بر پیامبر اکرم صلی الله علیه
و آله و سلم.

حال که خداوند از ما
می خواهد بر پیامبر گرامی اسلام «ص» صلوات و درود بفرستیم، کیفیّت صلوات چگونه
است؟ آیا کافی است پس از ذکر نام آن بزرگوار، صلوات الله علیه یا علیه الصلاة و
السَّلام بگوئیم و یا اینکه روش دیگری را باید داشته باشیم؟

اینکه غالب اخبار
گویان رادیو و تلویزیون یا بسیاری از سخنرانان در مجامع عمومی، پس از ذکر نام
پیامبر «ص» اکتفا می کنند به گفتن «صلوات الله علیه» یا «علیه الصلاة و السَّلام»
اشتباه بزرگی است که باید جبران شود زیرا معصومین علیهم السَّلام، درود فرستادن بر
پیامبر «ص» را کامل نمی دانند مگر در صورتی که همراه با نام حضرت نام اهل بیت و
خاندان پاکش برده شود و درود بر آنان نیز فرستاده شود تا آنجا که در بعضی روایات
آمده است: هیچ فاصله ای بین نام پیامبر و آلش (در درود فرستادن) نیندازند حتی اگر
کلمه «علی» باشد یعنی: نگوئید اللهم صل علی محمد و علی آل محمد! بلکه این «علی» که
پس از نام حضرت آمده است نیز باید برداشته شود.

بنابراین، باید پس از
ذکر نام حضرت، “صلی الله علیه وآله ” یا “صلوات الله علیه و
آله” بگوئیم.

در این زمینه
روایتهای جالبی از معصومین علیهم السلام رسیده است که به چند روایت اکتفا می کنیم،
به این امید که از این پس سخنرانان و تمام مسلمانان دقت کنند هر گاه نام حضرت را
بردند، حتماً صلوات کامل بر آن حضرت بفرستند نه صلوات ناقص و ناتمام.

در روایتی از ابن
القداح نقل شده که حضرت امام صادق علیه السلام فرمود: پدرم «ع» شنید کسی را که
کنار خانه خدا ایستاده بود، و می گفت: اللهم صل علی محمد، پس به او فرمود:«لا
تَبتَرها! لا تَظلِمنا حَقّنا! قُل: اللهُم صَلّ عَلی مُحَّمد وَ اَهلِ بَیتِهِ» ـ
صلوات را ناقص نکن و به ما ظلم نکن، حقّ ما را ادا کن بگو: درود بر پیامبر و اهل
بیتش.[1] 

روایت دیگری را سید
مرتضی علم الهدی «ره» در کتاب «المحکم و المتشابه» به نقل از تفسیر نعمانی روایت
کرده که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود: «لا تُصَلّوا عَلَيَّ صَلاةً
مَبتُورَةً، بَل صِلوا اِلی اَهلِ بَیتی وَلا تَقطَعُوهُم فَأِنَّ کُلَّ نَسَبٍ وَ
سَبَبٍ یَومَ القِیامَةِ مُنقَطِعٌ اِلاّ نَسَبي» ـ بر من هرگز صلوات ناقص و مقطوع
نفرستید بلکه آن را به اهل بیتم وصل کنید و آنها را از صلوات نیندازید چرا که هر
نسب و سببی روز قیامت منقطع است مگر نسب من.

و از این هم فراتر
رفته اند تا آنجا که در روایت از خود پیامبر گرامی اسلام «ص» نقل شده است که
فرمود: هر کس بگوید: صلوات بر محمد و آلش، خداوند در پاسخش فرماید: صلوات خدا بر
تو باد، پس هر چه بیشتر صلوات بفرستد. و هر کس گفت: صلوات بر محمَّد ولی بر خاندان
پاکش صلوات نفرستاد، بوی بهشت به مشامش نرسد هر چند که از مسیر پانصد سال بوی خوشش
می آید.[2]

ابان بن تغلب از امام باقر علیه السلام نقل کرده است که پیامبر اسلام «ص»
فرمود: هر که خواست به من متوسل شود و دلش می خواست، قربی نزد من داشته باشد تا در
روز قیامت او را شفاعت کنم، پس بر اهل بیتم صلوات بفرستد و فرح و سرور بر قلوب
آنان وارد آورد.[3]

در کتابهای برادران اهل سنّت نیز بیش
از 16 روایت در صحیح بخاری، کنز العمال، صحیح مسلم، ابو داود، ترمذی، نسائی، ابن
ماجه، و احمد بن حنبل از کعب بن عجره، ابو سعید حذری و ابو مسعود انصاری نقل شده
است که مضمون آنها با اختلاف اندکی در الفاظ به این نحو است:

کعب بن عجرة می گوید: به پیامبر «ص»
عرض کردم: فهمیدیم چگونه بر شما سلام کنیم ولی نمی دانیم کیفیت درود فرستادن بر
شما چگونه است؟ فرمود: بگوئید: «اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمِدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ
کَما صَلَّیتَ عَلی اِبراهیم وَ آلِ اِبراهیمَ اِنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ وَ بارِک
عَلی مُحَمَِّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ کَما بارَکتَ عَلی اِبراهیمَ وَ آلِ اِبراهیمَ
اِنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ.[4]

 



[1]
ـ اصول کافی ـ ج 2ـ ص 494.

/

امام خمینی ثابت و استوار

امام خمینی ثابت و استوار از آغاز تا
کنون

بمباران هوایی

«من رنجهائی که در جنوب و در غرب به
برادران و خواهران ما وارد می شود، می دانم و متأثر هستم و همه مؤمنین و همه
مسلمین متأثر هستند لکن شمتا باید بدانید اینطور دست و پا کردن و اینطور بر خلاف
موازین همه کشورهای عالم و همه جنگهای دنیا عمل کردن و از دور موشک به شهرها
انداختن و این کارهای ناجوانمردانه کردن، اینها از ضعف آنها است… شما برادر و
خواهرهائی که مصیبت دیدید برای خدا بوده است و خداوند تبارک و تعالی جبران خواهد
کرد. و من امیدوارم که بزودی انشاءالله این جنگ تمام بشود و این خرابی هائی که
بدست کفّار بر ما وارد شده است، به زودی جبران شود… عمده این است که چون ما
برحقیم و اسلام را می خواهیم و پیاده شدن احکام اسلام را می خواهیم تمام ضربه هائی
که وارد می شود، قابل تحمّل است. این ضربه ها تنها بر ما وارد نشده است. شما در
طول تاریخ از زمان آدم «ع» تاکنون ملاحظه می کنید تمام انبیا و تمام اولیا و تمام
بزرگان دین در مقابل ظلم ایستاده اند و با آتش آنها را سوزانده اند و با ارّه آنها
را دونیم کرده اند و در کربلا آنطور جنایتها کردند نسبت به اولاد رسول الله، لکن
چون برای خدا بود و چون حق بودند، تمام مشکلات آسان می شود.».

3/9/60

«صدام که از راه دور شما را زیر
گلوله می گیرد و یا بمباران می کند، خود دلیل واضحی است بر ضعف و زوال و عدم قدرت
نظامیش».

14/11/60

«همین دیروز (15 خرداد) که مردم به
خیابان ها ریختند و راهپیمائی کردند، صدام، ایلام را که مردم محرومی در آنجا زندگی
می کنند، در حال راهپیمائی بمباران می کند که تاکنون چهل نفر شهید شده اند و دویست
نفر مجروح. یک چنین جنایت بزرگی اگر از طرف ایران واقع می شد، می دیدید که رسانه
های گروهی خارج چه می کردند، ولی حال که عراق چنین جرمی را مرتکب شده است، مسأله
را به صورت جزئی نقل می کنند و دنبالش می گویند که صدام گفته است این به عنوان
تلافی صورت گرفته است که ایران با بصره چه کرده است!! صدام دروغی می گوید که عذری
پیدا کند و چنین جنایتی را مرتکب شود و ما باید منتظر چنین جنایتهائی باشیم. نباید
بگوئیم چرا شده؟ چرایش معلوم است: شما اسلام را می خواهید و آنها می گویند: نباید
اسلام را بخواهید.».

16/3/61

«… الآن هم آبادان ما و هم بعضی
دیگر از بلاد ما، هر روز تقریباً بمباران می شود.. مردم را شهید می کنند و ما باید
دفاع کنیم از این مسلمان ها و باید دفاع کنیم از این کشور اسلامی. تا هر جائی که
باید دفاع کرد، پیشروی باید کرد و این بسته به همّت جوانهای برومند متعهد جندالله
است که نقیصه ها را پر کنند و بروند و انشاءالله بزودی کار را تمام کنند تا بعد
برویم دنبال آن دشمن بزرگتر و خبیث تر (اسرائیل) اگر از صدام کسی هم خبیث تر
باشد.».

9/6/61

 

/

فه

امام خمینی ثابت و استوار(بمباران هوائی)

دانستنیهائی از قرآن(چگونه بر پیامبر صلوات
بفرستیم؟)

دوازدهم فروردین، غدیر جمهوری اسلامی

مبعث پیامبر(ص)

سوم شعبان، روز پاسداری از خون حسین(ع)

نیمه شعبان، زادروزیر پاکننده دولت مستضعفان

تجسم ایثار                                                     
آیت الله العظمی منتظری

سخنان معصومین(آثار گناه)

آفرینش و برانگیختن انسانها                                 آیت الله
مشکینی

معاد                                                           
آیت الله حسین نوری

اختیار واراده                                                 
آیت الله محمدی گیلانی

نخستین کسی که اسلام آورد                                 حجة الاسلام و
المسلمین رسولی محلاتی

رابطه عبادت و اخلاق                                       حجه الاسلام
محمدحسن رحیمیان

یاران امامان(نواب خاص امام زمان)                      سیدمحمدجوادمهری

شهدا

ضرورت ادامه مبارزه حزب الله لبنان                      حاج حسین شامی

ساختار نظامی اجرائی کشور                                محمدرضا حافظ
نیا

پاسخ به نامه ها

نگاهی به رویدادها

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

 

/

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

رهنمود ها

امام خمينی

·       
نماز جمعه عبادت
بزرگی است اما در كنار آن عبادت بزرگتری وجود دارد و آن حفظ وحدت جامعه است .

·       
در برابر مشكلات بايستيد و مردم را به وحدت دعوت كنيد .       1/11/65

·       
ممكن است اشخاص بگويند كه بايد فقه تازه ای‌ درست كرد كه اين
آغاز هلاكت حوزه است .

·       
اينكه شما در رابطه با سابقه افراد تحقيق می كنيد كار خوبی است
چرا كه اگر كسی قبل از انقلاب يا بعد از آن كج روی داشته است و الان می گويد من
توبه كرده ام ممكن است اين توبه كردن مصلحتی باشد بايد توجه داشت كه اين افراد
حوزه را فاسد نكنند .

·       
اخلاق بايد در همه جا و در همه دروس مورد توجه قرار گيرد .

·       
اگر حوزه علميه درست شود ، ايران درست می شود و اگر فسادی در
آن به وجود آيد در سرتا سر ايران آن فساد پيدا می شود .      6/11/65

امام خمينی

·       
فقه سنتی نبايد
فراموش شود و آن چيزی كه تا به حال اسلام را نگه داشته است همان فقه سنتی است و
همه همت ها بايد معطوف اين بشود كه فقه به همان وضعی كه بوده محفوظ باشد .   6/11/65

 

آية الله العظمی
منتظری

·       
ايجاد اختلاف بهترين
راهی‌ است كه دشمنان برای مبارزه با اسلام انتخاب كرده اند .

·       
در شرائطی كه در برخی كشور ها با ضروريات اسلام و حتی حجاب
اسلامی مبارزه می شود ، وظيفه علما بسيار سنگين است .                18/10/65

·       
دشمن شكست خورده و مرعوب را بايد تعقيب كرد و تا ابر قدرت ها
مجددا او را مجهز نكرده اند بايد امر جنگ را به جائی رساند و كار را يكسره كرد .

·       
كشور های خليج فارس غافلند كه اگر صدام مجددا بتواند نفس تازه
كند به حساب همه̾ آنها خواهد رسيد .                              24/10/65

·       
هر چه بر سر مسلمان ها می‌ آيد از سران غاصب و خود فروخته و
علمای وابسته است كه هويت اسلامی خود را از دست داده اند .

·       
آمريكا می داند كه اگر لبنان از دست برود ، اسرائيل هم شكست می
خورد .

·       
لبنان بيش از دو سوم جمعيتش مسلمان است چرا بايد مسيحی ها و
مارونی ها در اين كشور حكومت داشته باشند ، چرا بايد اسرائيل در آن جا دخالت كند ؟

                                                                                               9/11/65

 

/

نگاهي به رويدادها

نگاهی به رويدادها

جنگ

·       
پيشروی‌ بزرگ سپاهيان
اسلام در منطقه شرق بصره در عمليات پيچيده « آبی ـ خاكی » كربلای ‌ـ 5 آغاز و در
اين عمليات بيش از 6500 تن از قوای‌ دشمن كشته و يا زخمی و شمار كثيری نيز به
اسارت در آمدند و 50 دستگاه تانك و نفر بر عراقی در اين عمليات منهدم شد .

·         
در پی بمباران مناطق مسكونی شهر سوسنگرد توسط جنگنده های مهاجم
عراقی 117 تن از هموطنانمان شهيد و بيش از 400 تن ديگر مجروح شدند . 20/10/65

·         
رامهرمز و دزفول هدف حملات موشكی عراق قرار گرفت .

·         
يك موشك زمين به زمين صبح امروز به سوی ستاد فرماندهی نيروی
هوائی عراق در بغداد پرتاب شد .

·         
ارتباط 2 سپاه بزرگ سوم و هفتم عراق كاملاً قطع و رقم كشته
شدگان دشمن در عمليات كربلای ـ 5 به 14 هزار نفر رسيد .

·         
حملات هوائی‌ عراق به شهرهای ‌بروجرد ، دزفول ، اصفهان ، ‌نهاوند
و رامهرمز بيش از 130 شهيد و دهها مجروح بر جای گذاشت .

·         
با آتش سنگين توپخانه ارتش جمهوری‌ اسلامی يك فروند شناور
عراقی‌ به قعر آبهای خليج فارس فرستاده شد .               21/10/65

·         
جاده اسفالته و استراتژيك مواصلاتی‌ » شلمچه ـ بصره » به كنترل
قوای اسلام در آمد .

·         
سنگين ترين پاتك عراق به فرماندهی صدام درهم شكست .

·         
هليكوپتر های هوانيروز صدها تانك سپاه سوم عراق را شكار كردند
.  22/10/65

·         
عراق از شرق بصره عقب نشست .

·         
بغداد صبح امروز هدف موشك ايران قرار گرفت .

·         
144
پرواز تهاجمی توسط خلبانان دلير هوانيروز در 4 روز گذشته رو‍ی مواضع دشمن انجام
شده است .                           23/10/65

·         
هواپيما های عراقی 25 نقطه مسكونی ‌باختران را ديروز بمباران
كردند و در اصفهان و خرم آباد دهها تن در آخرين حمله هوائی‌ شهيد و مجروح شدند .

·         
دژ پولادین جنوب عراق كه زير نظر مستشاران خارجی‌ و با ايجاد
انواع خاك ريزها و استحكامات بتونی‌، هلالی ‌و مثلثی 5 سال طول كشيده بود فرو
پاشيد .

·   با
آغاز عمليات كربلای ـ 6 جبهه غرب با فتح 16ارتفاع مهم و 100 كيلومتر از اراضی‌
منطقه سومار گشوده شد .                                                            
24/10/65

·              
هواپيماهای متجاوز عراقی همزمان با سالروز شهادت حضرت زهرا (
س) يك مجلس عزاداری حضرت فاطمه (س) در شهر قم را به خاك و خون كشيدند كه در نتيجه
25 نفر شهيد و 100 نفر مجروح و قسمتی از شيشه های مسجد اعظم در جنب حرم مطهر حضرت
معصومه (س) آسيب ديد.                                                  
25/10/65

·              
يك فروند جنگنده ايرانی در يك نبرد حيرت انگيز با دو هواپيمای
عراقی‌، يك ميگ 25 را سرنگون كردند .

·              
ايران با فتح بزرگ جزيره « بوارين » 150 كيلومتر از شرق بصره
را آزاد كرد.

·              
9
موشك ايران مراكز حساس بغداد ، بصره و ابوالخطيب را در هم كوبيد .

·              
يك ژنرال عاليرتبه عراق و هم چنين 7 سرهنگ و تعداد زيادی افسر
ارشد در جزيره بوارين به اسارت در آمدند .                                                     
27/10/65

·              
خانقين هدف 3 موشك ايران قرار گرفت .

·              
يك فرمانده تيپ و چندين افسر و درجه دار عراقی به نيروهای
اسلام پناهنده شدند.

                                                                                    
28/10/65

·       
سومين مرحله عمليات كربلای‌ ـ 5 در ساحل شط العرب آغاز شد كه
100 تن از نفرات عراقی ‌در نخستين ساعات آغاز مرحله عمليات اسير شدند .

·       
هواپيماهای‌ عراقی مناطق مسكونی‌ 7 شهر را به راكت بستند كه در
بمباران وحشيانه شهر سنندج 235 تن از مردم بی دفاع شهيد و 500 نفر مجروح شدند .

                                                                          
29/10/65

·       
مخازن گاز مجتمع پتروشيمی بصره منفجر شد

·       
مقر حزب بعث در بغداد هدف موشك ايران قرار گرفت.    30/10/65

·       
با آزاد ساز‍‌ی‍ شهرك نظامی‌ دو عيجی آخرين دژ دفاعی شرق شط
العرب سقوط كرد.                                                                
1/11/65

·       
قرار گاه تاكتيكی ‌لشكر 11 عراق پس از 10 روز نبرد سنگين سقوط
كرد . 4/11/65

·       
4
موشك عقاب ايران امروز همزمان به بصره و خانقين شليك شد . 5/11/65

·       
در حمله سنگين ديشب رزمندگان اسلام ،‌آبراه بزرگ «‌زوجی‌» و پل
شط العرب سقوط كرد .                                                   
6/11/65

·       
4
نوجوان بسيجی‌ دهها تن از نيروها‌ی عراقی را به اسارت خود در آوردند . 7/11/65

·       
خلبانان شجاع نيروی‌ هوائی و هوانيروز ط‍ی روز گذشته با انجام
بيش از 80 پرواز بر روی مواضع دفاعی‌ ارتش عراق جهنمی از آتش برا‌ی دشمن به وجود
آوردند .

·       
شمار هواپيماهای سرنگون شده دشمن در غرب كشور به 10 فروند رسيد
.

·       
تاكنون 9 تن از رزمندگان مجروح شيميائی بستر‌ی در آلمان بر اثر
جراحات وارده به شهادت رسيده اند .                                      11/11/65

·       
هفتمين موشك زمين به زمين طی‌ سال جاری‌ ميلادی ديشب به بغداد
اصابت كرد و شيشه های ساختمان های بغداد تا شعاع 3 كيلومتری‌ محل اصابت موشك ايران
شكست .

·       
با سرنگون شدن 3 فروند ديگر از هواپيماهای‌ دشمن در منطقه
عملياتی‌ كربلای‌ ـ 5 شمار هواپيماها‌ی ساقط شده دشمن در اين عمليات به 74 فروند
رسيد .

·       
شمار تلفات ارتش عراق در نبردهای جنوب به 50 هزار تن رسيد
.   12/11/65

·       
خلبانان مزدور عراقی طی‌ روز گذشته به شهرهای تويسركان ، ميانه
، اصفهان ، شيراز ، سلماس ،‌مياندوآب ، باختران ، مراغه و منجيل حمله ور شدند كه
تنها در حمله هواپيماهای عراقی‌ به ميانه يك دبيرستان دخترانه و يك دبستان مورد
هجوم قرار گرفت و دهها دانش آموز شهيد و مجروح شدند . 13/11/65

جهان
اسلام

·       
مديران كارخانه شكر
استان سليمانيه و يكی‌ از مسئولين شهرداری‌ اربيل توسط انقلابيون مسلمان عراقی ‌به
هلاكت رسيدند .      17/10/65

·       
عده ای از كارگران بلژيكی‌ مقادير‌ی طلا و نقره به جبهه های‌
نبرد اهداء كردند .

·       
گروهی از دانشجويان دختر در تركيه اعلام كردند حاضرند از
دانشگاه چشم بپوشند لكن از حجاب هرگز .                                   18/10/65

·       
رئيس جمهور تركيه حجاب اسلامی را خطري برای حاكميت نظام فعلی
اين كشور خواند .                                                  
20/10/65

·       
گروهی از دانشجويان در تركيه عليه قانون منع حجاب دست به
اعتصاب غذا زدند .

                                                                                
25/10/65

·       
سازمان جهاد اسلامی‌ با انتشار بيانيه ای ‌به دولت كويت در
مورد برگزاری‌ اجلاس سران كشورهای‌ اسلامی هشدار داد .

·       
مجاهدين مسلمان افغانی‌ ، عليرغم اعلام آتش بس از سوی‌ نجيب
الله ، به فرودگاه های ‌قندهار و جلال آباد حمله كردند .                              28/10/65

·       
پيش مرگان كرد جاده های زاخو ، دهوك و باطوفه را به قتلگاه
نيروهای صدام تبديل كردند .                                                                    6/11/65

·       
آغاز كار كنفرانس كويت با اعتراضات شديد محافل و شخصيتهای
اسلامی‌ مواجه شد ، صدها تن از مسلمانان لبنان در اعتراض به برگزاری اجلاس كويت به
سوی سفارت اين كشور در بيروت راه پيمائی كردند .         7/11/65

·       
تظاهر كنندگان مسلمان كويتی مورد حمله مأمورين قرار گرفته و 5
تن از آنان زخمی شدند .                                                             
13/11/65

اخبار داخلی

·       
يك ميليارد و يك صد
ميليون ريال اعتبار به بازسازی مناطق بمباران شده استان باختران اختصاص يافت .

·       
424 تن در سيل مناطق مختلفه جان خود را از دست داده و ميزان
خسارت وارده 120 ميليارد ريال برآورد شده است .                           14/10 /65

·       
توليد شيشه رنگی برای اولين بار در كشور آغاز شد .        18/10/65

·       
يك روزنامه يونانی عكس 64 كودك شهيد بروجردی عكس سال دانست .

·       
با رشادت های بی نظير پزشكان متعهد در يك بيمارستان صحرائی
منطقه كربلای ـ5 خمپاره̾  60 از پای يك
رزمنده خارج شد .                    
24/10/65

·       
نماز جمعه شهر خون و قيام در زير بمباران هواپيماهای متجاوز
رژيم عراق با شكوه فراوان برگزار شد .                                                        
27/10/65

·       
ايران بيانيه اخير شوری امنيت مبنی بر برقراری آتش بس در جنگ
تحميلی را  رد كرد.   ‌   ‌   ‌ ‌                                                                     
28/10/65

·       
350
ميليون ريال جهت بازسازی شهرها‌ی بمباران شده در چهار استان اختصاص يافت .

·       
شهر بمباران شده تبريز 6 گردان رزمی راهی جبهه ها كرد.

·       
رزم آوران سپاه توحيد از 32 شهر كشور رهسپار ميادين نبرد شدند
. 30/10/65 

·       
مردم مقاوم اصفهان در زير بمباران های دشمن 14 گردان رزمی «
انتقام » عازم جبهه ها كردند .                                                                
2/11/65

·       
رئيس مجلس در مصاحبه با خبرنگاران : هواپيماهای عراقی در اين
عمليات كربلاـ 5 توسط سيستم موشك زمين به هوای ما كه از انواع آمريكائی ، انگليسی
و شرقی بودند ساقط شدند . .. اين نوع موشك را ـ تاو ـ خودمان الان می سازيم و شايد
در آينده صادر هم بكنيم .

·       
دكتر اشرف سادات موسوی در يك اقدام شجاعانه در حين بمباران
بيمارستان ايلام زير آتش و تركش يك زن پا به زا را عمل سزارين كرد و جان اين زن و
فرزندش را نجات داد .                                                                               8/11/65

·       
پنجمين كنفرانس انديشه̾ اسلامی با صدور قطع نامه ای در 10
مادّه به كار خود پايان داد.

·       
يك نوجوان 12 ساله ايرانی‌ برنده مسابقات حفظ و قرائت قرآن در
عربستان شد .

·       
پيشتازان سپاه حضرت مهدی « عج » امروز از قم عازم جبهه شدند .

·       
يك جاسوس رژيم اشغالگر قدس كه تحت پوشش خبرنگاری وارد ايران
شده بود دستگير شد.                                                      
12/11/ 65

اخبار خارجی

·       
مصرف مشروبات الكلی
طی 20 سال گذشته در تركيه 500 درصد افزايش يافته است .                                                                          
16/10/65

·       
آمريكا از ايران خواست راه حلی برای پايان جنگ بيابد .

·       
شوروی خواستار انجام مذاكرات سياسی ايران و عراق برای ختم فوری
جنگ شد .

·       
هواپيماهای اسرائيل مناطق مقدوشه ، عين الحلوه و ميه ميه را
بمباران كردند .

                                                                                  
20/10/65

·       
يك خبر نگار فرانسوی
در غرب بيروت ربوده شد.

·       
يك مقام وزارت امور خارجه بر ارسال مجدد كمك های نظامی از مسكو
به عراق تأكيد كرد.

·       
آمريكا 376 ميليون دلار به عراق اعتبار داد .                       24/10/65

·       
آمريكا پيشنهاد كرد 800 هزار تن گندم ارزان قيمت در اختيار
عراق قرار دهد!

·       
جنگنده های اف ـ 111 آمريكا در پايگاه « اينجرليك » تركيه
مستقر شدند. 28/10/65

·       
برای جلوگيری از انتشار خبر شكست سربازان بعثی ، ارتباط تلفنی
عراق با خارج قطع شد.                                                          
29/10/65

·       
تأسيسات نفتی كويت در « ميگوه » دچار حريق شد.       30/10 65

·       
مردان مسلح 4 آمريكائی ديگر را در بيروت به گرو گان گرفتند .

·       
علی رغم اقدامات امنيتی بی سابقه كويت ، انفجار شديدی مركز
بازرگانی پايتخت كويت را لرزاند .                                                            
5/11/65

·       
اتاق عمليات ارسال تجهيزات نظامی مصر به عراق در فرودگاه بين
المللی كويت تشكيل شده است .                   
                                     8/11/65

·       
ريگان : من در مورد ايران ريسك كردم ، اما شكست خوردم     9/11/65

·       
وزير خارجه شوروی به شكست طرح آتش بس پيشنهادی رژيم كابل
اعتراف كرد.

·       
مشاور سياسی رئيس جمهور آمريكا از سمت خود استعفا كرد .
12/11/65