/

گفته ها و نوشته ها

گفته ها و نوشته ها

قاطعیت با محتکرین ارزاق عمومی

می گویند در غزنین، خبازان در دکانها بستند و نان نایافت
شد و غربا و بیچارگان در رنج افتادند و به تظلم پیش سلطان ابراهیم رفتند و
بنالیدند. دستور داد تا همه را حاضر کردند گفت: چرا نان تنگ کردید؟ گفتند: هر باری
گندم و آرد که در این شهر می آرند نانوایان تو می خرند و انبار می کنند و می
گویند: فرمان چنین است! و ما را نی گذارند که یک من آرد بخریم. سلطان فرمان داد تا
خباز خاص را بیاوردند و زیر پای پیل (فیل) افکندند چون مرد بر دندان پیل بستند و
در شهر بگرداندند و بر وی ندامی کردند که هرکه در دکان باز نگشاید از نانوایان، با
او همین کنیم، و انبارش تقسیم کردند. هنگام نماز شام بر هر دکانی پنجاه من نان
بمانده و کس نمی خرید.

حجم زمین

برای اینکه تجسمی از میزان حجم زمین داشته باشیم، یک
دانشمند آلمانی تشبیه خوبی کرده است: اگر کرده زمین را قطعه قطعه کرده و تمام آن
را بخواهیم با یک قطار باری حمل کنیم و فرض این براین باشد که در هر ثانیه یک واگن
از این قطار از جلوی چشم ناظری رد شود ده میلیارد سال طول خواهد کشید تا تمام ترن
از جلو ناظر بگذرد. و اما ارقامی که در مورد کره زمین به دست آمده به این شرح است:

شعاع قطبی زمین: 079/356/6 متر.

شعاع استوائی: 397/377/6 متر.

محیط خط استوا: 368/070/40 متر.

محیط نصف النهار: 423/003/40 متر.

مساحت: 000/000/320/083/1 کیلومتر مکعب.

وزن: 10*974/5 تن.

بهترین بندگان خدا

از پیامبر اکرم«ص» پرسیدند: بهترین بندگان خدا چه کسانی
هستند؟ حضرت فرمود: آنانکه هرگاه نیکی کنند شاد گردند، و هرگاه بدی کنند آمرزش
خواهند. و هرگاه به ایشان بخشش شود سپاس گویند و تشکر کنند و هرگاه گرفتار شوند
شکیا و بردبار باشند و هرگاه خشمناک گردند، ببخشند.

سیب، بهترین دارو

بررسی 1300 دانشجویی دانشگاه میشیگان به این نتیجه رسید
که گروهی که هر روز سیب می خوردند ، کمتر از کل گروه دانشجویان مبتلا به بیماریهای
عفونی می شدند.

در همین رابطه روایت جالبی محمد بن مسلم از امام صادق
علیه السلام نقل می کند که فرمود: «اگر مردم می دانستند در سیب چه فوایدی هست،
بیماران خود را معالجه نمی کردند مگر با آن».

علم و مال

شخصی از بوذرجمهر حکیم پرسید: علم  بهتر است یا مال؟ بوذرجمهر گفت: علم. آن شخص
پرسید: پس چرا اهل علم خدمت مالداران را می کنند و اهل مال خدمت عالم نمی کنند؟

بوذرجمهر جواب داد: علتش این است که اهل علم بواسطه
دانشی که دارند، قدر مال را می دانند و مالداران بواسطه جهل خود، قدر علم را نمی
دانند.

آب در غذا

هنگامی که ما به صرف غذا می نشینیم، غذاهایمان خیلی
بیشتر از لیوان  آبی که به عنوان نوشابه می
نوشیم آب دارد. وزن بیشتر غذاها در برگیرنده درصد تعجب آوری آب است. خیار 96درصد،
هنداونه 92درصد، شیر87درصد، سیب84درصد، سیب زمینی78درصد، پنیر 40درصد و نان
35درصد!

هزیمت بود آشتی خواستن

اگر جنگ را خواهد آراستن

                        هزیمت
بود آشتی خواستن

و دیگر که بدخواه گردد دلیر

                        چو
بیند که کام تو آید بزیر

گه رزم چون بزم پیش آوری

                        بفرمان
بری ماند آن داوری

تو با دشمن بد کنش رزم جوی

                        نه
با آتش، آب اندر آید بجوی

چو نیرو ببازی خویش آوریم

                        هنر
هرچه داریم پیش آوریم

نه از پاک یزادن نکوهش بود

                        نه
شرم از یلان چون پژوهش بود

چه گوید ترا دشمن عیب جوی

                        که
بی جنگ پیچی زبد خواه روی؟

از آن پس به فرمان دشمن شویم

                        که
بی جان و ب توش و بی تن شویم          

«فردوسی»

آری! همانگونه که فردوسی در این اشعار گوید، آنگاه که
دشمن بدسگال به جنگ ما کمر می بندد، باید مردانه برابرش بایستیم زیرا اگر در این
هنگام، جویای آشتی و خواهان سازش گردیم، دشمن ما را خوار و بیمایه و سست و بد دل
خواهد پنداشت و بیشتر خواستار فرمان برداری ما می گردد!!

عشق به شهادت

عمرو بن جموح پیرمرد قد خمیده ای که پایش

                        بستگانش
احاطه شده بود، و همه می خواستند او را

در یکی از حوادث آسیب دیده بود، پس از اینکه

                        از
جهاد باز دارند، اصرار و التماس نمود، حضرت

چهار فرزند جوانش را روانه جبهه جنگ با مشرکین

                        رو
به خویشان وی کرده فرمود: مانع نشوید تا در

قریش کرده بود، خدمت حضرت رسول «ص»

                        طریق
اسلام شربت شهادت بنوشد. او خانه را

آمد و عرض کرد: آرزوی شهادت دارم، رخصتم

                        ترک
کرد و در هما حال با خود زمزمه می کرد:

دهید به جبهه روم. حضرت فرمود: خدا تو را

                        خدایا!
توفیق ده در راه تو کشته شوم و به سوی خانه ام مرا باز نگردان!

نتیجه یک عمر جهانگردی

مردی از حکمای پیشین، چندین سال گرد جهان می گشت و این
شش سخن را به مردم می آموخت:

1-هرکه را حلم نیست، او را عزت دو جهان نیست.

2-هرکه را صبر نیست، او را سلامت دین نیست.

3-هرکه را علم نیست، او را از عمل خویش منفعت نیست.

4-هرکه را پرهیز نیست، او را به نزدیک خدای کرامت نیست.

5-هرکه را سخاوت نیست، او را از مال خویش بهره نیست.

6-و هرکه را نصیحت نیست، او را به نزد خدای تعالی حجت
نیست.

چه خواهم از خدا که همه چیز باشد؟

بوذرجمهر گفت: از استاد خود پرسیدم که در دنیا از خدای
تعالی چه خواهم که همه چیز دنیائی خواسته باشم؟ گفت: سه چیز: تندرستی، توانگری،
ایمنی.

گفتم: چه چیز است که به همه وقت سزاوار است؟ گفت: به کار
خود مشغول بودن.

گفتم: در جوانی و پیری چه کاری بهتر؟

گفت: در جوانی دانش آموختن و در پیری بکار بستن.

گفتم: سخاوتمندترین مردم کیست؟ گفت: آنکه چون بخشد، شاد
شود.

معامله بد

شخصی نزد شیرینی فروشی رفت و از او خواست به نسیه یک رطل
شیرینی به او بدهد. شیرینی فروش از او خواست مقداری بچشد تا اگر او را پسند آمد،
ابتیاع نماید. آن شخص گفت: من روزه قضای سال گذشته گرفته ام و نمی توانم بچشم.
فروشنده گفت: معاذالله که با تو معامله کنم، تو با خدایت این قدر بد معامله می
کنی، با من بیچاره چه خواهی کرد؟!

رباعیات

یکی از حکما گوید: چهار چیز است که محتاج به چهار چیز
است: 1-حسب به ادب 2-سروری به امن 3-قرابت به مودت 4-عقل به تجربه و چهارچیز است
که اندک آن اندک نیست: 1-قرض 2-آتش 3-دشمن 4-مرض.

 

/

استعدادها و میلهای ویژه انسان

اسلام،
مکتب انسان سازی

استعدادها
و میلهای ویژه انسان

قسمت
سوم

حجه
الاسلام محمد حسن رحیمیان

گفتیم
که در انسان مجموعه ای از میلها وجود دارد که در آن میلها با سایر حیوانات مشترک
است و اصولا میلها و جاذبه ها عواملی هستند که موجودات جاندار را به جهان خارج از
وجودشان پیوند می دهد و بوسیله آنها نیازهای خود را در جهت حفظ و بقاء خود برآورده
می کند مثل احساس گرسنگی و میل به غذا که موجود زنده را به طرف غذا و خوردن آن می
کشناند و هیچ موجود زنده ای بدون این مجموعه از میلها نمی تواند به حیات خود ادامه
دهد.

در
حیطه میلها و جاذبه ها نیز انسان به سایر حیوانات وجه افتراق و تمایز دارد و علاوه
بر میلهای مشترک از مجموعه ای میلها و استعدادهای ویژه نیز برخوردار است و
همانگونه که حیات و زندگی حیوانی بدون وجود آن کششهای ویژه امکان پذیر نیست. انسان
بوسیله این میلها و کششهای ویژه است که به جهان غیر مادی پیوند می خورد و وجود این
نوع جاذبه ها است که انسان را به سوی کمالات والای معنوی سوق می دهد و او را
بدینوسیله نیز بر سایر جانداران فضیلت و برتری می بخشد.

برخلاف
میلهای مشترک که عامل پیوند به جهان ماده هستند و عقل با آنها همسوئی بی قید و شرط
نداشته و عامل بازدارنده و مهارکننده و وسیله شکستن حاکمیت و سلطه آنها در انسان
است، در مورد میلها و جاذبه های ویژه عقل با آنها همسو و همراه است و هر دو به
صورت دو عامل مکمل یکدیگر، اساس فضیلت انسان و وسیله پرواز او به سوی کمال
لایتناهی می باشند. وجود این کششهای ویژه در انسان ضمن آن که نشانگر برجستگی و
امتیاز انسان بر سایر حیوانات است، چون هیچگونه سنخیت و مجانستی با جهان ماده
ندارند و چون واقعیتی هستند غیر قابلانکار در درون هر انسان، وجود جهان دیگری که
از سنخ طبیعت و ماده نیست را در ضمیر انسان به روشنی اثبات و آنچه را عقل در این
زمینه با قلم استدلال ترسیم کرده بر صفحه قلب نگاشته و نقشی زنده و متحرک می بخشد.

با
شکوفائی این استعدادها انسان هم به منزلت والای خود دست می یابد و هم از این رهگذر
به جهان ماوراء طبیعت راه می یابد و به سوی بیکرانگی و هستی و خیر و زیبائی مطلق و
معبود یکتا پرواز می کند. این کششها و میلها گرچه از زوایه عالم کثرت متعدد می
نمایند ولی از دیگر سو همچون کانالهای متعددی که به یک نقطه منتهی می شوند همه
آنها در عالم معنا به وحدت می رسند و به مبدأ هستی منتهی می گردند.

پس
وجه اشتراک بین میلهای مشترک و میلهای ویژه این است که وجود آنها نشانه وجود حقیقت
دیگری است خارج از وجود انسان و همانگونه که اگر غذائی در خارج وجود انسان وجود
نداشت احساس گرسنگی و میل به غذا ممکن نبود، به همین نحو اگر امور غیر مادی نبود،
میل و گرایش نسبت به آنها نیز در انسان امکان پذیر نبود. و اما وجه افتراق بین
میلهای مشترک و میلهای ویژه آن است که تعدد و کثرت میلیهای مشترک، انسان را به
محورها و امور مادی متعدد و متکثر که ویژه تشخصات و تعینات مادی است پیوند می دهد
ولی میلهای ویژه علیرغم تعدد آنها، انسان را به حقیقتی یگانه پیوند می بخشد و
همچون چند دریچه ای که به فضای لا یتناهی و روشن باز شده اند چشم دل را به نور
هستی بیکرانه و کمال مطلق روشنی می بخشد.

حال
به اجمال این استعدادها و میلهای ویژه را بر می شماریم و سپس به گوشه ای از نقش
آنها در تکامل معنوی انسان می پردازیم تا آنچه گفتیم روشن تر شود. استعدادها و
میلهای ویژه انسان تا آنجا که مورد شناخت و قبول قطعی قرار گرفته است به طور عمده
عبارتند از:

1-استعداد
دانائی و حقیقت جوئی و آگاهی از هستی

انسان
در حالیکه از جهل و نادانی گریزان است و حتی در صورت جاهل بودن از پذیرفتن و
اعتراف به آن اکراه دارد همواره مشتاق و مایل است همه چیز را بداند و از آگاهی بر
هر چیزی لذت می برد حتی اگر آگاهی یا عدم آگاهی اش احیانا در جهت مصالح مادی او
نقش مثبت و یا منفی نداشته باشد. پیشرفت انسان در تمام رشته های علوم از
دستاوردهای این استعداد و میل ویژه است گرچه در برخی موارد و علوم داعی و انگیزه
چیز دیگری مانند رسیدن به زندگی بهتر و جلب منفعت یا دفع ضرر نیز در آنها دخیل
باشد ولی در همان موارد هم اگر این استعداد و کشش وجود نداشت این همه پیشرفت
چشمگیر حاصل نمی شد.

شکوفائی
کامل این استعداد و اشباع این کشش در انسان توقف پذیر نیست تا  آنجا که به درک حقیقت وجود نائل شود و آنگاه که
انسان به این شکوفائی برسد حتی با دانائی بر موجودات مادی که در ذات خود محدوند و
وابسته و ناقص و نیازمند و مخلوق… در آنها همچون آئینه ای خدا را می بینند که
هستی و کمال مطلق است و غنی و قیوم بالذات و چنین می گوید که: «ما رأیت شیئاً الا
و قد رأیت الله قبله و بعده و معه» هیچ چیز را ندیدم مگر آن که خدا را قبل و بعد و
در آن دیدم. و از خدا چنان شکوفائی را در میل حقیقت جوئی خود می طلبد که: «اللهم
ارنی الاشیاء کما هی».

پس
انسان تحت تأثیر این میل شگرف و این کشش حقیقت هستی را می جوید و پیوند با او را
می طلبد تا ضعفها و کاستی های خود را جبران کند و از آن مبدأ، عزت و قوت گیرد:
«ایاک نستعین» و در این رهگذر اگر به علوم تجربی و مادی می گراید و اگر کوته
نظرانه از آنها برای کسب عزت و قوت و بهبود زندگی خویش استمداد می کند ناآگاهانه
مجذوب همان هستی مطلق و در طلب همان مبدأ عزت و قوت لا یتناهی است، گرچه به ظاهر
آن را جحد و انکار نماید. چرا که حقیقت هستی جر او نیست و قوت و عزتی جز قوت و عزت
او نیست و هرچه هست پرتوی از هستی است.

این
میل هرچه در انسان شکوفاتر و گسترده تر شود به موازات آن کیفیت خواسته ها و شعاع
مطلوبها نیز متعالی تر و گسترده تر می شود و از آنجا که هدف غائی و مطلوب نهائی
یعنی حقیقت هستی، مطلق و بی پایان است و علم او نیز که عین ذات او است مطلق و لا
یتناهی است . انسان در طریق آگاهی و پویش به سوی کمال دانائی راهی بی پایان فرا
روی خویش دارد و هرچه یک گام در راه آگاهی بردارد در حقیقت گامی در چهت نزدیکتر
شدن به کانون دانائی و نور هستی برداشته و به گرمی و روشنی بیشتری در جهت زندگی
انسانی و حیات معنوی خویش دست یافته است و اگر جز این باشد و این میل تکوینی
گرفتار کژی و انحراف شود و دانائی و علم در تنگنای اغراض مادی و ظلمت هواهای
نفسانی محبوس شود، هرچه به علم و دانائی انسان افزوده شود از حقیقت علم و روشنی
دانائی دورتر می شود.

بیان
تضاد بین علم واقعی و دل بستگی به دنیا و اهداف مادی و تلازم بین علم و راه یافتن
به سوی خدا در دو روایت ذیل قابل تأمل و دقت عمیق است:

عن
النبی (ص)

«من
ازداد فی العلم رشداً فلم یزدد فی الدنیا زهداً لم یزدد من الله الا بعداً»   (بحار،ج2/37)

کسی
که در علم رشد یابد و به موازات آن، زهد و وارستگی اش نسبت به دنیا (و مادیات که
خلاف غایت علم که همان دستیابی به حقیقت هستی و کمال مطلق است) افزون نشود چنین
رشد علمی جز به دوری او از خدا (که حقیقت مطلق است و غایت علم) نیفزوده است.

و
در روایت دیگری فرماید:

«من ازداد علماً و لم یزدد هدی لم یزدد من الله الا
بعداً» (مجموعه ورام/220)

کسی که بر دانش خویش بیفزاید و به همان نسبت بر هدایتش
افزوده نشود جز بر دوری خویش از خدا نیفزوده است.

اگر روشنی علم به هدایت و راه یافتن انسان به سوی حق
نیانجامد به معنی این است که علم و آگاهی که راه و کانال است به سوی حقیقت مطلق،
آنگاه که از مجرای تکوینی خود خارج گردید و از آن زوایه گرفت هرچه پیشتر رود فاصله
اش با هدف بیشتر می شود و در این صورت فزونی و رشد علم جهت معکوس می یابد و انسان
را از خدا دورتر می کند و بجای آنکه انسان در پرتو نور علم به نور حقیقت بپیوندد
در حجاب علمی که آلوده به اغراض و تاریکیهای مادی و نفسانی است محجوب و از حقیقت
مهجور می گردد و بدینگونه است که: «العلم هو الحجاب الاکبر» مصداقی بارز می یابد و
دارنده چنین علمی در حقیقت جاهل است و در جهالت خویش هلاک می شود، در حالی که علم
و دانائی اش او را سودی نبخشد. حضرت امیر (ع): «رب علام قد قتله جهله و علمه معه
لا ینفعه» (قصار الحکم 107)

چه بسا عالمی که
جهلش موجب هلاکت او می شود در حالی که علم و دانشش او را سودی نرساند.

/

حسن خلق

مدیریت
اسلامی

قسمت
هفتم

حجه
الاسلام و المسلمین ری شهری

«شرح
صدر»

حسن
خلق

در
قسمتهای گذشته سخن به دومین اثر از آثار شرح صدر یعنی «بینش سیاسی» رسید و گفتیم
که برای تبیین این اثر سه مسأله باید مورد بررسی قرار گیرد. اول معنای سیاست و دوم
رابطه سیاست و مدیریت و سوم رابطه شرح صدر و سیاست، مسأله اول و دوم در مقاله قبلی
توضیح داده شد و اینک ادامه بحث:

سیاست
و شرح صدر

اگر
معنای شرح صدر و مفهوم سیاست را کنار هم بگذاریم، رابطه این دو، و نقش شرح صدر در
تقویت بینش سیاسی نیازی به توضیح ندارد.

عرض
کردیم که شرح صدر به معنای گسترش ظرفیت فکری و روحی است و گسترش اندیشه و روان
موجب می شود که بینش مدیریت در انسان تقویت شود بنابراین با در نظر گرفتن اینکه
سیاست چیزی جز روان شناسی فرد و جامعه برای اجراء نقش مدیریت نیست، نقش شرح صدر در
تقویت بینش و بنیه سیاسی مدیریت جامعه مشخص می گردد.

چیزی
که هست شرح صدر اسلامی یعنی گسترش ظرفیت انسان برای پذیرش حق، بینش سیاسی اسلامی
آدمی را تقویت می کند و مدیریت را در مسیر حق و عدل قرار می دهد. و شرح صدر کفری
بینش سیاسی کفری را در انسان تقویت می نماید و مدیریت را در مسیر کسب قدرت از هر
طریق و با هر وسیله موفق می سازد.

3-حسن
خلق

حسن
خلق یکی دیگر از ویژگیهائی است که برای مدیریت بسیار لازم و ضروری است، اگر یاد
داشته باشید گفتمی مدیریت عبارت است از «انجام کارها از طریق دیگران» و علم مدیریت
«علمی است که انسان را به انجام کارها از طریق دیگران هدایت می کند». و عمل به این
علم، هنر مدیریت نامیده می شود و اخلاق مدیریت خصلتهائی است که عمل باین علم را
میسر می سازد و در میان این خصلتها حسن خلق از اهمیت فوق العاده برخوردار است حسن
خلق نیز یکی از آثار شرح صدر است و تنها افراد با ظرفیت می توانند خوش اخلاق
باشند، برای توضیح این معنا چند مسئله بادی اجمالا مورد بررسی قرار گیرد.

1-تفسیر
حسن خلق.

2-نقش
حسن خلق در مدیریت.

3-زیانهای
سوء خلق برای مدیریت.

4-رابطه
شرح صدر و حسن خلق.

تفسیر
حسن خلق

حسن
خلق را دو گونه می توان تفسیر کرد:

1-زیبائی
جان.

2-خوش
برخورد کردن انسان.

نخستین
معنای حسن خلق زیبائی روان در کنار زیبائی اندام است، گاه اندام انسان زیبا است و
چهره ظاهری او دلربا است و گاهی اندام جان و چهره باطنی او زیبا و جالب توجه است و
اگر این دو زیبائی با هم آمیخته شوند و زیبائی ظاهر در کنار زیبائی باطن قرار گیرد
انسان در کمال زیبائی است.

زیبائی
جسم در زبان عربی حسن خلق، و زیبائی جان حسن خلق نامیده می شود.

ابوحامد
غزالی در این رابطه می گوید:

«الخلق
و الخلق عبارتان مستعملان معا یقال: فلان حسن الخلق و الخلق…».

خَلق
و خُلق دو عبارت هستند که با هم بکار می روند، گفته می شود که فلانی خَلق و خُلق
او نیکو است یعنی ظاهر و باطن او زیبا است، بنابراین مراد از خَلق چهره ظاهری و
مراد از خُلق چهره باطنی است.

در
ادمه این کلام غزالی در تفسیر «خُلق» می گوید:

«خُلق
عبارتست از هیئت راسخه ای در نفس که افعال به آسانی از آن صادر می گردد بدون اینکه
نیازی به فکر و تأمل باشد، بنابراین اگر صورت باطنی بگونه ای باشد که کارهائی که
عقلا و شرعا نیکو هستند از آن صادر گردد، این چهره باطنی «خُلق حسن» و اخلاق نیک
نامیده می شود، و اگر آنچه از چهره باطنی انسان صادر می گردد افعال زشت باشد، آن
هیئت و چهره باطنی که ریشه این زشتیها است «خُلق سیء» و اخلاق زشت نامیده می گردد»[1].

در
بسیاری از روایات اسلامی حُسن خلق به این معنا به معنای زیبائی چهره باطن آمده
است، روایتی نقل شده از امام علی علیه السلام که می فرماید:

«لو
کنا لانرجوا جنه و لا نخشی ناراً و لا ثواباً و لاعقاباً لکان ینبغی لنا أن نطلب
مکارم الاخلاق، فانها تدل علی سبیل النجاح»[2].

فرضا
اگر ما نه امید بهشت داشتیم و نه ترس از دوزخ، نه ثوابی وجود داشت و نه عقابی، هر
آینه عقلا شایسته بود برای ما که در طلب مکارم اخلاق و صفاتی که موجب کرامت و
بزرگواری است باشیم، زیرا این صفات است که انسان را به راه کامیابی دلالت می
نماید.

و
به عبارت دیگر چهره باطنی انسان بحکم عقل باید زیبا باشد و انسان برای تحصیل
زیبائی باید تلاش کند، چه بهشتی وجود داشته باشد و چه وجود نداشته باشد، و چه
اینکه دوزخی وجود داشته باشد و یا اینکه وجود نداشته باشد، زیرا انسان برای
کامیابی و خوب زندگی کردن در این جهان نیز نیازمند به حسن خلق است و مکارم اخلاق
راه خوب زندگی کردن را به انسان نشان می دهد.

در
حدیث دیگری رسول اکرم صلی الله علیه وآله می فرماید:

«ان
الله یحب معالی الاخلاق و یکره سفسافها»[3].

خداوند
اخلاق والا را دوست دارد و از خصلتهای پست بدش می آید[4].

روایت
اول درباره حکم عقلی در رابطه تحصیل حسن خلق است و روایت دوم درباره حکم شرع.

این
معنای اول خسن خلق و اما معنای دوم خسن خلق که در رابطه با مدیریت در این بحث مورد
عنایت است عبارت است از «خوش برخورد بودن».

در
همه روایاتی که «حسن خلق» در کنار سایر صفات نیک مطرح شده است، مقصود از آن خوب
برخورد کردن با مردم است، از باب نمونه امام صادق علیه السلام در حدیثی [5]
مکارم اخلاق را ده صفت می داند، و این صفات را بدین ترتیب ذکر می فرماید:

1-یقین  2-قناعت 
3-صبر  4-شکر  5-حلم 
6-حسن خلق  7-سخاوت  8-غیرت 
9-شجاعت  10-مروت

همانطور
که ملاحظه می کنید در این روایت امام، حسن خلق را قسیم سایر اخلاق حسنه قرار داده
از این تعبیر معلوم می شود که مقصود از آن چیزی غیر از معنای اول است زیرا حسن خلق
به معنای اول مقسم برای همه صفات نیک است نه قسیم آنها، مقصود از حسن خلق در این
کلام همانست در روایت دیگری توضیح داده است.

شخصی
از امام صادق علیه السلام پرسید که حسن خلق را برای من تعریف کنید؟ امام فرمود:

«تلین
جانبک، و نطب کلامک، و تلقی اخاک ببشر حسن»[6].

با
فروتنی با مردم برخورد کنی، سخنت عطرآگین باشد و با برادر دینی خود با چهره باز و
بشاش ملاقات نمائی.

شخصی
آمد خدمت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و از او تقاضا کرد که دین اسلام را
برای او تعریف و تفسیر کند، پیامبر اسلام فرمود: دین عبارت است از حسن خلق، از
آنجا که این تفسیر برای او نامأنوس و نا مفهوم بود پس از مدتی دوباره خدمت حضرت
رسید و باز همین سؤال را تکرار کرد و مجددا همان پاسخ را شنید، دفعه سوم پیش
پیغمبر آمد و سؤال خود را تکرار کرد، پاسخ پیامبر همان جواب اول بود، در ورایت است
که او هر بار برای مسأله خود پیش پیامبر می آمد از سمت خاصی می آمد، بار اول از
روبرو، و بار دوم از سمت راست و بار سوم از سمت چپ، برای آخرین بار از پشت سر حضرت
ظاهر شد و باز پرسید که یا رسول الله دین چیست؟ پیامبر اسلام رو بسوی او کرد و
فرمود: متوجه نمی شوی معنای دین را؟! دین اینست که در برخوردها عصبانی نشوی![7].

ملاحظه
می فرمائید که پیامبر اسلام سه بار دین را به حسن خلق و بار آخر به عصبانی نشدن در
برخوردها تفسیر می کند، تأکید پیامبر اسلام تا این حد بر حسن خلق و خوب برخورد
کردن با مردم خیلی قال تأمل است، آری برخوردهای اجتماعی هواداران هر دین، معرف و
مفسر عملی آن آئین برای کسانی است که از حقیقت آن بی اطلاعند، چه بسا برخوردهائی
که مخالفین را جذب و چه بسا برخوردهائی که موافقین را نیز دفع می نماید.

روایاتی
که ذکر شد از جمله روایاتی است که حسن خلق را به خوش برخورد بودن تفسیر می کنند، و
اینک دو نمونه از روایاتی که سوء خلق را به بد برخورد کردن تفسیر می نمایند:

به
پیامبر اسلام گفته شد که فلان خانم هر روز روزه می گیرد و شبها تا صبح عبادت می
کند ولی زن بداخلاقی است و همسایگانش را در برخوردها با زبان آزار می دهد، پیغمبر
فرمود:

«لا
خیر فیها هی من اهل النار»[8].

خیری
در او نیست، او از اهل دوزخ است.

در
مراسم تدفین سعد بن معاذ یکی از اصحاب بزرگ پیامبر اسلام ک آنحضرت شخصا در این
مراسم شرکت کرد و فوق العاده نسبت به این صحابی بزرگ تجلیل نمود پس از تمام شدن
کار دفن. حضرت فرمود: «قد اصابته ضمه» سعد گرفتار فشار قبر شد!، اصحاب تعجب کردند
که مرد بزرگواری که پیامبر اسلام در تشیع جنازه و دفن او آنهمه از وی تجلیل کرده
چگونه می شود گرفتار فشار قبر شود! لذا یکی از حضار علت این گرفتاری را از حضرت
پرسید، پیامبر اسلام پاسخ داد: آری «انه کان فی خلقه مع اهله سوء»: او در برخوردها
با خانواده خود بداخلاق بود.[9]

تا
اینجا مسأله اول از مسائلی که برای تبیین رابطه شرح صدر و حسن خلق ضروری است را
اجمالا توضیح دادیم یعنی حسن خلق را تفسیر کردیم و اما مسأله دوم:

نقش
حسن خلق در مدیریت

مدیر
برای اینکه بتواند دیگران را خوب به کار بگیرد باید برای افراد تحت مسئولیت خود
جاذبه داشته باشد، و جاذبه داشتن فرع حسن خلق به معنای دوم یعنی خوش برخورد بودن
است.

روش
مدیریت پیامبر اسلام در برخورد با مردم برای ما درست بزرگی است که پیامبر اسلام
چگونه توانست آن مردم نیمه وحشی و تندخو و بداخلاق و پراکنده را به خود جذب کند و
از آنها امتی متحد و نیرومند و نمونه بسازد؟ از نظر قرآن کریم عمده ترین عامل جاذب
پیامبر برخوردهای خوب او بود.

«فیما
رحمه من الله لنت لهم ولو کنت فظا غلیظ القلب لا تفضوا من حولک»

از
پرتو رحمت الهی در برابر آنها نرم شدی و اگر خشن و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده
می شدند.

یعنی
این رحمت و عنای خدا است که تو برای مردم جاذبه داری، برخودر نرم و نیک تو با مردم
آنها را جذب می کند و به خدمت اسلام در می آورد، اگر تو سنگدل بودی و برخوردهایت
تند و تیز بود آنها از اطراف تو پراکنده می شدند و در ادامه آیه خداوند به پیامبر
اسلام تأکید می کند که:

«فاعف
عنهم و استغفرلهم و شاورهم فی الامر».[10]

یعنی
اگر در ادامه همکاری باز هم دیدی آنها مقصرند- در آنجا که عفو زیانبار نیست – آنها
را ببخش و برای آنها دعا کن که من هم آنها را ببخشم، علاوه بر این توجه داشته باشد
که برای قوت مدیریت ضروری است  آنها مورد
مشورت تو در کارها قرار گیرند و موظف هستی که با همین مردم در کاهای اجتماعی و
سیاسی مشورت کنی.

ادامه
بحث را در شماره آینده ملاحظه خواهید فرمود

ادامه
دارد

 



[1] – محجه
البیضاء جلد 5 صفحه 96.

/

هجرت مسلمانان به حبشه

درسهائی از
تاریخ تحلیلی صدر اسلام

هجرت
مسلمانان به حبشه

بخش سوم

قسمت سیزدهم

حجه الاسلام
و المسلمین رسولی محلاتی

4-آیا یک
هجرت بود یا دو هجرت

مورخین عموما
گفته اند: مسلمانان دوبار به حبشه هجرت کردند بار اول یک گروه چهارده نفره یا
پانزده نفره مرکب از ده مرد و چهار زن، که در ماه رجب سال پنجم بعثت در نیمه شبی
از مکه خارج شده و خود را به حبشه رساندند، و اینها حدود سه ماه در آنجا ماندند و
در ماه شوال در همان سال پنجم به مکه بازگشتند…

و سبب بازگشت
آنها نیز آن شد که به آنها خبر رسید که اهل مکه مسلمان شده و اختلاف میان آنها و
رسول خدا (ص) برطرف گشته[1]
و آنها نیز خوشحال و مسرور گشته و بسوی مکه بازگشتند ولی به پشت دروازه های مکه که
رسیدند معلوم شد این خبر نادرست و دروغ بوده و چنانچه گفته اند: چند تن از آنها
دوباره به حبشه بازگشتند و بقیه نیز هر کدام در پناه یکی از بزرگان قریش خود را
بمکه رسانده و وارد شهر شدند[2]

و بار دوم پس
از این هجرت بود که با هجرت جعفربن ابیطالب و همسرش اسماء بنت عمیس شروع شد و
بدنبال او جمع دیگری نیز تدریجا به آنها ملحق شدند و در پایان عدد آنها به هشتاد و
سه مرد و نوزده زن[3] رسید
بجز بچه هائی که همراه آنها بوده اند، که البته این رقم در صورتی است که عمار بن
یاسر و ابوموسی اشعری را هم جزء آنها بدانیم که مورد تردید و اختلاف است… و
این  آخرین رقمی است که در هجرت دوم حبشه
ذکر کرده اند، ولی ممکن است بگوئیم هجرت به حبشه یک هجرت بیش نبوده که در دو مرحله
یا بیشتر انجام شده، چنانچه هجرت رسول خدا (ص) و مسلمانان را به مدینه یک هجرت
بیشتر محسوب نمی دارند اگرچه در طول بیش از یک سال انجام گردیده است…

و ما در
اینجا نام برخی از سرشناسان ایشان را که در بخشهای بعدی نیز نیازمند به دانستن آن
هستیم برای شما ذکر می کنینم و بدنبال سخن خود باز می گردیم:

جعفر بن
ابیطالب –از بنی هاشم- با همسرش اسماء- که عبدالله بن جعفر نیز از آندو در جبشه
بدنیا آمد- در هجرت مرحله دوم- و برخی هم او را جرء مهاجرین اول دانسته اند.[4]

زبیر
بن عوام –از بنی اسد بن عبدالعزی- در هجرت اول.

مصعب
بن عمیر –از بنی عبدالدار- در هجرت اول.

عبدالرحمن
بن عوف –از بنی زهره- در هجرت اول.

عثمان
بن عفان- از بنی امیه- در هجرت اول که همسرش رقیه دختر رسول خدا (ص) را نیز با خود
برد.

عبدالله
بن جحش- از بنی اسد بن خزیمه- که با همسرش ام حبیبه دختر ابوسفیان بحبشه هجرت کرد
و چنانچه در جای خود مذکور خواهد شد وی در حبشه دست از اسلام کشید و به دین
نصرانیت درآمد و همسرش «ام حبیبه» از او جدا شد و چن این خبر به رسول خدا (ص) رسید
برای نجات یک زن مسلمان و با ایمان و بزرگ زاده که در اثر پذیرفتن اسلام و ایمان
به رسول خدا(ص) از محیط خانواده اش دور گشته بود و اکنون دچار یک شکست روحی دیگر و
مشکلات تنهائی در غربت بود نامه ای به نجاشی نوشت و بوسیله او ویرا برای خود
خواستگاری نموده و به عقد خود در آورد تا پس از گذشت مدتی زیاد بمدینه آمد و در
خانه رسول خدا (ص) جای گرفت بشرحی که بعدا خواهید خواند –انشاء الله تعالی-

عثمان
بن مظعون- از بنی جمع- در هجرت اول- که با پسرش سائب بن عثمان و دو برادرش قدامه
بن مظعون و عبدالله بن مظعون بدانجا رفت.

عمار
بن یاسر- که از حلفاء و هم پیمانان بنی زهره بود- در هجرت دوم-

ابوسلمه-
از بنی مخزوم- که با همسرش ام سلمه (که بعدها بهمسری رسول خدا درآمد) بحبشه هجرت
کردند- در هجرت اول-

عبدالله
بن مسعود- از حلفاء و هم پیمانان بنی هذیل- در هجرت دوم-

ابوعبیده
جراح- از بنی الحارث- در هجرت دوم.

عبدالله
بن حارث- از بنی سهم- در هجرت دوم، و او از شعرای عرب بود که چون بحبشه رفتند و
آسوده خاطر گشتند اشعاری در اینباره گفت که از آنجمله است شعر زیر:

یا
راکبا بلغن عنی مغلغله               من کان
یرجو بلاغ الله والدین

کل
امری من عبادالله مضطهد          ببطن مکه
مقهور و مفتون

انا
وجدنا بلاد الله واسعه                 تنجی
من الذل و المخراه و الهون

فلا
تقیموا علی ذل الحیاه و خز        ی فی
الممات و عیب غیر مأمون

انا
تبعنا رسول الله واطرحوا             قول
النبی و عاشوا فی الموازین

5-علت
بازگشت مهاجرین نخست و افسانه «غرانیق»-

جمعی
از اهل تاریخ و مفسران اهل سنت نقل کرده اند که سبب مراجعت مهاجرین اول بمکه آن
بود که شنیدند مشرکان قریش بخاطر گفتاری که از رسول خدا (ص) شنیده اند و در ا«
گفتار از بتهای اهل مکه تمجید و مدح شده است با آنحضرت سازش و صلح کرده و دشتمنیها
برطرف شده و دیگر میان آنها صفا و صمیمیت برقرار گشته است.

و
آن سخنی را هم که رسول خدا (ص) بر زبان جاری کرده و موجب صلح و سازش مشرکان گشته
سخنی بوده که شیطان هنگام خواندن قرآن بر زبان آنحضرت آورده و بتهای مشرکان را
بخوبی و عظمت یاد کرده و آنها را «غرانیق» خوانده است.

و
«غرانیق» در لغت عرب جمع «غرنوق» بمعنای پرندگان آبی یا جوانهای سفید رو و شاداب
می باشد که بتها در زیبائی و بلندی جایگاه بدانها تشبیه شده اند.

و
اصل این افسانه دروغ بگونه ای که در صحیح بخاری و تفسیر طبری و در المنثور و کامل
ابن اثیر و جاهای دیگر با مختصر اختلاف و اجمال و تفصیل آمده اینگونه است که رسول
خدا (ص) وقتی شدت مخالفت مشرکان را با خود دید در دل آرزو کرد که ای کاش از جانب
خداوند دستوری یا آیه ای می رسید که موجب نزدیکی آنها می گشت و این اختلاف و دشمنی
برطرف می شد.

تا
آنکه روزی پس از آنکه حدود دو ماه از هجرت مسلمانان به حبشه گذشته بود رسول خدا
بنزد مشرکان آمد و در کنار آنها نشسته شروع بخواندن سوره نجم کرد و هم چنان آیات
این سوره را خواند تا رسید به آیه:

«أفرأیتم
اللات و العزی، و مناه الثاله الاخری».

یعنی
آیا دیدید لات و عزی و مناه سیمین دیگر را؟

در
اینجا شیطان دو جمله بر زبان آنحضرت جاری کرد که موجب خوشحالی و علاقه مشرکان گشت
و آن دو جمله این بود که بدنبال آن گفت:

«تلک
الغرانیق العلی، و ان شفاعتهن لترتجی».

یعنی
اینهایند پرندگان آبی (یا جوانان سفید روی) بزرگ و براستی که شفاعت آنها مورد امید
است.

مشرکان
با شنیدن این جمله خوشحال شده و تصور کردند که خدای آنحضرت برای استمالت و دلجوئی
آنها این دو جمله را بر او نازل کرده و برای بتهای آنها نیز نصیب و بهره ای قرار
داده است و مسرور گشتند. مسلمانان نیز که نمیدانستند آنها وحی الهی نیست و شیطان
بر زبان او جاری کرده آن جمله ها را با او قرائت کرده و یقین داشتند که وحی الهی
است و بوسیله جبرئیل نازل گشته…

و
بدین ترتیب هم مسلمانان و هم مشرکان بقیه آیات این سوره را بهمراه آنحضرت خواندند
تا رسید به پایان سوره و آیه سجده که مسلمانان همگی سجده کردند و مشرکان نیز
بهمراه آنها سجده کردند و ولید بن مغیره نیز که حاضر بود ولی بخاطر پیر و کهولت
نتوانست بسجده رود کفی از ریگهای زمین را برگرفت و برآنها سجده کرد. و بگفته بخاری
همه جن و انس با آنحضرت سجده کردند..

و
در برخی از نقلها نیز آمده که وقتی این دو جمله برزبان آنحضرت جاری گشت مشرکان مکه
از خوشحالی آنحضرت را بر دوش خود گرفته و در اطراف مکه گرداندند…

این
ماجرا گذشت تا چون شب شد جبرئیل برآنحضرت نازل گشت و رسول خدا (ص) آیاتی را که
خوانده بود از سوره نجم با همان دو جمله ای که شیطان بر زبانش جاری کرده بود برای
جبرئیل خواند، و جبرئیل به آنحضرت عرض کرد: این دو جمله در وحی الهی نبود، و تازه
رسول خدا (ص) فهمید که آنرا شیطان بر زبان او جاری کرده و سخت نگران شد، و در همین
زمینه آیات زیر در عتاب و سرزنش رسول خدا (ص) نازل گردید:

«وان
کادو الیفتنونک عن الذی اوحینا الیک لتفتری علینا غیره و اذا لا تخذوک خلیلا و
لولا أن ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئا قلیلا اذا لأذقناک ضعف الحیاه و ضعف
الممات ثم لا تجدلک علینا نصیرا…»[5].

هر
آینه نزدیک بود فریبت دهند از آنچه وحی کردیم بسوی تو تا دروغ بندی برما جز آن را
و در آ«هنگام تو را دوست خود می گرفتند، و اگر نبود که تو را استوار نگه داشتیم
همانا نزدیک بود که اندکی بسوی ایشان نزدیک شوی، و در آنوقت می چشاندیدیم تو را دو
چندان زندگی و دو چندان مردن، و سپس نمی یافتی برای خویش در برابر ما یاوری.

و
نیز این آیات در اینباره برآنحضرت نازل گردید:

«وما
ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبی الا اذا تمنی القی الشیطان فی امنیته فینسخ الله
ما یلقی الشیطان ثم یحکم الله آیاته والله علیم حکیم لیجعل ما یلقی الشیطان فتنه
للذین فی قلوبهم مرض والقاسیه قلوبهم و ان الظالمین لفی شقاق بعید…»[6]

و
نفرستادیم پیش از تو فرستاده و نه پیامبری جز آنکه هرگاه آرزو می کرد می افکند
شیطان در آروزی او، پس بر میانداخت خداوند آچه را شیطان می افکند سپس استوار می
داشت خداوند آیتهای خویش را که خدا دانه و فرزانه است، تا بگرداند آنچه را که
شیطان می افکند آزمایشی برای آنها که در دلشان بیمارس است و سنگ دلان، و براسیت که
ستمگران در دشمنی دور و دراز هستن.

و
این بود ملخص آنچه در صحیح بخاری و تفسیر طبری و درالمنشور سیوطی و کال التواریخ
ابن اثیر و کتابهای دیگر اهل سنت با اجمال و تفصیل نقل شده.[7]

ولی
این افسانه دروغ و باطل گذشته از اینکه با مبانی اعتقادی و اصول ما مخالف است[8]
و سند معتبری هم از نظر ما ندارد، با خود همین آیات نیز یعنی با آیات سوره نجم و
سوره اسراء و حج نیز سازگار نیست و مخالفت دارد، و بعبارت دیگر شاهد و دلیل بر
بطلان آن در خود این آیات بوضوح دیده می شود.

زیار
در خود سوره مبارکه نجم، قبل از آیه «أفرأیتم اللات و العزی…» خدای تعالی درباره
رسول خدا (ص) می فرماید:

«…و
ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی…».

و
او از روی هوی و هوس سخن نمی گوید و نیست آن (سخن او) جز وحی که بدو وحی می شود…

و
پس از آن می فرماید:

«…
الکم الذکر و له الانثی، تلک اذا قسمه ضیزی، ان هی الااسماء سمیتموها انتم و
آباؤکم ما انزل الله بها من سلطان…».

-آیا
از آن شما است نرو از آن او است ماده؟ این قسمتی است ناهنجار، نیست آن (بتها) جز
نامهائی که شما و پدرانتان آنها را بدان نامیده اید و خدا برای آنها فرمانروائی
نفرستاده…

که
برای هرکس اطلاع مختصری از معانی قرآن و ادبیات عرب داشته باشد بخوبی روشن است که
آیات قبل و بعد این دو جمله که ادعا کرده اند شیطان به دهان رسول خدا گذارده
هیچگونه سازشی با آن ندارد، و چگونه ممکن است که خدا بفرماید: این پیغمبر از پیش
خود چیزی نمی گوید و هرچه می گوید وحی الهی است… و از آنسو شیطان جملاتی بر زبان
او بگذارد..؟

و
چگونه ممکن است که پیامبر گفته باشد: این بتها همانند مرغان دریائی بلند جایگاه
هستند و امید به شفاعتشان می رود، و بلافاصله پس از آن بگوید: این چه نامهائی است
که شما روی آنها گذارده اید؟ اینها نیست جز نامهائی که شما خود و پدرانتان برآ«ها
نهاده و خدا چنین فرمانروائی برای آنها فرو نفرستاده؟!

و
یا در آیات سوره اسراء که خداوند صریحا می فرماید: ما تو را از افتراء و دروغ بستن
نگاه داشتیم وگرنه نزدیک بود به آن ها متمایل شوی…؟

و
آیات سوره حج نیز که به اتفاق مفسران در مدینه نازل شده نمی تواند مربوط به
داستانی باشد که هفت سال قبل از هجرت اتفاق؟

و
بهره صورت مربوط ساختن این آیات به داستان مزبور هیچ راه و دلیلی ندارد، و بهمین
جهت بسیاری از دانشمندان و اهل تفسیر نیز این داستان را منکر شده و آن را دروغ و
مجعول دانسته اند مانند محمد بن اسحاق و قاضی عبدالجبار و بیهقی و رازی و دیگران و
غالبا گفته اند: این داستان از مجعولات زندیقان و دسیسه ملحدان بوده، که می خواسته
اند بدینوسیله چهره مقدس رسول خدا(ص) را مشوه سازند و آیات قرآنی و تعلیمات اسلامی
را زیر سئوال ببرند و برای اطلاع بیشتر باید به کتابهائی که بتفصیل در این باره
قلمفرسائی کده اند مراجعه نمائید.[9]

و
انگیزه بازگشت مهاجران نیز چنانچه برخی احتمال داده اند آن بود که پس از هجرت آنها
بحبشه و اسلام حمزه بن عبدالمطلب و عمربن خطاب و دیگران که در همان ماهها اتفاق
افتاد مشرکان قریش بفکر افتادند که این شکنجه و آزارها که سودی نداشت بلکه اثر
معکوس پیدا کرد و خوب است اگرچه موقت هم شده دست از شکنجه و آزار مسلمین بردارند و
راه دیگری را برای جلوگیری از گسترش اسلام در پیش گیرند، و بهمین منظور مدتی دست
از آزار مسلمانها کشیدند و این خبر بگوش مهاجران رسید و خیال کردند تصمیم آنها عوض
شده و یا تحولی ایجاد گردیده…

و
از طرفی برای نجاشی پادشاه حبشه نیز اتفاق ناگواری افتاد و جمعی از مردم کشورش
برضد او قیام کردند[10]
و مسلمانان مهاجر که مورد حمایت او بودند بفکر افتادند بهتر است در این موقعیت از
حبشه خارج شوند تا از ناحیه آنها مشکلی برای نجاشی پیش نیاید، و این دو جهت سبب
شده که آنها تصمیم به بازگشت گرفتند. بشرحی که قبل از این گذشت…

ادامه
دارد

 



[1] – و برخی سبب این خبر را نیز داستان غرانیق ذکر کرده اند که ما در
بخش آینده بطلان آن داستان را برای شما بتفصیل ذکر خواهیم کرد.

/

نیکوکاران و بنیانگذاران خیر

 

شرح دعای
ابوحمزه ثمالی

قسمت سیزدهم

نیکوکاران و
بنیانگذاران خیر

آیت الله
ایزدی نجف آبادی

«اللهم اغفر
للؤمنین و المؤمنات الأحیاء منهم و الأموات و تابع بیننا و بینهم بالخیرات اللهم
اغفر لحیّنا و میّتنا و شاهدنا و غائبنا، ذکرنا و انثانا، صغیرنا و کبیرنا، حرّنا
و مملوکنا».

پروردگارا!
مردان و زنان مؤمن را بیامرز چه زنده و چه مرده، با انجام خیرات بین ما و بین آنها
پیروی برقرار نما، خدایا! زنده و مرده ما را و حاضر و غایب ما مرد و زن و کوچک و
بزرگ ما، آزاد و برده ما را بیامرز.

در این جمله
از دعا که طلب آمرزش و مغفرت برای تمام اقشار مؤمنین است، دو نکته ظریف نظر می
رسد:

1-نظر باینکه
از نظر توحید، همه بندگان خداوند، زشت و زیبا، عرب و عجم، مرد و زن و برده و آزاده
بر یکدیگر امتیازی بجز امتیاز تقوی و عمل صالح ندارند و این مطلب، اصل اساسی حقوق
بشر است و سزاوار است که بنده خدا هم در بهترنی حالات که حالت دعا و عرض حاجت
بدرگاه خداوند است، همه را در نظر بگیرد.

بنیانگذاران
خیر

2-نکته دیگر
اینکه در این چند جمله از دعا که طلب مغفرت برای همه اقضار است، در ضمن، طلب توفیق
برای انجام خیرات نیز هست اما باینصورت «تابع بیننا و بینهم بالخیرات» -در انجام
خیرات بین ما و آنها پیروی برقرار فرما. و این خود نکته ظریفی دارد و آن ایت است
که بنده موفق بکار خیر در عین اینکه کار خیر را از این جهت که کار خیر است انجام
می دهد –که شاید اخلاص در نیت را بتوان به همین معنی گرفت- علاوه بر این در نظر
داشته باشد که کار خیرش ادامه راه بنیانگذاران خیرات و به تعبیر دیگر ادامه راه
انقلاب ایمانی باشد.

بسیار فرق
است بین کسیکه کار نیک انجام می دهد فقط بداعیه خیر و بین کسیکه علاوه بر این
انگیزه این را هم داشته باشد که مانند پیشوایان و رهبران جامعه از انبیاء و اولیاء
و یاران آنها که با کوششهای خستگی ناپذیرشان بجامعه، فرهنگ و بینش صحیحث دارند و
آنها را در راه خیرات بحرکت در آوردند، بنیانگذار خیر باشد که بقول مولای رومی:

رنجها بسیار
بردند انبیاء          تا که در گردش فتاد
این آسیا

خوب است ما
هم زحمت آنها را بثمر و بنای آنها را به اتمام برسانیم، که این داعیه اضافی هم
قدردانی از نعمت بنیانگذاران خیر و هم ادامه دادن ره آنها است.

شاید این
نکته در آیه 10 سوره حشر منظور باشد که خداوند بعد از آنکه در آیات قبل از مهاجرین
(یعنی از مسلمانان مکه برای حفظ دینشان بمدینه هجرت کردند) و از انصار (یعنی
مسلمانان مدینه که پیغمبر اکرم و مهاجرین را به خانه های خود جا دادند و به همیاری
یکدیگر رنجها را تحمل کردند و اسلام را پیش بردند) می فرماید: «والذین جاؤا من
بعدهم یقولون ربنا اغفرلنا و لا خواننا الذین سقونا بالایمان…»- و کسانیکه بعد
از اینها (مهاجرین و انصار اول) آمدند می گویند پروردگار ما را و کسانیکه بر ایمان
بر ما پیشی گرفتند بیامرز.

این آیه این
مطلب را می رساند که گروه بعد که می آیند و بنای خیری که مهاجرین و انصار گذاشته
اند پیروی کرده و بعنوان اینکه گذشتگان بر ما سبقت داشته اند خود را مدیون آنها می
دانند و از این جهت برای آنها طلب آمرزش می کنند.

باز از طرف
دیگر باید گفت که فرق است بین کسی که خیر را فقط بانگیزه خیر انجام می دهد و بین
کسی که علاو بر انگیزه، بنیانگذاری خیر و اجراء سنت حسنه دارد که: «من سنّ سنّه
حسنه فله اجرها و اجر من عمل بها»- کسی که راه پسندیده پیش پای مردم گذارد پاداش
اجر آن را و اجر هر که به آن عمل کرد دارد.

در آیه 100
از سوره توبه می فرمای: «والسابقون الاولون من المهاجرین و الانصار والذین اتبعوهم
باحسان رضی الله عنهم و رضوا عنه…»- پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار و آنهائی
که پیروی از آنها به نیکی کردند خداوند از آنها راضی و آنها از خداوند راضی هستند
اشاره به بنیانگذاران و ادامه دهندگان راه انقلاب ایمانی شده

«کذب
العادلون بالله و ضلوا ضلالا بعیدا و خسروا خسراناً مبینا»- دروغ گفتند (و چه گنان
غلطی بخود راه دادند) آناناکه برای خداوند عدل و همانند گرفتند و چه سخت گمراه شده
و چه زیان آشکاری بخود خریدند.

دروغترین
دروغها

از آنجائی که
واقعیت و حقیقت خاصه ذات خداوند است و او است حقی که هیچگونه بطلانی به او راه
ندارد و سراسر پدیده های جهان هستی باندازه ارتباط  به واقعیت و حقیقت آن ذات یگانه از واقعیت و
حقیقت سهم دارند. چنانچه در سوره لقمان آیه 31 می فرماید: «ذلک بان الله هوالحق و
ان ما یدعون من دونه الباطل»-این (یعنی نظاماتیکه در آیات قبل آمده) بدین سبب است
که خدای یکتا حق مطلق و آنچه بجز او بخدائی می خوانند، همه پوچ و باطل است.

از رسول اکرم
نقل شده که درباره شعر لبید شاعر که می گوید: «الا کل شیء ما خلا الله باطل»- آگاه
باشید که هر چیز غیر خداوند باطل است فرموده: «اصدق شعر قالته العرب»- راست ترین و
درست ترین شعری است که عرب سروده است.

بنابراین
باید گفت که دروغی دروغتر و اعتقاد باطل و جهلی عمیق تر نیست از این گفته و این
اعتقاد که خداوند را عدلی و همتائی هست «کذب العادلون بالله».

دشوارترین و
آشکارترین گمراهی ها

و همچنین
باید گفت که گرائیدن به غیر خدا و شرک به او (چه شرک جلی و آشکار باشد و چه پنهان
به تمام مراتب آن) گمراهی است که در عین اینکه گمراهی بودن آن آشکار است گمراه است
که از هر گمراهی انسان را از مقصد دور و برگشتن از ان دشوارتر است. تمام افراد و
جوامع بشری و انسانها که در استفاده از مواهب طبیعی و بهره بردای از موجودات عالم
ماده چه مؤمن و چه کافر، با دانش و بینشی که از جهان دارند از آنچه در دسترش آنها
است بهره برداری می کنند، در این رهگذر بسیار می شود که دچار اشتباه شوند مثلا
چیزی را که زیانبار است سودمند بپندارند یا بعکس، سودمند را زیان آور ببینند. به
مقصدی مسافرت می کنند ولی رو به ترکستان می روند در عوض این که به کعبه بروند،
بالنتیجه از مقصد دورتر شوند.

ولی بحکم
خداوند که در آیه 11 سوره انشقاق می فرماید: «یا ایها الانسان انک کادح الی ربک
کدحا فملاقیه»- ای انسان، تو با تلاش و رنج و زحمت به سوی پروردگارت می روی و
سرانجام او را ملاقات خواهی کرد.

مقصد اصلی
انسان سعادت مطلق و وصول بجوار رحمت حق و ملاقات او است. بنابراین، ضلالت واقعی و
حق گمراهی، گم کردن این مقصد که رو بغیر خداوند کردن و عدل و همتا برای او گرفتن است
چنانچه در سوره نساء آیه 116 می فرماید: «و من یشرک بالله فقد ضل ضلالا بعیدا»- و
آنکس که بخدا شرک آورد حقا که بسیار گمراه است.

زیان چیست و
زیانکار کیست؟

معنا و مفهوم
زیان و ضرر از معانی و مفاهیم واضحه است و آن این است که انسان سرمایه و امکاناتی
که در اختیار دارد و بسا تلاش و وقت گذرانی هم روی آن کرده، همه را یا بعضی از آن
را از دست بدهد و غالبا  از نظر عرف و
عادت، چون تنها به مال و ثروت که در تجارت یا کشت و صنعت به کار گرفته می شود
سرمایه گفته می شود، از این رو از نظر ساده، خسران و ضرر هم باین گفته می شود که
انسان مثلا بعد از گذشت یکسال همه یا بعضی از آن سرمایه را از دست بدهد.

بلی، حق این
مطلب را باید از قرآن شریف بدست آورد.

خداوند در
سوره والعصر می فرماید: «والعصر الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات
و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر»- به عصر سوگند که انسانها همه در زیانند، مگر
کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دهند و یکدیگر را به حق و استقامت و
شکیبائی توصیه نمایند.

با در نظر
گرفتن این که تنها حیات انسان این زندگی چند روزه دنیا نیست بلکه این حیات مقدمه
حیات بعد از مرگ یعنی علام برزخ و قیامت است، باید گفت که سرمایه انسان، وجود خود
او و سرمایه درونی از جمله قوه فکر و نعمتهائی همچون نعمت سلامت، فرصتهائی است
برای قدم برداشتن در راه ایمان و توحید و بالنتیجه رسیدن به همان مقامی که به لقاء
الله تعبیر شده است.

بنابراین اگر
آدمی به شرک گرائید حقیقتا پشت به مقصد کرده و نه تنها سرمایه های خدا داد را از
کف داده بلکه هرچه بیشتر در هاویه شقاوت سقوط کرده است. و چه خسرانی بالاتر و چه
زیانی بدتر از این، چنانچه در جمله مورد نظر از دعا، امام معصوم عرض می کند: «و
خسروا خسرانا مبینا».

در بیانی این
زیان و خسران خداوند در آیه 31 سوره حج می فرماید: «و من یشرک بالله فکانما خر من
السماء فتخطفه الطیر او تهوی به الریح فی مکان سحیق»- هر کس شریکی برای خدا قرار
داد، گوئی از آسمان سقوط کرده که پرندگان (وسط هوا) او را بربایند یا تندباد او را
به دره عمیقی پرتاب کند.

و نیز در آیه
20 سوره احقاف می فرماید: «و یوم یعرض الذین کفروا علی النار اذهبتم طیباتکم فی
حیاتکم الدنیا واستمتعتم بها فالیوم تجرون عذاب الهون بما کنتم تستکبرون فی الأرض
بغیر الحق و بما کنتم تفسقون»- آن روز که کافران را بر آتش عرضه می کنند (به آنها
گفته می شود) از طیبات و لذائذ زندگی دنیای خود بهره گرفتند اما در امروز عذاب ذلت
بار بخاطر استکباری که در زمین بناحق کردید و بخاطر گناهانی که انجام می دادید
جزای شما خواهد بود.

راستی چه
زیانی بالاتر از این خواهد بود که انسانی که بحکم: «و علم آدم الاسماء کلها» می
تواند مظهر اسماء و صفات حق شود و انسانی که بحکم آیه 4 در سوره والتین که می
فرماید: «لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم»- ما انسان را در بهترین شکل و نظام
آفریدیدم که مفهومش این است که خداوند انسان را از هر نظر چه از نظر روحی و چه از
نظر عقلی و چه از نظر جسمی، هرگونه استعدادی را در وجود او قرار داده که آماده
پیمودن قوس صعود کمال باشد، متأسفانه در اثر فرورفتن در لذات جسمانی و حیوانی به
پست ترین مراحل حتی پست تر از حیوانات سقوط کند که در آیه 5 می فرماید: «ثم رددناه
اسفل سافلین»- پس از آن او را به پست ترین پستها فرود آوردیم. شاعر می گوید:

گوهر خود را
هویدا کن کمال این است و بس              

خویش را در خویش پیدا کن، کمال این است و بس

ای خلیفه
زاده بی معرفت

                چون پدر تعلیم اسما کن، کمال این
است و بس

هر دو عالم
در وجودت یک معما کرده اند

                ای پسر حل معما کن، کمال این است
و بس

باز هم جمله
دعا را تکرار باید کرد: «کذب العادلون بالله و ضلوا ضلالا بعیدا و خسروا خسرانا
مبینا».

ادامه دارد

 

/

مصاحبه با: نخست وزير محبوب آقاي مهندس مير حسين موسوي

مصاحبه با:
نخست وزير محبوب آقاي مهندس مير حسين موسوي

پيرامون:

*گسيختن رشته
هاي وابستگي

*در صدد نرخ
تورم و کنترل قيمت کالاهاي اساسي

*مصرف زدگي و
ارتباط ناسالم فرهنگي

*استقامت در
زمينه هاي اقتصادي

*رشد کشاورزي
و رشد صنعتي

*ضرورت
مراقبت همگاني

*مقاومت در
جنگ

*رهائي از
بيگانان

*ساده زيستن

بسم الله
الرحمن الرحيم – با تشکر از جناب مستطاب آقاي مهندس موسوي نخست وزير محبوب جمهوري
اسلامي ايران که در آستانه گرفتن رأي اعتماد مجددا از مجلس شوراي اسلامي و در اوج
مشاغل و مسئوليتهاي سنگين، پذيرفتند که وقت گرانبهايشان را در اختيار پاسدار اسلام
و امت پاسدار اسلام قرار بدهند، سؤالاتي را مطرح مي کنيم و اولينه سؤال به اين
صورت مطرح مي شود:

*با توجه به
اينکه در جنگ تحميلي ما معتقد هستيم که کل جهان استکبار نه فقط صدام بصورت رو در
رو و با تمام نيرو عليه جمهوري اسلامي بپا خاسته اند و محتمل است که اين جنگ براي
سالهاي متمادي طول بکشد و طبعا از اين جنگ و در اين شرايط ما مي توانيم بهره
برداري زيادي را براي حل بسياري از معضلات و مشکلات اساسي جامه بکنيم و از طرفي
تهيه و تدارک لازم را در جهت ادامه اين جنگ دراز مدت داشته باشيم؛ چه پيشنهادات و
چه طرحهايي در سيستم اداري و حکومتي نظام جمهوري اسلامي در نظر داريد و چه
انتظاراتي در اين رابطه از امت پاسدار اسلام و انقلابي و مسلمان ايران داريد؟

*بسم الله
الرحمن الرحيم- با تشکر از اين فرصتي که برادران عزيز پاسدار اسلام در اختيار بنده
گذاشتند و با توجه به خواننده هاي برگزيده و خاصي که اين مجله دارد و در حقيقت
پاسداران اسلام هستند، سعي مي کنم جوابهايم را بدهم، گرچه در خطوط اصلي همان چيزي
است که معمولا در موضع گيريهاي کلي دولت و مسائلي که مطرح مي کند هست. کلا از آغاز
جنگ، تصورها نسبت به ختم جنگ دجار فراز و نشيب هاي زيادي بوده. ما وقتي به اول جنگ
مي نگريم و آن کلام پرمعناي حضرت امام را مي بينيم که فرمود: اگر اين جنگ 20 سال
هم طول بکشد ما ايستاده ايم» به نظر مي آيد که ايشان، در آن مقطع احساس مي کنند
ممکن است دشمنان اين جنگ را طول بدهند و بحالت فرسايش سعي کنند روحيه ما را تضعيف
کنند، منابع ملي ما را به انتها برسانند، صبر و حوصله مردم را از بين ببرند و با
تحميل يک جنگ رواني شديد ما را وادار به تسليم بکنند و براي همين از اول يک خطي را
ترسيم مي کنند در مورد طول زمان جنگ به اين معنا که جنگ هر چقدر طول بکشد با تمام
مشکلات و عوارضي که ممکن است داشته باشد، ما خواهيم ايستاد. خود اين کلام هم بر مي
گردد به يک اصل مهم تريو آن اين است که ما اين جنگ را نخواستيم و اين جنگ برما
تحميل شده، اين جنگ براي از بين بردن اصول انقلاب اسلامي ما و تمام اهداف و
آرمانهايي است که ما بخاطر آن انقلاب کرديم و ما بدون اين اهداف و آرمانها چيزي از
دنيا نمي خواهيم ودنبال چيزي نيستيم و بدون اينها نه تاريخ ملت ما مي تواند داراي
معنايي باشد و نه مبارزه ما و نه تمام تلاشهاي ما. فرض کنيد که ما فعاليتهاي
اقتصادي خيلي خوبي هم انجام داديم، امکانات رفاهي هم تهيه کرديم ولي در مقابلکي
کشور برده اي باشيم از نظر فرهنگي و يا يک نوکري باشيم از نظر سياسي براي قدرتهاي
ديگر و رسالت خودمان را در قبال امت بزرگ اسلامي از ياد ببريم!! آيا چنين رفاهي
ارزش دارد؟! مردم بخاطر اين انقلاب نکردند. همانطور که بارها رهبر انقلاب فرمودند.
بلکه بخاطر اسلام، انقلاب شده و براي همين اگر قرار باشد ارزشهاي اسلامي ما که تحت
عنوان شعار «استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي» خلاصه مي شود به خطر بيفتند ما ما
حاضريم هر چقدر اين جنگ طول بکشد و هر عوارضي که داشته باشد آن را قبول کنيم و
بايستيم و مقاومت نمائيم.

متأسفانه اين
طرز فکر – به اعتقاد من- واقعا پذيرفته نشده يعني چنين حالتي وجود داشته و چه بسا
ما دچار خوشبيني شديم وقتي که فتح و پيروزي در جنگ نصب ما گرديد و فکر کرديم
استکبار جهاني خيلي راحت از اين مسئله خواهد گذشت ولي گذشت زمان قاعدتاً تا الآن
بايد به ما ياد داده باشد که اگر ما در اين جنگ بايستيم و با همان روحيه اي که
حضرت امام مي گويند درست است که نهايتا به پيروزي ما انشاء الله به اتمام خواهد
رسيد ولي در عين حال براي اين که ما پيروز نشويم همه قدرتهاي جهان، از جمله آمريکا
تمام تلاش خودش را به کار خواهد گرفت؛ ما اگر اين مسئله را قبول بکنيم و مقاومتمان
را ادامه بدهيم، تحمل بسياري از سختيها و مشقتها آسانتر خواهد شد، برنامه ريزي ما
هم در آينده دقيق تر خواهد شد و ما مي رويم به سمت ترسيم الگويي از اقتصاد اداره
کشور که منطبق بر يک مقاومت طولاني است. بنده اعتقاد دارم که اگر ما به اين سمت
قوي برويم، فتح و پيروزي هم زودتر به سراغ ما خواهد آمد چرا که دشمنان اگر احساس
بکنند که ملت خودش را براي هر نوع عواقبي، آماده کرده، طبيعي است آنموقع است که
مأيوس مي شوند و آنموقع است که فشارهايشان به حداقل مي رسد.

چاره اي جز
مقاومت نيست

بنده هميشه
ملاحظه کده ام: وقتي که ما با قدرت در جهان صحبت مي کنيم، نقطه ضعفي نشان نمي دهيم
و از نظر اعلام مواضع خودمان مواضع محکمي در دنيا داريم که کاملا مشخص باشد براي
جهان که ما محکم و قرض خواهيم ايستاد، به همان اندازه فشار بر ما کمتر مي شود. در
سياستهاي خارجي و روابط بين الملل واقعا قانون جنگل حکمفرسات. اينطور نيست که شما
يک مقدار کوتاه بياييد طرف مقابلتان کوتاه بيايد و با شما يک کمي عقب بنشينيد او
هم بيايد متوقف بشود در يک نقطه اي، بعد بگويد اينها انسانيت کردند و خوبي کردند
ما هم خوب است که الان ساکت بشويم!! نه، شما اگر عقب نشيني کنيد، آنقدر شما را تحت
فشار قرار مي دهند که دم ديوار له مي کنند و حتي آن ها حاضر نيستند که نامي از
انقلاب اسلامي در تاريخ باقي بماند اگر قدرتشان برسد. ولذا چاره اي جز مقاومت نيست
در مقابل نيروهايي که به ما هجوم آوردند. پيروزيهاي انقلاب اسلام هم درست به همين
طريق يعني وقتي که چنين طرز تفکري حاکم بوده به دست آمده. اگر دقت بکنيم روش حضرت
امام براي سقوط رژيم شاه همين بود که ايشان سازش نمي کرد و تا انتهاي مسئله را مي
خواند. امام محکم ايستاد و به هيچ کمتر از سقوط شاه و تأسيس نظام جمهوي اسلامي
رضاي نشد و بهمين دليل هم ما پيروز شديم. اگر ايشان يک ذره در اين زمينه کوتاهي مي
کرد ما به هيچ شکل نمي توانستيم 22بهمن داشته باشيم و اصلا تأسيس جمهوري اسلامي را
حتي در عالم خيال نمي توانستيم بنمائيم! در رابطه با جنگ هم ضروري است که اين روحيه
را داشته باشيم. البته من نمي خواهم بگويم که اين روحيه نيست ولي اگر اين ورحيه در
جاهايي دچار خدشه بشود، درست ما در همان جاها ضربه مي خوريم، الآن مخصوصا در اين
مقطع که ما يک مقدار فراز و نشيب در جنگ داشتيم لازم است که بيشتر از هميشه به اين
مسئله بپردازيم و ما بايد برگرديم به اين موضوع که از نظر موقعيت سياسي،
جغرافيائي، از نظر منابع ملي، از نظر آتيه کشور و از نظر برخوردار بودند از يک
نيروي انساني وسيع اگر به آن مسئله ايمان و اسلام هم اضافه بشود يقينا ما در دراز
مدت پيروزيم به شرط اينکه قصد اين کار را داشته باشيم که اگر جنگ بطول هم بيانجامد
مقاومت بکنيم . برعکسش هم هميطور است؛ اين فراز و نشيبهاي جنگ بخوبي نشان مي دهد
که اگر ما هر چند کم اسير توهم بشويم که مثلا دردسر جنگ زياد شده و بهرت است
مقداري کوتاه بيائيم و نظاير اينها، اين تصور ما را به آنجا خواهد رساند که درست
از همين نقطه دشمنان ما استفاده بکنند و اگر مقاومت ملت ما بسياري از آن خواب و
خيالهاي آنها را از کله شان بدر کرده که بيايند ادعاهايي در سرزمين ما و انقلاب ما
داشته باشند باز هم آن خواب و خيالها در ذهن آنها بيدار خواهد شد.

پس ما چاره
اي جز اين نداريم که اين شعار را در ذهنمان بيدار کنيم، که اگر دشمن اين جنگ را
ادامه بدهد ما بايد آنقدر بايستيم که دشمن را ضربه بزنيم و با مقاومت خودمان، او
را مستأصل بکنيم و بطور کامل نابود بکنيم و سرکوبش بنمائيم و به پيروزي دست بياييم
و در چنين حالتي است که انقلاب اسلامي حالت جهاني خودش را حفظ خواهد کرد و از نظر
ملي هم در داخل کشور مستقر خواهد بود.

استقامت در
زمينه اقتصادي

اين طرز تفکر
طبيعتا يک نوع استقامتهائي را مي خواهد يعني قبول سختيها، قبول يک الگوهاي
خاصي،قبول يک شيوه عمل خاص را بيرون از خودش مي طلبد که در زمينه اقتصادي به نظر
مي آيد وقتي که ما به اين طرز تفکر برگشتيم، بايد تلاش بکنيم که در سحطح جامعه
انتظارات خودمان را از رفاهي که بحق دنبال آن هستيم. من جنبه ناحق را نمي گويم.
بايدکاهش بدهيم. بنده در مصاحبه ها دائم به شعب ابيطالب اشاره مي کنم به آن الگوي
اوليه اي که مسلمانان در مکه و حتي در مدينه داشتند اشاره مي کنم و حقيقتش اين است
که آن موقع مسماني که از مدينه حرکت مي کرد و مي آمد به طرف آن سلسله مستکبر
ساسانيان، يا مي رفت به طرف قيصرهاي روم و يا خرما دو تا مجاهد مي توانستند 24ساعت
را بگذرانند و آن راههاي دشوار را طي بکنند و وارد رزم بشوند و پيروز هم برگردند،
اين نشان مي دهد که انتظارشان از جامعه اي که ايجاد کرده بودند. از نظر مادي- خيلي
پائين بوده و همين پائين بودن رفاه بعدي اقتصادي مالي را هم به دنبال خودش مي
آورد.

درجامعه مام
متأسفانه اين حالت هست که مقتضياتي که اين جنگ به ما تحميل ميکند ما به آن توجه
نمي کنيم و مي خواهيم همه چيزمان بر جاي خودش باشد و بهترين مصرف و بهترين امکانات
را داشته باشيم و گاهي مي بينيم در حالي که ما از نظر گردش کار در داخل کشور
امکاناتمان در مقايسه با بيشتر کشورهاي جهان سوم بهتر است با ملاحظه شرايط جنگي؛
باز هم گفته مي شود که فلان چيز را نداريم! قيمت فلان چيز بالاست! ما مي گوئيم به
اين کشورهاي اطراف هم يک نگاهي بکنيد که جنگ ندارند، نرخ تورم در ترکيه الان
70درصد است، نرخ تورم در آمريکاي لاتين سه رقمي است، روز بروز قيمت کالان بالا مي
رود و يک فقر وحشتناکي حاکم است بر جامعه شان و جامعه بشدت طبقاتي است، ممکن است
5درصد 6درصد 10درصد جامعه در يک رفاه عجيب و غريبي غوطه ور باشند و بقيه جامعه
آلونک نشين و زاغه نشين و ما زندگي مان اينطوري نيست ولي عليرغم اينها دائم مي
بينيم مي گويند فلان چيز کم هست مي گويند يک صفي در اينجا و آنجا تشکيل مي شود
بلافاصله تبديل بهيک چيز عمده اي مي شود اين همان چيزي است که به مردم رسانده
بشوند که در عين حال که در مقايسه با کشورهاي مختلفي که در جهان هستند و جنگي
برآنها حاکم نيست و سيستم هاي پولي جهان از آنها حمايت مي کنند و رسانه هاي گروهي
جهان عليه آن ها برنامه اي ندارند، وضعمان نسبت به آنها به مراتب. به اعتقاد من
بهتر است ولي بهرحال ما حتي نسبت به اين بهتر بودن نبايد افتخار بکنيم يعني اگر ما
بخواهيم بجنگيم، مجبوريم که در تمام زندگي مان يک صرفه جويي را بپذيريم و  يک نوع خلاصه کردن براي زندگي مان داشته باشيم.
اين کشورهايي که جنگ کردند نه از اسلام و نه از ايمان ملت ما برخوردار بودند
ملاحظه مي کنيم که گاهي تمام خوراکشان در 24ساعت مثلا چند تا سيب زمين بوده ويا
مثلا امکانات ابتدايي زندگي بوده و حتي در ترکيبات جامعه خودشان به حدي اينها پيش
مي روند براي اين که اوضاع را بچرخانند و خودشان را قادر بکنند که در مقابل هجوم
دشمنان مقاومت بکنند که در انگلستان کوچکترني کارگاههايي که حتي کي دو نري که
کالاي متروک توليد مي کرده  مي رود زير
پوشش دولت قرار مي گيرد در حالي که انگلستان مهد سرمايه داري هم هست که از آنجا به
آمريکا مي رود به جاهاي ديگر مادرش انگلستان هست که آنجا به آمريکا مي رود به
جاهاي ديگر مي رود ولي به اين ترتيب زندگي مردم تنظيم مي شود براي اينکه آنها
مقاومت بکنند؛ ما هم مجبور هستيم به اين الگو برگردي، اگر برگرديم آنوقت يک تحول
در جنگ را شاهد خواهيم بود.

گسيختن رشته
هاي وابستگي

نکته ديگر که
در سؤال  جنابعالي هم مطرح بود، خود اين
جنگ فرصتي را در اختيارمان مي گذارد که سريعا به سمت گسيختن رشته هاي وابستگي پيش
برويم. بنده اين را بارها گفتم يعني لمس مي کنم و اين چيزي است که اصلا جنبه نظري
براي بنده ندارد، بسياري از اين رشته هاي وابستگي بدون اين جنگ، بدون سختيها، بدون
مشقات در داخل کشور قابل گسيخته شدن نبود. الآن ما اگر مي توانيم يکسال يا کمتر از
7ميليارد دلار درآمد ارزي نفتي، کشور را اداره بکنيم و جنگ را ادراه بکنيم و دو
ميليون مهاجر افغاني را اداره بکنيم – که نشان دهنده عظمت ملت ما و عظمت انقلاب هم
است. نشان دهنده اين است که در اين کشور زير اين فشارها بسياري از اين رشته هاي
وابستگي گسيخته شده و در يک عرصه مرگ و حيات،‌ملت ما حيات را انتخاب کرده و تسليم
نشده و سر خم نکرده و مشکلاتش را حل کرده. گفتم اين سختي ها باعث شده ما در صنعت
خودمان، در نوآوريهاي خودمان، در دانشگاههاي خودمان، در جاهاي مختلف متوجب بشويم
نقاط آسيب پذير در يک عرصه رقابتي که واقعا مسئله مرگ و حيات است دارد حدف مي شود
يعني فرض بکنيم ما يک صنعتي داريم صد درصد وابسته، اين صنعت به خودي خود الآن قدرت
ادامه حيات ندارد و حذف مي شود، صنعتني که خودش را با وضعيتي جديد منطبق مي کند که
بمنابع ملي بر مي گردد، به نيروي انساني، متخصص داخلي بر مي گردد، به کارشناسهاي
داخلي براي محل مکلاتش بر مي گردد و نو آوري دارد، قدرت حيات پيدا مي کند استوار
هم مي شود مثل پلاد باصطلاح خيلي قرص و آبديده مي شود که در آينده سرمايه هاي
ماست. اين چيزي است که خوشبختانه الآن خوب از آن استفاده مي شود با الآن بين
دستگاههاي اجرايي و دانشگاهها اربتاط قوي برقرار شده که قبل ا انقلاب اصلا سابقه
نداشته و اوايل انقلاب هم سابقه نداشت ولي سختي ها باعث شده که براي نوآوري و
استفاده از نيروي خلافه دانشگاههاي خودمان دستگاههاي اجرايي بر گردند راه حل
بطلبند براي اين سختي ها و راه حل هم پيدا مي شود و اين همان چيزي است که ما آنها
ا براي ملت عزيزمان به عنوان برکات جنگ نام مي بريم البته مسئله ساختن سلاح و
خمپاره و گلوله ها و موشک و حتي هواپيما و اينها يک مقدار روشن هست و بعضي
قسمتهايش هم که سري است و گفته نشده در زمينه هاي صنعتي هنوز خيلي روشن نيست ما
بيشتر از اين بايد تبليغ بکنيم که نشان بدهيم که اين سختيها چه گرايشهاي اميد
برانگيزي را در داخل کشور ما ايجاد کرده که آنها را بايد بيشتر پر و بال بدهيم.

رهائي از
بيگانگان

نکته آخري که
من مي خواهم اضافه بکنم اين است که ما همين لحظه هم اگر چنگمان به اتمام برسد
بخاطر اين سختي که تحمل کرديم و تحمل سختي هم با خم کردن سر نبوده بلکه با قامت
افراشته و با مبارزه و مقاومت بوده و با اين حالت بوده که فهميديم کجا سرمايه
گذاري کنيم و کجا سرمايه گذاري نکنيم به نظر مي ادي که بدون جنگ ما ممکن بود که يک
زندگي مرفهي براي مدت محدودي داشته باشيم ولي اين رشته هاي نامرئي وابستگي که ما
در طول جنگ آنها را کشف کرديم و دانه دانه اش را از هم گسيختيم، اگر وجود مي داشت
در جامعه ما پس از هفت، هشت سال از انقلاب، ما را کاملا در کام غرب فرو مي برد و
باز هم پاز مدتي چشم باز مي کرديم و مي ديديم که نام اسلام را داريم و شايد مثلا
حکومت اسلامي را داريم ولي عملا در چنگال شرکتهاي چند مليتي اسيريم و در داخل کشور
کاري را صورت نداديم، متخصصينمان رشد نکردند همه چشم شان را  به پايتختهاي اروپا و آمريکائي دارند مي دوزند
و اما امروز با وجود شرايط شديد جنگي و فشارهايي که بر ما وارد شده تمام آنها را
دور ساختيم و الان مي دانيم که پا بکجا مي گذاريم و مديريت کشور مي داند که از اين
فرصتهاي بدست آمده چگونه استفاده بکند به نفع اهداف انقلاب اسلاي ان شاء الله.

اين نکته اي
که شاره فرموديد در مورد ميزان تورم و نرخ تورم در جمهوري اسلامي که خيلي اندک است
نسبت به جاهاي ديگر، گاهي مخصوصا در اين شرايط اخير که بعضي از اجناس چند صد در صد
نرخ تورم داشته با توجه به آن نرخ پائين که شما فرموديد چطور قابل توجيه هست؟

درصد نرخ
تورم

ما الان در
رابطه با کالاهي خودمان يک تقسيم بندي داريم، بطور مثال در سبد هزينه خانواده ما
نان اهميت خيلي بالايي دارد يعني ده درصد هزينه خوراکي قشرهاي مستضعف ما را ممکن
است نان تشکيل بدهد، در کشور ديگري ممکن است اين مثلا به 15 درصد برسد، در يک کشور
ديگر ممکن است 5درصد برسد، ممکن است در کشورهاي اروپائي و آمريکايي که مصرف
پروتئين خيلي بالاست اين رقم بسيار اندکي را تشکيل بدهد در سبد هزينه خوراکي مردم.
ما مي گوئيم وقتي که شما نرخ نان را کنترل مي کنيد نرخ درصد از مصارف عامه مردم را
مخصوصا مردم مستضعف را کنترل مي کنيد يا شما دارو را نگاه بکنيد، دارو در کشور ما
از اول انقلاب با طرح انقلابي ژنريک که جا دارد بنده هم يادي از پايه گذاردن اين
طرح بکنم و هم يادي از شهيد بزرگوار رجايي که در زمان ايشان شروع شد و با قدرت
ادامه پيدا کرد. اين باعث شده که ما،‌در نرخ داروها افزايش نداشته باشيم، دارو يک
سهم قابل ملاحظه اي را در مصارف خانواده هاي ما دارد. البته ممکن است گفته شود که
فلان دارو کم اس، آن مسئله ديگري اس؛ ما کمبود داريم ولي قيمت دارو را ثابت نگه
داشتيم و در اينجا شما افزايشي را نمي بينيد، در صورتيکه در کشورهايي که من نام
بردم تمام اينها چه نخر نان باشد يا نرخ دارو و يا نرخ برنج و شکر باشد، همان
چيزهايي که در کشور ما با سهميه بندي داده مي شود،‌اينها دائما با قيمت بازار آزاد
بالا مي رود. براي همين وقتي مي گوئيم که تورم 70درصد در ترکيه يعني تخم مرغشان،
شکرشان، نانشان و گوشتشان و … بطور ميانگين دارد بالا مي رود.

در کشور ما
سياستهايي که در پيش گرفته شده عملا اگر دقت بکنيم در رابطه با کالاهاي اساسي،
کالاهايي که دولت رويش دست گذاشته مثل شکر، نان و دارو که دقيقا مراقبت مي شود و
بعضي کالاهي ديگر ما تلاش کرديم که قيمت اينها را يا ثابت نگه داريم يا اگر
تغييراتي در ان هست، يک تغييرات جزئي است. اين يک سياس است. و اما غير از کالاهاي
اساسي يک مقدار کالاهاي حساس ديگر داريم که الآن تعزيزات حکومتي آنها را زير پوشش
دارد فرضا الآن ما نسبت به ساير کشورها،ميوه سهم قابل ملاحظه اي را در ان سبد
هزينه خانوارها به خودش اختصاص مي دهد، اين مقدار سياستهايي که به کار گرفته مي
شود نه اينکه جلوي تورم را صد رد صد بگيرد ولي ان را کنترل مي کند. ما اگر مقايسه
بکنيم تورمي که الآن در جامعه ما هست با کشورهاي ديگر براساس سهمي که هر کالا در
مصرف سرانه مردم دارد، خواهيم ديد که ما نرخ 
تورم پائين تري از يبسياري از کشورهاي اطرافمان داريم. بله، شما مي بيندي
که مثلا پيکان گران شده براي اين است که ما توليد پيکان نداريم و حزو کالاهاي زير
پوشش طرح تعزيرات هم نيست بخاطر اين که طرح تعزيرات اصولا معطوف، به اين قضيه نيست
که همه چيز را زير پوشش خودش قرار بدهد زيرا دولت قوانين لازم را براي اين برخورد
در اختيار ندارد که من اين را اشاره اي خواهم کرد، منتها ما کالاهايي را که براي
مردم بسيار مهم هستنند انتخاب کرديم و آنرا کنترل کرديم. در ميانگين محاسبه تورم،
اين نرخ را به ما مي دهد که فرضا کالاهاي خوراکي مردم افزايش شتاب تورم بر آنها
سال گذشته 12درصد بوده، کالاهايي که زير پوشش نبوده بطور ميانگين حدود 30درصد
بوده، اين البته براي ما قابل قبول نيست ما سال 64 که وضعيت ارزيمان بهتر بود،
فشار کمتري را تحمل مي کرديم حتي با سياستهايي که پيش گرفتيم، دولت توانست نرخ
تورم را زير 5درصد کنترل بکند که اصلا شکايتها نسبت به قيمتها در جامعه ما بکل از
بين رفته بود و نرخي که داشتيم قابل مقايسه با کشورهاي بزرگ است که اقتصاد نيرومند
دارند از نظر کنترل نرخ تورم ولي در سالهاي جديد که روي فشارهاي مختلف براي ما پيش
آمده، اين سياستهايي که پيش گرفته شده، باعث شده که ما اين نرخها را کنترل بکنيم
منتهي مردم نبايد مقايسه بکنند يک دفعه مي روند مثلا يک ماشين گوشت خوردکني با
يخچال يا هر چيز ديگري مي خواهند بخرند، قيمت آن 5 برابر شد يا ده برابر شده يا صد
برابر شده، ما بايد ببينيم که سهم آن يخچال در مصرف سرانه ملي ما و در سبد هزينه
خانواده هاي ما مخصوصا قشرهاي متوسط و پائين چقدر است و چقدر مي تواند اين منحني تورم
را بالا بکشد، به اين ترتيب است که مي خواهيم بگوئيم: نرخ تورم تا اندازه اي کنترل
شده منتهي آيا اين رقم اصولا قابل قبول هست يا نه خودمان هم قبول نمي کنيم يعني
وقتي شما افزايش حقوق براي کارمندانتان، کارگرانتان نداريم، درآمدها ثابت هست،
همين افزايش هم به مردم زندگي سختي را تحميل مي کند، سفره شان رنگش کمتر است،
مصرفشان کمتر اس، لباس کمتري مي توانند بخرند. پارچه کمتري مي توانند بخرند، از
امکانات رفاهي کمتري مي توانند استفاده کنند، قدرت خريد کمتري دارند، تمام اينها
فشارهايي را وارد مي آورد که هيچکداممطلوب دولت نيست ولي ما مي خواهيم بگوئيم: در
مقايسه با ساير کشورهايي که حتي جنگ در آنها نيست، در اين زمينه ها نسبتا اوضاع
قابل کنترل است و اگر بخواهيم که مقاومت بکنيم. که اصل است براي ما اين مقاومت.
بايد خودمان را حاضر کنيم براي تحمل اين سختي ها و چاره اي نداريم.

کنترل قيمت
کالاهاي اساسي

دولت الان يا
بايد بجنگند يا بايد برود پيکان بخرد! دولت يا بايد بخواهد از اصول انقلاب اسلاي
دفاع بکند و يا يخچال را زياد بکند! دولت سر دو راهي هايي که قرار مي گيرد از اين
نوع است، پس اگر براي وجبه المله شدن و رضايت آني مردم کسب کردن باشد، شايد انتخاب
اين راه بهتر باشد که ما يک دفعه هزينه اي که آنجا مي کنيم بيائيم آن را قطع
بکنيم، سازش بکنيم يک دفعه در جامعه برنج زياد مي شود، کالا زياد مي شود، شکر زياد
مي شود، همه چيز زياد مي شود و يخچال هم بخاطر اين که مواد اوليه و قطعات زيادتر
وارد مي کنيم، زيادتر مي شود و کارخانه ها قدرت توليدي بالايي دارند، مديريت قوي
هم داريم چندين برابر قبل از انقلاب ما مي توانيم پيکان و رنو و ساير چيزها توليد
بکنيم، خوب اينها وقتي زياد شد قيمتهايش نيز پائين مي آيد يک رضايت کوتاه مدتي
براي مردم ما ايجاد مي شود ولي نهايتش چيست؟ نهايتش اين است که ما از آرمانهامان
دست برداشتيم! از اين فرصت تاريخي که شايد بعد از ظهور اسلام براي اولين بار است
که براي کشور ما پائين آمده براي اين که عزت خودمان را باز بياييم و هويت اسلامي
خودمان را باز بيابيم، آنها را فدا بکنيم و به اين امکانات برسيم، دولت آنوقت آن
راه را انتخاب مي کند مي گويد بگذاريد کمي اين سختي ها را تحمل بکنيم حتي يک مقدار
فشار به دولت تحميل بشود ولي ما جنگ را داشته باشيم، حافظت از اصول را داشته باشيم
اگرچه رفاه را پائين بياوريم.

الان در
زمينه هاي مختلف بنده مي توان اين را به مردم توضيح بدهم يک مثال ديگر مي زنم و
اين بحث را تمام مي کنم: در مورد شکر، مردم ما الآن مي دانند که بازار آزادش حدود
صد يا صد و ده تومان است ولي ما قيمت شکر را ثابت نگه داشتيم يعني بطور سرانه به
مردم داده مي شود و تمامي مسئولني هم از آن استفاده مي کنند. ما هميشه در خانه
ديديدم که شکر به اين اندازه کافي است و حتي گاهي زياد هم پيش مي آيد، بعضي
خانواده ها را من مي دانم که زيادتر مصرف مي کنند و کم مي آورند و در بين خانواده
ها يک عادت ايجاد شده اين به آن شکر مي دهد 
آن به اين قند مي دهد و نظاير اينها و يک چنين مراوداتي هست و شما حجم عظيم
شکر را که دولت الآن دارد توزيع ميکند اگر دقت بکنيد دست خود مصرف کننده مي رسد
قيمتش ثابت است. ما ده شاهي هم به آن اضافه نکرديم. هر موقع بحث شد شوراي اقتصاد
ما براي اينکه هزينه هاي دولت کم بشود و ما بيائيم دو ريال، سه ريال و يا 5 ريال
به اين اضافه کنيم، ما مقاومت کرديم و گفتيم اين را ثابت نگه داريم. در مقابل يک
دفعه يک ميليون و دويست هزار تن مصرف شکري که ما داريم که شايد حدود چهارصد هزار
تن آن وارداتي است، حدود هشتصد هزار تنش به دست مصرف کننده با قيمت ثابت مي رسد
تازه بقيه هم با قيمت بيست و پنج تومان به صنف صنعتي نسبتا به قيمت ثابتي مي رسد،
يک مقدار هم متوجه بازار آزادي مي شود از کانالهاي فاسدي که بايد برخورد کرد با
آن. در مجموع ما مي خواهيم بگوئيم اين قلم شکر را که سهم قابل توجهي در هزينه هاي
مصرفي مردم دارد، توانستيم کنترل بکنيم. اين مي توانست اينطور باشد که ما رها
بکنيم مثل بقيه کشورهاي ديگري که اشاره کردم، برود روي پنجاه تومان، شصت تومان، صد
تومان، آنموقع محسوس مي شد که چقدر در زندگي خانوار مي تواند سهم داشته باشد. مردم
ما عادت کردند که چاي بخورند، عشاير ما روستاهاي ما، خودمان و قند و شکري که الآن
قيمت خيلي کمي براي آن مي پردازيم آنموقع شايد ده برابر بايستي پول مي پرداختيم و
آنگاه محسوس مي شد که تورم واقعا معنايش چيست؟ در رابطه با کالاهاي اساسي ما مي
گوئيم اين سياستها تا اندازه زيادي موفق بوده موفقيت را نسبي مي گيريم و به معناي
اين نمي گيريم که مردم هيچ نوع فشاري را تحمل نمي کنند، اين فشارها را ما کاملا
لمس مي کنيم.

سؤال دوم که
بي ارتباط با مسئله اول نيست در مورد پديده مصرف گرائي متأسفانه در رژيم گذشته با
اوج خود رسيد و بعد از انقلاب نيز همان روند ادامه يافت و در بعضي زمينه ها شدت
بيشتري هم پيدا کرد با توجه به اين که اين پديده منفي و زشت اصولا با آرمانهاي
انقلاب و با شرايط وي‍ژه جنگي تضاد و ناهماهنگي دارد و چنانچه اين روند مصرف گرائي
متناسب با افزايش توليد نباشد بلکه احيانا نسبت معکوس داشته باشد و جمعيت هم به
سرعت رو به ازدياد باشد و آنطور که محاسبه شده تا پانزده سال ديگر به بيش از صد
ميليون نفر برسيم يک چنين وضعيتي براي جامعه ما که مي خواهد مستقل باشد و از
وابستگي ها رها شود، فاجعه آفرين است.

به نظر مي
رسد چنانچه يک حرکت و تحول همه جانبه و مسبوق به کار فرهنگي و برنامه ريزي دقيق و
گسترده ايجاد کنيم – که البته پرچمدار اين کار بايد دولت جمهوري باشد- نقطه عطف
بسيار اساسي براي تثبيت و تحقق نظام اسلامي بوجود خواهد آمد و مردم نيز که اين همه
خون و جان براي اين انقلاب داده اند يقيناً خواسار چنين حرکت بزرگي هستند.  آيا دولت خدمتگزار و جنابعالي نظرتان چيست و چه
برنامه هائي را در اين زمينه تدارک ديده ايد؟

مصرف زدگي

اين سئوال
شما يک نکته اي در درونش دارد که من آن را  توضیح بدهم. بعد از انقلاب ما از نظر توزیع مواد
مصرفی مورد نیاز مردم به سمت عدالت پیش رفتیم که من آنرا مصرف گرائی نمی گویم.
مصرف زدگی نمی گویم. با همان صحبت جنابعالی موافق هستم بطور مثال ر روستاهای ما
مصرف صابون و وسایل بهداشتی در قبل از انقلاب در حداقل ممکن خودش بود و جزو
افتخارات نظام جمهوری اسلامی است که این پودرهای شوینده و صابون و امثال اینها را
بطور گسترده ای وارد الگوی مصرف همه جانبه کرده است خوب این اثراتش روی بهداشت
مردم، رشد مردم و جلوگیری از امراض و ضعفهای گوناگونی که متوجه نسلهای ملت ما می
شود می تواند مورد توجه قرار بگیرد، لذا ما این را جزو محسنات می شماریم یا از نظر
مقدار موادی که کالری لازم را در هر انسان ایجاد می کند برای کار و فعالیت، ما فکر
می کنیم که توزیع این مسئله بعد از انقلاب، شیوه عادلانه تری داشته و در رابطه با
همین از طریق مسئله کوپن بندی و کنترل قیمت کالاهای اسای و توزیعی که در سراسر
کشور بطور هماهنگ بطور نسبی صورت می گیرد ما می گوئیم که این سهم خوبی داشته که
عملا قشر متوسط و ضعیف شهری با قشرهای روستایی نزدیک بهم از چیزهایی استفاده می
کنند که ما دیگر آنها را مصرف گرائی نمی دانیم بلکه لازمه یک نسل پرقوت و پرقدرت
است بطور نسبی.

البته ما در
مقایسه کشورهای پیشرفته که تولیدشان بالا است در این زمینه خیلی عقب هستیم ولی
بطور نسبی این را خوب توزیع کردیم. اگر در گذشته عده ای بودند که خوب می خوردند و
خوب می پوشیدند در جامعه ما، طبق آمارها و اطلاعاتی که ما داریم، بعد از انقلاب به
سمت یک روش عادلانه ای پیش رفته است منتهی آن چیزی که حضرتعالی اشاره کردید، آن
مصرف زدگی در جامعه ما متأسفانه کاملا ریشه کن نشده است.

اول انقلاب
بخطار این که این مسئله قبل از هر چیز دیگر جنبه ارزشی دارد با آن برخورد سختی شده
و ما یک چهره پاک و سالمی را در جامعه خودمان مشاهده می کردیم فرضا در این شرایط
سوار شدن در یک ماشین بزرگ نه تنها فاجعه می آفرید بلکه یک چیز غیر ارزشی هم بود
یا داشتن خانه های بزرگی که خارج از مثلا نیازهای عادی و طبیعی انسان است، چیز
خوبی به نظر نمی آمد. برای همین افراد میل داشتند که طوری بنمایانند خودشان را در
جامعه که زندگی قشرهای مستضعف یا حداکثر متوسط را دارند خود این مسئله بطور طبیعی
اثری گذاشت در پوشش مردم و رفتار مصرفی مردم و این حالت مصرف زدگی را به شدت کاهش
می داد. متأسفانه این جنبه های ارزشی را یک مقدار در وضعیت فعلی که داریم باید
بگوئیم افول کرده نه اینکه از بین رفته باشد بلکه قابل احیا و قابل گسترش است. ولی
در قشرهای مرفهان متدسفانه این مسئله وجود دارد که به اعتقاد من قبل از ایکه
الگویی را دولت مطرح بکند از نظر ارزشی باید به آنها تاخت، و من فکرذ می کنم این
مسئله ضمن اینکه مربوط به دولت هست مربوط به روحانیت عزیز ما، مساجد ما، رادیو
تلویزیون ما و دانشگاههای ما هست و باید ما این را در سطح جامعه جا بیاندازیم.

ارتباط
ناسالم فرهنگی

مسئله دوم،
مراودات ما به کشورهای خارجی به اعتقاد من بیش از اندازه بوده. در سال گذشته ما
حدود یک میلیون و دویست هزار مسافرت داشتیم که حدود ششصد هزار نفر مسافر خارج از
کشور داشتیم که اکثریت آنها به کشورهای اروپائی می روند غیر از آنجا ما یک مقدار
سوریه داریم یک مقدار حج داریم که ما فکر نمی کنیم از آنجا میکربی همراه آورده
بشود برعکس آنجاها مردم می روند معنویاتی پیدا می کنند، زیارتی می کنند و به
خودشان بر می گردند ولی در مسافرت به اروپا اینها با خودشان که می روند کلی از این
میکروب فرهنگی غربی را با خودشان می آورند که یک نوع اراده ملی برای کنترل این
قضیه باید بوجود بیاید و دولت در این زمینه بطور تنها کار نمی کند. سر همین قضیه
ای که باصطلاح قرار شده بلیط هواپیمائی به دلار گرفته شود البته به خاطر مسائل
مالی بود که ما داشتیم و دلیل داشتیم چون قبل از آن خیلی از کالاها بود که بصورت
دلاری فروخته می شد که کار دستی نبود ولی حرف نبود اما این مسئله خیلی غوغا کرد.
به اعتقاد من غوغای اصلی بر می گشت به این مسئله که محدود می کرد این نوع مسافرتها
را و محدود می کرد ورود این نوع میکروب را به داخل کشور و محدودیتی برای این
ارتباط ناسالم فرهنگی بوجود می آورد ما چکار داریم که افرادمان بلند شوند بروند تو
فرانکفورت بگردند و مثلا آنجا تفریح بکنند چرا به یک کشور مثلا آسیایی نروند به
کشور آفریقایی نروند چرا به یک زیارتی نروند با حالت یک صفای درونی برگردند چرا
باید گردشگاههای ما و یا محلهای خرید ما این نوع کشورها باد. خوب اینها نشان می
دهد که در کشور ما یک نوع جهش همگانی که بخشی از آن برمی گردد به دولت، باید وجود
داشته باشد برای این که ما این حالت را از بین ببریم که نمونه اش گفتم که سر همین
بلیط های هواپیما بود که متأسفانه من دیدم جراید همه علیه این مطلب تبلیغ کردند نه
اینکه با نیت بد ولی پشت سرشان می دیدم که این آژانسهای فروش بلیط ها چه برنامه
هایی اجرا می کردند! بنده دو سه مرتبه رفتم به صورت ناشناس به فرودگاه سرزدم
افرادی که از خارج می آیند شما بروید مثلا توی این صفها ببینید که یک خانیم آمده 5
دست از این جینهای عجیب غریب و لباسهای عجیب و غریب وسایل مصرفی عجیب غریب می بینی
تک تک اینها حامی پیامی هستند برای ما. هیچ کالای صنعتی و مصرفی طراحی شده ای نیست
که یک پیام فرهنگی نداشته باشد.

این مسئله
واضحی است کسانی که در زمینه های صنعتی کار می کنند طراحی کار می کنند رشته های
هنری کار می کنند می دانند حتی شکل یک فنجان حاوی یک پیام فرهنگی می تواند باشد
خوب ما دروازه را باز گذاشتیم در حالی که خودمان منادی پیامهای انقلاب اسلامی و
ارزشهای انقلاب اسلامی هستیم این بلند گوها را هم به سمت گوشهای خودمان، نسل جوان
خودمان بچه های خودمان باز گذاشتیم.

مظاهری که ما
حساسیتمان را بآن از دست دادیم اینجور نیست که ما چون حساسیتما را از دست دادیم
اثر نمی گذارد، یک بچه 14-15 ساله است یک پسر بچه است یک دختر بچه است بزرگ می شود
و می رود در خیابانها و این لباسها این چیزهای مصرفی را می بیند و در کنار دیدن آن
بطور مستقیم پیام آنرا دریافت می کند و ناخودآگاه به این مسئله کشده می شود و می
بیند که در او مقاومتی در مقابل ارزشهای اسلامی در می آید.

ما باید توجه
داشته باشیم که ما مثل یک آب باریک نیرومندی هستیم که خلاف یک حرکت رودخانه عظیم
داریم حرکت می کنیم یعنی یک جریان عظیمی در دنیا هست و به یک سمتی می رودف ما یک
موجی ایجاد کرده ایم که درست برخلاف آن حرکت عموم داریم حرکت می کنیم. یک ذره
مراقب نباشیم در گردابی که ایجاد ی شود تمام ملت ما می تواند غرق شود. بنده آن
چیزی که احساس خطر می کنم این است که بخاطر آن روحیه آزادی که هست که می گویند
باید مردم را یک کمی آزاد گذاشت. باید راحت گذاشت، ارتباطات را باید بیشتر بکنیم
خدای نکرده بخاطر عدم دقت به این مسائل، یک موقع چشممان را باز می کنیم که یک
نسلی، در مقابلمان است که خیلی غریب هست نسبت به آن ارزشهایی که ما در سال
60،61،62 با قدرت در این کشور می افکندیم.

ضرورت مراقبت
همگانی

این مسئله
فقط مربوط به دولت نیست من فکر می کنم یک نوع مراقبت و حساسیت همگانی می خواهد.
بنده دیده ام که افرادی که فرضا می روند حج یک مقدار از این کالاها می آورند البته
آنجا یک مقدار از انتخاب شده تر است. وقتی که گفته می شود فلان کالا نباشد
بلافاصله می گویند خوب جاجی است! رفته و زحمت کشیده بگذارید حالا یک کمی خوشحال
باشد و فلان چیز را بیاورد. دقت نمی شود که حتی در فرم یک دانه چیز ساده و مذهبی،
کلی پیام فرهنگی دارد. بنده این را به عنوان یک متخصص می گویم چون بنده رشته
معماری خوانده ام و تاریخ هنر را مدتی درس می داده ام و می دانم که مجموع اینها
است که فرهنگ یک کشور را تحت تأثیر خودش قرار می دهد و متأسفانه ما دروازه ها را
باز گذاشته ایم در این قضیه. برای همین مخالفت با مسئله مصرف گرائی فقط بر عهده
دولت نیست، دولت البته مراقبتهای خودش را باید داشته باشد. در جامعه ما کلا باید
به این خطر توجه بشود و از نظری هم باید باز بشود.

بنده دیده ام
که بحثهای فقهی خیلی خوبی داریم و بحثهای اسلامی خیلی خوبی داریم منتهی در زمینه
مسائل مصرفی و آثار فرهنگی این موضوع من تا حالا یک مقاله جالب توجهی که ریشه ای
این قضیه را باز کرده باشد ندیده ام در صورتی که در خود غرب که الآن دچار مصرف
زدگی عمیقی هست تحت عنوان «مس مدیا» می بینیم که شاید در سال صدها کتاب منتشر می
شود و هزاران مقاله هشدار دهنده برای خودشان بوجود می آید که این نوع زندگی مصرفی،
بشر را به جایی نمی رساند. در حالی که ما معیار داریم، مبنا داریم برای نقد این
نوع روشهای زندگی و این نوع مصرف زدگی منتها می بینیم در جامعه خودمان متأسفانه
بحث و گفتگوئی نیست.

در مورد بعضی
از موارد که ذکر فرمودید می شود گفت موضوعاً از مسئله مصرف گرائی خارج است. نکته
ای که جای سؤال دارد این است که علاوه بر نکاتی که تذکر فرمودید ما می بینیم زندگی
مردم نسبت به بیست سال گذشته مصرفی تر شده. لباس، خوراک و سفره ساختمان و وسیله
نقلیه و… در گذشته ساده تر بود. مثلا از باب نمونه مصرف برنج در گذشته به این
صورت روزانه مطرح نبود و حالا ما باید پول نفت را که باید صرفا برای سرمایه
گذاریهای ثابت و ماندگار هزینه کنیم با آن اتوبان و راه آهن و سد و کارخانجات مادر
بسازیم سالی صدها میلیون دلار بابت خرید برنج از خارج پرداخت می کنمی و آنرا تبدیل
به فضولات می نمائیم و نمونه دیگر نان است که علیرغم آنکه حتی برخی از استانهای
ایران زمینه آنرا دارد که نان کل ایران را تأمین کند ما الآن داریم سالی میلیونها
تن گندم وارد می کنیم که ما فکر می کنمی برخلاف برنج که ما برای رسیدن به خودکفائی
نیاز به مقداری قناعت اجتماعی داریم. در مورد نان قناعت هم لازم نیست بلکه کافی
است که اصراف و تبذیر نکنیم. چرا که در اثر بدی پخت در نانوائیها و سوخته ویا خمیر
بودن و همچنین تبذیرهائی که در بیمارستانها، رستورانها، پادگانها، مهمانیها و…
می شود مجموعا در حدود ثلث آن دور ریخته می شود یا حداکثر به مصرف خوراک حیوانات
می رسد و کافی است که مثل گذشته نان، خوب پخته شود و خوب مصرف شود تا ما نیاز به چند
میلیون تن واردات گندم در ازاء پول نفت نداشته باشیم. حال با این وضعیت که هر روز
به مصرف کننده های ما  و مهاجرین به شهرها
افزوده و از تولید کننده ها کاسته می شود و برخلاف روش و منش اسلام که مؤمن و
جامعه اسلامی را پرکار و کم هزینه می داند و می خواهد «المومن قلیل المؤونه و کثیر
المعونه» این جو در جامعه ما رشد پیدا کرده که بیشتر افراد می خواهند تا آنجا که
بتوانند از امکانات بهره گیری کنند و تا آنجا که بتوانند از کار و تولید و زحمت
کشیدن در راه آن شانه خالی کنند، این یک فاجعه است.

اگر مردم ما
از این وضعیت تلخ و عمق این فاجعه آگاه شوند یقینا وضع دیگری خواهیم داشت و دولت
در این رابطه وظیفه سنگینی را بر دوش دارد. این فاجعه بزرگی است که که ما آب و
زمین و نیروی انسانی داریم ولی در هر سال حدود سه میلیون تن گندم از خارج وارد می
کنیم، آن هم با ارز و دلاری که از زیر موشکها و ناوگانهای استکبار باید از تنگه
هرمز نفت بیرون برود و به جایش دلار بیاید. با این پول گندم وارد کنیم و بعد هم یا
در نانوائیها بسوزد و یا به گاو بدهیم. اگر قرار باشد به گاو بدهند که این همه دور
زدن نمی خواهد.

بهر حال دولت
خدمتگزار در این زمینه چه در جهت توجیهی و فرهنگی و چه در برنامه ریزی و اجرا چه
قدمهائی را برداشته است؟

زندگی ساده

قبل دارم،
یعنی نقض نمی کنم. ممکن است که دولت در این زمینه کارهای بیشتری انجام دهد و باید
این برنامه ریزی را بکند، منتها ما دقت بکنیم آن موضوع قدیم را شما ترسیم می کنید
در حقیقت بر می گردد به قبل از سال 1353 یعنی قبل از افزایش قیمت نفت بعد از جنگ
بین اعراب و اسرائیل که درآمد نفت را بالا برد و هزینه های کشور افزایش پیدا کرد و
بدنبال آن سیل واردات به کشورمان روانه شد و یک موضوع مصرف جدیدی را در کشورمان
مطرح کرد که آن قناعت اسلامی را از بین برد. سفرهای مردم را دگرگون کرد و یک
اقتصاد وابسته ای را هم ایجاد کرد اقتصاد کشور ما بیشتر رشته های وابستگی اش به
بعد از سال 1353 آغاز شد. سرمایه گذاریهائی شد که حاصلی جز همین وابستگی نداشت.

منتها این را
هم ما دقت داشته باشم که برای برگشت به آن زندگی ساده در کنار محدودیتهای برنامه
هایی که دولت دارد خود احیای ارزشهای اسلامی اهمیت فوق العاده دارد. در همین مسئله
قناعت اسلامی که ما در روایات و احادیث بطور گسترده با آن روبرو هستیم امروز کاملا
مشخص است که مسئله قناعت جز اینکه. در نفسانیت فرد اثر می گذارد و از او یک انسان
دیگری می سازد. اثرات اجتماعی و اقتصادی گسترده ای را هم دارد و مثلا همین احترام
به نانی که در خانواده های ما در قدیم از روی یک انگیزه مذهبی صورت می گرفته قبل
از آنکه از یک نیاز اقتصادی باشد یعنی اگر دقت کنید حتی خانواده هایی هم که دستشان
به دهانشان می رسید یک احترامی می گذاشتند که کناره های نان را کنار نریزند، مراقب
باشند زیر پا نرود و نظایر اینها، این بر می گردد به یک اعتقاد مذهبی که ما فکر می
کنیم باید از این سرمایه عظیم در شرایط جدید و برای دگرگون کردن الگوی مصرف در
جامعه مان استفاده بکنیم تا شرایطی را پیش بیارویم که این ریخت و پاشها نباشد.

ما همین چیزی
را که شما در مورد گندم اشاره کردید، اگر همین را رعایت بکنیم که مردم نان را دور
نریزند و گوشه هایش را هم بخورند و نان هم خوب پخته شود. به قول شما- و این را هم
می شود جداگانه مطرح کرد، کلی از واردات گندم ما کمتر خواهد شد و ما ریعتر می
توانیم به سمت خودکفائی برویم. ما می خواهیم بگوئیم بخشی از آن بر می گردد به سطح
دولت و بخشی اش بر می گردد به سطح جامعه و احیای آن ارزشهای اسلامی که می تواند در
این الگوی مصرف مؤثر باشد.

در مورد
اینکه ما کمتر می رویم به سمت تولدی آن یک سؤال جداگانه است که می شود بحث مفصلی
کرد که چه دارد اتفاق می افتد؟

چون مسائل ما
مرتبط و زنجیر وار است طبعا مثل نان که مورد اشاره قرا گرفت که اگر صرفه جویی بشود
چه قوائدی دارد ما می گوئیم اگر مردم اسراف و تبذیر نکنند گامی در خودکفائی ایجاد
می کنیم و در مورد برنج اگر مقداری قناعت بشود یا 50% مثلا سیب زمینی را جایگزینش
بکنیم، با پول اینها ما توان بسیار زیادی را پیدا می کنیم برای برنامه ریزی در
تولید و حداقل در کشاورزی که از طرفی وقتی که ما زمینه های تولید را فراهم نکنیم و
بالا نبریم، طبعاً مسئله مصرف و مهاجرت روستائیان پیش می آید.

این جهت هم
لازم به توضیح و توجیه برای جامعه است.

رشد کشاورزی

-الان در
رابطه با دامن زدن به عرصه تولید که ما تولیدمان بالا برود. ما این را دو سه قسمت
می کنیم بخشی از آن بر می گردد به تولیدات کشاورزی و این ارتباط دارد به امکانات
کشور؛ البته می شد بهتر کار کرد ولی در مجموع با توجه به این افزایش جمعیت در حدود
4/3% که بالاترین رقم در سطح جهان هست با شرایط جنگی که واقعا مدت مدیدی است که
استانهای جنگی ما را خارج از رده کرد برای کارهای کشاورزی وسیع و یا افزایش جمعیت غیر
مولد افاغنه در داخل کشور ما که کار به اصطلاح تحمیلی بر اقتصاد ملی ما بوده، باز
علیرغم تمام اینها حتی در شرایطی که ما در تولید ناخالص ملی در همه بخشها با هم
حالت منفی داشته ایم مخصوصا در سالهای اخیر، کشاروزی ما حالت رشد داشته است. برای
همین است که افزایضش قابل توجهی در واردات کالاهای کشورزی نمی بینیم. همین مقداری
که افزایش پیدا نمی کند نشان می دهد که متناسب با افزایش جمعیت در کشور ما رشد
معتنابهی را داشته ایم. البته متناسب با عظمت انقلاب نیست ولی در عین حلا قابل
توجه است و ما مصرف واردات گندم بچز سالهایی که با زندگی کم است و یا مشکلات طبیعی
شدید پیش می آید و در حقیقت بیا ثابت مانده و یا حتی کمتر هم شده. چون من دقیقا در
آمار هستم.ک در سال 60 تا حال، نشان می دهد که ما یک روند افزایش داشته ایم یک
موقعی هم بحث بود که اگر ما می توانستیم گندم آبی را به 5/2تن در هکتار برسانیم با
همین زمین هایی که در اختیار داریم و آب نسبتا کمی که در اختیار داریم، در مقایسه
با سایر کشورها و دیم را به یک تن در هکتار برسانیم ما خودکفا از نظر گندم هستیم و
پاسخ نیازهای مردممان را بدهیم.

رشد صنعتی

در زمینه
صنعتی حقیقت این است که ما در سالهای 62،61،60 برنامه ریزیهای خوبی برای سرمایه
گذاری داشتیم. اولا آن توهم که دولت می خواهد جلوی سرمایه گذاریها را بگیرد و جلوی
مشارکت مردم را بگیرد و نظایر آنها، دولت ثابت کرد که این نیست و چندین هزار
موافقت اصولی صادر کردیم، موافقت های اصولی که می توانست به استقلال اقتصادی ما
کمک بکند و وابستگی ما را به ارزهای نفتی کمتر بکند و در راستای همان استقلال
اقتصادی باشد، هم صنایع سنگین موافقتهای اصولی دادند و هم وزارت صنایع دادند و
تمام دستگاههای ما بطور فعالی در این زمینه کار کردند منتهی ما اگر بخواهیم جهتی
در این زمینه داشته باشیم مجبور هستیم بازار ارزهای نفتی برای سرماهی گذاریهایمان
استفاده بکنیم. برای همین موقعی که از سال 64 به بعد به علت افتی که در قیمت نفت
هست و مسئولیتی که در صدور نفت داریم، می بینیم که قدرتی را پیدا نمی کنیم که
سرمایه گذاریهائی داشته باشیم چه زیر بنایی در صنایع، و چه موافقتهای اصولی که
برای مردم بدهیم، برای اینکه تولدی را بالا ببریم.

من برای
اطلاع شما می خواهم این را مطرح بکنم که 35-36 کارخانه فقط بانک صنعت و معدن داشت
که با چند صد میلیون دلار سرمایه گذاری همان سال اولش حدود 600-700 میلیون دلار
صرفه جویی ارزی می توانستند برای کشور بوجود بیاورند. فقط در رابطه با بانک صنعت و
معدن. بعد ما می آئیم بخش خصوصی هم همینطور و بخش دولتی هم همینطور. ما در رابطه
با طرح مبارکه – اگر به نتیجه برسد- 900 میلیون دلار در سال صرفه جویی ارزی خواهیم
داشت. تمام این طرحها از وقتی که ما دچار محدودیت می شویم در زمینه درآمدهای نفتی
و از طرف دیگر هزینه جنگ را باید بپردازیم، کالای اساسی را هم نمی توانیم قطع
بکنیم و مصارفی است مثل دارو و و… که از یک حدی نمی تواند پائین تر بیاید عملا
یک نوع رکودی را شاهد خواهیم بود در زمینه رفتن به سمت تولید یعنی دولت روحیه اش
را دارد و مقدماتی را ایجاد کرده و امنیت را برای سرمایه گذاری های لازم ایجاد
کرده. یعنی شما کسی را که می خواهید در زمینه صنعت سرمایه گذاری کند امروز شاکی
بخواهد یافت که ممکن است من امروز سرمایه گذاری کنم و دولت ممکن است فراد بیاید
بگیرد!!. این جوی که اول انقلاب را ایجاد شده بود قویا دولت با آن مقابله کرد،
البته ضد انقلاب را کنار زد و آنهایی که وابسته بودند و آن مصادره ها انجام شد و
غیر از آن تمام این مدت بطور ثابتی در سیاستهای پولی، مالی، اعتباری و همچنین
تبلیغی، دولت به سمتی رفته که این اطمینان را ایجاد بکند که شما بیایید این
کارخانه را بزنید، عملا دولت با تمام قدرت از شما دفاع خواهد کرد. برای همین شما
از صنعتگران ما و از سرمایه گذاریهای تولیدی ما شکایتی سر این مسئله نخواهید شنید
که دولت امنیت لازم را برای این کار ایجاد نکرده. ولی این شکایت را خواهید شنید که
من آمده ام موافقت اصولی را گرفته ام و کارخانه ام را هم زده ام، الآن می خواهم
ماشین آلات را وارد کنمی ولی دولت به من ارز نمی دهد! این بر می گردد به همان
مشکلی که اشاره کردم.

از طرف دیگر
دولت در سال 60که چرخ اقتصادی تولیدی ما سرعت بیشتری پیدا کرده بود و ما بهره ور
از منابع ارزی بیشتری برای چرخاندن صنعنت کشور بودیم، کاملا برای ما مشخص شد که
اگر این چرخ کمی سریعتر بچرخد ما کمبود نیروی انسانی متخصص خواهیم داشت و می تواند
ما را سخت بزمین بزند. بعد از آن تلاش وسیعی برای افزایش جذب نیروهای انسانی به
دانشگاهها پیش گرفته شد که ییک از دلایل اصلی اش بر می گردد به همان احساسی که آن
موقع بود و تحلیلی که آن موقع بود که الآن اگر دقت کرده باشید، تعداد دانشجویی که
در دانشگاههایمان پذیرفته می شود، رقم بسیار بالایی را تشکیل می دهد. من می خواهم
بگویم، آمادگی برای سرمایه گذاری از نظر روحیه ای و برنامه ریزی حق انتخاب تک تک
کارخانه هاست. بنده می خواهم بگویم آن شرایط سخت و فشار باعث شده آنقدر دقیق بشوند
که در دستگاههای اجرایی ما هیچ نوع ابهامی وجود ندارد حتی اظهار نظر برای یک
کارگاه پنج نفره.

کمبود در
زمینه ماشین آلات صنعتی

ما هیچ نوع
مشکلی الآن در این زمینه نداریم و مشکل اساسی باز می گردد به همان کمبود منابع
ارزی که بتوانیم در زمینه ماشین آلات سرمایه گذاری کنیم. البته من این را هم اضافه
کنم که این کمبود باعث نشده  صد درصد متوقف
بشویم. الآن موافقتهای اصولی در کشور به این سمت سوق پیدا کرده که کسانی که با
اتکاء به منابع ملی می خواهند سرمایه گذاری کنند یعنی نیاز ارزی ندارند ویا سرمایه
گذاریهایی را پیش بینی می کنند یا پیشنهاد می کنند که می شود با تمام توان در داخل
کشور ساخت و این توان ممکن است کارخانه های ماشین سازی خودمان باشد، تا برسد به
استفاده از منابع طبیعی خودمان، دولت در این زمینه موافقتهایی اصولی را می دهد و
حمایتهای لازم را می کند. از طریق تبصره 3 که در قانون بود چه هست حتی از نظر
اعتباری به آنها کمک می کند که وامهائی را حتی بتوانند بگیرند ولی با این وصف برای
یک جهش، جهت اینکه تولید ناخالص مالی ما بالا برود و در نتیجه بطور طبیعی زمینه
تورم پائین بیاید، احتیاج به فرصت بیشتر و امکانات ارزی بیشتری داریم که متأسفانه
الآن آن را در دسترس نداریم. ولی آمادگی این را داریم که هر لحظه این مسئله حاصل
بشود با بستری که آماده شده واقعا جهش داشته باشیم.

الآن کشور از
نظر ابتکارات و از نظر روحیه و از نظر مدیریت این آمادگی را دارد که با کسب یک
مقدار منابع لازم جهتی را در کوتاه مدت داشته باشد.

مثال دیگری
برای شما بزنم و این بحث را تمام کنم: ما الآن در حال رسیدن به یک ظرفیتی در حدود
7میلیون تن فولاد در سال در این کشور هستیم، در حالی که الآن ظرفیتی که تولید می
کنیم یک میلیون و دویست هزار تن است. یعنی فاصله را می تواند برای شما نشان بدهد
در این که به 7میلیون برسیم مقداری امکانات ارزی نیاز داریم که فرضا اگر کاری را که
الآن انجام می دهند و ممکن است تا سه چهار سال دیگر به نتیجه برسد، اگر امکانات
داشته باشیم می توانیم ما این را در عرض 2 سال به بهره وری برسانیم و می شود حدس
زد که چه شکوفائی رادر اقتصاد کشور اینجاد کنیم. یا در زمینه فرآورده های پتروشیمی
ما بالقوه که تبدیل بالفعل می تواند در کوتاه مدتی بشود، با تزریق ارز و سرمایه
گذاریهای عظیم و یک مقدار امنیت بیشتری از جهت جنگی، حدود پنج میلیون تن می توانیم
تولید داشته باشیم و متأسفانه نمی توانیم خیلی بطور سریع به سمتش برویم با مشکلاتی
که الآن داریم. این رقهما، رقمهای سرنوشت ساز تعیین کننده ای هستند. برای اینکه
اهمیت این رقمها احساس بشود، در رابطه با همین پتروشیم و فولاد، ما اگر خیلی بالا
نگیریم و همین ده میلیون تن را در نظر بگیریم شما این رقم را باز مقایسه بکنید با
مجموع واردات ما از بنادر و منابع ورودی. ما مجموع کالایی که در بهترین سالهایی که
وضعیت مان خوب است وارد می کنمی بیشتر آنوقت در زنجیزه تولید مثلا فولادی را که ما
اینجا تولید می کنیم، ورقی که در طرح مبارکه ایجاد خواهد شد، پشت سرش کارخانه
ماشین سازی می آورد، هزار جور صنعت را راه می اندازد و اشتغال وسیعی را ایجاد می
کند.

من می خواهم
بگویم که در کشور ما محتاج به کارشناسات خارجی نیستیم. متخصصین خودمان قدرت این را
پیدا کرده اند که طرح مبارکه را خودشان انجام بدهند، پتروشیمی ها را الآن خودشان
دارند کار می اندازند. خیلی از این کارهای بزرگ را خودشان قدرت راه انزایش را
دارند و در مورد سایر صنایع نیز، احساس می کنیم چنین قدرتی را داریم، طرح و برنامه
اش را هم داریم منتها یک حلقه از مسیر این جهش را کم داریم که باید منتظر فرصت
باشیم. از همین امکانات فعلی هم به تدریج استفاده خواهیم کرد که ان شاء الله این
می تواند تولید ناخالص ملی را بشدت بالا بکشد و این بحثی را که در رابطه با
تعزیزات حکومتی و حکم حکومتی داریم برای محدودیت افزایش قیمتها، در آن شرایط که
تولید بالا رفت، حکم حکومتی دیگر کاربرد چندانی نخواهد داشت.  آن حکم برای همین شرایط خاصی است که تولید نشان
کم است، ریالتان در جامعه بالا است، تقاضایتان هم در جامعه بسیار بالاست و ریشه
تورم را عملا همین قضیه می سازد که تورم، جنبه ریشه ای نمی تواند داشته باشد بلکه
جنبه اضطراری برای بخشهایی از جامعه دارد که جامعه بتواند به مقاومت خودش ادامه
بدهد.

و اما راجع
به کشاورزی، من خیلی خلاصه عرض می کنم: کشاورزی ما الان یک مقدار متأسفانه ارز
خواست. از اینکه ارزی که در مجلس برای کشاورزی مقرر شده 900 میلیون دلار بیشتر
نیست، لذا می بینیم کشاورز دادش بلند است که ما کود نداریم و تقاضای کشاورزیمان
تأمین نمی شود. و این خودش ممکن است منحجر به کاهش درآمدهای کشاورزی یا محصولات
کشاورزی بشود، کشاورزی ما هم یک مقداری امکانات می خواهد و البته با سرمایه
گذاریهایی که در صنایع پتروشیمی شده، در آینده مصرف ارزی کمتر خواهد شد. الان برای
بالا بردن تولیدات کشاورزی ما نیاز به ارز داریم، این یک نکته اش که مورد توجه
است.

و اما این تصور
که ما با بالا بردن امکانات روستا، آهنگ مهاجرت را به شهرها می توانیم صد در صد
متوقف کنیم، این تصور –به نظر من- خیالی است و امکان پذیر نیست این قضیه. روستاهای
ما همیشه مهاجر فرست خواهند بود حتی در بهترین شرایط درآمدی. چرا که امکانات
سرزمینی ما، آبی ما، حدی دارد برای سرمایه گذاری روستاها و بقیه بخشهای روستایی و
افزایش جمعیت به نوعی باید جذب بشوند در بخشهای صنعتی و تولیدی که ما رشد پیدا
کنیم، البته در کنار این قضیه رشد صنایع روستایی الان مطرح است که می دانید جهاد
سازندگی الان جزء برنامه هایش است که سرمایه گذاری کرده و سعی کرده که درآمدهای
روستایی را بالا ببرد و آهنگ مهاجرت را کند بکند. چنین برنامه هایی هست ولی این
تصور که ما کاملا می توانیم این مهاجرت را متوقف بکنیم از نظر واقعیتهای اقتصادی
یک تصور درستی نیست و امکان پذیر نیست مگر اینکه ما راضی بشویم که قشر عظیم
روستایی ما همیشه فقیر و محروم باقی بمانند. آن ضریت امکانات تولیدی که در اختیار
کشاورزی ما هست بی انتها نیست مخصوصا از نظر آب که مسئله مهمی در کشور ما هست و
وقتی شما همان امکانات تولیدی را در اختیار بیشتری قرار می دهید به همان تعداد فقر
را عمومی تر می کنیم در میان روستاهایتان البته در درازمدت و این چیزی است که نظام
نمی پسندد و بطور قهری ما به این سمت خواهیم رفت که ضمن اینکه تغییراتی ایجاد
بکنیم با سد زدن و راههایی که در آمدهای روستایی مان را بالا ببرد، تنظیم قیمتهای
کالاهای کشاورزی به نحوی که روستاهایمان بیشتر بهره مند بشوند بهر حال یک نوع
انتقال نیرویی از روستاها به سمت شهرها خواهد بود.

در مورد صرفه
جوئیها از این نوع که شما اشاره کردید غیر از آن حالت مصرف زدگی که من اشاره کردم
فکر می کنم که دولت این سیاست را داشته. منتها به طور گروهی از طرف برادران مسئولان
دنبال نشده است ما آن موقع که بحث خرید محصولات داخلی را مطرح کردیم و توزیع
عادلانه را مطرح کردیم برای تثبیت قیمتها و همچنین بالا بردن اقلام برنجی که می
تواند تولید بالایی داشته باشند مثل همان طرحهای آمل2 و آمل3 که در هکتار ممکن است
4تن 5تن برنج بدهند، ما حالا برنجهای خیلی با کیفیت بالا داریم که یک تن، یک تن و
نیم بیشتر در سطح هکتار به ما نمی دهند و عملا نمی تواند کشور ما را پاسخگو باشد و
ما آن طرحی که داشتیم برای این بود که عمدا با قیمت گذاری که ما می کنیم و نحوه
توزیعی که داریم دامن بزنیم بر اینکه آن اقلام پرمحصول در کشورمان گسترش پیدا کند
و ما را بی نیاز بکند از کشورهای خارجی منتها عملا بهم زده شده. ما همان موقع که
این طرح اجرا می شد و اجازه اش را ما از حضرت امام گرفته بودیم و قوی هم عمل می
کردیم باز دیدیم که خوب یک برادرانی آمدند دم جاده گیلان ایستادند و باز کردند راه
را برای کامیونها که شما بیائید ببردی برنج را به داخل شهرهای مختلف و آن هدفی را
که دولت داشت آن را از بین بردند و بعضی جاها جو سازی می شد که فلان جا مأمورین
بسیجی تیراندازی کردند و چند نفر که می خواستند مثلا 20کیلو برنج ببرند چند نفر
کشته شدند در صورتی که اصلا هیچ کدام از اینها ریشه نداشت و تا آنجا رسید قضیه که
برادران آمدند و بطور کلی به عنوان سیاست رسمی نظام عنوان کردند که آزادی برنج
بهتر هست در مجلس هم گفته شد، و این طرح بسیار خوب و انقلابی را از دست دولت
گرفتند. ما اعتقاد داشتیم که می تواند در الگوی مصرف دگرگونی ایجاد بکند و تولید
برنج را در داخل کشور بشدت بالا ببرد و ما را بی نیاز از محصولات خارجی بکند و در
عین حال کنترل هم روی قیمتها باشد یعنی در غیر این حالت شما این سیصد چهارصد هزار
تنی که الان وارد می کنیم یا یک کمی بیشتر که وارد می کنیم اگر وارد نکنید برنج
برای جبهه هایتان ندارید. برنج که مردم عادی هم یک کمی دستشان برسد اگر نرسد هم می
روند در صف نان می ایستد یعنی یک رابطه متقابلی دارند. هیچ معلوم نیست که هزینه
کدامیک از اینها بالاتر است از نظر اقتصاد ملی باز باید بنشینیم و صحبت بکنیم. ما
می بینیم که در آن شرایط با آن طرح، قدرت این را داشتیم به جبهه ها پاسخ بدهیم و
به مردم بطور نسبی پاسخ بدهیم.

ان شاء الله
موفق باشید و تشکر می کنیم و امیدواریم که ادامه سؤالات و مباحث موارد برای شماره
آینده باز در خدمتتان باشیم.

 

/

پیام شهید

پيام شهيد

اين وصيت
نامه ها انسان را ميلرزاند و بيدار مي کند

امام خميني

قسمتي از
وصيتنامه شهيد مصطفي طاهريمطلق

ما جز راه حق
و راه خدا در نظر نداريم و جز براي خدا انشاء الله نرفته ايم. حقيقتا جبهه دانشگاه
انسانسازي است. حکم امام امت، حکم امام زمان (عج) و فرمان او فرمان پيمابر خدا،
فرمان خداوند متعال است. بدانيد و بدانند که ما آگاهانه راه حق را شناختيم و
انتخاب کرديم. و خداوند ما را هدايت کرد و او به ما توفيق حضور در جبهه و شهادت در
راهش را عنايت فرمود هميشه بياد خدا باشيد و بر او توکل کنيد و از او کمک بخواهيد،
که اگر چنين کنيد هرگز پشيمان نخواهيد شد و اين را نه من بلکه هر کسي به اندازه
اعتقاد و ايمانش و درک و احساس کرده است اين را بدانيد، هرکجا که بحکم اسلام و
دين، و ايمان قلبي خود عمل کنيد، نه از جهت مادي و نه از جهت معنوي هرگز ضرر نمي
کنيد و سعي کنيد هميشه چنين کنيد که رستگاري و خوشبختي بزرگ در اين است با يکديکر
و با همه مهربان باشيد گذشت، رضا به قضاي خدا و توکل بر خدا را سرلوحه و مهمترين
وسيله پيشرفت در زندگي خود قرار دهيد که تنها ره سعادت در دنيا و آخرت همين است.

قسمتي از
وصيتنامه شهيد مسعود سازگار

پيام به مسئولين

1-منحل
کارتان را عبادتگاه دانسته و خدمت به اين ملت ايثارگر را خيرات براي آخرتتان
بدانيد.

2-با نفستان
پيکار کنيد، نکند مقام شما را بگيرد و از خدمت به اين امت محروم بازمانيد.

3-حب جاه
نداشته باشيد، مبدأ کارتان را خدا قرار دهيد و سپس از هيچ حرکتي هراسي بدل راه
ندهيد.

4-هدفتان
خدمت باشد نه خيانت به امانت، بدانيد خداوند همه جا با شماست و هو معکم اينما
کنتم.

5-گوش به
فرمان امام و آيت الله منتظري باشيد تا در کارها موفق باشيد.

6-با دشمنان
اسلام قاطع و با دوستان اسلام مهربان برخورد کنيد. به اميد موفقيت همه خدمتگزاران
اسلام و مسلمين.

خدايا،
بارالها، سپاس ترا که لطفي در حق من نمودي و بنده حقير را در صف پيکارگران و
جهادگران درگاهت قرار دادي.

خدايا، قسمت
مي دهم به عظمت سرور شهيدان آقا اباعبدالله موقع جان کندن آنحضرت را بربالينم
برسان تا ايشان سرم را بر زانو گرفته و بدين صورت جان کندنم نيکو شود.

خدايا، ترا
قسمت مي دهم به فاطمه زهرا (س) قلبي بمن عطا کن که فقط ترا بخواهد و به
بازماندگانم صبر زهراگونه عطا بفرما.

قسمتي از
وصيتنامه شهيد حسين جوادي حسين آبادي

… ولي به
حال پدر و مادري که فرزند دارند ولي در اين موقعيت به جبهه نمي فرستند چرا که
فرزند امانت خداست در دست پدر و مادر، و اينها در امانت خدا خيانت مي کنند، اي واي
بر تو پدر و مادي که فقط به فکر فرزند خودت هستي و نه به فکر اسلام و انقلابي و نه
به فکر جواب خدائي در قيامت، و از همه اينها غافلي و کمي فکر نمي کني که اصل زندگي
ما آخرت است که جاودانه خواهد بود در آنجا جواب خدا را چه دهم، جواب امام حسين (ع)
شهيد راچه دهم، جواب زينب کبري را چه دهم برادر و پدر و عمو و همه کسانش شهيد
شدند. اي واي بر 1در و مادري که شمغول دنياي تنها شدند و فرزند خودشان را هم به
دنيا مشغول مي دارند، نه جهادي نه همتي نه زکاتي نه نماز جماعتي نه نماز جمعه اي
نه کارخيري، و فکر مي کنند، مسلماني فقط نماز و روزه ماه رمضان است بدانيد به خدا
قسم اين مسلماني نيست.

اي فرزندان
عزيز، اي نور جشمان امام، اي دوستان نداي هل من ناصر ينصرني امام بلند است اگر
سعادت دنيا و آخرت مي خواهيد بشتابيد بسوي جبهه، بيائيد بسوي خدا، امام را تها
نگذاريد قلب امام را به درد نياوريد.

اي فرزندان
شما امانت خدائيد کاري بکنيد که رضاي خداي تعالي در آن باشد اگر فرمان امام است که
جبهه از اهم واجبات الهي است و هيچ چيز مانع او نمي شود وظيفه تو هست که به جبهه
بيائي و در جبهه آمدنت هزارها مشکل پيش مي آيد که بايد آنها را پشت سر گذاري و
بالاخره روانه جبهه بشوي.

نگو چرا فلان
شخص نمي آيد اگر خدا از تو جواب بخواهد نمي تواني چنين چيزي جواب دهي اي فرزند
سرگرم کار و کسب و پول و زن و زندگي دنيائي نشو که از خدا غافل باشي نمي گويم
اينها بد است، اينها خوب است به شرطي که رضاي خدا در آن باشد اما او را به خدا اگر
ديدي رضاي خدا در اين است که از همه اينها بگذري و بيائي جبهه، گول شيطان را نخور
و بيا، بيا خدا را پيدا کن، بيا به خدا برس، بيا زندگي آخرت را آباد کن، بيا
جاودانه سرافراز باش.

 

/

حسن ظن به خدايتعالي

«تجلي
عرفان از مناجات ماه شعبان»

قسمت دوازدهم

آيت الله
محمدي گيلاني

حسن ظن به
خدايتعالي

فراز چشمگير
حسن ظن بالله تعالي.

باب «حسن ظن
بالله عزوجل» در اصول کافي و نقل بعضي از روايات آن.

هر آفريده اي
بمقتضاي نفع يا ضرري که در آن است، در معرض دعواي ربوبيت از براي خويش است، و
نيازمندان اکثرا با ديده استقلال در آن مي نگرند، و بر اين اساس، کثيرياز اشياء
مانند ملائکه و کواکب و احجار و اشجار و جن و انس مورد پرستش واقع شده اند.

نهي قرآن از
مطلق شرک در عبادت، و امر بعبادت مستخلص گرديده از ايادي ربوبيت اکوان، عبّاد اموال
و عبّاد رجال، و عبد خويشتن، بهترين شرکاء خداوند متعال است!

دشواري در
تحصيل اخلاص، اعتماد بر عمل را متزلزل مي سازد، بلکه تحصيل اخلاص هم منشأ حقي بر
خداي تعالي نمي شود.

يگانه تکيه
گاه وثيق حسن ظنّ يعني اعتقاد خير به خداوند منّان است.

حديث: «انا
عند ظنّ عبدي المؤمن بي ان خيراً فخيراً و ان شراً فشرّاً» حسن ظن بالله پايه
اساسي بسياري از مقامات معرفت است، حسن ظنّ به خداي تعالي احياناً منشأ الهام غيبي
و امداد الهي مي شود.

قصه مادر
موسي (ع)، گذاشتن موسي را در تابوت و  بدست
امواج دريا سپردن، در آينه اين عمل، سواد عين توکل و نقطه دائره تفويض و سويداء
قلب تسليم و اشرات ابروان رضا و قامت استوار طمأنينه نمايان است.

قوله:

«الهي ان کان
صغر في جنب طاعتک عملي فقد کبر في جنب رجائک املي، الهي کيف انقلب من عندک بالخيبه
محروماً و قد کان حسن ظنّي بجودک ان تقلبني بالنّجاه مرحوماً، الهي و قد افنيت
عمري في شرّه السّهو عنک و ابليت شبابي في سکره التّباعد منک؛ الهي فلم استيقظ
ايّام اغتراري بک و رکوني الي سبيل سخطک، الهي و انا عبدک و ابن عبدک قائم بين
يديک متوسّل بکرمک اليک، الهي انا عبد اتنصّل اليک ممّا کنت اوجهک به من قلّه
استحيائي من نظرک و اطلب العفو منک اذا العفو نعت لکرمک».

الهي اگر در
کنار طاعتت، عملم ناچيز است؛ در کنار اميدواري بکرمت، آرزويم بزرگ است. الهي چگونه
از آستان جودت، تهي دست و محروم برمي گردم در صورتي که حسن ظن من به جودت اين بوده
که برمن خواهي رحمت آورد، و مقرون به نجاتم بر مي گرداني؟ الهي در حالي که عمرم را
در تيره روزي غفلت از تو تباه نمودم، و دوران جوانيم را درمستي دوري از تو فرسوده
ساختم، در ايامي که مغرور پرده پوشي تو بودم و در راه غضب تو گام بر مي داشتم
بيدار نگشتم، اي خدا هم اکنون من آن عبد فرزند عبد توام که در پيشگاه تو ايستاده،
و کرم عميمت را وسيله بازيافتن درحوزه بخشايشت قرار داده ام، الهي من عبدي هستم که
بآستانت جهت عذرخواهي از کردارهاي زشتي که ناشي از کم حيائيم در محضرت بود، آمده
ام، و از درگاهت خواستار عفوم، چه عفو و گذشت از اوصاف کرم تو است.

حسن ظن بالله
تعالي

حسن ظن بجود
و رحمت باريتعالي چنانکه مي بينيد مورد استناد نجات و رهائي از خواري تهيدستي و
حرمان واقع شده است و دعا کننده عارف، حرمان و نوميدي را با وجود حسن ظن به
خدايتعالي، در تعبيري بظاهر استفهام انکاري، تا عدم آباد امتناع رانده است.

امام
المحدثين شيخ کليني «قدس سره» بابي دراصول کافي شريف به عنوان «حسن الظن بالله
عزوجل» افتتاح و رواياتي از عترت رسول الله صلوات الله عليه و عليهم در آن آورده
اند که بعضي از آنها را ذکر مي کنم، سپس در تبيين آن وارد مي شويم: جناب کليني از
امام باقر عليه السلام نقل ميس کند که رسول الله صلي الله عليه و آله فرمودند که
خداوند متعال مي فرمايد:

«لا يتّکل
العاملون علي أعمالهم التي يعملونها لثوابي، فانهم لواجتهدوا و أتعبوا أنفسهم –اعمارهم-
في عبادتي کانوا مقصرين غير بالغين في عبادتهم کنه عبادتي فيما يطلبون عندي من
کرامتي و النعيم في جناتي و رفيع الدرجات العلي في جواري ولکن برحمتي فليثقوا و
فضلي فليرجوا والي حسن الظّن بي فليطمئنوا فانّ رحمتي عند ذلک تدرکهم، و مني
يبلغهم رضواني، و مغفرتي تلبسهم عفوي، فاني انا الله الرحمن الرحيم و بذلک تسمّيت»[1]«عابدان
و پارسيان بر اعمالشان که به انگيزه پاداشم انجام مي دهند، تکيه نکنند، زيرا اگر
همه کوششها و رنجها و عمرهايشان را در پاي عبادتم بريزند، در عبادتشان مقصرند، و
به کنه عبادتم در آنچه که از کرامتم و نعمتهاي بهشتم و درجات رفيعه و عاليه در
جوارم مي طلبندت، نمي رسند، ولي برحمتم اعتماد کنند، و به فضل و احسانم اميدوار
شوند و به حسن ظنّ بمن بيارامند؛ در اين هنگام است که رحمتم آنان را در مي يابد، و
بخشايشم رضاء مرا به آنان مي رساند‌، و مغفرتم، جامه عفوم را در انداشان مي
پوشاند، زيرا فقط من ارحم الرّراحمينم و به اين وصف نامگزاري شده ام».

و از امام
رضا عليه السلام روايت مي کند که فرمودند: «أحسن الظّنّ بالله فان الله عزوجل
يقول: انا عند ظن عبدي المؤمن بي، ان خيراً فخيراً و ان شراً فشراً».[2]

«گمان نيک به
خداوند متعال داشته باش زيرا خداي عزوجل مي فرمايد: من در کنار گماني که بنده
مؤمنم به من دارد مي باشم؛ اگر گمان وي به من، نيک و خير است، نيکي و خير مي بيند،
و اگر گمان وي به من، شر و بدي است، شر و بدي خواهد ديد».

و از سفيان
بن عيينه نقل مي کند که گفت شنيدم امام صادق عليه السلام مي فرمودند:

«حسن ظن به
خداي متعال اين است که اميدوار نباشي مگر به خداي تعالي، و همي نداشته باشي مگر از
گناه خود»[3]

تبيين حسن ظن
بالله

و اما تبيين
«حسن ظن بالله» و چگونگي نجات از مذلت تهيدستي و حرمان در بازار بحقيقت بوسيله اين
سکه صاحب عيار: «حسن ظن وثقه بالله تعالي» با درک اين مقدمه است.

هر آفريده اي
را درج هان طبيعت مي نگريد، در معرض دعواي ربوبيت از براي خويش است، زيرا هيچ
مخلوقي در سراي طبيعت نيست مگر آنکه دوري، نفعي يا ضرري بوديعت نهاده شد است و
بنحوي مظهر اسم شريف «نافع» يا «ضار» است و بهمين مقداري که در آن، از اين صفت
بوديعت نهاده شده، و چند صباحي عاريت دار اين نعمت الهي گرديده، و کرنش و تذلل
اکثر خلق را به خود جلب مي نمايد و حتي انسان که اشرف مخلوقات است مي بينيد چگونه
محتاج به آشاميدن داروئي مي شود که طبعاً از آن نفرت دارد و اکثراً آن را در
سودمندي و شفاء با ديده استقلال مي نگرند. و هر آفريده اي در اين نشأه جسماني با
اين نعت ربوبي، برخي از نيازمنديهاي نيازمندان را برآورده و نيايشهاي فطري آنها را
اجابت مي نمايد و بر اين اساس است که بسياري از موجودات امکاني (مانند فرشتگان و
ستارگان و افلاک و احجار و اشجار و برخي از حيوانهاي بي زبان و جن و انس) مورد
پرستش واقع شده اند، و هر يک معبود طائفه اي از نوع آدمي گرديده اند، و مآلا از
صراط مستقيم سعادت حقيقي که «لقائ الله تعالي» است گم گشته اند و براي ابد از لقاء
الله محروم گرديده و در جهنم بعد گرفتار 
شده اند.

و چون
پروردگار متعال که اين نعت ربوبي «نفع و ضرر» را در مخلوقات به امانت سپرده، مي
دانست، نيازمندي را که در نفوس مردم سرشته اند، آنها را به بهره گيري از اين ودايع
سوق مي دهد، هشدار داده اند: «فمن کان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرک
بعباده ربه احداً»[4].

هرکس که طالب
سعادت حقيق و اميدوار به لقاء پروردگارش هست،بايد عمل صالح انجام دهد، عملي که در
آن شايبه اي از فساد نباشد، و در عبادت پروردگارش، احدي را شريک نگرداند».

لفظ «أحد» که
به دنبال نفي واقع مي شود، مفيد استغراق است، يعني همه چيز (از دوي العقول و غير
آنها) را در برگفته و مشمول حکم نفي مي نمايد و در آيه فوق اين معنا به خوبي روشن
است يعني: هيچ يک از اشياء (اعم از عاقل و غيرعاقل) را شريک عبادت پروردگار
ننمايد، و همين معنا مضمون آيه: «و ما امروا الا ليعبدوالله مخلصين له الدين»[5]
و آيه: «ألا لله الدين الخالص»[6]
يعني: دين مستخلص گرديده و از ايادي ربوبيت اکوان و آفريدگان، مطلوب خداوند متعال
است و حاجتمند در جلب منافع و دفع مضار بايد فقط به سوي حضرتش التجاء آورد بدون
آنکه سببي را تعيين کند، زيرا همه اسباب را محدود آفريده است و در حيطه قدرت
نامتناهي او است که اين اسباب معروفه را نابود کند و اسباب نويني پديد آورد و او
تبارک و تعالي قاهر و غالب مطلق است و در قضائ حاجات محتاجين، مغلوب سبب مخصوصي
نيست و «ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شيء قدراً»[7].

و همين است
معناي اخلاص عملو دين خالص که انحراف از آن، ضلال و سقوط در هاويه شرک است، و
همانطور که گفتيم: واقع شدن اشيائ و اکوان در معرض ربوبيت فرقي در بين آنها نيست
زيرا مي شود که «اصناف مختلف»  اموال در
معرض ربوبيت قرار گيرند چنانکه از صيحج بخاري از روسل الله صلي الله عيه و آله  روايت شده که فرمودند: «تعس عبدالدينار، تعس
عبدالدرهم،نعس عبدالقطيفه، تعس عبدالخميصه،تعسوانتکس و اذاشيک فلا انتغش»:

«هلاک باد
بنده دينار درهم، هلاک باد بنده حوله، هلاک باد بنده جامه، هلاک و سرنگون باد و
چون خار به پايش رود هرگز خارجش نسازد». و از آن سرور است که فرمودند: «الشرک في
هذه الأمه أخفي من دبيب النمل».

چنانکه ممکن
است «اصناف مختلف» رجال در معرض ربوبيت قرار گيرند. و جناب کليني قدس سره از ابي
بصير نقل مي کند که گفت:

«سألت
أباعبدالله عليه السلام عن قول الله عزوجل: ‍[اتّخذوا احبارهم و رهباتهم اربابا من
دون الله] فقال: اما والله ما دعوهم الي عباده انفسهم ولو دعوهم الي عباده انفسه
لما اجابوهم، ولکن احلوا لهم حراما و حرموا عليهم حلالاً  فعبدوهم من حيث لا يشعرون»:[8].

«از امام
صادق عليهالسلام از کلام الهي [اهل کتاب، علماء و پارسايانشان را پروردگارهايي خير
خداي تعالي اتخاذ نمودند] پرسيدم، امام عليه السلام در پاسخم فرمودند: هان! بخدا
سوگند که علماء و زهاد، آنان را به عبادت خودشان دعوت نکردند. و بر فرض که دعوت مي
کردند، آنان اجابت نمي نمودند، بلکه مقصود از ربوبيت آنان، اين است که اموري را
حلال و اموري را بهواي خويش برآنان حرام مي کردند و آنان نيز کورکورانه اطاعت مي
نمودند و بطور ناخودآگاه، آنان را مي پرستيدند».

و همين مضمون
از طريق اهل سنت از عدي بن حاتم طايي نقل شده در هنگامي که براي تشرف به اسلام
خدمت پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله رسيد مي گويد که آن حضرت جهت تعريض به
من،آيه را تلاوت مي فرمود: «اتخذوا احبارهم و رهبانهم…» من عرض کردم که ما آنان
را پرستش نمي کرديم، فرمودند: «اليس يحرمون ما احل الله فتحرمونه و يحلّون ما حرم
الله فتحلّونه؟ قلت: بلي، قال قتلک عبادتهم».

و حتي ممکن
است نفس خود را در معرض ربوبيت قرار دهد و آن را در کمالات و مکارم اخلاق و عبادات
خويش مستقل پندارد، و العياذ بالله بدينوسيله بر خداي تعالي منت گذارد و بهمين
خودپرستي، قرآن مجيد اشارت مي فرمايد: «يمنون عليک أن أسلموا قل لا تمنّوا عليّ
اسلامکم بل الله بمن عليکم ان هداکم للإيمان ان کنتم صادقين»[9]
– بر تو منت مي گذارند که اسلام آورده اند، بگو اسلامتان را بر من منت منهيد، بلکه
خداوند متعال بر شما منت مي گذارد که شما را به سوي ايمان هدايت فرموده، اگر
راستگو باشيد.

و بسا که
مخلصين در عبادات که اعمالشان از ربوبيت اکوان مستخلص گرديده، ناخودآگاه در
اخلاصشان به خودپرستي مبتلا مي شوند و خويشتن را در نعمت اخلاص مستقل مي بينند و
معاذالله بر خداي تعالي به اين پندار منت مي گذارند، و رؤيت اخلاص به اين کيفيت،
شرک است. و با اين محاسبه، مخلص چناني همانند عباد اموال و رجال از قذارت شرک مبرا
نيست و بديهي است که عمل شرک آلود بهر کيفيتي که باشد منشأ قرب الي اله تعالي نيست
چنانکه در ذيل آيه «و لا يشرک بعباده ربه احدا» توضيح داديم. و در حديث قدسي که
هشام بن سالم از امام صادق عليه السلام نقل مي کند همين واقعيت با بياي لطيف
نمودار است:

«يقول الله
عزوجل: انا خير شريک فمن عمل لي و لغيري فهو لمن عمل له غيري»[10]
خداي عزوجل مي فرمايد: من بهترني شريکم، پس هرکس عملي را براي من و غير من انجام
دهد، آن عمل تماماً از آن غير من است که برايش انجام گرفته.

پس با اين
همه دشواري که در تحصيل اخلاص است، چگونه مي توان بر عمل اعتماد نمود؟! و بر فرض
تحصيل اخلاص و رهايي از معبوديت اکوان و ربوبيت نفس، عامل اخلاصمند

چه حقي بر
خداي تعالي دارد؟ و چطور مي تواند عبادات خالص خويش را ثمن معامله کرامه الله
تعالي و درجات عاليه در جوارش قرار دهد؟ مگر نه اين است که عامل و عمل و اخلاص و
همه مبادي عاداتش، ملک خداي منان است؟ پس تکيه بر اعمال، نوعي خود فريبي است، بلي
تکيه گاه وثيق فقط، حسن ظن يعني اعقتاد خير بخداوند عزوجل و اينکه فقط حضرتش جواد
مطلق و ارحم الراحمين است، و اين گونه حسن ظن بالله تعالي که با جان مؤمن، متحد
شود، ترديدي نيست که نفس وي، قابل تام براي رحمت و فضل الهي مي گردد، و خداي تعالي
که  فاعل تام است، رحمت و فضل خويش را بي
دريغ به او افاضه مي فرمايد و بقدر تقاضايش، جود و انعامش را به وي عرضه نموده و
سرشار از مواهب خويش مي گرداند، و اگر – العياذ بالله- سوء ظن به خداوند متعال
دارد، قابليت وي ناقص است و طبعا از پذيرش عنايات الهي اباء خواهد داشت و حديثي که
از امام رضا عليه السلام نقل نموديم، گوياي همين واقعيت است: «ان الله عزوجل يقول:
انا عند ظن عبدي المؤمن بي ان خيراً فخيراً و ان شرّاً فشرّاً».

حسن ظن به
خداوند عزوجل و اعتقاد خير به حضرتش پايه اساسي بسياري از مقامات معرفت است و اهل
تدبر مي دانند که زيرباني اصلي مقامات توکل و تسليم و تفويض و طمأنينه و نظائر
اينها، همانا حسن اعتقاد به خداوند تبارک و تعالي است، و حسن ظن بالله تعالي که
ملازم با وثق برحمت و عنايت او است، احياناً منشأ الهام غيبي و تأييد و امداد الهي
مي شود، و راه خروج از مهالک را ارائه مي دهد، و قصه مادر موساي کليم علي نبينا و
آله و عليه السلام شاهدي روشن و صادق بر اين دعوي است: «اذ اوحينا الي أمک ما
يوحي، أن اقذ فيه في التابوت فاقذ فيه في اليمّ فليقه اليمّ بالسّاحل يأخذه عدوّ
لي و عدو له»[11].

حسن ظن به
خداوند متعال، پايه اساسي جهت الهام در قلب سليم و شريف اين بانوي مکرمه بوده که
چگونه خود و نوزاد و خاندان خويش را از مهلکه طغيان فرعون رهايي بخشد و با وثوق
تام منبعث از اعتقاد نيک به خداي منان، نوزداش را در تابوت بگذارد و به پيروي از
الهام الهي به کام امواج دريا بسپارد، و لعمرک ايها القاري، در آينه اين عمل که
رشحه اي از چشمه زلال اعتقاد نيک به پروردگار منان است، سواد عين توکل و نقطه
دائره تفويض و سويداء قلب تسليم و اشارات ابروان رضا و قامت استوار طمأنينه را مي
توان مشاهده کرد اما «لمن کان له قلب اوالقي السمع و هو شهيد» و نتيجه بحث آنکه
صاحبان حسن ظن به خداي عزوجل او اعتقاد خير به حضرتش، در کمال انبساط مي توانند با
ندبه و لابه عرض کنند:

«الهي کيف
انقلب من عندک بالخيبه محروما و قد کان حسن ظني بجودک ان تقلبين بالنجاه مرحوماً»!

ادامه دارد

بلاهاي جديد

امام رضا«ع»:

«کلما احدث
العباد من الذنوب ما لم يکونوا يعملون احدث الله لهم من البلاء ما لم يکونوا
يعرفون». (کافي – ج2- ص275)

هر وقت مردم
گناهان تازه اي را مرتکب گردند، خداوند آنان را به بلاهاي تازه اي دچار مي نمايد.

 



[1] – کافي – ج2- ص71.

/

اصول اعتقادي اسلام

اصول اعتقادي
اسلام

«معاد»

قسمت نوزدهم

معاد جسماني

آيت الله
حسين نوري

همانطور که
در مقاله قبل گفتيم: يکي از بحث هاي مهم «معاد» اين است که آيا معد روحاني است يا
جسماني است؟ يعني: آيا در روز قيامت فقط ارواح انسانها محشور مي شود و در آن صحنه
براي دريافت پاداش و کيفر اعمال خود حضور مي يابد؟ و يا اجسام آنها نيز پس از
اينکه پوسيده و متلاشي گرديده است مجدداً تشکيل مي شود و ارواح به آنها تعلق مي
يابد و همان انسان که در دنيا با روح و بدن خود انسان بود در همان صحنه نيز با
همان بدن و همان روح که داشت پا بعرصه محشر مي گذارد و به تناسب اعمال خود به بهشت
يا جهنم نائل مي گردد؟.

چنانکه قبلا
گفتنه شد نظريه صحيح همان نظبريه دوم است که با آيات قرآني واحاديث معتبر اسلامي
تطبيق مي کند.

عالم
عاليمقام اسلامي علامه حلي در کتاب «نهج الحق» مي گويد:

«المسأله
السادسه في المعاد هذا اصل عظيم من ارکان الدين و جاحده کافر بالاجماع و من لا
يثبت المعاد البدني فانه کافر اجماعا و لا خلاف بين اهل الملل في امکانه لانه
تعالي قادر علي کل مقدور و لا شک ان ايجاد الجسم بعد عدمه ممکن.

يعني مسأله
ششم (در رابطه با اصول اعتقادي اسلام) اصل معاد است و اين اصل بزرگي از پايه هاي
دين است و کسيکه آنرا انکار کند براساس اجماع و اتفاقي که در ميان مسلمانان بوقوع
پيوسته است کافر است و کسيکه به معاد بدني (معد جسماني) اعتقاد نداشته باشد محکوم
به کفر است و ميان تمام ملت ها اين مطلب مورد اتفاق است که بازگشت بدن انسان پس از
مرگ امکان پذير است و از طرفي نيز ترديدي نيست که خداوند متعال بر هر چيزي که
امکان پذير است قدرت دارد. [1]

هنگامي که
اين موضوع را از ديدگاه آيات قرآن کريم مورد مطالعه قرار مي دهيم مي بينيم اين
آيات بطور کلي 2 دسته است:

1-آياتي که
وضع سيما و چهر هاي انسانها را در روز قيامت بازگو مي کند و همچنين آياتي که از
لذتهاي جسماني بهشتيان و آلام جسماني جهنميان و از لباسهاي فاخري که بهشتيان بر تن
دارند و جامه هاي آتشيني که بجهنميان پوشانده مي شود سخن مي گويد و بالاخره آياتي
که دلالت بر گواهي دادن اعضاي بدن مانند دست و پا و چشم  و گوش و زبان و حتي پوست بدن در باره اعمل انسن
در روز قيامت دارندم.

اينها همه
بطور صريح و روشن اين مطلب را اثبات مي کنند که معاد روز قيامت تنها روحاني نيست و
محشور شوندگان داراي جسم نيز مي باشند و در مقاله گذشته به شرح قسمتي از آنها  پرداختيم.

2-آياتي که
مي گويند اين بدنها با اين اعضا و اندام از ذرات بدن دنيوي ساخته شده است و بعبارت
ديگر اين پيکرها که در صحنه قيامت حضور يافته است عينا همان پيکرهائي است که در
دنيا وجود داشت. و هم اکنون آن بدنهاي دنيوي پس از پوسيدن و متلاشي شدن مجددا
ساخته شده و براي بدست  آوردن نتائج اعمالي
که در دنيا انجام داده است به اين صحنه آورده شده است.

در اين مورد
براي نمونه تعدادي از دسته دوم را اينجا مي آوريم:

الف-

«و ضرب لنا
مثلا و نسي خلقه قال من يحي العظام و هي رميم قل يحييها الذي انشاها اول مره و هو
بکل خلق عليم».[2]

يعني براي ما
مثلي – در حالي که خلقت خود را فراموش کرده بود. زد و از روي استبعاد گفت اين
استخوانهاي پوسيده را که زنده مي کند؟ بگو آن خدائي که به آنها از آغاز حيات
بخشيده آنها را مجدداً زنده مي کند و او بهر خلقت دانا است.

يعني: امکان
و تحقق اين موضوع به قدرت و علم خداوند بستگي دارد:

ذرات بدن و
تکه هاي استخوانهاي پوسيده بدن انسانها در هر جا که باشد و هر اندازه که زير پوشش
زمانهاي طولاني قرار گرفته باشد در علم خداوند محفوظ است و از طرفي آن خداوندي که
با قدرت خود در آغاز به آن حيات بخشيده است و آنرا در مسير نطفه و علقه و مضغه و
دوران جنين بودن پيش آورده است قدرت آن را دارد که مجددا آنرا زنده کند. بنابراين
اين استبعاد، بيجا و بي اساس است.

ب-

«ايحسب
الانسان الن نجمع عظامه بلي قادرين علي ان نسوي بنانه»[3].

آيا انسان
چنين گمان مي کند که ما در روز قيامت استخوانهاي او را جمع نمي کنيم؟ بلي ما قدرت
داريم که سر انگشتان او را هم- مانند اول- درست کنيم.

در اينجا
بايد دانست که مسأله خطوط سر انگشتان مسأله جالبي است.

اگر دقت کنيد
در داخل سر انگشتان دستها خطوط بسيار ريز را با شکلهاي منظم و جالب مي بينيد شکل و
خصوصيات اين خطوط با وسائل دقيق علمي که امروز معمول گرديده است بهتر روشن مي شود.

براساس تجارب
دانشمنداني که در اين قسمت مطالعه کرده و تجارت فراواني بدست آورده اند يکي از
مظاهر امتياز اشخاص نسبت بهم همين خطوط است که مورد انگشت نگاري نيز قرار مي گيرد
با اينکه همه افراد در سر انگشتهاي دستهاي خود اين خطوط را اساسا دارند ولي در
شکلو خصوصيات همه با هم فرق دارند بطوريکه دو نفر را نمي توان در سطح کره زمين
پيدا کرد که از لحاظ خطوط سر انگشتان با هم مساويي و مشابه باشند.

ممکن است دو
نفر انسان در قد و قامت و سيما و صدا با هم مشابه باشند ولي در خطوط سر انگشتان
هرگز با هم مشابه نيستند.

مي دانيم
امروز يکي از راههاي شناخت اشخاص با همين موضوع انگشت نگاري ارتباط پيدا مي کند که
با وسائل علمي تصويري از اين خطوط را بر مي دارند و آنرا بايگاني مي کنند و تاکنون
دو نفر پيدا نشده است که از اين جهت با هم مشابه باشند.

حتي برخي از
انسانها که مرتکب جرمي گرديده اند پوست داخلي سر انگشتان دست خود را سوزانده اند
تا خطوطي که پس از التيام زخمهاي انگشتهاي آنها بوجود مي آيد با خطوط اول فرق
داشته باشد ولي شگفت آنکه آن خطوط پس از التيام عينا با خطوط اول مساوي بوده است و
هيچ تفاوتي حاصل نشده است[4]
.

ج-

«و قالوا
ائذا کنّا عظاماً و رفاتاً أئنا لمبعوثون خلقا جديدا قل کونوا حجاره او حديداً امو
خلقا مما يکبر في صدورکم فسيقولون من يعيدنا قل الذي فطرکم اوّل مرّه فسينغضون
اليک رؤسهم و يقولون متي هو قل عسي ان يکون قريباً»[5].

در آن عصر که
پيامبر بزرگ اسلام «ص» با نزول آياتي از قرآن مجيد با تأکيد فراوان از معاد و زنده
شدن مردم پس از مرگ سخن مي گفت گروهي اين موضوع را استبعاد مي کردند و با تعجب مي
گفتند ما پس از اينکه استخوان پوسيده شديم چگونه مجددا زنده و برانگيخته مي شويم؟

در پاسخ اي
رسول ما بگو: «شما سنگ باشيد يا آهن و يا خلقتي سخت از سنگ و آهن باز بامر خداوند
زنده مي شويد پس اگر دوباره بپرسند که ما را زنده مي کند؟ بگو همان خدائي که اول
بار شما را آفريد، آنگاه آنها با اين ديل قاطع سر بزير افکنده خواهند پرسيد: اين
وعده کي تحقق خواهد يافت؟ تو در پاسخ بگو اين جريان شايد نزديک باشد.

و بالأخره
آياتي از قرآن مجيد که بطور روشن دلالت بر جسماني بودن معاد دارد فراوان است و هم
اکنون به ذکر اين چند آيه اکتفا گرديد. پس از قرآن در مدارک و منابع ديگر اسلامي
نيز شواهد بسياري براي اين موضوع وجود دارد.

مثلا در نهج
البلاغه در مواردي از جريان برانگيخته شدن انسانها از دل خاک سخن بميان آمده است
که يکي از آنها را که در «خطبه غرّاء» يعني برجسته و نوراني و دانشمند بزرگوار سيد
رضي در آغاز آن مي گويد: و هي من الخطب العجيبه اين خطبه از خطبه هي شگفت آور است
وجود دارد و در اينجا ذکر مي کنيم:

«حتّي اذا
تصرّمت الامور و تقضّت الدهور و ازف النشور، اخرجهم من ضرائح القبور و اوکار
الطّيور و اوجره السّباع و مطارح المهالک سراعاً الي امره مهطعين الي معاده»[6].

يعني: هنگامي
که رشته کارهاي اين جهان بپايان رسيد و روزگار- دنيا سپري شد و برانگيخته شدن مردم
نزديک گرديد خداوند مردگان را از ميان قبرها و آشيانه پرندگان و لانه درندگن و
ميدانهاي جنگ بيرون مي آورد و آنها در حالي که آماده انجام فرمان حق تعالي درباره
خود هستند بسرعت بسوي بازگشتگاهي که خداوند براي آنها قرار داده است مي روند.

و همچنين در
مواردي حضرت اميرمؤمنان عليه السلام در مقام نصيحت يا يکدنيا رأفت و دلسوزي اين
نکته را خاطرنشان مي کند که اين بدنهاي شما طاقت آتش سوزان جهنم را ندارد بنابراين
بر خودتان رحم کنيد و بوسيله ارتکاب گناهان خود را شايسته آن آتش نگردانيد:

«و اعلموا
انّه ليس لهذا الجلد الرفيق صبر علي النار فارحمو نفوسکم فانّکم قد جرّبتموها في
مصائب الدنيا افرايتم جزع احدکم من الشوکه تصيبه و العثره تدميه و الرمضاء تحرفه
فکيف اذا کان بين طابقين من نار…

ايّها اليفن
الکبير الذي قد لهزه القتير کيف انت اذا التحمت اطواق النار بعظام الاعناق، و نشبت
الجوامع حتّي اکلت لحوم السّواعد فالله الله، معشر العباد، و انتم سالمون في
الصّحه قبل السّقم، و في الفسحه قبل الضيق، فاسعوا في فکاک رقابکم من قبل ان تغلق
رهائنها، اسهروا عيونکم، و اضمروا بطونکم، و استعملوا اقدامکم، و انفقوا اموالکم،
و خذوا من اجسادکم فجودا بها علي انفسکم و لا تبخلوا بها عنها، فقد قال الله
سبحانه: «ان تنصرو الله ينصرکم و يثبت اقدامکم» و قال تعالي: «من ذاالّذي يقرض
الله قرضا حسنا فيضا عفه له و له اجر کريم»[7].

يعني: بدانيد
که براي اين پوست نازک بدن شما صبر و شکيبائي بر آتش نيست بنابراين به خودتان رحم
کنيد و شما خودتان را در دنيا بوسيله مصيبتها و سختيها آزموده ايد.

ايا ديده ايد
که يکي از شما چگونه از خاري که ببدن او فرو مي رود چگونه ناله و اظهار درد مي
کند؟ و از يک لغزيدن کوچکي که چند قطره خون از بدن او مي آيد و از ريگ گرم بيابان
که بدن او را مي سوزاند چگونه بيتاب مي شود؟ پس چه حالتي خواهد داشت آن وقتي که
ميان دو طبقه از آتش جهنم باشد؟…

اي پير
سالخورده که ناتواني و ضعف دوران پيري او را فراگرفته است! چگونه خواهي بود هنگامي
که طوقهاي آتشين به استخوانهاي گردنت فرونشسته و غل و زنجيزهاي آتشين بر بازوها
فرورفته حتي گوشتهاي آنرا خورده باشد.

اي بندگان
خدا، از خدا بترسيد از خدا بترسيد در حال تندرستي پيش از آنکه مريض شويد در وسعت و
رفاه پيش از آنکه در سختي و تنگي قرار بگيريد در آزاد کردن خودتان از آتش دورخ پيش
از آنکه در گرو آن قرار بگيرد بکوشيد چشمهاي خود را بيدار نگاه بداريد و با گرفتن
روزه بدنهاي خود را به زحمت بياندازيد و گامهاي خود را در راه نيکي و صلاح استوار
بداريد و اموال خود را در راه خدا انفاق کنيد و بدنهاي خود را فداي جانهاي خود
نمائيد (درراه تهذيب نفس و تزکيه روح به بدنهاي خود رنج و زحمت بدهيد) و در اين
کار هرگز: بخل نورزيد که خداوند متعال فرموده است:

«ان تنصرو
الله ينصرکم و يثبّت اقدامکم»[8]  يعني اگر خدا را ياري کنيد خدا نيز شما را ياري
خواهد کرد و گامهاي شما را استوار خواهد کرد و نيز فرموده است.

«من ذاالّذي
يقرض الله قرضاً حسناً فيضاعفه له و له اجر کريم»[9].

کيست که
بخداوند وام بدهد، وام نيکوئي که خداوند چندين برابر آن باو عنايت مي کند و براي
او پاداش بزرگي مقرر داشته است.

و بالأخره در
اين کتاب بزرگ نيز از اين قبيل نمونه ها بسيار است و اکنون باين اندازه اکتفا مي
گردد. تا با توفيق خداوند متعال اين بحث تکميل شود.

ادامه دارد

 



[1] – کفايه الموحدين ج3 ص74.

/

عرش و کرسی

تفسیر سوره
رعد

هدایت در
قرآن

قسمت یازدهم

آیت الله
جوادی آملی

عرش وکرسی

بحث در مورد
عرش و کرسی در دو قسمت ادامه می یابد. در قسمت نخست به بررسی روایاتی می پردازیم
که عرش را، مقام علم الهی معرفی نموده اند و در قسمت دوم به بررسی اینکه از کدام
آیه قرآن استفاده می شود که عرش به معنی تخت جسمانی نیست؟

عرش در
روایات

1-ابی حمزه
از امام صادق علیه السلام در این مورد چنین روایت می نماید: «قال: حمله
العرش-والعرش، العلم-ثمانیه: اربعه منّا و اربعه ممّن شاء الله».[1]

عرش به معنی
علم است و حاملنی عرش هشت نفرند، چهارنفر از ما و چهارنفر از هرکس که مشیت و خواست
خداوند اقتضا نماید.

در این حدیث
ملاحظه می شود که عرش به علم تفسیر شده است.

2-داود رقّی
از امام ششم علیه السلام درباره تفسیر «و کان عرشه علی الماء» سؤال می نماید، حضرت
به او می گوید: در این باره چه می گویند؟ داود در پاسخ می گوید: «یقولون: انّ
العرش کان علی الماء و الرب فوقه فقال: کذبوا، من زعم هذا فقد صیّر الله محمولا و
وصفه بصفه المخلوق و لزمه ان الشیء الذی یحمله اقوی منه» می گویند: عرش بر آب
استقرار دارد و پروردگار بر فراز آن است، امام فرمود: دروغ می گویند، کسی که چنین
پندارد خداوند را محمول قرار داده و او را به صفت مخلوق توصیف نموده است، و لازمه
آن پذیرش و قبول این مسأله است که آنچه خدا را حمل می کند تواناتر از او باشد!!

سپس روای از
امام می خواهد که تفسیر صحیح آن را بیان نماید: امام می فرماید: «انّ الله حمّل
دینه و علمه علی الماء» خداوند دین و علمش را برآب حمل نموده، قبل از آنکه زمین و
آسمان، جن و انس و آفتاب و ماه باشد.

پس عرش بر آب
است یعنی دین و علم خدا بر آب استوار است، قهراً آن آب هم، همان ماء الحیاه و آب
زندگی است که مثل اعلایش انبیاء و اولیاء خواهند بود، چنانچه در ادامه همین روایت
دارد، نخستین کسانی که به سؤال «من ربکم؟» -پروردگارتان کیست؟ پاسخ دادند، رسول
الله صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان و ائمه صلوات الله علیهم بودند که گفتند
«انت ربنا» – تو پروردگار ما می باشی. «فحملهم العلم و الذین»- پس خداوند آنان را
حاملان علم و دین قرار داد.

بنابراین،
اینها آب حیات انسانیت اند و عرش عبارت از مقام علم الهی است.

کرسی در
روایات

«کرسی» که در
آیه الکرسی آمده است نیز از جمله سؤالاتی است که از ائمه معصومین علیهم السلام به
عمل آمده و در این زمینه روایاتی وارد گردیده است و مرحوم صدوق در کتاب «توحید»
ذکر نموده است.

اولین روایت
از حفص بن غیاث است که می گوید: «سألت اباعبدالله علیه السلام عن قول الله عزوجل:
«وسع کریسه السموات و الأرض» «قال: علمه»[2].

از تفسیر
«وسع کرسیه السموات و الأرض» از امام صادق علیه السلام پرسیدم، حضرت فرمود: منظور
از کرسی علم الهی است.

پس کرسی
مانند عرش، عبارت از علم خداوند است، ولی آیا این دو، دو لفظ مترادف اند که به
معنی یک علم می باشند یا اشاره به دو علم است، باید به روایات مراجعه نمود.

روایت دیگر
از طریق عبدالله بن سنان وارد گردیده که از حضرت درباره تفسیر ایه یاد شده می
پرسد، امام می فرماید: «السّماوات و الارض و ما بینهما فی الکرسی و العرش هو العلم
الذی لا یقدر احد قدره»[3]
– آسمانها و زمین و آنچه بین آنها است در کرسی است و عرش، علمی است که کسی به
شناخت قدر آن قادر نیست.

روایات دیگری
هم در «توحید» آمده که مشابه همان روایاتی است که از کتاب کافی نقل شد.

حاملان عرش

در قرآن کریم
آمده است که: «و تری الملائکه حافین حول العرش»[4]
– می بینی فرشتگان را بر گرد عرش خدا حلقه زده اند. ولی چنین آیه ای نیست که
ملائکه حاملان عرش اند. البته در «والذین یحملون العرش و من حوله یسبّحون بحمد ربهم»[5]
– آنها که حامل عرشند و کسانی که اطراف آنند تسبیح و حمد خدا می گویند. ممکن است
«و من حوله» را به آیه «و تری الملائکه حافین حول العرش» منطبق ساخت و نیز ممکن
است «و من حوله» آنها نباشند. یعنی کسانی که اطراف عرشند «و یؤمنون به و یستغفرون
للذین آمنوا» هم خود ایمان بخدا دارند و هم برای کسانی که مؤمن اند دعا می کنند.

استفاده از
آیات

قسمت دوم
بحث، پاسخ به این سؤال است که چگونه معصومین علیهم السلام از آیات استفاده نموده
که عرش و کرسی به معنی تخت نیست، و بنابراین «استوی علی العرش» هم، استقرار جسمانی
بر عرش نخواهد بود، و کسی که چنان پندارد خداوند را محمول و عرش را حامل او قرار
داده است! و خداوند منزه از این معنی است.

پس عرش به
معنی یک امر مجرد است و این از صفات تنزیهیه الهی است نه از صفات تشبیهیه، همان
معنائی که مشبه بواسطه آن به انحراف و ضلالت دچار شدند و معتقد به استقرار خداوند
بر عرش شدند و گفتند: خدا بر عش تکیه زده است!! ولی معصومین علیهم السلام از همین
آیات استفاده نموده که خداوند منزه از آن است که بر جسمی استقرار داشته باشد.

در کتاب
«توحید» مرحوم صدوق آمده است که حنان بن سدیر از معنی عرش و کرسی از امام صادق علیه
السلام سؤال نمود، حضرت فرمود: «انّ للعرش صفات کثیره مختلفه، له فی کل سبب وضع فی
القرآن صفه علی حده، فقوله «رب العرش العظیم» یقول: الملک العظیم، وقوله: «الرحمن
علی العرش استوی» یقول: علی الملک احتوی، و هذا ملک الکیفوفیه فی الأشیاء»[6]
امام فرمود! عرش دارای اوصاف فراوانی است که برای هر مورد آن در قرآن، معنایی از
اوصاف خاصه عرش مطرح شده است، پس در آیه «ربن العرش العظیم» سخن از عظمت عرش است و
در «الملک العظیم» ملک عظیم و عظمت سلطنت خداوند مطرح است، پس «ربت العرش العظیم»
یعنی ملک عظیم و عرش به معنی ملک است و چون ملکش عظیم است از اینرو به عرش عظیم
تعبیر شده است. «ملک» چگونگی نفوذ «الله» در اشیاء عالم است، عرش غیر از کرسی است
نه عین آن «لأنهما ببان من اکبر ابوابا الغیوب» چرا که آن دو از بزرگترین درهای
جهان غیب اند، و از این عباتر معلوم می شود که مربوط به عالم شهادت و عالم ماده و
جسم نمی باشند، و در عالم غیب قرین یکدیگرند، و هر امر تازه ای از کرسی نشأت گرفته
و از آنجا ظهار می شود «لأن الکرسی هوالباب الظاهر… و العرش هوالباب الباطن» و
عرش در برابر کرسی که باب ظاهر است، باب باطن است و مسائلی از آ«جا ظهور پیدا می نماید
«فهما فی العلم بابان مقرونان».

بنابراین عرش
و کرسی دو در از درهای علم اند که قرین هم اند. البته منظور از «باب»، در معمولی
که در ساختمان نصب می گردد نیست، بنابراین وقتی که در قرآن می فرماید» درهای آسمان
بر روی کفار باز نمی گردد و در مورد قیامت می فرماید «و فتحت السماء فکانت ابوابا»
چنین نیست که از یک قسمت خاصی دری باز گردد، بلکه سراسر آسمان، برای آنه به منزله
در است که گشوده است. و حدیث «انا مدینه العلم و علی بابها» به این معنی نیست که
علی علیه السلام از یک باب علم با من ارتباط دارد بلکه از سراسر این مدینه علم نبی
صلی الله علیه و آله، درهای علم و دانش بروی علی علیه السلام باز است، وگرنه علی
(ع) مصداق «انفسنا» نخواهد بود.

قبلا عرض شد
که تشبیه، استعاره، کنایه و مجاز نیست، بلکه حقیقت است حالا خواهیم دید که لفظ
برای روح معنی وضع گردیده و چنین نیست که «والوزن یومئذ الحق» وزن و صراط مستقیم و
سبیل الله مجاز باشد و بگوئیم وقتی سخن از وزن است باید بوسیله سنگ و ترزوئی باشد
که در دنیا معمول است بلکه همه اینها برای روح معنی وضع گردیده است.

تنها مصادیق
آن با یکدیگر فرق دارند وگرنه معانی واحدند؛ فرشته ای که مسئول کرسی است غیر از
فرشته ای است که مسئول عرش است یا ملک و سلطنت عرش غیر از ملک کرسی است و «علمه
اغیب من علم الکرسی» و علم مسئول عرش غائب تر از علم مسئول کرسی است، و چنین برمی
آید که عرش، فوق کرسی است، از این جهت فرمود: «رب العرش العظیم، ای صفته اعظم من
صفه الکرسی» منتهی یکی از دیگری غایب تر، و افضل است.

علم کیفوفیت

سپس حنان بن
سدیر از حضرت صادق علیه السلام می پرسد: اگر عرش اعظم از کرسی است، چرا در فضیلت
با هم، ردیف و مجاورند؟ امام پاسخ می دهد: «لأن علم الکیفوفیه فیه» برای اینکه علم
کیفوفیت و چگونگی اشیاء در عرش و کیفیت با اصل کون و قدر اشیاء بی ارتباط نمی باشد
که تفسیر آن باید در شاخه های فرعی علم مطرح گردد.

بنابراین عرش
تخت جسمانی نیست و خدا هم که رب العرش عظیم است جسم و دیده شدنی نیست «فسبحان الله
رب العرش عما یصفون» منزه است خدای صاحب عرش از اوصاف جسمیت که او را بآن اوصاف
تعریف می نمایند، و عرش یک مقام غیب است که صاحب آن مقام از امور و اوصاف مادی
منزه است.

عده ای برای
خداوند شریک قائل شدند و دسته ای او را دارای دو دست معرفی نمودند و یا گفتند
خداوند پا دارد و پایش را بر «صخره» بیت المقدس نهاد و از آنجا به آسمان بالا
رفت!! و بعضی از پیامبر نقل کردند که فرموده: انی وجدت برد انامله علی قلبی!! من
سردی سرانگشتان خدا را بر دلم احساس نمودم وقتی که دستش را بر دوشم گذاشت!! آنگاه
امام می فرماید در برابر چنین پندارها و اوصافی نسبت به خداوند در قرآن فرمود: «رب
العرش عما یصفون» تا ذات پاش را از این گونه اوصاف مادی تنزیه و تقدیس نماید،
خداوند شریک و دست و پا و اعضا و جوارحی که لازمه جسم مادی است، ندارد؛ پس عرش اگر
تخت جسمانی و امری مادی باشد تمام آن شبهات یاد شده را تأیید می نماید، لذا امام
صادق علیه السلام استدلال می نماید، چون خداوند «رب العرش» است پس از این صفات
جسمانی منزه است. و این از باب تعلیق حکم بر وصف است که مشعر به علیت می باشد که
در آیات تنزیهی علت را ذکر می نماید، مثلا اگر به دانشمند و یا به مؤمنی اهانت
شود، بعنوان اعتراض می توانیم بگوئیم: چرا به او اهانت کردی؟ و می توانیم بگوئیم :
چرا به این مرد دانشمند یا مؤمن اهانت کردی؟ و این تعلیق حکم بر وصف است که نیازی
بذکر علت جدید ندارد «فسبحان الله رب العرش عما یصفون» در آیه 22 سوره «انبیاء» می
فرماید: «سبحانه و تعالی عما یصفون»، رب العرش صفع «الله» است و عرش مرتبه ای از
مراتب علم حق و سلطنت و نفوذ او است، خداوند تعالی برتری دارد از اوصافی که آن را
به آن متصف می نمایند، چون متعالی است پس جسم نیست و صفات دنی را ندارد.

در سوره
صافات آيه 180 فرمود: «سبحان ربک رب العزه عما يصفون» چون عزيز است اوصاف جسماني
را ندارد، شريک و دست و پا ندارد ، علت و دليل در کنار حکم آمده است چون  «رب العزه» مي باشد، پس «سبحان ربک رب العزه
عما يصفون» مانند اينکه بگوئيم چرا به اين مؤمن اهانت نمودي؟ ولي گاهي دليل با حکم
نمي آيد، چنانچه مي گوئيم: چرا به اين شخص اهانت کردي؟ وقتي مي گويد چرا اهانت
نکنم، ما دليل را ذکر مي کنيم که چون مؤمن است.

و در سوره
زخرف آيه 82 مي فرمايد: «سبحان رب السموات و الارض رب العرش عما يصفون» در اينجا
نيز، علت تنزيه خدا را از توصيف به صفات جسماني «رب العرش» بودن ذکر نموده است.

ديگران که
«حسبنا کتاب الله» را شعار و عمل خود ساختند وعترت را که از کتاب جدا نمودند، با
اينکه اين ثقلين جدا ناپذيرند. اين معني سنگين را از قرآن استنباط ننمودند، هرکس
با تفسير سر و کار و آشنائي داشته باش مي بيند که آنها سخن کساني را که قرآن
ناطقند، تخطئه و رها نمودند و در برابر، آنچه را که عامل ضلالت و گمراهي است دليل
بر هدايت گرفتند، براي نمونه «استوي علي العرش» را بد فهميدند ولي کساني که از
مسير تفاسير عترت به قرآن راه بردند. آن معني بلند و صحيح را از قرآ» درک کردند.

معني تکبير

در کتاب
«توحيد» باب معني الله اکبر، آمده است که مردي در حضور امام صادق عليه السلام
تکبير گفت. امام پرسيد خداوند از چه بزرگتر است؟ مرد گفت؟ مرد گفت، از تمام اشياء،
امام صادق عليه السلام فرمود: خدا محدود نمودي، اگر اشيائي باشد خدا هست و بزرگتر
مي باشد. پس بوجود اشياء، محدود گرديد، مرد عرض کرد: چگونه بگويم: امام فرمود:
بگو: «الله الکبر من ان يوصف»[7]
خدا بزرگتر و برتر از اين است که به اوصاف مادي و جسماني توصيف شود. ولي در صورت
اولدربرابر خداوند اشياء را قرار دادي و آنها را بزرگ و خدا را بزرگتر از آن
دانستي در اين صورت هم اشياء که در برابر خداست و هم خدا محدود خواهد شد منتهي خدا
محدوديتش کمتر و آنها بيشتر است!! اگر جهان هستي سايه ها و ظلال الهي اند، مي توان
گفت که خدا از سايه اش بزرگتر است؟! مگر سايه چيزي است که خدابا آن مقايسه شود.
وقتي که بيش از يک نور نيست نمي توان گفت اين نور از آن نور بزرگتر است.

سعد بن سعد
حضور امام رضا عليه السلام رسيد و از آنحضرت از معني توحيد جويا شد، حضرت فرمود:
«هوالذي انتم عليه»[8] همين
اعتقاد و ولايتي که داريد توحيد است، چرا که امام در حدود درک و فهم او سخن مي
گويد، ولي يک وقت شخصي مانند هشام بن حکم خدمت امام مي رسد و مرتب به موشکافي و س‍ؤال
مي نشيند و امام پاسخ مي دهد و او قانع و غني مي گردد، و هنگامي که جلسه را ترک مي
نمايد مي گويد: «خرجت من عنده و انه اعلم الناس بالتوحيد» امام صادق را علام ترين
افراد به مسأله توحيد يافتم. الان هم اگر چنين باشد که بتوانند افراد به حضور امام
زمان صلوات الله عليه شرفياب گردند، اين طور نيست که به سؤالات همه به يک گونه
پاسخ گويد.

و در حديث
دوم باب معني الله اکبر، جميع بن عمرو مي گويد: «قال لي ابوعبدالله عليه السلام:
اي شيء  الله اکبر؟ فقلت الله اکبر من کل
شيء فقال: و کان ثم شيء فيکون اکبر منه؟ فقلت: فما هو؟ قال: الله اکبر من ان يوصف»[9]

امام صادق
عليه السلام به من فرمود: معني «الله اکبر» چيست؟ عرض کردم، يعني خدا بزرگتر از هر
شيء است. امام فرمود: آيا در برابر «الله» شيئي هم هست تا خدا از آن بزرگتر باشد؟!
پرسيدم: پس معني آن چيست؟ فرمود: يعني خدا بزرگتر از آنست که توصيف گردد. و ما در
دعا هم مي خوانيم که تو بزرگتر از توصيفي، و بدين ترتيب در دعا هم بما آموختند که
خداوند بزرگتر از حد توصيف است. نظير «ما عرفناک حق معرفتک» و «ليس کمثله شيء» ترا
در حدي که لازمه شناخت تو است، نشناختيم، معرفت بشر در همين حد خلاصه مي شود و
بايد بداند و اعتراف نمايد که علم او در حد احاطه به شناخت «الله» نمي باشد، عالي
ترين حد درک مخلوق همان حدي است که فرشتگان به آن اعتراف نمودند که: «سبحانک لا
علم لنا الا ما علمتنا» تو منزهي و ما بيش از آنچه تعليم نمودي، علم و دانشي
نداريم.

ادامه دارد

 



[1]

/

نیاز انسانها به تقوی

درسهائی از
نهج البلاغه

خطبه 233

قسمت پنجم

آیت الله
العظمی منتظری

نیاز انسانها
به تقوی

بحث ما
پیرامون خطبه 233 نهج البلاغه با ترجمه مرحوم فیض الاسلام بود که در این خطب، حضرت
امیر علیه السلام پس از حمد و ستایش پروردگار و درود بر پیابر بزرگ اسلام صلی الله
علیه و آله، مردم را به تقوی سفارش کرده اند، و فصلی را در تقوی گشوده اند که در
قست گذشته چند فرازی از آن بررسی شد وبه اینجا منتهی گشت که حضرت می فرماید: تقوی
در دنیا پناه و ماوی و در آخرت راه رسیدن به بهتشت است و همانا راه آن روشن و
پیروی کننده از آن بهره مند و امانتدار آن که خداوند است، حافظ و نگهبان آن است.

در ادامه بحث
می فرماید:

«لم تبرح
عارضه نفسها علی الأمم الماضین و الغابرین»

همواره تقوی
خود را بر امتهای گذشته و آینده عرضه می دارد.

تقوی خود را
عرضه می دارد.

در اینجا
حضرت،تقوی را تشبیه کرده است به یک موجود بسیار زیبائی که خودش را عرضه می دارد
برای اینکه افراد طالب و خواستاران حق به سراغش بیایند و از آنها بهره بگیرند.

آری! این
تقوی است که همیشه، خوش را بر وجدانهای بیدار اشخاص، در گذشته و حال، عرضه می کرده
و انسانها اگر تربیت غیر صحیحی نداشته باشند و اگر یاران بدی همراهشان نباشد و
آموزش غلط ندیده باشند، به حسب طبع و وجدان و فطرت پاک و غریزه، بی گمان دنبال حق
و حقیقت اند، پس تقوی در حقیقت بمعنای اطاعت کردن از خدا و فرمانبردن از دستورات
الهی و طرفداری از حق است، و این تقوی همیشه بر وجدانها و فطرتهای اشخاص، خودش را
عرضه می کرده و اکنون نیز همان جلوه ها را دارا است، ولی تنها اهل حق بوده اند که
آن را می پذیرفته اند و امروز هم اهل حق، آن را به جان و دل پذیرا هستند.

لم تبرح:
زایل نشده است، لم تبرح از افعال ناقصه است که اسم و خبر می گیرد.

عارضه نفسها:
عرضه می کرده است خودش را.

الامم
الماضین: امتهای گذشته.

الغابرنی:
آیندگان، غابر بمعنای آینده است.

چرا تقوی
همیشه خودش را عرضه می کرده است؟ برای اینکه تمام مردم به تقوی نیاز دارند. اگر
امروز کسی گرفتار مال و ثروت و جاه و مقام و ریاست است، ممکن است توجه نداشته باشد
ولی در روز بیچارگی که روز وانفسا و رستاخیز است و آنجا دیگر مالی و مقامی و نه زن
و فرزند و قوم و خویشی به داد انسان می رسند، آنجا است که احساس نیاز به تقوی می
کند، از این رو حضرت می فرمایند:

«لحاجتهم
الیها غدا اعاد الله ما ابدی، و اخذ ما اعطی، و سأل عما أسدی».

برای اینکه
فردای قیامت به تقوی نیاز دارند، آن هنگام که خداوند باز گرداند آنچه که خلق کرده
و بگیرد آنچه را که بخشیده و بپرسد از آنچه عطا فرموده است.

نیاز فردای
ما به تقوی

اگر امروز در
دنیا احساس حاجت و نیاز به تقوی نکنیم، فردای قیامت روز حساب و کتاب است و خداوند
در آن روز، بندگان را دوباره زنده می کند و باز می گرداند و آنچه را که داده است و
مرحمت فرموده، باز می ستاند و از آن همه نعمتهائی که در دنیا به ما ارزانی داشته،
پرسش و سؤال کند، آنجا است که انگشت ندامت و پشیمانی را به دندان می گیریم و از
گذشته خویش منفعل و سربزیر می شویم.  آنجا
است که تنها اعمال صالحه و خیرات و کارهای خوبی که در دنیا انجام داده ایم به
دردمان می خورد و همه اعمال صالحه با تقوی بدست می آید، پس نیاز ما به تقوی در روز
قیامت بسیار زیاد است و بر ما است که امروز دنیا خودمان را به این سلاح مستحکم، مسلح
کنیم تا در آن روز بیچارگی از آن استفاده نمائیم.

اذا اعاد
الله ما ابدی: آن هنگام که چیزهائی را که خدا خلق کرده بوده، باز گرداند.

وأخذ ما
أعطی: و آنچه در دنیا بخشیده بود، بگیرد.

و سأل عمّا
أسی: و از آنچه لطف کرده بود، بپرسد. «اسدی» همان معنای «أعطی» را دارد.

در حلال،
حساب و در حرام، عقاب

بنابراین، ما
نه تنها باید پاسخگوی حرام باشیم که از روزی حلال نیز حساب باید پس دهیم. آنچه را
خداوند لطف کرده و در دنیا به ما عطا فرموده است، بفرض اینکه از راه حلال بدست
آورده ایم، در مورد مصرفش نیز باید پاسخگو باشیم که در چه راهی مصرف کرده ایم. ای
بسا کسی با دقت و احتیاط فراوان، مال حلالی را کسب کند ولی در راه حرام آن را مصرف
نماید، پس باید هشیار باشیم که در آنچه از راه حلال و روا بدست آورده ایم، حساب
است و در آنچه از راه حرام کسب کرده ایم، عقاب است.

حدیث جالبی
از امام صادق علیه السلام روایت شده که قبلا نیز آن را نقل کرده ام و مضمونش این
است که: مثل شخص ثروتمند و شخص فقیر، مثل دو کشتی است که وارد گمرکی بشوند، آن
کشتی که خالی است، مأمور گمرک با یک نگاه، او را اجازه حرکت و عبور می دهد و
رهایتش می سازد ولی آن کشتی که پر از مال التجاره است،مدتی توسط، مأمور گمرک معطل
می شود و پس از بررسی دقیق، اگر جنس قاچاق و ممنوعی در آن نباشد، تازه پس از چندین
روز معطلی آزاد می شود و اگر قاچاق داشته باشد که گرفتاریش دو چندان است زیرا
انسان فقیر در روز قیامت، چیزی نداشته است که از او سئوال کنند، یک لقمه نان حلالی
بدست آورده و خورده است ولی آن کسی که ثروت زیادی برای خود تهیه کرده، در آنجا
باید جواب بدهد که هر درهمی را در چه راهی صرف کرده است و بفرض اینکه بحلال کسب
کرده و در راه حلال هم مصرف نموده، در هر صورت معطلی دارد.

البته این
بدان معنی نیست که کسی بگوید: سراغ تحصیل مال و ثروت نروید ولی اگر خداوند روزی
کمی هم به شما داده است، به ان قناعت کنید چرا که کفاف بهترین ثروت است، و گرنه
فقر و ناداری هم مشکلات دارد «کاد الفقر أن یکون کفراً» و ثروت زیاد هم مشکلاتش
زیادتر است «هرکه بامش بیش، برفش بیشتر» در حدیثی از پیامبر اکرم «صلی الله علیه و
آله» نقل شده که مضمونش این است: «من از فقر و ناداری بر شما نمی ترسم بلکه از
ثروتی می ترسم که موجب بدبختی شما شود» و براستی اگر ملتی ثروت پیدا کرد و برای
حفظ و نگهداری ثروتش، دین و وجدانش و همه چیزش را فدا کرد، واقعا آن ثروت مایه
بدبختی و هلاکت آن ملت خواهد شد. ولی اگر ثروت را در راه مشروع مصرف کرد نه تها
وزر و وبالی برای او نیست بلکه مایه سعادت و خوشبختی و سرافرازیش خواهد شد.

«فما أقل من
قبلها و حملها حق حملها».

پس چقدر
اندکند کسانی که تقوی را پذیرفته اند و آنگونه که حقش است، آن را بر دوش کشیده
اند.

چقدر کم و
اندکند کسانی که تقوی را با دل و جان پذیرا شده اند و تا آخر، آن را بردوش خود حمل
کرده اند و از زیر بارش شانه خالی نکرده اند.

تقوی خودش را
همواره بر مردم عرضه می کرده ولی آنانکه آن را پذیرفته و قبول کرده اند، بسیار کم
بوده اند. بسا اشخاصی که دارای اندکی تقوی هم هستند ولی در موقع حساس، تقوی را زیر
پا می گذارند. در تاریخ نقل شده که عبدالملک مروان، قبل از رسیدن به ریاست، خیلی
مقدس مآب و بظاهر پرهیزکار بود و همیشه قرآن را تلاوت می کرد، اما همین که به قدرت
و حکومت گماردن ستمگر پلیدی چون حجاج بر مردم بود.

این منصب ها
و مقامهایی که در دنیا هست چیزی جز مسئولیت ندارد و هر که مقامش بالاتر، مسئولیت و
گرفتاریش بیشتر و فراوانتر است، و چنانچه کسی به پس و مقام رسید یا مال و ثروتی
بدست آورد و باز هم تقوی را فراموش نکرد و خود را نباخت، و به وظایفتش عمل کرد و
حق را نادیده نگرفت، او توانسته است تقوی را بخوبی بردوش کشد.

بنابراین، حق
حمل تقوی به این است که انسان در حال ثروت و فقر، غنی و تنگدستی، شدت و خوشی، عسر
و یسر و خلاصه در هر حالی حامی حق و حقیقت باشد و تقوی را از دست ندهد و خودش را
گم نکند و خدا را فراموش ننماید. در قرآن می خوانیم: «اتقوالله حق تقانه» حریم خدا
را حفظ کنید آنچنان که حق تقوای خدا است . پس چون مقام الهی و قدرت خدای متعال
نامتناهی است، شما نیز باید تا اندازه توان حریم خدا را حفظ کنید و از آن تجاوز
ننمائید.

«أولئل
الأقلون عدداً»

و همانا عدد
آنان بسیار کم است.

آن اشخاصی که
حق تقوی را حفظ می کنند و در بزنگاه ها پا روی آن نمی گذارند و به خوبی آن را بر
دوش خود حمل می کنند و در هر حال خدا را فراموش نمی کنند و حق را زا یاد نمی برند،
عددشان بسیار اندک و کم است. ممکن است برخی از افراد، جهاتی از تقوی را حفظ کنند
ولی در بزنگاه ها و در مواقع عسرت و شدت نتوانند حقش را ادا کنند و چه بسیارند
آنان، ولی حضرت از کم بودن عدد آنان که حق تقوی را بخوبی ادا می کنند یاد می کند و
می فرماید: چه کم و اندکند این چنین افرادی که تقوی را همانگونه که حقش است می
پذیرند و آن را بر دوش می کشند.

«و هم اهل
صفه الله سبحانه اذ یقول: [و قلیل من عبدی الشکور]».

و اینان اهل
توصیف خدای سبحان هستند که می فرماید: و اندکی از بندگان من بسیار شکرگزار می
باشند.

اینها مشمول
این آیه می شوند که خداوند توصیفشان کرده و فرموده است که: کم است از بندگان من
کسی که خیلی شاکر باشد.

شکور: صیغه
مبالغه است یعنی بسیار ستایشگر و شکرگزار. شکر بهحسب لغت: «صرف العبد جمیع ما
انعمه الله فیما خلق لأجله»- بنده مصرف بکند آنچه را که خدا خلق کرده در جای خودش.
یعنی اگر خداوند به تو چشم داده است برای اینکه آیات تکوین را ببینی و عبرت بگیری،
قرآن را بخوانی، رفع حوائج مشروعت را بنمائی پس اگر به ناموس مردم نگاه کردی، با
چشمت خیانت نموده ای و شکر چشمت را بجا نیاورده ای. گوش را خدا به تو داده است که
صداهای مورد نیازت را با آن بشنوی و صدای حق را با آن استماع کنی، پس اگر در باطل،
صرف کردی و به ناحق گوش دادی و سخنان حرام را استماع نمودی، کفران گوش را کرده ای.
مال را خداوند به تو داده است که در راه حلال مصرف کنی، خانواده ات را با آن اداره
کنی، پس اگر در راه های حرام مصرف نمودی، شکر این نعمت خدا را بجای نیاورده ای.
اصلا تمام وجود شما نعمت است و باید قدر این نعمتها را بدانی و در راه مشورع مصرف
کنی و اگر برخلاف دستورات الهی، آنها را مصرف کردی، شکر حضتر حق را بجای نیاورده
ای و کفران نعمت کرده ای و خداوند می فرماید: کسی که کمال شکر را انجام دهد اندک
است.

«فأهطعوا
بأسماعکم الیها».

پس با
گوشهایتان به سرعت به سوی تقوی روانه شوید.

به سوی تقوی
بشتابید

تقوی را در
درجه اول باید شنید و یاد گرفت. راه تقوی را باید از پیامبران و ائمه علیهم السلام
و علمانی ربانی و آنهائی که راه تقوی و حقیقت را آشنایند، فرا گرفت. و این اولین
مرتبه از فراگیری تقوی است. یعنی انسان باید از استاد، سخن حق را بشنود و پس از
شنیدن و یاد گرفتن به آن عمل کند لذا حضرت تأکید می فرمایند که باید از اول با
سرعت گوشهایتان را به سوی تقوی روانه سازید و تقوی را از اهلش بشنوید و یاد
بگیرید.

اهطاع:
بمعنای سرعت است.

اسماع:
گوشها. سمع: گوش دادن و شنیدن است و وقتی معنای مصدری آن را در نظر بگیریم، چنانکه
سمع بمعنای آلت شنیدن به گوش باشد نیز آمده است و 
«سامعه» نیز به گوش می گویند. جمع سمع، أسماع یعنی گوشها است.

«و کظوا
بجدکم علیها».

بر ممارست
تقوی جدیت و کوشش داشته باشید.

بر مداومت
تقوی بکوشید

تقوی را به
بازیچه نگیرید و کوچک نپندارید، چرا که اگر می خواهید تقوی داشته باشید، باید تلاش
فراوان و سعی زیاد بنمائید و بر مداومت و ممارست تقوی و کوشش و جدیت بکنید.

کظّوا: کظّ
یکظّ، بمعنای ممارست و مداومت است. و در بعضی نسخه های نهج البلاغه اکظوا دارد که
از باب افعال است: اکظ یکظ مانند اکرم یکرم. الظ، یلظ با لام نیز آمده است که به
همان معنی است در برخی نسخه های نهج البلاغه 
«واکظوا» آمده است که واکظ، یواکظ نیز به معنای ممارست و مداومت است.

جدّ: یعنی
جدیت و کوشش.

«واعتاضوها
من کل سلف خلفاً، و من کل مخالف موافقاً».

و به جای
اعمال گذشته تان، تقوی را جایگزین نمائید و بجای هر خلاف حقی، تقوی را موافق قرار
دهید.

تقوی را
جایگزین گذشته ها کنید

آنچه تاکنون
از اعمال خلاف تقوی و خلاف حق انجام داده اید، از هم اکنون توبه کنید و خدا را
مدنظر قرار دهید و بجای آن همه کارهای زشت و اعمال ناصالح که از شما سرزده است،
تقوی را جایگزین نموده و آنچه با تقوی سازگار است انجام دهید، و خلاصه تقوی را
ملاک حق و باطل قرار دهید و با این معیار، اعمال خود را بسنجید، پس هرکاری که با
تقوی سازگار بود، بپذیرید و آنچه با این معیار حق، سازش نداشت، از خود دور سازید
اگر تاکنون دنبال مال و ثروت و ریاست بیجا بوده اید و کارهای خود را با ریا انجام
داده اید، باز هم در توبه گشوده است، از گذشته خود پشیمان شوید و به سوی تقوی روی
آورید و از راه تقوی کارهای خود را بسنجید و آن را جایگزین گذشته های خویش قرار
دهید. و اگر تاکنون کارهای خلاف حق از شما سرزده است، امروز بیائید بجای آن خلاف
ها، حق را جایگزین کنید و با تقوی، به سوی حق روی آورید.

اعتاضوها:
اعتوض، باب افتعال و از ماده عوض است. اعتاضوها یعنی جایگزین کیند.

من کل سلف:
از هرچه گذشته است.

خلف: جانشین.

ادامه دارد

 

/

سخني پيرامون ولايت فقيه

سخنی پیرامون
ولایت فقیه

قسمت ششم

در شماره های
گذشته پنج توهم و اشکال را درباره ولایت فقیه مورد بررسی قرار دادیم. لازم به تذکر
است که بعضی از این توهمات ممکن است به ذهن هر شخص دقیق و حساس و محاسبه گری بیاید
ولی بعضی از آنها از سوی دشمنان دیرینه خط ولایت القا شده و ما گرچه آزادی بحث و
اعتراض و استیضاح را محترم می دانیم و برای آن هیچ مرز و حدودی قائل نیستیم حتی
اگر کسی در ولایت و یا وجود خداوند هم اعتراض و اشکال داشته باشد. ولی آنچه ما را
در پایان مقاله گذشته به پرخاش واداشت، عدم رعایت انصاف و و ادب در بعضی ورق پاره
هائی بود که برخلاف قانون منتشر می شود و با این رها کردن و اعراض از این گونه
گفتارهای مغرضانه و حسودانه اولی است که خداوند فرمود «و اعرض عن الجاهلین» ولی
چون ممکن است این گونه مطالب در ذهن افراد سالم نیز خدشه ای وارد سازد یا با دیدن
آن نشریات ضلال، ایمان آنها متزلزل شود، لازم دیدیدم آنها را پاسخ بگوئیم و اینک
دنباله بحث.

اشکال مغرضین
به اصل ولایت

6-گاهی اشکال
در ولایت فقیه است و گاهی اشکال در اصل ولایت. عجیب این است که بعضی از نویسندگان
با اظهار اسلام و حتی تشیع، اصل ولایت را منکرند و حتی برای رسول خدا صلی الله
علیه و آله و سلم و ائمه اطهار علیهم السلام نیز ولایتی بر مردم قائل نیستند و
معتقدند که حکومت رسول اله صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه از روی اصول
دموکراسی و بدلیل واگذاری خود ملت بوده است!! و می گویند اصولاً هدف انبیا حکومت
نبوده بلکه هدف تربیت انسانها بوده است زیرا اگر هدف حکومت بود، پس چرا بجز قلیلی
از صد و بیست و چهار هزار پیامبر تشکیل حکومت نداده اند؟! آیا برنامه خداوند به
شکست و ناکامب منتهی شده است؟! و می گویند: «برنامه ای که خداوند حکیم مطابق دعای
حضرت ابراهیم علیه السلام برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در سوره جمعه
مشخص فرموده است در چهار مرحله تلاوت آیات خداوند برای مردم، تزکیه آنها تعلیم
کتاب و حکمت به ایشان خلاصه و منحصر شده است. در این برنامه شرط ولایت و حکومت
برای تحقق این آرمانها قید نشده است»!! جالب است که در ذیل این گفتار آورده اند:
«کسانی که مدعی تداوم بخشی و به راه انبیا هستند شایسته است راه او را پیروی کنند
و مقدم بر حکومت کردن بر مردم، آیات خدا را برآنان بخوانند و به تزکیه و تعلیمشان
بپردازند».

همین افراد
بودند که در دوره قدرتشان، مکرر در سخنرانیها و مقاله ها می گفتند که روحانیون
نباید در مسائل سیاسی دخالت کنند به این دلیل که اگر شکست و ناکامی یا به هر صورت
اشکالی در اداره کشور به وجود آید، قداست و شخصیت مرجعیت و روحانیت در میان مردم
شکسته می شود و این ضرر بزرگی برای اسلام است. درست پیشنها اینان همانند آن تقسیم
برادرانه است که گفت:

آن استر چموش
لگدزن از آن من

آن گربه
مصاحب بابا از آن تو

و به قول
معروف آقایان برای اسلام دایه دلسوزتر از مادر شده اند.

اگر احتمال
جهالت در اینان داده نمی شد با صراحت می گفتیم که یکی از ضروری ترین اصول اسلام را
منکر شده اند. هیچ مسلمانی نمی تواند با ادعای اسلام منکر ولایت رسول الله صلی
الله علیه و آله و سلم باشد خداوند کریم در بیست و شش ایه قرآن دستور اطاعت از
روسل اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را به همه مؤمنان داده است، گذشته از آیات
دیگری از قبیل «فلیحذر الذین یخافون عن امره ان تصیبهم فتنه او بصیبهم عذاب الیم»
– باید کسانی که مخالفت امر او می کنند برحذر باشند که ممکن است فتنه یا عذاب
دردناکی به آنها اصابت کند و آنجا که برنامه اعلام شده انبیاء این سخن را تکرار می
کردند که «فاتقوا الله و اطیعون» – از خدا بترسید و مرا اطاعت کنید. و در آیه 64
سوره نساء بطور عموم می فرماید: «و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله»- ما
هیچ پیامبری را نفرستادیم مرگ برای این که مردم از او اطاعت کنند به اذن خداوند.
آیا هیچ دلیلی برای ولایت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم واضحتر از این است
که او از مؤمنان برجان آنها اولویت دارد؟ «النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم» و مگر
همین ولایت نبود که در غدیر خم به امیرالمؤمنین علیه السلام منتقل شده که پس از
تأکید بر ثبوت این ولایت فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه». آیا رسول خدا صلی
الله علیه و آله و سلم انتخابات آزاد براقر کرد و از میان کاندیداها امیر المؤمنین
علیه السلام انتخاب شد یا این ولایتی از سوی خداوند بود؟! مگر آیه «انما ولیکم
الله و رسوله والذین آمنوا الذین بقیممون الصلاه و یؤتون الزکاه و هم راکعون»
ولایت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام ر ا که
به اتفاق مفسرین منظور از «الذین آمنوا» آن حضرت است آن هم همان ولایت مطلقه ای که
برای خداوند است،ثابت نمی کند؟. «فما لهؤلاء القوم لا یکادون یفقهون حدیثا؟!».

حسد و خشم
گاهی چنان انسان را کور و کر می کند که حقایق روشن را انکار می نماید. و این گفتار
چندان تازه نیست. چند سالی پیش کتابی که به خیال نگارنده آن برای دفاع از ساحت
مقدس سیدالشهدا علیه السلام نوشته شده بود و برای رد این مطلب که آن حضرت بدون
آگاهی از سرنوشت خویش به کربلا رهسپار شد (که 
البته ما هم این مطلب را نادرست می دانیم) اصل هدف آن حضرت را که برقراری
حکومت اسلامی بود نه تنها انکار کرد بلکه حکومت را سزاوار ائمه معصومین علیهم
السلام ندانست. و این همان نغمه شوم استعمار است که گاهی از حلقوم جاهلانی چون
نویسنده آن کتاب شنیده می شود و گاهی از قلم مغرضانی چون نگارنده آن ورق پاره
تراوش می کند. و آن جدائی دین از سیاست است. نه تنها در سطح علما و فقها بلکه حتی
در سطح انبیا و ائمه علیهم السلام . آنها فقط وظیفه داشتند قرآن بخوانند و مسأله
بگویند!! حکومت کردن از مظاهر دنیا پرسیت است و زیبنده آن ذوات مقدس نیست!!!.

اگر چنین است
پس چرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با مشرکان و یهود و نصاری می جنگید؟ نه
تنها در دفاع بلکه جهاد ابتدائی. و در جنگ با مشرکان، مرزی وجود نداشت بجز از بین
بردن فتنه و شرک «قاتلوا المشرکین کافه» و با یهود و نصاری مرز آن یکی از دو چیز
بود: یا اسلام اختیار کنند یا با ذلت و خواری جزیه بدهند و چرا جزیه؟ آیا جزیه
موجب تربیت انسانها است یا تثبیت حکومت؟ و اگر چنین است چرا پیامبر صلی الله علیه
و آله و سلم با مردم مکه جنگید و آن را فتح کرد؟ مگر آنان هم مانند مردم یثرب بیعت
کرده بودند؟ و چرا با هر جرقه سنگی در حفر خندق نوید گسترش حکومت اسلامی و فتح
سرزمینهای دور را می داد؟ و چرا لشکر اسلام این کشورها را فتح کرد؟ و چرا
امیرالمؤمنین علیه السلام معاویه را در شام رها نکرد؟ مگر مردم شام با آن حضرت
بیعت کرده بودند؟ حتما اگر این آقایان بودند آن کارها را انحصار طلبی و قدرت خواهی
و ضد دموکراسی می دانستند و شاید اکنون هم می دانند ولی تظاهر به تشیع می کنند.

و اگر چنین
بود چرا ائمه علیهم السلام خلفا را غاصب خلافت می دانستند؟ مگر مردم با ائمه بیعت
کرده بودند؟ و چرا امام موسی بن جعفر علیه السلام آنجا که هارون الرشید حدود فدک
را می پرسد تا بازگرداند، تمام مرزهای کشور اسلامی را به عنوان حدود فدک معرفی می
کند؟ آیا اگر یکی از آنها با انتخابات و رفراندوم حکومت می کرد، مشکل حل می شد؟.

و اما اینکه
آیا هدف، حکومت است یا تربیت انسانها؟ پاسخ واضح است هدف انبیا تربتی انسانها است
ولی بدون گرفتن قدرت از دست نالایقان تربیت انسانها ممکن نیست و لذا خداوند منصب
امامت را برای انبیا مقرر فرمود: «انی جاعلک للناس اماما… و جعلناهم ائمه یهدون
بأمرنا». مگر امامت چیزی بجز حکومت است؟ آیا امامت فقط بمعنای خواندن آیات و دعوت
به راه راست و الگو بودن برای مردم و تعلیم و تزکیه آنان است؟ اگر چنین است پس همه
انبیا در کار خود موفق بودند؟ و حال  آنکه
بدون شک اکثر انبیا بجز عده قلیلی نتوانستند برنامه خود را پیاده کنند.

شکست برنامه
انبیا

گفته اند آیا
برنامه خداوند به شکست و ناکامی منتهی شده است؟ اگر منظور برنامه تکوینی باشد،
خیر. محال است برخلاف تقدیر حرکتی در جهان صورت بگرد و اگر منظور برنامه تشریعی
باشد و آن چه خداوند برای جامعه بشری خیر و صلاح دانسته، آری. نه تنها در دوران
انبیا به شکست منتهی شده که هنوز هم موفق نشده است و لذا  نیاز به یک مصلح جهانی است که برنامه انبیا را
عملی سازد و آن وجود مقدس امام زمان ارواحنا فداه است.

خداوند متعال
در قرآن کریم شکست برنامه انبیا را مکرر اعلام فرموده است مانند : «یا حسره علی
العباد ما یایهم من رسول الا کانوا به یستهزؤن»- افسوس بر این بندگان که هیچ
پیامبری برای آنها نیامد مگر اینکه او را مسخره کردند.

و از آن عجیب
تر این است که در این تشریات ضلال به آیا قرآن تمسک شده و صلاحیت دین و رسالت
آسمانی در رهبری مردم به طور کلی انکار شده است گفته اند: خداوند مأموریت پیامبر
را در ابلاغ پیام منحصر می نماید (انما علیک البلاغ) و او را از سیطره داشتن بر
مردم و وکیل شمردن خود نسبت به مردم و احساس محافظت و پاسداری از مردم در برابر
گناه و جبار بودن بر آنها برحذر داشته. «لست علیهم بمصیطر» -تو برآنها سیطره
نداری، «لست علیهم بوکیل» – تو برآنها موکل نیستی، «فما ارسلناک علیهم حفیظا»- تو
را نگهبان آنان نفرستادیم و «ما انت علیهم بجبار»- تو مجبور کننده آنان نیستی. و
گفته اند چگونه پیامیری که ابلاغ کننده اصل «لا اکراه فی الذین» و مخاطب «افانت
تکره الناس حتی یکونوا مؤمنین»- آیا تو مردم را به زور وامیداری که مؤمن شوند. و
گوینده «ما انا من المتکلفنی»- من از کسانی که تکلف می نمایند نیستم بوه است مردم
را جه بخواهند و چه نخواهند مجبور می کرده است. نه تنها او، که اولین پیامبر
اولاوالعزم حضرت نوح نیز با اعلام این مطلب که «انلزمکموها و انتم لها کارهون»-
آیا شما را به آن (دین) مجبور سازیم حال آنکه کراهت دارید. تا ابد اعلام داشته که
پیامبران چیزی را که مردم نخواهند بر آنها تحمیل نمی کنند.

اختیار
تکوینی یا تشریعی

البته بعید
است گوینده این سخن و نویسنده این نوشتار جاهل باشد و معنای این آیات را نداند. او
تنها با مغالطه کاری در صدد گمراه ساختن مردم است منحرفان و کج روانی که بقرآن
تمسک می کردند و می کنند بسیارند.

منظور از
آزادی و اختیار انسانها که هرگز سلب نمی شود اختیار تکوینی است نه تشریعی. التبه
مردم در اختیار دین آزادند و انبیا مبعوث نشده اند که با تصرف در اراده آنها
اختیار را از آنان سلب کنند و آنها را به قدرت ولایت تکوینی هدایت نمایند. و چون
از گمراهی آنان متأسف بودند خداوند مکرر آنها را تسلیت می داد که شما وظیفه ای بجز
ابلاغ ندارید. اگر بنا بود مردم به زور هدایت شوند من آنها را بدون واسطه شما
هدایت می کردم «فلو شاء لهداکم اجمعین»- اگر خداوند می خواست همه شما را هدایت می
کرد. و این غیر از آزادی و اختیار تشریعی است که انسانها پس از ایمان بخدا و رسول
شرعا و قانونا حق داشته باشند در برابر دستور آنها اظهار نظر کنند یا از اطاعت امر
آنان. سرپیچی نمایند. «و ما کان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضی الله و رسوله أمرا ان
یکون لهم الخیره من امرهم»- هرگز برای هیچ مرد و زن مؤمنی چنین حقی نیست که در
برابر حکم و خواسته خدا و رسول در امور خود اختیاری داشته باشند. این اختیار که از
جامعه اسلامی در برابر حکم خدا و رسول سب شده اختیار تشریعی است یعنی حق ندارند
اظهار نظری کنند. ولی اختیار تکوینی دارند بجز در برابر اراده تکوینی خداوند که
فرمود: «و ربک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیره»- پروردگار تو آن چه را
بخواهد می آفریند و در عالم وجود اختیار می کند و هیچ کس در برابر او اختیاری
ندارد. اختیار تکوینی انسان داده خداوند است و هرگز در برابر اختیار او نیست.

بنابراین
آیاتی که به غلط به آنها تمسک شده تا ولایت مطلقه رسول الله صلی الله علیه و آله و
سلم و همه انبیا انکار شود هرگز دلالتی بر آن معنا ندارد اما آیه «و ما انا من
المتکلفین» که درج آن در ضمن این آیات از اشتباهات مضحک است، تکلف ربطی به تکلیف
که توهم شده ندارد. تکلف که ساحت مقدس رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از آن
مبرا و منزه است بمعنای تصنع و بدروغ ظاهر را برخلاف باطن جلوه دادن است یعنی
سخنان من واضح و روشن است و در آن هیچ تکلف و تصنعی نیست. و اما آیاتی که دلالت بر
عدم اکراه در دین دارد مانند «لا اکراه فی الدین» و «افأنت تکره الناس حتی یکونوا
مؤمنین» و «انلزمکموها و انتم لها کارهون» در مورد کفار است که اصلا رسالت نپذیرفته
اند. طبیعی است دین که اصل آن عقیده است هرگز نمی شود به زور بر مردم تحمیل کرد.
پیامبر در این مرحله فقط می تواند تبلیغ کند و مردم باید با درک واقعیت جهان به
خدا و رسول ایمان آورند. ایمان و عقیده قابل اکراه نیست. تنها خداوند می تواند هر
موجودی را بطور تکوینی هدایت کند که نه بصورت ارائه طریق و راهنمائی باشد بلکه
بصورت ایجاد کشش در درون انسان. «انک لا تهدی من احببت ولکن الله یهدی من یشاء» –
تو ای پیامبر نمی توانی هرکه را دوست داری (بدون راهنمائی و تأثیر طبیعی تبلیغ)
هدایت کنی (و به راه راست اجباراً برسانی) ولی خدا می تواند هرکه را بخواهد (باین
نحو) هدایت کند. و بهمین دلیل را آیات بسیاری کار انبیا منحصرا تبلیغ علام شده
مانند «انما علیک البلاغ»- تنها وظیفه تو تبلیغ پیام است. و دهها آیه که مفید همین
معنا است. این حصر، حضر اضافی است یعنی در رابطه با هدایت افراد، کاری از تو بجز
رساندن پیام ساخته نیست نه اینکه تو حق نداری کاری انجام دهی بلکه تو نمی توانی
کار دیگری انجام دهی و این مطالب همه مربوط به افراد غیرمؤمن است.

در آیات
بسیاری اشاره به نگرانی و تأثر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم از عدم ایمان
مردم شده است مانند «فلعلک باخع نفسک الا یکونوا مؤمنین»- شاید تو می خواهی خود را
در غم ایمان نیاوردن آنان هلاک کنی. و آیات بسیاری که مفید همین معنی است و همچنین
در مورد سایر پیامبران. و خداوند همه آنها را متوجه همین معنی ساخته است که بر شما
در این زمینه فقط تبلیغ لازم است و نگران کافران نباشید که من اراده ام بر این
قرار گرفته که انسانها با اختیار ایمان بیاورند و هرکه ایمان نیاورد به سزای
طغیانش خواهد رسید. و هرگز حضر در آیه «انما علیک البلاغ» و امثال آن که فراوان
است حقیقی نیست و ممکن نیست چنین باشد زیرا پیامبر وظائف بسیاری بجز تبلیغ دارد از
وظائف شخصی و اجتماعی. این حصر مانند حصر «و ما محمد الا رسول» و همچنین «ما
المسیح بن مریم الا رسول» است که حصر آنها در رسالت بمعنای سلب مسئولیت از آنان در
قبال ایمان نیاوردن مردم است. و اینکه آنها خدای مردم نیستند تا برآنان سیطره و تسلط
تکوینی داشته باشند یا برآنان از سوی خداوند در تعدیل اراده ها موکل باشند یا آنها
را به زور از انحراف باز دارند یا آنها را در اختیار راه صحیح مجبور سازند. و
بهمین دلیل از آنها نفی عنوان مصیطر (لست علیهم بمصطیر) و وکیل بمعنای مؤکل برآنها
از سوی خداوند (لست علیهم بوکیل) و حفیظ بمعنای نگهدارنده از گناه (فما ارسلناک
علیهم حفیظاً) و جبار بمعنای کسی که مردم را در اختیار ایمان مجبور می سازد (و ما
انت علیهم بجبار) شده است و همه اینها در رابهط با ایمان آوردن مردم است و اما پس
از ایمان مردم و تشکیل جامعه اسلامی دستور خداوند لزوم اطاعت از فرمان پیامبر است
«اطیعوا الله و اطیعوا الرسول»: «ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا»-
آن چه را پیامبر آورده به آن عمل کنید و آن چه را نهی کرده ترک نمائید. «فلیحذر
الذین یخالفون عن امره» – برحذر باشند آنانکه امر او را مخالفت می کنند. و از همه
واضحتر همان آیه «و ما کان لمؤمن و لا مؤمنه» است، که بطور کلی حق اختیار و رأی در
برابر خواسته رسول الله تشریعا از همه افراد جامعه اسلامی سلب شده است.

بنابراین
مشورت با آنها همانگونه که در مقاله گذشته توضیح دادیم تنها برای بها دادن به آنان
و شرکت دادن آنان در تصمیمات اجتماعی است پس این حق آنها نیست بلکه تفضیلی از سوی
خدا و رسول است.

و خلاصه
مطلب، ولایت مطلقه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نه تنها مورد تأکید دهها
آیه قرآن کریم است بلکه یکی از ضروری ترین اصول اسلام است و منکر آن اگر توجه
داشته باشد منکر ضروری و مرتدد است.

اطاعت از ولی
فقیه

7-گفته اند
اگر در مورد رسول خدا امر به اطاعت (البته بدون قید مطلق) شده است او رسولی است که
تحت نظر الهی قرار داشته (انک باعیننا) و هرگز از هوای نفس سخن نمی گوید ( ما ینطق
عن الهوی) به چه دلیل اطاعت از روسل خدا و ائمه معصومین عینا به کسانی منتقل می
شود که غیر معصوم و در معرض خطا هستند.

اولاً: این
چه تناقض گوئی است که لزوم اطاعت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه
معصومین علیهم السلام را قبول دارید و آن مطلب که رسول خدا صلی الله علیه و آله و
سلم اگر دستوری داد مردم چه بخواهند و چه نخواهند باید عمل کنند را صریحاً انکار
می کنید؟!  مگر اطاعت این است که خواستند
عمل کنند و اگر نخواستند نه. یا اصلا اطاعت فقط یک تعارف است و در عمل لازم نیست
یا این گفته را هم قبول نداردی و بر فرض تسلیم سخن می گوئید

ثانیاً: نکته
لزوم اطاعت نزول وحی نیست گرچه ما معتقدیم منظور از اولی الامر در آیه ائمه
معصومین علیهم السلام است ولی تعلیق حکم بر وصف اولی الامر از نظر اصولی اشاره
بعلت آن است. یعنی اطاعت از اولی الامر واجب 
است چون اولی الامرند و البته اولی الامر هم اکنون نیز اولاً و بالذات
منحصر در ذات مقدس امام زمان ارواحنا فداه است و ولی فقیه بعنوان نماینده و نائب
او در رهبری جامعه اسلامی واجب الاطاعه است. یعنی او نماینده اولی الامر است و
بهمان علت که اطاعت از شخص اولی الامر بطور مطلق واجب است از نمایند او نیز واجب
است بخز موارد خاصی که ناشی از عدم عصمت در خطا است و ما در مقاله گذشته به آن
موارد اشاره ای داشتیم.

دلیل لزوم
اطاعت بطور مطلق این است که رهبری جامعه اسلامی بدون آن امکان پذیر نیست. در قانون
گذاری اسلام، رهبر جامعه پس از تشخیص مصلحت و مشورت با افراد کاردان و مطلع قانونی
را تصویت می کند و همه باید بپذیرند؛ اگر بنا باشد هرکس به تشخیص خود عمل کند هرج
و مرج لازم می آید. اطاعت از قانونگذار در هر جامعه ای بهمین دلیل لازم و بدون قید
است ولی در دموکراسی غربی که آقایان شیفته آن هستند رأی اکثریت بر اقلیت حاکم است
و هرگاه 51 درصد مردم یا نمایندگان آنها قانونی را تصویب کردند باید 49 درصد دیگر
از آن پیروی کنند چه بخواهند و چه نخواهند! این سؤال در دموکراسی بدون جواب مانده
و خواهد ماند که چرا باید اقلیت حتی اگر 49درصد باشند از مصالح و خواسته های خود
چشم بپوشند و پیرو خواسته های اکثریت باشند؟! این ولایت مطلقه از کجا برای این
اکثریت پیدا شده و چه اولویتی از نظر انسانی یا الهی برای آنان است؟! اما از نظر
اسلامی، پس از مشورتها و تشخیص موضوع و مصلحت اندیشی، ولی امر که از سوی خداوند
منصوب شده یا گماشته و نماینده او قانون را تصویب می کند و همه بدلیل لزوم اطاعتی
که از سوی خداوند واجب شده چه بخواهند و چه نخواهند باید از او پیروی کنند و چون
امر خداوند است مؤمنان (نه منافقان) با کمال میل می پذیرند و در دل خود هیچ احساس
تنگی و فشار نمی کنند که خداوند فرمود: «فلا و ربک لا یؤمنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم
ثم لا یجدوا فی انفسهم حرجاً مما قضیت و یسلموا تسلیما»- به پروردگارت قسم هرگز
ایمان نیاورده اند مگر اینکه ترا در منازعات خود حکم قرار دهند و  آنگاه آنچه را حکم نمودی، بدون احساس فشار و
تنگی در نفس خود بپذیرند و کاملا تسلیم باشند.

این نکته
بسیار قابل توجه و اهمیت است که تسلیم در برابر قضاوتهای رسول اکرم صلی الله علیه
و آله و سلم در منازعات شخصی بدلیل اعتماد او بر وحی نیست زیر آنحضرت خود فرمودند:
«انما اقضی بینکم بالبینات و الایمان و بعضکم الحن بحجته من بعض فایما رجل قطعت له
من مال اخیه شیئا فانما قطعت له قطعه من النار».

این حدیث از
نظر سند کاملا معتبر است. کلینی در کافی و شیخ در تهذیب به سند معتبر نقل کرده اند
و صدوق در معنای الاخبار نقل کرده و بهمین مضمون در تفسیر امام حسن عسکری علیه
السلام آمده است عامه نیز این حدیث را بهمین مضمون تقریبا نقل کرده اند. معنای
حدیث این است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من در منازعات شما
(بحکم قانون قضائی اسلام) طبق شهادت شهود و (در مورد منکر و عدم وجود بینه) براساس
قسم حکم می کنم و و بعضی از شما حجت و دلیل خود را بهتر می تواند اقامه کند (یعنی
ممکن است با بیان بهرت یا اقامه شهود معتبر باطل خود را حق جلوه دهد) پس اگر من
برای کسی از شما حکم کردم به مال برادرش (با اینکه او می داند حق او نیست) باید
بداند که من قطعه ای از آتش (جهنم) برای او قرار داده ام. یعنی حکم قضائی من واقع
را عوض نمی کند و اگر کسی می داند که حق با او نیست، نباید تصور کند که حکم من مال
حرام را برای او حلال خواهد کرد.

بنابراین در
تشخیص حق و واقع در دادگاه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از وحی استفاده
نمی شود و براساس ظاهر و اقتضای قانون حکم می شود، در عین حال خداوند فرموده است
باید چنان تسلیم حکم او باشید که هرگز در قلب خود احساس فشار و تنگی از قضاوت او
نکیند. و این شاهد و گواه واضح و روشنی است که اطاعت مطلق از رهبر جامعه اسلامی نه
بدلیل اطلاع او از غیب و ارتباط او با وحی است بلکه فقط بدلیل اینکه رهبر و ولی
امر است؛ البته از نظر شیعه هر مستولی و مسلطی ولی امر نیست بلکه شرائطی دارد و
ولی امر با لذات را خداوند معین فرموده است. ولی بهرحال آنکس که ولایتش از نظر
شرعی ثابت است، ولایت او مطلق است و همه باید از او اطاعت کنند. البته اگر معصوم
نباشد ممکن است اشتباه کند ولی این مجوز مخالفت نیست، اگر اشتباه کرد باید او را
متوجه سازند چرا که او غیب نمی داند و ممکن است یک انسان نالایق را برای منصب مهمی
نصب کند پس کسانی که مطلع اند، وظیفه دارند او را آگاه سازند و این همان نصیحت و
خیرخواهی است که از جمله وظایف رعیت در برابر ولی امر است ولی پس از همه اشکالها و
حل و نقصها، تصمیم نهائی با ولی امر است و هیچکس حق مخالفت امر او را ندارد وگرنه
هرج و مرج پیش می آید و رجوع به رأی اکثریت و امثلا آن هیچ دلیلی بر اعتبار آن
نیست.

ادامه دارد.

 

/

سخنان معصومين

سخنان
معصومین حرمت حرمین

مکه معظمه

رسول خدا صلی
الله علیه و آله:

«من اراد
دنیا و آخره فلیوم هذا البیت، ما اتاه عبد فسأل الله دنیا الا اعطاه منها او سأله
آخره الا ادخر له منها، ایها الناس، علیکم بالحج و العمره فنابعوا بینهما فانهما
یغسلان الذنوب کما یغسل الماء الدرن و ینفیان الفقر کما ینفی النار خبث الحدید».

(دعائم
الاسلام – جلد1- ص294)

هرک که تصمیم
رسیدن به دنیا و آخرت دارد، این خانه (کعبه) نماید، هیچ بنده ای به آن وارد نگردد
جز اینکه درخواستی را که درباره دنیا از خداوند نموده به او عطا فرماید و یا آنچه
در مورد آخرت خواسته برایش ذخیره فرماید، مردم! بر شما باد به انجام حج و عمره و
پیاپی آن دو را به جای آوردی، که آن دو گناهان را می زداد چنانچه آب، چرک بدن و
لباس را می شوید و فقر و تنگدستی را از میان می برد همانگونه که آتش، آهن را
پالایش می دهد.

امیرالمؤمنان
علیه السلام:

«اذا خرجتم
حجاجاً الی بیت الله عزوجل فاکثروا النظر الی بیت الله، فان لله عزوجل مائه و
عشرین رحمه عند بیته الحرام، منها ستون للطائین و اربعون للمصللین و عشرون
للناظرین». (خصال- جلد2- ص408)

هنگامی که
بصورت حاچی بسوی خانه خدای عزوجل بیرون شدید،بسیار به بیت الله بنگرید، چرا که
خداوند را نزد بیت الله الحرام صد و بیست رحمت است، شصت رحمت آن به طواف کنندگان و
چهل رحمت به نمازگزاران اختصاص دارد و بیست رحمت نظاره گران به کعبه را در برمی
گیرد.

امام باقر
علیه السلام:

زراره گوید:
من پشت مقام ابراهیم در کنار امام باقر علیه السلام نشسته بودم و امام رو بقبله،
عبا را بخویش پیچیده نشسته بود، سپس فرمود:

«النظر الیها
عباده و ما خلق الله بقعه من الارض احب الیه منها – ثم اهوی بیده الی الکعبه- و لا
اکرم علیه منها و لها حرم الله الا شهر الحرم فی کتابه یوم خلق السموات و الارض
ثلاثه اشهر متوالیه و شهر مفرد للعمره». (تفسیر العیاشی – ج2- ص88)

نگاه به کعبه
عبادت است و خداوند هیچ قطعه زمینی محبوبتر نزد خویش، از آن نیافریده است. سپس
امام با دست خود اشاره بکعبه نموده و فرمود: و گرامی تر از کعبه برای خداوند نیست
و بخاطر آن ماههای حرام را، در روز آفرینش آسمانها و زمین، در کتاب خویش حرام
نموده است، که سه ماه آن(برای حج) متوالی است و یک ماه برای عمره جداگانه می باشد.

امام صادق
علیه السلام:

«من اتی
الکعبه فعرف من حقنا و حرمتنا مثل الذی عرف من حقها  حرمتها لم یخرچ من مکه الا و قد غفرله ذنوبه و
کفاه الله ما اهمه من امر دنیا و آخرته». (محاسن برقی – ص69)

هرکس به کعبه
مشرف گردد و حق (ولایت) ما را شناخته و حرمت ما را همچون حق و حرمت کعبه شناخته و
پاس دارد، از مکه خارج نشود مگر آنکه خداوند گناهانش را آمرزیده و امور مهم دنیا و
آخرتش را برآورده نماید.

امام صادق
علیه السلام:

حضرت صادق
علیه السلام به ابن ابی العوجاء ملحد که حرمت حرم را زیر سؤال قرار داده بود
فرمود:

«و هذا بیت
اسعبد الله و به خلقه لیختبر طاعتهم فی اتیانه، فحثهم علی تعظیمه وزیارته و قد
جعله محل الانبیاء و قبله للمصلین له  فهو
شعبه من رضوانه و طریق تؤدی الی غفرانه، منصوب علی استوائ الکمال و مجتمع العظمته
و الجلال». (امالی صدوق – ص616)

این خانه ای
است که خداوند بندگانش را بوسیله آن به عبادت خویش فرا خوانده تا در جریان آمدن به
آنجا فرمانبرداری آنان را بیازماید، سپس آنانرا بر تعظیم و ادای حرمت و زیارت آن
ترغیب فرموده و آنجا را پایگاه پیامبران و قبله نمازگزاران و شعبه ای از بهشت
رضوانش ساخته و آن راهی منتهی به غفو و غفرانش قرار داده و بر بلندای کمال و نقطه
اجتماع عظمت و جلال استوار شده است.

مدینه منوره

پیامبر اکرم
صلی اللله علیه و آله:

المدینه حرم
مابین عیر وثور فمن احدث فیها حدث او آوی محدثا فعلیه لعنه الله و الملائکه و
الناس اجمعین. لا یقبل الله منه صرفاً و لا عدلاً». (دعائم الاسلام – ج1- ص295)

میانه دو کوه
«عیر» و «ثور» حرم مدینه است، هرکس که در آن جنایتی نموده یا خیانتکاری را پناه
دهد لعنت خداوند و فرشتگان و مردم بر او باد، و خداوند از او (در قیامت) توبه و
غرامتی نمی پذیرد.

پیامبر اکرم
صلی الله علیه
و آله:

خداوند از
میان شهرها، چهار شهر را برگزید و آنگاه فرمود:

«والتین و
الزیتون و طور سینین و هذا البلد الأمین» تین: مدینه، زیتون: بیت المقدس، طور
سینین: کوه سینا، و بلد امین: مکه است. (خصال- جلد 1- ص153)

پیامبر اکرم
صلی الله علیه و آله:

هنگامی که
رسولخدا صلی الله علیه و آله برای جنگ بدر مدینه را ترک می گفت در بقیع، که از
منازل افراد سقا قرار داشت و به خانه های مدینه متصل می شد با ارتش اسلام اردو زد
و رزمندگان اسلام از جلو حضرتش رژه نظامی رفتند و حضرت از آنان سان دید، در
آنهنگام دست بدعا بلند نموده و برای مدینه و مردم آن چنین دعا نمود:

«اللهم ان
ابراهیم عبدک و خلیلک و نبیک دعاک لأهل مکه و انی محمد عبدک و نبیک ادعوک لأهل
المدینه ان تبارک لهم فی صاعهم و مدهم و ثمارهم. اللهم حبب الینا المدینه و اجعل
مابها من الوباء نجم اللهم انی حرمت مابین لابتیها کما حرم ابراهیم خلیلک مکه».
(سفینه – جلد2 – ص530)

خداوندا!
ابراهیم بنده و دوست و پیامبرت برای اهل مکه به درگاهت دعا نمود و من: محمد و بنده
و نبیّت، ترا برای اهل میدنه میخ وانم و دعا می کنم که در غلات و میوه جاتشان برکت
بخشی، خداوندا! مدینه را محبوب ما قرار بده و وبای آن را ریشه کن ساز. خداوندا! من
میان دو سرزمین سنگلاخ، آن را حرم قرار دادم چنانچه خلیلت مکه را حرم قرار داد.

امیرمؤمنان
علیه السلام:

«من خرج من
المدینه رغبهً عنها ابذله الله شرّاً منها». (دعائم – جلد1 – ص296)

کسی که از
مدینه از روی بی رغبتی به آن بیرون رود، خداوند محل سکونت او را در شهری بدتر از
آنچه درباره مدینه فکر می کرده، تبدیل خواهد نمود.

امیرمؤمنان
علیه السلام:

حضرت رضا
علیه السلام از طریق پدرانش از امیرؤمنان علیه السلام روایت می نماید که فرمود:

«اربعه من
قصور الجنه فی الدنیا: المسجد الحرام و مسجد الرسول و مسجد بیت المقدس و مسجد
الکوفه». (امالی طوسی ج1 ص379)

چهار مکان
است که در دنیا از کاخهای بهشتی است: مسجد حرام و مسجد پیامبر (در مدینه) و مسجد
بیت المقدس و مسجد کوفه.

امام صادق
علیه السلام:

«صلاه فی
مسجد المدینه افضل من الف صلاه فی غیره من المساجد». (کامل الزیارات – ص22)

نماز در مسجد مدینه بر هزار نماز در دیگر
مساجد برتری دارد.

/

حج از دیدگاه امام رضا و امام جواد علیهما السلام

حج از دیدگاه
امام رضا و امام جواد علیهما السلام

اسلام مکتبی
است که در تمام ابعاد حیات معنوی و مادی انسانها دارای احکام، قوانین و برنامه است
و لذا قادر است جامعه بشریت را در جمیع بخشهای زندگی در طول تاریخ اداره نماید.
ائمه معصومین ما که مروج چنین آئینی هستند در تمام ابعد اسلام به تناسب شرائط عصر
خویش، رهنمودها، خنان و احادیثی دارند و بهمین دلیل زمینه گفتار و نوشتار درباره
آنان به وسعت تمام این ابعاد، وسیع و گسترده است ولی مناسب ترین بحث با تیرماه
امسال که مصادف با ولادت حضرت امام هشتم و شهادت فرزندش حضرت امام جواد علیهما
السلام و مقارن با ذیحجه الحرام نیز می باشد، بررسی نقش حج در ساختار جامعه اسلامی
از دیدگاه این دو معصوم است، چرا که حج در شکل بخشیدن به ساختار جامعه از نقشی
بسیار حساس و تعیین کننده برخوردار است، و بهمین دلیل، بگونه ای به آن اهمیت داده
شده است که امام صادق علیه السلام می فرماید: اگر مسلمین از رفتن به حج سرباز زنند
«لوجب علی الأمام ان یجبرهم علی الحج ان شاء وا وان ابوا» و در روایت دیگر فرمود:
«فان لم یکن لهم اموال انفق علیهم من بیت مال المسلمین»[1]
بر امام و حاکم مسلمین واجب است که آنان را برای رفتن به حج خواه ناخواه اجبار
نماید و چنانچه پول و امکاناتی نداشته باشند از بودجه بیت المال هزینه سفر آنها را
تأمین نماید.

گستردگی
ابعاد حج

در میان
موضوعات عبادی سیاسی اسلام، حج از جمله عباداتی است که از ابعاد و مسائیل بسیاری
برخوردار است؛ چنانچه می بینیم «زراره»شاگرد فقیه و دانشمند امام صادق علیه السلام
با تعجب به آن حضرت عرضه می دارد: من چهل سال است از شما در مورد مسائل حج استفتاء
می نمایم و شما جواب می دهید! امام در پاسخ می فرماید: «یا زراره! بیت حج الیه قبل
آدم بالفی عام ترید ان تفتی مسائله فی اربعین عاماً!»[2]
زراره! خانه ای که دو هزار سال پیش از آفرینش آدم در آن اعما حج اجرا می گردیده،
توقع داری در طی چهل سال تمام مسائل آن را استفتاء نمائی؟! و این چنین است که از
هریک از ائمه درباهر حج مطالب و احادیثی به ما رسیده است.

نقش حج در
ساختار جامعه اسلامی

قرآن کریم در
آیه 79 سوره «مائده» می فرماید: خداوند کعبه: بیت الله الحرام را «قیاماً للناس»
قرار داد، یعنی برای اقامه امور مردم. امام صادق علیه السلام با استفاده از وسعت
معنائی که این جمله دربردارد می فرماید: «جعلها لدینهم و معیشهم»[3]
خداوند کعبه را برای سازمان دادن به امور دین و دنیای آنان قرار داده است. و
هنگامی که ربیع از آنحضرت درباره تفسیر «ولیشهدوا منافع لهم» – تا شاهد منافع
گوناگون خویش باشند، سؤال می نماید که آیا منظور منافع دنیا است و یا آخرت؟ امام
در پاسخ می فرماید: «الکل» [4]
شامل منافع دنیا و آخرت هر دو می گردد.

بدین ترتیب
می بینیم، حج از نظر قرآن و روایات در بعد عبادی خلاصه نمی شود و این نغمه جدائی
حج از سیاست که از سوی حکام مرتجع سعودی ساز گردیده از همان تز کهن استعماری
«تفکیک دین از سیاست» ریشه و الهام می گیرد تا بدینوسیله حج را بگونه ای قالب ریزی
نمایند تا بجای منافع مردم، منافع آنا و اربابان چپاولگرشان را تأمین نماید.

آنچه را که
قرآن کریم در این دو جمله کوتاه خلاصه نموده است، امام رضا علیه السلام در پاسخ
نامه محمد بن سنان به شرح و تفصیل آن پرداخته و بدینوسیله ابعاد مختلف حج ار بیان
فرموده است.

امام تحت عنوان:
«عله الحج» به موارد زیر چنین اشاره می نماید:

1-الوفاده
الی الله عزوجل:

وفود و وفاده
از نظر لغت به معنی وارد شدن بر بزرگی به نمایندگی و رسالت از سوی فرد و یا گروهی
است و لذا امام هشتم علیه السلام در همین روایت یکی از ابعاد حج را «منفعه من فی
المشرق و المغرب وفی البر و البحر ممن یحج و ممن لا یحج..» ذکر می نماید، یعنی حج
برای تأمین مصالح و منافع تمام مسلمین شرق و غرب، دریا و خشکی، حاضر در حج و غائب
از حج است. و بدین ترتیب هر حاجی در حقیقت نه تنها به رسالت جامعه خویش بلکه به
نمایندگی از سوی تمام مسلمانان جهان در آن کنگره عظیم جهانی شرکت می جوید، و طبیعی
است که وقتی چند میلیون نفر به نمایندگی از سوی تمام مسلمانان جهان در آن کنگره
عظیم جهانی شرکت می جوید، و طبیعی است که وقتی چند میلیون نفر به نمایندگی از جانب
بیش از یک میلیارد مسلمان عالم در ان کنگره باشکوه شرکت کنند،باید مسائل و مشکلات
جهان اسلام را مطرح نموده و همه همسو و هماهنگ با هم موضعی واحد در برابر دشمنان
خویش اتخاذ نمایند و حتی در بعضی از دعاها همین نمایندگی و رسالت نیز منعکس است
ولذا حاجی نیازها و حاجات همه مسلمین را بپیشگاه پروردگار کعبه عرضه می دارد و به
دعا و عرض حاجتهای خویش بسنده نمی کند.

و البته چنین
وفود و ورودی بر خداوند باید با آمادگیهای قبلی صورت گیرد که احرام از آنجمله است
و از اینجهت امام رضا علیه السلام درباره علت و فسله محرم شدن می فرماید: «انما
یأمروا بالأحرام لیخشعوا قبل دخولهم حرم الله و امنه ولئلا یشتغلوا بشیء من امور
الدنیا و زینتها و لذاتها و یکونوا حادین فیما هم فیه قاصدین نحوه مقبلین علیه
بکلیتهم.. و وفادتهم الیه راجین ثوابه راهبین من عقابه ماضین نحوه»[5]
هماا از اینرو حجاج امر به احرام و محرم شدن گریده اند تا پیش از ورودشان به حرم امن
الهی، خشوع قلبی برایشان حاصل گردد، و به چیزی از امور دنیا و زینتها و لذتهایش
سرگرم نگردند، و بجانب آنچه (کعبه) تصمیم رفتن بسویش را گرفته بطور جدی و با تمام
وجود روی آورند، و وفودشان بسوی آن به امید ثواب و برای بیم از عقاب بوده و آهنگ
آنجا نمایند.

بنابراین
وفود و حرکت بسوی حق تعالی، بریدن از تمام دلبستگیها و وابستگیها را می طلبد و
باید با چنین آمادگی و وارستگی آهنگ کوی محبوب نمود، و بهمین دلیل حتی امام معصوم،
حضرت صادق علیه السلام – به نقل مالک- «کلما هم بالتلبیه انقطع الصوت فی حلقه و
کاد ان یخرّ من راحلته» هرگاه که تصمیم به لبیک گفتن می گرفت صدایش در گلو قطع می
گردید و حالتی به او دست می دادکه نزدیک بود از مرکب فرو افتد. و وقتی مالک به
امام عرضه می دارد که: یا بن رسول الله! در هر صورت لبیک را بگوئید، امام می
فرماید: ای پسر ابی عامر چگونه جرأت و جسارت گفتن لبیک پیدا نمایم در صورتی که بیم
آن دارم که خدای عزوجل بفرماید: «لا لبیک و لا سعدیک»[6]
و به من پاسخ منفی دهیدا.

2-و طلب
الزیاده:

یکی دیگر از
ابعد حج رشد و افزایش هرچه بیشتر و زیادتر اخلاق و ارزشهای اسلامی، و بالا بردن
سطح آگاهیها و اطلاعات سیاسی، و ارتقاء فرهنگ و اقتصاد جامعه بزرگ اسلامی با ترتیب
کنفرانسها و گردهم آئیها، و دعوت از دانشمندان علوم مختلف و متخصین و سیاستمداران
مسلمان، برای مبادله دانشها و تخصصها و کالاها و کارخانجات صنعتی برنامه ریزی
نمایند، همانگونه که امام صادق علیه السلام در این رابطه می فرماید: «فجعل فیه
الاجتماع من الشرق و الغرب لیتعارفوا، و لینزع کل قوم من الحارات من بلد الی بلد»[7]

خداوند مکه
را مرکز گردهم آیی و اجتماع مسلمین شرق و غرب عالم قرار دارد تا در آنجا با یکدیگر
و با توانائیها و تخصصهای هم آشنا شده و هر ملتی کالای بازرگانی از شهر و دیار
خویش به شهر و کشور دیگری صادر نماید و بدین ترتیب می بینیم که کنگره عظیم حج
بمنزله سکوئی است که جامعه اسلامی همه ساله می تواند از بلندای آن به بالاترین سطح
فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و نظامی جهان صعود و ارتقاء یابد، و بدین وسیله مصداق
حقیقی «و أنتم الأعلون ان کنتم مؤمنین» در جامعه بزرگ اسلامی عینیت بخشد.

3- والخروج
من کل ما اقترف:

چنانچه می
دانیم، اسلام برخلاف جامعه های صنعتی امروز، به انسان، بعنوان یکی از وسائل و
ابزار تولید نمی نگرد و قبل از اینکه به ساختن زندگی مادی و تمدن صنعتی او توجه
نماید به ساختار روحی و معنوی او عنایت دارد و بهمین دلیل اگر در حج منافع و ابعاد
زندگی مادی مطرح است به بازسازی شخصیت انسانی او بیشتر توجه دارد. و در این رابطه
امام هشتم علیه السلام، حج را پالایشگاه روح از آلودگیهای گناه می شمارد.

4-مع مافیه
من استخراج الأموال:

یکی از
خصلتهای زشتی که انسان را از مسیر فطری و الهی به انحراف می کشاند «دنیا محوری»
است و انسانی که تمام تلاش و آسایش خویش را در راه کسب مادیات به هدر می دهد و در
راه لذتهای زودگذر زندگی به مصرف می رساند،باید برنامه و مقرراتی داشته باشد تا
هرچند بطور مقوت هم که شده، محور کار و مخارج، او را از دنیا گرائی، بسوی «الله»
رهنمون سازد و از اینرو بدنبال آن می فرماید: «و تعب الابدان» خستگی و فرسودگی
جسمی که در این سفر روحانی به انسان حاجی دست می دهد جزئی از فلسفه حج است.

5-ثابتا فی
ذلک دائما[8]:

مهمترین دست
آورد و نتیجه ای که سالیانه از این مراسم باشکوه، نصیب جامعه اسلامی می گردد، در
این جمله کوتاه خلاصه شده است که حجاج محترم آن اعمال و مناسکی را که در حج انجام
داده و آن ارزشهای اخلاقی برا که در آنجا در عمل پیاده نموده و تصمیم گیریها و
مواضعی را که در برابر دشمنان خدا در آن مکان مقدس اتخاذل نموده اند، با پایان
یافتن حج بدست فراموشی نسپرند، بلکه در بازگشت نیز خود را به انجام آنها عادت دهند
و به آن اعمال و ارزشها استمرار و تداوم و ثبات بخشند. و بدیهی است که اگر حج
چنانچه هست به محلی برای بازسازی شخصیت انسانی و اسلامی انسانها- چنانچه فلسفه
وجودی حج آن را ایجاب می نماید- تبدیل گردد، تأثیری کلی در کل جامعه بزرگ اسلامی
در جهان خواهد گذاشت، چرا که هر سال جمعی از انسانهای آگاه، متعهد و ساخته شده، از
هر شهر و کشور و جامعه ای، به وطن خود باز می گردند، و همچون رودهای خروشان و
خوشگواری که بطور مستمر بدریاچه ای کوچک بریزد، و در کیفیت آب آن تأثیر گذارد، در
وضعیت اخلاقی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی هر جامعه اثر مطلوب خواهند گذاشت و بتدریج
شمار انسانهای الگو و خودساخته اجتماع بیشتر و بیشتر خواهد شد و هر شهر به مدینه
فاضله انسانیت مبدل می گردد و از این راه بشر به اهداف والای آفرینش نزدیک می شود.

6-و نقل
اخبار الأئمه علیهم السلام الی کل صقع و ناحیه[9]:

امام صادق
علیه السلام در روایتی دیگر آیه شریفه «لیقضوا نفثهم» را به «لقاء الامام»[10]
یعنی ملاقات و دیدار با امام، تفسیر می نماید.

بنابراین
آنچه را امام رضا علیه السلام در این قسمت از بعد حج فرموده است که عبارت از
انتقال و نشر اخبار ائمه علیهم السلام است، بواسطه ملاقات با امام در مکه، نیز
صورت می گیرد و حتی امام باقر علیه السلام در تفسیر آیه «واتموا الحج و العمره
لله» تمامیت حج و عمره را ، دیدار با امام، معرفی می نماید[11]،
فراگرفته و در بازگشت به مردم خویش منتقل سازند. و چنانچه از تعبیر «اتموا الحج» و
«تمام الحج لقاء الامام» بدست می آید، حج بدون ملاقات با امام و رهبر، حجی ناقص و
ناتمام است، و تمامیت حج تنها به انجام اعمال عبادی و مناسک آن نیست. مسلمانان
دوران ائمه علیهم السلام نیز با چنین برداشتی از تمامیت حج، سعی می کردند در صورت
امکان در حج به دیدار امام نائل آیند، و در این رابطه در عصر امام صادق علیه
السلام تا حدودی شیعه، آزادی عمل بیشتر یافته بود، و حضرت در حج رسماً خود را
بعنوان امام و رهبر مسلمین پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه قبل از خود
معرفی می نمود و مردم بحضور امام می رسیدند و با ایشان ملاقات و گفتگو می نمودند،
ولی از آنجا که این دیدارها، موقعیت امویان و سپس عباسیان را به خطر می افکند، در
زمان امویان تمام تلاش در جلوگیری از آن به عمل می آمد و حتی از هشام بن عبدالملک
مروان وقتی سؤال می نمایند این مرد (امام سجاد «ع») که مردم به او احترام می
گذارند،کیست؟ از معرفی حضرت امتناع نموده و اظهار بی اطلاعی می نماید، تا مردم
امام سجاد علیه السلام را نشناسند. بعد از امام صادق نیز در عصر عباسیان وضعیت
بهمین منوال بود و مردم آزادانه نمی توانستند بدیدار امام نائل آمده و از او
دستورات مذهبی و خطوط سیاسی دینشان را فرا گیرند، و از این طریق به تمامیت حج لطمه
وارد می آمد، و این است که امام جواد علیه السلام که 29ذیقعده در سالروز
شهادتش  بسوک می نشینیم، در نامه ای به
خلیفه اموی که در حقیقت بمنزله اعلامیه و اخطاری به جهان اسلام است می نویسد: «ذهب
الحج وضیّع وافتقر الناس، فمن اعوج ممّن اعوج هذا و من اقوم ممّن اقوم هذا»[12]
حج واقعی از میان رفته و تضییع گردیده و مردم به فقر اخلاقی، اقتصادی، فرهنگی و
سیاسی دچار شده اند، چه کسی کج اندیش تر و منحرف تر است از آنکه حج را از مسیر
اصلیش منحرف سازد و چه کسی از جهت ایمان و علم و سیاست نیرومند تر است از کسی که
حج را چنانکه هست بپا دارد؟

چرا که این
انحراف با تمام انحرافهای دیگر تفاوت دارد، زیرا با انحراف و جدا ساختن حج از
جایگاه واقعیش،نقشی که حج می تواند در ساختار جامعه اسلامی ایفا نماید، از آن سلب
می گردد و تنها به یک پاره اعمال خشک و بی روحی تبدیل خواهد شد که هم اکنون شاهدیم
که چگونه هر سال از سرتاسر جهان اسلام به حج می روند ولی این حج هیچ گونه تغییری
در زندگی سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و اخلاقی آنان بوجود نمی آورد. چرا که آل سعود
به پیروی از همان سیاست کهنه اموی و عباسی، سعی در ناشناخته ماندن رهبر واقعی جهان
اسلام دارند و در همین راستا از تظاهرات حجاج ایرانی که در خلال آن امام و رهبر
واقعی مسلمین از خائنین شناخته می شود، و موقعیت آنها و اربابان استعمارگرشان
تهدید می شود، پیش گیری می نمایند.

فریاد برائت

امام خمینی

… اعلان
برائت در حج تجدید میثاق مبارزه و تمرین تشکل مجاهدان برای ادامه نبرد با کفر و
شرک و بت پرستی هاست و به شعار هم خلاصه نمی شود که سرآغاز علنی ساختن منشور
مبارزه و سازماندهی جنود خدا در برابر جنود ابلیس و ابلیس صفتان است و از اصول
اولیه توحید بشمار می رود و اگر مسلمانان در خانه ناس و خانه خدا از دشمنان خدا
اظهار برائت نکنند پس در کجا می توانند اظهار نمایند؟ و اگر حرم و کعبه و مسجد و
محراب، سنگرو پشتیبان سربازان خدا و مدافعان حرم و حرمت انبیا نیست پس مأمن و
پناهگاه آنان در کجاست؟

اول ذیحجه
الحرام 1407

 



[1]و2 – وسائل- جلد8- ص16-15.

/

دانستيهائي از قرآن

دانستنیهایی
از قرآن

اسوه های
برائت در قرآن

بسم الله
الرحمن الرحیم

«قد کانت لکم
اسوه حسنه فی ابراهیم و الذین معه اذ قالوا لقومهم انا براؤا منکم و مما تعبدون من
دون الله کفرنا بکم بدا بینا و بینکم العداوه و البغضاء ابدا حتی تؤمنوا بالله
وحده..» (سوره ممتحنه – آیه 4)

همانا برای
شما اسوه ای نیکو در زندگی ابراهیم و آنهائی که با او بودند، وجود داشت، هنگامی که
به قوم مشرک خود گفتند: ما از شما و از آنچه غیر از خداوند، عبادت می نمائید،
برائت و بیزاری می جوئیم، و ما منکر و مخالف شما می باشیم، و میان ما و شما عداوت
و بغض دائمی پدیدار شده و این وضعیت تا آنگاه که به خدای یگانه ایمان آورید ادامه
خواهد یافت.

برآء: جمع
بریء است چنانچه ضعفاء جمع ضعیف می باشد. راغب در مفردات می گوید: تبری و برء به
معنی جدایی و بیزاری جستن از هر چیز و هر کسی است که انسان از ربودن و یا مجاورت او،
اکراه داشته باشد.

جایگاه برائت
در اسلام

هر انسانی
بطور طبیعی نسبت به پدیده هائی که بگونه ای با آنها در ارتباط است، احساس تمایل و
یا نفرتی در خویش می یابد، این احساس هنگامی که در فرهنگ اسلام مطرح می گردد، از
آن به تولی و تبری و یا ولایت و برائت تعبیر می شود، و بنابراین ولایت و برائت شکل
هدایت شده همان احساس غریزی انسان مؤمن در اسلام استع، و از اینرو هر فرد مسلمان
وظیفه مند و مسئول است که نسبت بهر چیز و هرکس که با اعتقاد و مقدسات دینی او،
مخالف باشد اظهار برائت نموده و نسبت به اولیاء الهی ابزار ولایت نماید.

سید قطب یکی
از دانشمندان اهل سنت در ذیل سوره «برائه» تحلیلی جالب از این مسأله به عمل آورده
و می گوید: «اختلافی که میان اسلام و غیر اسلام وجود دارد، اختلافی است که از دو
جهان بینی مستقل و جدای از هم نشأت می گیرد، یکی از این دو جهان بینی براساس پرستش
«الله» و دومی بر چایه عبودیت غیر «الله» استوار است، و بدین ترتیب هر فرد معتقد
به یکی از این دو جهان بینی در گام به گام زندگی سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی
خویش با فرد معتقد به جهان بینی تقابل، در حال برخورد عقیدتی و عملی بسر می برد؛
از اینرو مبارزات کفار و مشرکان قریش را در مکه با پیامبر «ص» و نیز آنجه در آن
مقطع خاص میان مسلمین و مشرکین مکه پیش آمد، که زمینه ساز نزول آیات سوره «برائه»
گردید،؛ نمی توان به حساب مسأله این اتفاقی و گذرا گذاشت، بنابراین مجموعه این
حوادث، تنها چند نقطه برخورد، از سلسله برخوردهای مرکرر تاریخ است. که میان
طرفداران این دو جهان بینی بوجود آمده است. و سپس سید قطب می افزاید: با چنین دیدی
وسیع می توان به ریشه یابی مسأله برائت دست یافت.

در حقیقت
آنجه سید قطب درباره این مسأله اظهار داشته است، همان سخنی است که قرآن کریم از
زبان ابراهیم و اصحاب مؤمن او نقل نموده و می فرمایدک «وبدا بیننا و بینکم العداوه
و البغضاء حتی تؤمنوا بالله وحده» – و این رابطه خصمانه میان ما و شما تا وقتی که
ایمان بخدای یکتا بیاورید ادام خواهد دشا.

برائت شعاری
همیشگی و همه جائی

با توحه به
آنچه گفته شد، اعلام برائت، شعاری است برخاسته از اعتقاد و ایمان انسانهای مسلمان
و همانگونه که برای اسلام و اعتقاد به خداوند نمی توان زمان و مکانی خاص در نظر
گرفت، برای این احساس مذهبی نیز نمی توان مکان و زمانی خاص معین کرد، و اعلام
برائت را به حج اکبر و زمان رسول الله صلی الله علیه و آله محدود ساخت، و گذشته از
این، اگر چنین محدودیتی وجود داشت، هرگز پیامبر آن را ناگفته نمی گذاشت، چنانچه در
مورد فتح مکه فرمود: «لا تحل لأحد قبلی ولا لأحد بعدی ولم تحل لی الا ساعه من
نهار»[1]
حمله نظامی به مکه برای هیچ کس پیش از من حلا نبوده و برای کسی پس از من جائز
نخواهد بود و تنها ساعتی از روز برای من تجویز گردیده است. در صورتی که چنین
محدودیت زمانی و یا مکانی نسبت به مسأله اعلام برائت در مکه، از آنحضرت نقل نشده
است، و این سخن ساخته و پرداخته افکار استعمار زده  آل سعود و اربابا اسعمارگر اوست. و چنانچه در
آیه  فوق هم ملاحظه می نمائی، قرآن کریم،
اسوه بودن ابراهیم و اصحاب او را به زمان و یا مکان ویژه ای اختصاص نداده است. و
در سوره های احزاب، زخرف، انعام، یونس، هود،شعراء، توبه و ممتحنه، نیز اعلام برائت
پیامبران بزرگوار الهی را در مواقع و موقعیتهای مختلفی شاهدیم، پس چه جائی بهتر و
مناسب تر از مکه- آن خاستگاه نخستین اسلام و پایگاه خدا پرستی و نفی شرک- که چنین
فریادی رسا و برخاست از روح ایمان و اعماق جان میلیون ها مسلمان جهان در آن فضای
ملکوتی طنین افکنده و لرزه و اضطراب بر پیکر استکبار جهانی بیندازند.

بدون تردید
اگر ولایت و و برائت جای خویش را در آن مکان مقدس تغییر داده و نسبت به دشمنان
«الله» اظهار ولای و نسبت به دوستان او اعلام برائت شود، حج از پایگاه اصیل خویش
جدا گردیده و آثار مطلوب خویش را ببار نخواهد آورد، آن چنانکه امروز حکام سرسپرده
آل سعود چنین عمل نموده و زائران و اولیاء الهی را در آن سرزمین امن بجرم اظهار
برائت از استکبار جهانی، بخاک و خون کشده و آنها را از انجام حج محروم و ممنوع می
نمایند و در مقابل، نسبت به دشمنان خدا و مسلمنی ارتباط دوستانه خود را تحکیم می
بشخند و اگر مسلمانان جهان در برابر این کشتار وحشیانه و ضد عن سبیل الله ساکت
بمانند، در آینده ای نه چندان دور که دیگر مسلمین کشورهای اسلامی خود را از
زیرسلطه استعمار آزاد خواهند ساخت، شاهد قتل و منع دیگر مسلمین از زیارت بیت الله
الحرام خواهند بود.

 



[1] – بحار – جلد 21- ص136.

/

پیام امام

پیام امام

بسم الله
الرحمن الرحیم

سخنان و
پیامهای حضرت امام مدظله را همواره باید بر دیده بگذاریم و بر دل نقش جاودان دهیم
و به ویژه در شرایط کنونی که غفلت از آن و همچون سایر امور خبری یک دور بازگو کردن
و گذشتن از آن خطائی بس بزرگ و خسارتی عظیم است. ما در این مقطع، مطلبی واجب تر از
این نیافته ایم که بنوبه خود پیام حضرت امام مدظله را که به مجلس سوم خطاب
فرمودند، عیناً درج کنیم؛ باشد تا با تعمق بیشتر در آن راه و راهی که در پیش داریم
روشن تر و گامهایمان در حرکت و سیر بسوی هدف شتابان تر و استوارتر شود.

بسم الله الرحمن
الرحیم- از عنایت و توجه ذات مقدس حق تعالی سپاسگذارلیم که بار دیگر ملت شریف و
عزیز ایران را به ادای یکی از بزرگترین فرائض سیاسی و اجتماعی خود مفتخر نمود و در
اوج شرارت شیطان بزرگ و اذناب پلید او علیه انقلاب و نظام جمهوی اسلامی ایران،
توفیق بیعت مجدد با میثاق های ازلی خود را به آنان کرامت فرمود و به رغم بدخواهان،
انتخابات سومین دوره مجلس شورای اسلامی با صحت و سلامت و در موعد مقرر برگزار
گردید که بحمدالله، امروز ما شاهد افتتاح سومین دوره مجلس شورای اسلامی هستیم و من
ضرورتتی به ذکر حوادث زمان انتخابات و نیز حماسه های مردم عزیزمان در این مورد نمی
بینم و همچنین اهمیت و نقش مجلس شورای اسلامی و شورای نگهبان در نظام کشور اسلامی
ایران برکسی پوشیده نیست و انشاءالله نمایندگان محترم مجلس، سنگینی بار مسئولی و
رسالت خود را در انی امر خطیر احساس کرده و می کنند و به خوبی دریافته اند که نظام
و مردم، ازآنان چه انتظاری دارند که باید گفت مجموعه خواسته ها و انتظارات اسلامی
مردم از مجلس، رفع گرفتاری ها و محرومیت ها و دگرگونی در نظام پرپیچ و هم اداری
کشور، از انتظارات به حقی است که باید آنها را جدی گرفت و نمایندگان محترم مجلس، قبل
از پرداختن به لوایح و تبصره ها و مواد غیرضرور، به فکر مسائل اصلی و کلیدی کشور
باشند و براساس اسلام عزیز، در کمیسیون ها با طرح قوانین و لوایح به سمتی حرکت
کنند که مشکلات اساسی کشور مرتفع و سیاست های زیر بنایی کشور در امور فرهنگی و
اقتصادی و اجتماعی و سیاسی، در راستای کمک به محرومین ورفع استضعاف، مدون و به
مورد اجرا درآید و امروز کشور و نظام و مدیریت آن، همچون گذشته، نیاز به شجاعت در
حل مسائل دارد و چه بسا وسوسه ها ما را از رسیدن به اهداف بزرگتری که در پیش رو در
نظر داریم، محروم کند که امیدوارم این مجلس با هماهنگی همدلی نمایندگان و نیز با
همسویی و ارتباط قوی با مدیران و مجریان و کارشناسان و همچنین با استفاده از
نظریات و مشورت با شورای محترم نگهبان، بتوانند گام های بلندی در حل معضلات
محرومین و پابرهنه ها بردارد و در تنگناها و موانع، از قدرت و قاطعیت و سرعت عمل
«مجمع تشخیص مصلحت» که پشتوانه عظیم و با برکت و پرثمری برای کشور ما است، بهره
مند شود و اما چیزی که از همه اینه مهمتر است اینکه، چه آنهاییی که به مجلس راه
یافته اند و خادم منتخب شده اند و چه آنها که به وظیفه خود عمل نموده اند ولی به
مجلس راه نیافته اند و همچنین طرفداران هر دو گروه، باید بدانند که همه این امور،
اعتباری و زودگذر است و همه در محضر حق هستیم و آنچه در صحیفه کردار ما ماندنی
است، اعمال و رفتار ما و آنچه موجب سعادت و جاودانگی ما می شود،صفای معنویت و
ثمرات خلوص بندگی است و ما هم نباید خلوص عمل و جامعه اسلامی خودمان را به زنگار
کدورت ها و اختلافات آلوده کنیم و رقابت های گذشته انتخاباتی هم هرگز نباید موجبات
بفرقه و جدایی را فراهم نماید و من احتمال می دهم که عوامل و دستهای ناپاکی
بخواهند و از رقابتهای انتخابات، در رسیدن به آرزوهای خود استفاده کنند و با طرح
مسائل پوچ و بی معنی، دلها از یکدیگر جدا سازند و یا باتردید و ایجاد ذهنیت ها،
صحت و سلامت انتخابات و نهایتا مشروعیت مجلس را زیر سئوال بزند که در این شرایط،
همه آحاد ملت ایران و همه روحانیون و دست اندرکاران کشور،باید در کنار هم و دست در
دست هم، به راه مقدس خود ادامه دهند و صاحبان قلم و سخن و مطبوعات نیز بطور جد،
مواظب نوشته ها و گفته های خود باشند و نمایندگان مجلس نیز به عدالت و عطوفت با
یکدیگر برخورد کند و به مسائل دامن نزنند و خصوصاً در اعتبارنامه ها، به مسایل
شخصی و گروهی نپردازند و در نطق های قبل از دستور و غیر آن، به شخصیت و اعتبار
نمایندگی مجلس توجه کنند و حرمت مجلس و نظام و اخلاق کریمه اسلام را مقدم دارند و
خلاصه کلام، اینکه، مجلس و نمایندگان باید موید وحدت و اسنجام جامعه باشند و
مسئولین در کنار مردم و مردم، همراه و پشتیبان مسئولین، به وظیفه خود عمل کنند و
از برکات مادی و معنوی جهاد مقدس خود بهره مند شوند و از صحنه ها کنار نروند که
امروز،شاید گناهی بالاتر از کناره گیری نباشد و هیچ عذر و بهانه ای برای ترک صحنه انقلاب
پذیرفته نمی شود و مردم عزیز ایران، بعد از فراغت از انتخابات، همچون گدشته، به
پشتیبانی مادی و معنوی خود از جبهه های نبرد و رزمندگان ادامه دهند و سپاهیان نور
را حمایت نمایند و همه آنان و رزمندگان عزیز، بدانند که در هر صورت، پیروزی با
ماست و ما به این مسئله، با تمام وجود معتقدیم و از آغاز جنگ تاکنون، بارها عنایات
حق را دیده ایم و ملت بزرگ ایران مطمئن باشند که از آن روزی که در این راه مقدس
قدم نهادند، چیزی را از دست ندادند که نگران حادثه باشند و ضرری نکرده اند که از
آن احساس غبن و پشتیبانی کنند.

همه سرمایه
های آنان در پیشگاه مقدس حق تعالی باقی مانده است. البته، کشوری همانند ایران که
درصدد تحقق اهداف بلند اسلامی است ممکن است فرازها و نشیب هایی داشته باشد، همان
گونه که در صدر اسلام نیز چنین بوده است، ولی برای یک ملت بزرگ هیچ پیروزی، بالاتر
از تصمیم و عزم و اراده استوار آنان برای رسیدن به حق نیست که بحمدالله، خداوند آن
را به مردم و کشور ایران عنایت نموده است و ما به یاری خدا و با همت و اراده
پولادین مردم، در برابر همه مشکلات خواهیم ایستاد و همان گونه که به برکت ایمان و
توکل مردم و رزمندگان به پیروزی های بزرگ و معجزه آسایی رسیده ایم و هر روز ما،
روز موفقیت و امتحان جدیدی بوده اس، بعد از این نیر به راخ خود ادامه می دهیم.

رزمندگان
عزیز و دلاور ما، اعم از: ارتش و سپاه بسیج، با تکیه بر ایمان و سلاح و امید به
نصرت حق و با حمایت بی شائبه مردم، به نبرد و دفاع مقدس خود ادامه دهند و عزم ها
را جزم کنند و بر دشمن زبون بتازند و با همت خود، افتخار نصرت و پیروزی را به
ارمغان آورند که سرنوشت جنگ در جبهه ها رقم می خورد نه در میدان مذاکره ها و به
یاری خداوناد و دعای خیر حضرت بقیه الله ارواحنا فداه حرف آخرمان را با صدامیان و
جهانخواران در صحنه حماسه جهاد و شهادت می زنیم و از خداوند نیز صبر و مدد می
طلبیم.

خداوند، یار
و ناصر مجاهدان و رزمندگان ما باشد.

والسلام
علیکم و رحمه الله

7 خرداد 1367

روح الله
الموسوی خمینی

 

/

امام خمینی ثابت و استوار

امام خمینی
ثابت و استوار از آغاز تا کنون

تکلیف شرعی
ما چیست؟

«امروز
مسلمین و خصوصاً علماء اعلام در مقابل خدای تبارک و تعالی مسئولیت بزرگی دارند. با
سکوت ما نسل های آتیه الی الابد در معرض ضلالت و کفر هستند و مسئول آن ما هستیم…
من برای چند روز زندگی با عار و ننگ ارزشی قائل نیستم». 16/2/42

«نباید ما
نگران باشنیم از اینکه فدائی می دهیم، این سیره انبیاء بوده، انبیائ و اولیاء در
مقابل ظلمه قیام می کردند و کشته می شدند و کشتار می کردند و جوانهایشان را و
اصحابشان را می دادند و مسأله ای نیست که حالا ما نگرانی داشته باشیم که مبادا خون
راه بیفتند باید خود راه بیفتند، ملتی که می خواهد خودش را نجات بدهد. همینطور
مجانی نمی شود… محکم بایستید و هیچ هراسی به دل راه ندهید که شما پیروزید انساء
الله.

چه کشته شویم
و چه بکشیم حق با ما است. ما اگر کشته هم بشویم در راه حق کشته شدیم و پیروزی است
و اگر بکشیم هم در راه حق است و پیروزی است». 3/8/57

«من در پاریس
که بودم، بعضی خیراندیش ها می گفتند که نمی شود، وقتی نمی شود باید یک قدری کوتاه
بیائید! گفتم: ما تکلیف شرعی داریم عمل می کنیم و مقید به این نیستیم که پیش
ببریم… من اینطورذ تشخیص دادم که باید این کار را بکنم، اگر پیش بردیم، هم تکلیف
شرعی عمل کردیم و هم به مقصود رسیده ایم، اگر پیش نبردیم به تکلیف شرعیمان عمل
کرده امی، حضرت امیر هم نتوانست، تکلیف را عمل کرد ولی در مقابلش ایستادند…
انسان وقتی احکام اسلام را در خطر دید، باید برای خدا قیام کند، اگر توانست عمل
کده به وظیفه و پیش هم برده و اگر نتوانست، عمل به وظیفه کرده است». 10/3/58

«تکلیف ما
این است که در مقابل ظلم ها بایستیم، تکلیف ما این است که با ظلم ها مبارزه و
معارضه کنیم، اگر توانستیم آنها را به عقب برانیم که بهرت و اگر نتوانستیم، به
تکلیف خودمان عمل کرده ایم. انیطور نیست که ما خوف این را داشته باشیم که شکست
بخوریم، اولا که شکست نمی خوریم، خدا با ماست و ثانیا بر فرض اینکه شکست صوری
بخوریم، شکست معنوی نمی خوریم و پیروزی معنوی با اسلام است، با مسلمین است و با ما
است. شما قدرتمند باشید و در مقابل همه مشکلات قیام کنید، وحدت خودتان را حفظ کنید
و توجه به خدا را حفظ کنید». 27/2/59

«… رسول
اکرم از اولی که رسالت به او محول شد تا آن وقتی که در بستر مرگ یا شهادت خوابیده
بود، بین این بستر و آن بعثت، تمام فعالیت، جنگ و دفاع بوده است. کسی که زندگی
امیرالمؤمنین سلام الله علیه را مشاهده کند نیز همینطور جهاد در راه خدا و جهاد در
راه احکام خدا بوده است و سایر ائمه علیهم السلام، البته آنکه از همه بارزتر و
معروف تر است سیدالشهدا سلام الله علیه است. اگر وضع تفکر سیدالشهدا سلام الله
علیه مثل بعض مقدسین زمان خودش بود، کربلایی پیش نمی آمد،یک راحت طلبی بود و کنار
گیری از جامعه و دعا و ذکر…

حالا تکلیف
چیست؟ آیا تکلیف این است که حالا ما رها کنیم آن طریقه اسلام را و آن طریقه انبیا
را و راحت طلبی را انتخاب کنیم و چند روز ادامه زندگی حیوانی بدهیم؟ با حیوانات
فرق نداشته باشیم؟!…» 8/4/60

«کسانی که از
قرآن تبعیت می کنند تا آنجا که قدرت دارند به نبردشان ادامه دهند.. اگر کسی بگوید
با فاسد نجنگید و فتنه را با جنگ رفع نکنید، مخالف قرآن است». 21/9/63

«ما باید این
جنگ را ادامه بدهیم تا وقتی که انشاء الله پیروزی حاصل شود و نزدیک است انشاء
الله، منتهی اگر ملت ما بخواهد به این پیروزی نزدیکتر بشود که بصلاح ملت ما و ملت
عراق و منطقه است، باید مجهز شود». 3/6/65

«سرنوشت جنگ
در جبهه ها رقم می خورد نه در میدان مذاکره ها و به یاری خداوند و دعای خیر حضرت
بقیه الله ارواحنافداه، حرف آخرمان را با صدامیان و جهانخواران درصحنه حماسه و
جهاد و شهادت می زنیم». 7/3/67

 

/

فهرست

امام خمینی ثابت و استوار(تکلیف شرعی ما چیست)

سرمقاله

دانستنیهایی از قرآن(اسوه های برائت در قرآن)

حج از دیدگاه امام رضا و امام جواد علیه السلام

سخنان معصومین(حرمت حرمین)

سخنی پیرامون ولایت فقیه

نیاز انسانها به تقوی                                          آیت
الله العظمی منتظری

عرش و کرسی                                               آیت
الله جوادی آملی

اصول اعتقادی اسلام(معاد جسمانی)                       آیت الله حسین نوری

حسن ظن به خدایتعالی                                      آیت الله
محمدی گیلانی

پیام شهید

مصاحبه با نخست وزیر محبوب آقای مهندس میرحسین
موسوی

نیکوکاران و بنیانگذار خیر                                 آیت الله ایزدی
نجف آبادی

هجرت مسلمانان به حبشه                                  حجة الاسلام و المسلمین رسولی محلاتی

حسن خلق                                                   حجة الاسلام و
المسلمین ری شهری

استعدادهای و میلهای ویژه انسان                         حجة الاسلام محمدحسن رحیمیان

گفته ها و نوشته ها

پاسخ به نامه ها

مدیریت های اجرائی                                             محمدرضا
حافظ نیا

نگاهی به رویدادها

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

 

/

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

رهنمودها

امام خميني

عمده اين است که ما توجه داشته باشيم به اينکه
ايمان و وحدت خودمان را حفظ کنيم و اگر اينها حفظ شد هيچ چيز ديگري ترس ندارد.
13/12/67

امروز روز مقاومت است، چنان بر صدام و آمريکا و
استکبار غرب سيلي زنيد که برق آن چشمان استکبار شرق را کور کند. 11/1/67

اين که وارد شده است که حضرت صاحب عالم را از
عدالت پر مي‌کند معنايش اين نيست که شما تکليف نداريد.

ما اگر دستمان مي‌رسيد، بايد تمام ظلم و جورها را
از عالم برداريم، اين تکليف شرعي ماست. 15/1/67

آل سعود اگر مانع حج ايرانيان شوند در مقابل تمام
مسلمين دنيا ايستاده‌آند و اگر صحيح و درست عمل کنند به نفع خودشان است.

ممکن نيست حجاج ما به حج بروند و دست به تظاهرات
عليه استکبار جهاني نزنند اصولا برائت از مشرکين از وظايف سياسي حج است و بدون آن
حج ما، حج نيست. 23/1/67

آيت الله العظمي منتظري

براساس دستورات اسلام هيچ مسلماني نبايد تسليم وضع
موجود در حکومتهاي ظلم و جور شود.

اکثريت لبنان مسلمانند و تحميل دائمي رئيس جمهور
مسيحي از بقاياي استعمار فرانسه است.

اگر نازيها يهود ر در فشار گذاشتند، آيا مسلمانان
بايد غرامت آنرا بپردازند؟

حدود يک قرن فلسطين در اشغال صليبي‌ها بود و
سرانجام به دست مسلمانان آزاد شد، لذا نبايد بعضي‌ها مأيوس شوند.

ما نمي‌گوئيم اقليتها نابود شوند، اسلام هرگز چنين
اجازه‌اي را نمي‌دهد، برعکس بر حقوق اقليتهاي مذهبي تاکيد فراوان دارد. 22/1/67

دادستانيها و بازپرسها از دخالت در زندگي و روابط
خانوادگي افراد پرهيز کنند.

بسياري از تفحص‌ها در اموري که خطري براي انقلاب و
کشور ندارد، خلاف شرع است. 23/1/67

امام خميني

انشعاب و ايجاد تشکيلات جديد (روحانيون مبارز
تهران) براي اظهار عقيده مستقل به معناي اختلاف نيست. اختلاف در آن موقعي است که
خداي ناکرده هرکس براي پيشبرد نظرات خود به ديگري پرخاش کند. بحمدالله باشناختي که
من از روحانيون دست اندر کار انقلاب دارم چنين کاري صورت نخواهد  گرفت. 27/1/67

 

/

نگاهي به رويدادها

نگاهي به رويدادها

جنگ

يک فروند هواپيماي ميراژ دشمن برفراز آسمان اصفهان
سرنگون شد و خلبان آن به اسارت درآمد.

در پاسخ به شرارتهاي دشمن در حملات موشکي و هوايي
به مناطق مسکوني 10 فروند موشک زمين به زمين بسوي تأسيسات نظامي اقتصادي دشمن شليک
شد. 15/1/67

روستاهاي اطراف پاوه مورد حمله شيميائي رژيم
متجاوز عراق قرار گرفتند.

مناطق مسکوني قم، اصفهان، آبدانان، دزفول و ماهشهر
هدف حملات موشکي و هوائي رژيم عراق قرار گرفت.

به تلافي حملات وحشيانه رژيم عراق در حمله به
مناطق مسکوني کشورمان، 14 فروند موشک زمين به زمين بسوي مراکز نظامي اقتصادي ام
القصر و بغداد شليک شد.

يک فروند هواپيماي دشمن از نوع سي‌هفت در منطقه
عملياتي والفجر 10 سرنگون شد.

يک فروند هواپيماي ميگ 23 هنگاميکه قصد بمباران
نقاط مسکوني شهر ايلام را داشت هدف آتش پدافند قرار گرفت و سرنگون شد. 17/1/67

خبانان ايران با عبور از شبکه‌هاي پيچيده رادار و
ضدهوائي بغداد مراکز اقتصادي و نظامي پايتخت عراق را در هم کوبيدند.

پادگان نظامي مهم حومه بغداد 10 دقيقه پس از
نخستين حمله هوائي ايران به پايتخت عراق، بمباران شد. 18/1/67

مناطق مسکوني شهرهاي تهران، تبريز، اصفهان، ايلام،
باختران، مازندران، هنديجان، قم و همدان طي دو روز گذشته هدف حملات هوائي و موشکي
رژيم عراق قرار گرفت.

20 فروند موشک زمين به زمين ايران طي 48 ساعت
گذشته بسوي اهداف نظامي و اقتصادي بغداد و 5 شهر ديگر عراق پرتاب شد. 20/1/67

عمليات «بيت‌المقدس- 5» با رمز يا «اباعبدالله
الحسين (ع)» در منطقه عمومي پنجوين آغاز شد در اين عمليات چند ارتفاع سوق الجيشي
آزاد و بيش از دو هزار تن از مزدوران صدامي کشته و مجروح و تعداد 235 نفر از آنان
نيز به اسارت سپاهپان اسلام درآمدند. 23/1/67

رژيم سفاک عراق مناطق مسکوني شهرهاي همدان،
باختران، اصفهان، قم، دزفول، بروجرد، بوکان، اروميه و مياندوآب را مورد حملات
موشکي و هوائي قرار داد که علاوه بر خسارات مالي تعدادي شهيد و مجروح شدند.

خلبانان شجاع و تيز پرواز نيروي هوائي ارتش جمهوري
اسلامي، تأسيسات نظامي اقتصادي شهر بعقوبه از حومه بغداد را بمباران کردند.
28/1/67

هليکوپترها و ناوهاي آمريکائي صبح امروز سکوهاي
فعال نفتي سلمان و نصر ايران را هدف حمله قرار دادند.

در پي حمله عراق به فاو، دومين مرحله از توطئه
مشترک آمريکا، کويت و عراق در شمال خليج فارس، صبح امروز با حمله هوائي و دريائي
آمريکا به دو سکوي نفتي فعال سلمان و نصر فاش شد.

بغداد و بصره و خانقين هدف 10 فروند موشک زمين به
زمين قرار گرفتند.

يک فروند هواپيماي سوخوي 22 دشمن در منظقه عملياتي
فاو سرنگون شد.

ناوگان دريائي آمريکادر نبرد با ايران در خليج
فارس يک کشتي و يک هليکوپتر و يک سکوي نفتي از دست داد.

رژيم جنايتکار عراق بدنبال شکست نيروهايش در منطقه
فاو طي دو روز گذشته در چند نوبت مواضع نيروهاي اسلام در مناطق عملياتي فاو را
بمباران شيمائي کرد. 29/1/68

در حمله موشکي و بمباران هوائي صدام به تهران،
اصفهان، قم، شيراز و دزفول چند نفر شهيد و مجروح شدند. 1/2/67

رژيم عراق 4 روستا در استان خوزستان را بمباران
شيمائي کرد. 3/2/67

يک فروند جنگنده عراقي در يک نبرد هوائي برفراز
بوشهر نابود شد. 10/2/67

هواپيماهاي آمريکا و عراق، آسمان هرمزگان، بوشهر و
همدان را مورد تجاوز قرار دادند. 11/2/67

نيروهاي مشترک، قرارگاه و پايگاه‌هاي اطراف جاده
زاخو را به تصرف درآوردند در اين عمليات دو پل نظامي منهدم و 90 تن از نظاميان
عراقي به اسارت نيروهاي مشترک درآمدند. 12/1/67

جهان اسلام

200 مسلمان فلسطيني توسط صهيونيستها ربوده شدند.
21/1/67

600 زنداني مسلمان مصري در اعتراض به اقدامات
سرکوبگرانه رژيم مبارک دست به اعتصاب غذا زدند.

انقلابيون مسلمان افغانستان ژنرال سرتيپ شاه آقا
را بهلاکت رساندند. 25/1/67

ابوجهاده فرمانده نظامي سازمان آزادي‌بخش فلسطين و
سه‌تن از محافظتش توسط 8 مرد مسلح در تونس ترور شدند. 27/1/67

سربازان اسرائيلي 13 مسلمان فلسطيني از جمله يک زن
40 ساله را به شهادت رساندند.

رهبران مجاهدين افعانستان رسما قرار داد ژنو را
محکوم کردند. 28/1/67

استفاده از اسامي اسلامي و مسيحي در آلباني ممنوع
اعلام شد.

عربستان رسما با اعزام 150 هزار زائر ايراني به حج
مخالفت کرد. 31/1/67

سازمان «مستضعفين روي زمين» محاکمه سرهنگ ربوده
شده آمريکائي در لبنان را آغاز کرد. 3/2/67

جنبش امل و حزب الله لبنان، با قبول پيشنهادات
ايران، به درگيري‌هاي خود پايان دادند. 8/2/67

دادستان رژيم مبارک درباره نفوذ فزاينده پيروان
آيت‌الله خميني در مصر هشدار داد. 10/2/67

برگزاري اولين روز از «دهه خشم» فلسطينيان 9 شهيد
و مجروح در پي داشت.

درگيري ميان دو جناح فلسطيني در اردوگاه «شتيلا»
17 کشته و مجروح برجاي گذاشت. 12/2/67

اخبار داخلي

يک هواپيماي کويتي ربوده شده در فرودگاه مشهد به
زمين نشست. 16/1/67

100 کميون و تريلر حامل هداياي مردم همدان راهي
جبهه‌ها شد. 18/9/67

در سراسر کشور عليرغم احتمال حملات هوايي و موشکي،
مردم ايران در يک انتخابات کم‌سابقه، نمايندگان خود را براي سومين دوره مجلس شوراي
اسلامي برگزيدند.

پس از 79 ساعت توقف، هواپيماي ربوده شده کويتي
فرودگاه مشهد را ترک کرد. 20/1/67

مانور مقابله با حملات شيميايي دشمن با رمز يا
رسول الله در تهران برگزار شد. 35/1/67

قرار داد احداث نيروگاه گازي در ايران با سوئد و
سوئيس بسته شد.

پيکر پاک يکي از نوادگان امام هادي‌(ع) پس از گذشت
10 قرن تازه و بدون هيچگونه تغييري در يک روستاي بندر دير به دست آمد. 28/1/67

نخستين هليکوپتر ساخت ايران برفراز تهران به پرواز
درآمد.

جمهوري اسلامي ايران شديدا به دولت کويت بعلت قرار
دادن جزيره بوبيان دراختيار رژيم عراق اعتراض کرد. 30/1/67

بدنبال تحرکات آمريکا و دشمن بعثي در منطقه، عزيمت
نيروهاي فوق‌العاده سپاهيان حضرت سيدالشهدا ازشهرهاي بروجرد، سمنان، بوشهر، اراک،
بندرعباس، شهرکرد، کاشان، ساري، سوسنگرد، تبريز، شيراز، ني‌ريز، مشهد، سبزوار،
همدان و اصفهان به جبهه‌هاي حق عليه باطل آغاز شد.

100 دستگاه آلات خنثي کننده بمبهاي شيميائي از
اصفهان رواه جبهه‌ها شد. 31/1/67

در آستانه روز کارگر، نخستين خط توليد کامپيوتر در
ايران افتتاح شد. 11/2/67

دهها هزار نيروي زبده در روز کارگر عازم جبهه
شدند. 12/1/67

سرکنسولگري ايران در جده مورد حمله وحشيانه پليس
امنيتي رژيم آل سعود قرار گرفت.

بدنبال اعلام قطع رابطه ديپلماتيک رژيم حاکم
برحجاز کاردار و تمامي کارکنان سفارت و کنسولگري جمهوري اسلامي ايران در رياض و
جده به ميهن بازگشتند. 13/2/67

اخبار خارجي

مقامات امنيتي رژيم سعويد بدنبال چند حادثه انفجار
در تأسيسات نفتي واقع در استان شرقي حجاز بيش از 100 تن را مورد بازجوئي قرار داده‌اند.

کنسولگري آمريکا در هندوراس به آتش کشيده شد.

ريگان دارائيهاي پاناما در بانکهاي آمريکا را
مسدود کدر. 20/1/67

در پي حملات شجاعانه خلبانان نيروي هوائي ايران به
بغداد، سرلشگر حميد شعبان فرمانده نيروي هوائي عراق توبيخ و 5 تن از افسران
عاليرتبه شبکه پدافندي و رادار بغداد اعدام شدند.

پايتخت اردن در اثر انفجار يک بمب به لرزه درآمد.

يک بمب در پارکينگ اتومبيل‌هاي پليس کويت منفجر
شد.

گورباچف خواستار شناسائي رسمي اسرائيل از سوي
عرفات و ساف شد. 21/1/67

براثر انفجار يک بمب قوي در دفتر هواپيمائي رژيم
سعودي در کراچي حداقل هفت نفر مجروح شدند.

انفجار در انبار مهمات ارتش پاکستان بيش از هزار
قرباني برجاي گذاشت.

پرچم‌هاي آمريکا، اسرائيل و شوروي در شهر «ازميت»
ترکيه به آتش کشيده شد. 22/1/67

بزرگترين پل معلق جهان بطول 9 کيلومتر در ژاپن
افتتاح شد.

بحران هواپيماي کويت با اعدام دومين گروگان بالا
گرفت. 23/1/67

يک نفتکش رژيم حجاز در تنگه هرمز هدف حمله قايق‌هاي
توپدار قرار گرفت.

يک مرد هندو 3 دختر خردسالش را براي خداي خود
قرباني کرد! 24/1/67

سفير جديد آمريکا بدون هيچ استقبالي از سوي مقامات
نيکارا گوا وارد اين کشور شد.

پارلمان اروپا، دولت نروژ، نخست وزير لهستان، وزير
خارجه‌ اطريش، حزب سبز اسپانيا و گروه «پزشکان بدون مرز» هلدي استفاده عراق از
سلاحهاي شيميائي را محکوم کردند.

تأسيسات مخابرات نيروي دريائي آمريکا در اسپانيا
با بمب منفجر شد.

برخورد يک ناو جنگي امريکا با مين در خليج فارس 10
مجروح بجاي گذاشت.

انفجار در مقابل يک کلوپ نيروي دريائي آمريکا در
ناپل دومين شهر پرجمعيت ايتاليا 65 کشته و مجروح بر جاي گذاشت.

رژيم عراق در تازه‌ترين جنايات خود يکصد روستاي
کردنشين کرکوک را تخريب نمود. 27/1/67

خاوير پرزدوکوئيار: آمريکا با تجاوز اخير خود در
خليج فارس بند 5 قطعنامه 598 را بشدت نقض کرده است.

يک نفتکش غول پيکر آمريکائي حامل بنزين در اقيانوس
اطلس منفجر شد و 25 خدمه آن در اقيانوس ناپديد شدند. 4/2/67

بزرگترين بنار نظامي ناتو در شمال غرب انگليس به
آتش کشيده شد. رد اين آتش‌سوزي تأسيسات اين انبار نظامي در محوطه‌اي بمساحت 40
هزار مترمربع منهدم شد. 7/2/67

انفجار بمب دفتر هواپيمائي رژيم حجاز در کويت را
به لرزه درآورد. 8/2/67

بنا به نظر کارشناسان بين‌المللي در ژنو گازهاي
اعصاب تابون استفاده شده در جنگ توسط عراق جزو مواد شيميائي موجود در وزارت جنگ
آلمان نازي بوده و از طريق شوروي و مصر به عراق تحويل شده است. 10/2/67

با کارشکنيهاي عربستان، کويت، امارات و قطر اجلاس
مشورتي اوپک بدون کسب نتيجه پايان يافت. 12/2/67

2000 سرباز اسرائيلي در پناه تانکها و هلي‌کوپترهاي
توپدار به منظور جستجوي چريکهاي فلسطيني وارد جنوب لبنان شد. 13/2/67

ضد انقلاب

مالک سردخانه‌اي در کرج بعلت تخلف در تحويل مرغ به
784 ميليون ريال جريمه نقدي محکوم شد. 23/1/67

صاحب يک کارخانه نان‌ماشيني در شيراز بعلت فروش
475 حلب روغن 17 کيلوئي در بازار آزاد 21 ميليون تومان جريمه شد. 29/1/67

در سال گذشته بيش از 40 تن مواد مخدر کشف شد.

در يک درگيري مسلحانه 245 کيلو مواد مخدر و 5 قبضه
سلاح جنگي در زاهدان کشف شد. 3/2/67

485 کيلوگرم ترياک و هروئين از اعضاء يک باند بين‌المللي
مواد مخدر در مشهد کشف شد. 7/2/67

يک کاروان بزرگ و مجهز بين‌المللي قاچاق مواد مخدر
به سلاحهاي پيشرفته از جمله ضدهوائي، آر پي چي، موشک تهاجمي پيشرفته، بي‌سيم و
سلاحهاي نيمه‌سنگين و خودرو و در منطقه کرمان متلاشي شد.

سه ايراني ضدانقلاب در پاريس بخاطر اعمال تبهکاري
و در اختيار داشتن مواد منفجره به زندان محکوم شدند. 11/2/67

باند بزرگ ضرب سکه‌هاي تقلبي که در داخل و خارج
کشور فعاليت داشتند بهمراه مقاديري شمش طلا و هزاران سکه تقلبي آماده فروش دستگير
شدند.

صاحب يک کارخانه توليد سوسيس و کالباس در مشهد 108
ميليون ريال جريمه شد. 13/2/67

 

 

 

 

/

پیام شهید

پیام شهید

این وصیت نامه ها انسان را می لرزاند و بیدار می
کند امام خمینی

قسمتي از وصيت‌نامه شهيد علي‌اکبر نقي ترابي

براي چه به جبهه مي‌روي؟

سئوالي است در ظاهر بسيار ساده وليکن بسيار مهم!
جبهه چه دارد؟ وظيفه ما چه وظيفه اي است؟ آيا آن وظيفه‌اي که برگردن ما نهاده شده
رفتن به جبهه است يا توقف در شهر؟ روزهاي عمر گرانبهايم، ساعتها و دقيقه‌ها مي‌گذرد
و هرلحظه به مرگ نزديکتر مي‌شوم. تاريخ مرگم نمي‌دانم کي است وليکن حس مي‌کنم
نزديک است. قواي جسمانيم ديگر آن قوه گذشته را ندارد. ديگر آن مسائلي که باعث
دلخوشي و سرگرمي من مي‌شد ديگر نمي‌تواند درد مرا درمان کند. به اين مي‌انديشم که
آخرش چه مي شود؟ آيا زندگي دنيويم را چگونه بپايان مي‌رسانم و در روز محشر چگونه
ظاهر مي‌شوم؟ مولا علي‌«ع» مي‌فرمايد: پروردگارا نه ترس از دوزخ و نه طمعي به بهشت
دارم. آنچه مرا به سوي اعمال نيک و دوري جستن از اعمال زشت مي‌کشاند عدالت توست
مهرباني توست و مهمترين صفات عالم در تو نهفته است و همين باعث شده م تو را پرستش
کنم من حقير درکي از روز محشر پيدا نکرده‌ام. نمي‌دانم دوزخ چگونه است و بهشت
چگونه؟ آنچه که از قرآن نقل مي‌کنند مي‌شنوم. ولي به علت غفلت فراوان، تأثيري در
من نمي‌گذارد وليکن مهرباني خدا را من مي‌بينم پس از عمري غفلت و معصيت و مخالفت
کردن با حق خداوند تمامي نقصهايم را ستر کرده و اعمال رياکارانه‌اي که داشته،
انعکاسش را در نظر مردم خوب جلوه داد. مبادا رسوا شوم و کوچکترين عمل نيکي که آنهم
خدا به من توفيقش را داده در نظر مردم بزرگ جلوه داد، در اينجاست که من عاشق خدايم
مي‌شوم دوست ندارم از او غافل باشم. دوست ندارم گناهي کنم دوست ندارم کاري که
ناخوشايند او است انجام دهم. در شهر که هستم غفلت و تباهي زياد، آسايش ظاهري زياد،
اما اينها دردم را تسکين نمي‌دهد، شبها رختخواب گرم و نرم است دردم را تسکين نمي‌دهد.
روزها خوراکيهاي فراوان است و از همه مهمتر در کنار خانواده‌ام هست اما اينها درد
دروني مرا تسلي خاطر نمي‌دهد. خدايا هرچه دارم از من بگير فقط يک چيز را به من بده
و ان هديه پرارزش جبهه، پرارزش‌تر از جبهه هم همان شهادت است. خدايا هنوز شهادت را
کاملا درک نکرده‌ام؛ ولي اين را مي‌دانم که شهادت چيز خوبي است. متاع پرارزشي است.
هيچ که نداشته باشد از زنجير دنيا درآمدن دارد. از غيبت، دروغ، تهمت، افتراء، شهوت
و هواهاي نفساني که آدي را به اسفل سافلين مي‌کشاند، بدور است؛ در عوض در کنار
رحمت خدا قرار دارد. در کنار پاکدلان عالم جاي دارد. در کنار اباعبدالله قراردارد.
پيش چهارده معصوم قرار دارد. من هيچ نمي‌خواهم خداوند متعال بهشت را به آدمي عطا
نکند و فقط در جوار رحمتش باشد و در کنار بندگان صديقش باشد برايش بس است.

 

/

مدیریتهای اجرائی

ساختار نظام اجرائي کشور:

قسمت بیست و دوم

محمد رضا حافظ نیا

مديريتهاي اجرائي

ملاحظات و پيشنهاداتي در باب مديريتهاي اجرائي:

مقدمه

بحثي که پيش روي خواننده محترم قرار دارد ادامه
سلسله مقالاتي است که سعي مي‌شود با بهره‌گيري از الطاف بيکران الهي و يافته‌هاي
تجربي و نظري، عوارض و علل گرفتاريها و مشکلات جامعه در ارتباط با دستگاه‌هاي
اداري و اجرائي کشور در حد وسع و درک و بينش نگارنده شکافته و بيان گردد و لذا
مقالات گذشته در زمينه آثار و عوارض خط بازي و گروه گرائي و تأثير آن بر مسائل
جامعه و نيز ساختار نظام اجرائي کشور و زير شاخه‌هاي آن يعني نظام مالي دولتي-
نظام برنامه‌ريزي- نظام اداري و مديريتهاي اجرائي که با همديگر پيوند سيستمي و
منظومه‌اي دارند به چاپ رسيده است و در ادامه بحث مديريتهاي اجرائي اينک مطالبي
پيرامون ملاحظات و پيشنهادات در باب مديريتهاي اجرائي از نظر خواننده محترم مي‌گذرد.

در بحثهاي گذشته مطالبي پيرامون ويژگي‌هاي مديريت
مطلوب بيان گرديد و در ادامه بحث اينک ملاحظات و پيشنهادات لازم در باب مديريتهاي
اجرائي جامعه بيان مي‌گردد تا با در نظر گرفتن آنها توسط مسئولين امر، ضايعات
مربوط به مسائل مديريت در جامعه کاهش يافت و شاهدبهبود روشها و نظام مديريت در
دستگاه‌هاي اجرائي کشور باشيم. تأکيد بر روي مسئله مديريتهاي اجرائي از اينجهت
صورت مي‌پذيرد که مديريت در جايگاه رهبري و هدايت دستگاه قرار گرفته و در واقع
فرمانده دستگاه و هماهنگ کننده و هدايت کننده مجموعه عمليات و فعاليتهاي اجزا و
عناصر دستگاه در مسير انجام وظيفه سازماني و حصول به اهداف تعيين شده مي‌باشند که
اگر مديريت بهر دليلي نتواند فرمانده قابلي براي دستگاه باشد، يقينا انجام وظيفه
درست و رسيدن به هدفهاي سازماني آن دچار وقفه خواهد شد و چه بسا سقوط و گسستگي
دستگاه را نيز در پي داشته باشد و در واقع يک دستگاه زند و فعال را به يک دستگاه
مرده و بي‌تحرک تبديل نمايد. در صورتيکه اگر مديريت از هر حيث قابليت داشته باشد
مي‌تواند مستمرا روح تازه‌اي به کالبد دستگاه خود بدمد و آنرا از تحرک و پويايي و
سرعت عمل برخوردار نمايد.

قبل از ورود به بحث ملاحظات و پيشنهادات، ذکر اين
نکته را لازم مي‌داند که ويژگي‌هاي بيان شده در بحثهاي گذشته براي مديريتهاي اجرئي
بايد در افرادي که بعنوان مدير برگزيده مي‌شوند بصورت بالفعل و بالقوه وجود داشته
باشد تا بتوان ويژگي‌هاي بالقوه را نيز از طرق کارآموزي و آموزش و توجيه بارور
کرده و مديريت را تجهيز نمود تا بتواند فرمانده قابلي براي دستگاه و سازمان خود
باشد.

بحث ملاحظات و پيشنهادات در باب مديرتهاي بيشتر
ناظر برشناسائي و انتخاب مدير و آموزش مديران و نظارت و رشد و تکامل مديريتها و
نگهداشت آنها مي‌باشد که سعي خواهد شد در هر يک از قسمتهاي مزبور ملاحظات مورد نظر
بيان گردند:

الف: شناسائي و انتخاب مديران

از آنجائيکه مديريت نوعي هنرمندي است که مستلزم
وجود استعداد و جوهره آن در افراد است و همه افراد داراي اين استعداد نيستند
بنابراين بايد ابتدا افرادي که مستعد مديريت هستند را شناسائي نمود تا با ايجاد
زمينه‌هاي آموزش و تجربه باعث رشد آنها گرديد. افراد مستعد مديريت را بايد در
جامعه کشف کرد و با توجه به ويژگي‌هاي اعتقادي و رفتاري و تخصصي و عملکردي مديريت
مطلوب که قبلا بيان گرديده، آنها را ارزيابي نمود و افرادي را که داراي اين ويژگي‌ها
باشند انتخاب کرده و براي زمينه مديريت موردنظر نامزد نمود و با فراهم کردن آموزش
او را براي تصدي مديريت تجهيز کرد.

لازم بتوضيح است که در جامعه، انسانهاي مستعد
مديريت فراوانند که عموما ناشناخته هستند و گاهي اوقات افراد متعهد و متدين و
مديري وجود دارند که بي‌نام و نشان بوده و يا بعبارتي از تشخص سياسي برخوردار
نيستند لکن امکان دارد از افراد داراي تشخص سياسي که مصدر بعضي امور هستند، قوي‌تر
و تواناتر براي اداره امور دستگاه مربوطه باشند که چنين انسانهاي توانا ومديري که
از جنبه‌هاي تعهدي و تقوائي و انقلابي نيز برخوردارندبايد شناسائي و کشف گردند.

بنابراين بر دولت و مجلس است که در جهت کشف
نيروهاي متعهد و متدين و انقلابي و مدير، جديت بيشتري از خود نشان داده و در
دستگاه‌هاي اجرائي کشور از وجود آنها استفاده نمايد بويژه اينکه روند فزاينده
مشکلات جامعه که بخشي نيز ناشي از مسائل جنگ تحميلي مي‌باشد به مديران توانا و قوي
براي اداره امور دستگاه‌ها در شرايط بحراني نياز دارد.

اينک جنبه‌هايي که در کشف و انتخاب مديران بايد
مورد توجه و ملاحظه قرار گيرند ذيلا بيان مي‌گردند:

داشتن استعداد و جوهره مديريت:

در اين قسمت قبلا توضيح داده شده است که هر فردي،
مستعد مديريت نيست و استعداد مديريت امري فطري است که بعضي از انسانها دارند و
بعضي ندارند و انساني دارند و بعضي ندارند و انساني که فطرتا‌ استعداد مديريت
نداشته باشد هرچند هم تقويت شده و آموزش ببيند و تجربه کسب کند، نخواهد توانست
مدير موفقي باشد. بنابراين در انتخاب مدير براي هر کاري بايد دقت شود که فرد،
مستعد مديريت باشد.

داشتن ويژگي‌هاي مديريت مطلوب:

در شناسائي و کشف افراد مستعد مديريت بايد دقت شود
که تا چه اندازه‌ ويژگي‌هاي اعتقادي و رفتاري و تخصصي مديريت مطلوب را بالفعل و يا
بالقوه دارا مي‌باشد و افراد بهر نسبت که بيشتر از ويژگي‌ها و جنبه‌‌هاي تعهدي و
تخصصي مديريت برخوردار باشند، طبعا در انتخاب و انتصاب در اولويت تر خواهندبود.
البته بعضي از افراد ممکن است که بعضي ويژگي‌ها، بويژه ويژگي‌هاي تخصصي و عملکردي
را بالفعل نداشته باشند که مي‌توان با کمک آموزش و توجيه و کارآموزي آنها را تجهيز
نمود.

داشتن سعه صدر و پرهيز از خط بازي و گروه گرائي:

خط بازي و باندبازي عارضه‌اي منفي است که گاهي
اوقات دامنگير جوامع مي‌شود. انسانهاي خط باز و گروه گرا معمولا دچار کمبود فکري
هستند که هويت و تشخص و رشد و تکامل خود را درپناه يک خط و يا جريان سياسي مي‌بينند
و کمتر از خود استقلال و آزادي و قدرت انتخاب و تشخيص دارند چراکه قوت فکري و
بصيرت و سعه صدر باعث ارزيابي کردن و انتخاب عاقلانه مي‌گردد و انسان چشم و گوش
بسته تسليم يک جريان و خط سياسي نمي‌شود.

انسانهاي خط باز و گروه گرا و باند باز همه چيز را
از دريچه گروه و خط سياسي خود مي‌بينند و وراي آن قدرت تشخيص و بصيرت ندارند و لذا
گاهي اوقات دچار اشتباه و انحراف مي‌شوند وبراي انسان هضم شده در يک جريان سياسي،
آن چيزي حق جلوه مي‌کند که جريان سياسي بپذيرد و آنرا حق بداند، و از ديد انسان
گروه گرا چيزي جز مصلحت خط و جريان سياسي پذيرفته نيست و انرا تأييد نمي‌کند و حق
نمي داند.

چه بسا در فضاي نگرش گروه گرايانه افراد، حقها
ناحق و ناحقها حق جلوه کنند. گروه گرايان افرادخارج از گروه خود را جذب نکرده و
آنها را تأييد نمي‌کنند و يا حداقل به آنها اولويت نمي‌دهند هرچند از نظر ويژگي‌هاي
مطلوب، برتري هم برافراد گروه آنها داشته باشند. گاهي اوقات گروه گرايان آنچنان
دچار افراط و زياده‌روي مي‌گردند که متأسفانه افراد خارج از گروه خود را ناحق مي‌دانند
و آن چيزي را حق مي‌دانند که جريان و گروه سياسي حق بداند و غير از آنرا نمي‌پذيرد.
براي گروه گرايان اين امکان وجود دارد که به گرداب وحشتناک تهمت و افترا و بدبيني
و سوء نيت و ترور شخصيت افراد و بي‌تقوائي و جاه‌طلبي واستبداد و اختناق افتاده و
غوطه‌ور گردند و بيرون آمدن از آن کار دشواري باشد.

ذکر اين نکته ضروري بنظر مي‌رسد که بيان موارد
مزبور بمعناي نفي تشکيلات سياسي نيست و افراد مي‌توانند در تشکيلات و گروه سياسي
مورد نظر خود حضور داشته ولي از سعه صدر و آزادي انديشه و انتخاب برخوردار باشند و
به استبداد فکري و جهل دچار نشوند که البته اين امر به ميزان زيادي بستگي به فضاي
فکري و روح حاکم بر تشکيلات سازمان و حزب و گروه سياسي و رهبري آن دارد که آيا
اختناق و استبداد فکري را حاکم کند و اعضاء را چنان بپرود که حدود فکر و بينش آنها
از قلمرو فکري تشکيلات خارج نشود که گر چنين باشد اعضا بشدت روحيه گروه‌گرايانه و
خط بازي را خواهند داشت و دچار جهالت و کوته فکري و تنگ نظري بوده که افراد و گروه‌ها
و افکار ديگر را تحمل نخواهند کرد و سرانجام چنين تشکيلاتي قدرت طلبي و جاه‌طلبي و
حاکميت استبداد و اختناق بر جامعه و فداکردن ميزانهاي اخلاقي خواهد بود. اما اگر
در تشکيلات سياسي سعه صدر و آزادي انديشه و تفکر حاکم باشد امکان رسوخ جهالت و
استبداد فکري در اعضاء کم بوده و افراد ضمن وابستگي و تعلق به گروه سياسي داشتن
تمايل خاص سياسي، انديشه گروه گرايانه نخواهند بود. چرا که آنها ضمن حفظ تمايل
سياسي خود سعي بر تشخيص حق و انتخاب اصلح را داشته و انتهاي راهشان نيز استبداد و
اختناق نخواهد بود. چرا که آنها ضمن حفظ تمايل سياسي خود سعي بر تشخيص حق و انتخاب
بهتر را داشته ولو اينکه از گروه سياسي آنها نباشند، و ملاک و معيار براي آنها حق
خواهد بود و نه مصلحت گروه و تشکيلات سياسي.

چه خوب است که انسان به عنوان عضوي از درياي
بيکران امت حزب الله، آزاد زيسته و آزاد تفکر نموده و بينش فکري  و سياسي خود را با محور و معيار و جهت نماي حق
در جامعه اسلامي يعني امام بزرگوار و مقام ولايت فقيه بعنوان دبيرکل حزب الله
تنظيم نموده و از مسيري که او ترسيم مي‌نمايد تبعيت نمايد تا کمتر به خطا و اشتباه
و انحراف ناشي از تفکرات حاکم بر گروه‌ها و تشکيلات سياسي بيافتد و در اينصورت
انسان قادر خواهد بود افکار و مرام و مواضع و از همه مهمتر عملکرد گروه‌ها و
تشکيلات سياسي را با معيار امام و مقام ولايت فقيه ارزيابي و محک بزند و با معيار
امام آنها را مورد قضاوت قرار دهد. لازم بتوضيح است که امکان دارد بعضي افراد خطي
و جريانگرا آنقدر در خط خود هضم شده باشند که حتي امام را با معيارها و مصلحت
تشکيلات سياسي خود بنگرند و مورد قضاوت قرار دهند نه اينکه تشکيلات خود را با
معيار امام ارزيابي نمايند؟! .. اينجا است که تذکرات و نقطه نظرات امام را بجاي
اينکه مصداقش را در خود و تشکيلات خود جستجو کنند و خود را مورد ارزيابي قرار دهند
بلافاصله عليه گروه و تشکيلات سياسي مقابل خود بکاربسته و بنفع خود را آن بهره‌برداري
خواهند کرد و خود را مخاطب بيان امام ندانسته و طرف مقابل خود را مخاطب بيان امام
ندانسته و طرف مقابل خود را مخاطب بيان امام خواهند دانست.

بنابراين، تذکر اين نکته لازم است که بايد همه چيز
تشکيلات سياسي را در آينه امام و مقام ولايت فقيه مورد ارزيابي و قضاوت قرار داد و
از قرار دادن امام در آئينه تشکيلات و گروه سياسي بشت پرهيز نمود.

حال با توجه به اهميت مسئله خط بازي که اثرات منفي
از خود بجا مي‌گذارد بايد در انتخاب منفي از خود بجا مي‌گذارد بايد در انتخاب
مديريتها که فرماندهان دستگاه‌هاي اجرائي هستند دقت زيادي بخرج داده شود که از
افرادي داراي سعه صدر ک فاقد روحيه خط بازي و تنگ نظري و کوته‌فکري باشند و از
روحيه استقلال و آزادي فکر و انديشه برخوردار بوده باشند براي جايگاه مديريت
دستگاه‌ها استفاده شود، تا قدرت سازماندهي و هماهنگي و هدايت هماهنگ و توأم با
پويائي افراد و عناصر دستگاه را بسوي هدفهاي سازماني مربوطه که يقينا خدمت به امت
حزب الله و ايثارگر است را داشته باشند. اين افراد زمينه بروز تنشهاي سياسي در
داخل دستگاه را بوجود نخواهند آورد و روحيه تعهد وکار و فعاليت و خدمتگزاري به
نظام اسلامي و مردم مقاوم و ايثارگر را در ارکان و زواياي دستگاه خود خواهند دميد
و در انتخاب اينگونه افراد مهم اينست که گروه گرا و خط‌باز نباشند نه اينکه تمايل
سياسي به گروهي و تشکيلاتي نداشته باشند.

افراد خط‌ّ‌ باز و گروه‌گرا وقتي در مصدر کاري
قرار گرفتند از آنجائيکه فقط آنچيزي را درست مي‌دانند که گروه سياسي آنها تاييد
کند و يا افرادي را محرم خود مي‌دانند که از گروه و تشکليلات سياسيشان باشد و خارج
از آنها را محرم خود نمي‌دانند، بنابراين سعي بر انتخاب رده‌هاي زيردست و حتي گاهي
همکاران عادي خود را از بين افراد گروه و باند سياسي‌شان خواهند داشت. لذا حرکتي
خزنده و کودتا مانند از بالا تا پائين بر دستگاه حاکم خواهد شد که کليه مديران و
افراد گذشته مورد تأييد نيستند و بايد از افراد گروه خود جايگزين شوند! ولو ضعيف و
ناتوان باشند!؟ از آنجا که افراد قوي براي کسب تشخص و هويت سياسي نيازي به محدود
کردن خود در قلمرو خط و گروه سياسي ندارند و کمتر جذب آن خواهند شد، معمولا کمتر
از سوي مديريتهاي خطي و گروه گرا براي مديريت اجرائي برگزيده مي‌شوند و معمولا
مديران خطي و باندباز همکاران خود را از بين افراد ضعيف انتخاب مي‌کنند زيرا براي
آنها مهم اين است که مديران رده‌هاي پائين‌تر از خودشان باشند و اينکه آيا فرد
جديد نسبت به قبلي‌ قوي‌تر است يا خير ويا مصلحت نظام و مردم و جامعه چه چيزي را
اقتضا مي‌کند براي آنها مهم نيست و بهر قيمتي که شده ولو با حاکميت زور و اجبار
سعي بر حفظ و تحميل او بر مردم را خواهند داشت. حتي تفکر گروه گرايانه در معرفي
نامزد انتخاباتي براي مجلس شوراي اسلامي، سعي بر معرفي فرد از گروه خود را خواهد
داشت ولو افرادي قوي‌تر از او در خارج از تشکيلات سراغ داشته باشند و براي گروه و
تشکيلات سياسي معرفي فرد قوي و کاردان براي مجلس مطرح نيست بلکه معرفي فردي که از
آنها باشد و يک کرسي مجلس را براي اغراض سياسي آنها اشغال نمايد مطرح است ولو ضعيف
باشد.

در اينجا توجه خواننده عزيز را به مقالات آثار و
عوارض گروه گرائي و خط بازي که قبلا بچاپ رسيده است جلب مي‌نمايد.

از طرفي ديگر حاکميت خطوط سياسي بر دستگاه‌هاي
اجرائي دائمي نيس و جايگزيني از گروه‌هاي ديگر امري امکان‌پذير مي‌باشد زير در
جدال و تنازع بقاء خطوط و گروه‌هاي سياسي مرتبا قدرت دست به دست مي‌گردد و نوبت
تسويه حسابها و تثبيت موقعيت فرا مي‌رسد و متأسفانه در اين صحنه تنازع بقاء گروه‌هاي
سياسي چيزي که کمتر اهميت دارد توجه به مصلحت نظام و جامعه و مردم  و از همه مهمتر سازندگي کشور و برخورد فعال و
اساسي با مسائل جامعه مي‌باشد و ادامه گرفتاريهاي گذشته جامعه و فزاينده بودن
مشکلات و معضلات اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي و اداري و اجرائي و شهري و روستائي
نيز از پيامدهاي آن است. با تغيير در مديريت، متعاقب آن ساير مديريتها و حتي افراد
نيز تغيير مي‌کنند و با تغيير آنها رشته امور از هم گسسته مي‌شود و با گسسته شدن
رشته امور دستگاه اعم از مسائل اداري و مالي و برنامه‌اي و سياستها و خط مشيها و
مقررات و غيره، يقينا امور جامعه و مردم دچار وقف مي‌گردد و سرگرداني و بلاتکليفي
و تغييرات زياد و عدم ثبات در مقررات 
سياستها که مردم از آن رنج مي‌برند از نتايج اين تغييرات در مديريت مي‌باشد.

بنابراين براي حفظ سلامت نظام مديريت در جامعه و
جلوگيري از تغييرات ناشي از مسائل خط بازي و گروه گرائي و کاهش عوارض سو‌ء اين
تغييرات بر روي مسائل جامعه و مردم ضروري است که حتي المقدرو در مديريتهاي جامعه
از افراد مستقل و قوي و متعهد استفاده شود و يا اينک از افراد داراي تمايلات سياسي
خاص ولي برخوردار از سعه صدر و آزادانديش براي مديريتها برگزيده شوند تا محيط
اداره و دستگاه را بر کنار از جدالهاي سياسي گروه‌ها نگهداري نمايند.

لازم به توضيح است که جايگاه مديريتهاي اجرائي
همگي يکنواخت نيستند و هرکدام از درجه اهميت خاصي برخوردارند و بعضي از مديريتها
مانند فرمانداري و استانداري در مقام مقايسه با مديرت کشاورزي در استان از بازتاب
گسترده‌اي برخوردارند. بنابراين در انتصاب مديران براي پستهاي مديريت اجرائي،
اولويت انتصاب افراد مستقل با پستهائي است که از ارزش و بار سياسي بيشتري برخوردار
مي‌باشند، و لذا پستهائي چون وزارت کشور و استانداري و فرمانداري و بخشداري و
نيروهاي انتظامي و دستگاه‌هاي اطلاعاتي و دستگاه‌هاي قضائي در درجه اول بايد به
افراد مستقل و داراي سعه صدر سپرده شود. دستگاه‌هاي آموزشي نيز بلحاظ اهميتي که
دارند و سرنوشت نسل آينده‌ساز جامعه در آنها رقم زده مي‌شود و اميد کشور به آنها
بسته است بايد در انتخاب مديريتهاي مربوط بدرو از خط بازي‌ها و گروه‌گراييها عمل
شود. هرچند گاهي اوقات گروه‌ها و خطوط سياسي و افراد گروه گرا بي‌ميل نخواهند بود
که براي رسيدن به اغراظ سياسي و هدفهاي تشکيلاتي خود سررشته مديريت را در اين
دستگاه‌ها بعهده بگيرند و افراد خود را در رده‌هاي مختلف آن بگمارند و اين دستگاه‌ها
را عرصه فعاليتهاي خود بنمايند. ادامه دارد

پيام شهيد

اين وصيت نامه‌ها انسان را مي‌لرزاند و بيدار مي‌کند
امام خميني

قسمتي از وصيتنامه شهيد حجة الاسلام ابوالقاسم
رضائي نژاد

بارالها، با دلي شکسته و چشمي گريان و سوزي در
سينه و آهي که در گلوخفه گرديده رو به سويت آوردم. آه چه زيباست اظهار عشق به
معشوق و محبوب.

مولا جان: شرمنده‌ام در برابر رحمتت، اري گناهان
من در مقابل عفو تو ناچيز يا ربا چگونه اظهار عجز ننمايم و درخواست نکنم در حاليکه
مولايم حسين‌(ع) با بدني پاره و بي‌سر باشد و من فرداي قيامت با گناهم در مقابل
درياي عظمتت سربلند نمايم.

الها، معبودا، معشوقا، محبوبا، آمدم، آمدم که آمده
باشم در کنار رحمت و عظمتت باري چه بگويم که نگفته باشند، چه بنويسم که ننوشته
باشند هرچه هست در حافظه‌ام از وصيت‌نامه‌هاي شهدا است و شما عزيزان را وصيت‌ مي‌نمايم
که حتما وصايا را بخوانيد و بمرحله عمل درآوريد.

اما من‌باب وظيفه نکاتي متذکر مي‌شوم که (ان اذکري
تنفع المومنين) عزيزان، برادران، مادران، خواهران، جوانان، پيرمردان، اي مسلمانان
شما را به مکتبتان به مولايتان قسم اگر احساس وظيفه داريد اول جبهه را حفظ کنيد،
کجاست آنکه مدعي بود که من مؤمن هستم امروز روز امتحانست، روز احساس وظيفه، روز از
خود گذشتن، روز به مرحله اجرا درآوردن ادعاهاست.

بپاخيز اي کسي که بعنوان تجليل از ما آمده‌اي،
بلند شو اسلحه بزمين افتاده مرا بدست گير و به لشکر مولا بپيوند.

مادران، نشود امروز مزاحم رفتن فرزندان و
عزيزانتان شويد بخدا قسم فردا بايد شرمنده و شرمگين در مقابل زهراي اطهر(س) باشيد
چگونه جواب زينب‌کبري (س) را مي‌خواهيد بدهيد؟

 

/

گفته ها و نوشته ها

گفته‌ها و نوشته‌ها

مرگ سه خليفه

روزي هارون الرشيد به بهلول گفت: آيا دوست داري
خليفه شوي؟ بهلول گفت: هرگز. چرا؟ چون من با وجود اين عم کم مرگ سه خليفه را ديده‌ام،
اما شما مرگ يک بهلول را نديده‌ايد!

بار سنگين کشيدن

موري را ديدند بزورمندي کمربسته و ملخي را ده‌برابر
خود برداشته، متعجب گفتند: اين مور را ببنيد که با اين ناتواني باري را به اين
گراني چون مي‌کشد! مور چون اين بشنيد، بخنديد و گفت: مردان بار را به نيروي همت و
بازوي حميت کشند نه به قو تن و ضخامت بدن.

باري که آسمان و زمين سرکشيد از آن     

مشکل توان بياوري جسم و جان کشيد

هم قوي کن از مدد رهروان عشق

کان بارا به قوت همت توان کشيد «جامي»

هرجا که رود بازآيد

آن شنيدم که از کم‌آزاري        رندي اندر بود دستاري

ان دويد از نشاط زي‌بستان      وين دوان شد گورستان

آن يکي گفتش از سرسردي    که بديدم سليم دل مردي

توبدين سوهمي چه پوئي تفت کانکه دستاربرد، آنسورفت

گفت ايخواجه گرچه زانسو شد نه زبند زمانه بيرون شد

که بدينجا خود از سراي مجاز   مرگ سيلي زنانش آرد باز

زود باشد که از سراي سپنج   آوردنش به پيش من بي‌رنج «سنائي»

بهترين نعمت

بوذرجمهر گويد:

از تقرب پادشاهان و اميران و بذل و بخشش آنان، در
زندگي خود بهره بسيا و بردم ولي بهتر از خلاصي و دوري از آنان، هرگز نعمتي نيافتم.

تسمع المعيدي …

معيدي از جمله فصحاي عرب بود. او به غايت حقير جثه
و ريزادام بوده است. چون در نزد هارون وصف او را بسيار کردند، هارون نديده براي او
احترام خاصي قائل شد و به احضار او فرمان داد. چون معيدي را به بارگاه درآوردند و
چشم هارون به جثه کوچک او افتاد، درنظر او حقير و بيقدر نمود و گفت: تسمع بالمعيدي
خير من ان تراه- شنيدن نام و صفت تو، معيدي را بهتر نشان مي‌دهد تا آنکه او را
ببيني.

معيدي فوري پاسخ داد: مرد، مرد است به دو عضو ريز
و کوچک خود يعني به دل و زبان که دل او ساخت همت است و زيان او مايه فصاحت، هارون
از آن کلام موجز و جامع متحيز شده او را اکرام بسيار نمود.

آرزوي دارز

شاعري مدح کسي را گفت، چيزي ندادش، هجوش کرد بازهم
چيزي به او نداد و اعتنايي نکرد. پس به درخانه‌اش نشست. آن مرد گفت: مدح کردي چيزي
ندادم، هجو کردي اعتنا نکردم، ديگر به چه امي اينجا نشسته‌اي؟

گفت: به اميد اينکه بميري و برايت مرثيه بگويم!

شريک جرم!

روزي يحيي بر مکي وزير هارون الرشيد دستور داد،
شخص قلمتراشي را حاضر سازند تا چند عدد قلم براي او بتراشد. مرد قلمتراش حاضر شده
قلمها را تراشيد. يحيي نام خود را روي کاغذ بطور آزمايشي نوشت، ديد خوب تراشيده،
به او انعامي داد و رفت. زمان کمي از رفتن مرد قلمتراش نگذشته بود که بازگشت و گفت:
جناب يحيي! قلمها را به من بدهيد تا اصلاح کامل کرده به شما برگردانم. قلمها را
گرفت و سرآنها را شکست و پول و زير را پس داد.

يحيي برمکي از او علت سؤال نمود. قلمتراش گفت:
ترسيدم با اين قلمهائي که من براي شما تراشيدم، حکم عزال صالحي و يا قتل بيگناهي
را صادر کنيد و در اين کار من شما را ياري کرده باشم. من از خير انعام شما گذشتم
تا در اين گناه، در روز جزا، شريک جرم شما نباشم.

دوستدار فتنه و …!

خليفه دوم از شخصي پرسيد: چگونه‌اي؟ آن مرد پاسخ
داد: از کساني هستم که فتنه‌اي را دوست دارند و از حق خوششان نمي‌آيد و بر چيزي که
نديده‌اند گواهي مي‌دهند! خليفه دستور داد او را زندان ببرند. خبر به حضرت امير
عليه‌السلام رسيد، دستور داد آزادش کنند، عمر پرسيد: چرا آزادش مي‌کنيد؟ پاسخ
فرمود: براي اينکه راست مي‌گويد! عمر با تعجب از راست گفتن آن مرد سؤال کرد؛ حضرت
فرمود: اومال و فرزند را دوست دارد و خداوند مي فرمايد: «انما اموالکم و اولادکم
فتنه»- همانا اموال و فرزندانتان فتنه‌اند (يعني مايه امتحان شمايند) و مرگ را خوش
ندارد با اينکه مرگ حق است و گواهي مي‌دهد که محمد«ص» پيامبر خدا است با اينکه آن
حضرت را نديده است.

شرط دوستي

امام صادق عليه‌السلام مي‌فرمايد: دوستي را شرايطي
است، کسي که همه اين شرايط را دارا نباشد، او را دوست کامل خود مشمار و کسي که هيچ
يک از اين شرايط در او نيست، او را به هيچ مرتبه از دوستي نسبت مده:

اولين شرط آن است که پنهان و آشکارش براي تو يکسان
باشد.

آراستگي تو را آراستگي خود بداند و سرافکندگي تو
را سرافکندگي خويشتن.

ثروت و مقام، پول و منصب، روحيه او را نسبت به تو
تغيير ندهد.

در سختيهائي روزگار تو را رها نکند.

کار يا درس؟!

مرحوم شيخ مرتضي انصاري‌«ره» استاد بزرگ فقه و
اصول، روزي از يکي از شاگردانش که روز قبل غيبت داشت، پرسيد: چرا ديروز در جلسه
درس حاضر نشدي؟

شاگرد پاسخ داد: کار داشتم.

شيخ فرمود: بعد از اين به درس مگو کار داشتم! به
کار بگو؛ درس دارم.

 

/

قدم برجاي بايد بود چون کوه

به ياد حماسه سرنوشت‌ساز 15 خرداد 42

قدم برجاي بايد بود چون کوه

خرداد ماه با يادآوري حوادثي تلخ و ناگوار از راه
مي‌رسد، هرچند اين حوادث و رويدادهاي مصيبت‌بار و خونين در اثر صبر و تقوي، نتيجه‌هايي
شيرين و ارزشمند بدنبال داشت.

امروز که شاهد جنايتهاي بي‌شمار آمريکاي خونخوار و
ارتجاع منطقه و صدام پليد، در وطن اسلامي خود هستيم، شايد براي برخي از افراد که
تحمل اين گرفتاري‌ها و مصيبت‌ها را نداشته باشند، اين سؤال پيش بيايد که چرا ما
بايد اين همه رنج و محنت را تحمل کنيم و تاکي بايد موشکها بر سرما فرود آيد؟!

هيچ‌کس منکر نمي‌شود که تحمل چني مصيبت‌هايي سخت
است و دشوار ولي دلخوشي ما به اين است که در راه دوست، متحمل چنين بلاهائي مي‌شويم
و اينجا است که حنظل تلخ شيرين مي‌شود و اثر بدبلاها رفع مي‌گردد. تازه ما معتقديم
که نتيجه اينها هم در دنيا پيروزي و نصرت است و هم در آخرت سرافرازي و رستگاري

هر آن سختي که با تو روي بنمود             گرآسان گيريش آسان شود زود

بهربادي مجنب از جاي چون بيد                بتمکين باش همچون ماه و خورشيد

پايدار باشيد

ما اگر آن روز که حادثه 15 تخرداد رخ داد، صبر را
پيشه نکرده بوديم، امروز ميوه شيرين پيروزي انقلاب اسلامي را نمي‌چشيديم و اگر
امروز در برابر افواج دشمن، استقامت ورزيم و پايدار باشيم، بي‌گمان پيروزي بزرگتر
بر تمام دشمنن را بدست خواهيم آورد و ديگر هيچ دشمني را ياراي رودرروي ما ايستادن
نخواهد بود. در سوره انفال، آيه 45 مي‌خوانيم: «يا ايها الذين آمنوا اذا لقيتم فئة
فاثبتوا والذکر الله کثرا لعلکم تفلحون» اي مؤمنان! هرگاه گروهي از دشمنان را در
برابر خود ديديد، پايدار باشيد و استقامت ورزيد و خدا را بسيار ياد کنيد، باشد که
پيروز گرديد. و اين است نتيجه قطعي استقامت، که ايمان بي‌استقامت، ايمان نيست. اين
امر به پايداري است که هرگاه مؤمنين، آن را سرلوحه برنامه‌هاي جنگي خود بدانند و
در دفاع از حق و شرف و ناموس و حيثيت خويش، با اين سلاح مستحکم گردند، در دنيا و
آخرت پيروز خواهند گشت.

نکته ديگر در اين آيه شريفه اين است که خدا را
فراموش نکنند و اگر به مقداري از پيروزي- چه زياد و چه کم- رسيدند، آن را از خدا
بدانند و غرور فتح آنها را از نصرت دهنده واقعي دور نسازد و هدف را که جنگيدن براي
رضاي خدا است فراموش نکنند و بر او توکل نمايند که تنها در اين صورت، پيروز و
سربلند خواهند شد.

ما همه آيه سي‌ام از سوره فصلت را حفظ کرده‌ايم که
مي‌فرمايد: «ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائکة الا
تخافوا ولاتحزنوا وابشروا بالجنة التي کنتم توعدون»- آنانکه گفتند پروردگار ما
«الله» است و بر اين گفتارشان استقامت ورزيدند (و جز خدا تکيه‌گاه ديگري را
نپذيرفتند) فرشتگان بر آنان نازل شوند و آنها را مژده دهند که هان! نترسيد و غمگين
نباشيد و شما را به بهشتي که وعده مي‌دادند بشارت باد.

اينجا است که تير بلاها هرچه بيشتر بارد، اندوه
مؤمن کمتر مي‌گردد و حوادث ناگوار در دنيا هرچند افزونتر شوند، وعده ديدار معشوق
نزديکتر مي‌شود، و مؤمن هرگز رضاي الهي را با زندگي آرام دنيا عوض نخواهد کرد، گو
اينکه صبر بر بلاها، در دنيا نيز ثمره ارزنده‌اي دراد و آن پيروزي و نصرت است و ما
به اين پيروزي قطعي ايمان و اعتقاد داريم هرچند برخي از آنان که در ايمانشان ضعف و
فتوري هست، آن را ناديده مي‌انگارند ولي آن همه آيات قران را که دلالت بر اين امر
دارد، نمي توانيم از ياد ببريم.

از آن گذشته، استقراء تاريخي نيز ثابت کرده است که
هر ملتي در اثر صبر واستقامت و پايداري، به پيروزي دست يافته است. گر ملت سربلند و
متعهد ا کمتر از مردم ويتنام است که حتي عقيده به خدا هم نداشتند و بيش از ربع قرن
با سفاکترين و پليدترين رژيم تاريخ- آمريکا- جنگيدند و بر آن همه موشکها و بمب‌ها
صبر ورزيدند تا آنجا که برخي از روزها هر پنج دقيقه‌اي يک بمب بر سرشان فرود مي‌آمد.
و در زير زمين توآم با وحشت را مي‌گذراندند و هرگز از پاي ننشستند و به دفاع
مظلومانه خود ادامه دادند تا آمريکا را به زانو در آوردند.

و ما که هنوز بحمدالله به چنين مرحله‌هايي نرسيده‌ايم
و اگر برسيم هم نبايد باک داشته باشيم، زيرا در شديدترين لحظات شدت و گرفتاري است
که اميدهاي مادي انسان قطع مي‌شود و در آن لحظه‌ها، خداوند به فريادش مي‌رسد و او
را مي‌رهاند. «فان مع العسر يسرا، ان مع العسر يسرا»

اگر سري به تاريخ صدراسلام و غزوات پيامبر «ص» و
جنگهاي اميرالمؤمنين(ع) بزنيم، مصداقهاي بارزي از نصرت قطعي الهي در سخت‌ترين و
شديدترين مواقع استثنائي، مي‌يابيم که نمي‌توان چيزي جز قدرت لايزال خداوند را در
آن ديد و همين امدادهاي غيبي را عزيزان ما در جبهه‌ها به کرات ديده‌اند و از نزديک
لمس کرده‌اند. ولي باز هم تأکيد مي‌کنيم که زيادي افراد دشمن و فزوني ابزارهاي
جنگي او نمي‌تواند خللي در قدرت سپاه اسلام که از قدرت الهي استمداد گرفته ايجاد
کند تا آنجا که نيت و هدف خدا باشد. و غرور، آنان را فرا نگيرد.

جنگ حنين

با هم يکي از جنگهاي پيامبر اسلام‌(ص) را به سرعت
گذر مي‌کنيم تا ببينيم غرور لشکريان اسلام در غزوه حنين هرگز براي »ها مفدي واقع
نشد و آنچنا در فشار قرار گرفتند که زمين به آن گستردگي برايشان تنگ آمد، و پا به
فرار گذاشتند و آنگاه که پيامبر (ص) سوار بر مرکب، از آنان مصرانه خواست که ميدان
را ترک نکنند، خداوند به ياري پيامبر‌(ص) و مؤمنين شتافت و با امدادهاي غيبي و
سپاهياني که ديده نمي‌شدند، معرکه را به نفع اسلام و سيه‌روزي، پايان داد.

پس از فتح مکه، رسول اکرم‌(ص) به سوي قبيله
«هوازن» رهسپار گرديد. در ميان قبيله‌هاي هوازن و ثقيف تماسها و نشست و برخاست‌هايي
به سرعت اتفاق افتاد و به اين نتيجه رسيدند که قبل از رسيدن ارتش اسلام، با آنان
درگير شده و طبق برنامه‌هايي از پيش تنظيم شده، آنان را از پاي درآورند. عدد
ارتشيان اسلام بالغ بر ده‌هزار نفر بوده در حاليکه عدد دشمن خيلي کمتر از اين بود،
با اين حال فرمانده سپاه دشمن بنام مالک بن عوف، تصميم گرفت با نقشه‌ها و نيرنگهاي
جنگي، به صورت غافلگيرانه بر سپاه اسلام يورش برد و نظم واحدها را بهم بزند و در
نتيجه به پيروزي برسد. و بدينسان دستور داد که افرادش در انتهاي دره‌اي که راه به
منطقه «حنين» داشت، پشت سنگها و شکاف کوه‌ها و تپه‌ها سنگر بگيرند و موقعي که ارتش
اسلام وارد اين دره پهناور شدند، از هر طرف آنان را با تير و سنگ مورد حمله قرار
دهند و از پاي درآوردند.

از آن طرف سپاهيان حضر رسول ‌«ص» که از قلت عدد
دشمن با خبر بودند، به خود باليده و چنان غرور آنها را در برگرفته بود که وقتي چشم
ابوبکر به ارتش بزرگ اسلام افتاد فرياد زد: عدد افراد ما چندين برابر عدد افراد
دشمن است و ما بدون شک پيروزيم؛ هيچ وحشتي نداشته باشيد!

ولي از آنجا که حضرت رسول الله‌«ص» هيچ وقت دشمن
را کوچک نمي‌شمرد، براي احتياط خود دو زره بر تن نمود، و کلاه خود بر سر و بر اسب
سفيدي سوار و به دنبال ارتش اسلام حرکت مي‌کرد.

سپاهيان اسلام ، شب هنگام به دره رسيدند و با خيال
راحت، به استراحت پرداختند. در اوائل فجر و پيش از روشن شدن هوا قبيله «بني سليم»
بفرماندهي «خالدبن وليد» وارد حنين شده و بي محابا همراه با ديگر افراد دشمن (از
قبيله هوازن) که سنگر گرفته بودند، از چهار سوي به طرف مسلمانان تير و سنگ و هرچه
بدستشان مي‌رسيد پرتاب کردند. رگبار تير چنان از چهارطرف سرازير شد که در يک لحظه
مسلمانان را به وحشت و اضطراب شديد انداخت و بي‌اختيار براي رهانيدن خود، از صحنه
کارزار فرار مي‌کردند منافقين در حالي که شادي و سرور در چهره‌شان هويدا بود، آهنگ
پيامبر‌«ص» کرده که آن حضرت را به قتل برسانند.

اين هرج و مرج و بهم خوردن آرايش جنگي مسلمانان،
پيامبر را سخت ناراحت و نگران کرد. ولذا با صداي بلند فرياد برآورد که: «اي ياران
خدا و يارا رسول خدا! بنده خدا و پيامبر او هستم. به کجا مي‌رويد؟ فقط چند تن
ازياران باوفاي پيامبر«ص» مانند اميرالمؤمنين«ع» و فضل بن عباس و ابوسفيان بن
الحارث و عباس در صحنه ماندند و همراه پيامبر«ص»، حرکت کرده، با جان خود از وجود
شريفش دفاع مي‌کردند. پيامبر به عموي خود فرمود که با صداي غرايش، مسلمانان را از
خطر فرار از جنگ برحذر دراد و به دفاع از اسلام فرا خواند. عباس فرياد برآورد: اي
کساني که با پيامبر بيعت کرديد، به کجا مي‌رويد؟ پيامبر اينجا است! برگرديد و از
جان شريفش دفاع کنيد.

اينجا بود که غيرت ديني مسلمانان به جوش امد و با
پشيماني به صحنه نبرد بازگشتند و گوش به دستورات رهبر بزرگ اسلام «ص» دادند و در
زماني کوتاه بر دشمن غدار چيره شدند و با امدادهاي غيبي الهي، به سرعت پيش روي
کرده، دشمن را تار و مار ساختند. جالب اينجا است که پيامبر«ص» طبق روايتي براي
تشويق مسلمانان تکرار مي‌فرموده که: «اي ياران خدا و پيامبر خدا! من پيامبر خدا
هستم و هيچ وقت دروغ نمي‌گويم، خداوند به من وعده پيروزي و نصرت داده است».

اين داستان که بايد درس عبرتي هميشگي براي ما باشد
در دو آيه شريفه آمده است. در سوره توبه، آيه 25 مي‌فرمايد: «لقد نصرکم الله في
مواطن کثيرة و يوم حنين اذ أعجبتکم کثرتکم فلم تغن عنکم شيئا وضاقت عليکم الأرض
بما رحبت ثم وليتم مدبرين. ثم انزل الله سکينته علي رسوله و علي المؤمنين و أنزل
جنودا لم تروها و عذب الذين کفروا وذلک جزاء الکافرين». به تحقيق خداوند شما را در
مواقع زيادي نصرت کرده است و همچنين در روز «حنين» که از کثرت عدد خود مغرور شويد
ولي آن زيادي لشکر اصلا فايده‌اي براي شما نداشت و زمين يا آن وسعت بر شما تنگ آمد
تا آنکه همه از صحنه کارزار فرار کرديد. آنگاه خداوند سکينه و وقار و آرامش خود را
بر پيامبرش و بر مؤمنين نازل کرد و لشکرهائي را که شما آنها را نمي‌ديديد به
ياريتان فرستاد و کافران را عذاب کرد و اين است کيفر و جزاي کافران.

نه مغرور شويد و نه مايوس

بنابراين، همانگونه که خداوند در آيات زيادي وعده
نصرت به مؤمنين داده و پيامبر اسلام‌«ص» بر آن، تأکيد فرموده است، ما که به خدا و
پيامبرش ايمان داريم بايد اين وعده الهي را باور کنيم و از نيرنگها و توطئه‌هاي
دشمنان- هرچه هم زياد باشند- نهراسيم، همچنين که به زيادي عدد و عده خود نبايد
مغرور شويم، و نصرت را تنها در سايه امدادات غيبي الهي بدانيم و با اين ايده و
هدف، به جنگ بي‌امان با کفار و دشمنان اسلام که امروز براي نابودي اسلام، به ميدان
آمده‌اند بپردازيم و در اين راستا، استقامت و پايداري است که ما را به آن پيروزي
حتمي مي‌رساند و ذره‌اي عقب‌نشيني و فرار از ميدان نبرد، به زيان اسلام و قرآن
تمام مي‌شود. و ملت‌ ما که براي احياي اسلام قيام کرده، هرگز راضي نمي‌شود که در
دوران او، کوچکترين زياني- خداي ناکرده- از سوي او به اسلام وارد آيد.

ملت بزرگ و سرفراز ما که قيام 15 خرداد و 42 را با
ايماني از آه سخت‌تر و از فولاد محکم‌تر، با نداي رساي «يا مرگ يا خميني» در سايه
شوم حکومت طاغوت، غريبانه بر پا داشتند و ميدانهايي را با خون سرخ خود مزين کردند،
امروز که در سايه پربرکت دولت اسلام هستند، بي‌گمان با استقامتي دوچندان به نبرد
با دشمنان اسلام و قرآن مي‌پردازند و در برابر مصائب و آلام، چون کوهي پابرجا و
استوار، خم به ابرو نمي‌اورند و تا آخرين منزل و آخرين نفر، تا رسيدن به پيروزي
قرآن و احقاق حق خود، از راهي که مي‌پيماند، گاهي انحراف نمي‌ورزند و در اين وظيفه
شرعي که برعهده دارند، هرگز خستگي و ملال به آنان روي نمي‌آورد و وسوسه منحرفان و
بزدلان و روبه صفتان در اراده آهنينشان کوچکترين اثري نمي‌گذارد و سرزنش‌هاي از
خدا بي‌خبران و منافقان را ارجي نمي‌نهند و مردانه و مصممانه به سوي مقصود و معشوق
به پيش مي‌تازند و در مقابل طوفان حوادث و رگبار بلا و موشکباران دشمن، با پايداري
فزون از حد خويش- که دنيا را به حيرت و شگفتي واداشته- چون کشتي‌هايي مقاوم،
ايستادگي مي‌کنند و جان ناقابل خود را براي سربلندي قرآن و برافراشتن پرچم اسلام
بر سراسر گيتي در طبق اخلاص تقديم جانان مي‌کنند وبي‌گمان چنين ملتي با چنين
انگيزه والائي ديريا زود، يا شاهد ظفر هم آغوش خواهد بود.

نابخردان و سست عنصران را بگو که بيش از اين
بيهوده سخن‌پراني نکنند و مردم ما را از موشکهاي مدرن ابر جنايتکاران نترسانند که
اين ملت مصمم است به راه مستقيم الهي خود به پيش رود و تمام خس و خاشاکهاي هرزه را
از جلوي پاي خود عقب بزند و کفهاي برآمده سيل بلا را ناديده انگارد و با عزم و
اراده خود از ايده مقدسش دفاع نميد و اگر کوه‌ها به لرزه درآيند او پابرجا و
استوار بماند.

چرخ وارون کنم ار جز بمرادم گردد     من نه آنم که زبوني کشم از چرخ فلک

ديگر گذشته است آن روزي که ترفندهاي سالوسانه
قدرتهاي پوشالي و همپالکيهايش مي‌توانست ملت ما را بترساند و بلرزاند. امروز روحيه
مردم ما چنان نيرومند و قوي شده است که از قدرت لايزال الهي سرچشمه مي‌گيرد و چنين
قدرتي را هيچ نيروي مادي نمي‌تواند از بين ببرد.

زير شمشير حوادث مژه بر هم نزنيم  به رخ سيل گشاده است در خانه ما

اي سربازاناسلام، اي پاسداران قرآن، اي ياوران
امام زمان‌(عج) و اي يکايک جوانمردان خطه خونبار ايران! اکنون که دشمن اصلي ما –
شيطان بزرگ- آهنگ دين و شرف و عزت و کرامت و حيثيت والاي ماکرده است، گامهاي بلند
خود را استوارتر کرده، در رکاب همت قرار دهيد و با توکل بر خداي قهار، قلبش را
نشانه رويد و هرگز نترسيد و نلرزيد که به خواست خداوند بزودي جولان باطل درهم
خواهد ريخت و حق بدست توانمند شما پيروز خواهد شد انشاء الله.

 

/

حقوق والدین

حقوق والدین

قسمت پنجم

در شماره گذشته موقعیت ویژه مادر را متذکر شدیم و
از روایات استفاده کردیم که حق مادر نسبت به پدر اولویت دارد. وجدان انسان نیز این
مسأله را تایید می کند زیرا مادر زحمتهای بیشتری را در راه نگهاری فرزند متحمل شده
و فداکاری بیشتری نیز از خود نشان داده و از نظر رقت و حساسیت بیشتر نیازمند اظهار
محبت است.

حقوق ویژه پدر

ولی در مورد پدر نیز روایات خاصی وارد شده است:

از رسول اکرم (ص) روایت شده که فرمود: «رضا الرب
فی رضا الوالد»- رضایت پروردگار در رضایت پدر است. و در روایتی دیگر فرمود: «ان
الوالد باب من ابواب الجنه فاحفظ ذلک الباب»- پدر دری از درهای بهشت است آن را
نگهدار، یعنی خشنودی او راهی به بهشت است.

امام زین العابدین (ع) در بیان حق پدر می فرماید:
«واما حق ابیک فان تعلم انه اصلک وانه لولاه لم تکن فهمهارأیت فی نفسک مما یعجیک
فاعلم ان اباک اصل النعمة علیک فیه فاحمدالله واشکره علی قدر ذلک ولاقوة الا
بالله».

حق پدر بر تو این است که بدانی او اصل و ریشه و
است و وجود تو وابسته به او است؛ اگر او نبود تو هم نبودی پس هرچه از خودبینی که
تورا خوش آید بدان که اصل آن نعمت پدر است. خداوند را سپاس گوی و بر آن نعمت
شکرگزار و هرگز نتوانی مگر آن که خدا خواهد.

در مواردی همه خوبیهای فرزند و نعمتهای او مستند
به پدر است زیرا پدر او را به بهترین وجه تربیت کرده، اخلاق خوب به او منتقل
ساخته، راه و رسم زندگی را آموخته، یا برایش آموزگار خوبی بووده یا او را تا نهایت
تحصیلات کمک کرده، از نظر دینی و مذهبی او را متعهد و پای بند نموده، حلاوت ایمان
را به او چشانیده و او را در این راه به احسن وجه راهنما بوده، از نظر مادی نیز
حوائج او را برآورده و برای آینده اش پیش بینی کرده، خانه و همسر مناسب برایش تهیه
نموده او را در جامعه آبرو داده و از آبروی خود نیز او را بهره مند ساخته، از نظر
عوامل ارثی نیز به دلیل این که پدر خود از خانواده ای بافضیلت است مقتضیات خوبی در
نهادش به وجود آورده و از آن بالاتر مادری را که برایش انتخاب کرده خود و خانواده
اش بافضیلت و با تقوی هستند.

در حدیث امام صادق (ع) یکی از حقوق فرزند بر پدر
(اختیاره لوالدته) ذکر شده است یعنی مادر خوبی برای فرزندانش اختیار کند. خلاصه
چنین پدری که واسطه همه نعمتهای الهی برفرزند است بدون شک حقی بسیار عظیم دارد که
هرگز انسان از عهده شکرش برنمی اید و در برابر چنین نعمت والائی بجز خضوع و اظهار
عجز چاره ای نیست.

ولی بطور عموم پدر حتی اگر آن گونه نباشد چون اصل
و ریشه فرزند است و وجود فرزند متکی و مستند به اواست، باید فرزند این معنی را در
خود احساس کند که هرچه دارد ازپدر است هرچند ممکنن است او از پدر داناترو مؤمن تر
باشد یا اصلا پدرش چندان تعهد و ایمانی نداشته باشد ولی بهرحال چون او اصل در وجود
فرزند است و هم خوبیها در پرتو اصل وجود او است، پس باید او را ریشه نعمتهای خود
بداند. و معمولا انسان چنین احساسی را دارد و لذا سعی می کند خوبیهای پدر را در
جامعه جلوه دهد و به آن افتخار کند. انسان هر چه پدرش را بد بداند حاضر نیست از
دیگران بدی او را بشنود و تحمل شنیدن ناسزا به پدر را ندارد زیرا احساس می کند این
ناسزا به خودش بر می گردد؛ این معنی ناشی از همین احساس است که پدر اصل و ریشه خود
می داند. بنابراین نباید هیچ گاه خود را از پدر برتر بداند و پول، قدرت و میزان
تحصیلات خود را به رخ او بکشد.

حقوق پدر بر فرزند

و بر این اساس در شریعت اسلام برای پدر احترام
خاصی و حقوق ویژه ای در نظر گرفته شده است. در روایتی مردی از رسول خدا (ص) می
پرسد: پدر بر فرزند چه حقی دارد؟ پیامبر اکرم(ص) در پاسخ می فرماید: «لایسمیه
باسمه، ولایمشی بین یدیه، ولایجلس قلبه، ولایستسب له» او را به نام نخواند و
پیشاپیش او راه نرود و قبل از او ننشیند و موجبات ناسزاگوئی دیگران به او را فراهم
نسازد. اینها نمونه هائی از احترام است که حضرت بیان فرموده است:

1- این که او را همیشه به عنوان پدر خطاب کند و به
نام نخواند. احساس پدری نوعی احساس تکامل است و لذا هر انسانی در روزی که اولین
فرزندش متولد می شود بلکه به محض تکون او، احساس خاصی به او دست می دهد که گویا به
مرحله جدیدی از تکامل انسانی رسیده است و همین که فرزند همیشه او را به عنوان پدر
خطاب کند این احساس را در او بر می انگیزد و به او لذت خاصی می دهد بعلاوه عاطفه
پدری نسبت به فرزند نیز تحریک می شود و از این جهت نیز احساس لذت می کند.

اصولا افرادی که مقام والائی در جامعه یا در محیط
خانه دارند را نباید به نام خواند. و این نوعی احترام است که عنوان آنها مطرح شود.
ولذا خداوند متعال از این که رسول الله (ص) را به نام بخوانند نهی فرمود: «یا ایها
الذین آمنوا لاتجعلوا دعاء الرسول بینکم کدعاء بعضکم بعضا» ای کسانی که ایمان
آورده اید رسول خدا را به آن نحو نخوانید که یکدیگر را می خوانید.

یعنی او را به نام نخوانید. وقتی مردم پرسیدند: پس
چگونه شما را بخوانیم؟ فرمود: بگویید: یا رسول الله! این عنوان همیشه آنها را
متذکر خواهد کرد که او را واسطه رسیدن پیامهای خداوند بدانند نه یک انسان معمولی.
در عین حال در روایت است که حضرت زهرا سلام الله علیها نیز آن حضرت را پس از نزول
آیه یا رسول الله خطاب کرد. حضرتش را از این مطلب خوش نیامد و فرمود: این حکم برای
تو نیست، تو مرا به همان عنوان پدر بخوان که مرا بیشتر خوش می آید و خداوند نیز از
آن راضی تر است. البته این احترام درباره مادر نیز باید رعایت شود.

2- پیشاپیش او را نرود و هرگاه بجائی رسیدند و با
هم بودند، فرزند قبل از پدر ننشیند. این نهایت احترام در برخوردهای شخصی است.
معمولا این گونه احترامها را با شخصیتهای سیاسی و مذهبی و اجتماعی رعایت می کنند.
ولی بدلیل «بین الحباب تسقط الآداب» در مورد پدر و مادر رعایت نمی شود و این
اشتباه است. در روایات بسیار بر این امر تأکید دشه که این گونه احترامها در
برخوردهای شخصی باید در مورد پدر و مادر و حتی سایر نزدیکان رعایت شود و بخصوص در
مورد پدر تأکید بیشتری شده است که عاطفه و احساسات و نزدیکی زیاد نباید از عظمت و
هیبت مقام پدر بکاهد و همیشه انسان پدر را بعنوان یک موجود برتر بداند و در برابر
او خضوع و خشوع داشته باشد.

در روایاتی دیگر از رسول خدا (ص) که: «من حق
الوالد علی ولده ان یخشع له عند الغضب» یکی از حقوق پدر بر فرزند است که هرگاه او
خشمگین شود، فرزند در برابرش خشوع و فروتنی و تسلیم داشته باشد. و این مسأله مهمی
است که انسان در برابر خشم پدر مانند خشم دیگران برخورد نکند که با خشم متقابل آن
را پاسخ بگوید. رعایت این مسائل بسیار مهم و بسیار مشکل است.

3- «ولایستسب له» یعنی کاری نکند که دیگران پدرش
را ناسزا بگویند. اگرانسان بخاطر احترام پدر این مطلب را رعایت کند بطور کلی اخلاق
و رفتار او در جامعه موردپسند عامه مردم خواهد بود زیرا عامه مدرم چنین اند که اگر
از کسی بدرفتاری ببینند پدرش را ناسزا می گویند، اگرانسان حداقل بخاطر رعایت
احترام پدر رفتار خوب و مناسب داشته باشد طبیعی است که بطور کلی دارای اخلاق حسنه
خواهد بود. این مسأله نیز از ویژگی های پدر است و کمتر موردی است که افراد بددهن،
مادران را ناسزا بگویند غالبا پدر است که مورد تعرض ناسزاگویان واقع می شود زیرا
او اصل و ریشه انسان است گرچه این امر در مورد مادر نیز در روایات وارد شده است.

حقوق پدر از نظر فقهی

پدر از نظر فقهی نیز حقوق و ویژگی هایی دارد که
بعضی از آنها را متذکر می شویم:

از حقوق ویژه پدر ولایت بر فرزند غیربالغ یا سفیه
یا دیوانه است، مشروط بر اینکه سفاهت و دیوانگی بعد از بلوغ عارض نشده باشد. مادر
چنین ولایتی را ندارد پدر و جد پدری هرچه بالا رود می توانند در اموال فرزند صغیر
یا قاصر تصرف کنند البته تصرفی که به مصلحت فرزند باشد یا حداقل ضرری برای او
نداشته باشد. و همچنین ولایت دارند بر او در امر ازدواج. می توانند برای پسر صغیر
یا قاصر خود دختری را عقد کنند یا دختر صغیر یا قاصر خود را برای مردی عقد کنند
این ولایت نیز مشروط است به رعایت مصلحت او احیانا و عدم مفسده حتما.

و از حقوق ویژه پدر ولایت در امر ازدواج دختر
باکره است هرچند بالغ و عاقل باشد و سفیه نباشد البته این ولایت از نظر فقها مورد
اختلاف است بعضی بطور کلی ولایت را قائلند یعنی پدر می تواند دختر بالغ و عاقل خود
را بدون اجازه او بعقد کسی درآورد و دختر حق اعتراض ندارد و بر این امر روایاتی
دلالت کرده است و روایاتی نیز برخلاف آن دلالت دارد.

مرحوم سيد در عروه احتياط مي‌کنند که اگر چنين
عقدي صورت گرفت يا دختر رضايت بدهد و يا شوهر طلاق بدهد و همچنين اگر عقد با
موافقت دختر و بدون رضاي پدر يا جدپدري بود و حضرت امام در اين مسأله حاشيه‌اي
ندارند، معناي اين احتياط اين است که ممکن است عقد صحيح باشد ولي چون مسأله مهم
است و احتمال فساد عقد بدون رضايت دختر وجود دارد نبايد به اين عقد ترتيب اثر داده
شود احتياطا ولذا لازم است بنابر احتياط طلاق بدهند. و بعضي از فقها تفصيلي داده‌اند
و حضرت امام گرچه در تحرير الوسيله و توضيح الماسئل کسب رضايت پدر را احتياطا لازم
دانسته‌اند ولي در استفتاهائي که بعدا از محضر مبارکشان شده است به اين امر فتوي
داده‌‌اند. در دو مورد اين حق از پدر سلب مي‌شود:

در صورتيکه غائب باشد بگونه‌اي که اجازه گرفتن از
او ممکن نباشد با فرض نياز دختر به تعجيل در ازدواج.

در صورتيکه پدر بدون دليل موجهي دختر را از ازدواج
با مرديکه شرعا و عرفا کفو او است منع کند با فرض تمايل دختر. و در استفاء‌ات
اخيريه اين امر قيد ديگري اضافه شده است و آن نياز دختر است به ازدواج با فرض
اينکه بترسد اگر از اين ازدواج صرف‌نظر کند شوهر خوبي براي او پيدا نشود. (پاسدار
اسلام- شماره 1- صفحه 36)

ضمنا حق مذکور همچنانکه براي پدر است براي جد پدري
نيز مي‌باشد ولي رضايت مادر و برادر و جد مادري و امثال آن دخالتي ندارد.

و از حقوق ويژه پدر بر پسربزرگتر است که نمازها و
روزه‌هاي فوت شده او را تقاضا کند که در اين مورد نيز مادر چنين حقي را الزاما
ندارد گرچه رعايت چنين امري در مورد ما در نيز خوب است و بعضي از فقها به آن فتوي
داده‌اند، بعضي نيز احتياط مي‌کنند و حضرت امام نيز در تحريرالوسيله احتياط مستحب
دارند و همچنين خوب است اين احتياط را فرزندان ذکور غير از پسر بزرگتر اگر او قضا
نکند رعايت نمايند.

و از ويژگي‌هاي پدر است که روزه مستحبي بدون اذن
او مکروه است يعني ثوابش کم مي‌شود بلکه احتياط در ترک است. و اگر موجب اذيت او باشد
بلحاظ شفقت و دلسوزي، روزه باطل و حرام است که البته اين حکم در مورد ايذاء مادر
نيز صدق مي‌کند واگر روزه مستحبي موجب ايذاء مادر باشد که از روي دلسوزي منع کند
روزه باطل است و رعايت نهي غير شفقي مادر نيز خوب است ولي اجازه او شرط نيست يعني
اگر او اطلاع نداشته باشد اشکالي ندارد و اما اذن پدر به احتياط مستحب خوب است
رعايت شود يعني بهتر است بدون اطلاع او روزه مسحبي نگيرد مگراينکه بداند او راضي
است.

پدر از نظر احکام شرع ويژگي‌هاي بسياري دراد که
متأسفانه بابي در فقه به اين امر اختصاص داده نشده است که همه حقوق پدر يا حقوق
والدين در يک جا جمع آوري شده باشد. مثلا يکي از آن احکام اين است که هيچ‌گاه پدر
را بخاطر قتل عمدي فرزند قصاص نمي‌کنند و فقط ديه بر او واجب است و همچنين کفاره
قتل بايد بپردازد حتي اگر پدر کافر باشد و فرزند او مؤمن قصاص جايز نيست ولي مادر
اگر فرزند خود را عمدا بکشد قصاص مي‌شود و همچنين حد قذف در مورد پدري که فرزندش
را قذف کند جاري نمي‌شود. قذف بمعناي تهمت زدن به زنا يا لواط است. اگر کسي ديگري
را چنين تهمتي بزند و نتواند آن را شرعا ثابت کند. متهم حق دارد از او شکايت کند و
مطالبه اجراء حدقذف بنمايد. حدقذف هشتاد ضربه شلاق است. و از اين حکم استثناء شده
است قذف پدر فرزند او همچنين اگر مرد همسر خود را قذف کند و او فوت کرده و وارثي
بجز فرزند او قذف کننده نداشته باشد که دراين صورت نيز فرزند نمي‌تواند مطالبه
اجرا حد بر پدر خود به خاطر مادرش بکند. البته چنين پدري تعزير مي‌شود به خاطر
گناهي که مرتکب شده نه به خاطر گناهي که مرتکب شده نه بخاطر حق فرزند. ولي چنين
حکمي در مورد مادر نيست واگر مادر فرزندش را قذف کند حد جاري مي‌شود.

و همچنين در مورد شهادت که مشهور ميان فقها اين
است که شهادت فرزند عليه پدر پذيرفته نيست چه در امور مالي و چه در حدود و جنايات
و حضرت امام دام‌ظله در تحرير، پذيرفتن شهادت او را مشکل دانسته و فرموده‌اند «فيه
تردد» اين حکم نيز در مورد مادر نيست.

و همچنين از ويژگي‌هاي پدر اين است که ميان او و
فرزند رباي معاملي جايز است هر کدام مي‌توانند جنس ربوي را به بيشتر يا کمتر آن
بديگري بفروشند ولي اين معامله با مادر مانند ساير افراد جايز نيست؛ البته اين حکم
در مورد زن و شوهر نيز صادق است.

و از ويژگي‌هاي پدر است که قسم فرزند با منع او
صحيح نيست يعني اگر فرزند قسم بخورد که کاري را انجام دهد يا ترک کند اگر پدرش او
را از قسم خوردن منع کند، قسمش منعقد نمي‌شود و اگر مخالفت آن کند کفاره‌اي ندارد
بلکه اگر قسم بخورد و پدر مطلع شود مي‌تواند قسم او را فسخ نمايد. و اثر آن از بين
مي‌رود و اين امر اختصاص ندارد به فرزندي که تحت سرپرستي پدر است بلکه حتي اگر
مستقل باشد. و از اين بالاتر اينکه اگر فرزند بدون اطلاع پدر قسمتي بخورد- بازهم
به فتواي حضرت امام دام ظله- قسمش منعقد نيست و بايد رضايت او را تحصيل نمايد بلکه
اگر مطلع شد ولي ساکت ماند نه رضايت داد و نه آنرا منع کرد باز هم قسم او صحيح
نيست و اثري بر آن مترتب نيست گرچه در اين دو صورت احتياط مستحب اين است که مخالفت
قسم نکند واگر کرد، کفاره بدهد و مسأله اخلاقي است ولي فتواي حضرت امام در
تحريرالوسيله همان است که ذکر شد. البته در نذر فرزند اجاز پدر شرط نيست. ادامه
دارد

 

/

فضیلت انسان بر سایر مخلوقات

اسلام، مکتب انسان سازی

قسمت دوم

حجت الاسلام محمد حسن رحیمیان

فضیلت انسان بر سایر مخلوقات

انسان با برخورداری از توانها و استعدادهای ویژه
ای که خداوند بدو اعطاء فرموده است نقش عمدهای در ساختن و پرداختن خویش دارد و در
حالی که هریک از موجودات دیگر، آن چیزی است که ساخته شده است، انسان آن چیزی است
که خودخواهان و سازنده آن است. و همین ویژگی ها است که انسان را در مرتبه
متکاملتری از وجود قرار داده و موجب فضیلت و برتری انسان بر سایر جانداران می
باشد.

توضیح مطلب آنکه موجودات بی جان یعنی جامدات،
هیچگونه نقشی در تکامل خویش ندارند و اگر تکاملی پیدا کنند، فقط تحت تأثیر عوامل
برونی است.

گرچه هر جمادی نیز باید زمینه تکاملی را که پیدا
می کند در خود داشته باشد ولی فعلیت یافتن آن استعداد، صرفا تحت تأثیر عوامل برونی
است و هیچگونه نشانی از فعالیت جمادات در جهت رشد خویش دیده نمی شود و اگر هم نوعی
تلاش در آنها وجود داشته باشد در دسترس علم و اطلاع ما نیستند.

اما در موجودات جاندار، مجموعهای از تلاش ها در
جهت دفع آفات و جذب نیازهای حیات و تولید مثل مشاهده می شود ولی این تلاش ها در
مجموعه جانداران متفاوت است؛ گیاهان دفع و جذب و تولید مثل دارند ولی تلاش آنها در
جهت این امور به حکم نوعی جبر طبیعی انجام ی گیرد و این تلاش نه از روی آگاهی است
و نه در اثر شوق و میل یا به خاطر ترس و بیم. و فعالیتی که گیاه در این جهت انجام
می دهد مانند آثاری است که از جمادات مانند سوزاندن آتش ناشی می شود و هر دو نه از
روی آگاهی است و نه مبتنی بر خواست و اراده آنها.

و اما حیوانات، گذشته از نیروهای طبیعی مشترک با
گیاهان، دارای حواس ظاهری پنجگانه و میلها و کششهای ویژه ای هستند که با کمک آنها
به طور فعالتر و گسترده تر، موجبات ادامه حیات خود را فراهم می کنند.

حیوان با برخورداری از این ویژگی ها از نوعی شعور
و آگاهی برخوردار بوده و در حقیق تلاش های آن در جهت ادامه و رشد حیات خویش همراه
با آگاهی از خودو محیط خود و نشأت گرفته از میلهای شعوری آنان است.

و در عین حال کارها و حرکات حیوان تابع خواست آن
است و اگر نخواهد، کاری را انجام نمی دهد ولی خواست آن، چیزی جز میل و کشش غریزی
اش نیست و همین که طبیعت و عریزه نسبت به چیزی تحریک شد، به دنبال آن، خواستن و
حرکت به سوی آن چیز انجام می گیرد. حیوان غذا را می بیند یا با دیگر حواسش احساس
می کند و لذا میل و غریزه گرسنگی اش تحریک و بسوی غذا کشیده می شود ولی از آن جا
که در حیوان نیروی بازدارنده ای که کششهای غریزی را بی اثر و کنترل کند، وجود
ندارد، طبعا قدرت مقاومت در برابر آنها را نداشته و کنترل کند، وجود ندارد، طبعا
قرت مقاومت در برابر آنها را نداشته وهمواره مقهور خواسته های طبیعی خود بوده و از
ویژگی انتخاب و آزادی درخواسته و عمل محروم است.

و نتیجه آنکه نقش حیوان در صیانت و رشد خود،
«آگاهانه» است ولی «آزادانه» نیست و هرچه را انجام می دهد فقط به حکم غریزه ودر
چهارچوب محدود آن است و نه می تواند خارج از این چهارچوب حرکت کند و نه در ان
چهارچوب از آزادی در انتخاب برخوردار است و به همین جهت است که قابلیت تکلیف
ندارد.

آزادی انسان

ولی انسان علاوه بر آن حواس و کشش ها دارای مجموعه
ای از قوا و استعداد ها ومیل هایی است که با شکوفایی آنها از حیوان متمایز و نقش
وی در تعیین سرنوشت و رشد وکمال خویش، هم «آگاهانه» است و هم «آزادانه» و
انتخابگرانه.

هر انسانی به هنگام تولد یک حیوان بالفعل است و یک
انسان بالقوه و به تعبیر روشن تر، شخص انسان به عنوان مجموعه ای از ویژگی های جسمی
و جهاز بدنی و غرایز حیوانی قبل از تولد شکل گرفته و به صورت یک حیوان بالفعل
همچون حیوانات دیگرمتولد می شود ولی شخصیت انسانی که همان حقیقت انسان است، در
آغاز به صورت مجموعه ای از استعدادها و نیروها در او تعبیه شده است که اگر شرایط و
مقتضیات رشد و شکوفائی آن استعدادها و قوا که بسان بذری در نهاد انسان قرار داده
شده اند فراهم وموانع برطرف گردد، تدریجا فعلیت می یابند و بدینسان است که کلیه
زمینه های مناسب برای انسانیت انسان و شخصیت او در هر شخص انسان قرار داده شده و
هدایت های تکوینی و تشریعی نیز برای او فراهم گردیده و از این به بعد خود انسان
است که باید آگاهانه و آزادانه، هدف خویش را در زندگی انتخاب و به سوی آن گام
بردارد تا به شخصیت انسانی خود دست یابد.

«انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتلیه فجعلناه
سمیعا بصیرا- انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا» (انسان / 2 و 3)

ما انسان را از نطفه ای ممزوج آفریدیم تا او را
بیازمائیم پس او را شنوا و بینا ساختیم بی گمان ما راه را بدو نمودیم و این خود
انسان است که یا سپاسگذار نعمت الهی است و یا کفران کننده و پوشاننده آن.

آزادی، دستاورد عقل و اراده

انسان با برخورداری از نیروی عقل و بازوی اجرائی
آن یعنی اراده می تواند میل ها و کشش های حیوانی خود را مهار، تعدیل و در صورت
لزوم خنثی کند و با تعقل و تفکر در مصالح دیرپای خود و ارزیابی و مقایسه بین جاذبه
های طبیعی و امور دیگری ک در سرنوشت و تأمین آن مصالح نقش دارند جانب رجحان را
برگزیده و به قدرت اراده خویش آن را به کار گیرد.

پس ازادی انسان و برخورداری او از ویژگی انتخابگری
ناشی از نیروی عقل و اراده است و همین ویژگی برجسته است که به انسان، قابلیت تکلیف
بخشسیده و از او موجودی که خود مسئول سرنوشت خویش است، ساخته و با رفتار و کرداری
که برای خود برمی گزیند، شخصیت واقعی خود را ترسیم وموجبات شقاوت یا سعادت خویش را
فراهم کرده و شایسته پاداش و ثواب یا سرزنش و عقاب می گردد. به خاطر همین زمینه
تکوینی است که قوانین تشریعی و در پی آن پاداش ها و عقابها فقط در مورد انسان
جریان یافته است چرا که جانداران دیگر همچون :

گرگ گرسنه، چو صید یافت نپرسد                            که این شتر صالح است
یا خردجال

و انسانهایی که همچنان در حیوانیت و زندگی خاکی
زمینگیر هستند نیز چنین منطقی دارند که ماهندوانه را برای خنکی می خوریم، کاری به
حلال و حرام بودن آن نداریم! لکن گرگ اگر هم شتر صالح را بخورد قابل سرزنش نیست
چرا که نه قدرت تشخیص دارد (عقل)  نه توان
مهار کردن میل خویش (اراده) و فقط زر نرده های قفس و … است (عامل خارجی نه
درونی) که می تواند او را از کاری که نباید، بازدارد و در حقیقت یا باید اسیر
امیال و غرایز خود باشد و یا اسیر قفس آهنین، و انسان نیز اگر ابعاد ویژه انسانی
اش به فعلیت و شکوفائی نرسد، همان حیوان است که امیال حیوانی او را فقط در پشت
میله های زندان و استفاده از عامل زور می توان مهار کرد با این تفاوت که انسان می
تواند با قدرت عقل و اراده از درون خود را آزاد کند و در این صورت دیگر نیازی به
عامل زور برای مهار او نیست و به همین دلیل و به خاطر برخورداری ازهمین توان درونی
است که انسان اگر آن را به کار نگرفت و همچنان در حیوانیت خویش و اسارت میل های
حیوانی باقی می ماند از حیوان پست تر وراه گم کرده تر است و سزاوار نکوهش و عقاب.

ولقد ذرأنا لجهنم کثیرا من الجن والانس، لهم قلوب
لایفقهون بها ولهم اعین لایبصرون بها ولهم آذان لایسمعون بها، اولئک کالانعام بل
هم اضل». (اعراف/ 179)

همانا بسیاری از جن و انس را برای جهنم آفریدیم.
(سرانجام راهشان جهنم است) چرا که قلب دارند ولی با آن فهم نمی کنند، چشم دارند
ولی با آن نمی بینند و گوش دارند و با آن نمی شنوند؛ اینان همچون چهارپایانند بلکه
راه گم کرده تر.

وسعت و عمق آگاهی انسان

حواس ظاهری مانند بینایی و شنوایی درحیوانات هم
وجود دارد و چه بسا در بسیاری از انواع حیوانات این حواس به مراتب نیرومندتر از
انسان است ولی کاربرد و آگاهی حاصل از این حواس از چهار سو محصور و محدود است:

1- سطحی است 2- فردی و جزئی است 3- از دایره منطقه
و محیط زیست تجاوز نمی کند 4- دربرگیرنده گذشته و آینده نیست و فقط وابسته به زمان
حال است. و اگر هم انواعی از حیوانات، حرکتی خارج از این محدوده داشته باشند مثل
ساختن خانه و ذخیره سازی در زنبور و مورچه، این حرکت غیرآگاهانه و به فرمان غرایز
طبیعی است ولی انسان:

با برخورداری از نیروی عقل و به کارگیری آن: 1-
آگاهی های سطحی را تعمیق می بخشد و به درون اشیاء و روابط بین آنها دست می یابد

2- از آگاهی فردی و جزئی به قوانین کلی و عام می
رسد.

3- گذشته از آگاهی نسبت به منطقه و محیط زیست خود
آگاهی های خود را به خارج از محیط خود بسط می دهد.

4- علاوه بر آگاهی عمیق از وضعیت موجود آگاهی خود
را برگذشته و آینده خود و جهان گسترش می دهد.

5- از تنگنای محسوسات فراتر رفته و حقایقی که بطور
کلی از دسترس حواس خارج است را کشف و به شناخت ماوراء طبیعت دست می یابد.

پس نیروی عقل می تواند از یک سو انسان را از نظر
آگاهی و شناخت نسبت به خود و جهان و درک حقایق هستی به قله کمال برساند و او را در
بلندای آسمان ماوراء طبیعت به پرواز درآورد و از سوی دیگر با کمک «اراده» زنجیرهای
اسارت انسان را از سلطه ازاد و برخوردار از حق «انتخاب» بسازد و بدین گونه است که
تفاوت و تفاضل اساسی بین انسان و حیوان به وسیله نیروی عقل تحقق می پذیرد و بر عکس
اگر انسان این نعمت ویژه الهی را کفران کرده و با ضایع کردن و مهمل گذاردن آن در
حضیض وابستگی های مادی واسارت غرایز حیوانی باقی ماند این تفاضل و تفاوت نیز معکوس
می شود و:

«ان شرالدواب عندالله الصم البکم الذین لایعقلون».
(انفال- 22)

بدترین جانوران نزد خدا انسانهائی هستند که نسبت
به شنیدن و گفتن حقایق کر و گنگند، چرا که عقل خویش را به کار نمی گیرند. ادامه
دارد

 

/

کدورت قلب در اثر گناه

شرح دعاي ابوحمزه ثمالي

قسمت دوازدهم

آيت الله ايزدي نجف آبادي

کدورت قلب در اثر گناه

«يا غفار بنورک اهتدينا و بفضلک استغنينا و بنعمتک
اصبحنا و امسينا ذنوبنا بين يديک نستغفرک اللهم منها و نتوب اليک».

ترجمه: اي آمرزنده! تنها به نور تو راه يافتيم و
هدايت شديم و تنها به فضل تو بي‌نياز گشته‌ايم. به نعمت تو شب را به روز و روز را
به شب رسانديم و اين در حالي است که گناهانمان در پيش روي تو است که پرودگارا از
تو خواهان امرزش آنها هستيم  و به تو
بازگشت مي کنيم.

مراتب نور

بزرگان که تحليل معناي نور کرده‌اند فرموده‌اند که
نور امري است که خود به خود ظاهر و آشکار و به پرتو آن امور ديگر ظاهر مي‌شود.
بنابراين نبايد نور را منحصر به نور حسي (مثل نور آفتاب و ماه و چراغ) دانست بلکه
در درجه اول، نور وجود حق، حقيقت نور است که خود ظاهر بالذات و به ظهور او عالم
ظاهر است. چنانچه آيه 35 سوره نور که معروف به آيه نور است مي‌فرمايد:

«الله نورالسموات و الارض» خداوند نور آسمانها و
زمين است. و همچنين بر طبق آيه 15 سوره مائده که مي‌فرمايد: قدجاء کم من الله نور
و کتاب مبين يهدي به الله من  اتبع رضوانه
سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الي النور باذنه»- به تحقيق که سروقت شما نوري و
کتاب روشنگري آمد که خداوند بوسيله اين نور و کتاب هر که را که در راه خشنودي او
قدم برمي‌دارد، راه‌هاي سلامت را نشان داده و آنها را از ظلمتهاي کفر و شرک خارج
ساخته و وارد نور (ايمان و اسلام) مي‌نمايد.

قرآن شريف نور است و همچنين بر طبق آخر آيه مزبور
و آيه آخر آيةالکرسي که مي‌فرمايد: «ويخرجهم من الظلمات الي النور» هر علم نافع و
دين مستقيم، نور است که همين معنا نيز از آيه 122 سوره انعام استفاده مي‌شود که مي‌فرمايد:
«اومن کان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشي به في الناس کمن مثله في الظلمات
ليس بخارج منها» آيا کسي که مرده بود و ما او را زنده کرديم و نوري برايش قرار
داديم که با آن نور در بين مردم راه برود، همانند کسي است که در ظلمتها باشد و از
آن بيرون نتواند بيايد. و نيز بر طبق آيه‌اي که در سوره احزاب راجع به پيامبر
گرامي مي‌فرمايد: «و سراجا منيرا» و چنانچه از بعضي زيارات ائمه معصومين استفاده
مي‌شود وجود نبي‌اکرم و ائمه هدي همه نورند. اينها همه مراتب نورند که هر مرتبه
بنحوي در هدايت و راهنمايي ما نقش دارند.

نعمتهاي الهي و ناسپاسي ما

«تتحبب الينا بالنعم و نعارضک بالذنوب خيرک الينا
نازل و شرنا اليک صاعد ولم يزل ولايزال ملک کريم ياتيک بعمل قبيح فلا يمنعک ذلک من
ان تحوطنا بنعمک و تتفضل علينا بالائک فسبحانک مااحلمک واعظمک واکرمک مبدئا ومعيدا
تقدست اسمائک وجل ثناوک و کرم صنائعک و فعالک».

به نعمتهاي گوناگونت با ما مهرباني مي‌کني و در
مقابل ما با گناهانمان گويا با تو سرجنگ داريم. همواره خير تو به ما سرازير واز ما
بدي به سوي تو بالا مي‌رود، در گذشته و حال فرشته کريمي (کرام الکاتبين) از جانب
ما اعمال ناشايست عرضه مي‌کند ولي مانع تو نمي‌شود که ما را در نعمتها و احسانهايت
غوطه‌ور کني. سبحان الله چقدر در آغاز و انجام حليم و بزرگوار و کريم هستي.
نامهايت پاک و ثنا و ستايشت بالاتر از حد تصور و افعالت همه نيکو است.

«انت الهي اوسع فضلا و اعظم حلما من ان تقايسني
بفعلي و خطيئتي فالعفو العفو العفو سيدي سيدي سيدي».

بارالها فضل تو پرگنجايش‌تر و حلم تو بزرگتر از
اين که مرا با کار خطايم مقايسه کني (بلکه با ديده عفوت بمن بنگر) سيد من! آقاي
من! بزرگ من! از من بگذر  و مرا ببخش و
عفوم نما.

تذکر:

کدورت قلب از گناه و دنبال آوردن گناه، گناه ديگر

در بعضي از نسخه‌هاي دعاي مورد نظر در عوض کلمه «و
خطيئتي» چني آمده: «او ان تستزلني بخطيئتي» يا اينکه به لغزش واداري مرا بواسطه
خطايم. و اين مضمون که گناهي گناه ديگر و لغزش يا لغزشهائي ديگر بدنبال داشته باشد
از بعضي آيات قرآن نيز استفاده مي‌شود از آنجمله آيه 155 سوره آل عمران که مي‌فرمايد:
«ان الذين تولوا منکم يوم التقي الجمعان انما استزلهم الشيطان ببعض ما کسبوا»
بدرستيکه گروهي که از شما در روز برخورد دو جمعيت (جمعيت مؤمنين و مشرکين در روز
احد) پشت به جنگ کردند همانا که شيطان آنها را در اثر بعضي از کارهاي نادرست
سابقشان به لغزش انداخت پر روشن است آيه گوشزد مي‌کند که همان فرار از جنگ (و در
اثر آن اسلام و مسلمين و پيغمبر را به مخاطره انداختن) اثر گناههاي قبلي است.

بلکه از بعضي آيات استفاده مي‌شود که چه بسا گناه‌به
کفر  تکذيب آيات الهي مي‌کشاند. آيه 10
سوره روم مي‌فرمايد: «ثم کان عاقبة الذين اساؤا السواي ان کذبوا بايات الله وکانوا
بها يسهزؤن» پس از آن سرانجام بدکاران بدي شد و آن اينکه به آيات الهي تکذيب کرده
و آنها را به مسخره گرفتند.

و نيز از آيه 14 سوره مطففين که مي‌فرمايد: «کلا
بل ران علي قلوبهم ما کانوا يکسبون» چنين نيست که آنها گمان مي‌کنند بلکه اعمالشان
بردلشان زنگار نهاده است. استفاده مي‌شود که گناه علاوه بر آثار شومي که بر جامعه
مي‌گذارد دل را کدر و بتدريج کدورتهاي گناه همچون پرده ضخيم سياهي بر قلب کشيده مي‌شود
که هم حجاب از درک حقايق و هم هر چه بيشتر از اين قلب آلوده فکر گناه تراوش کند تا
آنجا که کم‌کم به کفر و استهزاء بحق برسد و اگر فرضا در قلب بهره‌اي از اخلاص و
ايمان بوده بتدريج محو شده و انسان به نفاق و دهن‌کجي بدستورات دين کشيده شود که
در آيه 77 از سوره توبه مي‌فرمايد: «فاعقبهم نفاقا في قلوبهم الي يوم يلقونه بما
اخلفوا الله ما وعدوه و بم کانوا يکذبون» اين عمل روح نفاق را در دلهايشان تا روزي
که خداي را ملاقات کنند برقرار ساخت؛ اين بخاطر اين است که از پيمان الهي تخلف
جستند و دروغ گفتند.

خلف پيمان

اين پيمان که در آيه فوق خاطرنشان شده يکي از
نمونه هايش همان قولي است که بعضي[1] به
پيغمبر اکرم‌(ص) دادند ک اگر خداوند بما از فضل خود بخشيد ما صدقه و احسان خواهيم
کرد و بعدا خداوند بما از فضل خود بخشيد ما صدقه و احسان خواهيم کرد و بعدا بدقولي
کردند و حتي از خود انکارنشان دادند تا آنجا که گفتد: حکم زکات جزيه‌اي بيش نيست!
و زکات را نپرداختند.

راستي چنانچه از آيه 81 سوره بقره برمي‌آيد ممکن
است گناه و تکرار و آثار آن چنان انسان را احاطه کرده مانند کرمي که از لعاب دهان
خود پيله‌ بدور خود تنيده که حصار غيرقابل رخنه بخارج آن براي خود ساخته که ديگر
بيرون رفتن نتواند و خود در ميان آن بميرد. گناهکار نيز از گناهان و آثار آنها،
حصاري سخت محيط به قلب خود ساخته که رهائي از آن نتواند و به عذاب ابدي گرفتار
بشود. آيه مورد نظر چنين مي‌فرمايد بعد از نقل قول از يهود که مي‌گفتند، عذاب بجز
چند روز انگشت شمار به ما نمي‌رسد «بلي من کسب سيئة واحاظت به خطيته فاؤلئک اصحاب
النارهم فيها خالدون» آري کسانيکه تحصيل گناه کنند و آثار گناه سراسر وجود آنها را
فرا گيرد، آنها اهل آتش و هميشه در آن خواهند بود.

«اللهم اشغلنا بذکرک و اعذنا من سخطک واجرنا من
عذابک وارزقنا من مواهبک وانعم علينا من فضلک وارزقنا حج بيتک و زيارة قبر نبيک
صلواتک و رحمتک و مغفرتک و رضوانک عليه و علي اهل بيته انک قريب مجيب وارزقنا عملا
بطاعتک و توفنا علي ملتک و سنة نبيک صلي الله عليه وآله».

پروردگارا ما را بياد خودت مشغول کن و از عذاب و
غضب خودت ما را محفوظ کن و امان ده و از بخشهاي گرانبهايت نصيبمان فرما و از
تفضلات خودت برما انعام نما و زيارت خانه‌ات و قبر پيامبرت (که درود بي‌پايانت و
رحمت و مغفرت و رضوانت بر اوباد) بهره‌مندمان ساز. چون تو به بندگانت نزديک و
آماده اجابت هستي.

«اللهم اغفرلي ولوالدي وارحمهما کما ربياني صغيرا
اجزهما بالاحسان احسانا و بالسيئات غفرانا» پروردگارا مرا و مادرم را بيامرز و
آنها را رحمت کن همچنانکه مرا از کودکيم تربيت کرده بزرگم نمودند (خدايا) در مقابل
نيکي‌هاي آنها به آنها احسان کن و با غفرانت با بديهاي آنها مقابله کن.

اثر تربيت 
والدين

خواننده عزيز شايد توجه داشته باشد که اين دو سه
جمله از دعا امتثال امر پروردگار است که در سوره بني‌اسرائيل در آيه 23 مي‌فرمايد:
«وقل رب ارحمهما کما ربياني صغيرا» که در اين آيه، بعد از اينکه دستور کمال تواضع
و فروتني نسبت به پدر و مادر مي‌دهد، مي‌فرمايد: و بگو پروردگارا پدر و مادرم را
ترحم کن همچناني که مرا که کودک بودم تربيت کرده بزرگم نمودند.

بازهم از خواننده عزيز انتظار است که کلمه
«ربياني» که در آيه مورد نظر هست و در دعا هم بکار رفته توجه کنند که بطور اشاره
لطيفه گوشزد مي‌نمايد که اگر نبود عاطفه مادران و تدبير حکيمانه پدران هيچيک از ما
تربيت نشده به رشد جسمي و روحيان نمي‌رسيديم.

اين همان ما هستيم که قدرت راندن يک مگس را از خود
نداشتيم و اگر لحظه‌اي مراقب مادران از ما دريغ مي‌شد چه بسا در کثافت خود آلوده
بوديم. شايد اينکه خداوند در سوره مريم آيه 32 از قول حضرت عيسي‌(ع) در گهواره به
بني‌اسرائيل مي‌فرمايد: «وبرا بوالدتي ولم يجعلني جبارا شقيا» خداوند مرا نيکوکار
به مادرم قرار داده و مرا جبار و ستمگر و شقاوت پيشه قرار نداده است.

چنانچه ملاحظه مي‌شود اگر کسي فرضا بهيچ کس ظلم
نکند فقط حق مادر را نشناسد همين جبار و زورگو و بدعاقبت است و اين سخن هيچ گزاف
نيست. راستي مادر که دوران حمل ما را که بگفته قرآن شريف در سوره لقمان: «وهنا علي
وهن» يعني با ضعف روي شيرخوارگي، سي ماه طول کشيده که قرآن مي‌فرمايد: «وحمله و
فصاله ثلاثون شهرا» يعني مدت حمل و از شير بازگرفتن او در سي ماه انجام گرفته، اگر
حق او را نشناسيم ستمگر همين ما هستيم. او بود که شبها بر گاهواره‌ ما بيدار نشست
تا به ما خفتن آموخت، او بود که لبخند بر دهانمان نهاد تا لبهاي ما چون غنچه گل
شکفته شد. او بود که دست ما را گرفت و پا بپا برد تا بما شيوه راه رفتن آموخت. يک
حرف و دو حرف بر زبانم بنهاد و طريقه گفتن آموخت. راستي هستي ما از هستي اوست
سزاوار است تا او هست و ما هستيم دوستش بداريم. سعدي چو خوش گفت که مي‌گويد:

چه خوش گفت زالي به فرزند خويش         چه ديدش پلنگ افکن و پيلتن

گر از عهد خرديت يادآمدي                       که بيچاره بودي در آغوش من

نکردي در اين روز بر من جفا                     که تو شير مردي و من پيرزن

در رابطه با آنچه گفته شد پيرامون تربيت پدر و
مادر از فرزند و با در نظر گرفتن فرمايش خداوند در سوره لقمان که در قسمتي از
وصيتهاي حضرت لقمان به فرزندش که مي‌فرمايد: «يا بني لاتشرک بالله ان الشرک لظلم
عظيم» اي پسرک من شرک به خدا نياور که شرک ظلم بزرگي است. خداوند پس از نقل اين
اندرز از لقمان مي‌فرمايد: «و وصينا الانسان بوالديه» تا آنجا که مي‌فرمايد: «ان
اشکرلي ولوالديک الي المصير» يعني ما هم بانسان سفارش درباره والدينش نموديم تا که
مي‌فرمايد شکر من و والدينت را بجاي آور؛ تنها به سوي من بازگشت (همه) است.

مطابق آنچه گفته شد و از همين آيه استفاده مي‌شود
حق پدر و مادر دنبال حق خداوند است. البته حق انبياء و علماء و مربياني که تربيت
ديني انسان مربوط به آنها است جز حق خداوند است. ادامه دارد

اميرالمؤمنين (ع): «اعجاب المرء بنفسه يدل علي ضعف
عقله» (بحار، ج 17، ص79)

خودپسندي انسان، دليل بر ضعف عقل و ناداني او است.

 



[1] – شخصي به نام ثعلبة ابن
حاطب.

/

هجرت مسلمانان به حبشه (2)

هجرت مسلمانان به حبشه (2)

حجة الاسلام والمسلمین رسولی محلاتی

بخش سوم

قسمت دوازدهم

دستور هجرت به جبشه به چه منظوری بود؟

دومین مطلبی که در این حدیث جلب توجه می کند
انتخاب حبشه از طرف رسول خدا (ص) برای هجرت مسلمانان بود که با اندکی تحقیق و دقت
علت این انتخاب بخوبی روشن می شود و معلوم می گردد که رهبر بزرگوار اسلام روی همان
درایت و حسن سیاست و تدبیری که داشت بهترین و سالمترین و بلکه نزدیکترین جای را
انتخاب فرمود که به قسمتی از آنها ذیلا اشاره می شود:

اول- وجود پادشاهی چون «اصحمة بن ابحر» که به لقب
سلاطین حبشه به «نجاشی» معروف گردیده و همانگونه که رسول خدا (ص) فرموده بود و
جریانات بعدی هم نشان داد پادشاهی بود که حاضر نبود درمحدوده سلطنت او بکسی ظلم
شود، و این خود بزرگترین علت این انتخاب بود، و رسول خدا 0ص) می خواست تا مسلمانان
را بجائی راهنمایی کند که با رفتن بدانجا و تحمل دشواری های زندگی در غربت و دوری
از وطن و خانه و کاشانه و خویشان، از شکنجه و ظلم مشرکان آسوده شوند و دچار ظلم و
ستم دیگری نشوند که بقول آن شاعر «از چنگال گرگی در روند و دچار گرگ دیگری شوند
…».

دوم- جاهائی که مسلمانان می توانستند  بدانجاها هجرت کنند عبارت بود از:

الف- استان های دیگر جزیرة العرب که قبائل بدوی و
اعراب در آنجاها سکونت داشتند و با سابقه ای که از آنها داریم و در جریانات سالهای
بعد از هجرت و سرایای بئرمعونه و رجیع و جاهای دیگر نشان دادند نسبت به اسلام و
پذیرفتن آئین آن حضرت و مؤمنان سخت ترین مردمان بودند، و هیچگاه حاضر نبودند
مسلمانان مهاجر را در کنار خود بپذیرند و روی روابط و علاقه های تجاری و اقتصادی
که با قریش داشتند هیچ بعید نبود که اگر مهاجرین بنزد آنها می رفتند در داد و
ستدهای سیاسی و توطئه های دیگر آنها را دست بسته تحویل مشرکان قریش دهند ….
چنانچه نمونه هائی ازاینگونه کارها و توطئه ها پس از هجرت رسول خدا (ص) بوضوح دیده
می شود. و شاید بخاطر همین خوی سخت و سنگدلی آنها بوده که قرآن کریم درباره شان
فرموده:

«الاعراب اشد کفرا و نفاقا واجدر الا یعلموا حدود
ما انزل الله … »[1]

عربها در کفر و نفاق سخت تر هستند، و شایستگی
بیشتری برای آن دارند که حدود و مرزهای آنچه را خدا فرود آورده ندانند …

و در جای دیگر فرموده:

«قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا ولکن قولوا
اسلمنا ولما یدخل الایمان فی قلوبکم ….»[2]

عربها گفتند ایمان آوردیم بآنها بگو ایمان نیاورده
اید ولی بگوئید اسلام آورده ایم ولی ایمان در دلهای شما درنیامده ….

ب- جای دیگری که ممکن بود رسول خدا (ص) آنها را به
رفتن آنجا راهنمائی و تشویق کند کشور ایران بود، که آن هم جای امنی برای مسلمانان
نبود گذشته از دوری راه آن که برای مسلمانان مستضعف و محروم آن روز- که بیشترین
مهاجران از همین طبقه بودند- طی چنین راه دور و دراز و گذشتن از ان کویرها و
بیابانهای خطرناک و بی سروته حجاز برای آنها غیرمقدور بود.

تازه وقتی به ایران می رسیدند با یک محیط پر از
فساد اشرافیت و زندگی طبقاتی دوران ساسانیان و خفقان شدید و بیدادگری سایر
انحرافات فکری و اجتماعی مواجه می شدند که بقول معروف از چاله ای درآمده و در چاهی
می افتادند ….

مگر همین «کسری» پادشاه ایران نبود که وقتی نامه
رسول خدا (ص) بدست او رسید که او را به پذیرش اسلام دعوت کرده بود نامه آنحضرت را
پاره کرد و با کمال غرورو نخوت گفت:

«یکتب الی بهذا و هو عبدی»!

کسی که خود بنده من است به من اینگونه نامه می
نویسد …!

و سپس به «باذان» که استاندار او در یمن بود نوشت:

دو نفر سرباز بسوی این مردی که در حجاز است گسیل
دار تا او را بنزد من آرند …. و او نیز دو نفر را بمدینه فرستاد … تا آخر
داستان که انشاء الله در جای خود مذکور خواهد گردید ….

د- از جاهای دیگری که آنها می توانستند بدانجا
هجرت کنند سرزمین (حیرة) بود که آنجا نیز صرفنظر از راه دوری که داشت و همان مشکل
گذشتن از وادیهای دور و دراز و کویرهای زیاد را بدنبال داشت، آنجا نیز تحت سیطره و
استعمار ایران اداره می شد بشرحی که در تواریخ مذکور است …

هـ – و از آنجمله کشور شام بود که آنجا نیز گذشته
از دوری و بعد مسافت و مشکل گذشتن از همان وادیهای بی سرو ته حجاز محل رفت و آمد
کاروانهای قریش در فصول مختلف و بازاری بود برای فروش اجناس تجارتی مردم مکه، و
روشن بود که در چنین محلی نیز اطمینان و آسایشی برای مهاجرین وجود نداشت و ممکن
بود مشرکین قریش بکمک حاکمان شام و تاجران سودجو و پرنفوذ آنجا بتوانند آنها را به
مکه بازگردانند …

که در این جهت کشور حیرة و یمن نیز با آنجا مشترک
بودند، و آنجاها نیز محل رفت و آمد کاروانهای قریش و داد و ستد و معاملات تجارتی
آنها بود.

و- و بدین ترتیب معلوم می شود جائی نزدیکتر و
مطمئن تر از حبشه نبود و بخصوص که پادشاه آنجا «اصمحة» مردی عدالت پیشه و اصلاح
طلب بود، و از مسیحیان باایمان و دانشمند به شمار می رفت، و چنانچه برخی از اهل
تاریخ گفته اند: امدادهای غیبی هم کمک کرد و هنگامی که نخستین گروه از مهاجرین
برای سفر به حبشه به کنار دریای احمر رسیدند یک کشتی به گل نشسته بود و هنگامی که
آنها رسیدند از گل بیرون آمد و هر کدامیک از آنها توانستند با پرداخت نصف دینار
کرایه خود را با آن کشتی به حبشه برسانند.

اهداف دیگر این هجرت و دستور

در بخش اول از این قسمت قدری درباره هدف رسول خدا
(ص) و اصل موضوع هجرت در قرآن کریم بث شد و خلاصه آن شد که هدف اصلی رسول خدا
تأیید این سنت خدائی و امضاء این قانون الهی یعنی سنت هجرت بود که در میان
پیامبران دیگری چون ابراهیم و موسی و عیسی علیهم السلام و پیروانشان نیز سابقه
داشت واین راه به روی آنها بازشده بود تا کسانی که نمی توانند آئین الهی خود را در
میان دشمنان دین یادگرفته و انجام دهند مجبور نباشند زیر شکنجه های جانکاه و تحمل
فشارهائی که غالبا طاقت آن را هم نداشتند صبر کنند و راه گریز و نجاتی هم نداشته
باشند، بلکه برای آنها و همه انسانهای مؤمن تاریخ این راه بعنوان یک قانون الهی و
دستور دینی باز و بلکه گاهی بصورت الزامی واجب است کهدین و آئین خود را برداشته و
بجای سالمتر و مطمئن تری که بتوانند آن را نگهداری کرده و از شر دشمنان آسوده
باشند بروند و آزادانه و با اطمینان به انجام اعمال دینی و مراسم مذهبی خود
بپردازندو نگران زندگی و روزی و وشع حال خود هم نباشند که سرزمین خدا فراخ و
نعمتهای الهی همه جا است و به گفته آن شاعر پارسی زبان:

نتوان مرد بسختی که در اینجا زادم                   که بر و بحرفراخ است و آدمی
بسیار

اما هدف این هجرت تنها با این مطلب بسنده نمی شد و
مورد نظر بوده که از گستردگی آن و چهره های سرشناسی که در میان مهاجرین دیده می
شود این اهداف بدست می آید …

زیرا بگونه ای که در شرح ماجرا در صفحات آینده
خواهیم خواند در میان مهاجرین افراد مستضعف و محروم و شکنجه شده ای چون عبدالله بن
مسعود که از وابستگان قبائل بود و جزء آنها نبود کمتر به چشم می خورد.

و بیشتر آنها از قبائل معروف و پرجمعیتی بودند که
مورد حمایت سران قبیله و افراد خود بودند و کسی نمی توانست به آنها صدمه و آزاری
برساند، مانند جعفر بن ابیطالب از بنی هاشم و عثمان بن عفان از بنی امیه، و
عبدالله بن جحش و زبیر بن عوام از بنی اسد، و عبدالرحمن بن عوف از بنی زهره و
دیگران که هر کدام از قبائل معروف و سرشناس قریش مانند قبائل تیم و عدیم و بنی
عبدالدار و بنی مخزوم و غیره بودند و بلکه گاهی خود آنها نیز از شخصیتهای مورد
احترام قبیله خود و یا قبائل دیگر بودند ….

و ازاین گذشته اگر تنها این موضوع مورد هدف بوده
خوب بود هنگامیکه ترس آنها برطرف می شد و جای امنی در کنار رسول خدا(ص) در غیر شهر
مکه پیدا می کردند بازگشته و به زندگی در کنار رهبر اسلام و خویشان و نزدیکان خود
ادامه می دادند، در صورتیکه همانگونه که میدانیم و در بخشهای آینده خواهیم خواند
جمع زیادی از آنها مانند جعفربن ابیطالب حدود پانزده سال در حبشه ماندند و پس از
هجرت رسول خدا (ص) به مدینه و آماده شدن محیط آزاد و اسلامی برای تعلیم و تربیت و
انجام مراسم دینی بازهم به توقف خود رد ا« سرزمین ادامه داده و تا سال هفتم هجرت
در حبشه ماندند ….

هدف عالی دیگری هم که می تواند مورد نظر قرار
گرفته باشد همان صدور اسلام و انقلاب اسلامی بکشورهای همجوار و به خصوص کشور دست
نخورده و آماده ای چون حبشه و به فرمایش رسول خدا(ص) «سرزمین صدق» که معلوم می شود
از آلودگیها و آمیزشهای منحرف و کج به دور بوده و مرد خوش قلب و با صفا و پرقدرتی
همچون نجاشی پادشاه حبشه برآن حکومت می کرده …

و این هم خود دستور و قانونی است که همه پیمبران
الهی و پیروان آنها داشته و دارند که پیام حق را به هر وسیله که می شود بگوش
جهانیان برسانند و تبلیغ کنند، و بهترین وسیله برای این کار در آن روزها همین
مسافرتها و هجرت ها بوده و همانگونه که میدانیم این هجرت از این نظر هم بسیار
موفقت آمیز بود و چنانچه می خوانیم اینان توانستند مهمترین مرکز قدرت و تصمیم گیری
حبشه یعنی قلب شخص شاه حبشه را تسخیر نموده واو را مسلمان کنند … و برای قرنها
اسلام را در سرزمین حبشه و کشورهای همجوار آن پابرجا نمایند که هنوز هم مسلمانان
زیادی در آنجا وجود دارند. بشرحی که پس از این خواهد آمد. ادامه دارد.

 



[1] – سوره توبه آیه 97

/

خاطره یک بسیجی از والفجر 10

خاطره یک بسیجی از والفجر 10

مطلبی را که در پیش رو دارید خاطره ای است مختصر
از عملیات افتخار آفرین والفجر 10 که به ارواح طیبه شهیدان این عملیات پیروزمند و
همچنین حضور مبارک کلیه دلاورمردان شرکت کننده دراین حماسه برق آسا که با ایثارگری
های خود حماسه بزرگی را آفریدند تقدیم می کنم.

آنها که جبهه رفته اند و از نزدیک با مسائل جبهه
برخورد داشته اند می دانند که روزهای جبهه چه روزهایی است و شبهای آن چه شبهائی.
با طلوع فجر فرما برپا می دند و برادرها بعد از اقامه نماز صبح، با نشاط و روحیه
ای عالی در صبحگاه شرکت می کنند و بقیه روز با تمرینات و آموزشهای نظامی و عقیدتی
به شب می رسید و شب تنها خدا می داند که دوستانش در دل سنگرها با معبودخویش چه می
کنند. کدامین زبان است که از نماز شبها و دعاهای سوزناک نصف شب آن عزیزان بتواند
چیزی بگوید و کدامین قلم است که از عهده وصف حالاتشان برآید، من به اینجا که می
رسم به خود اصلا جرأت شرح و توضیح بیشتر را نمی دهم و خجل وشرمگین قلم از نوشتن
باز می دارم.

بهرحال مدتی بود ولوله عملیات در بین بچه ا پیچیده
بود. همه ذوق می کردند و لحظه شماری، بالاخره موعد مقرر فرا رسید و فرمانده گردان
ما چند روز قبل از عملیات سخنرانی جالبی 
ایراد کرد، ایشان چنان حرف می زد که گوئی مالک اشتر حرف می زند. فرماند می
گفت برادرها وظیفهما امروز مقاومت و تلاش برای حفظ اسلام و قرآن است و من فرمانده
شما نیستم بلکه فرمانده شما پسر فاطمه، مهدی موعود است.

فرمانده از حماسه حسینی و ایثار و فداکاری های
سقای کربلا می گفت. بچه ها همان بچه های عاشق و عارف، بطورعجیبی گریه می کردند،
فضا آنقدر روحانی بود که من چنان فضائی را در عمرم سراغ ندارم، پس از سخنرانی
فرمانده بچه ها یک صدا فریاد زدند: «فرمانده آزاده آماده ایم، آماده».

روزها می گذشت و انتظار بچه ها آرام آرام به سر می
آمد، شب عملیات فرا رسید، در آن شب ظلمانی و سرد، با توکل بر خداوند راهپیمائی
شروع شد، فرمانده هر از چندی تذکر می داد که برادرها ذکر خدا را فراموش نکنید،
چنان تاریک شب بر منطقه مستولی شده بود که اگر دست همدیگر رارها می کردیم گم می
شدیم. با زحمت فراوان قلعه مرتفعی را بالا کشیدیم و به طرف دره روانه شدیم. پائین
دره رودخانه «سیروان» قرار داشت باید شیب تندی را پشت سر می گذاشتیم و به رودخانه
می رسیدیم مقداری از راه را طی کرده بودیم که باران شدید و مه غلیظ ک جز رحمت
خداوندی و حکمت الهی نمی توانست باشد شروع شد، باد سرد باران را بر سر و صورت ما
می کوبید کاملا خیس شده بودیم، زمین گل شده بود و بهمین خاطر به زحمت ادامه مسیر
می دادیم. حدودا 2 ساعت به صبح مانده به رودخانه سیروان رسیدیم برادران خود را با
قایق به آن طرف رودخانه رساندند و در اینجا بنده به علت سرمای زیاد و بدن خیس که
تقریبا بی حس شده بودم از ادامه راه بازماندم لذا در همان کنار رودخانه خوابیدم،
بالاخره صبح شد و چون ما از طریق خشکی که در پیش رو داشتیم به علت دید دشمن نمی
توانستیم راهمان را ادامه دهیم به همراه چند تن از برادران توسط قابق به محل دیگری
رفتیم تا از آنجا به روستائی بنام «مردین» که قبلا بعنوان «مقر قبل از عملیات» ما
مشخص شده بود که در دامنه کوهی بلند قرار داشت برویم. ظهر به آنجا رسیدیم و باید
خود را مستقیم از کوه بالا می کشیدیم تا به مقر می رسیدیم. پس از خشک کردن لباسهایمان
و صرف نهاری مختصر در آن هوای آفتابی شروع به بالا رفتن از کوه کردیم کوه بلندی
بود و صعود از آن مشکل، مقداری که از کوه بالا رفتیم در کنار چشمه ای گوارا وضو
گرفته و نماز را اقامه کردیم سپس راه را ادامه دادیم. تقریبا نزدیک غروب آفتاب بود
که به بچه های گردان رسیدیم همه آماده بودند و آماده تر می شدند برای عملیات. بند
که بسیار خسته شده بودم، کناری نشستم و به جمع این عزیزان خیره شدم خدایا چه منظره
ای روحانی و باصفا، همه شاد و خندان، لحظاتی بعد به نماز ایستادیم و پس از اقامه
نماز قرار بر این شد که حرکت کنیم. پایگاه های دشمن در پشت مقر ما قرار داشت. راه
افتادیم و طبق فرمان می بایست ساعت 2 بامداد بر قلب سیاه سپاه دشمن بزنیم، بچه ها
ذکر می گفتند و ارام و بی صدا به سوی دشمن حرکت می کردند، به فکر عملیات بودیم
چطور می شود، خدایا کمکمان کن همه دعا می کردیم. ساعت 55/1 دقیقه را نشان می داد
که نیروها پشت سیم خاردار و موانع و میدانهای مین دشمن رسیدند، آرام و بامهارت
سیمها قطع شد وبچه ها بر قلب دشمن یورش بردند وقتی از بی سیم می شنیدم که فلان
پایگاه آزاد شد نمی دانستم با چه زبانی شکر خدا را به جای آوریم.با کمترین تلفات
تمامی پایگاه های دشمن فتح شدو دشمن بی خبر از همه جا که غافلگیر شده بود اصلا
نمیدانست چه کار کند. به همراه فرمانده گردان به یک یک پایگاه ها سر می زدیم،
برادرها با شادی و شعف در سنگرهای فتح شده پاسداری میدادند و برخی در سنگرهای فتح
شده پاسداری می دادند و برخی در سنگرهای بعثیون کافر مشغول نماز و راز و نیاز
بودند. وارد سنگری شدیم که فرمانده یکی از گروهانها در آنجا بود جنازه ای در وسط
سنگر بود و روی آن پتوئی کشیده بودند پرسیدم عراقی است؟ گفت نه، زخمی شده، از بچه
های خودمان است. فرمانده گروهان با شادی تمام از شجاعت و دلاوری بچه ها تعریف می
کرد، خواستیم بلند شویم و به پایگاه های دیگر هم سربزنیم که فرمانده گردان به بنده
گفت این جنازه، جنازه برادر فرمانده گروهان است که شهید شده و من با دیدن چنین
روحیه ای نمی دانستم چه بگویم و فقط ساکت شدم و به فکر فرو رفتم. صبح شد روبروی
شهر حلبچه رسیدیم وقتی با دوربین نگاه می کردیم نیروهای عراقی را میدیم که با چه
هراس و سراسیمگی و وحشتی این طرف و آن طرف می رفتند. دشمن به فکر دفاع از شهر
افتاده بود ولی چون شهر در حال محاصره شدن بود چاره را در ترک شهر دید اما چقدر
ددمنشی و وحشیگری، زیرا به هنگام ترک شهر چگونه آن را تخریب می کردند.

بعد از ظهر یکی از روزها فرمان پیشروی به طرف
حلبچه به ما داده شد. به نزدیک حلبچه رسیدیم و گروهی از بچه ها را برای پاکسازی
شهر و مطمئن شدن از نبود دشمن به داخل شهر فرستادیم عصر بود که وارد شهر شدیم مرد
و زن، پیر و جوان وکودک همه لباسهای نو پوشیده و خوشحال و خندان به استقبال ما
آمدند. صلوات می فرستادند و تکبیر می گفتند، شهر را شور و شعف عجیبی فرا گرفته
بود، شهر یکپارچه جشن و سرور بود، شادی از در و دیوار شهر می بارید …. اما کاش
فردا نمی آمد! و آن مصیبت عظمی را نمی دیدیم.

فردای آن روز حوالی ظهر بود که هواپیماهای دشمن بر
فراز شهر ظاهر شدند و چندین نوبت شهر را بمباران کردند هنگام عصر که شد هواپیماهای
دشمن کثیف مجددا پیدا شدند اما … این بار با سلاح شیمیائی … نیروهای ش. م.
رسریعا اعلام خطر کردند و گفتند شهر را ترک کنید زیرا دشمن شهر را بمباران شیمیائی
در سطح وسیعی کرده است. مردم فوج فوج از شهر خارج می شدند. صحنه عاشورا جلو
دیدگانم مجسم شده بود جنازه هائی را می دیدم ک در راه افتاده بودند کودک، زن، پیر،
جوان. دیگران در غم عزیزان خود می گریستند چه غوغائی، خدایا چگونه بگویم، الهی چه
بگویم، خدایا من وظیفه خود می دانم که این پیامی که در قلب دارم بگوش دیگران
برسانم ولی تو خود دیگران را یاری بنما که از نوشته های قاصر و نارسای ما آنچه حق
مطلب است را فرا بگیرند و به دیگران برسانند.

چه صحنه ای بود خدایا! بزرگ و کوچک ماتم زده، پس
چه شد حلبچه دیروز، خدایا آیا خوای می دیدم؟ نه واقعیت بود، واقعیتی بسیار تلخ،
زمین و زمان سوگوار بود، ای جنایت بجز از شقی ترین افراد روی زمین از کسی ساخته
نیست زنی را دیدم که فرزندی در آغوش داشت و می گفت سه فرزند دیگرم داخل شهر مانده
اند و آواره و حیران این طرف و آن طرف می رفت، متأسفانه کسی کاری از دستش ساخته نبود.
در گوشه ای مرد قوی هیکلی را دیدم که مثل طفلی مادر مرده آنچنان گریه می کرد که دل
را کباب می نمود، آنطرف تر کودکی را دیدم که در آغوش یکی از برادران رزمنده جان می
داد و از پدر و مادرش خبری نبود.

چه صحنه ای بود خدایا! تنها صدائی که از فوج جمعیت
بلند می شد ضجه و ناله مردم بلند که دل سنگ را آب می کرد … دیگر قادر نیستم چیزی
بگویم فقط این را بگویم که دنیا تا کی می خواهد چشم و گوش خود را ببندد و تا کی می
خواهد اهد قتل مظلوم بدست ظالم باشد.

الهی ما را فقط برای حق زنده بدار و در راه حق
یاریمان ده و آخرالامر در راه حق بمیران که زندگی بدون احقاق حق برای ما معنی
ندارد. والسلام رزمنده ای بسیجی

 

/

انبساط در شکوي و دعا

«تجلي عرفان از مناجات ماه شعبان»

انبساط در شکوي و دعا

قسمت يازدهم             ايت‌الله
محمدي گيلاني

تعبيرات اعتراض نما در قران و مناجات

تعبير موهم اعتراض در مناجات مورد شرح

ايهام اعتراض در تعبير موساي کليم عليه‌السلام که
در قرآن آمده

تعبير رسول الله صلي الله عليه‌وآله وسلم: «الي من
تکلني …؟» که موهم اعتراض همراه با شکوه است، انگار مي‌خواهد عرض کند که مقتضاي
شئون ربوبي اين نيست که بدان مبتلا شده‌ام.

هجر جميل و صفح جميل و صبر جميل که در قرآن آمده،
معني اجمالي آنها، و اينکه صبر جميل منافاتي با شکواي بخداوند متعال ندارد

انبساط در شکوي و دعا از لطيف‌ترين احوال
صاحبدلاني است که وارسته از خوف و رجايند.

بسط خدايتعالي که رفيع الدرجات است تا بمرحله
استقراض «من ذالذي يقرض الله؟»

معناي انبساط يعني در عين حفظ ادب عبوديت بدن
پيرايه رجاء و خوف

ابتهال و ضراعت کردن و براين طراز است قول موسي
عليه‌السلام: «اتهلکنا بما فعل السفهاء» و قول رسول الله صلي الله عليه و آله
وسلم: «الي من تکلني؟» ترک شکوي به خداوند متعال، عصيان است حديث: «يا موسي اطلب
مني ولو ملحداً‌لعجينک»

استهلک انبساط در بسط شهود حقتعالي.

قوله: «الهي لو اردت هواني لم تهدني ولو اردت
فضيحتي لم تعافني الهي ما اظنک تردني في حاجة قد افنيت عمري في طلبها منک الهي فلک
الحمد ابدا دائما سرمدا يزيد ولايبيد کما تحب و ترضي الهي ان اخذتني بجرمي اخذتک
بعفوک وان اخذتني بذنوبي اخذتک بمغفرتک و ان ادخلتني النار اعلمت اهلها اني احبک».

الهي اگر خواريم را مي‌خواستي هدايتم نمي‌فرمودي،
و اگر مي‌خواستي که رسوا شوم، اين همه آثار و اسباب رسواانگيز از من نمي‌زدودي، اي
خدايم هرگز بتو اين گمان را ندارم که در حاجتي که عمرم را در طلبش نابود ساختم ردم
فرمائي، الهي حمد و ستايش بي‌نهايت و دائم و هميشگي از آن تست، که همواره در فزوني
است و فنا نمي‌پذيرد آنگونه که دوست داري و مي‌پسندي، اله ياگر مرا بجرمم بازخواست
فرمائي، من از تو پرسش مي‌کنم ه عفوت کجاست، و اگر مرا به گناهانم مؤاخذه فرمائي
من از تو خواهم پرسيد که مغفرت و پرده‌پوشي تو کجاست؟ و اگر مراد در آتش افکني من
به همه دوزخيان خواهم اعلام کرد که دوستدار توام!

اعتراض يا انبساط؟

حقيقت دعاء چنانکه قبلاً اشاره نمودم، جلب توجه
مدعو بسوي دعا کننده است که نيازمنديهاي او را به رحمت وعنايت خويش روا سازد، و
طبيعي است که قوام چنين حقيقتي، ضراعت و لا به در هيئت شايسته است، يعني عبارتي که
بوسيله آن  عرض حاجت مي‌گردد علاوه بر منزه
بودنش از ايهام طلبکاري از خداوند متعال و از ايهام تشاجر و طرح دعوي، و تجهيل و
مثل اين امور، بايد در زي و هيئت ادبي شايسته مقام ربوبي باشد، و تعبيري باشد رحمت‌انگيز
و عنايت‌خيز و گرنه، دعاء و تضرع نيست بلکه اقامه دعوي و طرح مخاصمه برمدعو است
«والعياذ بالله».

لزوم مراعات شايسته‌ترين ادب، نه فقط هنگام دعاء و
عرض حاجت است، بلکه در همه اذکار و مکالمه و خطاب با او سبحانه و تعالي وظيفه‌اي
است بديهي و بنده‌اي که في الجمله عارف به مقام پروردگار کريم است اين وظيفه را به
روشني درک مي‌نمايد، همانگونه که وجود خورشيد را در روز روشن درک مي‌کند، ولي در
فقره اخير که در اين مقاله از مناجات مورد شرح ذکر نموديم موهم خلاف توقع است زيرا
اين تعبيرات: «الهي اگر مرا بجرمم مؤاخذه فرمائي، من از تو مي‌پرسم عفوت کجا است
… بدوزخيان خواهم اعلام کرد که من دوستت دارم!» ايهام دارد که دعا کننده به
مقابله مدعو برخاسته و در قبال مؤاخذه باريتعالي او نيز حضرتش را مورد سؤال از
عفوش قرار مي‌دهد، و در قبال مؤاخذه برذنوب، او نيز خواهد پرسيد که ستاريت و
غفاريتش کو؟! و اگر او را در دوزخ اندازد، خواهد به دوزخيان اعلام کرد که او خداي
تعالي را دوست مي‌دارد و معذلک اين دوست بوده که به دوزخش درافکنده که با شأن دوست
چنين عملي تناسب ندارد! و نظير اين ايهام در کثيري از دعوات است خصوصاً در دعاء
کميل بن زياد است که با آن آشنائي داريم.

و مهمتر از ادعيه وارده از معصومين عليهم السلام
که در معرض ايهام مذبور بعضي از آنها واقعا، ورود اين ايهام به برخي از مکالمات
موساي کليم علي نبينا واله وعليهم السلام که در قرآن آمده مي‌باشد:

«واختار موسي قومه سبعين رجلا لميقاتنا فلما
اخذتهم الرجفة قال رب لوشئت اهلکتهم من قبل واياي اتهلکنا بما فعل اسفهاء منا ان
هي الا فتنتک تضل بها من تشاء و تهدي من تشاء انت و لينا فاغفرلنا و ارحمنا وانت
خيرالغافرين». (سوره اعراف- آيه 155)

موسي هفتاد مرد از قوم خويش برگزيده بود براي رفتن
بميقات و گرفتن الواح تورارت (و قوم برگزيده بمکالمه خدايتعالي با موسي قانع نشدند
و تقاضاي رؤيت خداي سبحان را نمودند) پس هنگامي که رجفه صاعقه آنان را گرفت و هلاک
شدند، موسي عرض کرد پروردگارا اگر مي‌خواستي آنان را و مرا قبلا هلاک مي‌نمودي،
آيا بجهت عصيان گروهي از سفهاء، ما را هلاک مي‌کني؟! نيست اين هلاکت و عذاب مگر
امتحانت که هر که را مي‌خواهي بدينوسيله گمراه مي‌کني و هرکه را مي‌خواهي هدايت مي‌فرمائي،
تو ولي امر مائي، بر ما رحمت و مغفرت آر، چه فقط توئي که بهترين آمرزندگاني.

تعبير: «لوشئت اهلکتهم من قبل واياي اتهلکنا بما
فعل السفهاء منا» موهم اعتراض است و کليم الله تعالي مي‌خواهد عرض کند که
پروردگارا وجود همه امور از مشيت ازلي تو نشأت مي‌گيرد و از اين رو، قبلا اگر مي‌خواستي
آنان و مرا هلاک مي‌فرمودي که در اين صورت از بني‌اسرائيل تهمتي مربوط بهلاکت اين
گروه متوجه من نمي‌شد وانگهي از شئون ربوبيت و رحمتت نيست که بجهت تبهکاري تعدادي
از سفيهان، مارا هلاک و نابود سازي؟!

اين مواخذه غيرمنتظره جز امتحانت نيست که با اين
گدازندگي، خالص را از ناخالص جدا مي‌کني، گروهي را گمراه و گروهي را از نعمت هدايت
برخوردار مي‌نمائي، چنانکه ملائکه عرض کردند: «اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفک
الدعاء»

و حاصل آنکه، نفس تعبير مذکور با قطع نظر از همه
جهات ديگر، چنين ايهام مي‌کند که گوينده، طرف خطاب خود را در سطح همطراز خود
انگاشته و حشمت و جمال و جلال او را ناديده گرفته، بدون هيچ خوف و رجائي، با او به
سخن پرداخته و دل خالي کرده و فعل و حادثه واقع شده را ارزيابي نموده، و نظر خود
را در اين زمينه عريان ابراز داشته است.

و اين ايهام اعتراض در ابتهال رسول خدا صلي الله
وآله وسلم بخداوند متعال در کنار بستان عتبه و شبيه وقتي که از طائف، سفهاء  ثقيف او را رانده بودند، بخوبي چشمگير است
چنانکه درسيره ابن هشام است: «اللهم اليک اشکو ضعف قوتي و قلة حيلتي و هواني علي
الناس يا ارحم الراحمين، انت رب المستضعفين، و انت ربي، الي من تکلني؟ الي بعيد
يتجهمني؟ ام الي عدم ملکته امري؟ … » (ج 1 ص 420)

اي خداي متعال، ناتواني، و بيچاره‌گي، و بي ارزشي
خويش را نزد مردم، بسويت شکوه مي‌آورم يا ارحم الراحمين اين توئي که پروردگار
مستضعفان و پروردگار مني، به که برگذارم مي‌کني؟ به بيگانه‌اي که از ديدار من
کراهت دارد؟! يا بدشمني که او را بر من مسلط ساخته‌اي؟!

ملاحظه مي‌فرمائيد که تعبير «الي من تکلني …»
موهم شديدترين اعتراض است و انگار که آن صاحب خلق عظيم مي‌خواهد عرض کند: اي
پروردگار مستضعفان و پروردگار من، شئون ربوبيت و صفت ارحم الراحميني تو چگونه مرا
به بيگانه‌اي مي‌سپارد که از من بيزار، و از ديدارم کراهت دارد؟! و چطور مرا
بدشمني که برامورم مستولي و مسلط است، واگذار مي‌کند؟! آيا رب المستضفين و رب من
که مستضعفم بايدم باينها برگذار کند؟!

اين بود توضيح اجمالي درباره توهم اعتراض ناشي از
برخي از تعبيرات وارده در قرآن مجيد و ادعيه و مناجات و مباهلات معصمومين صلوات
الله عليهم اجمعين.

ولي همانگونه که اين اشکال بعنوان «ايهام اعتراض»
عنوان گرديده است، واقعيت نيز چنين است، زيرا انبساط در شکواي الي الله تعالي و
مسئلت از حضرتش که از لطيف‌ترين حالات اولياء و عرفاء بالله تعالي است به غلط
اعتراض توهم گرديده و احياناً برخي، انبساط در شکوي و مسئلت از واهب العطايا را
سوء ادب پنداشته‌اند که چنين پنداري خود ستمگري به معارف الهي است.

هجر جميل و صبر جميل

در قرآن کريم خداي عزوجل امر فرموده رسول الله‌(ص)
را به هجر جميل: «واهجرهم هجرا جميلا» (المزمل آيه 10) و صفح جميل: «فاصفح الصفح
الجميل» (الحجر آيه 55) و صبر جميل: «فاصبر صبراً جميلا» (المعارج- آيه 5)

هجر جميل، هجرتي است که به مهجور عنه ايذائي
نرساند، و صفح جميل، گذشت و عفوي است که عتابي در آن نباشد و صبر جميل صبري است
بدون شکواي به غير خدايتعالي زيرا شکواي به خداوند متعال منافاتي با صبر جميل
ندارد و چنانکه جناب يعقوب علي نبينا و اله و عليه الصلوة والسلام درموردي مي‌فرمايد:
«انم اشکوا بثي وحزني الي الله» و در موردي ديگر مي‌فرمايد: «فصبر جميل» بنابراين
شکواي مصائب و حوادث والام بسوي خداوند متعال منافاتي با صبر جميل ندارد، و درباره
حضرت ايوب علي نبينا وآله و عليه الصلوة والسلام مي‌فرمايد: «انا وجدناه صابرا» (ص
آيه 44) و شکواي آنجناب را نقل مي‌کند: «وايوب اذناي ربه اني مسني الضروانت ارحم
الراحمين» (الانبياء- آيه 83) و با اين رفع شکوايش به خدايتعالي او را مي‌ستايد:
«نعم العبد انه اواب» پس مي‌توان گفت که شکواي الي الله و ادبه و رجوع به او به
صبر جمال و زيبائي مي‌بخشد و صبر را متصف به وصف جميل مي‌گرداند و بر صابر مصيبت‌ديده
و گرفتار بلا واجب است که نزد خدايتعالي شکوه برد و از گرفتاري و مصيبت بسوي حضرتش
شکايت آورد زيرا در صورت عدم اشتکاء الي الله تعالي، صبر وي رنگ مقاومت و مقابله
با قهر الهي را به خود مي‌گيرد و بديهي است که چنين عملي سوء ادب با خداوند سبحان
است و انيباء صلوات الله عليهم که معلم آداب عبوديت بودند، شکوه الي الله تعالي را
در شدائد و بلايا بما آموختند و خداوند متعال بلايا و مصائب را نازل مي‌کند تا
مبتلايان و گرفتاران بسوي او شکوه برند نه به غير او که در اينصورتت از صابرانند
«والله يحب الصابرين».

انبساط در شکوی و سؤال

و معنی انبساط در شکوی وسؤال، عبارتست ازاظهار
آنها بمقتضای طبع و سجیه دوراز تکلف ناشی ازخوف یا رجا که ریشه های جبن و تملقند،
وانبساط بمعنائی که گفته آمد از احوال صاحبدلان و عارفانی است که متحقق به جمال
احدیتند و خوف و رجاء از جلال احدی انتشاء می یابند، وانبساط از جمال حقتعالی و
بسط آن حضرت نشأت می گیرد، و بسط الهی فراگیر همه اشیاء و چیزی او را در بر نمی
گیرد و ممکن هم نیست که در برگیرد و آن ذات اقدس رفیع الدرجات و المنزلات است «دنا
فی علوه و علا فی دنوه» تا بادنی الدرجات، بسط حضرتش گسترده است و استقراض می کند:
«من ذا الذی یقرض الله قرضا حسنا فیضا عفه له» (بقره- آیه 245) و در هر درجه و
منزل گرچه دانی باشد، باریتعالی رفیع الدرجه در آن دنو و عالی الشان در آن نزول
است و این بسط الهی است که به ارباب قلوب و اولیاء الله تعالی حال انبساط موهبت
فرموده که دور از تکلفات خوف و طمع، با خدای عزوجل شکوی وابتهال سر می دهند و:
«اتهلکنا بمافعل السفهاء منا» و «الی من تکلنی؟ الی بعید …» می گویند و در این
طراز است کهبدون هیچ پیرایه ای عرض می کند: «لو اخذتنی بجرمی اخذتک بعفوک …» این
برگزیدگانندکه در پرستیدن پرورگار احرارند، حق را برای حق می خواهند نه حق را وسط
و معبر قرار می دهند که به نعمتهای اخروی نائل آیند یا از عذاب اخروی رهائی یابند
و چون احرارند ابتهال و دعایشان از قید خوف و طمع آزاد است، ولی بی خبر ازحال
انقباض خویش که بدان مبتلا گردیده است، و هیچ مؤمنی تردید ندارد که عالی ترین ادب
عبودیترا پیامبران صلوات الله علیهم طبق درجاتشان دارا بوده اند، پس آنکه از عبارت
انبیاء و اولیاء در مقام ابتهال و ماجات که نمونه هائی ذکر شد، توهم اعتراض و سوء
ادب می کند باید بیدار شود و بخود آید که وهم مزبور، سایه ای است از حال انقباض
خود، و واجب است در ازاله آن بکوشد و در پیروی از رسول الله (ص) که همان شریعت
اسلامی است کمال جد و جهد رامبذول دارد که مآلأ مورد محبت جناب اقدس حقتعالی می
گردد و حال انقباض وی به حال انبساط مبدل می شود، در بعضی از آثار دیدم که کلیم
الله تعالی از طلب حاجات دنیویه در آغاز امر اباء وامساک داشته وهنگامی که حقتعالی
خلعت قرب و رازداری در اندامش پوشاند: »ونادیناه من جانب الطور الایمن و قرّناه
نجیا» (سوره مریم- آیه 52) و به او در بساط قرب، بسط حضور دادند تا آنجا که طبق
خبر مأثور بوی فرزند: «اطلب منی ولو ملحا لعجینک» مأذون در انبساط گردید، انبساطی
که در زیباترین سیمای ادب عبودیت تجلی می نمود، و بتصدیق قرآن مجید وارسته از همه
و وابسته به حقتعالی شد: «واذکر فی الکتاب موسی انه کان مخلصا و کان رسولا نبیا»
(سوره مریم- آیه 51) در مقامی قرار گرفت که ابلیس هیچ راهی برای اغواء آن بزرگ
نداشت: «قال فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین» (سوره ص آیه 83) و
اظهار یاس از اغوا مخلصین می نماید زیرا خدای تعالی آنان را برای خود خالص
گردانیده چگونه ممکن است ابلیس بافق اعلای مخلصین که در حصن ولایة الله اند دست
اغواء درازکند؟!

باری این وارستگان از خوف و رجا، عبادتشان از
شاکله خوف و رجا بیرون است، و همه شؤنشان رنگ انبساط داارد و احیانا بعضی از آنان،
از انبساط نیز رسته اند و رد شهود بسط الهی خود و انبساطشان مستهلک شده و آنانکه
در حال انبساط باقیند خاشع ترین و مؤدب ترین عباد الله تعالی هستند و همه وقت در
حال حضورند اما خشوع و ادب آنان: خشوع حیاء لاخشوع مخافه و هیبة اجلال و قبض تأدب،
و الحمدالله. ادامه دارد.

 

/

معاد روحاني و جسماني

«معاد»

معاد روحاني و جسماني

پس از اينکه با دلائل عقلي و نقلي- بشرحي که ذکر
گرديد «اصل معاد» به ثبوت رسيد و براي ما روشن شد که انسانها پس از تحقق مرگ و
انتقال به «جهان برزخ» و گذراندن مراحل آن، در روز قيامت براي حضور در صحنه‌اي که
«عرصه محشر» ناميده مي‌شود برانگيخته و محشور مي‌شوند و براي انجام مراحل آن صحنه
بزرگ و محاسبه اعمال خود آماده مي‌گردند تا سرانجام به نتايج اعمال يعني برداشت
محصولي که در مزرعه دنيا آنرا کاشته‌اند، برسند و به سراي جاويد بهشت يا جهنم
انتقال يابند، اکنون اين بحث مهم پيش مي‌آيد که آيا معاد از انسانها در روز قيامت
فقط روحاني است يا فقط جسماني است يا اينکه هم جسماني و هم روحاني است.

توضيح مختصر اين نظريات و گفتارها اين است که:

صاحبان نظريه اول مي‌گويند: بدن انسان که پس از
مرگ مي‌پوسد و متلاشي مي‌شود در روز قيامت محشور نمي شود و تنها روح که قوام شخصيت
انسان بآن بستگي دارد در صحنه قيامت حضور مي‌يابد و سرانجام به بهشت يا جهنم منتقل
مي‌گردد.

بنابراين عذاب و ثواب و لذت و الام انجهمان  و بهشت و جهنم فقط براي روح است.

صاحبان نظريه دوم چون به استقلال و تجرد روح قائل
نيستند و روح را داراي حيات مستقل نمي‌دانند لذا مي‌گويند: خداوند جسم انسان را پس
از مرگ، در روز قيامت زنده مي‌کند و بآن حيات مي‌بخشد تا به تناسب اعمال خود به
بهشت يا جهنم منتقل شود (بايد توجه داشت که اين نوع تفکر و عقيده با آنچه که قبلا
بحث شد و تجرد و استقلال روح و همچنين جريان عالم برزخ را با دلائل قاطع به اثبات
رسانيد مخالف است).

صاحبان نظريه سوم مي‌گويند: معاد هم جسماني و هم
روحاني و بعبارت روشنتر «انساني» است به اين معنا چنانکه «انسان» در دنيا داراي
روح و بدن است در آن صحنه نيز با همين روح و بدن حاضر مي‌گردد و پس از گذراندن
مراحل قيامت به بهشت يا جهنم انتقال مي‌يابد.

بايد دانست عقيده نوع مسلمانان چنانکه محدث
بزرگوار شيخ صدوق در رساله اعتقاديه خود و علامه مجلسي نيز در رساله خود نوشته و
همچنين اعتقاد محققين از متکلمين و همه حکماي الهي چنانکه محقق لاهيجي در کتاب
ارزنده خود‌«گوهر مراد» بآن تصريح کرده است[1] و
همچنين در کتاب کفاية الموحدين[2] نيز
ذکر شده است همان نظريه سوم است و اينکه معاد روز قيامت هم روحاني و هم جسماني
است.

محدث عاليمقام شيخ صدوق در رساله اعتقادات مي‌گويد:

«اعتقادات ما درباره ارواح اين است که آنها هنگامي
که از بدن (با فرا رسيدن مرگ) مفارقت مي‌کنند. باقي مي‌مانند و گروهي از آنها در
پرتو نعمت‌هاي الهي و طايفه‌‌‌اي از آنان در سايه عذاب بسر مي‌برند تا اينکه
خداوند بر اساس قدرت خود آنها را در روز قيامت دوباره بهمان بدنهائي که در دنيا
داشته‌اند برمي‌گرداند».[3]

علامه مجلسي نيز در رساله‌اي که در اعتقادات
نگاشته است مي‌گويد:

«لازم است معتقد بود که خداوند انسانها را در روز
قيامت محشور مي‌کند و ارواح آنها را به اجساد اصليه آنان بر مي‌گرداند و انکار اين
موضوع يا تأويل ظواهري که در شريعت اسلامي در رابطه با اين موضوع وارد گرديده است
موجب کر و الحاد است».[4]

مفسر بزرگ قرآن کريم استاد بزرگوار علامه طباطبايي
مي‌گويد:

«کليه آيات قرآني که درباره قيامت و بازگشت انسان
به صحنه آخرت و سؤال و جواب و حساب و کيفر و پاداش اعمال او دلالت دارد بطور روشن
اين حقيقت را مي‌رساند که انسان مبعوث در روز قيامت عينا همان انساني است که در
دنيا ميزيسته است»[5].

در اين مورد براي روشن شدن مطلب- همانطور که استاد
بزرگوار رضوان الله نيز فرمودند- بر ما لازم است که به قرآن مجيد و احاديث معتبر
پيشوايان معصوم اسلامي مراجعه کنيم و حقيقت امر را از اين دو منبع بزرگ ديني بدست
بياوريم زيرا هرچند اصل معاد را دلائل عقلي نيز- چنانکه قبلا‌ بحث شد- به اثبات مي‌رساند
ولي خصوصيات معاد را نه تنها مرحله به مرحله بلکه گام به گام- از آنجا که اين
راهرا ما هنوز نپيموده‌ايم و بآنچه که در پيش داريم و براي ما پيش خواهد آم واقف و
مطلع نيستيم- بايد از قرآن کريم و احاديث معتبر اسلامي بدست بياوريم وگرنه دچار
اشتباهات نابخشودني خواهيم شد.

منشأ اشتباهات افرادي که با نظريه سوم هماهنگ
نيستند نيز چيزي جز اين نيست.

چندين چراغ دارد و بيراهه ميرود               بگذار تا بيفتد و بيند سزاي خويش

توضيح مطلب:

مراجعه به قرآن کريم در رابطه با آيات «معاد» اين
مطلب را بر ما روشن مي‌کند که حشر انسانها در روز قيامت «حشر انساني» است يعني
همانطور که در دنيا انسانها با بدن و روح خود انسان مي‌باشند و داراي لذات و آلام
روحي و جسمي مي‌باشند در روز قيامت نيز افراد محشور، «انسان» هستند و با روح و بدن
خود محشور گرديده‌اند و داراي چهره‌هاي مختلف و وضع جسماني متفاوت – که با اعمال
دنيوي آنها ارتباط دارد- مي‌باشند و اهل بهشت نيز به لذات روحي و جسمي و اهل جهنم
به آلام روحي و جسمي نائل مي‌گرداند.

و بطور خلاصه آياتي که در اين رابطه مورد استفاده
و استناد ما قرار مي‌گيرد چند دسته است:

الف آياتي که وضع سيما و چهره‌هاي آنها را در حال
حشر بازگو مي‌کند:

از قبيل: 1- «يوم تبيض وجوه و نسود وجوه فاما
الذين استودت وجوههم اکفرتم بعد ايمانکم فذوقوا العذات بما کنتم تکفرون و اما
الذين ابيضت وجوههم ففي رحمة الله هم فيها خالدون».[6]

روزي که چهره‌هائي سفيد و درخشان و چهره‌هائي سياه
خواهد بود و به سيه‌رويان گفته مي‌شود که چرا پس از ايمان بخداوند که مقتضاي فطرت
شما بود به وادي کفر برگشتيد؟

پس اکنون عذاب رابه کيفر کفر و عصيان خود بچشيد و
اما سفيدرويان در رحمت خداوند جاويد خواهند بود.

2- «وجوه يومئذ مسفرة ضاحکة مستبشره و وجوه يومئذ
عليها غبرة ترهقها فترة».[7]

آنروز چهره طايفه‌اي فروزان، خندان و شادمان است و
بر چهره گروهي گرد و غبار غم و اندوه فرو نشسته و ذلت و خواري آنرا فرا گرفته است.

«ونحشرهم يوم القيامة علي وجوههم عميا و بکما و صما
مدويهم جهنم کلما خبت زدناهم سعيرا»[8]

گمراهان را در روز قيامت در وضعي که به روي خود
درافتاده‌اند و کور و گنگ و کر مي‌باشند محشور مي‌کنيم و جايگاه آنان جهنم است که
هر وقت آتش آن خاموش شود باز با شدت بيشتر آنر فروزان خواهيم ساخت.

«والذين کسبوا السيئات جزاء سيئة بمثلها وترهقهم
ذلة ما لهم من الله من عاصم کانما اغشيت وجوههم قطعا من اليل مظلما اولئک اصحاب
النارهم فيها خالدون».[9]

کساني که مرتکب اعمال بد شدند باندازه اعمال خد
مجازات مي‌شوند و ذلت و خواري آنان را فرا خواهد گرفت و نگهبانان و ياوري که آنها
را از عذاب خداوند حفظ کند پيدا نمي‌کنند و چهره آنها باندازه‌اي تاريک و سياه است
که گوئي قطعه‌اي از شب ظلماني است و آنان اهل آتش و هميشه در آن معذب خواهند بود.

ب- آياتي که از وضع جسمي و چهره‌هاي مخصوص آنها که
در رابطه با نعمت‌ها و رفاه‌ها و يا با عذاب‌ الهي که در بهشت يا جهنم بوجود خواهد
آمد. سخن مي‌گويد.

از قبيل:

*
$pkš‰r’¯»tƒ
tûïÏ%©!$#
(#þqãZtB#uä
¨bÎ)
#ZŽÏWŸ2
šÆÏiB
͑$t6ômF{$#
Èb$t7÷d”9$#ur
tbqè=ä.ù’u‹s9
tAºuqøBr&
Ĩ$¨Y9$#
È@ÏÜ»t6ø9$$Î/
šcr‘‰ÝÁtƒur
`tã
È@‹Î6y™
«!$#
3
šúïÏ%©!$#ur
šcrã”É\õ3tƒ
|=yd©%!$#
spžÒÏÿø9$#ur
Ÿwur
$pktXqà)ÏÿZãƒ
’Îû
È@‹Î6y™
«!$#
Nèd÷ŽÅe³t7sù
A>#x‹yèÎ/
5OŠÏ9r&
tPöqtƒ
4‘yJøtä†
$ygøŠn=tæ
’Îû
͑$tR
zO¨Zygy_
2”uqõ3çGsù
$pkÍ5
öNßgèd$t6Å_
öNåkæ5qãZã_ur
öNèdâ‘qßgàßur
(
#x‹»yd
$tB
öNè?÷”t\Ÿ2
ö/ä3Å¡àÿRL{
(#qè%rä‹sù
$tB
÷LäêZä.
šcrâ“ÏYõ3s?  .[10]

کساني که طلا و نقره (پولهاي خود) را گنجينه و
ذخيره مي‌کنند و راکد نگاه مي‌دارند و در راه خدا (در جريانهائي که بنفع جامعه
است) بکار نمي‌اندازند آنها ر بعذاب دردناک بشارت بده روزيکه آن طلا و نقره در آتش
دوزخ گداخته شود و پيشاني و پشت و پهلوي آنها را با آن داغ کنند و بآنها گفته مي‌شود.
«اين است نتيجه آنچه که ذخيره کرديد هم اکنون آنچه را که ذخيره نموديد بچشيد».

«¨bÎ)
tûüÏB̍ôfßJø9$#
’Îû
9@»n=|Ê
9ãèߙur
tPöqtƒ
tbqç7ysó¡ç„
’Îû
͑$¨Z9$#
4’n?tã
öNÎgÏdqã_ãr
(#qè%rèŒ
¡§tB
ts)y™.[11]  

گناهکاران در گمراهي و آتش دوزخ بسر مي‌برند و روزي
آنها را به رو در آتش جهنم مي‌کشند و بآنها گفته مي‌شود «اينک الم جهنم را بچشد».

«#sŒÎ*sù
y‡ÏÿçR
’Îû
͑qÁ9$#
Ixsù
z>$|¡Sr&
óOßgoY÷t/
7‹Í³tBöqtƒ
Ÿwur
šcqä9uä!$|¡tFtƒ    `yJsù
ôMn=à)rO
¼çmãZƒÎ—ºuqtB
y7Í´¯»s9’ré’sù
ãNèd
šcqßsÎ=øÿßJø9$#    ïÆtBur
ôM¤ÿyz
¼çmãZƒÎ—ºuqtB
šÍ´¯»s9’ré’sù
tûïÏ%©!$#
(#ÿrçŽÅ£yz
öNßg|¡àÿRr&
’Îû
zN¨Yygy_
tbrà$Î#»yz
ßxxÿù=s?
ãNßgydqã_ãr
â‘$¨Y9$#
öNèdur
$pkŽÏù
cqßsÎ=»x.  [12]

کساني که ميزان اعمالشان سنگين‌تر است
رستگارانند و کساني که اعمالشان سبک و وزن است افرادي هستند که نفس خويش را در زيان
افکنده در آتش جهنم مخلد خواهند بود و آتش دوزخ صورتهاي آنهاي را مي‌سوزاند و با
قيافه‌هاي درهم کشيده و زشت خواهند بود.

«¨bÎ)
tûïÏ%©!$#
(#rãxÿx.
$uZÏG»tƒ$t«Î/
t$ôqy™
öNÍkŽÎ=óÁçR
#Y‘$tR
$yJ¯=ä.
ôMpg¾ÖmW
Nèdߊqè=ã_
öNßg»uZø9£‰t/
#·Šqè=ã_
$yduŽöxî
(#qè%rä‹u‹Ï9
z>#x‹yèø9$#
3
žcÎ)
©!$#
tb%x.
#¹“ƒÍ•tã
$VJŠÅ3ym
[13]

آنان را که به آيات ما کفر ورزيدند
بزودي در آتش دوزخ ميافکنيم و هرچه پوست بدن آنها بسوزد، بجاي آن پوست ديگري در
بدن آنها بوجود مي‌آوريم تا سختي عذاب را بچشند که خداوند مقتدر و کارش از روي
حکمت است.

«tûïÏ%©#Ïj9
(#qãZ|¡ômr&
4Óo_ó¡çtø:$#
×oyŠ$tƒÎ—ur
(
Ÿwur
ß,ydötƒ
öNßgydqã_ãr
׎tIs%
Ÿwur
î’©!ό
4
y7Í´¯»s9’ré&
Ü=»ptõ¾r&
Ïp¨Ypgø:$#
(
öNèd
$pkŽÏù
tbrà$Î#»yz
[14]»

کساني که نيکي و احسان کردند به منزلت و
مقام نيکو و افزايش لطف الهي نائل مي‌شوند و هرگز بر رخسارشان غبارغم و گرفتگي و
ذلت فرو نخواهد نشست و آنان اهل بهشت هستند و براي هميشه در آنجا متنعم خواهند
بود.

«¨bÎ)
u‘#tö/F{$#
’Å”s9
AO‹ÏètR
’n?tã
Å7ͬ!#u‘F{$#
tbrãÝàZtƒ
ß$͍÷ès?
’Îû
óOÎgÏdqã_ãr
nouŽôØtR
ÉOŠÏè¨Z9$#
[15] 

نيکوکاران در بهشت جاويد، متنعم مي‌باشند و در آنجا
بر تختهاي عزت تکيه مي‌زنند و نعمت‌هاي خدا را مي‌نگرند و در چهره‌ههاي آنها نشاط
و طراوات شادماني نعمت‌هاي بهشتي موج مي‌زند.

ج- آياتي لباسهاي فاخري که بر اندام بهشتيان
پوشانده مي‌شود يا لباسهاي آتشيني که بر تن جهنميان پوشانده مي‌شود را بيان مي‌کنند:

از قبيل:

«“ts?ur
tûüÏB̍ôfßJø9$#
7‹Í³tBöqtƒ
tûüÏR§s)•B
’Îû
ϊ$xÿô¹F{$#
Oßgè=‹Î/#ty™
`ÏiB
5b#tÏÜs%
4Óy´øós?ur
ãNßgydqã_ãr
â‘$¨Y9$#
[16]

در آنروز بدکاران را زير زنجير قهر الهي در حالي ک
پيراهنهائي از مس گداخته بر تن دارند و شعله‌هاي آتش چهره‌هاي آنها را فرا گرفته
است مشاهده خواهي کرد.»

«ان المتقين في مقام امين في جنات و عيون يلبسون
من سندس و استبرق متقابلين».[17]

افراد با تقوا در منزل و مقام امن الهي جا گرفته و
در باغهاي بهشتي و چشمه‌ها و نهرها آرميده و بر تن لباسهائي از سندس و استبرق حرير
بهشتي نازک و ضخيم پوشيده و روبروي هم برتختهاي بهشتي تکيه زده‌اند.

«žšcöq¯=ptä†
$ygŠÏù
ô`ÏB
u‘Ír$y™r&
`ÏB
5=ydsŒ
#Zsä9÷sä9ur
(
öNßgߙ$t7Ï9ur
$ygŠÏù
֍ƒÌym [18] 

بهشتيان با زر و گوهرهائي که از آن بوجود مي‌آيد
بدنهاي خود را مي‌آرايند و جامه‌هائي از حرير بهشتي برتن دارند.

«tûüÏ«Å3­GãB
4’n?tã
¤\ãèù
$pkß]ͬ!$sÜt/
ô`ÏB
5-uŽö9tGó™Î)
4
Óo_y_ur
Èû÷ütF¨Zyfø9$#
5b#yŠ   [19]

بهشتيان بر بسترهائي که حرير و استبرق
در داخل آنها قرار دارد تکيه زده‌اند و ميوه‌هاي درختانش دراختيار آنها است.

د- آياتي که از لذتهاي جسماني از قبيل
خوردن و نوشيدن سخن مي‌گويد:

از قبيل:

«È@ôgßJø9$%x.
’Í?øótƒ
’Îû
ÈbqäÜç7ø9$#
ǒø?tóx.
ÉOŠÏJysø9$#
[20]

«درخت «زقوم» قوت و غذاي بدکاران است و آن
غذا در شکمهايشا مانند مسي که در آتش گداخته شود مثل آب جوشان مي‌جوشد».

«È@è%ur
‘,ysø9$#
`ÏB
óOä3În/§‘
(
`yJsù
uä!$x©
`ÏB÷sã‹ù=sù
ÆtBur
uä!$x©
öàÿõ3u‹ù=sù
4
!$¯RÎ)
$tRô‰tGôãr&
tûüÏJÎ=»©à=Ï9
#·‘$tR
xÞ%tnr&
öNÍkÍ5
$ygè%ϊ#uŽß 
4
bÎ)ur
(#qèVŠÉótGó¡o„
(#qèO$tóãƒ
&ä!$yJÎ/
È@ôgßJø9$%x.
“Èqô±o„
onqã_âqø9$#
4
š[ø©Î/
Ü>#uޤ³9$#
ôNuä!$y™ur
$¸)xÿs?öãB [21]  

ما براي ستمکاران آتشي را مهيا کرده‌ايم که شعله‌هاي
فراگير آن مانند خيمه‌هاي بزرگ اطراف آنها را احاطه کند و اگر از شدت عطش شربت آبي
درخواست کنند آبي مانند مس گداخته سوزان بآنها مي‌دهند که صورتهاي آنها را مي‌سوزاند
و آن آب بسيار بد و آن دوزخ نيز آسايشگاه بسيار بدي است.

«ã@sW¨B
Ïp¨Ypgø:$#
ÓÉL©9$#
y‰Ïããr
tbqà)­GßJø9$#
(
!$pkŽÏù
֍»pk÷Xr&
`ÏiB
>ä!$¨B
Ύöxî
9`ř#uä
֍»pk÷Xr&ur
`ÏiB
&ûtù©9
óO©9
÷ލtótGtƒ
¼çmßJ÷èsÛ
֍»pk÷Xr&ur
ô`ÏiB
9÷Hs~
;o©%©!
tûüÎ/̍»¤±=Ïj9
֍»pk÷Xr&ur
ô`ÏiB
9@|¡tã
’y”|Á•B
(
öNçlm;ur
$pkŽÏù
`ÏB
Èe@ä.
ÏNºtyJ¨V9$#
×otÏÿøótBur
`ÏiB
öNÍkÍh5§‘
(
ô`yJx.
uqèd
Ó$Î#»yz
’Îû
͑$¨Z9$#
(#qà)ߙur
¹ä!$tB
$VJŠÏHxq
yì©Üs)sù
óOèduä!$yèøBr&
[22]

کساني که در عذاب آتش مخلد مي‌باشند آب جوشان مي‌نوشند
و اندرونشان را پاره پاره مي‌گرداند.

«tböqs)ó¡ç„
`ÏB
9,‹Ïm§‘
BQqçG÷‚¨B   ¼çmßJ»tFÅz
Ô7ó¡ÏB
4
’Îûur
y7Ï9ºsŒ
ħsù$uZoKu‹ù=sù
tbqÝ¡Ïÿ»oYtGßJø9$#   ¼çmã_#z–ÉDur
`ÏB
AOŠÏ^ó¡n@  $YZøŠtã
Ü>uŽô³o„
$pkÍ5
š cqç/§s)ßJø9$#  [23]

نيکوکاران از شراب ناب سربمهر، سيراب مي‌گردند که
آنرا با مشک مهر کرده‌اند خردمندان براي اين نعمت و منزلت ابدي با شوق و رغبت
بکوشند، ترکيب و ساختمان آن شراب ناب از عالم بالا اس سرچشمه‌اي که مقربان درگاه
حضرت حق از آن مي‌نوشند.

öä.øŒ$#ur
Ÿ@ŠÏè»yJó™Î)
yì|¡uŠø9$#ur
#sŒur
È@øÿÅ3ø9$#
(
@@ä.ur
z`ÏiB
͑$uŠ÷zF{$#  #x‹»yd
֍ø.ό
4
¨bÎ)ur
tûüÉ)­FßJù=Ï9
z`ó¡ßss9
5>$t«tB
ÏM»¨Yy_
5bô‰tã
Zpys­Gxÿ•B
ãNçl°;
Ü>ºuqö/F{$#
tûüÏ«Å3­GãB
$pkŽÏù
tbqããô‰tƒ
$pkŽÏù
7pygÅ3»xÿÎ/
;ouŽÏWŸ25>#uŽŸ°ur

/

عرش و کرسی

هدايت در قرآن

«تفسير سوره رعد»

عرش و کرسي

قسمت دهم

آیت الله جوادی آملی

در روايات اهل بيت(ع) مسأله عرش و کرسي
کنار هم ذکر شده ولي در قرآن کريم گرچه کرسي بصورت مسأله‌اي جدا و مستقل مطرح
گرديد اما در عين حال به مسأله عرش مرتبط مي‌باشد و ما در اينجا نخست آياتي را که
عنوان عرش و کرسي در آنها آمده است بررسي مي‌نمائيم و سپس به تحقيق درباره روايات
مربوطه مي‌پردازيم.

آياتي که درباره عرش تاکنون ذکر شد، يا
مقام قدرت و سلطنت الهي را تبيين مي‌نمايد، يا ناظر به مقام علم فعلي حق تعالي است
و علم فعلي خداوند با سلطنت و مالکيت او يکي است، چرا که علم ذاتي و قدرت ذاتي
حضرت باري‌تعالي عين هم است. در آية الکرسي سخن از سلطنت و احاطه علمي حق است.
قرآن کريم هنگامي مطلبي را در آيه‌اي عنوان مي‌نمايد. اسماء حسنائي را که در تحقق
آن مطلب دخيل و مناسب است در آغاز يا پايان آيه ذکر نموده يا شروع و ختم آن را به
اين اسماء مي‌نمايد، مثلاً آيه‌اي که محتواي آن رحمت است در پايان آيه غفور و رحيم
مطرح است و در آيه‌اي که از انتقام و غضب الهي سخن رفته در آخر آيه عزيز حکيم يا
عزيز قهار منتقم و مانند آن آمده است.

اصمعي مي‌گويد: من در بيانات قرائت آيه «السارق
و السارقه فاقطعوا ايديهما جزاء بما کسبا نکالا من الله» را با «والله غفور رحيم!»
پايان مي‌دادم، زني از اعراب باديه‌نشين از من خواست آن را تکرار نمايم و من چند
بار تکرار نمودم ولي در هر بار به اشتباه، در اخر آيه «والله غفور رحيم» ذکر مي‌کردم،
ناگهان به اشتباه خويش واقف شدم و آيه را تلاوت نموده و در آخر «والله عزيز حکيم»[1]
که دنباله آيه است قرائت نمودم، زن گفت: حالا درست خواندي. پرسيدم: از کجا فهميدي
که من آيه را اشتباه خواندم؟ زن در پاسخ گفت: اينکه تو خواندي کلامي متقن و متين
بود، و من براي نخستين بار آن شنيدم ولي ديدم آنطور که اول خواندي صدر و ذيلش با
هم تناسبي ندارد، صدر آن در مورد مغفرت و رحمت نيست بلکه عزت و حکمت است و
بنابراين نمي‌تواند با «غفور رحيم» خاتمه يابد بلکه با «عزيز حکيم»تناسب دارد.

در آية الکرسي، صدر آيه به الوهيت حق
اشاره دارد: «ª!$#
Iw
tm»s9Î)
žwÎ)
uqèd
ÓyÕø9$#
ãPq•‹s)ø9$#
4
Ÿw
¼çnä‹è{ù’s?
×puZř
Ÿwur
×PöqtR
4
¼çm©9
$tB
’Îû
ÏNºuq»yJ¡¡9$#
$tBur
’Îû
ÇÚö‘F{$#
3
»[2] – هيچ معبودي جز خداوند يگانه زنده که قائم بذات خويش است و
موجودات ديگر قائم به او هستند، وجود ندارد، هيچ گاه خواب سبک و سنگين او را فرا
نمي‌گيرد، و هرگز سستي و فتور در حريم حيات و قيموميت حق‌تعالي راه ندارد، آنچه در
آسمانها و در زمين است از آن او است.

اينکه در اينجا سخن از «مابينهما» نشد
براي اين است که منظور مجموعه نظام خلقت است، ولي آنجا که خصوص سماوات و ارض منظور
است نه مجموعه نظام آفرينش، «مابينهما» آمده است، پس تمام نظام، ملک و ملک او است
واحدي در ان نقش ندارد.

علم الهي

تأثيراتي که ممکن است يک فرد نظام طبيعت
داشته باشد، چهارگونه قابل تصور است که سه نحوه آن در سوره «سبأ» ابطال گرديده است
و در شماره گذشته بيان شد، اينکه کسي مالک بالأستقبال يا بالأشتراک با حق تعالي
باشد و يا ظهير و پشتيبان او باشد در اين آيه نفي گرديده است، مانند مسأله شفاعت
که براي هر کس شفاعت نمي‌شود «الا من اتخذ عندالرحمن عهدا»[3]
مگر کسي که پيش خداوند عهد و پيماني دارد «الا من ارتضي»[4]
و جز آنکه خداوند از او خشنود است. پس شفاعت را قرآن کريم در صورتي که شفيع و
مشفوع له باشد اثبات مي‌نمايد و شفاعت هم بايد به اذن پروردگار باشد لذا مي‌فرمايد:
«من ذالذي يشفع عنده الا باذنه» کيست که نزد او جز به اذن او شفاعت نمايد، مانند
دنيا نيست که هرکس بتواند شفيع کسي بشود «يعلم مابين ايديهم و ماخلفهم» آنچه پيش
روي او و پشت سر انها است مي‌داند، از گذشته و آينده خبر دارد، و اين سعه علم الهي
است، نه تنها خداوند به تمام اسرار بندگان عالم عالِم است بلکه بندگان هم اگر علمي
دارنداز علم «الله» است که به مقدار مشيت خويش به آنها عطا فرموده است لذا مي‌فرمايد
«ولايحيطون بشيء من علمه الا بماشاء» و جز به مقداري که خواست او است کسي به علم
او واقف نگردد. علم خداوند نامحدود است بطوري ک ديگر جائي براي علم غير او باقي
نمي‌ماند، پس چگونه ممکن است بگوئيم خداوند «عليم» است، انسان هم علم دارد منتهي
علم انسان محدود است و علم «الله» نامحدود مي‌باشد؟ مگر در برابر علم نامحدود علم
ديگري هم مي‌توان فرض کرد؟ چرا که اگر در برابر علم خدا، علم ديگري فرض شود و هر
دو محدود مي‌شوند، با اين تفاوت که يکي کمتر و يکي بيشتر است، چنانچه بگوئيم اين
نهر آب و اين قطره در مقايسه با اقيانوس بسيار اندک است و اقيانوس چندين برابر
عظيم‌تر و بزرگتر است، و در اينصورت هر دو محدود خواهند بود ولي علم بشر در برابر
علم حق تعالي محدود است، و نظير قطره در براب دريا نيست، و يا مثل نم در مقابل يم
نمي‌باشد، نم آن است که اگر کسي سوزني در دريا فرو برد سوزن رطوبتي پيدا مي‌نمايد
ولي قطره‌اي به آن نمي‌چسبد، زيرا سوزن بدقت عقلي که بسنجيم چيزي از دريا به نام
نم بهمراه دارد و به همين اندازه از آن کم مي‌شود و در نتيجه دريا بالقياس به اين
نم محدود مي‌گردد بلکه علم الهي مانند موج نسبت به دريا است، هنگامي که دريا
طوفاني مي‌شود و موج در آن پديد مي‌آيد، موج چيزي جداي از دريا نيست و با ظهور موج
چيزي از دريا کم نمي‌گردد، بلکه موج ظهور همان دريا است.

علم انسان هم جداي از علم خداوند نيست،
نظير موج و دريا، با اعتراف به اينکه تنها اين يک مثال و براي تفهيم و تقريب ذهن است
و گرنه «ليس کمثله شيء وليس کمثل علمه شيء» علم او عين ذات او است، بنابراين اگر
علمي براي بشر پيدا شود، موجي از ظهور علم حق‌تعالي است، اين علم دادني و تفويضي
نيست که مثل امر مادي يک قسمتش بديگري منتقل گردد و اصولاٌ فيض خداوند چنين است که
چه بيشتر باشد ظهورش بيشتر است «الذي لايزيده کثرة العطاء الا جودا و کرما» هرچند
بيشتر نه تنها کم نمي‌شود بلکه عطايش افزايش مي يابد. چرا که اگر عطائي کرد زمينه
بخشش و فيض بعدي فراهم مي گردد و انسان مور لطف، شايسته دريافت عطاي بيشتري مي‌شود
و بدين ترتيب استعداد و آمادگي جديد براي لطف الهي در او پيدا مي‌شود، اگر استعداد
پيدا شد، خداوند که «دائم الفضل علي البريه» است، با استعداد  جديد، فيض جديد افاضه مي‌نمايد به اين ترتيب که
با يک فيض استعداد مي‌دهد و فيض ديگر به استعداد داده شده پاسخ مي‌دهد، بنابراين
نه تنها لطف و فيض خداوند کاهش‌پذير نيست، بلکه ظهورش خواهد شد.

علم خداوند متعال چنين است که کم و
کاستي در آن پديد نمي‌آيد، و اگر علم حق‌تعالي نامحدود است- چنانچه چنين است-
انسان موجي از آن علم نامحدود را دارا است، و لذا در قيامت از انسان سؤال مي‌شود
با اين فيض حق که در تو ظهور نمود چه کردي؟ و کسي نمي‌تواند در پاسخ مدعي گردد که
فيض حق نبوده بلکه نتيجه زحمت و تلاش خود من بوده است چنانچه قارون در موردمال و
ثروت خويش مي ‌گفت: «انما اوتيته علي علم عندي» لذا فرمود: «ولا يحيطون بشيء من
علمه الا بما شاء» و نيازي نيست که ما علم ر در اين آيه به معني معلومات بگيريم،
بلکه علم، مصدر مضاف به ضمير است که افاده اطلاق مي‌نمايد، يعني از آن علم نامحدود
کسي جز بمقداري که خاست و اراده خدا است بهره‌مند نمي‌گردد، لذا بعضي را حامل علم
اندک و بعضي را حامل علم متوسط و بعضي را حالم علم فراوا مي‌نمايد، و تنها معصومين
عليهم‌السلام‌اند که حاملان عرش علم‌اند، و به اذن الهي به هر چه در جهان امکان
وجود دارد آنها عالم‌اند.

معناي کرسي در قرآن

تا اينجا سخن از قدرت و سلطنت و علم حق‌تعالي
و از احاطه علمي آن ذات مقدس بود، بدنبال آن فرمود: «وسع کرسيه السموات و الأرض»
کرسي او آسمانها و زمين را در برگرفته است «ولا يوده حفظهما» ضمير «يؤده» به الله
باز مي‌گردد، حفظ آنها براي او مشکل نيست.

البته کرسي چنانچه گفتيم به معني تخت
نيست، بلکه منظور همان سلطنت و علم الهي است که حافظ سماوات و ارض است، گرچه بعضي
احتمال داده‌اند که ضمير «يؤده» به کرسي برگردد زيرا فاعل وسع «کرسي» است ولي صحيح
اين است که تمام ضمائر در اين آيه به «الله» برمي‌گردد چنانچه «هو»، در «وهو العلي
العظيم» مرجعش نيز «الله» است.

«عليّ» و «عظيم» دو اسم از اسماء حسني
است، در کعبه در محل اثر دو پاي ابراهيم‌(ع) اين جمله مبارکه «ولا يؤده حفظهما» حک
شده است، هر کس براي حک در حاشيه آن سنگ چنين جمله‌اي را انتخاب کرده، انتخابي
خوبي است، خدا اين اثر را حفظ کرده و حفط آن برخداوند سنگيني ندارد، و او را خسته
نمي‌نمايد چرا که او «عليّ و عظيم» است، و اگر خداوند عليّ وعظيم است و بلندي مقام
و عظمت مخصوص به او است پس «بکل شيء محيط» هم مي‌باشد. و «له ما في السموات و
الارض» هم هست و هم ديگران اگر بخواهند «عليم» باشند علم آنها موجي از علم او است،
بنابراين محتواي اين آيه مبارکه سلطنت و قدرت الهي است، پس کرسي جز مقام علم و
سلطنت چيز ديگري نخواهد بود، لذا در روايات کرسي به علم تفسير شده است و چون عرش و
کرسي در کنار هم‌اند، يک مقدار از روايات مربوط به اين دو را مرحوم کليني و يک
مقدار از آن را مرحوم صدوق در کتاب «توحيد» نقل نموده است، ما رواياتي را که در هر
دو، آمده است از کافي نقل مي‌نمائم.

معناي کرسي در روايات

در کتاب پر ارزش «کافي» پس از اينکه
مسأله حرکت و انتقال را بعنوان صفات سلبيه از ساحت مقدس خداوند نفي نموده است و
بهمين مناسبت عنوان باب مربوط به آن را «باب الحرکة و الأنتقال» نام نهاده، سپس
«باب العرش و الکرسي» را مطرح نموده است. در روايت چهارم از «باب الحرکة و
الانتقال» چنين آمده است:

عن محمد بن عيسي «قال : کتبت الي بي
الحسن علي بن محمد عليه‌السلام: جعلني الله فداک يا سيدي! قد روي لنا: ان الله في
موضع دون موضع علي العرش استوي، و انّه ينزل کل ليلة في النصف الأخير من الليل الي
السماء الدنيا، و روي: انه ينزل في عشية عرفة ثم يرجع الي موضعه، فقال بعض مواليک
في ذلک: اذا کان في موضع دون موضع فقد يلاقيه الهواء و يتکنف عليه و الهواء جسم
رقيق يتکنف علي کل شي بقدره، فکيف يتکنف عليه جل ثناؤه علي هذا المثال؟ فوقع عليه‌السلام:
علم ذلک عنده و هو المقدر له بما هو احسن تقديرا و اعلم انه اذا کان في السماء
الدنيا فهو کما هو علي العرش والأشيا کلها له سواء علما و قدرة و ملکا واحاطة».[5]

محمد بن عيسي گويد: به امام علي النقي
عليه‌لسلام نوشتم: خداوند مرا فداي شما گرداند، بمراي ما روايت نموده‌اند که خدا
در موضع معيني از عرش قرار دارد، و نيمه دوم هر شب به آسمان پائين فرود مي‌آيد، و
روايت شده که در شب عرفه (شامگاه نهم ذيحجه) نازل مي‌شود و سپس بجاي خود باز مي‌گردد،
(شما که حرکت و انتقال را از خداي متعالي بعنوان صفت نقص، سلب کرديد، پس اين رفت و
آمدها چيست؟)بعضي از شاگردان شما در اين باره گفته‌‌اند: اگر خداوند در موضع معيني
جاي داشته باشد، در برخورد و مجاورت هوا قرار مي‌گيرد، در صورتي که هوا جسم رقيقي
است که بهرکس باندازه خودش احاط مي‌نمايد، پس چگونه در اين صورت هوا به خداوند
احاطه مي‌کند؟ حضرت مرقوم فرمود: خداوند به اين مسأله خود عالم است، و او است که
خوب تقدير و اندازه‌گيري مي‌نمايد، مي‌نمايد، بدانکه او چنانچه در آسمان دنيا
باشد، هم چنان در عرش است و علم و قدرت و سلطنت و احاطه او بر همه چيز يکسان است.

مرحوم شيخ طوسي رضوان الله عليه در ذيل
آيه شريفه «ان مثل عيسي عندالله کمثل آدم خلقه من تراب[6]»
مي‌گويد: چنانچه بعضي معتقدند که تفکر و انديشه در قرآن حرام است، چنين نست و اين
آيه دليل بر آن است. بدين ترتيب اين بزرگان داشتند ثابت مي‌کردند که قرآن به ما
اجازه فکر مي‌‌دهد و چنين نيست که تفسير قرآن عبارت از همان تلاوتش باشد. و در
روايت فوق هم مي‌بينيم که شاگردان معصومين عليهم‌السلام با سؤال حضوري و با ارسال
نامه، مشکل‌ترين مسائل را در مورد آيات قرآن کريم که برايشان پيش مي‌آمد، مطرح مي‌نمودند.
ملاحظه مي‌نمائيد که ائم معصومين ما درباره تفسير آيات، چه ارائه داده اند و آنها
چه دارند، آنجا که سخن از اخلاقيات و مواعظ است دست به قلم زياد است ولي در زمينه
اعتقادات و معارف بين تفاسير عامه و تفاسير ما تفاوت زياد است.

معني استواء علي العرش

بنابراين نزول و رف و امد و تجافي نسبت
به حقل تعالي، از صفات سلبيه است، مشابه سؤالي ک در روايت ياد شده به عمل آمده
درباره آيه شريفه «الرحمن علي العرش استوي» نيز انجام گرفته و حضرت پاسخ داده‌اند
که به معني «استوي علي کل شيءٍ» مي‌باشد چرا که «العرش هو کلي شي» چون عرش همه چيز
است پس آيه به اين معني است که خداوند رحمان بر هر چيز احاطه و قدرت و سلطنت دارد،
نه اينکه عرش به معني تخت باشد. بنابراين، عرش عبارت از مقام علم، احاطه و قدرت
عملي و علمي خداوند است و خداوند براين مقام استوا يعني احاطه دارد.

امام هادي عليه‌السلام در آخر فرمود:
چنين نيست که چيزي نسبت به او نزديکتر از چيز ديگر باشد. و اگر قرب و بعدي مطرح
است، قرب و بعد معنوي است اگر بگوئيم اين ديوار سمت شرق از ديوار طرف غرب پنج متر
دور است، چنين نيست که فاصله آن ديوار تا ديوار شرقي کمتر باشد قرب و بعد زماني هم
همين طور است، اما در قرب و بعد معنوي ممکن است يکي به ديگري نزديک باشد ولي
ديگران از همان اولي دور باشد؛ خداوند متعال نسبت به همه نزديک است ولي مؤمنان اگر
کارهاي خيري انجام دهند بخداوند نزديک و نزديک‌تر مي‌شوند و کفار از خداوند
بدورند. چرا که در اين جا قرب و بعد معنوي مطرح است نه مادي، لذا در يک سو قرب
وجود دارد و از سوي ديگر بعد است. قرب و بعد در امور مادي، اضافه‌هاي متوافقة
الأطرافند، مثل اخوت، يعني قريب با قريب، قريب است و بعيد با بعيد، بعيد است زيرا
اضافات را به دو قسم تقسيم کرده‌اند.

متوافقة الأطراف: مانند محاذات، مساوات،
مماثله، مقاربه و مباعده، و متخالف الأطراف: نظير ابو و بنوت، عليت و معلوليت، که
در اي موارد مانند اخوت هر دو طرف همسان نيستند، چرا که در اخوت هر دو برادر
يکديگرند، قرب و بعد هم از قسم نخست مي‌باشند اما در امور مادي، ولي در قرب و بعد
معنوي احيانا متخالف الأطراف خواهند شد، چنانچه يکي از دو طرف قريب است، و طرف
ديگر بعيد، خداوند نسبت به هر کس «اقرب من حبل الوريد» است ما کافران از خداوند
دورند «ينادون من مکان بعيد» از فاصله‌‌اي دور خوانده مي‌شود. اين است که حضرت در
پاسخ سؤال از معني «الرحمن علي العرش استوي» مي‌فرمايد: «و الأشياء کلها له سواء
علما و قدرة و ملکا و احاطه» علم و قدرت و احاطه و سلطنت او بر همه چيز يکسان است،
پس او در همه جا حضور دارد.

امام سجاد عليه‌السلام در دعاي 47 صحيفه
سجاديه[7]
مي‌فرمايد: «الداني في علوه والعالي في دنوه» خداوند در عين حالي که نزديک است
بلندمرتبه و عالي است و با اينکه عالي است نزديک مي‌باشد چرا که نامحدود است، و
چون نامحدود است در همه جا حضور دارد. چنانچه عالي باشد ولي داني نباشد، محدود
خواهد بود و نيز اگر داني باشد ولي عالي نباشد محدود است.

در متناهي، قرب و بعد فرض نمي شود

و در حديث ديگري از امام ششم حضرت صادق‌(ع)
از تفسير «الرحمن علي‌العرش استوي» سؤال مي‌شود، حضرت در پاسخ مي‌فرمايد: «استوي
علي کلي شيء فليس شي اقرب اليه من شي»[8]
و در حديث بعد نيز امام در پاسخ چنان سؤال مشابه نيز همان جواب فوق را مي‌دهد، و
در حديث سوم بدنبال آن اضافه مي‌نمايد: «…. لم يبعد منه بعيد ولم يقرب منه قريب،
استوي في کل شي» او بر همه چيز مسلط است و چيزي به او نزديک‌تر از چيز ديگر نيست،
هيچ دوري از او دور نمي‌باشد و هيچ نزديکي به او نزديک نمي‌باشد، زيرا در
نامتناهي، قرب و بعد قابل فرض نيست، بلکه در محدود قابل فرض و تحقق است و مي‌توان
گفت فلان جسم نسبت به يک شي نزديک است و نسبت به شي ديگر دور است، ولي نامحدود همه
جا حضور دارد و قرب و بعد نسبت به او بي‌معني است.

خداوند محدود و محصور نيست

در حديث نهم که بعد از حديث فوق آمده
است، ابوبصير از امام صادق عليه‌السلام چنين روايت مي‌نمايد: «قال من زعم ان الله
من شي او في شي، او علي شي فقد کفر، قلت فسرلي، قال: اعني بالحواية من الشي له او
بامساک له او من شي سبقه».

اگر کسي پندارد که خداوند از چيزي تشکيل
شده يا در چيزي حلول کرده، يا بر چيزي استقرار دارد، و از آنجا که لازمه اين همه،
ماديت و جسميت است و خداوند منزه از اين صفات نقص مي‌باشد، معتقد به آن کافر است.
سپس ابوبصير از امام مي‌خواهد تا آنچه را فرموده تفسير و توضيح دهد. امام مي‌فرمايد:
مقصودم اين است که چيزي خدا را در برنگرفته و حاوي او نيست و يا او را نگه نداشته
و يا چيزي بر او سبقت نگرفته است که خداوند مسبوق به امري باشد.

«و في رواية اخري: من زعم ان الله من شي
فقد جعله محدثا و من زعم انه في شي فقد جعله محصورا و من زعم انه علي شي فقد جعله
محمولا» و در روايت ديگري است: هر کس گمان نمايد، خدا از چيزي است، او را حادث
قرار داده و هر کس گمان برد در چيزي است، او را در حصار قرار داده و هر کس گمان
نمايد بر چيزي است او را قابل حمل قرار داده است. چون خداوند قديم است نه حادث،
نامحدود است نه محدود و محصور، و حامل کل شي است نه محمول، لذا نه «علي شي»، و نه
«من شي» و نه «في شي» است، اين حرفها پس از هزار چهارصد سال ممکن است مقداري روشن
شده باشد، اما در اوائل ظهور اسلام جزء مسائل نظري بود که حتي براي افرادي چون
هشام و ابوبصير مورد سؤال بود.

گاهي در قضاياي شخصي پاسخ سؤالي را براي
اسکات يا براي اقناع در حد نازل از معصومين عليهم‌السلام مي‌شنويم، مانند قرآن
کريم ک هر مسأله‌اي را که در معارف بيان مي‌نمايد، براي آن برهان اقامه مي‌نمايد و
مثال ساده‌اي ذکر مي‌نمايد تا توده مردم از آن بي‌بهره نمانند. چرا که قرآن سفره و
خوان گسترده الهي است و در کنار آن همه کس جاي دارند و اوساط و ضعاف از مردم هم
نشسته‌اند، علما و بزرگان هم قرار گرفته‌اند و همان مطلبي را که يک دانشمند به آن
پي مي‌برد، بايد ضعاف هم در حد يک مثل درک نمايند. معصومين عليهم السلام هم که
قرآن ناطق‌اند، همانگونه با شاگردانشان مطالبي را مطرح مي‌سازند که گاهي بسيار
عميق است مانند روايت فوق که امام صادق‌ عليه‌السلام به ابي‌بصير فرموده است و
گاهي در حد متوسط و نازلتر است.

ابوشاکر ديصاني که شبهات الحادي فراواني
داشت به هشام بن حکم مي‌ گويد: در قرآن آيه‌اي است که حرف ما را تأييد مي‌نمايد،
پرسيد آن آيه کدام است؟ گفت: «و هو الذي في السماء اله و في الأرض اله»[9]
و اين آيه مي‌فهماند که خداوند گاهي در آسمان است و گاهي در زمين، و من جوابي براي
او نداشتم، تا اينکه موسم حج به مکه رفتم و جريان را با امام صادق عليه‌السلام در
ميان گذاشتم، حضرت فرمود: اين سخن زنديق خبيثي است، چون بازگشتي از او بپرس: نام تو در بصره چيست؟ در پاسخ مي‌گويد: فلان (ابوشاکر) سپس
بپرس اسم تو در کوفه چيست؟ خواهد گفت: همان فلان (ابوشاکر) «فقل : کذلک الله ربنا
في السماء اله و في الأرض اله و في البحار اله و في القفار اله و في کل مکان اله»
پس بگويد: چنين است «الله»: پروردگار ما که در آسمانها و در زمين و در درياها و در
صحراها و در همه جا اله و معبود است. هشام مي‌گويد: من از مکه بازگشتم و به نزد
ابوشاکر آمدم و آنچه را تعليم ديده بودم به او گفتم، ابوشاکر گفت: «هذه نقلت من
الحجاز».[10] اين پاسخ از حجاز آمده است.

در ضمن مي‌بينيم که رفتن به مکه تنها براي انجام
مراسم حج نيستل، بلکه براي حل اشکالات و مشکلات نيز هست و لذا در روايت وارد شده
است که: «تمام الحج لقاء الأمام» زيارت و ديدار با امام متمم حج به شمار مي‌رود.
ادامه دارد.                

 



[1] – سوره مائده- آيه 38.

/

تقوي، نگهبان شما است

درسهائي از نهج‌البلاغه

خطبه 233

آيت الله العظمي منتظري

تقوي، نگهبان شما است

اوصيکم- عبادالله- بتقوي الله فانها حق
الله عليکم، والموجبة علي الله حقکم،‌وان تستعينوا عليها بالله و تستعينوا بها علي
الله، فإن التقوي في اليوم الحرز والجنة، و في غد الطريق إلي الجنة، مسلکها واضح،‌وسالکها
رابح، و مستودعها حافظ

بحث پيرامون خطبه 233 نهج‌البلاغه با
ترجمه فيض‌الاسلام بود. در قسمتهاي گذشته مقدمه اين خطبه مورد بررسي قرار گرفت. و
اکنون بخش ديگري از از خطبه را پي مي‌گيريم:

«أوصيکم عبادالله بتقوي الله»

سفارش مي‌کنم شما را- اي بندگان خدا- به
تقوي خدا.

تقوي الله چيست؟

وصيت در لغت عرب به معناي سفارش کردن
است، چه براي زمان حال، باشد و چه براي پس از مرگ باشد، يعني وصيت چني نيست که
منحصر به پس از وفات انسان باشد بلکه مطلق سفارش کردن را «وصيّت» مي‌گويند.

اوصيکم: أوصي يوصي باب افعال است از
ماده وصيت «اوصيکم» يعني سفارش مي‌کنم شما را.

عبادالله: اي بندگان خدا، و نصب کلمه
«عباد» براي اين است که مناداي مضاف است که حرف ندايش (يا) در اينجا محذوف مي‌باشد.

تقوي: لغت تقوي- همانگونه که قبلاً‌نيز
تذکر داده‌ام- در اصل «وقوي» بوده از ماده «وقايه» که «واو» آن قلب به «تا» شده
است و وقايه به معناي نگهداري است. راغب در مفردات گويد: «الوقايه حفظ الشئ مما
يؤذيه و يضره»- معناي وقايه اين است که چيزي را حفظ کنيم از انچه به آن ضرر مي‌رساند
و اذيتش مي‌کند. سپس ادامه مي‌دهد: «والتقوي جعل النفس في وقاية مما يخاف»- معناي
تقوي اين است که انسان خودش را در پوشش و محفظه‌اي قرار دهد تا از چيزهايي که مي‌ترسد
در امان بماند.

پس اصل تقوي، و قوي بوده است. ضمناً
«وقي، يقي» به باب افتعال که مي‌رود «اوتقي، يوتقي» مي‌شود، آنگاه واوش را قلب به
«تا» مي‌کنند، «اتقي يتقي» مي‌شود، مثل «وهب» که وقتي به باب افتعال مي‌رود
«اوتهب» مي‌شود و پس از قلب واوش به تاء «اتهب» مي‌گردد.

تقوي الله يعني نگاهداري خدا. در اينجا
دو احتمال وجود دارد: يک احتمال اين است که معناي تقواي خدا اين باشد که: حريم خدا
را حفظ کن. يعني خدا را براي خودت نگهدار زيرا اگر خدا را داشته باشي، همه چيز را
داري هرچند به صورت ظاهر همه چيز خود را در دنيا از دست بدهي واگر خدا را نداشته
باشي، همه دنيا را هم به تو بدهند، پشيزي براي تو ارزش ندارد، پس اگ رانسان خدا را
براي خود نگهدارد، هم دنيا را دارد و هم آخرت را.

و احتمال ديگر اين است که تقوي الله
يعني: انسان خودش را حفظ کند از اينکه از سوي خدا، غضبي بر او وارد نشود که زياني
برايش داشته باشد. پس وقتي مي‌گويد تقوي الله داشته باش، يعني خودشت را از عذاب و
غضب الهي نگهدار.

در هر صورت معناي ترس و پرهيزکاري در
ريشه کلمه «تقوي» نيست ولي لازمه آن است، يعني اگر انسان بخواهد خود را حفظ کند يا
حريم خدا را نگهدارد قهرا از چيزهايي ترس و وحشت خواهد داشت، نه اينکه لغت تقوي به
معناي ترس يا پرهيزکاري باشد.

اوصيکم بتقوي الله: حريم خدا را حفظ
کنيد و خدا را براي خودتان نگهداريد و يا باحتمال دوم، خودتان را از ناحيه خدا
نگهداريد تا اينکه مورد غضب و عذاب الهي واقع نشويد.

بنابراين، کسي که تقوي دارد، تمام
واجبات خدا را بايد انجام بدهد و از تمام محرمات اجتناب ورزد؛ و اين معناي
نگهداشتن حريم الهي است که انسان گفته‌هاي خدا را عمل کند و محرمات را ترک نمايد.

«فانّها حق الله عليکم». زيرا تقوي حقي
است که خدا بر شما دارد.

حق خدا بر شما و حق شما بر خدا

حقي که خداوند برشما دارد اين است که
واجبات خدا را انجام بدهيد و از محرماتش اجتناب و دوري ورزيد. خداوند خالق و
آفريده ما است و تمام وجود و سلامت اعضاو جوارح و قدرت و عزت و مال و هرچه داريم
از او است، پس اگر در اين چيزها که همه‌اش مال خدا است و برا ارزاني داشته و به ما
اعطا کرده است، حقش را ادا نکنيم، کفران نموده‌ايم. خداوند دست را به ما داده است
و خود دستور داده که با اين دست خدمت بکنيم نه خيانت و نه ايذاء مردم، پس حق خدا
در دست ما اين است که به آنچه فرموده عمل نمائيم. چشم داده است، پس نبايد چشم را
برناموس مردم باز کنيم، گوش داده است، نبايد گوش را در شنيدن سخنان باطل و بيهوده
مصرف نمائيم و همچنين مال و ثروت داده است و بايد آن را در راه حلال مصرف کنيم، و
در آن صورت مي‌توانيم حق خدا را به همان اندازه که به واجبات عمل کرده‌ايم و از
محرمات اجتناب نموده‌ايم، ادا نمائيم:

«والموجبة علي الله حقکم». و تقوي واجب
مي‌کند بر خدا حق شما را.

همانگونه که اگر شما تقوي داشته باشيد،
حق خدا را انجام داده‌ايد، در مقابل، حقي هم بر خدا پيدا مي‌کنيد يعني اين تقوي
واجب مي‌کند بر خدا حقي را براي شما.

در اينجا نکته‌اي وجود دارد و آن اين
است که خداوند برما حق دارد ولي روا نيست بگوئيم که ما هم بر خدا حقي داريم و اگر
چنانچه تعبير به حق شده است از باب يک نحوه تفضلي است از سوي خداوند و گرنه ما
هرگز نمي‌توانيم طلبکار خدا باشيم؛ چرا که اگر اعال را به خوبي انجام داديم تازه
به تکليف و وظيفه شرعي خود عمل نموده‌ايم و اين که حضرت مي‌فرمايد تقوي موجب مي‌شود
که شما هم بر خدا حقي داشته باشيد، يک نحوه مسامحه مي‌شود که تفضلا نام آن را  «حق» گذاشته‌اند. مثل اين است که پدر پولي را
به فرزندش مي‌بخشد و براي اينکه شخصيتي به او بدهد، پس از چند روز از او مي‌خواهد
که مقداري از پولش را به پدر قرض بدهد. خداوند تبارک و تعالي هم خواسته است به
بندگانش شخصيت بدهد که اگر ما وظايفمان را انجام دادي با اينکه به تکليف عمل کرده‌ايم
و با همان اعضاء و جوارحي که خود خداوند به ما داده است، آن اعمال را بجا آورد‌ه‌ايم،
با اين حال مي‌فرمايد: به شما مزد مي‌دهم و تعبير «حق بندگان برخدا» از اين باب
است.

حق: صفت مشبهه است به معناي امر ثابت.
حق يحقّ يعني «ثبت».

آن چيزي را که خداوند براي ما قرار داده
از وظايف و واجبات، امر ثابتي است براي خدا چنانچه بهشت هم براي فرمانبرداران و
اطاعت کنندگان، امر ثابتي است، يعني خداوند بر خودش واجب گردانيده که در برابر
اطاعت از فرمانهايش، حقي براي بندگان قرار دهد که اين حق امري ثابت و برقرار مي‌باشد.
«وأن تستعينوا عليها بالله وتستعينوا بها علي الله».

و سفارش مي‌کنم به شما براي دست‌يابي به
تقوي از خداوند استعانت بجوئيد واز تقوي براي رسيدن به خدا کمک بگيريد.

از خدا ياري جوئيد

در اينجا يک لطفي در تعبير حضرت قرار
دارد که دوبار در اين جمله «استعانت» را به کار برده‌اند. حضرت مي‌فرمايد: سفارش
مي‌کنم به شما براي اينکه به تقوي بخواهيد برسيد و تقوي را ملکه خود قرار دهيد، از
خود خداوند کمک و استعانت بجوئيد.

در واژه «تقوي» چيزهايي زيادي وجود
دارد، تمام واجبات خدا را انجام دادن و از تمام محرمات دست شستن و بطور کلي کنترل
کردن اعضا و جوارح و همه آنها را در اختيار خداوند قرار دادن، کار بسيار مشکلي است
پس براي انيکه بتوانيد به اين وظيفه مهم عمل کنيد از خداوند استمداد نموده و کمک
بخواهيد.

ضمير عليها به تقوي برمي‌گردد و «بالله»
متعلق به «تستعينوا» است. و استعانت يعني طلب ياري جستن. و از سوي ديگر مي‌فرمايد.
تقوي را نيز کمک قرار دهيد براي اينکه شما را به خدا نزديک گرداند. بوسيله تقوي
واجبات خدا را انجام دهيد و از محرماتش اجتناب ورزيد.

پس مضمون اين دوجمله اين است که از خدا
کمک بخواهيد براي تقوي و از تقوي طلب ياري بجوئيد براي رسيدن به خدا.

«فانّ التقوي في اليوم، الحرز والجنة و
في غد الطريق الي الجنة»

چرا که تقوي در دنيا، نگهبان و سپرشما
است و فرداي قيامت راه شما به سوي بهشت است.

فوايد تقوي در دنيا و آخرت

حضرت در اين بخش، علت سفارش کردن به
تقوي را بيان مي‌فرمايد و تأکيد مي‌کند که هر چه بخواهيد در «تقوي» وجود دارد؛ اگر
دنيا بخواهيد بايد متقي و پرهيزکار باشيد واگر آخرت هم بخواهيد بايد به سلاح تقوي
مسلح باشيد چرا که تقوي در امروز شما، حرز و نگهبان شما است و فرداي قيامت، راه
شما را به سوي بهشت هموار مي‌سازد.

در قرآن مي‌خوانيم: «وان تصبروا و تتقوا
لايضرکم کيدهم شيئا» – اگر شما صبر کنيد و تقوي را پيشه خود سازيد، هرگز کيد و مکر
کفّار به شما ضرر و زياني نمي‌رساند (و سرانجام پيروزي از آن شما خواهد بود) «ومن يتق
الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لايحتسب» وهر کس تقوي داشته باش، خداوند گشايش
در زندگيش پديد مي‌آورد و از راهي که به حساب نمي‌آورد، روزيش را فراهم مي‌سازد.
پس اين تقوي در دنيا نيز سبب گشايش مشکلات و پيروزي بر دشمنان و نجات و رهايي
مؤمنان خواهد بود، و اما در آخرت که به تحقيق راه بهشت برين را بر روي انسان مي‌گشايد.
بنابراين، انسان عاقل بايد به اين سلاح الهي شود و اين نگهبان را هرگز از خود دور
نسازد تا پيروزي و بهروزي در دنيا و رستگاري در آخرت نصيبش گردد.

جنّه: به معناي سپر است. و ريشه کلمه
«جنّ، يجنّ» به معناي تستر و پوشيدگي است و سپر را جنه مي‌نامند براي اينکه انسان
را از تيرهاي دشمن مي‌پوشاند و در امان نگه مي‌دارد. جن را هم به اين نام مي‌نامند
براي اينکه از ديدگان ما بدورند و پوشيده‌اند ولذا ملائکه را هم به اين معني مي‌توان
جن ناميد چرا که آنها را  نمي‌بينيم. بچه‌اي
را هم که در شکم مادر قرار دارد «جنين» مي‌نامند چون پوشيده است و ديده نمي‌شود. و
حتي باغ را جنه مي‌گويند چون پوشيده از درختان و اشجار است. و به همين معني نيز به
قلب «جنان» مي‌گويند به اعتبار اينکه در باطن انسان و پوشيده مي‌باشد. پس «جنان»
با کسر جيم جمع جنت و بمعناي باغ و بهشت است و «جنان» با فتح حيم به معناي باطن و
درون انسان است و هر دو از مشتقات اين کلمه‌اند چرا ک در هر دو صورت، پوشيدگي و
تستر وجود دارد.

«مسلکها واضح وسالکها رابح».

راه تقوي روشن و واضح است و طي کننده
اين راه، بهره‌مند است.

پوينده تقوي بهره‌مند است

راه تقوي را پيامبران الهي و امامان
معصوم‌(ع) ذکر کرده‌اند و در طول تاريخ، همواره مردم را به آن فرا خوانده‌اند ولي
با اين حال ديده مي‌شود که مردم از اين مسلک و راه روشن، منحرف مي‌شوند و به بي‌راهه
مي‌روند و گرنه اگر در اين راه قدم بگذارند و تقوي داشته باشند، اهل نجات و
رستگاري خواهند بود و چه در دنيا و چه در آخرت، طعم شيريني تقوي را خواهند چشيد.
کسي که در دنيا ايمان و تقوي داشته باشد و به وظائف ديني و وجداني خود خوب عمل
نمايد، بي‌گمان استفاده کرده و نفع برده است، گو اينکه ممکن است در اين چند روزه
دنيا، صدمه‌ها و بلاهايي بر او وارد آيد ولي او را که مسلح به سلاح تقوي است چه
باک که اين دنياي زودگذر با خوشي‌ها و تلخي‌ها و لذتها و ناملايماتش، خواهد گذشت و
آنچه باقي مي‌ماند و براي زندگي جاويدان، بدرد انسان مي‌خورد همان عمل صالح است که
در پرتو تقوي انجام مي پذيرد، و صدمات و بلاهاي دنيوي، انسان را ورزيده و پخته مي‌سازد.

سلوک: به معناي رفتن است. مسلک، راه است
و سالک کسي است که راه را طي مي‌کند.

«ومستودعها حافظ». امانتدار تقوي حافظ و
نگهدارش است.

خداوند، امانتدار تقوي است

انسان در زندگي روزمرّه دنيا هرچيزي را
در هر جاي امني قرار دهد، ممکن است روزي آن امانت از بين برود؛ اگرمال و ثروتي
دارد و آن را در گاو صندوق نگهداشته است، ممکن است روزي، گاو صندوق مورد دستبرد
قرار بگيرد يا از بين برود در نتيجه پولش تلف شود. اگر کالا و جنسي را در انباري
نگهداشته يا يک حادثه غيرمترقبه، انبار مي‌سوزد يا ويران مي‌شود. اگر در
مستحکمترين کشتي‌ها نيز جنسي را به وديعه بگذارد ممکن است غرق شود يا مورد اصابت
قرار بگيرد و تلف شود. ولي اگر انسان کار خوبي انجام دهد و براي رضاي خدا باشد،
خداوند بهترين امانتداران است و آن را حفظ مي‌کند، اينجا ديگر نه حادثه‌هاي طبيعي
مؤثر است و نه موشکهاي صدام آن را از بين مي‌برد. کار خير است که در قيامت نتيجه
شيرين آن را خواهيد ديد، پس به سوي کارهاي خير بشتابيد که خداوند، خود نگهبان و
حافظ اين کالاي ارزشمند براي شما است. «و ما تقدموا لأنفسکم من خير تجدوه
عندالله»- آنچه را براي خود از خير و خوبي پيش مي‌فرستيد، نزد خداوند آن را خواهيد
ديد.

اگر در دنيا احتمال خطري بدهيد و بترسيد
که اموالتان از بين برود، مطمئن بايد هرچه از آنها را براي خدا و در راه خدا مصرف
کرديد، نتيجه و ثمره‌‌اش را بي‌کم و کسر در قيامت دريافت خواهيد کرد. «فمن يعمل
مثقال ذرّة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة‌شرا يره»_ هر کس به اندازه سنگيني کي
ذره، کار خير انجام دهد آن را در قيامت خواهد ديد و هر کس به اندازه سنگيني يک ذره
کار شر انجام دهد، آن را نيز خواهد ديد.

پس هرچه مي‌توانيد تا پيش از فرا رسيدن
مرگ- که هرگز شما را خبر نمي‌کند- اموالتان را در راه خير و براي رضاي خدا مصرف
کنيد، براي مستضعفين بيمارستان بسازيد، مدرسه بسازيد، در روستاها مسجد بسازيد و به
فقرا و ضعفا و محرومين کمک کنيد و مطمئن باشيد که اينها نزد خدا امانت است و
خداوند امانتدار خوبي است و هيچ کس نمي‌تواند اين امانت را غارت کند يا تلف نمايد.

مستودع: استودع باب استفعال از ماده
وديعه است. وديعه يعني امانت. مستودع کسي است که چيزي را نزد ديگري امانت مي‌گذارد
و به عبارت ديگر: طلب مي‌کند امانت گذاشتن را.

مستودع: کسي است که طلب شده است از او
که امانت را نگهدارد.

حافظ: يعني نگهدار و حفظ کننده امانت که
در اينجا مقصود از امانت همان تقوي است. ممکن است اين امانتدار خدا باشد يا مراد
جنود الهي باشند براي اينکه علاوه بر اينکه خداوند، خودش حفظ کننده امانت است،
ملائکه‌اي را هم وادار کرده است که اعمال انسانها را و خود انسانها را حفظ کنند.
در قرآن مي‌خوانيم «وان عليکم لحافظين کراما کاتبين يعملون ماتفعلون»- بدرستي که
برشما مأموراني گمارده شده‌اند ک شما را حفظ مي کنند و اينان خيلي شريف و گرامي
هستند که هرچه شما انجام مي‌دهيد، مي دانند و يادداشت مي‌کنند.

 

/

سخني پيرامون ولايت فقيه

سخني پيرامون ولايت فقيه

پيرو مقاله گذشته که بعضي شبهه‌ها را در
مورد ولايت فقيه پاسخ گفتيم بعضي ديگر را در اين شماره مطرح مي‌کنيم:

با بودن قرآن چه نيازي به قانونگذاري
ولي فقيه است؟!

ممکن است گفته شود که خداوند تکليف
بندگان خود را تا قيامت در قرآن کريم مشخص فرموده و در سوره مائده تصريح فرموده که
هرکس بر اساس «ما انزل الله» حکم نکند کافر، فاسق و ظامل است. «ومن لم يحکم بما
انزل الله فاولئک هم الکافرون» (آيه 44 مائده) و در آيه 45 «فاولئک هم الظالمون» و
در آيه 47 «فاولئک هم الفاسقون» آمده است. و در سوره انعام آيه 38 فرموده است «ما
فرطنا في الکتاب من شيء» ما چيزي را در کتاب فروگذار نکرديم. و در آيه 89 سوره نحل
فرموده: «ونزّلنا عليک الکتاب تبانا لکل شيء» و ما قرآن را بر تو فرو فرستاديم که
روشن کننده همه چيز است. و با اين وصف که قرآن، همه احکام و تکاليف را در بر دارد،
چه نيازي به قانونگذاري ولي فقيه بلکه پيامبر و امام است؟! همه بايد مجري قانون
الهي باشند!

واضح است کساني که اين شبهه را به هر
بياني القا مي‌کنند، خود نيز نمي‌توانند بر پيامدهاي آن پاي‌بند باشند و فقط شبهه‌اي
است در مقابل يک امر واضح و بديهي؛ و هدف ازآن تحريف واقعيتها و توسط به قدسيت
کتاب عزيز براي جلوگيري از حاکميت عديل قرآن يعني ولايت است و اين سخن تازگي
ندارد. در زمان پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله وسلم نيز بعضي از اصحاب آن حضرت که
مانند همين آقايان، با ولايت ولي امر مخالف بودند، براي جوسازي در برابر پيشنهاد
پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله مبني بر تهيه نوشت‌افزاري که جانشين خود را تعيين
کند، فرياد برآوردند که «حسبنا کتاب الله» کتاب خدا ما را بس است و با اين اقدام،
سياست شوم خود را در جلوگيري از تنفيذ حکم ولايت اميرالمؤمنين‌ (ع) عملي ساختند و
حتي براساس همين تفکر، ساليان دراز از نشر احاديث حضرت رسول صلي‌الله عليه وآله
وسلم منع نمودند. اگر دقت شود «حسبنا کتاب الله» بعينه همين نغمه‌‌اي است که امروز
بعضي ورشکستگان به آن دست آويخته‌اند با اين بيان که خداوند تکليف بندگان خود را
تا قيامت در کتاب مبين روشن کرده !!!

واضح است که همه احکام شرع نه تنها در
کتاب خدا صريحاً نيامده است بلکه حتي در بعضي موارد، عموم و اطلاقي نيز که وظيفه
را مشخص کند ذکر نشده و در بسياري از احکام حتي سنت قطعي رسول‌ اکرم  (ص) نيز نيامده است و از طرق اهل بيت عصمت(ع)
حکم روشن شده بلکه در بعضي از موارد حتي از اين راه نيز نمي‌توان حکم شرعي را به
دست آورد و در فقه به اصول عمليه تمسک مي‌شود و وظيفه ظاهري، مشخص مي‌گردد.

مسائل مختلف در جزئيات احکام نماز، روزه
و حج و ساير موضوعات در قرآن حتي ذکري از آنها نيامده است و حتي عدد رکعات و کيفيت
اجمالي نماز نيز توضيح داده نشده است و همه اين مسائل به بيان رسول واگذار شده
البته در بعضي مسائل جزئي نيز بيان واضح و روشني دارد ولي اکثر مسائل بطور اجمال
ذکر شده و تفصيل آن به وسيله پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله و ائمه هدي عليهم
السلام بيان شده است. حتي در مسائل حدود و ديات و ساير موارد قضائي که مورد آيات
ذکر شده در سوره مائده است، توضيح کافي نيامده. مثلاً اين حکم قطعي اسلام که حدّ
زناي محصنه رجم است در قرآن ذکر نشده بلکه براساس مصلحت تدرج در بيان احکام، ابتدا
حکم به ايذاء شده «واللّذان ياتيانها منکم فاذوها»و در مورد زنهاي شوهردار حکم به
زندان ابد آنها در خانه شده است و سپس در سوره نور حکم جلد و تازيانه زدن وارد شده
و هرگز حکم رجم و سنگسار کردن در قرآن کريم وارد نشده با اين که ميان مسلمين
اختلافي نيست که درزمان خود پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله حد رجم عملا و مکررا
اجرا شده است.

در بعضي از موارد حتي در زمان رسول اکرم
صلي الله عليه وآله حکم نهائي حد شرعي تعيين نشده مانند شرب خمر که در قرآن بر
اساس همان مصلحت تدرج در بيان احکام و به دليل اعتياد شديد جامعه عرب در آن زمان،
ابتدا فقط نهي از ورود در نماز با حال مستي شده است «لاتقربوا الصلاة وانتم سکاري»
که اين خود تا حدودي محدوديت شرب خمر را به وجود مي‌آورد. سپس اعلام شد که خمر
گرچه منافعي دارد ولي گناهش بيشتر است «واثمهما اکبر من نفعهما» و سپس حکم پليد
بودن خمر و وجوب اجتناب از آن نازل شد «رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه» ولي حدي براي
شارب خمر تعيين نشد و طبق روايات عامه و خاصه تا آخر دوران رسالت، شارب خمر را با
کفش مي‌زدند و تدريجاً بر مقدار زدن مي‌‌افزودند تا دوران خليفه دوم که به دستور
اميرالمؤمنين‌(ع) حد 80 تازيانه تثبيت شد و چنين حکم قطعي در زمان خدا صلي الله
عليه‌ وآله اعلام نشده بود.

قرآن کتاب احکام نيست بلکه هدايت است

بهرحال اين گفتار که تکليف تا قيامت در
قرآن مشخص شده، همان سخن ياوه بعضي از پيشينيان است که به گونه‌اي ديگر و در برابر
چهره‌اي ديگر از ولايت اهل بيت‌(ع) تکرار مي‌شود. وگرنه همه مي‌دانند که قرآن کتاب
احکام نيست بلکه کتاب هدايت است. اصول و پايه‌هاي شريعت در آن ذکر شده و آن چه در
راهيابي و سوق انسان به سوي کمال مؤثر است، در آن بيان شده است و معني آيه 89 سوره
نحل همين است. «تبياناً لکل شيء» نه به اين معني است که همه چيز را در آن توضيح
داده‌ايم. اگر شيء به معناي حقيقي خود باشد و تبيان به معناي روشنگري باشد، بايد
همه مسائل علمي جهان در قرآن بطور واضح و روشن آمده باشد! با ملاحظه ذيل آيه مطلب
روشن مي‌شود. «وهدي و رحمة و بشري للمسلمين» بيان کننده همه چيز و هدايت و رحمت
وبشارت براي تسليم شدگان در برابر حق است. از اين بيان معلوم مي‌شود که قرآن بيان
کننده هر چيزي است که در هدايت انسانها و توجه دادن به عالم معني و زدودن غفلت از
انسان مؤثر است. انسان در اثر نزديک بيني و وابستگي به جهان کوچک ماده که در قرآن
به «اخلاد الي الارض» تعبير شده از حقيقت بزرگ و نامحدود جهان غافل مي‌شود و مي‌پندارد
که حقيقت در همين اتمهاي جهان ماده و قوانين حاکم بر آن نهفته است. هدف اصلي
کتابهاي آسماني، گرفتن دست انسان در اين ظلمات ماده است تا او را به راستاي نور،
هدايت کنند و او را با مبدأ و معاد آشنا سازند و سعادت واقعي در هر دو جهان براي
او تأمين نمايندو او را به وسائل کسب سعادت و کمال، راهنما باشند هرچند بيان
جزئيات اين وسائل به فرستادگان و جانشينان آنان واگذار شده باشد.

البته احتمال ديگري نيز در آيه است و آن
اينکه «تبيان» بهعناي ظاهري آن نباشد و مقصود اين باشد که همه احکام در قرآن آمده
است ولي نه در بيان ظاهري آن بلکه در باطن قرآن نهفته است و فقط پيامبر اکرم صلي
الله عليه وآله اهل بيت عصمت عليهم السلام بر ان آگاهي دارند و بر اين مطلب روايات
زيادي دلالت دارد بلکه در روايات آمده است که عمل ما کان و مايکون در باطن قرآن
نهفته است. در عين حال رواياتي نيز به صراحت دلالت بر عدم وجود همه احکام در قرآن
دارد و منظور عدم بيان آنها در ظاهر قرآن است. مانند رواياتي که در مورد دو خبر
متعارض آمده است که مي‌فرمايد اگر بر يکي از آنها شاهدي از کتاب و سنت بود به همان
عمل کن و اگر نبود به آن چه مخالف تقيه است عمل کن مورد استشهاد همين قسمت است که
مواردي از احکام بيان شده در اخبار ديده مي‌شود که هيچ شاهدي حتي به عموم و اطلاق
در قرآن کريم بر يکي از دو خبر متعارض نيست. و رواياتي که بر اين مضمون دلالت دارد
بسيار زياد است و اين خود گواهي است گويا که بعضي از احکام حتي با عموم و اطلاق،
شاهدي در کتاب خدا و حتي سنت قطعيه بر آن وجود ندارد.

و اما آيه 38 سوره انعام «مافرطنا في
الکتاب من شيء» اگرمنظور از کتاب، قرآن باشد شايد منظور از عدم تفريط و بيان همه
چيز، همين معناي مذکور باشد که در توضيح آيه 89 نحل گفتيم و اگر منظور از کتاب،
لوح محفوظ يا کتاب تکوين باشد که مطلب ديگري است و ربطي به اين استدلال ندارد.

حکم بما انزل الله چيست؟

و اما آيات سوره مائدهکه مضمون آنها اين
است که هرکس به «ما انزل الله» حکم نکند کافر، ظالم و فاسق است ممکن است مراد از
«ما انزل الله» خصوص قرآن باشد و ممکن است مراد همه احکام شرع باشد. در صورت اول
باز هم آيه مفيد اين معني نيست که هر کس حکمي غير از احکام قرآن اجرا کند ظالم و
فاسق است زيرا نفرموده است «و من حکم بمالم ينزل الله» بلکه «من لم يحکم بما انزل
الله». پس در موردي که ماانزل الله يعي حکم قرآني (حسب فرض) وجود دارد، اگر کسي به
آن حکم قضاوت نکند چه به حکم ديگر قضاوت کند و چه ساکت باشد اين شخص، کافر، ظالم و
فاسق است ولي آيه از مواردي که حکم قرآني در آن نيامده ساکت است و شامل نمي‌شود. و
اما بنابر احتمال دوم که ظاهرا همين منظور است و از روايات هم استفاده مي‌شود که
مراد از ماانزل الله، همه احکام شرع است، بايد در پاسخ گفت که: حکم حکومتي پيامبر
و امام و هر ولي امري که از سوي آنان بعموم يا خصوص نصب شده نيز حکم شرع است و حکم
خداوند است. احکامي که بر عناوين ثانويه تشريع شده از سوي خداوند است؛ چه تشخيص آن
عناوين به وسيله شخص مکلف باشد و چه بوسيله ولي امر يا کارگردانان او. کسي که ميته
را در مورد ضرورت مي‌خورد و حکم به حليت آن مي‌کند اين حکم همان حکم خداوند است
ولي در ظرف خاص. قبلاً نيز توضيح داديم که فرق احکام ثانويه و اوليه فقط در موضوعي
است که مکلف تشخيص مي‌دهد؛ گاهي موضوع حکم در بيان شارع، عنواني است که ابتداً و
ذاتا بر شيء صادق است مانند ميته، و مردار بهمين عنوان ميته و گاهي عنواني است که
به لحاظ شرايط خاص بر آن منطبق است مانند عنوان «مضطراليه» در همين گوشت مردار.

واما احکام حکومتي ولي امر در مواردي که
موضوع حکم شرعي ندارد، با فرض اين که اباحه اوليه حکم شرعي نيست در اينجا هم حکم
ولي‌امر، حکم الله است زيرا ولايت او و نفوذ حکم او به دستور خداوند است. ولذا
گفتيم ک اطاعت از او اطاعت از خدا است و هرگز حکم او در برابر حکم شارع نيست بلکه
عين حکم شرعي است. در عرف قانونگذاري، مقرررات و تصويبات يک استاندار و يا
فرماندار يا هر مسئولي در حوزه مسئوليت خود، مقررات دولت مرکزي به حساب مي‌آيد با
اين که ممکن است دولت مرکزي از آن حتي اطلاع هم نداشته باشد چه رسد به مقررات
مسئولين در ولايت الهي که با اذن او و در سايه توفيقات و تأييدات او عمل مي‌کنند.

ولايت فقيه با شوري منافات دارد يا خير؟

گاهي توهم مي‌شود که اعمال ولايت و تصرف
در امور مردم و برخلاف تمايل مردم حتي اگر از سوي پيامبر و امام باشد با فرمان
«وشاورهم في الامر» و با بيان «وامرهم شوري بينهم» منافات دارد. خداوند در آيه 159
سوره آل عمران به پيامبرش دستور داده است که با مردم در امور جامعه مشورت کن و
بدون شک مشورت، مقدمه عمل است. بنابراين به چه دليلي رسول خدا (ص) که در رأس ولايت
است مي‌تواند برخلاف خواسته مردم و برخلاف نظر نمايندگان مردم ولايتي اعمال کند و
در امور جامعه تصرفي به نظر خويش بنمايد؟ اين آيه حتي ولايت رسول الله‌(ص) را
محدود کرده است تا چه رسد به ولايت ائمه ‌(ع) و تا چه رسد به ولايت فقها. و در آيه
38 سوره شوري در مدح مؤمنين و متقين فرموده است «وامرهم شوري بينهم» امور اجتاعي
خود را با مشورت با يکدگير انجام مي‌دهند و نفرموده است با اجازه ولي‌امر.
بنابراين مردم بايد رقم زدن مقدرات خويش عملا سهيم باشند!

به پيرو همين توهم گفته شده است که
ولايت مطلقه فقيه با مطلبي که از سوي امام امت اعلام شد که «ميزان رأي ملت است»
منافات دارد. اگر ميزان رأي ملت است پس ولي‌فقيه نمي‌تواند در برابر خواسته‌هاي مردم
اظهار نظر کند و تصرفي نمايد! و بر اين اساس بالاترين مرجع، مجلس شوراي اسامي
خواهد بود و ولي‌فقيه بايد پيرو نظرات نمايندگان باشد نه اين که به آنها دستوري
دهد! بلکه حتي اگر رسول خدا (ص) نيز در اين جامعه مي‌بود بايد از نظرات نايندگان
مردم پيروي کند، تا به فرمان «وشاوره في الامر» عمل کرده باشد!!!

کساني که اين شبهه را مطرح کرده‌اند،
دچار يک اشتباه در اصول فريبکاري شده‌اند آنها اگر فقط به آيه «وامرهم شوري بينهم»
تمسک مي‌کردند نيازي نداشتند که ولايت رسول الله‌(ص) را نيز زير سؤال ببرند. اين
برخلاف ضرورت جامعه اسلامي است که گفته شود چگونه رسول الله‌(ص) و ائمه اطهار (ع)
با وجود فرمان «وشاورهم في‌الامر» علي‌رغم نظر مردم در امورشان تصرف مي‌کردند؟!نتيجه
اين عبارت، سلب ولايت بطور کلي از آن بزرگواران است و آنها فقط بعنوان مجري احکام
و مجري نظرات ملت شناخته مي‌شوند و اين برخلاف ضرورت مسلمين است. جامعه اسلامي خود
را در همه مواردي که رسول خدا‌(ص) فرماني داشته باشد به امر خداوند مطيع و
فرمانبردار مي‌داند و اگر چنين باشد که توهم شده است، پس فرمان اطاعت مطلق در چه
موردي است؟!

اگر اين سخن، منشأي بجز جهل  و ناداني يا حسد و سرخوردگي از شکست سياسي
داشته باشد بايد گوينده آن را منکر يکي از اصول اساسي اسلام و آن اطاعت مطلق از
رسول الله (ص) است دانست.

بنابراين و بحم ضرورت اسلامي، شکي نيست
که منظور «وشاورهم في‌الامر» دستور پيروي رسول الله‌(ص) از نظرات مردم نيست بلکه
اين امر بعنوان يک نوع بها دادن و اظهار رحمت و شفقت با مردم است. و رسول خدا‌(ص)
اين دستور را هرگز به نحو دموکراسي که نور چشم آقايان است، عمل نکرد و گرنه در
تاريخ ثبت مي‌شد که در صدر اسلام نيز مجلس شورائي بوده و رأي اکثريت در آن حاکم
بوده است!! و اگر چني بود که مشورت با عموم جامعه طبق اين برداشت از آيه، لازم و
واجب بود حتما بايد آن حضرت براي عملي ساختن اين دستور چنين مجلسي برگزار مي‌فرمودند
ولي آن چه از آن حضرت نقل شده، مشورت با بعضي افراد بطور انفرادي يا اجتماعي در
مسائلي از قبيل جنگ و امثال آن بوده است. توجه به صدر و ذيل آيه، مسأله را روشن مي‌کند.

بار ديگر اين نکته را تذکر مي‌دهيم که
يک جمله را بايد با ملاحظه قبل و بعد آن معني کرد تا دچار اشتباه نشويم. قرآن مي‌فر‌مايد:
فبما رحمة من الله لنت لهم ولوکنت فظا غليظ القلب لاتفضوا من حولک فاعف عنهم
استغفرلهم و شاورهم في‌الامر فاذا عزمت فتوکل علي الله ان الله يحب المتوکلين» (اي
پيامبر) تو در پرتو رحمتي از سوي خداوند در برابر آنان نرم و مهربان شدي و اگر خشن
و سنگدل بودي از گرد تو پراکنده مي‌‌شدند. پس، از (اشتباه) آنان درگذر و برايشان
از خداوند طلب آمرزش کن و با آنان در امور (اجتماعي) مشور کن و هرگاه تصميم گرفتي
بر خدا توکل کن که خداوند متوکلان را دوست دارد.

از سياق آيه روشن است که اين مشورت براي
کسب تکليف نيست بلکه براي شرکت دادن صوري و ظاهري مردم در امور اجتماعي خودشان است
که بر آن فوئدي مترتب مي‌شود:

اين خود نوعي مدارا و اظهار محبت و نرمي
است.

موجب رشد شخصيت افراد و به کار افتادن
افکار در امور اجتماعي است.

در صورت بروز پيامدهاي ناگوار، چون امر
مستند به خود مردم است کمتر موجب اعتراض مي‌شود. و اموري ديگر از اين قبيل وگرنه
کسي که «لاينطق عن الهوي ان هوالا وحي يوحي» و کسي ک ديده غيب بين او از حوادث
آينده جهان خبرمي‌دهد، معقول نيست که در امور جاري، نيازمند افکار ديگران باشد، و
لذا امر «شاورهم» در ذيل امر به عفو و استغفار و يا زمينه‌سازي رحمت و مهرباني
پيامبر قرار داده شده است يعني مقتضاي نرمي و انعطاف‌پذيري و رحمت تو اين است که
با آنها مشورت کني بخصوص با ملاحظه اين که آيه در ذيل آياتي وارد شده است که
مسلمانان را در مورد کوتاهي در جنگ احد که موج شکست شد به شدت ملامت و سرزنش نموده
و هيچ زمينه اظهار قدرت واقعي آنها نيست تا مقدمه امربه مشورت باشد و واضح است که
در چنين زمينه‌ي فقط منظور از اين امر دلداري و شخصيت دادن و بها دادن به آنان است
و ملاحظه ذيل آيه مساله را روشن‌تر مي‌کند. با آنهامشورت کن ولي آن گاه که تصميم
بر کاري گرفتي بر خدا توکل کن. هيچ قرينه‌اي نيست که اين تصميم بايد بر نتيجه
مشورت باشد بلکه ظاهر اين است که اگر تصميمي بر خلاف ميل مردم گرفتي از کسي هراس
مکن و بر خداوند توکل کن و بهرحال اگر هم چنين ظهوري نباشد ظهوري در آن جهت ندارد
و مطلق تصميم، رسول خدا‌(ص) منظور است و مفيد اين معني است که تصميم گيري نهائي با
تو است و لازم نيست در اين تصميم، پيرو اراده جامعه باشي، بر خدا متوکل باش و اقدام
کن.

و از اين آيه روشن مي‌شود که آيه «وامر
هم شوري بينهم» نيز هيچ منافاتي با ولايت امر ندارد و هرگز منظور اين نيست که ولي
امر بايد پيرو آراء عمومي باشد بلکه مورد آن يا خصوص مواردي است که ولي امر وجود
يا نفوذ ندارد يا ولي امر کار را به گروهي واگذاشته و اما اگر با وجود ولي امر
باشد، حتماً منظور يک مشورت صوري است براي همان اهدافي که گفته شده و مدح بودن اين
جمله براي متقين از آن جهت است که از ميان افراد معمولي بدون ولايت کسي رأي خود را
بر ديگران تحميل نمي‌کند و اين خاصيت افراد مؤمن و صالح است.

ميزان رأي ملت است

واما جمله‌اي که از امام امت نقل شده
است که ميازن رأي ملت است يکي از دو معني زير را دارد:

اگر مورد اين جمله تعيين نظام حاکم باشد
يعني نظام حاکم با رأي ملت معين مي‌شود، بايد حتماً منظور خصوص ملتي باشد که
بپاخاسته و انقلاب کرده و اختيار امور خود را به دست گرفته و بايد پيروي کنند و
بيعت هرگز به حکومت مشروعيت نمي‌دهد بلکه به او قدرت تکويني انجام وظايف محوله
خواهد داد يعني اميرالمؤمنين‌(ع) بعد از رسول الله‌(ص) ولي امر شرعي و قانوني هست
چه مردم بيعت کنند و چه نکنند و ديگري ولايت ندارد حتي اگر همه مردم بر ولايت او
اجماع کنند و بيعت نمايند. اين عقيده قطعي شيعه است. بنابراين نمي‌شود که منظور از
ميزان در تعيين نظام حاکم ميزان قانوني و شرعي باشد و ميزان تکويني نيز اختصاص به
ملت بپاخواسته دارد زيرا در ملتهاي زيرستم قدرتي در دست ملت نيست که نظام حاکم خود
را تعيين کنند.

و اگر مورد اين جمله تعيين نمايندگان و
خبرگان ورياست جمهور و تنفيذ قانون اساسي و امثال آن باشد، منظور از ميزان يک
ميزان قراردادي و قانوني است ولي اين جمله انشاء يک حکم ولايتي از سوي ايشان است
نه اخبار از يک واقعيت، يعني حضرت امام با اين جمله ميزان را رأي ملت قرار داده‌اند
و خود خواسته‌اند که ملت، رئيس‌جمهور خويش را معين کند و نمايندگان خويش را به
مجلس بفرستد و حتي قانون اساسي را تصويب نمايد واين امتثال همان امر وشاورهم في‌الامر
است به همان اهداف به اضافه هدفي ديگر در خصوص غيرمعصوم و آن استفاده از افکار
ديگران در اداره امور کشور است و لذا حتي در تصويب قانون اساسي هم از آراء عمومي
کمک گرفتند با اين که بدون شک از نظر اسلام، مردم نقشي در تصويب قانون ندارند واگر
برفرض دخالتي در تعيين خليفه تصور مي‌کنند ولي حتي به نظر  آنها نيز قانون فقط بر اساس معيارهاي شرعي بايد
از کتاب و سنت بدست آيد و نه به اجماع و اتفاق مردم يا رأي اکثريت واگر اجماعي هم
حجت باشد از اين جهت است که کشف قانون الهي مي‌کند آن هم اجماع فقها است نه عامه
مردم.

بهرحال بدون شک رأي مردم در تصويب قانون
دخالت ندارد وگرنه بايد همه حکومتهاي غيرالهي و غيراسلامي را نيز در صورت اجراي
دموکراسي شرعا و قانونا از نظر اسلام صحيح دانست. اگر رأي مردم بطور مطلق ميزان
باشد چرا خداوند ملتهايي را که منحرف بودند و پيامبران را کشتند يا از آنها اطاعت
و پيروي نکردند مورد عذاب قرار داد و ملتي و قومي را به کلي نابود ساخت؟! آيا مي‌توان
گفت که آنها آزادند که به رأي خود عمل کنند و نظام حاکم و قانون خود را تصويب
نمايند؟! البته در دموکراسي امروز همين‌طور است و اگر ملتي ازدواج همجنس را نيز
بخواهدو مجلسش تصويب کند قانوني مي‌شود!! ولي از نظر اسلام چنين نيست و ميزان رأي
ملت به اين معني نيست. بنابراين از همين نکته که حضرت امام رأي ملت را حتي در
تصويب قانون اساسي دخالت دادند، اين مطلب روشن مي‌شود که اين خود انشاء يک حکم
ولايتي است و ايشان از اين راه خواسته‌اند که اهداف «وشاورهم في‌الامر» را محقق
سازند، بعلاوه استفاده از نظرات خبرگاني که از سوي مردم انتخاب مي‌شوند.

از بيان فوق روشن مي‌شود که پايه و اساس
حکومت اسلامي از نظر مذهب شيعه ولايت است. ولايت پيامبر اکرم‌(ص) ولايت ائمه
معصومين(ع) و ولايت نمايندگان آنان چه به نيابت خاص شخصي و چه به نيابت عام که
ولايت فقيه باشد و تشکيل ارگانهائي از قبيل مجلس خبرگان ومجلس شورا و شوراي نگهبان
و امثال ان بمنظور عمل به آيه وشاورهم في الامر است که در معصوم فقط مشورت صوري
براي اهداف تربيتي جامعه است و در غيرمعصوم علاوه بر آن اهداف براي استفاده از
افکار ديگران است.

و با اين بيان پاسخ سخن مغرضانه ديگري
روشن مي‌شود که گفته‌اند با فرض ولايت مطلقه فقيه چه نيازي به مجلس است؟ و اگر
اينان کارشناسند در چه ‌رشته‌اي کارشناسند؟ اگر منظور کارشناس امور نظامي و
اقتصادي و صنعتي و کشاورزي باشد که نيستند و اگر منظور کارشناس فقهي باشد که نظر
فقها در برابر نظر ولي‌فقيه اثري ندارد؟

پاسخ اين است که اينان افراد مورد
اعتماد مردم‌اند که با آنان در امور کشور مشورت مي‌شود و مشورت با آنان مشورت با
همه مردم يا اکثريت مردم است. لازم نيست آنها در همه جهات کارشناس باشند و در هيچ
جاي جهان چنين قانوني نيست که اعضاي مجلس بايد از کارشناسان و متخصصان باشند؛
البته سعي براين است که افراد متخصص به مجلس بروند و در اين زمينه رهبران جامعه
تذکر داده‌اند ولي مهمتر از تخصص، اعتماد مردم است و در همه جاي جهان در کنار
نمايندگان مجلس، کارشناسان متخصص براي کمک در مسائل مورد نياز وجود دارد و فرقي در
اين جهت ميان امور نظامي و اقتصادي با امور فقهي نيست. در همه اين جهات مشورت مي‌شود
و نمايندگان بايد يا تخصص در آن زمينه مورد نظر داشته باشند يا از متخصصان کمک
بگيرند و هرگز هيچ نماينده‌اي نمي‌توان يافت که از هرجهت متخصص و کارشناس باشد، بر
فرض که جناب مهندس يا دکتر باشد بازهم در زمينه‌هاي ديگر نياز به مشورت با متخصص
ديگر دارد. بنابراين آن چه بيشتر مورد نظر است اين است که نماينده، مورد اعتماد
مردم باشد گرچه سعي بر اين است ک از متخصصين مختلف در مجلس شرکت کنند تا کمتر
نيازي به متخصصين مورد مشورت در کنار آنها باشد.

والبته همين نکته است که اعصاب آقايان
را متشنج ساخته. چرا آقايان مورد اعتماد مردم نيستند؟ دليل آن واضح است زيرا آنها
در حساسترين دوره انقلاب، زمام امور را به دست گرفتند و نه تنها از عهده اداره
کشور برنيامدند بلکه هر روز پرده از روي خيانتي از آنها برداشته مي‌شد. در کردستان،
در نيروهاي نظامي، در شرکت نفت، در هواپيماهاي اف 16، در روابط خارجي، در زمينه‌سازي
جنگ و در هزاران مورد ديگر و بالاخره در جاسوسخانه آمريکا، چگونه مردم به آنها
اعتماد کنند؟!!

 

/

سخنان معصومين

سخنان معصومین

کودک در کلام معصوم

يازدهم خرداد ماه مقارن با «روز جهاني
کودک» است، بدون ترديد جامعه فرداي ما آنچنان خواهد بود که ما امروز – کودکان- اين
سازندگان فردا را مي‌سازيم، و از اينرو توجه به ابعاد مختلف شخصيت و تربيت کودک از
مسائلي است که از دير باز مورد عنايت امامان معصوم ما بوده است.

پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله:

«اعدلو بين اولادکم کما تحبون ان يعدلو
بينکم في البّر و اللطلف» (سفينة البحار جلد 2 ص 648)

درنيکي و لطف بين فرزندانتان به عدالت
عمل نمائيد چنانچه مايليد با شما به عدالت عمل شود.

پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله:

«رحم الله من اعان ولده علي برّه، قال:
قلت کيف يعينه علي بره؟ قال يقبل ميسوره و يتجاوز عن معسوره ولايرهقه و لايخرق به»
(کافي جلد 6 ص 50)

خداوند رحمت نمايد کسي که فرزندش را در
نيکوکاري و عمل خير ياري نمايد، راوي سؤال نمود: چگونه او را در انجام کار خوب کمک
نمايد؟ پيامبر در پاسخ فرمود: کاري را که او در حد توانش انجام داده بپذيرد، و از
آنچه انجامش براي او دشوار است صرف‌نظر نمايد، (با کردار و گرفتار خويش) او را
وادار به سرکشي و مخالفت نکند، به او دروغ نگفته و در برابر او کارهاي ناروا و
ابلهانه مرتکب نشود.

پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله:

«خمس لست بتارکهن حتي الممات …. و
تسليمي علي الصبيان لتکون سنّة من بعدي» (وسائل جلد 3 ص 209)

پنج خصلت را تا بهنگام رحلت ترک نخواهم
نمود (که از آن جمله) سلام دادن به کودک است تا اين عمل پس از من سنت گردد.

پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله:

«عن النبي صلي الله عليه وآله نظر الي
رجل له ابنان فقبل احدهما و ترک الأخر، فقال النبي صلي الله عليه وآله فهلا ساويت
بينهما»؟ (مکارم الاخلاق ص 123)

رسول خدا صلي الله عليه وآله به مردي
نگريست که داراي دو فرزند بود، يکي از آن دو را بوسيد و ديگري را نبوسيد، پيامبر
فرمود: چرا بين آنان به مساوت عمل ننمودي؟

امام صادق عليه‌السلام:

«قال: قال رسول‌الله صلي الله عليه واله
احبوا الصبيان وارحموهم و اذا وعد تموهم ففوا لهم فانهم لايرون الا انکم
ترزقونهم». (وسئل جلد 5 ص 126)

امام صادق عليه‌السلام از رسول خدا صلي
الله عليه وآله روايت نمود که آن حضرت فرمود، اطفال را دوست بداريد و نسبت به آنها
با ترحم و عطوفت عمل نمائيد، و چون به آنان وعده‌ي داديد، پس به آن عمل نمائيد، چرا
که کودکان جز شما را وسيله تأمين روزي و نيازمنديهاي خويش نمي‌بينند.

اميرمؤمنان عليه‌السلام:

«قال بعضهم شکوت الي ابي الحسن عليه‌السلام
ابنا لي فقال لاتضربه واهجره و لاتطل». (غرر ص 697)

يکي از اصحاب اميرمؤمنان(ع) که داراي
پسري بود، نزد حضرت از فرزندش گلايه نمود، حضرت فرمود: او را نزن، (بلکه براي ادب
نمودن) از او قهرنما امّا مواظب باش اين قهر بدرازا نکشد.

اميرمؤمنان عليه‌السلام:

الأفراط في الملامة يشب نيران اللجاج».
(تحف العقول ص 84)

افراط و زياده‌روي در سرزنش، آتش لجاجت
را (در همه و از آنجمله در کودک) شعله‌ور مي‌سازد.

اميرمؤمنان عليه‌‌السلام:

«لايصلح الکذب جد ولا هزل ولا ان يعد
احدکم صبيه ثم لا يفي له». (مستدرک جلد 3 ص 3)

دروغ شايسته انسان نيست، چه از روي جد و
چه به شوخي گفته شود، و سزاوار نيست فردي از شما به کودکش وعده‌‌اي داده و سپس به
آن وفا ننمايد.

 

/

امام صادق و ضرورت انقلاب فرهنگي

[بمناسبت صدرو فرمان تاريخي امام مبني
برتشکيل ستاد انقلاب فرهنگي درتاريخ 23 خرداد 59]

امام صادق و ضرورت انقلاب فرهنگي

جريان انحرافي انفاق

يکي از جريانات خطرناکي که همزمان با
ظهور اسلام در مدينه تولد يافت، جريان انحرافي نفاق بود که در قرآن کريم، آيات
مختلف و فراواني به بيان ماهيت و افشاي خصلتها و خصوصيات آن اختصاص يافته است. و
اين مسأله در قرآن قابل توجه است که وقتي مسأله سرنوشت جامعه اسلامي مطرح است، با
تأکيد و تکيه و  تکيه فراوان روي عيب‌پوشي
و گذشت و اغماض، هيچ‌گونه سازش و انعطافي از خود نشان نمي‌دهد. پديده شوم نفاق و
منافق از خود نشان نمي‌دهد. پديده شوم نفاق و منافق از جمله آن جرياناتي است که با
سرنوش اسلام و جامعه اسلامي در ارتباط است، و از اين رو قرآن کريم روي آن حساسيت
بسياري نشان داده و با وجود مسائل مهم و فراوان سياسي، اجتماعي، فرهنگي و … به
تفصيل درباره آن به افشاگري و توضيح پرداخته است، و از ميان تمام آياتي که درباره
اين جريان انحرافي سخن به ميان آورده، شايد آيات 7 و 8 سوره منافقين، جامع‌ترين
آياتي باشند که دليل احساس خطر اسلام را از اين پديده شوم بيان داشته‌اند:

« ãNèd
tûïÏ%©!$#
tbqä9qà)tƒ
Ÿw
(#qà)ÏÿZè?
4’n?tã
ô`tB
y‰YÏã
ÉAqߙu‘
«!$#
4_®Lym
(#q‘ÒxÿZtƒ
3
¬!ur
ßûÉî!#t“yz
ÏNºuq»yJ¡¡9$#
ÇÚö‘F{$#ur
£`Å3»s9ur
tûüÉ)Ïÿ»uZãKø9$#
Ÿw
tbqßgs)øÿtƒ
tbqä9qà)tƒ
ûÈõs9
!$oY÷èy_§‘
’n<Î)
ÏpoYƒÏ‰yJø9$#
 Æy_̍÷‚ã‹s9
–“tãF{$#
$pk÷]ÏB
¤AsŒF{$#
4
¬!ur
äo¨“Ïèø9$#
¾Ï&Î!qߙtÏ9ur
šúüÏZÏB÷sßJù=Ï9ur
£`Å3»s9ur
šúüÉ)Ïÿ»oYßJø9$#
Ÿw
tbqßJn=ôètƒ».

آنان (منافقان) کساني هستند که مي‌گويند از انفاق
و کمکهاي مالي به افرادي که اطراف رسول‌الله‌اند خودداري
ورزيد تا از گردش پراکنده گردند در صورتي که خزائن آسمانها و زمين از آن خداوند
است ولي منافقان درک نمي‌نمايند و مي‌گويند اگر بمدينه بازگرديم (ما) عزيزان (آن)
ذليلان را اخراج نمائيم، و همانا عزت از آن خداوند و رسولش و مؤمنين مي‌باشد ولي
منافقين نمي‌دانند.

متأسفانه اين زنگ خطري را که قرآن با
افشاي انگيزه شوم آنان براي جامعه اسلامي بصدا درآورد، و در زمان رسول خدا و
درباره مورد اهل بيت آنحضرت که خلفاي راستين او بودند، اعمال نموده و هنگامي که
جريان نفاق با روي کار آمدن امويان در جامعه حاکميت يافت، از غفلت و ناآگاهي
مسلمين سوء استفاده کرده و آل بيت پيامبر را که تبلور اسلام راستين محمدي بودند از
صحنه سياسي و فرهنگي جامعه بيرون راندند.

مرحوم علامه طباطبايي رضوان الله عليه
دراين باره مي‌نويسد: «هنگامي که خلافت از اهل بيت گرفته شد، مردم روي اين جريان
از آنها روي گردان شده و اهل بيت در رديف اشخاص عادي، بلکه برحسب سياست دولت وقت،
مطرود از جامعه شناخته شدند و در نتيجه مسلمانها از اهل بيت دور افتاده و از تربيت
علمي و عملي آنها محروم گشتند».

و سپس مرحوم علامه بذکر نمونه‌هائي چند
از انزوائي که برآل بيت پيامبر (ص) تحميل شده بود پرداخته و مي‌نويسد: نافع پيش
ابن عباس آمد و امام حسين عليه السلام درآنجا نشسته و آنان را مشاهده مي‌کرد، نافع
به ابن عباس گفت: فتواي خدا را در مورد مورچه، برايم بگو! ابن عباس سربزير افکنده
و چيزي نگفت، امام به او فرمود: اينجا بيا تا پاسخ تو را بگويم، نافع گفت: من از
تو نمي‌پرسم! ابن عباس گفت: اي پسر از رق، حسين (ع) از اهل بيت نبوت است و آنان
وارث علم‌اند!

البته مسأله بهمين جا خاتمه نيافت بلکه
امويان در برابر ائمه، کساني را که بگونه‌‌اي با سياست کلي آنان هم سو بودند
بعنوان مراجع مذهبي و فرهنگي به جامعه معرفي نمودند، چنانچه معاويه رسماً اعلام
نمود: کسي که علم و دانش قرآن نزد اوست، عبدالله بن سلام است. و در زمان عبدالملک
از سوي وي درمکه اعلام عمومي مي‌شد که :«لايفتي الا عطاء و ان لم يکن فعبدالله بن
ابي نجيح» جز عطاء کسي را حق دادن فتوا نيس واگر او نبود عبدالله بن نجيح فتوا
داد. و از سوي ديگر تفسير قرآن، از آنجا که مردم از دانش و علوم ائمه‌(ع) محروم
شده بودند با قصص و داستانهائي که از تازه مسلمانهاي يهود و نصاري شنيده شده بود
مسلمانهاي يهود و نصاري شنيده شده بود آميخته شد و حديث نيز با احاديث مجعول درهم
آميخت و از اينراه مطالبي وارد حوزه فکري و اعتقادي اسلام گرديد که با اسلام
بيگانه بود.

ولي رفته رفته با اوج گرفتن هرچه بيشتر
قيامهاي مردمي و بويژه مبارزات شيعه از قدرت سياسي و نفوذ فرهنگي رژيم حاکم کاسته
و تا حدودي فضاي بازسياسي در جامعه پديد آمد، و بهمراه آن، دو گونه نظريه براي
بهره‌برداري از آن فرصت پيدا شد:

قيام مسلحانه بمنظور سقوط رژيم و تشکيل
حکومتي اسلامي.

نهضت و انقلابي فرهنگي.

نظريه نخست از اينجا نشأت مي‌گرفت که
شيعه از آغاز حرکت نفاق اموي، در صحنه مبارزات حضور فعال داشت و جبهه‌اي را ترک
نمي‌گفت جزاينکه جبهه‌اي جديد در برابر دشمن مي‌گشود، و طبيعي بود که اين ضعف
سياسي رژيم که نتيجه مستقيم چنان قيامهائي بود، چنين انتظاري را در پي داشته باشد،
بخصوص اين تجربه تلخ را درميدانهاي مداوم مبارزه بخوبي فرا گرفته بود که اگر بدشمن
حتي در ضعفيف‌ترين مراحل حيات نظامي‌اش فرصت داده شود، جان گرفته و با قدرت بيشتري
به ميدان خواهد امد، که يک نمونه آن «ليلة الهرير» در صفين بود، يعني درست در
هنگامي که قدرت معاويه بحداقل رسيده و در آستانه سقوط کامل قرار گرفته بود، با
استفاده از سياست «مذهب عليه مذهب» و قرار دادن قرآن‌ها برسر نيزه‌ها، سرنوشت جنگ
را بسود خويش تغيير داد. بنابراين چنين انتظاري با توجه به تجربه‌هاي مبارزاتي، و
شرائط موجود آن زمان، انتظاري بظاهر صحيح و کاملاً طبيعي بود، از اينرو اين انتظار
گاه با تعبيراتي تند به عرض امام مي‌رسيد. چنانچه «سدير صيرفي» که يکي از اصحاب
وياران امام است در اين زمينه به امام مي‌گويد: «والله ماوسعک القعود» بخدا سوگند
که با وجود اينهمه ياران و شيعيان شما را نمي‌رسد که هم‌چنان بنشينيد، و قيام
ننمائيد!

ولي در کنار اين انتظار نياز واقعي و
خيلي فوري جامعه اسلامي هم مطرح بود که نظريه دوم بود و امام از اين زاويه به
اسلام و جامعه اسلامي مي‌نگريست، عواملي که چنين نيازي را ايجاب مي‌کرد مي‌توان
عمده‌ترين آنها را بطور خلاصه در دو مورد زير ملاحظه نمود:

رکود و وقفه فرهنگي:

اين مسأله از آنجا پيش آمد که سياست
امويان چنانچه اميرمؤمنان از پيش اعلام خطر نموده بود، براين پايه طراحي شده بود
که تنها به کساني فرصت عمل و حق ادامه حيات علمي داده شود که هم سو با سياست آنان
حرکت نموده و يا حداقل هيچ‌گونه زيان و ضربه‌اي به زندگاني سياسي آنان وارد نسازد،
و طبيعي است که وقتي فعاليتي علمي و فرهنگي در چنين محدوده‌اي تنگ و سانسوري شديد
قرار گيرد نتيجه‌اي جز همان رکود و وقفه علمي و فرهنگي که براسلام عصر اموي تحميل
شد، نخواهد داشت.

اختلاط و التقاط فرهنگي:

بدنبال اجراي سياست وسانسور ياد شده،
زمينه‌اي مناسب براي ورود و آميزش عناصر و افکار بيگانه با اسلام پديد آمد، چرا که
با توسعه مرزهاي جغرافياي جهان اسلام، برخورد مسلمين با فرهنگهاي بيگانه، پيش مي‌آمد
و نيز مطرح شدن نيازهاي جديد که مسائل و سؤالات جديدي را در پي داشت، از جمله
عواملي بودند که سؤالات و نيازهاي علمي و فرهنگي تازه‌اي بوجود مي‌آورد و از آنجا
که با توجه به رکود و وقفه فرهنگي اسلام، مرجعي صلاحيتدار براي پاسخ‌گوئي به آنها
وجود نداشت و يا به عبارت صحيح چنان افرادي فرصت پاسخ‌گوئي نمي‌يافتند، کساني يکه‌تاز
صحنه فرهنگي مي‌شدند که اغلب از هيچ‌گونه تعهد و صلاحيت علمي و مذهبي برخوردار
نبودند و بناچار چيزهائي از خود يا از فرهنگهاي بيگانه به اسلام اضافه مي‌نمودند و
چنين بود که مسأله‌اي بنام اختلاط و التقاط فرهنگي پيش آمد.

امام صادق‌«ع» و انقلاب فرهنگي- وجود
اين دو عامل عمده، براي امام صادق‌(ع) اين احساس مسئوليت را بوجود آورده بود که
نجات و رهائي فرهنگ اسلام از اين رکود و وقفه علمي و تصفيه آن از عناصر اجنبي با
اسلام، ضرورتي حتمي و قطعي است و البته بايد اين مطلب هم اينجا يادآوري شود که با
توجه به آينده‌اي که امام پيش‌بيني مي‌نمود، اين کار يک ضرورت فوتي و فوري محسوب
مي‌شد و اين واقعيتي بود که امام صادق‌(ع) به تعبيرات مختلف براي اصحاب و ياران
خويش مطرح ساخته بود.

و اين پيش‌بيني و احساس امام را، حوادث
و خفقان مجددي که در عصر عباسيان برجهان اسلام حاکم گرديد به ثبوت رسانيد، چنانچه
يکي از شيعيان براي گرفتن پاسخ يک مسأله شرعي مجبور مي‌شود، لباس مرد خيارفروش
نزديک محل سکونت امام صادق‌(ع) را عاريه نموده و موقتاً بپوشد تا ببهانه فروش
خيار، به امام نزديک گرديده و پاسخ خود را از حضرت دريافت نمايد.

البته ممکن است براي کسي اين سؤال پيش
آيد که اگر امام با قيامي مسلحانه هم‌چون عباسيان به قدرت مي‌رسيد، مي‌توانست با
امکانات بيشتر به اين هدف نائل گرديده و در کنار انقلاب سياسي، به انقلابي فرهنگي
دست زند، و شايد بعضي از کساني هم که امام را براي ترتيب چنان قيامي زيرفشار قرار
داده بودند، چنين هدفي را تعقيب مي‌کردند، ولي اين سؤال است که خود آنحضرت پاسخ آن
را بکرات و با تعبيرات گوناگون داده، و به کساني که چنين انتظاري داشتند گفته بود
که: نيروي متعهد و کافي براي يک انقلاب سياسي در اختيار ندارد، و همين مسأله نيز
عامل سومي بود که ضرورت آن انقلاب فرهنگي را بوجود مي‌آورد، تا از اين راه نخست
اسلام را در فرهنگ و عقده مردم پايه‌ريزي کند و هنگامي که اين کار صورت گرفت،
جامعه خود براي تشکيل حکومت و نظامي که با اعتقادات و فرهنگ اسلامي هم‌آهنگي داشته
باشد، وارد عمل خواهد شد.

و اين چنين بود که امام صادق(ع) نهضتي
علمي بوجود آورد، که بررسي در ابعاد و اطراف اين حرکت گسترده علمي نياز به فرصتي
بيشتر دارد.

امام خميني و انقلاب فرهنگي

با نگاهي گذرا به ريشه‌ها و عوامل اصيلي
که چنان قيامي مذهبي و فراگير را بوجود آورد ما را به اين نتيجه روشن و قطعي مي‌رساند
که حضرت امام مدظله العالي در ايجاد چنان حرکتي مردمي، از جد بزرگوارش، حضرت امام
صادق‌(ع) الگو و الهام گرفته بود. و آن قيام تنها مولود چند سخنراني سازنده‌اي که
ايراد فرمودند و نيز اعلاميه‌هائي که در اين زمينه صادر کردند نبود، بلکه پايه و
شالوده آن از سالياني پيش در حوزه درسي ايشان ريخته شده بود، چه اينکه مسائلي که
با به قدرت رسيدن رژيم پليد پهلوي براي اسلام و فرهنگ اسلامي و روحانيت پيش آمد،
بي‌شباهت با آنچه که در جريان حاکميت خط نفاق امويان اتفاق افتاد، نبود.

در عصر پهلوي که مقدمات آن از زمان
قاجار و بلکه از زمان صفويه، توسط استعارگراني که چشم آز به منابع کشور ما دوخته
بودند و تنها روحانيت و اسلام را سد راه خويش تشخيص داده بودند، تهيه و تدارک ديده
شده بود و فاجعه يورش به مدرسه فيضيه پايگاه علم و فرهنگ اسلام در سالروز شهادت
امام صادق (ع) و حمله به شاگردان مکتب آنحضرت و به شهادت رساندن عده‌اي از آنان در
اين راستا شکل گرفت، علماي اسلام عملا از صحنه خارج شدند و با بيرون راندن آنان از
صحنه، زمينه براي رکود فرهنگ اسلامي و ورود فرهنگ غربي به کشور کاملا مهيا گرديد و
کم کم کار به آنجا رسيد که فرهنگ اسلام مورد تهاجم فرهنگ بيگانه قرار گرفته و توسط
نويسندگان و مبلغان فرهنگ اجنبي زير سؤال قرار مي‌گرفت.

نگاهي به کتابهائي که قبل از انقلاب در
زمينه پاسخ به اشکالاتي نظير حقوق زن و عدم قدرت اسلام براي اداره زندگي در ابعاد
مختلف سياسي، اقتصادي و غيره نوشته شده است گوياي انزواي کامل اسلام در جامعه
ايراني بود، و اين طبيعي است که وقتي فرهنگي از حرکت و تحرک بازايستاده و در نتيجه
در زمينه‌هاي علمي و عملي توانائي و صلاحيتي از خويش نشان دهنده، از سوي فرهنگ
حاکم که بواسطه عدم چنين محدوديتهاي فرصت عمل پيدا نموده زير سؤال قرار مي‌گيرد، و
اگر اين حالت هم چنان ادامه يابد، همان مسأله‌ي پيش خواهد آمد که در جهان غرب براي
مسيحيت اتفاق افتاد، و امروز شاهديم که چگونه از درون جامعه کاملا بداخل کليسا
رانده شده است، البته ما در صدد مقايسه اسلام با مسيحيت نيستيم چرا که گذشته از
آن، مسيحيت موجود، کار قيصر را به قيصر واگذار نموده و خود، اين انزوا را پذيرفته
است ولي اسلام دين دنيا و آخرت است و در تمام ابعاد حيات مادي و معنوي انسانها در
هر عصر و براي هر نسل قانون و برنامه زندگي دارد.

امام امت با توجه و درک تمام اين
واقعيتهاي تلخي که بر اسلام و جامعه آن روز مي‌گذشت کار خويش را از همان نقطه آغاز
نمود که قبلاً حضرت امام صادق(ع) شروع نمود، و در عصر ستم‌شاهي جامعه ايران-
بطوريکه گفتيم- دچار رکود شده بود و از اينرو چنانچه خود فرمود که «بايد از صفر
شروع کنيم» طي تلاش‌هاي مداوم علمي و فرهنگي در طول سالياني دراز، شاگرداني برجسته
فعال در حوزه درس پربار و غني خويش تربيت نمود که اسلام را درتمام ابعاد علمي و
فرهنگي و سياسي و اقتصادي آن بطور صحيح دريافتند و سپس از طريق تأليف و نگارش
کتابها و مجلات و تشکيل حوزه‌ها و کلاسهاي تدريس در حوزه و دانشگاه و ايراد
سخنراني‌هاي انقلابي- همانگونه که دريافته‌ بودند- به جامعه منتقل ساختند، و مردم
پس از چنين درک و دريافتي از اسلام، رژيم ستم‌شاهي را هم‌آهنگ با معتقدات خويش
ندانسته و بمنظور ايجاد حکومتي که حاکميت چنان اسلامي را عينيت بخشد، وارد عمل
شدند، و نتيجه آنچنان درک و عمل، به انقلابي با اين شکوه و عظمت منتهي گرديد، و
اين چنين است که امروز دفاع از انقلاب و جمهوري اسلامي را دفاع از اسلام ناب محمدي
در مواجهه و رويارؤيي با اسلام امريکائي که همان شکل تکامل يافته اسلام اموي و
عباسي است مي‌دانند و اين چنين جبهه‌هاي نبرد را بر جانيان عراق و جهان تنگ کرده‌اند
و بدون شک اين انقلاب در تمام ابعاد و زمينه‌هاي آن نتيجه دير پاي همان نهضت علمي
و انقلاب فقهي و فرهنگي است که امام صادق‌(ع) در آن شرائط در مدينه آغاز نمود ولي
بدون ترديد تحول و انقلاب در سطح علمي جامعه، شکل و محتواي خاص خود را مي‌طلبيد، و
اين چنين بود که حضرت امام مدظله‌ا‌لعالي در 22/3/59 دستور تشکيل ستاد انقلاب
فرهنگي را صادر نمود، و ما امروز ثمرات شيرين آن را در  همسوئي اين قشر علمي در تمام جبهه‌هاي علمي و
عملي انقلاب بخوبي شاهديم.

 

/

دانستيهائي از قرآن

دانستنيهايي از قرآن

معيار روابط

«tûïÏ%©!$#
tbqèùqãƒ
ωôgyèÎ/
«!$#
Ÿwur
tbqàÒà)Ztƒ
t,»sWŠÏJø9$#  tûïÏ%©!$#ur
tbqè=ÅÁtƒ
!$tB
ttBr&
ª!$#
ÿ¾ÏmÎ/
br&
Ÿ@|¹qãƒ
šcöqt±øƒs†ur
öNåk®5u‘
tbqèù$sƒs†ur
uäþqߙ
É>$|¡Ïtø:$# tûïÏ%©!$#ur
tbqàÒà)Ztƒ
y‰ôgtã
«!$#
.`ÏB
ω÷èt/
¾ÏmÉ)»sV‹ÏB
šcqãèsÜø)tƒur
!$tB
ttBr&
ª!$#
ÿ¾ÏmÎ/
br&
Ÿ@|¹qãƒ
tbr߉šøÿãƒur
’Îû
ÇÚö‘F{$#
 
y7Í´¯»s9’ré&
ãNßgs9
èpoY÷è¯=9$#
öNçlm;ur
âäþqߙ
͑#¤$!$#». (سوره رعد آيه 25- 21- 20)

(صاحبان عقل و انديشه) کساني هستند که به عهد الهي
پاي‌بند و از نقض پيمان مي‌پرهيزند، و آنهائي که روابط و پيوندهائي را که خداوند
به آن امر فرموده برقرار مي‌دارند، و خشيت از پروردگارشان و خوف از سوء حساب
(قيامت) را دارا مي‌باشند و آنها که عهد خدا را پس از بستن مي‌شکنند و روابط و
پيوندهائي را که خداوند دستور برقراري آنها را داده بريده و در زمين به فساد مي‌پردازند،
لعنت و عذاب سراي آخرت از براي آنان است .

«الذين يصلون ما امرالله به ان يوصل»: امام صادق
عليه السلام درباره تفسير اين آيه مي‌فرمايد: «قلا تکونن ممن يقول للشيء انّه في
شيء واحد[1]» از
جمله افرادي مباش که آيه‌اي را در مصداق واحدي خلاصه مي‌نمايند، بنابراين آيه تمام
روابط و پيوندهائي را که خداوند به برقراري آن امر فرموده است شامل مي‌گردد. گرچه
گاهي از سوي ائمه عليهم السلام به بعضي از مصاديق آن اشاره شده است.

«اولئک لهم اللعنه»: بگفته «اللعن: الردو الأبعاد
علي سبيل السخط» لعن عبارت از طرد و دور راندن فردي از روي خشم است.

معيار روابط در قرآن

در اسلام روابط فردي و اجتماعي براساس معيارهاي
اسلام و عقيدتي استوار است، به اين معني که انسان در پيوندها و روابط خويش همانند
همه کردار و رفتار خويش بايد موازين و ملاکهاي اسلامي را در نظر بگيرد، و در اين
مسأله، مصالح شخصي و انگيزه‌هاي فردي را دخالت ندهد.

در اين رابطه آيات فوق از دو دسته از
مردم سخن مي‌گويد:

آناني که به برقراري روابط و پيوندهائي
که خداوند امر فرموده است اقدام مي‌نمايند.

کساني که برخلاف فرموده خداوند به نقض
عهد و قطع روابط ياد شده مي‌پردازند.

و آنگاه پس از اشاره بديگر خصلت‌هاي
هردسته، درباره دسته نخست‌ مي‌فرمايد: پايان نيک سراي ديگر از آن آنهاست «…
والملئکة يدخلون عليهم من کل باب، سلام عليکم بماصبرتم فنعم عقبي الدار» فرشتگان
از هر دري به آنان وارد گرديده (و به آنها مي‌گويند) سلام و درود برشما بخاطر صبر
و مقاومتتان، پايان خوب سراي آخرت نصيبتان گرديد. و متقابلا در مورد دسته دوم مي‌فرمايد:
«اولئک لهم اللعنة ولهم سوء الدار» لعنت و عذاب سراي آخرت براي آنها است.

آل سعود و قطع روابط

با توجه به موضع‌گيري جديد آل‌سعود، در
مورد قطع روابط آنان با جمهوري اسلاي ايران که بطور طبيعي در جهت تحکيم هرچه بيشتر
روابط آن رژيم با آمريکاي جنايتکار انجام گرفته است، جايگاه آل سعود در اين تقسيم‌بندي
قرآن، بخوبي مشخص مي‌گردد، و بنابراين، اين رژيم دست‌نشانده جز لعن الهي و طرد و
نفرين جهان اسلام از اين عمل وقيحانه بهره نخواهد برد و سرانجام سراي سوء (جهنم)
در جهان ديگر در انتظار آنان است.

هفتم شوّال سالروز هدم قبور

از جمله روابطي که خداونددر آيه ياد شده
به برقراري آن امر فرموده است، ارتباط با ال بيت رسول خدا صلي‌الله عليه وآله است
و بهمين دليل امام صادق ‌عليه السلام طي روايتي در مورد شأن نزول آن مي‌فرمايد:
«نزلت في رحم آل محمد» آيه در زمينه پيوند با اهل بيت محمد«ص» نازل گرديده است.

هفتم شوال سالروز يکي از اعمال وحشيانه‌اي
است که بدستور «سعود» پايه گزار رژيم سعودي در حجاز، بوسيله وهابيون طرفدار وي
انجام گرفت و در جريان اين عمل وحشيانه‌، قبرستان بقيع مرقد بسياري از صحابه،
تابعين، همسران، دختران رسول خدا صلي‌الله عليه وآله و نيز مرقد صفيّه عمه آنحضرت
و مرقد ابراهيم بن رسول الله«ص» و قبور اهل بيت پيامبر، امام مجتبي و امام سجاد و
امام باقر و امام صادق عليهم السلام و نيز قبور جمعي از علماء و بزرگان ديگر که
مورد احترام مسلمانان شيعي و سني جهان اسلام هستند، تخريب شد، و بدين ترتيب رژيم
سعودي يکي ديگر از پيوندهائي را که در اين آيه به استقرار آن امر گرديده است قطع
نمودند. بنابراين چه جاي تعجب که امروز رابطه خويش را با جمهوري اسلامي ايران قطع
نمايند.

بدين ترتيب اين عمل وحشيانه نه تنها
اهانتي آشکار به احساسات مذهبي تمام مسلمانان شيعي مذهب دنيا است بلکه عواطف و
احساسات مذهبي برادران سني مذهب ما را نيز جريحه‌دار ساخته است، و از اينرو به نقل
از کتاب «تاريخ آل سعود» پس از هدم و تخريب اين قبور مقدسه فرياد اعتراض از مصر،
سوريه، عراق، هند، و قاره افريقا و ديگر کشورها بلند شد[2]
و در ايران نيز آية الله شهيد مدرس، در مجلس شوراي ملي، نطقي مهم در اين باره
ايراد نموده و آن را باطلاع مردم مسلمان ايران رساند و بدنبال آن بازارها در سراسر
کشور تعطيل گرديد و مردم به خيابانها و مساجد ريختند، و دسته‌هاي عزاداري در شهرها
براه افتاده در مساجد نيز سخنرانان در اطراف اين فاجعه تأسف‌بار به سخنراني
پرداختند. دولت نيز مجبور شد که آن روز را عزاي عمومي اعلام نمايد، ولي متأسفانه
رضاخان که خود دست کمي از رژيم سعودي نداشت، براي خاموش ساختن فرياد اعتراض مردم،
به آنان قول رسيدگي داده و تلگرافي در اين زمينه به حجاز مخابره نمود، اما بدنبال
اعلام ممنوعيت مراسم مذهبي و عزاداري در ايران از سوي رژيم پهلوي، همه چيز در همان
روز پايان يافت، و رفته رفته بدست فراموشي سپرده شد.

بجا است که اين روز بعنوان روز جنايتي
بزرگ از سوي آل سعود و وهابيان حاکم بر حجاز، در تاريخ بجاي ماند، و مسلمانان اين
روز را بسوک نشسته و سخنرانان در زمينه ابعاد مختلف سياسي و مذهبي اين فاجعه به
سخنراني پردازند، باشد تا از اين طريق جهان اسلام در جريان بيشتر اين حادثه دردناک
قرار گرفته و رژيم دست نشانده آل سعود تحت فشار افکار عمومي مسلمين اجازه تجديد
بناي آن قبور مقدسه را صادر نمايد.

 



[1] – تفسر نورالثقلين- جلد 2- ص
494.

/

خطر اصلي درچيست؟

خطر اصلي درچيست؟

بسم الله الرحمن الرحیم

هرچه احساس‌ ترس و آسيب‌پذيري استکبار جهاني، از
انقلاب و جمهوري اسلامي بيشتر مي‌شود، واکنش و تهاجم آنان خشن‌تر و وحشيانه‌تر مي‌گردد
و بهمين جهت، امروز. بيش از هرزمان ديگر به طور فراگير و از هرسو، انقلاب اسلامي
را مورد حمله قرار داده‌اند و در چنين شرائط سرنوشت‌سازي، مقاومت و هشياري بيشتري
را همراه با برنامه‌ريزي دقيق مي‌طلبيد ودر حاليکه جنگ تحميلي، لبه تيز و کانون
اصلي اين ستيز بي‌امان به شمار مي‌رود و بايد بيشترين اهتمام روي آن متمرکز باشد.
و بايد همه چيز و از جمله ديپلماسي در خدمت جنگ قرار گيرد نه جنگ در خدمت
ديپلماسي- نبايد از جبهه‌هاي ديگر نيز غفلت شود و همانطور که تمرکز در منطقه‌اي از
جبهه جنگ نظامي، مناطق و خطوط تماس، فاجعه‌آفرين است، تجهيز و سازماندهي در جبهه
جنگ نظامي، بدون توجه به پشت جبهه‌ها نيز ممکن است، تجهيز و سازماندهي در جبهه جنگ
نظامي، بدون توجه به پشت جبهه‌ها نيز ممکن است پايگاه و پشتوانه‌هاي جنگ را متزلزل
کند. پشت جبهه و صحنه داخلي در طول و عرض خود جبهه‌‌هاي متعدد و بسيار مهمي را در
بر دارد که دشمن سعي داشته و دارد که با رخنه و ايجاد اختلال در آنها نه فقط جبهه
جنگ را که اصل انقلاب را به شکست بکشاند و براي اين مقصد پليد از تشکيل انواع
رنگارنگ گروهکها و از آتش زدن خرمنها گرفته، تا استفاده از نقاط ضعف و سادگي
خوديها و نفوذ دادن عناصر مسلمان‌نما و وابسته- ولو با چند واسطه- زيرچتر چهره‌ها
و نهادهاي مقدس دست يازيده‌اند و به موازات اتخاذ شيوه‌هاي نظامي و قطع اميد از
بازدهي روشهاي آشکا و رودرو، بيشتر به شيوه اخير روي آورده‌اند، تا به گمان
خامشان، انقلاب را از درون پوک کنند و قشر عظيم مستضعف را که پايه‌هاي نظام اسلاي
بردوش آنان استوار گرديده است از انقلاب بگيرند و جنگ را و همه چيز را به نفع
خودشان تمام کنند!

بديهي است که در چهارچوب جنگ روياروي، شکست يا
پيروزي ظاهري براي جبهه حق تفاوتي نداشته و مهم انجام وظيفه است و در هر صورت حق
پيروز است و به فرموده امام:

«… به ياري خدا باقيمانده راه پرنشيب‌و فراز را
با اتکاء به خدا تنها خواهيم پيمود و به وظيفه خود عمل خواهيم کرد. يا دست يکديگر
را درشادي پيروزي جهان اسلام در کل گيتي مي‌فشاريم و با همه به حيات ابدي و شهادت
رو مي آوريم و از مرگ شرافتمندانه استقبال مي‌کنيم. ولي در هر دو حال پيروزي و
موفقيت با ما است.» (منشور انقلاب)

ما در بعد جنگ نظامي تا آنجا که وظيفه ايجاب کند و
ولايت امر دستور دهد و تا آخرين نفر و آخرين قطره خون و آخرين خانه پيش مي‌رويم و
نتيجه را «احدي الحسينين» مي‌دانيم و در آخر کار اگر هم شکست خورديم کربلائي ديگر
تکرار شده که نتيجه آن پيروزي حق بود و با چنين بينشي است که اگر ما اسلاميت و
حقانيت خويش را حفظ کنيم به فرض آنکه خداي ناکرده شکست بخوريم باز هم پيروزيم و در
غير اين صورت اگر هم در جنگ پيروز شويم بازهم شکست خورده‌ايم.

پس ما بايد خطر اصلي را در داخل و در درون خودمان
جستجو کنيم و ضمن تلاش بيشتر در جهت تهذيب نفس و کشتن هوسها و هواهاي نفساني به
ويژه در رده‌هاي مسئولين و الگوهاي جامعه، بايد از عوامل آگاه و ناآگاهو بي‌واسطه
و مع‌الواسطه سازمانهاي جاسوسي و شيطنت مرموزانه وابستگان به شيطان بزرگ لحظه‌اي
غافل نباشيم که از جفت شدن اينان با ساده‌نگري و غفلت در برخي و يا شيطان نفس در
عده‌اي ديگر آنهم زيرنقاب دينداري مفرط- به شيوه دايه‌گان دلسوزتر از مادر- و زير
رداي چهره‌ها و نهادهاي مقدس، مولود نامشروعي پا به صحنه خواهد گذاشت به نام اسلام
آمريکائي.

مسلم است که سازمانهاي جاسوسي و شياطين غرب و شرق
بيشترين برنامه‌ريزي و تلاش خود را درجهت اين هدف پليد به کار گرفته‌اند و با شيوه‌هاي
افراط يا تفريط، کاستن يا افزودن والتقاط چپ يا راست مي‌خواهند اسلام را که فصل
مميز انقلاب و همه چيز اين جامعه است از بين ببرند و يکپارچگي مردم را که حول محور
ايمان به غيب و مقام ولايت است متلاشي کنند تا خود را از خطر اسلام رها سازند.
آنان با کارشناس دقيق نزديکترين و مؤثرترين راه را انتخاب مي‌کنند و همچون ميکروب
از مواضع خراش برداشته در پيکره جامعه نفوذ مي‌کنند و بيشتر از آن که با چغندر و
سيب‌زميني و …. کار داشته باشند سراغ گوشت راسته که در معرض قرار گرفته مي‌روند
و خيلي زود آن را آلوده و متعفن مي‌سازند و از حيّز انتفاع ساقط مي‌کنند و
بدينگونه عناصر مزدور و جاسوس سعي مي‌کنند که:

در سازمانها و احزاب نفوذ کنند و استفاده از اين
شيوه را با مروري گذرا بر سرگذشت احزاب و سازمانها چه در سطح بين‌المللي و خارجي و
چه در داخل قبل از انقلاب همچون انجمن حجّتيه و سازمان منافقين بخوبي مي‌توان
دريافت و در بعد از انقلاب نيز با بررسي دلائل مسأله آفريني، انشعاب و سرانجام
انحلال سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي و حزب جمهوري اسلامي و شناسائي مهره‌هائي که
از انجمن حجتيّه نشأت گرفته و به ترتيب به سازمان و حزب مذکور وارد شده و آنها را
از اهداف مقدس‌شان باز داشتند واکنون نيز وکيل مدافع بخشي از روحانيت گرديده، مي‌توان
به نتايج مهمي دست يافت.

نفوذ در محورهاي قانونگذاري و تصميم‌گيري و برنامه‌ريزي
که در اين زمينه شاهد بوديم که حضرت امام مدظله به مناسبت انتخاب چگونه با صراحت و
قاطعانه از اين توطئه پرده برداشتند و بدنبال آنچه در منشور انقلاب و بعد از آن
بيان کرده بودند مردم را به طرد و معرفي طرفداران اسلام امريکائي فرمان دادند و در
همان پيام پيش‌بيني کردند که دشمنان درصدد خدشه‌دار جلوه‌دادن انتخاب خواهند بود و
بعد از انتخابات نيز عليرغم تمام جوسازيها و هياهوها بر حسن جريان آن صحه گذاشته و
در روز عيدفطر از ناکامي دشمنان در ايجاد اختلاف در مردم و روحانيت سخن گفتند.

پس آنچه مسلم است اين است که بايد:

«مصلحت زجرکشيده‌ها و جبهه رفته‌ها و شهيد و اسير
و مفقود داده‌ها و در يک کلام مصلحت پابرهنه‌ها و گودنشينها و مستضعفين برمصلحت
قاعدين در منازل و مناسک و متمکنين و مرفهين گريزان از جبهه و جهاد و تقوي و نظام
اسلامي مقدم باشد و نسل به نسل و سينه به سينه شرافت و اعتبار پيشتازان اين نهضت
مقدس و جنگ فقر و غنا محفوظ بماند و بايد سعي شود تا از را رسيده‌ها و دين به
دنيافروشان چهره‌ کفرزدائي و فقر ستيزي روشن انقلاب ما را خدشه‌دار نکنند و لکه
ننگ دفاع از مرفهين بي‌خبر از خدا را بر دامن مسئولين نچسبانند».

و خطرنفوذ و موفقيت اين ز راه رسيده‌ها و دين به
دنيافروشان تا آنجا است که:

«ممکن است اسلام پابرهنگان زمين را در زمان دور و
نزديک زير سؤال برد و اسلام آمريکائي مستکبران و متکبرين را با پشتوانه‌هاي
ميليارد دلار توسط ايادي داخل و خارج آنان پيروز گرداند». (فرمان تشکيل مجمع تشخيص
مصلحت نظام)

و نيز مسلم است که دامن پاک روحانيت راستين و تمام
چهره‌هائي که روشني ايمان به خدا و رنج سالهاي طولاني دفاع از اسلام و انقلاب و امام
را در چهره دارند از هر چه جز اسلام ناب محمدي است مبرا و منزه است ولي با توجه به
حساسيت زمان و شيطنت و تزوير عناصر وابسته و مشکوک و به تعبير حضرت امام مدظله خطر
نان که بيش از حد دم از توضيح‌المسائل و نهج‌البلاغه مي‌زنند، بايد هشيارانه آنها
را شناسائي و بيش و پيش از مردم آنان را از خود و از جامعه طرد و از جامعه طرد و
با حفظ وحدت حول محور امامت و اطاعت از او دست تمام شياطين درون و برون را به غل و
زنجير کشيم و همگي دست به دست هم با تمام توان راه را براي تحقق اسلام محمدي هموار
سازيم انشاء‌الله. والسلام. رحيميان

 

/

امام خمینی ثابت و استوار

امام خميني ثابت و استوار از آغاز تا کنون

مجلس شوراي اسلامي

«… تشکيل مجلس براي وفق دادن مصالح کشور است با
کليات قانونهاي آسماني و نظارت در قوه اجرائيه عامله است». (کشف الأسرار، ص 191)

«اگر آن حکومت حق خدائي عادلانه بخواهد تشکيل شود،
بايد مجلس از فقها يا به نظارت فقها تشکيل شود و در مجلس قوانين آسماني طرح شود و
در کيفيت علمي شدن آن بحث شود و دولت قوه اجراي آن باشد». (ولايت فقيه- ص 53)

«مجلس شوراي اسلامي، مجلس مشورت است؛ مجلسي است که
بايد متفکرين، مسائلي که مايحتاج ملت و کشور است در ميان بگذارند و با هم مشورت
کنند …. مجلس شوراي اسلامي در يک محفظه سربسته نيست که اگر خداي نخواسته انحرافي
در آن پيدا شد، همان اعضاي خود مجلس بفهمند… من اميدوارم که آقايان بدون اينکه
جهات نفسيت را در نظر داشته باشند و بدون اينکه اغراض شخصي را در نظر داشته باشند،
به وکالت خود انديشه کنند و شور کنند. شوري در محيطي واقع شود که اسلامي و داراي
اخلاق اسلامي است … شما وکيل مردمي هستيد که همه اسلام را مي‌خواهند و کشور
خودشان را مي‌خواهند و شما بايد به اين ملت خدمت کنيد و به آن چيزي که شما را وکيل
کرده، خدمت کنيد. و من اميدوارم که انشاءالله شما با کمال قدرت و با کمال عزت و
عظمت، اين نهضت را به پيش ببريد و مجلس يک مجلس اسلامي و اخلاقي باشد و شما معلم
اخلاق جامعه باشيد». (5/3/59)

«ويژگي اين مجلس و محيط کشور در اين دوره ايجاب مي‌کند
که مجلس و دولت هماهنگ شده تا بر مشکلات کشور فائق آيد». (8/3/59)

«مجلس را که در رأس همه امور است، تقويت کنيد و
دنبال اين باشيد که يک مجلس قوي قانونگذاري داشته باشيم تا بتوانند مملکت را به
راه راست ببرند». (30/10/59)

«مجلس ما حاصل خون يک جمعيتي است که وفادار به
اسلام بودند و اين مجلس، عصاره زحمتهاي طاقت‌فرساي اين ملت مسلمان بوده است … من
اميدوارم که مجلس يک مجلس اسلامي، مجلس عبادت باشد نه مجلسي که خداي نخواسته معصيت
در آن واقع بشود و به ديگران اهانت کنند و به کسي بدبگويند. اينها خلاف اسلام است
و نبايد بشود». (7/3/60)

«مجلس بايد نگهبان اسلام باشد … اين مجلس بهترين
مجالس دنيا است و تبلور ملت است و در رأس همه ارگانها است». (5/11/61)

«امروز مجلس خانه واقعي ملت است و دست ناپاک
قدرتمندان، دولتمردان، خانان و غرب و شرق‌زدگان از آن کوتاه مي‌باشد … مجلس بايد
براي مقابله با سرمايه‌داري غرب و قطب کمونيستي شرق، احکام سياسي، اجتماعي،
اقتصادي وفرهنگي اسلام را به صحنه آورد». (8/3/63)

«مجلس از ارگانهايي است که لازم است بر همه که آن
را تأييد کنيم و هيچ کس حق ندارد که راجع به مجلس جسارتي کند». (25/7/64)

 

/

فهرست

امام خمینی ثابت و استوار(مجلس شورای اسلامی)

سرمقاله

دانستنیهایی از قرآن(معیار روابط)

امام صادق(ع) و ضرورت انقلاب فرهنگی

سخنان معصومین(کودک در کلام معصوم)

سخنی پیرامون ولایت فقیه

تقوای، نگهبان شما است                                    آیت الله
العظمی منتظری

عرش و کرسی                                               آیت
الله جوادی آملی

معاد روحانی و جسمانی                                     آیت الله حسین نوری

انبساط در شکوی و دعا                                     آیت الله
محمدی گیلانی

خاطره یک بسیجی از والفجر – 10

هجرت مسلمانان به حبشه                                  حجة الاسلام و المسلمین رسولی محلاتی

کدورت قلب در اثر گناه                                    آیت الله
ایزدی نجف آبادی

فضیلت انسان بر سایر مخلوقات                           حجة الاسلام محمدحسن
رحیمیان

حقوق والدین

قدم برجای باید بود چون کوه(به مناسبت 15 خرداد)

گفته ها و نوشته ها

مدیریت های اجرائی                                             محمدرضا
حافظ نیا

پاسخ به نامه ها

پیام شهید

نگاهی به رویدادها

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

 

/

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

رهنمودها

امام خمینی

* اینجانب از جوانان غیرتمند
کشور سرافراز اسلامی ایران می­خواهم که به جبهه­ها عزیمت کنند و با تداوم عملیات
خود، مجال تجدید سازمان و تنفس عفلقیان شکست خورده و مستاصل را بگیرند.

* جوانها باید تا آخر
پیروزیهای بزرگ در جبهه­ها را ادامه داده وعلم را به دست صاحب علم بدهند.

* صدام حیوانی است که مملکت
خودش را، افراد خودش را، اشخاصی که مربوط به خودش هستند آنها را بمباران شیمیائی
می­کند که باید پاسدارهای ما به داد آنها برسند.

(6/1/67)

* ملت ایران، ای حسینیان آماده
باشید نهرساید که نمی­هراسید کمربندهایتان را محکم کنیدف ای آزادگان و احرار بپا
خیزید، قدرتهای شرق و غرب می­خواهند شما را در زیر چکمه­های خونین خود خرد کنند.

* امروز باید زره جهاد و
مقاومتپوشید و در افق طلیعه فجر تا ظهور شمس به پیش تاخت و ضامن بقاء خون شهیدان
بود.

* امروز روز درنگ نیست، امروز
روز جنگ است. روز احقاق حق است و حق را باید گرفت.

(11/1/67)

آیت الله العظمی منتظری

*(در خطاب به نخست وزیر
ترکیه)، اگر صدام جان بگیرد به هیچیک از کشورهای اسلامی حتی ترکیه رحم نخواهد کرد…

کسانی که از ما صلح می­خواهند
اول متجاوز را معرفی و محکوم کنند.

* دولت ترکیه باید به احساسات
دینی ملت خودبیشتر احترام بگذارد.

* بمبها و موشکهای صدام نمی­تواند
به انقلابی که باخ ون عزیزان ما در جبهه­ها حمایت شود، ضربه بزند.

(11/12/66)

* تنها راه پیروزی ملت
افغانستان هماهنگی کامل همه گروههای مسلمان ومبارز است.

(15/12/66)

* مسلمانان باید به نیروهای
خودو امکانات خدا داده توجه نمایند و در فکر خودکفائی و استقلال کامل باشند.

* شما امید خود را ازغرب قطع
کنید که غرب فقط در فکر استعمار و استثمار و ملتها و کشورهای ضعیف است.

(23/12/66)

* دشمنان، مردم را نشناخته­اند
و خیال می­کنند ملت ما با این فشارها و زورگوئیها از میدان خارج می­شوند.

(11/1/67)

امام خمینی

* این روزها روز امتحان الهی
است روز پرخاش علیه کسانی است که به اسلام کینه دیرینه دارند، روز انتقام از کفر و
نفاق است روز فداکاری است. امروز روز عاشورای حسینی است امروز ایران کربلا است.
حسینیان آماده باشید.

(11/1/67)

 

 

 

/

نگاهي به رويدادها

نگاهی به رویدادها

جنگ

یکی از سکوهای متحرک پرتاب
موشک زمین به زمین عراق منهدم شد.

مناطق مسکونی تهران، قم، دزفول
و یک روستای قزونی هدف حملات موشکی و هوائی رژیم عراق قرار گرفت در این حملات
ددمنشانه تعدادی شهید و شماری مجروح شدند.

15/12/66

موشک پرتاب شده ایران در ساعت
48/21 دیشب، ساختمان شبکه یک تلویزیون عراق را در هم کوبید.

5 فروند هواپیماهای رژیم بعثی
عراق که قصد بمباران مناطق مسکونی کشورمان را داشتند بوسیله آتشبارهای پدافند
هوائی و در نبرد با شکاریهای ایران در غرب کشورمان سرنگون شدند.

16/12/66

مناطق مسکونی تهران، اراک،
مریوان، خرم آباد، درود، بروجرد، نهاوند، میاندوآب، شیراز، کرج، سز، دزفول، شوشتر،
ایلام، تویسرکان و زنجان مورد حملات موشکی و بمبارانهای هوائی رژیم بعث عراق قرار
گرفت که علاوه بر خسارات مالی تعدادی از هموطنان مظلوم و بیدفاعمان شهید و مجروح
شدند.

17/12/16

18 موشک دوربرد و میان برد
ایرانب هس وی بغداد، العماره، بصره و ام القصر شلیک شد.

طی 12 روز گذشته مناطق مسکونی
تهران هدف نزدیک به 50 فروند موشک زمین به زمین عراق قرا گرفت و حدود 20 شهر دیگر
کشورمان نیز آماج حملات هوائی وسیع عراق بودند. ایران نیز متقابلا بیش از 70 موشک
دوربرد و میان برد به سوی اهداف نظامی و اقتصادی بغداد و حداقل 4 شهر دیگر عراق
پرتاب کرد.

یک فروند هواپیمای میراژ عراقی
در حوالی شهر اراک سرنگون شد.

22/12/66

عراق اعتراف کرد 731 تن مواد
منفجره بر روی 37 شهر ایران فرو ریخته است.

23/12/66

عملیات «ظفر-7» با مرز مقدس«یا
رسول الله» در منطقه خورمال آغاز شد در این عملیات 14 ارتفاع مهم منطقه و 7 روستای
مرزی عراق به تصرف سپاهیان اسلام درآمده و ضمن هبلاکت رسیدن تعدادی از نفرات دشمن
یکصد تن به اسارت نیروهای اسلام درآمدند.

عملیات«بیت المقدس ـ 3» با رمز
مقدس یا«موسی بن جعفر» در 20 کیلومتری سلیمانیه عراق آغاز شد در این عملیات 6
ارتفاع حساس به تصرف رزمندگان اسلام درآمد و 60 نفر از نظامیان عراق بدست رزمندان
اسلام اسیر شدند.

24/12/66

11 فروند موشک زمین به زمین
رزمندگان اسلام به سوی بغداد و بندر ام القصر شلیک شد.

25/12/66

شهر نوسود بدست توانمند لشکر
اسلام آزاد شد.

طی نبرد دلاورانه سپاهیان
اسلام در منطقه عملیاتی«والفجر ـ 10» در استان سلیمانیه عراق، شهرهای خورمال،
حلبچه، دوجلیه، طویله و بیاره آزاد شد.

طی عملیات موفق«و الفجر ـ 10»
11000 تن از نیروهای رژیم بعثی عراق بهلاکت رسیده و یا مجروح شدند و 4400 تن به
اسارت قوای اسلام درآمدند که در بین اسرا یک لشکر، 4 سرتیپ و چند سرهنگ وجود دارد.

طی 10 روز گذشته بیش از 130
فروند موشک زمین به زمین به سوی مراکز نظامی، اقتصادی و صنعتی چند شهر مهم عراق
هدف­گیری و شلیک شد.

28 فرونداز هواپیماهای مهاجم
عراقی طی 10 روز گذشته با آتش پدافند نیروهای اسلام سرنگون شدند.

6/1/67

2 فروند هواپیمای مهاجم دشمن
در منطقه عملیاتی و الفجر – 10 و بروجرد سرنگون شد.

جنایتکاران بعثی عراق یک روستا
در حوالی پاوه را بمباران شیمیائی کردند که عده­ای از اهالی بر اثر آن مصدوم شدند.

عملیات«بیت المقدس ـ 4» در
منطقه عمومی «دربندیخان» عراق آغاز شد در این عملیات 60 کیلومتر مربع از اراضی بخش
شرقی به کنترل نیروهای اسلام درآمد و 1300 تن از قوای بعثی کشته و یا مجروح و 350
نفر دیگر به اسارت سپاهیان اسلام درآمدند.

در حملات موشکی و هوائی عراق
به تهران و اصفهان و همدان تعدادی از هموطنانمان شهید و مجروح شدند و به چند واحد
مسکونی خسارت وارد آمد. ضمنا در حملات موشکی به تهران یک واحد آموزشی کودکان بی­سرپرست
تخریب گردید.

7/1/67

2 فروند هواپیمای مهاجم دشمن
در منطقه عملیاتی و الفجر ـ 10 سرنگون شد.

9/1/67

دو فروند هواپیما و یک فروند
هلیکوپتر دشمن در سلیمانیه و نهر عنبر سرنگون شدند.

10/1/67

خلبانان تیز پرواز نیروی هوائی
بیش از 10 تن بمب بر روی 3 پادگان و ساختمان رادیو تلویزیون شهر سلیمانیه عراق فرو
ریختند.

یک فروند سوخوی 22 عراق در منطقه
عملیات و الفجرـ 10 سرنگون شد.

11/1/66

جهان اسلام

300 دانش آموز دختر در
سرزمینهای اشغالی توسط سربازان اسرائیلی قتل عام شدند.

15/12/66

انقلابیون مسلمان افغان یک بمب
افکن روسی را سرنگون کردند.

16/12/66

رژیم سعودی:اجازه نمی­دهیم
مسلمانان در مکه و مدینه تظاهرات کنند.

18/12/66

پلیس رژیم مبارک 69 تن از
دانشجویان مسلمان دانشگاه اسیوط را دستگیر کرد.

19/12/66

سفارت رژیم صهیونیستی در قاهره
هدف حمله مردان مسلح قرار گرفت.

صدها افسر فلسطینی در اثر وحشت
از قیام ملت فلسطین استعفا دادند.

مبارک: قیام مردم فلسطین در
صورت ادامه به یک نهضت عمومی در سراسر جهان عرب تبدیل خواهد شد.

23/12/66

صهیونیستها چندین کودک فلسطینی
را زنده سوازندند.

24/12/66

هزاران تن از مسلمانان ترکیه
با انجام تظاهرات گسترده، جنایات رژیم صهیونیستی در سرزمینها اشغالی را محکوم
کردند.

17/1/67

یک خواهر مسیحی در ارومیه با
انتخاب نام«زهرا» مسلمان شد.

9/1/67

حمله پلیس مصر به صدها جوان
مسلمان 5 کشته و مجروح بر جای گذاشت.

یک جوان مسلمان فلسطینی باب یل
یک سرباز اسرائیلی را از پای درآورد.

12 پاسگاه نیروهای مشترک
اشغالگر در استان بغلان به تصرف انقلابیون مسلمان افغانستان درآمد.

11/1/67

امام جمعه مسجدالاقصی توسط
نیروهای اسرائیلی مصدوم شد که به بیمارستان منتقل گردید.

همزمان باس فر شولتز به بیت
المقدس 8 مسلمان فلسطینی در درگیری با صهیونیستهای به شهادت رسیدند.

15/1/67

25 کودک فلسطینی توسط نیروهای
رژیم صهیونیستی مسموم شدند.

17/1/67

اخبار داخلی

تهران، اهواز، همدان و اصفهان
شاهد تظاهرات اعتراض آمیز و شعارهای کوبنده ضد روسی مردم خشمگین بودند.

کاروان سپاهیان حضرت امام حسن
مجتبی(ع) از شهرهای ارومیه، سمنان، ایلام، رشت، کرمان، مهاباد، خرم آباد، بندرعباس
و زنجان به جبهه­های نبرد عزیمت نمودند.

17/12/66

کمک 5/2 میلیون تومانی مردم
شهر و روستاهای دامغان به جبهه­ها ارسال شد.

18/12/66

مجلس بودجه 980 میلیارد تومانی
سال 67 کل کشور را تصویب کرد.

19/12/66

در جریان حمله موشکی دشمن به
تهران، یکی از ساکنین محل حاضر شد برای رفع مشکل عبور ومرور بولدوزرها به محل
حادثه خانه­اش راخراب کنند.

20/12/66

اولین نفر بر«آبی ـ خاکی»
صنایع خودکفائی سپاه راه­اندازی شد.

یک میلیارد ریال برای تأمین
خسارت آسیب دیدگان از حملات هوائی و موشکی دشمن اختصاص یافت.

25/12/66

امروز(6/1/67) از سوی قائم
مقام رهبری بمنظور بزرگداشت شهدای قتل عام شیمیائی مردم حلبچه و شهدای فلسطین عزای
عمومی اعلام شد.

ایران، اجلاس وزرای خارجه
کشورهای اسلامی در امان را به عنوان اعتراض ترک کرد.

6/1/67

3 ناو جنگی ایتالیا و یک مین
روب بلژیکی از خلیج فارس خارج شدند.

رئیس مجلس: فاجعه بمباران
حلبچه، از جنایات هیتلر، کشتار حجاج در مکه و قتل عام هیروشیما تنفرآمیزتر است.

7/1/67

فرش ایران، کالای برگزیده
نمایشگاه لایپزیک شناخته شد و برنده مدال طلا گردید.

8/1/67

در یک اقدام ایثارگرانه،
شکارچی 4 هواپیمای عراقی جوازی تشویقی خود را تقدیم رزمندگان اسلام کرد.

11/1/67

نخستین هواپیمای ترابری ساخت
نیروی هوائی ارتش جمهوری اسلامی به پرواز درآمد.

15/1/67

اخبار خارجی

صدام: ما می­خواهیم انتقام
حمله هولاکوخان به بغداد را از مردم ایران بگیریم.

طی چهار سال گذشته 400 مسئول
دولتی ازبکستان شوروی به اتهام فساد مالی تحت پیگرد قرار گرفتند.

یک تبعه انگلیس بنام«پیتر
کولریج» در جنوب لبنان ربوده شد.

15/12/66

حادثه چرنوبیل بیش از سیزده
میلیارد دلار خسارت برجان گذاشت.

سالانه بیش از 500 هزار هزندی
خودکشی می­کنند.

17/12/66

99 افسر عالیرتبه اسرائیل از
شامیر خواستند فکر اسرائیل بزرگ را از سر بیرون کند.

آمریکا و انگلیس قطعنامه شورای
امنیت علیه رژیم افریقای جنوبی را وتو کردند.

19/12/66

رژیم صهیونیستی با توپ ماسه
پرت کن که یک سلاح جدید علیه فلسطینیان محسوب می­شود، به مقابله با تظاهر کنندگان
ساکن مناطق اشغالی پرداخت.

حال فوق العاده در 9 استان
ترکیه بمدت 4 ماه تمدید شد.

20/12/66

حادثه هواپیما ربائی در شوروی
9 کشته و 20 مجروح بر جای گذاشت.

بر اثر انفجار یک بمب بسیار
قوی در اسلامبول خسارات قابل ملاحظه­ای به یک بانک آمریکائی و یک بانک مشترک
سعودی، آمریکائی وارد شد.

22/12/66

شوروی موشکهای میان­برد هسته­ای
خود را از اروپای شرقی خارج کرد.

انگلیس 2 مین روب خود را از
خلیج فارس خارج کرد.

23/12/66

طی بزرگترین تظاهرات ضد هسته­ای
در ایالت نوادا، پلیس آمریکا 800 تظاهر کننده را بازداشت کرد.

عظیم­ترین تونل زیر دریائی
جهان در ژاپن مورد بهره­برداری قرار گرفت. این تولن 53 کیلومتر طول دارد که 5/22
کیلومتر آن زیر اقیانوس است.

25/12/66

در پی آزادسازی شهرهای حلبچه،
دوجیله، خرمال و چندین شهر دیگر، رژیم ددمنش عراق در یک عمل جنایتکارانه این مناطق
را بمباران را شیمیائی کرد که در نتیجه هزاران تن از مردم بیگناه غیر نظام شهید و
مجروح شدند.

1/1/67

دولت انگلیس مجبور به محکوم
کردن جنایت صدام در حلبچه شد.

از آغاز سال جاری مسیحی تاکنون
23 نفتکش توسط عراق و 24 نفتکش بوسیله ایران مورد حمله قرار گرفته است.

9/1/67

در سالگرد روز زمین و به منظور
سرکوب تظاهرات فلسطینی­ها، ارتباط 5/1 میلیون فلسطینی ساکن سرزمینهای اشغالی با
جهان خارج قطع شد.

یک پزشک اتریشی مصدوم شدن
کردهای ساکن«حلبچه» بویسله گاز خردل و گاز فلج کننده اعصاب را تائید کرد.

22 کشور آمریکای لاتین و دریای
کارائیب مجازاتهای اقتصادی امریکا علیه پاناما را محکوم کردند.

10/1/67

سفر اوزال به بغداد با موجی از
تنفر عمومی کردها روبرو شد.

15/1/67

هواپیمای 747 مسافربری کویت در
میسر بانکوک کراچی ربوده شد و بعلت تمام شدن سوخت در فرودگاه مشهد به زمین نشست.

یک سازمان آلمانی حقوق بشر فاش
کرد رژیم عراق 400 مجروح گاز شیمائی را اعدام کرده است.

مرکز فرهنگی آمریکا در دهلی نو
هدف چندین انفجار قرار گرفت.

1600 افسر اسرائیلی خواستار
عقب­نشینی ارتش صهیونیستی از سرزمینهای اشغالی شدند.

16/1/67

پلیس ایتالیا 40 تن بمب در یک
هواپیمای عراق کشف و ضبط کرد.

18/1/68

اختراع و اکتشاف

برای اولین بار در ایران
ترازوی عقربه­ای تمام اتوماتیک توسط یک نوآور ایرانی ساخته شد.

15/12/66

دستگاه کنترل الکترونیکی میدان
تیر شبانه، توسط یکی از پرسنل لشکر 77 ثامن الائمه(ع) در مشهد طراحی و ساخته شد.

19/12/66

دستگاه تست کننده آزمایشگاهی
در سمنان طراحی و ساخته شد.

9/1/67

با تلاش یکی از کارکنان مخابرات
سمنان دستگاه آزمایش کنتور مشترکین تلفن مراکز مخابراتی طراحی و ساخته شد.

11/1/67

در جهت جلوگیری از آلودگی محیط
زیست دستگاه اتوماتیک تصفیه فاضلاب در یزد طراحی و ساخته شد.

18/1/67

سریعترین دستگاه ساخته پناهگاه
توسط یک مبتکر اراکی طراحی و ساخته شد.

ضد انقلاب

350 کیلومواد مخدر در خراسان
کشف شد.

یک واحد مرغداری در کرمان 5/7
میلیون ریال جریمه شد.

70 تن رنگ، از انبار یک محتکر
در همدان کشف شد.

17/12/66

176 کیلوگرم مواد مخدر در
استان یزد کشف شد.

18/1/67

 

/

شعر

از ميان نامه‌ها شعر

بيا سوار سحر…

به ياد شهداي جمعه خونين مکه

بجوش چشمه موعود فصل احسان است          

کوير خاک مهياي لطف باران است

بيا سوار سحر اي ستاره شبگير                      

  که چشم منتظران، بر ره تو حيران است

سرايدار حرم، حرمت حرم بشکست         

 کليددار حرم بين، که يار شيطان است!!

بيا دگر! که تن صبر، پيرهن بدريد              

حريم امن، چرا قتلگاه انسان
است؟!

خليج فارس به طوفان ظلم برده خروش     

شيوخ مکه چرا«صد» حج ايران
است؟!

حقيقتي است که اين سرسپردگان«سيا»

                                                        بدستياري
ابليس بسته پيمان است

حرم ز ون شهيدان عشق تزئين شد

                                                        رداي
فخر، تن اهلبيت سلمان است

شهيد زنده، که معلول جنگ تحميلي است

                                                        بروز
جمعه خونين درفش يزدان است

ز آيه آيه اعضاي او تلاوت خون

                                                        که
پاره پاره چو شيرازه‌ئي ز قرآن است

به پاس، پاسخ«هل من معين» خون بازآي

                                                        که
اصل اين سخن اندر عمل نمايان است

بگو که همت فرزند بيند ابراهيم(ع)

                                                        که
اين وراي تأمل، در امر قربان است

تو اي امين قبيله! نظر به قريه فکن

                                                        که
باغ پر بر«احمد ص‌» اسير طوفان است

زآستين«فهد» دست«بولهب» بيرون

                                                        شدست
و رهرو حق را گرو گريبان است

«هبل» ز غرب بياورده پور «بوسفيان»

                                                        تبر
بيار که وقت شکستن آن است

اهواز ـ محمد بقالان «محبت»

جانباز

براي نصرت حق، سربروي دار، چه باک

                                                        به
بند فتنه، گرفتار و داغدار، چه باک

به پاي گسترش لا اله‌الا الله

                                                        براق
ما همه بي‌راکب و سوار، چه باک

به جرم عشق تو لاجرعه، خون دل نوشم

                                                        بخان
ديده نشنيد خدنگ خار، چه باک

هماره، بيرق خونين انقلاب بدوش

                                                        در
اين صراط، اگر جان شود نثار چه باک

حيات حق، هدف و آرمان جانبازان

                                                        اگر
چه خود به همه رنجها دچار چه باک

زبس به راه تو کوشيده‌ام ز جا ماندم

                                                        به
عشق کوي تو معلولم اي نگار چه باک

فروغ جلوه مهدي، جهان، برافروزد

                                                        شکوه
دولت حق دارد اين ديار چه باک

چنين سرود شفيعي، که در طريق طلب

                                                        چو
شمع اشک به دامان، به شام تارچه باک

شفيعي مازندران

يارب

عشق تو رما به نينوا مي‌خواند                 هر
دم به حريم کبريا مي‌خواند

با پرچم سربلندي فتح و ظفر                   تکبير زنان به کربلا مي‌خواند

***

از برکت عشق سينه بي‌جوشد مباد         هرگز
غم تو ز دل فراموش مباد

يا رب به شب فراق در خانه دل                خورشيد
جمال دوست خاموش مباد

انتخاب شهر نمونه

دزفول اگرچه درنا بت کردند                      در
جلوه‌گري چو آفتابت کردند

چون کوه تو استوار رو پا برجائي                        بيهوده
نبود انتخابت کردند

***

دزفول اگرچه خون بجامت کردند                پيوسته
غم و غصه بکامت کردند

الحق پس از آن تلخي ايام، بجاست          سرلوحه
صبر را بنامت کردند

اهواز ـ عبدالرحمن بهزادمنش

فلسفه جن

پرچم سرخ ظفر بر سر شمشير شماست

                                                        بوي
پيروزي حق از گل تکبير شماست

توسن سرکش شب رام ز بي‌باکيتان

                                                        کوه
پولاد شرف دريد تسخير شماست

فتنه تا هست بود آتش پيکار بلند

                                                        آري
اين فلسفه جنگ به تعبير شماست

روح ايثار ز پيشانيتان جلوه‌گر است

                                                        چون
شهادت زازل ثبت به تقدير شماست

اهرمن را چه خيالات زبونيست به سر

                                                        خصم
هر چند قوي خسته تحقير شماست

آنکه بنيان ستم را به تزتزل آورد

                                                        سيل
توفنده فرياد فراگير شماست

گيلان ـ ايرج قبادي

 

/

گفته ها و نوشته ها

گفته‌ها و نوشته‌ها

عقلش بيش از عملش

شبي خليل بن احمد و عبدالله بم مقفع با هم تا صبح به صحبت گذراندند،
فردايش از خليل پرسيدند: ابن المقفع را چگونه يافتي؟ گفت: عملش از عقلش فزون بود.
به ابن المقفع گفتند: خليل را چگونه يافتي؟ پاسخ داد: عقلش از عملش بيشتر بود.

از کجا پولدار شدي؟!

يکي از زراندوزان که در گذشته نادار بوده را گفتند: از کجا به اين مال و
مکنت رسيدي؟ گفت: 1- نخرديم مگر آنچه به آن نياز داشتم. 2- مقداري از سود خود را
براي روز مبادا ذخيره کردم. 3- کارهايم را با امانت و دقت انجام دادم. 4- از
عادتهاي ناروا و پوچ دست کشيدم.

دلالت شيطان

يک مسلمان زاهل ترکستان                    زن
گرفتي زامت نصران

بي‌خبر نوعروس، از انجيل                               مچو
داماد غافل از قرآن

مرد گفتا: زنم مسلمان شد!!                   زن
بگفتا: شوم، پرتستان

اندر اين ماجرا ظريفي گفت:                    تهنيت
بر دلالت شيطان

محمد بقالان

خداي لامکان

مرحوم ميرداماد«ره» اين دو بيت را بهعنوان مزاح و شوخي با شيخ بهائي«ره»
براي ايشان فرستاد:

اي منبع حقيقت، اي کان سخا                        در
مشکل اين حرف، جوابي فرما

گوئي که خدا بود، ود گر هيچ نبود             چون
هيچ نبود، پس کجا بود خدا؟

شيخ بهائي در پاسخ چنين نوشت:

اي صاحب مسئله، تو بشنو از ما              تحقيق
بدان که«لامکان» است خدا

خواهي که ترا کشف شود اين معني         جان
در تن تو، بگو کجا دارد جا؟

هلاک کنندگان

مهاتما گاندي گويد: هفت چيز انسان را از پا در مي‌آورد و هلاک مي‌سازد:

1- سياست بدون شرف.

2- لذت بدون وجدان.

3- پول بدون کار.

4- شناخت بدون ارزشها.

5- تجارت بدون اخلاق.

6- دانش بدون انسانيت.

7- عبادت بدون فداکاري.

ذکر خدا

* اميرالمؤمنين«ع»:

«ذکر الله رأس مال کل مؤمن و ربحه السلامة من الشيطان».

(غرر الحکم)

ذکر خداوند، سرمايه هر انسان مؤمني است و سود آن ايمني از شر شيطان است.

اگر مرده مسکين زبان داشتي                 بفرياد و زاري فغان داشتي

که اي زنده چون هست امکان گفت          لب
از ذکر، چون مرده بر هم مخفت

چو ما را بغفلت بشد روزگار                      تو
باري، دمي چند فرصت شمار

«سعدي»

زيانهاي اقتصادي سيگار

1- روزانه متجاوز از پنجاه ميليون تومان از سرمايه مردم محروم ما صرف
سيگار مي‌شود در حالي که هزينه تاسيس يک مدرسه در روستا کمتر از يک ميليون تومان
است!

2- سالانه متجاوز از دويست ميليون دلار(حدود 2 ميليارد تومان) ارز براي
تامين حدود 10 الي 20% جمعيت کل کشور، خارج مي‌گردد!

3- اشغال حدود 20 هزار هکتار از بهترين زمينهاي زراعي کشور براي کاشت
دخانيات!

4- هزينه‌هاي درمان و اشغال تختهاي محدود بيمارستانها توسط بيماران مبتلا
به بيماريهاي ناشي از استعمال دخانيات!

5- وقت و نيروي انساني زيادي که براي کشت، توليد، ساخت و تهيه دخانيات صرف
مي‌گردد!

6- خسارتهاي مالي و جاني حاصله از آتش‌سوزيهاي ناشي از کبريت، سيگار و ته
سيگار!

انتخاب بد

روزي ابوالعيناء از پرشيناي حال بنزد عبيدالله بن سليمان که از وزرا و
کتاب متوکل بود، شکايت برده وزير گفت: آيا براي اصلاح امر تو به ابراهيم بن مدبر
چيزي ننوشتم؟ ابوالعيناء گفت: آري نوشتي ولي همتي کوتاه داشت و مرادم نداد. وزير
گفت: تو خود او را اختيار کردي؟! ابوالعيناء گفت: ايها الوزير! مرا در اين اختيار
تقسير و بأسي نيست، چه موسي«ع» هفتاد مرد از ميان قوم انتخاب نمود و در ميان جميع
ايشان مردي راشد نبود پيغمبر«ص» عبدالله بن سعدب ن ابي سرح را براي امر کتابت
برگزيدف پس او مرتد شد و به جانب مشرکين بازگشت و علي بن ابي طالب«ع» براي امر
حکومت ابوموسي اشعري را اختيار کرد، پس او بر ضرر آن حضرت حکم نمود.

پائين و بالاي چرخ

فرعون مصر«سينر و ستريس سوم» در يکي از جنگهايش، بر چهار پادشاه چيره شد و
آنان را به صورت اسيران جنگي به پايتخت با خود برد. هنگامي که کالسکه سلطنتي در
حال سير بود، فرعون ملاحظه کرد که يکي از اسيران به چرخهاي کالسکه خيره شده و به
فکر فرو رفته است. فرعون رو به او کرده پرسيد؛ در چه فکري هستي؟ آن پادشاه اسير
پاسخ داد: مراقب چرخهاي کالسکه بودم که چطور در حال حرکت است و به سرعت قسمت
بالايش پائين مي‌رود و قسمت زيرينب الا مي‌رود ولي چه زود پائين رفته‌ها دگر بار
بالا مي‌روند و بلند بالاها به زير سقوط مي‌کنند؛ اين بود که به خود گفتم: دنيا
مانند دايره اين چرخ است، من همين دروز در اعلاي محيط دايره‌اش نشسته بودم و امروز
به قسمت زيرين سقوط کرده‌ام! فرعون از شنيدن سخنانش متأثر شد و دستور داد اسيران
را آزاد کردند.

 

/

اسلام مکتب انسان‌سازي

اسلام مکتب انسان‌سازي

قسمت اول

حجة الاسلام محمدحسن رحيميان

بسم الله الرحمن الرحيم

هيچ انساني نيست که خواهان سعادت خويش باشد و همواره در جستجوي آن تلاش و
کوشش نکند.

آنچه در اين راستا نقشي سرنوشت‌ساز دارد، شناخت حقيقت سعادت و شکف راهي
است که انسان را به آن مي‌رساد زيرا که:

العامل علي  غير بصيرة کالسائر علي
غير الطريق لا يزيده سرعة السير الا بعدا. (امام صادق(ع) اصول کافي جلد 1 ـ ص 43)

هرگونه کار و تلاشي که بر پايه روشن‌بيني و آگاهي استوار نباشد نه آنکه
انسان را به نتيجه مطلوب نمي‌رساند بلکه او را از هدف دور و دورتر مي‌سازد ـ
همچنانکه راه پيمودن در بيراهه، انسان را از مقصد دورتر مي‌کند و هر چه در پيشروي
سرعت گيرد، فاصله‌اش از منزل مقصود بيشتر شود! مسلم است که سعادت واقعي جز در پرتو
رسيدن به کمال نهائي حاصل نمي‌شود و کمال نهائي نيز بدون رشد و شکوفائي استعدادهاي
عالي در سايه تعليم و تربيت صحيح دست نمي‌دهد پس قبل از آن که سخني از تعليم و
تربيت صحيح به عنوان راه رسيدن به کمال نهائي و سعادت واقعي، مطرح کنيم لازم است
حقيقت کمال و سعادت انسان را بشناسيم چرا که در پيمودن هر راهي در آغاز بايد هدف و
درستي آن را تضمين نمود که در غير اين صورت راه پيمودن يا دور خود چرخيدن و بيهوده
است و يا در بيراهه رفتن و از هدف صحيح دور شدن.

گرچه مفهوم کمال و سعادت در نظر طراحي داراي مفهومي ساده و روشن هستند ولي
با اندکي تأمل و دفت معلوم مي‌شود که مفهوم آن دو از مبهم‌ترين و پيچيده‌ترين
مفاهيم هستند و هنوز ـ جز در پرتو وحي ـ حتي دو انسان انديشمند را نمي‌توان يافت
که در بيان اين دو مفهوم و راههاي رسيدن به آنها اتفاق نظر کامل داشته باشند زيرا
که:

حقيقت کمال و سعادت انسان را به جز با شناخته حقيقت او نميتوان دريافت و
در حالي که نواب بشري از انسان به عنوان«موجود ناشناخته» سخن گفته‌اند چگونه مي‌توان
انتظار داشت که سعادت و کمال واقعي او را باز شناخت؟!

پس مفهوم کمال و سعادت دقيقا متناسب است با مفهوم انسان و از آنجا که
انسان خود جزئي مرتبط با مجموعه جهان هستي است و شناخت آن متسلزم شناخت جهان هستي
است به اين نتيجه مي‌رسيم که مفهوم کمال و سعادت و به تبع آن تعليم و تربيت انسان
در هر مکتبي تابعي از جهان‌بيني و پايگاههاي اعتقادي آن مکتب است و بنابراين از
ديدگاهي که مثلا:

انسان را پدديه‌اي مادي و خواسته‌ها و اهداف و شخصيت او را فقط در تنگناي
شهوات لذتها و کامجوئيهاي مادي و مي‌نگرد و… زندگي را فقط در محدوده زندگي دنيا
و بهره‌گيري از کالاهاي بي‌ارزش و دلبستگي به آرايشهاي فريباي آن و پايان آن را در
مرگ مي‌پندارد.

و جهان را بي‌فرجام و بي‌هدف مي‌بيند و از مبدأ هستي و معاد و جهان
بازپسين آگاهي نيافته است و…

با چنين نگرش باطل و شناختي فاسد نمي‌تواند در مقوله تربيت و انسان‌سازي
خود پا را از چهارچوب تنگ وتاريک زندگي مادي فراتر بگذارد و کمال سعادت و حقيقي
انسان را تأمين کند.

در چنين ديدگاهي رشد و کمال و سعادت انسان چيزي جز بهره‌گيري از دنيا براي
کامروائي در شهوتهاي حيواني و هوسهاي نفساني نيست و تنها تفاوت انسان با حيوان در
اين است که انسان با استفاده از نيروي خرد و انديشه! به جاي علف و گوشت خام،
غذاهاي رنگين و گوناگون و به جاي جو و برخي ميوه‌هاي خام، آبجو مشروبات الکلي و…
براي خوردن و آشاميدن خويش فراهم سازد!

و يا به جاي لانه و کنام براي ود، ساختمانهاي مدرن و  آسمانخراشهاي سر به فلک کشيده بسازد و…

و به جاي آن که در صحنه تنازع به يک يا چند همنوع خود تجاوز کند ـ آنهم تا
حد سير شدن شکم خود ـ به ميليونها وم يلاردها انسان ديگر تعدي وظ لم روا دارد و در
حالي که خود از پرخوري با مرگ دست و پنجه نرم مي‌کند، لقمه را از دهان ديگران مي‌ربايد
و آنان را از گرسنگي مي‌کشد و…

و اگر از اخلاق و حقوق بشر و راستي و درستي دم مي‌زند تا آنجا است که همه
اين امور در خدمت تأمين اهداف فوق الذکر باشد و بالاخره در چنين ديدگاهي تعليم و
تربيت نيز در چهارچوب همين اهداف شکل مي‌گيرد و شکوفائي استعدادها و کاررد تمام
توانهاي انسان در مرز ماديات و افق محدود و تاريک خواسته‌هاي حيواني اما به شيوه
تکامل يافته آن پايان مي‌پذيرد و انسانيت انسان و شخصيت ممتاز و برجسته آن نسبت به
ساير جانداران، در مسلخ دنيا و سوداي متاع پست آن قرباني مي‌شود.

و البته اين يک روي سکه انسان است که در جاي جاي قرآن بدينگونه از آن سخن
رفته است:

انه کان ظلوما کفورا(احزاب 72) همانا او بسيار ستمگر و بسي نادان است.

ان الانسان ليطغي ان رأه استغني(علق 7) آنگاه که خود را مستغني مي‌بيند
سرکشي و طغيان مي‌کند و کان الانسان قتورا(اسراء/ 100) انسان تنگ نظر و ممسک است.

و کان الانسان اکثر شيء جدلا(کهف 54) انسان مجادله گرترين مخلوق است.

ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعاً و اذ مسه الخير منوعا.

همانا انسان حريص آفريده شده است چون بدي به او رسد جزع کننده و اگر نعمت
به او رسد بخل کننده است.

و بالاخره چنين انساني که در نيمه راه زندگي درمانده و از شناخت حقيقت
خويش بازمانده و با تضييع هويت خود در ورطه حيوانيت و منجلاب خودخواهي و شهوت‌پرستي
فرو غلتيده را زيانکار واقعي معرفي کرده است:

ان الخاسيرين الذين خسروا انفسهم همانا زيانکاران واقعي آناند که ـ گوهي
اصلي و شخصيت حقيقي ـ خويش را باخته‌اند.

و در آيتي ديگر انسان را در چنين وضعيتي غرق در خسران دانسته است:

والعصر، ان الانسان لفي خسر

قسم به عصر که همانا انسان در زيانکاري است.

پرورش و رشد يک جانبه ابعاد جسماني و اميال حوياني که مستلزم تباه ساختن
بذرها و استعدادهاي متعالي است از انسان موجودي لجام گسيخته و درنده خو مي‌سازد که
از نظر قرآن از حيوان نيز بدتر و پست‌تر است با اين مقدمه معلوم گرديد که براي بحث
و تحقيق و تحقق تعليم و تربيت اسلامي ضروري است که قبل از هر چيز مروري گذرا بر
جهان‌بيني اسلامي و ديدگاه اسلام درباره هستي و انسان داشته باشيم و استعدادها و
توانهاي ويژه انسان را در قبال ساير موجودات بررسي کنيم و سپس به بيان
دستورالعملها و شيوه‌هاي تربيت اسلامي در جهت شکوفائي شخصيت حقيقي انسان که در
برگيرنده کمال نهائي و سعادت جاوداني او است بپردازيم:

مراتب وجود

هستي و وجود مساوي با فضيلت و کمال است 
مراتب کمال متناسب است با مراتب وجود، و در مقابل آن عدم و نيستي چيزي نيست
که ارزش و کمالي بر آن مترتب باشد و نيستي مساوي است با عدم ارزش و عدم کمال.

در عينحال همه موجودات در هستي خود يکسان نيستند، همانطور که مثلا تمام
نورها يکسان نيستند نور يک لامپ خواب؛ نور يک لامپ 1000 و نور خورشيد همه، مصداق
نور هستند، ولي بديهي است که بين هر يک از اين‌ها تفاضل و تفاوت بسياري است و هرچه
يک نور را تاريکي بيشتري احاطه کرده و بر آن چيره باشد، اين نور ضعيف‌تر و کاستي
آن بيشتر است و هر چه يک نور گسترده‌تر و دامنه آن در شعاعي وسيع‌تر بر ظلمتها
چيره شود، نورانيت آن کامل‌تر و شديدتر است. پس به همان نسبت که يک نور از ضد خود
که عدم نور است، منزه‌تر شود، نورانيت بيشتري مي‌يابد تا جايي که فرض کنيم نوري را
که به هيچ وجه محاط به ظلمت نبوده و تاريکي در آن راه نداشته باشد که نور مطلق
است. وجود نيز همانند اين مثال داراي مراتب است و مراتب آن بستگي دارد به اينکه تا
چه اندازه از ضد ود، که عدم و کاستي است منزه باشد.

پس همه موجودات از مراتب وجود نسبي برخوردارند و متناسب با آن داراي فضيلت
و کمال هستند و خداوند که هستي مطلق است و منزه از هرگونه کاستي و ظلمت عدم است،
کمال طلق است و نور آسمان‌ها و زمين و روشني همه هستيها و فضيلتها پرتوي از هستي
مطلق و کمال بي‌پايان اوست. و اوست که مبدأ و مبدع همه کمالات و ارزش‌هاست و همه
موجودات متناسب با درجات قرب به او از مراتب کمال و ارزش برخوردارند که او است
داراي فضل بزرگ: «و الله ذوالفضل العظيم» و او است که سرچشمه تمام ارزشها و  عطا کننده همه فضيلتها به مخلوقات است: «و يؤت
کل ذي فضل فضله» (هود/ 3).

مراتب ارزش‌ها

موجودات مادي که در نازلترين مراتب وجود قرار دارند به نوبه خود در مراتب
وجود يکسان نيستند و به همين جهت مرتبه وجودي و همچنين ارزش آنها نيز متفاوت است و
هر يک از جمادات، گياهان و جانداران، به ترتيب و بر حسب برخورداري از مرتبه
بالاتري از وجود با يکديگر تفاوت و تفاضل دارند و در ميان اجناس مذکور برخي از
انواع بر انواع ديگر ودر ميان افراد هر نوع نيز نممکن است فردي بر فرد ديگر داراي
فضيلت باشد، مثلا در مورد گياهان و تفاضل بين افراد و انواع آن قرآن مجيد مي‌فرمايد:

«و في الأرض قطع متجاوزات و جنات من اعناب و ذرع و نخيل صنوان و غير صنوان
يسقي بماء واحد و نفضل بعضها علي بعض في الأکل ان في ذلک لايات لقوم يعقلون» (رعد/
4).

در زمين قطعه‌هاي پهلوي هم هست با باغها از تاک و کشت و نخل از يک بن و
غير يک بن که با يک آب سيراب مي‌گردند اما ميوه برخي را بر برخي ديگر فضيلت
بخشيديم. همانا در اين آياتي است براي خردمندان.

و اما در ميان انواع جانداران، انسان با برخورداري از يک سلسله ويژگيها و
استعدادهاي ذاتي و تکويني ـ که زمينه شکل‌گيري شخصيت انساني و معنوي وي مي‌شوند ـ
با فاصله‌هاي شگرف از ساير جانداران متمايز و بر تمام آنها کرامت و فضيلت يافته
است.

«و لقد کرمنا بني آدم و حملناهم في البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و
فضلناهم علي کثير ممن خلقنا تفضيلا.» (اسراء/ 70)

همانا ما فرزندان آدم را کرامت بخشيديم و آنان را در خشکي و دريا حمل
کرديم و از چيزهاي پاکيزه روزيشان داديم و بر بسياري از مخلوقات خويش برتري‌شان
بخشيديم، برتري کامل.

اقسام فضائل

ارزش‌ها و فضائل از يک جهت به مادي و معنوي و از نظر ديگر به ذاتي و
اکتسابي تقسيم مي‌شوند.

ارزش‌هاي مادي ارزش‌هايي هستند که با عوض مادي قابل معاوضه و ارزيابي هستد
در حالي که ارزش‌هاي معنوي را نمي‌توان با مقياسهاي مادي مورد سنجش و ارزيابي قرار
داد و در همين حال اين نوع ارزش‌ها و فضيلت‌ها و تقدم و برتري آن‌ها بر ارزش‌هاي
مادي بر هيچکس پوشيده نيست.

و اما فضائل ذاتي اموري هستند که انتخاب و اکتساب در آنها راهي ندارد و
صرفا خدادادي است و در ازاء آنها فضائل اکتسابي قرار دارند که ويژه انسان و قابل
تحصيل هستند.

گرچه بذر و استعداد اين فضائل نيز از نوع اول است که خداوند بطور تکويني
در انسانها قرار داده است و نموداري است از کرامت انسان و برتري آن نسبت به ديگر
مخلوقات. و در حقيقت وجود همين زمينه‌ها و استعدادهاست که انسان مي‌تواند با
انتخاب و تلاش خود آنها را شکوفا کرده و به فعليت برساند و بدينوسيله ارزش‌ها و
فضائل والاي انساني را تحصيل و شخصيت انساني خود را بسازد.

ادامه دارد

 

/

حقوق والدین

حقوق والدين

قسمت چهارم

بسم الله الرحمن الرحيم

احساسات و عواطف انسان يکي زا نعمتهاي بزرگ الهي است و روابطي که ميان
افراد براساس اين عواطف استوار است بهترين و پايدارترين روباط است که حتي پس از
مرگ هم با انسان همراه است، و روايات فراوان بر اين معني دلالت دارد. و بدون شک
پرجوش‌ترين احساسات انساني روابط والدين و اولاد است و معمولا اين احساساتب خصوص
از سوي پدر ومادر و بويژه مادر، بدور از هرگونه شائبه خودخواهي و جلب منفعت است و
همين ويژگي است که قداست خاصي به اين علاقه مي‌بخشد و هر چه از اين شائبه دورتر و
خالصتر باشد قداست بيشتر مي‌يابد. و از اين روي، علاقه مادر به فرزند والاتر و
مقدس‌تر است.

فرزند هر چه در احترام پدر و مادر و احسان و نيکي به آنان کوشا باشد هرگز
نخواهد توانست حق آنها را ادا کند ولي بايد به مقدار امکان، سعي و کوشش داشته باشد
و بايد وجود آنان را ـ بخصوص در زمان پيري که نياز به نگهداري دارند ـ نعمتي از
سوي خداوند بداند و اين فرصت را غنيمت بشمارد و در کسب رضاي الهي کوشا باشد و هرگز
نبايد کار خود را کافي بداند و يا بزرگ بشمارد زيرا اهميت عمل به نيت و قصد انسان
است و هرگز قصد فرزند در نگهداري پدر و مادر همچون قصد و نيت آنان نخواهد بود.

رعايت حق والدين در سن پيري

مردي از رسول خدا(ص) پرسيد: «پدر و مادرم به سن کهولت و پيري رسيده‌اند و
نياز فراوان به دستگيري و رعايت و نگهداري دراند و من درباره آنان همان رفتاري را
دارم که آنان با من در کودکي داشتند و آنچه را آنان در آن زمان براي من انجام مي‌دادند،
من نيز براي آنان انجام مي‌دهم!(يعني در موقع خوردن لقمه دردهان آنها مي‌گذارم و
در موقع استراحت آنان را سرگرم مي‌کنم و در پوشيدن و تعويض لباس به آنان کمک مي‌کنمو
حتي در هنگام قضاي حاجت، وسائل لازم را تهيه مي‌نمايم و از آنان ازاله پليدي مي‌کنم
و خلاصه مانند يک کودک از آنها نگهداري مي‌نمايم) آيا من با چنين رفتاري حق آنانرا
ادا کرده‌ام؟ فرمود: نه! زيرا آنها آن رفتاري را درباره تو داشتند با تمناي بقا و
طول عمر تو و تو اين رفتار را گرچه داري ولي منتظر مرگ آنان هستي».

گاهي زمان پرستاري از پدر و مادر پير طولاني‌تر از دوران پرستاري کودک است
و معمولا کاري از آن دشوارتر است زيرا کودک رامي‌توان به آساني به پذيرفتن وا داشت
ولي در مورد پدر و مادر پير، گاهي امر بسيار مشکل مي‌شود و دفع پليدي از انسان
بزرگ بسيار مشکلتر از دفع آن از کودک است با اينحال رسول خدا(ص)، کار آنان را
مهمتر و مقدستر و والاتر شمرده است زيرا هدف آنان فقط خدمت به فرزند و قصد آنان
فقط خيرخواهي و آرزوي آنان فقط سلامتي و سعادت فرزند است. از پرستاري او لذت مي‌برند
و با وسوسه و اضطراب، نگران رشد و ترقي کودک‌اند به خلاف فرزندي که از پدر و مادر
پير پرستاري مي‌کند و از اين کار احساس خستگي مي‌نمايد و هميشه چشم به راه ملک
الموت است که او و آنها را راحت کند. حتي اگر بظاهر، خودر ا بفريبد که خير آنها را
مي‌خواهد و راحتي آنها را در مرگ مي‌بيند ولي اگر دقت نمايد، او راحتي خود را خواهان
است نه آنان!

البته اگر انسان مؤمن با توجه به اين که در اين خدمتر ضاي خداوند است، قصد
قربت داشتهب اشد و از خداوند بخواهد که اين نعمت را براي او نگه دارد تا هرچه
بيشتر از اين راهب ه کمال ـ که همان قرب الهي است ـ نزديک شود ممکن است عمل او در
قياس الهي حتي از عمل پدر و مادر هم بزرگتر باشد. حديث مذکور و امثال آن، اين دو
عمل را از نظر روابط انساني و احساسا مقايسه کرده است و از اين بعد بدون ک، کار
پدر و مادر دورتر از شائبه خودخواهي و جلب منفعت شخصي است و لذا گرامي‌تر است ولي
اگر از بعد الهي بررسي شود در صورتي که انسان کاملا و خالصا، قصد تقرب به خداوند
را داشته باشد و هرگز از اين کار احساس خستگي نکند بلکه آن را از نعم الهي بداند،
شک نيست که عمل فرزند مهمتر و والاتر خواهد بود زيرا معمولا پدر و مادر حتي اگر
منحرف يا کافر باشند بخصوص در دوران پيري و بيماري از بهترين اعمال و موجب آمرزش
الهي است. ابراهيم بن شعيب خدمت امام صادق(ع) عرض کردم: پدرم بسيار پير و ضعف شده
است و ما او را هنگام قضاي حاجت بر دوش مي‌گيريم و به کار او رسيدگي مي‌نمائيم.
فرمود: اگر مي‌تواني اين کار را خود انجام بده و در موقع خوردن نيز لقمه در دهانش
بگذار که اين عمل براي تو در روز قيامت سپري خواهد بود. يعني سپري در برابر آتش
جهنم و عذاب الهي.

و در حديثي از رسول خدا(ص) آمده است: «رغم انف رجل ادرک ابويه عندالکبر
فلم يدخلاه الجنة» بيني آن کس به خاک ماليده باد(کنايه از بيچارگي و بدبختي) که
پدر و مادر خود را در پيري درک کند و آنها او را به بهشت نبرند يعني او نتواند با
احسان و نيکي به آنان مستحق بهشت شود.

رعايت حق والدين پس از مرگ

رعايت حق والدين اختصاص به دوران حيات آنان ندارد بلکه پس از مرگ نيز بايد
اين حق عظيم رعايت شود بلکه عدم رعايت آن موجب عقوق است حتي اگر در دوران حيات،
رايت کرده باشد.

امام باقر(ع) فرمود: «ان العبد ليکون بارا بوالديه في حياتهما ثم يموتان
فلا يقضي عنهما دينهما و لا يستغفر لهما فيکتبه الله عزوجل عاقا و انه ليکون عاقا
لهما في حياتهما غير بار بهما فاذا ماتا قضي دينهما و استغفر لهما فيکتبه الله
عزوجل بارا».

گاهي انسان در دوران حيات پدر ومادر به آنان احسان و نيکي مي‌کند ولي پس
از مرگ، آنان را فراموش نموده دين آنها را ادا نمي‌کند و براي آنها از خداوند طلب
آمرزش نمي‌نمايدفخداوند چنين کسي را عاق والدين ثبت مي‌کند و گاهي انسان در دوران
حيات پدر و مادر نسبت به آنان عاق است و از هرگونه احساني درباره آنان دريغ مي‌ورزد
و چون مرگ فرار سد، قرض آنها را ادا مي‌کند و براي آنها از خداوند مغفرت مي‌خواهد،
خداوند او را جزء نيکوکاران به پدر و مادر ثبت مي‌کند.

شک نيست که انسان پس از مرگ بيش از دوران حيات نيازمند است زيرا دست او از
مرحله عملي بکلي کوتاه شده و گرفتار عواقب کار خويش است حتي اگر انسان نيکوکار و
مؤمن با تقوي باشد باز هم پس از مرگ متوجه مي‌شود که کم کار کرده است و بسيار وقت
گرانبها را تلف نموده است و هرچه کوله‌بار خود را مي‌گردد توشه راه دشوار را بسيار
اندک مي‌بيند و از حسرت اوقات فراغت را که به بطالت گذرانده است، انگشت پشيماني و
ندامت به دندان مي‌گيرد و لذا طبق روايات، اموات هميشه چشم به راهند و از هر توشه‌اي
که بازماندگان براي آنها بفرستند خوشحال مي‌شوند چرا که ديگر اميدي بجز اين
ندارند. البته اين هم از رحمت واسعه خدانوند است وگرنه عمل ديگران نبايد براي شخص
مفيد باشد ولي خداوند مهربان اين را نيز مي‌پذيرد و براي او توشه به حساب مي‌آيد.

بنابراين نبايد از احسان به پدر و مادر، پس از مرگان غفلت نمود که اين خود
جبران کوتاهيهاي دوران حيات را مي‌کند بلکه طبق اين حديث و با توجه به نياز شديد
انسان پس از مرگ، اين احسان از احسان دوران زندگي مهمتر و برتر است.

رسول خدا(ص) فرمود: «سيد الابرار يوم القيام رجل بر والديه بعد موتهما»
سرور نيکوکاران در روز قيامت، کسي است که به پدر و مارد، پس از مرگ آنها، نيکي و
احسان نمايد.

و در حديثي امام صادق(ع) فرمود: «ما يمنع الرجل منکم ان يبر والديه حيين
او ميتين يصلي عنهما و يتصدق عنهما و يحج عنهما و يصوم عنهما فيکون الذي صنع لهما
و له مثل ذلک فيزيده الله عزوجل ببره وصلته خيرا کثيرا».

چه چيزي شما را باز مي‌دارد از اينکه به پدر و مادر در دوران زندگي و پس
از مرگ احسان و نيکي کنيد. هر فرد از شما مي‌تواند بجاي آنها نماز بخواند، صدقه
بدهد، حج برود و روزه بگيرد، پس آن چه را انجام مي‌دهد براي آنها ثبت مي‌شود و
براي او نيز مانند همان ثبت مي‌شود و بعلاوه خداوند بخاطر احسان وصله او، خير
فراواني به او ميرساند. و در نتيجه از اين عمل هم آنها بهره کافي مي‌برند و هم
انسان عمل کنند دو بهره مي‌برد، ثوابي باي خود عمل و خير فراواني براي احسان به
پدر و مادر.

اولويت حق مادر

از روايات بسيار استفاده مي‌شود که حق مادر بزرگتر و مهمتر است و دليل آن
مشقتها و و رنجهاي طاقت‌فرسائي است که مادر در به وجود آمدن و تربيت فرزند تحمل
کرده است.

امام زين‌العابدين(ع) در رساله حقوق چنين مي‌فرمايد:

«و اما حق الرحم فحق امک ان تعلم انها حملتک حيث لا يحمل أحد احداً
واطعمتک من ثمرة قلبها مالا يطعم احد احداً و انها وقتک بسمعها و بصرها و يدها و
رجلها و شعرها و بشرها و جميع جوارحه مستبشرة بذلک فرحة موبلة محتملة فيه مکروهها
والمه و ثقله و غمه حتي دفعتها عنک يد القدره و اخرتجتک الي الارض فرضيت ان تشبع و
تجوع هي و تکسوک و تعمري و ترويک و تظلمأ و تظلک و تضحي و تنعمک ببؤسها و تلذذک
بالنوم بارقها و کان بطنها لک وعاء حجرها لک حواء و ثديها لک سقاء و نفسها لک وقاء
تباشر حر الدنيا و بردها لک و دونک فتشکرها علي قدر ذکل و لا تقدر عليه الا بعون
الله و توفيقه».

و اماحق مادرت اين است که بداني او تو را حمل کرده است آن گونه که هيچکس،
ديگري را حمل نمي‌کند(يعني هيچ کس بجز مادر ديگري را در درون خود حمل نمي‌کند) و
از شيره جان ود تو را خورانيده است چيزي که هيچکس ديگري را نمي‌خوراند. (يعني
هيچکس بجز مادر موادغذائي که جزء بدن او شده است به دگيري تقديم نمي‌کند) و گوش و
چشم و دست و پا و مو و پوست و همه اعضاي خود را سپر بلاي تو قرار داده است(يعني در
دوران بارداري در  همه اعضاي مادر کمبود و
نقص به وجود مي‌آيد) در حالي که خوشحال و راضي است و در اين راه، تحمل ناگواريها و
دردها و سنگينيها و مشکلات فراواني کرده است تا آن که به قدرت خداوند از بار تو
رها شود و تو را به زمين گذارد آن گاه نيز راضي است که تو سير باشي و او گرسنه
بماند و تو را مي‌پوشاند وخود برهنه مي‌ماند و تو را سيراب مي‌کند و خود تشنه مي‌ماند
و بر تو سايه مي‌افکند و خود را در معرض آفتاب قرار مي‌دهد. بينوائي و بيچارگي را
برخورد مي‌پسندد تا تو در ناز و نعمت باشي و بيداري را تحمل مي‌کند تا تو در خواب
خوش فرو روي. شکم او جايگاه تو بود و دامن او پناهگاه تو و پستان او منبع تغذيه تو
و جان او سپر بلاي تو، گرما و سرما را به جان مي‌خريد براي تو و بجاي تو پس تو
بايد در برابر اين همه احسان و محبت، او را سپاسگذار باشي و هرگز نخواهي توانست
مگر اين که خداوند به توفيق خاصي تو را ياري دهد.

و ظاهرا اين استثنا که در آخر اين قسمت از حديث است براي افراد بسيار
نادري حصال شده است زيرا در و روايت ديگر، رسول خدا(ص) مي‌فرمايد: «حق الوالدان
تطيعه ما عاش و اما حق الوالده فهيهات هيهات لوأنه عدد رمل عالج و قطر المطر ايام
الدنيا قام بين يديها ما عدل ذلک يوم حملته في بطنها» حق پدر اين است که از او در
طول زندگي اطاعتش کني و اماحق مادر هرگز نمي‌تواني ادا کني اگر بعدد شنهاي بيابان
و قطره‌هاي باران، روزهائي در خدمتش بايستي، تنها به جاي زحمات طاقت فرساي دورانب
ارداري او نخواهد بود.

گويند: مردي که مادر خود را به دوش گرفته و به دور خانه کعبه طواف مي‌داد،
خدمت رسول خدا(ص) آمده پرسيد: آياحق او را ادا کرده‌ام؟ فرمود: هرگز! حتي در برابر
يک ناله او(هنگام وضع حمل) نخواهد بود.

ديگري به آنحضرت از کج خلقي مادر شکايت برد. فرمود: او در آن نه ماه که
بار تو را تحمل مي‌کرد و آن دو سال که تو را شير داد و شبهائي که بيداري کشيد و
روزهائي که براي تو تحمل تشنگي کرد، کج خلق نبود. مرد گفت: من جزاي زحماتش را
پرداخته‌ام، او را دو بار بردوش گرفته و به حج برده‌ام. فرمود: هرگز! جزاي يک ناله
او هنگام وضع حمل را نپرداخته‌اي.

روايتي را به تعبيرات و صور مختلف، عامه و خاصه نقل کرده‌اند که اکثر علما
آن را دليل بر رجحان حق مادر بر پدر دانسته‌اند. کليني(قده) در کافي شريف بسند
معتبر و کوتاه از امام صادق(ع) آمد و گفت: يا رسول الله به چه کسي احسان و نيکي
کنم؟ (يعني چه کسي اولي به احسان و محبت است؟) فرمود: مادرت. پرسيد: بعد از او چه
کسي اولي است؟ فرمود: مادرت. بار سوم سؤال را تکرار کرد فرمود: پدرت. و به مين
مضمون در صحيح مسلم از معتبرترين کتب حديث نزد عامه نيز آمده است که: مردي از رسول
خدا(ص) پرسيد: چه کسي اولي و احق به حسن صحبت و همزيستي است؟ فرمود: مادرت. و پس
از سه بار تکرار سؤال، در مرتبه چهارم فرمود: پدرت. و در بعضي نقلها پس از دوبار.
و اين موجب بحثي ميان علما شده است که حق مادر شايد سه برابر يا دو برابر حق پدر
است وحتي بعضي به اين تمسک کرده و گفته‌‌اند: اگر شخصي تمکن مالي پرداخت نفقه هر
دو را ندارد، مادر اولي است گرچه اکثر علما اين فرق را قائل نيستند. ولي شک نيست
که تاکيد رسول خدا(ص) بر حق مادر و تأخير ذکر پدر تا بار سوم يا چهارم دليل رشوني
است بر فرق بزرگي ميان پدر و مادر در لزوم رعايت واحسان.

کليني(قده) حديث ديگري ردکافي شريف از امام صادق(ع) نقل کرده که پيامبر(ص)
در پاسخ سؤال از احسان و نيکي به والدين فرمود: «ابررامک، ابررامک، ابررامک،
ابرراباک ابرراباک، ابرراباک». امام فرمود: «و بدأ بالام قبل الاب» ظاهرا اين جمله
از امام صادق(ع) است گرچه هر دو را سه بار براي تاکيد ذکر فرموده ولي تقديم نام
مادر، خود دليل بر اهميت حق او است.

و باز در حديثي ديگر از طرق عامه نقل شده است که رسول خدا(ص) فرمود:
«يوصيکم الله بامهاتکم ثم يوصيکم بامهاتکم ثم يوصيکم بأمهاتکم ثم يوصيکم بالأقرب
فالأقرب» خداوند سفارش مادران را به شما فرموده است و باز هم سفارش مادران را
فرموده و باز هم سفارش مادران را فرموده و سپس سفارش نزديکان به ترتيب هر که
نزديکتر است اولي از ديگران است.

همچنين در کتب حديث عامه است که: مردي از رسول خدا(ص) پرسيد: کدام يک از
والدين، حق او اعظم و اهم است؟ فرمود: «التي حملته بين الجنبين و ارضعته الثديين و
حضنته علي الفخذين وفدته بالوالدين» آن کس که فرزند را ميان دو پهلوي خويش ببرداشت
و از دو پستان خويش شير داد و در دامن خويش نگه داشت و پدرو مادر خود را فداي او
مي‌کرد.

و درحديثي ديگر فرمود: «بر الوالدة علي الوالد ضعفان» احسان به مادر بايد
دو برابر احسان به پدر باشد و همين طملب نيز از آيات قرآن که در مورد حقوق پدر و
مادر است، استفاده مي‌شود زيرا گرچه هر دو را امر به احسان فرموده است ولي تنها
ويژگيهاي مادر را براي تحريک عواطف انسان ذکر نموده که ما قبلا در بخش آيات در اين
باره مختصرا بحثي داشتيم.

خلاصه هيچ جاي شکيک و ترديدي نيست که حق مادر بزرگتر از حق پدر است و بهر
حال هر دو را بايد در بالاترين حد امکان و قدرت، مورد محبت و احترام و تواضع قرار
داد و از تحصيل رضايت خاطر آنان دريغ ننمود که دعاي خير آنان در زندگي و پس از مرگ
براي انسان، بسيار مايه سعادت و خوشبختي است.

دارد

 

/

شرح صدر

مديريت اسلامي

قسم ششم

حجة الاسلام و المسلمين ري شهري

شرح صدر

در قسمت گذشته در تبيين چگونگي شکوفائي استعداد مديريت در انسان عرض کردم
که راه شکوفائي احساس مديريت اسلامي، شرح صدر اسلامي، و طريق شکوفائي مديريت غير
اسلامي، شرح صدر کفري است ور ابطه شرح صدر اسلامي و مديريت توضيح داده شد و اينک
رابطه شرح صدر کفري و مديريت:

شرح صدر کفري و مديريت

پيش از اين معلوم شد که شرح صدر کفري عبارت است از آمادگي قلب براي پذيرش
ناحق و ناصواب، هرچه ظرفيت انسان براي پذيرش حق و عدل کمتر، و براي پذيرش ناصواب
بيشتر باشد شرح صدر کفري او بيشتر است.

بهمان ميزان که مديريت اسلامي نياز به شرح صدر اسلامي دارد بهمان اندازه
مديريت غير اسلامي نيازمند به شرح صدر کفري است.

به عبارت ديگري مديري که مي‌خواهد سازمان و يا جمعيت و حکومتي را با اهداف
غير اسلامي عين بر موازين غير منطبق باحق و عدل هدايت کند، بايد از نظر روحي ظرفيت
و آمادگي لازم را براي انجام اعمال نادرست و غير منطبق با موازين حق و عدل را
داشته باشد، و با افزايش اين ظرفيت قدرت مديريت او بيشتر مي‌گردد.

نکته قابل توجه در اينجا اينست که: همانطور که آمادگي براي پذيرش حق از
نظر قرآن به انسان بصيرت و بينش مديريت مي‌دهد و استعداد مديريت اسلامي را در
انسان شکوفا مي‌سازد، هچنين عدم آمادگي براي بپذيرش حق بينش مديريت را در انسان
تقويت مي‌کند و موجب شکوفائي استعداد و مديريت کفري است.

بينش نورع اول در لسان حديث بينشر عقلاني و يا شکوفائي عقل، و بينش نوع دوم
بينش شيطاني و شکوفائي شيطنت گفته مي‌شود.

مرحوم مجلسي در بحارالانوار از معاني الاخبار و محاسن نقل مي‌کند که شخصي
از امام صادق(ع) پرسي که عقل چيست؟

امام فرمود:

«ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان».

عقل چيزي است که بوسيله آن خداوند مهربان پرستش مي‌شود و بهشتي کسب مي‌گردد.

آن شخص پيش خود فکر کرد که بنابراين تعريف، افرادي که فکر و انديشه خود را
در مسير بندگي خدا و تحصيل زندگي جاويد بکار نمي‌گيرند بايد فاقد عقل باشند در
صورتي که زيکر و هوش و استعداد بسيار از آنها قابل انکار نيست، لذا دوباره از امام
پرسيد که براساس اين تفسير از عقل، آنچه در معاويه بود را چه مي‌توان ناميد؟

امام پاسخ داد:

«تلک النکراء، تلک الشيطنة، و هي شبيهة بالعقل و ليست بالعقل».

آن نکراء و شيطنت ناميده مي‌شود، و آن شبيه عقل است ولي عقل نيست.[1]

مرحوم مجلسي در توضيح پاسخ امام ميگويد:

واژه«نکراء» به معناي دهاء و خوش فکري و زيرکي است که وقتي در خواسته‌هاي
جنود جهل بکار رود شيطنت گفته مي‌شود.

راه پرستش خدا و رسيدن به بهشت همان راه حق و عدل است و از ديدگاه امام،
عقل آن بينشي است که انسان را به اين مسير دعوت مي‌کند، و عقال کسي است که از اين
راه مي‌رود. نقطه مقابل اين راه يعني راه شيطان و راه دوزخ، مسيري است که منطبق با
موازين حق وعدل نباشد، و لذا بينشي که انسان را به اين مسير دعوت مي‌کند در کلام
امام، شيطنت، و بيش شيطاني، ناميده شده است، و کساني که در اين راه مي‌روند در
قرآن کريم انسانهاي شياطن صفت و با شياطني انس نام گرفته‌اند، هرچه انسان در راه
اول که راه حق و عدل است بيشتر پيش برود شرح صدر اسلامي او بيشتر مي‌گردد و با
فزايش ظرفيت فکري و روحي براي پذيرش حق، توان مديريت اسلاميش افزوده مي‌شود وب عکس
هرچه بيشتر در راه دوم ظرفيت فکري و روحي براي پذيرش آنچه حق نيست، توان مديريت
کفري در انسان تقويت مي‌گردد.

2- بينش سياسي

يکي ديگر از آثار شرح صدر که در رابطه با ميدريت قابل توجه است عبارت است
از«بينش سياسي»، شرح صدر انسان را سياستمدار مي‌کند، چيزيکه هست، شرح صدر اسلامي
به انسان بينش سياسي اسلامي مي‌دهد، و شرح صدر کفري انسانرا سياستمدار بمعناي
متداول و رسمي آن مي‌نمايد. براي تبيين اين اثر سه مسأ‌له بايد مورد بررسي قرار
گيرد:

1- معناي سياست و سياستمداري.

2- رابطه سياست و مديريت.

3- رابطه سياست و شرح صدر.

سياست و سياستمداري

سياست در لغت به معناي تدبير، مصلحت و دورانديشي است.[2]

در کتاب«المنجد» واژه سياست اينطور معنا شده است:

«ساس القوم: دبرهم و تولي امرهم… السياسة استصلاح الخلق بارشادهم الي
الطريق المنجي في العاجل او الآجل.»

سياست کرد قوم را يعني تدبير نمود آنها را و امورشان را سرپرستي نمود…
سياست عبارت است است از خيرخواهي براي خلق با ارشاد آنها به راهي که نجات بخش است
در اين جهان و يا در جهان ديگر.

و در نهايه ابن کثير کلمه سياست اينطور تفسير شده است:

«السياسة القيام علي الشيء بما يصلحه و في الحديث: کانت بنو اسرائيل
تسوسهم انبياؤهم اي تتولي امورهم کما تفعل الأمراء و الولاة بالرعية».

سياست عبارت است از اينکه انسان براي اصلاح چيزي قيام کند، و در حديث است
که بني‌اسرائيل را انبياء آنها سياست مي‌نمود يعني پيامبران امور آنها را سرپرستي
مي‌کردند همانطور که امراء و واليان نسبت به رعايا عمل مي‌کنند.

آنچه در معناي«سياست» ذکر شد مفهوم لغوي آنست و اما تعريف اين کلمه در
اصطلاح علم سياست عبارت است از: «علم حکومت بر کشورها، فن و عمل حکومت بر جوامع
انساني و علم قدرت».[3]

در فرهنگ معين در تبيين واژه سياست آمده: «يکي از اقسام حکمت عملي است و
آن علم مصالح جماعتي است که در شهري و کشوري اجتماع کرده‌اند بر مبناي تعاون و
بقاي نوع و ترفيه زندگي افراد، و آن خود بر دو قسم است يکي آنکه متعلق بملک و
سلطنت است که علم سياست نامند و ديگر آنچه متعلق بشرايع آسماني و احکام الهي و
دستورهاي انبياء و اولياست که علم نواميس نامند».

با دقت در معاني لغوي و اصطلاحي واژه سياست«اعم از آنچه ذکر شد يا ذکر
نشد» معلوم مي‌شود که ريشه تدبير، مصلحت و دورانديشي در همه اين تعاريف مدنظر تفسر
کننده اين کلمه بوده است، بنابراين در يک تعريف جامع مي‌توان سياست را به روان‌شناسي
فردي و اجتماعي تفسير کرد، و بدين ترتيب سياستمدار کسي است که با شناخت صحيحي که
از فرد و جامعه دارد در هر موقعيت نقش مناسب را پياده مي‌کند.

سياست و مديريت

با عنايت به آنچه در تعريف سياست مطرح شد نيازي به توضيح نيست که سياست از
لوازم اجتناب‌ناپذير مديريت است و تنها کسي مي‌تواند از عهده اداره گروه، و حکومت
برآيد که بينش سياسي داشتهب اشد و هر چه تشکيلات اداري گسترده‌تر و مشکلات آن
بيشتر باشد نياز آن به تدبير و سياست و مدير سياستمدار افزونتر اس.

سعدي مي‌گويد: «مال بي‌تجارت وعلم بي‌بحث و ملک بي‌سياست نپايد.»

و اينک رواياتي از اميرالمؤمنين(ع) در تبيين رابطه سياست و مديريت جامعه
را ملاحظه مي‌فرمائيد:

«آفة الزعماء ضعف السياسة».[4]

آفتي که زعماء و متصديان رهبري را تهديد مي‌کند ضعف بينش سياسي است.

«حسن السياسة قوام الرعيه».[5]

سياست نيکو موجب استواري جامعه است.

«من حسنت سياسته دامت رياسته».[6]

کسي که بينش سياسي خوبي داشته باشد رياستش تداوم مي‌يابد.

«من قصر في السياسة صفر في الرياسه».[7]

کسي که بينش سياسي او کوتاه باشد رياستش کوتاه است.

«سوء التدبير سبب التدمير».[8]

تدبير و سياست بد، موجب هلاکت و نابودي است.

و قوي‌ترين تعبير در تبيين رابطه سياست و مديريت و رهبري جامعه اين جمله
اميرالمؤمنين(ع) است که:

«الملک السياسة».[9]

حکومت عين سياست است.

در مقاله آينده انشاءالله رابطه شرح صدر و بينش سياسي را ملاحظه خواهيد
کرد.

ادامه دارد

 



[1]– بحارالانوار جلد 1 صفحه 116.

/

پیام شهید

پيام شهيد

اين وصيت‌نامه‌ها انسان را ميلرزاند و بيدار ميکند.

امام خميني

قسمتي از وصيتنامه شهيد محمدتقي شعبانزاده

اي قرآن اي کتاب آسماني مسلمانها، اي که ندا دهنده‌ات الله است و نويسنده
محمد(ص) و علي(ع) بخدا قسم تا آخرين قطره خونم از تو حمايت مي‌کنم و در بالاترين
رتبه قرارت مي‌دهم حمايتي که حسينيم يعني حسين زمان، خميني کبير، ما هم از حسين
زمانمان خميني کبير درس شجاعت و شهامت و شهادت را مي‌آموزيم و در برابر همه
يزيديان تا آخرين قطره خونمان مي‌ايستيم و اگر اسلام با کشته شدن من پيروز مي‌شود
و دين محمد(ص) برجاي ميماند پس اي خصم تفنگت را بسوي نشانه رو و اي گلوله‌ها برسرم
باريدن گيريد.

اي مردم قهرمان و شهيدپرور ايران تا آخرين لحظه عمرتان از امام عزيز دست
برنداريد و او را تنها مگذاريد روح ما زماني شاد ميشود که از امام عزيز حمايت کنيد
و فرمانش را از جان و دل‌پذيرا باشيد.

قسمتي از وصيتنامه شهيد سيد حجت علوي

تاريخ سرفراز انقلاب خونين ما دليل حقانيتش خون شهيداني است که در
رويارويي با تمام اسوه‌هاي کفر و نفاق و غير خدايي به زمين ريخته شده است و شهيدان
بزرگوارش در تمام زمان با شرک و الحاد در همه زمانها و مکانها جنگيده و نثار خونش
را گواه حقانيت انديشه‌اش گرفته است.

و در همه جا چون طوفاني خشمگين و پيچان بر عليه هر چيزي که غير از اسلام
بوده فرود آورده. آري انقلاب خونينم ما چون ورق زمانيست که سرلوحه‌اش وحده لاشريک
له و اول سطرش نام مبارک مولاي‌مان حضرت مهدي(عج) و اواسطش وحدت و آخرش وصال به حق
تعالي(رسيدن عاشق به معشوق رسيدن جان به جانان رسيدن عبد به معبود).

هدف ما مشخص است و آنچه که ما را در رسيدن به اين هدف مقدس ياري مي‌دهد
نيز معلوم است آري ما در اين مبارزه پيروزيم چرا که«جاء الحق و زهق الباطل» همانا
باطل رفتني است و حق پرچم سرفراز خونين خود را در تمام بلاد و در جهان در بلنديها
در مرزها و در کوهها در ميانامواج خروشان اقيانوسها و جزاير مجنون سربلند خواهد
کرد و لازمه اين سربلندي وحدت کلمه و پشتيباني از امام امت که با رهنمودهايش ما را
به سوي نور رهنمون ساخت و با سخنان پر معنا و عميق خود ما را آگاه ساخت که در چه
عصري از زمان واقع شديم و وظيفه ما در اين زمان چيست آري حال ديگر وقت بيداري است
وقت شناخت وقت رشد روحاني، وقت ميزان اعمال گذشته‌مان وقت بدست آوردن رضاي خداست،
وقت عاشق شدن است به معشوق خود.

معبودا خودت عالمي که من عزيزتر از جانم چيز ديگري ندارم که در اين راه
نثارش کنم پس اين جان بي‌ارزش مرا که امانتي در دست من بود برگير که ديگر نميتوانم
آن طوري که خودت سفارش کردي از آن نگهداري 
کنم.

اي خالق من اينک خود بخوبي واقفم که تو اول قلب پاک و عاري از هرگونه بدي
بر من عنايت کردي ولي من بنده بي‌لياقت با اعمال خود پرده سياهي بر اين لوح پاک
نهادم.

خدايا تو اين عقل سالم را بر من عطا فرمودي ولي من بنده عاصي با نافرماني
کردن از رهنمودهايش آن را از خود رنجاندم.

قسمتي از وصيتنامه شهيد سيد داود علوي

سروران عزيز پيوسته بفکر و ذکر خداوند باشيد که«الا بذکرالله تطمئن
القلوب» و کارها واعمال خود را خالص براي رضاي خداوند تبارک و تعالي انجام دهيد.
دعا و مناجات بسيار کنيد که همانا هيچ چيز نزد خدا از دعا و نيايش گراميتر نمي‌باشد
و خداوند ميگويد تا هنگاميکه بنده‌ام مرا ياد ميکند و لبهايش بنام من مي‌جنبد با
او هستم. قرآن را زياد بخوانيد زيرا خداوند دلي را که قرآن را دريافته معذب نمي‌کند.

هميشه با وضو باشيد و نماز خود را در اول وقت بخوانيد چرا که بهترين عمل‌ها
نزد خدا نماز بوقت است. و بعداز آن جهاد در راه خدا و اين سه اعمالي که ذکر شد
لازم و ملزوم يکديگرند و عمل کننده به آن اهل نجات و سعادت است زيرا که بگفته
پيامبر عظيم الشأن که فرمود: دعا کليد رحمت و وضو کليد نماز و نماز کليد بهشت است.
ذکر صلوات را بيشتر بگوئيد و هميشه ورد زبانتان باشد که موجب فراخي و وسعت دل و
بيمه کننده سالمت روح انسان است. در تزکيه و پاک کردن نفس و قلب خود از تمامي
غبارها و زنگارها نهايت جديت و تلاش را بکنيد که اين عمل از افضل اعمال و از اهم
جهاد و جهاد اکبر است. خود را به زيباترين مکارم اخلاقي بيارائيد و با خدا و خلقش
با صداقت رفتار نماييد زيرا ممکارم صفاتي است که موجب کرامت و شرف و بزرگواري
انسان ميشود.

برادران، همسالان و همقطاران عزيز به گفته امام بزرگوارمان جنگ و جهاد
امروز مسئله اصلي کشور است و در رأس تمامي امور قراردارد پس با شرکت فعالانه خود در
اين جهاد مقدس اسلام و امام را ياري بخشيد و با مبارزه بي‌امان خود از انقلاب و از
حريم مقدس اسلامي حفاظت و حراست نمايد و به فرموده مولا علي(ع) که فرمود اين شماها
هستيد که بايد محيط استقلال و ناموس کشوري را به حصار سرهاي نترس و بيباک خود حفظ
کنيد. بدانيد که بقول پيامبر اکرم(ص) اوج مسلماني جهاد در راه خدا است که جز
مسلمانان برجسته بدان نرسند. آري برادران به فرموده علي(ع) جهاد، ايثار و فداکاري
را در انسان استحکام ميبخشد و رزمندگان اسلام را به خدا نزديک مي‌سازد.

 

/

هجرت مسلمانان به حبشه

حجة الاسلام و المسلمين رسولي محلاتي

هجرت مسلمانان به حبشه

بخش سوم

قسمت يازدهم

چنانکه اهل تاريخ و جمعي از مفسرين رد تفسير آيه مبارکه: «لتجدن اشد الناس
عداوة للذين آمنوا اليهود و الذين اشرکوا و لتجدن اقربهم مودة للذين آمنوا الذين
قالوا انا نصاري…»[1] گفته‌اند:

پس از آنکه رسول خدا(ص) فشار و ستم بسيار مشرکان قريش را بر مسلمانان
مشاهده نمود و ناتواني خود را از کمک به ايشان و دفع ستم از آنها ملاحظه کرد دستور
هجرت به حبشه را به ايشان داد و درصدد برآمد تا بدين وسيله آنها را از شر دشمنان
آسوده سازد. متن دستور آنحضرت را در اينباره به دو گونه نقل کرده‌اند.

«نقل اول ـ روايتي است که ابن هشام و طبري و ابن اثير و ديگران نقل کرده‌اند
که متن آن چنيناست که بدون ذکر سند گفته‌اند: چون رسول خدا آن وضع را ديد به آنها
فرمود:

«لو خرجتم الي ارض الحبشة فان بها ملکا لا يظلم عنده احد، و هي ارض صدق
حتي يجعل الله لکم فرجا مما انتم فيه…».[2]      

يعني ـ خوب است به سرزمين حبشه برويد که در آنها پادشاهي است و در کنار او
به کسي ستم نمي‌شود، و آنجا سرزمين راستي است، تا وقتي که خداوند گشايشي براي شما
از اين وضعي که در آن بسر مي‌بريد فراهم سازد و…

نقل دوم ـ نقلي است که در تفسير مجمع البيان نيز بطور مرسل نقل کرده و
گفته است: رسول خدا(ص) هنگامي که آنوضع را مشاهده نمود به آنها دستور خروج بسرزمين
حبشه را داده فرمود: «ان بها ملکا صالحا لا يظلم و لا يظلم عنده احد…»[3] 

که البته جاي اين بحث و مناقشه هست که آيا کداميک از اين دو نقل صحيحتر
است زيرا بخاطر قيودي که درنقل دوم است معناي حديث فرق مي‌کند و اين شبهه به ذهن
خطور مي‌کند که شايد در نقل دوم دست تحريف کنندگان و درباريان و جيره‌خواران شاهان
و سلاطينن در اين نقل دخالت کرده و به قول معروف«در ميان دعوا نرخ تمام کرده‌اند«
و در ضمن نقل يک حديث خواسته‌اند يک پادشاه صالح و غير ظالمي هم در طول تاريخ از
زبانر سول خدا(ص) بدنيا معرفي کرده باشند، همانگونه که در ذيل حديثي که از رسول
خدا(ص) درباره انوشيروان ـ در داستان ولادت رسول خدا(ص) ـ نقل شده بود يعني «ولدت في
زمن الملک العادل …» بطور تفصيل بحث کرده و ساختگي و مجعول بودن آنرا از روي
مدارک معتبر ذکر نموديم.

ولي بنظر مي‌رسد در هر دوي نقلهائي که شده فرمايش رسول خدا(ص) نقل به معني
شده و متن دقيق فرمايش رسول خدا(ص) ذکر نشده باشد، گذشته از آنکه اين دو نقل مسند
نيست و مرسل است و تنها در روايتي سند آن به ام سلمة مي‌رسد که آنهم همان نقل اول
است[4]
و از اين رو بحث و مناقشه درباره آنها چندان موردي ندارد، و البته جريانات بعدي
صدق گفتار رسول خدا(ص) را طبق نل اول تا حدودي به اثباتر سانيد و بهر صورت آنچه
قابل بررسي و بحث مي‌باشد درباره اصل اين دستور و فرمان و بررسي اطراف و جوانب آن
است که از چندنظر قابل بررسي است.

1- بحث درباره اصل دستور هجرت

کلمه«هجرت» در راه خدا براي ما ـ بخصوص پس از آنکه هجرت رسول خدا(ص) مبدء
تاريخ اسلام قرار گرفت ـ کلمه‌اي آشنا و مقدس است، و قداست آن نيز بيشتر از آيات
کريمه قرآني سرچشمه گرفته که خداي تعالي فرموده:

«ان الذين آمنوا و الذين هاجروا و جاهدوا في سبيل الله اولئک يرجون رحمة
الله…»[5]

براستي آنانکه ايمان آورده و آنها که مهاجرت کرده و در راه خدا اجتهاد
کرده‌اند اينهايند که رحمت خدا را اميد دارند…

و در جاي ديگر فرمود:

«الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله بأموالهم و انفسهم اعظم درجة
عندالله…».[6]

آنانکه ايمان آورده و هجرت کردند و در راه خدا با مالها و جانهاي خود جهاد
نمودند اينها درجه بزرگتري در نزد خدا دارند…

و در سوره انفال فرموده:

«و الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله و الذين آووا و نصروا
اولئک هم المؤمنون حقا لهم مغفرة و رزق کريم».[7]  

و آنانکه ايمان آورده وهجرت کرده و در راه خدا جهاد نموده‌اند و آنانکه
آنانرا پناه و مأوي داده و ياري کردند آنهايند مؤمنان حقيقي که ايشانرا است آمرزش
و روزي کريمانه…

و آنچه جلب توجه در اين آيات مي‌کند آنکه همه جا هجرت قبل از جهاد در راه
خدا و مقدم بر آن ذکر شده، يعني همه جا پس از ايمان بخدا بلافاصله هجرت را بعنوان
يک اصل عملي و وظيفه مقدس براي انسانهاي با ايمان ذکر نموده و پس از آن مسئله جهاد
در راه خدا با جان و مال آمده است…

هجرت منشأ خيرات و برکات دنيا و آخرت

و اساسا هجرت در راه خدا در قرآن کريم منشأ‌ بسياري از خيرات و برکات و
موجب پاداشهاي بزرگي در دنيا و آخرت معرفي شده، آنجا که مي‌فرمايد:

«والذين هاجروا في الله من بعد ما ظلموا النبوئنهم في الدنيا حسنة و لاجر
الآخرة اکبر لوکانوا يعلمون، …»[8]

و آنانکه در راه خدا هجرت مي‌کنند پس از آنکه مورد ستم قرار گرفتند، محققا
براي ايشان در دنيا نيکي و خوبي مهيا خواهيم کرد و براستي که پاداش آخرت بزرگتر از
آن است اگر بدانند.

و در سوره آل عمران فرموده:

«فالذين هاجروا و اخرجوا من ديارهم و اوذوا في سبيلي و قاتلوا و قتلوا لا
کفرن عنهم سيئاتهم و لأدخلنهم جنات تجري من تحتها الانهار ثوابا من عندالله و الله
عنده حسن الثواب».[9]  

پس آن کساني که هجرت کرده و از خانه‌هاي خويش رانده شدند و در راه من مورد
آزار و شکنجه قرار گرفتند همانا بزدائيم از ايشان بديهاشانرا و براستي که درآوريم
آنها را در باغهائي که از زير آنها نهرها روان است که اين پاداشي است از نزد خدا و
در نزد خدا است پاداش نيکو.

و از همه جالبتر و با بحث ما مناسبتر اين آيات است که مي‌فرماد:

«ان الذين توفيهم الملائکة ظالمي انفهسم قالوا فيم کنتم قالوا کنا
مستضعفين في الأرض قالوا ألم تکن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها فأولئک مأواهم جهنم
و ساءت مصيرا الا المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان لا يستطيعون حيلة و لا
يهتدون سبيلا فاولئک عسي الله ان يعفو عنهم و کان الله عفوا غفوراً و من يهاجر في
سبيل الله يجد في الأرض مراغماً کثيراً وسعة و من يخرج من بيته مهاجراً الي الله و
رسوله ثم يدرکه الموت فقد وقع اجره علي الله و کان الله غفورا رحيما».[10]    

ـ آنها که فرشتگان ايشانرا دريابند(وجانشينان بگيرند) در حالي که به خود
ستم کرده(و به حال کفر و گناه از دنيا رفته‌اند) فرشتگان به آنها گويند در چه وضعي
بوديد؟ گويند ما خوار شمردگان در زمين بوديم(و تحت سلطه زورمندان نتوانستيم دين حق
را انتخاب کرده و بدستورات آن عمل کنيم) فرشتگان بدانها گويند: آيا زمين خدا فراخ
نبود که در آن هجرت کنيد! که جايگاه اينگونه مردم دوزخ است و بد جايگاهي است، جز
آن ناتوان شمردگان از مردان و زنان و کودکاني که نه چاره‌اي توانستند و نه راه
بجائي بردند که اينان اميد است خدا از ايشان درگذرد که خداوند بخشايشگر و آمرزنده
است، و کسي که هجرت کند در راه خدا بيابد در زمين هجرتگاههاي بسيار و فراخي، و کسي
که از خانه‌اش بسوي خدا و رسول او هجرت کند و سپس مرگ او را دريابد همانا پاداشش
بر خدا است و خدا است آمرزنده مهربان.

که در اين آيه کريمه نخست آنها را که دل بخانه و کاشانه بسته و حاضر به
ترک و ديار خود نگشته نکوهش کرده و آنانرا ستمکار به خويشتند خوانده و از اينکه در
زمين پهناور خدا هجرت نکرده آنها را جهنمي و دوزخي مي‌داند.

و ثانيا بعنوان يک دستور کلي بهمه آنهائي که دل بخدا بسته و به او ايمان
آورده‌اند و در تنگنا و فشار قرار گرفته‌اند دستور هجرت داده و جاهاي بيشتر و روزي
فراخ و زندگي بهتر را براي آنها تضمين کرده…

و اگر مرگ او نيز در اين راه فرا رسيد اجر و پاداشش بر خدا است که خدا
آمرزنده و مهربان است. و شايد چنانچه بعضي از اساتيد گفته‌اند تعبيري براي عظمت و
بزرگي پاداش آنها، بهتر از اين تعبير نبوده که قرآن فرموده«فقد وقع اجره علي الله»
که هر کسي پاداشش بر خدا باشد همانند خود خدا که ابدي و ازلي و سرمدي است، پاداش
او نيز حد و حسابي ندارد، همانند تعبري که درباره شهيد فرمود: «عند ربهم يرزقون» و
مانند تعبير حديث قدسي درباره روزه‌دار که مي‌فرمايد:

«الصوم لي و انا اجزي به»…

و امثال اين گونه تعبيرات است که در آيات و روايات آمده…

تذکر يک نکته

برخي از نويسندگان خواسته‌اند از اين آيه يک واقعيت تاريخي و اجتماعي را
نيز استفاده کنند و آن اينکه تمدنهاي بشري و بسط و رشد آنها و هم چنين تأسيس جامعه‌هاي
بزرگ و فرهنگها و غيره هميشه معلول مهاجرت‌هاي اقوام و ملل نيمه وحشي به روي زمين
و سرزمينهاي پهناور جهان بوده است و براي اثبات آن نمونه‌هائي مانند مهاجرت اقوام
نيمه وحشي آريائي به سوي جنوب و مغرب و مهاجرت اقوام سامي به بين‌النهرين و مصر و
شما آفريقا که موجب تأسيس تمدنهاي عظيم گشتند و مهاجرت قوم بني‌اسرائيل از مصر به
فلسطين و مهاجرت بربرها به غرب و شرق و… و غيره را ذکر کرده‌اند، و حرف«برگسون»
فيلسوف معاصر فرانسوي و اصطلاح جامعه بسته و بازي را که او ذکر کرده پيش کشيده، و
بحث را به جنگهاي صليبي کشانده که جامعه اروپا هزاران سال در حصار اروپاي در بسته
خود خفته بود تا از برکات جنگهاي صليبي و باز شدن دروازه‌هاي شرق به روي آنها
دروازه‌هاي تمدن و اصلاحات نيز بروي آنها گشوده شد… و خلاصه در فوائد هجرت
بمعناي اعم قلمفرسائي زيادي کرده و سپس آيات کريمه قرآني را نيز در بعد مهاجرت
فکري و اعتقادي شاهدي بر آن گرفته و تفسير نموده‌اند… و بدنبال آن هجرت مسلمانان
را بحبشه و مدينه آورده‌اند… و ما در اينجا مي‌گوئيم اصل اين مطلب ک هجرت منشأ تحول
و پيشرفتجوامع بشري وب از شدن دروازه‌هاي تمدن و اصلاحات و رشد مادي به روي آنها
بوده عموميت آن جاي بحث و ترديد نيست، و کلي آن يک امر مسلم و حقيقت تاريخي است، و
در اينکه جنگهاي صليبي هم براي اروپائيان اين فايده بزرگ را داشت ترديدي نيست، و
گوستاولوبون فرانسوي و ديگران نيز دراين باره بتفصيل سخن گفه‌اند، و بگفته يکي از
نويسندگان اروپائي: بيداري اروپا و دوران اکتشافات و اختلافات و رنسانس و آغاز
مدنيت غرب يک سره معلول جنگهاي صليبي است…[11]  

و يا بگفته همين نويسنده فوق الذکر: 
مطالعه مذاهب بسته و باز و نيز جامعه‌ها و تمدنهاي بسته و باز در تاريخ بشر
اين حقيقت علمي را در جامعه‌شناسي به اثبات مي‌رساند که هجرت ـ گسيختن پيوند جامعه
با زمين ـ جهان‌بيني انساني را متحول و گسترده مي‌سازد و در نتيجه يخهاي انجماد و
انحطاط اجتماعي و مذهبي و فکري و احساسي ذوب مي‌شود، و اجتماع را که جريان مي‌يابد،
و در يک عبارت مهاجرت که خود يک حرکت و انتقال بزرگ انساني است به بينش و در نتيجه
به جامعه حرکت مي‌بخشد و آنرا از چهارچوب جامد خويش به مراحل متصاعد ارتقاء و کمال
منتقل مي‌سازد.

در پس چهره هر مدنيتي مهارجتي پنهان است و به سخن هر جامعه بزرگي که گوش
فرا مي‌دهيم به زبان تاريخ يا اسطيرش از هجرتي حکايت مي‌کند…[12]
اينها بجاي خود.

اما سخن ما در اينجا بحث در فوائد هجرت به اين وسعت و گستردگي و عموميت و
کلي آن نيست و آيات قرآني و روايات هم هر هجرت و مهاجرتي را مورد ستايش و مدح قرار
نداده است بلکه در اين آيات سخن از هجرت مردمان ياست که در اثر تعليم يامبري الهي
و ابلاغ رسالت وي آئينش را پذيرفته و جان دل به سخنش داده و پذيرا گشته، و در
نتيجه مورد بي‌مهري و آزار خويشان و شکنجه و تهديد مردمان شهر خويش قرار گرفته و
حفظ دين الهي براي آنها دشوار و غير قابل تحمل گشته است، بطوريکه سخت در تنگنا و
فشار زندگي قرر گرفته‌اند و دين خود را در مخاطره مي‌بيننند…

اين چنين افرادي براي چاره‌جوئي بنزد پيامبر خدا رفته و از او راه چاره مي‌جويند
و رسول خدا بکمک وحي الهي آنها را به هجرت و ترک شهر و ديار و جدائي از خويشان و
مردمان مشرک و کافر دستور داده و زمين خدا را براي حفظ دين و معيشت و زندگي ايشان
فراخ و وسيع معرفي کرده که اگر احيانا ترسي از اين بابت در دل دارند و نگران وضع
آينده خود در سرزمين غربت از نظر معنوي و مادي هستند ترس آنها را برطرف نموده و
آنها را به الطاف بيکران و رحمت اسعه الهي اميدوار سازد، و البته اين هجرت نيز
ممکن است پي‌آمدها و مثرات مادي و معنو ديگري هم داشته باشد که مورد بحث و توجه
قرار نگرفته…

و شاهد بر آنچه گفتيم خود آيات کريمه است که هجرت در اين آيات همه جا مقدي
و محدود به هجرت در راه خدا و «مهاجرت في الله» و يا«مهاجرت في سبيل الله» شده[13]
که از قرينه اين آيات ميتوان استفاده کرد که قيد«في سبيل الله» در آيات ديگري[14]
نيز که بدنبال جهاد و مجاهده آمده قيد«مهاجرت» هم که قبل از جهاد قرار گرفته است
باشد، و البته از آنجا که قرآن براي همه زمانها و تعليم همه اسمانها آمده بر طبق
شيوه و رسمي که دارد مطلب را بطور کلي و براي همه مؤمنان و همه زمانها ذکر فرموده،
و گاهي هم بعنوان نمونه و الگو افراد يا اقوامي را بطور مثال ذکر مي‌نمايد.

و در اينجا نيز چنانچه مرحوم علامه طباطبائي(ره) و ديگران گفته‌اند: اين
آيات اگرچه سبب نزول آن در جزيرة العرب و در زمان رسول خدا(ص) و هجرت به مدينه
نازل شده ولي روي ملاکي که در آن هست اين حکم را براي همه مسلمانها و در همه
زمانها مقرر فرموده که بر هر مسلماني لازم است در جائي سکونت گزيند که قدرت ياد
گرفتن دستورات ديني وعمل به آن را داشتهب اشد و در غير اين صورت بايد از آن سرزمين
هجرت کند، چه آنکه آن سرزمين از نظر اسمي و آماري کشور اسلامي مي‌باشد يا کشور کفر
و شرک…[15].

و به عبارت ديگر از آنجا که قرآن کريم براي ساختن انسانهاي نمونه و رساندن
آنها به کمال مطلق و مطلوبشان که همان تقرب به خداي تعالي و وصول به اوست آمده
هميشه محور و تعليمات وف رامين خود را روي ايمان و حرکت بسوي او و بنام او و در
راه او و محبت به او قرار داده است و معيار قبولي و صحت آنرا نيز انجام عمل بقصد
قربت و خالص براي او قرار داده است زيرا چنين حرکت و جهت‌گيري است که انسانرا به
کمال انسانيت مي‌یساند نه اصل حرکت وعمل، اگرچه آنعمل ممکن است فوائد مادي و معنوي
ديگري را هم به ارمغان آورد و عائد عمل کنندگان به آن گرداند… و از اينرو مي‌بينيم
همه جا معيار ارزش اعمال و محور آها روي آن اعمالي است که تکيه‌گاه الهي داشته
باشد، في‌المثل اگر به تقوي ارزش مي‌دهد آن تقوائي ارزش دارد که الهي باشد«و من
يتقل الله…» «يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله…» و اگر شهيد داراي آهمه مقامات
والا و ارزشها و اجرهاي دنيائي و آخرتي است مقيد به آن گشته شهيدي است که در راه
خدا کشته شده باشد«قتلوا في سبيل الله…» «و لئن متم او قتلتم في سبيل الله…» و
جهاد و هجرت و انفاق و هر عمل خير ديگري نيز هنگامي اهميت و ارزش دارد که انگيزه و
تکيه‌گاهش«الله» باشد که البته بايد گفت«اين سخن بگذار تا جاي دگر» و بايد در جاي
ديگري روي آن به تفصيل بحث کرد. و از اينرو مي‌گوئيم که هجرتها اگرچه منشأ تمدنها
و تحولهاي بسياري در جهان شده، اما در بسياري از جاها چون با ايمان الهي و تقواي
الهي توأم نبوده از استعمار و استثمار ملتهاي ديگر و زورگوئي و احياناً اخراج
ملتهاي بومي و اصيل از سرزمينها سردرآورده که بهترين نمونه‌اش هجرت انگليسي‌ها
بسرزمين امريکا است که پس از ورود به آنجا سرخ‌پوستان بومي آنجا را به روز سياه
نشانده و زمينها و سرزميناشان را گرفتند و آنها را بيرون کرده و بسياري از آنها را
کشتند.

و يا هجرت اروپائيان بسرزمين آفريقا، که منشأ استعمار بسياري از کشورهاي
فقير و بدبخت آفريقا و بيغما رفتن معاون و ثروتهاشان بدست همين مهاجرين گرديد، و
هنوز ه دست از جان آن مردم ستم کشيده و محروم و بي‌رمق بر نمي‌دارند، و هر روز در
آفريقاي جنوبي پس از قرنهاي متمادي عده‌اي از اين بي‌گناهان بدست اقليتي مهاجر
سفيدپوست يغماگر به قتل مي‌رسند و يا آواره مي‌شوند.

و يا هجرت صهيونيستهاي جهانخوار بسرزمين فلسطين مقدس که با کمک قدرتهاي
بزرگي چون انگليس و امريکا ميليونها فلسطيني را از سرزمي خود آواره کرده و دولت
غاصب اسرائيل را در آنجا تشکيل دادند و هر روز به قسمتي از سرزمينها کشورهاي
اسلامي هم جوار خود حمله کرده و آنها را به اشغال خود درآوردند، و بيش از چهل سال
است که با کمال وقاحت و بي‌شرمي وب ا کمک قدرتهاي شيطاني روزانه بطور متوسط بيش از
ده نفر از ساکنين اصلي آن سرمزين‌ها را بخاک و خون کشيده و يا زندان و تبعيد مي‌کنند،
و يا با بدترني شيوه‌هاي قون وسطائي شکنجه کرده و زنده بگور مي‌کنند و يا همان
جنگهاي صليبي که براي اروپائيان سبب جهش علمي و تحول فرهنگي گرديد، اما در اثر
همان بي‌تمدني و طبع خونخواري که داشتند سبب هزاران ويراني و کشتارهاي دسته جمعي و
تجاوزات ناموسي بدست اروپائيان بي‌فرهنگ گرديد که تاريخ از نقل آنها شرم دارد… و
نمونه‌هاي ديگر…

اينها هم همه آثار همين هجرت‌ها است!

پس بور کلي هجرتها را نمي‌توان منشأ خيرات و تمدن و موجب ارتقاء و تکامل
انسانها دانست، و از همين رو قرآن کريم نيز هجرت را با همان معيار الهي و انگيزه
انساني و ديني آن مورد ستايش و منشأ پاداشها و تکاملهاي مادي و معنوي مي‌داند…

ادامه دارد

 



[1]– سوره مائده آيه 82.

/

اصرار و التماس بدرگاه خداوند

قسمت يازدهم

شرح دعاي ابوحمزه ثمالي

آيت الله ايزدي نجف آبادي

اصرار و التماس بدرگاه خداوند

«فوعزتک يا سيدي لونهرتني ما برحت من بابک ولا کففت عن تملقک لما أنتهي
الي من المعرفة بجودک و کرمک».

بعزتت قسم که هر چند مرا از درگاهت براني سوي ديگر نخواهم رفت و از تملق و
درخواستهاي عاجزانه‌ام از تو دست بردار نيستم بخاطر شناختي که از بخشش و بزرگواريت
بمن رسيد.

قهر بر پايه مهر و غضب براساس رحمت

در اين دو سه جمله از دعا مطلبي بنظر مي‌آيد که نبايد از نظر دور داشت و
آن اين است که قهر خداوند بر بنده‌اش بر پايه مهر او و غضب او براساس رحمت او است.

به اين معني که ذات مقدس پروردگار اگر بر بنده غضب کرد نه اين است که
مخالفت بنده ضرري به خداوند زده و بالنتيجه خدا را از آن بنده عقده در دل پيدا شده
که بجهت گشودن عقده و خنک شدن دل، بنده را طرد يا عذاب کند.

بلکه چنانچه در بين افراد بشر نيز گاه مي‌شود که مهر و محبت و لطف و عنايت
به صورت قهر و غلبه جلوه مي‌کند چنانکه در پدران مشاهده مي‌کنيم که لطف حکيمانه
آنها نسبت به فرزندانشان اقتضاء دارد که فرزند خودشان را از همان دوران کودکي زير
نظر داشته باشند و احتياجات او را تامين کنند مخصوصا که در امر تربيتشان کوشش کرده
و آنها را به مراکز تعليم و تربيت بسپارند همين لطف حکيمانه در بعض موارد(مثلا
موقعيکه فرزند به مدرسه نرفت) به صورت قهر و تنبيه جلوه کند. بهمين منوال رحمت بي‌پايان
خداوندي که سراسر جهان هستي و جرياناتعالم، جلوه اين رحمت بي‌پايان است و نمودي از
الطاف او است و نعمتهائي که مي‌بخشد براساس تفضل و بخشايش است، نعمتهايش نيز بر
پايه احسان است.

اگر بنده را چند صباحي از در خود براند بسا همان راندن بدينجهت باشد که
بنده روي نياز بدرگاه او آورد تا او را قابليت ورود بحريم قدس حاصل شود.

اين بعهده بنده تقصير کار رانده شده است که در حين رانده‌شدگي با در نظر
گرفتن جود خداوندي و شناخت کرامت هر چه بر تضرع و ابتهال خود بيفزايد باشد که کرم
الهي بجوش آمده او را دستگيري نمايد. چه خوب گفته حافظ شيرازي:

ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است           چه
يار ناز نمايد شما نياز کنيد

شايد اينکه در دعاي جوشن کبير آمده است: «يا من سبقت رحمته غضبه» ـ اي
آنکه رحمت او بر غضبش پيشي گرفته، همين معنا باشد که سبقت و پيشي گرفتن رحمت بر
غضب سبق ذاتي دارد و رحمت او علت و پايه غضب او است.

بنابراين اگر بگوئيم: لطف و غضب خداوند هر دو دوست داشتني است که بقول
ملاي رومي:

عاشقم بر قهر و بر لطفش بحد                                 اي
عجب من عاشق اين هر دو ضد

شخن به گزاف نگفته‌ايم.

و اگر گفته شود: زهري که او بکاممان بريزد ترياق و از شربت غير، بهتر و
زخمي که او بزند از مرهم ديگري اولي است چنانچه حافظ مي‌گويد:

گرم تو زخم زني به که ديگري مرهم          گرم
تو زهر دهي به که ديگري ترياک

باز بي‌جا نگفته‌ايم.

خلاصه آنچه از دو سه جمله دعا که عرض مي‌کند: هر چند مرا از در خانه‌ات
براني رو بکوي ديگري نياورم و از درخواست عاجزانه بجهت شناختي که از جود و کرم تو
دارم دست برنمي‌دارم، چنين بدست مي‌آيد که گرچه در پيش خلق دست سئوال دراز کردن بد
و بدتر از الحاح و اصرار بدرگاه خداوند و بالنتيجه بخشايش او را بدست آوردن
پسنديده او است.

«و انت الفاعل لما تشاء تعذب من تشاء بما تشاء کيف تشاء و ترحم من تشاء
بما تشاء کيف تشاء لا تسئل عن فعلک و لا تنازع في ملکک و لا تشارک في امرک و لا
تضاد في حکمک و لا يعترض عليک احد في تدبيرک».

تنها توئي که هر چه بخواهي انجام مي‌دهي، هر که را بخواهي بهر عذابي، عذاب
دهي و بهرگونه که بخواهي عذاب مي‌دهي، و هر که را بخوهي به هر رحمتي و بهرگونه‌اي
رحمت مي‌کني، در کارت مورد سئوال و بازخواست نيستي(چون نقطه ضعفي که سئوال برانگيز
باشد نداري) در ملک و حکمراني تو کسي را نمي‌رسيد که با تو سر نزاع داشته باشد و
احدي را در امر تو شرکتي و در حکم تو ضديتي نيست و در تدبير و اداره امر جهان به
هيچ کس نمي‌برازد که لب به اعتراض گشايد.

در اين قسمت از دعا چند مطلب مورد توجه است:

قدرت تامه خداوند

مطلب 1- قدرت تامه خداوند که به هر چيز و هچه مشيتش تعلق بگيرد نقص و
نارسائي ندارد که«يفعل ما يشاء و يحکم ما يريد» ـ هر کاري را که خواست انجام مي‌دهد
و هر حکمي را که خواست اجرامي‌کند و بالنتيجه بر امر خود مسلط که«والله غالب علي
امره».

روي اين اصل اگر کسي را(به مقتضاي عدالتش) خواست عذاب کند بهر عذابي و
بهرگونه مي‌تواند واگر(به رحمتش) کسي را خواست رحمت کند هرگونه که بخواهد رحمت مي‌کند.

نظام حاکم بر جهان

مطلب2 ـ از آنجائي که سراسر جهان هستي و نظام حاکم بر آن از قدرت بي‌نهايت
و علم بي‌پايان خداوندي نشأت گرفته است هيچ گونه عيب و نقطه ضعف که سئوال برانگيز
و جاي ايراد باشد در کار خداوند نيست و اگر نقصي و ضعفي بنظر آيد از ديدگاه تنگ ما
است. در اينجا به دو نکته مهم بايد توجه داشت:

1- روي اين اصل که جهان خلقت از ذات بي‌عيب و علم و قدرت بي‌نهايت حق
سرزده است تام و تمام است و کاملتر تصور مي‌شود ولي خداوند بوجود نياورده که معناي
چنين تصوري اين است که خداوند از افاضه فيض کاملتري بخل ورزيده است و اين تصور
درباره خداوند روا نيست.

2- چنين نبايد تصور کرد که در نظام تام و تمام و کامل حاکم بر جهان هستي
خداوند از غير خودش اقتباس و اخذ کرده باشد و جهان را بر طبق آن نظام آفريده
باشد(مثلا در حال عدم عالم هستي و عالم ثبوت نظامي بوده و آن نظام و نقشه را بر
جهان حاکم نبوده باشد) بلکه اساسا غير خداوند هر که هرکاري را بر نظام خوبي انجام
داد نظم کار خود را از کار خداوند گرفته و برداشت کرده است. در يک جمله بايد گفت
که: در حقيقت نظام پيرو فعل خداوند است نه فعل خداوندپيرو نظام. و مخفي نماند که
در اين مطلب نکته دوم، نميخواهيم سخن اشاعره را که اراده گزاف و جزاف براي خداوند
قائل هستند بگوئيم و توضيح بيشتر اين مطلب در جاي ديگر بايد داده شود.

در هستي قدرت مقاوم با قدرت حق نيست

مطلب 3- با در نظر گرفتن قدرت بي‌نهايت حق تصور نمي‌شود که هيچ قدرتي نمي‌تواند
در مقابل قدرت حق مقاومت کرده وحق را از اجراء حکمش مانع شده يا ضديت نمايد يا در
کاربرد مشيت الهي کندي ايجاد نمايد چنانچه در دعاي افتتاح هست: «قهر بعزته الأعزا
و تواضع لعظمته العظماء فبلغ بقدرته ما يشاء» ـ بعزت خودش قدرتمندان را مغلوب
نموده و عظيم‌ترين موجودات در مقابل عظمتش خاضع‌اند و از اين رو با قدرتش بهر چه
بخواهد مي‌رسد. جمله: «لا تضاد في حکمک و لا تنازع في ملکک» گوياي همين مطلب است.

پيروي دستگاه هستي از امر حق از روي طوع و رغبت است

مطلب 4- گذشته از اين که در جهان هستي هيچ گونه قدرتي مقاوم با قدرت حق
نيست، علاوه بر اين در تمام مراحل هستي که امر الهي در جريان موجودات جهان
تمکينشان از امر حق از روي طوع و رغبت است و اين از اين جهت است که تسلط و نقوذ
قدرت خداوند در جهان تسلط اعتباري از قبيل تسلط فرمانده لشکر بر افراد زير امر خود
نيست بلکه تسلط حقيقي و تکويني است. مثال ساده آن تسلط روح و نفس انسان بر قوا و
اعضاء و جوارح است که همچنانکه اعضاء و جوارح و قواي نفس در عين اينکه تکيونا به
اطاعت نفس هستند و تخلف نمي‌توانند بکنند علاوه بر اين آثار و افعال قواي نفس
منافي و ناملايم با طبع قوي نيست. همچنين قواي فعال جهان هستي چه فاقد شعور باشند
و چه با درک و شعور، همه مسخر حق و لشکريان او و در اجراء فرمان تکويني حق با طوع
و رغبت هستند چنانچه در آيه 10 سوره سجده مي‌فرمايد: «فقال لها و للارض ائتيا طوعا
او کرها قالتا أتينا طائعين» ـ سپس(به فرمان تکويني خود) فرمود که اي آسمان و زمين
شما تحت فرمان آئيد، چه با رغبت يا بي‌ميلي؛ آنها عرضه داشند که با کمال شوق و
رغبت مي‌آئيم.

«لک الخلق و الامر تبارک الله رب العالمين»:

امر خلقت جهان براي تست که چه با برکت و خير است پروردگار جهانيان.

«يا رب هذا مقام من لاذبک و استجار بکرمک و الف اسحانک و نعمک»:

پروردگار من اين موضع دعا و تضرع و مسکنت بدرگاه تو مقام و موضع کسي است
که پناهنده به تو شد و در جوار کرم تو آمده و با احسان و نعمت تو خو گرفته است.

«و انت الجواد الذي لا يضيق عفوک و لا ينقص فضلک و لا تقل رحمتک»:

تنها بخشنده‌اي که عفوت ضيق و فضلت ناقص و رحمتت کم نيست توئي.

«و قد توثَّقنا منک بالصفح القديم و الفضل العظيم و الرحمة الواسعة»:

ما بخاطر عفوت که تازگي ندارد و به فضل بزرگ و رحمت واسعه‌ات بتو مطمئن و
دلگرم شده‌ايم.

«افتراک يا رب تخلف ظنوننا او تخيب امالنا کلا يا کريم فليس هذا ظننابک و
لا هذا فيک طمعنا»:

پروردگارا(با اينکه چنين گمانهاي خوبي بتو داريم) راستي خود را چنين مي‌بيني
که گمانهاي ما را جامه عمل نپوشي و اميدهاي ما را نااميد کني نه چنين است گمان ما
درباره تو نه چنين است و طمع ما از تو غير اين است.

«يا رب ان لنا فيک املا طويلا کثيرا ان لنا فيک رجاء عظيما عصيناک و نحن
نرجو أن تستر علينا و دعوناک و نحن نرجو ان تستجيب لنا فحق رجائنا مولانا»:

پروردگارا آرزوئي بس دراز و اميدي بس بزرگ. چه اميدي، آن اينکه اين ما(با
اين پستي و حقارت) مثل توئي را(با اين عظمت) نافرماني کرده‌ايم اميد اين داريم که
گناهمانرا بپوشاني و اين ما(که ضعيفيم و کوچکيم) تو را ميخوانيم باميد اين ک
جوابمان دهي(خواهش چنين است) مولاي ما، اميدمانرا تحقق بخش.

«فقد علمنا ما نستوجب باعمالنا ولکن علمک فينا و علمنا بانک لا تصرفنا عنک
و ان کنا غير مستوجبين لرحمتک فانت اهل ان تجود علينا و علي المذنبين بفضل سعتک
فامنن علينا بما انت اهله وجد علينا فانا محتاجون الي نيلک»:

حقا که ما ميدانيم با اين اعمالمان چه پاداشي استحقاق داريم(کيفر و عذاب)،
اما هم خود ميداني و هم ما ميدانيم که تو ما را از خود نمي‌گرداني، گيرم که ما
مستوجب رحمت تو نيستيم اما تو با وسعت فضلت اهل اينکه بر ما و همه گناهکاران تفضل کني
هستي، پس بيا و برما به آنچه تو خود اهل آن هستي بخشايش کن که بجوائز تو
نيازمنديم.

ادامه دارد

 

/

استفتائات از حضرت امام خميني در مورد بلاد کبيره

استفتائات از حضرت امام خميني

در مورد بلاد کبيره

با توجه باينکه مسائل مربوط به بلاد کبيره و وظيفه مردم در رابطه با مسأله
نماز و روزه از مسائلي است که مورد نياز روزمره مردم تهران، بخصوص در اين ماه
مبارک رمضان مي‌باشد و از طرفي سؤالات شرعي فراواني در اين زمينه باين دفتر رسيده
است.لذا استفتاءات و فتاوي حضرت امام دام ظله بمنظور پاسخ به اين سؤالات مجددا در
مجله پاسدار اسلام چاپ گرديد که ذيلا از نظر خوانندگامن محترم مي‌گذرد.

س ـ آيا مبدأ مسافت شرعي در تهران از کجا منظور مي‌شود؟

ج ـ در مثل تهران که از شهرهاي بزرگ خارق العاده است مبدأ مسافت از منزل
حساب مي‌شود.

س ـ کسي که تهران ـ که از بلاد کبيره است ـ وطن او نيست و محل کار و اقامت
او در دو محله تهران است با چه شرائطي مي‌تواند(قصد اقامت ده روز نمايد) نماز را
تمام بخواند و روزه بگيرد؟

ج: بدون قصد ماندن ده روز در يکي از دو محل حکم مسافر دارد و چنانچه فاصله
دو محل کمتر از 5/22 کيلومتر است در يکي از دو محل قصد اقامت کند و بماند، تا
زماني که مسافرت جديد نکرده است رفت و آمد بين آن دو محل اشکال ندارد و نماز او
تمام و روزه صحيح است.

س ـ کسي که در سالهاي اخير که تهران از بلاد کبيره شده است به تهران آمده
و قصد دارد در اين شهر زندگي کند با چه شرائطي تهران وطن او محسوب مي‌شود و آيا
داشتن خانه ملکي يا استيجاري دخالتي در اين جهت داردي ا خير؟

ج: چنانچه در يکي از محله‌هاي تهران قصد سکونت دائم کند همان محله وطن او
محسوب مي‌شود و فرقي بين داشتن خانه ملکي و يا استيجاري نيست.

س ـ کسي که از اول، تهران وطن او بوده است بعد از آنکه تهران در اثر توسعه
خارق العاده از بلاد کبيره محسوب شده آيا محدوده‌اي که وطن او به شمار مي‌رود کدام
است؟

ج ـ آنچه قبل از توسعه خارج العاده بوده است وطن اوست.

س: کسي که تهران وطن اوست ولي محل کار و منزل او در دو محله تهران مي‌باشد
تکليف نماز و روزه او چيست؟

ج: چنانچه تهران، قبل از کبيره شدن وطن او بوده اگر از منزل تا محل کار به
حد مسافت شرعي است، در خارج محدوده قبل از کبيره شدن حکم سفر مترتب مي‌شود و
چنانچه بعد از کبيره شدن تهران، يکي از محلات را وطن قرار داده اگر از منزل تا محل
کار بحد مسافت شرعي است وقتي که از محله خارج شد حکم سفر مترتب مي‌شود و درهر دو
صورت اگر از منزل تا محل کار در حد مسافت نيست حکم سفر مترتب نمي‌شود.

س ـ آيا کسي که تهران را وطن خود قرار داده است تمام تهران وطن او حساب مي‌شود
يا فقط محدوده محلي که منزل او در آنجا قرار دارد وطن اوست؟

ج ـ ميزان محله‌اي است که در آن محل قصد زندگي دائمي دارد.

س ـ کسي که وطن او تهران است در بازگشت از سفر، براي قطع شدن سفر آيا
رسيدن به خانه لازم است يا رسيدن به محله کافيست؟

ج ـ ميزان رسيدن به محله‌اي است که منزل شخص در آن محله قرار دارد.

 

/

ساده‌زيستي در زندگي پيامبر اسلام«ص»

بمناسبت 12 ارديبهشت سالروز شهادت استاد مطهري

ساده‌زيستي در زندگي پيامبر اسلام«ص»

شهيد آيت الله مطهري

يکي از منابع شناخت، سيره پيامبر اکرم(ص) است. و يکي از نعمت‌هاي خداوند
بر ما مسلمين که جزء افتخارات ما نسبت به پيروان ساير اديان است، اين است که قسمت
بسياري از سخنان پيامبر اکرم«صن که متواتر و مسلم است، در دست ما است، در صورتي که
هيچي ک از اديان ديگر نمي‌توانند چنين ادعائي بکنند.

امتياز دوم پيامبر اسلام و دين اسلام از اديان ديگر اين است که تاريخ
پيامبر اسلام تاريخ بسيار روشن و مستندي است که در اين جهت هم ديگر رهبران جهان؛
با ما شرکت ندارند.(بنابرا اين ما مي‌توانيم از سراسر لحظات زندگي پيامب راستفاده
کنيم و درس بگيريم).

قرآن کريم مي‌فرمايد: «لقد کان لکم في رسول الله اسوة حسنة لمن کان يرجوا
الله و اليوم الآخر و ذکر الله کثيرا».

وجود پيامبر اکرم اسوه‌اي است براي شما، يعني وجود پيامبر اکرم يک مرکز و
کانوني است که ما از آن کانون بايستي وظائفمان را استخراج کنيم و صرف نقل تاريخ که
مهم نيست بلکه تفسير و توجيه عمل پيامبر مهم است.

يکي از عمده‌ترين نکاتي که لازم است در سيره پيامبر اکرم يک مرکز و کانوني
است که ما از آن کانون بايستي وظائفمان را استخراج کنيم و صرف نقل تاريخ که مهم
نيست بلکه تفسير و توجيه عمل پيامبر مهم است.

يکي از عمده‌ترين نکاتي که لازم است در سيره پيامبر اکرم مورد بحث قرار
گيرد، اين است که اسلام مکتبي است داراي منطق عملي.

انسان فطرت و سرنوشت و ساختماني دارد که همچنان که مي‌تواندر منطق نظري از
منطق پيروي کند که پولادين و غير قابل تغيير استف در منطق عملي هم مي‌تواند بر
پايه‌اي برسد که هيچ قدرتي نتواند او را متزلزل کند. لذا در باب ايمان مؤمن گفته‌اند،
مؤمن مانند کوهي است که هيچ تندبادي قدرت ندارد او را از جاي خود حرکت دهد. و بقول
اميرالمؤمنين علي(ع): «المؤمن کالجبل الراسخ لا تحرکه العواصف».

اصولي که از نظر پيامبر مردود است

در سيره رسول اکرم«ص» يک سلسله اصولي را مي‌بينيم که اينها اصول باطل و
ملغي است، يعني پيامبر در سيره و روش عملي خود هرگز ا از اين روش‌ها در هيچ شرايطي
استفاده نکرده‌اند و از نظر اسلام، در تمام شرايط و زمانها و مکانها مطرود است؛
مانند: اصل تجاوز يعني از حق يک قدم جلوتر رفتن، حتي با دمشن. در قرآن مي‌فرمايد:
«قاتلوا في سبيل الله الذين يقاتلونکم و لا تعتدوا»، اي کساني که ايمان آورده‌ايد!
با اين کافران که با شما در ستيزند بجنگيد ولي هرگز حد را از دست ندهيد.

آيا مي‌شود گفت: از حد تجاوز کردن در يک موردي جايز است؟ هرگز! از اصل
تجاوز کردن در هيچ موردي جايز نيست و هر چيزي ميزان و حدي دارد و به آن حد که رسيد
از آن حد نبايد تجاوز کرد.

يکي ديگر از اصولي که پيغمبر و اوصياي پيغمبر هرگز از آن پيروي نکردند،
اصل استرحام است. استرحام يعني گردن کج کردن و شروع به التماس و ناله و زاري کردن.
يکي ديگر از اين اصول انظلام است يعني تن به ظلم دادن، اين هم ابدا از آنها صادر
نشده است.

اصولي که مورد استفاده قرار گرفته است

يک سلسله اصولي هم هست که از اين اصول هميشه استفاده کرده‌اند ولو به صورت
نسبي که در اين بخش، مسئله نسبيت در بعضي از موارد مي‌آيد.

ما يک اصل داريم به نام اصل قدرت و اصل ديگري داريم به نام اصل اعمال زور
اصل قدرت يعني توانا بودن. براي اينکه دشمن طمع نکند، نه توانا بودن براي اينکه بي‌جهت
بر سر دشمن بکوبد، که صريح قرآن است:

«واعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخيل ترهبون به عدو الله و
عدوکم».

اين اصل قدرت است که در همه زمانها معتبر است و مادامي که دشمن هست اين
اصل قدرت وجود دارد. اما اصل اعمال قدرت غير از قدرت است و اسلام اعمال زور را
جايز مي‌داند و پيغمبر اکرم«ص» هم در سيره خويش اعمال زور مي‌کرده‌اند لکن بطور
نسبي يعني در موارد خاصي اعمال زور را اجازه مي‌دهند. و آن در جائي است که براي
دفع دشمن هيچ راهي غير از اعمال زور باقي نمانده باشد.

وگرچه اعمال زور در جاي خود و نرمش و ملاطفت در جاي خود لازم است ولي اساس
جامعه است بايد قوي‌ترين جامعه‌هاي دنيا باشد تا دشمن طمع به منافع و سرمايه‌ها و
سرزمين‌ها و مردم و فرهنگ آن نداشته باشد و اين يک اصل مطلق است.

اصل سادگي در زندگي

يکي ديگر از اصولي که نسبي است، اصل سادگي در زندگي است که براي پيامبر
اکرم«ص» يک اصل بود.

در روايتي دارد که امام حسن(ع) از دائي ناتني خود به نام«هند بن ابي خالد»[1]
نقل مي‌کند.

از اينکه هند جزئيات احوال پيامبر را مي‌دانسته، امام حسن(ع) ـ که در سن
طفوليت بودند ـ به هند مي‌فرمايد: اي هند! جدم پيامبر«ص» را آن طور که ديدي براي
من توصيف کن. يکي از جمله‌هائي که هند براي امام مجتبي(ع) توصيف و تعريف مي‌کند
اين است که:

«کان رسول الله(ص) خفيف المئونة» ـ پيامبر در زندگي روش سادگي را انتخاب
کرده بودند. و در همه چيز(در خوراک ـ پوشاک ـ معاشرتها و برخوردها) و در تمام
خصوصيات، از اصل سادگي و سبک بودن مئونه استفاده مي‌کردند.

اينکه يامبران در زي سادگي و قناعت بودند، سياست الهي آنها بود. آنها دلها
را پر مي‌کردند اما نه با جلال و دبدبه‌هاي ظاهري، بلکه با جلال و حشمت‌هاي معنوي
که توأم با سادگي‌ها بود.

«يامبر اکرم«ص» به اندازه‌اي از اين جلال‌ها و حشمت‌هاي ظاهري تنفر داشتند
که سراسر زندگيشان مبارزه با آنها بود.

هنگامي که مي‌خواستند به جائي بروند، اگر گروهي مي‌خواستند دنبال ايشان به
راه بيفتند، اجازه نمي‌دادند. اگر سواره بودند و کسي مي‌خواست همراه او پياده
بيايد، ميفرمود:

برادر! يکي از سه کار را بايستي انتخاب کني: يا شما جلو برو و من از پشت
سرمي‌آيم. و يا من مي‌روم و شما بعد بيائيد و يا احيانا اگر ممکن بود که بر آن
مرکوب، دو نفري سوار بشوند، سوار مي‌شدند و مي‌فرمودند: اينکه من سواره باشم و شما
پياده، صحيح نيست. و لذا محال بود که اجازه دهند خود سواره حرکت کنند و يک نفر
پياده دنبالشان باشد.

«در مجلسي که مي‌نشستند مي‌فرمودند: به صورت حلقه بنشينيم که مجلس ما بالا
و پائين نداشته باشد. اگر من در صدر مجلس بنشينم و شما در اطراف، شما جزو جلال و
دبدبه من مي‌شويد و من چنين چيزي را نمي‌خواهم و راضي به آن نيستم.

و پيامبر تا زنده بودند از اصل سادگي تجاوز نکردند و مخصوصا از يک نظر آن
را ضروري و لازم مي‌دانستند، براي اينکه رهبر بودند، و لهذا مي‌بينيم علي(ع) نيز
در زمان خلافت خود، در نهايت دفت اين اصل را رعايت مي‌کردند. و از اين روي وقتي
حضرت وارد سرزمين ايران شدند و عده‌اي از دهاقين(سران کشاورزها) به استقبال آمدند
و شروع کردند جلو حضرت دويدن! حضرت آنها را منع کردند و فرمودند: شما با اين
کارتان خودتان را کوچک و پست مي‌کنيد و به آن بزرگ هم يک ذره سود نمي‌رسد. من از
اين کارها بريء هستم و شما اسنسان آزاد هستيد. من بشري هستم شما هم بشر هستيد. چرا
اين کار را مي‌کنيد؟!

نمونه‌اي از ساده زيستي پيامبر

در حديثي که اهل تسنن هم نقل کرده‌اند آمده است که: عمر بن الخطاب در
شرايط خاصي وارد اطاق پيغمبر اکرم«ص» شد. روايت مي‌گويد: يک درباني در منزل
ايستاده بود و حضرت به او سپرده بودند که کسي نيايد.

عمر مي‌گويد: من رفتم و به اين شخص گفتم: به حضرت بگو، عمر است. رفت و
برگشت و گفت: حضرت جوابي ندادند.

عمر مي‌گويد: من رفتم و دو مرتبه آمدم، اجازه خواستم باز جواب ندادند.
دوباره رفتم و براي بار سوم مراجعه کردم، اين بار اجازه ورود دادند. وارد شدم،
ديدم پيغمبر اکرم(ص) در اطاقي استراحت کرده‌اند که فقط فرشي که از ليف خرما درست
شده بود در آن افتاده است.

حضرت از جاي حرکت کردند. ديدم اثر خشونت اين فرش روي بدن مبارک حضرت اثر
گذاشته و خيلي ناراحت شدم.

به حضرت عرض کردم: چرا بايستي وضع شما اينگونه باشد؟! چرا کسراها و قيصرها
و امثال اينها غرق در تنعم‌ها باشند و شما که پيغمبر خدا هستيد، چنين وضعي داشته
باشيد؟!

حضرت ناراحت شدند و از جاي برخاستند و فرمودند: اين مهملات چيست که مي‌گوئي؟
آيا دنيا به نظر تو جلوه کرده است؟ حال که من اينها را ندارم، اين محروميتي است
براي من و خيال کرده‌اي که آنها براي آنان نعمت است؟! به خدا قسم که تمام آنها
نصيب مسلمين مي‌شود و اينها براي کسي افتخار نيست.

اين زندگي پيامبر بود در زمان حياتشان.

و آنگاه که فوت کردند چه باقي گذاشتند؟ وقتي حضرت از دنيا رفتند، يک دختر بيشتر
نداشتند، طبق معمول، هر انساني طبق عاطفه بشري اگر بخواهد از اين معيارها پيروي
کند، دلش مي‌خواهد که بالاخره براي او ذخيره‌هائي بگذارد. بر عکس، حضرت روزي وارد
خانه فاطمه عليها السلام شدند و ديدند فاطمه دستبندي از نقره بدست دارند و يک پرده
الوان هم آويخته است. پيغمبر با آن علاقه مفرطي که به حضرت زهراء سلام الله عليها
داشتند، بدون اينکه سخني بگويند، برگشتند.

حضرت زهراء سلام الله عليها احساس کردند که پدرشان اين مقدار را هم براي
ايشان نمي‌پسندند، چون دوره اهل صفه است. فورا آن دستنبد نقره را از دستشان بيرون
آوردند و آن پرده الوان را هم پائين آوردند و به همراه کسي خدمت رسول اکرم«ص»
فرستادند.

آن شخص آمد، عرض کرد: يا رسول الله! اينها را دختران فرستاده و عرض مي‌کند:
به هر مصرفي که صلاح مي‌دانيد برسانيد. آن وقت چهره پيامبر«ص» شکوفا شد و فرمود:
«پدرش به قربانش باد».

حضرت زهرا«ع» براي شب عروسي يک پيراهن نو خريدند به عنوان پيراهن شب زفاف
و يک پيراهن هم از قبل داشتند. سائلي شب زفاف درب خانه حضرت زهرا آمد و صدا زد: من
عريانم! آيا کسي نيست که مرا بپوشاند؟ ديگران توجه نکردند که جواب سائل را بدهند و
به او چيزي عطا کنند. زهرا«ع» که عروس اين خانه است، مي‌بيند کسي متوجه نيست، فورا
تنها حرکت کرد و رفت در خلوت و لباس نو را از تن بيرون آورده لباس کهنه خويش را
پوشيد و لباس نو را تقديم سائل کرد.

اينها براي زهرا«ع» چه عظمت و اهميتي دارد؟ لباس يعني چه؟ تشکيلات و دبدبه
يعني چه؟ زهرا اگر دنبال فدک هم مي‌رود از باب اين است که اسلام احقاق حق را واجب
مي‌داند و الا فدک چه ارزشي دارد؟!

چون اگر حضرت دنبال فدکر نمي‌رفت، تن به ظلم داده بود و انظلام بود و الا
صد مثل فدک را آنها در راه خدا مي‌دادند. يعني ارزش فدک آن روز براي حضرت زهرا
سلام الله عليها از جنبه حقوقي مهم بود نه از جنبه اقتصادي و مادي. از جنبه
اقتصادي و مادي هم ارزشش فقط اينقدر بود که اگر فدک داشته باشم بديگران بتوانم کمک
کنم.

اين ساده زندگي کردن را زهراي اطهر«ع» از سيره پدر بزرگوارش ارث بوده بود.
و اين چنين ساده زندگي مي‌کردند، پيامبر و اهل بيت او، درود و سلام خداوند بر آنان
باد.

(تلخيص از: پاسدار اسلام)

 



[1]– هند فرزانه خوانده پيغمبر«ص»
بود و برادر ناتني حضرت زهرا سلام الله عليها به شمار مي‌رفت. يعني اين فرزند
خديجه بود از شوهر قبل از رسول اکرم«ص»، مثل اسامه بن زيد که مادرش زينب بنت جحش
بود و آن هم پسر خوانده پيغمبر بود ولي اسامه کوچکتر است و فقط دوران مدينه پيغمبر
را درک کرده است و هند چون بزرگتر بود، در آن 13 سال مکه در خدمت پيغمبر بوده و در
10 سال مدينه هم بوده و در خانه پيامبر اکرم«ص» مثل فرزند حضرت، بزرگ شده است.

/

موهبت ستر و حجاب

«تجلي عرفان از مناجات ماه شعبان»

موهبت ستر و حجاب

قسمت دهم

آيت الله محمدي گيلاني

* ستر و حجاب در ميان موجودات، از عنايتهاي الهي است. * برترين سترها اسم
مبارک«الظاهر» که حجاب اسم است«الباطن» است، و مرتبه پائين‌تر از آن، قلب مؤمن است
که سراپرده حقتعالي است چنانکه در حديث قدسي آمده: «لا يسعني ارضي و لا سمائي بل
يسعني قلب عبدي المؤمن» * سترهاي فروهشته بر موجودات، گوناگونند: ستر تعظيم، ستر
منت، ستر رحمت، ستر کرم و عفو، ستر عصمت از گناه، ستر عفو و ستر عصمت مورد
دعاءحاملان عرش براي اهل ايمان * فرق بين اين دو ستر * ستر عصمت گاهي به تطهير
الهي است و گاهي خوف و گاهي رجاء و گاهي حياء * حديث«نعم العبد صهيب لولم يخف الله
لم يعصه» * تفسير حياء و نشأت گرفتن آن از ايمان، مستخرج از قرآن است * حديث«ان
الله عزوجل حيي ستير يحب الحياء و الستر» و حديثي در اين رابطه که از ذوالشبيه شرم
دارد.

«الهي قد سترت علي ذنوبا في الدنيا و انا أحوج الي سترها علي منک في
الأخري، الهي قد أحسنت الي اذلم تظهرها لأحد من عبادک الصالحين فلا تفضحني يوم
القيامة علي رؤوس الأشهاد، الهي جودک بسط أملي و عفوک أفضل من عملي، الهي فسرني
بلقائک يوم تقضي فيه بين عبادک، الهي اعتذاري اليک اعتذار من لم يستغن عن قبول
عذره فاقبل عذري يا اکرم من اعتذر اليه المسيئون، الهي لا ترد حاجتي و لا تخيب
طمعي و لا تقطع من رجائي و أملي»:

«الهي گناهاني را در دنيا بر من پرده‌پوشي فرمودي که من به پرده‌پوشي آنها
در آخرت محتاج ترم. الهي به من احسان کردي زيرا گناهانم را بر هيچيک از بندگان
صالحت آشکار نفرمودي پس روز قيامت در محضر گواهان بر اعمال رسوايم مگردان، الهي
جودت آرزويم را وسعت بخشيده و عفوت از عمل بهتر، الهي روزي که ميان بندگان داوري
مي‌کني بلقاء خويش خشنودم گردان. الهي عذر آوردنم بدرگاهت، عذر آوردن کسي است که
نياز به قبول دارد پس عذرم را بپذير، اي بزرگوارترين کسي که تبهکاران به درگاه عذر
مي‌آورند،الهي حاجتم را رد مکن و دستطمعم را تهي بمگردان و اميد و آرزويم را ازخود
قطع مساز.»

ستر

از عنايتهاي خداوند حکيم در نظام هستي، موهبت ستر و پوشش در ميان موجودات
است، به يمن حکمت خويش، ظاهر هر مخلوقي را بزيبائي ويژه‌اي آرايش داده که بيننده
را به خود مشغول يا مجذوب مي‌کند و باطن و وراء آن را بوسيله پرده ظاهر پوشيده
ساخته است. و اين عنايتي است فراگير درهمه اشياء و امور که بعضي نسبت به بعضي ديگر
ساتر و پوشنند و همچون پرده‌هائي که در ورائشان اموري را مستور کرده‌اند، و برترين
سترها اسم مبارک«الظاهر» خدايتعالي است که ساتر اسم مبارک«الباطن» آن حضرت است و
ظل و پرتو گسترده اسم مبارک«الظاهر» قلب عبد مؤمن است که سراپرده حقتعالي است«لا
يسعني أرضي ول ا سمائي بل يسعني قلب عبدي المؤمن»[1]،
زيرا قلب مؤمن جلوه گاه صور الهيه‌اي است که از اعتقاداتحقه نشأت گرفته‌اند و دل
سراپرده‌اي است براي آن انوار فيض الهي که راهي جهت اشراف بر آنها نيست مگر الفاظ
و عبارات داله بر آها، که طبعا الفاظ و عبارات مفروضه نيز خود استار و پرده‌هايي
براي معاني و مدلولاتند و گرچه الفاظ موضوعه براي نشان دادن مدلولاتند، ولي در عين
ايفاء اين وظيفه، ساتر و حجابند.

سترهاي فروهشته بر موجوداتگاهي بر سبل تعظيم است مانند حجاب و ستري که در
وراء آن سلطان يا مخدراتند که بدينوسيله از ابتذال محفوظ مي‌شوند، وگاهي بر سبيل
منت است که قبائح نفرت‌انگيز را با ستر و پرده پنهان مي‌نمايد، مانند هر يک از
افراد آدمي که قاذورات و قبائح آنان را مستور فرموده و با اين عنايت آنها را از
منفور شدن نسبت به يکديگر خلاصي بخشيده و اسم«الظاهر» زيبائي و جمال هر يک را
آشکار نموده است و دعاء«يا من اظهر الجميل و ستر القبيح» همين نوع ستر و پرده را
يادآور است.

و گاهي فروهشتن ستر از باب رحمت است مانند حجب الهي بين خداي متعال و بين
مخلوقات که اگر آن حجاب‌ها و استار نمي‌بودند، جملگي محو و فاني مي‌شدند چنانکه در
خبر مشهور نبوي«ص» است: «ان الله سبعين الف حجاب من نور او ظلمة لو کشفت لأحرقت
سبحات وجهه مادونه»: «براي خدايتعالي هفتاد هزار حجاب است که اگر کنار روند، جلال
و عظمت حضرتش همه ممکنات را نابود مي‌کند»و در روايت جبرئيل(ع) آمده است: «لله دون
العرش سبعون حجابا لودنونا من أحدها لأحرقتنا سبحات وجه ربنا»[2]،
و روشن است که احراق سبحات، از قبيل سوزاندن آتش نيست بلکه مراد از احراق
سبحات«جلال و عظمت» إفناء ذوات ممکنات و اندکاک انيت آنها است.

و از جمله استار خداوند غفور، ستر کرم و عفو است که گنهکاران را از اصابت
کيفر و عقوبت گناهان مستور مي‌کند، و ستري عاليتر در اين باب همانا ستر عصمت است
که حائل بين عبد و بين گناه است و اين دو گونه مغفرت يعني ستر کرم و تجاوز از
عقوبت مذنبين و ستر عصمت از آلودگي به گناه و نافرماني حقتعالي از خواسته‌هاي
حاملان عرش و فرشتگاني که پيرامون آن براي مؤمنين دعاء مي‌کنند، مي‌باشد که در
سوره غافر بيان شده است: «الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يؤمنون
به و يستغفرون للذين آمنوا ربنا وسعت کل شيءٍ رحمة و علما فاغفر للذين تابوا و
اتبعوا سبيلک و قهم عذاب الجحيم، ربنا و أدخلهم جنات عدن التي وعدتهم و من صلح من
آبائهم و ازواجهم و ذرياتهم انک انت العزيز الحکيم، و قهم السيئات و من تق السيئات
يومئذٍ فقد رحمته و ذلک هو الفوز العظيم». (غافر ـ آيه 7 تا 9)

«حاملان عرش الهي و آنها که در پيرامونش در طوافند، تسبيحگوي پروردگار و
ثناخوان اويند و بدو ايمان دارند وب راي اهل ايمان اينگونه استغفار مي‌کنند:
پروردگارا، علم و رحمت گسترده‌ات همه چيز را در بر مي‌گيرد، پس مورد مغفرت خويش
قرار ده کساني را که به سوي تو بازگشتند و پيروي از صراط و طريقت نمودند و از عذاب
جحيم، آنان را محافظت فرما. پروردگارا، آنان را در جنات عدن که به آنها و به صلحاء
از آباء و ازواج و اعقابشان وعده فرمودي، داخل گردان، چه تو در عين اقتدار بر
مبناي حکمت عمل مي‌فرمائي، و آنان را از سيئات و گناهان مصون فرما و اگر کسي را در
چنين روزي از آلودگي به گناه مصون فرمائي، بي‌ترديد بر او رحمت آورده‌اي و مشمول
چنين رحمتي(که حائل بين عبد و بين معصيت است) گرديدن فوز عظيم است».

تعبير«قهم» تکرار شده در دفعه اول مفعول آن«عذاب الحجيم» است يعني
پروردگارا، آنان را از عقوبت جحيم که نکال معاصي و ذنوب است، محافظت فرما و چنانکه
گفتيم: اين مغفرت و ستر، ستر کرم و گذشت از عقوبت مذنبين است، و در دفعه دوم مفعول
آن«السيئات» است يعني: پروردگارا، آنان را از گناهان مصون فرما که اگر کسي را از
ارتکاب به سيئات و گناهان مصون فرمائي رحمت ويژه موهبتش فرموده‌اي و فوز عظيمهمين
است.

ستر حائل بين عبد و بين معاصي که ستر عصمت است و از رحمتهاي خاصه خداوند
متعال و فوزعظيم است، گاهي بتطهر مخصوص الهي است و فائزين به اين تکريم ربوبي که
از همه آلودگيها به اراده خداي سبحان، منزهند، مستقرشان در افق اعلاي هستي و با
کتاب مکنون در تماسند. «انه لقرآن کريم في کتاب مکنون لا يمسه الا المطهرون».[3]

و گاهي پرده حائل موصوف، خوف از خداوند متعال و گاهي رجاء و اميدواري به
عنايات آنحضرت است و گاهي اين پرده عصمت، پردح حياء از حضرت ولي نعمت مطلق است، و
ظاهرا به همين پرده حياء، اشارت دارد حديث نبوي«ص»:

«نعم العبد صهيب لولم يخف الله لم يعصه»: «صهيب خوب بنده‌اي است، اگر بيمي
از خداوند متعال هم نمي‌داشت، نافرماني او را نمي‌نمود». يعني ستر عصمت از معصيت
خداوند متعال در صهيب، ستر حياء از خداوند متعال است، مضافا باينکه ستر خوف نيز در
او موجود است که بر فرض فقدان ستر خوف در وي، باز هم خدايتعالي را نافرماني نمي‌کرده
زيرا ستر خياء ازخدا، عاصم او از معاصي پروردگار است، چه صهيب عليم القلب(نه عليم
اللسان فقط) نيک مي‌داند که خداوند بي‌نياز، او را از عدم محض ايجاد فرموده، و همه
ملک و ملکوت و غيب و شهادت را خدمتگذارش قرار داده تا نيازهاي او را تأمين نمايند،
و بدينوسله او به سعادت حقيقي خود نايل آيد، تأمل در اين همه نعمتهاي نامتناهي و
الطاف بيکران باريتعالي که بدون هيچ عوض و غرضي بر ا ارزاني گرديده است، موجب
حيائي است شديد که طبعا ستر عصمت بين او و نافرماني حضرت ولي النعم الألطاف است و
هر مؤمني که مانند صهيب عليم القبو بيداري باشد، داراي ستر  عصمت از گناه است، و بمقداري که جان و دلش، لمس
نعمتها و الطاف باريتعالي را نموده، بهمان مقدار آزرم و حياء ازخداي عزجل دارد، که
پرده عصمت از گناهان در همان حد است.

و بالعکس، عليم اللسان جهول القلب که جز مراء و جدال همي ندارد و با اينکه
علم و شناخت به حقيقت دارد، در مناظره با اقران، تلبيس و تدليس مي‌کند و جامعه
باطل را بر اندام حق مي‌پوشاند و حق را مکتوم مي‌سازد و آزرمي از نهي الهي ندارد
که فرموده: «و لا تلبسوا الحق بالباطل و تکتموا الحق و انتم تعلمون».[4]

بلي! فقيد اللسان سفيه القلب، وقيح است و از موهبت حياء و دين محروم است
چنانکه امام صادق(ع) فرموده‌اند: «لا ايمانل من لا حياء له» زيرا حياء(انقباض نفس
و خود نگهداري از ارتکاب قبيح بخاطر قبح آن) ثمره ايمان به خداوند حاضر و ناظر است
ول زوما ايمان چناني و اعتقاد به حضو رولي النعم و الالطاف و نظارت حضرتش بر همه
اعمال، منتج انقباض نفس مؤمن از ارتکاب هر مکروهي در محضر او سبحانه و تعالي است،
و آن کس که بي‌شرمي مي‌کند و در محضر خداي تعالي مرتکب عصيان مي‌شود و باطل را در
لباس حق جلوه مي‌دهد، بدينجهت است که وجودش از نهال بالنده و ثمربخش ايمان تهي
است، و بوجهلي است بغلط بوالحکم ناميده شده و در واقع رهزن راه عبادت است و همانند
ابوجهل در مصب اين عتاب الهي است: «الم يعن بأن الله يري».[5]

تدبري عميق در آيه شريفه به خوبي روشن مي‌کند که حديث مذکور از امام
صادق(ع) مستخرج از همين آيه کريمه است يعني حياء از ايمان به خداي عليم و ناظر بر
اعمال نشأت مي‌گيرد، و بوجهل بي‌شرم از خداي عزوجل، بناچار تهي از چنين ايماني
است، و حاصل جمع واقعيت حياء از خداوند عزوجل، همان انقباض نفس و روگرداني از هر
امري است که مبغوض حضرت او مي باشد.

و لازم به تذکر است که در بعضي از اخبار، بر خداوند متعال«حي: صاحب حياء»
اطلاق شده چنانکه ابوداود در سنن خويش از رسول الله(ص) روايت کرده که فرمودند: «ان
الله عزوجل حي ستير يحب الحياء و الستر».[6]

»خداي عزوجل مسلما صاحب حياء و پرده‌پوش است دوستدار حياء و پرده‌پوشي
است» و روشن است کهحياء درباره واجب تعالي بمعني انقباض و انفعال نيست، چه در حريم
حضترش انفعال و انقباض راه ندارد و بناچار بر معني تارک قبيح حمل ميشود، و در
ارتباط با اجراء اين صفت بر حقتعالي، لطائفي از اخبار آمده است که بنقل يکي از
آنها اکتفاء ميشود: »ان شيخاً في القيامة يقول الله له: يا عبدي عملت کذا و کذا(من
امور لم يکن ينبغي ان يعملها) فيقول: يار ب ما فعلت و هو قد فعل، فيقول الحق:
سيروا به الي الجنة! فتقول الملائکة التي احصت عليه عمله: يا ربنا الست تعلم انه
فعل کذا و کذا؟ بلي ولکنه لما انکر استحييت منه ان اکذب شيبته!»:

خداوند متعال در روز قيامت، عتاب به پيرمرد گنه کار مي‌نمايد و مي‌فرمايد:
اي بنده‌ام تو مرتکب امور چناني که نافرماني من است گرديده‌اي آن پير گنه کار عرض
مي‌کند: پروردگارا من مرتکب چنين اعمالي نشده‌ام! در صورتيکه آن معاصي را انجام
داده است، پس حقتعالي امر مي‌فرمايد که او را به بهشت ببريد، در اين هنگام
فرشتگاني که کاتبان اعمال آن گنه کارند و آمار معاصي او را ثبت کرده‌اند عرض مي‌کنند:
پروردگارا تو خود دانائي که اين پيرآلود، گناهان مورد اشاره را انجام داده است!
خداي تعالي مي‌فرمايد: بلي مي‌دانم ولي چون اين بنده پيرم انکار نمود، من از وي
حياء کردم که ريش سفيدش را تکذيب کنم!

کرم بين و لطف خداوندگار                                        گنه
بنده کرده است و او شرمسار

با اعتماد به همين وصف ستاريت خداوند غفور است که در اين فراز از مناجات
از حضرت غفار الذنوب مسئلت مي‌کند که: «الهي گناهاني را در دنيا بر من مستور ساختي
که در آخرت به ستر آنها محتاج‌ترم» و اين نويسنده ذوالشبيه نيز اميدوار است که
حضرت ستار العيوب بر ريش سفيدش رحمت آرد:

دلم مي‌دهد گاه گاه اين نويد                            که
حق شرم دارد زموي سفيد

عجب باشد ار شرم دارد زمن                           که
شرمم نمي‌آيد از خويشتن

«الهي بحلمک أمهلتني و بسترک سترتني حتي کانک اغفلتني و من عقوبات المعاصي
جنبتني حتي کانک استحييتني».

ادامه دارد



[1]-تعليقات الامام الخميني مدظله
علي الفصوص و مصباح الانس ص 133.

/

معاد در ديدگاههاي: انبياء، اولياء و حکماء

اصول اعتقادي اسلام

معاد

در ديدگاههاي: انبياء، اولياء و حکماء

قسمت هفدهم

آية الله حسين نوري

فيلسوف بزرگ اسلامي«صدر المتألهين» شيرازي در کتابي که به نام«مبدء و
معاد» تأليف کرده است مي‌گويد: ايمان و اعتقاد به موضوع معاد پايه و اساس کليه
شرايع و اديان است و همه اديان جهان بر اين اساس ‌پي‌ريزي گرديده است و اين موضوع
مورد اتفاق همه صاحبان شرايع و اديان است بطوريکه هيچ ملتي از ملل عالم را نمي‌يابيم
که در ميان آنها وعد و وعيدي در زمينه ثواب و عقاب عالم آخرت و مجازات اعمال در
جهان ديگر وجود نداشته باشد.

و اين اتفاق نظر و وحدت عقيده اين مطلب را ثابت مي‌کند که کليه پيغمبران
خدا شريعت خود را براساس«مبدء و معاد» يعني: خدا و آخرت که مقتضاي فطرت انسانها
است پايه‌گذاري کرده‌اند.

تايخ درخشان و مسلم پيغمبران الهي نيز بطور روشن نمايانگر اين حقيقت است،
شما تاريخ زندگي هر يک از پيغمبران بزرگ خداوند از قبيل حضرت نوح و حضرت ابراهيم و
حضرت موسي و حضرت عيسي عليهم السلام که سرشار از رنج  درد و مصيبت است را مورد مطالعه قرار بدهيد و
در  گفتار آنها دقت کنيد اين مطلب براي شما
روشن ميشود که آنها زندگي اين جهان را مقدمه زندگي جهان ديگر مي دانستند و باين
جهان و زندگي در آن در برابر زندگي آن عالم با نظر حقارت مي‌نگريستند و در اشتياق
رسيدن به نعمت‌هاي آنجهان که جاوار قرب حضرتح ق است لحظه شماري مي‌کردند.

حضرت ابراهيم(ع) که زندگي سراسر مبارزه خود را با طاغوتهاي آنزمان يعني
نمرود و نمروديان بسر برد و در اين راه متحمل رنجهاي فراوان گرديد در پاياني از
خداوند تقاضا کرد که«واجعلني من ورثة جنة النعيم»[1]
«پروردگارا مرا از وارثان بهشت پر نعمت قرار بده».

و حضرت يوسف عليه السلام با اينکه پس از گرفتاري در قعر چاه و کشيدن رنج
سالها زندان، زمام حکومت مصر را بدست آورده و همه امکانات و نعمت‌هاي ايندنيا را
در اختيار داشت به تمام آنها ـ در برابر نعمتأ‌هاي جاويد آخرت و قرب جوار حضرت حق
تعالي ـ با نظر حقارت نگاه مي‌کرد و هرگز روح بلند پروازش باين قبيل تشکيلات و
وسائل رفاه قانع نمي‌گرديد  با تضرع با
خداوند چنين سخن گفت و اين چنين تقاضا کرد:

«رب قد آتيتني من الملک و علمتني من تأوي الأحاديث فاطر السموات و الأرض
انت و لمي في الدنيا و الآخرة توفني مسلما و الحقني بالصالحين»[2]
يعني:

«بارالها تو مرا سلطنت و عزت بخشيدي و علم رؤيا و تعبير خوابها آموختي
توئي آفريننده آسمانها و زمين، توئي ولي نعمت و محبوب من در دنيا و آخرت مرا با
حالت تسليم در برابر خود بيمران و با صالحان محشوم بفرما.

پيغمبر بزرگ اسلام پس از رنجهاي فراوان در راه تأسيس و تبليغ اسلام و تحمل
مصيبت‌ها و مشکلات در راه مبارزه با طاغوتهاي زمان و ترتيب مقدمات و وسائل ده‌ها
فقره جهاد و دادن خونها و جانها و مالهاي فراوان در راه اهداف اسلام هنگامي که در
آستانه رحلت از اين جهان قرار گرفت به ياران خود فرمود: «ستردون علي الحوض»
يعني«شما بزودي در کنار«حوض» بر من وارد خواهيد شد و من در آنجا در انتظار شما
هستم».

اولياي مخصوص خدا يعني اهل بيت پيغمبر«ص» نيز براساس همين عقيده در طول
زندگي خود از رنجها و مصيبت‌ها در گوشه زندانها و صحنه‌هاي پرهياهوي زندگي و زير
شمشيرها استقبال مي‌کردند اجساحد ود را با کمال اشتياق و شادماني در معرض کشته شدن
و پاره پاره گرديدن قرار مي‌دادند و بر رنج زخم‌ها و مصدوم شدن‌ها و تشنگي‌ها صبر
مي‌کردند و تا سر حد جان باختن مقاومت مي‌کردند و بر چهره مرگ لبخند مي‌زدند و
آنرا وسيله انتقال از اين جهان به جهان وسيعتر و روشنتر که محضر مقدس الهي و جوار
قرب خداوندي است مي‌دانستند.

فلاسفه بزرگ الهي نيز براساس همين عقيده زندگي دنيا را ناچيز مي‌شمردند و
در طول زندگي خود هدفي جز تهذيب نفس و تکميل اخلاق و معارف انساني و تربيت و ارشاد
مردم نداشتند.

تاريخ زندگي و مرگ ارسطو و افلاطون و سقراط و فيثاغورث داراي نکته‌ها و
لطائف فراواني است که همه و همه حکايت از اعتقاد آنها به معاد و حقايق جهان آخرت
مي‌کند.

فلاسفه و حکماي الهي همواره در تعبيرات خود اين بدن را مانند يک زندان
براي«روح» مي‌دانستند و خروج روح از بدن را آزاد شدن مرغ بلند پرواز روح از قفس
بدن مي‌دانستند يا«بدن» را مانند تخم مرغ و روح را مانند جوجه‌اي که پس از تکامل
در داخل تخم، ديواره تخم‌مرغ شکسته ميشود و جوجه بيرون مي‌آيد تصور مي‌کردند يا
اينکه دنيا را بمنزله«رحم» و روح را مانند جنيني که در داخل رحم ساخته مي‌شود و
هنگامي که بتکامل رسيد و به تجهيزات لازم اينجهان مجهز گرديد از رحم خارج ميشود و
به اين جهان وسيع و روشن قدم مي‌گذارد مي‌دانستند و مي‌گفتند که انسان در رحم اين
جهان ساخته مي‌شود و هنگامي که بتجهيزاتي که براي آن جهان لازم است مجهز گرديد خود
با اشتياق فراوان از رحم اين جهان خارج و به جهان ديگري که روشن‌تر و وسيعتر از
اين جهان است وارد مي‌گردد و در حقيقت «مرگ» را تولد ديگري براي انساني که بتکامل
رسيده است مي‌انستند.[3]
از آن پس مي‌‌‌گويد:

يکي از ديگر از براهين«بقاء روح بعد از مرگ» اين است که انسان در«خواب»
پدر و مادر يا يکي يدگر از آشنايان خود را پس از اينکه مرده‌اند مي‌بيند و از آنها
پرسشهائي درباره موضوعات مختلف بمعمل مي‌آوردو آنها جواب صحيح مي‌داهند و براي
بدست آوردن اشيائي که فرزندان و بازماندگان آنها مي‌خواهند بدست بياورند و پيدا
نمي‌کنند راهنمائي مي‌کنند و نشان مي‌دهند و اين راهنمائي‌ها صد در صد درست و
مطابق واقع از کار درميآيد.

و هر کس در زندگي ود از اين قبل خوابها را ديده است و اين گونه رؤياها
هرگز با مباني ماديين و ماديت که«روح» را انکار مي‌کنند و به بقاي آن پس از مرگ
قائل نيستند قابل تفسير نيست.

در تاريخ آمده اس که«فردوسي» پس از اينکه شاه نامه را براساس پيشنهاد
سلطان محمود نوشت و بپايان رسانيد وس لطان محمود بوعده خود وفا نکرد و حق فردوسي
را ادا ننمود وي دل آزرده و ناراحت شد رستم بخواب او آمد و باو گفت: «تو در اين
کتاب در جاهاي فراواني مرا ستايش کردي و من هر چند فعلا در زمره اموات مي‌باشم و
توانائي اداي حق تو را ندارم ولي در فلان نقطه«دفينه»اي وجود دارد و تو فردا برو
آنجا را حفر کن و آن دفينه را براي خود بردار» فردوسي پس از بيدار شدن از خواب،
مطابق نشانه‌هائي که در خواب باو داده شده بود به آن نقطه رفته آنجا را حفر کرد و
آن دفينه را پيدا کرد و مورد تصرف خود قرار داد.

و لذا و بطور مکرر مي‌گفت: «رستم پس از مرگ خود، از سلطان محمود که در حال
حيات است با سخاوت‌تر و کريم‌تر است.»[4]

در گفتار حکيم بزرگ ملاصدرا شيرازي در رابطه با اين نکته که فلاسفه الهي
در نتيجه اعتقاد راسخي که به جهان آخرت داشتند به اين جهان و مظاهر آن با نظر
حقارت مي‌نگريستند و دل بآن نمي‌بستند به تاريخ زندگي سقراط حکيم نيز اشاره شدهب
ود، در اين مورد توضيح مختصري از زندگي اين فيلسوف بزرگ که در اواخر قرن پنجم پيش
از ميلاد حضرت مسيح(ع) مي‌زيسته و اعتقاد راسخ او به معاد پايه زندگي و مرگ او را
تشکيل مي‌دهد مناسب است.

«سقراط» را امام حکما، و استاد فلاسفه مي‌دانند و چون در راه تعليم و
تربيت ابناء بشر و مبارزه با طاغوت‌ها و جباران زمان خود جان سپرده است وي را از
شهداي بزرگ عالم انسانيت مي‌دانند.

مي گويد: «سقراط کسي است که فلسفه را از آسمان بزمين آورده» و معناي اين
عبارت اين است که قبل از او نوعا پايه علم فلسفه را در خارج از وجود انسان آغاز مي‌کردند
ولي او تعليمات خود را از وجود خود انسان آغاز کرد و بمردم زمان خود تأکيد کرد که
براي شناختن حقايق جهان بايد بلند پروازي را کنار بگذارم و در وجود خودمان فرو
رويم و خودمان را بشناسيم و خود را بسازيم و تکاليف و وظايف خود را درست تشخيص
بدهيم.

او مي‌گفت من دانشي ندارم که تعليم کنم من مانند مادر خود«فن مامائي»
دارم(ما در سقرط«ماما» بوده است) چنانکه «ماما کودکان را در زائيده شدن مدد مي‌کند
من نفوس را ياري مي‌کنم که زاده شودند يعني: بخود آينده و راه کسب معرفت را بيابند
و معرفت صحيح را شناخت خودتان سرچشمه مي‌گيرد.

او بد عملي و ارتکاب خلاف را از اشتباه و ناداني مي‌دانست و مي‌گفت: اگر
مردم خير و نيکي را درست بشناسد و تشخيص دهند و شرور را نيز بطور کامل بشناسند
هرگز در راه شر گام نمي‌گذارند و از انجام کار نيک سرباز نمي‌زنند.

او مي‌گفت انسان طبعا جوياي خوشي و سعادت است ولي سعادت انسان از راه
رسيدن به لذات و شهوات فراهم نمي‌شود بلکه راه رسيدن به سعادت خودداري از خواهشاي
نفساني است و سعادت افراد نيز در ضمن سعادت جامعه بدست مي‌آيد از او کلمات حکمت
آميز فراواني نقل شده است.

و بالأخره در زماني که گروه فراواني بنام سوفسطائي‌ها همه چيز اين جهان
را«خيال» مي‌پنداشتند و حقايق را بطور کلي انکار مي‌کردند و نيز بت‌ها را بعنوان
خدا مي‌پرستيدند و ظلم جباران و فساد اخلاق جامعه را فرا گرفته بود در برابر اين
انحراف‌ها قيام کرد و با زحمات طاقت‌فرسا و رنج و کوشش فراوان تحولي در افکار مردم
و اوضاع جامع بوجود آورد و جلو کجرويها و طغيانها راگرفت ول يارباب زر و زور و
بازيگران صحنه سياست‌هاي انحرافي که مطامع خود را در خطر ديدند آتش حسد و عداوت در
سينه آنها شعله‌ور گرديد و سرانجام او را دستگير و زنداني کردند و در محکمه ساختگي‌اي
که خود ترتبيت داده بودند ويرا به اعدام محکوم کردند.

روزيکه خواستند او را بوسيله زهر بکشند شاگردانش که تعداد آنها به 12 هزار
نفر مي‌یسيد براي ملاقات آن استاد بزرگ بزندان آمدند استاد با چهره باز و نشاط
کامل که حاکي از عظمت روح او بود از آمدن آنها استقبال کرد، شاگردانش فرصت را
غنيمت شمرده سؤالات علمي فراواني را مطرح ساختند او با قيافه باز بهمه آنها پاسخ
داد همه از استقامت و اهميت ندادن او بمرگ تعجب مي‌کردند، در اينحال يکي از
شاگردانش به نام سيمياس گفت من سؤال ديگري داشتم مي‌ترسم که حال شما براي جواب آن
مساعد نباشد سقراط گفت در وضع روحي من هيچ تفاوتي در اينحال پديد نيامده است بلکه
من که هم اکنون خود را در آستانه شهادت مي‌بينم خوشحالترم زيرا من هر چند که از
ياران شريف و باوفائي مثل شما جدا مي‌شوم ولي بحضور برادران فاضل و با شرافت خود
که بآن جهان منتقل گرديده‌اند مي‌رسم و به آن پرسش علمي نيز پاسخ گفت و از آن پس
از جا برخاست و بدن خود را شتسشو داد و نماز خواند و خود را آماده شهادت در راه
خدا کرد و با قيافه بازو و قلبي مطمئن و دلي آرام گفت: «اسلمت نفسي الي قابض ارواح
الحکماء» يعني: «روح خود را به آن کسي که ارواح حکميان را قبض مي‌کند تسليم کردم».[5]

ادامه دارد

بهترين پشتيبان

* اميرالمؤمنين«ع»:

«من لم يعتبر بغيره لم يستظهر لنفسه». (غرر الحکم ـ ص 646)

کسي که از سرنوشت ديگران عبرت نگيرد و تجربه نياموزد در برنامه زندگي خود
پشتيباني نگرفته است.

 



[1]– سوره شعرا ـ آيه 85.

/

عرش و کرسی

هدايت در قرآن

تفسير سوره«رعد»

آية الله جوادي آملي

قسم نهم

عرش و کرسي

وجوه تفسير استواء علي العرش

چنانکه گفتيم عرش و کيفيت استواي علي العرش مورد بحث فريقين ـ شيعه و سني
ـ قرار گرفته است. عده‌اي مي‌گفتند تفسير قرآن و از آنجمله«ثم استوي علي العرش»
همان تلاوت آن است و دسته اي الفاظ قرآن را به معاني حسي و ظاهريش حمل مي‌نمودند
جز در مواردي که دليلي مخصوص وجود داشت، مانند«يد الله» و «جاء ربک» و امثال آن مي‌گفتند
تأ‌ويل آنها جايز مي‌باشد، و قول ديگري، اين بود که«ثم استوي علي العرش» تمثيل و
تصوير است نه واقعيت. و کنايه از مقام فرمانروائي خداوند است که گفته زمخشري در
کشاف مي‌باشد. ولي شارح کشاف گفته: تمثيل بر پايه تخيل است و اين کاري شاعرانه مي‌باشد
و قرآن منزه از خيالبافي و کارهاي شاعرانه است.

وجه چهارم اين بود که: عرش به معني تخت و امثال آن نيست و کنايه از يک امر
اعتباري هم نيست، بلکه ناظر به يک امر حقيقي است، مثلا اگر بگوئيم فلان رئيس به
تخت فرمانروائي نشست، تختي در کار نيست بلکه کنايه از مقام اعتباري است که تعبير
به عرش و تخت شده است، ولي يک وقت مقام فرمانروائي حضرت ربوبيت مطرح  است که در اين صورت مقام تکوين منظور است نه
اعتبار، و بنابراين آن مقام واقعا مقام تدبير و فرمانروائي و اداره عالم است منتهي
تختي در کار نيست، و«استوي علي العرش» کنايه از آن مقام تکويني است نه اعتباري.

مثلا اگر بگوئيم قلب انسان، عرش فرمانروائي بدن و قواي انسان است، قلب و
قواي ديگر بدن و مسأله فرمانروائي و تدبير قوا، هر سه حقيقت‌اند و هيچ يک کنايه و
مجاز و اعتبار نيست، بلکه اين تعبير که قلب، عرش بدن است، کنايه از يک مقام واقعي
است، ولي اگر گفتيم: زيد، رئيس اين اتحاديه است و ديگران اعضاء مي‌باشند، اين
تعبير تمامش مجاز است، زيرا نه رياست يک امر واقعي است، و نه عضويت آن افراد که هم
چون عضويت دست و پا براي بدن، واقعيت دارد و نه تدبير، تدبير حقيقي است که بمنزله
قواي ادراکي و تحريک بدن باشند، بلکه ديگران مي‌توانند ازامر زيد اطاعت نمايند و
مي‌توانند مخالفت کنند، برعکس وقتي عقل و قلب بخواهد، دست و ديگر اعضاء بوظائف
خويش عمل مي‌نمايند، اين چنين نيست که قلب بخواهد و پا قدم بر ندارد، بدين ترتيب
روشن شد که«استوي علي العرش» کنايه از يک مقام واقعي حقيقي است.

پنجمين بحثي که در اين زمينه مطرح است اين است که آيا عرش داراي مصاديقي
است که استعمال آن در همه مصاديق بطور حقيقت است يا نه؟ اگر گفتيم«عرش» و منظورمان
تخت فلزي و چوبي هم نبود، بلکه اشارهب ه حقيقتي بود که از آن فرمان تکويني صادر مي‌شد
باز استعمال حقيقياست.

توضيح اين مطلب اين است که اگر لفظ براي روح معني وضع گرديده باشد نه براي
خصوصيت‌هاي مصداق، در هر مصداقي استعمال شود استعمال لفظ در موضوع له، بطور حقيقت
است، گرچه اين مصايدق با هم فرق داشته باشد. مثلا اگر حيات در حد حيات جسماني و
گياهي نباشد و مفهومي وسيع‌تر از آن داشتهب اشد، مي‌توانيم بگوئيم قلب انسان هم
زنده است، چنانچه انسان و درخت و گياه هم زنده است چرا که«حياة کل شيءٍ بحسبه» ـ
حيات هر موجودي متناسب با خود آن موجود است، حيات گياه و درخت اين است که برويد و
بار بدهد، و حيات روح به اين است که علم و حکمت داشته باشد، بنابراين روح به علم و
حکمت حيات دارد وگرنه مرده است، گرچه حيات حيواني داشته باشد، لذا در سوره مبارکه«يس»
مي‌فرمايد: «لينذر من کان حيا» تا آنکس را که زنده است بيم و انذار بدهد، يعني کسي
که داراي علم و حکمت است و ايمان مي‌آورد او زنده است و استعمال لغت حي و زنده
درباره او حقيقت است نه مجاز، تا برسد به ذات اقدس«الله» که«هو الحي الذي لا
يموت». پس در مفهوم حيات ميان اين موارد فرقي نيست و اگر تشکيک و تفاوتي باشد در
مصداق است نه در مفهوم، مثل معني نور که بر نور ضعيف شمع گفته مي‌شود و بر«نور
السموات والارض» هم اطلاق مي‌شود، مفهوم يکي است و تفاوت در مصداق است؛ يکي مصداقش
ازلي و ابدي و نور بالذات است و يکي هم حادث و در نهايت ضعيف مي‌باشد.

بنابراين«و کان عرشه علي الماء» واقعيتي است که هم قوام  عرش را تبيين مي‌نمايد که«عرش» بر«ماء» استوار
است و هم سمت عرش را بيان مي‌کند که تدبير است، و اين چنين نيست که مجاز و کنايه‌اي
در کار باشد.

داود رقي مي‌گويد: از امام صادق(ع) از تفسير«و کان عرشه علي الماء» سؤال
مي‌نمودم، امام فرمود: آنها چه مي‌گويند؟ عرض کردم، مي‌گويند: عرش بر روي آب است و
پروردگار بالاي آن قرار دارد! حضرت فرمود:‌«کذبوا، من زعم هذا، فقد صير الله
محمولا و وصفه بصفة و المخلوقين ولزمه ان الشيء الذي يحمله اقوي منه» ـ دروغ گفته‌اند،
کسي که چنين پندار خدا را محمول قرار داده و عرش را حامل او، و او را به صفت
مخلوقات توصيف نموده و لازمه آن اين است که عرش چون حامل خدا است پس بايد قوي‌‌تر
از او باشد!! عرض کردم: تفسيرش را برايم بيان فرمائيد فرمود: ان الله حمل دينه و
علمه الماء قبل ان يکون ارض او سماء او جن او انس او شمس او قمر»[1]
ـ خداوند دين و علمش را بر آب حمل نموده پيش از آنکه زمين و آسمان، جن و انس و
خورشيد و ماه باشد. زيرا علم و دين است که حيات نسان را تأمين مي‌نمايد و اگر کسي
علم و دين نداشته باشد حيات انساني ندارد، چنانچه آب حامل حيات است به اين معني
است کهحيات در خويش دارد نه بردوش، اينکه حضرت اميرمؤمنان(ع) فرمود: «ان هيهنا
لعلما جما لواصبت له حملة» ـ در اينجا علم فراواني است اگر براي آن حاملاني مي‌يافتم
با آنها در ميان مي‌گذاشتم، به اين معني است که به آنها بياموزد نه اينکه بردوش
آنها بگذارد.

بنابراين«و کن عرشه علي الماء» آن آب که حامل علم و دين است، همين آبهاي
ظاهري چشمه و چاه نيست، چطور مي‌گوئيم هرکس که داراي دين باشد زنده است، و انسان
بي‌دين مرده و خداي متعال در همين رابطه به رسول(ص) مي‌فرمايد: «انک لا تسمع
الموتي» ـ سخنت را نمي‌تواني به مردکان برساني؛ پيامبر براي مردگان گورستان موعظه
نمي‌نمود، بلکه کساني بودند که براي سخنان حضرت گوش شنوائي نداشتند، اميرمؤمنان
(ع) هم مي‌فرمايد: کسي که منکر را با دل و زبان انکار نکند مرده اي ميان
زندگاناست، زيرا از آنچه که به انسانيت او حيات مي‌دهد بي‌بهره است.

بنابرايناگر گفتيم انسان مؤمن، حي است وانسان کافر، ميت، مجاز نگفته ايم
چنانچه اگر بگوئيم اين درخت و اين پرنده حي است باز حقيقت است، چنانچه اگر به علم
گفته شود آب، مجاز نيست، باراني که باعث حيات گياهان است آب است، علم و معرفتي هم
که مايه حيات انساني است آب است، لذا اگر کسي در خواب آب زلال ببيند، مي‌گويند
تعبيرش اين است که علم نصيبش مي‌شود، و در ادبيات عرب و فارس هم که ماء الحياة و
آب زندگاني آمده اين استعمال هم حقيقت است نه مجاز گرچه منظور آب ظاهري نيست،
چراکه آب زندگاني نه از ابر مي‌بارد و نه از چشمه و چاه مي‌جوشد، بلکه آب زندگاني
و«ماء الحاة»همان علم و ايمان است و کسي که به آن دست يابد براي هميشه زنده است، و
آن داستان آب زندگاني که هر کس از آن يک قدح بنوشد نمي‌ميرد، هم بر خلاف عقل
است  و هم بر خلاف وحي، قرآن کريم مي‌فرمايد:
«کل نفس ذائقة الموت» و نيز خطاب مرگ را درمي‌يابد و براي کسي ـ اي پيامبر ـ پيش
از تو جاوداني و خلود قرار نداديم. «انک ميت و انهم ميتون» ـ تو مي‌ميري آنها هم
مي‌ميرند، اگر خلود هست در آخرت است و دنيا جاي خلود و جاودانگي نيست.

نور نيز مصاديق زيادي دارد و يک مصداق آن قرآن است و انسان هنگامي که اهل
قرآن شد، نوراني مي‌گردد«قد جائکم نور من ربکم» بنابراين اگر به قرآن نور گرفته
شود مجاز نيست، چرا که انسان يک بصر دارد کهب راي آن نور لازم است، جاني هم دارد
که براي آن بصيرت لازم است، چنين نيست که براي نور فقط چراغ و فتيله و نفت لازم
باشد تا از آن نور بگيريم، قرآن وعلم هم نور است ولي تا کدام صحنه را روشن نمايد؟
چنانچه انسان نابينا از نور بهره‌اي براي راه رفتن نمي‌برد، جاهل هم از علم و بي‌ايمان
از قرآن بهره‌مند نمي‌شود، انسان اگر عالم و حکيم نباشد مانند انسان نابينا
است«لهم قلوب لا يفقهون بها» ـ بعضي داراي دلهائي‌اند که به آن درک نمي‌کنند و در سوره«حج»
مي‌فرمايد: «ولکن تعمي القلوب التي في الصدور»، ـ اينگونه افراد چشمهايشان مي‌بيند
ولي دلهايشان کور است، و روز قيامت کور محشور مي‌شوند و اين درون در آن روز ظاهر
مي‌شود؛ پس حيات و نور براي اجسام مادي وضع نشده‌اند و مصاديق ديگري هم دارند،
چنانچه«عرش» هم تنها براي عرش مادي که از چوب و فلز باشد منحصر نيست واستعمال آن
در آن مقام که فرمان تکويني صادر مي‌گردد حقيقت است.

کرسي در قرآن

در قرآن کريم ازعرش فراوان سخن بميان آمده که يک جا سخن از عرش و تخت مادي
است. هدهد، آن پيک پرنده حضرت سليمان(ع) به آن حضرت عرض مي‌نمايد: من زني راديدم
که.. داراي عرشي عظيم بود. و از کرسي هم درآياتي ياد گرديده است، يکي در سوره«ص»
آيه 34 مي‌فرمايد: «و القينا علي کرسيه جسدا» ما بر کرسي او جسدي افکنديم، اين
کرسي ظاهرش اين است که کرسي جسماني است ولي مهمترين ذکر کرسي در آية الکرسي است، که
در فضيلت آن روايات فراواني وارد شده است، و بررسي و دقت در آيه الکرسي بما در
رسيدنب هاين مطلب کمک مي‌نمايد که عرش و کرسي دو يا يک حقيقت ازحقايق جهان خارج و
از موجودات مجردند و فرشتگان، حاملان آنها مي‌باشند.

در آية الکرسي مي‌خوانيم: «الله لا اله الا هو الحي القيوم لا تأخذه سنة و
لا نوم له ما في السموات و ما في الأرض من ذا الذي يشفع عنده الا بأذنه يعلم ما
بين ايدهم و ما خلفهم و لا يحيطون بشيءٍ من علمه الا بماشاء وسع کرسيه السموات و
الأرض و لايؤده حفظهما و هو العلي العظيم»[2]
ـ هيچ معبودي جز خداي يگانه زنده که قائم به ذات خويش است و موجودات ديگر قائم به
او مي‌باشند نيست، و خواب سبک و سنگيني او را فرا نمي‌گيرد، آنچه در آسمانها و در
زمين است از اوست، کيست که نزد او به غير اذن او شفات نمايد، آنچه را پيش رو و پشت
سر آنها است مي‌داند، و جز به مقداري که خواست او است کسي به علم او واقف نشود،
کرسي او آسمانها و زمين را در بر گرفته و حفظ آنها براي او مشکل نيست و بلندي مقام
و عظمت مخصوص او است.

سر اينکه کرسي بايد با عرش کنار هم مطرح گردد اين است که در روايات«عرش»
زراره مي‌گويد: از حضرت صادق(ع) درباره آيه:‌«وسع کرسيه السموات و الأرض» پرسيدم
که فاعل«وسع» سماوات است يا کرسي و کدام ديگري را در برگرفته؟ امام فرمود: «بل
الکرسي وسع السماوات و الارض و العرش و کل شيءٍ وسع الکرسي»[3]
ـ بلکه کرسي آسمانها و زمين و عرش و هر چيزي را در برگرفته و فاعل«وسع» مي‌باشد
گرچه ابتدا چنين بنظر مي‌یسد که آسمان و زمين کرسي را در برگرفته باشد، و اين در
صورتي استکه کرسي عبارت از تخت باشد و اين تخت در آسمان و زمين باشد.

حاملان عرش

و در روايت ششم همين باب ابي حمزه از امام صادق(ع) چنين روايت مي‌نمايد:
«حملة العرش ـ و العرش: العلم ـ الثمانية: اربعة منا و اربعة ممن شاءالله» ـ
حاملان عرش ـ که عرش عبارت از لم است ـ هشت نفرند، چهار نفر آنان از ما مي باشند و
چهار نفر از کساني که خواست خداست.

بدين ترتيب مي‌بينيم از عرش به علم تفسير گرديده است.

عظمت آية الکرسي

در آيات چه قبل از ذکر عرش و چه بعد از آن سخن از علم و ياد مقام تدبير به
علم آمده و در آية الکرسي نيز سخن از علم و تدبير است، در قرآن کريم هيچ آيه‌اي به
عظمت آية الکرسي نيست، چون هيچ آيه‌اي به اندازه آن، توحيد الهي را در بر ندارد. و
در امالي مرحوم شيخ طوسي نقل شده است که علي بن ابي طالب(س) از رسول خدا(ص) روايت
نموده که آنحضرت فرمود: چطور مي‌شود يک انسان بخوابد و يک بار آية الکرسي را قرائت
نکند؟! سپس حضرت اميرمؤمنان(ع) اضافه نمود که: من ديگر از اين دستور سرپيچي نکردم
وهر شب آن را قرائت نمودم. و در تفسير کشاف آمده که حدود شانزده يا هفده اسم از
اسماء حسني حق تعالي بطور مبسوط آمده، نخست از وحدت الوهيت شروع نموده و سپس از
حيات خداوند سخن بميان آورد، آنگاه قيموميت او را مطرح ساخته که خداوند«قيوم» استو
تمام اسماء حسين که در مقام فعل خداي متعال است، به قيوميت ختم مي‌شود، رازق بودن،
محيي و مميت بودن، شافي و کافي بودن، تمام اين اسماء حسني در مقام فعل به قيوم
بودن ختم مي‌گردد و هيچ لحظه‌اي از قيوم بودن آرام نمي گيرد، «لا تأخذه سنة و لا
نوم» سنة که مقدمه خواب است براي او نيست، خواب هم نمي‌رود، پس دائم القيوم است«له
ما في السموات و الارض» ملک و ملک آسمانها و زمين مال خدا است«من ذا الذي يشفع
عنده الا باذنه» واحدي در حضور خداي متعال قدرت شفاعت ندارد مگر به اذن خدا.

در قرآن کريم چهار امر را مطرح فرموده که سه تاي آن را بطور کلي نفي نموده
است، و يک امر را اثبات نموده آنهم مشروطا، امر اول ـ اين است که احدي مالک
بالإستقلال نمي‌باشد. دوم ـ اينکه احدي حتي ذره‌اي بالإشتراک مالک نيست که در
مالکيت، شريک خداوند باشد، سوم ـ ذره اي از ذرات هستي پشتيبان خدا نمي‌باشد و در
تدبير جهان هستي دستيار او بحساب نمي‌آيد، ولي مسأله شفات را نفي نکرده است اما
بطور مشروط اثبات نموده است، و آن شرط اين است که خداوند اذن شفاعت را به کسي
بدهد، «الا باذنه» و در آيه 28 سوره«انبيا» مي‌فرمايد: «و لا يشفعون الا لمن
ارتضي» ـ و آنها جز براي کسي ک خداوند از او خشنود است شفاعت نمي‌نمايند. و در
سوره«سبأ» آيه 22 و 23 درباره امور فوق مي‌فرمايد: «قل ادعوا الذين زعمتم من دون
الله لا يملکون مثقال ذرة في السموات و لا في الأرض و ما لهم فيهما من شرک و ماله
منهم من ظهير. و لا تنفع الشفاة عنده الا لمن اذن له..» بگو کساني را که غير از
خدا(معبود خويش) مي‌پنداريد بخوانيد، آنها باندازه ذره‌اي در آسمانها و زمين مالک
نيستند و نه در آنها شريکند و نه ياور او بوده‌اند؛ هيچ شفاعتي نزد او جز براي
کساني که اذن داده سودي ندارد. بدين ترتيب در اين دو آيه، مالکيت بالأستقلال يا
بالاشتراک و يا بالمظاهره نفي شده است و نيز به شفاعت مشروط اشاره گرديده است.

«يعلم ما بين ايدهيم و ما خلفهم« خداوندگذشته و آينده را مي داند از اين
جمله معلوم مي‌شود که مقام، مقام جمع است، چرا گذشته‌اي که سپري گرديده و آينده‌اي
که هنوز نيامده، همه را يک جا مي‌داند، و چيزي را که هنوز نيامده در علم او مي‌باشد،
چرا که علم او منزه از تاريخ و زمان است«و لا يحيطن بشيءٍ من علمه الا بماشاء» علم
و دانشي که نصيب ديگران است تنها گوشه‌اي از علم خدا است که به آنها داده است، و
نمي‌توان گفت که خداوند عالم است، ديگران هم عالم‌اند، علم خداوند نامحدود است و
علم ديگران شعاع علم او است نه اينکه در مقابل علم خداي متعال باشد و علم خدا زياد
باشد و علم ما کم، علم ما عاريه است و علم خداوند بالأصاله مي‌باشد، چنانچه شمعي
که روشن است مي‌توان گفت که اين شمع داراي نور است، خورشيد هم داراي نور است، ولي
اگر نوري نامحدود باشد ديگر جا براي نور شمع شعاعي از آن نور نامحدود است چنانچه
اگر جسمي را نامحدود فرض کرديم جسم کوچک را هم در برمي‌گيرد، ديگر جسمي در مقابل
آن نخواهد بود، بلکه يک شعاع از آن جسم نامحدود است که بصورت جسم کوچکي چون ميز
مثلا درآمده است، درمسأ‌له علم خدا هم، علمش نامحدود است پس از اين علم نامحدود مي‌فرمايد:
«وسع کرسيه السموات و الارض». رواياتي درباره کرسي وارد شده که در تفسير نور
الثقلين ذکر شده است.

 



[1]– اصول کافي جلد 1 ص 132.

/

سخنان معصومين

سخنان معصومين

کار و کارگر

* پيامبر اکرم(ص):

هنگامي که پيامبر اکرم(ص) به مردي برخورد مي‌نمود که نيرو و شادابيش مورد
توجه و شگفتي حضرت قرار مي‌گرفت مي‌پرسيد:

«هَل لَهُ حرفة؟» آيا حرفه و کاري دارد يا نه؟

اگر در پاسخ مي‌گفتند: خير، مي‌فرمود: «سقط من عيني ـ» از چشمم افتاد.

(بحار ـ جلد 2ـ ص 6)

* رسول خدا(ص):

زماني که پيامبر(ص) از غزوه تبوک بازگشت، سعد انصار از پيامبر«ص» استقبال
نمود. پيامبر با او مصافحه نمود، دستهاي پينه بسته سعد توجه پيامبر را جلب نموده
پرسيد: «ما هذا الذي اکنب يديک؟» اين درشتي و پينه دستانت چيست؟

سعد: من با طناب و بيل به کار مشغولم و درآمدي را که از اينراه بدست مي‌آورم
به مصرف خانواده‌ام مي‌رسانم.

پيامبر(ص) دست سعد را بوسيد و فرمود: «هذه يد لا تمسها النار» اين دستي
است که آتش جهنم به آن نخواهد رسيد.

* رسول خدا(ص):

«من ظلم اجيرا اجره احبط الله تعالي عمله و حرم عليه ريح الجنة و ان ريحه
لتوجد مسيرة خمسائة عام».

(سفينة البحار ـ جلد1ـ ص 12)

هرکس درباره دستمزد کارگري ستم روا دارد، خداوند تعالي عمل صالح او را بي‌اثر
و بي‌پاداش شما رد و بوي بهشت را که از فاصله پانصد سال احساس مي‌شود بر او حرام
نمايد.

* رسولخدا(ص):

«… و من من اجيرا اجره فعليه لعنة الله».

(من لا يحضره الفقيه ـ جلد 2ـ ص 337)

هر کس از پرداخت مزد کارگري خوددار يورزد لعنت خداوند بر او باد.

* اميرالمؤمنين(ع):

«العمل شعار المؤمن».

(غرر الحکم)

کار، شعار انسان مؤمن است.

* امام صادق(ع):

«نهي رسول الله صلي الله عيله و آله ان يستعمل اجير حتي يعمل ما اجرته».

(وسائل ـ جلد 13 ـ ص 24)

رسولخدا(ص) منع فرموده از اينکه کارگر پيش از آنکه مقدار اجرتش برايش مشخص
گردد به کار گمارده شود.

* امام صادق(ع):

«شعيب گويد: عده‌اي کارگر براي کار در مزرعه امام صادق(ع) استخدام نموديم
و مدت کارشان تا عصر بود، چون از کار فارغ شدند، امام به معتب فرمود:

«اعطهم اجورهم قبل ان يجف عرقهم».

(فروع کافي ـ جلد 1 ـ ص 412)

پيش از آنکه عرقشان خشک گردد دستمزدشان را بپردازيد.

* امام موسي بن جعفر(ع):

علي بن حمزه گويد: حضرت اباالحسن(ع) را در زمين خويش ديدم مشغول کار است،
پرسيدم: کارگران کجا هستند که اين کار را انجام دهند؟ امام فرمود:

«عمل باليد من هو خير مني و من ابي في ارضه، فقلت له: و من هو؟ فقال: رسول
الله(ص) و اميرالمؤمنين، و آبائي کلهم قد عملوا بايدهيم و هو من عمل النبيين و
المرسلين و الصالحين».

(فروع کافي ـ جلد 3ـ ص 76)

کساني که از من و از پدرم بهتر بودند با دست خويش کار کردند. گفتم: آنها
کيستند؟ فرمود: رسول(ص) و اميرمؤمنان(ع) و پدرانم همگي با دست کار مي‌نمودند.

* امام رضا(ع):

«عن الرضا عليه السلام، عن النبي صلي اللهع ليه و آله قال: ان الله تعالي
غافر کل ذنب الا من جحد مهرا او اغتصب اجيرا اجره اوباع رجلا حرا.»

(سفينة ـ جلد 1 ـ ص 12)

خداوند تعالي بخشنده هرگناهي است جز گناه کسي که مهر زني را انکار ورزد و
يا مزد کارگري را غصب نمايد يا مرد آزادي را براي بردگي بفروشد.

 

/

دوران بعثت

درسهائي از نهج‌‌البلاغه

خطبه 233

قسم سوم

آية الله العظمي منتظري

دوران بعثت

و منشئهم بحکمه، بلا اقتداء و لا تعليم، و لا احتذاء لمثال صانع حکيم، و
لا إصابة خطأ، و لا حضرة ملأ، و أشهد أن محمد عبده و رسوله ابتعثه و الناس يضربون
في غمرة، و يموجون في حيرة، قد قادتهم أزمة الحين، و استغلقت علي أفئدتهم أقفال
الرين.

خطبه 233 نهج‌البلاغه با ترجمه فيض الاسلام مطرح است. بحث در رابطه با حمد
الهي بر نعمتهاي بيشمارش مطرح است. در قسمت گذشته به اينجا رسيديم که حضرت مي‌فرمايد:ۀ
»مبتدع الخلائق ببعلمه» ـ خداوند ايجاد کننده مخلوقات و آفريدگان است به سبب علمش
که اين علم، علم فعلي است و علمي است که علت موجودات است. اکنون به ادامه بحث مي‌پردازيم:

«و منشئهم بحکمه».

خداوند ايجاد کننده خلائق است به حکم و فرمانش و يا به حکمتهايش.

آفرينش و حکم الهي

اين فراز از خطبه حضرت ايمر عليه السلام نيز عطف بر جمله گذشته است که در
رابطه با خلقت موجودات بحث مي‌فرمايد.

منشئهم: يعني خداوند ايجاد کننده آنها است.

بحُکمه يا بحِکَمِه: اگر«بحُکْمِهِ» با ضم حاء باشد مقصود حکم و فرمان
الهي است و اگر«حِکَمه» با کسر حاء و فتح کاف باشد، جمع حکمت است يعني انشاء و ايجاد
مخلوقات طبق مصحلت و حکمت است.

در هر صورت حکم الهي همان فرمان او است که در قرآن در هشت مورد با
تعبيرهاي مختلف کلمه«کن فيکون» را آورده است، در آيه 82 سوره يس مي‌فرمايد: «انما
أمره اذا اراد شيئا أن يقول له کن فيکون« ـ امر و فرمان خدا چنين است که بمحض اراده
کردن چيزي، مي‌گويد موجود باشد بلافاصله موجود مي‌شود. و در آيه 40 از سوره نحل مي‌فرمايد:
«انّما قولنا لشيءٍ اذا اردناه ان نقول له کن فيکون»‌ـ ما با حکم نافذ خود براي
ايجاد هر شي و چيزي را که اراده کنيم، با گفتن موجود شو، فورا موجود مي‌شود.

و اگر حِکَمه باشد که جمع حکمت است بدين معن ياست که کارهاي خداب ر طبق
حکمت و مصلحت است و نظام خلقت بيهوده و عبث موجود نشده است.

«بلا اقتداءٍ و لا تعليم».

بدون پيروي کردن يا ياد گرفتن از ديگران.

همانگونه که عرض شد، يک نفر مهندس قبل از اينکه نقشه ساختمان را روي کاغذ
آورد، آن را در ذهن خود مطرح مي‌سازد، سپس در خارج ايجاد مي کند، پس آن علم مهندس
ـ در حقيقت ـ علت است براي ساختمان. علم الهي نيز علت ايجاد عالم است ولي درمورد
مهندس گرچه نقشه را در ذهنش ترسيم کرده است اما بي‌گمان از استادان پيش از خود
آموخته و اين علم را فراگرفته است و گويا از آنهاپيروي کرده هر چند ابتکارهايي نيز
به کار ببرد. و در مورد خداي متعال چنين نيست که قبل از او خدائي بوده و آسمان و
زمين و بندگاني را خلق کرده باشد و خداوند از او يادگرفته و پيروي کند بلکه خداي
بي‌نياز از کسي چيزي را فرا نگرفته و درسي را نياموخته است. خداوند نه معلم دارد و
نه استاد و نه دانشگاه رفته است و نه از کسي چيزي را فرا گرفته است.

«و لا احتذاءٍ لمثال صانع حکيم».

و بدون استفاده از الگوي يک سازنده حکيم.

احتذاء معناي واگير کردن و الگو گرفتن است و اين جمله نيز عطف بر جمله
گذشته است بدين معني است که خداوند از الگو و نمونه يک سازنده حکيم و مدبري، الگو
نگرفته و واگير نکرده است، و آنچه آفريد، ابتداع است و اصلا نمي‌شود خالقي غير از
او تصور کرد تا از او استفاده کرده و الگو گرفته باشد. «هو الاول و الآخر» ـ
خداوند، اولين و آخرين است يعني جز او خدائي نيست و او احد است و صدم، يکتا و بي‌نياز
از ديگران و هميشه بوده و ابدي و ازلي است.

«و لا اصابة خطأ و لا حضرة ملأ».

و بدون برخوردکردن با اشتباهي يا جمع نمودن افرادي(براي مشورت).

هميشه ملاحظه کرده‌ايد که هر چيزي را مي‌سازيد، پس از پايان يافتنش بنظر
مي‌رسد که چندجاي آن ـ مثلا ـ اشتباهب وده يا اگر طوري ديگر درست مي‌شد بهتر بود و
از اين قبيل اشتباهات در تمام نقشه‌ها و برنامه‌ها و ساختمان هاي بني‌آدم، زياد به
چشم مي‌خورد ولي در مورد خداوند چنين چيزي هرگز متصور نيست.

من يادم مي‌آيد، در گذشته خانه‌اي داشتيم، بنا مي‌خواست راه پله را درست
کنند، طرحش را کشيد و شروع کرد به ساختن. اينطور که از طرح برمي‌آمد تمام پله‌ها
با هم مساوي بودند ولي بس از ساختن، ملاحظه کرد که آخرين رديف پله با ساير رديف‌ها
هماهنگ نيست بلکه مقداري پهن‌تر شده است. او خيلي تعجب کرده و ناراحت بود که کارش
خوب انجام نپذيرفته است ولي من به او گفتم: طوري نيست، ناراحت نشو. سپس به اصفهان
رفتيم و در بازگشت ديديم آن پله درست شده است. از او پرسيديم که چه کار کرده‌اي؟
گفت: هر کس اين راه پله‌ها را مي‌ديد، از شما مي‌پرسيد: بنايتان کي بوده است؟ و آن
وقت آبروي من مي‌رفت لذا شما که رفتيد با هزينه خودم آن را خراب کردم  از نو ساختم تا همه رديف‌ها هماهنگ شوند.

پس در اينجا حضرت مي‌فرمايند: چنين نيست که خداوند در خلتقش خطا و اشتباهي
کرده باشد که بخواهد آن را تعديل و ترميم نمايد و همچنين نياز به مشورت با افراد
کارشناس و متخصص ندارد که آنها را جمع کند و با مشورت آنان کاري را انجام دهد بلکه
به صرف اراده‌اش هر چه مي‌خواهد محقق و موجود مي‌شود.

ملأ: از ماده«ملائت» و «امتلاء» به معناي پر بودن است. و لذا به جمعيت،
ملأ مي‌گويند.

درهر صورت خداوندي که و تنها و بدون مشورت با ديگران و بدون هيچ خطأ و
اشتباهي، به محض اراده‌اش اين عالم پهناور و عظمي را با اين نظم و ترتيب ساخته و
ايجاد کرده است.

«و أشهد أنَّ محمدا عبده و رسوله».

و گوهي مي‌دهم ک محمد«ص» بنده و فرستاده او است.

«ابتعثه و الناس يضربون في غمرة، و يموجون في حيرة».

او را براگيخت درحالي که مردم در گرداب(جهل)سير مي‌کردند و در گمراهي و
سردرگمي غوطه‌ور بودند.

مردم در زمانب عثت

خداوند پيامبر و رسولش را در حاي که فرستاد که مردم در گردابي از
گرفتاريها و شدتها و جهالتها سير مي‌کردند و در بدبختي و بيچارگي به سر مي‌بردند و
گناهان و زشتيها و اخلاق جاهلي آنان را فرا گرفته بود و در حيرت و سردرگمي غرق شده
بودند.

جنگها و خونريزي‌ها و ظلماها و حق‌کشي‌ها از يک سو آنان ر فرا گرفته بود،
و جهالت و گمراهي از سوي ديگر گريبانگريشان بود؛ سنگي را با دست خود مي‌تراشيدند و
آنگاه در برابر سجده مي‌کردند. خرما را به شکل بت درمي‌آوردند و هنگام قحطي و
گرسنگي خداي خود را مي خوردند!

در تاريخ نقل شده است که يکي از اعراب بتي داشت که هر بامداد براي آن سجده
مي‌کرد، روزي ديد دو روباه آمدند بر طرف چپ و راست آن بت ادرار کردند، به شدت
عصباني شد و آن بت را شکست و آنگاه گفت: «أرب يبول الثعلبان بوجهه!» ـ اين چه
خدائي است که روباهان بر سر و رويش بول مي‌کنند؟!

همين جاهلان و از خدا بي‌خبران بودند که گاهي بر سر يک مد طعام با هم به
جنگ و خونريزي مي‌پرداختند و چه بسا سالها و سالها کشتار و درگيري و ستيز در بين
دو طايفه با چنين عذرهاي سست وب هانه‌هاي واهي ادامه مي يافت. و بهمين دليل اين
زمان را زمان«جاهليت» مي‌نامند چرا که اعراب ان دوران از علم و سواد بي‌بهره بودند
و در جوي از خشونت و بدبختي‌ و فلاکت و اخلاق سوء مي‌گذراندند و مين ناداني آنان
بود که آنها را وادر به پرسيتدين بت‌هاي از سنگ و چوب ساخته شده نموده بود. در
چنين دوران تاريکي بود که خداوند بنده و پيامبر بزرگ خود را براي هدايت و راهنمائي
مردم فرستاد.

ابتعث: باب افتعال است، از ماده بعث بمعناي برانگيختن.

و الناس: واو حاليه استيعني در حالي که مردم در گرداب بدبختي و فلاکت بسر
مي‌بردند.

يضربون: ضرب معناي سير کردن است. وقتي گفته مي‌شود ضرب في الارض، بهمان
معناي سير کردن در زمينه و زمين را طي کردن مي باشد.

غمره: بمعناي گرداب و کنايه از شدت و سختي و گرفتاري است. يعني مردم در
حال سختي و بدبختي بسر مي‌بردند و ممکن است به اين معني باشد که مردم در گردابي از
گناهان و زشتي‌ها و فسادها مي‌گذراندند چرا که عرب جاهليت غوطه‌ور در جنگ و فساد و
خونريزي و غارت و زد و خورد بود.

يموجون في حيرة: يعني مردم درحيرت و سرگرداني موج مي‌زدهد و کنايه از
گمراهي و ناامني آنان است.

«قد قادتهم ءزمة الحين».

افسارهاي هلاکت، آنها را مي‌کشاند.

افسارهاي هلاکت

اگر فرض کرديم کسي افسار شتري را در دست گرفته است و به سوئي مي‌رود، شتر
ناچار است که به دنبال آن شخص برود زيرا افسارش بدست او است و هر جا او را بکشند،
به همان طرف روانه مي‌شود. شرايط آن دوران جاهليت نيز بگونه‌اي شده بود که
ابوسفيانها و ابوجهلها و مردمان مستکبر و فاسد، افسار مردم بيچاره را در دست گرفته
بودند و بهر جا که مي‌خواستند، آنان را مي‌کشاندند؛ به لجنزارهاي فساد و گردابهاي
زشتي‌ها پلشتي‌ها سوق مي‌دادند، و اين عاقبت و نتيجه‌اي جز هلاکت براي آنان نداشت.
اين چه شباهت دارد به حزب بعث عراق که افسار خود را بدست صدام فاسد داده است و او
هم آنان را به هلاکت در دنيا و آخرت مي‌کشاند؛ در جبهه‌ها روانه مرگ مي‌کند و در
آخرت به سوي جهنم سوق مي‌دهد. آن همه سرتيپ‌ها و سرهنگ‌ها و سربازهاي عراقي که در
جبهه‌ها به هلاکت مي‌رسند، فداي اغرا و اميال نفساني يک جنايتکار فاسد مي‌شوند و
در آخرت نيز جز خسران وز يان چيزي عايدشان نخواهد شد.

اري! اگر افسار دست فاسداني چون صدام افتاد، ملت را در دنيا و آخرت به
خسران و زيان وا مي‌دارد«خسر الدنيا و الآخرة ذلک هو الخسران المبين».

ازمة: جمع زمام است بمعناي افسار و لجام.

قادتهم: قاد از ماده قيادت بمعاي راهنمائي و رهبري است. عربها رهبر را
قائد مي‌نامند و شايد واژه(GUIDE) در
انگليسي نيز از همين کلمه گرفته شده است، چرا که بمعناي دليل و راهبر است.
بنابراين«قادتهم ازمة الحين» يعني مي‌کشاند آنها را افسارهاي هلاکت.

حين: بمعناي هلاکت است.

حضرت دراين جمله، مردم آن زمان را تشبيه کرده است به شترهائي که افسارشان
در دستديگران است و آنان را به کشتارگاه مي‌کشانند، چرا که گمراهي و فساد در دنيا
از هر هلاکتي بدتر و زيانبارتر است.

«و استغلقت علي افئدتهم اقفال الرين».

و قفلهاي زنگار فساد و تباهي بر دل آنان بسته شده بود.

زنگارهاي فساد

اينقدر چرک به دلشان نشسته بود که گويا دلهايشان قفل شده و حجاي بر آنها
پوشيده که حق در آنها راه نمي يابد. انسان به حسب فطرت، زيربار حق مي‌رود ولي اگر
به انحراف و فساد کشيده شد و گناه بسيار مرتکب گرديدف بسا دلش مهر شود بگونه‌اي که
ديگر حرف حق در آنه راه پيدانکند. در قرآن هم آمده است: «ختم الله علي قلوبهم و
علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه» ـ خداوند بر قلوب آنها مهر زد(چرا که با ارتکاب
گناهان زياد، قلب سياه و تاريک مي‌شود و جائي براي نور در آن پديد نمي‌آيد) و بر
گوش‌ها و چشمهايشان پرده‌اي(که حرف حق را نمي‌شنوند و حق را نمي‌بينند).

اگر انسان را در راه باطل انداختي و تعصبهاي جاهلان را به او تلقين نمودي،
چشم و گوشش بسته خواهد شد و قلبش قفل مي‌شود که حق در آن راه  نيابد. تبليغات سوء و افکار غلط، به مرور ايام
عقل را نيز از انسان مي‌گيرد تا جائي که خلاف فطرت خداداديش عمل کند و جنبه
ناسيوناليستي و ملي‌گرائي را بر دين و مذهب و خدا ترجيح دهد.

استغلق: يعني بسته شده و قفل گرديده.

افئدتهم: افئده جمع فؤاد بمعناي قلب است.

اقفال الرين: اقفال جمع قفل است و رين بمعناي زنگار و چرک مي‌باشد. در
قرآن آمده است: «بل ران علي قلوبهم» يعني زنگار بر قلوبشان گرفته است.

وقتي که حجاب پيدا شد و زنگار کفر روي قلب انسان گرفت، فطرت از يادش مي‌رود
و مسيري که حق وارد دل انسان شود باقي نمي‌ماند. و مردم عربستان در زمان بعثت
بقدري در کفر و زندقه توحش و بر بريت فرو رفته بودند که ديگر اميد اينکه به سادگي
حق در دلشان راه پيدا کند، نبود. و خلاصه شرايط بقدري دشوار شده بود که بر خداوند
به حسب لطفش واجب بود کسي را بفرستد تا مردم را ارشاد و راهنمائي نمايد و آنان را
به فطرت اوليه خود بازگرداند و راه خداشناسي را بر آنان بگشايد.

ادامه دارد.

 

/

سخني پيرامون ولايت فقيه

سخني پيرامون

ولايت فقيه

قسمت چهارم

پيرو بحثهاي گذشته در زمينه ولايت فقيه که شعبه‌اي از ولايت رسول الله صلي
الله عليه و آله و سلم است در اين بخش برخي از اشکالات و شبهه‌هائي را که ممکن است
براي بعضي از افراد به وجود بيايد مورد مطالعه و بررسي قرار مي‌دهيم.

1- گاهي تمسک مي‌شود به جمله‌اي که اميرالمؤمنين عليه السلام در عهدنامه
که در اين زمينه آمده است را نقل مي‌کنيم زيرا حذف صدر و ذيل عبارت، خود موجب
اشتباه و توهم است.

اميرالمؤمنين عليه السلام مي‌فرمايد: «و اردد الي الله و رسوله ما يضلعک
من الخطوب و يشتبه عليک من الامور فقد قال الله تعالي لقوم احب ارشادهم«يا ايها
الذين آمنوا اطيعو الله و اطيعو ا الرسول و اولي الامرک منکم فان تنازعتم في شيء
فردوه الي الله و الرسول» فالرد الي الله الاخذ بمحکم کتابه و الرد الي الرسول الا
خذ بسنته الجامعة غير المفرقه».

و اگر امر مشکلي براي تو پيش آمد که بر دوش تو سنگيني داشت و امر بر تو
مشتبه گشت راه حل آن را از خدا و رسول بجوي و به آنها برگردان که خداوند متعال
براي مردمي که رانهمائي آنها را خواسته فرموده است: (اي گروه مؤمنان خدا و رسول و
اولي الامر را اطاعت کنيد واگر در موردي نزاع و اختلاف داشتيد آن را بخدا و رسول
برگردانيد) اما رد الي الله به اين است که به نص صريح قرآن و آياتي که مورد اشتباه
و اختلاف نيست عمل کني و اما رد الي الرسول به اين است که به سنت آن حضرت که مورد
اتفاق امت است عمل کني نه آن چه مورد اختلاف است.

ملاحظه مي‌شود که سخن آن حضرت در مورد اختلاف و نزاع ميان مردم و اولياي
امور آن گونه که توهم شده نيست بلکه مورد آن هر مسئله مشکلي است که مالک اشتر
تکليف خود را در آن نمي‌داند و حکم شرعي آن بر او مشتبه است. ممکن است چيزي که
موجب توهم اين معني شده که مورد سخن را تنازع و اختلاف مردم و اولياي امور دانسته‌اند
کلمه تنازعتم در آيه مبارکه باشد. براي رفع اين توهم به خود آيه مراجعه مي‌کنيم:

آيه«اطيعو ا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم» فرمان لزوم پيروي و
اطاعت مطلق از رسول خدا صلي الله عليه و اله وس لم و اولي الامر را صادر فرموده
است. مفسرين شيعه اتافق نظر دارند که منظور از اولي الامر در اين آيه ائمه معصومين
سلام الله عليهم است و بر اين مطلب روايات فراواني دلالت کرده است و به همين دليل
اطاعت آنها با اطاعت رسول در يک رديف قرار داده شده است.

پس از فرمان اطاعت و پيروي، آيه مبارکه متعرض مسئله‌اي ديگر شده است و آن
اين که اگر در موردي تنازع و اختلاف داشتيد به حکم خدا و رسول برگرديد. اين خطاب
به مؤمنان است و ممکن نيست مقصود از متنازعين مردم و اولياي امور باشد زيرا اين با
فرض لزوم اطاعت مطلق سازگار نيست بلکه منظور موارد نزاع و اختلاف در مسائل شخصي
است که نياز به دادگاه يا مرجع تفوي دارد و رجوع به خدا و رسول يعني به حکم آنها و
سر اين که در اين قسمت نام اولي الامر برده نشده است اين است که اولي الامر حکم
شرعي از پيش خود ندارند و آن چه از احکام مي‌گويند ازخدا و رسول است و تشريع، تنها
حق خدا و رسول است که در اين باره توضيح مختصري در بخش اول اين مجموعه آورديم.
روايات فراواني از ائمه هدي عليهم السلام وارد شده است که آنچه را ما از حکام مي‌گوئيم
از خدا و رسول است و هرگز چيزي از پيش خود تشريع نمي‌کنيم و از اين بيان روشن مي‌شود
که مرجع تنازع، حکم خدا و رسول است نه شخص آنها بلکه شخص مرجع در فتوي و قضاوت ممن
است رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم باشد و ممکن است اولي الامر يعني ائمه
معصومين عليهم السلام باشند و ممکن است فقيه و عالم به احکام شرعيه که از سوي آنان
به منصب فتوي و قضاوت نصب شده است باشد شاهد بر اين مدعا همين است که در اين قسمت
نام اولي الامر نيامده است  و بدون شک ائمه
عمصومين عليهم السلام مرجع نزاعها و اختلاف هستند و اگر کسي در مرجعيت علما و فقها
در اين زمينه شکي داشته باشد در مورد ائمه عليهم السلام جاي شکي نيست با اين که در
جرمعيت فقها در مورد قضاوت که واضحترين مصداق تنازع است نيز هيچگونه ترديدي در
ميان مسلمين نيست بنبابراين واضح و روشن است که منظور از اين ارجاع نزاعها به خدا
و رسول(ص) ارجاع به حکم شرعي است زيرا هماگونه که قبلا توضيح داديم احکام اوليه
اسلام تنها از سوي خداوند متعال تشريح مي‌شود و برخي از احکام نيز به اذن خداوند
از جانب رسول اکرم(ص) تشريع شده که قسم اول فرائض و قسم دوم سنن است.

مراجعه به دو آيه بعد نيز روشن مي‌کند که منظور از اين آيه ارجاع موارد
نزاع و اختلا به حکم شرعي و منع از رجوع به دادگاههاي غير شرعي است که از آنها به
طاغوت تعبير شده است. دو آيه بعد چنين است: «الم تر الي الذين يزعمون انهم آمنوا
بما انزل اليک و ما انزل من قبلک يريدون ان يتحاکموا الي الطاغوتو قد امروا ان
يکفروا به و يريد الشيطان ان يضلهم ضلالا بعيدا و اذا قيل لهم تعالوا الي ما انزل
الله و الي الرسول رايت المنافقين يصدون عنک صدوداً». (سوره نساء ـ آيه 60)

اطاعت از خداوند

2- مطلب ديگري که ممکن است موجب توهم اشکالي در ولايت فقيه بطور گسترده
باشد حديث معروف «لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق» است يعني هيچگونه اطاعت وف
رمانبرداري از مخلوق آنجا که مصادف با معصيت خالق است جايز نيست. گفته مي‌شود اگر
فرمان و دستور ولي امر با بعضي احکام شرعيه منافات داشته باشد طبق اين حديث نافذ
نيست و نبايد از آن پيروي شود.

حديث فوق در نهج البلاغه آمده است و در کتب عامه از رسول اکرم(ص) نقل شده
و روايات مشابهي نيز در کتب حديثي شيعه وارد شده از قبيل«لا دين لمن دان بطاعة
المخلوق في معصية الخالق» اين روايت از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده
است(بحارالانوار ـ ج 70 ص 393). يعني کسي که به اطاعت از مخلوق در معصيت خالق تن
در دهد متدين نيست. گذشته از اين، مضمون اين حديث، يک امر ضروري و قطعي است و بدون
شک فرمان هيچکس در برابر فرمان الهي ارزشي ندارد. و کسي چنين ادعائي نمي‌کند که
امر ولي فقيه اگر خلاف شرع بود نيز واجب الاطاعه است زيرا فقيهي که بر خلاف شرع
امري و دستوري دهد از صلاحيت ولايت ساقط شده و فاسق خواهد بود و اما رسول خدا(ص) و
ائمه عليهم اسلام به دليل عصمت هرگز فرماني بر خلاف امر خدا صادر نخواهند کرد و
محال است که امر آنها خلاف شرع باشد.

تشخيص مسائل با ولي امر است

در عين حال ولي امر شرعي چه معصوم و چه نماينده معصوم مي‌تواند در موارد
خاصي حکمي صادر کند که بحسب ظاهر با وضيه شرعي منافات دارد. مثلا اميرالمؤمنين
عليه السلام دستور جنگ با مسلمين مخالف مي‌دهد. مقدس مآبان ظاهر فريب اين فرمان
رامخالف حکم شرع به حرمت خون مسلم مي‌دانند غافل از اينکه موضوع در اينجا عنوان
باغي و خارج بر امام مسملين است و چنين کسي بايد سرکوب شود و همچنين اگر فقيه جامع
الشرايط دستور مقاومت و مقابله با حکومت جائر مي‌دهد و فرمان شکستن حکومت نظامي
صادر مي‌شود افراد کوته نظر يا مغرض اين حکم را مخالف حکم شارع به وجوب حفظ نفس مي‌دانند
و به همين دست آويز که لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق راحت طلبي را ترجيم مي
دهند. غافل از اين که اطاعت از چنين فرماني اطاعت خداوند است نه معصيت او. در چنين
مواردي تشخيص موضوع براي عامه مردم مشکل است و بايد ولي امر موضوع را تشخيص بدهد.
و از اين قبيل است مسئله صلح و جنگ . هنوز هم کساني به عنوان خيرخواهي آيات و
رواياتي را مي‌خوانند ک دعوت به صلح مي‌کند و صلح حديبيه را بهانه قرار مي‌تهند با
اينکه مکرر اين نکته تذکر داده شده است که موقعيت فعلي ادامه جنگ را بطور قطع لازم
مي‌کند و مسئله مهم همين است که ايگونه افراد مسائلي که سنروشت جامعه مسلمين
وابسته به آن است تشخيص موضوع با ولي امر است واضح است که اگ بنا باشد هر فرد طبق
نظر خود در اين مسائل عمل کند و تصور کند که هميشه تشخيص موضوع با شخص مکلف است
هرج و مرج عجيبي جامعه را فراي ‌گيرد اگر آنجا که ولي امر دستور مصالحه و تارکه
دهد افرادي به جنگ ادامه دهند يا آنجا که رهبر دستور بسيج عمومي دهد افرادي از جنگ
ابا کنند و ديگران را نيز به نشستن بخوانند و اين امر حق مسلم آنها باشد هرگز نظام
حکومتي اسلام نمي‌تواند آرامش در جامعه به وجود آورد يا دشمني را دفع کند و در هيچ
نظام حکومتي تشخيص چنين امري به افراد واگذار نشده است.

عنوان ثانوي

و همچنين در موضوعات اجتماعي ديگري که عنوان ثانوي پيدا مي‌کند ولي امر مي‌تواند
فرمان موقتي صادر کند که بتا آن عنوان ثانيو باقي است بايد از اين حکم پيروي شود
هر چند مخالف حکم اولي شارع است و در اينجا نيز اطاعت خداوند است نه معصيت او. اگر
کسي در جائي که از تشتنگي مشرف بر هلاکت است و تنها آبي که در اختيار دارد نجس
باشد بر او واجب است که آن آب را بنشود و اگر طبق حکم اولي که حرمت نجس است عمل
کند خلاف شرع کرده است. اگر کسي در ماه رمضان با اينکه روزه براي او ضرر دارد روزه
بگيرد به خيال اينکه عمل به حکم شرعي کرده است بايد بداند روزه‌ا باطل است و مرتکب
گناه شده است. خلاصه بعضي از موضوعات به عنوان اولي يکي حکم شرعي دارند و به عنوان
ثانوي حکم ديگري دارند. مثلا ممکن است در زماني حج براي يک جامعه اسلامي بخصوصي که
در شرايط خاصي هستند از نظر سياسي موجب اشکالي باشد که براي رهبري اسلام يا مذهب
حق، مشکل مهمي به وجود آورد ولي امر مي‌تواند در آن سال حج را براي افرا د آن
جامعه ممنوع کند و اين حکم گرچه به ظاهر با حکم اولي اسلام مخالف است و ممکن است
کسي بگويد که طبق آيه شريفه هر مستطيعي بايد حج بجا آورد و فرض اين است که همه
شرايط استطاعت براي اين افراد موجود است ولي بدون شک حج در چنان شرايطي نه تنها
باطل است بلکه گناه و موجب عقوبت است.

اينگونه مسائل را نمي‌توان از ديدگاه فردي ملاحظه کرد بلکه بايد مصلحت
عموم جامعه را در نظر داشت و اين وظيفه ولي امر است. مثلا همين تقيه‌اي که حضرت
امام در عمل کردن به حکم قاضي عامه در مورد تشخيص روز عرفه واضحي مورد توجه قرار
داده‌اند بعضي از افراد مسئله را از ديدگاه فردي ملاحظه مي‌کنند و مي‌بينند که
براي خود آنها شخصا تقيه‌اي نيست و عمل به واقع هيچگونه وهني براي مذهب ندارد ولي
حضرت امام دام ظله مصلحت کل جامعه اسلامي را در نظر دارند و مي‌ينند که اگر چنين
اختلافي ميان حاجيان ايراني و غير ايراني يا شيعه و سني باشد به وحدت اسلامي لطمه
وارد مي‌شود و بر اين اساس حکم قاضي عامه را نافذ مي‌دانند حتي اگر بدانيم خلاف
واقع است و همين نوع از تقيه منشأ بسياري از احکام صادره از اهل بيت عليهم السلام
ست و من جمله همين مسئله عرفه واضحي است. در طول تاريخ شنيده نشده است که يکي از
ائمه عليهم السلام پيروان خود را دستور خاصي برخلاف روش ساير مسلمين داده
باشد  با اينکه اعلام روز عرفه از سوي خلفا
بوده و حداقل احتمال مطابقت همه آن احکام با واقع بسيار بعيد به نظر مي‌رسد.

و خلاصه تشخيص ضرورت اجتماعي که عنوان ثانوي بسياري از موضوعاتاست تنها با
ولي امر يا کساني است که از سوي او تعيين مي‌شوند و هيچکس حق ندارد به ادعاي اين
که براي من شخصا ضرورتي ندارد با حکم عام ولي امر مخالفت کند مگر اين حکم او يک
حکم ترخيصي باشد و مکلف نخواهد از آن ترخيص واجازه استفاده کند که البته در چنين
موردي ملزم نيست. واما اگر حکمالزامي باشد مانند تقيه در حج و امثال آن بايد همگي
اطاعت کنند و اين اطاعت خداوند است و به همين دليل واجب است وگرنه هيچ اطاعتي در
برابر خداوند واجب بلکه جايز نيست. به امر خداوند است که چنيناحکامي نيز واجب الاطاعه
مي‌شود و اين مصداق اطاعت مخلوق در معصيت خالق نيست.

البته هيچ ولي امري حتي معصوم نمي‌تواند بر خلاف حکم خداونددر همان موضوعي
که موضوع حکم الله است حکم مخالفي صادر کند.مثلا حج را بطور کلي واجب نداند يا به
دستوري خلاف دستور شارع اعمال حج را انجام دهد و به آن امر کند يامثلا روزه ماه
رمضان را مطلقا در تابستان واجب نداند و بجاي آن ماهي ديگر دستور روزه دهد يا نوعي
از نکاح کهب دستور شرع صحيح است بطور کلي و دائمي منع کند يا دستور دهد که طلاق از
امروز ديگر حق مرد نيست بلکه حق زن است يا فقط در اختيار دادگاه است يا حکم کند که
بطور کلي مرد در ازدواج مجدد بايد از همسر خويش اجازه بگيرد يا فرمان دهد که
معاملات ربوي بطور کلي مجاز و مشروع است و همچنين قرض دادن با ربا جايز است وامثال
آن. واضح است که چنين احکامي که بر خلاف حکم صريح شارع در همان موضوعي که عنوان
اولي شارع است هيچ مصدر تشريعي حق اعلام آن را ندارد و از هيچکس پذيرفته نيست و
معصوم از اصدار چنين حکمي منزه و مبرا است.

علم و غيب و اطاعت

3- دست آويز ديگري که موجب اشکال در لزوم اطاعت از ولي فقيه شده روايتي
است که مضمون آن چنين است که خداوند هرگز اطاعت کسي را بر مردم واجب نمي‌کند مگر
اينکه از اخبار آسمان وزمين او را آگاه سازد و فقيه چنين عملي را دارا نيست و اين
اختصاص به معصومين دارد.

اين مضمون در سه حديث در اصول کافي آمده است:

1- حديث سوم از باب علم ائمه به ما کان و ما يکون درکتاب الحجه اصول کافي.
مفضل از امام صادق عليه السلام پرسيد. فدايت شوم آيا مي‌شود که خداوند اطاعت بنده‌اي
را بر بندگان خود فرض کند در حالي که اخبار آسمان را از او پوشيده بدارد فرمود:
هرگز! خداوند کريم‌‌تر و مهربانتر است بر بندگان خود که اطاعت بنده‌اي را بر
بندگان فرض کند و او را روز و شب از اخبار آسمان آگاه نسازد.

2- و روايت ششم از همان باب ابوحمزه از امام باقر عليه السلام روايت کرد
که فرمود: بخدا هرگز ممکن نيست که عالم(يعني امام مفترض الطاعة) جاهل باشد که چيزي
را بداند و چيزي را نداند سپس فرمود: خداوند بزرگتر و عزيزتر و گرامي تر است از
اينکه اطاعت بنده‌اي را فرض کند که علم آسمان و زمين از او پوشيده است…

3- روايت ديگر که از نظر سند بر خلاف دو روايت فوق کاملا معتبر است روايت
چهارم زا همان باب است و آن را ضريش کناسي نقل کرده از امام باقر عليه السلام و
حديثي است طولاني و در آن مي فرمايد: آيا مي‌پنداريد که خداوند اطاعت اوليائش را
بر بندگانش واجب مي‌کند و اخبار آسمان و زمين را از آنها مخفي مي‌دارد و از آنها
اصول و مواد علم به آن مسائلي که بر آنها وارد مي‌شود و قوام دين آنها بر آن است
قطع مي‌کند؟!…

واضح است که اين روايات در مقابل کساني استکه ادعاي امامت و خلافت رسول
الله(ص) را داشتند در حالي که به مسائل شرعي روزمره خويش نيز آگاه نبودند وب راي
کسب تکليف در هر موردنيازمند مراجعه به فقها و دانشمندان بودند. ائمه عليهم السلام
به اين بيان واضح و روشن بر امامت خويش استدلال مي‌کردند که تنها کسي مي‌تواند
امام مفترض الاطاعة بطور مطلق باشد که از همه اخبار آسمان و زمين به فضل خداوند و
از راه او مطلع باشد. و شکي نيست که فقيه داراي آن منزلت نيست و علم غيب ندارد و
در تشخيص موضوعات واحکام ممکن است دچار اشتباه شود در عين حال اين امر منافات
ندارد که ديگران بايد در احکام از او تقليد و در تشخيص موضوعات اجتماعي از او
پيروي کنند مگر اينکه علم قطعي به اشتباه او در مدرک حکمي داشته باشند و همين جهت
موجب فرق ميان اطاعت از معصوم و غير معصوم است وگرنه در امور حکومتي غير معصومي که
از سوي معصوم نصب شده چه به فرمان خاص مانند ممالک اشتر و چه به فرمان عام مانند
ولي فقيه اطاعت از او بطور مطلق واجب و لازم است و حتي در موردي که مکلف علم به
اشتباه او دارد حق ندارد علنا حکم حاکم را نقض کند ولي بينه و بين الله بايد به
وظيفه واقعي خود براساس قطعي عمل کند.

دليل بر اين امر اين است که بدون شک لزوم اطاعت اختصاص به معصوم ندارد و
هر استاندار و فرماندار و فرمانده ارتش و امثال آن که از سوي معصوم نصب و تعيين
شود قطعا حکم او در حوزه مأموريتش نافذ و واجب الاطاعه است بنابراين نمي‌توان گفت
اطاعت تنها اختصاص به معصوم دارد پس بايد حتما منظور از اينگونه روايات يکي از دو
امر باشد.

1- اختصاص ولي امر مفترض الطاعة بالاصالة به معصومين يعني فقط آنها هستند
که از سوي خداوند بالاصالة اطاعت آنها بر همه بندگان فرض و واجب است و ديگران اگر
ولايتي و فرض طاعتي داشته باشند از سوي آنان است چه به حکم عام مانند فقيه و چه به
حکم خاص مانند ولات و عمال رسول اکرم(ص) يا اميرالمؤمنين عليه السلام.

و لذا امام زمان (عج) در توقيع مشهور در مورد روات احاديث که به فقها
تفسير شده است فرموده‌اند: «فانهم حجتي عليکم و انا حجة الله» آنها حجت من بر شما
هستند و من حجت خدايم. يعني آنها نماينده من هستند و من از شما براساس موافقت و
مخالفت با آنها بازخواست مي‌نمايم و معيار در اطاعت و پيروي از من آنها هستند که
اطاعت آنها اطاعت من است و مخالفت آنها مخالفت من. و در روايت مقبوله عمر بن حنظله
امام صادق عليه السالم مي‌فرمايد: «الراد عليهم کالراد علينا و الراد علينا کالراد
علي الله». کسي که فرمان فقها را رد کند و ناديده بگيرد فرمان ما را ناديده گرفته
و کسي که بر ما رد کند بر خدا رد کرده است. بنابراين حجت مفترض الطاعة بالاصالة
ائمه عليهم السلام هستند و فقها به نمايندگي از آنها ولايت دارند و مورد نفي اطاعت
در اين روايات کساني هستند که در برابر ائمه عليهم السلام ادعاي امامت و خلافت
داشتند.

2- احتمال ديگر اين استکه اطاعتب طور مطلق اختصاص به معصوم دادر چه در
مورد فتوي و چه حکم قضائي و چه اوامر حکومتي. ولي در اطاعت و پيروي ازغير معصوم هر
چند ولايتش مشروع باشد مانند ولات منصوب از قبل معصوم يا ولي فقيه محدود است به
آنجا که مکلف علم به مخالفت واقع نداشته باشد. اما در فتوي که اختصاص به غير مجتهد
دارد و بر هيچ مجتهدي جايز نيست کهاز افتواي مجتهدديگر پيروي کندو اما در حکم
قضائي و اوامر حکومتي بر همه لازم است که پيروي کنند ولي اگر کسي علم به خلاف واقع
داشته باشد بينه و بين الله بايد به علم خود مل کند.مثلا اگر قاضي براساس ظواهر
حکم کند به مالکيت کسي، ديگران مي‌توانند آثار و احکام مالکيت را بر آن مترتب
نمايند مگر اينکه کسي بداند که قاضي در اين حکم اشتباه کرده و يقين داشته باشد که
آن شخص مالک نيست.

و همچنين در اوامر حکومتي.

اوامر حکومتي

اوامر حکومتي بر دو قسم است:

1- احکامي که براساس تشخيص موضوع حکم شرعي صادر مي‌شود چه عنوان اولي باشد
و تشخي آن منوط به نظر حاکم باشد مانند موارد صلح و جنگ و چه عنوان ثانوي باشد در
موارد ضرورت اجتماعي.

2- احکامي که در مواردي صادر مي‌شود که حکم شرعي در آن مورد نيست و به
اصطلاح از موارد اباحه اصليه و از قبيل موسعات است. زيرا اباحه اصليه حکم شرعي
نيست ظاهرا در چنين مواردي ولي امر مي‌تواند حکم الزامي براساس مصالح موقته
اجتماعي صادر کند و در اينجا نيازي به عنوان ثانوي ضرورت نيست.

مي‌توان گفت که وجوب اطاعت از حاکم شرع در مورد اول مقيد است به اينکه علم
به مخالفت واقع نداشته باشد. گرچه اين مسئله نياز به بحث و تحقيق بيشتر دارد ولي
در مورد ثبوت هلال به حکم حاکم فقها استثنا کرده‌اند صورتي را که انسان علم به
خطاي مجتهد ياخطاي مستند او داشته باشد. مثلا اگر بداند شهودي که نزد حاکم شهادت
داده‌اند فاسق‌اند يا بداند آنها اشتباه کرده‌اند اگر علم قطعي داشته باشد نبايد
به حکم حاکم ترتيب اثر بدهد ولي ظاهرا حتي در چنين موردي مخالفت بطور علني که موجب
توهين به حاکم شرع باشد مجاز نيست.

بهر حال اين نيز احتمالي است در روايت که بدون شک اينگونه تقيد در اطاعت
از معصوم نيست زيرا او در تشخيص موضوع نيز از اشتباه مصون است.

در هر صورت واضح و روشن است که 
منظور از آن احاديث نفي اطاعت از غير معصوم بطور مطلق نيست وگرنه لازم مي‌آيد
که اطاعت از ولادت مخصوص و نواب خاص نيز واجب نباشد.

ادامه دارد

امام خميني

*مردم  شجاع ايران با دقت تمام به
نمايندگاني رأي هند که طعم تلخ فقر را چشيده باشند و در قول و عمل مدافع اسلام
پابرهنگان زمين، اسلام مستضعفين، اسلام رنج ديدگان تاريخ، اسلام عارفان مبارزه‌جو
و در يک کلام مدافع اسلام ناب محمدي«ص» باشند و افرادي را که طرفدار باسلام سرمايه‌داري،
اسلام مستکبرين، اسلام فرصت‌طلبان و در يک کلمه اسلام آمريکايي هستند طرد نموده و
به مردم معرفي نمايند.

11/1/67

 

/

نگاهي به سيره امام مجتبي عليه السلام

نگاهي به سيره امام مجتبي عليه السلام

در عصري که ارزشهاي اسلامي بوسيه اسلام ادعائي معاويه، سر دسته منافقان،
در هاله‌اي از فراموش يفرو رفتهب ود و جامعه اسلامي در سراشيبي سقوط و انحطاط قرار
گرفتهب ود؛ اسلام راستيان هم چون خورشيدي فروزان، تنها در پرتو گفتار و کردار امام
مجتبي عليه السلام مي‌درخشيد و تمام تشنگان حقيقت را به صراط مستقيم اسلام
راهنمائي مي‌کرد، و از آنجا  که اين امام
معصوم همانند تمام ائمه هديعليهم السلام حجت تمام انسانها در هر عرص و برايهر
نسلي، از جانب خداوند به حساب مي‌آيد، از اينرو سيره آنحضرت مي‌تواند هادي و
راهگشاي تمام افرادي باشد که به اسلام و حقيقت، عشق ورزيده و براي خويش الگو و
اسوه‌اي مي‌طلبند مجله پاسدار اسلام ضمن عرض تبريک و تهنيت به مناسبت ولادت پر
برکت آنحضرت، توفيق هر چه بيشتر و پويندگان راهش را در عمل به سخن و سيره او از
خداوند متعال مسئلت مي‌نمايد.

زهد و عبادت امام

حضرت صادق عليه السلام درباره زهد و عبادت و بعضي ديگر از ويژگيهاي امام
مجتبي عليه الصلاة و السلام از پدران بزرگوارش چنين روايت مي‌فرمايد:

«ان الحسن بن علي بن ابي‌طالب عليه السلام کان اعبد الناس في زمانه و
ازهدهم و افضلهم و کان اذا حج، حج ماشيا و ربما مشي حافيا و کان اذا ذکر الموت بکي
و اذا ذکر القبر بکي و اذا ذکر البعث و النشور بکي و اذا ذکر الممر علي الصراط بکي
و اذا ذکر العرض علي الله تعالي ذکره، شهق شهقة يغشي عليه منها. و کان اذا قام في
صلاته ترتعد فرائصه بين يدي ربه عزوجل و کان اذا ذکر الجنة و النار اضطراب اضطراب
السليم و سأل الله الجنة و تعوذ به من النار. و کان عليه السلام لا يقرءژأ من کتاب
الله عزوجل«يا ايها الذين آمنوا» الا قال: لبيک اللهم لبيک، و لم يرفي شيءٍ من
احواله الاّ ذاکراً لله سبحانه و کان اصدق الناس لهجة وافصحهم منطقا»

(بحار ـ جلد 43 ـ ص 331)

بدرستي که حسن بن علي علي السلام عابدترين، زاهدترين و فاضلترين مردم عصر
خويش بود، و چون آهنگ حج مي‌نمود، پيوسته پياده و چه بسا با پاي برهنه به حج مي‌رفت
و هنگامي که ياد مرگ، قبر، قيامت، عبور از صراط و حضور و عرضه شدن بر لرزه بر پيکر
مبارکش در پيشگاه پروردگار عزوجل مستولي مي‌شد، و آنگاه که ذکر بهشت و آتش مي‌نمود
مانند مار گزيده ناآرام و مضطرب مي‌گرديد و از خداوند بهشت را مسألت مي‌نمود و از
آتش جهنم به او پناه مي‌برد. «يا ايها الذين آمنوا» را در قرآن تلاوت نمي‌کرد، جز
اينکه عرضه مي‌داشت: لبيک خداوندا لبيک، و در هيچ حالي ديده نشده، جز اينکه ذکر
خداي سبحان مي‌نمود، و در سخن راستگوترين، و در گفتار فصيح‌ترين مردم بود.

خوف و خشيت الهي

امام رضا عليه السلام درباره خوف و خشيت آن حضرت از پدران بزرگوارش چنين
نقل مي‌فرمايد: «لما حضرت الحسن بن علي بن ابي‌طالب الوفاة بکي فقيل له: با ابن
رسول الله أتبکي و مکانک من رسول الله صلي الله عليه و آله الذي انت به؟ و قد قال
فيک رسول الله صلي الله عليه و آله، ما قال؟ و قد حججت عشرين حجة ماشيا و قد قاسمت
ربک مالک ثلاث مرات حتي النعل و النعل؟ فقال انما ابکي لخصلتين: لهول المطلع و
فراق الأحبة.»

(بحار ـ جلد 43 ـ ص 332)

چون حالت احتضار حضرت حسن بن علي عليه السلام فرا رسيد، شروع به گريستن
نمود، عرض شد: اي فرزند پيامبر خدا! با وجود اين موقعيت و نسبتت به رسول الله صلي
الله عليه و آله، و آنچه را که آنحضرت درباره مقام و فضيلت شما فرموده، و با اينکه
بيست بار پياده به مکه رفته‌ايد و در مدت زندگي سه مرتبه نيمي از اموال خويش حتي
نعلين خود را بين مستمندان در راه پروردگارت تقسيم نموده‌اي، گريه مي‌نمائي؟ امام
در پاسخ فرمود: براي دو چيز گريه مي‌نمايم! براي اهوال روز قيامت و فراق دوستان.

پاداش احسان

انس بن مالک گويد: کنيزي، شاخه گلي به امام مجتبي عليه السلام تقديم
نمود«فقال لها: انت حر لوجه الله فقلت له في ذلک، فقال ادبنا الله تعالي: فقال»:
«و اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها و کان احسن منها اعتقاها».

بحار جلد 43 ص 343

امام فرمود: تو در راه خدا آزادي، انس مي‌گويد: با امام در اين مورد صبحت
کردم امام فرمود: خداوند ما را چنين تربيت نموده و فرموده: هنگامي که کسي به شما
تحيت گويد پاسخ آن را بگونه‌اي بهتر دهيد. و بهتر از هديه او، آزاد ساختن او بود.

دستگيري از نيازمندان

مردي بنام سعيد بن عبدالعزيز گويد:

«ان الحسن سمع رجلا يسأل ربه تعالي ان يرزه عشرة آلاف درهم فانصرف الحسن
الي منزله فبعث بها اليه».

(کشف الغمه)

امام حسن عليه الصلوة و السلام شنيد مردمي از پيشگاه پروردگار تعالي ده
هزار درهم مسئلت مي‌نمايد. امام که نياز و احتياج او را دريافت، به منزل مراجعت
فرموده و مبلغ ياد شده را برايش فرستاد.

تواضع و فروتني

روزي امام مجتبي عليه السلام از کنار جمعي از مستمندان گذشت که نشسته و از
خرده نانهائي که در پيش داشتند ميل مي‌نمودند و چون حضرت را ديدند از ايشان
خواستند که نشسته و با آنها از آن نانها ميل نمايدف امام از مرکب پياده شد و
فرمود: «ان الله لا يحب المستکبرين» خداوند مستکبران را دوست نمي‌دارد، و سپس با
آنان شروع به خوردن نان نمود، تا همگي سير شده و کناري رفتند ولي ببرکت وجود امام
آن نانها هم چنان باندازه قبل باقي ماند، سپس حضرت آنان را به خانه خويش دعوت نمود
با غذا و لباس از آنها پذيرائي فرمود: (بحار ـ جلد 43 ـ ص 352)

اجتناب از ناسزاگوئي

شخصي بنام عمير بن اسحاق مي‌گويد:

«ما سمعت منه کلمة فحش قط، و انه کان بين الحسن بن علي و عمرو بن عثمان
خصومة في ارض فعرض الحسن امرا لم يرضه عمرو، فقال الحسن عليه السلام: ليس له عندنا
الا ما ارغم انفه فان هذه اشدّ وافحش کلمة سمعتها منه قط».

(بحار ـ جلد 43 ـ ص 358)

هرگز از آنحضرت سخني ناسزا نشنيدم، بين امام حسن عليه السلام و عمرو بن
عثمان در مورد زميني اختلافي به وجود آمده بود، امام به او راه حلي ارائه داد که
عمرو به آن رضايت نداد، امام حسن عليه لاسلام فرمود: او را چيزي پيش ما نيست، مگر
آنچه بيني او را به خاک بمالد. و اين تنها تندترين و ناسزاترين سخني بود که از او
شنيدم.

تکيه بر آرزوها

*اميرالمؤمنين«ع»:

«اياک و الا تکال علي المني فانها بضائع النوکي». (نهج البلاغه فيض ـ ص
922)

در ضمن نصايح به حضرت مجتبي: فرزند عزيز! از تکيه کردن بر آرزوهاي نفساني
خويش بپرهيز که آرزوها متاع احمقان و نادانان است.

 

/

علي بزرگ آموزگار جهاد و شهادت

علي بزرگ آموزگار جهاد و شهادت

رمضان ماه قيام و صيام، ستايش و نيايش، ماه نزول قرآن و ليالي متبرکه قدر
و نيز ماه جهاد، پيروزي و شهادت است، در اين م اه فتح و آزادي سرزمين مقدس مکه از
سلطه شرک جاهلي، جنگ پيروزمندانه بدر و غزوه در نهايت پيروز حنين اتفاق افتاد و در
اين ماه بزرگ آموزگار جهاد و شهادت اميرمؤمنان عليه السلام به فوز عظيم شهادت در
محراب مسجد کوفه نائل شد.

حوادثي که در جريان اين جنگها پيش آمد، هر يک به نوبه خويش درسي آموزنده
براي کساني است که جهاد راه خدا را بمنظور اعلاي کلمة الله برگزيده‌اند. در جنگ بدر
شمار نيروي دشمن سه برابر سپاهيان اسلامب ود، با اينهمه هنگامي که پيامبر در مورد
جنگ با اصحاب خويش به شور مي‌نشيند، سعد بن معاذ انصاري چنين اظهار مي‌دارد:

«اي رسولخدا! ما بتو ايمان آورده‌ايم و ترا تصديق نموده‌ايم به اين دليل
که آئين تو حق است و با تو پيمان بسته‌ايم که آنچه تو تصميم‌گيري از آن اطاعت
نمائيم، سوگند به خدائي که ترا به نبوت فرستاده هرگاه وارد اين(درياي سرخ) شوي ما
بدنبالت وارد آن گرديم و هيچ فردي از ما از فرمان شما تخلف نورزد، ما هيچ گاه از
روبرو شدن با دشمن ترسي به دل راه ندهيم، شايد ما در اين جبهه به فداکاريها و
خدمتهائي توفيق يابيم که مايه روشني چم شما شود، پس ما را به هر نقطه‌اي که مي‌خواهي
راهنمائي و روانه‌ساز».[1]

و بر عکس در غزوه حنين ارتش اسلام در مقايسه با سپاه شرک از جهت نيروي
اسناني در وضعيت بهتري قرار داشت. بطوري که بعضي از سپاهيان اسلام اظهار داشتند«ما
هرگز از اين سپاه اندک دشمن شکست نخواهيم خورد، زيرا نيروي ما چندين براي افراد
دشمن است»[2]
و همين احساس که بگونه‌اي اتکاء و اعتماد آنان را از امدادهاي الهي به قدرت و تفوق
نيروي نظامي خويش توجه داد، عامل شکست موقت آنان شد، گرچه در نهايت نصرت و
امدادهاي خداوند به ياري آنان شتافت و پيروزمندانه به مدينه باز گرديدند، قرآن
کريم در اين رابطه مي‌فرمايد:

«و لقد نصرکم الله في مواطن کثيرة و يوم حنين اذا عجبتکم کثرتکم لم تغن
عنکم شيئا»[3].

خداوند شما را در جبهه‌هاي فراوان ياري فرموده و در روزگار حنين آنگاهکه
فزوني نيروي انساني شما، به شگفت و اعجابتان واداشت، ولي(اين تفوق نيرو) هيچ گرهي
از مشکل شما نگشود.

و با توجه به اين واقعيت است که امير مؤمنان عليه السلام مي‌فرمايد: «ان
هذا الأمر لم يکن نصره و لا خذ لانه بکثرة و لا بقلة، و هو دين الله الذي اظهره و
جنده الذي اعهده و امده»[4]
پيروزي و خواري و شکست اين دين به کم و بيش(سپاه اسلام) نبود، بلکه دين الهي است
که آن را پيروزي داده و(نيروي اسلامي) جند الله‌ند که خداوند آنان را بسيج و
آمادهو امداد فرموده است.

جبهه و امدادهاي غيبي

امروز رزمندگان ما اين درس مقاومت و پيروي از فرمان رهبري را بوبي از آن
مسلمين صدر اسلام فرا گرفته و آن حقيقتي را که قرآن کريم بر روي آن تکيه و تأکيد
فرموده است، با تمام وجود درک نموده‌اند، چه اينکه در لحظه لحظه اين جنگ نابرابر و
در جابجاي اين جبهه‌اي که تمام ابر قدرتها و سران شرک و کفر جهاني با تحريک و کمک‌هاي
همه جابنه خويش، به نوکر سر سپرده‌شان، صدام، عليه جمهوري اسلامي، گشوده‌اند، دلير
مردان مجاهد ارتش و سپاه و بسيج و ديگر نيروهاي اسلام، امدادهاي غيبي الهي را به
چشم خويش ديده و احساس نموده‌اند و اين چنين است که دشمن با تمام حمايتهاي بيدريغ
اربابان خود در وضعيتي آنچنان در مانده و زبون قرار گرفته که ديوانه‌وار دبستانها،
دبيرستانها و بيمارستانها و زنان و کودکان بي‌دفاع شهرها را هدف حمله‌هاي
ناجوانمردانه موشکي و بمبارانهاي وحشيانه هوائي قرار مي‌دهد، ولي ملت هرمان و شهيد
پرور ما که دشمن خويش را تا اين حد ومرحله به خواري و استيصال کشانده و درس زندگي
و مردن را در مکتب رهبرش علي(ع) آموخته‌اند جنگ را هم چنان تا نابودي کامل دشمن
بعثي ادامه خواهند داد.

زندگي و رمرگ از ديدگاه علي(ع) ـ

 اميرمؤمنان عليه السلام در يکي از
روزهاي پر حماسه جنگ صفين طي خطبه‌اي کوتاه ولي آتشين درک و برداشت خويش را از دو
واژه حيات و مرگ چنين بيان نمود:

«فالموت في حياتکم، مقهورين و الحياة في موتکم قاهرين»[5]
مرگ در زندگي شما عينيت مي‌يابد چنانچه شکست خورده و مغلوب شويد و زندگاني در مرگ
شماست اگر پيروز گرديد. اين درک از زندگي و مرگ، از ابر مردي استکه دوران نوجواني
و جواني و کهولت خويش را در ميدانهاي نبرد حق عليه باطل گذرانيده و چهره همه کس
آشناي جبهه‌هاي صدر اسلام است. و حتي در آخرين وصيتش به فرزند برومندش امام مجتبي
جهاد را توصيه نموده و مي‌فرمايد: «و الله و الله في الجهاد باموالکم و انفسکم و
السنتکم» از خداوند بترسيد، از خداوند بترسيد در مورد جهاد با مال و جانها و
زبانهايتان(و تمام امکانات خود را در راه جهاد في سبيل الله قرار دهيد) و بهمين
دليل پس از پيامبر کسي بهتر از او قادر به چنين درک و دريافتي از اين دو وازژه
نشده است. و امروز ملت ما، همه از پير و جوان و حتي کودکان خدرسال که در اين مکتب،
معني و مفهوم زندگي و مرگ را فراگرفته‌اند، حاضر به هيچ گونه سازش و معامله‌اي بر
سر ارزشهاي پذيرفته شده انقلاب اسلامي خويش بنام صلح با صدام نبوده و نيستند، چرا
که چنين صلحي را مرگ حتمي خويش و انقلاب اسلامي خود مي‌دانند، و همين شهامت، تصميم
و قاطعيت و اراده خلل ناپذير آنان است ه اين انقلاب را تا فراسوي مرزهاي اين کشور
صادر نموده و امروزه الهام بخش تمام مستضعفين في الأرض و از آن جمله بپاخاستگان
مظلوم فلسطين در برابر غاصبان جلاد قدس گرديده است، ملت انقلابي و هميشه مجاهد ما
هم از اينحرکت مردمي حمايت و استقبال نموده و در همين راستا روز جهاني قدس را به
رهنمود امام بزرگوارش خويش با راه‌پيمائي خويش گرامي مي‌دارند، باشد تا اين
تظاهرات سرانجام به راهپيمائي عظيم و جهاني تمام مسلمين به سوي قدس منتهي گرديده و
آن سرزمين مقدس و خاستگاه بسياري از پيامبران الهي را يکبار و براي هميشه از لوث
وجود سهيونيسم غاصب پاکسازي و تطهير نمايند.

 



[1]– مغازي واقدي جلد 1 ص 41.

/

دانستيهائي از قرآن

دانستنيهائي از قرآن

ستمکارترين مردم

«و من اظلم ممن منع مساجد الله ان يذکر فيها اسمه و سعي في خرابها اولئک
ما کان لهم ان يدخلوها الا خائفين * لهم في الدنيا خزي و لهم في الاخرة عذاب
عظيم».[1]

چه کسي سمتماکرتر است از کساني که از ذکر نام«الله» در مساجد جلوگيري نموده
و تلاش در تخيب آنها دارند، سزاوار نيست آنان جز با بيم و ترس به آن مساجد وارد
گردند، نصيبشان در دنيا رسوائي و در آخرت عذاب عظيم است.

و من اظلم ممن منع: امام صادق عليه السلام درباره شأن نزول و نخستين
مصاديق اين ستمکارترين افراد مي‌فرمايد: «انهم قريش حين منعوا رسول الله دخول مکة
و المسجد الحرام»[2]
آنان(مشرکان) قريش بودند هنگامي که رسول الله را از ورود به شهر مکه و مسجد الحرام
منع نمودند. روشن است که هر کس در هر زماني که به منع و صد مسلمين از ورود به مکه
و انجام مراسم سياسي عبادي بپردازد، مصداق«من اظلم» خواهد بود.

«و سعي في خرابها»: تخريب در فرهنگ قرآن و حديث از مفهومي وسيع‌تر از
ويران سازي بناي چيزي برخوردار است و لذا در روايات به مسجدي که مردم محل در آن
نماز بجاي نمي‌آورند، مسجد خراب و نمازگزاران در مسجد«عمار» يعني آبادگران مسجد
گفته شده است.

افشاي چهره‌ها

از آنجا که قیآن کريم در پي طرح و ساختن جامعه‌اي نمونه و انساني است، از
اينرو به معرفي انسانهاي الگو و افشاي چهره‌هاي ستمکار مي‌پردازد. در اين رابطه
شانزده آيه در قرآن به معرفي«من اظلم» پرداخته است و در تمام اين آيات، کساني را
که بگونه‌اي به گمارهي افتاده و يا ديگران را به ضلالت و انحراف مي‌کشانند،
بعنوان«من اظلم» معرفي نموده است، چنانچه منع مردم از ورود به مسجد الحرام جز از
ضلالت و گمراهي و به گمراهي کشانيدن ديگران نمي‌تواند نشأت گيرد، چه اينکه مسجد در
اسلام براي خودسازي و عبادت پروردگار و رهائي ديگران از سلطه اسارت و عبوديت بتهاي
قدرت جهاني است و لذا در صدر اسلام مساجد از چنين نقشي برخوردار بود و مسلماناني
که در چنين پايگاههاي خودسازي و عبوديت و بسيج تربيت شده بودند هنگامي که بر سر
ابر قدرتهاي آنروز يورش مي‌بردند رسالت اسلامي خويش را در اين جمله کوتاه خلاصه مي‌کردند«اخراج
العباد من عبادة العباد الي عبادة الله تعالي»[3]ما
آمده‌ايم تا بندگانخدا را از عبوديت غير او آزاد ساخته و به بندگي خداوند
فراخوانيم. و امروز که مسجد برهبري پيامبر گونه حضرت امام امت مدظله العالي در
ايران اسلامي اين نقش اصيل و ديرين خويش را باز يافته و چنين مردمي مؤمن، انقلابي
و رزمنده پرورش داده است و مي‌روند تا همين نقش اصيل و فعال را به«مسجد الحرام» که
افضل و اشرف تمام مساجد روي زمين است باز گردانند، حکام سرسپرده آل سعود بااهداي
لقب فريباي«خادم الحرمين!» به خويش، بار دگر در نقش نياکان مشرکشان ظاهر گرديده و
به«صد عن سبيل الله» پرداخته‌اند، چرا که آنها بخوبي از آنچه در ايران گذشت
دريافته‌اند که چنانچه حج و مراسم مذهبي آن به صورت حج و مراسم عصر پيامبر باز
گردد، ديگر جائي براي آنها در حجاز باقي نخواهد ماند و بهمان سرنوشتي دچار خواهند
شد که شاه در ايران اسلامي مبتلا گرديد. ابر قدرتها و در رأس آنها آمريکا نيز درس
لازم را از حرکت اين نسل ساخته شده در مساجد، گرفته‌اند و با موقعيت و حساسيتي که
مسجد الحرام در جامع جهاني اسلامي دارد، درک مي‌کنند که اگر اين کانون بزرگ اسلامي
به جايگاه اصيل و پيشين خويش بازگردد، موقعيت آنان در سرتاسر جهان اسلام در خطر
جدي قرار خواهد گرفت، و از اينرو براي حفظ منافع استعماري خويش در دنياي
اسلام«فهد» اين مهره بي‌اراده، خود را مأمور قتل و کشتار مسلمانان انقلابي در حج
سال پيش نمودند و امسال دستور جلوگيري از حج زائران ايراني را به او داده‌اند.

و بدين ترتيب مي‌بينيم که انجام مراسم حج بشيوه‌اي که مناسک آن در کاخ
سياه و کرملين نوشته شده و توسط آل سعود مزدور بر چند ميليون زائر بيت الله تحميل
مي‌گردد، چگونه تخريب معنوي حج و مسجد الحرام است و ارزشهائي که فلسفه وجودي حج را
تشکيل مي‌دهد از اساس ويران مي‌نمايد، و با جدا ساختن مسجد الحرام از فلسفه وجودي
آن که عبوديت خداي کعبه و رهائي خويش و رهاسازي جامعه بزرگ اسلامي از بردگي بت‌هاي
قدرت جهاني است، مي‌کوشد تا هم چنان آنان را در اين اسارت و بردگي نگه دارند. و
اين چنين است که اين ظلم به تعداد افراد مسلمان جهان توسعه مي‌يابد و در تمام
ابعاد مذهبي، سياسي، اقتصادي و غيره که استعمار در آن رخنه نموده است، گسترش پيدا
مي‌کند و با توجه به اين واقعيت است که با صد و منع از ورود به مسجد الحرام و
تخريب معنوي آن، بزرگترين ظلم تاريخ نسبت به مستضعفان زمين، تحقق و عينيت مي‌يابد.

اينجا است که هر مسلمان از خود مي‌پرسد که يک اقليت منحرف سياسي و مذهبي
را چه حقي است که مکه ـ  اين سرزمين مقدس
وحي و توحيد ـ را که متعلق به تمام مسلمين روي زمين است، دربست در انحصار خويش
گرفته و براي بيش از يک ميليارد مسلمان، تعيين تکليف نمايد و براي آنان شيوه
برگزاري مراسم حج را که صرفا از اهداف پليد استعماري و مذهب سياسي وهابيت سر چشمه
مي‌گيرد، مشخص سازد.

اولئک ما کان لهم…»: سپس قرآن کريم حکم نهائي را در مورد اين ستمکارترين
ستمگران بيان داشته و مي‌فرمايد: براي پايگاه بزرگ عبادي سياسي و براي جامعه بزرگ
اسلامي سزاوار و شايسته نيست که اين ستمکارترين افراد، جز با حال وحشت و ترس وارد
مسجد الحرام گردندو در جائي که براي تمام جنبندگان. محل امنيت و آرامش است بايد از
اين افراد سلب امنيت گرديده و با عدم احساس آرامش و امنيت وارد آن شوند، چرا که
آنان دشمن بشريت و دشمن رهائي انسان‌اند. و از اينراه قرآن تکليف مسلمين را در
برخورد با امثال آل سعود به روشني و وضح مشخص مي‌سازد ـ و باصطلاح ـ آخرين سخنش را
بطور قاطع در مورد آنان اظهار مي‌دارد.

«لهم في الدنيا خزي و في الآخرة عذاب عظيم» اين گونه افراد در دنيا جز از
رسوائي و در آخرت عذابي عظيم بهره ندارند و اين رسوائي را در تاريخ براي خويش به
ثبت رسانيدند.

بيستم رمضان مصادف با سالروز فتح و آزادي مکه معظمه بوسيله رسولخدا صلي
الله عليه و آله از عوامل صد و منع مسلمين از بيت الله است، و بايد مسلمانان جهان
با الهام از قرآن و به پيروي از سيره و علم يامبر اکرم(ص) بار ديگر دست اين
جانشينان خلف آن مشرکات عصر پيامبر را زا اين سرزمين مقدس کوتاه نمايند.

 



[1]– سوره بقره ـ آيه 114.

/

سرمقاله

جوشش اسلام محمدي در حماسه انتخابات

بسم الله الرحمن الرحيم

… فشار رواني و تبليغاتي دشمن با حملات روز افزون هوائي و موشکي به اوج
رسيده بود و در چنين شرايطي موعد انتخابات نزديک مي‌شد و خيلي‌ها در برگزاري آن،
در موعد مقررترديد و پيشنهاد تأخير آنرا مي‌کردند. و همه از پيش‌بيني امر عاجز
بودند… و امام ديگر بار نقش رهبري ور اهگشايي معجز آساي خود را ايفا کرد، و ضمن
پيام مسيحائي خويش که حسينيان زمان را به مبارزه بي‌امان با چهره آشکار آمريکا و
مزدورانش فراخواند و تأکيد بر طرد آمريکاي با نقاب در صحنه داخل، و بويژه از کانال
مجلس و بيان معيارهاي اصيل در انتخابات نمايندگان، انجام انتخابات را در موعد مقرر
لازم و اعلام فرمودند. خود هم در هر شرايطي رد آن شرکت مي‌کنم.

شناخت و تجاذب متقابل بين امام و امت ديگر بار بر فضاي کربلاي ايران
درخشيد و ملت بزرگ ايران در يکي از دشوارترين شرايط بسان ياران امام حسين عليه
السلام در ظهر عاشورا که اقامه نماز کردند، با حضور گسترده و پرشور خويش در
انتخابات سومين دوره مجلس شوراي اسلامي،حماسه‌اي ديگر آفريدند و در حالي که گام
اصولي ديگري را براي اقامه دين خدا و تحقق اسلام محمدي برداشتند، ثبات بي‌نظير و
شگفت انگيز نظام اسلامي را در صحنه داخلي براي جهانيان به نمايش گذاشتند. ملت
مسلمان ايران با اين حماسه بزرگ، موسي صفت بر تمام افسونها و افسانه‌هاي دشمن خط
بطلان کشيد و مسيحادم، مستضعفان رنجديده جهان را بيش از پيش اميدواري و روح بخشيد
و همانگونه که امريکا را در چهره آشکارش در مرزهاي جغرافيايي در ناکامي فرو برد در
داخل نيز آمريکا را در چهره پنهانش طرد و راه را براي تحقق اسلام محمدي هموارتر
ساخت.

امت اسلام با اين حماسه شورانگيز يک بار ديگر ثابت کردند که اگر جو ارعاب
و فشار و باران بمب و موشک روي خانه و کاشانه و زن و فرزندشان نمي‌تواند حتي در
زمان و روز انتخابات تغييري ايجاد کند به طريق اولي و قطعي‌تر هيچگونه اهرم فشاري
نمي‌تواند موضع آنان را نسبت به مسئله جنگ و نابودي صدام تغيير دهد. و بدينسان
حماسه آفرينان کربلاي ايران بدوست و دشمن اعلام کردند که در هيچ شرايطي و تا آخرين
منزل و آخرين نفر و آخرين قطره خون خود از اسلام و انقلاب اسلامي دست نخواهند
کشيد.

آري! راهيان کربلا نداي حسين زمان را لبيک گفتند و با ريختن رأي خود در
صندوقها سومين دور مجلس شوراي اسلامي را براي شکل‌گيري مهيا ساخته و در ادامه آن
ديگر بار در روز قدس که به فرموده امام«روز مقابله مستضعفين با مستکبرين» و«روز
مرگ بر آمريکا» و«روز بسيج اسلامي» است، براي انتخاب بقيه نمايندگان پاي صندوقهاي
رأي خواهند رفت تا کار انتخابات را تکميل نمايند.

مجلس سوم ثمره چنين حماسه‌اي بزرگ است و در شرايطي شکل مي‌گيرد که ملتها
مسلمان بيش از هر زمان ديگر چشم اميد به جمهوري اسلامي به عنوان کانون و تجلي گاه
انقلاب اسلامي، دوخته‌اند و با الهام از اسلام در جهه‌اي گسترده عليه استکبار
جهاني بپا خاسته‌اند. و متقابلا جهان استکبار و در رأس آن آمريکاي جهانخوار در
تهاجمي همه جانبه به سرکوب حرکت اسلامي پرداخته است و نمودارهايي از اين جنگ و
ستيز را در سرزمينهاي اشغالي در نهضت اسلامي فراگير ملت فلسطين و سرکوب وحشيانه
آنان وسيله ارتش صهيونيستي و در لبنان در جهاد بي‌وقفه حزب الله عليه صهيونيستها و
هم‌پيمانانش و جنايات انتقام جويانه گروه نبيه‌بري مزدور و… عليه آنان و در
افغانستان در نبرد مظلومانه ملت مسلمان با ارتش سرخ متجاوز، شاهد هستيم و درحالي
که ناوگانهاي جنگي آمريکا و هم پيمانانش به حمايت آشکار از رژيم صهيونيستي عراق
وارد کارزار شده و با ارتجاع منطقه بطور يک پارچه عليه اسلام بسيج شده‌اند و رژيم
ملحد آل سعود آمريکائي با گستاخي تمام آشکارا«صد عن سبيل الله و المسجد الحرام»
کرده و از حج واقعي اين کنگره عظيم عبادي سياسي که محور قيام مردم«قياما للناس»
است، جلوگيري مي‌کند و در زماني که رژيم بعثي عراق به نمايندگي از کل جهان کفر و
با پشتيباني همه جانبه آنان براي نابودي اسلام و خارج کردن مردم از صحنه انقلاب با
کاربرد سلاح شيميايي و فرو ريختن بمب و موشک بر سر مردم شهر و روستا جنايت و
درندگي را به اوج رسانده است و…

در چنين شرايطي مجلس سوم، بزرگترين نقش ويژه را در پيروزي اسلام بر کفر
جهاني بر دوش دارد چرا که سرنوشت کل انقلاب جهاني اسلام وابسته به سرنوشت جمهوري
اسلامي است و آن چيزي که جمهوري اسلامي را با لطف خداوند و رهبري امام بوجود آورده
و نگاه داشته است مردم بوده و هستند.

و اگر مردم از جمهوري اسلامي و يا اسلام از مردم گرفته شود، نتيجه آن چيزي
جز جمهوري آمريکايي نخواهد بود. و اين يعني تمام شدن همه چيز و شکست قطعي.

و مجلس مهمترين نقش را هم در نگاه داشتن مردم براي جمهوري اسلامي و هم در
صيانت و حفظ ايمان مردم به اسلام بر عهده دارد و انجام چنين رسالتي جز با خشکاندن
تمام ريشه‌هاي اسلام آمريکائي ـ که به فرموده امام همان اسلام سرمايه‌داري و اسلام
مرفهين بي‌درد و اسلام منافقين و راحت طلبان و… است ـ و شکوفا ساختن و به ثمر
نشاندن اسلام محمدي، ميسور نيست و ما را چه جاي سخن گفتند که امام خود قاطع و صريح
راه را از چاه و«رشد» را از «غي» نمايانده است و بايد که مقال را با فرازي از پيام
حضترش به پايان بريم: «مردم شجاع ايران با دقت تمام به نمايندگاني رأي دهند که
متعبد به اسلام و وفادار مردم باشند و در خدمت به آنان احساسا مسئوليت کنند و طعم
تلخ فقر را چشيدهب اشند و در قول و عمل مدافع اسلام پابرهنگان زمين، اسلام
مستضعفين، اسلام رنجديدگان تاريخ، اسلام عارفان مبارزه‌جو، اسلام پاک طينتان عارف
و در يک کلمه مدافع اسلام ناب محمدي صلي الله عليه و آله و سلم باشند و افرادي را
که طرفدار اسلام سرمايه‌داري، اسلام مستکبرين، اسلام مرفهين بي‌درد، اسلام
منافقين، اسلام راحت طلبان، اسلام فرصت طلبان، و در يک کلمه اسلام آمريکائي هستند
طرد نموده و به مردم معرفي نمايند» والسلام

رحيميان

 

/

امام خمینی ثابت و استوار

امام خميني ثابت و استوار از آغاز تاکنون

معلم

بمناسبت روز معلم(12 ارديبهشت)

شما آقايان معلمين و همه معلمهائي که در سراسر کشور هستند و همه اساتيدي
که در دانشگاه‌ها هستند، مسئولند نسبتب ه امانتي که خداي تبارک و تعالي و اولياء
اطفال، به شمار سپرده‌اند.. ممکن است در ضمن همين پنجاه نفر که شما تعليم مي‌دهيد،
شخص پيدا شود که بعدها يک مقام عالي داشته باشد، مراتب عاليه کشور دست او بيايد؛
اگر چنانچه همين يک نفري که پيش شما بوده و بعد هم رفته پيش کسان ديگر تا رسيده به
آن آخر، يک تربيت فاسدي بشود يعني يا تعليمي باشد که هيچ کاري به اين نداشته باشد
که بايد تربيت انساني هم بشود يا خداي نخواسته معلم منحرفي باشد و اين کودک از اول
و بعد هم در مراتب ديگر تحت يک تربيت انحرافي واقع شود، ممکن است همين يک نفر، يک
کشور را به باد فنا بدهد…

معلم امانت‌داري است که غير از همه امانتها است؛ انسان امانت او است؛
امانتهاي ديگر را اگر کسي خيانت به آن بکند خلاف کرده است، اما مانت  اگر انسان شد، اگر خداي نخواسته به اين امانت،
خيانت شد، يک وقت مي‌بينيد خيانت به يک ملت است، خيانت به يک جامعه است، خيانت به
اسلام است. بنابراين، شغل در عين حالي که بسيار شريف و بسيار ارزنده است، از باب
اينکه همان شغل انبيا است که براي انسانسازي آمده بودند، لکن مسئوليت بسيار بزرگ
است چنانچه مسئوليت انبياء هم بسيار بزرگ بود…

شما مردمي عادي نيستيد، شماها معلم نسلي هستيد که در آتيه، همه مقدرات
کشور به آن نسل سپرده مي‌شود، شما امانتدار چنين نسلي هستيد و تربيت شما بايد
همراه با تعليم باشد.

10/11/59

بايد دستگاه‌هاي آموزشي متعهد و دلسوز براي نجات کشور، اهميت ويژه‌اي در
حفظ نو باوگان و جوانانعزيزي که استقلال و آزادي کشور در آينده منوط به تربيت آنان
است قائل باشند و نيز از اين رو است که نقش معلمان و اساتيد در تربيت و تهذيب دانش‌آموزان
و دانشجويان، به عنوان اساسي‌ترين و مؤثرترين نقش، مطرح مي‌گردد و همه ديدند که
گرايش آنان به شرق و غرب براي کشورمان چه فاجعه‌ها آفريد و دانشگاه‌ها را به صورت
دژ محکمي براي خدمت به شرق و غرب درآورد و اکثريت قاطع غرب و شرق زدگان اين مملکت
را به عنوان فارغ التحصيل تحويل جامعه داد.

31/6/60

ملت عزيز ايران وس اير کشورهاي مستضعف جهان، اگر بخواهند از دامهاي شيطنت‌آميز
قدرتهاي بزرگ تا آخر نجات پيدا کنند، چاره‌اي جز اصلاح فرهنگ و استقلال آن ندارند
و اين ميسر نيست جز با دست اساتيد و معلمان متعهدي که در دبستانها تا دانشگاه‌ها
راه يافته‌اند و با تعليم و کوشش در رشته‌هاي مختلف علوم و تربيت صحيح و تهذيب
مراکز تربيت و تعليم از عناصر منحرف و کج‌انديش نو باوگان را که ذخاير کشور و مايه
اميد ملتند همدوش با تعليم در همه رشته‌ها به حسب تعليم اسلامي تربيت و تهذيب
نمايند.

7/10/60

معلمين و آموزگاران تربيت کنند جواناني را براي خدمت به کشور و به اسلام،
و کارگران بسيار عزيز ما جديت کنند که کشور خودشان را از آن ظلماتي که در زمان
طاغوت بود نجات دهند. اينها در آموزش و پرورش و آنها در علم و کار به همه کشورهاي
عالم بفهمانند که ملتي که مي‌خواهد خودش سرپاي خودش بايستد، هم خودشآموزش مي‌بيند
و هم خودش کار مي‌کند…

بايد معلمين و قشر دانشگاهي و دانش‌آموزي، با فيضيه پيوند خودشان را قوي
کنند و عزيزان کارگر و کشاورز بايد پيوند خودشان را با اسلام و قرآن و علماي اسلام
قوي کنند.

5/2/62

 

/

فهرست

امام خمینی ثابت و استوار(معلم)

سرمقاله

دانستنیهایی از قرآن(ستمکارترین مردم)

علی (ع) بزرگ آموزگار جهاد و شهادت

نگاهی به سیره امام مجتبی علیه السلام

سخنی پیرامون ولایت فقیه

دوران بعثت                                                
آیت الله العظمی منتظری

سخنان معصومین(کار و کارگر)

عرش و کرسی                                               آیت
الله جوادی آملی

معاد در دیدگاههای انبیاء و اولیاء و حکماء               آیت الله حسین نوری

موهبت سترو حجاب                                         آیت
الله محمدی گیلانی

ساده زیستی در زندگی پیامبراسلام(ص)                   استاد شهید آیت الله مطهری

استفتاء ات حضرت امام در مورد بلاد کبیره

اصرار و التماس به درگاه خداوند                          آیت الله ایزدی نجف
آبادی

هجرت مسلمانان به حبشه                                   حجة الاسلام
و المسلمین رسولی محلاتی

پیام شهید

شرح صدر                                                  
حجة الاسلام محمدحسن رحیمیان

حقوق والدین

گفته ها و نوشته ها

شعر

پاسخ به نامه ها

نگاهی به رویدادها

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

 

/

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

رهنمودها

امام خميني

* الان مي
بينيد همه تبليغات عالم بر ضد ماست اين تبليغاتي كه مي كنند و اين حرفهايي كه مي
زنند بسياري از آنها به نفع ما تمام مي شود و خودشان هم نمي فهمند و اين هم از
عنايات خداست.

* اين ملت
با عنايت حقتعالي دست رد بر سينه همه قدرتها زد و در مقابل آنها ايستاده است و اگر
به همين وضع پيش برود، مطمئن باشيد كه پرتوش همه عالم را خواهد گرفت.

21/11/66

* تجربه اي
كه ما در اين سالهاي طولاني از دنيا داريم اينست كه مسلمانها- ولو اينكه عده قليلي
باشند- وقتي در مقابل خصم خودشان مقاومت كنند اگرچه خصم آنان ابرقدرتها هم باشند،
پيروزند.

10/12/66

* صدام و
غربيها خيال مي كنند ايران از موشك شكست مي خورد، اين كار، مردم ما را قوي تر مي
كند.

* اين از
ذهن مردم ما بيرون نمي رود كه چه كسي موشك مي دهد و چه كسي امر به زدن مي كند.

13/12/66

آيت الله
العظمي منتظري

* ظلم بعضي
افراد و زياده روي بعضي طبقات، موجب محروميت ساير افراد جامعه مي شود.

* اگر افراد
متمكن از امكانات خدادادي خود به ديگران مي دادند وضع بهتر و عدالت هم برقرار مي
شد.

17/11/66

* ايمان و
وحدت مردم و رهبري هاي پيامبر گونه امام سه عامل مؤثر در پيروزي انقلاب بود و حفظ
آن نيز جز با همين سه عامل ميّسر نيست.

* ملت
مسلمان فلسطين از بازيهاي سياسي به دور بمانند و راه خود را تا پيروزي نهائي ادامه
دهند.

22/11/66

* همه مردم
و گروه هاي مبارز فلسطيني بايد تمام امكانات خود را متحداً‌ عليه رژيم صهيونيستي
اسرائيل بكار گيرند تا انشاءالله اين ملت به پيروزي نائل شوند.

28/11/66

* اگر همين
تشتّت و ناهماهنگي اوضاع در افغانستان ادامه پيدا كند در آينده به جنگي داخلي منجر
خواهد شد و من از اين معنا احساس خطر مي كنم.

10/12/66

امام خميني

* دفاع از
نواميس مسلمين و بلاد اسلامي امري لازم است و ما بايد خودمان را براي مقاصد الهي و
دفاع از مسلمين مهيا كنيم و خصوصاً در اين شرايطي كه فرزندان واقعي فلسطين اسلامي
و لبنان اسلامي يعني حزب الله و مسلمانان انقلابي سرزمين غصب شده با نثار خون و
جان خود فرياد «يا للمسلمين» سر مي دهند با تمام قدرت معنوي و مادي در مقابل
اسرائيل و متجاوزين بايستيم.

10/12/66

 

/

نگاهي به رويدادها

نگاهي به
رويدادها

جنگ

* يك فروند
هليكوپتر دشمن در غرب كشور سرنگون شد.15/11/66

* دلاوران
ارتش جمهوري اسلامي ايران در ساعت 30/5 دقيقه بامداد روز يكشنبه 300 تن از مزدوران
بعثي را در منطقه عمومي ميمك كشته و زخمي نمودند.

* خلبانان
شجاع ايران در يك نبرد متهورانه هوائي 3 فروند هواپيماي ميراژ عراقي را بر فراز
خليج فارس سرنگون كردند.

19/11/66

* در حمله
هواپيماهاي رژيم عراق به يك منطقه غير نظامي در استان فارس 12 نفر شهيد و شماري
مجروح شدند.

24/11/66

* آتشبارهاي
ايران هليكوپترهاي آمريكايي را بر فراز جزاير و سكوهاي خليج فارس هدف گرفتند.

26/11/66

* 12 دكل
برق فشار قوي در استان دهوك در عمليات چريكي تكاوران گردان ويژه شهادت منهدم شد.

4/12/66

* عمليات
«ظفر6» با حمله نيروهاي تحت امر قرارگاه رمضان آغاز شد در اين عملايت 500 تن از
نفرات دشمن كشته وزخمي شدند و 70 اسير عراقي تا كنون به پشت جبهه انتقال يافته
اند.

* ارتفاعات
شهر سنگاو در استان كركوك و يك پادگان نظامي عراق در عمليات «ظفر6» آزاد شد.

* در تجاوز
هواپيماهاي عراقي به حريم هوائي شهر تهران يك نفر شهيد و تعداي مجروح شدند.

8/12/66

* پدافند
ايران دو فروند هليكوپتر عراقي را بر فراز جزيره جنوبي مجنون شكار كرد.

* حريم
هوائي 5 استان كشورمان هدف تجاوز هوائي رژيم عراق قرار گرفت. در بمباران شهر سقز
25 نفر شهيد و گروهي مجروح شدند.

9/12/66

* ايران با
پرتاب 3 موشك بسوي بغداد و بمباران وسيع تأسيسات بصره حملات دوروزه عراق را تلافي
كرد.

* حملات
هوائي دو روزه عراق به حومه تهران، همدان، دزفول و شهر سقز نزديك به 60 شهيد برجاي
گذاشت.

10/12/66

* در حملات
هوائي و موشكي و حشيانه عراق به مناطق مسكوني تهران ده ها نفر شهيد و مجروح شدند
در اين حملات كه يكي از بيمارستان ها و زايشگاه مورد هدف قرار گرفته است پنج نفر
شهيد و پنجاه نفر مجروح شدند كه اكثر آنها زنان باردار مي باشند.

11/12/66

* مناطق
مسكوني تهران و قم و شيراز و گيلان و كرج و دزفول مورد حملات هواي و موشكي رژيم
بعثي صدام قرار گرفت كه در تهران يك بيمارستان هدف قرار گرفته و تعدادي كودك و
افراد مسن بيمار مجروح و در شيراز و رشت تعدادي از هموطنان شهيد و مجروح شدند.

* به تلافي
شرارتهاي اخير رژيم بعثي صدام 5 موشك ديگر به بغداد شليك و 6 شهر عراق گلوله باران
شد.

* نهمين
موشك دور برد ايران مراكز حساس بغداد را هدف گرفت.

13/12/66

جهان اسلام

*
هليكوپترهاي ارتش صهيونيستي ضمن تيراندازي بسوي تظاهر كنندگان، سنگهاي بزرگ و
سنگين بر سر تظاهر كنندگان شهر نابلس ريختند.

*
جنايتكاران بعثي 46 نفر از اهالي بي دفاع استان سليمانيه را به جرم همكاري با
مبارزين كرد عراقي در ملأ عام اعدام كردند.

* مخازن گاز
بندر «حيفا» در فلسطين اشغالي منفجر شد كه بعلت شدت آتش سوزي كليه ساكنان مناطق
تخليه شدند.

12/11/66

* مقاومت
اسلامي لبنان، مرحله هفتم عمليات بزرگ محمد رسول الله را در بخش اشغالي جنوب آغاز
كردند.

15/11/66

* سرزمين
هاي اشغالي ديروز شاهد بي سابقه ترين درگيريها ميان فلسطينيان و سربازان رژيم
صهيونيستي بود.

*
صهيونيستها آب آشاميدني مناطق مسلمان نشين فلسطين اشغالي را قطع كردند.

* رژيم
مبارك رهبران برجسته جنبش اسلامي مصر را بازداشت كرد.

20/11/66

* تظاهرات
مسلمانان مصري در پنج استان اين كشور به خاك و خون كشيده شد.

* رژيم
صهيونيستي نماز جمعه بيت المقدس را يكبار ديگر به خاك و خون كشيد.

* وزير كشور
رژيم مبارك اعتراف كرد اسلام انقلابي در اعماق جامعه مصر ريشه دوانيده است.

24/11/66

* پليس كويت
تظاهرات ضد صهيونيستي مردم را سركوب كرد.

* در
وحشيانه ترين هجوم رژيم صهيونيستي عليه فلسطينيها، تعداد زيادي شهيد و بيش از دو
هزار نفر مجروح شدند.

26/11/66

* كشتي حامل
فلسطينيان تبعيدي در سواحل قبرس توسط صهيونيستها منفجر شد.

* پليس هند
با حمله به تظاهر كنندگان مسلمان در كشمير 70 تن را مجروح كرد.

27/11/66

* دو تن از
افسران امنيتي رژيم صدام توسط پيشمرگان كرد عراقي در بغداد اعدام انقلابي شدند.

* هشت پست
امنيتي رژيم كابل در غرب شهر هرات توسط انقلابيون مسلمان منهدم شد.

* دادگاه
امنيتي كويت «اسماعيل سيد حسن سيد اكبر» مسلمان انقلابي را به حبس ابد محكوم كرد.

4/12/66

* نظاميان
رژيم صهيونيستي با استفاده از چهار هليكوپتر به صفوف تظاهرات نمازگزاران يورش
بردند.

8/12/66

* يك پزشك
آمريكائي: تا كنون دستهاي سه هزار مسلمان فلسطيني توسط سربازان اسرائيلي شكسته شده
است.

10/12/66

* سرتيپ حسن
علي صالح فرمانده لشكر 23 و تعدادي افسر عاليمرتبه رژيم بعث عراق در حملات سنگين
پيشمرگان كرد عراقي كشته و 1500 بعثي ديگر در اين عمليات كشته و زخمي شدند.

* انقلابيون
مسلمان افغاني 12 پاسگاه امنيتي اشغالگران روسي و رژيم كابل را آزاد كردند.

13/12/66

اخبار داخلي

* چندين خط
توليد انبوه تسليحات نظامي به مرحله بهره برداري رسيد.

* ششمين
كنفرانس انديشه اسلامي با حضور انديشمندان ايران و 18 كشور جهان با سخنان رئيس
جمهوري آغاز به كار كرد.

* جامعه به
كليميان تهران با تسليم چكي بمبلغ /000/70260 ريال هزينه 351 رزمنده را تأمين كرد.

12/11/66

* طي سال
گذشته بيش از 73 هزار واحد آسيب ديده از حملات هوائي دشمن بازسازي شده است.

* از بهمن
ماه سال 65 تاكنون بالغ بر 6 هزار و 61 پناهگاه بتوني احداث شده است.

* سپاهيان
حضرت زهرا (س) از استانهاي باختران، همدان، فارس، ايلام و گيلان عازم مناطق
عملياتي شدند.

14/11/66

* رئيس كل
بانك مركزي ايران به عنوان رئيس اجلاس 89 اتحاديه پاياپاي آسيا انتخاب شد.

15/11/66

* پارك 50
هزار متري «زمزم» در يافت آباد تهران افتتاح شد.

* كودك 7
ساله اي در سراوان مقام اول حفظ كامل و صحيح تمامي آيات قرآن را كسب كرد.

* كاروان
عظيم تاركاتي و پشتيباني حضرت زهرا (س) با 1300 كاميون از تهران رهسپار جبهه ها
شد.

* خط توليد
كارخانه آلومينيوم اراك راه اندازي شد.

20/11/66

* نخستين
سكوي تعميراتي هواپيماهاي بوئينگ و ارباس ساخت ايران توسط متخصصان داخلي آغاز بكار
كرد.

21/11/66

* بزرگترين
كشتي «بويه گذار» ساخت ايران به آب انداخته شد.

* معاون
امور بين الملل وزارت خارجه شوروي وارد تهران شد.

* تيمهاي
كشتي آزاد و فرنگي ايران با كسب 11 مدال طلا، 11 نقره و 3 برنز قهرماني را جشن
گرفتند.

* عمليات
ساختماني پتروشيمي اصفهان آغاز شد.

24/11/66

* 330
كاميون كمكهاي اهدائي فرهنگيان و دانش آموزان گيلان به مناطق جنگي ارسال شد.

* بازسازي
يك فروند «فانتوم» نيروي هوائي ارتش جمهوري اسلامي با موفقيت تمام انجام شد.

27/11/66

* درآمد
صادران غير نفتي ايران براي اولين بار از مرز يك ميليارد دلار گذشت.

* پيام ويژه
رهبر شوروي تسليم رئيس جمهور شد.

28/11/66

* ايران 29
اسير معمول عراقي را بطور يكجانبه آزاد كرد.

29/11/66

* كاروان
تداركاتي سپاهيان حضرت زهرا (س) به ارزش 885 ميليون ريال از استان مازندران به
جبهه ها ارسال شد.

* تيپ امام
جعفر صادق (ع) متشكل از روحانيون استانهاي خراسان، مازندران، تهران و قم و نيروهاي
بسيجي از 13 شهر كشور عازم ميادين نبرد شدند.

* جابجائي
زمين در يك روستاي قائمشهر 50 هكتار از اراضي مزروعي را از بين برد.

2/12/66

* 50 هزار
خانوار فاقد مسكن شهري در دهه فجر صاحب زمين شدند.

* نخستين
هواپيماي ساخت سپاه امروز در فرودگاه مهرآباد به پرواز در آمد.

* سرمايه
ايران در بانك بين المللي ترميم و توسعه 236 ميليون دلار افزايش يافت.

3/12/66

* نخستين
بانك چشم ايران براي پيوند قرنيه در تهران افتتاح شد.

4/12/66

* 185
ميليارد ريال از هداياي مردمي طي نيمه نخست سال جاري به جبهه هاي نبرد ارسال شده
است.

* تورگوت
اوزال نخست وزير تركيه به اتفاق مهندس موسوي با آيت الله العظمي منتظري ديدار
كردند.

11/12/66

* سفير
شوروي در پي استفاده رژيم عراق از موشكهاي ساخت روسيه به وزارت امور خارجه احضار
شد.

13/12/66

اخبار خارجي

* يك
ميليونر آمريكائي كه پنج بار دست به خودكشي زده بود و ناكام ماند 100 هزار دلار و
يك مرسدس بنز به يكي از كارمندان خود داد تا او را بقتل رساند! متهم پس از قتل
دستگير شد.

* در سال
گذشته مسيحي 139 فروند كشتي غرق و 20 فروند هواپيما سقوط كرد.

* نخست
وزيران يونان و تركيه پس از 10 سال با يكديگر ديدار كردند.

دبير كل سازمان
ملل طي ارائه گزارشي خطاب به شوراي امنيت، عراق را مانع پيشرفت گفتگوهاي صلح معرفي
كرد.

* طي دوران
حكومت رونالد ريگان، از سال 1980 تا كنون بيش از 50 هزار سرخپوست كشته شده اند.

12/11/66

* آمريكا با
وتوي قطعنامه شوراي امنيت از جنايات اسرائيل حمايت كرد.

* رويتر: 30
كودك و نوجوان فلسطيني توسط نيروهاي اسرائيل ربوده شده اند.

13/11/66

* آمريكا 90
ميليون دلار به توليد بمب شيميائي اختصاص داد.

15/11/66

* دو كارمند
اروپائي سازمان ملل در لبنان ربوده شدند.

* نيروهاي
لائوس يك شكاري اف- 5 تايلند را سرنگون كردند.

* شولتز:
اوضاع لبنان براي آمريكايي ها بسيار خطرناك است.

* ريگان و
گورباچف كانديد جايزه صلح نوبل شدند!!

* يك
سرخپوست آمريكايي كه 544 كيلوگرم وزن داشت موفق شد با يك رژيم، 204 كيلوگرم وزن
خود را كم كند.

17/11/66

* پاپ در
ديدار با مبارك خواستار خاتمه دادن به مسأله فلسطين بدون بخطر افتادن موجوديت
اسرائيل شد!

18/11/66

* قايقهاي
توپدار، نفتكش آمريكائي با پرچم ليبريا را در آبهاي امارات مورد حمله قرار دادند.

* آموزش
موشكي آمريكا در اقيانوس اطلس با شكست مواجه شد.

* كويت از
ترس حمله قايقهاي تندرو، پس از تغيير نام سه كشتي خود آنها را تحت پرچم ليبريا
قرار داد.

* گورباچف
25 ارديبهشت را زمان آغاز خروج شوروي از افغانستان اعلام كرد.

20/11/66

* وزاري
خارجه 12 كشور جامعه اروپا از رفتار وحشيانه اسرائيل عليه مسلمانان فلسطين بشدت
انتقاد كردند.

21/11/66

* طرح تشكيل
دولت موقت در كابل توسط پاكسان اعلام شد.

* دو كشتي
حامل نقت كويت و عربستان مورد حمله قايق هاي تندرو قرار گرفت.

* طه ياسين
رمضان معاون اول صدام: عراق اسرائيل را دشمن اعراب نمي داند.

24/11/66

* تلاش شاه
حسين براي آشتي سوريه و عراق با شكست مواجه شد.

* همكاري
كويت با عراق در حمله به نفتكشها و تأسيسات نفتي خليج فارس فاش شد.

* سه افسر
گرو «الفتح» در اثر انفجار بمب در قبرس به قتل رسيدند.

25/11/66

* آمريكا و
اروپاي غربي به قطعنامه كميسيون حقوق بشر سازمان ملل عليه جنايات اسرائيل رأي منفي
دادند.

* چند راهزن
با ربودن يك قطار در پاكستان، اموال مسافران را به سرقت بردند.

27/11/66

* يك سرهنگ
آمريكائي در بيروت ربوده شد.

29/11/66

* ده كشتي
جنگي آمريكا و انگليس خليج فارس را ترك كردند.

2/12/66

* يك مدير
مدرسه انگليسي در پاكستان بوده شد.

* ناو
هواپيمابر آمريكا با هفت هزار خدمه دربندر اسرائيلي حيفا پهلو گرفت.

* رژيم حاكم
بر حجاز در ادامه كارشكني هاي خود نسبت به مسلمانان ايراني، از انجام مقدمات سفر
حجاج ايراني جلوگيري كرد.

5/12/66

* كشتار
مسلمانان فلسطيني همزمان با سفر وزير خارجه آمريكا به سرزمينهاي اشغالي شدت گرفت.

* پارلمان
پاناما «اريك آرتور و دلواله» رئيس جمهور وقت اين كشور را به خاطر نقض قانون اساسي
خلع كرد.

8/12/66

* سربازان
رژيم صهيونيستي 14 فلسطين را در دهكده «قلقيليه» لابلاي صفحات فلزي سوزاندند.

* انفجار
موشك در كويت پنج كشته و زخمي بجا گذاشت.

11/12/66

* پس از
اقدام مقابله به مثل ايران، كويت خواستار توقف جنگ شهرها شد.

13/12/66

اختراع و
اكتشاف

* ماده
معدني و با ارزش «تالك» در بشاگرد از توابع استان هرمزگان كشف شد.

3/11/66

* دستگاه
ذوب مواد منفجره براي نخستين بار در ايران توسط كارگر نمونه استان خوزستان ساخته
شد.

6/11/66

* توسط واحد
تحقيقات مهندسي جنگ جهاد سازندگي، خودروي نفر بر زرهي شناور در اصفهان ساخته شد.

* دستگاه
سنگ ساب شيشه توسط جوان معلول شاهرودي ساخته شد.

13/11/66

* براي
نخستين بار در خاورميانه، دستگاه شتاب دهنده خطي «ليناركسلراتور» در اصفهان ساخته
شد.

17/11/66

* دو دانش
آموز شيرازي اتومبيل تمام كامپيوتر سخنگو ساختند.

* يك مبتكر
اصفهاني موفق به ساختن يك تركيب شيميائي شد كه در مجاورت هوا در طول 8 ساعت 60
درجه حرارت و گرما توليد مي كند.

26/11/66

* دستگاه
چندكاره صنعتي كه كاربرد وسيعي در شارژ باطري، استارت اتومبيل، جوشكاري آلومينيوم
و چدن و آبكاري صنعتي دارد توسط دو متخصص و صنعتگر مبتكر در اسفراين ساخته شد.

* قلم منور
توسط پژوهشگران دانشكده علوم دانشگاه مازندران ساخته شد.

3/12/66

* اولين
رادار سطحي و دستگاه رمز كننده كامپيوتري در دانشگاه صنعتي امير كبير ساخته شد.

6/12/66

* دستگاه
پانتوگراف مكانيكي براي اولين بار توسط استادكار بازنشسته هنرستانهاي مشهد ساخته
شد.

10/12/66

ضد انقلاب

* اعضاي يك
شبكه بزرگ از سوداگران مرگ در تهران با 211 كيلوگرم ترياك دستگير شدند.

9/11/66

* يك محتكر
«خوراك دام» در بهشهر بيش از 214 ميليون ريال جريمه شد.

20/11/66

* 6 تن از
اشرار مسلح وابسته به استكبار جهاني در خاش اعدام شدند.

25/11/66

* انفجار يك
بمب 15 پوندي در شميران 10 نفر را مجروح كرد.

* صاحب يك
كارگاه توليد كليد و پريز در نيشابور 10 ميليون تومان جريمه شد.

* با تلاش
پيگير پاسداران كميته انقلاب اسلامي استان همدان مقدار يكهزار و 900 كيلوگرم شيره
ترياك از يك باند تهيه و توزيع مواد مخدر كشف شد.

* 590
كيلوگرم ترياك، هروئين و حشيش از يك باند بزرگ قاچاق مواد مخدر كشف شد.

27/11/66

* انفجار
بمب در بزرگراه محمد علي جناح دو نفر را مجروح كرد خساراتي ببار آورد.

29/11/66

* اعضاي يك
شبكه خروج داروهاي كمياب از كشور در استان خراسان دستگير شدند.

* پاسداران
كميته انقلاب اسلامي، عوامل انفجارهاي اخير خيابان شهيد باهنر و محمد علي جناج را
49 ساعت پس از اقدام دستگير كردند.

4/12/66

* 5 تروريست
بمب گذار با سامي رحيم يوسفي آذر، مصطفي دارابي، محمد بختيارفر، مصطفي عايشه خواني
و احمد ايافت در ملاء عام در ميدان فردوسي تهران اعدام شدند.

9/12/66

* محمد كاظم
زاده و رسول رحماني دو تن ديگر از مزدوران و ايادي وابسته به رژيم صهيونيستي عراق
به اتهام بمب گذاري در نقاط پر جمعيت تهران و شهيد و مجروح نمودن عده كثيري از
مردم مظلوم در ميدان تجريش تهران اعلام شدند.

10/12/66

 

/

مدیریتهای اجرائی

ساختار نظام
اجرائي كشور

قسمت بيست و
يكم

مديريتهاي
اجرائي

محمدرضا
حافظ نيا

13- شهادت و
اعتماد بنفس و قدرت تحمّل مشكلات و مصائب:

صفات مزبور
از ضروريات يك مدير است چرا كه انجام امور بدون مشكلات و مصائب و تنگناها كمتر
مقدور مي باشد و بعبارتي بندرت اتّفاق مي افتد كه امري بي دردسر و مايه گذاشتن از
خود صورت پذيرد. اگر امور حيطه مديريت بصورت عادي و بدون رنج و زحمت انجام گيرد
مديريت هنر نكرده است بلكه هنر مديريت زماني جلوه مي نمايد كه مدير با مشكلات و
مسائل و گرفتاريها و كمبودها دست و پنجه نرم كند و از وجود آنها هراسان نشود و با
شهامت و جرأت به مبارزه با آنها بپردازد و با تكيه بر الطاف الهي مشكلات را از سر
راه برداشته و امور را به انجام برساند. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، بلحاظ بارث
ماندن يك كشور عقب افتاده و وابسته به خارج، با انبوه مسائل و تنگناهاي اقتصادي-
اجتماعي- فرهنگي- علمي- تكنولوژيكي و غيره، و نيز بروز مشكلات فراوان ناشي از
سياستهاي تخريبي استكبار جهاني عليه انقلاب اسلامي و در رأس آنها جنگ تحميلي و
محاصره اقتصادي، مشكلات اجرائي كشور بمراتب افزونتر گرديده است و بار سنگين آنها
بر دوش انقلاب اسلامي و مديران جوان و تازه نفس و متعهد افتاده است. اين مديران
تازه نفس و متعهد كه هنرمندي از خود نشان داده و امور كشور را بانجام رسانده و از
ماين طوفان بحرانهاي سياسي- اجتماعي- فرهنگي- اقتصادي و غيره عبور داده و پايه هاي
انقلاب اسلامي را در عرصه بين المللي استحكام بخشيده اند عموما بر اساس تعهد خويش
به اسلام و نظام الهي حاكم بر كشور مسئوليتهاي مديريتي را تقبّل نموده و همه
سختيها را به جان و دل پذيرفته اند، و با شجاعت و اتكاي به نيروي لايزال الهي و
اعتماد به نفس پنجه در پنجه مشكلات و مسائل درون زا و برون زاي كشور انداخته و كشور
را از ميان طوفان حوادث به سلامت عبور داده اند آنها در واقع هنرمندي از خود بخرج
داده اند. هرچند نارسائيها و مشكلات متعدد نيز در زمينه هاي مختلف وجود دارد كه
امري طبيعي است.

عشق و ايمان
به الله به آنها شجاعت و شهامت قبول آگاهانه مديريت با همه مشكلات و مسائل آن
بخشيده و هراسي بخود راه نداده اند و با مشكلات مبارزه نموده وو از جسم و جان و
آبرو و حيثيّت خود با تمام وجود مايه گذاشته و مي گذارند. چرا كه حفظ انقلاب
اسلامي و اداره كشور و چشيدن ارزشهاي متعالي اسلام و دست آوردهاي ارزشمند انقلاب
اسلامي در عرصه جهاني و نيز در داخل كشور نياز به ايثار جسم و جان و آبرو و حيثيت
و بالاخره خون دارد و مديران متعهّد نظام جمهوري اسلامي سالها است كه به اين امر
مقدس، با اطمينان خاطر اشتغال داشته و دارند. اعتماد به نفس نيز يكي از جنبه هاي
ديگري است كه مديران اني نظام بر روي آن حساب كرده و بكار بسته اند و در زمينه هاي
مختلف بر توانائيها و امكانات خود و درون كشور تكيه كرده اند چرا كه امام بزرگوار
امت فرمود كه: «باورتان بيايد كه مي توانيد» و اين خصلت ارزشمند باور مديران جوان
و ايثارگر و پرشور انقلاب اسلامي آمد. البته اين فرموده امام عزيز معناي عميق تري
داشته و در تمامي عرصه هاي فرهنگي و علمي و تكنولوژيكي و سياسي و نظامي و اقتصادي
و اداري و غيره نيز كاربرد دارد و دواي درد وابستگي تمام كشورهاي جهان سوم در
ابعاد مختلف و شفاي آنها و ورود به صحنه استقلال و رشد و توسعه و نجات از چنگال
شبكه عنكبوتي سلطه استكبار جهاني، همين داروي شفابخش فرموده امام مسلمين و
مستضعفين و ستمديدگان جهان است.

بنابراين
يكي از ويژگيهاي مديران بويژه در شرايط بحراني و حضور تمام عيار مشكلات و مصائب،
خصلت شهامت و اعتماد بنفس و تحمل مشكلات مي باشد و استقامت و بردباري و توكل بر
خداوند متعال عامل اصلي غلبه بر مشكلات و مسائل است كه مديران در جمهوري اسلامي تا
كنون به اين مشخصه آراسته بوده اند و ادامه راه مقدسي كه انتخاب كرده اند نيز نياز
به اين خصلت دارد.

14- قدرت
ابتكار و خلاقيت و نوآوري:

ابتكار
لازمه هر امري است افرادي كه فاقد قدرت ابتكار و خلاقيت مي باشند فعاليتهايشان
بيروح است و نگهدارنده وضع موجود نيز بزحمت مي توانند باشند. فردي كه ابتكار ندارد
تا زمانيكه عهده دار امري مي باشد در آن امر پويايي و تحرك و رشد و تكامل وجود
نخواهد داشت در صورتيكه گسترش جوامع بشري و لزوم تأمين نيازهاي معنوي و مادي
گروهاي انساني مستلزم تكامل و رشد و گسترش فعاليتهاي اجتماعي و علمي و فني است.
جريان توسعه جوامع، جريان تكاملي و گسترشي است و لذا جريان تأمين نيازها نيز بايد
تكاملي و گسترشي باشد تا با هم در طول زمان متعادل گردند و جريان تكاملي امور،
مستلزم وجود پديده ابتكار و خلاقيت مي باشد.

بنابراين
هرچند ابتكار و خلاقيت نعمت خدادادي است كه در همه افراد ممكن است وجود نداشته
باشد لكن امري ضروري است كه مديران اجرائي جامعه بايد بيش از همه متصف به اين صفت
باشند تا بتوانند براي اداره امور و گسترش فعاليتها متناسب با گسترش نيازهاي انسان
و جامعه، روشها و زمينه هاي فعاليتي جديدي را ابداع نمايند و به آن بُعد اجرائي
بدهند. مديراني كه فاقد روحيه ابتكار و نوآوري باشند وضع موجود را حفظ و ثابت نگه
خواهند داشت در حاليكه نيازهاي جامع رو به رشد بوده و دستگاه مسئول تأمين نياز
جامعه نخواهد توانست خود را متناسب با نيازها هماهنگ نمايد و لذا مشكلات مربوط به
آن دستگاه بصورت كمبود و تنگنا در سطح جامعه ظهور خواهد نمود در صورتيكه اگر مدير
مبتكر و نوآور بوده و بقول معروف داراي ديد برنامه ريزي ابداعي باشد غلبه بر
مشكلات و تنگناها امكان پذير خواهد بود.

15- قاطعيت
بجا و داشتن قدرت تصميم گيري:

مدير بايد
در شرايط مختلف كه با آن روبرو مي گردد داراي قدرت تصميم گيري و قاطعيت باشد.
خصوصاً در شرايط بحراني، بايد مدير بتواند تصميم بجا بگيرد و بر شرايط بحراني غالب
آيد. اگر مدير فاقد اين خصوصيت باشد و احتياطات بيجا بنمايد و در تصميم گيري ترديد
داشته باشد نخواهد توانست دستگاه را اداره نمايد. بويژه در شرايط بحراني سر رشته
امور از دستش در رفته و خودش و دستگاه مربوط به او در گرداب مشكلات فزاينده غرق
شده و سقوط او را در پي خواهد داشت. اين امر بدني معنا نيست كه مدير بدون حساب
تصميم بگيرد و بگونه اي ديگر باعث آشفتگي در امور دستگاه بشود بلكه غرض تصميم گيري
بجا و پرهيز از ملاحظات و ترديدهاي بي موردي است كه نتيجه آن مَثَل معروف «نوش
دارو بعد از مرگ سهراب» مي باشد. هر دستگاه اجرائي در حين گذر از داخل زمان با شرايط
پيش بيني نشده ربورو مي گردد كه عوامل متغير و متعدد از بيرون بر دستگاه اجرائي
اثر مي گذارند و از درون نيز دستگاه ها متأثر مي شوند؛ بنابراين براي برخورد با
عوامل متغير بيروني و دروني تأثير گذار بر روند جاري فعاليت دستگاه ها، بايد صفت
مزبور در مديريت وجود داشته باشد تا با نگرش عاقلانه و عالمانه به وضعيت ايجاد شده
بتواند درست تصميم بگيرد و امور را رتق و فتق نمايد و از شتاب زدگي و هراسان شدن
پرهيز نمايد و متقابلا آنقدر ترديد ننمايد كه كار از كار بگذرد. گاهي اوقات
نابسامانيهاي اجتماعي مربوط به دستگاه هاي اداري و اجرائي كه مردم از آن رنج مي
برند ناشي از اين دو حالت افراط و تفريط در تصميم گيري مديريت است كه بايد در
انتخاب مديران به خصلت قدرت تصميم گيري بجا توجه شود.

16- پشتكار
در امور:

عموما انجام
بموقع امور نياز به پشتكار و پيگيري دارد. خصيصه فراموشي در افراد و يا تراكم كار
در دستگاه ها و يا كم توجهي و بي رمقي بعضي از كاركنان و عدم احساس مسئوليت آنان
باعث مي گردد كه يك امر كه مقدمات انجام آن صورت پذيرفته است در ميان راه متوقف
گردد. بنابراين براي پرهيز از فراموشي و توقف در روند انجام امور ضرورت دارد
پيگيري انجام پذيرد و مديريت بايد داراي روحيه پشتكار بوده و راه و روشي ابلاغ
نمايد كه بتواند امور را تا حصول نتيجه نهائي تعقيب نمايد در غير اينصورت كارها
شروع مي شوند ولي در وسط راه بفراموشي سپرده شده و رها مي گردند و انرژي هاي صرف
شده نيز هدر مي روند. اصلِ ضرورت پشتكار و پيگيري در مقياسهاي مختلف مصداق دارد و
از يك مكاتبه ساده به ادارات براي يك تقاضاي كوچك آغاز شده و تا طرح هاي عمراني
كلان ملي كه داراي فازهاي متعدد بوده و انجام آن چندين سال طول مي كشد را در بر مي
گيرد.

17- توان و
سلامت جسمي و روحي:

در انتخاب
مديران بايد به اين امر توجه شود و سعي گردد حتي المقدور مديران سالم از نظر روحي
و جسمي انتخاب كردند كه داراي نيرو و توان و فراغت لازم براي انجام وظيفه باشند.
مديران مريض احوال از نظر روحي و جسمي نمي توانند دستگاه مربوطه را درست اداره
كنند و نتيجه اين امر كاهش راندمان دستگاه و افزايش سرگرداني و تأخير در انجام
امور مردم مي باشد.

18- تيز
هوشي و درك مسائل:

اين صفت نيز
لازمه مديريت مطلوب است. مديريت اگر از تيزهوشي و ادراك سريع مسائل برخوردار نباشد
و دير به عمق قضايا پي ببرد و يا متوجه امور نباشد نخواهد توانست در كارش توفيق
زيادي كسب نمايد. مديران تيزهوش و متوجه و هوشيار اولا- با اولين نظر به مسائل،
عمق قضايا را متوجه شده و مي توانند به سرعت آن را تجزيه و تحليل ذهني نمايند.
ثانيا- در تصميم گيري با سرعت و بجا عمل نمايند و ثالثا- نيازي به توضيحات زياد و
مكرر پيرامون يك مسئله از طرف ارباب رجوع و يا همكاران خود ندارند، و بقول معروف
بسرعت مسئله را مي گيرند و در وقت خويش و مردم صرفه جوئي مي كنند. بعلاوه اينكه
مديران تيزهوش مسائل را درست تر نيز درك مي كنند و مديران كم هوش به غفلت افتاده و
موجبات گرفتاري براي خود و دستگاه و مردم را فراهم مي نمايند و گاهي اوقات افراد
موذي كارمند و غير كارمند از كنار مديران كم هوش و كُند ذهن و غافل سوء استفاده
ماليو غير مالي مي كنند.

19- تقيّد
به اجراي قوانين و مقرّرات:

جوامع بشري
براي اداره خود نياز به قوانين و مقررات موضوعه دارند و اصولا تحقق عدالت اجتماعي
با وضع قوانين و اجراي صحيح آنها عملي مي باشد. دستگاه هاي اجرائي نيز بر اسا
قوانين مصوب نهاد قانون گذار كشور در جهت انجام يك وظيفه و خدمت اجتماعي تأسيس شده
و در چارچوب قوانين و مقررات موضوعه به انجام وظيفه مشغول مي باشند و نمي توانند
خارج از چارچوب قوانين و وظايف مربوطه عمل كنند.

بنابراين،
مديريت بايد ملتزم به رعايت قوانين و مقررات و اصولا داراي اين روحيه باشد در غير
اينصورت دچار قانو شكين گرديده و علاوه بر اينكه قانون شكني جرم است باعث مي شود
كه اولا- هرج و مرج در دستگاه و جامعه حاكم شده و امور مختل گردد و ثانيا- عدالت
اجتماعي در جامعه محقق نشده و حقوق عده اي از مردم پايمال شده و بالعكس عده اي بيش
از حق خويش برخوردار شوند.

20- تقيّد
به نظم و ترتيب در امور و انضباط اداري:

بي نظمي در
هر نهاد و دستگاهي منجر به حاكميت هرج و مرج و گسيختگي امور در آ» مي گردد و كارها
نيز از مجاري مربوطه انجام نپذيرفته و امكانات و نيروها و وقتها نيز به هدر مي
روند. بنابراين نظم و ترتيب جهت سازماندهي امور و قرار گرفتن هرچيز و هر پديده در
جاي خود و انجام امور از مجاري مربوطه و جلوگيري از وقفه و ركو در كارها و هدر
رفتن نيروها، امري ضروري و اجتناب ناپذير است و مضمون حديث شريف حضرت مولا علي (ع)
كه مي فرمايد: «اوصيكم بتقوي الله و نظم امركم» دقيقا براي سلامت كار دستگاه ها و
نهادها و انجام امور آنها مصداق دارد. مديريت براي حصول به اين هدف اساسي و حاكميت
نظم در دستگاهش بايد از خود شروع كند و در كليه جهات پايبند به نظم و ترتيب باشد
تا بتواند دستگاه را منظم نموده و همكاران نيز به او تأسي جويند. ولي اگر او به
اين امر توجه ننمايد قطعا همكاران نيز دچار بدآموزي شده و انضباط اداري در دستگاه
كمتر حضور خواهد داشت.

21- قدرت
حفظ و نگهداري نيروهاي مفيد همكار:

مديريت بايد
داراي جاذبه بوده و نيروها را حفظ نمايد. البته عوامل متعددي چون خط بازي، نداشتن
ارشيدي، فقدان اخلاق اسلامي، تحقير و بي توجهي و غيره در گريز نيروها مؤثرند و
گاهي ممكن است مديريت در اينجهت منفي حركت كند و دستگاه را با ركود و وقفه روبرو
نمايد. لذا داشتن جنبه هاي مختلف جاذبه چون سعه صدر و ارشديت و اخلاق و معاشرت خوب
و غيره در مدير باعث مي گردد كه جاذبه در دستگاه افزايش يافته و كاركنان نه تنها
بفكر گريز از آن نيافتند بلكه با علاقه قلبي انگيزه فعاليت و تلاش بيشتر را داشته
باشند.

22- قدرت
اداره جلسات:

دستگاه هاي
اجرائي براي انجام امورشان نياز به جلسات بحث و بررسي و مشورت دارند و معمولا
جلسات بوسيله مديريت دستگاه برگزار مي شود. بعبارتي اداره جلسات بعهده مديريت است
و اداره جلسه از حيث طرح و تبيين و توضيح مسئله يا مسائل و بقول معروف دستور جلسه،
و اهداف مورد نظر از تشكيل آن و هدايت هدفمند بحث ها و مذاكرات و منتج به نتيجه
كردن بحثها در قالب زمان پيش بيني شده از اهميت خاصي برخوردار بوده و نياز به
تبحّر و هنرمندي و مديريت خاصي دارد. بنابراين، مدير بايد داراي اين مشخّصه باشد
زيرا اگر فاقد قدرت اداره جلسات بوده و يا ضعيف باشد وقت جلسه و شركت كنندگان در
آ» را به بطالت گذرانده و ذهنيت منفي در افراد براي خودش نيز بوجود خواهد آمد.
گاهي اوقات قدرت اداره جلسات مديريت، معرّف ميزان توان مديريت نيز مي باشد.

23- حساسيت
در استفاده و حفاظت از امكانات دستگاه:

امكانات
دستگاه ها و نهادها معمولا شامل بودجه، نيروي انساني و وقت آنها، وقت و نيروي فكري
مديريت، وسايل و ابزار و غيره مي باشد، در بهره برداري از امكانات مزبور بايد:
اولا- نهايت صرفه جويي اعمال گردد زيرا كه آنها متعلق به بيت المال هستند و تلف
كردن و اسراف در وقتها- بودجه ها و وسايل و ابزار مانند اتومبيل- برق- آب- لوازم
التحرير و غيره مسئوليت دارد. ثانيا- از استفاده شخصي از امكانات بيت المال
جلوگيري گردد. ثالثا- حداكثر بهره برداري مطلوب از امكانات ياد شده در جهت انجام
وظايف و دستگاه و طبعا ارائه خدمت به مردم بعمل آيد. مديريت در اين زمينه نقش مهمي
بعهده دارد و لذا بايد خود دراراي روحيه لازم در اين جهت باشد.

در اينجا به
همين مقدار از صفات و ويژگيهاي تخصصي و عملكردي مديريت مطلوب اكتفا مي گردد و توضيح
اين نكته را لازم مي داند كه اين ويژگيها را در صورت وجود جوهره و استعداد مربوطه
مي توان از طريق آموزش افراد مستعد مديريت پرورش داده و با گشودن بستر تجربه عملي
ارشادي و نظارت شده، از آنها مديران مجرب ولايق و رو به تكامل ساخت و دستگاه هاي
اجرائي كشور را به مديران و رهبران و هاديان متعهد و متبحّر و هنرمند مجهز نمود تا
بتوانند كشور را در يك حركت جمعي و هماهنگ در راستاي اهداف ارزشمند انقلاب اسلامي
جهت تكاملي و رو به رشد و توسعه بخشيده و از ميان طوفان حوادث در عرصه جهاني و از
درون زمان عبور دهند.

ادامه دارد

 

/

پیام شهید

پيام شهيد

اين وصيت
نامه ها انسان را مي لرزاند و بيدار مي كند. امام
خميني

قسمتي از
وصيت نامه شهيد مهدي حاج رضائي

هيچ چيز
عاشقان راه الله را از رسيدن به معشوق كه همانا هجرت به سوي خدا است از تلاش و
كوشش باز نمي دارد.

مكتب اسلام،
مكتب خون و ايثار، شهيد و شهادت، انتظار و سوختن براي روشني دادن است. اسلامي كه
ما آن را براي خودمان انتخاب كرده ايم ديني است كه احتياج مبرم به نگهداري و حفاظت
دارد و ما نيز بايد به هر قيمتي كه شده درخت بقاي اين مكتب را آبياري كنيم و اين
آب تنها «خون پاك شهيد» است كه بر زمين مي ريزد و درخت آن را آبياري مي كند تا
بتواند رشد نمايد و ريشه ها و شاخه هاي آن در سرزمين هاي ظلم و كفر رخنه نمايد و
آنجا را نيز زير سايه خود گيرد.

آري اسلام
ديني است كه هنوز براي افراد زيادي ناشناخته مانده است تنها افتخار مي كنند كه ما
مسلمانيم و بس، ولي از محتواي آن خبري ندارند.

خداوندا مي
دانم كه در ظلمت فرو رفته ام،اما معبودا برايم بگشاي راه فرار از اين ظلمت را و
برايم باز كن راهي بسوي روشنايي و مرا راهنمايي كن تا بتوانم در راه تو كوشش و
تلاش كنم تا موفق شوم بسوي تو پرواز كنم.

… من به
جبهه مي روم تا به خواست خدا بر وسواس شيطاني و غرور و خودخواهي كه چندي است مرا
گريبان گير شده است چيره گردم چرا كه در جبهه ها نامي گويا بنام «شهادت» است كه
اين نام غرور و خود خواهي را از روح و جسم انسان بيرون مي برد.

 خدايا: به من نيرويي عطا كن تا بتوانم در راه تو
و پيامبر و اسلام تو سربازي فداكار و از جان گذشته باشم.

خدايا:
ايمان به شهادت دارم، شهادتي كه در راه توست.

خدايا: دوست
دارم اگر سعادتي شد و كشته شدم، دوباره زنده شوم، باز كشته شوم، و دوباره زنده شوم
و آنقدر اين عمل تكرار شود تا چشمانم به حكومتي كه تو وعده داده اي بر مستضعفين
جهان روشن شود.

خداوندا من
هم دلباخته و عاشق شهادت در راه توام و دلم مي خواهد ترا با توشه اي پر ملاقات
نمايم.

قسمتي از
وصيت نامه شهيد علي اكبر محمّد رحيمي

فرزندانم
هميشه در راه اسلام دفاع كنيد مبادا غير از اسلام و خط امام راه ديگري برويد كه
حلالتان نخواهم كرد هميشه مردم را ارشاد كنيد هميشه دعا كنيد كه در رختخواب بيماري
از دنيا نرويد و در راه خدا شهيد شويد. بخدا اين پدر حقيرتان هيمشه مي گويم راضيم
در روز چندين بار قطعه قطعه گردم باز هم زنده شوم و در راه اسلام دفاع كنم.

تاريخ شهادت
عمليات فتح المبين 5/1/61 رقابيه.

قسمتي از
دردنامه وصيت گونه روحاني شهيد محسن حاج رضائي

بسمه تعالي

اكنون اينجا
بي كس و يارم، از كرانه هاي دور و با قامتي خميده از فشار درد و ثقل معاصي، لنگان
و شلان با خوف و رجاء گامهايم را بر اين راه نهاده ام، توشه اي ندارم، بي بضاعتم،
مرشدي ندارم، دل شكسته ام؛ تنهاي تنها در كوچه پس كوچه هاي سكوت گم گشته ام، نمي
دانم از كجا بي آغازم؟ چگونه سوي تو آيم لحظه اي كه به تأمل مي نشينم از انجام
سرنوشتم، از شروع كار و مرامم از طي طريقم، خويش را متنبه مي كنم، در درونم تلاطمي
سخت ايجاد مي گردد ناخود آگاه به گريه مي نشينم و زار زار اشك غم انگيز خويش فرو
مي ريزم، چه شده است؟ چه شده است؟

معبودم اي
مرهم دلهاي خسته، بارها آمدم و باز مراجعت نمودم ولي اين بار بگونه اي آمدم كه
براي هميشه با تو باشم.

يارب دل
شكسته ما را تو مرهمي.

ايها المسحن
تو كه به كرّار جنازه پاك دوستان شهيدت را بر دوش كشيدي و فرياد «راهت ادامه دارد»
سر دادي و اشك فراق فرو ريختي چه خوبست نفست را ميزان قرار دهي و به محاسبه مشغول
گردي كه آيا در تحقق آن شعار تا كنون گامي به پيش برداشته اي؟!

 

/

مصاحبه با:حجة الاسلام سيد حسن نصر الله

مصاحبه
با:حجة الاسلام سيد حسن نصر الله

 عضو بلند پايه شوراي مركزي حزب الله لبنان

جناب حجة
الاسلام سيد حسن نصر الله از چهره هاي درخشان تقوي و جهاد و مبارزه در لبنان و يكي
از مسئولين بلند پايه و بنيانگذاران حزب الله لبنان مي باشد. او در سال 1960
ميلادي (1338 هـ .ش) در يكي از روستاهاي جبل عامل و در خانواده اي نجيب و مستضعف
به دنيا آمد در مدارس لبنان تا مرحله ما قبل ديپلم تحصيل كرد و سپس در سال 1976
ميلادي براي تحصيل در مكتب امير المؤمنين (ع) رهسپار نجف اشرف شد و بي وقفه به درس
و بحث ادامه داد. پس از گذشت يك سال و سه ماه همراه با عده اي از طلاب علوم ديني
لبناني، به اتهام فعاليت عليه حزب صهيونيستي بعثي، از عراق اخراج و به لبنان
بازگشت. وي ضمن فعاليت در مسائل سياسي و اجتماعي، همچنان تحصيلات ديني خود را در
لبنان ادامه مي داد تا اينكه مرحله «سطح» را گذراند، سپس نزد بعضي از علماي بزرگ
آن ديار به درس خارج پرداخت ولي ديري نپائيد كه يورش وحشيانه دشمن صهيونيستي به
لبنان در سال 1982 آغاز شد و نيروهاي اسلام به منطقه جبل عامل روانه شدند؛ در اين
ميان آقاي نصر الله دريافت كه امروز روز جهاد و مبارزه است و بايد در صف مبارزين و
مجاهدين في سبيل الله سلاح بدست بگيرد و با دشمنان به پيكار بپردازد، از اين روي،
خود را به نيروهاي مسلّح مسلمان رساند و در گردانهاي آموزشي به آموختن روشهاي نوين
مبارزه پرداخت و همانجا بود كه همراه با ديگر ياران خود، صفوف بهم پيوسته حزب الله
لبنان را تشكيل دادند و تا امروز افتخار خدمت به اين عزيزان را در صفوف مختلف نبرد
بعهده دارد. خدايش توفيق دهد كه همراه با رزمندگان مسلمان لبناني به پيروزي نهايي
دست يافته و حكومت اسلامي را در لبنان تشكيل دهند ان شاء الله.

مجله پاسدار
اسلام كه افتخار معرفي اين چهره هاي تابناك پيرو خط مقدس رهبري انقلاب را در خطه
هاي گوناگون اسلامي دارد، اين بار پاي صحبت اين پيكارگر حق جوي و اين روحاني
دلسوخته لبنان مي نشيند تا از زبان وي حزب الله لبنان را به ملت شهيد پرور ايران
اسلامي بشناساند:

شناسنامه
حزب الله لبنان

-لطفا
نموداري از چهره حزب الله در لبنان را ترسيم كنيد؟

*بسم الله
الرحمن الرحيم. با سلام و درود بر امام مسلمين و رهبر مستضعفين حضرت امام خميني
ارواحنا فداه و با سلام و تحيت بر شهداي اسلام.

حزب الله
لبنان عبارت از يك جريان انقلابي مسلما است كه متعهد به خط امام و رهبري آن حضرت
است و در اين چارچوب، حزب الله لبنان بر تمام افرادي كه داراي چنين آرماني باشند
اطلاق مي شود خواه ضمن تشكيلات معيني باشند و خواه خارج از تشكيلات باشند. ولي
بطور كلي نخستين باري كه اسم حزب الله به عنوان يك حركت اسلامي بر سر زبانها آمد،
موقعي بود كه تجاوز رسمي اسرائيل به لبنان در سال 1982 آغاز شد و نيروهاي
صهيونيستي قسمت گسترده اي از سرزمنيهاي لبنان را اشغال كردند ومقاومت فلسطيني شكست
خورد و از لبنان رانده شد و بسياري از احزاب و گروه هاي سياسي كه دم از مليت و
پيشرفت مي زدند و شعارهاي دروغين مبارزه با اسرائيل را سر مي دادند، شكست خوردند و
مردم محروم لبنان در چنين جوّ وحشتزائي احساس يأس و نوميدي كرده و چنين پنداشتند
كه جز يك قدرت و آن هم قدرت اسرائيل، هيچ نيرويي در لبنان وجود ندارد و در برابر
ماشين نظامي اسرائيل ناچار سر تسليم فرود آوردند و معتقد شدند كه لبنان جزيي از كشور
صهيونيستي شده و هرگز توان رهايي از آن را ندارند.

من آن
روزهاي سخت و دشوار را به ياد مي آورم؛ همان روزها كه نيروهاي انقلاب اسلامي از
طريق سوريه وارد لبنان شدند؛ لبناني كه در حال سقوط كامل بدست صهيونيست ها بود. در
آن دوران سخت و حساس تنها يك نيرو وجود داشت كه عزم جدي بر مبارزه و نبرد با دشمن
صهيونيستي را داشت و اين نيروي جديد، همان مؤمنين متعهد و پيرو خط امام بودند كه
در آن وقت عددشان بسيار كم بود ولي با مرور ايام و بدست آوردن پيروزيهائي چشمگير
بر عددشان افزوده شد تا آنجا كه توانستند هيبت آمريكا و اسرائيل را بشكنند و
معنويت و اعتماد به نفس مردم را به آنان باز گردانند و دشمن تا دندان مسلّح را
مجبور به فرار از لبنان كنند و آن را به شكستي مفتضحانه وا دارند.

و همچنان
اين حركت انقلابي و اسلامي گسترش يافت و نيرومند شد تا به وضعيت فعلي رسيد كه
دشمنان براي آن حسابها باز كرده اند و براي امروز منطقه و آينده سياسي آن، آن را
از ياد نمي برند بويژه آمريكا كه تمام منافع خود را در لبنان از دست داده و
اسرائيل كه مواجه با قدرتي نيرومند شده است كه امنيت و وجودش را به خطر انداخته
است.

بنابراين،
حزب الله لبنان عبارت از تمام مؤمنين و متعهدين لبناني است كه خط امام را براي خود
برگزيده و رهبري حضرتش را با جان و دل پذيرا شده و دستوراتش را بي چون و چرا اطاعت
مي كنند، از هر گروه و طايفه اي كه باشند؛ چرا كه هركس خط امام را قبول داشته باشد
و از آن تبعيت كند، ما او را حزب الله مي دانيم.

اهداف حزب
الله لبنان

-اهداف حزب
الله لبنان در تشكلي كه به خود گرفته و در آينده چه خواهد بود؟

*همانگونه
كه عرض كرديم، اولين تشكل حزب الله از آنجا آغاز شد كه نيروهاي اسرائيلي به لبنان
يورش برد و قصد اشغال آن را داشت و در اين راستا نيروهاي آمريكايي، فرانسوي، انگليسي،
ايتاليايي و ارتش لبنان كه وابسته به رژيم كافر فالانژ است، در كنار آن، وارد جنگ
با مسلمانان محروم شدند. در برابر اين نيروي نظامي گسترده كه لبنان را احاطه كرده
بود، حزب الله براي نبرد بي امان با آنها سربلند كرد و اولين هدفش اخراج دشمن و
آزادسازي سرزمين لبنان و رهانيدن ملت از چنگال خون آشامان بود كه بحمدالله با
مقاومتي دليرانه، پيروزيهاي بزرگي را- همانگونه كه خود شاهد بوده و هستيد- بدست
آورد. ولي اگر اهداف حزب الله لبنان را به صورتي روشن تر و دقيق تر بخواهيم بيان
كنيم بايد بگوئيم:

حزب الله
لبنان خود را جزئي تفكيك ناپذير از انقلاب اسلامي ايران مي داند و در نتيجه
آرمانهايش، همان آرمانهاي انقلاب اسلامي است.

حزب الله
لبنان خود را هرگز از انقلاب اسلامي جدا نمي داند، او اين راه را براي خود برگزيده
و همان شعارها و اهداف و افكار را بازگو و تكرار مي كند و همان خط سياسي را دنبال
مي كند، دشمن دشمنان انقلاب اسلامي و دوست ياراي آن است، حزب الله لبنان قطعه اي
از انقلاب اسلامي ايران است كه در سرزميني به نام لبنان به سر مي برد.

اهداف دراز
مدت

و اما اهداف
دراز مدت ما، همانگونه كه از بيانات امام استفاده مي شود، عبارت است از: شكستن
هيبت مستكبران و قطع اميد آنان از دخالت در كشورهاي مسلمين و رهانيدن مستضعفين از
چنگال جهانخواران. و در محدوده لبنان، هدف حزب الله آزادسازي اين سرزمين از نفوذ
استعمارگران است كه اين نفوذ شكل هاي گوناگوني به خود گرفته چه در جهت استعمار
اقتصادي و يا فرهنگي و حتي نظامي، و تلاش براي سرنگوني رژيم كنوني حاكم بر لبنان
چرا كه رژيمي است كافر و متجاوز و ظالم، و جايگزيني آن با نظامي اسلامي انقلابي ان
شاء الله.

از اهداف
اصلي حزب الله نيز، مبارزه و پيكار با اسرائيل است بلكه اين بارزترين اهداف است كه
حزب الله لبنان شعار مبارزه بي امان تا نابودي اسرائيل و صهيونيست ها را همواره
بلند كرده و معتقد نيست. كه فقط اسرائيل را از سرزمين هاي لبناني طرد كند بلكه
همانگونه كه امام فرموده است بايد اسرائيل را از عالم وجود خارج سازد و لذا يك
نيروي مقاومت نيرومند و شجاع اسلامي ايجاد كرد كه در رسانه هاي گروهي جهاني به نام
«مقاومت اسلامي حزب الله» معروف شده است. و شعارهايي كه حزب الله لبنان براي رسيدن
به اين هدف مي دهد عبارت اند از: «حربا حرباً حتي النّصر- زحفاً زحفاً نحو القدس»-
جنگ جنگ تا پيروزي و همه با هم پيش به سوي قدس.

بنابراين، پيشروي
به سوي قدس نيز يكي از اهداف بزرگ و اصلي حزب الله لبنان است و يكي ديگر از
آرمانهاي ما تلاش براي پديد آوردن و ساختن جامعه اي صدر در صد اسلامي و مبتني بر
وحدت حقيقي ميان شيعه و سنّي و كوشش دسته جمعي براي برپائي حكومتي اسلامي است كه
در سايه آن تمام اقشار ملت به استقلال و آزادي برسند و از حقوقي متساوي برخوردار
گردند.

هدف ديگر ما
اين است كه افكار و شعارهاي امام و خط امام را به منطقه و دنياي عرب منتقل سازيم
چرا كه ما به زبان عربي سخن مي گوئيم و مي توانيم در بين اعراب تاثير بسزائي
بگذاريم و تجربه انقلاب اسلامي را به ساير ملتهاي عرب منتقل سازيم.

دستاوردهاي
حزب الله

-با عرض
معذرت بفرمائيد كه تا چه اندازه به اين اهداف نائل آمده ايد؟

*حزب الله
تا كنون به دست آوردهاي مهمي دست يافته است كه برخي از آنها را مي توانيم يادآور
شويم:

اولا: در
سال 1982 كه اسرائيل به لبنان تجاوز كرد، سه هدف عمده داشت:

1-    بيرون راندن مقاومت فلسطيني از
لبنان.

2-    برپائي حكومت مركزي نيرومندي در
لبنان كه در خط اسرائيل باشد و يك قرارداد مانند قرارداد ننگين «كمپ ديويد» با
اسرائيل امضا كند كه در حقيقت «امين جميل» چنين قراردادي را تحت نام «قرارداد 17
ايّار» امضاء كرد.

3-    به نابودي كشاندن حركت اسلامي در
لبنان. چرا كه پيش از تهاجم اسرائيل، روشن بود كه لبنان بيشتر از ساير نقاط جهان
وابسته به انقلاب اسلامي و رهبري امام خميني است و لذا خواستند اين حركت را در
نطفه خفه كنند پيش از آنكه خطري جدّي براي آنان در برداشته باشد و آينده سياسي
منطقه را بهم بريزد.

اين اهداف
سه گانه بود كه اسرائيل را وادار به يورش و تهاجم مسلحانه نمود و نيروهاي چند
مليتي نيز به لبنان راه يافتند تا خانواده «جميّل» را كه سرسپرده و وابسته به
دشمنان بود بر لبنان حاكم سازند و بدينسان «بشر جميل» و پس از او، «امين جميل» را
به حكومت رساندند، و امين جميل اهداف دشمنان را يكي پس از ديگري محقق مي ساخت، از
اول با اسرائيل قراداد 17 ايار را امضاء كرد و سپس فلسطينيان را بيرون راند. اينجا
بود كه حزب الله لبنان با شعارهاي سياسي اسلامي روشن خويش وارد ميدان كارزار شد و
عمليات شهادت طلبانه بزرگي را آغاز كرد كه در نتيجه يك مقاومت نوين پايه گذاري شد
كه با اسرائيل كارزار مي كرد و امنيتش را به خطر مي انداخت و اينجا بود كه اسرائيل
و اربابانش اعتراف كردند كه در هجوم سال 1982 اشتباه بزرگي مرتكب شده اند. چرا؟
براي اينكه مقاومت فلسطيني كه در لبنان به سر مي برد آماده بود كه با اسرائيل
قرارداد ببندد و در يك كنفرانس بين المللي آن را به رسميت بشناسد و تنها به يك بخش
كه بر روي آن دولت فلسطيني را تاسيس نمايد، بسنده نمايد و ساير قسمت هاي فلسطيني
همچنان تحت نفوذ اسرائيل باقي باشد. اينها ديدند كه اشتباه كرده اند زيرا مقاومت
فلسطيني را بيرون راندند و به جاي آن مقاومتي ديگر پديد آمد با مقاومتي اسلامي كه
هرگز حاضر نيست كوچكترين امتيازي به اسرائيل بدهد و آرمانش جنگ و نبرد با اسرائيل
تا آزادسازي قدس است. اين بزرگترين دستاورد حزب الله بود كه نقشه اسرائيل را نقش
بر آب كرد و آن را گرفتار جنگي مستمر و شديد نمود.

ثانيا:
امريكا و اسرائيل همراه با نيروهاي چند مليتي آمدند كه حكومت خاندان «جميل» را
تثبيت سازند و نيرو بخشند ولي عمليات شهادت طلبانه حزب الله كه نيروهاي «مارينز» و
نيروهاي فرانسوي را هدف قرار داده بود و بسياري از نيروهاي چند مليتي را از لبنان
اخراج نمود، و همچنين عملياتي كه عليه نيروهاي اسرائيلي متجاوز بر پا شد، خاندان
«جميل» را تضعيف و رژيم لبنان را به فلاكت كشاند تا آنجا كه قرارداد صلح با
اسرائيل خود بخود سقوط كرد چرا كه رژيم لبنان كه آن را امضا كرده بود، خود قادر بر
كنترل اوضاع در لبنان نبود.

 

ثالثا:
اسرائيل كه با هجوم به لبنان قصد داشت حركت اسلامي را در نطفه خفه كند نه تنها به
اين هدفش نرسيد بلكه حركت اسلامي با تشكل و انسجام بيشتري براي مقابله با اسرائيل،
توان و نيرو گرفت، اضافه بر اينكه نيروهايي از پاسداران انقلاب اسلامي و مردم حزب
اللهي لبنان در اين تشكل جديد وارد شدند و حركت اسلامي را رشدي فزون از حد بخشيدند
تا جائي كه دنياي استكباري در برابر اين حركت هماهنگ و گسترده اسلامي به وحشت
افتاده و سردرگم شده است و لذا به نظر ما- همانگونه كه امام مي فرمايند- در اين
تهاجم اسرائيلي، الطاف خفيّه اي براي ما نهفته شده بود، چنانكه جنگ دشمن بعثي با
ايران اسلامي نيز خير زيادي دربرداشت و لذا امام فرمود: «الخير في ما وقع»، ما هم
مي گوئيم: «الخير في ما وقع».

رابعا: ما
توانستيم هيبت آمريكائي ها را بشكنيم و به ملتمان ودنيا ثابت كنيم كه نبايد در
برابر قدرت پوشالي آمريكا خاضع باشند، و آمريكايي كه گمان مي كردند، شكست نمي
خورد، ثابت كرديم كه ناتوان است و شكست مي خورد و براي مؤمنين در لبنان بلكه تمام
مسلمانان ثابت شد اين سخن بزرگ كه امام مي فرمايد: «آمريكا هيچ غلطي نمي تواند
بكند» و اين دستاوردهاي مهم بود كه توانست منافع آمريكا را در لبنان به خطر
انداخته و يا به تعطيل كشاند ولبنان بحمدالله مقبره اي براي مستشاران و جاسوسان
آمريكايي شد كه به هيچ وجه در آن، احساس امنيت نمي كنند.

دستاورد
ديگري كه به آن رسيديم اين است كه بيشتر مردم لبنان با اختلاف گروه ها و عقايدشان،
به اين مطلب رسيدند كه بايد رژيم موجود در لبنان سقوط كند، و گرچه در جايگزيني آن
اختلاف نظر دارند اما بر اين عقيده توافق دارند كه نظام كنوني موجود در لبنان بايد
سرنگون شود، هرچند ما معتقديم كه هيچ جايگزيني جز نظام اسلامي را قبول نداريم و
اميدواريم اين فرهنگ در ميان امت مسلمان لبنان جا افتد، و حزب الله لبنان در اين
راستا از هر تلاشي فروگذار نخواهد بود كه در كنار برنامه هاي جهادگرانه ونبردهاي
مسلحانه، كارهاي تبليغاتي و فرهنگي گسترده اي را ان شاء الله انجام دهد.

در هرصورت،
خداي را سپاس مي گوئيم كه حزب الله هرگز از خط صحيح اسلام و امام منحرف نشده و
براي حفظ وحدت تلاش فراوان داشته و با وجود جنگها و فتنه هاي داخلي كه توسط توطئه
گران برافروخته شده، در هيچ يك از اين فتنه ها دخالت نداشته و تمام توان خود را
براي مبارزه اصلي با اسرائيل صرف خواهد كرد و همواره از گروه هاي متخاصم مسلمان-
از امل گرفته تا فلسطينيان- خواسته است كه به جنگهاي بي فايده خود پايان دهند و
نيروهاي خود را براي مبارزه با اسرائيل نگهدارند.

و خداي را
شكر كه توانستيم با بسيج عمومي نيروهاي مسلمان، مقاومت اسلامي خود را منحصر به
مناطق مرزي با اسرائيل ننمائيم بلكه جنگ با اسرائيل را هدف تمام مسلمانان لبنان
قرار داده ايم و اكنون تمام شهرها و مناطق لبنان درگير جنگي بي امان با اسرائيل
هستند و مقاومت منحصر به شيعيان نيست بلكه بحمدالله برادران اهل سنّت نيز دوش بدوش
شيعيان در اين نبرد مقدس سهيم هستند.

برنامه هاي
آينده

-برنامه هاي
آينده حزب الله لبنان چه مي باشد؟

*اهداف ما
برنامه هاي آينده مان را ترسيم مي كند:

1- نخستين
برنامه ما اين است كه در تقويت بنيه نظامي مقاومت اسلامي بيفزائيم و از امكانات
انساني و تسليحاتي بيشتري برخوردار گرديم و با ساير مسلمين- غير از لبناني ها- نيز
به توافق برسيم كه بنحوي در اين مقاومت اسلامي همكاري نمايند چرا كه مهمترين آرمان
ما نابودي اسرائيل است  اين مسئوليت تمام
مسلمانان جهان است، و چنين برنامه اي بي گمان نيز به تبليغات بيشتر و تمرينات
نظامي افزونتر و تهيه عدّه و عُدّه دارد كه به اين خاطر برنامه ريزيهايي شده است.

2- تلاش
براي بالابردن سطح فرهنگ اسلامي مردم و تبليغات بي وقفه در اين راستا. ما بايد
مفاهيم عاليه اسلام را به تمام مردم لبنان برسانيم و بفهمانيم و مستضعفين را دعوت
به قيام و شورش عليه مستكبرين و جنايتكاران بنمائيم و دست دشمنان را قطع سازيم و
رهبري جهاني امت را تثبيت كنيم.

3- نهادهاي
اسلامي را در لبنان برقرار سازيم كه در آينده جايگزين نهادهاي طاغوتي و پليد رژيم
كافر لبنان باشند، و اين نهادها بتوانند خدمات واقعي خود را به مسلمانان و
مستضعفين لبنان ارائه نمايند.

4- همانگونه
كه اطلاع داريد اكنون مشكل بزرگ اقتصادي كه توسط آمريكا و اسرائيل طرح ريزي شده
گريبانگير ملت محروم لبنان گشته است تا اينكه از راه به گرسنگي كشاندن و تحت فشار
اقتصادي قرار دادن مردم، آنان را از اهداف حق طلبانه خود دور ساخته و از انقلاب
اسلامي ايران و رهبري معظم آن منزجر نمايند. ما بايد اين مشكل اقتصادي اجتماعي را
با برنامه ريزي دقيق، از بين ببريم كه بايد عرض كنم: در چارچوب اين آرمان، خدمات
فراواني داشته ايم كه البته سهم مهم آن را جمهوري اسلامي ايفا نموده است.

جمهوري
اسلامي با يك طرح ضربتي، كمكهاي شايان تقديري انجام داده كه تا اندازه اي وضعيت
اجتماعي موجود را بهبود بخشيده است، از جمله كمكهاي ضربتي اينكه 113000 دانش آموز
را روانه مدارس كرده، درحاليكه وضع مادي آنها چنين اقتضايي را نداشت بويژه اينكه
بيشتر مدارس لبنان، ملي و خصوصي است و براي تحصيل دانش آموزان، مبالغ نسبتا زيادي
تقاضا مي كنند. و در اين راستا نيز 2500 دانشجو را روانه دانشگاه هاي كشور كرده
است.

امسال سرماي
شديدي لبنان را فرا گرفته بود و هزينه تهيه مواد سوختي خيلي بالا بود كه از عهده
خانواده هاي مستضعف خارج بود و مي توان گفت: كمكهاي جمهوري اسلامي در اين زمينه،
نياز سوختي تمام خانواده هاي مستضعف در مناطق سرد لبنان را برآورد و مواد سوختي را
به رايگان در اختيار آنها قرار داد.

همين امسال
سيل، مناطق زيادي از «بقاع» لبنان را فرا گرفته و ضررهاي فراواني وارد آورده بود
كه كمكهاي بي شائبه جمهوري اسلامي، ضررهاي وارده بر نيازمندان را جبران كرد. و هم
اكنون برنامه كمكهاي غذائي به خانواده هاي مستضعف وجود دارد كه مواد غذائي را به
يكصدو سي هزار خانواده فقير مي رساند. در هر صورت اين خدمات اقتصادي و اجتماعي
جمهوري اسلامي از طريق دستگاه هاي حزب الله لبنان و با همكاري علما و برادران اهل
سنّت و ديگر خير انديشان تحقق مي پذيرد و يكي از برنامه هاي آينده ما اين است كه
اوضاع اجتماعي مسلمانان را بهبود بخشيم و نيازهاي مادي را- تا آنجا كه در توان
داريم- برطرف سازيم تا اينكه بتوانند با آرامش خاطر، به نبرد اسلامي خود با دشمن
صهيونيستي غاصب، ادامه دهند.

و از برنامه
هاي دراز مدت ما نيز اين است كه نهادهاي اقتصادي و اجتماعي جديد پايه ريزي كنيم كه
مشكل بزرگ اقتصادي را برطرف و بيكاري و تورم را مرتفع و جامعه اسلامي لبنان را به
مرحله خودكفايي نزديك سازد. بنابراين، در كوتاه سخن برنامه هاي آينده ما عبارتند
از:

1- برنامه
نظامي و تصميم جدي بر پيكار بي امان با اسرائيل متجاوز، و آنچه كه در چارچوب جنگ
با اسرائيل پيش مي آيد از قبيل تمرينات نظامي و ايجاد آمادگي لازم و تهيه امكانات
بشري و تسليحاتي.

2- تبليغ
اسلام از نظر مكتبي و خط فكري و برنامه كاري و پيوند دادن امت مسلمان به رهبري
امام.

3- اهميت
دادن به مسأله اقتصادي و رها ساختن جامعه مسلمان لبناني از مشكل مصيبت بار گرسنيگ،
و از سويي ديگر پايه ريزي نهادها و مؤسسات جديد اقتصادي تا رسيدن به مرحله خود
كفائي.

4- تلاشي
براي عموميت دادن به قيام اسلامي در لبنان كه تمام گروه هاي مسلمان را در بر مي
گيرد و آنان را از فتنه هاي مستمري كه بي گمان توطئه اجانب و دشمنان اسلام است،
خارج سازد و به يك وحدت اسلامي برساند كه بتوانند با رهنمودهاي امام امت، در برابر
مستكبرين بايستند و به آزادي و استقلال واقعي نائل آيند.

-لطفاً اگر
ممكن است به اختصار بفرمائيد نحوه وجود اسرائيل در لبنان كنوني چگونه است؟

*اسرائيل به
دو گونه، در لبنان وجود دارد:

يكي به صورت
مستقيم و ديگري غير مستقيم.

نيروهاي
اسرائيل اشغالگر به طور مستقيم در منطقه اي محاذي مرزهاي لبنان- فلسطين در داخل
سرزمينهاي لبناني و به عمقهاي مختلف كه از هر منطقه اي تا منطقه اي ديگر به نام
«نوار مرزي» شناخته بمي شود، وجود دارد. و همچنين ارتش لبنان جنوبي با رياست
انتوان لحد كه تشكيل يافته از لبنانيان مسيحي و عدد كمي از مسلمانان خود فروخته
است، مي توان به عنوان وجود غير مستقيم اسرائيل در لبنان تلقي كرد چرا كه ارتش
انتوان لحد صد در صد مزدور براي اسرائيل و در خدمت صهيونيستها است. اينان بيشتر در
مناطق شرقي لبنان وجود دارند و گرچه لبناني هستند ولي جزئي از ارتش صهيونيستها به
حساب مي آيند. و اما در مناطق مسلمان نشين از وجود آشكار اسرائيل خبري نيست جز
اينكه برخي خود فروختگان وجود دارند كه به حساب اسرائيل جاسوسي مي كنند و در خدمت
سازمان امنيت اسرائيل مي باشند.

گروگانگيري!

-چگونه مي
توانيم گروگانگيري هايي را كه در لبنان انجام گرفته توجيه نمائيم؟

*موضوع
گروگانگيري بيگانگان در لبنان، يك موضوع مستقل است، قبلا  بايد عرض كنم كه اين نامگذاري (گروگان) چندان
دقيق نيست. بطور كلي بيشتر بيگانگاني كه در لبنان وجود دارند از عناوين گوناگون
استفاده مي كنند تا وظيفه اصلي خود را كه همانا جاسوسي براي استعمارگران است، دنبال
كنند. به عنوان مثال «ويليام بكلي» از نظر شغلي، كاري معمولي داشت ولي در پناه آن
كار، يك مسئوليت بزرگ و خطيري را براي اربابانش به عهده گرفته بود كه پس از مرگش
واشنگتن اعتراف كرد او مسئول «سي.آي.ا» در منطقه خاورميانه بوده و سالهاي متمادي
اين مسئوليت را بر عهده داشته است، آيا ممكن است چنين شخص جنايتكاري را يك گروگان
معمولي كه ربوده شده است بدانيم؟ يا اينكه بايد گفت: او جاسوسي است كه عليه منافع
اسلام و مسلمين و مستضعفين نه تنها در لبنان كه در منطقه فعاليت داشته است. و
همچنين است وضعيت بسياري از بيگانگاني كه هم اكنون بدست سازمانهاي اسلامي يا غير
اسلامي گرفتار شده اند كه با اطمينان مي توان گفت: بيشتر اين گروگانها در
سازمانهاي اطلاعاتي دنياي استكباري فعاليت و خدمت مي كنند.

بنابراين،
مزدوراني كه در كشورهاي اسلامي براي بيگانگان جاسوسي مي كنند، بايد دستگير و مجازات
شوند چرا كه اينان مصاديق بارز مفسدين في الأرض هستند، عليه ملتهاي محروم توطئه مي
كنند و به نفع اربابان پليد خود، دسترنج مستضعفين را غارت مي نمايند وانگهي بسياري
از مسلمانان متعهد در زندانهاي ابر جنايتكاران و مزدورانشان گرفتار و در بندند، در
فرانسه، در كويت و همچنين در بسياري ديگر از كشورها و توسط سازمانهاي مخفي
اطلاعاتي به زندان افكنده شده اند و در لبنان يك حكومت انساني ندارند كه از آنها
دفاع كند، و از آن طرف اين سازمانهايي كه فرزندان و برادران ملت محروم لبنان را به
گروگان گرفته يا زنداني كرده اند، سازمانهايي طاغوتي، ظالم و دست نشانده مستكبرين
مي باشند و لذا مردم چاره اي ندارند جز اينكه به اين روش (گروگانگيري) روي آورند
تا فرزندان و برادرانشان را آزاد سازند، همان بيچارگان در بندي كه حكومت لبنان
آنها را از ياد برده و سازمانهاي بين المللي بطور كلي كوچكترين دفاعي از آنان نمي
كنند.

به عنوان
مثال يادآور مي شوم در يكي از سالهاي گذشته، بازداشتگاه «عتليت» اسرائيلي از
زندانيان بي گناه فلسطيني و لبناني موج مي زد و دنيا كوچكترين حركتي براي رهائي
آنان نكرد؛ در همان حال يك گروه كوچك از جوانان لبناني دست به ربودن يك هواپيماي
(تي- دبليو- اف) آمريكائي زدند كه گروه زيادي از آمريكائي ها و ديگر بيگانگان در
آن بودند و آنگاه آنها را به بيروت بردند و با بحث و گفتگو با آنها توانستند بر
رژيم اشغالگر صهيونيستي فشار آورده و بدينسان زندانيان را در چند نوبت آزاد سازند.

من از دنيا
سؤال مي كنم: چطور وقتي ده ها و صدها مسلمان توسط صهيونيست ها دستگير و زندان و
شكنجه مي شوند، هيچ سازمان و كشوري صدايش در نمي آيد ولي اگر يك افسر آمريكائي كه
براي بيگانگان جاسوسي مي كرده اسير شود، دنيا به حركت مي افتد و تمام رسانه ها و
راديوهاي جهاني زمين و زمان را پر از سر و صدا و فرياد مي كنند؟! معلوم مي شود
هنوز دنيا نخواسته است بپذيرد كه مسلمانان نيز بشرند و احترام دارند و بايد با
آنها رفتاري انساني داشت!! حال كه اين مستكبران براي مسلمانان احترام قائل نيستند،
ما به آنها خواهيم فهماند كه چگونه رفتار كنند.

راستي چقدر
چندش آور است كه براي يك افسر آمريكائي جاسوس آن همه احترام قائل شوند و دنياي
ستمگر صدا و نعره مظلوميتش! بلند شود ولي آن همه انسان هاي بي گناه در لبنان،
ايران و افغانستان و… بمباران مي شوند و شهيد و مجروح مي گردند و آن همه خانه ها
و كاشانه هاي مسلمانان بر سر زنها و اطفال بي گناهشان ويران مي شود، و دنيا صدايش
در نمي آيد.

اين افسر
آمريكائي كه به گفته منابع آمريكائي مشاور وزير جنگ آمريكا به مدت دو سال بوده،
آيا مي تواند بي گناه باشد؟ اين جاسوسي كه مشغول توطئه عليه مسلمانان و قدس و دو
ملت فلسطين و لبنان بوده و در پي يك مأمويت ويژه در نيروهاي بين المللي فعاليت مي
كرده، اگر بازداشت شود و در مقابل فشار بر ستمگران وارد آيد كه محرومين و مستضعفين
دربندي كه در بازداشتگاه هاي طاغوت ها و ظالمين دوران شكنجه مي شوند، آزاد و رها
گردند، جرم است؟! ما چاره اي جز توسل به اين روشها براي رها ساختن عزيزانمان
نداريم و تا دنيا را به تسليم در برابر اين حقيقت وا نداشته ايم، به اين روشها
متوسل خواهيم شد، باشد كه آن مؤمنين محروم از بند اسارت دشمنان رها شوند هرچند
جنايتكاران و سرسپردگانشان را خوش نيايد.

مشكلات حزب
الله

-مشكلات و
خطرهائي كه حزب الله لبنان با آنها روبرو است چه مي باشند؟

*بعضي از
مشكلات تا كنون حل شده ولي برخي هنوز به حال خود باقي است. مثلا خطر انحراف سياسي
در جنبش حزب الله لبنان به هيچ وجه وارد نيست چرا كه ارتباط و پيوند عميق و
ناگسستني با امام امت مانع از امكان پيدايش هر نوع انحرافي ميشود و اصلا براي يك
جنبش اسلامي انقلابي كه با رهنمودهاي امام مسير خود را دنبال مي كند، خطر انحراف
معني ندارد. دومين خطري كه ممكن است جنبشها با آن مواجه شوند تفرقه و تشتت و از هم
پاشيدگي است كه اين هم در مورد حزب الله لبنان وارد نيست زيرا اساس كار ما اطاعت
از رهبري حكميانه امام امت است، وانگهي ايمان و اعتقاد به مبدأ و معاد و پيروي از
احكام مقدسه اسلام، بهترين ضمانت براي سلامت و وحدت و همبستگي ما مي باشد. و لذا
ما از نظر مذهبي و اخلاقي در رفتارها و گفتارها و برخوردهاي اعضاي امت حزب الله
هيچ وحشتي نداريم.

تنها خطري
كه ما با آن موجه هستيم، توطئه هاي همه جانبه آمريكا و فرانسه و اسرائيل و
مزدورانشان در منطقه است چرا كه نيروهاي استكباري به اين نتيجه رسيده اند كه تنها
سدّ راهشان و تنها گروهي كه منافعشان را در منطقه به خطر مي اندازد، حزب الله است
و لذا همواره كوشش مي كنند كه حزب الله را از جلو راه خود بردارند و آنها را
متلاشي سازند. بنابراين، ما پيوسته خطر جنگ و پيكار و دفاع از خويشتن را در پيش
داريم ولي آنچه ما را خرسند مي سازد اين است كه حزب الله با قدرت در صحنه حضار است
حمايت مردمي از آنان مانع از هرگونه توطئه اي است كه منجر به نابودي يا متلاشي شدن
آنان مي شود، هرچند در اين راه پر پيچ وخم، علما و برادران عزيزي را از دست داده
ايم كه بي گمان خون آن شهيدان، جنبش ما را فعالتر و نيرومندتر ساخته و افرادمان را
زيادتر و نيروهايمان را افزونتر و تصميممان را براي رسيدن به هدف جدي تر ساخته و
مي سازد.

يكي ديگر از
خطرهائي كه جنبش ما را تهديد مي كند، كشيده شدن به جنگها و درگيريها و نزاعهاي
داخلي است كه بحمدالله تا كنون توفيق دخالت نكردن در اين درگيريهاي داخلي داشته
ايم و ما مصمم بر آن هستيم در هيچ درگيري و جنگي كه در چارچوب خط صحيح اسلامي
نباشد، وارد نشويم و خود را آلوده نسازيم.

يكي ديگر از
خطرها، جنگ اقتصادي در لبنان است كه چه اثرهاي بد و ناروائي داشته و منجر به فقر
بدبختي و حتي فساد در بعضي از موارد شده است، در اين مورد نيز تلاش ما بر اين است
كه با آن جدي روبرو شويم و با اتكال بر خداي بزرگ و استمداد از جمهوري اسلامي
ايران، در اين زمينه، موفقيتهايي داشته ايم و اميدواريم با تقديم كمكهاي اقتصادي و
مادي به مستضعفين و بيچارگان، بر اين مشكل بزرگ نيز فائق آئيم.

توقع از حزب
الله ايران

-در ضمن
مصاحبه، فرموديد: حزب الله لبنان خود را جزئي تفكيك ناپذير از حزب الله ايران مي
داند، شما چه انتظاري از حزب الله ايران داريد؟

*حزب الله
ايران تجربه بزرگ انقلاب اسلامي را به مسلمين جهان آموخت و حزب الله لبنان نيروي
ايمان و معنويتش را از دست آوردها و پيروزيهاي درخشان حزب الله ايران فرا مي گيرد
و از سوئي ديگر امروز رهبري جهان اسلام بدست انقلاب اسلامي ايران است و در نتيجه
حزب الله لبنان انتظار دارد كه انقلاب اسلامي از عهده اين رهبري بزرگ به خوبي
برآيد و در حقيقت بايد گفت: خداي تبارك و تعالي ملت مسلمان ايران را برگزيد كه
الگويي براي حزب الله واقعي باشد و مستضعفين جهان را راهنمايي كنند همانگونه كه
ياران پيامبر بزرگ اسلام (ص) را براي تبليغ اسلام در جهان و رهبري مستضعفين آن
زمان برگزيد و از اين روي بايد فداكاري ها و ايثار ها و فعاليتها در اين راستا
بيشتر شود و صبر و تحمل و بردباري در راه انجام اين وظيفه سنگين الهي افزونتر گردد
و آنچه مسلمانان لبنان انتظار دارند اين است كه جنگ با صدام كافر به مرحله جدي‌تر
برسد تا بزودي اين عنصر فاسد و رژيم منحطش از بين بروند زيرا سقوط صدام، به معناي
سقوط رژيمهاي دست نشانده در منطقه است و آنجاست كه نوبت به جنگ با اسرائيل غاصب مي
رسد و مسلمانان جهان از تمام سرزمينهاي اسلامي بپا مي‌خيزند و تحت رهبري امام
آخرين ضربت را بر پيكر اسرائيل جنايتكار وارد مي آورند انشاء الله و قدس آزاد مي
گردد. پس انتظار ما اين است كه جديت و تلاش بيشتر براي به سقوط كشاندن رژيم صدام
پليد بعمل آيد تا اينكه پيروزي حقيقي در خاورميانه بدست آيد انشاءالله.

/

روز جمهوري اسلامي، روز مقاومت

روز جمهوري
اسلامي، روز مقاومت

يوم الله
دوازدهم فروردين پس از گذشت نه سال بر پيروزي انقلاب اسلامي ايراني، از راه مي رسد
و ما اين روز خجسته را كه ياآور يكي از حسّاسترين و سرنوشت سازترين ايام انقلاب
اسلامي است، با هم جشن مي گيريم.

اين روز را
دركنار هزاران خانواده داغدار و شهيد داده جشن مي گيريم. درحالي به استقبال اين
روز فرخنده مي رويم كه صدها شهيد بر شهداي عزيزمان افزوده شده اند،ُ شهدائي كه
براي تثبيت «جمهوري اسلامي» و پابرجائي «انقلاب اسلامي» از جان خود گذشتند و با
ايثار و فداكاري و استقامت، صفحه زرين ديگري بر صفحات زرين انقلاب افزودند.

آري! ملت ما
تاوان ايمان و عقيده و جهاد در راه عقيده اش را پس مي دهد وگرنه در كجاي تاريخ
سراغ داريم تمام قدرتهاي استكباري، با آن همه ايده ها و افكار گوناگون، دست بدست
هم بدهند و با يك ملت رنجيده و محروم، به جنگي تمام عيار بپردازند، و هريك سلاح
هاي مخرّب و ويرانگر خود را در اين آزمايشگاه، آزمايش كنند؟! مگر اين ملت چه گفته
بود؟ و چه ايده اي عامل آن همه خشونت ها و جنايتها و وحشيگري ها شده است؟

اين ملت هر
صبح و شام مي گويد: «ربنا الله» پروردگار ما خدا است؛ و همين ربنا الله گفتن و تكبير
سر دادن، باعث شده است كه خدايان زر و زور را خوش نيايد و با خداخواهان به جنگ و
ستيز برخيزند.

«ربنا الله»
يعني غير از خدا نه! يعني: قدرتهاي استكباري و سرسپردگانشان نه! يعني: سجود و كرنش
براي غير خدا نه! و يعني: آزادي، استقلال و جمهوري اسلامي.

اگر ملت ما
در اولين دوازدهم فروردين بجاي «جمهوري اسلامي»، جمهوري دموكراتيك! گفته بودند يا
هر واژه ديگري غير از «اسلامي» انتخاب كرده بود و به آ» رأي مي دادند، نه صدّام و
نه ديگر جنايتكاران، هرگز با ما به جنگ و مخالفت نمي پرداختند.

«اسلامي»
واژه اي است كه در آن ارزشهاي والا و مقدسي نهفته است و دشمن از تحقق آن ارزشها
سخت وحشت دارد؛ و وحشت از همين ارزشهاي مقدس است كه ديوانه وار شهرها و روستاهاي
ايران را موشكباران و بمباران مي كند. صدّام جز يك عامل اجرايي و يك سرسپرده بي
اختيار در دست شرق و غرب نيست و اين آمريكاي جنايتكار و هم پيوندانش و شوروي منافق
و يارانش هستند كه با زبان گلوله و بمب و موشك با ما سخن مي گويند و اين مائيم كه
در چنين موقعيت حسّاسي، يكي از دو راه را براي خود انتخاب مي كنيم: ادامه مسير حق
تا رسيدن به پيروزي نهايي و يا درجا زدند و سر تسليم به دشمنان سپردن!

ما كه در
دوازدهم فروردين 57 «جمهوري اسلامي» را براي خود برگزيديم يا بايد براي اين
انتخابمان- كه بي گمان طبق شناخت دقيق ارزشهاي اسلامي صورت گرفته- ارزش قائل شويم
و بر آن پا برجا بايستيم و يا بايد تمام خونهاي ريخته شده را ناديده بگيريم و پس
از اين همه رنج و محنت، دوباره زير پرچم آمريكا يا ابرقدرتي ديگر برويم؟

ما اكنون در
ميان دو راه قرار گرفته ايم و راه ديگري در بين نيست: يا عزت و يا ذلت! يا راه
حسين (ع) را برگزيدند و يا راه يزيد را! يا دست از خود شستن و يا دست از خدا شستن!
يا حق را زنده كردن و يا آن را پايمال نمودن! يا ولايت خدا را پذيرفتن و يا ولايت
طاغوت را برگزيدن! يا امام زمان (عج) را ياري كردن و يا به آن حضرت پشت كردن!

و ملت ما كه
در اين سالهاي محنت زاي گذشته، امتحان خود را خوب پس داده و آني از حق طلبي
فروگذار نكرده، امروز هم به تحقيق همين راه را بر مي گزيند و از اين امتحان الهي
نيز سر بلند و سرافراز بيرون مي آيد زيرا دشمنان ما، با آخرين حربه هاي خود براي
مبارزه با قرآن ما به سوي ما روي آورده اند تا شايد ما را از هدفمان باز دارند وا
گر اين بار دست رد به سينه مخالفان بزنيم، سربلند و پيروز خواهيم شد.

مگر رهبر
بزرگ ما حضرت امير المؤمنين (ع) نمي فرمايد: حيات و زندگي شما در مرك شرافتمندانه
تان است و مرگ و نابودي شما در زندگي ننگين و ذليلانه تان يعني اگر ما را مخير
كنند كه زنده بمانيم و دست آمريكا بر سر ما باشد يا بميريم و به آمريكا و شوروي
«نه» بگوييم حتما اين مردن براي ما حيات است و آن زدنده ماندن، مرگ.

و مگر سرور
و راهنماي ما حضرت سيد الشهداء (ع) نمي فرمايد: امروز يزيد ما را بين مرگ وذلت
مخير كرده است و هيهات منا الذّلة؟ و ما هم در پاسخ آن حضرت هر صبح و شام تكرار
نمي كنيم. «هيهات منا الذلّة» پس چه باك اگر در اين راه،‌ پيروي از حسين بكنيم و
در زمره اصحاب آن حضرت در آئيم و به آنها بپيونديم.

و مگر اين
قرآن ما نيست كه در آيه آيه اش ما را ندا مي دهد كه: ولايت كفّار را بر ولايت خدا
ترجيح ندهيد و دست ذلّت به سوي آنها دراز نكنيد و با جان و مال خود در راه خدا
پيكار نمائيد و دين خدا را ياري كنيد و تا رفع فتنه در جهان با دشمنان بجنگيد و
بستيزيد؟ و مگر زندگي چيزي جز عقيده و جهاد در راه عقيده است؟ پس اگر بنا باشد
كفار عيقيده ما را از ما بگيرند و دست ما را عملاً از قرآن و عترت قطع كنند، بايد
همه با هم برخيزيم و دستشان را قطع كنيم و دينمان را نجات دهيم كه هيچ چيز نزد خداوند
بهتر و ارزشمند تر از حفظ ولايت رسول الله (ص) در اين كشور مقدس نيست؛ ديگر چه باك
كه هر روز شهرهاي ما را با موشك و بمب مورد تجاوز قرار دهند. و مگر امام عزيزمان
خميني بت شكن نفرمود: ملت ما از شهادت نيم ترسد و از مرگ در راه حق هراسي به دل
راه نمي دهد چه با گلوله كشته شود، چه با موشك؟

بنابراين،
ما كه نُه سال پيش در روز دوازدهم فروردين 57، هدف خود را مشخص كرديم و حاضر شديم
با جان و مالمان از اين هدف دفاع كنيم، امروز روز بهره برداري رسيده است. اگر راه
شهيدانمان را ادامه داديم و خون مقدسشان را ارج نهاديم و باز هم دست رد به سينه
مخالفان اسلام و قرآن زديم، بزودي جشن پيروزي را ان شاء الله برگذار خواهيم كرد و
اگر امروز كه روز سرنوشت است، از نيمه راه خداي نخواسته عقب گرد كرديم، ذلت را در
دو جهان براي خود خريده ايم ولي همانگونه كه در اين سالهاي آزمايش و بلا، ملت بزرگ
ايران ثابت كرده است كه عقب نشيني نخواهد كرد، امروز و روزهاي آينده نيز عقب نشيني
نمي ند و ذلت و خواري را پس مي زند و ثابت قدم در راه تثبيت انقلاب اسلامي مي ماند
كه امروز چشم جهانيان به اين ملت دوخته شده است.

تازه مگر ما
كمتر از ويتناميهايي هستيم كه حتي عقيده به خدا هم نداشتند و تنها براي استقلال
خود و كشور خود ربع قرن با آمريكاي ستمكار جنگيدند و بقدري جنگ و نبردشان اوج پيدا
كرده بود كه در بعضي از روزها معدّل بمب هايي كه بر فراز ويتنام ريخته مي شد، هر
پنج دقيقه يك بمب بود؟! و باز هم عقب نشيني نكردند و براي اينكه تسليم زور نشوند
آنقدر به جنگ خود ادامه دادند تا آمريكا را به شكست مفتضحانه واداشتند.

و اما مردم
ما كه معتقد به مبدأ و معاد هستند و خود را از خدا مي دانند و به سوي خدا باز
خواهند گشت و واژه هائي همچون: «جهاد»، «شهادت»، «ايثار»، «عمل صالح»، «ايمان»،
«تقوي»، «رضايت الهي»، «ولايت» و «روز پاداش و جزا» دارند و الگوهايي چون علي (ع)،
حسين (ع)، زينب (س)، عمار، عمروبن حمق، حبيب بن مظاهر، قاسم بن حسن، عليّ اكبر و
عليّ اصغر وو… دارند و در همين انقلاب چهره هايي مانند مطهري، بهشتي، محمد
منتظري، رجائي، باهنر، چمران، شيرودي، كشوري، بابائي، زين الدي، خرّازي، حاج همّت،
مدني، دستغيب، قاضي، صدوقي، اشرفي و هزاران رزمنده ثابت قدم بي باك كه هركي چون
آفتابي درخشان، آسمان انقلاب را روشنايي و فروغ بخشيده است، مي شناسند قطعاً از
جهاد و ايثار تا مرز شهادت باز نخواهند ايستاد و به اميد «احدي الحسنيين» پاداش
خود را تنها از خدا و معبود خود مي ستانند و در اين راستا مانند گذشته به شرق و
غرب «نه» مي گويند و راه خميني را ادامه مي دهند تا روزي كه صاحب حقيقي اين كشور
ظهور كند و انتقام خون شهيدانشان را از ظالمان و جبّاران و طواغيت دوران بگيرد ان
شاء الله.

 

/

فشار مشرکين قريش به پيامبر و مسلمانان

فشار مشرکين قريش به پيامبر و
مسلمانان

حجة الاسلام و المسلمين رسولي
محلاتي

بخش سوم

قسمت دهم

همانگونه که در مقاله قبلي مذکور
گرديد مشرکين قريش در برابر گسترش اسلام دچار سردرگمي عجيبي شده بودند و از هر
طريقي بمنظور مهار کردن و يا خاموش کردن اين نداي حق طلبانه اقدام مي کردند نتيجه
اي عايدشان نمي شد و به همين خاطر فشار و شکنجه را بر مسلمانان و رهبرشان تشديد
کردند.

ابن اسحاق گفته: سران هر قبيله از
قبائل قريش تصميم گرفتند مسلماناني را که در قبيله خود دارند تحت سخت ترين شکنجه
ها و زندان و تبعيد و انواع ديگر ضرب و شتم قرار دهند، و پس از همين تصميم بود که
رؤساي بني مخزوم مانند ابوجهل عمار و ياسر و سميه را (بشرحي که پيش از اين گذشت)
در وقت داغي هوا و ظهر هنگام بصحراي مکه مي بردند و شکنجه مي کردند، و بلال را
اميةبن خلف بسختي شکنجه ميداد، و هم چنين ديگران که مورخين نوشته اند: مسلمانان
ضعيف را مي گرفتند و زره هاي آهنين بر تن ايشان مي پوشاندند و در آفتاب داغ آنها
را ساعتها نگاه مي داشتند… .[1]

تا آنجا که طبق روايت سعيد بن جبير
از ابن عباس گاه مي شد بقدري آن ها را مي زدند و در گرسنگي و تشنگي نگاه مي داشتند
که قادر به ايستادن روي پاي خود نبودند، و هرچه از آنها مي خواستند مي گفتند، حتي
اگر مي گفتند: لات و عزي خداي شما است مي گفتند: آري! و اگر مي پرسيدند: اين جُعَل
خداي شما است مي گفتند: آري، و بدينوسيله خود را از دست آنها نجات مي دادند…[2]

***

وتا آنجا که محمد بن اسحاق گفته
است: کار ابوجهل اين شده بود که جستجو مي کرد تا ببيند چه کسي تازه مسلمان شده که
اگر از اشراف بود نزد او رفته و ضمن سرزنش و ملامت او مي گفت:

«ترکت دين أبيک و هو خير منک؟!
لنفسهنّ حلمک، و لنفيلنّ رأيک، و لنضعنّ شرفک»

-آئين پدر خود را که بهتر از تو
بود رها کردي؟! بدانکه ما حتما تو را به سفاهت و ناداني در ميان مردم شهره خواهيم
نمود، و رأي و نظرت را تخطئه مي کنيم و از شرافت و منزلتت در ميان مردم مي کاهيم.

و اگر شخص تازه مسلمان مرد تاجر و
سوداگري بود به او ميگفت:

«والله لنکسدنّ تجارتک و لنهلکنّ
مالک…».

بخدا تجارتت را کساد خواهيم کرد و
دارائيت را نابود مي کنيم!.

و اگر مرد فقير و ناتواني بود او
را شکنجه کرده و کتک مي زد… .[3]

و تا آنجا که بخاري در صحيح خود از
خبّابْ بن ارت روايت کرده که مي گويد:

«أتيت النبي (ص) و هو متوسّد ببردة
و هو في ظلّ الکعبة، و قد لقينا من المشرکين شدّة، فقلت: ألا تدعو الله؟.

فقعد و هو محمّر وجهه فقال: قد کان
من کان قبلکم ليمشط بأمشاط الحديد مادون عظامه من لحم أو عصب ما يصرفه ذلک عن
دينه، و يوضع المنشار علي مفرق رأسه فيشق باثنين ما يصرفه ذلک عن دينه، و ليتمنّ
الله هذا الامر حتي يسير الراکب من صنعاء الي حضر موت مايخاف الا الله عزّوجل».[4]

-نزد رسول خدا (ص) آمدم و ا و در
سايه کعبه بود وبردي بر خود پيچيده بود، و ما در آن روزها از مشرکان آزار سختي را
تحمل مي کرديم پس به آن حضرت عرض کردم: آيا بدرگاه خدا دعا نمي کني؟

در اينوقت رسول خدا (ص) در حاليکه
صورتش قرمز شده بود نشست و فرمود:

براسيت که آنها که پيش از شما
بودند گوشت بدنشان را با شانه هاي آهنين شانه مي کردند تا به استخوان يا عصب مي
رسيد و با اينحال آنها را از آئينشان باز نمي داشت، و ارّه بر سرشان مي گذاردند و
آنها را به دو نيم مي کردند و با اينحال از آئين خود دست نمي کشيدند، و حتماً اين
آئين (اسلام) مستقر و پابرجا خواهد شد تا آنجا که شخص سواره از صنعاء تا حضرموت به
راحتي سير کند و در مسير خود جز از خداي عزوجل از کسي خوف نداشته باشد.

اين هم داستان جالبي است

ابن هشام از عروة بن زبير نقل کرده
مي گويد:

نخستين کسي که در مکه پس از رسول
خدا (ص) قرآن را بآواز بلند قرائت کرد عبدالله بن مسعود بود و جريان اين بود که
روزي گروهي از اصحاب پيغمبر اکرم (ص) گرد هم نشسته بودند يکي از آنها گفت: بخدا
هنوز قريش قرآن را بآواز بلند نشنيده اند اينک کداميک از شما حاضر است قرآن را
بآواز بلند خوانده و بگوش آنها برساند؟

عبدالله بن مسعود گفت: من حاضرم.

گفتند: ما مي ترسيم آنان تو را
بيازارند، ما کسي را مي خواهيم که داراي فاميل و عشيره باشد که بخاطر آنها قريش
نتوانند باو صدمه و آزاري برسانند!

عبدالله گفت: بگذاريد من بدنبال
اين کار بروم همانا خداوند مرا محافظت خواهد کرد! پس روز ديگر هنگام ظهر در وقتي
که قرشيان در مجالس خويش انجمن کرده بودند در کنار مقام ايستاد و شروع کرد بخواندن
سوره مبارکه «الرحمن» و با صداي بلند گفت:

بسم الله الرحمن الرحيم. الرحمن
علّم القرآن… قريش گوش فرا داده و با هم گفتند: اين کنيز زاده چه مي گويد؟
گفتند: از همان چيزهائي که محمد آورده مي خواند. پس برخاسته بسوي او آمدند و با
مشت بصورت ابن مسعود مي زدند و او نيزهم چنان مي خواند تا مقداري که خواند با روي
خون آلود و مجروح بسوي اصحاب رسول خدا (ص) بازگشت اصحاب او را ديدند گفتند: ما بر
تو ازهمين وضع و حالت بيمناک بوديم! ابن مسعود گفت: اينها در راه خدا سهل است اگر
خواهيد فردا هم دوباره بنزدشان بروم و همين کار را مجدداً انجام دهم؟ گفتند نه،
کافي است زيرا تو کار خود را کردي و بگوش قريش آنچه را ناخوش داشتند رسانيدي.[5]

و قبلا نيز داستان همين خباب بن
ارت را با عاص بن وائل و خودداري عاص را از پرداخت بدهي خباب و تمسخر او را در اين
باره ذکر کرديم.[6]

و روي هم رفته زنان و مردان
مسلماني که تحت شکنجه مشرکان قرار گرفتند و نامشان بعنوان شکنجه شدگان صدر اسلام
در تاريخ ثبت شده اينها بودند: بلال، عمار، ياسر، سميّه، خبّاب بن ارت، صهيب بن
سنان رومي، عامر بن فهيرة- آزاد شده طفيل بن عبدالله ازدي- ابوفکيهة (که گويند
بهمراه بلال مسلمان شد و همانند او و بلکه سخت تر از او شکنجه اش مي کردند).

و از زنان نيز گذشته از سميه (مادر
عمار که همانگونه که در مقالات گذشته گفته شد زير شکنجه ابوجهل به شهادت رسيد) نام
اين زنان با فضيلت و فداکار در زمره شکنجه شدگان در تاريخ آمده:

لبيبة- کنيز بني مؤمل بن حبيب- که
عمر (قبل از اينکه مسلمان شود) او را مي گرفت و به سختي شکنجه مي داد تا دست از
اسلام بردارد.

زنيّره- از قبيله بني عدّي يا بني
مخزوم- که گويند: عمر يا ابوجهل او را چندان شکنجه کرد که چشمانش کور شد.

نهدية- از قبيله بني نهد- .

ام عبيس- از بني زهرة- که اسود بن
عبديغوث او را شکنجه مي داد.[7]

آزار مشرکان نسبت به خود رهبر
بزرگوار اسلام

همانگونه که گفته شد شکنجه مشرکان
و آزارشان از مسلمانان بيشتر به افراد ضعيف و بدون عشيره و فاميل متوجه مي شد و
کساني که داراي فاميل و عشيره بودند از ترس حمايت و مقابله بمثل قبيله شان کمتر
مورد آزار قرار مي گرفتند.

ولي با اينحال گاه مي شد که گويا
نمي توانستند جلوي خشم و کينه خود را بگيرند و اختيار و عقل از دستشان خارج مي شد
و کارهاي اهانت آميزي نسبت به آنحضرت انجام مي دادند که بعداً موجب سرافکندگي و
پشيماني خودشان نيز مي گرديد.

که از آنجمله روايت کرده اند که
روزي رسول خدا در حاليکه جامه اي نو پوشيده بود به مسجد الحرام آمد و بنماز ايستاد
و جمعي از مشرکان قريش در آنجا نشسته و تماشا مي کردند، يکي از آنها گفت: کيست که
برخيزد و اين بچه دان گوسفند و يا شتر را (که پر از خون و کثافت بود و در نزديکي
مسجد افتاده بود) برگيرد و بر سر او افکند؟.

يکي از آنها که بر طبق برخي از
روايات- عُقبة بن ابي معيط- بود برخاست و گفت: من اينکار را انجام مي دهم، و
بدنبال آن برخاست و پيش رفته آن بچه دان را برگرفت و درحالي که در سجده بود بر سر
آن حضرت افکند، و سبب شد تا سر و صورت و لباسهاي آن حضرت ملوّث و آلوده گردد، و
مشرکان از ديدن آن منظره به شدت خنديدند.

و در روايت بخاري و مسلم و ديگران
است که رسول خدا (ص) همچنان در سجده بود تا اينکه دخترش فاطمه (ع) بيامد و آن بچه
دان را از سر آن حضرت برداشت و نسبت به آنها که چنين اهانتي کرده بودند نفرين کرد،
و رسول خدا سر از سجده برداشت.[8]

آنگاه برسران مشرک قريش نفرين کرده
گفت:

«اللهم عليک بهذا الملأ من قريش،
اللهم عليک بعتبة بن ربيعة، اللهم عليک بشيبة بن ربيعة، اللهم عليک بأبي جهل بن
هشام، اللهم عليک بعُقبة بن ابي معيط اللهم عليک بأبيّ بن خلف».

و اين نفرين سبب شد تا آنها
ترسيدند و خنده شان قطع گرديد.

و رواي حديث گويد: من همگي آن ها
را که رسول خدا (ص) درباره شان نفرين کرد ديدم که در جنگ بدر کشته شدند و جنازه
هايشان را در چاه بدر افکندند.

و پس از اين ماجرا رسول خدا (ص)
بنزد عمويش ابوطالب رفت و فرمود: «يا عمّ کيف حسبي فيکم»؟

عموجان حسب من در ميان شما چگونه
است؟ (و چگونه از من حمايت مي کنيد)؟

ابوطالب پرسيد: مگر چه شده؟

رسول خدا (ص) داستان را براي
ابوطالب بازگفت.

در اين وقت ابوطالب حمزة بن
عبدالمطلب را طلبيد و شمشير خود را بر گرفت و به مسجد آمد سران قريش که ابوطالب را
با آن وضع و قيافه ديدند آثار خشم را در چهره اش مشاهده کرده و از جا حرکت نکردند
تا ابوطالب پيش آمده و به حمزه گفت: آن بچه دان را برگير و بر سبيل (وصورت) همه
آنها (که حاضر بودند و اينکار را کرده و خنديده بودند) بمال، و حمزه اينکار را کرد
و از نفر اول تا بآخر بر سبيل و صورت همه شان کشيد (و آنها نيز از ترس ابوطالب و
حمزه هيچ عکس العملي از خود نشان ندادند) و آنگاه به رسول خدا (ص) رو کرده گفت:

«يا ابن اخي هذا حسبک فينا» اين
است حسب تو در ميان ما![9]

داستان ديگري که منجر به اسلام
حمزة بن عبدالمطلب گرديد:

ابن هشام و ابي اثير جزري و ديگران
از مردي از قبيله اسلم روايت کرده اند که:

روزي ابوجهل در نزديکي کوه صفا
برسول خدا (ص) گذر کرد و آنجناب را آزار کرده و دشنام داد، و سخناني که دلالت بر
عيبجوئي از دين و آئين آنحضرت و تضعيف کار او بود بر زبان راند، رسول خدا (پاسخش
را نداده و) با او سخن نگفت- و بخانه بازگشت- زنياز کنيزکان عبد الله بن جدعان
(اين جريان را ديد و) سخنان ابوجهل را نسبت بآنحضرت شنيد.

ابوجهل از نزد رسول خدا (ص) دور
شده و بيامد تا در انجمني از قريش که در کنار خانه کعبه تشکيل شده بود نشست.

چيزي نگذشت که حمزة بن عبدالمطلب
رضي الله عنه درحاليکه کمان خود را بر دوش داشت و از شکار برمي گشت سررسيد، و رسم
او چنان بود که هرگاه از شکار برمي گشت پيش از آنکه بخانه خود برود بدور خانه کعبه
طوافي مي کرد، و اگر بدسته اي از قريش که دور هم جمع شده بودند بر مي خورد نزد
آنها ميايستاد و با آنها سخن مي گفت. پس بدان کنيزک برخورد، کنيزک گفت: اي حمزه نبودي
که ببيني برادر زاده ات محمد از دست ابوجهل چه کشيد و چه دشنامها شنيد! و چه
صدماتي بر او وارد کرد ولي محمد در مقابل، هيچ نگفته بخانه رفت.

از آنجائيکه خداوند اراده فرموده
بود حمزه را بدين اسلام گرامي دارد اين سخن بر او گران آمده خشمناک شد و بجستجوي
ابوجهل بيامد تا او را پيدا کند و سزاي جسارتش را که برسول خدا کرده بود بدهد
بهمين منظور بمسجدالحرام آمده او را در ميان گروهي ديد که نشسته است، حمزه نزديک
آمد و با کماني که در دست داشت چنان بر سر ابوجهل کوفت که سرش بسختي شکست آنگاه
گفت آيا محمد را دشنام مي گوئي در صورتيکه من بدين او هستم؟ اکنون اگر جرئت داري
آن دشنام را بمن بده؟

جمعي از بني مخزوم (قبيله ابوجهل)
بطرف حمزه حمله ور شده خواستند تا بطرفداري ابوجهل با حمزة جنگ کنند، ابوجهل گفت:
حمزه را واگذاريد زيرا من برادر زاده اش را بزشتي دشنام گفتم.

پس از اين جريان حمزة در دين اسلام
و پيروي از رسول خدا (ص) ثابت قدم شد، و پس از اسلام حمزه آزار قريش نسبت بدان
حضرت تخفيف يافت و دانستند که حمزه از آنجناب دفاع خواهد کرد.[10]

و اين هم داستانهائي ديگر در اين
باره

و نيز ابن هشام از عبدالله پسر
عمرو بن عاص نقل مي کند که مي گويد:

به پدرم گفتم: بزرگترين آزاري که
از قريش نسبت به رسول خدا (ص) ديدي چه بود؟ گفت: روزي نزد بزرگان و اشرافشان که در
حجر اسماعيل (در مسجد الحرام) گرد هم جمع شده بودند رفتم و مشاهده کردم که سخن از
آنحضرت بميان است و با هم مي گويند: هرگز نشده بود که ما در هيچ جريان ناگواري
باين اندازه که در برابر اين مرد صبر و بردباري کرده ايم شکيبائي و سکوت ازخود
نشان دهيم، خردمندان ما را نادان خواند. پدران ما را ناسزا گويد، بر دين و آئين ما
عيب گيرد. گروه هاي متحد ما را پراکنده سازد. بخدايان ما دشنام دهد! راستي که ما
در برابر او بيش از حدّ بردباري کرده ايم!

در اين گفتگو بودند که رسول خدا
(ص) وارد شده و همچنان بيامد تا رکن خانه کعبه را استلام نمود و سپس بطواف مشغول
شد و چون بر آنها گذشت زبان ببدگوئي آنحضرت بازکرده بر او طعن زدند!

من آثار ناراحتي در چهره پيغمبر
(ص) مشاهده کردم ولي ديدم آن حضرت توجهي نفرموده از نزدشان برفت، بار دوم که بر
آنها عبور فرمود دوباره همچنان زبان بطعن و دشنام گشودند و من اين بار نيز آثار
ناراحتي را در چهره حضرت مشاهده کردم و چون بار سوم شد و اينان بدگوئي و دشنام را
از سر گرفتند آنجناب در برابر آنها ايستاد و فرمود:

اي گروه قريش! آگاه باشيد سوگند
بدان خدائي که جانم در دست او است من مأموريت جنگ (و يا هلاکت) شما را دارم!

اين سخن را که فرمود آنان بطوري
ساکت شدند که گويا روي سرشان پرنده نشسته است، و چنان در برابرش آرام شدند که
کساني که قبل از اين سخن از همه نسبت به آن حضرت خشمناک تر بودند و بيش از ديگران
مردم را بر عليه او تحريک مي کردند با بهترين گفتاري پاسخ آن حضرت را داده و
احترامات معموله را نسبت بدو بجاي آوردند، بدان حدّ که مي گفتند: اي اباالقاسم از
ما بگذر (و کردار بد ما را ناديده بگير) بخدا تو مرده نيستي که بي بهره از دانش
باشي (و مانندما نادان نيستي).

رسول خدا (ص) از آنان گذشت و چون
فرداي آن روز شد دوباره درهمان مکان گرد آمده و من نيز با ايشان بودم، يکي از آن
ميان گفت: شما ديروز سخناني درباره محمد گفتيد و آنچه او نيز درباره شما گفته بود
شنيديد ولي همينکه در برابرشما آن سخنان ناراحت کننده را اظهارکرد او را رها کرده
پاسخش را نداديد؟

در اين سخنان بودند که رسول خدا
(ص) از دور پيدا شد، اينان که او را ديدند يکباره بطور دستجمعي بسويش حمله ور شده
اطرافش را حلقه وار گرفتند و شروع کردند به پرخاش کردن و اظهار داشتند: توئي که
درباره دين و آئين و خدايان ما چنين و چنان ميگويي؟

پيغمبر (ص) فرمود: آري من گفتم!

عمرو بن عاص گويد: دراين هنگام يکي
از آنان را ديدم که دو طرف عباي آن حضرت را در دست گرفت (و در صدد آزار او برآمد)
ابوبکر که درآنجا بود و آن منظره را ديد گريان شده (روي دلسوزي نسبت به آن جناب)
گفت: آيا مردي را به جرم اينکه مي گويد: پروردگار من خداي يگانه است مي کشيد؟ و
بدين ترتيب آن جناب را رها کردند و بدنبال کار خويش رفتند، واين جريان سخت ترين
چيزي بود که من از قريش نسبت به آن حضرت ديدم.

و از ام کلثوم دختر ابي بکر نقل
کنند که آن روز هنگاميکه ابوبکر بخانه بازگشت ديدم قريش سر او را شکسته اند.

و نيز گفته اند: سخت ترين آزاري که
رسول خدا (ص) از قريش ديد اين بود که روزي از خانه خويش بيرون آمد، و هرکه در آن
روز آن حضرت را ديد چه آنان که زرخريد و غلام بودند و چه آنان که آزاد بودند
(بنوعي) تکذيب او را کرده و اذيت و آزارش نمودند، حضرت بخانه بازگشت و از کثرت
صدماتي که ديده بود خود را در پارچه (و يا جامعه) پيچيده و بخفت، پس اين آيه نازل
شد «اي جامه بخود پيچيده برخيز و بترسان».[11]

ادامه دارد

 



[1]– سيرة
النبويه ابن کثير ج1 ص494.

/

مصاحبه اختصاصي با: حجة الاسلام والمسلمين هاشمي رفسنجاني

مصاحبه اختصاصي با:

حجة الاسلام والمسلمين هاشمي
رفسنجاني

نماينده امام در شوراي عالي دفاع

*ترسيمي از اوضاع فعلي جنگ تحميلي
*کاربرد موشکها *انتخابات *حج و آينده آن *انقلاب اسلامي فلسطين

– با تشکر از جناب حجة الاسلام و
المسلمين هاشمي رفسنجاني نماينده امام در شوراي عالي دفاع، در اولين سؤال، تقاضا
مي شود ترسيمي از اوضاع فعلي جنگ تحميلي و شرايط کنوني منطقه و مسائلي که در اين
رابطه مطرح است، براي امت پاسدار اسلام بيان فرمائيد.

مخالف استکبار با پديده انقلاب
اسلامي

*بسم الله الرحمن الرحيم. بطور کلي
از ماه هاي اول انقلاب تا کنون، يک جريان ثابت ديده مي شود که پرده هاي گوناگون آن
بصور مختلف تا بحال ظهور کرده و مي کند، و در کنار اين جريان ثابت محور اصلي،
حوادث و اتفاقاتي هم پيش مي آيد که در هر مقطعي معناي خاصي دارد.

اصل اوّل اين است که پديده اي به
نام «انقلاب اسلامي» که در عواطف، عقايد و ايمان انسانها ريشه دارد براي جريانهاي
مادي حاکم جهان قابل قبول و پذيرفته نيست و اصولاً جريانهاي حاکم چنين چيزي را که
پايگاه مردمي و عقيدتي صالح و سالم داشته باشد، نمي توانند بپذيرند چون مي فهمند
اين در جهت تضاد با منافع نامشروع آنها پيش مي رود.

انقلاب اسلامي در شرايط کنوني، يکي
از همان جريانهايي است که منافع نامشروع را در هرجا که با آن مواجه شود، طرد مي
کند. اين منافع نامشروع مي تواند مربوط به سرمايه داري غربي باشد يا متعلق به
ماديگرائي شرقي و ممکن است هم مربوط به ارتجاع باشد که به طور کلي در هر منطقه اي
عمدتاً زمينه نفوذ سرمايه داري غربي است و همچنين براي حکومتهاي محلي که نامشروع
هستند- چه ديکتاتور باشند و چه فريبکار- همه اينها جلوه هاي از قدرت نامشروع و
مادي است که با مصالح مردم در تضاد است و از اين رو، يک انقلاب اصيل معمولاً با
اين جريانات درگير است.

در هرصورت اين وضع جاري ما است، پس
در هر جائي از جنگ تحميلي که بوي پيروزي ما مي آيد، براي شکستن ما پرده جديدي را
پيش مي آورند.و اين اواخر که تحقيقاً مطمئن شدند اگر وضع را به صورت عادي بگذارند،
در جريان طبيعي، صدام شکست مي خورد لذا دائما يک پرده غير طبيعي در جهت تقويت صدام
و تضعيف ما به وجود مي آورند.

اين سياست جاري يکي دو سال اخير
است که الآن به صورت يکنواخت درآمده و شما عمده جلوه هايش را در خليج فارس مشاهده
مي کنيد. دشمنان به او امکاناتي دادند که در آنجا به ما ضربه هائي بزند و شريان
حياتي اقتصادي ما را قطع کند، ولي ديدند با اين وضع ديگران هم آسيب مي بينند،
خودشان حضور پيدا کردند، باز هم ديدند مشکلاتي برايشان پيش مي آيد، به فکر توطئه
جديدي افتادند. و آن دادن امکانات موشکي دوربرد به عراق است. البته امکانات موشکي
را قبلاً نيز به عراق داده بودند ولي بردش در حدود دويست الي سيصد کيلومتر بيشتر
نبود که ما در مقابل توانستيم قدرتي بار بدست بياوريم که پاسخ موشکي عراق را روي
بغداد بدهيم يعني نتيجه معکوس گرفتند زيرا بغداد تهديد شد ولي تهران از تعرض موشکي
آنها مصون بود.

تضادّ موجود

اينک به فکر افتادند که آن برتري
ما را از دستمان بگيرند و مسئله را به نفع عراق حل کنند. مشکل اساسي که استکبرا در
اين رابطه دارد تضادي است که در ابعاد مختلف وجود دارد و دست آنها را بسته است و
گرنه اينها لحظه اي هم ترديد نمي کردند که عراق را آنقدر نيرومند کنند که از سوي
ما تهديد نشود. آن تضاد اين است که بهرحال توده مردم عراق عرب و مسلمان هستند و
اگر عراق را مسلح کنند تا حدي که بتواند مطمئناً جلوي ما ايستادگي کند، با منافعي
که در اسرائيل دارند تضاد پيدا مي کنند چه ممکن است برخي از کشورهاي عربي يا
اسرائيل در آينده با عراق درگير شوند…

بنابراين، با اينکه خيلي علاقمند
هستند عراق را در حدّ بالايي تقويت بکنند، نگرانند که اگر اين قدرت بدست ديگري غير
از صدام افتاد، منافع آنها را تهديد خواهد کردو در هر صورت اينها هيچ تضميني
ندارند که حزب بعث براي هميشه در عراق بماند؛ همانطور که در ايران اتفاق افتاد در
حالي که جائي مطمئن تر از ايران نداشتند با آن شرايطي که به وجود آورده بودند و
سازمانهاي زيادي خانواده پهلوي را نگهداري مي کردند و سيا و ساير سازمانهاي جاسوسي
دنيا او را حفاظت مي نمودند و تمام نيروهاي نظامي، انتظامي و امنيتي که در ايران
بودند، همه پاسدار منافع خاندان پهلوي و عملا پاسدار منافع آمريکا انگليس و ساير
غربيها بودند، تجربه تلخي براي مستکبران بود که ديند تمام آن امکانات بدست ملتي
افتاد که مي خواهد با استکبار بجنگد پس هيچ دليلي ندارد که مطمئن باشند که فردا در
عراق چنين اتفاقي نيفتد.

بنابراين، حضور خودشان در منطقه را
به اين دليل بايد توجيه بکين که اينها مجبور شدند اين رسوائي را پذيرفتند که با
بيش از صد کشتي جنگي وارد خليج فارس شوند و اين همه لشکر کشي بکنند و امکانات ناتو
را براي يک جريان محدودي در منطقه قرار بدهند براي اينکه اولاً- مي ديدند ظرفيت
عراق آنقدر نيست که بتوانند آن را تقويت بکند و ثانيا- همين تضادي که نقل کرديم
آنها را به چنين کاري واداشت. البته تضاد ديگري هم وجود دارد که قوي تر از آن است
و آن وضع خود عراق است.

امروز عراق مانند برده اي است که
دو مالک و ارباب در او شريکند، عراق بين شرق و غرب درتحرک است يعني گاهي به اين
طرف کشيده مي شود و گاهي به آن طرف. ما مي دانيم امکانات نظامي عراق عمدتاً از
روسها است و هنوز هم قسمت اعظم پدافندش، توپهاي ميدانش، تانکهايش، هواپيماهايش،
مهّماتش و حتّي تعليمات نظايم و شيوه جنگيدنش روسي است؛ از طرفي ديگر منبع تغذيه
اش از لحاظ مالي و امکانات مادي کاملاً غربي است، ارتجاع عرب از قبيل عربستان و
کويت منبع مالي قوي عراق هستند و به طور جدي در اختيار آمريکا قرار دارند، بعلاوه
خودشان هم در جنايات عراق شريکند.

اين مثلث ارتجاع، امپرياليسم و
مارکسيسم که حامي بغداد هستند، يک پاي قضيه هستند و از انقلاب اسلامي تهديد مي
شوند بنابراين اينها ذاتاً شريکند. اين بعلاوه کمکهاي ديگري که از غرب مي گيرد
مانند کمکهاي اطلاعاتي، جاسوسي، تبليغاتي و حضور در خليج فارس و امثال اينها.

و بدينسان عراق، به تعبير قرآن
مانند برده اي مي ماند که چند مالک دارد و سر آن به جنگ و مخاصمه پرداخته اند:
«ضرب الله مثلاً رجلاً فيه شرکاء متشاکسون و رجلاً سلماً لرجل هل يستويان مثلاً»
(زمر- آيه29)- خداوند مثل مي زند مردي را که چند شريک با هم سر او دعوا دارند و
مردي که با مردي ديگر با مسالمت رفتار مي کند، آيا اين دو با هم برابرند؟

و همچنين تجسم آيه ديگري است که مي
فرمايد:

«و ضرب الله مثلاً رجلين أحدهما
أبکم لا يقدر علي شيءو هو کل علي مولاه اينما يوجهه لايأت بخير، هل يستوي هو و من
يأمر بالعدل و هو علي صراط مستقيم».‌ (نحل- آيه76)- و خداوند مثل مي زند دو نفر را
که يکي گنگ است و بر هيچ کاري توانايي ندارد و کل بر مولا و اربابش مي باشد که
هرجا او را مي فرستد، خيري از او نمي بيند؛ آيا اين شخص برابر است با آن کسي که به
عدالت دستور مي دهد و بر صراط مستقيم حرکت مي کند؟

و اين مثل قرآني چقدر جالب است و
چقدر بر اين رژيم بعثي منطبق است که از خودش هيچ توانايي ندارد و هرچه هم اربابان
مي خواهند از او استفاده بکنند، بجز رسوائي براي آنان چيز ديگري ندارد، و راستي
چنين شخصي ممکن است برابر باشد با جمهوري اسلامي که مي خواهد به عدالت رفتار کند و
بر صراط مستقيم الهي گام بگذارد؟

پس اين تضاد وجود دارد که شوروي
بخاطر نفوذ غرب که در بغداد مي بيند، دستش چندان باز نيست و اطمينان ندارد که در
آنجا زياد سرمايه گذاري کند، چه نمي داندسرانجام اين سرمايه گذاري چه خواهد بود؟
غرب هم همين نگراني را دارد، زيرا امکان دارد اگر سرمايه گذاري زيادي بکند، در
آينده از دستش خارج شود و هيچ اطميناني ندارد که در آينده بتواند از آن استفاده
نمايد. و از طرفي ديگر هر دو هم نمي توانند عرق را کنار بگذارند چرا که اين مي
ترسد اگر او را ترک کند به دست ديگري بيفتد و آن يکي هم همين ترس را دارد.

لذا مجموعه اين تضادهايي که وجود
دارد کار را به اينجا رسانده که نه بتوانند خيلي سرمايه گذاري کنند و نه بتوانند
آن را تنها بگذارند، نتيجه اين مي شود که عراق را در حدّي که يکدفعه فرو نريزد،
بايد حفظش بکنند.

موشکهاي دور برد عراق

اين يکي از پرده هاي توطئه است که
اکنون ما داريم آن را تجربه مي کنيم و آن اينکه آمدند کمک کردند بر پايه موشکهائي
که روسيه يا اقمار روس در اختيار عراق گذاشته اند يعني اسکادبي هايش را تقويت
کردند، و اينطور که متخصصين ما مي گويند: از آن موشکي که سالم بدست ما افتاده چنين
معلوم شد که، براي اينکه بُرد موشکها را دو برابر کنند (که تا ششصد کيلومتر برود)
بايد سوخت بيشتري تزريق بشود و براي اين کار بايد محفظه هاي سوخت را بزرگتر کند. و
لذا حدود دومتر طول اين موشک را بيشتر کردند يعني منبع سوخت را قوي تر کردند بدين
معني که از سه موشک مي تواند دو موشک درست کنند؛ قسمتي از باک را مي بُرند و به
بدنه باک ديگر وصل مي کنند، وسط آن را هم مي برند و جوش مي دهند و سوخت بيشتري
تزريق مي کنند. آنگاه بخاطر اينکه موشک قدرت کندن جسم به اين بزرگي را که برود
بالا و در بالاي جو حرکت کند، ندارد، ناچار شدند وزن سرجنگي آن را کم کنند و از
700 يا 800 کيلوگرم به 160 کيلوگرم تقليل بدهند، آن وقت جاي آن قسمتي از سرجنگي که
خالي شده، مقداري از مواد منفجره روي ديواره اش هنوز چسبيده است و نتوانستند آن را
خوب پاک کنند لذا آمدند آن قسمت را از تأسيسات پائين موشک را که هوا تزريق مي
کرده، از پائين برداشتند و بجاي آن مواد خالي شده در سرجنگي گذاشتند و براي اينکه
تعادل وزن دو طرف مرکز ثقل را هم حفظ بکنند، کار زيادي روي اين موشک انجام داده
اند که تحقيقاً عراقيها نمي توانند اين کارها را انجام دهند و بدون شک کارشناسان
خارجي کمک کرده اند، همانها که خودشان صنعت موشکي دارند، حال ممکن است آمريکائي
باشند يا فرانسوي يا از برخي کشورهاي ديگر که الآن موشکسازي دارند و ممکن است
عوامل روسها هم باشند ولي طبق اطلاعاتي که ازمنابع اطلاعاتيمان بدست آورديم، يک
مشاجره اي بين سران روسيه و عراقيها بوده است که روسها اعتراض شديد به عراق مي
کردند که شما دست کارشناسان خارجي را روي موشک ما باز کرديد و اسرار نظامي ما را
بدست رقباي ما مي دهيد و عراقيها اطمينان مي دادند که ما بگونه اي استفاده مي کنيم
که آنها به اسرار شما دسترسي پيدا نکنند!

معلوم مي شود در يک مرحله اي
برخورد شديدي ميان آنها بوده و ظاهراً همان موقعي است که کارشناسان غربي موشکهاي
روسي را در عراق اصلاح مي کردند براي اينکه به تهران برسد. در هر صورت اين بحث بين
عراق و روسيه بوده، حال چگونه حل شده است، مي نمي دانم؟ آيا خود روسها جاي آن
کارشناسها را گرفتند يا شيوه اي به کار گرفتند که بدون اينکه اسرار روسها بدست
غربيها بيفتد، مسئله حل شود؟ در هر صورت ما اطلاعاتي در اين زمينه نيز داريم که
فکر مي کنم هنوز موقع گفتنش نرسيده است.

بهرحال تا اينجا که پيش رفته اند،
موشک عيوبي پيدا کرده که براي عراق بسيار گران تمام شده است يعني براي زدن دو
موشک، سه موشک مصرف مي کنند و همينطور که مي بينيد قسمت بسيار زيادي از اين موشکها
عملاً بي ثمر شده است. عراق با همين مقدار از موشکها که تابحال به تهران و قم و
اصفهان پرتاب کرده در همين چند روز، با مخارج جنبي که دارد شايد بيش از صدو پنجاه
ميليون دلار خرجش شده است، و چندان هم براي عراق رضايت بخش نبوده است و مي توان
گفت فايده اي که براي آنها داشته اين بوده است که بيشتر شباهت به يک مانور براي
جنگ رواني که روحيه عراقيها را بالا ببرد و روحيه مردم ما را- به خيال خودشان-
تضعيف کنند.

البته اين حرکتشان هم مانند حرکت
قبلي شکست خورد و به افتضاح کشيده خواهد شد براي اينکه حربه اي بود که بيش از يک
سال تا بحال مطرح مي کردند و عراق هميشه فرياد مي زد که تهران را با خاک يکسان مي
کنيم! و نتيجه اين شد که داريم مي بينيم.

و اگر واقعاً به عراق موشکهاي
اساسي دوربرد بدهند معنايش اين است که بايد بپذيرند اگر روزي ملت عراق آزاد شد، از
داخل خاک عراق، اسرائيل يا جاهائي ديگر مورد تهديد جدي قرار بگيرد. پس چه اطميناني
دارند که چنين اتفاقي نيفتد؟ و لذا از اينکه ابرقدرتها بتوانند بي نهايت تا
جلوگيري کامل از پيروزي ما پيش بروند، خوشبختانه يک نوع مصونيّتي داريم ولي اين مزاحمت
ها را نيز داريم.

سياست جنگي ايران

سياست جنگي ما اين است که با همان
شيوه اي که خودمان داريم و تا آنجا که امور اقتصاديمان سالها بتواند تحمل بکند و
از پا درنيايد، جنگ را ادامه مي دهيم و تصميم گيريهايمان را با شرايط مختلفي که
داريم مرتبط مي سازيم و در هر مقطعي از زمان، اقدامات لازم را انجام مي دهيم. بايد
هميشه هم مواظب اطراف خود باشيم و از اين حوادثي که اتفاق مي افتد هم بهره برداري
کنيم و هم جلوي ضربه پذيري خودمان را بگيريم. در خليج فارس هم ملاحظه کرديد که
چگونه برخورد کرديم که الحمدلله درسطح جهاني به نفع ما شد و کل دنيا فهميدکه قدرت
ضد استکباري و مستقل که مورد بغض جريانهاي شوم ضد انساني، استکباري و ارتجاعي است،
ايران است و موقعيت جمهنوري اسلامي در افکار آزاديخواهان دنيا تثبيت شد، به نحوي
که الآن هرجا جرياني باشد که عليه آمريکا مبارزه مي کند، به ما مراجعه مي کند و مي
خواهد از تجربه انقلابي ما استفاده کند.

در هر صورت، جريان خليج فارس در
مجموع، خيلي به نفع جمهوري اسلامي و اعتبار جمهوري اسلامي شد و از داخل هم زنگ
خطري بود براي ملت ما و اين هشياري که مردم ما بعد از آمدن آمريکا به خليج فارس
پيدا کردند، خيلي بيشتر از هشياري گذشته است و آمادگي که براي دفاع پيدا کردند قوي
تر و جدّي تر است و تصميم به مقاومتشان بيشتر شد چون لمس کردند که قدرتهاي
استکباري، طرف ما هستند. تا خالا ممکن بود گاهي تبليغات عوامفريبانه اي که مي شود،
مسئله را بخواهند در حدّ «عربي» يا «شيعه و سني» يا «همسايه» يا «مسائل مرزي» يا
«لجاجتهاي بين دو دولت» تفسير بکنند ولي شرايط نشان داد که مسائل از اين حرفها
خيلي بالاتر است. قضيه موشک هم با انکه از نظر ما چيز زود گذري است، مي تواند براي
خود ما مفيد باشد. به اين معني مفيد باشد که توجه بيشتري به صنعت موشکيمان بکنيم.

ما براحتي مي توانيم توليد انبوه
موشک صد و سي کيلومتري در کشورمان داشته باشيم و اين مقدار بُرد را براي موشکهاي
کاملاً دست ساز خودمان آزمايش کرده ايم يعني اگر تمام مرزهايمان را هم ببندند، ما
مي توانيم اين موشک را به اندازه روزي ده الي بيست موشک توليد کينم و در آن حال
پايتخت عراق روزي دهع الي بيستموشک ساخت ايران، مي تواند بخورد!

بهرحال تقريباً اماکن حسّاس عراق
در بُرد موشکي ما ميتواند قرار بگيرد (همان موشکهاي خودمان نه موشکهاي اسکادبي و
امثال آن) زيرا بعد از عمليات بيت المقدس در صد کيلومتري کرکوک قرار گرفته ايم و
سليمانيه در بُرد توپخانه ما است. موصل از حضور ما در ارتفاعات شمال عراق، مي
تواند در بُرد موشکيمان قرار بگيرد، بصره هم که وضعش معلوم است. پس عملاً عراق جاي
امني ندارد و ما اگر توجه بيشتري به صنعت موشکيمان بنمائيم، مي توانيم مسئله موشکي
عراق را بطور کلي، تحت الشعاع قرار دهيم. گرچه ما چنين شيوه اي را در جنگ بهيچ وجه
نمي پسنديم و آن را فقط براي مقابله به مثل و بازداشتن دشمن از شرارتهاي غير
قانونيش مي خواهيم. و لذا بايد هميشه به فکر باشيم که ممکن است با پرده هاي جديد
توطئه باز هم مواجه شويم و بر ملت ما است که راه مستقيم خويش را که خلاصه مي شود
در مقاومت، ادامه جنگ و تحمل مشکلات جنبي جنگ ادامه دهد و بر رزمندگان عزيز ما است
که در جبهه ها پيش بروند و سرانجام آنان که بر باطلند و همواره مي خواهند با باطل
پيش بروند، به جائي خواهند رسيد که متوقف شوند و واقعيت موجود را بپذيرند.

-به برخي از آثار مثبت جنگ موشکي
اشاره فرموديد، اگر ممکن است نسبت به جنبه هاي ديگر مسئله نيز توضيح بفرمائيد.

تهران، مرکز الهام

*يکي از جنبه هاي مثبت ديگر قضيه
اين است که مردم تهران آزمايش خوبي در اين حوادث نشان دادند. دو سال پيش هم که
مسئله بمباران تهران بود و منجر شد به راهپيمائي روز قدس، خيلي تجربه مفيد و
سودمندي براي دنيا بود. آنها که هنوز نتوانسته اند ملت ايران را بشناسند،
برداشتشان اين بود که مردم تهران، مردم رفاه طلب و آسايش خواهي هستند و تحمل
بمباران و جنگ موشکي ندارند. همين نماز جمعه گذشته نشان داد که چطور مردم در زير
باران بيشتر از جمعه هاي ديگر حضور پيدا کرده بودند و اگر يک بيگانه اي وارد تهران
شود و بخواهد منصفانه با قضايا برخورد کند، مي بيند که گويا در تهران هيچ اتفاقي
نيفتاده، و مردم زندگي طبيعي خود را ادامه مي دهند. و در تهران از طرف حکومت،
هيچگونه تضييق و تحميلي بر مردم نيست، چه بخواهند در تهران باشند و چه از تهران
خارج شوند.

اين تجربه خوبي است براي پايتخت يک
کشور جنگ زده. ما قبلاً هم اين را داشتيم، اين دفعه هم تجربه بسيار خوبي بود.
البته تهران هميشه مرکز الهام براي دنيا بوده است و گرچه عده اي رفاه طلب هميشه در
تهران وجود دارند، با اين حال، توده مردم نقش خوبي براي مرکزيت دادن به حرکتها
دارند.

مسئله ديگري که مي تواند از دست
آوردهاي مثبت اين جريان باشد، اين است که ملت ما و رزمندگان ما توجه کنند که ممکن
است فرصت زيادي براي پيروزي نباشد، مي بينيد دشمن تا کجا پيش رفته و اگر به صدام
مهلت دهيم، حاميان صدام تا کجا جلو مي آيند! و تحقيقاً اين مطلب روي اراده رزمنده
ها اثر مي گذارد که با پشتکار و جديت بيشتري در جبهه ها بجنگد و قطعاً اين اثر را
روي مسئولين هم گذاشته که نيروي بيشتري را در جبهه ها به کار ببرند و فرصت اينگونه
شرارتها و توطئه ها را از دشمن بگيرند.

بهرحال اين مطلب آثار بدي هم دارد؛
واقعاً مايه تاسف است که انسان ببيند در يک آن چندين نفر از هموطنان بيگناهش
خصوصاً زنان و کودکان به شهادت برسند يا مجروح شوند، اينها تلخ است ولي بهرحال
اينها عوارض جنگ است.

-بوقهاي استکباري سعي کردند کاربرد
موشکهاي ما را در بغداد مخفي نگهدارند و تبليغ مي کنند که اکثراً به جاهاي حساس
نخورده و وضعيت بغداد عادي است در اين رابطه نظر خودتان را بيان فرمائيد.

آشفتگي اوضاع بغداد

*اتفاقاً عکس اين است. ما خودمان
در بغداد حضور داريم و نيروهاي عرب و کرد مسلماني که داخل عراق با ما همکاري مي
کنند، و اطلاعاتي که از داخل بغداد به ما مي دهند، نشان دهنده اين است که وضع
بغداد خيلي آشفته است. اين موشکهائي که ما پرتاب کرده ايم، تمامش بدون استثنا در
نقاط مؤثر افتاده و ضربه هاي حسابي وارد آورده است.

در همين نشريات غربي آمده بود که
يک تاجر ترک گفته است: تصادفا هم موقعي که موشک به بغداد مي خورده و هم موقعي که
به تهران مي خورده، در اين دو پايتخت بوده ام. در تهران ديدم موشک در فضا منفجر شد
و مردم از پائين نگاه مي کنند و قطعات موشک را تماشا مي کنند که به کجا مي افتد!
در بغداد وقتي که موشک به زمين خورد، همه شهر لرزيد و مردم آنچنان وحشتي کرده
بودند که قابل تصور نبود. و اصلاً همه مي دانند که ساختمان هاي بلندي که در شش هفت
کيلومتري موشک پرتاب شده قرار دارند، تمام شيشه هايشان شکسته مي شود. چنين وضعي
نمي تواند براي بغداد عادي و آرام باشد.

-با توجه به بسيج و اعزام بزرگي که
در ماههاي گذشته انجام گرفت انتظار مي رفت عمليات بزرگي انجام گيرد آيا علت تأخير
آن تا کنون چه بوده است؟

سرّ تأخير عمليات

*عمليات ما همينطوري نيست که فقط
بخواهيم عمليات انجام دهيم! يعني انگيزه ما تنها اين نيست که چند قدم پيشرفت کنيم
و يا چند تيپ لشکر عراق را از پاي درآوريم و يا چند نفر را اسير کنيم! عمليات هم
توان زيادي را از ما مي گيرد و هم خرج زيادي براي کشور دارد و هم در هر صورت
مقداري نيرو از دست مي دهيم؛ پس بايد عمليات خيلي حساب شده انجام بگيرد.

در هر عملياتي، هم شرايط سياسي را
در نظر مي گيريم و هم شرايط ميدان را. برنامه هاي جنگي که داريم گاهي اقتضا مي کند
در جائي عمل نکنيم براي اينکه بايد مقدماتي در آنجا پيش بيايد؛ و اين دليل خاصّ
خودش را دارد. پس ما اگر تصميم به عملياتي بگيريم چه کوچک باشد و چه بزرگ، بايد
براي آن برنامه ريزي بکنيم و شرايط سياسي دنيا را هم در نظر بگيريم. و در مجموع ما
کاملاً آمادگي داريم و زمان را با شرايط و مقتضيات انتخاب مي کنيم و عمل مي
نمائيم.

-در رابطه با انتخاب آينده مجلس
شوراي اسلامي که قطعاً براي ملت ما سرنوشت ساز است، اگر نکاتي به نظرتان مي آيد،
لطفاً بيان بفرمائيد.

انتخاب مجلس شوراي اسلامي

*راه ما در انتخابات بايد همان
راهي باشد که از آغاز انقلاب داشتيم و آن اتّکا بر توده مردم و پذيرش وجدان جمعي
ملتمان است ما واقعاً به تشخيص جمعي مردممان ايمان داريم و لذا فکر مي کنيم بهترين
راه اين است که دست مردم باز باشد در اينکه آنچه را مي فهمند در آرائشان نشان
بدهند و بر مردم چيزي تحميل نشود. وزارت کشور، شوراي نگهبان و ديگران بايد تمام
همتشان اين باشد که انتخابات سالم انجام شود و مردم مجال پيدا کنند که وکلاي خود
را بشناسند و با شناخت به آنها رأي بدهند. البته براي مردم هم در اين سالهاي پس از
انقلاب، چهره ها و افراد نامدار شناخته شده اند و خيلي بعيد است يک نفر گمنام پيدا
شود که بخواهد مردم را فريب دهد. و در انتخابات هم به اندازه کافي، انسانهايي که
امتحان خودشان را در هر منطقه اي داده اند، مطرح مي شوند.

انتظار، از مسئولان اين است که
انتخابات را سالم برگزار کنند، انتظار ما از مردم هم اين است که به افرادي رأي
بدهند که در اين مدت، صلاحيت خود را به اثبات رسانده اند، دلسوز هستند، روحيه
اسلامي و روحيه حمايت از محرومان دارند، جاه پرست و خود خواه نمي باشند و براي
منافع خودشان همه چيز را بهم نمي ريزند، و بنظر من چنين انسانهايي شناخته شده اند.
من اطمينانم به مجلس سوم کمتر ازدو مجلس گذشته نيست بلکه بيشتر است. يعني
خوشبختانه روحيه انقلابي ملت خودمان هنوز محفوظ است و مسئولان هم عمدتاً اين روحيه
را دارند. نبايد نگران باشيم که هرچه از انقلاب و از تاريخ پيروزي دور مي شويم،
شرايط انقلابي در مردم ضعيف مي گردد. باز هم من اميدوارم که آن حالت مردمي و
اسلامي محفوظ خواهد ماند.

ضمنا آن رهنمودهايي که حضرت امام
در اين يکي دو سال اخير فرموده اند، براي مردم راهنمائيهاي خوبي است و اگر مردم به
همان سخنان امام توجه کنند و آنها را محور تصميماتشان قرار بدهند، امام راهشان را
در انتخابات مشخص فرموده اند و ما هم بيش از حرفهاي امام، حرفي نداريم.

-درمورد اظهارات اخيري که رژيم
حجاز در رابطه با حج و راهپيمائي برائت گفته است، نظر جنابعالي چيست؟

مقاومت لجوجانه عربستان

*ما تحقيقاً بايد پافشاري کنيم که
حج، آن جنبه سياسي اسلاميش را از دست ندهد، و تبديل نشود و به يک جريان خشک گذشته
اي که بوده است؛ اين بايد براي ما يک اصل باشد. بنابراين، ما به هيچ قيمتي نبايد
تسليم بشويم که حجي انجام شود که در آنجا جلوي راهپيمائي ها را بگيرند يا تظاهرات
اسلامي و ضد صهيونيستي و ضد آمريکائي و ضد استکباري انجام نشود؛ ما نبايد زير
بارشان برويم.

البته عربستان سعودي نشان داده که
تابحال تحقيقاً در اين جريان دستور از آمريکا مي گيرد و براي آن خيلي اهميت دارد
که راهپيمايي برائت انجام نپذيرد و حج به يک پايگاه صدور اسلام واقعي تبديل نشود.
آنها مي خواهند اين خاصيت را از مکه بگيرند که گرفته بودند.

بنابراين، نقطه برخورد، باعربستان
همين نقطه است؛ تا بحال ما فهميديم که حجازي ها سوء نيت دارند و حسن نيت ندارند و
مطمئناً آنها تا آنجا که بتوانند مقاومت مي کنند و با حرف و نصيحت و ميانجيگري
بعيد است که تسليم شوند. ما بايد بهاي بيشتري براي اين مسئله بپردازيم. اين مسئله
براي ما مثل مبارزه داخل کشورمان است چه آن روز که با شاه مي جنگيديم و چه امروز
که با صدام به عنوان پايگاه استکبار در منطقه مبارزه مي کنيم، منتهي با شکل ديگري.
الآن براي ما يک نقطه درگيري است براي اهدافي که داريم، براي دشمن و ارتجاع و
استکبار هم يک نقطه مقاومت لجوجانه اي است براي اينکه اين پايگاه مهم بدست نيروهاي
متخصص اسلامي نيفتد. من فکر مي کنم اگر عربستان روي لجاجتش بايستد، يک درگيري
طولاني به دنبال خواهد داشت و سرانجام روزي تسليم مي شود.

البته گاهي ديده مي شود که نوعي
دور انديشي هست ولي آمريکا نمي گذارد که اينها سر عقل بيايند اين سر عقل آمدن،
مزاحمتي هم براي عربستان ندارد چرا که اگر از لجاجتش دست بردارد ما هرگز منافع او
را تهديد نمي کنيم، ما در آنجا عليه صهيونيست ها و امپرياليسم مبارزه مي کنيم و
اين چيزي است که بصورت ظاهر مي توانند خودشان را منطبق با آن کنند.

-بنظر مي رسدنوعي ناهمگوني درسياست
خارجي ما وجود داشته باشدو درحاليکه ما بخاطر يک فرد مثلاً کار را به قطع روابط با
برخي از کشورها مي رسانيم و به اصطلاح جنگ سفارتخانه ها با چنين سوژه هائي شکل مي
گيرد و از سوي ديگر مي بينيم که بزرگترين فاجعه تاريخ اديان و بزرگ جنايت در
سرزمين حرم امن الهي انجام مي گيرد و صدها نفر به شهادت مي رسند و امام آن مواضع
قاطع را اعلام مي کند که ما اگر ازصدام و اسرائيل هم بگذريم از رژيم حجاز نمي توانيم
بگذريم و آنها را ملحد اعلام مي کند و… با اين حال در سطح سياست خارجي ما تحرک
چشمگير و هماهنگي با عظمت اين فاجعه انجام نگرفت و بجاي آن رژيم حجاز خود را
طلبکار جلوه مي دهد آيا چه توجيهي براي اين ماجرا داريد؟

روابط با عربستان

*باطن قضيه در عربستان هرچه باشد
بهرحال، ظاهرش با انگليس و فرانسه براي ما فرق مي کند. اينها همسايه ما هستند و
تمايل ما اين است که با آنها روابط حسنه داشته باشيم و با هم همکاري کنيم گرچه
اختلاف نظر هم در بعضي از مسائل داريم.

ما پايه سياستمان در منطقه اين است
که با عربستان هم مانند ترکيه و پاکستان سعي کنيم که صميمي باشيم و باحفظ
مواضعمان، همکاريهايي داشته باشيم. لذا نبايد عجله کنيم ولي در عين حال جدي هم
بايد باشيم يعني از مواضع خود عقب نشيني نمي کنيم. اينها شايد بيش از آنچه که بايد
باشد، ترسيده اند و خيال مي کنند ما مي خواهيم منطقه را شلوغ کنيم و همه چيز را
بهم بريزيم ولي اگر بفهمند و سرعقل بيايند، در حجاز مي توانند با ما با مسالمت
زندگي کنندو ما هم در حوي آرام به برنامه سياسي عبادي خود برسيم ولي اگر روزي
مأيوس شويم که جنين جيزي بشود، آن چيزي که الآن در ذهن شم است ممکن است اتفاق
بيفتد، و ما باز هم سعي مي کنيم که در ايجاد حوادث تلخ جلو نيفتيم و عجله نکنيم.

-انقلاب اسلامي فلسطين که اين
روزها شاهد آن هستيم، يکي از آرزوهاي ديرينه امام و امت مسلمان بوده و همانگونه که
مشاهده مي فرمائيد، مسلمانان محروم فلسطيني که طبعاً متاثر از انقلاب اسلامي هستند،
با جديت و تلاش فراوان، گامهاي بسيار مثبتيکه در پيشبرد انقلاب اسلامي برداشته اند
و مبارزه شان روزانه جدي تر و گرمتر مي شود؛ بي گمان اميد آنها در تمام دنيا به
جمهوري اسلامي است، آيا نظام جمهوري اسلامي چه فعاليت عملي و حرکت فعّالي در اين
زمينه داشته و بايد داشته باشد؟

انقلاب اسلامي فلسطين

*آنچه که الآن در فلسطين اتفاق
افتاده و چند ماه است مسلمانان در بند فلسطيني مقاومت کرده اند، خلاف انتظار و
برعکس پيش داوريها و تحليلهاي دنيا بوده؛ آنها خيال مي کردند مردم فلسطين تن به
ذلّت و اسارت داده اند و ديگر از درون خالي شده اند. البته براي ما خلاف انتظار
نبوده و چنين اميدي داشتيم زيرا ارتباطاتي با فلسطينيان داشته ايم ولي بازهم
اينقدر نمي دانستيم به اين خوبي مقاومت کنند. ما نبايد بگذاريم اين حرکت اسلامي
خاموش شود و ما آمادگي داريم- در عين حال که درگير جنگ هستيم- هرقدر که توان
داريم، چه از نظر مالي و چه از نظر تسليحاتي يا ساير امکاناتي که مورد نياز آن
عزيزان است، در اختيارشان بگذاريم، ما حاضريم از خودمان کم کنيم و به آنها بدهيم.

ما حرکت فلسطيني را مانند حرکت
خودمان مي دانيم. البته مقداري فاصله مکاني با آنها داريم ولي تا آنجا که در لبنان
ياجاي ديگر حضور داشته باشيم کمک مي کنيم. در هر حال بنظر ما هنوز کمکهايي که
بتوانيم به آنها بکنيم در حدّ ايده آل نيست و کافي نيست، بلکه بايد به فکر باشيم
که کمک بيشتري بنمائيم و دنبالش را هم بگيريم تا به ثمر برسد ان شاء الله.

نه تنها فلسطين که ما در هر جاي
حسّاسي که با آمريکا مبارزه مي کنند، آمادگي همکاري داريم. در پاناما کاري را که
مردم آن کشور شروع کرده اند، حاضريم به آنها کمک کنيم. به افغانستان هم نشان داديم
که ما با همه گرفتاريهايي که داريم، حاضريم از حق و اسلام و مردم دفاع کنيم، منتهي
فلسطين هميشه يکي از محورهاي مبارزه ما بوده که در آنجا سهيم باشيم و از مبارزه
هاي اسلامي خودمان جدا ندانيم.

-با تشکر فراوان از جنابعالي که
لطف فرموديد و وقت گرانبهاي خود را در اختيار ماهنامه پاسدار اسلام و امت پاسدار
اسلام قرار داديد و از عنايتي که نسبت به بيان مواضع بحق جمهوري اسلامي فرموديد
نيز تشکر کرده و از خداوند متعال موفقيت هرچه بيشتر شما را در خدمت به اسلام و
مسلمين و پيروزي سريع رزمندگان عزيزمان خواستاريم.

*خداوند شما را هم توفيق دهد که
مروج خوبي براي اسلام هستيد…

 

/

خود فريبي و تسويف

«تجلّي عرفان از مناجات ماه
شعبان»

خود فريبي و تسويف

آيت الله محمدي گيلاني

قسمت نهم

*موضوع چشمگير در اين فراز، موضوع
خود فريبي و تسويف است که از حب دنيا تغذيه مي شود *طبع ثاني شدن خود فريبي *جمله
معروفه «حبّ الدنيا رأس کل خطيئة مقال همه پيمبران عليهم السلام است *راز هبوط
آدمي به جهان طبيعت *عنايت خداوند متعال در ايجاد علاقه بين آدمي و حيات ارضي *با
بزک و آرايش زمين به موجودات جمادي و نباتي و حيواني که فتّان دلها گرديده، اکثر
اهل زمين از نظر قرآن همانند چارپايان بارکش براي مؤمنينند *خود فريبي و تسويف،
خود فراموشي، خدا فراموشي *سينه هاي آنان، آوردگاه جنگ با صالحان و زبان و دست و
اعضايشان، آلات شيطانند، حتّي قرآن را با زبان شيطان مي خوانند *نامه اين فجّار،
جهنم افروز است بخلاف سينه پاکان که مصحف آيات بنيّات است *عمل قليل با اخلاص،
کثير است *بازگشت از تسويف و داستان سيد حميري.

قوله:

«الهي قدر جرت علي نفسي في النظر
لها فلها الويل ان لم تغفرلها. الهي لم يزل برک علي في ايام حياتي، فلا تقطع برک
عني في مماتي. الهي کيف آيس من حسن نظرک لي بعد مماتي و انت لم تولني الا الجميل
في حياتي. الهي تول من أمري ما أنت أهله وعد بفضلک علي مذنب قد غمره جهله»:

«الهي؛ بر نفس خويش ستم کردم در
اينکه براي استکمالش به اعتقاد حق و عمل صالح، بيحا مهلتش دادم (و به تسويف و
خودفريبي گرفتارش نمودم) پس واي بحالش اگر او را نيامرزي. الهي، همواره خير گسترده
ات در ايام حياتم بر من جريان دارد، اين خير گسترده ات را در مماتم از من قطع مکن.
الهي، چگونه از حسن عنايتت بعد از مرگ مايوس مي شوم در صورتي که اين توئي که در
حياتم، جز خير و جميل بهمن روا نداشتي. الهي، امورم را آنگونه که شايسته تست به
انجام راسن و فضل خود را به گنهکاري که غريق امواج جهالت است، بازگردان».

موضوع مهمي که در اين فرازهاي
ازمناجات مورد بحث، جلب توجه مي کند، موضوعي است که فراز: «جرت علينفسي في النظر
لها» در بر دارد. نظر همانگونه که بمعني «ديدن و تأمل کردن» آمده است، بمعني
«انظار و مهلت دادن» نيزآمده که همين معني در فقره ياد شده، منظور است و ما آن را
مساوي با «تسويف و خود فريبي» تفسير نموديم که اين صفت رذيله، ريشه عريق در «طول
امل» دارد. و نهايتاً از حب دنيا متغذي مي گردد و مولانا النراقي «قدس سره الشريف»
در «جامع السادات» مي گويد:

«قدورد انّ اکثر اهل انار صياحهم
من سوف، يقولون واحزناه من سوف» (ج3- ص33). –روايت شده که ناله بيشتر اهل جهنم از
«سوف» (مماطله و بتأخير انداختن) است و ناله واحزناه از سوف گفتن و مماطله وظايف
سر مي دهند.

«سوف» مانند «س» بر فعل مضارع داخل
مي شود و آن را به آينده اختصاص مي دهد و آينده مستفاد از «سوف» طولاني تر از
آينده مستفاد از «س» است، و بسا افعالي که به آينده موکول مي شوند، هرگز توفيق
انجام آنها بدست نمي آيد و ازقبيل أماني وآرزوهاي ناشدني محسوب مي گردند و کثيري
از افراد به اين بليه مبتلايند که انجام اموري- و خصوصاً امور مربوط به نيکبختي
دنيا و آخرت- را به آينده موکول مي کنند و خود را فريب مي دهند بگونه اي که اين
خود فريبي براي آنان «طبع ثاني» مي شود و در چنين معيشت سختي دست و پا مي زنند و
چه ضرب المثل عالي است!: «فلان يقتات السوف»- يعني فلاني غذايش «سوف» گفتن و
مماطله کردن است، و دائماً «آينده انجام مي دهم!» را نشخوار مي کند.

تسويف و طول امل

روشن است که تسويف و به آينده
موکول کردن انجام امور، لازمه پندار بقاء و گرايش شديد در توابع بقاء از اموال و
اهل و اولاد و ديگر متعلقات است که اين ملزوم را «طول امل» و آرزوي دراز مي نامند.
و چنانکه گفتيم از حب دنيا تغذيه مي شود. «حب الدنيا راس کل خطيئه» که در کافي
شريف از امام زين العابدين (ع) روايت مي کند که آن حضرت اين تعبير (حب الدنيا راس
کل خطيئه) را به همه انبيا و علما نسبت مي دهند و در يک خبر نسبتاً طولاني حسد
قابيل را که منشأ قتل برادرش هابيل شد، بيان فرموده، سپس مي فرمايد:

«فتشعب من ذلک حب النساء و حب
الدنيا و حب الرياسة و حب الراحة وحب الکلام و حب العلو و الثروة، فصرن سبع خصال
فاجتمعن کلهنّ في حب الدنيا، فقال الانبياء و العلماء بعد معرفة ذلک: حب الدنيا
رأس کل خطيئة، و الدنيا دنيا آن: دنيا بلاغ و دنيا ملعونة».

(اصول کافي- ج2-ص317)

: «از آنچه ياد کرديم (تکبر ابليس
و حرص آدم و حسد قابيل) حب نساء و حب دنيا و حب رياست و حب راحت و حب کلام و حب
برتري جويي و ثروت، نشأت گرفت و مآلأ هفت خصلت شدند که جملگي مندمج در حبّ دنيايند
و بعد از شناخت اين واقعيت بوده که انبيا و علما فرمودند: حب دنيا مرکز فرماندهي و
منشأ همه خطاها و معاصي است؛ البته دوگونه دنيا داريم: دنيايي که بلاغ است يعني
بقدر کفايت است و دنيايي که ملعونه و دور از رحمت حقتعالي است».

و ناگزير از تببين اصلي در اين
مسئله ايم:

علاقه بين انسان و مستقرش

عنايت خداوند متعال اقتضاء داشته
که استکمال انسان و وصولش به آخرين درجات سعادتش که لقاء الله تعالي است، بوسيله
اعتقاد حق و عمل صالح باشد و بديهي است که اين امر، تدريجيّ الحصول و نيازمند به
ماده قابله است و بحکم تلازم بين ماده و صورت، ناچار ماده مفروض، مصور به صورت
جسماني است و مآلاً چنين نشأه اي، دنيا و جهان طبيعي است که علي الدوام، متبدّل و
سيّال است و اوصاف و اعراضش- بدون استثناء- در همه ابعاد، دگرگون و متغير است و
بنابراين، هبوط آدمي به عالم ماده و تدريج و استقرارش در زمين و بهره گيري از متاع
دنيوي براي مدتي، يک حقيقت ضروري و لزومي است و همين است معني آيه کريمه «و قلنا
اهبطوا بعضکم لبعض عدوٌّ لکم في الأرض مستقرٌّ و متاعٌ الي حين» (آيه 36 از سوره
بقره)

و از عنايت خداي تعالي به استکمال
آدمي و ايصالش به غايت قُصوي اين بوده که براي ايجاد علاقه بين آدمي و مستقرش،
آنچنان زمين را با موجودات گوناگون از جماد و نبات و حيوان، زينت و زيبائي بخشيد
که فتّان دلهاي بسي از صاحبدلان گرديد، و وجد و شيفتگي به جمالش، منشأ فسادها
دربحر و برّ شد و از سوي ديگر، همين بزک و آرايش موهبت شده بزمين بوده که با تسخير
دلهاي بني آدم، زمين را عمران و آبادي بخشيده و مَتْجَر اولياء الله ساخت، و بيشتر
از فرزندان آدم براي تأمين اين مقصد و عنايت الهي همانند چارپاياني هستند که شبانه
روز در خدمت اولياء الله تعالي به بارکشي مشغولند و خود نمي دانند و دائماً به فکر
اختراع و اکتشاف و تکيمل صنايع و تسهيلات معيشت در ابعاد گوناگون زندگي هستندو اين
بارهاي سنگين و طاقت فرسا را به دوش فکر و بدن مي کشند و دريغا که خود در غفلت
غوطه ورند و از عنايتي که پروردگار نيل به آن را در امکانشان قرار داده يعني لقاء
الله تعالي، بکلي غافلند و در ميان اين فاعلهاي بالتسخير غفلت زده افراد خوش نيت و
خوب طينتي نيز وجود دارند که اي کاش با اين خدمتگذاري تحسين بر انگيزيقظه اي بهره
آنان مي شد، و مي توانيد در اين کريمه شريفه، تأمل فرموده و به عرضم گواهي دهيد:

«و لقد ذرأنا لجهنم کثيرا من الجن
و الإنس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم أعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها
اولئک کالأنعام بل هم اضلّ اولئک هم الغافلون» (سوره اعراف- 179) زيرا اين بد
فرجام هاي موصوف را همانند چارپايان بار بردار که اثقال جامعه را به گرده مي کشند
معرفي فرموده است.

خود فراموشي معلول خدا فراموشي است

باري! اين جمال فتان حيات دنيا نه
فقط بي اعتقادهاي به مبدأ و معاد را فريفته بلکه اکثر پيروان شريعت و معتقدان به
مبدأ و معاد را نيز فريفته و از صراط مستقيم گمراهشان ساخته که يک شاخه از اين
گمراهي، تسويف در اکتساب توشه واپسين و تحصيل اعتقاد حق و انجام عمل صالح است که
همان خود فريبي ملازم با خود فراموشي که معلول خدا فراموشي است: «نسوا الله
فانساهم انفسهم» (آيه 19 از سوره حشر).

نتيجه اين فراموشي، تاريک دلي و
کوري بصيرت است که ملازم با «معيشت ضنک» است و در «تبلي السرائر»، «اعمي» محشور مي
شود و به پروردگار عزو جل اعتراض مي کند که من بينا بودم، چرا کور محشورم نمودي؟
پاسخ خود را مي شنوم و به او گفته مي شود: آن چشم که وسيله بينايي تو در دنيا بوده
چشم عاريتي بوده نه آخرتي: «من اعرض عن ذکري فانّ له معيشه ضنکا و نحشره يوم
القيامه اعمي قال رب لم حشرتني اعمي و قد کنت بصيرا قال کذلک أتتک آياتنا فنسيتها
و کذلک اليوم تنسي» (آيات 124 و 125 و 126 از سوره طه)

يعني چشم داشتي اما چشم آخُر بين،
نه چشم آخِر بين، همچنانکه ضياء و روشني جهان طبيعت نيز عاريتي است نه ذاتي، زيرا
با نور آفتاب استضائه مي يابد و با «اذا الشمس کورت» به اصل خود که تيرگي است برمي
گردد و اين تيره در و نانند که صدورشان آوردگاه جنگ با پاکان و صالحان است و مملوّ
از اتهام و سوء ظن و افتراء و لعنت و خيانت و ايذاء و سباب و صدها ملکات موذيه است
و پيوسته آتش جهنم الهي بر آن اشراف دارد: «نار الله الموقده التي تطلع علي
الأفئده» (سوره همزه- آيه 6).

و همين است معيشت ضنک که رسول الله
(ص) آنرا به عذاب قبر و برزخ تفسير فرمودند:

«يسلط عليه تسعة و تسعون
تنّيناً… ينفخون في جسمه الي يوم يبعثون».

و اينها مظاهر شيطانند، زبان و دست
و چشم و گوششان جملگلي آلات شيانند وحتي تلاوتشان قرآن مجيد را به لسان شيطان است.
يعني لسان مضاف به انانيّت که حقيقت ابليس است و درباره اينگونه افراد است آيه:
«يلوون السنتهم بالکتاب لتحسبوه من الکتاب و ما هو من الکتاب و يقولون هو من عند
الله و ما هو من عندالله» (آل عمران- آيه 78) يعني برخي از احبار يهود و ملايان آنها،
هوسات نفساني و هواجس شيطاني را با زبان پيچي و شيّادي بجاي کتاب آسماني به خورد
مردم مي دهند در صورتي که از کتاب الله نيست. [مورد نزول گرچه اخبار و ملايان آنها
است ولي موجب تخصيص به آنها نمي شود و مناط که حقيقت شيطاني يعني «انانيت» است عام
است.]

بلي! نامه سيه دلان فجار و
تبهکرداران که محتوايي جز فنون افتراء و انحراف و اباطيل و عداوتها و خصومتها
ونظاير اينها ندارد، جهنم افروز است: «انّ کتاب الفجار لفي سجّين» (سوره مطففين-
آيه 7).

همين آتش سوزان خاموش ناشدني است
که قرآن، مردم را از آن بر حذر مي دارد و مي فرمايد: «فاتقوا النّار التي وقودها
الناس و الحجارة» (سوره بقره- آيه 24) يعني بهراسيد از آتشي که فرو زينه و
آتشگرانه اش مردم و سنگ است. و لله درّ الشاعر:

ز نفس آتش فتاده در جهنم             زوي سوزد همي ابليس و آدم

سينه اهل بصيرت

و اما اهل يقظه و بصيرت که از فتنه
زينت اين عجوزه حولاء رهيدند، و نظر به نفس و مهلت دادن به آن را خود فريبي آشکار
ديدند، و در رياضت نفس کوشيدند، صدورشان، مصحف آيات بينات خداي عزوجل گرديد: «بل
هو آيات بينات في صدور الذين اوتوا العلم» (آيه 49- سوره عنکبوت):

جانِ پاکان، کتاب مسطور است        رق منشور،بيت معمور است

اين صدور است که روزان و شبان
ملائکة الله تعالي بر آنها نزول مي نمايند، و صاحبان آنها مختلف الملائکه اند و
چون علي الدوام صحنه ذکر انبياء و اولياء خداي سبحانند، مزار انبياء و اوليائند، و
تجليگاه حق تعالي مي باشند: «ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم
الملائکه» (آيه 30 از سوره فصلت).

و همين جانهاي پاکند که عمل قليل،
بمانند شجره طيبه در بلد طيب، در آنها بالنده زايد الوصف مي يابد و در خبر مخاطبه
خدايتعالي با داوود (ع) چنين آمده: «يا داود اسمع مني و لا اقول الا حقا، الا ان
اوليائي يکفيهم من العمل ما يکفي الطعام من الملح»- اي داود ازمن بشنو که جز حق
نمي گويم، هان، اولياء من براي آنان کافي است از عمل، آن مقداري از نمک که براي
غذا کافي است.

و همين است معناي وصيت رسول الله
(ص) با اميرالمؤمنين (ع): «يا علي اخلص في العمل يجزک القليل» و معناي خطاب الله
تعالي به موسي علي نبيّنا و آله و عليه السلام: «يا موسي ما اريد به وجهي فکثير
قليله و ما اريد به غيري فقليل کثيره» (کتاب روضه وافي- ص33) و اصل در اين روايات
و نظائر اينها آيه شريفه: «و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذي خبث لايخرج
الا نکداً» است (آيه 58 از اعراف) و آيه: «مثل الذين ينفقون اموالهم… انبتت سبع
سنابل» و آيه: «کلمة طيبه کشجرة طيبه» و امثال اينها است.

حاصل آنکه مآل کار مبتلايان به
تسويف و خود فريبي، لحوق به فجار است مگر آنکه الطاف رباني دستگيرشان گردد که بسا
ممکن است به اولياء الله تعالي بعد از امداد الهي ملحق شوند.

سيّد حميري

اسماعيل بن محمد حميري معروف به
سيّد حميري، شارب الخمر و بد سابقه که به تسويف و خود فريبي دچار بوده، الطاف الهي
در يکي از طرق مدينه منوره بهره وي گرديد و امام صادق (ع) را ملاقات نموده درحالي
که ابريقي از خمر همراهش بوده، امام به وي فرمودند: حميري در ابريقت چيست؟عرض کرد:
شير است، فرمودند: از اين شير کمي در کفم بريزد، او هم ريخت، ولي ملاحظه کرد که
خمر در کف امام شير گرديده، امام (ع) به او فرمودند: امام زمانت کيست؟ عرض کرد: آن
کس که خمر را به شير تبديل فرمودند. و از امام (ع) راجع به امام غايب پرسيد، امام
صادق (ع) فرمودند: امر غيبت حق است ولي امام غايب امام دوازدهم خواهد بود.

علي اي حال، همين امداد الهي که
منشأ يقظه و بيداري او از خود فريبي و تسويف گرديد، او را به اولياء عظام ملحق
ساخت و حيات طيبه، بهره او نمود و ممات با کامت نصيب او گردانيد اما داستان حيات
طيبه اش را مي توانيد به «الغدير» جلد دوم مراجعه فرمائيد که حياتي است مغبوط و
اما مکرمت مماتش را از حسين بن عون مي شنويم که گفت:

در بيماري موت سيد حميري (عليه
الرحمه) به عيادتش رفتم، ديدم در حالت نزع و جان دادن است و گروهي از نُصّاب دورش
بودند. سيد مرحوم که مردي صبيح المنظر بود، ناگهان در گونه اش نقطه سياهي پديد آمد
و رفته رفته گسترده مي شد تا آنکه تمام گونه اش را گرفت، نُصاب حالت شادي و شماتت
گرفتند و شيعيان حاضر در آنجا غمناک شدند. مرحوم سيد از بستر مرگش يعني بغداد، صورتش
را متوجه نجف کرد و عرض نمود: «اهکذا يفعل بمحبک يا امير المؤمنين؟!» يعني آيا
اينچنين با دوست تو اي امير المؤمنين عمل مي شود؟! ناگهان از همان مطلع نقطه تير،
نقطه سفيد و نوراني شد و با لبان متبسم شروع به انشاء شعر فرمود و در اشعارش، از
مقام ولايت امير المؤمنين عليه السلام و وجاهتش عندالله سخن گفت، سپس شهادت بر
توحيد و رسالت و ولايت دارد و ديدگان را بست و روحش به ملکوت اعلي پرواز نمود.

ادامه دارد

 

/

اصول اعتقادي اسلام

معاد

اصول اعتقادي اسلام

بحث در باره روح

آيت الله حسين نوري

قسمت هفدهم

در مقاله قبل گفته شد يکي از مباحث
مهمي که در راه شناخت «حقيقت معاد» توجه به آن لازم است بحث «روح» است و براي
اثبات اين موضوع که انسان داراي روح مجرد و مستقل است و شخصيت او بستگي به روح
دارد و بدن چيزي جز آلت و ابزار براي روح نيست و اين روح پس از مرگ همچنان باقي
است در مقاله هاي پيش براهيني بر اساس عقل و نقل ذکر کرديم اکنون در دنباله آن
بحث:

استاد بزرگوار علامه طباطبائي در
تفسير شريف «الميزان» که يکي از آثار گرانبهاي اسلامي به شمار مي رود پس از اينکه
به تفسير آيه 154 سوره بقره: «و لا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله اموات بل احياء
ولکن لاتشعرون»- ( بکسانيکه در راه خدا کشته مي شوند هرگز مردگان نگوئيد بلکه آنها
زنده هستند ولي شما متوجه نيستيد) ميپردازد و شواهد ديگري نيز از آيات ديگر قرآن
مجيد ميآورد و دلالت آنها را بر «حيات برزخي» انسان روشن مي نمايد. فصل ديگري را
بعنوان «تجرد نفس» مي گشايد و مي گويد: «اين آيه و آيات ديگري را که ذکر کرديم
(اين آيات که ارتباط با عالم برزخ نيز دارد را ما در مقاله هاي پيشين در فصل بحث
در عالم برزخ آورديم) به حقيقت ديگري نيز دلالت دارند و آن مسأله «تجرد روح» است
به اين معنا که روح غيرازبدن و داراي استقلال مي باشد و احکام آن با احکام بدن و
ساير ترکيبات مادي فرق دارد و آن هر چند با بدن داراي يک نحو اتحاد و يکپارچگي است
و بدن را اداره مي کند و فرماندهي قواي بدن را در اختيار دارد ولي آيات قرآني اين
حقيقت را روشن مي کند که شخصيت انسان وابسته به بدن نيست و با مرگ، شخصيت انسان
هرگز از بين نمي رود و بواسطه فنا و متلاشي شدن و پوسيدن بدن هرگز «روح» فاني نمي
شود و رشته حيات آن گسسته نمي گردد بلکه پس از فنا و پوسيدگي بدن همچنان باقي مي
ماند و بحيات خود يا در پرتو سعادت و نعمت و يا در سايه عذاب و شقاوت ادامه مي دهد
و اين سعادت و رفاه و شقاوت و عذاب با اعمالي که در دنيا انجام داده و ملکات
اخلاقي اي که در زندگي اين جهان تحصيل کرده است ارتباط دارد.

از آن پس مي گويد: يکي از آياتي که
بطور روشن دلالت بر وجود «روح» دارد اين آيات از «سوره سجد» است:

«yü“Ï%©!$# z`|¡ômr& ¨@ä. >äóÓx« ¼çms)n=yz ( r&y‰t/ur t,ù=yz Ç`»|¡SM}$# `ÏB &ûüÏÛ ÇÐÈ   ¢OèO Ÿ@yèy_ ¼ã&s#ó¡nS `ÏB 7’s#»n=ߙ `ÏiB &ä!$¨B &ûüÎg¨B ÇÑÈ   ¢OèO çm1§qy™ y‡xÿtRur ÏmŠÏù `ÏB ¾ÏmÏmr•‘ ( Ÿ@yèy_ur ãNä3s9 yìôJ¡¡9$# t»|Áö/F{$#ur noy‰Ï«øùF{$#ur 4 Wx‹Î=s% $¨B šcrãà6ô±n@  ÇÒÈ»[1]

يعني: خداوند هرچيز را نيکو آفريد
و خلقت انسان را از گل آغاز کرد سپس آفرينش نوع بشر را از آب بي مقدار مقدر
گردانيد پس از آن نقطه را مصور و کامل گردانيد و از روح خود (روحي که از شعاع قدرت
و حکمت خداوندي سرچشمه گرفته است) در آن دميد و براي شما شنوائي و ديده و دل قرار
داد اما در برابر اين نعمت ها به شکر گزاري اندک اکتفا مي کنيد.

در اين آيات تعبير «و نفح فيه من
روحه» (يعني از روح خود در او دميد) دليل روشني است که خداوند، انسان را در مقام
آفرينش به دارا بودن «روح مخصوصي» ارج و افتخار بخشيده است.[2]

از جمله آياتي که نيز بطور واضح
دلالت بروجرد «روح» دارد آياتي است که سرانجام يکي از مستکبرين را شرح مي دهد، اين
آيات که سرگذشت فرعون را تذکر مي دهد درباره «فرعون» و فرعونيان مي گويد:

«çs-%tnur ÉA$t«Î/ tböqtãöÏù âäþqߙ É>#x‹yèø9$# ÇÍÎÈ   â‘$¨Y9$# šcqàÊt÷èム$pköŽn=tæ #xr߉äî $|‹Ï±tãur ( tPöqtƒur ãPqà)s? èptã$¡¡9$# (#þqè=Åz÷Šr& tA#uä šcöqtãöÏù £‰x©r& É>#x‹yèø9$# ÇÍÏÈ »[3] 

يعني: «عذاب سخت به آل فرعون فرا
رسيد و اينک (درعالم برزخ) صبح و شام بر آتش عرضه مي شوند و چون روز قيامت فرا مي
رسد خطاب مي آيد که فرعونيان را به سخت ترين عذاب وارد جهنم کنيد».

اين آيات بروشني دلالت دارند که
اتباع فرعون (البته بهمراه خود فرعون) پس از مرگ در عالم برزخ گرفتار عذاب الهي
هستند. منتها در عالم آخرت به عذاب سخت تر گرفتار خواهند شد.

از طرفي درباره «فرعون» نيز مي
گويد: «tPöqu‹ø9$$sù y7ŠÉdfuZçR y7ÏRy‰t7Î/ šcqä3tGÏ9 ô`yJÏ9 y7xÿù=yz Zptƒ#uä 4 ¨bÎ)ur #ZŽÏVx. z`ÏiB Ĩ$¨Z9$# ô`tã $uZÏG»tƒ#uä šcqè=Ïÿ»tós9 ÇÒËÈ »

يعني: «امروز بدنت را براي عبرت
مردم و بازماندگانت به ساحل مي رسانيم و از غرق شدن نجات مي دهيم با اينکه بسياري
از مردم از آيات قدرت و حکمتِ ما غافل مي باشند».

اين آيه- همانطور که ملاحظه مي
کنيد- دلالت دارد فرعون که در هنگام مرگ بعذاب الهي گرفتار شده است غير از بدن خود
مي باشد زيرا بدن او را خداوند از غرق شدن نجات داده است ولي او را گرفتار عذاب
کرده است.

بنابراين، آنچه که گرفتار عذاب شده
است روح فرعون است نه بدن او و اين موضوع استقلال و تجرد روح را کاملا ثابت مي
کند.

زيرا بر اين اساس ثابت مي شود که
فرعون مانند انسانهاي ديگر داراي بدن و روح است و آنچه که داراي مسئوليت است و
عذاب و پاداش را در برابر اعمال خود دريافت مي کند روح است.

علامه طباطبائي درتفسير الميزان
نيز پس از بيان مطلبي که در رابطه با اثبات روح ذکر گرديد مي گويد:

«اين روح همان است که خداوند آن را
در حين مرگ طبق اين آيه:

«ª!$# ’®ûuqtGtƒ }§àÿRF{$# tûüÏm $ygÏ?öqtB»[4] (يعني: خداوند ارواح را هنگام مرگ
مي ستاند) قبض مي کند و گاهي هم قبض روح را به «ملک الموت» نسبت مي دهد و مي گويد:

« ö@è% Nä39©ùuqtGtƒ à7n=¨B ÏNöqyJø9$# “Ï%©!$# Ÿ@Ïj.ãr öNä3Î/ »[5] (يعني: بگو: فرشته مرگ که بر شما
از جانب خداوند گماشته شده است ارواح شما را قبض مي کند).

و اين روح همان حقيقتي است که
شخصيت و انسانيت انسان را تشکيل مي دهد و انسان با گفتن «من» از آن خبر مي دهد و
همان است و بدن با همه قوا و تشکيلاتي که دارد چيزي جز آلت و ابزار براي روح نيست.

و چون ميان روح و بدن اتّحاد و
يکپارچگي وجود دارد بدنِ شخص هم بنام آن شخص ناميده مي شود و هنگامي که مي مي
خواهيم مثلاً «زيد» را نشان بدهيم بطرف بدنِ او اشاره کرده مي گوئيم: «او زيد است»
در حالي که نامهاي اشخاص در حقيقت، «نام» براي ارواح آنها است نه ابدانشان و دليل
براي اين موضوع همين قدر کافي است که مي بينيم «بدن» در طول عمر انسان همواره در
حال تغير و تبدل است و چندين مرتبه بکلي عوض مي شود ولي آن شخص بهمان نام اول
ناميده مي شود و اگر لفظ «زيد» مثلا نام براي همان بدني باشد که از مادر متولد
گرديده است بايد پس از گذشت چند سال (در حدود 7 سال) از عمرش، اين نام بر او اطلاق
نشود زيرا اين بدني که زيد در هفتاد يا هشتاد سالگي از عمر خود دارد غير از آن
بدني است که از مادر متولد شده و به نام «زيد» نامگذاري گرديده است.

بنابراين، توجه باين مطلب- چنانکه
گفته شد- اين حقيقت را ثابت مي کند که نامهاي اشخاص در حقيقت، نام براي ارواح آنها
است نه براي ابدانشان.

از آن پس اضافه مي کند: اگر در
تشکيل شخصيت انسانها، ابدانشان دخالت داشته باشد، نبايد شخصي را که در هنگام جواني
مرتکب جرمي گرديده است، در حال پيري مجازات کرد و همچنين، نبايد به کسي که در دوره
جواني کار نيکي انجام داده است در دوران پيري پاداش داد زيرا در صورت اول مرتکب
جرم غير از آن کسي است که کيفر مي بيند چه اينکه آن بدن ازبين رفته وعوض شده است و
در صورت دوم نيز انجام دهنده کار نيک غير آن شخصي است که پاداش را دريافت مي کند
زيرا بدن انسان- همانطور که گفتيم- در هر چند سال يکمرتبه بکلي عوض مي شود و فقط
روح است که از آغاز عمر تا پايان آن و بلکه براي هميشه باقي است.[6]  

و بالأخره در پايان بحث «روح» مي
گويد:

هنگامي که به گفتار مادّيّين که در
مقام انکار وجود روح برآمده و در اين راه بر اساس عقيده خود به اقامه برهان
پرداخته اند توجه مي کنيم مي بينيم آن ها در حقيقت، نتوانسته اند برهاني براي عدم
وجود «روح» اقامه کنند و تنها حرف آنان باين نکته برمي گردد که ما از راه حسّ و
تجارب حسّي شما را بوجود روح راهنمائي نکرده است و ازاين راه آن را نيافته ايد ولي
بايد توجه کنيد که «روح» يک امر حسي و ديدني نيست که شما مي خواهيد آن را از راه
حس بدست بياوريد و خلاصه گفتار شما اين است که: «ما روح را نيافته ايم» اما بايد
دانست که هيچوقت «عدم وُجدان دليل عدم وجود نيست» يعني: نيافتن هرگز دليل نبودن
نيست و اشتباه شما در همين است که عدم وجدان را دليل عدم وجود (نيافتن را دليل
نبودن) قرار داده ايد و شما مادّيين اين اشتباه را نه تنها در همين مورد بلکه در
موارد ديگر نيز مرتکب گرديده و از حقيقت دور افتاده ايد.[7]

 



[1]– سوره سجده،
آيه 6-9.

/

عرش و کرسی

هدايت در قرآن

«تفسير سوره رعد»

آيت الله جوادي آملي

قسمت هشتم

عرش و کرسي

اولين مفسر، پيامبر است

بحث ما در جمله «ثم استوي علي
العرش» بود و گفتيم عده اي بر اين نظر پافشاري اشند که تفسير قرآن جز تلاوت آن
نيست و نبايد بخود اجازه بحث در مورد معارف و مسائل مطرح شده در آن را بدهيم ولي
اين نظريه مخالف با کتا خدا و سنّت معصومين (ع) است، اما مخالف با قرآن کريم است
چون قرآن کريم را خدا براي تدبر و تفکر نازل کرده و فرموده کتابي است که ما به سوي
تو نازل کرديم «ليدبّروا آياته» و بدين ترتيب مردم را به تدبر درآيات تشويق مي نمايد
و مي فرمايد: «افلا يتدبرون القرآن ام علي قلوب اقفالها»[1] آن کسي که
در قرآن تدبر نمي نمايد و معارف قرآن را درک نمي کند بر قلب او قفل است و يک سلسله
از امور سيئه، اقفال دل هستند. بنابراين معلوم مي شود که براي دلها هم قفلهايي
وجود دارد.

و از سوئي خداي متعال رسول الله
(ص) را مفسر قرآن معرفي نموده و فرموده است: «و انزلنا اليک الذکر لتبين للناس ما
نزّل اليهم»[2]
تو مبين اين آياتي هستي که براي همگان نازل شده است، و بايد برايشان تبيين و تشريح
نمائي. پس نخستين مفسر، خود رسول الله (ص) مي باشد. و چنانچه در آيه ياد شده مي
بينيم خداوند مي فرمايد: کتاب را به سوي تو نازل نموديم تا براي مردم تفسير و
تبيين کني و نفرموده است که تنها براي تلاوت نازل کرده ايم!

و در آيه ديگر فرموده «يتلوا عليهم
آياته و يزکيهم و يعلمهم الکتاب و الحکمة»[3] و تعليم را
در کنار تلاوت ذکر فرموده، و مسئوليت پيامبر تنها تلاوت نيست بلکه تلاوت و تعليم و
تزکيه، هرسه ذکر شده است.

اما در مورد مخالفت اين نظريه با
روايات معصومين عليهم السلام نيز در دو شماره گذشته اشاره شد و اينک به خواست
خداوند به نقل بقيه رواياتي که در مورد «عرش» و معناي آن وارد گرديده است مي
پردازيم، و با توجه به روايات، اين مسأله که نبايد درباره معارف قرآن بحث نمود،
مطلب نادرستي است. در همين سوره مبارکه «رعد» آيه اي هست که دلالت مي نمايد بر
اينکه هرکس از معارف قرآن به اندازه استعدادش بهره مي گيرد «انزل من السماء ماء
فسالت اودية بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا»[4] يعني علوم و
معارف مانند باراني است که از بالا مي بارد، هر ظرفي به اندازه ظرفيت خودش از اين
علوم مي گيرد، پس وقتي باران مي بارد و سيل حرکت مي کند هر وادي و هر دره و هر
گودي به مقدار ظرفيت خود از آب بهره مي برد. بنابراين، اصل بحث و تدبر و تفکر در
حريم اين آيات لازم و ضروري است.

همه اشياء متکي به خدا هستند

مطلب دوم اينکه اگر بعضي از آيات
قرآن روشن نيست؛ بعضي از آيات ديگر آن صريح است که امّ الکتاب مي باشد و قرآن آنها
را محکمات مي نامد زيرا آيات ديگر را تبيين مي نمايد. محکمات قرآن کريم آيات صريح
و روشن است، در قرآن کريم آمده «الله خالق کل شيء»[5] پس هرچه
اطلاق شيء بر او مي شود، مخلوق الله است، و تدبير و سرپرستي آن به عهده او است،
لذا به دنبال آن فرمود «و هو علي کل شيء وکيل».

جهان امکان از جهت حدوث و بقاء به
ذات اقدس حق متّکي مي باشد و از اين رو فرمود: «ان الله يمسک السموات و الارض ان
تزولا و لئن زالتا ان امسکهما من احد من بعده انه کان حليما غفورا»[6] خداوند
آسمانها وزمين را نگه مي دارد تا از نظام خود منحرف نشوند و اگر منحرف گردند جز او
نمي تواند آنها را حفظ نمايد، و همانا او حليم و غفور است. بنابراين بر هرچه «شيء»
در جهان امکان، اطلاق گردد به خدا متکي است نه اينکه خدا بر چيزي تکيه نمايد و عرش
تکيه گاه او باشد و حامل «الله» باشد، اين سؤال براي کسي که تدبّر در قرآن دارد
پيش نمي آيد، و براي شخص مُوحد که با الفباي قرآن کريم آشنا است روشن مي باشد که
خاي متعال منزه از آن است که بر چيزي استقرار داشته باشد و جسمي و مانند آن حامل
حق تعالي باشد، اگر خداي روي تختي قرار بگيرد و حامل ذات مقدس او باشد مانند ديگر
موجودات خواهد بود، در حالي که مثل و مانندي ندارد. و در اين آيه هيچ خلاف و
ابهامي وجود ندارد، و چنانچه ابهامي در آيه و يا روايتي وجود داشته باشد به برکت
اين آيه ابهام آن برطرف مي شود، بنابراين نمي توان «استوي علي العرش» را چنين معني
نمود که خداوند بر عرش تکيه و استقرار دارد و عرش حامل ذات مقدس او است، همانگونه
که نمي توان گفت: قرآن را نبايد تفسير کرد و تفسير قرآن همان تلاوت او است، بلکه
قرآن براي تدبّر است.

فلک نهم، فرضيه باطلي است

مطلب سوم اين بود که عرش را حمل
کرده اند بر فلک نهم، و اينهم درست نيست، زيرا علمي که پايه اش بر فرضيه است،
متزلزل و لرزان است و نمي توان آيات قرآن را بر آن حمل نمود، و گفت آيه کريمه همان
مطلبي را که علم گفته است تبيين مي نمايد!! البته قضايا و مسائل نظري که به بديهي،
ختم مي شود، روي اصول عقلي جزمي که انسان روي همان اصول عقلي خطوط کلي دين را
تشخيص مي دهد، حساب ديگري دارد و عقل مستدل همانطوري که قبلا گذشت چراغ است براي
تشخيص راه، ولي فرضيه علمي را نمي توان مفروغ عنه گرفت و آيه اي را بر آن حمل کرد،
و آنهائي که عرش را بر فلک نهم حمل نموده اند با تحولي که در مسائل هيئت و نجوم
پيش آمد، معلوم شد که حق تا حدودي با قدما بوده نه با بطليموس و طرفداران او و
بطلان اين نظريه روشن شد.

استيلا بر مقام فرمانروائي

مطلب چهارم اين بود که «استوي علي
العرش» معني کنائي آن منظور است، يعني استيلا و استعلا بر مقام فرمانروائي، اين
معني في الجمله صحيح است زيرا فردي که بر جامعه اي حکومت مي کند و همه از آن حاکم
پيروي مي نمايند، مسأله تخت و فرمانروائي مطرح است، ولي در مورد آيه، کنايه از يک
حقيقت است نه کنايه از يک اعتبار. اگر ما بگوييم فلان سلطان بر تخت فرمانروائي
نشست، نشستن بر تخت درباره او کنايه از رسيدن به مقام اعتباري است يعني به سمت
سلطنت و رياست رسيده است، و لازم نيست تختي در کار باشد، بلکه تخت کنايه از مقام فرمانروائي
است و کنايه از يک امر اعتباري، ولي آيا در مورد خداي متعال که مي گوئيم «استوي
علي العرش» نيز کنايه از يک امر اعتباري است که در جهان تکوين سهمي ندارد يا نه
واقعيتي است و اين کنايه از آن واقعيت است. روايات، اين مسأله را تبيين مي نمايد
که مقام فرمانروائي خداوند مقام تکويني است نه اعتباري، و لذا بعد از آن مسأله
تدبير را مطرح مي نمايد، تدبير علمي يا عملي که هر دو عين يکديگرند. در سوره
«حديد» فرموده است «هو الذي خلق السموات و الارض في ستة ايام ثم استوي علي العرش
يعلم ما يلج في الارض و ما يخرج منها و ما ينزل من السماء و ما يعرج فيها و هو
معکم اين ما کنتم و الله بما تعملون بصير»[7] او است
خدائي که آسمانها و زمين را در شش روز آفريد، آنگاه بر عرش استيلا يافت، مي داند
آنچه در زمين فرو مي رود و هرچه ازآن برمي آيد و آنچه از آسمان نازل مي گردد، و
آنچه بالا مي رود، و او هرکجا باشيد با شما است و خداوند بهرچه انجام مي دهيد آگاه
است.

چنانچه ملاحظه مي شود، تدبير علمي
در اين آيه تبيين شده است، و در سوره يونس که مسأله «استوي علي العرش» را بيان مي
نمايد چنين مي فرمايد: «ان ربکم الله الذي خلق السموات و الارض في ستة ايام ثم استوي
علي العرش يدبر الامر ما من شفيع الا من بعد اذنه ذلکم الله ربکم فاعبدوه افلا
تذکرون»[8] به حقيقت
پروردگار شما خدائي است که آسمانها و زمين را در شش روز آفريد، سپس بر عرش استيلا
يافت؛ امر آفرينش را تدبير مي نمايد و جز به اذن او کسي شفيع و واسطه نمي تواند
باشد، او پروردگار شما است پس او را عبادت نمائيد. چرا متذکّر اوصاف الهي نمي
شويد؟ در اي آيه نيز «استوي علي العرش» را به عنوان تدبير تبيين مي نمايد.

عرش، همان علم است

اما در مورد روايات، تعدادي از
روايات مربوط به اين مسأله در شماره هاي گذشته ذکر شد و اينک به نقل بقيه آن
روايات مي پردازيم که نشانگر اين واقعيت اند که عرش مقام علمي است و فرشتگان حامل
اين علم اند و فرشتگان و عرش تحت ربوبيت رب العالمين مي باشند، و آن مقام، مقام
علم فعلي حق تعالي مي باشد. در «علل الشرايع» و نيز در «من لا يحضره الفقيه»
روايتي در اين باره نقل گرديده که: انما سميت کعبة لأنها مربعة» کعبه از اين جهت
کعبه ناميده شده که داراي شکل مکعب است، داراي چهار ديوار و يک سقف و يک سطح است
که شکل مکعب يافته است، آنگاه مي فرمايد: «و صارت مربّعة لانّها بحذاء البيت
المعمور و هو مربع» و چون در مقابل «بيت المعمور» قرار گرفته که در آسمان واقع و
مربع است، به آن نيزشکل مربع داده شده «و هو بحذاء العرش و هو مربّع و صار العرش
مربّعا لأن الکلمات الّتي بني عليها الأسلام اربع وهي: سبحان الله و الحمد لله و
لااله الّا الله و الله اکبر، و سمّي بيت الله الحرام لأنّه حرم علي المشرکين ان
يدخلوه و سمّي البيت العتيق لانّه اعتق من الغرق»[9]و بيت
المعمور در مقابل عرش است که مربّع است براي اينکه کلماتي که معارف اسلام بر آن
بنا گرديده چهار چيز است که عبارت است از «سبحان الله و الحمد لله و لااله الّا
الله و الله اکبر» که تنزيه حق تعالي از هر نقص و عيب و حصر حمد براي خداوند است،
چرا که تمام نعمت ها از او است و حمد هم در برابر نعمت است پس تمام محامد براي
خداست، و چون احدي در جهان هستي واجب نيست و خالق و ربّ و شايسته معبود بودن نمي
باشد پس جز او خدائي نيست و از آنجا که هيچ کس نمي تواند توصيف ذات مقدس او نمايد،
و برتر از آن است که به فکر احدي بيايد، پس خداوند اکبر است يعني اکبر از اينکه
وصف شود، نه اکبر من کل شي ءٍ.

بنابراين، چهار پايه عرش اين چهار
کلمه است، يعني اين چهار علم است، تمام علوم يا به تنزيه حق باز مي گردد يا به
تحميد و يا به توحيد و يا به تکبير او، همه معارف به اين چهار معرفت برمي گردد و اين
چهار معرفت هم ارکان چهارگانه عرش خدا مي باشند، پس عرش، همان علم است نه اينکه
تختي باشد از چوب يا از فلز و غيره و آن عرش مقام علم است که وقتي تنزيل مي نمايد،
مي شود بيت المعمور، وقتي به جهان طبيعت مي آيد، مي شود کعبه.

فاصله تا عرش

مرحوم طبرسي در جلد اول کتاب
احتجاج صفحه 259 نقل مي نمايد که ازامير مؤمنان (ع) سؤال شد: از جائي که شما
ايستاده ايد تا عرش چقدر فاصله است؟ حضرت فرمود: «من موضع قدمي الي عرش ربّي ان
يقول قائل مخلصا لا اله الا الله» از جائي که ايستاده ام تا عرش پروردگارم به
اندازه گفتن يک لا اله الا الله از روي اخلاص، فاصله است. و چنانچه اين کلمه را با
اخلاص بر زبان جاري نمائي با عرش الهي ارتباط يافته اي. مرحوم صدوق رضوان الله
عليه از حضرت صادق (ع) نقل نموده که فرمود: «قول لااله الا الله ثمن الجنّة»[10] گفتن «لا
اله الا الله» بهاي بهشت مي باشد و نيز اين حديث را از رسول خدا (ص)که فرمود: «من
قال لااله الا الله مخلصا دخل الجنة و اخلاصه ان تحجزه لا اله الا الله عمّا حرم
الله عزوجلّ»[11]
– کسي که از روي اخلاص لااله الا الله بگويد داخل بهشت مي شود و اخلاص به اين است
که لااله الا الله ميان او و انجام محرمات حائل و مانع گردد.

امير مؤمنان عليه الصلوة و السلام
در ادامه پاسخ به «ابن کوّا» در روايتي که از احتجاج نقل شد به آيه اي از سوره
فاطر استناد نموده «اليه يصعد الکلم الطيّب و العمل الصالح يرفعه»[12] کلام طيّب
و عمل صالح به جانب خداوند بالا مي رود، يعني هنگامي که لا اله الا الله از روي
اخلاص و عمل شايسته باشد، اين دو به سوي «الله» صعود مي نمايند. معلوم است که
خداوند را سمت و جانبي نيست «فاينما تولوا فثم وجه الله»[13] بهر جانب
روي آوري بسوي خداوند روي آورده اي. حضرت با استناد به آيه ياد شده مي فرمايد که
راه ارتباط با خدا کلمه توحيد و اخلاص عمل است، بدين ترتيب روشن مي شود که «عرش»
تخت و جسم نيست که در جائي از آسمان واقع شده باشد تا انسان به آنجا متوجه شده و
رو نمايد.

در روايت ديگر از امير مؤمنان (ع)
سؤال شد فاصله ميان آسمان و زمين چقدر است؟ امام در پاسخ فرمود: باندازه شعاع ديد
چشم و رسيدن دعاي مظلوم، يعني آسمان ظاهري همانجاست که چشم آن را مي بيند و تا
آسمان معنوي باندازه رسيدن آه ستمديده اي فاصله است.

حاملان عرش، حاملان علم خدا

مرحوم کليني رضوان الله عليه در
کافي نقل مي کندکه صفوان مي گويد مرد محدّثي از من خواست تا او را خدمت امام هشتم
برسانم، از امام اجازه خواستم و حضرت اجازه داد و سپس بر امام وارد شد و از مسائل
حلال و حرام سؤال نمود و بعد از آن پرسيد:

«افتقر ان الله محمول؟ فقال
ابوالحسن عليه السلام کل محمول مفعول به مضاف الي غيره محتاج…»[14] آياقبول
داريد که خداوند محمول است؟

امام: هر محمولي فعلي بر او واقع
شده و بديگري نسبت دارد که حامل است، و «محمول» اسمي است که در تعبير دلالت بر نقص
دارد و «حامل» فاعل است و بر مدح دلالت مي نمايد و هم چنين است قول گيرنده که مي
گويد: فوق، تحت، اعلا، اسفل (زير، زبر، بالا، پائين) و خداوند فرموده است «و له
الاسماء الحسني فادعوه بها» خدا را نامهائي نيکو است او را به آن نامها بخوانيد، و
در هيچ يک از کتابهاي آسمانيش نفرموده که او «محمول» است، بلکه فرموده حامل است در
صحرا و دريا و نگهدارنده و حافظ آسمانها و زمين از سقوط و زوال مي باشد، و از هيچ
مؤمني به خدا و به قدرت و عظمت او، شنيده نشده است که در دعايش خدا را بعنوان «يا
محمول» بخواند!!

مرد محدث: خداوند خود فرموده است:
«و يحمل عرش ربک فوقهم يومئذ ثمانية» و فرموده «الذين يحملون العرش»- عرش
پروردگارت را هشت فرشته بالاي سرشان حمل مي نمايد. و فرموده: کساني که حاملان
عرشند.

امام: عرش که خدا نيست، عرش نام
علم و قدرت است که همه چيز در او هست آنگاه فعل حمل را به مخلوقاتش نسبت و استناد
داده است از اينرو که از آن مخلوقات بواسطه حمل عرش عبادت خواسته، و حاملان عرش
حاملان علم خدايند و مخلوقي هستند که گرد عرش او تسبيح مي گويند و به علم او عمل
مي نمايند و فرشتگاني هستند که اعمال بندگان را مي نويسند، و از اهل زمين هم بسبب
طواف بدور خانه خود (کعبه) عبادت خواسته و خداوند بر عرش استيلا دارد چنانچه
فرموده، و عرش و حاملان عرش و طواف کنندان آن را خدا حامل و حافظ است و نگهدارنده
و قائم بر هر نفس و فوق هر چيزو بر هر چيز برتري دارد و درباره خداوند کلمه
«محمول» و «اسفل» به تنهايي بي آنکهبهکلمه ديگري وصل شود گفته نمي شود، چرا که در
اين صورت لفظ و معني هردو خراب مي گردد.

مرد محدّث: شما آن روايت را دين
ترتيب تکذيب مي نمائيد که مي گويد: چون خداوند به خشم آيد، فرشتگان حامل عرش
سنگيني آن را بر دوش خويش احساس نموده و به سجده افتند و چون خشم الهي تسکين يابد
احساس سبکي نمايند و به جايگاه خويش بازگردند؟

امام: بگو از آن روزي که خدا بر
شيطان لعنت فرستاده و بر او غضب نمود تا امروزکي از او خشنود گرديده است؟ و بنا به
گفته تو که خدا هميشه بر او و بر دوستان و پيروانش خشمگين است (پس بايد حاملان عرش
هميشه در سجده باشند) و چگونه جرئت اين را داري که پروردگارت را به تحول و دگرگوني
احوال نسبت دهي و بگوئي که آنچه بر مخلوقات حادث مي شود بر او نيز حادث مي گردد،
او منزه و برتر از اين است، با موجودات که از ميان مي روند نابود نمي شود و با
آنها که تغيير مي يابند تغيير نمي نمايد، و با تبديل شدگان، تبديل نمي پذيرد و غير
او همه در يدِ قدرت او و تحت تدبيرش هست، همه به او محتاج و او از غير خويش بي
نياز مي باشد.

نکته ديگري که در اين روايت در
کلام امام (ع) بود اين است که اسم دو نوع است: اسم قبيح و اسم حسن و نيکو. اسمهاي
قبيحه ارتباطي با خداوند ندارد و در ميان اسمهاي حسنه، احسن الأسماء، اختصاص به
خداوند دارد، حضرت در اين روايت به آن مرد خاطر نشان ساخت که «محمول» اسم نقص است
و براي خداوند نه تنها اسم نقص وجود ندارد بلکه اسمهاي حسن هم نيست «له الأسماء
الحسني» افعل التفضيل مي باشد يعني بهترين اسمهاي حسن براي او است، آنگاه امام مي
فرمايد: عرش مقام علم و قدرت فعلي خدا است نه علم و قدرت ذاتي او، اين علم و قدرلت
فعلي، به آن علم و قدرت ذاتي او تکيه دارد، و سپي مرد محدث در مورد آن روايت مجعول
با امام سخن مي گويد که وقتي مثلاً انساني معصيت مي نمايد خداوند خشمناک مي شود، و
عرش سنگين مي شود و وقتي توبه کرد راضي مي شود، اما در مورد شيطان که خداوند بر او
غضب نموده و هرگز راضي نگرديده و فرموده «و ان عليک لعنتي الي يوم الدين» پس هميشه
عرش بايد سنگين باشد، در صورتي که خداوند هم مانند مخلوق نيست که عصباني يا راضي
شود و حالش دگرگون گردد بلکه تمام حوادث تاريخي و رويدادهاي مادي در قملرو حکومت و
قدرت او است و امير مؤمنان (ع) در اين رابطه مي فرمايد: «لا يجري عليه الحرکة و
السکون و کيف يجري عليه ما هو اجراه و يحدث فيه ما هو احدثه» قانون حرکت و سکون را
خدا آفريده و حوادث را او پديد آورده، چگونه چيزي ازخود او صادر گرديده بر او
حکومت نمايد؟

حاملان عرش و استغفار براي مؤمنين

در قرآن کريم در يک مورد درباره
حاملان عرش آمده که براي اهل زمين استغفار مي نمايد «و يستغفرون لمن في الارض»[15] و در مورد
ديگر آمده براي مؤمنان طلب آمرزش مي کنند «و يستغفرون للذين آمنوا»[16] جمع ميان
اين دو آيه اين است که آنها غير از مؤمنان را بدليل اينکه بي نور و تاريک اند نمي
بينند و مؤمنان را که روشن و نوراني مي باشند مشاهده نموده و برايشان درخواست
مغفرت مي کنند بنابراين «لمن في الأرض» هم همان «الذين آمنوا» مي باشند.

 



[1]– سوره محمد،
آيه 24.

/

سخنان معصومين

سخنان معصومين

ديد و بازديد

*پيامبر اکرم (ص):

«الزّيارة تنبت المودّة».

زيارت و ديدار افراد، دوستي و
محبّت در دلها بروياند.

(سفينة البحار- جلد 2- ص567)

*پيامبر اکرم (ص):

«حدّثني جبرئيل انّ الله عزوجلّ
اهبط الي الأرض مَلَکاً فأقبل ذلک الملک يمشي حتّي وقع الي باب عليه رجل يستأذن
علي ربّ الدّار، فقال له الملک: ما حاجتک الي ربّ هذه الدّار قال اخ لي مسلم زرته
في الله تبارک و تعالي، قال له الملک: ما جاء بک الا ذاک؟ فقال: ما جائني الا ذاک،
قال: فانّي رسول الله اليک و هو يقرؤک السلام و يقول: وجبت لک الجنّة، وقال الملک:
انّ الله عزوجلّ يقول: ايما مسلم زار مسلماً فليس ايّاه زار، ايّاي زار و ثوابه
عليّ الجنّة.»

(کافي- جلد2- ص176)

جبرئيل براي من نقل نمود که خداوند
عزوجلّ فرشته اي را به زمين فرستاد، و آن فرشته آمد تا به در خانه اي رسيد که مردي
از صاحب آن خانه اجازه ورود مي خواست، فرشته پرسيد: با صاحب اين خانه چه کاري
داري؟

مرد: برادر مسلمان من است که براي
خداي تبارک و تعالي بديدار او آمده ام.

فرشته: جز اين انگيزه اي براي آمدن
نداشتي؟

مرد: جز اين انگيزه اي نداشتم.

فرشته: من فرستاده خداوند به سوي
توام، خدا به تو سلام مي دهدو مي فرمايد: بهشت را بر تو واجب ساختم. و سپس اضافه
نمود که خداوند عزوجلّ مي فرمايد: هر مسلماني که به ديار مسلماني بورد، نه او را
بلکه مرا ديدار نموده و پاداش آن بهشت مي باشد.

*پيامبر اکرم (ص):

«من زار أخاه في بيته قال الله
عزوجل له: انت ضيفي و زائري، عليّ قراک و قد اوجبت لک الجنه بحبک اياه».

(کافي- جلد2- ص176)

کسي که برادر مؤمن خويش را در خانه
اش ديدار نمايد، خداوند عزوجل به او فرمايد: تو ميهمان و زائر من بمي ابشي و احسان
و پذيرائي تو بر من لزم است، و از براي تو بجهت محبت و دوستيت با او، بهشت را واجب
نمودم.

*امير مؤمنان (ع):

«شيعتنا لمتباذلون في ولايتنا،
المتحابّون في مودّتنا، المتزاورون في احياء امرنا، الذين ان غضبوا لم يظلموا و ان
رضوا لم يسرفوا، برکة علي من جاوروا، سلم لمن خالطوا.»

(کافي- جلد3- ص333)

شيعيان ما کساني مي باشند که به
خاطر ولايت ما، نسبت به يکديگر بذل و بخشش مي کنند، و در راه دوستي ما با هم دوستي
مي نمايند، وبراي زنده ساختن امر ما با ديگري ديدار مي کنند، اگر خشم گيرند، ستم
روا ندارند و چنانچه راضي و خشنود باشند، اسراف نورزند، مايه برکت همسايگان اند و
با معاشران خود در صلح و صفا به سر مي برند.

*امام باقر (ع):

«ان الله عزوجل جنة لا يدخلها الا
ثلاثة: رجل حکم علي نفسه بالحقّ و رجل زار اخاه المؤمن في الله و رجل آثر اخاه
المؤمن في الله.»

(کافي- جلد2- ص178)

خداون عزوجل را بهشتي است که جز سه
دسته در آن وارد نگردند:

مردي که بر زيان خويش قضاوت نمايد.

مردي که برادر مؤمنش را در راه خدا
ديدار نمايد.

مردي که رادر مؤمن خود را در راه
«الله» بر خويش برگزيند.

*امام باقر (ع):

«ان المؤمن ليخرج الي اخيه يزوره
فيوکل الله عزوجل به ملکا فيضع جناحاً في الأرض و جناحاً في السماء يظله، فاذا دخل
الي منزله نادي الجبّار تبارک و تعالي: ايها العبد المعظم لحقي المتبع لآثار نبيي،
حق علي اعظامک، سلني اعطک، ادعني اجبک، اسکت ابتدئک، فاذا انصرف شيعه الملک يظله
بجناحه حتي يدخل الي منزله، ثم يناديه تبارک و تعالي: اينها العبد المعظم لحقي حق
علي اکرامک قد اوجبت لک جنتي و شفعتک في عبادي.»

(کافي- جلد2- ص178)

شخص مؤمن هنگامي که براي ديدار
برادر مؤمنش از خانه بيرون مي رود، خداوند فرشته را بر او مي گمارد که يک بالش را
بر زيمن مي گستراند وبال ديگرش را در آسمان و بر او سايه مي افکند، و چون به خانه
او رسد، خداوند جبّار ندا دهد، اي بنده اي که حق مرا بزرگ و عظيم شمرده اي و راه
پيامبرم را پيروي نمودي، احترام و تجليل تو بر من لازم است، از من بخواه تا به تو
عنايت نمايم، دعا کن تا اجابت کنم، از دعا سکوت نما تا به تو آغاز لطف نمايم، وپس
از بازگشت آن فرشته او را بدرقه نموده و با بال و پرش بر او سايه گسترد تا به خانه
اش رسد، سپس خداوند تبارک و تعالي او را ندا دهد: اي بنده اي که حق مرا عظيم و
گرامي شمردي، اکرام تو بر من لازم است، برايت بهشت خويش را واجب نموده و تو را
شفيع بندگانم قرار دادم.

*امام صادق (ع):

«من زار اخاه في الله، قال الله
عزوجل: اياي زرت و ثوابک عليّ، ولست ارضي لک ثوابا دون الجنة.»

(کافي- جلد3- ص255)

هرکس براي خدا از برادرش ديدن به
عمل آورد، خداي عزوجل فرمايد: مرا ديدار کردي و پاداشت بر من است و به ثوابي جز
بهشت برايت رضايت ندهم.

*امام صادق (ع):

مردي بنام خيثمه مي گويد: خدمت
امام صادق (ع) رسيدم تا با او خداحافظي نمايم امام فرمود: خيثمه! هرکس از دوستان
ما را ديدي به او سلام برسان آنان را توصه به تقواي خداي بزگ نما، و سفارش نما که
ثروتمندان آنها به مستمندان و توانمندانشان به ناتوانان توجه نمايند. و زندگان به
تشييع جنازه مردگان آنها بپردازند. «و ان يتلاقوا في بيوتهم» و در منازل با يکديگر
ملاقات و ديدار نمايند.

(کافي- جلد3- ص255)

*موسي بن جعفر (ع):

«من زار اخاه المؤمن لله لا لغيره
يطلب به ثواب الله، و تنجِّز ما وعده الله عزوجل، و کل الله عزوجل به سبعين الف
ملک من حين يخرج من منزلة حتي يعود اليه ينادونه: الا طبت و طابت لک الجنة تبوأت
من الجنة منزلا.»

(بحار- جلد71- ص350)

هرکس براي خدا، نه براي چيز ديگري،
از برادر مؤمنش ديدن نمايد، و براي کسب ثواب از سوي خداوند، و آنچه را خداوند
عزوجل (براي ديدار با برادران ايماني) وعده فرموده خواستار باشد، خداوند هفتاد
هزار فرشته از هنگاميکه از منزلش بيرون مي شود تا وقت بازگشت به خانه اش، بر او
بگمارد که او را ندا دهند: پاک شدي از گناه و گوارا باد ترا بهشت و منزلي در بهشت
را بخود اختصاص دادي.

 

/

حمد و ستایش خداوند

درسهايي از نهج البلاغه

خطبه 233

قسمت دوم

آيت الله العظمي منتظري

حمد و ستايش خداوند

اَحْمَدُهُ عَلي نِعَمِهِ
التُّؤامِ، وَ الآئِهِ الْعِظامِ، الَّذي عَظُمَ حِلْمُهُ فَعَفا، وَ عَدَلَ فِي
کُلِّ ما قَضي، وَ عَلِِمَ بِما يَمْضِي وََ ما مَضي، مُبْتَدِعِ الْخَلائِقِ
بِعِلْمِهِ

در بحث گذشته، اولين بخش از خطبه
233 نهج البلاغه با شرح فيض الاسلام و يا خطبه 191 با تفسير محمد عبده را مورد
بررسي قرار داديم، و اکنون به دامه بحث مي پردازيم:

«احمده علي نِعَمِه التِّوام
(التُّؤام) و آلائه العظام».

ستايش مي کنم خداي را بر نعمتهاي
متوالي و پي در پي او و بر بخشش هاي بزرگش.

نعمتهاي متوالي و پي درپي

حمد وستايش مخصوص خداوندي است که
نعمتهايش پي درپي و پشت سرهم همواره به ما مي رسد و تمام وجود و بقاء وجود ما
وابسته به اين نعمتهاي الهي است. اگر يک يک اعضاي بدن را بررسي کنيم، ملاحظه خواهيم
کرد که خود اين اعضاء چه نعمتهاي بزرگي است و سلامتي آنها باز نعمتي است والا و
عظيم. همين چشم و گوش و زبان و بيني و و… را که خداوند به ما ارزاني داشته و آن
به آن آنها را حفظ مي کند و نگهميدارد، نعمتي است که هرگز کسي توان ستايش و شکر آن
را ندارد. اگر ما تفکّر در خلقت و آفرينش خودمان بکنيم، تا اندازه اي به اين عظمت
پي مي بريم. شما هر لقمه غذائي که بخواهي ميل کني از اول با چشم خود بايا آن را
ببيني و بررسي کني و اگر نقصي نداشت، آنگاه با دست خويش آن را برداري و در دهان
بگذاري. خداوند دندان را نيز خلق کرده است که غذا را خوب بجوي و نخستين مراحل هضم
غذا در دهان شروع مي شود. خداوند در دهان چشمه اي قرار داده است که بزاق (آب دهان)
را توليد مي کند و اين بزاق با غذا مخلوط مي شود و غذا را هضم مي نمايد. آنگاه غذا
وارد معده مي گردد؛ معده به ديگي مي ماند که حرارت دارد و غذا را خوب مي پزد، سپس
به موادي که قابل هضم باشد تبديل مي کند و سرانجام به کبد مي رسد. در هر صورت
غذائي که تناول مي کنيم در اين کارخانه هاي خدادادي از مواد نشاسته اي به قند ساده
تبديل مي شود و آنگاه مقداري از آن به خون و گوشت و استخوان تبديل شده و اضافه هايش
خارج مي گردد.

اکنون اين ساختمان دستگاه هاضمه را
با چه کارخانه عظيمي مي توانيد مقايسه کنيد که از يک طرف مواد پروتئيني و نشاسته
اي تحويل بگيرد و از طرفي ديگر گوشت و پوست و دندان و استخوان و خون تحويل بدهد؟
وه چه شگفت انگيز و اعجاب آور است آفرينشاسنان و تک تک اعضا و جوارح انسان! خداوند
چشمه اي را در دهان قرار داده و چشمه را در چشم قرار داه و اين اعضا را از تلف شدن
و گنديدگي و پوسيدگي نگهميدارد و همچنان سالهاي متمادي حفظ مي کند و لذا خود اين
اعضا نعمتي است عظيم که انسانها هرگز توان شکر کردن و حمد الهي بر اين نعمتهاي
والا را ندارند.

از آن طرف به ساير نعمتهاي الهي
بنگريد، همين شير گوارائي که از پستانهاي گاو بدست مي آيد چقدر عجيب و شگفت انگيز
است، چه کارخانه اي مي توان از يک طرفش کاه و جو و گندم تحويل بگيرد و از طرفي
ديگر شير گوارا تحويل دهد.

پس نعمتهاي الهي، مستمر و پي درپي
است، سلامتي اعضا و جوارح از يک طرف، نفس کشيدن و زنده بودن وعمل کردن مستمر
کارخانه هاي مهم داخلي بدن از طرفي ديگر و آ» همه نعمتهايي که اگر دقت کنيد سراسر
وجود ما و محيط زندگي ما را فرا گرفته است، چگونه مي توان آنها را سپاس گفت و خداي
را حمد و ثنا نمود؟ راستي زبانها عاجزتر از آنند که يک نعمت را هم شکر گويند چه
رسد به اين نعمتهاي بزرگ و بي شمار.

«تِوام»: تِوام يا تِئام و تُؤام،
جمع توأم بمعناي پي درپي و پشت سرهم است. اينکه دو قلو را «توأم» مي گويند به همين
معني است جرا که پشت سر هم مي آيند. «نعمه الْتوام» يعني نعمتهاي مستمر و پشت سر
هم خداوند.

«آلاء»: جمع «اِلي» است به معناي
نعمت. جمع «الي»، ائلاء است که همزه دوم را قلب هب الف و درهم ادغام مي کنيم و مي
شود آلاء.

«الّذي عظم حلمه فعفا».

خدائي که حلمش بزرگ است و مي بخشد.

حلم و بخشندگي خداوند

حلم خداوند بسيار بزرگ است، مانند
ما بندگان بي صبر و بي حوصله نيست که اگر از کسي ناملايمي ديديم، زمين و زمان را
بهم مي ريزيم و کائنات را خبر مي کنيم و افشاگري مي نمائيم و آبروي طرف را مي
ريزيم و از هستي ساقطش مي کنيم و حتّي مجال بازگشت به او نمي دهيم. خداوند را صبري
زياد است، آن همه که بندگان نافرماني و معصيتش مي کنند، با اين حال، نظر لطفش را
از آنان برنمي دارد و نعمتهايش را از آنها نمي گيرد و به ايشان مهلت مي دهد تا
شايد توبه کنند و به سوي او بازگردند. اگر انسان واقعاً برگردد و توبه کند حتّي
آدم آخر هم، خداوند از او مي گذرد و او را مي بخشد. حربن يزيد رياحي با آن گناه
بسيار بزرگي که مرتکب شده بود و راه را بر امام حسين (ع) و اصحاب و يارانش بسته
بود که مي توان گفت سرمنشأ تمام حوادث کربلا بوده است، با اين حال سرانجام در
لحظات آخر، توبه کرد و پشيمان شد و خداوند منّان، توبه او را پذيرفت.

اينجا است که بايد اين نکته را عرض
کنم خدمت باردران و خواهران: ما در روايت داريم که: «تخلّقوا باخلاق الله»- خودتان
را به اخلاق خداوند متخلّق کنيد؛ و اين يکي از اخلاق الهي است که انسان حلم داشته
باشد، و اگر لغزشي در کسي ديد، فوراً تمام گذشته و حال او را از ياد نبرد و به او
مجال بازگشت بدهد. اگر کسي- بر فرض- مرتکب اشتباهي شد، نبايد تا آخر عمر او را
ملامت و سرزنش کرد و آبرويش را برد، بلکه بايد او را نصيحت کرد شايد متنبّه شود و
خدمت کند؛ مگر اينکه يقين کنيم که طرف مي خواهد شيطنت کند و قصد بازگشت ندارد.

در هر صورت خداوند داراي حلمي بزرگ
است و هرگز تحت تأثير عواطف و احساسات وو… قرار نمي گيرد چون اينها از خصوصيات
اجسام است ولي ما هم بايد تا اندازه اي که مي توانيم، حلم داشته باشيم و در موارد
لغزش ديگران، بجاي طرد آنان، جذبشان کنيم و به خدمت کردن وادارشان سازيم.

«و عدل في کلّ ما قضي».

و خداوند در تمام قضاوتهايش به
عدالت رفتار مي کند.

عدالت در عالم تکوين و تشريع

خداوند در هر چيزي که حکم مي کند،
قضاوتش عادلانه است و بعدالت حکم مي کند. حال مقصود از اين قضاوت الهي، قضاوت در
عالم طبيعت و تکوين است يا در احکامي است که دارد و توسط پيامبر (ص) و ائمه (ع)
تشريع شده و به ما رسيده است. ممکن است هردو اينها منظور نظر حضرت باشد زيرا در هر
دو صورت، قضاوت الهي بر وفق عدالت است. بي گمان تمام دستورات و احکام خداوند بر
وفق عدالت و مصلحت است و هرگز ظلم و جور در آنها راه ندارد. و اما کارهاي تکويني
يعني نظام وجود و خلقت و آفرينش اين جهان هم بر وفق حکمت و عدالت است و روي هم
رفته، اين نظام، نظام أتمّ احسن است. شاعر مي گويد:

جهان چون چشم و خطّ و خال و ابروست            که هرچيزي بجاي خويش نيکوست

مرحوم ملاهادي سبزواري هم در
منظومه اش مي گويد:

ماليس موزوناً لبعضٍ من نغم                            ففي نظام الکلّ، کلٌّ
منتظم

آن نغمه هايي که به گوش من و شما
ناموزون مي آيد، تمام آنها در نظام تکوين بجاي خودش موزون و معتدل است پس اگر بنظر
ما چيزي بر خلاف حکمت باشد، ما اشتباه کرده ايم و گرنه نظام خلقت را خداوند با نظم
و حکمت قرار داده است و مصالح و مفاسد براي ما روشن نيست.

بنابراين، نظام طبيعت و تکوين بر
طبق عدالت و حکمت و حق است چنانچه نظام تشريع بر طبق حق و عدالت است، پس اين
«قضا»ئي که حضرت امير (ع) بيان فرموده است و بمعناي حکم است، ممکن است قضاي تکويني
باشد چنانکه امکان دارد قضاي تشريعي باشد.

«عدل»: خدا به عدالت رفتار مي کند.
معناي عدالت، اعتدال و ميانه روي است، پس اگر کسي را «عادل» بنامند، يعني آدمي است
ميانه رو و معتدل چه در عقائد و چه در اخلاق و چه در رفتار و اعمال.

«في کل ما قضي»: در هر چيزي که
خداوند حکم کرده و قضايش بر آن تعلق گرفته است، چه در نظام طبيعت و تکوين و چه در
نظام تشريع.

«و علم بما يمضي و ما مضي».

خداوند هم به گذشته علم دارد و هم
به آينده.

علم به گذشته و آينده

ما انسانها هم تا اندازه اي گذشته
را مي دانيم و حال را هم مي دانيم ولي آينده براي ما مبهم است و روشن نيست اما خدا
که زمان ندارد و ما فوق زمان است پس گذشته و آينده برايش يکسان است. من بارها اين
مثال را زده ام و اکنون بار ديگر براي تقريب اذهان آن را تکرار مي کنم:

زمان، مربوط به عالم طبيعت است

اگر فرض کرديم، شخصي ته چاه است و
يک نفر هم بالاي چاه ايستاده است. اگر يک ريسمان يا طنابي را بر بالاي چاه عبور
بدهند، آن کسي ه کبالاي چاه ايستاده، از اول تا آخر طناب را مي بيند ولي براي آن
شخصي که ته چاه است اين طناب، گذشته و حال و آينده دارد. يک قسمت از طناب را مي
بيند که از در چاه عبور مي کند مي گذرد، پس از آنکه گذشت، آن قسمت برايش گذشته است
و يک قسمت هم مي بيند که در حال گذشتن است ويک قمست ديگر از طناب هنوز بر سر چاه
نرسيده است که آن را ببيند و ردر آينده خواهد رسيد. پس آن قسمتي را که مي بيند در
حال گذشتن است، زمان حال را تشکيل مي دهد و قسمتي که گذشته، فعل ماضي است و قسمتي
که هنوز نيامده، فعل مستقبل و زمان آينده است. ولي آن کس که بيرون از چاه ايستاده
ونظاره گر طناب است، تمام طناب را يکسان و يکنواخت مي بيند و هرگز برايش فرق نمي
کند.

خداوند تبارک و تعالي و ديگر
مجردات که فوق عالم ماده و طبيعت هستند، بر تمام عالم ماده و طبيعت احاطه دارند پس
بر زمان هاي گذشته و حال و آينده هم احاطه دارند و فوق زمان هستند، اما من وشما که
جزء عالم طبيعت و ماده ايم، ماند همان آدمي مي مانيم که در ته چاه قرار گرفته بود.
اين عالم طبيعت هم چون چاهي مي ماند که حرکت دراد و حرکت هم زمان دارد زمان را
گذشته و حال و آينده تشکيل مي دهد و لذا براي ما که گرفتار اين چاه هستيم، زمانها
تفاوت دارد ولي خدائي که زمان و مکان ندارد و فوق عالم طبيعت و ماده است، گذشته
وحال و آينده برايش يکسان و بي تفاوت است. اولياء خدا هم چون با عالم غيب ارتباط
دارند، نسبت به آينده احاطه پيدا مي کنند.

در اين جمله حضرت متوجه مي شويم که
اول واژه «يمضي» را آورده است و سپس «مضي»، يمضي فعل مستقبل و آينده است ومضي فعل
ماضي، شايد مي خواهد بفرمايد: اينقدر خداوند به آينده احاطه دارد که لازم نيست از
علم گذشته، آينده را ببيند، مانند برخي انسانهاي دقت بين که از گذشته، آينده را
پيش بيني مي کنند. در مورد خداوند، قطعاً لازم نيست با ملاحظه گذشته، آينده را
بنگرد چرا که تمام اينده ها برايش روشن است و زمانها برايش تفاوتي ندارد که او خود
بالاتر از عالمِ ماده و زمان است.

«مبتدِع الخلائق بعلمه».

خداوند تمام آفريده ها را بوسيله
عملش ابداع کرده.

خلق و ابداع

در فلسفه مي گويند: فرق است ميان
خلق و ابداع. عالم طبيعت را «عالم خلق» مي نامند چون مسبوق به حرکت و مادّه است
اما مجموع عالم که مجردات هم جزء آن است، ابداعش مي گويند. ابداع مانند عالم ماده
نيست که شرايط زماني و مکاني لازم داشته باشد. من و شما نياز به مقدماتي داريم تا
به وجود بيائيم اما همه جهان اينچنين نيست که مقدمات و يا پدر و مادري داشته باشد
بلکه يکدفعه از کتم عدم به عرصه وجود آمده است و لذا آن را ابداع مي گويند.

علم فعلي و علم انفعالي

خداوند همه عالم را بوسيله علمش
ابداع و اختراع کرده است. اين چه علمي است؟

علم بر دو قسم است: 1- علم فعلي
2-علم انفعالي.

علم فعلي آن علمي است که علّت خلق
است. مثلاً يکنفر مهندس، نقشه اي را در ذهنش تنظيم مي کند، و سپس آن را در خارج
موجود مي سازد. اين علم که در ذهنش است، در حقيقت نقشه و علّت براي ايجاد است. علم
انفعالي اين است که بعد از خلقت مي آيد. آن ساختماني را که مهندس مي سازد، آنگاه
ما مي رويم آن را مي بينيم، ما به آن علم انفعالي پيدا مي کنيم. آن علمي که مهندس
داشت، علت ايجاد ساختمان بود اما علمي که ما پيدا کرديم، علمي است که تابع معلوم
است، يعني ساختمان از اول پيدا شده است، بعد ما علم به آن پيدا مي کنيم.

خداوند قبل از اينکه عالم را خلق
کند، علم دارد به عالم و همان علمش سبب ايجاد عالم مي شود، که براي تقريب ذهن،
مثال به مهندس زديم. اجمالاً علمي که مهندس به ساختمان دارد، قبل از پيدايش
ساختمان بوده است يعني از اول نقشه آن در ذهن ترسيم و تنظيم شده و سپس ساختمان
بوجود آمده است. اين را علم فعلي مي ناميم يعني علمي که سبب ايجاد است، اما علمي
که ما به ساختمان پيدا مي کنيم، علم انفعالي است چرا که اول ساختمان را مي بينيم
سپس از آن منفعل مي شويم و در ذهن ما علم پيدا مي شود. علم خداوند علم فعلي است،
يعني علمي است که علت موجودات و آفريده ها است.

ادامه دارد

/

سخني پيرامون ولايت فقيه

سخني پيرامون ولايت فقيه

قسمت سوم

در شماره گذشته توضيح داديم که
ولايت فقيه و بطور کلي حکومت اسلامي نه استبداد است و نه حکومت مردم بر مردم بلکه
«حکومت خدا و قانون خدا بر مردم است». حکومت اسلامي و الهي تنها حکومتي است که بر
اساس امور اعتباري مبتني نيست بلکه متکي به جهان بيني الهي و شناخت واقعيت جهان
است. ولايت در جهان بيني الهي تنها از آنِ خداوند عالم است و او به افرادي واگذار
فرموده که شئون زندگي اجتماعي بشر را اداره کنند. ولي اين ولايتِ واگذار شده آن
گونه مطلق نيست که موجب استبداد شود. به عبارت ديگر: حکومت اسلامي آن حکومتي نيست
که تنها حاکمش را اسلام تعيين کند و او خود هرچه خواست انجام دهد؛ چنين حکومتي
اسلامي نيست بلکه در حکومت اسلامي، خداوند هم حاکم را معين فرموده و هم قانون را.
حضرت امام در سلسله درسهاي فقهي ولايت فقيه مي فرمايند:

«حکومت اسلامي هيچيک از انواع طرز
حکومتهاي موجود نيست. مثلاً استبدادي نيست که رئيس دولت مستبد و خود رأي باشد. مال
و جان مردم را به بازي بگيرد و در آن به دلخواه، دخل و تصرف کند هرکس را اراده اش
تعلق گرفت بکشد و هرکس را خواست انعام کند و به هرکه خواست تبول بدهد و املاک و
اموال ملت را به اين و آن ببخشد. رسول اکرم (ص) و امير المؤمنين (ع) و ساير خلفا
هم چنين اختياراتي نداشتند. حکومت اسلامي نه استبدادي است نه مطلقه بلکه مشروطه
است. البته نه مشروطه به معناي فعلي که تصويب قوانين تابع آراء اشخاص و اکثريت
باشد. مشروطه از اين جهت که حکومت کنندگان در اجرا و اداره مقيّد به يک مجموعه شرط
هستند که در قرآن کريم و سنت رسول اکرم (ص) معين گشته است مجموعه شرط همان احکام و
قوانين اسلام است. که بايد رعايت و اجرا شود. از اين جهت حکومت اسلامي حکومت قانون
الهي بر مردم است».

منظور از ولايت مطلقه چيست؟

از اين بيان روشن مي شود که منظور
از ولايت مطلقه در نامه مبارک حضرت امام به رئيس جمهور، ولايت فوق قانون الهي نيست
تا مستلزم استبداد و ديکتاتوري باشد بلکه منظور اين است که خداوند به رسول اکرم
(ص) اين اختيار قانوني را نيز داده است که هرگاه مصلحت عامه مسلمين و حکومت اسلامي
اقتضا کند مي تواند از اجرا و تنفيذ قانوني موقتاً جلوگيري کند، يا بر اساس مصالح
متغيّره، حکمي الزامي را در محدوده زماني يا مکاني تشريع کند که بر خلاف حکم اوّلي
الهي است. بنابراين ولايت رسول اکرم (ص) به اين معني نيست که مجري قانون باشد و
هيچگونه اختياري در ملاحظه مصالح موقت و تشريع مقررات خاص در زمينه هايي که حکم
الزامي الهي نيست يا به دليل شرايط خاصي امکان تنفيذ حکم الزامي نيست، نداشته باشد
و اگر چنين بود، فرض يک حکومت و ولايت براي آن حضرت بي معني و بي محتوي بود زيرا
مجري بي چون و چراي قانون، هر انسان عادل مي تواند باشد و آنگاه فرمان خاصي که در
قرآن به لزوم اطاعت مستقل از آن حضرت صادر شده لغو و بي اثر خواهد بود.

درقرآن کريم در پنج مورد حکم به
لزوم اطاعت از فرمان حضرت رسول (ص) در قبال اطاعت الله شده است. و چنين تعبير شده
است که «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول» تکرار امر به اطاعت نشانگر اين مطلب است که
محدوده اطاعت از پيامبر (ص) غير ازمحدوده اطاعت از خداوند است. گرچه اين محدوده
داخل در آن محدوده است و لزوم پيروي و اطاعت از رسول خدا (ص) به دليل امر خداوند
است ولي از اين آيات استفاده مي شود که آن حضرت اوامر و فرمان هايي دارد که غير از
اوامر رسمي خداوند است و آن اوامر به حکم خداوند واجب الاطاعه است. اگر منظور
اوامري بود که آن حضرت از سوي خداوند تبليغ مي کرد نبايد اطاعت از او را در قبال
اطاعت از خداوند قرار مي داد، بلکه فقط امر به تصديق او مي فرمود، تا دليل باشد بر
صحت تبليغ و رساندن او پيام الهي را.

و بر اساس همين ولايت بود که رسول
خدا (ص) و سلم «زياد بن لبيد» را که يکي از شخصيتهاي انصار بود فرمان داد دخترش را
به عقد يکي از بردگان سياهِ آزاد شده (جويبر) درآورده و در مورد زينب بنت جحش که
از زنان با شخصيت قريش بود، فرمان داد تا با زيدبن حارثه عليرغم عدم تمايل او و
خانواده اش ازدواج کند با اينکه طبق قانون اوّليِ اسلام، ازدواج بايد با تمايل و
تراضي طرفين باشد و در همين قضيه بود که آيه نازل شد: «و ما کان لمومن و لامؤمنه
اذا قضي الله و رسوله امراً ان يکون لهم الخيرة من امرهم» (سوره احزاب- آيه 36)
هيچ مرد و زن مؤمني نبايد براي خود اختياري در برابر حکم و اراده خدا و رسول قائل
باشند.

بهرحال، هيچ مسلماني در ثبوت چنين
ولايت و حکومتي براي رسول خدا (ص) شک وترديدي به خود راه نمي دهد. ولي گاهي براي
بعضي از افراد اينگونه توهمي پيش مي آيد که شايد اين ولايت از خصائص آن حضرت باشد
و هيچ کس ديگر چنين اختياراتي را نداشته باشد. ولي توجه به اين نکته که اين ولايت
و اختيار حکومتي لازمه منصب حاکم اسلامي است، مشکل را حل مي کند. حاکم و ولي امر
بدون داشتن چنين اختياري هرگز نمي تواند جامعه را اداره کند. و با مشکلات فراواني
روبرو خواهد شد که راه حلّي به جز اِعمال ولايت ندارد. همانگونه که بعضي از اين
مسائل در نامه حضرت امام آمده است.

نکته جالب توجه اين است که رسول
خدا (ص) آنگاه که مي خواست جانشنين خود را تعيين کند ابتدا ولايت مطلقه خود را
گوشزد نمود تابه مردم برساند که همين ولايت براي خليفه و جانشنين من ثابت است. در
روز غدير فرمود: «اَلَسْتُ اَوْلي بِالمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهم» آيا من از شما
مؤمنان بر خودتان سزاوارتر نيستم؟ اشاره به آيه مبارکه «النبي بالمؤمنين من
انفسهم»، گفتند چرا. فرمود: «من کنت مولاه فهذا علي مولاه» يعني همان ولايتي که
خداوند به من داده است که بر اساس آن از خود شما بر شما اولي هستم براي جانشين من
نيز ثابت است و همين ولايت براي ساير ائمه عليهم السلام نيز قطعاً ثابت است، بر
اساس نصوص و روايات. و فقها نيز در عصر غيبت همين ولايت را دارا هستند.

قانون الهي بدون مُجري بي اثر است

محکمترين دليل بر ولايت فقيه اين
است که قانون الهي و شريعت اسلام بدون گرداننده و مجري و وليّ امر بي اثر و لغو
است. بنابراين قطعاًدر همه زمان ها بايد کسي باشد که شرعاً ولايت امر را دارا باشد
تا احکام اسلام را اجرا کند و با اعمال ولايت جامعه را نگه دارد و مشکلات مسلمين
را حل کند و تنها کسي که ممکن است در عصر غيبت مصداق ولي امر باشد فقيه جامع
الشرايط است و به اجماع کسي غير از فقيه ولايت ندارد بعلاوه روايات خاصي که در
اثبات ولايت فقيه وارد شده است و اين دليل اقتضا مي کند. که همان ولايتي که براي
رسول الله (ص) ثابت است براي فقهاء نيز باشد وگرنه همان مشکلات لاينحل و توالي
فاسده که به فرموده حضرت امام هيچکس نمي تواند به آن ها ملتزم شود، باقي خواهد
ماند. و خلاصه همان ملاک و دليل که موجب جعل چنان ولياتي براي رسول خدا (ص) بود درهمه
دورانها وجود دارد و طبعاً بايد آن ولايت براي همه اولياي امور که ولايت آنها
مشروع است باشد.

تا به حال چهار نکته پيرامون نامه
مبارک حضرت امام دام ظله مطرح نموده ايم.

ولايت از اهم احکام الهي است

5- پنجمين نکته در نامه ايشان اين
است که ولايت از اهم احکام الهي است و برجميع احکام فرعيه الهيه تقدم دارد.

و اين مطلبي است که از قرآن کريم و
روايات استفاده مي شود. در قرآن تأکيد شده است که تعيين جانشين و وليّ امر آينده
آنقدر مهم است که بدون آن رسالت منتفي است. «يا اَيُّها الرَّسُولَ بَلِّغْ ما
اُنْزِلَ اِلَيْکَ مِنْ رَبّکَ وَ انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغتَ رِسالتَهُ…»
[طبق تفاسير و روايات وارده در کتب عامه و خاصه اين آيه در مورد تعيين امير
المؤمنين (ع) در روز غدير به عنوان جانشين و خليفه رسول الله (ص) و ولي امر مسلمين
نازل شده است.]

اي فرستاده خدا ابلاغ کن فرمان پروردگارت
را (در مورد خلافت) و اگر نکني هرگز رسالت الهي را ابلاغ نکرده اي. يعني همه تلاش
هاي تو در ابلاغ فرمانهاي الهي بدون اين ابلاغ بي اثر خواهد بود و گويا چيزي نبوده
است. ودليل آن بسيار واضح و روشن است، زيرا رسالت در صورتي اثر مطلوب خود را خواهد
بخشيد که همچنان ولايت آن در ميان جامعه تا ابد باقي باشد.

شک نيست که هر نظام حاکم که داراي
هدف و ايده خاصي باشد در صورتي رسالت خود را با موفقيت انجام داده است که براي
رهبري آينده جامعه طرحي ريخته و تصميمي گرفته باشد و گرنه با پايان يافتن رهبري
فعلي، رسالت و ايده آن نظام نيز به کلي نابود خواهد شد و به همين دليل نيز
بدخواهان و دشمنان اسلام منتظر مرگ پيامبر (ص) بودند و مي پنداشتند که با مرگ آن
حضرت همه چيز پايان خواهد يافت و ديگر کسي اين مشعل فروزان را بدست نخواهد گرفت.
بخصوص اينکه آن حضرت فرزند پسر نداشت تا به خيال آنان جانشين او باشد! و خداوند پس
از ابلاغ فرمان تعيين امير المؤمنين (ع) به عنوان ولي امر مسلمانان در آيه سوم
ازسوره مائده مي فرمايد: «اليوم يئس الذين کفروا من دينکم فلا تخشوهم واخشون اليوم
اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتي و رضيت لکم الاسلام دينا» امروز کافران از
شکست دين شما مأيوس و نااميد شدند پس از آنان نهراسيد و تنها از من بترسيد. امروز
من دين شما را به نهايت حد کمال رساندم و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را به
عنوان آئين و ديني براي شما پذيرفتم.

اين آيه اهميت مسئله ولايت را مي
رساند و با بياني واضح و روشن اعلام مي دارد که بدون تعيين حاکم اسلامي دين ناتمام
است و نعمت نيز ناتمام. و اسلام آن روز دين رسمي شد که ولايت امر معين گشت.

روايت زراره

درروايتي که سندش صحيح و معتبراست
ثقة الاسلام کليني «قدس سره» در اصول کافي جلد دوم صفحه 18، از زرارة نقل مي کند
که امام باقر (ع) فرمود: «بني الاسلام عي خمسة الاشياء، علي الصلاة و الزکاة والحج
و الصوم و الولاية» اسلام بر پنج چيز استوار است: نماز و زکات و حج و روزه و
ولايت. زراره مي گويد: عرض کردم که کداميک افضل و برتر است؟ يعني مهمتر است.
فرمود: «الولاية افضل لانها مفتاحهن و الوالي هو الدليل عليهن. ولايت از همه برتر
است زيرا کليد آنها است و ولي امر راهنماي آن امور است. يعني همه شئون اسلام بر
دوش ولي امر است و بدون راهنمايي او مردم از نماز و زکات نيز بهره اي نمي برند و
هدايتي نمي يابند تا آنجا که مي فرمايد: «ذروة الامر وسنامه و مفتاحه و باب
الاشياء و رضا الرحمن، الطاعة للامام بعد معرفته، ان الله عزوجل يقول: [من يطع
الرسول فقد اطاع الله و من تولي فما ارسلناک عليهم حفيظا]…» قلّه دين و کوهان
اسلام و کليد وراه رسيدن به آرمانهاي اسلامي و رضايت خداوند در شناخت امام و اطاعت
از اوست. خداوند مي فرمايد: هرکس پيامبر را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده است و
هرکس نافرماني کند (آنها را واگذار) که ما تو را نگهبان آنان قرار نداده ايم و تو
مسئول مشکلاتي که در اثر نافرماني براي آنها پيش مي آيد نيستي.

اين جمله اخير آيه ممکن است نوعي
تهديد به عذاب دنيوي نيز باشد. يعني کسي که از فرمان تو سرباز زند ممکن است او را
عذاب دنيوي نيز فرا گيرد. تو از آنان دفاع نکن و درخواست ترک عذاب مکن که تو
نگهبان آنان نيستي.

استشهاد امام باقر (ع) به اين آيه
بر اصل مسئله ولايت جالب است و نشانگر اين معني است که منظور از ولايت همان حکومت
اسلامي و ولايت امر بطور مطلق است نه محبت اهل بيت که گاهي چنين تصور مي شود. امام
(ع) در تأييد اين مطلب که ولايت امر از ساير احکام فرعيه اسلام مهمتر است به اين
آيه که در مورد اطاعت از رسول خدا (ص) آمده است تمسک نموده به اين بيان که از آيه
استفاده مي شود که هرکس از اطاعت فرمان آن حضرت سرباز زند خدا را اطاعت نکرده است
و نتيجه اين که فرمانهاي حکومتي رسول خدا (ص) و همه اولياي امور واجب الاطاعه است
و از ساير احکام بالاتر است زيرا با نافرماني اين اوامر اطاعت هاي ديگر همه از
اعتبار ساقط است و گويي هيچ اطاعتي از فرمان خدا نيز نکرده است.

در ذيل همين آيه حديثي در تفاسير
عامه است که ابن عمر نقل کرده که در محضر رسول خدا (ص) با جمعي از اصحاب بوديم که
حضرت فرمود: «يا هؤلاء الستم تعلمون اني رسول الله اليکم؟» اي حاضران آيا نمي
دانيد که من فرستاده خدا به سوي شمايم. گفتند چرا. (مي دانيم) فرمود: «الستم
تعلمون ان الله انزل في کتابه انه من اطاعني فقد اطاع الله» آيا نمي دانيد که
خداوند در قرآن فرموده است که هرکس فرمان مرا اطاعت کند خدا را اطاعت کرده است.
گفتند چرا. (مي دانيم) و شهادت مي دهيم که هرکه تو را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده
و اطاعت تو اطاعت خداوند است. فرمود: «فان من طاعة الله ان تطيعوني و ان من طاعتي
ان تطيعوا ائمتکم و ان صلوا قعوداً فصلوا قعوداً اجمعين.» اطاعت من اطاعت خداوند
است و از اطاعت من است که از امامان خود اطاعت و پيروي کنيد حتي اگر آنان نماز را
نشسته خواندند شما نيز همگي نماز را نشسته بخوانيد.

اين جمله اخير نهايت لزوم اطاعت را
مي رساند. و از اين بيان معلوم مي شود که ممکن است در شرايط خاصي امام با فرض
امکان نماز ايستاده، دستور دهد که نشسته نماز بخوانند حتي چنين اوامري نيز بايد
اطاعت شود.

ولايت بر همه واجب است

اين مطلب که اسلام بر پنج امر
استوار است و از همه مهم تر ولايت است در روايات متعددي آمده است که مي توان گفت
صدور چنين مضموني متواتر و قطعي است. در يکي از اين مجموعه روايات، ابوحمزه ثُمالي
از امام باقر عليه السلام روايت کرده است که فرمود: «بني الاسلام علي خمس: اقام
الصلاة و ايتاء الزکاة و حج البيت و صوم شهر رمضان و الولاية لنا اهل البيت فجعل
في اربع منها رخصه و لم يجعل في الولاية رخصة؛ من لم يکن له مال لم تکن عليه
الزکاة و من لم يکن له مال فليس عليه حج و من کان مريضاً صلّي قاعدا و افطر شهر
رمضان و الولاية صحيحا کان او مريضا او ذامال اولا مال له فهي لازمه».

اسلام بر پنج اصل بنا شده است: بر
پاداشتن نماز و پرداخت زکات مال و حج خانه خدا و روزه ماه رمضان و ولايت و پيروي
از ما اهل بيت. در آن چهار چيز رخصتي داده شده است ولي در ولايت هرگز رخصتي نيست.
کسي که مال ندارد زکات بر او واجب نيست و حج نيز از او ساقط است و کسي که مريض است
نشسته نماز مي خواند و روزه بر او لازم نيست ولي ولايت بر همه واجب است چه سالم
باشد چه مريض و چه دارا باشد چه فقير.

و در چند روايت ديگر تعبير چنين
است: «بني الاسلام علي خمس الصّلاة و الزکاة و الحج و الصّوم و الولاية و لم يناد
الناس بشي ء کما نودوا بالولاية». اسلام بر پنج چيزاستوار است: نماز و زکات و حج و
روزه و ولايت و مردم دعوت نشده اند بچيزي آنگونه که به ولايت دعوت شده اند. و اين
صريحاً همان مطلبي است که در نامه حضرت امام آمده است: حکومت و ولايت بر جميع
احکام فرعيه الهيه تقدم دارد، و همه اعمال در سايه آن پذيرفته است.

ممکن است کسي تصور کند که اين
احاديث در مورد ولايت اهل بيت عليهم السلام وارد شده نه ولايت فقيه و اين اشکال به
نظر بسياري ازساده انديشان مي رسد. و در روايات نيز گاهي تعبير به «ولايتنا» شده
است که اين خود اشکال را واضحتر مي کند.

ولايت فقيه عين ولايت ائمه است

پاسخ از اين مطلب اين است که همان
گونه که در اولين بخش گفتيم ولايت فقيه ولايتي در برابر ولايت ائمه عليهم السلام
نيست بلکه فقيه از جانب آنان منصوب شده است و ولايت او عين ولايت آن بزرگواران است
همان گونه که ولات در عهد حضور امام معصوم ولايتشان عين ولايت امام است و همان
گونه که ولايت يک استاندارد عين ولايت فقيه است و عين ولايت نظام حاکم است زيرا
ولايت او فرع اين ولايت است. ولايت فقيه نيز فرع ولايت امام زمان ارواحنا فداه مي
باشد و لذا در روايت آمده است که: «الرادّ عليهم کالراد علينا و الراد علينا
کالراد علي الله» کسي که فرمان فقهاي واجد شرايط را رد کند و نافرماني کند فرمان
ما را رد کرده است و کسي که (سخن) ما را رد کند سخن خداوند را نپذيرفته است.
درروايتي از امير المؤمنين (ع) نقل شده است که در ضمن حديثي طولاني فرمود: «و اما
ما فرضه الله عزوجل من الفرائض في کتابه فدعائم الاسلام و هي خمس دعائم و علي هذه
الفرائض بني الاسلام… اولها الصلاة ثم الزکاة ثم الصّيام ثم الحج ثم الولاية و هي
خاتمتها و الحافظة لجميع الفرائض و السنن…».

و اما آنچه را خداوند متعال در
کتاب خود (قرآن کريم) فرض و تقدير نموده پس آنها ستونهاي اسلام است و آن پنج ستون
مي باشد که بر آنها بناي اسلام استوار است اول آنها نماز سپس زکات و پس از آن روزه
و سپس حج و در آخر ولايت است که نگهدارنده همه فرائض الهي و سنتهاي رسول اکرم (ص)
است.

از اين حديث معلوم مي شود که اهميت
ولايت به اين دليل است که نگهبان اسلام و حافظ همه شريعت و احکام آن است و در اين
جهت فرقي نيست ميان ولايت امام معصوم در عهد حضور و ولايت ولاتي که از سوي او نصب
شده اند در زمان حضور و در زمان غيبت زيرا در همه اين موارد حکومت اسلاميِ مشروع و
الهي است که نگهبان شريعت است و حافظ فرائض و سنن اسلامي.

ولايت با هيچ حکمي قابل مقايسه
نيست

نتيجه مهمي که از اين مطلب به دست
مي آيد اين است که هر کدام از احکام فرعيه الهيه هرچند از فرائض الله باشد اگر با
حفظ نظام حکومتي و برقراري ولايت اسلامي مزاحمت کند آن حکم ساقط است و نبايد به آن
عمل شود.

توضيح آن که در مواردي که دو امر
واجب يا دو امر حرام يا يک واجب و يک حرام با هم تزاحم کنند و انسان مکلف ناچار
باشد يکي از دو حکم را اعتنا نکند بايد ملاحظه «الأهمّ فالْاهمّ» بنمايد يعني
هرکدام از نظر مصلحت و مفسده اي که انگيزه تشريع حکم است يا با ملاحظه ملاکهاي
قطعي که از مذاق شارع به دست مي آيد از ديگري اهميت بيشتري داشته باشد بايد به آن
حکم عمل شود و حکم ديگر ترک شود مثلاً اگر امر دائر باشد بين حفظ نفس محترمه و
انجام دادن نماز که از مهمترين فرائض است بدون شک حفظ نفس مقدم است و نماز ساقط مي
شود گرچه قضاي آن لازم باشد مثلاً اگر کسي در حال غرق شدن يا سوختن است و انسان مي
داند که اگر براي نجات او اقدام کند نماز او فوت مي شود بدون شک بر او لازم است که
آن انسان را نجات بدهد و نماز خواندن نه تنها ساقط است بلکه جايز نيست واگر نماز
بخواند گناه کرده است گرجه نماز او ظاهراً صحيح است.

و همچنين اگر دو حرام با هم تزاحم
کنند مثلاً اگر انسان تشنه باشد و مشرف بر هلاکت و ناچار بايد تشنگي را بر طرف
سازد اگر در اختيار او آب نجسي باشد و مسکري مانند خمر، بدون شک بر او لازم است آب
نجس را مقدم بدارد گرچه هر دو در شرايط عادي حرام است ولي از مذاق شارع مقدس بطور
قطع فهميده مي شود که مسکر بدتر است و اجتناب از آن مهمتر. و همچنين اگر در موردي
حرام و واجب با هم تزاحم کنند بايد حکم مهمتر را مقدم داشت.

از بيان فوق روشن مي شود که با
توجه به اهميت حفظ نظام حکومتي اسلام هر حکمي از احکام فرعيه که با آن مزاحمت کن
بايد کنار گذاشته شود. نکته قابل توجه اين است که نماز که طبق روايات بسيار، اهم
ستونهاي دين است بلکه در روايتي ستون دين است آنجا که با حفظ نفس محترمه مزاحم
باشد ساقط مي شود زيرا حفظ نفس اهم است ولي حفظ ولايت و حکومت اسلامي آنقدر اهميت
دارد که هزاران جان اگر در راه او فدا شود اشکالي ندارد بکله تاريخ گواه است که
انبيا و اولياي خدا جان خود را در راه برقراري نظام و حکومت الهي فدا کردند تا چه
رسد به جانهاي مردم معمولي.

بنابراين مطلبي که اين قدر اهميت
دارد که همه بايد جان خود را در راه آن فدا کنند همان گونه که مردم مسلمان ايران
اين فداکاري را در راه ولايت به بهترين وجه نشان دادند واضح است که با هيچ حکمي از
احکام فرعيه الهيه قابل مقايسه نيست و هرگاه حکمي موجب سستي و از هم پاشيدگي نظام
باشد بدون شک بايد مادامي که چنين است کنار گذاشته شود. اين امر بحدي روشن است که
قابل ترديد نيست ولي گاهي از آن غفلت مي شود يا در تطبيق آن بر مورد اختلاف، شک و
شبهه اي به وجود مي آيد و گرنه همه مي دانند که حفظ نظام و استمرار حکومت اسلامي
مهمترين و اساسي ترين پايه دين است و همه فرائض و احکام در سايه آن محفظ مي مانند
وبر آن اعتماد دارند و به برکت آن باقي و پايدارند.

ادامه دارد

 

/

پانزدهم شعبان روز رهائي مستضعفين

پانزدهم شعبان روز رهائي مستضعفين

پانزدهم شعبان، خجسته سالروز ميلاد
باسعادت سليمان دوران، رحمت واسعه بر مؤمنان، کاشف غم و اندوه مستضعفان، صاحب
العصر و الزمان، حجت قاطعه الهي و قامع الحاد و گمراهي، مظهر قائم بالقسط، مشرق
شمس ابدي، مطلع انوار ازلي، حافظ دين مبين و نگهبان شريعت سيد المرسلين حجة بن
الحسن العسکري عجل الله فرجه، بر جهان اسلام خصوصاً بر عتبه بوسان درگاهش، ملت
شهيد پرور ايران، فرخنده و مبارک باد.

پانزدهم شعبان، شيرين ترين روز از
سال، زيباترين عيد، و روز اميد و نويد براي شيعيان و ارادتمندان خاندان نبوّت و
عترت پاک و مطهّر رسالت.

پانزدهم شعبان، روزي که دلهاي
شيعيان يکجا براي ديدار جمال دل آراي گسترش دهنده عدل و داد بر گستره زمين ستمزده،
مي تپد و اشک شوق از ديدگان ستمديدگان سرازير مي شود و دلباختگان حضرتش در فراق
جانسوزش نداي «عجّل علي ظهورک» را سر مي دهند و به ميمنت روز ولادتش جشن هاي فرح و
سرور بر پا مي دارند هرچند دشمنان قسم خورده اش، سروري براي پيروان راستينش
نگذاشته اند و عيدها را مبدّل به عزاها کرده اند، ولي اين روز نويد بخش، از غم
دوران مي کاهد و اميد وصال، قلب هاي مجروح را مرهمي جاودانه مي بخشد.

پانزدهم شعبان، به فرموده آيت الله
العظمي منتظري، «روز جهاني مستضعفين» و چه نامگذاري بجا و مناسبي، که اگر بخواهيم
روزي را براي مستضعفين قرار دهيم از اين روز مناسب تر وجود ندارد، چرا که در اين
جهان پر از ظلم و جور، تمام چشم ها به نجات دهنده اي دوخته شده است که ابرهاي تيره
ظلم را بشکافد و با شمشير عدالت بر فرق جهانخواران و ظلم پيشگان فرود آورد و از دم
تيغش آن همه جائران، غاصبان حقوق مستضعفان، مستکبران و سرسپردگان استعمار را که
براي ادامه دادن به زندگي ننگينشان انواع جنايتها و خيانتها و شکنجه هاي قرون
وسطائي را در حق ملتهاي مستضعف و دربند روا مي دارند، بگذراند، و نداي «الغوث..
الغوثِ» محرومان و بيچارگان را که عمري از دست اغيار جفا ديده اند و زجر کشيده
اند، پاسخ دهد و بر آن همه چپاول ها و غارتها و دزديهاي آشکار دزدان بين المللي و
ابر غارتگران خاتمه دهد و دستهاي آلوده به خون زالو صفتانِ خون آشام که گاهي تحت
نام اميران و گاهي به نام رئيسان و پادشاهان حقوق مردم را پايمال مي کنند، قطع کند
و سرانجام، شب تارِظلم و ظلمت و گمراهي را روزي روشن گرداند و دست نوازش و پرمهر و
عطوفتش را بر سر کودکان يتيم اين خطّه شهيد پرور و ديگر فرزندان يتيم مسلمان و
مستضعفان بکشد و غمزدگان و داغديدگان را با انتقام از جلّادان و سفّاکان، تسلّي
بخشد.

نه تنها ما محبّان اهل بيت عصمت و
طهارت که تمام مستضعفان روي زمين، به انتظار روز رهائي توسط منجي جهاني روزشماري
مي کنند چرا که ظلم ظالمان فراگير شده است ولي آنچه ما را خرسند مي سازد اين است
که ما شناخت ديگري از اين ياور مستضعفان و حجّت بزرگ الهي داريم که پيروان اديان
ديگر ندارند، ما او را همواره حاضر و ناظر بر اعمال و کردار و رفتارمان مي دانيم و
خود را آماده ديدارش مي سازيم که آمادگي و انتظار فرج به اين است که: اوضاع زمان
را خوب دريابيم و خود را با انواع سلاح هاي روز آشنا سازيم و آماده نبرد در ارتش
بزرگش باشيم نه اينکه دست روي دست بگذاريم و از قافله عقب بمانيم و انتظار بي معني
و پوچ بکشيم، که انتظار چيزي جز آمادگي نيست.

مگر آن شاگردي که انتظار پيروزي در
امتحان ثلث سوم را دارد، در طول سال بيکار مي نشيند و دست به کتاب و دفتر نمي زند
يا خود را براي آزمايش بزرگ، آماده ساخته با خواندن و نوشتن و درس و مشق خود را
مهيّا مي سازد؟!

ومگر آن بازرگاني که مي خواهد آخر
سال از بهره بسياري برخوردار باشد، دست روي دست مي گذارد و هيچ تلاشي براي خريد و
فروش نمي کند بازهم انتظار سود کلان دارد؟!

و مگر آن شيعه اي که توقّع دارد
پشت سر امام زمان صلوات الله عليه گام بردارد و در سپاه عظيمش شرکت جويد، با نشستن
در منزل و تسبيح بدست گرفتن، چنين لياقتي را پيدا مي کند؟!

آري! ساده انديشان بي خرد چنين
پندارند که: اگر احکام الهي را معطل ديديم نبايد حرکتي کنيم!! و اگر منکرات و فساد
در بين مردم فزوني داشت، ما را چه کار؟! بايد منتظر باشيم که هرچه فساد بيشتر مي
شود، روز موعود نزديکتر مي گردد!! و چه فسادي بالاتر از سکوت در برابر فساد!! اي
در لاکِ خود فرورفتگان! به درآئيد و بيش از اين به مهملات دل خوش نداريد که امام
زمان (ع) مشتاق ديدار فرق شکستگان در راه حق است. امام زمان (عج) به رزمندگان جان
بر کف نظر دارد که هر آن آماده نبرد در راه آن حضرتند نه آسايش طلبان و راحت
پيشگاني که در دوران ستمشاهي به بهانه تقيّه! بر اعمال ننگين خاندان پهلوي صحّه مي
گذارند و در اين دوران که چراغ پر فروغ حکومت اسلامي به دست نايب بر حق وليّ عصر
ارواحنا فداه، جهان را روشنائي بخشيده و کاخهاي ستمگران را به لرزه درآورده است،
با نق زدن و باز هم سکوت که اين بار نه سکوت رضايت بلکه سکوت از حق و سکوت از ياري
رساندن به ياوران حضرت مهدي (ع)، از زير بار مسئوليت شانه خالي مي کنند.

روز موعود در حالي نزديک مي شود که
ياوران صدّيق و مخلص آن حضرت، جان برکف، سلاح بر دوش، کفن به تن و آماده رزم در صف
رزمندگان بايستند که هرچه بر عددشان افزوده تر شود بي گمان انتظار نزديک تر مي
گردد و اينها هستند که امام سجاد عليه السلام درباره شان مي فرمايد:

«انّ اهل زمان غيبته و القائلين
بامامته و المنتظرين لظهوره، أفضل من ‌أهل کلّ زمان، لأنّ الله تبارک و تعالي
أعطاهم من العقول و الأفهام و المعرفة ما صارت به الغيبة عندهم بمنزلة المشاهدة، و
جعلهم في ذلک الزمان بمنزلة المجاهدين بين يدي رسول الله بالسّيف؛ أولئک المخلصون
حقّاً و شيعتنا صدقاً و الدّعاة الي دين الله سرّاً و جهراً».

(منتخب الأثر- ص244)

همانا اهل زمان غيبتش و اعتراف
کنندگان و قائلين به امامتش و منتظران ظهورش، از اهل هر زماني برتر و والاترند
زيرا خداي تبارک و تعالي بقدري به آنان عقل و درک و شناخت عطا فرموده است که غيبت
نزد آنان بمنزله مشاهده و حضور حضرت است، و همانا خداوند آنان را در آن زمان به
منزله مجاهدين با شمشير در حضور حضرت رسول (ص) قرار داده است و آنان به حق مخلص و
به راستي شيعيان ما هستند و آنان دعوت کنندگان به دين خدا در پنهاني و آشکار مي
باشند.

آري! اينان که آشکارا و پنهان براي
پيروزي دين خدا قيام مي کنند و مردم را به سوي «الله» دعوت مي نمايند و در دوران
غيبت، همانگونه که در حضور امام زمان (عج) از حق و قرآن دفاع مي کنند، و هيچ چيز
آنان را از ياري دادن به دين خدا و نصرت حق باز نمي دارد؛ اينها شيعيان واقعي
امامان معصوم عليهم السلام هستند و اينها مانند مجاهدين صدر اسلام اند که در سپاه
پيامبر اکرم (ص) با مشرکين و ملحدين به جنگ و نبرد مي پرداختند و در راه احقاق حق
از هيچ قدرتي هراس بدل راه نمي دادند.

اين منتظران ظهور هستند که امام
صادق عليه السلام درباره شان مي فرمايد:

«طُوبي لشيعة قائمنا المنتظرين لظهوره
في غيبته و المطيعين له في ظهوره؛ أولئک أولياء الله الذين لا خوف عليهم و لاهم
يحزنون».

(الزام الناصب- ص 57)

مژده به شيعيان قائم ما که در
غيبتش منتظرين ظهورش هستند و در حضورش از آن حضرت اطاعت مي کنند که همانا آنان
اولياي خداوند هستند و هرگز خوف و حزني نخواهند داشت.

آن کس که براي خدا قيام مي کند و
براي خوشنودي و رضايت امام زمانش «ارواحنا فداه» اوامر و دستوراتش را عملي مي کند،
هرچه غم و بلا ببيند و هرچه در رنج و اذيت باشد و هرچه بمب و موشک بر سرش فرود
آيد، باز هم خوفي بدل راه نمي دهد چرا که ديدار معشوق خوش است و به هرچه او راضي
باشد بايد راضي و خشنود بود که هدف «الله» است و او پاداش دهنده روز جزا است.

امام حسين (ع) سرور و سالار
شهيدان، طي روايتي مي فرمايد: «… اما انّ الصّابر في غيبته علي الأذي و التکذيب
بمنزلة المجاهد بالسيف بين يدي رسول الله (ص)».

(اعلام الوري- ص384)

هان! صبر کنندگان بر اذيت و آزار و
تکذيب دشمنان در زمان غيبت قائم آل محمد (ص) مانند مجاهداني هستند که همراه پيامبر
با شمشير پيکار مي کنند.

«مژده باد شما را اي دوستان! اي
ياران امام زمان (عج) که پيامبر اکرم (ص) شما را برادران خود ناميده است و از خدا
مي خواهد که با شما ديدار کند. و آنگاه که يکي از حاضران مجلس مبارکش مي پرسد: مگر
ما برادران تو نيستم اي رسول خدا؟ مي فرمايد: نه! شما اصحاب من هستيد ولي برادران
من قومي هستند که در آخر الزمان مي آيند، آنها به من ايمان آورده اند بدون اينکه
مرا ببينند. و آنگاه که آنها را خوب مي ستايد و از اوصافشان براي اصحابش سخن مي
گويد، مي فرمايد: «اولئک مصابيح الدُّجي»- همانا آنان چراغهاي تاريکي و ظلمت هستند
که خداوند آنان را از هر فتنه تاريک و ظلماني مي رهاند و نجات مي بخشد.

خدايا! ما را توفيق ده که در زمره
برادران حضرت رسول صلي الله عليه و آله باشيم، ان شاء الله.

 

/

نگاهي به سيره امام سجاد عليه السلام

نگاهي به سيره امام سجاد عليه
السلام

*امام در پيشگاه حق تعالي:

امام باقر عليه السلام درباره پدر
بزرگوارش بهنگام نماز و حضور در برابر حق تعالي مي فرمايد:

«و کان اذا قام في صلاته، غشي لونه
لون آخر و کان قيامه في الملک الجليل، کانت اعضاؤه ترتعد من خشية الله عزوجلّ، و
کان يصلّي صلاة مُودِّع يري انّه لا يصلّي بعدها ابداً و لقد صلّي ذات يوم فسقط
الرداء عن احد منکبيه فلم يسوِّه حتّي فرغ من صلاته فسأله بعض اصحابه عن ذلک فقال:
و يحک أتدري بين يدي من کنت؟ انّ العبد لا تقبل من صلاته الّا ما اقبل عليه منها
بقلبه، فقال الرجل: هلکنا، فقال: کلّا انّ الله عزّ وجلّ متمّم ذلک بالنَّوافل.
(خصال- جلد 2- ص100)

هنگامي که به نماز مي ايستاد رنگش
تغيير مي کرد، و مانند بنده اي ذليل در برابر سلطاني بزرگ، در حال نماز مي ايستاد،
و اعضا و جوارحش از خوف و خشيت خداي عزوجلّ مي لرزيد، و پيوسته نمازش را چنان
انجام مي داد که گويي آخرين نماز اوست و مي داند که از آن پس ديگر نمازي نخواهد
گذارد. و همانا در يکي از روزها در حال نماز عبا از روي يکي از شانه هايش افتاد،
ولي آن را درست نکرد تا از نماز فارغ شد، يکي از اصحابش درباره اين عمل از او سؤال
نمود، حضرت سجاد عليه السلام فرمود: واي برتو! آيا مي داني در برابر چه کسي
ايستاده بودم؟ موکّداً جز آن مقدار از نماز بنده که با حضور قلب انجام دهد،
پذيرفته نخواهد شد. آن مرد گفت: ما (با اينگونه نمازي که مي گذاريم) هلاک شده ايم،
حضرت سجّاد فرمود: چنين نيست، بدرستي که خداوند عزوجلّ کمبود معنوي آن را با انجام
نافله هاي نماز جبران مي نمايد.

*آمادگي براي سفر آخرت:

مردي از علماي مدينه بنام زهري با
امام سجاد (ع) در شبي سرد و باراني برخورد مي نمايد که امام مقداري آرد بر دوش
کشيده و در کوچه هاي مدينه در حال حرکت است؛

زهري: اي فرزند رسولخدا! اينکه
بدوش گرفته ايد چيست؟

امام: تصميم مسافرت دارم، توشه
راهي تهيه نموده و مي خواهم آن را به محلّ امني حمل نمايم.

زهري: غلام من بجاي شما آن را حمل
مي نمايد.

امام: نمي شود.

زهري: پس من خود آن را برمي دارم.

امام: من خود را ازحمل آنچه در سفر،
مايه نجاتم بوده و ورودم را به مقصدم خوب و آسان مي سازد، بالاتر نمي دانم، ترا به
خدا، بدنبال کارت برو و مرا رها کن.

زهري بازگشت ولي بعد از چند روز
امام را در مدينه ديد با تعجب پرسيد: از آن سفري که مي گفتيد اثري نديدم:

امام: «بلي يا زهريّ! ليس ما ظننت
و لکنّه الموت و له استعدّ، انّما الاستعداد للموت تجنّب الحرام و بذل الندي في
الخير».

آري اي زهري! آنطور که گمان کردي
نيست، آن سفر همانا مردن و سفر آخرت است، و براي آن آماده مي شدم، و آمادگي براي
مرگ، تنها با پرهيز ازحرام و بذل اضافي مال در راه خير تحقّق مي يابد.

*اندرز به ياوه گويان:

امام صادق عليه السلام فرمود: در
مدينه مردي بيکار و هرزه بود که مردم باکارهائي که از او سرمي زد مي خنديدند، او
مي گفت: علي بن الحسين مرا خسته کرده و نتوانسته ام او را بخندانم!! آنحضرت با
دونفر مستخدمي که بهمراه داشت از کنار او گذاشت، آن مرد مسخره عباي امام را از
دوشش برداشت و رفت ولي امام به او توجهي نکرد، مستخدمان او را تعقيب نموده و عبا
را پس گرفته و بدوش امام انداختند.

امام: اين شخص کيست؟

مستخدمان: مردي بيکار که مردم
مدينه را مي خنداند.

امام: «قولوا له: انّ الله يوماً
يخسر فيه المبطلون» به او بگوئيد: خدا را روزي است که در آن روز ياوه کاران زيان
خواهند ديد.

(امالي صدوق- ص220)

*اداي قرض:

مردي بنام اسامه در حال احتضار و
در آستانه مرگ بود. و امام که بر بالين او حاضر بود ديد آن مرد گريه مي نمايد، از
علت گريه اش جويا شد، مرد گفت: پانزده هزار دينار مقروضم و پولي براي پرداخت آن از
من باقي نمي ماند، امام فرمود: «لا تبک فهي عليّ وانت بري ءٌ منها»- گريه مکن، و
امت بعهده من و تو از پرداخت آن معافي. سپس امام قرض او را ادا فرمود. (بحار- جلد
46- ص56)

*کمک به مستمندان:

امام باقر عليه السلام درباره کمک
و دستگيري حضرت سجاد عليه السلام از مستمندان مي فرمايد:

«و کان عليه السلام ليخرج في
الليلة الظلماء فيحمل الجراب علي ظهره و فيه الصّرر من الدنانير و الدراهم و ربّما
حمل علي ظهره الطعام او الحطب حتّي يأتي باباً باباً فيقرعه ثمّ يناول من يخرج
اليه وکان يغطّي وجهه اذا ناول فقيراً لئلّا يعرفه فلمّا توفّي عليه السلام فقدوا
ذلک فعلموا انه کان علي بن الحسين عليه السلام و لمّا وُضع عليه السلام علي
المغتسل، نظروا الي ظهره و عليه مثل رکب الإبل ممّا يحمل علي ظهره الي منازل
الفقراءو المساکين.»

(خصال- جلد 2- ص100)

حضرت سجاد عليه السلام در شب تار
از خانه بيرون مي شد و انباني که در آن کيسه هاي دينار و درهم بود به دوش مي گرفت
و چه بسا غذا و يا هيزمي حمل مي نمود و خانه به خانه مستمندان را سر مي زد و درها
را مي کوبيد و بهر کس ازخانه خارج مي شد از آن مي داد و بهنگام کمک به افراد
مستحق، چهره خود را مي پوشيد تا او را نشناسند، چون وفات يافت و آن کمک ها را
نيافتند فهميدند که آن مرد علي بن الحسين عليه السلام بوده و وقتي حضرت را براي
غسل روي جايگاه قرار دادند و به پشت آن حضرت نگريستند، بواسطه گرفتن آن بارها براي
بردن بسوي منزلهاي مستمندان اثري، چون اثري که بر پشت شتر است، بر پشت امام عليه
السلام مشاهده نمودند.

 

/

سوم شعبان روز پاسداري از قرآن

سوم شعبان روز پاسداري از قرآن

سوم شعبان، روزمبارک ولادت گل سرخ
بوستان محمّدي، سرور و سالار شهيدان و جانبازان و پاسداران اسلام تا قيام قيامت،
اولين سرباز ايثارگر اسلام، دومين سبط و ريحانه پيامبر (ص)، سومين پيشوا و امام
معصوم، چهارمين ستاره درخشان خاندان عصمت و طهارت و پنجمين چهره زيباي آل عبا، بر
امام و امت شهيد پرور که خالصانه پيروي و اطاعت خود را از اين امام معصوم خود، به
اثبات رسانده اند، مبارک و خجسته باد.

سوم شعبان، روز ولادت ابرمردي است
که به خاطر نام مبارکش، خداوند آدم ابوالبشر را که اولين خليفة الله بر زمين بود و
فرشتگان در برابرش خضوع کردند، براي ترک اولائي که کرده بود، و خدا را به اين نام
مبارک خواند، او را عفو کرد؛ پس بيائيد همه با هم خداي بزرگ را به اين نام مقدس
قسم بدهيم که ازگناهان ما نيزدر گذرد و قطعاًً اگر با اين عزيز زهرا پيوندناگسستني
ببنديم که راهش را در هر شرايطي، ادامه دهيم، آنجا است که ما هم مورد عفو قرار
خواهيم گرفت و آنجا است که «من بکي اوابکي علي الحسين و جبت له الجنة» معني و
مفهوم پيدا مي کند، زيرا حسين (ع) براي احياي شريعت جدش قيام کرد و در برابر طاغوت
زمان ايستاد و تسليم زور نشد و در اين راه جان خود را و تمام ياران و خويشانش را
نثار کرد؛ پس راهي که حسين، سيد جوانان اهل بهشت و نواده رسول خدا (ص) و نور چشم
علي و زهرا، آن را پيمود و تا مرز شهادت بلکه فراتر از آن، اسارت اهل بيت، رفت،
راهي است که ما شيعيان و پيروان او- اگر بحق شيعه اوئيم- بايد برويم که اگر نرفتيم
راه يزيد را دنبال کرديم و اگر رفتيم با ياران حسين (ع) محشور خواهيم شد ان شاء
الله.

اين روز را که به نام «روز پاسدار»
خوانده شده است، ضمن اينکه بزرگترين افتخار براي پاسداران عزيز جان بر کف مي باشد،
مسئوليت اين عزيزان را افزونتر مي کند که اميدواريم همچنان که تا امروز، اين خطّ
سرخ را پيموده اند و سعادت دنيا و آخرت را تضمين نموده اند تا جائي که رهبر
والايمان آرزوي پاسدار بودن مي نمايد، براي هميشه اين راه و رسم حسيني را دنبال
کنند و بکوشند در اعمال و رفتار و کردار خود، تا اندازه اي که مقدورشان است از
حسين زهرا (ع) تبعيّت و پيروي صادقانه بنمايند، و نه تنها آنان که همه ما بايد
پاسداران اسلام و قرآن و انقلاب اسلامي باشيم و در اين راستا، از جان و مال و
فرزندان خود براي زنده نگه داشتن اسلام و قرآن و پايداري انقلاب خونين اسلامي،
بگذريم تا به سرمنزل مقصود برسيم ان شاءالله.

! چند شعري از مرحوم آيت الله غروي
!

بيا به بزم حسيني و بشنو از عشّاق         بگوش هوش، نواي حجاز و شور عراق

بياد مولد سبط دوم، امام سوم                 فتاده غلغله از شش جهت زسبع طباق

فلک ز ثابت و سيّار ازبراي نثار                  نهد لئالي منثوره را علي
الاطباق

بر اوج چرخ مناطق به تهنيت ناطق            بود معاينه جوز اغلام بسته نطاق

سروده زهره به تبريک حضرت زهرا            چنان بنغمه، که شد مشتري زطاقت طاق

زندکوس بشارت ز ملک تا ملکوت               به يُمن حضرت شاهنشه علي الاطلاق

جمال شاهد بزم دني و او ادني                        فروغ شمع حقيقت، مقام
استغراق

قضا ز منشي ديوان او گرفته قلم              قدر ز طفل دبستان او برد اوراق

ز فيض رحمت او زنده قابض الارواح            به خوان نعمت او بنده قاسم الارزاق

شها به طور تو، خَرَّ الکليم
مغشيّاً              به يک تجلي، و از يک
عنايت تو «أفاق»

مرا چه نيست به نيل معاني تورهي          سخن درست نباشد بدين طريق و سياق

همين بس است که خون ترا خدا است
بها از آنکه بهر عروس شهادت است، صداق

جمال يار تو را بود کعبه مقصود                 مِناي عشق تو ميدان جنگ اهل شقاق

مقام قدس تو و خيل بندگان رهت             بطون اوديه بود و ظهور خيل عتاق

بر اوج نيزه، عروج تو از خصيص زمين          سر تو سرِّ پيمبر، سنان نيزه، بُراق

چهارم شعبان المکرّم، خجسته روز
ولادت با سعادت، ماه تابان بني هاشم، بنده شايسته پروردگار و الگوي فضيلت ها و
کرامت هاي انساني، حضرت اباالفضل العبّاس بن امير المؤمنين سلام الله عليهما، بر
امام و امّت فداکار که خط سرخ شهادت را از امام حسين و حضرت عباس (ع) به ارث برده
است، مبارک باد.

از امام سجاد صلوات الله عليه
روايت شده است:

«إنَّ للعبّاس عند الله تبارک و
تعالي منزلةً يغبط بها جميع الشهداء يوم القيامة»

از براي حضرت عباس، نزد خداي تبارک
و تعالي منزلت و مقامي است که تمام شهدا در روز قيامت به آن مقام غبطه مي خورند.

 

/

دانستيهائي از قرآن

دانستنيهايي از قرآن

عيد چيست؟

«tA$s% Ó|¤ŠÏã ßûøó$# zNtƒótB ¢Oßg¯=9$# !$oY­/u‘ öA̓Rr& $oYø‹n=tã Zoy‰Í¬!$tB z`ÏiB Ïä!$yJ¡¡9$# ãbqä3s? $oYs9 #Y‰ŠÏã $oYÏ9¨rX{ $tR̍Åz#uäur Zptƒ#uäur y7ZÏiB ( $oYø%ã—ö‘$#ur |MRr&ur çŽöyz tûüÏ%Ηº§9$# . tA$s% ª!$# ’ÎoTÎ) $ygä9Íi”t\ãB öNä3ø‹n=tæ ( `yJsù öàÿõ3tƒ ߉÷èt/ öNä3ZÏB þ’ÎoTÎ*sù ¼çmç/Éj‹tãé& $\/#x‹tã Hw ÿ¼çmç/Éj‹tãé& #Y‰tnr& z`ÏiB tûüÏJn=»yèø9$# . »

(سوره مائده- آيات 115-114)

عيسي بن مريم (بدرگاه الهي) عرضه
داشت: خداوندا! مائده اي از آسمان بر ما نازل فرما تا عيدي براي اولين و آخرين ما
و آيه و نشانه اي از جانب تو باشد و به ما روزي عنايت کن که بهترين روزي دهندگاني.
خداوند فرمود: من آن را بر شما نازل مي نمايم ولي هرکس از شما از آن پس، کفر ورزد
او را چنان کيفري دهم که کسي از جهانيان را چنان کيفر نداده باشم.

مائده: مائده به معني خوان و نيز
غذائي که بر آن نهاده شده آمده و مائده آسماني يادشده در آيه، به نقل عمار ياسر از
سول خدا صلي الله عليه و آله، نان و گوشت بوده است.

عيداً لأوّلنا و آخرنا: عيد از
ماده «عود» گرفته شده که به معني بازگشت است و به گفته راغب به معني بازگشت به
حالت و وضعيت مطلوب گذشته است، و به روزهاي سرور و شادي عيد گفته مي شود. و از
آنجا که اين تقاضاي حواريون از حضرت عيسي عليه السلام پس از سي روز روزه و بمنظور
ايمان و اطمينان بيشتري بوده که خود گامي فراتر به سوي خداباوري و بازگشت به فطرت
توحيدي انسان است، از اينرو از روز نزول چنان مائده اي آسماني به روز عيد ياد
نموده است، و روشن است که چنين آيه و نشانه اي مي توانست در اعتقاد تمام پيروان و
امّت حضرت عيسي عليه السلام نقش داشته باشد و از اينجهت فرمود: «عيداً لاولنا و
آخرنا» اين عيد عمومي و براي تمام پيروان موجود و آينده من باقي بماند.

اعياد بزرگ اسلامي

در اسلام روزهايي به نام عيد اعلام
گرديده که عبارت از روز فطر و قربان و روز غدير است، چرا که در هريک از آنها
بازگشت انسان بگونه اي به فطرت توحيدي و به خويشتن خويش مطرح است. روزه ماه مبارک
رمضان، و مراسم با شکوه و سازنده حج و ولايت که نسبت به بقيه، بفرموده امام باقر
عليه السلام از نقش کليدي برخوردار است، هرکدام گامي بلند بسوي احياي فطرت و طهارت
روح مي باشد، و امام صادق عليه السلام در مورد غدير مي فرمايد: «أعْظَمُ نِعَمِ
الله علي خلْقِه»[1]
بزرگترين نعمتهاي خداوند بر خلقش مي باشد. و در جائي که حضرت عيسي روز نزول آن
نعمت و مائده آسماني را عيد بخواند، روز غدير که روز ابلاغ و عرضه ولايت، بعنوان
برترين و بزرگترين نعمت الهي است بهمان نسبت از شايستگي بيشتري براي يافتن عنوان
عيد برخوردار خواهد بود. و جالب اين است که آن روز يعني روز اعلام ولايت با روز
نوروز مقارن بوده و از اين جهت حضرت صادق عليه السلام در اين رابطه مي فرمايد:
«النيروز هو اليوم الّذي اخذ فيه النّبي صلّي الله عليه و‌ آله لأميرالمؤمنين عليه
السلام العهد بغدير خم»[2] نوروز روزي
است که پيامبر صلي الله عليه و آله از مردم براي امير مؤمنان عليه السلام پيمان
ولايت گرفت.

و بنابراين، اگر عيد به معني
بازگشت انسان به حالات مطلوب گذشته و به سرشت پاک توحيدي است، عيد نوروز براي ملت
وفادار و فداکار ما که پيمان و رابطه اي ناگسستني و استوار با ولايت داشته، و
نوروز برايش تداعي خاطر چنان عيد عظيمي است، داراي معني و مفهوم ويژه اي است چرا
که تنها ازطريق ولايت مي توان به عظمت و شکوه مسلمانان صدر اسلام و به اسلام
راستين بازگشت، و نيز يادآور نخستين بهار آزادي در حيات ملت انقلابي ما است که
نقطه آغازيني براي رجوع به اسلام واقعي و درک و عمل به احکام و ارزشهاي انسان ساز
اسلام بود، و اکنون که عيد با پيروزي اين انقلاب شکوهمند اسلامي، معني و جايگاه
واقعي خويش را در حيات و عقيده مردم ما بازيافته، براي چنين ملتي انقلابي ديگر
شايسته نيست که افرادي هرچند معدود، در ميان آنان، بجاي بازگشت به ارزشهاي والاي
اسلامي به سنتهاي کهنه و فرسوده قبل از اسلام بازگشته و به مراسمي مبتذل همچون
چهارشنبه سوري و يا اعتقاد به نحوست سيزده هنوز پاي بند باشند.

فمن يکفر بعدُ: عمار ياسر در
روايتي از رسولخدا صلي الله عليه و آله چنين نقل مي نمايد که: پيروان حضرت عيسي
عليه السلام از وي غذايي خواستند که هرچند از آن بخورند تمام نشود. به آنها گفته
شد «فانّها مقيمةٌ لکم مالم تخونوا او تخبأوا او ترفعوا»[3] آن مائده
آسماني تا هنگامي براي شما باقي خواهد ماند که به آن خيانت نورزيده و پنهان
ننمائيد و يا از آن چيزي برنداريد، اگر چنين نمائيد به آنها کيفري داده شود که به
احدي داده نشده باشد ولي يک روز بر نزول آن نگذشته بود که اين هر سه تخلف را مرتکب
شدند. بدون شک هر نعمتي که از سوي خداوند مي رسد بهر نسبتي که بزرگ و عظيم باشد،
کفران آن نيز موستوجب کيفري عظيم خواهد بود، چنانچه خداوند در مودر آن مائده
آسماني به کيفر بزرگ آن اشاره مي نمايد، امروز اين انقلاب نيز بواسطه پيوند عميقش
با اسلام بزرگترين نعمت و موهبتي است که خداوند آن را نه تنها بر ملت مسلمانان
ايران بلکه بر تمام مستضعفاني که در گوشه و کنار جهان آن را يگانه راه رهائي از
زير سلطه ستمگران عالم مي دانند، ارزاني داشته و قهراً شکر و سپاسي به عظمت اين
انقلاب مي طلبد و اين شکر و سپاس جز عمل به وظائف و مسئوليتهايي که انقلاب به عهده
هرکس مي گذارد نيست و بهمين نسبت خيانت به آن از کيفر دنيوي و اخروي عظيمي
برخوردار خواهد بود.

در پايان چنانچه حضرت صادق عليه
السلام مي فرمايد: «و هو اليوم الّذي يظهر فيه قائمنا.. و ما من يوم نوروز الّا
نتوقّع فيه الفرج»[4]
– نوروز روزي است که قائم ما (ع) در آن روز ظهور خواهد فرمود، و هيچ نوروزي نيست
که ما در آن توقع و اميد فرج را نداشته باشيم. اميد است که بزودي با ظهور آن حضرت
آن عيد حقيقي در ميان ما تحقق و عينيت يافته و خداوند، با طول عمر نائب بر حقش
حضرت امام تا ظهور آن حضرت و در کنار ايشان، بر همه مستضعفان جهان منّت گذارد.

 



[1]– اصول کافي-
جلد 1- ص217

/

سرمقاله

زهي خيال باطل!

بسم الله الرحمن الرحيم

… در بيست و دوم بهمن ماه 1357 بزرگترين انقلاب تاريخ- با ويژگيهاي منحصر
بفرد- به پيروزي رسيد و در دوازدهم فروردين 58 اولين حکومت اسلامي بعد از صدر
اسلام در جمهوري اسلامي ايران تثبيت گرديد و بدينسان يکي از فرازهاي برجسته و نادر
در کتاب تاريخ نقش يافت. اما اين تازه اول راه بود و جهان استکبار که با سقوط
جزيره ثبات خويش يعني ايران ستمشاهي گيج شده بود ديگر بار به خود آمد و با بسيج
تمام توان خويش و از هر راهي که سراغ داشت براي مقابله با اسلام و مهار انقلاب
اسلامي به پا خاست و هر روز به شکلي جديد و با توطئه هاي پيچيده تر و جنايات
سبعانه تر براي درهم کوبيدن و انتقام از ملتي که چنين انقلاب و تحولي را در پرتو
اسلام و رهبري الهي آن پديد آورده بود، دست يازيد و بالاخره در طي ماه هاي گذشته
با دو توطئه عمده ديگر که پشت و روي يک سکه بود براي خروج از بن بست توطئه جنگ
تحميلي، خود را در مرحله اي جديد از جنگ رودررو با جمهوري اسلامي قرار داد و در
صحنه سياسي، از کانال شوراي امنيت!و در صحنه نظامي با اعزام و تمرکز بزرگترين
مجموعه ناوگان هاي جنگي در خليج فارس به منظور وادار ساختن امت اسلام به عقب نشيني
وارد عمل شد- لازم به يادآوري است که تا کنون در هر منطقه از جهان که تشنجي بوجود
مي آمد کافي بود که حرکت يک ناوگان جنگي از سوي يکي از ابرقدرتها تمام معادلات را
به نفع آنها بر هم زند- ولي اين اولين بار بود که مجموعه اي از ناوگانهاي جنگيِ
تمام قدرتهاي شيطاني در يک نقطه حساس متمرکز شدند و نتيجه صددرصد معکوس شد.يعني در
حالي که اين حضور بزرگ روي بسياري از امور در خارج خليج فارس و بويژه در امريکا و
غرب تأثير منفي گذاشت و آشفتگي هاي دردناکي از قبيل سقوط قيمت دلار وسهام را براي
آنان به بار آورد، تمام جهان متوجه شگفت انگيز ترين پديده عصر حاضر شدند و حيرت
زده ديدند که اين حضور و تمرکز بي سابقه هيچ کاري از پيش نبرد و کمترين تغييري در
معادله جنگ در منطقه خليج فارس به نفع آنان بوجود نياورد و امت اسلام به جاي مرعوب
شدن و عقب نشيني از مواضع خويش در ادامه راه خويش راسخ تر و بيش از هر زمان ديگر
براي رزم بي امان عليه آمريکا و مزدورانش بسيج و همچون سيلي خروشان به سوي جبهه هاي
جنگ سرازير گرديدند و جهانيان در حالي که به صلابت و قدرت شگرف جمهوري اسلامي آگاه
تر شدند روشن تر ازهميشه طرف اصلي را در جنگي که بر جمهوري اسلامي تحميل شده،
شناختند و طبعاً ماهيت جنگ نيز مشخص تر گرديد.

بهرحال اين تير نيز به سنگ خورد و دشمن بعد از ناکامي در حضور پر هياهوي خود
در خليج فارس و احساس رسوائي و پوچي و پوسيدگي، بر آن شد تا دست از پا درازتر،
خيلي آرام و مؤدبانه! و بي سرو صدا تدريجاً خود را از اين تنگناي خفه کننده برهاند
و در همين حال به شکلي ديگر راه خود را در انتقام گيري و کينه توزي از ملت مسلمان ايران
ادامه دهد و براي جبران آن همه شکست و اين رسوايي و روحيه دادن به ارتش بعث و ضربه
زدن به حرکت اسلامي ملت فلسطين به توطئه ديگري روي آورد و مهم ترين تيري که در
ترکش داشت و همواره در طي سالهاي گذشته ازآن به عنوان قوي ترين اهرم فشار و ارعاب
مردم ايران نام مي برد، در چله کمان گذاشت و عليرغم ناکاميهاي تلخ گذشته اش در
بمباران شهرها، اين بار با کاربرد موشکي، قلب انقلاب يعني تهران را نشانه گرفت و
در مدتي کوتاه ده ها موشک ساخته شرق و پرداخته غرب را بر تهران بزرگ فروريخت بدان
اميد که شايد با اين اهرم، مقاومت ملت اسلام را در هم شکند و ضمناً انتقام
ناکاميها و شکستهاي گذشته اش را نيز بگيرد اما زهي خيال باطل که اين بار هم سياست
غرب و موشکهاي شرق نه آنکه نتوانست کاري از پيش برد که کوس رسوائي جنايت کاران
تاريخ و دشمنان بشريت همصدا با انفجارهاي پي در پي موشکها، جان و دل تمام مردم را
پر کرد و تهران بزرگ را به دزفول قهرمان و ساير شهرهاي مقاوم پيوندي نزديکتر بخشيد
و زهي خيال خام که راهيان کربلا و پيروان حسين (ع) همچون سالار شهيدان هرچه تيرهاي
بلا بيشتر بر آنان فروبارد کمال حيات و آثار نشاط در آنان متجلي تر مي شود و از
نردبان مصائب، صعود به مراتب والاي قرب حق براي آنان ميسور تر ميگردد و بهمان نسبت
از کفر و شرک دورتر و از کافران و مشرکان بيزارتر مي شوند و عزم آنان بر پيمودن
راه خدا و جهاد در راه او و حرکت به سوي کربلا، تا نثار آخرين خانه و آخرين نفر و
آخرين نفس، راسخ تر و ايمانشان بر حقانيت اين راه استوار تر مي شود.

قلم و بيان و از ترسيم عظمت پايداري و شکوه مقاومت اين ملت بزرگ عاجز است و
اين بس که خدا صابران را بشارت فرموده که:

اولئک عليهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئک هم المهتدون.

درودهاي خداوند و رحمت حق بر آنان باد که آنانند راه يافتگان به سوي حق.

والسلام رحيميان

 

/

امام خمینی ثابت و استوار

امام خميني ثابت و استوار از آغاز تا کنون

انتخابات

* مسأله انتخابات از اهم امور است و بايد تمام قدرتتان را صرف کنيد که به
خوبي انجام شود. در مجلس، اسلام تنها کافي نيست. بلکه بايد مسلماني باشد که
احتاياجات مملکت را بشناسد و سياست را بفهمد ومطلع به مصالح و مفاسد کشور باشد.

* انتخابات اصلح براي مسلمين يعني انتخاب فردي که تعهد به اسلام و حيثيت آن
داشته باشد و همه چيزرا بفهمد.

5/8/62

* مساله خوب بودن شخص است نه اينکه از يک دسته خاص باشد. نه اينکه اهل علم
باشد، حزبي باشد، بازاري باشد اينها ديگر شرط نيست. عمده موازين اسلام است که
قانون و اسلام تعيين کرده است.

21/9/62

* کساني را که انتخاب مي کنيد بايد همه مسائل را تشخيص دهند نه از افرادي
باشند که اگر روس يا آمريکا يا قدرت ديگري تشري زد بترسند، بايد بايستند و مقابله
کنند.

* مردم مکلفند به اينکه شرکت کنند در انتخابات نروند کنار، تکليف است. حفظ
اسلام است. رفتن کنار خلاف تکليف و خلاف مصالح اسلام است.

* براي مجلس آدم خوب بودن، نماز اول وقت و نماز شب خواندن کفايت نمي کند،
مجلس به اشخاص سياسي، اقتصاد دان، سياستمدار، مطلع بر اوضاع جهان، متعهد به اسلام
و موافق با جمهوري اسلامي نياز دارد.

14/10/62

* بايد انسان توجه کند به اينکه آيا اگر يک نفر ديگري بهتر از کسي بود که من
مي خواهم انتخاب کنم، لکن با من ارتباطي نداشت بلکه دلخوري هم داشت، آيا آن را
کانديد مي کردم، اگر چنين بود، معلوم مي شود که دارد براي خدا کالر مي کند و اگر
اينطور نشد، بداند که مسأله، شيطاني است.

12/11/62

* مسأله انتخابات يک امتحان الهي است که گروه گرايان را از ضوابط گرايان
ممتاز مي کند.

* مردم در سراسر کشور در انتخابات فرد مورد نظر خود آزادند و احدي حق تحميل
خود يا کانديداهاي گروه يا گروه ها را ندارد. و احدي شرعاً نمي تواند به کسي
کورکورانه و بدون تحقيق، رأي بدهد و هيچ مقامي و حزبي و گروهي و شخصي حق ندارد به
ديگران که مخالف نظرشان هستند توهين کنند يا خداي نخواسته افشاگري نمايند.

23/11/62

انتخابات بايد مردم پسند باشد نه خان پسند، و همه احساس کنند آنطوري که
قانون و اسلام مي خواهد، عمل مي شود.

15/12/62

* مردم افرادي را که تعيين مي کنند بايد سعي در شناسائي آنها نموده و قبل و
بعد از انقلاب را در نظر بگيرند.

15/1/63

 

/

فهرست

امام خمینی ثابت و استوار(انتخابات)

سرمقاله

دانستنیهایی از قرآن(عید چیست)

سوم شعبان، روز پاسداری از قرآن

نگاهی به سیره امام سجاد علیه السلام

پانزدهم شعبان، روز رهایی مستضعفین

سخنی پیرامون ولایت فقیه

حمد و ستایش خداوند                                        آیت
الله العظمی منتظری

سخنان معصومین(دید و بازدید)

عرش و کرسی                                               آیت
الله جوادی آملی

اصول اعتقادی اسلام(بحث درباره روح )                 آیت الله حسین نوری

خود فریبی و تسویف                                         آیت
الله محمدی گیلانی

مصاحبه اختصاصی با حجه الاسلام والمسلمین هاشمی
رفسنجانی

فشار مشرکین قریش به پیامبرو مسلمانان                  حجة الاسلام و المسلمین رسولی محلاتی

روزجمهوری اسلامی ، روز مقاومت

مصاحبه با حجه الاسلام سیدحسن نصرالله عضوشورای
مرکزی حزب الله لبنان

پیام شهید

مدیریت های اجرائی                                             محمدرضا
حافظ نیا

پاسخ به نامه ها

نگاهی به رویدادها

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

 

/

رهنمودهای امام و آیت الله العظمی منتظری

 

رهنمودها

امام خمینی

* مردم برای شنیدن حرفهای شما آقایان(ائمه جمعه) گوش شنوا
دارند. شما باید مردم را دعوت کنید به اینکه پشتیبان دولت، مجلس و همدیگر باشند و
این طور نباشد که هر کسی با دیگری مخالف کند.

* رسول اکرم و سایر انبیاء نیامدند که اینجا حکومت تأسیس کنند.
مقصد اعلی این نیست. نیامدند که اینجا عدالت ایجاد کنند آنهم مقصد اعلی نیست،
اینها همه مقدمه یک مطلب است و آن معرفی ذات مقدس حق.

(20/8/66)

*من شما(رئیس جمهور) را چون برادری که آشنا به مسائل فقهی و
متعهد به آن هستید و از مبانی فقهی مربوط به ولایت مطلقه فقیه جدا جانبداری می­کنید
می­دانم و در بین دوستان و متعهدان به اسلام مبانی اسلامی از جمله افراد ناردی
هستید که چون خورشید، روشنی ­می­دهد.

* نهاد شورای نگهبان همیشه باید با بیداری و هشیاری در خدمت به
اسلام و مسلمین کوشا باشد.

(24/10/66)

آیت الله العظمی منتظری

* رفع گرفتاری و مشکلات افراد حاجتمند و خدمت به محرومین از
بزرگترین عبادات است.

* آقایان سعی کنند افراد مراجعه کننده حتی المقدور معطل نشوند و
کارشان را به این شخص و آن شخص حواله ندهند.

(13/10/66)

* انتخابات حق مردم است و باید مردم در آن احساس امنیت و آزادی
کنند.

* استانداران باید ترتیبی اتخاذ کنند که حاجتمندان بتوانند
حرفهای خودرا بدون ترس و لکنت زبان با آنها در میان بگذارند.

(15/10/66)

* اگر ولی فقیه که از طرف ائمه معصومین دارای مقام ولایت است
حکمی و دستوری داد بر همه افراد و اقشار حتی سایر مجتهدین حکمش نافذ است.

* شورای نگهبان باید وصعت نظر داشته باشد و واقعیتهای انقلاب و
کشور و نیازهای مختلف را کاملا در نظر بگیرد.

* اگر افراد یا هر ارگان دیگری در آرای مردم دخالت کنند این
خیانت به امانت الهی است.

(19/10/66)

امام خمینی

* جمهوری اسلامی و سران محترم آن به جرم اسلام خواهی و بسط
عدالت در جهان مورد تاخت و تاز تبلیغاتی جهانخواران شده­اند و مثلا اگر بگویند
آفتاب روشن است، فردا تبلیغات جهانی به شرح و تفصیل و توجیه و تحلیل پرداخته و
جمهوری اسلامی و یاران آن را به نوعی محکوم می­کنند.

(22/10/66)

 

/

از میان نامه ها

از میان نامه ها

مسئولین مربوطه توجه کنند!

هیئت تحریریه محترم ماهنامه پاسدار
اسلام

با سلام…

با مسائلی برخورد کردم که لازم دانستم
بعنوان پیشنهادی بحضورتان تقدیم دارم تا درصورت صلاح مطالب زیر را منعکس و اقدام
فرمائید و هرچند مسائل زیر پیش پا افتاده است ولی امیدوارم با توجه و اهمیت دادن
به اینگونه مسائل جزئی اولا مشکلات برطرف و ثانیا خود را موظف و آماده برای رفع
مشکلات بزرگتر و کلی بنمائیم:

1-اخیرا که به فروشگاه تعاونی… که خود
نیز از اعضاء آن می باشم مراجعه نمودم و مشاهده نمودم که به هر یک از اعضاء خود
6عدد قاشق و 6 عدد چنگال به قیمت 2000ریال می دهند با توجه باینکه کشور ما در
موقعیت حساس جنگی قرار دارد و مسائل ارزی برای ما مطرح می باشد و بعضی از تولید
کنندگان یا مسئولینه مربوطه از کیفیت بالائی برخوردار نیست و مردم را تشویق به
خرید کالاهای خارجی می نماید و از طرفی دولت نیز مجبور به خرید و وارد کردن بعضی
از کالاهای خارجی (از نظر مبادلات بازرگانی) می باشد و ضمنا از چنگال در بیشتر
مناطق کمتر استفاده می شود آیا بهرت نیست که بجای وارد کردن 6عدد قاشق و 6عدد
چنگال که فقط 6نفر می توانند از آن استفاده می شود آیا بهتر نیست که بجای وارد
کردن 6عدد قاشق و 6عدد چنگال که فقط 6 نفر می توانند از آن استفاده کنند و غالبا
چنگالها بدون استفاده می ماند 12 عدد قاشق تهیه نمایند تا بجای 6 نفر 12 نفر از
قاشق استفاده کنند؟

2-باز در فروشگاه در موقع خرید بعضی از اجناس
متأسفانه جنس های غیرقابل نیاز و استفاده بصورت تحمیلی تحویل خریدار می دهند که چه
بسا این جنس غیر قابل مصرف یا بدون مصرف بوده و مشتری ناچاراً آن را دریافت نموده
و در منزل خود انبار نموده و احتمالا همین کالای بدون مصرف در مناطق و جاهای دیگر
مورد مصرف باشد و اگر کلا بدون مصرف می باشد چرا اجازه تولید می دهند و بجای آن
کالای مورد نیاز را تولید نمی نمایند.

3-در رابطه با توزیع به کارمندی و
کارگری که یکی دو سال است که از طرف دولت اقدام می شود نیز بنظر من مشکلاتی وجود
دارد و آن عبارت است از اینکه به کلیه کارکنان شاغل بن می دهند اما عدالت و مساوات
کاملا رعایت نمی شود مثلا یکی از بن ها اختصاص به لوازم التحریر داشت که به افراد
مجرد و افراد متأهل بدون فرزند و یا افراد متأهل که فرزند مدرسه ای ندارند همان
تعدا لوازم التحریر تحویل می دهند که به افرادی که چند فرزند مدرسه ای و دبیرستانی
دارند نتیجتا کسی که فرزند مدرسه ای ندارد یا مجبور است لوازم التحریر فوق الذکر
را در خانه بدون مصرف نگهداری کند و یا خدای نخواسته در بازار آزاد به قیمت گزافی
بفروشد و شخص دیگری که نیازمند به لوازم التحریر می باشد ناچارا با قیمت بیشتر از
بازار آزاد تهیه نماید. یا در مورد تحویل برنج و شکر و غیره نیز به افراد مجرد
همانند افراد متأهل و معیل بصورت یکسان تحویل می نمایند و …

4-مسأله مهمتری که در این سالهای اخیر
با آن روبرو شده ام و سال بسال بدتر می شود و خدا می داند که بی توجهی مسئولین و
تولید کنندگان برایم مسأله مهمی شده است در مورد جوراب مشکی ضخیم ساق بلند زنانه
می باشد. قبل از انقلاب تهیه آن بسیار آسان بود ولی متأسفانه بعد از انقلاب و با
توجه به موقعیت مملکت و حضور خواهران در صحنه انقلاب و راهپیمائی و… بجای آنکه
این نوع کالا بیشتر و مرغوبتر و بهتر در اختیار خواهران اسلامی مملکت قرار گیرد
متأسفانه حکم کیمیا را پیدا کرده و در عوض جورابهای رنگارنگ بسیار نازک و بصورت
«تور» که بسیار مبتذل و مفتضح می باشد و با آرمان مقدس انقلاب و اسلام مغایرت دارد
در تمام کوچه و بازار بحد وفور یافت می باشد که بنوبه خود نوعی دهن کجی به انقلاب
می باشد و از طرفی این عمل و کمبود و نبود جورابهای مناسب، خانواده های مذهبی و
امت شهید پرور را نیز مجبور به خرید جورابهای آنچنانی می کند و موجب گرمی بازار
تولیدکنندگان اینگونه کالا می گردد.

امیدوارم با عنایت و پیگیری شما عزیزان
و درج در مجله وزین و پرمحتوای پاسدار اسلام، مسئولین را متوجه این چنین مسائل و
مشکلات بنمائید.

یکی از خوانندگان مجله پاسدار اسلام

امضاء محفوظ

7/11/66

پیامبر اکرم «ص»:

«لعن الله من اکرم الغنیّ لغناه».

از رحمت الهی دور باد  آنکس که سرمایه داری را، بخاطر ثروتش احترام
نماید.

(لئالی الاخبار)

/

نگاهي به رويدادها

نگاهی به رویدادها

جنگ

جنایتکاران بعثی عراق در یکی از مناطق عملیاتی مقابل سردشت
اقدام به پرتاب گلوله­های شیمیائی کردند که طی آن تعدادی از رزمندگان مصدوم شدند.

رزمندگان اسلام سکوی موشکی پیشرفته عراق را در شرق دجله نابود
کردند.

22/10/66

در جریان عملیات«ظفر ـ 5» شهر نظامی «دیرلوک» در عمق 200
کیلومتری خاک عراق آزاد شد.

تلفات ارتش عراق در عملیات «ظفر ـ 5» به 800 نفر رسید و 340 نفر
به اسارت رزمندگان اسلام درآمدند.

23/10/66

در ادامه عملیات«ظفر ـ 5» 36 پایگاه حفاظتی بر فراز قله­های غیر
قابل عبور مشرف به شهر دیرلوک منهدم گردید.

در مرحله دوم عملیات«ظفر ـ 5» تا کنون بیش از 700 تن از اقوای
بعثی به هلاکت رسیده و یا مجروح شده­اند و آمار اسرای دشمن ازآغاز عملیات به بیش
از 440 تن رسید.

24/10/66

در عملیات«بیت المقدس 2» که با رمز مقدس«یا زهرا»(س) در
ارتفاعات استراتژیک«ماووت» عراق آغاز شد 110 کیلومتر مربع ازخاک عراق و همچنین بیش
از 30 ارتفاع مهم و حساس آزاد شد و 1500 نفر از قوای دشمن به هلاکت رسیده و یا
مجروح شدند.

27/10/66

در ادامه عملیات بیت المقدس ـ 2 ارتفاعات و دوره قامیش در شمال
عراق به تصرف رزمندگان اسلام درآمد.

28/10/66

در مرحله سوم عملیات«بیت المقدس ـ 2» با تصرف قله 1775
ارتفاعاتویسی، شهر قلعه دیزه عراق در دید رزمندگان اسلام قرار گرفت. در این عملیات
150 تن از نیروهای دشمن به اسارت درآمدند و شمار کشته­ها و زخمی­های عراق به 4000
تن رسید.

29/10/66

کماندوهای گارد ریاست جمهوری عراق در منطقه عملیاتی«بیت المقدس
ـ2» شکست سنگینی را متحمل شدند و ضمن به هلاکت رسیدن و مجروح شدن 500 نفر دیگر از
قوای بعثی عراق تعداد اسرای عملیات به 920 نفر رسید.

1/11/66

تأسیسات راداری و ارتباطی«چاقچیان» در استان سلیمانیه عراق توسط
خلبانان تیز پرواز نیروی هوائی ارتش جمهوری اسلامی بمباران شد.

5/11/66

ارتفاعات استراتژیک مشرف به سه شهر«بدره» و «زرباطیه» و «جصان»
عراق به تصرف نیروهای اسلام درآمد. در این عملیات گردان دوم از تیپ 6 لشگر 2 بکلی
منهدم و دهها انبار مهمات دشمن به آتش کشیده شد.

10/11/66

جهان اسلام

جمعی از مسلمانان بلژیک مبلغ 690 هزار فرانک و 1700 دلار از
طریق سفیر ایران در بلژیک جهت کمک به جبهه­ها تقدیم قائم مقام رهبری نمودند.

16/10/66

سمینار جهانی حرمین با شرکت 400 متفکر مسلمان در لندن آغاز بکار
کرد.

17/10/66

در کمتر از سه هفته شهر اسکندریه در مصر شاهد سومین انفجار علیه
منافع آمریکا بود در این عملیات اتومبیل کنسول آمریکا که حامل چند افسر سازمان سیا
بود بابمب منفجر شد.

20/10/66

شبکه خبری تلویزیون انگلیس اعتراف کرد، پیروان آیت الله خمینی
ابتکار عمل را در غزه بدست گرفته­اند.

رژیم صهیونیستی در کلیه اردوگاههای فلسطینی اعلام حکومت نظامی
کرد.

اسرائیل برای سرکوب قیام فلسطینی­ها از سلاحهای شیمیائی استفاده
کرد.

24/10/66

تظاهر کنندگان فلسطینی یک افسر صهیونیست را خلع سلاح کردند.

حجة الاسلام سید مهدی حکیم توسط مزدوران بعثی در سودان به شهادت
رسید.

28/10/66

مرکز فرهنگی رژیم صدام در لندن، مورد حمله گروهی از مسلمانان
عراقی قرار گرفت.

یک مسلمان عراقی مقیم الجزایر 25 هزار دلار به جبهه­های ق علیه
باطل کمک کرد.

وزیر جنگ رژیم مبارک پیرامون اشاعه اعتقادات انقلابی شیعه در
مصر هشدار داد.

30/10/66

رژیم شاه حسن تظاهرات دانشجویان مراکشی در حمایت از قیام مردم
فلسطین را به خاک و خون کشید.

3/11/66

دهها هزار تن از اعراب فلسطین اشغالی برای نخستین بار در
تظاهراتی گسترده به قیام حق طلبانه ساکنان نوار غزه و کرانه باختری رود اردن
پیوستند.    

از سوي دانشجويان دانشگاه کويت مبلغ 2000 دلار به منظور کمک به
جبهه‌هاي جنگ ارسال شد.

4/11/66

رژيم قاهره: اجازه نمي‌دهيم قوانين اسلامي در مصر پياده شود.

6/11/66

رژيم مراکش چهار تن از تظاهر کنندگان ضد صهيونيستي را به شهادت
رساند.

7/11/66

تلويزيون آلمان: «امام خميني» محرک اصلي قيام مسلمانان فلسطين
است.

8/11/66

مجاهدان مسلمان و نيروهاي«مقاومت مومنه» لبنان در دو روز گذشته
با انجام سه عمليات مشترک حداقل چهار مزدور اسرائيلي را کشته و زخمي نمودند.

يک جوان مسلمان اندونزيائي بجرم تلاش براي برقراري يک حکومت
اسلامي، به 10 سال حبس در اين کشور محکوم شد.

10/11/66

اخبار داخلي

کاروان روحانيون و طلاب حوزه علميه قم و مدارس علميه تهران
رهسپار جبهه‌ها شد.

16/10/66

با کسب 8 مدال طلا و 2 مدال نقره تيم کشي آزاد استان باختران
قهرمان جام«قائد اعظم» پاکستان شد.

19/10/66

يک ميليون نفر از نيروهاي مردمي براي اعزام  و آموزش نظامي نوبه‌بندي شدند.

دهه انصار المجاهدين با تشديد فعاليت 250 گردان براي ياري
خانواده رزمندگان آغاز شد.

21/10/66

افسر وظيفه‌شناسي که در تعقيب يک راننده متخلف 12 کيلومتر به
اتومبيل فراري آويزان شده بود موجب بازداشت وي شد.

سخنگوي شوراي نگهبان: شوراي نگهبان با فتواي اخير امام در
قوانين رد شده تجديدنظر مي‌کند.

23/10/66

ايران و الجزاير ضمن افتتاح يک حساب مشترک جديد، قرارداد 160
ميليون دلاري امضاء کردند.

24/10/66

در پي فتواي مهم و تاريخي حضرت امام و با شرکت ائمه جمعه سراسر
کشور، سمينار تبيين ولايت مطلقه فقيه در تهران با سخنان آيت الله مشکيني آغاز بکار
کرد.

28500 هسته انصار المجاهدين در سراسر تشکيل شد.

28/10/66

بعد از پيروزي انقلاب در ايران 27 هزار مدرسه جديد ساخته شده
است.

پيام کادر رهبري شوروي تقديم رئيس جمهوري شد.

5/11/66

حاج علي اکبر آدمي فتح آبادي شيرمرد 109 ساله آذربايجاني و پير
دلاور و استوار جبهه‌ها به شهادت رسيد.

رئيس جمهور: دنيا بايد عقب‌نشيني ابر قدرتها از خليج فارس را به
حساب قدرتمندي ملت ما بگذارد.

رئيس مجلس: داشتن صنعت نظامي قابل توجه براي آينده کشور اسلامي
يک ضرورت غير قابل انکار است.

8/11/66

اخبار خارجي

«فهد» خارجيان شاغل در حجاز را از پرداخت ماليات بر درآمد معاف
کرد.

16/10/66

براي اولين بار در جهان، عمل جراحي پيوند مغز در مکزيک انجام
شد.

کارلوچي و مبارک بطور همزمان وارد حجاز شدند.

20/10/66

يک کشيش انگليس به همکاري با سازمان جاسوسي آن کشور اعتراف کرد.

21/10/66

براي 38 فروشنده يک نوع روغن تقلبي در اسپانيا 106 هزار سال
زندان تقاضا شد.

شوراي همکاري خليج فارس براي گسترش روابط خود با جمهوري اسلامي
ايران نماينده‌اي فرستاد.

22/10/66

عربستان بهاي نفت خود را براي چهار کمپاني آمريکائي دو دلار در
هر بشکه کاهش داد.

23/10/66

سازمان عفو بين المللي: رژيم عراق مخالفين خود را با سم تاليوم
به قتل مي‌رساند.

24/10/66

کره جنوبي رسما پسر رئيس جمهوري کره شمالي را به صدور دستور
انهدام هواپيماي خط هوائي کره جنوبي که در نوامبر گذشته ساقط شد، متهم کرد.

يک نفتکش حامل فراورده‌هاي نفتي عربستان در تنگه هرمز مورد حمله
قرار گرفت و به آتش کشيده شد.

26/0/66

پاکستان با برقراري خط هوائي بين کويت اسلام آباد مخالفت کرد.

دومين نفتکش ليبريائي ظرف دو روز گذشته در خليج فارس مورد حمله
قرار گرفت.

27/10/66

ارتش رژيم صهيونيستي از ورود مواد غذايي و دارو به اردوگاههاي
سرزمينهاي اشغالي جلوگيري مي‌کند.

معاون خبرگزاري شوروي اشغال افغانستان از سوي برژنف را يک
اشتباه توصيف کرد.

خمزن سوخت يک شرکت آمريکائي در کراچي با بمب مورد حمله قرار
گرفت.

28/10/66

هند پيشنهاد آتش بس چريکهاي تامين را رد کرد.

29/10/66

نماينده سناي آمريکا در دمشق با حافظ اسد ديدار و مذاکره کرد.

سخنگوي ائتلاف مجاهدين افغانستان مذاکره با نماينده سازمان ملل
را رد کرد.

دبير کل سازمان ملل اعلام کرد که طي شش سال گذشته مسيحي به 197
کشتي تجاري در خليج فارس حمله شده است.

30/10/66

وزير جنگ فرانسه عقب‌نشيني ناوگان دريائي اين کشور از خليج فارس
را اعلام کرد.

1/11/66

فرمانده سپاه پنجم عراق و چند افسر بلند پايه اين سپاه در سقوط
يک هليکوپتر در استان کرکوک بهلاکت رسيدند.

عقب‌نشيني ناوگان دريائي غرب از خليج فارس آغاز شد.

حسني مبارک از فلسطيني‌ها خواست بمدت 6 ماه دست از مبارزه علي
اسرائيل بردارند.

سناي ايتاليا بودجه مربوط به نيروهاي نظامي اين کشور در خليج
فارس را تصويب نکرد.

3/11/66

دولت کويت براي مقابله با کسري بودجه سالانه خود بار ديگر اوراق
قرضه عمومي صادر کرد.

در اجراي طرح وزارت جنگ آمريکا، رژيم مصر در ماه نوامبر گذشته
بيش از 13 هزار نيروي نظامي به کويت و حجاز اعزام کرده است.

در ادامه همکاري رژيم اردن 
و اسرائيل 23 فلسطيني در تظاهرات ضد اسرائيلي توسط رژيم اردن دستگير شدند.

4/11/66

دزدان دريائي، يک نفکتش فيليپيني را در خليج «مانيل» ربودند.

نخست وزير رژيم صهيونيستي خواستار مذاکره مستقيم با رهبران عرب
شد.

ضياء الحق امضاي موافقت‌نامه صلح با رژيم کابل را رد کرد.

درگيري بين پليس و تظاهرکنندگان در بنگلادش بيش از 110 کشته و
مجروح بر جاي گذاشت.

5/11/66

همزمان با ديدار حسني مبارک از آمريکا، انفجار بمب، هتل هيلتون
قاهره را به لرزه درآورد.

7/11/66

گزارش سه سال تحقيق«بنياد مطالعاتي رند» آمريکا درباره توان
نظامي ايران: جمهوري اسلامي ايران آسيب‌‌پذير نيست و آمريکا بايد راههاي احتمالي
برقراري روابط با آن را جدا مطالعه کند.

8/11/66

مهندسين ژاپني قطاري را با سرعت 500 کيلومتر در ساعت ساختند.

کميته روابط خارجي مجلس انگليس، رژيم عراق را آغازگر جنگ تحميلي
و عامل اصلي ناآرامي در خليج فارس خواند.

رژيم عراق 300 ميليون دلار براي انتخابات رياست جمهوري لبنان با
ماروني‌ها کمک کرد.

يک نفتکش قبرسي در شمال شرقي خليج فارس مورد حمله هوائي عراق
قرار گرفت.

وزير خارجه کويت: آمريکا عقب‌نشيني نيروهايش از خليج فارس را به
اطلاع مقامات کويتي رسانده است.

10/11/66

ضد انقلاب

5/3 کيلوگرم الماز در مرز بازرگان کشف شد.

16/10/66

700 کيلوگرم شيره خام ترياک از يک قاچاقچي در يزد کشف شد.

27/10/66

رضا نظري بجرم انتقال خودروهاي حامل بمب از عراق به تهران در
تهران و حسين محمد، محمد احمدي و خالد محمدي به جرم جاسوسي و بمب‌گذاري در باختران
اعدام شدند.

28/10/66

متهمان پرونده 70 هزار صفحه‌اي شرکت زيست خاور مشهد به پرداخت
5/2 ميليارد ريال محکوم شدند.

1/11/66

18 کيلو هروئين از کف يک اتوبوس مسافربري در بيرجند کشف شد.

6/11/66

 

/

مدیریتهای اجرائی

ساختار نظام
اجرائي کشور

قسمت بيستم

محمدرضا
حافظ‌نيا

مديريتهاي
اجرائي

در ادامه
بحث مديريتهاي اجرائي، نکاتي را پيرامون ويژگيهاي اعتقادي، رفتاري و تخصصي مديريت
مطلوب به عنوان بخشي از مبحث مديريتهاي اجرائي ارائه نموديم که اکنون همان نکات را
در اين بخش ادامه مي‌دهيم:

***

6- معتقد و
عامل به تفويض اختيار:

تفويض
اختيار در دستگاههاي اجرائي و غير اجرائي اصل پذيرفته شده‌اي است تفويض اختيار
باعث مي‌گردد تا از تراکم امور در رأس دستگاه کاسته شده و فراغت بيشتري براي تفکرو
انديشه مديريت ايجاد گردد. مديراني که همه امور رابا روحيه تمرکزگرائي شخصا عهده
دار مي‌گردند فرصت انديشيدن را پيدا نمي‌کنند و صبح تا شب تلاش مي کنند و خستگي
روحي و جسمي پيدا مي‌نمايند ولي بازده زيادي ندارند. لذا براي نجات مديريت از امور
سطحي و کم ارزش و روبنائي، اعتقاد به تفويض اختيار و عمل به آن ضروري مي‌باشد.
بعضي مديران که به اهميت اين مسئله واقف نيستند و برخي تازه کار و کم تجربه مي‌باشند
و داراي قوت و درک لازم براي مديريت نمي‌باشند سعي مي‌کنند که کنترل جزئي‌ترين
امور دستگاه را در عهده خود گيرند و حتي اموري که بايد در استانها و يا شهرستانها
انجام پذيرد را در سطح مرکز انجام مي‌دهند. اين امر نه تنها باعث درگيري آنها در
امور پيش پا افتاده فاصله گرفتن از انديشيدن پيرامون مسائل اساسي مربوط مي‌گردد
بلکه مردم رنج کشيده شهرستان و استان را نيز با اين همه مشکلات به مرکز مي‌کشاند و
گرفتارشان مي‌نمايد، البته کشيده شدن ارباب رجوع شهرستاني و استاني که ذينفع مي‌باشد
به مرکز، مصائب فراواني را بوجود مي‌آورد که به تنهائي موضوع بحث جداگانه‌اي مي‌تواند
قرار بگيرد.

اصل تفويض
اختيار تنها منحصر به دستگاههاي اجرائي نيست بلکه دستگاههاي قانون‌گذاري نيز به آن
پايبند هستند مثلا مجلس، برسي و تصميم‌گيري در بعضي امور را به کميسيونها و جلسات
و شوراهاي اختصاصي‌تر محول مي‌نمايد تا خود به امور اساسي‌تر جامعه بپردازد و وقت
و امکانات مجلس را به امور سطحي درگير ننمايد.وزارتخانه‌اي که نتواند اجراي امور
را به واحدهاي اجرائي استاني و شهرستاني خود محول نمايد کمتر خواهد توانست در
انجام رسالتهاي قانوني و اجتماعي خود توفيق حاصل نمايد. استاندارد و فرماندار و
مدير کلي که سعي بر تمرکز امور در رأس دستگاه خود داشته باشد و کنترل و تصميم‌گيري
درمسائل جزئي را در اختيار خود گيرد کمتر موفق خواهد بود.

بنابراين
مديرانب ايد به اصل تفويض اختيار توجه نموده و حتي المقدور امور جزئي را به
مسئولين و کارکنان حيطه مديريت و يا واحدهاي استاني و شهرستاني تفويض نمايند و خود
را از گرفتاريهاي جزئي و جنبي آزاد نموده و پيرامون مسائل اساسي دستگاه بغور و
بررس و تفکر و برنامه‌ريزي و آينده‌نگري بپردازند امر تفويض اختيار مستلزم داشتن
همکاران معتمد مي‌باشد و لذا مديريت بايد در گزينش دستياران و معاونين و همکاران
خود دفت نموده و افرادمورد اعتمادي را انتخاب کرده وامور را به آنها محول نمايد
البته از آنجائي که لازم است مديريت از جزئي‌ترين مسائل رويداده درحيطه کار خود
اطلاع داشته و نارسائيها را اصلاح نموده و هماهنگي لازم را بوجود آورد و از بروز
آشفتگي در دستگاه جلوگيري نمايدف مي‌بايست نظارت لازم را معمول داشته و امور را
مراقبت نمايد و اين امر نيز مستلزم ابداع شيوه نظارت مي‌باشد.

مديراني که
قدرت تفويض اختيار به همکاران خود را نداشته و در کليه امور شخصا تصميم مي‌گيرند،
مدديران ضعيف و ناتواني هستند که مشکلات و مسائل بالقوه‌اي را براي دستگاه اجرائي
مربوط و نيز مردم و جامعه بوجود مي‌آورند.

7- داشتن
ارشديت در بين همکاران:

ارشديت در
زمينه‌هاي تعهدي، تخصصي، علمي، سني، تقوائي، ايثار، شجاعت و غيره مطرح مي‌باشد.
رعايت اين جنبه در انتخاب مديران به موفقيت آنها و نيز پيشرفت کار دستگاه کمک
خواهد نمود. ارشديت باعث مي‌گرددکه روح اطاعت از مدير در همکاران قوت گرفته و
مقوبليت و پذيرش در آنها بوجود ايد و هرگاه مدير از ارشديت برخوردار باشد اعمال
مديريت در اداره دستگاه مشکل نخواهد بود و مديريت کمتر نياز به توسل به حربه‌هاي
قانوني و تنبيهي و تشويقي براي اعمال مديريت خواهد داشت زيرا ارشديت طبيعتاً تواضع
را در فرد مقابل بوجود مي‌آورد. در يک محفل و مجلس علمي دانشجويان و طلاب علم در
مقابل استاد خود خضوع نشان مي‌دهند زيرا او را داراي ارشديت علمي مي‌دانند. در
کلاس درس دانش آموزان معلم را داراي ارشدتي علمي مي‌دانند واگر معلم فاقد اين خصلت
باشد مسلما دانش آموزان در کلاس آرام نخواهند داشت و کنترل کلاس کار مشکلي بوده و
معلم کم سوادناگزير از بکارگيري حربه تنبيه خواهد بود!!

در اينجا
لازم است يادآوري گرددکه منشاء شلوغي دانش آموزدن در کلاس را بايد بجاي خود دانش
آموز، در سواد و مهارت و ميزان ارشديت علمي معلم جستجو نمود. در يک اداره اگر رئيس
و مديريت فاقد ارشديتي تخصصي نسبت به همکاران خود باشد کمتر توفيق خواهد داشت. در
يک دانشگاه و يا موسسه آموزشي نيز وضع بهمين ترتيب است. در انتخاب فرماندار و
فرمانده نيز رعايت آن به توفيق آنها کمک خواهد نمود اگر مديريت فاقد ارشديت در يک
يا چند صفت بويژه صفت مرتبط با ماهيت دستگاه مربوطه باشد کمتر خواهد توانست در
کارش موفق شود و پذيرش او از ناحيه همکاران دستگاه قبلي نواهد بود بلکه او را
تحميلي خواهند پذيرفت و وقتي چنين تلقي‌اي در يک دانشگاه يا اداره يا وزارتخانه و
ي استان و يا شهرستاني زا ناحيه کارگزاراني بوجود آيد، مسلمان با مديريت، همکاري
قلبي نداشته و در حد رفع مسئوليت و«کج‌دار و مريز» و گزير از مجازاتهاي قانوين
فعاليت خواهند داشت و معلوم است که همکاري آنها چه نتيجه و بازدهي را بهمراه خواهد
داشت! در چنين شرايطي کارکنان در جلسات و شوراها و برخوردها با نگاهها و حالتهاي
خود عدم پذيرش را بيان خواهند داشت و داراي روحيه کارکردن نيز نخواهند بود.

بنابراين،
هر چند رعايت اصل ايمان و تعهد در مديران از مسلمات است ولي بايد در کنار اين صفات
به جنبه‌هاي ديگر مدير بويژه جنبه‌هاي تخصصي و علمي و ايثارگري نيز توجه شده و از
بين افراد متعهد مديران متعهدتر و با تقوي‌تر و عالم‌تر و مجرب‌تر از بين کارکنان
دستگاه انتخاب گردند و اصل ارشديت در يک يا چند صفت رعايت گردد.

بطور کلي
مديريت بايد از حسن شهرت و مقبوليت بين همکاران و مردم برخوردار باشد. بنابراين
لازم است در انتخاب مديران مراکز آموزشي و علمي و مديريتهاي سياسي جامعه چون
فرماندار و استاندار و مديران واحدهاي اداري و غيره بدور از خط بازيهاي سياسي
و  بي‌مورد با رعايت اصل تعهد و تدين و
جوهر مديريت، اصل ارشديت لحاظ شده و از انتخاب افراد تازه کار و آنهائيکه فاقد
ارشديت علمي و تجربي مي‌باشند خودداري گردد تا امور جامعه بنحو بهتر سرو سامان يافته
و اعمال مديريت بصورت ساده‌تر مقدور باشد.

البته بايد
توجه داشت که ارشديت علمي بمعني داشتن مدرک بالاتر نيست بلکه مقصود داشتن علم و
دانش بيشتر است که امکان داردبا مدرک فرد مطابقت نداشته و بيشتر باشد، توجه به اصل
ارشديت بيانگر اينست که هر رده مديريت بايد از ارشديت نسبت به رده پائين‌تر
برخوردار باشد و از همه مهمتر نمايندگان مجلس شوراي اسلامي مي‌بايست از هر حيث
نسبت به کارگزاران اجرايئ از ارشديت مطلوب، برخوردار باشند.

8- حساسيت
نسبت به حل مسائل و مشکلات واحدهاي تابعه:

اصولا
واحدها و قسمتهاي مختلف دستگاههاي اجرائي در مسير انجام وظايف محوله با مکلات و
مسائل روبرو مي‌شوند و بروز مشکلات باعث کندي و يا توقف در روند معمولي انجام
وظيفه آن مي‌گردد و چونکليه واحدها و بخشهاي يک دستگاه با همديگر پيوند زنجيره‌اي
و سيستمي دارند مسلما توقف و کندي حرکت يک واحد باعث کندي و توقف در کليه قسمتهاي
دستگاه خواهد گرديد. در واقع مشکل و مسئله در يک واحد باعث ايجاد ارتعاش و موجي
شده که به کليه واحدهاي دستگاه سرايت کرده و انها را متأثر مي‌نمايد. بنابراين
مراقبت و پيشگيري از بروز مشکل و مسئله درمسير حرکت واحدها بايد مورد توجه باشد و
در صورت بروز آن لازم است بلافاصله با تدابير مختلف نسبت به رفع آن اقدام گردد.
مديريت که نقش هماهنگي را در دستگاه خود عهده‌دار مي‌باشد مسئوليت مراقبت و پيشگري
از بروز مشکل و نيز رفع آنرا بهنگام ايجاد شدن برعهده خواهد داشت تا از ظهور سلسله
مشکلات و توقف و رکود در جريان امور دستگاه، جلوگيري شده و سلامت فعاليت آن تأمين
گردد.

نکته ديگر
در خصوص حل مشکل واحدهاي تابعه، توجه به مشکلات شخصي همکاران دستگاه مي‌باشد.
معمولا همکاران مدير در معرض مشکلات شخصي قرار دارند که به تنهائي قارد به حل آنها
نيستند و بروز مشکلات شخصي باعث اغتشاش روحي و حواسپرتي و کاهش راندمان کار
همکاران مي‌گردد. بنابراين هم بلحاظ رفع نگراني و عادي کردن کارکنان و هم بلحاظ
ضرورت ايجاد قوت قلب و انگيزه تلاش و فعاليت بيشتر در همکاران لازم است مديراني
حتي المقدور نسبت به رفع مشکلات شخصي آنان تلاش نمايند.

9- حساسيت
نسبت به حل مشکلات مردم:

دستگاههاي اجرائي مسئوليت ارائه
خدمات عمومي و اجتماعي را بعهده دارند و طبعا محل رجوع مردم مي‌باشند و انتظار
مردم از آنها توجه به مشکلات و چاره‌انديشي آن مي‌باشد. غالبا اتفاق می­افتد که ارباب رجوع
دستگاه از چگونگی پیگیری امورمربوطه بی­اطلاع بوده و دچار سرگردانی می­شود. همچنین
ممکن است بعضی از کارکنان دستگاه از حساسیت و تعهد لازم برخوردار نباشد و موجبات
سرگردانی مردم و یا رکود فعالیت و خدماتی دستگاه را فراهم آورند. هر چند امکان
دارد که بعضی از مردم از چگونگی امر و پیگری و مشکلات مربوطه اطلاع داشته و
باصطلاح راه و چاره را بدانند و از عهده کار خود برآمده و تسلیم کم توجهی کارکنان
دستگاه نشوند. ولی عده­ای از مردم از مسائل بی­اطلاع هستند و عدم توجه کارکنان به
آنها باعث عقب افتادن مشکلاتشان خواهد شد. بنابراین بمنظور انجام درست امور مردم
مدیریت باید نسبت به این امر حساس باشد و تدابیر لازم را برای پیشگیری از این وضع
بیاندیشد بخصوص که حساسیت برای حل امور مسلمین برهمه مسلمانان فرض است. پیامبر
اسلام(ص) می­فرمایند: «من اصبح و لم یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم» با این حساب
مدیران بیش از همه می­بایست نسبت به انجام امور مردم و مسلمانان حساس و متعهد
باشند.

10- توانائی سخنوری:

داشتن قدرت سخنوری ـ تا اندازه­ای ـ از ضروریات موفقیت مدیریت
است. هر چه زمان به پیش می­رود بیشتر احسا سمی­گردد که مدیران باید توانائی بیان
مسائل را برای مردم داشته باشدند. بیان مکنونات قبلی و فکری و انتقال آن به مردم و
شنوندگان از طریق زبان امکان­پذیرتر می­باشد و زبان و بیان، بهترین وسیله ارتباط
جمعی می­باشند. مدیران در جهت انجام وظایف محوله ناگزیر به بیان توضیحات لازم
پیرامون مسائل حوزه مدیریت خود برای مردم می­باشند و گاهی اوقات امکان توضیح مسائل
بصورت انفرادی برای مردم مقدور نیست و در یک سخنرانی عمومی امکان تبیین مسائل برای
مردم وجود دارد. مدیری که از قدرت سخنوری برخوردار نباشد در کارش کمتر موفق خواهد
بود بخصوص که امروزه میدران نه تنها برای بیان مسائل حیطه مدیریت خود برای مردم،
ناچار به توانائی در سخنوری می­باشند بلکه ضروریت سیاسی و اجتماعی نیز گاهی اوقات
مدیران را به صحنه­های سخنرانی عمومی می­کشاندو جالب اینکه مردم امورزه از مدیران
انتظار سخنرانی در مجامع را دارند ولو اینکه ظاهرا ارتباطی به کار و مسئولیت آنها
نداشته باشد. مردم توانائی سخنوری مدیریت را دلیل بر قدرت او نیز می­دانند. مدیران
آموزشی و تربیتی و سیاسی و عمومی جامعه بیش از سایر مدیران با قدرت سخنرانی را
داشته باشند تا بتوانند ضمن بیان مسائل مختلف جامعه و تجزیه و تحلیل آنها، نسبت به
ارشاد و هدایت جمعی نیز اقدام نمایند.

11- آشنائی با روحیات مردم:

روحیات مردم در هر منطقه کشور و نیز حیطه مدیریتها نیز تفاوت می­کند
یعنی حیطه مدیریت از یک روستا تا یک بخش و شهرستان و استان و کشور و حتی قاره و
جهان متفاوت است و هر چه حیطه مدیریت محدودتر باشد امکان تجانس روحی مردم بیشتر
است و در حیطه مدیریت امکان دارد مردم از وحدت روحی و یا تنوع روحیاتی برخوردار
باشند و مدیریت کردن در هر جامعه­ای و یا هر قلمروی مستلزم آشنائی با روحیات متنوع
آن جامعه می­باشد. آشنائی با روحیات مردم باعث می­گردد که مدیریت در اعمال روشهای
خود تدابیر لازم را اتخاذ نموده و عنصر روحیه و خلق و خوی مردم را در نظر بگیرد تا
نه تنها با اصطکاکها روبرو نگردد بلکه در اداره امور جامعه نیز توفیق بیشتری کسب
نماید. مثلا کشور ایران و حتی تعدادی از استانها دارای تنوع روحیاتی در بین مردم
می­باشند و طبعا مدیرانی که در سطح کشوری انجام وظیفه می­نمایند(رئیس جمهور ـ نخست
وزیر ـ وزراء ـ و…) و یا آنهائیکه در استانها بخدمت مشغولند(استاندار ـ فرماندار
ـ مدیر کل ـ و…) یقینا باید با روحیات و آداب و رسوم و خلق و خوی مردم مناطق
مختلف آشنا باشند. دراینجامدیریت باید از دانش مردمشناسی و جامعه­شناسی و جغرافیا
بهره­برداری کند. آشنائی با روحیات مردم باعث می­گردد تا زمینه­های انگیزشی نیز
برای مدیریت روشن گردد و بتواند از زمینه­های انگیزشی برای چیشبرد امور کشور و
استان و جامعه و دستگاه استفاده نماید و متقابلا جنبه­هائی که امکان دارد بعنوان
بازوی فشار در برابر سیاستها و برنامه­ها و هدف­گیریهای دولت و دستگاهها ونهادها
مورد استفاده قرار گیرند نیز شناخته شده و مراقبتها وتدابیر لازم اعمال گردد.

لازم بتوضیح است که روحیات در بین همکاران مدیریت نیز یکنواخت
نیست و لذا مدیر باید در اعمال مدیریتخود به تنوع روحیه دردستگاه خود نیز توجه
داشته باشد.

12- قدرت ایجاد وحدت و برقراری حفظ روابط انسانی بین همکاران:

بروز اختلاف و تشتت در روند جریان امور امری محتمل است و هر آن
امکان دارد در یک دستگاه اختلافات بین همکاران با یکدیگر و یا جمعی از همکاران با
هم و یا همکاران با مدیریت بوجود آید. اختلاف ـ ولو کوچک ـ باعث اغتشاش فکری بین
کارکنان دستگاه شده و بازده و کارآئی کارکنان و نتیجتاً کل دستگاه را کاهش می­دهد.
بهر میزان که اختلاف از ابعاد گسترده­تری برخودار باشد تشنج و رکورد در دستگاه
بیشتر بوده و راندمان کار دستگاه بیشتر کاهش خواهد یافت. در واقع بین گسترش اختلاف
و کاهش راندمان رابطه مستقیم وجود دارد. اگر اختلاف بین کارکنان با مدیریت باشد.
بازتاب اختلاف ممکن است تنهاکاهش کارائی نباشد بلکه اثر تخریبی بهمراه داشته باشد
و یا اینکه کارکنان را به موضع­گیری منفی و مبارزه با مدیریت بکشاند که گسترش این
اختلاف نهایتاً به سقوط وی منتهی گردد.

بنابراین مدیریت با سعه صدر و دوراندیشی و متانتی که دارد لازم
است توانائی جلوگیری از شکل­گیری زمینه­های اختلاف در دستگاه و یا کاهش و محو آن
در صحنه فعالیتهای اجتماعی کارکنان و همکاران خود را داشته باشد. این امر به
هنرمندی مدیریت و قدرت او ارتباط مستقیم دارد و یقینا مدیران ضعیف امکان چنین
هنرمندی و تبحری را نخواهند داشت و دستگاه آنها به صحنه کشمکش تبدیل خواهد شد،
مدیران اگر بخواهند در انجام وظایفشان موفق باشند باید از قدرت لازم برخوردار بوده
و یا برخورد پدرانه و توأم  با محبت و
رعایت احترام متقابل و شن و کرامت خود و همکاران، ترتیبی دهند که کارکنان به ارشاد
و هدایت آنها توجه نموده و بقول معروف از ابهت پدر گونگی و شأن آنها چشم بزنند و
ارشاد آنها را بروی چشم بپذیرند. چنین رفتاری از سوی مدیر یقینا زمینه­های بروز اختلاف
را از بین برده و امکان ایجاد روابط انسانی و وحدت بین کارکنان را بوجود خواهد
آورد.

ادامه دارد

 

 

 

 

/

حقوق والدین

حقوق والدين

در بخشهاي
گذشته، آيات قرآن کريم که در مورد حقوق والدين نازل شده است مورد بحث بود و در اين
بخش روايات معصومين سلام الله عليهم را بمقدار امکان مورد بررسي قرار مي‌دهيم.

اگر بخواهيم
تنها رواياتي که در اين امر مهم وارد شده است نقل و ترجمه کنيم بدون شک نياز به
تأليف يک کتاب قطور دارد، لذا بهمين مقدار اکتاف مي‌کنيم که بخشي از روايات را
براساس موضوعات مربوط به حقوق والدين نقل نموده و قدري توضيح دهيم.

1- عقوق
والدين از گناهان کبيره

عقوق بمعناي
عدم رعايت حقوق است و لذا در هر موردي که شخصي بر ديگري حقي داشته باشد و آن را
رعايت نکند صدق مي‌کند. در بخش حقوق فرزندان گفتيم که پدر و مادر نيز اگر حقوق
فرزند را رعايت نکنند عاق او هستند بهر حال عقوق اختصاص به حقوق والدين ندارد ولي
بدليل اهميت آن از کلمه عقوق بيشتر و پيشتر نافرماني و عدم احترام پدر و مادر به
ذهن خطور مي‌کند.

در روايات
بسيار زيادي از طرق مختلف عقوق والدين از گناهان کبيره شمرده شد است. گناهان کبيره
گناهاني استکه خداوند بر آنها وعده عقاب داده است. در بعضي از روايات بر اين امر
استدلال شده است که خداوند در قرآن عاق والدين را جبار شقي شمرده است و اين اشاره
بگفتار حضرت عيسي عليه السلام است که در گهواره پس از ولادت براي دفاع از مادر سخن
گفت. قرآن کريم سخن او را نقل فرموده که در مقام بيان نعمتهاي خداوند درابره خود
مي‌گويد: «و برا بوالدتي و لم يجعلني جبارا شقيا» ـ و در بعضي روايات استدلال شده
استب اينکه خداوند عاق والدين را عصي يعني نافرمان شدمرده است و اين اشاره بمدحي
است که خداوند در قرآن از حضرت يحيي عليه السلام کرده است که او به والدنيش
نيکوکار بود و سرکش و نافرمان نبود. در بسياري از روايات گناهان کبيره را هفت عدد
شمرده‌اند که يکي از آنها عقوق والدين است و آنرا در شمار شرک و قتل نفس و
رباخوراي و فرار از جبهه جهاد خوردن مال يتيم و تهمت به زنان پاکدامن قرار داده‌اند.
و در روايتي امام صادق عليه لاسلام بدترين گناه را شکر و پس نااميدي از رحمت
خداوند شمرده و پس برخي گناهان را که در قرآن به آن تصريح شده ذکر فرموده‌اند که
اول آنها عقوق والدين است.

روايات در
اين زمينه بحدي است که مقام را گنجايش ذکر آنها نيست.

2- اهميت
احسان به والدين

در روايتي
منصور به حازم از امام صادق عليه السلام پرسيد کدام عمل افضل است فرمود: نماز در
وقت و احسان به والدين و جهاد در راه خدا.

عمار بن حيان
گويد خدمت امام صادق عليه السلام عرض کردم که فرزندم اسماعيل به من نيکوکار است،
فرمود: او را دوست داشتم و اکنون بيشتر دوستش دارم زيرا رسول خدا صلي الله عليه و
آله هنگامي که خواهر رضاعيش بملاقاتش مشرف شد از ديدنش خشنود شده رداي مبارکش را
براي نشستن او پهن کرد و با او به گفتگو با خوشروئي پرداخت و چون برادرش آمد
آنگونه رفتار نکرد از علت اين امر پرسيدند حضرتش فرمود زيرا او به پدر و مادرش
مهربانتر از اين بود.

و در روايات
متعدد آمده است که چهار نفرند که خداوند به آنها نظر لطف مي‌فرمايد و در بهشت جا
مي‌دهد يکي از آنها کسي است که به پدر و مادر مهربان باشد و به آنها احسان کند و
آنها را غمگين نسازد. و از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل شده که فرمود: «هر
فرزندي که نگاه با شفقت و مهرباني به پدر و مادر کند خداوند به هر نگاهش براي او
حجي مقبول ثبت کند. حاضران با تعجب گفتند حتي اگر در روز صد بار نگاه کند؟
فرمودند: آري خداوند بزرگتر و برتر است. و در روايات بسيار، نگاه با مهرباني به
پدر و مادر عبادت شمرده شده است.

از امام
صادق عليه السلام روايت شده که فرمود: از حسن معرفت انسان به خداوند است که به پدر
و مادر نيکي کند زيرا هيچ عبادتي سريعتر از احسان به والدين رضايت خداوند را جلب
نمي‌کند.

و از رسول
خدا صلي الله عليه و آله روايت شده است که رضاي خداوند در رضاي والدين و خشم او در
خشم آنها است. و در پاسخ کسي که از حق والدين پرسيد فرمود: آن دو بهشت و جهنم
تواند. يعني با رضاي آنها بهشت و با نارضايتي آنها جهنم نصيب خواهد شد.

اميرالمؤمنين
عليه السلام در وصيت به فرزندش امام حسن عليه السلام بنابر بعضي از روايات مي‌فرمايد:
«و بّر الوالدين مناکرم الطباع» يا«من کرم الطبيعة» ـ يعني نيکي به پدر و مادر از
بهترين خصلتها است يا از خصلتهاي نيکو است. و در جاي ديگر فرمودند«بر الوالدين
اکبر فريضه» ـ احسان به پدر و مادر بزرگترين فريضه الهي است. و بنابراين حديث رتبه
اين عبادت از همه عبادات برتر خواهد بود. و مؤيد اين روايتي است از عامه که خداوند
خطاب به حضرت موسي عليه السلام فرمود: «کسي که به پدر و مادر نيکوکار باشد و نسبت
به من نافرماني کند او را در نيکوکاران ثبت مي‌کنم و آن کس که از من اطاعت کند و
حقوق پدر و مادرش را رعايت نکند او را در زمره نافرمان مي‌نويسم.

و همچنين در
روايتي ديگر از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نقل کرده‌اند که فرمود نيکي به
پدر و مادر از نماز و صدقه و روزه و حج و عمره و جهاد در راه خدا برتر است. و
ظاهرا منظور از آن اعمال مستحبات و نوافل است نه واجبات و فرائض. و درخصوص جهاد
منظور جهاد ابتدائي به امر امام است نه جهاد دفاعي آن گاه که سرزمينهاي اسلامي
مورد هجوم دشمن قرار گرفته باشد زيرا در آن صورت بدون شک بر همه دفاع واجب است و
حتي رضايت پدر و مادر هم شرط نيست. و اما در مواقع جهاد ابتدائي براي گسترش دامنه
اسلام و قدرت مسلمين روايات زيادي از طرق عامه و خاصه وارد شده استکه احسان به
والدين از آن افضل است و ظاهرا همه مواردي که در آنها جهاد را مشروط به رضايت
پدر  و مادر و بخصوص مادر قرار داده‌اند از
اين قبيل است نه موارد دفاع از اسلام.

3- آثار
احسان به والدين در زندگي

احسان و
نيکي درباره پدر و مادر نه تنها ثواب آخرت را به دنبال دارد بلکه در خوشبختي زندگي
دنيانيز مؤثر است. گرچه اين چندان مهم نيست و تنها آخرت است که زندگي حقيقي انسان
است ولي بهر حال اثر وضعي اين عمل در زندگي موقت دنيا نيز بسيار خوب و مطلوب است.

يکي از آثار
خوب آن احسان متقابل فرزند است. در روايت آمده است«برّوا آباءکم يبرّکم
ابناؤکم…» ـ با پدران خود نيکي کنيد تا فرزندانتان نيز به شما نيکي کنند.

و ديگري
آسان شدن مرگ است. امام صادق عليه السلام فرمود: هر که دوست دارد که خداوند
سختيهاي هنگام مرگ را بر او آسان کند به نزديکان خود مهربان باشد و به پدر و مادر
خويش احسان کند…

اثر ديگري
آن نفي فقر و نيازمندي است. در همان روايت گذشته مي‌فرمايد: کسي که چنان باشد(صله
رحم و احسان به والدين کند) خداوند سختيهاي مرگ را بر او آسان کند و هرگز در زندگي
دچار فقر نشود.

و نتيجه
ديگر آن زيادي عمر است. از امام باقر عليه السلام روايت شده که احسان به والدين و
صدقه پنهاني، فقر را از بين مي‌برند و بر عمر انسان مي‌افزايند. و از امام صادق
عليه السلام روايت شده که اگر دوست داري عمرت فزوني يابد، پدر و مادرت را خشنود
کن.

و نظير
اينگونه روايات فراوان است و داستانهايي نيز در جوامع و فرهنگهاي مختلف بشري معروف
و مشهور است.

4- احسان به
والدين کفاره گناهان است

در کافي
شريف از امام صادق عليه السلام نقل شده است که فرمود: مردي خدمت رسول خدا صلي الله
عليه و آله و سلم آمد وگفت دختري براي من متولد شد، پس او را تربيت کردم تا بزرگ و
بالغ شد، آنگاه او را در چاهي افکندم و آخرين سخني که از او شنيدم«يا ابتاه» بود.
يعني«پدر جان». آيا کفاره اين گناه چيست؟ حضرت فرمود: آيا مادرت زنده است؟ گفت نه.
فرمود: آيا خاله‌اي زنده داري؟ گفت: آري. فرمود: به او احسان و نيکي کن که او نيز
به منزله مادر است و احسان به او کفاره اين عمل زشت تو است. راوي مي‌گويد از امام
پرسيدم اين کار در چه زماني بوده؟ حضرت فرمود: در جاهليت.

و در روايتي
ديگر امام باقر عليه السلام از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل کرده است که سه
مورد را ذکر فرمودند که حتما موجب آرزش خداونداست. و لعنت خدا بر کسي باد که چنين
فرصتهائي را از دست مي‌دهد و از غفران خداوند بهره‌اي نمي برد که کفاره گناهانش
باشد. آن سه مورد يکي عبادت و اعمال ماه رمضان است و ديگري احسان و نيکي به در و
مادر و سوم صلوات بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هنگامي که نامش برده شود.
حضرت فرمود کسي که از چنين فرصتهائي استفاده نکند«فابعده الله» يعني خداوند او را
از رحمتش دور کند.

ديگري نيز
خدمت پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم آمد و گفت عمل زشتي نيست که من انجام
نداده باشم آيا توبه من پذيرفته است؟ حضرت پرسيد: آيا کسي از والدينت زنده است؟
گفت:آري پدرم، فرمود: برو و درباره او خوبي کن. و چون مرد منصرف د حضرت فرمود: کاش
مادرش مي‌بود.

5- آثار
عقوق در زندگي

همانگونه که
احسان به والدين آثار و نتايج مطلوبي در زندگي فرزند دارد بدرفتاري و عدم رعايت
حقوق لازم آنان نيز آثار و نتايج نامطلوبي دارد که در اين زمينه هم روايات بسيار
وارد شده و هم داستانهاي معروفي در ميان جوامع بشري متداول است.

رسول اکرم
صلي الله عليه و آله و سلم در روايتي فرمودند: «ثلاثة من الذنوب تعجل عقوبتها و لا
تؤخر الي الآخرة عقوق الوالدين و البغي علي الناس و کفر الاحسان» سه گناه است که
قوبت آن در دنيا داده مي‌شود، قبل از آخرت: عدم رعايت حقوق پدر و مادر و تجاوز و
ستم به ديگران و کفران نيکي مردم.

و در روايتي
ديگر فرمودند دو چيز است که عقوبتشان در دنيا تعجيل مي‌شود، تجاوز و ظلم و عقوق
والدين نقل شده است که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بر سر جواني که در حال
احتضار بود حاضر شد و به او فرمود: بگو لااله‌الاالله ولي او زبانش بسته شده بود و
نمي‌توانست بگويد و آن حضرت مکرر مي‌فرمود و او نمي‌توانست. فرمود: آيا مادرش زنده
است؟ زني که حاضر بود گفت من مادرش هستم. فرمود: آيا از و ناراضي هستي؟ گفت آري،
شش سال است که با او سخن نگفته‌ام. فرمود: از او درگذر و راضي باش. او اطاعت کرد و
راضي شد و بيمار توانست کلمه توحيد را بر زبان آورد.

از امام
هادي عليه السلام روايت شده است که فرمود: عقوق، فقر و مذلت را در پي دارد. و امام
صادق عليه السلام فرمود: گناهي که هوا را تاريک مي‌کند عقوق والدين است.

6- استجابت
دعاي والدين

يکي از
آرزوهاي انسان مؤمن است که دعاي او مستجاب شود. گرچه خداوند بدون دعا نيز نياز
مخلوقات خويش را برطرف مي‌سازد و رحمت او همه چيز را در برگرفته است ولي اين براي
انسان مايه آرامش و اعتماد و اعتقاد است که احساس کند خداوند دعاي او را مستجاب
کرده است. ولي استجابت دعا شرايطي دارد که غالباً مفقود است. در روايات مواردي
تذکر داده شده است که مظان استجابت دعا است. يعني مقتضي موجوداست اگر موانعي
نباشد. يکي از آن مقتضيها اين است که پدر و مادر در حق انسان دعا کنند که دعاي
آنها غالبا مستجاب مي‌شود و بايد از اين جهت نيز بر حذر بود که اگر از انسان اراضي
باشند نفرين آنها نيز مؤثر است. امام صادق عليه السلام در روايتي فرمود: سه دعا
است که از خداوند محجوب نمي‌ماند. يعني به هدف استجابت مي‌رسد. دعاي پدر براي
فرزند نيکوکار و نفريناو بر فرزندعاق و نفرين مظلوم بر ظالم و دعاي او براي ياورش
و دعاي مؤمن براي برادر مؤمني که در راه محبت ما با او مواسات کند و نفرين او بر
کسي که با قدرت و نياز او از کمکش سرباز زند.و از رسول خدا صلي الله عليه و آله و
سلم روايت شده است که فرمود: از نفرين بپرهيزيد که از شمشير تيزتر است. گويند مردي
نزد دانشمندي آمد و از دست پسرش شکايت کرد. او پرسيد آيا بر او نفرين کردي؟ گفت
آري. دانشمند گفت: تو او را بيچاره و فاسد کردي زيرا دعاي پدر مستجاب است.

و در روايتي
آمده است که رسول خدا فرمود: دعاي مادر زودتر از دعاي پدر مستجاب مي‌شود. از علتش
پرسيدند فرمود: زيرا او از پدر مهربانتر است و خداوند دعاي مهربان را رد نمي‌کند.

7- حقوق
والدين کافر و فاسق

همانگونه که
در بخش گذشته آورديم خداوند در قرآن کريم دستور داده است که حتي با پدر و مادر
مشرک که فرزند را نيز به شرک وا مي‌دارند بايدخوشرفتاري نمود. گرچه نبايد از آنها
در مسئله دين و اعتقاد اطاعت و پيروي شود. اين مطلب در روايات نيز مورد تأ‌کيد
قرار گرفته است.

مردي خدمت
امام صادق عليه السلام بودو گفت که پدرو مادرم با مذهب و کيش من مخالفند.امام
فرمود: با آنها خوشرفتاري کن همانگونه که بايد با پدر و مادر مسلمان از پيروان ما
رفتار شود.

و از امام
باقر عليه السلام روايت شده است که فرمود: سه چيز است که خداوند به کسي درباره آنها
رخصت تخلف نداده است، امانت که به نيکان و بدان بايد پرداخت شود وفاي به عهد در
مورد نيکان و بدان و خوشرفتاري با پدر و مادر چه خوب باشند و چه فاجر و بدکار.

بکربن صالح
گويد دامادي داشتم که خدمت امام جواد عليه السلام نامه‌اي نوشت که پدرم ناصبي و در
مورد اهل بيت(ع) رأي منحرفي داردو من از دست او به ستوه آمده‌ام، برايخلاصي من دعا
کن و پرسيد ايا نظر شما اين است که با او مدارا کنم يا با صراحت با وي مخالفت
نمايم؟ امام در پاسخش نوشت: مطلبت را دانستم و آن چه را در مورد پدرت نوشته‌اي و
من ان‌شاءالله دعاي خير را درباره‌ات ترک نمي‌کنم و مدارا با او بهتر از برخورد
است و در سختي و مشقت يسر و رهائي است. صبر کن که عاقبت با متقيان است خداوند تو
را در ولايت اوليا ثابت قدم نمايد. ما و شما در پناه خدائيم که او ودايع خويش را
رها نمي‌سازد.

بکر گويد
خداوند قلب پدرش را نرم ساخت که با او هم رأي شد.

اين روايات
بايد الگوي جوانان انقلابي و متديني باشد که در خانواده‌هاي غير مذهبي زندگي مي‌کنند.
درهمه شرايط احترام پدر ومادر لازم و واجب است. و اين مدارا و خوشرفتاري و تواضع
در برابر آنان غالبا موجب هدايت آنها مي‌شد يا حداقل از سرسختي آنها درباره عقايد
فاسدشان مي‌کاهد و در مقابل، تعصبهاي نارواي فرزندان و اصرار بر مواضع مذهبي يا
انقلابي خويش و برخورد خشن و بر خلاف توقع با پدر و مادر و ساير افراد خانواده
موجب اصرار بيشتر آنان و سرسختي در مودر اعتقادات فاسدشان مي‌شود.

موارد
متعددي در روايات آمده است که ملاطفت فرزند و توجه والدين کافر به اين امر که
دستور اسلام بر ملاطفت است موجب هدايت آنان شده است. دين اسلام دين رحمت و جذب است
نه خشونت و دفع. در روايتي که سندش معتبر است معمر بن خلاد از امام رضا عليه
السلام پرسيد که اگر والدين مذهب حق را نداشته باشند جايز است براي آنان دعا کنم و
از جانب آنها صدقه بدهم؟

فرمود: دعا
کن و صدقه بده و اگر زنده‌اند با آنان مدارا کن که رسول خدا صلي الله عليه و آله و
سلم فرمود: خداوند مرا براي رحمت و مهرباني فرستاده نه براي عقوق و بدرفتاري.

البته دعا
براي آنها پس از مرگ در صورتي مفيداست که مسلمان باشند هر چندمنحرف يابد عقيده يا
فاسق ولي اگر کافر باشند اسغفار و دعا براي آنها مفيد نيست و در قرآن از استغفار
در اين مورد نهي شده است.

خداوند
توفيق خدمت به والدين را به ما عطا کن.

ادامه دارد

از مشکلات
نهراسيد

*امام موسي
کاظم«ع»:

«يستحب
غذامة الغلام في صغره ليکون حکيما في کبره». (وسائل ج 5 ـ ص 126)

سزاوار است
که طفل در کودکي با سختي و مشکلات که غرامت زندگي است روبرو شود تا در بزرگسالي،
بردبار و شکيبا باشد.

 

/

شرح صدر

مديريت
اسلامي

حجة الاسلام
و المسلمين محمدي ري شهري

قسمت پنجم

شرح صدر

در قسمتهاي
گذشته به اينجا رسيديم که مدير شايسته نيازمند به صفات و وي‍ژگيهائي است که عمده
آنها از شرح صدر ريشه مي‌گيرند و اينک شرح اين ويژگيها ارتباط آن با شرح صدر:

بصيرت

در انواع
مديريتها بويژه در مديريت، جامعه، مدير علاوه بر دانش مديريت نيازمند به روشن‌بيني
و بصيرت و بينشي است که او را قادر سازد در هر موقعيت، نقش مقتضي را ايفا نمايد.

مديريت
اقتضا مي‌کند که مدير گاه خشونت بخرج دهد و گاه نرمش، گاه سخت بگيرد و گاه آسان،
گاه از خودق اطعيت نشان دهد و گاه سازش، گاه فرياد بزند و گاه سکوت کند، گاه زيرکي
نشان دهد و گاه تغافل و تجاهل کند، به يکي ميدان بدهد و از يکي ميدان را بگيرد و
بالاخره با هر کس به اندازه شعور و عقل و استعدادش برخورد نمايد، و بدين جهت
انبياء الهي مأمور بودند که با هر کس باندازه عقلش سخن بگويند. پيامبر اسلام(ص) مي‌فرمود:

«انّا معاشر
الأنبياء امرنا أن نکلم الناس علي قدر عقولهم».

ما گروه
انبياء مأوريم که با مردم به اندازه عقلشان سخن بگوئيم.[1]

ممکن است
کسي دانش مدريت را دارا باشد ولي بينش مديريت نداشته باشد، بتواند کتاب مديريت
تأليف کند و در دانشگاه مديريت تدريس نمايد ولي در مقام عمل بدليل فاقد بودن بينش
مديريت مدير خوبي نباشد.

بينش مديريت
چيست؟

بينش مديريت
احساس ويژه‌اي است که شکوفائي آن انسان را به انجام کار از طريق ديگران قادر مي‌سازد
و او را داراي هنر مديريت مي‌نمايد.

نکته مهمي
که در اينجا قابل بررسي است، چگونگي شکوفائي استعداد مديريت در انسان است که راه
مديريت اسلامي را از مديريت غير اسلامي جدا مي‌سازد، و درست در اينجا است که به
رابطه شرح صدر و مديريت مي‌رسيم، که راه شکوفائي احساس مديريت اسلامي، شرح صدر
اسلامي و راه شکوفائي مديريت غير اسلامي شرح صدر کفري است.

شرح صدر
اسلامي به انسان بينش مي‌دهد که براساس معيارهاي الهي، مدير، سازمان تحت مديريت
خود را بسوي اهداف تعيين شده حرکت مي‌دهد، و شرح صدر کفري نيز به انسانب ينشي مي‌دهد
که براساس معيارهاي مادي سازمان تحت مديريت اوب سوي هدف هدايت مي شود. و بدين
ترتيب خط مشي سياسي مديريت بمفهوم اول با مديريت بمفهوم دوم از هم دجدا مي‌شود، که
اولي سياستمداري الهي و دومي سياستمدار بمفهوم رسمي و متداول است.

شرح
صدر  اسلامي و مديريت

از نظر قرآن
شرح صدر اسلامي موجب مي‌شود که انسان به نورانيت دروني و بصيرت و بينش الهي برسد،
به عبارت ديگر هنگامي که ظرفيت رواني انسان براي پذيرش حق گستر شيافت، با اين
گسترش حس بصيرت انسان تقويت مي‌شود و با تقويت و شکوفائي حس بصيرت گويا چراغي در
کانون جان فروزان مي‌گردد که در پرتو آن انسان مي‌تواند جهت‌گيريهاي خود در رابطه
با خويش  در ارتباط با جامعه را براساس
معيارهاي الهي تنظيم نمايد.

«أفمن شرح
الله صدر للإسلام فهو علي نور من ربه».

آيا کسي که
خداوند سينه‌اش را آمادگي براي پذيرش اسلام داده و در نتيجه همواره با نوري الهي
قدم برمي‌دارد قابل مقايسه با کسي است که اينگونه نيست؟!

همانطور که
ملاحظه مي‌کنيد دراين آيه کريمه نور الهي بعنوان نتيجه شرح صدر اسلامي آمده است.
يعني وقتي انسان عملا پذيرش حق از خود نشان داد خداوند به او نورانيت و بصيرتي
عنايت مي‌کند که در تشخيص حق اشتباه نکند، و چنين فردي با کسي که فاقد نور بصيرت
است قابل مقايسه نيست.

بصيرت و
نروانيتي که جان و انديشه انسان در نتيجه شرح صدر و ظرفيت پذيرش حق پيدا مي‌کند دو
نقش اصلي در تصحيح حرکت تکاملي انسان دارد: يکي در رابطه با خودسازي و ديگر در
رابطه با برخوردهاي اجتماعي. آنچه در مبحث مديريت طرح آن ضروري است مسأله دوم است
ولي چون اين دو مسأله از هم تفکيک ناپذيرند، مسأله اول را نيز اجمالا مورد بررسي
قرار ميدهيم.

بصيرت و
خودسازي

آمادگي
انسان براي پذيرش حق در نظام آفرينش روشن‌بيني ويژه‌اي را براي او ايجاد مي‌کند که
مي‌تواند حق را آنگونه که هست ببيند، و چراغي را درکانون جان روشن مي‌نمايد که اين
چراغ راه خودسازي را به انسان نشان ميدهد، راهي که حرکت در آن، او را به فلسفه
آفرينش خود و به اوج قله تکامل مي‌رساند. اين چراغ در مرحله‌اي از سير تکاملي
انسان به نور پرفروغي تبديل مي‌شود که نه تنها راه رسيدن به مطلوب را به انسان
نشان مي‌دهد بلکه او را در وصول به مقصود نيز همراهي و امداد مي‌نمايد و معناي
هدايت موصله نيز همين است.

اين نور
همان است که در سخن امام علي عليه السلام در ارتباط با ويژگيهاي رهروان بسوي خدا و
سالکان الي الله مطرح شده است.

«قد احيا
عقله و امات نفسه حتي دق جليله و لطف غليظه و برق له لامع کثير البرق، فأبان له
الطريق و سلک به السبيل..»

او عقل خويش
را زنده کرده و نفس خود را ميرانده است تا آنجا که ستبرهاي بدنش تبديل به نازکي و
خشونتهاي روحش تبديل به نرمي شده است، و برق پر نوري بر قلب او جهيده و راهرا بر
او روشن و او را به رهروي سوق داده است.[2]

سلوک بسوي
خدا، و حرکت بسوي کمال مطلق جز با جهاد اکبر و مبارزه مداوم با تمايلات نفساني در
راه حاکميت عقل در همه ابعاد زندگي ممکن نيست، هر چه انسان در اين جهاد قدرت و
توانائي بيشتري از خودنشان دهد بهتر مي‌تواند خود را به قله کمال نزديک کند، و در
نبرد عقل و نفس هر چه عقل زمام امور انسان را بيشتر در کف داشته باشد انسانيت
انسان کاملتر مي‌شود تا آنجا که به تعبير امام نفس ميميرد و عقل حاکم مطلق مي‌گردد
و اين نقطه اوج شرح صدر اسلامي و آمادگي براي پياده کردن حق بطور مطلق در زندگي
است، و در اينجا است که نوري پر فروغ و بگفته امام«لامع کثير البرق» کانون جان را
روشن مي‌کند، و اين نور هم راه رسيدن به کمال مطلق را بطور کامل براي سالک مشخص مي‌کند
و هم او را در اين راه همراهي مي‌نمايد تا به منزل سلامت و بار انداز اقامت«في
مقعد صدق عند مليک مقتدر» ميرسد.

بصيرت و
مديريت

نور بصيرت و
بينشي که در نتيجه شرح صدر اسلامي براي انسان حاصل مي‌شود علاوه بر اينکه در
خودسازي چنانکه اشاره شده نقش اساسي داردف در تصحيح برخوردهاي اجتماعي انسان نيز
فوق العاده مؤثر است و لذا نقش تعيين کننده‌اي را مي‌تواند در مديريت جامعه ايفا
نمايد.

قرآن کريم
تصريح مي‌کند که انسان در نتيجه ايمان و تقوا مي‌تواند به نورانيت و بينشي برسد که
حرکت اجتماعي او را تصحيح نمايد:

«يا ايها
الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يؤتکم کفلين من رحمته و يجعل لکم نوراً
تمشون به».[3]

اي کساني که
ايمان آورده‌ايد تقواي خدا پيشه کنيد و به فرستاده او ايمان بياوريد تا خداوند دو
بهره از رحمت خود به شما عنايت کند و براي شما نوري قرار دهد که در پرتو آن حرکت
کنيد.

«أو من کان
ميتاً فأحييناه و جعلنا له نورا يمشي به في الناس کمن مثله في الظلمات ليس بخارج
منها؟![4]

آيا کسي که
مرده بود سپس او را زنده کرديم و نوري بر او قرار داديم که با آن در ميان مردم
حرکت کند همانند کسي است که در ظلمتها باشد و از آن خارج نگردد؟!…

اين نور به
انسان بينش اجتماعي ميدهد که با افراد مختلف و گروههاي گوناگون و حوادث و پيش
آمدهاي رنگارنگ چگونه برخورد کند و راه رهبري و مديريت صحيح را ارائه مي‌نمايد و
لذا همه پيامبران الهي در عرفه از خداوند شرح صدر و نور بصيرت مي‌خواستند.

در تفسير«در
المنثور» از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده که پيامبر اسلام«ص» فرمود:

«اکثر دعائي
و دعاء الأنبياء قبلي بعرفة … اللهم اجعل في سمعي نورا، و في بصري نورا، و في
قلبي نورا اللهم اشرح لي صدري و يسرلي امري…»[5]

بيشتر دعاي
من و دعاي پيامبران پيش از من در عرفه اين دعا بود… خدايا در قوه شنوائي من نور
قرار ده، و در قوه بينائيم نور عنايت کن، و دلم را نوراني کن، خدايا شرح صدر بمن
ده و کارم را آسان کن.

امام چهارم
زين العابدين عليه لاسلام نيز در دعاي بيست و يکم از صحيفه سجاديه چنين مي‌فرمايد:

«و هب لي
نورا امشي به في الناس و اهتدي به في الظلمات».

خدايانوري
بمن عنايت کن که در پرتو آن در جامعه حرکت کنم و با آن در تاريکيها راه يابم.

امام علي
عليه السلام پس از واقعه نهروان، جنگي که جمع کثيري از مقدسين بي‌بصيرت را از دم
تيغ گذراند درباره استضائه خود در موضعگيريهاي سياسي و برخوردها و مديريت جامعه از
نور بصيرت در بخشي از سخنانش چنين مي‌فرمايد:

«فقمت بالأمر
حين فشلوا و تطلعت حين تقبعوا، و نطقت حين تعتعوا، و مضيت بنور الله حين وقفوا.»

من براي
ياري اسلام هنگامي قيام کردم که آنان سست شدند، و خود را آَشکار نمودم آنگاه که
آنان سردرگريبان کردند، و سخن گفتم وقتي آنان جرأت حرف زدن نداشتند، و با نور الهي
حرکت کردم هنگامي که آنان توقف نمودند.[6]

با اميد
اينکه اين اسوه انسانيت الگوي زندگي و برخوردهاي اجتماعي و مديريت ما باشد و از
اين چراغ فروزان هدايت بيش از پيش استضائه نمائيم.

ادامه دارد

 



[1]– ميزان الحکمه، حديث 19216.

/

سران قريش به تلاش خود ادامه مي‌دهند و…

سران قريش
به تلاش خود ادامه مي‌دهند و…

حجة الاسلام
و المسلمين رسولي محلاتي

قسمت نهم

بخش سوم

بزرگانق ريش
که ديدند از ديدار با ابوطالب نتيجه‌اي نگرفتند و او همچنان به حمايت قاطع و
بيدريغ خود از رسول خدا(ص) ادامه مي‌دهد بنزد وليد بن مغيرة و عتبة بن ربيعه رفتند
و از آنها براي مبارزه با رسول خدا(ص) و خاموش کردن نداي حق طلبانه آنحضرت چاره‌جوئي
کردند و پاسخي را که شنيدند و اقدامي را که از طرف اينان صورت گرفت ذيلا مي‌خوانيد:

وليد بن
مغيرة چه گفت:

وليد بن
مغيرة(پدر خالد بن وليد) از ريش سفيدان و بزرگان قريش بود و بلکه بگفته ابن هشام
سالمندترين آنها بود[1]، که
در کارهاي مهم و دشواريهائي که براي آنها پيش مي‌امد قرشيان نزد او مي‌امدند و از
او براي رفع مشکل و گرفتاريها استمداد ميطلبيدند، و غالبا نيز رأي او مشکل‌گشا
بود،چنانچه در داستان تجديد بناي کعبه خوانديم که در آغاز قريش جرئت ويران کردن
کعبه را نداشتند تا او اقدام به اينکار کرد…

و هنگامي هم
که ميان آن درباره نصب حجر الاسود اختلاف پديد آمد نظريه او مورد تصويب قرار گرفت
و به رأي او عمل کردند و اختلاف برطرف گرديد…

و بهر صورت
ابن هشام مي‌نويسد:

«قرشيان که
از ديدار با ابوطالب نتيجه‌اي نگرفتند و از سوي ديگر ايام حج نزديک ميشد و قريش
نگران کار پيغمبر اکرم(ص) بودند که با آمدن حاجيان بمکه ممکن است تبليغات آنحضرت
در ايشان اثر بخشد. از اينرو و بنزد وليد بن مغيرة که مرد سالمند و بزرگي در ميان
قريش بود رفتند، وليد گفت: شما مي‌دانيد که آوازه محمد در اطراف پيچيده و اکنون
نيز موسم حج نزديک شده و کاروانهائي از اعراب در اين ايام بشهر شما مي‌آيند،
درباره او سخن خود را يکجهت کنيد، و همه بيک ترتيب درباره‌اش سخن بگوئيد و چنان
نباشد که هر دسته بطوري سخن گويد؟! گفتند: هر چه تو بگوئي ما همگي همان را درباره
محمد خواهيم گفت.

وليد ـ شما
سخني را انتخاب کنيد تا من هم با شما همراهي کنم!

قريش ـ ما
مي‌گوئيم: محمد کاهن است!

وليد ـ نه
بخدا او کاهن نيست ما کاهنان را ديده‌ايم، ولي سخنان محمد بزمزمه کاهنان و اوراد
آنان شباهت ندارد!

قريش ـ پس
مي‌گوئيم: ديوانه است!

وليد ـ نه
ديوانه هم نيست، زيرا ما ديوانگان را ديده‌ايم حرکات و سخنان محمد بديوانگان نمي‌ماند!

قريش ـ مي‌گوئيم:
شاعر است.

وليدـ شاعر
م نيست زيرا ما انواع شعر را از رجز و هزج و مبسوط و غيره ديده و شنيده‌ايم ولي
سخنان او شعر نيست.

قريش ـ پس
مي‌گوئيم: ساحر است!

وليد ـ
ساحران و سحر آنها را نيز ما ديده‌ايم و محمد ساحر هم نيست زيرا سخنان او بکار
ساحران که ريسماني را گره مي‌زنند و سپس در آن مي‌دمند شباهت ندارد!

گفتند: پس
چه بگوئيم؟

وليد گفت:

«و الله انّ
لقوله لحلاوة، و انّ اصله لعذق و ان فرعه لخباة، و ما انتم بقائلين من هذا شيئاً
الاّ عرف انّه باطل، و انّ اقرب القول فيه لئن تقولوا ساحر جاء بقول هو سحر، يفرّق
بين المرء و أخيه و بين المرء و زوجته، و بين المرء و عشيرته.

بخدا گفتارش
با حلاوت است، و اصل و ريشه‌اش محکم و پا بر جاست است و ميوه آن پاکيزه و نيکو است،
هر چه بگوئيد مردم ميدانند که سخن شما بيهوده و باطل است، ولي باز هم از همه بهتر
همان است که بگوئيد: ساحر است زيرا سخنانش سحر و جادو است که بوسيله آنها ميان پدر
و پسر و برادر و زن و شوهر و فاميل و عشيره جدائي مياندازد.

قريش از نزد
وليد بيرون رفته و سر راه کاروانيان نشسته و بهر که برخورد مي‌کردند او را از تماس
گرفتن با رسول خدا(ص)بر حذر داشته و از سحر و جادوي آن حضرت بيمناکش مي‌ساختند. پس
خداي تعالي آيات زير را درباره وليد بن مغيرة و سخن او نازل فرمود:

ذَرْنيِ وَ
مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً، وَ جَعَلْتُ لَهُ، مَالاً مَمْدُوداً وَ بَنِينَ شُهُودا
وَ مَهّدتُّ لَهُ، تَمْهِيداً ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ أَزيدَ کَلاَّ إنَّهُ کانَ
لِآياتِنَا عَنِيداً سَأُرْهِقَهُ صُعُوداً إِنَّهُ فَکَّرَ وَ قَدَّرَ فَقُتِلَ
کَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ کَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ يَسَرَ،
ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَکْبَرَ فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلا سِحْرٌ يُؤثَرُ إِنْ هَذا
إلاّ قَوْلُ الْبَشَرِ».[2]

«مرا واگذار
با کسي که او را تنها آفريدم، و برايش مالي بسيار و پسراني گواه، قرار دادم و
آماده ساختم برايش آمادگيها، سپس آرزو دارد که زيادتر گردانم، نه چنان است او آيات
ما را دشمن است زود است که او را بعذابي سخت رسانيم، همانا او انديشيد و سنجيد، پس
کته شود که چگونه سنجيد، سپس کشته شود چگونه سنجيد، پس بگريست سپس چهره درهم کيد و
روي درهم کرد آنگاه پشت کرده و کبر ورزيد، و گفت اين نيست مگر سحري که در رسد و
نيست آن مگر گفتار بشر».

و درباره
قريشيان که نزد وليد بن مغيرة آمدند نيز اين آيات نازل گشت:

«کَما
اَنْزَلْنا عَليالمُقْتَسِمينَ، اَلَّذينَ جَعَلُوا القُرآن عِضينَ، فَوَربِّکَ
لَنَسْئَلَنَّهُمْ اَجْمعينَ، عَمّا کَانُوا يَعْمَلونَ».[3]

«بدانسان که
فرستاديم بر قسمت کنندگان، آنانکه قرآنرا بخشهائي گردانيدند، پس بپروردگارت سوگند
که از آن همکيشان بپرسيم از آنچه که انجام ميدادند».

ابوطالب که
چنان ديد قصيده معروف خود را درباره جلب محبت قريش و شخصيت خود در ميان ايشان سرود
و در آن تذکر داده که بهيچوجه رسولخدا صلي الله عليه و آله را بآنان تسليم نخواهد
کرد، و تا پاي جان از آنحضرت دفاع خواهد کرد.

و از همين
قصيده است شعر معروف ابوطالب که در مدح رسولخدا صلي الله عليه و آله گويد:

«وابيض
يستسقي الغمام بوجهه              ثمال
اليتامي عصمة للأرامل»[4]

عتبة ربيعة
نزد رسول خدا(ص) ميآيد:

عتبة بن
ربيعة نيز يکي از بزرگان قريش و خردمندان ايشانب ود که در جنگ بدر به اتفاق برادرش
شيبه و پسرش وليد شرکت جستند و هر سه بدست سرداران رشيد اسلام کشته شدند(بشرحي که
در جاي خود مذکور است) و از همان سخنان و نظرات او در جنگ بدر درايت و خردمندي او
در مسائل سياسي و اجتماعي بخوبي روشن ميشود.

ابن هشام مي‌نويسد:

روزي عتبة
که در انجمني از بزرگان قريش در مسجد الحرام نشسته بود و رسول خدا صلي الله عليه و
آله نيز در گوشه ديگر نشسته بود قريش هم چنان از تبيلغات رسولخدا صلي الله عليه و
آله رنج مي‌بردند عتبة بحاضران گفت: اي گروه قريش خوبست من بنزد محمد بروم و با او
صحبت کنم و پيشنهاداتي باو بدهم شايد يکي را بپذيرد و دست از سخنان خود بردارد؟
حاضران سخنش را پذيرفته و او را بنزد آنحضرت فرستادند عتبة برخاست و بنزد آن حضرت
آمده پيش رويش نشست آنگاه عرض کرد اي فرزند برادر[5]
تو مقامت در ميان ما چنانست که خود ميداني چه از نظر شرافت فاميلي و چه از جهت
شخصيت نسبي، و اينک دست بکار بزرگي زده‌اي دو دستگي ميان مردم انداخته‌اي،
بزرگانشان را بناداني و سفاهت نسبت دهي درباره خدايان ايشان و آئينشان عيبجوئي
ميکني، پدران گذشته ايشان را بکفر و بيديني نسبت دهي! اکنون پيشنهادهاي مرا گوش کن
شايد يکي از آنها را بپذيري و از اينکارها دست بازداري؟

رسول خدا
صلي الله عليه و آله فرمود: اي عتبة پيشنهاداتت را بگو تا من گوش فرا دارم عتبه
گفت: اي برادرزاده اگر منظورت از اين سخنان که ميگوئي اندوختن ثورت و بدست آوردن
مال است، ما حاضريم آنقدر براي تو مال و ثروت جمع‌آوري کنيم تا آنجا که ثروت تو
بدارائي تمامي ما بچربد! و اگر مقصودت آن است که کسب شخصيتي کني ما حاضريم(بدون
اين سخنان) تو را بزرگ خود قرار داده و هيچکاري را بدون اذن تو انجام ندهيم! و اگر
هدفت سلطنت و رياست است ما تو را سلطان و رئيس خود قرار مي‌دهيم، و اگر جن زده شده‌اي
که نمي‌تواني آنرا از خود دورسازي برايت طبيبي بياوريم تا تو را مداوا کند و هر چه
مخارج مداواي تو شد ما از مال خو بپردازيم تا بهبودي يابي وامثال اين سخنان کلماتي
گفت و پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله نيز گوش ميداد تا چون سخنش بپايان رسيد
فرمود:

اي عتبه
سخنت تمام شد؟ گفت: آري.

حضرت فرمود:
اکنون سخن مرا بشنو! عتبة گفت: فگو.

رسول خدا
صلي الله عليه و آله شروع بخواندن سوره«فصلت» کرد عتبة هم پنجه‌هاي خود را بر زمين
نهاده و بدانها تکيه کرده و گوش ميداد، رسول خدا صلي الله عليه و آله اين سوره
مبارکه را هم چنان قرائت فرمود تا بآيه سجده رسيده سجده کرد، آنگاه برخاسته فرمود:
پاسخ مرا شنيدي اکنون خود داني!

عتبة از جاب
رخاست و بسوي رفقاي خويش براه افتاد، قريش از دور ديدند  عتبة ميآيد نگاهي بدو کرده گفتند: عتبه عوض
شده، و آن عتبه که رفت نيست چون نزديک شد و در انجمن ايشان نشست بدو گفتند: چه شد؟
گفت: من سخني شنيدم که بخدا سوگند تاکنون نشنيده بودم، بخدا نه شعر است، نه سحر
است نه کهانت و جادوگري است.

اي رفقاي
قرشي من بشما سخني گويم از من بشنويد: اين مرد را بحال خود واگذاريد زيرا اين سخني
که من از او شنيدم سخن بزرگي بود و آينده مهمي دارد اکنون او را بحال خود واگذاريد
تا اگر اعراب او را از بين بردند که مقصود شما بدست ديگران انجام شده، و اگر عرب
را مطيع خود ساخت براي شما افتخاري است، زيرا سلطنت و رياست او سلطنت شما است، و
عزت او عزت شما است، و آن هنگام شما بوسيله او بمنصب بزرگي نائل خواهيد شد!

حاضران باو
گفتند: بخدا محمد تو را با زبانخود سحر کرده! عتبة گفت: رأي من اين است اکنون خود
دانيد!».[6]

مرحله جديد
مبارزه رسول خدا با مشرکين:

پرتو آئين
مقدس اسلام روزبروز در خانه‌هاي مکه و ميان قبائل قريش شعاع بيشتري را روشن مي‌کرد
و نور آن بجاهاي تازه‌اي ميافتاد، هر روزي که مردم مکه از خواب برميخاستند با مرد
مسلمان و يا زن مسلمان جديدي روبرو ميشدند، مشرکين مکه در برابر اين موفقيتهائي که
نصيب پيغمبر اسلام ميشد مانند کلافه سردرگمي شده است دست و پاي خود را گم کرده
بودند، مي‌خواستند بهر وسيله شده مردم را از گرويدن باين دين باز دارند، بهر
مسلماني دست مي‌يافتند او را حبس کرده شکنجه مي‌کردند، يااگر از اينراه نمي‌شد با
مال و ثروت او را تطميع مي‌کردند.

همانگونه که
در گفتارهاي پيشين از نظرتان گذشت.

و چون از
طريق ديدار با ابوطالب و نظرخواهي بزرگاني چون وليد بن مغيرة و عتبة بن ربيعة نيز
نتيجه‌اي نگرفتند اينبار به فکر افتادند که خودشان مستقيما بطور دسته جمعي با رسول
خدا«ص» ديدار کرده و از راه مناظره و محاجه با آن بزرگوار شايد بتوانند او را محکوم
ساخته، و يا حداقل يک حربه تبليغاتي جديدي عليه آنحضرت بدست آورند و بهمين منظور
تصميم به اينکار گرفتند.

و بالاخره
روزي پس از اينکه خورشيد غروب کرده بود سران قبائل قريش مانند: عتبة بن ربيعة،
ابوسفيان، نضر بن حارث، ابوالبختري(برادر ابوجهل) اسود بن مطلب، زمعة بن اسود،
وليد بن مغيرة، ابوجهل، عبدالله بن امية، عاص بن وائل(پدر عمرو بن عاص) نبيه،
منبه، امية بن خلف … و ديگران در پشت خانه کعباه گردهم جمع شده با هم گفتند: کسي
را بنزد محمد بفرستيد و او را بديناجا احضار کنيد و با او صحبت کنيد تا از اين پس
اگر کاري نسبت باو انجام داديد معذور باشيد!

پس کسي را
بنزد آنحضرت فرستاده گفتند: بزرگان قبيله تو در اينجا اجتماع کرده تا با تو سخن
گويند بنزد ايشان بيا! رسول خدا صلي الله عليه وآله که پيغام آنها را شنيد گمان
کرد آنها دست از مخالفت با آن حضرت کشيده و فکر تازه‌اي بنظرشان رسيده است، و چون
بهدايت و رشد آنان کمال علاقه را داشت و گمراهي ايشان آن حضرت را رنج ميداد از
اينرو با شتاب بانجمن آنان آمده در کنار ايشان نشست، آنان بدان حضرت رو کرده
گفتند: اي محمد ما تو را در اينجا حضار کرده تا با تو راه عذر را ببنديم، چون بخدا
سوگند ما کسي را سراغ نداريم که رفتارش با قوم خود مانند رفتار تو نسبت بما باشد:
پدران ما را دشنام دهي، از دين ما عيبجوئي کني، بخدايان ما ناسزاگوئي، بزرگان و
خردمندان را بسفاهت و ناداني نسبت بدهي، ميان مردم اختلاف انداخته‌اي! و خلاصه
آنچه کار ناشاسيت بوده است انجام داده‌اي آيا منظورت از اين کارها چيست؟ اگر
اينکارها را بمنظور پيدا کردن مال و ثروتي انجام مي‌دهي ما حاضريم آن قدر مال و
ثروت براي تو جمع کنيم که داراترين ما شوي و اگر بدنبال شخصيت و رياستي مي‌گردي ما
بدون آنکه اين سخنان را بگوئي تو را بزرگ خود قرار مي‌دهيم، و اگر طالب سلطنت و
مقامي هستي ما تو را سلطان خويش گرداني، و اگر جن زده شده‌اي ـ ما اقدام بمداواي
تو کنيم تا بهبودي يابي؟!

رسول خدا
صلي الله عليه و آله ساکت بود و چون سخنان ايشان بپايان رسيد فرمود: اينها نيست که
شما خيال مي‌کنيد، نه آمده‌ام که مال و ثروتي از شما بگيرم، و نه مي‌خواهم شخصيتي
در ميان شما کسب کنم، نه سلطنت بر سر شما را مي‌جويم، بلکه خداي تعالي مرا برسالتب
سوي شما فرستاده و کتابي بر من نازل کرده، و بمن دستور داده تا شما را(از عذاب او)
بترسانم و(بنعمتها و لذائذ بي‌پايان آنجهان) بشارت دهم، من نيز بدين کار اقدام
کرده رسالت خويش را بشما ابلاغ کردم، پس اگر پذيرفتيد بهره دنيا و آخرت از آن شما
است، و اگر نپذيرفتيد من در برابر شما صبر مي‌کنم تا خداوند ميان من و شما حکم
کند…!

گفتند: اي
محمد حال که هيچکداميک از پيشنهادات ما را نپذيرفتي پس تو ميداني که در ميان شهرها
جائي تنگ‌تر و بي‌آب و علف‌تر از شهر ما نيست و مردمي تنگدست‌تر از ما نيستند،
اينک از آن خدائي که تو را برسالت برانگيخته درخواست کن تا اينکوهها را از طرف شهر
ما دور سازد و زمي ما را مسطح کند و مانند سرزمين شام و عراق نهرها و چشمه‌ها در
آن جاري سازد، و پدران گذشته ما و بالخصوص قصي بن کلاب را که مرد بزرگ راستگوئي
بود زنده سازد تا ما از آن بپرسيم: آيا سخنان تو حق است يا باطل؟ پس اگر آنچه ما
گفتيم انجام دادي و آنان را زنده کردي و تصديق تو راکردند ما نيز تو را تصديق
خواهيم کرد و ميأ‌انيم که مقام و منزلت تو در نزد خدا زياد است، و چنانکه مي‌‌گوئي
تو را برسالت برانگيخته؟!

رسول خدا
صلي الله عليه و آله فرمود: من برانگيخته نشده‌ام تا کارهائي که شما مي‌گوئيد
انجام دهم بلکه من مأمورم تا آنچه خدا بمن دستور داده بشما ابلاغ کنم پس اگر
پذيرفتيد بهره دنيا و آخرت از آن شما است وگرنه صبر مي‌کنم تا خدا ميان من و شما
حکم کند!گفتند: پس از پروردگار خويش بخواه تا فرشته اي بهمراه تو بفرستد که گفته
هاي تو را تصديق کند و ما را از تو بازدارد، و نيز از او بخواه براي تو باغها و
قصرها و گنجهائي از طلا و نقره قرار دهد تا از تلاش روزي آسوده خاطر شوي و مانند
ما براي امرار معاش باين طرف و آنطرف نروي؟ در اينصورت ما مي‌دانيم که تو فرستاده
خداوند هستي و نزد او فضيلت و منزلتي داري!

پيغمبر اکرم
صلي الله عيله و آله فرمود: من چنين چيزي زاخدا درخواست نمي‌کنم و براي مثال اينها
مبعوث نشده‌ام، ولي مبعوث گشته ام تا شما را(از عذاب) ترسانده و(بنعمتهاي ابدي)
مژده دهم، (و همان است که گفتم:) اگر پذيرفتيد بهره دنيا و آخرت از آن شما است…
وگرنه صبر مي‌کنم تا خدا ميان من و شماحکم کند!

گفتند: پس
پاره‌هائي از آسمان را بر ما فرود آر، چنانچه تو پنداري که اگر خدا بخواهد اينکار
را خواهد کرد چون تا تو اينکار را نکني ما بتو ايمان نخواهيم آورد! رسول خدا صلي
الله عليه و آله فرمود: اينکار با خدا است، اگر خواهد نسبت بشما انجام خواهد داد.

گفتند: اي
محمد آيا خداي تو نمي‌دانست که ما چنين انجمني خواهيم کرد و چنين درخواستهائي از
تو خواهيم نمود، پس چرا قبلا اين جريان را بتو اطلاع نداد و پاسخ سخنان ما را بتو
نياموخت، تا ما بدين ترتيب گفتار تو را بپذيريم زيرا ما با اين گفتارهاي تو سخنت
را نمي‌‌پذيريم. اي محمد ما شنيده‌ايم تو از مردي که در شهر يمامة است و نامش
رحمان است تعليم مي‌گيري، و بخدا سوگند ما هرگز به رحمان ايمان نخواهيم آورد.

اي محمد ما
راه عذر را بر تو بستيم و بخدا رهايت نخواهيم کرد تا اينکه يا تو را بهلاکت رسانيم
يا تو ما را هلاک کني!

يکي از آنها
گفت: ما فرشتگان را که دختران خدا هستند مي‌پرستيم!

ديگري گفت:
ما بتو ايمان نياوريم تا خدا و فرشتگان را رودر روي براي ما بياوري!»[7]

سخن قريش
بپايان رسيد و رسول خدا صلي الله عليه و آله از آن مجلس برخاست. عبدالله بن ابي
امية که عمه زاده رسول خدا صلي الله عليه و آله و مادرش عاتکه دختر عبدالمطلب بود
بدنبال آن حضرت برخاسته گفت: اي محمد! اين جماعت پيشنهاداتي بتو کردند و هيچکدام
را نپذيرفتي، سپس درخواستهائي کردند تا مقام و منزلت تو را در پي خدا بدانند و در
نتيجه بتو ايمان آوردند آنها را هم انجام ندادي، مجددا درخواست کردند براي خودت از
خدا چيزي بخواه بتا بدينوسيله برتري و فضيلت تو بر آنها معلوم گردد آنرا هم انجام
ندادي، پس از همه اينها از تو خواستند تاب رخي از آن عذابي که آنان را از آن
ميترساندي برايشان فرود آر، اينکار را هم نکردي… عبدالله بن ابي اميه دنباله
سخنان خود را ادامه داده گفت: بخدا من هرگز بتو ايمان نخواهم آورد تا نردباني بگذاري
و بآسمان بالا روي سپس با چهار فرشته از آنجا بازگردي و آنف رشتگان گواهي دهند که
تو راست مي‌گوئي، و بخدا اگر اينکار را هم انجام دهي من گمان ندارم بتو ايمان
آورم!

ولي بد نيست
بدانيد که با همه اين احوال اين عبدالله بن ابي اميه قبل از فتح مکه به رسول خدا
ايمان آورده و مسلمان شد چنانچه در جاي خود ذکر خواهد شد.

 



[1]– سيره ابن هشام ج 1 ص 197.

/

انقطاع الي الله

شرح دعاي
ابوحمزه ثمالي

قسمت دهم

آيت الله
ايزدي نجف آبادي

انقطاع الي
الله

«اَيْنَ
سِتْرُکَ الْجَميلُ اَيْنَ عَفْوُکَ الْجَليلُ اَيْنَ فَرَجُک الْقَريبُ اَيْنَ
غياثُکَ السَّريعُ»:

عيب‌پوشي
خوش آيندت کجا است، عفو بزرگت چه شد، فرج و گشايش نزديک و دادرسي بي‌امانت کو؟

«اَيْنَ
رَحْمَتُکَ الْواسِعَةُ اَيْنَ عَطاياکَ الْفاضِلَةُ اَيْنَ مَواهِبُکَ الْهَنيئةُ
اَيْنَ صَنائعُکَ السّنيَّةُ»:

رحمت
فراگيرت کجا، بخششهاي پر ارج تو و موهبت‌هاي گوارايت و احسانهاي گرانبهايت کو؟

«اَيْنَ
فَضْلُکَ الْعَظيمُ اَيْنَ مَنُّکَ الْجَسيمُ اَيْنَ اِحْسانُکَ الْقَديمُ»:

فضل بزرگ و
نعمت چشمگير و احسان قديمت کجا است؟

«اَيْنَ
کَرَمُکَ يا کَريمُ، بِهِ وَ بِمُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحمَّدٍ فَاسْتَنْقِذْني وَ
بِرَحْمَتِکَ فَخَلِّصْني يا مُحْسِنُ يا مُجْمِلُ يا مُنْعِمُ يا مُفْضِلُ»:

کرمت کو يا
کريم؟ و(بحق) محمد و آل او مرا(از مهلکه) نجات ده اي احسان کننده و اي نيکوکار
نعمت بخشت با تفضل مرا به رحمتت رهائي بخش.

«لَسْتُ
اَتَّکِلُ فِي النَّجاةِ مِنْ عِقابِکَ عَلي اَعْمالِنا بلْ بِفَضْلِکَ عَلَيْنا
لِاَنَّکَ اَهْلُ التَّقْوي وَ اَهْلُ الْمَغْفِرَة تَبْدِئُ بِالاِحْسانِ نِعَماً
وَ تَعْفو عَنِ الذَّنْبِ کَرَماً»:

نه چنين است
که در نجات ازعذابت باعمالم تکيه داشته باشيم بلکه تنها اعتمادم به فضل تو است که
بجا است که از(عقاب تو) بر حذر بودن و(از نظر بزرگواريت) اهل آمرزشي؛ بدون سابقه
استحقاق احسان مي‌کني؛ نعمتها مي‌بخشي و با کرمت از گناهان درمي‌گذري.

اين فراز
دعا از(اين سترک الجميل تا تعفو عن الذنب کرما) بيانگر حال انقطاع بنده است؛ بنده
باين حقيقت رسيده است که در  جهان هستي
جائي و محلي شايسته که براي نجات بدان اعتماد کرد جز تفضلات او نيست و تنها به آن
بايد رو آورد.

«فَما
نَدْري ما نَشْکُرُ اَجَميلَ ما تَنْشُرُ اَمْ قَبيحَ ما تَستُرُ اَمْ عَظيمَ ما
اَبْلَيْتَ وَ أَوْلَيتَ اَمْ کَثيرَ ما مِنْهُ نَجَّيْتَ وَ عافَيْتَ».

و نمي‌دانيم
کدام يک از نعمتهايت را شکرگزار باشيم، آن نعمت زيبايي که آشکارش کردي يا آن کار
زشتي که از ديده‌‌ها پنهانش داشتي يا آن نعمت عظيمي که ما را به آن آزمايش نمودي و
بر ما آسان کردي و خود توفيقمان دادي که از پس آنها برآئيم يا بلاهاي بسياري که ما
را از آن نجات دادي و عافيت بخشيدي؟

«يا حَبيبَ
مَنْ تَحَبَّبَ اِلَيْکَ وَ يا قُرَّةَ عَيْنِ مَنْ لاذَبِکَ وَانْقَطَعَ
اِلَيْکَ»:

اي دوست کسي
که از خود بتو دوستي نشان داد و اي سرور ديدگان کسي که از غير تو چشم پوشيده و بتو
پيوست.

انقطاع الي
الله

قبل از بيان
مفاد اين دو سه جمله توجه داشته باشيم که قطع بمعناي بريدن و رابطه و پيوستگي را
بهم زدن و انقطاع که بمعناي جدا شدن بعد از پيوستگي است مقابل وصل و پيوستگي است.

در اين دو
سه جمله، يکي از ارزشمندترين و بالاترين معنويات و مقامات سالکين و پويندگان راه
حق را که انقطاع و وارستگي از غير حق و پيوستگي به او است يادآور شده که شايد
بتوان گفت«تبتّل» که در سوره مزمل آيه 7 آمده و مي‌فرمايد: «وَ اُذْکُرِ اسْمَ
رَبِّکَ وَ تَبتَّلْ اِلَيهِ تَبْتيلاً» که گوياي اين است که پروردگارت را ياد کن
و منقطع به سوي او شو، همين وارستگي باشد.

و اين
وارستگي و انقطاع است که پيش از باب معرفت و عارفان سالک، شرط اساسي سلوک و سير
الي الله است و نزد آن مسلم است که پايبندي بطبع و طبيعت ـ و در يک کلمه ـ دلبستگي
بغير حق و خودبيني و خودخواهي، محکمترين غل و زنجير است که دست و پاگير و سد راه
سلوک است و بقول حافظ:

تو کز سراي
طبيعت نمي‌روي بيرون                   کجا
به کوي حقيقت گذر تواني کرد؟

تا از نفس و
هوي نگذرد نمي‌تواند طريق محبت حق طي کند.

عشق شيري
است قوي پنجه و مي‌گويد فاش

                                                        هر
که از جان گذرد بگذرد از بيشه ما

تا از خلق
چشم طمع نبندد و رجاء و انس بحق تحصيل نکند و تا بيم و ترس از خلايق را با رضا به
حکم و قضاي الهي از دل بيرون نکند و تا با مشاهده با چشم دل نبيند که همه هستي
پرتو او است و بدينسان به خلق بي‌مبالات نشود کي سالک راه حقيت خواهد شد؟!

«اَنْتَ
الْمُحْسِنُ وَ نَحْنُ الْمُسيئْونَ فَتَجاوَزْ يا رَبِّ عَنْ قَبيحِ ما عِنْدَنا
بِجَميلِ ما عِنْدَکَ»:

تنها توئي
نيکو روش و اين فقط ما هستيم که از ما بدي مي‌خيزد(نه تو) پس بيا و از بديهائي که
از سوي ما است بخوبي‌هائيکه از جانب تو است، درگذر.

گويا هدف
اصلي از اين چند درخواستاين است که خداوند بر حسب رفتار و برخوردهاي خودش با خلايق
که همه براساس احسان و نيکي است با تمام جهان هستي از جمله انسانها از بديهائيکه
به اقتضاي طبع بشريت از انسانها سر مي‌زند در گذرد.

طبع بشريت و
اقتضاي بديها

اين که
گوشزد شد که طبع بشريت اقتضاي بديهائي دارد، مطلبي است که از بعضي آيات قرآني ـ که
طبيعت بشريت را معرفي مي‌کند ـ به دست مي‌آيد چنانچه در سوره معارج آيه 19 مي‌فرمايد:
«اِنَّ الاِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً» ـ اين انسان سخن حريص و بي‌صبر است که در
مقابل گرفتاريها بي‌تاب و اگر چيزي در دست داشته باشد بخل مي‌ورزد.

و در سوره
احزاب آيه 72 مي‌فرمايد: «اِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً» ـ حقّا که او عجيب ظالم
و جاهل است و از قبيل اينگونه معرفي‌ها بعنوان«قتور» يعني ممسک و«کفار» يعني
ناسپاس که در حقيقت اين گونه خويها که در سرشت انسان است و منشأ اين است که خداوند
در سوره يوسف مي‌فرمايد: »… اِنَّ النّفْسَ لاَمَّارَةٌ بِالسُّوِء اِلاّ ما
رَحِمَ رَبّي» ـ خود را نمي‌ستايم و تبئره نمي‌کنم زيرا که نفس وادار کننده به بدي
است مگر اينکه لطف پروردگار انسان را دريابد.

توجه به اين
نکته لازم است که اين گونه معرفيها که اشاره شد ـ به اصطلاح منطق ـ قضيه طبيعيه
است که حکم طبيعت را بيان مي‌کند و منافات ندارد که افرادي بخصوصيات خاصه بخودشان
ـ که به اصطلاح ـ خصوصيات فردي خوانده مي‌شود، اين گونه طبايع و خويها در تحت
تأثير ايمان ـ يا به تعبير ديگران بعد الهي انسان ـ اثر بد نداشته باشد بلکه مظهر
نيکيها و خيرات و نمايانگر احسانات الهي باشد.

حسنات و
خيرات از حق و بديها از ما سوي

از محتواي
دو جمله اول(که گوياي اين است که در جهان هر چه نيکي و خوبي هست از خداوند و هر چه
بدي و سوئي هست از ماسوي است) مطلبي است که نبايد از آن سرسري گذشت اکنون سربسته
بيان اين مطلب:

بر حسب آيات
قرآن شريف هر چه که بر آن کلمه شيء که ترجمه‌اش بفارسي چيز است اطلاق شده، مخلوق
خداوند است چنانچه در سوره فرقان آيه 2 مي‌فرمايد: «الَّذي خَلَقَ کُلَّ شَيءٍ
فَقَدَّرَهُ تَقْديراً» ـ او همه چيز را خلق نموده و(به تقدير ازلي) حد و قدر هر
چيز را معين فرموده. و نيز در سوره زمر آيه 61 مي‌فرمايد: «اللهُ خالِقُ کُلَّ
شَيءٍ» ـ خداوند آفريدگار هر چيز است. و امثال اين گونه آيات در قرآن بسيار است.

از طرف ديگر
در قرآن شريف هر چه را مخلوق خداوند قلمداد کرد پسنديده و نيکو معرفي مي‌کند
چنانچه در سوره سجده آيه 7 مي‌فرمايد: «الَّذي اَحْسَنَ کُلَّ شَيءٍ خَلْقَهُ» ـ
آن خدائي که هرچه خلقت فرمود نيکو قرارش داد.

بنابراين
محتواي اين دو گونه آيات قرآني که همه چيز مخلوق خدا و همه چيز نيکو است؛ هر چه
حسن و خوبي در عالم است از حق است و هيچ بدي از ناحيه او نيست بلکه از ناحيه
محدوديت و اصطکاکات موجودات است چنانچه مي‌فرمايد: «ما اصاَبَکَ مِنْ حَسَنَةٍ
فَمِنَ اللهِ وَ ما اَصابَکَ مِنْ سَيِّئة فَمنْ نَفْسِکَ» ـ هر چه از انواع نيکي
بتو برسد از خداست. و هر چه بدي برسد از خود تو است.

آنچه در
رابطه با استناد حسنات به خداوند گفته شد، بر حسب آيات قرآن شريف بود و بيان اين
مطلب را ازنظر بحثهاي وجودي و حکم عقل بجاي ديگري موکول مي‌کنيم.

«وَ اَيُّ
جَهْل يا رَبِّ لا يَسَعُهُ جُودُکَ اَوْ اَيُّ زَمانٍ اَطْوَلُ مِنْ اَناتِکَ وَ
ما قَدْرُ اَعْمالِنا في جَنْبِ نِعَمِکَ وَ کَيْفَ نَسْتَکْفِرُ اَعْمالاً
نْقابِلُ بِها کَرَمَکَ بَلْ کَيْفَ يَضيقُ عَلي الْمُذْنِبيْنَ ما وَسِعَهُمْ
مِنْ رَحْمَتِکَ».

کدام جهالت
و نادان کاري است که جود تو فراگير آن نباشد و کدام زمان و مهلتي است که از
مهلتهائي که تو مي‌دهي درازتر باشد؟ اساساً ارزش اعمال ما با مقايسه با نعمتهاي تو
چيست(هيچ) يا چه جاي اين است که اعمالمانرا بجهت مقابله کردن کرامتهاي تو زياد
بپنداريم. از همه گذشته چگونه مي‌شود که رحمت فراگير تو که همه تبهکاران را فراگير
است، تنگ و محدود باشد.

در اين چند
جمله از دعا نقطه نظر يکي فراگيري جود و رحمت خداوند و بي‌حد و مرز بودن نعمتها و
کرامتها و امهال خداوندي وديگر بي‌ارزشي و بي‌مقداري اعمال و طاعات و اين که به هيچ
وجه با نعمتها و کرامتهاي خداوند قابل قياس نيست.

«يا واسِعَ
الْمغْفِرَةِ يا باسِطَ الْيَدينِ بِالرَّحْمَةِ»:

اي که رحمت
و مغفرتت فراگير و دو دستت(قدرت تامه‌ات) برحمت و بخشش باز است.

دستهاي خدا
باز است و در تمام زمانها و مکانها تصرف دارد

مطلبي در
تفاسير آمده که آيات قرآن تأييد مي‌کند از عقائد يهود(حداقل برخي از يهوديان زماني
نبي اکرم ص) اين بوده که خداوند که عالم را خلقت فرمود ديگر تصرفي در جريان حوادث
جهان ندارد و تغيير و تبديلي نمي‌دهد بلکه نمي‌تواند بدهد!! و شايد اين جمله:
«جَفَّ الْقَلَمُ بِما هُوَ کائنٌ» را(که نزد عارف و فيلسوف معناي غير قابل انکاري
دارد) بهمينعقيده خودشان تطبيق مي‌کردند و خداوند هم در سوره مائده آيه 64 همين
مطلب را از آنها حکايت مي‌کند که مي‌فرمايد: «قالَتِ الْيَهُودُ يَدُالله
مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ اَيْديهمْ وَ لُعِنوا بِما قالوا بَلْ يَداهُ مَبسْوطتانِ
يُنْفِقُ کَيْفَ يَشاءُ» ـ يهود گفتند که دستهاي خدا در غل و زنجير است؛ غل باد
دستهاي خودشان! بلکه هر دو دست خدا(کنايه از قدرت تامه حق) باز است، که هرگونه
بخواهد انفاق مي‌کند.

همچنين يهود
آيه قرآن را از زبان نبي اکرم مي‌شنيدند که مي‌فرمايد: «مَنْ ذَا الَّذي يُقْرِضُ
الله قَرْضاً حَسَناً» ـ کيست که بخدا قرض الحسنة بدهد؟ مي‌گفتند که خدا فقير است
و ما غني! که اشاره بهمين گفتار است آيه 181 سوره آل عمران: «لَقَدْ سَمِعَ اللهُ
قَوْلَ الَّذينَ قالُوا اِنَّ الله فقيرٌ وَ نَحْنُ اَغْنياءُ» ـ به تحقيق خداوند
سخن کسانيکه گفتند خدا فقير است و ما غني، شنيد.

ولي بر خلاف
پندار يهود بحکم عقل و شهادت آيات قرآن، جهان هستي همچنانکه در اصل وجود نيازمند
بخداونداست در بقاء نيز نيازمند بخداوند است در بقاء نيز نياز به او و از هر جهت
وابسته به او و در تحت تصرف او است که چنانچه مشاهده مي‌شود جمله«يا باسط اليدين
بالرحمه» بر همين اساس است و آيه 29 سوره الرحمن نيز بر همين معنا دلالت دارد که
مي‌فرمايد: «يَسْئَلُهُ مَنْ فِي السّماواتِ وَ الأَرْضِ کُلَّ يَوْمٍ هُوَ في
شَانٍ» ـ هر کسي در آسمان و زمين است از او حاجت خود را مي‌خواهد و هر روزي خدا در
شأن و کاري است.

ذکر يک نکته
مهم

اعتقاد به
تسلط و تصرف خداوند در جهان هستي که خود حقيقتي است که بايد جزء اعتقادات ديني هر
کسي باشد، در اعمال و اخلاق هر کسي پاي‌بند بودن به آن نقش بسيار مؤثري دارد.

1- يکي از
آثار اعتقاد به اين حقيقت در اخلاق اين است که اگر احيانا انسان جريان حوادث و
نظام اسباب را بر وفق مراد خويش مي‌ّيند غرور پيدا نکند و خود را از ارتباط با خدا
و توسل به ذيل عنايت او و عبادت او و دعا و مسئلت به درگاه او بي‌نياز نداند و به
مال و امکاناتي که در دسترس دارد دلگرم نشود و غفلت سراسر وجود او را فرا نگيرد؛
همچنانکه در داستان کوتاهي که در سوره کهف آيه 32 به بعد در رابطه با گفتگوي دو
نفر که يکي ثروتمند و ملک‌دار ولي از ايمان بهره نداشت با آن ديگري ـ که گرچه تهي‌دست
بود ولي دلي پر از ايمان داشت ـ درباره ثروت خود مي‌گفت «… ما اَظُنُّ اَنْ
تَبيدَ هذهِ اَبَداً» ـ گمان ندارم که تا ابد اين ثروت من نابود شود.

غافل از
اينکه امور جهان ماده به هيچ وجه قابل اعتماد و دلگرمي نيست از دو جهت: يکي ـ از
باب اينکه جهان ماده عالم مزاحمات و مصادمات است، ممکن است از ناحيه دور از نظر ما
حوادثي و آفات و مزاحماتي پيش آيد که آنچه را که ما به آن دل‌خوش کرده‌ايم از بين
ببرد در يک کلمه جهانم اده بقول شاعر: «جهان رباط خرابي است بر گذرگه سيل». و دوم
ـ اينکه از آنجائيکه جهان با همه پهناوري آن از چنگ قدرت حق بيرون نيست از اين رو
از اين معنا نيز نبايد غفلت کرد: از ناحيه‌اي که باز از نظر ما دور است اسباب و
عواملي پيش آورد تا آنچه را که مورد اعتماد ما است از بين ببرد.

سبب سوز و
سبب ساز

چنانچه اين
مطلب مکرر در قرآن گوشزد شده از جمله در همين داستان کوتاه سوره کهف خداوند از قول
آن تهي‌دست مؤمن با ثروتمند مغرور چنين مي‌‌فرمايد: «وَ يُرسِلَ عَلَيْها
حُسْباناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صعيداً زَلَقاً اَوْ يُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً
فَلَنْ تَسْتَطيع لَهُ طَلَباً» (آيه 40 و 41) ـ ممکن است بر بوستان آفتي(چون
صاعقه) بفرستد که صبح هنگام نابود و با خاک يکسان شده چنانکه لغزندگاه شده باشد و
يا چنان نهر و قناتش خشک و بي‌آب شده که به هيچ وجه براي آن باغ نتواني آب تهيه
کني.

و از همين
بابت است که مطابق آيات قرآن حضرت نوح(در موقعيکه به پسرش پيشنهاد کرد که با ما به
کشتي سوار شو و او گفت که به کوه پناه مي‌برم که مرا از آب حفظ مي‌کند) فرمود: «لا
عاصِمَ الْيَومَ مِنْ اَمْرِ الله اِلاّ مَنْرَحِمَ» ـ امروز از امر(و قهر خدا) جز
لطف و مهر او پناهي نيست.

2- اثر دوم:
ايجاد روح اميد: بنده با ايمان که جهان را از دست قدرت خدا بيرون نمي‌بيند در عين
اين که مي‌بيند جريان حوادث ـ بحسب ظاهر ـ بر وفق مراد نيست ولي دلگرم است که از
خدا اين اميد هست که با دست غيبي خودش جريان حوادث را بنحو مطلوب دگرگون مي‌کند
چنانچه در داستان مورد نظر خداوند از قول تهي‌دست با ايمان نقل مي‌کند: «اِنْ
تَرَنَ اَنَا اَقَلَ مِنْکَ مالاً وَ وَلداً فَعَسي رَبّي اَنْ يُؤتينِ خَيْراً
مِنْ جَنَّتِکَ» ـ اگر مرا چنين مي‌بيني که از نظر مال و اولاد از تو کمترم اميد
اين دارم که پروردگارم بهتر از باغ تو بمن بدهد. چه خوب گفته حافظ شيرازي:

شهر خاليست
ز عشاق مگر از طرفي                دستي از
غيب برون آيد و کاري بکند

مي‌توانيم
مطلب گذشته را که تحت عنوان دستهاي خدا باز است که(باسط اليدين بالرحمه) در اين
جمله خلاصه کنيم که خدا هم سبب‌ساز است چنانچه حضرت يعقوب فرمود: «اِذْهَبُوا
فَتَجَسّسوا مِنْ يُوسُفَ وَ  اَخيهِ وَ لا
تَيْأسُوا مِنْ رَوْحِ الله» ـ برويد و از يوسف و برادرش جستجو کنيد و از نسيم
رحمتش نااميد نشويد. و هم سبب‌سوز است که نبايد با در دست داشتن امکانات مغرور شده
و روي نياز بدرگاه بي‌نياز نياوريم. مولوي مي‌گويد:

از سبب
سازيش من سودائيم                         وز
سبب سوزيش سوفسطائيم

آنچه بيان
شد در رابطه با تصرف خداوند در جهان را مي‌توان خلاصه‌اي از بحث مسأله بداء که
مطابق روايات«ما عُبِدَ اللهُ بِشَيْءٍ مِثْل الْبَداء» بحساب آورد.

ادامه دارد

 

/

گفته ها و نوشته ها

گفته‌ها و
نوشته‌ها

چگونه افراد
را بشناسيم؟

حضرت
سليمان«ع» فرمود: تا دوستان کسي را نشناخته‌ايد و آنان را مدنظر قرار نداده‌ايد،
در حق خودش قضاوتي نکنيد چرا که هر کس به هم صنفان و هم‌نشينانش شناخته مي‌شود.

تو اول بگو
با کيان دوستي؟                             پس
آنگه بگوم که تو کيستي؟

خوي
استکباري

بني‌اسرائيل
براي ارضاي خوي استکباري خويش، حتي تفوق و برتري جويي خود را، در طي يک سلسله
داستانهاي خرافي، بر خداوند هم به اثبات رسانده‌اند!! چنانچه در«قاموس» کتاب مقدس
يهوديان مي‌خوانيم: «اسرائيل» به معني کسي است که بر خدا غالب شد!! و طبق تورات
تحريف شده کنوني، اين پيورزي را در جريان کشتي گرفتن باخدا بدست آورد! بنابراين،
چه جاي تعجب است که اين روزها در فلسطين اشغالي براي اثبات برتري و تفوق خويش، اين
چنين بندگان خدا را به خاک و خون مي‌کشانند.

شيخ الرئيس
و ابوسعيد

شيخ الرئيس
در مجلس ابوسعيد نشسته بود، اين دو بيت شعر را بگفت:

مائيم به
عفو تو، تولا کرده                               وز
طاعت و معصيت، تبرا کرده

آنجا که
عنايت تو باشد، باشد                          ناکرده
چو کرده، کرده چون ناکرده

ابوسعيد در
جوابش بديهة گفت:

اي نيک
نکرده و بديها کرده                              وآنکه
بخلاص خود تمنا کرده

بر عفو مکن
تکيه که هرگز نبود                         ناکرده
چو کرده، کرده چون ناکرده

غم روزگار
چيست؟

خوشتر ز عيش
و صحبت و باغ و بهار چيست؟

                                                        ساقي
کجاست؟ گو سبب انتظار چيست؟

هر وقت خوش
که دست دهد مغتنم شمار

                                                        کس
را وقوف نيست که انجام کار چيست؟

پيونت عمر
بسته به موئي است، هوش‌دار

                                                        غمخوار
خويش باش، غم روزگار چيست؟

راز درون
پرده چه داند فلک، خموش

                                                        اي
مدعي نزاع تو با پرده‌دار چيست؟

«حافظ»

چگونه
دعايمان مستجاب گردد؟

مردي خدمت
حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم عرض کرد: دوست دارم دعايم مستجاب گردد. حضرت
فرمود: غذاي خويش را پاک و طاهرساز و از خوردن غذاي حرام بپرهيز.

پارتي بازي
در حکومت علي«ع»

لبيد بن
عطارد تميمي مرتکب گناهي شده بود، حضرت لعي عليه السلام دستور داد او را احضار
کنند تا مجازاتش کند. لبيد به بني اسد پناه برد، نعيم بن دجاجه که از شخصيات بني‌اسد
بود و يکي از مامورين علي«ع» به شمار مي‌آمد و در«شرطة الخميس» به حراست و نگهباني
اشتغال داشت، خواست پارتي بازي کند، به ساير مامورين گفت: لبيد را به من واگذاريد
و او را برهاند. مامورين خدمت حضرت رسيدند و عرضه داشتند: نعيم او را رها ساخت.
حضرت فرمود: نعيم را بياوريد! نعيم را آوردند، حضرت دستور داد به او کتک مفصلي
بزنند تا ديگر هواي پارتي بازي در حکومت علي«ع» به سرش نزند.

وقتي نعيم
کتک سيري نوش جان کرد، رو به حضرت علي«ع» نموده و چنين گفت: کار کردن با تو ذلت مي‌آورد
و فراقت هم کفر است(يعني ما نه مي‌توانيم در سايه حکومتت خلاف قانون کنيم ونه مي‌توانيم
از تو جدا شويم) حضرت پاسخ فرمود: همينطور است! آنگاه او را رها ساخت.

گياه خوردن
يا خدمت سلطان کردن

سقراط را
ديدند که گياه مي خورد، گفتند: اگر تو خدمت سلطان توانستي کردن، گياه نبايستي
خوردن! گفت: «اگر تو گياه توانستي خوردن، خدمت سلطان نبايستي کردن».

مگور راز دل

*اميرالمؤمنين«ع»:

«مَنْ
کَتَمَ سِرَّهُ کانَتِ الْخِيَرَةُ بِيَدِهِ» (نهج البلاغه ـ ج 2 ـ ص 184)

هر که راز
خود را بپوشاند، اختيار در دست او است.

اگر کام
خواهي در اين آب و گل                                نگو
تا تواني به کس راز دل

مگو راز دل
هيچ اگر ننوي                                از
آن گفتن آخر، پشيمان شوي

«سعدي»

صياد طمعکار

در گذشته‌هاي
دور، مردي صياد در جريان صيد از خانه خويش دور افتاده و بدست چادرنشينان صحرا اسير
گرديد. وقتي کوله‌بار او را بازرسي کردند، مقداري دانه‌هاي سياه رنگ در آن يافتند؛
درباره آنها از او پسيدند، صياد گفت: اگر قول رهايي به من مي‌دهيد به شما بگويم تا
از محصول با ارزش آنها بهره‌مند گرديد. آنها پذيرفتند. صياد کشت آن دانه‌ها را به
آنها آموخت. پس از چندي محصول پياز به دست آمد و افراد قبيله از خوردن آن بسيار
لذتب ردند. سپس بوعده خيش وفا نموده کوله‌پشتي او را پر از طلا ساختند. صياد به
ميان قبيله خود بازگشت و جريان را با آنان در ميان گذاشت. صيادي ديگري، به طمع
طلا، مقداري پياز زعفران با خود به ميان آن قبيله برد. مردان قبيله پس از کشت و
برداشت زعفران، بسيار خوشحال شده در مقابل پياز زعفران، کوله‌پشتي او را پر از
پياز نمودند!!

نفرين به
سبک دعا

روزي رضا
خان با وزراي خود به رامسر رفته بودند. رضا خان خواست چهره مذهبي خود را به مردم
بنماياند، از اين رو به مجلس روضه‌اي وارد مسجد شد. سخنران مسجد(آقاي حبيبي قاسم
آبادي) همين که چشمش به رضا خان افتاد، با صداي بلند گفت: بار خدايا! بار الها!
شاهنشاه ايران و کابينه‌اش را از بهشت نجات فرما!! رضا خان و ديگر وزرا بدون اينکه
متوجه دعا شوند، بلند گفتند: آمين!!

صد در صد با
سواد

درصد با
سوادي در«ايسلند»، صدر در صد است. هر يک از اهالي ايسلند بايد از مدرسه فارغ
التحصيل شده باشند تا بتوانند شغلي بدست آورند و نيز بايد بتوانند به سه زبان صحبت
بکنند.

 

/

پیام شهید

پيام شهيد

اين وصيت‌نامه‌ها
انسان را ميلرزاند و بيدار ميکند. امام خميني

شهيد سيد
نظام جلالي معاونت طرح و عمليات لشگر 17 علي بن ابيطالب عليه السلام

شهيد جلالي
وقتي اسلام را در غرب و جنوب ايران مورد هجوم جدي دشمنان ديد بمنظور لبيک گوئي
بنداي هل من ناصر حسيني قبل از عمليات و الفجر مقدماتي به لشکر علي بن ابيطالب(ع)
اعزام شد و در واحد طرح عمليات مشغول بکار گرديد. پس از مدت مديدي که در لشگر بود
در عملياتهاي و الفجر مقدماتي، 1 و 3 و 4 و خيبر و بدر، و الفجر 8، کربلا(1) و (4)
و(5) شرکت نمود.

ايشان بعلت
هوش و استعداد سرشارش جهت ديدن دوره آموزش عالي فرماندهي بتهران رفت و از دانشجوان
ممتاز دانشکده بود، بعد از اتمام دوره مدت کوتاهي معاونت طرح و عمليات را و اخيرا
مسئوليت اين واحد را عهده‌دار بود.

در عمليات
کربلاي(5)، 2 روز قبل از فتح جزيره بوارين، شهيد سيد نظام در روز روشن با موتور از
ابتدا تا انتهاي جزيره را جهت شناسائي رفته بود و چندين سنگر کمين دشمن را پشت سر
گذاشته بود بدون اينکه دشمن متوجه شود، بايدگفت اولين فاتح بوارين شهيد سيد نظام
جلالي بود.

و در همين
عمليات ظفرمندانه ايشان به آرزوي خود که فوز بزرگ شهادت بود نائل گشت.

شهيد کاوه
نبيري فرمانده تيپ 2 و معاونت لشکر هفده علي بن ابيطالب(ع)

شهيد
بزرگوار کاوه نبيري، فرمانده محور 1 و معاونت عمليات لشگر خط شکن علي بن
ابيطالب(ع) در تهران متولد شد ولي در اراک بزرگ شد، تحصيلات خود را تا پيروزي
انقلاب در اراک ادامه داد، در مبارزات مردم سلحشور ايران در زمان تظاهر ات عليه
رژيم سفاک ستمشاهي شرکت مؤثر داشت، بعد از پيروزي انقلاب لباس مقدس پاسداري را
زينت بخش قامت استوار خود نمود و با آغاز هجوم تجاوزگرانه عفلقيان کافر عراق به
خاک ميهن اسلامي، شهدي کاوه قدم در عرصه دفاع از حريم اسلام گذاشت، بارها در
عملياتهاي مختلف مرجوع شد، خصوصا در عمليات و الفجر(8) که بسيار شديد مجروح شد و
تا مرز شهادت رفت ولي تقدير الهي بود که باز به جهاد مخلصانه خود ادامه دهد. تا در
عمليات کربلا() در منطقه شلمچه به فوز عظيم شهادت نائل گرديد و درجوار رحمت
حقتعالي و ديگر عزيزان شهيد و در پيشگاه سرور سالار شهيدان، استاد بزرگ شهادت و
جانبازي منزل گزيد.

شهيد کاوه
ابتدا فرمانده گردان علي بن ابيطالب عليه السلام بود، بعد بعلت شايستگي و لياقتي
که از خود بنمايش گذارد فرماندهي محور را عهده‌دار شد.

قسمتي از وصيت نامه شهيد حاج حسن الله دادي مسئول طرح و عمليات لشکر علي
بن ابيطالب«ع»

… سلام بر
روانيت متعهد و مسئولي که بارم سنگين اين انقلاب سلامي را بر دوش گرفته و بحق ما
مديون فداکاري‌ها و ارشاد اين رهبران ديني مي‌باشيم.

… پدر
عزيز، اگر خداوند لطفش را شامل حال من کرد و مرا به آن آرزوي خود(شهادت) رساند،
شما انشاءالله هيچوقت ناراحت نشويد چونکه در راه اسلام اين بهترين شيوه مردن و
بهترين انتخاب مرگ است. من با چشم باز اين راه را انتخاب نمودم جز پيروي اسلامي
آرزوئي نداشتم(حال يا کشته شوم يا پيروز شوم).

اگر خداوند
اين امانتي را که بشما سپرده بود بعد از چند سال از شما گرفت بناي ناشکري را خداي
ناکرده نگذاريد و هميشه در پيشگاه خدا شاکر باشيد. از پدرم تقاضا دارم که بعد از
شکشته شدن من بپيراهن سفيد بپوشد و در مجلس ختم برود. نمي‌گويم گريه نکنيد ولي
آهسته گريه کنيد، شيون نکنيد، هيمشه خوشحال و سرفراز باشدي و در پيشگاه خداوند دعا
کنيدکه اين هديه را از خانواده شما قبول کند. و هرگاه به شما خبر مرگ مرا دادند
فقط با اين جمله خودتان را آرامش دهيد(انا لله و انا اليه راجعون) همه از خدايند و
بسوي خدا مي‌روند و هميشه بيادخدا باشيد و ذکر خدا بگوئيد تا قلبان آرام بگيرد.
(الا بذکر الله تطمئن القلوب) ياد خدا قلبها را آرام مي‌کند….

قسمتي از
وصيتنامه روحاني شهيد شيخ جواهد قاسمپور

اي شهيدان
عاشق و اي پاک باختگان لايق و اي ياران امام حسين(ع) اي مظلومان تاريخ اي حضور
يافتگان در محضر خدا، اي برادرانيکه خود را شناختيد، اي کسانيکه روح بزرگ شما نمي‌توانست
در جسم کوچکتان جاي گيرد و از قفس کوچک جستمان بيرون آمد و اوج گرفت و بسوي ملکوت
اعلي پرواز نموده‌اي دوستاني که از ما سبقت گرفتيد و به مقصد رسيديد و ما بچيارگان
را تنها گذارديد که فراق شما بسي سنگين است، اي شهيدان هميشه تاريخ: ديدار تازه
کنيد و مرا به جمع خود بپذيريد. اي عموزادگان: آقا علي قاسم‌پور و عموزاده جواد
قاسمي اي برادر عزيزم وش هيد مظلومم، حسين غريبم که جنازه مقدست و پيکر اکت در
بيابان مانده است و مادرمان هنوز چشم براه توست، برخيزيد و مردانه بدشمن بتازيد و
پا بميدان نهاده چون سيل بخروشيد و با صداي رعد آساي خود بانگ تکبير سر دهيدو عرصه
را بر دشمن تنگ کنيد چنانکه خداي ناکرده دشمن از ما سستي ببيند جرأت پيدا کرده
برمي‌گردد و آنوقت است که کار از دست همه رفته است، بيت المقدس غريب که سهل است،
کعبه معظمه هم در خطر قرار مي‌گيد حتي مساجد شهرستانها مانند کشور پهناور مسلمان
مصر نيز در خطر جدي واقع ميشود، اي شهيدان بخون خفته: دا کنيد که من هم در جمع شما
قرار گيرم و از شربت شيرين شهادت بنوشم چون آرزوي من شهادت است که ديگر دير ميشود
و خجالت مي‌کشم که همه دوستان من رفتند و من تنها مانده‌ام.

شما اي امت
اسلامي: از پا ننشينيد و بعد از اين که به پيروزي نهايي رسيد نوبت بيت المقدس غريب
و کعبه معظمه است که بايدآزاد شود. بايد بخورشيد، بايد ننگ ظالم را، از دنيا
برداريد. و زمينه را فراهم کنيد تا امام زمان(عج) تشريف بياورند و حکومت اسلامي
جهاني را تشکيل دهند.

اي ابر
قدرتهاي جهان: بدانيد زماني که اسلام«نو ظهور بود تا دروازه چين پيشرفت کرد و
توانست پيام اسلام را، بگوش جهان برساند،.

 حال که جامعه اسلامي خود، يک امت پرتوان و قوي و
بيدار است بزودي شما ابر قدرتها را به جهنم خواهد فرستاد.

برادران:
قدر خود را بدانيد که در چه زماني هستيد و چنين امام و رهبري داريد، که همه فضائل
و پيروزيها، و سرافرازيها در سايه رهبريت امام است.

قسمتي از
وصيتنامه شهيد رضا مهدوي

خدايا! من
از دنيا وارسته‌ام از همه چيز خود دست سته‌ام… دليلي ندارم که تسليم ظلم و کفر
شوم و خدا را به طاغوت بفروشم من ميسوزم تا راه حق را روشن کنم و همه قيود و بندها
را بريده‌ام که آزادانه در معرکه حيات جولان دهم خدايا مرا از بلاي غرور و
خودخواهي و… نجات ده تا حقايق را ببينم و جمال زيباي ترا مشاهده نمايم. خدا با
پستي دنيا را و ناپايداري روزگار را هميشه در نظر جلوه‌گر ساز تا فريب زرق و برق
عالم خاکي مرا از ياد تو دور نکند اين آب و خاک و مکتب اسلام بر گردن من حق دارند
در حفظ آنها کوشش کنيد و نگذاريد بست اجنبيان از بين برود. اسلحه‌ام را زمين
نگذاريد و راهم را ادامه دهيد که اطمينان دارم خواهيد داد. رهبر عزيز را تنها
نگذاريد و هميشه از او تبيعت کنيد اميدوارم، هيچ‌وقت بمن ناکام نگوئيد چون در
نهايت کامم را گرفتم که بهرين نعمتهاست. در تشييع جنازه من فقط ذکر خدا را داشته
باشيد و الله اکبر را تکرار کنم قلبم روشن است که اسلام پيروز ميود و بايد پيورز
شود پس در راه پيروزي کوشش کنيد. در اين مسير خدايي هيچ چيز ندارم جز جان خودم که
هديه‌ايست ناقابل براي رهائي مردم مستضعف و بدانيد که راه انقلاب و راه رهايي بسوي
جامعه امام زمان را دراز و پر سنگلاخي ميباشد و من به همه توصيه مي کنم که مبادا
با اسير شدن بهذ هينت و نقش شيطاني خود از کاروان اين راه که همانا راه شهداء
کربلا و…

شهديا جنگ
اسلام و کفر مي‌باشد عقب بمانيد من اکنون قلب خود را براي سر نيزه‌هاي صداميان
حاضر کردم ولي براي زورگوئيها و خضوع در مقابل آنها حاضر نخواهم کرد. جبهه
آزمايشگاهي است که انسان ميتواند نسبت وابستگي‌اش را به دنياي مادي بسنجد.

 

/

توکل برخداوند

«تجلّي
عرفان از مناجات ماه شعبان»

آيت الله
محمدي گيلاني

قسمت هشتم

توکل بر
خداوند

* توکل
بمعني سرپرستي * توکل بمعني اعتماد بديگري در انجام امور* براهين توحيد ذات و
توحيد الهيت و خالقيت و تدبير امور، موضوعي براي توکل باقي نميگذارد و به اين
عنايت ناظر است آيه: «الله خالق کل شيء و هو علي کل شيء وکيل» و آيه «ان الامر کله
لله» و بنابراين امري در اختيار کسي و ملک احدي نيست تا بخداوند متعال تفويض کند و
درانجامش بحضرتش اعتماد کند تا توکل علي الله تعالي صدق نمايد. پس ناگزير توکل که
از دشوارترين منازل سالکين الي الله است با عنايت ديگر تحقق­پذير است *تبيين عنايت
دوم لا اقتضائي ممکن* علت تامه و مستقل در کشور هستي فقط خدايتعالي است * صدور
متکثرات و متجددات با وسائط * آثار صادره از وسائط و خواص مترتبه براسباب را قرآن
بوسائط و اسباب نسبت ميدهد * جلوگيري از بي‌اعتنائي بعلل طبيعي * توجيه معقول توکل
علي الله * حديث نبوي: «اعقلها و توکل» حديثي جانسوز از کافي شريف.

قوله:

«الهي کانّي
بنفسي واقفة بين يديک و قد اظلها حسن توکّلي عليک، فقلت ما انت اهله و و تغمدتني
بعفوک. الهي ان عفوت فمن اولي منک بذلک و ان کان قددنا اجلي و لم يدنني منک عملي
فقد جعلتالإقرار بالذنب اليک وسيلتي»:

الهي مي‌بينم
که نزديک است نفس م در محضرت ببازداشت درآيد در حالي که حسن توکلم برتو، سايه بروي
افکنده، پس آنچه که تو اهل آني خواهي فرمود و مرا بعفو خود متسور ميگرداني، اهلي
اگر عفو فرمائي که سزاوارتر از تو بعفو کردن است؟ و اگرچه مرگم نزديک و عملي که
مرا بآستانت نزديک سازد ندارم، اما اعتراف بگناهان را وسيله قرب بآستانت قرار مي‌دهم.

توکل علي
الله

راغب در
مفردات مي‌گويد: «التوکل يقال علي وجهين: يقال: توکلت لفلان بمعني توليت له و
توکلت عليه بمعني اعتمدته». توکل بر دو وجه گفته مي‌شود: 1- گفته مي‌شود: براي
فلاني وکالت را پذيرفتم يعني سرپرستي امورش را قبول نمودم. 2- و گفته مي‌شود: بر
فلان توکل کردم يعني بر او اعتماد و اطمينان کردم و او را ثقه و مؤتمن در انجام
امور يافتم.

ترديدي نيست
همانگونه که اصل وجود هر شيئي از رشحات فيض خدوند متعال است، زمام امور هر يک نيز
در  قبضه جناب ربوبي است چنانکه اعلام
فرموده: «الله خالق کل شيء و هو علي کلّ شيء وکيل» (آيه 62 سوره زمر).

خداوند،
آفريننده هر چيز است، و او وکيل و قيوم بر امور هر موجودي از علو مقام ربوبي است.

و چنانکه
براهين متقنه بر توحيد ذات حضرت واجب الوجود در وجوب وجود قائم است، همانگونه بر
توحيد حضرتش در اهليت و خالقيت و تدبر امور مخلوقات نيز قائم است، و اين واقعيت
يعني قرار داشتن زمان همه امور همه موجواات در قبضه جناب ربوبي، امري است تکويني،
و هيچ امري از امور در تملک احدي نيست تا بتواند آن را به خداوند متعال تفويض کند
و در انجام و اجراء آن امر تفويض شدهب ر خداوند متعال اعتماد کند و مآلاً
معني«توکل علي الله» تحقق يابد، بلکه برهان و قرآن در اينجهتهماهنگ‌اند: که«ان
الامر کله لله»(آل عمران ـ آه 154) و با آهنگ انحصاري مخصوص، جمله اهل عالم را
بدون استثناء از تملک هر امري، نوميد مي‌سازد و حتي با خطابي خاص، اشرف وجودات،
خاتم الانبياء صلي الله عليه و آله را از تملک کمترين امري مأ‌يوسش مي‌فرمايد:
«ليس لک من المر شيءٌ» (آل عمران آيه 128).

و بنابراين،
امري در اختيار کسي نيست تا به حقتعالي تفويض کند، و در انجام آن بر حضرتش اعتماد
کند و او را ثقه و مؤتمن در امر مزبور بداند و مقام«توکل علي الله» را که از
دشوارترين منازل سالکين الي الله است حائزي شود، زيرا امري نيست تا تسليم خداي
تعالي کند و آن حضرت را وکيل خود گرداند! پس با اين عنايت، يعني عنايت توحيد ذات
اقدس واجب الوجود، و به نبع آن توحيد الهيت و تدبر امور، توکل علي الله غير معقول
است زيرا بي‌موضوع است، پس ناگزير تحقق«توکلي علي الله» با عنايت ديگري استکه درک
آن در توان قريحه: «يکاد زيتها يضييء و لو لم تمسسه نار» مي‌باشد، به اين توضيح:

نياز ممکنات
به علت تامه

بديهي است
که ممکن الوجود في حد ذاته هيچ گونه اقتضائي ندارد، و نسبت آن بوجود و عدم، علي
السواء است پس ناچار در تلبس بوجود، نيازمند به علت است، و علت مفروض، چنانچه همه
اعدام متصور را مسدود کند، چنين علتي را«علت تامه» مي‌گويند، که با فرض وجود آن،
عدم معلول، ممتنع است، و آن موجودي که نهايات همه شروط وجود ممکن با عنايت او تحقق‌پذير
است، و همه اعدام متصور براي ممکن، با عنايت او مسدود مي‌شود، فقط ذات اقدس واجب
الوجود تبارک و تعالي است، و در نظام هستي هيچ علت تام و مستقلي که جميع شرائط
وجود ممکني را بالذات ايجاد کند و جميع اعدام را مسدود نمايد، موجود نيست، مگر
حضرت واجب بالذات عزوجل، مثلا اگر وجود ممکني متوقف بر يکصد شرط باشد و فرض شود،
علتي توان انجام آنها را دارد، باز هم چنين علتي استقلال در ايجاد ندارد و علت
تامه نيست زيرا يکي از اعدام ممکنه بر معلول مفروض، عدم آن، به عدم علت آن است و
سد چنين عدمي در توان هيچ موجود نيست وگرنه لازم مي‌آيد که ممکن بالذات به واجب
بالذات منقلب شود و فقط حضرت حقتعالي است که فاعل تام و مستقل است وب قيه، فاعل
استقلال نما، يا معداتند.

اما از اين
نکته نبايد غافل شد که خداوند متعال چون در غايت بساطت است وهمه صفات ذاتيه‌اش
بوجود صرف برمي‌گردد، و در اينصورت، تجددو تکثر و تغير در حريم ذاتش راه ندارد، و
چنانچه امور متجدده و متکثره بدون وسائط، مباشرة از حقتعالي صادر شود، تجدد و تکثر
در حريم ذات او لازم مي‌آيد، پس صدور متکثرات و متغيرات از باريتعالي محتاج به
وسائط است، نه آنکه معاذ الله نقصان در قدرت و اراده واجبي است، بلکه قبول فيض
متکثرات و متغيرات ممتنع است مگر با عنايت وسائط، و به اين ملاحظه است که قرآن
کريم، آثار صادره از وسائط، و خواص مترتبه بر اشياء، و مسببات مرتبطه به اسباب را
به خود سائط و اشياء و اسباب نسبت مي‌دهد و آنها را ذوات التأثير معرفي مي‌نمايد،
و بدينوسيله، روحيه کوشائي و تلاش در معاش و معاد را با چنگ زدن به وسائط و اسباب،
توانمند و سرشار ميسازد و از تن آساني و تثاقل و بي‌تفاوتي جلوگيري مي‌کند در عين
اينکه براي اين وسائط و علل، هيچگونه استقلال در تأثير نيست، و جملگي اصالت و
استقلال در تأثير را فاقدند.

نياز به
اسباب طبيعي و امدادهاي روحي

و بنابراين
روشن مي‌گردد که ظفر به مراد و نيل به مقصد در جهان ماده چنانکه نيازمند به اسباب
طبيعي است، نيازمند به امدادهاي روحي است، و انساني که همه اسباب طبيعي نيل به
مرادش را فراهم آورده، هيچ حائيل بين او و مقصدش نيست مگر اختلال از ناحيه
امدادهاو اسباب روحي، مانند سستي اراده و خوف و حزن و سوءظن و آز و نظائر اينها، و
با يقين به اينکه خداوند متعال يگانه سببي است که مغبوليت در ساحت قدس او راه
ندارد، و با چنين اعتقادي به او اعتماد کند و امور خويش را به او تفويض نمايد،
لزوما اراده و قدرت خويش را با اراده و قدرت بي‌پايان خداوند متعال مرتبط ساخته،
بلکه در اراده وق درت خداي تعالي مستهلک نموده است، و لازم آن، آنکه آنچه را که
خدا مي‌خواهد، خواسته او است، و طبعا هيچ فعلي از وي صادر نمي‌گردد مگر آنکه نشأت
گرفته از اراده خداوند عزوجل است، و خواسته‌هاي نفس اماره و هوا جس و هوساتش،
بالتمام بر باد رفته است، زيرا اراده او فاني در اراده خداي سبحان است و با توجه
به اينکه همه اسباب به او منتهي مي‌شود و او مسبب الاسباب است، و هر چه را که
اراده کندف تحقق آن حتمي است و هيچ چيزي ممکن نيست مانع نفوذ اراده حقتعالي شود،
پس اعتماد کننده چناني بر خداي عزيز و مقتدر، فرمند و 1يروز است و سند پيروزي وي،
آيه کريمه: »من يتوکل علي الله فهو حسبه ان اله بالغ امره قد جعل  الله لک شيءٍ قدرا» (آيه 3 سوره طلاق مي‌باشد
که صراحتا متوکل علي الله را در کفالت و کفايت خدايتعالي اعلام مي‌فرمايد که بدون
هيچ قيدي، ارمش نافذ و فرمانش بالغ است و همه اسباب ديگر مقدر و محدود است،
واحيانا اثر توکل برخداوند متعال، خرق عادت است.

س بي‌اعتنائي
به اسباب طبيعي در تحصيل مطلوب نه صبغه از توکل ندارد که بي‌ادبي و دهان کجي به کتاب
و سنت عقل است، و اعتماد برآنها علي سبيل الاصالة و الاستقلال نيز شرک است، بلکه
حقيقت توکل علي الله تعالي، اعتماد به خداوند متعال در انجام امور، و تفويض کارها
به آن حضرت که يگانه سبب غير مغلوب است و در عين حال اعتناء نمودن به علل طبيعي
امانه بر و تيره استقلال.

حسن توکل

و حديث وجيز
مروي از رسول الله صلي الله عليه و آله: «اعقلهاو توکل» گوياي همين تفصيل است که
درباره توکل گفتيم. در کتاب فيض القدير مناوي که شرح جامع صغير سيوطي است نقل مي‌کند
که مردي به رسول الله صلي الله عليه و آله عرض کرد: «ارسل ناقتي و اتوکل؟ قال:
اِعْقلها و تَوَکَل» ـ شترم را رها کنم و توکل بر خدا بنمايم؟ رسول الله صلي
اللهعليه و آله فرمودند: عقالش کن و زانويش ببند و توکل بر خدا کن.(ج 2 ص8).

گفت يغمبر
به آواز بلند                                   با
توکل زانوي اشتر ببند

رمز الکاسب
حبيب الله نو                                        از
توکل در سبب کاهل مشو

و حدث متتبع
مرحوم آيت الله آقاي حاج ميرزا حسين نوري اعلي الله مقامه در کتاب«التجاره»
از«مستدرک الوسائل» از امام صادق عليه السلام روايت مي‌کند که فرمودند: «لا تدع
طلب الرزق من حلّه واعقل راحلتک و توکل» (ج2 ص 415).

باري! توکل
بمعنائي که گفته آمد، بهره نخبگان از اولياء الله تعالي است، و اما مؤمنين متوسط
الحال در توحيد، براي آنان نيز، وکالت و ولايت الله بميزان توحيد و اخلاص از شرک،
ثابت است، زيرا قرآن شريف در مواضع متعدد، ولايت الله تعالي را بر رئوس عموم
مومنين مي‌گستراند: «الله ولي الذين آمنوا» (آيه 257 از سوره بقره) و طبعا هر کس
بقدر استهلاک اراده‌اش در ارادة الله تعالي از طيب معيشت و سعادت حيات برخوردار
است و بمقداري که شرک در ايمانش رخنه کرده است، از طيب معيشت و سعادت بهمان مقدار
محروم است، و شايد اکثر اهل ايمان از اين قسمند و مي‌توان از اين آيه شريفه همين
احتمال را استظهار نمود: «و ما يؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون» (آيه 106 از
سوره يوسف).

و از مجموع
آنچه که گذشت معني«حسن توکل» که دراين مناجات آمده روشن مي‌شود که چگونه در محضر
خدايتعالي در رستاخيز، سايبان براي متوکل مي‌گردد، و در بحار عفو و رحمت الهي غوطه‌ورش
مي‌سازد، رزقنا الله تعالي.

متوکلين بر
غير خدا

و ختام مسک
اين مقاله را حديث قدسي قرار مي‌دهيم که امام المحدثين کليني عظيم(ره) در «باب
التفويض الي الله و التوکل عليه» از کتاب اصول کافي شريف، از امام جعفر صادق عليه
السلام روايت فرموده است:

«ان الله تبارک
و تعالي يقول: و عزتي و جلالي و مجدي و ارتفاعي علي عرشي، لأقطعن عمل کل مؤمّل
غيري باليأس و لا کسونَّه ثوب المذلّة عند النا و لأنحّينَّه منق ربي و لأبعدنّه
من فضلي، ايؤمّل غيري في الشدائد؟! و الشدائد بيدي و يرجو غير، و يقرع بالفکر باب
غيري؟! و بيدي مفاتيح الابواب و هي مغلقه و بابي مفتوح لمن دعاني فمن ذا الذي
امّلني لنوائبه فقطعته دونها؟ و من ذا الذي رجاني لعظيمة فقطعت رجاه منّي؟ جعلت
آمال عبادي  عندي محفوظة لم يروا بحفظي و
ملأت سماواتي ممن لا يملّ من تسبيحي و أمرتهم ان لا يغلقوا الأبواب بيني و بين
عبادي فلم يثقوا بقولي الم يعلم من طرقتْه نائبةٌ من نوائبي انه لا يملک کشفها احد
غيري الا من بعداذني فمالي اراه لاهيا عنّي؟ اعطيته بجودي ما لم يسألني ثمّ انزعته
عنه فلم يسألني ردّه و سأل غيري؟! افيراني ابدأ بالعطاء قبل المسئله ثم اسأل فلا
اجيب سائلي؟! ابخيل انا فيبخلني عبدي؟ اوليس الجود و الکرم لي؟ اوليس العفو و
الرحمة بيدي؟! أوليس انا محل الآمال فمن يقطعها دوني؟ افلا يخشي المؤمّلون ان
يؤملوا غيري، فلو انّ اهل سماواتي و اهل ارضي املوا جميعا ثم اعطيت کل واحد منهم
مثل ما امّل الجميع ما انتقص من ملکي مثل عضو ذرةٍ و کيف ينقص ملک انا قيمه؟ فيا
بؤساً للقانطين من رحمتي و يا بؤساً لمن عصاني و لم يراقبني» (ج2 ص 66 و 67).

«خداوند
تبارک و تعالي ميفرمايد: بعزت و قهاريتم و بکرم نامتنهاي و استيلاء بر عرشم سوگند
ياد مي‌کنم که آرزوي هر آرزومند بغيرم را به نوميدي قطع مي‌کنم، و در ميان مردم،
لباس خواري به اندامش مي‌پوشانم، و از حريم قرب خويش او را مي‌رانم، و به دوري از
فضل و عنايتم مبتلايش مي‌سازم. ايا درگرفتاريها بغير من آرزو مي‌بندد، در صورتي که
همه گرفتاريها در دست من است؟ و بغير من اميدوار مي‌شود و به فکر خويش باب غير مرا
مي‌کوبد،در حالي که همه ابواب در دست من است؟! و جمله ابواب بسته، فقط باب من است
که بروي دعا کنندگانم باز است.

کيست آنکس
که در گفرتاريهايش به من آروز بسته و من آرزويش را قطع کرده باشم؟ و کيست آن کس که
در مشکلي عظيم به من اميد بسته و  من
نوميدش کرده باشم؟

آرزوهاي بندگانم
را در حفاظت خويش قرار دادم اما بحفاظتم راضي نشدند! و آسمانهايم را از فرشتگاني
نسته از تسبيح من، پر کرده‌ام و فرمان دادم که بابهاي اجابت بين من و بندگانم را
نبندند ولي بندگانم وعده مرا باور نداشته و بقولم اعتماد نکردند!

آيا کسي که
گرفتار مصيبتي شده، نمي‌داند که احدي نمي‌تواند آن را رفع کند جز من يا با اذن من؟
پس چرا از من روي گردان است؟ اين منم که بجودم به وي اعطا کردم نعمتي را که سئال
نکرده بود، سپس از او ستاندم، پس از من مسئلت نمود! آيا مي‌پندارد من که قبل از
سئوال، ابتداء ببخشش کردم سپس سؤال شدم، سئوال کننده‌ام را نوميد مي‌کنم؟!

آيا من
بخيلم که بنده‌ام مرا به بخل نسبت دهد؟!

آيا جود و
کرم مطلقا ملک من نيست؟!

آيا عفو و
رحمت مطلقا بدست من نيست؟!

آيا من محل
آرزوي همه آرزومندان نيستم؟! جز من کيست که آرزوها را قطع کند؟ آيا نمي‌هرساند
آرزومندان که بغير من آرزو ببندند؟

اگر از اهل
آسمانهايم و اهل زمينم، جملگي آرزو بمن آرند سپس به هريکشان آنچه همه خواسته‌اند
عطاء کنم، از ملک من همانند عضو مورچه‌اي نقصان نمي‌پذيرد؛ چگونه نقصان مي‌پذيرد،
ملکي که من قيم آن هستم؟

اي اندوه و
سيه‌روئي، هميشه قرين نوميدان از رحمت من باد.

اي اندوه و
سيه‌روئي، هميشه قرين گنهکاران بي‌آزرم باد.»

ادامه دارد

اهميت
درختکاري

*پيامبر
اکرم«ص»:

«اِنْ
قامَتِ السَاعَةُ وَ في يَدِ اَحَدِکُمُ فَاِنِ اسْتَطاعَ اَنْ لا تَقُومَ
السّاعَةُ حَتّي يَغْرسَها فَلْيَغْرِسْها» (مستدرک ـ ج 2 ـ ص 501)

اگر ساعت انقراض
عالم فرار سد و در دست يکي از شما نهال درختي است، چنانچه بقدر کاشدن آن فرصت
داريد آنرا بکاريد. (يعني فکر انقراض عالم شما را از اين عمل شريف باز ندارد).